خطبه ۱۷۲

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : غصب خلافت در شورای خلافت [منبع]

حمدُ الله:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا تُوَارِي عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً وَ لَا أَرْضٌ أَرْضاً.
يومُ الشورى:
وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَحَرِيصٌ! فَقُلْتُ بَلْ أَنْتُمْ وَ اللَّهِ لَأَحْرَصُ وَ أَبْعَدُ وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقْرَبُ، وَ إِنَّمَا طَلَبْتُ حَقّاً لِي وَ أَنْتُمْ تَحُولُونَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِي دُونَهُ؛ فَلَمَّا قَرَّعْتُهُ بِالْحُجَّةِ فِي الْمَلَإِ الْحَاضِرِينَ، هَبَّ كَأَنَّهُ بُهِتَ لَا يَدْرِي مَا يُجِيبُنِي بِهِ.
الاستنصارُ على قريش:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ، فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي وَ صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِيَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي، ثُمَّ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تَتْرُكَهُ.

لَا تُوَارِى : نمى پوشاند، پنهان نمى كند.
تَضْرِبُونَ وَجْهِى : رويم را (بزمين) زديد، كنايه از رد و منع است.
قَرَعْتُهُ بِالحُجَّةِ : با اقامه دليل او را (كنار) زدم، قرعه بالعصا : با عصا او را زد.
هَبَّ : شكست خورد، «هَبَّ فى الحرب»، يعنى در جنگ شكست خورد و فرار كرد. 
لا تُوَارِى : نمى پوشاند، پنهان نمى كند
قَرَعتُه : او را كوبيدم، محكوم كردم
هَبَّ : بهيجان آمد، بسرعت چيز هاى مهمل مى گفت 
(مطالب اين خطبه، بخشى از نوشته هاى افشاگرانه اى است كه در سال ۴۰ هجرى براى روشن شدن واقعيّت هاى تاريخ اسلام به دستور امام نوشته شد).
ستايش خداوندى را سزاست كه نه آسمانى مانع آگاهى او از آسمان ديگر، و نه زمينى مانع او از زمين ديگر مى شود.
۱. گفتگو در روز شورا:
شخصى در روز شورا به من گفت «اى فرزند ابو طالب نسبت به خلافت حريص مى باشى».(۱) در پاسخ او گفتم، به خدا سوگند شما با اينكه از پيامبر اسلام دورتريد، حريص تر مى باشيد، امّا من شايسته تر و نزديكتر به پيامبر اسلامم، همانا من تنها حق خود را مطالبه مى كنم كه شما بين من و آن حائل شديد، و دست رد بر سينه ام زديد. پس چون در جمع حاضران، با برهان قاطع او را مغلوب كردم، درمانده و سرگردان شد و نمى دانست در پاسخم چه بگويد.
۲. شكوه از قريش:
بار خدايا، از قريش و از تمامى آنها كه ياريشان كردند به پيشگاه تو شكايت مى كنم، زيرا قريش پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند، و مقام و منزلت بزرگ مرا كوچك شمردند، و در غصب حق من، با يكديگر هم داستان شدند، سپس گفتند: برخى از حق را بايد گرفت و برخى را بايد رها كرد (يعنى خلافت حقّى است كه بايد رهايش كنى).
______________________________________________
(۱). آن شخص، سعد بن ابى وقّاص بود با اينكه حديث منزلت‏ «انت منّى بمنزلة هارون من موسى» را همين سعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در باره حضرت امير المؤمنين عليه السّلام شنيده و بارها نقل كرده بود، امّا راه انحراف پيمود و ولايت آن حضرت را سر انجام انكار كرد.
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در بعض از صفات خداوند سبحان):
قسمت أول خطبه:
(1) سپاس خداوندى را كه از او نمى پوشاند آسمان و زمينى آسمان و زمين ديگر را (علم او به همه اشياء احاطه دارد و چيزى از او پوشيده نيست، زيرا اگر بغير اين باشد مستلزم محدود بودن علم او گردد و محدوديّت از لوازم امكان است. مستفاد از ظاهر فرمايش امام عليه السّلام: «و لا أرض أرضا» يعنى از او پنهان نمى كند زمينى زمين ديگر را، آنست كه زمين هم مانند آسمان هفت زمين مى باشد، چنانكه در قرآن كريم سوره 56 آیه 12 مى فرمايد: «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ» يعنى خداوندى است كه آفريد هفت آسمان و مانند آن زمين را، و عقيده بعضى آنست كه زمين يكى است و مراد از هفت زمين هفت اقليم و هفت قسمت از زمين است، ولى بر هر مرد مسلمان لازم است كه در اينگونه از مسائل بظاهر آنچه كه خدا و رسول و اوصياء آن حضرت عليهم السّلام فرموده اند ايمان داشته و به صحّت و راستى آنها تصديق نمايد، زيرا اگر بخواهيم بوسيله عقول ناقصه خود يا بتوسّط آراء مختلفه و گفتارهاى گوناگون به حقيقت اين نوع مطالب پى ببريم بجائى نرسيده و سودى بدست نمى آوريم، بلكه حيران و سرگردان خواهيم ماند، چنانكه در شرح خطبه نودم اشاره شد).
قسمت دوم از اين خطبه است (در گفتگوى آن حضرت با يكى از اهل شورى كه عمر دستور تشكيل آنرا بعد از خود داده بود):
(2) گوينده اى (سعد ابن ابى وقّاص) بمن گفت: اى پسر ابى طالب تو بخلافت حريص هستى. گفتم: سوگند بخدا شما حريصتر و (به لياقت بخلافت يا نسبت به پيغمبر) دورتر هستيد، و من (بخلافت) سزاوارتر و (از جهت انتساب به رسول خدا) نزديكترم، و حقّ خود را مى طلبم كه شما ميان من و آن مانع مى شويد، و هر زمان آنرا خواستم بگيرم روى مرا بر مى گردانيد (نمى گذاريد بحقّ خود برسم)،
(3) پس چون در ميان گروه حاضرين برهان را در گوش او فرو كوفتم (با دليل پاسخش گفتم) متنبّه گشت و (از خواب غفلت) بيدار شد، و حيران و سرگردان ماند چنانكه ندانست پاسخ مرا چه بگويد.
(4) (پس از آن امام عليه السّلام به خداوند شكايت نموده مى گويد:) خدايا من بر قريش و كسانيكه آنها را يارى ميكنند از تو كمك مى طلبم (تا از آن انتقام كشى) زيرا آنها خويشى مرا قطع كردند (نسبت مرا به رسول خدا مراعات ننمودند) و بزرگى مقام و منزلت مرا كوچك شمردند (مرا همرديف خود دانستند) و در امر خلافت كه اختصاص بمن داشت بر دشمنى با من اتّفاق كردند، پس از آن گفتند: آگاه باش حقّ آنست كه آنرا بگيرى و حقّ آنست كه آنرا رها كنى (ادّعاء مى كردند كه حقّ بدست ايشان است و گرفتن و رها كردن من آنرا يكسان است، اى كاش آنرا كه مى گرفتند اعتراف داشتند كه حقّ من است تا تحمّل مصيبت آن آسانتر مى شد).
 
ستايش باد خداوندى را كه آسمانى، آسمان ديگر را بر او پوشيده ندارد و زمينى زمين ديگر را.
بخشی از اين خطبه:
يكى به سخن آمد و به من گفت: اى پسر ابو طالب، چقدر به خلافت آزمندى. گفتم: به خدا سوگند، شما بدان آزمندتريد، با آنكه از رسول الله (صلى الله عليه و آله) دورتريد. و من از شما به خلافت مخصوصترم و به او نزديكتر. من حقى را طلبيدم كه از آن من بود و شما ميان من و حق من حايل شديد و مرا از آن منع كرديد. چون آن مرد را در برابر جمع با برهانى كه آوردم اين چنين مغلوب نمودم، مبهوت بماند و ندانست كه مرا چه پاسخ دهد.
بار خدايا، مى خواهم كه مرا در برابر قريش و آنان كه قريش را يارى مى كنند يارى فرمايى. آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند و منزلت مرا خرد شمردند و براى نبرد با من، در امرى كه از آن من بود، دست به دست هم دادند. سپس در جايى گفتند حق آن است، كه آن را بستانى و در جاى ديگر گفتند كه آن را واگذارى.
 
ستايش، مخصوص خداوندى است که هيچ آسمانى آسمان ديگر را از ديد علم او نمى پوشاند و نه هيچ زمينى زمين ديگر را.
در بخش ديگرى از خطبه آمده است:
گوينده اى به من گفت: اى فرزند ابوطالب، تو نسبت به اين امر ـ يعنى خلافت ـ حريصى! در پاسخش گفتم: به خدا سوگند! شما با اين که دورتريد، حريص تريد (چرا که خلافت، شايسته اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) است که به اين کانون هدايت نزديک ترند) و من شايسته تر و نزديکترم. من فقط حق خويش را مطالبه کردم; ولى شما ميان من و آن حايل مى شويد و دست ردّ بر سينه ام مى گذاريد. هنگامى که در آن جمع حاضر با اين دليل کوبنده به او پاسخ گفتم، مبهوت و سرگردان ماند و نمى دانست در پاسخم چه بگويد!
بارخدايا! من در برابر قريش و کسانى که آنان را يارى مى دهند از تو استعانت مى جويم (و شکايت پيش تو مى آورم) آن ها پيوند خويشاوندى مرا قطع کردند و مقام و منزلت عظيم مرا کوچک شمردند و براى مبارزه با من در غصب چيزى که حق من بود، همدست شدند (به اين هم قناعت نکردند) سپس گفتند: بعضى از حقوق را بايد گرفت و پاره اى را بايد رها کرد (و اين از حقوقى است که بايد رها سازى).
 
سپاس خدايى را كه آسمانى آسمان ديگر را از او نپوشاند، و زمينى زمين ديگر را از وى نهفتن نتواند.
از اين خطبه است:
يكى گفت: پسر ابو طالب تو بر اين كار بسيار آزمندى گفتم نه كه به خدا سوگند شما آزمندتريد-  و به رسول خدا-  دورتر، و من بدان مخصوصترم و -به وى- نزديكتر. من حقّى را كه از آنم بود خواستم، و شما نمى گذاريد، و مرا از رسيدن بدان باز مى داريد. پس چون در جمع حاضران با برهان، او را مغلوب كردم، در ايستاد و چنانكه گويى مبهوت شد، ندانست چه پاسخى تواند داد.
خدايا من از تو بر قريش و آن كه قريش را كمك كند يارى مى خواهم، كه آنان پيوند خويشاوندى مرا بريدند، و رتبت بزرگم را خرد ديدند. فراهم آمدند و در كارى كه از آن من است با من بستيزيدند. سپس گفتند: حقّ را توانى گرفت، و توانى واگذارد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در دفاع از حق خويش، و نكوهش اهل جمل:
حمد خدايى را كه آسمانى آسمان ديگر را، و زمينى زمين ديگر را از ديد او نمى پوشاند.
از اين خطبه است:
كسى به من گفت: اى پسر ابو طالب، تو بر امر خلافت بس حريصى. به او گفتم: به خدا سوگند شما حريص تر و دورتريد، و من سزاوارتر و نزديكترم. من حقّ خودم را كه شما بين من و آن مانع مى شويد و مرا از دست يافتن به آن باز مى داريد طلب كردم. هنگامى كه در جمع حاضران با دليل او را سركوب كردم دستپاچه شد و گويا سرگردان ماند كه پاسخم را چه بگويد.
الهى من بر قريش و آنان كه ياريشان مى دهند از تو كمك مى جويم، زيرا آنان با من قطع رحم كردند، و منزلت والايم را كوچك شمردند، و در ستيز با من در برنامه اى كه حق من بود با يكديگر همدست شدند، آن گاه گفتند: هش دار، حق آن است كه آن را بگيرى، و حق آن است كه آن را رها كنى.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 491-481 خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه بعد از حمد وثناى الهى، اشاره به كارشكنى هاى جمعى از سرشناسان صحابه و زخم زبان هاى آن ها اشاره مى كند. اين خطبه از سه بخش تشكيل مى شود:در بخش اوّل اشاره به تعبير بسيار زننده اى مى فرمايد كه عبدالرحمن بن عوف (يا سعد بن ابى وقّاص) در روز شورا (شوراى شش نفرى عمر) به امام عليه السلام گفت و نسبت حرص بر خلافت به آن حضرت داد و امام عليه السلام پاسخى شايسته به او داد.در بخش دوّم، امام عليه السلام شكايت قريش و همدستان آن ها -كه بر ضدّ او اقدام كردند- به پيشگاه خدا مى برد.در بخش سوّم، داستان طلحه و زبير و جنگ جمل را پيش مى آورد و اشاره به كار بسيار زشت و بى سابقه اى كه آن ها مرتكب شدند مى فرمايد كه همسر پيامبر (عايشه) را از خانه بيرون كشيدند و به لشكرگاه آوردند و از اين جا به آن جا بردند و مقام رسول الله صلى الله عليه و آله را بدين وسيله هتك كردند و گروه زيادى را به كشتن دادند. کارشکنى هاى قريش در امر خلافت:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه، مطابق معمول، به حمد و ثناى پروردگار مى پردازد و در اين جا تکيه بر گسترش علم پروردگار ـ به تناسب بحث هايى که در ذيل آن خواهد آمد ـ مى کند و مى فرمايد: «ستايش، مخصوص خداوندى است که هيچ آسمانى آسمان ديگر را از ديد علم او نمى پوشاند و نه هيچ زمينى زمين ديگر را» (الْحَمْدُللهِِ الَّذِي لاَ تُوَارِي عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً، وَ لاَ أَرْضٌ أَرْضاً).شارحان نهج البلاغه در تفسير جمله «و لا أرض ارضاً» با توجّه به اين که کره زمين يکى بيش نيست به زحمت افتاده اند; بعضى گفته اند: اين جمله اشاره به اقليم هاى هفت گانه روى زمين است که با توجّه به کروى بودن زمين يکديگر را در نظر امثال ما انسان ها ـ هر چند بيرون از کره زمين به آن نگاه مى کنيم ـ مى پوشانند. تمام مناطق روى زمين را در يک لحظه نمى توان با چشم ديد; هر چند از فاصله دور در فضا به آن نگاه کنيم; ولى براى خداوند چنين نيست; همه در پيشگاه علمش حاضر و او بر همه ناظر است.گاه نيز گفته مى شود اين جمله، اشاره به طبقات زمين است ; زيرا زمين از طبقات مختلفى تشکيل شده که ما تنها يک طبقه را مى بينيم ; ولى خداوند از همه آگاه است.بعضى نيز گفته اند: منظور، مخلوقاتى است که در اين زمين ها زندگى مى کنند.همين گفتگوها در تفسير آيه شريفه 12 سوره طلاق نيز ديده مى شود «(اللهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَات وَمِنَ الاَْرْضِ مِثْلَهُنَّ) ; خداوند همان کسى است که هفت آسمان را آفريد و از زمين نيز همانند آن ها را».و بعضى از مفسّران مانند فخر رازى و مرحوم علامه طبرسى هر کدام، يکى از تفسيرهاى ياد شده را پذيرفته اند.اين احتمال نيز در تفسير آيه و تفسير کلام امام(عليه السلام) وجود دارد که منظور، عوالمى باشد که در آن سوى کره زمين قرار دارد. توضيح اين که ما آن چه را بالاى سرمان قرار دارد، آسمان مى ناميم و آن چه زير پاى ما قرار دارد، زمين; و مى دانيم کره زمين در ميان مجموعه اى از ستارگان ثابت و سيّار قرار گرفته و همان گونه که در بالاى سر ما بخش عظيمى از آن مجموعه است اگر به زير پايمان يعنى درست آن طرف کره زمين نگاه کنيم نيز مجموعه اى از اين عوالم موجود است که براى ساکنان آن جا آسمان است و براى ما که در اين طرف زمين قرار داريم زمين محسوب مى شود. آسمان تنها نيم کره اى نيست که بالاى سر و دو طرف ما قرار دارد; بلکه نيم کره ديگرى هم در زير پاى ماست که آن نيز همانند اين نيم کره مملوّ از ستارگان و کرات آسمان است. (دقّت کنيد).* * *سپس امام(عليه السلام) در بخش ديگر اين خطبه و به ماجراى روز شوراى شش نفرى عمر براى انتخاب خليفه سوّم اشاره مى کند و در برابر گفتار کينه توزانه «عبدالرحمن بن عوف» (يا «سعد بن ابى وقّاص») ـ که امام(عليه السلام) را به حرص در امر خلافت متّهم ساخت ـ چنين مى فرمايد: «گوينده اى به من گفت: اى فرزند ابوطالب، تو نسبت به اين امر (يعنى خلافت) حريصى! در پاسخش گفتم: به خدا سوگند! شما با اين که دورتريد، حريص تريد (چرا که خلافت، شايسته اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) است که به اين کانون هدايت نزديک ترند) و من شايسته تر و نزديکترم» (وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ: إِنَّکَ عَلَى هذَا الاَْمْرِ يَابْنَ أَبِي طَالِب لَحَرِيصٌ; فَقُلْتُ: بَلْ أَنْتُمْ وَاللهِ لاََحْرَصُ وَ أَبْعَدُ، وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقْرَبُ).در واقع، عبدالرحمن بن عوف ها و سعد بن ابى وقّاص ها از دريچه کوتاه فکر خود، خلافت را طعمه لذيذى براى خود يا افراد مورد نظرشان مى پنداشتند. آن ها نمى دانستند يا نمى خواستند بدانند که فرزند ابوطالب(عليه السلام) با صراحت مى فرمايد: اگر براى احقاق حقوق مظلومان نبود، هرگز زيربار خلافت نمى رفتم! او خلافت را براى هدايت و اجراى عدل و پيشرفت و عظمت مسلمين مى خواهد; نه براى خودش.آن گاه در ادامه اين سخن مى افزايد: «من فقط حق خويش را مطالبه کردم (چرا که از همه شايسته ترم و پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز مرا تعيين فرموده) ; ولى شما ميان من و آن حايل مى شويد و دست ردّ بر سينه ام مى گذاريد» (وَ إِنَّمَا طَلَبْتُ حَقّاً لِي وَ أَنْتُمْ تَحُولُونَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ، وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِي دُونَهُ).آن چه امام(عليه السلام) در اين بيان فرموده، دليلى است روشن و برهانى است قاطع که مقدمات آن براى همه معلوم بود; زيرا همه به شايستگى على(عليه السلام) و نزديکى او به کانون هدايت يعنى پيامبر(صلى الله عليه وآله) معترف بودند، ولى حرص و آز نسبت به امر خلافت به آنان اجازه نمى داد در برابر اين حق تسليم شوند.لذا درادامه اين سخن مى فرمايد: «هنگامى که در آن جمع حاضر با اين دليل کوبنده به او پاسخ گفتم، مبهوت و سرگردان ماند و نمى دانست در پاسخم چه بگويد!» (فَلَمَّا قَرَّعْتُهُ(1) بِالْحُجَّةِ فِي الْمَلاَءِ الْحَاضِرِينَ هَبَّ(2) کَأَنَّهُ بُهِتَ لاَ يَدْرِي مَا يُجِيبُنِي بِهِ!).داستان شوراى شش نفرى عمر که در آستانه مرگش آن را ترتيب داد، بسيار پرغوغا است و بيانگر کينه ها و حسدهايى گروهى از سرشناسان صحابه نسبت به اميرمؤمنان على(عليه السلام) است و نشان مى دهد چگونه براى عقب زدن امام(عليه السلام) از مقامى که حق الهى و اجتماعى او بود توطئه کردند و حتى با لحنى طلبکارانه از آن حضرت خواستند که از حق خود عقب نشينى کند; وگرنه متهم به حريص بودن در امر خلافت خواهد شد!شرح اين ماجرا در جلد اوّل، ذيل خطبه سوم (خطبه شقشقيّه) صفحه 368 آورده ايم.قابل توجّه اين که ابن ابى الحديد در شرح اين خطبه مى گويد: «شيعيان معتقدند که امام(عليه السلام) اين سخن را در سقيفه بنى ساعده ـ که براى انتخاب نخستين خليفه تشکيل شده بود ـ در برابر «ابوعبيده جرّاح» بيان کرد».(3)در حالى که ما در ميان علماى شيعه کسى را سراغ نداريم که چنين سخنى گفته باشد و معروف و مشهور در ميان ما اين است که اساساً سقيفه در غياب آن حضرت تشکيل شد.* * *امام(عليه السلام) در بخش ديگرى از اين خطبه روى به درگاه خدا مى آورد و نسبت به ظلم و ستم هايى که به او شده، شکايت مى کند و از خدا مدد مى طلبد ; عرضه مى دارد: «بارخدايا! من در برابر قريش و کسانى که آنان را يارى مى دهند از تو استعانت مى جويم (و شکايت پيش تو مى آورم) آن ها پيوند خويشاوندى مرا قطع کردند و مقام و منزلت عظيم مرا کوچک شمردند و براى مبارزه با من در غصب چيزى که حق من بود، همدست شدند (به اين هم اکتفا نکردند) سپس گفتند: بعضى از حقوق را بايد گرفت و پاره اى را بايد رها کرد (و اين از حقوقى است که بايد رها سازى)» (اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيکَ(4) عَلَى قُرَيْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ! فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِي، وَ صَغَّرُوا عَظِيمَ مَنْزِلَتِي، وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي أَمْراً هُوَ لِي. ثُمَّ قَالُوا: أَلاَ إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ، وَ فِي الْحَقِّ أَنْ تَتْرُکَهُ).اين عبارات به وضوح نشان مى دهد که اميرمؤمنان على(عليه السلام) خلافت را حق خود مى دانست ; هم به دليل اين که از همه شايسته تر بود و هم براى اين که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در جريان غدير، او را به اين مقام منصوب داشت و بارها بر آن تأکيد فرمود ; ولى عاشقان جاه و مقام دست به دست هم دادند و نه تنها حکم پيامبر(صلى الله عليه وآله) و حکم عقل را کنار گذاردند، بلکه کارهايى انجام دادند که مصداق روشن قطع رحم بود; و عجب تر اين که به اين حق، معترف بودند; ولى مى گفتند: از حقوقى است که بايد از آن صرف نظر کنى ; زيرا شرايط به دست آوردن آن فراهم نيست.تعبير به قطع رحم يا به سبب اين است که آن ها براى اولويت خود در امر خلافت، استدلال به خويشاوندى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى کردند و امام(عليه السلام) مى فرمايد: من از شما نزديک ترم (همان طور که در عبارات گذشته خوانديم) و يا اشاره به اين است که آن ها نه تنها خلافت را که حق من بود اخذ کردند، بلکه مرتکب اهانت ها و جنايت هايى شدند که مصداق واضح قطع رحم بود.****نکته ها:1 ـ چشم بستن در برابر واقعيات:گرچه بعضى سعى دارند از کنار پاره اى از مسائل مربوط به خلافت و جانشينى بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) به طور ساده بگذرند ولى به يقين موضوع به اين سادگى نيست.شک نيست که على(عليه السلام) بارها شکايت داشت که چرا خلافت را که حق مسلم او بود از آن حضرت گرفتند؟ (البتّه حق نه به اين معنا که مقام پرسود و پرفايده اى است; بلکه چون يک مسئوليت الهى بود که هدفش ـ طبق گفته هاى خود آن حضرت ـ اقامه عدل و احقاق حقوق و اجراى حدود بود).يک نمونه بارز از اين شکايات، سخنى است که بيان شد; آن جا که با صراحت مى فرمود: «آن ها دست به دست هم دادند تا حق مسلّم مرا بگيرند».(5) جالب اين که «ابن ابى الحديد» کلام ياد شده و سخنان ديگرى را از اين دست نقل مى کند و بعد به توجيه غير قابل قبولى دست مى زند; نخست کلام وى را بشنويد:«بدان که اخبار متواترى از آن حضرت همانند خطبه مذکور نقل شده است ; از جمله مى فرمايد: «مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قَبَضَ اللهُ رَسُولَهُ حَتَّى يَوْمَ النَّاسِ هَذا; من همواره از آن روز که خداوند قبض روح پيغمبرش را کرد تا امروز بوده ام!».و در جاى ديگر مى فرمايد: «اَللّهُمَّ اَخْزِ قُرَيْشاً فَاِنَّهَا مَنَعْتَنِى حَقِّى وَ غَصَبْتَنِى اَمْرى; خداوندا، قريش را رسوا کن که حق مرا دريغ داشتند وکار مرا غصب کردند».و نيز مى فرمايد: «فَجَزى قُرَيْشاً عَنِّي الْجَوازِي فَإِنَّهُمْ ظَلَمُونِي حَقِّي وَ اغْتَصَبُونِي سُلْطانَ ابْنِ أُمِّي; خداوند جزاى قريش را درباره من بدهد ; چرا که آن ها حق مرا به ظلم گرفتند و حکومت فرزند مادر (پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله)) را غصب کردند».و نيز شنيد، شخصى فرياد مى زند: أَنَا مَظْلُومٌ! امام فرمود: «هَلُمَّ فَلْنَصْرَخْ مَعاً فَإِنِّي ما زِلْتُ مَظْلُوماً ; بيا هر دو با هم فرياد زنيم چرا که من نيز هميشه مظلوم بوده ام».و در خطبه شقشقيّه مى فرمايد: «وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلَّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحى ; او (خليفه اوّل) به خوبى مى دانست که جايگاه من در خلافت، همچون جايگاه محور سنگ آسياب است (که بدون آن هرگز گردش نمى کند).و در همان خطبه مى فرمايد: «اَرى تُراثى نَهْباً; با چشم خود مى ديدم ميراث من به غارت مى رود».و ابن ابى الحديد بعد از ذکر موارد در مقام دفاع از برنامه خلفا مى گويد: «اصحاب ما تمام آن چه را ذکر شد، چنين توجيه کرده اند که منظور امام(عليه السلام) اين است که از آن ها برتر و سزاوارتر بود! ـ و اين يک واقعيت است! ـ نه اين که منظور، آن است که پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بر طبق نص صريح، مرا به اين مقام برگزيده ; چرا که اين سبب مى شود، بزرگان مهاجران و انصار را تکفير يا تفسيق کنيم. (آن ها را به کفر يا فسق نسبت دهيم)سپس مى افزايد: «اماميه و زيديّه اين سخنان را بر ظاهرش حمل مى کنند (و خلفا را غاصب مى شمرند) و راه صعب العبورى راه مى پيمايند!»بعد از آن مى گويد: «به جانم سوگند! گرچه مفهوم اين عبارات به ظن غالب، همان چيزى است که آن ها مى گويند ; ولى با دقت در سخن، اين گمان باطل مى شود و راهى جز اين نيست که ما اين سخنان را مانند آيات متشابه قرآن بدانيم که گاهى مطالبى را بازگو مى کند که هرگز آن را درباره خدا نمى پذيريم».(6)شگفت آور است چگونه «ابن ابى الحديد» يا افرادى مانند او اين سخنان روشن را تفسير و تأويل نادرست مى کنند و از آن بدتر اين که آن را با آيات متشابه قرآن قياس مى نمايند! اگر در قرآن مى خوانيم «(يَدُ اللهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ); دست خدا بالاى دست آن هاست».(7) هر انسان هوشمندى مى فهمد، منظور همان قدرت خداوند است و گرنه خداوند جسم نيست و دستى همانند دست ما ندارد.ولى امام(عليه السلام) در سخنان ياد شده با صراحت مى گويد: «آن ها حق مرا غصب کردند» اين عبارت توجيه و تفسير خاصى ندارد، چه مانعى دارد بگوييم گروه کثيرى از مهاجران و انصار بعد از پيغمبر(صلى الله عليه وآله) در مورد خلافت راه خطا پويند؟ مگر آن ها معصوم بودند؟حقيقت اين است که پيشداورى ها و وابستگى هاى آميخته با تعصب نسبت به يک مذهب سبب مى شود انسان از مطالب واضح چشم بپوشد و به سراغ توجيه هاى غير منطقى برود!* * *2 ـ آيا بخشى از حق را بايد رها کرد؟همان گونه که در خطبه ذکر شد، غاصبان خلافت به اين جمله تمسّک جسته اند که پاره اى از حقوق را بايد گرفت و پاره اى را طبق مصالحى بايد رها کرد. و موضوع خلافت اميرمؤمنان على(عليه السلام) را از قسم دوّم مى پنداشتند.جمله مذکور يک مفهوم صحيحى دارد و يک مفهوم باطل. هر گاه حق جنبه شخصى داشته باشد انسان در پاره اى از موارد، براى جلوگيرى از درگيرى و به درازا کشيدن مخاصمات و مراعات محبّت و دوستى بايد از همه يا قسمتى از حق خود بگذرد ; ولى در حقوقى که مربوط به سرنوشت جامعه است، هيچ کس حق ندارد روى آن معامله کند يا از آن بگذرد. متوليان اين حقوق وکيل و نايب مردم اند. وکيل، هرگز حق چنين گذشت هايى را ندارد و موضوع خلافت دقيقاً از همين قسم است ; ولى غاصبان با مغالطه و سفسطه و خلط ميان اين دو قسم، مطلب را به جاى ديگر بردند.در ضمن، عبارت مزبور به خوبى نشان مى دهد که مخالفان آن حضرت، نسبت به حق او معترف بودند و يا به تعبير ديگر به قدرى حق او روشن بود که ياراى انکار آن را نداشتند; لذا به بهانه هاى واهى متشبث مى شدند.(8)****پی نوشت:1. «قرّعته» از ماده «قرع» بر وزن (فرع) به معناى کوبيدن چيزى بر چيزى است; به گونه اى که صداى شديد از آن برخيزد. اين واژه در مسائل معنوى هم به کار مى رود; مثلا در مورد دلايل روشن و کوبنده استعمال مى شود; مانند خطبه بالا.2. «هبّ» از ماده «هبوب» به معناى وزش باد و گاه به معناى هيجان زده شدن و مبهوت گشتن يا از خواب بيدار شدن نيز آمده است و در خطبه مزبور، معناى دوم قصد شده است.3. شرح ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 305.4. «استعديک» از ماده «استعداء» به معناى يارى طلبيدن و شکايت پيش کسى بردن است.5. شبيه همين معنا با اضافات قابل ملاحظه اى در خطبه 217 نيز بيان خواهد شد.6. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 306 و 307.7. فتح، آيه 10.8. سند خطبه: به نظر مى رسد كه اين خطبه بخشى از نامه اى است كه امام عليه السلام در اواخر ايّام خلافتش مرقوم داشت و حوادثى را كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا آن زمان واقع شده بود به طور فشرده در آن برشمرد و دستور داد آن را براى مردم بخوانند و كسى كه جمله انك على هذا الامر لحريص؛ تو نسبت به امر خلافت حريص هستى به امام عليه السلام گفت، عبدالرحمن بن عوف در روز شوراى شش نفرى عمر براى انتخاب خليفه بعد از او بود (و امام عليه السلام پاسخ دندان شكنى به او داد كه دراين خطبه نقل شده است) اين مطلب را طبرى در كتاب مسترشد آورده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 414). 
شرح علامه جعفری«الحمدلله الذي لا تواري عنه سماء سماء و لا ارض ارضا» (حمد و ستايش خداوندي است كه هيچ آسماني، آسمان ديگر را از او نمي‌پوشاند و نه هيچ زميني، زمين ديگري را).بينايي آن ذات اقدس به همه موجودات همانند بينايي او به يك شيي محدود در ديدگاه او است:همانگونه كه:تعالي الله قديمي كاو به يك دم           كند آغاز و انجام دو عالملامكاني كه در او نور خداست           ماضي و مستقبل و حالش كجاستاينكه خداوند سبحان فوق همه كائنات است، منظور آن نيست كه آن ذات اقدس در مكاني فوق همه اشياء قرار گرفته است، به طوري كه هر يك از اشياء كه نسبت به قرارگاه خداوندي جلوتر باشد، براي خدا قابل مشاهده و مانع از ديدن آن چيز است كه پشت آن شي‌ء اولي قرار گرفته است. اين قاعده كلي است كه هر حقيقتي كه تجردش بيشتر باشد، قطعي است كه اشراف و احاطه آن بر اشياء بيشتر و عميق‌تر بوده و اشياء برابر آن، مانعيت خود را از نفوذ به درك آن مجرد از دست مي‌دهند. در اين مورد بهترين مثال:1- روح خود انساني است كه همه اجزاء و قواي وجود او براي روح يكسان درك مي‌شوند. 2- همانطور كه نقطه‌هاي سه گانه زمان (گذشته، حال و حاضر) از آغاز حركت در هستي تا پايان آن هيچ يك مانع ديد خداوندي بر ديگر نقاط آن نيست، مانند خود حركت. 3- و ما اين را به طور كاملا واضح مي‌بينيم كه ما هر وقت بخواهيم، با هر يك يا هر مجموعه‌اي از محفوظات و واحدهاي موجود در ضمير ناآگاه ارتباط برقرار مي‌كنيم، بدون اينكه آن واحدي كه در زماني جلوتر از واحدهاي ديگر وارد حافظه يا ضمير ناآگاه ما شده است مانع از برقرار كردن ارتباط با واحدي كه بعد از آن وارد آن دو محل گشته است و يا بالعكس باشد - يعني واحدي كه بعدا، به آن دو محل وارد شده است مانع از برقرار ساختن ارتباط با آنچه كه قبلا وارد شده است، باشد.****«و قد قال قائل: انك علي هذا الامر يابن ابي‌طالب لحريص. فقلت: بل انتم و الله لا حرص و ابعد، و انا اخص و اقرب و انما طلبت حقا لي و انتم تحولون بيني و بينه، و تضربون وجهي دونه. فلما قرعته بالحجه في الملاء الحاضرين هب كانه بهت لا يدري ما يجيبي به» (در روز شوري كه عمر براي تعيين خليفه توصيه كرده بود) گوينده‌اي گفت: اي فرزند ابيطالب، تو به اين امر خلافت حريص و مشتاقي! من به او پاسخ دادم شما قطعا، حريص‌تر و دورتر از اين مقام الهي هستيد و من نزديكتر و مخصوص‌تر (شايسته‌تر) به آنم … ).يك تضادگويي شگفت‌انگيز از سعد بن ابي‌وقاص در روز شوري:ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: اين سخن (اي فرزند ابيطالب تو به امر خلافت حريص هستي) را سعد بن ابي‌وقاص در داستان شورايي كه عمر اعضاي آن تعيين نموده بود، گفته است. با اينكه همين سعد بن ابي‌وقاص است كه اين روايت (يا علي انت مني بمنزله هارون من موسي) (اي علي، نسبت تو به من نسبت هارون به موسي (ع) است، با اين تفاوت كه پس از من پيامبري نيست) را از پيامبر اكرم (ص) نقل نموده است! اگر فرزند ابيطالب عليه‌السلام، هيچ منقبت و عظمتي جز اين كه پسر ابي‌وقاص از پيامبر(ع) نقل نموده است، نداشت، كافي بود كه براي اثبات افضليت و تقدم او بر همه و اينكه خلافت پس از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم برازنده اميرالمومنين (ع) بود، به آن استناد كرد. به راستي امثال اين تضادگويي‌ها و اين چند شخصيتي‌ها براي غير قابل توجيه نبودن حوادث و بعضي از شخصيتهاي چشمگير صدر اسلام، بهترين دليل مي‌باشد.كسي كه داراي منزلت باعظمت نبوت (در صورت عدم ختم آن با وجود نازنين رسول خدا (ص)) مي‌باشد، چگونه ممكن است به امر زمامداري پرمسئوليت و شكنجه‌زا بدون شايستگي واقعي تن دهد؟! همه مي‌دانيم كه آن تربيت و تاثر اخلاقي كه اميرالمومنين عليه‌السلام از پيامبر اكرم (ص) پذيرفته بود، تا حدي كه در آيه مباهله (نفس پيامبر) معرفي شده است، مانع از حرص و مال و مقام و ساير لذايذ دنيا مي‌باشد.وقتي كه ابن‌عباس در ذي‌قار بصره وارد شد ديد كه آن زمامدار كل مسلمين كفش خود را وصله مي‌زند، حضرت از وي سوال كرد: اي فرزند عباس، اين كفش به چند مي‌ارزد؟ ابن‌عباس عرض كرد: يا اميرالمومنين، ارزشي ندارد. آن حضرت فرمود: (ارزش اين كفش از زمامداري كه بر شما دارم بالاتر است مگر اينكه حقي را احقاق نمايم و باطلي را از بين ببرم) كدامين خردمند آگاه از تاريخ زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌تواند بگويد: اين بي‌ارزشي زمامداري براي علي (ع) تنها در همان روزي كه وارد ذي‌قار بصره شد ثابت شده بود!؟سپس ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: (اماميه گفته‌اند: اين سخن ناشايست را در روز سقيفه بني‌ساعده، ابوعبيده بن الجراح گفته است و روايت اولي آشكارتر و مشهورتر است) به نظر مي‌رسد با توجه به اينكه سعد بن ابي‌وقاص ناقل جمله (يا علي) نسبت تو با من، نسبت هارون با موسي عليهماالسلام است) از پيامبر اكرم (ص) است، نسبت دادن آن سخن ناشايست به او بسيار بعيد است، لذا مي‌توان گفت: نسبت دادن اين جمله به ابوعبيده بن الجراح صحيح‌تر به نظر مي‌رسد، مخصوصا با توجه به اينكه معمولا ابوعبيده در امثال اين موارد، جانب غير علي (ع) را مي‌گرفت. معروف است كه زمامدار دوم موقع رفتن از دنيا مي‌گفت اگر ابوعبيده زنده بود، من خلافت را به او مي‌سپردم و در نزد خدا مي‌گفتم: من امر زمامداري را به امين اين امت سپردم.****«ثم قالوا الا ان في الحق تاخذه و في الحق ان تتركه» (سپس گفتند حق آنست كه مي‌تواني آنرا بگيري ومي‌تواني دست از آن برداري).تفسيري مختصر درباره گرفتن و رها كردن حق:درباره معناي جمله فوق احتمالاتي وجود دارد كه شايسته تحقيق و بررسي مي‌باشند:احتمال يكم- اينكه آنان ادعا كردند كه صاحب حق آنان هستند و لازم است كه اميرالمومنين عليه‌السلام دست از آن بردارد. با اين فرض جمله فوق به اين صورت در مي‌آيد: «الا ان في الحق ان ناخذه و في الحق ان تتركه» بنابراين كلمه فعل مضارع (اخذ) ناخذه صيغه متكلم جمعي مي‌باشد. اين احتمال به نظر بسيار ضعيف مي‌آيد، زيرا آنان هيچ دليل براي اينكه حق خلافت مخصوص آنان باشد، نياورده بودند، در نتيجه جمله مزبور صرف ادعاي بي‌دليل بوده است!احتمال دوم- همانست كه ابن‌ميثم بحراني مي‌گويد: روايت شده است آنان چنين گفتند: كه حق خلافت از آن ما است، مي‌توانيم آن را بگيريم، و مي‌توانيم آن را رها كنيم. بنابراين، هر دو فعل (اخذ) و (ترك) متكلم جمعي مي‌باشد (ناخذه و نتركه)! چنين حقي از كجا به آنان اختصاص يافته بود!؟ نه خودشان مي‌دانستند ونه ديگران! به علاوه اينكه آيا امكان داشت كه آنان صاحب حق باشند و اميرالمومنين عليه‌السلام با آن زهد و تقواي بي‌نظير با حق مشروع آنان مخالفت بورزد!؟احتمال سوم- اينست كه منظور آنان اين بود كه حق چيزي نيست كه الزاما بايد گرفته شود، اگر حق از آن علي (ع) باشد، باز آن بزرگوار به جهت خواباندن غائله مي‌تواند از حق خود چشم‌پوشي كند. البته اين احتمال هم صحيح نيست. زيرا همانگونه كه اميرالمومنين عليه‌السلام بارها فرموده‌اند كه من براي تصدي به امر زمامداري به جهت اجتماع و بيعت عموم مردم، احساس تكليف كرده‌ام، اين امر به اختيار من نبوده است تا مانند حق به معناي حقوقي آن، قابل نقل و انتقال و اسقاط باشد. يكي از آن عباراتي كه دلالت بر حكم و تكليف بودن خلافت براي اميرالمومنين عليه‌السلام دارد، عبارت ذيل است: «اما و الذي فلق الحبه و برا النسمه لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذالله علي العلماء ان لا يقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها» (آگاه باشيد سوگند به خداوندي كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر مردم بيعت‌كننده نبودند و با وجود يار و ياور حجت برين تمام نشده بود و اگر نبود كه خداوند از علما تعهد گرفته است كه پرخوري ستمكار و گرسنگي ستمديده را تحمل نكنند (و با ستمكاران مبارزه كنند) افسار اين مركب (خلافت) را بر گردنش مي‌انداختم (آن را رها مي‌كردم) و آخر آنرا با همان كاسه نخستين (اعراض از خلافت) سيراب مي‌كردم).ملاحظه مي‌شود كه اتفاق نظر مردم و قيام آنان را به ياري اميرالمومنين عليه‌السلام با اين هدف كه ظالمان را به جاي خود بنشاند و داد مظلومان را از آن ظالمان بگيرد، بديهي‌ترين دليل براي اثبات حكم و تكليف الهي است نه براي اثبات يك حق به مفهوم حقوقي آن كه قابل گذشت و اغماض و نقل و انتقال باشد. ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: و بدان كه اخبار از آن حضرت درباره اينكه (حق او را از او سلب كرده‌اند) متواتر است مانند اينكه مي‌فرمايد:1- (از موقعي كه خداوند رسول خدا را از اين دنيا باز گرفت، مظلوم بوده‌ام تا همين روز)2- (خداوندا، قريش را رسوا كن، زيرا قريش مرا از حقم ممنوع نمود و خلافت را از من غصب كرد).3- خدا قريش را به جهت ظلمي كه به من كرده‌اند مجازات كند، زيرا آنان با گرفتن حق من، مرا مظلوم نموده، قدرت الهي فرزند مادرم (رسول خدا) را از من غصب نمودند).4- روزي شنيد كه شخصي فرياد مي‌زند: (من مظلوم شده‌ام) آن حضرت فرمود: (بيا با هم فرياد بزنيم، زيرا من از اول ستمديده‌ام … )5- و يقينا او مي‌داند كه موقعيت من از خلافت محل قطب از آسياب است) (منظورش زمامدار اول است. رجوع فرماييد به خطبه شقشقيه (خطبه سوم نهج‌البلاغه)6- همواره مرا از حق خود ممنوع نموده، از آنچه شايسته و سزاوارش هستم بركنار كرده‌اند.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )بخش اول:«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا تُوَارِي عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً...»:امير مؤمنان (ع) خداوند را از نظر احاطه اى كه دانش او به آسمانها و زمينها دارد مورد حمد و سپاس قرار داده، و اين خود مستلزم تنزيه حقّ تعالى از صفات آفريدگان است. زيرا اعتقاد مردم اين بود كه برخى اجرام آسمانى و زمينى از آنچه در پشت آنها قرار دارد پنهان و پوشيده اند امّا علم پروردگار متعال بر همه چيز احاطه دارد، نه چيزى مى تواند حايل و مانع آن شود، و نه رازى بر او پوشيده و نهفته مى باشد.****بخشى از اين خطبه است:«وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّكَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ لَحَرِيصٌ...»:امير مؤمنان (ع) در اين بخش از خطبه به آنچه در شورا پس از كشته شدن عمر جريان يافت اشاره مى كند، كسى كه سخن مذكور را به امام (ع) گفته سعد بن ابى وقّاص است، با اين كه سعد مذكور از كسانى است كه حديث رسول اكرم (ص) در باره على (ع) را روايت كرده كه فرموده است: «أنت منّى بمنزلة هرون من موسى» و اين مايه شگفتى است.پاسخ امام (ع) به او كه فرموده است: بلكه به خدا سوگند شما حريصتر و دورتريد به اين معناست كه براى رسيدن به خلافت آزمندتر، و از شايستگى و استحقاق دورتريد، و اين گفتار به گونه استدلال و به صورت قياس ضمير از شكل اوّل است كه مخاطب را خاموش مى كند، صغراى اين قياس همان است كه ذكر شده و كبراى آن كه محذوف است اين است: هر كس به اين امر حريصتر و از آن دورتر باشد نمى تواند ديگرى را كه به آن نزديكتر و شايسته تر است حريصتر خوانده و او را سرزنش كند.فرموده است: «و أنا أخصّ و أقرب»:اين نيز صغراى قياس ضمير است كه امير مؤمنان (ع) در اثبات اولويّت خود براى طلب خلافت بيان فرموده و كبراى قياس مذكور اين است كه: هر كس به اين امر بيشتر اختصاص دارد و بدان نزديكتر است به مطالبه آن اولى و سزاوارتر مى باشد.روايت شده كه اين سخنان را امير مؤمنان (ع) در روز سقيفه فرموده، و كسى كه به آن حضرت گفته است بر اين امر حرص مى ورزى ابو عبيدة بن جرّاح بوده است، ليكن روايت پيش درست تر به نظر مى آيد و مشهورتر است، و نيز به جاى فعل «بهت» هبّ نيز روايت شده است يعنى بيدار شد، گويى از دلايلى كه اقامه گرديد بكلّى فراموشى و غفلت داشته و پس از آن بيدار و هشيار گرديده است.پس از اين امير مؤمنان (ع) براى دفع آزار قريش و كسانى كه به آنها كمك و مساعدت مى كنند از خداوند متعال درخواست يارى و از اعمال آنها به او شكايت مى كند، از جمله اعمال آنها اين كه پيوند خويشاوندى را بريده و قرابت او را با پيامبر خدا (ص) ناديده گرفته اند، ديگر اين كه مقام و منزلت او را كوچك شمرده، و به سخنان صريح رسول اكرم (ص) در باره او توجّه نكرده اند و بر دشمنى با او در امر خلافت كه خود را سزاوارتر از آنها بدان مى داند همدست شده يار و متّفق گشته اند:فرموده است: «ثمّ قالوا... »:يعنى: قريش به اين بسنده نكردند كه حقّ مرا بگيرند و خاموش مانده نگويند حقّ ماست، بلكه آن را از من گرفتند و مدّعى شدند كه اين حقّ خود آنهاست، و اين در حالى بود كه بر خود واجب مى ديدم از كشمكش و نزاع بر سر خلافت دورى جويم، و اى كاش آنهايى كه به غصب حقّ من پرداختند، حقانيّت مرا اعتراف مى كردند كه در اين صورت درد سبكتر و مصيبت آسانتر بود.در عبارت «إنّ في الحقّ أن تأخذه» فعل تأخذه و همچنين فعل تتركه در جمله بعد هر دو با نون متكلم نيز روايت شده، و نسخه شريف رضىّ رضوان اللّه عليه به همين گونه است و مراد اين است كه سران قريش پس از آن كه حقّ مرا غصب كردند گفتند: ما در اين امر هر گونه بخواهيم رفتار مى كنيم، و آن را به هر كس جز تو بخواهيم مى دهيم و مى گيريم. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 128 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الحادية و السّبعون من المختار فى باب الخطب و الظاهر أنّها ملتقطة من الخطبة الطويلة الّتي قدمنا روايتها في شرح الفصل الثّالث من الخطبة السادسة و العشرين إلّا أنّ صدرها المتضمّن للحمد على اللّه سبحانه ليس فيها:الحمد للّه الّذي لا تواري عنه سماء سماء، و لا أرض أرضا.منها: و قد قال لي قائل إنّك يا بن أبي طالب على هذا الأمر لحريص فقلت بل أنتم و اللّه أحرص و أبعد و أنا أخصّ و أقرب و إنّما طلبت حقّا هو لي، و أنتم تحولون بيني و بينه، و تضربون وجهي دونه، فلمّا قرعته بالحجّة في الملاء الحاضرين هبّ (بهت خ ل) كأنّه لا يدري ما يجيبني به. اللّهمّ إنّى أستعديك على قريش و من أعانهم، فإنّهم قطعوا رحمي و صغّروا عظيم منزلتي، و أجمعوا على منازعتي أمرا هو لي، ثمّ قالوا ألا إنّ في الحقّ أن نأخذه، و في الحقّ أن تتركه.اللغة:(الملاء) وزان جبل وجوه النّاس و أشرافهم الّذين يرجع إليهم لامتلائهم بالرأى و التدبير و (هبّ) من النوم انتبه و تنبّه.المعنى:اعلم أنّ ما أورده السيّد «ره» من خطبته عليه السّلام في المتن يدور على فصول ثلاثة.الفصل الاول:افتتح كلامه بحمد اللّه سبحانه باعتبار احاطة علمه بالسّماوات و الأرضين فقال: (الحمد للّه الذي لا توارى) أى لا تحجب و لا تستر عنه (سماء سماء و لا أرض أرضا) لكونه منزّها عن وصف المخلوقين الذين في إدراكهم لبعض الأجرام السماويّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 130 و الأرضية محجوبون عمّا ورائها و ذلك لقصور ذاتهم و قصور قوّتهم المدركة و أمّا الربّ تعالى فلكمال ذاته فله العلم بكلّ ما سواء كما قد عرفت في شرح الفصل السّادس و الفصل السّابع من الخطبة الاولى و في شرح الخطبة التاسعة و الأربعين و غيرهما.و أقول هنا مضافا إلى ما سبق روى في الكافي عن ابن اذينة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام  «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى  ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ» فقال عليه السّلام:هو واحدىّ الذات باين من خلقه، و بذلك وصف نفسه و هو بكلّ شيء محيط بالأشراف و الاحاطة و القدرة لا يعزب عنه مثقال ذرّة في السّماوات و لا في الأرض و لا أصغر من ذلك و لا أكبر بالاحاطة و العلم لا بالذّات لأنّ الأماكن محدودة تحويها حدود أربعة فاذا كان بالذات لزمته.يعني أنّه سبحانه لوحدانيّة ذاته و مباينته من خلقه كما وصف به نفسه في كتابه العزيز حيث قال: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ فهو بكلّ شيء محيط» لأنّ غيره من المخلوقات لكونه مكانيا يلزمه أنّ حصوله في مكان و حضوره عند جماعة يستلزم خلوّ ساير الأمكنة عنه و غيبته عن جماعة اخرى كما هو شأن المكانيّات و هو ليس كذلك بل حصوله هاهنا و حضوره لهؤلاء النفس حصوله هناك و حضوره لاولئك.و قوله لا بالذّات يعني أنّه ليست بالذّات لانّ الأماكن محدودة بحدود أربعة و هي:القدّام، و الخلف، و اليمين، و الشّمال، لعدم تحيّزها إلّا بالاعتبار عدّ الجميع حدّين و الفوق و التّحت حدّين فصارت أربعة فلو كانت إحاطته بالذّات بأن كانت بالدّخول في الأمكنة لزم كونه محاطا بالمكان كالمتمكّن و إن كانت بالانطباق لزم كونه محيطا بالتمكن كالمكان و كلاهما باطل هذا.و قوله: و لا أرض أرضا قال الشارح المعتزلي هذا الكلام يدلّ على اثبات أرضين بعضها فوق بعض كما أنّ السماوات كذلك و لم يأت في الكتاب العزيز ما يدلّ على هذا إلّا قوله تعالى: «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَ»  و هو قول كثير من المسلمين و قد تأوّل ذلك أرباب المذاهب الاخر القائلون بأنها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 131 أرض واحدة فقالوا إنها سبعة أقاليم فالمثليّة من هذا الوجه هي لا من تعدّد الأرضين في ذاته.و يمكن أن يتأوّل مثل ذلك كلام أمير المؤمنين عليه السّلام فيقال إنها و إن كانت أرضا واحدة لكنها أقاليم و أقطار مختلفة، و هى كرية الشكل فمن على حدبة الكرة لا يرى من تحته و من تحته لا يراه و من على أحد جانبيها لا يرى من على الجانب الاخر و اللّه يدرك ذلك كلّه أجمع لا يحجب عنه بشيء منها شيء منها انتهى.و نحو ذلك قال الطبرسيّ في تفسير الاية حيث قال: أى و في الأرض خلق مثلهنّ في العدد لا في الكيفية لأنّ كيفيّة السماء مخالفة لكيفيّة الأرض و ليس في القرآن آية تدلّ على أنّ الارضين سبع مثل السماوات إلّا هذه الاية و لا خلاف في السماوات أنها سماء فوق سماء و أما الأرضون فقال قوم إنها سبع أرضين طباقا بعضها فوق بعض كالسماوات لأنها لو كانت مصمتة لكانت أرضا واحدة و في كلّ أرض خلق خلقهم اللّه كيف شاء.و روى أبو صالح عن ابن عباس أنها سبع أرضين ليس بعضها فوق بعض يفرق بينهنّ البحار و تظلّل جميعهنّ السّماء و اللّه سبحانه أعلم بصحّة ما استأثر بعلمه و اشتبه على خلقه.و قال الفخر الرّازيّ: قال الكلبيّ: خلق سبع سماوات بعض فوق بعض كالقبّة و من الأرض مثلهنّ في كونها طبقات متلاصقة كما هو المشهور أنّ الأرض ثلاث طبقات طبقة أرضية محضة، و طبقة طينّية و هى غير محضة و طبقة منكشفة بعضها في البرّ و بعضها في البحر، و هي كالمعمورة و لا يبعد من قوله و من الأرض مثلهنّ كونها سبعة أقاليم على سبع سماوات و سبعة كواكب فيها، و هي السيارة، فانّ لكلّ واحد من هذه الكواكب خواصّ تظهر آثار تلك الخواصّ في كلّ أقاليم الأرض فتصير سبعة بهذا الاعتبار.الفصل الثاني منها في ذكر ما جرى له يوم الشورى بعد مقتل عمر: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 132 (و قد قال لي قائل إنّك يا بن أبي طالب على هذا الأمر لحريص) أى على أمر الخلافة قال الشارح المعتزلي و الّذي قال له ذلك سعد بن أبي وقاص مع روايته فيه أنت منّي بمنزلة هارون من موسى و هذا عجب فأجاب عليه السّلام بقوله (فقلت بل أنتم و اللّه أحرص و أبعد و أنا أخصّ و أقرب) فليس للبعيد التعريض على القريب و التعيير بكثرة الحرص و أراد بكونه أخصّ و أقرب مزيد اختصاصه برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و شدّة قربه منه (و إنما طلبت حقا هو لي) بنصّ الرّسول صلّى اللّه عليه و آله كنايه (و أنتم تحولون بيني و بينه و تضربون وجهي دونه) كناية عن منعهم منه و دفعهم له عنه (فلمّا قرعته) أى صدمته (بالحجّة في الملأ الحاضرين) (هبّ) أى انتبه و استيقظ عن غفلته (كأنّه بهت) هكذا في نسخة الشارح المعتزلي بزيادة بهت بعد لفظة كأنّه أى صار مبهوتا متحيّرا (لا يدرى ما يجيبني) به.ثمّ إنّه شكى بثّه إلى اللّه سبحانه و استمدّ منه فقال: (اللّهمّ إنّي أستعديك على قريش) أى أستغيثك و أستنصر منك عليهم (و) على (من أعانهم) من غيرهم (فانّهم قطعوا رحمي) و لم يراعوا قربي من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و صغّروا عظيم منزلتي) حيث جعلوني قرينا للادغال و الطغام و السفلة الأرذال (و أجمعوا على منازعتي أمرا هو لي) أى في أمر الخلافة الذي هو حقّ لي و مختصّ بي بالنصوص المستفيضة بل المتواترة الواردة فيه لا بمجرّد الأفضليّة فقطّ كما زعمه الشّارح المعتزلي وفاقا لساير المعتزلة.(ثمّ) إنّهم لم يقتصروا على أخذ حقّي ساكتين عن الدّعوى بل (قالوا ألا إنّ في الحقّ أن نأخذه و في الحقّ أن تتركه) أي ادّعوا أنّ الحق لهم و أنّ الواجب علىّ أن أترك المنازعة فيه معهم فليتهم أخذوه مذعنين بأنه حقّي فكانت المصيبة أهون و التحمّل بها أسهل.قال الشارح البحراني: و روى نأخذه و نتركه بالنون في الكلمتين، و عليه نسخة الرّضي و المراد أنا نتصرّف فيه كما نشاء بالأخذ و الترك دونك.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام انام و وصيّ والا مقام است مشتمل بر سه فصل:فصل اول متضمن حمد و ثنا است مر حق تعالى را مى فرمايد: شكر و سپاس خداوندى را سزاست كه نمى پوشد از او آسماني آسمان ديگر را و نه زميني زمين ديگر را.فصل دوم متضمّن شكايتست از اهل شورى و غاصبان خلافت، مى فرمايد:و گفت بمن گوينده كه سعد وقاص ملعون بود اى پسر ابو طالب بدرستى كه تو بأمر خلافت بسيار حريصى، پس گفتم من بلكه شما بحقّ خدا حريص تريد و دورتر و من اختصاصم بيشتر است و نزديكيم زيادتر، و جز اين نيست كه طلب ميكنم حقى را كه مختصّ است بمن و شما حايل و حاجب مى شويد ميان من و ميان آن، و دست ردّ مى زنيد بروى من نزد آن، پس زمانى كه كوفتم آن گوينده را با حجت و دليل در ميان جماعت حاضران بيدار شد از خواب غفلت گوئيا كه او نمى داند چه جواب بدهد بمن.بار خدايا بدرستى كه من طلب اعانت ميكنم از تو بر طايفه قريش و بر كساني كه اعانت كردند ايشان را پس بدرستى كه ايشان بريدند خويشى مرا و حقير شمردند بزرگي مرتبه مرا و اتفاق كردند بمنازعه من در كارى كه آن اختصاص بمن داشت پس از آن گفتند بدان كه در حق است أخذ كردن ما آن را و در حقّ است ترك كردن تو آن را.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 344 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با عبارت «الحمد لله الذى لا توارى عنه سماء سماء و لا ارض ارضا» (سپاس خداوندى را كه آسمان آسمانى را و زمين زمينى را از او پوشيده نمى دارد) شروع مى شود. اين سخن دلالت بر آن دارد كه زمينهايى را بر فراز يكديگر ثابت مى كند همان گونه كه آسمانها چنان است و آيه «خداوند كه هفت آسمان آفريده و از زمين مانند آن آسمانها پديد آورده است» شاهد اين سخن است. سپس امير المومنين (ع) مى فرمايد: «و قد قال قائل انك على هذا الامر يابن ابى طالب لحريص، فقلت بل انتم و الله لاحرص و ابعد» (همانا گوينده يى به من گفت: بدرستى كه تو اى پسر ابى طالب، بر اين كار [خلافت] حريصى. گفتم: به خدا سوگند كه شما آزمندتريد و حال آنكه از آن دورتريد). اين از خطبه يى است كه على عليه السلام در آن موضوع روز شورا را كه پس از كشته شدن عمر تشكيل شد طرح فرموده است. كسى كه به او گفت «همانا كه تو بر اين كار حريصى» سعد بن ابى وقاص بود و با توجه به اينكه همو در مورد على (ع) روايت «تو نسبت به من به منزلت هارون از موسى هستى» را روايت كرده است عجيب است، و على عليه السلام به همه آنان فرمود «به خدا سوگند كه شما حريص تر و دورتريد» و اين سخنى است كه عموم مردم آن را روايت كرده اند. اماميه مى گويند: اين گفتار مربوط به روز سقيفه است و كسى كه به على عليه السلام گفته است تو بر اين كار حريصى، ابو عبيدة بن جراح بوده است و روايت نخست مشهورتر و آشكارتر است. اما عبارت «استعديك» يعنى پروردگارا، من از تو بر قريش و كسانى كه آنان را يارى دادند انصاف و يارى مى طلبم. على عليه السلام فرموده است «آنان تنها بر گرفتن حق من و سكوت از ادعاى ديگرى قناعت نكردند بلكه حق مرا گرفتند و مدعى شدند كه حق از ايشان است و بر من واجب است كه نزاع در آن مورد را رها كنم. اى كاش با اعتراف به اينكه حق من است حق مرا مى گرفتند كه در آن صورت مصيبت آن سبك و آسان مى بود». بدان كه اخبار متواتر از على عليه السلام رسيده كه سخنان ديگرى نظير اين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 345 گفتار فرموده است، چون اين سخن او كه گفته است «من همواره از هنگامى كه خداوند رسول خويش را فرا گرفت و قبض روح كرد تا هنگامى كه مردم اين شخص را به امامت برگزيدند مظلوم بوده ام» و اين گفتارش كه فرموده است «بار خدايا قريش را زبون فرماى، كه حق مرا از من باز داشتند و حكومت مرا غصب كردند». و اين گفتار آن حضرت كه «پروردگار من قريش را از سوى من كيفر دهاد كه آنان در حق من ستم كردند و حكومت پسر مادرم [برادرم ] را از من به زور باز گرفتند». و گفتار او هنگامى كه شنيد كسى بانگ برداشته است: من مظلومم. فرمود بيا با يكديگر فرياد بر آوريم كه من هم همواره مظلوم بوده ام». و اين گفتارش كه «و همانا كه او [ابو بكر] به خوبى مى داند كه منزلت و محل من در مورد خلافت همچون محور آسيا سنگ است». و اين گفتارش كه «ميراث خود را تاراج شده مى بينم». و اين گفتارش كه «آن دو مرد ظرف ما را واژگون ساختند و مردم را بر دوشهاى ما سوار كردند». و اين سخن او «همانا ما را حقى است كه اگر به ما داده شود مى گيريم و اگر از آن باز داشته شويم تحمل سختى مى كنيم اگر چه به درازا كشد». و اين گفتار آن حضرت كه «همواره ديگرى را بر من برگزيدند و من از آنچه سزاوار و شايسته آن هستم باز داشته شده ام». و ياران [معتزلى] ما همه اين سخنان را بر آن حمل مى كنند كه على عليه السلام با توجه و استناد به برترى و شايستگى در مورد حكومت ادعا مى فرموده است و همين توجيه درست و حق است زيرا معنى كردن اين كلمات بر اينكه او با نص و تصريح استحقاق آن را داشته است موجب تكفير يا فاسق شمردن سرشناسان مهاجران و انصار است. ولى اماميه و زيديه اين سخنان را بر ظاهر آن حمل مى كنند و بر كارى دشوار دست مى يازند، و البته به جان خودم سوگند كه اين سخنان بسيار وهم انگيز است و چنين به گمان مى آورد كه سخن درست همان است كه شيعيان مى گويند، ولى بررسى اوضاع و احوال اين گمان را باطل مى كند و اين وهم را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 346 زايل مى سازد، و واجب است كه اين سخنان را همچون آيات متشابه قرآنى دانست كه گاهى چيزهايى را كه براى خداوند متعال روا نيست به گمان مى آورد و معمولا اين آيات را به ظاهرش معنى نمى كنيم و آنها را مورد عمل قرار نمى دهيم زيرا با بررسى دلايل عقلى چنين اقتضاء مى شود كه از ظاهر آن آيات عدول كنيم و با تأويلاتى كه در كتابهاى مورد نظر آمده است تأويل كنيم. يحيى بن سعيد بن على حنبلى كه معروف به ابن عاليه و از ساكنان ناحيه قطفتا در بخش غربى بغداد بود و يكى از شاهدان عادل آن منطقه به شمار مى رفت براى من نقل كرد و گفت: حضور فخر اسماعيل بن على حنبلى فقيه، معروف به غلام بن المنى، بودم - اين فخر اسماعيل بن على داناترين حنبليان بغداد در فقه و مسائل مورد خلاف بود و تدريس مختصرى هم در منطق داشت و داراى بيانى شيرين بود من او را ديده بودم و حضورش رفته و سخنش را هم شنيده بودم، به سال ششصد و ده در گذشت، ابن عاليه مى گفت-  در همان حالى كه ما پيش او بوديم و سخن مى گفتيم مردى از حنبليان وارد شد، او طلبى از يكى از مردم كوفه داشته و براى وصول طلب خود به كوفه رفته بود و چنان اتفاق افتاده بود كه رفتن او به كوفه مقارن با زيارت روز غدير بود و در آن حال او در كوفه بوده است-  زيارت غدير يعنى روز هجدهم ذى حجه كه در آن روز در مزار امير المومنين عليه السلام آن چنان جمعيتى جمع مى شوند كه بيرون از حد شمار است-. ابن عاليه مى گفت: شيخ فخر اسماعيل شروع به پرسيدن از آن مرد كرد كه چه كردى و چه ديدى آيا تمام طلب خود را گرفتى يا چيزى از آن بر عهده وام دار باقى ماند و آن مرد پاسخ مى داد، تا آنكه به فخر اسماعيل گفت: اى سرور من، اگر روز زيارتى غدير حضور مى داشتى مى ديدى كنار آرامگاه على بن ابى طالب چه رسوايى به بار آوردند و چه سخنان زشت و دشنامها كه به صحابه دادند آن هم آشكارا و با بانگ بلند و بدون هيچ گونه مراقبت و بيم و هراسى. فخر اسماعيل گفت: آنان چه گناهى دارند به خدا سوگند، كسى آنان را بر اين كار گستاخ نكرد و براى آنان اين در را نگشود مگر صاحب همان گور. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 347 آن مرد پرسيد: صاحب آن گور كيست فخر اسماعيل گفت: على بن ابى طالب است. آن مرد گفت: اى سرور من، يعنى على اين سنت را براى آنان معمول داشته و ايشان را به آن راه برده و به آنان تعليم داده است فخر گفت: آرى به خدا سوگند. آن مرد گفت: اى سرور من، اگر على در اين كار محق بوده است چه لزومى دارد كه فلان و فلان [ابو بكر و عمر] را دوست بداريم و اگر على بر باطل بوده است چه لزومى دارد و بر عهده ما نيست كه او را دوست بداريم به هر حال سزاوار است كه يا از او يا از آن دو تبرى بجوييم. ابن عاليه گفت: اسماعيل شتابان برخاست و كفشهايش را پوشيد و گفت: خداوند اسماعيل را لعنت كناد اگر پاسخ اين مساله را بداند و به اندرونى خود رفت. ما هم برخاستيم و برگشتيم.  
بخش ۲ : نکوهش اصحاب جمل [منبع]

منها في ذكر أصحاب الجمل :
فَخَرَجُوا يَجُرُّونَ حُرْمَةَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) كَمَا تُجَرُّ الْأَمَةُ عِنْدَ شِرَائِهَا مُتَوَجِّهِينَ بِهَا إِلَى الْبَصْرَةِ، فَحَبَسَا نِسَاءَهُمَا فِي بُيُوتِهِمَا وَ أَبْرَزَا حَبِيسَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) لَهُمَا وَ لِغَيْرِهِمَا فِي جَيْشٍ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلَّا وَ قَدْ أَعْطَانِي الطَّاعَةَ وَ سَمَحَ لِي بِالْبَيْعَةِ طَائِعاً غَيْرَ مُكْرَهٍ.
فَقَدِمُوا عَلَى عَامِلِي بِهَا وَ خُزَّانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ وَ غَيْرِهِمْ مِنْ أَهْلِهَا فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً وَ طَائِفَةً غَدْراً.
فَوَاللَّهِ [إِنْ] لَوْ لَمْ يُصِيبُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً مُعْتَمِدِينَ لِقَتْلِهِ بِلَا جُرْمٍ جَرَّهُ، لَحَلَّ لِي قَتْلُ ذَلِكَ الْجَيْشِ كُلِّهِ، إِذْ حَضَرُوهُ فَلَمْ يُنْكِرُوا وَ لَمْ يَدْفَعُوا عَنْهُ بِلِسَانٍ وَ لَا بِيَدٍ، دَعْ مَا [إِنَّهُمْ] أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ مِثْلَ الْعِدَّةِ الَّتِي دَخَلُوا بِهَا عَلَيْهِمْ.

حَبِيسَ رَسُولِ اللَّه : مقصود عايشه است، «حبيس» بر وزن فعيل بمعنى مفعول است يعنى محبوس، و از اين جهت عايشه به اين نام خوانده شده چون بعد از فوت پيامبر، مانند زمان حيات آن حضرت، مى بايست شوهر نكند (ر. ك : به آيه 53 احزاب).
خُزَّان : جمع «خازن»، خزانه داران.
فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً : گروهى را به شكنجه و زجر كشتند. «صبر» در اينجا بمعنى «زجر كش كردن» است.
مُعْتَمِدِين : كسانيكه از روى عمد و قصد كارى را انجام مى دهند. 
يَجُرّون : مى كشيدند
حَبيس : حبس شده، زندانى شده
قَتل صَبر : آنست كه كسى را گرفته و نگه دارند و آن قدر زخم بزنند تا بميرد
غَدر : حيله و مكر 
۳. شكوه از ناكثين:
طلحه و زبير و يارانشان بر من خروج كردند، و همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم -عائشه- را به همراه خود مى كشيدند چونان كنيزى را كه به بازار برده فروشان مى برند، به بصره روى آوردند، در حالى كه همسران خود را پشت پرده نگهداشته، امّا پرده نشين حرم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در برابر ديدگان خود و ديگران قرار دادند. لشكرى را گرد آوردند كه همه آنها به اطاعت من گردن نهاده، و بدون اكراه، و با رضايت كامل با من بيعت كرده بودند، پس از ورود به بصره، به فرماندار من و خزانه داران بيت المال مسلمين، و به مردم بصره حمله كردند، گروهى از آنان را شكنجه(۱) و گروه ديگر را با حيله كشتند.
به خدا سوگند، اگر جز به يك نفر دست نمى يافتند و او را عمدا بدون گناه مى كشتند كشتار همه آنها براى من حلال بود، زيرا همگان حضور داشتند و انكار نكردند، و از مظلوم با دست و زبان دفاع نكردند، چه رسد به اينكه ناكثين به تعداد لشكريان خود از مردم بى دفاع بصره قتل عام كردند.
___________________________________________
(۱). قتل صبر، يعنى دست و پاى كسى را ببندند و او را بكشند. «شرح خوبى ج ۱۰ ص ۱۳۴ نقل از جواهر الكلام».
و قسمت سوم از اين خطبه است در باره اصحاب جمل (طلحه و زبير و پيروانشان):
(5) (چون طلحه و زبير بيعت با امير المؤمنين عليه السّلام را شكسته در صدد مخالفت بر آمدند به بهانه حجّ از مدينه به مكّه رفتند) پس (عائشه را با فوجى لشگر از مكّه برداشته) حركت كردند در حاليكه زوجه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله (عائشه) را مى كشاندند (از شهرى به شهرى مى بردند) چنانكه كنيز را در موقع خريدن آن (فروشنده ها به اطراف) مى كشانند، و باتّفاق او بجانب بصره رفتند، و (چون به آب حوأب «نام منزلى بين مكّه و بصره» رسيدند سگهاى آنجا بانگ زنان قصد هودج عائشه نمودند، پرسيد اين چه آبى است گفتند: آب حوأب، گفت: مرا بر گردانيد كه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: سگهاى حوأب بروى يكى از زنهايم بانگ مى زنند زمانيكه بجنگ وصىّ من مى رود، سعى كن كه تو نباشى، طلحه و زبير او را باشتباه انداختند و هفتاد كس حاضر نموده گواهى دادند كه اين آب را آب حوأب نمى نامند، و اين اوّل شهادت و گواهى دروغ و نادرستى بود كه در اسلام داده شد، چنانكه صاحب مجمع البحرين از حضرت صادق عليه السّلام نقل مى نمايد، خلاصه طلحه و زبير) زنهاى خود را در خانه هاشان باز گذاشتند و باز گذاشته رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را بخود و ديگران آشكار نمودند در بين لشگرى كه نبود از ايشان مردى مگر آنكه اطاعت و فرمانبردارى مرا به گردن گرفته، و باختيار نه از روى اجبار با من بيعت نموده بود (حرمت پيغمبر اكرم را رعايت نكرده بر خلاف دستور خداى تعالى رفتار نمودند، در قرآن كريم سوره 33 آیه 33 مى فرمايد: «وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى» يعنى اى زنهاى پيغمبر در خانه هاتان قرار گيريد و زينت و آرايش خود را مانند آشكار ساختن زنهاى جاهليّت پيش از اين به بيگانه آشكار مسازيد)
(6) پس بر عامل من در بصره (عثمان ابن حنيف) و خزانه داران بيت المال مسلمين و غير ايشان از اهل آن ديار وارد گشتند، و گروهى را بصبر كشتند (آنان را در زندان نگاه داشتند، يا آنكه كتك زده آنقدر آزردند تا مردند) و گروهى را بمكر و حيله شهيد نمودند (هنگاميكه طلحه و زبير و عائشه و پيروانشان وارد بصره شدند، عثمان ابن حنيف انصارى كه از اصحاب رسول خدا «صلّى اللَّه عليه و آله» و در آن زمان از جانب امير المؤمنين عليه السّلام- والى و حكمران آن سامان بود طبق دستور آن حضرت كه در نامه خود نوشته بود با ايشان جنگيد تا اينكه قرار شد تا آمدن آن بزرگوار با هم مداراة كرده زد و خورد را كنار گذارند، پس با مكر و حيله خزانه داران بيت المال را دستگير كرده بامر عائشه سر بريدند، و گروهى را هم كشتند، و موى سر و ريش و مژه و ابروى عثمان را كنده از شهر بيرونش نمودند، در بين راه به ملاقات حضرت نائل شد، آن بزرگوار بر او گريست و فرمود از پيش ما پير رفته جوان باز آمدى.
(7) پس (بر اثر ظلم و ستم اصحاب جمل امام عليه السّلام مى فرمايد:) سوگند بخدا اگر دست نمى يافتند به مسلمانان مگر به يك مرد كه او را عمدا بدون آنكه مرتكب جرم و گناهى شده باشد بكشند، هر آينه كشتن همه آن لشگر بمن حلال بود، زيرا آن لشگر حاضر بودند و نهى از منكر و كار زشت (كشتن مسلمان بى گناه) ننمودند، و كشتن او را (بقصد فساد و تباهكارى در زمين و محاربه با من كه مانند محاربه با خدا و رسول است) نه به زبان و نه بدست جلوگيرى نكردند.
(8) (و نكته حلال بودن كشتن آن لشگر را به ازاء كشتن يك نفر مسلمان بى گناه) رها كن كه (از اين جهت هم كشتن همه آنان حلال است كه) ايشان باندازه عدد لشگرشان كه بر مسلمانان وارد شدند از آنها كشته اند (پس بايد همه آن لشگر را كشت).
 
و هم از اين خطبه [در ذكر اصحاب جمل]:
بيرون شدند و حرم رسول الله (صلى الله عليه و آله) را با خود به هر سو كشاندند، آن گونه كه كنيزى را براى فروختن به هر سو مى كشانند. او را به بصره بردند ولى آن دو، زنان خود را در خانه نشاندند و پرده نشين رسول الله (صلى الله عليه و آله) را به خود و ديگران نشان دادند و همراه سپاهى به راه انداختند. سپاهى كه در آن ميان حتى يك تن نبود كه به فرمانبردارى من گردن ننهاده باشد و به دلخواه و بدون اكراه با من بيعت ننموده باشد. بر عامل من و نگهبانان بيت المال مسلمين و ديگر مردم بصره تاخت آوردند. بعضى را در حبس يا اسارت كشتند و بعضى را به غدر و نيرنگ از پاى در آوردند. به خدا قسم، حتى اگر يك تن از مسلمانان را به عمد و بى هيچ جرمى كشته بودند، كشتار همه آن لشكر بر من روا بود. زيرا همه آنان در كشتن آن مرد حاضر بوده اند و كشتن او را منكر نشمرده اند و به دست و زبان ياريش نكرده اند و حال آنكه، از مسلمانان به شماره سپاهيانى كه به شهر داخل كرده بودند، كشتار كرده اند.
 
آن ها (طلحه و زبير و هم دستانشان) به سوى بصره حرکت کردند ; در حالى که همسر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را همچون کنيزى که به بازار برده فروشان مى برند، به دنبال خود کشاندند. آن ها همسران خود را در خانه هايشان پشت پرده نگه داشتند (تا از نظر نامحرمان دور باشند) ولى پرده نشين حرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را در برابر ديدگان خود و ديگران ظاهر ساختند ; در ميان لشکرى که همه آن ها به من قول اطاعت داده بودند و با رضايت کامل و بدون اکراه با من بيعت کرده بودند! آن ها به فرماندار من در بصره و همچنين خزانه داران بيت المال مسلمين و به مردم ديگرى از اهل آن شهر حمله کردند ; گروهى از آنان را با شکنجه و گروهى را با حيله کشتند.
به خدا سوگند! اگر آن ها فقط به يک نفر دست مى يافتند و او را به طور عمد و بدون گناه مى کشتند، قتل همه آن لشکر براى من حلال بود; چرا که آن ها حضور داشتند و مخالفت نکردند و از او نه با زبان دفاع کردند و نه با دست (و به اين ترتيب، هم دست مفسدان فى الارض شدند) چه رسد به اين که آنان گروه بسيارى از مسلمانان را به تعداد همراهانشان که با آن ها وارد بصره شدند به قتل رساندند!
 
از اين خطبه است در ذكر اصحاب جمل:
بيرون شدند و حرم رسول خدا (ص) را با خود اين سو و آن سو كشاندند، چنانكه كنيزكى را به هنگام خريد كشانند. او را با خود به بصره بردند و زنان خويش را در خانه نشاندند. آن را كه رسول خدا (ص) در خانه نگاهداشته بود، و از آنان و جز آنان بازداشته، به اين و آن نماياندند، با لشكرى كه يك تن از آنان نبود كه در طاعت من نباشد و به دلخواه، در گردنش بيعت من نباشد. پس بر فرمانگزار من در بصره و خزانه داران مسلمانان، و مردمى جز آنان تاختند. بعضى را بازداشتند و كشتند، و بعضى را به نيرنگ دستخوش كشتن ساختند.
به خدا، اگر از مسلمانان جز يك تن را از روى عمد و بى آنكه او را جرمى باشد نكشته بودند، كشتن همه آن لشكر بر من روا بود، چه، حاضر بودند و انكار ننمودند، و به زبان و دست به دفاع برنخاستند تا چه رسد بدانكه آنان از مسلمانان كشتند، هم چند لشكريانى كه بدان شهر در آمدند.
 
از اين خطبه است در باره اصحاب جمل:
به سوى جنگ بيرون شدند در حالى كه حرم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را همچون كنيزى كه براى فروش مى برند به دنبال خود كشاندند و او را با خود به سوى بصره روان ساختند، طلحه و زبير زنان خود را در خانه نشاندند و همسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در برابر تماشاى خود و ديگران گذاشتند، آن هم در ميان لشگرى كه مردى از آنان نبود مگر اينكه دست طاعت به من داده بود، و با آزادى و اختيار بيعتم را پذيرفته بود، آنان به فرماندار من و خزانه داران بيت المال مسلمين و مردم بصره هجوم بردند، گروهى را به شكنجه، و عده اى را به مكر و حيله كشتند.
به خدا قسم اگر جز به يك نفر از مسلمانان دست نمى يافتند و عمدا و بدون گناه او را مى كشتند، كشتن همه آنان بر من حلال بود، زيرا همه در آن قتل حاضر بودند ولى مانع نشدند و از او به زبان و دست دفاع نكردند، چه رسد به اينكه اينان برابر با عددى كه داخل بصره شدند از مسلمانان به قتل رساندند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 499-494 رسوايى آتش افروزان جنگ جمل:امام(عليه السلام) دراين بخش از خطبه، شرحى پيرامون خطاهاى بزرگ آتش افروزان جنگ جمل بيان مى کند تا همه بدانند اگر امام به جنگ با آن ها برخاست و گروهى از آنان در اين جنگ کشته شدند مستحق بودند; دهان بهانه جويان و ايرادکنندگان بى خبر را با اين منطق قوى و نيرومند خود مى بندد و به طور عمده به سه گناه از جرايم سنگين آن ها اشاره مى کند:نخست مى فرمايد: «آن ها (طلحه و زبير و هم دستانشان) به سوى بصره حرکت کردند ; در حالى که همسر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را همچون کنيزى که به بازار برده فروشان مى برند، به دنبال خود کشاندند» (فَخَرَجُوا يَجُرُّونَ حُرْمَةَ رَسُولِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ کَمَا تُجَرُّ الاَْمَةُ عِنْدَ شِرَائِهَا، مُتَوَجِّهِينَ بِهَا إِلَى الْبَصْرَةِ).سپس مى فرمايد: «(آرى) آن ها همسران خود را در خانه هايشان پشت پرده نگه داشتند (تا از نظر نامحرمان دور باشند) ولى پرده نشين حرم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را در برابر ديدگان خود و ديگران ظاهر ساختند» (فَحَبَسَا نِسَاءَهُمَا فِي بُيُوتِهِمَا، وَ أَبْرَزَا حَبِيسَ(1) رَسُولِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ لَهُمَا وَ لِغَيْرِهِمَا).همه مى دانيم که قرآن به همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) توصيه مى کند که در خانه هاى خود بنشينند و همچون عصر جاهليّت در برابر چشم اين و آن ظاهر نشوند (وَقَرْنَ فِى بُيُوتِکُنَّ وَلاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الاُْولَى)(2).گويا حوادثى همچون جنگ جمل از قبل پيش بينى شده بود و اين دستور ناظر به آن و مانند آن است. ولى اين ناجوانمردان، همسران خود را در خانه نشاندند و همسر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را بر خلاف نصّ صريح قرآن بيرون کشاندند تا از وجود او براى مقاصد شوم خود استفاده ابزارى کنند.و در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) به اشکال دوّمى مى پردازد و مى فرمايد: «اين جريان در ميان لشکرى صورت گرفت که همه آن ها به من قول اطاعت داده بودند و با رضايت کامل و بدون اکراه با من بيعت کرده بودند!» (فِي جَيْش مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلاَّ وَ قَدْ أَعْطَانِي الطَّاعَةَ، وَ سَمَحَ لِي بِالْبَيْعَةِ، طَائِعاً غَيْرَ مُکْرَه).و در ادامه به گناه بزرگ ديگر آنان اشاره کرده، مى فرمايد: «(از همه بدتر اين که پس از ورود به بصره) به فرماندار من در بصره و همچنين خزانه داران بيت المال مسلمين و به مردم ديگرى از اهل آن شهر حمله کردند ; گروهى از آنان را با شکنجه و گروهى را با حيله کشتند» (فَقَدِمُوا عَلَى عَامِلِي بِهَا وَ خُزَّانِ بَيْتِ مَالِ الْمُسْلِمِينَ وَ غَيْرِهِمْ مِنْ أَهْلِهَا، فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً(3)، وَ طَائِفَةً غَدْراً).ابن ابى الحديد در شرح بعضى از جنايات اهل جمل (ذيل همين خطبه) مى نويسد: «طلحه و زبير و همدستانشان زره در زير لباس پوشيدند و هنگام نماز صبح به مسجد آمدند; در حالى که نماينده اميرمؤمنان على(عليه السلام) «عثمان بن حنيف» قبلا به مسجد آمده بود. هنگام نماز فرا رسيد. نماينده امام(عليه السلام) جلو آمد تا با مردم نماز بخواند. ياران طلحه و زبير او را عقب کشيدند و زبير را براى نماز جلو انداختند. سبابجه (پاسداران بيت المال)(4) جلو آمدند و زبير را از مسجد بيرون کردند و عثمان بن حنيف را جلو انداختند; ولى اصحاب زبير با يک حمله آن ها را به عقب راندند و زبير را جلو انداختند. اين جنگ و گريز تا نزديک طلوع آفتاب پيوسته ادامه داشت. مردم فرياد کشيدند: اى اصحاب محمد(صلى الله عليه وآله) از خدا نمى ترسيد؟ آفتاب دارد طلوع مى کند; بالاخره زبير غالب شد و با مردم نماز خواند و بعد از نماز، زبير ياران مسلح خود را صدا زد که عثمان بن حنيف را دستگير کنيد و بعد از يک درگيرى شديد، عثمان دستگير شد و او را تا حدّ مرگ زدند و تمام موهاى صورتش حتى ابروها و مژه هاى چشمانش را کندند و «سبابجه» را که هفتاد نفر بودند دستگير کردند و به اتّفاق عثمان بن حنيف، نزد عايشه بردند. عايشه دستور قتل عثمان بن حنيف را صادر کرد ; ولى عثمان فرياد زد که اگر مرا بکشيد برادرم (فرماندار مدينه) انتقام خون مرا از خاندان شما خواهد گرفت. آن ها از اين ماجرا ترسيدند و عثمان را رها کردند. سپس عايشه به زبير پيغام داد که تمام «سبابجه» را به قتل برساند. او نيز آن ها را هفتاد نفر بودند مانند گوسفند سر بريد و اين کار به دست فرزندش عبدالله انجام گرفت. بعضى از مورخان مانند «ابومخنف» گفته اند: «آن ها چهارصد نفر بودند و طلحه و زبير پيمانى را که با عثمان بن حنيف بسته بودند ـ که متعرّض کسى نشوند ـ شکستند و «سبابجه» اوّلين گروهى بودند که در اسلام با شکنجه کشته شدند».(5)امام(عليه السلام) در جمله «فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً، وَ طَائِفَةً غَدْراً» اشاره به همين داستان مى کند که گروهى را با شکنجه کشتند و گروهى را با پيمان شکنى.سپس امام(عليه السلام) در يک نتيجه گيرى روشن چنين مى فرمايد: «به خدا سوگند! اگر آن ها فقط به يک نفر دست مى يافتند و او را عمداً و بدون گناه مى کشتند، قتل همه آن لشکر براى من حلال بود; چرا که آن ها حضور داشتند و مخالفت نکردند و از او نه با زبان دفاع کردند و نه با دست (و به اين ترتيب، هم دست مفسدان فى الارض بودند) چه رسد به اين که آن ها گروه بسيارى از مسلمانان را به تعداد همراهانشان که با آن ها وارد بصره شدند به قتل رساندند!» (فَوَاللهِ لَوْ لَمْ يُصِيبُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ إِلاَّ رَجُلا وَاحِداً مُعْتَمِدِينَ لِقَتْلِهِ، بِلاَ جُرْم جَرَّهُ، لَحَلَّ لِي قَتْلُ ذلِکَ الْجَيْشِ کُلِّهِ، إِذْ حَضَرُوهُ فَلَمْ يُنْکِرُوا، وَ لَمْ يَدْفَعُوا عَنْهُ بِلِسَان وَ لاَ بِيَد. دَعْ مَا أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِينَ مِثْلَ الْعِدَّةِ الَّتِي دَخَلُوا بِهَا عَلَيْهِمْ!).* * *در اين جا پرسش و پاسخى از سوى شارحان نهج البلاغه مطرح شده که ذکر آن براى تکميل بحث ياد شده ضرورى به نظر مى رسد:پرسش:چگونه اميرمؤمنان مى فرمايد: اگر آن ها حتى يک نفر را مى کشتند قتل تمام لشکرشان جايز بود تا چه رسد به اين که به تعداد خودشان از مسلمين بى گناه کشتند. اين نابرابرى را با چه عنوانى از عناوين فقهى مى توان تفسير کرد؟بعضى پاسخ گفته اند: آن ها عملا نشان دادند که کشتن مسلمان را مباح مى شمرند و اين نوعى انکار ضروريات دين است و به اين ترتيب مرتد مى شوند.برخى گفته اند: کشتن آن ها به دليل نهى از منکر بوده است ; زيرا اگر نهى از منکر هيچ راهى جز اين نداشته باشد، مجاز است.سوّمين و بهترين جواب اين است که آن ها مصداق «مفسد فى الارض» بودند ; چرا که لشکرى به راه انداختند و بيعت خود را شکستند و در بخشى از کشور اسلام، فساد عظيمى به راه انداختند ; بنابراين داخل در آيه شريفه مى شوند که: (إِنَّمَا جَزَاءُواْ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِى الاَْرْضِ فَسَاداً أَنْ يُقَتَّلُوا...).(6)و اگر امام(عليه السلام) مى فرمايد: گناه آن ها اين بود که در برابر فجايع آنان سکوت کردند، در واقع مقدمه اى است براى اثبات محارب و مفسد بودن آن ها.پاسخ چهارمى نيز در اين جا مطابق مذهب پيروان اهل بيت(عليهم السلام) وجود دارد و آن اين که هر کس بر امام معصوم و بر ضدّ حکومت اسلامى خروج کند، کافر است ; همان گونه که «خواجه طوسى» در «تجريد العقائد(7)» مى گويد «و محاربوا علیّاً کفرة ; کسانى که با على(عليه السلام) به جنگ برخيزند کافرند» زيرا مى دانيم پيامبر(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) خطاب کرده، فرمود: «حَرْبُکَ حَرْبِي; جنگ با تو جنگ با من است».(8)در مورد فجايع طلحه و زبير و عايشه در جنگ جمل در جلد اوّل اين کتاب ذيل خطبه سوّم و سيزدهم و جلد دوّم، در تفسير خطبه 22 و 31 و جلد پنجم در تفسير خطبه 137 بحث کافى شده است.* * *پرسش ديگر:در اين جا پرسش ديگرى مطرح است و آن اين که اگر همه آن ها مستحق قتل بودند ـ به سبب اين که گروهى از مسلمين را حتّى قبل از جنگ کشتند ـ چرا امام(عليه السلام) بعد از پيروزى تمام همدستان طلحه و زبير را قصاص نفرمود؟ حتى عايشه به حکم محاربه با امام مسلمين و قيام بر ضدّ حکومت اسلامى و ايجاد فساد در زمين مستحق قتل بود; ولى چنان که مى دانيم امام(عليه السلام) او را با احترام به مدينه بازگرداند؟پاسخ اين پرسش روشن است و آن اين که اوضاع به قدرى توفانى و شرايط بحرانى بود که اگر امام(عليه السلام) دست به چنين کارى مى زد مخالفان به آسانى مى توانستند توده هاى عوام مسلمين را بر ضدّ او بشورانند ; لذا در نقلى از عمروعاص مى خوانيم که به عايشه گفت: «اى کاش در روز جنگ جمل کشته شده بودى!» عايشه به او گفت: «بى پدر چرا؟» عمرو گفت: «تو از دنيا مى رفتى و وارد بهشت مى شدى! و ما کشتن تو را بزرگ ترين دستاويز بر ضدّ على قرار مى داديم.(9)»به هر حال، اين افتخارى است براى على(عليه السلام) که از آن ها صرف نظر کرد و جامعه اسلامى را نجات داد.* * *پی نوشت:1. «حبيس» از ماده «حبس» به معناى محبوس است و اشاره به همسر پيامبر عايشه است که از شرکت در جنگ و ورود در اين صحنه هاى اجتماعى ممنوع بود; ولى طلحه و زبير او را تشويق به اين کار کردند.2. احزاب، آيه 33.3. «صبر» در اصل به معناى حبس است و اگر به خويشتن دارى در مقابل ناملايمات صبر گفته مى شود نيز به همين جهت است. معناى ديگر صبر اين است که انسان يا حيوانى را در جايى نگهدارند و محدود سازند; سپس با انداختن سنگ و يا تير او را بکشند و در مجموع، کشتن با زجر و شکنجه را «قتل صبر» مى گويند.و اين همان چيزى است که در دستورات اسلامى حتى نسبت به خطرناک ترين دشمنان ممنوع شده است!4. «سبابجه» جمع «سبيجى» (بر وزن بسيجى) به گفته لسان العرب (در ماده بسج) گروهى بودند شجاع و دلير از سرزمين سِنْد که براى پيکار (و در اين جا دفاع از بيت المال) اجير شده بودند. بعضى نيز گفته اند: اصل آن «سياه بچّه» بود ; زيرا همه آن ها کم سن و سال و رنگ چهره آن ها تيره بود.5. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 320 و 321.6. مائده، آيه 33.7. شرح تجريد، صفحه 240، چاپ مؤسسه امام صادق(عليه السلام).8. اين حديث را خوارزمى در مناقب، صفحه 129 و قندوزى در ينابيع المودّة، جلد 1، صفحه 172 و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، جلد 18، صفحه 24 نقل کرده اند.9. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 6، صفحه 322. 
شرح علامه جعفریداستان اصحاب جمل:ابن ابي‌الحديد معتزلي تحت عنوان «ذكره يوم الجمل و مسير عائشه الي القتال» (بيان حادثه جمل و حركت عايشه براي قتال با اميرالمومنين (ع) از چهار سند چنين نقل مي‌كند: همه اين راويان گفته‌اند: هنگامي كه عايشه و طلحه و زبير از مكه به سوي بصره خارج شدند به چشمه حواب رسيدند. اين آب مال بني‌عامر بن صعصعه بود. وقتي كه اصحاب جمل به آنجا رسيدند. سگها براي آنان عوعو كردند، در اين موقع شترهاي آنان رميدند. يكي از آنان گفت: خدا لعنت كند مردم حواب را چقدر سگ دارند! هنگامي كه عايشه كلمه حواب را شنيد، پرسيد: آيا آب حواب همين است؟! پاسخ دادند: آري، عايشه گفت: مرا برگردانيد، مرا برگردانيد، پرسيدند: چه شده است؟ براي چه؟ در جواب گفت: من از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدم كه مي‌گفت: (گويا مي‌بينم سگهاي چشمه‌ساري را كه آبهاي حواب ناميده مي‌شود به يكي از زنهاي من عوعو مي‌كنند.) سپس به من گفت: (بپرهيز از اينكه آن زن تو باشي). زبير گفت: (آرام باش به خدا سوگند خدا رحمتت كند، زيرا ما فرسخها از آب حواب گذشته‌ايم) عايشه گفت: آيا شاهدي داري كه شهادت بدهد به اينكه اين سگها كه عوعو مي‌كنند، سگهاي آب حواب نيستند؟ زبير و طلحه 50 عرب را نزد عايشه جمع و جور كردند و براي آنان اجرتي قرار دادند كه موافق ادعاي طلحه و زبير شهادت بدهند! و آن اعراب براي عايشه سوگند خوردند و شهادت دادند كه اين آب، آب حواب نيست! اين، نخستين شهادت بي‌اساس (دروغين) در اسلام بود. عايشه راه خود را به طرف بصره پيش گرفت.ابومخنف مي‌گويد: عصام بن قدامه، از عكرمه از ابن‌عباس نقل مي‌كند كه روزي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به زنهاي خود كه دور او جمع شده بودند، فرمود: (ليت شعري ايتكن صاحبه الجمل الادبب تنبحها كلاب الحواب، يقتل عن يمينها و عن شمالها قتلي كثيره كلهم في النار و تنجو بعد ما كادت!) (اي كاش مي‌دانستم كدام يك از شما يار شتر پرمو خواهد شد، سگهاي حواب به او عوعو خواهند كرد، از راست و چپ، مردم زيادي كشته خواهند شد كه همه آنها داخل آتش خواهند گشت. و آن زن نجات پيدا خواهد كرد پس از آنكه او هم در معرض قتل قرار خواهد گرفت).مي‌گويم: اصحاب معتزلي ما كه خدايشان رحمت كناد جمله پيامبر اكرم (ص) را به نجات عايشه از آتش تفسير مي‌كنند و اماميه به نجات از كشته شدن. و محمل ما راجح‌تر است، زيرا كلمه النار نزديكتر است به كلمه قتلي و نزديك در اين باب معتبر است و علماي نحو بصره در علم نحو به اين عقيده هستند.ابومخنف مي‌گويد: كلبي از ابوصالح، از ابن‌عباس نقل كرده است: (زبير و طلحه حركت عايشه را به بصره سريعتر نمودند تا به چاههاي وسيع ابوموسي اشعري رسيدند و اين محل نزديك بصره بود و از آنجا به عثمان بن حنيف انصاري كه والي بصره از طرف اميرالمومنين (ع) بود چنين نوشتند: جايگاه حاكم‌نشين را تخليه كن. وقتي كه نامه آن دو نفر به عثمان بن حنيف رسيد، احنف بن قيس را به نزد آنان فرستاد و به او گفت: اين اصحاب جمل به طرف ما سرازير شده‌اند و زن رسول خدا (ص) را به همراه خود آورده‌اند و مردم همانگونه كه مي‌بينيد به طرف زن رسول خدا (ص) به سرعت مي‌روند. احنف گفت: آنان براي مطالبه خون عثمان به طرف تو آمده‌اند، در حاليكه خود آنان مردم را بر عثمان شوراندند و خونش را ريختند و سوگند به خدا، آنان را در وضعي مي‌بينم كه از موقعيتي كه پيش گرفته‌اند، دست بر نخواهند داشت تا اينكه مابين ما عداوت بيندازند و خونهاي ما را بريزند و سوگند به خدا، گمان مي‌كنم اگر تو كه امروز والي بصره هستي و مردم بصره همراه تواند، حركت نكني و آنان را دفع نكني، آنان با تو چنان ستيزه‌جويي خواهند كرد كه تو از دفع آن ناتوان خواهي بود. پس با اين مردم حركت كن و بر آنان سبقت نما پيش از آنكه در يك خانه با يكديگر روياروي شويد كه در آن موقع مردم به آنان مطيع‌تر از تو خواهند بود. عثمان گفت: راي صحيح همين است، ولي من شر و شروع به جنگ را دوست نمي‌دارم و عافيت و سلامت مردم را بيشتر مي‌خواهم تا نامه اميرالمومنين (ع) و راي او به من برسد تا به دستور آن حضرت عمل نمايم. پس از احنف بن قيس، حكيم بن جبله‌العبدي از بني‌عمرو بن ربيعه آمد و عثمان مضمون نامه طلحه و زبير را براي او بيان نمود. حكيم بن جبله نيز مانند احنف بن قيس به او پاسخ داد. حكيم به عثمان گفت: اجازه بده من با مردم به سوي آنان (اصحاب جمل) حركت كنم. اگر در اطاعت اميرالمومنين (ع) وارد شدند كه اين امريست مطلوب و اگر نپذيرفتند با آنان مقابله به مثل مي‌كنم. عثمان به او گفت: اگر نظر من اين بود، خودم به سوي آنان حركت مي‌كردم. حكيم گفت: آگاه باش، به خدا سوگند، اگر آنان پس از ورود به اين شهر به تو هجوم بياورند، دلهاي مردمي فراوان به طرف آنان تمايل مي‌نمايد و از اين مقام كه داراي تو را بركنار خواهند كرد و تو داناتري، عثمان پيشنهاد او را نپذيرفت. ابومخنف مي‌گويد: وقتي كه خبر نزديكي و اشراف اصحاب جمل به بصره به علي (ع) رسيد، نامه‌اي به عثمان نوشت: (اين نامه از بنده خدا زمامدار مومنين به عثمان بن حنيف ارسال مي‌شود: اما بعد، اين ستمگران تجاوزكار نخست با تعهد الهي با من بيعت كردند سپس آنرا نقض كردند و به شهر تو (بصره) هجوم آوردند آنان را شيطان براي طلب چيزي كه خدا به آن راضي نيست به سوي قلمرو حكومت تو راند. غضب خداوندي و تباه كردن او شديدتر است، اگر آنان به طرف تو آمدند از آنان اطاعت و رجوع به وفا به عهد و پيماني كه بسته بودند و با همان عهد و پيمان از ما جدا شده‌اند طلب كن اگر آنان پذيرفتند، قدمشان را گرامي بدار مادامي كه نزد تو هستند و اگر نپذيرفتند مگر تمسك به طناب نقض و مخالفت، پس اعلان جهاد و اقدام عملي بر جنگ نما تا خداوند ميان تو و آنان حكم كند. خداوند بهترين داورانست. اين نامه را از ربذه براي تو نوشتم و اينك شتابان به سوي تو در حركتم، انشاءالله.اين نامه را عبيدالله بن ابي‌رافع در تاريخ 36 هجري نوشت. ابومخنف مي‌گويد: (هنگامي كه نامه علي (ع) به عثمان رسيد، كسي را نزد ابوالاسود دوئلي و عمران بن الحصين الخزاعي فرستاد و به آن دو دستور داد كه وضع آن قوم را بفهمند و آگاه شوند كه براي چه به آن ديار آمده‌اند.آن دو نفر به راه افتادند و به گودي‌هاي ابوموسي اشعري رسيدند، كه اصحاب جمل در آنجا لشكر را متوقف ساخته بودند. آن دو نفر بر عايشه وارد شدند و به او اعتراض نموده، او را نصيحت كردند و به حساس بودن موقعيت آگاهش ساختند و او را به ياد خدا انداختند (يا او را به خدا سوگند دادند كه منصرف شود). عايشه به آن دو نفر گفت: برويد و طلحه و زبير را ملاقات كنيد. آن دو از نزد عايشه برخاستند و زبير را ملاقات كردند و از او قضيه را پرسيدند. او گفت: (ما براي مطالبه خون عثمان آمده‌ايم و مي‌خواهيم مردم امر خلافت را ميان خود به مشورت بگذارند تا مردم براي خود خليفه انتخاب كنند.)آن دو نفر به زبير گفتند: عثمان در بصره كشته نشده تا در بصره به خونخواهي عثمان اقدام شود و تو مي‌داني كه قاتلان عثمان كيستند و كجا هستند. قطعي است كه تو و رفيقت (طلحه) و عايشه از شديدترين مردم در هجوم عليه عثمان بوديد و شما سه نفر مهمترين محركان براي ريختن خون عثمان بوديد، بنابر اين، قصاص قتل او را درباره خود اجرا كنيد. و اما اينكه مي‌گوييد: امر خلافت به (شوري) ارجاع شود، چنين امر باطلي چگونه امكان‌پذير است در صورتيكه كه شما با كمال اختيار و بدون اكراه با علي (ع) بيعت كرده‌ايد! و تو اي زبير، از آن موقع كه در دفاع از اميرالمومنين (ع) (در روز رحلت رسول خدا (ص)) شمشير كشيدي و مي‌گفتي هيچ كس به خلافت شايسته‌تر از علي (ع) نيست، و از بيعت با ابوبكر خويشتن‌داري نمودي، زمان طولاني نگذشته است. اي زبير، آن كار در آن روز كجا و اين سخن تو در امروز كجا!؟سپس زبير گفت: برويد و طلحه را ملاقات كنيد. آنان برخاستند و به طرف طلحه رفتند، او را ديدند بسيار خشن‌تر و تندتر از زبير و داراي تصميمي نيرومند در برانگيختن فتنه و شعله‌ور ساختن آتش جنگ. آن دو نفر (ابوالاسود دوئلي و عمران بن حصين خزاعي دو فرستاده عثمان) به نزد عثمان بن حنيف برگشتند و خبر را به او دادند. ابوالاسود به عثمان گفت: يابن حنيف قد اتيت فانفر و طاعن القوم و جالد و اصبر (اي فرزند حنيف، به تو هجوم آورده‌اند برخيز و آماده باش و به اين قوم (اصحاب جمل) با شمشير حمله كن و تحمل نما و شكيبا باش.) ابن‌حنيف گفت سوگند به حرم خدا و حرم رسول خدا (ص) قطعا چنين مي‌كنم و دستور داد منادي در ميان مردم ندا داد كه سلاح، سلاح، آماده باشيد! مردم دور او جمع شدند. ابو الاسود اشعاري پر محتوي سرود و خواند.ابومخنف مي‌گويد: اصحاب جمل حركت كردند و به مربد رسيدند. در آنجا مردي از بني‌جشم برخاست و گفت: اي مردم، من فلان، مردي از جشم هستم. اين مردم (اصحاب جمل) به سوي شما آمده‌اند، (از جايي آمده‌اند كه پرنده و وحشي و درندگان در آنجا در امن و امانند)؟ اگر براي طلب خون عثمان به طرف شما آمده‌اند، قاتلان او ما نيستيم، كساني ديگر هستند. مردم، از من اطاعت كنيد و آنان را به همانجا كه از آن آمده‌اند برگردانيد. اگر شما آنان را برنگردانيد، از جنگ گزنده و فتنه ناشنوايي كه هيچ كس و هيچ چيز را به حال خود نخواهد گذاشت، سالم و در امان نخواهيد ماند. ابومخنف مي‌گويد: در اين موقع مردمي از اهل بصره سنگهاي كوچك به طرف او انداختند. او هم ساكت شد. ابومخنف مي‌گويد: اهالي بصره پياده‌نظام و سوار در مربد جمع شدند. طلحه برخاست و به مردم اشاره كرد كه ساكت شوند تا او خطبه بخواند. مردم بعد از كوشش زياد سكوت كردند. طلحه گفت: اما بعد، عثمان بن عفان اهل سابقه و فضيلت بود … و يكي از زمامداران مسلمان بود كه پس از ابوبكر و عمر دو صحابه رسول خدا (ص) بر شما حكومت كردند. اين شخص كارهايي كرد كه ما از او ناراضي شديم، رفتيم به سراغ او، و از او طلب رضايت كرديم.) او رضايت داد. سپس مردي با او خصومت ورزيد كه امر خلافت اين امت را از روي غصب گرفت بدون رضايت و مشورتي با آنان!!!! و او را كشت!!!! و در اين حادثه گروهي بي‌تقوي و ناشايست او را ياري كردند، او در حال احرام و بي‌گناه در حاليكه از گناهانش توبه كرده‌بود كشته شد! اي مردم، ما آمده‌ايم خون عثمان را مطالبه مي‌كنيم و شما را دعوت به اين امر مي‌نماييم. اگر خدا ما را به قاتلان او مسلط كرد، آنان را به عنوان قصاص خواهيم كشت و سپس امر زمامداري را ميان مسلمانان به (شوري) خواهيم گذاشت و اين يك خلافت رحمت براي همه امت خواهد بود. هر كس امر زمامداري را بدون رضايت عموم مردم و بدون مشورت با آنها بگيرد، ملك او ضرربار بوده و حوادث فراواني را بدنبال خواهد داشت.سپس زبير برخاست و سخني مانند طلحه بيان كرد. مردمي از اهالي بصره برخاستند و رو به آنها گفتند: مگر شما با علي (ع) بيعت نكرده‌ايد؟ پس چرا بيعت كرديد و چرا آن را شكستيد!؟ گفتند: ما بيعت نكرديم و كسي بر گردن ما بيعت ندارد و جز اين نيست كه ما براي بيعت به اكراه مجبور شده بوديم!!!! عده‌اي گفتند: آن دو راست گفتند و سخن نيكو گفتند و راه ثواب را پيش گرفتند. عده‌اي ديگر گفتند: نه راست گفتند و نه در سخن واقعيت را آشكار كردند. در اين هنگام صداها بلند شد.ابومحنف مي‌گويد: سپس عايشه در حالي كه بر شترش سوار بود، روي آورد و با صداي بلند فرياد زد: اي مردم سخن را كم كنيد و سكوت كنيد و مردم براي شنيدن سخن او ساكت شدند. سپس عايشه گفت: عثمان در دين تغيير و تبديل به وجود آورد، سپس همواره با توبه آن تغيير و تبديل را مي‌شست تا اينكه مظلوم و در حاليكه توبه كرده بود كشته شد. و عمده آنچه كه موجب خصومت مردم با او شده بود، ضربه‌هاي تازيانه بود كه مي‌نواخت و اين كه جوانان را در راس امور حكومت قرار مي‌داد و در غير مورد شايسته از اشخاص حمايت مي‌نمود! پس او را در حاليكه در احرام بود مانند شتر كشتند … (سپس عايشه قريش را ملامت كرد … پس از سخنان تحريك‌آميز عايشه) مردم به هيجان آمدند و با هم در آميختند، بعضي گفتند عايشه صحيح مي‌گويد. برخي ديگر گفتند: او را با اين خلافت چكار! زيرا او زني است مامور به اينكه در خانه خود بنشيند. (اين سخن ماخوذ از كلام خداوندي در قرآن است كه خطاب به زنهاي پيامبر (ص) فرمود: و قرن في بيوتكن و لا تبرجن تبرج الجاهليه الاولي اي زنهاي پيامبر، (در خانه‌هاي خود قرار بگيريد و مانند روزگار جاهليت اول، خود را در ميان مردم آشكار نكنيد.) … سپس مردم از يكديگر جدا و به دو گروه تقسيم شدند: گروهي با عثمان بن حنيف بودند و گروهي با عايشه و ياران او.اشعث بن سواد از محمد بن سيرين از ابي‌الخليل نقل كرده است كه او مي‌گويد: وقتي طلحه و زبير به مربد وارد شدند، نزد آنها آمدم در حالي كه دور هم جمع شده بودند به آنها گفتم: (شما را به خدا و هم صحبت بودنتان با رسول خدا (ص) سوگند مي‌دهم، چه چيزي شما را به اين زمين ما آورده است؟ آنها پاسخي به من ندادند. سوالم را تكرار كردم. گفتند ما شنيدم (شنيديم) در اين سرزمين شما دنيا وجود دارد، ما آمديم براي مطالبه اين دنيا)!!! محمد بن سيرين از احنف بن قيس نقل كرده است كه او هم وقتي كه طلحه و زبير را ملاقات كرد، آن دو، همان پاسخ اول (جز اين نيست كه آمده‌ايم براي طلب دنيا) را دادند.مدائني هم مانند ابومخنف روايت كرده است. او مي‌گويد علي عليه‌السلام در روز جمل ابن‌عباس را پيش از جنگ نزد زبير فرستاد. او به زبير گفت: اميرالمومنين (ع) سلام به تو فرستاده و از شما مي‌پرسد مگر شما از روي اختيار و بدون اكراه با من بيعت نكرديد؟ اكنون چه شده است كه درباره من به شك و اضطراب افتاده‌ايد و كشتن مرا حلال مي‌دانيد! زبير جوابي نداشت، مگراينكه به من گفت: ما با ترسي شديد طمعي (در ملك دنيا) نموده‌ايم. ابواسحاق مي‌گويد از (امام) محمد بن علي بن الحسين عليه‌السلام پرسيدم مقصود زبير از جمله مزبور چه بود؟ آن حضرت فرمود: آگاه باش سوگند به خدا، رها نكردم ابن‌عباس را مگر مقصود زبير را پرسيدم. او گفت: منظور اين بود كه ما با ترس شديد از اين موضع‌گيري، طمع در به دست آوردن چيزي داريم كه اكنون در دست شما است!محمد بن اسحاق از (امام) جعفر بن محمد عليه‌السلام از پدرش از ابن‌عباس نقل مي‌كند: (علي (ع) روز جمل مرا با قرآني باز كه باد ورق‌هاي آن را بر هم مي‌زند، به نزد طلحه و زبير فرستاد و به من فرمود: به آنان بگو: اين كتاب خدا ميان ما و شما حاكم باشد؟ شما چه مي‌خواهيد؟ آن دو پاسخي جز اين نداشتند كه گفتند: همان را مي‌خواهيم كه علي (ع) مي‌خواهد. گويي آنان مي‌گفتند: ما ملك را مي‌خواهيم!! برگشتم نزد علي (ع) و جريان را به آن بزرگوار عرض كردم.قاضي‌القضاه (ره) از وهب بن جرير روايت كرده است كه مردي از اهل بصره به نزد طلحه و زبير آمد و به آنها گفت: براي شما فضيلت همصحبتي با پيامبر اكرم (ص) بود، به من خبر بدهيد چيست علت اين حركت و جنگي كه تصميم به آن گرفته‌ايد؟ آيا اين حادثه چيزيست كه رسول خدا (ص) شما را به آن دستور داده است يا نظريه و رايي است كه براي خودتان مطرح گشته است؟ (در برابر اين سوال بسيار ضروري) طلحه سكوت كرد و با انگشتش بر زمين مي‌زد، ولي زبير گفت: واي بر تو، ما شنيده‌ايم كه اينجا پولهاي زيادي است كه آمده‌ايم از آن پولها بگيريم! قاضي‌القضاه اين خبر (سكوت طلحه) را دليل گرفته است بر اينكه طلحه توبه كرده است و زبير هم اصراري به جنگ نداشته است. استدلال به وسيله اين خبر براي اثبات چنان مدعي (توبه طلحه و عدم اصرار زبير بر جنگ) بي‌اساس است. اگر اين استدلال و آنچه كه پيش از آن آمده است صحيح باشد دليل بر حماقت شديد و زبوني بزرگ و نقص آشكار مي‌باشد، كاش معلوم مي‌شد كه آن دو چه نيازي به چنين سخني داشتند و اگر در دل داشتند چرا آن را مخفي نكردند!ابومخنف مي‌گويد: طلحه و زبير از مربد گذشتند و پس از مشاجره با ياران عثمان بن حنيف و ديگران مورد حمله مردم از مرد و زن قرار گرفتند تا به رابوقه رسيدند و سپس در سنجه دارالرزق فرود آمدند. ابومخنف مي‌گويد: در اينجا بود كه عبدالله بن حكيم التميمي با نامه‌هايي كه طلحه و زبير (براي بركنار كردن عثمان از خلافت) به او نوشته بودند وارد شد و به طلحه گفت: اي ابامحمد، آيا اين نامه‌ها را شما براي من ننوشته بوديد؟ گفت: آري. عبدالله بن حكيم گفت: بنابراين، تو ديروز به ما نوشته و دستور مي‌دادي كه عثمان را از خلافت بركنار كنيم و او را بكشيم، پس از آنكه او را كشتي آمده‌اي خون او را از ما مي‌خواهي!؟ سوگند به جانم نظر تو اين نيست، تو جز دنيا چيزي نمي‌خواهي. ساكت! اگر نظر تو اين بود چرا وقتي كه بيعت با علي به تو عرضه شد آن را پذيرفتي و با كمال اختيار و رضايت با او بيعت نمودي؟ سپس بيعت خود را شكستي، اكنون آمده‌اي كه ما را در فتنه‌اي كه به راه انداخته‌اي غوطه‌ور بسازي! …ابومخنف مي‌گويد: سپس فرداي آنروز، دو سپاه روياروي هم صف‌آرايي كردند. عثمان بن حنيف در مقابل طلحه و زبير ايستاد و گفت: شما را به خدا و عثمان سوگند مي‌دهم، و آنان را به بيعت با علي (ع) متذكر شد. آنان گفتند: ما خون عثمان را مطالبه مي‌كنيم. عثمان بن حنيف گفت: خون عثمان چه ارتباطي با شما دارد!؟ فرزندان و پسرعموهاي عثمان كه شايسته‌تر به اين ادعا مي‌باشند، كجا هستند؟! نه هرگز، سوگند به خدا، منظور شما اين مسئله بي‌اساس نيست، بلكه شما به علي (ع) حسادت مي‌ورزيد، زيرا ديديد كه مردم بر زمامداري او اتفاق كردند و شما به اين امر براي خود اميد بسته بوديد و براي به دست آوردن آن تلاش مي‌كرديد. آيا در بدگويي از عثمان كسي شديدتر از شما بود؟ در اين موقع طلحه و زبير دشنامي زشت به او دادند، و مادر او را نيز مورد سخنان ناشايست قرار دادند! عثمان به زبير گفت: بدان سوگند به خدا، اگر صفيه و نسبت او با رسول خدا (ص) نبود، تو را (براي مخفي شدن) به سايه (تاريكي‌ها) مي‌كشاندم.) سپس رو به طلحه كرده و گفت: اي فرزند صعبه، قضيه مابين من و تو بزرگتر از آنست كه با سخن بيان شود. اگر اين دو مسئله نبود، به شما مي‌فهماندم آنچه را كه شما را مضطرب بسازد. خداوندا، تو ميداني كه من حقيقت امر را به اين دو مرد متذكر شدم و براي آن دو عذري در ارتكاب خطايي كه در پيش گرفته‌اند، نمانده است. سپس عثمان بن حنيف به اصحاب جمل حمله كرد و جنگي سخت ميان آنان درگرفت. سپس از يكديگر جدا شدند و قرار گذاشتند صلحنامه‌اي مابين خود بنويسند. صلحنامه به ترتيب زير نوشته شد: (اينست مواد صلحي كه عثمان بن حنيف انصاري و كساني كه با او هستند از مومنان از شيعه اميرالمومنين علي بن ابيطالب (ع) با طلحه و زبير و كساني از مومنين و مسلمانان كه با آن دو و از پيروان آنان مي‌باشند: 1- براي عثمان بن حنيف است كه حكومت‌نشين و رحبه و مسجد و بيت‌المال و منبر در اختيار او باشد. 2- براي طلحه و زبير و همراهان آنهاست كه هر جايي را از بصره براي فرود آمدن در آن، انتخاب كنند. 3- هيچ يك از طرفين نبايد ضرري در راه و در پيرامون درها و بازار و مدخل چشمه‌سارها و رودخانه‌ها و ديگر مرافق (عمومي) برسانند، تا اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام حاضر شوند، پس اگر بخواهند در آن چه كه امت اسلامي داخل شده است، وارد شوند و اگر خواستند هر كسي به آنچه كه مي‌خواهد ملحق شود چه جنگ بخواهد يا صلح، بيرون برود يا در همين جا اقامت كند. 4- دو گروه با اين صلحنامه كه نوشته شد، عهد و پيمان خداوندي مي‌بندند مانند شديدترين عهد و پيماني كه خداوند با يك پيامبر بسته است.اين نامه مهر شد و عثمان بن حنيف برگشت تا وارد عمارت حاكم‌نشين شد و به يارانش گفت: خداوند شما را رحمت كناد نزد خانواده‌تان برگرديد و اسلحه را بر زمين بگذاريد و زخمي‌ها را مداوا كنيد. چند روز به همين منوال توقف نمودند. ابن ابي‌الحديد نقل مي‌كند كه طلحه و زبير پس از اين، براي جمع‌آوري مردم و نيرو به تلاش و تقلا افتادند و گفتند كه: وقتي علي (ع) از راه برسد، با اين ضعف كه ما داريم، توانايي مقابله با او را نخواهيم داشت … سپس هنگامي كه كار طلحه و زبير پايان گرفت، با اصحاب خود در يكي از شبها كه تاريك بود و باد مي‌وزيد و باران مي‌باريد، (با وجود آن عهدنامه كه مي‌بايست مسجد در اختيار عثمان بن حنيف باشد) در موقع نماز صبح در حالي كه زره به تن كرده و روي آن زره لباس پوشيده بودند، وارد مسجد شدند! در حالي كه عثمان بن حنيف جلوتر از آنها وارد شده و اقامه نماز گفته شده بود، عثمان براي نماز پيش رفت، ولي ياران طلحه و زبير او را به عقب كشيدند و زبير را براي نماز پيش آوردند. سبابجه آمدند و زبير را به عقب بردند و عثمان را جلو آوردند.بار ديگر اصحاب زبير بر آنان غلبه كردند و زبير را پيش كشيدند و عثمان را به عقب انداختند. اين گلاويزي تا نزديك طلوع آفتاب ادامه داشت. اهل مسجد فرياد زدند: اي اصحاب محمد (ص)، آيا خدا نمي‌ترسيد! نزديك است آفتاب طلوع كند. زبير غلبه كرد و نماز را براي مردم خواند! هنگامي كه از نماز منصرف شد به ياران مسلح خود فرياد زد كه عثمان بن حنيف را بگيريد! عثمان را پس از آنكه با مروان زد و خورد با شمشير نمودند، گرفتند. وقتي كه عثمان اسير شد ضربه‌هاي كشنده بر او وارد آوردند و ابروها و مژه‌هاي چشمان و تمامي موي سر و صورتش را كندند!! و سپس سبابجه را كه هفتاد مرد بودند با عثمان بن حنيف نزد عايشه بردند. عايشه به ابان بن عثمان گفت: عثمان را گردن بزن، زيرا قبيله انصار بود كه پدرت را كشت و به كشتنش ياري كرد!! عثمان بن حنيف فرياد زد: اي عايشه و اي طلحه و اي زبير، برادرم سهل بن حنيف جانشين علي بن ابيطالب (ع) در مدينه است و سوگند به خدا، اگر چنين كاري را مرتكب شويد، قطعي است كه برادرم شمشير بر فرزندان و پدران و خاندان و وابستگانتان فرود آورد و كسي از شما را زنده نخواهد گذاشت. آنان از كشتن عثمان خودداري كردند، زيرا ترسيدند سهل بن حنيف به خانواده و دودمان آنها در مدينه حمله كند و از آنان انتقام بكشد لذا او را رها كردند. عايشه پيغامي به زبير فرستاد كه سبابجه را بكش زيرا خبر به من رسيده است كه آنان به تو چه كرده‌اند!!! راوي مي‌گويد: سوگند به خدا زبير آنان را مانند گوسفند سر بريد!! متصدي اين كار فرزندش عبدالله بن زبير بود. شماره اين ذبح‌شدگان هفتاد مرد بود. گروهي از اين سبابجه كه نگهبانان بيت‌المال بودند، زنده مانده بودند، زبيرشبانه با لشكري به سوي آنان رفت و لشكريان ضربه‌هاي مهلك بر آنان وارد ساختند و پنجاه نفر از آنان را گرفتند و با شكنجه سخت آنان را كشتند!!!ابومخنف مي‌گويد: صقعب بن زهير مي‌گويد: سبابجه‌اي كه در آن روز كشته شدند چهار صد مرد بودند. سبابجه اولين كساني از مسلمانان بودند كه گردنشان در حال زجر و شكنجه زده شد. و عثمان بن حنيف را مخير كردند ميان اينكه در بصره ماند يا به علي (ع) ملحق شود. او رفتن به نزد علي (ع) را انتخاب كرد. وقتي كه به حضور اميرالمومنين رسيد و او را ديد، گريه كرد و گفت وقتي كه از تو جدا شدم مردي پير بودم اكنون پسر بي‌مو آمده‌ام!! علي (ع) فرمود: انا لله و انا اليه راجعون (ما از آن خداييم و همه ما به سوي او برمي‌گرديم).سپس ابن ابي‌الحديد داستان جنگ حكيم بن جبله را با گروه طلحه و زبير كه با سيصد نفر از قبيله عبدالقيس آمده بود بيان نموده است كه با غلبه ياران طلحه و زبير بر حكيم، بصره به روي ياران اين دو نفر باز شد و مانعي نماند، در اين هنگام مابين اين دو شيخ درباره نماز گزاردن اختلاف شد و هر يك از آن دو مي‌خواست نماز را متصدي شود، زيرا هر يك از آن دو اگر در پشت سر ديگري نماز مي‌خواند، علامت تسليم شدن او به كسي بود كه نماز را اقامه كرده بود! عايشه مابين آن دو را چنين اصلاح كرد كه نماز را يك روز عبدالله بن زبير اقامه كند و روز ديگر محمد بن طلحه. ابومخنف مي‌گويد: سپس طلحه و زبير در بيت‌المال بصره داخل شدند. وقتي كه اموال بيت‌المال را ديدند، زبير گفت: (وعدكم الله مغانم كثيره تاخذونها فعجل لكم هذه (خداوند غنيمت‌هاي فراواني به شما وعده داده است كه آنها را به دست بياوريد، اين اموال را براي شما به جلو انداخت)!!! و ما به اين اموال از مردم بصره شايسته‌تريم و همه آن اموال را گرفتند. هنگامي كه علي عليه‌السلام بر اصحاب جمل پيروز شد، همه آنها را به بيت‌المال برگرداند و در ميان مسلمانان تقسيم فرمود.براي تكميل اطلاع از جنگ جمل مراجعه فرماييد به شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد، ج 1 از صفحه 247 تا صفحه 266 (سخنان شماره 12 و 13) و ج 2 از صفحه 162 تا صفحه 170 و خطبه 33 از صفحه 185 تا صفحه 188 و ج 6 از صفحه 215 تا صفحه 229 خطبه 79.تحليلي درباره حادثه جمل:يك ذهن آگاه و دقيق با كسب اطلاعي از جريان حادثه جمل و انگيزه و نتايج آن و همچنين بروز چگونگي شخصيت‌هايي كه خود را در آن حادثه (آنچنانكه هستند) نشان دادند، به خوبي مي‌تواند عظمت اسلام و كساني كه واقعا آنرا پذيرفته بودند، همچنين محصول گروه‌بندي در جامعه مسلمين را بفهمد. ما با يك تحليل اختصاري چند مسئله را در اين مبحث مطرح مي‌نماييم:مسئله يكم- علم غيب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كه جريان عوعو كردن سگهاي آب بني‌حواب رابراي همسرشان عايشه خبر داده بودند و عين همان قضيه اتفاق افتاد. و همانطور كه در گذشته گفتيم: عصامه بن قدامه از عكرمه از ابن عباس نقل مي‌كند كه روزي پيامبر اكرم (ص) به زنهاي خود كه دور او جمع شده بودند، فرمودند: (ايكاش مي‌دانستم كدام يك از شما زنها صاحب شتر پرمو خواهد گشت (كه در موقع عبور) سگهاي حواب به او عوعو خواهند كرد (در اين حادثه كه براي اين همسر اتفاق خواهد افتاد (جنگ جمل) مردم زيادي كشته خواهند شد كه همه آنها داخل آتش خواهند گشت و آن زن نجات پيدا خواهد كرد پس از آنكه او هم در معرض قتل قرار خواهد گرفت).اين همسر به اتفاق تمامي تواريخ عايشه بوده است، رسول خدا (ص) بنا به روايت راويان از آن جمله ابومخنف مشخصا از عايشه نام برده و چنين خطاب فرمود: اياك يا حميراء ان تكونيها. (بپرهيز اي عايشه، مبادا كه تو باشي).مسئله دوم- هنگامي كه عايشه سخن رسول خدا (ص) را كه فرمود (در موقع عبور براي جنگ با علي (ع) سگهاي حواب به او عوعو خواهند كرد، به ياد آورد، دو بار گفت: مرا برگردانيد) زبير گفت: آرام باش، خدا رحمتت كناد، فرسخ‌هايي زياد از آب حواب گذشته‌ايم!! عايشه گفت: (آيا شاهد داري كه اين سگها كه عوعو مي‌كنند مال آب حواب نيستند؟ زبير و طلحه پنجاه نفر عرب را آماده كردند كه براي آنان مزدي قرار دادند، آنان نيز شهادت دادند و قسم خوردند كه اين آب، آب حواب نيست!!!! اين بود اولين شهادت زور (دروغين) در اسلام آيا اين جريان با اين اصل كه (هر كس پيامبر را ديده و مدتي را در خدمت او بسر برده و از او حديث شنيده است، عادل و مجتهد مي‌باشد)، تناقض ندارد!؟مسئله سوم- طلحه و زبير و همسر پيامبر اكرم (ص) و ديگر شخصيتهاي اداره‌كننده اصحاب جمل همانها بودند كه مردم را عليه عثمان تحريك نموده و آنان خون او را ريخته بودند!!! اين هم يك تناقض.مسئله چهارم- در نامه اميرالمومنين عليه‌السلام به عثمان بن حنيف چنين آمده است: (ستمكاران با خدا (درباره بيعت با من) عهد بستند و آنان را شكستند و اينك به شهري كه در تصرف توست روي آورده‌اند و شيطان آنان را براي به دست آوردن چيزي كه خدا به آن راضي نيست به سوي شما رانده است. آيا آن اشخاص كه خداوند به آنان وعده بهشت داده است مي‌توانند دستاويز شيطان قرار بگيرند!!)مسئله پنجم- ابوالاسود دولي و عمران بن الحصين از طرف عثمان بن حنيف براي استعلام منظور و وضع اصحاب جمل رهسپار مكان آنان شدند، نخست نزد عايشه رفتند و با او به گفتگو پرداختند و او را نصيحت كردند و خدا را به ياد او انداختند او را در خويشتن‌داري از منظورش به خدا سوگند دادند. عايشه به آن دو پاسخ نداد و آنها را به نزد طلحه و زبير فرستاد و آنان نزد زبير رفتند و از او درباره تصميمي كه گرفته بود، پرسيدند زبير به آن دو گفت: آمده‌ايم خون عثمان را مطالبه كنيم و مردم را وادار به رجوع به شوري در امر زمامداري نماييم تا براي خودشان خليفه تعيين كنند!! آن دو نفر به زبير گفتند: عثمان در بصره كشته نشده است تا خون او را در بصره بخواهيد و تو بهتر از همه مي‌داني كه قاتلان عثمان كيستند و كجايند. اي زبير تو و رفيقت (طلحه) و عايشه دشمن‌ترين مردم به عثمان و بزرگترين تحريك كننده براي ريختن خون او بوديد، پس نخست خود را قصاص كنيد. و اما اينكه مي‌گويي خلافت را به شوري واگذار كنيم، شما چگونه مي‌توانيد چنين كاري را انجام بدهيد در صورتي كه شما با اختيار و بدون اكراه با علي (ع) بيعت كرده‌ايد؟! و تو اي ابوعبدالله (زبير) هنوز زماني از آن قضيه نگذشته است كه شمشير به دست در روز رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله ايستادي و مي‌گفتي هيچ كس به خلافت شايسته‌تر و سزاوارتر از علي بن ابيطالب (ع) نيست و تو بودي كه از بيعت با ابوبكر امتناع ورزيدي. آن كارها با سخن امروز تو چگونه سازگار است!؟ زبير هم پاسخي نداد و گفت برويد طلحه را ملاقات كنيد. آمدند نزد طلحه و او را خشن‌تر و مقاوم‌تر و داراي تصميم قوي‌تر در برانگيختن فتنه و شعله‌ور ساختن آتش جنگ ديدند. لذا به طرف عثمان بن حنيف برگشتند و خبر از آنچه كه گفته بودند و شنيده بودند، دادند. در اين گفتگوها حتي يك جمله قابل قبول از طلحه و زبير ديده نمي‌شود.مسئله ششم- وقتي كه اصحاب جمل در نزديكي بصره به مربد رسيدند، مردي از قبيله بني‌جشم برخاست و گفت: اي مردم، منم فلان كس جشمي (نام خود را گفت) اين مردم (اصحاب جمل) از مكاني آمده‌اند كه پرنده و وحشي و درنده در آنجا در امن و امانند. اگر آنان براي مطالبه خون عثمان آمده‌اند، كساني ديگر غير از ما خون او را ريخته‌اند. اي مردم از من اطاعت كنيد و آنان را به همان جا برگردانيد كه از آنجا آمده‌اند. اگر چنين كاري را انجام ندهيد، از جنگي گزنده و فتنه‌اي كور كه چيزي را به حال خود نخواهد گذاشت سالم نخواهيد ماند.مسئله هفتم- آن دو شيخ (طلحه و زبير) بيعت كرده بودند و تعهد الهي به پذيرش خلافت علي (ع) داده بودند. طلحه و زبير براي به دست آوردن مقام و مال و منال چند روزه دنيا در صدد انكار آن برآمدند و گفتند: ما با اكراه با علي (ع) بيعت كرده بوديم. آيا اين انكار از نظر فقهي و سياسي مسموع است!؟مسئله هشتم- عايشه مي‌گويد: عثمان اموري را در اسلام تغيير داد و تبديل نمود، سپس همواره خطاهاي خود را با توبه مي‌شست تا اينكه او را مظلوم كشتند!! كاش در اين جملات بااهميت‌ترين عللي كه هجوم‌كنندگان به عثمان منظور نموده بودند. توضيح داده مي‌شود، همچنين لازم بود كه نتيجه تكرار و تعدد توبه مورد توجه قرار مي‌گرفت كه در مردم اطميناني براي عمل دائمي زمامدار (كه هرگز منحرف نخواهد گشت) باقي نمي‌گذاشت و باعث شدت امر مي‌گشت.مسئله نهم- اصرار و تاكيدي كه طلحه و زبير براي خونخواهي عثمان داشتند، چند سوال را پيش مي‌آورد كه آنان هيچگونه پاسخي درباره آنان نه در اين دنيا داشتند و نه در آخرت خواهند داشت.1- مگر اميرالمومنين (ع) در روزهاي محاصره عثمان جدي‌ترين تلاش را براي نجات او و برطرف كردن محاصره انجام نداد؟! مگر چند بار عثمان را نصيحت نفرمود و از دخالت دادن مروان در كارهاي حكومت بر حذر نداشت!؟2- عثمان در موقعي كه در محاصره بود به وسيله ابن‌عباس نامه‌اي به اميرالمومنين عليه‌السلام فرستاد. در آن نامه نوشته بود چون مردمي كه عليه او شورش كرده‌اند، نام او را براي خلافت فرياد مي‌زنند، لذا ايشان (علي (ع)) از مدينه به سوي ينبع كه در آنجا زمين و باغ داشت خارج شود (پيش از آن هم چنين پيشنهادي كرده بود) اميرالمومنين فرمود: اي ابن‌عباس، نظر عثمان جز اين نيست كه من براي او شتري آبكش با دلو بزرگ باشم، پياپي بروم و بيايم. به من پيام فرستاده بود كه از مدينه خارج شوم، سپس سفارش كرد برگردم سپس اكنون نامه به وسيله تو فرستاده است كه بيرون بروم!! (اكنون چه كنم) سوگند به خدا، آنقدر ازاو دفاع كردم كه مي‌ترسم ايندفعه گنهكار باشم!3- اميرالمومنين (ع) در نامه‌اي به اهل كوفه در موقع حركت به سوي بصره چنين نوشت: (اين نامه از بنده خدا، علي زمامدار مومنان به اهل كوفه كه پيشتاز ياران و داراي منزلتي بالا در ميان عرب مي‌باشند، بعد از حمد و ثناي خداوندي، من درباره حادثه عثمان خبري به شما بدهم كه شنيدنش مانند ديدنش باشد. مردم به او طعنه زدند (و به كارهايش خرده گرفتند) من مردي از مهاجرين بودم، اكثر ملاقات خوشي او را مي‌خواستم و اندكي او را ملاقات مي‌كردم. در حالي كه كمترين كاري كه طلحه و زبير درباره عثمان پيش گرفته بودند، خشونت بود و رنجاندن و ناتوان ساختن او بود. و از عايشه پديده ناگهاني و شديد غضب درباره عثمان بود كه از وي بروز نمود، گروهي از مردم بر سرش تاختن آوردند و او را كشتند و مردم بدون جبر و اكراه و با كمال اختيار با من بيعت كردند.)4- سوگند به جانم اي معاويه، اگر با ديد عقلت بنگري نه با هوي و هوس (كوركننده) خواهي ديد بيزارترين (بركنارترين) مردم از خون عثمان منم و به يقين خواهي دانست من از وي بركنار بوده‌ام.5- اي معاويه، گمان مي‌كني براي خونخواهي عثمان آمده‌اي! (قطعا بهتر از همه داني) كه خون عثمان را در كجا و چه كساني ريخته‌اند. برو از همانجا و از همان اشخاص خون عثمان را مطالبه كن.مسئله دهم- اشعث بن سواد از محمد بن سيرين از ابي‌الخليل نقل مي‌كند: وقتي كه طلحه و زبير در مريد فرود آمدند، نزد آنها رفتم و آنها را ديدم كه دور هم جمع شده بودند، گفتم: شما را به خدا و هم صحبت بودن با رسول خدا (ص) سوگند مي‌دهم، چه انگيزه‌اي باعث شده است كه به اين سرزمين ماآمده‌ايد پاسخي به من نگفتند، سوالم را تكرار كردم. و طلحه و زبير گفتند: ماشنيده‌ايم كه در اين سرزمين شما دنيا (مقام و مال و منال دنيا) وجود دارد، لذا ما آمده‌ايم آنرا مي‌خواهيم اين پاسخ را آن دو نفر به احنف بن قيس هم داده‌اند.مسئله يازدهم- مدائني روايتي مانند ابومخنف نقل كرده مي‌گويد: علي عليه‌السلام در روز جمل ابن‌عباس را پيش از شروع جنگ به نزد زبير فرستاد ابن‌عباس به زبير گفت: اميرالمومنين به شما سلام كرده و به شما مي‌گويد: مگر تو با اختيار و بدون اكراه با من بيعت نكرده بودي؟ اكنون چه چيزي تو را درباره من متزلزل كرده است كه جنگ با من را تجويز نموده‌اي؟! ابن‌عباس مي‌گويد: زبير پاسخي نداشت، فقط گفت با يك ترس شديد، طمع داريم و غير از اين چيزي نگفت. (ترس از شكست، طمع در مقام و طمع در مال و جاه دنيا)!مسئله دوازدهم- روز جنگ، صفها براي كارزار روياروي هم قرار گرفت. عثمان بن حنيف به همراه يارانش به ميدان آمد و به آن دو نفر گفت: شما را به خدا و حق اسلام سوگند مي‌دهم و آن دو را به بيعتي كه با اميرالمومنين عليه‌السلام كرده بودند متذكر ساخت. آن دو نفر گفتند: ما به خونخواهي عثمان آمده‌ايم. عثمان گفت: خون عثمان چه ارتباطي با شما دارد! كجا هستند فرزندان و پسر عموهاي عثمان كه به اين خونخواهي سزاوارتر از شما و ديگر مردمند؟ سوگند به خدا، مسئله اين نيست كه شما بهانه كرده‌ايد، بلكه آنچه گلوي شما را مي‌فشارد، حسادت بر آن مرد (علي (ع)) است، زيرا همه مردم براي بيعت با آن مرد اتفاق نظر پيدا كرده، اجتماع كردند و شما آرزو داشتيد امر زمامداري از آن شما باشد. آيا كسي شديدتر و خشن‌تر از شما درباره عثمان وجود داشت (آن دو شيخ به جاي پاسخ منطقي، زشتترين فحش و دشنام را به عثمان بن حنيف دادند و (حتي) مادرش را هم در اين فحاشي بي‌نصيب نگذاشتند!!!) عثمان به زبير گفت: اگر صفيه و منزلت او در نزد پيامبر اكرم (ص) نبود، تو را براي فرار از واقعياتي كه درباره تو اظهار مي‌كردم، به مخفي‌گاه تاريك مي‌كشاندم، آنگاه رو به طلحه نمود و چنين گفت: (اما داستان مابين من و تو اي فرزند صعبه بالاتر از آنست كه با سخن ادا شود، اگر امر چنين نبود به شما دو نفر حقايقي را مي‌فهماندم كه سخت شما را ناراحت مي‌كرد. سپس عثمان رو به سوي آسمان كرد و گفت: خداوندا، من با دلايلي كه آوردم عذر اين دو مرد را قطع كردم.مسئله سيزدهم- عثمان بن حنيف به اصحاب جمل حمله اي سخت نمود و جنگ شديدي ميان دو گروه درگرفت، سپس از يكديگر جدا شدند و مصالحه كردند كه معاهده صلح ميان آن دو گروه نوشته شود. متن معاهده‌نامه چنين نوشته شد: اينست آن مصالحه‌نامه‌اي كه عثمان بن حنيف انصاري و كساني از مومنين و شيعيان اميرالمومنين علي بن ابيطالب (ع) با طلحه و زبير و كساني از مومنين و مسلمين كه با آن دو نفر و از پيروانشان هستند، مقرر داشتند و نوشتند: دارالاماره (حاكم‌نشين) و رحبه و مسجد و بيت‌المال و منبر در اختيار عثمان بن حنيف قرار مي‌گيرد و طلحه و زبير و كساني كه با اين دو نفر هستند در هر جا از بصره كه بخواهند مي‌توانند فرود آيند و هيچ يك از طرفين ضرري در راه و بازار و جايگاه آب و اماكن استراحت عمومي به يكديگر وارد نياورند تا آنگاه كه اميرالمومنين (ع) وارد بصره شود، دراين موقع اگر خواستند در جمع مومنين و مسلمين داخل مي‌شوند و اگر خواستند هر گروهي دنبال آنچه كه مي‌خواهد و دوست دارد چه جنگ و چه صلح و چه اقامت در بصره و چه خروچ از آن، مي‌رود. و بر ذمه هر دو گروه است عهد خداوندي و پيمان او و شديدترين مسئوليتي كه خدا بر يك پيامبر مقرر مي‌دارد و نامه مهر شد و عثمان بن حنيف به دارالاماره برگشت و به ياران خود گفت: خداوند شما را رحمت كناد برگرديد نزد خانواده‌هايتان و اسلحه را بر زمين گذاريد و زخمي‌هايتان را مداوا كنيد. چند روز به همين منوال گذشت. سپس طلحه و زبير گفتند: (اگر علي (ع) از راه برسد و ما در اين حال ناتواني و اندك باشيم گردنهاي ما را مي‌گيرد، لذا اتفاق نظر كردند كه با قبايل به مراسلات بپردازند و عرب را به خودشان متمايل بسازند. در نتيجه پيامها به سوي چشمگيران مردم و روسا فرستاده آنان را به خونخواهي عثمان و بركنار كردن علي (ع) از خلافت و بيرون راندن عثمان به حنيف از بصره دعوت كردند. چند قبيله اين دعوت را اجابت نمودند.مسئله چهاردهم- وقتي كه كار بر طلحه و زبير هموار گشت در يك شب تاريك كه باد و باراني بود با يارانشان در حالي كه زره را از زير و لباس را از رو پوشيده بودند، حركت كردند و نزديك بامداد به مسجد رسيدند. عثمان بن حنيف جلوتر از آنان به مسجد آمده بود و نماز برقرار شد، عثمان بن حنيف براي امامت پيش رفت، ياران طلحه و زبيراو را عقب كشيدند و زبير را پيش آوردند. سبابجه (توضيح اين لغت در مباحث گذشته داده شده است) كه پاسبانان و نگهبانان بيت‌المال بودند آمدند و زبير را عقب كشيدند و عثمان را پيش آوردند... بالاخره زبير پيروز شد و به ياران مسلح خود فرياد زد: بگيريد عثمان بن حنيف را! پس از آنكه عثمان با مروان بن حكم زد و خورد كردند عثمان را تا حد مرگ زدند، ابروها و مژه‌ها و همه موي سر و صورتش را كندند. سپس نگهبانان بيت‌المال را با عثمان به نزد عايشه بردند. عايشه به ابان بن عثمان گفت: عثمان بن حنيف را ببر بيرون و سرش را بزن!! زيرا انصار پدر تو را كشتند و به كشتنش ياري كردند!! عثمان گفت: اي عايشه، اي طلحه و اي زبير، برادرم سهل بن حنيف جانشين علي بن ابيطالب (ع) در مدينه است و سوگند به خدا مي‌خورم اگر مرا بكشيد، يقين بدانيد كه شمشير در فرزندان و پدران و دودمان و گروهتان به كاراندازد و كسي را از شما زنده نگذارد. با شنيدن اين تهديد از كشتن عثمان خودداري نمودند.مسئله پانزدهم- عايشه به زبير پيام فرستاد كه سبابجه (نگهبانان بيت‌المال) را بكش زيرا شنيدم به تو اهانت كرده‌اند (آيا مجازات اهانت به يك فرد آنهم با نيت حفظ جامعه از فتنه و فساد، كشتن 70 نفر است!!!) راوي مي‌گويد: سوگند به خدا، زبير آن نگهبانان را كه 70 نفر بودند مانند گوسفند سر برديد!!! متصدي اين قتل عام عبدالله پسر زبير بود. گروهي از آن نگهبانان مانده بودند كه بيت‌المال را شديدا حفاظت مي‌كردند. نگهبانان گفتند ما بيت‌المال را به شما تحويل نمي‌دهيم تا اميرالمومنين (ع) وارد شود. زبير شبانه با لشكري به سوي آنان حركت كرد و با آنان به كارزار پرداخت و 50 اسير از آنان گرفت و همه آنها را با زجر و شكنجه كشت!!! صقب بن زبير مي‌گويد: شماره كشته شدگان نگهبانان در آن روز 400 نفر بود.مسئله شانزدهم- نگهبانان بيت‌المال (سبابجه) اولين گروه از مسلمانان بودند كه گردنكشان با زجر و شكنجه زده شد!! و حيله‌گري طلحه و زبير درباره عثمان بن حنيف، اولين مكاري وحيله‌پردازي در اسلام بود!!مسئله هفدهم- پس از آنكه طلحه و زبير غلبه كردند، داخل بيت‌المال شدند، همه مال را گرفتند و گفتند مااز مردم بصره براي اين مال شايسته‌تريم. پس از آنكه اميرالمومنين (ع) غلبه كرد همه اموال غارت شده را بر بيت‌المال مسلمين برگرداند و آنها را ميان همه مسلمانان تقسيم فرمود.مسئله هيجدهم- پس از آنكه اميرالمومنين عليه‌السلام مردم ياغي را در بصره مغلوب ساخت، دستور داد با صداي بلند اعلان كنند: 1- هيچ مجروحي را نكشند. 2- و هر كس كه از معركه جنگ روي گرداند، او را تعقيب نكنند. 3- هيچ پرده و پوشاكي را كنار نزنند 4- اموالي را غارت نكنند. و هيچ زني را به هيجان در نياورند. 5- و هيچ كشته شده‌اي را مثله نكنند.عمار بن ياسر گفت: نظرتان درباره اسير كردن اولاد دشمن چيست؟ علي (ع) فرمود: من راهي بر آنان نمي‌بينم، جز اين نيست كه ما با كسي به كشتار برخاستيم كه با ما به كشتار پرداخت. يكي از قاريان قرآن از ياران علي (ع) عرض كرد اولاد و اموال آنان (دشمنان) را بين ما تقسيم كن و اگر چنين تقسيمي جايز نيست، پس كدامين علت خون آنان را حلال ولي اموالشان را ممنوع ساخت؟ اميرالمومنين (ع) فرمودند: اما كودكان كه در جامعه اسلامي (هجرت) زندگي مي‌كنند، ما راهي بر آنها نداريم و نمي‌توانيم آنان را تقسيم كنيم. و جز اين نيست كه ما كساني را كشتيم كه عليه حكومت قانوني اسلام طغيان كردند و با ما به كشتار برخاستند. عمار عرض كرد: پس آنان را كه روي از جنگ برگرداندند و يا جراحت برداشتند، تعقيب نكنيم. علي (ع) فرمود: نه، زيرا ما به آنان امان داده‌ايم و فرمود: (به زنهاي كشته شدگان از اهل بصره دستور دهيد عده بگيرند و اگر اسيري را از آنان (اصحاب جمل) آوردند اگر كسي را كشته (يا در كشتار شركت نموده است)، كشته شود و اگر دليلي بر قتل و يا شركت در قتل وجود نداشته باشد آزاد شود.)اين بود هويت و آرمان‌ها و رفتارهاي علي (ع) و يارانش در برابر آتش‌افروزان جنگ جمل مانند طلحه و زبير و ياران آنان با آن هويت و آرمانها و رفتارهايشان. حال هر محقق صاحبنظر كه از وجدان علمي و دريافت ارزشهاي عالي انساني برخوردار است، مي‌تواند با توجه به اصول و مباني عالي اسلام و راهنمايي‌هاي عقل سليم، داوري خداپسند در قضاياي مورد بحث داشته باشد.****«فوالله لو لم يصيبوا من المسلمين الا رجلا واحدا معتمدين (معتمدين) لقتله بلا جرم جره لحل لي قتل ذلك الجيش كله اذ حضروه فلم ينكروا و لم يدفعوا عنه بلسان و لا يد. دع ما انهم قد قتلوا من المسلمين مثل العده التي دخلوا بها عليهم». (سوگند به خدا، اگر آنان از مسلمانان تنها يك فرد را از روي تعهد و بدون ارتكاب جرم مي‌كشتند، كشتن همه آن لشكريان براي من حلال بود، زيرا آنان حاضر بودند و آن جنايت وقيح را منكر نشدند، نه با زبان از مقتول مظلوم دفاع كردند و نه با دست!)ايستادن و تماشا كردن جنايت وقيح قتل نفس با علم به ممنوعيت شديد آن و با قدرت بر جلوگيري از آن مساوي همان قتل نفس است:1- با توجه به بديهي بودن ممنوعيت شديد قتل نفس در جامعه اسلامي، بلكه در همه جوامع و ملل، 2- با توجه به اينكه مطابق كلام خداوندي «من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا». (هر كس يك انسان را بدون عنوان قتل نفس يا فساد در روي زمين بكشد مانند اينست كه همه انسانهارا كشته و هر كس يك انسان را احياء كند مانند اينست كه همه انسانها را احياء نموده است) 3- با توجه به اينكه ايستادن و تماشا كردن كشتن يك انسان مظلوم با وجود قدرت بر جلوگيري از آن، مساوي حلال تلقي كردن اين پديده حرام است كه از شديدترين محرمات و مانند شركت در قتل است، 4- با توجه به اينكه پيمان‌شكنان با شركت در ايجاد صحنه كشتار مسلمانان و تقويت ستمكاراني كه بدون علت مجوز، مردم باايمان را با بدترين شكنجه‌ها كشتند و مصداق كاملا روشن فساد در روي زمين را به وجود آوردند كه اين پديده مستقلا موجب شديدترين كيفرها از قتل گرفته تا تبعيد از جايگاه زندگي براي آنان مي‌باشد، 5- با توجه به پاسخي كه اميرالمومنين عليه‌السلام به ابوبرده بن عوف الازدي فرمودند (كه ذيلا متذكر مي‌شويم) با توجه به همه اين امور، معنا و علت سخن اميرالمومنين (ع) كه اگر آنان يك مسلمان را مي‌كشتند، كشتن همه آنان براي من جايز بود) روشن مي‌گردد.ابوبرده بن عوف الازدي پس از اولين خطبه علي (ع) پس از برگشتن از بصره به كوفه، چنين سوال كردند: (يا اميرالمومنين آنان كه در پيرامون عايشه و طلحه و زبير بودند به چه علتي كشته شدند؟) آن حضرت چنين پاسخ دادند: (آنان شيعيان و كارگزاران و برادر ربيعه عبدي رحمه الله عليه را در جمعي از مسلمانان كشتند، زيرا آنان به اصحاب جمل گفتند ما مانند شما پيمان‌شكني نمي‌كنيم و مانند شما حيله‌گري به راه نمي‌اندازيم. اصحاب جمل بر همه آنان حمله بردند و آنان را كشتند. از آنان خواستم قاتلان برادران مرا به من تحويل بدهند تا قصاص مقتولين را از آنان بگيرم. سپس كتاب خداوندي مابين من و آنان حكم (حاكم) باشد. آنان از دادن پاسخ مثبت به اين پيشنهاد من خودداري كردند و با من و ياران من به كشتار برخاستند، در صورتي كه در گردن آنان بيعت من با خون هزار (يا هزاران) شهيد بود. من به اين علت با آنان به كشتار برخاستم آيا باز تو در اين جريان شك داري؟! ابوبرده گفت: من تاكنون در شك بودم، اما حالا حقيقت را فهميدم و خطاي گروه مقابل تو براي من آشكار گشت و روشن شد كه تويي هدايت شده و بر حق). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )بخشى از اين خطبه است كه در باره اصحاب جمل است:امير مؤمنان (ع) در اين بخش از خطبه عذر خود را در جنگ با اصحاب جمل بيان كرده و سه گناه بزرگ آنها را كه موجب جواز قتل و جنگ با آنهاست بر شمرده است:1-  حرم پيامبر خدا (ص) و پرده نشين خانه او را مانند كنيزكان در هنگام خريد و فروش، به همراه خود كشانده و زنان خويش را در پرده نگه داشته و محافظت مى كنند، ضمير تثنيه در فعل حبسا براى طلحه و زبير است، وجه تشبيه، از ميان بردن و كاهش يافتن حرمت رسول خدا (ص) به سبب بيرون آوردن او از خانه است، و اين عمل، جسارت و گستاخى به پيامبر خداست (ص).عكرمه از ابن عبّاس نقل كرده است كه روزى پيامبر اكرم (ص) به زنانش كه همگى نزد او گرد آمده بودند فرمود: «كاش مى دانستم كدام يك از شما دارنده آن شتر پر مو است كه سگان حوأب بر او بانگ زنند، و مردم بسيارى از راست و چپ آن كشته گردند كه همگى به دوزخ در آيند و او جان بدر برد پس از آن كه به هلاكت نزديك شود». و نيز حبيب بن عمير روايت كرده است: هنگامى كه عايشه و طلحه و زبير از مكّه به سوى بصره روان گرديدند، شب هنگام بر آب حوأب وارد شدند، و اين جوى آبى متعلّق به قبيله بنى عامر بن صعصعه بود، در اين موقع سگان بر آنها بانگ زدند و در نتيجه پارس آنها شتران سركش و چموش رميده و گريختند، يكى از آنان گفت: خدا لعنت كند حوأب را كه چه قدر سگانش زياد است، در اين هنگام كه عايشه نام حوأب را شنيد، پرسيد: آيا اين آب حوأب است. آن مرد پاسخ داد بلى، عايشه گفت: مرا باز گردانيد، مردم پرسيدند چه شده و او را چه پيش آمده است، عايشه گفت: من از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه مى گفت: سگان حوأب را مى بينم كه به يكى از زنان من بانگ برآورده اند و پس از آن به من فرمود: اى حميراء زنهار از اين كه آن زن تو باشى، زبير در پاسخ عايشه گفت: خدا تو را رحمت كند آسوده باش كه ما فرسنگهاى بسيارى است كه از آب حوأب گذشته و دور شده ايم عايشه گفت: كسانى را نزد خوددارى كه گواهى دهند اين سگانى كه بانگ بر آورده اند سگان آب حوأب نيستند طلحه و زبير به فريب و اغفال او پرداختند، و پنجاه نفر از عربهاى بيابان نشين را حاضر كردند و در برابر پاداشى كه براى آنها قرار دادند، نزد عايشه رفتند و پس از سوگند گواهى دادن كه اين آب حوأب نيست، و اين را نخستين گواهى دروغى مى دانم كه در اسلام اتّفاق افتاده است. بارى عايشه پذيرفت، و به راه خود ادامه داد.در باره جمله «و تنجو بعد ما كادت» كه در حديث پيامبر اكرم (ص) آمده است، طايفه اماميّه گفته اند: مراد رهايى از قتل است بعد از آن كه نزديك بود كشته شود، و آنانى كه خواسته اند او را معذور بدارند چنين معنا كرده اند كه: به وسيله توبه از آتش رهايى مى يابد پس از آن كه به سبب عملى كه انجام داده نزديك بوده دچار آتش دوزخ گردد.2-  يكى ديگر از گناهان بزرگ جنگ افروزان واقعه جمل، شكستن بيعت آن بزرگوار است كه پس از آن كه طاعت او را گردن نهادند، با جمعيّتى كه همگى دست بيعت به آن حضرت داده بودند، سر به طغيان و سركشى برداشتند.3-  گناه بزرگ ديگر اينها كشتن فرماندار آن حضرت در بصره و كارگزاران بيت المال مسلمانان در آن شهر بود كه برخى را صبرا كشتند يعنى اسير كرده و كشتند و بعضى را غدرا به شهادت رسانيدند يعنى غدر و خيانت به كار برده پس از دادن امان به كشتار آنها پرداختند.خلاصه قضيّه بنا بر آنچه نقل كرده اند اين است كه: طلحه و زبير و عايشه هنگامى كه در مسير خود به چاه ابو موسى كه نزديك بصره بود رسيدند، به عثمان بن حنيف انصارى كه در اين هنگام از سوى على (ع) فرماندار بصره بود نوشتند كه سراى حكومتى را براى ما خالى كن، عثمان بن حنيف وقتى نامه آنان را خواند احنف بن قيس و حكيم بن جبلّه عبدى را نزد خود فرا خواند و نامه را براى آنان قرائت كرد، احنف گفت: اينها اگر براى خونخواهى از كشندگان عثمان به اين كوشش برخاسته اند، آنها خود همان كسانى هستند كه بر سر عثمان ريخته و او را كشته اند، به خدا سوگند من اينها را چنين مى بينم كه از ما جدا نمى شوند مگر اين كه ميان ما دشمنى انداخته و خون ما را بر زمين بريزند، و گمانم اين است كه بويژه نسبت به تو رفتارى در پيش گيرند كه تاب تحمّل آن را ندارى، بنا بر اين اعتقاد من اين است كه براى مقابله با آنها آماده شوى، و به اتّفاق كسانى از مردم بصره كه با تو همراه و همگامند به سوى آنها بشتابى، زيرا تو امروز حاكم و فرماندار آنانى و همگى فرمان تو را پذيرايند، پس به همراه اين مردم به سوى آنان روان شو، و قبل از آن كه تو را در يك خانه ديدار كنند و مردم از آنها نسبت به تو فرمانبردارتر شوند، بر آنها پيشدستى كن، حكيم بن جبلّه نيز همين سخنان را گفت، پس از اين عثمان بن حنيف گفت: رأى درست همين است ليكن من شرّ و بدى را خوش نمى دارم و نمى خواهم آن را آغاز كنم و اميدوارم تا آن هنگام كه نامه امير المؤمنين (ع) به من برسد و فرمان او را بدانم و به كار بندم عافيت و سلامت برقرار باشد، حكيم بن جبلّه گفت: پس به من اجازه ده به همراه مردم به سوى آنان بروم و با آنها گفتگو كنم اگر فرمانبردارى از امير المؤمنين (ع) را پذيرفتند چه بهتر و گرنه متقابلا مخالفت و دشمنى خود را به آنان اعلام كنيم و از آنها جدا شويم، عثمان گفت: اگر من اين اجازه را داشتم خود به سوى آنان مى رفتم، حكيم گفت: امّا به خدا سوگند اگر در اين شهر بر تو در آيند دلهاى بسيارى از اين مردم به اينها گرايش خواهد يافت و بى ترديد تو را از مقامى كه دارى بر كنار خواهند كرد، با اين حال تو بهتر مى دانى چه كنى، امّا عثمان سخن او را نپذيرفت.از طرفى چون على (ع) خبر حركت بيعت شكنان را به بصره شنيد، به عثمان ابن حنيف نامه اى بدين شرح نوشت: از بنده خدا على امير المؤمنين به سوى عثمان بن حنيف امّا بعد، همانا ستمكارانى كه با خدا پيمان بستند و آن را شكستند به سوى شهر تو رهسپار شده اند، و شيطان آنان را به سوى آنچه خداوند بدان خشنودى ندارد كشانيده است، فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلَّا نفسک».اينك هنگامى كه بر تو وارد شوند آنان را به فرمانبردارى و وفاى به عهد دعوت كن تا به پيمان و ميثاقى كه از آن كناره گيرى كرده اند باز گردند و بدان وفادار باشند، اگر دعوتت را پذيرفتند تا هنگامى كه نزد تو هستند با آنان به نيكى رفتار كن، و اگر سرباز زدند، و جز عهد شكنى و سرپيچى و مخالفت را نخواهند با آنان كارزار كن تا خداوند ميان تو و آنان حكم كند و او بهترين داوران است، اين نامه را از محلّ ربذه نوشته و فرستادم و به خواست خداوند شتابان به سوى تو رهسپارم اين نامه دستخط عبد اللّه بن ابى رافع و به تاريخ ماه صفر سال سى و شش است.چون اين نامه به عثمان رسيد ابى الاسود الدؤلى و عمران بن الحصين را به سوى آن گروه بيعت شكن فرستاد، آنان بر عايشه وارد شدند و از انگيزه آمدن او به همراه آن گروه پرسش كردند، عايشه به آنها گفت: شما طلحه و زبير را ديدار كنيد، آنها زبير را ديدار و با او سخن گفتند، زبير گفت: ما آمده ايم كه خون عثمان را مطالبه و مردم را دعوت كنيم كه امر خلافت را به شورا باز گردانند تا مردم به ميل خود خليفه را برگزينند، فرستادگان به او گفتند: عثمان در بصره كشته نشده تا شما خون او را در اين جا مطالبه كنيد، و تو كشندگان عثمان را مى شناسى و مى دانى در كجايند، و تو و همكارت و عايشه بيش از همه بر او سخت گرفتيد و مردم را به كشتن او بر انگيختيد پس خودتان را قصاص كنيد، امّا اين كه مى گوييد خلافت به شورا ارجاع شود اين چگونه ممكن است با آن كه شما از روى ميل و رغبت و بى هيچ اكراه و اجبار با على (ع) بيعت كرده ايد، اى ابا عبد اللّه (كنيه زبير است) هنوز ديرى از آن زمان نگذشته كه پيامبر خدا (ص) رحلت كرده بود، و تو در پيش روى اين مرد ايستاده و دست به شمشير خود برده بودى و مى گفتى: هيچ كس براى خلافت از او سزاوارتر نيست، و از بيعت با ابى بكر سرباز زدى، آن كردار با اين گفتار چگونه سازگار است.زبير در پاسخ آنها گفت نزد طلحه برويد، فرستادگان نزد طلحه رفتند ديدند او با برخوردى خشن و رفتارى تند و اراده اى استوار در پى برانگيختن فتنه و آشوب است، آنان به سوى عثمان باز گشته و او را از آنچه گذشته بود آگاه كردند، ابو الاسود گفت: اى پسر حنيف من آمده ام و مى گويم به سوى اينان كوچ كن و آنها را طعمه نيزه و شمشير خود قرار ده و شكيبا و استوار باش، و با زره پوشيده و آستين بالا زده براى جنگ، در برابر آنها نمايان شو، ابن حنيف گفت: آرى به حرمين سوگند همين كار را خواهم كرد، و به جارچيان خود فرمان داد كه در ميان مردم فرياد برآوردند السّلاح، السّلاح يعنى هر چه زودتر و بيشتر سلاح برگيريد، در نتيجه مردم نزد او گرد آمده و به سوى آن طاغيان حركت كردند تا به محلّى كه مربد نام داشت رسيدند، و اين محلّ پر از سپاهيان سواره و پياده شده بود، در اين هنگام طلحه به پا خاست و اشاره كرد كه مردم خاموش باشند تا سخن بگويد، و پس از مدّتى سعى و كوشش، مردم سكوت اختيار كردند، طلحه گفت: امّا بعد، همانا عثمان بن عفّان در اسلام از پيشتازان و دارندگان برترى و هجرت گزيدگان نخستينى بود كه خداوند از آنان خرسند بوده و آنها نيز از او خشنودند، و قرآن گوياى فضيلت آنهاست، و هم يكى از پيشوايان و زمامدارانى است كه پس از ابو بكر و عمر دو يار پيامبر خدا (ص) بر شما حكومت كرده است، او كارهايى مرتكب شد كه ما را بر او خشمگين كرد از اين رو نزد او رفتيم و از وى خواستيم خشنودى ما را فراهم كند، پس از آن او خشم ما را بر طرف ساخت، ليكن مردى بر او يورش برد، و بى آن كه رضايت و موافقت مردم را به دست آورد، و با مردم كنكاش و مشورت كند زمام خلافت را از چنگ او ربود و او را كشت، و در اين كار گروهى ناپاك و ناپرهيزكار او را يارى دادند و عثمان مظلومانه و بى گناه و توبه كار كشته شد، اينك اى مردم ما به سوى شما آمده ايم كه خون او را مطالبه و شما را دعوت كنيم كه براى خونخواهى او قيام كنيد، اگر خداوند ما را بر كشتن آنها توانايى داد، به قصاص خون عثمان آنها را خواهيم كشت، و امر خلافت را در ميان مسلمانان به صورت شورا قرار خواهيم داد، و خليفه گرى عثمان براى همگى اين امّت رحمت بود، زيرا هر كس اين امر را بى موافقت و خشنودى همگى مردم و مشورت با آنها به چنگ آورده باشد حكومت او گزنده و درد آور بوده و مصيبتى بزرگ مى باشد.پس از طلحه، زبير به پا خاست و مانند او سخن گفت، گروهى از مردم بصره در برابر اين دو نفر برخاسته و گفتند: آيا شما در زمره كسانى كه با على (ع) بيعت كرده اند نبوده ايد چرا با او بيعت كرديد و سپس آن را شكستيد گفتند: ما با او بيعت نكرده ايم و در برابر هيچ كس تعهّدى نداريم، و او ما را مجبور كرد كه دست بيعت به او دهيم، پس از اين گروهى از مردم گفتند اين دو نفر از روى راستى و درستى سخن گفتند.و دسته ديگر فرياد برآوردند كه اينها نه راست گفتند نه درست، بدين گونه فريادها بلند شد، و عايشه در حالى كه بر شترش سوار بود به ميان مردم در آمد و به آواز بلند ندا داد كه اى مردم سخن كوتاه كنيد و خاموش شويد، مردمان براى او سكوت كردند، آن گاه عايشه گفت: همانا امير المؤمنين عثمان در سنّتها، دگرگونيها و بدعتهايى پديد آورد، ولى همين كه با آب توبه به شستشوى اعمال نارواى خود پرداخت مظلوم و توبه كار كشته شد، و تنها به اين سبب بر او خشمگين شدند كه با تازيانه مى زد و جوانان را امير و حاكم مى كرد و دسته محدودى را زير نظر و حمايت خود داشت، از اين رو او را به ناحقّ در ماه حرام و شهرى كه رعايت حرمت آن واجب است مانند شتر به قتل رسانيدند، آگاه باشيد قريش خودش را نشانه تيرهايش قرار داده، و دستهايش را نانخورش خويش ساخته و با كشتن عثمان به چيزى دست نيافته، و راه درستى را نپيموده است، آگاه باشيد به خدا سوگند بر قريش حوادث ناگوار و بلاهاى سختى وارد خواهد شد آن چنان كه خفته را بيدار كند و نشسته را بر پاى دارد، طايفه اى بر آنها چيره خواهد شد كه بر آنها رحم نمى كند و آنها را به بدترين عذاب دچار مى سازد، اى مردم گناه عثمان به آن اندازه نرسيده بود كه كشتن او را واجب گرداند و شما مانند جامه اى كه شسته شود خون او را محو كرده از ميان برديد، آرى شما به او ستم كرديد و پس از آن كه توبه كرده و از گناه بيرون آمده بود او را كشتيد، سپس بى مشورت مردم از طريق زور و غلبه و بر خلاف حقّ خلافت را به فرزند ابو طالب منتقل و با او بيعت كرديد، آيا شما مى پنداريد كه من براى تازيانه عثمان و زبان او از شما جانبدارى و به وى خشمناك مى شوم، ليكن در برابر شمشيرهاى شما كه بر عثمان فرود آمد خشمگين نمى شوم. هان اى مردم، عثمان مظلومانه كشته شده است، كشندگان او را بخواهيد و پس از آن كه بر آنها دست يافتيد همگى آنان را بكشيد، سپس خلافت را بر عهده شورايى بگذاريد كه افراد آن از گروهى باشند كه امير المؤمنين عمر آنها را برگزيده بود، و آنانى كه در ريختن خون عثمان شركت داشته اند نبايد در اين شورا داخل شوند.راوى گفته است: در اين هنگام جمعيّت به تلاطم در آمد و اوضاع درهم شد، گروهى مى گفتند: سخن درست همين است، دسته اى مى گفتند: اين را با خلافت چه كار او زنى بيش نيست، و وظيفه اش نشستن در خانه اش مى باشد، بالاخره سر و صداها زياد شد و جار و جنجالها بالا گرفت تا آن جا كه با كفشهاى خود همديگر را مى زدند، و سنگريزه به هم پرتاب مى كردند، بدين گونه مردم دو پاره شدند، پاره اى با عثمان بن حنيف بودند، و دسته اى با طلحه و زبير، سپس طلحه و زبير براى دستگيرى عثمان بن حنيف از مربد به شهر رو آوردند، ليكن متوجّه شدند كه عثمان و يارانش تمام راهها و كوچه ها را گرفته و راه ورود آنها را بسته اند، ناگزير به حركت ادامه داده به جايى كه محلّ دبّاغان بود رسيدند، در اين جا ياران پسر حنيف با آنها روبرو شدند، طلحه و زبير و همراهان آنها با نيزه به جنگ پرداختند.در اين هنگام حكيم بن جبلّه به آنها يورش برد و او و يارانش آن قدر با آنها جنگيدند تا آنان را از همه راهها و كوچه ها بيرون كردند، و در آن ميان زنها نيز از پشت بامها متجاوزان را سنگباران مى كردند، ناگزير به قبرستان بنى مازن روى آوردند، و در آن جا مدّت درازى درنگ كردند تا سوارانشان به آنها بپيوندند، سپس از مسيرى كه سيل شكن شهر بصره بود حركت كرده تا به محلّى كه رابوقه نام داشت رسيدند و از آن جا به سبخه دار الرزق آمدند، و در اين محلّ فرود آمدند، هنگامى كه طلحه و زبير به سبخه وارد شدند، عبد اللّه بن حكيم تميمى به همراه نامه هايى كه طلحه و زبير به او نوشته بودند نزد آنها آمد، پس از ورود رو به طلحه كرده، گفت: اى ابا محمّد آيا اين نامه هاى تو نيست طلحه پاسخ داد آرى.عبد الله گفت: تو ديروز ما را به سرنگونى عثمان از خلافت و كشتن او دعوت مى كردى و پس از آن كه او را به قتل رسانيده اى نزد ما آمده و خونخواه او شده اى، به جانم سوگند اين اعمال را به خاطر عقيده ات انجام نمى دهى، و در اين كارها جز دنيا را نمى خواهى، آرام باش تا بگويم كه اگر هم كارهايت از روى رأى و اعتقاد بوده است تو بيعت على (ع) و تعهّدات ناشى از آن را پذيرفته و با رضا و رغبت دست بيعت به او داده اى، سپس بيعت خويش را شكسته و نزد ما آمده اى تا در فتنه و آشوب خود ما را داخل گردانى، طلحه گفت: همانا علىّ (ع) هنگامى مرا به بيعت خويش فرا خواند كه مردم با او بيعت كرده بودند، از اين رو دانستم كه اگر نپذيرم موضوع پايان نخواهد يافت، و علىّ (ع) يارانش را بر من خواهد شورانيد.بارى در بامداد روز بعد طلحه و زبير صفوف خود را براى جنگ آراسته و آماده كردند، عثمان بن حنيف با يارانش نيز بيرون آمده، در برابر آنها قرار گرفتند، عثمان طلحه و زبير را مخاطب قرار داده آنها را به خداوند و اسلام سوگند داد كه از جنگ و برادر كشى دست بردارند، و آنان را به بيعتى كه كرده اند يادآورى و سخنانش را سه بار تكرار كرد، طلحه و زبير او را به سختى به باد فحش و ناسزا گرفتند، و مادرش را به زشتى نام بردند، عثمان به زبير گفت: بدان به خدا سوگند اگر مادرت صفيّه و خويشاوندى او با پيامبر خدا (ص) نبود پاسخت را مى دادم ليكن او تو را در سايه شير خود قرار داده است، امّا تو اى پسر زن چموش (مقصودش طلحه است) امرى كه ميان من و تو است دشوار، و بالاتر از گفتار است، من سرانجام تلخ و اندوهبارى را كه اين كار براى تو و زبير دارد به شما اعلام مى كنم، سپس گفت: بار خدايا من حجّت را به اين دو مرد تمام كردم و سعى خود را به كار بردم، سپس به آنها يورش برد و نبرد سختى ميان دو طرف در گرفت، ليكن گروهى مانع ادامه زد و خورد شده موافقت كردند كه صلحنامه اى ميان آنها منعقد شود، قرار داد صلح به شرح زير نوشته شد: «اين موافقتنامه اى است كه ميان عثمان بن حنيف انصارى و مؤمنانى كه شيعه علىّ بن ابى طالب (ع) بوده و پيرو اويند از يك سو، و طلحه و زبير و مؤمنان و مسلمانانى كه شيعه و پيرو آنهايند از سوى ديگر منعقد مى شود بدين قرار كه: دار الامارة (سراى حكومتى) و رحبه (ميدان يا دو كناره رودخانه) و مسجد و بيت المال و منبر در اختيار عثمان بن حنيف انصارى باشد، طلحه و زبير و همراهان آنها مى توانند در بصره به هر كجا بخواهند فرود آيند، و بايد در راه و بازار و لنگرگاه و آبشخور و مؤسّسات عمومى به يكديگر زيان نرسانند و وضع به همين قرار باشد تا زمانى كه امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب وارد شود، در آن هنگام چنانچه طلحه و زبير و ياران آنها بخواهند مى توانند به امت اسلام كه راه خود را برگزيده و بيعت على (ع) را پذيرفته بپيوندند و يا هر كدام از آنها راهى را كه خواهان آنند در پيش گيرند و به جنگ و صلح يا خروج و اقامت اقدام كنند، هر دو طرف در اجراى آنچه در اين موافقتنامه نوشته شده در برابر خداوند و ميثاق محكمى كه در باره وفاى به عهد و پيمان از هر يك از پيامبران خود گرفته مسئول و متعهّد مى باشند»، سپس موافقتنامه مهر و عثمان به سراى حكومتى وارد شد و به ياران خود فرمان داد كه به نزد مردم خود بازگردند و به درمان زخمهاى آنان پردازند، چند روزى بدين گونه گذشت.پس از آن چون طلحه و زبير نيروى خود را كمتر و دچار ضعف و سستى مى ديدند و از ورود على (ع) به بصره بيمناك بودند به قبايل و طوايف عرب نامه نوشته آنها را به خونخواهى عثمان و خلع على (ع) از خلافت دعوت كردند، قبايل ازد وضبّه و قيس غيلان به جز يك يا دو مرد كه كار آنها را ناخوش داشته و از آنها دورى گزيدند همگى با اين كارها موافقت و با آنها بيعت كردند، همچنين هلال بن وكيع با افراد خود از قبيله بنى عمرو بن تميم و بيشتر مردم بنى حنظله و بنى دارم دست بيعت به آنان دادند، هنگامى كه كارها براى طلحه و زبير روبراه و مطابق دلخواه شد، در شبى تاريك كه باد مى وزيد و باران مى باريد با ياران خود كه همه در زير جامه زره پوشيده بودند از محلّ خود بيرون آمده و در وقت برگزارى نماز صبح به مسجد رسيدند، ليكن عثمان بن حنيف پيش از آنها به مسجد وارد شده بود، و چون اقامه نماز گفته شد عثمان پيش رفت تا نماز جماعت را برگزار كند، ياران طلحه و زبير او را عقب زدند و زبير را جلو آوردند، پس از آن پاسبانهاى بيت المال مداخله كرده، زبير را عقب زده، عثمان را مقدّم كردند و بالاخره ياران زبير غلبه يافته او را پيش آورده و عثمان را پس زدند، و وضع به همين گونه ادامه داشت تا اين كه نزديك بود آفتاب طلوع كند، در اين هنگام مردم فرياد برآوردند: اى ياران محمّد (ص) آيا از خداوند نمى ترسيد اينك آفتاب بر آمده است، و چون در اين كشمكش زبير پيروز شده بود نماز را او با مردم به جا آورد و هنگامى كه از نماز باز مى گشت به يارانش كه همگى مسلّح بودند فرياد زد كه عثمان را دستگير كنيد و يارانش پس از زد و خوردى كه ميان او و مروان بن حكم با شمشير انجام گرفت وى را اسير و تا سر حدّ مرگ مورد ضرب قرار دادند، سپس موهاى ابرو و مژه ها و ديگر موهاى سر و صورت او را كندند، و افراد مسلّح او را كه هفتاد نفر بودند دستگير و به همراه عثمان بن حنيف نزد عايشه روانه كردند، عايشه به يكى از فرزندان عثمان بن عفّان گفت گردن او را بزند، زيرا طايفه انصار به قتل پدرش كمك كرده و او را كشته اند امّا عثمان بن حنيف فرياد زد اى عايشه و اى طلحه و زبير برادر من سهل ابن حنيف خليفه علىّ بن ابى طالب (ع) در مدينه است، سوگند به خدا اگر مرا بكشيد او در ميان پدر زادگان و قوم و خويش و قبيله شما شمشير را روان خواهد ساخت و كسى از شما باقى نخواهد گذاشت، از اين رو از گفتار او بيمناك شدند و دست از كشتن او بازداشته وى را رها كردند.عايشه نزد زبير پيغام فرستاد كه: خبر چگونگى رفتار افراد مسلّح عثمان با تو پيش از اين به من رسيده همه را از دم تيغ بگذران، به خدا سوگند زبير همگى آنان را مانند گوسفند سر بريد، تعداد آنها هفتاد نفر بود و عبد اللّه پسر زبير سرپرستى اين كار را داشت، از پاسداران مسلّح عدّه اندكى باقى مانده بود كه بيت المال را در محافظت خود گرفته و گفتند: تا هنگامى كه امير المؤمنين وارد نشده بيت المال را تسليم نمى كنيم، زبير با دسته اى از سپاهيان خود شبانه به آنها يورش برد و پس از جنگ و پيكار آنها را كشت و پنجاه تن را به اسارت گرفت و اين اسيران را نيز پس از شكنجه و آزار به قتل رسانيد، نقل شده كه شمار پاسداران مسلّحى كه در آن روز كشته شده اند چهار صد نفر بوده است.غدر و پيمان شكنى طلحه و زبير نسبت به عثمان بن حنيف غدر و خيانتى بود كه پس از شكستن بيعت خود با على (ع) انجام دادند و خيانت در خيانت بود، و اين پاسداران مسلّحى كه كشته شدند نخستين گروه مسلمانى هستند كه پس از اسارت و شكنجه و آزار، گردن آنها زده شده است.بارى عثمان بن حنيف را مخيّر كردند كه در بصره اقامت كند و يا به على (ع) بپيوندد. او كوچ كردن از آن جا را برگزيد و آنان نيز او را رها كردند و به على (ع) پيوست، هنگامى كه آن حضرت را ديدار كرد گريست و عرض كرد من پيش از اين مردى سالخورده بودم و اكنون كه بر تو وارد شده ام جوانى ساده و ا مردم، امام (ع) فرمود: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و آن را سه بار تكرار كرد، اين كه امام (ع) در خطبه مذكور فرموده است كه به كارگزار من در بصره و خازنان بيت المال مسلمانان يورش بردند و سخنانى كه به دنبال آن فرموده اشاره به همين ماجراست، پس از اين امام (ع) سوگند ياد مى كند كه اگر تنها يك تن از مسلمانان را به عمد و بى آن كه گناهى مرتكب شده باشد كشته بودند، كشتن همگى اين سپاه ياغى براى او روا بود، واژه إن در جمله «و إن لو لم يصيبوا...» زايده است.اگر گفته شود: آنچه از اين گفتار امام (ع) دانسته مى شود اين است كه قتل همگى اين سپاه به اين علّت كه انكار منكر نكردند و از اعمال زشت طلحه و زبير جلوگيرى به عمل نياوردند جايز بوده است، بنا بر اين آيا كشتن هر كسى كه انكار منكر نكند رواست عبد الحميد بن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه پاسخ داده است كه: كشتن آنان جايز بوده، زيرا آنها اعتقاد داشته اند كشتارهايى كه به دست اين بيعت شكنان انجام گرفته مباح بوده، در حالى كه خداوند چنين اعمالى را حرام فرموده است لذا اين اعتقاد آنها به منزله اعتقاد به مباح بودن زنا و جواز شرب خمر مى باشد.قطب راوندى كه يكى ديگر از شارحان نهج البلاغة مى باشد گفته است: جواز قتل آنها به سبب اين است كه آنان داخل در عموم آيه شريفه: «إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا...» بوده و از مصاديق آن مى باشند، زيرا آنها با خدا و پيامبرش (ص) به جنگ برخاستند و جنگ با على (ع) جنگ با پيامبر (ص) است، چنان كه آن حضرت فرموده است:«حربك يا علىّ حربي». ديگر اين كه در زمين به ايجاد فساد و تباهى پرداختند، ابن ابى الحديد به اين پاسخ اعتراض كرده گفته است: اشكال در جواز قتل همه سپاهيان است به جرم اين كه از كشتن يك تن مسلمان جلوگيرى نكردند، و تعليلى كه در سخن امام (ع) براى روا بودن اين امر شده، عدم انكار منكر است نه شمول آيه شريفه.آنچه من در اين باره مى گويم اين است كه پاسخ دوّم قويتر و پاسخ نخستين ضعيف است، زيرا اگر چه كشتن كسى كه معتقد به مباح بودن آنچه حرمت آن از ضروريّات دين است مانند زنا و شرب خمر، واجب است ليكن نمى توانم بگويم اين وجوب شامل كسى است كه از طريق تأويل آيات، محرّماتى از دين را حلال بداند مانند وجوب كشتن اين سپاهيان به سبب كشتارى كه كرده و طغيانى كه مرتكب شده اند، زيرا اگر چه فساد اعمال آنها روشن و مسلّم است ليكن همه اين كارها را بر اساس تأويلاتى كه براى خود داشته اند به جا آورده اند بنا بر اين تفاوت ميان اعتقاد به حلال بودن شرب خمر و زنا، و اعتقاد اينها به مباح بودن آنچه مرتكب شده اند روشن است.امّا اعتراضى كه بر پاسخ دوّم شده نيز ضعيف است، زيرا در پاسخ اين معترض مى توان گفت: اگر يك تن مسلمان بى گناه از روى عمد به وسيله يكى از افراد سپاهى كشته شود و ديگر افراد اين سپاه حضور داشته و با وجود قدرت، از اين عمل زشت جلوگيرى نكنند، خود دارى آنها نشانه رضاى خاطر آنان بوده و كسى كه راضى به قتل ديگرى است شريك قاتل اوست، بويژه اگر همنشين و يار و همكار او باشد، مانند همبستگى و يك پارچگى كه در ميان سپاهيان برقرار است، امّا خروج و سركشى اين سپاه بر ضدّ امام عادل به منزله جنگ با خدا و پيامبر (ص) است و كشتن كارگزار آن حضرت و خازنان بيت المال و تاراج آن، و ايجاد تفرقه و اختلاف ميان مسلمانان و به تباهى كشانيدن نظام اجتماعى آنان همان سعى در فساد بر روى زمين است كه مدلول آيه شريفه مى باشد.فرموده است: «دع ما انهم ... »:يعنى: اگر تنها يك تن از مسلمانان به دست آنها كشته شده بود قتل همگى آنان براى من روا بود چه رسد به اين كه به اندازه عدّه اى كه به همراه آنها وارد بصره شدند، از مسلمانان كشته اند، كلمه ما در جمله: «دع ما أنّهم»، زايده است، و اين شباهت و همگونى در اين جا از نظر كثرت كشتار مسلمانها به وسيله آنهاست، و سخن امام (ع) درست است زيرا آنها جمعيّت بسيارى از دوستان آن حضرت و نگهبانان بيت المال را كشتند، و چنان كه ذكر شد و امام (ع) در گفتار خود بدان اشاره فرمود، برخى را از طريق غدر و پيمان شكنى و بعضى را پس از اسارت و شكنجه و آزار به قتل رسانيدند. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 129 و منها في ذكر أصحاب الجمل:فخرجوا يجرّون حرمة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كما تجرّ الأمة عند شرائها متوجّهين بها إلى البصرة فحبسا نسائهما في بيوتهما و أبرزا حبيس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لهما و لغيرهما في جيش ما منهم رجل إلّا و قد أعطاني الطّاعة و سمح لي بالبيعة طائعا غير مكره فقدموا على عاملي بها، و خزّان بيت مال المسلمين و غيرهم من أهلها و قتلوا طائفة صبرا و طائفة غدرا فواللّه لو لم يصيبوا من المسلمين إلّا رجلا واحدا معتمدين لقتله بلا جرم جرّه، لحلّ لي قتل ذلك الجيش كلّه إذ حضروه فلم ينكروا و لم يدفعوا بلسان و لا يد، دع ما أنّهم قد قتلوا من المسلمين مثل العدّة الّتي دخلوا بها عليهم. (36431- 36210)اللغة:و (سمح) الرّجل من باب منع سماحا و سماحة جاد و كرم.الاعراب:في نسخة الشّارح المعتزلي: فو اللّه أن لو لم يصيبوا. قال الشّارح فأن زايدة و يجوز أن يكون مخفّفة من الثّقيلة، و جملة لحلّ لي جواب للقسم استغنى به عن جواب الشرط لقيامه مقامه كما في قوله تعالى: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ» و قولك و اللّه لو جئتني لجئتك، فاللّام جواب القسم لا جواب لو قال نجم الأئمة إذا تقدّم القسم أوّل الكلام ظاهرا أو مقدّرا و بعده كلمة الشرط سواء كانت أن أو لو أو لولا أو اسم الشرط فالأكثر و الأولى اعتبار القسم دون الشرط فيجعل الجواب للقسم، و ما في قوله دع ما أنّهم زايدة كما في قوله تعالى: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ» و «مِمَّا خَطِيئاتِهِمْ» و «مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ»  و قيل: إنّها نكرة و المجرور بدل منها.المعنى:الفصل الثالث منها في ذكر أصحاب الجمل و التنبيه على ضلالهم:كنايه (فخرجوا يجرّون حرمة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 133  أى حرمه و هو في الأصل ما لا يحلّ انتهاكه، و كنّى به هنا عن زوجته عايشة تشبيه (كما تجرّ الأمة عند شرائها) أى بيعها و وجه الشبه أنّ بايع الأمة يجرّها من بلد إلى بلد و يديرها في الأسواق و يعرضها على المشترين، فكذلك هؤلاء أخرجوها و أداروها في البلدان و شهّروها في الأصقاع لينالوا بذلك إلى ما راموه (متوجّهين بها إلى البصرة فحبسا) أى طلحة و الزبير (نسائهما في بيوتهما و أبرزا حبيس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) و هو أيضا كناية عنها و في ذلك أيضا من الدّلالة على فرط ضلالهما و خطائهما ما لا يخفى لأنّ الرّسول صلّى اللّه عليه و آله أمرها بالاحتباس في بيتها بمقتضى قوله تعالى: «وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى»  فهؤلاء مضافا إلى عدم رعايتهم لحرمة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و حمايتهم عن عرضه و مخالفتهم لأمره خالفوا أمر اللّه سبحانه و نبذوا كتابه وراء ظهورهم حيث أبرزاها (لهما و لغيرهما) من الناس (في جيش ما منهم رجل إلّا و قد أعطاني الطاعة و سمح) أى جاد (لي بالبيعة) و هذا إشارة إلى وجه ثان لضلالهم، و هو نقضهم للعهد بعد التوكيد و نكثهم للطاعة بعد البيعة.و قوله: (طائعا غير مكره) من باب الاحتراس الّذي مرّ ذكره في ضمن المحسنات البديعية في ديباجة الشرح و الغرض إبطال توهّم كون بيعتهم على وجه الاكراه كما ادّعاه طلحة و الزبير حسبما عرّفه في شرح الكلام الثامن و غيره (فقدموا على عاملى بها) و هو عثمان بن حنيف الانصاري كان عامله يومئذ بالبصرة (و خزّان بيت مال المسلمين) و هم سبعون رجلا أو أربعمائة رجل كما في رواية أبي مخنف الاتية (و غيرهم من أهلها فقتلوا طائفة) منهم (صبرا).قال شيخنا في الجواهر بعد قول المحقّق و يكره قتله أى الكافر صبرا لا أجد فيه خلافا لما في صحيح الحلبي عن الصّادق عليه السّلام لم يقتل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رجلا صبرا غير عقبة بن ابي معيط و طعن ابن ابي خلف فمات بعد ذلك ضرورة إشعاره بمرجوحيّته الّتي لا ينافيها وقوعه من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله المحتمل رجحانه لمقارنة أمر آخر على أنّ الحكم ممّا يتسامح في مثله. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 134 قال: و المراد بالقتل صبرا أن يقيّد يداه و رجلاه مثلا حال قتله و حينئذ فاذا اريد عدم الكراهة أطلقه و قتله و لعلّ هذا هو المراد ممّا فسّره به غير واحد بل نسبه بعض إلى المشهور من أنه الحبس للقتل.و في القاموس: و صبر الانسان و غيره على القتل أن يحبس و يرمى حتّى يموت.و أمّا ما قيل من أنّه التعذيب حتّى يموت أو القتل جهرا بين الناس أو التهديد بالقتل ثمّ القتل أو القتل و ينظر إليه آخر أو لا يطعم و لا يسقى حتّى يموت بالعطش و الجوع فلم أجد ما يشهد لها بل الأخير منها مناف لما سمعته من وجوب الاطعام و السقى.و كيف كان فقد ظهر بذلك أنّ في قوله عليه السّلام فقتلوا طائفة صبرا من الدّلالة على عظم خطيئتهم ما لا يخفى لأنه إذا كان قتل الكفّار المحاربين بهذه الكيفية المخصوصة مكروها أو حراما على اختلاف تفسير الصّبر «1» فكيف بالمؤمنين مضافا إلى أنّهم لم يقنعوا بذلك بل (و) قتلوا (طائفة) اخرى (غدرا) و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يجيء كلّ غادر بامام يوم القيامة مائلا شدقه حتّى يدخل النّار.و قال أمير المؤمنين عليه السّلام في حديث اصبغ بن نباته و هو يخطب على منبر الكوفة أيّها النّاس لولا كراهة الغدر لكنت من أدهى الناس الا إنّ لكلّ غدرة فجرة، و لكلّ فجرة كفرة الا و إنّ الغدر و الفجور و الخيانة في النّار هذا و سنقصّ عليك قتلهم طائفة صبرا و طائفة غدرا في ثاني التنبيهين الاتيين إنشاء اللّه.ثمّ إنّه عليه السّلام لما أبدى العذر في قتالهم و وجوب قتلهم بثلاث كباير موبقة إحداها إخراجهم لحبيس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هتكهم لناموسه، و ثانيتها نكثهم البيعة بعد سماحهم للطاعة، و ثالثها قتلهم للمسلمين صبرا و غدرا أقسم بالقسم البارّ بحلّيّة قتلهم ازاحة للشبهة عمّن كان في قلبه مرض فقال: (فو اللّه لو لم يصيبوا من المسلمين إلّا رجلا واحدا معتمدين لقتله) أى______________________________ (1) فعلى التفسير الاخير يكون حراما و على غيره يكون مكروها كما هو ظاهر (منه ره) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 135 معتمدين له (بلا جرم جرّه) أى بدون استحقاقه للقتل بجرم اجتراه (لحلّ لي قتل ذلك الجيش كلّه) هذا الكلام بظاهره يدلّ على جواز قتل جميع الجيش بقتل واحد من المسلمين معلّلا بقوله (إذ حضروه فلم ينكروا و لم يدفعوا عنه بلسان و لا يد) فيستفاد منه جواز قتل من ترك النهى عن المنكر مع التمكّن من إنكاره و دفعه.فان قلت: أ فتحكمون بجواز ذلك حسبما يدلّ عليه ذلك الكلام؟قلت: نعم لأنّ الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر واجبان شرعا فالتارك لهما تارك للواجب و عامل للمنكر، فيجوز للامام عليه السّلام ردعه عنه بأيّ وجه أمكن كساير من ترك الواجبات و أتى بالمحرّمات فاذا علم من أوّل الأمر أنه لا يجدي في الرّدع إلّا القتل لجاز ذلك للامام اتّفاقا و ان اختلف الأصحاب في جواز ذلك أى القتل الذي هو آخر مراتب الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر لغيره عليه السّلام من دون اذنه و يدلّ على ما ذكرته من أنّ في ترك إنكار المنكر إخلال بالواجب و إقدام على المنكر ما رواه الصدوق (ره) في عقاب الأعمال مسندا عن مسعدة بن صدقة عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السّلام قال قال عليّ عليه السّلام: أيها الناس إنّ اللّه عزّ و جلّ لا يعذّب العامّة بذنب الخاصّة إذا عملت الخاصّة بالمنكر سرّا من غير أن تعلم العامّة، فاذا عملت الخاصّة بالمنكر جهارا فلم يغيّر ذلك العامّة استوجب الفريقان العقوبة من اللّه عزّ و جلّ.و قال عليه السّلام: لا يحضرنّ أحدكم رجلا يضربه سلطان جائر ظلما و عدوانا و لا مقتولا و لا مظلوما إذا لم ينصره لأنّ نصرة المؤمن فريضة واجبة، فاذا هو حضره و العافية أوسع ما لم يلزمك الحجّة الحاضرة.قال: و لما وقع التقصير في بني إسرائيل جعل الرّجل منهم يرى أخاه على الذنب فينهاه فلا ينتهى فلا يمنعه ذلك أن يكون أكيله و جليسه و شريبه حتّى ضرب اللّه عزّ و جلّ قلوب بعضهم ببعض و نزل فيهم القرآن حيث يقول عزّ و جلّ «لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ، كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ» الاية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 136 و يدلّ على جواز قتل فاعل المنكر ما يأتي في أواخر الكتاب في ضمن كلماته القصار من قوله أيّها المؤمنون إنّه من رأى عدوانا يعمل به و منكرا يدعى إليه فأنكره بقلبه فقد سلم و برء، و من أنكره بلسانه فقد أجر و هو أفضل من صاحبه و من أنكره بالسّيف لتكون كلمة اللّه هي العليا و كلمة الظالمين السّفلى فذلك الّذي أصاب سبيل الهدى، و قام على الطريق و نوّر في قلبه اليقين و رواه في الوسايل من روضة الواعظين مرسلا و يدلّ عليه أخبار اخر لا حاجة بنا إلى روايتها.فقد ظهر بذلك كلّه أنّ تعليله عليه السّلام حلّ قتل الجيش بحضورهم قتل المسلم من دون إنكار له و دفع عنه موافق بظاهره لاصول المذهب و لقواعد الشرع و لا حاجة إلى التوجيه و تمحّل التأويلات الّتي تكلّفها شراح النهج كالشارح المعتزلي و القطب الراوندي و الشارح البحراني و لا بأس بالاشارة إلى ملخّص كلامهم و التنبيه على ما يتوجّه عليهم فاقول:قال الشارح المعتزلي و يسئل عن قوله عليه السّلام لو لم يصيبوا إلّا رجلا واحدا لحلّ لي قتل ذلك الجيش بأسره لأنّهم حضروه فلم ينكروا فيقال أ يجوز قتل من لم ينكر المنكر مع تمكّنه من إنكاره.و الجواب أنّه يجوز قتلهم لأنّهم اعتقدوا ذلك القتل مباحا فانّهم إذا اعتقدوا إباحته فقد اعتقدوا إباحة ما حرّم اللّه فيكون حالهم حال من اعتقد أنّ الزّنا مباح و أنّ شرب الخمر مباح.و اعترض عليه الشارح البحراني بأنّ القتل و إن وجب على من اعتقد إباحة ما علم تحريمه من الدّين ضرورة كشرب الخمر و الزّنا فلم قلت أنّه يجب على من اعتقد إباحة ما علم تحريمه من الدّين بالتأويل كقتل هؤلاء القوم لمن قتلوا، و خروجهم لما خرجوا له؟ فانّ جميع ما فعلوه كان بتأويل لهم و ان كان معلوم الفساد فظهر الفرق بين اعتقاد حلّ الخمر و الزّنا و بين اعتقاد هؤلاء لاباحة ما فعلوه انتهى أقول: و أنت خبير بما في هذا الجواب و الاعتراض كليهما من الضعف و الفساد: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 137 أما الجواب فلأنّ اعتقاد إباحة ما علم حرمته من الدّين ضرورة كقتل المسلم عمدا و إن كان مجوّزا للقتل البتّة إلّا أنّه عليه السّلام لم يعلّل جوازه بذلك، بل علّله بالحضور على قتل المسلم و عدم الانكار، و هو أعمّ من اعتقاد الاباحة و عدمه، و قد ظهر لك أنّ مجرّد ذلك كاف في جواز القتل من باب الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر و لا حاجة إلى التقييد أو التخصيص بصورة الاعتقاد مع عدم الداعي اليهما و كونهما خلاف الأصل.و أما الاعتراض فلأنّ ملخّص كلام المعترض أنّ خروج الناكثين و قتلهم للمسلمين إنّما نشاء من زعمهم جواز ذلك و اعتقادهم حلّه لشبهة سنحت لهم و ان كان زعما فاسدا و اعتقادا كاسدا.و فيه أوّلا منع كون خروجهم عن وجه الشبهة و التأويل و انما كان خروج خوارج النهروان بالتأويل و زعمهم الباطل حقّا و لذلك قال عليه السّلام في الكلام السّتين «لا تقتلوا الخوارج بعدي فليس من طلب الحقّ فأخطأه كمن طلب الباطل فأدركه» و ثانيا هب أنّ خروجهم كان بالتأويل و شبهة مطالبة دم عثمان ظاهرا و أمّا قتلهم للمسلمين فأىّ تأويل يتصوّر فيه مع أنّ المقتولين لم يكونوا قاتلي عثمان و لا من الحاضرين لقتله و لا ناصرين لقاتليه، و لم يقع بعد حرب الجمل عند قتلهم طائفة صبرا و طائفة غدرا فلم يكن قتلهم لهؤلاء إلّا عن محض البغى و العدوان و التعدّي و الطغيان، و متعمّدين فيه، فجاز قتلهم لذلك كما يجوز قتل معتقد حلّ الخمر و الزّنا.اللّهمّ إلّا أن يقال: إنّ التأويل المتصوّر في قتلهم هو أنّهم لما زعموا أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام بحمايته عن قتلة عثمان خلافته خلافة باطلة و إمامته إمامة جور و بيعة إمام الجور و متابعته باطلة لا جرم زعموا إباحة قتل خزّان بيت المال و من حذا حذوهم باعتبار كونهم من مبايعيه و متابعيه، مستحفظين لبيت المال لأجله عليه السّلام و حفظ بيت المال لأجل الامام الجائر إعانة الاثم على زعمهم الباطل فافهم جدّا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 138 و بعد الغضّ عن جميع ذلك أقول: إنّ التأويل إذا كان معلوم الفساد حسبما اعترف به الشارح نفسه لم يبق موقع للتأمّل في جواز القتل، و لذلك أمر سبحانه بقتلهم و قتالهم مطلقا في قوله: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ» .و قال القطب الرّاوندي إن حلّ قتلهم لدخولهم في عموم قوله تعالى: «إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا» الاية.و اعترض عليه الشارح المعتزلي بأنّه عليه السّلام علّل استحلال قتلهم بأنّهم لم ينكروا المنكر و لم يعلّل بعموم الاية.و أورد عليه الشارح البحراني بأنّ له أن يقول إنّ قتل المسلم الذى لا ذنب له عمدا إذا صدر من بعض الجيش و لم ينكر الباقون مع تمكّنهم و حضورهم كان ذلك قرينة دالّة على الرضا من جميعهم و الراضى بالقتل شريك القاتل خصوصا إذا كان معروفا بصحبته و الاتّحاد به كاتّحاد بعض الجيش ببعض فكان خروج ذلك الجيش على الامام العادل محاربة للّه و رسوله، و قتلهم لعامله و خزّان بيت مال المسلمين و تفريق كلمة أهل المصر و فساد نظامهم سعى في الأرض بالفساد و ذلك عين مقتضى الاية.أقول: أمّا ما قاله الراوندى فلا غبار عليه و أمّا اعتراض الشارح المعتزلي فلا وجه له لأنّه عليه السّلام و إن علّل استحلال القتل بالحضور و عدم الانكار و لم يعلّله لعموم الاية إلّا أنّ مال العلّتين واحد، و مقصود الراوندي التنبيه على أنّ مرجع العلّة المذكورة في كلامه إلى عموم الاية ففي الحقيقة التعليل بتلك العلّة تعليل بذلك العموم.و هذا مما لا ريب فيه لظهور أنّ قتل خزّان بيت المال و إتلاف ما فيه من الأموال لم يكن إلّا من أجل نصبهم العداوة لأمير المؤمنين عليه السّلام و كونهم في مقام المحاربة معه، فيدخلون في عموم الاية.لأنّ المراد بمحاربة اللّه و رسوله فيها هو محاربة المسلمين، جعل محاربتهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 139 محاربة لهما تعظيما للفعل و تكريما للمسلم، فيجوز حينئذ قتلهم بحكم الاية.بل و لو لم يكن المقتول منهم إلّا واحدا كما فرضه عليه السّلام في كلامه لجاز أيضا قتل جميع الجيش كلّهم لأنّ المفروض أنّ قتل ذلك الواحد إنّما كان محادّة للّه و رسوله و محاربة لوليّ المؤمنين و لمن ائتمّ به من المسلمين فحيث إنّ الباقين حضروا ذلك القتل و لم ينكروه و لم يدفعوا عنه مع تمكّنهم منه يكون ذلك كاشفا عن كونهم في مقام المحاربة أيضا.و لعلّ هذا هو مراد الشارح البحراني بالايراد الّذي أورده على الشارح المعتزلي و إن كانت عبارته قاصرة عن تأدية المراد لظهور أنّ صدور قتل المسلم عن بعض الجيش مع حضور الاخرين و عدم إنكار منهم و إن كان قرينة على رضا الجميع بالقتل إلّا أنّ ذلك بمجرّده لا يكفى في جواز قتل الرّاضين حتّى ينضمّ إليه المقدّمة الاخرى أعني كون صدور القتل عن وجه المحاربة، و كون رضاهم بذلك كاشفا عن كونهم محاربين جميعا كما قلناه.و على هذا فان كان مراده بقوله و الراضى بالقتل شريك القاتل هو ما ذكرناه فنعم الوفاق و إلّا فيتوجّه عليه أنّه إن أراد المشاركة في الاثم فهو مسلّم لما ورد في غير واحد من الرّوايات من أنّ الراضى بفعل قوم كالداخل فيهم، و أنّ العامل بالظلم و الراضى به و المعين به شركاء ثلاثة و أنّ من رضي أمرا فقد دخل فيه و من سخطه فقد خرج منه إلّا أنّ هذه المشاركة لا تنفعه في دفع الاعتراض.و إن أراد المشاركة في جواز قتل الرّاضى كما يجوز قتل القاتل فهو على إطلاقه ممنوع لأنّ قتل القاتل بعنوان القصاص جايز دون الراضي.نعم يجوز قتله من باب الحسبة على ما قلنا و من أجل كونه في مقام المحاربة حسبما قاله الراوندي كما يجوز قتل القاتل بهذين الوجهين أيضا فافهم جيّدا هذا و لما نبّه عليه السّلام على جواز قتل الجيش جميعا بقتل واحد من المسلمين أردف ذلك بالتنبيه على مزيد استحقاقهم له من حيث إقدامهم على جمع كثير منهم فقال: (دع ما أنّهم قد قتلوا من المسلمين مثل العدّة الّتي دخلوا بها عليهم). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 140 تنبيهان:الاول: قال الشّارح المعتزلي بعد الفراغ من شرح الفصل الثّاني من هذه الخطبة ما هذه عبارته و اعلم أنّه قد تواترت الأخبار عنه عليه السّلام بنحو من هذا القول نحو قوله عليه السّلام ما زلت مظلوما منذ قبض اللّه رسوله صلّى اللّه عليه و آله حتّى يوم الناس هذا و قوله عليه السّلام أللّهمّ اجز قريشا فانّها منعتني حقّي و غصبتني أمري.و قوله عليه السّلام فجزت قريشا عنّي الجوازي فانّهم ظلموني حقّي و اغتصبوني سلطان ابن امّي.و قوله عليه السّلام و قد سمع صارخا ينادي أنا مظلوم فقال عليه السّلام هلّم فلنصرخ معا فانّي ما زلت مظلوما.و قوله عليه السّلام و إنّه ليعلم أنّ محلّي منها محلّ القطب من الرّحى و قوله عليه السّلام أرى تراثي نهبا و قوله: اصفيا بانائنا و حملا الناس على رقابنا.و قوله عليه السّلام: إنّ لنا حقّا إن نعطه نأخذه و ان نمنعه نركب أعجاز الابل و إن طال السرى.و قوله عليه السّلام: ما زلت مستأثرا عليّ مدفوعا عمّا أستحقّه و أستوجبه.قال الشارح و أصحابنا يحملون ذلك كلّه على ادّعائه الأمر بالأفضليّة و الأحقيّة و هو الحقّ و الصّواب فانّ حمله على الاستحقاق تكفير و تفسيق لوجوه المهاجرين و الأنصار لكنّ الاماميّة و الزيديّة حملوا هذه الأقوال على ظواهرها و ارتكبوا بها مركبا صعبا و لعمري إنّ هذه الألفاظ موهمة مغلبة على الظنّ ما يقوله القوم لكن تصفّح الأقوال يبطل ذلك الظنّ و يدرء ذلك الوهم فوجب أن يجرى مجرى الايات المتشابهات الموهمة ما لا يجوز على الباري فانّه لا نعمل بها و لا نعوّل على ظواهرها لأنّا لما تصفّحنا أدلّة العقول اقتضت العدول عن ظاهر اللّفظ و أن نحمل على التأويلات المذكورة في الكتب.قال الشارح و حدّثني يحيى بن سعيد بن عليّ الحنبلي المعروف بابن عالية ساكن قطفثا بالجانب الغربي من بغداد واحد الشهود المعدلين بها قال كنت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 141 حاضرا عند الفخر إسماعيل بن عليّ الحنبلي الفقيه المعروف بغلام ابن المنى و كان الفخر إسماعيل هذا مقدّم الحنابلة ببغداد في الفقه و الخلاف و يشتغل بشيء في علم المنطق و قد كان حلو العبارة و قد رأيته أنا و حضرت عنده و سمعت كلامه و توفّى سنة عشرة و ستّمأة.قال ابن عالية و نحن عنده نتحدّث إذ دخل شخص من الحنابلة قد كان له دين على بعض أهل الكوفة فانحدر إليه يطالبه به و اتّفق أن حضره زيارة يوم الغدير و الحنبليّ المذكور بالكوفة و هذه الزيارة هي اليوم الثامن عشر من شهر ذي الحجّة و يجتمع بمشهد أمير المؤمنين عليه السّلام من الخلايق جموع عظيمة يتجاوز حدّ الاحصاء.قال ابن عالية: فجعل الشيخ الفخر يسائل ذلك الشّخص ما فعلت ما رأيت؟هل وصل مالك إليك؟ هل بقى منه بقيّة عند غريمك؟ و ذلك الشخص يجاوبه حتّى قال له يا سيّدي لو شاهدت يوم الزيارة يوم الغدير و ما يجرى عند قبر عليّ بن أبي طالب عليه السّلام من الفضايح و الأقوال الشّنيعة و سبّ الصحابة جهارا بأصوات مرتفعة من غير مراقبة و لا خيفة.فقال إسماعيل أيّ ذنب لهم و اللّه ما جراهم على ذلك و لا فتح لهم هذا الباب إلّا صاحب ذلك القبر، فقال ذلك الشخص: و من صاحب القبر قال: عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قال: يا سيّدي هو الّذي سنّ لهم ذلك و علّمهم إيّاه و طرقهم إليه؟ قال نعم و اللّه.قال: يا سيّدي فان كان محقّا فما لنا نتولّى فلانا و فلانا و إن كان مبطلا فما لنا نتولّاه ينبغي أن نبرء إمّا منه أو منهما، قال ابن عالية فقام اسماعيل مسرعا و قال: لعن اللّه اسماعيل الفاعل ابن الفاعل إن كان يعرف جواب هذه المسألة و دخل دار حرمه و قمنا نحن فانصرفنا انتهى كلام الشارح.أقول: قد مرّ في تضاعيف الشرح لا سيّما مقدّمات الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقيّة النّصوص الدالّة على خلافته عليه السّلام و بطلان خلافة غيره مضافا إلى الأدلّة العقليّة.و العجب من الشارح المعتزلي أنّه بعد اعترافه بتواتر الأخبار الظاهرة في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 142 اغتصاب الخلافة و التظلّم و الشكوى من أئمة الجور كيف يصرفها عن ظواهرها من غير دليل و أيّ داع له الى الانحراف عن قصد السّبيل و لو كان هناك أقلّ دليل لتمسّك به مقدّم الحنابلة اسماعيل، و لم يعي عن الجواب، و لم يقم من مجلسه مسرعا إلى الذهاب، فحيث عجز عن جواب القائل ضاق به الخناق إلّا لعن نفسه بالفاعل ابن الفاعل.ثمّ العجب من الشّارح أنه يعلّل ذلك تارة بأنّ حملها على ظواهرها يوجب تكفير وجوه الصّحابة و تفسيقها و هو كما ترى مصادرة على المدّعى، و اخرى بأنّ تصفّح الأقوال يبطل الظنّ الحاصل منها و ليت شعرى أىّ قول أوجب الخروج عن تلك الظواهر.فان أراد قول أهل السنّة فليس له اعتبار و لا وقع له عند اولي الأبصار و إن أراد قول من يعوّل على قوله من النبيّ المختار و آله الأطهار فعليه البيان و علينا التسليم و الاذعان، مع أنّا قد تصفّحنا كتب التواريخ و السّير و الأخبار و الأثر فما ظفرنا بعد إلى الان على خبر واحد معتبر و لا حديث صحيح يؤثر بل الأحاديث الصحيحة النبويّة و غير النبويّة العاميّة و الخاصيّة على بطلان دعويهم متظافرة و إبطال خلافة الخلفاء متواترة متظاهرة.و قياس ظواهر تلك الرّوايات على الايات المتشابهات قياس مع الفارق لا يقيسها إلّا كلّ بايد ناهق، لقيام الأدلّة القاطعة من العقل و النقل على وجوب تأويل هذه الايات و قيامها على لزوم تعويل ظواهر تلك الروايات.و كفى بذلك شهيدا فضلا عن غيره ممّا تقدّم و يأتي و حديث الثقلين و خبر الحقّ مع عليّ و عليّ مع الحقّ المعروف بين الفريقين و رواية ورود الامّة على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله على خمس رايات و افتراق الامّة على ثلاث و سبعين فرقة كلّها في النار غير واحدة.و نعم ما قيل:إذا افترقت في الدّين سبعين فرقة         و نيفا كما قد جاء في واضح النقل     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 143 و لم يك منهم ناجيا غير واحد         فبيّن لنا يا ذا النباهة و الفضل        أ في الفرقة الهلّاك آل محمّد         أم الفرقة الناجون أيّهما قل لي        فان قلت هلّاكا كفرت و إن نجوا         فلما ذا قدّم الغير بالفضل    التنبيه الثاني:في ذكر خروج عائشة و طلحة و الزبير الى البصرة، و قتلهم طائفة من المسلمين فيها صبرا و طائفة غدرا توضيحا لما أشار عليه السّلام إليه في كلامه و تفصيلا لما أجمله.فأقول: روى الشارح المعتزلي عن أبي مخنف أنّه قال: حدّثنا إسماعيل بن خالد عن قيس بن أبي حازم و روى الكلبيّ عن أبي صالح عن ابن عبّاس و روى جرير ابن يزيد عن عامر الشعبي، و روى محمّد بن إسحاق عن حبيب بن عمير قالوا جميعا لمّا خرجت عائشة و طلحة و الزّبير من مكّة إلى البصرة طرقت ماء الحوأب  «1» و هو ماء لبني عامر بن صعصعة فنبحهم الكلاب فنفرت صعاب إبلهم فقال قائل لعن اللّه الحوأب ما أكثر كلابها.فلمّا سمعت عائشة ذكر الحوأب قالت: أ هذا ماء الحوأب؟ قالوا نعم، فقالت: ردّوني ردّوني، فسألوها ما شأنها؟ ما بدا لها؟ فقالت: إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: كأنّى بكلاب ماء يدعا الحوأب قد نبحت بعض نسائي ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله لي: يا حميراء إيّاك أن تكونيها.فقال لها الزبير مهلا يرحمك اللّه فانا قد جزنا ماء الحوأب بفراسخ كثيرة، فقالت: أ عندك من يشهد أنّ هذه الكلاب النابحة ليست على ماء الحوأب فلفق لها الزبير و طلحة خمسين أعرابيا جعلا لهم جعلا فحلفوا لها و شهدوا أنّ هذا الماء ليس بماء الحوأب فكانت هذه أوّل شهادة زور في الاسلام.أقول: بل أوّل شهادة الزور في الاسلام ما وقعت يوم السقيفة حيث شهد منافقوا- قريش لأبي بكر بأنهم سمعوا من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنه يقول: إنّ اللّه لم يكن ليجمع______________________________ (1) و هو ماء نسبت الى الحوأب بنت كليب بن وبرة قاله في المناقب (منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 144 لنا أهل البيت النبوّة و الخلافة حسبما تقدّم في المقدّمة الثالثة من مقدّمات الخطبة الشقشقيّة من غاية المرام من كتاب سليم بن قيس الهلالي.قال أبو مخنف: و حدّثنا عصام بن قدامة عن عكرمة عن ابن عبّاس أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال يوما لنسائه و هنّ عنده جميعا ليت شعري أيّتكن صاحبة الجمل الأدبب تنبحها كلاب الحوأب يقتل عن يمينها و شمالها قتلى كثير كلّهم في النّار و تنجو بعد ما كادت.قال الشارح المعتزلي: قلت: أصحابنا المعتزلة يحملون قوله و تنجو على نجاتها من النار و الاماميّة يحملون ذلك على نجاتها من القتل و محملنا أرجح لأنّ لفظة في النار أقرب إليه من لفظة القتلى و القرب معتبر في هذا الباب ألا ترى أنّ نحاة البصريين أعملوا أقرب العاملين نظرا إلى القرب.أقول: لا أدرى ما ذا يريد الشّارح من ذكر الاختلاف في محمل الحديث و ترجيح محمل المعتزلة على محمل الامامية؟فان كان مقصوده بذلك الردّ على الامامية لتمسّكهم به على كون عايشة في النار حيث حملوا النجاة فيه على النجاة من القتل دون النّار ففيه أنّ الاماميّة لم يتمسّكوا به أبدا على كونها فيها لأنّ قوله صلّى اللّه عليه و آله كلّهم في النّار راجع الى المقتولين عن اليمين و الشمال لا ربط له بها بوجه حتّى يتمسّكوا به بل دليلهم على ذلك مضافا الى أخبارهم الكثيرة هو خروجها و بغيها على الامام العادل، و الخوارج و البغاة كلّهم في النار و عليه أيضا بناء المعتزلة كما صرّح به الشارح في ديباجة شرحه و إن توهّموا خروجها مع طلحة و الزبير من هذه الكلّية لدليل فاسد.و إن كان مقصوده به اثبات نجاة عائشة من النار ففيه أنّه لا ينهض لاثباتها لأنّ قوله صلّى اللّه عليه و آله «تنجو بعد ما كادت» يحتاج إلى إضمار المتعلّق و لفظة في النار و إن كانت أقرب إليه لكنّ القرب اللّفظي لا يكفى في جعل متعلّقه النّار بل المدار في أمثال المقام على القرب الاعتباري، و غير خفيّ على المنصف الخبير بأساليب «ج 9» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 145 الكلام أنّ المتبادر من اطلاق العبارة هو أنّ المتعلّق لفظة من القتل، و سوق الكلام أيضا يفيد ذلك.و ذلك لأنّه لمّا أخبر بأنه عليه السّلام يقتل عن يمينها و شمالها قتلى كثير و كان هناك مظنّة إصابة القتل إليها لقربه منها و إشرافها عليه، استدرك بقوله و تنجو بعد ما كادت، و هذا بخلاف قوله كلّهم في النّار فانّه لم يكن موهما لشمولها حتّى يحتاج إلى الاستدراك.فانقدح من ذلك أنّ الظاهر من مساق الكلام مضافا إلى التبادر عرفا هو أنّ المراد منه النجاة من القتل لا النجاة من النار كما يقوله المعتزلة.و على التنزّل و المماشاة أقول: غاية الأمر أنّ اللّفظ مجمل محتمل للأمرين فلا يكافؤ الأدلّة القاطعة المسلّمة عند أصحابنا و المعتزلة على كون البغاة جميعهم في النار، و لا يجوز رفع اليد عن عموم تلك الأدلّة و تخصيصها بهذا اللّفظ المجمل و العجب من الشارح أنه يستدلّ على مسألة اصولية كلاميّة بمسألة نحوية مع أنّ المسألة النحويّة أيضا غير مسلّمة عند علماء الأدبيّة و البصريّون و إن أعملوا أقرب العاملين نظرا إلى القرب لكنّ الكوفيّين اعملوا الأوّل منهما نظرا إلى السبق قال ابن مالك:إن عاملان اقتضيا في اسم عمل          قبل فللواحد منهما العمل        فالثاني أولى عند أهل البصرة         و اختار عكسا غيرهم ذا أسرة    هذا كلّه على ما يقتضيه النظر الجليّ، و أمّا ما يقتضيه النظر الدّقيق فهو حمل الحديث على ما يقوله أصحابنا الامامية و بطلان محمل المعتزلة، و ذلك لأنّ قوله عليه السّلام «و تنجو بعد ما كادت» يفيد نجاتها بعد قربها، فان اريد بها النجاة من القتل بعد القرب منه كما يقوله الاماميّة فلا غبار عليه، و إن اريد النجاة من النّار فلا يصحّ لأنّ نجاتها منها على زعم المعتزلة كانت بسبب التوبة و لازم ذلك أنّها قبل التوبة كانت هالكة واقعة في النار أعني الاستحقاق بالفعل لها، و وقوعها فيها غير قربها منها، كما هو مفاد قوله: بعد ما كادت. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 146 و الحاصل أنّ القرب من النار كما هو مضمون الرواية على قول المعتزلة ينافي الكون فيها على ما هو لازم محملهم فافهم جيّدا.هذا كلّه على تسليم صحّة متن الحديث و إلّا فأقول: الظاهر أنّه وقع فيه سقط من الرواة عمدا أو سهوا أو من النساخ كما يدلّ عليه ما فى البحار عن المناقب لابن شهر آشوب قال:ذكر ابن الأعثم في الفتوح، و الماوردي في أعلام النبوّة، و شيرويه في الفردوس، و أبو يعلي في المسند، و ابن مردويه في فضايل أمير المؤمنين، و الموفّق في الأربعين، و شعبة و الشعبي و سالم بن أبي الجعد في أحاديثهم و البلاذرى و الطبري في تاريخهما أنّ عايشة لمّا سمعت نباح الكلاب قالت أيّ ماء هذا؟ فقالوا الحوأب قالت إنّا للّه و إنّا إليه راجعون إنّي لهيه قد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و عنده نساؤه يقول: ليت شعري أيّتكنّ تنبحها كلاب الحوأب.و في رواية الماوردى أيتكنّ صاحبة الجمل الأدبب تخرج فتنبحها كلاب الحوأب يقتل من يمينها و يسارها قتلي كثير و تنجو بعد ما كادت تقتل و هذه الرّواية كما ترى صريحة في أنّ نجاتها من القتل.و بعد هذا كلّه فغير خفيّ عليك أنّ ما تكلّفه الشارح في إنجائها من النار فانّما يجرى في حقّها فقط، و ليت شعرى ما ذا يقول في حقّ طلحة و الزبير فانّ مذهبه وفاقا لأصحابه المعتزلة نجاتهما أيضا مثلها مع أنّ الرواية كما ترى مصرّحة بأنّ كلّهم في النّار و لا شكّ في شمول هذه القضية الكلّية للرّجلين فان زعم استثنائهما أيضا من هذه الكلّية بدليل منفصل مثل حديث العشرة أو ما دلّ على توبتهما فقد علمت في شرح بعض الخطب السابقة المتقدّمة فساده بما لا مزيد عليه، هذا فلنرجع إلى ما كنا فيه.قال أبو مخنف حدّثني الكلبي عن أبي صباح عن ابن عبّاس أنّ طلحة و الزبير أغذا السّير لعايشة حتّى انتهوا إلى حفر أبي موسى الأشعرى و هو قريب من البصرة و كتبا إلى عثمان بن حنيف الأنصاري و هو عامل عليّ عليه السّلام على البصرة أن اخل لنا دار الامارة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 147 فلمّا وصل كتابهما إليه بعث إلى الأحنف بن قيس فقال له: إنّ هؤلاء القوم قدموا علينا و معهم زوجة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و النّاس إليها سراع كما ترى، فقال الأحنف إنّهم جاؤك بها للطلب بدم عثمان و هم الّذين ألبّوا على عثمان الناس و سفكوا دمه و أراهم و اللّه لا يزالونا حتّى يلقوا العداوة بيننا و يسفكوا دمائنا و أظنّهم و اللّه سيركبون منك خاصّة ما لا قبل لك به و إن لم تتأهّب لهم بالنّهوض إليهم فيمن معك من أهل البصرة فانّك اليوم الوالي عليهم و أنت فيهم مطاع فسر إليهم بالناس و بادرهم قبل أن يكونوا معك في دار واحدة فيكون الناس أطوع منهم لك.فقال عثمان بن حنيف: الرأى ما رأيت لكنّني أكره أن أبدهم به و أرجو العافية و السّلامة إلى أن يأتيني كتاب أمير المؤمنين عليه السّلام و رأيه فأعمل به.ثمّ أتاه بعد الأحنف حكيم بن جبلة العبدى فأقرأه كتاب طلحة و الزبير فقال له مثل قول الأحنف و أجابه عثمان مثل جوابه للأحنف فقال له حكيم: فأذن لي حتّى أسير اليهم بالنّاس فان دخلوا في طاعة أمير المؤمنين عليه السّلام و إلّا فانابذهم على سواء.فقال عثمان: لو كان ذلك رأى لسرت إليهم بنفسي قال حكيم: أما و اللّه إن دخلوا عليك هذا المصر لتنقلنّ قلوب كثير من النّاس إليه و يزيلنّك عن مجلسك هذا و أنت أعلم، فأبى عليه عثمان.قال: و كتب عليّ إلى عثمان لمّا بلغه مشارفة القوم البصرة: من عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين إلى عثمان بن حنيف فأمّا بعد: فانّ البغاة عاهدوا اللّه ثمّ نكثوا و توجّهوا إلى مصرك و ساقهم الشيطان لطلب ما لا يرضى اللّه به و اللّه أشدّ باسا و أشدّ تنكيلا فاذا قدموا عليك فادعهم إلى الطاعة و الرجوع إلى الوفاء بالعهد و الميثاق الّذي فارقونا عليه فان أجابوا فأحسن جوارهم ما داموا عندك و إن أبوا إلّا التمسّك بحبل النكث و الخلاف فناجزهم حتّى يحكم اللّه بينك و بينهم و هو خير الحاكمين و كتبت كتابي هذا إليك من الرّبذة و أنا معجّل المسير اليك إنشاء اللّه و كتب عبيد اللّه بن أبي رافع في سنة ستّ و ثلاثين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 148 قال: فلمّا وصل كتاب عليّ عليه السّلام إلى عثمان أرسل إلى أبي الأسود الدّئلي و عمران بن الحصين الخزاعي فأمرهما أن يسيرا حتّى يأتياه بعلم القوم و ما الّذي أقدمهم.فانطلقا حتّى اذا أتيا حفر أبي موسى و به معسكر القوم فدخلا على عايشة فسألاها و وعظاها و أذكراها و ناشداها اللّه فقالت لهما ألقيا طلحة و الزبير.فقاما من عندها و لقيا الزّبير فكلّماه فقال لهما: إنّا جئنا للطلب بدم عثمان و ندعو النّاس الى أن يردّوا أمر الخلافة شورى ليختار النّاس لأنفسهم فقالا له: إنّ عثمان لم يقتل بالبصرة ليطلب دمه فيها و أنت تعلم قتلة عثمان من هم و أين هم و أنّك و صاحبك و عايشة كنتم أشدّ الناس عليه و أعظمهم إغراء بدمه فأقيدوا من أنفسكم و أمّا إعادة أمر الخلافة شورى فكيف و قد بايعتم عليّا عليه السّلام طائعين غير مكرهين و أنت يا أبا عبد اللّه لم تبعد العهد لقيامك دون هذا الرّجل يوم مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أنت آخذ قائم سيفك تقول ما أحد أحقّ بالخلافة منه و لا أولى بها منه، و امتنعت من بيعة أبي بكر فأين ذلك الفعل من هذا القول؟ فقال لهما: اذهبا فألقيا طلحة.فقاما إلى طلحة فوجداه خشن الملمس شديد العريكة قويّ العزم في إثارة الفتنة و إضرام نار الحرب، فانصرفا إلى عثمان بن حنيف فأخبراه و قال له أبو الأسود:يا بن حنيف قد أتيت فانفر         و طاعن القوم و جالد و اصبر       و ابرز لها مستلهما و شمّر            فقال ابن حنيف: اى و ربّ الحرمين لأفعلنّ و أمر مناديه فنادى في الناس السلاح السلاح، فاجتمعوا إليه.قال أبو مخنف: و أقبل القوم فلما انتهوا إلى المربد قام رجل من بني جشم فقال أيها الناس أنا فلان الجشمي و قد أتاكم هؤلاء القوم فان كانوا أتوكم خائفين لقد أتوكم من المكان الّذي يأمن فيه الطير و الوحش و السباع و إن كانوا انما أتوكم للطلب بدم عثمان فغيرنا ولى قتله فأطيعوني أيها الناس و ردّوهم من حيث أقبلوا فانكم إن لم تفعلوا لم تسلموا من الحرب الضروس و الفتنة الصماء الّتى لا تبقى و لا تذر، قال: فحصبه ناس من أهل البصرة فأمسك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 149 قال: و اجتمع أهل البصرة إلى المربد حتّى ملاؤه مشاة و ركبانا فقام طلحة و أشار إلى الناس بالسكوت ليخطب فسكتوا بعد جهد فخطب خطبة ذكر فيها قتل عثمان و حرّض الناس على الطلب بدمه، و على جعل أمر الخلافة شورى.ثمّ قام الزبير فتكلّم بمثل كلام طلحة فقام إليهما ناس من أهل البصرة فقالوا لهما: ألم تبايعا عليّا عليه السّلام فيمن بايعه؟ ففيم بايعتما ثمّ نكثتما؟ فقالا، ما بايعناه و لا لأحد في أعناقنا بيعة و إنّما استكرهنا على بيعته.فقال ناس: قد صدقا و أحسنا القول و قطعنا بالصواب، و قال ناس ما صدقا و لا أصابا في القول حتّى ارتفعت الأصوات.قال: ثمّ أقبلت عايشة على جملها فنادت بصوت مرتفع: أيّها الناس أقلّوا الكلام و اسكتوا: فأسكت الناس لها فقالت في جملة كلام تحرّضهم فيه على القتال و الاجلاب على قتلة عثمان: ألا إنّ عثمان قتل مظلوما فاطلبوا قتلته فاذا ظفرتم بهم فاقتلوهم ثمّ اجعلوا الأمر شورى بين الرّهط الّذين اختارهم عمر بن الخطّاب و لا يدخل فيهم من شرك في دم عثمان.قال: فماج الناس و اختلطوا فمن قائل يقول القول ما قالت و من قائل يقول و ما هى و هذا الأمر إنّما هي امرأة مأمورة بلزوم بيتها، و ارتفعت الأصوات و كثر اللغط حتى تضاربوا بالنعال و تراموا بالحصى.ثمّ إنّ النّاس تمايزوا فصاروا فريقين فريق مع عثمان بن حنيف و فريق مع عايشة و أصحابها.قال أبو مخنف: حدّثنا الأشعث عن محمّد بن سيرين عن أبي الجليل قال: لمّا نزل طلحة و الزّبير المربد أتيتهما فوجدتهما مجتمعين فقلت لهما ناشدتكما اللّه و صحبة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ما الّذي أقدمكما أرضنا هذه؟ فلم يتكلّما فأعدت عليهما فقالا بلغنا أنّ بأرضكم هذه دنيا فجئنا نطلبها.قال الشارح المعتزلي: و قد روى قاضي القضاة في كتاب المغني عن وهب بن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 150 جرير قال: قال رجل من أهل البصرة لطلحة و الزّبير، إنّ لكما فضلا و صحبة فأخبراني عن مسيركما هذا و قتالكما أ شيء أمركما به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أم رأى رأيتماه؟ فأمّا طلحة فسكت فجعل ينكت الأرض، و أمّا الزبير فقال: ويحك حدّثنا أنّ ههنا دراهم كثيرة فجئنا لنأخذ منها.قال الشارح: و جعل قاضي القضاة هذا الخبر حجّة في أنّ طلحة تاب و إنّ الزّبير لم يكن مصرّا على الحرب.قال: و الاحتجاج بهذا الخبر على هذا المعنى ضعيف و إن صحّ هو و ما قبله إنّه لدليل على حمق شديد، و ضعف عظيم و نقص ظاهر، و ليت شعري ما الّذي أخرجهما إلى هذا القول و إذا كان هذا في أنفسهما فهلّا كتماه.أقول: أمّا اعتبار الخبرين فلا غبار عليه لاعتضادهما بأخبار اخر في هذا المعنى، و أمّا دلالتهما على حمق الرّجلين كما قاله الشارح فلا خفاء فيه، و أمّا سكوت طلحة و نكته الأرض فلأنّه لما رأى أنّ السائل لا يبقى و لا يذر و لم يكن له عن الجواب محيص و لا مفرّ فبهت الذي كفر، و أمّا الزبير فأعمى اللّه قلبه و أجرى مكنون خاطره على لسانه إبانة عن انحطاط مقامه، و دناءة شأنه.قال أبو مخنف: فلمّا أقبل طلحة و الزّبير المربد يريدان عثمان بن حنيف فوجداه و أصحابه قد أخذوا بأفواه السّكك فمضوا حتّى انتهوا إلى موضع الدّباغين فاستقبلهم أصحاب ابن حنيف فشجرهم طلحة و الزبير و أصحابهما بالرّماح فحمل عليهم حكيم بن جبلة فلم يزل و أصحابه يقاتلونهم حتّى أخرجوهم من جميع السكك و رماهم النساء من فوق البيوت بالحجارة.فأخذوا إلى مقبرة ابن بني مازن فوقفوا بها مليّا حتّى ثابت إليهم خيلهم ثمّ أخذوا على مسناة البصرة حتّى انتهوا إلى الرابوقة ثم أتوا سبخة دار البرزق فنزلوها.قال: و أتاهما عبد اللّه بن حكيم لما نزلا السبخة بكتب كانا كتباها إليه فقال:لطلحة: يا با محمّد أما هذه كتبك؟ قال: بلى، قال: فكتبت أمس تدعونا إلى خلع عثمان و قتله حتّى إذا قتلته أتيتنا ثائرا بدمه فلعمرى ما هذا رأيك لا تريد إلّا هذه الدّنيا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 151 مهلا إذا كان هذا رأيك فلم قبلت من عليّ عليه السّلام ما عرض عليك من البيعة فبايعته طائعا راضيا ثمّ نكثت بيعتك ثمّ جئت لتدخلنا في فتنتك.فقال: إنّ عليّا دعاني إلى البيعة بعد ما بايع فعلمت أنّي لو لم أقبل ما عرضه علىّ لم يتمّ لي ثمّ يغرى لي من معه.قال: ثمّ أصبحا من غد فصفّا للحرب و خرج عثمان بن حنيف إليهما في أصحابه فناشدهما اللّه و الاسلام و أذكرهما بيعتهما عليّا عليه السّلام فقالا نحن نطلب بدم عثمان فقال لهما و ما أنتما و ذاك اين بنوه اين بنو عمّه الّذينهم أحقّ به منكم كلّا و اللّه و لكنكما حسدتماه حيث اجتمع النّاس عليه و كنتما ترجوان هذا الأمر و تعملان له و هل كان أحد أشدّ على عثمان قولا منكما.فشتماه شتما قبيحا و ذكرا امّه فقال للزّبير: أما و اللّه لو لا صفيّة و مكانها من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فانها أدنتك إلى الظلّ و إنّ الأمر بيني و بينك يا بن الصبغة يعني طلحة أعظم من القول لأعلمتكما من أمركما ما يسوءكما اللهمّ إنّي قد أعذرت إلى هذين الرجلين.ثمّ حمل عليهم و اقتتل النّاس قتالا شديدا ثمّ تحاجزوا و اصطلحوا على أن يكتب بينهم كتاب صلح فكتب:هذا ما اصطلح عليه عثمان بن حنيف الأنصاري و من معه من المؤمنين من شيعة أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و طلحة و الزبير و من معهما من المؤمنين و المسلمين من شيعتهما انّ لعثمان بن حنيف دار الامارة و الرحبة و المسجد و بيت المال و المنبر و إنّ لطلحة و الزّبير و من معهما ان ينزلوا حيث شاءوا من البصرة لا يضارّ بعضهم بعضا في طريق و لا فرضة «1» و لا سوق و لا شريعة حتّى يقدم أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فان أحبّوا دخلوا فيما دخلت فيه الامّة، و إن أحبّوا الحق كلّ قوم بهواهم و ما أحبّوا: من قتال أو سلم، و خروج أو إقامة، و على الفريقين بما كتبوا عهد اللّه______________________________ (1) الفرضة بالضم ثلمة من النهر يستقى منها، و من البحر محطّ السفن. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 152 و ميثاقه و أشدّ ما أخذه على نبيّ من أنبيائه من عهد و ذمّة، و ختم الكتاب.و رجع عثمان بن حنيف حتّى دخل دار الامارة و قال لأصحابه: الحقوا رحمكم اللّه بأهلكم وضعوا سلاحكم و داووا جرحاكم، فمكثوا كذلك أيّاما.ثمّ إنّ طلحة و الزّبير قالا: إن قدم عليّ و نحن على هذه الحال من القلّة و الضعف ليأخذنّ بأعناقنا، فأجمعا على مراسلة القبايل، و استمالة العرب فأرسلوا إلى وجوه النّاس و أهل الرّياسة و الشرف، يدعوهم إلى الطلب بدم عثمان و خلع عليّ عليه السّلام و إخراج ابن حنيف من البصرة.فبايعهم على ذلك الأزد و ضبّة و قيس عيلان كلّها إلّا الرّجل و الرّجلين من القبيلة كرهوا أمرهم فتواروا عنهم.و أرسلوا إلى هلال بن وكيع التميمي فلم يأتهم فجاءه طلحة و الزبير إلى داره فتواري عنهما فقالت امّه ما رأيت مثلك أتاك شيخا قريش فتواريت عنهما فلم تزل به حتّى ظهر لهما و بايعهما و معه بنو عمرو بن تميم كلّهم و بنو حنظلة إلّا بني يربوع فانّ عامتهم كانوا شيعة لعليّ عليه السّلام و بايعهم بنو دارم كلّهم إلّا نفرا من بني مجاشع ذوى دين و فضل.فلمّا استوثق بطلحة و الزبير أمرهما خرجا في ليلة مظلمة ذات ريح و مطر و معهما أصحابهما قد ألبسوهم الدروع و ظاهروا فوقها بالثياب فانتهوا إلى المسجد وقت صلاة الفجر و قد سبقهم عثمان بن حنيف إليه و اقيمت الصّلاة فتقدّم عثمان ليصلّي بهم فأخّره أصحاب طلحة و الزّبير و قدّموا الزّبير فجاءت السّيابجة «1» و هم الشرط حرس بيت المال فأخّروا الزّبير و قدّموا عثمان فغلبهم أصحاب الزّبير فقدّموه و أخّروا عثمان.فلم يزالوا كذلك حتّى كادت الشمس تطلع و صاح بهم أهل المسجد ألا تتّقون أصحاب محمّد و قد طلعت الشّمس فغلب الزّبير فصلّى بالنّاس فلمّا انصرف من صلاته______________________________ (1) السيابجة لفظة معربة قد ذكرها الجوهرى فى كتاب الصحاح قال هم قوم من السند كانوا بالبصرة جلاوزة و حراس السجن، ابن ابى الحديد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 153 صاح بأصحابه المستسلحين أن خذوا عثمان بن حنيف، فأخذوه بعد أن تضارب هو و مروان بن الحكم بسيفهما.فلمّا اسر ضرب ضرب الموت و نتف حاجباه و أشفار عينيه و كلّ شعرة في وجهه و رأسه و أخذوا السيابجة و هم سبعون رجلا فانطلقوا بهم و بعثمان بن حنيف إلى عايشة.فقالت لأبان بن عثمان اخرج إليه فاضرب عنقه فانّ الأنصار قتلت أباك و أعان على قتله فنادى عثمان يا عايشة و يا طلحة و يا زبير إنّ أخي سهل بن حنيف خليفة عليّ بن أبي طالب عليه السّلام على المدينة و اقسم باللّه إن قتلتموني ليضعنّ السيف في بني أبيكم و أهليكم و رهطكم فلا يبقى منكم أحدا.فكفّوا عنه و خافوا أن يوقع سهل بن حنيف بعيالاتهم و أهلهم بالمدينة فتركوه و أرسلت عايشة إلى الزبير أن اقتل السيابجة فانّه قد بلغني الّذي صنعوا بك.قال: فذبحهم و اللّه الزبير كما يذبح الغنم ولي ذلك منهم عبد اللّه ابنه و هم سبعون رجلا و بقيت منهم طائفة مستمسكين ببيت المال قالوا لا ندفعه إليكم حتّى يقدم أمير المؤمنين عليه السّلام فسارت إليهم الزبير في جيش ليلا فأوقع بهم و أخذ منهم خمسين أسيرا فقتلهم صبرا.قال أبو مخنف: و حدّثنا الصقعب بن زهير قال كانت السيابجة القتلي يومئذ أربعمائة رجل قال: فكان غدر طلحة و الزبير بعثمان بن حنيف أوّل غدر في الاسلام و كان السيابجة أوّل قوم ضربت أعناقهم من المسلمين صبرا.قال: و خيّروا عثمان بن حنيف بين أن يقيم أو يلحق بعليّ عليه السّلام فاختار الرّحيل فخلّوا سبيله فلحق بعليّ عليه السّلام فلما رآه بكى و قال له فارقتك شيخا و جئتك أمرد فقال عليّ عليه السّلام: إنّا للّه و إنّا اليه راجعون قالها ثلاثا.قال أبو مخنف: فلمّا صفت البصرة لطلحة و الزبير اختلفا في الصّلاة فاراد كلّ منهما أن يؤمّ بالناس و خاف أن يكون صلاته خلف صاحبه تسليما و رضى بتقدّمه فأصلحت بينهما عايشة بأن جعلت عبد اللّه بن زبير و محمّد بن طلحة يصلّيان الناس هذا يوما و هذا يوما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 154 قال أبو مخنف: ثمّ دخلا بيت مال البصرة فلمّا رأوا ما فيه من الأموال قال الزّبير: وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ  فنحن أحقّ بها من أهل البصرة فأخذا ذلك المال كلّه فلمّا غلب عليّ عليه السّلام ردّ تلك الأموال إلى بيت المال و قسّمها في المسلمين هذا.و قد تقدّم في شرح كلام له عليه السّلام و هو ثامن المختار من الخطب كيفيّة وقعة الجمل و مقتل الزّبير فارّا عن الحرب و تقدّم نوادر تلك الوقعة في شرح ساير الخطب و الكلمات في مواقعها اللّاحقة فلتطلب من مظانّها.الترجمة:فصل سوم در ذكر اصحاب جمل است مى فرمايد: پس خروج كردند در حالتى كه مى كشيدند حرم پيغمبر خدا را يعنى عايشه خاطئه را چنانچه كشيده مى شود كنيز هنگام فروختن او در حالتى كه متوجّه شدند با او بسوى بصره، پس حبس كردند و نگه داشتند طلحه و زبير زنان خودشان را در خانه خود، و بيرون آوردند زن محبوس شده حضرت رسالتماب را از براى خودشان و از براى غير خودشان، در لشكرى كه نبود از ايشان هيچ مردى مگر اين كه عطا كرده بود بمن اطاعت خود را، و بخشيده بود بمن بيعت خود را، در حالتى كه بيعتشان از روى طوع و رغبت بود نه با جبر و اكراه.پس آمدند بر حاكم من كه در بصره بود و بر خازنان بيت المال مسلمانان و بر غير ايشان از اهل بصره پس كشتند طائفه را با صبر و اسيرى، و طائفه را با مكر و حيله، پس قسم بخدا اگر نمى رسيدند از مسلمانان مگر به يك نفر مرد در حالتى كه متعمّد بودند در قتل آن بدون گناه و تقصيرى كه كسب نموده آن را هر آينه حلال بود مرا كشتن جميع اين لشكر از جهة اين كه حاضر شدند بكشتن او و انكار نكردند و دفع نكردند از او كشتن را با زباني و نه با دستى بگذار كه ايشان بقتل آوردند از مسلمانان مثل عددى را كه داخل شده بودند با ايشان بر ايشان. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 348 گويد: اينكه امير المومنين فرموده است «حال اين موضوع را كنار بگذار كه آنان به شمار همان گروهى كه وارد بصره شده اند از مسلمانان كشته اند» يعنى اگر فقط يك تن را كشته بودند براى من كشتن همه آنان روا بود تا چه رسد به شمار كسانى كه وارد بصره شده اند كشته اند. و على عليه السلام راست فرموده است چرا كه آنان گروهى بسيار از دوستان على و گنجوران بيت المال را در بصره كشتند، نسبت به بعضى مكر ورزيدند و آنها را غافلگير كردند و گروهى را پس از دستگيرى اعدام كردند. جنگ جمل و حركت عايشه براى جنگ: ابو مخنف روايت خود را از اسماعيل بن خالد، از قيس بن ابى حازم، و كلبى روايت خود را از ابو صالح، از ابن عباس، و جرير بن يزيد از عامر شعبى، و محمد بن اسحاق از جبيب بن عمير و همگى به اتفاق چنين نقل كرده اند كه چون عايشه و طلحه و زبير از مكه آهنگ بصره كردند از كنار آب حوأب-  كه در منطقه سكونت بنى عامر بن صعصعه است-  گذشتند و سگها چنان بر آنان پارس كردند كه شتران سركش و چموش هم رم كردند. يكى از آن ميان گفت: نفرين خدا بر حوأب باد كه سگهايش چه بسيار است. همين كه عايشه نام حوأب را شنيد گفت: آيا اينجا محل آب حوأب است گفتند: آرى. گفت: مرا بر گردانيد، برگردانيد. از او پرسيدند: به چه سبب، چه پيش آمده است گفت: خودم از پيامبر (ص) شنيدم كه فرمود: «گويى مى بينم كه سگهاى منطقه يى كه نامش حوأب است بر يكى از زنان من پارس مى كنند» و سپس به من فرمود «اى حميراء بر حذر باش كه تو آن زن نباشى». زبير گفت: خدايت رحمت كناد آرام بگير كه ما فرسنگهاى بسيارى از آب حوأب گذشته ايم. عايشه گفت: آيا گواهانى دارى كه شهادت دهند كه اين سگهاى پارس كننده كنار آب حوأب نيستند طلحه و زبير پنجاه اعرابى را كه براى آنان جايزه يى تعيين كرده بودند فرا خواندند كه براى عايشه سوگند خوردند و گواهى دادند كه آن آب، آب حوأب نيست. اين نخستين گواهى دروغ در اسلام بود. و عايشه به حركت خويش ادامه داد. ابو مخنف مى گويد: عصام بن قدامه، از عكرمه، از ابن عباس نقل مى كند كه روزى پيامبر (ص) به زنانش كه در محضرش حاضر بودند فرمود «اى كاش مى-  دانستم كداميك از شما صاحب شتر پر مويى است كه سگهاى حوأب بر آن زن پارس مى كنند و گروهى بسيار در سمت راست و چپش كشته مى شوند و همگى در آتش خواهند بود و آن زن پس از آنكه نزديك به هلاكت مى رسد نجات پيدا مى كند.» مى گويم: ياران معتزلى ما كه خدايشان رحمت كناد گفتار پيامبر (ص) را كه فرموده است «نجات پيدا مى كند» به نجات عايشه از آتش معنى مى كنند ولى اماميه آن را به نجات او از كشته شدن معنى مى كنند. معنى ما بهتر است زيرا جمله «در آتش خواهند بود» در عبارت به فعل «نجات پيدا مى كند» نزديكتر است تا جمله «[كشتگان بر گرد او] كشته مى شوند» و در اين مورد نزديكى آن جمله معتبرتر است. مگر نمى بينى كه دانشمندان علم نحو بصره با توجه به نزديكى عامل آن را معتبر مى شمرند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 349 ابو مخنف مى گويد: كلبى، از ابو صالح، از ابن عباس براى من نقل كرد كه زبير و طلحه شتابان عايشه را بردند تا به منطقه «حفر ابو موسى» كه نزديك بصره بود رسيدند، و به عثمان بن حنيف انصارى كه كارگزار على عليه السلام بر بصره بود نوشتند: دار الاماره را براى ما خالى كن. چون نامه ايشان به عثمان بن حنيف رسيد كسى نزد احنف بن قيس فرستاد و به او پيام داد كه اين قوم آهنگ ما كرده اند و همسر رسول خدا (ص) همراه ايشان است و همين گونه كه مى بينى مردم شتابان در حال پيوستن به اويند [نظرت چيست ] احنف گفت: اين گروه براى خونخواهى عثمان آهنگ تو كرده اند و حال آنكه همانها بودند كه مردم را بر عثمان شوراندند و خونش را ريختند و به خدا سوگند چنين مى بينم كه دست بردار نيستند تا آنكه ميان ما دشمنى در افكنند و خون ما را بريزند وانگهى به خدا سوگند، چنين گمان مى كنم كه بزودى در مورد تو كارهايى انجام خواهند داد كه ياراى ايستادگى در برابر آن ندارى و بايد كه آماده شوى و همراه كسانى از بصره كه همراه تو هستند آهنگ ايشان كنى كه تو امروز والى ايشانى و تو را فرمانبردارند. بنابر اين، با مردم آهنگ ايشان كن و پيش از آنكه آنان با تو در يك خانه قرار گيرند به جنگ ايشان مبادرت ورز كه در غير اين صورت مردم نسبت به ايشان فرمانبردارتر از تو خواهند بود. عثمان بن حنيف گفت: انديشه درست همين انديشه توست ولى من شر را خوش ندارم و نمى خواهم جنگ با ايشان را آغاز كنم و اميدوار به صلح و سلامت هستم تا آنكه نامه و رأى و فرمان امير المومنين به من برسد و طبق آن عمل كنم. پس از احنف بن قيس، حكيم بن جبلة عبدى كه از خاندان عمرو بن وديعه بود پيش عثمان بن حنيف آمد. عثمان نامه طلحه و زبير را براى او خواند، او هم همان سخن احنف بن قيس را گفت و عثمان هم همان پاسخ را داد. حكيم گفت: اجازه بده تا من با مردم آهنگ ايشان كنم اگر در اطاعت امير المومنين در آمدند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ خواهم كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 350 عثمان گفت: اگر اعتقاد من به جنگ مى بود خودم آهنگ ايشان مى كردم. حكيم گفت: همانا به خدا سوگند، اگر آنان در اين شهر بر تو در آيند دلهاى بسيارى از مردم متوجه ايشان مى شود و تو را از اين مجلس و جايگاه بر مى دارند، و تو داناترى. عثمان سخنش را نپذيرفت. [ابو مخنف ] گويد: چون به على عليه السلام خبر رسيد كه آن قوم آهنگ بصره دارند و نزديك آن رسيده اند براى عثمان بن حنيف چنين نوشت: از بنده خدا على امير المومنين به عثمان بن حنيف. اما بعد، همانا ستمگران نخست با خدا پيمان بستند و سپس آن را گسستند و آهنگ شهر تو دارند و شيطان ايشان را در جستجوى چيزى كه خداوند بر آن راضى نيست كشانده است و خداوند نيرومندتر و سخت عقوبت تر است. چون پيش تو رسيدند نخست ايشان را به اطاعت و بازگشت به وفادارى نسبت به عهد و ميثاقى كه داشتند و با آن از ما جدا شدند، فرا خوان، اگر پذيرفتند تا هنگامى كه پيش تو باشند با ايشان خوشرفتارى كن و اگر چيزى را جز دست يازيدن به ريسمان پيمان گسلى و ستيزه گرى نپذيرفتند با آنان جنگ كن تا خداوند ميان تو و ايشان حكم كند و او بهترين حكم كنندگان است. من اين نامه خويش را براى تو از ربذه نوشتم و به خواست خداوند متعال شتابان به سوى تو مى آيم. اين نامه را عبيد الله بن ابى رافع به سال سى و شش نوشته است. گويد: چون نامه على عليه السلام به عثمان بن حنيف رسيد ابو الاسود دوئلى و عمران بن حصين خزاعى را فرا خواند و به هر دو فرمان داد پيش آن قوم بروند و خبر آنان را براى او بياورند و بپرسند كه چه چيز آنان را آنجا كشانده است آن دو حركت كردند و به حفر ابو موسى كه لشكرگاه قوم بود رسيدند و پيش عايشه رفتند و با او سخن گفتند و پندش دادند و به خداوند سوگندش دادند. عايشه به آنان گفت: با طلحه و زبير ديدار كنيد. آن دو از پيش او برخاستند و با زبير ديدار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4 ، ص 351 و گفتگو كردند، زبير به ايشان گفت: ما براى طلب خون عثمان اينجا آمده ايم و مردم را فرا مى خوانيم كه خلافت را به شورا واگذارند تا مردم براى خود كسى را برگزينند. آن دو به زبير گفتند: عثمان در بصره كشته نشده است كه خونش آنجا مطالبه شود و تو بخوبى مى دانى قاتلان عثمان چه كسانى و كجا هستند و تو و دوست تو و عايشه از همه مردم بر او سخت گيرتر بوديد و از همگان بيشتر مردم را بر او شورانديد، اينك بايد از خويشتن دادخواهى كنيد، اما اينكه كار خلافت به شورا برگردد چگونه ممكن است و حال آنكه شما با على در حالى كه مختار بوديد و بدون زور و اجبار بيعت كرده ايد، وانگهى تو اى ابا عبد الله، هنوز چيزى نگذشته است كه به هنگام رحلت رسول خدا (ص) به دفاع از حق اين مرد قيام كردى، دسته شمشيرت را در دست گرفته بودى و مى گفتى هيچ كس سزاوار و شايسته تر از على براى خلافت نيست و از بيعت با ابو بكر خوددارى كردى، آن كار تو را با اين سخنت چه مناسبت است؟ زبير به آنان گفت: برويد با طلحه ديدار كنيد. آن دو برخاستند و پيش طلحه رفتند، او را سر سخت تر و خشمگين تر و در فتنه انگيزى و بر افروختن آتش جنگ استوارتر ديدند. آن دو پيش عثمان بن حنيف برگشتند و به او خبر دادند، و ابو الاسود اين ابيات را براى او خواند. «اى پسر حنيف به جنگ تو آمده اند، حركت كن و به آن قوم نيزه بزن و دلير و پايدار باش و سلاح پوشيده به مبارزه آنان برو و دامن بر كمر زن» عثمان بن حنيف گفت: آرى، سوگند به دو حرم [مكه و مدينه ] كه بدون ترديد چنين خواهم كرد. و به منادى خود فرمان داد ميان مردم فرياد بر آورد كه سلاح برگيريد، سلاح مردم پيش او جمع شدند و ابو الاسود ابيات زير را سرود: «زبير پيش ما آمد و سخن نزديك گفت و حال آنكه فاصله طلحه چون ستاره بلكه از آن هم دورتر است...» گويد: آن قوم همچنان سوى بصره پيش آمدند تا آنكه به مربد رسيدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 352 مردى از بنى جشم برخاست و گفت: اى مردم، من فلان كس جشمى هستم، اينك اين گروه سوى شما هجوم آورده اند، شگفت است كه از جايى آمده اند كه آنجا پرندگان و جانوران وحشى و درندگان در امان اند و شگفت تر آنكه به طلب خون عثمان پيش شما آمده اند و حال آنكه كس ديگرى غير از ما عهده دار كشتن او بوده است. اينك از من فرمانبردارى كنيد و آنان را به همانجا كه از آن آمده اند برگردانيد. و و اگر چنين نكنيد از جنگى تيز دندان و فتنه اى كه هيچ چيز را رها نمى كند و باقى نمى گذارد در امان نخواهيد بود. گويد: گروهى از مردم بصره بر او ريگ زدند و او از سخن گفتن بازماند. گويد: مردم بصره هم در مربد جمع شدند آن چنان كه آكنده از پيادگان و سواران شد. طلحه برخاست و به مردم اشاره كرد سكوت كنند تا خطبه ايراد كند، مردم پس از كوشش بسيار سكوت كردند و طلحه چنين گفت: همانا عثمان بن عفان از پيشگامان مسلمانان و اهل فضيلت و از مهاجران نخست بود كه خداوند از ايشان خشنود و آنان از خداوند خشنود بودند و قرآن در مورد فضيلت آنان سخن گفته است، و يكى از پيشوايان مسلمانان است كه پس از ابو بكر و عمر، دو صحابى رسول خدا (ص)، بر شما حكومت كرد. او بدعتها و كارهايى انجام داده بود كه بر او خشم گرفتيم و پيش او رفتيم و خواستيم از ما پوزش بخواهد و چنان كرد. آنگاه مردى كه اينك حكومت اين امت را بدون رضايت و مشورت غصب كرده است بر او ستم و شورش كرد و او را كشت و قومى كه نه پرهيزگار بودند و نه نيكوكار او را بر آن كار يارى دادند و عثمان در حالى كه توبه كرده و از اتهام برى بود ناروا كشته شد. اى مردم ما اينك پيش شما براى خونخواهى عثمان آمده ايم و شما را هم به خونخواهى او فرا مى خوانيم و اگر خداوند ما را بر قاتلان عثمان پيروزى دهد آنان را در قبال خون او مى كشيم و اين حكومت را به شورايى ميان مسلمانان وا مى گذاريم و در آن صورت خلافت براى همه امت رحمت خواهد بود و هر كس حكومت را بدون رضايت عامه و مشورت با آنان در ربايد حكومتش پادشاهى گزنده و بدعتى بزرگ است. پس از او زبير برخاست و سخنانى همچون او گفت. گروهى از مردم بصره برخاستند و به طلحه و زبير گفتند: مگر شما همراه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 353 كسانى كه با على بيعت كرده اند بيعت نكرده ايد به چه سبب نخست بيعت كرديد و سپس آن را شكستيد گفتند: ما بيعت نكرده ايم و بيعت هيچ كس بر گردن ما نيست و ما مجبور به بيعت شديم. گروهى گفتند: راست و سخن درست مى گويند و براى وصول به پاداش از بيعت خود را كنار كشيدند. گروهى هم گفتند: راست و درست نمى گويند. و چنان شد كه هياهو بر پا خاست. گويد: سپس عايشه در حالى كه سوار بر شترش بود آمد و با صداى بلند گفت: اى مردم، سخن كم گوييد و سكوت كنيد و مردم براى او خاموش شدند و او چنين گفت: همانا امير المومنين عثمان دگرگون شده و تغيير كرده بود ولى همواره اين گناه خود را با توبه مى شست تا آنجا كه در حال توبه و مظلوميت كشته شد. همانا كارهايى كه بر او عيب گرفتند اين بود كه تازيانه مى زند و جوانان را به اميرى مى گمارد و مراتع و چراگاهها را خالصه قرار مى دهد. او را در ماه حرام و در شهر حرام و به ناروا سر بريدند همچنان كه شتر را مى كشند. همانا قريش تيرهاى خود را به هدف خود زد و با دستهاى خود دهان خويش را خون آلود كرد و از كشتن او به چيزى دست نيافت و راه درستى را در مورد او نپيمود. به خدا سوگند آن را به صورت بلاى سختى خواهند ديد كه خفته را بيدار مى كند و نشسته را بر پا مى دارد و همانا قومى بر ايشان چيره مى شوند كه بر آنان رحمت نخواهند آورد و آنان را با سختى عذاب خواهند كرد. اى مردم، گناه عثمان به آن پايه نرسيده بود كه ريختن خونش روا باشد. نخست او را همان گونه كه جامه آلوده را مى شويند شستيد [از او خواستيد توبه كند و چنان كرد] سپس بر او ستم كرديد و دست يازيديد و او را پس از توبه و بيرون شدنش از گناه كشتيد و بدون اينكه با مردم مشورت شود از سر غصب و ربودن خلافت با پسر ابو طالب بيعت كرديد. اى مردم، مرا چنان مى پنداريد كه از تازيانه عثمان كه بر شما فرود مى آمد خشمگين شوم ولى از شمشيرهاى شما كه بر عثمان فرود آمد خشم نگيرم. همانا عثمان مظلوم كشته شد، در جستجوى قاتلانش باشيد و چون بر آنان دست يافتيد بكشيدشان سپس تعيين حكومت را به شورايى كه آنان را امير المومنين عمر بن خطاب برگزيده بود واگذار كنيد و نبايد كسى كه شريك خون عثمان است عضو آن شورا باشد. گويد: مردم نگران شدند و در هم آميختند. برخى مى گفتند: سخن درست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 354 همان است كه عايشه گفت و برخى مى گفتند: او را با اين امور چه كار است او زن و فرمان يافته است كه در خانه خود بنشيند. صداها برخاست و هياهو در گرفت تا آنجا كه كفش و ريگ به يكديگر پرتاب كردند و مردم به دو گروه متمايز تقسيم شدند: گروهى با عثمان بن حنيف همراه شدند و گروهى با عايشه و ياران او. گويد: اشعث بن سوار، از محمد بن سيرين، از ابو الخليل براى ما نقل كرد كه مى گفته است: چون طلحه و زبير در مربد فرود آمدند پيش ايشان رفتم و ديدم پيش يكديگرند، به آنان گفتم: شما را به خدا و حرمت مصاحبت پيامبر (ص) سوگند مى دهم كه چه چيزى شما را به اين سرزمين ما آورده است نخست هيچ پاسخى ندادند دوباره گفتم، گفتند: به ما خبر رسيده است كه در اين سرزمين شما دنيا وجود دارد، به جستجوى آن آمده ايم. گويد: محمد بن سيرين، از احنف بن قيس هم روايت مى كند كه مى گفته است: طلحه و زبير را ديده است و گفتگو كرده و همين پاسخ را به او داده اند و گفته اند: ما به جستجوى دنيا آمده ايم. مدائنى هم نظير آنچه ابو مخنف روايت كرده آورده و گفته است كه على عليه السلام به روز جنگ جمل، پيش از آنكه جنگ در بگيرد، ابن عباس را نزد زبير فرستاد: ابن عباس به او گفت: همانا امير المومنين به تو سلام مى رساند و مى گويد: مگر تو با رغبت و بدون اجبار با من بيعت نكردى اينك چه چيز تو را در مورد من چنين به ترديد انداخته است كه جنگ با مرا روا مى شمرى ابن عباس مى گويد: پاسخى نداشت جز اينكه به من گفت: ما با داشتن بيم بسيار طمع هم داريم. و چيز ديگرى نگفت. ابو اسحاق مى گويد: از محمد بن على بن حسين (ع) پرسيدم: به نظرت زبير در اين سخن خود چه مى خواسته است بگويد فرمود: به خدا سوگند، ابن عباس را رها نكردم تا از او در اين باره پرسيدم. گفت: مقصودش اين بود كه ما با همه ترس و بيمى كه در آن هستيم طمع داريم و عهده دار كارى شويم كه شما عهده دار آن هستيد. محمد بن اسحاق مى گويد: جعفر بن محمد عليه السلام از قول پدرش، از ابن عباس براى من نقل كرد كه مى گفته است: روز جنگ جمل على عليه السلام مرا با قرآنى باز كه نسيم، برگ آن را حركت مى داد پيش طلحه و زبير فرستاد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 355 و به من گفت: به آن دو بگو اين كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد، چه مى خواهيد؟ آن دو را پاسخى نبود جز اينكه گفتند: ما همان چيزى را مى خواهيم كه او مى خواهد. گويى مى گفتند: حكومت مى خواهيم، من پيش على (ع) برگشتم و به او خبر دادم. قاضى القضاة كه خدايش رحمت كناد، در كتاب المغنى از وهب بن جرير نقل مى كند كه مردى از مردم بصره به طلحه و زبير گفت: شما داراى فضيلت و افتخار مصاحبت هستيد به من بگوييد آمدن شما به اين راه و جنگ شما چيست آيا چيزى است كه پيامبر (ص) به شما فرمان داده است يا انديشه يى است كه خود داريد طلحه خاموش ماند و به زمين نگاه مى كرد. زبير گفت: اى واى بر تو به ما گفته اند اينجا درم و دينار بسيار است آمده ايم كه از آنها بگيريم و بهره مند شويم. قاضى القضاة اين خبر را دليل آن قرار داده كه طلحه توبه كرده است و زبير هم به جنگ اصرار نداشته است، و حال آنكه احتجاج به اين خبر در اين مورد بسيار سست است و اگر اين خبر و اخبار پيش درست باشد همانا كه دلالت بر حماقتى سخت و ضعفى بزرگ و نقص آشكار دارد. اى كاش مى دانستم چه چيزى آنان را نيازمند به اين گونه سخن گفتن كرده است، و بر فرض كه در دل خود چنين بودند اى كاش آن را پوشيده مى داشتند. اينك به دنباله خبر طلحه و زبير باز گرديم. ابو مخنف مى گويد: همين كه طلحه و زبير از مربد حركت و آهنگ عثمان بن حنيف كردند ديدند كه او و يارانش دهانه كوچه ها را گرفته اند، آنان رفتند تا آنكه به محله دباغ ها رسيدند آنجا ياران عثمان بن حنيف با ايشان رو يا روى بودند. طلحه و زبير و يارانشان با نيزه به آنان حمله كردند. ناچار حكيم بن جبله بر آنان حمله كرد و او و يارانش چندان با آنان جنگ كردند كه ايشان را از همه كوچه ها بيرون كردند. زنها هم از فراز بامها بر آنان سنگ مى زدند. آنان آهنگ گورستان بنى مازن كردند و همانجا اندكى ايستادند تا سواران ايشان برسند سپس كنار بند آب بصره و از آنجا سوى زابوقه رفتند و در شوره زارى كه «دار الرزق» آنجاست فرود آمدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 356 گويد: عبد الله بن حكيم تميمى با نامه هايى كه طلحه و زبير براى او نوشته بودند پيش آن دو آمد و به طلحه گفت: اى ابو محمد، مگر اين ها نامه هاى تو نيست كه به ما نوشته اى گفت: آرى. عبد الله بن حكيم گفت: ديروز ما را به خلع عثمان و كشتن او فرا مى خواندى تا سرانجام او را كشتى، اينك به خونخواهى او آمده اى به جان خودم كه هدف تو خونخواهى نيست چيزى جز اين دنيا را نمى خواهى، آرام بگير، و اگر هدف تو اين است پس چرا هنگامى كه بيعت با على (ع) بر تو عرضه شد با رضايت و رغبت با او بيعت كردى و اينك بيعت خود را مى شكنى و آمده اى تا ما را هم در فتنه خويش در آورى. طلحه گفت: على هنگامى مرا به بيعت با خود فرا خواند كه مردم با او بيعت كرده بودند و دانستم كه اگر آنچه را بر من عرضه مى كند نپذيرم كار من تمام نخواهد شد و كسانى كه با اويند بر من هجوم خواهند آورد. ابو مخنف گويد: بامداد فرداى آن روز طلحه و زبير براى جنگ صف بستند، عثمان بن حنيف هم با ياران خود به مقابله آنان بيرون آمد، نخست آنان را به خدا و حق اسلام سوگند داد و بيعت آنان با على عليه السلام را فرا يادشان آورد. گفتند: ما خون عثمان را مطالبه مى كنيم. عثمان بن حنيف گفت: شما را با خونخواهى چه كار است پسران و پسر عموهاى او كه از شما در اين باره سزاوارترند كجايند؟ به خدا سوگند كه چنين نيست و شما كه اميد به حكومت داشتيد و براى رسيدن به آن كار مى كرديد همين كه ديديد مردم بر او جمع شدند بر او رشك برديد. مگر كسى از شما دو تن نسبت به عثمان زشت گفتارتر بوده است طلحه و زبير او را دشنام هاى ناپسند دادند و از مادرش نام بردند. او به زبير گفت: به خدا سوگند اگر حرمت صفيه و قرب منزلتش به پيامبر (ص) نبود و همو بود كه تو را به سايه پيامبر نزديك ساخت پاسخت را مى دادم، اما تو اى پسر زن تندخو و سركش [يعنى طلحه ] كار ميان من و تو سخت تر از مرحله گفتار است و همانا چيزهايى از كار شما را بازگو كردم كه شما را ناخوش آمد و نتيجه كارتان را چنان كه شما را درمانده سازد نشانتان خواهم داد. بار خدايا گواه باش كه من حجت را بر اين دو مرد تمام كردم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 357 سپس بر آنان حمله كرد و مردم جنگى سخت كردند و سپس از يكديگر دست بداشتند و بر آن صلح كردند كه ميان ايشان پيمانى نوشته شود و چنين نوشته شد: اين صلحنامه يى است كه عثمان بن حنيف انصارى و مومنانى كه همراه او و از شيعيان امير المومنين على بن ابى طالب هستند و طلحه و زبير و مومنان و مسلمانانى كه پيرو ايشان اند بر آن صلح كردند، كه دار الاماره و بخش عمده بصره و امور مسجد و منبر و بيت المال در اختيار و تصرف عثمان بن حنيف باشد و براى طلحه و زبير و همراهان ايشان اين حق محفوظ است كه در هر جاى بصره كه خواهند فرود آيند و هيچ گروه مزاحم گروه ديگر در راه و بازار و آب انبار و آبشخور و موارد استفاده از آنها نگردد تا آنكه امير المومنين على بن ابى طالب برسد و آن گاه اگر خواستند در آن چيزى كه مردم در آمده اند در آيند و اگر خواستند هر گروه به هر كس مى خواهند بپيوندند و هر چه مى خواهند از صلح و جنگ يا بيرون رفتن و اقامت انجام دهند، و بر هر دو گروه عهد و پيمان خدايى به همان گونه و استوارتر پيمانى كه بر عهده پيامبرى از پيامبران است در مورد آنچه نوشته اند مى باشد. چون صلحنامه نوشته و مهر شد، عثمان بن حنيف برگشت و داخل دار الاماره شد و به يارانش گفت: خدايتان رحمت كناد به خانه هاى خود و به اهل خويش بپيونديد و سلاح بر زمين نهيد و خستگان و زخميهاى خويش را مداوا كنيد و چند روز بر اين حال درنگ كردند. سپس طلحه و زبير گفتند: اگر على برسد و ما بر اين حال ضعف و شمار اندك باشيم گردن ما را خواهد گرفت، و تصميم گرفتند به قبايل پيام فرستند و از اعراب صحرانشين دلجويى كنند. به اين منظور به سرشناسان مردم و كسانى كه اهل شرف و رياست بودند پيام فرستادند و آنان را به خونخواهى عثمان و خلع على از خلافت و بيرون كردن عثمان بن حنيف از بصره فرا خواندند. قبايل ازد و ضبه و قيس بن-  عيلان همگى جز يكى دو مرد از هر قبيله كه كار آنان را خوش نداشتند و از طلحه و زبير كناره گرفتند با آن دو بيعت كردند. طلحه و زبير كسى را پيش هلال بن وكيع تميمى فرستادند كه پيش ايشان نيامد. طلحه و زبير به خانه اش رفتند، خود را از آن دو پوشيده داشت. مادرش به او گفت: كسى همچون تو نديده ام، دو پير مرد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 358 قريش به ديدارت مى آيند و از آن دو خود را پوشيده مى دارى چندان گفت كه هلال پيش آن دو رفت و بيعت كرد، همراه او قبايل عمرو بن تميم همگى و بنى حنظله به جز بنى يربوع، كه همگان شيعه على عليه السلام بودند، بيعت كردند. همچنين همه افراد بنى دارم جز تنى چند از بنى مجاشع كه اهل دين و فضيلت بودند بيعت كردند. چون كار طلحه و زبير استوار شد، در شبى تاريك و بارانى و طوفانى بيرون آمدند و يارانشان كه بر ايشان زره پوشانده بودند و روى آن جامه بر تن داشتند همراهشان بودند. آنان هنگام نماز صبح و سحرگاه به مسجد رسيدند، عثمان بن-  حنيف پيش از ايشان به مسجد رسيده بود و صفهاى نماز بر پا بود. عثمان پيش رفت تا با مردم نماز گزارد، ياران طلحه و زبير او را كنار كشيدند و زبير را براى نماز پيش انداختند، در اين هنگام «سبابجة» كه پاسداران و نگهبانان بيت المال بودند آمدند و زبير را از محراب بيرون كشيدند و خواستند عثمان بن حنيف را مقدم بدارند، ياران زبير بر آنان چيره شدند و او را مقدم داشتند و اين كار همچنان ادامه داشت تا نزديك طلوع خورشيد شد و مردمى كه در مسجد حاضر بودند بر ايشان بانگ زدند كه اى اصحاب محمد (ص)، آيا از خدا نمى ترسيد كه آفتاب برآمد زبير چيره شد و با مردم نماز گزارد و چون نمازش تمام شد به ياران مسلح خود فرياد زد كه عثمان بن حنيف را بگيريد و او را پس از اينكه با مروان بن حكم با شمشير درگير شده بود گرفتند، و چون گرفتار شد او را تا پاى مرگ زدند و موهاى ابروان و مژه ها و هر موى كه بر سر و چهره اش بود از بن كندند. آن گاه سبابجه را كه هفتاد مرد بودند بگرفتند و آنان و عثمان بن حنيف را پيش عايشه بردند او به ابان پسر عثمان گفت: برخيز گردن عثمان بن حنيف را بزن كه انصار پدرت را كشتند و بر آن كار يارى دادند. عثمان بن-  حنيف گفت: اى عايشه و اى طلحه و زبير، برادرم سهل بن حنيف كارگزار و جانشين على بن ابى طالب بر مدينه است و به خدا سوگند مى خوردم كه اگر شما مرا بكشيد او ميان برادران و خويشان و وابستگان شما شمشير مى نهد و هيچيك از آنان را زنده نمى گذارد. ايشان از او دست بداشتند و ترسيدند كه سهل بن حنيف به جان خويشان و خاندان ايشان كه در مدينه اند در افتد. آن گاه عايشه به زبير پيام فرستاد كه سبابجه را بكش كه به من خبر رسيده است با تو چه كرده اند. گويد: به خدا سوگند، زبير فرمان داد آنان را همان گونه كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 359 گوسپند را مى كشند سر ببرند و پسرش عبد الله آن را بر عهده گرفت و آنان را كه هفتاد مرد بودند سر بريد. گروهى از آن پاسداران براى نگهبانى و پاسدارى از بيت-  المال ماندند و پايدارى كردند و گفتند: بيت المال را به شما تسليم نمى كنيم تا امير المومنين بيايد، زبير شبانه با گروهى آهنگ ايشان كرد و بر آنان حمله برد و پنجاه اسير از آنان گرفت و همگى را اعدام كرد. ابو مخنف مى گويد: صقعب بن زهير براى ما نقل كرد كه كشته شدگان از سبابجه در آن روز چهار صد تن بودند. اين مكر و فريب طلحه و زبير نسبت به عثمان بن حنيف نخستين فريب در تاريخ اسلام است و سبابجة نخستين قوم از مسلمانان اند كه با زدن گردن اعدام شده اند. او مى گفت: عثمان بن حنيف را براى اينكه بماند يا به على بپوندد آزاد گذاشتند و او كوچ كردن را برگزيد، رهايش كردند و او به على عليه السلام پيوست و همين كه او را ديد گريست و گفت: اى امير المومنين از تو جدا شدم در حالى كه پير مردى بودم و امروز با چهره بدون ريش نزد تو برگشتم. على (ع) فرمود: انا للّه و انا اليه راجعون و سه مرتبه تكرار كرد. مى گويم: سبابجة كلمه يى معرب است كه جوهرى آن را در كتاب الصحاح خود آورده و گفته است آنان گروهى از مردم سند بودند كه در بصره به پاسبانى و نگهبانى زندان اشتغال داشتند و حرف «ه» براى بيان نسبت و عجمه بودن است و يزيد بن مفرغ حميرى هم آن را در شعر خود آورده است. ابو مخنف همچنين مى گويد: چون به حكيم بن جبلة خبر رسيد كه آن قوم نسبت به عثمان بن حنيف چه كردند بر آشفت و همراه سيصد تن از عبد القيس براى مخالفت و جنگ با ايشان بيرون آمد. طلحه و زبير و يارانشان به جنگ او بيرون آمدند، عايشه را هم بيرون آوردند. اين روز به جنگ «جمل اصغر» و روز جنگ با على به جنگ «جمل اكبر» نام نهاده شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 360 دو گروه با شمشير جنگ كردند. مردى از قبيله ازد از لشكر عايشه بر حكيم بن جبله تاخت و شمشيرى بر پايش زد و آن را قطع كرد و آن مرد ازدى هم از اسب خود فرو افتاد، حكيم همچنان كه بر يك پاى زانو بر زمين زده بود پاى بريده خود را بر آن مرد كوبيد و او را بر زمين افكند و خود را به او رساند و او را كشت و همچنان از خشم بر او تكيه زد تا خودش هم مرد. در همان حال كسى از كنارش گذشت و گفت: چه كسى با تو چنين كرد گفت: همين كس كه متكاى من است و چون نگريست آن مرد ازدى را زير او ديد. حكيم شجاعى نام آور بود. گويد: همراه حكيم سه برادرش و همه كسانى كه همراهش بودند كه سيصد مرد از قبيله عبد القيس و اندكى از ايشان از قبيله بكر بن وائل بودند كشته شدند. چون بصره پس از كشته شدن حكيم و يارانش و بيرون كردن عثمان بن حنيف براى طلحه و زبير خالى و صاف شد آن دو براى اينكه كداميك امام جماعت باشند اختلاف پيدا كردند و هر يك مى خواست خودش امام جماعت باشد و بيم آن داشت كه اگر پشت سر ديگرى نماز بگزارد دليل بر تسليم شدن نسبت به او و رضايت به تقدم او باشد. عايشه ميان آن دو را چنين اصلاح كرد كه مقرر داشت يك روز عبد الله بن زبير با مردم نماز بگزارد و يك روز محمد بن طلحه. ابو مخنف مى گويد: طلحه و زبير به بيت المال بصره در آمدند و چون اموال فراوانى را كه در آن بود ديدند زبير اين آيه را خواند «خداوند غنيمتهاى بسيارى به شما وعده داده است كه خواهيد گرفت، اينك اين غنيمت را با شتاب براى شما آورد». سپس گفت: ما به اين اموال از مردم سزاوارتريم و همه آن اموال را گرفتند و چون على عليه السلام پيروز شد همه آن اموال را به بيت المال برگرداند و ميان مسلمانان تقسيم كرد. ما در مباحث گذشته چگونگى جنگ جمل و كشته شدن زبير را در حالى كه از بيم يا به قصد توبه از جنگ مى گريخت آورده ايم و ما مى گوييم به قصد توبه بوده است. همچنين چگونگى كشته شدن طلحه و چيره شدن على عليه السلام بر عايشه و احسان نسبت به او و كسانى كه در جنگ اسير شده بودند و پس از جنگ بر آنان دست يافت، به تفصيل آورده ايم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 361 فخر فروشى ميان دو تن از پسران على (ع) و طلحه: قاسم بن محمد بن يحيى بن طلحة بن عبيد الله تيمى كه ملقب به ابو بعرة بود از سوى عيسى بن موسى بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس سرپرست شرطه كوفه بود، او با اسماعيل پسر امام صادق عليه السلام گفتگو و بگو و مگويى كرد كه منجر به فخر فروشى به يكديگر و بيان كارهاى نياكان شد. قاسم بن محمد گفت: اى بنى هاشم، فضل و احسان ما همواره بر شما و بر همه افراد بنى عبد مناف ريزش داشته است. اسماعيل گفت: كدام فضل و احسان را نسبت به خاندان عبد مناف مبذول داشته ايد پدرت طلحه جد بزرگوارم را با اين گفتار خود به خشم آورد كه گفت: بدون ترديد محمد خواهد مرد و ما ميان خلخالهاى زنان او جولان خواهيم داد همان گونه كه او نسبت به زنان ما اين كار را كرد. و خداوند براى اينكه بينى پدرت را به خاك بمالد اين آيه را نازل فرمود «شما را نرسد كه پيامبر را رنجه سازيد و نه آنكه زنان او را پس از او هرگز به همسرى بگيريد» و پسر عمويت [ابو بكر] حق مادرم [فاطمه عليها السلام ] را از فدك و چيزهاى ديگر ميراث او از پدرش را غصب كرد و او را محروم ساخت. و پدرت [طلحه ] مردم را بر عثمان شوراند و او را محاصره كرد تا كشته شد، سپس بيعت با على را شكست و شمشير بر چهره اش كشيد و دلهاى مسلمانان را بر او تباه ساخت. اينك فدايت گردم اگر نسبت به گروهى ديگر از فرزندان عبد مناف غير از اينان كه گفتم احسان و فضيلتى ارزانى داشته ايد بگو و مرا نسبت به آن آگاه كن. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 362 بگو و مگو و فخر فروشى ميان عبد الله بن زبير و عبد الله بن عباس: عبد الله بن زبير با ام عمرو دختر منظور بن زبان فزارى ازدواج كرد. شبى كه براى زفاف پيش او رفت به او گفت: آيا مى دانى امشب چه كسى در حجله ات و پيش تو است ام عمرو گفت: آرى، عبد الله بن زبير بن عوام بن خويلد بن اسد بن-  عبد العزى است. ابن زبير گفت: چيزى ديگر جز اين نيست؟ ام عمرو گفت: چه مى-  خواهى بگويى گفت: همراه تو كسى است كه ميان قريش چنان است كه سر نسبت به پيكر، يا دو چشم نسبت به سر. ام عمرو گفت: به خدا سوگند، اگر برخى از فرزندان عبد مناف اينجا حاضر مى بودند خلاف اين سخن تو را مى گفتند. ابن زبير خشمگين شد و گفت: خوراك و آشاميدنى بر من حرام است تا آنكه بنى هاشم و كسان ديگرى از بنى عبد مناف را پيش تو بياورم كه نتواند اين موضوع را انكار كنند. ام عمرو گفت: اگر از من اطاعت مى كنى اين كار را مكن و گر نه خود دانى. ابن زبير به مسجد رفت گروهى را ديد گرد يكديگر نشسته اند كه تنى چند از قريش از جمله عبد الله بن عباس و عبد الله بن حصين بن حارث بن عبد المطلب بن عبد مناف هم ميان ايشان بودند. ابن زبير به آنان گفت: دوست مى دارم همراه من به خانه ام بياييد. آنان همگى برخاستند و چون بر در خانه ابن زبير رسيدند، ابن زبير گفت: اى زن، جامه خود را بپوش [پرده را بيفكن ]. چون همگى بر جاى نشستند نخست سفره خواست و صبحانه خوردند و چون فارغ شدند ابن زبير به آنان گفت: شما را براى سخنى كه با زن پشت اين پرده نشسته گفته ام فرا خوانده و جمع كرده ام، اين زن چنين گمان مى كند كه اگر برخى از بنى عبد مناف پيش من باشند آنچه را گفته ام قبول نخواهند كرد و من همه شما را حاضر كرده ام و تو اى ابن عباس چه مى گويى من به او گفته ام كه در حجله اش همراه او كسى است كه اينك در قريش به منزله سر از بدن است يا به منزله دو چشم از سر، و او سخن مرا رد كرد. ابن عباس گفت: چنين مى بينم كه مقصودت من هستم، اگر مى خواهى بگويم مى گويم و اگر بخواهى خوددارى كنم خوددارى مى كنم. ابن زبير گفت: بگو و حتما بگو مگر چه مى خواهى بگويى مگر نمى دانى كه من پسر زبير يار نزديك رسول خدا (ص) هستم و مادرم اسماء ذات النطاقين و دختر ابو بكر صديق است و عمه ام خديجه سرور زنان جهانيان است و صفيه عمه رسول خدا (ص) مادر بزرگ من است و ام المومنين عايشه خاله من است آيا مى توانى اين چيزها را انكار كنى؟ ابن عباس گفت: شرفى گرانقدر و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 363 افتخارى بلند منزلت را گفتى، جز اينكه مى خواهى به كسى فخر بفروشى كه به فخر و برترى او فخر و برترى يافته اى. ابن زبير گفت: چگونه؟ ابن عباس گفت: زيرا تو فخرى جز به رسول خدا (ص) ندارى و نگفتى و من به افتخار كردن به وجود او از تو سزاوارترم. ابن زبير گفت: اگر بخواهى در مورد كسانى كه پيش از پيامبرى بوده اند بر تو افتخار مى كنم. ابن عباس گفت: در اين صورت انصاف دادى و «بيار آنچه دارى ز مردى و زور». اى حاضران شما را به خدا سوگند آيا ميان قريش عبد المطلب شريفتر بوده است يا خويلد گفتند: عبد المطلب. گفت: آيا هاشم شريفتر بوده است يا اسد گفتند: بدون ترديد هاشم. ابن عباس پرسيد: آيا عبد مناف شريفتر بوده يا عبد العزى گفتند: عبد مناف. ابن عباس اين دو بيت را براى او سرود: «اى پسر زبير، با من در نسب و حسب فخر مى فروشى و حال آنكه رسول خدا در اين مورد به زيان تو حكم فرموده است و اين سخن شوخى نيست، اى كاش بر كس ديگرى غير از ما فخر مى فروختى ولى خواستى از خورشيد همه نژادگان خود را فراتر بشمرى». پيامبر (ص) به برترى و فضيلت ما حكم كرده آنجا كه فرموده است «هيچ دو گروهى از يكديگر جدا نشده اند مگر آنكه من در بهترين آن دو گروه قرار داشته ام» و نسب ما از تو پس از قصى بن كلاب جدا شده است. آيا ما در گروه برتر قرار داريم اگر بگويى آرى، پس مغلوب شده اى و اگر بگويى نه، كافر شده اى. برخى از حاضران خنديدند. ابن زبير گفت: به خدا سوگند، اگر نه اين بود كه بر سفره و خوراك ما نشسته و حرمت يافته اى پيش از آنكه از اينجا برخيزى چهره ات را به عرق مى نشاندم ابن عباس گفت: به چه مناسبت و با چه چيز؟ اگر به باطل باشد باطل بر حق غلبه نخواهد كرد و اگر به حق باشد كه حق از باطل بيمى ندارد. آن زن پس پرده گفت: به خدا سوگند كه من ابن زبير را از چنين مجلسى نهى كردم، نپذيرفت و چنين كرد كه مى بينيد. ابن عباس گفت: اى زن، خاموش باش و به شوى خويش بنگر كه چه گرانقدر و چه خبرى گرامى است. در اين هنگام آن گروه دست ابن عباس را كه در آن هنگام كور شده بود گرفتند و گفتند: اى مرد برخيز كه او را چند بار درمانده كردى. ابن عباس برخاست و اين شعر را خواند. «اى قوم ما، كوچ كنيد و برويد كه اگر مرغ قطا را به حال خود بگذارند همانا آرام مى گيرد و مى خوابد». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 364 ابن زبير گفت: اى صاحب قطا [خطاب به ابن عباس است ] پيش من بيا كه دست از من بر نمى دارى تا آنكه اين سخن را بگويم، و به خدا سوگند همه اقوام مى دانند كه من پيشگامى هستم كه وامانده نيستم و پسر حوارى [زبير] و صديق [ابو بكر] و آن كس هستم كه در شرف عميق سر افراز و شاد است و بهتر از برده آزاد شده است. ابن عباس گفت: آنچه در چنته داشتى بيرون افكندى، آيا چيز ديگرى باقى نگذاشته اى اين سخن مردود از ناحيه مردى حسود است. اگر تو پيشگام هستى به سوى چه كسى پيشى گرفته اى و اگر افتخار مى كنى به چه كسى فخر مى كنى اگر اين افتخار را از خانواده خودت بدون در نظر گرفتن خاندان ما بدست آورده اى درست خواهد بود كه بايد بر ما فخر كنى و اگر اين افتخار را در پناه خاندان ما بدست آورده اى براى ما بر تو افتخار خواهد بود، و خاك بر دستها و دهانت باد. اما آنچه در مورد برده آزاد شده گفتى به خدا سوگند كه او گرفتار و آزموده شد و پايدارى و شكيبايى كرد و نعمت بر او ارزانى شد و سپاس داشت و به خدا سوگند كه مردى باوفا و گرامى بود و چنان نبود كه بيعتى را پس از استوارى بشكند و لشكرى را پس از آنكه به فرماندهى آن گماشته شود رها كند. ابن زبير گفت: آيا زبير را به ترس و جبان بودن سرزنش مى كنى به خدا سوگند كه تو خود در مورد او خلاف اين مطلب را مى دانى. ابن عباس گفت: به خدا سوگند من جز اين نمى دانم كه گريخت و حمله نكرد و جنگ را آغاز كرد و پايدار نماند و بيعت كرد و آن را به پايان نبرد و پيوند خويشاوندى را گسيخت و فضيلت را منكر شد و آهنگ كارى كرد كه شايسته آن نبود. «اندكى از آنچه را كه اميد داشت به چنگ آورد و از راه و روش كريمان كوتاهى كرد و سر گشته شد...» ابن زبير گفت: اى بنى هاشم، چيزى جز دشنام دادن و ضربه زدن باقى نمانده است. عبد الله بن حصين بن حارث گفت: اى پسر زبير، او را بلند كرديم و تو چيزى جز ستيز با او را نمى خواهى. به خدا سوگند، اگر از هم اكنون تا پايان زندگانى ات با او بگو و مگو كنى جز تشنه و گرسنه يى نخواهى بود كه دهانش را براى فرو بردن هوا مى گشايد نه از گرسنگى سير مى شود و نه از تشنگى رهايى مى يابد. حال اگر مى خواهى بگو يا دست بردار. و آن قوم برگشتند و رفتند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom