خطبه ۱۷۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : برخورد با مخالفان حکومت [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في رسول اللّه، صلى اللّه عليه و سلم، و من هو جَدير بأن يكون للخلافة و في هَوان الدنيا:
رسول الله:
أَمِينُ وَحْيِهِ وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ وَ بَشِيرُ رَحْمَتِهِ وَ نَذِيرُ نِقْمَتِهِ.
الجَدير بالخلافة:
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الْأَمْرِ، أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ، فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ، فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ.
وَ لَعَمْرِي لَئِنْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ لَا تَنْعَقِدُ حَتَّى يَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ [مَا] فَمَا إِلَى ذَلِكَ سَبِيلٌ، وَ لَكِنْ أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا، ثُمَّ لَيْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَرْجِعَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَخْتَارَ.
أَلَا وَ إِنِّي أُقَاتِلُ رَجُلَيْنِ، رَجُلًا ادَّعَى مَا لَيْسَ لَهُ، وَ آخَرَ مَنَعَ الَّذِي عَلَيْهِ.

شَغَبَ : فتنه و آشوب ايجاد كرد.
اسْتُعْتِبَ : از او خواسته شد تا (بحق) راضى شود، حق را قبول كند. 
شَغَب : فتنه و فساد افكنى كند
استُعتِب : درخواست رضايت مى شود 
(با توجّه به برخى از شواهد، اين سخنرانى در شهر مدينه ايراد شده).
پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امين وحى پروردگار، و خاتم پيامبران، و بشارت دهنده رحمت، و بيم دهنده كيفر الهى است.
۱. ويژگى هاى رهبر اسلامى:
اى مردم سزاوارترين اشخاص به خلافت، آن كسى است كه در تحقّق حكومت نيرومندتر، و در آگاهى از فرمان خدا داناتر باشد، تا اگر آشوب گرى به فتنه انگيزى برخيزد، به حق باز گردانده شود، و اگر سرباز زد با او مبارزه شود.
به جانم سوگند اگر شرط انتخاب رهبر، حضور تمامى مردم باشد هرگز راهى براى تحقّق آن وجود نخواهد داشت، بلكه آگاهان داراى صلاحيّت و رأى، و اهل حل و عقد (خبرگان ملّت) رهبر و خليفه را انتخاب مى كنند، كه عمل آنها نسبت به ديگر مسلمانان نافذ است، آنگاه نه حاضران بيعت كننده، حق تجديد نظر دارند و نه آنان كه در انتخابات حضور نداشتند حق انتخابى ديگر را خواهند داشت.
آگاه باشيد من با دو كس پيكار مى كنم، كسى چيزى را ادّعا كند كه از آن او نباشد، و آن كس كه از اداى حق سرباز زند.
 
از خطبه‏ هاى آن حضرت عليه السّلام است (در مدح پيغمبر اكرم، و اشاره بوظائف امامت، و ترغيب به پرهيزكارى، و مذمّت از دنيا):
قسمت أول خطبه:
(1) پيغمبر اكرم امين وحى خدا و خاتم پيغمبران و مژده دهنده رحمت و بيم كننده از عذاب او بود (احكام خداوند سبحان را با درستى و بدون كم و زياد بمردم تبليغ نمود، و بعد از او پيغمبرى نخواهد آمد، و نيكوكاران را ببهشت جاويد مژده داده، بد كاران را از عذاب هميشگى مى ‏ترسانيد).
قسمت دوم خطبه:
(2) اى مردم، سزاوارتر شخص بامر خلافت تواناترين مردم است بر آن (از جهت سياست مدنيّه و تدبير جنگ و زد و خورد با دشمن و نظم دادن امور رعيّت) و داناترين آنان است در آن بامر (و احكام) خداوند، پس اگر (در اين باب) فتنه انگيزى به تباهكارى پردازد (در اوّل بايد) از او بازگشت بحقّ و آنچه سزاوار است خواسته شود، و اگر امتناع نمود كشته مى‏ گردد (بايد او را كشت، پس بهمين دليل مى‏ گوئيم: خلفاء بنا حقّ بخلافت رسيده ‏اند، زيرا غير شخص تواناى در سياست مدنيّه و امور رعيّت و داناى بجميع احكام دين لياقت اين مقام را ندارد، و كسى نمى‏ گويد كه ايشان داراى اين دو صفت بوده ‏اند)
(3) و (چون معاويه دليل مخالفت خود با امير المؤمنين عليه السّلام، را باهل شام مى‏ گفت: من در امر خلافت آن حضرت حاضر نبوده بيعت نكرده‏ ام، و طلحه و زبير براى عذر نقض بيعت مى‏ گفتند: ما از بيعت پشيمان گشته باشتباه خود پى برديم، امام عليه السّلام از روى مماشات به بطلان و نادرستى گفتارشان اشاره نموده مى‏ فرمايد): بجان خودم سوگند اگر امامت تا همه مردم حاضر نباشند منعقد نگردد هرگز صورت نخواهد گرفت (زيرا هنگام تعيين امام حضور همه مردم در يك جا ممكن نيست) ولى كسانيكه اهل آن هستند (بزرگان اصحاب و آشنايان براه خير و شرّ چون با كسى بيعت نمودند) بر آنان كه هنگام تعيين امامت حاضر نيستند حكم ميكنند (آنها را وادار مى‏ نمايند كه كار انجام شده را بپذيرند) پس در اين صورت آنكه حاضر بوده نبايد برگردد (نقض بيعت نمايد) و آنكه غائب بوده نبايد (ديگرى را) اختيار كند.
(4) (و چون مخالفين از آنچه عقل بر صحّت و درستى آن حكم ميكند پيروى نمى‏ نمايند، و رويّه‏ اى را كه در باره خلفاء پيش از اين عملى شد نمى ‏پذيريد و منظور از اين بهانه جوئيها آنست كه بناحقّ خلافت را بدست آرند) آگاه باشيد من با دو كس مى‏ جنگم: يكى آنكه ادّعاء كند آنچه را كه براى او نيست (مانند معاويه كه خلافت را بدون داشتن لياقت ادّعاء مى‏ نمود) و يكى آنكه رو گرداند از چيزيكه بعهده گرفته (چون طلحه و زبير كه بيعتى را كه وفاى بآن لازم بود شكستند).
 
محمد (صلى الله عليه و آله) امين وحى اوست و خاتم پيامبران اوست و بشارت دهنده رحمت اوست و ترساننده از خشم و كيفر اوست.
اى مردم سزاوارترين مردم به خلافت، كسى است كه بر آن تواناتر از همگان باشد و داناتر از همه به اوامر خداى تعالى. هرگاه، فتنه انگيزى فتنه اى آغازد از او خواهند كه به حق بازگردد، اگر نپذيرد و سر برتابد، كشتنش واجب آيد.
به جان خودم سوگند، كه اگر امامت جز با حضور همه مردم صورت نبندد، پس هرگز تحقق نخواهد يافت. ولى كسانى كه اهل آن هستند و آن را پذيرفته اند، كسانى را كه هنگام تعيين امام حاضر نبوده اند به پذيرفتن آن وامى دارند. سپس روا نيست كسى كه حاضر بوده از بيعت خود باز گردد و آنكه غايب بوده ديگرى را اختيار كند.
آگاه باشيد كه من با دو كس پيكار كنم. يكى كسى كه چيزى را ادعا كند كه حق او نباشد و ديگر كسى كه از اداى حقى كه به گردن اوست سر برتابد.
 
او (پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)) امين وحى خدا بود، و خاتم پيامبران و بشارت دهنده به رحمت و بيم دهنده از کيفرش.
اى مردم، سزاوارترين کس براى خلافت، تواناترين افراد بر اين امر و داناترين شان به فرمان خداست. (هنگامى که چنين فردى برگزيده شد) هر گاه آشوبگرى به آشوب و فتنه انگيزى برخيزد از او خواسته مى شود که به سوى حق بازگردد و اگر امتناع ورزد با او نبرد مى شود (تا حق را بپذيرد). به جانم سوگند! اگر قرار باشد امامت و خلافت جز با حضور همه مردم منعقد نشود، هرگز راهى به سوى آن نتوان يافت ; بلکه آن ها که صلاحيت رأى و نظر دارند در اين باره حکم مى کنند و حکم آن ها نسبت به ساير مردم نافذ است; سپس نه حاضران، حق رجوع دارند و نه غايبان حق انتخاب ديگر.
آگاه باشيد! من با دو کس پيکار خواهم کرد: نخست آن کس که چيزى را ادعا کند که حق او نيست و ديگر، کسى که از دادن حقى که بر اوست، امتناع ورزد.
 
امين وحى اوست و خاتم فرستادگانش، رحمت او را مژده دهنده و از كيفر او ترساننده.
مردم سزاوار به خلافت كسى است كه بدان تواناتر باشد، و در آن به فرمان خدا داناتر. اگر فتنه جويى فتنه آغازد، از او خواهيد تا با جمع مسلمانان بسازد، و اگر سرباز زند سر خويش ببازد.
به جانم سوگند، اگر كار امامت راست نيايد جز بدانكه همه مردم در آن حاضر بايد، چنين كار ناشدنى نمايد. ليكن كسانى كه -حاضرند و- حكم آن دانند، بر آنان كه حاضر نباشند، حكم رانند، و آن گاه حاضر حق ندارد سرباز زند و نپذيرد، و نه غايب را كه ديگرى را امام خود گيرد.
بدانيد كه من با دو كس مى ستيزم: آن كه چيزى را خواهد كه حقّ آن را ندارد، و آن كه حقّى را كه برگردن اوست نگزارد.
 
در اينكه چه كسى شايسته خلافت است، و سفارش به تقوا و گريز از دنيا:
رسول خدا امين وحى، و آخرين فرستادگان، و بشارت دهنده به رحمت، و بيم دهنده از عذاب او بود.
اى مردم، آن كه تواناترين مردم به حكومت، و داناترين آنان به امر خدا در كار حكومت است از همه به حكومت شايسته تر است. اگر در مسأله حكومت فتنه جويى به فتنه برخيزد بازگشت به حق از او خواسته مى شود و اگر امتناع ورزيد كشته مى شود.
به جانم سوگند، اگر جز با حضور همه مردم امامت منعقد نگردد چنين كارى شدنى نيست، ولى آنان كه حضور دارند ثبوت حكومت را بر غائبان حكم مى كنند، پس فرد حاضر حق رويگردانى، و غائب حق انتخاب غير را ندارد.
بدانيد كه من با دو نفر مى جنگم: مردى كه چيزى را ادعا كند كه حق او نيست، و كسى كه رويگردان شود از چيزى كه بر عهده اوست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 508-501 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و من هو جدير بأن يكون للخلافة و في هوان الدنيا.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله و كسى كه سزاوار خلافت است و همچنين از پستى دنيا سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه با بيان اوصاف پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت فشرده آغاز مى شود.در بخش دوّم، امام عليه السلام به شرح ويژگى هاى كسى كه شايسته خلافت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، مى پردازد و در عباراتى كوتاه حق مطلب را ادا مى كند.در بخش سوّم از تقواى الهى سخن مى گويد و به ياران خود توصيه مى فرمايد كه دركارها از شتاب و عجله بى مورد بپرهيزند و بدون تحقيق اقدامى نكنند.و سرانجام در بخش چهارم در مذمت دنيا و دنياپرستى و شيفتگى در مقابل زرق و برق آن سخن مى گويد. شايسته ترين فرد براى زعامت مردم:همان گونه که ذکر شد اميرمؤمنان، على(عليه السلام) اين خطبه را با بيان بخشى از ويژگى هاى پيامبر خداوند(صلى الله عليه وآله) شروع مى کند و روى چهار ويژگى انگشت مى گذارد; مى فرمايد: «او (پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)) امين وحى خدا بود، و خاتم پيامبران و بشارت دهنده به رحمت و بيم دهنده از کيفرش» (أَمِينُ وَحْيِهِ، وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ، وَ بَشِيرُ رَحْمَتِهِ وَ نَذِيرُ نِقْمَتِهِ).در واقع تمام برنامه هاى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در اين چهار وصف خلاصه شده است; چراکه نخستين برنامه آن حضرت، دريافت وحى الهى و رساندن آن به بندگان خدا با نهايت امانت است و ديگر برنامه ريزى براى آيينى جاويدان و تا پايان دنيا، سپس ايجاد انگيزه براى اطاعت فرمان خدا از طريق بشارت به رحمت و بيم دادن به عذاب و کيفر او.اين صفات چهارگانه در آيات مختلف قرآن تأکيد شده و بعضى از آن ها مانند بشير و نذير بودن پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بارها اشاره شده است.* * *سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به سراغ شرايط امام و خليفه مردم مى رود و آن را عمدتاً در دو چيز خلاصه مى فرمايد: «اى مردم، سزاوارترين کس براى خلافت، تواناترين افراد بر اين امر و داناترين شان به فرمان خداست» (أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهذَا الاَْمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِاَمْرِ اللهِ فِيهِ).در حقيقت، امام(عليه السلام) به دو رکن اساسى که يکى جنبه علمى دارد و ديگر جنبه عملى اشاره کرده است ; از نظر علمى بايد از همه آگاه تر باشد و از نظر عملى در امر مديريت از همه قوى تر. بسيارند کسانى که عالمند، ولى مدير نيستند و يا مديرند و عالم نيستند و تا اين دو دست به دست هم ندهد، اداره صحيح جامعه امکان پذير نيست.قرآن مجيد نيز همين موضوع را در داستان بنى اسرائيل بيان فرموده است ; آن جا که پيامبر «طالوت» را به عنوان رهبرى و فرماندهى آن ها برگزيد، و ايشان اعتراض کردند که ما سزاوارتريم ; چرا که ثروتمندان قوى ترى داريم. او در پاسخ اعتراضشان گفت: «طالوت» از همه شايسته تر است; چرا که خدا سهم بيش ترى از علم و قدرت به او داده (إِنَّ اللهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْکُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ)(1).روشن است که امام(عليه السلام) با بيان اين مطلب مى خواهد شايستگى خود را نسبت به همه براى تصدّى امر خلافت اثبات کند ; زيرا همگان مى دانستند او از همه به اصول و فروع اسلام آگاه تر و از همه در امر مديريت و مبارزه با دشمن قوى تر و پايدارتر است.سؤال: چرا امام(عليه السلام) به موضوع نص (نص پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر خلافت او) استناد نمى جويد؟ آيا اين دليل بر آن نيست که خلافت بر اساس نص صورت نگرفته و مربوط به انتخاب شايسته ترين افراد از سوى مردم است؟پاسخ اين سؤال روشن است. اگر امام(عليه السلام) بر نص تکيه مى کرد، بسيارى از آن ها در مقام انکار بر مى آمدند; لذا بهتر اين بود که بر مسلّمات خود آن ها تکيه کند و با منطق خودشان آن ها را ملزم سازد (اين همان چيزى است که در اصطلاح منطق به آن «جدل» گفته مى شود) و قرآن نيز (وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ)(2) گفته است.جالب اين که «ابن ابى الحديد» در شرح نهج البلاغه به اين جا که مى رسد بر خلاف جمعى که وجدان را زير پا مى گذارند و برترى على(عليه السلام) را در جنبه هاى علم يا مديريت انکار مى کنند، مى گويد: «قبول داريم که او در اين دو جهت از همه تواناتر بود و براى خلافت از همه شايسته تر ; ولى اين دليل بر نفى خلافت ديگران نمى شود ; چرا که گاه مى توان تقديم مفضول بر فاضل کرد و شايسته تر را کنار گذاشت و به سراغ شايسته رفت!!».(3)آرى، اين منطق کسانى است که قوانين مسلّم عقلى را به رسميت نشناسند و ترجيح مرجوح را بر راجح قبيح نشمرند ; حال آن که قبح و زشتى آن بر همه روشن است ; ولى تعصب هاى کور و کر، گاه مانع از پذيرش واقعيت هاى مسلّم مى شود.و در ادامه اين سخن مى افزايد: «(هنگامى که چنين فردى برگزيده شد) هر گاه آشوبگرى به آشوب و فتنه انگيزى برخيزد از او خواسته مى شود که به سوى حق بازگردد و اگر امتناع ورزد با او نبرد مى شود (تا حق را بپذيرد)» (فِإِنْ شَغَبَ(4) شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ(5)، فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ).قرآن مجيد نيز مى فرمايد: «(وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الاُْخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلَى أَمْرِ اللهِ) ; هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند آن ها را آشتى دهيد و اگر يکى از آن دو بر ديگرى تجاوز کند با گروه متجاوز پيکار کنيد تا به فرمان خدا بازگردد».(6)آن گاه امام(عليه السلام) به پاسخ بهانه ديگرى از بهانه جويان مى پردازد و آن اين که: گروهى از مخالفان، مانند معاويه و عمروبن عاص و طلحه و زبير يا مانند آن ها که گفتند: امامت و خلافت در صورتى براى کسى مسلّم مى شود که عموم مردم آن را بپذيرند. بنابراين بيعت اهل مدينه و اطراف آن با على(عليه السلام) به تنهايى کافى نيست.امام(عليه السلام) در پاسخ مى فرمايد: «به جانم سوگند! اگر قرار باشد امامت و خلافت جز با حضور همه مردم منعقد نشود، هرگز راهى به سوى آن نتوان يافت ; (چرا که حضور عموم مسلمين بر تمام بلاد غير ممکن است) بلکه آن ها که صلاحيت رأى و نظر دارند در اين باره حکم مى کنند و حکم آن ها نسبت به ساير مردم نافذ است» (وَ لَعَمْرِي، لَئِنْ کَانَتِ الاِْمَامَةُ لاَ تَنْعَقِدُ حَتَّى يَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ، فَمَا إِلَى ذلِکَ سَبِيلٌ، وَ لکِنْ أَهْلُهَا يَحْکُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا).و در ادامه مى افزايد: «بعد از آن نه حاضران، حق رجوع دارند و نه غايبان حق انتخاب ديگر» (ثُمَّ لَيْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَرْجِعَ، وَ لاَ لِلْغَائِبِ أَنْ يَخْتَارَ).و در پايان اين قطعه از خطبه به همه مخالفان هشدار مى دهد و مى فرمايد: «بدانيد من با دو کس پيکار خواهم کرد: نخست آن کس که چيزى را ادعا کند که حق او نيست و ديگر، کسى که از دادن حقى که بر اوست، امتناع ورزد» (أَلاَ وَ إِنِّي أُقَاتِلُ رَجُلَيْنِ: رَجُلا ادَّعَى مَا لَيْسَ لَهُ، وَ آخَرَ مَنَعَ الَّذِي عَلَيْهِ).به نظر مى رسد که اوّلى اشاره به معاويه است که به بهانه مطالبه خون عثمان از بيعت سرپيچى نمود ; در حالى که خون خواهى عثمان يا به وسيله فرزندان ارباب دم بايد صورت گيرد و يا به وسيله امام المسلمين و کسى که مردم با او بيعت کرده بودند، يعنى على بن ابى طالب(عليه السلام) .و دوّمى اشاره به طلحه و زبير و مانند آن هاست که با امام(عليه السلام) بيعت کردند و بعد از آن هم خودشان از آن سر باز زدند و هم معاويه و ديگران.و اين که بعضى گفته اند: منظور، ادعاى خلافت از سوى معاويه است که به هيچ وجه، حق او نبود، با تواريخ سازگار نيست; چرا که معاويه در زمان حيات اميرمؤمنان، على(عليه السلام) معمولا ادعاى خلافت نمى کرد، بلکه برخونخواهى عثمان تأکيد داشت.* * *پرسش:امام در سخنان بالا براى اثبات امامت و خلافت تکيه بر نص پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در اين مسأله نکرده است و حديث غدير و مانند آن را ذکر نفرمود ; بلکه تکيه او بر پذيرش مردم است و اين در واقع، امضاى خلافت خلفاى پيشين است ; لذا ابن ابى الحديد در اين جا با صراحت مى گويد: اين بخش از کلام امام(عليه السلام) دليل بر صحت مذهب ماست و با مذهب اماميه موافقت ندارد، راه حل اين شبهه چيست؟پاسخ:در پاسخ اين سؤال، چند نکته قابل توجّه است: نخست اين که امام(عليه السلام) براى اثبات حقانيت خود تکيه بر مسلّمات مخالفان کرده; چرا که آن ها قبول اهل حلّ و عقد (پذيرش از سوى علماى امّت) را براى ثبوت امامت و خلافت کافى مى دانستند; بنابراين با منطق خودشان (منطق جدال احسن) به آن ها پاسخ مى گويد ; چون اگر تکيه بر نص مى کرد، زبان آن ها به انکار گشوده مى شد.ديگر اين که خلافت خلفاى پيشين از طريق پذيرش مردم نبود ; اهل سقيفه که ابوبکر را به خلافت برگزيدند افراد معدود و محدودى بودند و خلافت عمر، تنها با نصّ ابوبکر بود و خلافت عثمان، تنها به وسيله سه يا چهار رأى از شوراى شش نفرى عمر صورت پذيرفت.اضافه بر همه اين ها براى به دست آوردن نظر امام(عليه السلام) در مسأله خلافت، نبايد تنها بر يک يا دو خطبه تکيه کرد ; بلکه بايد همه کلمات آن حضرت را در اين موضوع در کنار هم بچينيم و تصميم گيرى کنيم و مى دانيم امام(عليه السلام) بارها در نهج البلاغه در موارد متعددى در مسأله خلافت تکيه بر نص فرموده است.(7)* * *پی نوشت:1. بقره، آيه 247.2. نحل، آيه 125.3. جلد 9، صفحه 328.4. «شغب» از ماده «شغب» (بر وزن شرق) به معناى فتنه انگيزى و ايجاد شرّ و فساد گرفته شده است.5. «استعتب» از ماده «عتب» و «عتاب» به معناى ملامت و سرزنش کردن به قصد بازگشت به سوى حق گرفته شده است و هنگامى که اين واژه در باب استفعال به کار رود، به معناى «استرضاء» و طلب پذيرش حق مى آيد.6. حجرات، آيه 9.7. سند خطبه: فصل پايانى اين خطبه را(الا و انّ هذه الدنيا ...) پيش از سيّد رضى(ره)، نويسنده كتاب تحف العقول در آن كتاب با تفاوت هايى آورده است و نيز ابوجعفر اسكافى(متوفى 240 قمرى) بخشى از اين خطبه را در رساله خود به نام نقض العثمانية ذكر كرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 417). 
شرح علامه جعفری«رسول‌الله امين وحيه و خاتم رسله و بشير رحمته و نذير نقمته» (رسول خدا امين وحي او بود و خاتم رسولان او و بشارت‌دهنده رحمت و تهديدكننده از عذاب او).رسول الله (ص) امين وحي او بود:اين نكته بسيار بااهميت براي اكثر مردم مخفي است كه براي شايستگي يك انسان به اين كه وحي بر او نازل شود، چه زمينه‌اي لازم است؟ نمونه‌اي از شرايط به وجود آمدن چنين زمينه‌اي را مي‌توان چنين بيان كرد:شرط يكم- طهارت نسل كه مجراي قانوني به وجودآمدن يك شخصيت الهي است. در تاثير طهارت نسل از ديدگاه اركان تشكيل دهنده وجود آدمي جاي انكار و ترديد نيست. مهمترين دليلي كه بر مبناي علم براي اين شرط در نظر گرفته شده است، پديده تاثير عواملي ارثي است كه مقتضيات صفات ارزشي و ضد ارزشي را به نسل‌هاي بعدي منتقل مي‌سازد (نه علل نامه آنهارا).شرط دوم- كمال فهم و عقل و ذكاوت و درايت است كه موجب آشنايي پيامبر به مبادي كلي عالم هستي آن چنان كه هست و معرفت كامل او به انسان در هر دو قلمرو (آن چنان كه هست) و (آن چنان كه بايد) مي‌باشد.شرط سوم- صفاي كامل دروني و شرح صدر در عاليترين حد كه قدرت فراگيري واقعيات و حقايقي را به پيامبر عنايت كند كه مربوط به موضوعات و مسائل رسالت او باشد.شرط چهارم- امانتداري كامل درباره وحيي كه به او ميشود. اين شرط بااهميت فوق‌العاده‌اي كه براي گرفتن وحي و ابلاغ آن به مردم دارد، علت اساسي اطمينان مردم به پيامبر است كه ترديدي درباره از جانب خدا بودن وحي به خود راه ندهند. اين استعداد امانت است كه از اختلاط وحي به تخيلات و توهمات و تجسيمات بي‌اساس و پيروي از اصول پيش ساخته و ساير بازيگري‌هاي مغزي جلوگيري مي‌كند. در آياتي از قرآن مجيد اشاره‌اي كاملا روشن به اين شرط شده است. از آن جمله:1- انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر قليلا ما تومنون، و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون، تنزيل من رب العالمين. و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين. ثم لقطعنا منه الوتين (قطعا اين قرآن سخن پيامبر اكرم (يا جبرئيل) است (كه از خدا حكايت مي‌كند) و آن سخن شاعر نيست، اندكي از شما هستند كه ايمان مي‌آورند و آن سخن جادوگر نيست. اندك است از شما كساني كه متذكر مي‌شوند. فرستاده شده‌ايست از طرف پروردگار عالميان. و اگر بعضي از سخنان را (كه از ما نيست) به ما نسبت بدهد، دستش را مي‌گيريم، سپس شاهرگش را مي‌زنيم.)2- و ان كادوا ليفتنونك عن الذي اوحينا اليك لتفتري علينا غيره و اذا لاتخذوك خليلا. و لولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا. اذا لاذقناك ضعف الحياه و ضعف الممات ثم لا نجد لك علينا نصيرا (نزديك بود آن چشمگيران عرب تو را در آنچه كه به تو وحي كرده‌ايم به اضطراب و آشوب بيندازند، در نتيجه غير از آنچه را كه به تو وحي كرده‌ايم، به ما نسبت بدهي. و اگر اين نابكاري را ولو براي هدف عالي از آنها مي‌پذيرفتي، تو را براي خود دوست اتخاذ مي‌كردند. و اگر ما قلب تو را تثبيت نمي‌كرديم، نزديك بود اندكي به آنان اعتماد كني. در اين صورت دو برابر عذاب زندگي و دو برابر عذاب مرگ خطاكاران را به تو مي‌چشانديم، سپس از ما براي خود ياري نمي‌يافتي) با اين كه پيامبراكرم (ص) شعر خوب و مطابق واقع را دوست مي‌داشت و گاهي گوش به آن فرا مي‌داد مانند اشعار حسان بن ثابت، همچنين با اين كه تعليم مطابق بعضي از منقولات قصيده لاميه العرب لبيد بن ربيعه عامري را توصيه نموده فرموده بود: علموا اولادكم لاميه العرب (تعليم كنيد به فرزندانتان قصيده لاميه العرب) را هرگز شعر نفرمود و مي‌گويند: آن حضرت يك بار شعر معروف منسوب به نابغه ذبياني: ستبدي لك الايام ما كنت جاهلا و ياتيك بالاخبار ما لم تزود را چنين خوانده بود: ستبدي لك الايام ما كنت جاهلا و ياتيك ما لم تزود بالاخبار! يا (ما لم تزود من الاخبار!) معناي شعر چنين است: (روزگار آنچه را تو به آن جاهل هستي آشكار خواهد ساخت و براي تو اخباري را خواهد آورد كه آماده آنها نبودي).3- يا ايها المزمل. قم الليل الا قليلا. نصفه او انقص منه قليلا. او زد عليه و رتل القرآن ترتيلا. انا سنلقی عليك قولا ثقيلا. ان ناشئه الليل هي اشد وطا و اقوم قيلا (اي پيچيده بر لباسش (يا عبايش) براي عبادت شبانگاهي برخيز مگر كمي. (تو مخيري) براي عبادت نصفي از شب يا به استثناي اندكي از آن را. و يا قدري به آن بيفزا و قرآن را با نظم خاص خود بخوان. ما بر تو سخني سنگين القاء خواهيم كرد. (باشد كه زمينه براي تحمل و ابلاغ آن در تو به وجود بيايد) توجه و نيايش‌ها و گرايشهاي شبانگاهي محكم‌تر و موثرتر براي صفاي قلب و براي دريافت حقايق وحيي عالي‌تر و مستحكم‌تر است.)****«و بشير رحمته، و نذير نقمته» (اوست بشارت‌دهنده به رحمت خداوندي و تهديدكننده به عذاب الهي).تفاوت رحمت خداوندي و عذاب آن مقام ربوبي در موارد هر يك از آن دو:رحمت خداوندي بر سه قسم است: قسم يكم- مربوط به ذات رحمانيت و رحيميت او است كه به عنوان پاداش نيكوكاري براي بندگان مقرر نمي‌گردد، زيرا رحمانيت و فيض و لطف او نخستين ارتباط او با بندگانش در عالم وجود است، زيرا همين صفت ربوبي است كه باعث روشن نمودن نور وجود در جهان گشته است. قسم دوم- رحمت و فيض و لطف او است كه مطابق وعده‌اي كه داده است به عنوان پاداش نيكوكاري بندگان او مي‌باشد. قسم سوم- رحمت و كرامتي است نه به عنوان پاداش در موقع نيكوكاري (زيرا بنا به يك نظريه الطاف و عنايات خداوندي براي بندگان مطيع مربوط به فضل و احسان او است نه استحقاق ضروري بندگان (بلكه همانطور كه گفتيم به عنوان فضل و احسان در هنگام عمل صالح. ولي نقمت و عذاب خداوندي تنها يك قسم است، يعني بيش از يك مورد ندارد و آن هم موقعي است كه خطايي از بنده‌اش صادر شود و توبه نكند. در اين مورد هم چنان نيست كه عذاب و نقمت يك امر ضروري باشد. زيرا بر مبناي يك اصل كلامي (خداوند بر مبناي حكمت و مشيت بالغه خود، پاداش نيكوكاري‌ها را بر خود مقرر فرموده است، و لذا از پاداش تخلف نمي‌فرمايد، در صورتي كه در تعذيب و انتقام چنين قراري وجود ندارد.) و اين اصل در مباحث گذشته مورد تحقيق مشروح قرار گرفته است كه تعذيب و انتقام معلول انحراف و انحطاط خود شخص و در برخي موارد براي تطهير انسان از آثار خطاها است نه اين كه گناهان بندگان به خدا ضرري برساند و او به اين جهت در صدد تعذيب بندگان و انتقام از آنان برآيد.****«ايها الناس، ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه ...» (اي مردم شايسته‌ترين انسانها به خلافت نيرومندترين مردم بر اين امر و داناترين آنان است...).خلافت برازنده نيرومندترين انسان‌ها و داناترين آنان مي‌باشد:دو عامل اساسي، پيشبرد (حيات معقول) انسانها را به طور حتم تضمين مي‌كند:عامل يكم- علم و معرفت به ارتباطات چهارگانه انسان در دو قلمرو (آن چنان كه هستند) و (آن چنان كه بايد باشند).عامل دوم- حكام برازنده و جامع نيروي مديريت انسان‌ها و علم و معرفت.بررسي و تحقيق درباره علم و معرفت در مباحث مختلف اين مجلدات تا حدودي انجام گرفته است. مطالعه‌كنندگان ارجمند مي‌توانند با مراجعه به فهرست مجلدات، آنها را مورد بررسي قرار دهند. در اين مبحث چند مسئله مهم را پيرامون حكام و زمامداران برازنده ارائه مي‌نماييم:مسئله يكم- معناي اين كه اميرالمومنين (ع) مي‌فرمايد (نيرومندترين مردم، بدون كشف معناي حقيقي قدرت، قابل فهم نيست. براي فهم معناي حقيقي قدرت، نخست يك اعتراف صريح به شرمندگي بشر آگاه در طول تاريخ به جهت جهل او درباره معناي قدرت، ضروري است، زيرا اگر ما قدرت را به همان مفهوم عامل دگرگوني‌هاي طبيعي و قراردادي به وسيله نيروهاي طبيعي يا مردم قدرتمند بگيريم (چنانكه اكثريت قريب به اتفاق مردم جوامع در همه دورانها چنين تصور مي‌كنند) نه تنها ما به مفهوم قدرت حقيقي پشت پا زده و به بشريت خيانت كرده‌ايم، بلكه يكي از اساسي‌ترين عوامل به وجود آمدن قدرت‌هاي طبيعي و قراردادي را كه تقيد به ارزش‌ها و تعديل خودخواهي‌ها است، نابود مي‌سازيم. اين يك فكر نابخردانه است كه با حذف مفهوم نيرومندي از كساني كه توانايي مالكيت بر خود را داشته و فداكاريها كرده و از اين راه خدمات شاياني به نوع بشريت نموده‌اند چنين انسانهاي بزرگ و سازنده را نه تنها نيرومند ندانيم، بلكه بدانجهت كه از لذايذ و كاميابي‌هاي خودخواهانه براي خدمت به مردم و سازندگي خويشتن چشم پوشيده‌اند، عاجز و زبون و بدبخت هم تلقي كنيم. چه خيانتي براي بشريت تباه‌كننده‌تر از اين كه نيروي اميد انسان‌ها را به زندگي كه آنان را از خودكشي باز مي‌دارد، و عظمت حيات را به جهت وابستگي به خداوند بزرگ براي آنان قابل درك مي‌سازد، ناديده بگيرد و مردم در پوچي غوطه‌ور بسازد. شگفت‌تر از اين نابخردي‌ها اين كه هنوز كتابهايي در تفسير نيرو، از ديدگاههاي نويسندگاني از انسان بي‌خبر، مانند نيچه و ماكياولي و امثال اينان (نه به عنوان يك عده نظريات كهنه درباره انسان مانند بطلميوس صاحب نظريات كهنه و پوسيده درباره كيهان‌شناسي) مورد بحث فلسفي قرار مي‌گيرند! و نمي‌دانند كه با ترويج و داغ نگاه داشتن اين گونه تخيلات بي‌اساس، قدرت اصلي را از مردم كه حيات و آزاذي و عدالت را براي همه انسانها به رسميت مي‌شناسد، مي‌گيرند و آنان را به زنجير گرانبار خودخواهي مي‌كشند!مسئله دوم- مقدار اختيار مردم در انتخاب حاكم اصلح كه بتواند استعدادهاي متنوع افراد جامعه را در حدود امكان به فعليت برساند، به طوري كه در موقع توجه به زندگي سپري شده خود در اين دنيا نگويد: من كيستم؟ تبه شده ساماني افسانه‌اي رسيده به پاياني بلكه بگويد: (آري، اي خداي من، آري اي كيهان بزرگ، آري اي تاريخ، زندگي با سرمايه‌اي كه من داشتم، چنين مي‌بايست و چنين مي‌شايست. كه من كردم و من به دست آوردم) بديهي است كه اكثريت مردم آن نيروي اصلي را كه يك زمامدار واقعي بايد دارا باشد، چون يك حقيقت فوق طبيعي است و جنبه الهي دارد، درك نمي‌كنند و نمي‌فهمند كه يك حاكم نيرومند واقعي، با داشتن آن حقيقت فوق طبيعي، احتياجي به تصديق و تكذيب مردم ندارد. سعادت او نيازمند مردم نيست، بلكه سعادت مردم نيازمند او است. او طبيعت و شهوات و لذايذ و قدرت بسيار با مقاومت خودخواهي را مي‌شناسد، ولي خود به هيچ وجه آلوده به آنها نيست. بنابراين وقتي كه مي‌گوييم حاكم برازنده براي اداره انسانها بايد نيرومندترين انسانها باشد، يعني بايد توانايي مديريت جنبه‌هاي مادي و معنوي و روحي انسانها را در عاليترين حد ممكن دارا باشد. در اين مورد اين توهم پيش نيايد كه مگر اين مردم بر مبناي دموكراسي (هر چه كه ما مردم مي‌خواهيم، همان حق است) زندگي نمي‌كنيد؟! مگر نام اين گونه زندگي را تمدن نناميده‌اند؟ زيرا كسي كه چنين توهم مي‌كند حتما زندگي زنبوران عسل و موريانه‌ها را هم مي‌بيند و اطلاع از دوران بردگي كه بر نياكان اين مردم گذشته و آن را بهترين زندگي مي‌ناميدند، نيز دارد و همين شخص حتما ورشكست شدن مردم را در دريافت زيبايي‌هاي محسوس و معقول دنياي امروزي هم مشاهده مي‌فرمايد!مسئله سوم- قاطعيت در حكم و ژرف‌نگري در قضاياي سرگذشت بشري، بدون قاطعيت در حكم، تردد و تزلزل در تصميم‌گيري‌ها و مديريت‌ها يك پديده حتمي است كه با نظم حيات بشري ناسازگار است. اطلاع عميق از سرگذشت بشري در حالات گوناگوني كه تاكنون پشت سر گذاشته است، يكي از بهترين عوامل شناخت اصول و قواعد زندگي فردي و اجتماعي انسان‌ها است. متاسفانه اختيارات و سلطه‌هايي كه در جوامع انساني به حكام و كارگزاران آنان داده مي‌شود، غالبا خيلي بيش از حدود اطلاعات و تجارب آنان درباره انسان در دو قلمرو (آن چنان كه هست) و (آن چنان كه بايد و شايد) و آن گونه كه هويت و استعدادهاي خود را در گذرگاه تاريخ نشان داده است، مي‌باشد. آيا مي‌گوييد: احساس نياز به دروغ و دغل و حيله‌گري‌ها و نقشه‌كشي‌هاي مزورانه، معلول اين ناداني‌ها نيست؟!****«فان شغب شاغب استعتب فان ابي قوتل و لعمري لئن كانت الامامه لا تنعقد حتي يحضرها عامه الناس. فما الي ذلك سبيل. ولكن اهلها يحكمون علي من غاب عنها. ثم ليس للشاهد ان يرجع و لا للغائب ان يختاره» (اگر كسي در موضوع خلافت پس از ثبوت آن، شر و فساد برانگيزد بايد او را وادار به توبه و بازگشت نمود و اگر امتناع بورزد بايد با او به پيكار برخاست، سوگند به جانم، اگر بنا شود كه زمامداري بدون حضور و اجتماع همه مردم تحقق نيابد، هرگز راهي بر چنين اجتماع و حضور همگاني بدون استثناء وجود ندارد. آنچه كه امكان‌پذير است اينست كه انسان‌هاي شايسته از عموم مردم كه توانايي حضور در انتخاب زمامدار را دارند و صاحبنظر درباره آن مي‌باشند، اجتماع كنند و امر انتخاب را انجام بدهند. حجيت راي اين صاحبنظران پس از انتخاب زمامدار براي مردمي كه از صحنه غاييند همان مقدار لازم‌الاتباع است كه براي مردمي كه در انتخاب حضور عيني داشته‌اند … ).زماني طولانيست كه پديده اكثريت، چه ناآگاهانه و مستند به شعور عام و چه به طور قانون قراردادي در تعيين سرنوشت بشريت نقشي اساسي دارد:از ديدگاه اسلام، حجيت اين پديده به هيچ وجه مطلق نيست، بلكه مبتني بر ارائه واقعيت است كه نزديكي هر چه بيشتر به آن، مطلوب همه انسان‌هاي عاقل است. در مباني اسلامي درباره زمامدار، اگر معصوم حاضر نباشد، آنچه كه به عنوان شرط اخذ شده است. اين شرايط و نظاير آن‌ها يك عده صفات لازم و آرمان اعلي براي رهبري و مديريت جامعه است اگر چه مسلمان نباشد و جامعه غير جامعه اسلامي باشد، زيرا اين‌ها همان صفات لازم است كه همه آرزوكنندگان مدينه فاضله از افلاطون گرفته تا فارابي و ابن‌سينا و ديگر صاحبنظران مسلمان و غير مسلمان تا امروز براي سعادت زندگي اجتماعي مردم آرمان اعلي تلقي كرده‌اند. آيا حجيت (لزوم پيروي) از اكثريت مستند به احراز و درك حقايق است؟ بديهي است آنچه كه مبناي مصالح و مفاسد حيات فردي و اجتماعي انسانهااست، خود واقعيات مادي و معنوي است نه آراء و نظريات آنان درباره آن واقعيات. لذا:1- اگر بر فرض، يك نفر با واقعيت مطلوب حيات جامعه يا با يك واقعيت عالم هستي ارتباط صحيح برقرار كند و در برابر او، اتفاق آراء ميليونها نفر بر خلاف او باشد، از ديدگاه منطق حيات و عقل و علم و فرهنگ‌هاي پيشرو، نظريه آن يك نفر بر همه آراء آن ميليون‌ها نفر مقدم است. همه ما مي‌دانيم كه هر پيشرفت جديد و تحول بي‌سابقه كه به نفع مردم يا دفع ضرر از آنان باشد، از يك شخص نابغه و يا چند انسان معدود ابتكار و شروع مي‌گردد، نه از افراد زياد، چه رسد به اكثريت.2- اين كه اكثريت‌ها گاهي تحت تاثير تلقين‌ها و جاذبه شخصيت‌ها بدون توجه به واقعيات به وجود مي‌آيد، يك پديده فراوان است، نه اندك.3- هيچ ضرورتي وجود ندارد كه اثبات كند اقليت‌ها مخصوصا در مقابل آن اكثريت‌ها كه به وسيله يك يا دو يا سه راي (ناچيز) مثلا به وجود آمده‌اند، برخلاف واقعيت مطلوب و منظور (از راي‌گيري) بوده و واقعيت. مطابق آن اكثريت ضعيف مي‌باشد.4- حجيت راي اكثريت در دورانهاي اخير حتي شامل آن موارد مي‌شود كه اقليت از نظر كيفيت افراد خود از ديدگاه علم و معرفت و تجارب و تقوي بسيار بالاتر از افرادي باشد كه اكثريت را تشكيل مي‌دهند.با توجه به اين مطالب است كه اكثريت در دين اسلام حجيت ذاتي ندارد، بلكه لزوم پيروي از آن، معلول ارائه واقعيت است كه مورد جستجو است. به همين جهت است كه انتخاب زمامدار مانند ديگر موارد ضرورت‌هاي اجتماعي بايد به وسيله افراد داراي عقل و تجارب و معارف و تقوي و دانش‌هاي تخصصي مربوط به واقعيتي باشد كه جامعه در صدد احراز و به دست آوردن آن است. البته از آن جهت كه مطلوب اصلي تنظيم حيات انسان‌هاي جامعه در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن، با خدا، با جهان هستي و با همنوع خويشتن) با در نظر گرفتن مصالح و مفاسد واقعي حيات است، لذا هر انساني كه بتواند شرايط فوق را در شخصيت‌هاي شايسته جامعه تشخيص بدهد، در هر نقطه از قلمرو جامعه اسلام هم كه باشد بايستي در انتخاب شخصيت شايسته براي مقام مديريت جامعه شركت و اظهار نظر نمايد. بديهي است كه در چنين مجمعي نيز كه از صاحبنظران كاملا آگاه و با تقوي براي اظهار نظر تشكيل شده است، تبعيت از اكثريت در صورت اختلاف و انقسام به اقليت و اكثريت، ممكن است كه ارائه‌كننده صد در صد واقعيت نباشد، ولي به جهت دارا بودن افراد هر دو طرف از بهترين شرايط انتخاب كردن، اطمينان به وصول اكثريت به واقعيت، در اين گونه اكثريت، قطعا بيش از تبعيت از اتفاق آراء مردم عوام ناآگاه مي‌باشد.سپس اميرالمومنين عليه‌السلام امكان اجتماع همه مردم را در انتخاب زمامدار نفي مي‌فرمايد. هر اندازه كه گسترش جامعه از نظر جغرافيايي و مساحت بالنسبه به جايگاه انتخاب و مردمي كه حق راي دارند بيشتر باشد، بديهي است كه تحصيل اتفاق آراء يا اكثريت آنها، يا بسيار دشوار يا عملا امكان‌ناپذير خواهد بود. حال اگر فرض كنيم وسايل و ابزار اطلاع‌رساني به قدري پيشرفت كرد كه در اندك زماني، فهميدن آراء همه يا اكثريت مردم جامعه امكان‌پذير شد، باز مشكل در عدم امكان تحصيل همه يا اكثريت قانوني آراء حل نمي‌گردد، زيرا اگر اجباري در كار نباشد، شماره افرادي كه از دادن راي امتناع مي‌ورزند در هر جامعه فراوانتر از آنست كه اهميتي نداشته باشد. به علاوه اين كه بي‌اطلاعي و ناآگاهي اكثريت مردم از شرايط شايستگي انتخاب شدن يك شخصيت، همواره مانع به وجود آمدن آراء اكثريت آگاه و مطلع و عاقل خواهد بود. هر كسي تاثير تبليغات و تلقينات غير قابل اثبات حقيقت را در جوامع امروزي انكار كند، صحبت با او، بيهوده تلف كردن وقت و انرژي مغزي است. بنابر مجموع اين مطالب كه مطرح شد، راي اكثريت صاحبنظران عاقل و باتجربه و باتقوي در يك جامعه، براي همه افراد آن جامعه حجت مي‌باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )آغاز اين خطبه در ستايش پيامبر اكرم (ص) است، گواه اين كه آن حضرت امين وحى و تنزيل است و آن را از تحريف و تبديل حفظ مى كند عصمت اوست، و گواه اين كه خاتم پيامبران است قول خداوند متعال است كه فرموده است «وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ» و دليل اين كه مژده دهنده رحمت الهى به دادن ثوابهاى فراوان و بيم دهنده كيفر او به وسيله عذابهاى سخت و دردناك است آيه شريفه «إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً» مى باشد. سپس امام (ع) نكاتى را به شرح زير بيان كرده است:1-  احكامى كه بر طبق آنها آن حضرت از همگان براى خلافت سزاوار و شايسته تر است، حصر حقانيّت و شايستگى به آن بزرگوار از دو نظر است: اوّل اين كه بايد نيرومندترين مردم، عهده دار امر خلافت شود، و آن حضرت در سياست و اداره امور مملكت از همگان نيرومندتر، و در شناخت شرايط و موقعيّتها و چگونگى تدبير امور شهرها و اداره جنگها از همه كس داناتر، و به سبب داشتن اين صفات شجاعترين و دليرترين مردم بوده است. دوم اين كه زمامدار بايد بيش از ديگران دستورهاى خداوند را در امور خلافت به كار بندد.و اين كار مستلزم آن است كه امام در اصول و فروع دين داناتر از ديگران باشد تا هر كارى را در جاى خود انجام دهد، همچنين لازمه اين امر، حفظ و مراعات شديد حدود الهى و عمل به آنهاست و اين خود مستلزم آن است كه از همه افراد مردم زاهدتر و پارساتر و عادلتر باشد، و چون همه اين فضيلتها در وجود آن حضرت مجتمع بود، با اين سخن اشاره به نفس نفيس خويش فرموده است.2-  احكامى است در باره كسى كه پس از انعقاد بيعت با امام فتنه انگيزى و آشوبگرى كند كه بايد در آغاز به نرمى او را راضى كنند و بخواهند كه به راه حقّ باز گردد، پس از اين اگر امتناع ورزد بايد با او پيكار شود، و اين حكم به مقتضاى گفتار خداوند متعال است كه فرموده است: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما».3-  در چگونگى برگزيدن امام از طريق اجماع است كه آن را طىّ عبارت: «و لعمري تا ما إلى ذلك» سبيل بيان فرموده است، و مفهوم آن اين است كه در اجماع شرط نيست همه مردم حتّى مردم عامى در آن شركت داشته باشند، زيرا اگر مشروط به اين شرط باشد هرگز اجماع متحقّق و منعقد نخواهد شد، و لازم مى آيد امامت هيچكس به صحّت صورت نگيرد، براى اين كه اجتماع همگى مسلمانان از اطراف و اكناف روى زمين امرى متعذّر و غير ممكن است، بلكه آنچه در اجماع شرط و معتبر است اين است كه اهل حلّ و عقد از امّت محمّد (ص) در يكى از امور اتّفاق كنند، و اهل حلّ و عقد همان علما و دانشمندان امّتند، و اينها همگى در هنگام بيعت با آن حضرت اجتماع و اتّفاق داشته اند و هيچ كس از آنها و غير آنها از عوام مردم نمى تواند پس از انعقاد امامت از اطاعت سر باز زند، همچنين كسى كه غايب بوده و در اجماع حضور نداشته نمى تواند راهى غير از آنچه اهل حلّ و عقد بر آن اتّفاق كرده اند، برگزيند.اگر گفته شود امير مؤمنان (ع) تنها به اجماع مردم بر بيعت خود استدلال كرده است و اگر نص يا دليل ديگرى بر صحّت امامت او وجود داشت استدلال به نصّ سزاوارتر بود و از اجماع سخن نمى فرمود.پاسخ اين است كه استدلال آن حضرت به اجماع، افاده نفى نصّ و يا اثبات آن را نمى كند، بلكه جايز است ضمن احتجاج به اجماع، نصّ هم موجود باشد، و به مناسبت سابقه عمل نسبت به خلفاى پيشين تنها به اجماع استدلال فرموده باشد، و هم محتمل است كه خوددارى آن حضرت از استدلال به نصّ براى اين بوده كه مى دانسته است با وجود آن، به ذكر و يادآورى نصّ التفات و توجّهى نمى شود زيرا وقتى كه در ابتداى كار و هنگام رحلت رسول خدا (ص) به آن اعتنا نشده است پس از گذشت مدّتى طولانى از صدور آن، و دگرگونى اوضاع، در ذكر آن سودى متصوّر نيست.4-  بيان اين است كه جنگ با دو كس واجب است، اوّل آن كسى كه پس از انجام يافتن بيعت با امام عادل، بر او خروج كرده سر به نافرمانى بردارد و ادّعا كند كه پيشوايى حقّ اوست در حالى كه براى ديگران به اجماع ثابت است كه حقّ او نيست، دوّم مردى كه در برابر امام سركشى و طغيان كند و هيچ يك از احكام و فرمانهاى او را نپذيرد، روشن است كه مراد از دسته اوّل اصحاب جمل است و دوّمين اشاره به معاويه و ياران اوست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 156 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثانية و السبعون من المختار في باب الخطب:أمين وحيه، و خاتم رسله، و بشير رحمته، و نذير نقمته، أيّها النّاس إنّ أحقّ النّاس بهذا الأمر أقوايهم عليه و أعلمهم بأمر اللّه فيه فإن شغب شاغب أستعتب و إن أبى قوتل و لعمري لئن كانت الإمامة لا تنعقد حتّى تحضرها عامّة النّاس ما إلى ذلك سبيل و لكن أهلها يحكمون على من غاب عنها ثمّ ليس للشاهد أن يرجع و لا للغائب أن يختار. ألا و إنّي أقاتل رجلين: رجلا ادّعى ما ليس له و آخر منع الّذي عليه.اللغة (خاتم رسله) بفتح التاء و كسرهاالمعنىاعلم أنّ مدار هذه الخطبة الشريفة على فصول:الفصل الاول في نبذ من ممادح الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّمو هو (أمين وحيه) أى مأمون على ما اوحى إليه من الكتاب الكريم و شرايع الدّين القويم من التحريف و التبديل فيما امر بتبليغه لمكان العصمة الموجودة فيه صلوات اللّه و سلامه عليه و آله (و خاتم رسله) أى آخرهم ليس بعده رسول كما قال سبحانه: ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ  قال في الصّافي: آخرهم الذي ختمهم أو ختموا به على اختلاف القرائتين.و في مجمع البحرين: و محمّد خاتم النّبيّين يجوز فيه فتح التاء و كسرها فالفتح بمعنى الزينة مأخوذ من الخاتم الذي هو زينة للابسه و بالكسر اسم فاعل بمعنى الاخر (و بشير رحمته و نذير نقمته) أى مبشّر برحمته الواسعة، و الثواب الجزيل و مخوّف من عقوبته الدّائمة و العذاب الوبيل كما قال عزّ من قائل:إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً*.الفصل الثاني في الاشارة إلى بعض وظايف الخلافةو هو قوله عليه السّلام (أيّهامنهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 159النّاس إنّ أحقّ النّاس بهذا الأمر) أى أمر الخلافة و الامامة (أقواهم عليه) أى أكملهم قدرة و قوّة على السياسة المدنيّة و على كيفيّة تدبير الحرب (و أعلمهم بأمر اللّه فيه) أى أكثرهم علما بأحكامه سبحانه في هذا الأمر و في بعض النّسخ «و أعملهم بأمر اللّه» بدله هذا و يدلّ على ذلك أعني كون الأقوى و الأعلم أحقّ بالرياسة من غيره صريحا قوله سبحانه  أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى  إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ  و قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ  فقد ردّ استبعادهم لتملّكه بفقره بأنّ العمدة في ذلك اصطفاء اللّه و قد اختاره عليكم و هو أعلم بالمصالح و بأنّ الشرط فيه وفور العلم ليتمكّن به من معرفة الامور السياسية، و جسامة البدن، ليكون أعظم وقعا في القلوب و أقوى على مقاومة العدوّ و مكايدة الحروب، لا ما ذكرتم.و كيف كان فقد دلّت هذه الاية الشريفة كقول الامام عليه السّلام على بطلان ملك المفضول و خلافته مضافين إلى قوله تعالى: قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ  و قوله: أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ.فانقدح من ذلك فساد ما توهّمه الشارح المعتزلي من أنّ قوله عليه السّلام لا يدلّ على بطلان امامة المفضول لأنّه عليه السّلام ما قال إنّ امامة غير الأقوى فاسدة و لكنه قال إنّ الأقوى أحقّ و أصحابنا لا ينكرون أنه عليه السّلام أحقّ ممن تقدّمه بالامامة مع قولهم بصحّة امامة المتقدّمين لأنه لا منافاة بين كونه أحقّ و بين صحّة إمامة غيره.وجه انقداح الفساد أنّ أحقّيته و إن كانت لا تنافي بحسب الوضع اللّغوي حقيقيّة غيره كما هو مقتضى وضع أفعل التفضيل إلّا أنّ الظاهر عدم إرادة الأفضليّة هنا بل نفس الفضل كما في قوله: وَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ* حيث يستدلّون بهمنهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 160على حجب الأقرب للأبعد و كذلك في قوله  أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ  و إلّا لما استحقّ متبعو غير الأحقّ بالتوبيخ و الملام المستفاد من ظاهر الاستفهام، مضافا إلى تشديد التقريع بقوله عقيب الاية فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ .فان قلت: حمل أفعل على غير معناه اللّغوي مجاز لا يصار إليه إلّا بقرينة تدلّ عليه فما القرينة عليه؟قلت: القراين المنفصلة من العقل و النقل فوق حدّ الاحصاء و أمّا القرينة المتّصلة فهي قوله: (فان شغب شاغب) أي أثار الشرّ و الفساد (استعتب) و طلب عتباه و رجوعه إلى الحقّ (فان أبى قوتل) فانّ جواز قتال الابي و قتله ليس إلّا لعدم جواز عدوله عن الأحقّ إلى غيره فيعلم منه أنّ غيره غير حقيق للقيام بالأمر كما لا يخفى، فافهم و تدبّر هذا.و لما كان معاوية و أهل الشّام و أكثر من عدل عنه عليه السّلام و نكث عن بيعته قادحين في خلافته طاعنين في امامته بأنّه لم يكن عقد بيعته برضا العامّة و حضورها أشار إلى بطلان زعمهم و فساده بقوله: (و لعمري لئن كانت الامامة لا تنعقد حتّى تحضرها عامّة النّاس) كما يزعمه هؤلاء و يحتجّون به علىّ (ما) كان (إلى ذلك سبيل) لتعذّر اجتماع المسلمين على كثرتهم و انتشارهم في مشارق الأرض و مغاربها (و لكن أهلها) أى أهل الامامة أو البيعة الحاضرون من أهل الحلّ و العقد يعقدون البيعة و (يحكمون على من غاب عنها ثمّ ليس للشاهد أن يرجع) عن بيعته كما رجع زبير و طلحة (و لا للغائب) كمعاوية و أتباعه (أن يختار) أى يكون لهم اختيار بين التسليم و الامتناع.قال الشّارح المعتزلي و هذا الكلام أعنى قوله عليه السّلام و لعمرى إلى آخره تصريح بمذهب أصحابنا من أنّ الاختيار طريق إلى الامامة و مبطل لما يقوله الامامية من دعوى النّص عليه و من قولهم لا طريق الى الامامة سوي النصّ أو المعجز انتهى.و فيه نظر أمّا أوّلا فلأنّه عليه السّلام إنّما احتجّ عليهم بالاجماع إلزاما لهم لاتّفاقهم على العمل به في خلافة أبي بكر و أخويه و عدم تمسّكه عليه السّلام بالنصّ لعلمه بعدم «ج 10»منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 161التفاتهم إليه كيف و قد أعرضوا عنه في أوّل الأمر مع قرب العهد بالرسول صلّى اللّه عليه و آله و سماعهم منه عليه السّلام و أمّا ثانيا فلأنّه عليه السّلام لم يتعرّض للنصّ نفيا و لا إثباتا فكيف يكون مبطلا لما ادّعاه الاماميّة من النصّ.و العجب أنّه جعل هذا تصريحا بكون الاختيار طريقا إلى الامامة و نفى الدلالة في قوله عليه السّلام: إنّ أحقّ النّاس بهذا الأمر اه، على نفى إمامة المفضول مع أنّه لم يصرّح بأنّ الامامة تنعقد بالاختيار بل قال لا يشترط في انعقاد الامامة حضور العامة و لا ريب في ذلك نعم يدلّ بمفهومه على ذلك و هذا تقيّة منه عليه السّلام.و لا يخفى على من تتبّع سيره أنّه لم يكن يمكنه إنكار خلافتهم و القدح فيها صريحا في المحافل فلذا عبّر بكلام موهم لذلك و قوله عليه السّلام: و أهلها يحكمون و إن كان موهما له أيضا لكن يمكن أن يكون المراد بالأهل الأحقّاء بالامامة و يكون الضمير فيه راجعا إليهم.و لا يخفى أنّ ما مهدّه عليه السّلام أولا بقوله: إنّ أحقّ النّاس أقواهم يشعر بأنّ عدم صحّة رجوع الشاهد و اختيار الغايب إنّما هو في صورة الاتفاق على الأحقّ دون غيره فتأمل.ثمّ ذكر من يسوغ له عليه السّلام قتاله فقال: (ألا و إنّي اقاتل رجلين رجلا ادّعى ما ليس له و آخر منع الّذي عليه) يحتمل أن يكون الأوّل إشارة إلى أصحاب الجمل و الثاني إلى معاوية و أتباعه و يحتمل العكس.فعلى الأوّل فالمراد من ادّعائهم ما ليس لهم الخلافة أو المطالبة بدم عثمان فانه لم يكن لهم ذلك و إنما كان ذلك حقّا لوارثه و من منعهم بما وجب عليهم هو البيعة و بذل الطاعة.و على الثاني فالمراد من ما ليس له أيضا الخلافة أو دعوى الولاية لدم عثمان و المطالبة به و من منع ما وجب عليه هو المضيّ على البيعة و الاستمرار عليه أو ساير الحقوق الواجبة عليهم.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن ولي ربّ العالمين و وصيّ خاتم النبيّين است متضمّن مدايح حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مبيّن بعض وظايف امامت و مشتمل بر فضيلت تقوى و پرهيزكارى و مذمّت بيوفائى دنياى فاني مى فرمايد:پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله امين وحى پروردگار است، و ختم كننده پيغمبران حضرت آفريدگار، و مژده دهنده است برحمت او، و ترساننده است از عقوبت آن، اى مردمان بدرستى قابل و لايق مردمان باين أمر خلافت قوى ترين ايشان است بر او و داناترين ايشان است بأوامر خدا در آن، پس اگر كسى مهيّج شرّ و فساد بشود طلب مى شود رجوع او بسوى حق، و اگر امتناع نمايد بايد مقاتله بشود.قسم بزندگاني خودم اگر باشد امامت اين كه منعقد نباشد تا اين كه حاضر بشود عموم خلايق نيست بسوى او هيچ طريق، و ليكن أهل امامت حكم ميكنند بهر كس كه غايب بشود در مجلس بيعت پس از آن نيست حاضر را اين كه رجوع نمايد از بيعتي كه نموده و نه غايب را اين كه صاحب اختيار باشد.آگاه باشيد كه بدرستى كه من مقاتله ميكنم با دو كس يكى آنكه ادّعا نمايد چيزى را كه حقّ او نيست و ديگرى آنكه منع نمايد حقّي را كه بر ذمه او است.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 366 از سخنان آن حضرت (ع) [در اين خطبه كه آغاز آن در وصف رسول خدا (ص) است و با عبارت «امين وحيه و خاتم رسله و بشير رحمته و نذير نقمته» (امين وحى خداوند و خاتم پيامبران او مژده دهنده رحمت و بيم دهنده عقوبت اوست) شروع مى شود، ابن ابى الحديد پس از طرح مسائلى كلامى در مورد امامت و مسائلى فقهى در مورد كسى كه بر امام خروج مى كند يكى دو نكته آورده كه بيرون از بحث تاريخى نيست و چنين است.] مى گويم: مسلمانان پيش از جنگ جمل احكام و چگونگى جنگ با اهل قبله و مسلمانان را نمى دانستند و فقه و احكام آن را از امير المومنين عليه السلام آموختند. شافعى مى گويد: اگر على (ع) نبود احكام اهل بغى شناخته و دانسته نمى شد، و اينكه ضمن خطبه مى گويد «اين علم را جز مردمى كه اهل بصيرت و شكيبايى باشند نمى دانند» به اين سبب است كه در نظر مسلمانان جنگ با اهل قبله كارى بس بزرگ بود و هر كس به آن كار اقدام مى كرد با بيم و پرهيز به آن دست مى يازيد و على (ع) مى گويد، اين علم را همه كس نمى داند و قومى مخصوص بر آن هستند. سپس به آنان مى فرمايد كه به هر چه فرمان مى دهد عمل كنند و از هر كار كه آنان را باز مى دارد باز ايستند و آنان را از صدور حكم و شتاب در آن باره در امورى كه مشتبه است باز مى دارد تا آنكه خود توضيح دهد و روشن سازد. سپس در مورد دنيا و اينكه سراى جاودانه نيست و طريق وصول به سراى آخرت است و مدت توقف در آن بسيار اندك است توضيح داده است.  
بخش ۲ : صبر و بصیرت در فتنه [منبع]

أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ، فَإِنَّهَا خَيْرُ مَا تَوَاصَى الْعِبَادُ بِهِ وَ خَيْرُ عَوَاقِبِ الْأُمُورِ عِنْدَ اللَّهِ.
وَ قَدْ فُتِحَ بَابُ الْحَرْبِ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ أَهْلِ الْقِبْلَةِ، وَ لَا يَحْمِلُ هَذَا الْعَلَمَ إِلَّا أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ [بِمَوَاقِعِ] بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ، فَامْضُوا لِمَا تُؤْمَرُونَ بِهِ وَ قِفُوا عِنْدَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ وَ لَا تَعْجَلُوا فِي أَمْرٍ حَتَّى تَتَبَيَّنُوا، فَإِنَّ لَنَا مَعَ كُلِّ أَمْرٍ تُنْكِرُونَهُ غِيَراً.

اهْل القِبْلَة : كسى كه بخدا و رسول ايمان دارد و همراه با مسلمين بسوى يك قبله نماز مى گذارد.الْغِيَر : دگرگون كردن، تغيير دادن.
تواصى
همديگر را سفارش ميكنند
قفوا
بايستيد
تبينوا
تحقيق و كشف كنيد 
اى بندگان خدا شما را به تقوا و ترس از عذاب خدا سفارش مى كنم، زيرا تقواى الهى بهترين سفارش مؤمنان، و بهترين پايان نامه كار در پيشگاه خداست.
مردم هم اكنون آتش جنگ بين شما و اهل قبله شعله ور شده است، و اين پرچم مبارزه را جز افراد آگاه و با استقامت و عالم به جايگاه حق به دوش نمى كشند. بنابر اين آنچه فرمان دادند انجام دهيد، و از آنچه نهى كردند توقّف كنيد، و در هيچ كارى تا روشن نشود شتاب نكنيد، زيرا در آنچه شما اكراه داريد توان تغييراتى داريم.
 
قسمت سوم خطبه:
(5) اى بندگان خدا شما را بتقوى و ترس از خدا سفارش مى‏ نمايم، زيرا تقوى بهترين چيزى است كه بندگان همديگر را بآن توصيه و سفارش كنند، و نزد خدا بهترين عاقبتها است (بهترين كارها كارى است كه در دنيا بتقوى خاتمه يابد)
(6) و بتحقيق دروازه جنگ بين شما و اهل قبله (كه بظاهر مسلمانند) گشوده شده، و كسى حامل و بدست گيرنده اين بيرق (جنگ با ايشان و شرائط آن) نيست مگر آنكه (بحقائق) بينا و (در سختيها) شكيبا و بآنچه كه حقّ و درست است دانا باشد (خلاصه جنگ ما با ياغيان اهل قبله كه در نظر شما بزرگ مى‏ نمايد از روى جهل و غفلت از احكام خدا نمى ‏باشد، بلكه طبق دستور او است)
(7) پس بجا آوريد آنچه را كه بآن مأمور مى‏ گرديد، و عمل نكنيد بآنچه را كه از آن منع مى‏ شويد، و در كارى مشتابيد (در قبول و ردّ آن عجله نكنيد) تا تحقيق نمائيد (امر و نهى ما را در آن بفهميد) زيرا حقّ ما است تغيير دادن آنچه را كه شما (از روى نادانى) انكار مى‏ كنيد (بسا كه چيزى را انكار نمائيد و صلاح در قبول آن باشد، و بسا قبول مى‏ نماييد و مصلحت در ردّ آن است، پس چون بحقائق آگاه نيستيد در هر امرى گفتار ما را بپذيريد).
 
اى بندگان خدا، شما را به ترس از خدا سفارش مى كنم و آن بهترين چيزى است كه بندگان خدا بايد يكديگر را به آن سفارش كنند. بهترين كارها در نزد خدا آن است كه با پرهيزكارى انجام پذيرد.
جنگ ميان شما و اهل قبله آغاز شده است و اين پرچم را حمل نتواند كرد، مگر كسى كه بينا و شكيبا باشد و جاى حق را بشناسد. به هر چه به آن مأمور شده ايد، عمل كنيد و از هر چه شما را نهى كرده اند، دست بداريد. در كارى شتاب مكنيد، مگر آن گاه، كه به حقيقت آن آگاه گرديد. بسا شما كارى را ناخوش داريد و رأى ما در آن چيز ديگر باشد.
 
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى (و ترس از عذاب خدا) توصيه مى کنم; چرا که تقوا بهترين چيزى است که بندگان، يکديگر را به آن سفارش مى کنند و بهترين پايان کار در پيشگاه خداست. هم اکنون درهاى نبرد ميان شما و (فتنه جويان از) اهل قبله گشوده شده است و اين پرچم (جهاد با مسلمانان منحرف) را جز افراد بينا، با استقامت و آگاه به موارد حق بر دوش نمى کشند ; پس آن چه را به شما فرمان داده شده انجام دهيد و در برابر آن چه نهى شده، توقّف نماييد و در هيچ کارى عجله نکنيد تا به اندازه کافى درباره آن تحقيق کنيد; زيرا ما در برابر آن چه نمى پسنديد راه هاى تغيير (و جايگزين) داريم.
 
بندگان خدا شما را به پرهيزگارى وصيّت مى كنم، كه پرهيزگارى بهترين چيزى است كه بنده خدا ديگرى را وصيّت كند كه آن را پيشه گيرد، و نزد خدا بهترين كارها آن است كه به تقوى پايان پذيرد.
ميان شما و اهل قبله در جنگ گشوده شد، و اين علم را برندارد مگر آن كه بينا و شكيباست، و داند كه حقّ در كجاست. پس بدانچه شما را فرمان داده اند روى آريد، و از آنچه شما را بازداشته اند دست بداريد و تا چيزى را آشكارا ندانيد، شتاب مياريد. چه، بود كه ما را در آنچه ناخوش مى داريد رايى ديگر بود -اگر آنچه خواهيد با كتاب و سنّت برابر بود-.
 
بندگان خدا، شما را به تقوا سفارش مى كنم، كه تقوا بهترين چيزى است كه عباد حق يكديگر را به آن سفارش مى كردند، و از بهترين عاقبتها نزد خداست.
بين شما و اهل قبله باب جنگ گشوده شده، و اين پرچم را به دوش نمى كشد مگر آن كه اهل بصيرت و استقامت و داناى به موارد حق باشد. پس آنچه را به آن مأمور مى شويد انجام دهيد، و از آنچه نهى مى گرديد باز ايستيد، و در كارى تا دقيقا بررسى نكنيد شتاب نورزيد، زيرا آنچه را شما (از روى جهل) منكر آن هستيد ما را قدرت تغيير آن هست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏6، ص: 513-509 دستوراتى درباره نبرد با فتنه جويان:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، اصحاب خود را براى پيکار با ظالمان و طاغيان امت آماده مى کند. در ابتدا آن ها را به تقوا سفارش مى فرمايد و مى گويد: «اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى (و ترس از عذاب خدا) توصيه مى کنم; چرا که تقوا بهترين چيزى است که بندگان، يکديگر را به آن سفارش مى کنند و بهترين پايان کار در پيشگاه خداست» (أُوصِيکُمْ عِبَادَ اللهِ بِتَقْوَى اللهِ فَإِنَّهَا خَيْرُ مَا تَوَاصَى الْعِبَادُ بِهِ، وَ خَيْرُ عَوَاقِبِ الاُْمُورِ عِنْدَاللهِ).قرآن مجيد نيز بر اين معنا تأکيد مى کند که تنها کسانى گرفتار خسران نمى شوند که يکديگر را به حق و شکيبايى سفارش کنند که نتيجه آن تقواست (وَالْعَصْرِ إِنَّ الاِْنسَانَ لَفِى خُسْر إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ).و نيز مى فرمايد: «(وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَى)(1) ; فرجام نيک از آن تقواست» و درجاى ديگر فرموده: «(وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)(2) ; فرجام نيک از آنِ پرهيزکاران است».امام(عليه السلام) سپس در ادامه اين سخن مى فرمايد: «هم اکنون درهاى نبرد ميان شما و (فتنه جويان از) اهل قبله گشوده شده است و اين پرچم (جهاد با مسلمانان منحرف) را جز افراد بينا، با استقامت و آگاه به موارد حق بر دوش نمى کشند» (وَ قَدْ فُتِحَ بَابُ الْحَرْبِ بَيْنَکُمْ وَ بَيْنَ أَهْلِ الْقِبْلَةِ، وَ لاَ يَحْمِلُ هذَا الْعَلَمَ إِلاَّ أَهْلُ الْبَصَرِ وَ الصَّبْرِ وَ الْعِلْمِ بِمَوَاضِعِ الْحَقِّ).آن گاه در ادامه مى فرمايد: «آن چه را به شما فرمان داده شده انجام دهيد و در برابر آن چه نهى شده، توقّف نماييد و در هيچ کارى عجله نکنيد تا به اندازه کافى درباره آن تحقيق کنيد ; زيرا ما در برابر آن چه نمى پسنديد راه هاى تغيير داريم» (فَامْضُوا لِمَا تُؤْمَرُونَ بِهِ، وَقِفُوا عِنْدَ مَا تَنْهَوْنَ عَنْهُ ; وَ لاَ تَعْجَلُوا فِي أَمْر حَتَّى تَتَبَيَّنُوا، فَإِنَّ لَنَا مَعَ کُلِّ أَمْر تُنْکِرُونَهُ غِيَراً(3)).جمله «وَ لاَ يَحْمِلُ هذَا الْعَلَمَ» اشاره به اين است که ما نخستين بار دراسلام، مجبور شده ايم که با افرادى که مدعى اسلام و اهل قبله اند به دليل بغى و طغيانشان پيکار کنيم و اين امر براى ظاهربينان و کوته فکران، بسيار مشقت بار است ; لذا اين پرچم را جز آگاهان با استقامت و کسانى که حق را از باطل به خوبى مى شناسند، کسى ديگر نمى تواند بر دوش کشد.و جمله هاى «فَامْضُوا لِمَا تُؤْمَرُونَ...» اشاره به اين است که اين راهِ پرمسئوليتى است ; با دقّت در آن راه، گام بر داريد و کاملا گوش به فرمان باشيد و نظم و انضباط را به دقّت رعايت کنيد.و جمله «فَإِنَّ لَنَا مَعَ کُلِّ أَمْر تُنْکِرُونَهُ غِيَراً» اشاره به اين است که در مسائل اجرايى جنگ و جزئيات کارها گاه امام و فرمانده دستوراتى مى دهد که مطابق ميل اکثريت مردم نيست ; مثلا دستور مى دهد که از طرف شمال به بصره حمله کنيد ; ولى اکثريت آن را مشکل مى پندارند و ترجيح مى دهند از طرف جنوب حمله کنند. امام(عليه السلام) مى فرمايد: «در اين گونه موارد; عجله نکنيد در آن جا که خلاف شرع و مصلحت نيست، ما تغييراتى مى دهيم و خواست شما را تأمين مى کنيم; همچنين اگر مردم شکايتى مثلا از بعضى فرمانداران داشته باشند من همچون عثمان اصرارى بر ابقاى آن ها ندارم و نظر مردم را در آن جا موافق شرع و مصلحت است مى پذيرم و اين همان موضوع انعطاف است».يکى از ويژگى هاى مدير و فرمانده لايق آن است که به افکار مردم احترام بگذارد و در آن جا که اصول محفوظ مى ماند با آن ها آهنگ باشد.بعضى از شارحان نهج البلاغه، تفسيرهاى ديگرى براى اين جمله گفته اند که مناسب به نظر نمى رسد; مثل اين که «غير» به معناى مصالح باشد ; يعنى امورى را که شما انکار مى کنيد، مصالحى دارد که نمى دانيد; در حالى که تفسير «غير» به مصالح، با مفهوم اين واژه سازگار نيست. احتمالات ديگرى نيز در کلمات بعضى از شارحان نقل شده که چون با ظاهر کلمات امام هماهنگ نبود، از آن صرف نظر کرديم.* * *نکته:گفتگويى با عمار ياسر در جنگ صفين:شک نيست که اگر اهل قبله و گروهى از مسلمين اقدام به امورى کنند که پايه هاى اسلام را متزلزل کند و يا قيام بر ضدّ حکومت اسلامى باشد، بايد ارشاد شوند و از طرق مسالمت آميز آن ها را به راه حق بازگردانند ; ولى اگر به خلاف کارى خود ادامه دادند چاره اى جز اين نيست که آن ها را با زور بر سرجاى خود بنشانند و اين کار براى افراد سطحى نگر و کوتاه فکر خوش آيند نيست ; لذا امام(عليه السلام) مى فرمايد: اين پرچم را تنها افراد بينا و شکيبا و عالم و آگاه بر دوش مى کشند.در حوادث جنگ صفين چنين نقل شده است: «يکى از ياران عمار ياسر مى گويد: ما در جنگ صفين، همراه على(عليه السلام) تحت فرماندهى عمار بوديم. ناگاه مردى صف را شکافت و به ما رسيد و گفت: عمار کدام است؟عمار صدا زد: منم.آن مرد گفت: سخنى دارم آشکارا بگويم يا پنهان؟عمار گفت: اختيار با توست.آن مرد گفت: آشکارا مى گويم. من در مبارزه با معاويه و پيروانش از ساعتى که از خانه بيرون آمدم ترديدى نداشتم و مى دانستم آن ها گمراهند و اين وضع تا ديشب ادامه داشت ; ولى خوابى ديدم که مرا مردّد ساخته است. در خواب ديدم منادى ما اذان گفت و به يگانگى خدا و رسالت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شهادت داد. منادى آن ها همين طور. نماز بر پا شد. همه مانند هم نماز خوانديم. همه يکنواخت تلاوت قرآن مى کرديم (از خواب بيدار شدم) شک و ترديد مرا فرا گرفت با خود گفتم: اگر آن ها بر باطلند، پس چرا همه چيز آن ها مثل ماست؟ خدا مى داند آن شب بر من چه گذشت!عمار گفت: صاحب آن پرچم سياه را که در برابر ماست مى شناسى؟ او عمرو عاص است. من همراه با پيامبر(صلى الله عليه وآله) در برابر همين پرچم، سه بار جهاد کرده ام و اين دفعه چهارم است و او از آن سه نوبت بهتر نشده ; بلکه بدتر و فاجرتر هم شده است. آيا تو در غزوه بدر و احد و حنين شرکت داشتى؟ يا پدرت شاهد آن ها بوده است که براى تو خبرآورد؟ او گفت: نه.عمار گفت: موقعيت امروز ما در خدمت على(عليه السلام) همان موقعيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در روز بدر و احد و حنين است و مرکز پرچم آن ها همان مرکز پرچم هاى مشرکان و احزاب است.آيا آن لشکر و کسانى را که در آن هستند مى بينى؟ به خدا سوگند! من دوست داشتم که تمام آن هايى که همراه با معاويه براى مبارزه با ما آمده اند و از اهداف ما جدايند همگى يک انسان بودند و من آن انسان را از بين مى بردم... آيا حقيقت را براى تو روشن ساختم؟آن مرد گفت: آرى، بر من روشن شد.عمار گفت: حالا هر يک از دو گروه را که مى خواهى انتخاب کن».(4)اين واقعه و مانند آن نشان مى دهد که ظاهر اسلامى اين گروه هاى مخالف که پوششى براى نيّات شوم آن ها بود، افراد ساده دل را فريب مى داد و امام(عليه السلام) با سخنان ياد شده به اين گونه افراد هشدار مى داد.****پی نوشت:1. طه، آيه 132.2. اعراف، آيه 128.3. «غير» به معناى حوادث و تغييراتى است که در زندگى انسان ها رخ مى دهد و در خطبه ياد شده به معناى هرگونه تغيير است.4. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 5، صفحه 256 (با کمى تلخيص) ـ اين داستان را «نصر بن مزاحم» در صفحه 321 کتاب صفين نيز نقل کرده است. 
شرح علامه جعفری«اوصيكم عباد الله بتقوي الله فانها خير ما تواصي العباد به و خير عواقب الامور عند الله» (اي بندگان خدا، شما را به تقواي الهي توصيه مي‌كنم، زيرا وصيت به تقوي بهترين وصيتي است كه مردم درباره يكديگر انجام مي‌دهند و شايسته‌ترين عواقب امور (پايان همه امور زندگي) است در نزد خدا.)***«و قد فتح باب الحرب بينكم و بين اهل القبله. و لا يحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر و العلم بمواضع الحق. فامضوا لما تومرون به و قفوا عند ما تنهون عنه و لا تعجلوا في امر حتي تتبينوا، فان لنا مع كل امر تنكرونه غيرا» (اكنون جنگ ميان شما و اهل قبله (بعضي از گروه‌هاي مسلمانان) آغاز شده است و پرچم اين جنگ را بر دوش نبايد بگيرد مگر كسي كه بينا به امور و شكيبا و به موارد حق دانا باشد. پس حركت كنيد به سوي آنچه ماموريت داريد و توقف كنيد در جايي كه از اقدام نهي شده‌ايد، در هيچ مسئله‌اي عجله نكنيد تا تحقيق كامل درباره آن نموده باشيد. زيرا براي ما در هر امري كه منكر آن مي‌شويد، تغييراتي (يا ابعادي) است.)مسئوليت گلاويز شدن و جنگ با هم‌مكتبان بيشتر و شديدتراست:اين يك اصل است كه رويارويي و تقابل دو جزء از يك مجموعه متشكل، بسيار حساستر و خطرناكتر است از دو شيي‌ء جدا از يكديگر و مستقل. اشتراك در يك مجموعه متشكل، يعني اشتراك در يك وحدت جامع اجزايي متعدد كه هر اندازه آن وحدت عميق‌تر و عالي‌تر باشد مانند (دين) ارتباط آن اجزاء با يكديگر حساستر و عميق‌تر مي‌باشد، لذا طبيعي است كه مديريت و انواع فعاليت‌ها در اين گونه موارد، به علم و معرفت و فقه و حقوق و تقوي و خلوص و اراده نيرومند بيشتر احتياج دارد تا در موارد ديگر، زيرا يك خطاي ناشايست نه تنها ممكن است هزاران، بلكه ميليونها انسان باايمان را از حقوق قانوني خود محروم بسازد، بلكه امكان دارد موجب اختلال در اصول و مباني آن مجموعه متشكل گردد كه در يك وحدت الهي، همه افراد و گروه‌ها را مجتمع ساخته است. به همين جهت است كه موارد جنگ‌هاي داخلي در يك مكتب، مشكلترين كارزارها بوده و برآمدن از عهده آنها به سخت‌ترين فداكاري‌ها و معرفت و تقوي احتياج دارد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در دنباله اين سخنان به تقوا و پرهيزگارى سفارش مى كند، زيرا پرهيزگارى و دورى جستن از معصيت خداوند بهترين توشه اى است كه انسان آن را در كوششها و جنبشهاى زندگيش دنبال مى كند، از اين رو تقوا نيكوترين چيزى است كه بايد بندگان خدا به يكديگر سفارش كنند.فرموده است: «و قد فتح باب الحرب... غيرا»:اين گفتار مشتمل بر اعلام حكم متجاوزان و سركشان از اهل قبله است كه بطور اجمال بيان، و تفصيل آن را به اوامرى كه در باره جنگ با آنان صادر مى كند احاله فرموده است، زيرا مردم پيش از رويداد جنگ جمل تكليف خود را در باره جنگ با اهل قبله نمى دانستند و آگاه نبودند كه سنّت و حكم شرعى در اين باره چيست تا اين كه مسائل آن را از آن حضرت فرا گرفتند، از شافعى«» نقل شده كه گفته است: اگر على (ع) نمى بود احكامى كه در باره متجاوزان از اهل اسلام است به هيچ وجه شناخته نمى شد.فرموده است: «و لا يحمل هذا العلم إلّا أهل البصر»:يعنى پرچم مقابله با ستمكاران و متجاوزان اهل قبله را جز صاحبان بينش و خردهاى برتر كسى نمى تواند به دوش كشد، و آنانى كه در برابر رويدادهاى ناگوار شكيبايى، و در قبال وسوسه ها از شتاب خوددارى و به موارد حقّ آگاهى دارند مى توانند آن را رهبرى كنند، بايد دانست كه در آن زمان مسلمانان جنگ با اهل قبله يعنى نبرد با يكديگر را گناهى بزرگ و مهمّ مى شمردند، و با ترس و بيم در اين امر شركت مى كردند، از اين رو امام (ع) فرموده است كه پرچم قيام عليه متجاوزان اهل اسلام را جز آنانى كه بر شمرده كسى نمى تواند به دوش كشد، و واژه عَلَم (پرچم) در خطبه به فتح لام روايت شده است. و معناى آن روشن است زيرا در جنگ، پرچمدار، به منزله مدار و محور است و دلهاى رزمندگان به آن بسته است، لذا لازم است كسى كه رايت اين كار را بر عهده دارد به صفاتى كه ذكر فرموده آراسته باشد تا بتواند هر كارى را در محلّ و موقع خود انجام دهد.سپس امام (ع) مردم را به اصولى كلّى توجّه مى دهد كه در هنگام عزيمت براى نبرد با متجاوزان اهل قبله رعايت كنند، و عبارت است از اين كه به هر چه فرمان داده مى شوند اقدام كنند و از هر چه نهى مى شوند دست باز دارند، و در باره كارى كه آن را به خوبى روشن و مشخّص نكرده اند شتاب نورزند، مراد از جمله اخير اين است كه در انكار امرى كه آن حضرت انجام و يا فرمان داده، پيش از آن كه چگونگى و فايده آن را از او جويا شوند شتاب نكنند، زيرا آن حضرت مى تواند هر امرى را كه ناپسند آنهاست تغيير دهد يعنى اگر حقيقة در آن امر مصلحت و سودى نباشد در آن دگرگونى به عمل آورد، اين كه امام (ع) دستور مى دهد اگر امرى مورد ناخشنودى و انكار آنهاست چگونگى آن را روشن سازند براى اين است كه امكان دارد آنچه ناپسند آنهاست در حقيقت زشت و ناپسند نباشد، و به سبب ناآگاهى به علل و مصالح، آن را زشت شمارند و با زبان يا عمل به انكار آن بشتابند و در نتيجه دچار خطا و لغزش شوند.يكى از شارحان در باره گفتار آن حضرت كه فرموده است: «فإنّ لنا عند كلّ أمر ينكرونه غيرا» گفته است: اين سخن اشاره دارد به اين كه او مانند عثمان نيست كه آنچه را نهى مى كرد و مردم اعتنا نكرده مرتكب آن مى شدند درنگ كند، بلكه هر چيزى را كه مسلمانان ناخوش مى دارند و عرف و شرع اقتضاى دگرگونى آن را دارد نسبت به تغيير آن اقدام مى كند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 162 أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه فإنّها خير ما تواصى العباد به، و خير عواقب الأمور عند اللّه، و قد فتح باب الحرب بينكم و بين أهل القبلة و لا يحمل هذا العلم إلّا أهل البصر و الصّبر، و العلم بمواقع الحقّ، فامضوا لما تؤمرون به، و قفوا عند ما تنهون عنه، و لا تعجلوا في أمر حتّى تتبيّنوا فإنّ لنا مع كلّ أمر تنكرونه غيرا.المعنى:الفصل الثالث:في الوصيّة بما لا يزال يوصى به و الاشارة إلى أحكام البغاة إجمالا و هو قوله عليه السّلام (اوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه) الّتي هي الزاد و بها المعاد (فانّها خير ما تواصى العباد به و خير عواقب الامور عند اللّه) يعني أنّها خير أواخر الامور لكونها خير ما ختم به العمل في دار الدّنيا أو أنّ عاقبتها خير العواقب (و قد فتح باب الحرب بينكم و بين أهل القبلة) أى الاخذين بظاهر الاسلام (و لا يحمل هذا العلم) أى العلم بوجوب قتال أهل القبلة و بشرايطه و في بعض النّسخ هذا العلم محرّكة فيكون إشارة إلى حرب أهل القبلة و القيام به أى لا يحمل علم الحرب و لا يحارب (إلّا أهل البصر و الصبر) أى أهل البصيرة و العقل و أهل الصّبر و التحمّل على المكاره (و العلم بمواقع الحقّ) و ذلك لأنّ المسلمين كانوا يستعظمون حرب أهل القبلة و من أقدم منهم عليه أقدم على خوف و حذر، فقال عليه السّلام إنّ هذا العلم ليس يدركه كلّ أحد و إنّما له قوم مخصّصون.قال الشّافعي: لولا عليّ عليه السّلام لما علم شيء من أحكام أهل البغى و هو كما قال (فامضوا لما تؤمرون به و قفوا عند ما تنهون عنه و لا تعجلوا في أمر) و لا تسرعوا في إنكاره و ردّه إذا استبعدتموه بأوهامكم (حتّى تتبيّنوا) و تثبّتوا و تسألوا عن فايدته و علّته (فانّ لنا مع كلّ أمر تنكرونه) و تستبعدونه (غيرا).قال الشّارح المعتزلي أى لست كعثمان اصرّ على ارتكاب ما أنهى عنه بل أغير كلّ ما ينكره المسلمون و يقتضى الحال و الشرع تغييره.و قال الشارح البحرانى: أى إنّ لنا مع كلّ أمر تنكرونه قوّة على التغيير إن لم يكن في ذلك الأمر مصلحة في نفس الأمر فلا تسرعوا إلى إنكار أمر لفعله حتى تسألوا عن فائدته فانه يمكن أن يكون انكاركم لعدم علمكم بوجهه.قال العلّامة المجلسيّ «ره» و يمكن أن يكون المعنى أنّ لنا مع كلّ أمر تنكرونه تغييرا أى ما يغيّر إنكاركم، و يمنعكم عنه من البراهين السّاطعة أو الأعم منها و من السّيوف القاطعة إن لم ينفعكم البراهين.أقول: و ذلك مثل ما وقع منه في أمر الخوارج فانّهم لمّا نقموا عليه ما نقموا روّعهم عن الانكار عليه بالبيانات الشافية و الحجج الوافية حتّى ارتدع منهم ثمانية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 163 آلاف و كانوا اثنى عشر ألفا و لمّا أصرّ الباقون و هم أربعة آلاف على اللّجاج، و لم ينفعهم الاحتجاج، قطع دابرهم بسيف يفلق الهام، و يطيح السواعد و الأقدام.تذر الجماجم ضاحيا هاماتها         بله الأكفّ. كأنّها لم تخلق      حسب ما عرفته تفصيلا فى شرح الخطبة السادسة و الثلاثين و غيرها.الترجمة:وصيّت ميكنم من شما را اى بندگان خدا بتقوى و پرهيزكارى خدا پس بدرستى كه آن تقوى بهترين چيزيست كه وصيت كرده اند بندگان بان، و بهترين عواقب اموراتست نزد خدا، و بتحقيق مفتوح شد باب جنگ در ميان شما و در ميان أهل قبله، و حامل نمى شود اين علم بوجوب قتال أهل قبله را مگر أهل بصيرت و صبر، و مگر صاحب علم بمواضع حق پس امضاء بكنيد هر چيزى را كه مأمور مى شويد بان و توقف نمائيد نزد چيزى كه نهى كرده مى شويد از آن، و تعجيل نكنيد در كارى تا اين كه درست بفهميد حقيقت آن را پس بدرستى كه ما راست با هر چيزى كه شما انكار نمائيد آن را تغيير و تبديلي.  
بخش ۳ : دل نبستن به دنیا [منبع]

هَوان الدنيا :
أَلَا وَ إِنَّ هَذِهِ الدُّنْيَا الَّتِي أَصْبَحْتُمْ تَتَمَنَّوْنَهَا وَ تَرْغَبُونَ فِيهَا وَ أَصْبَحَتْ تُغْضِبُكُمْ وَ تُرْضِيكُمْ، لَيْسَتْ بِدَارِكُمْ وَ لَا مَنْزِلِكُمُ الَّذِي خُلِقْتُمْ لَهُ وَ لَا الَّذِي دُعِيتُمْ إِلَيْهِ.
أَلَا وَ إِنَّهَا لَيْسَتْ بِبَاقِيَةٍ لَكُمْ وَ لَا تَبْقَوْنَ عَلَيْهَا وَ هِيَ وَ إِنْ غَرَّتْكُمْ مِنْهَا فَقَدْ حَذَّرَتْكُمْ شَرَّهَا، فَدَعُوا غُرُورَهَا لِتَحْذِيرِهَا وَ أَطْمَاعَهَا لِتَخْوِيفِهَا، وَ سَابِقُوا فِيهَا إِلَى الدَّارِ الَّتِي دُعِيتُمْ إِلَيْهَا وَ انْصَرِفُوا بِقُلُوبِكُمْ عَنْهَا، وَ لَا يَخِنَّنَّ أَحَدُكُمْ خَنِينَ الْأَمَةِ عَلَى مَا زُوِيَ عَنْهُ مِنْهَا، وَ اسْتَتِمُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ الْمُحَافَظَةِ عَلَى مَا اسْتَحْفَظَكُمْ مِنْ كِتَابِهِ.
أَلَا وَ إِنَّهُ لَا يَضُرُّكُمْ تَضْيِيعُ شَيْءٍ مِنْ دُنْيَاكُمْ بَعْدَ حِفْظِكُمْ قَائِمَةَ دِينِكُمْ.
أَلَا وَ إِنَّهُ لَا يَنْفَعُكُمْ بَعْدَ تَضْيِيعِ دِينِكُمْ شَيْءٌ حَافَظْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَمْرِ دُنْيَاكُمْ.
أَخَذَ اللَّهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِكُمْ إِلَى الْحَقِّ وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاكُمُ الصَّبْر.

خَنِين : گريه اى كه صدايش در بينى بچرخد، تو دماغى گريه كردن.
زُوِىَ : گرفته شد، دور كرده شد. 
خَنِين : گريه كردن مخفى
زُوِىَ : گرفته و پنهان شده است 
۲. شناخت دنيا:
آگاه باشيد، همانا اين دنيا كه آرزوى آن را مى كنيد و بدان روى مى آوريد، و شما را گاهى به خشم مى آورد و زمانى خشنود مى سازد، خانه ماندگار شما نيست، و منزلى نيست كه براى آن آفريده و به آن دعوت شديد، آگاه باشيد نه دنيا براى شما جاودانه و نه شما در آن جاودانه خواهيد ماند.
دنيا گرچه از جهتى شما را مى فريبد ولى از جهت ديگر شما را از بديهايش مى ترساند، پس براى هشدارهايش از آنچه مغرورتان مى كند چشم پوشيد، و به خاطر ترساندنش از طمع ورزى در آن باز ايستيد، به خانه اى كه دعوت شديد سبقت گيريد، و دل از دنيا برگيريد، و چونان كنيزكان براى آنچه كه از دنيا از دست مى دهيد گريه نكنيد،(۱) و با صبر و استقامت بر اطاعت پروردگار، و حفظ و نگهدارى فرامين كتاب خدا، نعمت هاى پروردگار را نسبت به خويش كامل كنيد.
آگاه باشيد، آنچه براى حفظ دين از دست مى دهيد زيانى به شما نخواهد رساند. آگاه باشيد، آنچه را با تباه ساختن دين به دست مى آوريد سودى به حالتان نخواهد داشت. خداوند دل هاى ما و شما را به سوى حق متوجّه سازد و صبر و استقامت عطا فرمايد.
____________________________________________
(۱). حنين گريه كردن از راه بينى است يعنى «آرام و بى صدا گريستن».
 
قسمت چهارم خطبه:
(8) آگاه باشيد اين دنيا كه شما آنرا آرزو كرده و بآن علاقه داريد و شما را گاه بخشم مى‏ آورد و زمانى خوشنود مى‏ سازد، نه سراى اقامت و باقى ماندن شما است و نه جائى كه براى آن آفريده و نه محلّى كه بآن دعوت شده ‏ايد.
(9) آگاه باشيد نه دنيا براى شما باقى مى‏ ماند و نه شما در آن باقى خواهيد ماند، و اگر شما را به (زينتها و آرايشهاى) خود فريب داده از بدى (درد و رنج و سختى) خويش هم بر حذر داشته است، پس رها كنيد گول زدنش را ببر حذر داشتنش، و دور كنيد بطمع آوردنش را به ترسانيدنش (بنقش و نگار دروغى فريب نخوريد، انواع بلاها و سختيهاى آنرا بنظر بياوريد) و از يكديگر پيشى گيريد (براى رفتن) به سرائى كه بسوى آن خوانده شده ‏ايد (در دنيا براى آسايش آخرت كه جاى هميشگى است از خدا و رسول پيروى كنيد) و دلهاى خويش را از (دوستى) آن دور كنيد،
(10) و هيچيك از شما نبايد بر چيزى از دنيا كه از او گرفته شده است مانند كنيز (كه براى از دست دادن هر چيز دست بسرور زده صدا به گريه بلند ميكند) بنالد (هر چه از كفش رفت افسرده نشود) و تكميل نعمت خدا را درخواست كنيد به شكيبايى بر (سختى) طاعت او و محافظت بآنچه كه شما را بحفظ آن از كتاب خود (قرآن كريم) امر نموده (زيرا شكيبائى بر طاعت و عمل به احكام قرآن سبب رسيدن نعمتهاى بيشمار است).
(11) آگاه باشيد تباه شدن و از دست رفتن متاع دنيا بشما زيانى وارد نخواهد آورد در صورتيكه اساس و پايه دين را محكم كرده باشيد.
(12) آگاه باشيد بعد از تباه ساختن دين خود آنچه كه از دنيا نگاه‏داشته ‏ايد بشما سود نمى‏ رساند.
(13) خداوند دلهاى ما و شما را بحقّ و رستگارى متوجه گرداند، و شكيبائى (در طاعت و مصيبت و معصيت) را بما و شما عطاء فرمايد.
 
بدانيد كه اين دنيايى كه همواره در آرزوى آن هستيد و بدان رغبت مى ورزيد و سبب خشم و خشنودى شماست نه خانه شماست و نه منزلى است كه براى آن آفريده شده ايد، يا شما را بدان دعوت كرده باشند.
بدانيد كه دنيايتان را بقايى نيست و در آن جاويدان نخواهيد زيست. اگر از سويى بفريبدتان از ديگر سو از شر خود برحذرتان مى دارد. پس در برابر برحذر داشتنش، فريبندگيش را واگذاريد و در برابر ترساندنش، از طمع بستن به آن باز ايستيد. تا در دنيا هستيد، به سوى سرايى كه شما را بدان فراخوانده اند، بر يكديگر سبقت گيريد و دل از دنيا بركنيد. وقتى كه دنيا چيزى را از شما مى ستاند چون كنيزان مويه مكنيد. به شكيبايى بر طاعت خداوند، و به نگهدارى از كتابش، كه شما را به پاسدارى از آن فرمان داده بود، بخواهيد تا نعمت را بر شما تمام كند.
بدانيد كه تباه شدن نعمت دنيا شما را زيان نرساند، هرگاه، اساس دين خويش استوار داريد و اگر دين را ضايع گذاريد آنچه از نعمت دنيا فرا چنگ آورده ايد سودتان نكند. خداوند دلهاى ما و شما را به حق رهنمون گرداند و شكيبايى را به دلهاى ما و شما اندازد.
 
آگاه باشيد! اين دنيايى که شما پيوسته آن را آرزو مى کنيد و به آن عشق مى ورزيد، و آن نيز گاه شما را خشمگين و گاه خشنود مى سازد، خانه و منزلگاه اصلى شما نيست که براى آن آفريده شده و به سوى آن دعوت گرديده ايد.
آگاه باشيد! نه دنيا براى شما باقى مى ماند و نه سلطه شما بر آن باقى خواهد ماند. اين دنيا گرچه از جهتى شما را فريب داده، ولى از جهتى ديگر شما را از بدى هايش بر حذر داشته است; پس به دليل هشدارهايش از فريبندگى هايش چشم بپوشيد و مظاهر هوس انگيزش را به جهت جنبه هاى هشدار دهنده اش رها سازيد و در اين جهان به سوى سرايى که به آن دعوت شده ايد سبقت جوييد و با جان و دل از دنياپرستى روى بگردانيد. نبايد هيچ يک از شما به سبب از دست دادن چيزى از دنيا همچون کنيزکان گريه سر دهد ; بلکه با صبر و استقامت بر طاعت خدا و حفظ آن چه را از کتابش بر عهده شما گذاشته نعمت هاى او را نسبت به خويش کامل سازيد.
آگاه باشيد! اگر اساس دين و ايمان خود را حفظ کنيد، از بين رفتن چيزى از دنيايتان به شما زيان نمى رساند و بدانيد با تباه ساختن دين خود، آن چه را از دنيا براى خويش نگه داشته ايد سودى به حالتان نخواهد داشت. خداوند، دل هاى ما و شما را به سوى حق متوجّه سازد و صبر و استقامت را به ما و شما ارزانى دارد.
 
بدانيد اين جهان كه شما آرزوى آن را داريد، و بدان روى مى آريد، و شما را به خشم مى آرد و خشنود مى دارد، نه خانه شماست، و نه جايگاهى است كه شما را براى آن آفريده اند و به سوى آن خوانده اند.
بدانيد كه دنيا براى شما پايدار نيست، و در آن جاودان نخواهيد ماند، و دنيا اگر شما را فريفت از شرّ خود نيز ترساند. پس آنچه را بدان فريبد بدانچه بدان ترساند واگذاريد. و به خاطر ترساندنش از طمع بستن بدان دست بداريد، و در دنيا بر يكديگر پيشى گيريد به خانه اى كه شما را بدان خوانده اند، و از روى دل از دنيا باز گرديد -و بدان روى مياريد-، و كسى از شما از بينى نگريد همچون گريستن كنيزكان براى چيزى كه گرفته اند از آنان، و كامل شدن نعمت خدا را خواهان باشيد با شكيبايى بر طاعت او، و حفظ آنچه از شما خواسته اند از كتاب او -قرآن-.
بدانيد كه زيان نمى رساند شما را ضايع شدن چيزى از دنياى شما، از آن پس كه اساس دين خود را پاس بداريد.
بدانيد كه سودى نبخشد شما را -پس از ضايع كردن دينتان- آنچه از دنياى خود در ضبط آريد. خدا دلهاى ما و شما را خواهان راه حق سازد، و بر دلهاى ما و شما شكيبايى در اندازد.
 
بدانيد دنيايى كه نسبت به آن آرزومنديد و به آن ميل داريد، و آن گاهى شما را به خشم و زمانى به خشنودى مى برد، نه خانه شماست و نه منزلى كه براى آن آفريده شده ايد،  و نه جايى كه شما را به آن دعوت كرده اند.
بدانيد كه دنيا براى شما باقى نمى ماند و شما هم در آن باقى نخواهيد ماند، اگر دنيا شما را به ظاهرش فريفت از شرّش نيز بيم داد. پس به خاطر بيم دهيش از آنچه فريبتان مى دهد چشم پوشى كنيد، و به خاطر ترساندنش از طمع به آن خوددارى نماييد، و در دنيا براى آخرتى كه به آن دعوت شده ايد بر يكديگر پيشى گيريد، و با عمق دل از دنيا روى بگردانيد، نبايد احدى از شما به خاطر چيزى از دنيا كه از او گرفته شده چون كنيز ناله بزند. و با شكيبايى بر طاعت خدا و محافظت بر آنچه از كتابش كه حفظ آن را از شما خواسته است نعمت خدا را بر خود تمام كنيد.
بدانيد در صورتى كه پايه دين خود را حفظ نموده باشيد از دست دادن متاع دنيا به شما زيانى وارد نكند.
و بدانيد در صورت تباه كردن دين آنچه از دنيا حفظ كرده ايد به شما سودى ندهد. خداوند دلهاى ما و شما را متوجه حق كند، و شكيبايى را به ما و شما ارزانى دارد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏6، ص: 520-516 اين جهان منزلگاه اصلى شما نيست!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به ناپايدارى دنيا و بى قرارى آن اشاره مى کند و به همگان هشدار مى دهد که فريب زرق و برق آن را نخورند ; چرا که آتش افروزان جنگ هاى جمل و مانند آن همگى به جهت نيل به دنيا و زخارف آن گرفتار اين انحرافات شدند. امام(عليه السلام) ديگران را بر حذر مى دارد که راه آنان را نپويند و آن چه را که آن ها مى جويند نجويند و در طريق حق گام بر دارند; هر چند به شهادت منتهى شود; مى فرمايد: «آگاه باشيد! اين دنيايى که شما پيوسته آن را آرزو مى کنيد و به آن عشق مى ورزيد، و آن نيز گاه شما را خشمگين و گاه خشنود مى سازد، خانه و منزلگاه اصلى شما نيست که براى آن آفريده شده و به سوى آن دعوت گرديده ايد» (أَلاَ وَ إِنَّ هذِهِ الدُّنْيَا الَّتِي أَصْبَحْتُمْ تَتَمَنَّوْنَهَا وَ تَرْغَبُونَ فِيهَا، وَ أَصْبَحَتْ تُغْضِبُکُمْ وَ تُرْضِيکُمْ، لَيْسَتْ بِدَارِکُمْ، وَ لاَ مَنْزِلِکُمُ الَّذِي خُلِقْتُمْ لَهُ وَ لاَ الَّذِي دُعِيتُمْ إِلَيْهِ).اين تعبير اشاره به همان چيزى است که بارها در نهج البلاغه بيان شده و قرآن نيز در بعضى از آيات به آن اشاره مى کند که دنياسراى جاويدان و جايگاه اصلى ما نيست ; بلکه منزلگاهى است موقّت که در سفر خود به سوى آخرت در آن مسکن گزيده ايم تا زاد و توشه برگيريم و به سلامت از اين راه پر خوف و خطر بگذريم و به دار آخرت که به فرموده قرآن «لهى الحيوان ; حيات حقيقتى در آن است»، نايل شويم.سپس براى تأکيد بيشتر مى افزايد: «آگاه باشيد! نه دنيا براى شما باقى مى ماند و نه سلطه شما بر آن باقى خواهد ماند (هر دو رو به زوال و پايان پذير است» (أَلاَ وَ إِنَّهَا لَيْسَتْ بِبَاقِيَة لَکُمْ وَ لاَ تَبْقُونَ عَلَيْهَا).و درادامه اين سخن در پاسخ کسانى که دنيا را همواره فريبنده معرفى مى کنند، مى افزايد: «اين دنيا گرچه از جهتى شما را فريب داده، ولى از جهتى ديگر شما را از بدى هايش بر حذر داشته است; پس به دليل هشدارهايش از فريبندگى هايش چشم بپوشيد و مظاهر هوس انگيزش را به جهت جنبه هاى هشدار دهنده اش رها سازيد» (وَ هِيَ وَ إِنْ غَرَّتْکُمْ مِنْهَا فَقَدْ حَذَّرَتْکُمْ شَرَّهَا. فَدَعُوا غُرُورَهَا لِتَحْذِيرِهَا، وَ أَطْمَاعَهَا لِتَخْوِيفِهَا).درست است که بسيارى از زرق و برق هاى دنيا فريبنده و غافل کننده است; ولى در کنار آن صحنه هايى به ما نشان مى دهد که هر غافلى را از خواب غفلت بيدار مى کند. درست در همان لحظه اى که شخصى بر اريکه قدرت مى نشيند ديگرى از تخت سقوط مى کند ; در همان زمانى که شخصى وارث آلاف و الوف مى شود، جنازه صاحب اصلى آن اموال بر دوش انسان ها روانه گورستان مى گردد; در همان زمان که نوزادى متولّد مى شود و پدر و مادر خندان مى شوند، در گوشه ديگرى جمعى را مى بينيم که براى از دست دادن عزيزان، ناله وشيون سر داده اند!! چرا ما تنها بخش اوّل را مى بينيم و از بخش دوّم غافليم؟! اين نکته مهمى است که امام(عليه السلام) با عبارات پرمعناى ياد شده، همگان را به آن توجّه مى دهد و در کلمات قصار و عبارات ديگر نهج البلاغه نيز بر آن تأکيد شده است.در ادامه اين سخن و در نتيجه گيرى مى فرمايد: «(بنابراين) و در اين جهان به سوى سرايى که به آن دعوت شده ايد سبقت جوييد و با جان و دل از دنياپرستى روى بگردانيد» (وَ سَابِقُوا فِيهَا إِلَى الدَّارِ الَّتِي دُعِيتُمْ إِلَيْهَا، وَانْصَرِفُوا بِقُلُوبِکُمْ عَنْهَا).و باز هم ادامه مى دهد: «نبايد هيچ يک از شما به سبب از دست دادن چيزى از دنيا همچون کنيزکان گريه سر دهد ; بلکه با صبر و استقامت بر طاعت خدا و حفظ آن چه را از کتابش بر عهده شما گذاشته نعمت هاى او را نسبت به خويش کامل سازيد» (وَ لاَ يَخِنَّنَّ أَحَدُکُمْ خَنِينَ الاَْمَةِ عَلَى مَا زُوِيَ(1) عَنْهُ مِنْهَا، وَاسْتَتِمُّوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَيْکُمْ بِالصَّبْرِ عَلَى طاعَةِ اللهِ وَ الْمُحَافَظَةِ عَلَى مَا اسْتَحْفَظَکُمْ مِنْ کِتَابِهِ).امام(عليه السلام) افراد ضعيف و ناتوانى را که به علّت از دست دادن کمى از نعمت هاى دنيا قيافه عزاداران به خود مى گيرند و همچون کسانى که عزيزترين عزيزانشان را از دست داده اند گريه سر مى دهند به کنيزان کم قدر و مايه اى تشبيه مى کند که به جهت کوچک ترين ناملايمات، بلند بلند گريه مى کنند و گاه از شدت بى تابى صداى گريه آن ها در بينى شان مى پيچد. (توجّه داشته باشيد «خنين» به نوعى از گريه گفته مى شود که صداى آن به سبب شدت بى تابى در بينى مى پيچد).آرى، اين کار بردگان ضعيف است ; بردگان دنيا و اسيران زرق و برق در حالى که اگر درست بينديشند مى فهمند که آن چه از دست رفته هر قدر مهم باشد چيز با ارزشى نيست; زيرا اگر امروز آن را از دست ندهد فردا به هنگام مرگ با همه خداحافظى مى کند و همه را از دست مى دهد!به علاوه بسيارى از نعمت ها از دست مى رود و بعد از مدّتى به لطف خدا به دست مى آيد ; بنابراين بى تابى و آه و ناله و گريه بى مورد است.و از جمله آخر استفاده مى شود که يکى از عوامل بقا و دوام نعمت هاى خداوند، اطاعت فرمان او و احترام به قرآن و عمل به دستورات آن است.در پايان اين خطبه به نکته مهم ديگرى اشاره مى شود. هنگامى که حفظ دنياى پر زرق و برق با حفظ دين در تضادّ واقع شود، به گونه اى که حفظ هر يک، سبب تضييع ديگرى گردد، امام(عليه السلام) مى فرمايد: اگر دين و ايمانتان را حفظ کنيد بقيه مهم نيست «آگاه باشيد! اگر اساس دين و ايمان خود را حفظ کنيد، از بين رفتن چيزى از دنيايتان به شما زيان نمى رساند و بدانيد با تباه ساختن دين خود، آن چه را از دنيا براى خويش نگه داشته ايد سودى به حالتان نخواهد داشت» (أَلاَ وَ إِنَّهُ لاَ يَضُرُّکُمْ تَضْيِيعُ شَيْء مِنْ دُنْيَاکُمْ بَعْدَ حِفْظِکُمْ قَائِمَةَ دِينِکُمْ. أَلاَ وَ إِنَّهُ لاَ يَنْفَعُکُمْ بَعْدَ تَضْيِيعِ دِينِکُمْ شَيْءٌ حَافَظْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَمْرِ دُنْيَاکُمْ).اشاره به اين که غناى حقيقى در حفظ سرمايه دين و ايمان است که در زندگى جاويدان انسان همه جا راه گشاى اوست ; نه مواهب مادّى زودگذر فانى ; که اين ها سرمايه هايى هستند خيالى و پندارى و گاه همچون حباب هاى روى آب به سرعت محو مى شوند.در حديثى که مرحوم کلينى نقل کرده مى خوانيم: يکى از ياران آن حضرت هر سال به حج مى آمد و با امام(عليه السلام) ملاقات مى کرد; ولى مدّتى گذشت و به حج نيامد. در اين هنگام يکى از ياران سرشناس آن حضرت خدمتش شرفياب شد. حضرت احوال آن دوست را از او پرسيد. آن شخص در پاسخ حضرت کوتاه آمد ; يعنى نمى خواست وضع نامناسب مالى او را بازگو کند. امام(عليه السلام) فرمود: بگو ببينم دين و ايمانش چگونه است؟ عرض کرد: «هُوَ وَاللهِ کَما تُحِبُّ ; او به آن گونه است که شما دوست مى داريد». امام(عليه السلام) فرمود: «هُوَ وَاللهِ الْغَنِىُّ ; به خدا سوگند! او غنىّ و بى نياز است».(2)سپس با اين دعا کلام خود را پايان داده، عرضه مى دارد: «خداوند، دل هاى ما و شما را به سوى حق متوجّه سازد و صبر و استقامت را به ما و شما مرحمت کند» (أَخَذَ اللهُ بِقُلُوبِنَا وَ قُلُوبِکُمْ إِلَى الْحَقِّ، وَ أَلْهَمَنَا وَ إِيَّاکُمُ الصَّبْرَ!).بارها گفته ايم که هرگاه امکانات مادّى در مسير اهداف سازنده معنوى به کار گرفته شود نه تنها مذموم و نکوهيده نيست; بلکه از بهترين وسايل پيشرفت و تکامل انسان است. بدبختى از آن جا شروع مى شود که اين امکانات به هدف اصلى تبديل شود و براى نيل به آن، انسان همه چيز را قربانى کند و از آن جا که در عصر و زمان آن حضرت و امامان بعد از ايشان بر اثر فتوحات مال و ثروت فراوانى به کشور اسلامى مخصوصاً مرکز حکومت، سرازير شد و بسيارى از مردم را به خود مشغول داشت اين پيشوايان بزرگ، پيوسته در مذمّت دنيا سخن مى گفتند و به مردم هشدار مى دادند. خطبه مزبور يکى از نمونه هاى آن است.* * *پی نوشت:1. «زوى» از ماده «زىّ» (بر وزن حىّ) به معناى جمع کردن و گرفتن و بردن و دور کردن است و با توجّه به اين که در عبارت مزبور به صورت فعل مجهول و همراه با «عن» ذکر شده به معناى دورکردن و از دست دادن مى باشد.2. اصول کافى، جلد 2، صفحه 216، حديث 4. 
شرح علامه جعفری«الا و ان هذه الدنيا التي اصبحتم تتمنونها و ترغبون فيها و اصبحت تغضبكم و ترضيكم، ليست بداركم، و لا منزلكم الذي خلقتم له و لا الذي دعيتم اليه. الا و انها ليست بباقيه لكم و لا تبقون عليها …» (آگاه باشيد، اين دنيايي كه همواره آن را آرزو مي‌كنيد و رغبت و ميل به آن داريد و اين دنيا هم شما را گاهي خشنود و گاهي ناخشنود مي‌دارد، خانه جاوداني براي شما نيست و نه آن منزلي است كه براي آن آفريده شده‌ايد و نه جايگاهي است كه به آن دعوت شده‌ايد. قطعي است كه اين دنيا براي شما پايدار نيست و شما هم براي دنيا پايدار نخواهيد بود.)آگاه باشيد، فريب نمايش پايدار بودن دنيا را مخوريد، ذات شما براي ابديت است و دنيا بر مجراي فنا و زوال است:يكي از عظمت‌هاي شگفت‌انگيز حيات آدمي، بقا و پايداري آنست كه «خلقتم للبقاء لا للفناء». (شما براي ابديت و جاودانگي آفريده شده‌ايد نه براي زوال و نابودي) در صورتي كه تعلق و ارتباط آن با ماده و ماديات در عرصه طبيعت پاينده و هميشگي نيست. همه ما مي‌دانيم:دير و زود اين شكل و شخص نازنين        خاك خواهد گشتن و خاكش غبارسال ديگر را كه مي‌داند حيات         يا كجا رفت آن كه با ما بود يار (سعدي)حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست          باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيستخالق زندگي و مرگ، خداوند سبحان بارها در نامه خود (كتاب آسماني قرآن) به بندگانش، بريدن حيات را از ماده و ماديان و گذر از پل زندگي و مرگ را تاكيد فرموده است: مانند «كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون» (همه نفوس آدميان (و غير آدميان) شربت مرگ را بدون استثناء خواهد چشيد و سپس به سوي ما رجوع خواهيد كرد.)به علاوه اين تاكيدات الهي، هم مشاهدات عيني فراگيري مرگ را بر همه جانداران اثبات مي‌كند و هم محدوديت استعدادها و نيروهاي تشكيل‌دهنده موجوديت مادي ما، با اين حال ما تعلق و ارتباط جان با اين دنياي مادي را براي هميشه مي‌خواهيم و آنرا دوست داريم، در حدي كه اكثر اوقات عمر، بريده شدن تعلق و ارتباط با عالم طبيعت را چنان فراموش مي‌كنيم كه گويي اصلا مرگ سراغ ما را نخواهد گرفت! در صورتي كه منطق اصلي حيات اقتضا مي‌كند كه ما با درك ابديت حيات، به فكر آن باشيم، و بدانيم كه نتايج و محصول يك حقيقت ابدي در عرصه محدود و متغير عالم حقيقت قابل تحقق و مشاهده نيست.براي تصديق اين حقيقت، توجه به بعضي از دريافت‌هاي حيات آدمي به وسيله مغز و روان باعظمت آدمي كفايت مي‌كند. اين دريافت شده‌ها با كمال وضوح اثبات مي‌كند كه همه مختصات ذات و استعدادهاي آدمي در هنگام تعلق به طبيعت امكان بروز ندارد. مانند:1- دريافت كمال نهايي كه اشتياق به آن در نهاد هرانسان برخوردار از اعتدال رواني و درك ارزش‌ها باشد. 2- وصول به محصول عالي فعاليتهاي مستند به فضيلت كه دنياي مادي استعداد ظرفيت و ارائه آنها را ندارد. 3- لذايذ و نشاط هاي فوق طبيعي كه مطابق روايت معروف فيها ما لا اذن سمعت و لا عين رات و لا خطر علي قلب بشر (در آنجا (بهشت) است آنچه كه نه گوش آن را شنيده و نه چشم آن را ديده و نه به قلب بشري خطور كرده است). 4- قرار گرفتن در مقام اعلاي لقاء الله (ديدار خداوندي) 5- قرار گرفتن در مقام باعظمت فوق طبيعت (ورود به عالم امر و ملكوت) 6- شهود همه حقايق آنچنان كه هستند (فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد) (در آن روز پرده را از جلو چشمانت برمي‌داريم بينايي تو در آن روز تيز و واقع‌بينانه است).باقي جملات اميرالمومنين عليه‌السلام تا جمله آخر كه ذيلا آن را بحث مي‌كنيم، در تفسير خطبه‌هاي قبلي توضيح داده شده است.***«اخذ الله بقلوبنا الي الحق و الهمنا و اياكم الصبر» (خداوند دل‌هاي ما و شما را به سوي خود جذب نمايد و به ما و شما صبر عنايت فرمايد.)دل‌هاي آدميان تنها با جذب شدن به حق آرام مي‌گيرد:«الا بذكر الله تطمئن القلوب» (آگاه باشيد (تنها) با ياد خدا است كه دل‌ها به آرامش مطلوب خود مي‌رسد):هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش           باز جويد روزگار وصل خويشبكوشيم تا دلهاي ما به مقام اطمينان نايل گردد. اين مقام والا هنگامي به آدمي دست مي‌دهد كه در اين زندگاني پرفراز و نشيب و پر از سنگلاخ‌ها وشكست‌ها و پيروزي و اميدواري‌ها و نوميدي‌ها، در تنظيم و اصلاح ارتباطات چهارگانه پيروز گردد: (1- ارتباط انسان با خويشتن 2- با خدا 3- با جهان هستي 4- با همنوع خود). آدمي بدون توفيق يافتن در تنظيم و اصلاح مزبور، نه به آرامش قلبي مي‌رسد و نه از عقل و خرد خود مي‌تواند بهره‌مند گردد و نه به آن رضايت و آرامش مطلقي كه اساسي‌ترين و اصيل‌ترين آرمان او است توفيق مي‌يابد. استمداد و چاره‌جويي‌ها به وسيله تخدير و خودفريبي و (باري به هر جهت) و تكيه بر يك عده مفاهيم اميدبخش ساختگي و غيرذلك پاك كردن مسئله از ديدگاه است، نه پاسخ آن. هيچ مي‌دانيد كه اگر بشر خود را از تخدير و خودفريبي‌ها به دور نگاه مي‌داشت، با داشتن آن همه سرمايه عقل و فهم و احساسات عالي، امروز به كجا مي‌رسيد؟ پاسخ اين سوال را از سردمداران گوناگون جوامع ديروز و امروز بپرسيد كه خود را شايسته مديريت و رهبري انسانها قلمداد مي‌كنند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امير مؤمنان (ع) با ذكر امورى چند لزوم نفرت و بيزارى جستن از دنيا را بدين شرح گوشزد مى كند:1-  از اين كه مردم آرزومند و مايل به دنيا باشند و در برابر محروميّت از خوشيها و نعمتهاى آن خشمگين و هنگام برخوردارى از آنها خشنود شوند دستور بيزارى مى دهد، زيرا دنيا خانه و منزلگاهى نيست كه انسان ها براى آن آفريده شده و بدان خوانده شده باشند، و اين خود هشدارى است بر لزوم توجّه به جهان واپسين و كار و كوشش براى آن.2-  با ذكر اين كه مال و متاع دنيا براى كسى باقى نمى ماند، و مردم هم در اين جهان پايدار نمى مانند از شيفتگى و دلبستگى به دنيا دستور نفرت و بيزارى مى دهد.3-  تذكّر مى دهد كه در دنيا حقيقة سودى نيست، و اگر چه انسان را با زرق و برق خود فريب مى دهد و معتقد مى گرداند كه در آن خير و كمالى است امّا در برابر به حدوث آفات و بروز دگرگونيهاى ناگوار و گوناگون نيز هشدار مى دهد، از اين رو سزاوار است مردمان، خير اندك آن را به خاطر شرّ بسيارى كه دارد رها كنند و با توجّه به بيمهايى كه مى دهد از دواعى دل انگيز آن چشم پوشند، و در راه به دست آوردن سود واقعى و سرايى كه به آن دعوت شده و براى آن آفريده شده اند بر يكديگر سبقت جويند، و از ته دل از دنيا منصرف باشند يعنى در آن زهد حقيقى پيشه كنند، زيرا زهد ظاهرى كسى كه در برابر محروميّت از متاع دنيا و ناكاميهاى آن آه و ناله سر مى دهد سودى ندارد.امام (ع) اين آه و فغان زاهد نمايان را به بانگ و ناله كنيزكان تعبير فرموده است، زيرا اين آواز، بيشتر از آنها كه معمولا مورد ضرب و شتم قرار مى گيرند شنيده مى شود، و بر اثر آن به ناله و زارى مى پردازند. بايد دانست به جاى واژه حنين كه به معناى بانگ زارى است خنين با خاى نقطه دار نيز روايت شده كه به معناى از توى دماغ گريه كردن است.پس از آن كه امام (ع) سفارش فرمود كه مردم زهد حقيقى را پيشه سازند آنها را به شكيبايى بر فرمانبردارى و بندگى خداوند و محافظت بر اجراى اوامر و نواهى كتاب او توصيه مى كند، زيرا انسان با در پيش گرفتن زهد و بى ميلى و بيزارى از دنيا مى تواند موانع درون و برون را بر طرف سازد، و با طاعت و عبادت نفس بد كنش را فرمانبردار نفس مطمئنّه گرداند، و اين نتيجه و پاداش تحمّل سختى در تهذيب نفس و سلوك در راه خداست، امام (ع) به صبر بر طاعت خدا ترغيب فرموده چون موجب كامل شدن نعمت الهى است و روشن است كه فرمانبردارى خداوند سبب بزرگى در افاضه نعمتهاى دنيوى و اخروى پروردگار به انسان است.سپس آن بزرگوار تأكيد مى كند كه در نگهدارى آنچه دين بدان پا بر جا و برقرار است كوشا باشند و بدانند كه اگر چيزى از نعمتهاى دنيا را از دست دهند و يا از آن بى بهره باشند با محافظت بر دين و سلامت آن زيانى نكرده اند، زيرا نگهدارى دين و عمل به آن متضمّن خير كامل و ابدى اخروى است و آن را با خير دنيا نمى توان مقايسه كرد، و در حفظ متاع دنيا سودى نيست، يعنى چنانچه انسان دين خود را تباه و خود را از قيد آن رها سازد كوشش در حفظ آنچه از دنيا در دست دارد براى او سودى ندارد، و اين امرى مسلّم و بى نياز از توضيح و اثبات است.سپس امام (ع) گفتار خود را با دعا براى خود و آنان پايان داده از خدا مى خواهد كه دلهاى آنها را به سوى حقّ متوجّه سازد، يعنى آنان را ملهم فرمايد كه حقّ را طلب كنند و به آن هدايت شوند و در راه آن گام بردارند، پس از آن صبر و شكيبايى براى آنان از خداوند درخواست مى كند، يعنى صبر بر طاعت و شكيبايى از ارتكاب معصيت. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 157 ألا و إنّ هذه الدّنيا الّتي أصبحتم تتمنّونها و ترغبون فيها و أصبحت تغضبكم و ترضيكم، ليست بداركم و لا منزلكم الّذي خلقتم له، و لا الّذي دعيتم إليه، ألا و إنّها ليست بباقية لكم، و لا تبقون عليها، و هي و إن غرّتكم منها فقد حذّرتكم شرّها. فدعوا غرورها لتحذيرها، و إطماعها لتخويفها، و سابقوا فيها إلى الدّار الّتي دعيتم إليها، و انصرفوا بقلوبكم عنها و لا يحنّن أحدكم حنين الأمة على ما زوي عنه منها، و استتمّوا نعمة اللّه عليكم بالصّبر على طاعة اللّه، و المحافظة على ما استحفظكم من كتابه. ألا و إنّه لا يضرّكم شيء من دنياكم بعد حفظكم قائمة دينكم. ألا و إنّه لا ينفعكم بعد تضييع دينكم شيء حافظتم عليه من أمر دنياكم. أخذ اللّه بقلوبنا و قلوبكم إلى الحقّ، و ألهمنا و إيّاكم الصّبر. (36738- 36458)اللغة:و (أطمعه) إطماعا أوقعه في الطمع و (حنّ) يحنّ حنينا استطرب و الحنين الشّوق و شدّة البكاء و الطرب أو صوت الطرب عن حزن أو فرح، و في بعض النسخ بالخاء المعجمة قال في القاموس و الحنين كالبكاء أو الضحك في الأنف و قد خنّ يخنّ، و قال علم الهدى في كتاب الغرر و الدّرر في قول ابن أراكة الثقفي:فقلت لعبد اللّه إذ حنّ باكيا         تعزّ و ماء العين منهمر يجرى        تبين فان كان البكاء ردّ هالكا         على أحد فاجهد بكاك على عمرو    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 158 قوله: حنّ باكيا رفع صوته بالبكاء و قال: قال قوم الخنين بالخاء المعجمة من الأنف و الحنين من الصّدر، و هو صوت يخرج من كلّ واحد منهما و (زوى) الشيء زيّا و زويّا جمعه و قبضه.الاعراب:الضمير في قوله زوى عنه راجع إلى أحدكم و في بعض النسخ بدله عنها فيرجع إلى الامّة و الأوّل أظهر، و إضافة قائمة إلى دينكم لاميّة و تحتمل أن تكون بيانيّة كما نشير اليه في شرح معناه.المعنى:ثمّ أخذ في التنفير عن الدّنيا و التّزهيد فيها بقوله (ألا و إنّ هذه الدّنيا) الاتيان باسم الاشارة للتحقير كما في قوله تعالى: «أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ» ، و في الاتيان بالموصول أعني قوله: (الّتي أصبحتم تتمنّونها و ترغبون فيها و أصبحت تغضبكم و ترضيكم) تنبيه على خطاء المخاطبين، و توبيخ لهم بأنّهم يرغبون في شيء يخلصون المحبّة له و هو لا يراعي حقّهم بل يغضبهم تارة، و يرضيهم اخرى و نظير هذا الموصول المسوق للتنبيه على الخطاء ما في قوله:إنّ الّذين ترونهم إخوانكم          يشفى غليل صدورهم أن تصرعوا     يعني أنّ هذه الدّنيا مع تمنّيكم لها و فرط رغبتكم فيها و مع عدم إخلاصها المحبّة لكم (ليست بداركم) الّتي يحقّ أن تسكنوا فيها (و لا منزلكم الذي خلقتم له) و للاقامة فيه (و لا الّذي دعيتم إليه) و إلى التوطن فيه (ألا و إنّها ليست بباقية لكم و لا تبقون عليها) و إلى هذا ينظر قوله عليه السّلام:أرى الدّنيا ستؤذن بانطلاق          مشمّرة على قدم و ساق        فلا الدّنيا بباقية لحيّ          و لا حىّ على الدّنيا بباق     يعني أنّها دار فناء لا تدوم لأحد و لا يدوم أحد فيها (و هى و إن غرّتكم منها) بما زينتكم من زخارفها و إغفالكم عن فنائها (فقد حذّرتكم شرّها) بما أرتكم من آفاتها و فنائها و ما ابتليتم فيها من فراق الأحبّة و الأولاد و نحوها (فدعوا غرورها) اليسير (لتحذيرها) الكثير (و أطماعها) الكاذب (لتخويفها) الصّادق. (و سابقوا فيها) بالخيرات و الأعمال الصّالحات (إلى الدّار الّتي دعيتم إليها) و هي الجنّة الّتي عرضها الأرض و السّماوات (و انصرفوا بقلوبكم عنها) إلى ما لم يخطر على قلب بشر ممّا تشتهيه الأنفس و تلذّ الأعين و جميع الامنيّات تشبيه (و لا يحنن أحدكم حنين الأمة على ما زوي) و صرف (عنه منها) و هو نهى عن الأسف على الدّنيا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 164 و الحزن و البكاء على ما فاته منها، و قبض عنه من قيناتها و زخارفها.و التشبيه بحنين الأمة لأنّ الاماء كثيرا ما يضربن و يبكين و يسمع الحنين منهنّ و الحرائر يأنفن من البكاء و الحنين (و استتمّوا نعمة اللّه عليكم بالصّبر على طاعة اللّه) أى بالصبر و التحمّل على مشاقّ العبادات أو بالصبر على المصائب و البلايا طاعة له سبحانه، و على أىّ حال فهو من الشكر الموجب للمزيد (و) به يطلب تمام النعمة في الدنيا و الاخرة كما قال عز من قائل: «إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ» كما يطلب تمامها ب (المحافظة على ما استحفظكم من كتابه) أى بالمواظبة على ما طلب منكم حفظه و المواظبة عليه من التكاليف الشرعيّة الواردة في كتابه العزيز لأنّ المواظبة على التكاليف و الطاعات سبب عظيم لافاضة النعماء و الخيرات.و أكّد الأمر بالمحافظة بقوله (ألا و إنّه لا يضرّكم تضييع شيء من دنياكم بعد حفظكم قائمة دينكم) لعلّ المراد بقائمة الدّين اصوله و ما يقرب منها و على كون الاضافة بيانيّة فالمراد بقائمته نفس الدّين إذ به قوام أمر الدّنيا و الاخرة.ثمّ نبّه على عدم المنفعة في الدّنيا مع فوات الدّين فقال: (ألا و إنّه لا ينفعكم بعد تضييع دينكم شيء حافظتم عليه من أمر دنياكم) و ذلك واضح لأنّ أمور الدّنياويّة مع تضييع الدّين لا تنتفع بشيء منها في الاخرة البتة.و ختم الكلام بالدّعاء لنفسه و لهم و قال: (أخذ اللّه بقلوبنا و قلوبكم إلى الحقّ) و هدانا إلى سلوك سبيله (و ألهمنا و إيّاكم الصبر) على مصيبته و طاعته و معصيته لأنّ من صبر عند المصيبة حتى يردّها بحسن عزائها كتب اللّه له ثلاثمأة درجة ما بين الدّرجة الى الدّرجة كما بين السماء و الأرض، و من صبر على الطاعة كتب اللّه له ستمائة درجة ما بين الدّرجة الى الدّرجة كما بين تخوم الأرض إلى العرش، و من صبر عن المعصية كتب اللّه له تسعمائة درجة ما بين الدّرجة إلى الدّرجة كما بين تخوم الأرض إلى منتهى العرش.رواه في الوسائل من الكافي عن أمير المؤمنين عليه السّلام عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد تقدّم روايته مع أخبار اخر في فضل الصبر في شرح الخطبة الخامسة و السّبعين و وعدنا هناك إشباع الكلام فيه أى في الصبر و فضله و أقسامه فها نحن الان نفي بما وعدناك بتوفيق من اللّه سبحانه و من منّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 165 فاقول: إنّ الصبر على ما عرفت فيما تقدّم عبارة عن ملكة راسخة في النفس يقتدر معها على تحمّل المكاره و قد أكثر اللّه سبحانه من مدحه في كتابه العزيز، و بشّر الصّابرين و ذكّرهم في آيات تنيف على سبعين قال سبحانه: «إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ» ، و قال: «وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» ، و قال: :وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا»، و قال:وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً، إلى غير هذه مما لا نطيل بذكرها.و أما الأخبار في فضله و فضل الصّابرين فهى فوق حدّ الاحصاء منها ما في الكافي عن العلاء بن الفضيل عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: الصّبر من الايمان بمنزلة الرأس من الجسد فاذا ذهب الرأس ذهب الجسد كذلك إذا ذهب الصّبر ذهب الايمان.و عن أبي بصير قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول إنّ الحرّ حرّ على جميع أحواله إن نابته نائبة صبر لها و إن تداكّت عليه المصائب لم يكسره و إن اسر و قهر و استبدل باليسر عسرا كما كان يوسف الصديق الأمين عليه السّلام لم يضرره حريّته أن استعبد و قهر و اسر و لم يضرره ظلمة الجبّ و وحشته و ما ناله أن منّ اللّه جلّ و عزّ عليه فجعل الجبّار العاتي له عبدا بعد إذ كان مالكا فأرسله و رحم به اللّه و كذلك الصّبر يعقّب خيرا فاصبروا و وطّنوا أنفسكم على الصّبر توجروا.و عن حمزة بن حمران عن أبي جعفر عليه السّلام قال: الجنّة محفوفة بالمكاره و الصّبر، فمن صبر على المكاره في الدّنيا دخل الجنّة، و جهنّم محفوفة باللّذات و الشهوات فمن أعطى نفسه لذّتها و شهوتها دخل النّار.و عن سماعة بن مهران عن أبي الحسن عليه السّلام قال: قال لي: ما حبسك عن الحجّ؟قال: قلت: جعلت فداك وقع علىّ دين كثير و ذهب مالي، و ديني الّذى قد لزمني هو أعظم من ذهاب مالى فلولا أنّ رجلا من أصحابي أخرجني ما قدرت أن أخرج فقال عليه السّلام: إن تصبر تغتبط و إلّا تصبر ينفذ اللّه مقاديرها راضيا كنت أم كارها.و عن أبي حمزة الثمالي قال: قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام من ابتلى من المؤمنين ببلاء فصبر عليه كان له مثل أجر ألف شهيد.و عن محمّد بن عجلان قال: كنت عند أبي عبد اللّه عليه السّلام فشكى إليه رجل الحاجة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 166 فقال: اصبر فانّ اللّه سيجعل لك فرجا قال: ثمّ سكت ساعة ثمّ أقبل على الرجل فقال: أخبرني عن سجن الكوفة كيف هو؟ فقال: أصلحك اللّه ضيّق منتن و أهله بأسوء حال، قال عليه السّلام: فانّما أنت في السجن فتريد أن تكون فيه في سعة أما علمت أنّ الدّنيا سجن المؤمن، إلى غير هذه ممّا لا نطيل بذكرها.فان قلت: ما معنى قوله في الحديث الأوّل الصّبر من الايمان بمنزلة الرّأس من الجسد؟قلت: لما كان قوام الجسد و تمامه و كماله إنّما هو بالرأس و به يتمّ تصرّفاته و يتمكّن من الاثار المترتّبة عليه لا جرم شبّه عليه السّلام الصّبر بالرّأس و الايمان بالجسد لأنّ كمال الايمان و تمامه إنما هو به، أمّا على القول بأنّ الايمان عبارة عن مجموع العقائد الحقّة و الأعمال فواضح، و أمّا على القول بأنّ العمل ليس جزء منه بل هو شرط الكمال فلأنّ الجسد إنّما يكمل بالرأس كما أنه يوجد بوجوه، فوجه الشّبه هو وصف الكمال فقط و لا يجب في تشبيه شيء بشيء وجود جميع أوصاف المشبّه به في المشبّه.و لكنّ الظاهر من قوله: كذلك إذا ذهب الصبر ذهب الايمان هو كون العمل هو جزء من الايمان المستلزم ذهابه لذهابه الّا أن يراد منه الايمان بالكمال و قد تقدّم تحقيق الكلام فيه فيما سبق.و مما ذكرنا أيضا ظهر وجه ما روى عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله من أنّ الصبر نصف الايمان و ذلك لأنّ الايمان إذا كان عبارة عن مجموع المعارف اليقينيّة الحقّة و عن العمل بمقتضى تلك المعارف، فيكون حينئذ مركبا منهما، و معلوم أنّ العمل أعنى المواظبة على الطاعات و الكفّ عن المعاصي لا يحصل إلّا بالصبر على مشاقّ الطاعة لليقين بكونها نافعة، و ترك لذائذ المعصية لليقين بكونها ضارّة فعلى هذا الاعتبار يصحّ كونه نصف الايمان.و ذكر الغزالي له وجها آخر محصّله أن يجعل المراد من الايمان الأحوال المشمئزة للأعمال و جميع ما يلاقي العبد ينقسم إلى ما ينفعه في الدّنيا و الاخرة أو يضرّه فيهما، و له بالاضافة إلى ما يضرّه حال الصبر، و بالاضافة إلى ما ينفعه حال الشكر، فيكون الصبر أحد شطرى الايمان كما أنّ الشكر شطره الاخر و لذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 167 روى عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله مرفوعا الايمان نصفان: نصف صبر، و نصف شكر.ثم ان الصبر تختلف أساميه باختلاف موارده و بالاضافة إلى ما يصبر عنه من مشتهيات الطبع و مقتضيات الهوى، و ما يصبر عليه مما ينفرّ عنه الطبع من المكاره و الاذي.فان كان صبرا عن شهوة الفرج و البطن، سمّي عفة، و إن كان في مصيبة اقتصر على اسم الصّبر و تضادّه حالة تسمى الجزع، و إن كان في احتمال الغنى سمّى ضبط النفس و يضادّه البطر، و إن كان في حرب و مقاتلة سمّى شجاعة و يضادّه الجبن و إن كان في كظم الغيظ و الغضب سمّى حلما و يضادّه التذمّر و السفه و إن كان في نائبة من نوائب الزّمان سمّى سعة الصّدر و يضادّه الضجر و ضيق الصّدر، و إن كان في إخفاء كلام سمّى كتمان السرّ و إن كان عن فضول العيش سمّى زهدا، و يضادّه الحرص و إن كان على قدر يسير من الحظوظ سمّى قناعة و يضادّه الشّره.و بالجملة فأكثر مكارم الايمان داخل في الصّبر و لأجل ذلك لمّا سئل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله مرّة عن الايمان فقال: هو الصّبر لأنه اكثر أعماله و أعزّها هذا.و أما أقسامه فقد فصّلها أبو حامد الغزالي في كتاب احياء العلوم و ملخّصها أنّ جميع ما يلقى العبد في هذه الحياة لا يخلو من نوعين أحدهما هو الّذي يوافق هواه و الاخر هو الّذي يخالفه، و هو محتاج إلى الصبر في كلّ منهما فهو إذا لا يستغنى قطّ عن الصّبر.النوع الاول ما يوافق الهوى و هو الصّحة و السلامة و المال و الجاه و كثرة العشيرة و اتساع الاسباب و كثرة الأتباع و الأنصار و جميع ملاذّ الدّنيا و ما أحوج العبد إلى الصبر على هذه الامور فانه إن لم يضبط نفسه عن الرّكون إليها و الانهماك في ملاذّها المباحة أخرجه ذلك إلى البطر و الطغيان، فانّ الانسان ليطغى أن رآه استغنى.النوع الثاني ما لا يوافق الهوى و هو على ثلاثة أقسام لأنه إمّا أن يرتبط باختيار العبد كالطاعات و المعاصي، و إمّا أن لا يرتبط باختياره كالالام و المصائب و إمّا أن لا يرتبط باختياره و لكن له اختيار في إزالته كالتشفّى من المؤذي بالانتقام منه.أما القسم الاول و هو ما يرتبط باختيار العبد فعلى ضربين:الضرب الأول الطاعات و العبد يحتاج إلى الصبر عليها، و التحمّل عن مشاقّها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 168 لأنّ النفس بالطبع تنفرّ عن العبوديّة و تشتهى الرّبوبيّة، و لذلك قال بعض العارفين ما من نفس إلّا و هى مضمرة ما أظهره فرعون من قوله  أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى  و لكن فرعون وجد له مجالا و قبولا من قومه، فأظهره و أطاعوه و ما من أحد إلّا و يدعى ذلك مع عبده و خادمه و أتباعه و كلّ من هو تحت قهره و طاعته و إن كان ممتنعا من إظهاره.ثمّ نفرة النّفس عن العبادة إمّا بسبب الكسل كالصّلاة و إمّا بسبب البخل كالزكاة أو بسببهما كالحجّ و الجهاد و العبد محتاج إلى الصّبر في جميعها.الضرب الثاني المعاصي و تركها و الكفّ عنها أصعب عن النفس لرغبتها بالطبع إليها فيحتاج إلى الصبر عنها و أشدّ أنواع الصبر عن المعاصي الصبر على المعاصي المألوفة المعتادة كحصائد الألسنة من الكذب و الغيبة و البهتان و نحوها فمن لم يتمكن من الصّبر عنها فيجب عليه العزلة و الانفراد لأنّ الصّبر على الانفراد أهون من الصّبر على السكوت مع المخالطة، و تختلف شدّة الصّبر في آحاد المعاصي باختلاف دواعي المعصية قوّة و ضعفا.و أما القسم الثاني و هو ما لا يرتبط باختيار العبد أصلا فكالمصائب و البلايا و الالام و الأسقام من فقد الأحبّة و موت الأعزّة و ذهاب المال و تبدّل الصحّة بالمرض و الغنى بالفقر، و البصر بالعمى، و غيرها و الصّبر على هذه هو الذي بشّر الموصوفون به في الاية الكريمة بقوله سبحانه: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ، الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»  و أوحى سبحانه إلى داود عليه السّلام يا داود: تريد و اريد و إنّما يكون ما اريد فان سلّمت لما اريد كفيتك ما تريد و إن لم تسلم لما اريد أتعبتك فيما تريد ثمّ لا يكون إلّا ما اريد.و أما القسم الثالث و هو ما لا يرتبط هجومه باختياره و له اختيار في دفعه كما لو اوذى بفعل أو قول و جنى عليه في نفسه أو ماله أو نحو ذلك فالصّبر على ذلك بترك المكافاة، و الانتقام تارة يكون واجبا و تارة يكون مندوبا قال تعالى: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ» .و عن الانجيل قال عيسى بن مريم عليه السّلام: لقد قيل لكم من قبل إنّ السنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 169 بالسنّ و الأنف بالأنف و أنا أقول لكم لا تقاوموا الشرّ بالشرّ بل من ضرب خدّك الأيمن فحوّل إليه الخدّ الأيسر و من أخذ رداءك فأعطه إزارك و من سخّرك لتسير معه ميلا فسر معه ميلين، و كلّ ذلك أمر بالصّبر على الأذى.و في الكافي عن حفص بن غياث قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام يا حفص: إنّ من صبر صبر قليلا و إنّ من جزع جزع قليلا. ثمّ قال: عليك بالصّبر في جميع امورك فانّ اللّه عزّ و جلّ بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله فأمره بالصبر و الرفق فقال: «وَ اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلًا وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ» و قال تبارك و تعالى: «وَ لا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَ ما يُلَقَّاها إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا».فصبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حتّى نالوه بالعظائم و رموه بها فضاق صدره فأنزل اللّه جلّ و عزّ «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ» .ثمّ كذّبوه و رموه فحزن لذلك صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأنزل اللّه عزّ و جلّ: «قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا» فألزم النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نفسه الصّبر فتعدّوا، فذكروا اللّه عزّ و جلّ و كذبوه فقال: قد صبرت في نفسي و أهلي و عرضي و لا صبر لي على ذكر إلهي فأنزل اللّه عزّ و جلّ: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ»  فصبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في جميع أحواله.ثمّ بشّر في عترته بالأئمة و وصفوا بالصّبر فقال جلّ ثناؤه  «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ» فعند ذلك قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله الصبر من الايمان كالرأس من الجسد، فشكر اللّه عزّ و جلّ له فأنزل اللّه: «وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله إنّه بشرى و انتقام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 170 فأباح اللّه عزّ و جلّ قتال المشركين فأنزل: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ و اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ»* فقتلهم اللّه على يدي رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أحبائه و جعل له ثواب صبره «و عجّل اللّه الثواب خ» مع ما ادّخر له في الاخرة فمن صبر و احتسب لم يخرج من الدّنيا حتّى يقرّ اللّه جلّ و عزّ عينه في أعدائه مع ما يدّخر له في الاخرة.اللّهمّ اجعلنا صابرين على بلائك، راضين بقضائك، شاكرين على نعمائك، متمسّكين بالعروة الوثقى و الحبل المتين من ولاية أوليائك محمّد و عترته الطّاهرين صلواتك عليهم أجمعين.الترجمة:آگاه باشيد بدرستى كه اين دنيا كه صباح كرديد شما در حالتى كه آرزو مى كنيد آنرا و رغبت مى نمائيد در آن، و صباح كرد آن در حالتى كه شما را گاهى بغضب مى آورد و گاهى خوشنود مى نمايد، نيست آن خانه شما و نه منزل شما كه خلق شده ايد از براى آن منزل، و نه جائى كه خوانده شده ايد بسوى آن.آگاه باشيد كه آن دنيا باقي نخواهد ماند از براى شما، و نه شما باقي خواهيد ماند بر آن، و آن اگر چه مغرور ساخته است شما را از طرف خود، پس بتحقيق كه ترساننده است شما را از شرّ خود، پس ترك نمائيد فريفتن آنرا از براى ترساندن آن، و طمع آوردن او را از براى تخويف آن، و سبقت نمائيد در آن بسوى خانه كه دعوت شده ايد بسوى آن و رجوع نمائيد با قلبهاى خودتان از آن دنيا.و البته بايد ناله نكند هيچ يك از شما مثل ناله كردن كنيز به آن چه كه بر چيده شده است از او از دنيا، و طلب نمائيد تماميّت نعمت خدا را بر خودتان با صبر كردن بر طاعت خدا و با محافظت كردن بر چيزى كه خدا طلب كرده است از شما محافظت آنرا در كتاب عزيز خود.آگاه باشيد بدرستى كه ضرر نمى رساند بشما ضايع نمودن چيزى از دنياى خودتان بعد از اين كه شما حفظ نموده باشيد ستون دين خود را، آگاه باشيد كه بدرستى كه منفعت نمى بخشد بشما بعد از ضايع كردن دين خود چيزى كه محافظت نمائيد بان از أمر دنياى خود. فرا گيرد خداى تبارك و تعالى قلبهاى ما و قلبهاى شما را بسوى حق و إلهام فرمايد بما و شما صبر و بردبارى را. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom