خطبه ۱۷۴

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۷۴ : رسوا کردن سران فتنه [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في معنى طلحة بن عبيد الله و قد قاله حين بلغه خروج طلحة و الزبير إلى البصرة لقتاله:
قَدْ كُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ وَ لَا أُرَهَّبُ بِالضَّرْبِ، وَ أَنَا عَلَى مَا قَدْ وَعَدَنِي رَبِّي مِنَ النَّصْرِ.
وَ اللَّهِ مَا اسْتَعْجَلَ مُتَجَرِّداً لِلطَّلَبِ بِدَمِ عُثْمَانَ إِلَّا خَوْفاً مِنْ أَنْ يُطَالَبَ بِدَمِهِ، لِأَنَّهُ مَظِنَّتُهُ وَ لَمْ يَكُنْ فِي الْقَوْمِ أَحْرَصُ عَلَيْهِ مِنْهُ، فَأَرَادَ أَنْ يُغَالِطَ بِمَا أَجْلَبَ فِيهِ لِيَلْتَبِسَ الْأَمْرُ وَ يَقَعَ الشَّكُّ.
وَ وَاللَّهِ مَا صَنَعَ فِي أَمْرِ عُثْمَانَ وَاحِدَةً مِنْ ثَلَاثٍ:
لَئِنْ كَانَ ابْنُ عَفَّانَ ظَالِماً كَمَا كَانَ يَزْعُمُ، لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يُوَازِرَ قَاتِلِيهِ وَ أَنْ يُنَابِذَ نَاصِرِيهِ، وَ لَئِنْ كَانَ مَظْلُوماً لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَكُونَ مِنَ الْمُنَهْنِهِينَ عَنْهُ وَ الْمُعَذِّرِينَ فِيهِ، وَ لَئِنْ كَانَ فِي شَكٍّ مِنَ الْخَصْلَتَيْنِ لَقَدْ كَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَعْتَزِلَهُ وَ يَرْكُدَ جَانِباً وَ يَدَعَ النَّاسَ مَعَهُ، فَمَا فَعَلَ وَاحِدَةً مِنَ الثَّلَاثِ وَ جَاءَ بِأَمْرٍ لَمْ يُعْرَفْ بَابُهُ وَ لَمْ تَسْلَمْ مَعَاذِيرُهُ.

مُتَجِرِّداً : آماده و مهيا، «تجرّد للأمر» يعنى خود را آماده آن كار كرد.
لِيَلْتَبِسَ : براى مشتبه شدن.
يُوَازِر : كمك و يارى ميكند.
يُنَابِذ : معارضه و مبارزه ميكند، اصل معناى «مُنابذة» چيزى را به يكديگر پرت كردن است.
المُنَهْنِهِين : نهى كنندگان، باز دارندگان.
الْمُعَذِّرِين : عذر آورندگان.
يَرْكُد : ساكن و راكد ميشود. 
مُتَجَرِّد : كسى كه شمشير كشيده است
يُوازِر : يارى ميكند
يُنابِذ : جنگ و تيراندازى ميكند
مُنَهنِهين : دوركنندگان
يَركُدُ : ساكت و آرام مى شود
مَعاذِير : عذرها و معذرتها 
(در باره طلحه فرزند عبيد اللّه در سال ۳۶ هجرى كه در آستانه جنگ جمل فرمود).
افشاء ادّعاهاى دروغين طلحه:
تا بوده ام مرا از جنگ نترسانده، و از ضربت شمشير نهراسانده اند، من به وعده پيروزى كه پروردگارم داده است استوارم.
به خدا سوگند، طلحة بن عبيد الله، براى خونخواهى عثمان شورش نكرد، جز اينكه مى ترسيد خون عثمان از او مطالبه شود، زيرا او خود متّهم به قتل عثمان است، كه در ميان مردم از او حريص تر بر قتل عثمان يافت نمى شد.(۱) براى اينكه مردم را دچار شك و ترديد كند، دست به اينگونه ادّعاهاى دروغين زد.
سوگند به خدا، لازم بود طلحه، نسبت به عثمان يكى از سه راه حل را انجام مى داد كه نداد: اگر پسر عفّان ستمكار بود چنانكه طلحه مى انديشيد، سزاوار بود با قاتلان عثمان همكارى مى كرد، و از ياران عثمان دورى مى گزيد، يا اگر عثمان مظلوم بود مى بايست از كشته شدن او جلوگيرى مى كرد و نسبت به كارهاى عثمان عذرهاى موجّه و عموم پسندى را طرح مى كرد (تا خشم مردم فرو نشين) و اگر نسبت به امور عثمان شك و ترديد داشت خوب بود كه از مردم خشمگين كناره مى گرفت و به انزوا پناه برده و مردم را با عثمان وا مى گذاشت. امّا او هيچ كدام از سه راه حل را انجام نداد، و به كارى دست زد كه دليل روشنى براى انجام آن نداشت، و عذرهايى آورد كه مردم پسند نيست.
______________________________
(۱). طلحه تا سه روز نگذاشت جنازه عثمان را دفن كنند، افرادى را مأمور كرد تا با سنگ باران كردن خانواده عثمان مانع دفن او شوند، كه سر انجام با دخالت امام او را دفن كردند. و در كشتن او از همه مهاجمان حريص‏تر بود، همه اين حقيقت را مى‏ دانستند كه مروان بن حكم در جنگ جمل او را با تيرى هدف قرار داد و كشت و بارها مى‏ گفت من انتقام عثمان را گرفتم. «تاريخ طبرى»
 
از سخنان آن حضرت عليه السَّلام است در باره طلحة ابن عبيد اللّه: (هنگاميكه خبر رسيد طلحه و زبير بطرف بصره حركت كرده آن بزرگوار را بجنگ تهديد مى نمايند):
(1) (تا كنون) تهديد بجنگ نمى شدم و كسى مرا از ضرب شمشير نمى ترسانيد، و من بآنچه پروردگارم بيارى نمودن (و غلبه بر دشمن) وعده داده است اطمينان دارم (پس تهديد و ترساندن از جنگ براى كسى است كه از مرگ و كشته شدن مى ترسد، و يقين بدين ندارد، و امّا چرا طلحه بطرف بصره رفته)،
(2) سوگند بخدا نشتافته كه خود را آماده خونخواهى عثمان نمايد، بلكه مى ترسد از او خونخواهى كنند، زيرا گمان مى برند كه او يكى از كشندگان است، و در ميان كشندگان عثمان حريصتر از او كسى نبوده، پس خواسته بر اثر گرد آورى لشگر بعنوان خونخواهى او مردم را بغلط اندازد تا امر مشتبه شده و شكّ و ترديد پيدا شود،
(3) و سوگند بخدا در باره عثمان يكى از سه كار را (كه انجام آن بر او لازم و حقّ از آن بيرون نبود) بجا نياورد: اگر پسر عفّان ستمگر بود، چنانكه گمان ميكرد، سزاوار بود كه كشندگان او را يارى و از همراهانش دورى كرده با آنان دشمنى كند (ولى او اين كار را نكرده، زيرا با اينكه او را ستمگر مى دانسته بعد از كشتنش با كشندگان دشمنى و ياورانش را كمك نموده و در صدد خونخواهيش بر آمده است) و اگر مظلوم (و كشتن او حرام) بود (چنانكه در اين زمان اين سخن به زبان آورده و بين مردم شهرت داده) سزاوار بود كه از جمله كسانى باشد كه از كشندگانش جلوگيرى كرده عذر (كارهاى زشتش) را بخواهد، و اگر در اين دو كار بحال شكّ و ترديد بود (نمى دانست ستمگر است يا ستمديده) سزاوار بود كه از او كناره گيرى كرده به گوشه اى رود و مردم را با او بگذارد،
(4) و او هيچيك از اين سه كار را نكرد (بلكه آتش فتنه را روشن كرد و مردم را به كشتن او ترغيب نمود) و (اكنون) كارى پيش گرفته كه راه آن شناخته نشده، و عذرهاى او (از قبيل خونخواهى عثمان، و مظلوم كشته شدن او براى شكستن بيعت) درست نبوده است.
 
سخنى از آن حضرت (ع) در باره طلحة بن عبيد الله:
تاكنون كسى را ياراى آن نبوده كه مرا از جنگ بترساند، يا از ضربت شمشير بيم دهد. پروردگارم مرا وعده يارى داده و من به وعده پروردگارم اطمينان دارم.
به خدا سوگند، طلحه چونان شمشيرى از نيام بركشيده در طلب خون عثمان شتاب نكرده، جز آنكه، مى ترسد ديگران خون عثمان را از او بطلبند. زيرا او خود به كشتن عثمان مظنون است و در ميان خيل كشندگان عثمان هيچ كس آزمندتر از او بدين كار نبود. حال مى خواهد مردم را به غلط اندازد تا امر مشتبه شود و شك در دلها لانه سازد.
به خدا سوگند، در باره عثمان هيچيك از اين سه كار را انجام نداد. اگر فرزند عفّان ظالم مى بود -چنانكه او مى پنداشت- شايسته بود كه قاتلانش را يارى دهد و با يارى كنندگانش ستيزه كند. و اگر مظلوم مى بود، سزاوار چنان بود، كه در زمره كسانى باشد كه شورشگران را از او باز دارد و بيگناهيش را عذرى آورد. و اگر در ترديد بود كه او ظالم است يا مظلوم، بهتر آن بود كه كنارى مى گرفت و به گوشه اى مى خزيد و مردم را با او به حال خود مى گذارد. طلحه هيچيك از اين سه كار را نكرد، بلكه نغمه اى نو ساز كرده كه كس راه آن نمى شناسد و عذرهايى مى آورد كه همه نادرست است.
 
من هيچ گاه در گذشته به جنگ تهديد نمى شدم و هرگز کسى مرا از ضرب شمشير نمى ترسانيد (چرا که همه مى دانستند من مرد جنگم به علاوه) من به همان وعده پيروزى که پروردگارم داده است باقى ام و به آن ايمان دارم.
به خدا سوگند، او (طلحه) با شتاب براى خونخواهى عثمان اقدام نکرد; مگر به جهت اين که مى ترسيد خودش نسبت به خون عثمان بازخواست شود ; زيرا او به اين کار متهم بود و در ميان مردم، کسى حريص تر از او بر قتل عثمان نبود و او در واقع، مى خواست با جمع آورى گروهى گرد خود (به نام خونخواهى عثمان) غلط اندازى کند و امر را بر مردم مشتبه سازد و آن ها را به شک بيندازد.
به خدا سوگند، او مى بايست در مورد عثمان يکى از سه کار را انجام مى داد; ولى هرگز چنين کارى را نکرد (نخست اين که) اگر فرزند عفان (يعنى عثمان) ستمکار بود ـ چنان که او مى انديشيد ـ سزاوار بود با قاتلان او همکارى کند و با يارانش مبارزه نمايد و اگر او مظلوم بود سزاوار بود از قتل او جلوگيرى کند و براى کارهايش عذر موجهى ارائه دهد و اگر در ميان اين دو امر شک و ترديد داشت خوب بود کناره گيرى مى کرد و به گوشه اى مى رفت و مردم را با او تنها مى گذاشت ; ولى او هيچ کدام از اين سه را انجام نداد و به کارى دست زد که دليل روشنى بر آن نبود و عذرهاى ناموجهى براى کار خود آورد (نخست بر ضد او قيام کرد سپس به خونخواهى او برخاست).
 
 و از سخنان آن حضرت است در باره طلحه پسر عبيد اللّه:
تا بوده ام مرا از جنگ نترسانده اند، و از ضربت تيغ نهراسانده اند. من به دل وعده پيروزى را كه پروردگارم به من داده است باور دارم -و بر اين باور پايدارم-.
به خدا طلحه بدين كار نپرداخت، و خونخواهى عثمان را بهانه نساخت جز از بيم آنكه خون عثمان را از او خواهند، كه در اين باره متّهم مى نمود، و در ميان مردم آزمندتر از او به كشتن عثمان كس نبود. پس خواست تا در آنچه خود در آن دست داشت مردمان را به خطا در اندازد، و كار را به هم آميزد، و شك پديد آرد و حقيقت را مشتبه سازد.
به خدا، آنچه در باره عثمان ننمود، يكى از سه كار بود. اگر پسر عفّان ستمكار بود -چنانكه مى پنداشت- سزاوار مى نمود كه به يارى كشندگان او برخيزد و يا آنكه ياوران او را براند و با آنان بستيزد، و اگر مظلوم بود سزاوار بود شورشيان را از او باز دارد و در آنچه متهمش ساخته بودند، از جانب او عذرى آرد، و اگر دو دل بود كه اين است يا آن، بايست از او كناره مى گزيد و در گوشه اى مى آرميد، و او را وامى گذاشت با مردمان. او هيچ يك از اين سه كار را نكرد، و كار تازه اى پيش آورد كه -ميان امت- شناخته نبود، و چيزهايى را بهانه كرد كه درست نمى نمود.
 
از سخنان آن حضرت است در باره طلحة بن عبيد اللّه:
تا بوده ام به جنگ تهديد نشده، و از شمشير ترسانده نمى شده ام، من به آنچه پروردگارم از نصرت به من وعده داده اعتماد دارم.
به خدا قسم به خوانخواهى عثمان با سعى و تلاش شتاب نورزيده جز اينكه مى ترسد خون عثمان را از او مطالبه كنند، زيرا به اين مسأله متّهم است، و در ميان مردم كسى به كشتن عثمان حريص تر از او نبود، او با اين لشگر كشى مى خواست مردم را به اشتباه اندازد تا واقعيت به صورت ديگر جلوه كند و در برنامه شك به وجود آيد.
به خدا سوگند در امر عثمان بايد يكى از سه كار را انجام مى داد كه نداد: اگر پسر عفّان چنانكه او مى پنداشت ستمگر بود مى بايد قاتلان او را يارى مى داد، و يارانش را مى راند. و اگر مظلوم بود مى بايست از كشته شدنش مانع مى شد، و نسبت به كارهايش عذر موجه اقامه مى كرد. و چنانچه در ظالم بودن يا مظلوم بودنش ترديد داشت مى بايست از او كناره گرفته به گوشه اى مى خزيد و مردم را به او وامى گذارد. ولى او هيچ يك از اين سه كار را نكرد، و دست به كارى زد كه راهش شناخته نيست، و عذرهايى كه نسبت به آن اقامه مى كند ناسالم است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 528-521 وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في معنى طلحة بن عبيداللَّه و قد قاله حين بلغه خروج طلحة و الزبير إلى البصرة لقتاله.از سخنان امام عليه السلام است كه درباره طلحه و هنگامى كه از خروج او و زبير به سوى بصره براى جنگ با آن حضرت آگاه شد، بيان فرمود. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در زمانى ايراد شد كه به امام عليه السلام خبر رسيد طلحه و زبير به سوى بصره رفته اند و قصد دارند آن جا را تصرف كنند و سپس وارد جنگ با امام عليه السلام شوند. امام عليه السلام براى اين كه روحيه يارانش را تقويت كند و پرده ها را كنار بزند و طلحه و زبير را معرفى كند اين خطبه را ايراد فرمود. اين خطبه عمدتاً شامل دو بخش است:نخست اين كه امام عليه السلام مى فرمايد: تاكنون سابقه نداشته كسى مرا به جنگ تهديد كند؛ چون همه قدرت و شجاعت مرا در جنگ ها ديده بودند؛ بنابراين تهديد طلحه و زبير يك تهديد بى ارزش و مسخره است.ديگر اين كه با بيانى منطقى و استدلالى محكم، روشن مى سازد، خون خواهى عثمان- كه بهانه طلحه و زبير براى آتش افروزى جنگ است- امرى است دروغين و خيالى؛ چرا كه طلحه بيش از هر كس دستش به خون عثمان آلوده بود و در واقع اين كار از قبيل نعل وارونه زدن است. کارهاى ضد و نقيض طلحه دليل رسوايى اوست:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه اشاره به تهديدهاى طلحه و زبير کرده، مى فرمايد: «من هيچ گاه در گذشته به جنگ تهديد نمى شدم و هرگز کسى مرا از ضرب شمشير نمى ترسانيد (چرا که همه مى دانستند من مرد جنگم و هرگز از مبارزه با دشمن هراسى ندارم)» (قَدْ کُنْتُ وَ مَا أُهَدَّدُ بِالْحَرْبِ، وَ لاَ أُرَهَّبُ بِالضَّرْبِ).اشاره به اين که همگان ضرب شمشير مرا در جنگ هاى اسلامى ديده بودند که برترين شجاعان عرب را به خاک افکندم و نام مرا همگان با دليرى و شجاعت قرين مى دانستند. تعجب آور است که چگونه طلحه و زبير به خود اجازه مى دهند مرا به جنگ تهديد کنند! با اين که خودشان در جنگ ها حاضر و ناظر بودند.سپس مى فرمايد: «(اضافه بر اين) من به همان وعده پيروزى که پروردگارم داده است باقى ام و به آن ايمان دارم» (وَ أَنَا عَلَى مَا قَدْ وَعَدَنِي رَبِّي مِنَ النَّصْرِ).اين تعبير ممکن است اشاره به وعده اى باشد که خداوند به همه مؤمنان ثابت قدم داده و فرموده است:«(إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ يَوْمَ يَقُومُ الاَْشْهَادُ); ما به يقين پيامبران خود و کسانى را که ايمان آورده اند در زندگى دنيا و (در آخرت) و در آن روز که گواهان به پا مى خيزند، يارى مى دهيم».(1)و يا اشاره به وعده خاصى باشد که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به آن حضرت در مورد پيروزى بر ناکثان و پيمان شکنان از قبل داده بود و حتى داستان جنگ جمل را با صراحت به عايشه فرمود و او را از اين کار نهى کرد که شرح آن در تواريخ معروف است.(2)آن گاه در ادامه اين سخن، پرده ها را کنار مى زند و نيّات شوم طلحه و زبير را از اين کار عجولانه آشکار مى سازد; مى فرمايد: «به خدا سوگند، او (طلحه) با شتاب براى خونخواهى عثمان اقدام نکرد ; مگر به جهت اين که مى ترسيد خودش (بر کرسى اتهام بنشيند و) نسبت به خون عثمان بازخواست شود ; زيرا به اين کار متهم بود و در ميان مردم، کسى حريص تر از او بر قتل عثمان نبود و او در واقع، مى خواست با جمع آورى گروهى گرد خود (به نام خونخواهى عثمان) غلط اندازى کند و امر را بر مردم مشتبه سازد و آن ها را به شک بيندازد» (وَاللهِ مَا اسْتَعْجَلَ مُتَجَرِّداً(3) لِلطَّلَبِ بِدَمِ عُثْمَانَ إِلاَّ خَوْفاً مِنْ أَنْ يُطَالَبَ بِدَمِهِ، لاََنَّهُ مَظِنَّتُهُ، وَ لَمْ يَکُنْ فِي الْقَوْمِ أَحْرَصُ عَلَيْهِ مِنْهُ، فَأَرَادَ أَنْ يُغَالِطَ بِمَا أَجْلَبَ(4) فِيهِ لِيَلْتَبِسَ الاَْمْرُ وَ يَقَعَ الشَّکُّ).و در ادامه اين سخن طلحه را در افکار عمومى به محاکمه مى کشد و مى فرمايد: «اين که طلحه براى خون خواهى عثمان قيام کرد هرگز در ادعاى خود صادق نبود اگر صداقت مى داشت به خدا سوگند، او مى بايست در مورد عثمان يکى از سه کار را انجام مى داد; ولى نکرد (نخست اين که) اگر فرزند عفان (يعنى عثمان) ستمکار بود ـ چنان که او مى انديشيد ـ سزاوار بود که با قاتلان او همکارى کند و با يارانش مبارزه نمايد و اگر او مظلوم بود سزاوار بود از قتل او جلوگيرى کند و براى کارهايش عذرهاى موجهى ارائه دهد و اگر در ميان دو امر شک و ترديد داشت خوب بود کناره گيرى مى کرد و به گوشه اى مى رفت و مردم را با او تنها مى گذاشت» (وَ وَاللهِ مَا صَنَعَ فِي أَمْرِ عُثْمَانَ وَاحِدَةً مِنْ ثَلاَث: لَئِنْ کَانَ ابْنُ عَفَّانَ ظَالِماً ـ کَمَا کَانَ يَزْعُمُ ـ لَقَدْ کَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يُوَازِرَ(5) قَاتِلِيهِ، وَ أَنْ يُنَابِذَ(6) نَاصِرِيهِ. وَ لَئِنْ کَانَ مَظْلُوماً لَقَدْ کَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَکُونَ مِنَ الْمُنَهْنِهِينَ(7) عَنْهُ، وَالْمُعَذِّرِينَ(8) فِيهِ وَ لَئِنْ کَانَ فِي شَکٍّ مِنَ الْخَصْلَتَيْنِ، لَقَدْ کَانَ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَعْتَزِلَهُ وَ يَرْکُدَ(9) جَانِباً، وَ يَدَعَ النَّاسَ، مَعَهُ).سپس مى فرمايد: «ولى او هيچ کدام از اين سه را انجام نداد و به کارى دست زد که دليل روشنى بر آن نبود و عذرهاى ناموجهى براى کار خود آورد (نخست بر ضد او قيام کرد سپس به خونخواهى او برخاست)» (فَمَا فَعَلَ وَاحِدَةً مِنَ الثَّلاَثِ، وَ جَاءَ بِأَمْر لَمْ يُعْرَفْ بَابُهُ، وَ لَمْ تَسْلَمْ مَعَاذِيرُهُ).امام(عليه السلام) با اين دليل روشن منطقى از روى توطئه و دروغ طلحه پرده بر مى دارد و نشان مى دهد که او يک سياست باز دروغگو است که نان را به نرخ روز مى خورد ; چرا که وضع او در برابر عثمان ـ مطابق حصر عقلى ـ ممکن نبود، از اين سه حالت بيرون باشد: يا او را ظالم مى دانست يا مظلوم يا در شک و ترديد بود; و هر يک از اين ها برخورد مناسبى را مى طلبد; ولى او يک روز در پشت صحنه، مردم را بر قتل عثمان تحريک مى کرد و بعد از قتل عثمان، بلافاصله در مقام دفاع از او برآمد و به خونخواهى او پرداخت. اين است راه و رسم سياست بازان حرفه اى مکار که گاه در يک روز مسير خود را يک صد و هشتاد درجه تغيير مى دهند!!برنامه معاويه در اين ماجرا ـ هر چند دور بود ـ نيز چندان تفاوتى با «طلحه» نداشت. او هم دست روى دست گذاشت تا «عثمان» کشته شود و بعد به خونخواهى او پرداخت. آن ها در واقع به قتل عثمان راضى بودند تا جاده براى خلافت آن ها هموار گردد و از اين کلاه، نمدى براى خود تهيه کنند.سوال اینکه: امام(عليه السلام) در عبارات مذکور مى فرمايد: طلحه با قاتلان عثمان همکارى نکرد; در حالى تاريخ مى گويد او با آن ها همکارى داشت.پاسخ اين سؤال روشن است: مقصود امام(عليه السلام)، اين است که علناً و آشکارا وارد ميدان نشد; ولى به يقين در پشت صحنه جزو کارگردان ها بود.جالب اين که به گفته «ابن قتيبه» در «الامامة والسياسة» هنگامى که «عايشه» در «بصره» خطبه مى خواند که آن ها را به خونخواهى عثمان تشويق کند، مردى از اشراف و بزرگان «بصره» نامه اى نشان داد که «طلحه» جهت تشويق به قتل عثمان براى او نوشته بود. آن مرد خطاب به طلحه گفت: «اين نامه را مى شناسى؟» «طلحه» گفت: «آرى» آن مرد گفت: «پس چرا تغيير موضع دادى؟ ديروز ما را به قتل عثمان تشويق مى کردى و امروز ما را به خونخواهى او دعوت مى نمايى؟! شما چنين گفته بوديد که على از شما دعوت کرده بود تا مردم براى تصدى خلافت با شما دعوت کنند ; چون سن شما بيش تر بود ; ولى شما ابا کرديد و گفتيد: او به دليل نزديکى به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سوابق اش در اسلام بر ما مقدّم است و با او بيعت کرديد ; پس چرا امروز بيعت را شکستيد؟!»«طلحه» در پاسخ گفت: «او بعد از آن که خلافت را در اختيار گرفت و مردم با او بيعت کردند چنين پيشنهادى به ما کرد. ما مى دانستيم او چنين کارى نخواهد کرد و اگر مى کرد مهاجران و انصار خلافت ما را نمى پذيرفتند و ما ترسيديم اگر بيعت نکنيم کشته شويم; لذا از روى اکراه بيعت کرديم!!»آن مرد گفت: «اين تغيير نظر شما درباره عثمان براى چيست؟» (طلحه عذر مضحکى آورد) گفت: «گروهى بر ما ايراد کردند که چرا به يارى عثمان نشتافتيد؟ ما هم جبران اين کوتاهى را در آن ديديم که به خونخواهى او قيام کنيم!».(10)از اين جا روشن مى شود که مردم آن زمان نيز مى دانستند طلحه در ادعاى خود هرگز صادق نيست و از شگفتى هاى تاريخ اسلام اين است که «مدائنى» در کتاب «مقتل عثمان» نقل کرده است که طلحه سه روز از دفن عثمان جلوگيرى کرد تا اين که بعضى از صحابه به على(عليه السلام) متوسّل شدند که موجبات دفن او را فراهم سازد. طلحه کسانى را در مسير جنازه نشاند که آن را سنگ باران کنند. سرانجام جنازه او را به نقطه اى در مدينه به نام «حشّ کوکب» (محلى درنزديکى بقيع) که يهود، مرده هاى خود را در آن جا دفن مى کردند، آوردند. باز بعضى آن را سنگ باران کردند. على(عليه السلام) کسى را فرستاد و دستور داد از اين کار خوددارى کند و بدين ترتيب جنازه عثمان در «حشّ کوکب» دفن شد(11). (12)* * *پی نوشت:1. غافر، آيه 51.2. در ذيل خطبه سيزدهم جلد اوّل، صفحه 515 به بعد، در اين باره مشروحاً سخن گفته ايم.3. «متجرّد» از ماده «تجرّد» به معناى آماده شدن براى انجام دادن کارى با جدّ و جهد است و به شمشير کشيده از نيام «سيف مجرّد» مى گويند.4. «أجلب» ازماده «اجلاب» به معناى گردآورى کردن و يارى نمودن است.5. «يوازر» از ماده «موازرة» به معناى يارى کردن است.6. «ينابذ» از ماده «منابذة» به معناى دورافکندن و مبارزه نمودن است.7. «منهنهين» به معناى کسانى است که از کارى جلوگيرى مى کنند و از ماده «نهنهة» (بر وزن قهقهة) گرفته شده است.8. «معذرين» به معناى کسانى است که براى کار خود يا ديگران عذرى مى تراشند.9. «يرکد» از ماده «رکود» به معناى راکد و ساکت شدن است.10. الامامة و السياسة، جلد 1، صفحه 88 ـ ما در جلد 5 پيام امام اميرمؤمنان(عليه السلام) ذيل خطبه 137، صفحه 518 مطالب ديگرى آورده ايم.11. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 6. طبرى نيزهمين داستان را بدون ذکر نام طلحه در جلد سوّم تاريخ خود، حوادث سال 35 در صفحه 438 آورده است ; سپس مى نويسد: «معاويه در زمان حکومتش دستور داد ديوار حشّ کوکب را خراب کنند و آن را به بقيع متّصل نمايند».12. سند خطبه: صاحب كتاب مصادر نهج البلاغه معتقد است: اين خطبه با خطبه 22 و 135 (و طبق شماره ما خطبه 137) ارتباط و اتصال دارد؛ سپس مى افزايد: مرحوم شيخ طوسى آن را در كتاب امالى (با تفاوت هايى) نقل كرده و خوارزمى نيز در كتاب مناقب قريب به آن را آورده است و ابن اثير نيز در كتاب لغت خود به نام نهايه واژه هاى پيچيده آن را شرح داده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 419). 
شرح علامه جعفری«قد كنت و ما اهدد بالحرب و لا ارهب بالضرب و انا علي ما قد وعدني ربي من النصر» (من از آن هنگام كه پروردگارم به پيروزي وعده‌ام داده است نه به وسيله جنگ تهديد شده‌ام و نه از ضربت شمشير هراسي به خود راه داده‌ام.)آيا وعده پيروزي از طرف خدا به علي عليه‌السلام، او را با نيروي جبري پيروز مي‌ساخت؟اميرالمومنين عليه‌السلام با جمله فوق، اشاره به يك حقيقت مهم مي‌فرمايد و آن اين است كه خداوند او را به پيروزي بر همه دشمنان اسلام وعده فرموده است. بديهي است كه اين همان غلبه اختياري مستند به نهايت كوشش و تلاش و فداكاري است كه در جنگ‌ها از آن بزرگوار ديده شده است. و وعده خداوندي در اين مورد، دو احتمال دارد:احتمال يكم- وعده پيروزي در راه اعتلاي حق و حقيقت براي هر كسي است كه با نيت خالص و پاك از آلودگي‌هاي خودخواهي قدم به تكاپو و كارزار نهد، اگر چه در ظاهر با شكست طبيعي و حتي با شهادت روياروي گردد. و چه كسي آماده‌تر از امرالمومنين عليه‌السلام براي فداكاري در راه اعتلاي حق و حقيقت با پاكترين نيت و باعظمت‌ترين خلوص. پيروزمندان حقيقي تاريخ بشري همين انسان‌ها هستند كه در تعديل خودخواهي و توفيق به مالكيت بر خوشتن، از راه به دست آوردن ارزش‌ها، (من انساني) خود را به جهان هستي گسترش داده، و اين (من) را با فيض كمال مطلق آبياري نموده‌اند. سرور شهيدان در مسير خود به دشت خونينن نينوا كه در آن جا با ناگوارترين زجر و شكنجه به زندگي خود پايان داد، شخصي به نام عبدالله بن الحر الجعفي را كه از سلحشوران مشهور كوفه بود، ملاقات فرمودند، به او چنين پيشنهاد كردند كه بيا همرامي كن با من برويم و اگر آمدي به پيروزي خواهيم رسيد، در صورتي كه همه قراين خلاف پيروزي ظاهري را نشان مي‌داد و حتي در سخنان آن حضرت هم، گاهگاهي همين عدم پيروزي ظاهري و انتهاي حركت آن شهيد راه حق و حقيقت به شهادت، تذكر داده مي‌شد.ملاحظه مي‌شود كه آن شهيد بزرگوار شهادت را پيروزي تلقي فرموده بود.احتمال دوم- اينست كه خداوند پيروزي در همه انواع جهاد را در زندگي به اميرالمومنين عليه‌السلام وعده داده بود، ولي با مقدمات و شرايط اختياري آن كه فداكاري و دست از جان شستن آزادانه در راه احياي ارزش‌هاي اسلامي و از بين بردن انحرافات و آلودگي‌هاي ضد ارزش را در برداشته است. اين وعده شبيه به علم خداوندي درباره همه گونه كارهاي ما است كه موجب جبري بودن آنها نمي‌گردد، زيرا همان گونه كه علم خداوندي به صدور كارها از بندگان، شامل همه مقدمات آنها مي‌گردد كه از آن جمله اراده و تصميم و اختيار و انتخاب كار مي‌باشد، همچنان وعده پيروزي به انساني ملكوتي مانند اميرالمومنين (ع) و وعده شكست و زوال و نابودي به تبهكاران جوامع مستند به مقدمات اختياري آن شكست و نابودي مي‌باشد. به علاوه، همانگونه كه وعده خداوندي به كارهاي خويش كه صادر خواهد كرد، موجب جبري بودن صدور آن كارها براي خدا نمي‌گردد، براي بندگانش نيز چنين است.****«والله ما استعجل متجردا للطلب بدم عثمان الا خوفا من ان يطالب بدمه، لانه مظنته و لم يكن القوم احرص عليه منه فاراد ان يغالط بما اجلب فيه ليلتبس الامر و يقع الشك …» (سوگند به خدا، آن مرد (طلحه) با كوشش جدي به بهانه خونخواهي عثمان، عجله براي سفر به بصره ننموده است مگر به جهت اين كه خون عثمان را از وي مطالبه نكنند، زيرا او بود كه در قضيه كشتن عثمان مورد ظن بود و در ميان حمله‌كنندگان براي قتل عثمان حريص‌تر از وي كسي نبود. طلحه با اين دسيسه‌بازي‌ها و (فرياد وا عثمانا) و حركت سريع به بصره به بهانه مطالبه خون عثمان، مي‌خواهد براي مشتبه ساختن مردم ناآگاه درباره حادثه‌اي كه خود گرداننده (و يا يكي از گردانندگان) آن بود، مغالطه راه بيندازد و مردم را دچار شك و ترديد بسازد.)درك اميرالمومنين (ع) از اين حيله‌گري كه طلحه به راه انداخته بود و اعلان آن، از بهترين دلايل اثبات‌كننده آنست كه آن حضرت برخلاف گفته بعضي از تحليلگران تاريخ صدر اسلام، نوع سياست ماكياولي و نقشه‌كشي‌هاي عمرو بن عاص و معاويه را كاملا مي‌دانست، ولي همان طور كه در سخنان و اعمالشان نشان دادند، به جهت تضاد آن سياست با تقوي و ارزش‌ها هرگز دست به آن آلوده نفرمودند. يكي از روشن‌ترين دلايل اين دريافت سياسي اميرالمومنين عليه‌السلام اينست كه در هر مورد كه از طلحه و ديگر گردانندگان غائله جمل مي‌پرسيدند شما براي چه به بصره آمده‌ايد و چرا خود را روياروي علي بن ابيطالب (ع) كه زمامدار قانوني همه مسلمان است قرار داده‌ايد؟ هيچ سخن قابل قبول منطقي نداشتند و هر موقع كه مطالبه خون عثمان را بهانه مي‌آوردند، و مردم يا هر سوال‌كننده‌اي به آنان مي‌گفتند: 1- شما وارث عثمان نيستيد، اگر مقصد واقعا خونخواهي باشد وارثان اوليه عثمان بايد براي اين كار قيام كنند! 2- عثمان در مدينه كشته شده است نه در بصره! 3- اگر چه چنين دعوايي هم از شما شروع و شنيده شود، تازه يك ادعاي حقوقي است، شما تصميم گرفته‌ايد حكومت زمامدار قانوني مسلمين را بر هم زنيد! 4- شما بوديد كه مردم را عليه عثمان تحريك مي‌كرديد كه او سزاوار خلافت نيست و شما بنيانگذار حادثه عثمان يا افرادي از آنان هستيد، با اين حال اين حركت چيست؟! در برابر اين سوالات و اعتراضات طلحه و زبير و عايشه هيچگونه پاسخ قانع‌كننده‌اي ارائه نكردند.طلحه در محاصره منطق قاطعانه اميرالمومنين عليه‌السلام:«و والله ما صنع في امر عثمان واحده من ثلاث: لئن كان ابن عفان ظالما …» به جهت اهميت فوق‌العاده محاصره شدن طلحه در منطق اميرالمومنين عليه‌السلام، ترجمه جملات مربوطه را بار ديگر در اين جا مي‌آوريم: (او، يعني طلحه هيچ يك از سه كاري را كه براي او قابل انتخاب بود انجام نداد:1- اگر فرزند عفان (عثمان) ظالم بود، همان‌گونه كه در آن موقع گمان مي‌كرد، لازم بود قاتلان عثمان را (به طور مستقيم) ياري مي‌كرد و ياري‌كنندگان او را دور مي‌ساخت.2- و اگر عثمان مظلوم بود، ضرورت داشت كه دشمنان و قاتلان عثمان را از او دور مي‌ساخت و عذر مشروع او را مي‌پذيرفت و براي مردم بيان مي‌كرد.3- و اگر درباره هر دو خصلت (ظالم يا مظلوم بودن) عثمان ترديد داشت، سزاوار بود كه خود را از معركه كنار بكشد و در گوشه‌اي سكوت كند و مردم را در جريان عثمان به حال خود بگذارد. طلحه هيچ يك از اين سه كار را نكرد و اقدام به امري نمود كه علتي براي آن شناخته نشد و عذر صحيحي هم نداشت) به نظر نمي‌رسد تاكنون حتي خوشبين‌ترين افراد موفق به نجات طلحه از اين محاصره كاملا منطقي شده باشند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است، كه در باره طلحة بن عبيد الله ايراد فرموده است:بايد دانست امير مؤمنان (ع) هنگامى اين سخنان را بيان فرموده كه به او خبر رسيد طلحه و زبير خروج كرده و به بصره رهسپار شده و او را به جنگ تهديد كرده اند.فرموده است: «و قد كنت ... النّص»:اين جملات پاسخى به تهديد سران جنگ جمل است، و پيش از اين همين الفاظ عينا آمده و شرح داده شده است جز اين كه در آن جا «و إنّي على يقين من ربّى» فرموده و در اين جا «و أنا على ما قد وعدني ربّي من النّصر» گفته است، و آنچه آن حضرت بر آن اطمينان داشت يقين بر پيروزى بود كه از زبان پيامبر گرامى (ص) به او رسيده بود، واو در جمله «و ما أهدّد» براى حال و فعل كنت تامّه است.فرموده است: «و اللّه ما استعجل... و يقع الشّكّ»:اين سخن به سران جنگ جمل اشاره دارد كه براى اين كه مردم را در باره كشندگان عثمان به شكّ و شبهه اندازند خونخواهى او را دستاويز خود كرده روانه بصره شدند. سپس در ردّ اين شبهه بيان مى كند كه طلحه جز از بيم اين كه خون عثمان را از او مطالبه كنند خروج نكرده است، زيرا او مورد اين گمان و متّهم به قتل عثمان است، و ما پيش از اين در باره اين كه طلحه مردم را بر كشتن عثمان بر مى انگيخت و آنان را از هر سو در خانه او گرد مى آورد سخن رانده ايم، نقل شده كه طلحه سه روز تمام مردم را از به خاك سپردن عثمان بازداشت، و حكيم بن حزام و جبير بن مطعم براى دفن او از على (ع) كمك خواستند امّا طلحه عدّه اى را سر راه آنها نشانيد تا آنان را با سنگ مورد تعرّض قرار دهند، پس چند تن از ياران طلحه جنازه عثمان را بيرون برده تا در كنار ديوارى كه به حشّ كوكب معروف و گورستان يهود بود برسانند، هنگامى كه جنازه را به آن جا منتقل ساختند نخست آن را سنگباران كردند سپس تصميم گرفتند آن را به كنارى اندازند ليكن على (ع) به آنها پيغام داد و آنها را از اين كار بازداشت تا اين كه در همان حشّ كوكب به خاك سپرده شد، روايت شده طلحه براى جلوگيرى از دفن عثمان در گورستان مسلمانان به جنگ و جدال پرداخت و گفت: سزاوار اين است كه در دير سلع يعنى گورستان يهود به خاك رود.خلاصه چنان كه آن بزرگوار فرموده است: در ميان قوم، هيچ كس بر كشتن عثمان از او حريصتر نبود ليكن اكنون در صدد بر آمده حقيقت را دگرگون كند و با گردآورى شمارى از مردم زير عنوان قيام براى خونخواهى عثمان امر را بر مردم مشتبه كرده، آنها را در باره دخالت او در اين امر به شكّ و ترديد اندازد.فرموده است: «و اللّه ما صنع في أمر عثمان... »:اين گفتار به گونه قياس شرطى منفصل در استدلال عليه طلحه و ردّ هر گونه عذر و بهانه او در خروج براى خونخواهى عثمان است، توضيح مطلب اين است كه وضع طلحه در مورد عثمان و خروج او براى انتقام از كشندگانش از سه حال بيرون نيست: يا عثمان را ستمكار مى داند و يا او را ستمديده و مظلوم مى شناسد و يا نسبت به اين دو امر ترديد و تأمّل دارد، در صورت اوّل بر او واجب بود كشندگان وى را يارى و با آنها همكارى كند و با يارى كنندگان او به مبارزه پردازد، زيرا ردّ منكر بر او واجب است در حالى كه به گمان كسانى كه اين باور را دارند او به دشمنى با كشندگان عثمان پرداخته و به همراه آنانى كه او را يارى داده اند به خونخواهى وى برخاسته است، در صورت دوّم بر او واجب بود كه مردم را از كشتن او باز دارد و از طرف او نسبت به كارهاى خلافى كه كرده است عذر بخواهد، زيرا انكار منكر نيز بر او واجب است در صورتى كه طبق آنچه در باره طلحه نقل شده و مشهور است او مردم را بر ضدّ عثمان پشتيبانى و بدعتهاى او را فاش كرد و انحرافات او را بزرگ شمرد، و در صورت سوّم بر او واجب بود از او كناره گيرى، و از دخالت در امر وى خوددارى كند، و چنين نكرده بلكه به جنبش در آمده و انتقام خون او را مى خواهد، و در همه اين احوال طلحه و در خروج خود بر ضدّ امير مؤمنان (ع) و شكستن بيعت آن حضرت محكوم است، بنا بر اين براى كارى كه او به آن دست زده هيچ دليلى متصوّر نيست، «أمر لا يعرف بابه» يعنى دليل ورود او در اين امر شناخته نبوده و عذر او پذيرفته نيست. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 173 و من خطبة له عليه السّلام في معنى طلحة بن عبيد اللّه و هى المأة و الثالثة و السبعون من المختار في باب الخطب:قد كنت و ما أهدّد بالحرب، و لا أرهّب بالضّرب، و أنا على ما وعدني ربّي من النّصر، و اللّه ما استعجل متجرّدا للطّلب بدم عثمان إلّا خوفا من أن يطالب بدمه، لأنّه مظنّته، و لم يكن في القوم أحرص عليه منه، فأراد أن يغالط بما أجلب فيه ليلبّس الأمر، و يقع الشّكّ، و و اللّه ما صنع في أمر عثمان واحدة من ثلاث: لئن كان ابن عفان ظالما كما كان يزعم لقد كان ينبغي له أن يوازر قاتليه و أن ينابذ ناصريه، و لئن كان مظلوما كان ينبغي له أن يكون من المنهنهين عنه، و المعذرين فيه، و لئن كان في شكّ من الخصلتين لقد كان ينبغي له أن يعتزله و يركد جانبا و يدع النّاس معه فما فعل واحدة من الثّلاث، و جاء بأمر لم يعرف بابه و لم تسلم معاذيره. (36896- 36762)اللغة:(تجرّد) زيد لأمره جدّ فيه و (مظنّة) الشيء بكسر الظّاء الموضع الّذي يظنّ فيه وجوده (و أجلب) فيه قال ابن الأثير في محكىّ النّهاية في حديث عليّ عليه السّلام أراد أن يغالط بما أجلب فيه يقال أجلبوا عليه إذا تجمّعوا و تألّبوا و أجلبه أى أعانه و أجلب عليه إذا صاحه و استحثّه (و لبس) عليه الأمر يلبسه من باب حسب خلطه و ألبسه غطاه و أمر ملبس و ملتبس بالأمر مشتبه و (نهنهه) عن الأمر كفّه و زجره و (عذرته) فيما صنع أى رفعت عنه اللّوم فهو معذور أى غير ملوم و أعذرته لغة.و قال الشّارح البحراني المعذرين بالتّخفيف المعتذرين عنه و بالتّشديد المظهرين للعذر مع أنّه لا عذر.الاعراب:قوله عليه السّلام: قد كنت قال الشارح المعتزلي كان هنا تامّة أى خلقت و وجدت و أنا بهذه الصفة و يجوز أن تكون الواو زايدة و يكون كان ناقصة و خبرها ما اهدّد كما في المثل «لقد كنت و ما أخشى الذئب» و جملة و أنا على ما وعدنى يحتمل الحال و الاستيناف.المعنى:قال الشارح البحراني و هذا الفصل من كلام قاله عليه السّلام حين بلغه خروج طلحة و الزبير إلى البصرة و تهديدهم له عليه السّلام بالحرب.أقول: و قد مضى في شرح الخطبة الثانية و العشرين ما ينفعك ذكره في هذا المقام إذ الخطبتان مسوقتان لغرض واحد، و متطابقتان في بعض الفقرات، فليراجع ثمّة.إذا عرفت ذلك ظهر لك أنّ قوله عليه السّلام (قد كنت و ما اهدّد بالحرب و لا أرهّب بالضرب) جواب عن تهديدهم له و ترهيبهم إيّاه، فقد بعثوا إليه عليه السّلام أن أبرز للطعان و اصبر للجلاد فأجاب عليه السّلام بأنّ التهديد و الترهيب إنّما هو في حقّ الجبان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 174 الضعيف الجاش لا في حقّ الشجعان ذوى النّجدة و المراس و حاله عليه السّلام في الشجاعة كان أمرا قد اشتهر، و بان و ظهر، و تضمّنته الأخبار و السّير فاستوى في العلم به البعيد و القريب، و اتّفق على الاقرار به البغيض و الحبيب. و من كان هذا شأنه فلا يليق له التخويف و الترغيب.و أكّد الجواب بقوله (و أنا على ما وعدنى ربّي من النّصر) يعني أنّي على يقين بما وعدني ربّي من النصرة و الغلبة، و من كان قاطعا بذلك فلا يحذر و لا يخاف البتة.ثمّ أشار إلى نكتة خروج طلحة إلى البصرة بقوله (و اللّه ما استعجل متجرّدا للطلب بدم عثمان) أى مجدّا فيه (إلّا خوفا من أن يطالب بدمه) يعني أنّ علّة خروجه و استعجاله في طلب الدّم و تجرّده له ليست ما شهره بين الناس من أنّ عثمان قتل مظلوما و يجب الانتصار للمظلوم من الظالم حسبة، و إنّما علّته هو الخوف على نفسه من أن يطالب من دمه (لأنّه) كان (مظنّته و لم يكن في القوم أحرص عليه) أى على دم عثمان (منه) لما قد عرفت في شرح الخطبة الثانية و العشرين و شرح الكلام الثلاثين أنّه كان أوّل من ألّب الناس على عثمان و أغرى بدمه و أشدّهم إجلابا عليه.و أقول: هنا مضافا إلى ما سبق أنّه قال الشارح المعتزلي قد كان طلحة أجهد نفسه في أمر عثمان و الاجلاب عليه و الحصر له و الاغراء به، و منّته نفسه الخلافة، بل تلبّس بها و تسلّم بيوت الأموال و أخذ مفاتيحها و قابل الناس و أحدقوا به و لم يبق إلّا أن يصفق بالخلافة على يده.قال الشارح و روى المدايني في كتاب مقتل عثمان أنّ طلحة منع من دفنه ثلاثة أيّام و أنّ عليا عليه السّلام لم يبايع الناس إلّا بعد قتل عثمان بخمسة أيّام و أنّ حكيم ابن حزام و جبير بن مطعم استنجدا بعليّ عليه السّلام على دفنه فأقعد طلحة لهم في الطريق ناسا بالحجارة فخرج به نفر يسير من اهله و هم يريدون به حايطا بالمدينة تعرف بحشّ كوكب، كانت اليهود يدفن فيه موتاهم فلما صار هنا رجم سريره و همّوا بطرحه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 175 فأرسل عليّ عليه السّلام إلى الناس يعزم عليهم لتكفّوا عنه فكفّوا، فانطلقوا به حتّى دفنوه في حش كوكب.قال و روى الواقدي قال لما قتل عثمان تكلّموا في دفنه فقال طلحة: يدفن بدير سلع يعني مقابر اليهود.و بالجملة فهو كما قال عليه السّلام لم يكن في القوم أحرص على قتل عثمان منه لكنه أراد أن يشبه علي الناس (فأراد أن يغالط) أى يوقع في الغلط (بما أجلب فيه) أى بسبب اعانته في دمه و حثّه على قتله (ليلبس الأمر) و يخلطه و في نسخة البحراني ليلتبس الأمر أى يشتبه (و يقع الشكّ) في دخوله في قتله ثمّ احتجّ عليه السّلام و أبطل عذره في الخروج و الطلب بدمه بقضيّة شرطيّة منفصلة محصّلها أنّ عثمان عنده و على زعمه إمّا أن يكون ظالما أو مظلوما و إمّا أن يكون مجهول الحال، و على كلّ من التقادير الثلاثة كان اللّازم عليه القيام بما يقتضيه مع أنه لم يقم به كما يفصح عنه قوله عليه السّلام مؤكّدا بالقسم البارّ (و و اللّه ما صنع في أمر عثمان) خصلة (واحدة من) خصال (ثلاث) هى مقتضيات التقادير الثلاثة الّتي اشرنا إليها إجمالا و أشار إلى تفصيلها بقوله (لئن كان ابن عفّان ظالما) ظلما يوجب حلّ دمه (كما كان يزعم) ذلك حين قتله (لقد كان ينبغي له) و يجب عليه (أن يوازر قاتليه) أى يساعدهم و يحامي عنهم بعد قتل عثمان (و أن ينابذ ناصريه) و يعاندهم و يتركهم بوجوب الانكار على فاعل المنكر مع أنّه قد عكس الأمر لأنّه نابذ قاتليه و وازر ناصريه، و ثار معهم في طلب دمه (و لئن كان مظلوما) محرّم القتل كما يقوله الان و يشهّره بين النّاس لقد (كان ينبغي له أن يكون من المنهنهين عنه و المعذرين فيه و لئن كان في شكّ من الخصلتين لقد كان ينبغي له أن يعتزله و يركد) أى ليكن (جانبا) أى يتباعد عنه و لا يأمر بقتله و لا ينهى عنه (و يدع الناس معه) يفعلون ما يشاءون مع أنّه لم يفعل ذلك أيضا بل أضرم نار الفتنة و صلى بها و أصلاها غيره (فما فعل واحدة من الثلاث و جاء بأمر لم يعرف بابه و لم تسلم معاذيره) أى أتى بأمر لم يعرف وجهه و اعتذر في نكثه و خروجه بمعاذير لم تكن سالمة إذ قد عرفت في تضاعيف الشرح أنّ عمدة معذرته في البغى و الخروج هو المطالبة بدم عثمان و أنّه قتل مظلوما و قد أبطل عليه السّلام اعتذاره بذلك هنا بما عرفت.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن بزرگوار است كه توجيه خطاب در آن بسوى طلحة ابن عبيد اللّه خذله اللّه است مى فرمايد:بتحقيق كه موجود بودم در حالتى كه تهديد كرده نشده ام بجنگ و تخويف كرده نشده ام بزدن، و من ثابت هستم بر چيزى كه وعده داده است مرا پروردگار من از نصرت و يارى، و بحقّ خدا تعجيل نكرد طلحة در حالتى كه مجدّ و مصرّ بود از براى مطالبه خون عثمان مگر از براى ترس از اين كه مطالبه كرده شود بخون او، از جهت اين كه او مورد تهمت آن خون بود، و نبود در ميان قوم حريص تر بر قتل عثمان از طلحه، پس خواست او كه مردم را بغلط افكند بسبب اعانت و جمع آورى او در قتل آن تا اين كه بپوشد و خلط نمايد امر را بر مردمان، و واقع شود شك.و بحق خدا ننمود طلحه در كار عثمان يكى از سه خصلت را اگر بود پسر عفان ظالم و ستم كار چنانچه طلحه گمان مى برد هر آينه بود سزاوار او را آنكه حمايت بكند قاتلين آن را، يا دشمنى آشكارا نمايد با ناصرين آن، و اگر بود مظلوم و ستم رسيده هر آينه بود سزاوار از براى او آنكه باشد از باز دارندگان مردم از كشتن او و از عذر آورند كان در حق او، و اگر بود در شك از اين دو خصلت يعني در ظالميّت و مظلوميّت عثمان هر آينه بود سزاوار مر او را آنكه اعتزال ورزد و بايستد در كنار و بگذارد مردمان را با عثمان بحال خودشان، پس نكرد هيچ يك از اين سه كار را و آورد كارى را كه شناخته نشد در آن و بسلامت نماند عذر خواهى هاى او. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص 1 از سخنان على عليه السلام درباره طلحة بن عبيد الله اين خطبه با عبارت «قد كنت و ما اهدد بالحرب و لا ارهب بالضرب» (از هنگامى كه بوده ام هيچ گاه از جنگ ترسانده نشده ام و از ضربه زدن بيم داده نشده ام) شروع مى شود. [ابن ابى الحديد پس از توضيح ادبى مختصرى مى گويد:] على عليه السلام سپس مى فرمايد كه او همچنان بر وعده يى كه خداوندش به پيروزى داده معتقد و هم اكنون نيز به غلبه و پيروزى مطمئن است همچنان كه در گذشته بر اين حال بوده است. پس از آن شرح حال طلحه را بيان مى كند و مى گويد: اين او بود كه براى به اشتباه انداختن مردم و اينكه براى آنان چنين گمانى پيش آورده كه از خون عثمان برى است و ايجاد شك و شبهه با تمام نيرو و كوشش مدعى خونخواهى عثمان شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص2 و حال آنكه طلحه در مورد عثمان و اينكه مردم را از هر سو بر او بشوراند و او را محاصره كند و براى چاره انديشى در جمع كردن مردم بر ضد او خويشتن را سخت رنجه ساخت و به زحمت انداخت و به خود وعده رسيدن به خلافت مى داد و آماده مى شد و كليدهاى انبارهاى بيت المال را تصرف كرد و با مردم ديدار مى كرد و دور او را گرفتند و چيزى نمانده بود، جز دست يازيدن به خلافت. آنچه ميان طلحه و عثمان بود: ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در كتاب التاريخ چنين آورده است: عمر بن شبه، از على بن محمد، از عبدربه، از نافع، از اسماعيل بن ابى خالد، از حكيم بن جابر نقل مى كرد كه على عليه السلام هنگامى كه عثمان را محاصره كرده بودند به طلحه فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه مردم را از عثمان و تعرض بر او باز دارى. طلحه گفت: نه، به خدا سوگند مگر آنكه بنى اميه از خويشتن داد دهند. طبرى همچنين روايت مى كند كه عثمان پنجاه هزار درهم از طلحه طلبكار بود، روزى عثمان به مسجد رفت، طلحه به او گفت مال تو آماده است آن را بگير. عثمان گفت: اى ابو محمد، آن مال به منظور كمك هزينه بر جوانمردى و مردانگى تو از آن خودت باشد. وى گويد: عثمان در آن هنگام كه در محاصره بود مى گفت پاداشى چون پاداش سنمار. طبرى همچنين روايت مى كند كه طلحه زمينى را به هفتصد هزار درهم به عثمان فروخت، عثمان آن پول را فرستاد. طلحه گفت: كسى كه اين مقدار پول در خانه اش باشد و نداند كه تقدير خداوند نسبت به او چيست بدون ترديد مغرور و شيفته خواهد بود. آن شب را بيدار ماند و نمايندگان او در كوچه هاى مدينه آمد و شد مى كردند و آن پول را تقسيم مى كرد آن چنان كه شب را به صبح آورد، در حالى كه يك درهم از آن باقى نماند. طبرى مى گويد: اين موضوع را حسن بصرى روايت مى كرده و مى گفته است: شگفتا كه همين مرد سپس در جستجوى درهم و دينار، يا سيم و زر به ديار ما آمد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص3 طبرى همچنين مى گويد: ابن عباس كه خدايش رحمت كناد مى گفته است: هنگامى كه عثمان در محاصره بود و من به نيابت از عثمان سرپرستى حج را بر عهده داشتم در «صلصل» عايشه را ديدم، به من گفت: اى ابن عباس، تو را كه مردى سخنور و خردمندى به خدا سوگند مى دهم كه مبادا مردم را از يارى دادن طلحه باز دارى، كه بينش آنان در مورد عثمان آشكار و راه و روش ايشان روشن شده است و از همه شهرها براى كارى كه شعله ور شده است آمده اند، و آن چنان كه به من خبر رسيده طلحه كسانى را بر بيت المال گماشته و كليدها را گرفته است و گمان مى كنم به خواست خداوند و به روش پسر عمويش ابو بكر، رفتار خواهد كرد. گفتم: مادرجان، بر فرض كه براى آن مرد [عثمان] حادثه يى پيش آيد مردم به كسى جز سالار ما - على عليه السلام-  توجه نخواهند كرد و پناه نخواهند برد. عايشه گفت: اى ابن عباس سخنى ديگر گوى و خود را باش كه من نمى خواهم با تو ستيز و بگو و مگو كنم. مدائنى در كتاب مقتل عثمان روايت مى كند كه طلحه سه روز از دفن عثمان جلوگيرى كرد و على عليه السلام پنج روز پس از كشته شدن عثمان بيعت مردم را پذيرا شد و حكيم بن حزام يكى از افراد خاندان اسد بن عبد العزى و جبير بن مطعم بن حارث بن نوفل از على عليه السلام براى دفن عثمان يارى خواستند. طلحه گروهى را با سنگريزه در راه آنان نشاند. تنى چند از وابستگان عثمان جنازه اش را بيرون آوردند و خواستند كنار محوطه يى در مدينه كه به حش كوكب معروف بود به خاك بسپارند. يهوديان مردگان خود را آنجا دفن مى كردند، همين كه جنازه را آوردند آن گروه شروع به ريگ زدن به تابوت كردند و مى خواستند جسد را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص4 بيرون بيندازند، در اين هنگام على عليه السلام كسى را پيش مردم فرستاد و سوگندشان داد كه از آن كار دست بردارند و آنان دست برداشتند و همراهان جسد عثمان را بردند و در حش كوكب به خاك سپردند. طبرى هم نظير اين روايت را آورده است جز اينكه به نام طلحه تصريح نكرده است و افزوده است كه چون معاويه بر مردم چيره شد دستور داد آن ديوار را ويران كردند تا متصل به بقيع شد و به مردم فرمان داد مردگان خود را كنار گور عثمان به خاك بسپرند و آن محوطه به محل گورهاى مسلمانان پيوسته شد. مدائنى در همان كتاب روايت مى كند كه عثمان در فاصله ميان نماز مغرب و عشاء دفن شد و كسى در تشييع جنازه اش جز مروان بن حكم و دختر عثمان و سه تن از بردگان آزاد كرده اش شركت نكرد و دختر عثمان با صداى بلند شروع به نوحه گرى و گريستن كرد، طلحه گروهى را آنجا در كمين نشانده بود كه ريگ در دست داشتند و فرياد كشيدند: نعثل، نعثل همراهان جنازه گفتند: آهنگ آن محوطه كنيد. و او را همانجا به خاك سپردند. واقدى روايت مى كند كه چون عثمان كشته شد درباره دفن او سخن گفتند، طلحه گفت بايد در دير سلع يعنى گورستان يهوديان به خاك سپرده شود. طبرى در تاريخ خود اين موضوع را آورده است ولى او از طلحه روايت مى كند كه گفته است: مردى گفت بايد در دير سلع دفن شود. حكيم بن حزام گفت به خدا سوگند، تا هنگامى كه يكى از اعقاب قصى بن كلاب زنده باشد اين كار صورت نمى گيرد و نزديك بود فتنه درگيرد. ابن عديس بلوى به حكيم گفت اى شيخ، هر جا كه عثمان دفن شود به تو چه زيانى دارد حكيم گفت او جاى ديگرى جز بقيع غرقد دفن نخواهد شد جايى كه خويشاوندان و گذشتگان او دفن شده اند. حكيم بن حزام همراه دوازده مرد كه زبير بن عوام هم از ايشان بود جنازه عثمان را بيرون آوردند ولى مردم از دفن آن در بقيع جلوگيرى كردند، ناچار او را در حش كوكب به خاك سپردند. طبرى همچنين در تاريخ خود نقل مى كند كه به هنگام محاصره عثمان، على عليه السلام در خيبر و مزارع خويش بود، چون به مدينه آمد عثمان كسى نزد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص5 وى فرستاد و او را فرا خواند. و هنگامى كه پيش او آمد به او گفت: مرا بر تو حقوقى است، حق اسلام و حق خويشاوندى و حق عهد و ميثاق، وانگهى به خدا سوگند بر فرض اگر هيچيك از اين امور نبود و ما در دوره جاهلى مى بوديم باز هم براى بنى عبد مناف ننگ و عار است كه اين مرد تيمى-  يعنى طلحه-  حكومت را از چنگ ايشان بيرون بياورد. على عليه السلام به او فرمود: بزودى خبرش به تو خواهد رسيد. آنگاه على (ع) برخاست و به مسجد رفت. اسامة بن زيد را آنجا نشسته ديد، او را فرا خواند و در حالى كه بازو به بازوى او بود از مسجد بيرون آمد و آهنگ خانه طلحه كرد كه آكنده از مردم بود. على عليه السلام برخاست و فرمود اى طلحه اين چه كارى است كه پيش گرفته اى طلحه گفت: اى ابا حسن پس از اينكه كار از كار گذشته على عليه السلام بدون اينكه چيزى بگويد بيرون آمد و خود را كنار بيت المال رساند و فرياد بر آورد كه اين در را بگشاييد، نتوانستند بگشايند. فرمود آن را بشكنيد و شكستند و فرمود اين اموال را بيرون بياوريد و شروع به بيرون آوردن اموال كردند و على (ع) به مردم عطا مى كرد، اين خبر و كارى كه على (ع) انجام داده بود به كسانى كه در خانه طلحه بود رسيد و آنان شروع به آمدن پيش على كردند و چنان شد كه طلحه تنها باقى ماند، و چون خبر به عثمان رسيد شاد شد. آن گاه طلحه بيرون آمد و آهنگ خانه عثمان كرد و اجازه خواست و چون وارد شد خطاب به عثمان گفت: اى امير المؤمنين، از خداوند آمرزش مى خواهم و توبه مى كنم. قصد كارى كرده بودم كه خداوند ميان من و آن حائل شد. عثمان گفت: به خدا سوگند كه براى توبه و در حال آن نيامده اى بلكه شكست خورده آمده اى و اى طلحه خداوند به تسويه حساب تو خواهد رسيد. آن گاه امير المومنين على عليه السلام در دنباله اين خطبه حال طلحه را تقسيم كرده و مى گويد: او در مورد عثمان از سه حال بيرون نيست: يا معتقد به حلال بودن ريختن خون او، يا معتقد به حرمت آن، و يا در حال شك و ترديد بوده است. اگر معتقد به حلال بودن ريختن خون او بوده است اينك براى او جايز نيست كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 5، ص6 به طرفدارى از انسانى كه ريختن خونش را حلال مى دانسته است بيعت را بشكند و پيمان گسلى كند، و اگر معتقد به حرمت خون او بوده است بر او واجب بود كه مردم را از هجوم به عثمان باز دارد و در آن باره حجت و عذر آورد و اگر در آن مورد شك و ترديد داشته بر او واجب بوده است از آن كار كناره گيرد و به گوشه يى برود و حال آنكه چنين نكرد بلكه نخست او آتش فتنه را برافروخت و ديگرى آن را تيزتر كرد. اگر بگويى ممكن است طلحه نخست معتقد به حلال بودن ريختن خون عثمان بوده و پس از كشته شدن عثمان عقيده اش دگرگون شده و معتقد گرديده است كه كشتن عثمان حرام بوده و واجب است قاتلان او را قصاص كنند. مى گويم: اگر طلحه چنين اعترافى كرده بود على عليه السلام اين گونه تقسيم نمى كرد، و اين را از آن جهت گفته است كه طلحه بر يك عقيده پايدار بوده است و اين تقسيم با اين فرض صحيح است و جاى هيچ گونه طعنه يى در آن نيست و طلحه بر همان حال بوده و هرگز هم از او نقل نشده است كه بگويد از آنچه نسبت به عثمان كردم پشيمان شدم. اگر بگويى چگونه امير المومنين عليه السلام فرموده است «طلحه هيچيك از اين سه حالت را نداشت و به آن عمل نكرد» در صورتى كه طلحه يكى از آن كارها را انجام داده است و آن يارى دادن قاتلان عثمان به هنگام محاصره اوست. مى گويم: مقصود على (ع) اين است كه اگر عثمان ظالم بوده است بر طلحه واجب است كه قاتلان او را پس از قتل عثمان يارى دهد و از آنان حمايت كند و از ايشان در قبال هر كس كه به آنان حمله كند دفاع كند و معلوم است كه طلحه چنين نكرده است و فقط هنگامى كه عثمان زنده بوده چنان كرد و اين خارج از اين تقسيم است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom