جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : بدترین مردم [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في صفة من يتصدى للحكم بين الأمة و ليس لذلك بأهل، و فيها:
أبغض الخلائق إلى اللّه صنفان، الصنف الأول:
إنَّ أَبْغَضَ الْخَلَائِقِ إِلَى اللَّهِ [تَعَالَى] رَجُلَانِ، رَجُلٌ وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ فَهُوَ جَائِرٌ عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ مَشْغُوفٌ بِكَلَامِ بِدْعَةٍ وَ دُعَاءِ ضَلَالَةٍ، فَهُوَ فِتْنَةٌ لِمَنِ افْتَتَنَ بِهِ، ضَالٌّ عَنْ هَدْيِ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ، مُضِلٌّ لِمَنِ اقْتَدَى بِهِ فِي حَيَاتِهِ وَ بَعْدَ وَفَاتِهِ، حَمَّالٌ خَطَايَا غَيْرِهِ، رَهْنٌ بِخَطِيئَتِهِ.

وَكَلَهُ اللَّهُ إلى نَفْسِهِ : خدا او را به خودش واگذاشت. 
جَائِر عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ : منحرف از جاده. 
الْمَشْغُوف : كسى كه چيزى را در حد اعلاء و تا سر حد عشق دوست دارد. 
كَلامُ الْبِدْعَةِ : سخن خود ساخته اى كه از روى هوى و هوس باشد و جزء دين نباشد. 
رَهْنٌ بِخَطِيئَتِه : در گرو خطاهاى خويش است. 
يَتصَدّى : مباشرت و رسيدگى ميكند 
وَكّل : محول نموده، واگذاشته است 
قَصدُ السَبيل : راه عادلانه 
مَشغوف : عاشق و علاقه مند 
هَدى : راه راست، شيوه درست 
(در اين خطبه مدّعيان قضاوت را مى شناساند كه عهده دار قضاوت هستند و شايسته آن نيستند):
۱. شناخت بدترين انسانها:
دشمن ترين آفريده ها نزد خدا دو نفرند: مردى كه خدا او را به حال خود گذاشته، و از راه راست دور افتاده است، دل او شيفته بدعت است و مردم را گمراه كرده، به فتنه انگيزى مى كشاند و راه رستگارى گذشتگان را گم كرده و طرفداران خود و آيندگان را گمراه ساخته است. بار گناه ديگران را بر دوش كشيده و گرفتار زشتى هاى خود نيز مى باشد.  
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره كسيكه ميان مردم حكمرانى ميكند و لايق اين منصب نيست: 
(1) دشمن ترين خلائق نزد خدا (كسانيكه هرگز رحمت حقّ شامل حال ايشان نمى شود) دو مردند (اوّل) مردى كه خداوند او را (بسبب عصيان و نافرمانى) بخود وا گذاشته، پس (چنين مردى چون هر چه مى خواهد انجام مى دهد) از راه راست منحرف گرديده و به سخن بدعت آور و دعوت مردم به ضلالت و گمراهى دل داده است (دوست دارد باينكه سخنى بگويد كه سبب احداث چيزى در دين شود كه از دين نبوده و مردم را به گمراهى و بد عملى وا دارد) 
(2) پس اين مرد سبب فتنه و فساد است براى كسيكه بواسطه او در فتنه واقع شده، و گمراه است از راه كسيكه پيش از او براه راست رفته (بر طبق كتاب و سنّت رفتار كرده) و گمراه كننده است كسانى را كه در زنده بودن و بعد از مردنش از او پيروى ميكنند (و بسبب اضلال و گمراه كردنش) بار گناهان غير خود را حمل كرده و در گرو گناه خويش هم مى باشد.
سخنى از آن حضرت (ع) در وصف كسانى كه داورى ميان مردم را به عهده مى گيرند و شايان آن نيستند:
دشمنترين مردم در نزد خدا، دو كس باشند. يكى آنكه خداوند او را به حال خود رها كرده، پس، از راه راست منحرف گشته است، به سخنان بدعت آميز دلبسته و مردم را به ضلالت فرا مى خواند. فريبى است براى كسى كه بدو فريفته شود. از راه هدايتى كه پيشينيانش به پيش پاى گشانده اند، رخ بر مى تابد و كسانى را كه در ايام حياتش يا پس از مرگش به او اقتدا مى كنند، گمراه مى سازد. بار خطاهاى ديگران بر دوش كشد و در گرو خطاى خود باشد. 
از گفتارهاى امام(عليه السلام) است درباره کسى که بدون شايستگى و لياقت، متصدّى مقام. قضاوت در ميان مردم مى شود و در اين خطبه آمده است:
گروه اوّل: مبغوض ترين خلايق نزد خدا دو نفرند: کسى که خداوند وى را به حال خود واگذارده و از راه راست منحرف مى گردد. او به سخنان بدعت آميز خويش و دعوت به گمراهيها سخت دل بسته است، به همين دليل مايه انحراف کسانى است که فريبش را خورده اند! از طريق هدايت پيشينيان گمراه شده و کسانى را که در زندگيش يا پس از مرگش به او اقتدا کنند گمراه مى سازد! او بار گناه کسانى را که گمراه ساخته به دوش مى کشد و همواره در گرو گناهان خويش است.
از سخنان آن حضرت است در وصف كسى كه داورى ميان مردم را عهده دار شود و شايسته آن نباشد:
دشمنروى ترين آفريدگان نزد خدا دو كسند: مردى كه خدا او را به خود وانهاده، و او از راه راست به دور افتاده، دل او شيفته بدعت است، و خواننده مردمان به ضلالت است. ديگران را به فتنه در اندازد و راه رستگارى پيشينيان را به روى خود مسدود سازد. در مرگ و زندگى گمراه كننده پيروان خويش است و برگيرنده بار گناه ديگران، و خود گناهان خويش را پايندان. 
از سخنان آن حضرت است در باره كسى كه در ميان مردم عهده دار منصب قضاوت شود ولى شايسته آن نباشد:
مبغوض ترين مردم نزد خداوند دو كس اند: انسانى كه خداوند او را به حال خود واگذاشته، تا جايى كه از راه راست منحرف شده، به سخن آميخته با بدعت و دعوت به گمراهى دل خوش نموده است. او فتنه اى است براى فتنه جويان، ره گم كرده اى است از راه روشن گذشتگان، گمراه كننده كسانى است كه به وقت زنده بودن او يا پس از مرگش از او پيروى كنند، هم بار گناهان ديگران را به دوش كشد، و هم گروگان خطاهاى خود باشد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 580--569و من كلام له عليه السلام فى صفة من يتصدى للحكم بين الامة و ليس لذلك باهل و فيها: ابغض الخلائق الى اللّه صنفان:از گفتارهاى امام (ع) است در باره كسى كه بدون شايستگى و لياقت، متصدّى مقام قضاوت در ميان مردم مى شود و در اين خطبه آمده است: خطبه در يك نگاه:اين خطبه همان گونه كه در عنوان آن آمده است بيانگر صفات كسانى كه بدون لياقت و استحقاق، بر مسند قضا مى نشينند و مردم را به گمراهى مى كشانند. امام (ع) در اين خطبه آنها را به دو گروه تقسيم كرده است:گروه اوّل كسانى هستند كه آگاهانه راه ضلالت را مى پويند و تسليم هوا و هوس مى شوند و بدعت در دين مى گذارند و مايه گمراهى خويشتن و خلق خدا مى شوند.گروه دوّم جاهلان عالم نما و خودكامگان ناآگاهى هستند كه گرفتار جهل مركّبند، بدون هيچ گونه آمادگى براى داورى ميان مردم، بر مسند قضاوت مى نشينند و شبهاتى به هم مى بافند و پشت سر هم مرتكب اشتباه و خطا مى شوند. حقّ را به باطل مى آميزند و خونهاى بى گناهان را بر باد مى دهند، و اموال مردم را به ناحق به ديگرى مى بخشند. اين احتمال نيز وجود دارد كه قسمت اوّل، اشاره به حاكمان بدعتگذار و گمراه ظلم و جور باشد و دوّمى به قاضيان جاهل و بى خبر. بنا بر اين كلمه حكم كه در عنوان اين خطبه آمده است در مفهوم عامّى به كار رفته كه هم شامل حكومت و هم قضاوت مى شود.در پايان خطبه، امام (ع) از اين گونه افراد كه به قرآن مجيد پشت كرده و معروف در نظرشان منكر، و منكر در نظرشان معروف است به خدا شكايت مى كند. بنا بر اين، خطبه در سه بخش خلاصه مى شود: بخش اوّل و دوّم، توصيف اين دو گروه گمراه است، و بخش سوّم، مشتمل بر شكايت به خداوند از آنها و امثال آنان است. منفورترين خلايق چه کسانى هستند؟ امام(عليه السلام) در اين بخش از کلامش، نخست به تقسيم کردن مبغوض ترين خلايق خداوند به دو گروه پرداخته، مى فرمايد: «دو نفر در پيشگاه خداوند از همه مخلوقات الهى مبغوض تر و منفورترند» (اِنَّ اَبْغَضَ الْخَلائِقِ اِلَى اللهِ رَجُلانِ). بديهى است حبّ و بغض به آن گونه که در انسانهاست در مورد خداوند مفهوم ندارد; زيرا اين حب و بغض از قبيل حالات و دگرگونيهايى است که در روح و جان انسان بر اثر تمايل و نفرت نسبت به امورى پيدا مى شود; امّا در مورد خداوند حبّ به معناى مشمول رحمت ساختن و بغض به معناى دور نمودن از رحمت است. سپس به توصيف گويايى از گروه اوّل، يعنى حاکمان يا عالمان هواپرست مى پردازد; و قبل از هر چيز به ريشه اصلى بدبختى آنها اشاره کرده، مى فرمايد: «او کسى است که خداوند وى را به حال خود واگذارده است!» (رَجُل وَکَلَهُ اللهُ اِلى نَفْسِهِ). تمام ممکنات و از جمله انسانها آن چنان به ذات پاک خدا وابسته اند که اگر لحظه اى رابطه آنان از او قطع مى شود همگى فانى و نابود مى شوند. توجّه به اين وابستگى و پيوستگى، روح توکّل را در انسان زنده مى کند که همه چيز خود را به او واگذار کند، يعنى آنچه در توان دارد براى پيشرفت کارها تلاش نمايد ولى با اين حال بداند سرچشمه هر خير و برکت و هر موهبت و نعمت ذات پاک اوست. ولى هنگامى که انسان بر اثر غرور و خودخواهى و هواپرستى، از اين حقيقت غافل شود و خويش را مستقل بپندارد از خدا بريده مى شود و همه چيز در نظر او وارونه مى گردد. اين بريدگى از خدا همان معناى واگذار شدنش به خويشتن است و اين ريشه تمام بدبختيها و انحرافات است. به همين دليل پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) که گل سر سبد عالم آفرينش بود بارها مى فرمود: «اَللّهُمَّ... لاتَکِلْني اِلى نَفْسي طَرْفَة عَيْن اَبَداً; خداوندا! لحظه اى مرا به خويشتن وامگذار (و از ذات پاکت دور مفرما)!».(1) اين همان چيزى است که اميرمؤمنان على(عليه السلام) در آن سخنى پرمعنا مى فرمايد: «الِهى کَفى بي عِزّاً اَنْ اَکُونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفى بي فَخْراً انْ تَکُونَ لي رَبّاً; خداى من! اين عزت براى من بس است که بنده تو باشم و اين افتخار براى من کافى است که تو پروردگار من باشى»!(2) همان گونه که در دعاهاى معصوم آمده است، مى فرمايد: «اِنَّکَ اِنْ وَکَلْتَني اِلى نَفْسي تُقَرِّبُني مِنَ الشَّرِّ وَ تُباعِدُني مِنَ الْخَيْرِ; اگر مرا به خويشتن واگذارى، هواى نفس من را به شرّ نزديک و از خير دور مى سازد».(3) سپس امام به دنبال بيان ريشه اصلى بدبختى اين گونه افراد، به ثمرات شوم آن پرداخته و به هشت ثمره شوم که در واقع از قبيل علّت و معلول يکديگرند اشاره مى فرمايد: نخست مى گويد: «چنين کسى از راه راست منحرف مى گردد» (فَهُوَ جائِر عَنْ قَصْدِ السَّبيلِ). «قَصْدُ السَّبيلِ» همان راه ميانه و معتدل و خالى از هرگونه افراط و تفريط است. قصدالسبيل راهى است که انسان را به سوى خدا مى برد همان گونه که در قرآن مجيد آمده: «وَ عَلَى الله قَصْدُ السَّبيل; برخداست که راه راست را به بندگان نشان دهد (يا اين که راه راست به خدا منتهى مى شود)».(4) بديهى است انسان در صورتى مى تواند راه راست را که از مو باريکتر و از شمشير تيزتر است، از ميان هزاران هزار راه انحرافى تشخيص دهد که عنايات الهيّه شامل حال او گردد; امّا کسى که از خدا بريده و به خود واگذار شده است در حيرت و سرگردانى فرو مى رود و به بيراهه کشانده مى شود; به ويژه اين که بيراهه ها غالباً با هواى نفس هماهنگ است و زرق و برق دارد و به او چشمک مى زند. در دوّمين ثمره شوم اين واگذارى به خويشتن، که نتيجه طبيعى انحراف از جاده مستقيم است، مى فرمايد: «چنين کسى به سخنان بدعت آميز خويش سخت دل مى بندد» (مَشْغُوف بِکَلامِ بِدْعَة). از آن جا به مرحله سوّم گام مى نهد که «در راه دعوت به ضلالت گام برمى دارد و از آن خوشحال است» (وَ دُعاءِ ضَلالَة). «شغف» از ماده «شغاف» (بر وزن کلاف) به معناى گره بالاى قلب يا پوسته نازک آن است که همچون غلافى تمام آن را در برگرفته، در قرآن مجيد درباره عشق بى قرار «زليخا» نسبت به «يوسف» از زبان زنان «مصر» به عنوان «قَدْ شَغَفَها حُبّاً» تعبير شده است; و در جمله مورد بحث اشاره به اين است که اين گونه افراد خودخواه و خود محور، به سخنان بدعت آميز خويشتن سخت دلبستگى دارند; همان دلبستگى که نتيجه اش دعوت ديگران به راه هاى ضلالت است، قرآن نيز مى گويد: «وَ ما دُعاءُ الْکافِرينَ اِلاّ فِي ضَلال; و دعوت کافران جز در ضلالت و گمراهى نخواهد بود».(5) درباره حقيقت بدعت و انگيزه ها و نتايج آن، بحثى داريم که در نکته ها خواهد آمد. در چهارمين وصف که در حقيقت نتيجه اوصاف پيشين است، مى فرمايد: «چنين کسى مايه انحراف کسانى است که فريبش را خورده اند» (فَهُوَ فِتْنَة لِمَنِ افْتَتَنَ بِهِ). همانها که بر اثر خوش باورى يا فريب ظاهر خوردن، به او دل مى بندند و او را مقتدا و پيشواى خود مى پندارند و به او اعتماد مى کنند; بديهى است آن کس که دلبسته بدعتها و دعوت کننده به ضلالتهاست، مايه گمراهى گروه هاى زيادى مى شود. در پنجمين و ششمين توصيف چنين کسانى مى افزايد: «او هم خودش از طريق هدايت پيشينيان گمراه شده و هم گمراه کننده کسانى است که در زندگى او يا پس از مرگش به او اقتدا مى کنند» (ضالّ عَنْ هَدْىِ مَنْ کانَ قَبْلَهُ، مُضِلّ لِمَنِ اقْتَدى بِهِ في حَياتِهِ وَ بَعْدَ وَفاتِهِ). منظور از «مَنْ کانَ قَبْلَهُ» پيامبران و اوصياى بر حقّ آنان است; اشاره به اين که راه هدايت از پيش روشن شده و عذرى براى پوييدن راه ضلالت وجود ندارد; با اين حال راه پر نور هدايت را رها ساخته و در کوره راه تاريک ضلالت فرو افتاده است. از همه اسفبارتر اين که اين گونه اشخاص، تنها در حياتشان مايه گمراهى نيستند، بلکه بعد از وفات نيز تا قرنها و تا هزاران سال در گمراهى گمراهان سهيم و شريکند; زيرا طبق حديث معروف نبوى «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً عُمِلَ بِها مِنْ بَعْدِهِ کانَ لَهُ اَجْرُهُ وَ مِثْلُ اُجُورِهِمْ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اُجُورِهِمْ شَيْئاً، وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةٌ سَيِّئَةً فَعُمِلَ بِها بَعْدَهُ کانَ عَلَيْهِ وِزْرُهُ وَ مِثْلُ اَوْزارِهِمْ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اَوزارِهِمْ شَيْئاً; کسى که سنّت حسنه اى بگذارد که بعد از او به آن عمل شود، هم اجر خودش را مى برد و هم مانند اجر کسانى که به آن عمل کرده اند، بى آن که از اجر آنها چيزى کم کند; و کسى که سنّت بدى بگذارد و بعد از او به آن عمل شود، بار سنگين گناه آن را بر دوش مى کشد و هم بار گناه کسانى که به آن عمل کرده اند، بى آن که چيزى از گناهان آنها کم کند».(6) اين تعبير هشدار مهمّى است به افرادى که در راه بدعتها گام بر مى دارند و پايه گذار ضلالتها هستند که بدبختى آنها منحصر به دوران حياتشان نيست; گاه تا هزاران سال بعد از آن بايد کفّاره اعمال خويش را بدهند. على(عليه السلام) در خطبه 164 نيز تعبير تکان دهنده ديگرى دارد، مى فرمايد: «وَ اِنَّ شَرَّ النّاسِ عِنْدَ اللهِ اِمام جائِر ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ فَاَماتَ سُنَّةً مَاْخُوذَةً وَ اَحْيى بِدْعَةً مَتْرُوکَةً; بدترين مردم نزد پروردگار پيشواى ستمگرى است که هم خودش گمراه شده و هم مردم به وسيله او به گمراهى کشيده شده اند; سنّتهاى نيکوى پيشين را از بين برده و بدعتهاى متروک و فراموش شده را زنده کرده است». در هفتمين و هشتمين توصيف که نتيجه مستقيم توصيفهاى سابق است، مى فرمايد: «او بار گناهان کسانى را که گمراه ساخته به دوش مى کشد و همواره در گرو گناهان خويش است» (حَمّال خَطايا غَيْرِهِ، رَهْن بِخَطيئَتِهِ). اين سخن يک بيان تعبّدى نيست; بلکه کاملا منطقى است. چرا که هرگونه معاونت و کمک به گناه سبب شرکت در آن گناه است; و از آن جا که پيروان اين پيشوايان گمراه با اراده خويش اين راه را پيمودند چيزى از گناهان آنها نيز کاسته نمى شود. قرآن مجيد همين معنا را با صراحت در سوره نحل بيان کرده است، مى فرمايد: «لِيَحْمِلُوا اَوْزارَهُمْ کامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ اَوْزارِ الَّذينَ يُضِلٌّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْم اَلاَساءَ مَا يَزِرُونَ; روز قيامت آنها بايد بار گناهان خود را به طور کامل بر دوش کشند و هم بخشى از گناهان کسانى را که به خاطر جهل، گمراهشان مى سازند، آگاه باشيد آنها بار سنگين بدى بر دوش مى کشند»!(7) تعبير به رهن در مورد گناهان خويش تعبير جالبى است که از قرآن مجيد گرفته شده: «کُلُّ نَفْس بِمَا کَسَبَتْ رَهينَةٌ; هرکس در گرو اعمال خويش است»(8)، همان گونه که مال گروگان، تا بدهى آن را نپردازند، آزاد نمى شود، انسان نيز تا کفّاره گناهان خويش را ندهد آزاد نخواهد شد; و تعبير به حمّال در مورد گناهان ديگران نيز تعبير جالب ديگرى است، گويى گناهان (همان گونه که از کلمه وِزْر نيز استفاده مى شود) بار عظيمى است که بر دوش صاحبان آنها و کسانى که باعث و بانى آن شده اند، سنگينى مى کند و آنها را از پا درمى آورد و از رسيدن به مقصد و صعود به آسمان قرب الهى باز مى دارد و در قعر آتش دوزخ فرو مى افکند. از اين جا روشن مى شود کسى که خدا او را به خويش واگذارد، در چه مسير حرکت مى کند و به چه عاقبت شوم و دردناکى گرفتار مى شود. * * * نکته ها: 1ـ بدعت چيست و بدعت گذار کيست؟ در گفتار بالا از سخنان بدعت آميزى که مردم را به گمراهى مى کشاند مذمّت شده است; و در روايات اسلامى نيز در نکوهش بدعت و مذّمت بدعت گذاران و در «نهج البلاغه» در خطبه هاى ديگرى نيز سخنان فراوانى وارد شده است. از جمله در حديثى مى خوانيم که رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «کُلُّ بِدْعَة ضَلالَة وَ کُلُّ ضَلالَة فِى النّارِ; هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در دوزخ است».(9) در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «اَبَى اللهُ لِصاحِبِ الْبِدْعَةِ بِالتَّوبَةِ قيلَ يا رَسُولَ اللهِ وَ کَيْفَ ذلِکَ؟ قالَ: اِنَّهُ قَدْ اُشْرِبَ قَلْبُهُ حُبَّها; خداوند توبه صاحب بدعت را هرگز نمى پذيرد! عرض کردند يا رسول الله چگونه چنين چيزى ممکن است؟ فرمود: به خاطر اين که محبّت آن بدعت در اعماق دلش جاى گرفته است».(10) «بدعت» در لغت به معناى انجام يک امر بى سابقه است، ولى در ميان فقها و علماى اسلام به معناى کاستن يا افزودن چيزى بر دين است بدون هيچ دليل معتبر; و از آن جا که معارف و احکام الهى بايد از طريق وحى و ادّله معتبر به ثبوت برسد، هر بدعتى گناه بزرگ و عظيمى است و معمولا تمام انحرافات از بدعتها شروع شده است و اگر جلوى بدعت گرفته نشود، هرکس با سليقه شخصى و فکر قاصر خود چيزى بر آيين خدا بيفزايد و يا از آن بکاهد، مدّتى نمى گذرد که دين الهى به طور کلّى مسخ، محو و نابود مى گردد; و اين قانون تحريم بدعت بوده که تاکنون قرآن و اسلام را نگه داشته است. بسيارى از بدعتها به خاطر شرايطى به سرعت پخش مى شود و گاه در طول زمان باقى مى ماند و گروه هاى کثيرى را به انحراف مى کشاند و بار گناه بدعت گذار را روز به روز سنگين مى کند، به همين دليل در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که: مردى در گذشته تحت تأثير وساوس شيطانى، بدعتى گذارد و مردم را به سوى آن دعوت کرد، گروهى تحت تأثير او واقع شدند; بعد به خود آمد که اين چه کارى بود که من کردم و در صدد توبه برآمد و به انواع وسايل متشبّث شد. خداوند به پيامبر آن زمان وحى فرستاد که به او بگو: به عزّت و جلالم سوگند! اگر آن قدر مرا بخوانى تا بند بند تو از هم جدا شود، دعاى تو را مستجاب نخواهم کرد، مگر اين که افرادى که تحت تأثير بدعت تو واقع شدند زنده کنى و آنها از بدعت باز گردند، آنگاه توبه ات پذيرفته خواهد شد.(11) از آنچه گفته شد معلوم مى شود که بدعت نه شامل اختراعات و ابداعات و علوم و فنون طبيعى و پزشکى و صنعت مى شود، و نه نوآوريهايى که در صحنه فرهنگ و ادبيات صورت مى گيرد، و نه آداب و رسوم زندگى، و نه تطبيقات فقها در زمينه مسائل مستحدثه با استفاده از قواعد کليه کتاب و سنّت. بدعت آن است که حلالى را حرام و يا حرامى را حلال کنند و چيزى از آيين خدا بکاهند و يا چيزى بر آن بيفزايند بى آن که دليل معتبرى بر آن قائم باشد، و يا آيين جديدى اختراع کنند و مردم را به عنوان يک دين به سوى آن دعوت نمايند، اين يکى از عظيمترين گناهان کبيره است. اين که در تاريخ «وهّابيّت» مى خوانيم گروهى از آنان حتّى با دوچرخه مخالفت مى کردند و آن را مرکب شيطان مى ناميدند و يا هنگامى که سران «سعودى» براى خبر گرفتن از مراکز لشکر، خطّ تلفنى کشيده بودند، آنها ريختند و همه را پاره کردند و از بين بردند و آن را «بدعت» ناميدند، کار بسيار ابلهانه اى است که هيچ ارتباطى با مفهوم بدعت که در فقه اسلامى آمده است ندارد و متأسّفانه تاريخ آنها پر از اين گونه امور است. گفتار کسانى که راه افراط را در برابر اين گروه پيش گرفته اند و مى گويند در دين هيچ اصل ثابتى وجود ندارد، گفتار خطرناکتر و باطل ترى است که تمام ارزشهاى الهى را بر باد مى دهد و راه هرگونه تحريف و تغيير را به استناد افکار و خواسته هاى اين و آن باز مى گذارد و اصالت دين را بکلّى از بين مى برد. اين سخن را با گفتارى از اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در «کلمات قصار» (کلمه 123) پايان مى دهيم: آن جا که مى فرمايد: «طُوبى لِمَنْ ذَلَّ في نَفْسِهِ... وَ عَزَلَ عَنِ النّاسِ شَرَّهُ وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ وَلَمْ يُنْسَبْ اِلَى الْبِدْعَةِ; خوشا به حال کسى که در نزد خود کوچک است (و تکبّر و برتربينى ندارد)... آزار او به مردم نمى رسد; سنّت پيامبر براى او کافى است و هرگز بدعتى به او نسبت داده نمى شود»! در اين عبارت سنّت و بدعت در برابر يکديگر قرار گرفته، آنها که مطيع فرمان خدا و پيرو سنّت پيامبر او هستند به سراغ بدعت نمى روند; ولى بدعت گذاران پشت به سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) کرده و به پندار خود آن را کافى نمى دانند که اين گمراهى بزرگ و خطرناکى است. 2ـ خطرناکترين گناه، بار گناه ديگران را بر دوش کشيدن است بسيارى از گناهان است که مسؤليت فردى دارد هرچند گناه کبيره اى محسوب مى شود، مانند ارتکاب اعمال منافى عفّت و يا نوشيدن شراب و ساير محرّمات; ولى خطرناکترين گناهان، گناهانى است که گروه ديگرى را به گناه مى افکند و بنيانگذار آن بارگناهان آنها را بر دوش مى کشد بى آن که چيزى از گناهان آنها کم شود. سردمداران ظلم و فساد، بدعت گذاران و آمران به منکر و ناهيان از معروف و صاحبان ادّعاهاى باطل در اين گروه جاى دارند. گاه دامنه گناه انسان بعد از مرگ او تا قرنها و نسلها ادامه دارد و شخص گناهکار بايد جريمه تمام آنها را بپردازد (همان گونه که گاهى کار نيک و صواب چنين است و برکاتش قرنها و نسلها ادامه دارد). قرآن مجيد درباره اين گونه اشخاص مى فرمايد: «وَلَيَحْمِلُنَّ اَثْقالَهُمْ وَ اَثْقالا مَعَ اَثْقالِهِمْ وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمّا کانُوا يَفْتَرُونَ; آنها بار سنگين گناهان خويش را بر دوش مى کشند و همچنين بارهاى سنگين ديگرى را علاوه بر بارهاى سنگين خويش. و روز قيامت به يقين از تهمتهايى که مى بستند سؤال خواهند شد»!(12) بزرگترين خطر اين گونه گناهان آن است که غالباً قابل توبه نيست; چرا که شرط توبه، شستن آثار گناه است; چگونه انسان مى تواند آثار اين گونه گناهان را ـ که گاه منطقه وسيعى را فرا مى گيرد، و يا بسيارى از کسانى که آلوده به آن شده اند از دنيا رفته اند يا در آينده که اين پايه گذار از دنيا مى رود به وجود مى آيند ـ بزدايد؟ در نتيجه بايد بسيار با دقّت گام برداشت! مبادا خداى ناکرده انسان، آلوده چنين گناهان غير قابل جبرانى شود و تعبير مولا على(عليه السلام) در فراز بالا درباره او صادق گردد که مى فرمايد: «حَمّال خَطايا غَيْرِهِ، رَهْن بِخَطيئَتِهِ; بار گناهان کسانى را که گمراه ساخته به دوش مى کشد و در گرو گناهان خويش نيز مى باشد». * * * پی نوشت: 1. «بحارالانوار»، ج 83، ص 153. 2. «بحارالانوار»، ج 91، ص 94. 3. «بحارالانوار»، ج 83، ص 152. 4. سوره نحل، آيه 9. 5. سوره رعد، آيه 14. 6. «ميزان الحکمه»، ج 4، ص 566 ـ مضمون حديث در روايات متعدّد و کتب بسيار آمده است. 7. سوره نحل، آيه 25. 8. سوره مدّثّر، آيه 38. 9. «شرح نهج البلاغه خويى»، ج 3، ص 251. 10. «اصول کافى»، ج 1، ص 54، باب «البدع...». 11. «بحارالانوار»، ج 69، ص 219. 12. سوره عنکبوت، آيه 13.  
شرح علامه جعفری«ان ابغض الخلائق الي الله رجلان: رجل وكله الله الي نفسه» (مبغوض‌ترين مردم در نزد خداوند دو صنف است: صنفي كه خداوند آنها را به حال خود واگذاشته است). اوصاف متصديان ناشايسته: 1- بدور خود مي‌پيچند: آن ذات پاك فياض كه در كمال بي‌نيازي، جامه هستي بر تن انسان پوشانيده و از روي حكمت و مهر ربانيش او را مورد عنايتش قرار داده است، نه آن جامه هستي را بي‌دليل از تن او درمي‌آورد، و نه بدون علت عنايت و مهر الهي‌اش را از او سلب مي‌كند. خداوند بي چون و بي‌نياز مطلق كه انسان را در پهنه‌ي هستي با تكريم و تشريف به تكاپو انداخته است، تا تن آدمي را با جامه‌ي هستي فاخرتر و با عظمت تري كه خياط مباني عالي كارگاه وجود دوخته است، نيارايد، جامه‌ي پيشين او را از تنش در نمي‌آورد. «ثم انشاناه خلقا آخر» (سپس او را در خلقت ديگري ايجاد نموديم) «افعيينا بالخلق الاول بل هم في لبس من خلق جديد» (آيا ما با آفرينش نخستين انسان ناتوان گشتيم! (آنان نبايد اشتباه كنند، بايد بدانند كه گام به آفرينش تازه خواهند گذاشت). «ما ننسخ من آيه او ننسها نات بخير منها او مثلها» (ما هيچ آيت و علامتي را از بين نمي‌بريم يا او را از يادها نمي‌بريم، مگر اينكه بهتر از آن يا مثل آن را جانشينش مي‌سازيم). پس يقين بايد كرد كه آنچه از درياي فيض الهي به جريان مي‌افتد، خشك شدني نيست. از آن لحظه كه آدمي در جويبار زندگي قرار مي‌گيرد، مادامي كه خود به جهت پليديها و نابكاريها از آن جويبار بيرون نيايد، راهي درياي ابديت مي‌گردد، زيرا آنچه كه از بالا شروع شده است و استعداد برگشت به سوي بالا را دارد، در پائين پايان نمي‌پذيرد. همچنان آدمي كه بوسيله‌ي دو بال عقل و وجدان و با نيروهاي گوناگون طبيعت كه خدا در اختيار او قرار داده و براي چشيدن طعم زندگي و وصول به حيات معقول، مورد عنايتش قرار داده است، نه از روي احتياج عنايتش را از او سلب مي‌كند و نه از روي پشيماني، بلكه هر اندازه كه آدمي در تكاپو براي وصول به حيات معقول كه قطعا به حيات ابدي پيوسته است، بيشتر و بهتر احساس تعهد نموده و در عمل به آن، مي‌كوشد، شايستگي عنايت رباني را بيشتر و بهتر بدست مي‌آورد. بنابراين، مورد عنايت خداوندي بودن، يعني شايستگي پيوستن به شعاع عظمت الهي. كه هيچ علتي براي از بين رفتن اين پيوستگي وجود ندارد، جز آنكه خود بار ديگر از همان طنابي كه گرفته و ببالا صعود كرده است، رو به پائين بيايد. به عبارت ديگر راهزن راه خود به سوي كمال باشند و به خود واگذاشته شوند: اندك اندك راه زد سيم و زرش           مرگ و جسك نو فتاد اندر سرش عشق گردانيد با او پوستين           مي‌گريزد خواجه از شور و شرش اندك اندك روي سرخش زرد شد          اندك اندك خشك شد چشم ترش وسوسه و انديشه بر وي درگشاد          راند عشق لاابالي از درش اندك اندك شاخ و برگش خشك شد          چون بريده شد رگ بيخ آورش اندك اندك گشت عارف خرقه دوز         رفت وجد حالت خرقه درش عشق داد و دل برين عالم نهاد          در برش زين پس نبايد دلبرش خواجه مي‌گريد كه ماند از قافله          ليك مي‌خندد خر اندر آخرش عشق را بگذاشت و دم خر گرفت          لاجرم سرگين خر شد عنبرش ملك را بگذاشت بر سرگين نشست          عاقبت شد خرمگس سرلشگرش خرمگس آنوسوسه است و آنخيال           كه همي خارش دهد همچون گرش گر ندارم شرم و وا نايد از اين          وا نمايم شاخ‌هاي ديگرش اينست معناي واگذار شدن آدمي به نفس خويشتن (در اين مبحث خود طبيعي را براي مفهوم نفس انساني پست گرا بكار مي‌بريم). 1- سيم و زر دنيا كه تنها وسايلي محدود براي اداره‌ي زندگي است، راهزن انسان راهرو مي‌گردد، زيرا خود طبيعي پول را در هر شكلي كه باشد معشوق قرار مي‌دهد و كاري با آن ندارد كه از كجا بدست آمده است و در چه چيزي بايد استخدام شود. بدين ترتيب، ارزشهاي كمال مطلق بريده مي‌شود و بر پديده‌اي كه داراي ارزش اعتباري است و به علت نابخردي خودمحوران مي‌تواند همه ارزشهاي ذاتي را در هم بريزد، عشق مي‌ورزد. اين يكي از مختصات واگذاشته شدن به خود طبيعي است. 2- آنانكه به خود طبيعي‌شان واگذاشته شده‌اند، از يكي از اساسي‌ترين اركان حيات معقول بي‌بهره‌اند، اين ركن اساسي عبارتست از عشق متكي به عقل سليم و وجدان فعال و فطرت كه با قرار گرفتن آدمي روياروي جمال و جلال مطلق به وجود مي‌آيد و تا رسيدن عاق به آن معشوق حقيقي فرو نمي‌نشيند، اين همان عشق است كه بدون آن درسي از كارگاه هستي خوانده نخواهد گشت: عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد          ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستي (حافظ) محروميت از اين عشق يكي ديگر از واگذاشته شدن‌هاي آدمي به خود طبيعي خويشتن است كه با رخت بربستن از نهاد آدمي جاي خود را به وسوسه‌ها و انديشه‌هاي بي‌اساس و مستهلك كننده‌ي مغز و روان خالي مي‌كند. وسوسه چيست؟ وسوسه جز خاريدن سر روح با ناخن ترديدها و قطع و يقين‌هاي متناقض كه هر يك با بروز ديگري راه نيستي را در پيش مي‌گيرند، چيز ديگري نيست، چونان انسان‌گر كه خود را مي‌خارد و به لذت بسيار موقت و بي‌پايه‌اش دلخوش مي‌دارد كه تباهي جسم و جانش را به دنبال مي‌آورد. 3- احساسات و هيجانات تصعيد شده كه گاهي همراه با پر معني‌ترين تبسم‌ها و گاه ديگر همراه با قطراتي اشك شوق، سر بر مي‌كشند و از بين مي‌روند و جاي خود را به همان عواطف و احساسات خام خالي مي‌كنند كه افعي هم در موقع چشيدن لذايذ مناسب به خود و حلقه شدن به دور بچه‌هايش كه به تازگي سر از تخم برآورده‌اند. 4- آن ريشه‌هاي رواني كه هر يك مي‌تواند بيخ و بن‌هاي مولد شاخه‌هاي بارده بوده باشد، در آن انسان كه به خود واگذاشته شده است، مي‌خشكد و تباه مي‌گردد. به اين معني كه استعدادهايش مي‌ميرد و نبوغ‌ها و امتيازات سازنده بدنبالش. 5- در آن انساني كه به خود واگذاشته شده است، اگر از اندك هوشياري برخوردار باشد، يك تضاد دورني دائمي در جريان است كه شكنجه‌اش مي‌دهد. اين تضاد بي‌امان عبارتست از: برگشاده روح بالا بالها         تن زده اندر زمين چنگالها خواجه مي‌گريد كه ماند از قافله         ليك مي‌خندد خر اندر آخرش هوي ناقتي خلفي و قدامي الهوي         و اني و اياها لمختلفان(مورد هوي (معشوق) شتر من پشت سر من و معشوق من پيش رويم است. مقصد و جهت حركت ما با يكديگر مختلف است). چاره‌ي نهائي اين تضاد، يا دست زدن به تخدير و مستي‌هاي نابود كننده‌ي هشياري است و يا از خود محوري درآمدن و رو به بالا حركت كردن. فلسفه‌ي روشن اين خسارتهاي پنجگانه، بريده شدن از جاذبيت حيات معقول است كه هدفي جز كمال اعلا نمي‌شناسد. و جاي ترديد نيست كه اين كمال اعلا بيرون از خود طبيعي بوده و در درجه‌ي اعلائي است كه براي وصول به آن، بايد به تكاپو پرداخت و دگرگون گشت. به عبارت ديگر كسي كه معراج تكامل را درك نكند و آماده‌ي پرواز براي آن نباشد، در محاصره‌ي خود طبيعي مستهلك خواهد گشت. اين معراج، رفتن از كره‌ي زمين به كرات ديگر فضائي نيست. آري: نه چو معراج زميني تا قمر         بلكه چون معراج كلكلي تا شكر *** فهو جائر عن قصد السبيل (آن مبغوض خداوندي از راه اعتدال منحرف مي‌گردد). 2- خود محور خودرو اعتدال را نمي‌شناسد و اگر هم بشناسد، در آن مسير حركت نمي‌كند حيات وابسته به هدف معقول، همواره قوانين و اصولي را پيش پاي آدمي مي‌گستراند كه معتدل‌ترين جاده‌هاست. از آن هنگام كه خود محوري سرتاسر وجود آدمي را اشغال مي‌نمايد، نه مي‌توان روي احساسات چنين شخصي محاسبه نمود و نه روي انديشه‌هايش و نه روي اراده‌ها و تصميم‌هائي كه در حوزه‌ي فردي خويش و پهنه‌ي اجتماع مي‌گيرد، اين همه تجاوز از محاسبات براي آن است كه خود طبيعي و فعاليتهايش هيچ حسابي نمي‌پذيرد. دليل قانع كننده‌ي اين محاسبه ناپذيري با نظر به نبودن الگو و معيار براي حيات كه بي‌اعتنائي به اصل و قانون زاييده‌ي آن است، كاملا روشن است. خودمحوري آنچنان بي تعين و حد ناشناس است كه حتي خود طبيعي را هم نمي‌تواند از روي محاسبه اداره نمايد و تورم ببخشد. پس در حقيقت خود محوري كه يكي از مختصات واگذاشته شدن به خويشتن است، مي‌تواند تا نفي و نابودي خود نيز پيش بورد. اگر هم فرض كنيم كه شخص خود محور توانسته باشد اعتدال و تجاوز از آن را تشخيص بدهد، عامل تنظيم كننده‌ي دورني ندارد كه او را بطرف اعتدال بكشاند. به بيان ديگر، خود محوري كه به خويشتن آغشته شده است، جز خود مايع و موم صفت چيزي ديگر ندارد كه موضع‌گيري خود را با آن چيز محاسبه نموده و به حدود معتدل آن بگرود. *** «مشغوف بكلام بدعه و دعاء ضلاله» (با سخنان ضد اصل و دعوت به گمراهي دل خوش مي‌دارد). 3- خودمحوران از بدعت گذاري، يعني گريختن از اصل و پيدا كردن اشخاص مستعد براي گمراهي شادمان مي‌شوند معناي خاص بدعت عبارتست از وارد كردن چيزي در دين كه از دين نيست و يا بيرون نمودن چيزي از دين كه در دين است. با نظر به اينكه اگر همه‌ي عقايد و تكاليف ديني براي همه‌ي مردم روشن و بديهي نيست و چنان نيست كه مانند مسائل محسوس و ملموس همگاني قابل تغيير دادن و تحريف نباشد، لذا امكان بدعت گذاري در دين مانند ديگر سيستم‌هاي نظري، موجود است. بدعت گذاري غير از ابتكار و سازندگي‌هائي است كه به وسيله‌ي نوابغ و هشياران داراي اراده‌ي قوي، در اديان و ساير سيستم‌هاي معرفتي و عملي به وجود مي‌آيد. كلمه‌ي بدعت گاهي در همين معني كه متذكر شويم بكار برده مي‌شود، يعني مي‌گويند: بدعت گذاران قرون و اعصار، و مقصود مبتكرين و سازندگان قوي الاراده است كه وجودشان براي پيشرفت تكاملي و تطبيق اصول تثبيت شده در سيستم با دگرگونيهاي ضروري و مفيد جديد، ضرورت دارد. بدانجهت كه دين اسلام داراي آن اصول و قوانين كلي است كه در همه‌ي شرايط و دگرگونيهاي قرون و اعصار، مي‌تواند حيات معقول مردم را اداره كند، جائي براي منها كردن يا اضافه نمودن در دين اسلام وجود ندارد، يعني بدعت بمعناي خاص كه در آغاز مبحث گفتيم، در اين دين نامعقول است. ولي بدعت بمعناي ابتكار و سازندگي و تطبيق‌هاي هوشيارانه‌ي اصول و قوانين اسلام، با واقعياتي كه به طور مستمر بروز مي‌كنند، نه تنها مضر نيست، بلكه ضرورت قطعي دارد. نهايت امر بايد اصطلاح بدعت را كه معمولا در فرهنگ اسلامي بهمان معناي خاص بكار برده مي‌شود، براي جلوگيري از سوء تفاهم كنار گذاشته شود، با اينكه كلمه‌ي ابداع و مبدع و بديع از همان ماده بدعت مي‌باشند، موجب سوء تفاهم نمي‌گردند. براي بدعت گذاري در دين اسلام، بمعناي خاص كه ممنوع است، عواملي را مي‌توان در نظر گرفت، از آن جمله دو عامل مهم را مطرح مي‌كنيم:  عامل يكم- جهل و بي‌اطلاعي شخص بدعت گذار درباره‌ي اصول اسلامي. مسلم است كه هر فرد معمولي بي‌اطلاع نمي‌تواند در جامعه اسلامي بدعت خود را اظهار و تثبيت كند، زيرا كسي جز مثل خود او كه جاهل به اسلام است، پيروي از بدعت او نخواهد كرد. بنابراين، بدعت گذار جاهل بايد از مقام بالا يا موضع قدرت، بچنين كاري دست ببرد كه مردم معمولي با نظر به آن مقام و قدرت، بدعت او را بپذيرند. اين يكي از پديده‌هاي شرم‌آوري است كه شخصيتهائي با تكيه به مقام و قدرت، مي‌توانند سرنوشت حيات معقول مردم را دستخوش جهالتهاي خود گردانند، و هيچ دليل و علتي جز همان مقام و قدرت هم نداشته باشند!! مثلا از يك رياضيدان چشمگير بدعت در مسائل حقوقي را بپذيرند!! و يك مورخ محض را روانشناس شايسته تلقي مي‌كنند! و يك سپاهي زبردست را به عنوان رهبر فكري قبول مي‌كنند!! اگر مقام و قدرتي را كه يك انسان بدست مي‌آورد همراه با آگاهي به اينكه او انسان است، بوده باشد و انسان بودن خود را فراموش نكند، امكان ندارد كه از روي جهالت درباره‌ي آنچه كه نمي‌داند اظهار نظر كند و بدعتي بگذارد. عامل دوم- هوي و هوس و تمايلات خود محورانه، اين عامل هنگامي دست به فعاليت موثر ميزند كه عظمت و حياتي بودن اصول و قوانين سيستم مكتبي در برابر شخص خود محور ساقط مي‌گردد و رنگ درخشان وزنده آنها مات مي‌شود. راستي كدامين واقعيت و ضرورتي است كه در برابر خودخواهي خود محوران عظمت خود را از دست ندهد و رنگ خود را نبازد؟! اين جمله كه گذشت نبايد با سطحي نگري برگذار شود زيرا معناي اينكه اصول و قوانين عظمت خود را از دست مي‌دهند، آن نيست كه واقعيتها در واقع دگرگون مي‌شوند، بلكه خودخواهي و خود محوري با نابود ساختن ماهيت خود واقعي‌اش هيچ عظمتي را در قلمرو جز خود قبول ندارد. اين اشخاص واگذاشته شده به خود طبيعي (كه از ديدگاه خود رشد يافته، خود مجازي مي‌باشد) از اضافه كردن آخور به توبره شادمان مي‌گردند يعني هم از توبره‌ي خودخواهي‌ها مي‌خورند و هم با پيدا كردن ساده‌لوحاني براي تحميل بدعت‌هاي بي اصل و منطق، از آخور اجتماع بهره‌برداري مي‌كنند، بهمين جهت است كه بقول اميرالمومنين عليه‌السلام با پراكندن و قابل قبول ساختن ساخنان بدعت گذارانه‌ي خود و ديگران در شاديها فرو مي‌روند. مسئله‌ي ديگري كه درباره‌ي بدعتهاي ضد منطق و سنتهاي مفيد حيات بخش وجود دارد، استمرار آثار آنهاست: سنت بد كز شه اول بزاد         اين شه ديگر قدم بر وي نهاد هر كه او بنهاد ناخوش سنتي         سوي او نفرين رود هر ساعتي زانكه هر چه اين كند زانگون ستم          ز اولين جويد خدا بي بيش و كم نيكوان رفتند و سنتها بماند         وز لئيمان ظلم و لعنتها بماند تا قيامت هر كه جنس آن بدان       در وجود آيد بود رويش بدان رگ رگست اين آب شيرين و آب شور         در خلايق مي‌رود تا نفخ صور البته چنانكه سنتهاي نيكو زمينه‌اي براي آماده شدن وسائل حيات معقول مي‌باشند نه عامل جبري آن، همچنين بدعتها زمينه‌اي براي اختلال حيات معقول مي‌باشند، نه عامل جبري آن. مرگ و عبور عقربكهاي زمان براي كساني كه از تماس با واقعيات ناتوانند، يك امتياز تدريجي براي مردگان به وجود مي‌آورد. از طرف ديگر اين قانون پايدار تاريخي هم وجود دارد كه عظمتها و تبهكاريهائي كه فوق معمولي باشند، در كتاب پرورق تاريخ ثبت مي‌شوند و به شكل عوامل محرك و سازنده يا نفرت‌انگيز سايه‌ي خود را مي‌گسترانند. عامل سوم- غرض ورزيهاي خود محوران زنده كه مي‌توانند از استخوانهاي پوسيده‌ي گمراهان تبهكار استفاده كرده به هدفهاي خود برسند. *** «حمال خطايا غيره، رهن بخطيئته» (خطاهاي ديگران را بر دوش مي‌كشند و خود گروگان خطاي خويشتن‌اند) 4- خود محوران هم مجرمند و هم عامل جرم ديگران هر اندازه كه شخصيت آدمي در يك جامعه چشمگيرتر بوده باشد، بهمان اندازه عظمت و پستي‌هاي او در افرا دو شئون جامعه موثر مي‌باشد، زيرا يكي از مختصات انسانهاي معمولي قرار گرفتن در جاذبيت شخصيتهاست، بهمين جهت است كه مي‌توان گفت: يكي از عوامل مهم تعيين سرنوشت زندگي براي مردم معمولي، شخصيتهائي هستند كه توانسته‌اند خود را در جامعه مطرح نمايند. ناتواني اين مردم از درك مشكلات زندگي و تشخيص قطعي و همه جانبه‌ي مصالح و مفاسد آن از يكطرف، و علاقه‌ي جدي به داتشن امتيازاتي كه شخصيتهاي چشمگير بدست مي‌آورند و اشتياق فراوان به داشتن صفات برجسته يا براي رسيدن به رشد و كمال و يا براي ارضاي حس خودخواهي، از طرف ديگر عواملي هستند كه مي‌توانند مردم را به دنبال شخصيتها بكشند. اين پديده تقريبا يك امر طبيعي است و منهاي عامل خودخواهي نه تنها جرمي براي مردم محسوب نمي‌گردد، بلكه مي‌توان اين پديده را به عنوان نيروي محرك تلقي نمود كه اگر بطور منطقي مورد بهره‌برداري قرار بگيرد، كاملا مفيد مي‌باشد زيرا اغلب مردم معمولي هم از درك واقعيتها و اصول و قوانين تكامل ناتوانند و هم آن قدرت گذشت از خودخواهي و لذائذ شخصي را ندارند كه خود به خود به سوي واقعيات كشيده شوند، در صورتيكه شخصيتها و نتايجي كه آنان از امتيازات خود در زندگي اجتماعي مي‌گيرند، براي مردم معمولي ملموس‌تر بوده قدرت تحريكشان بيشتر مي‌باشد. بنابراين، در اصلاح پديده‌ي تبعيت مردم از شخصيتها، تكليف شخصيتها اينست كه وضع خود را اصلاح نموده از فساد مردم به وسيله‌ي اشتياقي كه به پيروي از آنان دارند، برحذر باشند و بهراسند. با ملاحظه‌ي دقيق در اين پديده‌ي پيروي است كه مي‌توان گفت: مقدار بسيار فراواني از تباهي‌هاي زندگي مادي و معنوي مردم معمولي در طول تاريخ، معلول قرار گرفتن آنان در جاذبيت شخصيتهاي چشمگير مي‌باشد لذا قاطعانه بايد گفت كه عقل و وجدان يك انسان كه بجهت داشتن امتياز يا امتيازاتي براي مردم جوامع مطرح شده است، توجيه كننده‌ي عقول و وجدانهاي همان مردم مي‌باشد. اين توجيه ممكن است محسوس و ملموس بوده مانند معلمان و مربيان با خط مستقيم عقل و وجدان متعلم و مورد تربيت را در مسير گرديدن قرار بدهد. و ممكن است به شكلي غير محسوس و غير ملموس در عقول و وجدانهاي مردم نفوذ نمايد، حتي بدون آنكه مردم به آن نفوذ آگاهي داشته باشند. اكنونن مي‌توانيم اين نتيجه را بگيريم كه يك شخصيت خردمند و سازنده چنانچه از تجربيات و اندوخته‌هاي جامعه‌ي خود بهره‌مند ميگردد، مردم آن جامعه از عقل و وجدان آن خردمند سازنده متاثر شده براي تطبيق دادن خود به شخصيت مفروض، انعطاف مي‌پذيرد و بهره‌ور ميگردد. و بالعكس، نيز صحيح است كه يك شخصيت چشمگير فاسد، با اينكه از تجربيات و اندوخته‌هاي فكري و عضلاني مردم يك جامعه بهره‌مند ميگردد، با كمال وقاحت و رذالت، عوضي كه مي‌پردازد فاسد كردن عقول و وجدانهاي آن مردم و وادار كردن آنان به جرم خطا و انحراف مي‌باشد. جاي شگفتي است كه اين شخصيتهاي فاسد و مفسد در اين معامله‌ي تبهكارانه طلبكار هم مي‌شوند و وضعي پيش مي‌آورند كه مردم درباره‌ي احترام و تجليل از آنان به شرمندگي و قصور خود اعتراف نمايند!! اين نابخردان چشمگير نمي‌دانند كه بالاخره آن مردم، در حال يا آينده با وجدان حساس خود بخوبي درك خواهند كرد كه حتي عامل پوزش و شرمندگي كه در معامله‌ي تبهكارانه احساس كرده‌اند، خود معلول نابكاري ماهرانه‌ي آن چشمگيران ضد عقل و وجدان بوده است. قطعي است كه در آن هنگام كه مردم توانستند از جاذبيت دروغين آن عوامل جرم و بدبختي رها شوند، خواهند گفت: بي‌قدريم نگر كه به هيچم خريد و من          شرمنده‌ام هنوز خريدار خويش را و درك خواهند كرد كه خود اين بي‌قدري و بي‌ارزشي يكي از نتايج قرار گرفتن آنان در جاذبيت دروغين آن بافندگان تارهاي عنكبوتي براي شكار ناتوان مگس صفت بوده است. ممكن است بگوئيد، يك شخصيت داراي مدتي محدود از زندگاني است، با اينحال چطور ممكن است خطاهاي نامحدود كساني را كه تحت تاثير او مرتكب خطاها شده‌اند، بر دوش بكشد؟ پاسخ اين اعتراض روشن است، زيرا آن لذايذ نامحدود كه از خودخواهي‌ها و قرار دادن مردم در جاذبيت شخصيت خود برده است، مي‌تواند معادل كيفر آن خطاها بوده باشد كه مردم در تحت تاثير شخصيت او مرتكب شده‌اند. تحليلي در ابعاد شخصيتها و جامعه و تاريخ كه از شخصيتها متاثر مي‌شوند ما اين نظره‌ي افراطي را نمي‌پذيريم كه مي‌گويد: عامل محرك تاريخ و بوجود آورنده‌ي تحولات جوامع، شخصيتهائي هستند كه در باز كردن لابلاي سطوح طبيعت و توجيه گرديدن‌هاي انساني نقش موثري دارند. آن عقيده‌ي تفريطي را هم كنار مي‌گذاريم كه مي‌گويد: شخصيتها هيچگونه تاثيري در جامعه و تاريخ به وجود نمي‌آورند. ما براي توضيح مقدار و چگونگي تاثير شخصيتها، بايد سه نوع ابعاد اساسي را در نظر بگيريم: نوع اول: ابعاد متنوع خود شخصيت، نوع دوم: ابعاد جامعه‌اي كه شخصيتها در آن بروز مي‌كنند و مطرح مي‌گردند، نوع سوم: ابعاد تاريخ كه شخصيت در آنها منعكس مي‌شود. نوع اول- ابعاد متنوع شخصيت بعد يكم- شخصيتها مانند ساير مردم در مجراي قوانين طبيعت بوجود مي‌آيند و رشد مي‌كنند. با نظر به اين بعد تفاوتي با مردمان ديگر ندارند. بعد دوم: مختصات مغزي يا رواني طبيعي شخصيتهاست كه منشا بروز امتيازات مخصوص در آنان مي‌باشد. اين مختصات ممكن است مربوط به عوامل وراثت، يا ديگر عواملي باشد كه تاكنون براي ما مجهول مانده‌اند. بعد سوم- كوششها و تلاشهاي اختياري است كه آن مختصات مغزي يا رواني را به فعليت مي‌رسانند و قابل بهره‌برداري مي‌سازند. بعد چهارم برقرار شدن ارتباط ميان آن شخصيتها و معلمان و مربيان بزرگ كه در به فعليت رسانيدن نيروهاي مغزي و يا رواني آنان تاثير عميق مي‌بخشد. بعد پنجم- محيط جغرافيائي يا اجتماعي كه شخصيتها در آنها بوجود مي‌آيند و رشد مي‌كنند. بعد ششم- حوادث محاسبه نشده كه در سر راه زندگي اين شخصيتها بروز مي‌كنند و يك يا چند عنصر امتيازآور شخصيت را تحريك نموده آنها را به فعاليت وامي‌دارند. بعد هفتم- امتياز و محصول اختصاصي آن كه موقعيت چشمگير شخصيت را در جامعه و در تاريخ تعيين مي‌كند. بعد هشتم- كميت و كيفيت تاثر آن محصول اختصاصي كه موجب مطرح شدن شخصيت در جامعه يا تاريخ گشته است. بعد نهم- آرمان و عقايدي كه شخصيت به آنها وابسته مي‌باشد و زندگي خود را در راه وصول به آن آرمانها و عقايد توجيه مي‌نمايد. بعد دهم- شناخت و ارزيابي شخصيت درباره‌ي خصوص انسانها بعد يازدهم- احساس تعهد و مسئوليت در زندگي بطور عمومي بعد دوازدهم- احساس تعهد و مسئليت در خصوص آن امتيازي كه بدست آورده است. بعد سيزدهم- چگونگي ارزيابي درباره‌ي شخصيت خويشتن. بعد چهاردهم- دگرگوني‌ها و تحولاتي كه شخصيت را در معرض تغيير ابعاد قرار مي‌دهند. بعد پانزدهم- مديريت شخصيت درباره‌ي امتياز و يا امتيازاتي كه در اختيار دارد. نوع دوم- ابعاد جامعه‌اي كه شخصيتها در آن بروز مي‌كنند و مطرح مي‌گردند: بعد يكم- تشكل افراد و گروه‌هايي كه با مديريت متحد زندگي مي‌كنند بعد دوم- مختصات نژادي و تاريخي و محيطي جامعه. بعد سوم- كميتهاي اقتصادي و حقوقي و ديني و اخلاقي جامعه. بعد چهارم- موقعيت جامعه در برابر ديگر جوامعي كه مي‌توانند در يكديگر تاثير و تاثر داشته باشند. بعد پنجم- موقعيت جامعه از نظر رو بتكامل و رو به سقوط و جريان متوسط بعد ششم- عكس‌العمل و آمادگي جامعه در موقع بروز شخصيتها. بعد هفتم- كميت و كيفيت شخصيتهائي كه در جامعه بروز مي‌كنند. بعد هشتم- چگونگي روياروي قرار گرفتن جامعه با رويدادهاي موثر مانند جنگ و آفات طبيعي و غير ذلك. بعد نهم- ارتباط افراد در جامعه با يكديگر. بعد دهم- مقدار چگونگي آزادي فرد در جامعه. بعد يازدهم- چگونگي ارتباط گردانندگان سياسي جامعه با جامعه. بعد دوازدهم- چگونگي ارتباط رهبران فكري جامعه با جامعه. بعد سيزدهم- چگونگي ارتباط گردانندگان جامعه با شخصيتها. بعد چهاردهم- نمودها و فعاليتهاي فرهنگي به معناي عام آن. نوع سوم- ابعاد تاريخ كه شخصيت در آن منعكس مي‌شود بعد يكم- حوادث و رويدادهائي كه با سه نوع متفاوت علت و معلولي و تعاقب رويدادها و همزمان، به گذشته خزيده‌اند. بعد دوم- قوانين و اصولي كه تاريخ بر مبناي آنها حركت مي‌كند. بعد سوم- قوانين و اصول شناخته شده براي تفسير و توضيح تاريخ. بعد چهارم- تنوع خاص تاريخ جامعه. بعد پنجم- كميت و كيفيت تاثير گذشت زمان در نمايش رويدادها. بعد ششم- كميت و كيفيت تاثير گذشت زمان در نمايش شخصيتها. بعد هفتم- عامل يا عوامل محرك تاريخ. بعد هشتم- ارتباط تواريخ جامعه‌هاي مربوط با يكديگر. بعد نهم- مقدار و چگونگي تاثير محيطهاي جغرافيائي جوامع در تاريخ خود. بعد دهم- چگونگي حركت در تاريخ، آيا تاريخ هر جامعه تكاملي است؟ و بر فرض تكاملي بودن، مستقيم است يا مارپيچي؟ آيا كل تاريخ بشري حركت تكاملي دارد يا نه؟ و اگر حركت تكاملي دارد، مستقيم است يا مارپيچي؟ مسلم است كه هر يك از ابعاد انواع سه‌گانه مباحث فراواني دارد كه تاكنون مقداري از آنها مورد بحث انسان شناسان و محققان در جامعه‌شناسي و كاوشگران تاريخ قرار گرفته است. نيز جاي هيچگونه ترديدي نيست كه محاسبه موقعيت شخصيتها با هر يك از ابعاد سي و هفتگانه شخصيت و جامعه و تاريخ مسائل خاصي را مطرح مي‌كند. آنچه كه مربوط به بحث كنوني ما است، ملاحظه چند بعد از انواع سه‌گانه براي تعيين و ارزيابي موقعيت و تاثير شخصيتها در جامعه و تاريخ مي‌باشد. اين تعيين و ارزيابي را در چند مبحث زير بررسي مي‌كنيم: مبحث يكم- بعد هفتم شخصيتها عبارتست از امتياز و محصول اختصاصي آن كه موقعيت چشمگير شخصيت را در جامعه و در تاريخ تعيين مي‌كند. اگر اين امتياز از پديده‌هاي اكتشاف در طبيعت، مانند كشف الكتريسيته و جاذبيت و اشعه‌ي ايكس و كشف مجهولات در امور مادي انسانها مانند بيماري‌ها و معالجه‌ي آنها و اختراع ماشين‌هاي گوناگون و غير ذلك بوده باشد، اگر جامعه عكس‌العمل و آمادگي مناسب براي پرورانيدن و بهره‌برداري منطقي از اينگونه شخصيتها داشته باشد (بعد ششم جامعه) و گردانندگان جامعه نيز به باز كردن ميدان كار براي اين نوابغ علاقه نشان بدهند (بعد سيزدهم جامعه) اينگونه شخصيتها يكي از عالي‌ترين عوامل پيشرفت جامعه بوده و مي‌توانند ماده‌ي خام براي عامل يا عوامل محرك تاريخ بوده باشند (بعد هفتم تاريخ). مبحث دوم- اگر امتياز و محصول اختصاصي آن كه موقعيت چشمگير شخصيت را در جامعه و در تاريخ تعيين مي‌كند، مربوط به مسائل انساني باشد، مانند حقوق و اقتصاد و دين و اخلاق و غير ذلك، اينگونه شخصيتها اگر بتوانند بطور مستقيم در جامعه با نظر به (بعد ششم جامعه) دگرگوني ايجاد نمايند و اين دگرگوني گسترده و عميق بوده باشد، مي‌توانند به عنوان يكي از عوامل محرك تاريخ (بعد هفتم تاريخ) ثبت شوند. و اگر قدرت ايجاد دگرگوني بطور مستقيم نداشته باشند، ماده خامي براي دگرگوني در جامعه و تاريخ هستند كه تاثير چشمگكير امتياز آن شخصيت، وابسته به عكس‌العمل و آمادگي جامعه و گردانندگان آن بوده وانعكاسش در تاريخ مربوط به عمق و گسترش آن تاثير خواهد بود. مبحث سوم- اگر امتياز و محصول اختصاصي آن، مربوط به مديريت و گردانندگي جامعه بوده باشد، مانند سياستمداران بزرگ، هر اندازه كه از نظر شناخت و احساس تعهد (بعد نهم شخصيت) عالي‌تر بوده و علاقه به برآوردن آرمانهاي انساني (بعد چهاردهم) داشته بشاد، نفوذ و ادامه‌ي اثر شخصيت در جامعه بيشر خواهد بود و هر اندازه كه امتيازات مزبور قوي‌تر باشد و بتواند در جوامع مربوط به آن جامعه (بعد چهارم جامعه) كه شخصيت در آن بروز كرده است، تاثير بگذارد، انعكاسش در تاريخ عالي‌تر بوده و ممكن است تا حد يكي از عوامل محرك تاريخ صعود نمايد. مبحث چهارم- آنچه كه در ساختن شخصيتهاي سازنده اهميت حياتي دارد، دوران فراگيري آنان و بارور شدن استعداد احساس تعهدات كه مربوط به كوشش گردانندگان سياسي و رهبران فكري جامعه و احساس شديد مسئوليت آنان مي‌باشد، زيرا اگر درست دقت كنيم به استثناي دوران فعاليت مستقل شخصيتهاي سياسي، همه‌ي نوابغ و شخصيتها، چه در دوران فراگيري و عضويت معمولي در اعضاي جامعه و چه در آن هنگام كه باروري آنان به فعليت رسيده است، مانند مواد خامي هستند كه بدون مديريت صحيح درباره‌ي آنان ممكن است بصورت عوامل مضر درآيند. با ملاحظه‌ي مباحث چهارگانه، مي‌توانيم تاثير پليد آن شخصيتها را كه نبوغ و استعدادهاي خود را در افساد جامعه بكار مي‌اندازند و عظمت و ارزش قوانين و اصول منطقي حيات انسانها را مختل مي‌سازند، درك كنيم. بنابراين، دو نوع شخصيتهاي چشمگير مانند دو كودك‌اند كه مي‌خواهند از دوران كودكي اصول و قوانين پرچمداري را فرا بگيرند كه يكي از آندو در دوران رشد پرچمدار خير و كمال ميگردد و ديگري پرچمدار شر و سقوط انسانها مي‌شود. اين دو كودك در دامان ابعاد جامعه پرورش مي‌يابند. در نتيجه ابعاد مزبور را مي‌توان مسئول و تكيه‌گاه آن دو نوع شخصيت قرار داد. البته اين نكته را فراموش نكنيم كه هيچ يك از ابعاد جامعه و تاريخ قدرت تعيين سرنوشت قطعي دو نوع شخصيت مزبور را ندارند، زيرا چنين فرضي به نفي احساس مسئوليت شخصي شخصيتها مي‌انجامد.. و به اضافه اينكه نفي احساس مزبور خلاف واقعيت ملموس درباره‌ي همه‌ي انسانها معتدل است، خيانتي آشكار است كه ما به شخصيتها چنين تلقي كنيم كه امتيازات شما، براي انسان بودن شما كفايت مي‌كند و احساس مسئوليت شخصي براي شما لزومي ندارد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفح- 626-617 از سخنان آن حضرت است در توصيف كسى كه بر مردم حكمرانى مى كند و شايستگى آن را ندارد.  «إنَّ أَبْغَضَ الْخَلَائِقِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى رَجُلَانِ...»، بايد توجّه داشت كه امام (ع) در آغاز به نفرت از دو كس اشاره مى كند با اين بيان كه آنها از مغضوب ترين مردم نزد خدا هستند و چون اراده و محبّت خدا به چيزى، به اين معنى است كه خداوند مى داند آن چيز مطابق نظام كلى و تام و كامل جهان است، بنا بر اين كراهت خدا از چيزى و ناخوش داشتن آن وقتى است كه خدا مى داند آن شيء بر ضدّ مصلحت جهان و خارج از نظام آن مى باشد. بنا بر اين خشم خدا نسبت به آن دو مرد آگاهى خداوند به افعال و اقوال آنهاست كه از مصلحت بدور است.  فرموده است: «رجل وكّله اللّه الى نفسه فهو جائر عن قصد السبيل... الى قوله بخطيئته»،  در اين عبارت امام (ع) خشم خدا را نسبت به يكى از آن دو مرد توضيح داده و آن را با اوصافى به شرح زير از ديگران جدا مى سازد: اوّل- آن كه خداوند آن شخص را به خود واگذار كرده است. بايد دانست كه توكيل از وكالت گرفته شده است. در مثال عرب چنين گفته مى شود: وكّل فلان امره الى فلان، اين كار وقتى است كه كسى به ديگرى اعتماد كرده و كار خود را به آن واگذارد، بنا بر اين توكّل عبارت است از اين كه فقط بر وكيل اعتماد قلبى دارد. با دانستن معناى توكّل معناى سخن امام (ع) اين خواهد بود: كسى كه اعتقاد قلبى و يا گمان نزديك به يقين داشته باشد كه خود يا ديگرى، غير خداوند، قدرت كامل و تمام بر انجام كارى دارد و بخوبى مى تواند از عهده انجام كارى برآيد و آن را عملى سازد، همين اعتقاد و گمان از قوى ترين سببى است كه خداوند توكّل و اعتماد او را به خودش واگذارد و معناى كلام امام (ع) كه فرمود: «و كّله اللّه على نفسه» همين است. معناى اعتماد به دنيا نيز همين است كه انسان اعتقاد داشته باشد كه مال و اندوخته هاى دنيوى تأمين كننده خواسته هاى اوست و تحصيل مال دنيا او را از غير مال دنيا بى نياز مى گرداند، و بر حسب ضعف و قوّت توكّل، ميزان خشم و محبّت خدا و دورى و نزديكى به او تغيير مى كند.  بنا بر اين انسان از خشم خدا رهايى نمى يابد مگر با توكّل حقيقى بر خداوند متعال آن چنان كه شايسته توكّل به اوست و قرآن مى فرمايد: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ. و اين بزرگترين مقامى است كه اشخاص داراى توكّل، دوست خدا ناميده شده اند و كسى را كه خداوند متعال كفايت كننده و دوستدار و مراقب او باشد به رستگارى و سعادت بزرگى دست يافته است، زيرا شخص محبوب، مورد خشم و عذاب خدا قرار نمى گيرد و از حق تعالى دور نخواهد بود. پيامبر خدا (ص) فرموده است: «هر كس از غير خدا دل ببرد و فقط به او دل ببندد خداوند تمام هزينه زندگى او را تأمين مى كند و روزى او را از جايى كه خود گمان ندارد تأمين مى فرمايد و هر كس به دنيادل ببندد و فقط به آن اميد داشته باشد خداوند تعالى او را به دنيا وا مى گذارد». تحقّق يافتن توكّل به اين صورت است كه توكّل را در نفس خود كشف كنى و بايد اعتقاد قطعى داشته باشى كه تمام اسباب و مسبّبات به خداوند متعال مربوط است و خداوند متعال براى كفايت بندگان، علم و قدرت كامل دارد. و گذشت و بخشش و توجّه كامل به بندگان دارد، چون در آن سوى قدرت و دانش و عنايت او بخشش و عنايتى نيست و در اين صورت انسان هرگز به غير خدا، حتّى به خود و نيروهايش، توجهى ندارد، در اين موقع است كه انسان خود را بطور كامل تسليم خدا مى كند و از توكّل بر غير خدا بيزارى مى جويد. اگر در نفس خود اين حالت را نيافتى به اين دليل است كه تمام يا بعضى از عوامل و اسباب ياد شده ناتوان گرديده و يا نيروى واهمه در معارضه با يقين پيروز شده است. تفاوت درجه و ميزان توكّل بر خدا، در اشخاص بستگى به ضعف و شدّت و كم و زيادى همين عوامل دارد.  دوّم- شخص مورد خشم خدا از راه راست منحرف است، يعنى از راه عدالت و طريق مستقيم حق و چنان كه دانسته شد جور، تجاوز از عدل است كه عدل خود فضيلت مى باشد.  سوّم- شخص مورد خشم خداوند سرگرم سخنان بدعت آميز است، يعنى بدانچه در دلش مى گذرد مغرور است و سخنان جديد و نوى كه ريشه در دين ندارد بيان مى كند و به وسيله آن مردم را به گمراهى و انحراف از راه راست دعوت مى كند. آنچه اكنون مى گوييم از آنچه كه در شماره قبلى گفتيم به دست مى آيد، زيرا آن كه به دليل نادانى از راه راست منحرف مى شود اعتقاد دارد راهى كه مى رود راه راست است، پس آنچه او كمال مى پندارد در حقيقت نقصان و لازمه اش دوست داشتن سخن باطل و نوآورى غير مجاز مى باشد و از زيانكاران است كه در قرآن آمده است: «الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً».  چهارم- فتنه است براى كسى كه در دام فتنه او بيفتد. اين ويژگى از صفت سوّم نيز استفاده مى شود، زيرا دوست داشتن سخن باطل و دعوت به ضلالت و گمراهى موجب گرفتارى كسى مى شود كه از او پيروى كند.  پنجم- چنين شخصى از راهنمايى و هدايت پيشوايان منحرف است. اين صفت نيز مانند صفت دوّم است، زيرا آن كه از هدايت منحرف است از راه راست بدور است. البتّه در اين جا مطلب ديگرى وجود دارد، زيرا كسى كه از راه حق منحرف است گاهى ستمكارانه ديگران را گمراه مى كند، چون از هدايت پيروى نمى كند. در اين جمله موصوف شخص گمراه كننده منحرف مى باشد، زيرا با اين كه راه هدايت از قبل روشن شده و وى مأمور به پيروى از آن است به گمراهى افتاده است. هدايت كننده، كتاب خدا و سنّت رسول و پيشوايان بزرگ دين است كه مروّج دينند و از دين پيامبر سخن مى گويند. با اين توضيح جمله پنجم در ملامت چنين شخصى رساتر و در لزوم كيفر آن تأكيد بيشترى دارد.  ششم- چنين شخصى گمراه كننده كسانى است كه در زمان حيات يا بعد از حياتش مقتداى آنها واقع شده است. اين صفت نتيجه صفات قبلى است، زيرا وقتى باطن انسان گمراه باشد موجب گمراهى ديگران مى شود. از اين شماره با كمى اضافه همان فهميده مى شود كه از شماره چهارم فهميده مى شود. اين كه چنين شخصى موجب فتنه ديگران مى شود به دليل آن است كه گمراه كننده پيروان خود مى باشد مطلب اضافه اى كه از اين شماره استفاده مى شود اين است كه گمراه كنندگى وى محدود به زمان حياتش نيست، و اين معنى روشن است كه اثر گمراه كنندگى وى بعد از حياتش نيز ادامه دارد و عقايد باطلى كه از او به جاى مى ماند سبب گمراهى مردم مى شود.  هفتم- چنين شخصى گناه ديگران را نيز به دوش مى كشد و اين مطلب نيز از مطلب شماره شش فهميده مى شد، با اين توضيح كه گناه كسانى كه از جانب او گمراه شده اند بر عهده اوست زيرا او سبب گمراهى آنها شده است.  هشتم- چنين شخصى در گرو خطاهاى خود است و بدان اطمينان دارد و از صعود به قلّه رفيع پيشگاه حق محروم مى باشد و به اين دو صفت قرآن كريم اشاره فرموده كه: «لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ».  و پيامبر (ص) نيز در اين مورد فرموده است: «هر كس كه به هدايت دعوت كند و از او پيروى كنند ثواب پيروان براى دعوت كنندگان خواهد بود بدون آن كه از ثواب پيروان چيزى كم شود، و هر كس به گمراهى دعوت كند و مردم از او پيروى كنند گناه كسانى كه از او پيروى كنند بر عهده اوست بى آن كه از گناه آنها چيزى كم شود.» بايد دانست مقصود اين نيست كه كيفر پيروان را خدا بر گردن رهبران و پيشوايان قرار مى دهد زيرا خداوند مى فرمايد: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى ، وَ أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى». نتيجه اين حديث اين نيست كه كسى جز ابليس (كه موجب گمراهى مردم است) به جهنّم نمى رود بلكه مقصود اين است كه رهبران گمراهى هر گاه گناهى را رواج دهند موجب گمراهى و ضلالت مردم مى شوند و اين گناه جز از ناحيه نفس آنها، كه بر آن جهل مركّب استيلا دارد و مخالفت يقين است، صادر نمى شود و اين جهل مركب ملكه نفسانى شده و صفحه دلشان را چنان سياه مى كند كه از پذيرش انوار الهى باز مى مانند و همين حالت حجابى مى شود ميان آنها و رحمت حق، آن چنان حجابى كه قوّت و شدّت آن چند برابر حجاب پيروان و اقتدا كنندگان آنهاست. حجابى كه براى پيروان آنها حاصل شده ناشى از حجاب خود آنها و منشعب از آن است و به اين دليل گناه و جرم رهبر و رئيس گمراه به اندازه تمام گناهان پيروانش مى باشد كه به سبب گمراه كردن او حاصل شده است ولى گناهانى را كه پيروان او به دليل ديگرى مرتكب شده اند به عهده پيشوايشان نيست و اين است معناى كلام خداوند متعال كه فرمود: «لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ».  واحدى گفته است كه «من» در آيه فوق براى بيان جنس است و براى تبعيض نيست و اگر براى تبعيض مى بود از گناه كسانى كه از بدعت گذاران پيروى مى كنند كم مى شود و اين با فرمايش پيامبر (ص) تناقض پيدا مى كرد كه فرمود از گناه پيروان آنها چيزى كم نمى شود.  من «شارح» معتقدم كه هر چند توجيه واحدى زيباست ولى لازمه «من تبعيضيّه» اين معنى نيست، زيرا گوينده اين سخن مى توانست بگويد كه پيروان، برخى از تصاوير گناهان را بر عهده دارند نه برخى از عين آن گناهان را. هر گاه مطلب را در زمينه گناهان فهميده باشى، مانند آن را در زمينه نيكيها نيز فهميده اى. توضيح اين كه هر كس كار نيكى را پايه گذارى كند و سبب هدايتى شود عمل او از نفس با صفا و نورانيش نشأت گرفته است و نورانيّت آن نفس بر نفوسى كه پيرو او هستند مى تابد و از آن روشنايى مى گيرند و آن سنّتى كه گرفته شده است از انوارى است كه از آن نفس با صفا و نورانى، بر نفسى كه نور مى گيرد تابيده است. بنا بر اين آن سنّت از جمله كمال يابى از نور خداست كه سرآمد همه هدايتهاست.  با اين وصف آن كه سنّت نيك از خود به جاى مى گذارد به منزله اين است كه همه انوارى كه از آن سنّت پديد مى آيد و مثل آنها را دارا باشد. بنا بر اين اجر و پاداش چنين كسى به اندازه اجر و پاداش تمام كسانى است كه از سنّت نيك او پيروى كنند بدون آن كه از اجر و ثواب پيروان چيزى كم شود به همين معنى در روايت وارده اشاره شده است كه نيكيهاى ظالم به نامه عمل مظلوم و بديهاى مظلوم به نامه عمل ظالم منتقل مى شود. با توجه به اين كه گناه و نيكى عرض هستند و ممكن نيست از محلّى به محل ديگر انتقال يابند. منظور از انتقال در اين روايت، انتقال حقيقى نيست و استعاره است، چنان كه گفته مى شود خلافت از فلان كس به ديگرى منتقل شد.  مقصود از انتقال گناه مظلوم به نامه عمل ظالم اين است كه مثل آن گناهان در قلب ظالم حاصل مى شود و منظور از انتقال حسنات ظالم به نامه عمل مظلوم حصول مانند آنها در قلب مظلوم است. بدين دليل كه فرمانبردارى و اطاعت خدا در قلب شخص ايجاد نور مى كند و گناه در دل، قساوت و ظلمت به وجود مى آورد. بنا بر اين به وسيله روشنايى اطاعت خدا، آمادگى نفس براى قبول معارف الهى و مشاهده حضرت حق فراهم و سنگدلى و تاريكى دل موجب دورى از خدا و حجاب مشاهده خداوند مى شود. پس اطاعت به علّت صفا و نورانيّتى كه در نفس ايجاد مى كند پديد آورنده لذّت مشاهده حضرت حق است و معصيت به علّت سختى و تاريكى كه در نفس به وجود مى آورد. بين او و حضرت حقّ حجاب ايجاد مى كند. بنا بر اين نيكيها و بديها در نفس تضادّ به وجود مى آورد، چنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَيِ النهار»: «همانا نيكيها بديها را از بين مى برد». و نيز فرموده است: لا تبطلوا اعمالكم. و پيامبر خدا در اين مورد فرموده است: «گناهان خود را با حسنه جبران كنيد و رنجها گناهان را پاك مى كند»، و براى بيان همين حقيقت فرموده است: «انسان در مقابل مشكلات ثواب مى برد حتّى به وسيله خارى كه به پايش فرو رود». و از پيغمبر فرموده است: «حدّ كفّاره، حدّ خورندگان است». بنا بر اين ستمگر با ستمگرى در صدد تأمين شهوات خويش است و در ستم موجبات قساوت قلب و تاريكى صفحه دل نهفته است و اثر نورى را كه از اطاعت خدا به وجود آمده است از بين مى برد، چنان كه گويى طاعت او را از ميان برده و مظلوم بر اثر ظلم رنجور شده و خواسته هاى نابجايش در هم شكسته و دلش آرام مى گيرد، به خداوند بازگشته و از او ظلمت و سختى دل، كه از پيروى شهوات حاصل شده است، دور مى شود و اين مانند آن است كه روشنايى از قلب ظالم به قلب مظلوم، و سياهى و تاريكى از قلب مظلوم به قلب ظالم انتقال يافته است.  اين نوع انتقال استعاره است مانند اين كه مى گويند نور خورشيد از جايى به جايى رفت.  خلاصه اين توضيح اين است كه انتقال حسنات از نامه عمل ستمگر به نامه عمل ستمديده ايجاد زمينه براى پذيرفتن رحمت و نورانيّت است به وسيله ستم ستمگر براى مظلوم. و معناى انتقال گناه از نامه عمل مظلوم به نامه عمل ظالم، آمادگى يافتن ستمگر براى پذيرش قساوت دل و حجاب در مقابل پذيرش انوار الهى مى باشد. ثواب و كيفر آن دو همان آمادگيى است كه آنها براى پذيرفتن نور و يا تاريكى پيدا مى كنند. بايد دانست كه اين نقل و انتقالات و بر دوش كشيدن گناهان مظلوم به وسيله ظالم اگر چه امرى است كه در همين دنيا انجام مى شود، ولى چون براى بينندگان جز در روز قيامت ظاهر و آشكار نمى شود به روز قيامت اختصاص داده شده است.  در كلام امام (ع) كلمه حمّال بر وزن فعّال براى مبالغه و فراوانى انجام عمل به كار رفته است، بدين معنى كه كسى خطاهاى فراوان ديگران را به عهده مى گيرد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 247 و من كلام له عليه السّلام فى صفة من يتصدى للحكم بين الامة و ليس لذلك باهل و هو السابع عشر من المختار في باب الخطب الجارى مجراها. هذا الكلام الشّريف رواه المفيد في الارشاد من ثقات أهل النقل عند الخاصّة و العامّة، و الطبرسيّ أيضا في الاحتجاج مرسلا عنه عليه السّلام كالكتاب، و ثقة الاسلام الكليني قدّس اللّه روحه في باب البدع و الرّأى و المقاييس من اصول الكافي مسندا تارة و مرفوعا اخرى حسبما تعرفه، و أمّا ما ذكره الرّضيّ قدّس سرّه فهو أنّه قال:إنّ أبغض الخلق الى اللّه رجلان: رجل و كله اللّه إلى نفسه، جائر عن قصد السّبيل مشغوف بكلام بدعة، و دعاء ضلالة فهو فتنة لمن افتتن به، ضالّ عن هدى من كان قبله، مضلّ لمن اقتدى به في حياته و بعد وفاته، حمّال خطايا غيره، رهن بخطيئته.اللغة:(وكله) إلى نفسه بالتخفيف يكله و كلا و وكولا تركه و نفسه و (الجائر) باعجام الأوّل أو باعجامهما و في بعض نسخ الكافي بالمهملتين و المعاني متقاربة أى عادل أو متجاوز أو حيران (عن قصد السبيل مشغوف) بالغين المعجمة و في بعض النّسخ بالمهملة و بهما قرء قوله تعالى: قد شغفها حبّا و على الأوّل فهو مأخوذ من شغاف القلب أى حجابه أو سويداه، و على الثّاني من الشّعف و هو شدّة الحبّ و إحراقه القلب و (البدعة) اسم من ابتدع الأمر إذا أحدثه كالرّفعة من الارتفاع و الخلفة من الاختلاف و (الهدى) بفتح الأوّل و سكون الثّاني الطريقة و السّيرة أو بالضمّ و القصر و هو الرّشاد و (رهن) و في بعض النّسخ رهين أى مأخوذ.المعنى:اعلم مجاز أنّ البغض كالحبّ الذي هو ضدّه لمّا كان من صفات النّفس أعني نفار النّفس عن الشي ء و كان إسناده إليه سبحانه محالا لا جرم ينبغي أن يراد به حيثما اسند إليه معناه المجازي أعني سلب الفيض و الاحسان و هذا المعنى هو المراد بقوله عليه السّلام: (انّ أبغض الخلائق إلى اللّه رجلان) مما ز جان بين الحقّ و الباطل متشبّثان بذيل الشّبهات و الجهالات يحسبان أنّها من علوم الدّين و مراتب اليقين.و إنّما كانا أبغض الخلايق باعتبار أنّ ضررهما النّاشي من جهالتهما بأمر الدّين لم يكن راجعا إلى أنفسهما فقط، بل متعدّيا إلى الغير و ساريا إلى الأتباع و باقيا في الأعقاب إلى يوم القيامة فكانا مع ضلالتهما في نفسهما مضلّين لغيرهما عن سلوك جادّة اليقين و تحصيل معارف الدّين، فلذلك كانا أبغض الخلائق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 251و كيف كان فأحمد الرّجلين (رجل و كله اللّه إلى نفسه) أى فوّض إليه أمره و خلاه و نفسه و جعل و كوله و اعتماده عليها لظنّه الاستقلال في نفسه على القيام بمصالحه و زعمه القدرة على تحصيل المراد و الوصول إليه بالرأى و القياس و الاستحسانات الفاسدة التي لا أصل لها، و الرّوايات التي لم تؤخذ من مأخذها فلا جرم أفاض اللّه عليه صورة الاعتماد على نفسه فيما يريده من امور الدّين و قوانين الشّرع المبين فلم يدر أنّه هلك في أىّ واد: «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ»* و حيث إنّه كان اعتماده عليه (فهو جائر عن قصد السّبيل) و مائل عن طريق الحقّ و ضالّ عن الصّراط المستقيم و واقع في طرف الافراط من فضيلة العدل قريب من الشّر بعيد عن الخير كما ورد في بعض الأدعية: و لا تكلني إلى نفسي طرفة عين، فانك ان وكلتني إلى نفسى تقربني من الشرّ و تباعدني من الخير.و سرّ ذلك أنّ النّفس بالذّات مايلة إلى الشرّ فاذا سلبت عنها أسباب التوفيق و الهداية تاهت في طريق الضلالة و الغواية (مشغوف بكلام بدعة و دعاء ضلالة) أى دخل حبّ كلام البدعة و دعوته النّاس إلى الضلالة شغاف قلبه أى حجابه أو سويداه و على كونه بالعين المهملة فالمعنى أنّه غشى حبّها قلبه من فوقه إذ الشّعفة من القلب رأسه عند معلّق النّياط، و هو عرق علق به القلب إذا انقطع مات صاحبه، و على أىّ تقدير فالمقصود به كونه أشدّ حبّا و أفرط ميلا إلى كلامه الذي لا أصل له في الدّين و دعوته المضلّة عن نهج اليقين، فهو من الأخسرين أعمالا الذين ضلّ سعيهم في الحيوة الدّنيا فهم يحسبون أنّهم بحسنون صنعا.كما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: كلّ بدعة ضلالة و كلّ ضلالة في النّار و عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أيضا في رواية الكافي: أبى اللّه لصاحب البدعة بالتّوبة، قيل: يا رسول اللّه و كيف ذلك؟ قال: إنّه قد اشرب قلبه حبّها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 252 و لا بأس بتحقيق الكلام في معنى البدعة و قد عرفت معناها اللغوي و غلبت في العرف على ما هو زيادة في الدّين أو نقصان منه، و قيل: كلّ ما لم يكن في زمن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فهو بدعة.و ردّه الأردبيلي بمنع الشّرطيّة و قال: البدعة هي كلّ عبادة لم تكن مشروعة ثمّ أحدثت بغير دليل شرعي أو دلّ دليل شرعيّ على نفيها فلو صلّى أو دعى أو فعل غير ذلك من العبادات مع عدم وجودها في زمانه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فانّه ليس بحرام لأنّ الأصل كونها عبادة و لغير ذلك مثل الصّلاة خير موضوع و الدّعاء حسن انتهى، و أنت خبير بما في تخصيصها بالعبادات لظهور عمومها لها و لغيرها.و التّحقيق فيها ما ذكره الشّهيد قده في القواعد قال في محكي كلامه: و محدثات الامور بعد عهد النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تنقسم أقساما لا يطلق اسم البدعة عندنا إلّا ما هو محرّم عندنا أوّلها الواجب كتدوين القرآن و السنّة إذا خيف عليها التفلّت من الصّدور فانّ التّبليغ للقرون الآتية واجب إجماعا و لا يتمّ إلّا بالحفظ، و هذا في زمن الغيبة واجب، و أمّا في زمان ظهور الامام عليه السّلام لأنّه الحافظ لها حفظا لا يتطرّق إليه خلل و ثانيها المحرّم؛ و هو كلّ بدعة تناولها قواعد التّحريم و أدلّته من الشريعة كتقديم غير المعصومين عليهم و أخذهم مناصبهم و استيثار ولاة الجور بالأموال و منعها مستحقّها و قتال أهل الحقّ و تشريدهم و إبعادهم و القتل على الظنّة و الالزام ببيعة الفسّاق و المقام عليها و تحريم مخالفتها و الغسل في المسح و المسح على غير القدم، و شرب كثير من الأشربة، و الجماعة في النّوافل و الأذان الثّاني يوم الجمعة، و تحريم المتعتين، و البغى على الامام و توريث الأباعد و منع الأقارب، و منع الخمس أهله و الافطار في غير وقته إلى غير ذلك من المحدثات المشهورات، و منها تولية المناصب غير الصّالح لها ببذل أو إرث أو غير ذلك.و ثالثها المستحبّ و هو ما تناولته أدلّة النّدب كبناء المدارس و الرّبط، و ليس منه اتخاذ الملوك الاهبة ليعظموا في النّفوس اللّهمّ إلّا أن يكون مرهبا للعدوّ.و رابعها المكروه، و هو ما شملته أدلّة الكراهة كالزّيادة في تسبيح الزّهراء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 253 عليها السّلام و ساير الموظّفات أو النقيصة منها و التنعّم في الملابس و المآكل بحيث يبلغ الاسراف بالنّسبة إلى الفاعل و ربّما أدّى إلى التّحريم إذا استضرّبه هو و عياله و خامسها المباح، و هو الدّاخل تحت الأدلّة المباحة كنخل الدّقيق فقد ورد أوّل شي ء أحدثه النّاس بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اتّخاذ المناخل لأنّ لين العيش و الرّفاهية من المباحات فوسيلته مباحة انتهى كلامه رفع مقامه.و قد تحصّل من ذلك أنّ البدعة عبارة عن محدثات الامور المحرّمة و أنّ الرّجل الموكول إلى نفسه الجائر عن قصد السّبيل قد شغف بها و بدعوته إلى الضلالة و من أجل ذلك كان سببا لضلالة من أجاب دعوته (فهو فتنة لمن افتتن به) و بلاء لمن اتبع له (ضالّ عن هدى من كان قبله) أى عن سيرة أئمة الدّين و طريقة أعلام اليقين الذين أخذوا العلوم الحقيقية و المعارف اليقينية بالهام الهيّ و إرشاد نبويّ، و ذلك من حيث اغتراره بنفسه و اعجابه بكلامه و استقلاله برأيه و استغنائه بما اخترعه فهمه و ما ابتدعه و همه عن الرّجوع إليهم و العكوف عليهم.كما قال أبو الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام  «1» لعن اللّه أبا حنيفة كان يقول: قال عليّ و قلت أنا، و قالت الصّحابة و قلت هذا و على كون هدى في كلامه عليه السّلام بضمّ الهاء و الألف المقصورة فالمراد به كونه ضالّا عن الصّراط المستقيم مع وجود هدى قبله مأمور باتّباعه و هو كتاب اللّه و سنّة رسوله و أعلام هداه الحاملون لدينه، لما أشرنا اليه من استبداده برأيه الفاسد و نظره الكاسد نظير ما صدر عن أبي حنيفة و نظرائه.كما حكاه الزّمخشري في ربيع الأبرار قال: قال يوسف بن أسباط: ردّ أبو حنيفة على النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أربعمائة حديث أو أكثر قيل: مثل ما ذا؟ قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: للفرس سهمان، و قال أبو حنيفة: لا أجعل سهم بهيمة أكثر من سهم المؤمن و أشعر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أصحابه البدن، و قال أبو حنيفة: الاشعار مثلة، و قال______________________________ (1) رواه فى الكافى فى باب البدع و الرأى، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 254 رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: البيّعان بالخيار ما لم يفترقا، و قال أبو حنيفة اذا وجب البيع فقد لزم، و كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقرع بين نسائه إذا أراد سفرا، و قال أبو حنيفة: القرعة قمار انتهى (مضلّ لمن اقتدى به في حياته و بعد موته) و ذلك لأنّ من كان ضالّا في نفسه و مشعوفا بكلامه البدعة و دعاته الضّالّة لا بدّ أن يكون مضلّا و سببا لا ضلال غيره في حال حياته و هو ظاهر، و بعد مماته أيضا من حيث بقاء العقائد الباطلة و المذاهب الفاسدة المكتسبة عنه بعده، ألا ترى كيف بقي مذهب أبي حنيفة و الشّافعي و أحمد بن حنبل و مالك و غيرها من المذاهب المبتدعة و الآراء المخترعة المضلّة إلى الآن؟ و تبقى إلى ظهور صاحب الزّمان فتبعها جمع كثير و تضلّ بها جمّ غفير و لذلك صار هذا الرّجل المضلّ (حمّال خطايا غيره) كحمله خطايا نفسه حيث كان سببا لضلالته فهو (رهن بخطيئته) كما أنّه رهين بخطيئة غيره مأخوذ بها و معاقب عليها كما قال سبحانه: «لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ» قال الفخر الرّازي: إنّه يحصل للرّؤسآء مثل أوزار الأتباع، و السّبب فيه ما روى عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: أيّما داع دعا إلى الهدى فاتّبع كان له مثل أجر من اتّبعه لا ينقص من أجورهم شي ء، و أيّما داع دعا إلى ضلالة فاتّبع كان عليه مثل وزر من اتّبعه لا ينقص من آثامهم شيء.و اعلم أنّه ليس المراد أنّه تعالى يوصل العقاب الذي يستحقّه الأتباع إلى الرّؤساء، لأنّ هذا لا يليق بعدل اللّه و الدّليل عليه قوله تعالى: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى » و قوله: «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى »* بل المعنى أنّ الرّئيس إذا وضع سنّة قبيحة عظم عقابه حتّى أنّ ذلك العقاب يكون مساويا لكلّ ما يستحقّه كلّ واحد من الأتباع.قال الواحدى: لفظة من في قوله: و من أوزار الذين يضلّونهم، ليست للتّبعيض لأنّها لو كانت للتّبعيض لخفف عن الأتباع بعض أوزارهم و ذلك غير جايز لقوله عليه السّلام من غير أن ينقص من أوزارهم شي ء، و لكنّها للجنس أى ليحملوا من جنس أوزار الأتباع هذا.الترجمة:از جمله كلام آن عالى مقام است در صفت كسى كه متصدّى شود بحكم كردن ميان امّة محمّديه و حال اين كه اهليّت نداشته باشد:بتحقيق كه دشمن ترين خلق بسوى خدا دو مردند يكى از اين دو نفر مردى است كه باز گذاشته باشد حق تعالى او را بنفس خودش، و الطاف خفيّه خود را از او سلب نموده باشد پس آن بد روزگار تبه كار ميل كننده است از ميانه راه راست بميان دل او رسانيده شده است سخنان بدعة و جهالت با اين كه دل سوخته شده است از فرط محبت باينكلام بدعة، و بخواندن مردم بگمراهي و ضلالت، پس آن مرد فتنه و بلا است مر آن كسى را كه در فتنه و بلا افتاده باشد بواسطه او گمراه است از راه راست و طريقه مستقيم آن كسيكه بوده است پيش او گمراه كننده است مر كسى را كه اقتدا نمايد او را در حال حيات او و بعد از وفات او، بردارنده است بار گناهان غير خود را، در گرو است بگناه خود و گرفتار است بكار تباه خود.  
بخش ۲ : جاهلان عالم نما [منبع]

الصنف الثاني :
وَ رَجُلٌ قَمَشَ جَهْلًا مُوضِعٌ فِي جُهَّالِ الْأُمَّةِ عَادٍ فِي أَغْبَاشِ الْفِتْنَةِ عَمٍ بِمَا فِي عَقْدِ الْهُدْنَةِ، قَدْ سَمَّاهُ أَشْبَاهُ النَّاسِ عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ بَكَّرَ فَاسْتَكْثَرَ مِنْ جَمْعٍ مَا قَلَّ مِنْهُ خَيْرٌ مِمَّا كَثُرَ حَتَّى إِذَا ارْتَوَى مِنْ مَاءٍ آجِنٍ وَ [اكْتَنَزَ] اكْتَثَرَ مِنْ غَيْرِ طَائِلٍ، جَلَسَ بَيْنَ النَّاسِ قَاضِياً ضَامِناً لِتَخْلِيصِ مَا الْتَبَسَ عَلَى غَيْرِهِ، فَإِنْ نَزَلَتْ بِهِ إِحْدَى الْمُبْهَمَاتِ هَيَّأَ لَهَا حَشْواً رَثًّا مِنْ رَأْيِهِ ثُمَّ قَطَعَ بِهِ فَهُوَ مِنْ لَبْسِ الشُّبُهَاتِ فِي مِثْلِ نَسْجِ الْعَنْكَبُوتِ، لَا يَدْرِي أَصَابَ أَمْ أَخْطَأَ فَإِنْ أَصَابَ خَافَ أَنْ يَكُونَ قَدْ أَخْطَأَ وَ إِنْ أَخْطَأَ رَجَا أَنْ يَكُونَ قَدْ أَصَابَ، جَاهِلٌ خَبَّاطُ جَهَالاتٍ عَاشٍ رَكَّابُ عَشَوَاتٍ، لَمْ يَعَضَّ عَلَى الْعِلْمِ بِضِرْسٍ قَاطِعٍ، [يُذْرِي] يَذْرُو الرِّوَايَاتِ [إِذْرَاءَ] ذَرْوَ الرِّيحِ الْهَشِيمَ، لَا مَلِيٌّ وَ اللَّهِ إِصْدَارِ مَا وَرَدَ عَلَيْهِ وَ لَا [هُوَ] أَهْلٌ لِمَا [فُوِّضَ] قُرِّظَ بِهِ [إِلَيْهِ]، لَا يَحْسَبُ الْعِلْمَ فِي شَيْءٍ مِمَّا أَنْكَرَهُ وَ لَا يَرَى أَنَّ مِنْ وَرَاءِ مَا بَلَغَ مَذْهَباً لِغَيْرِهِ، وَ إِنْ أَظْلَمَ عَلَيْهِ أَمْرٌ اكْتَتَمَ بِهِ لِمَا يَعْلَمُ مِنْ جَهْلِ نَفْسِهِ، تَصْرُخُ مِنْ جَوْرِ قَضَائِهِ الدِّمَاءُ وَ تَعَجُّ مِنْهُ الْمَوَارِيثُ.

قَمَشَ جَهْلًا : نادانيها را جمع كرد، اصل «قمش» به معنى جمع آورى متفرقات است. 
مُوضِعٌ : اسم فاعل، شتابنده، كسى كه با شتاب و به سرعت حركت كند. 
مُوضِعٌ فِى جُهَّالِ الُامَّةِ : در ميان نادانان امت (با نيرنگ و فريب) بسرعت پيش مى رود. «أوضع البعير» : شتر تند راه رفت. 
عَادٍ : كسى كه تند حركت كند.
اغْبَاش : جمع «غبش»، تاريكى ها، أغْبَاشُ اللَيْل : تاريكى هاى انتهاى شب، آخرين بقاياى ظلمت شب. 
عَمٍ : نابينا. 
عَقْدُ الْهُدْنَة : پيمان صلح و مسالمت. 
الْمَاء الآجِن : آب گنديده و فاسدى كه رنگ و طعمش تغيير كرده باشد. 
اكْتَثَرَ : بسيار فراهم آورد. 
غَيْرُ طَائِلٍ : بيهوده، پوچ. 
التَخْلِيص : خالص كردن، روشن ساختن. 
مَا الْتَبَسَ عَلىَ غَيْرِهِ : اشتباهات ديگران، آنچه بر ديگران مشتبه است. 
الْحَشْو : زائد، بدون فائده. 
الرَّثّ : مندرس، كهنه، ضد جديد. 
خَبَّاط : بسيار اشتباه كننده، صيغه مبالغه است از «خبط الليل» يعنى در شب بدون راهنما و شناخت حركت كرد. 
عَاشٍ : گم گشته در شب. 
العَشَوات : جمع «عشوة»، بدون آگاهى و اطلاع به كارى اقدام كردن. 
يَذْرُو : پخش مى كند، مى پراكند. 
الْهَشِيم : گياه خشكيده اى كه مى شكند و خرد مى شود. 
مَلِيّ : از «ملأ» به معنى توانا و قدرتمند است، «الملىّ بالشّىء» در مورد كسى كه گفته ميشود كه به خوبى از عهده چيزى بر آيد. 
وَ لَا اهْلٌ لِمَا قُرِّظَ بِهِ : سزاوار آنچه مدح مى شود، نيست. 
اكْتَتَمَ بِهِ : آن را پوشاند و كتمان كرد. 
الْعَجّ : فرياد، «عجّ المواريث»، تمثيلى است براى نهايت ظلم و جور. 
قَمَشَ : جمع و فراهم نموده است 
مُوضِع : براى فريب و تزوير سرعت كننده است 
عادٍ : دونده است از ماده عدو : دويدن 
أغباش : تاريكيها، جمع غبش 
عَم : جاهل و نادان است 
عَقد الهُدنَة : پيمان صلح 
إرتَوى : كاملا سيراب شد 
طائِل : چيز سودمند، غير طائل : بيفائده 
حَشو : چيز زايد و بى مصرف 
رَثّ : كهنه و فرسوده 
خَبّاط : كسى كه بسيار از راه دور است و بيراهه مى رود 
عاشٍ : چشمش كم نور است 
يَذرو : پخش ميكند، مى پراكند، إذراء : پخش كردن 
هَشيم : نباتات خشكيد و شكسته شده 
مَلِىّ : پر و لايق 
فُوِّضَ اليه : باو محول و سپرده شدهقُرِّظ : تعريف و توصيف شده 
تَصرُخ : فرياد ميكند 
دِماء : خونها جمع دم 
تَعَجّ : مى نالد، بناله مى آيد 
و مردى كه مجهولاتى به هم بافته، و در ميان انسان هاى نادان امّت، جايگاهى پيدا كرده است، در تاريكى هاى فتنه فرو رفته، و از مشاهده صلح و صفا كور است. 
آدم نماها او را عالم ناميدند كه نيست، چيزى را بسيار جمع آورى مى كند كه اندك آن به از بسيار است، تا آن كه از آب گنديده سيراب شود، و دانش و اطّلاعات بيهوده فراهم آورد. 
۲. روانشناسى مدّعيان دروغين قضاوت:
در ميان مردم، با نام قاضى به داورى مى نشيند، و حلّ مشكلات ديگرى را به عهده مى گيرد، پس اگر مشكلى پيش آيد، با حرف هاى پوچ و تو خالى و رأى و نظر دروغين، آماده رفع آن مى شود. سپس اظهارات پوچ خود را باور مى كند، عنكبوتى را مى ماند كه در شبهات و بافته هاى تار خود چسبيده، نمى داند كه درست حكم كرده يا بر خطاست اگر بر صواب باشد مى ترسد كه خطا كرده، و اگر بر خطاست، اميد دارد كه رأى او درست باشد. 
نادانى است، كه راه جهالت مى پويد، كورى است كه در تاريكى گمشده خود را مى جويد، از روى علم و يقين سخن نمى گويد، روايات را بدون آگاهى نقل مى كند، چون تند بادى كه گياهان خشك را بر باد دهد، روايات را زير و رو مى كند، كه بى حاصل است. 
به خدا سوگند، نه راه صدور حكم مشكلات را مى داند، و نه براى منصب قضاوت أهليّت دارد آنچه را كه نپذيرد علم به حساب نمى آورد، و جز راه و رسم خويش، مذهبى را حق نمى داند، اگر حكمى را نداند آن را مى پوشاند تا نادانى او آشكار نشود، خون بى گناهان از حكم ظالمانه او در جوشش و فرياد ميراث بر باد رفتگان بلند است. 
(3) و (دوّم) مرديكه نادانيها را در خود جمع كرده (و بوسيله آنها) مردم نادان را گمراه ميكند، در تاريكى هاى فتنه و فساد بى خبر است (از اينكه راه نجاتى براى او نيست) در موقع اصلاح كردن (ميان مردم) كور است (راه اصلاح ميان ايشان را نمى داند بچه نحوى است) 
(4) عوامّ او را دانا مى نامند و حال آنكه نادان است، صبح كرد هر روز و در پى زياد كردن چيزى بود كه كم آن بهتر از بسيار است تا اينكه بآن رسيد و سيراب گرديد از آب متعفّن گنديده و پر شد از مطالب بيهوده (جمع كرد چيزهائى را كه گفتار و كردارش را بر خلاف حقّ نموده و مانند آب گنديده زيان آور بود، زيرا آب متعفّن علاوه بر اينكه رفع تشنگى نمى كند سبب بيماريهاى گوناگون مى گردد) 
(5) ميان مردم براى حكم دادن نشسته و بآنچه كه بر غير او اشتباه است خود را دانا ميداند (براى اصلاح مرافعه و هر مشكلى مهيّا است) اگر باو يكى از مسائل مشكله عرضه شود در پاسخ آن سخنان بى معنى و بيهوده از رأى خود تهيئه نموده (بر طبق سخنانش حكم مى دهد) و بدرستى آنچه در جواب گفته يقين دارد، او در خلط نمودن شبهات (بيكديگر براى فريب عوامّ) مانند تنيدن تار عنكبوت است (براى صيد مگس، چنانكه عنكبوت بلعاب دهن خود تارى بافته كه پايه محكمى ندارد و بوزيدن نسيمى از هم جدا ميشود، سخنان بى معنى اين مرد هم چون مبناى صحيحى ندارد بيك اشكال كردن جزئى از بين مى رود، و در آنچه را كه گفته مردّد مى ماند و) نمى داند آيا درست حكم كرده يا بخطاء رفته، 
اگر درست حكم نموده مى ترسد كه مبادا خطاء كرده باشد و اگر غلط گفته اميد دارد (كه مردم بگويند) درست حكم كرده، 
(6) نادان است و در نادانيها هم بسيار اشتباه ميكند، چشم او كم سو است (كه در تاريكى هاى جهل و نادانى وا مانده نمى داند از كدام راه برود) و بسيار سوار بر شترهايى ميشود كه پيش راه خود را نمى بينند (در مسائل مشكله حيران و سرگردان است نمى داند چه جواب دهد) بواسطه نادانى جواب دندان شكنى نمى تواند بدهد (آنچه مى گويد از روى وهم و خيال است و در هيچيك از مسائل علم و يقين ندارد) روايات را (از روى بى اطّلاعى و نفهميدن صحّت و بطلان آنها) به باد مى دهد مانند بادى كه گياه خشك و بى فايده را پراكنده ميكند (مقصود از آن روايات را نمى فهمد چيست و جاى استعمال آنرا نمى داند كجا است، روايات را بدون سبب هر جا نقل ميكند) 
(7) سوگند بخدا با مايه و توانا نيست (از علم و دانش بهره اى ندارد) به پاسخ دادن پرسشى كه از او ميشود، و آنچه باو تفويض شده (از امور دين و دنياى مردم) لياقت ندارد، 
و چيزى را كه او انكار كرده گمان نمى برد ديگرى علم بر آن دارد (بسبب جهل مركّب كه نمى داند و مدّعى است كه ميداند، گمان ميكند آنچه براى او معلوم نيست براى ديگران نيز مجهول است و راه حلّى ندارد) و باور نمى كند كه بر خلاف آنچه كه گفته ديگرى را دانشى است (چون خود را اعلم از همه ميداند گمان ميكند كسيرا بر خلاف گفته او سخنى نيست). 
(8) و اگر امرى بر او تاريك باشد (در جواب مسئله اى باز ماند) چون دانست كه آنرا نمى داند (از اهلش) مى پوشاند و نمى گذارد آشكار گردد (تا نگويند كه او دانا نيست) 
و بسبب حكمهايى كه بظلم و ستم صادر كرده خونهاى بنا حقّ ريخته شده به زبان حال فرياد ميكنند، و ميراثها از دست جور او به آواز بلند مى نالند (كه به ناحقّ به صاحبانش نرسيده). 
ديگرى، كسى است كه كوله بار نادانى بر پشت گرفته و در ميان جماعت نادانان امت در تكاپوست. در ظلمت فتنه و فساد جولان دهد و همانند كوران، راه اصلاح و آشتى را نمى بيند. جمعى كه به ظاهر آدمى اند، او را دانشمند خوانند و حال آنكه در او دانشى نيست. 
آغاز كرده و گرد آورده، چيزى را كه اندكش از بسيارش بهتر است. خويشتن را از آبى گنده سيراب كرده و بسا چيزهاى بى فايدت كه در گنجينه خاطر خود نهان دارد. 
در ميان مردم به قضاوت نشست و بر عهده گرفت كه آنچه را كه ديگران در شناختش درمانده اند برايشان آشكار سازد. اگر با مشكل و مبهمى روياروى گردد، براى گشودن آن سخنانى بيهوده از رأى خويش مهيا كند، كه آن را كلامى قاطع پندارد و بر قامت آن جامه اى مى بافد، در سستى، چونان تار عنكبوت. 
نداند رأيى كه داده صواب است يا خطا. اگر صواب باشد، بيمناك است كه مبادا خطا باشد. و اگر خطا باشد، اميد مى دارد كه آنچه گفته صواب باشد. 
نادانى است، در عين نادانى، دستخوش خبط و خطا، و با اين حال، بر اشترى سوار است كه آن هم پيش پاى خود نبيند. هرگز در علمى حكم قطعى نراند. 
روايات را بر باد مى دهد آنسان كه گياه خشك را بر باد دهند. به خدا سوگند، توانايى آن ندارد كه در باره آنچه بر او وارد مى شود حكمى صادر كند. 
شايسته مسندى كه بر آن نشسته است نباشد. و نمى پندارد كه ديگران را در چيزى كه خود بدان جاهل است دانشى باشد و نمى بيند كه آن سوى آنچه او بدان دست يافته ديگرى را رأى و نظرى بود. اگر مطلبى بر او پوشيده ماند كتمانش كند، زيرا به جهل خود آگاه است. خونهاى به ناحق ريخته، از جور او فرياد مى آورند. ميراثهاى بناحق تقسيم شده از ظلم او مى نالند. 
گروه دوّم (جاهلان عالم نما را امام(عليه السلام) چنين توصيف مى کند):
او مردى است که انبوهى از جهل و نادانى را در خود جمع کرده است; و در ميان مردم نادان، به هر سو مى شتابد و در تاريکيهاى فتنه ها به پيش مى دود; از ديدن منافع پيمان صلح در ميان مردم نابيناست; انسان نماها او را عالم و دانشمند مى نامند در حالى که چنين نيست.
او صبح (که از خواب بر مى خيزد) کارى جز انباشتن چيزهايى که اندکش بهتر از بسيار است، ندارد; تا اين که از آبهاى گنديده (زشتيها و پليديها) سيراب مى شود و انبوهى از مسائل بيهوده را (در مغز و فکر خود) جمع مى کند; آن گاه بر مسند قضا و داورى در ميان مردم مى نشيند (و عجب اين که اين بينواى نالايق)، تضمين مى کند حقايقى را که بر ديگران مشتبه شده است روشن و خالص سازد و هرگاه با مسأله مبهمى رو به رو گردد، براى تبيين آن، افکار بيهوده و حرفهاى پوچ و توخالى را پيش خود آماده مى سازد و (با اين مقدمات نادرست) به نتيجه آن حکم مى کند. او در برابر شبهات فراوانى که وى را احاطه کرده همانند عنکبوت است که تارهايى مى تند و بر آن تکيه مى کند (تارهايى سُست و بى اساس!) او نمى داند درست حکم کرده يا به خطا رفته است. به همين دليل اگر (از روى تصادف) راه صحيحى رفته باشد از اين بيم دارد که خطا کرده باشد و اگر راه خطا را پيموده است اميد دارد (تصادفاً) صحيح از آب درآيد.
او نادانى است که در تاريکيهاى جهالت سرگردان و حيران است و همچون نابينايى است که در ظلمات پر خطر به راه خود ادامه مى دهد. هرگز علوم و دانشها را به طرز صحيحى فرا نگرفته (و به همين دليل در هيچ مسأله اى با اطمينان و يقين داورى نمى کند).
او همانند تندبادى که گياهان در هم شکسته را بى هدف و به هر سو پراکنده مى کند، روايات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را در هم مى ريزد (تا به گمان خويش از آن نتيجه اى به دست آورد); به خدا سوگند (اين نادان مغرور) نه براى حل مسائلى که بر او وارد مى شود قابل اعتماد است، نه براى مدحى که (مدّحان چاپلوس) درباره او سر مى دهند شايستگى دارد!
او باور نمى کند که وراى آنچه شناخته است علم و دانشى باشد و جز آنچه او فهميده است نظريه ديگرى در کار باشد. هرگاه مطلبى براى او مبهم شود کتمان مى کند چرا که از جهالت خويش آگاه است! خونهايى (که به ناحق ريخته) از داورى ظالمانه اش فرياد مى کشند و ميراثهاى (بر باد رفته) از قضاوت او صيحه مى زنند!
و مردى كه پشتواره اى از نادانى فراهم ساخته، و خود را ميان مردم نادان در انداخته. شتابان در تاريكى فتنه تازان، كور در بستن پيمان سازش -ميان مردمان-. آدمى نمايان او را دانا ناميده اند و او نه چنان است، چيزى را بسيار فراهم آورده كه اندكش بهتر از بسيار آن است. 
تا آن گاه كه از آب بدمزه سير شود، و دانش بيهوده اندوزد -و دلير شود-، پس ميان مردم به داورى نشيند و خود را عهده دار گشودن مشكل ديگرى بيند. و اگر كار سربسته اى نزد او ببرند ترّهاتى چند از رأى خود آماده گرداند، و آن را صواب داند. 
كارها بر او مشتبه گرديده. عنكبوتى را ماند كه در بافته هاى تار خود خزيده، نداند كه بر خطاست يا به حقيقت رسيده. اگر به صواب رفته باشد، ترسد كه راه خطا پيموده، و اگر به خطا رفته، اميد دارد آنچه گفته صواب بوده. 
نادانى است كه راه جهالت پويد، كورى است كه در تاريكى گمشده خود جويد. آنچه گويد نه از روى قطع و يقين گويد. به گفتن روايتها پردازد، و چنانكه كاه بر باد دهند آن را زير و رو سازد. 
به خدا سوگند، نه راه صدور حكم را دانسته است، و نه منصبى را كه به عهده اوست، شايسته است. آنچه را خود نپذيرد علم به حساب نيارد، و جز مذهب خويش مذهبى را حق نشمارد. اگر حكمى را نداند، آن را بپوشاند تا نادانى اش نهفته بماند. خون بيگناهان از حكم ستمكارانه او در خروش است، و فرياد ميراث بر باد رفتگان همه جا در گوش. 
و ديگر انسانى است كه انبوهى از نادانى را در خود جمع كرده، و در ميان جاهلان امت جهت فريبشان مى شتابد در تاريكى هاى فتنه ها مى تازد، و نسبت به مصالحى كه در پيمان صلح است نابيناست. انسان نماها دانشمندش دانند در حالى كه بى دانش است. 
از آغاز وقتش را صرف انباشتن چيزهايى كرده كه اندكش از بسيارش بهتر است، همين كه از آب گنديده سراب شد، و امور بيهوده را روى هم انباشت، به ناحق بر كرسى قضاوت ميان مردم مى نشيند، تا بيان مسايلى را كه بر ديگران مشتبه شده به عهده گيرد چون با مسأله مبهمى روبرو شود آراء بى فايده و بى پايه اش را به ميدان آورده، قاطعانه حكم مى كند. 
از اين رو در برابر شبهات به مانند مگسى در تارهاى سست عنكبوت گرفتار است، اين بى مايه نمى داند رأيش بر صواب است يا بر خطا اگر حكمى به صواب راند مى ترسد بر خطا باشد، و چون به خطا حكم كند اميدوار است كه راه صواب رفته باشد. 
در امواج جهالتهايشان گم شده، با ديده كور در تاريكى هاى نادانى راه پويد، هيچ امر مشتبهى را قاطعانه بر اساس دانش حل نمى كند. روايات را همچون كاهى كه بر باد مى رود مى پراكند. 
به خدا قسم اين بى خرد را نه در حل مسايلى كه بر او وارد مى شود مايه اى از دانش و علم است، و نه شايسته مسندى است كه به او واگذار شده، در آنچه انكار كرده علمى را كه بر خلاف انكار او باشد گمان نمى برد، و رأيى بالاتر از رأى خود براى ديگرى نمى بيند. چون امرى بر او تاريك گردد بر آن سر پوش نهد زيرا به نادانى خود واقف است. از داوريهاى ظالمانه اش خونهايى كه به قضاوت او ريخته شده، و ميراثهاى به غارت رفته فريادها دارند. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 599-583   جاهلان عالم نما! امام(عليه السلام) بعد از توصيف جامعى که درباره گروه اوّل بيان فرمودند به اوصاف گروه دوّم مى پردازد و از کسى سخن مى گويد که در جهل و نادانى غوطه ور است، ولى خود را دانا مى پندارد و بى آن که اسباب بزرگى آماده کند تکيه بر جاى بزرگان مى زند. در مرحله اوّل پنج صفت براى چنين کسى بيان مى کند. نخست اين که «او مردى است که انبوهى از جهل و نادانى را در خود جمع کرده است» (وَ رَجُل قَمَشَ جَهْلا). با توجّه به تعبيراتى که ارباب لغت در معناى قَمْش ذکر کرده اند که آن را به معناى جمع و جور کردن اشياى پراکنده و بدون تناسب و نيز اشياى بى ارزش يا کم ارزش دانسته اند، نکته اين تعبير در کلام امام(عليه السلام) به خوبى روشن مى شود که اين نادانهاى عالم نما به دنبال شبه معلوماتى مى روند که نه ارزشى دارد و نه تناسب منطقى در جمع آن ديده مى شود. مرحوم «علامه خويى» در شرح اين کلام مى گويد: منظور اين است که مطالبى را از دهان اين و آن و از روايات غير معتبر و از طريق قياس و استحسان و منابعى از اين قبيل، جمع آورى مى کند (که حجمش زياد امّا ارزشش بسيار کم يا بى ارزش است). در دوّمين توصيف مى فرمايد: «او با سرعت در ميان مردم نادان به هر سو مى شتابد (تا مريدان و يارانى از جنس خود برگرد خويش جمع کند.)» (مُوضِع(1) في جُهّالِ الاُمَّةِ). بديهى است که چنين افرادى خريدارانى جز آن گروه ندارند و براى آنان در ميان خردمندان جايى نيست. هدفشان جلب نظر جهّال و نفوذ در ميان آنهاست چرا که از ورود به جرگه خردمندان مأيوس و نااميدند. در سوّمين توصيف مى افزايد: «او در تاريکيهاى فتنه ها به پيش مى دود» (عاد(2) في اَغْباشِ الْفِتْنَةِ). با توجّه به اين که «غَبَش» (مفرد اَغْباش) طبق تصريح ارباب لغت(3) به معناى شدّت ظلمت يا ظلمت آخر شب است که بهترين موقع براى پيشرفت کار سارقان و دزدان مى باشد روشن مى شود که اين گونه افراد، هميشه به دنبال آن هستند که از آب گل آلود فتنه ها، ماهى بگيرند. هميشه از روشنايى مى گريزند و به ظلمات و تاريکيها که بهترين جا براى فريب مردم نادان است، پناه مى برند; چرا که اگر ظلمت فتنه فرو نشيند و آفتاب علم و دانش سرزند چهره واقعى آنان نمايان مى گردد و نزد خاص و عام رسوا مى شوند. در چهارمين توصيف به يکى ديگر از بدبختيهاى بزرگ چنين کسى اشاره کرده، مى فرمايد: «او از ديدن منافع پيمان صلح در ميان مردم نابيناست» (عَم بِما في عَقْد الْهُدْنَةِ(4)). روشن است که منظور از «هدنة» (آرامش) در اين جا، صلح ميان مسلمانان و غير مسلمين نيست; چرا که اين سخن درباره کسى است که به گواهى جمله هاى بعد، به عنوان قاضى در ميان مردم مطرح شده است. بنابراين منظور ايجاد صلح و مصالحه در ميان توده هاى مردم و حلّ منازعات از طريق مصالحه است; و به تعبيرى ديگر «هدنه» در اين جا نقطه مقابل «فتنه» است که در جمله قبل آمده بود. اصولا اين قبيل افراد، هميشه خواهان اين هستند که آتش اختلاف شعله ور باشد تا به نيّات پليد و مقاصد شوم خود برسند; در حالى که اگر مى دانستند آرامش و صلح در ميان مردم به نفع همه افراد است و درگيرى و نزاع براى هيچ کس سودى ندارد، به سراغ اين امور نمى رفتند. آرى! اين گونه اشخاص از درک اين حقيقت و مشاهده آن نابينا هستند. در پنجمين توصيف مى فرمايد: «انسان نماها او را عالم و دانشمند مى نامند در حالى که چنين نيست!» (قَدْ سَمّاهُ اَشْباهُ النّاسِ عالِماً وَ لَيْسَ بِهِ). اصولا همان جاذبه اى که ذرّات اين جهان را در زمين و آسمان به هم پيوند مى دهد و هر موجودى گرايش به همانند خود دارد، در ميان اين گروه و پيروانشان نيز ديده مى شود. چه تعبير زيبايى! که از پيروان اين عالم نماها به عنوان «اَشْباهُ النّاس» ياد مى کند، اشاره به اين که انسان نماهايى در خدمت اين عالم نماها هستند و دو چهره ساختگى و کاذبى از واقعيّتها دارند. بديهى است شباهت آنها با انسانها همچون شباهت پيشوايانشان به عالمان و دانشمندان، يک شباهت صورى بيش نيست و اين تعبير هميشه در اين گونه موارد که تنها شباهت صورى وجود دارد به کار مى رود; مانند: «يا اَشْباهَ الرِّجالِ وَ لا رِجالَ» که در خطبه 27 «نهج البلاغه» آمده است. بعد از اين توصيف هاى پنجگانه، امام به بخشى از کارهاى زشت و نادرست اين گروه مى پردازد که نتيجه مستقيم همان صفات و نقاط ضعف بارز آنهاست; مى فرمايد: «صبح که از خواب برمى خيزد کارى جز انباشتن چيزهايى که اندکش بهتر از بسيار است، ندارد» (بَکَّرَ فَاستَْکْثَرَ مِنْ جَمْع; ما قَلَّ مِنْهُ خَيْر مِمّا کَثُرَ).(5) اين تعبير ممکن است اشاره به امکانات مادّى و دنيوى باشد که فزونى آن باعث غفلت و تکبّر و اشتغال دائم به مادّيات و دور ماندن از معنويات است; و همواره مقدار کم آن از مقدار زيادش بهتر است; و مصداق کفاف و عفاف، از تکاثر و تفاخر، به سلامت و سعادت نزديکتر مى باشد. يا اشاره به فضول کلام و مسائل کم ارزش علوم و پرداختن به شاخ و برگهاى کم فايده، به قيمت فراموش کردن اصول و ريشه هاست. بعضى آن را اشاره به آراى باطله و عقايد فاسده دانستند ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد; چرا که اين آرا و عقايد، مقدار کم آن هم مضر است; هرچند با بعضى از جمله هاى آينده سازگار است. سپس مى افزايد: «اين وضع همچنان ادامه مى يابد تا از اين آبهاى گنديده (زشتيها و پليدى ها) سيراب مى شود و انبوهى از مسائل بيهوده را (در مغز و فکر خود) جمع مى کند، آن گاه بر مسند قضا و داورى در ميان مردم مى نشيند (و عجب اين که اين بينواى نالايق) تضمين مى کند حقايقى را که بر ديگران مشتبه شده است روشن و خالص سازد» (حَتّى اِذا ارْتَوى مِنْ ماء آجِن(6)، وَ اکْتَثَرَ مِنْ غَيْرِ طائِل(7)، جَلَسَ بَيْنَ النّاسِ قاضِياً ضامِناً لِتَخْليصِ مَا الْتَبسَ عَلى غَيْرِه). آرى اين مرد نادان و گمراه و عالم نما که سرمايه علمى او يک مشت اشتباهات و يا مسائل بيهوده است و مغز و روح او انباشته از آبهاى گنديده حبّ دنيا و علاقه به زرق و برق عالم مادّه است، تکيه بر جايى مى زند که جز انبيا و معصومين و جانشينان به حقّ آنها کسى نمى تواند بر آن جا بنشيند. همان طور که در حديث معروف وارد شده است که على(عليه السلام) خطاب به «شريح قاضى» فرمود: «يا شُرَيْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لا يَجْلِسُهُ نَبِىّ اَوْ وَصِىُّ نَبِىٍّ اَوْ شَقِىّ; اى شريح! بر جايى نشستى که در اين جا جز پيامبر يا وصى پيامبران يا شقى نمى نشيند!».(8) از آن بدتر اين که او ادّعايى بزرگ دارد که من مى خواهم حقايقى را که از ديگران مکتوم مانده است، واضح و آشکار سازم و هميشه جاهلان عالم نما از اين ادّعاهاى بزرگ و بلند پروازى هاى احمقانه داشته و دارند! بعضى از شارحان «نهج البلاغه»، بر اين کلام امام چنين افزوده اند که نه تنها در آن زمان، که در عصر ما هم در ميان کسانى که بر مسند قضاوت تکيه زدند از اين جاهلان عالم نما و آلودگان به زرق و برق دنيا کم نيستند! همان گروهى که اگر حق و عدالت باشد بايد همراه مجرمان در قعر زندانها به سر مى برند! و اين خود يکى از مشکلات بزرگ دستگاههاى قضايى عصر ماست.(9) کسانى که تنها به حفظ کرد چند ماده قانون دلخوش کرده اند و يا به مطالعه سطحى بعضى از کتابهاى قضايى شرق و غرب بسنده نموده اند. اکنون ببينم اين جاهل بى خبر که بر مسند قضاوت تکيه کرده در عمل چه مى کند، امام(عليه السلام)در تبيين حال او چنين مى فرمايد: «در اين هنگام هرگاه با مسأله مبهمى روبه رو گردد، براى روشن ساختن آن، افکار بيهوده و حرفهاى پوچ و توخالى را پيش خود آماده مى سازد (و از اين مقدمات نادرست نتيجه مى گيرد) و به نتيجه نادرست آن حکم مى کند!» (فَاِنْ نَزَلَتْ بِهِ إِحْدَى الْمُبْهَماتِ هَيَّا لَها حَشْواً رَثّاً مِنْ رَأيِهِ، ثُمَّ قَطَعَ بِهِ). تعبير به «حَشْواً رَثّاً مِنْ رَأيِهِ» ـ با توجّه به اين که «حَشْو» به معناى اشياى زايد و بى فايده و «رَثّ» به معناى کهنه و پوسيده است ـ گويى به اين نکته اشاره مى کند که او نه اهل ابتکار است، نه ذهن وقّاد و روشنى دارد و نه مى تواند; دلايل مفيدى براى رسيدن به مقصود خويش گردآورى کند. سرمايه او تنها يک مشت افکار زايد و بى ارزش و کهنه و پوسيده است که دائماً بر آن تکيه دارد و همينهاست که وسيله اظهار قطع و يقين و رأى دادن اوست! بديهى است اين گونه مقدّمات باطل و فاسد هرگز يقين آور نيست! او مردم را فريب مى دهد و اظهار يقين مى کند و به فرض که يقين باشد چون در مقدّماتش راه خطا را از روى تقصير پوييده، هرگز نزد خدا معذور نيست! مشکلات قضايى مانند ساير مشکلات علمى و اجتماعى و سياسى، هميشه از طريق بررسى مقدّمات صحيح و منطقى حل و فصل مى شود; ولى آن کس که هيچ گونه آشنايى با اين مقدّمات صحيح ندارد و به مسائل باطلى دل بسته و روح خود را از آنها انباشته است، نه تنها به نتيجه صحيحى نمى رسد; بلکه در وادى ضلالت حيران و سرگردان مى شود و ديگران را نيز به گمراه مى کشاند; و از همه بدتر اين که هرچه در اين بيراهه ها جلوتر مى رود، از واقعيتها دورتر مى شود! امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «در برابر شبهات فراوانى که وى را احاطه کرده، همانند عنکبوت است که تارهايى دور خود مى تند و بر آن تکيه مى کند (تارهايى بسيار سُست و بى اساس که نه در برابر باران، تاب مقاومت دارد و نه در برابر يک نسيم، بلکه سنگينى ناچيز گرد و غبار را تحمّل نمى کند و از هم گسيخته شده، از سقف آويزان مى گردد!)» (فَهُوَ مِنْ لَبْسِ الشُّبُهاتِ في مِثْلِ نَسْجِ الْعَنْکَبُوتِ).(10) در تفسير اين تشبيه مولا، ميان شارحان نهج البلاغه، بحثهاى گوناگونى ديده مى شود که بعضى از آنها خالى از تکلّف و تقدير و تغيير در عبارت نيست. آنچه مناسبتر به نظر مى رسد اين است که امام(عليه السلام) اين گونه افراد جاهل مغرور ضعيف الفکر را به عنکبوتى تشبيه مى کند که تارهايى براى خود مى تند که هم خانه و لانه اوست و هم دام براى شکارش، خانه اى که به هيچ وجه قابل اعتماد نيست، دامى که شکارش تنها حشرات ضعيف و ناتوان است. آرى او هم با اين دام خود تنها افراد جاهل و بى مايه اى همچون خودش را شکار مى کند. بنابراين او همانند عنکبوت و افکارش همانند تارهاى سُست و شکارش همان فريب خوردگان بى مايه و دور از علم و دانش است. «اين بينوا در حالى اين راه خطرناک را مى پويد که نمى داند درست حکم کرده يا به خطا رفته است، به همين دليل اگر (از روى تصادف) راه صحيح رفته باشد، از اين بيم دارد که خطا کرده باشد; و اگر راه خطا را پيموده است، اميد دارد (تصادفاً) صحيح از آب درآيد!» (لا يَدْرى اَصابَ اَمْ اَخْطَأَ، فَاِنْ اَصابَ خافَ اَنْ يَکُونَ قَدْ اَخْطَأَ، وَ اِنْ اَخْطَاَ رَجا اَنْ يَکُونَ قَدْ اَصابَ). اين سرنوشت همه افراد نادان و بى خبرى است که عهده دار کارهاى مهمّى مى شوند که از صلاحيت آنها بيرون است. همواره در شک و ترديد بسر مى برند حتّى اگر در راه صواب گام نهند، چون به آن ايمان ندارند; متزلزلند و همواره تير در تاريکى رها مى کنند به اميد اين که شايد به هدف بخورد. بعضى از شارحان نهج البلاغه به تصوّر اين که جمله هاى اخير با جمله بالا که مى فرمايد: (ثُمَّ قَطَعَ بِهِ) در تضاد است زيرا در آن جمله، سخن از قطع و يقين است و در اين جا سخن از شک و ترديد، به فکر حلّ اين تضاد افتاده اند; در حالى که جمله بالا به معناى حکم کردن قاطعانه است نه قطع و يقين خود قاضى، در واقع او تنها حکم مى کند و چهره انسان قاطعى را به خود مى گيرد در حالى که در درون وجودش طوفانى از شک و ترديد برپاست. آرى! بدبختى بزرگ او در اين است که اگر تصادفاً به واقع برسد، چون يقين و اطمينان به آن ندارد دائماً متزلزل است و از اين تزلزل رنج مى برد و قادر به تصميم گيرى هاى خود نيست; و اگر خطا کند چون به خطاى خود واقف نيست راه بازگشت بر او بسته است. سپس در توصيف ديگرى، حال اين گونه اشخاص را با تعبيرات کوبنده و تشبيهات بسيار گويا و رسا، چنين بيان مى فرمايد، مى گويد: «او نادانى است که در تاريکيهاى جهالت سرگردان و حيران است!» (جاهِل خَبّاطُ(11) جَهالات). «او همچون نابينايى است که در ظلمات پر خطر، همچنان به راه خود ادامه مى دهد» (عاش رَکّابُ عَشَوات(12)). امام تنها به توصيف او به جاهل بودن قناعت نمى کند، بلکه بر آن تأکيد مى نهد و مى فرمايد: در ميان جهالتها همواره سرگردان است و به نابينا بودن او بسنده نمى کند، بلکه مى افزايد او همواره سوار بر مرکب ظلمت و تاريکى شده و بى آن که بداند به کدام سو مى رود و به کجا منتهى مى شود، به پيش مى تازد و اين نخستين توصيف و تشبيه درباره آنهاست. توجّه داشته باشيد «عاش» از ماده «عَشا» بر وزن «فنا» گاه به معناى نابينايى مطلق تفسير شده و گاهى به معناى ضعف بينايى چشم، و گاه گفته اند به معناى «شب کورى» است; هر چه باشد صاحب چنين چشمى قادر به ديد صحيح اشيا و آنچه در اطراف او مى گذرد نيست; و اگر بى احتياط و بدون مطالعه يا بدون راهنما حرکت کند، گاه در چاه مى افتد، گاه در آتش! چنين است حال کسى که بدون علم و آگاهى کافى در راه پرخطرى همچون راه قضا و داورى ميان مردم گام بگذارد، که هر روز از زندگيش مى گذرد بدبختيهاى تازه اى براى خود و ديگران بار مى آورد و سرانجام در درّه هولناک کفر و شقاوت سقوط مى کند و از همه بدتر اين که چنين آدمى خود را آگاه و دانا و آشنا به موازين داورى و حقّ و عدالت مى داند! خطايش قابل شمارش و گناهش قابل احصا نيست! باز در توصيف ديگرى درباره جهل و نادانى اين گونه اشخاص مى فرمايد: «او هرگز علوم و دانشها را به طرز صحيحى فرا نگرفته! (به همين دليل در هيچ مسأله اى با اطمينان و يقين داورى نمى کند!)» (لَمْ يَعَضَّ عَلَى الْعِلْمِ بِضِرْس قاطِع). در اين توصيف، امام(عليه السلام) اين گونه افراد را به کسانى تشبيه مى کند که غذاى خوبى در اختيار دارند، امّا نجويده فرو مى برند و هرگز جذب بدن آنها نمى شود. بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند «ضِرْس» در اين جا اشاره به دندان عقل است که معمولا هنگام کمال عقل بيرون مى آيد و اين جاهلان مغرورگويى هرگز دندان عقل در نياوردند و هيچ مسأله اى را با معيار صحيح ارزيابى نمى کنند و نقطه مقابل آنها کسانى هستند که در مسائل کاملا آگاه و اهل خبره اند و درباره آنها گفته مى شود که به ضرس قاطع سخن مى گويند يعنى سخنانشان روى مبنا و مطابق اصول صحيح است. در توصيف سوّم مى فرمايد: «او همانند تندبادى که گياهان در هم شکسته را بى هدف به هر سو پراکنده مى کند، روايات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را در هم مى ريزد! (تا به گمان خويش از آن نتيجه اى به دست آورد)» (يَذْرُو(13) الرِّواياتِ ذَرْوُ الرّيحِ الْهَشيمَ(14)). اشاره به اين که او در ظاهر براى بسيارى از مطالب، روايت و سنّت پيامبر را مى خواند، امّا چه فايده که به هيچ وجه قدرت تحليل آن را ندارد! نه از مفاد آن آگاه است و نه از چگونگى قوّت و ضعف سند، نه راه جمع بين روايات متعارضه را مى داند و نه روايات محکم را از متشابه مى شناسد. درست همانند تندباد که گياهان خشکيده را بى هدف به هر سو مى برد که از آنها هيچ حاصلى به دست نمى آيد. گياهان خشکيده (هَشيم) فايده چندانى ندارند، ولى اگر جمع شود ممکن است مختصر فايده اى از آن حاصل شود; ولى تندباد چنان آنها را پراکنده مى کند که آن مختصر فايده نيز از بين مى رود و چنين است حال آگاهان بى خردى که به سراغ روايات مى روند و صحيح را از ضعيف و درست را از نادرست نمى شناسند. در چهارمين توصيف مى فرمايد: «به خدا سوگند! اين نادان مغرور نه براى حل مسائلى که بر او وارد مى شود قابل اعتماد است و نه براى مدحى که مدّاحان چاپلوس درباره او سر مى دهند شايستگى دارد!» (لامَلِيّ ـ وَاللهِ ـ بِاِصْدارِ(15) ما وَرَدَ عَلَيْهِ، وَ لا اَهْل لِما قُرِّظَ بِهِ(16)). بديهى است حل مشکلات قضايى و به اصطلاح فقها، ردّ فروع به اصول، نياز به سرمايه عظيم علمى دارد که اين جاهلان مغرور فاقد آنند; و همين فقر علمى (توجه داشته باشيد ملىّ به معناى غنى و پرمايه آمده است) سبب مى شود که در مشکلات زانو زند و راه ورود و خروج را در مسائل مختلف نشناسد (توجّه داشته باشيد که صدور و ورود در برابر همند و اشاره به همان مطلبى است که در تعبيرات علما بسيار ديده مى شود که مى گويند فلان کس مرد عالم و آگاهى است، راه ورود و خروج از مسائل را به خوبى مى شناسد ولى فرد مورد بحث در خطبه «شريف» به خاطر بى مايگى، از اين ويژگى بکلّى خالى است!). يکى از بدبختيهاى اين گونه افراد اين است که گروهى متملّق و چاپلوس به خاطر دستيابى به منافع مادّى و جيفه دنيا، آنها را احاطه مى کنند و به مدّاحى و گزافه گويى مى پردازند و صفاتى براى آنها بيان مى کنند که هرگز شايسته آن نيستند، آنها از اين دروغهاى شرم آور در آغاز لذّت مى برند; با اين که مى دانند دروغ است ولى کم کم باورشان مى آيد و گمان مى کنند به راستى داراى چنين شايستگى هايى هستند و اين اوج بدبختى آنهاست که راه هاى نجات را به رويشان مى بندند!(17) سپس در توصيف پنجم مى افزايد: «اين (بينوا) باور نمى کند که وراى آنچه را شناخته است علم و دانشى باشد و جز آنچه او فهميده است نظر ديگرى در کار باشد!» (لا يَحْسَبُ الْعِلْمِ في شَيء مِمّا اَنْکَرَهُ، وَ لا يَرى اَنَّ مِنْ وَراءِ ما بَلَغَ مَذْهَباً لِغَيْرِهِ). اين در حقيقت از لوازم کوته فکرى و محدود بودن دانش و آگاهى است که انسان خود را علم کل مى داند و ماوراى آن را منکر است و کمترين احترامى براى افکار ديگران قائل نيست در حالى که دانشمندان بزرگ کسانى هستند که نهايت علم و دانش خود را اعتراف به نادانى مى شمرند و عقيده دارند در هر مغزى جرقه هايى از حقيقت است که بايد با تلاش و کوشش بر آن دست يافت، آنها با تواضع و سعه صدر سخنان ديگران را مى شنوند و به مصداق: «فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ»(18) آنچه خوب و شايسته است بر مى گزينند، و در حالى که جاهلان مغرور در همه جا با قاطعيت سخن مى گويند، آنها در مسائل علمى با احتياط گام بر مى دارند; زيرا مى دانند وسعت دايره علوم، فوق آن است که ما تصوّر مى کنيم. سپس به ششمين توصيف مى پردازد و مى فرمايد: «هرگاه مطلبى بر او مبهم شود، کتمان مى کند چرا که از جهالت خويش آگاه است!» (وَ اِنْ اَظْلَمَ عَلَيْهِ اَمْر اکْتَتَمَ بِهِ لِما يَعْلَمُ مِنْ جَهْلِ نَفْسِهِ). اين يک تفاوت روشن در ميان عالمان و جاهلان مغرور است; عالم هنگامى که به امر مبهمى برخورد کند آن را در متن مطالعات خود قرار مى دهد و اگر توانايى بر حلّ آن پيدا نکرد، از افکار ديگران و مشاوره با آنان بهره مى گيرد; ولى جاهل مغرور آن را مى پوشاند و بى تفاوت از کنار آن مى گذرد; چرا که مى داند هر قدر در آن درنگ کند مايه رسوايى بيشتر است. کوتاه سخن اين که او برخلاف آنچه در روايات اسلامى آمده است که فرموده اند اگر چيزى را نمى دانيد حيا نکنيد برويد و ياد بگيريد و اگر از شما درباره چيزى سؤال کنند که علم به آن نداريد حيا نکنيد و با صراحت بگوييد نمى دانم; «وَ لا يَسْتَحِيَنَّ اَحَد مِنْکُمْ اِذا سُئِلَ عَمّا لا يَعْلَمُ اَنْ يَقُولَ: لا اَعْلَمُ، وَ لا يَسْتَحِيَنَّ اَحَد اِذا لَمْ يَعْلَمِ الشَّىْءَ اَنْ يَتَعَلَّمَهُ»(19) عمل مى کند و اين کار عواقب زيانبار و دردناکى براى خود آن شخص و جامعه اى که در آن زندگى مى کند دارد که اميرمؤمنان(عليه السلام) در جمله بعد به آن اشاره کرده و به عنوان يک نتيجه گيرى از کار اين قاضيان جاهل و مغرور و بى تقوا، مى فرمايد: «خونها از داورى ظالمانه اش فرياد مى کشند! و ميراثهاى بر باد رفته از قضاوت او صيحه مى زنند!» (تَصْرُخُ مِنْ جَوْرِ قَضائِهِ الدِّماءُ، وَ تَعَجُّ(20) مِنْهُ الْمَواريثُ). آرى! خونهايى که از اين قضاوتهاى ظالمانه ريخته شده و اموالى که با اين داوريهاى نابخردانه بر باد رفته به زبان حال فرياد مى زنند و گوش شنواى آگاهان، اين صدا را به خوبى مى شنود و لرزه بر اندامشان مى افتد; در حالى که اين جاهل مغرور عربده مستانه مى کشد و خنده احمقانه سر مى دهد! تعبير به «تَصْرُخُ...» و «تَعَجُّ...» تعبير بسيار جالب و زيبايى است، چرا که براى آن خونهاى به ناحق ريخته و اموال بر باد رفته، گويى علم و شعور و درک و آگاهى قائل مى شود که حتّى اين موجودات بى جان فرياد مى زنند; امّا اين مغرور به ظاهر انسان، در بى خبرى کامل بسر مى برد; و اين که بعضى آمدند در اين جا کلمه اهل را در تقدير گرفته اند و مى گويند اولياى اين خونها و صاحبان آن اموال فرياد مى کشند تقديرى است که لطافت بيان مولا را که در بالا به آن اشاره شد از بين مى برد. به هر حال، قاضيانى که بايد حافظ خون و اموال مردم باشند، بر اثر جهل و نادانى و بى تقوايى، درست در جهت مخالف آن حرکت کرده، امنيّت را از بين مى برند و همه چيز را بر باد مى دهند. اين سخن شبيه تعبير تکان دهنده اى است که امام صادق(عليه السلام) در روايت معروف «ابو ولاّد» بعد از آن که بعضى از قضاوتهاى بسيار ظالمانه را شنيد چنين بيان فرمود: «في مِثْلِ هَذَا الْقَضاءِ وَ شِبْهِهِ تَحْبِسُ السَّماءُ ماءَها وَ تَمْنَعُ الاَرْضُ بَرَکاتِها; اين گونه قضاوتها سبب مى شود که از آسمان رحمت الهى نبارد و زمين برکاتش را باز دارد».(21) *** نکته ها: 1ـ عالمان سوء و خطرات آنان در فراز بالا از کلام مولا على(عليه السلام) اشارات بسيار پرمعنايى به ضررهاى فوق العاده جاهلان عالم نماو عالمان زشت سيرت شده است که هم خود را به بدبختى مى کشانند و هم جامعه اى را که در آن زندگى مى کنند. خطرات آنها تا آن جاست که خونهاى بيگناهان ريخته مى شود و حقوق مظلومان بر باد مى رود، خونها از قضاوت ظالمانه آنها فرياد مى کشند و اموال به غارت رفته از دست آنها صيحه مى زنند. در حديث معروف پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آمده است: «مَنْ عَمِلَ عَلى غَيْرِ عِلْم کانَ ما يُفْسِدُ اَکْثَرَ مِمّا يُصْلِحُ; آن کسى که بدون آگاهى عهده دار کارى مى شود خرابکارى او از اصلاحات او بيشتر است»!(22) در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم: «مَنْ اَفْتَى النّاسَ بِغَيْرِ عِلْم وَ هُوَ لا يَعْلَمُ النّاسِخَ مِنَ الْمَنْسُوخِ وَ الْمُحْکَم مِنَ الْمُتَشابِهِ فَقَدْ هَلَکَ وَ اَهْلَکَ; کسى که بدون آگاهى کافى فتوا دهد در حالى که نه ناسخ را از منسوخ مى شناسد و نه محکم را از متشابه، هم خودش هلاک مى شود و هم ديگران را به هلاکت مى کشاند»!(23) اين گونه افراد هرچه بيشتر و سريعتر کار کنند بدبختى آنها و جامعه بيشتر مى شود; همان گونه که در حديث پرمعنايى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که مى فرمود: «اَلْعالِمُ عَلى غَيْرِ بَصيرَة کَالسّائِرِ عَلى غَيْرِ الطَّريقِ لا يَزيدُهُ سُرْعَةُ السَّيْرِ اِلاّ بُعْداً; کسى که بدون آگاهى عمل مى کند همچون کسى است که از بيراهه مى رود که هرچه بر سرعت سير خود بيفزايد، از جاده اصلى دورتر مى شود»!(24) 2ـ معلوماتى همچون تارهاى عنکبوت در فراز بالا معلومات اين گونه جاهلان عالم نما، به تارهاى عنکبوت تشبيه شده است; تشبيهى که در واقع از سوره عنکبوت در قرآن مجيد گرفته شده است که معبودهاى مشرکان را به تارهاى عنکبوت تشبيه مى کند. عنکبوت از عجايب و شگفتيهاى جهان آفرينش است. اين حشره از قطره بسيار کوچک آب لزجى که در زير شکم دارد و آن را با چنگال خود بيرون مى کشد، تارهايى براى خود مى تَند، زيرا اين مايع داراى ترکيب خاصّى است که هرگاه در مجاورت هوا قرار گيرد سخت و محکم مى شود. بعضى از دانشمندان مى گويند هر عنکبوتى قادر است با اين مايع بسيار مختصر که در اختيار دارد در حدود پانصد متر از اين تارها بتند و عجيبتر اين که سستى اين تارها به خاطر نازکى آن است ولى اگر از اين تارها به ضخامت يک سيم فولادى درست کنند از فولاد محکمتر خواهد بود! و يا به تعبيرى ديگر اگر سيمى از فولاد به نازکى تار عنکبوت درست شود از تار عنکبوت سُست تر است. به هر حال اين تارها که با مهندسى خاصّى ساخته مى شود هم لانه عنکبوت را تشکيل مى دهد و هم دام او را، ولى همان گونه که قرآن مى گويد در جهان خانه اى سست تر از آن وجود ندارد، يک نسيم مختصر آن را در هم مى ريزد; يک قطره باران آن را سوراخ مى کند; شعله ضعيفى از آتش آن را به کلّى ويران مى سازد و حتّى طاقت گرد و غبارى را که بر روى آن مى نشيند، ندارد و آن را از هم گسسته و خراب مى کند و اين گونه است معبودهاى مشرکان و علم و دانش جاهلان مغرور، که در مقابل هر مشکلى ضعيف و ناتوان است. عالمانى که بر قياسها و استحسانهاى ظنّى و مانند آن تکيه مى کنند، کار آنها نيز همچون کار عنکبوت است که به آن خانه سُستش دل مى بندد و بر آن تکيه و اعتماد مى کند! ضمناً از اين تشبيه که در مورد جاهلان عالم نما آمده است استفاده مى شود که افرادى در دام آنها گرفتار مى شوند که همچون حشرات و پشه هاى بى مقدارند و آنها که اهل تحقيق و دقتّند هرگز در دام اين عنکبوتهاى زشت گرفتار نمى شوند. 3ـ مدّاحان چاپلوس در اين فراز سخن از عدم اهليّت آنها براى مدح مدّاحان چاپلوس آمده بود; همان بلاى بزرگى که گريبان اين دسته از جاهلان عالم نما را مى گيرد و کم کم باور مى کنند علم و دانشى دارند و لياقت و ارزشى، و به همين دليل بر مسندهايى تکيه مى زنند که هرگز اهل آن نيستند و مايه هلاکت خويش و جامعه مى شوند. ضرر آن مدّاحان چاپلوس که اطراف نااهلان را مى گيرند و آنها را بر مسند قدرت مى نشانند از زيان آن سردمداران نالايق کمتر نيست; بلکه بيشتر است! در قرآن مجيد و روايات اسلامى از اين کار شديداً مذمّت شده است. در حديثى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى خوانيم: «اِذا مُدِحَ الْفاجِرُ إِهْتَزَّ الْعَرْشُ وَ غَضِبَ الرَّبٌّ; هنگامى که براى شخص فاجر مدح و ثنا گفته شود، عرش خداوند به لرزه در مى آيد و پروردگار غضب مى کند»!(25) در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «مَنْ مَدَحَ سُلْطاناً جائِراً وَ تَخَفَّفَ وَ نَضَعْضَعَ لَهُ طَمَعاً فيهِ کانَ قَرينَهُ اِلَى النّارِ; کسى که سلطان ظالمى را ثنا گويد و به خاطر طمع در امکانات مادّيش براى او تواضع کند، همنشين او در آتش دوزخ خواهد بود»!(26) به همين دليل در احاديث اسلامى شديداً نسبت به مدح مدّاحان هشدار داده شده است که حتى افراد باتقوا مراقب خطرات اين گونه مدّاحان باشند! در حديث معروف نبوى مى خوانيم: «اُحْثُو في وُجُوهِ الْمَدّاحينَ التُّرابَ; خاک به صورت مدّاحان بپاشيد! (و آنها را از خود دور کنيد که شما را از عيوب غافل مى کنند)».(27) اميرمؤمنان در «عهدنامه» معروف «مالک اشتر»، به مالک در اين زمينه هشدار مى دهد و بعد از آن که او را به همنشينى اهل ورع و صدق و راستى دعوت مى کند، مى فرمايد: «ثُمَّ رُضْهُمْ عَلى اَلاّ يُطْرُوکَ وَ لا يُبْجَحُوکَ بِباطِل لَمْ تَفْعَلْهُ فَاِنَّ کَثْرَةَ الإِطْراءِ تُحْدِثُ الزَّهْوَ وَ تُدْني مِنَ العِزَّةِ; آنان را طورى تربيت کن که ستايش بيهوده از تو نکنند و تو را نسبت به اعمالى که انجام نداده اى، تمجيد ننمايند! زيرا کثرت مدح و ثنا، خود پسندى و عجب به بار مى آورد و انسان را به تکبّر و غرور نزديک مى سازد»!(28) *** پی نوشت: 1. «مُوضع» از ماده «ايضاع» به معناى سرعت در حرکت است (و با اين که از باب افعال است مَعناى لازم دارد نه متعدّى) و در اين جا اشاره به حرکت سريع جاهلان عالم نما در ميان قشر جهّال است. 2. «عاد» از ماده «عَدْو» (بر وزن صبر) به معناى دويدن است. 3. مقاييس اللغة، جوهرى، لسان العرب. 4. «هُدْنه» به معناى سکون و آرامش است و در مورد پيمان هاى صلح نيز به کار مى رود. 5. جمله «ما قَلَّ خَيْر مِمّا کَثُرَ» ممکن است به صورت توصيف براى «جَمْع» باشد که مفهومش چنين مى شود: مجموعه اى را جمع آورى مى کند که کمش از بسيارش بهتر است، اين احتمال نيز داده شده که مضاف اليه باشد و در اين صورت احتياج به تقدير دارد به اين صورت که «مِنْ جَمْعِ شَىْء ما قَلّ مِنْهُ خَيْر مِمّا کَثُرَ» ولى چندان تفاوتى در معنا نخواهد داشت. 6. «آجن» به معناى آب گنديده است. 7. «طائِل» از ماده «طَوْل» (بر وزن قَوْل) به معناى فايده و امتداد است و «مِنْ غَيْرِ طائِل» به معناى بى فايده و بيهوده است. 8. «وسائل الشيعه»، ج 17، ص 37 (روشن است وصىّ پيامبران در اين جا مفهوم گسترده اى دارد که عالمان عادلى که در خط پيامبران هستند را نيز شامل مى شود). 9. شرح «نهج البلاغه مرحوم مغنيه»، ج 1، ص 144. 10. «عَنْکَبُوت» حشره معروفى است و در اين که در اصل از ماده «عَکَبَ» يا «عنْکَبَ» است اختلاف است و بعضى گفته اند در اصل از ماده «عکوب» به معناى «غبار» گرفته شده است چرا که تارهايش شبيه به غبار است. 11. «خَبّاط» از ماده «خَبْط» در اصل به معناى زدن نامنظم و يا حرکت نامنظم است که طبعاً به نتايج نادرست منتهى مى شود و به همين دليل افراد ديوانه يا کسانى که نمى توانند تعادل خود را حفظ کنند «خابط» يا «خَبّاط» گفته مى شود. 12. «عَشَوات» جمع «عَشْوَة» به معناى ظلمت و تاريکى است. 13. «يَذرُو» از ماده «ذَرْو» (بر وزن ضَرْب) به معناى پراکنده کردن است (اين لغت به صورت ناقص واوى و ناقص يايى هر دو آمده است). 14. «هَشيم» از ماده «هَشْم» (بر وزن پشم) به معناى شکستن چيز خشکى است، خواه تو خالى باشد يا تو پُر. از اين جهت گياهان خشکيده درهم شکسته را «هَشيم» مى گويند. 15. «اِصْدار» از ماده «صدر» نقطه مقابل ورود است. در اصل به معناى ورود و خروج از آبگاه است; سپس به هر دخول و خروجى نسبت به امور مختلف، ورود و صدور اطلاق شده است. 16. «قُرِّظَ» از ماده «تَفْريظ» به معناى مدح کردن کسى در حال حيات است; در مقابل تأبين که به معناى مدح کردن و بزرگداشت بعد از مرگ است و در اصل به معناى دبّاغى کردن پوست با مادّه اى است که آن را «قَرَظْ» (بر وزن غرض) مى نامند که مايه مرغوبيت پوست مى شود. 17. در اين جا بعضى از شارحان نهج البلاغه، به جاى «قُرِّظ» که از ماده «تَقْريظْ» به معناى مدح و ستايش است «فُرِّطَ» که از ماده «تَفْريط» و «فُوِّضَ» که از ماده «تَفْويض» است ذکر کرده و تفسيرهايى براى آن بيان داشتند، امّا چون بناى ما در اين شرح اين است که سراغ اختلاف نسخه ها نرويم و تنها به نسخه معروفى که امروز متداول است بسنده نماييم از ذکر آنها صرف نظر مى کنيم. 18. سوره زمر، آيات 17 ـ 18. 19. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 82. 20. «تَعَجٌّ» از ماده «عَجّ» و «عَجيج» است که به معناى بلند شدن صدا يا بلند شدن غبار و مانند آن مى باشد و در عبارات بالا به معناى فرياد مى باشد. 21. «وسائل الشيعه»، ج 13، ص 256. 22. «اصول کافى»، ج 1، ص 44. 23. همان مدرک، ص 43. 24. همان مدرک. 25. «بحارالانوار»، ج 74، ص 150. 26. «بحارالانوار»، ج 72، ص 369. 27. «بحارالانوار»، ج 70، ص 294. 28. «نهج البلاغه»، نامه 53.  
شرح علامه جعفری«و رجل قمش جهلا» (كسي است كه انبوهي از ناداني‌ها را در خود جمع كرده است). اوصاف متصديان نادان، كه حمايت از شخصيت و جان و مال مردم را بر عهده مي‌گيرند: *** «وضع في جهال الامه» (در ميان نادانان امت به هر سو مي‌شتابد). 1- نمايشگر علم در ميان نادان‌ها: نخستين اوصاف متصديان نادان كه حمايت از شخصيت و جان و مال مردم را بر عهده مي‌گيرند، اينست كه براي برخورداري از جلب توجه مردم، همواره سراغ نادانان و بي‌خردان را مي‌گيرند و در ميان آنان پرسه مي‌زدند. با اين پرسه زدن دو نتيجه‌ي مهم مي‌گيرند: اول: اينكه توجه و حمايت مردم عامي را كه متاسفانه اكثريت چشمگير را در همه‌ي جوامع تشكيل مي‌دهند، به خود جلب مي‌كنند و از اين پديده‌ي حق نما به بهانه‌ي اينكه مردم مرا مي خواهند و خواستن مردم بدون علت نيست، بهره‌برداريها مي‌كنند كه مهمترين آنها پوشاندن ناداني‌هاي خويش است. دوم: بوجود آوردن ركود و افزودن بر بي خبريهاي مردم عامي كه زمينه‌ي بسيار مناسبي براي ادامه‌ي پوشش نادانيهايشان مي‌باشد. كلمه‌ي (موضع) كه در جمله‌ي مورد تفسير آمده است، به معناي شتاب در حركت است كه مي‌توان در اين مورد مناسبترين مفهوم تلقي نمود، زيرا پوشانيدن جهالت و حفظ پوچي شخصيت از آشكار شدن ميان مردم، به تردستي‌ها و سرعت در تكاپو و غنيمت شمردن فرصتها نيازمند است. شخصيتهائي نادان كه براي ابقاي خود در جامعه عشق مي‌ورزند، بهتر از همه مي‌دانند كه حتي عموم مردم عامي را هم براي هميشه نمي‌توان فريب داد و احتمال اينكه روزي مشتشان باز شود و پرده از روي جهالتهاي آنان برداشته شود، عامل رنج دهنده‌اي است كه در عين حال آن شخصيتهاي نادان را به جست و خيز و تاخت و تاز و پرسه زدن‌هاي گوناگون وادار مي‌نمايد. بعضي از خوش‌بينان افراطي گمان مي‌برند: پيشرفت زيادي كه در شناخت شخصيتها نصيب جوامع امروزي گشته است، مجالي به جست و خيز و تاخت و تاز نادانهاي عالم نما نگذاشته است. مسلم است كه اين يك تصور خوش بينانه‌ي افراطي است كه ناشي از بي‌اطلاعي از انواع مهارتهائي است كه نادان‌هاي بسيار هشيار و زيرك دارا مي‌باشند. به عنوان نمونه: 1- اينان مي‌توانند در بيان اطلاعات ناقص خود، قيافه‌اي را به خود بگيرند كه مخصوص دارندگان اطلاعات و تفكرات لازم و كافي مي‌باشد. تنها خود آنان مي‌دانند كه در پشت پرده‌ي آن قيافه‌ي ساختگي چه مي‌گذرد. اگر كسي در تاثير اين قيافه‌گيريها ترديد كند، سراغ مردم سالوس و فريبكار را در صحنه‌ي پهناور جوامع بگيرد و ببيند كه بشر چه قدرتي در نمايش قيافه‌اي كه ضد هويت واقعي اوست دارا مي‌باشد. اگر اين قدرت در پديده‌هاي عالم طبيعت وجود داشته باشد، مي‌تواند همه‌ي نيروها و قوانين را مختل بسازد. يعني اگر يك موجود طبيعي اين قدرت را داشته باشد كه در عين حال كه موقعيت علت را اشغال كرده است، از صادر كردن معلول امتناع بورزد، همه‌ي حلقه‌هاي بهم پيوسته‌ي علل و معلولات عالم طبيعت را از كار مي‌اندازد. اينكه مي‌بينيم تضاد قيافه‌ي تصنعي با هويت واقعي يك فرد، مي‌تواند تاثير طبيعي در خود گيرنده‌ي قيافه و در ديگران ايجاد نكند، براي اينست كه بشر از دو گانگي و تضاد و نمايش خلاف واقع كه در ميان افراد جوامع جريان دارد، مطلع و آگاه است. 2- بهره‌برداري ماهرانه از امتيازي كه دارد، در راه اثبات اطلاعات و تفكرات قابل قبول در مسائلي كه درباره‌ي آنها چيزي نمي‌داند. اين پديده يكي از خسارت بارترين پليديهاي نادان‌هاي ماهر است كه در بدبختي جوامع نقش فراواني را بازي مي‌كند. به عنوان مثال شخصي است كه قدرت تحليل كشاورزي محض يك جامعه را دارد و با اين قدرت كه خود امتيازي است، يكه‌تاز ميدان هنرهاي قديم و جديد و انواع گوناگون آثار نبوغ‌آميز هنري مي‌گردد. اگر ماهرتر بوده باشد، يك فيلسوف تمام عيار هم مي‌شود!! اگر ميدان تاخت و تاز را مناسب ديد، شايستگي خود را به منصب قانونگذاري و قضاوت هم اظهار مي‌دارد!! 3- آشفتگي‌هائي كه در جوامع به جريان مي‌افتند و الگوها و معيارها را در هم مي‌ريزند، مي‌توانند فرصت كاملا مناسبي براي تاخت و تاز نادانهاي ماهر به وجود بياورند، زيرا محاسبه‌ي دقيق و تحليل و ريشه‌گيري ادعاها، در موقع آشفتگي‌ها از بين مي‌روند و ميداني براي نادانهاي فرصت شناس باز مي‌شود و آنان مي‌توانند مطابق دلخواه خود بهره‌برداريها نمايند. 4- در آن هنگام كه شخصيتهاي شايسته‌ي دانش و بينش به اجبار گردانندگان جامعه، يا بوسيله‌ي اختلال در مديريتها از صحنه‌ي جامعه بر كنار شوند و محروم از فعاليت گردند، يا عوامل مزاحمي كه سر راه آنان ايجاد مي‌شود، فعاليتهاي آنان را خنثي نمايند، مسلم است كه نادان‌هاي ماهر وارد ميدان عمل مي‌شوند و مشغول بازيگرهاي خود مي‌گردند. 5- نادانهاي ماهري وجود دارند كه مي‌توانند بي‌اطلاعي خود را درباره‌ي واقعيات، با فعاليتهاي هنري بپوشانند، يعني مثلا با قلم توانا و بيان زيبا خلاف واقعيتها را بجاي واقعيت و حقيقت نمايش بدهند، گاهي اين فعاليتهاي هنري بقدري نيرومند و جالب است كه مي‌تواند نه تنها در طول زندگي نادان ماهر، بلكه در زمانهاي طولاني، گروهي از مردم را بفريبد. *** «عاد في اغباش الفتنه» (در تاريكي آشوبها و فتنه‌ها مي‌تازد). 2- اين نادانان ضد روشنائي‌ها هستند: اگر روشنائي باشد، چشم صحيح و سالم اجسام و اشكال و رنگها را مي‌بيند. كسيكه از روشنائي مي‌گريزد، يا به اختلال بينائي دچار است، يا از ديدن آن نمودها كه با چشم ديده مي‌شوند، وحشت دارد. اين هر دو عامل منفي كننده در نادانان خودنما وجود دارد. اينان براي به وجود آوردن موقعيت چشمگير و حفظ آن، هيچ روشنائي كه جز راههاي تورم خود طبيعي آنان را براي خودشان روشن بسازد، سراغ ندارند، بلكه براي بدست آوردن اين روشنائي مزاحم حيات ساير انسانها، در هر جائي كه احتمال وجود روزنه‌اي بدهند، دو اسبه به سوي آن مي‌شتابند، اگر چه هزاران حقايق و واقعيات را زير پاي خود محو بسازند. اين خفاشان آفتاب اصول عالي انسانيت، فضائي را روشن‌تر از آشيانه‌ي تاريك خود طبيعي‌شان نمي‌شناسند و حتي گاهي به ديدگان بيناي انسانها، دلسوزي مي‌كنند، چونان خفاش كه دلشان به چهار ميليارد و نيم نفوس كره‌ي خاكي و ميلياردها جاندار و نباتات مي‌سوزد با اين آفتابي كه دارند!! اين نادانهاي خودپرست در راه عشق به خود طبيعي و متورم ساختن آن، به عامل منفي كننده‌ي دوم نيز تن در مي‌دهند. عالم دوم منفي كننده عبارت است از وحشت از واقعيات، زيرا آنچه كه مي‌تواند با واقعيات ارتباط برقرار كند، خود حقيقي آدمي است نه خود طبيعي تورم يافته كه به اصطلاح ديگر خود مجازي ناميده مي‌شود. ندانستن واقعيات در صورت فقدان شرائط دانستن، نه ضرري بر خود حقيقي آدمي وارد مي‌آورد و نه آسبي آگاهانه و از روي اختيار به جامعه مي‌رساند، آنچه كه فرد و جامعه را به تباهي مي‌كشاند، گريز آگاهانه و از روي اختيار و از واقعيات است كه عاملي جز خود محوري جاهلانه ندارد. بهمين جهت است كه نادانهاي خود محور همواره تاريكي‌ها را مي‌جويند و در تاريكي‌ها زندگي مي‌كنند و در تاريكي‌ها مي‌ميرند. آشوبها و فتنه‌هائي كه رنگ الگوها و معيارها و آرمانها را در جامعه مات مي‌سازد، براي اين تبهكاران يك پديده‌ي آرماني است كه اگر آن را در روياي شبانگاهي كه در روي متعفن‌ترين مواد خوابيده‌اند، ببينند، بيدار شدن از آن خواب را مساوي شكنجه‌زاترين مرگ تلقي خواهند كرد. *** «عم بما في عقد الهدنه» (و به آنچه در پيمان صلح است، نابيناست). 3- براي اين نادانان خودپرست برقراري صلح و صفا در ميان مردم، دوزخي است سوزان كه زبانه‌هايش همه‌ي سطوح موجوديت آنان را فرا مي‌گيرد. اين نادانهاي خودپرست در راه عشق به خود طبيعي و متورم ساختن آن، به عامل منفي كننده دوم نيز تن در مي‌دهند. عامل دوم منفي كننده عبارت است از وحشت از واقعيات. زيرا آنچه كه مي‌تواند با واقعيات ارتباط برقرار كند، خود حقيقي آدمي است، نه خود طبيعي تورم يافته كه به اصطلاح ديگر خود مجازي ناميده مي‌شود. ندانستن واقعيات در صورت فقدان شرايط دانستن، نه ضرري بر خود حقيقي آدمي وارد مي‌آورد و نه آسيبي آگاهانه و آزار اختياري به جامعه مي‌رساند، آنچه كه فرد و جامعه را به تباهي مي‌كشاند، گريز آگاهانه و از روي اختيار از واقعيات است كه عاملي جز خود محوري جاهلانه ندارد. بهمين جهت است كه نادانهاي خود محور همواره تاريكي‌ها را ميجويند و در تاريكي‌ها زندگي مي‌كنند و در تاريكي‌ها ميميرند. آشوبها و فتنه‌هايي كه رنگ الگوها و معيارها و آرمانها را در جامعه مات مي‌سازد، براي اين تبهكاران يك پديده‌ي آرماني است كه اگر آن را در روياي شبانگاهي كه در روي متعفن‌ترين مواد خوابيده باشند، ببينند، بيدار شدن از آن خواب را مساوي شكنجه‌زاترين مرگ تلقي خواهند كرد. برقراري صلح در جامعه همه چيز را آنچنانكه هستند مي‌نماياند، موقعيتها مشخص مي‌گردند، بازيگريها جاي خود را به فعاليتها و روابط منطقي خالي مي‌كنند. روشنائي دانش ديدگان همه‌ي مردم را مي‌نوازد و حقايق و واقعيات اهميت خود را بخوبي نشان مي‌دهند. قدرت اصول و قوانين (حيات معقول)، بر بازيگريهاي ماكياوليستي پيروز ميگردد. هر گونه موجي از عقول و دلهاي مردم جامعه‌اي كه در صلح و صفاي حيات معقول بسر مي‌برند، براي نادانان خود محور زبانه‌اي از آتش‌هاي دوزخي است كه مرگ را بر آسيب خوردن از آن زبانه ترجيح مي‌دهند. صلح مستقر در جامعه براي اين غوطه‌وران در ناداني مهلك، مرگبارترين جنگي است كه ميان خود طبيعي آنان و اصول و قوانين و آرمانهاي اعلاي انسانيت، شعله‌ور گشته است. هر چه صلح و صفا گسترده‌تر و عميق‌تر باشد، جراحات وارده بر خود طبيعي آنان مهلكتر خواهد گشت. آرامش اينان در جنگ و پيكار است، اعم از آنكه در آن جنگ بدن‌ها به خاك و خون بغلطند، يا ارواح آدميان در گرد و غبار تناقضهاي مكتبي و تعصبهاي نژادي و قومي، تباه شوند، تا ميداني براي زندگي اين نابكاران كارافزا باز شود. *** «قد سماه اشباه الناس عالما و ليس به» (انسان‌نماها عالمش ناميده‌اند، در حاليكه بهره‌اي از علم نبرده است). 4- انسان‌نماها همواره در استخدام نادانان خود محورند، كه ناداني آنان را دانائي بدانند و دانائي جلوه بدهند. اين نادانهاي خود محور را تنها انسان‌نماها عالم مي‌نامند. كساني كه اين نامگذاري را مي‌كنند يا از روي آگاهي است و يا از روي ناآگاهي. اگر از روي آگاهي به اينكه آنان نادانند، با اينحال نام عالم به آنان مي‌گذارند، اين نامگذاران از انسانيت محرومند و جز شباهت جسماني با بشر، واجد هيچ مختص انساني نيستند و اگر نامگذاري آنان از روي جهل بوده باشد. باز كشف از اين مي‌كند كه از اوصاف واقعي انسانيت بي‌بهره‌اند، زيرا نخستين و ضروري‌ترين وصف انساني آنست كه بدون اطلاع و آگاهي كسي را ارزيابي نكند. آيا اين يك خيانت به اجتماع نيست كه شخص يا گروهي نادان و بي‌اطلاع از معناي عالم و جاهل، منصب عالي علم را به كسي ببخشد كه شايسته‌ي آن نيست؟ وقتي كه يك فرد با مقام والاي علم در اجتماع جلوه مي‌كند، آن فرد در نظر مردم داراي ارزش ميگردد و گفتار و كردار او مستند ماخذ قرار ميگيرد. وقتي كه آن فرد شايسته‌ي مقام علم و ارزش آن نباشد، و تكيه‌گاه و ماخذ مردم قرار بگيرد، چه ضررهاي مادي و معنوي كه دامنگير اجتماع نخواهد گشت. و اگر مردمي كه نام عالم به اشخاص نادان و خود محور مي‌گذارند، هم آگاه به ناداني او باشند و هم به صفت پليد خود محوري او، در اين صورت اين مردم انسان‌نماهائي هستند كه از روي آگاهي و عمد قيام بر ضد انسانيت نموده، در حقيقت سند نابودي ارزشها و بي‌اعتباري همه‌ي اصول و قوانين رشد و كمال جامعه را امضاء نموده‌اند. اگر گرفتاريها و بلاهاي اجتماعي را در طول قرون و اعصار به ريشه‌هاي اوليه‌ي آنها تحليل كنيم، خواهيم ديد يكي از ريشه‌هاي نيرومند آن گرفتاريها كه زاينده‌ي خارهاي متنوع زندگي اجتماعي است، همين عالم تراشي انسان‌نماهاست كه براي هوسبازيهاي چند روزه‌ي خود، عالم ميتراشند و قهرمان ميسازند و بتها به وجود مي‌آورند و سدهاي غير قابل نفوذ در مجراي حركتهاي تكاملي جوامع مي‌بندند و نمي‌دانند كه اين آتشها را كه شعله‌ور مي‌نمايند، دير يا زود دامان خود آنان را نيز خواهد گرفت. شگفت‌آورتر از كار اين انسان‌نماها، حماقت آن نادانان مي‌باشد كه اين بت تراشي و قهرمان سازي را باور ميكنند و به خود مي‌گيرند و بدين ترتيب هم خود را مي‌فريبند و هم ديگران را. مخصوصا چنانكه در شماره 1 بحث نموديم، اين نادانان از زيركي و هشياري در پرده‌پوشي روي جهالتها و خود محوريهاي خود برخوردار هم بوده باشند. *** «فهو فتنه لمن افتتن به» (وسيله‌اي براي آشوب و تشويش فتنه جويان). 4- خود محوران وسيله‌اي براي برانگيخته شدن فتنه‌ها اين خود محوران خودرو كه براي حفظ و بالا بردن موقعيت خود در جامعه، احساس اجبار به مطرح كردن خويش مي‌كنند، همواره در اين انديشه بسر مي‌برند كه با داشتن پليديهاي دروني و نفي هر حقيقتي جز خويشتن، چه امتيازات و عوامل، براي جلب ديگران لازم است كه بوسيله‌ي آنها موقعيت خود را تحكيم نمايند. در راه به دست آوردن اين امتيازات و عوامل، حياتي‌ترين انرژيهاي فكري و عضلاني را مستهلك مي‌سازند. مسلم است كه همه‌ي آن انرژيهاي مصرف شده نتيجه اي جز افزايش ابهام اين شخصيتها نخواهد داشت، زيرا پديده‌هاي اصلي و فرعي خود محوري همواره چنانكه در مثل عاميانه آمده است، مانند دم خروس از آستين آنان آشكار ميگردد، زيرا آن پديده‌ها به منبع جوشان خود محوري متصل است كه هيچ قيافه‌ي تصنعي نمي‌تواند جريان و نمودار گشتن و اتصال آنها را به منبع جوشان، پوشيده بدارد. از طرف ديگر فرض اينست كه اين اشخاص مي‌خواهند موقعيتي حق به جانب در جامعه بدست بياورند، لذا مجبورند برچسبهائي از واقعيتها را كه قطعا به دستور عامل خود محوري از ديگران به عاريت گرفته شده‌اند، به پيشاني خود بچسبانند. اين تضاد دم خروس خود محوري و برچسبهاي عاريتي است كه موجب آشوب و تشويش مردم ساده‌لوح مي‌گردند و متاسفانه مهارت فروان خود محوري در پنهان داشتن دم خروس گاهي از نمودار شدن آن، بخوبي جلوگيري مي‌كند و جامعه بصورت ميداني براي تاخت و تاز معاويه‌ها و عمرو عاص‌ها و ديگر شيوخ گرداننده‌ي ناكثين و مارقين و قاسطين درمي‌آيد. *** «ضال عن هدي من كان قبله مضل لمن اقتدي به في حياته و بعد وفاته» (راه گم كرده‌اي كه منحرف از ارشاد و هدايت رهبران پيشين است اين نابخرد نابكار هم در دوران زندگي خود عامل گمراهي و تباهي پيروان و سرسپردگان خود مي‌باشد و هم پس از آنكه ديده از اين جهان بربندد). 5- تباه سازي خود محوران كه در دوران زندگي، پيشتازان گمراهي‌ها هستند، پس از مرگ با سايه‌هائي كه از خود در مغزها و دل‌هاي پيروان ساده‌لوح ايجاد كرده‌اند، ادامه مي‌يابد: علي (ع) در جمله‌ي مورد تفسير دو مختص مهم را براي خود محوران گوشزد مي‌كند: يكي اينكه اين از انسان بيگانه‌ها، آن قدر به پرستش خود اشتغال مي‌ورزند كه حتي به تجارب و عظمتهاي پيشتازان راستين كه نمايانگر حقايق ناب مي‌باشند، اعتنائي نمي‌كنند. گويي خود را موجودي مي‌دانند كه به طور ناگهاني همه‌ي واقعيات را در چمداني در زير بغل از آسمان فرود آمده براي جوامع بشري ارمغان آورده‌اند. گوئي اصلا بشري در اين تاريخ ممتد زندگي نكرده است، يا اگر هم در تاريخ ممتدي كه گذشته است موجودي بنام بشر زندگي كرده است، جانداراني بي‌خبر از واقعيات بوده‌اند كه چندي كم و بيش در اين دنيا نفس كشيده‌اند و رفته‌اند، انسان فقط اين خود محور است كه درك واقعيات و عمل به آنها در انحصار اوست! و اگر انسانهائي پس از او بوجود بيايند، از هر گونه واقعيات كه برخوردار شوند، در نتيجه‌ي واقع يابي‌هاي او خواهد بود!! چشم باز و گوش باز و اين عما؟!         حيرتم از چشم بندي خدا! تباه ساختن كوششها و واقع يابي‌هاي گذشتگان و بي‌اعتنائي به حقايق اصيل كه در گذرگاه تاريخ به وسيله‌ي رادمردان آگاه در دسترس انسانها قرار گرفته‌اند، يكي از مختصات گمراه كننده‌ي خود محوران است. دوم- اين پيشتازان گمراهي‌ها، گاهي چنان در سطوح عميق روان پيروان ساده‌لوح خود نفوذ مي‌كنند كه ميتوانند از زير خاك تيره، آن پيروان را توجيه نمايند. اين يكي از خاصيتهاي ضرربار آن پيشتازان است كه شخصيت خود را چنان مطلق و ابدي وانمود مي‌كنند، با اينكه زندگي و خود خويشتن را از دست مي‌دهند و استخوانهايشان در زير خاك گور مي‌پوسد، دست از گريبان پيروان ساده‌لوح يا احمق خود بر نمي‌دارند. اينان از احساس پاك مطلق‌گرايي مردم ساده‌لوح، چنان بهره‌برداري ميكنند كه خود را تا مقام خدا گونه‌اي كه نمي‌ميرد، بالا مي‌برند و عقل و انديشه و وجدان مردم را براي هميشه تسخير مي‌كنند. اين نكته را هم در نظر بگيريم كه سايه‌ي دروغين اين تبهكاران از طرف دو عامل مهم تقويت مي‌شوند و زندگي واقع‌نما به آنها مي‌بخشند:  عامل يكم- گذشت زمان از زندگي هر شخصيتي كه در حال حياتش توانسته است مغزها يا دلهائي را كه قدرت تغذيه از واقعيات زنده را ندارند به خود مشغول بدارد. عامل دوم- محروميت اكثريت چشمگير مردم جوامع از درك واقعيات و داشتن شخصيتهاي سازنده و راستين. *** «بكر فاستكثر من جمع ما قل منه خير مما كثر» (بامدادان كه از خواب برمي‌خيزد، كاري جز رويهم انباشتن چيزهائي كه اندكش بهتر از بسيارش است، ندارد.) 6- نادانان خودپرست به اندوختن چيزهائي عشق مي‌ورزند كه اندكش بهتر از بسيارش است: آن جاهل خودپرست كه در اين دنيا آرماني ندارد جز تورم خود طبيعي و پرده‌پوشي به ناداني‌ها و در عين كلاغ بودن عشق به نمايش طاووسي، به اندوختن و افزايش اموري دل مي‌بندد كه جز وبال بر گردن حيات چيز ديگري نيست. اين حسن افزودن را كه از كمال‌جوئي و صعود به قله‌هاي اعتلا سرچشمه مي‌گيرد، در افزايش اشيائي اشباع مي‌كند كه خود موانع بزرگي در مسير كمال مي‌باشند. اين شريفترين حس سازنده را كه در هر لحظه‌اي از منبع فيض الهي به دلهاي آدميان سرازير ميگردد، در اندوختن محصول كار و كوشش ديگران تباه مي‌سازد. پيمانه‌ايست اين جان پيمانه اين چه داند         از عرش ميستاند بر فرش مي‌فشاند (مولوي) شناخت اين نادانان خود محور، از زندگي، جز اندوختن مال و افزايش توجه مردم و تورم مقام، چيزي را نمي‌شناسند. اين اندوختن و افزودنها بهترين دليل آن است كه اين نادانان، به تجسم خود در اندوخته شده‌ها و افزوده شده‌هاي عيني عشق و علاقه مي‌ورزند. مثلا وقتي كه نادان خود محور ساختماني را كه نه به عنوان مسكن، بلكه به عنوان اندوخته مورد علاقه قرار مي‌دهد، در حقيقت، ساختمان را تجسمي از خويشتن تلقي مي‌كند! يك مجسمه‌ي سنگي را كه اضافه بر وسائل زندگي مياندوزد، تجسمي از خويشتن را در آن مشاهده مي‌كند. بدين ترتيب شخص نادان يك انسان داراي حيات و عقل و وجدان نيست، بلكه نادان موجوديست كه در اندوخته‌هايش مجسم مي‌شود. مثلا نادان ساختمان است، اسكناس است، مجسمه است، زمين است، گلوبند و قماش است، ماشين است. پله‌هاي مرمرين است … !! امر و نهي است، احترام و توجه مردم است!! در نتيجه: حيات معقول نادان قرباني وسايل حيات حيواني اوست كه تحت حاكميت خود طبيعي‌اش مستهلك ميگردد. هيچ پديده‌ي بروني هر اندازه هم كه داراي عظمت باشد، شايستگي تجسم نيروها و استعدادهاي دروني آدمي را ندارد، اگر چه ناچيزترين آنها بوده باشد. پول وسيله‌ي تبادل كارها و كالاهاست كه خود آنها نيز حقيقتي چيزي جز وسيله‌ي حيات نيستند. مقام وسيله‌اي براي مديريت انسانهائي است كه براي ادامه‌ي حيات فردي و اجتماعي در سيستمي قرار مي‌گيرند و به فعاليت مي‌پردازند. شهرت اجتماعي و توجه مردم اگر از روي استحقاق بوده باشد، در حقيقت تقاضائي است كه مردم از شخصيت مشهور درباره‌ي برآوردن احتياجات مادي و معنوي خود دارند. بنابراين، همه‌ي پديده‌هاي مزبور كه نادانها خود را در آن مجسم مي‌كنند، وسايلي هستند كه بايد بمقداري ضروري و تنها براي هدف مورد توجه و علاقه قرار بگيرند. اين يكي از مختصات (وسايل) است كه تكثير و اندوختن آنها خلاف منطق خود وسايل است. *** «حتي اذا ارتوي من ماء اجن و اكثر من غير طائل جلس بين الناس قاضيا ضامنا لتلخيص ما التبس علي غيره» (همين كه نادان از گنديده‌ها سيراب گشت و بيهوده‌ها را رويهم انباشت، در ميان مردم به قضاوت مي‌نشيند و روشن ساختن حقايقي را بر عهده مي‌گيرد كه بر ديگران مشتبه است.) 7- نادان خودپرست موقتا شكمش را از گنديده‌ها پر كرده، به قضاوت مي‌نشيند: شكم نادان خودخواه به طور موقت سير شده است. از چه؟ از محصولات دسترنج مردم. اكنون بر مسند قضاوت جلوس فرموده است!! مسند قضاوت براي چيست؟ براي تفكيك حق از باطل، مسلم است كه تفكيك حق از باطل به شناسائي همه‌ي ابعاد آن دو نيازمند است، آيا اين نادان عاشق اندوختن و افزودن، ملاك حق و باطل و ابعاد آن دو را مي‌شناسد؟ اگر اين سوال را از خردمندان آگاه به امور و قوانين قضاوت بپرسيد، پاسخش (نه هرگز) است. و اگر از خود آن نادان خودپرست بپرسيد، (البته آري) است. اگر توضيح بيشتري براي آن (البته آري) بخواهيد، پاسخ‌هايي را خواهيد شنيد كه محصول امواج تخيلات و اوهامي است كه از محتويات شكمش سر كشيده و از گرداب جهالتهاي مغزي او عبور كرده در قالب كلمات و اصطلاحهاي فريبنده بروز مي‌كند: اين ماده چنين است، آن ماده چنان است، ما وقتي كه در تحصيلات عالي قضائي بوديم، اين طور نظر ميداديم! اصلا متخصصان قوانين دادرسي چيزي بلد نيستند! ما همواره بايد در فعاليتهاي قضائي به فهم مواد خشك و بيجان قناعت نكنيم، بلكه بايد از ذوق و استشمام قضائي و فلسفه‌هاي حقوق استمداد كنيم. من با يك نگاه به قيافه‌ي متهم، مي‌توانم درون او را بخوانم!!! با اين الفاظ و اصطلاحات انعكاساتي مقلدانه، نه تنها خود را شايسته‌ي اشغال منصب قضاوت معرفي مي‌كند، بلكه صاحبنظر بودن خود را به ثبوت مي‌رساند!!! گاهي هم بالاتر از اينها ادعا مي‌كند كه آنچه را كه ديگران نمي‌فهمند و آن مشكلات را كه ديگران از حل آنها ناتوانند، من مي‌فهمم و حل و فصل مي‌نمايم!! آري خود محوريهاي جاهلانه از اين بازيچه‌ها بسيار دارد. دليل همه‌ي اين ادعاهاي پوچ و نابخردانه‌ي اين بيدادگران نادان، دلهائي است براي هميشه سوزان، چشمهائي است تا ابد گريان در نتيجه‌ي پايمال شدن حقوقشان. *** «فان نزلت به احدي المبهمات قيالها حشوا رثا من رايه ثم قطي به» (در آن هنگام كه با يكي از مسائل ابهام‌آميز روياروي ميگردد، براي روشن ساختن آن، افكار بيهوده و پوسيده‌اش را بميان مي‌كشد و حكم قاطعانه را از آنها بيرون مي‌آورد). 8- حل مشكلات به وسيله‌ي پندارهاي بيهوده و فرسوده: مشكلات قضائي مانند ديگر مشكلات علمي و اجتماعي و سياسي، با نظر به ابهام در خود پديده و حادثه و عوامل و رويدادهاي همزمان و اشتراك خواص آنها با ديگر رويدادها و تعدد جوانب … و غير ذلك انواع فراواني دارند كه با دانشها و بينشهاي متنوع مورد حل و فصل قرار مي‌گيرند. منطق واقعي اقتضاء ميكند كه نخست بايد ريشه‌هاي اساسي مشكل را از ميان شناخته شده‌هاي قطعي و احتمالات بيرون كشيده و مشخص نمود. اين ريشه‌ها ممكن است در ميان واقعيات و پديده‌هاي ديگري كه امكان اختلاط با آنها وجود دارد، گسترده باشد. جوينده‌ي واقع مجبور است كه با هر وسيله‌اي كه قابل استفاده است، آن ريشه‌ها را از ميان امور مختلط جدا و مشخص نموده، آغاز روييدن آن ريشه‌ها و مقطع‌هاي زماني را كه ريشه‌ها در آنها تقويت يا تضعيف شده‌اند، دقيقا بدست بياورد. و ممكن است براي كشف واقعي يك مشكل كه نقطه‌ي تمركز يافته‌اي از علل و معلولات است، به بررسي نخستين موقعيت بسته شدن عناصر نطفه‌ي مشكل تا لحظه‌اي كه ناظر حل كننده با آن مشكل در تماس است، احتياج قطعي داشته باشد. روش حل مشكلات در پديده‌هاي جهان عيني بشكلي كه گفتيم به وسيله‌ي علوم متداول معمولا به نتيجه‌ي رضايتبخش مي‌رسد. البته اين نكته را هم در نظر داريم كه شناخت ماهيت خود مشكل و واحدهاي علت و معلول و رويدادهاي همزمان و خواص مشترك با ديگر رويدادها و تعدد جوانب كه در متن يا پيرامون مشكل قرار دارند و همچنين ريشه‌هاي بوجود آورنده‌ي مشكل مفروض، بيكنواخت نبوده و داراي اصول مشخص و ثابت نمي‌باشد. مخصوصا اگر مشكل واقعيتي در مجموعه‌ي سيستمي باز باشد كه باز بودن آن سيستم، احتياج به تماسهاي جديد و مستمر با مشكل داشته باشد و نيز نياز به ارزيابي و تجديد نظر در اصول و قوانيني داشته باشد كه پيش از ورود اجزاء سيستم در موقعيت جديد، صحيح و ثابت تلقي ميگشته است. حوادثي كه به وسيله‌ي انسانها به صورت مشكل در مي‌آيند، چند عامل ديگر هم ممكن است در شدت ابهام پديده‌ي مشكل دخالت بورزند. مانند اراده (خواستن)، خودداري تا حد لجاجت و اقدام به عمل تا حد انجام خود عمل به انگيزگي تثبيت شخصيت فقط نه بجهت علل منطقي خارج از ذات پديده‌هاي مزبور. به عنوان مثال: راه بسيار طولاني را طي مي‌كند، نه براي اينكه رسيدن به مقصد، رفتن در چنان راه طولاني را ايجاب مي‌كند، بلكه تنها براي اثبات قدرت اراده‌ي خود كه عنصري جالب توجه در شخصيت آدمي است. از ابراز واقعيت خودداري مي‌كند و علتي براي اين خودداري وجود ندارد، جز اينكه شدت مقاومت خود را اثبات كند. همچنين ممكن است آدمي به انجام دادن عملي اقدام كند، نه براي آنكه آن عمل داراي مصلحتي است، بلكه فقط براي اثبات اينكه او براي انجام آن عمل قدرت دارد. اينگونه پديده‌ها كه بر ابهام مشكلات انساني مي‌افزايد، اندك نيست. از طرف ديگر قوانين و اصولي كه براي حل مشكلات حقوقي و حياتي انساني تنظيم مي‌شود، اولا از جهت قالب گيري شدن آنها به وسيله‌ي الفاظ، معمولا احتياج به تفسير و توضيح و اعمال ذوق فراواني دارند كه با قطع نظر از آنها، دامنه‌ي شمول آن قوانين و اصول محدود و نارسا مي‌باشد. ثانيا- دگرگوني‌هايي كه در پديده‌هاي زندگي و روابط انسانها با يكديگر بروز مي‌كنند. عامل بسيار مهمي براي لزوم اجتهاد و صاحبنظري در تطبيق قوانين و اصول بر آن پديده‌ها و روابط مي‌باشند، تا حديكه ممكن است براي يك قاضي شايستگي قانونگذاري لازم باشد كه در تطبيق مزبور اشتباه نكند. شخص نادان در ميان دو مجموعه از پيچيدگي‌ها و مشكلات قرار مي‌گيرد: مجموعه‌ي يكم- قوانين و اصول و ماخذ و منابع آنها كه احتياج شديد به درايت و اطلاعات لازم و كافي دارد. مجموعه‌ي دوم- پديده‌ي مبهم كه براي شخص مطرح شده است. خطرناكترين عامل حق كشي‌ها عبارت از بازيگري فكري و خود محوري شخص نادان است كه متصدي حل دو مجموعه از پيچيدگيها گشته است. اين بازگيري خطرناك در هر دو مجموعه، از نظر هدف گيريها و انتخاب وسيله‌ها امكان‌پذير مي‌باشد. در اين بازيگريهاست كه شخص نادان انديشه‌هاي بي‌اساس و لاطائلات و خيالات بيهوده‌ي خود را در معرض بهره‌برداري قرار خواهد داد. بدتر از همه آنها قطع كردن به محصول چنين انديشه‌ها و لاطائلات و خيالات است كه او را وادار مي‌كند با تمام پرروئي حكم و راي خود را بدهد!! *** «فهو من لبس الشبهات في مثل نسج العنكبوت لايدري اصاب ام اخطا فان اصاب خاف ان يكون قد اخطا و ان اخطا رجا ان يكون قد اصاب» (فهم و درك اين نادان همانند آن مگس ناتوان است و مشكلات چونان تارهاي عنكبوت كه مگس‌وار در آن تارها گرفتار مي‌شود و راه خلاصي ندارد. اگر حكمش مطابق واقع بوده باشد از آن ميترسد كه مرتكب خلاف واقع گشته است و اگر به خطا رفته است، اميد دارد كه حكمش مطابق واقع بوده باشد). 9- فهم و درك نادان شبيه به قضاوت مگس ناتواني است كه در تارهاي عنكبوت مشكلات گرفتار مي‌گردد: اين تشبيه بديع را كه اميرالمومنين عليه‌السلام درباره‌ي فهم و درك قضات نادان بيان مي‌كند، در همه‌ي نادانان كه وارد ميدان مشكلات مي‌شوند، صدق مي‌كند. پيش از توضيح اين مسئله نكته‌ي مهمي را كه در تشبيه مزبور وجود دارد متذكر مي‌شويم: (تشبيه مشكلات به تارهاي عنكبوت) بنظر مي‌رسد كه مقصود بي‌اساس بودن مشكلات در برابر حقايق و واقعيات انساني است كه از استحكام و پايداري مستند به قانون برخوردار مي‌باشند. عواملي كه واقعيتي را به صورت مشكل درمي‌آورند، عبارتند از جهل به موضوعات و احكام و يا خودخواهيها و هوسبازيهاي بعضي از انسانها كه مشكل بوسيله‌ي آنها به وجود مي‌آيد. در صورتيكه اين مشكلات براي انسانهاي بينا و دارندگان انديشه‌ي نيرومند و وجدان حساس و اطلاعات لازم و كافي پرده‌هاي شفافي هستند كه زير خود را بخوبي نشان مي‌دهند. اين بينش و قدرت انديشه و وجدان اطلاعات قدرتي را بر انسان مي‌بخشند كه تارهاي عنكبوتي مشكلات ياراي مقاومت در برابر آن توانائي را ندارند، ولي ادارك و فهم شخص نادان كه بهيچ اساس و پايه‌اي استوار نيست، مقاومت خود را در برابر آن تارها از دست مي‌دهد نكته‌ي ديگري كه در تشبيه مشكلات به تارهاي عنكبوت وجود دارد، اختلاط و پيوستگي‌هايي است كه آن تارها را بهم پيوسته است همچنين مشكلاتي كه بوجود مي‌آيند، داراي ابعاد مختلط و آميخته با يكديگر مي‌باشند كه بدون تفكيك و تحليل صحيح آن ابعاد، حل اساسي مشكلات امكان‌پذير نيست. قاضي نادان حكم‌هايي كه صادر مي‌كند، چون مستند به درك و فهم ناقص و اطلاعات ناچيز اوست، لذا هرگز از يقين آرامش‌بخش درباره‌ي آن احكام كه صادر كرده است، برخوردار نمي‌باشد. صدور حكم از اين تبهكاران مانند سنگ انداختن كودك در تاريكي‌هاست كه نمي‌داند آن سنگ بچه خواهد خورد و در كجا خواهد افتاد. اميرالمومنين (ع) در جمله‌ي پيشين فرموده است: «ثم قطع به» يعني قاضي نادان باستناد به لاطايلات و آراء فرسوده‌ي خود، قطع به حكم مي‌نمايد. لذا ممكن است مطلبي كه در جمله‌ي مورد تفسير فرموده است (نميداند حكمي را كه صادر كرده است، مطابق واقع است يا نه) با جمله‌ي (قطع به حكم مي‌نمايد) نوعي تضاد احساس شود. در پاسخ اين اعتراض ميگوئيم: مقصود از (قطع به حكم مي‌نمايد) آن نيست كه قاضي نادان با آن مقدمات و تخيلات پوچ يقين مي‌كند حكمي را كه صادر كرده است، مطابق واقع است، بلكه قطع او درباره‌ي محصول همان مقدمات و تخيلات پوچ است كه براي او واقعيتي جز آنها مطرح نيست. يعني جهل و خودپرستي قاضي نادان براي او نه واقعيتي جز همان تفكرات و قضاياي خيالي نشان مي‌دهد و نه قانوني بيرون از پندارهاي خودپرستانه‌ي او. با اينحال او خود بهتر از همه ميداند كه انسانهايي بينا و آگاه در حل همان مشكلات و متشابه آنها راههاي ديگري را پيش ميگيرند و نتايجي را بدست مي‌آورند كه مخالف محصول فكري اوست كه آن را به شكل احكام صادر مي‌نمايد. لذا همواره يك ترديد و دودلي در درون او درباره‌ي احكامي كه صادر كرده است، وجود دارد كه اگر داراي وجدان حساسي بوده باشد. مي‌تواند روان او را دچار اختلال بسازد. *** «جاهل خباط جهالات، عاش ركاب عشوات لم يعض علم العلم بضرس قاطع» (ناداني است گمگشته در جهالتهاي خود و همانند آن شبكور است كه در تاريكي مسائل مشكل و ابهام‌آميز فرو مي‌رود و هيچ مسئله‌اي را با مبناي علمي قاطعانه حل و فصل نمي‌كند). 10- با قيافه‌اي عالمانه غرق در جهالتها: فضاي درونش همواره با ابرهاي تيره‌ي مجهولات چونان حلقه‌هاي زنجير بهم پيوسته است، ابري نرفته ابري ديگر جاي آن را مي‌گيرد. امروز درونش با مشتي خيالات بي‌اساس درباره‌ي جنايتي كه بوقوع پيوسته است، مشغول است، نه بينشي براي درك و تشخيص موضوع دارد و نه اطلاعي از آن منابع كه بايد حكم را از آنها استخراج نمايد. فردا در برابر قانوني قرار مي‌گيرد كه بايد آن را تفسير نمايد و توضيح بدهد، اين جاهل خودپرست و بي‌خبر از جهل خود، از قرائت صحيح الفاظش ناتوان، و از قواعد و دستورات ادبي الفاظ قانون عاجز است. پس فردا ميان دو ماده از قانون مورد بهره‌برداري در حكم، تناقضي احساس مي‌كند، در اين حالت خدا مي‌داند كه در درون اين نادان ناپاك درباره‌ي برطرف ساختن آن تناقض موهوم يا مظنون، چه جهالتهايي موج خواهد زد. روز ديگر ميان ماده‌اي از قانون مورد بهره‌برداري با ماده‌اي از قانون ديگر، احساس تناقض نموده، براي اثبات يا نفي آن تناقض در زير ابرهايي سياه از جهالتهاي خود، در خواهد ماند. بدين ترتيب هر روزي كه از زندگيش سپري ميگردد، بر جهالت خود و بدبختي ديگران مي‌افزايد. شگفت‌آورتر آنكه چنان به جهالتهاي خود دلخوش است كه قيافه‌اي عالمانه و از خود راضي به خود مي‌گيرد و همه چيز را در اين دنيا به مراد خود مي‌بيند، جز حق ناشناسي عظماي جامعه و قوانين و واقعيات كه از عظمت او غافلند و او را بجا نمي‌آورند!!! بار ديگر بايد گفت: چشم باز و گوش باز و اين عما؟           حيرتم از چشم بندي خدا  روزي ديگر با شنيدن اصطلاحات و مطالب علمي كه اطلاعي از آنها ندارد، نخست اندوهي سطحي فضاي درونش را فرا مي‌گيرد و پس از چند لحظه امواجي از خودخواهي‌هايش سر بر مي‌كشد و آن اندوه را به وسيله‌ي يادآوري مقامي كه در ميان مردم بناحق اشغال كرده است و يا به وسيله‌ي پندارهاي بي‌اساس كه درونش را پر كرده است مبدل به شادي مي‌نمايد، سپس با اطمينان خاطر در رختخوابش نزول اجلال ميفرمايد!! و نميداند كه با اين جهالتهاي متراكم همه‌ي نقدينه‌هاي زندگيش را با كمال حشمت و جلال باختن فرموده است! اينان اشخاصي هستند كه براي پوشانيدن حماقتهاي خود و براي مخفي داشتن تاريكيهاي درونشان در هر جا كه مقتضي ببينند دست به لطيفه‌گويي و مثل زدنها و استخدام الفاظ بسيار كلي مي‌برند و فورا فيلسوف مي‌شوند و اگر كسي بخواهد به وسيله‌ي اصول و مفاهيم فلسفي مشت آنان را باز كند، بدون معطلي از معركه بيرون آمده با يك چالاكي تيزبينانه از شاخه‌ي عرف و عادت و ديگر مفاهيم حقوقي آويزان مي‌شوند!! اين تردستي‌ها و چالاكي‌ها از مختصات هر مدعي بي‌اطلاع از مباني علمي است كه خود را در آن علم صاحبنظر تلقي كرده است. بعنوان نمونه: اگر اين مسئله مطرح شود كه: آيا شانس و بخت و اتفاق و تصادف كه همه‌ي آنها در رد قانون عليت مشتركند، وجود دارد يا نه؟ در پاسخ اين سئوال خواهد گفت: آري، من خودم در طول زندگاني‌ام بارها روياروي حوادث تصادفي قرار گرفته استفاده‌ها كرده‌ام، يا تصادفهاي زيادي روزگار مرا سياه كرده است. فلاني داراي شانس بسيار خوبي است، بهمان خيلي بدشانس است و همواره اتفاقات ناگوار براي او ميافتد. اگر بگوئي: اين موارد را كه استشهاد كردي، تجزيه و تحليل كن. خواهد گفت: موقعيتهاي مشابهي براي ديگران هم وجود داشت، چرا آنان مانند آن بدبختان، مبتلا به ناگواريها نشدند، يا چرا مانند آن اشخاص خوش‌شانس دچار شكستها و آسيبها نگشتند؟ پس شانس و بخت وجود دارد. مي گوئي: اينكه تجزيه و تحليل نيست، بلكه تكرار ادعاست كه هيچ قضيه‌اي را نمي‌تواند اثبات كند (مصادره به مطلوب است). خواهد گفت: مقصود من استدلال به مشاهدات است كه از نظر علمي اطمينان بخش‌ترين راهها محسوب مي‌شود. ميگوئي: شما با شمارش مواردي كه در موقعيت مشابه نتايج مختلفي براي اشخاص مختلف در بر داشته‌اند، نمي‌توانيد شانس و تصادف را اثبات كنيد، زيرا روابط اشخاص با موقعيتهاي مشابه از نظر اختلاف در آگاهي‌ها و استعدادها و وضع رواني و همچنين اندك اختلاف در موقعيتها، متفاوت مي‌باشند. بجاي اينكه پاسخ شما را با تفسير همان موقعيتها و اشخاص بدهد، ناگهان گريبان خود را از چنگ شما در آورده. بار ديگر با قيافه‌ي عالم‌نمائي كه به خود گرفته است، همان ادعاي اولي را تكرار كرده خواهد گفت: شما مخالف علم سخن ميگوئيد، زيرا علم ميگويد: مشاهده و تجربه بهترين سند اثبات واقعيات است. پس از اين لاطائلات براي علم‌نمائي هم كه بوده باشد: خواهد گفت: بلي بفرمائيد، سخني داريد بگوئيد. شما هم با تمام متانت شروع به سخن گفتن نموده ميگوئيد: شما همه‌ي آن موارد را كه بعنوان شانس و تصادف پيش مي‌كشيد، مطرح كنيد، ببينيم آيا يك مورد وجود دارد كه از قانون عليت بگريزد و نتوان يك يك اجزاء آن مورد را با قانون مزبور تفسير نمود؟ بديهي است كه حتي ناچيزترين جزء يك مورد هم بدون علت به وجود نيامده است، نهايت اينست كه آن علت در محاسبات دقيق شخص تماشاگر و يا خود آن شخص كه موقعيت مفروض مربوط به اوست، گنجانده نشده است. و مي‌دانيم كسي كه قانون عليت را قبول ندارد، او نتايج و مسائل همه‌ي علوم را بي‌اصل و اساس مي‌پندارد. پس شما ضد علم ميگوئيد. نادان خود محور كه اعتراف به جهل براي او تلخ‌تر از مرگ در بهار زندگي و در اوج پيروزي است، در برابر سئوال شما با مغز شوريده و افكار پريشان، با يك تردستي و چالاكي مي‌پرد و از شاخه‌اي ديگر بعنوان فلسفه آويزان ميگردد و در حاليكه اين طرف و آن طرف حركت مي‌كند، با صدائي گرفته ميگويد: آقاي عزيز، شما قضا و قدر را منكريد، هر كسي مقدرات و سرنوشت مخصوص به خود دارد كه با قانون عليت سازگار نيست. شما ميگوئيد: نادان كم نظير، مگر هندسه‌ي كلي هستي كه دقيقا از قوانين پيروي ميكند جز تجسمي از قضا و قدر الهي است؟! آيا نمي‌دانيد كه امكان صدور معلول بدون علت همه‌ي حلقه‌هاي زنجير عالم هستي را از هم ميپاشد؟ حالا اين نادان فرو رفته در لجن خودخواهي چه پاسخي دارد؟ شما گمان مي‌كنيد لاطائلات و تموجات اقيانوس جهل پايان‌پذير است؟ فورا خواهد گفت: آقاي عزيز، ما فلسفه نميگوئيم! ما صحبت و بررسي علمي مي‌نمائيم!! در صورتيكه آگاهانه يا ناآگاهانه براي فرار از سئوال شما شاخه‌ي فلسفه را گرفته از آن آويزان گشته است. *** «يذرو الروايات ذرو الريح الهشيم» (درك و عقل آن (غوطه‌ور در جهل مركب) رواياتي را كه ماخذ حكم و قضاوتند، مي‌پراكند و ميگذرد، همانند باد ناآگاه كه گياهان خشكيده را مي‌پراكند و به راه خود ميرود). 9- رواياتي كه يكي از منابع احكام است، در برابر پندارهاي بي‌محاسبه‌ي او چنان بي‌ارزش و مورد بي‌اعتنائي است كه گياه خشكيده در برابر بادهاي طوفاني: همه‌ي تفصيلات و جزئيات احكام اسلامي به طور عموم و اختلاقيات و عقايد و اصول دادرسي و تكاليف فردي و اجتماعي در رواياتي است كه از پيامبر اسلام و سپس ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام صادر شده است. مي‌دانيم كه آنچه در قرآن مجيد آمده است، اصول و كلياتي است مربوط به مباني عقيدتي و فقهي و اخلاقي و قضائي اسلام و مانند قانون اساسي اين دين است كه اصول كلي آن را بيان ميكند، سه منبع ديگر وجود دارد كه تفسير و تطبيق كننده‌ي آن اصول كلي بر همه‌ي اعمال بشري در (حيات معقول) است. اين سه منبع عبارتند از سنت و اجماع و عقل. سنت بر سه قسم عمده تقسيم مي‌گردد: قول و فعل و تقرير. قول گفتار پيامبر و ائمه‌ي معصومين است كه روايت و حديث ناميده مي‌شود. فعل، عملي است كه از آن پيشوايان صادر مي‌شود، يعني عمل آن پيشوايان مي‌تواند تعيين كننده‌ي تكليف انساني در مورد همان عمل بوده باشد. مثلا ديده شده است كه پيامبر اكرم (ص) پس از فتح مكه، مردم آن را آزاد كرده است. اين عمل اثبات مي‌كند كه حاكم اسلامي پس از فتح سرزميني مي‌تواند اهل آن سرزمين را اسير ننموده آزاد كند و از اين عمل اين حكم را مي‌توان فهميد كه چگونگي رفتار مسلمانان با سرزمينهاي مفتوحه، بسته به نظر حاكم است و اسير گرفتن مثلا وجوب قطعي ندارد. تقرير، عبارت است از امضاي گفتار و عملي كه با مشاهده و اطلاع پيشوا از يك يا چند مسلمان صادر شده و پيشوا اعتراضي ننموده است، با اينكه مي‌توانسته است در صورت خلاف بودن آن گفتار و كردار با قوانين اسلامي، جلوگيري نمايد. اجماع عبارتست از اتفاق نظر صاحبنظران مكتب اسلام در حكمي از احكام، بطوريكه اين اتفاق از وجود ماخذ قطعي كشف كند، مانند اينكه خود پيشوا فردي از آن اتفاق كنندگان بوده باشد، يا اگر هم خود پيشوا در ميان آنان نباشد، بقول محقق بزرگ شيخ مرتضي انصاري اعلي الله مقامه شخصيت آن صاحبنظران از نظر صلاحيت علمي و تقوائي و آشنائي با اصول و فروع اسلام در حدي باشد كه اتفاقشان در يك مسئله كشف از موافقت پيشوا با آن راي و يا مطابقت قطعي يا اطمينان‌بخش نظر آنان با منبع اسلامي بوده باشد. عقل آن فعاليت مغزي آدمي است كه از قوانين صحيح و ثابات شده از روي حس و تجربه و بديهيات، بهره‌برداري نموده، نتايج قطعي آن فعاليت را اثبات نمايد. ماخذ بودن اين فعاليت به اين شرط است كه از آلودگيها با خيالات و سودجوئي‌ها و پندارهاي بي‌اساس پاك و منزه بوده باشد. بهمين جهت است كه ميتوان گفت: مقصود از عقل آن عقل نظري نيست كه كاري با صحت و بطلان مواد خام (قضايائي كه مورد بهره‌برداري و استنتاج قرار مي‌دهد) ندارد. بتوضيح اينكه كار عقل نظري عبارتست از شكل دادن منطقي قضايا براي نتيجه‌گيري روي همان قضايا بدون تضمين صحت واقعي مقدمات. مثلا اگر چنين فرض كنيم كه انسان سنگ است، با روش عقل نظري، شكل بديهي زيرا را كه شكل اول منطق ارسطوئي است بايد صحيح تلقي كنيم: انسان سنگ است هيچ سنگي توالد نمي‌كند پس انسان توالد نمي‌كند اين شكل از نظر فعاليت عقل نظري كاملا صحيح است، ولي مي‌دانيم كه انسان سنگ نيست، يعني ماده‌ي خام اين شكل غلط است. بجهت بر كنار بودن صحت و بطلان مواد خام از فعاليت عقل نظري بوده است كه فلاسفه‌ي همه جانبه‌نگر و حكما و عرفا انتقادهاي سختي از عاشقان عقل نظري نموده‌اند: عقل بند رهروان است اي پسر آن رها كن ره عيان است اي پسر عقل سر تيز است وليكن پاي سست زانكه دل ويران شدست و تن درست او زشر عامه اندر خانه شد او زننگ عاقلان ديوانه شد آزمودم عقل دورانديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را از رهبري عقل به جائي نرسيديم پيچيده‌تر از راه بود راهبر ما و اين نظرات انتقادآميز به وظيفه‌ي اصلي عقل نظري متوجه نيست و نمي‌خواهد اين قدرت بسيار عالي را منكر شود، بلكه منظور تعيين حدود و مباني كار عقل نظري است. علت اصلي اينكه پيشوايان و فقهاي عالم تشيع راي و استحسان و قياس را مردود شناخته‌اند، همين مسئله‌ي عقل نظري است كه بطور مختصر مطرح كرديم. برگرديم به توضيحي درباره‌ي روايات. بررسي‌هاي سندي و مفاهيم مطابقي و تضميني و التزامي الفاظ روايات و مباحث مربوط به تعارض و ترجيحات و موقعيتي كه روايت در آن صادر شده است، به قدري با اهميت و جدي است كه با اندك مسامحه در آنها حقايق اسلامي مشوش ميگردد. بهمين علت است كه محققان اسلامي علمي مخصوص بنامن علم حديث و علم درايه را به وجود آورده‌اند. قاضي نادان كاري با اين مسائل ندارد، همينكه ببيند يا بشنود كه روايتي چنين و چنان مي‌گويد، اگر ظاهرش موافق پندارهاي بي‌اساسش بوده باشد، دو دستي بهمان ظاهر مي‌چسبد و اعتنائي به ده‌ها مسائل كه ممكن است پيرامون آن روايت وجود داشته باشد، نمي‌نمايد. و اگر روايتي دور از فهم كوتاه و يا مخالف بافته‌هاي فكري او باشد، همانطور كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده است، آنها را مي‌پراكند و راه خود را پيش مي‌گيرد. روشن‌ترين مصداق اين فرموده‌ي اميرالمومنين همان است كه به بعضي از فقهاي مشهور از برادران اهل سنت نسبت داده شده است كه او مي‌گفت: من به بيش از چهل حديث از پيامبر اكرم عمل نكرده‌ام. *** «لامليئي و الله باصدار ما ورد عليه» (سوگند به خدا، اين نادان براي حل مسائلي كه بر آنها وارد مي‌شود مورد اطمينان نيست.) 11- اين نادان در مسائلي فرو ميرود كه توانائي بيرون آمدن از آنها را ندارد: چون براي خود محوري و خودپرستي ناداني كه به ناحق منصب علم و قضاوت را اشغال نموده است، نهايتي وجود ندارد، لذا او اين حق را به خود مي‌دهد كه در همه‌ي مسائل وارد شود و نه تنها نتواند آن مسائل را حل و فصل نمايد، حتي قدرت آن را هم ندارد كه خود از آن پيچيدگيها سالم بيرون بيايد، بدون اينكه به سرگيجه‌ها و خود فريفتن‌هاي تازه‌ي خود بيفزايد. از نظر واقع بيني هر مسئله‌اي براي نادان خود محور منطقه‌ي ممنوعه‌ايست كه اگر با زور خودپرستي وارد آن منطقه شود، درهاي آن منطقه به روي او چنان بسته ميشود كه قدرت بيرون آمدن از آن را از دست مي‌دهد. بعنوان مثال يك جنايتي روي داده و شخصي معين متهم به جنايت مفروض شده است. قاضي نادان فقط شنيده يا در كتابهاي سطحي ديده است كه حكم اسلام درباره‌ي قاتل يكي از سه امر قصاص، پرداخت ديه به اولياي مجني عليه، در صورت رضايت آنان، يا عفو و رضايت اوليا از قاتل است. فرض كنيم كه متهم ميگويد: من با علم و عمد مرتكب قتل نشده‌ام. يا زير فشار عوامل جبري دست به قتل زده‌ام. ميدانيم كه درباره‌ي حكم قتل خطائي و قتل صادر از روي اجبار قطعي و همچنين درباره‌ي تشخيص آنها از نظر ارتباط متهم با مقتول و موقعيت پديده‌ي جنايت و زمان و مكان قتل و طرز شهادت شهود، يا شرايط اقرار … و غيره صدها مسائل ممكن است مطرح شود كه ناداني در يكي از آنها موجب حق كشي و به هدر رفتن خون مجني عليه يا متهم و اهانت به شخصيت او ميگردد. قاضي نادان خودپرست كه از اقرار بجهل و كوته فكري خود (بيش از مرگ نابهنگام با شديدترين شكنجه‌ها) مي‌ترسد، وارد مسئله‌ي جنايت مزبور ميگردد، در ميان آنهمه مسائل پيچيده چه خواهد كرد، جز آنكه مانند خر در گل فرو رود و هر چه دست و پا بزند بيشتر در آن گل غوطه‌ور گردد. *** «و لا اهل لما قرظ به» (و نه شايسته‌ي مدحي است كه مداحان درباره‌ي آن نادان سر مي‌دهند). 12- اين قاضي ما سري مثل سر شير دارد! ابروهاني مانند كمان سام نريمان، چشماني مانند كاسه‌ي شراب!! اين مختص را كه اميرالمومنين عليه‌السلام درباره‌ي قضاوت بيان فرموده است، شامل همه‌ي مداحي‌هاست كه در بزرگداشت مردم پست و نا اهل صورت ميگيرد. پست تر از مدح مداحان، قيافه‌ي پذيرش احمقانه‌ايست كه نادانهاي خرمن سوخته در مقابل آن مداحي‌ها به خود ميگيرند و تدريجا باور مي‌كنند كه داراي همان فضل و فضيلتند كه مداحان متملق و چاپلوس درباره‌ي آنان سر داده‌اند. اين قاضي يا دانشمند يا فيلسوف ما در مقام والائي از فضل و فضيلت است كه تنها انسانهاي هشيار و روشن بينان علم و فلسفه و قضاوت آن را درك مي‌كنند! سپس مي بينند دلشان با اين ياوه‌گويي‌ها خنك نشد، و حق آن طفيلي خودپرست را بجاي نياوردند، فرياد ميزنند (اين بار نوبت به لجن مال كردن بشريت مي‌رسد) و چنين نظر مي‌دهند! كه شخصيت ممدوح نظيري در تاريخ بشريت ندارد! تدريجا ممدوح اگر در مشرق زمين مورد ستايش قرار بگيرد، تا حد جلوه‌گاه مشيت خداوندي بالا مي‌رود! و اگر در غرب باشد بجائي مي‌سد كه مورد حسادت خدا قرار مي‌گيرد!! اين مدحي بوده است كه ولتر درباره‌ي نيوتن گفته بود: (كه اي خداي نيوتن، راستي به نيوتن حسادت نمي‌ورزي؟!!) اگر چه نيوتن شخصيت بسيار بزرگي است ولي مدح مزبور براي او اگر واقعا ولتر گفته باشد، ناشي از كوته بيني ولتر درباره‌ي خدا مي‌باشد. بهر حال بيماري مداحي در همه‌ي شرق و غرب دنيا و در همه‌ي دورانها رواج كامل داشته است. فساد و تباهي‌هائي كه از مداحي‌هاي ناشي از ناداني و تملق نصيب بشريت گشته است، خيلي فراوان است ما در اينجا نمونه‌اي از آنها را مي‌آوريم: 1- دروغگويي محض كه از مداحي در شخصيتها تجاوز كرده، يك پديده‌ي رايج در ميان همه‌ي شئون بشري گشته است. 2- از كار انداختن استعدادها و نيروها و فعاليت شخصيتهايي كه مورد مدح قرار مي‌گيرند، زيرا اين شخصيتها هر چه باشند، بالاخره افرادي از انسانها هستند كه تحت تاثير ارزيابيهائي واقع مي‌شوند كه درباره‌ي آنها صورت مي‌گيرد، چه بسيار اندكند شخصيتهائي كه مدح مداحان و عيبجوئي عيبجويان دست و پاي آنان را نبندد و استعدادها و نيروهاي آنان را از كار نيندازد. 3- تحريف واقعيات و بر هم خوردن ارزشها و اصولي كه شخصيتها بايد خود را با آنها تطبيق دهند، نه اينكه ملاك و محور آنها قرار بگيرند. 4- پايمال شدن حقوق انسانها و جانشين گشتن باطل‌ها بجاي آن حقوق. 5- تورم خود طبيعي شخصيتها كه مورد مدح قرار مي‌گيرند و آن را باور مي‌كنند: هر كه را مردم سجودي مي‌كنند         زهرها در جان او مي‌آكنند *** «لايحسب العلم في شيئي مما انكره و لايري ان من ورا ما بلغ مذهبا لغيره» (او درباره‌ي آنچه كه انكار كرده است، دانشي را كه بر خلاف انكار او باشد سراغ ندارد و هيچ راي و نظري را براي ديگر صاحبنظران جز درك شده‌ي خود نمي‌بنيد). 13- درباره‌ي چيزي كه از روي ناداني انكارش كرده است نه دانشي ديگر سراغ دارد و نه نظري از ديگر صاحبنظران همين است كه گفتم! نيست! نمي‌شود! امكان‌پذير نيست! اصلا نمي‌توان تصورش كرد!.. با اين كلمات موضوع يا حكم يا قانون كلي و اصول عمومي را منكر مي‌شود. چرا؟ براي اينكه اين نادان واقعيت را نديده است. نشنيده است، لمس ننموده است به مغز محدود او راه نيافته است، اصلا چنان از حقيقت انكار شده بي‌اطلاع است كه حتي احتمالش را در ذهن خود راه نمي‌دهد. واقعيتها براي اين محدود نگران همان پديده‌هاي ناچيز از شئون بيكران بشريست كه در صندوق كوچك مغزشان جاي گرفته و قفل باز نشدني جهل از ورود واقعيتهاي ديگر بر آن صندوق جلوگيري مي‌كند. تسليتهاي دلخوش كننده‌اي كه اين انسان‌هاي در خود پيچيده به خويشتن مي‌دهند، تصور بي‌اساس مشتي از كليات و مفاهيم گسترده است كه وسعت و كليت و عموميت آن كليات و مفاهيم را كه محصول تجريدهاي مغزيست با واقعيات عيني اشتباه نموده گمان مي‌كنند واقعياتي را كه مي‌دانند به اندازه‌ي همان كليات و مفاهيم ساخته‌ي ذهني است!! اين يك بيماري خطرناك براي علم و معرفت است كه حتي افرادي از متفكران كه شايسته احترام علمي و جهان‌بيني هستند، مبتلا به آن مي‌باشند، چه رسد به نادانان خودپرست كه رويدادهاي محاسبه نشده‌ي جامعه و فقر شخصيتهاي شايسته، آنان را در نظر مردم جلوه‌گر ساخته است خصومت انسان جاهل به آنچه كه نمي‌داند تاريخي مساوي تاريخ بشري دارد انسان نادان براي درك واقعيات يك بعد بيشتر ندارد و آن حواس معمولي اوست، حتي به شرط آنكه محصول آن حواس تضادي با عقايد پيش ساخته و پرداخته‌ي او نداشته باشد، و در صورت تضاد، فورا دست به كلي بافي زده خواهد گفت (آري حواس ما بجهت خطاهائي كه مرتكب مي‌شوند، قابل اطمينان نيستند!! در صورتي كه ثابت شده است كه حواس در ارتباط با اشيا عيني با در نظر گرفتن همه‌ي موقعيتهاي حواس و فواصل و ساير خصوصيتهاي مربوط به حواس و شيئي محسوس، خطا نمي‌كند، بلكه صحت و خطا از قضيه سازي سرچشمه مي‌گيرند كه مربوط به نيروي قضيه سازي ذهن مي‌باشد. بهمين جهت است كه براي نادانان محدودنگر اين دو جمله‌ي (براي من مطرح نيست) و (واقعيتي ندارد) بيش از يك معنا ندارد و آن اينست كه واقعيت منحصر در آنست كه زحمت بكشد و بيايد در برابر حواس و خواسته‌هاي من دست بسينه باستند تا من آن را بپذيرم! براي اينان شنيدن اينكه دانش و بينش ديگر جز آنكه تو داري يا ادعا ميكني وجود دارد، معنايي پوچ‌تر از نفي هستي آنان دارد. براي اينان شنيدن اينكه دانايان و جهان‌بينان و يا قضاتي ديگر وجود دارند كه آرا و نظرات ديگري درباره‌ي اين مسائل دارند، تلختر از شنيدن خبر مرگ محبوبترين معشوق است كه به گوش عاشق دلباخته برسد. مطلقي كه در درون اين شكست خوردگان (حيات معقول) روييده و شاخه داده و برگها به وجود آورده است، آسيب ناپذيرتر از آن است كه همه‌ي واقعيات جهان هستي دست به دست همديگر داده بهمراه همه‌ي متفكران واقع‌نگر كمترين تزلزلي در آن مطلق ساخته شده وارد نمايند. *** «و ان اظلم عليه امر اكتتم به لما يعلم من جهل نفسه» (در آن هنگام كه در تاريكي و ابهام مسئله‌اي فرو رفت و ناداني خويش را دريافت، جهل شناخته شده‌ي خود را از ديگران مي‌پوشاند) 14- ناداني بشري موقعي به تباه كننده‌ترين مرحله مي‌رسد كه انسان نادان آن را بپوشاند پوشانيدن ناداني بر دو نوع است: نوع يكم- مخفي داشتن ناداني بجهت ترس از بروز آن در ميان مردم نوع دوم- جلوه دادن ناداني به شكل علم و دانايي. بدون ترديد ضرر و خطر نوع دوم خيلي بيش از نوع يكم است كه تنها خود نادان است كه متحمل ضرر و خطرش خواهد بود. در نوع دوم دو ضرر براي شخص نادان و يك ضرر عمومي براي مردم وارد مي‌آيد: ضرر اول كه به شخص نادان متوجه مي‌شود، دور شدن از علم به واقعيت است. ضرر دوم تلقين علم به خويشتن است كه هم باعث از اهميت افتادن علم در نظر او ميگردد و هم موجب بي‌باكي در برابر ضرر و خطر جهل. ضرر سوم كه از پوشاندن جهل به ديگر مردم وارد مي‌شود، محروميت آنان از رسيدن به واقعيات است كه تا سر حد اخلال به حيات آنان گسترده مي‌شود، جاي شگفتي و تاسف است كه حسابگران عوامل صلاح و فساد جوامع اين بيماري دردناك و مضر بر فرد و جامعه را چندان قابل اهميت نمي‌دانند كه ماهيت و نتايج تباه كننده آنها را توضيح داده راههاي پيشگيري از اين بيماري را در برنامه‌هاي جدي تعليم و تربيت بيان نمايند. بلكه به قول افلاطون كه درباره‌ي عالي‌ترين اصول سازنده‌ي روح (الله و دادگري و نظارت او بر جهان هستي) گفته است: اگر قانونگذاران مردان خردمندي باشند. بايستي لزوم توضيح عوامل بيماري مزبور و راههاي پيش‌گيري از آن را در مواد حقوقي الزام‌آور، بگنجانند. و اگر سياستمداران حقيقتا بخواهند رهبري جامعه را به سوي بهترين آرمانهاي مادي و معنوي عمل كنند بايد براي جلوگيري از بيماري مزبور يعني جهل‌پوشي اهميت حياتي قائل شوند. ولي متاسفانه مي‌دانيم كه جوامع بشري هنوز با همه‌ي آن ادعاهايي كه دارد، به آن مرحله از تكامل نرسيده است كه امثال اينگونه مسائل را حياتي تلقي كنند و به پيشگيري اين بيماريهاي انسان كش بپردازند. با اينكه بنظر مي‌رسد بدون برطرف شدن اين مرضهاي شناخته شده ادعاي تكامل چيزي جز تسليت در برابر شكستهاي روحي بشري چيز ديگري نيست. بهر حال، متفكران دوران ما ميگويند: اينگونه مسائل را در قلمرو اخلاق بررسي كنيد و براي اندرز و نصيحت مطرح كنيد، نه به عنوان مسائل علمي!! آيا اينگونه اظهار نظر در اين مطلب حياتي يكي از انواع جهل پوشي‌ها كه ضررهاي عيني‌اش به برداشتهاي اين متفكران از علم و دانش مي‌خندد، نمي‌باشد؟ *** «تصرخ من جور قضائه الدما و تعج منه المواريث» (از جور و ستم اين اشغالگران ناحق منصب قضاوت است كه خونهاي بناحق ريخته شده به فرياد و ناله درمي‌آيند و ارثهاي تقسيم شده به باطل شيون مي‌نمايند). 15- نتايج بيدادگري قضات نادان، ريخته شدن خونهائي است بناحق، ربودن شدن ارثهائي است بناحق، اهانت و جريحه دار شدن شخصيتهائي است بناحق، ساقط شدن ارزش كارهاست بناحق اين نتايج ناحق و امثال آنها معمول يك تخيل و كردار ناحق است كه عبارتست از تخيل شايستگي ناحق كه نادان در مغز خود مي‌پروراند و قضاوت در شئون زندگي و مرگ انسانها را به عهده مي‌گيرد. خوني كه با قضاوت ناحق قاضي نادان ريخته مي‌شود، به اضافه‌ي اينكه به حيات يك انسان خاتمه داده و طبق آيه‌ي (من قتل نفسا بغير نفس اوفساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا) (هر كس فردي از انسان را نه براي قصاص و نه براي ريشه كن كردن فساد او از روي زمين بكشد، چنانست كه همه‌ي مردم را بكشد) مانند قاتل همه‌ي انسانها شناخته شده و با مشيت الهي به تضاد برخاسته و احترام خون را از بين برده است، راه تجاوز را به حريم جانهاي آدميان هموار نموده است. كسي كه از روي جهالت خود محورانه شخصيت مردم را مورد اهانت قرار داده آن را جريحه‌دار بسازد، حيات واقعي او را كه با مديريت شخصيت، مطلوب مي‌باشد، مختل ساخته است، اين اختلال گاهي به قدري شديد است كه شخصيت توهين شده از زندگي خود سير گشته و زندگي را مرگ تدريجي شكنجه‌زا تلقي مي‌نمايد. گرفتن مال آن كسي كه با دسترنج خويش يا بطور مشروع از راه ارث باو رسيده است و آن مال هيچگونه آسبي به جامعه وارد نمي‌آورد بوسيله‌ي قضاوتهاي ناحق يا مديريتهاي اجتماعي غير منطقي، در حقيقت شكستن منطقه‌ي ممنوع‌الورود حيات آن شخص مي‌باشد. ساقط كردن ارزش كار يك انسان كه در حقيقت صورت ديگري از انرژي عضلاني و فكري و تجسمي از حيات مستهلك اوست، چيزي جز نابود ساختن حيات آن انسان نيست. بدين ترتيب قضات نادان و خودپرست و متصديان ناشايسته شئون سياسي ملتها در زير ستارگان سپهر لاجوردين بازيگراني هستند كه وسيله‌ي بازي آنان جانهاي آدميان است و بس. صحنه‌ي جنگهاي خونين كه صدها يا هزارها و در دورانهاي اخير كه تكامل به اوج خود مي‌رسد!! ميليونها انسان در خاك خود مي‌غلطند، بازيگراني جز اين متصديان ضد جانهاي آدميان به خود نديده است. مصالح ساختماني زندانها و سيه چالهاي كشنده و بيمارستانهاي رواني و خانه‌هاي محقري كه مردم حق از دست رفته را در برمي‌گيرد و مراكزي كه ناموسها و شخصيتها در آنها بباد فنا مي‌روند و جايگاههائي كه توطئه براي نابودي حق و انسان كشي‌ها در روي اين خاكدان بنا مي‌شود، با دست همين بازيگران رويهم چيده مي‌شود. وقتي كه ناداني با خودپرستي در يك فرد جمع مي‌شوند، فرزندي بنام جهل مركب بوجود مي‌آورند كه تنها ناداني‌هاي خود را متوجه نمي‌شود و نه تنها آنها را عيب و نقص احساس نمي‌كند، بلكه خودپرستي همه‌ي آن نادانيها را در نظر او دانائي جلوه مي‌دهد. اين دانائي موهوم همه‌ي بيرنگها را داراي رنگ و هر داراي رنگ را بيرنگ مي‌سازد. بعنوان مثال نشستن در روي صندلي صدر مجلس براي چنين اشخاص رنگ حياتي دارد، در حاليكه خونهاي بناحق ريخته شده براي آنان رنگي ندارد. مثلا موقعي كه نام او در جمعي از نامها ذكر مي‌شود، در رديف اول چنان رنگ درخشان و جالب دارد كه حيات صد در صد آرمان او، در حاليكه آزادي ديگران براي اين نادان غوطه‌ور در جهل مركب چنان بيرنگ و بي‌اهميت است كه رفتن از دست چپ كوچه با امكان رفتن از دست راست آن. بعبارت كلي‌تر هر حقيقت و ارزشي كه بتواند در برآوردن خواسته‌هاي خود طبيعي اين ضد انسانها، استخدام و دست بكار شود، داراي رنگ است و هر حقيقت و ارزشي كه نتواند در منظور فوق اثري مثبت داشته باشد، رنگي ندارد تا توجه اين اشخاص را به خود جلب كند. اين هم يكي از نتايج بيرنگي حقايق و ارزشها در نظر نادانان خودپرست است كه داد و فريادهائي كه پيامبران و اصيا آنها و پيشوايان و رهبران راستين ملل و اقوام براه انداخته‌اند، آنقدر بيرنگ جلوه داده‌اند كه پند و اندرز ناميده مي‌شوند!!  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 632-626 و امّا مرد دوّمى كه مورد خشم خداست، امام (ع) با بيست صفت به شرح زير او را از ديگران متمايز مى كند: 1-  زمينه جهل را فراهم مى آورد. اين عبارت استعاره جمع محسوس است براى جمع منقول.  2-  جهالت را در ميان مردمى كه از اشراف نيستند، پراكنده مى كند. از اين كلام فهميده مى شود كه جهل پراكنى در حق شخص معيّنى است، هر چند ظاهر عبارت عموميّت دارد.  3-  بسرعت به باقيمانده فتنه دست مى اندازد و آن را بشدّت و ظلمت اوّلش باز مى گرداند و در روايتى غاراً به جاى عاد به كار رفته است، يعنى در تاريكيهاى دشمنى سرگردان است و راه خلاصى از آن را نمى يابد.  4-  براى برقرارى صلح و مسالمت ميان مردم و نظم بخشيدن به امورشان و همچنين دريافت مصالح جهان بصيرت ندارد و بنا بر اين به مصالح مردم نادان است و به فتنه انگيزى در ميان مردم دست مى زند.  5-  مردمان نادان او را دانشمند مى دانند در حالى كه دانشمند نيست.  مقصود از «اشباه الناس» نادانان و گمراهانند، همان كسانى كه انسانهاى كامل را در شكل ظاهرى مى بينند نه در صورت كامل حقيقى كه همان كمال علم و اخلاق است.  6-  روزگار مى گذراند در حالى كه به فكر زياد كردن چيزى است كه كمش براى او از زيادش بهتر است. كلمه «جمع» در عبارت امام (ع) به دو صورت با تنوين و بدون تنوين روايت شده است. در صورتى كه با تنوين قرائت شود جمله بعد آن به صورت صفت و كلمه جمع كه مصدر است به جاى اسم مفعول است (يعنى مجموع) به كار رفته است. احتمال ديگر اين كه مقصود از كلمه جمع معناى مصدرى باشد.  و در صورتى كه بدون تنوين و به صورت اضافه قرائت شده باشد به چند صورت قابل فرض است. بنا به قولى «ما» كه مضاف اليه جمع است در تمام كردن معنى نيازمند كلمه ديگرى است كه معناى «ما» را داشته باشد تا «ما» ى اوّل را مضاف و «ما» ى دوّم را مبتدا قرار دهيم و تقدير كلام چنين خواهد بود، من جمع ما الّذى قلّ منه خير ممّا كثر ولى چون اظهار «ما» ى دوّم شبيه تكرار بوده و موجب سستى كلام مى شده از كلام حذف شده است و همان «ما» ى اوّل معناى «ما» ى دوّم را افاده مى كند.  بنا به قولى: كلمه مقدّر محذوف «ان» بوده است، مانند ضرب المثل عرب كه مى گويد: تسمع بالمعيدى خير من ان تراه، «و صفت معيدى بشنوى بهتر است كه خود او را ببينى». مطابق اين قول تقدير كلام چنين خواهد بود: من جمع ما ان قلّ منه خير ممّا كثر و مقصود از تكثير استكثار است، بدين توضيح كه فرد مورد خشم خدا از آغاز عمر شبهات و آراى باطل را جمع آورى مى كند كه به يقين اندك آن از بسيارش بهتر است و باطل آن از صحيحش بيشتر. 7-  وقتى چنين شخصى از آب اخلاق گنديده و افكار بى فايده پر شد در ميان مردم به قضاوت مى نشيند. چون كلمه «اجون» صفت آب است و كمالات نفسانى يعنى علوم فراوان كه از آن به آب صاف و زلال تعبير مى شود، و نادانى و آرايى كه بر نادانى استوار است با علم جمع شده و مجموعاً اعتقاد را تشكيل مى دهد و نادانى و علم داخل مفهوم اعتقاد واقع مى شوند. بنا بر اين آب گنديده شبيه ترين چيزى است كه براى انديشه باطل، كه نه استوار است و نه اندرز، استعاره آورده شده. با اين توضيح انديشه هاى باطل شباهت مى يابد به آب گنديده اى كه رفع نياز تشنه را نمى كند. امام (ع) اين استعاره را با ذكر كلمه «ارتوى» ترشيحيّه كرده و نتيجه گردآورى شبهات را نشستن به قضاوت در بين مردم قرار داده است.  8-  خود را ضامت رهايى مردم از امورى كه بر همگام مشتبه است مى داند و به خود چنان اطمينانى دارد كه اتفاقات مشكلى را كه براى مردم پيش مى آيد مى تواند محّل و فصل كند. كلمه «ضامنا» حال دوّم است براى آن شخص يا صفت است براى قاضيا.  9-  هر گاه براى اوامر مشكلى پيش آيد كه حل آن بر او مشتبه باشد براى آن با انديشه ضعيف خود راه حلى ارائه و با قاطعيّت بيان مى كند. مقصود از حشو سخن، گفتار زياد است كه كم فايده باشد و پاسخگوى امر مبهم نباشد.  10-  همانند مگسى كه در تار عنكبوت گرفتار آيد در شبهات گرفتار مى شود. تار عنكبوت مثل است براى امور سست و بى بنياد. وجه تمثيل اين است: چون شبهات فراوانى بر ذهن چنين شخصى وارده شده است هر گاه بخواهد موضوع مبهمى را حلّ و فصل كند از فراوانى شبهه حق از او پوشيده مى ماند و به خاطر ضعف ذهن به آن هدايت نمى شود، پس آن شبهات ذهنى شبيه تار عنكبوت و ذهن او شبيه مگسى است كه در تار عنكبوت گرفتار شود. چنان كه مگس به دليل ناتوانى نمى تواند خود را از تار عنكبوت برهاند ذهن چنين مردى كه در شبهات واقع شده است نمى تواند حق را از باطل جدا كند و به دليل كم عقلى و ضعف ادراك قادر نيست راه نجات را بيابد.  11-  در باره آنچه حكم مى كند نمى داند كه درست حكم كرده است يا نه. اگر احياناً درست حكم كرده باشد مى ترسد كه مبادا اشتباه كرده باشد و اگر به خطا حكم كرده باشد اميدوار است كه درست حكم كرده باشد. ترس از درستى و خطاى حكم نشانه حكم كردن از روى ناآگاهى است.  12-  نادان است و فرو رفته در نادانيها، «جهالات» جمع «جهله» بر وزن فعله از جهل گرفته شده است، چنان كه قبلًا توضيح داده شد. وزن فعّال به معناى اسم فاعل و از امورى است كه فراوان انجام مى گيرد و ذكر جهل در اين جا براى تأكيد است و فراوانى خبط و جهل را مى رساند. خبّاط كنايه است از فراوانى اشتباه كسى كه در احكام و قضايا بدان دچار مى شود و بر غير راه حق و قوانين شرعى حركت مى كند و اين است معناى خبط.  13-  چنان شخصى در تاريكى شبهه قرار گرفته و به راه غير هدايت مى رود. اين عبارت اشاره به اين است كه نور حق در ظلمات شبهه بسيار كم بر او مى تابد، چون بصيرت و بينايى ندارد، بنا بر اين به گمان خود در راه گام برمى دارد ولى به حقيقت نمى رسد، و در بسيارى از موارد راه را گم مى كند، زيرا آن كه در راه تاريك براى رسيدن به روشنايى حركت مى كند گاهى راه را مى يابد و به مقصد مى رسد و گاهى راه را گم مى كند و از مقصد منحرف مى شود و با پندار خود راه مى پيمايد. چنين است حال كسى كه در راه دين گام برمى دارد و نور بصيرتش كامل نشده و قواعد دين را نمى داند و به چگونگى پيمودن راه آگاه نيست. چنين كسى وقتى در مسأله اى حق آشكار است آن را در مى يابد. و وقتى شبهات در مسأله اى غالب باشد از پيدا كردن راه و ورود و خروج آن ناتوان گشته و در ظلمات و اشتباه باقى مى ماند و از مقصد دور مى افتد.  14-  هيچ امرى را با قاطعيّت انجام نمى دهد. اين جمله كنايه از عدم يقين به قوانين شرعى و عدم احاطه بر آنهاست. در مثل گفته مى شود: فلان شخص در فلان كار به طور قاطع عمل نمى كند يعنى حكمى و نظرى ندارد. اصل اين ضرب المثل از آن جا گرفته شده است كه انسان لقمه را به طور كامل نجود، سپس مثل شده است براى كسانى كه در كارها با قاطعيّت برخورد نمى كنند.  15-  چنان شخصى روايات را چنان كه باد گياهان خشك را مى پراكند، پاره پاره مى كند. وجه تشبيه اين است چنان كه باد گياهان خشك زمين را شكسته و متفرّق مى كند و از استفاده خارج مى سازد اين شخص روايات را چنين مى كند، يعنى روايات را زير و رو كرده ولى از آنها در عمل سودى نمى برد و بر هيچ فايده اى دست نمى يابد و روايات را يكى پس از ديگرى بدون بهره ورى كنار مى گذارد.  16-  امور و مشكلاتى كه به او ارجاع مى شود نمى تواند پاسخ گويد. اين جمله اشاره به اين است كه چنان شخصى توانايى جواب گفتن به مسائل علمى را ندارد و از اين لحاظ بى مايه است.  17-  آنچه كه نمى داند، علم نمى پندارد. در مثل گفته مى شود: فلان كس فلانى را به حساب نمى آورد. اين وقتى است كه براى آن شخص موقعيّتى نشناسد و او را از كمال و فضيلت خالى بداند. مقصود اين است كه چنين شخصى منكر علم مى شود، همچنان كه منكر چيزهاى ديگر است و علم را چيزى نمى شمارد و به آن اهميّت و اعتبار نمى دهد. منظور از علمى كه جاهل آن را منكر است علم حقيقى است كه براى تحصيل آن كوشش فراوان نياز است نه آن امورى كه شخص جاهل آنها را فراهم آورده و جمع آورى مى كند و علم مى پندارد، خيلى از جهّال ادّعا دارند كه آنچه خود مى دانند علم است و ديگر علوم را علم نمى دانند و آموزگاران ديگر علوم را زشت مى شمارند. اين اشخاص مانند بسيارى از كسانى هستند كه در زمان ما و قبل از ما احكام فقهى را نقل مى كنند و متصدى امور فتوا و قضاوت در بين مردمند. اينان در ردّ علوم عقلى مبالغه مى كنند و فتوا مى دهند كه فرو رفتن در علوم عقلى حرام است و محصلين آنها را تكفير مى كنند و متوجّه نيستند كه هيچ كس شايسته نام فقيه نيست مگر آن كه اساس علم عقلى كه عهده دار تصديق پيامبر، و اثبات نبوّت است و همه احكام فقهى كه فقها و قضات آن را تمام علم مى پندارند بر آن استوار است، بداند. فعل «يحسب» در عبارت امام (ع) با كسر سين نيز روايت شده است كه از حسبان گرفته شده است و به معناى گمان است. در اين صورت معناى جمله اين است: به گمان شخص نادان، دانش صاحب فضيلت كه اعتقاد و اعتبار آن واجب است علم نيست و آن را منكر است.  18-  تصوّر جاهل اين است كه بالاتر از دريافت او دريافتى نيست، يعنى هر گاه در ذهن او راجع به موضوعى حكمى پيدا شود آن را قطعى مى پندارد هر چند راجع به آن موضوع از جانب شخص ديگرى نظر روشن ترى كه همراه با دليل است اظهار شود آن را معتبر ندانسته فهم خود را ملاك عمل قرار مى دهد.  19-  هر گاه حقيقت امرى را نداند وقوع آن را منكر مى شود، زيرا نسبت به جواب آن جاهل است، چنان كه در بسيارى از موارد قضاوت و علماى سوء، امر يا مسأله مشكلى را كه بر آنها عرضه شود كتمان كرده و از شنيدن آن به تغافل مى پردازند تا جهل آنها براى اهل فضل روشن نشود و مقام خود را حفظ كنند.  20-  از جور قضاوت آنها خونها به فرياد مى آيند و وارثها ناله سر مى دهند. نسبت دادن فرياد به خونها و ناله به صاحبان ارث، يا به اين دليل است كه مضاف از جمله حذف شده و مضاف اليه به جاى آن نشسته است و جمله به عنوان حقيقت به كار رفته است، يعنى صاحبان خون و صاحبان ميراث. و يا به اين عنوان كه لفظ «صراخ» و «عجّ» براى سخن گفتن خون و وارث، به زبان حال كه ترجمان مقال است استعاره آورده شده است. وجه استعاره صراخ و عجيج اين است كه بيانگر تظلّم و شكايتند و خونهاى بناحق ريخته شده وارثهايى كه به وسيله داوريهاى غلط به يغما رفته، به زبان حال سخن مى گويند و تظلّم و شكايت خود را بيان مى كنند. به اين دليل است كه استعاره اين دو لفظ در اين جا زيباست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 248 و رجل قمش جهلا موضع في جهّال الامة، غارّ في أغباش الفتنة، عم بما في عقد الهدنة، قد سمّاه أشباه النّاس عالما و ليس به، بكّر فاستكثر من جمع ما قلّ منه خير ممّا كثر، حتّى إذا ارتوى من آجن، و اكتنز من غير طائل، جلس بين النّاس قاضيا، ضامنا لتخليص ما التبس على غيره، فإن نزلت به إحدى المبهمات هيّألها حشوا رثّا من رأيه، ثمّ قطع به، فهو من لبس الشّبهات مثل نسج العنكبوت، لا يدري أصاب أم أخطأ، فإن أصاب خاف أن يكون قد أخطأ، و إن أخطأ رجا أن يكون قد أصاب، جاهل خبّاط جهالات، عاش ركّاب عشوات، لم يعضّ على العلم بضرس قاطع، يذري الرّوايات إذ راء الرّيح الهشيم، لا ملي و اللّه بإصدار ما ورد عليه، و لا هو أهل لما فوّض إليه، لايحسب العلم في شي ء ممّا أنكره، و لا يرى أنّ من وراء ما بلغ منه مذهبا لغيره، و إن أظلم عليه أمر اكتتم به، لما يعلم من جهل نفسه، تصرخ من جور قضائه الدّماء، و تعجّ منه المواريث.اللغة:و (القمش) جمع الشيء من ههنا و ههنا و (موضع) بضمّ الميم و كسر الضاد مسرع من وضع البعير أسرع و أوضعه راكبه فهو موضع به أى أسرع به و (غار) بالغين المعجمة و الرّاء المهملة المشدّدة أى غافل و في بعض النّسخ عاد بالعين و الدّال المهملتين من العدو بمعنى السّعى أو من العدوان، و في أكثر نسخ الكافي عان بالعين و النّون من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 249 قولهم عنى فيهم اسيرا أى أقام فيهم على اسارة و احتبس و عناه غيره حبسه، و العاني الأسير او من عنى بالكسر بمعنى تعب أو من عني به فهو عان اشتغل و اهتمّ به، و (الأغباش) جمع غبش كسبب و أسباب و هو ظلمة آخر اللّيل، و في بعض النّسخ أغطاش الفتنة، و الغطش أيضا الظلمه.و عمى عما كرضى ذهب بصره كلّه فهو أعمى و (عم) و هي عمياء و عمية و العمى أيضا ذهاب بصر القلب و البكرة و البكور هو الصّباح و (بكّر) و بكر بالتّشديد و التّخفيف إذا دخل فيه و كثيرا ما يستعملان في المبادرة و الاسراع إلى شيء في أىّ وقت كان، و منه الحديث بكّروا بصلاة المغرب أى صلّوها عند سقوط القرص و روى من الماء بالكسر و (ارتوى) امتلا من شربه و الماء (الآجن) المتغيّر الطعم و اللّون و (اكتنز) من الاكتناز و هو الاجتماع و في بعض النّسخ و أكثر و هو الظاهر.و (التخليص) التّبيين و هو قريب من التّلخيص أو هما واحد و (الحشو) فضل الكلام و (الرّث) بفتح الرّاء و التّشديد الخلق ضدّ الجديد و (عاش) خابط في ظلام و (العشوة) بتثليث الأوّل الأمر الملتبس الذي لا يعرف وجهه مأخوذة من عشوة الليل أى ظلمته (و ذرت) الريح الشيء ذروا و أذرته إذ راء أطارته و قلبته و (الهشيم) النّبت اليابس المنكسر و في بعض الرّوايات يذر و الرّوايات ذرو الريح و في بعضها يذري الرّوايات ذرو الرّيح الهشيم، و توجيهه مع كون الذّرو مصدر يذر و لا يذري هو كونهما بمعنى واحد حسبما عرفت فصحّ إقامة مصدر المجرّد مقام مصدر المزيد (و الملي ء) بالهمزة الثقة الغني قال الجزري: قد أولع النّاس بحذف الهمزة و تشديد الياء و (يحسب) إمّا بكسر السّين من الحسبان، و إمّا بالضمّ من الحساب و (العجّ) رفع الصّوت.الاعراب:قوله بكّر فاستكثر من جمع ما قلّ منه خير ممّا كثر روى من جمع منوّنا و بغير تنوين أمّا بالتّنوين فيحتمل كونه بمعنى المفعول أى من مجموع و كونه على معناه الحقيقي المصدرى و على كلّ تقدير فما موصولة مبتداء و خير خبره و قلّ صلتها و فاعل قلّ ضمير مستكن عايد إلى الاستكثار المفهوم من استكثر و ضمير منه عايد إلى الموصول و الجملة مجرورة المحلّ لكونها بدلا للجمع، و أمّا بدون التّنوين فالموصوف محذوف و هو المضاف إليه أى من جمع شي ء الذي قلّ منه خير، فما على ذلك موصولة و يحتمل كونها مصدرية أى من جمع شي ء قلّته خير من كثرته.و قيل إنّ جمع مضاف إلى ما و المحذوف هو ان المصدريّة بعدها، و قلّ مبتداء بتقديرها على حدّ و تسمع بالمعيدى خير من أن تراه، أى من جمع ما أن أقلّ منه أى قلّته خير، و في رواية الكافي بكّر فاستكثر ما قلّ منه خير، مجاز و قوله: و اكتنز من غير طائل اسناد اكتنز إلى فاعله و هو الرّجل الموصوف إمّا على سبيل المجاز أو في الكلام تقدير أى اكتنز له العلوم الباطلة، و على ما في بعض النّسخ من قوله: فاكثر من غير طائل لا يحتاج إلى تكلّف، و ضامنا إمّا صفة لقاضيا أو حال بعد حال.المعنى:و لمّا فرغ من أوصاف أوّل الرّجلين أشار إلى ثانيهما و ذكر له أحدا و عشرين وصفا:الأوّل ما أشار إليه بقوله: استعاره (و رجل قمش جهلا) أى جمعه من أفواه الرّجال أو من الرّوايات الغير الثّابتة عن الحجّة أو ممّا اخترعه و همه بالقياس و الاستحسان و استعار لفظ الجمع المحسوس للمعقول بقصد الايضاح.الثّاني أنّه (موضع في جهّال الامّة) يعنى أنّه مسرع بين الجهّال أو أنّه مطرح فيهم وضيع ليس من أشراف النّاس على ما ذكره البحراني من كون وضع بفتح الضّاد، و قال إنّه يفهم منه أنّه خرج في حقّ شخص معيّن و إن عمّه و غيره.الثّالث أنّه (غار في أغباش الفتنة) أى غافل في ظلمات الخصومات لا يهتدي إلى قطعها سبيلا، و قد مرّ فيه وجوه أخر في بيان اللّغة.الرّابع أنّه (عم بما في عقد الهدنة) يعني أنّه عميت بصيرته عن ادراك مصالح المصالحة بين النّاس فهو جاهل بالمصالح مثير للفتن.الخامس أنّه (قد سمّاه أشباه النّاس عالما و ليس به) و المراد بأسباه النّاس العوام و الجهّال لخلوّهم عن معنى الانسانية و حقيقتها و هم يشبهون النّاس في الصّورة الظاهرة الحسية التي بها يقع التمايز على ساير الصّور البهيمية، و لا يشبهون في الصّور الباطنية العقلية التي هي معيار المعارف اليقينية و العلوم الحقيقيّة، فهؤلاء الأشباه لفقد بصائرهم و نقصان كمالاتهم ينخدعون بتمويه ذلك الرّجل و يزعمون من تلبّسه بزيّ العلماء أنّه عالم مع أنّه ليس بعالم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 256 السّادس أنّه كنايه (بكّر فاستكثر من جمع ما قلّ منه خير ممّا كثر) يعني أنّه أسرع و بادر في كلّ صباح، و هو كناية من شدة اهتمامه و طلبه في كلّ يوم أو في أوّل العمر إلى جمع شي ء فاستكثر منه ما قليله خير من كثيره، أو قلّته خير من كثرته، و المراد بذلك الشي ء إمّا زهرات  «1» الدّنيا و أسبابها، و يؤيّده مناسبته لما قبله يعني أنّه لم يطلب العلم و لكن طلب أسباب الدّنيا التي قليلها خير من كثيرها، هذا إن كان جمعها على وجه الحلال و إلّا فلا خير فيه أصلا، و إمّا الشبهات المضلّة و الآراء الفاسدة و العقائد الباطلة و يؤيّده زيادة ارتباط ذلك بما بعده، و على التّقديرين فيه تنبيه على غاية بعده عن الحقّ و العلم لرسوخ الباطل في طبعه و ثبوته في ذهنه.السّابع ما يترتّب على بكوره و استكثاره من جمع الشّبهات، و هو ما أشار إليه بقوله: استعاره مرشحه (حتّى إذا ارتوى من آجن) يعني حصل له الامتلاء من شرب الماء الآجن المتعفّن (و اكتنز) أى اجتمع له العلوم الباطلة (من غير طائل) و لا فائدة يتصوّر فيها (جلس بين النّاس قاضيا) استعار الآجن للشّبهات الفاسدة و الأفكار الباطلة و العلوم الحاصلة له من الاستحسانات و الاقيسة، كما يستعار عن العلوم الحقيقية و المعارف اليقينية بالماء الصّافي الزّلال، ثمّ و شح تلك الاستعارة بذكر الارتواء و جعل غايته المشار إليها من ذلك الاستكثار جلوسه بين النّاس قاضيا.الثّامن كونه (ضامنا لتخليص ما التبس على غيره) لوثوقه من نفسه بفصل ما بين النّاس من الخصومات و المرافعات و ظنّه القابليّة لقطع المنازعات، و منشأ ذلك الوثوق و الاطمينان هو زعمه أن العلوم الحاصلة له من آرائه الفاسدة و أقيسته الباطلة علوم كاملة كافية في تخليص الملتبسات و تخليص المشكلات مع أنّها ليست بذلك.التّاسع ما أشار إليه بقوله: (فان نزلت به إحدى المبهمات هيّألها حشوا______________________________ (1) زهرة الدنيا بهجتها و نضارتها و حسنها ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 257 رثّا من رأيه ثمّ جزم به) يعني أنّه إذا نزلت به إحدى المسائل المبهمة المشكلة الملتبس عليه وجه فصلها و طريق حلّها هيّأ لها كلاما لا طائل تحته و لا غناء فيه و أعدّ لحلّها وجها ضعيفا من رأيه ثمّ قطع به كما هو شأن أصحاب الجهل المركب.العاشر ما نبّه عليه بقوله: تمثيل (فهو من لبس الشّبهات في مثل نسج العنكبوت) نسج العنكبوت مثل للامور الواهية كما قال سبحانه: «وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ» قال الشّارح البحراني: و وجه هذا التّمثيل أنّ الشّبهات التي تقع على ذهن مثل هذا الموصوف إذا قصد حلّ قضيّة تكثر فيلتبس على ذهنه وجه الحقّ منها فلا يهتدي له لضعف ذهنه، فتلك الشبهات في الوها تشبه نسج العنكبوت، و ذهنه فيها يشبه ذهن الذّباب الواقع فيه، فكما لا يتمكّن الذّباب من خلاص نفسه من شباك العنكبوت لضعفه، فكذا ذهن هذا الرّجل لا يقدر على التخلّص من تلك الشّبهات، و قال المحدّث المجلسيّ بعد نقله كلام البحراني هذا: أقول: و يحتمل أيضا أن يكون المراد تشبيه ما يلبّس على النّاس من الشّبهات بنسج العنكبوت لضعفها و ظهور بطلانها لكن تقع فيها ضعفاء العقول فلا يقدرون على التّخلّص منها لجهلهم و ضعف يقينهم، و الأوّل أنسب بما بعده.الحادي عشر أنّه (لا يدري أصاب) فيما حكم به (أم أخطأ فان أصاب خاف أن يكون قد أخطأ و إن أخطأ رجا أن يكون قد أصاب) و خوف الخطاء مع الاصابة و رجاء الاصابة مع الخطاء من لوازم عدم الدّراية في الحكم و الافتاء.الثّاني عشر أنّه كنايه (جاهل خبّاط جهالات) أراد به أنّه جاهل بالأحكام كثيرا لخبط في جهلاته، كنّى به عن كثرة أغلاطه التي يقع فيها في القضايا و الأحكام فيمشي فيها على غير طريق الحقّ من القوانين، و ذلك معنى خبطه مأخوذ من خبط العشواء و هي النّاقة التي في بصرها ضعف تخبط بيدها كلّ شي ء إذا مشت.الثّالث عشر أنّه (عاش ركّاب عشوات) يعني أنّ به عشاوة و سوء بصر بالليل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 258 و النّهار و أنّه كثير الرّكوب على الامور الملتبسة المظلمة، قال الشّارح البحرانيّ ره و هي إشارة إلى أنّه لا يستنتج نور الحقّ في ظلمات الشّبهات الّا على ضعف و نقصان في نور بصيرته، فهو يمشي فيها على ما يتخيّله دون ما يتحقّقه من الصّفة هذه، أى و كثيرا ما يكون حاله كذلك و لمّا كان من شأن العاشي إلى الضّوء في الطرق المظلمة تارة يلوح له فيمشي عليه و تارة يخفى عنه فيضلّ عن القصد و يمشي على الوهم و الخيال كذلك حال السّالك في طرق الدّين من غير أن يستكمل نور بصيرته بقواعد الدّين و يعلم كيفيّة سلوك طرقه، فانّه تارة يكون نور الحقّ في المسألة ظاهرا فيدركه و تارة يغلب عليه ظلمات الشّبهات فتعمى عليه الموارد و المصادر فيبقى في الظلمة خابطا و عن القصد جائرا.الرّابع عشر أنّه كنايه (لم يعضّ على العلم بضرس قاطع) و هو كناية عن عدم نفاذ بصيرته في العلوم و عدم اتقانه للقوانين الشّرعية لينتفع بها انتفاعا تامّا، يقال فلان لم يعضّ على العلم بضرس قاطع إذا لم يحكمها و لم يتقنها، و أصله أن الانسان يمضغ الطعام الذي هو غذاؤه ثمّ لا يجيّد مضغه لينتفع به البدن انتفاعا تامّا فمثل به من لم يحكم و لم يتقن ما يدخل فيه من المعقولات التي هو غذاء الرّوح لينتفع به الرّوح انتفاعا كاملا.الخامس عشر أنّه تشبيه (يذرى الرّوايات إذراء الرّيح الهشيم) اليابس من النّبات المنكسر و فيه تشبيه تمثيلي و وجه الشّبه صدور فعل بلا رويّة من غير أن يعود إلى الفاعل نفع و فائدة، فانّ هذا الرّجل المتصفّح للرّوايات ليس له بصيرة بها و لا شعور بوجه العمل عليها بل هو يمرّ على رواية بعد اخرى و يمشى عليها من غير فائدة، كما أنّ الرّيح التي تذري الهشيم لا شعور لها بفعلها و لا يعود إليها من ذلك نفع.السّادس عشر أنّه (لاملي ء و اللّه باصدار ما ورد عليه) أى ليس له من العلم و الثّقة قدر ما يمكنه أن يصدر عنه انحلال ما ورد عليه من الشّبهات و الاشكالات.السّابع عشر ما في بعض نسخ الكتاب من قوله: (و لا هو أهل لما فوّض إليه) أى ليس هو بأهل لما فوّضه إليه النّاس من امور دينهم، و أكثر النسخ خال من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 259 ذكر هذا الوصف و في رواية الكافي الآتية و لا هو أهل لما منه فرط بالتخفيف بمعنى سبق و تقدّم أى ليس هو أهل لما ادّعاه من علم الحقّ الذي من أجله سبق النّاس و تقدّم عليهم بالرّياسة و الحكومة، و ربّما يقرأ بالتشديد أى ليس هو من أهل العلم كما يدّعيه لما فرّط فيه و قصّر عنه، و عن الارشاد و لا يندم على ما منه فرط، و قال الشّارح المعتزلي: و في كتاب ابن قتيبة و لا أهل لما فرّط به قال: أى ليس بمستحقّ للمدح الذي مدح به.الثّامن عشر أنّه (لا يحسب العلم في شي ء ممّا أنكره) و لم يعرفه يعني أنّ ذلك الرّجل يعتقد أنّ ماله من العلم المغشوش المدلس بالشّبهات الذي يكون الجهل خيرا منه بمراتب هو العلم و لا يظنّ لغاية جهله وجود العلم لأحد في شي ء ممّا جهله لاعتقاده أنّه أعلم العلماء و أنّ كلّ ما هو مجهول له مجهول لغيره بالطريق الأولى، و على احتمال كون يحسب من الحساب على ما مرّت إليه الاشارة فالمعنى أنّه لا يعدّ ما ينكره علما و لا يدخله تحت الحساب و الاعتبار بل ينكره كساير ما أنكره.التّاسع عشر ما أشار إليه بقوله: (و لا يرى أنّ من وراء ما بلغ منه مذهبا لغيره) يعني أنّه لوفور جهله يظنّ أنّه بلغ غاية العلم فليس بعد ما بلغ إليه فكره لأحد موضع تفكر و مذهب صحيح.العشرون ما نبّه عليه بقوله: (و إن أظلم عليه أمرا كتتم به) أى إن صار عليه أمر من امور الدّين مظلما مشتبها لا يدري وجه الحقّ فيه و لا وجه الشّبهة أيضا اكتتم به و ستره من غيره من أهل العلم و غيرهم و ذلك (لما يعلم من جهل نفسه) بذلك الأمر و عدم معرفته به حتّى من وجه الشّبهة و الرّأى فيستره و يخفيه و لا يسأله من غيره و لا يصغى إلى غيره حتّى يستفيده، و ذلك لئلّا يقال: إنّه لا يعلمه فيحفظ بذلك علوّ منزلته بين النّاس كما هو المشاهد من قضاة السّوء، فانّهم كثيرا ما يشكل عليهم الأمر في القضايا و الأحكام فيكتتمون ما أشكل عليهم و لا يسألون أهل العلم عنه لئلا يظهر جهلهم بين أهل الفضل مراعاة لحفظ المنزلة و المناصب.الحادي و العشرون أنّه حذف مجاز فى الاسناد- الاستعارة التحقيقيّة- الاستعارة التبعيّة (تصرخ من جور قضائه الدّماء و تعجّ منه المواريث) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 260 و يستحلّ بقضائه الفرج الحرام و يحرم بقضائه الفرج الحلال، كما في رواية الكافي الآتية و نسبة الصّراخ إلى الدّماء و العجيج إلى المواريث إمّا من قبيل الحذف و الايصال، أى تصرخ أولياء الدّماء و تعجّ مستحقّوا المواريث، أو من قبيل المجاز في الاسناد على نحو صام نهاره مبالغة على سبيل التّمثيل و التّخييل بتشبيه الدّماء و المواريث بالانسان الباكي من جهة الظلم و الجور و إثبات الصّراخ و العجيج لهما، أو من قبيل الاستعارة التحقيقيّة التبعيّة باستعارة لفظ الصّراخ و العجيج لنطق الدّماء و المواريث بلسان حالها المفصح عن مقالها، و وجه المشابهة أنّ الصّراخ و العجّ لما كانا يصدران من ظلم و جور و كانت الدّماء المهراقة و المواريث المستباحة بالأحكام الباطلة ناطقة بلسان حالها مفصحة بالتظلم و الشّكاية، لا جرم حسن تشبيه نطقها بالصّراخ و العجّ و استعارتهما له، فالمعنى أنّه تنطق الدّماء و المواريث بالشّكاية و التظلّم من جور قضاياه و أحكامه.و أمّا استحلال الفرج الحرام بقضائه و تحريم الفرج الحلال فامّا من أجل جهله بالحكم أو لخطائه و سهوه في موضع الحكم لعدم مراعاة الاحتياط أو لوقوع ذلك منه عمدا لغرض دنيوي كالتقرّب بالجاير أو أخذ الرّشوة أو نحو ذلك.الترجمة:و دومي از اين دو نفر مردى است كه جمع كرده جهالت را سرعة كننده است باين كه وضيع و پست گردانيده شده در ميان جاهلان امة، غافل است در ظلمات خصومات بى بصيرت است به آن چه در عقد صلحست از مصالح مصالحه، بتحقيق كه نام نهاده اند او را جهّال مردمان كه در صورت انسان و در معنى حيوان مى باشند عالم بعلوم شريعت و حال آنكه عالم نيست، بامداد كرد پس بسيار نمود از جمع آوردن چيزى كه اندكى آن از او بهتر است از آنچه بسيار است، يا آنكه از جمع آوردن چيزى كه كمى او بهتر است از زياده آن، مراد فكرهاى فاسده و رأيهاى باطله است تا اين كه چون سيراب شد از آب متعفن گنديده، و پر شد از مسايل بى فايده ناپسنديده نشست در ميان مردم در حالتى كه حكم كننده است ميان ايشان، ضامن است از براى خالص كردن آن چيزى كه مشتبه است حل آن بر غير او، پس اگر نازل بشود بر او يكى از قضاياى مشكله مهيّا ميكند از براى آن سخنان بى فايده ضعيف و سست از رأى باطله خود، پس از آن جزم و قطع كند بآن كلام، پس او از پوشيدگى و التباس شبه ها افتاده است در امور واهيه كه مثل تار عنكبوت است، نمى داند به صواب حكم ميكند يا بخطاء، پس اگر بصواب حكم ميكند مى ترسد از آنكه خطا كرده باشد و اگر بخطا حكم نمايد اميد مى دارد كه صواب گفته باشد.نادانست بسيار خبط كننده در نادانيها ضعيف البصر است در ظلمات جهل سواره شبهات، نگزيده علم و دانش بدندان برنده و اين كنايه است از عدم ايقان بر قوانين شرعيه و عدم اتقان مسائل دينيّه، منتشر مى سازد و مى پراند روايات را مثل پراندن و منتشر كردن باد گياه خشك را، بخدا سوگند كه نيست قادر و توانا بباز گردانيدن و جواب دادن آنچه وارد شده است بر او از مسائل، گمان نمى برد كه علمى كه و راى اعتقاد اوست فضيلتي داشته باشد، و گمان نمى كند اين كه از وراى آنچه رسيده است باو مذهبى بوده باشد مر غير او را. و اگر پوشيده و پنهان باشد بر او كارى پنهان مى كند آن را بجهة آنكه مى داند از جهل نفس خود به مسائل و مى خواهد كه آشكار نشود حال او بارباب فضائل فرياد مى كند از جور حكم او خونهاى ناحق ريخته، و مى نالد از ستم او ميراثهاى مأخوذه با حكمهاى باطله.  
بخش ۳ : جاهلان و قرآن [منبع]

إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مِنْ مَعْشَرٍ يَعِيشُونَ جُهَّالًا وَ يَمُوتُونَ ضُلَّالًا، لَيْسَ فِيهِمْ سِلْعَةٌ أَبْوَرُ مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ، وَ لَا سِلْعَةٌ أَنْفَقُ بَيْعاً وَ لَا أَغْلَى ثَمَناً مِنَ الْكِتَابِ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ، وَ لَا عِنْدَهُمْ أَنْكَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَ لَا أَعْرَفُ مِنَ الْمُنْكَر.

أبْوَر : كسادتر، «بارت السّلعة» : تجارت كساد شد. 
أنْفَق : رايج تر. 
مَعشَر : گروه و دسته 
سِلعَة : متاعى كه بمعرض خريد و فروش گذاشته شده است 
أبوَر : فاسدتر، بى رواج و كاسد 
أنفَق : رايج تر و با مشترى 
أغلى : پربها و با ارزش 
به خدا شكايت مى كنم از مردمى كه در جهالت زندگى مى كنند و با گمراهى مى ميرند، در ميان آنها، كالايى خوارتر از قرآن نيست اگر آن را آنگونه كه بايد بخوانند، و متاعى سود آورتر و گرانبهاتر از قرآن نيست اگر آن را تحريف كنند، و در نزد آنان، چيزى زشت تر از معروف، و نيكوتر از منكر نمى باشد. 
(9) بخدا شكايت ميكنم (و درد خود را اظهار مى نمايم) از گروهى كه با جهل و نادانى زندگانى ميكنند و بر ضلالت و گمراهى مى ميرند، 
(10) متاع و كالايى كاسدتر و بى قدرتر از كتاب خدا در ميان ايشان نيست موقعى كه بدرستى خوانده تغيير و تبديلى در آن ندهند، و متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست هر گاه تحريف و تغيير در آن داده شود (و بر طبق اغراض باطله تأويل نمايند) و نزد ايشان چيزى زشت تر از معروف و نيكوتر از منكر نيست (زيرا اغراض آنان وابستگى بچيزى دارد كه در دين منع گرديده است). 
به خداوند شكوه مى كنم از مردمى كه در جهل زيستند و در ضلالت مردند. در نظر آنان هيچ متاعى كاسدتر از كتاب خدا نيست اگر آن چنانكه شايسته است تلاوت شود. و هيچ متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست اگر تحريف شده باشد و از معنى واقعى خود گرديده باشد. هيچ چيز را زشت تر از كار نيك نمى دانند و هيچ چيز را نيكوتر از زشتكارى نمى شمارند. 
به خدا شکايت مى برم از گروهى که در جهل و نادانى زندگى مى کنند و در گمراهى جان مى دهند و مى ميرند! گروهى که در ميان آنها متاعى کسادتر از قرآن مجيد نيست، اگر درست خوانده و تفسير شود! و متاعى بهتر و گرانبهاتر از آن، نزد آنها وجود ندارد، اگر آن را از مفاهيم اصليش تحريف کنند (و مطابق هواى نفس آنها تفسير نمايند)! نزد آنها چيزى زشت و ناشناخته تر از معروف نيست! و (چيزى) نيکوتر و آشناتر از منکر وجود ندارد (چرا که تمام وجود زشتشان هماهنگ با منکرات است و بيگانه از نيکى و معروف)!
گله خود را با خدا مى كنم از مردمى كه عمر خود را به نادانى به سر مى برند، و با گمراهى رخت از اين جهان به در مى برند. كالايى خوارتر نزد آنان از كتاب خدا نيست، اگر آن را چنانكه بايست خوانند، و پر سودتر و گرانبهاتر از آن نباشد، اگر آن را از معنى خويش برگردانند، و نه نزد آنان چيزى از معروف است ناشناخته تر و شناخته تر از منكر. 
از اين طايفه اى كه نادان زندگى مى كنند، و گمراه مى ميرند به خداوند شكايت مى برم. به نزد اين بى مايگان متاعى بى ارزش تر از قرآن نيست آن گاه كه به شيوه صحيح معنى شود، و هيچ كالايى پر رونق تر و گرانبهاتر از قرآن نيست زمانى كه بر اساس هوا و هوس معنى شود، و براى اينان چيزى زشت تر از معروف، و مسأله اى زيباتر از منكر نيست.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 605-601   در آخرين فراز اين خطبه، امام(عليه السلام) شکايت اين گونه جاهلان عالم نما و قاضيان نادان و دنياپرست و خودخواه و مغرور را به درگاه خداوند مى برد و با دلى پر درد و آهى سوزان از آنها شکوه مى کند، مى فرمايد: «از اين گروهى که در ميان امواج جهل و نادانى زندگى مى کنند و در گمراهى جان مى دهند به خدا شکايت مى کنم!» (اِلَى اللهِ اَشْکُو مِنْ مَعْشَر يَعيشونَ جُهّالا، وَ يَمُوتُونَ ضُلاّلا). در واقع در اين فراز، توصيفهاى ديگرى براى معرّفى اين گروه و تکميل مباحث گذشته بيان مى کند که اين يکى از آنهاست. آرى تمام زندگى آنها در جهل و نادانى سپرى مى شود و به همين دليل مرگشان در ضلالت و گمراهى است (در واقع جمله دوّم نتيجه اجتناب ناپذير جمله اوّل است!) چگونه ممکن است سراسر زندگى انسان در جهل بگذرد و او گمراه از دنيا نرود! در توصيف ديگرى از آنها که يکى از بهترين نشانه ها براى شناختن اين گروه است، مى فرمايد: «در ميان آنها متاعى کسادتر از قرآن مجيد نيست، اگر درست خوانده و تفسير شود! و متاعى بهتر و گرانبهاتر از آن نزد آنها وجود ندارد، اگر آن را از مفاهيم اصليش تحريف کنند (و مطابق هواى نفس آنها تفسير نمايند.)» (لَيْسَ فيهِمْ سِلْعَة(1) اَبْوَرُ(2) مِنَ الْکِتابِ اِذا تُلِىَ حَقَّ تِلاوَتِهِ، وَ لا سِلْعَة اَنْفَقُ(3) بَيْعاً وَ لا اَغْلى ثَمَناً مِنَ الْکِتابِ اِذا حُرِّفَ عَنْ مَواضِعِهِ). آنها قرآنى را مى خواهند که هماهنگ با هواى نفس آنها و اغراض فاسد و نيّات شوم و افکار پليدشان باشد، و از آن جهت قرآن با تفسير راستينش، هماهنگ با اين خواسته هاى انحرافى نيست; دائماً دست به سوى تحريف و تفسير به رأى دراز مى کنند و براى توجيه افکار و اعمال زشتشان در ميان علاقه مندان به قرآن، به سراغ تحريف مى روند. نکته قابل ملاحظه اى اين که آنها در محيطى زندگى مى کنند که قرآن فوق العاده قداست دارد و به عنوان وحى الهى در نظر توده مردم، کاملا محترم است; به همين دليل براى رسيدن به نيّات شوم خود، خود را زير پوشش آن قرار داده و با تحريف و تفسيرهاى نادرست، مقاصد پليد خود را رنگ و آب قرآنى مى دهند و اين کتاب بزرگ هدايت، به واسطه تحريف، وسيله ضلالت مردم قرار مى دهند. در آخرين توصيف آنها در اين خطبه مى فرمايد: «نزد آنها چيزى زشت تر و ناشناخته تر از معروف و (چيزى) نيکوتر و آشناتر از منکر وجود ندارد (چرا که تمام وجود آنها زشت و منکر است و هماهنگ با منکرات و کفر و اعمالشان زشت است و بيگانه از نيکيها و معروف ها)!» (وَ لا عِنْدَهُمْ اَنْکَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ، وَ لا اَعْرَفُ مِنَ الْمُنْکَرِ). نکته: تفسير به رأى و تحريف حقايق روشنترين تفاوت در ميان مؤمنان باتقوا و بى ايمان هاى فاقد تقوا، يک چيز است و آن اين که گروه اوّل قرآن و فرمان الهى را براى خود اصل اساسى مى دانند و مى کوشند خواسته هاى خود را بر آن تطبيق دهند و اگر گرفتار خطا و لغزشى شوند، و از چهارچوبه دستورات الهى فراتر روند، به زودى پشيمان شوند; رو به درگاه خدا مى آورند، و از گناه و تقصير خويش توبه مى کنند و درصدد جبران بر مى آيند. هرجا از خواسته هاى آنها جدا شد از آن جدا مى شوند. به همين دليل آنها در برابر آيات الهى با يکى از دو شيوه برخورد مى کنند: نخست از شيوه «نُؤمِنُ بِبَعْض وَ نَکْفُرُ بِبَعْض» بهره مى گيرند آنچه هماهنگ با هوسهايشان است مى پذيرند و به آن ايمان دارند و آنچه را مخالف آن است طرد مى کنند و نسبت به آن کافر مى شوند! در واقع آنها به مصداق «اَفَرَاَيْتَ مَنِ اَتَّخَذَ اِلهَهُ هَويهُ» هواى نفس را مى پرستند نه خدا را! شيوه دوّم دست زدن به تحريف معنوى و تفسير به رأى، که گاه براى فريب مردم و گاه براى فريب وجدان خويش مى باشد; و اين شيوه از شيوه اوّل خطرناکتر و زشت تر است. به همين دليل در آيات قرآن و روايات اسلامى مذمّت فوق العاده اى از آن شده است. قرآن مجيد درباره گروهى از يهود مى فرمايد: «اَفْتَطْمَعُونَ اَنْ يُؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کانَ فَريق مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ کَلامَ اللهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ; آيا انتظار داريد به آيين شما (مسلمانان) ايمان بياورند با اين که عدّه اى از آنها سخنان خدا را مى شنيدند و پس از فهميدن، آن را تحريف مى کردند در حالى که علم و آگاهى داشتند».(4) مسلّم است اين گونه افراد در برابر هيچ گونه واقعيّتى تسليم نخواهند شد، آنها خفّاشانى هستند که دشمن آفتاب عالمتاب حقّند، آنها هرگز ايمان به خدا نياوردند! لذا در حديثى از پيغمبراکرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى خوانيم که مى فرمايد: «قالَ اللهُ جَلّ جَلالُهُ: ما آمَنَ بي مَنْ فسَّرَ بِرَأيِهِ کَلامي; خداوند متعال مى فرمايد: کسى که سخن مرا به رأى خود (و مطابق ميل خويش) تفسير کند به من ايمان نياورده است».(5) در حديث ديگرى از رسول خدا مى خوانيم: «اَشَدُّ ما يُتَخَوَّفُ عَلى اُمَّتى ثَلاث: زَلَّةُ عالِم، اَوْ جِدالُ مُنافِق بِالْقُرآنِ، اَوْ دُنْيا تَقْطَعُ رِقابَکُمْ; شديدترين خطرى که امّت مرا تهديد مى کند، لغزش عالمان و استدلال منافقان به قرآن (براى توجيه منويّات خويش); و مطامع دنيوى، که گردنهاى شما را مى زند (و شما را به ذلّت مى کشاند)».(6) * * * پی نوشت: 1. «سِلْعه» (بر وزن فرقه) به معناى متاع و مال التجاره است و در اصل از ماده «سَلْع» به معناى شکاف يا شکاف در کوه ها گرفته شده و از آن جا که «مال التجاره» آشکارا در برابر چشم همه قرار داده مى شود، به آن «سلْعه» گفتند. 2. «اَبْوَر» از ماده «بَوْر» (بر وزن غَوْر) به معناى هلاکت و فساد است، و از آن جهت که کسادى بازار موجب هلاکت سرمايه ها و مردم مى شود اين واژه به آن اطلاق شده است. 3. «اَنْفَق» از ماده «نَفاق» و «نفوق» در اصل به معناى از بين رفتن چيزى است و بخشش را از آن جهت «انفاق» مى گويند که به ظاهر اموال مورد انفاق از دست مى رود هرچند در معنا پاداشى به مراتب عظيمتر خواهد داشت. همچنين به رواج متاع در بازار «نَفاق» (بر وزن طلاق) گفته مى شود چون به زودى از طرف خريداران، خريدارى مى شود و از بازار بيرون مى رود. 4. سوره بقره، آيه 75. 5. «بحارالانوار»، ج 89، ص 107. 6. «بحار الانوار»، ج 89، ص 108.  
شرح علامه جعفری«الي الله اشكو من معشر يعيشون جهالا و يموتون ضلالا» (شكايت به خدا مي‌برم از گروهي كه نادان زندگي مي‌كنند و گمراه مي‌ميرند). 1- زندگي در جهالت مرگ در ضلالت را به دنبال دارد: اميرالمومنين عليه‌السلام پس از شمردن اوصاف قضات نادان و مبتلا به بيماري خودپرستي، مي‌شورد و با ناله‌اي كه از اعماق دلش برمي‌آيد، از گفتار و كردار و انديشه‌ه اي اين تبهكاران شكايت به خدا مي‌برد؟ پروردگارا، مگر اينان انسان نيستند، مگر مشيت بالغه‌ي تو گوش و چشم و عل و وجدان در اينان به وجود نياورده است؟ مگر قوانين و مباني كمال بخش عالم هستي اين موجودات را تا حد سر فصل كمال حركت نداده است؟ آخر ناديده گرفتن اينهمه عظمتها و آيات سازنده براي چيست! اينهمه خصومت نابكارانه با خويشتن از كجا ناشي شده است! خداوندا، اينان با كدامين امتياز برتري بر ديگران مي‌جويند و ديگران را وسيله و خود را هدف مي‌پندارند! چه علتي دارد كه براي اين دون صفتان هيچ اصل و قانوني مطرح نيست! در زندگي خردمنندانه چه ديده‌اند كه به نفس كشيدن جاهلانه و خصومت با علم و خرد روي آورده‌اند! اينان چه قدر از انسانيت سقوط كرده‌اند كه اندك فعاليتي از عقل و وجدان سراغشان را نمي‌گيرد!! *** «ليس فيهم سلعه ابور من الكتاب اذا تلي حق تلاوته و لاسلعه انفق بيعا و لا اغلي ثمنا من الكتاب اذا حرف عن مواضعه» (در نزد اين نابخردان كالائي كسادتر از كتاب الهي كه شايسته خوانده شود (و تفسير گردد) وجود ندارد و كالائي رايج‌تر و گرانبهاتر از كتاب الهي به شرط آنكه از معاني خود تحريف شود مطرح نيست). 2- قرآن بسيار با ارزش است، بشرط آنكه آياتش موافق دانسته‌هاي محدود و خواسته خود طبيعي آن نابخردان بوده باشد!! اگر به اين عشاق طلا و نقره بگوئي: آيه‌ي زير اندوختن دو فلز مزبور را ممنوع مي‌كند: «الذين يكنزون الذهب و الفضه و لاينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (آنانكه طلا و نقره را مياندوزند و آن دو را در راه خدا انفاق نمي‌كنند، آنان را به عذابي دردناك بشارت بده) خواهند گفت: آري ولي اين آيه در حق ثروتمندان يهود و نصاري است و به ما مسلمانان مربوط نيست! اگر اين تفسير را بپذيريد و بگوئيد: بلي، آيه‌ي قرآن تنها غير مسلمانان را منظور كرده است. در اينصورت در نظر آن پول‌پرست قرآن كتاب آسماني ابدي است، بايد هر صبحگاهي كه ديده از خواب باز مي‌شود، آن را ببوسيم و با آهنگ بسيار جالب آن را بخوانيم و اگر بگوئي: آيه‌ي مزبور عموميت دارد و شامل همه‌ي اقوام و ملل مي‌گردد و هيچ ملت و گروهي را استثنا نمي‌كند، در اينصورت قرآن كتابي خواهد بود كه براي زينت طاقچه و تبرك در جشنهاي عروسي و قرائت به اموات به درد مي‌خورد. اگر بگوئيد ملاك ممنوعيت اندوختن و متراكم ساختن طلا و نقره، ركود جريانات اقتصادي و شيوع فقر و فلاكت است، بنابراين آيه‌ي فوق شامل ممنوعيت ركود هر گونه وسيله ي مبادلات و اركان جريانات اقتصادي است كه به ضرر جامعه منجر مي‌گردد. در برابر اين تفسير خداپسندانه‌ي شما خواهد گفت: اين تعميم را از كدامين الفاظ آيه‌ي فوق استنباط مي‌كنيد؟ پاسخ شما اين است كه احتياجات مردم در قلمرو زندگي يك پديده‌ي شايع است، مصرف كردن طلا و نقره و به جريان انداختن هر گونه ركن اقتصادي كه برطرف كننده‌ي احتياجات مردم است، انفاق في سبيل‌الله ناميده مي‌شود و با نظر به تنوع احتياجات و تنوع عوامل مرتفع كننده‌ي آنها، انفاق عموم وسايل و عوامل برطرف كننده‌ي آن احتياجات واجب مي‌شود و اندوختن و متراكم ساختن آن وسايل و عوامل ممنوع مي‌گردد. بدون ترديد قيافه آن نابخرد خودپرست گرفته و هنگاميكه با شما خداحافظي مي‌كند اين پاسخ حماقت‌آميز را خواهد گفت كه: مگر قرآن همه‌ي احكام را متذكر شده است!! و اگر بهره‌اي از تاريكي‌هاي روشنفكر مابان داشته باشد، خواهد گفت: آقاي عزيز، قرآن هزار و چهار صد سال پيش ظهور كرده است و امروز مسائل اقتصادي بايستي مطابق نظرات كنه و كينز و آدام اسميت تنظيم شود. *** «و لاعندهم انكر من المعروف و لااعرف من المنكر» (در نظر اين خودپرستان بيگانه از خوب و بد، چيزي ناشناخته‌تر و بدتر از نيكوئي‌ها و شناخته‌تر و بهتر از بديها وجود ندارد). 17- براي خودپرستان خود محور ملاك خوبي هر چيز مطابقت كيفيت و كميت آن چيز با هدف گيريهاي آنان است و ملاك بديها عدم موافقت هر چيز با هدف گيري آنان مي‌باشد تاكنون درباره‌ي تعريف خوبي و بدي مسائل زيادي پيش كشيده شده است. از آنجمله: 1- خوب هر آن چيز است كه عامل خوشي و بد چيزي است كه عامل ناخوشي است. اين تعريف را مي‌توان محصولي از مغزهاي كودكانه دانست كه در ارتباط با جهان هستي و محاسبات زندگي خود، جز خوش آمدن و ناخوش آمدن اشيا براي آنان، چيزي را درك نمي‌كنند. 2- به اضافه اينكه مفهوم خوشي روشن‌تر از مفهوم خوبي نيست، هر چيزي كه لذت بار است خوب است و هر چه كه دردناك است، بد است. اگر منظور اين تعريف كنندگان، لذت و درد شخصي طبيعي محض بوده باشد، آن قدر بي‌پايه است كه به توضيح و انتقادش نمي‌ارزد، زيرا گوينده‌ي اين تعريف بنام يك انسان از موضع حيوانيت پست سخن مي‌گويد، مگر انسانها نمي‌دانند لذت كار و هدف جانوران است؟ لذت پرستي كه عبارتست از خوش داشتن غرايز و خود طبيعي خام محوري جز همان خود طبيعي خام نمي‌شناسد، نه انساني ديگر سراغ دارد و نه رشد و كمالي در گذشتن از پستي‌هاي خودپرستي و اگر مقصود اين تعريف كنندگان لذت بمعناي عمومي آن بوده باشد كه حتي لذايذ روحي و معنوي را هم شامل گردد، درست است كه چنين تعريفي نزديك بمعناي واقعي (خوب) است، ولي خوب در حد اعلايش با هدف گيري لذت بهر مفهومي كه باشد سازگار نيست، زيرا لذت بطور قطع خود طبيعي خام را محور رسمي خود مي‌شناسد. تفاوت فراواني وجود دارد بين اينكه لذت هدف واقع شود يا سايه‌وار به دنبال من تكاملي راه بيفتد، يا بعنوان نيروئي محرك به سوي كمال باشد، مانند اراده كه نيروي محرك عضلات است نه هدف و نه سايه. 3- هر چيزي كه مطابق منطق است، خوب است و هر آنچه كه خلاف منطق است بد است. اين تعريف شناخت خوب و بد را به عهده‌ي روش درست انديشيدن واگذار مي‌كند و ما مي‌دانيم كه روش درست انديشيدن كه منطق آن را بما تعليم مي‌دهد، هرگز چگونگي موادي را كه براي نتيجه‌گيري تنظيم مي‌كند، تضمين نمينمايد، خوبي و بدي و زشتي و زيبائي بايستي و نبايستي اگر بطور مستقل تحت عنوان مواد خام شكل منطقي قرار نگيرند، نمي‌توان آنها را از روش منطقي محض استخراج كرد. تعريفاتي ديگر براي دو مفهوم متضاد خوب و بد مطرح شده است كه از دقت مناسب برخوردار نيستند، لذا از تكرار آنها صرف نظر مي‌كنيم. بنظر مي‌رسد براي پيدا كردن تعريفي قابل توجه، ما بايد چند مسئله را بعنوان مقدمه مطرح كنيم: با اهميتترين مسئله درباره‌ي شناخت خوب و بد اينست كه ما بايد مفهوم خوب را بعنوان بيان كننده‌ي نوعي رابطه ميان ذات انسان و پديده‌ي جز او در نظر بگيريم، باين معنا كه خوب و بد از جمله‌ي واقعيات عيني قابل مشاهده و لمس نمي‌باشند، بلكه از نوع روابطي هستند كه ميان انسان و پديده‌هاي خارج از ذات او برقرار مي‌گردند. و خوبي و بدي با نظر به ذات انسان به وجود مي‌آيند. آنچه كه اثري ملايم و هماهنگ با ذات انساني داشته باشد، خوب است و آنچه كه اثري ناملايم و ناهماهنگ در ذات انساني ايجاد نمايد، بد است. توضيح اينكه چون با دلايل قطعي مي‌توان اثبات كرد كه سود و زيان و زشتي و زيبائي و ملايمت و ناملايم بودن و خوشي و ناخوشي، بي‌ارزش و با ارزش، همه و همه‌ي اينها ملاكي جز ذات انساني و شئون آن ندارد، لذا اگر انسان از صحنه‌ي هستي منها شود، واقعياتي بدون اتصاف به يكي از مفاهيم متضاد وجود دارد، يعني واقعيات با قطع نظر از انسان نه خوب است، نه بد، نه زشت است و نه زيبا. بلكه واقعياتي هستند كه طبق مشيت الهي به وجود آمده به جريان افتاده‌اند. بنابراين خوب عبارتست از اتصاف يك پديده با ملايمت و هماهنگي ذات انساني. كسانيكه در ذات انساني جز لذت و خودپروري سراغ ندارند، هر چه را كه ملايم و هماهنگ با لذت و خودپروري است، خوب خواهند گفت. ولي ما كه ذات انساني را فوق لذت و خودپروري مي‌دانيم، بلكه با تمام صراحت استعداد وصول به عالي‌ترين مراحل كمال را در انسان مي‌پذيريم، بيان مي‌داريم، مفهوم خوب و بد را به ملاك آن استعداد در نظر مي‌گيريم كه تاثيري مثبت در حيات معقول آدمي داشته باشد كه جويندگي و حركت بسوي كمال را در متن خود دارد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 634-632 بعد از آن كه امام (ع) ويژگيهاى دو مردى كه مورد خشم خدا هستند با اوصاف زشت به تفصيل بيان مى كند تنفّر از آنها را به طور مختصر كه هم شامل آن دو وهم شامل ديگر جهّال مى شود به عنوان شكايت به خدا و بيزارى جستن از آنها مى آورد: «به خدا شكايت مى برم از گروهى كه راه نادانان را مى روند.» در بعضى از نسخ به جاى «الى اللّه اشكو» «الى اللّه ابرء» آمده است.  براى افراد غير قابل قبول اوصافى را بيان مى كند كه ابتداى آن اوصاف باقى ماندن بر جهالت و زندگى كردن با نادانى است. كلمه عيش در عبارت امام (ع) كنايه از زندگى است زيرا در مقابل آن موت را آورده و فرموده است: «يموتون ضلّالا»، اين جمله وصفى است كه از جمله اوّل يعنى: «يعيشون جهّالا» فهميده مى شود، زيرا كسى كه جاهل زندگى كند گمراه مى ميرد.  فرموده است: «ليس فيهم سلقة ابور من الكتاب اذا تلى حقّ تلاوته... الى آخره»،  توضيح جمله بالا اين است كه هر گاه كتاب خدا به گونه اى تفسير شود كه حقّ مطلب است آن را نادرست مى دانند و به خاطر جهلى كه دارند بدان ارج مى نهند. و هر گاه كتاب خدا از موضع حقيقى خود منحرف شود و مطابق اغراض و مقاصد پست آنها در آيد با گران ترين قيمت آن را مى خرند و بهترين ارزش را براى آنها دارد «سلعه» را براى ارزشيابى استعاره آورده و وجه تشبيه آشكار است و منشأ تمام اين انحرافات نادانى است. همچنين نزد آنها ناشناخته تر از معروف چيزى نيست و اين بدان خاطر است كه مخالف اغراض و خواسته هاى آنهاست و معروف را آن قدر ترك مى كنند كه در ميان آنها انجام آن زشت و قبيح شمرده مى شود و در ميان آنها از منكر معروف تر چيزى نيست چون مطابق خواست و ميل آنهاست و آن را دوست دارند.  امام (ع) در جاى ديگر مردم را به سه دسته تقسيم كرده است: دانشمند، دانش آموز، و افراد بى اراده اى كه به دنبال هر صدايى راه مى افتند. دو مرد مورد خشمى كه امام (ع) در اين خطبه به آنها اشاره كرده است از قسم اوّل اين تقسيم نيستند، زيرا آن دو داراى جهلى هستند كه مخالف علم است و از قسم سوّم نيز به شمار نمى آيند زيرا آن دو خود را پيشوا مى پندارند و ديگران را به پيروى از خود دعوت مى كنند، در صورتى كه «همج» چنان كه در كلام امام (ع) توضيح داده شد به معناى پيروان بى اراده اند. بنا بر اين ناچار از قسم دوّم، يعنى دانش آموز، خواهند بود. پس از روشن شدن اين موضوع مى گوييم مقصود از دانش آموز كسى است كه به سبب طلب دانش از مرتبه پيروى بى اراده فراتر رفته و ذهن او چيزى از اعتقادات را ضمن آميزش با كسانى كه داراى علم هستند و مطالعه كتاب و غير آن فرا مى گيرد و هنوز به درجه دانشمندانى كه قدرت اظهار نظر و اقامه استدلال دارند نرسيده است بنا بر اين اعتقادات چنين شخصى يا مطابق با كلّ حقايق و يا مطابق با بعضى از آنهاست و يا اصلًا مطابق با حقايق نيست و با هر يك از اين سه فرض يا خود را مناسب يكى از مناصب دينى مانند فتوا و قضاوت نمى داند يا مى داند، بدين ترتيب شش قسم پديد مى آيد: 1-  اعتقادى مطابق با واقع داشته باشد ولى هيچ يك از مناصب دينى را نپذيرد.  2-  اعتقادى مطابق با واقع داشته باشد و آماده پذيرفتن يكى از مناصب دينى باشد. 3-  اعتقادى مطابق با واقع نداشته باشد و آماده پذيرفتن هيچ يك از مناصب دينى نباشد.  4-  اعتقادى مطابق با واقع نداشته باشد و آماده پذيرفتن مناصب دينى باشد.  5-  بعضى از اعتقاداتش مطابق با واقع و بعضى از آنها با واقع مطابق نباشد و آماده پذيرفتن مناصب دينى نباشد.  6-  بعضى از اعتقاداتش مطابق با واقع و بعضى از آنها با واقع مطابق نباشد و آماده پذيرفتن مناصب، دينى باشد.  از اقسام شش گانه فوق، قسم اوّل از اوصاف دو مرد مورد بحث خارج است، قسم دوّم و چهارم و ششم در شأن دو مرد مذكور است.  اوّلين مرد (از دو مرد مورد بحث امام در اين خطبه) جز منصب قضاوت ديگر مناصب را مى پذيرد. و مرد دوّم مورد بحث منصب قضاوت را هم مى پذيرد.  امام (ع) در نكوهش اين دو مرد مبالغه كرده و آنها را به جهل و ضلالت نسبت داده است هر چند بعضى از اعتقادات آنها حقّ باشد، براى آن كه مقدار دانشى كه دارند در برابر جهلشان ناچيز است چه رسد كه فضيلتى براى آنها محسوب شود و به گمراهى انداختن و انتشار باطل در آنها بيشتر است.  قسم سوّم و پنجم در زمره كسانى هستند كه امام (ع) از آنها بيزارى جسته و به خدا پناه برده است و آنها را در پايان كلامش با وصف اين كه زندگيشان در جهل و مرگشان در گمراهى است نكوهش كرده است. خدا به حق داناتر است.  
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 250 إلى اللّه أشكو من معشر يعيشون جهّالا، و يموتون ضلّالا، ليس فيهم سلعة أبور من الكتاب إذا تلى حقّ تلاوته، و لا سلعة أنفق بيعا، و لا أغلى ثمنا من الكتاب إذا حرّف عن مواضعه، و لا عندهم أنكر من المعروف و لا أعرف من المنكر. (4557- 4296)اللغة:و (السّلعة) بالكسر المتاع و (أبور) أفعل من البور و هو الفاسد و بار الشّي ء فسد و بارت السّلعة كسدت و لم ينفق، و هو المراد ههنا و أصله الفساد أيضا و (نفق) البيع إذا راج.المعنى:ثمّ انّه عليه السّلام بعد أن خصّ الرجلين المذكورين بما ذكر فيهما من الاوصاف المنفرة على سبيل التفصيل، أردف ذلك بالتنفير عنهما على الاجمال بما يعمّهما و غيرهما من ساير الجهال و الضلال فقال: (إلى اللّه أشكو من معشر يعيشون جهّالا و يموتون ضلّالا) و الثّاني مسبّب عن الأوّل إذ العيش على الجهالة يؤدّي إلى الموت على الضّلالة (ليس فيهم سلعة) و متاع (أبور من الكتاب إذا تلى حقّ تلاوته) يعني إذا فسّر الكتاب و حمل على الوجه الذي انزل عليه و على المعنى الذي اريد منه اعتقدوه فاسدا و طرحوه لمنافاة ذلك الوجه و المعنى لأغراضهم (و لا سلعة أنفق بيعا) اى أكثر رواجا (و لا أغلى ثمنا إذا حرّف عن مواضعه) و مقاصده الأصليّة و نزل على حسب أغراضهم و مقاصدهم و منشأ كلّ ذلك و أصله هو الجهل (و لا عندهم أنكر من المعروف و لا أعرف من المنكر) و ذلك لأنّ المعروف لما خالف أغراضهم و مقاصدهم طرحوه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 261 حتّى صار منكرا بينهم يستقبحون فعله و المنكر لما وافق دواعيهم و لائم طباعهم لزموه حتّى صار معروفا بينهم يستحسنون إتيانه هذا. و ينبغي الاشارة إلى الفرق بين الرّجلين الموصوفين فأقول:قال الشّارح المعتزلي: فان قيل: بيّنوا الفرق بين الرّجلين اللّذين أحدهما وكله اللّه إلى نفسه و الآخر رجل قمش جهلا؟ قيل: أمّا الرّجل الأوّل فهو الضّال في اصول العقائد كالمشبّه و المجبّر و نحوهما، ألا تراه كيف قال: مشغوف بكلام بدعة و دعاء ضلالة، و هذا يشعر بما قلناه من أنّ مراده به المتكلّم في أصول الدّين و هو ضالّ عن الحقّ، و لهذا قال: إنّه فتنة لمن افتتن به ضالّ عن هدى من قبله مضلّ لمن يجي ء بعده، و أمّا الرّجل الثّاني فهو المتفقّه في فروع الشّرعيّات و ليس بأهل لذلك كفقهاء السّوء ألا تراه كيف يقول: جالس بين النّاس قاضيا، و قال أيضا: تصرخ من جور قضائه الدّماء و تعجّ منه المواريث.و قال المحدّث المجلسيّ قده في كتاب مرآة العقول بعد حكاية كلام الشّارح على ما حكيناه: أقول: و يمكن الفرق بأن يكون المراد بالأوّل من نصب نفسه لمناصب الافادة و الارشاد، و بالثّاني من تعرّض للقضاء و الحكم بين النّاس و لعلّه أظهر.و يحتمل أيضا أن يكون المراد بالأوّل العبّاد المبتدعين في العمل و العبادة كالمتصوّفة و المرتاضين بالرّياضات الغير المشروعة، و بالثّاني علماء المخالفين و من يحذو حذوهم حيث يفتون النّاس بالقياسات الفاسدة و الآراء الواهية و في الارشاد و أنّ أبغض الخلق عند اللّه عزّ و جلّ رجل و كله اللّه إلى نفسه إلى قوله: رهن بخطيئته و قد قمش جهلا، فالكلّ صفة لصنف واحد.تكملة استبصارية:اعلم انّك قد عرفت الاشارة إلى أنّ هذا الكلام له عليه السّلام ممّا رواه ثقة الاسلام الكلينيّ في الكافي و صاحب الاحتجاج عطر اللّه مضجعهما فأحببت أن أذكر ما في الكتابين اعتضادا لما أورده الرّضيّ (ره) في الكتاب و معرفة لك بمواقع الاختلاف بين الرّوايات فأقول: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 262 روى في الكافي عن محمّد بن يحيى عن بعض أصحابه و عليّ بن إبراهيم عن هارون ابن مسلم عن مسعدة بن صدقة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام و عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب رفعه عن أمير المؤمنين عليه السّلام أنّه قال:من أبغض الخلق إلى اللّه تعالى لرجلين: رجل و كله اللّه تعالى إلى نفسه فهو جائر عن قصد السّبيل مشعوف بكلام بدعة قد لهج  «1» بالصّوم و الصّلاة فهو فتنة لمن افتتن به، ضالّ عن هدى من كان قبله، مضلّ لمن اقتدى به في حياته و بعد موته حمّال خطايا غيره رهن بخطيئته.و رجل قمش جهلا في جهّال النّاس عان بأغباش الفتنة قد سمّاه أشباه الناس عالما و لم يغن  «2» فيه يوما سالما، بكّر فاستكثر ما قلّمنه خير ممّا كثر حتّى إذا ارتوى من آجن و اكتنز من غير طائل جلس بين النّاس قاضيا ضامنا لتلخيص (لتخليص خ) ما التبس على غيره، و إن خالف قاضيا سبقه لم يأمن أن ينقض حكمه من يأتي بعده كفعله بمن كان قبله، و إن نزلت به احدى المبهمات المعضلات هيّألها حشوا من رأيه ثمّ قطع. «3» فهو من لبس الشبهات في مثل غزل العنكبوت لا يدري أصاب أم أخطأ لا يحسب العلم في شي ء ممّا أنكر و لا يرى أنّ وراء ما بلغ فيه مذهبا، إن قاس شيئا بشي ء لم يكذب نظره، و إن أظلم عليه أمر اكتتم به لما يعلم من جهل نفسه لكيلا يقال له:لا يعلم، ثمّ جسر فقضى فهو مفاتيح  «4» (مفتاح خ ل) عشوات ركّاب شبهات خبّاط جهالات لا يعتذر ممّا لا يعلم فيسلم، و لا يعضّ في العلم بضرس قاطع فيغنم يذري______________________________ (1) اللهج بالشي ء محركة الولوع فيه و الحرص عليه اى هو حريص على الصوم و الصلاة و بذلك يفتتن به الناس، مرآت العقول. (2) من قولك غنيت بالمكان اغنى اذا قمت به نهاية. (3) اى جزم و في النهج به و فى غيره عليه، مرآت العقول. (4) اى يفتح على الناس ظلمات الشبهات و الجهالات أو بسببها، مرآت العقول. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 263 الرّوايات ذرو الرّيح الهشيم تبكى منه المواريث و تصرخ منه الدّماء و يستحلّ بقضائه الفرج الحرام، و يحرم بقضائه الفرج الحلال لا ملي ء باصدار ما عليه ورد، و لا هو أهل لما منه فرط، من ادعائه علم الحقّ.و في الاحتجاج و روى أنّه عليه السّلام قال: إنّ أبغض الخلائق إلى اللّه رجلان: رجل وكله اللّه إلى نفسه فهو جاير عن قصد السّبيل؛ ساير بغير علم و لا دليل، مشعوف بكلام بدعة و دعاء ضلالة، فهو فتنة لمن افتتن به ضالّ عن هدى من كان قبله، مضلّ لمن اقتدى به في حياته و بعد وفاته، حمّال خطايا غيره، رهن بخطيئته.و رجل قمش جهلا فوضع في جهلة الامة، عان باغباش فتنة، قد لهج منها بالصّوم و الصّلاة، عم بما في عقد الهدنة قد سمّاه اللّه عاريا منسلخا و قد سمّاه أشباه الناس (الرجال خ ل) عالما، و لما يغن في العلم يوما سالما، بكّر فاستكثر من جمع ما قلّ منه خير ممّا كثر حتّى إذا ارتوى من آجن، و أكثر من غير طائل جلس بين النّاس مفتيا قاضيا ضامنا لتخليص (تلخيص خ ل) ما التبس على غيره.إن خالف من سبقه لم يأمن من نقض حكمه من يأتي من بعده كفعله بمن كان قبله، فان نزلت به إحدى المبهمات (المعضلات خ ل) هيألها حشوا من رأيه ثمّ قطع به، فهو من لبس الشّبهات في مثل نسج العنكبوت خبّاط جهالات، و ركّاب عشوات، و مفتاح شبهات، فهو و إن أصاب أخطاء لا يدري أصاب الحقّ أم أخطأ، إن أصاب خاف أن يكون قد أخطأ، و إن أخطأ رجا أن يكون قد أصاب.فهو من رأيه مثل نسج (غزل خ ل) العنكبوت الذي إذا مرّت به النّار لم يعلم بها، لم يعض على العلم بضرس قاطع فيغنم، يذري الرّوايات إذ راء الرّيح الهشيم لا ملي ء و اللّه باصدار ما ورد عليه، لا يحسب العلم في شي ء ممّا أنكره، و لا يرى أن من وراء ما ذهب فيه مذهب ناطق، و إن قاس شيئا بشي ء لم يكذّب رأيه كيلا يقال له لا يعلم شيئا و إن خالف قاضيا سبقه لم يأمن في صحّته حين خالفه و إن أظلم عليه أمر اكتتم به لما يعلم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 264 من معشر «1» يعيشون جهّالا و يموتون ضلّالا لا يعتذر ممّا لا يعلم فيسلم، تصرخ منه الدّماء، و تولول منه الفتياء و تبكي منه المواريث، و يحلّل بقضائه الفرج الحرام، و يحرّم بقضائه الفرج الحلال و يأخذ المال من أهله فيدفعه إلى غير أهله.و روى الطبرسيّ و المفيد في الارشاد بعد رواية هذا الكلام نحوا ممّا تقدّم أنّه عليه السّلام قال بعد ذلك:أيّها النّاس عليكم بالطاعة و المعرفة بمن لا تعذرون بجهالة، فإنّ العلم الذي هبط به آدم عليه السّلام و جميع ما فضّلت به النبيّون إلى خاتم النّبيّين في عترة نبيّكم محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فانّي يتاه بكم بل أين تذهبون يا من نسخ من أصلاب أصحاب السّفينة، هذه مثلها فيكم فاركبوها، فكما نجا في هاتيك من نجا فكذلك ينجو في هذه من دخلها أنا رهين بذلك قسما حقا و ما أنا من المتكلّفين، و الويل لمن تخلّف ثمّ الويل لمن تخلّف.أما بغلكم ما قال فيكم نبيّكم؟ حيث يقول في حجّة الوادع: إنّي تاركم فيكم الثّقلين ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي، كتاب اللّه و عترتي أهل بيتي و انّهما لم يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض، فانظروا كيف تخلفوني فيهما، ألا هذا عذب فرات فاشربوا، و هذا ملح اجاج فاجتنبوا.______________________________ (1) هكذا في نسخة الاحتجاج و الظاهر ان يكون الاصل الى اللّه من معشر و على هذه النسخة فيحتمل ان يكون قوله من معشر خبر مبتدأ محذوف اى هو من معشر منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 265 الترجمة:بسوى خداوند شكايت مى كنم از جماعتى كه زندگانى مى كنند در حالتى كه جاهلانند، و مى ميرند در حالتى كه گمراهانند، نيست در ميان ايشان هيچ متاعى كه كاسدتر باشد از كتاب اللّه وقتى كه خوانده شود حق خواندن بدون تحريف و تغيير، و نيست هيچ متاعى كه رواج تر باشد از روى فروختن و نه پر بها باشد از كتاب خدا وقتى كه تحريف و تغيير داده شود از مواضع خود، و نيست نزد ايشان زشت تر از معروف و نه نيكوتر از منكر، و اللّه العالم. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom