خطبه ۱۷۶

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : سختی اطاعت و راحتی معصیت [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و فيها يَعِظ و يبيّن فضل القرآن و يَنهى عن البدعة:
عِظَة الناس:
انْتَفِعُوا بِبَيَانِ اللَّهِ وَ اتَّعِظُوا بِمَوَاعِظِ اللَّهِ وَ اقْبَلُوا نَصِيحَةَ اللَّهِ، فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعْذَرَ إِلَيْكُمْ بِالْجَلِيَّةِ وَ [أَخَذَ] اتَّخَذَ عَلَيْكُمُ الْحُجَّةَ، وَ بَيَّنَ لَكُمْ مَحَابَّهُ مِنَ الْأَعْمَالِ وَ مَكَارِهَهُ مِنْهَا، لِتَتَّبِعُوا هَذِهِ وَ تَجْتَنِبُوا هَذِهِ؛ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) كَانَ يَقُولُ إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ.
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَا مِنْ طَاعَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلَّا يَأْتِي فِي كُرْهٍ، وَ مَا مِنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ شَيْءٌ إِلَّا يَأْتِي فِي شَهْوَةٍ، فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأً نَزَعَ عَنْ شَهْوَتِهِ وَ قَمَعَ هَوَى نَفْسِهِ، فَإِنَّ هَذِهِ النَّفْسَ أَبْعَدُ شَيْءٍ مَنْزِعاً، وَ إِنَّهَا لَا تَزَالُ تَنْزِعُ إِلَى مَعْصِيَةٍ فِي هَوًى.

اعْذَرَ : عذر موجه آورد بطوريكه هيچ جاى ايراد و اشكالى باقى نماند.
نَزَعَ عَنْهُ : از آن دست كشيد.
مَنْزِعاً : در اينجا به معنى مصدر است يعنى خود دارى و دست كشيدن (از خواسته هاى نفسانى). 
مَحَابّ : دوست داشتنى ها
حُفَّت : پوشيده و پيچيده شده است
مَكارِه : چيزهاى دل نخواه
كُره : ناپسندى، نارضايتى قلبى
قَمَع : ريشه كن نمود 
(اين سخنرانى را امام در روزهاى نخست خلافت خود در سال ۳۵ هجرى در مدينه ايراد فرمود).
۱. ضرورت اطاعت از دستورات الهى:
مردم از آنچه خداوند بيان داشته بهره گيريد، و از پند و اندرزهاى خدا پند پذيريد، و نصيحت هاى او را قبول كنيد، زيرا خداوند با دليل هاى روشن، راه عذر را به روى شما بسته، و حجّت را بر شما تمام كرده است. و اعمالى كه دوست دارد بيان فرموده، و از آنچه كراهت دارد معرّفى كرد، تا از خوبى ها پيروى و از بدى هاى دورى گزينيد، همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم همواره مى فرمود: «گرداگرد بهشت را دشوارى ها (مكاره) و گرداگرد آتش جهنّم را هوس ها و شهوات گرفته است».
آگاه باشيد چيزى از طاعت خدا نيست جز آن كه با كراهت انجام مى گيرد، و چيزى از معصيت خدا نيست جز اينكه با ميل و رغبت عمل مى شود. پس رحمت خداوند بر كسى كه شهوات خود را مغلوب و هواى نفس را سركوب كند، زيرا كار مشكل، باز داشتن نفس از شهوت بوده كه پيوسته خواهان نافرمانى و معصيت است.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در اندرز بمردم و فضائل قرآن كريم كه آنرا در اوائل خلافت خود فرموده):
 قسمت أول خطبه:
(1) از گفتار خدا (در قرآن كريم راجع بدنيا و آخرت) سود ببريد (كه بهترين سودها است) و از پندهاى خدا (به زبان پيغمبر اكرم) بهره گيريد (تا رستگار شويد) و اندرز خدا را بپذيريد (تا از سختيهاى عذاب برهيد) زيرا خداوند به دليلهائى كه (بر همه) هويدا است جاى عذر براى عذاب نمودن (گناهكاران) شما باقى نگذاشته (كه بگويند چرا ما را عذاب ميكنى در صورتيكه ما نمى دانستيم) و بشما اتمام حجّت كرده (قرآن كريم را نازل فرموده و پيغمبر اكرم را مبيّن آن و راهنماى جنّ و انس قرار داده و خير و شرّ را به همگان نشان داده تا ايشان را در ترك تكاليف حجّتى نباشد) و از اعمال آنچه را كه دوست داشته (بانجام آن امر كرده) و آنچه را كه بد دانسته (بجا آوردن آنرا نهى نموده، در قرآن كريم و سنّت پيغمبر اكرم) براى شما بيان فرموده تا دوست داشته او را پيروى و از آنچه بد دانسته دورى نمائيد،
(2) زيرا رسول خدا، صلّى اللَّه عليه و آله مى فرمود: بهشت پيچيده شده بسختيها (تحمّل رنجها و شكيبائى بر طاعات و خوددارى از گناهان) و آتش پيچيده شده به خواهشها (ى نفس و معصيت و نافرمانى).
(3) و بدانيد هيچ چيز از طاعت خدا نيست مگر آنكه انجام آن گران مى آيد، و هيچ چيز از معصيت خدا نيست مگر آنكه موافق ميل و خواهش مى باشد (زيرا پيروى نفس از قوّه شهويّه بيشتر است از قوّه عاقله)
(4) پس خدا بيامرزد مردى را كه شهوت را از خويش دور كرده از پيروى خواهش و آرزوى نفس باز ايستد، زيرا اين نفس مشكلترين چيز است براى باز داشتن (از شهوترانى) و هميشه بر اثر خواهش و آرزو به معصيت شوق دارد.
 
از سخن خداى سود بريد و از مواعظش پند گيريد. اندرز خدا را بپذيريد. خداوند با دلايل واضح خود، براى شما جاى عذرى باقى نگذاشته و حجت را بر شما تمام كرده است و برايتان بيان فرموده كه چه كارهايى را خوش دارد و چه كارهايى را ناخوش، تا از آنچه خوش دارد، پيروى كنيد و از آنچه ناخوش دارد، اعراض نماييد. رسول الله (صلى الله عليه و آله) مى فرمود «كه بهشت در سختيها احاطه شده و آتش در خواهشهاى نفسانى.» بدانيد كه اطاعت خداوند با سختى و درشتى همراه است و معصيت او با لذت و خوشى.
پس، خداوند رحمت كناد كسى را كه از خواهشهاى نفس و لذتهاى خود دل بر كند و هواى نفس را سركوب نمايد. دشوارترين كارها، دور داشتن نفس است از هوا و هوسهايش، زيرا نفس همواره خواهان معصيت و هوسرانى است.
 
از آن چه خداوند بيان فرموده، بهره گيريد و از مواعظ و اندرزهاى او پند پذيريد و نصايح او را (با جان و دل) قبول کنيد ; چه اين که خداوند با دليل هاى روشن، راه عذر را به روى شما بسته و حجّت را تمام کرده است. اعمالى را که دوست دارد و آن چه را ناخوش دارد براى شما تبيين نموده است تا از آن ها تبعيّت کنيد و از اين ها دورى گزينيد ; زيرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمود: بهشت در ميان ناراحتى ها و دوزخ در ميان شهوات پيچيده شده است و بدانيد هيچ طاعتى نيست جز اين که انسان آن را با ناراحتى انجام مى دهد و هيچ معصيتى نيست جز اين که با شهوت (و علاقه) مرتکب آن مى شود.
رحمت خدا بر کسى که خود را از شهوات جدا سازد و هواى نفس را مهار کند ; چرا که جلوگيرى از نفس سرکش از مشکل ترين کارهاست و اين نفس، همواره به گناه و هواپرستى ميل دارد.
 
از بيان خدا سود بريد و از موعظتهاى او پند گيريد، و اندرز وى را بپذيريد. همانا خدا آشكارا براى شما جاى عذر نگذاشت، و بر شما حجّت گرفت، و آن را كه خوش مى دارد يا ناخوش مى شمارد برايتان بيان داشت كه پى آن رويد، و از اين دور شويد. همانا رسول خدا (ص) مى فرمود: «گرداگرد بهشت را دشواريها فرا گرفته است، و گرداگرد دوزخ را هوس دنيا»، بدانيد كه چيزى از طاعت خدا نيست جز كه با كراهت انجام گيرد، و چيزى از معصيت خدا نيست جز كه با ميل و رغبت.
پس خدا بيامرزد كسى را كه شهوت را مغلوب كند، و هواى نفس را سركوب، كه نفس را به دشوارى توان از شهوت كندن، كه پيوسته خواهان نافرمانى است و هوس راندن.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در پند و اندرز و فضل قرآن و نهى از بدعت:
از بيان خداوند سود گيريد، و از موعظه هاى الهى پند پذيريد، و نصيحت خدا را قبول كنيد، كه خداوند با آيات روشنش راه عذر را بر شما بسته، و حجّتش را بر شما تمام كرده، و از اعمال آنچه را دوست داشته و آنچه را مورد نفرتش بوده براى شما بيان فرموده، تا محبوبش را انجام دهيد، و منفورش را ترك نماييد، رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- مكرّر مى فرمود: «بهشت پيچيده به سختى ها، و دوزخ آميخته به شهوات است».
بدانيد طاعتى نيست جز اينكه انجامش گران، و گناهى نيست مگر اينكه انجامش لذّت بخش است. پس رحمت خدا بر كسى كه از شهوت باز ايستد، و هواى نفس را ريشه كن كند، كه اين نفس دورترين چيزى است كه از شهوت قطع شود، و پيوسته ميل به هوسرانى و معصيت دارد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 547-541 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ و فيها يعظ و يبين فضل القرآن و ينهى عن البدعة.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن مردم را موعظه مى كند و فضائل قرآن را بيان كرده از بدعت ها نهى مى نمايد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه از خطبه هاى مشروحى است كه از مسائل مهمّى پرده بر مى دارد و توصيه هايى مى كند كه امروز نيز تمام محتواى آن زنده و براى ما سازنده است. اين خطبه از هشت بخش تشكيل شده است:در بخش اوّل، مواعظ سودمندى بيان فرموده و مخصوصاً بر اين نكته تأكيد مى كند كه جهنّم در لابه لاى شهوات و بهشت در مبارزه با شهوات نهفته شده است.در بخش دوّم، امام عليه السلام اهمّيّت قرآن را با ذكر ريزه كارى هايى شرح مى دهد كه قلوب را بيش از پيش مشتاق آيات قرآن مى سازد.در بخش سوّم، تأكيد بر عمل به دستورات الهى و استقامت در كارها مى فرمايد.در بخش چهارم، بار ديگر زبان به موعظه و اندرز مى گشايد و مخصوصاً بر موضوع مراقبت از زبان كه نخستين مرحله اصلاح خويشتن و جامعه است، تأكيد مى فرمايد.در بخش پنجم، اهمّيّت حفظ اصالت تعليمات اسلام و مبارزه با هر گونه بدعت را بيان مى دارد.در بخش ششم، اهمّيت قرآن و ويژگى هاى آن بازگو مى فرمايد.در بخش هفتم، اقسام ظلم و ستم را بر خويشتن و ديگران شرح مى دهد.و در بخش هشتم (آخرين بخش خطبه) سخنى كوتاه و پرمعنايى درباره اصلاح خويشتن بيان مى فرمايد.***بهشت در ناراحتى ها و جهنم در شهوات پيچيده شده است:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه مردم جهان را مخاطب ساخته، مى فرمايد: «از آن چه خداوند بيان فرموده، بهره گيريد و از مواعظ و اندرزهاى او پند پذيريد و نصايح او را (با جان و دل) قبول کنيد» (انْتَفِعُوا بِبَيَانِ اللهِ، وَاتَّعِظُوا بِمَوَاعِظِ اللهِ، وَاقْبَلُوا نَصِيحَةَ اللهِ).ممکن است بگوييم که هر سه جمله، يک حقيقت را با عبارات مختلف بيان مى کند; ولى اين احتمال نيز وجود دارد که هر يک از اين جمله هاى سه گانه به مطلب تازه اى اشاره مى کند. در مرحله نخست، مردم را به بهره گيرى از بيانات الهى دستور مى دهد که اشاره به اوامر و نواهى است و در مرحله دوّم از مواعظ الهى يعنى تشويق و ترغيب ها و بشارت و انذارهايى که انگيزه اطاعت و ترک عصيان است، سخن مى گويد. بخش سوّم، مرحله خيرخواهى است که مصالح و برکات اطاعت و ترک معصيت را ـ که عايد مطيعان مى گردد ـ بيان مى کند ; به اين ترتيب، مراحل سه گانه اى براى پيمودن مسير قرب الى الله بيان شده است.جالب توجّه اين که در هر سه جمله، واژه الله تکرار شده ; در حالى که ممکن بود در دو جمله از ضمير استفاده شود و اين براى بيان اهمّيّت مواعظ و نصايح الهى است که مردم با شنيدن نام مبارک پروردگار، به مواعظ و نصايح او اهمّيّت بيش ترى مى دهند.در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) به دليل و برهانى متوسّل مى شود و مى فرمايد: «چه اين که خداوند با دليل هاى روشن، راه عذر را به روى شما بسته و حجّت را تمام کرده است. اعمالى را که دوست دارد و آن چه را از آن ناخوش دارد براى شما تبيين نموده است تا از آن ها تبعيّت کنيد و از اين ها دورى گزينيد» (فَإِنَّ اللهَ قَدْ أَعْذَرَ إِلَيْکُمْ بِالْجَلِيَّةِ، وَاتَّخَذَ عَلَيْکُمُ الْحُجَّةَ، وَ بَيَّنَ لَکُمْ مَحَابَّهُ(1) مِنَ الاَْعْمَالِ، وَ مَکَارِهَهُ مِنْهَا، لِتَتَّبِعُوا هذِهِ، وَ تَجْتَنِبُوا هذِهِ).امام(عليه السلام) به اين نکته اشاره مى کند که سستى و کوتاهى در پذيرش مواعظ الهى و انجام دادن واجبات و ترک محرّمات با هيچ بهانه اى مقبول نيست ; چرا که خداوند نسبت به همه اتمام حجّت کرده و راه قبح عقاب بلا بيان را با بيان روشن خود بسته است.سپس به پاسخ اشکالات مقدّرى مى پردازد ; مى فرمايد: «(اگر مشاهده مى کنيد که اطاعت امر و نهى خدا مشکلاتى دارد، جاى تعجب نيست) زيرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمود: بهشت در ميان ناراحتى ها و دوزخ در ميان شهوات پيچيده شده» (فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ کَانَ يَقُولُ: «إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ(2) بِالْمَکَارِهِ، وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ»).و در ادامه اين سخن براى تأکيد و توضيح بيش تر کلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «بدانيد هيچ طاعتى نيست جز اين که انسان آن را با ناراحتى انجام مى دهد و هيچ معصيتى نيست جز اين که با شهوت (و علاقه) مرتکب آن مى شود; رحمت خدا بر کسى که خود را از شهوات جدا سازد و هواى نفس را مهار کند ; چرا که جلوگيرى از نفس سرکش از مشکل ترين کارهاست و اين نفس، همواره به گناه و هواپرستى ميل دارد» (وَاعْلَمُوا أَنَّهُ مَا مِنْ طَاعَةِ اللهِ شَيْءٌ إِلاَّ يَأْتِي فِي کُرْه، وَ مَا مِنْ مَعْصِيَةِ اللهِ شَيْءٌ إِلاَّ يَأْتِي فِي شَهْوَة. فَرَحِمَ اللهُ امْرَاً نَزَعَ(3) عَنْ شَهْوَتِهِ، وَ قَمَعَ(4) هَوَى نَفْسِهِ، فَإِنَّ هذِهِ النَّفْسَ أَبْعَدُ شَيْء مَنْزِعاً وَ إِنَّهَا لاَ تَزَالُ تَنْزِعُ إِلَى مَعْصِيَة فِي هَوًى).اين يک واقعيت است که انسان در مسير اطاعت فرمان خدا اعم از عبادات و غير آن و نيز براى کسب فضايل اخلاقى و دفع رذايل، بايد راه هاى پر پيچ و خمى را طى کند و از فراز و نشيب ها و گردنه هاى صعب العبور بگذرد و هر لحظه مراقب خطرهايى که از چپ و راست او را تهديد مى کند باشد تا به سر منزل مقصود برسد ; ولى در مسير گناه، نفس سرکش گويى در جاده صاف و بدون مانع و خالى از پيچ و خم با سراشيبى مطلوب حرکت مى کند. همين است سرّ پاداش مطيعان و رمز کيفر عاصيان.در حديث جالب و پرمعنايى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «هنگامى که خداوند، بهشت را آفريد به جبرئيل دستور داد برو و به آن نگاهى بيفکن! جبرئيل رفت و نظرى بر آن انداخت و عرضه داشت: خداوندا! به عزت و جلالت! هر کس اوصاف آن را بشنود، حتماً به سوى آن مى آيد و در آن وارد مى شود; سپس خداوند آن را در لابه لاى ناراحتى ها قرارداد و باز به جبرئيل دستور داد: برو به آن نگاه ديگرى بيفکن! جبرئيل رفت و نظرى به آن انداخت و عرضه داشت: خداوندا! من از اين مى ترسم که با اين وصف، کسى به سراغ بهشت نرود و هنگامى که دوزخ را آفريد به جبرئيل فرمود: برو و نگاهى به آن بيفکن. جبرئيل رفت و نگاهى به آن افکند و عرضه داشت: به عزّت و جلالت قسم هر کس اوصاف دوزخ را بشنود داخل آن نخواهد شد ; سپس خداوند آن را در لابه لاى شهوات قرارداد و به جبرئيل فرمود: برو نگاه ديگرى بر آن بيفکن، جبرئيل نگاهى کرد و عرضه داشت: به عزت و جلالت سوگند! من از اين مى ترسم که همه وارد دوزخ شوند».(5)****نکته:آن ها که به طاعات عشق مى ورزند:آن چه در اين عبارت از خطبه مزبور نقل شد، يک حکم غالبى است نه دايمى ; به تعبير ديگر اکثر طاعات، با مشکلاتى توأم است و غالب معاصى هوس انگيز و همراه با لذّات است.اين نکته نيز شايان دقت است که اين حکم غالبى در مورد توده هاى مردم است و گرنه اولياء الله و پويندگان راه حق به جايى مى رسند که از هر طاعتى لذت مى برند و به آن عشق مى ورزند و از هرگناهى نفرت دارند و ناراحت مى شوند; همان گونه که در روايتى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبادَةَ فَعَانَقَها(6); برترين مردم کسى است که عاشق عبادت باشد و آن را در آغوش گيرد». و از آن جا که مخاطبان امام(عليه السلام) توده هاى مردمند، نه فقط خاصان و مقربان درگاه خدا تعبير ياد شده به صورتى که ملاحظه گرديد ذکر شده است.صدر خطبه نيز شاهد و گواه اين مطلب است. قرآن مجيد نيز درباره نماز و روزه مى گويد: «(وَإِنَّهَا لَکَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِينَ); اين کار (استعانت به نمازو روزه) کار مشکلى است، جز براى خاشعان»(7).سؤال: در تفسير امر به معروف و نهى از منکر گفته مى شود معروف به معناى شناخته شده است ; زيرا نيکى ها با روح انسان آشناست و منکر به معناى ناشناخته است ; چرا که روح انسان با بدى ها ناآشناست. آيا اين تفسير مشهور با آن چه در عبارت ياد شده نقل شده منافات ندارد؟با کمى دقت روشن مى شود منافاتى در ميان نيست ; زيرا شناخته بودن نيکى ها و ناشناخته بودن بدى ها از نظر درک کلى با جاذبه هاى گناه و دافعه هاى اطاعت منافاتى ندارد ; مثلا همه ما از علم، لذت مى بريم و از جهل متنفريم ; ولى تحصيل علم مشکلات زيادى دارد که گاه افرادى از آن چشم مى پوشند و در تنبلى آسايشى است که گاه افرادى به سوى آن جذب مى شوند.(8)****پی نوشت:1. «محابّ» جمع «محبّ» (ازماده حبّ) به معناى محبوب و امر دوست داشتنى است.2. «حفّت» از ماده «حف» (بر وزن کف) به معناى گرداگرد چيزى را گرفتن است.3. «نزع» از ماده «نزع» (بر وزن نبض) است. اين ماده گاه با «الى» متعدى مى شود و گفته مى شود: «نزع اليه» يعنى به آن اشتياق پيدا کرد و گاه با «عن» متعدى مى شود و گفته مى شود: «نزع عنه» يعنى از اين کار خوددارى کرد و در عبارت مزبور در معناى دوّم استعمال شده و در جمله هاى بعد (تنزع الى معصية) به معناى اوّل به کار رفته است. (اين ماده گاه بدون حرف جر متعدى مى شود و گفته مى شود: «نزع الشىء» يعنى آن را خراب و باطل کرد.4. «قمع» از ماده «قمع» (بر وزن منع) به معناى بازداشتن و مقهور و سرکوب کردن است.5. سنن ابن داوود، جلد 2، صفحه 422 (حديث 4744) و بحارالانوار، جلد 68، صفحه 72.6. اصول کافى، جلد 2، صفحه 83.7. بقره، آيه 45.8. سند خطبه: ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه اش و همچنين ابن ميثم در شرح خود مى نويسند كه اين خطبه از نخستين خطبه هايى است كه بعد از بيعت با آن حضرت و بعد از قتل عثمان ايراد فرمود. اين نشان مى دهد كه اين دو شارح نهج البلاغه آن را در منبعى غير از نهج البلاغه يافته اند؛ زيرا مرحوم سيّد رضى اشاره به آن چه آن ها گفته اند ندارد. زمخشرى نيز در كتاب ربيع الابرار بخشى از اين خطبه را با تفاوت هاى متعدّدى نقل كرده است و بخش ديگرى از اين خطبه در چهار كتاب كه قبل از نهج البلاغه تأليف يافته، بيان شده است (كتاب كافى؛ محاسن برقى؛ امالى صدوق و تفسير عياشى) (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 430). 
شرح علامه جعفریپند گرفتن از سخن خدا:«انتفعوا ببيان الله، و اتعظوا بمواعظ الله، و اقبلوا نصيحه الله …» (از بيان خداوندي بهره برداريد و مواعظ الهي را قبول كنيد و خيرخواهي مقام ربوبي را بپذيريد …).نصايح و اندرزهاي خداوندي فوق همه پند و اندرزها و مواعظ است:خداوند سبحان مي‌فرمايد: «انه لقول فصل و ما هو بالهزل» (قطعا قرآن سخني است تفكيك‌كننده حق از باطل و آن قرآن شوخي نيست) و «فيه تذكره و ذكري لاولي الالباب» (كلام خداوندي يادآورنده حقايق است به كساني كه داراي خرد مي‌باشند. اين قرآن هدايت است) هر سخني و هر نظريه‌اي به مستند به غير خداوند جل و علا باشد، از هر كس هم كه باشد، از چهار جهت در مجراي نقص است:1- نقص مستند به طبيعت و مختصات مشاهده و تجربه، توضيح اين كه انسان از آن جهت كه اكثر معلوماتش از راه مشاهده و تجربه و نقل و آموزش به دست مي‌آيد، لذا احتمال اشتباه و خطا همواره در نظريات و سخنانش وجود دارد، زيرا عوامل درك انسان درك كننده، مانند محدوديت حواس و محدوديت عوامل مغزي و آزمايشگاه‌ها، و هدف‌گيري‌هاي معين، موضوع درك شده را از كانال‌ها و مختصات خود تحت تاثير قرار مي‌دهند و انسان هم با كمال ساده‌لوحي خيال مي‌كند واقعيات را خالص و ناب دريافت نموده و در قلمرو معرفت خود جاي داده است!2- خطاها و انحرافات عمدي مستند به اغراض شخصي وخودخواهي‌ها. نقص سخنان و نظريات مستند به اين نابكاري‌ها، صفحات فراواني از تاريخ سرگذشت ما انسان‌ها را قلم زده است.3- اصول پيش ساخته‌اي كه آگاهانه يا ناآگاهانه تفكرات اغلب انسانها را توجيه مي‌نمايد چه بخواهند و چه نخواهند.4- وابستگي ذاتي. چنين تصور كنيم كه شخص يا اشخاصي پيدا شوند و تحت تاثير عوامل فوق قرار نگرفتند، بديهي است كه هيچ انساني از ديدگاه فعاليتهاي مغزي و رواني، آن استقلال را ندارد كه از هر گونه وابستگي به استعدادهاي عمومي و خصوصي و محيط طبيعي و اجتماعي و رگه‌هاي ارثي و فرهنگي رسوبي و غيرذلك بر كنار و خالص باشد و با يك عامل درك ناب با واقعيت ناب ارتباط معرفتي و عقيدتي پيدا كند، مگر افرادي كه در هر جامعه و دوراني فطرت الهي خود را از آلودگي‌ها دور نگاه داشته، عقل و وجدان خود را در صفاي خالص محفوظ داشته باشند و بديهي است كه اينان از نظر اقليت نزديك به حد استثنا مي‌باشند. اينست كه مي‌گوييم: نصايح و اندرزهاي الهي فوق همه پندها و مواعظي است كه از مغز بشري تراوشمي‌كند.5- هدف‌گيري‌هاي خاص.(براي تكميل مبحث نصيحت و اندرز، مراجعه فرماييد به مجلد سوم از ص 314 تا 316 و مجلد سيزدهم از ص 55 تا 57 و از ص 277 تا 282 و مجلد هفدهم از ص 85 تا ص 92 و 117 و 118 و از ص 217 تا ص 219).****«فان رسول الله صلي الله عليه و آله كان يقول: (ان الجنه حفت بالمكاره وان النار حفت بالشهوات)» (زيرا رسول خدا (ص) مي‌فرمود: (پيرامون بهشت را ناگواري‌ها و پيرامون آتش را شهوات فرا گرفته است).احساس تكليف شريف‌ترين احساس پس از دريافت خدا است و انجام آن مايه شكوفايي روح آدمي است اگر چه انسان براي وصول به اين شكوفايي از مراحل سخت عبور مي‌كند:اميرالمومنين عليه‌السلام پس از تذكر صريح درباره ارائه براهين روشن از طرف خداوند براي بندگانش و اين كه خداوند سبحان اعمالي را كه دوست دارد و اعمالي را كه نمي‌پسندد تبيين فرموده و به پيروي از اعمال نيكو و اجتناب از اعمال زشت دستور داده است، از پيامبر اكرم (ص) يك حقيقت حياتي را به فرزندان آدم (ع) ابلاغ مي‌فرمايد كه ما در اين مبحث توضيحي اجمالي درباره آن مي‌دهيم. پديده‌هايي كه ما در اين دنيا با آنها ارتباط برقرار مي‌كنيم در جريان تاثير و تاثر با ما بر سه قسم عمده تقسيم مي‌گردند: 1- لذت‌بار 2- دردآور 3- بدون دو خاصيت مزبور.دين حقيقي الهي با توجه به ساختار موجوديت ما و استعدادها و قوانين حاكمه بر مباني و اصول زندگي ما از برخورداري از لذايذ به طور مطلق جلوگيري نفرموده است. تنها از اشباع آن لذايذ جلوگيري نموده است كه موجب اخلال در تقوي و فضيلت اخلاقي باشد. بديهي است كه اعراض از اين گونه لذايذ و اهتمام به انجام تكاليفي كه سازگار با سرخوشي‌ها و خودكامگي‌ها نمي‌باشد، سخت است. اين كه گفته شده است: (طفل خرما دوست دارد صبر فرمايد حكيم) حقيقتي است حكمت‌آميز و مطابق آنچه كه مشاهده مي‌كنيم. ما با كمال وضوح در جريان زندگي مي‌بينيم كه هر اندازه از طغيانگري غرايز حيواني خود كه بر محور خودخواهي مي‌چرخند و فعاليت مي‌كنند، جلوگيري مي‌كنيم، به همان اندازه شايد هم در اغلب موارد، بيش از آن اندازه كه غرايز حيواني را مهار مي‌كنيم، شخصيت ما نيروهايي متنوع مانند معرفت‌جويي، نوع دوستي، قدرت بر تحمل حوادث، قدرت بر اراده و تصميم‌هاي مفيد، مشاهده حكمت در جهان هستي و غيرذلك در خود احساس مي‌نمايد.البته بديهي است كه مهار سركشي‌هاي غرايز حيواني تلخ و گاهي زجرآور است، ولي سعادت والا كه بهشت برين و لقاءالله (ديدار خداوند) را نصيب آدمي مي‌نمايد، در داشتن شخصيت تصفيه و تهذيب شده است نه آن (من) اسير تمايلات حيواني. جملات بعدي اميرالمومنين عليه‌السلام تا جمله (8) توضيح و نتيجه مطلب قبلي است كه بيان نموديم و به جهت وضوح آنها نيازي به تفسير نيست. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )«انتفعوا ببيان الله، و اتعظوا بمواعظ الله، و اقبلوا نصيحه الله …»:امام (ع) به شنوندگان دستور مى دهد كه از آنچه خداوند در كتاب خود بيان فرموده، و بر زبان پيامبرش (ص) جارى گشته است استفاده كنند و اندرزهاى الهى و راهنماييهاى او را به منظور رسيدن به هدفى كه براى آن آفريده شده اند بپذيرند و پند گيرند، اين كه در جملات مذكور لفظ جلاله «اللّه» تكرار و از آوردن ضمير به جاى نام، خوددارى شده براى تعظيم و بزرگداشت امورى است كه در باره آنها سفارش شده است.پس از اين به دلائل وجوب امتثال و فرمانبردارى از اوامر خداوند اشاره و يادآورى مى كند كه خداوند با بيان آيات روشن و هشدارهاى آشكار عذر خود را در تنبيه و مجازات خطاكاران اعلام و با فرستادن پيامبران حجّت را بر بندگان تمام كرده، و در كتاب خود با ذكر اعمال شايسته اى كه پسنديده اوست و كارهاى ناروايى كه مكروه اوست بندگان خويش را ارشاد فرموده كه از آنچه محبوب اوست پيروى كنند و از هر چه پسنديده او نيست دورى ورزند.سپس تذكّر مى دهد كه طاعت حقّ و امتثال اوامر او توأم با سختى و كراهت طبع است و حديث نبوى (ص) را در اين باره ذكر مى كند، و چه نيكوست محتواى اين خبر كه در آن تنها از سختى طاعات نام برده نشده بلكه طبق آن، بهشت با سختيها قرين گشته، و در شدايد و ناملايمات محجوب گرديده است تا براى به دست آوردن آن، شوق و رغبت انسانها بر انگيخته شود و در بر طرف ساختن حجاب مكروهات و تحمّل سختيها و ناگواريها كوشش به عمل آيد، همچنين در اين حديث آمده كه شهوات، دوزخ را احاطه كرده و هوسها گرد آتش را فرا گرفته است تا مردم از هوسها بپرهيزند و از شهوتهاى نفسانى و هواهاى شيطانى دورى جويند.امام (ع) پس از آن كه با ذكر حديث نبوى (ص) و ياد آورى بهشت سختيهايى را كه ملازم با طاعت است آسان مى گرداند و با اشاره به دوزخ هوسها و خواستهايى را كه دورى از آنها را لازم مى داند تحقير مى كند، توضيح مى دهد كه هيچ طاعتى نيست مگر اين كه نفس انسان از آن كراهت دارد و گناهى نيست مگر اين كه طبع آدمى خواهان آن است، و راز اين مطلب را پيش از اين دانستى زيرا نفس انسان از نيروى شهوانى بيش از نيروى عقلانى پيروى مى كند بويژه در مورد لذّات محسوسى كه در دسترس اويند، ليكن عذاب خدا را به دنبال دارند.سپس آن حضرت از خداوند مى خواهد كه رحمت كند كسى را كه از شهوات و هوسهاى خود دست بردارد، «نزع عن شهواته» يعنى: از افتادن در شهوات باز ايستد و نفس امّاره اش را سركوب سازد، زيرا خواستهاى آن از هر چيزى نسبت به خداوند دورتر، و سركوب آن از هر چيز ديگر دشوارتر است. پس از اين توضيح مى دهد كه كارى را كه نفس بدان مشتاق و خواستار آن است گناه و نافرمانى پروردگار است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 189 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الخامسة و السبعون من المختار في باب الخطب. قال الشارح البحراني: روى انّ هذه الخطبة من أوائل الخطب التي خطب بها أيّام بويع بعد قتل عثمان، و شرحها في فصلين:الفصل الاول:انتفعوا ببيان اللّه، و اتّعظوا بمواعظ اللّه، و اقبلوا نصيحة اللّه فإنّ اللّه قد أعذر إليكم بالجليّة، و اتّخذ عليكم بالحجّة، و بيّن لكم محابّه من الأعمال و مكارهه منها لتتّبعوا هذه و تجتنبوا هذه، فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يقول: إنّ الجنّة حفّت بالمكاره و إنّ النّار حفّت بالشّهوات. و اعلموا أنّه ما من طاعة اللّه شيء إلّا يأتي في كره، و ما من معصية اللّه شيء إلّا يأتي في شهوة، فرحم اللّه رجلا نزع عن شهوته، و قمع هوي نفسه، فإنّ هذه النّفس أبعد شيء منزعا، و إنّها لا تزال تنزع إلى معصية في هوى.اللغة:(نزع) عن المعاصي نزوعا انتهى عنها و نزع عن الشيء نزوعا كفّ و قلع عنه و المنزع يحتمل المصدر و المكان و نزع الى أهله نزاعة و نزاعا اشتاق إليه، و نازعتني نفسى إلى كذا اشتاقت إليه قال في مجمع البحرين: في الحديث النّفس الأمّارة أبعد شيء منزعا، أى رجوعا عن المعصية اذ هى مجبولة على محبّة الباطل، و أمّا تفسير الشارح المعتزلي منزعا بمذهبا فلا يخفى بعده.المعنى:اعلم أنّ مدار هذا الفصل من الخطبة الشريفة على الموعظة و النصيحة و ترغيب المخاطبين في الطّاعات و تحذيرهم عن السّيئات و التنبيه على جملة من فضايل كتاب الكريم و خصايص الذكر الحكيم، و صدّر الفعل بالأمر بالانتفاع بأفضل البيانات و الاتّعاظ بأحسن المواعظ و القبول لأكمل النصايح فقال: «ج 12» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 193 (انتفعوا ببيان اللّه) أى بما بيّنه في كتابه و على لسان نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فانّه لقول فصل و ما هو بالهزل، و فيه تذكرة و ذكري لاولى الألباب و هدى و بشرى بحسن الماب فمنفعته أتمّ المنافع، و فايدته أعظم الفوايد. (و اتّعظوا بمواعظ اللّه) لتفوزوا جنّة النعيم و الفوز العظيم، و تنجوا من نار الجحيم و العذاب الأليم (و اقبلوا نصيحة اللّه) فانّها مؤدّية إلى درجات الجنات منجية من دركات الهلكات، و الاتيان بلفظ الجلالة و التصريح باسمه سبحانه في جميع الجملات مع اقتضاء ظاهر المقام للاتيان بالضمير لايهام الاستلذاذ و لإدخال الرّوع في ضمير المخاطبين و تربية المهابة و تقوية داعى المأمورين لامتثال المأمور به، و قول الشارح البحراني بأنّ ذلك أى تعدية الاسم صريحا للتعظيم فليس بشيء.و لما أمر بالاتّعاظ و الانتصاح علله (فانّ اللّه قد أعذر إليكم بالجليّة) يعني أنّه سبحانه قد أبدى العذر اليكم في عقاب العاصين منكم بالاعذار الجليّة و البراهين الواضحة من الايات الكريمة لأنّه لا يكلّف نفسا إلّا ما اتيها ليهلك من هلك عن بيّنة و يحيى من حىّ عن بيّنة. (و اتّخذ عليكم الحجّة) بارسال الرّسول و إنزال الكتاب يعني أنّه أتمّ الحجّة على المكلّفين بما اتاهم و عرّفهم حتى لا يكون لهم عذر في ترك التكاليف و لا يكون للنّاس عليه حجّة بعد الرّسل قال عزّ من قائل: وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا (و بيّن لكم محابّه من الأعمال و مكارهه منها) أى بيّن في كتاب العزيز الفرائض و الواجبات من الحجّ و الجهاد و الصوم و الصّلاة و غيرها من الأعمال الصّالحات المطلوبة له و المحبوبة عنده، و المحظورات من الكذب و الغيبة و النميمة و السعاية و غيرها من الأفعال القبيحة المبغوضة له المكروهة لديه.و انّما بيّنها (لتتّبعوا هذه) أى محابّ الأعمال (و تجتنبوا هذه) أى مكارهها (فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) تعليل لوجوب اتّباع المحابّ و وجوب اجتناب المكاره (كان يقول: إنّ الجنّة حفّت بالمكاره و إن النّار حفّت بالشهوات) يعني أنّ الجنّة محفوفة بالصبر على مشاقّ الطاعات و الكفّ عن لذائذ السيّئات و كلاهما مكروه للنّفس، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 194 فمن صبر على ذلك المكروه يكون مصيره إلى الجنّة و كذلك النار محفوفة باطلاق عنان النفس و ارتكاب ما تشتهيها و تتمناها من الشهوات و المحرّمات، فمن أقدم عليها و أتى بها يكون عاقبته إلى النار و كفى بالجنّة ثوابا و نوالا في تسهيل تحمّل تلك المكاره، و كفى بالنار عقابا و وبالا في التنفير عن هذه الشهوات.ثمّ بعد تسهيل المكاره التي يشتمل عليها الطاعات يكون غايتها أشرف الغايات و تحقير الشهوات الّتي يريد التنفير عنها يكون غايتها أخسّ الغايات نبّه على أنّه لا تأتى طاعته إلّا في كره و لا معصيته إلّا في شهوة، و هو قوله (و اعلموا أنه ما من طاعة اللّه شيء إلّا يأتي في كره و ما من معصية اللّه شيء إلّا يأتي في شهوة) لأنّ النّفس للقوّة الشهويّة أطوع من القوّة العاقلة خصوصا فيما هو أقرب إليها من اللّذات المحسوسة الّتي يلحقها العقاب عليها. (فرحم اللّه رجلا نزع) و كفّ (عن شهوته و قمع) أى قلع (هوى نفسه فان هذه النفس) الأمّارة بالسوء (أبعد شيء منزعا) أى كفا و انتهاء عن شهوة و معصية (و أنها لا تزال تنزع) أى تشتاق و تميل (إلى معصية في هوى).الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام مبين و وليّ مؤمنين است در نصيحت مخاطبين مى فرمايد:منتفع باشيد با بيان خدا و متّعظ باشيد با موعظهاى خدا و قبول نمائيد نصيحت خدا را، پس بدرستى كه خدا اظهار فرموده عذر خود را بشما با آيه هاى واضحه، و اخذ فرمود بر شما حجّت را و بيان كرد از براى شما محبوب داشته شده هاى خود را از عملها و مكروه داشته شده هاى خود را از آنها تا اين كه متابعت نمائيد بان عملهاى محبوبه و اجتناب نمائيد از اين عملهاى مكروهه. پس بدرستى كه حضرت رسول صلوات اللّه و سلامه عليه و آله مى فرمود كه بهشت محفوف شده است با دشواريها و آتش محفوف شده است با شهوتها، و بدانيد كه بدرستى كه نيست از اطاعت خدا چيزى مگر اين كه مى آيد با كراهت طبيعت، و نيست در معصيت خدا چيزى مگر اين كه مى آيد با شهوت و رغبت، پس رحمت خدا مردى را كه بر كند از شهوت خود، و قلع كند خواهشات نفس خود را پس بدرستى كه اين نفس دورترين چيزيست از حيثيّت كنده شدن از شهوت، بدرستى كه اين نفس هميشه اشتياق دارد و ميل كند بسوى معصيت در آرزو و خواهش نفسانى.  
بخش ۲ : عیب جویی از خویشتن [منبع]

وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ، أَنَّ الْمُؤْمِنَ [لَا يُمْسِي وَ لَا يُصْبِحُ] لَا يُصْبِحُ وَ لَا يُمْسِي إِلَّا وَ نَفْسُهُ ظَنُونٌ عِنْدَهُ، فَلَا يَزَالُ زَارِياً عَلَيْهَا وَ مُسْتَزِيداً لَهَا؛ فَكُونُوا كَالسَّابِقِينَ قَبْلَكُمْ وَ الْمَاضِينَ أَمَامَكُمْ، قَوَّضُوا مِنَ الدُّنْيَا تَقْوِيضَ الرَّاحِلِ، وَ طَوَوْهَا طَيَّ الْمَنَازِلِ.

ظَنُون : ضعيف، ناتوان، بد گمان.
زَارِياً : عيب جو، خرده گير، سرزنش كننده.
التَقْوِيض : ويران كردن، بر كندن عمود خيمه و طنابهاى آن، يعنى آنها به مسافرى مى مانند كه وسائل زندگى خود را بر گرفته و سبكبار طى طريق ميكند. 
ظَنون : متهم، ضعيف
زارِى : عيب گير، سرزنش كننده
تَقويض : خيمه را جمع كردن 
بندگان خدا بدانيد كه انسان با ايمان، شب را به روز، و روز را به شب نمى رساند جز آن كه نفس خويش را متّهم مى داند، همواره نفس را سرزنش مى كند، و گناه كارش مى شمارد. پس در دنيا چونان پيشينيان صالح خود باشيد، كه در پيش روى شما در گذشتند و همانند مسافران، خيمه خويش را از جا در آوردند و به راه خود رفتند.
 
(5) و اى بندگان خدا بدانيد كه مؤمن شب صبح نمى كند و صبح را بشب نمى رساند مگر آنكه بنفس خود بد گمان است و پيوسته از او عيب جوئى ميكند، و زيادتر از آنچه نموده است (از طاعت و بندگى) از آن مى طلبد (لذا نفس بر مؤمن تسلّط نيافته نمى تواند او را فريب دهد)
(6) پس مانند كسانى باشيد كه از شما (به رحمت خدا) پيشى گرفتند و جلو روى شما گذشتند، از دنيا خيمه كندند مانند خيمه كندن كوچ كننده، و (مدّت زندگانى) آنرا بسر رساندند مانند طىّ كردن منزلها (كه هيچ گونه دلبستگى بدنيا و متاع آن نداشتند).
 
بدانيد، اى بندگان خداى، مؤمن شب را به روز و روز را به شب نمى آورد مگر آنكه به نفس خويش بدگمان است و پيوسته بر او عيب مى گيرد و از طاعت حق، افزونتر از آنچه به جاى آورده، از او مى طلبد. پس، همانند كسانى باشيد كه پيش از شما بوده اند و آنان كه در برابر شما مردند و چون مسافران خيمه بركندند و رخت به جاى ديگر بردند و دنيا را چون كسى كه منازل را طى مى كند طى كردند.
 
بدانيد اى بندگان خدا که انسان با ايمان، صبح و شام بر او نمى گذرد مگر اين که نزد خويش متهم است. پيوسته از خود عيب مى گيرد (و خويشتن را نقد مى کند) و براى خود طالب تکامل و فزونى است; بنابراين همچون پيشينيان و گذشتگان (صالح) خود باشيد که قبل از شما بودند. آن ها شبيه مسافرى بودند که عمودهاى خيمه را برگرفته و طى طريق مى کند (دنيا را گذرگاهى مى دانستند به سوى سراى جاودان).
 
و بندگان خدا بدانيد كه مرد با ايمان شب را به روز و روز را به شب نمى رساند جز كه نفس خود را نزد خويش متّهم مى داند، پيوسته با آن عتاب دارد، و گناهكارش مى شمارد. پس در دنيا چون كسانى باشيد كه پيش از شما به سر بردند، و چون آنان كه پيش روى تان مردند. چون مسافر، خيمه خويش را از جا در آوردند، ويرانش كردند، و راه را در سپردند.
 
بندگان خدا، بدانيد كه مؤمن شب را به روز و روز را به شب نمى برد مگر آنكه به نفس خود بد گمان است، هماره از خود عيب جويى مى كند، و خواهان افزايش كار نيك از نفس است. در امر دين چون گذشتگان كه پيش از شما بودند، و رفتگانى كه در برابر شما از دنيا رفتند باشيد، از دنيا خيمه بر كندند همچون خيمه بركندن كسى كه كوچ مى كند، و آن را طىّ كردند چنانكه منازل را طى كنند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 551-549 نقد خويشتن!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، درس مهم ديگرى به پويندگان راه حق و سالکان مسير قرب خداوند مى دهد ; مى فرمايد: «بدانيد اى بندگان خدا که انسان با ايمان، صبح و شام بر او نمى گذرد مگر اين که نزد خويش متهم است. پيوسته از خود عيب مى گيرد (و خويشتن را نقد مى کند) و براى خود طالب تکامل و فزونى است» (وَاعْلَمُوا ـ عِبَادَاللهِ ـ أَنَّ الْمُؤْمِنَ لاَ يُصْبِحُ وَ لاَ يُمْسِي إِلاَّ وَ نَفْسُهُ ظَنُونٌ(1) عِنْدَهُ، فَلاَ يَزَالُ زَارِياً(2) عَلَيْهَا وَ مُسْتَزِيداً لَهَا).مى دانيم يکى از حجاب ها و موانع راه تکامل انسان، حبّ ذات است که عيوبش را در نظرش زيبا و ضعف ها را نقاط قوّت نشان مى دهد; بنابراين اگر کسى مى خواهد راه پيشرفت و کمال را بپويد بايد نسبت به خويشتن بدبين باشد و همواره در برابر صفات و اعمال خويش بر کرسى نقد بنشيند تا پرده هاى حبّ ذات را کنار زند و واقعيت خويش را آن گونه که هست ببيند. اين نکته مهمى است که امام(عليه السلام) در اين عبارت کوتاه، طىّ سه جمله بيان فرموده است ; نخست مى گويد: نسبت به خويش بدگمان باش ; سپس مى فرمايد: خود را نقد کن ; و سرانجام مى افزايد: خود را به کمال مطلوب برسان.در خطبه همّام که صد و ده درس اخلاقى را تشکيل مى دهد نيز به همين نکته اشاره شده ; مى فرمايد: «فَهُمْ لاَِنْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ; پرهيزگاران کسانى اند که خود را متهم مى سازند (و از خوش بينى هاى بى جا در مورد صفات و افعال خويش اجتناب مى کنند).امام(عليه السلام) در پايان اين عبارت دستور مى دهد که نگرش شما به دنيا همچون کسى باشد که عمود خيمه را پايين کشيده و بساط خيمه را جمع کرده و به سوى مقصد در حرکت است و منازل ميان راه را يکى پس از ديگرى طى مى کند و هرگز دنيا را محلّ اقامت و استقرار نمى نگرد ; «بنابراين همچون پيشينيان و گذشتگان (صالح) خود باشيد که قبل از شما بودند. آن ها شبيه مسافرى بودند که عمودهاى خيمه را برگرفته و طى طريق مى کند (دنيا را گذرگاهى مى دانستند به سوى سراى جاويدان)» (فَکُونُوا کَالسَّابِقِينَ قَبْلَکُمْ، وَ الْمَاضِينَ أَمَامَکُمْ. قَوَّضُوا(3) مِنَ الدُّنْيَا تَقْوِيضَ الرَّاحِل، وَ طَوَوْهَا(4) طَيَّ الْمَنَازل).* * *چند نکته مهم:1ـ در اسلام، همواره به حسن ظن دستور داده مى شود; ولى چرا در اين جا امام(عليه السلام) به بدگمانى دستور مى دهد؟ دليلش روشن است، حسن ظن بايد درباره ديگران باشد ; ولى درباره خود انسان که به طور طبيعى حسن ظنّ افراطى وجود دارد تا آن جا که نقطه هاى ضعف خود را قوّت، و صفات زشت را گاهى فضايل اخلاق مى پندارد. به بدگمانى فرمان داده شده تا خويشتن دوستى افراطى تعديل گردد. بايد انسان به نقد خويش بنشيند و بدون اغماض، اعمال و رفتار و اخلاق خود را بررسى کند تا راه کمال و پيشرفت به روى او گشوده شود ; درست مانند کسى که از جاده پرخطرى عبور مى کند، هر گاه با ديده خوش بينى به همه چيز نگاه کند به يقين، گرفتار حوادث دردناک مى شود و اگر با نگاه بدگمانى بنگرد با احتياط از لابه لاى خطرها مى گذرد و به سر منزل مقصود مى رسد. بايد توجّه داشت که نقّادى از خويشتن، هرگز با مسأله اعتماد به نفس منافات ندارد. اعتماد به نفس مانند آن است که انسان، سرمايه عظيمى در اختيار داشته باشد و از وجود اين سرمايه با خبر باشد ; اين مطلب مانع از آن نمى شود که در به کارگيرى سرمايه در يک محيط پرخطر، احتياط هاى لازم را فراموش کند.2- امام(عليه السلام) دو الگو فرا راه مخاطبان قرار داده: کسانى که در گذشته دور مى زيسته اند (کالسابقين قبلکم) و کسانى که در گذشته نزديک بوده اند (والماضين امامکم) چرا که بررسى زندگى هر يک از اين دو گروه، درس هاى آموزنده خاصى دارد.3ـ امام عليه السلام در پايان اين عبارت دستور مى دهد كه نگرش شما به دنيا همچون كسى باشد كه عمود خيمه را پايين كشيده و بساط خيمه را جمع كرده و به سوى مقصد در حركت است و منازل ميان راه را يكى پس از ديگرى طى مى كند و هرگز دنيا را محلّ اقامت و استقرار نمى نگرد؛ اتفاقاً همه مشكلات دنياپرستان از همين جا سرچشمه مى گيرد كه مرگ را به كلّى فراموش مى كنند و زندگانى خود را در اين جهان، عملًا جاودان فرض مى كنند؛ غافل از اين كه گاه با چشم خود مى بينيم چند ثانيه كوتاه از يك زلزله يا يك سيلاب، محصول صدها سال را بر باد مى دهد و يك منطقه آباد، چنان درهم مى ريزد كه گويى هرگز ساكنانى در آن جا نبوده اند.(5) ****پی نوشت:1. «ظنون» صيغه مبالغه از ماده «ظن» (به معناى گمان) است و معمولا در اين موارد به معناى گمان بد به کار مى رود ; بنابراين ظنون در اين جا به معناى کسى است که نسبت به خويش با چشم انتقاد مى نگرد و متهم مى سازد و ماده «ظن» گاه به معناى چيز کم آمده ; بنابراين ظنون به افراد ضعيف و بى دست و پا گفته مى شود و در خطبه ياد شده همان معناى اوّل قصد شده است.2. «زارى» به معناى عيب جو از ماده «زَرْى» (بر وزن زرع) به معناى عيب جويى گرفته شده است.3. «قوضوا» از ماده «تقويض» به معناى ويران کردن، درهم ريختن يا فرو کشيدن عمود خيمه است که براى جمع کردن خيمه صورت مى گيرد.4. «طووها» از ماده «طىّ» به معناى در نورديدن گرفته شده است.5. هنگامى که سطور ياد شده نوشته مى شد مردم کشور ما در سوک ده ها هزار قربانى زلزله شديدى که در شهر بم واطراف آن واقع شد به سر مى بردند. زلزله در 12 ثانيه (آرى فقط در 12 ثانيه!) شهر آباد و سرسبز و خرّمى را به تلى از خاک تبديل کرد. گويى شهرى است که هزاران سال بر آن مى گذرد و خاموش است. به يقين، مى دانستيم دنيا بى اعتبار است اما تا اين حد نديده بوديم. (5/10/1382 شمسى، مطابق با دوّم ذى القعده 1424 قمرى). 
شرح علامه جعفری«واعلموا عباد الله ان المومن لا يصبح و لا يمسي الا و نفسه ظنون عنده فلا يزال زاريا عليها و مستزيدا لها فكونوا كالسابقين قبلكم و الماضين امامكم قوضوا من الدنيا تقويض الراحل، و طووها طي المنازل» (و بدانيد اي بندگان خدا، انسان باايمان به صبح و شام وارد نشود، مگر اين كه نفس او در نزد او مورد بدگماني باشد و همواره از نفس خويشتن عيبجويي نمايد و بر خرده‌گيري از نفسش بيفزايد. مانند كساني باشيد كه پيش از شما سبقت گرفتند و گذشتند و از دنيا مانند كوچ‌كننده، كنده شدند، و مانند كساني كه دنيا را منزل به منزل در نور ديدند، از ديدگاه شما حركت كردند و مقصد نهايي را پيش گرفتند).از مختصات ايمان است كه انسان نفس اماره (خود طبيعي) را همواره مورد احتياط قرار دهد و از آن برحذر باشد:كلمه (ظنون) بنا به گفته ابن منظور عبارتست از بدگمان بودن و در همين مورد مي‌گويد: (ظنون به هر چيزي كه قابل اطمينان نيست و همچنين به چاهي گفته مي‌شود كه وجود آب در آن مشكوك است) و اين يك تعبير فوق‌العاده ظريف درباره (خود طبيعي) (نفس اماره) است، زيرا گاهي اين نفس آدمي تحت تاثير انگيزه‌هايي خاص، جانب خير و صلاح را مي‌گيرد و گاهي (كه اكثر اوقات را شامل مي‌شود) جز تقويت عوامل تورم خويشتن و قرار گرفتن در شهوات و هواهاي لذت‌بار (اگر چه در عالم خيالات) كار ديگري انجام نمي‌دهد.لذا همان طور كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايند، اين نفس همواره بايد تحت مراقبت و آگاهي شديد قرار بگيرد كه آدمي را به لجنزار اشباع بي‌قيد و شرط خودخواهي ساقط نكند. درباره آن انسانهاي الهي بينديشيد كه پيش از شما راه صلاح را پيش گرفتند و رو به مقصد جاوداني خود به حركت درآمدند.قوم فعلوا خيرا فعلوا و علي درج العليا درجوافهم فهموا معني المعني و بذكر الله لهم لهجوادخلوا فقراء علي الدنيا فكما دخلوا منها خرجوا(آن انسان‌هاي كمال يافته به خيرات عمل كردند و در نتيجه اعتلاء يافتند و به درجه‌هاي عالي كمال صعود نمودند. آنان حقيقت معاني را فهميدند و زبان آنان به ذكر خداوندي گويا گشت. آنان وارسته از آلودگي‌ها به اين دنيا وارد شدند و همانگونه كه وارد شدند، از آن خارج شدند.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از آن از احوال مؤمن راستين آگاهى مى دهد، كه او در شب و روز پيوسته نفس خويش را متّهم مى گرداند و آن را دچار نقص و عيب مى بيند و سرزنش مى كند، و احوال آن را زير نظر مى گيرد و از آن خواهان اعمال شايسته بيشتر است، و ما به اين مطلب پيش از اين اشاره كرده ايم.بعد از آن به شنوندگان دستور مى دهد كه در روگردانيدن از شهوتها و لذّتهاى دنيا همانند بزرگان اصحاب كه بر شما پيشى گرفته اند و آنانى كه از پيش روى شما در گذشته و به بهشت رفته اند باشيد. واژه هاى «تقويض» (ويران كردن، عمود خيمه را بر چيدن) و «طىّ» (پيچانيدن، در نور ديدن) را براى آنها استعاره فرموده است، زيرا آنان مانند مسافر كه براى سفر دارايى خود را رها مى كند و خيمه اش را بر مى چيند، از علايق و دلبستگيهاى دنيا بريدند و به سوى آخرت كوچ كردند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 192 و اعلموا عباد اللّه أنّ المؤمن لا يصبح و لا يمسي إلّا و نفسه ظنون عنده، فلا يزال زاريا عليها و مستزيدا لها، فكونوا كالسّابقين قبلكم، و الماضين أمامكم، قوّضوا من الدّنيا تقويض الرّاحل، و طووها طيّ المنازل.اللغة:و (الظنون) وزان صبور إمّا مبالغة من الظنّة بالكسر بمعنى التهمة يقال: ظننت فلانا أى اتّهمته فلا يحتاج حينئذ إلى الخبر أو بمعنى الضعيف و قليل الحيلة و جعل الشارح المعتزلي الظنون بمعنى البئر لا يدرى فيها ماء أم لا غير مناسب للمقام و إن كان أحد معانيه. و (قاض) البناء و قوضه أى هدمه أو التقويض نقض من غير هدم أو هو نقض الأعواد و الأطناب.الاعراب:جملة قوّضوا استيناف بياني لا محلّ لها من الاعراب.المعنى:نبّه على وصف المؤمنين و كيفيّة معاملتهم مع نفوسهم جذبا للسامعين إلى التأسّي بهم و تحريصا لهم على اقتفاء آثارهم و هو قوله: (و اعلموا عباد اللّه أنّ المؤمن لا يصبح و لا يمسى إلّا و نفسه ظنون) أى متّهمة (عنده) أى أنها ضعيفة قليلة الحيلة لا تقدر على أن تحتال و تعالج في أن تغره و تورده موارد الهلكة بل هو غالب عليها في كلّ حال (فلا يزال زاريا) أى عايبا (عليها) في كلّ حين (و مستزيدا لها) أى مراقبا لأحوالها طالبا للزيادة لها من الأعمال الصالحة في جميع الأوقات. (فكونوا كالسابقين قبلكم) إلى الجنّة (و الماضين أمامكم) من المؤمنين الزاهدين في الدّنيا و الرّاغبين في الاخرة (قوّضوا من الدّنيا تقويض الرّاحل) يعني أنهم قطعوا علايق الدّنيا و ارتحلوا إلى الاخرة كما أنّ الرّاحل إذا أراد الارتحال يقوّض متاعه و ينقض خيمته و يهدم بناءه (و طووها طىّ المنازل) أى طووا أيام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 195 الدّنيا و مدّة عمرهم كما يطوى المسافر منازل طريقه.و محصّل الجملتين أنّ السابقين الأوّلين من المقرّبين و أصحاب اليمين لما عرفوا بعين بصائرهم أنّ الدّنيا ليست لهم بدار و أن الاخرة دار قرار لا جرم كانت همّتهم مقصورة في الوصول إليها، فجعلوا أنفسهم في الدّنيا بمنزلة المسافر، و جعلوها عندهم بمنزلة المنازل فاخذوا من ممرّهم ما يبلغهم إلى مقرّهم فلما ارتحلوا عنها لم يبق لهم علاقة فيها كما أنّ المسافر إذا ارتحل من منزل لا يبقى له شيء فيه فأمر المخاطبين بأن يكونوا مثل هؤلاء في الزّهد في الدّنيا و ترك العلايق و الامنيّات و الرغبة في العقبي و الجنّات العاليات و هي أحسن منزلا و مقيلا.الترجمة:و بدانيد اى بندگان خدا بدرستى كه مؤمن نه روز را بشب مى آورد و نه شب را بروز مگر اين كه نفس او متّهمست نزد او، پس هميشه آن مؤمن ايراد كننده است بر نفس خود، و طلب كننده است از براى او زيادة خيرات و مبرّات را، پس باشيد مثل سابقانى كه پيش از شما بودند و مثل گذشتگان در پيش از شما بر كندند از دنياى فاني همچو بر كندن كوچ كننده، و درنورديدند دنيا را مثل درنورديدن منزلها.  
بخش ۳ : وصف قرآن کریم [منبع]

فضلُ القرآن:
وَ اعْلَمُوا أَنَّ هَذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِي لَا يَغُشُّ وَ الْهَادِي الَّذِي لَا يُضِلُّ وَ الْمُحَدِّثُ الَّذِي لَا يَكْذِبُ، وَ مَا جَالَسَ هَذَا الْقُرْآنَ أَحَدٌ إِلَّا قَامَ عَنْهُ بِزِيَادَةٍ أَوْ نُقْصَانٍ، زِيَادَةٍ فِي هُدًى أَوْ نُقْصَانٍ مِنْ عَمًى؛ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ عَلَى أَحَدٍ بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَةٍ وَ لَا لِأَحَدٍ قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنًى، فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِكُمْ وَ اسْتَعِينُوا بِهِ عَلَى لَأْوَائِكُمْ، فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ أَكْبَرِ الدَّاءِ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَ النِّفَاقُ وَ الْغَيُّ وَ الضَّلَالُ.
فَاسْأَلُوا اللَّهَ بِهِ وَ تَوَجَّهُوا إِلَيْهِ بِحُبِّهِ وَ لَا تَسْأَلُوا بِهِ خَلْقَهُ، إِنَّهُ مَا تَوَجَّهَ الْعِبَادُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى بِمِثْلِهِ.
وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ قَائِلٌ مُصَدَّقٌ، وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفِّعَ فِيهِ وَ مَنْ مَحَلَ بِهِ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ صُدِّقَ عَلَيْهِ، فَإِنَّهُ يُنَادِي مُنَادٍ يَوْمَ الْقِيَامَةِ:
أَلَا إِنَّ كُلَّ حَارِثٍ مُبْتَلًى فِي حَرْثِهِ وَ عَاقِبَةِ عَمَلِهِ، غَيْرَ حَرَثَةِ الْقُرْآنِ، فَكُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أَتْبَاعِهِ؛ وَ اسْتَدِلُّوهُ عَلَى رَبِّكُمْ وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلَى أَنْفُسِكُمْ وَ اتَّهِمُوا عَلَيْهِ آرَاءَكُمْ وَ اسْتَغِشُّوا فِيهِ أَهْوَاءَكُمْ.

فَاقَة : احتياج و نياز (به راهنمائى ديگر).
اللَأْوَاءِ : سختى.
شَفَعَ لَهُ : براى او شفاعت كرد، مقصود اين است كه قرآن انطباق اعمال او را با آيات خود تصديق كرد.
مَحَلَ بِهِ : شكايتش را كرد، مقصود عدم انطباق اعمال انسان با قرآن است.
اسْتَغِشُّوا فِيهِ اهْوَاءَكُمْ : خواسته هاى خود را در برابر قرآن مغشوش بدانيد. 
أدواء : مرضها جمع داء : درد
لَأوّاء : شدت و سختى
مَحَلَ : سخن چينى نمود، عيبها را گفت
حارِث : زراعت كننده
مُبتَلَى : امتحان شده و گرفتار
إستَغِشّوا : خيانت كار بدانيد، متهم كنيد 
(7) و بدانيد اين قرآن پند دهنده اى است كه (در ارشاد براه راست) خيانت نمى كند، و راهنمائى است كه گمراه نمى نمايد، و سخن گوئى است كه (در گفتارش) دروغ نمى گويد، و كسى با اين قرآن ننشست (قرائت ننموده در آن تدبّر و انديشه نكرد) مگر آنكه چون از پيش آن برخاسته (قرائت و انديشه را بپايان رساند) هدايت و رستگارى او افزايش يافت يا كورى و گمراهى او كم گرديد.
(8) و بدانيد كسيرا بعد از (آموختن) قرآن (و تدبّر در معانى و عمل به احكام آن) نيازمندى نيست (تا براى دنيا و آخرت خود چيزى بياموزد) و نه براى كسى پيش از (آشنا شدن به) قرآن بى نيازى است (تا راه اصلاح و فساد را بوسيله علوم و كتابها دانسته بآن نيازمند نباشد) پس بهبودى دردهاى (ظاهرىّ و باطنىّ و روحىّ و جسمىّ) خود را از آن بخواهيد، و در سختى و گرفتارى از آن كمك بطلبيد، زيرا در قرآن براى بزرگترين درد كه كفر و نفاق و تباه شدن و گمراهى مى باشد شفاء و بهبودى است،
(9) پس به (پيروى از) آن (شفاء) از خدا بخواهيد، و با دوستى (عمل به) آن بخدا رو آوريد، و آنرا وسيله خواهش از بندگانش قرار ندهيد، زيرا بندگان به (چيزى) مانند قرآن بخدا رو نياوردند (براى درخواست از خدا و تقرّب باو قرآن را بهترين وسيله دانستند).
(10) و بدانيد قرآن (در قيامت) شفاعت كننده ايست كه شفاعتش پذيرفته مى گردد، و راستگويى است كه گفتارش تصديق ميشود، و كسيرا كه قرآن روز قيامت شفاعت كرد (بدرستى گفتار و كردارش گواهى داد) شفاعتش در باره او قبول ميشود، و كسيرا كه قرآن روز قيامت (نزد خداوند سبحان) زشت دانست (بكفر و نفاق و بد رفتارى و شهوت رانى او گواهى داد) گفتارش به زيان او تصديق مى گردد،
(11) زيرا روز قيامت نداء كننده اى فرياد ميكند: «آگاه باشيد هر كشت كارى در عاقبت عمل و كشته خود گرفتار است مگر كشت كاران قرآن» پس شما از كشت كنندگان و پيروان آن بوده آنرا راهنماى بسوى پروردگارتان قرار دهيد، و از آن اندرز بگيريد، و انديشه هايتان را كه بر خلاف آن است متّهم سازيد (در گفتار و كردار به انديشه ها اعتماد نداشته باشيد) و خواهشهاى خود را در برابر آن خيانتكار بدانيد (طبق هواى نفس آنرا تفسير و تأويل ننمائيد كه بعذاب گرفتار خواهيد شد).
 
بدانيد كه اين قرآن اندرزدهنده اى است كه در اندرزش رنگ فريب نيست و راهنماينده اى است كه گمراه نمى كند و سخنگويى است كه دروغ نمى گويد.
هر كس با قرآن همنشينى كند، چون برخيزد، چيزى بر او افزوده شده و چيزى از او كاسته گشته. به هدايتش افزوده شده و از كوردليش كاسته گشته. بدانيد، آنكه با قرآن است، نيازمند نباشد و كس را بدون قرآن بى نيازى حاصل نگردد.
شفاى دردهاى خود را از قرآن بجوييد، چون سختى پيش آيد از قرآن يارى خواهيد. قرآن شفادهنده بزرگترين دردهاست، يعنى درد كفر و نفاق و تباهى و گمراهى.
به قرآن از خدا حاجت خواهيد و با عشق به قرآن روى به خدا آوريد و قرآن را وسيله خواهش از مردم قرار مدهيد. بندگان خدا، براى روى آوردن به خدا، قرآن را نيكوترين وسيله يافته اند.
بدانيد كه قرآن شفيعى است كه شفاعتش پذيرفته آيد و گوينده اى است كه سخنش به تصديق مقرون باشد. هر كه را كه در روز قيامت قرآن شفاعت كند، بپذيرندش و، هر كه را در روز قيامت قرآن تقبيح كند، سخنش به زيان او گردد.
در روز محشر آواز دهنده اى آواز دهد كه «هر عمل كننده اى در دنيا، در اين جهان گرفتار عاقبت عمل خويش است، مگر عمل كنندگان به قرآن» پس از عمل كنندگان به قرآن باشيد و از پيروان قرآن و قرآن را دليل شناخت پروردگار خويش گيريد و اندرز دهنده خود شماريد و هر انديشه كه بر خلاف قرآن در دل داريد، صوابش مشمريد و هواهاى نفسانى خود را در برابر آن خيانتكار انگاريد.
 
بدانيد اين قرآن، پند دهنده اى است که هرگز کسى را نمى فريبد و هدايتگرى است که هيچ گاه گمراه نمى سازد و سخنگويى است که هرگز دروغ نمى گويد. هيچ کس در کنار اين قرآن ننشسته جز اين که از کنار آن با زياده يا نقصانى برخاسته ; زيادتى در هدايت يا نقصانى از کوردلى و جهالت. و بدانيد هيچ کس با داشتن قرآن، فقر و بيچارگى ندارد و هيچ کس بدون آن غنا و بى نيازى نخواهد داشت. حال که چنين است براى درمان بيمارى هاى خود از قرآن شفا بطلبيد و براى پيروزى بر شدايد و مشکلات از آن يارى بجوييد ; زيرا در قرآن شفاى سخت ترين بيمارى ها يعنى کفر و نفاق و جهل و ضلالت است، بنابراين آن چه را مى خواهيد به وسيله قرآن از خدا بخواهيد و با محبّت قرآن به سوى خدا روى آوريد، و هرگز به وسيله آن از مخلوقات او چيزى نخواهيد ; زيرا بندگان به چيزى مانند آن به خدا تقرّب نجسته اند.
بدانيد قرآن، شفاعت کننده اى است که شفاعتش مورد قبول و گوينده اى است که سخنش مقبول است. آن کس که قرآن در روز قيامت براى او شفاعت کند مشمول شفاعت مى شود و آن کس که قرآن در قيامت از وى شکايت کند گواهى اش بر ضد او پذيرفته خواهد شد ; چه اين که روز قيامت، منادى صدا مى زند: آگاه باشيد! امروز هر کس گرفتار بذرى است که افشانده و در گرو عاقبت اعمال خويش است ; جز آنان که بذر قرآن افشاندند. شما نيز از بذر افشانان قرآن و پيروان آن باشيد. پروردگارتان را با قرآن بشناسيد و خويشتن را با آن اندرز دهيد و در برابر قرآن، آراى خود را متهم کنيد و خواسته هاى نفسانى خويش را در برابر آن نادرست بشماريد.
 
و بدانيد كه اين قرآن پندگويى است كه فريب ندهد، و راهنمايى است كه گمراه نكند، و حديث خوانى است كه دروغ نگويد، و كسى با قرآن ننشست جز كه چون برخاست افزون شد يا از وى كاست: افزونى در رستگارى، و كاهش از كورى -و دل بيمارى-، و بدانيد كسى را كه با قرآن است نياز نباشد، و بى قرآن بى نياز نباشد.
پس بهبودى خود را از قرآن بخواهيد، و در سختيها از آن طلب يارى نماييد، كه قرآن بزرگترين آزار را موجب بهى است و آن كفر و دورويى و بيراهه شدن و گمرهى است.
پس از خدا بخواهيد به وسيلت قرآن، و بدان روى آريد به دوستى آن، و به قرآن خيرى مخواهيد از آفريدگان، كه بندگان روى به خدا نكردند با وسيلتى مانند قرآن، و بدانيد كه قرآن ميانجيى پذيرفته است، و گوينده اى گواهى شده.
هر كه را روز رستاخيز قرآن ميانجى شود، بپذيرند، و آن را كه سعايت كند، گواهيش به زيان او گيرند. همانا روز رستاخيز منادى بانگ برآرد كه: هر كس -حساب- هر چه را اندوخته است بر عهده دارد، و پايان كار خود را پايندان بود، جز اندوزندگان قرآن -كه حسابى نبود بر آنان-. پس در شمار گردآورندگان قرآن باشيد و پيروان آن، و قرآن را دليل گيريد بر شناخت پروردگارتان، و آن را نصيحتگوى خود شماريد، و رايهاتان را -كه با قرآن سازوار نيست- متّهم داريد، و خواهشهاى نفسانى خويش را خيانتكار انگاريد.
 
بدانيد كه قرآن خيرخواهى است كه خيانت نمى كند، و هدايتگرى است كه گمراه نمى نمايد، و سخنگويى است كه دروغ نمى گويد.
احدى با قرآن ننشست جز اينكه به فزونى يا كمى از پيش آن برخاست: فزونى در هدايت، و كم شدن در كور دلى. بدانيد كه براى كسى بعد از بودن با قرآن تهيدستى نيست، و براى احدى منهاى قرآن بى نيازى نمى باشد.
از قرآن براى بيماريهاى خود شفا جوييد، و از آن براى پيروزى بر مشكلات يارى خواهيد، كه شفاى از بزرگترين بيماريها كه كفر و نفاق و تباهى و ضلالت مى باشد در قرآن است.
پس به وسيله قرآن از خدا بخواهيد، و با عشق به قرآن به خدا توجه كنيد، و به وسيله آن از مردم چيزى مخواهيد، قطعا عباد الهى در اين دنيا با وسيله اى به مانند قرآن به خداوند توجه نكرده اند.
بدانيد كه قرآن شافعى است كه شفاعتش پذيرفته گشته، و گوينده اى است كه گفتارش تصديق شده است، آن كه قرآن در قيامت به شفاعتش برخيزد شفاعتش در مورد او قبول است، و از هر كه شكايت نمايد شكايتش پذيرفته است، زيرا ندادهنده اى در قيامت ندا مى دهد: «امروز هر انسانى دچار بذرى است كه افشانده و گرفتار نتيجه عمل خود است جز آنان كه زارع بذر قرآن در سرزمين حيات خود بودند».
پس از بذر افشانان قرآن و تابعان آن باشيد، آن را رهنماى بر خداى خود قرار دهيد، براى خود از قرآن طلب نصيحت كنيد، آراء خود را كه بر خلاف قرآن است متّهم نماييد، و خواهش خود را كه مخالف قرآن است خائن بدانيد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 562-554 در اين بخش، امام(عليه السلام) اهمّيّت قرآن مجيد را، اين نسخه شفابخش آسمانى و کتابى که دروس انسانى در آن جمع است بيان مى کند و پنج وصف مهم در پنج جمله بيان مى دارد، مى فرمايد: «بدانيد اين قرآن، پند دهنده اى است که هرگز کسى را نمى فريبد» (وَاعْلَمُوا أَنَّ هذَا الْقُرْآنَ هُوَ النَّاصِحُ الَّذِي لاَ يَغُشُّ).«و هدايتگرى است که هيچ گاه گمراه نمى سازد» (وَ الْهَادِي الَّذِي لاَ يُضِلُّ).«و سخنگويى است که هرگز دروغ نمى گويد» (وَالْمُحَدِّثُ الَّذِي لاَ يَکْذِبُ).«هيچ کس در کنار اين قرآن ننشسته جز اين که از کنار آن با زياده يا نقصانى برخاسته ; زيادتى در هدايت يا نقصانى از کوردلى و جهالت» (وَ مَا جَالَسَ هذَا الْقُرْآنَ أَحَدٌ إِلاَّ قَامَ عَنْهُ بِزِيَادَة أَوْ نُقْصَان: زِيَادَة فِي هُدىً، أَوْ نُقْصَان مِنْ عَمىً).«و بدانيد هيچ کس با داشتن قرآن، فقر و بيچارگى ندارد و هيچ کس بدون آن غنا و بى نيازى نخواهد داشت» (وَاعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ عَلَى أَحَد بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فَاقَة، وَ لاَ لاَِحَد قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنىً).در جمله هاى اوّل و دوّم و سوّم مجموعاً اشاره به اين حقيقت شده است که يک راهنماى خوب و هدايتگر، کسى است که نه دروغ بگويد، نه غشّ و خيانت کند و نه گرفتار گمراهى شود تا سبب انحراف ديگران گردد ; ممکن است کسى راه و چاه را به خوبى بشناسد، اما به مخاطبان خود راست نگويد و يا آن ها را بفريبد و نيز ممکن است راستگو و دلسوز باشد، اما راه را پيدا نکند ; در حالى که قرآن چنين نيست ; وحى الهى است که از علم بى پايان حق سرچشمه گرفته ; نه دروغى در آن راه دارد و نه غشّ و خيانتى ; چرا که گوينده اين کتاب، خداوند است و خدا از همگان بى نياز و بر همگان مشفق است.به همين دليل در ادامه اين سخن دو نتيجه مهم براى هدايت هاى قرآن ذکر کرده است: نخست اين که همنشين هاى قرآن پيوسته در زياده و نقصانند: فزونى در هدايت و کاستى در گمراهى ; و ديگر اين که قرآن سرمايه اى است عظيم که هر کس و هر جامعه اى از آن بهره گيرد و دستوراتش را به کار بندد، نه گرفتار فقر معنوى مى شود و نه فقر مادّى ; و آن ها که به آن پشت کنند گرفتار هر دو نوع فقر خواهند شد.البتّه ممکن است کسانى باشند که اصلا در زمره پيروان قرآن قرار نگيرند ; ولى اعمال آن ها هماهنگ با بخشى از تعليمات قرآن باشد ; مثلا دروغ نگويند و خيانت نکنند و به حقوق ديگران تجاوز ننمايند، اين افراد نيز به همان مقدار شاهد موفقيّت و پيشرفت و پيروزى خواهند بود و اين همان چيزى است که امام(عليه السلام) در واپسين ساعات عمرش بيان فرمود: «اَللهَ اَللهَ فِي الْقُرآنِ لاَ يَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُکُمْ ; خدا را خدا را فراموش نکنيد در توجّه به قرآن ; نکند ديگران در عمل به آن بر شما پيشى گيرند».(1)در اين که منظور از «بعد القرآن» در جمله هاى ياد شده بعد از نزول قرآن است يا بعد از عمل به آن؟ شارحان نهج البلاغه تفسيرهاى مختلفى دارند; ولى صحيح معناى دوّم است ; چرا که برطرف کننده فقر معنوى و مادى، عمل به قرآن است ; نه تنها نزول بدون عمل.در ضمن، از اين جمله به خوبى استفاده مى شود که اگر مسلمين جهان گرفتار ضعف و ناتوانى يا فقر و پريشانى در جهات معنوى يا مادّى اند، به جهت دورى از قرآن است; همچون تشنه کامانى که در کنار چشمه آب زلالى نشسته اند و ناله العطش آن ها به آسمان بلند است.سپس امام(عليه السلام) با ذکر پنج جمله چنين نتيجه گيرى مى فرمايد: «حال که چنين است براى درمان بيمارى هاى خود از قرآن شفا بطلبيد و براى پيروزى بر شدايد و مشکلات از آن يارى بجوييد ; چرا که در قرآن شفاى سخت ترين بيمارى ها يعنى کفر و نفاق و جهل و ضلالت است» (فَاسْتَشْفُوهُ مِنْ أَدْوَائِکُمْ، وَاسْتَعِينُوا بِهِ عَلَى لاَْوَائِکُمْ(2)، فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ أَکْبَرِ الدَّاءِ: وَ هُوَ الْکُفْرُ وَ النِّفَاقُ، وَ الْغَيُّ(3) وَ الضَّلاَلُ).به اين ترتيب، امام(عليه السلام) قرآن را وسيله حلّ مشکلات و درمان بيمارى هاى اخلاقى و اجتماعى و معنوى مى شمرد و اصول اين بيمارى را در چهار چيز خلاصه مى کند: کفر، نفاق، جهل و ضلال ; زيرا قرآن، نور ايمان و اخلاص بر دل مى پاشد و پرده هاى جهل و نادانى را پاره مى کند و انسان را از ضلالت و گمراهى رهايى مى بخشد. به يقين، جامعه آگاه و دانا و صاحب ايمان و اخلاص، هرگز در نمى ماند و گرفتار مشکلى نمى شود.و در ادامه اين سخن در يک نتيجه گيرى ديگر مى فرمايد:«حال که چنين است، آن چه را مى خواهيد به وسيله قرآن از خدا بخواهيد و با محبّت قرآن به سوى خدا روى آوريد، و هرگز به وسيله آن از مخلوقات او چيزى نخواهيد ; زيرا بندگان به چيزى مانند آن به خدا تقرّب نجسته اند» (فَاسْأَلُوا اللهَ بِهِ، وَ تَوَجَّهُوا إِلَيْهِ بِحُبِّهِ، وَ لاَ تَسْأَلُوا بِهِ خَلْقَهُ ، إِنَّهُ مَا تَوَجَّهَ الْعِبَادُ إِلَى اللهِ تَعَالَى بِمِثْلِهِ).از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود که قرآن، بهترين وسيله نجات و مهم ترين سبب براى جلب عنايات الهى است.جمله «وَ لاَ تَسْأَلُوا بِهِ خَلْقَهُ» اشاره به اين است که قرآن را وسيله خودنمايى و جلب توجّه مردم و رسيدن به مقاصد دنيوى قرار ندهيد; آن گونه که از امام صادق(عليه السلام) روايت شده است که مى فرمايد: «إِنَّ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقْرَءُ الْقُرْآنَ لِيُقَالَ فُلانٌ قارِءٌ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقْرَءُ الْقُرْآنَ لِيَطْلُبَ بِهِ الدُّنْيَا وَ لاَ خَيْرَ فِي ذلِکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقْرَءُ الْقُرْآنَ لِيَنْتَفِعَ بِهِ فِي صَلاَتِهِ وَ لَيْلِهِ وَ نَهَارِهِ; (قاريان قرآن سه دسته اند) گروهى از مردم قرآن مى خوانند تا (ديگران) بگويند: فلان کس قارى قرآن است و گروهى قرآن مى خوانند تا به وسيله آن به منافع دنيوى برسند و در هيچ يک از اين ها خيرى نيست و گروهى ديگر قرآن را در نمازها و شب و روز مى خوانند تا از آن بهره (معنوى و الهى) گيرند.»(4)****نکته:قرآن و درمان بيمارى ها:درست است که در احاديث متعددى از تأثير قرآن در شفاى بيمارى هاى جسمى نيز سخن به ميان آمده و از اين کلام بزرگ الهى دور نيست که حتى مرده را زنده کند تا چه رسد به شفاى بيماران، ولى آن چه در کلام مزبور مى خوانيم، اشاره به درمان بيمارى هاى معنوى و اخلاقى است که امام(عليه السلام) انگشت بر چهار نوع از اين بيمارى ها (کفر، نفاق، جهل و گمراهى) گذارده است. امام(عليه السلام) در ادامه بر توسّل به قرآن و عشق و علاقه به آن تأکيد مى فرمايد.اين نکته نيز روشن است که منظور، توسّل و عشق و محبّتى خالى از عمل نيست. آن چه مهم است و سبب درمان اين بيمارى هاى اخلاقى، اجتماعى و اعتقادى مى شود، آگاهى بر مضامين آيات و به کار بستن آن هاست ; همان گونه که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از همين طريق، عقب افتاده ترين جوامع بشرى را به يک جامعه پيشرفته و نيرومند و سربلند مبدّل ساخت.****قرآن شفاعت کننده روز جزاست!اين بخش از خطبه، همچنان درباره برکات و آثار قرآن سخن مى گويد ; با اين تفاوت که در بخش پيشين، سخن از برکات معنوى و مادى قرآن در اين دنيا بود و در اين بخش، سخن از برکات آن در جهان آخرت است و به ويژه بر شفاعت قرآن، تأکيد مى کند. مى فرمايد: «بدانيد قرآن، شفاعت کننده اى است که شفاعتش مورد قبول و گوينده اى است که سخنش مقبول است. کس که قرآن در روز قيامت براى او شفاعت کند مشمول شفاعت مى شود و آن کس که قرآن در قيامت از وى شکايت کند گواهى اش بر ضد او پذيرفته خواهد شد» (وَاعْلَمُوا أَنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ، وَ قَائِلٌ مُصَدَّقٌ، وَ أَنَّهُ مَنْ شَفَعَ لَهُ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ شُفِّعَ فِيهِ، وَ مَنْ مَحَلَ(5) بِهِ الْقُرْآنُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ صُدِّقَ عَلَيْهِ).به يقين، شفاعت قرآن با زبان حال يا با زبان قال درباره کسانى است که عامل به آن باشند و شکايت قرآن درباره کسانى است که آن را پشت سر افکنند و نسبت به آن بى اطلاع باشند. سپس در توضيح بيش ترى مى فرمايد: «چرا که روز قيامت، منادى صدا مى زند: آگاه باشيد! امروز هر کس گرفتار بذرى است که افشانده و در گرو عاقبت اعمال خويش است ; جز آنان که بذر قرآن افشاندند. شما نيز از بذر افشانان قرآن و پيروان آن باشيد» (فَإِنَّهُ يُنَادِي مُنَاد يَوْمَ الْقِيَامَةِ: «أَلاَ إِنَّ کُلَّ حَارِث(6) مُبْتَلىً فِي حَرْثِهِ وَ عَاقِبَةِ عَمَلِهِ، غَيْرَ حَرَثَةِ الْقُرْآنِ». فَکُونُوا مِنْ حَرَثَتِهِ وَ أَتْبَاعِهِ).اين سخن اشاره به حديث معروف «الدنيا مزرعة الآخرة» است که هر کسى در اين سرزمين، بذرى مى افشاند، محصول آن را روز قيامت درو مى کند. امام(عليه السلام) مى فرمايد: شما در اين مزرعه بذرهاى آيات قرآن را بپاشيد ; چرا که تنها بذر مفيد و پرثمر، همين بذر است و ديگران گرفتار زيان و خسران اند. آن ها که اعمالشان با تعليمات قرآن هماهنگ است، بذر افشانان قرآنند و آن ها که رفتارشان بر خلاف قرآن است، از قرآن بيگانه و مبتلا و گرفتارند.در پايان اين سخن، امام(عليه السلام) به اين حقيقت اشاره مى فرمايد که بايد قرآن در همه چيز، معيار و مقياس اصلى باشد; مى فرمايد: «پروردگارتان را با قرآن بشناسيد و خويشتن را با آن اندرز دهيد (و هرگاه نظر شما بر خلاف قرآن بود) و در برابر قرآن، آراى خود را متهم کنيد و خواسته هاى نفسانى خويش را در برابر آن نادرست بشماريد» (وَاسْتَدِلُّوهُ عَلَى رَبِّکُمْ، وَ اسْتَنْصِحُوهُ عَلَى أَنْفُسِکُمْ، وَ اتَّهِمُوا عَلَيْهِ آرَاءَکُمْ، وَاسْتَغِشُّوا(7) فِيهِ أَهْوَاءَکُمْ).امام(عليه السلام) در اين چند جمله کوتاه به سه نکته مهم اشاره مى فرمايد: نخست اين که اعتقادات صحيح را بايد از قرآن گرفت ; ديگر اين که اخلاق و رفتار مطلوب را از طريق قرآن کسب کرد و نکته سوّم اين که قرآن بايد مقياس و معيار سنجش حق و باطل باشد. آن چه با قرآن هماهنگ است صحيح و باارزش و آن چه مخالف آن است، باطل و بى ارزش است.اين عبارت، تأکيد ديگرى است بر بطلان تفسير به رأى و پيش داورى هاى تحميل شده بر مفاهيم قرآنى. در روايات متعددى مى خوانيم: «مَنْ فَسَرَّ بِرَأْيِهِ آيَةً مِنْ کِتَابِ اللهِ فَقَدْ کَفَرَ; کسى که با ميل خود آيه اى از قرآن را تفسير کند به يقين کافر شده است».(8)و در روايت ديگرى مى خوانيم که خداوند مى فرمايد: «ما آمَنَ بِي مَنْ فَسَرَّ بِرَأْيِهِ کَلاَمِي; کسى که سخن مرا با رأى خود تفسير کند به من ايمان نياورده است».(9)شايان توجّه اين که استدلال به وسيله قرآن براى شناخت پروردگار، گاه از طريق دلايل توحيد ـ که در سرتاسر قرآن نمايان است ـ صورت مى پذيرد و گاه از طريق خود قرآن که چنين کتاب با عظمت و بى نظيرى از يک سو دليل نبوّت و از سوى ديگر نشانه اى از ذات پاک پروردگار است. و اين سخن درباره تمام معجزات، صادق است; به خصوص قرآن. تفاوت «آرا» و «اهوا» که در عبارت مذکور آمده در اين است که «آرا» اشاره به اعتقادات مخالف قرآن و «اهوا» اشاره به خواسته هاى نفسانى ضد آن است.* * *پی نوشت:1. نهج البلاغه، نامه 47.2. «لأوى» از ماده «لأى» (بر وزن سعى) به معناى تنگى و شدّت و محنت و ناراحتى و  سختى طاقت فرسا گرفته شده است.3. «غىّ» به معناى کار جاهلانه و يا به تعبير راغب در مفردات به معناى جهل و نادانى است که از اعتقاد فاسد سرچشمه مى گيرد.4. اصول کافى، جلد 2، صفحه 607. (باب من حفظ القرآن... ذيل حديث 1).5. «محل» از ماده «محل» (بر وزن نحل) گرفته شده و معمولا به معناى شکايت کردن توأم با سعايت و عيبجويى مى آيد ; ولى در اين جا تنها به معناى شکايت آمده است.6. «حارث» به معناى کشاورز از ماده «حرث» (بر وزن غرس) به معناى کشاورزى گرفته شده است.7. «استغشوا» از ماده «غشّ» (بر وزن حدّ) به معناى فريب دادن، تقلّب کردن و کارهاى ناخالص است و در تعبير مذکور، مفهومش نادرست دانستن است.8. وسايل الشيعه، جلد 18، صفحه 39.9. بحارالانوار، جلد 89، صفحه 107. 
شرح علامه جعفری«واعلموا ان هذا القرآن هو الناصح الذي لا يغش و الهادي الذي لا يضل، و المحدث الذي لا يكذب و ما جالس هذا القرآن احد الاقام عنه بزياده او نقصان: زياده في هدي او نقصان من عمي …» (و بدانيد كه اين قرآن آن نصيحت‌دهنده خيرخواه است كه فريب نمي‌دهد و آن راهنما است كه گمراه نمي‌كند و آن گوينده حديث است كه دروغ نمي‌گويد و هيچ كس با اين قرآن همنشين نشد مگر اين كه زيادت يا نقصاني نصيب او ساخت- افزايشي در هدايت يا كاهشي در نابينايي …).در اين جملات امتيازاتي چند از قرآن مجيد بيان شده است كه ما آنها را با شرحي مختصر متذكر مي‌شويم:1- خيرخواهي است كه فريب نمي‌دهد. اين كلام خداوندي است كه براي اصلاح بندگان خود در ارتباطات چهارگانه نازل فرموده است. و از اين جهت كه خداوند دانا و توانا و بي‌نياز مطلق از مخلوقات خويشتن است و چيزي از ديدگاه و قدرت او خارج نيست و به هيچ چيز نيازي ندارد، علتي براي فريب دادن مردم به وسيله قرآن يا غير آن وجود ندارد.2- هدايت‌كننده‌ايست كه هيچ كس را گمراه نمي‌كند. اين كتاب از جانب خالق همه كائنات است كه به موجوديت همه آنها دانا است و استعداد گرديدن‌هاي تكاملي آنها را به بهترين وجه تعبيه نموده و به سوي مقصد اعلايي كه براي آنها مقرر داشته است، به وسيله كتب آسماني كه اين كتاب جامع همه آنها است هدايت فرموده است.3- حديث راستين عالم وجود را از ازل‌الازال تا ابدالاباد را آن چنان كه در خور فهم انسانها است، از اين كتاب بايد شنيد. در طول تاريخ ممتد علوم و فلسفه‌ها و تمدن‌هاي مفيد به حال بشري تاكنون يك حقيقت (نه خيالات حقيقت‌نما) به عرصه معارف بشري وارد نشده است كه حتي با آيه‌اي از آيات قرآني مخالف صريح باشد. عظمت محتويات اين كتاب جاوداني، نيرومندترين عقل‌ها و روشن‌ترين قواعد و مسائل علمي را در برابر خود وادار به تعظيم نموده است. اگر مواردي در آيات قرآني، از ديدگاه برخي از مسائل و قواعد علمي دور از فهم جلوه كند، همان طور كه تاكنون مشاهده شده است با يك تفسير و تاويل مقبول درباره آيه، يا با گذشت زمان و تحول در دانش‌ها مشكل حل و فصل شده است، به عنوان مثال اين آيه شريفه را در نظر مي‌گيريم: والسماء بنيناها بايد و انا لموسعون (ما آسمان را با قدرت آفريديم و ما آنرا وسعت مي‌دهيم) مفسرين گذشته سه معني را براي (لموسعون) در نظر گرفته‌اند: معناي يكم وسعت به همان مفهوم لفظي، يعني خداوند آسمان را وسيع آفريده است: معناي دوم خداوند با قدرت بزرگ الهي خود آسمان را آفريده است. معناي سوم روزي، يعني خداوند سبحان كيهان بزرگ را آفريده و آنرا با تغذيه مواد مناسب تقويت فرموده است. تفاسيري كه ذيلا نام مي‌بريم دو معناي اول و دوم را مطرح كرده‌اند و بعضي از آنها مانند طبرسي در مجمع‌البيان معناي سوم را هم متذكر شده‌اند.از سال 1920 ميلادي يك رياضيدان روسي به نام الكساندر فريدمن با نظريه‌اي درباره گسترش (انبساط) كهكشان‌ها وارد ميدان تحقيق شد. عبارت ژرژگاموف در اين باره چنين است: (وي دريافت كه نوري كه از كهكشانهاي بسيار دور به مامي‌رسد، يك انتقال خطوط طيفي به سوي انتهاي قرمز طيف نشان مي‌دهد و اين انتقال نه نسبت مستقيم مسافت كهكشانها از ما افزايش مي‌يابد. با اين تفسير كه انتقال مشهود نور قرمز به علت سرعتهاي پسروي منابع نوري پديد مي‌آيد (و در حال حاضر هيچ توضيح معقول ديگر براي آن وجود ندارد) به اين نتيجه مي‌رسند كه (جهان ما در يك حالت انبساط يكنواخت است) و سرعتهاي پسروي مشترك ميان هر دو كهكشان در فضا متناسب با مسافت ميان آنها است. كار فريدمن، هبل و همكار وي ميلتن هوماسن پي‌ريزي و اساس تئوري (جهان انبساط يابنده)اي را بنا نهاد كه بعدا توسط يك منجم بلژيكي، ژورژلومتر تكميل شد.4- هر آگاهي از محتويات قرآن افزايشي در هدايت يا كاهشي در جهل و نابينايي را نتيجه مي‌دهد. هر انسان آگاهي با توجه به اين كلام الهي مشروط به اين كه از همه استعدادها و مختصات جسم و جان خود مطلع باشد و در صدد برخورداري از آنها برآيد، و همچنين با وجدان حساس و عقل سليم ضرورت (گرديدن)هاي تكاملي را بپذيرد، بر بينايي و رشد او افزوده مي‌گردد و از بيماري جهل شفا مي‌يابد. با در نظر گرفتن شرط فوق، علت ناتواني از بهره‌مند شدن از قرآن بلكه خسارت‌بار بودن آن براي بعضي اشخاص روشن مي‌گردد.5- قرآن برطرف‌كننده هر حاجت است و بدون ايمان و عمل به آن، هيچ نوع بي‌نيازي امكان ندارد. همه نظريات و مكتب‌هايي كه درباره انسان در هر قلمرو (آن چنان كه هست) و (آن چنان كه بايد) با تمام نيروهاي خود وارد عرصه حيات انسانها شدند، همانگونه كه مي‌دانيم يا به هيچ وجه از عهده موفق ساختن انسانها به كسب سعادت حقيقي برنيامدند يا اگر حاجتي را به طور نسبي برطرف كردند، احتياجات ديگري را بر جامعه بشري افزودند.6- شفاي دردها و چاره بيچارگي‌ها در قرآن است. شفا از بدترين دردها كه كفر و نفاق است و انحراف و گمراهي، و چاره‌جويي براي برطرف كردن مشكل‌ترين گره كه عبارتست از جهل از حكمت وجود آدمي در اين دنيا.7- آنچه را كه مي‌خواهيد با راهنمايي‌هاي قرآن از خدا مسئلت نماييد و با محبت به قرآن، رو به خدا كنيد و آنرا وسيله مسئلت از خلق ننماييد. به وسيله قرآن و فهم آيات آن، همه مسائل زندگي دنيوي و حيات اخروي خود را از خدا سوال كنيد و پاسخ خود را از اين كتاب دريافت نماييد. با توجه به معاني آيات قرآني است كه انسان آگاه، مسائل حقيقي خود و پاسخ آنها را از خداوند سبحان درمي‌يابد.8- عمل به قرآن است كه سعادت انسان در اين دنيا و رستگاري او را در ابديت تضمين مي‌نمايد. اينست معناي شفاعت قرآن در دنيا و در روز قيامت و ابديت. همچنين اگر قرآن در آخرت بدي كسي را گويد، يعني زندگانيش در دنيا مطابق قرآن نباشد و قرآن آن را مردود شمارد، گواهي قرآن بر عليه او مورد تصديق قرار مي‌گيرد.9- به وسيله قرآن براي پروردگاتان استدلال كنيد. از دو جهت بسيار مهم قرآن مي‌تواند دليل براي خدا باشد: يكي- از جهت عظمت و نهايي بودن همه مطالب آن، زيرا همه ما ميدانيم كه هر مطلبي كه در قرآن آمده است، درباره آن مطلب، فوق آن را كه در قرآن آمده است از هيچ متفكر و مكتبي نمي‌توان سراغ گرفت. دوم- بشريت بايد از آيات قرآني، همه مشيت و اراده تكويني و تشريعي او را به كمك فطرت پاك و عقل سليم درك كند.10- همه كشتكاران اقوام و ملل درباره كشت و برداشت محصول آن، در روز قيامت مورد بازخواست قرار خواهند گرفت، مگر كشتكاراني كه بذرهاي حقايق قرآني را در دل كاشته و به وسيله معاني قرآن آن را آبياري نموده‌اند، و شخصيت خود را شايسته لقاءالله در ايام الله و ابديت ساختند.11- از قرآن براي نفوس خود نصيحت و اندرز بطلبيد و آرا و نظريات خود را به قرآن عرضه كنيد (و اگر ناسازگاري احساس كرديد) آراي خود را متهم بسازيد و در برابر قرآن تمايلات خود را خائن تلقي كنيد. به اين جهت كه حقايق قرآني فوق مسائلي زودگذر علمي‌است، لذا بياني فوق علم رسمي در قرآن حكمفرما است. اين كه در قرآن، حقايق مربوط به ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن، با خدا، با جهان هستي و با همنوع خود) مطابق نظم و ترتيب علمي مقدمات و نتيجه‌گيري‌ها مطرح نشده است، مستند به علل مهمي است كه ما بعضي از آنها را در اينجا مطرح مي‌كنيم:1- ضروري است كه همگان بايستي از قرآن استفاده كنند جز در موارد متشابه كه بيش از چند مورد معدود در قرآن نيست كه آنها هم با توضيح و تفسير پيشوايان شايسته دين (راسخون في العلم) كه حجيت قول آنان مستند به پيامبر اكرم (ص) است قابل درك مي‌باشند و بديهي است كه بيان علمي حقايق با آن شرايط مقرره مانع از بهره‌برداري عموم مردم از قرآن است.2- مسائل و قواعد علمي در گذرگاه تاريخ در تحول و دگرگوني مستمر مي‌باشد، آنچه كه ديروز به عنوان يك قاعده يا اصل و يا مسئله علمي وارد ميدان علوم شده بود، امروز به جهت گسترش اكتشافات، از ميدان خارج مي‌شود. به عنوان نمونه به عبارات ذيل از فهرست (تاريخ علوم پي‌يرروسو) دقت فرماييد:1- علوم مد مي‌شوند. ص 235. 2- علم در به كار بردن روش دكارت افراط مي‌كند ص 240. 3- پيروان نيوتن بر عليه هواخواهان دكارت. ص 287. 4- روسو و كانت برخلاف جريان مي‌راندند. ص 383. 5- يك ضربه شلاق بر آناليز. ص 405. 6- اوگوست كنت فلسفه تحققي را به وجود آورد (كه بعدها نارسايي اين نظريه آشكار شد.) ص 508. 7- اساس علم حساب را از بن برمي‌اندازند. ص 527. 8- تخت سلطنت آناليز به لرزه درآمد. ص 688. 9- ورشكستگي علم اعلام شد. ص 693. 10- مكتب تكامل در مواجهه با مشكلات. ص 697. 11- امروزه تمام فتوحات (علمي) دوباره مورد بحث قرار مي‌گيرد. ص 720.اگر بخواهيم تحولات دانش‌ها را در عرصه معرفت جزئي و كلي، بر جزء و كل و ابعاد مختلف آنها به حساب بياوريم قطعا به تاليف چند مجلد كتاب نيازمند خواهيم بود. در صورتي كه اصول حقايق ثابت و فناناپذير درباره ارتباطات چهارگانه فوق در قرآن، بدون كمترين تضاد و تناقض و تحول جزئي يا كلي (غير از مصاديق) بدون مراعات شرايط نظم علمي متداول بيان گشته است. با اين كه آيات قراني مطابق دو دليل فوق بر سبك علمي و فلسفي معمولي نيست، با اين حال، در هر دوره و عصري دانشمندان بزرگ و حكماي راستين به آنها استدلال مي‌كنند. نهج‌البلاغه كه سخنان اميرالمومنين (ع) را بازگو مي‌كند زاييده قرآن مجيد است. مثنوي مولوي كه به قول بعضي از فلاسفه اگر پنج كتاب براي معارف انساني از شرق و غرب برگزيده شود، يقينا يكي از آنها مثنوي است، بيش از 2000 آيه قرآني را مورد تفسير قرار داده است، بلكه حكيم متاله مرحوم حاج ملا هادي سبزواري در مقدمه حاشيه مثنوي مي‌گويد: مثنوي تفسير قرآن منظوم است.3- استناد فلاسفه و حكما و صاحبنظران علوم انساني به آيات قرآن مجيد درباره ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستي و ارتباط انسان با همنوع خود) بودن تقيد به پيدا كردن نظم و روش علمي و فلسفي متداول در آيات قرآني مانند تركيب فصل و باب و تنظيم قواعد و مسائل و نتيجه‌گيري از آنها، به عنوان نمونه هنگامي كه صدرالمتالهين مي‌خواهد براي اثبات حركت جوهريه در اشياء دليل نهايي بياورد، استناد به آيات قرآني مي‌كند:يك- و تري الجبال تحسبها جامده و هي تمر مر السحاب (و كوهها را مي‌بيني و گمان مي‌بري كه آنها جامد و بي‌حركتند در صورتي كه آنها مانند ابر در حركتند.) دو- بل هم في لبس من خلق جديد (بلكه منكران خلقت جديدند كه در اشتباهند) سه- يوم تبدل الارض غير الارض (روزي كه زمين مبدل مي‌شود و غير اين زمين اولي مي‌گردد) چهار- فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين (سپس به آسمان و زمين گفت بياييد (به حركت قانوني خود بيفتيد) از روي اختيار يا كراهت) پنج- كل اتوه داخرين (همه آنان در حال تسليم به مشيت خداوندي در روز قيامت به محشر وارد مي‌شوند.) آيه 61 سوره الواقعه و آيه 16 سوره فاطر و آيه 61 سوره الانعام. به نظر مي‌رسد آيه 29 از سوره الرحمن (يسئله من في السماوات و الارض كل يوم هو في شان) (هر آنچه كه در آسمانها و زمين است (فيض وجود خدا را) از خداوند متعال تقاضا مي‌كند خداوند در هر روزي در كاريست) و قطعي است كه منظور از (يوم) مطلق زمان است. مولوي مي‌گويد:كل يوم هو في شان بخوان          مرو را بيكار و بي‌فعلي مدانكمترين كارش به هر روز آن بود         كاو سه لشكر را روانه مي‌كندلشكري ز اصلاب سوي امهات         بهر آن تا در رحم رويد نباتلشكري ز ارحام سوي خاكدان          تا ز نر و ماده پر گردد جهانلشكري از خاكدان سوي اجل          تا ببيند هر كسي عكس‌العملباز بي‌شك بيش از آنها مي‌رسد         آنچه از حق سوي جانها مي‌رسدآنچه از جانها به دلها مي‌رسد          آنچه از دلها به گل‌ها مي‌رسداينت لشكرهاي حق بي‌حد و مر          بهر اين فرمود ذكري للبشر 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) به ذكر قرآن و فضايل آن مى پردازد تا شنوندگان را به پيروى از آن برانگيزد، صفت ناصح را براى قرآن استعاره آورده است، بدين مناسبت كه قرآن پيرو خود را مانند خيرخواهى اندرزگو به انواع مصالح راهنمايى مى كند، جمله هاى «لا يغشّ و هادى الّذي لا يضلّ» ترشيح اين استعاره است يعنى قرآن پند دهنده اى است كه فريب نمى دهد و راهنمايى است كه گمراه نمى كند، همچنين صفت محدّث (سخنگو) را براى قرآن استعاره آورده است، و با جمله «لا يكذب» (دروغ نمى گويد) ترشيح داده است، مناسبت استعاره اخير براى اين است كه قرآن مانند سخنگويى راست گفتار، مشتمل بر اخبار و سرگذشتهاى راست و درستى است كه از آن فهميده و دانسته مى شود، منظور از مجالست با قرآن همنشينى با حافظان و قاريان آن است كه به وسيله آنها آيات آن استماع مى گردد، و در آنها تأمّل و انديشه به عمل مى آيد، زيرا در قرآن آيات روشن و نواهى هشدار دهنده اى است كه بر بينش كسى كه خواهان آگاهى و بصيرت است مى افزايد، و از كورى جهل و ظلمت نادانى مى كاهد.پس از اين امام (ع) تذكّر مى دهد كه پس از قرآن براى كسى نادارى و فقرى باقى نيست، يعنى پس از نزول قرآن و بيان روشن آن، مردم براى اصلاح امور معاش و معاد خود به هيچ حكم و دستورى نياز ندارند، همچنين فرموده است براى كسى پيش از قرآن هيچ گونه غنا و توانمندى وجود نداشت، مراد اين است كه پيش از نزول قرآن براى نفوس گمراه و نادان هيچ گونه بى نيازى از آن وجود نداشته است، بنا بر اين ويژگى است كه به آنان دستور مى دهد بهبود دردهاى خود را از قرآن بخواهند و مقصود از دردها بيمارى جهالت است، و براى رفع سختيها و بدبختيهاى خويش از آن كمك جويند، تا آن جا كه بينايى بر مصالح دنيا و آخرت و شناخت خوب و بد امور را از قرآن طلب كنند.سپس امير مؤمنان (ع) بزرگترين دردهاى ناشى از جهالت را به شرح زير نام مى برد و سخن خود را كه قرآن شفا بخش اين دردهاست تكرار مى كند:1-  كفر به خداوند يكى از بزرگترين بيماريهاى حاصل از جهل و نادانى است، و اين عبارت است از كورى دل و ناتوانى نيروى انديشه كه يكى از قواى نفس است از اين كه آفريننده و پديد آورنده خود را بشناسد و كوردلى و سست انديشى او به آن جا برسد كه به انكار وجود خالق بپردازد و يا شريكى براى او قائل شود و يا صفات آفريدگان را به او نسبت دهد.2-  ديگر از بيماريهاى ناشى از جهالت نفاق و دورويى است و اين با صفت زشت دروغگويى كه مقابل خوى پسنديده راستگويى است، همراه است همچنين از لوازم و آثار نفاق غدر و خيانت است كه در برابر صفت وفا قرار دارد، ما پيش از اين در باره احوال نفس هنگامى كه دچار كفر و نفاق شود سخن گفته ايم.3-  ديگر از عوارض نادانى، غوايت و سرگردانى است، و اين پديده اى است برخاسته از كوتاهى در به دست آوردن صفت پسنديده حكمت.4-  ديگر گمراهى و ضلالت است و اين نتيجه انحراف از طريق اعتدال است.اين كه امام (ع) فرموده است قرآن شفاى بيماريهاست اشاره است به گفتار پيامبر اكرم (ص) كه فرموده است: دلها مانند آهن زنگار مى گيرد، گفته شد: اى رسول خدا اين زنگار با چه چيزى زدوده مى شود فرمود: با تلاوت قرآن و در ياد مرگ بودن، و ما مى دانيم كه در بسيارى از جاهاى قرآن ذكر مرگ آمده است.پس از اين دستور مى دهد كه به وسيله قرآن خواستهاى خود را از خداوند بخواهيد، منظور اين است كه نفوس خود را به كمالاتى كه قرآن مشتمل بر آنهاست آراسته و آماده كنيد تا درخواستهاى شما از جانب خداوند بر آورده شود و با دلبستگى به قرآن و دوستى آن به خداوند رو آوريد، زيرا هر كس قرآن را دوست بدارد به آنچه در آن دستور داده شده خود را آراسته و كامل مى گرداند، و در اين صورت به گونه اى شايسته و نيكو به خدا رو مى آورد.فرموده است: «و لا تسئلوا به خلقه»:يعنى: فرا گرفتن قرآن را وسيله كسب روزى از مخلوقاتى همچون خودتان قرار ندهيد زيرا اگر چنين كنيد از روزى خود محروم خواهيد شد.فرموده است: «إنّه ما توجّه العباد إلى اللّه بمثله»:يعنى: هيچ چيزى مردم را مانند قرآن به خدا متوجّه نمى كند، زيرا قرآن كريم همگى علومى را كه از كمالات نفس شمرده مى شوند در بر دارد، همچنين مشتمل بر همه مكارم اخلاق و صفات عالى انسانى است و نيز از همه زشتيها و پليديها كه مايه هلاكت و نابودى آدمى است منع مى كند، واژه هاى شافع و مشفّع را بطور استعاره آورده است و وجه مناسبت اين است كه تدبّر و انديشيدن در آيات قرآن و عمل به احكام آن، موجب محو عوارض زشتى است كه در نتيجه ارتكاب گناه بر نفس عارض مى گردد، و زدوده شدن آنها از قلب، سبب محو خشم خداوند است و به منزله عمل شفيعى است كه شفاعت او مقبول افتاده و توانسته است اثر خطا را از دل كسى كه نزد او به شفاعت او مقبول افتاده و توانسته است اثر خطا را از دل كسى كه نزد او به شفاعت رفته بزدايد، راز اين حديث مرفوع كه فرموده است: «هيچ شفيعى از فرشته و پيامبر و جز اينها برتر از قرآن نيست.» نيز همين است، همچنين كلمه هاى قائل و مصّدق نيز استعاره است زيرا قرآن مانند گوينده اى راست گفتار داراى الفاظ است كه چون آن كلمات ادا شود تكذيب آنها ممكن نيست، سپس معناى شافعا مشفّعا را بازگو مى كند كه اين شفاعت در روز قيامت است، پس از آن فعل محل به (نزد كسى از او بد گويى كرد) را براى قرآن به طريق استعاره آورده است، زيرا قرآن به زبان حال در پيشگاه علم خداوند و محضر ربوبى او بر ضدّ كسى كه با خوددارى از پيروى، و مخالفت با احكام و آياتش از آن روى گردانيده گواهى مى دهد و اين شهادتى است كه نه تنها تكذيب نمى شود، بلكه تصديق آن واجب است بنا بر اين قرآن در اين جا مانند شخصى است كه نزد پادشاه رود و در باره ديگرى بدگويى كند.فرموده است: «فإنّه لا ينادي مناد يوم القيامة... »:منظور از فرياد كننده، زبان حال اعمال آدمى است، و مراد از حرث يا زرع، هر عملى است كه از آن فايده اى خواسته مى شود و ثمره اى از آن به دست مى آيد، غرض از ابتلا در اين جا آثار اعمال زشت و عواقب بد آنهاست كه نفس به آنها دچار مى شود، و به اندازه انحراف و خروج از طاعت پروردگار گرفتار كيفر و عذاب مى گردد، و آشكار است كسى كه عمل به قرآن را مزرعه آخرت خود سازد، و كوشش در فهم معانى و مقاصد آن را وسيله تكميل و تهذيب نفس خود قرار دهد از ابتلاى به كيفرها و عذابها مصون خواهد بود، پس از آن آنان را تشويق مى كند كه از كشت كنندگان بذر قرآن و پيروان آن باشند، اين كه فرموده است: «استدلّوه على ربّكم» يعنى قرآن را دليلى حاضر در راه خود به سوى پروردگار قرار دهيد.«و استنصحوه على أنفسكم» يعنى در برابر نفس امّاره كه انسان را به گناه مى كشاند و ديده دل را از مشاهده حقايق مى پوشاند، قرآن را خيرخواه و راهنماى خود گردانيد و آن را وسيله سركوبى اين نفس سركش قرار دهيد، و چون قرآن انسان را از پيروى خواهشهاى نفس منع مى كند لازم مى آيد كه اندرزهاى او در جهت سركوب آن پذيرفته شود، معناى جمله «اتّهموا عليه آراءكم» اين است كه اگر نظريّه اى بر خلاف قرآن يافتيد آن را متّهم به بطلان كنيد زيرا برخاسته از نفس امّاره است، معناى جمله «و استغشّوا فيه أهوائكم» نيز همين است، جز اين كه در جمله پيش «اتّهموا» و در اين جا «استغشّوا» فرموده است زيرا هوى عبارت از خواهش نفس امّاره است بى آن كه در باره جواز آن به عقل مراجعه شود، و اگر انسان بنا به حكمى از احكام از پيروى آن ممنوع باشد، اين خواهش، غشّ و فريبى آشكار خواهد بود، امّا رأى را انسان گاهى با رجوع به عقل و زمانى بدون آن اتّخاذ مى كند و ممكن است حقّ و يا باطل باشد، در اين صورت چون در مظنّه بطلان است اطلاق تهمت به آن سزاوارتر است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 195 و اعلموا أنّ هذا القرآن هو النّاصح الّذي لا يغشّ، و الهادي الّذي لا يضلّ، و المحدّث الّذي لا يكذب، و ما جالس هذا القرآن أحد إلّا قام عنه بزيادة أو نقصان، زيادة في هدى، و نقصان من عمى. و اعلموا أنّه ليس على أحد بعد القرآن من فاقة، و لا لأحد قبل القرآن من غنى، فاستشفوه من أدوائكم، و استعينوا به على لاوائكم، فإنّ فيه شفاء من أكبر الدّاء و هو الكفر و النّفاق و الغيّ و الضّلال، فاسئلوا اللّه به، و توجّهوا إليه بحبّه، و لا تسئلوا به خلقه، إنّه ما توجّه العباد بمثله إلى اللّه. و اعلموا أنه شافع مشفّع، و قائل مصدّق، و أنّه من شفع له يوم القيمة شفّع فيه، و من محل به القرآن يوم القيمة صدّق عليه، فإنّه ينادي مناد يوم القيمة: ألا و إنّ كلّ حارث مبتلى في حرثه و عاقبة عمله، غير حرثة القرآن فكونوا من حرثته و أتباعه، و استدلّوه على ربّكم، و استنصحوه على أنفسكم، و اتّهموا عليه آرائكم، و استغشّوا فيه أهواءكم.اللغة:و (غشّه) يغشّه كمدّ يمدّ غشّا خلاف نصحه و (اللّأواء) و زان صحراء الشدّة و ضيق المعيشة و في مجمع البحرين في الحديث و من (محل به) القرآن يوم القيامة صدق أى سعى به يقال محل بفلان اذا قال عليه قولا يوقعه في مكروه.الاعراب:و أو في قوله بزيادة أو نقصان بمعنى الواو كما في قوله: لنفسي تقاها أو عليها فجورها. و يؤيّده قوله زيادة في هدى، و نقصان بالواو، أو أنّ الترديد لمنع الخلوّ و الفاء في قوله: فاستشفوه فصيحة، و في قوله: فانّ فيه شفاء للتعليل.المعنى:ثمّ شرع في ذكر فضل القرآن و بيان ممادحه ترغيبا في الاهتداء به و الاقتباس من ضياء أنواره فقال عليه السّلام (و اعلموا أنّ هذا القرآن هو الناصح) المشفق (الّذي لا يغشّ) في إرشاده إلى وجوه المصالح كما أنّ الناصح الصديق شأنه ذلك (و الهادى الّذي لا يضلّ) من اهتدى به.روى في الكافي عن طلحة بن زيد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ هذا القرآن فيه منار الهدى و مصابيح الدّجى، فليجل جال بصره و يفتح للضياء نظره، فانّ التفكّر حياة قلب البصير كما يمشي المستنير في الظّلمات بالنور. (و المحدّث الّذي لا يكذب) في قصصه و أحاديثه و أخباره قال أبو عبد اللّه عليه السّلام فيما روى في الكافي عن سماعة بن مهران عنه عليه السّلام انّ العزيز الجبّار أنزل عليكم كتابه و هو الصّادق البارّ فيه خبركم و خبر من قبلكم و خبر من بعدكم و خبر السماء و الأرض و لو أتاكم من يخبركم لذلك تعجّبتم.استعاره (و ما جالس هذا القرآن أحد) استعار لفظ المجالسة لمصاحبته و ملازمته و قراءته و التدبّر في ألفاظه و معانيه استعاره (إلّا قام عنه) استعار لفظ القيام لترك قراءته و الفراغ عنها مقابلة كنايه [و ما جالس هذا القرآن أحد إلّا قام عنه ] و لا يخفى ما في مقابلة الجلوس بالقيام من اللّطف و الحسن فانّ المقابلة بين الفعلين في معنييهما الحقيقين و المجازين كليهما على حدّ قوله تعالى: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 196 أى ضالا فهديناه، فانّ الموت و الأحياء متقابلان كتقابل الضلالة و الهداية و ما ذكرناه أظهر و أولى مما قاله الشارح البحراني من أنه كنّى بمجالسة القرآن عن مجالسة حملته و قرائه لاستماعه منهم و تدبّره عنهم، لاحتياجه إلى الحذف و التكلّف الّذي لا حاجة إليه.و كيف كان فالمراد أنّ من قام عن القرآن بعد قضاء وطره منه فانما يقوم (بزيادة أو نقصان زيادة في هدى و نقصان من عمى) اذ فيه من الايات البيّنات و البراهين الباهرات ما يزيد في بصيرة المستبصر، و ينقص من جهالة الجاهل. (و اعلموا أنه ليس لأحد بعد القرآن من) فقر و (فاقة و لا لأحد قبل القرآن من غنى) و ثروة الظاهر أنّ المراد به أنّ من قرء القرآن و عرف ما فيه و تدبّر في معانيه و عمل بأحكامه يتمّ له الحكمة النظريّة و العمليّة و لا يبقى له بعده إلى شيء حاجة و لا فقر و لا فاقة و من لم يكن كذلك فهو أحوج المحتاجين.روى في الكافي عن معاوية بن عمار قال: قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام من قرء القرآن فهو عنيّ و لا فقر بعده و إلّا ما به غني.قال الشاحر البحراني في شرح ذلك: نبّههم على أنّه ليس بعده على أحد فقر أى ليس بعد نزوله للنّاس و بيانه الواضح حاجة بالنّاس إلى بيان حكم في إصلاح معاشهم و معادهم، و لا لأحد قبله من غني أى قبل نزوله لا غني عنه للنّفوس الجاهلة انتهى، و الأظهر ما قلناه. (فاستشفوه من أدوائكم) أى من أمراضكم الظاهرة و الباطنة و الرّوحانية و الجسمانيّة، فانّ فيه شفاء من كلّ ذلك قال سبحانه: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ».و روى في الكافي عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عن آبائه عليهم السّلام قال: شكى رجل إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وجعا في صدره فقال: استشف بالقرآن فانّ اللّه عزّ و جلّ يقول: «وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ». (و استعينوا به من لأوائكم) أى من شدائد الدّهر و محن الزمان و طوارق البلايا و الحدثان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 197 روى في الكافي عن أحمد المنقري قال: سمعت أبا إبراهيم عليه السّلام يقول من استكفى باية من القرآن من المشرق إلى المغرب كفى إذا كان بيقين.و فيه عن الأصبغ بن نباتة عن أمير المؤمنين عليه السّلام أنّه قال: و الّذي بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله بالحقّ و أكرم أهل بيته ما من شيء تطلبونه من حرز من حرق أو غرق أو سرق أو إفلات دابّة من صاحبها أو ضالّة أو آبق إلّا و هو في القرآن فمن أراد ذلك فليسألني عنه الحديث.و أنت إذا لاحظت الروايات الواردة في خواصّ السّور و الايات تجد أنها كنز لا يفنى و بحر لا ينفد، و أنّ فيها ما به نجاة من كلّ همّ و نجاة من كلّ غمّ و عوذة من كلّ لمم و سلامة من كل ألم و خلاص من كلّ شدّة و مناص من كلّ داهية و مصيبة و فرج من ضيق المعيشة و مخرج إلى سعة العيشة إلى غير هذه مما هو خارج عن حدّ الاحصاء و متجاوز عن طور الاستقصاء، فلا شيء أفضل منه للاستشفاء من الأسقام و الأدواء و لا للاستعانة من الشدائد و اللأواء. (و انّ فيه شفاء من أكبر الدّاء و هو الكفر و النّفاق و الغىّ و الضلال) قال أبو عبد اللّه عليه السّلام في الحديث المرويّ في الكافي مرفوعا لا و اللّه لا يرجع الأمر و الخلافة إلى آل أبى بكر و عمر و لا إلى بني اميّة أبدا و لا في ولد طلحة و الزبير أبدا و ذلك إنهم نبذوا القرآن و أبطلوا السّنن و عطّلوا الأحكام.و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم القرآن هدى من الضلالة و تبيان من العمى و استقالة من العثرة و نور من الظلمة و ضياء من الأحداث و عصمة من الهلكة و رشد من الغواية و بيان من الفتن و بلاغ من الدّنيا إلى الاخرة، و فيه كمال دينكم و ما عدل أحد عن القرآن إلّا إلى النار. (فاسألوا اللّه به و توجّهوا إليه بحبّه) يحتمل أن يكون المراد به جعله وسيلة إليه سبحانه في نيل المسائل لكونه أقوى الوسائل، و أن يتوجّه إليه بحبّه أى بحبّ السائل المتوجّه له أو بكونه محبوبا للّه تعالى في انجاح السؤلات و قضاء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 198 الحاجات، و أن يكون المراد به اعداد النفوس و إكمالها بما اشتمل عليه الكتاب العزيز من الكمالات النفسانيّة ثمّ يطلب الحاجات و يستنزل الخيرات بعد حصول الكمال لها، و على هذا فالمقصود من التوجّه إليه بحبّه تأكيد الاستكمال اذ من أحبّه استكمل بما فيه فحسن توجّهه إليه تعالى و الأظهر هو الاحتمال الأوّل بقرينة قوله (و لا تسألوا به خلقه) لظهوره في أنّ المراد به هو النهى عن جعله وسيلة للمسألة إلى الخلق.قال أبو عبد اللّه عليه السّلام في رواية الكافي عن يعقوب الأحمر عنه عليه السّلام: إنّ من الناس من يقرأ القرآن ليقال فلان قارئ، و منهم من يقرأ القرآن ليطلب به الدّنيا و لا خير في ذلك، و منهم من يقرأ القرآن لينتفع به في صلاته و ليله و نهاره.و فيه أيضا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قرّاء القرآن ثلاثة: رجل قرء القرآن فاتّخذه بضاعة و استدرّ به الملوك و استطال به على النّاس، و رجل قرء القرآن فحفظ حروفه و ضيّع حدوده و أقامه إقامة القدح فلا كثر اللّه هؤلاء من حملة القرآن. و رجل قرء القرآن فوضع دواء القرآن على داء قلبه فأسهر به ليله و أظمأ به نهاره و قام به في مساجده و تجافي به عن فراشه فباولئك يدفع اللّه العزيز الجبّار البلاء، و بأولئك يديل اللّه عزّ و جلّ من الأعداء، و بأولئك ينزل اللّه تبارك و تعالى الغيث من السماء فو اللّه لهؤلاء في قرّاء القرآن أعزّ من الكبريت الأحمر.و علّل الأمر بسؤال اللّه به بأنه (ما توجّه العباد إلى اللّه بمثله) لأنّ له كرامة عند اللّه سبحانه و مقاما يغبطه به الأوّلون و الاخرون حسبما تعرفه في الأخبار الاتية فهو أفضل الوسائل للسائل في انجاح المقاصد و المسائل الدنيويّة و الأخرويّة، فالمتوجّه به إليه سبحانه لا يردّ دعاؤه و لا يخيب رجاؤه.استعاره (و اعلموا أنّه شافع مشفّع و قائل مصدّق) يعني أنه يشفع لقرّائه و العاملين به الحاملين له يوم القيامة فيقبل شفاعته في حقّهم، و يقول و يشهد في حقّ هؤلاء بخير و في حقّ التاركين له و النابذين به وراء ظهورهم بشرّ فيصدق فيهما كما أشار إليه بقوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 199 (و أنه من شفع له القرآن يوم القيامة شفع فيه) أى قبلت شفاعته (و من محل به القرآن) أى سعى به إلى اللّه تعالى و قال في حقّه قولا يضرّه و يوقعه في المكروه (يوم القيامة صدّق عليه).قال الشارح البحراني استعار عليه السّلام لفظى الشافع و المشفع و وجه الاستعارة كون تدبّره و العمل بما فيه ماحيا لما يعرض للنفس من الهيات الرديّة من المعاصي، و ذلك مستلزم لمحو غضب اللّه كما يمحو الشفيع المشفّع أثر الذنب عن قلب المشفوع إليه و كذلك لفظ القائل المصدّق و وجه الاستعارة كونه ذا ألفاظ إذا نطق بها لا يمكن تكذيبها كالقائل الصادق، ثمّ أعاد معنى كونه شافعا مشفّعا يوم القيامة ثمّ استعار لفظ المحل للقرآن و وجه الاستعارة أنّ لسان حال القرآن شاهد في علم اللّه و حضرة ربوبيّته على من أعرض عنه بعدم اتباعه و مخالفته لما اشتمل عليه فبالواجب أن يصدّق فأشبه السّاعي إلى السّلطان في حقّ غيره بما يضرّه انتهى.أقول: و الانصاف أنّ حمل الكلام على المجاز مع التمكّن من إرادة الحقيقة لا معنى له كما قلناه في شرح الفصل السادس من الخطبة الثانية و الثمانين، و الحمل على الحقيقة هنا ممكن بل متعيّن لدلالة غير واحد من الرّوايات على أنّه يأتي يوم القيامة بصورت إنسان في أحسن صورة و يشفع في حقّ قرّائه العاملين به، و يسعى في حقّ المعرضين عنه، و على هذا فلا وجه لحمل لفظ الشفاعة و القول و المحل على معناها المجازي و لا بأس بالاشارة إلى بعض ما يدلّ على ذلك فأقول:روى ثقة الاسلام الكليني في الكافي عن عليّ بن محمّد عن عليّ بن العباس عن الحسين بن عبد الرّحمان عن صفوان الحريرى عن أبيه عن سعد الخفاف عن أبي جعفر عليه السّلام قال: يا سعد تعلّموا القرآن فانّ القرآن يأتي يوم القيامة في أحسن صورة نظر إليها الخلق و النّاس صفوف عشرون و مأئة ألف صفّ ثمانون ألف صفّ من امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أربعون ألف صفّ من ساير الامم فيأتي على صفّ المسلمين في صورة رجل فيسلم فينظرون إليه ثمّ يقولون لا إله إلّا اللّه الحليم الكريم إنّ هذا الرّجل من المسلمين نعرفه بنعته و صفته غير أنه كان أشدّ اجتهادا منّا في القرآن فمن هناك اعطى من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 200 البهاء و الجمال و النور ما لم نعطه.ثمّ يجوز حتّى يأتي على صفّ الشهداء فينظر إليه الشهداء ثم يقولون: لا إله إلّا اللّه الرّبّ الرحيم إنّ هذا الرّجل من الشهداء نعرفه بسمته و صفته غير أنه من شهداء البحر فمن هناك اعطى من البهاء و الفضل ما لم نعطه.قال فيجاوز حتّى يأتي صفّ شهداء البحر فينظر إليه شهداء البحر فيكثر تعجّبهم و يقولون: إنّ هذا من شهداء البحر نعرفه بسمته و صفته غير أنّ الجزيرة التي أصيب فيها كانت أعظم هولا من الجزيرة التي أصبنا فيها فمن هناك أعطى من البهاء و الجمال و النور ما لم نعطه.ثمّ يجاوز حتّى يأتي صفّ النبيّين و المرسلين في صورة نبيّ مرسل فينظر النّبيّون و المرسلون إليه فيشتدّ لذلك تعجّبهم و يقولون: لا إله إلّا اللّه الحليم الكريم إنّ هذا النبيّ «لنبيّ خ» مرسل نعرفه بصفته و سمته غير أنه أعطى فضلا كثيرا قال: فيجتمعون فيأتون رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيسألونه و يقولون: يا محمّد من هذا؟فيقول صلّى اللّه عليه و آله لهم: أو ما تعرفونه؟! فيقولون ما نعرفه هذا من لم يغضب اللّه عزّ و جلّ عليه، فيقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: هذا حجّة اللّه على خلقه فيسلم.ثمّ يجاوز حتّى يأتي على صفّ الملائكة في صورة ملك مقرّب فينظر إليه الملائكة فيشتدّ تعجّبهم و يكبر ذلك عليهم لما رأوا من فضله و يقولون: تعالى ربّنا و تقدّس إنّ هذا العبد من الملائكة نعرفه بسمته و صفته غير أنه كان أقرب الملائكة إلى اللّه عز و جلّ مقاما فمن هناك البس من النّور و الجمال ما لم نلبس.ثمّ يجاوز حتّى ينتهى إلى ربّ العزّة تبارك و تعالى فيخرّ تحت العرش فيناديه تبارك و تعالى يا حجّتي في الأرض و كلامي الصّادق و الناطق ارفع رأسك سل تعط و اشفع تشفّع، فيرفع رأسه فيقول اللّه تبارك و تعالى: كيف رأيت عبادي؟ فيقول:يا ربّ منهم من صانني و حافظ علىّ و لم يضيّع شيئا، و منهم من ضيّعني و استخفّ بحقّي و كذّب بي و أنا حجّتك على جميع خلقك، فيقول اللّه تبارك و تعالى: و عزّتي و جلالي و ارتفاع مكاني لاثيبنّ عليك اليوم أحسن الثواب، و لاعاقبنّ عليك اليوم أليم العقاب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 201 قال: فيرفع القرآن رأسه في صورة اخرى قال: فقلت له عليه السّلام يا أبا جعفر في أىّ صورة يرجع؟ قال: في صورة رجل شاحب متغيّر يبصره «ينكره خ» أهل الجمع فيأتي الرّجل من شيعتنا الذي كان يعرفه و يجادل به أهل الخلاف فيقوم بين يديه فيقول ما تعرفنى؟ فينظر إليه الرجل فيقول: ما أعرفك يا عبد اللّه.قال: فيرجع في صورته الّتي كانت في الخلق الأوّل فيقول: ما تعرفني؟ فيقول نعم، فيقول القرآن: أنا الّذي أسهرت ليلك و أنصبت عينك و سمعت فيّ الأذى و رجمت بالقول فيّ ألا و إنّ كلّ تاجر قد استوفي تجارته و أنا وراءك اليوم، قال فينطلق به إلى ربّ العزّة تبارك و تعالى فيقول: يا ربّ عبدك و أنت أعلم به قد كان نصبا بي مواظبا علىّ يعادي بسببي و يحبّ فيّ و يبغض، فيقول اللّه عزّ و جلّ ادخلوا عبدي جنّتي و اكسوه حلّة من حلل الجنّة، و توّجوه بتاج.فاذا فعل به ذلك عرض على القرآن فيقال له: هل رضيت بما فعل بوليّك فيقول: يا ربّ أستقلّ هذا له فزده مزيد الخير كلّه، فيقول عزّ و جلّ: و عزّتي و جلالي و علوّى و ارتفاع مكاني لأنحلنّ له اليوم خمسة أشياء مع المزيد له و لمن كان بمنزلته: ألا إنهم شباب لا يهرمون، و أصحّاء لا يسقمون، و أغنياء لا يفتقرون، و فرحون لا يحزنون، و أحياء لا يموتون، ثمّ تلى عليه السّلام هذه الاية: «لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى» .قال قلت يا با جعفر و هل يتكلّم القرآن؟ فتبسّم عليه السّلام ثمّ قال: رحم اللّه الضعفاء من شيعتنا إنّهم أهل تسليم، ثمّ قال: نعم يا أبا سعد و الصّلاة تتكلّم و لها صورة و خلق تأمر و تنهى، قال سعد: فتغيّر لذلك لوني و قلت: هذا شيء لا أستطيع التكلّم به في النّاس، فقال أبو جعفر عليه السّلام: و هل النّاس إلّا شيعتنا فمن لم يعرف الصّلاة فقد أنكر حقنا.ثمّ قال: يا سعد اسمعك كلام القرآن؟ قال سعد: فقلت: بلى فقال عليه السّلام «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ»، فالنّهى كلام و الفحشاء و المنكر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 202 رجال و نحن ذكر اللّه و نحن أكبر.و فيه بسنده عن يونس بن عمّار قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام إنّ الدّواوين يوم القيامة ثلاثة: ديوان فيه النعم، و ديوان فيه الحسنات، و ديوان فيه السيئات، فيقابل بين ديوان النعم و ديوان الحسنات، فيستغرق النعم عامّة الحسنات، و يبقى ديوان السيئات فيدعى بابن آدم المؤمن للحسنات «للحساب خ» فيتقدّم القرآن أمامه في أحسن صورة فيقول: يا ربّ أنا القرآن و هذا عبدك المؤمن قد كان يتعب نفسه بتلاوتي و يطيل ليله بترتيلي و تفيض عيناه إذا تهجّد، فارضه كما أرضاني قال: فيقول العزيز الجبّار: عبدى ابسط يمينك، فيملوها من رضوان اللّه العزيز الجبّار، و يملأ شماله من رحمة اللّه، ثمّ يقال: هذه الجنّة مباحة لك فاقرء و اصعد فاذا قرء آية صعد درجة.و فيه مسندا عن إسحاق بن غالب قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: إذا جمع اللّه عزّ و جلّ الأوّلين و الاخرين إذا هم بشخص قد أقبل لم ير قط أحسن صورة منه، فاذا نظر إليه المؤمنون و هو القرآن قالوا هذا منّا هذا أحسن شيء رأينا، فاذا انتهى إليهم جازهم، ثمّ ينظر إليه الشهداء حتّى إذا انتهى إلى آخرهم جازهم فيقولون هذا القرآن فيجوزهم كلّهم حتّى إذا انتهى إلى المرسلين فيقولون هذا القرآن فيجوزهم حتّى ينتهى إلى الملائكة فيقولون هذا القرآن فيجوزهم ثمّ ينتهى حتّى يقف عن يمين العرش، فيقول الجبّار و عزّتي و جلالي و ارتفاع مكاني لاكرمنّ اليوم من أكرمك و لاهيننّ من أهانك.و فيه عن الفضيل بن يسار باسناده عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: تعلّموا القرآن فانّه يأتي يوم القيامة صاحبه في صورة شاب جميل شاحب اللّون فيقول له: أنا القرآن الّذي كنت أسهرت ليلك و أظمأت هواجرك و أجففت ريقك و أسلت دمعتك أؤل معك حيث ما الت، و كلّ تاجر من وراء تجارته و أنا اليوم لك من وراء تجارة كلّ تاجر، و سيأتيك كرامة من اللّه عزّ و جلّ فابشر.فيؤتى بتاج فيوضع على رأسه و يعطى الأمان بيمينه و الخلد في الجنان بيساره منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 203 و يكسى حلّتين ثمّ يقال له: اقرء و ارق، كلّما قرء آية صعد درجة و يكسى أبواه حلّتين إن كانا مؤمنين ثمّ يقال لهما: هذا لما علّمتماه القرآن.إلى غيره مما لا نطيل بروايتها فقد ظهر منهم أنّه يجيء يوم القيامة في صورة انسان و له لسان يشهد للناس و عليهم و يقبل شهادته نفعا و ضرّا و شفاعته في حقّ المراقبين له و ينتفع به الاخذون له و العاملون به. (فانه ينادى مناد يوم القيامة) الظاهر أنّ المنادى من الملائكة من عند ربّ العزّة، و قول الشارحين انه لسان حال الأعمال تأويل لا داعى إليه (ألا) و (إنّ كلّ حارث) أصل الحرث إثارة الأرض للزراعة و المراد هنا مطلق الكسب و التّجارة (مبتلى في حرثه و عاقبة عمله غير حرثة القرآن).قال الشارح البحراني: الحرث كلّ عمل تطلب به غاية و تستخرج منه ثمرة و الابتلاء ههنا ما يلحق النفس على الأعمال و عواقبها من العذاب بقدر الخروج فيها عن طاعة اللّه. و ظاهر أنّ حرث القرآن و البحث عن مقاصده لغاية الاستكمال به برىء من لواحق العقوبات انتهى.أقول: و فيه أنّ كلّ عمل كان فيه الخروج عن طاعة اللّه فعامله معذّب و مبتلى سواء كان ذلك العمل مما لا يتعلّق بالقرآن أو كان متعلّقا به كقرائته و البحث عن مقاصده و الحفظ له و نحو ذلك و إذا كان على وجه الرياء أو تحصيل حطام الدّنيا و كلّ عمل اريد به وجه اللّه و كان الغاية منه الاستكمال فعامله مأجور و مثاب من دون فرق فيه أيضا بين القرآن و غيره، و بعبارة اخرى كلّ حارث سواء كان حارث القرآن أو غيره إن لم يقصد بحرثه الخلوص فمبتلى، و إلّا فلا، فتعليل عدم ابتلاء حرثة القرآن بأنّ حرثهم للاستكمال به و ابتلاء الاخرين بأنّ في حرثهم خروجا من الطاعة شطط من الكلام كما لا يخفى.و الّذي عندي أن يراد بقوله عليه السّلام: كلّ حارث من كان حرثه للدّنيا فهو مبتلى أى ممتحن في حرثه لأنه إن كان من حلال ففيه حساب و إن كان من حرام ففيه عقاب و أما حارث القرآن لأجل أنه قرآن و كلام اللّه عزّ و جلّ فلا ابتلاء له لأنّ حرثه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 204 على ذلك إنّما هو للاخرة قال اللّه تعالى: «مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ» فتأمّل.و لما نبّه عليه السّلام على عدم ابتلاء حرثة القرآن أمر بحرثه بقوله (فكونوا من حرثته و أتباعه) و أردفه بقوله (و استدلوه على ربكم) أى اجعلوه دليلا عليه سبحانه و قائدا إليه تعالى لاشتماله على جميع صفات الجمال و الجلال و أوصاف الكبرياء و العظمة و الكمال (و استنصحوه على أنفسكم) أى اتّخذوه ناصحا لكم رادعا لأنفسكم الأمّارة عن السّوء و الفحشاء و المنكر لتضمّنه الايات الناهية المحذرة و الوعيدات الزاجرة المنذرة (و اتّهموا عليه آرائكم) أى إذا أدت آرائكم إلى شيء مخالف للقرآن فاجعلوها متّهمة عندكم (و استغشوا فيه أهوائكم).قال الشارح البحراني: و انما قال هنا استغشوا و في الاراء اتّهموا، لأنّ الهوا هو ميل النفس الأمّارة من غير مراجعة العقل فاذا حكمت النفس عن متابعتها بحكم فهو غشّ صراح، و أمّا الرأى فقد يكون بمراجعة العقل و حكمه و قد يكون بدونه، فجاز ان يكون حقا و جاز أن يكون باطلا فكان بالتهمة أولى.الترجمة:و بدانيد كه اين قرآن كريم او نصيحت كننده ايست كه خيانت نمى كند، و هدايت كننده ايست كه گمراه نمى سازد، و خبر دهنده ايست كه دروغ نمى گويد، و همنشين نشد اين قرآن را أحدى از شما مگر اين كه برخاست از آن با زيادتي يا كمى، زيادتي در هدايت و كمى از كورى و ضلالت.و بدانيد نيست بر أحدى بعد از قرآن حاجتى، و نه مر أحديرا پيش از قرآن از دولتي، پس طلب شفا نمائيد از او از دردهاى ظاهرى و باطني خودتان، و طلب يارى كنيد با او بر شدّتهاى خودتان، پس بدرستى كه در او است شفا از بزرگترين دردها و آن كفر است و نفاق و گمراهى است و ضلالت، پس مسألت نمائيد از خدا بوسيله قرآن. و متوجّه باشيد بوسى پروردگار با محبت قرآن، و سؤال ننمائيد بوساطت قرآن از مخلوقي، بدرستى كه متوجّه نشد بندگان بسوى خدا با مثل قرآن.و بدانيد كه بدرستى كه قرآن شفاعت كننده است و مقبول الشفاعة، و گوينده است تصديق شده، و بدرستى كه كسى كه شفاعت نمايد مر او را قرآن در روز قيامت شفاعت او قبول مى شود در حق آن، و كسى كه بدگوئي نمايد از او قرآن در روز قيامت تصديق شده مى شود بر ضرر آن.پس بدرستى كه ندا كند ندا كننده در روز قيامت اين كه آگاه باشيد بدرستى كه هر كشت كار امتحان خواهد شد در كشت خود و در عاقبت عمل خود غير از كشت كنندگان قرآن پس باشيد از كشتكاران قرآن و تبعيّت كنندگان او و دليل أخذ نمائيد او را بر پروردگار خود، و طلب نصيحت كنيد از او بر نفسهاى خود، و متّهم داريد رأيهاى خود را كه بر خلاف او است، و مغشوش شماريد در مقابل قرآن خواهشات خود را.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص12 از سخنان آن حضرت (ع) [در اين خطبه كه با عبارت «انتفعوا ببيان الله و اتعظوا بمواعظ الله و اقبلوا نصيحة الله» (از گفتار خداوند بهره مند شويد، و از پندهاى خداوند پند گيريد، و نصيحت خدا را فرا پذيريد) شروع مى شود هيچ گونه بحث تاريخى طرح نشده است. ابن ابى الحديد ضمن توضيح درباره لغات و اصطلاحات و ارائه شواهد از نثر و نظم چند بحث مستقل درباره چند موضوع ايراد كرده است كه اشاره به آنها براى خوانندگان گرامى سودبخش است و از هر بحث به ترجمه يكى دو روايت بسنده مى شود تا مايه زيور اين كتاب باشد.] فصلى در قرآن و اخبارى كه در فضيلت آن آمده است: بدان اين بخش از اين خطبه از بهتر و نكوتر سخنانى است كه در بزرگداشت و اكرام قرآن وارد شده است و مردم در اين مورد فراوان سخن گفته اند. و از جمله سخنان ديگرى كه از امير المومنين عليه السلام در مورد قرآن نقل شده است كلامى است كه ابن قتيبه در كتاب عيون الاخبار آن را آورده است و چنين است: «مثل مؤمنين كه قرآن مى خواند همچون نارنج است كه مزه و بوى آن خوش و پسنديده است و مثل مؤمنى كه قرآن نخواند چون خرماست كه مزه اش نيكوست و بويى ندارد. و مثل تبهكارى كه قرآن مى خواند چون ريحان خود روى است كه بويش خوش ولى مزه اش تلخ است و مثل تبهكارى كه قرآن نمى خواند همچون حنظل [هندوانه ابو جهل] است كه مزه اش تلخ و بويش گندناك است». پيامبر (ص) فرمود: «همانا كه دلها زنگ مى زند همان گونه كه آهن زنگ مى زند» پرسيدند: اى رسول خدا، چه چيزى مايه زدودن آن زنگار است فرمود «خواندن قرآن و ياد آوردن مرگ». فصلى درباره اخبارى كه در شدت عذاب جهنم آمده است: اوزاعى ضمن اندرزهاى خود به منصور چنين گفت: «براى من از رسول خدا (ص) روايت شده كه فرموده است: اگر جامه يى از جامه هاى دوزخيان ميان آسمان و زمين آويخته شود همه مردم زمين را مى سوزاند، پس چگونه خواهد بود حال آن كس كه آن را بر او بپوشانند، و اگر دلوى از آب سوزان دوزخ بر همه آبهاى زمين فرو ريزد همه آبها را چنان بد بو و بدمزه مى كند كه هيچ آفريده را ياراى آشاميدن از آن نخواهد بود پس چگونه است حال كسى كه بايد از حميم جهنم بياشامد و اگر تنهايى حلقه يى از زنجيرهاى آتشين بر كوهى نهاده شود آن كوه را همچون سرب ذوب و گداخته خواهد ساخت پس چگونه است آن كسى كه بر آن زنجير در افتد و اضافه آنرا هم بر گردنش نهند». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص13 ابو هريره از پيامبر (ص) نقل مى كند كه فرموده است «اگر در اين مسجد صد هزار تن يا افزون از آن باشند و مردى از دوزخيان را پيش ايشان آوردند و نفس بكشد و باز دم او به آنان برسد همانا كه مسجد و هر كس را در آن باشد به آتش مى كشد». [ابن ابى الحديد سپس فصلى مفصل در هفده صفحه در مورد اجتماعى بودن و عزلت آورده است، و پس از اينكه توضيح مى دهد كه امير المومنين (ع) همان گونه كه گاه به عزلت تشويق كرده است گاه از آن نهى فرموده است] مى گويد: همگى اين فصل و مطالب عزلت را از سخنان ابو حامد غزالى در احياء علوم الدين نقل كرديم و هر جا لازم بود آن را تهذيب كرديم.  
بخش ۴ : تشویق به عمل و توجه به آخرت [منبع]

الحَثُّ على العمل :
الْعَمَلَ الْعَمَلَ، ثُمَّ النِّهَايَةَ النِّهَايَةَ، وَ الِاسْتِقَامَةَ الِاسْتِقَامَةَ، ثُمَّ الصَّبْرَ الصَّبْرَ، وَ الْوَرَعَ الْوَرَعَ.
إِنَّ لَكُمْ نِهَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى نِهَايَتِكُمْ، وَ إِنَّ لَكُمْ عَلَماً فَاهْتَدُوا بِعَلَمِكُمْ، وَ إِنَّ لِلْإِسْلَامِ غَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى غَايَتِهِ، وَ اخْرُجُوا إِلَى اللَّهِ بِمَا افْتَرَضَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَقِّهِ وَ بَيَّنَ لَكُمْ مِنْ وَظَائِفِهِ، أَنَا شَاهِدٌ لَكُمْ وَ حَجِيجٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَنْكُمْ.

عَلَماً : نشانه، مقصود در اينجا قرآن است.
اخْرُجُوا الَى اللَّه مِنْ حَقِّهِ : حق خدا را ادا كنيد، «خرج الى فلان من دَينه»، يعنى بدهى خود را به فلانى پرداخت كرد.
وَظَائِفِهِ : تكاليف الهى مانند روزه، نماز، زكوة.
حَجِيج : كسى كه در اقامه دليل غالب شود. 
حَجيج : حجت آور، مدافع 
۳. تشويق به اعمال نيكو:
عمل صالح عمل صالح سپس آينده نگرى آينده نگرى و استقامت استقامت آنگاه، بردبارى بردبارى و پرهيزكارى پرهيزكارى؛ براى هر كدام از شما عاقبت و پايان مهلتى تعيين شده، با نيكوكارى بدانجا برسيد.
همانا پرچم هدايتى براى شما بر افراشتند، با آن هدايت شويد، و براى اسلام نيز هدف و نتيجه اى است به آن دسترسى پيدا كنيد، و با انجام واجبات، حقوق الهى را ادا كنيد، كه وظائف شما را آشكارا بيان كرده و من گواه اعمال شما بوده و در روز قيامت از شما دفاع مى كنم و به سود شما گواهى مى دهم.
 
قسمت دوم خطبه:
(12) كار نيكو كار نيكو (خدا را بسيار عبادت و بندگى كنيد و به اندك آن اكتفاء ننمائيد) پس آنرا بپايان برسانيد، آنرا بپايان برسانيد، و استوار باشيد، استوار باشيد (در امر دين استقامت داشته باشيد و از راه راست پا بيرون ننهاده بهر طرف رو نياوريد، و در معاصى) شكيبائى گزينيد شكيبائى گزينيد (و از پيروى خواهشهاى نفس خوددارى نمائيد) بپرهيزيد، بپرهيزيد (از آنچه خدا نهى فرموده دورى كنيد) شما را عاقبت و خاتمه اى هست، خود را بآن (بهشت جاويد) برسانيد، و براى شما پرچم و نشانه اى است (پيغمبر اكرم و اوصياء آن حضرت) پس (براى رسيدن بحسن عاقبت) به نشانه خودتان هدايت و رستگار شويد،
(13) و اسلام را فائده و سودى است (سيادت و سعادت هميشگى) آنرا بدست آوريد، و بخدا رو آوريد و حقّ او را آنچه بر شما واجب كرده و احكام خود را كه برايتان (در قرآن و سنّت) بيان فرموده انجام دهيد، من روز قيامت براى شما گواه، و (براى نجات و رهائى از عذاب) از طرف شما حجّت و دليل مى آورم.
 
كارى كنيد، كارى كنيد. كار به پايان بريد، كار به پايان بريد. پايدارى ورزيد، پايدارى ورزيد شكيبايى كنيد، شكيبايى كنيد. پارسا باشيد، پارسا باشيد.
هر آينه شما را سرانجامى است. به سوى سرانجام خويش رويد تا بدان برسيد. شما را نشانه اى است، به نشانه خود راه جوييد. اسلام را هدفى است، به هدف اسلام بگراييد.
به سوى خدا رويد و حق او را در آنچه بر شما واجب ساخته و احكامى كه برايتان مقرر داشته است، بگزاريد. من گواه شمايم و در روز قيامت از سوى شما حجت مى آورم.
 
عمل کنيد، عمل کنيد ; سپس به پايان رسانيد، به پايان رسانيد، اعتدال، اعتدال ; سپس شکيبايى، شکيبايى ; و پارسايى، پارسايى. (بدانيد) براى شما پايان و مقصدى است ; خود را به آن برسانيد و براى شما نشانه اى قرار داده شده; به وسيله آن راه را پيدا کنيد و اسلام هدفى دارد به هدف آن برسيد. با انجام دادن فرايضى که خدا بر شماست و وظايفى که براى شما تبيين کرده، حق او را ادا کنيد که (اگر چنين کنيد) من مدافع شما در روز قيامت خواهم بود!
 
به كار -برخيزيد- به كار -برخيزيد-. پس به پايان رسانيد به پايان رسانيد و پايدار مانيد پايدار مانيد پس شكيبايى شكيبايى پس پارسايى پارسايى.
شما را پايانى است، خود را بدان برسانيد. براى شما نشانه اى است، آن را راهنماى خود دانيد. اسلام را مقصدى است تا بدان مقصد برانيد.
از عهده حقّ خدا برآييد، با گزاردن آنچه بر شما واجب داشته، و -انجام دادن- وظيفتها كه بيان كرده -و بر شما نگاشته-. من گواه شمايم و روز رستاخيز از شما پشتيبانى مى نمايم.
 
عمل عمل سپس عاقبت عاقبت پايدارى پايدارى آن گاه صبر صبر پاكدامنى پاكدامنى قطعا براى شما پايانى است، خود را به آن برسانيد، و شما را نشانه اى است، به آن هدايت جوييد، و اسلام را هدفى است به آن برسيد، با انجام آنچه خداوند از حق خود بر شما واجب نموده، و تكاليفى كه براى شما بيان داشته به خداوند روى آوريد، من شاهد شمايم، و روز قيامت به نفع شما اقامه حجت مى كنم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 566-563 با اين شرط من مدافع شما در قيامتم!بعد از بيان ويژگى ها و اهمّيّت فوق العاده قرآن مجيد در عبارت پيشين، اين خطبه امام(عليه السلام) در اين جا به بيان اين حقيقت مى پردازد که هدف نهايى نزول قرآن، عمل کردن به آن بوده است; نه تنها تلاوت و قرائت ; مى فرمايد: «عمل کنيد، عمل کنيد ; سپس به پايان رسانيد، به پايان رسانيد، اعتدال، اعتدال ; سپس شکيبايى، شکيبايى ; و پارسايى، پارسايى» (الْعَمَلَ الْعَمَلَ، ثُمَّ النِّهَايَةَ النِّهَايَةَ، وَالاِْسْتِقَامَةَ(1) الاِسْتِقَامَةَ، ثُمَّ الصَّبْرَ الصَّبْرَ، وَالْوَرَعَ الْوَرَعَ!).اين مراحل پنج گانه که امام(عليه السلام) در اين گفتار کوتاه بيان فرموده است، در حقيقت عصاره برنامه سير و سلوک الى الله و تکامل انسان مطرح شده است.نخست، انسان بايد به سراغ برنامه هاى عملى برود، سپس آن ها را نيمه کاره نگذارد و به انتها برساند و در ضمن، مراقب باشد که از راه راست منحرف نشود و بعد از آن در برابر هواى نفس و وسوسه هاى شيطان صبر و شکيبايى به خرج دهد و از اين مرحله نيز فراتر برود; ورع و پارسايى در برابر شبهات نيز به کار بندد و به اين ترتيب به سرمنزل مقصود برسد.بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: در جمله هاى پنج گانه ياد شده دوّمى و چهارمى با ثم عطف شده و سوّمى و پنجمى با واو ; به دليل اين که رسيدن به نهايت مقصود بعد از عمل ممکن مى شود و از آن جا که استقامت و اعتدال، کيفيّت عمل است با «واو» عطف شده و چون صبر در برابر معصيت است و آن چه قبل از آن آمده درباره اطاعت است به «ثمّ» عطف شده و از آن جا که صبر و ورع همراه يکديگرند با «واو» عطف شده است.(2) البتّه تفسيرهاى ديگرى هم براى تعبيرات فوق ذکر شده يا ممکن است ذکر شود.در ادامه اين سخن به هدف دار بودن برنامه هاى پنج گانه ذکر شده و نشانه وصول به اين هدف اشاره کرده، مى فرمايد: «براى شما پايان و مقصدى است ; خود را به آن برسانيد و براى شما نشانه اى قرار داده شده; به وسيله آن راه را پيدا کنيد و اسلام هدفى دارد به هدف آن برسيد» («إِنَّ لَکُمْ نِهَايَةً فَانْتَهُوا إِلَى نِهَايَتِکُمْ»، وَ إِنَّ لَکُمْ عَلَماً فَاهْتَدُوا بِعَلَمِکُمْ، وَ إِنَّ لِلاِْسْلاَمِ غَايَةً فَانْتَهُوا إِلى غَايَتِهِ).امام(عليه السلام) در اين عبارت به نکته مهمى اشاره مى کند و آن هدفدار بودن زندگى انسان و همچنين هدفمند بودن برنامه هاى دينى است. خداوند ما را بيهوده نيافريد و برنامه هاى تشريعى الهى يقيناً مقصد مهمى را دنبال مى کند و آن، سعادت انسان در دنيا و آخرت است.امام(عليه السلام) مى فرمايد: بکوشيد تا به اين هدف نايل شويد. مبادا در ميان راه غافل شويد و توقف کنيد و به سر منزل مقصود نرسيد ; چه اين که نشانه هاى راه، روشن و برنامه ها حساب شده است.منظور از «عَلَم» (نشانه) يا اشاره به وجود مبارک خود آن حضرت و انبيا و اوليا در هر عصر و زمان است که راه را به همگان نشان مى دهند و يا منظور، قرآن مجيد و به تعبيرى ديگر کتاب و سنّت است و يا همه اينها.و در پايان اين قطعه به صورت يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «با انجام دادن فرايضى که خدا بر شماست و وظايفى که براى شما تبيين کرده، حق او را ادا کنيد که (اگر چنين کنيد) من مدافع شما در روز قيامت خواهم بود!» (وَاخْرُجُوا(3) إِلَى اللهِ بِمَا افْتَرَضَ عَلَيْکُمْ مِنْ حَقِّهِ، وَ بَيَّنَ لَکُمْ مِنْ وَظَائِفِهِ. أَنَا شَاهِدٌ لَکُمْ، وَ حَجِيجٌ(4) يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَنْکُمْ).منظور از «شاهد» اين است که امام(عليه السلام) در قيامت بر اعمال نيک و اداى حقوق الهى و استقامت آن ها در راه هدف و صبر و ورع و تقوا گواهى مى دهد و منظور از «حجيج» اين است که در پاسخ سؤالاتى که فرشتگان الهى در دادگاه عدل خدا مطرح مى کنند من از طرف شما جوابگو خواهم بود!اين تعبيرات برگرفته از قرآن مجيد است که مى فرمايد: «(يَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُنَاس بِإِمَامِهِمْ); روز قيامت هر گروهى را با امام و رهبرشان فرا مى خوانيم(5) و درباره پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در جاى ديگر مى خوانيم: «(وَجِئْنَا بِکَ شَهِيداً عَلَى هَؤُلاَءِ) ; در قيامت تو را گواه بر پيامبران قرار خواهيم داد».(6)****پی نوشت:1. «الاستقامة» به معناى ملازم طريق مستقيم بودن و ثبات بر مسير صحيح است و بعضى ارباب لغت آن را به معناى اعتدال تفسير کرده اند که هر دو به يک معنا بازگشت مى کند و گاه به معناى استوار و پابرجا بودن نيز آمده است که در جمله مزبور هر دو احتمال وجود دارد و جمع ميان اين دو نيز مانعى ندارد.2. شرح نهج البلاغه، علامه خويى، جلد 10، صفحه 204.3. «اخرجوا» از ماده «خروج» به معناى بيرون رفتن است و از آن جا که اداى حق انسان را از زير بار مسئوليت خارج مى کند اين واژه، هنگامى که با «مِنْ» متعدى شود به معناى اداى حق آمده است.4. «حجيج» از ماده «حج» به معناى غلبه کردن آمده است و «حجيج» به کسى مى گويند که با دليل و برهان برطرف مقابل غالب آيد.5. اسراء، آيه 71.6. نحل، آيه 89. 
شرح علامه جعفری«العمل. العمل. ثم النهايه النهايه، و الاستقامه الاستقامه، ثم الصبر الصبر، و الورع الورع ان لكم نهايه فانتهوا الي نهايتكم …» (اهتمام بورزيد به كار، برخيزيد به كار، برخيزيد براي كار. كار را ناتمام نگذاريد و در تصميمي كه گرفتيد براي كار استقامت بورزيد، استقامت. سپس شكيبا باشيد، شكيبا، پرهيزكاري، پرهيز كاري. قطعا براي شما نهايتي است تا وصول به آن تكاپو كنيد).آنچه كه براي انسان در اصلاح ارتباطات چهارگانه ضرورت اساسي دارد كه مفيد است و تكميل آن:در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام و دوران زندگي مبارك او اهتمام به عمل مفيد و صالح از درخشندگي كامل برخوردار است. اگر كسي بخواهد ارزش و عظمت كار را به طور صحيح بفهمد، به زندگاني اميرالمومنين (ع) و عشق او به كار مراجعه كند. ما در نهج‌البلاغه بيش از 300 جمله درباره عظمت و ضرورت كار با كلماتي مانند (عمل) و (فعل)، (سعي)، (شغل)، (كدح)، (سبق) مشاهده مي‌كنيم. نمونه‌اي از جملات ماده (عمل) به قرار زير است:1- فمن عمل في ايام امله قبل حضور اجله فقد نفعه عمله (هر كس در روزگار آرزوهايش پيش از فرا رسيدن مرگ عمل كرد، عمل او براي او سودمند خواهد بود.)2- طوبي لمن ذكر المعاد و عمل للحساب (خوشا به حال كسي كه معاد را متذكر شد و براي روز حساب (محاسبه‌اي كه خواهد شد) عمل كرد.)3- العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل (علم حقيقي و مفيد همراه عمل است. لذا اگر كسي از (چنين) علمي برخوردار شد (قطعا) عمل خواهد كرد)4- و من عمل لدينه كفاه الله امر دنياه (هر كس كه در كارهايش با هدفگيري ديني عمل كند (يعني براي سعادت دنيا و آخرتش بكوشد) خداوند امور دنيوي او را كفايت مي‌كند)5- عملوا فيها بما يبصرون (پارسايان در اين دنيا به آنچه كه بينايي داشتند عمل كردند)6- من احب عباد الله … قد الزم نفسه العدل، فكان اول عدله نفي الهوي عن نفسه. يصف الحق و يعمل به. (از محبوبترين مردم در نزد خداوند كسي است كه … نفس خود را به عدالت ملزم ساخته است و نخستين گام او در عدالت، نفي هوي و هوس از نفس خويشتن است، حق را توصيف نموده و به آن عمل مي‌كند.)7- اليوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل (امروز (اين زندگاني ميدان) عمل است و حسابي نيست و فردا (قيامت و آغاز ابديت) حساب است و عملي نيست)8- ان افضل الناس عند الله من كان العمل بالحق احب اليه و ان نقصه و كرثه من الباطل و ان جز اليه فائده و زاده (بهترين مردم نزد خداوند متعال كسي است كه عمل به حق در نزد او محبوبتر باشد- اگر چه براي او موجب نقص و ناگواري (ظاهري) باشد- از عمل به باطل اگر چه براي او سود آور باشد و بر خواسته‌هايش بيفزايد)9- و اعلم ان لكل عمل نباتا و كل نبات لا غني به عن الماء، و المياه مختلفه فما طاب سقيه، طاب غرسه و حلت ثمرته، و ما خبث سقيه، خبث غرسه و امرت ثمرته. (و بدان كه براي هر عملي روييدني است و هيچ روييدني از آب بي‌نياز نيست و آبها مختلف است. هر روييدني كه آبياري آن پاك باشد كشتكار آن پاك و ميوه آن شيرين مي‌شود و هر آنچه كه آبياري آن پليد باشد كشتكارش پليد و ميوه آن تلخ مي‌گردد)10- من قصر في العمل ابتلي بالهم (هر كس در عمل كوتاهي بورزد به اندوه آن كوتاه ورزيدن مبتلا مي‌گردد).از طرف ديگر آيات قرآن مجيد درباره لزوم كار و كوشش و تقلا در اين زندگاني براي تحصيل مقاصد قانوني به قدري فراوان و صريح است كه جاي هيچگونه ترديدي براي ضرورت كار و تكاپو نمي‌گذارد و با مشاهده آيات قرآني و سخنان علي و ديگر ائمه معصومين عليهم‌السلام و بيانات بزرگترين حكما و عرفاي اسلام در لزوم كار و كوشش مفيد در اين زندگي، نوبت به ياوه‌گويي‌هاي اشخاص بي‌اطلاع يا غرض ورز نمي‌رسد كه ميگويند: دين اسلام با تثبيت اعتقاد به قضا و قدر، جايي براي سعي و كوشش نگذاشته است!به عنوان نمونه روايت بسيار معروف را كه از امام معصوم عليه‌السلام نقل شده است در نظر مي‌گيريم، روايت چنين است: «اعمل لدنياك كانك تعيش ابدا و اعمل لاخرتك كانك تموت غدا» (عمل كن براي دنيايت گويي براي ابد در اين دنيا زندگي خواهي كرد و عمل كن براي آخرتت مانند اين كه فردا از اين دنيا خواهي رفت). اين نوع نگرش و هدف‌گيري درباره كارهاي دنيوي و اخروي را مي‌توانيم از زندگاني اميرالمومنين عليه‌السلام و ديگر پيشوايان راه حق و حكماي وارسته بياموزيم كه شخصيت‌هاي آنان به مرحله‌اي از قدرت رسيده بود كه اشراف به دنيا و آخرت در كارهاي آنان كاملا قابل مشاهده بود. مولوي درباره عظمت كار در موارد مختلف مضامين بسيار عالي را مطرح كرده است. از آنجمله:گفته شد حكمت در اظهار جهان        آن كه دانسته برون آيد عيانآنچه مي‌دانست تا پيدا نكرد        بر جهان ننهاد رنج طلق و درديك زمان بيكار نتواني نشست         تا بدي يا نيكيي از تو بخستاين تقاضاهاي كار از بهر آن        شد موكل تا شود سرت عيانورنه كي گيرد گلابه تن قرار         چون ضميرت مي‌كشد آن را به كارتا سه تو آن كشش را شد نشان        هست بيكاري چو جان كندن تمامگه تناقض‌گاه ناز و گه نياز        گاه سوداي حقيقت گه مجازمرد غرقه گشته جاني مي‌كند         دست را در هر گياهي مي‌زندتا كدامش دست گيرد در خطر        دست و پايي مي‌زند از بيم سردوست دارد يار اين آشفتگي         كوشش بيهوده به از خفتگيآن كه او شاه است او بيكار نيست         ناله از وي طرفه كاو بيمار نيستبهر اين فرمود رحمان اي پسر       كل يوم هو في شان اي پسراندرين ره مي‌تراش و مي‌خراش         تا دم آخر دمي فارغ مباشتا دم آخر دمي آخر بود          كه عنايت با تو صاحب سر بودهر كه مي‌كوشد اگر مرد و زنست         گوش و چشم شاه جان بر روزنست****«ثم النهايه النهايه …» (سپس عمل را تا مقصد نهايي آن ادامه بدهيد).شرط من جا بالحسن ني كردنست         بل حسن را نزد يزدان بردنستهدفگيري در كارهايي كه ضروري و مفيد تشخيص داده شده و تهيه وسايل و مقدمات بايد به طور كامل و صحيح باشد كه مانع از ادامه كار تا وصول به نتيجه آن نباشد تا به سبب آن عمر آدمي تلف شود و قدرت و انرژي بيهوده مستهلك گردد.استقامت- سستي و ترديد و تلون و امروز و فردا كردن و نظم و انضباط كار را از دست دادن، ضد استقامت در كار است، هيچ انسان تكاپوگر هدفدار در اين زندگاني بدون استقامت، راه به مقصد نبرده است.صبر و شكيبايي- هيچ كار بااهميتي در اين دنيا بدون زحمت و تلاش و بدون گذر از سنگلاخ‌ها، به نتيجه مطلوب نمي‌رسد. آسايش‌طلبان و رفاه‌جويان و كامكاران كه مي‌خواهند بدون زحمت و مشقت به نتايج مطلوب برسند يا همواره در نوميدي‌ها غرق مي‌شوند و يا از دسترنج و تلاش ديگران براي خود سود مي‌برند!براي شما مقصد نهايي وجود دارد- در وسط راه نخوابيم، اميد خود را به فرداها نبنديم، حركت آگاهانه از يك مبدا، مقصدي را به دنبال دارد. خود را به نابينايي زدن چاره مشكلات حركت نيست. مجموع اطلاعات و معارف بشري اين حقيقت را اثبات كرده است كه:روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستي           گر نه اين روز دراز دهر را فرداستي (ناصرخسرو)هر انسان داراي مغز و روان معتدل با يك احساس دروني ناب، اين حقيقت عظمي را درمي‌يابد كه: اين روح يا (من) كه در درون دارد، راهي يك مقصد مهم است كه پديده‌ها و مقاصد اين دنيا ظرفيت آن را ندارد. براي شما نشانه‌اي واضح است كه به وسيله آن بايد هدايت شويد … هر كسي كه از يك بينايي دروني برخوردار باشد و خود را به كوري نزند، قطعي است كه در مسير زندگاني خود مشعل‌هايي فروزان و نشانه‌هايي راهنما را خواهد ديد كه عقل و وجدان وي تبعيت از آنها را الزام مي‌نمايند. اين يك حقيقت كاملا صحيح است كه عالم هستي براي آگاهان كتابي است كاملا قابل خواندن و تعلم، اگر چه متاسفانه اكثريت مردم از خواندن و بهره‌برداري از اين كتاب خود را محروم مي‌سازند:ما خلقت الجن و الانس اين بخوان           جز عبادت نيست مقصود از جهانگر چه مقصود از كتاب آن فن بود          گر تواش بالش كني هم مي‌شودليك ازو مقصود اين بالش نبود         علم بود و دانش و ارشاد و سودگر تو ميخي ساختي شمشير را          برگزيدي بر ظفر ادبير رادين اسلام هدف و غايتي بزرگ دارد. تا رسيدن به آن غايت بكوشيد. گمان نكنيد اسلام تنها نظم طبيعي شما را به عهده گرفته است، اگر چه نظم زندگي طبيعي نيز مورد اهتمام اين دين مقدس است. غايت حركت بر مبناي دين اسلام، تامين آن (حيات معقول) است كه تا جاذبه ربوبي كشيده شده است. با اداي تكاليف كه حق خداوندي براي شما مقرر كرده است، رو به پيشگاه خداوندي حركت كنيد. شما انسانها مسافر ديار حق و حقيقتيد. هدف را گم نكنيد، و وصول به آن هدف و غايت بدون مراعات حقوق خدا و انسانها با مراعات تكاليفي كه براي شما مقرر شده است، امكان‌پذير نيست. من شاهد شما هستم و در روز قيامت از طرف شما احتجاج خواهم نمود.در آياتي متعدد از قرآن مجيد شهادت پيامبر اكرم (ص) بر مردم باايمان وارد شده است، چنان كه در بعضي از همين آيات شهادت مردم باايمان بر ديگر انسانها نيز مطرح گشته است مانند آيه 143 از سوره البقره: «و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا (و بدينسان شما را امتي معتدل قرار داديم تا بر ساير مردم شاهد شويد و پيامبر بر شما شاهد شود). با نظر به مجموع منابع تفسير اين نوع آيات، و معناي امت، مقصود از (شهيد و شاهد) مكتب معتدل و فطري است كه در هيچ مورد نه افراطي دارد نه نفريطي، بنابراين، وجود حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم ملاك و تجلي‌گاه عالي‌ترين قله امت اسلامي مي‌باشد و امت او نيز به جهت انتساب به خدا و به ملاك اعلا و تجسم عالي‌ترين مرحله كمال كه رسول خدا (ص) است، ملاك كمال اسلامي براي ساير مردم (شاهد و شهيد) مي‌باشند. با توجه به اين معني اميرالمومنين علي عليه‌السلام هم به جهت ارتباط روحي شديد با پيامبر اكرم (ص) ملاك و تجلي‌گاه مكتب معتدل و فطري اسلام است و هم به عنوان باعظمت‌ترين مرد باايمان در امت اسلامي. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) شنوندگان را به ملازمت در عمل و مداومت در به جا آوردن كارهاى شايسته سفارش مى كند، سپس از آنها مى خواهد كه با سعى در انجام دادن وظايف الهى خود براى رسيدن به عاقبتى نيكو و فرجامى پسنديده تلاش كنند، يعنى پايان كار خود و سر انجام اعمال و هدف از آنها را در نظر گيرند زيرا چگونگى كارها بسته به پايان آنهاست، بعد به استقامت يعنى پايدارى در عمل و شكيبايى بر آن دستور مى دهد، و مراد از شكيبايى بر طاعت ايستادگى در برابر خواهشهاى نفس است، تا مبادا انسان در برابر لذّات ناشايست گردن نهد و در نتيجه از راه راست بيرون رود.پس از آن امام (ع) به ورع سفارش مى كند، ورع، عبارت از ملازمت در انجام دادن اعمال خوب و پسنديده است، اين كه آن بزرگوار، «نهايت» و «صبر» را با ادات «ثمّ» كه براى تراخى مى آيد عطف كرده براى اين است كه نهايت و عاقبت، متأخّر از صبر و مرحله پايانى كار است، علاوه بر اين صبر امرى عدمى و جدا از عمل است كه معنايى وجودى دارد، بر خلاف استقامت در كار كه كيفيّت عمل مى باشد و بر خلاف ورع كه جزيى از عمل است، تكرار اين الفاظ براى تأكيد مى باشد و نصب آنها بنا به قاعده اغراء است.سپس امام (ع) به منظور خود از ذكر «نهايت» اشاره مى كند كه آن عبارت از غايت و مقصدى است كه براى انسان تعيين شده، و به آنها سفارش مى كند كه خود را به اين مقصد برسانند. اين هدف همان چيزى است كه آدميان براى رسيدن به آن آفريده شده اند و عبارت از اين است كه آدمى در اين جهان خود را از پليديهاى شيطان پاكيزه كرده و خويشتن را لايق وصول به آستانه كبريايى حقّ گرداند، و اين سخن مدلول حديث نبوى (ص) است كه فرموده است: «اى مردم براى شما نشانه هايى است، خود را به آنها برسانيد، و در آفرينش شما غايت و هدفى است به آن دست يابيد.» مراد از غايت همان نهايت است كه امير مؤمنان (ع) ذكر فرموده است، و منظور از معالم، مقامات بهشت و منازل فرشتگان است، همچنين در عبارت «إنّ لكم علما فاهتدوا بعلمكم» مقصود همين نهايت و غايت است، واژه علم را در اين جا براى نفس نفيس خويش استعاره فرموده است، پس از اين گوشزد مى كند كه براى اسلام مقصد و هدفى است و بايد خود را به آن برسانند و اين غايت همان سرانجام كار است كه در بالا توضيح داده شد.فرموده است: «و اخرجوا إلى اللّه... وظائفه»:مقصود اين است كه در آنچه خداوند بر شما واجب گردانيده حقّ او را ادا كنيد و ايفاى حق او را در واجبات و تكاليف اين است كه عمل از روى اخلاص و براى رضاى او انجام گردد. پس از اين شنوندگان را به فرمانبردارى و پيروى از دستورهاى خود ترغيب مى كند و تذكّر مى دهد كه او در روز رستاخيز گواه و مدافع آنها خواهد بود.برخى از شارحان گفته اند: اگر چه روز قيامت جاى احتجاج و مجال استدلال نيست، ليكن ذكر آن بدين جهت است كه اگر امام (ع) در آن روز شاهد و گواه آنها باشد مانند اين است كه به سود آنها اثبات دليل كرده و احتجاج به عمل آورده است.ما در اين باره مى گوييم: چون در قيامت، امام هر قومى از جانب آنها طرف خطاب الهى و شاهد بر اعمال آنان است، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» و نيز «وَ نَزَعْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً فَقُلْنا هاتُوا بُرْهانَكُمْ» و اين همان موقفى است كه اعمال، مورد باز خواست خداوند و سؤال و جواب قرار مى گيرد، لذا مقصود امير مؤمنان (ع) از احتجاج، همين موقف بازپرسى و پاسخگويى است، و رهايى از اين بازخواستها و خلاصى از پاسخ اين پرسشها شبيه اين است كه كسى مورد بازپرسى قرار گرفته با حجّت و دليل مقبول از بازخواست، رهايى و پيروزى يافته باشد، و بر حسب عادت، برهان زمانى اقامه مى شود كه انسان در مقام احتجاج و مورد مؤاخذه قرار گرفته باشد و اگر از دادن پاسخ خوددارى كند نشانه اين است كه از ارائه دليل درمانده است و در باره اين كه احتجاج و گواهى چگونه صورت مى گيرد آنانى كه به معاد جسمانى معتقدند آن را مقاليّه يعنى از طريق گفتگو و مكالمه مى دانند و ديگران آن را حاليّه دانسته اند، يعنى زبان حال آنها گوياى اين مقال است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 191 العمل العمل، ثمّ النّهاية النّهاية، و الاستقامة الاستقامة، ثمّ الصّبر الصّبر، و الورع الورع، إنّ لكم نهاية فانتهوا إلى نهايتكم، و إنّ لكم علما فاهتدوا بعلمكم، و إنّ للإسلام غاية فانتهوا إلى غايته، و اخرجوا إلى اللّه ممّا افترض عليكم من حقّه، و بيّن لكم من وظائفه، أنا شاهد لكم، و حجيج يوم القيمة عنكم.الاعراب:و قوله: العمل العمل و ما يتلوه من المنصوبات المكرّرة انتصابها جميعا على الاغراء أو عامل النصب محذوف أى ألزموا العمل فحذف العامل و ناب أوّل اللّفظين المكرّرين منابه.المعنى:ثمّ تخلّص من أوصاف القرآن و فضايله إلى الأمر بملازمة الأعمال فقال (العمل العمل) أى لازموا العمل الصّالح و رافبوا عليه (ثمّ النهاية النهاية) أى بعد القيام بالأعمال الصالحة لاحظوا نهايتها و خاتمتها و جدّوا في الوصول إليها (و الاستقامة الاستقامة) و هو أمر بالاستقامة على الجادّة الوسطى من العمل و الثبات على الصراط المستقيم المؤدّى إلى غاية الغايات و أشرف النهايات أعني روضات الجنات (ثمّ الصبر الصّبر و الورع الورع) أى بعد مواظبة الأعمال الصالحة و ملاحظة نهاياتها و الثبات على ما يوصل إليها من الأعمال لا بدّ من الصبر عن المعاصي و الكفّ عن الشّهوات و الورع عن محارم اللّه.و مما ذكرناه ظهر لك نكتة العطف في ثاني المكرّرات الخمسة و رابعها بثمّ و في ثالثها و خامسها بالواو، توضيح ذلك أنّ النهاية لما كانت متراخية عن العمل عطفها بثمّ، و الاستقامة لما كانت كيفيّة العمل عطفها بالواو، و هذه الثلاثة أعني العمل و النّهاية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 205 و الاستقامة كلّها ناظرة إلى طرف العبادة، و لما كان الصّبر متعلّقا بالمعصية عطفه بثم لغاية الافتراق بين العبادات و المعاصي، و لما كان بين الصّبر و الورع تلازما عطف الورع بالواو أيضا.و هذا أولى مما قاله الشّارح البحراني حيث قال: و إنّما عطف النهاية و الصّبر بثمّ لتأخّر نهاية العمل عنه و كون الصّبر أمرا عدميّا و هو في معنى المتراخي و المنفكّ عن العمل الّذى هو أمر وجوديّ، بخلاف الاستقامة على العمل فانه كيفية له و الورع فانه جزء منه، انتهى هذا.و فصّل ما أجمل لقوله و (إنّ لكم نهاية) و هى غرفات الجنان و رضوان من اللّه المنّان (فانتهوا إلى نهايتكم) و امضوا إليها (و إنّ لكم علما) هاديا إلى تلك النهاية و هو الرّسول الأمين و أولياء الدّين أو الأعم منهم و من ساير دلائل الشّرع المبين (فاهتدوا بعلمكم) للوصول إليها (و إنّ للاسلام غاية فانتهوا إلى غايته) و هي النهاية المذكورة (و اخرجوا إلى اللّه مما افترض عليكم من حقّه و بين لكم من وظايفه) أى أخرجوا متوجّهين إليه سبحانه ممّا فرضه عليكم من حقوقه الواجبة و أوضحه لكم من عباداته و تكاليفه الموظفة المقرّرة في ساعات اللّيالي و الأيّام.و قوله (أنا شاهد لكم و حجيج يوم القيامة عنكم) تأكيد لأداء الفرائض و الواجبات يعني انكم إذا خرجتم إلى اللّه من حقوقه و وظايفه فأنا أشهد لكم يوم القيامة بخروجكم منها و مقيم للحجّة عن جانبكم بأنّكم أقمتم بها، و قد مضى تفصيل تلك الشهادة و الاحتجاج في شرح الخطبة الحادية و السّبعين.الترجمة:مواظبت نمائيد بر عملها و مسارعت نمائيد بنهايت و عاقبت كار، و ملازمت نمائيد براستكارى پس از آن و منصف باشيد با صبر و تحمل، و ترك نكنيد ورع و پرهيزكارى را، بدرستى كه شما راست نهايت و عاقبتي پس منتهى شويد بسوى نهايت خود، و بدرستى كه شما راست علم و نشانه پس هدايت يابيد با علم خود، و بدرستى كه مر اسلام راست غايت و نهايتي پس منتهى شويد بسوى غايت او، و خارج بشويد بسوى خداوند تعالى از چيزى كه واجب نموده بر شما از حق خود و بيان نموده است شما را از وظيفهاى خود، من شاهد هستم از براى شما و حجّت آورنده ام در روز قيامت از جانب شما.  
بخش ۵ : استقامت در دین [منبع]

أَلَا وَ إِنَّ الْقَدَرَ السَّابِقَ قَدْ وَقَعَ وَ الْقَضَاءَ الْمَاضِيَ قَدْ تَوَرَّدَ، وَ إِنِّي مُتَكَلِّمٌ بِعِدَةِ اللَّهِ وَ حُجَّتِهِ، قَالَ اللَّهُ [جَلَّ ذِكْرُهُ] تَعَالَى "إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ"، وَ قَدْ قُلْتُمْ رَبُّنَا اللَّهُ، فَاسْتَقِيمُوا عَلَى كِتَابِهِ وَ عَلَى مِنْهَاجِ أَمْرِهِ وَ عَلَى الطَّرِيقَةِ الصَّالِحَةِ مِنْ عِبَادَتِهِ، ثُمَّ لَا تَمْرُقُوا مِنْهَا وَ لَا تَبْتَدِعُوا فِيهَا وَ لَا تُخَالِفُوا عَنْهَا، فَإِنَّ أَهْلَ الْمُرُوقِ مُنْقَطَعٌ بِهِمْ عِنْدَ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

تَوَرَّدَ : يكى بعد از ديگرى آمد، بتدريج وارد شد.
عِدَة اللَّهِ : وعده الهى. 
تَوَرَّد : بتدريج وارد شد 
آگاه باشيد آنچه از پيش مقرّر شده بود، به وقوع پيوست، و خواسته هاى گذشته الهى انجام شد، و همانا من با تكيه به وعده هاى الهى و براهين روشن او سخن مى گويم كه فرمود: «كسانى كه گفتند پروردگار ما خداست، سپس استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنها فرود مى آيند و مى گويند، نترسيد و محزون نباشيد كه بشارت باد بر شما بهشتى كه به شما وعده داده اند». و همانا شما گفتيد: پروردگار ما خداست، پس در عمل به دستورات قرآن خدا، و در ادامه راهى كه فرمان داد، و بر روش درست پرستش بندگان او، استقامت داشته باشيد، و پايدار مانيد، و از دستورات خدا سرپيچى نكنيد، و در آن بدعت گزار مباشيد، و از آن منحرف نگرديد، زيرا خارج شوندگان از دستورات الهى در روز قيامت از رحمت خدا دورند.
 
(14) آگاه باشيد آنچه پيش از اين مقدّر بود (خلافت خلفاء و انتقال به آن حضرت) واقع شد، و آنچه حكم و اراده خدا بآن تعلّق گرفته پى در پى (فتنه ها و خونريزيهاى بعد از اين) پيش خواهد آمد، و من از روى وعده خدا و حجّت او (قرآن كريم با شما) سخن مى گويم: خداى تعالى (در سوره 41 آیه 30) فرموده: «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ» يعنى آنانكه گفتند: پروردگار ما خدا است (به ربوبيّت و وحدانيّت او اقرار كردند) پس (بر آن) ايستادگى نمودند (اوامر او را انجام داده نواهيش را مرتكب نگشتند، هنگام مرگ) فرشتگان بر ايشان نازل شوند (و بگويند) كه (از سختيها) نترسيد، و (بآنچه از دست داديد) اندوهگين نباشيد، و مژده باد شما را بهشت كه (در دنيا بآن) وعده داده شده بوديد»
(15) و شما كه گفتيد: پروردگار ما خدا است، پس (طبق اقرار خود) بعمل بكتاب و راه روشن دستور و فرمان و طريق شايسته عبادت و بندگيش ايستادگى كنيد، و از آن راه خارج نشويد، و بدعتى در آن نگذاريد، و با آن مخالفت نكنيد، زيرا كسانيكه از آن راه قدم بيرون نهادند روز قيامت به رحمت خدا راه ندارند.
 
بدانيد، كه هر چه زين پيش مقدر شده بود واقع شده، و آنچه قضاى الهى بر آن تعلق گرفته بود، اندك اندك، پديدار گشته. من از وعده خدا و حجت او سخن مى گويم. خداى تعالى فرمايد: «آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان بر آنها فرود مى آيند كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده است بشارت است.» شما گفته ايد كه پروردگار ما الله است. پس استقامت ورزيد بر كتاب او و به راه او، راهى كه شما را بدان فرمان داده، به استوارى گام نهيد و بر طريقه شايسته عبادت او پايدار مانيد. و از آن راه، كه در پيش پاى شما گشاده است، بيرون مرويد و در دين بدعت مگذاريد و با دين مخالفت منماييد. زيرا آنان كه از آن راه پاى بيرون نهند، روز قيامت از آوردن حجت در نزد خدا مانده شوند.
 
آگاه باشيد! مقدّرات پيشين به وقوع پيوست و قضاى (الهى) انجام يافت (و سرانجام خلافت به اهلش رسيد) و من به اتکاى وعده هاى الهى و با دليل و حجت او سخن مى گويم. خداوند مى فرمايد: کسانى که گفتند: پروردگار ما خدا است، سپس در مسير مستقيم، ثابت ماندند، فرشتگان الهى بر آن ها نازل مى شوند (و به آن ها مى گويند:) نترسيد، اندوهگين مباشيد و بشارت باد بر شما به آن بهشتى که به شما وعده داده مى شد. شما گفته ايد: پروردگار ما خداست; بنابراين بايد بر طريقه کتاب او و راه روشن فرمانش و مسير درست عبادتش مستقيم و ثابت بمانيد. سپس از اين مسير روشن خارج نشويد و در آن بدعتى نگذاريد و از آن منحرف نگرديد ; چه اين که آنان که خارج شوند در قيامت در پيشگاه خدا وا مى مانند و به سر منزل مقصود نمى رسند.
 
آگاه باشيد آنچه از پيش مقدر شده بود، به وقوع پيوست -و كسى كه شايستگى امامت داشت، بر كرسى خلافت نشست-، و آنچه در علم خدا گذشته بود، اندك اندك پديدار گشت -و درون گروهى كه به نفاق مى زيستند آشكار-. من از وعده خدا و حجّت او سخن مى گويم كه فرمود: «همانا آنان كه گفتند پروردگار ما اللّه است، سپس پايدار ماندند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند كه مترسيد و اندوهگين مباشيد، و مژده باد شما را به بهشتى كه به شما وعده داده اند». و شما گفتيد پروردگار ما «اللّه» است، پس بر -حكم- كتاب او پايدار مانيد، و بر راه روشن او استوار، و به روش درست پرستش پايدار، و از آن به ديگر سو مرويد و در آن نوآورى مكنيد، و با آن مخالف مشويد، كه از راه بيرون شدگان، روز رستاخيز نزد خدا درمانند -و حجّت آوردن نتوانند-.
 
بدانيد كه آنچه در علم الهى مقدر گشته بود واقع شد، و قضايى كه بايد انجام مى شد تدريجا وارد گشت، من از وعده خدا و حجت او سخن مى گويم، خداى تعالى فرموده: «آنان كه گفتند پروردگار ما اللّه است، سپس استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان فرود مى آيند كه نترسيد و محزون نباشيد، و شاد باشيد به بهشتى كه وعده داده مى شديد». شما گفتيد پروردگار ما خداست، پس بر كتاب خدا و بر طريق فرمان او، و بر راه شايسته بندگيش استقامت ورزيد، و از آن طريقه بيرون نرويد، و بدعت در آن مگذاريد، و با آن مخالفت نورزيد، زيرا آنان كه از راه بيرون شوند در قيامت به خداوند راه نيابند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 572-568 در آغاز اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) اشاره سربسته اى به حوادث گذشته مى کند و مى فرمايد: «آگاه باشيد! مقدّرات پيشين به وقوع پيوست و قضاى (الهى) انجام يافت (و سرانجام خلافت به اهلش رسيد)» (أَلاَ وَ إِنَّ الْقَدَرَ السَّابِقَ قَدْ وَقَعَ، وَالْقَضَاءَ الْمَاضِيَ قَدْ تَوَرَّدَ(1)).در اين که منظور از «قضا» و «قدر» در اين عبارت چيست؟ شارحان نهج البلاغه احتمالات گوناگونى داده اند; ولى با توجّه به بيانات آن حضرت که بعد از اين نقل شده، بعيد نيست که اشاره به مسائل مربوط به زمامدارى آن حضرت ـ که در سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيش بينى شده بود و قيام گروهى از پيمان شکنان و مفسدان بر ضد آن حضرت ـ باشد.روشن است منظور از قضا و قدر ـ همان گونه که در شرح اين موضوع در جاى خود گفته ايم ـ اجبار بندگان و سلب اختيار از آن ها نيست ; بلکه آثار افعال اختيارى بشر نيز نوعى قضا و قدر است ; مثلا خداوند، مقدر ساخته آن ها که سخت کوش و با استقامت اند در زندگى پيروز شوند و افراد تنبل و واداده اند عقب بمانند; گرچه اين امور به اختيار انسان قرار مى گيرد، ولى خداوندِ مسبب الاسباب آثارى براى آن قرار داده که قضا و قدر آن محسوب مى شود ; البتّه قضا و قدرهاى الزامى نيز هست که در خارج محدوده افعال انسانى است.(2)سپس وظيفه مردم را نسبت به آينده بيان کرده، مى فرمايد: «من به اتکاى وعده هاى الهى و بادليل و حجت او سخن مى گويم. خداوند مى فرمايد: کسانى که گفتند: پروردگار ما خداست، سپس در مسير مستقيم، ثابت ماندند، فرشتگان الهى بر آن ها نازل مى شوند (و به آن ها مى گويند:) نترسيد، اندوهگين مباشيد و بشارت باد بر شما به آن بهشتى که به شما وعده داده مى شد».آن گاه در يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «شما گفته ايد: پروردگار ما خدا است; (ولى ادامه آيه را فراموش نکنيد) بايد بر طريقه کتاب او و راه روشن فرمان هايش و مسير درست عبادتش مستقيم و ثابت بمانيد» (وَ قَدْ قُلْتُمْ: (رَبُّنَا اللهُ)، فَاسْتَقِيمُوا عَلَى کِتَابِهِ، وَ عَلَى مِنْهَاجِ أَمْرِهِ، وَ عَلَى الطَّرِيقَةِ الصَّالِحَةِ مِنْ عِبَادَتِهِ).اشاره به اين که گفتار بى عمل، کسى را به جايى نمى رساند و سبب ورود در بهشت و سعادت جاويدان نمى شود ; حال که اظهار ايمان کرده ايد، وارد ميدان عمل شويد تا مشمول وعده هاى الهى در آيات مذکور شويد.جمله هاى سه گانه «فَاسْتَقِيمُوا عَلَى کِتَابِهِ...» ممکن است اشاره به اعتقاد خالص در اصول دين و اطاعت اوامر در فروع و اخلاق صالح در روحيات باشد و تا مؤمنان در اين سه مرحله کار نکنند مشمول وعده هاى الهى در آيه يادشده نخواهند شد.آن گاه خطرهاى طرق انحرافى را که در کمين پويندگان اين راه است بيان مى فرمايد: «از اين مسير روشن خارج نشويد و در آن بدعتى نگذاريد و از آن منحرف نگرديد ; زيرا آنها که خارج شوند در قيامت در پيشگاه خدا وا مى مانند و به سر منزل مقصود نمى رسند» (ثُمَّ لاَ تَمْرُقُوا(3) مِنْهَا، وَ لاَ تَبْتَدِعُوا فِيهَا، وَ لاَ تُخَالِفُوا عَنْهَا. فَإِنَّ أَهْلَ الْمُرُوقِ مُنْقَطَعٌ(4) بِهِمْ عِنْدَاللهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ).امام(عليه السلام) در اين عبارت به سه گروه از منحرفان اشاره کرده، هشدار مى دهد قدم در راه آن ها نگذاريد:نخست گروهى که از دين به سرعت خارج شدند ; تصوّر مى کنند دين دارند ; در حالى که فاصله آن ها از دين واقعى و خالص بسيار زياد است ; همچون خوارج نهروان که در تاريخ و بر اساس روايات به «مارقين» شهرت يافتند; تعبّد و پاى بندى آن ها به ظاهر دين چنان بود که افراد ناآگاه آنان را از دين داران جدّى مى پنداشتند ; در حالى که از دين فقط به ظاهر و پوسته اى قناعت کرده بودند و از حقيقت اسلام بيگانه بودند.دوّم گروه بدعت گذارانند که دين را مطابق سليقه خود تغيير مى دهند و در واقع، فکر ناقص و هواى نفس خويش را بر احکام الهى مقدّم مى دارند که نمونه هاى آن در عصر خلفا کم نبود.سوّم، گروهى اند که آگاهانه با احکام خدا به مخالفت بر مى خيزند و آن چه را با منافع زودگذرشان سازگار نيست به راحتى کنار مى گذارند. جمله معروف معاويه به مردم کوفه به هنگامى که فاتحانه وارد کوفه شد و گفت: «به خدا سوگند! با شما پيکار نکردم تا نماز بخوانيد و روزه بگيريد و حجّ بجا آوريد و زکات دهيد. شما اين کارها را انجام مى دهيد; من فقط براى اين با شما پيکار کردم که بر شما حکومت کنم (و طبق روايتى بر گردن شما سوار شوم)»(5) نمونه روشنى از آن است.مسلّماً کسانى که در اين راه هاى انحرافى گام نگذارند و گرفتار وسوسه هاى شيطان و هواى نفس نشوند کسانى اند که «ربنا الله» گفته اند و در طريق مستقيم، گام نهادند و فرشتگان پروردگار بر آن ها نازل مى شوند و به آن ها بشارت بهشت مى دهند.* * *نکته:استقامت در مسير ولايت:در بعضى از روايات در تفسير جمله (ثُمَّ اسْتَقَامُوا) (برگرفته از آيه 30 سوره فصلت) آمده است که اين جمله اشاره به ولايت است. امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) در پاسخ کسى که از تفسير استقامت در آيه يادشده سؤال کرده بود، فرمود: «هِىَ وَاللهِ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ; منظور از استقامت به خدا سوگند! همان چيزى است که شما داريد».(6)البتّه استقامت و ثبات بر جاده مستقيم در دين، مفهوم گسترده اى دارد که يک مصداق بارز آن ولايت اهل بيت است.سؤال: بشارتى را که فرشتگان به مؤمنان ثابت قدم مى دهند آيا در لحظه مرگ است يا در زمان زندگى در اين دنيا يا در قيامت؟ آيا اين بشارت براى مؤمنان احساس مى شود يا خير؟پاسخ: بى شک، فرشتگان ـ طبق صريح آيات قرآن ـ در لحظات حساس در همين زندگى دنيا به يارى مؤمنان شتافتند ; براى نمونه در جنگ بدر و احزاب(7) ; البتّه مؤمنان آن ها را نديدند ; ولى امدادهاى غيبى آن ها را در جهت پيروزى در ميدان جنگ مشاهده کردند.از روايات استفاده مى شود که بشارت فرشتگان که در آيه ياد شده (آيه 31 سوره فصلت) به آن اشاره شده، مربوط به لحظه مرگ يا صحنه محشر است و جمله (نَحْنُ أَوْلِيَاؤُکُمْ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا) به صورت: «وَ نَحْنُ کُنَّا أَوْلِيَاؤُکُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا» تفسير شده ; يعنى ما در زندگى دنيا يار و ياور شما بوديم و در لحظه احتضار و قيامت شما را يارى خواهيم کرد.در تفسير مجمع البيان از امام صادق(عليه السلام) چنين نقل شده: «أَلاَّ تَخافُوا ما تَقْدِمُونَ عَلَيْهِ وَ لاَ تَحْزَنُوا مَا خَلَّفْتُمْ وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي کُنْتُمْ تُوعَدُونَ فِي الدُّنْيَا; فرشتگان (در لحظه مرگ) به آن ها مى گويند: «از آن چه در پيش رو داريد نترسيد و نسبت به آن چه در دنيا پشت سر گذاشتيد غمگين نباشيد. بشارت به شما به آن بهشتى که در دنيا به شما وعده داده مى شد».(8)****پی نوشت:1. «تورّد» ازماده «ورود» به معناى داخل شدن گرفته شده و واژه «تورد» در مواردى به کار مى رود که چيزى به تدريج وارد شود.2. شرح بيش تر را ذيل آيات قضا و قدر در تفسير نمونه، جلد 23، ذيل آيه 49 سوره قمر و کتاب «انگيزه پيدايش مذهب» بخوانيد.3. «مروق» در اصل به معناى گذشتن تير از هدف است و مارقين به گروهى مانند خوارج اطلاق شده که آن ها چنان افراطى بودند که از دايره دين گذشتند و به بيراهه افتادند.4. «منقطع بهم» به معناى کسانى است که زاد و توشه آن ها تمام شده يا مرکب شان از کار افتاده و در وسط راه مانده و به مقصد نرسيده اند.5. اين سخن را بسيارى از مورخان و محدثان در کتاب هاى خود نقل کرده اند ; از جمله در مصنّف ابن ابى شيبه (جلد 7، صفحه 251) و تاريخ دمشق (جلد 52، صفحه 380) و البداية والنهاية ابن کثير (جلد 8، صفحه 14) و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (جلد 16، صفحه 15) نقل شده است و در ذيل بعضى از اين نقل ها آمده است که با صراحت گفت: من هر شرطى را با هر کس کرده ام زيرپاى خود قرار داده ام (اشاره به اين که به شرايط صلح با امام حسن(عليه السلام) پاى بند نيستم).6. مجمع البيان، ذيل آيه محل بحث.7. آل عمران، آيه 124 ; احزاب، آيه 9.8. مجمع البيان، ذيل آيه مورد بحث. 
شرح علامه جعفری«الا و ان القدر السابق قد وقع و القضاء الماضي قد تورد …» (آگاه باشيد قدر مقدرات پيشين واقع شده و قضاي نافذ (گذشته در علم خداوندي) درجريان تحقق است).با نظر به معناي (قدر) كه عبارتست از نقشه‌اي كه در عرصه هستي تحقق يافته و با نظر به معناي قضا كه حكم نافذ الهي بر جريان مباني هستي است، نبايد چنين گمان كرد كه هر آنچه كه در عرصه پهناور هستي به وقوع مي‌پيوندد بر مبناي جبر تكويني ناشي از اراده تكويني خداوندي است، بلكه همانگونه كه قضاي خداوندي به معناي حكم و مشيت نافذ او درباره كائنات (به اين جهت كه خير محض و بي‌نياز مطلق است) در مسير خير است نه شر و تباهي، همچنين قدر منسوب به خداوند سبحان، آن نقشه پياده شده در عرصه هستي است كه خير محض است. البته چون يك قسمت از قدر كه در عرصه هستي نقش مي‌بندد، مربوط به كارهاي اختياري خود بندگان است، لذا نمي‌توان گفت همه اجزاي قدر مربوط به خداوند متعال است.بعضي از شارحان نهج‌البلاغه مي‌گويند: منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از قدر سابق و قضاي نافذ، جريانات گذشته پس از رحلت خاتم‌الانبياء صلي الله عليه و آله و سلم مي‌باشد و اگر منظور آن حضرت، همين مورد خاص از قضا و قدر باشد، با توضيحي كه ما داديم، كاملا قابل تطبيق مي‌باشد و اما نسبت قضا و قدر به كارهاي اختياري انسان، همانگونه كه در مجلدات گذشته و در كتاب جبر و اختيار نيز بحث شده است، نسبت عليت به معناي معمولي آن نيست، زيرا كارهاي اختياري انسان با قضا و اراده تكويني خداوندي كه مستلزم نفي اختيار است، به هيچوجه سازگار نمي‌باشد. و اما نسبت قدر به كارهاي اختياري مردم، به اين جهت كه محصول كارهاي اختياري آدمي نيز در مجموع نقشه پياده شده در عرصه هستي است، لذا منافاتي با كارهاي اختياري انساني ندارد.****«قال الله تبارك و تعالي: (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه ان لا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التي كنتم توعدون) و قد قلتم ربنا الله فاستقيموا علي كتابه، و علي منهاج امره و علي الطريقه الصالحه من عبادته» (خداوند فرموده است: قطعا كساني كه گفتند پروردگار ما الله است سپس بر اين گفته و عقيده خود استقامت ورزيدند فرشتگان بر آنان نازل مي‌شوند (و مي‌گويند:) نترسيد و اندوهگين مباشيد و بشارت باد به شما بهشتي كه به شما وعده داده مي‌شد، و شما گفته‌ايد: (پروردگار ما خدا است) پس استقامت بورزيد بر كتاب او و روش و مسير او و طريق شايسته عبادتش).استقامت بر قرآن اساسي‌ترين ركن عقايد ديني:با نظر به سرگذشت تفكرات بشري در طول تاريخ و با قطع نظر از صحنه سازي به وسيله بازي با الفاظ و اصطلاحات فريبنده و ارضاي حس خودخواهي به وسيله كسب شهرت در ميان مردم به عنوان (آزادانديشي)!! (كه تا پوچي محض پيش ميرود) از قديم‌ترين دوران علم و معرفت شايع‌ترين عقيده درباره مفهومي به عنوان مفهوم خداوند خالق كائنات، هستي آن وجود اقدس مي‌باشد به طوري كه مي‌توان گفت: اگر كسي مفهوم خدا را به طور صحيح دريافته، قطعا وجود او را تصديق نموده است آنچه كه مهم است اينست كه اكثر مردم استقامت و عمل مطابق دريافتي كه درباره وجود خدا دارند، از خود نشان نمي‌دهند. لذا در توضيح اين مطلب ما بايد عواملي را كه باعث بي‌توجهي يا ترديد يا انكار آن وجود بديهي گشته است، به دست بياوريم. به عنوان نمونه:عامل يكم- در هر جامعه و در هر دوراني عده‌اي از مردم بي‌فكر، يا مشغول به خويشتن در صدد نگرش به غير از خود و زندگي مادي خود و اشراف به آن نيستند. اگر هم گاهي براي آنان فراغت از خويشتن و بازي با آن دست بدهد و وجدان و فطرت از اعماق درون آنان اشاره‌اي يا حركتي بيداركننده نشان بدهند، با بي‌اعتنايي و تاويلات نابخردانه از آن اشاره و حركت رويگردان مي‌شوند و در عين حال كه هيچ دليلي براي نفي خدا ندارند، به دلايل اثبات‌كننده خداوند نيز توجهي نمي‌كنند.عامل دوم- گرفتاري مغز به يك عده مفاهيم و اصول پيش ساخته‌اي كه دست برداشتن از آنها براي آن گرفتاران يا امكان‌ناپذير است و يا بسيار دشوار.عامل سوم- گرفتاري مغزي و رواني به (خودخواهي) كه ويران‌كننده همه حقايق در ذهن بشري است، زيرا (خود طبيعي) آن موجود خطرناك است كه با وسوسه‌ها و تلقينات نابكارانه تا بي‌نهايت تورم پيدا مي‌كند و تمامي هستي و حتي هستي‌آفرين را اجزايي از همان (خود طبيعي) يا تحت فرمان آن مي‌بيند. براي چنين اشخاصي هيچ چيز جدي وجود ندارد، تنها چيزي كه در عين شوخي و مسخره بودن براي آنان جدي است، (خود طبيعي متورم) آنان است كه مانند حباب بزرگي است كه اگر در اين زندگاني منفجر نشود، در هنگام نزديك شدن به مرز زندگي و مرگ مي‌تركد.عامل چهارم- مطلق‌پرستي‌هايي كه به جاي خداپرستي به كار افتاده است. بعضي از مردم كه با انديشه‌هاي معمولي، خود را درباره باعظمت ترين حقيقت اقناع مي‌كنند، مطلق حقيقي به عنوان خداراكنار مي‌گذارند، و به مفاهيم مطلقي كه ساخته مغز خودشان است معتقد مي‌گردند. مانند انسان به طور مطلق، هستي مطلق، ماده مطلق، واقعيت مطلق، طبيعت مطلق و قانون مطلق، و نمي‌دانند كه هر مفهوم مجرد و مطلق به همان اندازه كه از مشخصات فردي و نوعي تجريد مي‌گردد، به همان مقدار از جنبه عيني مادي فراتر مي‌رود. به همين جهت است كه انكار خدا با پذيرش اينگونه مفاهيم مطلق در حقيقت، انكار خدا به وسيله خدا يا خدايان ديگر مي‌باشد. اين حقيقت بديهي را نبايد از ياد ببريم كه با توجه به ماهيت موجودات عالم هستي كه مشمول حركت و قانون و وابستگي است، انكار يك اراده كلي (اراده خداوندي) بدون جانشين ساختن ميلياردها ميليارد اراده جزئي و مشخص به جاي آن اراده كلي امكان‌پذير نيست.عامل پنجم- محروميت از وصول به خواسته‌هاي مشروع يا نامشروع. همه ما مي‌دانيم كه در اين دنيا عده‌اي فروان از مردم، خدايي را مي‌خواهند كه خواسته‌هاي آنان را در هر گونه شرايط اجابت نمايد و هيچگونه گرفتاري و ناگواري هم نصيب آنان نگرداند!! اينان تمايلات و شهوات و آسايش خود را براي عالم هستي به جاي نظم و قانون به حساب مي‌آورند، لذا با كمترين نقص در برآورده شدن آنها هيچ قداستي براي آنان در اين دنيا مفهوم نيست!! پاسخ اين نابخردان نابكار يك كلمه است و آن اينست كه همانگونه جهان بدون اينكه تسليم تصديق و تكذيب شما شود، وجود دارد، همين جهان بدون كمترين اعتنا به قبول و رد شما قانوني براي خود دارد و همين قانونمندي دنيا است كه روشنترين دليل براي اثبات وجود خداوند سبحان است.اينك مي‌پردازيم به بيان نتيجه بحث فوق، و آن اين است كه تاكنون ديده نشده است كه يك انسان آگاه و داراي انديشه با تمسك به دليل بتواند وجود خداوند را نفي كند. بنابراين، اگر در ميان جوامع بشري وضعي پيش بيايد كه عوامل مزبور در فوق و امثال آن عوارض از مغزهاي بشري بركنار شود و به جاي آنها انديشه منطقي واقع‌بينانه و احساسات ناب و عميق وجداني جانشين گردد، هيچ فردي منكر خدا يا مردد در وجود او يا بي‌اعتناء به آن وجود اقدس پيدا نخواهد گشت. اگر پديده استقامت در اعتقادات اصيل مربوط به ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خدا، با خويشتن، با جهان هستي، و با همنوع خود) و اعمال و انديشه‌هاي مربوط به آنها به ثمر مي‌رسيد، قطعي است كه تاريخ تكاملي بشر به آن پيشرفت نايل مي‌گشت كه حتي به مغز بزرگترين فيلسوفان و صاحبنظران علوم انساني خطور نمي‌كند. به اين جهت كه استقامت در دين الهي به ثمر رسيدن شخصيت را نتيجه مي‌دهد، بديهي است كه ديگر نه خوفي به چنين انساني روي مي‌دهد و نه اندوهي، نه اضطرابي و نه دلهره‌اي زيرا او به حد نصاب سعادت نايل گشته است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس امام (ع) اعلام مى كند كه آنچه از پيش در علم خداوند مقدّر شده واقع گشته، و قضاى نافذ او اندك اندك تحقّق يافته است، ما پيش از اين گفته ايم كه قضاى الهى عبارت از علم اوست به آنچه هست و آنچه خواهد بود، و قدر تفصيل آنهاست كه بر طبق علم او واقع مى شود، ليكن مراد آن حضرت از قدر در اين جا رويداد خلافت او و حوادث و فتنه هايى است كه به همراه دارد، نقل شده كه اين خطبه از نخستين خطبه هايى است كه آن حضرت پس از كشته شدن عثمان و بيعت مردم با او ايراد فرموده است.يكى از شارحان گفته است: كه در اين سخنان اشاره است به آنچه پيامبر اكرم (ص) به او خبر داده است كه خلافت سرانجام به تو خواهد رسيد، من مى گويم: شكّى نيست كه اين امر از پيش در علم خداوند مقدّر بوده و بر وفق قضاى او جارى گشته است، ليكن در الفاظ خطبه چيزى كه گفته اين مرد فاضل را تأييد كند وجود ندارد زيرا امام (ع) به اين امر دانا بود كه آنچه در جهان هستى روى مى دهد بر حسب قضا و قدر الهى است.فرموده است: «و إنّي متكلّم بعدة اللّه و حجّته»:يعنى: در اين هنگام كه امر خلافت به من منتقل گشته بنا به آنچه خداوند وعده فرموده و حجّت قرار داده است سخن مى گويم، منظور از وعده خداوند مژده اوست به اين كه بر بندگانى كه به پروردگارى او اعتراف كنند و در راه فرمانبردارى او استقامت ورزند فرشتگان بر آنها فرود آيند و بيم و اندوه را از دل آنها ببرند و مژده بهشت به آنها بدهند، امّا حجّتى كه بر اساس آن سخن مى گويد اين است كه مى فرمايد: شما گفته ايد «ربّنا اللّه» (پروردگار ما خداست) يعنى به خداوندى پروردگار اعتراف كرده ايد، پس در پيروى از كتاب او، و فرمانبردارى از دستورهاى او، و سپردن طريقه اى كه شايسته بندگى اوست استقامت ورزيد، يعنى عبادت و طاعت او را از روى دانش و يقين و خالص از هر گونه ريا و نفاق انجام دهيد و از طريق صحيح عبادت پا بيرون نگذاريد، يعنى با لاف دانايى در علوم دين و سختگيرى در تكاليف و گرايش به سوى افراط و زياده روى كه نتيجه نادانى است از مرز بندگى خارج نشويد، و در طريق عبادت او بدعت پديد نياوريد و با احكام آن مخالفت نورزيد، و به جانب راست و چپ و افراط و تفريط منحرف نشويد تا در وادى هلاكت نيفتيد، اگر به اين دستورها عمل كنيد شرط استحقاق را انجام داده و شايستگى آن را به دست آورده ايد كه خداوند وعده خود را كه ذكر شد بر آورد، زيرا شرط استحقاق مركّب از دو امر است يكى اقرار به ربوبيّت اوست و ديگرى استقامت بر امورى كه بيان گرديد، و هنگامى كه امور مذكور انجام شود ايفاى وعده خداوند واجب مى گردد، و چنانچه جزيى از شرط انجام نشود مشروط واقع نخواهد شد و آنچه وعده داده شده متحقّق نخواهد گرديد، و اين كه گفته شد معناى اين گفتار امام (ع) است كه فرموده است: «أهل المروق... منقطع بهم» يعنى: آنهايى كه از دايره دين و حدود احكام الهى پا بيرون مى نهند در روز رستاخيز مشمول رحمت خداوند نخواهند شد و وسيله اى كه آنها را به اين مقصد برساند نخواهند يافت، زيرا آنچه شرط است رسيدن به اين هدف اصلى است. 
منهاج البراعه (خوئی)ألا و إنّ القدر السّابق قد وقع، و القضاء الماضي قد تورّد، و إنّي متكلّم بعدة اللّه و حجّته، قال اللّه تعالى: إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ، و قد قلتم: ربّنا اللّه، فاستقيموا على كتابه، و على منهاج أمره، و على الطّريقة الصّالحة من عبادته، ثمّ لا تمرقوا منها، و لا تبتدعوا فيها، و لا تخالفوا عنها، فإنّ أهل المروق منقطع بهم عند اللّه يوم القيامة. (37523- 37080)اللغة:و (تورد) الخيل البلد دخله قليلا قليلا.المعنی:(ألا و إنّ القدر السابق قد وقع و القضاء الماضي قد تورّد) قد عرفت معنى القضاء و القدر مفصّلا في شرح الفصل التاسع من الخطبة الاولى، و الظاهر أنّ المراد بهما المقضىّ و المقدّر كما استظهرنا هذا المعنى منهما فيما تقدّم أيضا بالتقريب الّذي قدّمناه ثمّة، فيكون المعنى أنّ المقدّر السابق في علم اللّه سبحانه وقوعه قد وقع، و المقضىّ الماضي أى المحتوم النافذ قد تورّد أى دخل في الوجود شيئا فشيئا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 206 و إلى ما ذكرنا ينظر ما قاله بعض الشارحين من أنّه أراد بالقدر السابق خلافته عليه السّلام و بالقضاء الماضي الفتن و الحروب الواقعة في زمانه أو بعده الّتي دخلت في الوجود شيئا فشيئا و هو المعبّر عنه بالتورد، و قوى ارادته عليه السّلام ذلك بقرينة المقام و أنه عليه السّلام خطب بهذه الخطبة في أيّام بيعته بعد قتل عثمان.و قوله عليه السّلام: (و انّي متكلّم بعدة اللّه و حجّته) المراد بعدته سبحانه ما وعد به في الاية الشريفة للمؤمنين المعترفين بالرّبوبيّة الموصوفين بالاستقامة من تنزّل الملائكة و بشارتهم بالجنّة و بعدم الخوف و الحزن، و الظاهر أنّ المراد بحجّته أيضا نفس هذه الاية نظرا إلى أنها كلام اللّه و هو حجّة اللّه على خلقه أو أنها دالّة بمنطوقها على أنّ دخول الجنّة إنما هو للموحّدين المستقيمين و بمفهومها على أنّ الكافرين و غير المستقيمين لا يدخلونها فهى حجّة عليهم لئلّا يقولوا يوم القيامة انّا كنّا عن هذا غافلين.و قال الشارح البحراني: إنّ حجّته الّتي تكلّم بها هو قوله: و قد قلتم ربّنا اللّه فاستقيموا، إلى آخر ما يأتي، و الأظهر ما قلناه إذا عرفت ذلك فلنعد إلى تفسير الاية (قال اللّه تعالى  إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ*) اعترافا بربوبيّته و إقرارا بوحدانيّته  (ثُمَّ اسْتَقامُوا)* على مقتضاه.و في المجمع عن محمّد بن الفضيل قال: سألت أبا الحسن الرّضا عليه السّلام عن الاستقامة فقال: هي و اللّه ما أنتم عليه.و في الكافي عن الصادق عليه السّلام على الأئمّة واحدا بعد واحد «تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ» عند الموت رواه في المجمع عن الصّادق عليه السّلام  «أَلَّا تَخافُوا» ما تقدمون عليه  «وَ لا تَحْزَنُوا» ما خلّفتم «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ» في الدّنيا.روى في الصّافي عن تفسير الامام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا يزال المؤمن خائفا من سوء العاقبة و لا يتيقّن الوصول إلى رضوان اللّه حتّى يكون وقت نزع روحه و ظهور ملك الموت له، و ذلك إنّ ملك الموت يرد على المؤمن و هو في شدّة علّته و عظيم ضيق صدره بما يخلفه من أمواله و بما هو عليه من اضطراب أحواله من معامليه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 207 و عياله قد بقيت في نفسه حسراتها اقتطع دون أمانيّه فلم ينلها، فيقول له ملك الموت ما لك تجرع غصصك قال: لاضطراب أحوالي و اقتطاعك لي دون آمالي، فيقول له ملك الموت: و هل يحزن عاقل لفقد درهم زائف و اعتياض ألف ألف ضعف الدّنيا؟! فيقول: لا، فيقول ملك الموت: فانظر فوقك، فينظر فيرى درجات الجنان و قصورها التي يقصر دونها الأماني فيقول ملك الموت: تلك منازلك و نعمك و أموالك و أهلك و عيالك و من كان من أهلك ههنا و ذرّيتك صالحا فهم هنالك معك أ فترضى بهم بدلا مما ههنا؟ فيقول: بلى و اللّه، ثمّ يقول: انظر، فينظر فيرى محمّدا و عليّا و الطيّبين من آلهما سلام اللّه عليهم أجمعين في أعلا علّيين فيقول: أو تراهم هؤلاء ساداتك و أئمتك هم هنالك جلاسك و اناسك أ فما ترضى بهم بدلا مما تفارق هنا؟ فيقول: بلى و ربّي فذلك ما قال اللّه عزّ و جلّ: «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا» فيما أمامكم من الأهوال فقد كفيتموها و لا تحزنوا على ما تخلفونه من الذراري و العيال فهذا الّذي شاهدتموه في الجنان بدلا منهم، «إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ» هذه منازلكم و هؤلاء ساداتكم اناسكم و جلاسكم هذا.و لما تكلّم عليه السّلام بالاية الشريفة المتضمّنة للعدة و الحجّة أمر المخاطبين بالقيام على مفادها و العمل على مقتضاها بقوله (و قد قلتم ربّنا اللّه) و لا بدّ لكم من اكمال هذا الاقرار بالاستقامة لاستحقاق انجاز الوعد و البشارة (فاستقيموا على كتابه) باجلاله و اعظامه و العمل بتكاليفه و أحكامه (و على منهاج أمره) بسلوكه و اتباعه (و على الطريقة الصّالحة من عبادته) باتيانها على وجه الخلوص جامعة لشرائطها المقرّرة و حدودها الموظفة (ثمّ لا تمرقوا) أى لا تخرجوا (منها) و لا تتعدّوا عنها (و لا تبتدعوا فيها) أى لا تحدثوا فيها بدعة (و لا تخالفوا عنها) أى لا تعرضوا عنها يمينا و شمالا مخالفين لها، فانكم إذا أقمتم على ذلك كلّه حصل لكم شرط الاستحقاق فينجز اللّه لكم وعده و تبشّركم الملائكة و تدخلون الجنّة البتّة، و ان لم تقيموا عليه فقدتم الشرط و بفقدانه و انتفائه ينتفي المشروط لا محالة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 208 و هو معنى قوله: (فانّ أهل المروق منقطع بهم عند اللّه يوم القيامة) يعني أنّهم لا يجدون بلاغا يوصلهم إلى المقصد، روى في مجمع البيان عن أنس قال: قرء علينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هذه الاية أى الاية المتقدّمة قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: قد قالها ناس ثمّ كفر أكثرهم فمن قالها حتّى يموت فهو ممّن استقام عليها.الترجمة:آگاه باشيد بدرستى كه آنچه مقدّر شده بود سابقا بتحقيق واقع گرديد، و قضاى الهى كه نافذ و ممضى است تدريجا بوجود در آيد، و بدرستى كه من تكلّم كننده ام بوعده خدا و بحجّت او فرموده است خدا در كتاب عزيز خود: بدرستى كه آن كسانى كه گفتند كه پروردگار ما خداست پس در آن مستقيم شدند نازل مى شود بر ايشان ملائكه كه نترسيد و محزون نباشيد و بشارت دهيد ببهشت عنبر سرشت كه در دنيا وعده داده شده بوديد.و بتحقيق كه گفتيد شما پروردگار ما خداست پس مستقيم باشيد بر كتاب كريم او، و بر راه روشن امر او و بر طريقه شايسته از عبادت و بندگي او، پس از آن خارج نشويد و بيرون مرويد از آن طريقه و احداث بدعت نكنيد در آن و مخالفت نكنيد در آن پس بدرستى كه أهل خروج از عبادت بهم بريده شده اند از ثواب دائمي نزد خداى تعالى در روز قيامت. 
بخش ۶ : کنترل زبان [منبع]

ثُمَّ إِيَّاكُمْ وَ تَهْزِيعَ الْأَخْلَاقِ وَ تَصْرِيفَهَا، وَ اجْعَلُوا اللِّسَانَ وَاحِداً وَ لْيَخْزُنِ الرَّجُلُ لِسَانَهُ، فَإِنَّ هَذَا اللِّسَانَ جَمُوحٌ بِصَاحِبِهِ، وَ اللَّهِ مَا أَرَى عَبْداً يَتَّقِي تَقْوَى تَنْفَعُهُ حَتَّى [يَخْتَزِنَ] يَخْزُنَ لِسَانَهُ، وَ إِنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ وَ إِنَّ قَلْبَ الْمُنَافِقِ مِنْ وَرَاءِ لِسَانِهِ، لِأَنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَكَلَّمَ بِكَلَامٍ تَدَبَّرَهُ فِي نَفْسِهِ، فَإِنْ كَانَ خَيْراً أَبْدَاهُ وَ إِنْ كَانَ شَرّاً وَارَاهُ؛ وَ إِنَّ الْمُنَافِقَ يَتَكَلَّمُ بِمَا أَتَى عَلَى لِسَانِهِ، لَا يَدْرِي مَا ذَا لَهُ وَ مَا ذَا عَلَيْهِ؛ وَ لَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) لَا يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْدٍ حَتَّى يَسْتَقِيمَ قَلْبُهُ وَ لَا يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ.
فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْكُمْ أَنْ يَلْقَى اللَّهَ تَعَالَى وَ هُوَ نَقِيُّ الرَّاحَةِ مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَمْوَالِهِمْ سَلِيمُ اللِّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ، فَلْيَفْعَلْ.

تَهْزِيع : شكستن چيزى، و راستگو وقتى دروغ بگويد در واقع صدق خود را شكسته است.
تَصْرِيفُ الَاخْلَاق : دگرگون كردن اخلاق، يعنى به نفاق و تلوّن دچار شدن.
لِيَخْزُن : بايد حفظ كند.
الْجَمُوح : چموش، سركش، اسبى كه كنترل را از سوار خود گرفته و بميل خود بتازد.
لِسَان المُؤْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ : زبان مؤمن تابع اعتقادش است، سخنى را نمى گويد مگر به آن معتقد است. 
تَهزيع : شكستن و از بين بردن
تَصريف : تغيير دادن
أبدَى : آشكار كرد
وَارَا : پنهان نمود
نَقى : پاك و پاكيزه
راحَة : كف دست 
(16) پس بر حذر باشيد از تغيير و تبديل خلق و خوها (بپرهيزيد از نفاق و دوروئى: راستگويى، دروغگويى، سخن چينى و مصلح شدن) و زبان را يكى قرار دهيد (يك جور سخن گوييد) و مرد بايد زبان خود را نگاه دارد (بيجا لب به گفتار نگشايد) زيرا زبان بصاحب خود سركش است (اگر عنانش را رها كند او را در مهلكه انداخته تباه گرداند) سوگند بخدا نمى بينم بنده پرهيزگارى را پرهيزكاريش باو سود بخشد تا اينكه زبانش را (از دروغ و تهمت و غيبت و دشنام و سخن چينى و مانند آنها) نگاه دار و (و گر نه پرهيزش سودى ندارد، زيرا پرهيزكار سودمند نگردد مگر بر اثر اجتناب و دورى از جميع معاصى).
(17) و بتحقيق زبان مؤمن پشت دل او است (سخنش از روى دل و اعتقاد مى باشد) و دل منافق پشت زبان او است (بآنچه مى گويد اعتقاد ندارد) زيرا مؤمن چون بخواهد سخنى گويد در آن تأمّل و انديشه كند، اگر نيكو و صلاح بود بيان كند، و اگر بد و ناروا بود مى پوشاند (از گفتن خوددارى مى نمايد) و منافق آنچه به زبانش برسد مى گويد و نمى داند كدام سخن براى او سود دارد و كدام زيان،
(18) و رسول خدا، صلّى اللَّه عليه و آله، فرمود: «ايمان بنده مستقيم و استوار نيست تا اينكه دل او استوار باشد، و دل او استوار نيست تا اينكه زبانش استوار باشد» (زيرا زبان ترجمان دل است، و استقامت دل بسته به زبان است) پس كسيكه از شما توانا باشد كه خداوند سبحان را ملاقات كند (مشمول رحمت او گردد) در حاليكه از خون مسلمانان و دارائى آنها دستش پاك، و از هتك آبرو و شئون آنان زبانش سالم باشد، بايد چنين كند (از شرائط اسلام و لوازم ايمان است كه بايستى مسلمان از زبان و دست مسلمان آسايش داشته باشد).
 
نيز شما را برحذر مى دارم از دگرگونى در خلق و خوى و از نفاق. همواره زبان را يكى كنيد. هركس بايد كه زبان خود نگه دارد. بسا شود كه زبان سركشى كند. به خدا سوگند، نديده ام بنده اى را كه پرهيزگارى كند و پرهيزگاريش او را سودمند افتد، مگر آنكه زبان خود نگه دارد. هر آينه زبان مؤمن در پس قلب اوست و قلب منافق در پس زبان او. زيرا، مؤمن هنگامى كه آهنگ گفتن كند، نخست در درون خود در آن بينديشد، اگر نيك بود بر زبان آرد و اگر بد بود پنهانش دارد. منافق هر سخن كه بر زبانش آيد بگويد و نداند چه به سود اوست و چه بر زيان او.
رسول الله (صلى الله عليه و آله) فرمود: «ايمان هيچ بنده اى استقامت نپذيرد مگر آن گاه كه دلش استقامت پذيرد و دلش استقامت نپذيرد، مگر آن گاه كه زبانش استقامت پذيرد.» هر يك شما بتواند خداى تعالى را ديدار كند، در حالى كه، دستش از خون و مال مسلمانان پاك باشد و زبانش به عرض و آبروى كسى زيان نرسانيده باشد، بايد چنان كند.
 
سپس برحذر باشيد از درهم شکستن فضايل اخلاقى و دگرگون ساختن آن. يک زبان باشيد (و هميشه حق بگوييد) انسان بايد زبان خود را نگه دارد; زيرا اين زبان، سرکش است و صاحبش را به هلاکت مى افکند. به خدا سوگند! باور نمى کنم بنده اى که زبانش را حفظ نکند، به درجه اى از تقوا برسد که به حالش سودمند گردد، (بدانيد،) زبان مؤمن، پشت قلب او قرار دارد و قلب منافق، پشت زبان اوست ; چون مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگويد نخست مى انديشد; اگر خير بود اظهار مى کند و اگر شرّ بود آن را پنهان مى سازد ; ولى منافق آن چه بر زبانش جارى مى شود مى گويد ; در حالى که نمى داند کدام به سود اوست و کدام به زيان او. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: ايمان هيچ بنده اى صاف و استوار نخواهد شد تا قلبش صاف شود و هيچ گاه قلبش صاف و استوار نخواهد شد تا زبانش چنين گردد. هر کس از شما بتواند خدا را در حالى ملاقات کند که دستش از خون و اموال مسلمانان پاک باشد و زبانش از تعدى بر آبروى آنان سالم بماند، بايد چنين کند (که نجات در آن است).
 
خوى خود را برمگردانيد، و زبان را با دل يكى گردانيد. و هر يك -از شما- زبان خود را نگاه دارد، كه اين زبان، به صاحبش قصد سركشى دارد. به خدا، نمى بينم بنده اى را كه پرهيزگار بود و پرهيزگارى اش وى را سود دهد، مگر آن گاه كه زبان خويش در كام كشد. همانا زبان مرد با ايمان در پس دل اوست -و آنچه گويد در گرو ايمان است-. و دل منافق از پس زبان اوست -و هر چه بر زبان راند بر او تاوان است- چه، مرد با ايمان چون خواهد سخنى بر زبان آرد، در آن نيك بينديشد، اگر نيك است، آشكارش كند، و اگر بد است پنهانش دارد، و منافق مى گويد آنچه بر زبانش آيد، و نمى داند چه به سود اوست و چه او را نشايد، و رسول خدا (ص) فرمود: «ايمان بنده اى استوار نگردد تا دل او استوار نشود، و دل او استوار نشود تا زبان او استوار نگردد.» پس هر يك از شما كه تواند خدا را ديدار كند -دست به خون و مال مسلمانان نيالوده، و زبان به ريختن آبروى شان نگشوده- چنين كند.
 
از شكستن و دگرگون كردن اخلاق پسنديده برحذر باشيد، و زبان را يكى كنيد، مرد بايد زبان خود را ضبط كند، زيرا زبان نسبت به صاحبش چموش است، به خدا سوگند بنده با تقوايى را نمى بينم كه تقوايش او را سود دهد مگر آنكه زبانش را حفظ كند. قطعا زبان مؤمن پشت قلب او، و دل منافق پشت زبان اوست، زيرا مؤمن چون بخواهد سخنى گويد در باره آن در دل خود انديشه نمايد، اگر خير بود آشكارش كند، و اگر شر بود نهفته اش دارد. و منافق هر چه به زبانش آيد بگويد، نمى فهمد چه سخنى براى او سودمند و كدام گفتار براى او زيان آور است.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «ايمان بنده اى استوار نمى شود مگر دلش استوار شود، و دلش استوار نمى گردد مگر زبانش استوار شود». پس هر يك از شما بتواند خدا را ملاقات كند در حالى كه دستش از خون و مال مسلمين پاك، و زبانش از هتك آبروى آنان سالم باشد بايد چنين كند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 582-574 فرق مؤمن و منافق در اصلاح زبان است:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه مسائل مهمى در رابطه با تهذيب اخلاق و پاکسازى روح و جان از رذايل اخلاقى را بيان مى فرمايد و به نکات بسيار مهمى که کليد اصلاح اخلاق است، اشاره مى کند; نخست مى فرمايد: «سپس برحذر باشيد از درهم شکستن فضايل اخلاقى و دگرگون ساختن آن» (ثُمَّ إِيَّاکُمْ وَ تَهْزِيعَ الاَْخْلاَقِ وَ تَصْرِيفَهَا(1)).با توجّه به اين که «تهزيع» از مادّه «هزع» (بر وزن نظم) به معناى درهم شکستن گرفته شده، گويى امام(عليه السلام) فضايل اخلاقى را همچون بناى استوار يا گوهرى شاهوار مى شمرد که انحراف از آن به منزله تخريب و درهم شکستن و دگرگون ساختن آن است; بنايى که اگر درهم شکسته شد، مايه بدبختى و درماندگى است و گوهرى که اگر درهم بشکند ارزش خود را به کلّى از دست مى دهد. نه تنها افراد بلکه جوامع بشرى هر گاه فضايل اخلاقى را از دست دهند رو به تباهى و نابودى و انقراض مى روند:اقوام روزگار به اخلاق زنده اند *** قومى که گشت فاقد اخلاق، مردنى استآن گاه انگشت روى يکى از مهم ترين مسائل اخلاقى مى گذارد که بدون آن، کسى در مسير تهذيب نفس نمى تواند گام بردارد و آن اصلاح زبان است و در اين زمينه چند دستور مهم مى دهد; نخست مى فرمايد: «يک زبان باشيد» (وَاجْعَلُوا اللِّسَانَ وَاحِداً).اين تعبير در مقابل تعبير «ذواللسانين» (افراد دو زبان) است که اشاره به منافقان مى باشد، در حضور فرد چيزى مى گويند و در غياب او چيز ديگر ; هنگامى که مؤمنان را ملاقات مى کنند مى گويند ما ايمان آورده ايم ; ولى موقعى که جلسات خصوصى با شيطان صفتان تشکيل مى دهند مى گويند ما با شماييم، ما اين ها را مسخره مى کنيم ; (وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ)(2).بديهى است در جامعه اى که افراد دو چهره و دو زبان و منافق و بى بهره از صداقت نفوذ کنند، اعتماد و محبّت و همدلى که مهم ترين سرمايه زندگى اجتماعى است بر باد مى رود و محيط زندگى به جهنّم سوزانى تبديل مى شود که همه با بدبينى به يکديگر مى نگرند و همه از هم وحشت دارند.در دوّمين دستور مى فرمايد: «انسان بايد زبان خود را نگه دارد; زيرا اين زبان، سرکش است و صاحبش را به هلاکت مى افکند» (وَلْيَخْزُنِ الرَّجُلُ لِسَانَهُ، فَإِنَّ هذَا اللِّسَانَ جَمُوحٌ(3) بِصَاحِبِهِ).تشبيه زبان به يک مرکب سرکش، تشبيه جالب و عجيبى است ; چرا که زبان، ساده ترين عضوى است که در اختيار انسان است و به آسانى آن را به گردش در مى آورد ; ولى گاه هواى نفس و وساوس شيطانى آن چنان بر انسان غلبه مى کند که مهار زبان را از دست او مى گيرد ; همچون مرکب چموش و سرکشى که زمام اختيار از صاحبش گرفته و او را به سوى پرتگاه مى برد. بهترين وسيله براى محفوظ ماندن از اين خطر، آن است که انسان کمتر سخن بگويد. منظور از نگهدارى زبان، همين است ; نه اين که اصلا سخن نگويد ; زيرا زبان مهم ترين وسيله تعليم و تربيت و انتقال علوم و تجربه ها و ذکر خداوند متعال است.در ادامه اين سخن در تأکيد همين مطلب مى فرمايد: «به خدا سوگند! باور نمى کنم بنده اى زبانش را حفظ نکند، به درجه اى از تقوا برسد که به او سود نبخشد» (وَاللهِ مَا أَرَى عَبْداً يَتَّقِي تَقْوَى تَنْفَعُهُ حَتَّى يَخْزُنَ لِسَانَهُ).اين تأکيد امام(عليه السلام) که با سوگند به ذات پاک خدا مقرون شده، اشاره به آن چيزى است که همه پويندگان راه حق و ارباب سير و سلوک قائل اند که نخستين گام در اين راه را اصلاح زبان مى شمارند و تا کسى از اين گردنه صعب العبور نگذرد، هرگز به حقيقت تقوا و پرهيزکارى و قرب الى الله نخواهد رسيد.سپس در ادامه سخن براى بيان اهمّيّت حفظ زبان، يکى از تفاوت هاى مؤمنان و منافقان را در همين موضوع بر مى شمرد و مى فرمايد: «زبان مؤمن، پشت قلب او قرار دارد و قلب منافق، پشت زبان اوست ; چرا که مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگويد نخست مى انديشد; اگر خير بود اظهار مى کند و اگر شرّ بود آن را پنهان مى سازد ; ولى منافق آن چه بر زبانش جارى مى شود مى گويد ; در حالى که نمى داند کدام به سود اوست و کدام به زيان او» (وَ إِنَّ لِسَانَ الْمُؤْمِنِ مِنْ وَرَاءِ قَلْبِهِ، وَ إِنَّ قَلْبَ الْمُنَافِقِ مِنْ وَرَاءِ لِسَانِهِ: لاَِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَتَکَلَّمَ بِکَلاَم تَدَبَّرَهُ فِي نَفْسِهِ، فَإِنْ کَانَ خَيْراً أَبْدَاهُ، وَ إِنْ کَانَ شَرّاً وَارَاهُ. وَ إِنَّ الْمُنَافِقَ يَتَکَلَّمُ بِمَا أَتَى عَلَى لِسَانِهِ لاَ يَدْرِي مَاذَا لَهُ، وَ مَاذَا عَلَيْهِ).به يقين، زبان هر کس در دهان اوست و قلب ـ خواه به معناى اين عضو مخصوصى که در وسط سينه است تفسير شود و يا به معناى عقل ـ از زبانش جداست و ظاهراً ميان مؤمن و منافق، فرقى نيست ; ولى در بيان حضرت، کنايه لطيفى است براى بيان اين معنا که مؤمن، اوّل مى انديشد و سپس سخن مى گويد; ولى منافق ; اوّل سخن مى گويد و سپس مى انديشد; همان گونه که امام(عليه السلام) در ادامه سخنش تفسير فرموده است.قابل توجّه اين که همين معنا در کلمات قصار امام(عليه السلام) به صورت ديگرى ذکر شده است; مى فرمايد: «لِسَانُ الْعَاقِلِ وَرَاءَ قَلْبِهِ قَلْبُ الاَْحْمَقِ وَرَاءَ لِسانِهِ; زبان عاقل در پشت قلب اوست، در حالى که قلب احمق در پشت زبان او قرار دارد».(4)نيز در روايت ديگرى از آن حضرت نقل شده است: «قَلْبُ الاَْحْمَقِ فِي فِيهِ وَ لِسَانُ الْعَاقِلِ فِي قَلْبِهِ; قلب احمق در دهان اوست و زبان عاقل در قلب اوست».(5)همه اين عبارات، يک حقيقت را دنبال مى کند که مؤمن و عاقل مى انديشد و مى گويد و احمق و منافق مى گويد و نمى انديشد.پرسش: منافقان معمولا افرادى هوشيار و در کارهاى تخريبى خود داراى برنامه ها و نقشه هاى دقيق اند; چگونه مى توان آن ها را احمق يا کسى که «لاَ يَدْرِي مَاذَا لَهُ وَ مَاذَا عَلَيْهِ ; نمى داند که چه چيزى به سود و چه چيز به زيان است» معرفى کرد؟!پاسخ: با دقت در آيات مربوط به منافقان در قرآن مجيد، پاسخ اين سؤال را مى توان دريافت و آن اين که گرچه منافقان در مراحل ابتدايى، داراى هوش و نقشه هاى شيطنت آميزاند و به همين دليل، خود را هوشمند و مؤمنان راستين را سفيهان مى پندارند، ولى در مرحله نهايى سفيه واقعى آن هايند; قرآن مجيد مى گويد: «(وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ ءَامِنُوا کَمَا ءَامَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَا ءَامَنَ السُّفَهَاءُ أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَـکِنْ لاَّ يَعْلَمُونَ); و هنگامى که به آن ها گفته شود: همانند (ديگر) مردم ايمان بياوريد، مى گويند: آيا همچون ابلهان ايمان بياوريم؟! بدانيد اين ها همان ابلهانند; ولى نمى دانند».(6)بنابراين در يک محاسبه دقيق، حماقت آن ها و هوشيارى مؤمنان روشن مى شود; چه آن که خط نفاق، خواه ناخواه خود را نشان مى دهد و سبب رسوای دنيا و آخرت مى شود و منافقان، سرمايه هاى اصلى خود را از دست مى دهند ; بى آن که بهره اى براى سعادت جاويدانشان از آن ببرند.سپس در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) به حديث پرمعنايى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) استدلال مى کند و مى گويد: «رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: ايمان هيچ بنده اى صاف و استوار نخواهد شد تا قلبش صاف شود و هيچ گاه قلبش صاف و استوار نمى شود تا زبانش چنين گردد» (وَ لَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ: «لاَ يَسْتَقِيمُ إِيمَانُ عَبْد حَتَّى يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ. وَ لاَ يَسْتَقِيمُ قَلْبُهُ حَتَّى يَسْتَقِيمَ لِسَانُهُ»).رابطه اى که ميان اصلاح زبان و قلب و ايمان در اين حديث آمده، دقيق و حساب شده است. تجربه نشان داده که آلودگى زبان به انواع گناهان و سخنان لغو و بيهوده، قلب را تاريک و روح را تهى از معنويت مى کند و بديهى است هنگامى که قلب، تاريک شود جاى درخشش نور ايمان نخواهد بود. قرآن مجيد در يک تعبير حساب شده مى گويد: «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَقُولُوا قَوْلا سَدِيداً * يُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمَالَکُمْ) ; اى کسانى که ايمان آورده ايد، تقواى الهى پيشه کنيد و سخن حق بگوييد تا خدا اعمال شما را اصلاح کند».(7)بنابراين رابطه لازم و ملزوم بودن اصلاح زبان و اصلاح قلب و اصلاح ايمان، يک رابطه روشنى است ; هر چند بعضى از شارحان نهج البلاغه در توجيه آن به زحمت افتاده اند.البتّه نمى توان انکار کرد که عکس اين معنا نيز صادق است ; يعنى قوّت ايمان ; باعث نورانيّت قلب و نورانيّت قلب، باعث اصلاح زبان مى شود و به تعبير روشن تر اين امور سه گانه، تأثير متقابل در يکديگر دارد ; ولى آن چه در حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده بارزتر است.آن چه در جمله هاى بالا آمد همه مربوط به اصلاح زبان بود که مهم ترين گام در راه خودسازى و قرب الى الله است. آن گاه امام(عليه السلام) به سه موضوع مهم ديگر در پايان اين عبارت از خطبه اشاره کرده، مى فرمايد: «هر کس از شما بتواند خدا را در حالى ملاقات کند که دستش از خون و اموال مسلمانان پاک باشد و زبانش از تعدى بر آبروى آنان سالم بماند، بايد چنين کند» (فَمَنِ اسْتَطَاعَ مِنْکُمْ أَنْ يَلْقَى اللهَ تَعَالَى وَ هُوَ نَقِيُّ الرَّاحَةِ مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِينَ وَ أَمْوَالِهِمْ، سَلِيمُ اللِّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ، فَلْيَفْعَلْ).به يقين چنين کسى از تقواى فراوانى برخوردار است و در سايه آن مشمول برترين عنايات الهى خواهد شد. چه تقوايى از اين بالاتر که اذيت و آزار انسان به هيچ کس نرسد و اصول سه گانه احترام انسان ها را رعايت کند: احترام جان و مال و آبرو. اين موضوع به قدرى مهم است که رعايت آن، نشانه مسلمان بودن است و ترک آن دليل بر بيگانگى از اسلام است.در حديث معروفى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ يَدِهِ; مسلمان، کسى است که مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند و کمترين تعرضى به جان و مال و آبروى افراد نداشته باشد».(8)حتى در حديث ديگرى امام صادق(عليه السلام) مطلب را از دايره اسلام و مسلمين فراتر برده، مى فرمايد: «اَلْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ النَّاسُ مِنْ يَدِهِ وَ لِسَانِهِ وَ الْمُؤْمِنُ مَنِ ائْتَمَنَهُ النَّاسَ عَلَى اَمْوَالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ; مسلمان، کسى است که مردم از دست و زبانش در امان باشند و مؤمن کسى است که مردم او را بر مال و جان خود امين بشمرند».*****نکته ها:1 ـ زبان عجيب ترين عضو بدن:اين يک قطعه گوشت ساده که آن را زبان مى ناميم هم از نظر ظاهر و هم از نظر باطن، مسئوليت هاى بزرگى به عهده دارد. اگر اندکى در سخن گفتن افراد دقيق شويم، مى بينيم زبان با سرعت عجيبى در دهان گردش مى کند و با شتاب، مقاطع حروف را مشخص مى کند و باز با سرعت شگفت آورى کلمات و جمله ها را مى سازد و هرگز خسته نمى شود! اگر کمى مسير حرکت خود را اشتباه کند، کلمات مهمل و گاه خنده آور ايجاد مى شود!و نيز به هنگام غذاخوردن با سرعت و دقت بى نظيرى لقمه غذا را به زير دندان ها مى فرستد و خود را به عقب مى کشد تا غذا در زير چکش هاى دندان نرم شود. اگر در هفته، يا ماه و سال يک بار در اين کار دقيق اشتباه کند و لاى دندان ها بماند، چنان ضربه اى مى خورد که خون از آن جارى مى شود و در اين جاست که مى گوييم: «زبان مان را گاز گرفتيم». کار مهم ديگر او جمع کردن غذاهاى جويده و فرستادن آن به درون حلق است که اگر زبان نبود، بلعيدن آب و غذا کار بسيار مشکل و پيچيده اى بود ; اين از نظر ظاهر.و اما از نظر برنامه هاى معنوى و اخلاقى باز هم نقش زبان، بسيار مهم است ; چرا که ساده ترين وسيله عبادت و مهم ترين وسيله گناه است ; بهترين عبادات (نماز، تلاوت قرآن، تعليم و تربيت، امر به معروف و نهى از منکر و...) با زبان انجام مى شود ; همان گونه که حدود سى گناه کبيره (غيبت، تهمت، آزار مؤمن، حکم به باطل، ايجاد فساد و اختلاف و...) با زبان انجام مى گيرد.زبان، خطرناک ترين وسيله گناه است ; زيرا در هر زمان و مکان و در هر شرايط بدون هيچ هزينه اى در اختيار انسان قرار دارد ; از آن بدتر اين که گناهان زبان بر اثر کثرت و وسعت، غالباً قبح و زشتى خود را در ميان مردم از دست داده است ; به همين دليل نخستين گام در اصلاح خويش، اصلاح زبان است و پيمودن مراحل قرّب به خدا از مسير اصلاح زبان مى گذرد.براى نجات از گناهان زبان، دو راه مهم وجود دارد که امام(عليه السلام) در سخنان مزبور به آن اشاره فرموده است:نخست، کم سخن گفتن و از فضول کلام پرهيز نمودن که يک وسيله مهم براى برکنار ماندن از آفات زبان است.ديگر اين که، انسان هر سخنى مى خواهد بگويد، اوّل در آن بينديشد; سپس بر زبان جارى کند ; به تعبير زيباى مولا «زبانش در پشت قلبش باشد ; نه همچون منافقان احمق که قلبشان در پشت زبانشان قرار دارد. هرگاه به اين دو دستور مهم که در سخنان امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه آمد، عمل کنيم به يقين از آفات زبان برکنار خواهيم بود.سخن در اين جا بسيار است. مطلب را کوتاه مى کنيم و با حديث پرمعنايى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آن را پايان دهيم. در اين حديث که در کتاب «اصول کافى» نقل شده امام صادق(عليه السلام) از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) چنين نقل مى کند:«يُعَذِّبُ اللهُ اللِّسَانَ بِعَذَاب لاَ يُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنَ الْجَوَارِحِ فَيَقُولُ: اَىْ رَبِّ عَذَّبْتَنِي بِعَذَاب، لَمْ تُعَذِّبْ بِهِ شَيْئاً فَيُقَالُ لَهُ: خَرَجَتْ مِنْکَ کَلِمَةٌ فَبَلَغْتَ مَشَارِقَ الاَْرْضِ وَ مَغَارِبَهَا فَسُفِکَ بِهَا الدَّمُ الْحَرامُ وَ انْتُهِبَ بِهَا الْمالُ الْحَرامُ وَ انْتُهِکَ بِهَا الْفَرْجُ الْحَرامُ، وَ عِزَّتِي (وَ جَلاَلِي) لاَُعَذِّبَنَّکَ بِعَذَاب لاَ اُعَذِّبُ بِهِ شَيْئاً مِنْ جَوَارِحَکَ; خداوند، زبان (گنهکار) را (در قيامت) کيفرى مى دهد که هيچ يک از اعضاى بدن را آن گونه کيفر نمى دهد. عرضه مى دارد: پروردگارا! چنان کيفرى به من دادى که به هيچ يک از اعضا ندادى، به او گفته مى شود: سخنى از تو بيرون آمد و به شرق و غرب جهان رسيد و بر اثر آن، خون بى گناهان ريخته شد و اموال مردم غارت گشت و نواميس مردم بر باد رفت. به عزت (و جلالم) سوگند! تو را چنان عذابى کنم که هيچ يک از اعضاى تو را آن گونه عذاب نکنم».(9)* * *2 ـ سرمايه هاى اصلى انسانعمده ترين سرمايه ما سه چيز است: جان، مال و آبرو. و آبرو از بعضى جهات در درجه اوّل اهمّيّت است که انسان، حاضر است جان خود را هم فداى آن کند و در درجه بعد، جان قرار دارد و بعد از آن اموال انسان است. اسلام، اهمّيّت فوق العاده اى براى هر سه قائل شده و همان گونه که در خطبه ياد شده نقل شد، کسى در قيامت اهل نجات است که دست او از خون و اموال مردم پاک باشد و زبانش از تعرّض به آبروى مردم.اسلام، احترام اموال مردم را همچون احترام جان آن ها مى داند و احترام جان يک انسان را به اندازه احترام تمام بشر مى شمرد و تضييع آبروى مؤمنى را با ارتکاب يک غيبت به منزله خوردن گوشت برادر خود بعد از مرگش مى شمرد.در حديثى مى خوانيم که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در «حجة الوداع» در سرزمين «منى» (که مسلمانان از نقاط مختلف در آن جا گردهم مى آيند) بعد از پايان مناسک حج، خطبه مهمى خواند و در ضمن آن خطاب به مردم فرمود: «کدام روز سال از همه روزها مهم تر است؟عرض کردند: امروز!فرمود: کدام ماه از همه ماه ها مهم تر است؟عرض کردند: همين ماه!فرمود: کدام نقطه از جهان مهم تر است؟عرض کردند: همين سرزمين!فرمود: «إِنَّ دِمائَکُمْ وَ اَمْوَالَکُمْ عَلَيْکُمْ حَرامٌ لَحُرْمَةِ يَوْمِکُمْ هذا فِي شَهْرِکُمْ هذا فِي بَلَدِکُمْ هذا إِلَى يَوْمِ تَلْقُونَهُ فَيَسْئَلُکُمْ عَنْ اَعْمَالِکُمْ; احترام خون و مال شما همچون احترام امروز و اين ماه در اين سرزمين است و اين ادامه دارد تا روز قيامت و در آن روز خداوند از اعمال شما پرسش مى کند».سپس فرمود: من آن چه را بايد بگويم گفتم؟عرض کردند: آرى.فرمود: خدايا گواه باش».(10)*****پی نوشت:1. «تصريف» به معناى تغييردادن و دگرگون ساختن است.2. بقره، آيه 14.3. «جموح» به معناى سرکش و چموش است و از ماده «جمح» (بر وزن جمع) گرفته شده که به معناى سرکشى است.4. کلمات قصار، 40.5. کلمات قصار، 41.6. بقره، آيه 13.6. سوره احزاب، آيات 70 و 71.7. ميزان الحکمه، حديث شماره 8778.8. بحارالانوار، جلد 72، صفحه 51 (حديث 3).9. اصول کافى، جلد 2، صفحه 115، (حديث 16).10. وسايل الشيعه، جلد 19، صفحه 3، (حديث 3). 
شرح علامه جعفری«ثم اياكم و تهزيع الاخلاق و تصريفها» (سپس بپرهيزند از اضطراب و تلون در اخلاق و دگرگون ساختن آن).از لوازم استقامت در اعتقادات و اعمال و انديشه‌هاي سازنده، ثبات و استقامت در اخلاق فاضله انساني است:توقع ثبات و استقامت در اخلاق فاضله و ارزشي انساني بدون استقامت در اعتقادات و اعمال و انديشه‌هاي سازنده، آن اندازه بيجا و غير منطقي است كه توقع معلول بدون علت، مانند انتظار محصول بدون كشت و كار! نمي‌خواهيم بگوييم: در اين دنيا نويسندگاني پيدا شوند كه با كمال صراحت بگويند و بنويسند كه اخلاق ارزشي به طور ناگهاني از هوا مي‌آيد و داخل درون انساني مي‌گردد و از يك انسان معمولي، سلمان فارسي و ابوذر غفاري و مالك اشتر و اويس قرني و سقراط و مهاتما گاندي و شيخ انصاري و محمدمهدي نراقي مي‌سازد. بلكه مي‌گوييم: گروهي از قلم به دستها كه مي‌خواهند در جامعه ضد اخلاقي تلقي نشوند و ضمنا با نفي حقايق سازنده ارواح آدميان، شهرتي براي خود بياورند، نوعي اخلاق توصيه مي‌كنند كه نه هويتي دارد و نه ريشه‌اي!! اين كار غير منطقي را با اشكالي مختلف به عرصه جامعه عرضه مي‌كنند، مانند:1- انسان اخلاقي كسي است كه از او ضرري به جامعه وارد نگردد! (مي‌گوييم: همانگونه كه ميليون‌ها جامد و نبات پيرامون ما انسانها هستند و ضرري به ما وارد نمي‌سازند!).2- انسان اخلاقي كسي است كه براي لذت و نشاط دروني خود، اعمال نيكو به جاي آورد! (مي‌گوييم: همانگونه مال‌دوستان و مقام‌پرستان و خودشيفتگان از مال‌اندوزي و وصول به مقام و اشباع خودخواهي‌هاي خود، نهايت لذت و نشاط دروني را پيدا مي‌كنند!).3- … كسي كه با حركات اخلاقي خود در جامعه به شهرت برسد! (همانگونه كه وقتي كه جنازه يك نفر را در تابوت در حالي كه نامش را بر روي آن نوشته‌اند در كوچه‌ها بگردانند، به شهرت مي‌رسد!).4- … كسي است كه همواره خود را با جريانات زندگي وفق بدهد و تسليم فرهنگ حاكم بر جامعه خود گردد! (همانگونه كه برگ‌هاي درختان چه در شاخه‌ها و شكوفه‌هاي آنها و چه در روي زمين تسليم عوامل حركت‌دهنده مانند باد و ديگر عوامل مي‌باشند!).اخلاق فاضله و باثباتي كه انسان را از اسارت ماده و ماديات دهايي مي‌بخشد و موجب به ثمر رسيدن استعدادها و نيروهاي مثبت او مي‌گردد، اخلاقي است كه مستند به استقامت در اعتقادات و اعمال و انديشه‌هاي سازنده در مسير كمال مي‌باشد، مانند تعديل خودخواهي، اعراض از مال و منال و شهرت‌پرستي و ايثار در آماده‌سازي زمينه‌هاي پيشرفت مردم جامعه خويش و ديگران و التزام به تعهدها و تكيه بر كار و كوشش و عدم انحراف از عدالت و داشتن ظرفيت و بردباري در برابر حوادث سخت، مشروط به اين كه همه اين صفات و فعالیتها مستند به عقل سليم و قطب‌نماي وجدان و فطرت پاك باشند كه جلوه‌گاههاي ثابت حكمت و مشيت عالي خداوندي مي‌باشند.****اميرالمومنين عليه‌السلام از بااهميت‌ترين صفات اخلاق ارزشي نمونه‌اي را در اين خطبه بيان فرموده‌اند: زبان يكي باشد و هر انسان زبان خود را حفظ كند. آري، زبان هم باعث حيات با سعادت و هم وسيله مرگ و اهانت است.اي زبان تو بس زياني مر مرا            چون تويي گويا، چه گويم مر تو رااي زبان هم آتش و هم خرمني           چند اين آنش در اين خرمن زنيدر نهان جان از تو افغان مي‌كند            گر چه هر چه گويي‌اش آن مي‌كنداي زبان هم گنج بي‌پايان تويي            اي زبان هم رنج بي‌درمان توييهم صفير و خدعه مرغان تويي            هم بليس و ظلمت كفران توييهم خفير و رهبر ياران تويي            هم انيس و وحشت هجران توييچند امانم مي‌دهي اي بي‌امان             اي تو زه كرده به كين من كماننك بپرانيده‌اي مرغ مرا           در چراگاه ستم كم كن چرايا جواب من بگو يا داد ده            يا مرا اسباب شادي ياد دهاي دريغا نور ظلمت‌سوز من            اي دريغا صبح روزافزون مناي دريغا مرغ خوش‌پرواز من           ز انتها پريده تا آغاز منعاشق رنج است نادان تا ابد            خيز لااقسم بخوان تا في كبداين زبان براي صاحبش سركش است. سوگند به خدا، من براي يك بنده خدا، تقوايي كه براي او فايده‌اي داشته باشد نمي‌بينم مگر اينكه زبان خود را حفظ كند. زبان انسان باايمان، پشت قلب اوست و قلب منافق پشت زبان اوست. زيرا شخص باايمان، هنگامي كه بخواهد سخني بگويد، پيش از آن با خويشتن مي‌انديشد. اگر خير باشد، آن سخن را ابراز مي‌كند و اگر شر باشد آن را مخفي مي‌سازد. ولي شخص منافق هر آنچه كه به زبانش مي‌آيد آنرا ابراز مي‌كند و نمي‌داند چيست آنچه كه براي او مفيد است چيست آنچه كه براي او مضر است!رسول خدا (ص) فرمود: «لايستقيم ايمان عبد حتي يستقيم قلبه و لا يستقيم قلبه حتي يستقيم لسانه فمن استطاع منكم ان يلقي الله تعالي و هو نقي الراحه من دماء المسلمين و اموالهم، سليم اللسان من اعراضهم فليفعل» (ايمان هيچ بنده‌اي پا برجاي نمي‌شود مگر اينكه قلب او استقامت داشته باشد و براي قلب استقامتي نيست مگر اينكه زبانش استقامت بورزد. پس هر كسي از شما تا مي‌تواند خدا را با دستي پاك از خون مسلمانان و اموال آنان و با زبان سالم از اهانت به حيثيت آنان ملاقات نمايد.)شد پشيمان خواجه از گفت خبر            گفت رفتم در هلاك جانوراين مگر خويش است با آن طوطيك            اين مگر دو جسم بود و روح يكاين چرا كردم چرا دادم پيام           سوختم بيچاره را زين گفت خاماين زبان چون سنگ و فم آهن‌وش است            وانچه بجهد از زبان چون آتش استسنگ و آهن را مزن بر هم گزاف           گه ز روي نقل و گه از روي لافزانكه تاريك است و هر سو پنبه‌زار          در ميان پنبه چون باشد شرارظالم آن قومي كه چشمان دوختند         وز سخنها عالمي را سوختندعالمي را يك سخن ويران كند            روبهان مرده را شيران كندجانها در اصل خود عيسي دمند           يك زمان زخمند و ديگر مرهمندگر حجاب از جانها برخاستي          گفت هر جاني مسيح آساستيگر سخن خواهي كه گويي چون شكر          صبر كن از حرص و اين حلوا بخور 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امير مؤمنان (ع) از نفاق و دورويى نهى مى كند زيرا (تهزيع اخلاق) عبارت از تغيير دادن و از حالى به حالى در آوردن آن است و اين گوناگونى در اخلاق همان نفاق است، زيرا منافق و دو رو، اخلاقى يك نواخت ندارد، گاهى راستگو و زمانى دروغگو است، گاهى وفادار و هنگامى عهد شكن و خيانتكار است، اگر با ستمكاران باشد ستمكار است و اگر با دادپيشگان باشد عادل و دادگر است، و به همين مناسبت است كه فرموده است: «و اجعلوا اللّسان واحدا» يعنى يك زبان داشته باشيد، اين جمله آغاز سفارش آن حضرت در باره زبان و لزوم حفظ عدالت آن است و به اين معناست كه هيچ يك از شما نبايد داراى دو زبان باشد و به دو گونه سخن گويد زيرا در اين صورت منافق است.پس از اين دستور مى دهد كه زبان خود را نگه داريد، اين دستور مستلزم نهى از امورى چند مى باشد كه عبارت است از پرگويى و بيهوده گويى و غيبت و سخن چينى و بدگويى از ديگران و ناسزاگويى و تهمت و مانند اينها، و همه، صفات زشتى است كه از حدّ صفت نيكوى عدالت خارج و در طرف افراط آن جاى دارد.فرموده است: «فإنّ اللّسان جموح بصاحبه»:اين سخن در بيان علّت لزوم نگهداشتن زبان است، و اشاره به اين است كه زبان مانند اسب سركش كه صاحب خود را در پرتگاه هلاكت سرنگون مى كند، انسان را از مدار صفت فاضله عدالت بيرون مى برد و به وادى صفات زشت و ناپسنديده كه موجب هلاكت در دنيا و آخرت است مى كشاند، از اين رو واژه جموح (سركش) براى زبان استعاره است، سپس سوگند ياد مى كند كه تقوا براى هيچ پرهيزگارى سودى به بار نمى آورد مگر آن گاه كه زبان خود را نگه دارد، و اين سخن، حقّ و درست است، زيرا تقوايى كه داراى سود و فايده است آن است كه تمام و كامل باشد و نگهدارى زبان و بازداشتن آن از آلودگى به صفات زشتى كه نام برده شد از اجزاى مهمّ تقواست و بدون پرهيز از اين صفات بد، تقوا تحقّق نمى يابد. بنا بر اين جز با نگهداشتن زبان از تقوا سودى حاصل نيست. پس از اين تذكّر مى دهد كه در هنگام سخن گفتن در باره آنچه مى خواهند بگويند و آنچه گفتن آن را سزاوار نمى دانند درنگ و انديشه كنند و پيش از سنجش آن در ترازوى عقل از گفتار دم فرو بندند، در اين جا به كسى كه انديشيده سخن مى گويد اطلاق مؤمن شده و ايمان با او قرين گشته تا مردم به تفكّر و انديشيدن ترغيب شوند و كسى را كه ناسنجيده لب به سخن مى گشايد منافق ناميده تا از اين شيوه دورى جويند.فرموده است: «لأنّ المؤمن... و ما ذا عليه»:اين جملات معناى اين را كه فرموده است: زبان مؤمن در پشت دل او، و زبان منافق در جلو زبان اوست توضيح مى دهد، و خلاصه اش اين است كه واژه وراء در هر دو جا كنايه از متابعت است، زيرا زبان مؤمن پيرو دل و خرد اوست و هنگامى لب به سخن مى گشايد كه آنچه را سزاوار گفتن مى داند از پيش انديشيده و سنجيده باشد، ليكن زبان منافق و آنچه را مى گويد بر دل و فكر او پيشى دارد، و زبانش پيرو انديشه اش نيست، بنا بر اين واژه وراء (پشت) از معناى محسوس آن براى اين مفهوم معقول استعاره شده است.امّا حديث نبوى (ص) مذكور گواه و گوياى اين است كه ايمان، كامل نمى شود مگر آن گاه كه زبان جز به حقّ سخن نگويد و بر آن استقامت ورزد و از زشتگوييهايى كه بر شمرديم باز ايستد، و اين با گفتار امام (ع) يكى است كه فرموده است: تقوا آن گاه به بنده سود مى رساند كه زبانش را نگه دارد، برهان صحّت مضمون حديث مذكور نيز اين است كه استقامت قلب عبارت از اين است كه خدا و پيامبرش (ص) را تصديق كند و به حقانيّت اوامر و منهيّاتى كه از طريق شرع مقدس رسيده معتقد شود، و اين عين ايمان و حقيقت آن است، و بنا بر اين ايمان مستقيم نمى شود مگر هنگامى كه دل مستقيم گردد، امّا دليل اين كه دل راست و درست نمى شود مگر زمانى كه زبان مستقيم شود آن است كه استقامت زبان عبارت از اين است كه انسان به خدا و پيامبرش (ص) گواهى دهد و آنچه را لازمه اين گواهى است به جاى آورد، و از ارتكاب كارهاى ناشايستى كه در شرع مقدّس نام برده شده و از موانع استقامت قلب است خوددارى كند، زيرا ارتكاب اين اعمال را نشانه عدم اقرار و اعتقاد به شهادتين و نداشتن ايمان كامل مى دانيم، و آشكار است كه هيچ كارى بى آن كه لوازم آن فراهم شود استقامت نمى يابد.فرموده است: «فمن استطاع... فليفعل»:امام (ع) در اين بيان دستور مى دهد كه كوشش كنند خداوند را با حالاتى كه او ذكر مى كند ديدار كنند، حالات مذكور اين است كه دست او به خون مسلمانان آلوده نباشد، يعنى: كسى از مسلمانان را نكشته باشد، همچنين دست تعدّى به اموال مسلمانان دراز نكرده باشد، يعنى از ارتكاب ظلم و ستم مصون بوده باشد، ديگر اين كه زبان تعرّض به آبرو و حيثيّت مسلمانان نگشوده باشد و مراد از اين غيبت و ناسزاگويى است، و خوددارى از اين امور را به استطاعت و امكان موكول فرموده است، زيرا توانايى بر ترك اين امور بر حسب افراد و زمان و مكان شدّت و ضعف دارد هر چند واجب است اين اعمال در همه احوال ترك شود و سخت ترين اين احوال، غيبت و بدگويى است زيرا گاهى پرهيز از آن ممكن نيست، حديث پيامبر اكرم (ص) كه فرموده است: «مسلمان كسى است كه مسلمانان از دست و زبانش آسوده باشند» اشاره به همين موضوع است، منظور از آسودگى از دست او اين است كه به خون و مال مسلمانان، دست دراز نكند، و آسودگى از زبانش عبارت از مصون ماندن مسلمانان از تعرّض او به آبرو و اعراض آنها و غيره است كه اعمّ از آن مى باشد. يكى از حكما گفته است: اگر كسى بداند كه زبان عضوى از اعضاى اوست كمتر آن را به كار مى گيرد، و حركت دادن پى در پى آن را زشت مى شمارد چنان كه ناپسند مى شمارد كه سر و شانه خود را پياپى به حركت در آورد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 211 الفصل الثاني منها:ثمّ إيّاكم و تهزيع الأخلاق و تصريفها، و اجعلوا اللّسان واحدا، و ليختزن الرّجل لسانه فإنّ هذا اللّسان جموح بصاحبه، و اللّه ما أرى عبدا يتّقي تقوى تنفعه حتّى يختزن لسانه، و إنّ لسان المؤمن من وراء قلبه، و إنّ قلب المنافق من وراء لسانه، لأنّ المؤمن إذا أراد أن يتكلّم بكلام تدبّره في نفسه فإن كان خيرا أبداه و إن كان شرّا واراه، و إنّ المنافق يتكلّم بما أتى على لسانه لا يدري ما ذا له و ما ذا عليه، و لقد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا يستقيم إيمان عبد حتّى يستقيم قلبه، و لا يستقيم قلبه حتّى يستقيم لسانه، فمن استطاع منكم أن يلقى اللّه سبحانه و هو نقيّ الرّاحة من دماء المسلمين و أموالهم، سليم اللّسان من أعراضهم فليفعل.اللغة:(هزعت) الشجر تهزيعا كسّرته و فرّقته و (خزن) المال و اختزنه أحرزه.الاعراب:قوله: و إيّاكم و تهزيع الأخلاق، انتصاب تهزيع على التحذير قال الشارح المعتزلي: و حقيقته تقدير فعل و صورته جنّبوا أنفسكم تهزيع الأخلاق فايّاكم قائم مقام أنفسكم، و الواو عوض عن الفعل المقدّر و قد جاء بغير واو في قول الشاعر:إيّاك أن ترضى صحابة ناقص          فتنحط قدرا من علاك و تحقرا   المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام لما ختم الفصل السّابق بالأمر بالاستقامة و النهى عن المروق و الخروج عن جادّة الشريعة أردفه بالتحذير عن تهزيع الأخلاق الملازم للنّفاق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 215 فقال: (ثمّ إيّاكم و تهزيع الأخلاق) و تفريقها (و تصريفها) و تقليبها و نقلها من حال إلى حال كما هو شأن المنافق، فانّه لا يبقى على خلق و لا يستمرّ على حالة واحدة بل قد يكون صادقا و قد يكون كاذبا، و تارة وفيّا و اخرى غادرا، و مع الظالمين ظالما و مع العدول عادلا.روى في الكافي عن محمّد بن الفضيل قال: كتبت إلى أبي الحسن عليه السّلام أسأله عن مسألة، فكتب إلىّ إنّ المنافقين يخادعون اللّه و هو خادعهم و إذا قاموا إلى الصّلاة قاموا كسالى يرآؤن النّاس و لا يذكرون اللّه إلّا قليلا مذبذبين بين ذلك لا إلى هؤلاء و لا إلى هؤلاء و من يضلل اللّه فلم تجد له سبيلا، ليسوا من الكافرين و ليسوا من المؤمنين و ليسوا من المسلمين يظهرون الايمان و يصيرون إلى الكفر و التكذيب لعنهم اللّه.و لما حذّر عن تصريف الأخلاق و النّفاق أمر بقوله (و اجعلوا اللّسان واحدا) على اتّحاد اللّسان اذ تعدّد اللّسان من وصف المنافق يقول في السرّ غير ما يقوله فى العلانية، و في الغياب خلاف ما يقوله في الحضور، و يتكلّم مع هذا غير ما يتكلّم مع ذلك.روى في الكافي عن أبي جعفر عليه السّلام قال: بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين يطرى أخاه شاهدا و يأكله غايبا، إن أعطى حسده و إن ابتلى خذله.و فيه عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عليّ بن أسباط عن عبد الرّحمان بن حمّاد رفعه قال: قال اللّه تبارك و تعالى لعيسى عليه السّلام: يا عيسى ليكن لسانك في السرّ و العلانية لسانا واحدا و كذلك قلبك إنّي احذرك نفسك و كفى بي خبيرا لا يصلح لسانان في فم واحد و لا سيفان في غمد واحد و لا قلبان في صدر واحد و كذلك الأذهان.قال بعض شرّاح الكافي: أمره اللّه تعالى بثلاث خصال هي امّهات جميع الخصال الفاضلة و الأعمال الصالحة:الأوّل أن يكون لسانه في جميع الأحوال واحدا يقول الحقّ و يتكلّم به فلا يقول في السرّ خلاف ما يقول في العلانية كما هو شأن الجهال، لأنّ ذلك خدعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 216 و نفاق و حيلة و تفريق بين العباد و إغراء بينهم.الثاني أن يكون قلبه واحدا قابلا للحقّ وحده غير متلوّث بالحيل و لا متلوّث بالمكر و الختل، فانّ ذلك يميت القلب و يبعده من الحقّ و يورثه أمراضا مهلكة.الثالث أن يكون ذهنه واحدا و هو الذكاء و الفطنة، و لعلّ المراد به هنا الفكر في الامور الحقّة النافعة و مباديها، و بوحدته خلوصه عن الفكر في الباطل و الشرور و تحصيل مباديها و كيفيّة الوصول إليها، و بالجملة أمره أن يكون لسانه واحدا و قلبه واحدا و ذهنه واحدا و مطلبه واحدا هذا.و لما أمرهم بجعل لسانهم واحدا أردفه بالأمر بحفظه و حرزه فقال (و ليختزن الرّجل لسانه) أى ليلازم الصّمت (فانّ هذا اللّسان جموح بصاحبه) يقحمه في المعاطب و المهالك، و لذلك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إن كان في شيء الشوم ففى اللّسان، و في حديث آخر قال صلّى اللّه عليه و آله: نجاة المؤمن من حفظ لسانه رواهما في الكافي عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و قد تقدّم في شرح كلماته السابعة و السّبعين فصل واف في فوائد الصّمت و آفات اللّسان و أوردنا بعض ما ورد فيه من الأخبار و أقول هنا: روى في الكافي عن ابن القداح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال لقمان لابنه: يا بنيّ إن كنت زعمت أنّ الكلام من فضّة فانّ السكوت من ذهب.و عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر قال: قال أبو الحسن عليه السّلام: من علامات الفقه العلم و الحلم و الصّمت إنّ الصّمت باب من أبواب الحكمة إنّ الصّمت يكسب المحبّة إنّه دليل على كلّ خير.و عن أبي بصير قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: كان أبو ذر يقول: يا مبتغى العلم إنّ هذا اللّسان مفتاح خير و مفتاح شرّ فاختم على لسانك كما تختم على ذهبك و ورقك.و عن عليّ بن حسن بن رباط عن بعض رجاله عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: لا يزال العبد المؤمن يكتب محسنا ما دام ساكتا فاذا تكلّم كتب محسنا أو مسيئا.فقد علم بذلك كلّه أنّ سلامة الانسان في حفظ اللّسان و أنّ نجاته من وبال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 217 الدّنيا و نكال الاخرة في الامساك عن فضول الكلام، و إليه أشار بقوله (و اللّه ما أرى عبدا يتقى تقوى تنفعه حتّى يختزن لسانه) فانّ التقوى النافع هو ما يحفظه من غضب الجبّار و ينجيه من عذاب النّار، و لا يحصّل ذلك إلّا بالاتّقاء من جميع المحرّمات و الموبقات الموقعة في الجحيم و السخط العظيم، و الكذب و الغيبة و الهجاء و السّعاية و النّميمة و القذف و السّب و نحوها من حصائد الألسنة من أعظم تلك الموبقات، فلا بدّ من الاتّقاء منها و اختزان اللّسان عنها.و لما أمر باختزان اللسان و نبّه على توقّف التقوى النّافع عليه أردفه بالتنبيه على أنّ اختزانه من فضول الكلام و سقطات الألفاظ من خواصّ المؤمن و عدم اختزانه من أوصاف المنافق و ذلك قوله: (و انّ لسان المؤمن من وراء قلبه) يعني أنّ لسانه تابع لقلبه (و انّ قلب المنافق من وراء لسانه) يعني قلبه تابع للسانه.بيان ذلك ما أشار بقوله (لأنّ المؤمن إذا أراد أن يتكلّم بكلام تدبّره في نفسه) و تفكّر في عاقبته (فان كان خيرا) و رشدا تكلّم به أى أظهره و (أبداه و ان كان شرّا) و غيّا اختزن لسانه عنه أى (واراه) و أخفاه فكان لسانه تابع قلبه حيث انه نطق به بعد حكم العقل و إجازته (و انّ المنافق) يسبق حذفات لسانه و فلتات كلامه مراجعة فكره و (يتكلّم) من دون فكر و رويّة (بما أتى على لسانه لا يدرى ما ذا له و ما ذا عليه) فكان قلبه تابع لسانه لأنه بادر إلى التكلّم من غير ملاحظة ثمّ رجع إلى قلبه فعرف أنّ ما تكلّم به مضرّة له.ثمّ استشهد بالحديث النبوى صلّى اللّه عليه و آله على أنّ استقامة الايمان إنّما هو باستقامه اللسان على الحقّ و خزنه عن الباطل و هو قوله (و لقد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا يستقيم ايمان عبد حتّى يستقيم قلبه و لا يستقيم قلبه حتّى يستقيم لسانه) ظاهر هذا الحديث يفيد ترتّب استقامة الايمان على استقامة القلب و ترتّب استقامة القلب على استقامة اللّسان.أمّا ترتّب الأوّل على الثّاني فلا غبار عليه، لأنّ الايمان حسبما عرفت في شرح الخطبة المأة و التاسعة عبارة عن الاعتراف باللّسان و الاذعان بالجنان فاستقامة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 218 القلب جزء من مفهومه و هو جهة الفرق بينه و بين الاسلام كما أنه لا غبار على ترتّبه على الثالث على قول من يجعل العمل بالأركان أيضا شطرا منه.و أمّا ترتّب الثاني على الثالث فلا يخلو من اشكال و اغلاق، لظهور أنّ اللّسان ترجمان القلب فاستقامته موقوفة على استقامته لا بالعكس، و بعد التنزّل عن ذلك فغاية الأمر تلازمهما و ارتباط كلّ منهما بالاخر، و أمّا التوقّف فلا.و وجه التلازم أنّ القلب لما كان رئيس الأعضاء و الجوارح و من جملتها اللّسان كان استقامته مستلزمة لاستقامتها و كذلك استقامتها مستلزمة لاستقامته لأنها لو لم تكن مستقيمة بأن صدر منه الذنب و الباطل يسرى عدم استقامتها أى فسادها إلى القلب فيفسد بفسادها.و يدلّ على ذلك ما رواه في الكافي عن زرارة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: ما من عبد إلّا و في قلبه نكتة بيضاء فاذا أذنب ذنبا خرج في النكتة نكتة سوداء، فان تاب ذهب ذلك السواد، و إن تمادى في الذّنوب زاد ذلك السواد حتّى يغطى البياض، فاذا غطى البياض لم يرجع صاحبه إلى خير أبدا و هو قول اللّه عزّ و جلّ  «كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ».فانّ هذه الرّواية و الاية المستشهد بها كما ترى مضافة إلى الروايات الاخر تدل على اسوداد لوح القلب بكثرة الذنوب الصّادرة من الجوارح، فيوجب عدم استقامتها لعدم استقامته و استقامتها لاستقامته.لكنه يتوجّه عليه أنّ غاية ما يتحصّل من هذا التقرير أنّ عدم استقامتها سبب لعدم استقامته، و أمّا أنّ استقامتها سبب لاستقامته فلا فافهم جيّدا.مع أنّ لقائل أن يقول: إنّ مرجع صدور الذّنب عنها الموجب لعدم استقامتها في الحقيقة إلى عدم استقامته لأنّ القلب إذا كان سالما مستقيما لا يعزم على معصية و لا يريدها، و مع عدم إرادتها لا يصدر ذنب عن الأعضاء حتّى يسرى ظلمته و رينه إلى القلب.فقد علم من ذلك كلّه أنّ استقامة اللّسان كساير الأعضاء موقوفة على استقامة القلب و مترتّبة عليها لا بالعكس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 219 و بعد اللّتيا و الّتي فالّذي يخطر بالبال في حلّ الاشكال السابق أنّ معنى الحديث أنّه لا يعرف استقامة ايمان عبد إلّا بأن يعرف استقامة قلبه، و لا يعرف استقامة قلبه إلّا باستقامة لسانه، فيستدلّ باستقامة اللّسان على الحقّ أى بتنطقه على كلمة التوحيد و النبوّة و الولاية، و بامساكه عن الغيبة و النميمة و الكذب و غيرها من هفوات اللّسان على استقامة القلب أى على إذعانه بما ذكر و على خلوّه عن الأمراض النفسانية و يستدلّ باستقامته على استقامة الايمان أى على أنّ العبد مؤمن كامل.و يقرب هذا التوجيه أنّه عليه السّلام لما ذكر أنّ لسان المؤمن من وراء قلبه و أنّ قلب المنافق من وراء لسانه عقّبه بهذا الحديث ليميّز بين المؤمن و المنافق، و يحصل لك المعرفة بها حقّ المعرفة فيسهل عليك التشخيص إذا بينهما إذ تعرف بعد ذلك البيان أنّ مستقيم اللّسان مؤمن و غير مستقيمه منافق.قال الشارح الفقير الغريق في بحر الذّنب و التقصير: إنّي قد أطلت فكرى و أتعبت نظري في توجيه معنى الحديث و أسهرت ليلتي هذه و هي اللّيلة الثالثة عشر من شهر اللّه المبارك في حلّ إشكاله حتّى مضت من أوّل اللّيل ثماني ساعات و أثبتّ ما سنح بالخاطر و أدّى إليه النّظر القاصر، ثمّ تجلّى بحمد اللّه سبحانه و منّته نور العرفان من ألطاف صاحب الولاية المطلقة على القلب القاسى فأسفر عنه الظلام و اهتدى إلى وجه المرام فسنح بالبال توجيه وجيه هو أعذب و أحلى، و معنى لطيف هو أمتن و أصفى و هو أن يقال: كنايه [و لقد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا يستقيم ايمان عبد حتّى يستقيم قلبه و لا يستقيم قلبه حتّى يستقيم لسانه ] إنه عليه السّلام كنّى باستقامة الايمان و القلب و اللّسان عن كمالها و أنّ مراده أنّ من أراد أن يكون ايمانه كاملا أى ايمانا نافعا في العقبى لا بدّ من أن يكمل قلبه أى يكون بريئا سالما من الأمراض النفسانيّة، و من أراد كمال قلبه فلا بدّ له من أن يكمل لسانه أى يكون محفوظا من العثرات مختزنا إلّا عن خير، ففى الحقيقة الغرض من الحديث التّنبيه و الارشاد إلى تكميل القلب و اللّسان لتحصيل كمال الايمان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 220 و نظيره ما رواه عن الحلبي رفعه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أمسك لسانك فانّها صدقة تصدق به على نفسك ثمّ قال: و لا يعرف عبد حقيقة الايمان حتّى يخزن من لسانه.و على هذا التوجيه التأم أجزاء كلام الامام على أحسن ايتلاف و انسجام إذ يكون الحديث حينئذ أشدّ ارتباطا بسابقه، لأنه عليه السّلام لما أمر بأن يختزن الرجل لسانه و أكّده بأن خزن اللّسان من وظايف المؤمن لكون لسانه من وراء قلبه، عقّبه بهذا الحديث تأييدا و تقوية و استشهادا على ما أمر به من اختزان اللّسان و يكون مناسبته للاحقه أيضا أكثر و هو قوله: (فمن استطاع منكم أن يلقى اللّه سبحانه و هو نقىّ الراحة) و الكفّ (من دماء المسلمين) أى سالما من قتلهم (و أموالهم سليم اللّسان من اعراضهم) أى متجنّبا من الغيبة و الفحش و النميمة و الهجاء و نحوها (فليفعل) لأنّ ذلك من شرايط الاسلام و لوازم الايمان فانّ المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده.قال الشارح البحراني و شرط ذلك أى الكفّ عن دماء المسلمين و أموالهم و أعراضهم بالاستطاعة لعسره و شدّته و إن كان واجب الترك على كلّ حال و أشدّها الكفّ عن الغيبة فانّه يكاد أن لا يستطاع انتهى.أقول: الظاهر من قوله: و إن كان واجب الترك على كلّ حال، وجوب تركها حتّى مع عدم الاستطاعة و هو باطل، أو الاستطاعة مساوق للقدرة و هى شرط في جميع التكاليف الشرعية قال اللّه تعالى  «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها» و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا أمرتكم بشىء فائتوا منه ما استطعتم.الترجمة:پس از آن حذر نمائيد از متفرّق ساختن خلقها و از برگرداندن آنها و بگردانيد زبان را يك زبان، و بايد كه حفظ نمايد مرد زبان خود را از جهة اين كه اين زبان سركش است بصاحب خود، قسم بخدا نمي بينم بنده را پرهيز كند پرهيز كارى كه منفعت بخشد او را تا اين كه نگه دارد زبانش را، پس بدرستي كه زبان مؤمن از پشت قلب او است و بدرستي كه قلب منافق از پشت زبان او است، بجهة اين كه اگر مؤمن بخواهد تكلّم بنمايد بسخني انديشه ميكند آن را در پيش نفس خود پس اگر خوب باشد آن سخن اظهار مى نمايد آن را، و اگر بد باشد پنهان مى سازد او را، و بدرستى كه منافق تكلّم مى نمايد بهر چه زبان او مى آيد و نمى داند چه چيزى منفعت دارد باو و چه چيز ضرر دارد بر او.و بتحقيق فرموده است حضرت رسالتماب صلوات اللّه و سلامه عليه و آله كه: مستقيم نشود ايمان بنده مگر اين كه مستقيم شود قلب او، و مستقيم نشود قلب او مگر اين كه مستقيم شود زبان او، پس هر كس قدرت داشته باشد از شما باين كه ملاقات كند پروردگار خود را در حالتى كه پاك باشد دست او از خونهاى مسلمانان و مالهاى ايشان و سالم باشد زبان او از عرضهاى ايشان پس بايد كه بكند آنرا.  
بخش ۷ : پایبندی به حلال و حرام خدا [منبع]

تحريم البِدَع:
وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ الْمُؤْمِنَ يَسْتَحِلُّ الْعَامَ مَا اسْتَحَلَّ عَاماً أَوَّلَ، وَ يُحَرِّمُ الْعَامَ مَا حَرَّمَ عَاماً أَوَّلَ، وَ أَنَّ مَا أَحْدَثَ النَّاسُ لَا يُحِلُّ لَكُمْ شَيْئاً مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْكُمْ، وَ لَكِنَّ الْحَلَالَ مَا أَحَلَّ اللَّهُ وَ الْحَرَامَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ.
فَقَدْ جَرَّبْتُمُ الْأُمُورَ وَ ضَرَّسْتُمُوهَا وَ وُعِظْتُمْ بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ وَ ضُرِبَتِ الْأَمْثَالُ لَكُمْ وَ دُعِيتُمْ إِلَى الْأَمْرِ الْوَاضِحِ، فَلَا يَصَمُّ عَنْ ذَلِكَ إِلَّا أَصَمُّ وَ لَا يَعْمَى عَنْ ذَلِكَ إِلَّا أَعْمَى، وَ مَنْ لَمْ يَنْفَعْهُ اللَّهُ بِالْبَلَاءِ وَ التَّجَارِبِ، لَمْ يَنْتَفِعْ بِشَيْءٍ مِنَ الْعِظَةِ، وَ أَتَاهُ التَّقْصِيرُ مِنْ أَمَامِهِ، حَتَّى يَعْرِفَ مَا أَنْكَرَ وَ يُنْكِرَ مَا عَرَفَ.
[فَإِنَّ النَّاسَ] وَ إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلَانِ:
مُتَّبِعٌ شِرْعَةً، وَ مُبْتَدِعٌ بِدْعَةً، لَيْسَ مَعَهُ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ بُرْهَانُ سُنَّةٍ وَ لَا ضِيَاءُ حُجَّةٍ.

ضَرَّسْتُمُوهَا : (حوادث را) تجربه كرديد.
أمَامِهِ : جلو رويش. 
ضَرَّستُم : بداندن زديد : امتحان كرديد 
۵. پرهيز از بدعت ها:
اى بندگان خدا آگاه باشيد مؤمن كسى است كه حلال خدا را هم اكنون حلال، و حرام خدا را هم اكنون حرام بشمارد، و آنچه را مردم با بدعت ها تغيير دادند، چيزى از حرام را حلال نمى كند، زيرا حلال همان است كه خدا حلال كرده و حرام همان چيزى است كه خدا حرام شمرده است.(۱)
پس شما در امور و حوادث روزگار تجربه آموختيد، و از تاريخ گذشتگان پند گرفتيد، مثل ها براى شما زده اند، و به امرى آشكار دعوت شده ايد، جز ناشنوايان كسى ادّعاى نشنيدن حق را ندارد، و جز كوران و كور دلان كسى ادّعاى نديدن واقعيّت ها نمى كند.
آن كس كه از آزمايش ها و تجربه هاى خدا دادى سودى نبرد از هيچ پند و اندرزى سود نخواهد برد و كوته فكرى دامنگير او خواهد شد تا آنجا كه بد را خوب، و خوب را بد مى نگرد.
و همانا مردم دو دسته اند، گروهى پيرو شريعت و دين، و برخى بدعت گزارند كه از طرف خدا دليلى از سنّت پيامبر، و نورى از براهين حق ندارند.
__________________________________________
(۱). اثبات وجود ارزشهاى ثابت، ملاكها و معيارهاى ثابت و نقد و ردّ تفكّر دياليك تيكى كه هر چيزى را متغيّر مى‏ پندارد و مى‏ گويد چيز ثابتى وجود ندارد.
(19) بندگان خدا بدانيد مؤمن در اين سال حلال ميداند آنچه را كه در سال گذشته حلال مى دانسته، و حرام ميداند آنچه را در سال پيش حرام مى شمرده (حليّت و حرمت چيزى چون از روى كتاب و سنّت نزد صاحب ايمان ثابت شد هميشه طبق آن حكم ميكند، بخلاف غير مؤمن كه بر اثر فساد عقيده به رأى و اجتهاد نادرست خود حلال و حرامى را كه در كتاب و سنّت ثابت شده تغيير مى دهد) و بدعتهائى را كه مردم احداث كرده اند (احكامى كه خلفاء بنا گذاردند مانند بيّنه و گواه خواستن ابو بكر از حضرت فاطمه عليها السّلام در باب فدك با اينكه بيّنه با مدّعى است، و جزيه گرفتن عمر زيادتر از آنچه پيغمبر مقرّر فرموده بود، و مقدّم داشتن عثمان خواندن خطبه را بر نماز در عيد فطر و اضحى با اينكه بايد بعد از نماز خوانده شود، خلاصه اين نوع بدعتها) آنچه را بشما حرام شده است حلال نمى گرداند، بلكه حلال آنست كه خدا حلال كرده و حرام آنستكه خدا حرام فرموده،
(20) و كارها را بر اثر تجربه و آزمايش محكم و استوار نموده ايد (انديشه بكار برديد تا نيك از بد و حقّ از باطل بشما آشكار گرديد) و به پيشينيان پند داده شديد (خداوند سبحان در قرآن كريم فرموده كه نيكوكاران سعادتمند و بدكاران بعذاب گرفتار شدند) و براى شما مثلها زده شده (در قرآن كريم براى امتياز حقّ از باطل مثلها بيان گرديده) و بسوى امر روشن (دين اسلام كه درستى آن بر همه آشكار است) دعوت شديد، پس كر نمى ماند از آن (گوش نمى بندد) مگر كسيكه (گوش دل او) كر باشد، و كور نمى ماند از آن (چشم بر هم نمى نهد) مگر كسيكه (چشم دلش) كور باشد.
(21) و كسيرا كه خدا بسبب گرفتارى و آزمايش در امور نفع نرسانيده به موعظه و پند سود نبرده است (زيرا تأثير بلاء و آزمايش در امور محسوسه از تأثير پند و اندرز بيشتر است) و او را از جلو رويش (پياپى) نقصان و زيان برسد تا اينكه (بر اثر فزونى نادانى و گمراهيش) منكر و زشت را معروف و معروف و پسنديده را منكر شناسد،
(22) و مردم دو دسته اند (اوّل:) كسيكه پيرو شريعت است (گفتار و كردارش طبق كتاب و سنّت مى باشد) و (دوّم:) آنكه احداث كننده بدعت مى باشد كه (پيرو نفس امّاره و شيطان است، و) نيست با او از خداوند دليل آشكار نه از سنّت (پيغمبر اكرم) و نه از قرآن كريم.
 
بدانيد، اى بندگان خدا، كه مؤمن حلال مى شمارد، در اين سال، چيزى را كه در نخستين سال حلال مى شمرد و حرام مى داند، در اين سال، چيزى را كه در نخستين سال حرام مى دانست. بدعتهايى كه مردم در دين نهاده اند، حرامى را بر شما حلال نمى كند، بلكه، حلال همان است كه خدا حلال كرده و حرام همان است كه خدا حرام كرده است.
شما كارها را آزموده ايد و تدبير آنها كرده ايد، از پيشينيان خود پند گرفته ايد، براى شما مثلها زده شده و شما را به حقيقتى، كه روشن و آشكار بود، فرا خواندند. پس، كران اند كه آن را نمى شنوند و كوران اند كه آن را نمى بينند. هر كس را كه خداوند از تجربه ها و آزمايشها سود نرساند از هيچ اندرزى سود نخواهد برد و هر روز بر ضلالت او بيفزايد، تا آنجا كه، معروف را منكر شناسد و منكر را معروف انگارد.
مردم دو دسته اند: يكى آنكه از شريعت پيروى كند، ديگر آنكه در دين بدعت آورد، در حالى كه، از سوى خداى سبحان او را نه از سنت برهانى است و نه از حجت پرتوى.
 
بدانيد اى بندگان خدا! انسان با ايمان آن چه را سال گذشته حلال مى شمرد، امسال هم حلال مى شمرد و آن چه را سال گذشته حرام مى دانست امسال هم حرام مى داند (بدانيد) بدعت هايى را که مردم گذارده اند آن چه را بر شما حرام شده، حلال نمى کند; حلال همان است که خدا حلال کرده و حرام همان است که خدا حرام نموده، شما امور مختلف را (در مورد بدعت ها) آزموده ايد و خوب و بد را در اين تجربه آموخته ايد و با وضع گذشتگان پند و اندرز داده شده ايد، عبرت گرفته ايد و مَثَل ها براى شما زده شده و به امرى آشکار دعوت شده ايد. بر اين اساس، تنها افراد ناشنوا از درک اين مطلب عاجز و ناتوانند و تنها نابينايان آن نمى بينند.
(بدانيد) آن کس که از آزمون هاى الهى وتجربه ها، سودى نبرد، از هيچ پند و اندرزى سود نخواهد برد و کوته فکرى و کوته بينى، آشکارا دامان او را مى گيرد ; تا آن جا که بد را خوب و خوب را بد مى بيند. مردم دو گروه بيش نيستند ; گروهى تابع شريعت و آيين خدا و گروهى بدعت گزار که دليلى از سوى خدا و از سنّت پيامبر و نورى از حجّت و دليل (عقل) با خود ندارند!
 
و بندگان خدا بدانيد كه مؤمن اين سال چيزى را حلال مى شمارد، كه سال نخست حلال دانسته، و اين سال آن را حرام مى داند كه سال نخست حرام شمرده، و بدعتى را كه مردم پديد آوردند، چيزى را كه بر شما حرام است حلال نمى كند. حلال چيزى است كه خدا آن را روا كرده، و حرام چيزى است كه خدا آن را ناروا شمرده.
همانا كارها را تجربه نموديد، و آن را چنانكه بايد آزموديد، و از -سرگذشت- كسانى كه پيش از شما بودند پند آموختيد، و از مثلها كه براى شما زدند، دانش اندوختيد، و به كارى خوانده شده ايد كه آشكار است، -شريعتى كه احكام آن پديدار است-. پس آن كه آن را به گوش نگيرد، ناشنواست، و آن كه آن را نبيند، نابيناست، و آن را كه خدا از آزمايش و تجربتها سود نرساند، از پند بهره برندارد، و تقصير -چون دشمن- پيش روى او در آيد -و راه وى را بگرداند- چندان كه ناشناخته را شناخته انگارد، و شناخته را ناشناخت داند.
مردم دو دسته اند: آن كه پيرو شريعت است، و آن كه پديد آورنده بدعت است، كه نه با او از خداى سبحان برهانى از سنّت است، و نه -فرا راه او- چراغى روشن از دليل و حجّت.
 
بندگان خدا، بدانيد قطعا مؤمن در امسال حلال مى داند آنچه را سال اول حلال دانسته، و اين سال حرام مى داند آنچه را سال نخست حرام مى دانسته، بدعتى كه مردم پايه گذارى كرده اند چيز حرام را بر شما حلال نمى كند، بلكه حلال همان است كه خدا حلال كرده، و حرام همان است كه خدا حرام نموده.
به تحقيق امور را تجربه كرده و خوب آزمايش نموده ايد، و از اوضاع گذشتگان پندتان داده اند، و براى شما مثلها زده اند، و به آيينى واضح دعوت شده ايد، از شنيدن دعوت كر نمى شود مگر بى گوش، و از ديدن آن كور نمى شود مگر بى چشم، آن كه خداوند از آزمايش ها و تجربه ها سودش نرساند به موعظه ديگر سود نبرد، و او را از پيش رو و آشكارا كوته فكرى در آيد تا آنجا كه آنچه را نمى شناخته پندارد كه مى شناسد، و آنچه را كه مى شناخته ناشناخته انگارد. زيرا مردم دو دسته اند: تابع شريعت، و پديد آورنده بدعت كه او را از جانب خدا نه برهانى از سنّت و نه نورى از دليل و حجّت است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 590-584 خطرات بدعت ها:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه يکى ديگر از آفات مهم دينى و اجتماعى را بيان مى فرمايد و با آن، بحث آفات پيش گفته را تکميل مى کند و آن آفت بدعت و تغيير احکام خدا بر طبق خواسته هاى دل و هواى نفس و بدعت گزارى در دين خداست ; مى فرمايد: «بدانيد اى بندگان خدا! انسان با ايمان آن چه را سال گذشته حلال مى شمرد، امسال هم حلال مى شمرد و آن چه را سال گذشته حرام مى دانست امسال هم حرام مى داند (و پيوسته بر احکام الهى و سنّت پيامبر ثابت مى ماند» (وَاعْلَمُوا عِبَادَاللهِ أَنَّ الْمُؤمِنَ يَسْتَحِلُّ الْعَامَ مَا اسْتَحَلَّ عَاماً أَوَّلَ وَ يُحَرِّمُ الْعَامَ مَا حَرَّمَ عَاماً أَوَّلَ).اشاره به اين که مؤمنان راستين، احکام الهى را بازيچه هوا و هوس خود نمى سازند و با افکار ناقص خويش آن را تغيير نمى دهند ; چه اين که اگر باب بدعت در احکام الهى گشوده شود تمام ظالمان و تبهکاران و هوسبازان آن چه را بر خلاف منافع نامشروع خود مى بينند تغيير مى دهند و بعد از زمان کوتاهى چيزى از اصول و فروع دين باقى نمى ماند.اين سخن اشاره به بدعت هايى است که بعد از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در دين خدا گذارده شده ; نه تنها قياس را در موارد عدم دسترسى به نصوص کتاب و سنت به کار گرفتند، بلکه بر خلاف نصّ صريح قرآن يا پيامبر(صلى الله عليه وآله) برخاستند. خليفه سوّم روشى را که پيامبر(صلى الله عليه وآله) در تقسيم بيت المال گذارده بود و مساوات را در حدّ نيازها در نظر مى گرفت، به کلّى دگرگون ساخت و اعيان و اشراف و از آن فراتر، اقوال و بستگان خويش بر همه مقدّم شمرد و همه چيز را دراختيار آن ها گذاشت و خليفه دوّم با صراحت گفت: دو چيز در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) حلال بوده و من آن ها را حرام مى کنم و هر کس با من مخالفت کند او را مجازات خواهم کرد: «متعة النساء (عقد موقّت) و متعة الحج (حج به صورت حج تمتّع)» و بدعت هاى فراوان ديگرى که در عصر خلفا روى داد که در بعضى کتاب ها جمع آورى شده و مقدار قابل توجّهى است.(1)امام(عليه السلام) با درايت فوق العاده اى که داشت، مى ديد اگر جلوى اين کار گرفته نشود، همه احکام اسلام به خطر مى افتد و چهره نورانى اين آيين پاک به کلّى دگرگون مى شود ; از اين رو پرهيز از بدعت را نشانه ايمان شمرد.و در ادامه سخن مى فرمايد: «(بدانيد) بدعت هايى را که مردم گذارده اند آن چه را بر شما حرام شده، حلال نمى کند; حلال همان است که خدا حلال کرده و حرام همان است که خدا حرام نموده» (وَ أَنَّ مَا أَحْدَثَ النَّاسُ لاَ يُحِلُّ لَکُمْ شَيْئاً مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْکُمْ، وَ لکِنَّ الْحَلاَلَ مَا أَحَلَّ اللهُ، وَالْحَرَامَ مَا حَرَّمَ اللهُ).به اين معنا که شما در عمر خود مشاهده کرديد که بدعت هاى پيشين چه مشکلات و نابسامانى ها و بدبختى هايى براى مسلمين به ارمغان آورد. بدعت هاى زمان عثمان، سبب شورش عظيمى شد که خون او بر باد رفت و چنان شکافى ميان مسلمين پيدا شد که آثارش همچنان باقى است و بدعت هاى عصر خليفه دوّم از جمله تبعيض در ميان موالى (غير عرب) و عرب سبب شکاف عظيمى در ميان مسلمانان گشت و حتى خون خليفه نيز در همين راه ريخته شد.(3)به علاوه خداوند در قرآن مجيد، داستان يهود و بدعت ها و تحريفات آن ها را نقل کرده و عواقب سوء آن را نشان داده است ; شما خود نيز مفاسد بدعت را تجربه کرده ايد و هم تاريخ پيشينيان به شما اندرز داده است ; لذا من شما را به مطلب واضحى دعوت کردم که دلايل حسى و تجربى و نقلى معتبر دارد.آن گاه در يک نتيجه گيرى آشکار مى فرمايد: «بر اساس اين سخن، تنها افراد ناشنوا از درک اين مطلب (که صدايش از همه جا پيچيده است) عاجز و ناتوان مى ماند و تنها نابينايان آن را نمى بينند» (فَلاَ يَصَمُّ عَنْ ذلِکَ إِلاَّ أَصَمُّ، وَ لاَ يَعْمَى عَنْ ذلِکَ إِلاَّ أَعْمَى).اشاره به اين که آثار سوء و نکبت بار بدعت ها آشکار است و پيام تاريخ نيز در اين زمينه روشن است. آن کس که آن آثار را نبيند، نابيناست و آن کس که اين پيام را نشنود، کر است.و در ادامه مى فرمايد: «آن کس که از آزمون هاى الهى وتجربه ها، سودى نبرد، از هيچ پند و اندرزى سود نخواهد برد و کوته فکرى و کوته نگرى، آشکارا دامان او را مى گيرد ; تا آن جا که بد را خوب و خوب را بد مى بيند» (وَ مَنْ لَمْ يَنْفَعْهُ اللهُ بِالْبَلاَءِ وَ التَّجَارِبِ لَمْ يَنْتَفِعْ بِشَيْء مِنَ الْعِظَةِ، وَ أَتَاهُ التَّقْصِيرُ مِنْ أَمَامِهِ(4)، حَتَّى يَعْرِفَ مَا أَنْکَرَ، وَ يُنْکِرَ مَا عَرَفَ).تجربيات حسى و آزمايش هاى الهى مهم ترين وسيله بيدارى انسان هاست. اگر واقعاً کسى از اين طريق بيدار نشود بسيار بعيد است پند و اندرز واعظان و نصيحت خيرخواهان در وى اثر بگذارد و يکى از سرنوشت هاى حتمى او اين است که به جايى مى رسد که خوبى ها در نظرش بدى و بدى ها به شکل خوبى جلوه مى کند ; آن گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: «(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالاَْخْسَرِينَ أَعْمَالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً); بگو آيا به شما خبر دهيم که زيان کارترين مردم در کارها چه کسانى اند؟ آن ها که تلاش هايشان در زندگى دنيا گم و نابود شده ; با اين حال مى پندارند کار نيک انجام مى دهند».(5)در صدر اسلام، معاويه، طلحه و زبير خود را مدافع خون مظلوم (خون عثمان!) مى پنداشتند و در عصر ما بدعت گذاران وهّابى خود را مصلحان امّت مى پندارند! همواره بدعت گذاران در طول تاريخ، چهره اصلاح طلب به خود گرفته اند.امام(عليه السلام) در پايان اين عبارت براى جداسازى صفوف بدعت گذاران از پيروان راستين آيين خدا مردم را به دو گروه تقسيم مى کند که سوّم ندارد ; مى فرمايد: «مردم دو گروه بيش نيستند ; گروهى تابع شريعت و آيين خدا و گروهى بدعت گزار که دليلى از سوى خدا و از سنّت پيامبر و نورى از حجّت و برهان (عقل) با خود ندارند!» (وَ إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلاَنِ: مُتَّبِعٌ شِرْعَةً وَ مُبْتَدِعٌ بِدْعَةً، لَيْسَ مَعَهُ مِنَ اللهِ سُبْحَانَهُ بُرْهَانُ سُنَّة، وَ لاَ ضِيَاءُ حُجَّة).به اين ترتيب، هر کس بايد صف خود را در اين ميان مشخص کند. اگر متشرّع است به دنبال کتاب و سنّت و دليل عقلى يقينى باشد و اگر جز اين است، در صف بدعت گذارانى جاى گيرد که احکام خدا را با اميال برخاسته از هوا و هوس تغيير مى دهند; نه دليلى از کتاب و سنّت دارند و نه نور و ضيايى از عقل.بنابر آن چه ذکر شد، «برهان سنّت»، اشاره به دلايل نقلى و «ضياى حجت» اشاره به دليل عقلى است و به اين ترتيب، امام(عليه السلام) بدعت گذاران را افرادى معرفى مى کند که تنها تابع هواى نفس و يا خيالات باطل و خام اند.****نکته:بدعت چيست؟امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه بيشترين توجّه خود را به مبارزه با بدعت ها معطوف داشته است. توضيح اين که بدعت در لغت به معناى ايجاد کار تازه، بدون سابقه و نوآورى است که گاه خوب است و گاه بد ; هنگامى که قرآن در وصف خداوند مى گويد: «(بَدِيعُ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضِ)(6) ; او کسى است که آسمان و زمين را بدون هيچ نقشه قبلى و نمونه اى که از آن اقتباس شده باشد، ايجاد کرد» و هنگامى که قرآن مجيد به پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويد: «(قُلْ مَا کُنْتُ بِدْعاً مِّنَ الرُّسُلِ) ; بگو: من نخستين پيامبرى نيستم که براى مردم مبعوث شده ام»(7) همين مفهوم را اراده مى کند.بنابراين در مفهوم وسيع اين کلمه، هرگونه نوآورى (خواه ممدوح باشد و يا مذموم) نهفته است.ولى در لسان روايات و کلمات فقها، اين واژه مفهوم خاصّى پيدا کرده و آن تغيير احکام الهى و تبديل آن به احکام ديگر بر طبق تمايلات نفسانى و منافع شخصى است.به همين دليل، در روايات اسلامى مذمّت شديدى از موضوع بدعت شده است: در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَهْلُ الْبِدَعِ شَرُّ الْخَلْقِ وَ الْخَلِيقةِ; اهل بدعت، بدترين خلق و داراى بدترين اخلاقند».(8) اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: «اَمَّا أَهْلُ الْبِدْعَةِ فَالْمُخَالِفُونَ لاَِمْرِاللهِ وَ لِکِتَابِهِ وَ رَسُولِهِ الْعامِلُونَ بِرَأْيِهِمْ وَ أَهْوَائِهِمْ وَ إِنْ کَثُرُوا; اما اهل بدعت کسانى اند که مخالف فرمان خدا و کتاب او و رسول او مى باشند. آن ها به رأى و هواى خويش عمل مى کنند (و همه بر باطلند) هر چند بسيار باشند».(9)روايات در اين زمينه بسيار فراوان است و با شدّت، بدعت و بدعت گذار را مى کوبد.دليل آن هم روشن است; زيرا اگر باب بدعت در احکام الهى گشوده شود و هر کس با ميل خود و بر طبق منافع شخصى حلالى را حرام و يا حرامى را حلال کند زمان کوتاهى نمى گذرد که دين و آيين الهى به کلّى دگرگون و مسخ مى شود و از احکام اصيل اسلام چيزى باقى نمى ماند; بر همين اساس پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) هرگونه همکارى با بدعت گذاران را منع کرده; تا آن جا که مى فرمايد: «مَنْ تَبَسَّمَ فِي وَجْهِ مُبْتَدِع فَقَدْ أَعانَ عَلَى هَدْمِ دِينِهِ; کسى که در صورت بدعت گذارى تبسّم کند، به نابودى دين خود کمک کرده است».(10)از اين جا روشن مى شود کسانى که معناى وسيع بدعت را با معناى خاص آن خلط کرده اند و به مغالطاتى دست زده اند، مثلا مى گويند همه طالب نوآورى اند و چه کسى مى تواند با آن مخالفت کند؟ سخت در اشتباهند.و نيز کسانى که تغيير نظر مجتهدان و کشف مسائل تازه اى را از کتاب و سنّت نوعى بدعت مى شمرند يا خود را فريب مى دهند و يا مى خواهند ديگران را فريب دهند. کشف مسائل تازه از کتاب و سنّت، پيروى از شريعت است نه بدعت به معناى خاص کلمه ; يعنى حلال خدا را حرام و حرام خدا را به سبب هواى نفس و منافع شخصى حلال شمردن.اين نکته نيز شايان دقت است که بدعت گذاران از ترس اين که مبادا مورد مخالفت مؤمنان راستين قرار گيرند، دست به تفسير به رأى مى زنند. آياتى از قرآن کريم يا رواياتى را از معصومين(عليهم السلام) تحريف نموده و در پناه آن به بدعت ها روى مى آورند. خطر اين بدعت گذاران از ساير بدعت گذارانى که آشکارا دست به اين کار مى زنند بسيار بيش تر است.در هر حال، امام(عليه السلام) در خطبه ياد شده در يک جمله کوتاه مى فرمايد: مؤمن راستين کسى است که حلال و حرام خدا را تغيير ندهد و امسال و سال گذشته او در حفظ احکام الهى و عمل به آن يکسان باشد و در مسير کتاب وسنّت، ثابت قدم بماند. * * *پی نوشت:1. رجوع کنيد به کتاب «النص و الاجتهاد» نوشته محقق بزرگوار «مرحوم سيّد عبدالحسين شرف الدين».2. «ضرّستموها» از ماده «ضرس» (بر وزن درس) به معناى گازگرفتن يا گازگرفتن شديد با دندان است; سپس به معناى بررسى دقيق درباره چيزى آمده است و در عبارت مزبور منظور همين معناست.3. در جلد اوّل همين کتاب، ذيل خطبه سوّم (شقشقيه) داستان «ابولؤلؤ، غلام مغيرة بن شعبه» را نقل کرده ايم که شکايت از مظالم مغيره نسبت به خود را نزد عمر آورده بود و عمر او را با بى اعتنايى برگرداند و همين سبب شد که او کينه عمر را به دل بگيرد و وى را در فرصت مناسبى از پاى درآورد. (جلد 1، صفحه 369).4. «امامه» ; اَمام در اصل به معناى پيش رو است و جمله «اتاه التقصير من امامه» يعنى تقصيرات آشکارا دامان او را مى گيرد.5. کهف، آيات 103 و 104.6. بقره، آيه 117.7. احقاف، آيه 9.8. ميزان الحکمه، حديث شماره 1629.9. ميزان الحکمة، حديث شماره 1632.10. همان، حديث شماره 1635. 
شرح علامه جعفری«و اعملوا عباد الله ان المومن يستحل العالم ما استحل عاما اول و يحرم العام ما حرم عاما اول و ان ما احدث الناس لا يحل لكم شيئا مما حرم عليكم، ولكن الحلال ما احل الله و الحرام ما حرم الله» (و بدانيد اي بندگان خدا، شخص باايمان چيزي را در سال حاضر حلال مي‌شمارد كه در سال اول هم آن را حلال شمرده بود و حرام مي‌داند در امسال چيزي را كه در سال اول آن را حرام مي‌دانست و آنچه كه مردم بدون سابقه شرعي ايجاد كرده‌اند، آنچه را كه براي شما تحريم شده بود حلال نمي‌كند، زيرا حلال همانست كه خداوند آن را حلال نموده و حرام همانست كه خدا آن را تحريم فرموده است).متن اصلي عقايد و احكام دين اسلام و حقوق و تكاليف آن بر مبناي فطرت انسان است لذا هرگز تغيير نمي‌پذيرد.****«و وعظتم بمن كان قبلكم، و ضربت الامثال لكم و دعيتم الي الامر الواضح، … و من لم ينفعه الله بالبلاء و التجارب لم ينتفع بشي‌ء من العظه» (شما را با آگاه ساختن به سرگذشت گذشتگان، پند و اندرز داده‌اند و براي شما مثل‌ها زده‌اند و شما به يك امر روشن دعوت شده‌ايد … و كسي كه خداوند به او به وسيله آزمايش و تجربه‌ها نفعي نرساند، از هيچ اندرزي سود نخواهد برد.)به دليل پندهايي كه از اقوام و مللي گرفته‌ايد كه پيش از شما در اين خاكدان زيستند و راه فنا را پيش گرفتند و مثل‌هاي كه كتاب‌هاي آسماني و حكماي وارسته براي شما زده‌اند و با وضوح آن حقيقت كه به آن دعوت شده‌ايد و آزمايش‌ها و تجاربي كه در طول زندگي خود داشته‌ايد، نمي‌بايست وضع مادي و معنوي شما انسان‌ها اين قدر دردناك بوده و اين همه از سعادت حقيقي دور باشيد.خداوند سبحان به وسيله تبليغ انبياء عليهم‌السلام و به وسيله مغزهاي قدرتمند كه صاحبان آنها با حكمت و فرزانگي آراسته بودند و به وسيله آزمايش‌ها و تجارب آنقدر حقايق در اختيار شما قرار داده است كه بتوانيد راه سعادت را با كمال اطمينان پيش بگيريد و از سرمايه‌هاي باعظمت وجود خودتان برخوردار گرديد. عوامل بيداري و حركت در مسير اصول انساني كه در جملات فوق از اميرالمومنين عليه‌السلام آمده است به ترتيب زير است:1- اطلاع لازم از سرگذشت اقوام و مللي كه در طول تاريخ در اين خاكدان زندگي كرده‌اند و پند گرفتن از آن. امتياز اين عامل در اين است كه نتايج عيني را در دنبال مقدمات عيني و معلولات را پس از به وجود آمدن علل آنها در صحنه وجود ارائه مي‌دهد. يعني هنگامي كه شخص ناظر در تاريخ، پديده ظلم و استكبار را مي‌بيند، نتيجه آن را هم در اشكال گوناگون در عرصه همان تاريخ مشاهده ميكند، و مانند فرض و نظريه نيست كه مستلزم تحقق عيني نباشد.2- مثلها و قواعد كلي كه كتابهاي آسماني مخصوصا قرآن مجيد براي بشريت مطرح مي‌كند، به اضافه اين كه از جانب خالق كائنات جل جلاله بوده و حتي احتمال اشتباه و خطا هم در آنها وجود ندارد، آن يقين و آرامش را مي‌آورد كه از حوادث عيني هم به جهت قرار گرفتن آنها از نظر علل در مجراي احتمالات ساخته نيست.3- آزمايش‌ها و تجارب بسيار باارزش است كه انسان‌هاي حقيقت‌جو را از واقعيات و حقايق آگاه مي‌سازد و به تطبيق زندگي بر مفاد آنها تحريك مي‌نمايد.اگر اين سه عامل در يك فرد يا جمعي از انسان‌ها اثر نكند و آنان را براي زندگي سعادت‌آميز آماده نسازد، هيچ اميد به چنين انسان‌هايي وجود ندارد. اينان ناشنواياني هستند كه هرگز شنوايي سراغشان را نخواهد گرفت و نابينايي هستند كه هرگز نخواهد ديد. اين ناشنوايان نابينا به هر طرف كه حركت كنند، با خطا و انحراف روياروي خواهند گشت. كسي كه خداوند به وسيله آزمايش و تجارب نفعي يه او نرساند، از هيچ اندرزي سودي نمي‌برد و نتيجه تقصير او از پيش رويش برآيد تا ناشناخته را شناخته انگارد و شناخته را ناشناخته داند. وقتي اين وضع براي كسي پيش مي‌آيد، حاكي از آنست كه شخصيت (من) آدمي مختل گشته و عناصر اساسي آن متلاشي گشته و به اصطلاح قرآن مجيد در سيه چال بدفهمي افتاده: ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم (خداوند به دل‌هاي آنان مهر زده است و بر گوش‌ها و چشمان آنان پرده‌ايست و براي آنان عذابي است دردناك).براي بروز چنين حالتي عللي را مي‌توان در نظر گرفت. از آن جمله:1- خنثي شدن و از كار افتادن عوامل حركت در مسير (حيات معقول) مانند درك، هوش، فهم، انديشه و تعقل، احساسات پاك دروني، وابستگي به پديده هاي حيواني و اسقاط وجدان از فعاليت و انواعي از اختلالات در شخصيت و غيرذلك.2- لجاجت و تعصب براي نگهداشتن آنچه كه سالياني از عمر خود را در آن وضع رواني قبلي سپري كرده است. اكنون مي‌بيند چهل يا پنجاه سال گذشته است كه بر آن وضع رواني زندگي نموده است. و نمي‌تواند بپذيرد كه ممكن است در همه آن ساليان طولاني به خطا رفته باشد.3- چگونه مي‌توان آن همه سال عمر را براي خويشتن و براي مردم توجيه كرد كه من در اين مدت طولاني به خطا رفته‌ام؟! اگر اينان متوجه شوند كه خداوند نيرويي براي بازسازي و جبران گذشته به وسيله توبه و پشيماني از خطاها عطا فرموده است كه انسان را مانند يك متولد جديد در صحنه زندگي در مي‌آورد، در صدد بازسازي خويشتن برمي‌آيند و حيات خود را تجديد مي‌نمايند.4- بيماري تكبر و خودخواهي كه مانع از هر خير و صلاح انساني است. خود طبيعي حيواني همواره به صاحب خود تلقين مي‌كند كه راه همين است كه تو مي‌روي و هدف همين است كه تو انتخاب مي‌كني!! به همين جهت است كه ندامت و تاسف هرگز سراغ مردم مبتلا به بيماري خودخواهي را نمي‌گيرد. بدعت‌كاران كه بر مبناي هوي و هوس خود، دين را منحرف مي‌كنند نه بر يك برهان ثابت از خدا تكيه دارند و نه بر روشنايي يك حجت. غوطه‌خوردن در تخيلات و خودفريبي با مغالطه‌ها و سفسطه‌ها و گندم‌نمايي و جوفروشي براي ديگران كار آنها است. خدا جان آنان را در تاريكي‌ها و اضطرابات، گمراه فرموده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «و اعلموا... حرّم عليكم»:برخى از شارحان گفته اند: اين سخن اشاره است به اين كه آنچه از طريق نصّ، ثابت شده و هر عملى كه عرف زمان پيامبر اكرم (ص) بوده و از طريق نصّ تأييد گرديده است نقض آن با قياس و اجتهاد جايز نيست، بلكه بطور كلّى نسبت به هر چيزى كه نصّى وارد شده بايد از همان متابعت شود و عدول از آن روا نيست، از اين رو آنچه به مقتضاى نصّ و عموم آن، در سال گذشته حلال بوده، در امسال نيز حلال است، و حرام نيز همين گونه است، و به مقتضاى عمومى كه اين موضوع دارد نسخ نصّ و يا تخصيص آن با قياس جايز نيست، و اين بنا بر مذهب طايفه اماميّه است كه قياس متعارف اهل سنّت را باطل مى دانند، همچنين گروهى از علماى علم اصول با اين كه قياس را صحيح دانسته اند در اين مورد از همين نظريّه پيروى كرده اند، و كسانى كه تخصيص نصّ را از طريق قياس جايز شمرده اند اين گفتار امير مؤمنان (ع) را بر عدم جواز نسخ نصّ وارد از كتاب و سنّت حمل كرده اند، جمله «ما أحدثه النّاس» اشاره به همين قياس متعارف است.فرموده است: «و لكن الحلال ما أحلّ اللّه و الحرام ما حرّم اللّه»:اين گفتار تأكيد است بر ضرورت پيروى از نصّ و آنچه نزد اصحاب، معلوم و مسلّم بوده و بدان عمل كرده اند، نه آنچه را كه آراء و مذاهب، از پيش خود پديد آورده اند.فرموده است: «و قد جرّبتم الامور و ضرّستموها... الأمر الواضح»:اين سخنان به طرق تحصيل علم و آگاهى، و منابع اخذ آن اشاره دارد، رابطه آن با سخنان پيش اين است كه چون امور را به خوبى تجربه كرده اند، و از سرگذشت و فرجام كار گذشتگان خود پند گرفته اند، و مثلها براى آنها زده شده است، و به امرى روشن كه همان دين و طريقه آن است فراخوانده شده اند، ناگزير نفوس آنها براى دانستن احكام شرع و مقاصد آن از كتاب و سنت و روش پيامبر اكرم (ص) مجهّز شده و بدعتهايى كه پس از اين پديد آمده بر آنان پوشيده نيست، و مى دانند كه هر بدعتى در دين حرام است چه رسد به اين كه بتوان حكمى را كه صريح نصّ و مطابق سنّت، قطعى و مسلّم است به وسيله آن از ميان برد، لذا كسى از اين موعظه ها و مثلها و دعوتهايى كه در امر دين مى شود ناشنواست كه به شدّت كر باشد، أصمّ به كسى گويند كه سخت كر باشد، و عبارت «لا يصمّ... إلّا أصمّ» از قبيل اين است كه گفته مى شود: «لا يجهل بهذا الأمر إلّا جاهل» يعنى: كسى اين امر را نمى داند كه سخت نادان باشد، معناى «لا يعمى عنه إلّا أعمى» نيز همين گونه است يعنى: ديده دل هيچ كس از آن كور نيست جز كسى كه چشم باطنش سخت كور شده باشد.فرموده است: «من لم ينفعه... من أمامه»:سخنى حقّ و درست است، زيرا انسان در آغاز پيدايش از هر گونه علم و دانشى تهى است، و آنچه باعث آفرينش اعضا و جوارح براى او شده اين است كه بتواند به وسيله آنها صور محسوسات و معانى آنها را دقّت و بررسى كند و به روابط مثبت و منفىّ يا به موارد اشتراك و اختلافى كه ميان اشيا وجود دارد آشنا گردد و براى او تجربه حاصل شود، و ديگر علوم ضرورى و اكتسابى را بداند و فرا گيرد.«فمن لم ينتفع بالبلاء» يعنى كسى كه از آزمونها و تجربه ها سود نبرد، (اين سخن اشاره است به اين كه بايد از امور عبرت گرفت و در آنها انديشيد) و از گرفتاريها و رنجها و تحمّل سختيها چيزى نياموزد، پيداست كه پند و اندرز نيز فايده اى به او نمى رساند، زيرا پندها و موعظه ها نتيجه دقّت در امور و ملاحظه تجلّى آيات الهى در آنهاست و آشكار است كه هرگز فرع بدون اصل حاصل نمى شود و چنين انسانى از تكميل نفس خود عاجز و از تشخيص مصالح خويش ناتوان است، احتمال دارد كه مراد از عظة پند گرفتن نباشد بلكه مطلق پند و اندرز باشد، در اين صورت نيز روشن است كه پند و موعظه به او فايده اى نمى رساند، زيرا گرفتاريها و رويدادها بيش از هر چيز نفس را متأثّر و متوجّه مى سازد و اگر كسى از شدايد و گرفتاريها عبرت نياموزد و تجربه اى نيندوزد به طريق اولى از وعظ و اندرز سودى نخواهد برد.فرموده است: «من أمامه...»:امام (ع) متذكّر مى شود: چنين كسى تقصير و گناه از پيش روى او در مى آيد، زيرا كمالاتى را كه او بر حسب درك خود در پى آنهاست به سبب نقصان تجربه و نارسايى انديشه و ناآگاهى به آنها دست نمى يابد، اين ناكامى او در رسيدن به مقصود، و تكاپوى او در اين راه به در آمدن گناه و تقصير از پيش روى او تشبيه و تعبير شده است.فرموده است: «حتّى يعرف ما أنكر و ينكر ما عرف»:اين بيان به آثار و نتايجى اشاره دارد كه نارسايى و ناآگاهى او به بار مى آورد، و آن عبارت از درهم ريختگى فكر، و صدور حكم، بدون داشتن بينش لازم مى باشد، گاهى مى پندارد چيزى را كه انكار كرده و نمى شناسد كاملا به حقيقت آن دانا و آگاه است، و زمانى ديگر آنچه را مى شناخته و حكم به صحّت آن داده بر اثر خيالى كه در او پديد آمده انكار مى كند.سپس امير مؤمنان (ع) مردم را به دو دسته تقسيم مى كند، دسته اى كه پيرو شريعتند، شرعة يعنى راه و روش، و مراد از آن راه دين است و دسته ديگر بدعتگذارند، اين دسته براى آنچه از پيش خود پديد آورده اند، هيچ گونه دليل قابل اعتمادى از كتاب خدا و سنّت ندارند، و هيچ پرتوى از برهان كه بتواند در ظلمات جهل راهنما و رهگشا باشد به همراه آنها نيست، تقسيم مردم به اين دو دسته براى اين است كه شنوندگان به گروهى كه برترى دارند بپيوندند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 212 و اعلموا عباد اللّه إنّ المؤمن يستحلّ العام ما استحلّ عاما أوّل، و يحرّم العام ما حرّم عاما أوّل، و إنّ ما أحدث النّاس لا يحلّ لكم شيئا ممّا حرّم عليكم، و لكنّ الحلال ما أحلّ اللّه، و الحرام ما حرّم اللّه، فقد جرّبتم الأمور و ضرّستموها و وعظتم بمن كان قبلكم، و ضربت الأمثال لكم، و دعيتم إلى الأمر الواضح، فلا يصمّ عن ذلك إلّا أصمّ، و لا يعمى عنه إلّا أعمى، و من لم ينفعه اللّه بالبلاء و التّجارب لم ينتفع بشيء من العظة، و أتاه التّقصير من أمامه حتّى يعرف ما أنكر، و ينكر ما عرف، فإنّ النّاس رجلان: متّبع شرعة، و مبتدع بدعة، ليس معه من اللّه برهان سنّة، و لا ضياء حجّة.اللغة:و (ضرّسته) الحروب أى جرّبته و أحكمته و (صمّت) الاذن صمما من باب تعب بطل سمعها هكذا فسّره الأزهرى و غيره، و يسند الفعل إلى الشخص أيضا فيقال: صمّ يصمّ صمما، فالذكر أصمّ و الأنثى صمّاء و الجمع صمّ مثل أحمر و حمراء و حمر، و يتعدّى بالهمزة فيقال أصمّه اللّه و ربما استعمل الرباعي لازما على قلّة و لا يستعمل الثلاثي متعدّيا فلا يقال صمّ اللّه الاذن و لا يبنى للمفعول فلا يقال صمّت الاذن.الاعراب:قوله: عاما أوّل بدون تنوين لأنّه غير منصرف للوصفيّة و وزن الفعل فانّ الصحيح أنّ أصله أوءل على وزن أفعل مهموز الوسط فقلبت الهمزة الثّانية واوا و ادغمت.قال الجوهريّ و يدلّ على ذلك قولهم: هذا أوّل منك، و الجمع الأوائل و الاوالى أيضا على القلب، قال الشهيد في تمهيد القواعد: و له استعمالان أحدهما أن يكون اسما فيكون مصروفا و منه قولهم ماله أوّل و لا آخر، قال في الارتشاف: و في محفوظى أنّ هذا يؤنث بالتاء و يصرف أيضا فيقال أولة و آخرة بالتنوين، و الثاني أن يكون صفة أى أفعل التفضيل بمعنى الأسبق فيعطى حكم غيره من صيغ أفعل التفضيل كمنع الصرف و عدم تأنيثه بالتاء و دخول من عليه.المعنى:ثمّ إنّه عليه السّلام نبّه على بطلان العمل بالرأى و المقاييس و نهى عن متابعة البدع فقال: (و اعلموا عباد اللّه أنّ المؤمن يستحلّ العام ما استحلّ عاما أوّل و يحرّم العام ما حرّم عاما أوّل) يعني أنّ المؤمن إذا ثبت عنده سابقا حلّية شيء بالكتاب أو السنّة و حكم بحلّيته عن نصّ فيحكم بحليّته الان، و لا ينقض الحكم الثابت بالنّص برأيه و اجتهاده و كذلك إذا ثبت عنده سابقا حرمة شيء بهما و حكم بحرمته عن دليل فيحكم بحرمته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 221 الان، و لا يخالف الحكم الثّابت و لا يتعدّى عنه بالرأى و القياس و هكذا ساير الأحكام الشرعية. (و انّ ما أحدث الناس) من البدع بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:مثل ما صدر عن أبي بكر من طلب البيّنة من فاطمة سلام اللّه عليها في باب فدك مع كون البيّنة على المدّعي، و غصب فدك عنها مع مخالفته لنصّ الكتاب و الرّسول صلّى اللّه عليه و آله.و ما أحدثه عمر من صلاة التراويح، و من وضع الخراج على أرض السواد، و ازدياده أى أخذه الزيادة الجزية عما قرّرها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.و ما أبدعه عثمان من التفضيل في العطاء و إحداثه الأذان يوم الجمعة زايدا عمّا سنّه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و تقديمه الخطبتين في العيدين مع كون الصّلاة مقدّمة عليها في زمان الرسول صلّى اللّه عليه و آله، و إتمامه الصّلاة بمنى مع كونه مسافرا، و إعطائه من بيت المال الصّدقة المقاتلة و غيرها، و حمايته لحمى المسلمين مع أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جعلهم شرعا سواء في الماء و الكلاء إلى غير هذه من البدعات الّتي أحدثوها في الدّين و فصّلها أصحابنا رضوان اللّه عليهم في ذيل مطاعنهم.فانّ شيئا من ذلك (لا يحلّ لكم شيئا مما حرّم عليكم) و لا يحرّم شيئا عليكم مما أحلّ لكم، يعني قول هؤلاء المبدعين المغيّرين للأحكام لا يوجب تغييرها في الواقع، فلا يجوز الاعتماد على أقوالهم و الاعتقاد بارائهم، و قد ذمّ اللّه اليهود و النّصارى بأنّهم اتّخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون اللّه، فالاخذون بقول هؤلاء المبدعين يكونون مثل اليهود و النّصارى.روى في الوسائل عن تفسير العيّاشي عن جابر عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سألته عن قول اللّه  «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» قال عليه السّلام أما أنّهم لم يتّخذوهم آلهة إلّا أنّهم أحلّوا لهم حلالا فأخذوا به، و حرّموا حراما فأخذوا به، فكانوا أربابا لهم من دون اللّه.و عن حذيفة قال: سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ: «اتَّخِذُوا»* الاية، فقال لم يكونوا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 222 يعبدونهم، و لكن كانوا إذا أحلّوا لهم شيئا استحلّوها، و إذا حرّموا عليهم حرّموها.و في الكافي عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت له: «اتَّخِذُوا» الاية، فقال أما و اللّه ما دعوهم إلى عبادة أنفسهم و لو دعوهم ما أجابوهم، و لكن أحلّوا لهم حراما و حرّموا عليهم حلالا فعبدوهم من حيث لا يشعرون.و في تفسير عليّ بن إبراهيم عند تفسير قوله تعالى  «وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ» قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: نزلت في الّذين غيّروا دين اللّه و خالفوا ما أمر اللّه، هل رأيتم شاعرا قط تبعه أحد إنما عني بذلك الّذين وضعوا دينا بارائهم فتبعهم النّاس على ذلك.و يؤكّد ذلك قوله  «أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ» يعنى يناظرون بالأباطيل و يجادلون بالحجج المضلّين و فى كلّ مذهب يذهبون  «وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ» قال عليه السّلام يعظون النّاس و لا يتّعظون و ينهون عن المنكر و لا ينتهون، و يأمرون بالمعروف و لا يعملون، و هم الّذين قال اللّه فيهم: «أَ لَمْ تَرَ»* فيهم  «أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ» أى في كلّ مذهب مذهبون «وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ» و هم الّذين غصبوا آل محمّد حقّهم.فظهر بذلك كلّه أنّ متابعة هؤلاء حرام، و استحلالهم استحلال ما أحلّوه و استحرام ما حرّموه غيّ و ضلال، إذ ليس لهم أن يغيّروا الأحكام من تلقاء أنفسهم، و لا أن يبدّلوا الحلال بالحرام و الحرام بالحلال.كما أشار إليه بقوله  قصر المسند اليه في المسند (و لكن الحلال ما أحلّ اللّه و الحرام ما حرّم اللّه) اللّام في لفظي الحلال و الحرام للجنس فتفيد قصر المسند اليه في المسند كما تقدّم تحقيقه في شرح الكلام المأة و الرابع و الأربعين عند شرح قوله عليه السّلام: ان الأئمة من قريش، و يحتمل أن تكون للعهد فتفيد الحصر أيضا كما عرفته في شرح الخطبة المأة و الثالثة و الخمسين عند شرح قوله عليه السّلام: نحن الشعار و الأصحاب، فيكون المعنى أنّ ماهية الحلال و الحرام و حقيقتهما إذا الحلال المعهود الثابت من الشريعة أى الّذي يجوز تناوله و الحرام المعهود الثابت منها أى الّذى لا يجوز ارتكابه هو منحصر فيما أحلّه اللّه سبحانه و حرّمه و أفصح عن حليّته و حرمته في كتابه الكريم و لسان نبيّه الحكيم، فغير ذلك مما أحلّه الناس و حرّموه ليس حلالا و لا حراما إذ حلال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 223 محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حلال إلى يوم القيامة و حرامه حرام إلى يوم القيامة.كما يدلّ عليه ما رواه في الكافي عن زرارة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن الحلال و الحرام فقال عليه السّلام: حلال محمّد حلال أبدا إلى يوم القيامة و حرام محمّد حرام أبدا إلى يوم القيامة لا يكون غيره و لا يجيء غيره.و قال: قال عليّ عليه السّلام: ما أحد يبدع بدعة إلّا ترك بها سنّة، هذا.و لا يخفى عليك أنّ هذه الخطبة إن كان صدورها بعد قتل عثمان و البيعة له عليه السّلام بالخلافة كما حكيناه سابقا عن بعض الشارحين، فالأشبه على ذلك أن يكون قوله عليه السّلام: و أنّ ما أحدث النّاس إلى آخره توطئة و تمهيدا لما كان مكنونا في خاطره من تغيير البدعات المحدثات في أيام خلافة الثلاثة و إجراء الأحكام الشرعيّة على وجهها بعد استقرار أمر خلافته لو كان متمكّنا منه حتّى لا يعترض عليه النّاس و لا يطعنوا عليه، كما بان عنه في بعض كلماته الاتية في الكتاب حيث قال: لو قد استوت قدماى من هذه المداحض لغيّرت أشياء، و لكنّه عليه السّلام لم يتمكّن من التغيير.و قد روى في البحار من التهذيب عن عليّ بن الحسن بن فضّال عن أحمد بن الحسن عن عمرو بن سعيد المدايني عن مصدّق بن صدقة عن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سألته عن صلاة في رمضان في المساجد قال: لما قدم أمير المؤمنين عليه السّلام الكوفة أمر الحسن بن عليّ عليهما السّلام أن ينادى في النّاس لا صلاة «1» في شهر رمضان في المساجد جماعة، فنادى في النّاس الحسن بن عليّ عليهما السّلام بما أمره به أمير المؤمنين عليه السّلام، فلما سمع الناس مقالة الحسن بن عليّ عليهما السّلام، صاحوا: وا عمراه وا عمراه فلما رجع الحسن إلى أمير المؤمنين عليهما السّلام قال له: ما هذا الصّوت؟ فقال: يا أمير المؤمنين النّاس يصيحون وا عمراه وا عمراه، فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: قل لهم: صلّوا، هذا.و لما بيّن انحصار الحلال و الحرام فيما أحلّه اللّه سبحانه و حرّمه أردفه بقوله (فقد جرّبتم الامور و ضرّستموها) أى أحكمتموها بالتجربة و الممارسة، و ظهر لكم جيّدها من رديّها و حقّها من باطلها (و وعظتم بمن كان قبلكم) أى وعظكم اللّه______________________________ (1) نهى عن فعل نافلة رمضان جماعة كما ورد التصريح به في اخبار اخر (منه ره) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 224 سبحانه في كتابه بالامم الماضية و بما جرى منه في حقّ المؤمنين منهم من الجزاء الجميل و ما جرى في حقّ العاصين منهم من العذاب الوبيل (و ضربت) في الفرقان الحكيم (الأمثال لكم) الكثيرة الموضحة للحقّ من الباطل و الفارقة بينهما (و دعيتم إلى الأمر الواضح) أى إلى أمر الدّين و الاسلام الّذي أوضحه كتاب اللّه و سنّة رسوله حقّ الوضوح و لم يبق عليه سترة و لا حجاب.و المقصود من هذه الجملات تنبيه المخاطبين على أنهم بعد ما حصل لهم هذه الأمور أعنى تجربة الأمور و أحكامها و الموعظة و ضرب الأمثال الظاهرة و الدّعوة إلى الأمر الواضح يحقّ لهم أن يعرفوا أحكام الشريعة حقّ المعرفة، و أن يميّزوا بين البدعات و السّنن إذ تلك الأمور معدّة لحصول المعرفة و لوضوح الفرق بين البدعة و السنّة و بين المجعولة و الحقيقة. (فلا يصمّ عن ذلك) أى لا يغفل عن ما ذكر من الامور أو عن الأمر الواضح الّذى دعوا إليه (إلّا) من هو (أصمّ) أى الغافل البالغ في غفلته النهاية و التنوين للتفخيم و التعظيم كما في قوله تعالى: «وَ عَلى  أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ» أى غشاوة عظيمة و هكذا في قوله: (و لا يعمى عنه إلّا أعمى) أى لا يضلّ عنه و لا يجهل به إلّا من هو شديد الضلال و الجهالة. (و من لم ينفعه اللّه بالبلاء) أى بما بلاه به من المكاره و المصائب (و) ب (التجارب) المكتسبة من مزاولة الامور و مقاساة الشدائد (لم ينتفع بشيء من العظة) لأنّ تأثير البلاء و التّجارب في النفس أشدّ و أقوى من تأثير النصح و الموعظة، لأنّ الموعظة احالة على الغايب، و البلية و التجربة مدركة بالحسّ فمن لا ينفعه الأقوى لا ينفعه الأضعف بالطريق الأولى (و أتاه النقص من أمامه) أى من بين يديه.قال الشارح البحراني: لأنّ الكمالات الّتي يتوجّه إليها بوجه عقله تفوته لنقصان تجربته و وقوف عقله عنها فأشبه فوتها له مع طلبه لها إتيان النقص له من أمامه.مجاز و قوله (حتّى يعرف ما أنكر و ينكر ما عرف) إشارة إلى غاية نقصانه، و هى الاختلاط و الحكم على غير بصيرة، فتارة يتخيّل فيما أنكره و جهله أنّه عارف بحقيقته، و تارة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 225 ينكر ما كان يعرفه و يحكم بصحّته لخيال يطرأ عليه.قال الشّارح المعتزلي: حتّى يتخيّل فيما أنكره أنّه قد عرفه و ينكر ما قد كان عارفا به و سمّى اعتقاد العرفان و تخيّله عرفانا على المجاز.ثمّ فرّع على ما ذكر انقسام الناس إلى قسمين فقال عليه السّلام (فانّ الناس رجلان متبع شرعة) أى متشرّع آخذ بشرايع الدّين، و سالك لمنهاج الشرع المبين، و هو العامل بكتاب اللّه سبحانه و سنّته و المقتبس من نورهما و المنتفع بما فيهما من النصايح و المواعظ و الأمثال المضروبة، و هو من الّذين قال اللّه فيهم  «وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ». (و مبتدع بدعة) و هو الّذي لم ينتفع بهما بل نبذ أحكامهما ورائه و اتّبع هويه و عمل بارائه و مقايسه فأعمى اللّه قلبه عن معرفة الحقّ و أصمّه عن استماعه كما قال:«صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ»  (ليس معه من) عند (اللّه) سبحانه (برهان سنّة و لا ضياء حجّة) أى ليس له فيما أحدثه من البدعة دليل عليه من سنّة و لا حجّة بيّنة واضحة من الكتاب الكريم تنجيه لوضوحها و ضيائها من ظلمة الجهل و الضلال.قال أبو شيبة الخراساني: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ أصحاب المقاييس طلبوا العلم بالمقاييس فلم تزدهم المقاييس من الحقّ إلّا بعدا و انّ دين اللّه لا يصاب بالعقول، رواه في الكافي.و فيه أيضا عن محمّد بن أبي عبد اللّه رفعه عن يونس بن عبد الرّحمان قال: قلت لأبي الحسن الأوّل عليه السّلام: بما اوحّد اللّه عزّ و جلّ؟ فقال: يا يونس لا تكوننّ مبتدعا من نظر برأيه هلك، و من ترك أهل بيت نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ضلّ، و من ترك كتاب اللّه و قول نبيّه كفر.الترجمة:و بدانيد اى بندگان خدا كه بدرستي مرد صاحب ايمان حلال مى سازد امسال آن چيزى را كه حلال دانسته در سال گذشته و حرام مى شمارد امسال چيزى را كه حرام شمرده در سال گذشته، و بدرستي چيزى كه تازه احداث كرده است آن را مردمان حلال نمى نمايد از براى شما هيچ چيز از آنچه كه حرام گردانيده شده است بر شما، و لكن حلال منحصر است به آن چه كه خدا حلال فرموده، و حرام منحصر است به آن چه كه خدا حرام فرموده.پس بتحقيق كه تجربه كرده ايد كارها را، و محكم گردانيده ايد آنها را، و نصيحت داده شده ايد با كساني كه بوده اند پيش از شما، و زده شده از براى شما مثلها، و دعوت شده ايد بسوى أمر روشن، پس كر نمى شود در آن مگر كسى كه زياد كر باشد، و كور نمى شود از آن مگر كسى كه بغايت كور باشد، و آن كسى كه نفع نداد او را خداى تعالى با امتحان و تجربها منتفع نشد بچيزى از موعظه و آمد او را ضرر و تقصير از پيش او تا اين كه خيال ميكند معرفت چيزى را كه انكار داشت او را، و انكار مى نمايد چيزى را كه معرفت داشت باو. پس بدرستى كه مردمان دو مردند: يكى آنكه پيروى كننده است شريعت را و ديگرى آنكه اختراع كننده است بدعت را در حالتى كه نيست با او از جانب خداوند دليلي از سنّت، و نه روشني دليلي.  
بخش ۸ : انجام خوبی و ترک بدی [منبع]

القرآن:
[فَإِنَ] وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ، فَإِنَّهُ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِينُ وَ سَبَبُهُ الْأَمِينُ، وَ فِيهِ رَبِيعُ الْقَلْبِ وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَ مَا لِلْقَلْبِ جِلَاءٌ غَيْرُهُ، مَعَ أَنَّهُ قَدْ ذَهَبَ الْمُتَذَكِّرُونَ وَ بَقِيَ النَّاسُونَ أَوِ الْمُتَنَاسُونَ؛ فَإِذَا رَأَيْتُمْ خَيْراً فَأَعِينُوا عَلَيْهِ، وَ إِذَا رَأَيْتُمْ شَرّاً فَاذْهَبُوا عَنْهُ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) كَانَ يَقُولُ:
يَا ابْنَ آدَمَ اعْمَلِ الْخَيْرَ وَ دَعِ الشَّرَّ، فَإِذَا أَنْتَ جَوَادٌ قَاصِدٌ.

جَوَاد : «فرس جواد» : اسب تيزرو.
قَاصِد : راه راست رونده، نزديك (به سعادت). 
ناسُون : فراموشكاران
مُتَناسُون : آنهائى كه خود را بفراموشكارى زده اند 
۶. ويژگى هاى قرآن:
همانا خداوند سبحان كسى را به چيزى چون قرآن پند نداده است، كه قرآن ريسمان استوار خدا، و وسيله ايمنى بخش است. در قرآن بهار دل، و چشمه هاى دانش است، براى قلب جلايى جز قرآن نتوان يافت، بخصوص در جامعه اى كه بيدار دلان درگذشته و غافلان و تغافل كنندگان حضور دارند. پس هر جا كه نيكى ديديد يارى كنيد، و هر گاه چيز بد و ناروايى مشاهده كرديد دورى گزينيد، زيرا پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم همواره مى فرمود: «اى فرزند آدم، كار نيك را انجام ده، و كار بد را واگذار، اگر چنين كنى در راه راست الهى قرار خواهى داشت».
 
قسمت سوم خطبه:
و خداوند سبحان هيچكس (از پيروان پيغمبران پيشين) را پند نداد به (پندى) مانند اين قرآن (زيرا منظور از پند و اندرزها سوق مردم است بطرف حقّ و ارشاد براه سعادت و نيكبختى و قرآن براى رسيدن باين مقصود جامع است و اين خود بزرگترين لطف حقّ تعالى است نسبت بمسلمين) كه ريسمان محكم و استوار خدا است (هرگز گسيخته نمى شود، و هر كس بآن چنگ زند از بدبختى دنيا و عذاب آخرت رهائى مى يابد) و راه او است كه (بهر كه قدم در آن نهد) خيانت نمى كند، و در آن است بهار دل (چون تلاوت آيات و انديشه در معانى آنها روياننده انواع گلهاى علوم و معارف مى باشد) و چشمه هاى علم و دانش (زيرا هر يك از آيات آن منبع علم و حكمتى است كه حيات ارواح وابسته به آنست) و دل را جز آن صيقلى نيست (انديشه در آن جلاء دهنده دلها است از زنگ نادانى و گمراهى، و چون در قرآن چشمه هاى علوم و معارف است، پس اگر علوم ديگر نيز دل را جلاء دهد براى آنست كه آن علوم بقرآن منتهى مى گردد، پس در حقيقت قرآن دل را جلاء داده است)
(23) با اينكه ياد آوران (قرآن و عمل كنندگان بآن) رفتند، و فراموش كاران يا آنانكه فراموشى را بخود بسته اند مانده اند، پس (اگر چه پند در شما اثر ندارد با اين حال مى گويم:) اگر خير و نيكوئى را ديديد بآن كمك كنيد (بجا آوريد) و هر گاه شرّ و بدى ديديد از آن بگذريد (دور گرديد، يعنى از امر و نهى امام عليه السّلام پيروى كرده از مخالفين او و بيعت شكنان بيزارى جوئيد) زيرا رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مى فرمود: اى پسر آدم نيكوئى كن و بدى را رها نما و چون چنين كردى تو خوش رفتار و ميانه رو هستى (در وسط راه حقّ قدم نهاده اى كه هرگز گم نمى شوى).
 
خداى تعالى، هيچكس را پندى نداده همانند اين قرآن. قرآن ريسمان محكم خداست و وسيله اى است از سوى او عارى از هر خطا، بهار دلهاست و چشمه دانش است و دلها را جز آن صيقلى نيست. با آنكه عمل كنندگان به اندرزها، رفته اند و فراموشكاران يا كسانى كه خود را به فراموشى مى زنند، برجاى مانده اند، اگر خيرى ديديد آن را يارى دهيد و اگر شرّى ديديد از آن احتراز جوييد. زيرا، رسول خدا (صلى الله عليه و آله) فرمود كه اى فرزند آدم، خير را به جاى آور و شر را واگذار كه اگر چنين كنى خوش رفتار و ميانه رفتار باشى.
 
خداوند سبحان، احدى را به چيزى مانند قرآن، پند و اندرز نداده است; زيرا قرآن رشته محکم خدا و وسيله مطمئن اوست. در قرآن، بهار دل ها و چشمه هاى جوشان علم و دانش است و براى (زدودن زنگار غفلت وگناه از) قلب، صيقلى جز قرآن نيست; اما متأسفانه آن ها که از قرآن پند مى گرفتند رفتند و فراموشکاران يا خود به فراموشى زدگان مانده اند. (راه خدا و مسير قرآن، روشن است) هرگاه کار نيکى را مشاهده کرديد به آن کمک کنيد و هر زمان کار شرّى را ديديد از آن بگذريد; زيرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمود: اى فرزند آدم، کار نيک انجام ده و بدى را رها کن که اگر چنين کنى در جاده مستقيم و ميانه (دور از افراط و تفريط) گام بر خواهى داشت.
 
و همانا خداى سبحان كسى را به چيزى پند نداده است چون قرآن، كه آن ريسمان استوار خداست، و وسيلت اوست كه امين است -و مصون از خطاست-. در آن بهار دل است و چشمه هاى دانش، و زنگار دل را تنها مايه جلاست و موجب فروزش، -شما را پند مى دهم- حالى كه پند پذيران رفتند، و فراموشكاران، و خود به فراموشى زدگان، بر جاى هستند، پس اگر خيرى ديديد مرا بر آن يار باشيد، و اگر شرّى ديديد، از آن به كنار باشيد كه رسول خدا (ص) مى فرمود: «اى پسر آدم كار نيك كن و كار بد را واگذار -كه چون چنين كنى- در كار تيز رفتارى و از كار خود برخوردار.»
 
خداوند احدى را به مانند اين قرآن پند نداده، كه قرآن رشته متين خدا و وسيله امين اوست، در آن بهار دل و چشمه هاى دانش است، دل را به غير آن مايه جلا نيست، با آنكه پند پذيران از قرآن از دنيا رفتند، و فراموش كاران يا آنان كه خود را به فراموش زده اند ماندند. چون خيرى ديديد آن را كمك كنيد، و چون شرى مشاهده نموديد از آن دورى جوييد، كه رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- هماره مى فرمود: «اى فرزند آدم، كار خير انجام ده، و كار شرّ را رها كن، كه در اين حال نيكوكار و معتدلى».
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 595-592 در قرآن بهار دل ها و چشمه جوشان علوم است:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، بار ديگر به سراغ قرآن و بيان عظمت و آثار آن مى رود تا آن چه را در بيانات قبل ذکر کرده است از اين طريق تحکيم و تکميل کند ; در اين جا به چند نکته تازه درباره قرآن مى پردازد ; نخست مى فرمايد: «خداوند سبحان، احدى را به چيزى مانند قرآن، پند و اندرز نداده است» (وَ إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يَعِظْ أَحَداً بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ).زيرا کتب آسمانى که از سوى خدا براى هدايت خلق نازل شده در بر گيرنده بهترين مواعظ الهى است. در ميان اين کتب، قرآن مجيد آفتابى است درخشان و به راستى مواعظ قرآن بى نظير و پند و اندرزهاى آن بى مانند است. گاه مستقيماً با بندگان سخن مى گويد ; گاه به صورت سؤالى که پاسخش از درون وجدان بر مى خيزد آن ها را اندرز مى دهد ; گاه تاريخ مملوّ از عبرت پيشينيان را بازگو مى کند و زمانى با ذکر مثال هاى گويا و زيبا حقايق عقلى را لباس حسّى مى پوشاند و تمام اين ها با فصيح ترين عبارت و بليغ ترين تعبيرات بيان مى شود; به همين دليل مواعظى همچون مواعظ قرآن وجود ندارد.سپس براى اين مطلب چند دليل ذکر مى کند ; مى فرمايد: «زيرا قرآن رشته محکم خدا و وسيله مطمئن اوست. در قرآن، بهار دل ها و چشمه هاى جوشان علم و دانش است و براى (زدودن زنگار غفلت وگناه از) قلب، صيقلى جز قرآن نيست» (فَإِنَّهُ «حَبْلُ اللهِ الْمَتِينُ(1)»، وَ سَبَبُهُ الاَْمِينُ، وَ فِيهِ رَبِيعُ الْقَلْبِ، وَ يَنَابِيعُ(2) الْعِلْمِ، وَ مَا لِلْقَلْبِ جِلاَءٌ غَيْرُهُ).امام(عليه السلام) در اين پنج جمله، گفتنى ها را درباره قرآن فرموده است ; نخست آن را ريسمان محکم الهى معرّفى مى کند که گويى از آسمان به زمين کشيده شده، تا بندگان به آن چنگ زنند و خود را به اوج آسمان ها برسانند و به مقام قرب او نزديک شوند. اين همان عروة الوثقايى است که خداوند به آن اشاره کرده که هر کس به آن چنگ زند اهل نجات است: (فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللهِ فَقَدْ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لاَ انفِصَامَ لَهَا). به يقين، طريق ايمان به خدا و کفر به طاغوت، قرآن است.و در جمله دوّم آن را «سبب امين» مى شمرد; يعنى واسطه اى است در ميان خلق و خالق که هيچ گونه خطا و اشتباه و خيانتى در آن راه ندارد و آن چه در آن است، حقّ خالص است.در سوّمين جمله آن را بهار دل ها مى شمرد; همان گونه که در فصل بهار، پيکر مرده درختان جان مى گيرد و شکوفه ها و برگ و گل بر شاخسار آن ها نمايان مى شود و مرغان چمن با شور و نشاط، نغمه حيات سر مى دهند، کسانى که در کنار قرآن قرار بگيرند روح و جانى تازه پيدا مى کنند و شکوفه ها و گل هاى ايمان و اخلاق و فضيلت بر شاخسار روحشان ظاهر مى شود; نغمه هاى قرآنى قلب آن ها را نوازش مى دهد و از عشق و محبّت پروردگار سرشار مى سازد.در چهارمين جمله اشاره به اين مى کند که سرچشمه هاى علوم در قرآن است ; نه تنها علومى که به معرفت خدا منتهى مى شود و روح و تقوا و فضيلت را در انسان پرورش مى دهد، بلکه قرآن انگيزه اى براى پرداختن به علومى است که پيرامون آفرينش انسان، خلقت آسمان و زمين وانواع موجودات و گياهان سخن مى گويد و اشارات پرمعنايى در هر زمينه دارد.در پنجمين جمله به اين حقيقت اشاره مى کند که براى زدودن زنگارهايى که بر اثر غفلت و گناه بر قلب انسان مى نشيند و صفا و نورانيّت را از آن مى گيرد، بهترين وسيله، تلاوت قرآن وانديشيدن در آن است و اين که مى فرمايد: «تنها وسيله براى رسيدن به اين هدف، قرآن است» اشاره به اين است که وسايل ديگر در واقع از قرآن کمک مى گيرند و خمير مايه همه آن ها در قرآن است. مسلّماً، کتابى که داراى اين اوصاف پنج گانه است، بهترين موعظه الهى است.و در ادامه از وضع موجود مسلمين در برابر قرآن ابراز ناراحتى و نگرانى کرده، مى فرمايد: «اما متأسفانه آن ها که از قرآن پند مى گرفتند (و بيدار دل بودند) رفتند و فراموشکاران يا خود به فراموشى زدگان مانده اند» (مَعَ أَنَّهُ قَدْ ذَهَبَ الْمُتَذَکِّرُونَ، وَ بَقِيَ النَّاسُونَ أَوِ الْمُتَنَاسُونَ).اين سخن پاسخ اشکال مقدّرى است که اگر آثار بسيار سازنده قرآن که بدان اشاره شد در جامعه اسلامى کم رنگ شده، به علت کم رنگى قرآن نيست ; بلکه به جهت غفلت غافلان يا تغافل منافقان از اين منبع فيض الهى است.اين سخن، شبيه چيزى است که اميرمؤمنان على(عليه السلام) در خطبه 182 فرموده است که بعد از اظهار تأسف شديد از شهادت دوستان آگاه و با وفا شديداً گريه کرد ; سپس فرمود: «أوّه على اخوانى الذين تلووا القرآن فأحکموه و تدبّروا الفرض فأقاموه، أحيوا السنة و اماتوا البدعة ; دريغا از برادرانم که قرآن را خواندند و آن را استحکام بخشيدند و در واجبات الهى تدبّر کردند و آن ها را بر پا داشتند ; سنّت هاى الهى را زنده و بدعت ها را نابود کردند».امام(عليه السلام) در اين جا مردم را به سه گروه تقسيم مى کند: گروهى که بيدارند و از آيات الهى همواره بهره مى گيرند و گروهى که در ماديات دنيا و هوا و هوس غرقند و قرآن را به فراموشى سپرده اند و گروه سوّمى که آگاهانه خود را به فراموش کارى مى زنند ; پيام هاى قرآن را رها کرده و از کنار آن به سادگى مى گذرند ; با اين که با گوش خود اين پيام ها را مى شنوند.اگر زمانى جامعه اسلامى را از جهات مختلف بيمار ببينيم، نه به دليل کوتاهى طبيب است و نه به علت بى اثر بودن نسخه اوست ; بلکه علت واقعى، به کار نبستن اين نسخه شفابخش الهى است.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، گويا در پاسخ ايراد کسى که مى گويد اگر گروهى راه حق را فراموش کردند يا خود را به فراموشى زدند به جهت اين بوده است که راه حق شناخته نيست و چنان با طرق باطل آميخته شده که تشخص آن، آسان به نظر نمى رسد، مى فرمايد: «راه روشن است هرگاه کار نيکى را مشاهده کرديد به آن کمک کنيد و هر زمان کار شرّى را ديديد از آن بگذريد ; زيرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى فرمود: اى فرزند آدم، کار نيک انجام ده و بدى را رها کن که اگر چنين کنى در جاده مستقيم و ميانه (دور از افراط و تفريط) گام بر خواهى داشت» (فَإِذَا رَأَيْتُمْ خَيْراً فَأَعِينُوا عَلَيْهِ، وَ إِذَا رَأَيْتُمْ شَرّاً فَاذْهَبُوا عَنْهُ، فَإِنَّ رَسُولَ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ کَانَ يَقُولُ: «يَابْنَ آدَمَ، اعْمَلِ الْخَيْرَ وَ دَعِ الشَّرَّ، فَإِذَا أَنْتَ جَوَادٌ(3) قَاصِدٌ(4)»).از آن چه گفته شد روشن گرديد که خير و شرّ در اين عبارات، معناى وسيع و گسترده اى دارد ; بر خلاف آن چه بعضى از شارحان نهج البلاغه پنداشته اند که تنها ناظر به موضوع وفاى به بيعت و بيعت شکنى است.اين سخن اشاره اى به حسن و قبح عقلى نيز دارد که انسان خير و شر را تا حد زيادى با عقل و فکر خود درک مى کند و اگر به آن عمل کند بخش مهمى از راه راست و جاده مستقيم را پيموده است.درباره عظمت قرآن و اهمّيّت محتواى آن در مجلدات پيشين (جلد اوّل ذيل خطبه 18 و جلد چهارم ذيل خطبه 110) بحث هاى فراوانى داشتيم و به خواست خدا در ذيل خطبه 198 نيز بحث هاى مشروح ديگرى خواهد آمد.* * * *پی نوشت:1. «متين» از ماده «متن» در اصل به معناى دو عضله نيرومند است که در دو طرف ستون فقرات قرار دارد و پشت انسان را محکم مى سازد. سپس به هر موضوع محکمى اطلاق شده است.2. «ينابيع» جمع «ينبوع» (بر وزن مقبول) به معناى چشمه است.3. «جواد» در اصل به معناى اسب سريع السير است و ازماده «جود» به معناى بخشش گرفته شده ; سپس به انسان هاى با استقامت و کوشا اطلاق شده است.4. «قاصد» ازماده «قصد» به معناى ميانه روى گرفته شده ; بنابراين قاصد کسى است که در جاده مستقيم بدون افراط و تفريط گام بر مى دارد. 
شرح علامه جعفریخداوند سبحان هيچ كس را به چيزي مانند قرآن اندرز نداده است، زيرا قرآنست كه طناب محكم خداوندي براي چنگ زدن و صعود به درجات عالي كمالات است … .براي تكميل بررسي درباره عظمتهاي قرآن مراجعه فرماييد به همين مجلد به تفسير «و اعلموا ان هذا القرآن هو الناصح الذي لا يغش …» و مجلد دوم از ص 206 تا 222 و مجلد سوم ص 64.«مع انه قد ذهب المتذكرون و بقي الناسون او المتناسون فاذا رايتم خيرا فاعينوا عليه واذا رايتم شرا فاذهبوا عنه فان رسول الله- صلي الله عليه و آله- كان يقول: يابن آدم، اعمل الخير ودع الشر، فاذا انت جواد قاصد». (با اين وصف، آنان كه به وسيله قرآن نايل به حق و حقيقت مي‌شدند، درگذشتند و آنان كه ماندند آن را فراموش كردند يا خود را به فراموشي زدند. پس هر وقتي كه خيري را ديديد براي تحقق بخشيدن به آن كمك كنيد و هنگامي كه شري را ديديد از آن بگريزيد، زيرا رسول خدا (ص) مي‌فرمود: (اي فرزند آدم، عمل بر خير كن و از شر بپرهيز با عمل بر اين دستور است كه تو انساني باكرامت و مقتصد (معتدل در تكاپو) خواهي بود.))آيا جانهاي آدميان با گذشت زمان، مختص اصيل خود را از دست مي‌دهند يا در بعضي از دوران‌ها چنين اتفاق مي‌افتد كه گذشته آنها بهتر از وضع كنوني و آينده آنها در برهه‌اي معين از تاريخ مي‌باشد؟گاهي در بعضي از آثار ادبي احتمال اول مطرح مي‌گردد، مانند:كاش دانايان پيشين باز گفتندي تمام             تا خلاف ناتمامان از ميان برخاستي (ناصرخسرو)از ملك ادب حكم‌گذاران همه رفتند           شو بار سفر بند كه ياران همه رفتندآن گرد شتابنده كه در دامن صحراست            گويد چه نشيني كه سواران همه رفتندداغ است دل لاله و نيلي است سر سرو           كز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتندگر نادره معدوم شود هيچ عجب نيست            كز كاخ هنر نادره‌كاران همه رفتندافسوس كه افسانه‌سرايان همه خفتند            اندوه كه اندوهگساران همه رفتندفرياد كه گنجينه‌طرازان و معاني             گنجينه نهادند به ماران همه رفتند (ملك‌الشعرا بهار)اگر جريان تغيرات جانها را از نظر احساسات و عواطف و عشق به حقيقت و قانون‌گرايي و تقيد به عمل به پيمان‌ها و انجام تكاليف فوق سوداگري‌ها، از گسترش و نفوذ ماشين بر لابلاي حيات مردم در نظر بگيريم، احتمال اول (جانهاي آدميان با گذشت زمان، مختص اصيل خود (احساسات) را از دست مي‌دهند) واقعيت دارد. زيرا اين يك پديده علمي است كه مبتني بر يك قانون حاكم بر هستي است كه مي‌گويد: (وقتي كه جان آدمي تسليم موجودات بيجان گشت، مختص اساسي جان بودن خود را از دست مي‌دهد و اين يك حقيقت بديهي است كه هيچ يك از پديده‌هاي فوق در موجودات جامد و بيجان كه اجزاي تشكيل دهنده ماشين مي‌باشند، وجود ندارد. شما كامپيوتري را در نظر بگيريد كه از باعظمت ترين تشكيلات ماشيني ساخته شده و مهمترين نتايج را هم ميتوان از آن بهره برداري كرد. شما هر گونه واحدها و جريانات و شرايط و مقدماتي را كه بخواهيد در آن به وجود بياوريد، نتايج آنها را از آن كامپيوتر برداشت خواهيد كرد، خواه آن واحدها را براي نابودي همه انسانها وارد كامپيوتر نماييد يا براي احياي همه آنان.)با اين حال، با كمال وضوح مي‌بينيم كه در امتداد تاريخ با وجود انواعي فراوان از فراز و نشيب و دگر گوني‌ها، جوهر اصلي حيات در افراد محفوظ مي‌ماند، يعني هر جا كه بشر توانسته است ماشين‌گرايي و ماشين‌زدگي را ولو به طور نسبي و محدود از خود بركنار كند و يا با سلطه و سيطره حياتي خود با ماشين ارتباط برقرار كند و كليد آن را در دست خود داشته باشد، جان با همان مختص اساسي خود كه منشا احساسات و عواطف و عشق و … مي‌باشد، طراوت و فعاليت خود را باز مي‌يابد. با توجه به اين قاعده كلي، مي‌توان احتمال دوم را در عنوان بحث (در بعضي از دوران‌ها چنين اتفاق مي‌افتد كه گذشته مردم آن دوران، بهتر از وضع كنوني و آينده آنان مي‌باشد) قابل تطبيق به همان قاعده تلقي كرد، يعني در يك دوران مختص اساسي حيات بشري با حفظ استقلال در هويت خود حركت مي‌كند و در دوراني ديگر اين مختص را از دست مي‌دهد مانند بروز جنگ‌ها و آشوبها و حوادث ويرانگر عالم طبيعت كه احساسات و عواطف و عشق به حقيقت و قانونگرايي … و همه خواص آن مختص متزلزل و مضطرب و گاهي به نابودي آنها منتهي مي‌گردد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «إنّ اللّه سبحانه لم يعظ أحدا بمثل هذا القران»:اين سخن بازگشت به بيان فضايل قرآن است، و در اين باره واژه هايى استعاره فرموده است:1-  واژه حبل (ريسمان) است كه با صفت متين (استوار) آن را ترشيح داده است، مناسبت اين استعاره را ما بارها گفته ايم.2-  ديگر صفت أمين (امانت دار) است كه وجه استعاره اين كلمه را نيز پيش از اين شرح داده ايم.3-  لفظ ربيع (بهار) است، استعاره آن بدين مناسبت است كه دلها به سبب قرآن زنده و شكوفا مى شود همچنان كه چهار پايان در فصل بهار به زندگى نوى دست مى يابند.4-  واژه ينابيع (سرچشمه ها) براى قرآن استعاره شده است، زيرا هنگامى كه در قرآن تدبّر شود، و در آيات آن دقّت و بررسى گردد، مانند آب كه از چشمه ها جوشان و سرازير مى گردد، دانشهاى بسيارى از آن ريزان مى شود كه مى تواند انسان از آنها سود برد.5-  ديگر واژه جلاء (روشنى) است، وجه استعاره اين لفظ براى قرآن اين است كه همان گونه كه صيقل به آينه جلا و روشنى مى دهد قرآن هم هنگامى كه مورد تدبّر و انديشه قرار گيرد و معانى آن فهم گردد زنگار جهالت را از صفحه دل مى زدايد و به آن روشنى مى بخشد.اگر گفته شود: چرا فرموده است: براى دل، غير از قرآن روشنى و جلايى نيست با اين كه علوم ديگر نيز مايه روشنى قلب است به اين پرسش به دو گونه مى توان پاسخ داد:اوّل-  دانشهايى كه دل را جلا مى دهد و زنگار اوهام را از آن مى زدايد دانشهايى است كه انسان را براى سير الى اللّه آماده مى كند، و به منتها درجه كمال نفسانى مى رساند مانند علوم الهى و علم اخلاق و علم احوال معاد، و در اين زمينه دانشى نيست مگر اين كه اصل و ريشه آن در قرآن موجود بوده و از آن گرفته شده است.دوّم-  اين كه آن حضرت زمانى اين مطلب را بيان فرموده است كه علمى مدوّن و در دسترس نبوده و براى مسلمانان جز قرآن كريم راهى براى استفاده اين مطالب وجود نداشته است، در اين صورت جز قرآن چيزى براى زدودن زنگار دل و روشنى آن نيست.فرموده است: «مع أنّه قد ذهب المتذكّرون»:يعنى: اگر چه كسانى كه در مقاصد قرآن مى انديشيدند رفته اند، و آنانى باقى مانده اند كه قرآن را به دست فراموشى سپرده، و يا به عمد خود را به فراموشى زده و از نداى الهى سر برتافته خود را سرگرم دنيا ساخته اند، بديهى است اين گفتار براى شنوندگان مايه توبيخ و سرزنش است.پس از اين امام (ع) دستور مى دهد به كسى كه عمل نيكى انجام مى دهد در اين كار به او كمك كنند، بديهى است كمك انواع بسيارى دارد، همچنين هنگامى كه با عمل بدى روبرو مى شوند آن را زشت شمارند، و از آن روى گردانند. آن بزرگوار براى اثبات وجوب اوامرش به حديث نبوى (ص) استشهاد مى كند، اين حديث شريف گوياى اين است كه اقدام بر كار نيك و خوددارى از انجام دادن كار بد واجب است و در اين صورت است كه انسان، نيكوكردار و ميانه رفتار خواهد بود.صفت جواد و قاصد هر دو استعاره اند وجه مناسبت اين است: كسى كه كار نيك انجام مى دهد و از اقدام به كار بد خوددارى مى كند، در صراط مستقيم قرار دارد و رو به خدا گام برمى دارد و كژى و انحرافى در كار و روش او نيست و مانند اسب رهوارى كه در جادّه مستقيم به حركت در آمده است در سلوك الى اللّه و طىّ مدارج راه حقّ از هر كس ديگر رهروتر و تيزپاتر خواهد بود. 
منهاج البراعه (خوئی)و إنّ اللّه سبحانه لم يعظ أحدا بمثل هذا القرآن، فانّه حبل اللّه المتين، و سببه الأمين، و فيه ربيع القلب، و ينابيع العلم، و ما للقلب جلاء غيره، مع أنّه قد ذهب المتذكّرون، و بقي النّاسون أو المتناسون، فإذا رأيتم خيرا فأعينوا عليه، و إذا رأيتم شرّا فاذهبوا عنه، فإنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يقول: يا ابن آدم اعمل الخير و دع الشّرّ فإذا أنت جواد قاصد.اللغة:و استعاره (السّبب) الحبل و هو ما يتوصّل به إلى الاستعلاء ثمّ استعير لكلّ ما يتوصّل به إلى الامور فقيل هذا: سبب هذا و هذا مسبّب عن هذا و (الجواد) الفرس السابق الجيد.المعنى:و لما ذكر أنّ أصحاب البدع ليس لهم دليل من سنّة يتمسّكون به و لا نور حجّة يستضيئون به أردفه بذكر ممادح القرآن تنبيها على كونه البرهان الحقّ و النّور المضيء أحقّ بالاتباع و الاهتداء، و أجدر أن يقتبس من أنواره و يتّعظ بمواعظه و نصايحه، و على أنّ الراغبين عنه التابعين لأهوائهم و الاخذين بالاراء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 226 و المقاييس تائهون في بوادى الجهالة، هائمون في فيافي الضلالة فقال: (و إنّ اللّه سبحانه لم يعظ أحدا بمثل هذا القرآن) لأنّ الغرض من جميع المواعظ المتضمّنة للوعد و الوعيد و الترغيب و التهديد هو الجذب إلى طرف الحقّ و الارشاد إلى حظيرة القدس، و القرآن أبلغ منها كلّها في إفادة ذلك الغرض و أكمل في تحصيل ذلك المقصود (فانه حبل اللّه المتين) من تمسّك به نجا و من تركه فقد هوى، و وصفه بالمتانة و الاحكام لأنه حبل ممدود من الأرض إلى السماء من استمسك به فقد استمسك بالعروة الوثقى لا انفصام لها (و سببه الأمين) و وصفه بالامانة لأنه لا يخون المتوصّل به في ايصاله إلى حظاير القدس و مجالس الانس و قرب الحقّ (و فيه ربيع القلب) لأنّ القلوب تلتذّ و تنشط و ترتاح بتلاوة آياته و تدبّر ما فيها من المحاسن و المزايا و تفكّر ما تضمّنته تلك الايات من النكات البديعة و اللطايف العجيبة، كما أنّ النفوس تلتذّ بأزهار الربيع و أنواره. (و) فيه (ينابيع العلم) استعارة بالكناية حيث شبّه العلم بالماء إذ به حياة الأرواح كما أنّ بالماء حياة الأبدان، و ذكر الينابيع تخييل، و في نسخة الشارح بدل ينابيع العلم: ينابيع العلوم و المقصود واحد، و إنما كان ينابيع العلوم اذ جميع العلوم خارجة منه لتضمّنه علم ما كان و ما هو كائن و ما يكون كما قال عزّ من قائل: «وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ». (و ما للقلب جلاء غيره) إذ فيه منار الهدى و مصابيح الدّجى و التفكّر فيه يجلو القلوب من رين الشكوكات و يرتفع به عنها صدا الشبهات كما يجلو الصيقل المرات.فان قلت: لم جعل الجلاء مقصورا فيه مع حصوله بغيره من العلوم الحقّة؟قلت: لما كان القرآن ينابيع جميع العلوم حسبما عرفت يؤل حصول الجلاء بها إلى الجلاء به في الحقيقة، أو أنّ المراد نفى الكمال أى ليس للقلب جلاء كامل غيره.و هذا الجواب أولى مما أجاب به الشارح البحراني من أنّ هذا الكلام صدر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 227 عنه عليه السّلام و لم يكن في هذا الزمان علم مدوّن و لا استفادة للمسلمين إلّا من القرآن الكريم، فلم يكن إذا جلاء للقلب غيره.وجه الأولويّة أنّ الأحاديث النبويّة كانت موجودة بأيديهم يومئذ و الاستفادة منها كانت ممكنة لمن أرادها، و أما غير المريد لها من الّذين على قلوبهم أقفالها فالقرآن و الحديث بالنسبة إليهم أيضا على حدّ سواء كما لا يخفى. (مع أنه قد ذهب المتذكّرون) بالقرآن المتدبّرون في معانيه المستضيئون بضيائه المقتبسون من أنواره (و بقى الناسون) له حقيقة (أو المتناسون) المظهرون للنسيان لأغراض دنيويّة.و ارتباط هذا الكلام أعنى قوله: مع أنه آه بما سبق أنه لما ذكر ممادح القرآن و أنه أبلغ المواعظ و أجلى للقلوب، و كان الغرض منه حثّ المخاطبين و تحريصهم على اتّباعه و التذكّر به أتبعه بذلك أسفا على الماضين و تقريعا على الباقين بأنّهم لا يتذكّرون به و لا يتّبعونه و لا يتّعظون بمواعظه.و محصّله إظهار اليأس من قبولهم للموعظة و استبعاد ذلك لما تفرّس منهم من فساد النيات و متابعة الهوى و الشهوات.و يحتمل أن يكون توطئة و تمهيدا لما كان يريده من أمرهم باعانة الخير و تجنّب الشرّ، يعني مع أنّ المتذكّرين و أولى البصاير قد مضوا و لم يبق إلّا الغافلون الجاهلون و تأثير الموعظة فيهم صعب جدا، مع ذلك أعظكم و اذكّركم و إن لم تنفع الذكرى بقولى (فاذا رأيتم خيرا فأعينوا عليه و إذا رأيتم شرّا فاذهبوا عنه) لفظ الخير و الشرّ و إن كان مطلقا شاملا باطلاقه لكلّ خير و شرّ، إلّا أنّ الأشبه أن يكون نظره فيهما إلى الخير و الشرّ المخصوصين.بأن يكون مراده من الخير الخير الّذي كان يريده في حقّهم و إن كان مكروها و كانوا لهم متنفرّين عنه بطبعهم من التسوية في العطاء و الحمل على جادّة الوسطى و مرّ الحقّ، و يكون المراد باعانتهم عليه تسليمهم له في كلّ ما يأمر و ينهى و رضاهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 228 بكلّ ما يفعل و يريد، و سعيهم في مقاصده و ماربه.و أن يكون مراده من الشرّ ما تفرّس منهم بل شاهده من قصدهم لنكث البيعة و ثوران الفتنة، و يكون المراد بالذّهاب عنه الاعراض عنه و الترك له.و إنّما قلنا إنّ الأشبه ذلك لما حكيناه عن بعض الشراح من أنّ هذه الخطبة خطب بها في أوائل البيعة فقرينة الحال و المقام تشعر بما ذكرناه.و كيف كان فلما أمر عليه السّلام بما أمر أكّده بالحديث النبويّ صلّى اللّه عليه و آله فقال تشبيه (فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان يقول: يا ابن آدم اعمل الخير و دع الشرّ) أى اتركه (فاذا أنت جواد قاصد) يحتمل أن يكون المراد بالقاصد الراشد الغير المجاوز عن الحدّ في سيره بأن لا يكون سريع السّير فيتعب بسرعته، و لا بطىء السّير فيفوت الغرض ببطوئه، و أن يكون المراد به السائر في قصد السّبيل أى غير الخارج عن الجادّة الوسطى، و تشبيه عامل الخير و تارك الشرّ به على الأوّل من أجل اتّصافه بالعدل في أموره و براءته من الافراط و التفريط، و على الثاني من أجل كون سلوكه على الجادّة الوسطى و الصراط المستقيم الموصل به إلى نضرة النّعيم و الفوز العظيم.الترجمة:و بدرستى كه خداى تعالى موعظه نفرموده هيچ أحدى را بمثل اين قرآن، پس بدرستى كه قرآن ريسمان محكم خداست و ريسماني است كه ايمن است، و در او است بهار قلبها و چشمهاى علمها، و نيست مر قلب را جلاء و صيقلى غير آن با وجود اين كه رفتند صاحبان تذكّر، و باقي مانده است صاحبان نسيان و فراموشى يا خود را بفراموشي زنندگان، پس چون ببينيد چيز نيكوئى را پس اعانت نمائيد بر او، و چون مشاهده كنيد چيز بدى را پس كناره جوئى كنيد از آن پس بدرستي كه حضرت رسالتماب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى فرمود كه اى پسر آدم عمل كن خير را و ترك كن شرّ را، پس اين هنگام تو مى باشي پسنديده رفتار و پسنديده كردار.  
بخش ۹ : انواع ظلم [منبع]

انواع الظلم:
أَلَا وَ إِنَّ الظُّلْمَ ثَلَاثَةٌ:
فَظُلْمٌ لَا يُغْفَرُ وَ ظُلْمٌ لَا يُتْرَكُ و ظُلْمٌ مَغْفُورٌ لَا يُطْلَبُ؛ فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لَا يُغْفَرُ فَالشِّرْكُ بِاللَّهِ، قَالَ اللَّهُ تَعَالَى:
«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ»، وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي يُغْفَرُ فَظُلْمُ الْعَبْدِ نَفْسَهُ عِنْدَ بَعْضِ الْهَنَاتِ، وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لَا يُتْرَكُ، فَظُلْمُ الْعِبَادِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً، الْقِصَاصُ هُنَاكَ شَدِيدٌ، لَيْسَ هُوَ جَرْحاً بِاْلمُدَى وَ لَا ضَرْباً بِالسِّيَاطِ وَ لَكِنَّهُ مَا يُسْتَصْغَرُ ذَلِكَ مَعَهُ.
فَإِيَّاكُمْ وَ التَّلَوُّنَ فِي دِينِ اللَّهِ، فَإِنَّ جَمَاعَةً فِيمَا تَكْرَهُونَ مِنَ الْحَقِّ خَيْرٌ مِنْ فُرْقَةٍ فِيمَا تُحِبُّونَ مِنَ الْبَاطِلِ، وَ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَةٍ خَيْراً مِمَّنْ مَضَى وَ لَا مِمَّنْ بَقِيَ.

الْهَنَات : جمع «هنة»، چيزهاى كم، اعمال ناچيز، مقصود گناهان صغيره است.
الْمُدَى : جمع «مدية»، كاردها.
السِيَاط : جمع «سوط»، تازيانه ها.
الْفُرْقَة : تفرقه، پراكندگى. 
هَنات : جمع هنة : چيزهاى كم و كوچك، منظور گناهان صغيره است
سِياط : تازيانه ها، جمع سوط 
۷. اقسام ظلم و ستم:
آگاه باشيد كه ظلم بر سه قسم است، ظلمى كه نابخشودنى است، و ظلمى كه بدون مجازات نمى ماند، و ظلمى كه بخشودنى و جبران شدنى است، امّا ظلمى كه نابخشودنى است، شرك به خداى سبحان است، كه فرمود: «خداوند هيچ گاه از شرك به خود، در نمى گذرد» و امّا ظلمى كه بخشودنى است، ستمى است كه بنده با گناهان بر خويشتن روا داشته است، و ظلمى كه بدون مجازات نيست، ستمگرى بعضى از بندگان بر بعض ديگر است كه قصاص در آنجا سخت است، مجروح كردن با كارد، يا تازيانه زدن نيست بلكه اينها در برابرش كوچك است پس مبادا در دين دو رويى ورزيد، كه همبستگى و وحدت در راه حق «گر چه كراهت داشته باشيد» از پراكندگى در راه باطل «گرچه مورد علاقه شما باشد» بهتر است زيرا خداوند سبحان نه به گذشتگان و نه آيندگان، چيزى را با تفرقه عطا نفرموده است.
 
(24) آگاه باشيد ظلم بر سه قسم است: ظلمى كه آمرزيده نمى شود، و ظلمى كه باز خواست ميشود، و ظلمى كه آمرزيده شده باز خواست نمى شود، امّا ظلمى كه آمرزيده نمى شود شرك بخدا است، خداوند سبحان (در قرآن كريم سوره 4 آیه 48) مى فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» يعنى خدا نمى آمرزد كسيرا كه باو شرك آورد، و امّا ظلمى كه آمرزيده ميشود ظلم بنده است بر نفس خود در بجا آوردن برخى گناهان كوچك (در صورتيكه اصرار بر آن نداشته باشد، زيرا اجتناب و دورى از كبائر و گناهان بزرگ كفّاره ايست كه گناه كوچك را پوشانده جلوه نمى دهد) و امّا ظلمى كه باز خواست ميشود ظلم بنده است بنده ديگر را،
(25) قصاص و تلافى در آخرت سخت و دشوار است، و قصاص در آنجا با زخم كاردها و زدن تازيانه ها نيست، ولى قصاصى است كه زخم و تازيانه نزد آن كوچك شمرده ميشود (از اين بيان فهميده ميشود آنانكه بآل محمّد، عليهم السّلام، ظلم نموده اند بسختى باز خواست شده بعذاب گرفتار خواهند شد)
(26) پس از دو رنگى و دو روئى در دين خدا بپرهيزيد (اين جمله اشاره است به گروهى كه در بيعت نمودن با آن حضرت متوقّف بودند، و آنان كه بيعت را شكستند) زيرا اجتماع (دست بدست دادن و يكى شدن) در آنچه حقّ است و آنرا ميل نداريد بهتر است از تفرقه و جدائى در آنچه باطل است و آنرا دوست مى داريد، و خداوند سبحان بر اثر تفرقه و جدائى به هيچ كس از گذشتگان و باقى ماندگان خير و نيكوئى عطاء نفرموده.
 
[بدانيد كه ظلم را سه گونه است: ظلمى كه هرگز آمرزيده نشود و ظلمى كه بازخواست گردد و ظلمى كه بخشوده است و بازخواست نشود. ظلمى كه هرگز آمرزيده نشود، شرك به خداست. خداى تعالى گويد: «خدا نمى آمرزد كسى را كه به او شرك آورده باشد» و ظلمى كه آمرزيده شود، ظلم بنده است به خود به ارتكاب برخى كارهاى ناشايست و ظلمى كه بازخواست مى شود، ظلم كردن بندگان خداست به يكديگر.] قصاص در آنجا سخت است و آن زخم زدن به كارد يا به تازيانه نيست، چيزى است كه اينها در برابر آن خرد نمايند.
زنهار، از دورنگى در دين خدا، زيرا همراه جماعت بودن، در كار حقى كه آن را ناخوش مى داريد بهتر است از پراكندگى در امر باطلى كه آن را خوش مى داريد. زيرا خداى سبحان به هيچكس از گذشتگان و برجاى ماندگان، كه جدايى گزيند، خيرى عطا ننموده است.
 
آگاه باشيد! ظلم بر سه گونه است: ظلمى که هرگز بخشوده نخواهد شد و ظلمى که بدون کيفر نخواهد بود و ظلمى که بخشوده مى شود و بازخواست ندارد; امّا ظلمى که بخشوده مى شود، ستمى است که بندگان با ارتکاب گناهان صغيره به خويشتن کرده اند و امّا گناهى که بدون کيفر نمى ماند، ظلم بندگان به يکديگر است که قصاص در آن جا شديد است. اين قصاص، مجروح ساختن با کارد يا زدن با تازيانه نيست ; بلکه چيزى است که اين ها در برابرش کوچک است.
مبادا در دين خدا به رنگ هاى مختلف در آييد; چرا که اتحاد و اجتماع در راه حق ـ هر چند خوشايند شما نباشد ـ از پراکندگى در راه باطلى که مورد علاقه شماست بهتر است و خداوند سبحان به هيچ کس، نه از گذشتگان و نه باقى ماندگان به سبب اختلاف و تفرقه، نتيجه خوبى نبخشيده است.
 
بدانيد كه ستم بر سه گونه است: آن كه آمرزيدنى نيست، و آن كه واگذاشتنى نيست، و آن كه بخشوده است، و بازخواست كردنى نيست. امّا آن كه آمرزيدنى نيست، همتا انگاشتن براى خداست -كه بزرگترين ظلمهاست- و خدا در قرآن فرمود: «همانا خدا شرك آوران را نخواهد بخشود.» امّا ستمى كه بر بنده ببخشايند، ستم اوست بر خود به برخى كارهاى ناخوشايند. امّا آن كه واگذاشتنى نيست، ستم كردن بندگان است بر يكديگر كه آن را قصاصى است هر چه دشوارتر. و آن قصاص زخمى نبودن از كارد -كه به تن فرو برند- و يا تازيانه كه بر بدن فرود آورند، بلكه چيزى است كه برابر آن رنج اين المها را خرد شمرند.
پس در دين خدا از گونه گون شدن و ناپايدار ماندن بپرهيزيد كه همراه جماعت بودن در حقّى كه آن را خوش نمى انگاريد، بهتر است از پراكنده شدن به خاطر باطلى كه آن را دوست مى داريد، و همانا خداوند سبحان خيرى نبخشد به كسى كه جدايى گزيند -از مردمان-، نه از گذشتگان و نه از باقى ماندگان.
 
بدانيد ستم سه گونه است: ستمى كه بخشيده نشود، و ستمى كه باز خواست شود، و ستمى كه بخشيده شود و باز خواست نشود. اما ستمى كه آمرزيده نشود شرك به خداوند است، خداوند سبحان فرموده: «خداوند اين گناه را كه به او شرك آورند نمى آمرزد.» اما ستمى كه آمرزيده شود ستم عبد بر خود است در ارتكاب بعضى از گناهان كوچك. امّا ستمى كه باز خواست شود ستم بعضى از مردم بر بعض ديگر است. قصاص در قيامت شديد است، و آن زخم زدن با كارد، يا ضربه زدن با تازيانه نيست، بلكه برنامه اى است كه اينها در برابرش اندك است.
از تلوّن و رنگ به رنگ شدن در دين خدا بپرهيزيد، زيرا اتّفاق در آنچه كه از حق ميل نداريد از تفرقه در آنچه از باطل دوست داريد بهتر است، و خداوند پاك به هيچ يك از گذشتگان و فعلى ها بر اثر تفرقه خيرى عطا نكرده است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 601-598 در اين بخش از خطبه که بخش پايانى آن است، امام(عليه السلام) به سه موضوع مهم اشاره مى کند: يکى اقسام سه گانه ظلم و ديگر موضوع وحدت مسلمين و اهمّيّت آن و سرانجام توجّه به خودسازى به جاى عيب جويى ديگران. بحث هايى که در اين خطبه در مورد مسايل اخلاقى ذکر شد و نصايحى را که در اين زمينه بيان شد با ذکر اين سه مطلب تکميل مى شود.نخست مى فرمايد: «آگاه باشيد! ظلم بر سه گونه است: ظلمى که هرگز بخشوده نخواهد شد و ظلمى که بدون کيفر نخواهد بود و ظلمى که بخشوده مى شود و بازخواست ندارد» (أَلاَ وَ إِنَّ الظُّلْمَ ثَلاَثَةٌ: فَظُلْمٌ لاَيُغْفَرُ، وَ ظُلْمٌ لاَ يُتْرَکُ، وَ ظُلْمٌ مَغْفُورٌ لاَ يُطْلَبُ).سپس به شرح هر يک از اين سه قسمت پرداخته، مى فرمايد: «اما ظلمى که بخشوده نخواهد شد، شرک به خداست. خداوند متعال مى فرمايد: خدا هيچ گاه شرک به خود را نمى بخشد (و کسانى را که همتايى براى او قرار دهند مشمول عفو نخواهد ساخت)» (فَأَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لاَ يُغْفَرُ فَالشِّرْکُ بِاللهِ، قَالَ اللهُ تَعَالَى: (إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَکَ بِهِ)).البتّه با توجّه به صدر و ذيل آيه (وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَنْ يَشَاءُ)(1) تنها يک گناه است که اگر انسان بدون توبه از آن، بميرد امکان بخشش ندارد و آن، شرک است ; اما گناهان ديگر کبيره باشد يا صغيره، هرگاه انسان بدون توبه از آن ها، از دنيا برود، احتمال شمول عفو الهى درباره او وجود دارد ; هر چند قطعى نيست و يقيناً مشمول اين عفو نيز حساب و کتابى دارد ; چرا که تعبير به «من يشاء» مفهومش اين نيست که بى حساب و کتاب گنهکاران بخشوده مى شوند ; زيرا خداوند حکيم است و اراده و مشيّت او نيز حکيمانه است و تنها کسانى مشمول اين عفو مى شوند که زمينه هاى مناسب و شايسته براى عفو و بخشودگى دارند ; درست همان گونه که در مورد عفو زندانيان معمول است که نگاه به حال زندانى مى کنند، هرگاه زمينه هاى مثبت در او باشد مشمول عفو مى شود.يقيناً منظور از شرک در اين جا، شرک جلّى است ; همانند بت پرستى و امثال آن و اما شرک خفىّ (مانند رياکارى) نوعى از گناهان کبيره است که در ذيل آيه داخل است.آن گاه به بيان قسم دوّم و سوّم ظلم مى پردازد و مى فرمايد: «امّا ظلمى که بخشوده مى شود، ستمى است که بندگان با ارتکاب گناهان صغيره به خويشتن کرده اند و امّا گناهى که بدون کيفر نمى ماند، ظلم بندگان به يکديگر است که قصاص در آن جا شديد است. اين قصاص، مجروح ساختن با کارد يا زدن با تازيانه نيست ; بلکه چيزى است که اين ها در برابرش کوچک است» (وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي يُغْفَرُ فَظُلْمُ الْعَبْدِ نَفْسَهُ عِنْدَ بَعْضِ الْهَنَاتِ(2). وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِي لاَ يُتْرَکُ فَظُلْمُ الْعِبَادِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً. الْقِصَاصُ هُنَاکَ شَدِيدٌ. لَيْسَ هُوَ جَرْحاً بِالْمُدَى(3) وَ لاَضَرْباً بِالسِّيَاطِ، وَ لکِنَّهُ مَا يُسْتَصْغَرُ ذلِکَ مَعَهُ).در جمله اوّل، امام(عليه السلام) اشاره به گناهان صغيره مى کند که وعده بخشش آن ها مشروط به ترک گناهان کبيره در قرآن مجيد ذکر شده است (إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَيِّئَاتِکُمْ).(4)و يا اشاره به گناهان کبيره اى است که جنبه حق الله دارد و انسان مى تواند با آب توبه و ندامت آن را بشويد و با اعمال صالح خود گذشته را جبران کند.و اما جمله دوّم که سوّمين نوع ظلم را بيان مى کند، اشاره به حق الناس است که اسلام، اهمّيّت فوق العاده اى براى آن قائل شده ومجازات آن شديد است و تا صاحب حق از آن نگذرد، خداوند نمى بخشد ; بنابراين تعبير به قصاص در عبارت مزبور اشاره به مجازات الهى است ; نه قصاص معروف و مصطلح ; لذا بعد از آن مى فرمايد: اين قصاص الهى نه همچون جراحات تير و خنجر است و نه همچون ضربات شلاق ; بلکه مجازات هايى است که همه اين ها در برابر آن ناچيز است ; از درون مى سوزاند و به برون سرايت مى کند; آن گونه که در قرآن بيان شده است: «(نَارُ اللهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِى تَطَّلِعُ عَلَى الاَْفْئِدَةِ); آتش سوزان الهى است که از قلب ها سر بر مى کشد».(5)در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «خداوند به يکى از پيامبرانش ـ که در کشور يکى از جباران زندگى مى کرد ـ وحى فرستاد که نزد آن پادشاه جبار برو و به او بگو: من به تو حکومت نداده ام که خون مردم را بريزى و اموال آن ها را غصب کنى. من تو را بدان دليل به اين منصب گماردم که ناله مظلومان را که به درگاه من مى نالند خاموش کنى ; چرا که من از حقوق غصب شده آن ها صرف نظر نمى کنم ; هر چند کافر باشند!»(6).امام باقر(عليه السلام) نيز مى فرمايد: «هر کس به ديگرى ستم کند، خداوند در مقابل آن، وى را مجازات خواهد کرد ; مجازاتى در جانش و مالش; ولى ظلم هايى که بين انسان و خداست هرگاه توبه کند خدا او را مى بخشد».(7)سپس امام(عليه السلام) به سراغ دوّمين موضوع مهم که وحدت صفوف مسلمين است مى رود و مى فرمايد: «مبادا در دين خدا به رنگ هاى مختلف در آييد; چرا که اتحاد و اجتماع در راه حق ـ هر چند خوشايند شما نباشد ـ از پراکندگى در راه باطلى که مورد علاقه شماست بهتر است و (بدانيد) خداوند سبحان به هيچ کس، نه از گذشتگان و نه باقى ماندگان به سبب اختلاف و تفرقه، نتيجه خوبى نبخشيده است» (فَإِيَّاکُمْ وَالتَّلَوُّنَ فِي دِينِ اللهِ، فَإِنَّ جَمَاعَةً فِيمَا تَکْرَهُونَ مِنَ الْحَقِّ، خَيْرٌ مِنْ فُرْقَة فِيمَا تُحِبُّونَ مِنَ الْبَاطِلِ. وَ إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمْ يُعْطِ أَحَداً بِفُرْقَة خَيْراً مِمَّنْ مَضَى، وَ لاَ مِمَّنْ بَقِيَ).تعبير «فَإِيَّاکُمْ وَالتَّلَوُّنَ فِي دِينِ اللهِ» اشاره به اين است که هر گروهى رنگى به خود بگيرد و برنامه اش را از ديگران جدا سازد، خواه در برنامه هاى عقيدتى باشد يا عملى، اين تلون و رنگارنگ شدن، سبب پراکندگى صفوف و به هدر رفتن نيروها و گاه جنگ هاى داخلى مى شود و سرنوشت جامعه و منافع آن را به خطر مى اندازد.هر گاه ـ همان گونه که امام(عليه السلام) در سخن ياد شده فرموده ـ افراد جامعه در مسائل ساده انعطاف به خرج دهند و در امورى که بر خلاف سليقه آن هاست دندان بر جگر بگذارند و تحمل پيشه کنند به يقين وحدت حاکم مى شود و آرامش و عظمت به جامعه باز مى گردد.هرگز در طول تاريخ ـ باز همان گونه که امام(عليه السلام) فرموده ـ اختلاف و پراکندگى صفوف منشأ خير و برکت نبوده و مشکلى را حل نکرده است.****پی نوشت:1. نساء، آيه 48.2. «هنات»، جمع «هن» (بر وزن مَنْ) «ياهنه» به معناى امر مهم و حادثه شديد نقل شده است (لسان العرب، ماده «هن») و گاه به معناى موضوعات کوچک و کم اهمّيّت است و در جمله ياد شده، همين معناى دوّم قصد شده است.3. «مدى» جمع «مديه» (بر وزن بنيه) به معناى کارد و چاقو است.4. نساء، آيه 31.5. همزه، آيات 6 و 7.6. اصول کافى، جلد 2، صفحه 333. (حديث 14).7. همان، صفحه 332. (حديث 12). 
شرح علامه جعفری«الا و ان الظلم ثلاثه: فظلم لا يعفر، و ظلم لا يترك و ظلم مغفور لا يطلب فاما الظلم الذي لا يغفر فالشرك بالله …» (آگاه باشيد ظلم بر سه قسم است: 1- ظلمي كه بخشوده نشود. 2- ظلمي كه رها نگردد. 3- ظلمي كه قابل بخشش است و مورد تعقيب قرار نگيرد.).1. ظلمي كه بخشوده نشود شرك ورزيدن به خدا است.همانگونه كه در قرآن مجيد آمده است. «ان الشرك لظلم عظيم» (قطعا شرك ظلمي است بزرگ) زيرا شرك مستلزم انكار خداوند است، هم بزرگترين ظلم است كه آدمي به خود روا مي‌دارد و خود را از ارتباط با خالق خود و از برخوردار شدن از فيض و لطف و عنايت او محروم مي‌سازد و در نتيجه سعادت خود در ابديت را محو و نابود مي‌كند و هم زشت‌ترين عمل (انكار خدا) را كه بالاترين تجاوز از حق و حقيقت است مرتكب مي‌گردد. او با اين دو نوع ظلم، خود را از حوزه جاذبيت شعاع ربوبي ساقط مي‌كند. او با اين دو خطا و معصيت بزرگ، هيچ حقيقت و ارزش و فضيلتي را مورد اهميت قرار نمي‌دهد و لازمه اين دو خطا همانست كه گفته مي‌شود كسي كه خدا براي او مطرح نيست، همه چيز براي او ممكن است حتي كشتن همه انسانهاي روي زمين.2. ظلمي كه رها نگردد، ظلمي است كه بندگان خدا به يكديگر روا مي دارند.شايد هيچ كلمه‌اي در قاموس بشري مانند ظلم باردار وقاحت و زشتي و تباهي وجود ندارد. به همين جهت است كه گفته مي‌شود: قبح ظلم ذاتي آن است، چنان كه حسن عدل ذاتي عدل است. ظلم يعني منحرف‌كننده هر موضوعي از موقعيت قانوني آن. ظلم يعني تجاوز به حقي كه حق بودن آن ثابت است. از اين جا است كه مي‌گوييم: ظلم فراگير هر انحراف و تجاوزيست كه در حيات انسان‌ها صورت مي‌گيرد، خواه اين تجاوز درباره حق يك مورچه ناتوان باشد يا همه جانداران را اعم از انسان و غير انسان به زشت‌ترين وضعي نابود كند. شدت قبح ظلم از دو جهت است: يكي اين كه اگر كسي معناي آن را بفهمد و ويرانگري آن را دريابد و ناگواري و تلخي آن را درك كند، هرگز رضايت به تحمل آن نمي‌دهد، دوم آن كه ظلم به هر معنا كه باشد چه به طور مستقيم يا غير مستقيم قانون حيات را مختل مي‌سازد.در آيات قرآني هيچ فعل و صفتي به آن اندازه و با آن كيفيت كه ظلم تقبيح و توبيخ شده است. مشاهده نمي‌شود. در قرآن مجيد در 288 مورد از آيات درباره معناي ظلم، قبح و وقاحت آن، همچنين درباره لوازم و نتايج تباه‌كننده آن تذكر داده شده است. لذا اگر فرد يا جامعه‌اي با توجه به ماهيت ظلم و فساد و قبح آن باز مرتكب ظلم شود، به اضافه اين كه از رحمت خداوندي مطرود شده است، زندگي خود را مختل و تباه ساخته و دير يا زود نتايج آن دامنگيرش خواهد بود. يكي از بهترين تابلوهايي كه درباره واكنش ظلم ترسيم شده است، داستان شير و خرگوش است كه مولوي به طرز بسيار بديهي در مثنوي آورده است.مولوي در دفتر اول از اين داستان، بهترين نتيجه را كه كشته شدن شير درنده با تدبير يك خرگوش ناچيز است، مي‌گيرد. خلاصه داستان چنين است كه شيري در جنگلي زندگي مي‌كرد و هر روز براي غذاي خود حمله به حيواناتي مي‌برد كه در آن نزديكي در مرغزاري زندگي مي‌كردند. روزي آن حيوانات جمع شدند و گفتند بياييد چاره‌اي بينديشيم و از ظلم و تعدي اين شير درنده نجات پيدا كنيم كه هر روز چند تا از ماها را تكه پاره مي‌كند و يك حيوان يا مقداري از آن را مي‌خورد و مي‌رود. قرار بر اين گذاشتند كه هر روز يكي از حيوانات برود پيش شير و شير آن را بخورد و كاري با حيوانات ديگر نداشته باشد. روزي كه نوبت خرگوش بود، خرگوش رو به حيوانات كرد و گفت: امروز نوبت من است اگر شما مقداري صبر كنيد، من امروز اين شير را از بين مي‌برم. همه حيوانات به اين پيشنهاد خرگوش خنديدند و سپس داد و فرياد راه انداختند: برخيز و برو و حيوانات را دچار خطر شير درنده مساز. خرگوش اصرار كرد كه مقداري ديگر صبر كنيد تا من آماده شوم. تا اين موقع مدت مقرر غذاي شير گذشته بود و آن درنده برآشفته و غضبناك در انتظار طعمه خود كه يكي از حيوانات بود لحظه‌شماري مي‌كرد اما خرگوش:در ره آمد بعد تاخير دراز        تا به گوش شير گويد يك دو راز …شير با حالت پرخاش پرسيد كجا بودي؟ چرا دير آمدي؟ خرگوش با تمامي احترام گفت: قربان، امروز نوبت يك خرگوش بود كه مي‌بايست خدمت شما برسد، من به عهده گرفتم كه او را براي غذاي شما بياورم، وقتي كه به همين نزديكي‌ها رسيدم، شيري سر راه ما را گرفت و گفت: اين خرگوش را كجا مي‌بري؟ من گفتم: اين خرگوش غذاي سرور ما شير اين جنگل است. آن شير با اهانت به مقام شما، خرگوش را از من گرفت و رفت ته چاهي كه آنجا بود. شير پرسيد آن چاه كجا است؟ خرگوش گفت: همين نزديكي است شير گفت: با هم برويم من طعمه خود را از آن شير بگيرم و ضمنا او را به جاي خود بنشانم. شير و خرگوش نزديكي چاهي رسيدند. خرگوش گفت: آن شير، خرگوشي را كه طعمه شما بود از من گرفت و رفت به ته اين چاه، آبي كه در ته چاه بود بسيار صاف و زلال بود. شير گفت: آن شير را به من نشان بده، خرگوش گفت: من از آن شير مي‌ترسم و نمي‌توانم به لب چاه بيايم. شير گفت: من تو را بغل مي‌كنم و با هم به چاه مي‌نگريم. خرگوش گفت: آري، بهترين فكر است كه فرموديد. شير خرگوش را به آغوش خود گرفت و به ته چاه نگريست، عكس شيري را ديد كه خرگوشي را به آغوش خود دارد. شير دست از خرگوش برداشت و براي جنگ با شير و گرفتن طعمه خود، خود را به ته چاه انداخت!در فتاد اندر چهي كاو كنده بود          زانكه ظلمش برسرش آينده بودچاه مظلم گشت ظلم ظالمان           اين چنين گفتند جمله عالمانهر كه ظالمتر چهش باهول تر         عدل فرموده است بدتر را بتراي كه تو از ظلم چاهي مي‌كني          از براي خويش دامي مي‌تنيبر ضعيفان گر تو ظلمي مي‌كني           دان كه اندر قعر چاه بي‌بنيگرد خود چون كرم پيله برمتن           بهر خود چه مي‌كني اندازه كنمر ضعيفان را تو بي خصمي مدان          از نبي اذ جاء نصر الله بخوانگر تو پيلي خصم تو از تو رميد           نك جزا طيرا ابابيلت رسيدگر ضعيفي در زمين خواهد امان          غلغل افتد در سپاه آسمانگر به دندانش گزي پر خون كني          درد دندانت بگيرد چون كنيشير خود را ديد در چه وز غلو         خويش را نشناخت آن دم از عدوعكس خود را او عدوي خويش ديد          لاجرم بر خويش شمشيري كشيداي بسا ظلمي كه بيني در كسان          خوي تو باشد در ايشان اي فلاناندر ايشان تافته هستي تو           از نفاق و ظلم و بد مستي توآن تويي و آن زخم بر خود مي‌زني             بر خود آن دم تار لعنت مي‌تنيدر خود اين بد را نمي‌بيني عيان           ورنه دشمن بوده‌اي خود را به جانحمله بر خود مي‌كني اي ساده مرد           همچو آن شيري كه بر خود حمله كردچون به قعر خوي خود اندر رسي           پس بداني كز تو بود آن ناكسيشير را در قعر پيدا شد كه بود           نقش او، آن كش دگر كس مي‌نمودهر كه دندان ضعيفي مي‌كند            كار آن شير غلط بين مي‌كندقصاص و انتقام در ظلم بر مردم شديدتر است، زيرا اين مجازات وارد كردن زخم، نه به وسيله كارد است و نه با زدن تازيانه‌ها. بلكه به وسيله چيزيست كه اينگونه مجازاتها در نزد آن كوچك محسوب مي‌شود. اگر ظلم مردم بر يكديگر در اين دنيا به وسيله طلب حليت و يا هر وسيله ديگري جبران نگردد، در سراي ابديت عذابي كه بر تبهكاران وارد مي‌شود با وسايل شديدتريست كه با جان‌هاي آنان سر و كار دارد.3. ظلمي كه قابل بخشوده شدن است، ظلمي است كه يك بنده به خود روا مي‌دارد. از آن جهت كه ظلم بر خويشتن نيز از مصاديق ظلم و تجاوز است، ترديد در قبح آن نيست و مي‌توان گفت: با هر ظلمي كه يك انسان مرتكب مي‌گردد، قطعا ظلمي هم بر خويشتن نموده است. در آن موارد آدمي كه تجاوز را به طور مستقيم به وسيله ارتكاب جرم و گناه به خويشتن وارد مي‌كند، ظالم بر خويشتن است و در آن موارد كه بر ديگران تعدي مي‌كند، هم ظلم بر ديگران كرده است و هم بر خويشتن كه نفس خود را تباه و فاسد نموده است. اين كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: (ظلم بر خويشتن بخشوده مي‌شود) ممكن است منظور آن حضرت، بخشيده شدن به وسيله ندامت و توبه باشد كه عامل بازسازي نفس (شخصيت) انساني مي‌باشد. و ممكن است مقصود عدم مسئوليت و مجازات شخص از طرف خداوند و انسانها باشد، زيرا ظالم بر خويشتن، با تباه ساختن موجوديت خويش، خود را مجازات كرده است.****«و اياكم و التلون في دين الله فان جماعه فيما تكرهون خير من فرقه فيما تحبون من الباطل» (بپرهيزيد از رنگارنگ شدن در دين خداوندي، زيرا اجتماع و هماهنگي درباره حقي كه آنرا ناگوار مي‌دانيد بهتر است از پراكندگي در باطلي كه آنرا دوست مي‌داريد).با رنگارنگ شدن و پراكندگي در دين، خود را از حيات سعادتمندانه محروم مسازيد:هنگامي كه مكتب دين الهي اسلام را از اعماق دل پذيرفتيد، مكتب را مبناي وحدت و اجتماع هماهنگ خود قرار بدهيد و با انگيزه‌هاي هوي و هوس و اشكال خودخواهي از يكديگر جدا نشويد. همديگر را تحمل كنيد، خصوصيات فرعي اعضاي مكتب شما را از يكديگر جدا نكند. مال و منال و مقام دنيا، حس وحدت شما را نابود نكند، عظمت يگانگي و ثبات در اصول و مباني دين به قدري بااهميت و لذت‌بار است كه هيچ لذتي در اين دنيا توانايي برابري با آن را ندارد. با يك بيان ادبي عرفاني والا حال كه حكمت بالغه خداوندي شما را از نيستان نشئه ماقبل طبيعت جدا كرده و از عرصه مادي اين دنيا شما را عبور داده و براي اجتماع در بارگاه صدق نزد مليك مقتدر شركت خواهد داد، با وحدتي كه ارمغان بزرگ ماقبل طبيعت براي شما بوده است حركت كنيد و به جاي:كز نيستان تا مرا ببريده‌اند           از نفيرم مرد و زن ناليده‌انددر حالي كه سرود ذيل را كه آهنگ ابديت را مي‌نوازد سر مي‌دهيد، براي رسيدن به روزگار وصل خويش به حركت خود ادامه بدهيد:بر مثال موجها اعدادشان          در عدد آورده باشد بادشانمفترق شد آفتاب جان‌ها          در درون روزن ابدان‌هاچون نظر بر قرص داري خود يكيست            آن كه شد محجوب ابدان در شكيستتفرقه در روح حيواني بود            نفس واحد روح انساني بودچون كه حق رش عليهم نوره            مفترق هرگز نگردد نور اوروح انساني كنفس واحده است          روح حيواني سفال جامده استعقل جز از رمز اين آگاه نيست          واقف اين سر به جز الله نيستعقل را خود با چنين سودا چه كرد          كر مادرزاد را سرنا چه كار 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس آن حضرت ظلم را بر سه گونه تقسيم مى كند:1-  ستمى كه هرگز آمرزيده نمى شود، و اين ظلمى است كه آدمى با شرك ورزيدن به خدا به خويشتن روا مى دارد، اين كه خداوند هرگز از اين ظلم در نمى گذرد، هم به دليل نصّ است و هم به برهان عقل، امّا نصّ، قول خداوند متعال است كه «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» و دليل عقل اين است كه آمرزش يا عبارت از محو آثار گناه از لوح نفوس است، و يا چيزى است كه مستلزم اين معنا و شامل حفظ الهى از دچار شدن آدمى به آتش دوزخ است، ليكن حالات بدنى متمركز در نفوس مشركان كه آنها را از خداوند دور كرده و مانع آنها از شناخت خداوند گرديده است حالاتى است كه در نفوس آنها راسخ گشته و ملكه آنها شده و زدودن و از ميان بردن آنها با ملاحظه اين كه گوش شنوا براى شنيدن معارف دينى ندارند ممكن نيست، از اين رو بايد در دوزخ به سر برند و به غلّ و زنجير حالات خود كشيده شوند، در اين صورت آمرزش خداوند شامل آنها نمى شود، زيرا نمى توانند از حالاتى كه ملكه آنها شده و در ژرفاى وجود آنها ريشه دوانيده رهايى يابند و در حوزه جاذبه معارف الهى نيز در نمى آيند تا در پناه عصمت معرفت قرار گيرند.2-  ظلمى است كه ترك نمى گردد يعنى ناديده گرفته نمى شود و ناگزير بايد به جا آورنده آن مورد عقوبت و كيفر قرار گيرد، و اين ستمى است كه مردم در باره يكديگر روا مى دارند، حديث آن حضرت كه فرموده است: «روزى كه انتقام گوسفند بى شاخ از شاخدار گرفته مى شود» اشاره به همين نوع ستم است، اين نوع ستمكاران اگر به معارف دينى رو آورند و به آنچه مايه رستگارى است چنگ زنند پس از گذشت زمانى، از عذاب رهايى مى يابند، ليكن دوران عذاب آنها بر حسب شدّت و ضعف صفات زشتى كه در آنها رسوخ يافته و درجه ظلمى كه مرتكب شده اند متفاوت است، حديث پيامبر اكرم (ص) كه فرموده است: «از آتش بيرون آورده مى شوند پس از آن كه سوخته و زغال شده باشند» اشاره به همين دسته است.3-  ستمى است كه بخشيده و از آن صرف نظر مى شود، و اين ظلمى است كه بنده با ارتكاب گناهان و لغزشهاى كوچك به خود روا مى دارد، و اين گناهان به آن درجه نيست كه آثار زشت آنها براى هميشه در نفس باقى بماند و ملكه آن شود بلكه عوارض ناشى از اين لغزشها بزودى از نفس زايل و زدوده مى گردد، خداوند متعال در اين باره فرموده است: «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ» يعنى در حالى كه آنها ستمكارند خداوند از ستم آنان در مى گذرد و آنان را مى آمرزد.پس از اين امام (ع) با ذكر اين كه كيفر ستم در آخرت بسيار سخت است مردم را از آن پرهيز مى دهد، و درست فرموده است كه عقوبت آن جا مانند قصاص دنيا از قبيل زخم كارد و ضربه تازيانه نيست، بلكه سوختن در آتش دنيا كه طبق مشهور سخت ترين عقوبت است در برابر عذاب آخرت اندك و ناچيز است، روايت شده است پيامبر خدا (ص) در ميان يارانش نشسته بود كه صداى افتادن چيزى را شنيد، فرمود: «اين صداى سنگى است كه خداوند متعال از كنار جهنّم به درون آن فرستاده و هفتاد پاييز است پايين مى رود و هم اكنون به قعر آن رسيده است» بديهى است اين يكى از اوصاف محسوس جهنّم است.بايد دانست كه اين روايت دنباله اى دارد كه معناى آن را روشن مى كند، و آن اين است كه راوى گفته است: پس از اين، بانگ و فريادى را شنيديم، گفتيم اين چيست گفتند فلان منافق مرده است و در اين روز عمر او هفتاد سال بود، يكى از نكته گويان گفته است: مراد از جهنم در اين حديث همين دنيا و خوشيهاى آن است، و سنگ براى آن شخص منافق استعاره شده بدين مناسبت كه او در مدّت زندگى از وجود خويش سودى نبرده و خيرى براى آخرت خود به دست نياورده و از اين نظر به سنگ شباهت داشته است، مقصود از فرو فرستادن او از جانب خدا، افاضه نعمتهاى دنيوى به اوست كه اسباب كاميابيها را در دنيا براى وى فراهم ساخته، و در كامرانيها و شهوتهاى خود فرو رفته و سرگردان به وادى گمراهى در افتاده است، چنان كه در قرآن فرموده است: «يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ» امّا شفير جهنّم لبه و آغاز آن است، و در مورد منافق زمانى است كه براى فرو رفتن در شهوات آماده مى شود، و بهره گيرى از خوشيها و لذّات دنيا را كه سبب كشانيده شدن او به وادى گمراهى و تباهى است آغاز مى كند، و منظور از اين كه هفتاد پاييز گذشته تا به قعر جهنّم رسيده است مدّت عمر اين منافق است كه همه آن را صرف بهره بردارى از لذّات و شهوات كرده است، و مراد از رسيدن او به ته جهنم، رسيدن مرگ وى و روبرو شدن او با سخت ترين عذابها به سبب دستاورد بد و صفات زشتى كه از دنيا به همراه آورده است و ما بارها در اين كتاب بدان اشاره كرده ايم.سپس آن بزرگوار شنوندگان را از تلوّن و رنگارنگ بودن در دين خدا بر حذر مى دارد و اين سخن كنايه از نفاق آنها نسبت به يكديگر است، زيرا اين صفت موجب تفرقه و پراكندگى اجتماع است از اين رو فرموده است: اجتماع بر حقّى كه شما آن را دوست نمى داريد بهتر است از جدايى بر باطلى كه شما آن را دوست مى داريد، يعنى اجتماع بر حقّى مانند جنگ كه مكروه شماست بهتر از پراكندگى بر باطل است كه محبوب شماست مانند سرگرم شدن به خوشيها و لذّات دنيا، و براى تكميل و تأكيد منع از پراكندگى و تفرقه فرموده است: خداوند هرگز در سايه پراكندگى و جدايى خيرى به كسى عطا نكرده است، نه از ميان گذشتگان و نه از كسانى كه باقى هستند، و چون خير و خوبى در گردهمايى و الفت و محبّت است تا اين كه جامعه يك پارچه و همچون تن واحدى شود، و نظام جهان كامل گردد، لذا آثارى كه بر جدايى و پراكندگى مترتّب است درست عكس اينهاست، همچنين از پيامبر گرامى (ص) نقل شده است كه: هر كس از جماعت به اندازه يك وجب دورى گزيند طوق اسلام را از گردن خويش برداشته است، و ما پيش از اين در باره فضيلت اتّحاد و اجتماع سخن گفته ايم. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 213 ألا و إنّ الظّلم ثلاثة: فظلم لا يغفر، و ظلم لا يترك، و ظلم مغفور لا يطلب، فأمّا الظّلم الّذي لا يغفر الشّرك باللّه سبحانه قال اللّه سبحانه: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ*، و أمّا الظّلم الّذي يغفر فظلم العبد نفسه عند بعض الهنات، و أمّا الظّلم الّذي لا يترك فظلم العباد بعضهم بعضا، القصاص هناك شديد، ليس هو جرحا بالمدى، و لا ضربا بالسّياط، و لكنّه ما يستصغر ذلك معه، فإيّاكم و التّلوّن في دين اللّه، فإنّ جماعة فيما تكرهون من الحقّ خير من فرقة فيما تحبّون من الباطل، و إنّ اللّه سبحانه لم يعط أحدا بفرقة خيرا ممّا مضى و لا ممّا بقي.اللغة:و كنايه (هن) بالتخفيف كأخ كناية عن كل اسم جنس كما في مصباح اللغة للفيومى أو عما يستقبح ذكره و لامها محذوفة ففى لغة هى ها فيصغّر على هنيهة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 214 و منه يقال مكث هنيهة أى ساعة لطيفة، و في لغة هي واو فيصغّر في المؤنّث على هنية و الهمز خطاء إذ لا وجه له و جمعها هنوات و ربما جمعت على هنات مثل عدات هكذا في المصباح و ضبطه الفيروزآبادي بفتح الهاء و هكذا فيما رأيته من نسخ النهج.المعنى:تلميح ثمّ نبّه على أقسام الظلم تلميحا إلى مظلوميته عليه السّلام و تنبيها على أنّ ظلامته لا تترك فقال (ألا و انّ الظلم ثلاثة فظلم لا يغفر، و ظلم لا يترك، و ظلم مغفور لا يطلب، فأمّا الظلم الّذي لا يغفر فالشّرك باللّه) لما (قال اللّه سبحانه «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ») عدم الغفران بالشرك مشروط بعدم التوبة، لأنّ الأمة أجمعت على أنّ اللّه يغفره بالتوبة و إن كان الغفران مع التوبة عند المعتزلة على وجه الوجوب و عندنا على وجه التفضّل و الانعام كما يأتي التصريح بذلك عن مجمع البيان. (و أمّا الظلم الّذي يغفر فظلم العبد نفسه عند بعض الهنات) لعلّ المراد بذلك البعض الصغائر لأنّ الاجتناب عن الكباير يكون كفارة لها كما قال تعالى: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ».و أمّا حمله على المغفرة بالتوبة أو الشفاعة ففيه انّ المغفرة بهما لا اختصاص لها ببعض الهنات السّيئات بل جميع المعاصي تكون مغفورة بعد حصول التوبة و الشفاعة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 229 على أنّ حمله على صورة التوبة يوجب عدم الفرق بينه و بين القسم الأوّل لما عرفت هناك من الاجماع على غفران الشرك أيضا بالتوبة كساير المعاصي صغيرة أو كبيرة فلا يكون على ذلك للتفكيك بين القسمين وجه.و الحاصل أنّ الشرك و غيره مشتركان في الغفران بالتوبة و في عدمه بعدمها إلّا الصغائر فانّها تغفر مع عدمها أيضا إذا حصل الاجتناب عن الكباير هذا.و لكن ظاهر قوله تعالى  «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»* هو غفران ما دون الشرك مطلقا صغيرا كان أو كبيرا، بل صرّح به في بعض الأخبار.و هو ما رواه في الصّافي من الكافي عن الصّادق عليه السّلام في هذه الاية قال: الكبائر فما سواها.و فيه منه و من الفقيه أنّه عليه السّلام سئل هل تدخل الكباير في مشيّة اللّه؟ قال: نعم ذاك إليه عزّ و جلّ إن شاء عذّب و إن شاء عفى عنها.و في تفسير عليّ بن إبراهيم عند تفسير هذه الاية قال: حدّثني أبي عن ابن أبي عمير عن هشام عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قلت له: دخلت الكبائر في الاستثناء؟ قال: نعم.قال الطبرسيّ في مجمع البيان في تفسيرها: معناها أنّ اللّه لا يغفر أن يشرك به أحد و لا يغفر ذنب المشرك لأحد و يغفر ما دون الشرك من الذّنوب لمن يريد قال المحقّقون: هذه الاية أرجى آية في القرآن، لأنّ فيه إدخال ما دون الشرك من جميع المعاصي في مشيّة الغفران وقف اللّه المؤمنين الموحّدين بهذه الاية بين الخوف و الرّجاء و بين العدل و الفضل، و ذلك صفة المؤمن، و لذلك قال الصادق عليه السّلام: لو وزن رجاء المؤمن و خوفه لاعتدلا.قال الطبرسيّ: و وجه الاستدلال بهذه على أنّ اللّه يغفر الذّنوب من غير توبة أنه نفى غفران الشرك و لم ينف غفرانه على كلّ حال بل نفى أن يغفر من غير توبة لأنّ الامة اجتمعت على أنّ اللّه يغفره بالتوبة و إن كان الغفران عند المعتزلة على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 230 وجه الوجوب و عندنا على وجه التفضّل، و على هذا يجب أن يكون المراد بقوله: «وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»، أنّه يغفر ما دون الشرك من الذنوب بغير توبة لمن يشاء من المذنبين غير الكافرين.و لا معنى لقول المعتزلة إنّ في حمل الاية على ظاهرها و إدخال ما دون الشرك في المشيّة إغراء على المعصية، لأنّ الاغراء إنّما يحصل بالقطع على الغفران فأمّا إذا كان الغفران معلّقا بالمشيّة فلا إغراء فيه. بل يكون العبد به واقفا بين الخوف و الرجاء و بهذا وردت الأخبار الكثيرة من طريق الخاصّ و العامّ، و انعقد عليه اجماع سلف أهل الاسلام.و من قال في غفران ذنوب البعض دون البعض ميل و محاباة و لا يجوز الميل و المحاباة على اللّه.فجوابه أنّ اللّه متفضّل بالغفران و للمتفضّل أن يتفضّل على قوم دون قوم و انسان دون انسان، و هو عادل في تعذيب من يعذّبه، و ليس يمنع العقل و الشرع من الفضل و العدل.و من قال منهم أنّ لفظة ما دون ذلك و إن كانت عامة في الذنوب الّتي هى دون الشرك فانما نخصّها و نحملها على الصغائر أو ما يقع منه التوبة لأجل عموم ظاهر آيات الوعيد.فجوابه إنا نعكس عليكم ذلك فنقول: بل خصّصوا ظواهر تلك الايات لعموم هذه الاية و هذا أولى لما روى عن بعض أنّه قال إنّ هذه الاية استثناء على جميع القرآن يريد به و اللّه أعلم جميع آيات الوعيد.و أيضا فان الصّغاير يرتفع عندكم محبطة و لا تجوز المؤاخذة بها، و ما هذا حكمه فكيف تعلّق بالمشيّة فانّ أحدا لا يقول إني أفعل الواجب إن شئت و أردّ الوديعة إن شئت، انتهى.و بما ذكرنا ظهر لك فساد ما توهّمه الشارح المعتزلي فانّه بعد ما ذكر أنّ الكبائر حكمها حكم الشرك عند أصحابه المعتزلة في عدم المغفرة اعترض على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 231 نفسه بأنّ الاية صريحة في التفكيك بينها و بينه، و أجاب بما ملخّصه أنّ المراد من لفظ الغفران هو الستر في موقف القيامة و المراد أنّ اللّه لا يستر في موقف القيامة من مات مشركا بل يفضحه على رءوس الأشهاد، و أمّا من مات على كبيرة من أهل الاسلام فانّ اللّه يستره في الموقف و لا يفضحه بين الخلايق و إن كان من أهل النار، و قد يكون من أهل الكبائر ممّن يقرّ بالذّنوب من تعظم كبائره جدّا فيفضحه اللّه في الموقف كما يفضح المشرك، فهذا معنى قوله: «وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»* انتهى.وجه الفساد أنّ الغفر و إن كان في اللّغة بمعنى الستر و التغطية إلّا أنّه في الايات و الأخبار حيثما يطلق يراد به التجاوز عن الخطايا و العفو عن الذنوب و الستر عليها، فحمله على الستر المخصوص بالموقف خلاف ظاهر الاطلاق، و الأصل عدم التقييد فلا داعي إلى المصير إليه.و أقول على رغم المعتزلة أنهم لتمسّكهم بحجزة خلفائهم الضّالين المضلّين و انحرافهم عن أولياء الدّين أساءوا ظنّهم باللّه ربّ العالمين و حكموا في مرتكبي الكباير من المسلمين بكونهم في النار معذّبين كالكفّار و المشركين، و اللّه سبحانه مجازيهم على نيّاتهم و عقيدتهم و حاشرهم يوم القيامة مع من يتولّونه ثمّ يردّهم إلى أسفل السافلين من الجحيم مخلّدين فيها و لا هم عنها يخرجون.و أمّا نحن فلاعتصامنا بالعروة الوثقى و الحبل المتين أعني ولاية أمير المؤمنين و ولاية آله المعصومين نحسن ظنّنا باللّه و نرجو غفرانه و عفوه و الحشر مع أوليائنا و إن كان في بحار الذّنوب مغرقين، و لا نظنّ في حقّ ربّنا الغفور الرّحيم انّه يسمع في النار صوت عبد مسلم سجن فيها بمخالفته و ذاق طعم عذابها بمعصيته و حبس بين أطباقها بجرمه و جريرته و هو يضجّ إليه ضجيج مؤمّل لرحمته و يناديه بلسان أهل توحيده و يتوسّل إليه بربوبيّته، فكيف يبقى في العذاب و هو يرجو ما سلف من حلمه و رأفته، أم كيف تؤلمه النّار و هو يأمل فضله و رحمته، أم كيف يحرقه لهبها و هو يسمع صوته و يرى مكانه، أم كيف يشتمل عليه زفيرها و هو يعلم ضعفه أم كيف يتغلغل بين أطباقها و هو يعلم صدقه، أم كيف تزجره زبانيتها و هو يناديه يا ربّه، أم كيف يرجو فضله في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 232 عتقه منها فيتركه فيها هيهات ما هكذا الظنّ به و لا المعروف من فضله، و لا مشبه لما عامل به الموحّدين من برّه و إحسانه، فباليقين نقطع لو لا ما حكم به من تعذيب جاحديه و قضى به من إخلاد معانديه لجعل النار كلّها بردا و سلاما و ما كان لأحد من شيعة أمير المؤمنين و محبّيه مقرّا و لا مقاما. «1» و لقد روى في الفقيه عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: و لقد سمعت حبيبي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: لو أنّ المؤمن خرج من الدّنيا و عليه مثل ذنوب أهل الأرض لكان الموت كفّارة لتلك الذّنوب ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله: و من قال لا إله إلّا اللّه باخلاص فهو برىء من الشرك، و من خرج من الدّنيا لا يشرك باللّه شيئا دخل الجنّة ثمّ تلى صلّى اللّه عليه و آله هذه الاية: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»* من شيعتك و محبّيك يا علي قال أمير المؤمنين عليه السّلام: فقلت: يا رسول اللّه هذا لشيعتي؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اى و ربّي هذا لشيعتك، هذا. (و أمّا الظلم الّذى لا يترك فظلم العباد بعضهم بعضا) فقد روى في الكافي عن شيخ عن النخعي قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام إني لم أزل واليا منذ زمن الحجّاج إلى يومي هذا فهل لي من توبة؟ قال: فسكت ثمّ أعدت عليه فقال: لا حتّى تؤدّى إلى كلّ ذى حقّ حقّه.و عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من ظلم مظلمة أخذ بها في نفسه أو في ماله أو في ولده.و عن أبي بصير، عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال: ما انتصر اللّه من ظالم إلّا بظالم و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ  «وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً».و فيه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام عن رسول اللّه و عن أمير المؤمنين صلوات اللّه عليهما و على آلهما: من خاف القصاص كفّ عن ظلم الناس. (ف) انّ (القصاص هناك) أى في الاخرة مضافا إلى قصاص الدّنيا (شديد)، و يوم المظلوم على الظالم أشدّ من يوم الظالم على المظلوم، لأنّ يوم الظالم الدّنيا فقط،______________________________ (1) هذه الفقرات اقتباس من دعاء كميل رضى اللّه عنه (منه ره) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 233 و يوم المظلوم الدّنيا و الاخرة و المنتقم هو اللّه سبحانه و (ليس هو) أى قصاصه و انتقامه (جرحا بالمدى) و السّكاكين (و لا ضربا بالسّياط) و العصا و نحو ذلك من مولمات الدّنيا (و لكنّه ما يستصغر ذلك معه) هو نار الجحيم و العذاب الأليم و الخزى العظيم.قال الشارح: قد أشرت سابقا إلى أنّ في ذكره أقسام الظلم و ما يترتّب عليها من العقوبات تلميحا إلى مظلوميّته عليه السّلام و تنبيها على أنّ الظلم الذي وقع في حقّه ليس بحيث يترك و يرفع اليد عنه، بل يقتصّ من ظالميه البتّة و ينتقم بمقتضى العدل و اللّه عزيز ذو انتقام، و حيث إنّ ظلامة آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أعظم ما وقع في الأرض من المظالم حيث غصبوا خلافتهم و أحرقوا باب بيتهم و أسقطوا محسنهم و قتلوا أمير المؤمنين و ابنيه الحسن و الحسين عليهم السّلام بالسمّ و سيف العدوان و أداروا رأسه و رأس أصحابه على الرماح و السنان، و شهروا نساءه و بناته في الأصقاع و البلدان إلى غير ذلك من الظلم و الطغيان الّذي يعجز عن تقريره اللّسان و يضيق عنه البيان، فلا بدّ أن يكون قصاص ظلاماتهم أشدّ و عقوبة ظالميهم أعظم و أخزى و أحببت أن اورد بعض ما ورد فيه من الأخبار باقتضاء المقام.فأقول: روى في البحار من كتاب الاحتجاج عن سليم بن قيس الهلالى عن سلمان الفارسي قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام في يوم بيعة أبي بكر: لست بقائل غير شيء واحدا ذكّركم باللّه أيّها الأربعة- يعنيني و الزبير و أبا ذر و المقداد- أسمعتم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: إنّ تابوتا من النار فيه اثنى عشر رجلا، ستّة من الأوّلين و ستّة من الاخرين في جبّ في قعر جهنّم في تابوت مقفل على ذلك الجبّ صخرة إذا أراد اللّه أن يسعر جهنّم كشف تلك الصخرة عن ذلك الجبّ فاستعاذت جهنّم من وهيج ذلك الجبّ.فسألناه عنهم و أنتم شهود، فقال النبي صلّى اللّه عليه و آله:أمّا الأوّلين فابن آدم عليه السّلام الّذي قتل أخاه، و فرعون الفراعنة، و الّذي حاجّ إبراهيم في ربّه، و رجلان من بني اسرائيل بدّلا كتابهما و غيّر اسنّتهما أمّا أحدهما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 234 فهوّد اليهود و الاخر نصّر النصارى و إبليس سادسهم و الدّجال في الاخرين.و هؤلاء الخمسة أصحاب الصّحيفة الّذين تعاهدوا و تعاقدوا على عداوتك يا أخى و التظاهر عليك بعدي هذا و هذا حتّى عدّهم و سمّاهم، فقال سلمان: فقلنا صدقت نشهد أنّا سمعنا ذلك من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.و في تفسير علىّ بن إبراهيم عن الصّادق عليه السّلام في قوله تعالى  «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ» قال عليه السّلام: الفلق جبّ في جهنّم يتعوّذ أهل النّار من شدّة حرّه سأل اللّه أن يأذن له فيتنفّس فأذن له فتنفّس فأحرق جهنّم، فقال عليه السّلام: و في ذلك الجبّ صندوق من نار يتعوّذ منه أهل الجبّ من حرّ ذلك الصّندوق و هو التابوت و في ذلك ستّة من الأوّلين و ستّة من الاخرين.فأمّا الستّة الّتي من الأوّلين فابن آدم الّذي قتل أخاه، و نمرود إبراهيم الّذي ألقى إبراهيم في النار، و فرعون موسى، و السامرى الّذي اتّخذ العجل، و الّذي هوّد اليهود، و الّذي نصّر النصارى.و أمّا الستّة من الاخرين فهو الأوّل، و الثاني، و الثالث، و الرابع، و صاحب الجوارح، و ابن ملجم  «وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ» قال عليه السّلام: الّذي يلقى الجبّ يقب فيه.و في البحار من الخصال و عقاب الأعمال عن إسحاق بن عمّار عن موسى بن جعفر عليهما السّلام قال لي يا اسحاق إنّ في النّار لواديا يقال له سقر لم يتنفّس منذ خلق اللّه لو أذن اللّه عزّ و جلّ له في التنفس بقدر مخيط حرق ما على وجه الأرض، و إنّ أهل النار ليتعوّذون من حرّ ذلك الوادى و نتنه و قذره و ما أعدّ اللّه فيه لأهله، و انّ في ذلك الوادي جبلا يتعوّذ جميع أهل ذلك الجبل من حرّ ذلك الشعب و نتنه و قذره و ما أعدّ اللّه فيه لأهله، و انّ في ذلك الشعب لقليبا يتعوّذ جميع أهل ذلك الشعب من حرّ ذلك القليب و نتنه و قذره و ما أعدّ اللّه فيه لأهله، و انّ في ذلك القليب لحيّة يتعوّذ أهل ذلك القليب من خبث تلك الحيّة و نتنها و قذرها و ما أعدّ اللّه في أنيابها من السمّ للذعها، و انّ في جوف تلك الحيّة سبعة صناديق فيها خمسة من الأمم السالفة و اثنان من هذه الأمة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 235 قال: قلت: جعلت فداك و من الخمسة؟ و من الاثنان؟قال: فأمّا الخمسة فقابيل الّذي قتل هابيل، و نمرود الّذي حاجّ إبراهيم في ربّه و قال أنا أحيي و أميت، و فرعون الّذي قال أنا ربّكم الأعلى، و يهود الّذي هوّد اليهود، و بولس الّذي نصّر النصارى، و من هذه الأمة: الأعرابيّان.أقول: الأعرابيّان: الأوّل و الثّاني اللّذان لم يؤمنا باللّه طرفة عين.و فيه من عقاب الأعمال عن حنّان بن سدير قال: حدّثني رجل من أصحاب أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سمعته يقول إنّ أشدّ الناس عذابا يوم القيامة لسبعة نفر أوّلهم ابن آدم الّذي قتل أخاه، و نمرود الّذي حاجّ إبراهيم في ربّه، و اثنان في بني اسرائيل هوّدا قومهما و نصّراهما، و فرعون الّذي قال أنا ربكم الأعلى، و اثنان في هذه الامة أحدهما شرّهما في تابوت من قوارير تحت الفلق في بحار من نار.و فيه من كتاب الاختصاص عن يحيى بن محمّد الفارسي عن أبيه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام عن أبيه عن أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه و آله قال: خرجت ذات يوم إلى ظهر الكوفة و بين يدىّ قنبر فقلت يا قنبر ترى ما أرى؟ فقال: قد ضوء اللّه لك يا أمير المؤمنين عمّا عمى عنه بصرى، فقلت: يا أصحابنا ترون ما أرى؟ فقالوا:لا قد ضوء اللّه لك يا أمير المؤمنين عمّا عمى عنه أبصارنا فقلت و الّذي فلق الحبّة و برىء النسمة لترونه كما أراه و لتسمعنّ كلامه كما أسمع.فما لبثنا أن طلع شيخ عظيم الهامة له عينان بالطول فقال: السّلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته فقلت: من أين أقبلت يا لعين؟ قال: من الاثام، فقلت: و أين تريد؟ فقال: الاثام، فقلت. بئس الشيخ أنت، فقال: تقول: هذا يا أمير المؤمنين فو اللّه لأحدّثنك بحديث عنّى عن اللّه عزّ و جلّ ما بيننا ثالث، فقلت عنك عن اللّه عزّ و جلّ ما بينكما ثالث؟ قال: نعم.قال: انّه لما هبطت بخطيئتي إلى السماء الرابعة ناديت إلهى و سيّدى ما أحسبك خلقت من هو أشقى منّي، فأوحى اللّه تبارك و تعالى بلى قد خلقت من هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 236 أشقى منك فانطلق إلى مالك يريكه، فانطلقت إلى مالك فقلت: السّلام يقرئك السّلام و يقول: أرنى من هو أشقى منّى، فانطلق بي مالك إلى النّار فرفع الطبق الأعلى فخرجت نار سوداء ظننت أنها قد أكلتني و أكلت مالكا، فقال لها: اهدئى، فهدأت، ثمّ انطلق بى إلى الطبق الثاني فخرجت نار هي أشدّ من تلك سوادا و أشدّ حمى فقال لها: أخمدى، فخمدت، إلى أن انطلق بي إلى السابع و كلّ نار يخرج من طبق يخرج أشدّ من الاولى فخرجت نار ظننت أنها قد أكلتنى و أكلت مالكا و جميع ما خلقه اللّه عزّ و جلّ فوضعت يدي على عيني و قلت: مرها يا مالك أن تخمد و إلّا خمدت فقال: أنت لم تخمد إلى الوقت المعلوم، فأمرها فخمدت، فرأيت رجلين في أعناقهما سلاسل النّيران معلّقين بها إلى فوق و على رؤوسهما قوم معهم مقامع النيران يقمعونهما بها، فقلت: يا مالك من هذان؟ فقال: أو ما قرئت في ساق العرش و كنت قرأته قبل أن يخلق اللّه الدّنيا بألفي عام لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه أيّدته و نصرته بعلىّ، فقال: هذان عدّوا ذلك و ظالماهم.ثمّ إنّه حذّرهم عن التلوّن في الدّين فقال (فاياكم و التلوّن في دين اللّه) تحذير لهم عن عدم الثبات على خلق واحد في أمر الدّين و عن التقلّب و التذبذب في أحكام الشرع المبين.و الظاهر أنه راجع الى جماعة بلغه عليه السّلام من بعضهم توقّفهم في بيعته كعبد اللّه ابن عمر و سعد بن أبي وقاص و حسّان بن ثابت و اسامة بن زيد و أضرابهم، و عن بعضهم إرادة النكث و النقض للبيعة بعد توكيدها مثل طلحة و الزبير و أتباعهما.و مرجع هذا التحذير في الحقيقة إلى التحذير عن النّفاق، لأنّ المنافق لا يستقيم على رأى واحد.و قد ذمّ اللّه المنافقين على ذلك بقوله  «مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ لا إِلى هؤُلاءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا» و قال أيضا «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلًا بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 237 روى في الصّافي عن العياشي عن الصّادق عليه السّلام في قوله: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا»* قال هما و الثالث و الرابع و عبد الرحمن و طلحة و كانوا سبعة الحديث.و عن الصّادق عليه السّلام نزلت في فلان و فلان و فلان آمنوا برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في أوّل الأمر «ثُمَّ كَفَرُوا»* حين عرضت عليهم الولاية حيث قال من كنت مولاه فعليّ مولاه  «ثُمَّ آمَنُوا» بالبيعة لأمير المؤمنين عليه السّلام حيث قالوا له بأمر اللّه و أمر رسوله فبايعوه  «ثُمَّ كَفَرُوا»* حيث مضى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فلم يقرّوا بالبيعة «ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً»* بأخذهم من بايعوه بالبيعة لهم فهؤلاء لم يبق من الايمان شيء و كيف.فلما حذّرهم عن التلوّن الملازم للنفاق و التفرّق علّله بقوله (فانّ جماعة فيما تكرهون من الحقّ خيره من فرقة فيما تحبّون من الباطل) يعني الاجتماع على الحقّ خير من الافتراق على الباطل و إن كان الأوّل مكروها لكم و الثاني محبوبا لديكم، و لعلّ المراد أنّ اجتماعكم على بيعتي و ثباتكم عليه خير لكم عاجلا و آجلا من افتراقكم عنها ابتغاء للفتنة و حبّا لها.و أكّد ذلك بقوله (و انّ اللّه سبحانه لم يعط أحدا بفرقة خيرا ممّا مضى و لا مما بقى) لفظة با في الموضعين إمّا بمعنى من و يؤيّده ما في أكثر النسخ من لفظة من بدلها فيكون المراد أنه لم يعط أحدا من السّلف و لا من الخلف خيرا بسبب الافتراق، و إمّا بمعناها الأصلي فيكون المعنى أنّه تعالى لم يعط أحدا بسبب الافتراق خيرا من الدّنيا و لا من العقبى.و ذلك لأنّ الانسان مدنىّ بالطبع محتاج في اصلاح أمر معاشه و معاده و انتظام اولاه و اخراه إلى التعاون و الاجتماع و الايتلاف.و لذلك قال عليه السّلام في كلامه المأة و السابع و العشرين: و الزموا السواد الأعظم فانّ يد اللّه على الجماعة و اياكم و الفرقة فانّ الشاذّ من الناس للشيطان كما أنّ الشاذّ من الغنم للذئب.و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من فارق الجماعة قدر شبر فقد خلع ربقة الاسلام عن عنقه هذا.و لكثرة فوائد الاجتماع و الايتلاف و عظم ما يترتّب عليها من الثمرات الدّنيويّة حبّ مؤكّدا فعل الجمعة و الجماعة و الأخبار الواردة في الحثّ و الترغيب عليهما فوق حدّ الاحصاء.الترجمة:آگاه باشيد بدرستى كه ظلم سه قسم است: ظلميست كه آمرزيده نمى شود، و ظلمى است كه ترك كرده نمى شود، و ظلميست كه آمرزيده خواهد شد.پس أما ظلمى كه بخشيده نخواهد شد پس عبارتست از شرك آوردن بخدا خداوند تعالى فرموده: بدرستى كه خدا نمى بخشد در اين كه شرك آورده باو، و اما ظلمى كه بخشيده خواهد شد پس آن ظلم كردن بنده است بر نفس خود در بعض اعمال قبيحه و معاصي، و أما ظلمى كه متروك نمى شود پس آن ظلم بندگان است بعضي بر بعضي، و ديگر قصاص ظالم در آخرت سخت و با شدّتست نه از قبيل زخم زدن است با كاردها و نه زدن با تازيانها و ليكن عذابيست كه كوچك شمرده مى شود اين زخم و ضرب در جنب او پس بترسيد از متلوّن شدن و دو رنگ بودن در دين خداى تعالى، پس بدرستى كه اتفاق كردن در چيزى كه ناخوش مى داريد از أمر حق بهتر است از متفرّق گشتن در چيزى كه دوست مى داريد از أمر باطل، و بدرستى كه خداى تعالى عطا نكرد أحدى را بسبب افتراق و اختلاف خير و منفعتي نه از گذشتگان و نه از آيندگان.  
بخش ۱۰ : اهمیت خودسازی [منبع]

لزومُ الطاعة :
يَا أَيُّهَا النَّاسُ، طُوبَى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النَّاسِ، وَ طُوبَى لِمَنْ لَزِمَ بَيْتَهُ وَ أَكَلَ قُوتَهُ وَ اشْتَغَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ وَ بَكَى عَلَى خَطِيئَتِهِ، فَكَانَ مِنْ نَفْسِهِ فِي شُغُلٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

۸. ضرورت خود سازى:
اى مردم خوشا به حال كسى كه عيب شناسى نفس، او را از عيب جويى ديگران باز دارد، و خوشا به حال كسى كه به خانه و خانواده خود پردازد، و غذاى حلال خود را بخورد، و به اطاعت پروردگار مشغول باشد، و بر خطاهاى خويش بگريد، و همواره به خويشتن خويش مشغول باشد و مردم از او در امان باشند.
 
قسمت چهارم خطبه:
(27) اى مردم خوشا بحال كسيكه زشتى و بدى خودش او را از زشتيهاى مردم نگاه دارد، و خوشا بحال كسيكه در خانه خود بنشيند (فتنه و فساد بر پا ننمايد، و براى امر بمعروف و نهى از منكر و جلوگيرى از تباهكارى آماده باشد) و روزى خود را بخورد (طمع بمال ديگران نداشته باشد) و به اطاعت پروردگارش مشغول بوده و بر گناه خويش بگريد (توبه و بازگشت نمايد) در نتيجه سرگرم بكار خويشتن باشد و مردم از (دست و زبان) او در آسايش باشند.
 
اى مردم، خوشا كسى كه پرداختن به عيب خود او را از عيب ديگر مردم بازمى دارد و خوشا كسى كه در خانه اش بماند و روزى خود بخورد و به طاعت پروردگارش مشغول باشد و بر گناهان خود بگريد. چنين كسى، هم به كار خود پرداخته و هم مردم از او آسوده اند.
 
اى مردم! خوشا به حال آن کس که پرداختن به حال خويش او را از توجّه به عيوب مردم باز دارد و خوشا به حال آن کس که در خانه نشسته، روزى خود را مى خورد و به طاعت پروردگارش مى پردازد و بر گناه خويش مى گريد. چنين کسى به اصلاح خويش مشغول و مردم از دست او در آسايشند.
 
اى مردم خوشا كسى كه پرداختن به عيب خويش وى را از عيب ديگران بازدارد. خوشا كسى كه در خانه نشيند و قوت خود خورد، و به فرمانبردارى پروردگار روى آرد، و بر گناه خود بگريد تا سرگرم كار خويش باشد و مردم را از گزند خود آسوده گذارد.
 
اى مردم، خوشا به حال كسى كه عيب خودش او را از دنبال كردن عيوب مردم باز دارد، و خوشا آن كه در خانه اش بنشيند، روزى خود را بخورد، به طاعت پروردگارش مشغول باشد، و بر گناهش گريه كند، او سر گرم كار خود بوده، و مردم از او در آسايش باشند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 605-601 خوشا به حال آن ها که مشغول اصلاح خويش اند:سپس امام(عليه السلام) در آخرين نکته که بخش پايانى خطبه را تشکيل مى دهد، همه مردم را به خودسازى و اصلاح خويشتن و ترک عيب جويى دعوت کرده، مى فرمايد: «اى مردم! خوشا به حال آن کس که پرداختن به حال خويش او را از توجّه به عيوب مردم باز داشته و خوشا به حال آن کس که در خانه نشسته، روزى خود را مى خورد و به طاعت پروردگارش مشغول است و بر گناه خويش مى گريد» (يَا أَيُّهَا النَّاسُ طُوبى لِمَنْ شَغَلَهُ عَيْبُهُ عَنْ عُيُوبِ النَّاسِ، وَ طُوبى لِمَنْ لَزِمَ بَيْتَهُ، وَ أَکَلَ قُوتَهُ، وَاشْتَغَلَ بِطَاعَةِ رَبِّهِ، وَ بَکَى عَلَى خَطِيئَتِهِ).آن گاه چنين نتيجه گيرى مى کند: «چنين کسى به اصلاح خويش مشغول و مردم از دست او در آسايش اند» (فَکَانَ مِنْ نَفْسِهِ فِي شُغُل، وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَة!).اشاره به اين که هر انسانى ـ جز اولياء الله و معصومين(عليهم السلام) ـ عيب يا عيوبى دارد ; هر گاه به عيب جويى ديگران پردازد از خود و اصلاح خويشتن غافل مى شود و هرگز از نظر تهذيب اخلاق و سير الى الله به جايى نمى رسد ; اما اگر گاهى در گوشه خانه بنشيند و در خويشتن فرو رود و عيوب خود را يک به يک بررسى کند و با آب زلال اطاعت پروردگار و قطره هاى اشکى که بر اثر ندامت نسبت به خطاهايش جارى مى کند، قلبش را شستشو دهد، هم در اصلاح خويشتن توفيق مى يابد و هم مردم از دست او در امان مى مانند.* * *نکته:اجتماعى زيستن يا انزواگرايى؟در پايان خطبه مذکور چنان که ملاحظه کرديد، امام(عليه السلام) به انزواطلبى تشويق مى کند; همان انزوايى که مقدمه اى براى خودسازى و دورماندن از مفاسد اجتماعى است.بسيارى از علماى اخلاق نيز انزوا را يکى از شرايط فراهم آوردن زمينه تهذيب اخلاق مى شمرند.حضرت موسى(عليه السلام) نيز چهل روز براى گرفتن الواح از قوم خويش کناره گيرى کرد و به کوه طور رفت که شرح آن در آيه 142 از سوره اعراف بيان شده است.حضرت مريم(عليها السلام) نيز مدّتى از جمعيّت قوم خود کناره گيرى کرد که در سوره مريم آيه 16 به بعد آمده است.در مورد اصحاب کهف نيز مى خوانيم: هنگامى که نتوانستند در مقابل فشار بت پرستان قوم خود بايستند عزلت گزيده و به غار پناه بردند ; آن گونه که قرآن مى گويد: «(وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلاَّ اللهَ فَأْوُا إِلَى الْکَهْفِ يَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِّنْ رَّحْمَتِهِ وَيُهَيِّئْ لَکُمْ مِّنْ أَمْرِکُمْ مِّرفَقاً); و (به آن ها گفتيم:) هنگامى که از آن و آن چه جز خدا مى پرستند کناره گيرى کرديد به غار پناه بريد که پروردگارتان رحمتش را بر شما مى گستراند و در اين امر، آرامشى براى شما فراهم مى سازد».(1)در حالات پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز همه خوانده ايم که قبل از بعثت، روزهاى متوالى بلکه ماه ها به غار حرام مى رفت و در آن جا تنها بود و به عبادت مشغول بود.روايات متعدّدى نيز در زمينه انزوا وارد شده ; از جمله در حديثى از پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَلْعُزْلَةُ عِبَادَةٌ; دورى از مردم، عبادت است».(2)در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) آمده: «اَلْعُزْلَةُ أَفْضَلُ شِيَمِ الاَْکْيَاسِ; دورى گزيدن برترين شيوه هاى هوشمندان است».(3)و نيز در حديث ديگرى از همان امام بزرگوار(عليه السلام) نقل شده است: «فِي اِعْتِزَالِ اَبْناءِ الدُّنْيَا جِمَاعُ الصَّلاَحِ; دورى گزيدن از دنياپرستان سبب هرگونه اصلاح است».(4)در حالى که از سوى ديگر روايات ديگرى مردم را به اجتماع گرايى تشويق مى کند; در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «أَيُّهَا النَّاسُ عَلَيْکُمْ بِالْجَمَاعَةِ، وَ إِيَّاکُمْ وَ الْفُرْقَةِ; بر شماست که از جماعت جدا نشويد و از پراکندگى بپرهيزيد».(5)همين مضمون به تعبير ديگر از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده است: «وَاَلْزَمُوا السَّوادَ الاَْعْظَمَ فَإِنَّ يَدَ اللهِ عَلَى الْجَمَاعَةِ وَ إِيَّاکُمْ وَ الْفُرْقَةِ فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ; همواره با سواد اعظم (اکثريت طرفدار حق) باشيد که دست خدا با جماعت است و از پراکندگى بپرهيزيد که انسان تنها، بهره شيطان است ; همان گونه که گوسفند تکرو بهره گرگ است».(6)احاديث در طرفين اين موضوع فراوان است و گاه تصوّر مى شود با هم تعارضى دارند; در حالى که چگونگى جمع در ميان اين روايات درخود آن ها بيان شده است; از متون آيات و روايات به خوبى استفاده مى شود که عزلت و گوشه گيرى در شرايط خاص اجتماعى است و در واقع، به صورت يک استثنا در برابر حکم کلى اسلام به اجتماع گرايى است و از جمله در موارد زير، عزلت توصيه شده است:1ـ دورى گزيدن از دنياپرستان که در احاديث پيش گفته و به آن اشاره شد.2ـ دورى گزيدن از جامعه فاسد و آلوده و منحرف; همان گونه که در داستان ابراهيم و اصحاب کهف ذکر شد و همان گونه که در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که وقتى از حضرتش پرسيدند: چرا انزوا را برگزيده اى؟ در پاسخ فرمود: «فَسَدَ الزَّمَانُ وَ تَغَيَّرَ الاِْخْوَانُ فَرَأَيْتُ الاِْنْفِرادَ أَسْکَنُ لِلْفُؤادِ; زمان فاسد شده و دوستان و برادران دگرگون شده اند ; به همين دليل تنهايى را مايه آرامش دل مى دانم».(7)3ـ گاه اين عزلت و دورى گزينى براى انديشيدن و خودسازى صورت گرفته; آن گونه که در حالات پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) قبل از بعثت نقل شده که به غار حرا پناه مى برد و روزهاى متوالى مشغول عبادت و انديشيدن بود و اگر انسان، بخشى از شبانه روز را در تنهايى به سر مى برد تا بهتر بينديشد و براى خود و جامعه برنامه ريزى کند، به يقين مفيد و سودمند خواهد بود.4ـ دورى گزيدن از افراد شرور ـ که بخشى از جامعه را تشکيل مى دهند ـ نيز در روايات عزلت توصيه شده است ; اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: «مَنِ اعْتَزَلَ النَّاسَ سَلِمَ مِنْ شَرِّهِمْ; کسى که از مردم (شرور) دورى گزيند از شرّ آن ها در امان خواهد بود».(8)وگر نه کسى نمى تواند اجتماعى را که بر تمام دستورات اسلام حاکم است منکر شود. دور ماندن از جامعه به طور کامل سبب دور ماندن از تجربيات و علوم و قوت و قدرت افراد آن جامعه است. انسان ها همچون قطره هايى هستند که وقتى جمع شوند دريايى تشکيل مى دهند يا همچون رشته هاى بسيار باريکى که وقتى به هم تابيده شوند طناب بسيار محکمى را به وجود مى آورند. اضافه بر اين تجربه نشان داده عزلت، سبب «خودبزرگ بينى» و «سوء ظن شديد» به ديگران و گاه «ادعاهاى باطل و فاسد» است.* * * *پی نوشت:1. کهف، آيه 16.2. ميزان الحکمه، حديث شماره 12884.3. غرر الحکم، احاديث شماره 1414 و 6505 .4. همان.5. کنزالعمال، جلد 1، صفحه 206، (حديث 1028).6. نهج البلاغه، خطبه 127.7. بحارالانوار، جلد 47، صفحه 60، (حديث 116).8. غرر الحکم، حديث 8151. 
شرح علامه جعفری«يا ايها الناس، طوبي لمن شغله عيبه عن عيوب الناس …» (اي مردم، خوشا به حال كسي كه توجه به عيوب خويشتن و چاره‌جويي آنها او را از اشتغال به عيوب ديگران مشغول بدارد …).از وقيح‌ترين صفات بيماران خودخواهي، پرداختن به عيوب ديگران است:تفاوت بسيار زياد است مابين دو نوع توجه به صفات زشت ديگران، توجه براي اقدام مخلصانه به برطرف كردن آنها كه از مصاديق نهي از منكر محسوب مي‌گردد و خود شرط احساس وحدت مابين خود و انسانهاي آلوده به زشتي‌ها است، و عيبجوئي و ابراز نقايص ديگران براي بالا بردن موقعيت خويشتن. ريشه اصلي اقدام مخلصانه به برطرف كردن زشتي‌ها و نقايص ديگران همانست كه انتقاد از عيوب خويشتن براي اصلاح و تزكيه نفس مستند به آن است. يعني همانگونه كه يك انسان وارسته نمي‌تواند زشتي‌ها و عيوب خويشتن را بپذيرد و در صدد رفع آنها برمي‌آيد، همچنان نمي‌تواند نواقص و منكرات زشت را در ديگران كه در ماوراء محسوسات، وحدتي با يكديگر دارند بپذيرد و به اين جهت وظيفه انساني خود مي‌داند كه تا آنجا كه ممكن است در برطرف كردن آنها بكوشد. خوشا به حال كسي كه با احساس ناتواني از شركت در اجتماع آلوده، حيات انفرادي خود را تنظيم نمايد و به شئون زندگي خود بپردازد و به اطاعت پروردگارش مشغول شود و بر گناهانش پشيمان گردد و بگريد، او مشغول خويشتن شود و مردم را از ناهنجاري‌هاي خود راحت نمايد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) براى بار ديگر نهى مى كند از اين كه مردم در پشت سر يكديگر سخن گويند و عيبهاى يكديگر را بازگو كنند، و به كسى كه ممكن است در صدد حفظ خود از اين گناه برآيد گوشزد مى كند كه براى هر يك از مردمان عيبهايى است و سزاوار اين است كه هر كسى به بر طرف كردن عيبهاى خود مشغول گردد و از ذكر عيوب ديگران باز ايستد، واژه «طوبى» بر وزن فعلى از طيب (بوى خوش) مشتقّ است، و واو آن منقلب از ياست، نيز گفته شده كه طوبى اسم درختى است در بهشت، و به هر دو صورت در اين جا مبتداست، پس از اين تذكّر مى دهد كه عزلت گزيدن و در خانه نشستن و به طاعت خدا مشغول بودن و بر گناهان خويش گريه كردن و از كردار خود پشيمان شدن بهتر است.فرموده است: «و كان من نفسه في شغل... »:آنچه در باره ثمرات عزلت ذكر كرده است. بايد دانست در مورد اين كه عزلت و گوشه نشينى بهتر است يا معاشرت و آميزش اختلاف است، گروهى از مشاهير صوفيّه و عرفا مانند ابراهيم بن ادهم، سفيان ثورى، داود طايى، فضيل بن عياض، سليمان خواصّ و بشر حافى عزلت را ترجيح داده اند و گروهى ديگر مانند شعبى، ابن ابى ليلى، هشام بن عروه، ابن شبرمه، ابن عيينه و ابن مبارك معاشرت و اختلاط با مردم را برتر دانسته اند، دسته نخست به دلايلى از عقل و نقل استدلال كرده اند، امّا دليل نقل، گفتار پيامبر اكرم (ص) به عبد اللّه بن عامر جهنى است هنگامى كه از آن حضرت پرسيد: راه رستگارى چيست در پاسخ فرمود: اين كه به خانه ات بسنده كنى و زبانت را نگه دارى و بر گناهانت گريه كنى، و به آن حضرت عرض شد: كدام كس بهتر است فرمود: «مردى كه در يكى از شكافهاى كوه عزلت كند، و به عبادت پروردگار خويش مشغول باشد و مردم را از شرّ خود رها سازد» و همچنين فرموده است: «او پرهيزگار پاكيزه ناپيدا را دوست مى دارد» و دليل عقل اين است كه در گوشه گيرى فوايد خدا پسندى موجود است كه در معاشرت به دست نمى آيد بهترين فايده اش اين است كه انسان فراغت مى يابد كه به عبادت پروردگار و ياد او و راز و نياز با وى پردازد و از پادشاه آسمانها و زمين بخواهد اسرارى را در امور دنيا و آخرت بر او منكشف فرمايد، از اين رو پيامبر خدا (ص) تا آن گاه كه به پيامبرى برگزيده شد، در كوه حرا، عزلت مى جست و به عبادت خداوند مى پرداخت.دسته ديگر كه معاشرت و آميزش را برترى داده اند به قرآن و سنّت استدلال كرده اند، امّا دليل قرآن گفتار خداوند متعال است كه فرموده است: «فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً» و نيز «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا» و آشكار است كه گوشه نشينى و كناره جويى خلاف الفت و دلجويى و موجب تفرقه و پراكندگى است، دليل اين گروه از سنّت، گفتار پيامبر اكرم (ص) كه فرموده است: هر كس از جماعت هر چند به اندازه يك وجب جدا شود طوق اسلام را از گردن خود برداشته است، و همچنين نقل شده است كه: مردى به كوه رفته خداوند را در آن جا عبادت مى كرد كسانش او را نزد پيامبر گرامى (ص) آوردند، آن حضرت او را از اين كار منع كرد و به او فرمود: همانا شكيبايى يك روز مسلمانان در يكى از گيرودارهاى جهاد بهتر از چهل سال عبادت است.من مى گويم استدلال هر دو دسته صحيح است، ليكن برترى عزلت بر معاشرت يا به عكس به طور مطلق و بى قيد و شرط درست نيست، بلكه هر كدام بر حسب مصلحت و به مقتضاى وقت در باره بعضى از مردم درست است.بايد دانست كه اگر كسى بخواهد اهداف پيامبران (ع) را در دستورها و تدبيرهاى آنان بداند بايد با شمّه اى از آيينهاى پزشكان آشنا، و به مقاصدى كه در عبارات مطلق خود دارند اندكى دانا باشد، زيرا همان گونه كه پزشكان، بدن را با انواع داروها و چاره جوييها درمان مى كنند تا بر سلامت خود باقى بماند و يا از بيمارى رهايى و صحّت خود را بازيابد همين گونه پيامبران و جانشينان آنان كه پزشكان نفوسند بر انگيخته شده اند تا بيماريهاى روح مانند نادانى و خويهاى زشت اخلاقى را با آداب و مواعظ و منع، و زدن و كشتن معالجه كنند، و همان طور كه پزشك گاهى مى گويد: اين دارو براى فلان بيمارى سودمند است مقصود او سودمند بودن آن براى همه مزاجها نيست بلكه مراد مفيد بودن آن در برخى طبايع است، پيامبران و پيشوايان دين (ع) نيز هنگامى كه بطور اطلاق مى گويند فلان چيز، مثلا عزلت و گوشه نشينى مفيد است منظور آنها اين نيست كه اين روش براى همه انسانها سودمند است، و همان گونه كه پزشك در برخى اوقات دارويى را به يكى از بيماران سفارش مى كند و بهبود او را در آن تشخيص مى دهد كه براى بيمار ديگر آن دارو را زهر كشنده مى داند و براى درمان او از داروى ديگر استفاده مى كند.پيامبران (ع) نيز گاهى برخى از كارها را درمان بعضى از نفوس مى دانند، و به سفارش آن بسنده مى كنند، و زمانى پاره اى از امور مانند گوشه گيرى را درمان بعضى از نفوس مى شناسند و برخى از مردم را به آن تشويق مى كنند، در حالى كه همين معالجه را نسبت به گروهى ديگر زيانبار دانسته، به ضدّ آن دستور مى دهند مانند سفارشهايى كه در باره لزوم معاشرت و آميزش شده است و آنچه به نظر مى رسد اين است كه آنان گوشه گيرى را بيشتر براى كسانى جايز مى شمارند كه قواى نظرى و عملى آنها به مرتبه اى از كمال رسيده كه آنان را از معاشرت با بسيارى از مردم بى نياز ساخته است، زيرا علوم و اخلاق و بيشتر كمالات انسانى تنها از راه آميزش با ديگران به دست مى آيد، بويژه اگر كسى كه مكلّف به گوشه گيرى و اختيار عزلت است عايله اى نداشته باشد تا براى زندگى آنان ناگزير باشد به كسب و كار بپردازد، امّا معاشرت و گردهمايى را بيشتر از اين نظر سفارش كرده اند كه از طريق محبّت، ميان مردم الفت و اتّحاد برقرار شود، و اتّحاد نيز دو فايده كلّى و عمده دارد، اوّل حفظ اساس دين و تقويت آن به وسيله جهاد. دوّم تحصيل كمالاتى كه نظام امور، و سعادت انسان در دنيا و آخرت بر آنها استوار است، و چنان كه گفته شد بيشتر علوم و اخلاق و كمالات از راه معاشرت و آميزش با مردم به دست مى آيد. و توفيق با خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 238 يا أيّها النّاس طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب النّاس، و طوبى لمن لزم بيته و أكل قوته و اشتغل بطاعة ربّه و بكى على خطيئته، فكان من نفسه في شغل و النّاس منه في راحة. (37982- 37525)اللغة:و (طوبى) وزان فعلى اسم من الطيب و الواو منقلبة عن ياء و قيل اسم شجرة في الجنّة كما سنشير إليه في بيان معناه.المعنى:(أيّها النّاس طوبى لمن شغله عيبه) و محاسبة نفسه (عن عيب الناس) و غيبتهم روى في عقاب الأعمال عن الحسن بن زيد عن جعفر عن أبيه عليهما السّلام قال:قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ أسرع الخير ثوابا البرّ و إنّ أسرع الشرّ عقابا البغى، و كفى بالمرء عيبا أن ينظر من النّاس إلى ما يعمى عينه من نفسه، و يعير الناس بما لا يستطيع تركه و يؤذى جليسه بما لا يعنيه.قال الطريحي في قوله تعالى  «طُوبى  لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ» أى طيب العيش، و قيل طوبى الخير و أقصى الامنية، و قيل اسم للجنّة بلغة أهل الهند، و في الخبر عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنها شجرة في الجنّة أصلها في دارى و فرعها في دار عليّ عليه السّلام فقيل له في ذلك فقال: داري و دار عليّ في الجنّة بمكان واحد، قال و في الحديث هي شجرة في الجنّة أصلها في دار النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و ليس مؤمن إلّا و في داره غصن منها لا يخطر على قلبه شهوة إلّا أتاه ذلك الغصن، و لو أنّ راكبا مجدّا سار في ظلّها مأئة عام ما خرج و لو طار من أسفلها غراب ما بلغ أعلاها حتّى سقط هرما. (و طوبى لمن لزم بيته) قد مرّ الكلام مشبعا في فوايد العزلة و ثمراتها في شرح الفصل الثاني من الخطبة المأة و الثانية.فان قلت: أ ليس الاعتزال و ملازمة البيت ملازما للفرقة الّتي نهى عنها سابقا فكيف يجتمع النهي عن الفرقة مع الحثّ على العزلة المستفاد من هذه الجملة الخبريّة؟قلت: لا تنافي بينهما، لأنّ النهى السابق محمول على الافتراق لاثارة الفتنة و طلب الباطل كما يشعر به كلامه السابق أيضا، و هذا محمول على الاعتزال لطلب الحقّ و مناجاة الرّب و تزكية النفس من رزائل الأخلاق.كما يدلّ عليه قوله (و أكل قوته و اشتغل بطاعة ربّه و بكى على) سالف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 239 (خطيئته) و موبق معصيته (فكان من نفسه في شغل و النّاس منه في راحة) أى يدا و لسانا.روى في الكافي عن أبي البلاد رفعه قال: جاء أعرابيّ إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو يريد بعض غزواته فاخذ بغرز «1» راحلته فقال: يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله علّمني عملا أدخل به الجنّة، فقال صلّى اللّه عليه و آله ما أحببت أن يأتيه الناس إليك فأته إليهم، و ما كرهت أن يأتيه الناس إليك فلا تأته إليهم، خلّ سبيل الراحلة.و فيه عن عثمان بن جبلة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثلاث خصال من كنّ فيه أو واحدة منهنّ كان في ظلّ عرش اللّه يوم لا ظلّ إلّا ظلّه:رجل أعطى النّاس من نفسه ما هو سائلهم، و رجل لم يقدم رجلا و لم يؤخّر رجلا حتى يعلم أنّ ذلك للّه رضى، و رجل لم يعب أخاه المسلم بعيب حتّى ينفى ذلك العيب عن نفسه فانّه لا ينفى منها عيبا إلّا بدا له عيب و كفى بالمرء شغلا بنفسه عن الناس______________________________ (1) الغرز بالفتح و السكون ركاب الراحلة من جلد و اذا كان من خشب أو حديد فركاب «منه ره» الترجمة:اى مردمان خوشا مر آن كسى را كه مشغول سازد او را عيب او از عيبهاى مردمان، و خوشا مر آن كسى را كه ملازم بشود خانه خود يعني منزوى شود و بخورد قوت حلال خود را و مشغول شود بطاعت پروردگار خود و گريه كند بگناهان خود، پس باشد از نفس خود در شغلى كه مشغول او شود و مردمان از او در راحت. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom