خطبه ۱۷۵

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : نکوهش غفلت از خدا [منبع]

أَيُّهَا النَّاسُ غَيْرُ الْمَغْفُولِ عَنْهُمْ وَ التَّارِكُونَ [وَ] الْمَأْخُوذُ مِنْهُمْ، مَا لِي أَرَاكُمْ عَنِ اللَّهِ ذَاهِبِينَ وَ إِلَى غَيْرِهِ رَاغِبِينَ! كَأَنَّكُمْ نَعَمٌ أَرَاحَ بِهَا سَائِمٌ إِلَى مَرْعًى وَبِيٍّ وَ مَشْرَبٍ دَوِيٍّ، وَ إِنَّمَا هِيَ كَالْمَعْلُوفَةِ لِلْمُدَى، لَا تَعْرِفُ مَا ذَا يُرَادُ بِهَا إِذَا أُحْسِنَ إِلَيْهَا، تَحْسَبُ يَوْمَهَا دَهْرَهَا وَ شِبَعَهَا أَمْرَهَا.

النَعَم : شتر، گوسفند.
ارَاحَ بِهَا : آن را برد.
السَائِم : شبان، چوپان.
الوَبِىّ : وبا آور، وبا خيز.
الدَوِىّ : بيمارى زا، «مكان دوىّ»، يعنى مكانى كه براى سلامتى مضر است.
الْمُدَى : جمع «مدية»، كاردها، منظور گوسفندى است كه براى ذبح پروار ميشود.
تَحْسَبُ يَوْمَهَا دَهْرَهَا : روزش را روزگار مى پندارد، يعنى بعد از امروز فردايى را نمى بيند و به عاقبت خود نمى انديشد. 
نَعَم : چهارپايان مثل شتر و گوسفند
أراح : آزاد فرستاده است
سائِم : شبان، كسى كه حيوان را بچراگاه برده است
مَرعَى : چراگاه
وَبِىّ : با وبا
مَشرَب : محل آب، آبشخور
دَوِىّ : دردآور، مرض زا
مُدَى : كارد بزرگ
شِبَع : سيرى از طعام 
(برخى از شارحان نوشته اند اين خطبه را هنگامى كه به ستون مسجد مدينه تكيه داده بود ايراد فرمود).
۱. نكوهش غافلان:
اى بى خبرانى كه آنى مورد غفلت نيستيد، و اى ترك كنندگان فرامين الهى كه از تمامى كارهايتان بازخواست مى شويد شما را چه شده است كه از خداى خود روى گردان و به غير او گرايش داريد چونان چار پايانى كه چوپان آنها را در بيابانى و با خيز، و آب هايى بيمارى زا رها كرده است. گوسفندان پروار را مى مانيد كه براى كارد قصّاب آماده اند ولى خودشان نمى دانند چه آن كه هر گاه به گوسفندان با مقدارى علف نيكى كنند يك روز خود را يك عمر پندارند، و زندگى را در سير شدن شكم ها مى نگرند.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه در آن به شنوندگان اندرز داده بفضائل خود اشاره مى فرمايد):
 (1) آهاى كسانيكه (از قيامت و حساب و باز پرسى) غافل بوده و از ايشان غافل نيستند (چون گفتار و كردار در صحيفه اعمال بدون كم و زياد ضبط ميشود، پس از خواب غفلت بيدار شده عمر خود را بيهوده بسر نرسانيد) و اى كسانيكه (بر اثر فريب دنيا اوامر و نواهى خداوند سبحان را) رها كرده و (بزودى دارائى و زينت و آرايش دنيا و آنچه بآن دل بسته اند) از ايشان خواهند گرفت، چگونه است كه شما را مى بينم از خدا دورى گزيده و رو بغير او آورده دوستى نموده ايد؟
(2) شما مانند چهار پايانيد كه چوپان آنها را برده است بطرف چراگاه وبا آميز و آبشخور درد انگيز (نمى دانند آنها را به كجا مى برند) كه چون گوسفندى مانند كه آنها را بجهت آماده كردن براى كاردها (سر بريدن) علف مى دهند، نمى داند چه خيالى برايش دارند كه با آن نيكوئى كرده پرورشش مى دهند، روزش را روزگار و كارش را سير شدن مى پندارد (از پايان كار غافل بوده نظرى جز بروز حاضر و مقصودى جز خوردن ندارد، در صورتيكه صاحبش را از فربه نمودن آن مقصود ديگرى است، و چوپان نفس امّاره شما را به چراگاه دنياى پر از درد و گرفتارى برده و به زينت و آرايش نابود شدنى آن فريفته از عاقبت كار بى خبر، مى پنداريد هميشه در اينجا خواهيد ماند).
 
اى غفلت زدگانى كه خدا از شما غافل نيست. اى كسانى كه فرمان خدا را ترك گفته ايد و حال آنكه شما را بازخواست خواهد كرد، چيست كه مى بينمتان كه از خداى مى رميد و به ديگرى جز او مى گراييد. چونان چارپايانى هستيد كه چوپانشان به چراگاهى بيمارى خيز و آبشخورى دردانگيز رها كرده است. يا همانند آن گوسفندى هستيد كه فربه اش مى سازند تا كارد بر گلويش مالند و نداند كه با او چه مى كنند. اگر با او نيكى كنند پندارد كه همواره روزگارش چنين است و كار او سير شدن است و بس.
 
اى مردمى که (غافليد، امّا) از شما غفلت نمى شود (و تمام کردارتان را مأموران الهى ثبت مى کنند) و اى کسانى که (فرمان خدا را) ترک مى کنيد، اما شما را ترک نمى کنند; چه شده است که مى بينم از خدا روى برتافته ايد و به غير او روى آورده ايد؟ گويا شما گله شتران يا گوسفندانى هستيد که چوپان، آن ها را به چراگاه «وباخيز» و چشمه اى بيمارى زا مى برد (يا) شما همچون حيوان پروارى هستيد که (آن را فربه مى کنند تا) گارد بر گلويش نهند، ولى خودش نمى داند، چه برنامه اى براى او در نظر گرفته شده است. او چنان است که هر گاه به وى نيکى شود (و مقدارى علف نزد او بريزند) يک روز خود را يک عمر مى پندارد و سرنوشت خود را در سيرى و شکم پرورى مى بيند.
 
اى بيخبران كه شما را وانگذاشته اند، و واگذارندگان فرمان كه بازخواست بر آنان نوشته اند، چيست كه مى بينم از خدا رويگردانيد و جز او را خواهانيد چارپايانى را مانيد كه شبان آنها را در كشتزارى سر دهد، وبا خيز، و آبشخورى دردانگيز. گوسفندى را مانيد كه چرد تا فربه شود و زير كارد رود، و نداند از آن چه خواهند، و با او چه كنند. اگر بدان نيكى كنند روز خود را، روزگارش پندارد، و سيرى اش را پايان كار.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در پند و اندرز، و بيان نزديكى خود به پيامبر:
اى بى خبرانى كه از شما بى خبر نيستند، و اى تاركان عهد حق كه از شما به طاعت عهد گرفته شده، چه شده كه شما را رويگردان از خدا، و روى آورده به غير او مى بينم؟ به چهار پايانى مى مانيد كه چوپان آنها را به چراگاه وبا خيز، و آبشخور دردانگيز برده. علف چرانى هستيد كه براى بردن به قصاب خانه علفش مى دهند، زمانى كه با او خوبى مى كنند نمى داند از اين خوبى كردن به او چه هدفى دارند، روزش را روزگار، و سير شدنش را زندگى مى پندارد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 533-529 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في الموعظة و بيان قرباه من رسول اللَّه صلى الله عليه و آله.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن مردم را پند و اندرز مى دهد و نزديك بودن خود را با رسول خدا صلى الله عليه و آله بيان مى دارد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه از سه بخش تشكيل شده است: امام عليه السلام در بخش اوّل مواعظ سودمندى با بيانات تكان دهنده براى مخاطبان خود -كه در واقع همه انسان ها در طول تاريخ اند- بيان مى فرمايد و كسانى را كه در خواب غفلت گرفتارند با سخنان بيدارگر خود بيدار مى كند.در بخش دوّم اين خطبه اشاره به آگاهى اش از حوادث آينده مى نمايد و منبع اصلى علم خود را كه تعليم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله معرفى مى دارد و تصريح مى كند كه من مى توانم هر يك از شما را از آغاز و پايان كارش و تمام شئون زندگانى اش آگاه سازم؛ ولى از بيم اين كه مبادا درباره من غلو كنيد و كافر شويد، خوددارى مى كنم.و در بخش سوّم -كه جمله هاى پايانى خطبه است- به اين نكته مهم اشاره مى كند كه من در اوامر و نواهى ام نسبت به شما هميشه خود، پيشگامم و پيش از آن كه شما را امر و نهى كنم، خودم عمل مى نمايم. اين همه غفلت چرا؟«اى مردمى که (غافليد، امّا) از شما غفلت نمى شود (و تمام کردارتان را مأموران الهى ثبت مى کنند) و اى کسانى که (فرمان خدا را) ترک مى کنيد، اما شما را ترک نمى کنند. چه شده است که مى بينم از خدا روى برتافته ايد و به غير او روى آورده ايد؟ گويا شما گله شتران يا گوسفندانى هستيد که چوپان، آن ها را به چراگاه «وباخيز» و چشمه اى بيمارى زا مى برد» (أَيُّهَا النَّاسُ غَيْرُ الْمَغْفُولِ عَنْهُمْ وَ التَّارِكُونَ الْمَأْخُوذُ مِنْهُمْ، مَا لِي أَرَاکُمْ عَنِ اللهِ ذَاهِبِينَ، وَ إِلَى غَيْرِهِ رَاغِبِينَ! کَأَنَّکُمْ نَعَمٌ أَرَاحَ(1) بِهَا سَائِمٌ(2) إِلَى مَرْعىً وَبِيٍّ(3)، وَ مَشْرَب دَوِيٍّ(4)).گرچه همه مسلمين دم از خدا مى زنند، ولى گاه عمل گروهى نشان مى دهد که به خدا پشت کرده و به دنيا و هواى نفس چسبيده اند ; در اين حال امام(عليه السلام) آن ها را به حيواناتى تشبيه کرده است که چوپان ناآگاه يا مغرض، آن ها را در جايى به چرا مى برد که از مرتع و آب نوشيدنى آن بيمارى و مرگ بر مى خيزد; اين چوپان، همان شيطان است و اين حيوانات، همان انسان هايى اند که نداى عقل را رها کرده، به فرمان هواى نفس دل بسته اند و اين چراگاه بيمارى زا همان وادى لذّات و مشتهيات نفسانى است که گناهان و معاصى از آن بر مى خيزد و سرانجام روحانيت و معنويت را در انسان، مى کُشد.و در ادامه مى افزايد: «شما همچون حيوان پروارى هستيد که (آن را فربه مى کنند تا) کارد بر گلويش نهند، ولى خودش نمى داند، چه هدفى براى او در نظر گرفته شده است. او چنان است که هر گاه به وى نيکى شود (و مقدارى علف نزد او بريزند) يک روز خود را يک عمر مى پندارد و سرنوشت خود را در سيرى و شکم پرورى مى بيند» (وَ إِنَّمَا هِيَ کَالْمَعْلُوفَةِ لِلْمُدَى(5) لاَ تَعْرِفُ مَاذَا يُرَادُ بِهَا! إِذَا أُحْسِنُ إِلَيْهَا تَحْسَبُ يَوْمَهَا دَهْرَهَا، وَ شِبَعَهَا أَمْرَهَا).امام(عليه السلام) با اين دو تشبيه، سرنوشت دنياپرستان آلوده و بى بند و بار را به حيوانى تشبيه مى کند که اگر او را به چرا برند به سرزمين بيمارى خيز و مرگ زا مى برند و اگر در آغُل بماند و به صورت پروار تغذيه شود براى سربريدن آماده مى شود; بى آن که از آينده تاريک خود با خبر باشد!! او گمان مى کند آن کس که نزد او علف مى ريزد، به او احسان مى کند; ولى نمى داند که اين کار، مقدّمه ذبح اوست!!(6)****پی نوشت:1. «أراح» از ماده «اراحة» به معناى بازگرداندن حيوانات به هنگام غروب به آغل ها و استراحت گاهشان است ; ولى گاه به حرکت دادن حيوانات در هر زمان اطلاق مى شود و در عبارت مذکور، منظور همين است.2. «سائم» در اصل به معناى کسى است که دنبال چيزى مى رود; سپس به معناى چوپانى که حيوانات را به چرا مى برد و يا حيواناتى که به چرا مى روند، استعمال شده است و در عبارت مزبور به معناى چوپان است (بنابراين هم معناى متعدّى دارد و هم لازم).   3. «وبىّ» (از ماده وبا) به معناى کسى است که به بيمارى وبا يا هر نوع بيمارى واگيردار مبتلا شده است و «مرعى وبى» در عبارت مذکور به معناى چراگاه وباخيز يا آلوده به بيمارى است.4. «دوىّ» از ماده «داء» به معناى بيمارى گرفته شده و «دوىّ» به آب يا غذايى مى گويند که آلوده و بيمارى زاست.5. «مدى» جمع «مدية» (بر وزن لقمه) به معناى چاقو و کارد است.6. سند خطبه: از جمله منابعى كه بخشى از اين خطبه در آن نقل شده، غرر الحكم آمدى است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 422) و از كتاب تمام نهج البلاغه چنين بر مى آيد كه اين خطبه در منابع ديگرى بوده و اضافاتى داشته است؛ از جمله پيشگويى على عليه السلام درباره حجرالاسود كه به وسيله بعضى از دشمنان از مكه به بلاد ديگر منتقل مى شود پس از مدّتى به جاى نخست بازگردانده مى شود. (كتاب تمام نهج البلاغه، صفحه 287). 
شرح علامه جعفریموعظه ياران:«ايها الناس غير المعفول عنهم، و التاركون الماخوذ منهم» (اي مردم كه مورد غفلت نيستيد و اي رهاكنندگان دستورات الهي كه مسئوليد.)براي بروز سطح عظمت بشر دو شرط لازم است كه علي (ع) در دو جمله بالا براي بشريت متذكر شده است: شرط يكم- توجه به اين كه بشر در هر حالي كه باشد و در هر وضعي كه بسر ببرد، مورد آگاهي و اطلاع است، اگر چه در غفلت مرگبار زندگي كند.شرط دوم- بداند كه هر تكليفي را رها كند و به آن عمل ننمايد، آسيبي بر نفس (شخصيت) خود وارد ساخته است، و هر آسيبي كه بر نفس كسي وارد مي‌شود، علاوه بر از دست دادن ثمره عالي حيات هدفدار، مسئوليتي درباره همان تكليف، دامنگير او خواهد بود.شرط يكم- همه ما مي‌دانيم كه قرار گرفتن انسان در مجراي تاثير و تاثر با قوانين حاكمه در جهان هستي، هيچ نيازي به علم و اطلاع و رضايت و عدم رضايت فرد ندارد. اكثريت قريب به اتفاق مردم از هزاران نوع حركت و فعاليت و دگرگوني‌هاي قانوني كه در بدن آنان به وجود مي‌آيد، غفلت دارند و شايد وقايع و حوادث بي‌شمار ديگري هم در همين بدن در ارتباط با درون و برون در جريان است و هيچيك از ما اطلاعي از آنها نداريم، با اين حال همه آنها به جريان قانوني خود ادامه مي‌دهند و كاري با اطلاع و بي‌اطلاعي ما ندارند. حال بگذاريد افرادي پيدا شوند كه ندانند همه موجوديت و كارها و گفتارها و حتي نيتهاي آنان نه تنها براي خداوند سبحان آشكار است، بلكه يك نيرو و قانون مخفي حاكم بر سرگذشت و سرنوشت بشري آنها را فاش خواهد ساخت. اين جملات را به گوش دل بسپاريم: (سيركنندگان خود مورد سيرند). (چاهي كه مي‌كنيم قد و قامت خود را هم كه حتما روزي در آن خواهيم افتاد، محاسبه نماييم) (هر هيئت و هر نقش كه شد محو كنون، در مخزن روزگار ماند مخزون) (يا سبو يا خم مي‌ یا قدح باده كنند، يك كف خاك درين ميكده ضايع نشود) اينها اصولي هستند كه در جريان خود، نيازي به علم و اجازه ما ساده‌انديشان ندارند.شرط دوم- هر تكليف حساب شده در ارتباط چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستي و ارتباط انسان با همنوع خود) كه از فطرت و معقل سليم به وجود مي‌آيد يا مستند به وحي الهي مي‌باشد، توجيه‌كننده انسان به مسير اصلي او در مجراي حركت هدفدار تكاملي او مي‌باشد. به اين جهت است كه انسان با هر تخلفي که مي‌ورزد، با نظر به اهميت همان تكليف از مسير خود منحرف مي‌گردد.****«ما لي اراكم عن الله ذاهبين، و الي غيره راغبين، كانكم نعم اراح بها سائم الي مرعي وبي، و مشرب دوي، و انما هي كالمعلوفه للمدي، لا تعرف ماذا يراد بها! اذا احسن اليها تحسب يومها دهرها و شبعها امرها» (چه شده است كه شما را از خدا گريزان و به سوي غير خدا راغب مي‌بينيم! گويي آن چهارپايانيد كه شبان آنها، شبانگاه آنها را به چراگاهي آلوده به وبا و آبشخوري دردخيز ببرد …).هر چه مي‌انديشم، جهت رويگرداندن شما را از خدا و روي آوردنتان به غير خدا را دريابم، علت موجهي براي آن نمي‌بينم:آيا از عقل و قلب حقيقت‌ياب محروميد؟! آيا جهان هستي آموزندگي خود را از دست داده است؟! آيا آيات خداوندي در جهان دروني و بروني از بين رفته‌اند؟! آيا رهبر و زمامدار شما منحرف شده است؟! آيا پاسخ حقيقي مسائل زندگي شما را كه حقيقت «من» شما چيست، از كجا آمده‌ايد، به كجا آمده‌ايد، در اين جا با كيستيد، براي چه به اين دنيا آمده‌ايد و به كجا مي‌رويد، خودخواهي‌هاي شما، اموال شما، خودكامگي‌هاي شما مي‌دهد؟! شما با كمال آگاهي پاسخ همه اين مسائل را مي‌دانيد. شما اراده نداريد، شما نعمت عظماي احساس تكليف را كه اراده و تصميم و اقدام به دنبال آن مي‌آيد، براي هوي‌پرستي خود از دست داده‌ايد. مي‌دانيد مثل شما چيست؟ مثل شما مانند آن چهارپايان است كه شبان آنها، شبانگاه آنها را به چراگاهي آلوده به وبا و چشمه‌ساري دردخيز برده و در آن جا رها كرده باشد. هر علفي كه بخورند و هر آبي كه بياشامند، آنها را بيمار يا بيمارگونه مي‌سازد. آن چهارپايان با تمامي غفلت از آن علف‌ها سير و از آن آب‌ها سيراب مي‌گردند، بدون اين كه بدانند مقصود اصلي فربه شدن آنها براي ذبح است اگر از مهلكه آن چراگاه آلوده به وبا و چشمه‌سار دردخيز جان سالم به در ببرند. آن چهارپايان نادان اگر روزي خوش ببينند، گمان مي‌كنند تمام روزگار عمر را با آن خوشي بسر خواهند برد! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «أَيُّهَا النَّاسُ غَيْرُ الْمَغْفُولِ عَنْهُمْ»:خطاب امام (ع) عامّ و به همگان است، و اين كه آنان را غافل خوانده براى اين است كه از سرنوشت آخرت خود ناآگاهند، مراد از اين كه از آنها غفلت و فراموشى نيست اين است كه اعمال آنها در لوح محفوظ ثبت شده است، اين كه مردم ترك كنندگانند، يعنى طاعت و آنچه را بدان دستور داده شده اند رها مى كنند، معناى «المأخوذ منهم» اين است كه از عمر و دارايى دنياى آنها كاسته مى شود.سپس در باره اين كه روى از خدا بر تافته اند، يعنى از فرمانبردارى او روى گردانده و به غير او يعنى به زندگى اين جهان و زيب و زيور آن دل بسته اند هشدار مى دهد و پس از آن آنها را به رمه گوسفندان يا شترانى تشبيه فرموده كه چوپان يا شتربان آنها را به چراگاهى پر از درد و وبا، رانده باشد، وجه مشابهت، غفلت آنها همچون چهار پايان است و نفس امّاره مانند چوپانى كه دامها را به چراگاهى پر از درد و وبا براند آنان را به ارتكاب معاصى و بهره بردارى از لذّات و شهوات دنيا مى كشاند و چون لذّات و خوشيهاى اين جهان منشأ گناهانى است كه انسان را در معرض هلاكت اخروى و دردهاى درمان ناپذير جهان واپسين قرار مى دهد به چراگاهى آن چنان تشبيه شده است.فرموده است: «و إنّما هي كالمعلوفة»:اين تشبيه ديگرى است كه در باره مردم فرموده و آنان را به گاو و گوسفند پروارى همانند كرده است، مناسبت اين تشبيه از چند جهت است، يكى توجّه و دلبستگى مردم به لذّات دنيا و خوردنيها و نوشيدنيهاى آن است كه از اين جهت به حيوانى شباهت دارند كه آن را پروار كنند و در علوفه دادن آن بكوشند و از اين نظر كه پايان همه لذّتها و خوشيها مرگ است نيز شبيه اينهايند، زيرا اين دامهاى پروارى نيز پس از چاقى و فربهى فرجامى جز كشتن و سر بريدن ندارند، غفلت مردم از مرگ و سرنوشتى كه در پيش دارند وجه ديگر اين تشبيه است چه مردم از اين جهت مانند گاو و گوسفندند كه از سر انجام خود كه ذبح و كشتن است غافل و بى خبرند، مناسبت ديگر اين كه وقتى خوشبختى به انسان رو مى آورد، و از خوشيها و لذّات دنيا كامياب مى گردد مى پندارد كه اين بهره منديها براى او هميشه اوقات برقرار خواهد بود و خيال مى كند كه هدف از آفرينش او در اين جهان تنها سير خوردن و سيراب شدن است، و اين درست حالت گاو و گوسفند است كه وقتى علف جلو او ريخته مى شود، با شتاب فراوان آنها را مى خورد و انديشه فرداى خود را ندارد، و مى پندارد كه غرض از آفرينش او همين است و بس. وجه اين تشبيه مناسبتهايى است كه ياد كرديم. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 178 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الرابعة و السبعون من المختار في باب الخطب:أيّها الغافلون غير المغفول عنهم، و التّاركون المأخوذ منهم، ما لي أريكم من اللّه ذاهبين، و إلى غيره راغبين، كأنّكم نعم أراح بها سائم إلى مرعي وبيّ، و مشرب دويّ، إنّما هي كالمعلوفة للمدى لا تعرف ما ذا يراد بها إذا أحسن إليها، تحسب يومها دهرها، و شبعها أمرها.اللغة:(النعم) بالتحريك جمع لا واحد له من لفظه و أكثر اطلاقه على الابل و (أراح) الابل ردّها إلى المراح و هو بالضمّ مأوى الماشية باللّيل و بالفتح الموضع الّذي يروح منه القوم أو يروحون إليه و (سامت) الماشية سوما رعت بنفسها فهي سائمة و تتعدّى بالهمزة فيقال أسامها راعيها أى أرعيها و (الوبيّ) بالتشديد ذو الوباء و المرض و أصله الهمزة و (الدّوى) ذو الداء و الأصل في الدويّ دوى بالتخفيف و لكنّه شدّد للازدواج قال الجوهري: رجل دو بكسر الواو أى فاسد الجوف من داء و (المدى) بالضمّ جمع مدية و هى السكين و (الشبع) وزان عنب ضدّ الجوع.الاعراب:غير المغفول صفة للغافلون و صحّة كون غير صفة للمعرفة مع توغّله في النكارة و عدم قبوله للتعريف و لو اضيف إلى المعارف من حيث إنّه لم يرد بالغافلين طائفة معيّنة فكان فيه شائبة الابهام و صحّ بذلك وصفه بالنكرة كما في قوله: «صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ» على قول من يجعل غير وصفا للّذين لا بدلا منه، و الاستفهام في قوله: ما لى أراكم، للتعجّب كما في قوله: «وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ...» ما و سائم فاعل أراح كما يستفاد من شرح البحراني، أو صفة للفاعل المحذوف كما يستفاد من شرح المعتزلي و العلّامة المجلسيّ «ره».و قوله: تحسب يومها دهرها و شبعها أمرها، الظاهر أنّ يومها ثاني مفعول تحسب و كذلك شبعها و التقديم على الأوّل لقصد الحصر.المعنى:اعلم أنّ مدار هذه الخطبة الشريفة على فصلين:الفصل الاول في ايقاظ الغافلين و تنبيه الجاهلين من رقدة الغفلة و الجهالة و هو قوله: (أيّها الغافلون غير المغفول عنهم) الظاهر أنّ الخطاب لكلّ من اتّصف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 179 بالغفلة من المكلّفين أى الّذين غفلوا عمّا اريد منهم من المعارف الحقّة و التكاليف الشرعية و لم يغفل عنهم و عمّا فعلوا، لكون أعمالهم مكتوبة محفوظة في اللّوح المحفوظ و صحائف الأعمال و كلّ ما فعلوه في الزبر و كلّ صغير و كبير مستطر (و التاركون) لما امروا به من الفرائض و الواجبات (المأخوذ منهم) ما اغترّوا به من الأهل و المال و الزخارف و القينات كنايه (ما لى أراكم عن اللّه ذاهبين) كناية عن اعراضهم عن اللّه سبحانه و التفاتهم إلى غيره تعالى (و إلى غيره راغبين) إشارة إلى رغبتهم في زهرة الحياة الدّنيا و إعجابهم بها.تشبيه (كأنّكم نعم أراح بها سائم إلى مرعى وبىّ و مشرب دوىّ) شبّههم بأنعام ذهب بها سائم إلى مرعى و مشرب وصفهما ما ذكر و المراد بالسائم حيوان يسوم و يرعى و هو المستفاد من الشارح المعتزلي حيث قال: شبّههم بالنّعم الّتي تتبع نعما اخرى سائمة أى راعية، و إنما قال ذلك لأنّها إذا تبعت أمثالها كان أبلغ في ضرب المثل بجهلها من الابل الّتى يسميها راعيها، انتهى.و فسّره الشارح البحراني بالراعى أي الّذي يراعي النعم و يحفظها و يواظب عليها من الرعاية و هو المراعاة و الملاحظة قال: شبّههم بالنّعم الّتي أراح بها راعيها إلى مرعى كثير الوباء و الدّاء، و وجه الشبه أنهم لغفلتهم كالنّعم و نفوسهم الأمّارة القائدة لهم إلى المعاصى كالراعي القائد إلى المرعى الوبىّ و لذات الدّنيا و مشتهياتها و كون تلك اللّذات و المشتهيات محلّ الاثام الّتي هي مظنّة الهلاك الاخروى و الداء الدّوىّ تشبه المرعى الوبيّ و المشرب الدويّ انتهى.أقول: و هذا أقرب لفظا و ما قاله الشارح المعتزلي أقرب معنى، و ذلك لأنّ لفظ السائم على قول المعتزلي بمعنى الراعى من الرعى و هذا لا غبار عليه من حيث المعنى إلّا أنه يحتاج حينئذ إلى حذف الموصوف أى حيوان سائم و نحوه و هو خلاف الأصل، و أمّا على قول البحراني فلا حاجة إلى الحذف إلّا أنّ كون السائم بمعنى الراعى من الرعاية مما لم يقل به أحد، و كيف كان فالمقصود تشبيههم بأنعام اشتغلت بالماء و الكلاء و غفلت عمّا في باطنهما من السمّ الناقع و دوى الدّاء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 180  (إنما هى كالمعلوفة للمدى) و السكاكين (لا تعرف ما ذا يراد بها إذا احسن إليها) أى تزعم و تظنّ أنّ العلف إحسان إليها على الحقيقة و لا تعرف أنّ الغرض من ذلك هو الذبح و الهلاك (تحسب يومها دهرها) يعني أنها لكثرة إعجابها لعلفها في يومها تظنّ أنّ دهرها مقصور على ذلك اليوم ليس لها وراءه يوم آخر، و قيل معناه أنها تظنّ أنّ ذلك العلف و الاطعام كما هو حاصل لها ذلك اليوم يكون حاصلا لها أبدا.(و شبعها أمرها) أى تظنّ انحصار أمرها و شأنها في الشبع مع أنّ غرض صاحبها من إطعامها و إشباعها أمر آخر.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن برگزيده پروردگار و وصىّ رسول مختار است در نصيحت مخاطبين و اظهار بعض مناقب خود مى فرمايد:اى غافلاني كه غفلت كرده نشده از رفتار و كردار ايشان، و اى ترك كنندگان تكاليف خود كه أخذ خواهد شد از ايشان آنچه بايشان داده اند از متاع دنيا، چيست مرا كه مى بينم شما از خداوند تبارك و تعالى كنار روندگانيد و بسوى غير او رغبت كنندگان، گويا كه شما چهار پايانيد كه برده باشد شبانگاه آنها را بسوى چراگاه و با آرنده و شرابگاه بيمار كننده جز اين نيست كه آن چهار پايان مثل حيواني مى باشند كه علف داده شده از براى كاردها يعني از براى كشتن كه نمى شناسند چه چيز اراده مى شود به آنها چون احسان مى شود به آنها، گمان ميكنند كه روزگار ايشان همين روز ايشان است و بس، و مى پندارند كه كار ايشان منحصر بسير بودن آنها است.  
بخش ۲ : علم و آگاهی امام علی علیه السلام [منبع]

وَ اللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ وَ جَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ، وَ لَكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله)؛ أَلَا وَ إِنِّي مُفْضِيهِ إِلَى الْخَاصَّةِ مِمَّنْ يُؤْمَنُ ذَلِكَ مِنْهُ.
وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ وَ اصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ، مَا أَنْطِقُ إِلَّا صَادِقاً، وَ قَدْ عَهِدَ إِلَيَّ بِذَلِكَ كُلِّهِ وَ بِمَهْلِكِ مَنْ يَهْلِكُ وَ مَنْجَى مَنْ يَنْجُو وَ مَآلِ هَذَا الْأَمْرِ، وَ مَا أَبْقَى شَيْئاً يَمُرُّ عَلَى رَأْسِي إِلَّا أَفْرَغَهُ فِي أُذُنَيَّ وَ أَفْضَى بِهِ إِلَيَّ.
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّكُمْ عَلَى طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُكُمْ إِلَيْهَا، وَ لَا أَنْهَاكُمْ عَنْ مَعْصِيَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَى قَبْلَكُمْ عَنْهَا.

مَوْلِجِهِ : مدخلش، محل ورودش.
مُفْضِي : آگاه كننده، اطلاع دهنده، «افضى اليه بسره»، يعنى راز خود را باو گفت. 
مَولِج : محل ورود
مُفضِى : كسى كه رازى را پنهانى به ديگرى مى سپارد
مَآل : محل بازگشت، عاقبت كار
أفرَغَ : بطور كامل ريخت
أحُثّ : تشويق ميكنم
أتَنَاهِى : خوددارى ميكنم، نهى پذيرى ميكنم 
۲. علوم بى پايان امام عليه السّلام:
سوگند به خدا، اگر بخواهم مى توانم هر كدام شما را از آغاز و پايان كارش، و از تمام شئون زندگى، آگاه سازم، امّا از آن مى ترسم كه با اينگونه خبرها نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كافر شويد، آگاه باشيد كه من اين اسرار گرانبها را به ياران راز دار و مورد اطمينان خود مى سپارم.
سوگند به خدايى كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به حق برانگيخت، و او را برگزيد، جز به راستى سخن نگويم. پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم همه اطلاعات را به من سپرده است، و از محل هلاكت آن كس كه هلاك مى شود، و جاى نجات كسى كه نجات مى يابد، و پايان اين حكومت، همه را به من خبر داده و مرا آگاهانده است. هيچ حادثه اى بر من نگذشت جز آن كه در گوشم نجوا كرد، و مرا مطّلع ساخت.
۳. ويژگى هاى امام على عليه السّلام:
اى مردم سوگند به خدا من شما را به هيچ طاعتى وادار نمى كنم مگر آن كه پيش از آن خود، عمل كرده ام، و از معصيتى شما را باز نمى دارم جز آن كه پيش از آن، ترك گفته ام.
 
(3) سوگند بخدا اگر بخواهم خبر دهم هر مردى از شما را كه از كجا آمده و به كجا مى رود و جميع احوال او را بيان كنم مى توانم، ولى مى ترسم در باره من به رسول خدا، صلّى اللَّه عليه و آله كافر شويد (مرا بر او برتر دانيد با اينكه من آنچه از گذشته و آينده و حال خبر دهم از آن حضرت آموخته ام)
(4) آگاه باشيد من بخواصّ اصحاب خود كه كفر و غلوّ در او راه نخواهد يافت اين اخبار را خواهم رساند، و سوگند بخدا كه پيغمبر اكرم را بحقّ و راستى فرستاده و او را بر خلائق برگزيده (اين سخن را) نمى گويم مگر براستى،
(5) و آن حضرت همه اين اخبار و تباه شدن آنكه هلاك مى گردد (بعذاب گرفتار ميشود) و رهائى آنكه نجات مى يابد (جايش بهشت خواهد بود) و عاقبت امر خلافت را بمن خبر داده است، و چيزى باقى نگذاشته كه بر سرم بگذرد مگر آنكه آنرا در دو گوشم فرو برده و بمن رسانيده (خلاصه مرا به گذشته و حال و آينده خبر داده است).
(6) اى مردم، سوگند بخدا شما را به طاعتى ترغيب نمى كنم مگر آنكه بآن از شما پيشى مى گيرم و شما را از معصيتى منع نمى كنم مگر آنكه پيش از شما از آن باز مى ايستم (زيرا امر بمعروف بعد از انجام آن و نهى از منكر پيش از مبادرت بآن تأثير و سودش در دلها بيشتر و بهتر است از امر بمعروف و نهى از منكر نمودن كسيكه كردارش بر خلاف گفتار باشد، علاوه بر آنكه امام عليه السّلام چنين كسيرا در خطبه صد و بيست و نهم لعن فرموده).
 
به خدا قسم، اگر بخواهم هر يك از شما را خبر دهم كه از كجا آمده و به كجا مى رود و همه احوال او چگونه خواهد، بود مى توانم. ولى مى ترسم در باره من عقيده اى پيدا كنيد كه به رسول الله (صلى الله عليه و آله) كافر گرديد. ولى آن رازها را با ياران خاص خود در ميان مى نهم كه آنان را بيمى از كفر نيست.
سوگند به كسى كه محمد (صلى الله عليه و آله) را براستى به رسالت مبعوث داشته و او را از همه آفريدگان برگزيده كه جز به راستى سخن نمى گويم كه رسول الله (صلى الله عليه و آله) مرا از همه چيز آگاه ساخته است و گفته است كه چه كسى، چسان به هلاكت رسد و چه كسى، چسان رهايى يابد و سرانجام كار چه خواهد بود. هر چه در خاطر من گذشت، پاسخش را به گوش من فرو خواند و در آن باب با من سخن گفت.
اى مردم، به خدا سوگند، كه من شما را به هيچ فرمانى ترغيب نمى كنم، جز آنكه، خود به انجام دادن آن بر شما پيشى مى گيرم و شما را از معصيتى نهى نمى كنم جز آنكه، خود پيش از شما از انجام دادن آن باز مى ايستم.
 
به خدا سوگند! اگر بخواهم مى توانم هر يک از شما را از آغاز و پايان کارش و از تمام شئون زندگانى اش آگاه سازم ; ولى از آن مى ترسم که اين کار، سبب کافر شدن شما به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شود (و درباره من غلوّ کنيد و آن حضرت را به فراموشى بسپاريد).
آگاه باشيد! من اين اسرار رابه خاصانى که از عدم انحراف و غلوّ آن ها در حق خود مطمئنم خواهم سپرد. به خدايى که محمّد(صلى الله عليه وآله) را به حق برانگيخت و او را از ميان مردم برگزيد، سوگند ياد مى کنم که من سخنى جز راست نمى گويم و پيامبر(صلى الله عليه وآله) همه اين ها را به من تعليم داد و از هلاکت آن کس که هلاک مى شود و نجات آن کس که نجات مى يابد و پايان اين امر (خلافت) مرا آگاه ساخته، هيچ حادثه اى بر من نمى گذرد، مگر اين که او آن را در گوشم فرو خوانده و علم آن را در اختيارم گذارده است.
اى مردم، به خدا سوگند! من شما را به هيچ طاعتى ترغيب نمى کنم، مگر اين که خودم پيش از شما به آن عمل مى نمايم و شما را از هيچ معصيتى باز نمى دارم، مگر اين که خودم پيش از شما از آن دورى مى جويم.
 
به خدا، اگر خواهم هر يك از شما را خبر دهم كه از كجا آمده، و به كجا رود، و سرانجام كارهاى او چه بود، توانم. ليكن ترسم كه در باره من به راه غلو رويد، و مرا بر رسول خدا (ص) تفضيل نهيد. من اين -راز- را با خاصّگان در ميان مى گذارم كه بيمى بر ايشان نيست، و به آنان اطمينان دارم.
به خدايى كه او را به حق برانگيخت، و بر مردمان برترى بخشيد، جز سخن راست بر زبان نمى آرم، و رسول خدا مرا از اين حادثه ها آگاه ساخته است، و هلاكت آن كس را كه هلاك شود، و رهايى آن را كه نجات يابد به من گفته است، و از پايان كار خبر داده است، و چيزى كه در خاطرم مى گذشت باقى نگذاشت جز آنكه آن را به گوشم فرو خواند، و سخن آن را با من راند.
اى مردم به خدا من شما را به طاعتى برنمى انگيزم، جز كه خود پيش از شما به گزاردن آن برمى خيزم. و شما را از معصيتى باز نمى دارم، جز آنكه خود پيش از شما آن را فرو مى گذارم.
 
به خدا قسم اگر بخواهم هر كدام از شما را خبر دهم كه از كجا آمده و به كجا مى رود و تمام امورش چه خواهد شد خبر مى دهم، ولى مى ترسم در باره ام دچار غلوّ شويد و مرا بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تفضيل داده در نتيجه كافر گرديد. اما بدانيد من به خاصّان از ياران خود كه از خطر كفر و غلوّ در امانند اين مطالب را خواهم رساند.
به خدايى كه پيامبر را به حق برانگيخت و او را بر خلايق برترى داد، جز به راستى سخن نمى گويم، رسول خدا مرا به همه اين امور خبر داد، از هلاك هلاك شونده، و نجات نجات يافته، و عاقبت امر حكومت. هيچ حادثه اى بر من نمى گذرد جز اينكه پيامبر خبرش را در گوشم خواند، و مرا به آن آگاه ساخت.
اى مردم، به خدا قسم شما را به طاعتى ترغيب نمى نمايم جز اينكه خود به عمل به آن از شما پيشى مى گيرم، و از گناهى باز نمى دارم مگر اينكه قبل از شما از آن باز مى ايستم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 539-533 پيامبر(صلى الله عليه وآله) همه چيز را به من خبر داد:و در ادامه اين سخن براى اين که روشن سازد که من آگاهانه با شما سخن مى گويم و از امروز و آينده شما با خبرم، به گوشه اى از علم خود به اسرار غيب و حوادث آينده اشاره کرده، مى فرمايد: «به خدا سوگند! اگر بخواهم مى توانم هر يک از شما را از آغاز و پايان کارش و از تمام شئون زندگانى اش آگاه سازم ; ولى از آن مى ترسم که اين کار، سبب کافر شدن شما به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شود (و درباره من غلوّ کنيد و آن حضرت را به فراموشى بسپاريد)» (وَاللهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ کُلَّ رَجُل مِنْکُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ(1) وَ جَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ، وَ لکِنْ أَخَافُ أَنْ تَکْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ).در حديثى مى خوانيم: روزى پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله) نشسته بود، على(عليه السلام) وارد شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: إِنَّ فِيکَ شَبَهاً مِنْ عِيسَى بْنَ مَرْيَمَ وَ لَوْ لاَ أَنْ تَقُولَ فِيکَ طَوَائِفٌ مِنْ أُمَّتِي ما قَالَتِ النَّصارى فِي عَيسَى بْنَ مَرْيَمَ لَقُلْتُ فِيکَ قَوْلا لاَ تَمُرُّ بِمَلاَ مِنَ النَّاسِ إِلاَّ اَخَذُوا التُّرَابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَيْکَ يَلْتَمِسُونَ بِذلِکَ الْبَرَکَةَ ; تو به عيسى بن مريم(عليه السلام) شباهتى دارى (از نظر زهد و عبادت) و اگر از اين بيم نداشتم که گروه هايى از امتم درباره تو (غلوّ کنند و) همان بگويند که درباره عيسى بن مريم گفتند، سخنى درباره تو مى گفتم که از کنار هيچ جمعيّتى از مردم عبور نمى کردى، مگر آن که خاک زير قدم هاى تو را براى تبرّک بر مى گرفتند!».(2)با توجّه به اين که امام(عليه السلام) در عبارتى از بخش سابق به اين نکته اشاره فرمود که من از اسرار غيب آگاهم و مى توانم از امروز و آينده هر کس خبر دهم، ولى به سبب ترس از غلوّ و افراط مردم درباره ام از آن خوددارى مى کنم، در ادامه اين بحث به دو نکته اشاره مى فرمايد:نخست اين که من اين اسرار را در اختيار گروهى از خاصان با ايمان و پرظرفيت و سرّنگهدار مى گذارم و ديگر اين که من آن چه مى گويم از خودم نمى گويم ; همه اين امور را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيده ام; در قسمت اوّل مى فرمايد:«آگاه باشيد! من اين اسرار رابه خاصانى که از عدم انحراف و غلوّ آن ها در حق خود مطمئنم خواهم سپرد» (أَلاَ وَ إِنِّي مُفْضِيهِ(3) إِلَى الْخَاصَّةِ مِمَّنْ يُؤْمَنُ ذلِکَ مِنْهُ).اين گروه، افرادى همانند «کميل بن زياد»، «رشيد هجرى»، «اصبغ بن نباته»، «ميثم تمار» و «حبيب بن مظاهر» بوده اند که هر يک حافظ بخشى از اين اسرار محسوب مى شدند. در تاريخ زندگى آن ها مى خوانيم که در مواقع حساسى پرده ها را بالا مى زدند و گوشه اى از آن اسرار را فاش مى کردند که در تواريخ مذکور است. هنگامى که شاگردان ايشان، حامل چنين اسرار و داراى چنين مقاماتى باشند، پيداست که استاد آن ها در چه پايه و مقامى بوده است!!سپس به مطلب دوّم پرداخته، مى فرمايد: «به خدايى که محمّد(صلى الله عليه وآله) را به حق برانگيخت و او را از ميان مردم برگزيد، سوگند ياد مى کنم که من سخنى جز راست نمى گويم و پيامبر(صلى الله عليه وآله) همه اين ها را به من تعليم داد و از هلاکت آن کس که هلاک مى شود و نجات آن کس که نجات مى يابد و پايان اين امر (خلافت) مرا آگاه ساخته، (خلاصه) هيچ حادثه اى بر من نمى گذرد، مگر اين که او آن را در گوشم فرو خوانده و علم آن را در اختيارم گذارده است». (وَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ، وَاصْطَفَاهُ عَلَى الْخَلْقِ، مَا أَنْطِقُ إِلاَّ صَادِقاً، وَ قَدْ عَهِدَ إِلَيَّ بِذلِکَ کُلِّهِ، وَ بِمَهْلِکِ مَنْ يَهْلِکُ، وَ مَنْجَى مَنْ يَنْجُو، وَ مَآلِ هذَا الاَْمْرِ. وَ مَا أَبْقَى شَيْئاً يَمُرُّ عَلَى رَأْسِي إِلاَّ أَفْرَغَهُ(4) فِي أُذُنَيَّ وَ أَفْضَى بِهِ إِلَيَّ).آيا تعليم پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مورد اين اسرار به صورت بيان جزئى و مشروح هر واقعه بوده يا اين که آن حضرت، اصول و کلياتى به على(عليه السلام) آموخت که از هر بابى هزار باب گشوده مى شد و يا اين که موارد، مختلف بود، گاه به اصول کلى قناعت مى کرد و گاه به جزئيات مى پرداخت؟ احتمال سوّم نزديک تر به نظر مى رسد.اين مطلب دقيقاً بر ما روشن نيست و خدا و رسولش از آن آگاه ترند ; ولى اين قدر مى دانيم که امام(عليه السلام) در موارد مختلف پيش گويى هاى فراوانى نسبت به آينده کرده که همه آن ها دقيقاً واقع شد و نمونه هاى مختلفى از آن ها در خطبه هاى متعددى از نهج البلاغه بيان شده است که اگر گردآورى شود، خود کتاب جالب و پرمعنايى خواهد شد.البتّه همان گونه که ذکر شد، هيچ يک از اين ها علم غيب ذاتى ـ مخصوص خداوند متعال است ـ نمى باشد; بلکه آموزه هايى است که از آموزگار بزرگى همچون پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آن حضرت رسيده و به تعبيرى که در خطبه 128 گذشت «إِنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِي عِلْم»(5).و از آن جا که در بخش مهمّى از خطبه، امام(عليه السلام) مردم را به ترک دنياپرستى دعوت کرد، در پايان خطبه نيز به اين نکته مهم اشاره مى کند که اگر من اجراى کارى را به شما پيشنهاد مى کنم، خودم در اجراى آن پيشگامم ; مى فرمايد: «اى مردم، به خدا سوگند! من شما را به هيچ طاعتى ترغيب نمى کنم، مگر اين که خودم پيش از شما به آن عمل مى نمايم و شما را از هيچ معصيتى باز نمى دارم، مگر اين که خودم پيش از شما از آن دورى مى جويم» (أَيُّهَا النَّاسُ، إِنِّي، وَاللهِ، مَا أَحُثُّکُمْ عَلَى طَاعَة إِلاَّ وَ أَسْبِقُکُمْ إِلَيْهَا، وَ لاَ أَنْهَاکُمْ عَنْ مَعْصِيَة إِلاَّ وَ أَتَنَاهَى قَبْلَکُمْ عَنْهَا).گرچه از شرايط لازم براى امر به معروف و نهى از منکر، عامل بودنِ شخصِ آمر و ناهى محسوب نمى شود ; همان گونه که در کلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل شده است: «مُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلُوهُ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ إِنْ لَمْ تَجْتَنِبُوهُ کُلُّهُ; امر به معروف و نهى از منکر کنيد هر چند خودتان به آن عمل نکرده باشيد و نهى از منکر کنيد هر چند از تمام منکرات اجتناب نکرده باشيد».(6) ولى به يقين اگر گوينده، پيش از ديگران به آن چه مى گويد عمل کند تأثير کلام او فوق العاده خواهد بود; زيرا تأثير عميق سخن، هنگامى است که از دل برآيد ; در اين صورت، لاجرم بر دل نشيند. هنگامى شنونده باور مى کند که سخن گوينده از دل برآمده که آن را در اعمال وى مشاهده کند ; به همين دليل پيشوايان بزرگ دين; پيغمبر اکرم و امامان معصوم(عليهم السلام) و پويندگان آن ها هميشه از اين روش پيروى مى کردند ; در ميدان جنگ در صفوف نخست جاى مى گرفتند و در عبادت ازهمه بيش تر تلاش مى کردند تا آن جا که قرآن مجيد گاه به پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) هشدار مى دهد که اين همه خود را براى عبادت به زحمت نيفکند: (طه * مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى)(7) و اميرمؤمنان على(عليه السلام) در يکى از کلماتش مى فرمايد: «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اِتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللهِ فَلَمْ يَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبُ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ ; هرگاه آتش جنگ، سخت شعلهور مى شد ما به رسول خدا پناه مى برديم و در آن ساعت، هيچ يک از ما به دشمن از او نزديک تر نبود».(8)و مى دانيم اگر على(عليه السلام) مردم را در اين خطبه و خطبه هاى ديگر دعوت به زهد در دنيا و بى اعتنايى به زرق و برق آن مى کند، خود سرآمد زاهدان روزگار است و سراسر زندگانى او گواه و شاهد بر زهد بى مانند اوست.اگر پيشوايان کشورهاى اسلامى در اين مسير حرکت داشتند يعنى خود و بستگان و اطرافيانشان پيش از ديگران به قوانين عمل مى کردند، به يقين تأثير و نفوذ سخنانشان در توده هاى مردم بسيار زياد بود.* * *پی نوشت:1. «مولج» به معناى راه ورود به چيزى است و از ماده «ولوج» (بر وزن ورود) گرفته شده است.2. اصول کافى، جلد 8، صفحه 57.3. «مفضيه» در اصل از ماده «فضاء» به معناى توسعه و وسعت است ; بنابراين «افضاء» به معناى توسعه دادن است و هنگامى که کسى با ديگرى تماس کامل بگيرد در حقيقت وجود را با کمک ديگرى وسعت بخشيده است. اين واژه به معناى خلوت کردن با کسى براى بيان اسرار نيز به کار مى رود، و در جمله ياد شده به همين معناست.4. «أفرغه» از ماده «افراغ» در اصل به معناى ريختن مايه سيّالى از ظرف است ; به گونه اى که ظرف اوّل خالى شود سپس در معناى القاى مطالب مختلف به ديگرى به کار رفته است.5. براى توضيح بيش تر در زمينه علم غيب و چگونگى علم پيامبران و امامان به جلد  پنجم همين کتاب، صفحه 366 رجوع فرماييد.6. ميزان الحکمه، جلد 6، حديث 12776. اين سخن يک نکته روانى دارد و آن اين که هرگاه انسان ديگران را به خوبى ها دعوت کند و از بدى ها باز دارد و خودش عمل نکند، در پيش وجدان خويش شرمنده مى شود و اين شرمندگى او را به سوى نيکى ها و پرهيز از بدى ها دعوت مى کند.7. طه، آيه 1-2.8. بخش دوّم کلمات قصار، صفحه 9. 
شرح علامه جعفری«والله لو شئت ان اخبر كل رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شانه لفعلت ولكن اخاف ان تكفروا في برسول الله صلي الله و آله و سلم:اميرالمومنين (ع) به اطلاع كامل خود از همه سرنوشت آن مردم اشاره فرموده، سپس علت سكوت خود را، بيم از اشتباه مردم درباره آن حضرت و توهم اين كه او نيز مانند پيامبر اكرم (ص) داراي نبوت و رسالت بوده‌است، بيان مي‌دارد. (براي تكميل بحث درباره اطلاع اميرالمومنين (ع) از غيب مراجعه فرماييد: به ج 10 ص 33 و 34 و ص 242 تا ص 247 و ص 251 تا ص 261 و ج 16 ص 294 تا ص 300.****«الا و اني مفضيه الي الخاصه ممن يومن ذلك منه …» (آگاه باشيد من اينگونه اسرار را به كسي از شما كه مورد اطمينان است ابلاغ مينمايم …).جز معدودي از سالكان وارسته در ميان ياران اميرالمومنين عليه‌السلام كه شايسته اطلاع يافتن از امور غيبي بودند، ديگران آن شايستگي را نداشتند:علت يكم- كم ظرفيتي اكثريت قريب به اتفاق مردم جوامع در هر دوران، مقتضي پنهان نگهداشتن اسرار و سرنوشتهاي پشت پرده مردم بوده است.علت دوم- همان است كه خود اميرالمومنين عليه‌السلام ذكر فرمودند كه مردم گمان مي‌كردند كه او هم عين همان مقام نبوت را دارد كه پيامبر (ص) داشته است.علت سوم- برهم خوردن و اختلال شئون زندگي مردم، مخصوصا بروز بي‌باكي‌ها و بي‌اعتنايي‌ها به همه اصول و ارزش‌ها در موقعي كه مي‌فهميدند در آينده داراي قدرت و موقعيتهاي چشمگير خواهند بود و يا بروز نوميدي‌هاي كشنده اگر مي‌دانستند كه آينده آنان دلخواه و مطلوب نخواهد بود.به همين علل و امثال آنها و ناتواني الفاظ و مفاهيم از رساندن آن حقايق است كه مولوي مي‌گويد:بر لبش قفل است و در دل رازها        لب خموش و دل پر از آوازهاعارفان كه جام حق نوشيده‌اند        رازها دانسته و پوشيده‌اندهر كه را اسرار حق آموختند        مهر كردند و دهانش دوختنددر ميان اكثريت قريب به اتفاق مردم، معدودي از وارستگان بودند كه آن حضرت مي‌توانست آنان را از حقايق پوشيده زندگيشان آگاه بسازد، مانند ميثم تمار، كميل بن زياد نخعي و اويس قرني. درباره ميثم تمار نقل شده است كه «علمه اميرالمومنين عليه‌السلام علم البلايا و المنايا» (اميرالمومنين (ع) علم حوادث ناگوار و مرگ‌ها را به او تعليم فرموده بود.)*****«ايها الناس، اني والله ما احثكم علي طاعه الا و اسبقكم اليها و لا انهاكم عن معصيه الا و اتناهي قبلكم عنها« (اي مردم، سوگند به خدا من هرگز شما را به اطاعتي تحريك نمي‌كنم مگر اين كه خودم در عمل به آن از شما سبقت مي‌گيرم و شما را از معصيت نهي نمي‌كنم مگر اين كه خودم پيش از شما از آن اجتناب مي‌ورزم).با علمي كه به اهميت تكليف دارم، محال است مردم را دستور به انجام تكليف بدهم و خود در انجام دادن آن كوتاهي كنم. نخست اين دو آيه شريفه را مورد دقت قرار بدهيم:1- اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم و انتم تتلون الكتاب افلا تعقلون (آيا مردم را به نيكوكاري دستور مي‌دهيد و خود را فراموش مي‌كنيد در حالي كه شما كتاب الهي را مي‌خوانيد. آيا تعقل نمي‌كنيد!؟)2- يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تعلمون (اي مردمي كه ايمان آورده‌ايد، چرا به آنچه مي‌گوييد عمل نمي‌كنيد، عداوت و بغض بزرگي در نزد خدا است كه آنچه را كه مي‌گوييد، عمل به آن نكنيد.)در آن هنگام كه آدمي به گفته خود عمل نمي‌كند، خالي از يك يا دو عامل ذيل نيست:عامل يكم- ايمان و اعتقاد به آنچه كه مي‌گويد، ندارد. اين دروغگو كه با دروغ خود، تباهي شخصيت خود را اعلام مي‌نمايد، خيانت به واقعيات و حكمت گفتار نيز مي‌نمايد. خيانت به واقعياتي كه سخن كاشف از آن است، از آن جهت است كه عظمت و ابهت و شكوه واقعيات را با امكان ناديده گرفتن آنها و ابراز سخن برخلاف آنها مي‌شكند و از بين مي‌برد. و خيانت به حكمت گفتار مي‌كند، زيرا حكمت و منطق اصلي سخن آنست كه تا قرنيه و شاهدي وجود نداشته باشد، معناي واقعي خود را ارائه مي‌كند. مخصوصا براي مردم ساده‌لوح و ساده‌انديش كه ملاك واقعيتها را از گفتارها مي‌جويند.عامل دوم- كه از يك جهت داراي اهميت فراوان است، اين است كه اساسي‌ترين عنصر شخصيت الهي اميرالمومنين عليه‌السلام احترام و اهتمام جدي به احساس تكليف و انجام خالصانه آنست. اين شخصيت الهي همان اهميت را براي تكاليف قائل بود كه براي اعتقادات اصولي دين. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امير مؤمنان (ع) سوگند ياد مى كند كه اگر بخواهد مى تواند هر يك از آنها را به مقاصدى كه دنبال مى كنند و كارهايى كه انجام مى دهند و همه احوالى كه دارند خبر دهد، و اين سخن همانند گفتار مسيح (ع) مى باشد كه در قرآن آمده است: «وَ رَسُولًا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ» و ما در مقدّمه اين كتاب امكان و سبب اين علم را در باره پيامبران و دوستان خدا بيان كرده ايم.فرموده است: «و لكن أخاف أن تكفروا فيّ برسول اللّه (ص)»:يعنى بيم دارم در باره من غلوّ كنيد و مرا بر پيامبر خدا (ص) برترى دهيد، بلكه بيم داشت كه با غلوّ در باره او به خدا كافر شوند چنان كه نصارا هنگامى كه مسيح (ع) آنان را از امور غيبى خبر مى داد مدّعى خدايى او شدند.سپس فرموده است: «ألا و إنّى مفضيه إلى الخاصّة»:يعنى من اين اخبار و اسرار را به خواصّ اصحاب خود مى رسانم، منظور از خواصّ اصحاب، ياران دانشمند و ثابت قدم اوست كه به رسوخ و استحكام ايمان آنها مطمئن، و از انحراف آنها به كفر ايمن است، و اين روش همه بزرگان علم و حكمت است كه ودايع دانش خود را جز به كسانى كه شايستگى آن را داشته باشند نمى سپارند، با اين همه چنان كه مى دانيم برخى از مردم براى على (ع) مقام نبوّت قائل شدند، و او را در رسالت شريك حضرت محمّد (ص) دانستند و گروهى از اين بالاتر رفته در باره او ادّعاى الوهيّت كردند و مدّعى شدند كه او محمّد (ص) را به پيامبرى فرستاده است، و ادّعاهاى باطل ديگرى كه غلاة و گمراهان در باره آن حضرت گفته و رواج داده اند، يكى از شاعران اينها گفته است:و من أهلك عادا و ثمود بدواهيه            و من كلّم موسى فوق طور إذ يناديهو من قال على المنبر يوما و هو راقيه            سلونى أيّها النّاس فحاروا في معانيهو ديگرى گفته است:إنّما خالق الخلائق من          زعزع أركان خيبر جذباقد رضينا به إماما و مولى          و سجدنا له إلها و ربّاپس از اين امام (ع) سوگند ياد مى كند كه جز به راستى سخن نگفته و آنچه در باره اين امور خبر مى دهد غير از اين نيست، و اعلام مى كند كه پيامبر خدا (ص) اين اسرار را به او آموخته و محلّ نابودى آن كسى را كه نابود مى شود و... به او خبر داده است، أفضى به إلىّ يعنى آن را به من رسانيده و مرا بدان آگاه ساخته است.بايد دانست كه آنچه را پيامبر خدا (ص) به على (ع) آموخته برخى به صورت جزيى بوده و فرد فرد وقايع را به او خبر داده است، و بعضى به گونه كلّى بوده، به اين معنا كه اصولى كلّى به آن حضرت القا مى فرموده است كه ذهن آن حضرت را آماده مى كرده تا صور امور جزيى از جانب حقّ تعالى به او افاضه شود چنانكه پيش از اين گفته ايم، و آنچه در اين زمينه از آن حضرت نقل شده خطبه اى است كه در آن از حوادث دردناك آينده سخن گفته و به قرامطه اشاره كرده و فرموده است: دوستى و هواخواهى ما را مدّعى مى شوند و كينه و دشمنى ما را در دل پنهان مى دارند به دليل اين كه وارثان ما را مى كشند و از سنّتهاى ما دورى مى گزينند. و آنچه در اين باره اتّفاق افتاد به همان گونه بود كه آن حضرت خبر داده بود، چه قرامطه شمار زيادى از خاندان ابو طالب را كشتند كه نامهاى آنها در كتاب مقاتل الطالبيّين نوشته ابو الفرج اصفهانى مذكور است.برخى از شارحان گفته اند: امام (ع) در خطبه اى كه ذكر شد به ستونى كه در مسجد كوفه به آن تكيه مى داد اشاره مى كند و مى گويد: گويا حجر الاسود را مى بينم كه در اين جا نصب شده است، واى بر آنها فضيلت حجر الاسود در ذات آن نيست بلكه به سبب جايگاه و موضع آن است، و آن، مدّتى در اين جا و مدّت ديگرى در اين جا (به محلّهايى اشاره فرمود) باقى مى ماند سپس آهنگ جايگاه خود كرده و به محلّ نخستين خود باز مى گردد، و آنچه قرامطه نسبت به حجر الاسود كردند به همان گونه بود كه آن حضرت بدان آگاهى داده بود.ما در باره درستى اين گفته ايراد داريم، زيرا مشهور اين است كه قرامطه حجر الاسود را به سرزمين بحرين منتقل و براى آن محلّى بر پا و ساختمان كردند كه تا هم اكنون كعبه ناميده مى شود، حجر الاسود مدّتى در اين محلّ نگهدارى و سپس به مكّه باز گردانيده شد. گفته شده كه در هنگام آوردن حجر الاسود از مكّه بيست و پنج شتر بر اثر حمل آن مرد، و اعاده آن به خانه كعبه تنها به وسيله يك شتر كه نيرومند هم نبود انجام گرفت، و اين شواهد از اسرار دين خداست، نقل نشده كه قرامطه دو بار حجر الاسود را از مكّه به جاى ديگر نقل كرده باشند. و خدا داناتر است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 180 و اللّه لو شئت أن أخبر كلّ رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شأنه لفعلت، و لكن أخاف أن تكفروا فيّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ألا و إنّي مفضيه إلى الخاصّة ممّن يؤمن ذلك منه، و الّذي بعثه بالحقّ و اصطفاه على الخلق ما أنطق إلّا صادقا، و لقد عهد إليّ بذلك كلّه و بمهلك من يهلك و منجى من ينجو و مال هذا الأمر، و ما أبقى شيئا يمرّ على رأسي إلّا أفرغه في أذنيّ، و أفضى به إليّ، أيّها النّاس و اللّه ما أحثّكم على طاعة إلّا و أسبقكم إليها، و لا أنهيكم عن معصية إلّا و أتناهى قبلكم عنها. (37061- 36909)المعنى:الفصل الثاني:في الاشارة إلى بعض مناقبه الجميلة و مقاماته الجليلة و هو قوله: (و اللّه لو شئت أن اخبر كلّ رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شأنه لفعلت) اى لو أشاء لأخبر كلّ واحد منكم بأنّه من اين خرج و أين دخل و كيفيّة خروجه و ولوجه و اخبر بجميع شأنه و شغله من أفعاله و أقواله و مطعمه و مشربه و ما أكله و ما ادّخره في بيته و غير ذلك مما أضمروه في قلوبهم و أسرّوه في ضمائرهم كما قال المسيح عليه السّلام: «وَ رَسُولًا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ». (و لكن أخاف أن تكفروا فيّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) قال الشارح المعتزلي:أى أخاف عليكم الغلوّ في أمري و أن تفضّلوني على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، بل أخاف عليكم أن تدّعوا فيّ الإلهيّة كما ادّعت النصارى ذلك في المسيح لمّا أخبرهم بامور الغايبة و مع أنّه قد كتم ما علمه حذرا من أن يكفروا فيه برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقد كفر كثير منهم و ادّعوا فيه النبوّة و ادّعوا فيه أنّه شريك الرّسول في الرّسالة و ادّعوا فيه أنّه هو كان الرسول و لكن الملك غلط فيه و ادّعوا أنّه الّذي بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله الى النّاس و ادّعوا فيه الحلول و ادّعوا فيه الاتّحاد و لم يتركوا نوعا من أنواع الضلالة فيه إلّا و قالوه و اعتقدوه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 181 أقول: و يحتمل أن يكون مراده عليه السّلام بكفرهم فيه كفرهم باسناد التقصير إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في إظهار جلالته عليه السّلام و علوّ شأنه و سموّ مقامه، و من ذلك أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله لما أفصح عن بعض فضايله عليه السّلام نسبه المنافقون إلى الضلال و إلى أنّه ينطق عن الهوى حتّى كذّبهم اللّه تعالى فقال: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى  إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى» .روى في الصّافي من المجالس عن ابن عباس قال: صلّينا العشاء الاخرة ذات ليلة مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فلمّا سلّم أقبل علينا بوجهه ثمّ قال: إنه سينقض كوكب من السّماء مع طلوع الفجر فيسقط في دار أحدكم فمن سقط ذلك الكوكب في داره فهو وصيّي و خليفتي و الامام بعدى، فلما كان قرب الفجر جلس كلّ واحد منّا في داره ينتظر سقوط الكوكب في داره و كان أطمع القوم في ذلك أبي العبّاس بن عبد المطلب، فلما طلع الفجر انقضّ الكوكب من الهوا فسقط في دار عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لعليّ عليه السّلام: يا عليّ و الّذي بعثني بالنبوّة لقد وجبت لك الوصيّة و الامامة و الخلافة بعدي، فقال المنافقون عبد اللّه بن أبيّ و أصحابه لقد ضلّ محمّد في محبّة ابن عمّه و غوى و ما ينطق في شأنه إلّا بالهوى، فأنزل اللّه تبارك و تعالى: وَ النَّجْمِ إِذا هَوى  يقول عزّ و جلّ و خالق النّجم إذا هوى  «ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ» يعني في محبّة عليّ بن أبي طالب عليه السّلام  «وَ ما غَوى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى » يعني في شأنه  «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى ».و من هذا الباب أيضا ما في الكافي عن أبي بصير قال: بينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جالس إذ أقبل أمير المؤمنين عليه السّلام فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ فيك شبها من عيسى بن مريم عليه السّلام لو لا أن يقول فيك طوايف من امّتي ما قالت النصارى في عيسى بن مريم عليه السّلام لقلت فيك قولا لا تمرّ بملاء من النّاس إلّا أخذوا التراب من تحت قدمك، قال:فغضب الاعرابيّان و المغيرة بن شعبة و عدّة من قريش معهم فقالوا: ما رضى أن يضرب لابن عمّه مثلا إلّا عيسى بن مريم، فأنزل اللّه على نبيّه  «وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ وَ قالُوا أَ آلِهَتُنا خَيْرٌ أَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَيْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلًا لِبَنِي إِسْرائِيلَ وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 182  يعني من بني هاشم  «مَلائِكَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ» قال: فغضب الحارث بن عمرو الفهرى فقال: «اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ» إنّ بني هاشم يتوارثون هرقلا بعد هرقل  «1» «فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ» فأنزل اللّه عليه مقالة الحارث و نزلت هذه الاية «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» ثمّ قال عليه السّلام له يا بن عمرو إمّا تبت و إمّا رحلت، فدعى براحلته فركبها فلما صار بظهر المدينة أتته جندلة فرضّت هامته فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لمن حوله من المنافقين: انطلقوا إلى صاحبكم فقد أتانا استفتح، قال اللّه عزّ و جل  «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» هذا.و لما ذكر أنّ إخباره ببعض المغيبات مؤدّ إلى الكفر و الضلال لقصور الاستعداد و القابليّة لاكثر النفوس البشريّة عن تحمّل الأسرار الغيبيّة استدرك ذلك بقوله (إلا و انّي مفضيه) أى مفض به و موصل له و مؤدّ إياه (إلى الخاصّة) أى إلى خواصّ أصحابي (ممّن يؤمن ذلك) أى الغلوّ و الكفر (منه) بما له من الاستعداد (و الّذى بعثه) أى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (بالحقّ و اصطفاه على الخلق ما انطق إلّا صادقا و لقد عهد إلىّ) رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (بذلك كلّه) أى بجميع ما اخبر به (و بمهلك من يهلك و منجى من ينجو) أى بهلاك الهالكين و نجاة النّاجين أو بمكان هلاكهم و مكان نجاتهم أو زمانهما.و المراد بالهلاك إمّا الهلاك الدّنيوى أى الموت أو القتل أو الهلاك الاخروى أعنى الضلال و الشقاء و كذلك النجاة (و) ب (مال هذا الأمر) أي أمر الخلافة أو الدّين و ملك الاسلام و ماله انتهائه بظهور القائم و ما يكون في آخر الزمان (و ما أبقى) أى الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (شيئا يمرّ على رأسي) من اغتصاب الخلافة و خروج النّاكثين و القاسطين و المارقين و قتالهم و من الشهادة بضربة ابن ملجم المرادى لعنه اللّه و غير ذلك مما جرى عليه بعده (إلّا أفرغه) أى صبّه (في اذنى و أفضي به) أى أوصله و ألقاه (إلىّ) و أعلمني به و أسرّه إلىّ.______________________________ (1) أى ملكا بعد ملك و الهرقل ملك الروم (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 183 ثمّ قال: (أيها النّاس و اللّه ما أحثّكم على طاعة إلّا أسبقكم إليها و لا أنهاكم عن معصية إلّا و أتناهى قبلكم عنها) لأنّ الأمر بالمعروف بعد الاتيان به و النّهي عن المنكر بعد التّناهى عنه أقوى تأثّرا و أكثر ثمرا كما مرّ في شرح الفصل الثاني من الخطبة المأة و الرّابعة، و قد لعن الامرين بالمعروف التاركين له و الناهين عن المنكر العاملين به في الخطبة المأة و التاسعة و العشرين.تبصرة:ما تضمّنه ذيل هذه الخطبة من علمه عليه السّلام بالغيب قد مرّ تحقيق الكلام فيه في شرح الفصل الثاني من الخطبة المأة و الثّامنة و العشرين و أوردنا ثمّة بعض اخباره الغيبيّة و قدّمنا فصلا مشبعا من اخباره عن الغيوب في شرح الكلام السادس و الخمسين و شرح الخطبة الثانية و التسعين، و أحببت أن أورد طرفا صالحا منها هنا مما يناسب المقام نقلا من كتاب مدينة المعاجز تأليف السّيّد السند الشارح المحدّث السيّد هاشم البحراني قدّس سرّه فأقول:منها ما رواه عن ابن شهر آشوب بسنده عن إسماعيل بن أبي زياد قال: إنّ عليّا عليه السّلام قال للبراء بن عازب: يا براء يقتل ابني الحسين عليه السّلام و أنت حيّ لا تنصره، فلما قتل الحسين عليه السّلام كان البراء يقول: صدق و اللّه أمير المؤمنين عليه السّلام و جعل يتلهّف و منها ما رواه عن ابن شهر آشوب عن سفيان بن عيينة عن طاوس اليماني أنّه قال عليّ عليه السّلام لحجر البدري: يا حجر إذا وقعت على منبر صنعاء و امرت بسبّي و البراءة منّي قال: فقلت: أعوذ باللّه من ذلك، قال عليه السّلام و اللّه إنّه لكائن، فاذا كان كذلك فسبّني و لا تتبرّء منّي فانه من تبرّء منّي في الدّنيا تبرّأت منه في الاخرة.قال طاوس فأخذه الحجّاج على أن يسبّ عليّا عليه السّلام فصعد المنبر و قال: أيّها النّاس إنّ أميركم هذا أمرني أن ألعن عليّا فالعنوه لعنه اللّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 184 و منها ما رواه عن ابن شهر آشوب عن عبد اللّه بن أبي رافع قال: حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام و قد وجّه أبا موسى الأشعري فقال له احكم بكتاب اللّه و لا تجاوزه، فلما أدبر قال عليه السّلام و كأنّي به و قد خدع، قلت: يا أمير المؤمنين فلم توجهه و أنت تعلم أنّه مخدوع؟ فقال عليه السّلام: يا بنيّ لو عمل اللّه في خلقه بعلمه ما احتجّ عليهم بالرّسل.و منها ما رواه عن ابن شهر آشوب أنه عليه السّلام أخبر بقتل جماعة منهم حجر بن عدىّ و رشيد الهجرى و كميل بن زياد و ميثم التّمار و محمّد بن اكثم و خالد بن مسعود و حبيب بن المظاهر و حويرثه و عمرو بن الحمق و مزرع و غيرهم، و وصف قاتلهم و كيفيّة قتلهم. عبد العزيز بن صهيب عن أبي العالية قال: حدّثنى مزرع بن عبد اللّه قال: سمعت أمير المؤمنين عليه السّلام يقول أما و اللّه ليقبلنّ جيش حتى إذا كان بالبيداء خسف بهم فقلت: هذا علم غيب، قال: و اللّه ليكوننّ ما أخبرني به أمير المؤمنين عليه السّلام و ليأخذنّ رجل فليقتلنّ و ليصلبنّ بين شرفتين من شرف هذا المسجد، فقلت:هذا ثان، قال حدّثني الثقة المأمون عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قال أبو العالية فما أتت علينا جمعة حتى اخذ مزرع و صلب بين الشرفتين.و منها ما رواه عن البرسي عن محمّد بن سنان و ساق الحديث قال: سمعت أمير المؤمنين عليه السّلام يقول لعمر «1»: يا عمر يا مغرور إني أراك في الدّنيا قتيلا بجراحة من عبد امّ معمر تحكم عليه جورا فيقتلك توقيعا يدخل بذلك الجنّة على رغم منك.و منها ما رواه عن ثاقب المناقب عن إبراهيم بن محمّد الأشعري عمّن رواه قال إنّ أمير المؤمنين عليه السّلام أراد أن يبعث بمال إلى البصرة فعلم ذلك رجل من أصحابه فقال لو أتيته فسألته أن يبعث معى بهذا المال فاذا دفعه إلىّ أخذت طريق المكرجة فذهبت به، فأتاه عليه السّلام و قال: بلغنى أنك تريد أن تبعث بمال إلى البصرة، قال: نعم قال: فادفعه إلىّ فابلغه تجعل لي ما تجعل لمن تبعثه فقد عرفت صحبتي قال: فقال______________________________ (1) أى عمر بن الخطاب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 185 له أمير المؤمنين عليه السّلام: خذ طريق المكرجة.و منها ما رواه عن الخصيبي في هدايته باسناده عن فضيل بن الزبير قال:مرّ ميثم التمار على فرس له فاستقبل حبيب بن مظاهر عند مجلس بني أسد فتحدّثا حتّى التقت أعناق فرسيهما، ثمّ قال حبيب: لكأنّى برجل أصلع ضخم البطن يبيع البطيخ عند دار الرّزق و قد صلب في حبّ أهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و يبقر بطنه على الخشبة، فقال ميثم: و إنّى لأعرف رجلا أحمر له ضفيرتان يخرج لنصرة ابن بنت نبيّه فيقتل و يجال برأسه بالكوفة و اجيز الّذي جاء به ثمّ افترقا، فقال أهل المجلس: ما رأينا أعجب من أصحاب أبي تراب يقولون إنّ عليا عليه السّلام أعلمهم بالغيب، فلم يفترق أهل المجلس حتّى أقبل رشيد الهجري ليطلبهما فسأل أهل المجلس عنهما فقالوا قد افترقا و سمعناهما يقولان كذا و كذا، قال رشيد لهم: رحم اللّه ميثما و حبيبا قد نسى أنّه يزاد في عطاء الّذي يجيء برأسه مأئة درهم، ثمّ ولّى، فقال أهل المجلس: هذا و اللّه أكذبهم، فما مرّت الأيّام حتّى رأى أصحاب المجلس ميثما مصلوبا على باب عمرو بن حريث، و جيء برأس حبيب بن مظاهر من كربلا و قد قتل مع الحسين بن عليّ عليهما السّلام إلى عبيد اللّه بن زياد لعنه اللّه، و زيد في عطاء الذي حمل رأس حبيب مأئة درهم كما ذكر و رؤى كلّما قاله أصحاب أمير المؤمنين عليه السّلام أخبرهم به أمير المؤمنين عليه السّلام.و منها ما رواه عن الخصيبي مسندا عن أبي حمزة الثّمالي عن جابر بن عبد اللّه الأنصاري قال: أرسل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سرية فقال: تصلون ساعة كذا و كذا من اللّيل أرضا لا تهتدون فيها سيرا فاذا وصلتم إليها فخذوا ذات الشمال فانكم تمرّون برجل فاضل خيّر فتسترشدونه فيأبي أن يرشدكم حتّى تأكلوا من طعامه و يذبح لكم كبشا فيطعمكم ثمّ يقوم معكم فيرشدكم على الطريق فاقرءوه منّي السّلام و أعلموه أنّي قد ظهرت في المدينة.فمضوا فلمّا وصلوا إلى الموضع في الوقت ضلّوا، فقال قائل منهم: ألم يقل لكم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خذوا ذات الشمال، ففعلوا فمرّوا بالرجل الّذي وصفه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فاسترشدوه الطريق فقال: إنّي لا ارشدكم حتّى تأكلوا من طعامي فذبح لهم كبشا فأكلوا من طعامه و قام معهم فأرشدهم الطريق فقال: أظهر النبيّ صلوات اللّه عليه و آله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 186 بالمدينة؟ فقالوا: نعم، فأبلغوه سلامه فخلّف في شأنه من خلّف و مضى إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و هو عمرو بن الحمق الخزاعى ابن الكاهن بن حبيب بن عمرو بن القين بن درّاج بن عمرو بن سعد بن كعب، فلبث معه عليه السّلام ما شاء اللّه.ثمّ قال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ارجع إلى الموضع الذي هاجرت إلىّ منه فاذا نزل أخى أمير المؤمنين عليه السّلام الكوفة و جعلها دار هجرته فاته.فانصرف عمرو بن الحمق إلى شأنه حتّى إذا نزل أمير المؤمنين عليه السّلام أتاه فأقام معه في الكوفة.فبينا أمير المؤمنين عليه السّلام جالس و عمرو بين يديه فقال له يا عمرو ألك دار؟قال: نعم، قال: بعها و اجعلها في الأزد فاني غدا لو قد غبت عنكم لطلبت فتتبعك الأزد حتّى تخرج من الكوفة متوجّها نحو الموصل.فتمرّ برجل نصرانيّ فتقعد عنده فتستسقيه الماء فيسقيكه و يسألك عن شأنك فتخبره و ستصادفه مقعدا فادعه إلى الاسلام فانّه يسلم فاذا أسلم فامرر بيدك على ركبتيه فانّه ينهض صحيحا سليما، و يتبعك.و تمرّ برجل محجوب جالس على الجادّة فتستسقيه الماء فيسقيك و يسألك عن قصّتك و ما الّذي أخافك و ممّن تتوقع فحدّثه بأنّ معاوية طلبك ليقتلك و يمثل بك لايمانك باللّه و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و طاعتك لي و إخلاصك في ولايتي و نصحك للّه تعالى في دينك فادعه إلى الاسلام فانّه يسلم، فامرر يدك على عينيه فانه يرجع بصيرا باذن اللّه فيتّبعانك و يكونان معك و هما اللّذان يواريان جثّتك في الأرض.ثمّ تصير إلى الدّير على نهر يدعى بالدّجلة فانّ فيه صديقا عنده من علم المسيح عليه السّلام ما تجده لك أعون الأعوان على سرّك و ما ذاك إلّا ليهديه اللّه لك فاذا أحسّت بك شرطة ابن امّ الحكم و هو خليفة معاوية بالجزيرة و يكون مسكنه بالموصل فاقصد إلى الصّديق الذي في الدّير في أعلى الموصل فناده فانه يمتنع عليك فاذكر اسم اللّه الذى علّمتك إيّاه فانّ الدّير يتواضع لك حتّى تصير في ذروته فاذا رآك ذلك الراهب الصديق قال لتلميذ معه ليس هذا أوان المسيح هذا شخص كريم و محمّد قد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 187 توفاه اللّه و وصيّه قد استشهد بالكوفة و هذا من حواريه ثمّ يأتيك ذليلا خاشعا فيقول لك أيّها الشخص العظيم قد أهلتني لما لم استحقّه فبم تأمرني؟ فتقول استر تلميذي هذين عندك و تشرف على ديرك هذا فانظر ما ذا ترى، فاذا قال لك إنّى أرى خيلا غامرة نحونا.فخلّف تلميذيك عنده و انزل و اركب فرسك و اقصد نحو غار على شاطىء الدّجلة تستتر فيه فانّه لا بدّ من أن يسترك و فيه فسقة من الجنّ و الانس، فاذا استترت فيه عرفك فاسق من مردة الجنّ يظهر لك بصورة تنّين فينهشك نهشا يبالغ في اضعافك فينفر فرسك فتبدر بك الخيل فيقولون هذا فرس عمرو و يقفون اثره.فاذا أحسست بهم دون الغار فابرز إليهم بين دجلة و الجادّة فقف لهم في تلك البقعة فانّ اللّه جعلها حفرتك و حرمك فالقهم بسيفك فاقتل منهم ما استطعت حتّى يأتيك أمر اللّه فاذا غلبوك حزّوا رأسك و شهروه على قناة إلى معاوية و رأسك أوّل رأس يشهر في الاسلام من بلد إلى بلد.ثمّ بكى أمير المؤمنين عليه السّلام و قال: بنفسى ريحانة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و ثمرة فؤاده و قرّة عينه ابني الحسين فانّى رأيته يسير و ذراريه بعدك يا عمرو من كربلا بغربى الفرات إلى يزيد بن معاوية عليهما لعنة اللّه.ثمّ ينزل صاحبك المحجوب و المقعد فيواريان جسدك في موضع مصرعك و هو من الدير و الموصل على مأئة و خمسين خطوة من الدّير.إلى غير هذه مما لا نطيل بروايتها، و قد وضح و اتّضح لك مما أوردناه من الاخبار تصديق ما ذكره عليه السّلام في هذه الخطبة من علمه عليه السّلام بالغيب و أنه يعلم أعمال الناس و أفعالهم و يطلع على ما أعلنوه و ما أسرّوه، و يعرف مهلك من يهلك و منجى من ينجو، و يخبر من ذلك ما يتحمّل على من يتحمّل من خواصّه و بطانته سلام اللّه عليه و آله و شيعته.الترجمة:قسم بخدا اگر بخواهم كه خبر دهم هر مردى را از شما بمكان خروج و محلّ دخول آن و بهمه شغل و شأن آن هر اينه ممكن است بمن اين كار، و لكن مى ترسم كه كافر شويد در حق من برسول مختار صلّى اللّه عليه و آله آگاه باشيد بدرستى كه من رساننده ام اين اخبار غيبي را بخواص أصحاب خود از آن اشخاصى كه أيمني شده باشد اين كفر از ايشان. و قسم بذاتى كه مبعوث فرموده پيغمبر را براستي و برگزيده او را بجميع خلق سخن نمى گويم مگر در حالت راستي و صدق و بتحقيق كه عهد فرموده حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بسوى من بهمه اين اخبار و بهلاكت كسى كه هلاك مى شود و بنجات يافتن كسى كه نجات خواهد يافت، و به عاقبت اين امر خلافت و باقي نگذاشت چيزى را كه خواهد گذشت بر سر من از حوادث روزگار مگر اين كه ريخت آنرا در گوشهاى من و رسانيد آن را بمن، أى مردمان بحق خدا تحريص نمى كنم شما را بر طاعتي مگر اين كه سبقت مى نمايم بشما بسوى آن طاعت، و نهى نميكنم شما را از معصيتي مگر اين كه خود دارى ميكنم پيش از شما از آن معصيت. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص7 از سخنان آن حضرت (ع) در اين خطبه كه با عبارت «ايها الناس غير المغفول عنهم، و التاركون و المأخوذ منهم» «هان اى مردمى كه غافل اند و از ايشان غافل نيستند، فرمانهاى خدا را رها كرده اند و همه چيز از ايشان گرفته مى شود» شروع مى شود. [ابن ابى الحديد] مى گويد: على عليه السلام پس از مقدمه خطبه موضوع ديگرى را مطرح كرده و فرموده است اگر بخواهد مى تواند به هر يك از ايشان خبر دهد كه از كجا آمده و چگونه از منزل خود بيرون آمده است و كجا و چگونه خواهد رفت و از همه كارها و خوراك و آشاميدنى او و تصميمى كه در كارها گرفته است و آنچه در خانه خود اندوخته است آگاهش سازد. او سوگند مى خورد كه مى تواند اين كار را انجام دهد و اين همچون گفتار مسيح عليه السلام است كه در آيه 49 سوره آل عمران آمده است: «و مى توانم شما را از آنچه مى خوريد و آنچه در خانه هايتان باقى مى گذاريد خبر دهم». آن گاه مى فرمايد: همانا بيم دارم كه در آن صورت با مبالغه و غلو درباره من به رسول خدا (ص) كافر شويد و مرا بر آن حضرت برترى دهيد، و بيم دارم كه در آن صورت در مورد من مدعى الوهيت شويد همان گونه كه مسيحيان در مورد مسيح، پس از آنكه آنان را از امورى پوشيده آگاه ساخت، مدعى شدند. سپس مى فرمايد: همانا برخى از اين امور را به خواص ياران و اشخاص مورد اعتمادم كه در مورد آنان از غلو در امانم و مى دانم به پيامبر (ص) كافر نخواهند شد خواهم گفت و آنان مى دانند كه اين هم از نشانه هاى عظمت و معجزات رسول خدا (ص) است كه من، كه يكى از پيروان و ياران اويم، به اين منزلت بزرگ رسيده ام. آن گاه دوباره سوگند مى خورد كه جز به راستى سخن نخواهد گفت و پيامبر (ص) همه اين امور را به او فرموده است و او را به درمانده و تباه شدن گروهى از صحابه و ديگر و مردم و رستگارى كسانى كه رستگار مى شوند و به سرانجام اين امر، يعنى اسلام، و اينكه حكومت و خلافت در آينده چه خواهد شد، خبر داده است و پيامبر (ص) هيچ چيز از آنچه را كه بر سر على عليه السلام خواهد آمد رها نكرده و او را از آن آگاه فرموده و رازش را با او در ميان نهاده است. درباره برخى از سخنان غلو كنندگان در مورد على (ع): بدان كه غير ممكن نيست كه برخى از نفسها داراى ويژگيهايى باشد كه با آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص8 از امور پوشيده و غيبى آگاه شود. در اين مورد در مباحث گذشته به حد كفايت بحث شده است. البته ممكن نيست كه هيچ نفسى بتواند همه امور غيبى و پوشيده را درك كند زيرا نيروى متناهى نمى تواند به امور نامتناهى چيره و محيط شود و هر نيرويى در هر نفسى حادث و متناهى است. بنابر اين، لازم است سخن امير المومنين عليه السلام را به اين معنى ندانيم كه مقصودش اين است كه به همه امور غيبى داناست، بلكه منظور اين است كه امورى محدود از امور غيبى و پوشيده را كه حكمت خداوند سبحان اقتضاى آن را دارد و او را براى دانستن آن شايسته دانسته است مى داند. در مورد رسول خدا (ص) هم همين گونه است و آن حضرت هم امورى محدود و معدود را مى دانسته اند نه آنكه بر همه امور نامتناهى دانا باشد. با آنكه على عليه السلام از بيم كافر شدن به رسول خدا بسيارى از آنچه را كه مى دانست از مردم پوشيده داشت، گروهى بسيار به كفر افتادند و در مورد على (ع) مدعى پيامبرى شدند و ادعا كردند كه او شريك رسالت پيامبر (ص) است و سپس مدعى شدند كه همو پيامبر بوده و فرشته مأمور ابلاغ حى اشتباه كرده است و پس از آن گفتند على (ع) همان كسى است كه براى مردم محمد (ص) را مبعوث كرده است. و درباره او مدعى به حلول و اتحاد شدند و هيچ نوع از گمراهى را رها نكردند مگر اينكه درباره اش گفتند و به آنان اعتقاد پيدا كردند و شاعر غلات درباره على عليه السلام اشعارى سروده كه ضمن آن چنين گفته است: «كسى كه عاد و ثمود را با بلاهاى سخت خود نابود كرد و كسى كه بر فراز طور با موسى سخن گفت هنگامى كه او را ندا مى داد...» يكى ديگر از شاعران آنان چنين سروده است. «همانا و جز اين نيست كه آفريدگار همه آفريده ها كسى است كه پايه هاى حصار خيبر را به لرزه در آورد و فرو كشيد، آرى ما او را به امامت و مولايى پسنديده ايم و براى او به سمت خدايى و پروردگارى سجده مى كنيم». پاره يى از اخبار على عليه السلام به امور غيبى: در مباحث گذشته برخى از اخبار على عليه السلام به امور غيبى را بيان داشتيم. از جمله شگفت ترين آنها موضوعى است كه آن را ضمن خطبه يى كه در آن از خونريزى هاى آينده سخن مى گويد و اشاره به قرمطيان است. بيان كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص9 آن حضرت چنين فرموده است «مدعى عشق و محبت نسبت به ما هستند و حال آنكه بغض و كينه ما را در دل نهان دارند و نشانه اين موضوع آن است كه ايشان وارثان ما را مى كشند و از كارهاى ما رويگردانند»، «جوانان ما را از خود طرد مى كنند». و آنچه از آن خبر داده همان گونه بوده است چرا كه قرمطيان گروهى بسيار از آل ابو طالب عليه السلام را كشتند و نامهاى آنان در كتاب مقاتل الطالبيين ابو الفرج اصفهانى آمده است. ابو طاهر سليمان بن حسن جنابى سالار قرمطيان همراه لشكر خويش از نجف و كربلا گذشت و درنگ نكرد و براى زيارت به هيچيك از اين دو مزار نرفت. [على (ع)] ضمن همين خطبه در حالى كه به ستونى در مسجد كوفه كه به آن تكيه مى داد اشاره مى كرد چنين فرموده است «گويى مى بينم حجر الأسود اينجا نصب شده است. اى واى بر ايشان فضيلت حجر الاسود در خودش نيست بلكه در جايگاه و اساس آن است. آرى حجر الاسود مدتى از اينجا خواهد بود و سپس مدتى آنجا» - و به بحرين اشاره فرمود-  «و سپس به جايگاه اصلى خود بر مى گردد». در مورد حجر الاسود همان گونه كه على عليه السلام خبر داده بود اتفاق افتاد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص10 من به خطبه هاى مختلفى از على (ع) دست يافته ام كه در آنها پيشگويى هايى درباره خونريزى هاى آينده آمده است، و آنها را چنان ديدم كه مشتمل بر چيزهايى است كه نسبت دادن آن به او جايز است و نيز مطالبى دارد كه نسبت دادنش به او جايز نيست. البته در بسيارى از آنها ديدم كه اختلال ظاهر است ولى اين مطالبى كه نقل مى كنم از آن خطبه هاى سست نيست بلكه از سخنان اوست كه در كتابهاى مختلف آمده است و از آن جمله اين موضوع است كه على عليه السلام بر منبر خطبه مى خواند و ضمن آن فرمود «پيش از آنكه مرا از دست بدهيد از من بپرسيد...». تميم بن اسامة بن زهير بن دريد تميمى بر او اعتراض و گفتارش را قطع كرد و گفت: چند تار موى در سر من موجود است على على عليه السلام به او فرمود «همانا به خدا سوگند اين را مى دانم و بر فرض كه تو را از آن آگاه كنم چه دليلى بر آن خواهد بود-  چگونه مى شمارى-  و تو را از سبب اين برخاستن و پرسيدنت خبر مى دهم كه به من گفته شده است بر هر تار مويت فرشته يى است كه تو را لعنت مى كند و شيطانى كه تو را به جنبش وا مى دارد و نشانه اين سخن آن است كه در خانه ات پسرك شيرخوارى است كه پسر رسول خدا (ص) [امام حسين (ع)] را مى-  كشد و ديگران را بر كشتن او تحريك مى كند». اين موضوع همانگونه بود كه او گفته بود. تميم پسرى به نام حصين [با صاد بدون نقطه ] داشت كه در آن هنگام نوزادى شير خوار بود و چندان زيست كه سالار شرطه ابن زياد شد و ابن زياد او را پيش عمر بن سعد فرستاد و فرمان داد با امام حسين (ع) جنگ كند و به حصين گفت ابن سعد را از قول او تهديد كند كه كار را به تأخير نيندازد و امام حسين (ع) صبح روزى كه در شب پيش از آن حصين به كربلا آمد به شهادت رسيد. همچنين از آن جمله است گفتار على عليه السلام به براء بن عازب كه روزى به او فرمود «اى براء، ممكن است در حالى كه تو زنده باشى حسين كشته شود و تو او را يارى نكنى، براء گفت اى امير المومنين هرگز چنين مباد. هنگامى كه امام حسين عليه السلام كشته شد براء اين موضوع را متذكر مى شد و مى گفت چه اندوه بزرگى كه در ركاب او حاضر نشدم تا براى دفاع از او كشته شوم. از اين پس هم به خواست خداوند به مطالبى كه تذكرش مفيد باشد و از اينگونه خبر دادن از امور غيبى برسيم خواهيم نوشت.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom