(مطالب اين خطبه، بخشى از نوشته هاى افشاگرانه اى است كه در سال ۴۰ هجرى براى روشن شدن واقعيّت هاى تاريخ اسلام به دستور امام نوشته شد).
ستايش خداوندى را سزاست كه نه آسمانى مانع آگاهى او از آسمان ديگر، و نه زمينى مانع او از زمين ديگر مى شود.
۱. گفتگو در روز شورا:
شخصى در روز شورا به من گفت «اى فرزند ابو طالب نسبت به خلافت حريص مى باشى».(۱) در پاسخ او گفتم، به خدا سوگند شما با اينكه از پيامبر اسلام دورتريد، حريص تر مى باشيد، امّا من شايسته تر و نزديكتر به پيامبر اسلامم، همانا من تنها حق خود را مطالبه مى كنم كه شما بين من و آن حائل شديد، و دست رد بر سينه ام زديد. پس چون در جمع حاضران، با برهان قاطع او را مغلوب كردم، درمانده و سرگردان شد و نمى دانست در پاسخم چه بگويد.
۲. شكوه از قريش:
بار خدايا، از قريش و از تمامى آنها كه ياريشان كردند به پيشگاه تو شكايت مى كنم، زيرا قريش پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند، و مقام و منزلت بزرگ مرا كوچك شمردند، و در غصب حق من، با يكديگر هم داستان شدند، سپس گفتند: برخى از حق را بايد گرفت و برخى را بايد رها كرد (يعنى خلافت حقّى است كه بايد رهايش كنى).
______________________________________________
(۱). آن شخص، سعد بن ابى وقّاص بود با اينكه حديث منزلت «انت منّى بمنزلة هارون من موسى» را همين سعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در باره حضرت امير المؤمنين عليه السّلام شنيده و بارها نقل كرده بود، امّا راه انحراف پيمود و ولايت آن حضرت را سر انجام انكار كرد.
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در بعض از صفات خداوند سبحان):
قسمت أول خطبه:
(1) سپاس خداوندى را كه از او نمى پوشاند آسمان و زمينى آسمان و زمين ديگر را (علم او به همه اشياء احاطه دارد و چيزى از او پوشيده نيست، زيرا اگر بغير اين باشد مستلزم محدود بودن علم او گردد و محدوديّت از لوازم امكان است. مستفاد از ظاهر فرمايش امام عليه السّلام: «و لا أرض أرضا» يعنى از او پنهان نمى كند زمينى زمين ديگر را، آنست كه زمين هم مانند آسمان هفت زمين مى باشد، چنانكه در قرآن كريم سوره 56 آیه 12 مى فرمايد: «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ» يعنى خداوندى است كه آفريد هفت آسمان و مانند آن زمين را، و عقيده بعضى آنست كه زمين يكى است و مراد از هفت زمين هفت اقليم و هفت قسمت از زمين است، ولى بر هر مرد مسلمان لازم است كه در اينگونه از مسائل بظاهر آنچه كه خدا و رسول و اوصياء آن حضرت عليهم السّلام فرموده اند ايمان داشته و به صحّت و راستى آنها تصديق نمايد، زيرا اگر بخواهيم بوسيله عقول ناقصه خود يا بتوسّط آراء مختلفه و گفتارهاى گوناگون به حقيقت اين نوع مطالب پى ببريم بجائى نرسيده و سودى بدست نمى آوريم، بلكه حيران و سرگردان خواهيم ماند، چنانكه در شرح خطبه نودم اشاره شد).
قسمت دوم از اين خطبه است (در گفتگوى آن حضرت با يكى از اهل شورى كه عمر دستور تشكيل آنرا بعد از خود داده بود):
(2) گوينده اى (سعد ابن ابى وقّاص) بمن گفت: اى پسر ابى طالب تو بخلافت حريص هستى. گفتم: سوگند بخدا شما حريصتر و (به لياقت بخلافت يا نسبت به پيغمبر) دورتر هستيد، و من (بخلافت) سزاوارتر و (از جهت انتساب به رسول خدا) نزديكترم، و حقّ خود را مى طلبم كه شما ميان من و آن مانع مى شويد، و هر زمان آنرا خواستم بگيرم روى مرا بر مى گردانيد (نمى گذاريد بحقّ خود برسم)،
(3) پس چون در ميان گروه حاضرين برهان را در گوش او فرو كوفتم (با دليل پاسخش گفتم) متنبّه گشت و (از خواب غفلت) بيدار شد، و حيران و سرگردان ماند چنانكه ندانست پاسخ مرا چه بگويد.
(4) (پس از آن امام عليه السّلام به خداوند شكايت نموده مى گويد:) خدايا من بر قريش و كسانيكه آنها را يارى ميكنند از تو كمك مى طلبم (تا از آن انتقام كشى) زيرا آنها خويشى مرا قطع كردند (نسبت مرا به رسول خدا مراعات ننمودند) و بزرگى مقام و منزلت مرا كوچك شمردند (مرا همرديف خود دانستند) و در امر خلافت كه اختصاص بمن داشت بر دشمنى با من اتّفاق كردند، پس از آن گفتند: آگاه باش حقّ آنست كه آنرا بگيرى و حقّ آنست كه آنرا رها كنى (ادّعاء مى كردند كه حقّ بدست ايشان است و گرفتن و رها كردن من آنرا يكسان است، اى كاش آنرا كه مى گرفتند اعتراف داشتند كه حقّ من است تا تحمّل مصيبت آن آسانتر مى شد).
ستايش باد خداوندى را كه آسمانى، آسمان ديگر را بر او پوشيده ندارد و زمينى زمين ديگر را.
بخشی از اين خطبه:
يكى به سخن آمد و به من گفت: اى پسر ابو طالب، چقدر به خلافت آزمندى. گفتم: به خدا سوگند، شما بدان آزمندتريد، با آنكه از رسول الله (صلى الله عليه و آله) دورتريد. و من از شما به خلافت مخصوصترم و به او نزديكتر. من حقى را طلبيدم كه از آن من بود و شما ميان من و حق من حايل شديد و مرا از آن منع كرديد. چون آن مرد را در برابر جمع با برهانى كه آوردم اين چنين مغلوب نمودم، مبهوت بماند و ندانست كه مرا چه پاسخ دهد.
بار خدايا، مى خواهم كه مرا در برابر قريش و آنان كه قريش را يارى مى كنند يارى فرمايى. آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند و منزلت مرا خرد شمردند و براى نبرد با من، در امرى كه از آن من بود، دست به دست هم دادند. سپس در جايى گفتند حق آن است، كه آن را بستانى و در جاى ديگر گفتند كه آن را واگذارى.
ستايش، مخصوص خداوندى است که هيچ آسمانى آسمان ديگر را از ديد علم او نمى پوشاند و نه هيچ زمينى زمين ديگر را.
در بخش ديگرى از خطبه آمده است:
گوينده اى به من گفت: اى فرزند ابوطالب، تو نسبت به اين امر ـ يعنى خلافت ـ حريصى! در پاسخش گفتم: به خدا سوگند! شما با اين که دورتريد، حريص تريد (چرا که خلافت، شايسته اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) است که به اين کانون هدايت نزديک ترند) و من شايسته تر و نزديکترم. من فقط حق خويش را مطالبه کردم; ولى شما ميان من و آن حايل مى شويد و دست ردّ بر سينه ام مى گذاريد. هنگامى که در آن جمع حاضر با اين دليل کوبنده به او پاسخ گفتم، مبهوت و سرگردان ماند و نمى دانست در پاسخم چه بگويد!
بارخدايا! من در برابر قريش و کسانى که آنان را يارى مى دهند از تو استعانت مى جويم (و شکايت پيش تو مى آورم) آن ها پيوند خويشاوندى مرا قطع کردند و مقام و منزلت عظيم مرا کوچک شمردند و براى مبارزه با من در غصب چيزى که حق من بود، همدست شدند (به اين هم قناعت نکردند) سپس گفتند: بعضى از حقوق را بايد گرفت و پاره اى را بايد رها کرد (و اين از حقوقى است که بايد رها سازى).
سپاس خدايى را كه آسمانى آسمان ديگر را از او نپوشاند، و زمينى زمين ديگر را از وى نهفتن نتواند.
از اين خطبه است:
يكى گفت: پسر ابو طالب تو بر اين كار بسيار آزمندى گفتم نه كه به خدا سوگند شما آزمندتريد- و به رسول خدا- دورتر، و من بدان مخصوصترم و -به وى- نزديكتر. من حقّى را كه از آنم بود خواستم، و شما نمى گذاريد، و مرا از رسيدن بدان باز مى داريد. پس چون در جمع حاضران با برهان، او را مغلوب كردم، در ايستاد و چنانكه گويى مبهوت شد، ندانست چه پاسخى تواند داد.
خدايا من از تو بر قريش و آن كه قريش را كمك كند يارى مى خواهم، كه آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند، و رتبت بزرگم را خرد ديدند. فراهم آمدند و در كارى كه از آن من است با من بستيزيدند. سپس گفتند: حقّ را توانى گرفت، و توانى واگذارد.
از خطبه هاى آن حضرت است در دفاع از حق خويش، و نكوهش اهل جمل:
حمد خدايى را كه آسمانى آسمان ديگر را، و زمينى زمين ديگر را از ديد او نمى پوشاند.
از اين خطبه است:
كسى به من گفت: اى پسر ابو طالب، تو بر امر خلافت بس حريصى. به او گفتم: به خدا سوگند شما حريص تر و دورتريد، و من سزاوارتر و نزديكترم. من حقّ خودم را كه شما بين من و آن مانع مى شويد و مرا از دست يافتن به آن باز مى داريد طلب كردم. هنگامى كه در جمع حاضران با دليل او را سركوب كردم دستپاچه شد و گويا سرگردان ماند كه پاسخم را چه بگويد.
الهى من بر قريش و آنان كه ياريشان مى دهند از تو كمك مى جويم، زيرا آنان با من قطع رحم كردند، و منزلت والايم را كوچك شمردند، و در ستيز با من در برنامه اى كه حق من بود با يكديگر همدست شدند، آن گاه گفتند: هش دار، حق آن است كه آن را بگيرى، و حق آن است كه آن را رها كنى.