خطبه ۱۷۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۷۰ : پذیرش و پیروی از حق [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في وجوب اتّباع الحق عند قيام الحجة، كلّم به بعضَ العرب:
وَ قَدْ أَرْسَلَهُ قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ لَمَّا قَرُبَ (علیه السلام) مِنْهَا لِيَعْلَمَ لَهُمْ مِنْهُ حَقِيقَةَ حَالِهِ مَعَ أَصْحَابِ الْجَمَلِ لِتَزُولَ الشُّبْهَةُ مِنْ نُفُوسِهِمْ، فَبَيَّنَ لَهُ (علیه السلام) مِنْ أَمْرِهِ مَعَهُمْ مَا عَلِمَ بِهِ أَنَّهُ عَلَى الْحَقِّ.
ثُمَّ قَالَ لَهُ بَايِعْ، فَقَالَ إِنِّي رَسُولُ قَوْمٍ وَ لَا أُحْدِثُ حَدَثاً حَتَّى أَرْجِعَ إِلَيْهِمْ.
فَقَالَ (علیه السلام):
أَ رَأَيْتَ لَوْ أَنَّ الَّذِينَ وَرَاءَكَ بَعَثُوكَ رَائِداً تَبْتَغِي لَهُمْ مَسَاقِطَ الْغَيْثِ، فَرَجَعْتَ إِلَيْهِمْ وَ أَخْبَرْتَهُمْ عَنِ الْكَلَإِ وَ الْمَاءِ فَخَالَفُوا إِلَى الْمَعَاطِشِ وَ الْمَجَادِبِ، مَا كُنْتَ صَانِعاً؟ قَالَ كُنْتُ تَارِكَهُمْ وَ مُخَالِفَهُمْ إِلَى الْكَلَإِ وَ الْمَاءِ؛ فَقَالَ (علیه السلام) فَامْدُدْ إِذاً يَدَكَ.
فَقَالَ الرَّجُلُ:
فَوَاللَّهِ مَا اسْتَطَعْتُ أَنْ أَمْتَنِعَ عِنْدَ قِيَامِ الْحُجَّةِ عَلَيَّ، فَبَايَعْتُهُ (علیه السلام).
وَ الرَّجُلُ يُعْرَفُ بِكُلَيْبٍ الْجَرْمِيِ.

رائِد : كسى كه براى پيداكردن محلِ با آب و علف پيش قافله مى رود
مَساقِط الغَيث : جاهائى باران افتاده، باران باريده
كَلَاء : علف، چراگاه
مَعاطِش : جاهاى عطش، جاهائى كه آب نيست
مَجادِب : محل قحطی، از ماده جدب 
(در آستانه جنگ بصره، در سال ۳۶ هجرى، گروهى از اعراب، كليب جرمى را جهت آگاهى از حقيقت و دانستن علل مبارزه امام عليه السّلام با ناكثين به نمايندگى نزد حضرت على عليه السّلام فرستادند. امام به گونه اى با آن شخص صحبت فرمود كه حقيقت را دريافت. آنگاه به او فرمود: بيعت كن. وى گفت: من نماينده گروهى هستم و قبل از مراجعه به آنان به هيچ كارى اقدام نمى كنم. امام فرمود):
روش هدايت كردن:
اگر آنها تو را مى فرستادند كه محل ريزش باران را بيابى، سپس به سوى آنان باز مى گشتى و از گياه و سبزه و آب خبر مى دادى، اگر مخالفت مى كردند، و به سرزمين هاى خشك و بى آب روى مى آوردند تو چه مى كردى (گفت: آنها را رها مى كردم و به سوى آب و گياه مى رفتم، امام فرمود:) پس دستت را براى بيعت كردن بگشاى.
(مرد گفت: سوگند به خدا به هنگام روشن شدن حق، توانايى مخالفت نداشتم و با امام عليه السّلام بيعت كردم).
 
 از سخنان آن حضرت عليه السَّلام است، چون نزديك بصره رسيد گروهى از اهل آن ديار عربى را نزد آن بزرگوار فرستاده بودند تا حقيقت حال او را با همراهان عائشه بر ايشان معلوم گرداند (كه آيا آنان در اين جنگ حقّى دارند يا نه) تا شبهه از آنها برطرف شود، پس امير المؤمنين عليه السّلام رفتار خود را با ايشان بيان كرد بطوريكه آن مرد دانست آن حضرت بر حقّ است (و ايشان بر باطل) پس (بعد از اتمام حجّت) باو فرمود: بيعت كن، گفت: من رسول و فرستاده گروهى هستم و از پيش خود كارى نمى كنم تا به نزد ايشان باز گردم (و مشورت نمايم) پس امام عليه السّلام فرمود:
(1) آيا مى بينى (بمن بگو) اگر كسانيكه از طرف آنها نزد من آمده اى ترا پيشرو بفرستند تا زمينى كه در آنجا باران آمده (و داراى آب و گياه است) براى ايشان بيابى و به سويشان باز گشته آنان را از گياه و آب (جائيكه يافته اى) خبر دهى و آنها از تو پيروى نكرده در زمينهاى بى آب و گياه فرود آيند، تو چه خواهى كرد؟ آن مرد گفت من آنان را رها ميكنم و مخالفت كرده به جائى كه داراى گياه و آب است مى روم، پس امام عليه السّلام فرمود:
(2) اكنون (براى بيعت با من) دستت را دراز كن (زيرا براى يافتن گياه و آب «كه بقاء جسم و بدن انسان بسته بآنها است» اگر با تو مخالفت نمودند از آنان پيروى نخواهى كرد، پس چگونه با يافتن نور علم و معرفت «كه غذاى روح است» در صورت مخالفت ايشان با تو مخالفت خواهى كرد).
آن مرد گفت: سوگند بخدا چون حجّت تمام گرديد نتوانستم از بيعت رو گردانم، پس با امام عليه السّلام بيعت نمودم. (آرى پند و اندرز و سخنان حقّ براى كسيكه لياقت هدايت و رستگارى داشته باشد اثر حتمى دارد).
و (سيّد رضىّ فرمايد: در كتب اخبار و يا تواريخ نام) آن مرد كليب جرمىّ (كه منسوب به بنى جرم ابن زبان ابن حلوان است) شناخته ميشود.
 
روى سخن با يكى از عربهاست، هنگامى كه، امام (ع) به بصره نزديك شد، مردم بصره، عربى را نزد او فرستادند تا حقيقت حالش را با اصحاب جمل معلوم دارد، مگر شبهه از دلشان برود. على (ع) حقيقت كار خود را با آن مرد آن چنان بيان كرد كه آن مرد دريافت كه حق با اوست. پس، على (ع) او را گفت: بيعت كن. آن مرد گفت كه من فرستاده قومى هستم، كارى نخواهم كرد تا نزد آنان بازگردم. على (ع) او را گفت:
اگر كسانى كه تو را به اينجا فرستاده اند، تو را به عنوان پيشرو بفرستند تا جايى را كه باران باريده پيدا كنى و برگردى و آنان را از گياه و آب خبر دهى اگر با تو مخالفت ورزيدند و به سرزمينهاى خشك و بى گياه روى نهادند، تو چه خواهى كرد؟
گفت: رهاشان مى كنم كه بروند و خود به آنجا مى روم كه گياه و آب يافته ام.
امام (ع) فرمود: پس دستت را پيش بياور.
آن مرد گفت: به خدا سوگند هنگامى كه حجت بر من تمام شد، نتوانستم از بيعت سرپيچى كنم. با او بيعت كردم.
[اين مرد را كليب جرمى مى گفتند.]
 
امام فرمود: بگو ببينم اگر آن ها تو را به عنوان «پيشگام قافله» فرستاده بودند که محل نزول باران (و جايگاه آب و گياه) را براى آنان بيابى (و تو اين کار را مى کردى) سپس به سوى آن ها باز مى گشتى و از مکان آب و گياه آگاهشان مى ساختى، ولى آن ها با تو مخالفت مى کردند و به سوى سرزمين هاى بى آب و علف روى مى آوردند، تو چه مى کردى؟ در جواب گفت: آن ها را رها مى ساختم و به جايى که آب و گياه بود مى رفتم. امام(عليه السلام) فرمود: پس دستت را دراز کن (و بيعت کن که به سرچشمه آب زلال رسيده اى). آن مرد مى گويد: به خدا سوگند! با روشن شدن حق بر من، توانايى امتناع در خود نيافتم و با آن حضرت بيعت کردم.
مرحوم سيّد رضى(رحمه الله) مى فرمايد: اين مرد به نام «کليب جرمى» معروف بود.
 
[چون امام (ع) به بصره نزديك شد، مردمى از آن شهر، عربى را فرستادند، تا حقيقت حال او را با اصحاب جمل بداند، و آنان را خبر دهد و شبهت از دل آنان برود. امام كار خود را با آن مردم چنان براى او آشكار نمود كه وى دانست حق او راست. سپس امام فرمود: بيعت كن گفت من فرستاده مردمى هستم و كارى نمى كنم تا نزد آنان بازگردم. امام گفت:]
اگر آنان كه پشت سر تو هستند تو را فرستادند تا آنجا را كه باران فرود آمده است بجويى، و تو نزد آنان برگشتى و آنها را از گياه و آب خبر دادى و آنان تو را مخالفت كردند و به جاى بى آب و سرزمينهاى خشك رفتند، چه مى كنى؟
[گفت: آنان را وامى گذارم و به جايى كه گياه و آب است مى روم. امام گفت:] پس دستت را دراز كن.
[مرد گفت: به خدا سوگند، چون حجّت بر من تمام گشت، سرباز زدن نتوانستم و با او بيعت كردم. و آن مرد كليب جرمى نام داشت.]
 
از سخنان آن حضرت است چون به بصره نزديك شد، عده اى از مردم بصره عربى را خدمت حضرت فرستادند تا حقيقت برنامه او را با اصحاب جمل معلوم كند و شبهه اى كه در اين واقعه براى آنان بود رفع شود. امام آنچنان مسأله را براى او روشن كرد كه دانست حق با آن حضرت است، سپس به او فرمود: بيعت كن.
گفت: من فرستاده مردمم، كارى انجام نمى دهم تا به آنان باز گردم، حضرت فرمود:
اگر آنان كه از جانب ايشان نزد من آمده اى تو را براى يافتن زمين باران خورده بفرستند و تو آن زمين را بيابى و پس از بازگشت، از گياه و آبشان خبر دهى ولى به سخن تو اهميت ندهند و به سوى زمين هاى بى آب و گياه بروند، چه خواهى كرد؟
گفت: من آنان را رها مى كنم و به محلّى كه داراى آب و گياه است مى روم.
امام فرمود: اكنون دستت را براى بيعت با من دراز كن.
آن مرد گفت: به خدا سوگند با تمام بودن حجت بر من نتوانستم از بيعت امتناع كنم، بنا بر اين با آن حضرت بيعت كردم.
آن مرد معروف به كليب جرمى است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 469-461 وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في وجوب اتباع الحقّ عند قيام الحجّة. كلّم به بعض العرب و قد أرسله قوم من أهل البصرة لما قرب عليه السلام منها ليعلم لهم منه حقيقة حاله مع أصحاب الجمل لتزول الشبهة من نفوسهم، فبين له عليه السلام من أمره معهم ما علم به أنّه على الحقّ، ثمّ قال له: بايع، فقال: إنّي رسول قوم، و لا أحدِث حدثاً حتى أرجع إليهم.از سخنان امام عليه السلام است كه درباره وجوب پيروى از حق به هنگام قيام حجت بيان فرموده است: اين سخن را امام عليه السلام براى بعضى از اعراب كه فرستاده مردم بصره بودند، بيان فرمود. در آن هنگام كه امام نزديك بصره رسيد، آن ها كسى را نزد حضرت فرستادند تا حقيقت حال را جويا شود كه با اصحاب جمل (طلحه و زبير و هوادارانش) چگونه رفتار خواهد كرد؟ تا شك و شبهه از آن ها برطرف شود.امام عليه السلام چگونگى رفتار خويش را به گونه اى بيان فرمود كه حقانيّت آن حضرت بر آن شخص روشن شد. سپس به او فرمود: بيعت كن. اما او پاسخ داد: من فرستاده گروهى هستم و از پيش خود نمى توانم كارى كنم. (امام عليه السلام سخنان زير را براى او با يك بيان شيرين و منطقى ايراد فرمود و او تسليم شد و بيعت كرد). خطبه در يك نگاه:اين خطبه چنان كه گفته شد پاسخ روشن و جالب و قانع كننده اى است به فرستاده بعضى از قبايل اطراف كوفه و بصره، هنگامى كه به وى پيشنهاد بيعت شد و او مى خواست به بهانه هايى از بيعت سرپيچى كند. چرا بيعت نمى کنى؟!«واقدى» در کتاب جمل از «کليب جرمى» چنين نقل مى کند: «هنگامى که عثمان کشته شد و چيزى نگذشت که طلحه و زبير به بصره آمدند (تا مقدّمات حکومت خود را فراهم سازند) و هنگامى که على(عليه السلام) با خبر شد (براى پيش گيرى از آنان) به منطقه ذى قار (محلّى نزديک بصره) آمد. دو نفر از سران قبايل (بصره) به من گفتند: ما را نزد اين مرد ببر تا ببينيم هدف او چيست؟ هنگامى که به «ذى قار» رسيديم، على(عليه السلام) را هوشمندترين عرب يافتيم. او نسب قوم مرا بهتر از من بيان مى کرد. از من پرسيد: رييس قبيله «بنى راسب» کيست؟ گفتم: فلان شخص است. گفت: رييس قبيله بنى قدامه کيست؟ گفتم: فلان کس است. گفت: حاضرى دو نامه از سوى من براى آن ها ببرى؟ گفتم: آرى. گفت: آيا با من بيعت نمى کنى؟ در اين هنگام آن دو پيرمرد که با من بودند با او بيعت کردند ; ولى من خوددارى نمودم. گروهى که در نزد حضرت بودند و آثار سجده در پيشانى آنان کاملا نمايان بود گفتند: بيعت کن بيعت کن. على(عليه السلام) گفت: او را به حال خود واگذاريد. من گفتم: قبيله من مرا با عنوان «رائد» (کسى که پيشاپيش قافله حرکت مى کند تا محلّ آب و سبزه را پيدا کند) فرستادند من به سوى آن ها باز مى گردم و پيشنهاد تو را بازگو مى کنم; اگر آن ها بيعت کردند بيعت مى کنم و اگر کناره گيرى کردند، کناره گيرى خواهم کرد. امام پاسخى به من داد که مرا ناگزير از بيعت کرد».(1)اکنون به متن نهج البلاغه باز مى گرديم تا بنگريم مولا على(عليه السلام) به او چه گفت؟ فرمود: «(اى مرد!) بگو ببينم اگر آن ها تو را «پيشگام قافله» فرستاده بودند که محل نزول باران (و جايگاه آب و گياه) را براى آنان بيابى (و تو اين کار را مى کردى) سپس به سوى آن ها باز مى گشتى و از مکان آب و گياه آگاهشان مى کردى، ولى آن ها با تو مخالفت مى کردند و به سوى سرزمين هاى بى آب و علف روى مى آوردند، تو چه مى کردى؟» (أَرَأَيْتَ لَوْ أَنَّ الَّذِينَ وَرَاءَکَ بَعَثُوکَ رَائِداً(2) تَبْتَغِي لَهُمْ مَسَاقِطَ الْغَيْثِ، فَرَجَعْتَ إِلَيْهِمْ وَ أَخْبَرْتَهُمْ عَنِ الْکَلاَِ(3) وَالْمَاءِ، فَخَالَفُوا إِلى الْمَعَاطِشِ(4) وَالْمَجَادِبِ(5)، مَا کُنْتَ صَانِعاً؟).«آن مرد در جواب گفت: آن ها را رها مى ساختم و به جايى که آب و گياه بود مى رفتم» (قَالَ: کُنْتُ تَارِکَهُمْ وَ مُخَالِفَهُمْ إِلى الْکَلاَءِ وَ الْمَاءِ).امام(عليه السلام) فرمود: «پس دستت را دراز کن (و بيعت کن که به سرچشمه آب زلال رسيده اى). آن مرد مى گويد: به خدا سوگند! با روشن شدن حق بر من، (با شنيدن پاسخ دندان شکن امام) در خود توانايى امتناع نيافتم و با آن حضرت بيعت کردم» (فَقَالَ ـ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ـ  : فَامْدُدْ إذاً يَدَکَ. فَقَالَ الرَّجُلُ: فَوَاللهِ مَااسْتَطَعْتُ أَنْ أَمْتَنِعَ عِنْدَ قِيَامِ الْحُجَّةِ عَلَيَّ، فَبَايَعْتُهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ).سيّد رضى مى فرمايد: «اين مرد به نام «کليب جرمى» معروف بود» (وَ الرّجلُ يُعْرَفُ بِکُلَيْب الجَرْمِيّ).امام(عليه السلام) در پاسخ ياد شده اشاره به حقيقت مهمّى مى کند که با توجه به آن بسيارى از مشکلات را مى توان حلّ کرد. بسيارند کسانى که هم رنگ جماعت شدن را براى خود افتخارى مى دانند ; آن چنان از استقلال فکرى محرومند که جدا شدن از جماعت را ـ هر چند گمراه باشد ـ براى خود وحشتناک مى پندارند و همين امر، سبب مى شود که خرافات و زشتى ها گاه از نسلى به نسل ديگر منتقل شود.امام(عليه السلام) با يک مثال روشن اين طرز تفکّر را ابطال مى کند و مى فرمايد: اگر همراه جماعتى بوديد و در بيابان به محلّى رسيديد که در آن جا آب و گياه است و مايه نجات، اما همراهان شما از جاده اى رفتند که خشک و سوزان و هلاک کننده است، آيا بايد هم رنگ جماعت شويد يا عقل و هوش خود را به کار گيريد؟ از آن ها جدا شويد و راه سلامت و عافيت را پيش گيريد ; کدام عاقل به خود اجازه مى دهد که در چنين شرايطى هم رنگ جماعت شود؟!مسلّماً اگر استقلال فکر بر انسان حاکم شود، هر گاه راه مستقيم را تشخيص داد آن را مى پيمايد; هر چند تک و تنها باشد. اين همان مطلبى است که امام(عليه السلام) در خطبه 201 نهج البلاغه با تعبير ديگرى به آن اشاره کرده، مى فرمايد: «ايها الناس، لا تستوحشوا في طريق الهدى لقلّة اهله; مردم! در راه هدايت از کم بودن رهروان آن، وحشت به خود راه ندهيد».آرى، بيعت با امام و پيشوايى همچون على بن ابى طالب و قبول ولايت و سرپرستى او آب حياتى بود که در آن جامعه پر از فساد عصر عثمان در اختيار اين مرد عرب قرار گرفت و او هم پس از بيان امام(عليه السلام) آن را پذيرفت.****نکته:جاذبه گفتار امام(عليه السلام):گفتار مزبور از جاذبه فوق العاده سخنان آن حضرت در شنوندگان حکايت مى کند ; جالب اين که همين معنا در مورد فرستاده عايشه و فرستاده طلحه و زبير روى داد. هنگامى که عايشه مى خواست فرستاده اى خدمت على(عليه السلام) بفرستد، گفت: «مردى پيدا کنيد که نسبت به آن حضرت عداوت شديد داشته باشد!!» شخصى را با چنين صفتى نزد او آوردند. عايشه سر بلند کرد و گفت: «تا چه اندازه عداوت على را در دل دارى؟» آن مرد جواب داد: «بسيار زياد ; تا آن جا که از خدا مى خواهم او و اصحابش نزد من باشند و چنان ضربتى با شمشير بر آن ها فرود آورم که شمشيرم از خونشان رنگين شود!!» عايشه گفت: «بسيار خوب تو به درد اين کار مى خورى. نامه مرا ببر و به او بده و اگر تو را به آب و غذا دعوت کرد، ابداً تناول نکن ; چرا که در آن سحر و جادو است!!».آن مرد نامه را گرفت و راه افتاد. هنگامى که نزد حضرت رسيد، امام(عليه السلام) سوار بر مرکب بود و جمعى اطراف او بودند. نامه را داد و امام(عليه السلام) آن را مطالعه کرد و به او فرمود: به منزل ما بيا ; آبى بنوش و غذايى بخور تا جواب نامه ات را بنويسم. آن مرد گفت: به خدا سوگند! چنين کارى نمى کنم. امام(عليه السلام) فرمود: سؤالاتى از تو مى پرسم ; حاضرى جواب دهى؟ گفت: آرى، فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، آيا هنگامى که عايشه مى خواست تو را بفرستد نگفته بود مردى را پيدا کنيد که با على(عليه السلام) عداوت شديد داشته باشد و تو را نزد او بردند و از تو پرسيد تا چه اندازه با او عداوت دارى و تو چنين و چنان در جواب گفتى؟ آن مرد گفت: آرى چنين بود. فرمود: آيا به تو نگفت: اگر به تو پيشنهاد آب و غذا کردند از آن نخور که در آن سحر است؟ آن مرد گفت: آرى.امام(عليه السلام) فرمود: «حال بگو ببينم حاضر هستى که رسول من باشى؟» عرض کرد: «چرا نباشم؟! هنگامى که نزد تو آمدم مبغوض ترين افراد در نظرم بودى; ولى اکنون که اين کرامات را از تو ديدم محبوب ترين افراد نزد من تويى. هر دستورى دارى بده».امام(عليه السلام) فرمود: «نامه مرا نزد او (عايشه) ببر و به او بگو: تو نه اطاعت خدا کردى و نه اطاعت پيامبرش را. خدا به تو دستور داده بود در خانه ات بنشينى ; اما بيرون آمدى و در وسط لشکرگاه رفت و آمد دارى و به طلحه و زبير نيز بگو: شما در مورد پيامبر(صلى الله عليه وآله) انصاف نداريد ; چرا که زنان خود را در خانه گذارديد و همسر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را از خانه اش به سوى لشکرگاه بيرون کشيديد».آن مرد آمد و نامه را به سوى عايشه پرتاب کرد و پيام امام(عليه السلام) را به او رسانيد; سپس به خدمت امام(عليه السلام) بازگشت و در صفين در رکاب حضرت بود و شربت شهادت نوشيد! عايشه گفت: «هر کس را نزد على مى فرستم او را مخالف ما مى کند و بر ضد ما مى شوراند».(6)شبيه اين معنا، چيزى است که درباره مردى به نام «خداش»، فرستاده طلحه و زبير واقع شد که شرح آن را مرحوم کلينى در کتاب کافى نقل کرده است(7) و خلاصه آن چنين است که اين مرد، فرستاده طلحه و زبير و حامل پيامى براى اميرمؤمنان على(عليه السلام) بود. قبلا به او گفتند: «به دقّت مراقب باش که على(عليه السلام) سحر بيان دارد و تو را مجذوب خود مى کند. اگر تو را به غذا و استراحت و جلسه سرّى دعوت کرد، نپذير. زياد به صورت او نگاه نکن. فريب او را مخور و زمانى که او را ديدى آيه سَخْره: (إِنَّ رَبَّکُمُ اللهُ الَّذِى خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّام ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَات بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالاَْمْرُ تَبَارَکَ اللهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ * ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةً إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ * وَلاَ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ)(8) را بخوان تا از سحر او در امان باشى. با خشونت با او سخن بگو و پيام ما را برسان و بازگرد».هنگامى که خداش خدمت حضرت رسيد، حضرت نگاهى به او کرد و خنديد و فرمود: «بيا پيش من بنشين.» گفت: همين جا که هستم خوب است. فرمود: آب و غذايى نزد ما بخور، بعد سخنت را بگو ; گفت: «به هيچ چيز نياز ندارم» فرمود: «در مجلس خصوصى بنشينيم و صحبت کن.» گفت: «من چيزى پنهانى ندارم.» فرمود: «راست بگو: تمام اين دستورات را زبير به تو نداد؟!» عرض کرد: «آرى» فرمود: «سخنى به تو ياد نداد که وقتى مرا ديدى بگويى؟» عرض کرد: «آرى» فرمود: «آيه سخره نبود؟» عرض کرد: «آرى.» فرمود: «شروع کن به خواندن آن آيه و حضرت هم با او مى خواند!» فرمود: «تکرار کن ; او هفتاد مرتبه تکرار کرد.» فرمود: «حالا قلبت مطمئن شد؟» عرض کرد: «آرى.» فرمود: «اکنون پيامت را بازگو» او پيام طلحه و زبير را خدمت حضرت بازگو کرد و حضرت تناقض هاى متعدد کلام آن ها را بازگو کرد و خداش آن ها را تصديق کرد و در دل به خود خطاب کرد و گفت: «تو پيامى با خود آورده اى که خود را نقض و ابطال مى کند؟ خدايا، من از آن دو نفر بيزارم!» امام(عليه السلام) فرمود: «پاسخ هايى را که گفتم به آن ها برسان.» خداش عرض کرد: «والله نمى روم تا از خدابخواهى من به زودى به سوى تو بازگردم و رضاى خدا را در مورد تو به دست آورم!» امام(عليه السلام) چنين کرد. آن مرد به نزد طلحه و زبير بازگشت و پيام امام(عليه السلام) را به آن ها رساند و به سرعت خدمت آن بزرگوار آمد و در رکاب آن حضرت در جنگ جمل شهيد شد.(9)* * *پی نوشت:1. همان مدرک.2. «رائد» از ماده «رَوْد» (بر وزن ذوب) به معناى ملاقات گرفته شده و معمولا به کسى مى گويند که در پيشاپيش لشکر يا قافله حرکت مى کند و محلى را که از نظر آب و گياه براى منزل کردن مناسب است، مشخص مى کند.3. «کلأ» به معناى گياهان بلند است.4. «معاطش» جمع «معطش» به معناى محلى است که انسان در آن تشنه مى شود.5. «مجادب» جمع «مجدب» به معناى محلى است که باران بر آن نباريده و خشک و بى گياه است.6. شرح نهج البلاغه خويى، جلد 10، صفحه 115، با اندکى تلخيص.7. اصول کافى، جلد 1، صفحه 343.8. اعراف، آيات 54-56.9. سند خطبه: اين خطبه را چند نفر از معاريف قبل از سيّد رضى(ره) در كتاب هاى خود آورده اند؛ از جمله مرحوم شيخ مفيد در كتاب جمل خود از كتاب جمل واقدى نقل كرده است (كتاب جمل، شيخ مفيد، صفحه 156) طبرى نيز در كتاب تاريخ خود در حوادث سنه 36 قمرى و زمخشرى در ربيع الابرار در باب الجوابات المسكته اين خطبه را بيان كرده اند. 
شرح علامه جعفری«لو رايت ان الذين وراءك بعثوك رائدا، تبتغي لهم مساقط الغيث فرجعت اليهم عن الكلاء و الماء فخالفوا الي المعاطش و المجادب ما كنت صانعا،؟ قال: كنت تاركهم و مخالفهم الي الكلاء و الماء» (اگر آن كساني كه پشت سر تو قرار گرفته‌اند، تو را به عنوان طلايه‌داري كه جاهاي نزول باران را پيدا كند فرستاده بودند و تو برمي‌گشتي و جاهاي گياهان و آب را به آنان اطلاع مي‌دادي و آنان با تو مخالفت كرده و به نقاط بي‌آب و خشك حركت مي‌كردند، چه مي‌كردي؟ گفت: آنان را رها مي‌كردم و رو به جايي مي‌رفتم كه روييدني و آب دارد … ).مقاومت و لجاجت در مقابل دليلي كه حقيقت را آشكارا اثبات كرده است، مبارزه‌اي با خويشتن است كه به خودكشي منتهي مي‌گردد:در هر موردي كه دليلي براي اثبات و آشكار كردن حقيقت قائم شود و شنونده و بيننده هيچ عذري براي نپذيرفتن و اعراض از آن دليل نداشته باشد، اگر در مقابل آن مقاومت كند، مبارزه‌اي نابخردانه با خويشتن به راه انداخته است كه به نوعي خودكشي منجر مي‌گردد. توضيح اين كه وقتي كه دليلي بر يك حقيقت قائم مي‌گردد، نفس آدمي كه به وسيله انحرافات و پليدي‌ها تباه نشده است، مانند موجودي كه حيات جديد و عالي‌تري يافته است شكوفا مي‌گردد و سر به قله هستي مي‌كشد. در اين حالت اگر خودخواهي تعديل نشده و خودكامگي طغيانگر، آتشفشاني شروع كند، اولين قرباني اين آتشفشاني همان نفس يا جان يا شخصيت شكوفا شده است كه با نابودي همان شكوفايي، آن حيات جديد و عالي‌تر نيز جان و روان آدمي را وداع مي‌كند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه خطاب به يكى از اعراب بصره فرموده است:جرمّى منسوب به بنى جرم است، و اينها طايفه اى از مردم بصره بودند، كه اين مرد را نزد آن حضرت فرستادند، تا چگونگى نظر آن بزرگوار را در باره اصحاب جمل به دست آورند و بدانند كه آن حضرت نسبت به اقدامات خود در برابر آنان از حجّت و دليل برخوردار، و يا در شكّ و ترديد است، اين مرد هنگامى كه امام (ع) را ديد و سخنانش را شنيد هيچ گونه شكّى در صدق گفتار آن حضرت در دلش باقى نماند، و با آن بزرگوار بيعت كرد، و سخنانى كه ذكر شد در ميان آنان گذشت.به راستى تمثيلى لطيف تر و دلپذيرتر از آنچه آن حضرت بيان فرموده است ديده نمى شود، با توجّه به اركان تمثيل، بر حسب اصطلاح حالت مخاطب اصل است بنا بر فرض اين كه پيشتاز كاروان بوده و در پى جايى داراى آب و گياه است و فرع، وضع اوست كه در صدد به دست آوردن آگاهى و فضيلت و هدايت از آن حضرت است. حكم، مخالفت او با يارانش مى باشد كه آنها را به جايى كه داراى آب و گياه بوده رهنمون شده و آنان نپذيرفته اند، و علّت حكم، دست يافتن او به جايى با سبزه و آب است، و چون دستيابى به دانش و فضيلت كه همچون سبزه و آب كه غذاى تن و سبب بقاى آن است خوراك جان و مايه زندگى است براى اين فرستاده حاصل شده و اين شبيه دست يافتن پيشتاز كاروان به جايى است كه داراى آب و گياه باشد، لذا علّت حكم كه لزوم مخالفت با يارانش به سبب دسترسى به معدن فضيلت و علم و هدايت است لازم، و بيعت با آن حضرت واجب مى گردد. از اين رو امير مؤمنان (ع) به او فرمود: بنا بر اين دستت را دراز كن، و چون هنگامى كه عقل سالم اين تمثيل روشن را مى شنود نمى تواند خوددارى كند و آن را نپذيرد و در برابر آن تسليم نگردد، لذا اين مرد سوگند مى خورد كه در برابر اقامه اين دليل نتوانست سرباز زند، و با آن حضرت بيعت كرد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 113 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و التاسع و الستّون من المختار في باب الخطب  كلّم به بعض العرب و قد أرسله قوم من أهل البصرة لمّا قرب منها ليعلم لهم منه عليه السّلام حقيقة حاله مع أصحاب الجمل لتزول الشبهة من نفوسهم، فبين له من أمره معهم ما علم به انّه على الحقّ ثمّ قال عليه السّلام له: بايع فقال: إنّي رسول قوم و لا احدث حدثا حتّى أرجع إليهم فقال:أ رأيت لو أنّ الّذين وراءك بعثوك رائدا تبتغي لهم مساقط الغيث فرجعت إليهم فأخبرتهم عن الكلاء و الماء فخالفوا إلى المعاطش و المجادب ما كنت صانعا؟ فقال كنت تاركهم و مخالفهم إلى الكلاء و الماء، فقال عليه السّلام: فامدد إذا يدك، فقال الرّجل: واللّه ما استطعت أن أمتنع عند قيام الحجّة عليّ فبايعته. و الرّجل يعرف بكليب الجرمي. (36087- 35972)اللغة:(الرائد) المرسل في طلب الكلاء (و الكلاء) بالهمز العشب رطبا كان أو يابسا نقله الفيّومى عن ابن فارس و غيره و الجمع أكلاء مثل سبب و أسباب.و قال الشارح المعتزلي الكلاء النبت إذا طال و أمكن أن يرعى و أوّل ما يظهر يسمّى الرّطب فاذا طال قليلا فهو الخلاء فاذا طال شيئا آخر فهو الكلاء فاذا يبس فهو الحشيش (و الجرمى) منسوب إلى الجرم بالفتح و هو ابن زبان بطن في قضاعة.قال الشّارح المعتزلي: منسوب إلى بني جرم بن زبان و هو علاف بن حلوان ابن عمران ابن الحافى بن قضاعة من حمير.الاعراب:الهمزة في قوله أرأيت للتقرير و جملة تبتغى في محلّ النصب صفة لرائدا جيئت بها للايضاح و جملة ما كنت صانعا جواب لو، و قوله فامدد إذا يدك قال ابن هشام و الصّحيح أنّ نونها أى نون إذن تبدل عند الوقف عليها الفا و قيل يوقف عليها بالنّون لأنّها كنون ان و لن روى عن المازني و المبرّد، و الجمهور يكتبونها بالألف و كذا رسّمت في المصاحف و المازني و المبرّد.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام كما ذكره الرّضي (كلّم عليه السّلام به بعض العرب) و هو الكليب الجرمي الذي صرّح الرّضي به آخرها (و قد أرسله قوم من أهل البصرة) إلى حضرة أمير المؤمنين (لمّا قرب عليه السّلام منها ليعلم لهم منه عليه السّلام حقيقة حاله مع أصحاب الجمل لتزول الشبهة من نفوسهم) أى نفوس أهل البصرة (فبيّن عليه السّلام) للرجل المرسل (من أمره معهم) أي مع أهل الجمل (ما) أي برهانا وافيا و دليلا شافيا (علم به) أي علم الرجل بذلك البيان و البرهان (أنه عليه السّلام على الحقّ) و أنّ أصحاب الجمل على الباطل (ثمّ قال عليه السّلام له بايع ف) اعتذر الرّجل و (قال إنّي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 114 رسول قوم و لا) ينبغي أن (أحدث حدثا حتّى أرجع إليهم) و اخبرهم بما جرى بيني و بينك.فلما سمع عذره أراد دفعه بحجّة لا محيص عنها و ضرب مثلا هو ألطف المثال و أوضحها و أحسنها في مقام الاحتجاج (فقال أرأيت) أى أخبرني ما ذا رأيك (لو أنّ الّذين ورائك) أي خلفك (بعثوك رائدا تبتغى لهم مساقط الغيث) و المرعى (فرجعت إليهم فأخبرتهم عن الكلاء و الماء فخالفو) ك و ظعنو (ا إلى المعاطش و المجادب) أي مواضع العطش و الجدب (ما كنت صانعا) أ تتركهم و تخالفهم و تطلب ما شاهدت و رأيت الماء و الكلاء أم تذهب معهم إلى المجادب و المعاطش؟ (فقال) الرّجل (كنت تاركهم و مخالفهم) متوجّها (إلى الكلاء و الماء، فقال عليه السّلام فامدد إذا يدك) لأنّك إذا كنت تارك أصحابك و مفارقهم عند وجدان الكلاء و الماء اللّذين بهما غذاء الأبدان و مادّة حياة الأجسام فتركك إيّاهم و مفارقتك منهم عند وجدان نور العلم و المعرفة و الهداية الذي هو مادّة حياة الأرواح و النفوس أحرى و أولى، (فقال الرّجل: و اللّه ما استطعت أن أمتنع) من البيعة (عند قيام الحجّة عليّ فبايعته).أقول: هكذا يؤثر الموعظة لأهلها و يهدي اللّه لنوره من يشاء، و يضرب اللّه الأمثال، و مثل اهتداء هذا الرّجل رسول أهل البصرة بنور الولاية اهتداء رسول عايشة و اهتداء رجل آخر من بني عبد قيس رسول الزّبير و طلحة و استبصارهما بعد ما قامت عليهما الحجة.أمّا رسول عائشة فقد روى في مجلّد الفتن من البحار و في كتاب مدينة المعاجز تأليف السيّد المحدّث السيّد الهاشم البحراني جميعا عن محمّد بن الحسن الصفّار في البصائر عن أحمد بن محمّد الحسن بن عليّ بن النعمان عن أبيه عن محمّد بن سنان رفعه قال:إنّ عايشة قالت التمسوا لي رجلا شديد العداوة لهذا الرجل حتّى أبعثه إليه قال فأتيت به فمثل بين يديها فرفعت إليه رأسها فقالت له ما بلغت من عداوتك لهذا الرّجل؟فقال كثيرا ما أتمنّى على ربّي أنّه و أصحابه في وسطي فضربت ضربة بالسيف يسبق «يصبغ خ ل» السّيف الدّم قالت فأنت له، اذهب بكتابي هذا فادفعه إليه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 115 ظاعنا رأيته أو مقيما أما أنّك إن رأيته ظاعنا رأيته راكبا على بغلة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متنكّبا قوسه معلّقا كنانته على قربوس سرجه، و أصحابه خلفه كأنهم طير صوافّ فتعطيه كتابي هذا و إن عرض عليك طعامه و شرابه فلا تناولنّ منه شيئا فانّ فيه السّحر.قال: فاستقبلته راكبا فناولته الكتاب ففضّ خاتمه ثمّ قرأه فقال: تبلغ إلى منازلنا فتصيب من طعامنا و شرابنا، فنكتب جواب كتابك، فقال: هذا و اللّه ما لا يكون قال: فسارّ خلفه و أحدق به أصحابه ثمّ قال له: أسألك؟ قال: نعم، و تجيبني؟قال: نعم.قال: فنشدتك اللّه هل قالت: التمسوا لى رجلا شديد العداوة لهذا الرّجل فأتيت بك؟ فقالت لك ما بلغ من عداوتك لهذا الرّجل فقلت كثيرا ما أتمنّى على ربّي أنّه و أصحابه في وسطى و انّي ضربت ضربة سبق «صبغ خ ل» السّيف الدّم؟ قال: اللّهمّ نعم.قال: فنشدتك اللّه أقالت لك: اذهب بكتابي هذا فادفعه إليه ظاعنا كان أو مقيما أما إنك إن رأيته راكبا رأيته على بغلة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متنكّبا قوسه معلّقا كنانته بقربوس سرجه و أصحابه خلفه كأنهم طير صواف قال: اللّهمّ نعم.قال عليه السّلام: فنشدتك اللّه هل قالت لك إن عرض عليك طعامه و شرابه فلا تناولنّ منه شيئا فانّ فيه السحر؟ قال: اللّهمّ نعم.قال: فتبلغ أنت عني؟ فقال: اللّهمّ نعم فاني قد أتيتك و ما في الأرض خلق أبغض إلىّ منك و أنا الساعة ما في الأرض خلق أحبّ إلىّ منك فمر بي بما شئت.قال عليه السّلام: ارجع اليها بكتابي هذا، و قل لها ما أطعت اللّه و لا رسوله حيث أمرك اللّه بلزوم بيتك فخرجت تردّدين في العسكر، و قل لهما «1» ما أنصفتما اللّه و رسوله، حيث خلفتم حلائلكم في بيوتكم و أخرجتم حليلة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.قال: فجاء بكتابه فطرحه إليها و أبلغها مقالته ثمّ رجع إليه فاصيب بصفّين، فقالت ما نبعث إليه بأحد إلّا أفسده علينا.______________________________ (1) أى طلحة و الزبير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 116 و أمّا رسول طلحة و الزّبير ففي الكافي عن محمّد بن يعقوب الكلينيّ عن عليّ ابن ابراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن ابن محبوب، عن سلّام بن عبد اللّه، و محمّد بن الحسن، و عليّ بن سهل بن زياد، و أبو عليّ الأشعري، عن محمّد بن حسان جميعا، عن محمّد بن عليّ عن عليّ بن أسباط عن سلام بن عبد اللّه الهاشميّ قال محمّد بن عليّ:و قد سمعته منه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال:بعث طلحة و الزّبير رجلا من عبد القيس يقال له خداش إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و قالا له: إنّا نبعثك إلى رجل طال ما نعرفه و أهل بيته بالسّحر و الكهانة و أنت أوثق من بحضرتنا من أنفسنا من أن تمتنع من ذلك و أن تحاجّه لنا حتّى تقفه على أمر معلوم.و اعلم أنّه أعظم النّاس دعوى فلا يكسرنّك ذلك عنه، و من الأبواب التي يخدع بها النّاس الطعام و الشراب و العسل و الدّهن و أن يخالي الرجل فلا تأكل له طعاما، و لا تشرب له شرابا، و لا تمسّ له عسلا و لا دهنا، و لا تخل معه، و احذر هذا كلّه منه و انطلق على بركة اللّه.فاذا رأيته فاقرأ آية السخرة «1» و تعوّذ باللّه من كيده و كيد الشّيطان، فاذا جلست إليه فلا تمكّنه من بصرك كلّه و لا تستأنس به ثمّ قل له إنّ أخويك في الدّين و ابني عمّك في القرابة يناشدانك القطيعة، و يقولان لك أما تعلم أنا تركنا الناس لك، و خالفنا عشائرنا فيك منذ قبض اللّه عزّ و جلّ محمّدا صلّى اللّه عليه و آله فلمّا نلت أدنى مناك ضيّعت حرمتنا، و قطعت رجائنا.ثمّ قد رأيت أفعالنا فيك، و قدرتنا على الناس عنك، و سعة البلاد دونك، و انّ من كان يصرفك عنا و عن صلتنا كان أقلّ لك نفعا و أضعف عنك دفعا منّا، و قد وضح الصبح لذى عينين.______________________________ (1) السخرة بالضم التسخير و أما بالفتح فهو الاستهزاء (كفعمى ره) و الاية هي قوله تعالى «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ»- الى قوله- «رَبِّ الْعالَمِينَ» من قرئها حفظ من شياطين الجنّ و الانس (صالح المازندرانى) و في الكفعمى الى قوله  قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ  (منه ره). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 117 و قد بلغنا انتهاك لنا و دعاء علينا فما الّذي يحملك على ذلك؟ فقد كنّا نرى أنك أشجع فرسان العرب أتتّخذ اللّعن دينا و ترى أنّ ذلك يكسرنا عنك؟.فلما أتى خداش إلى أمير المؤمنين عليه السّلام صنع ما أمراه فلمّا نظر إليه عليّ عليه السّلام و هو يناجي نفسه ضحك و قال عليه السّلام: ههنا يا أخا عبد قيس و أشار له إلى مجلس قريب منه، فقال: ما أوسع المكان اريد أن اؤدّى إليك رسالة قال عليه السّلام بل تطعم و تشرب و تحل «تخلى خ ل» ثيابك و تدّهن، ثمّ تؤدّى رسالتك، قم يا قنبر فأنزله.قال ما بى إلى شيء مما ذكرت حاجة قال فأخلو بك قال كلّ سرّ لي علانية قال فانشدك باللّه الذي هو أقرب إليك من نفسك، الحائل بينك و بين قلبك، الّذي يعلم خائنة الأعين و ما تخفى الصدور، أتقدّم عليك الزبير بما عرضت عليك؟ قال: اللهمّ نعم.قال: لو كتمت بعد ما سألتك ما ارتدّ إليك طرفك فأنشدك اللّه هل علّمك كلاما تقوله إذا أتيتني؟ قال: اللهمّ نعم، قال عليه السّلام آية السخرة؟ قال نعم.قال: فاقرأها فقرأها و جعل عليّ عليه السّلام يكرّرها و يردّدها و يصحّح عليه إذا أخطأ حتّى إذا قرئها سبعين مرّة.قال الرّجل ما يرى أمير المؤمنين عليه السّلام بتردّدها سبعين مرّة، قال له: أتجد قلبك اطمأنّ؟ قال: أي و الّذي نفسي بيده قال: فما قالا لك؟ فأخبره، فقال: قل لهما كفى بمنطقكما حجّة عليكما و لكنّ اللّه لا يهدي القوم الظالمين زعمتما أنكما أخواى في الدّين و ابنا عمّي في النسب فأمّا النسب فلا أنكره و إن كان النسب مقطوعا إلّا ما وصله اللّه بالاسلام و أمّا قولكما أنكما أخواى في الدّين، فان كنتما صادقين فقد فارقتما كتاب اللّه عزّ و جلّ، و عصيتما أمره بأفعالكما في أخيكما في الدّين، و إلّا فقد كذبتما و افتريتما بادّعائكما أنكما أخواى في الدّين.و أمّا مفارقتكما الناس منذ قبض اللّه محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فان كنتما فارقتماهم بحقّ فقد نقضتما ذلك الحقّ بفراقكما إيّاى أخيرا و إن فارقتماهم بباطل فقد وقع إثم ذلك الباطل عليكما مع الحدث الّذي أحدثتما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 118 مع أنّ صفتكما بمفارقتكما الناس لم يكن إلّا لطمع الدّنيا، زعمتما و ذلك قولكما فقطعت رجائنا، لا تعيبان بحمد اللّه من ديني شيئا.و أمّا الّذي صرفني عن صلتكما فالّذي صرفكما عن الحقّ و حملكما على خلعه من رقابكما كما يخلع الحرون لجامه، و هو اللّه ربّي لا اشرك به شيئا فلا تقولا أقلّ نفعا و أضعف دفعا فتستحقّا اسم الشرك مع النفاق.و أمّا قولكما إنّي أشجع فرسان العرب و هربكما من لعني و دعائي، فانّ لكلّ موقف عملا و اذا اختلفت الأسنّة و ماجت لبود الخيل و ملأ سحرا كما أجوافكما فثمّ يكفيني اللّه بكمال القلب.و أمّا اذا أبيتما بأنى أدعو اللّه فلا تجزعا من أن يدعو عليكما رجل ساحر من قوم سحرة زعمتما.اللّهم أقعص  «1» الزبير بشرّ قتلة، و اسفك دمه على ضلالة، و عرّف طلحة المذلّة و ادّخر لهما في الاخرة شرا من ذلك ان كانا ظلماني و افتريا عليّ و كتما شهادتهما و عصياك و عصيا رسولك فيّ، قل آمين قال خداش: آمين.ثمّ قال خداش لنفسه ما رأيت لحية قطّ أبين خطأ منك حامل حجّة ينقض بعضها بعضا لم يجعل اللّه لها مساكا «2» أنا أبرء إلى اللّه منهما.قال عليّ عليه السّلام ارجع إليهما و أعلمهما ما قلت قال: لا و اللّه حتّى تسئل اللّه أن يردّني إليك عاجلا و ان يوفّقني لرضاه فيك، ففعل فلم يلبث أن انصرف و قتل معه يوم الجمل رحمه اللّه.______________________________ (1) اقعصه إذا قتله قتلا ضريعا (م) (2) المساك ما يمسك بعضها بعضا من الروابط (م)الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست كه تكلّم فرموده بان با بعض عرب كه كليب جرمى بود وقتى كه فرستاده بود او را قومي از اهل بصره زماني كه آن حضرت نزديك بصره بود تا بداند از براى ايشان از راى آن حضرت حقيقت حال او را با أصحاب جمل تا زايل شود شبهه از نفوس ايشان.پس بيان فرمود بأو از كار خود با ايشان آن چيزى را كه دانست او بان چيز اين كه آن حضرت بحق است و ايشان بباطل بعد از آن فرمود باو كه بيعت كن پس گفت باو كه من ايلچى قومى هستم كارى نميكنم بي مشورت ايشان تا برگردم بطرف ايشان پس فرمود آن حضرت:خبر ده مرا اگر كساني كه در پس توأند بفرستند ترا در حالتى كه طلب كننده آب و گياه باشي كه طلب نمائى از براى ايشان مواضع افتادن باران را پس برگردى بسوى ايشان و خبر دهى ايشان را از آب و گياه پس مخالفت نمايند، و متوجه شوند بمكانهاى بى آب و علف، چه كار خواهى كرد در اين صورت؟.عرض كرد كه مى باشم ترك كننده ايشان و مخالف ايشان، و مى روم بسوى آب و گياه، پس فرمود حالا كه اين طور است دراز كن دست خود را يعني بيعت نما، پس گفت آن مرد قسم بحق خدا نتوانستم خود دارى كنم نزد تمام شدن حجّت بر من پس بيعت نمودم با آن حضرت. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom