خطبه ۱۶۵

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : آفرینش انواع پرندگان [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يذكر فيها عجيب خلقة الطاوس:
خلقة الطُيور:
ابْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجِيباً مِنْ حَيَوَانٍ وَ مَوَاتٍ وَ سَاكِنٍ وَ ذِي حَرَكَاتٍ، وَ أَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَيِّنَاتِ عَلَى لَطِيفِ صَنْعَتِهِ وَ عَظِيمِ قُدْرَتِهِ، مَا انْقَادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَةً بِهِ وَ مَسَلِّمَةً لَهُ، وَ نَعَقَتْ فِي أَسْمَاعِنَا دَلَائِلُهُ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ، وَ مَا ذَرَأَ مِنْ مُخْتَلِفِ صُوَرِ الْأَطْيَارِ الَّتِي أَسْكَنَهَا أَخَادِيدَ الْأَرْضِ وَ خُرُوقَ فِجَاجِهَا وَ رَوَاسِيَ أَعْلَامِهَا مِنْ ذَاتِ أَجْنِحَةٍ مُخْتَلِفَةٍ وَ هَيْئَاتٍ مُتَبَايِنَةٍ مُصَرَّفَةٍ فِي زِمَامِ التَّسْخِيرِ وَ مُرَفْرِفَةٍ بِأَجْنِحَتِهَا فِي مَخَارِقِ الْجَوِّ الْمُنْفَسِحِ وَ الْفَضَاءِ الْمُنْفَرِجِ، كَوَّنَهَا بَعْدَ إِذْ لَمْ تَكُنْ فِي عَجَائِبِ صُوَرٍ ظَاهِرَةٍ وَ رَكَّبَهَا فِي حِقَاقِ مَفَاصِلَ مُحْتَجِبَةٍ وَ مَنَعَ بَعْضَهَا بِعَبَالَةِ خَلْقِهِ أَنْ يَسْمُوَ فِي الْهَوَاءِ خُفُوفاً وَ جَعَلَهُ يَدِفُّ دَفِيفاً، وَ نَسَقَهَا عَلَى اخْتِلَافِهَا فِي الْأَصَابِيغِ بِلَطِيفِ قُدْرَتِهِ وَ دَقِيقِ صَنْعَتِهِ، فَمِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي قَالَبِ لَوْنٍ لَا يَشُوبُهُ غَيْرُ لَوْنِ مَا غُمِسَ فِيهِ، وَ مِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي لَوْنِ صِبْغٍ قَدْ طُوِّقَ بِخِلَافِ مَا صُبِغَ بِهِ.

نَعَقَتْ : صدا كرد.
ذَرَأَ : آفريد.
الَاخَادِيد : جمع «اخدود»، شكافهاى زمين.
الْخُرُوق : جمع «خرق»، زمينهاى پهناورى كه در آن باد مى وزد.
الْفِجَاج : جمع «فجّ»، جاده هاى وسيع.
الَاعْلَام : جمع «علم»، در اينجا به معنى قله كوهها است.
مُرَفْرِفَة : بال زننده، پرواز كننده.
المَخَارِق : جمع «مخرق»، فلاتها، بيابانهاى خشك.
الْحِقَاق : جمع «حق»، محل پيوند دو مفصل.
مُحْتَجَبَة : پوشيده شده (با گوشت و پوست).
عَبَالَة : درشتى، سنگينى و گرانى.
يَسْمُو : بالا مى رود، اوج مى گيرد.
خُفُوفاً : سرعت و سبكى.
دَفِيفا : از نزديك زمين پرواز كردن.
نَسَقَهَا : آن را مرتب كرد.
الَاصَابِيغ : جمع «اصباغ»، رنگها.
الْقَالَب : ظرفى كه فلزات گداخته را در آن مى ريزند تا بر اساس آن چيزهاى مشابهى را درست كنند. (چون هر دسته از پرندگان از نظر رنگ و شكل با هم مشابه هستند گوئى همه در يك قالب ريخته شده اند).
طُوِّقَ : بر گردنش طوقى قرار داد. يعنى چون تمام بدن پرنده به جز گردنش داراى يك رنگ است مثل اين است كه بر گردنش طوقى قرار داده شده است. 
نعقت : صدا كرد
ذَرَأ : خلق كرد، آفريد
أخاديد : جمع اخدود : شكافها و دره ها
خُروق : شكافها
فِجاج : جمع فج : راه وسيع
رَواسى أعلام : كوههاى محكم
مُرَفرَفَة : بالهايش را گشوده است
مَخارق : شكافها
مُنفَسِح : وسيع و گشاد
حِقاق : جمع حق : محل اجتماع دو مفصل، سر استخوان
عَبالَة : ضخيم، سترگ
يَسمُو : بلند شود، سمى : بلند شد
خُفوق : سرعت و سبكى
دَفيف : حركت دادن مرغ بالهاى خود را در هوا
نَسَق : مرتب نمود
أصابيغ : رنگها : جمع اصباغ : جمع صبغ : رنگ
مَغموس : غوطه ور، احاطه شده
لا يَشوب : مخلوط و قاطى نمى شود
طُوِّقَ : گردن بند آويخته شده است 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن شگفتى آفرينش طاووس را ياد مى فرمايد:
قسمت أول خطبه:
(1) خداوند موجودات عجيب و شگفت را آفريد بعضى جاندار (مانند انسان و حيوانات) و بعضى بى جان (مانند جمادات) و بعضى ساكن و آرام (مانند كوهها) و بعضى داراى حركات (مانند ستارگان) و از دليلهاى آشكار كه گواهى مى دهند بر زيبايى آفرينش او و بر بزرگى توانائيش، برپا داشت چيزى را كه عقلها در برابر آن فرمان برده باور داشتند، در حاليكه به هستى او معترف بوده و تسليم امر و فرمان او هستند، و به يگانگى او دليلهاى آنچه كه خردها باور داشته اند در گوشهاى ما فرياد مى زند،
(2) و برپا داشت چيزى را كه آفريد از صورتهاى گوناگون مرغانى كه آنها را در شكافهاى زمين و درّه هاى گشاده (كه ميان دو كوه واقع است) و بر سر كوهها جاى داد، و آنها داراى بالهاى جور جور و شكلهاى گوناگون هستند، در حاليكه مهار فرمانبردارى بر گردن آنها افكنده شده، و در شكافهاى هواى گشاده و فضاى وسيع پر و بال مى زنند (در قرآن كريم سوره 16 آیه 79 مى فرمايد: «أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ، ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ، إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» يعنى آيا پرندگان رام شده را در هواى آسمان نديدند آنها را در هوا نگاه نمى دارد جز خدا، بتحقيق در اين پروازشان «براى اثبات قدرت و توانائى حقّ تعالى» نشانهايى است براى گروهى كه -بخدا و رسول- ايمان مى آورند)
(3) پديد آورد آنها را با اين صورتهاى آشكار شگفت آور در صورتيكه پيشتر نبودند (آنها را بى سابقه بيافريد) و آنها را با استخوانهاى محكم و مفصلها كه (در گوشت و پوست) پنهان شده اند تركيب فرموده بهم پيوست، و بعضى از آنها را بجهت سنگينى جثّه (مانند شتر مرغ و لكلك) براى تندروى و آسانى در پريدن منع نمود از اينكه در هواى بلند پرواز كند و آنرا طورى آفريد كه نزديك زمين مى پرد،
(4) و مرغان گوناگون را بسبب توانائى و آفرينش خود كه از روى حكمت و مصلحت است در رنگهايى ترتيب داد (هر يك را با رنگ خاصّى آفريد) پس بعضى از آنها در قالب رنگى فرو برده شده كه رنگ ديگرى با آن مخلوط نمى شود (داراى يك رنگند سفيد يا سياه يا سرخ يا رنگ ديگر كه گويا رنگ مانند قالب آنرا فرا گرفته است) و بعضى از آنها در رنگى فرو برده و طوقى بايشان قرار داده شده كه رنگ آن بخلاف رنگ سائر اندامشان است (بعضى از آنها داراى دو رنگ يا زيادترند مانند بلبل. خلاصه خداوند از روى حكمت و مصلحت آنها را بهر شكل و رنگ آفريده است كه همه دليل بر بزرگى و قدرت و توانائى او است).
 
خطبه اى از آن حضرت (ع) در آن به ذكر آفرينش شگفت طاوس مى پردازد:
خداوند تعالى موجودات را ابداع كرد، موجوداتى شگفت انگيز. بعضى جاندار، بعضى بيجان. برخى ساكن و برخى متحرك. پس بر آفرينش لطيف و دقيق و عظمت قدرت خود شواهدى آشكار اقامه كرد. آنسان، كه عقلها به فرمانبرداريش اذعان نمودند و به وجودش معترف شدند و تسليم او گشتند و، در گوشهاى ما، دلايل يكتايى او آوازه افكند.
و از نشانه هاى آفرينش گونه هاى مختلف پرندگان است. پرندگانى در شكافهاى زمين و رخنه هاى درهها و فراز كوهها، جاى دارند. پرندگانى با بالهاى گونه گون و شكلها و هيئتهاى مختلف و متباين، گرفتار در چنبر فرمانبردارى او، در اطراف گسترده هوا و فضاى گشاده جوّ بال زنان مى پرند. آنها روزگارى نبوده اند و خداوندشان از كتم عدم به عرصه وجود آورد و اشكال و صورتهاى شگفت انگيز داد. اندامهايشان را با مفصلهاى محكم، پوشيده در پوست و گوشت به هم پيوند داد.
بعضى را كه جثه اى سنگين داشتند، از بالا پريدن و بال زدن در فضا بازداشت. بال زدن اين گونه پرندگان را در نزديكى زمين قرار داد. به لطف قدرت و باريكى صنعت خويش هر دسته از آنها را رنگى داد. دسته اى از آنها يك رنگ دارند و رنگ ديگر با آن آميخته نيست. دسته ديگر سراسر تنشان يك رنگ است و طوقى از رنگ ديگر به آنها داده.
 
خداوند، آفريدگانى شگفت انگيز از حيوان و جماد، ساکن و متحرک، ابداع کرد و نمونه هايى از شواهد آشکار بر صنعت دقيق و قدرت عظيمش را اقامه کرد; آن گونه که عقل ها مطيع و معترف و تسليم او شدند و دلايل يگانگى او در گوش هاى ما طنين انداز شد و اشکال گوناگونى از پرندگان را آفريد; پرندگانى که آن ها را در شکاف هاى زمين و بريدگى درّه ها و قلّه کوه ها مسکن داد; پرندگانى که داراى بال هاى مختلف و شکل هاى گوناگون اند; آن ها که زمامشان در دست پروردگار است و در مسيرى که تعيين فرموده در حرکتند و به وسيله بال هاى خويش در فراخناى هواى گسترده و در فضاى پهناور به پرواز در مى آيند.
خدا آن ها را با اشکال شگفت آورى از نظر صورت ظاهر پديد آورد و پيکرشان را با استخوان هاى به هم پيوسته که پوشيده (از گوشت) شده ترکيب نمود; بعضى را به سبب سنگينى جسمشان از اين که به آسانى در هوا پرواز کنند بازداشت و چنان قرارداد که بتوانند (در نزديکى زمين) بال و پر بزنند (ولى به سَبُک وَزنان اجازه داد در اوج آسمان به پرواز درآيند) با قدرت دقيق و آفرينش لطيف خويش، پرندگان را به رنگ هاى گوناگونى رنگ آميزى کرد. بعضى تنها يک رنگ دارند بى آن که رنگ ديگرى با آن مخلوط باشد و بعضى آن ها تمام بدنشان يک رنگ دارد; جز طوقى که رنگ ديگر بر دور گردنشان است.
 
خطبه ای كه در آن آفرينش شگفت انگيز طاوس را بيان فرمايد:
آنان را بيافريد، آفريدنى شگفت، از جاندار و مرده و آرام و جنبنده. پس گواهانى آشكار گماشت بر صنعت دقيق، و قدرت عظيم خود كه در اين آفرينش به كار داشت چندان كه خردها حكم او را گردن دادند و سر به فرمان او نهادند. بانگ دليلهاى يكتايى او در گوش ما در پيچيد، و از آنچه از گونه گون پرندگان بيافريد، و در شكافهاى زمين و رخنه درّه ها و فراز كوههاشان ساكن گردانيد. از بالدارانى ناهمسان، و هيئت اين جدا از هيئت آن. هر يك را كارى به عهده نهاد كه در خور است بدان، پر زنان با بالهاى خود، در راههاى گشاده ميان زمين و آسمان و فضاى گسترده بيكران. نبودند و آنان را پديد كرد، و ظاهرشان را در صورتى شگفت انگيز در آورد، و از درون تركيبشان نمود با مفصلها كه سر استخوانها در اوست، و پيوند شده و پوشيده است به گوشت و پوست.
دسته اى از اين پرندگان را كه فربه بودند، از بالا رفتن و سبك پريدن در آسمان بازداشت و به پرواز در نزديكى زمين واگذاشت، و مرتّبشان فرمود با رنگى جدا كه هر يك را بود، به مهارت در قدرت و باريكى در صنعت. بر دسته اى از آنها يك رنگ ريخته است، و رنگى ديگر بدان نياميخته است. دسته اى از آنها را تن به رنگى است، و گردن آنها بدان رنگ نيست.
 
از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن از شگفتى هاى آفرينش طاووس سخن مى گويد:
موجودات را آفريد آفريدنى عجيب، از جانداران و بى جان، و آرام و متحرك. و بر لطافت صنعش و عظمت قدرتش شواهدى آشكار اقامه كرد كه عقلها در برابر آن سر فرود آوردند در حالى كه به وجود او اعتراف نموده و تسليم فرمان شدند. و دلايل او بر توحيدش در گوشهاى ما فرياد مى زند، و نيز آنچه از پرندگان گوناگون به وجود آورده، پرندگانى كه آنها را در رخنه هاى زمين و شكافهاى بين دو كوه، و قله كوههاى بلند جاى داده، همانها كه داراى بالهاى گوناگون، و شكل هاى مختلف، و در مهار تسخير حضرت اويند، و با بالهاى خود در شكافهاى هواى باز، و فضاى گشاده پرواز مى كنند.
آنها را در صورتهاى شگفت آور پس از آنكه وجود نداشتند به وجود آورد، و با استخوانهاى قوى مفصل ها كه از نظر پنهان است تركيب كرد و به هم پيوست، بعضى از پرندگان را به خاطر سنگينى جثّه از اينكه به راحتى در فضاى بالا پرواز كنند باز داشت، و چنان مقرّر فرمود كه بتوانند در نزديكى زمين به پرواز در آيند. پرندگان را با لطافت قدرتش و دقّت صنعتش به رنگهاى گوناگون در آورد. برخى از آنها سراسر در يك رنگ كه رنگ ديگرى با آن آميخته نيست در آمده اند، و دسته اى ديگر در رنگ ديگرى فرو رفته اند به جز گردنشان كه طوقى از غير آن رنگ دارند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 366-353 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يذكر فيها عجيب خلقة الطاووس.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن از شگفتى هاى آفرينش طاووس پرده برداشته است. خطبه در يك نگاه:اين خطبه را مى توان به چهاربخش تقسيم كرد:در بخش اوّل، امام عليه السلام به سراغ عجايب كائنات و شگفتى هاى آفرينش، به ويژه پرندگان مى رود و از اين طريق بر وجود خداوند متعال و لزوم ايمان راسخ به او استدلال مى كند.در بخش دوّم، از ميان تمام پرندگان، انگشت روى آفرينش طاووس و شگفتى هاى خلقت او مى گذارد و به نكات بسيار زيبا و دقيقى در مورد اين پرنده عجيب اشاره مى فرمايد و در عين حال، بعضى از خرافات و توهّمات بى اساس را كه در مورد آن در ميان مردم وجود دارد، ردّ مى كند و در پايان اين بخش به اين نكته اشاره مى كند: جايى كه عقل ها از وصف مخلوقات او ناتوان است، چگونه مى توان آن خالق بزرگ را وصف كرد؟در بخش سوّم از شگفتى هاى آفرينش جانداران بسيار كوچك مانند مورچه پرده بر مى دارد و عجايب خلقت آن ها را به صورت دليل ديگرى بر توحيد خداوند متعال بر مى شمرد.درچهارمين و آخرين بخش، به ذكر قسمتى از اوصاف بهشت مى پردازد؛ آن گونه كه شنونده را مشتاق آن مى سازد؛ به اين ترتيب، مبدأ و معاد را به هم پيوند مى دهد و مجموعه كاملى را در بحث عقايد بيان مى فرمايد. آفرينش انواع پرندگان:مهم ترين اصول اعتقادى ما معرفة الله است که بخش عظيمى از قرآن مجيد را تشکيل مى دهد. هدف نهايى اين خطبه نيز همين است. به طور مسلّم اگر پايه هاى معرفت و عشق به خدا محکم شود، اعمال و رفتار انسان اصلاح مى شود.امام(عليه السلام) در اين خطبه، شگفتى هاى آفرينش را که از وجود خدا، علم و قدرت بى پايان او حکايت مى کند، بيان مى فرمايد; به ويژه دست ما را مى گيرد و در جهان پرندگان به پرواز در مى آورد و بخش مهمى از عجايب خلقت آن ها را بازگو مى کند; سپس ما را به دنياى شگفت انگيز طاووس مى برد و با چنان فصاحت و بلاغتى شگفتى هاى آن را بيان مى کند که عقل، حيران مى ماند و بى اختيار، زبان را به حمد و تسبيح خالق اين موجودات به گردش در مى آورد.نخست مى فرمايد: «خداوند، آفريدگانى شگفت انگيز از حيوان و جماد، ساکن و متحرک، ابداع کرد» (ابْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجِيباً مِنْ حَيَوَان وَ مَوَات، وَ سَاکِن وَ ذِي حَرَکَات).منظور از موات، جمادات است; همچون زمين و آسمان، ستاره ها و ماه و خورشيد که بعضى ساکن اند و بعضى حرکت دار. (هر چند از يک نگاه همه داراى حرکتند).منظور از ابداع، آفرينش بدون سابقه است و اين موضوع بسيار مهمى است; زيرا تمام صنعتگران و نقّاشان آن چه را مى سازند و يا به تصوير مى کشند، تقليدى است از جهان خلقت; به طور واضح و ساده يا پيچيده و مرکب. تنها خدا است که آفرينش او بى سابقه است; آن هم آفرينشى با اين تنوع و تکثّر عجيب.سپس به شرح اين سخن پرداخته، مى فرمايد: «نمونه هايى از شواهد آشکار بر صنعت دقيق و قدرت عظيمش را اقامه کرد; آن گونه که عقل ها مطيع و معترف و تسليم او گشتند و دلايل يگانگى او در گوش هاى ما طنين انداز شد» (وَ أَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَيِّنَاتِ عَلَى لَطِيفِ صَنْعَتِهِ، وَعَظِيمِ قُدْرَتِهِ، مَا انْقَادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَةً بِهِ، وَ مُسَلِّمَةً لَهُ، وَ نَعَقَتْ(1) فِي أَسْمَاعِنَا دَلاَئِلُهُ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ).به راستى اگر انسان، کمى با علوم طبيعى آشنا باشد و با دقّت به بررسى شگفتى هاى موجودات اين جهان بپردازد، بى اختيار زبانش به مدح و ستايش پروردگار گشوده مى شود و همان گونه که مولاى متقيان(عليه السلام) فرمود، به عظمت خدا اعتراف مى کند و در برابر او تسليم مى شود.به دنبال اين سخن، امام(عليه السلام) ذرّه بين انديشه را بر بخش خاصى از شگفتى هاى جهان ـ که پر از اسرار و لطايف است ـ مى اندازد و از جهان پرندگان سخن مى گويد و تنوع عجيب آن ها را شرح مى دهد و مى فرمايد: «و اشکال گوناگونى از پرندگان را آفريد; پرندگانى که آن ها را در شکاف هاى زمين و بريدگى درّه ها و قلّه کوه ها مسکن داد» (وَ مَا ذَرَأَ(2) مِنْ مُخْتَلِفِ صُوَرِ الاَْطْيَارِ الَّتِي أَسْکَنَهَا أَخَادِيدَ(3) الاَْرْضِ، وَ خُرُوقَ(4) فِجَاجِهَا(5) وَ رَوَاسِي(6) أَعْلاَمِهَا(7)).(8)اين نخستين تنوع آفرينش پرندگان است از نظر محل زندگى، بعضى از آن ها مانند بوم و مرغ سنگخوار به شکاف هاى زمين پناه مى برند و به هنگام تاريکى بيرون مى آيند و بعضى در حاشيه دره ها زندگى مى کنند; مانند کبک ها و بعضى ديگر در بلنداى کوه ها مسکن دارند، مانند شاهين و عقاب و خداوند به هر يک به مقتضاى محيط زندگى اش ابزار و امکانات لازم را بخشيده است.البته آن چه را امام(عليه السلام) در بخش هاى سه گانه مذکور بيان فرمود، تنها برخى پرندگان را براى نمونه ذکر کرده است; پرندگان دريايى، پرندگان ماهى خوار، پرندگان خانگى و اهلى، پرندگانى که تنها در جنگل ها و بيشه ها زندگى مى کنند، پرندگانى که تنها در کويرها مى توانند زنده بمانند و مانند آن ها که هر يک، شگفتى هايى دارند که عقل انديشمندان را حيران مى سازد. آن چه در جمله هاى پيشين ذکر شد، تقسيمى بود که امام(عليه السلام) براى آن ها از نظر محل سکونت بيان فرمود. سپس امام(عليه السلام) اشاره به تقسيم ديگرى ـ از نظر چگونگى بال ها و طرز پرواز آنان ـ کرده، مى فرمايد: «آن ها داراى بال هاى مختلف و شکل هاى گوناگون اند; آن ها که زمامشان در دست پروردگار است و در مسيرى که تعيين فرموده در حرکتند و به وسيله بال هاى خويش در دل فراخناى هواى گسترده و در فضاى پهناور به پرواز در مى آيند» (مِنْ ذَاتِ أَجْنِحَة مُخْتَلِفَة، وَ هَيْئَات مُتَبَايِنَة، مُصَرَّفَة(9) فِي زِمَامِ التَّسْخِيرِ، وَ مُرَفْرِفَة(10) بِأَجْنِحَتِهَا فِي مَخَارِقِ(11) الْجَوِّ الْمُنْفَسِحِ(12)، وَالْفَضَاءِ الْمُنْفَرِجِ).اين همان چيزى است که در قرآن مجيد در آيات متعدد از جمله در سوره نحل به آن اشاره فرموده: «(أَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّرَات فِى جَوِّ السَّمَاءِ مَا يُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللهُ إِنَّ فِى ذَلِکَ لاَيَات لِّقَوْم يُؤْمِنُونَ); آيا آن ها به پرندگانى که بر بلنداى آسمان ها نگه داشته شده اند نظر نفيکندند؟ هيچ کس جز خدا آن ها را نگاه نمى دارد. در اين امر نشانه هايى از عظمت و قدرت خداست، براى کسانى که ايمان مى آورند».(13)امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به سراغ تقسيم سوّم و چهارمى براى پرندگان مى رود و آن ها را به پرندگان داراى اشکال مختلف شگفت آور و سپس پرندگان سنگين وزن که قدرت بر پرواز ندارند و يا به زحمت و نزديک سطح زمين پرواز مى کنند و پرندگان سبک جثّه اى که بر بلنداى آسمان ها به سرعت در گردشند، مى فرمايد: «خداوند آن ها را با اشکال شگفت آورى از نظر صورت ظاهر پديد آورد و پيکرشان را با استخوان هاى به هم پيوسته که پوشيده (از گوشت) شده ترکيب نمود; بعضى را به سبب سنگينى جسمشان از اين که به آسانى در هوا پرواز کنند بازداشت و چنان قرارداد که بتوانند (در نزديکى زمين) بال و پر بزنند (ولى به سَبُک وَزنان اجازه داد در اوج آسمان به پرواز درآيند)» (کَوَّنَهَا بَعْدَ إِذْ لَمْ تَکُنْ فِي عَجَائِبِ صُوَر ظَاهِرَة، وَ رَکَّبَهَا فِي حِقَاقِ(14) مَفَاصِلَ مُحْتَجِبَة، وَ مَنَعَ بَعْضَهَا بِعَبَالَةِ(15) خَلْقِهِ أَنْ يَسْمُوَ فِي الْهَوَاءِ خُفُوفاً،(16) وَ جَعَلَهُ يَدِفُّ دَفِيفاً(17)).آرى، اشکال پرندگان به قدرى مختلف است که انسان از تنوّع آن حيران مى شود: بعضى آن چنان زيبايند که چشم از ديدن آن ها سير نمى شود; بعضى چنان قيافه وحشتناکى دارند که غالب مردم از آن ها مى ترسند; پاهاى بعضى به قدرى بلند است که گويا بدن آن ها روى دو ستون قرار گرفته (مانند شتر مرغ و لک لک) و پاى بعضى به قدرى کوتاه است که به زحمت ديده مى شود (مانند کبک ها); بعضى به قدرى بزرگ اند که گاه بدن آن ها به دو متر مى رسد و بعضى به اندازه اى کوچک اند که از چند سانتى متر تجاوز نمى کنند.از نظر پرواز نيز بسيار مختلف اند: بعضى آن چنان سنگين اند که قدرت پرواز ندارند; به سرعت مى دوند و بال و پر مى زنند; بعضى مدتى با سرعت مى دوند و سپس از زمين بر مى خيزند و در ارتفاع پايين حرکت مى کنند و برخاستن آن ها درست، شبيه پرواز هواپيماهاست; بعضى ديگر به محض اين که اراده کنند، يک مرتبه از زمين کنده مى شوند و به پرواز در مى آيند; با قدرت پاها خود را به هوا مى پرانند، سپس از بال ها استفاده مى کنند (مانند حرکت بال گردها); بعضى ساعت ها و يا هفته ها در آسمان ها به راحتى حرکت مى کنند، بى آن که احساس خستگى و ناتوانى کنند; مانند پرندگان مهاجر که گاه نيمى از کره زمين را سير مى کنند وهفته ها در آسمانند و مواد غذايى را به صورت چربى ها قبل از پرواز در بدن خود ذخيره مى کنند. جالب اين که بعضى پرندگان که بال هاى پهن و گسترده و جثّه هاى سبک دارند، هنگامى که اوج گرفتند نيازى به بال زدن ندارند و بال هاى گسترده شان، آن ها را بر بلنداى جوّ حفظ مى کند و تنها شهپرهايى که در دم آن ها قرار دارد سبب حرکت يا تغيير مسير آن ها مى شود! اما بعضى ديگر که بال هاى کوتاه تر و جثّه هاى سنگين ترى دارند بايد همواره بال هاى خود را در طرف بالا و پايين حرکت دهند تا بتوانند پرواز کنند. هر قدر انسان در اين تنوّع ها فکر مى کند به عظمت آفريدگار و علم وقدرت بى پايانش آشناتر مى شود!!در مرحله چهارم، امام(عليه السلام) به تنوع رنگ هاى گوناگون پرندگان که آن هم از عجايب آفرينش است اشاره کرده، مى فرمايد: «خداوند با قدرت لطيف و آفرينش قدرت خويش، پرندگان را به رنگ هاى گوناگونى رنگ آميزى کرد: بعضى تنها يک رنگ دارند بى آن که رنگ ديگرى با آن مخلوط باشد و بعضى آن ها تمام بدنشان يک رنگ دارد; جز طوقى که به رنگ ديگر بر دور گردنشان» (وَ نَسَقَهَا(18) عَلَى اخْتِلاَفِهَا فِي الاَْصَابِيغِ(19) بِلَطِيفِ قُدْرَتِهِ، وَ دَقِيقِ صَنْعَتِهِ. فَمِنْهَا مَغْمُوسٌ(20) فِي قَالَبِ(21) لَوْن لاَ يَشُوبُهُ غَيْرُ لَوْنِ مَا غُمِسَ فِيهِ; وَ مِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي لَوْنِ صِبْغ قَدْ طُوِّقَ بِخِلاَفِ مَا صُبِغَ بِهِ).تنوع رنگ هاى پرندگان نيز از عجايب است. در زمان ما در بعضى از مناطق، باغى به نام باغ پرندگان درست کرده اند و انواع پرندگان را در آن جمع آورى کرده و در شرايطى شبيه شرايط طبيعى زندگى مى کنند. تنها ويژگى آن اين است که تور بسيار بزرگ و بلندى بر دور باغ کشيده اند که پرندگان از آن جا به جاى ديگر نروند. هر گاه کسى در آن باغ قدم نهد و رنگ هاى مختلف پرندگان را با چشم خود ببيند، از تنوع و زيبايى هاى خيره کننده آن در شگفتى فرو مى رود; گويى نقاشى نشسته و همه روزه يک به يک آن ها را با دقت رنگ آميزى مى کند. ممکن نيست، بيننده آن بى اختيار زبان به حمد و تسبيح پروردگار نگشايد.وانگهى پرندگانى که در چنين باغ هايى گردآورى مى شوند اندکى از انواع پرندگان جهان طبيعت اند. در درون دره ها در اعماق جنگل ها پرندگانى به رنگ هاى مختلف وجود دارد که چشم انسانى به آن ها نيفتاده!***نکته:دنياى عجيب پرندگان:گاه ديدن يک پرنده زيبا و ظرافت و دقّتى که در ساختمان بال و پر و تمام وجود او به کار رفته، انسان را با آفريننده آن آشنا و غرق در افکار توحيدى مى کند. حال اگر در جهان پرندگان سيرِ طولانى ترى کنيم، سيرى که به يقين سال ها طول مى کشد و طرز زندگى، رنگ ها، دقّت ها، ظرافت ها و تنوّع فوق العاده اى را که در آن ها به کار رفته، مشاهده کنيم چه رخ خواهد داد؟!دانشمندان، کتب بسيارى درباره رازهاى نهفته در وجود پرندگان و انواع و اقسام آن ها، اعم از پرندگان خشکى و دريايى، پرندگان مهاجر و غير مهاجر نوشته اند که حتى شرح گوشه اى از آن ها از حوصله اين کتاب، خارج است; ولى مناسب است به گوشه هايى کوتاه و پرمعنا در اين جا اشاره کنيم:دانشمندان مى گويند:1ـ حدود چهارده هزار نوع پرنده در کره زمين وجود دارد و تفاوت هاى ميان آن ها سبب شده که دانشمندان، آن ها را به گروه هاى مختلف تقسيم کنند. البتّه هر نوع، هزاران هزار مصداق خارجى دارد. مسلّماً در درون جنگل ها و اعماق دره هاى صعب العبور، انواع زيادى از پرندگان يافت مى شود که هرگز انسان ها به آن ها دست نيافته اند.2ـ بعضى از پرندگان (مانند شترمرغ به قدرى بزرگ اند که ممکن است بيش از يک صد کيلوگرم وزن داشته باشند و با پاهاى بلند خود مى توانند با سرعتى معادل 95 کيلومتر در ساعت بدوند! در مقابل بعضى به قدرى کوچک اند که وزن آن ها از چند گرم تجاوز نمى کند; ولى عجب آن که ممکن است سرعت پرواز آن ها کمتر از سرعت دويدن شترمرغ نباشد!3ـ هر يک از پرندگان، آفرينشى کاملا متناسب با محيط و وضع معيشت خود دارند: مرغِ ماهى خوار، منقارى بلند و تيز دارد که به راحتى ماهى ها را صيد مى کند; پرنده اى به نام «سرخ قبا» منقار کوتاه و مخروطى دارد که مى تواند دانه هاى نباتى را بشکند و استفاده کند; مرغ «زمزمه گر» منقارى باريک و تيز دارد که شيره گل ها را مى مکد; مرغان شکارى پنجه ها و منقارهاى قوى و برّنده اى دارند که شکارشان را با آن مى گيرند و پاره مى کنند; منقار پليکان مانند يک سبد است که ماهى زيادى را براى طعمه در خود جاى مى دهد.4ـ هيچ پرنده اى دندان ندارد و دانه ها را در سنگدان خود آسياب کرده، آماده جذب مى کند!5ـ بدن پرندگان بسيار سبک و آماده پرواز است در جاى جاى داخل بدن آن ها حباب هاى هوا وجود دارد و استخوان هاى شان توخالى است و همه اين ها به پرواز آن ها کمک مى کند!6ـ پرندگان معمولا تخم مى گذارند و چند روزى روى آن مى خوابند تا به جوجه تبديل شود; گاه تنها جنس ماده بر روى آن مى خوابد و گاه نر و ماده به نوبت روى آن مى خوابند و گاه جنس نر، پرنده ماده را در درون لانه زندانى مى کند و اجازه خروج به او نمى دهد (مانند مرغ شاخ منقار) فقط سوراخى در دهانه لانه مى گذارد که روزها براى او غذا بياورد و در اختيار او بگذارد.7ـ پرندگان آبى يعنى آن ها که روى آب ها و اطراف درياها زندگى مى کنند، برنامه عجيب ترى دارند; گاه با دستگاهى که همانند رادار است طعمه خود را زير آب نشانه گيرى مى کنند و با يک شيرجه به عمق آب فرو مى روند و آن را گرفته، و از طرف ديگر سر بر مى آورند; بدن هاى آن ها چنان چرب است که هرگز آب در آن نفوذ نمى کند.8ـ رنگ هاى پرندگان از عجايب آفرينش است; گاه چنان رنگ آميزى زيبا و شفاف و دل انگيزى دارند که انسان خيال مى کند الآن از زير دست نقاش چيره دستى خارج شده است (و اين از بديع ترين چهره هاى آفرينش است که امام(عليه السلام) در خطبه مزبور روى آن تکيه خاصى دارد) و انسان تا نبيند نمى تواند به اهمّيّت آن واقف شود.9ـ لانه هاى پرندگان نيز بسيار متنوّع و عجيب است با اين که آن ها دست ندارند، ولى با ظرافت خاصى لانه خود را مى سازند. يکى از پرندگان به نام «پرنده خياط» برگ هاى بزرگ درختان را به هم مى دوزد و از آن لانه درست مى کند. منقار تيزش به منزله سوزن است و الياف باريک گياهان را به صورت نخ مورد بهره بردارى قرار مى دهد!10ـ پرندگان شکارچى پاهاى قوى و بال هاى نيرومندى دارند; مانند عقاب ها و بازها و لاشخورها و کرکس ها. چشم آن ها بسيار قوى و تيزبين است و از مکانى دور در آسمان، حتى موجودات کوچک را روى زمين مى بينند. بعضى از آن ها به قدرى قوى اند که نقل شده مى توانند يک برّه را از زمين برداشته، با خود ببرند.11ـ پرندگان مهاجر عالم عجيب و شگفت انگيزترى دارند. گاه از خط استوا به مناطق قطبى و بالعکس حرکت مى کنند و بيش از ده هزار کيلومتر راه را طى مى کنند; بى آن که راه را گم کنند، شب ها و روزها پرواز مى کنند! قبل از مهاجرت، دسته جمعى با يک الهام درونى به تغذيه فراوان مى پردازند و بدن خود را از چربى انباشته مى کنند که در طول مسافرت از آن استفاده کنند!12ـ مقاومت پرندگان در مقابل سرما و گرما بسيار زياد است. در زمستان که ما انسان ها کنار بخارى جمع مى شويم، آن ها در سرماى چندين درجه زير صفر زنده مى مانند! حرارت بدن آن ها از بدن انسان بيش تر است و به 45 درجه بالاى صفر مى رسد! و شايد همين حرارت است که به آن ها در مقابل سرما مقاومت مى دهد.(22)13ـ خدمات پرندگان به انسان، بسيار زياد است: خوراک بسيارى از آن ها حشرات است; پرندگان شکارى، افزايش نسل پرندگان ديگر را مهار مى کنند; پرندگان مردارخوار، سطح درياها و خشکى ها را پاکسازى مى کنند; بسيارى از آن ها در زدودن آفات، نقش مهمى دارند و علاوه براين ها پرندگان براى ما غذاى مهمى به شمار مى روند.14ـ در پايان اين بحث، قلم را به دست شارح خوش ذوق شرح «فى ظلال نهج البلاغه» مى سپاريم. او از کتاب «روبرت لمن» به نام «همه چيز درباره پرندگان» ترجمه «دکتر مصطفى بدران» چنين نقل مى کند: «بعضى حدس مى زنند که در تمام روى زمين، حدود صد ميليارد پرنده وجود دارد (در انواع مختلف) و بزرگ تر از همه شتر مرغ است که قامت آن به 5/2 متر مى رسد... و کوچک ترين آن ها «طنان» است که طول آن فقط پنج سانتى متر است و با سرعت عجيبى پرواز مى کند و در يک ثانيه، پنجاه تا دويست بار پر مى زند و سرعت حرکت او در ساعت تا 90 کيلومتر مى رسد و مى تواند طرف جلو و عقب و يا بالا و پايين حرکت کند و حتى مى تواند مدتى طولانى در يک نقطه از هوا توقف کند!بعضى از پرندگان يک گام آن ها از شش متر بيش تر است. بعضى از پرندگان تا شش هزار متر در هوا بالا مى روند و بعضى تا 18 مترى عمق آب پيش مى روند».(23)کوتاه سخن; همان گونه که مولا على(عليه السلام) در اين بخش از خطبه بيان فرمود، هر گاه انسان در اين عجايب خلقت بينديشد، بى اختيار سر تعظيم به درگاه پروردگار فرود مى آورد و در برابر لطف صنعت و عظمت قدرت او تسليم مى شود.(24)* * *پی نوشت:1. «نعقت» از ماده «نعق» (بر وزن برق) در اصل به معناى صداى کلاغ است; سپس به صداهايى که براى حرکت حيوانات و امر و نهى آن ها گفته مى شود، اطلاق شده است.2. «ذرأ» از ماده «ذرأ» (بر وزن زرع) به معناى آفرينش و ايجاد و اظهار است.3. «اخاديد» جمع «اخدود» (بر وزن خشنود) به معناى شکاف وسيع و عميق و گسترده در زمين است و به گودال ها و خندق هاى بزرگ دره ها نيز اطلاق مى شود.4. «خروق» جمع «خرق» (بر وزن زرع) به معناى بيابان هاى وسيع و گسترده است و به معناى شکاف نيز بيان شده است.5. «فجاجها» جمع «فج» (بر وزن حج) به معناى جادّه وسيع است و در اصل به معناى دره هاى وسيعى است که در ميان کوه ها وجود دارد و مسير عبور کاروان ها بوده است.6. «رواسي» جمع «راسيه» در اصل به معناى ثابت و پابرجاست; سپس به معناى کوه ها سخت و پابرجاست.7. «اعلام» جمع «علم» (بر وزن قلم) دراصل به معناى علامتى است که از چيزى خبر مى دهد و به کوه ها و قله هاى آن ها اطلاق شده است.8. درباره اعراب «ما ذرأ...»، بعضى احتمال داده اند که عطف بر «ماانقادت» باشد و گاه احتمال داده اند، عطف بر ضمير «دلائله» و يا خود «دلائله» باشد. اين احتمال نيز بعيد به نظر نمى رسد که مبتدايى باشد با خبر محذوف و مفهوم آن چنين است: «و ما ذرأ...» من آثار صنعه و عظمته.9. «مصرّفه» از ماده «صرف» (بر وزن حرف) به معناى تغيير دادن است و «مصرّفه» به معناى انواع اشکال متنوع مى آيد.10. «مرفرفه» از ماده «رفرفه» به معناى بال و پر زدن است و «مرفرفه» به معناى پارچه هاى زيبا و رنگارنگ نيز ذکر شده است و در خطبه مزبور به همان معناى اوّل است.11. «مخارق» جمع «مخرق» (بر وزن مشرب) به معناى قلات و بيابان گسترده است.12. «منفسح» به معناى گسترده از ماده «فسح» (بر وزن مسلح) به معناى گستردن نقل شده است.13. نحل، آيه 79.14. «حقاق» جمع «حُقّ» (بر وزن حبّ) به معناى محل پيوند دو استخوان مفصل است.15. «عبالة» به معناى درشتى، سنگينى است.16. «خفوف» به معناى سرعت و سبکى است که غالباً لازم و ملزوم يکديگرند.17. «دفيف» به معناى بال زدن است و از آن جا که پرندگان، نزديک زمين بيش تر بال مى زنند، گاهى اين واژه به پرواز کردن در نزديک زمين نيز گفته شده است.18. «نسقها» از ماده «نسق» (بر وزن مشق) به معناى منظم ساختن خواه در مورد صفوف باشد يا عبارات و کلمات و يا غير آن.19. «أصابيغ» جمع «أصباغ» و «اَصباغ» جمع «صبغ» (بر وزن فعل) به معناى رنگ است.20. «مغموس» از ماده «غمس» (بر وزن لمس) در اصل به معناى فرورفتن چيزى در آب است; سپس به معناى غايب و پنهان شدن نيز گفته شده است و در جمله مزبور امام(عليه السلام) يک رنگ بودن گروهى از پرندگان را تشبيه کرده است که گويى آن را در خُم رنگرزى فرو کرده و بيرون آورده اند.21. «قالَب» (بر وزن حالت) همان چيزى است که در فارسى، «قالب» (بر وزن فاعل) گفته مى شود و به معناى ظروفى است که فلزات گداخته يا اشياى ديگر را در آن مى ريزند و به شکل مطلوب در مى آورند.22. فرهنگ نامه و کتب ديگر.23. فى ظلال نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 467.24. سند خطبه: زمخشرى از دانشمندان قرن ششم، بخش مهمى از اين خطبه را در كتاب ربيع الابرار خود نقل كرده است. او در اين كتاب، بسيارى از كلمات و سخنان آن حضرت را با تفاوت هايى روايت مى كند؛ به گونه اى كه معلوم مى شود از منبعى غير از نهج البلاغه گرفته؛ هر چند بعد از سيّد رضى مى زيسته است او به قدرى نسبت به شيعه بدبين بود كه بسيار بعيد بود كتب شيعه را منبع تحقيقى خود قرار دهد. ابن اثير نيز در كتاب نهايه واژه هاى پيچيده اين خطبه را تفسير كرده و مجموعه تعبيراتش نشان مى دهد كه آن را از منبع ديگرى گرفته است؛ زيرا واژه هايى را ذكر نموده كه مطابق نقل سيّد رضى دراين خطبه نيست. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 400). 
شرح علامه جعفری«ابتدعهم خلقا عجيبا من حيوان و موات، ساكن و ذي حركات، و اقام من شواهد البينات علي لطيف صنعته، و عظيم قدرته، ما انقادت له العقول معترفه به، المسلمه له و نفقت في اسماعنا دلائله علي وحدانيته …» (خداوند سبحان مخلوقات را از زنده و غيرزنده و ساكن و داراي حركات ابداع فرمود و شواهد روشني را براي شناساندن لطف صنعت و عظمت قدرت خود اقامه فرمود تا آنجا كه عقول انساني در حالي كه توجه به لطف صنعت و عظمت قدرت او مي‌نمايند، تسليم او گشته و اعتراف مي‌كنند، و فرياد دلائل وحدانيت او بر گوشهاي ما طنين مي‌اندازد.)نظم حاكم در عالم موجودات و شگفت‌انگيزي و شكوه ملكوتي در آن:معمولا براي نسبت دادن جهان هستي به خداوند يگانه، به نظم حاكم در آن، كه منشا انتزاع قوانين علمي است، استدلال مي‌كنند و اين اسناد كاملا صحيح است و توجهي به شگفت‌انگيزي و شكوه ملكوتي آن نمي‌كنند، در صورتي كه اين دو موضوع هم داراي اهميت بسيار فراواني است كه ممكن است از دو ديدگاه مورد استفاده قرار بگيرند:ديدگاه يكم اينكه شگفت‌انگيزي و شكوه ملكوتي عالم هستي مستقلا دليل اثبات وجود خداوندي تلقي شود. كيفيت استدلال به اين دليل چنين است كه با توجه به عالم ماده و قوه و حركت كهبا نظر به تعريفات ماهيت كلي آنها، هيچ شگفتي ندارند. با اينحال با نظر به تنوعات حاصله از تشكيل اجزاء يكنواخت در طبيعت مانند اجتماع الكترونها در عناصر جدول مندليف كه اعداد آنها در تنوع عناصر نقش اساسي دارد و مانند ديگر اصول تشكيل دهنده‌ي مواد و، بروز پديده‌هاي شگفت‌انگيز كه حتي آن گروه از دانشمندان كه با عينك علمي خالص به موجودات مي‌نگرند و در آنها تحقيق مي‌نمايند، باز نمي‌توانند از ابراز شگفتي خود درباره‌ي حقائق مورد تحقيق و بررسي‌هايي كه دارند، خودداري نمايند شكوهي شگفت‌انگيز مي‌نمايند. اوپارين از شرودينگر چنين نقل مي‌كند: (حيات عالي‌ترين شاهكاري كه تاكنون بر طبق مكانيك كوانتم (الهي) حاصل شده است.) اوپارين پيش از نقل اين عبارت، چنين گرفته است: (كتاب شرودينگر كه قبلا از آن ياد شده است، مي‌تواند در اين باره به عنوان مثال خوب مورد استفاده واقع شود. مولف در آن از نظرگاه فيزيك يعني بر يك پايه‌ي مادي خالص به شناخت حيات پرداخته است!) اوپارين پس از اين اظهارنظر، عبارت شرودينگر را نقل كرده است. البته روشن است و آقاي اوپارين هم شايد بهتر از ديگران مي‌توانند تصديق كنند كه وقتي كه يك محقق درباره‌ي پديده‌ي حيات به آن نتيجه مي‌رسد كه بگويد: (حيات عالي‌ترين شاهكاري است كه بر طبق مكانيك كوانتم الهي حاصل شده است.) قطعي است كه از تحقيقات بسار عميق درباره‌ي نمودها و جريانات فيزيكي پديده‌ي مزبور به آن نتيجه رسيده است، نه از يك تخيل و تصور مادي ذهني يا شطرنج بازي مغزي روي مجردات.اين پديده‌هاي شگفت‌انگيز، بدون ترديد مي‌توانند دانايان منصف را كه برضد ماوراي طبيعي حساسيت يا اصول پيش‌ساخته‌اي در درون ندارند، به عالم الهي رهنمون گردند. اما احساس شكوه ملكوت در عالم هستي، بايد گفت همانند زيبايي‌ها كه يا انسان را از درون به بارگاه الهي مي‌كشاند يا از جهان عيني بروني، در قانع ساختن بلكه الزام نمودن اشخاص محقق و صاحبنظر به وجود خالق و وحدانيت او، روشن‌تر از شگفتي‌هاي جهان دروني و بروني است. مي‌توان گفت آيه‌ي مباركه‌ي سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق (فصلت آيه 53) (ما آيات خود را در جهان عيني بروني و دروني آنان، به آنان ارائه خواهيم داد تا آشكار شود كه اوست حق (اعلا) منظور، آن نظم كه منشا انتزاع قوانين علمي‌است، نمي‌باشد. بلكه مقصود همان شگفت‌انگيز بودن و حالات ملكوتي است كه در عالم دروني و بروني براي نجات يافتگان از خودخواهي، از بديهي‌ترين احساس سرچشمه مي‌گيرند.ديدگاه دوم اين است كه ما از پديده‌ي نظم كه منشا انتزاع قوانين است، راهي اثبات وجود خدا مي‌شويم، سپس با توجه دقيق به شگفت‌انگيز بودن پديده‌ها در عالم هستي و احساس شكوهملكوت در آن باعظمت و جلال و جمال خداوندي آشنا مي‌گرديم.اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه‌ي مباركه هر دو موضوع (شگفت‌انگيز بودن پديده‌ها و جريان و نمود اجزاء هستي و شكوه ملكوتي آن را) مطرح فرموده، مي‌خواهد بشريت را در همين عالم پايين با عالم بالا آشنا و مربوط بسازد، ولي مشروط به اينكه عقل صاف و كوشا كه تحت فرمان نفس تهذب يافته فعاليت مي‌كند، وارد ميدان شود و دست انسان را بگيرد نه تخيلات و انديشه‌هاي متكي به (خود طبيعي متورم).نكته‌ي ديگر كه در اين خطبه‌ي مباركه جلب توجه مي‌كند، اين است كه اميرالمومنين عليه‌السلام به خصوصيات بسيار جالبي درباره‌ي وجود و حركات و زندگي پرندگان بطور عموم اشاره مي‌فرمايد كه اگر دانشمندان براي شناخت و تحقيق درباره‌ي آنها به تحليل و علت‌يابي بپردازند، توانايي تجاوز از توصيف را در خود نخواهند ديد، همانگونه كه از روش بزرگترين محققان در زيست‌شناسي درباره‌ي تحقيق بيان تكامل مشاهده مي‌كنيم. بديهي است كه اوپارين چنانكه در مباحث گذشته اشاره شده است دانشمند كوشا در زيست‌شناسي است. ما در كتاب معروف ايشان عبارات زير را مي‌بينيم: (فقط از راه چنين برداشت تكاملي است كه امكان مي‌يابيم نه فقط بفهميم كه در بدن موجودات زنده چه رخ مي‌دهد و چرا رخ مي‌دهد، بلكه همچنين خواهيم توانست به هفت ميليون (چرا) ئي پاسخ بدهيم كه براي شناخت واقعي جوهر حيات در برابر ما قرار مي‌گيرند.) بديهي است كه اگر جريان تكامل عهده‌دار پاسخ هفت ميليون (چرا) بود، كشف از اين حقيقت مي‌كرد كه تكامل از ديدگاه علمي پاسخ آن سوالات را مي‌دهد، در صورتي كه آقاي اوپارين در ص 296 از همين ماخذ كه در پاورقي تعيين نموديم، چنين مي‌گويد: (متاسفانه هنوز معلومات ما درباره‌ي اين تكامل بسيار ناچيزتر از آن است كه بتوانيم مسير آن را به طور سيستماتيك مشخص كنيم و دگرگونيهاي كيفي سازمان انتقال فعالانه‌ي مواد را كه در مراحل خاصي از تكامل دنياي زنده رخ داده‌اند مورد توجه قرار دهيم.)از اين اعتراف صريح به اين نتيجه مي‌رسيم كه اگر شناخت حيات و تحول و جريان تكاملي آن، بر مبناي مشاهدات و تجارب كاملا علمي به دست آمده بود، نه توصيف محدود آنچه كه در جريان بوده است، عبارت فوق در صفحه‌ي 299 را بيان نمي‌كرد. اين هم يكي از شگفتي‌هاي وضع روحي اميرالمومنين عليه‌السلام كه با آنهمه غوطه خوردن در الهيات و دين و اخلاق و حقوق و سياست و عرفان و جهاد در راه خدا با آن دقت شگفت‌انگيز درباره‌ي پرندگان مانند خفاش و طاووس سخن مي‌گويد! با خواندن عنوان اين مبحث يا شنيدن آن، به سرعت در مقام ترديد و انكار برنياييد به اين دليل كه چگونه امكان دارد يك انسان در آن همه حقايق متنوع بطور گسترده و عميق غوطه‌ور شود و با اينحال، شگفتي‌هاي خلقت حيوانات را چنان دقيق و عالي توضيح بدهد كه گويي ساليان متمادي كاري جز مشاهده و تحقيق در اين موضوع نداشته است. بياييد كار پاكان و بزرگان را با خود قياس نكنيم كه ما هم دو چشم و دو ابرو و دو لب و يك زبان و يك مغز و دو پا و دو دست داريم و اميرالمومنين هم مانند ما بود!كار پاكان را قياس از خود مگير         گرچه باشد در نوشتن شير، شيرجمله عالم زين سبب گمراه شد         كم كسي ز ابدال حق آگاه شداشقياء را ديده‌ي بينا نبود         نيك و بد در ديده‌شان يكسان نمودهمسري با انبياء برداشتند         اولياء را همچو خود پنداشتندگفته اينك ما بشر ايشان بشر         ما و ايشان بسته‌ي خوابيم و خوراين ندانستند ايشان از عمي          هست فرقي در ميان منتهاهر دو گون زنبور خوردند از محل          ليك شد زان نيش و زين ديگر عسلهر دو گون آهو گيا خوردند و آب          زين يكي سرگين شد و زان مشك نابهر دو ني خوردند از يك آب خور         اين يكي خالي و آن پر از شكرصد هزاران اين چنين اشباه بين          فرقشان هفتاد ساله راه بين (مولوي)در مراحل و درجاتي بسيار پايين‌تر از اميرالمومنين كه اصلا قابل مقايسه با يكديگر نيستند، ابن سيناها و خواجه‌نصيرها را مي‌بينيم. اينان در عين حال كه فيلسوفند، دانشمنداند، مذهبي‌اند، عرفاني‌اند، حقوقي و اقتصادي و سياسي و اخلاقي‌اند. چه رسد به اميرالمومنين عليه‌السلام كه در پاسخ ذعلب يماني كه مي‌گويد: آيا خدا را ديده‌اي؟ مي‌فرمايد: «لم اعبد ربا لم اره» (خدايي را كه نديده باشم، نمي‌پرستم) و مي‌گويد: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا» (اگر پرده برداشته شود، بر يقين من افزوده نگردد.) ارسطو را در يونان باستان مي‌بينيم: دانشمند است و دانشهاي متنوعي را فراگرفته است مانند فيزيك، اقتصاد، منطق، رياضي، روانشناسي، فيلسوف است، حيوان‌شناس زبردستي است و … . 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )هدف از اين خطبه بيان عجايب خلقت و شگفتيهاى آفرينش إلهى به منظور توجّه به آنها و تفكّر در عظمت و قدرت اوست.معناى واژه «ابتداع» را پيش از اين گفته ايم، و مراد از «موات» هر چيزى است كه جاندار نيست، و مقصود از ساكن آنچه مانند زمين است مى باشد، و دارندگان حركت، افلاك و ستارگانند، «شواهد البيّنات» عبارت از دلايلى است كه در نزد عقول بشرى با مشاهده ظرافتهايى كه در آفرينش آفريدگان به كار رفته، و گوياى لطف صفت و كمال قدرت اوست ثابت و محقّق گشته است، و در برابر اين دلايل و راههاى روشنى كه براى شناخت خداوند و اقرار به وجود او و لزوم فرمانبردارى از اوامرش موجود است سر تسليم فرود آورده اند، و چون اين دلايل شدّت ظهور و بانگ بلندى در گوش عقل دارد براى اين آواز و رسوخ آن در گوشها واژه «نعيق» را استعاره فرموده است.نخستين ما در جمله «ما انقادت له» مفعول «فأقام» در جمله پيش است، و ضمير له به ما در جمله مذكور باز مى گردد، و ضمير به در جمله «معترفة به» و له در عبارت «مسلّمة له» به الى «اللّه» برگشت دارد، و ضمير «دلائله» محتمل است به هر يك از اين دو باز گردد.دوّمين ما در جمله «و ما ذرأ» بنا بر اين كه به ضمير دلائله كه مضاف اليه است عطف شده است، محّلا مجرور است، و معنا چنين است كه: دلايل يگانگى او و براهين آنچه را بيافريده در گوشهاى ما بانگ برآورده است، و ما پيش از اين بيان كرده ايم كه چگونه كثرت مخلوقات و تنوّع و اختلاف آنها دليل بر يگانگى و يكتايى او است، پرندگانى را كه خداوند در شكافهاى زمين جاى داده از قبيل مرغ سنگخواره و نوعى جغد است، و آنها را كه در زمينهاى پهناور سكنا بخشيده امثال كبك است، و مرغانى را كه بر ستيغ كوهها نشيمن داده مانند شاهين و صقر (به فارسى آن را چرغ گويند) و ديگر مرغان بلند پرواز است.پس از اين امام (ع) اختلاف مرغان را از نظر چگونگى بالها و شكل، و كيفيّت آفرينش آنها بر حسب قدرت و حكمتى كه خداوند دارد بيان مى كند، و سپس به نحوه پيدايش و ايجاد آنها به صورتهاى گوناگون و رنگهاى متفاوت و به هم پيوستن اجزاى بدن آنها، و درشتى و ستبرى برخى از اين مرغان اشاره مى كند كه به سبب سنگينى جثّه مانند شتر مرغ قادر به پرواز در هوا نيستند، و به دنبال اين گفتار از لطف حكمت و ظرافتى كه در تنظيم رنگهاى گوناگون اين مرغان به كار رفته و رنگ آميزيهاى شگفت آورى كه از آنها شده سخن گفته و مى فرمايد برخى از اينها در قالب يك رنگ آفريده گرديده امّا بر گردن آنها طوقى به رنگ ديگر قرار داده شده است همانند فاختگان. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 42 و من خطبة له عليه السّلام يذكر فيها خلقة الطاوس و هى المأة و الرابعة و الستون من المختار فى باب الخطب و شرحها فى ضمن فصلين:الفصل الاول:ابتدعهم خلقا عجيبا من حيوان و موات، و ساكن و ذي حركات، و أقام من شواهد البيّنات على لطيف صنعته و عظيم قدرته ما انقادت له العقول معترفة به، و مسلّمة له، و نعقت في أسماعنا دلائله على وحدانيّته، و ما ذرء من مختلف (إختلاف) صور الأطيار الّتي أسكنها أخاديد الأرض و خروق فجاجها، و رواسي أعلامها، من ذوات أجنحة مختلفة، و هيئات متباينة، مصرّفة في زمام التّسخير، و مرفرفة بأجنحتها في مخارق الجوّ المنفسح، و الفضاء المنفرج، كوّنها بعد إذ لم تكن في عجائب صور ظاهرة، و ركّبها في حقاق مفاصل محتجبة و منع بعضها بعبالة خلقه أن يسمو في السّماء (الهواء) خفوفا، و جعله يدفّ دفيفا، و نسقها على اختلافها في الأصابيغ، بلطيف قدرته، و دقيق صنعته، فمنها مغموس في قالب لون لا يشوبه غير لون ما غمس فيه، و منها مغموس في لون صبغ قد طوّق بخلاف ما صبغ به.اللغة:(الحيوان) محرّكة جنس الحىّ أصله حييان و قد تكون بمعنى الحياة و المراد هنا الأوّل و (نعق) بغنمه من بابي ضرب و منع نعقا و نعيقا و نعاقا صاح بها و زجرها هكذا في القاموس، و في مصباح اللّغة للفيومى من باب ضرب إلّا أنّ الموجود فيما رأيته من نسخ النهج نعقت بكسر العين.و (رفرف) الطائر بسط جناحيه عند السقوط على الشيء يحوم عليه لتقع فوقه و (حقاق المفاصل) بكسر الحاء جمع حقّ بالضمّ رأس الورك الّذي فيه عظم الفخذ و رأس العضد الذى فيه الوابلة قال الشّارح المعتزلي: هو مجمع المفصلين من الأعضاء فيكون أعمّ.الاعراب:قوله: و نعقت جملة مستأنفة، و تحتمل أن تكون معطوفة على جملة انقادت و على الأوّل فالضمير في دلائله راجع إلى اللّه، و على الثّاني فهو راجع إلى ما، و قوله: و ما ذرأ، عطف على قوله: ما انقادت، أو على الضّمير في دلائله كما قاله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 48 الشّارح البحراني و قوله: من ذوات، بيان للأطيار، و مصرّفة، و مرفرفة منصوبان على الحال، و في بعض النّسخ بالجرّ على أنّهما صفتان لذوات أجنحة.و جملة كوّنها في المعنى تأكيد لجملة ذرأ، و لكمال الاتصال ترك العاطف بينهما، و تحتمل الاستيناف البياني، و قوله: في لون صبغ، بجرّلون مضافا إلى صبغ على الاضافة البيانيّة، و في بعض النّسخ بالجرّ و التّنوين و صبغ على صيغة الماضي المجهول، أى صبغ ذلك المغموس.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشّريفة على غاية بلاغتها و بديع اسلوبها و عجيب نظمها مسوقة لشرح أوصاف الطّير لا سيّما الطّاؤوس، و الغرض منه التّنبيه على عظيم قدرته سبحانه و لطيف صنعته و الاشارة إلى عجايب ما أبدعه سبحانه في الملك و الملكوت، لتنبّه من رقدة الغفلة، و يتحصّل لك كمال المعرفة.و افتتح عليه السّلام بمطلق دلائل القدرة ثمّ تخلّص إلى ذكر الطّاؤوس فقال (ابتدعهم) أى أبدع الموجودات لا عن مادّة أو على غير مثال سابق (خلقا عجيبا) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 49 على أصناف مختلفة و أنواع متكثّرة و هيئات عجيبة و أوصاف بديعة (من حيوان و موات و ساكن و ذى حركات) أى بعضها ذو حيات كأصناف الملائكة و الحيوان و الجنّ و الانس، و بعضها ذو ممات كالشّجر و الجماد و النّبات و غيرها ممّا ليس لها حياة، و بعضها متّصفة بالسكون كالأرض و الجبال، و بعضها متّصفة بالحركة الاراديّة كالانسان و الحيوان و نحوهما، أو طبيعيّة كالماء و النّار و الكواكب و الأفلاك. (و أقام من شواهد البيّنات على لطيف صنعته و عظيم قدرته ما) أي شاهد صدق و برهان حتّى (انقادت له) أى لذلك الشّاهد (العقول معترفة به) أى بهذا الشّاهد أو باللّه سبحانه (و مسلّمة له) غير جاحدة لحقيّته استعاره (و نعقت) أى صاحت (في أسماعنا دلائله) سبحانه (على وحدانيّته) قال الشّارح البحراني استعار لفظ النّعيق في الأسماع لظهور تلك الدّلائل في صماخ العقل (و ما ذرأ) أى أقام من شواهد البيّنات أو نعقت دلائل ما ذرئه و خلقه (من اختلاف صور الأطيار الّتي أسكنها أخاديد الأرض) كالقطا و نحوه ممّا يسكن الشّقوق في الأرض (و خروق فجاجها) كالقبج و شبهه ممّا يسكن الفجاج أى الطرق الواسعة بين الجبلين (و رواسى أعلامها) كالعقبان و الصّقور تأوى في الجبال الرّاسيات أى الثّابتات المستقرّات (من ذوات أجنحة مختلفة و هيئات متباينة) فهذا غراب، و هذا عقاب، و هذا حمام، و هذا نعام خلقها اللّه سبحانه على أشكال مختلفة و طبايع متضادّة.و لكنّها كلّها على تباين طبائعها و تضادّ أجناسها مقهورة تحت ذلّ القدرة مشدودة بربق الطّاعة (مصرّفة) و متقلّبة (في زمام التسخير) كما قال عزّ من قائل: «أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» .قال الرّازي: هذا دليل على كمال قدرة اللّه و حكمته: فانّه لولا أنّه تعالى خلق الطّير خلقة معها يمكنه الطّيران فيها لما أمكن ذلك، فانّه أعطى الطّير جناحا يبسطه مرّة و يكسره اخرى، مثل ما يعمل السّابح في الماء، و خلق الهواء خلقة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 50 لطيفة رقيقة يسهل خرقه و النّفاذ فيه و لو لا ذلك لما كان الطّيران ممكنا، و جسد الطّير جسم ثقيل و الجسم الثّقيل يمتنع بقاؤه في الجوّ معلّقا من غير دعامة و لا علاقة فوقه، فوجب أن يكون الممسك له في ذلك الجوّ هو اللّه سبحانه. (و مرفرفة بأجنحتها في مخارق الجوّ المنفسح و الفضاء المنفرج) أى باسطة جناحيها في أمكنتها الّتي تخرق الهواء الواسع فتدخلها قال تعالى: «أَ وَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صافَّاتٍ وَ يَقْبِضْنَ ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا الرَّحْمنُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ بَصِيرٌ».قيل في تفسيره: أى باسطات أجنحتهنّ في الجوّ عند طيرانها، فانّهنّ إذا بسطنها صففن قوادمها- و يقبضن- أى و يضممنها إذا ضربن بها جنوبهن وقتا بعد وقت للاستظهار به على التّحرّك، و لذلك عدل به إلى صيغة الفعل للتّفرقة بين الأصيل في الطيران و الطّارى عليه- ما يمسكهنّ- في الجوّ على خلاف طبعهنّ- إلّا الرّحمن- الشّامل رحمته كلّشيء بأن خلقهنّ على اشكال و خصايص هيئاتهنّ للحركة فى الهواء- إنّه بكلّ شيء بصير- يعلم كيف يخلق الغرائب و يدبّر العجائب. (كوّنها) كساير المكوّنات و المخلوقات (بعد اذ لم تكن في عجائب صور ظاهرة) و هيئات بديعة غير مستورة (و ركّبها في حقاق مفاصل محتجبة) مستترة باللّحم و الجلد و نحوهما (و منع بعضها بعبالة خلقه) و ضخامة جثّته كالنّعامة و اللّقلق و نحوهما (أن يسمو في السّماء خفوفا) أى يعلو في جهة العلوّ بسرعة (و جعله يدفّ دفيفا) أى يحرّك جناحيه للطّيران قال الفيومى: معناه ضرب بهما دفّيه و هما جنباه، يقال ذلك إذا أسرع مشيا و رجلاه على وجه الأرض ثمّ يستقلّ طيرانا (و نسقها) أى نظمها (على اختلافها في الاصابيغ) و الألوان (بلطيف قدرته و دقيق صنعته) أى جعل كلّا منها على لون خاصّ على وفق حكمته البالغة (فمنها مغموس في قالب لون لا يشوبه غير لون ما غمس فيه) أى بعضها ذو لون واحد كالأسود و الأبيض و الأحمر، فعبر عنه بالغمس في قالب اللّون إشارة إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 51 إحاطة اللّون الواحد به بجميع أجزائه كما يحيط القالب بالأشياء المصنوعة بالصبّ فيه من نحاس و نحوه. (و منها مغموس في لون صبغ قد طوّق بخلاف ما صبّغ به) أى بعضها ذو لونين فما زاد كالقبج و الفاختة و البلبل و نحوها ممّا يخالف لون عنقه لون ساير جسده، و الغرض بذلك كلّه حسبما عرفت التّنبيه على عظمة اللّه سبحانه و كمال قدرته و لطيف صنعته و بديع حكمته.و قد شرحه الصّادق عليه السّلام و أفصح عنه في حديث المفضّل.قال عليه السّلام: تأمّل يا مفضّل جسم الطّاير و خلقته فانّه حين قدر أن يكون طائرا في الجوّ خفّف جسمه و ادمج خلقه فاقتصر به من القوايم الأربع على اثنتين، و من الأصابع الخمس على أربع، و من منفذين للزّبل و البول على واحد يجمعهما، ثمّ خلق ذا جؤجؤ محدّد يسهل عليه أن يخرق الهواء كيف ما أخذ فيه كما جعل السّفينة بهذه الهيئة لتشقّ الماء و تنفذ فيه، و جعل في جناحيه و ذنبه ريشات طوال متان لينهض بها للطّيران، و كسى كلّه الرّيش ليداخله «ليتداخله خ ل» الهواء فيقلّه.و لما قدّر أن يكون طعمه الحبّ و اللّحم يبلعه بلعا بلا مضغ نقص من خلقة الأسنان و خلق له منقار صلب  «1» جاس يتناول به طعمه فلا ينسحج من لقط الحبّ و لا يتقصّف  «2» من نهش اللّحم، و لما عدم الأسنان و صار يزدرد الحبّ صحيحا و اللّحم غريضا أعين بفضل حرارة في الجوف تطحن له الطعم طحنا يستغنى به عن المضغ.و اعتبر بأنّ عجم العنب و غيره يخرج من أجواف الانس صحيحا و يطحن في أجواف الطير لا يرى له أثر.ثمّ جعل مما يبيض بيضا و لا يلد ولادة لكيلا يثقل عن الطيران، فانه لو كانت الفرخ في جوفه تمكث حتى تستحكم لأثقلته و عاقته عن النهوض و الطيران فجعل______________________________ (1) اى صلب يابس (م) (2) التقصّف التكسّر (م) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 52 كلّ شيء من خلقه شاكلا للأمر الذي قدّر أن يكون عليه.ثمّ صار الطائر السابح في هذا الجوّ يقعد على بيضه فيخرّ له اسبوعا و بعضها اسبوعين و بعضها ثلاثة أسابيع حتى يخرج الفرخ من البيضة، ثمّ يقبل عليه فيزقّه لتتّسع حوصلته للغذاء، ثمّ يربّيه و يغذيه بما يعيش به، فمن كلّفه أن يلفظ الطعم و يستخرجه بعد أن يستقرّ في حوصلته و يغذو به فراخه؟ و لأىّ معنى يحتمل هذه المشقة و ليس بذى رويّة و لا تفكّر؟ و لا يأمل في فراخه ما يأمل الانسان في ولده من العزّ و الرّفد و بقاء الذكر و هذا من فعل هو يشهد بأنه معطوف على فراخه لعلّة لا يعرفها و لا يفكّر فيها و هى دوام النسل و بقاؤه لطفا من اللّه تعالى ذكره.انظر إلى الدّجاجة كيف تهيج لحضن البيض و التفريخ و ليس لها بيض مجتمع و لا وكر موطىء بل تنبعث و تنتفخ و تقوقى و تمتنع من الطعم حتّى يجمع لها البيض فتحضنه و تفرخ، فلم كان ذلك منها إلّا لاقامة النّسل، و من أخذها باقامة النسل؟و لا رويّة و لا فكر لولا أنها مجبولة على ذلك.و اعتبر بخلق البيضة و ما فيها من المخّ الأصفر الخاثر، و الماء الأبيض الرّقيق فبعضه لينتشر منه الفرخ، و بعضه ليغذي به إلى أن تنقاب عنه البيضة، و ما في ذلك من التدبير، فانه لو كان نشوء «نشق خ ل» الفرخ في تلك القشرة المستحضنة التي لا مساغ لشيء اليها لجعل معه في جوفها من الغذاء ما يكتفى إلى وقت خروجه منها كمن يحبس في حبس حصين لا يوصل النفقة إلى من فيه فيجعل معه من القوت ما يكتفى به إلى وقت خروجه منه.فكّر في حوصلة الطائر و ما قدّر له، فانّ مسلك الطعم إلى القانصة ضيّق لا ينفذ فيه الطعام إلّا قليلا قليلا، فلو كان الطائر لا يلقط حبة ثانية حتى تصل الاولى القانصة لطال عليه و متى كان يستوفي طعمه، فانما يختلسه اختلاسا لشدّة الحذر، فجعلت الحوصلة كالمخلاة المعلقة أمامه ليوعى فيها ما أدرك من الطعم بسرعة ثمّ تنفذه إلى القانصة على مهل، و في الحوصلة أيضا خلّة اخرى فانّ من الطائر ما يحتاج إلى أن يزقّ فراخه فيكون ردّه للطعم من قرب أسهل عليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 53 قال المفضل: فقلت إنّ قوما من المعطلة يزعمون أنّ اختلاف الألوان و الأشكال في الطير إنما يكون من قبيل امتزاج الأخلاط و اختلاف مقاديرها بالمزج و الاهمال.فقال عليه السّلام: يا مفضّل هذا الوشى الّذي تراه في الطواويس و الدّراج و التدارج على استواء و مقابلة كنحو ما يخطّ بالأقلام كيف يأتي به الامتزاج المهمل على شكل واحد لا يختلف، لو كان بالاهمال لعدم الاستواء و لكان مختلفا.تأمّل ريش الطير كيف هو؟ فانّك تراه منسوجا كنسج الثّوب من سلوك دقاق قد ألّف بعضه إلى بعض كتأليف الخيط إلى الخيط و الشّعرة إلى الشّعرة، ثمّ ترى ذلك النّسج إذا مددته ينفتح قليلا و لا ينشق لتداخله الرّيح فيقلّ الطّائر إذا طار، و ترى في وسط الرّيشة عمودا غليظا معيّنا قد نسج عليه الذي هو مثل الشّعر ليمسكه بصلابته، و هو القصبة التي في وسط الرّيشة، و هو مع ذلك أجوف ليخف على الطّائر و لا يعوقه عن الطيران.هل رأيت يا مفضّل هذا الطّاير الطّويل السّاقين و عرفت ما له من المنفعة في طول ساقيه؟ فانّه أكثر ذلك في ضحضاح  «1» من الماء، فتراه لساقين طويلين كانه ربيئة «2» فوق يرقب و هو يتأمّل ما يدبّ في الماء، فاذا رأى ممّا يتقوّت به خطا خطوات رقيقا حتّى يتناوله، و لو كان قصير السّاقين و كان يخطو نحو الصّيد ليأخذه تصيب بطنه الماء فيثور و يذعر منه فيتفرّق عنه، فخلق له ذلك العمودان ليدرك بهما حاجته و لا يفسد عليه مطلبه.تأمّل ضروب التّدبير في خلق الطّاير فانّك تجد كلّ طاير طويل السّاقين طويل العنق، و ذلك ليتمكّن من تناول طعمه من الأرض، و لو كان طويل السّاقين قصير العنق لما استطاع أن يتناول شيئا من الأرض، و ربما اعين مع تطول العنق بطول المناقير ليزداد الأمر عليه سهولة له و إمكانا، أفلا ترى أنّك لا تفتّش شيئا من الخلقة إلّا وجدته في «على» غاية الصّواب و الحكمة؟______________________________ (1) ماء ضحضاح قريب القعر (منه) (2) الربيئة العين الذى ينظر للقوم لئلا يداهمهم عدوّ.الترجمة:از جمله خطب بلاغت نظام آن امام است كه ذكر مى فرمايد در آن عجايب و غرايب خلقت طاوس را باين مضامين:اختراع كرد و آفريد خداى تعالى مخلوقات را آفريدني عجيب از ذي روح و از غير ذي روح، و از ساكن و از صاحب حركت، و برپا داشت از علامات باهرات بر لطيف صنعت و عظيم قدرت خود شاهد صادقى را كه انقياد نمود مر او را عقلها در حالتى كه اعتراف كننده بودند باو، و گردن نهنده بودند بر او، و صدا كرد در گوشهاى ما دليلهاى او بر وحدانيّت و يگانگى او سبحانه، و دليلهاى آنچه كه آفريده از صورتهاى مختلفه مرغ هائى كه ساكن گردانيد آنها را در شكافهاى زمين، و در فرجه هاى واقعه در ميان كوههاى آن و در سرهاى كوههاى بلند از صاحبان بالهاى گوناگون، و هيئتهاى متباين در حالتى كه متقلبند در افسار تسخير، و گستراننده اند بالهاى خود را در شكافهاى هواى فسيح و فضاى وسيع.ايجاد فرمود آنها را بعد از اين كه موجود نبودند در عجايب صورتهاى آشكار و تركيب داد آنها را در مجامع مفصلهائى كه پوشيده اند در تحت پردها، و منع فرمود بعض از مرغان را بجهة سنگيني و ضخامت جثّه آن از آنكه بلند شود بهوا بسرعت و خفّت، و گردانيد آن را كه مى پرد بر روى زمين پريدني كه نزديك باشد بزمين تا بلند شود، و منظّم نمود مرغان را با اختلاف ايشان در رنگها با قدرت لطيفه خود و صنعت دقيقه خود. پس بعضي از آنها غوطه ورشده در قالب يكرنگى كه أصلا مخلوط نيست بان غير رنگى كه غوطه ور شده در آن، و بعضى از آنها فرو برده شده در رنگى كه طوق گردن آن بخلاف رنگى است كه رنگ داده شده بان.  
بخش ۲ : خلقت عجیب طاووس [منبع]

الطاوس :
وَ مِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُسُ الَّذِي أَقَامَهُ فِي [أَحْسَنِ] أَحْكَمِ تَعْدِيلٍ وَ نَضَّدَ أَلْوَانَهُ فِي أَحْسَنِ تَنْضِيدٍ بِجَنَاحٍ أَشْرَجَ قَصَبَهُ وَ ذَنَبٍ أَطَالَ مَسْحَبَهُ، إِذَا دَرَجَ إِلَى الْأُنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَيِّهِ وَ سَمَا بِهِ مُطِلًّا عَلَى رَأْسِهِ، كَأَنَّهُ قِلْعُ دَارِيٍّ عَنَجَهُ نُوتِيُّهُ، يَخْتَالُ بِأَلْوَانِهِ وَ يَمِيسُ بِزَيَفَانِهِ، يُفْضِي كَإِفْضَاءِ الدِّيَكَةِ وَ يَؤُرُّ بِمَلَاقِحِهِ أَرَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَةِ لِلضِّرَابِ؛ أُحِيلُكَ مِنْ ذَلِكَ عَلَى مُعَايَنَةٍ لَا كَمَنْ يُحِيلُ عَلَى ضَعِيفٍ إِسْنَادُهُ؛ وَ لَوْ كَانَ كَزَعْمِ مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ يُلْقِحُ بِدَمْعَةٍ تَسْفَحُهَا مَدَامِعُهُ فَتَقِفُ فِي ضَفَّتَيْ جُفُونِهِ وَ أَنَّ أُنْثَاهُ تَطْعَمُ ذَلِكَ ثُمَّ تَبِيضُ لَا مِنْ لِقَاحِ فَحْلٍ سِوَى الدَّمْعِ الْمُنْبَجِسِ، لَمَا كَانَ ذَلِكَ بِأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَةِ الْغُرَابِ.

التَنْضِيد : نظم و ترتيب.
اشْرَجَ قَصَبَهُ : بالهايش را (بر اساس كوتاهى و بلندى) مرتب و منظم كرد و داخل يكديگر نمود.
دَرَجَ : حركت كرد، راه رفت.
سَمَا بِهِ : آن را بالا برد.
مُطِلًّا عَلَى رَاْسِهِ : مشرف بر سرش.
الْقِلْع : بادبان كشتى.
الدَارِىّ : منسوب به «دارين»، (نام بندرى است)، ملوانى كه مسئول بادبان است.
عَنَجَهُ : آن را گرفت و بالا برد.
النُوتِىّ : ملوان، ملاح.
يَخْتَالُ : تكبر مى كند.
يَمِيسُ : با تكبر و غرور راه مى رود.
زَيَفَانِهِ : خراميدنش.
يُفْضِى : جماع مى كند، مى آميزد.
يَؤُرُّ : آميزش مى كند.
مَلَاقِح : اعضاى تناسلى، وسايل لقاح.
ارَّ الْفُحُولِ : (آميزش كرد مانند) آميزش حيوانات نر.
المُغْتَلِمَة : شهوتران.
الضِرَاب : آميزش نر با ماده.
عَلَى مُعَايَنَةٍ : با مشاهده و تجربه.
تَسْفَحُهَا : آن را (اشك) مى ريزد.
ضَفّتَى جُفُونِهِ : دو گوشه پلكهايش.
تَطْعَمُ : مى چشد.
لِقَاح : منى، آب نر.
الْمُنْبَجِس : در اينجا به معناى «اشك چشم» است.
مُطَاعَمَة الْغُرَاب : آميزش كلاغ. 
نَضَّدَ : مرتب و منظم كرده
أشرَجَ قَصَبَه : پهلوى هم چيده است ني هاى آنرا (پرهاى كلفت آنرا)
مَسحَب : آنچه از زمين كشيده مى شود
طَىّ : پيچيدن لباس و دم مرغ
سَمَا بِه : آنرا بلند ميكند
مُطِلّا عَلى رأسه : سايبان ميكند بسرش
قِلع : بادبان كشتى
دارِىّ : آنچه منسوبست به شهر دارين، چيزى كه در دارين ساخته شده باشد
عَنَج : كشيده و برگردانده است
نُوتِىّ : ملاح، مأمور كشتى
كأنّها قِلعُ دَارِىّ عَنَجَه نُوتيُّهُ : گويا آن پرها بادبان دارى است كه ملاح آنرا كشيده و جمع نموده است
يَختال : تكبر ميكند
يَمِيسُ : ناز و تكبر ميكند
زَيفان : حركت دادن دم منظور است
يُفضِى : عمل جنسى انجام مى دهد
دِيكَة : خروسها، جمع ديك
يَؤُرّ : جماع و انجام عمل جنسى ميكند
مَلاقِحة : بارور كردن، آلات لقاح
فُحول : جمع فحل : شتر نر
مُغتَلِمَة : نرى كه شهوتش بهيجان آمده باشد
ضِراب : عمل جنسى انجام دادن حيوان
اُحيلُك : ترا محول ميكنم
يُلقِحُ : بارور ميكند، لقاح : بارور كردن نر ماده را
دَمعَة : اشك چشم
تَسفَحُ : مى ريزد
مَدامِع : كيسه ها و محل توليد اشكها
ضَفَّة : كنار نهر و چشم
مُنبَجِس : خارج و جارى شونده 
۲. شگفتى هاى آفرينش طاووس:
و از شگفت انگيزترين پرندگان در آفرينش، طاووس است، كه آن را در استوارترين شكل موزون بيافريد، و رنگ هاى پر و بالش را به نيكوترين رنگ ها بياراست، با بال هاى زيبا كه پرهاى آن به روى يكديگر انباشته و دم كشيده اش كه چون به سوى مادّه پيش مى رود آن را چونان چترى گشوده و بر سر خود سايبان مى سازد، گويا بادبان كشتى است كه نا خدا آن را بر افراشته است.(۱)
طاووس به رنگهاى زيباى خود مى نازد، و خوشحال و خرامان دم زيبايش را به اين سو و آن سو مى چرخاند، و سوى مادّه مى تازد، چون خروس مى پرد، و چون حيوان نر مست شهوت با جفت خويش مى آميزد، اين حقيقت را از روى مشاهده مى گويم، نه چون كسى كه بر اساس نقل ضعيفى سخن بگويد: اگر كسى خيال كند: «بار دار شدن طاووس به وسيله قطرات اشكى است كه در اطراف چشم نر حلقه زده و طاووس مادّه آن را مى نوشد آنگاه بدون آميزش با همين اشك ها تخمگذارى مى كند» افسانه بى اساس است. ولى شگفت تر از آن نيست كه مى گويند: «زاغ نر طعمه به منقار ماده مى گذارد كه همين عامل بار دار شدن زاغ است».
__________________________________
(۱). واژه «دارىّ» را برخى به شهر دارين، شهر قديمى در كنار قطيف و بحرين ترجمه كرده ‏اند، امّا يكى از معانى آن ملّاح است كه بادبان كشتى را نگه مى ‏دارد.
 
قسمت دوم خطبه:
(5) و از شگفترين مرغها در آفرينش طاووس است كه خداوند آنرا در استوارترين ميزان آفريده، و رنگهايش را در نيكوترين ترتيب منظّم گردانيده، با بالى كه بيخ آنرا (به پيه و استخوان و رگ) بهم پيوسته است، و با دمى كه كشش آنرا دراز قرار داده است،
(6) هرگاه (اراده جماع كند، و) بسوى طاووس ماده برود دمش را از پيچيدگى باز ميكند و آنرا بلند مى نمايد بر سرش سايه مى افكند، گويا آن دم (هنگام بهم آمدن و پهن شدن) مانند بادبان (كشتى) دارىّ است كه كشتيبان آنرا از جانبى به جانبى مى گرداند (بادبان كشتى دارىّ منسوب بدارين است و آن جزيره اى بوده از سواحل قطيف از شهرهاى بحرين كه در گذشته بندر و لنگرگاه كشتيها بوده) به رنگهايش تكبّر نموده بخود مى نازد، و بحركات و نازشهاى دمش مى خرامد، جماع ميكند مانند جماع خروسها، و براى آبستن نمودن با ماده خود نزديكى ميكند مانند نزديكى نرهاى پرشهوت (در اينجا امام عليه السّلام در ابطال گفتار كسيكه گمان ميكند نزديكى طاووس اينگونه نيست مى فرمايد:)
(7) در آنچه راجع بجماع طاووس بيان كردم ترا به مشاهده و ديدن حواله مى دهم نه مانند كسيكه (گفتارش را) حواله مى دهد برسند ضعيف و نادرست كه اعتماد بر آن ندارد (زيرا او مى گويد: مى گويند، و من مى گويم برو ببين) و اگر آن طور باشد كه گمان ميكنند باينكه طاووس نر ماده اش را آبستن ميكند بوسيله اشكى كه از چشمهايش ريخته در اطراف پلكهايش جمع شده و ماده آن آنرا به منقار برميدارد و مى چشد آنگاه تخم مى نهد، و جماع طاووس نر از غير اشك بيرون آمده از چشم نيست، هر آينه اين گمان (نادرست) از مطاعمه كلاغ (منقار در منقار نهادن يكديگر) شگفتر نمى باشد (چون جماع كلاغ ديده نشده «بر سبيل مثال مى گويند: هذا أخفى من سفاد الغراب، يعنى اين امر از
جماع زاغ پنهان تر است» گمان دارند كه جماع آن آبى است كه در سنگدان غراب نر مى باشد و ماده آنرا به منقار برداشته بوسيله آن تخم مى نهد و جوجه مى آورد، منظور امام عليه السّلام اينست كه مردم چون جماع كردن كلاغ را نديده اند اين نوع سخنان را مى گويند، و اگر در باره طاووس هم آنچه از ايشان نقل شده بگويند جاى شگفتى نيست، زيرا از روى نادانى و اعتماد بر گفتار نادرست آنچه بدون برهان شنيده اند مى باشد).
 
از شگفت ترين شگفتيها، طاوس است كه او را نيكوترين تناسب بخشيد و به زيباترين رنگها بياراست. پرهايى كه نايچه هايى آنها را به هم پيوند داده و دمى كشيده كه چون با طاوس ماده روياروى گردد، آن را چون چترى بگشايد و بر فراز سر خود سايبان سازد. در آن حال به بادبانهاى كشتيهاى «دارين» ماند كه ملاحان گشوده باشند. طاوس بر زيبايى رنگهاى خود مى بالد و مغرور به جلوه گريهاى دمش، مى خرامد.
چون خروس با ماده خود جمع مى آيد و چون نرينه هاى شهوتناك با ماده خود نزديكى مى كند و بارورش مى سازد. در اين باب از تو مى خواهم كه خود به چشم خود ببينى، تا آنچه گفته ام، باورت گردد و من مانند كسى باشم كه آنچه مى گويد به عيان ديده نه از ديگرى شنيده، كه به قول او اعتماد نشايد كرد. اگر چنان باشد كه بعضى پندارند كه طاوس ماده از خوردن قطره اشكى كه از چشم طاوس نر مى تراود و در گوشه هاى چشمش مى ماند، بار مى گيرد و تخم مى نهد نه از راه جماع، اين امر عجيبتر از بارور شدن ماده كلاغ نيست كه -پندارند- از چيزى كه كلاغ نر در دهان او مى گذارد، بارور مى گردد.
 
يکى از عجيب ترين آن ها (پرندگان) از نظر آفرينش، طاووس است که خداوند آن را در موزون ترين شکل آفريد و با رنگ هاى مختلف به بهترين صورت رنگ آميزى نمود; با بال و پرهايى که شهپرهاى آن بر روى يکديگر قرار گرفته و به هم آميخته و دُمى که دامنه آن را گسترده و بر زمين مى کشد. هنگامى که طاووس به سوى جفت خود حرکت مى کند، دم خود را مى گشايد و همچون چترى (بسيار زيبا) بر سر خود سايبان مى سازد; گويى بادبان کشتى است که از سرزمين «دارين» مشک با خود آورده و ناخدا آن را برافراشته است. (در اين حال) او با اين همه رنگ هاى زيبا غرق در غرور مى شود و با حرکات متکبرانه به خود مى نازد; همچون خروس با جفت خود مى آميزد و همانند حيوانات نر که از طغيان شهوت به هيجان آمده اند با او درآميخته باردارش مى کند.
براى اثبات آن به مشاهده حسّى حواله مى کنم; نه همچون کسى که به دليل ضعيف ذهنى حواله مى کند و آن گونه که بعضى پنداشته اند، طاووس به وسيله اشکى که از چشم خود فرو مى ريزد جنس ماده را باردار مى کند به اين صورت که قطره اشک در دو طرف پلک هاى جنس نر حلقه مى زند و ماده او آن را مى نوشد سپس تخم مى گذارد، بى آن که با نر آميزش کرده باشد، جز همان قطره اشکى که از چشمش بيرون پريده است، (اين افسانه بى اساسى است و) عجيب تر از افسانه توليد مثل کلاغ نيست.
 
و شگفت انگيزتر آن پرندگان در آفرينش، طاوس است كه آن را در استوارترين هيئت پرداخت، و رنگهاى آن را به نيكوترين ترتيب مرتّب ساخت، با پرى كه ناى استخوانهاى آن را به هم در آورد، و دمى كه كشش آن را دراز كرد. چون به سوى ماده پيش رود، آن دم در هم پيچيده را وا سازد و بر سر خود برافرازد، كه گويى بادبانى است برافراشته و كشتيبان زمام آن را بداشته. به رنگهاى خود مى نازد، و خرامان خرامان دم خود را بدين سو و آن سو مى برد و سوى ماده مى تازد.
چون خروس مى خيزد و چون نرهاى مست شهوت با ماده در مى آميزد. اين داستان كه تو را گويم داستانى است از روى ديدن، نه چون كسى كه روايت كند، بر اساس حديثى ضعيف شنيدن. و اگر چنان باشد كه گمان برند طاوس نر، ماده را آبستن كند با اشكى كه از ديده بريزاند، و آن اشك در گوشه چشمانش بماند، و ماده آن را بخورد سپس تخم نهد، تخمى كه از درآميختن با نر پديد نگرديده، بلكه از آن اشك بود كه از ديده طاوس نر جهيده، شگفت تر از آن نيست كه -گويند- زاغ نر طعمه به منقار ماده مى گذارد -و ماده از آن بار برمى دارد-.
 
عجايب خلقت طاووس:
و از عجيب ترين مرغان طاووس است كه آن را در استوارترين شكل ايجاد كرد، و رنگهايش را در نيكوترين مرحله نظام داد، با بالى كه قلمهاى آن را به هم پيوست، و دمى كه آن را دراز و كشيده گردانيد. چون به جانب طاووس ماده رود آن را باز كند، به طورى كه بر سرش سايه اندازد، گويى بادبان كشتى اى است از منطقه دارين كه كشتيبان آن را از جاى خود مى گرداند. به رنگش مى نازد، و به نازش مى خرامد.
چون خروس با ماده اش مباشرت مى كند، و براى جفت گيرى همچون شتران نر پر از شهوتى كه براى جفت گيرى آمده اند با آلات تناسلى خود به او نزديك مى گردد. تو را در اين زمينه به ديدن وضع طاووس حواله مى دهم، نه مانند كسى كه اثبات مطلبى را به سندى ضعيف احاله مى دهد. و اگر آنچه ديگران خيال مى كنند كه آميزش طاووس  به آن است كه اشكى از چشمهايش سرازير مى شود و در اطراف پلكهايش جمع مى گردد و ماده آن اشك را به منقار بر مى دارد و مى خورد، سپس تخم گذارى مى كند، و نطفه نر بجز اشك بيرون آمده از چشم او نيست، اين خيال بى پايه شگفت آورتر از اين نمى باشد كه مردم بر اين گمانند كه آميزش كلاغ با قرار دادن منقار در منقار است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 373-368 عجيب ترين پرنده جهان:به دنبال بخش پيشين اين خطبه که در آن سخن از شگفتى هاى جهان پرندگان به ميان آمده بود، امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، روى يکى از زيباترين و شگفت انگيزترين پرندگان دنيا يعنى «طاووس» انگشت مى گذارد; همان پرنده اى که در زيبايى و جمال، ضرب المثل است تا آن جا که از پرهاى زيبايش براى نشانه گزارى در قرآن ها و ساختن جارو براى غبارروبى از مکان هاى بسيار مقدّس استفاده مى شود. امام(عليه السلام) به چند قسمت از ويژگى هاى اين پرنده اشاره مى فرمايد; نخست مى فرمايد: «يکى از عجيب ترين آن ها (پرندگان) از نظر آفرينش، طاووس است که خداوند آن را در موزون ترين شکل آفريد و با رنگ هاى مختلف به بهترين صورت رنگ آميزى نمود; با بال و پرهايى که شهپرهاى آن بر روى يکديگر قرار گرفته و به هم آميخته و دُمى که دامنه آن را گسترده و بر زمين مى کشد» (وَ مِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُوسُ الَّذِي أَقَامَهُ فِي أَحْکَمِ تَعْدِيل، وَ نَضَّدَ(1) أَلْوَانَهُ فِي أَحْسَنِ تَنْضِيد، بِجَنَاح أَشْرَجَ(2) قَصَبَهُ(3)، وَ ذَنَب أَطَالَ مَسْحَبَهُ(4)).نخستين چيزى که در طاووس جلب توجّه مى کند، رنگ آميزى عجيب بال ها و دامنه دار بودن قسمت دُم اوست که به هنگام راه رفتن بر زمين کشيده مى شود و همچون عروسى زيبا که لباس مخصوص شب زفاف را پوشيده، خودنمايى مى کند.رنگ آميزى بال و پر طاووس را با هيچ بيانى نمى توان وصف کرد; جز اين که انسان آن را ببيند و با چشم مشاهده کند و لذت برد و به آفريننده اش آفرين گويد.يکى از نکته هاى قابل توجّه و دقيق در جهان حيوانات اين است که جنس نر براى جلب توجّه جنس ماده از عوامل مختلفى استفاده مى کند; گاه از صداى زيبا و گاه از حرکات موزون و گاه از جلوه هاى ديگر. امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به اين نکته باريک اشاره کرده، مى فرمايد: «هنگامى که طاووس به سوى جفت خود حرکت مى کند، دم خود را مى گشايد و همچون چترى (بسيار زيبا) بر سر خود سايبان مى سازد» (إِذَا دَرَجَ(5) إِلَى الاُْنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَيِّهِ، وَ سَمَا بِهِ مُطِلاًّ(6) عَلَى رَأْسِهِ(7)).چتر زدن طاووس به راستى از زيبايى هاى جهان آفرينش است. به راستى چگونه مى تواند اين پرهاى زيبا را ناگهان به صورت چترى درآورد که نظم خاصى بر آن و بر تمام رنگ هايش حکمفرما باشد؟!سپس امام(عليه السلام) در مورد آن تشبيهى بيان کرده، مى فرمايد: «گويى بادبان کشتى است که از سرزمين «دارين» مشک با خود آورده و ناخدا آن را برافراشته است» (کَأَنَّهُ قِلْعُ(8) دَارِيٍّ(9) عَنَجَهُ(10) نُوتِيُّهُ(11)).اين تشبيه ممکن است از اين نظر باشد که به هنگام حرکت بادبان را به سوى مقصد مى گشايند و در ضمن، زيبايى خاصى به کشتى مى دهد. طاووس نيز به هنگام حرکت براى جفت گيرى، چتر خود را مى گشايد تا بازيبايى هايش جلب توجّه جفت خود کند و به مقصودش نايل گردد.و در ادامه سخن مى افزايد: «(در اين حال) او با اين همه رنگ هاى زيبا غرق در غرور مى شود و با حرکات متکبّرانه به خود مى نازد; همچون خروس با جفت خود مى آميزد و همانند حيوانات نر که از طغيان شهوت به هيجان آمده اند با او درآميخته باردارش مى کند» (يَخْتَالُ(12) بِأَلْوَانِهِ، وَ يَمِيسُ(13) بِزَيَفَانِهِ(14). يُفْضِي(15) کَإِفْضَاءِ الدِّيَکَةِ، وَ يَؤُرُّ(16) بِمَلاَقِحِهِ(17) أَرَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَةِ(18) لِلضِّرَابِ(19)).اين سخن در واقع مقدمه اى است براى ابطال بعضى از خرافات که در مورد اين پرنده در ميان عوام موجود است (و چه بسيارند خرافاتى که عوام براى عجايب حيوانات ساخته اند!) لذا به دنبال آن چنين مى فرمايد: «من اين موضوع را با چشم خود ديده ام و براى اثبات آن به مشاهده حسّى حواله مى کنم; نه همچون کسى که به دليل ضعيف ذهنى حواله کند» (آرى آن چه درباره توليد مثل طاووس گفتم با چشم خود ديده ام; امرى است حسّى نه خيالى و پندارى) (أُحِيلُکَ مِنْ ذلِکَ عَلَى مُعَايَنَة، لاَ کَمَنْ يُحِيلُ عَلَى ضَعِيف إِسْنَادُهُ).سپس در ادامه اين سخن مى افزايد: «و آن گونه که بعضى پنداشته اند، طاووس به وسيله اشکى که از چشم خود فرو مى ريزد جنس ماده را باردار مى کند به اين صورت که قطره اشک در دو طرف پلک هاى جنس نر حلقه مى زند و ماده او آن را مى نوشد سپس تخم مى گذارد، بى آن که با نر آميزش کرده باشد، جز همان قطره اشکى که از چشمش بيرون پريده است، (افسانه بى اساسى است) و اين عجيب تر از افسانه توليد مثل کلاغ نيست» (وَ لَوْ کَانَ کَزَعْمِ مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ يُلْقِحُ بِدَمْعَة تَسْفَحُهَا(20) مَدَامِعُهُ(21)، فَتَقِفُ فِي ضَفَّتَي(22) جُفُونِهِ(23)، وَ أَنَّ أُنْثَاهُ تَطْعَمُ ذلِکَ، ثُمَّ تَبِيضُ لاَ مِنْ لِقَاحِ فَحْل سِوَى الدَّمْعِ الْمُنْبَجِسِ(24)، لَمَا کَانَ ذلِکَ بِأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَةِ(25) الْغُرَابِ).اشاره به اين که نبايد از چنين خرافه اى درباره طاووس تعجب کرد; زيرا عجيب تر از آن را درباره کلاغ گفته اند. مى گويند: کلاغ، آميزش جنسى ندارد; بلکه به هنگامى که مى خواهد جنس ماده را باردار کند منقار خود را در منقار او مى نهد و کمى آبى که در چينه دان او هست به ماده منتقل مى کند و او باردار مى شود; در حالى که اين سخن باطل است و بارها آميزش جنسى کلاغ مشاهده شده است; هر چند سعى دارد دور از انظار انسان ها باشد و لذا آميزش جنسى او که يک امر پنهانى است در زبان عربى ضرب المثل شده است و گفته اند: «أخفى من سفاد الغراب; پنهان تر از آميزش جنسى کلاغ».ممکن است سرچشمه اين اشتباه آن باشد که بسيارى از پرندگان، قبل از آميزش جنسى، منقار در منقار هم مى نهند و اين سببِ اشتباه بعضى شده است. ممکن است شبيه آن در مورد اشک طاووس وجود داشته باشد که قبل از آميزش جنسى، جنس ماده اشک جنس نر را مى نوشد.(26)ممکن است اين سؤال پيش آيد که امام(عليه السلام) چه اصرارى دارد که اين موضوع خرافى را درباره طاووس يا کلاغ نقل کند، در حالى که اگر چنين مى بود از شگفتى هاى خلقت محسوب مى شد؟پاسخ اين است که اگر مردم براى اثبات عجايب خلقت به دنبال خرافات بروند، واقعيت ها نيز متزلزل مى شود و نتيجه مطلوب از آن ها گرفته نمى شود.سؤال ديگرى که در اين جا مطرح شده اين است که در حجاز، طاووسى وجود نداشته است که امام(عليه السلام) بارها لقاح جنس نر و ماده آن را ديده باشد و از آن سخن بگويد.ابن ابى الحديد در پاسخ اين سؤال (در شرح اين خطبه) چنين مى گويد: گرچه به حسب ظاهر در مدينه چنين پرنده اى وجود نداشت، ولى مولا على(عليه السلام) اين خطبه را در کوفه خوانده است که همه چيز از همه جا به آن جا آورده مى شد; حتى هدايا و صفاياى پادشاهان; بنابراين جاى تعجب نيست که حضرت، طاووس و حرکات آن را با چشم مبارک خود ديده باشد.(27)****پی نوشت:1. «نضّد» از ماده «تنضيد» به معناى ترکيب اشيايى با يکديگر و تنظيم آنهاست.2. «أشرج» از ماده «اِشراج» به معناى آميختن اشيايى با يکديگر يا داخل کردن طناب ها و ريسمان هاى يک کيسه، يا يک صندوق در يکديگر آن را محکم بستن است.3. «قصب» به معناى «نى» و ساقه هاى توخالى گياهان و مانند آن است.4. «مسحب» ازماده «سحب» (بر وزن سهو) به معناى کشيدن يا کشيدن بر روى زمين است و «مسحب» دراين جا معناى مصدرى، يا اسم مصدرى دارد.5. «درج» از ماده «درج» (بر وزن خرج) به معناى راه افتادن به سوى مقصد و يا از پله بالا رفتن است و در خطبه ياد شده، معناى اوّل را دارد; به حرکت آهسته کودک نيز اطلاق مى شود.6. «مُطِلّ» از ماده «طلّ» (بر وزن حلّ) به معناى مشرف شدن و از بالا نگريستن است و دراين جا به معناى اوّل است.7. «قلع» به بادبان کشتى گفته مى شود.8. «دارىّ» منسوب به «دارين» محلى در «بحرين» بوده که مرکز تجارت مُشک محسوب مى شده است و مفهوم جمله ياد شده اين است که طاووس چتر خود را بر سرش بلند مى کند; گويى بادبان کشتى است که از سرزمين دارين، مشک با خود آورده است.9. «عنج» از ماده «عنج» (بر وزن رنج) به معناى کشيدن و بستن است.10. «نوتى» به معناى ناخدا و کشتى بان است و در اصل از ماده «نوت» (بر وزن فوت) به معناى اين طرف و آن طرف حرکت کردن است و اطلاق اين واژه بر ناخدا به سبب آن است که کشتى را به هر طرف که بخواهد متمايل مى سازد.11. «يختال» از ماده «اختيال» به معناى تکبر و غرور است که معمولا از خيال و پندار برترى بر ديگران پيدا مى شود.12. «يميس» از ماده «ميس» (بر وزن شيث) به معناى حرکت کردن متکبّرانه است.13. «زيفان» به معناى راه رفتن متکبّرانه است و تأکيدى است بر جمله (يميس).   14. «يفضى» از ماده «افضاء» کنايه از آميزش جنسى است و در اصل به معناى توسعه دادن است (ريشه اصلى آن فضاست).15. «يؤرُّ» از ماده «أرَّ» (بر وزن شرّ) به معناى آميزش جنسى است.16. «ملاقح» جمع «مُلحقة» به معناى آلت تناسلى است و در اصل از ماده لقاح به معناى باردار کردن گرفته شده است.17. «مغتلمة» از ماده «غلمة» (بر وزن لقمه) به معناى شدت شهوت جنسى گرفته شده است و «فحول مغتلمة» به معناى حيوانات نرى است که از شدت شهوت به هيجان آمده اند.18. «ضراب» به معناى جفت گيرى و آميزش جنسى است.19. «تسفح» از ماده «سفح» (بروزن محو) به معناى جريان خون يا اشک است و «سفاح» به معناى خون ريز مى باشد.  20. «مدامع» جمع «مِدمَع» (بر وزن منبر) به معناى مجراى اشک است و «دمع» به اشک گفته مى شود.21. «ضفه» به معناى ساحل دريا يا نهر است و در خطبه ياد شده پلک ها تشبيه به ساحل نهر شده است.22. «جفون» جمع «جفن» (بر وزن جفت) به معناى پلک چشم است.24. «منبجس» از ماده «انبجاس» از ريشه «بجس» (بر وزن نحس) به معناى بيرون ريختن آب به صورت خفيف و ملايم است.25. «مطاعمه» از ماده «طعم» به معناى غذاخوردن با يکديگر است و سپس به کار حيواناتى که منقارهاى خود را در يکديگر داخل مى کنند، گفته شده است; گويا هر يک به ديگرى غذا مى دهد.26. بنابر آن چه ذکر شد، جواب قضيه شرطيه «و لو کان...» جمله «لما کان ذلک باعجب...» مى باشد.27. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 270. 
شرح علامه جعفریآفرينش طاووس:احيلك من ذلك علي معاينه، لا كمن يحيل علي ضعيف اسناده. (من در اين بيان ترا به مشاهده‌ي عيني حواله مي‌كنم (مستند من در اين توصيف خود مشاهده است نه مانند كسي كه به سند ضعيف ارجاع مي‌نمايد … ).در منطق اميرالمومنين عليه‌السلام براي ارتباط با واقعيات عيني، مشاهده و تجربه اساسي‌ترين وسيله‌ي معرفت است:اميرالمومنين عليه‌السلام در جمله مورد تفسير اسناد به مشاهده‌ي عيني را اصل اساسي معرفي مي‌نمايد و غير آن را اسناد ضعيف مي‌نامد. آيا با اين وصف، آن كدامين وجدان علمي است كه بگويد: وصول علمي به واقعيات از راه مشاهده و حس و تجربه از رنسانس به اين طرف آن هم در مغرب زمين شروع شده است؟ به اضافه‌ي جمله‌ي مورد تفسير دلائل ذيل را هم توجه نماييد:1. و في التجارب علم مستانف (علم جديد در تجربه‌ها است.) يا (تجربه‌ها است كه موجب بروز علم جديد مي‌گردد.)2. العقل عقلان: عقل الطبع و عقل التجربه (تعقل بر دو نوع است: تعقل با عقل طبيعي و استعدادي و تعقل ناشي از تجربه.)3. راي الرجل علي قدر تجربته (ارزش راي و نظر انسان به مقدار تجربه‌ي اوست.) (يا ارزش راي يك انسان وابسته به كميت و كيفيت تجربه‌ي او است.)4. الظفر بالحزم و الحزم بالتجارب (پيروزي با حسابگري دقيق است و حسابگري دقيق بوسيله‌ي تجربه.)5. العقل حفظا للتجارب (تعقل نگهداري و بهره‌برداري از تجربه‌ها است.)6. فان الشقي من حرم نفع ما اوتي من العقل و التجربه (شقي كسي است كه از منفعت تعقل و تجربه‌اي كه به او داده شده است محروم بماند.)7. در آغاز وصيتي كه به فرزندش امام حسن مجتبي عليهماالسلام مي‌فرمايد، چنين فرموده است: «اي بني و اني و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلي، فقد نظرت في اعمالهم و فكرت في اخبارهم و سرت في آثارهم، حتي عدت كاحدهم، بل كاني بما انتهي من امورهم الي قد عمرت مع اولهم الي آخرهم فعرفت صفو ذلك من كدره و نفعه من ضرره فاستخلصت بك من كل امر تخيله و توخيت جميله و صرفت عنك مجهوله …».ملاحظه مي‌كنيد كه علي (ع) نمي‌فرمايد قوانين پيش ساخته درباره‌ي انسانها چنين اقتضاء مي‌كند كه من براي تو مي‌خواهم بگويم، بلكه مي‌فرمايد فرزندم، من در كردار و رفتار آنان نگريستم و آثار آنان را پيگردي كردم و درباره‌ي اخبار سرگذشت آنان انديشيدم. در اين استقراء و پيگردي چنان دقيق كار كردم كه گويي من يكي از همان مردم بوده‌ام و با آنان زندگي كرده‌ام لذا اصول و قوانين ناب را كه از حوادث و رفتارهاي زندگي و نتايج كارهاي آنان به دست آورده‌ام براي تو انتخاب نموده و بيان مي‌كنم. در قرآن مجيد حتي يك مورد نمي‌توان پيدا كرد كه خداوند بفرمايد: اينكه شما بايد حقائق عالم هستي را تا آنجا كه مقدور است بفهميد، بنشيند و با ذوق و شطرنج‌بازيهاي مغزي روي مهره‌هاي تخيلي درباره‌ي آن حقائق بينديشيد، بلكه همواره خداوند بندگان خود را به مشاهده و نظر در واقعيات عالم هستي از وجود خود گرفته تا همه كرات فضايي و واقعيات زميني را دستور اكيد فرموده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس بيان حال طاوس را آغاز مى كند، و از لطافت و ظرافت آفرينش آن، و اين كه همه رنگها در خلقت آن به كار رفته سخن مى گويد، و چه نيكو و كامل آن را توصيف فرموده به گونه اى كه بيانى رساتر و بليغتر از اين سخنان كه مشتمل بر همه حكمتها و لطايف موجود در اين مخلوق است ممكن نيست، امّا برخى از الفاظ آن حضرت نيازمند توضيح است كه در زير بيان مى شود:مراد از «قصب» (نى) نى پرهاى دم و دو بال طاوس است، و مقصود از «إشراج» به هم پيوند دادن و پيوسته كردن بن و ريشه آنها به اعصاب و استخوانهاى اين حيوان و در آوردن آنها در يكديگر است، گفتار آن حضرت در باره چگونگى به جنبش در آمدن طاوس نر براى آميزش با ماده خود توصيف كسى است كه آن را به چشم ديده و با دقّت آن را مورد بررسى قرار داده باشد. تشبيه دم آن در هنگامى كه در صدد جماع و آميزش است به بادبان كشتى دارين تشبيهى بسيار زيباست، زيرا طاوس در اين حالت پرهاى دمش را مى گشايد و آن را پخش، و سپس آن را بلند كرده و راست نگه مى دارد و در اين موقع درست همچون بادبان كشتى مى ماند كه بر پا شده باشد، و اين تشبيه را با ذكر جمله «عنجه نوتيّه» (ناخدا بادبان را به هر سو مى گرداند) كامل فرموده است، زيرا كشتيبانان شراع يا بادبان كشتى را گاهى سخت و محكم، و زمانى سست و رها مى كنند و در موقعى آن را به سوى راست و زمانى به سمت چپ مى چرخانند، و اين به مقتضاى مسير و مقصد آنهاست كه لازم مى آيد از سويى به سوى ديگر حركت كنند، از اين رو اين حيوان را در هنگامى كه براى آميزش با ماده اش مى خرامد و با عشوه و ناز دمش را مى گشايد و به هر سو مى گرداند به كشتيبانان و كارى كه در گشودن و گردانيدن بادبان كشتى مى كنند تشبيه كرده است، اين مشابهت را آن چنان كه بايد، كسانى مى توانند درك كنند كه طاوس را در اين حال ديده، و كشتى را در پيمودن دريا مشاهده كرده باشند، و به همين سبب فرموده است كه من تو را به ديدن اين جريان حواله مى دهم، نه مانند آن كس كه تو را به سندى ضعيف رجوع دهد، اين كه امام (ع) در جمله «كأنّه قلع دارىّ» واژه دارين را ذكر فرموده براى اين است كه اين كلمه نام بندرى بوده كه در زمان آن حضرت آباد و معمور بوده است.فرموده است: «و لو كان كزعم من يزعم... المنجس»:يعنى اگر حال طاوس در آميزش با ماده خود آن چنان باشد كه مى پندارند، و اين اشاره به گفتار كسانى است كه پنداشته اند اشك طاوس نر سرازير شده بر گرد پلكهاى آن حلقه مى زند سپس طاوس ماده مى آيد و از آن مى نوشد و در نتيجه باردار مى گردد، در برخى از نسخه ها به جاى «تسفحها مدامعه»، تنجشها مدامعه روايت شده كه در اين صورت به معناى اين است كه چشمانش پر از اشك مى شود و در آن حلقه مى زند، بارى امام (ع) اين پندار را درست نمى داند و فرموده است: اين گمان از آنچه در باره آبستنى كلاغ مى گويند شگفت آورتر نيست، در باره آبستن شدن كلاغ، عربها بر اين گمان بودند كه اين حيوان جفت گيرى نمى كند، و از مثلهاى عرب است كه: «أخفى من سفاد الغراب» يعنى فلان چيز پوشيده تر از جفت گيرى كلاغ است، چنين گمان مى كردند كه آبستنى كلاغ بر اثر اين است كه نر و ماده آن، منقار در منقار يكديگر مى نهند، و ماده آن با چشيدن جزيى از آبى كه در سنگدان نر است باردار مى شود. البتّه اين كار در بسيارى از پرندگان مانند كبوتر و جز آن مقدّمه نزديكى و آميزش آنهاست، و در طاوس و كلاغ نيز غير ممكن نيست امّا امكان آن در اينها بعيد به نظر مى رسد.علاوه بر اين شيخ در كتاب شفا نقل كرده كه: آبستن شدن كبك به سبب شنيدن صداى كبك نر و بادى است كه از سوى آن به ماده مى وزد، و گفته است: گروهى از اين پرندگان كه نام برده شد، هنگامى كه نر و ماده آنها با يكديگر برخورد مى كنند، منقارهاى خود را به يكديگر چسبانده و درهم فرو مى برند و اين همان جفتگيرى و آميزش آنهاست. جاحظ در كتاب الحيوان نقل كرده است كه: طاوس ماده گاهى بر اثر وزش باد تخمگذارى مى كند، و اين به سبب آن است كه باد در عبور خود از پستيها و بلنديها از كنار طاوس نر مى گذرد و بوى آن را به همراه خود مى برد و طاوس ماده بر اثر آن تخم مى گذارد. و هم گفته است كه اين گونه تخمها به ندرت مبدّل به جوجه مى گردد. بايد بگويم كه اين جريان در مرغ خانگى نيز ديده مى شود، ولى همان گونه كه جاحظ گفته است اين قبيل تخمها خيلى كم به جوجه تبديل مى شود. 
منهاج البراعه (خوئی)و من أعجبها خلقا ألطّاوس الّذي أقامه في أحكم تعديل، و نضّد ألوانه في أحسن تنضيد، بجناح أشرج قصبه، و ذنب أطال مسحبه، و إذا درج إلى الانثى نشره من طيّه، و سما به مطلّا على رأسه، كأنّه قلع داريّ عنجه نوتيّه، يختال بألوانه، و يميس بزيفانه، يفضي كإفضاء الدّيكة، و يورّ بملاقحة أرّ الفحول المغتلمه للضرّاب، أحيلك من ذلك على معاينة لا كمن يحيل على ضعيف أسناده، و لو كان كزعم من يزعم أنّه يلقح بدمعة تسفحها (تنشجها) مدامعه فتقف في ضفّتي جفونه و أنّ أنثاه تطعّم ذلك ثمّ تبيّض لا من لقاح فحل سوى الدّمع المتبجّس (المنبجس) لما كان ذلك بأعجب من مطاعمة الغراب.اللغة:و (سحبه) على الأرض سحبا من باب منع جرّه عليها فانسحب و (طوى) الصّحيفة يطويها طيّا قال سبحانه  «يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ» و انّه لحسن الطيّة بالكسر و في بعض النسخ من طيه بالكسر.و (قلع داريّ) قال الفيومى: القلاع شراع السفينة، و الجمع قلع، مثل كتاب و كتب، و القلع مثله، و الجمع قلوع مثل حمل و حمول، و في القاموس القلع بالكسر الشراع كالقلاعة ككتابة، و الداري المنسوب إلى دارين قال البحراني:و هي جزيرة من سواحل القطيف من بلاد البحرين يقال إنّ الطيب كان يجلب اليها من الهند و هي الان خراب لا عمارة بها و لا سكنى، و فيها آثار قديمة و في القاموس الدّارين موضع بالشام. و (ماس) في مشيه تبختر و (الزّيفان) التبختر في المشى و (الملاقحة) مفاعلة من ألقح الفحل الناقة أى أحبلها، و في بعض النسخ (بملاقحه) بصيغة الجمع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 46 مضافا إلى الضمير أى بالات التناسل و الأعضاء و (غلم) كفرح غلما و غلمة بالضمّ و اغتلم غلب شهوة، و غلم البعير و اغتلم أى هاج من شهوة الضرّاب، فهو غلّم و غلّيم و الاثنى غلّمة و غلّيمة و مغتلمة. و (سفحت) الدّم أى أرقته و الدّمع أسلته و في بعض النّسخ تنشجها بدل تسفحها مضارع نشج من باب ضرب يقال نشج القدر أى غلا ما فيه حتّى سمع له صوت قال العلّامة المجلسى: و لعلّ الأوّل أوضح، فانّ الفعل ليس متعدّيا بنفسه على ما في كتب اللّغة و (تطعّم) على صيغة التفعّل بحذف إحدى التّائين و (بجّس) الماء تبجيسا فجره فتبجّس و انبجس، و في بعض النّسخ المنبجس من باب الانفعال.الاعراب:و الواو في قوله: و من أعجبها، استينافيّة و قوله: بجناح، إمّا بدل من أحكم تعديل أو عطف بيان، و يحتمل تعلّقه بقوله أحسن تنضيد. و جملة عنجه، مرفوعة المحل صفة لقلع. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 54 المعنى:و إذا عرفت وجه التدبير و الحكمة في مطلق الطير فلنعد إلى شرح عجائب خلقة الطاوس على ما فصّله الامام عليه السّلام بقوله (و من أعجبها خلقا الطاوس الذي أقامه) اللّه سبحانه (في أحكم تعديل) أى أعطى كلّ شيء منه في الخلق ما يستحقّه و خلقه على وجه الكمال خاليا من نقص (و نضّد) أى رتّب (ألوانه في أحسن تنضيد) و ترتيب كما قال الشّاعر:سبحان من من خلقه الطاوس          طير على أشكاله رئيس        كأنّه في نقشه عروس          في الرّيش منه ركّبت فلوس        تشرق في داراته شموس          في الرّأس منه شجر مغروس        كأنّه بنفسج يميس          أو هو رهو «1» حرم يبيس     فقد رتّب تعالى ألوانه (بجناح أشرج قصبه) أى ركّب عروق جناحه و اصولها بعضها في بعض كما يشرج العيبة أى يداخل بين أشراجها (و ذنب أطال مسحبه) على وجه الأرض (و إذا) أراد السفاد و (درج إلى الانثى نشره) أى نشر ذنبه (من طيّه و سما به مطلّا) أى رفعه مشرفا (على رأسه تشبيه المحسوس بالمحسوس كأنه قلع داري) شبّه عليه السّلام ذنبه بشراع السفينة من باب تشبيه المحسوس بالمحسوس، لأنه عند ارادة السفاد يبسط ذنبه و ينشره ثمّ يرفعه و ينصبه فيسير كهيئة الشراع المرفوع.و أوضح وجه الشبه بقوله (عنجه نوتيّه) و ذلك لأنّ الملّاح الذي يدبّر أمر السفينة يعطف الشراع و يصرفه تارة بالجذب و تارة بالارخاء و تارة بتحويله يمينا و شمالا بحسب انصرافه من بعض الجهات إلى بعض (يختال) أى يتكبّر و يعجب (بألوانه و يميس) أى يتبختر (بزيفانه) و التبختر بمشيته.ثمّ وصف عليه السّلام هيئة جماعه بقوله (يفضى) و يسفد (كافضاء الدّيكة و يأرّ) أى يجامع (بملاقحة) مثل (أرّ الفحول المغتلمة) و ذات الغلم و الشبق.ثمّ أكّد كون سفاده مثلى سفاد الدّيك و الفحل بالات التناسل كساير أصناف______________________________ (1) بالفارسى شكوفه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 55 الحيوان تنبيها به على ردّ من زعم أنّ سفاده بتطعم الدّمع فقال (احيلك من ذلك على معاينة) أى مشاهدة برأى العين (لا كمن يحيل على ضعيف اسناده) و يزعم أن لقاحه بالتطعم اعتمادا على سند ضعيف و إحالة عليه.ثمّ دفع الاستبعاد عن ذلك الزعم الفاسد بقوله (و لو كان) الأمر (كزعم من يزعم أنّه يلقح) أى يحبل (بدمعة تسفحها) و تسكبها (مدامعه فتقف في ضفّتى جفونه) و جانبيها (و أنّ انثاه تطعم ذلك ثمّ تبيض لا من لقاح فحل سوى الدّمع المتبجّس) المنفجر (لما كان ذلك بأعجب من مطاعمة الغراب) قال الشّارح المعتزلي: و اعلم أنّ قوما زعموا أنّ الطاوس الذّكر يدمع عينه فتقف الدّمعة بين أجفانه فتأتي الانثى فتطعمها فتلقح من تلك الدّمعة، و أمير المؤمنين عليه السّلام لم يحل ذلك و لكنّه قال: ليس بأعجب من مطاعمة الغراب، و العرب تزعم أنّ الغراب لا يسفد، و من أمثالهم: أخفى من سفاد الغراب، فيزعمون أنّ اللّقاح من مطاعمة الذّكر و الانثى و انتقال جزء من الماء الذي في قانصته إليها من منقاره، و أمّا الحكماء فقلّ أن يصدقوا بذلك، على أنّهم قد قالوا في كتبهم ما يقرب من هذا؟ قال ابن سينا: و القبجة تحبلها ريح تهبّ من ناحية الحجل الذّكر و من سماع صوته، انتهى.تشبيه [يفضى كافضاء الدّيكة و يأرّ بملاقحة أرّ الفحول المغتلمة] أقول: أمّا كلام أمير المؤمنين عليه السّلام فلا يخفى أنّ ظهوره في كون سفاد الطاوس باللّقاح، حيث شبّهه بافضاء الدّيكة و بأرّ الفحول، و عبّر عن القول الاخر بالزّعم كظهوره في كون سفاد الغراب بالمطاعمة، و أمّا المثل فلا يدلّ على أنّ الغراب لا يسفد بل الظّاهر منه خلافه، على أنّي قد شاهدت عيانا غير مرّة سفاد الغراب الأبقع، فلا بدّ من حمل كلام أمير المؤمنين عليه السّلام على ساير أصناف الغراب و إن كان ظاهره الاطلاق و اللّه العالم بحقايق الخبيئات و أولياؤه عليهم السّلام.الترجمة:و از عجب ترين مرغان از حيثيّت خلقت طاوس است كه برپا داشته او را حق تعالى در محكم ترين تعديل أجزاء، و ترتيب داده رنگهاى آن را در أحسن ترتيب با بالى كه درهم كرده قصبها و أصلهاى آن را، و با دمى كه دراز كرده جاى كشيدن آن را، وقتي كه بگذرد طاوس نر بر طاوس ماده پراكنده سازد آن دم را از پيچيدگى آن، و بلند مى كند آن را در حالتى كه مشرف باشد بر سر آن گويا كه آن دم بادبان كشتى است كه منسوبست بشهر دارين كه ميل داده است آنرا كشتيبان آن مى نازد برنگهاى مختلفه خود، و مى خرامد بنازشهاى خود، مباشرت ميكند همچو مباشرت خروسان، و مجامعت مى كند با آلات تناسل مثل مجامعت نرهاى شديد الجماع، حواله مى كنم تو را از اين أمر مذكور بر ديدن رأى العين نه مانند كسى كه حواله مى كند بر سندهاى ضعيف خود، و اگر باشد اين امر مثل گمان كسى كه گمان ميكند كه طاوس آبستن مى سازد ماده خود را با اشكى كه مى ريزد آن را كنجهاى چشم آن پس مى ايستد آن أشك در پلكهاى چشم او و آنكه ماده او مى ليسد آن را پس از آن تخم مى نهد نه از جماع طاوس نر غير از اشك بيرون آمده از چشم هر آينه نمى باشد اين گمان عجبتر از مطاعمه زاغها كه نر و ماده منقار بمنقار مى گذارند، و جزئى از آب كه در سنگدان نر است بدهن ماده مى رسد و از آن آبستن مى شود چنانچه اعتقاد عربها اينست.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 338 از سخنان آن حضرت (ع) در بيان شگفتيهاى آفرينش طاووس اين خطبه با عبارت «ابتدعهم خلقا عجيبا من حيوان و موات» (خداوند متعال موجودات را از جانور و جماد [زنده و مرده ] بيافريد)، شروع مى شود. [اگر چه هيچ بحث تاريخى مطرح نشده است ولى چند نكته در آن آمده است.] مى گويم: طاووس در مدينه نبوده است و امير المومنين عليه السلام آن را در كوفه ديده است كه در آن هنگام هر چيز گزينه را به كوفه مى آورده اند و هداياى ارسالى پادشاهان از گوشه و كنار در آن جمع مى شده است. [ابن ابى الحديد سپس از كتابهاى الحيوان جاحظ و شفاء ابن سينا پاره يى از ويژگيهاى اين پرنده را نقل كرده است كه از جمله عمر متوسط و چگونگى تخمگذارى آن است. در دنباله همين خطبه كه در وصف بهشت است او روايتى درباره امير المومنين عليه السلام آورده كه چنين است:] زمخشرى در كتاب ربيع الابرار اين چنين روايت كرده است - و مذهب زمخشرى در اعتزال و نصرت او در مورد عقايد ياران معتزلى ما معلوم است و انحراف او از شيعه و بى ارزش شمردن گفته هاى آنان نيز آشكار است-، او مى گويد: پيامبر (ص) فرموده است «هنگامى كه مرا به معراج بردند جبريل دست مرا گرفت و بر فرشى از فرشهاى بهشت نشاند و گلابى يا بهى به من داد، همانگونه كه من آن ميوه را در دست خود مى چرخاندم از هم گشوده شد، دوشيزه يى از آن بيرون آمد كه زيباتر و نكوتر از آن نديده بودم، بر من سلام داد. گفتم: تو كيستى گفت: راضيه مرضيه ام كه خداوند جبار مرا از سه عنصر آفريده است: بخش بالاى بدنم از عنبر و بخش وسط از كافور و بخش پايين از مشك است، آنگاه مرا با آب حيات در آميخت و فرمود: چنين باش و چنان شدم و مرا براى برادر و پسر عمويت على بن ابى طالب آفريده است.»  
بخش ۳ : وصف زیبایی های طاووس [منبع]

تَخَالُ قَصَبَهُ مَدَارِيَ مِنْ فِضَّةٍ وَ مَا أُنْبِتَ عَلَيْهَا مِنْ عَجِيبِ دَارَاتِهِ وَ شُمُوسِهِ خَالِصَ الْعِقْيَانِ وَ فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ، فَإِنْ شَبَّهْتَهُ بِمَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ قُلْتَ [جَنِيٌ] جَنًى جُنِيَ مِنْ زَهْرَةِ كُلِّ رَبِيعٍ، وَ إِنْ ضَاهَيْتَهُ بِالْمَلَابِسِ فَهُوَ كَمَوْشِيِّ الْحُلَلِ أَوْ كَمُونِقِ عَصْبِ الْيَمَنِ، وَ إِنْ شَاكَلْتَهُ بِالْحُلِيِّ فَهُوَ كَفُصُوصٍ ذَاتِ أَلْوَانٍ قَدْ نُطِّقَتْ بِاللُّجَيْنِ الْمُكَلَّلِ، يَمْشِي مَشْيَ الْمَرِحِ الْمُخْتَالِ وَ يَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ [جَنَاحَهُ] جَنَاحَيْهِ فَيُقَهْقِهُ ضَاحِكاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ وَ أَصَابِيغِ وِشَاحِهِ، فَإِذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ زَقَا مُعْوِلًا بِصَوْتٍ يَكَادُ يُبِينُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ وَ يَشْهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُّعِهِ لِأَنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشٌ كَقَوَائِمِ الدِّيَكَةِ الْخِلَاسِيَّةِ وَ قَدْ نَجَمَتْ مِنْ ظُنْبُوبِ سَاقِهِ صِيصِيَةٌ خَفِيَّةٌ، وَ لَهُ فِي مَوْضِعِ الْعُرْفِ قُنْزُعَةٌ خَضْرَاءُ مُوَشَّاةٌ وَ مَخْرَجُ عَنُقِهِ كَالْإِبْرِيقِ وَ مَغْرِزُهَا إِلَى حَيْثُ بَطْنُهُ كَصِبْغِ الْوَسِمَةِ الْيَمَانِيَّةِ أَوْ كَحَرِيرَةٍ مُلْبَسَةٍ مِرْآةً ذَاتَ صِقَالٍ وَ كَأَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ بِمِعْجَرٍ أَسْحَمَ، إِلَّا أَنَّهُ يُخَيَّلُ لِكَثْرَةِ مَائِهِ وَ شِدَّةِ بَرِيقِهِ أَنَّ الْخُضْرَةَ النَّاضِرَةَ مُمْتَزِجَةٌ بِهِ وَ مَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطٌّ كَمُسْتَدَقِّ الْقَلَمِ فِي لَوْنِ الْأُقْحُوَانِ أَبْيَضُ يَقَقٌ فَهُوَ بِبَيَاضِهِ فِي سَوَادِ مَا هُنَالِكَ يَأْتَلِقُ وَ قَلَّ صِبْغٌ إِلَّا وَ قَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْطٍ وَ عَلَاهُ بِكَثْرَةِ صِقَالِهِ وَ بَرِيقِهِ وَ بَصِيصِ دِيبَاجِهِ وَ رَوْنَقِهِ، فَهُوَ كَالْأَزَاهِيرِ الْمَبْثُوثَةِ لَمْ تُرَبِّهَا أَمْطَارُ رَبِيعٍ وَ لَا شُمُوسُ قَيْظٍ وَ قَدْ يَنْحَسِرُ مِنْ رِيشِهِ وَ يَعْرَى مِنْ لِبَاسِهِ فَيَسْقُطُ تَتْرَى وَ يَنْبُتُ تِبَاعاً فَيَنْحَتُّ مِنْ قَصَبِهِ انْحِتَاتَ أَوْرَاقِ الْأَغْصَانِ ثُمَّ يَتَلَاحَقُ نَامِياً حَتَّى يَعُودَ كَهَيْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ لَا يُخَالِفُ سَالِفَ أَلْوَانِهِ وَ لَا يَقَعُ لَوْنٌ فِي غَيْرِ مَكَانِهِ، وَ إِذَا تَصَفَّحْتَ شَعْرَةً مِنْ شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتْكَ حُمْرَةً وَرْدِيَّةً وَ تَارَةً خُضْرَةً زَبَرْجَدِيَّةً وَ أَحْيَاناً صُفْرَةً عَسْجَدِيَّةً.
فَكَيْفَ تَصِلُ إِلَى صِفَةِ هَذَا عَمَائِقُ الْفِطَنِ أَوْ تَبْلُغُهُ قَرَائِحُ الْعُقُولِ أَوْ تَسْتَنْظِمُ وَصْفَهُ أَقْوَالُ الْوَاصِفِينَ وَ أَقَلُّ أَجْزَائِهِ، قَدْ أَعْجَزَ الْأَوْهَامَ أَنْ تُدْرِكَهُ وَ الْأَلْسِنَةَ أَنْ تَصِفَهُ.
فَسُبْحَانَ الَّذِي بَهَرَ الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْقٍ جَلَّاهُ لِلْعُيُونِ، فَأَدْرَكَتْهُ مَحْدُوداً مُكَوَّناً وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً، وَ أَعْجَزَ الْأَلْسُنَ عَنْ تَلْخِيصِ صِفَتِهِ وَ قَعَدَ بِهَا عَنْ تَأْدِيَةِ نَعْتِهِ.

الْقَصَب : جمع «قصبة»، نى پر.
الْمَدَارِى : جمع «مدرى»، ابن اثير گفته است «مدرى» چيزى شبيه به شانه بوده كه از آهن يا چوب ساخته مى شده و براى شانه كردن موهاى بهم چسبيده بكار مى رفته است.
الدَارَات : هاله هاى ماه.
الْعِقْيَان : طلاى خالص.
فِلَذْ : جمع «فلذة»، قطعات.
جَنِىّ : (گلهاى) تازه چيده شده.
الْمَوْشِىّ : نقش و نگار دار.
الْعَصْب : نوعى از برد.
اللُجَيْن : نقره.
المُكَلّل : مزين به جواهر.
الْمَرِح : متكبر.
المُخْتَال : كسى كه به زيبايى خود مى بالد و تكبر مى ورزد.
السِرْبَال : لباس.
الوِشَاح : پارچه اى مرصع نشان كه بصورت نوارى پهن از شانه تا پهلو كشيده مى شود و زنان آن را مانند بند شمشير بخود مى آويزند.
زَقَا : فرياد كرد، بانگ زد.
مُعْوِلًا : گريه كنان.
حُمْش : جمع «احمش»، باريك.
الدِّيكُ الْخِلَاسِىّ : خروسى كه از آميزش دو تيره هندى و فارسى متولد شده باشد.
نَجَمَتْ : بر آمد، پيدا شد.
ظُنْبُوب : استخوان ساق پا، ابتداى استخوان ساق از طرف قدم.
صِيصِيَةٌ : ناخنكى كه در پشت پاى خروس است.
الْقُنْزُعَة : موهايى كه بصورت كاكل بر سر كودك باقى گذاشته مى شود.
مُوَشّاةٌ : منقوش.
مَغْرِز : جايگاه گردن، در اصل به معنى جائى از زمين است كه در آن چوبى را فرو كرده باشند و در اينجا گردن به چوبى تشبيه شده است كه گوئى در قسمت خاصى از بدن فرو رفته است.
الْوَسْمَة : گياهى است كه با آن خضاب مى كنند.
ذَاتَ صِقَالٍ : صيقلى، جلا داده شده.
المِعْجَر : پارچه اى كه زنان جهت پوشش، روى سر مى اندازند و با آن سر و گردن و شانه و بخشى از سينه را مى پوشانند.
الَاسْحَم : سياه.
الُاقْحُوَان : گل بابونه.
الْيَقَق : بسيار سفيد.
يَأْتَلِقُ : مى درخشد.
قِسْط : نصيب، بهره.
عَلَاه : بر آن برترى يافت، يعنى رنگهايش بجهت براقى و جلاء و... بر ديگر رنگها برترى دارد.
الْبَصِيص : درخشش.
الرَوْنَق : زيبايى.
الَازَاهِير : جمع «ازهار»، كه آن نيز جمع «زهر» است، شكوفه ها.
الْمَبْثُوثَة : پراكنده.
لَمْ تُرَبِّهَا : آن را پرورش نداد.
الْقَيْظ : بسيار گرم، پرحرارت.
يَنْحَسِرُ مِنْ رِيشِهِ : پرهايش مى ريزد.
تَتْرَى : بتدريج و با فاصله انجام مى دهد، يعنى طاووس پرهايش را بتدريج مى ريزد.
يَنْحَتُّ : مى ريزد، كنده مى شود.
عَسْجَدِيَّةً : طلايى.
عَمَائِق : جمع «عميقة»، ژرف.
بَهَرَ : غلبه كرد، مغلوب ساخت.
جَلّاهُ : آن را ظاهر نمود، آشكار كرد. 
تَخَال : خيال ميكنى
قَصَبَه : پرهاى او را
مَدارِىّ مِن فِضَّة : شانه هاى نقره اى
دَارَات : هاله ها و دورهاى گرد ماه
فِلَذ : جمع فلذة : قطعه و تكه فلز
جُنِى : چيز چيده و جمع شده
مِن زَهرة كلّ رَبيع : از گل هر بهار
ضَاهَيتَ : تشبيه نمودى
مَوشِىّ : نقش شده، گلدوزى شده
حُلَل : لباسهاى ابريشمى، جمع حلة
مُونِق : چيز عجيب و خيره كننده
عَصبِ اليَمَن : نوعى پارچه منقش يمنى است
شَاكَلتَ : هم شكل و شبيه كردى
فُصوص : جمع فص : عرقچين، كلاه مخصوص
نُطِّقَت : كمربند درست شده، نطاق : كمربند
لُجَين مُكَلّل : نقره مزين شده با جواهرات
مَرِح : شخص خودپسند
يَتَصَفَّح : بدقت بررسى ميكند
ذَنَب : دم حيوان
جَمال سِربال : زيبائى لباس
وِشاح : گردن بند، حمايل
زَقَا : صيحه زد
مُعوِل : ناله كنان، نالان
قَوائِم : پاها
حُمش : نازك و باريك، جمع احمش
خَلاسِى : خروسى كه از پدر و مادر هندى و فارسى بدنيا آمده باشد
نَجَمَت : روئيده است
ظُنبوب : سر استخوان ساق پا
صِيصِیة : ناخنك اضافى كه در پشت پاى خروس و بعضى مرغ ها ميباشد
عُرف : موى گردن، يال
قُنزُعَة : كاكل سر
مُوَشّاة : منقش شده
مَغرِز : محل ثبوت، روئيدنگاه
صِبغ الوَسِمة : رنگ وسمه كه ابروها را با آن رنگ ميكنند
مُتَلَفِّع بِمِعجَر : خود را بمعجر پوشانده و پيچيده است
أسحَم : سياه رنگ
أقحُوان : علف بابونه
يَقَقُّ : بسيار سفيد
يَأتلق : برق مى زند
قِسط : سهم و بهره
صِقال : صيقلى بودن
بَصيص : برق و درخشش
دِيباج : ابريشم
رُونَق : حسن و زيبائى
أزاهير : جمع ازهار : گلها
مَبثوثَة : پخش و پراكنده شده
يَنحَسَر : كشف و جدا مى شود
يَعرَى : عريان مى شود
تَترَى : پى در پى مى آيد
تِباع : پشت سر هم
يَنحَتُّ : مى افتد، مى ريزد
نامِى : نمو كننده، روينده
أرَتكَ : بتو نشان مى دهد
حُمرة وَردية : سرخى گل سرخ، وَرد : گل سرخ
صُفرَة عَسجَديَة : زردى طلائى، عسجد : طلا
عَمائِق : جمع عميقة : ژرفاها
قَرائِح : جمع قريحه : ياد و خاطر و ذهن
بَهَرَ : غلبه نمود 
(8) (باز در وصف طاووس مى فرمايد:) تصوّر ميكنى استخوان پرهاى آن (از بسيارى سفيدى و شفّافى) ميلهايى است از نقره، و تصوّر ميكنى آنچه بر آن بالها روييده شده از قبيل دائره هاى شگفت آور و گردن بندها (به زردى و جلاء داشتن مانند) طلاى خالص است، و (به سبزى چون) تكه هاى زبرجد مى باشد،
(9) پس اگر بالش را تشبيه كنى به گلها و شكوفه هايى كه زمين مى روياند خواهى گفت: دسته گلى است كه از شكوفه هر بهارى چيده شده است، و اگر آنرا به پوشيدنيها مانند سازى (خواهى گفت:) مانند حلّه هايى است كه نقش و نگار در آن بكار برده اند، يا مانند جامه هاى خوش رنگ و زيباى بافت يمن، و اگر آنرا به زيورها تشبيه گردانى (خواهى گفت:) مانند نگين هاى رنگ به رنگ است كه در ميان نقره مزيّن بجواهر نصب شده است،
(10) راه مى رود مانند خراميدن دلشاد پر ناز، و با تأمّل و دقّت بدم و بالش مى نگرد، و از زيبايى پيراهن و رنگهاى (گوناگون) جامه اش قهقه مى خندد، و هنگاميكه به پاهايش چشم اندازد بانگ زده به آواز بلند گريه كرده نزديك به آن كه آشكارا فرياد رسى بطلبد، و براستى اندوه خويش (از زشتى پاهايش) گواهى دهد، زيرا پاهايش باريك (و زشت) است مانند پاهاى خروس خلاسى (كه نه سفيد است نه سياه، بلكه خاكى رنگ مى باشد) و از سمت استخوان ساق آن خارى پنهان بر آمده است (مانند خار پاى خروس كه چندان آشكار نيست)
(11) و در پشت گردن جاى يالش كاكل سبزى است نقّاشى شده، و جاى برآمدگى گردنش مانند گردن ابريق (كشيده و بلند) است، و جاى فرو رفتن آن تا زير شكمش مانند رنگ وسمه يمنّى است (كه بسيار سبز مى باشد، و وسمه برگ گياهى است كه بآن خضاب ميكنند) يا مانند حرير و ديبايى است پوشيده شده چون به آينه صيقلى گشته،
(12) و مانند آنست كه طاووس خود را به چادر سياهى پيچيده ولى از بسيارى شادابى و برّاقى گمان ميشود كه رنگ بسيار سبز نيكوئى بآن آميخته شده است (از بسيارى شفّاف و روشن بودن سياهى آن به سبزى نمايان است، و در نظر هر دم به رنگى جلوه گر است، چنانكه مى فرمايد:)
(13) و بشكاف گوش آن خطّى است (باريك) مانند باريكى سر قلم، و در رنگ (مانند رنگ) گل بابونه است كه بسيار سفيد مى باشد، و آن چون خطّ سفيدى است كه در ميان سياهى مى درخشد،
(14) و كمتر رنگى است كه طاووس از آن بهره اى نبرده باشد، و بجهت بسيارى صيقلى و برّاقى و درخشيدن و نيكوئيش آن رنگ را بهتر جلوه داده است، پس (در رنگ آميزى) مانند شكوفه هايى است پراكنده كه بارانهاى بهار و آفتابهاى بسيار گرم آنرا تربيت نكرده (بلكه خداوند سبحان از روى حكمت سر تا پاى آنرا از ابتداء خلقت به رنگهاى گوناگون شگفت آور آفريده)
(15) و گاهى از پر خود بيرون آمده جامه از تن كنده برهنه مى گردد، پس پى در پى پرش ريخته و باز از پى هم مى رويد، و مى ريزد پرهايش مانند ريختن برگها از شاخه ها، پس پشت سر هم مى رويد تا بصورت پيش از ريختن باز مى گردد (بطوريكه) رنگى از آن بر خلاف رنگهاى پيش نمى باشد، و رنگى در غير جاى خود واقع نمى گردد (هر پرى كه مى افتد بجاى آن پرى بهمان شكل و رنگ مى رويد)
(16) و هرگاه بدقّت و تأمّل در مويى از موهاى پرهاى آن بنگرى (از رنگ آميزيها) بتو مى نماياند (يك بار) سرخ گل رنگ، و بار ديگر سبز زبرجد رنگ، و گاهى زرد و طلايى رنگ.
(17) پس چگونه زيركيهاى ژرف و عميق چگونگى آفرينش اين حيوان را در مى يابد، يا چگونه انديشه عقلها آنرا درك مى نمايد، يا سخنان وصف كنندگان چگونگى آنرا بنظم مى آورد، و حال آنكه كوچكترين اجزاء آن حيوان (كه مويى بيش نيست) وهمها را از درك كردن و زبانها را از وصفش عاجز و ناتوان گردانيده است.
(18) پس منزّه است خداوندى كه خردها را مغلوب گردانيده از وصف آفريده شده اى كه در پيش ديده ها جلوه گر است در صورتيكه آنرا محدود و پديد آمده و تركيب شده و رنگ آميزى گرديده درك كرده اند، و زبانها را از بيان حقيقت چگونگى آن ناتوان گردانيده و آنها را از شرح صفت آن عاجز نموده.
 
نايچه هاى پر او چونان ميله هاى سيمين است، كه دايره هايى اعجاب انگيز همانند خورشيد از آنها رسته است، دايره هايى از زرناب و زبرجد. اگر برايشان همانندى در روى زمين بجويى، چونان شكوفه هايى است از گلهاى بهارى كه دسته بربندند. اگر پرهاى رنگين او را به جامه هاى رنگين تشبيه كنى، چون حله هاى منقّش است يا همانند بردهاى دلاويز يمانى است. اگر آنها را به پيرايه ها و زيورها همانند خواهى، چون نگينهاى رنگارنگ است كه در انگشتريهاى سيمين گوهرنشان كار گذاشته باشند.
چون متكبران، خرامان راه مى رود و جلوه هاى زيباى دم و بالهايش را مى نگرد. از نگريستن به ازار و جامه رنگارنگش به قهقهه مى خندد. اما چون پاهاى خود را مى بيند، بانگى حزين بر مى آورد كه به گريه ماند و آوازى اندوهگين، چون آواز دادخواهان، كه آشكارا حكايت از غم فراوانش كند. زيرا پاهايش چون پاهاى خروسهاى خلاسى است، باريك. و از ساق نازك پايش سيخكى رسته است.
در آنجا كه جاى يالهاى اوست دسته اى موى سبز و رنگين پديدار شده. برآمدگى گردنش، چون گردن راست و كشيده ابريق است. زير گردنش تا شكمش سياه است، سياهيى كه به سبزى زند چون رنگ وسمه يمانى. يا چون حريرى تنك كه بر آينه اى صيقلى كشيده باشند. خود را در جامه اى سياه پيچيده كه از غايت شادابى و درخشندگى پندارى كه به رنگ سبزى دلپذير آميخته است. آنجا كه سوراخ گوش اوست، گويى كه با نوك قلم به رنگ بابونه سفيد خطى كشيده اند و آن خط سفيد ميان آن موهاى سياه درخششى زيبا دارد.
كمتر رنگى است كه طاوس را از آن بهره اى نباشد ولى رنگ او به درخشندگى و روشنى و زيبايى و رونق بر ديگر رنگها برترى دارد. طاوس با پرهاى رنگين خود گلستانى را ماند با گلهايى به هر سو پراكنده، ولى نه از آن گلها كه باران رويانيده، يا آفتاب گرم تابستان پرورششان داده باشد. گاه پرهايش مى ريزد و آن جامه رنگارنگ را از تن بيرون مى كند و بازهم مى رويد و مى ريزد، همانند درختان كه برگهايشان مى ريزند و باز مى رويند تا باز به هيئت نخستين بازگردند. هر رنگ درست عين رنگ پيشين است و در همان جا باشد كه پيش از آن بوده است. چون مويى از پر طاوس را بر دست گيرى، و نيك بنگرى، نخست، رنگى سرخ گلگون به تو مى نمايد و بينى كه سبز مى شود به رنگ زبرجد و گاه زرد همانند طلا.
پس چگونه مى توانند انديشه هاى ژرف نگر، اين همه زيبايى را وصف نمايند. يا عاقلان صاحب قريحه به حقيقت آن برسند، يا وصّافان سخنور، اوصاف او در سلك عبارت كشند. اوهام از درك خردترين اعضايش عاجز آيد و زبانها در توصيف آن بماند. منزّه است خداوندى، كه عقلها را خيره ساخته از وصف موجودى كه آشكارا در برابر چشمانشان جلوه گر است، موجودى محدود و مخلوق و پديد آمده از اجزا و رنگها. آرى، زبانها را از وصفش عاجز ساخته و از اداى وصف آن بازداشته.
 
(هرگاه به بال و پر طاووس بنگرى) گمان مى کنى که نى هاى وسط پرهاى او همچون شانه هايى است که از نقره ساخته شده و آن چه بر آن از حلقه ها و هاله هاى عجيب خورشيد مانند روئيده، طلاى ناب و قطعات زبرجد است! هر گاه بخواهى آن را به آن چه زمين (به هنگام بهار) مى روياند تشبيه کنى، مى گويى دسته گلى است که از شکوفه هاى گل هاى بهارى چيده شده (و با نظم خاصى در کنار هم قرار گرفته است) و اگر بخواهى آن را به لباس ها (و پرده هاى رنگارنگ) تشبيه کنى، همچون حله هاى زيباى پر نقش و نگار يا پرده هاى رنگارنگ يمنى است و اگر آن را با زيورها مقايسه کنى، همچون نگين هاى رنگارنگى است که در نوارى از نقره که با جواهرات، زينت يافته در تاجى قرار گرفته است.
او همچون کسى که به خود مى بالد با عشوه و ناز گام بر مى دارد; گاه سر را بر مى گرداند و به دم (زيبا) و دو بالش مى نگرد; ناگهان از زيبايى فوق العاده اى که پر وبالش به او بخشيده و رنگ هايى که همچون لؤلؤ و جواهر به هم درآميخته قهقهه سر مى دهد; اما همين که (خم مى شود و به) پاهاى (زشت) خود نظر مى افکند آن چنان (ناراحت مى گردد که) صداى گريه او بلند مى شود; فريادى که استغاثه جان کاهش از آن آشکار است و گواه صادق دردى است که در درون دارد! چه اين که پاهايش همچون پاهاى خروس خلاسى باريک (و تيره رنگ و زشت) است و در گوشه اى از ساق پايش ناخنى مخفى روييده شده.
او در محل يال خود، کاکلى دارد; سبزرنگ و پر نقش و نگار و انتهاى گردنش همچون ابريق است و از گلوگاه تا روى شکمش به رنگ وسمه يمانى (سبز پررنگ مايل به سياهى) و گاه همچون حريرى است که در بر کرده و مانند آينه صيقلى شده مى درخشد، گويى بر اطراف گردنش معجرى است سياه رنگ که به خود پيچيده; ولى از کثرت شادابى و درخشندگى به نظر مى رسد که رنگ سبز پرطراوتى با آن آميخته شده و در کنار گوشش خط باريک بسيار سفيدى همچون نيش قلم به رنگ گل بابونه کشيده شده که بر اثر سفيدى درخشنده اش در ميان آن سياهى تلألؤ خاصّى دارد. کمتر رنگى (در جهان) يافت مى شود که طاووس از آن بهره اى نگرفته باشد; با اين فرق که شفافيّت و درخشندگى و تلألؤ حرير مانند رنگ پرهاى او بر تمام رنگ هاى برترى دارد و (در واقع) همانند شکوفه هاى زيباى پراکنده گل هاست; با اين تفاوت که نه باران بهارى آن را پرورش داده و نه حرارت و تابش آفتاب تابستان!
گاه او (طاووس) از پرهايش بيرون مى آيد و لباسش را از تن خارج مى کند. (آرى) پرهاى او پى در پى و به دنبال آن پشت سر هم مى رويند. پويش پرها، از نى آن ها، همچون ريزش برگ ها از شاخه ها (در فصل پاييز) فرو مى ريزد، سپس رشد و نمو مى کند، تا بار ديگر به شکل نخست درآيد (با اين حال) با رنگ هاى سابق هيچ تفاوتى پيدا نمى کنند و رنگى به جاى رنگ ديگر نمى نشيند. اگر تارى از تارهاى پر او را بررسى کنى گاه سرخ گلرنگ را به تو نشان مى دهد وگاه رنگ سبز زبرجدى و زمانى زرد طلايى (و هر يک جلوه خاص خود را دارد).
راستى چگونه فکرهاى عميق و عقل خداداد مى تواند به (اسرار) اين ويژگى ها راه يابد يا گفتار وصف کنندگان صفت آن را بيان کند و به نظم آورد; حال آن که، کوچک ترين اجزاى آن افکار ژرف انديش را از درک خود ناتوان ساخته و زبان ها را از وصف کردن بازداشته است. منزه است آن کس که عقل ها را در وصف مخلوقى که در چشم ها آشکارش ساخته، ناتوان کرده; به همين جهت آن را (تنها به صورت) موجودى محدود و ترکيبى پر نقش و نگار درک مى کند و زبان ها را از شرح وصف آن عاجز ساخته و از اَداى حق وصفش ناتوان نموده است (با اين حال چگونه مى توان انتظار داشت که عقل و خرد به کنه ذات و صفات آفريدگار اين مخلوق برسد؟).
 
پندارى نايهاى پر او، شانه هاست از سيم ساخته، و آن گرديهاى شگفت انگيز آفتاب مانند كه بر پر او رسته است، از زرناب و پاره هاى زبرجد پرداخته. و اگر آن را همانند كنى بدانچه زمين رويانيده، گويى: گلهاى بهاره است، از اين سوى و آن سوى چيده، و اگر به پوشيدنى اش همانند سازى، همچون حلّه هاست نگارين، و فريبا، يا چون برد يمانى زيبا، و اگر به زيورش همانند كنى، نگينها است رنگارنگ، در سيمها نشانده، خوشنما -چون نقش ارژنگ-.
چون خود بينى نازنده به راه مى رود، و به دم و پرهاى خويش مى نگرد، و از زيبايى پوششى كه بر تن دارد و طوقها كه بر سر و گردن، قهقهه سر مى دهد، و چون نگاهش به پاهاى خود مى افتد، بانگى برآرد كه گويى گريان است و آوازى كند چنانكه پندارى فرياد خواهان است. فريادش گواهى است راست، بر اندوهى كه او راست. چه پاهاى او لاغر است و سيه فام، همانند خروسى كه از هندى و فارسى زاده است -زشت و نا به اندام-، و از تيزى استخوان ساق او خاركى خرد سر زده است، و بر جايگاه يال او دسته اى موى سبز نگار بر زده، و برآمدنگاه گردنش چون ابريقى است راست كشيده، و فرو رفتنگاه آن، تا به شكم رسد، سياه است، چون وسمه يمانى سبز و به سياهى رسيده، يا پرنيانى است بر آينه صيقل زده افكنده، يا با چادرى سياه سر و گردن خويش را پوشيده. جز آنكه رنگ او چون بسيار آبدار است و رخشان، پندارى رنگ سبز تندى آميخته است بدان، و آنجا كه شكاف گوش اوست، خطّى باريك چون نوك خامه به رنگ بابونه نيك سپيد، نمايان است و آن سپيدى در رنگ سياهى كه بدانجاست درخشان است.
و كمتر رنگى است كه طاوس را نصيبى از آن نه در پيكر است، و رنگ او در رخشندگى و درخشندگى و آبدارى از آن رنگها برتر است. پس او با آن -نقشهاى آگنده- چون گلزارى است با گلهاى پراكنده، نه باران بهارى اش پروريده، و نه آفتاب گرم تابستان را به خود ديده، و گاه پر خويش را بريزاند، و خود را برهنه گرداند. پرهايش پياپى بيفتد و پشت هم برويد. پرها چنان ريزد از ناى استخوان كه برگها از شاخه هاى درختان. پس پرها به هم پيوندد رويان، و بازگردد به هيئتى كه بود پيش از آن. نه رنگى با رنگ پيشين مخالف بود، و نه در غير جاى خود جايگزين شود. و اگر پرى از پرهاى ناى استخوان او را نيك بنگرى، تو را رنگى سرخ گلگون نمايد، و گاه به رنگ سبز زبرجدى، و گاه به رنگ زرناب در آيد.
پس انديشه هاى ژرف نگر، -اين زيبايى- را وصف كردن چگونه تواند، يا خردهاى نهاده در طبيعت بشر آن را چسان داند، يا گفتار بندگان از چه راه آن را در رشته وصف كشاند، و كمترين اندام او را، وهمها از شناختنش درمانده است، و زبانها از ستودنش در كام مانده، پس پاك است خدايى كه خردها را مقهور داشته، از ستودن آفريده اى كه آشكارايش برابر ديده ها بداشته، چنانكه چشمها آن را ببيند در اندازه اى معيّن و پديدار، -با اندام- به هم تركيب شده، و رنگهاى با يكديگر سازوار، و زبانها ستودن آن چنانكه شايد نتواند، و در بيان وصفش درماند.
 
انگار مى كنى قلم هاى بال طاووس ميله هاى چنگكى است ساخته شده از نقره، و آنچه از دايره هاى عجيب (زرد و سبز) بر بالها روييده گردن بندهاى طلاى ناب و پاره هاى زبر جد است. اگر بالش را به آنچه از زمين مى رويد تشبيه كنى مى گويى: دسته گلى است كه از شكوفه هاى بهاران چيده شده. و اگر آن را به جامه ها مثل بزنى همچون حلّه هايى است پر از نقش و نگار، و يا جامه هاى خوش منظر يمنى. و اگر آن را به زينت و زيور تشبيه كنى مانند نگين هاى رنگارنگى است كه ميان نقره مرصّع به جواهر قرار داده شده.
به مانند متكبّر دلشاد راه مى رود، و هر زمان دم و بال خود را مى نگرد از زيبايى پيراهن پر از نقش و نگارش و حمايل مرصعش به قهقهه مى خندد، و هرگاه به پاهاى خود چشم مى اندازد آنچنان فرياد مى كشد كه معلوم مى شود دادخواهى مى كند، و به دردى واقعى گواهى مى دهد، زيرا پايش مانند پاى خروس دو رگه باريك و تيره است، و از ساق استخوان پايش خارى پنهان بر آمده.
در جاى تاج خود كاكلى سبز و مزين به نقش دارد. محل بر آمدن گردنش مانند لوله ابريق كشيده و بلند است. جاى فرورفتگى گردن تا شكمش چون رنگ نيل يمنى سبز سير است، يا چون قطعه ديبايى است كه آينه صاف و درخشنده اى بر روى آن نشانده باشند، گويا چادرى سياه به خود پيچيده، و از برّاقى گمان مى رود كه رنگ سبز خوش نمايى با آن در آميخته است. در شكاف گوشش خطّى است مانند سر قلم و سپيد سپيد چون گل بابونه، كه اين سپيدى در ميان رنگ سياه اطرافش مى درخشد، كمتر رنگى است كه نمونه آن در اين حيوان به كار گرفته نشده، و به خاطر صيقلى و برّاقى زياد و درخشش و حسنش آن رنگ را بهتر جلوه داده، و به مانند شكوفه هاى پراكنده است كه بارانهاى بهارى و آفتاب با حرارت هنوز آن را نپروريده.
گاهى از پر خود بيرون مى آيد، و از پيراهنش برهنه مى گردد، پرها پشت سر هم مى ريزند، دوباره پى در پى مى رويند، مانند برگ درختان كه در پاييز فرو مى ريزند، سپس رشد كرده به هم مى پيوندند تا بار ديگر به صورت اوّل باز گردند. پر جديد در رنگ آميزى مانند دفعه اول است، و هر رنگى در جاى سابقش قرار مى گيرد. چون به دقّت در مويى از موهاى پر طاووس نظر كنى يك بار سرخ رنگ، و بار ديگر سبز زبر جدى، و مرتبه ديگر زرد طلايى نشان مى دهد.
پس چگونه فكرهاى ژرف بين، و عقول با ذوق خلقت عجيب اين حيوان را درك كند، و چسان توصيف وصف كنندگان وصفش را به نظم آورد، با آنكه كوچكترين اجزايش انديشه هاى ژرف بين را از درك عاجز نموده و زبان وصف كنندگان را ناتوان كرده است. پاك است خداوندى كه عقلها را از توصيف مخلوقى چون طاووس مبهوت و مقهور نموده با اينكه آن را چنان در برابر چشمها جلا داده كه آن را محدود به حد معيّن و پديد آمده و با اندام تركيب يافته و رنگ آميزى شده درك كرده اند، و زبانها را از بيان كيفيت آن در ناتوانى نشانده، و آنها را از شرح وصف اين حيوان به عرصه عجز كشيده.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 390-376 ترسيم دقيق و بسيار ظريفى از بال و پر طاووس:در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) در ادامه عجايب آفرينش طاووس به وصف بال و پرهاى رنگين و شگفت انگيز او مى پردازد و با فصاحت و بلاغت و تشبيهات بسيار زيبايى آن را شرح مى دهد; مى فرمايد: «(هرگاه به بال و پر طاووس بنگرى) گمان مى کنى که نى هاى وسط پرهاى او همچون شانه هايى است که از نقره ساخته شده و آن چه بر آن از حلقه ها و هاله هاى عجيب خورشيد مانند روئيده، طلاى خالص و قطعات زبرجد است!» (تَخَالُ قَصَبَهُ(1) مَدَارِيَ(2) مِنْ فِضَّة، وَ مَا أُنْبِتَ عَلَيْهَا مِنْ عَجِيبِ دَارَاتِهِ(3)، وَ شُمُوسِهِ خَالِصَ الْعِقْيَانِ(4)، وَ فِلَذَ(5) الزَّبَرْجَدِ(6)).آن ها که پر طاووس را ديده اند مى دانند رنگ آميزى آن فوق العاده زيباست و انواع رنگ ها به صورت شفاف در آن ديده مى شود! ولى از ميان رنگ هايش دو رنگ بيش تر جلب توجّه مى کند: رنگ زرد ـ که همچون طلاى خالص مى درخشد ـ و رنگ سبز که همانند قطعات زبرجد است. (همان سنگ گران قيمت سبز رنگى که در زينت آلات و تاج پادشاهان به کار مى رفته است) و تکيه کردن امام(عليه السلام) روى اين دو رنگ مخصوص که بر ساير رنگ هاى بال طاووس غلبه دارد و زيبايى فوق العاده اى به آن مى بخشد به دليل همين معناست و جالب اين که تمام ريشه هاى زيباى پر او بر «نى» سفيدرنگى روييده که امام(عليه السلام) آن را به نقره تشبيه فرموده است.سپس در توضيح بيش تر و بيان رساتر و گوياتر، بال هاى طاووس را گاه به گل هاى رنگارنگ و متنوع بهارى و گاه به لباس گران قيمت پرزرق و برق و زمانى به تاج هايى که آن را با انواع نگين ها مى آراستند، تشبيه فرموده است; مى فرمايد: «هر گاه بخواهى آن را به آن چه زمين (به هنگام بهار) مى روياند تشبيه کنى، مى گويى دسته گلى است که از شکوفه هاى گل هاى بهارى چيده شده (و با نظم خاصى در کنار هم قرار گرفته است)».آرى، اگر شخص با ذوقى گل هاى زيباى بهارى و شکوفه ها را به صورت زيبايى در کنار هم بچيند، شبيه بال و پر طاووس مى شود (فَإِنْ شَبَّهْتَهُ بِمَا أَنْبَتَتِ الاَْرْضُ قُلْتَ: جَنىً(7) جُنِيَ مِنْ زَهْرَة کُلِّ رَبِيع). به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه در بعضى از کشورها ده هزار نوع از شکوفه ها و گلها يافت مى شود که هر يک زيبايى مخصوص به خود دارد.سپس امام(عليه السلام) به سراغ تشبيه ديگرى مى رود و در تعبير زيبايى مى فرمايد: «هرگاه بخواهى آن را به لباس ها (و پرده هاى رنگارنگ) تشبيه کنى، همچون پارچه هاى زيباى پر نقش و نگار يا پرده هاى رنگارنگ يمنى است» (وَ إِنْ ضَاهَيْتَهُ(8) بِالْمَلاَبِسِ فَهُوَ کَمُوشِيِّ(9) الْحُلَلِ، أَوْ کَمُونِقِ(10) عَصْبِ الْيَمَنِ).و سرانجام، در تشبيه سوّم مى فرمايد: «و اگر آن را با زيورها مقايسه کنى، همچون نگين هاى رنگارنگى است که در نوارى از نقره که با جواهرات، زينت يافته در تاجى قرار گرفته است» (وَ إِنْ شَاکَلْتَهُ بِالْحُلِيِّ فَهُوَ کَفُصُوص(11) ذَاتِ أَلْوَان، قَدْ نُطِّقَتْ بِاللُّجَيْنِ(12) الْمُکَلَّلِ(13)).شاهان سابق تاج هاى پر نقش و نگار و مملوّ از جواهر داشتند، جواهرات را روى نوارى نصب مى کردند يا به وسيله نخ ها و سيم هاى باريکى به آن ها نظام مى بخشيدند و تاج خود را با آن زينت مى دادند.نى هايى که در وسط بال هاى طاووس قرار دارد ـ همان گونه که در عبارت گذشته امام(عليه السلام) ذکر شد ـ کاملا سفيد و همچون نقره است و پرهايى که دوطرف آن روييده است; گويى جواهراتى است که بر آن نصب شده.در حقيقت، نقش و نگارهاى زيبا و رنگارنگ، به طور معمول در يکى از اين سه چيز است: دسته گل ها و لباس هاى رنگين و زينت آلات. امام(عليه السلام) براى مجسم ساختن زيبايى پرهاى طاووس ازهر سه تشبيه درنهايت توانايى برفصاحت وبلاغت استفاده فرموده است.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به تشريح حال طاووس به هنگام راه رفتن و به خود نگريستن پرداخته و مى فرمايد: «او همچون کسى که به خود مى بالد با عشوه و ناز گام بر مى دارد; گاه سر را بر مى گرداند و به دم (زيبا) و دو بالش مى نگرد; ناگهان از زيبايى فوق العاده اى که پر وبالش به او بخشيده و رنگ هايى که همچون لؤلؤ و جواهر به هم درآميخته قهقهه سر مى دهد; اما همين که (خم مى شود و به) پاهاى خود نظر مى افکند آن چنان (ناراحت مى شود که) با گريه فرياد مى کشد فريادى که استغاثه جان کاهش از آن آشکار است و گواه صادق دردى است که در درون دارد! چه اين که پاهايش همچون پاهاى خروس خلاسى(14) باريک (و تيره رنگ و زشت) است و در گوشه اى از ساق پايش ناخنى مخفى روييده شده» (يَمْشِي مَشْيَ الْمَرِحِ(15) الْمُخْتَالِ(16)، وَ يَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ جَنَاحَيْهِ، فَيُقَهْقِهُ ضَاحِکاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ(17)، وَ أَصَابِيغِ(18) وَشَاحِهِ(19); فَإِذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ زَقَا(20) مُعْوِلا(21) بِصَوْت يَکَادُ يُبِينُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ، وَ يَشْهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُّعِهِ، لاَِنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشٌ(22) کَقَوَائِمِ الدَّيْکَةِ الْخِلاَسِيَّةِ. وَ قَدْ نَجَمَتْ(23) مِنْ ظُنْبُوبِ(24) سَاقِهِ صِيصِيَةٌ(25) خَفِيَّةٌ).امام(عليه السلام) در اين بيان زيبا به نکته لطيفى اشاره کرده که خداوند در کنار آن همه زيبايى هاى طاووس، نقطه ضعف و زشتى هايى هم در آن قرار داده است که اگر يک زمان مغرور شود و از سر غرور و خودنمايى قهقهه شادى سر دهد، هنگامى که چشمش به کاستى هايش افتد ناله و فرياد دردآلودش بلند مى شود. در حقيقت، اين نمونه اى است از جهان آفرينش که خداوند حکيم براى جلوگيرى از غرور و طغيان ناشى از قدرت و قوّت، در کنار آن ضعف ها و کاستى هايى قرار داده تا آن غرورِ غفلت زا مهار شود و تعادل برقرار گردد. به دنبال جوانى و شادابى پيرى و ناتوانى و در کنار سلامت و تندرستى بيمارى، به دنبال غنا، فقر و در کنار اقبال دنيا ادبار آن را قرار داده است.آرى، اين است يکى از فلسفه هاى بيمارى ها و ناتوانى ها و گرفتارى ها و مشکلات.* * * *ترسيم دقيقى از زيبايى هاى طاووس:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه با فصاحت و بلاغت فوق العاده اى به کار گرفته است به پنج ويژگى اعجاب انگيز ديگر در طاووس اشاره کرده و نکات دقيقى از زيبايى هاى اين مظهر جمال و جلال خدا يادآور مى شود، نخست مى فرمايد: «او در محل يال خود، کاکلى دارد; سبزرنگ و پر نقش و نگار» (وَ لَهُ فِي مَوْضِعِ الْعُرْفِ(26) قُنْزُعَةٌ(27) خَضْرَاءُ مُوَشَّاةٌ(28)).يال حيوان که عرب به آن «عُرف» مى گويد، موهاى بلندى است که از بالاى شانه و پشت گردن تا پشت سر ادامه دارد و به ميان دو گوش منتهى مى شود و به صورت کاکل و تاجى در مى آيد و با توجّه به اين که اين يال و کاکل در طاووس سبز برّاق پر نقش و نگار است، زيبايى خيره کننده اى به او مى بخشد و انسان را به ياد مبدأ اين همه زيبايى و جمال مى اندازد.در بيان دوّمين ويژگى او مى فرمايد: «و انتهاى گردنش همچون ابريق است و از گلوگاه تا روى شکمش به رنگ وسمه يمانى (سبز پررنگ مايل به سياهى) و گاه همچون حريرى است که در بر کرده و مانند آينه صيقلى شده مى درخشد» (وَ مَخْرَجُ عَنُقِهِ کَالاِْبْرِيقِ(29)، وَ مَغْرزُهَا(30) إِلَى حَيْثُ بَطْنُهُ کَصِبْغِ الْوَسِمَةِ(31) الْيَمَانِيَّةِ، أَوْ کَحَرِيرَة مُلْبَسَة مِرْآةً ذَاتَ صِقَال(32)).در سوّمين ويژگى مى فرمايد: «گويى بر اطراف گردنش معجرى است سياه رنگ که به خود پيچيده; ولى از کثرت شادابى و درخشندگى به نظر مى رسد که رنگ سبز پرطراوتى با آن آميخته شده» (وَ کَأَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ(33) بِمِعْجَر(34) أَسْحَمَ(35); إِلاَّ أَنَّهُ يُخَيَّلُ لِکَثْرَةِ مَائِهِ، وَشِدَّةِ بَرِيقِهِ، أَنَّ الْخُضْرَةَ النَّاضِرَةَ مُمْتَزِجَةٌ بِهِ).سپس در چهارمين ويژگى مى افزايد: «و در کنار گوشش خط باريک بسيار سفيدى همچون نيش قلم به رنگ گل بابونه کشيده شده که بر اثر سفيدى درخشنده اش در ميان آن سياهى تلألؤ خاصّى دارد» (وَ مَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطٌّ کَمُسْتَدَقِّ(36) الْقَلَمِ فِي لَوْنِ الاُْقْحُوَانِ(37)، أَبْيَضُ يَقَقٌ(38)، فَهُوَ بِبَيَاضِهِ فِي سَوَادِ مَا هُنَالِکَ يَأْتَلِقُ(39)).و سرانجام در بيان پنجمين ويژگى مى فرمايد: «کمتر رنگى (در جهان) يافت مى شود که طاووس از آن بهره اى نگرفته باشد; با اين فرق که شفافيّت و درخشندگى و تلألؤ حرير مانند رنگ پرهاى او بر تمام رنگ هاى برترى دارد و (در واقع) همانند شکوفه هاى زيباى پراکنده تمام گل هاست; با اين تفاوت که نه باران بهارى آن را پرورش داده و نه حرارت و تابش آفتاب تابستان!» (وَ قَلَّ صِبْغٌ إِلاَّ وَ قَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْط، وَ عَلاَهُ بِکَثْرَةِ صِقَالِهِ وَ بَرِيقِهِ(40)، وَ بَصِيصِ(41) دِيبَاجِهِ وَ رَوْنَقِهِ، فَهُوَ کَالاَْزَاهِيرِ الْمَبْثُوثَةِ، لَمْ تُرَبِّهَا أَمْطَارُ رَبِيع، وَ لاَ شُمُوسُ قَيْظ(42)).دقّت در اين ويژگى هاى پنج گانه طاووس علاوه بر آن چه بخش هاى پيشين گذشت از يک سو عظمت و قدرت خيره کننده نقاش چيره دستى را نشان مى دهد که اين همه زيبايى و شادابى و طراوت را در يک موجود جمع کرده و آن را به صورت نمونه اى از تمام زيبايى ها آفريده است که دقّت در همين آفريده، انسان را به آفريدگار مى رساند و اگر هيچ دليلى بر وجود پروردگار جز همين مخلوق بديع نبود براى پى بردن به خالقش کافى بود و هر قدر انسان در آن بيش تر دقّت مى کند در برابر عظمت و جلال آفريدگارش خاضع تر مى شود و سرانجام زبانش به اين شعر شاعر باذوق مترنّم مى گردد:زيبنده ی ستايش آن آفريدگارى است *** کارد چنين دل آويز نقشى ز ماء و طينىو از سوى ديگر به عظمت اين بزرگ معلّم توحيد و دقّت بى نظير او در تشريح شگفتى ها و زيبايى هاى جهان آفرينش و راهنمايى خلق به سوى خالق آفرين مى گويد و به يقين هيچ کس تاکنون در وصف زيبايى هاى طاووس اين چنين سخن نگفته است.* * * *به راستى عقل در وصفش حيران است:امام(عليه السلام) در اين بخش که آخرين سخنان را درباره «طاووس» بيان مى فرمايد به دو نکته جالب ديگر اشاره مى کند:نخست مى فرمايد: «گاه او از پرهايش بيرون مى آيد و لباسش را از تن خارج مى کند. پرها پشت سر هم مى ريزند و به دنبال آن پى در پى مى رويند. پويش پرها، از نى آن ها، همچون ريزش برگ ها از شاخه ها (در فصل پاييز) فرو مى ريزد، سپس رشد و نمو مى کند، تا بار ديگر به شکل نخست درآيد» (وَ قَدْ يَنْحَسِرُ(43) مِنْ رِيشِهِ، وَ يَعْرَى مِنْ لِبَاسِهِ، فَيَسْقُطُ تَتْرَى(44)، وَ يَنْبُتُ تِبَاعاً، فَيَنْحَتُّ(45) مِنْ قَصَبِهِ انْحِتَاتَ أَوْرَاقِ الاَْغْصَانِ، ثُمَّ يَتَلاَحَقُ نَامِياً حَتَّى يَعُودَ کَهَيْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ).سپس مى افزايد: «(با اين حال) با رنگ هاى سابق هيچ تفاوتى پيدا نمى کنند و رنگى به جاى رنگ ديگر نمى نشيند» (لاَ يُخَالِفُ سَالِفَ أَلْوَانِهِ، وَ لاَ يَقَعُ لَوْنٌ فِي غَيْرِ مَکَانِهِ!).شک نيست که پرهاى طاووس با آن همه زيبايى و جلا و شفافيت با گذشت زمان، ممکن است آسيب هايى ببيند يا گرد و غبار کهنگى بر آن بنشيند; از اين رو آفريدگار توانا، هر سال لباس کهنه او را از او مى گيرد و لباس زيباى نوينى بر تن او مى پوشاند تا هميشه و در هر زمان، زيبا و جذاب باشد. در فصل خزان که برگ ها از درختان فرو مى ريزند، پويش پرهاى او نيز فرو مى ريزد و در آغاز بهار که درختان، برگ و شکوفه مى کنند پويش نوينى در کنار «نى»هاى محکم به جاى مانده اند مى رويد و جالب اين که رنگ آميزى پوش هاى جديد، دقيقاً مانند پوش هاى قديم است، خداوند چه تأثير و خاصيتى در اين نى هاى سفيد رنگ نقره گون آفريده که دقيقاً همان پوش هاى لطيف را با همان رنگ هاى بى کم و کاست از خود بيرون مى دهد; دقيقاً همچون ساقه هاى درختان و برگ و شکوفه هاى آنان.سپس امام(عليه السلام) به نکته لطيف ديگرى اشاره کرده، مى فرمايد: «اگر تارى از تارهاى پر او را بررسى کنى گاه سرخ گلرنگ را به تو نشان مى دهد وگاه رنگ سبز زبرجدى و زمانى زرد طلايى (و هر يک جلوه خاص خود را دارد)» (وَ اِذَا تَصَفَّحْتَ شَعْرَةً مِنْ شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتْکَ حُمْرَةً وَرْدِيَّةً، وَ تَارَةً خُضْرَةً زَبَرْجَدِيَّةً، وَ أَحْيَاناً صُفْرَةً عَسْجَدِيَّةً(46)).از آن جا که روى پرهاى طاووس، دايره هاى زيبايى به رنگ هاى مختلف است، اين رنگ ها روى هر تارى از پوش ها تقسيم شده; به طورى که هر تارى از آن، رنگ هاى گوناگونى دارد و اين از شگفتى هاى جهان آفرينش است; زيرا معمولا در حيوانات، تار موها اگر به رنگ هاى مختلف باشد، هر تار به يک رنگ است; ولى در طاووس قسمت پايين تار به رنگى، وسط آن به رنگى و بالاى آن نيز به رنگى ديگر است و چنان با تارهاى ديگر هماهنگ شده که دوايرى زيبا با رنگ هاى بسيار متنوع و جذاب به وجود مى آورد; از اين گذشته، تابش نور از زاويه هاى مختلف نيز به آن انعکاس متفاوت مى دهد.و در پايان اين بخش، امام(عليه السلام) چنين نتيجه گيرى مى کند: «راستى چگونه فکرهاى عميق و عقل و خرد خداداد مى تواند به (اسرار) اين ويژگى ها راه يابد؟ يا گفتار وصف کنندگان صفت آن را کند و به نظم آورد; حال آن که، کوچک ترين اجزاى آن افکار ژرف انديش را از درک خود ناتوان ساخته و زبان ها را از وصف کردن بازداشته است» (فَکَيْفَ تَصِلُ إِلَى صِفَةِ هذَا عَمَائِقُ(47) الْفِطَنِ، أَوْ تَبْلُغُهُ قَرَائِحُ(48) الْعُقُولِ، اَوْ تَسْتَنْظِمُ وَصْفَهُ أَقْوَالُ الْوَاصِفِينَ! وَ أَقَلُّ أَجْزَائِهِ قَدْ أَعْجَزَ الاَْوْهَامَ أَنْ تُدْرِکَهُ، وَ الاَْلْسِنَةَ أَنْ تَصِفَهُ!).آرى، آن جا که انسان آگاه و ژرف انديش نتواند شگفتى هاى يک پر طاووس را شرح دهد و از درک و وصف آن عاجز ماند، شرح مجموعه جهان خلقت چگونه خواهد بود؟!!امام(عليه السلام) در پايان اين بخش، علاوه بر نتيجه گيرى روشن و آشکار در موضوع خداشناسى و پى بردن از شگفتى هاى مخلوق و عظمت و قدرت و علم خالق، به نتيجه گيرى ديگرى نيز دست مى زند و آن اين که جايى که ما قادر به شناخت دقيق و عميق يک موجود، از اين همه مخلوقات نيستيم چگونه انتظار داريم که به کنه ذات و صفات خالق برسيم و او را آن چنان که هست بشناسيم; مى فرمايد: «منزه است آن کس که عقل ها را از وصف مخلوقى که در چشم ها آشکارش ساخته، ناتوان کرده است; به همين جهت آن را (تنها به صورت) موجودى محدود و ترکيبى پر نقش و نگار درک مى کند و زبان ها را از شرح وصف آن عاجز ساخته و از اَداى حق وصف کردن ناتوان کرده است» (با اين حال چگونه مى توان انتظار داشت که عقل و خرد به کنه ذات و صفات آفريدگار اين مخلوق برسد؟)(49) (فَسُبْحَانَ الَّذِي بَهَرَ(50) الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْق جَلاَّهُ(51) لِلْعُيُونِ، فَأَدْرَکَتْهُ مَحْدُوداً مُکَوَّناً، وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً; وَاَعْجَزَ الاَْلْسُنَ عَنْ تَلْخِيصِ(52) صِفَتِهِ، وَقَعَدَ بِهَا عَنْ تَأْدِيَةِ نَعْتِهِ!).****نکته:شگفتى هاى طاووس!هرگاه درست بنگريم همه چيز در جهان آفرينش، عجيب است; ولى بعضى از بعضى عجيب تر و شگفت انگيزتر است که از جمله آن ها طاووس است.اين پرنده در زيبايى بى نظير و به همين دليل، همواره ضرب المثل است. پرهاى او که به رنگ هاى بسيار مختلف و جذّاب و درخشنده رنگ آميزى شده در حال عادى به دنبال او بر زمين کشيده مى شود; ولى آن گاه که چتر مى زند، منظره فوق العاده زيبايى پديد مى آورد و اگر در برابر جنس ماده باشد اين کار را سريع تر انجام مى دهد تا او را به سوى خود جلب کند. گرچه پرهاى زيبا و چتر زدن مربوط به جنس نر است، ولى به صورت عروسى در مى آيد که زيباترين لباس هاى شب زفاف را پوشيده است. او از خود لذت مى برد و با کبر و غرور راه مى رود و گاه قهقهه هاى شادى سر مى دهد.طاووس 20 تا 25 سال عمر مى کند. نوع ماده در سه سالگى تخم مى گذارد و در همان زمان، پرهاى جنس نر کامل مى شود. تخم گذارى او در سال يک مرتبه بيش نيست و هر بار 12 عدد است; ولى چون پرنده بازى گوشى است از تخم هاى خود به خوبى حفاظت نمى کند; لذا آن را زير شکم پرنده ديگرى مى گذارند تا به جوجه تبديل شود. يونانيان و روميان باستان، آن را پرنده مقدّسى مى دانستند، ولى بعضى آن را پرنده شومى مى دانند که سبب دخول ابليس در بهشت شده است. از نوک منقار او تا انتهاى دم ها بيش از دو متر طول دارد; ولى ماده آن کوچک تر است.همان گونه که امام(عليه السلام) در خطبه مذکور فرموده اند، افسانه اى در مورد باردار شدن جنس ماده در ميان مردم معروف بوده است که به هنگام هيجان شهوت، قطره اشکى در کنار چشم جنس نر نمايان مى شود و جنس ماده آن را مى نوشد و از آن باردار مى شود; ولى اين سخن افسانه اى بيش نيست او هم مانند پرندگان ديگر آميزش مى کند و بسيارى آميزش او را با چشم ديده اند.اين پرنده را معمولا براى پرهاى زيباى او که همواره براى تزيين به کار مى رود پرورش مى دهند; ولى گروهى از گوشت آن نيز استفاده مى کنند; ولى در اسلام خوردن گوشت آن حرام شمرده شده است.(53)(54)* * * *پی نوشت:1. «قصب» به معناى نى هاى مخصوصى است که در لابه لاى پرها قرار دارد.2. «مدارى» جمع «مدرى» (بروزن املا) به معناى شانه است.3. «دارات» جمع «داره» به معناى حلقه يا هاله اطراف ماه است.4. «عقيان» به معناى طلا است.5. «فلذ» جمع «فلذة» (بر وزن بدعة) و به معناى قطعه است.6. «زبرجد» از سنگ هاى زينتى و گران قيمت است و رنگ هاى مختلفى دارد و از همه مشهورتر رنگ سبز آن است; لذا هر چيز سبز خوش رنگى را به «زبرجد» تشبيه مى کنند.7. «جنى» به معناى چيده شده و نيز به معناى دسته گل ذکر شده است.8. «ضاهيته» از ماده «مضاهاة» به معناى شباهت است.9. «موشى» به معناى پر نقش و نگار است. ازماده «وشى» به معناى نقاشى کردن پارچه است و به معناى دروغ گفتن و سخن چينى نيز به کار رفته است.10. «مونق» به معناى زيبا و شگفت انگيز از ماده «انق» (بر وزن رمق) به معناى زيبا شدن شده است.11. «فصوص» جمع «فص» (بر وزن نص) به معناى نگين است.12. «لجين» به معناى نقره است.13. «مکلل» به معناى تاجدار از ماده «اکليل» به معناى تاج گرفته شده است و گاه بر چيزى که به جواهرات تزيين شده اطلاق شده است.14. «خلاسى» خروس دو رگه اى است که ترکيبى از خروس هاى هندى و فارسى است و رنگ آن تيره و در واقع، حد وسط سياه و سفيد است. از ماده «خلس» (بر وزن نفس) به معناى گندم گون و تيره رنگ ذکر شده است.15. «مرح» به معناى مست نعمت و قدرت است و از ماده «مرح» (بر وزن فرح) به معناى شدت خوشحالى گرفته شده است.16. «مختال» به معناى متکبّر و خودبرتربين ازماده «خيال» گرفته شده است.17. «سربال» به گفته راغب در مفردات به معناى پيراهن است و گاهى به هرگونه لباس نيز گفته شده است.18. «اصابيغ» همان گونه که گفته شد، جمع «اصباغ» و اصباغ جمع «صبغ» به معناى رنگ است.19. «وشاح» به معناى نوار پهن زيبايى است که بر دوش مى افکنند و حمايل مى کنند.20. «زقا» از ماده «زقو» (بر وزن ضعف) به معناى فرياد کشيدن است.21. «معول» به معناى کسى است که صدا را به گريه بلند مى کند و از «عويل» گرفته شده است.22. «حمش» جمع «احمش» به معناى شخص يا چيزى است که ساق او باريک باشد و گاه به معنى تيره رنگ نيز آمده است.23. «نجمت» از ماده «نجم» (بر وزن حجم) به معناى روييدن و ظاهر شدن است.24. «ظنبوب» به معناى انحراف و کجى به سمت جلو است.25. «صيصة» به معناى خارى است که در پاى مرغان مى باشد و گاه به معناى شانه اى است که تار و پود پارچه را قبل از بافتن با آن مرتب مى کنند.26. «العُرف» به معناى يال است.27. «قنزعة» به معناى کاکل است.28. «موشاة» پر نقش و نگار.29. «ابريق» به گفته بعضى از ريشه فارسى «ابريز» گرفته شده و به معناى آفتابه مخصوصى است که معمولا براى شستن دست و دهان قبل و بعد از غذا خوردن يا براى ريختن گلاب در مهمانى ها به کار مى رود و لوله و گردن آن با انحناى خاصى به شکلى زيبا ساخته شده.30. «مغرز» محل قرار گرفتن يا محل فرو رفتن چيزى است.31. «وسمه» رنگ خاصى بوده که ابرو يا محاسن را با آن رنگ مى کردند.32. «صقال» و صيقل به يک معناست.33. «متلفع» به معناى پيچيده شده از ماده «لفع» (بر وزن نفع) به معناى فراگرفتن و گرداگرد چيزى را پوشاندن است.34. «معجر»، روسرى و مقنعه.35. «اسحم» به معناى سياه است.36. «مستدق» به معناى باريک و نازک است و از ماده «دق» (بر وزن حق) گرفته شده.37. «أقحوان» به معناى بابونه سفيد است.38. «يقق» به معناى بسيار سفيد از ماده «يقوقه» گرفته شده است.39. «يأتلق» يعنى مى درخشد از ماده «ألْقَ» (بر وزن دلق) گرفته شده.40. «بريق» به معناى درخشندگى از ماده برق گرفته شده است.41. «بصيص» به معناى درخشش و تلألؤ است.42. «قيظ» به چله تابستان و شدت حرارت است.43. «ينحسر» يعنى برهنه مى شود و مکشوف مى گردد; از ماده «حسر» (بر وزن نصر) به معناى برهنه شدن گرفته شده است.44. «تترى» از ماده «وتر» به معناى يک تا شدن گرفته شده و «تترى» يعنى يک پشت سر ديگرى در مى آيد.45. «ينحت» يعنى فرو مى ريزد از ماده «نحت» (بر وزن تخت) به معناى تراشيدن گرفته شده است.46. «عسجديه» به معناى طلايى است و از «عسجد» به معناى طلا گرفته شده.47. «عمائق» جمع «عميقه» به معناى دقيق و عميق است.48. «قرائح» جمع «قريحة» به معناى ذهن و هوشى است که خدا در سرشت او قرار داده است.49. طبق تفسير ياد شده تمام ضميرهايى که دراين جملات است به خلق يعنى «طاووس» بر مى گردد و بسيارى از شارحان نهج البلاغه نيز همين گونه فهميده اند; هر چند بعضى به اجمال و ابهام از آن گذشته اند. اين احتمال نيز وجود دارد که ضمير در جمله «اعجز الالسن عن تلخيص صفته» و همچنين در جمله «عن تأدية نعته» به ذات پاک خدا برگردد. بنابراين مفهوم جمله چنين مى شود: جايى که عقول از درک اوصاف مخلوقى ناتوانند چگونه مى توانند به کنه ذات صفات خالق برسند؟50. «بَهَرَ» از ماده «بهر» (بر وزن نهر) به معناى غلبه يافتن و چيره شدن گرفته شده است.51. «جلاّه» يعنى آن را آشکار ساخت و از ماده «جلاء» گرفته شده است.52. «تلخيص» هم به معناى شرح دادن و هم به معناى خلاصه کردن آمده است و دراين جا به معناى اوّل است.53. به کتاب «جواهرالکلام»، جلد 36، صفحه 309 مراجعه کنيد.54. به کتاب «حياة الحيوان دميرى»، «لغت نامه دهخدا» و «الزوولوجىّ الحديث» (جانورشناسى نوين) مراجعه کنيد. 
شرح علامه جعفری«فاذا رمي ببصره الي قوائمه زقا معولا بصوت يكاد يبين عن استغاثته، و يشهد بصادق توجعه لان قوائمه حمش كقوائم الديكه الخلاسيه» (و در آنهنگام كه به پاهايش مي‌نگرد صدايي ناله مانند برمي‌آورد، چونان جانداري كه پناه‌جويي خود را آشكار مي‌كند، فرياد او به صدق احساس دردش گواهي مي‌دهد، زيرا پاهايي سياه رنگ و زشت و نازك دارد مانند پاهاي خروس خلاسي … ).آيا شدت احساس زيبايي طاووس در خويشتن است كه با ناله‌ي از دل برآمده به جهت مشاهده‌ي زشتي پاهايش تعديل مي‌گردد؟ اميرالمومنين عليه‌السلام در اين جملات صريحا نمي‌فرمايد كه علت ناله‌ي طاووس در هنگام نگريستن به پاهايش معلول شدت احساس زيبايي بال و پر و ديگر اعضاي او است. ولي اين احتمال كه ممكن است چنين باشد، منتفي نيست. بايد دقيقا بينديشيم در اينكه:گيرم كه خارم خار بد، خار از پي گل مي‌زهد          صراف زر هم مي‌نهد جو بر كف مثقالهاآيا قانوني بسيار بااهميت، به نام قانون حفظ تعادل در پشت پرده وجود دارد كه نمي‌گذارد حيات از تعادل خود منحرف گردد و از ادامه‌ي مقرري خود در حكمت ربوبي مختل شود؟ ما كه تاكنون درصدد اين تحقيق نبوده‌ايم، مخصوصا در دوران ما، كه تفكرات رفتارشناسي، انسان‌شناسي و جهان‌بيني‌ها را در نمودشناسي رفتارها خلاصه نموده است، مسلما مانع اينگونه تفكرات عميق و بسيار بااهميت مي‌باشد. به هر حال دقت فرماييد:1. خنده‌هاي عميق، همواره نوعي گرفتگي ابهام‌آميزي را به دنبال خود مي‌آورد.2. شاديهاي بسيار تند اندوههايي مناسب خود را در پي دارد.3. احساس غرور و تكبر بيش از اندازه شكستگي و احساس پستي شكننده‌اي را نتيجه مي‌دهد.4. پيروزيهاي مستند به خودخواهي‌ها دير يا زود به شكستهاي فاحش انجاميده است.5. قدرتمندها در گذرگاه روزگار، همانگونه كه ناتوانان را مي‌گريانند خود نيز پس از زماني، گريه‌هاي تلخ سر مي‌دهند.6. همواره در هنگام تراكم امواج ظلمت‌افزا در درون آدميان، رگه‌ها و روزنه‌هايي از روشنايي‌ها را ارائه مي‌دهد.7. نااميدي‌هاي شكننده در آن هنگام كه مي‌خواهند آدمي را از پاي درآورند، اميد نيرومندي در درون سربرآورده و حيات از اختلال نجات مي‌دهد.هيچ كس نمي‌تواند منكر شود كه حيات را براي خود از يك قانون ماوراي طبيعي بسيار بااهميت برخوردار است كه عده‌ي زيادي از روانشناسان و كارمندان علوم انساني (نه انسان‌شناسان حقيقي) درباره‌ي آن نمي‌انديشند و اگر هم از درون آنان صدايي ظريف آنان را براي انديشه در اينگونه مسائل تحريك نمايد، با يك جمله‌ي (دوران متافيزيك‌گرايي گذشت و ما بايد حقيقت را ببينيم و بگوييم كه آري چنين چيزي واقعيت دارد و ما آنچه را كه شما مي‌گوييد نمي‌بينيم، آن صدا را خاموش مي‌كنند!ما در اين مورد با يك جمله‌ي كاملا روشن آنان را در تخيلات روياهاي شيريني كه دارند، رها مي‌كنيم و راه خود را مي‌رويم آن جمله اين است كه آقايان، شما روابط اشياء را كه نظم هستي موجودات بر آن قرار گرفته است را هم نمي‌بينيد. شما هيچ يك از نيروها و فعاليتها و پديده‌هاي مغزي و رواني را نمي‌بينيد. شما آن اصول و همه‌ي قوانيني كه وضع رواني و مغزي ما را اداره مي‌كنند، نمي‌بينيد. شما ميليارد ميلياردها علل و جرياناتي كه كيهان ما را به اين موقعيت فعلي رسانيده است نمي‌بينيد، ولي همه‌ي اينها كه گفته شد واقعيت دارند و چنانكه واقعيت آنها به يقين من و امثال من وابسته نيستند، همچنان به انكار و ترديد و شطرنج بازي مغزي شما هم گوش فرانمي‌دهند.****«و اقل اجزائه اعجز الاوهام ان تدركه و الالسنه ان تصفه» (و كمترين اجزاء اين حيوان اوهام انسان را از دركش و زبانها را از بيانش ناتوان ساخته است.)اينكه فصل حقيقي اشياء از حدود درك و دريافت ما بالاتر است، مورد اعتراف همه‌ي متفكران آگاه است:اكثر فيلسوفان مشا و اشراق در گذشته و متفكران مكتبهاي گوناگون قرون و اعصار پس از ظهور تمدن اسلامي و معارف آن بر اين عقيده‌اند كه آنچه ما در تعريف و شناخت اشياء بهره‌برداري مي‌نماييم، فصل منطقي است نه فصل حقيقي، زيرا به دو علت بسيار مهم ما از درك فصل حقيقي اشياء ناتوانيم.:علت يكم- ناتواني ما از ورود به كنه و حقيقت ذاتي اشياء است. اين ناتواني مورد اعتراف صاحبنظران گذشته و دوران‌هاي اخير است با عبارت مختلف. دليلي كه مي‌آورند، ارتباط شديد اشياء عالم هستي است با يكديگر و لازمه‌ي اين ارتباط اين است كه بدون فهم كل مجموعه‌ي موجودات، شناخت حقيقي ذات يك جزء همه جانبه امكان‌پذير نمي‌باشد. اين ارتباط شديد در سخنان شيخ محمود شبستري كه بارها متذكر شده‌ايم چنين آمده است:بهر جزئي ز كل كان نيست گردد           كل اندر ز امكان نيست گرددجهان كل است و در هر طرفه العين           عدم گردد و لا يبقي زمانيندگرباره شود پيدا جهاني           بهر لحظه زمين و آسمانيجهان چون خط و خال و چشم و ابروست           كه هر چيزي بجاي خويش نيكوستاگر يك ذره را برگيري از جاي           خلل يابد همه عالم سراپايعلت دوم- تصرف وسائل و عوامل درك ما از ابزار ساخته شده با فكر و دست بشري براي گسترش و عميق‌تر و دقيق‌تر ساختن معلومات ما درباره‌ي جهان هستي از يك طرف و تصرف حواس و فعاليتهاي مغزي ما بجهت بكارگيري اصول پيش‌ساخته و تاثرات ثابت دروني و هدفگيري‌هاي خاصي از طرف ديگر مانع از وصول به حوزه‌ي ذات و كنه اشياء في نفسه (براي خود) مي‌باشند. در ساليان گذشته دو نامه از كندياك و فيليستي دولامنه را براي يكديگر ديده‌ام كه در اين مبحث متدكر مي‌شوم: كندياك درباره‌ي خدا به فيليستي مي‌نويسد: چون من خدا را نمي‌بينم، نمي‌توانم او را بپذيرم! يعني چون حقيقتش را نمي‌دانم، لذا نمي‌توانم وجود او را قبول نمايم: فيليستي در پاسخ او نوشته است: شما يكدانه‌ي كوچك از خاك را از زمين بردار و براي من چنان تعريف كن كه من حقيقت آن را بفهم و هيچ سوالي درباره‌ي آن نداشته باشم، در آن موقع من خدا را مي‌آورم در برابر چشمان تو قرار مي‌دهم! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس امام (ع) نى دم طاوس را به دايره هايى سيمين تشبيه فرموده است، و كسانى كه شكل دم طاوس را هنگام برخاستن، و سپيدى ته پرها و پخش و گستردگى آنها را براى آميزش با ماده اش ديده اند مى دانند كه اين تشبيه تا چه اندازه درست و بجاست. همچنين خطوط زرد دايره مانندى را كه بر پهناى پرهاى دم آن نقش بسته در شدّت و صافى، زردى و تابش و درخشش آن به زرناب تشبيه فرموده، و دايره هاى سبز رنگى را كه در وسط دواير زرد مذكور قرار گرفته به پاره هاى زبرجد همانند فرموده و به سبب گردى و درخشندگى كه دارند واژه شموس (خورشيدها) را براى آنها استعاره كرده استسپس فرموده است: «فإن شبّهته بما... كلّ ربيع»:وجه شباهت رنگهاى جوراجور پر و بال و دم و يال طاوس به گلهاى بهارى، اجتماع رنگهاى گوناگون و زيبايى و خرّمى و تر و تازگى آنهاست، و همينها نيز وجه مشابهت آن به جامه هاى پر نقش و نگار، و بردهاى دل انگيز يمانى، و زر و زيور آلات و نگينهاى رنگارنگى است كه در ميان نقره جا داده شده و به انواع جواهر آراسته و همچون تاجى مرصّع در آن ميان باشد.پس از اين امام (ع) از خراميدن و آواز و قهقهه طاوس سخن مى گويد، و اين هنگامى است كه اين مرغ، به پر و بال رنگين خود مى نگرد، و به زيبايى جامه پر نقش و نگار خود به شگفت مى آيد، واژه هاى ضحك (خنده) و قهقهه (خنده صدا دار) و سربال (جامه) همه استعاره اند، اين كه فرموده است زمانى كه طاوس به پاهايش مى نگرد و به سبب مشاهده زشتى و باريكى پاهاى خود مانند دردمندان فرياد مى كشد و پس از اظهار كبر و غرور ابراز فروتنى و زبونى مى كند نيز همه بر سبيل استعاره است، و اين كه پاهاى طاوس به پاهاى خروس خلاسىّ تشبيه شده به سبب باريكى و درازى و ناهموارى و برآمدگى پشت پاى آن است.و در ادامه اين سخنان به ناخن پشت پا و كاكل آن اشاره مى كند، كاكل طاوس عبارت از پرهاى اندك و درازى است كه در ميان پرهاى سر طاوس به رنگ سبز و پر نقش و نگار تقريبا در قسمت ثلث عقب سر آن ظاهر مى گردد، و در باره گردنش محلّ برآمدگى آن را به ابريق تشبيه مى كند كه وجه شباهت آن روشن است، همچنين از فرق سر تا شكمش در سياهى و برّاقى رنگ وسمه و يا ديباى سياهرنگى را دارد كه آن را پوشيده و مانند آيينه صيقلى شده، و با درخشندگى به تابش و نمايش در آمده، و يا همچون چادر سياهى است كه بر خود پيچيده باشد، جز اين كه بيننده به سبب بسيارى شادابى و درخشندگى، آن را آميخته به رنگ سبز تر و تازه اى مشاهده مى كند.سپس امام (ع) آميزه سپيدى را كه در كنار گوش طاوس نقش بسته، و در باريكى و استقامت به خطّ نازكى مى ماند كه قلم آن را ترسيم كرده باشد، و در سپيدى به رنگ گل بابونه مى ماند بيان مى كند، و در باره رنگهاى گوناگون و فراوان آن به اجمال مى فرمايد: كمتر رنگى است كه طاوس از آن بهره مند نبوده، و بر آن برترى نداشته باشد، منظور از اين برترى بسيارى جلا و برّاقى و درخشندگى ديبا گونه آن است، و واژه ديبا براى پرهاى آن استعاره شده است، پس از اين امام (ع) پرهاى رنگارنگ طاوس را به انواع گلهايى پراكنده تشبيه مى كند، و با ذكر اين كه اين گلها را بارانهاى بهارى به بار نياورده و پرورش نداده است به كمال قدرت آفريننده آنها اشاره مى كند و منظور از اين سخن اين است كه چون پرهاى رنگين طاوس را به انواع گلها تشبيه كرده، و گلها بر حسب معمول و آنچه در ذهن آدمى است بر اثر بارانهاى بهارى و تابش نور خورشيد پديد مى آيد، تذكّر مى دهد كه اينها را بارانهاى بهار و آفتاب تابستان به وجود نياورده، و با اين گفتار عظمت صانع متعال را بيان مى كند كه بدون ريزش باران و تابش خورشيد اين همه رنگهاى گوناگون را در اين حيوان آفريده است.پس از اين حالت ديگر طاوس را كه اين نيز موجب عبرت و توجّه به حكمت و قدرت صانع متعال است تذكّر مى دهد و آن فرو ريختن و برهنه شدن طاوس اندك اندك از اين پرهاى زيباى خويش است، و اين كه پرهاى آن همگى بى كم و كاست دوباره با همان رنگهاى نخستين در جاى خود مى رويد تا آن جا كه تصوّر مى شود اين همان است كه بوده است، و اين ريختن و روييدن پرهاى طاوس را به فرو ريختن برگهاى شاخه هاى درختان و روييدن دوباره آنها تشبيه فرموده است.سپس به مراتب حكمت و عظمت قدرت حقّ تعالى در پديد آوردن هر مويى از موهاى طاوس اشاره مى كند كه اگر نيكو مورد دقّت و بررسى قرار گيرد، از نظر تابندگى و درخشندگى كه دارد گاهى همچون گل، سرخ، و زمانى مانند زبرجد سبز و موقعى همانند طلا زرد به نظر مى آيد.پس از اين گفتار شيوا و رسا، به ژرفاى انديشه انديشمندان و عمق افكار دانايان اشاره مى كند كه دور است از اين كه بتوانند اين آفريده را توصيف كنند، يعنى ناتوانند از اين كه علّت اين رنگها و سبب اختلاف آنها، و اختصاص هر رنگى را در جاى خود و علل هيأت و شكل آنها و ديگر ويژگيهايى را كه آن حضرت شمرده دريابند و شرح دهند، زيرا كمترين جزء آن مايه سرگشتگى انديشه ها در درك علل، و فروماندن زبانها از بيان چگونگى آن است، و احتمال دارد منظور آن بزرگوار عجز و ناتوانى انسان از دقّت و بررسى و شرح صفات ظاهرى اين حيوان باشد، زيرا هر چند گفتار آن حضرت در اين باره در كمال بلاغت و منتهاى گويايى و رسايى است، امّا با اين همه در خلال اين اوصاف نكات و دقايقى است كه به وصف در نمى آيد، و در الفاظ نمى گنجد، و اين به مقصود آن حضرت نزديكتر است، زيرا آنچه پس از اين بعد از تنزيه حق تعالى فرموده كه پروردگار خردها را از توصيف آفريده اى كه آن را در معرض ديد آنها قرار داده و آن را محدود و رنگين و مركّب و مخلوق مى بينند، ناتوان، و زبانها را از بيان فشرده اى از چگونگى و بيان اوصاف آن عاجز و زبون ساخته مؤيّد اين گفتار است.بايد دانست كه براى طاوس احوال ديگرى كه بيشتر آنها به اين حيوان ويژگى دارد ذكر شده و گفته اند: حدّاكثر عمر طاوس بيست و پنج سال است، و در سال سوّم عمر خود شروع به تخمگذارى مى كند، و در سال فقط يك بار در طول سه روز دوازده دانه تخم مى گذارد، و پس از سى روز كه آنها را زير بال و پر خود مى گيرد بدل به جوجه مى شوند. پرهاى اين حيوان هنگام فرو ريختن برگ درختان مى ريزد، و زمانى كه پيدايش برگ درختان آغاز مى شود، پرهاى آن شروع به روييدن مى كند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 44 تخال قصبه مدارى من فضّة، و ما أنبتت عليها من عجيب داراته و شموسه خالص العقيان و فلذ الزّبرجد. فإن شبّهته بما أنبتت الأرض قلت جنيّ جني من زهرة كلّ ربيع، و إن ضاهيته بالملابس فهو كموشيّ الحلل أو مونق عصب اليمن، و إن شاكلته بالحليّ فهو كفصوص ذات ألوان قد نطّقت باللّجين المكلّل، يمشي مشي المرح المختال، و يتصفّح ذنبه و جناحه فيقهقه ضاحكا لجمال سرباله، و أصابيغ وشاحه، فإذا رمى ببصره إلى قوائمه زقا معولا بصوت يكاد يبين عن استغاثته، و يشهد بصادق توجّعه، لأنّ قوائمه حمش كقوائم الدّيكة الخلاسيّة، و قد نجمت من ظنبوب ساقه صيصية خفيّة. و له في موضع العرف قنزعة خضراء موشاة (موشّاة)، و مخرج عنقه كالإبريق، و مغرزها إلى حيث بطنه كصبغ الوسمة اليمانيّة، أو كحريرة ملبّسة مراتا ذات صقال، و كأنّه متلفّع بمعجر أسحم إلّا أنّه يخيّل لكثرة ماءه و شدّة بريقه أنّ الخضرة النّاضرة ممتزجه به، و مع فتق سمعه خطّ كمستدقّ القلم في لون الاقحوان أبيض يقق فهو ببياضه في سواد ما هنالك يأتلق. و قلّ صبغ إلّا و قد أخذ منه بقسط، و علاه بكثرة صقاله و بريقه، و بصيص ديباجه و رونقه، فهو كالأزاهير المبثوثة لم تربّها أمطار ربيع و لا شموس قيظ، و قد يتحسّر من ريشه و يعرى من لباسه فيسقط تترى و ينبت تباعا فينحتّ من قصبه انحتات أوراق الأغصان، ثمّ يتلاحق ناميا حتّى يعود كهيئته قبل سقوطه، لا يخالف سالف ألوانه، و لا يقع لون في غير مكانه، و إذا تصفّحت شعرة من شعرات قصبه أرتك حمرة وردّية، و تارة خضرة زبرجديّة، و أحيانا صفرة عسجديّة. فكيف تصل إلى صفة هذا عمائق الفطن، أو تبلغه قرائح العقول، أو تستنظم وصفه أقوال الواصفين، و أقلّ أجزائه قد أعجز الأوهام أن تدركه، و الألسنة أن تصفه. فسبحان الّذي بهر العقول عن وصف خلق جلاه للعيون فأدركته محدودا مكوّنا، و مؤلّفا ملوّنا، و أعجز الألسن عن تلخيص صفته، و قعد بها عن تأدية نعته.اللغة:و (المدارى) بالدال المهملة جمع المدرى قال ابن الأثير: المدرى و المدراة شيء من حديد أو خشب على شكل سنّ من أسنان المشط و أطول منه يسرح به الشعر الملبّد و يستعمله من لا مشط له، و في نسخ الشّارح البحراني بالذّال المعجمة قال: و هي خشبة ذات أطراف كأصابع الكفّ ينقى بها الطّعام.و (دارات) جمع الدّارة دارة القمر و غيره سمّيت بذلك لاستدارتها و (العقيان) بالكسر كما في القاموس و قال العلّامة المجلسيّ بالضمّ: الذّهب الخالص أو الذّهب النّابت من الأرض و (جنيت) التّمرة و الزّهرة و اجتنيتها و الجنيّ فعيل منه، و فى بعض النّسخ جنى كحصى و هو ما يجنى من الشّجر ما دام غصنا بمعنى فعيل و لفظة الفعل المجهول ليست في بعض النّسخ.و (زهر) النّبات بالفتح نوره، و الواحدة زهرة كتمر و تمرة قالوا و لا يسمّى زهرا حتى تفتح و (وشيت) الثوب وشيا من باب رمى نقشته فهو موشىّ وزان مرمىّ أى منقّش، و الأصل على مفعول و (الحلل) كصرد جمع حلة بالضمّ و هي إزار و رداء من برد أو غيره فلا تكون حلّة إلّا من ثوبين أو ثوب له بطانة.و (العصب) وزان فلس قال الفيومى برد يصنع غزله ثمّ ينسج، و لا يثنى و لا يجمع و إنّما يثنى و يجمع ما يضاف إليه فيقال: برد عصب و برود عصب، و الاضافة للتخصيص، و يجوز أن يجعل وصفا فيقال: شريت ثوبا عصبا، و قال السهلي: العصب صبغ لا ينبت إلّا باليمن. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 47 و (الفصوص) جمع فصّ كفلس و فلوس قال ابن السكيت: كسر الفاء ردىّ، و كذا قال الفارابي، و في القاموس الفص الخاتم مثلثة و الكسر غير لحن و (كلل) فلانا أى ألبس الاكليل و هو بالكسر التاج و شبه عصابة زين بالجوهر و (الوشاح) ككتاب شيء ينسج من أديم و يرصّع شبه القلادة تلبسه النساء.و رجل (أحمش) الساقين أى أدقّهما و (الخلاسى) بكسر الخاء المعجمة الديك بين دجاجتين هندية و فارسية، و الولد بين أبوين أبيض و أسود و (الظنبوب) حرف العظم اليابس من قدم الساق و (الوسمة) بكسر السين كما في بعض النسخ و هي لغة الحجاز و أفصح من السكون، و أنكر الأزهرى السكون، و بالسكون كما في بعضها و (اللفاع) ككتاب الملحفة أو الكساء أو كلما تتلفّع به المرأة، و تلفع الرّجل بالثوب إذا اشتمل به و تغطى، و في بعض النسخ متقنّع من القناع و (أبيض يقق) بالتحريك و بالكسر أيضا وزان كتف شديد البياض.و (يتحسّر) في بعض النسخ مضارع تفعل يقال: تحسّر البعير أى سقط من الاعياء، و في بعض النّسخ تنحسر على صيغة الانفعال تقول: حسره كضربه فانحسر أى كشفه فانكشف و (سالف ألوانه) في بعض النسخ بدلها ساير ألوانه و الأوّل أظهر و (العسجد) كجعفر الذّهب و (العمق) بالضمّ و الفتح قعر البئر و نحوها و (الفطن) كعنب جمع فطنة بالكسر و هي الحذق و العلم بوجوه الامور و (جلّاه) بالتّشديد و التخفيف على اختلاف النّسخ أى كشفه.الاعراب: و مغرزها، مبتدأ خبره كصبغ الوسمة، و بطنه بالرّفع مبتدأ محذوف الخبر أى مغرزها إلى حيث بطنه موجودا و ممتدّا و منتهى إليه كصبغ.و حيث تضاف إلى الجملة غالبا و إضافتها إلى المفرد تشذّ في الشّعر، و هو في المعنى مضافة إلى المصدر الّذي تضمّنته الجملة قالوا: حيث و إن كانت مضافة الى الجملة في الظّاهر، لكن لمّا كانت في المعنى مضافة إلى المصدر فاضافتها إليها كلا إضافة، و لذا بنيت على الضمّ كالغايات على الأعرف قال نجم الأئمة: قد حذف خبر المبتدأ الّذي بعد حيث غير قليل، و التّنوين في قوله: بقسط، للتّفخيم، و جملة: علاه عطف على جملة أخذ.المعنىثمّ أخذ عليه السّلام في وصف اجنحة الطاوس فقال (تخال قصبه) أي عظام أجنحته (مداري من فضّة) في الصّفاء و البياض (و ما أنبتت عليها من عجيب داراته و شموسه) التي في الرّيش (خالص العقيان) أى الذّهب في الصّفرة الفاقعة و الرّونق و البريق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 56 و الجلا (و فلذ الزبرجد) في الخضرة و النّضارة. (فان شبّهته بما أنبتت الأرض) من الأزهار و الأنوار (قلت جنيّ جنى من زهرة كلّ ربيع) و نوره في اختلاف ألوانه و أضباعه (و إن ضاهيته) أى شاكلته و شبّهته بالملابس (فهو كموشىّ الحلل) المنقّشة بكلّ نقش في البهجة و النضارة (أو) ك (مونق عصب اليمن) أى كبرد يمانيّ مصبوغ معجب (و ان شاكلته بالحليّ فهو كفصوص ذات ألوان) مختلفة (قد نطّقت باللّجين المكلّل) أى جعلت الفضّة كالنّطاق لها.تشبيه [و ان شاكلته بالحليّ فهو كفصوص ذات ألوان ] قال الشارح البحراني: شبّهه بالفصوص المختلفة الألوان المنطّقة في الفضة أى المرصّعة في صفايح الفضّة و المكلّل الذي جعل كالاكليل بذلك الترصيع، فيكون حاصل كلامه عليه السّلام تشبيهه قصب ريشه بصفايح من فضّة رصّعت بالفصوص المختلفة الألوان، فهى كالاكليل بذلك الترصيع، و لكنّ الأظهر أنّ المكلّل وصف للّجين فافهم.ثمّ أخذ في وصف مشيه و ضحكه فقال عليه السّلام (يمشى مشى المرح المختال) أى كمشى الفرحان المعجب بنفسه (و يتصفّح) أى يقلب جناحه و ذنبه (فيقهقه ضاحكا لجمال سرباله) أى حسن قميصه (و أصابيغ وشاحه) أى ألوان لباسه (فاذا رمى ببصره نحو قوائمه) و رأى سماحتها (زقا) و صاح (معولا بصوت) أى رافعا صوته بالبكاء و النّياح كنايه (يكاد يبين) أى يظعن و يرتحل و هو كناية عن الموت (عن استغاثته و يشهد) عويله (بصادق توجّعه) و يفصح عن شدّة تفجّعه و ذلك (لأنّ قوائمه حمش) دقاق (كقوائم الدّيكة الخلاسيّة) التي عرفت معناها (و قد نجمت) أى طلعت استعاره (من ظنبوب ساقه صيصية) و هي في الأصل شوكة الحائك التي يسوّى بها السّداة و اللّحمة، فاستعيرت لصيصية الطائر الّتي في رجله (خفيّة) ليست بجليّة كما للدّيك.استعاره ثمّ أخذ في وصف قنزعته بقوله: (و له في موضع العرف) مستعار عن عرف الدّابة و هو شعر عنقه (قنزعة) و هى رويشات يسيرة طوال في مؤخّر رأسه بارزة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 57 عن ريش رأسه استعارة عن قنزعة الصّبي و هي الخصلة من الشّعر يترك على رأسه (خضراء موشاة).ثمّ أخذ في وصف عنقه بقوله: (و مخرج عنقه كالابريق) أى محلّ خروج عنقه كمحلّ خروج عنق الابريق فيشعر بأنّ عنقه كالابريق أو أنّ خروجه كخروج عنق الابريق على أنه مصدر فيكون الاشعار أقوى (و مغرزها) أى مثبت عنقه، و تأنيث الضمير على لغة أهل الحجاز (إلى حيث بطنه كصبغ الوسمة اليمانيّة) في الخضرة الشديدة الضاربة إلى السواد (أو كحريرة سوداء ملبسة مرآتا ذات صقال) في لونها المخصوص و مخالفة بصيص المرآة لها (و كأنه متلفّع) أى مكتس (بمعجر أسحم) أى بثوب كالعصابة ذي سحم و سواد (إلّا أنّه يخيّل لكثرة مائه و شدّة بريقه أنّ الخضرة النّاضرة ممتزجة به).ثمّ وصف الخطّ الأبيض عند محلّ سمعه فقال: (و مع فتق سمعه خطّ) دقيق (كمستدقّ القلم في) لون مثل (لون الاقحوان) أى البابونج (أبيض يقق فهو) أى ذلك الخطّ (ببياضه في سواد ما هنالك يأتلق) و يلمع.ثمّ أجمل في تعديد ألوانه فقال: (و قلّ صبغ إلّا و قد أخذ منه بقسط) وافر (و علاه) أى زاد على الصبغ و غلب عليه (بكثرة صقاله و بريقه) أى جلائه و لمعانه (و بصيص ديباجه و رونقه) أى حسنه و بهائه تشبيه (فهو كالأزاهير المبثوثة) المتفرّقة (لم تربّها أمطار ربيع و لا شموس قيظ) لما كان من شأن الأزاهير أنّ تربيتها و كمالها بالشّمس و المطر، و شبّه عليه السّلام ألوان هذا الطائر بالأزاهير المبثوثة أتى بهذه الجملة تنبيها على أن تربيتها ليست بالشّموس و الأمطار و إنّما هي بتدبير الفاعل المختار ففيه من الدّلالة على عظمة الصانع تعالى و قدرته ما لا يخفى.و الظاهر أنّ الجمع في الأمطار باعتبار الدّفعات، و في الشّموس بتعدّد الاشراق في الأيام، أو باعتبار أنّ الشّمس الطالع في كلّ يوم فرد على حدة لاختلاف التّأثير في تربية الأزهار و النباتات باختلاف الحرّ و البرد و غير ذلك.ثمّ بيّن له حالة اخرى هى محل الاعتبار في حكمة الصّانع و قدرته فقال: (و قد يتحسّر) و يتعرّى (من ريشه و يعرى من لباسه) و ذلك في الخريف عند منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 58 سقوط أوراق الأشجار (فيسقط تترى) أى شيئا بعد شيء (و ينبت تباعا) بدون فترة بينهما (فينحت) أى يسقط (من قصبه انحتات أوراق الأغصان ثمّ يتلاحق ناميا) و ذلك في الرّبيع إذا بدء طلوع الأوراق (حتّى يعود كهيئته قبل سقوطه لا يخالف) لون ريشه الثّاني (سالف ألوانه و لا يقع لون في غير مكانه).ثمّ أشار إلى ما هو ألطف و أدقّ مما مضى و أعظم في الدّلالة على قدرة الصّانع المتعال فقال: (و إذا تصفّحت شعرة واحدة من شعرات قصبه أرتك) تلك الشعرة من شدّة بصيصها ألوانا مختلفة فتارة (حمرة ورديّة و تارة) أخرى (خضرة زبرجديّة و احيانا صفرة عسجديّة).ثمّ عقّب ذلك باستبعاد وصول الأذهان الثاقبة إلى وصفه و قال: (فكيف تصل إلى صفة هذا عمائق الفطن) أى الفطن العميقة التي من شأنها إدراك دقايق الأشياء و العلم بوجوه الامور على ما ينبغي (أو تبلغه قرائح العقول) أى تناله العقول بجودة الطّبيعة من قولهم لفلان قريحة جيّدة يراد استنباط العلم بجودة الطبع (أو تستنظم وصفه أقوال الواصفين و) الحال أنّ (أقلّ أجزائه قد أعجز الأوهام أن تدركه و الألسنة أن تصفه) و لا ريب أنّ الشّعرة أقلّ الأجزاء الّتي بها قوام الحيوان.و المراد بيان عجزها عن ادراك علل هذه الألوان على اختلافها و اختصاص كلّ من مواضعها بلون غير الاخر و علل هيئاتها و ساير ما أشار إليه، أو إظهار عجزها عن إدراك جزئيّات الأوصاف المذكورة و تشريح الهيات الظاهرة و الخصوصيات الخفيّة في خلق ذلك الحيوان، فانّ ما ذكره عليه السّلام في هذه الخطبة تشريحه و إن كان على غاية البلاغة و فوق كلّ بيان في وصف حاله إلّا أنّ فيه وراء ذلك جزئيّات لم يستثبتها الوصف.و هذا هو الأقرب و الأنسب بما عقّبه به من تنزيهه تعالى أعني قوله: (فسبحان الّذي بهر العقول) و غلبها (عن وصف خلق جلاه للعيون فأدركته محدودا مكوّنا) أى موصوفا بالحدود و التكوين و (مؤلّفا) من الأجزاء (ملوّنا) بالألوان المختلفة (و أعجز الألسن عن تلخيص صفته و قعد بها عن تأدية نعته) و الغرض الدّلالة على عجز العقول عن إدراك ذاته سبحانه، فانّها إذا عجزت عن إدراك مخلوق ظاهر للعيون على الأوصاف المذكورة فهى بالعجز عن إدراكه سبحانه و وصفه أحرى، و كذلك الألسن عن تلخيص صفته و تأدية نعته أعجز.الترجمة:خيال مى كني أصل پرهاى طاوس را شانه ها از نقره بيضا و آنچه رسته بر آن از دايره هاى عجيبه و شمسه هاى غريبه آن طلاى خالص و پارهاى زبرجد.پس اگر تشبيه كنى طاوس را بچيزى كه رويانيده است آنرا زمين گوئى كه گلهائيست چيده شده از شكوفه هر بهارى، و اگر تشبيه كنى آن را بلباسها پس آن همچو حلّهاى زينت داده شده است باطلا، يا همچو جامهاى برد خوش آينده يمن است، و اگر تمثيل كني آنرا بزيورها پس او مانند نگينهائيست صاحب رنگها كه كشيده در أطراف آن، يعنى مدور شده مانند نطاق بنقره مزيّن بجواهر. راه مى رود طاوس مثل راه رفتن شادى كننده متكبّر خرامان، و مى نگرد بنظر دقّت بدم و بال خود پس قهقهه مى زند در حالتى كه خندانست از جهة حسن پيراهن رنگين خود و رنگهاى لباس خود، پس چون اندازد نظر خود را بسوى پايهاى سياه باريك خود بانگ كند در حالتى كه گريه كننده باشد باو از بلند كه نزديك باشد روح از بدنش مفارقت نمايد از شدّت فرياد خود، زيرا كه پاهاى او زشت است و باريك همچو پاهاى خروسان خلاسى كه متولّد مى شوند ميان مرغ هندى و فارسى در حالتى كه برآمده است از طرف ساق او خارى كه پنهانست چنانچه در پاى خروسان مى رويد.و مر او راست در موضع پس گردن كاكلى سبز مزيّن با نقش و نگار و موضع بيرون آمدن گردن او مانند ابريق است و جاى فرو رفتن گردن آن تا كه منتهى شود بشكم او مثل رنگ وسمه يماني است يا همچو حرير پوشيده شده بر آينه صاحب صيقل و جلا و گويا كه طاوس پيچيده است بمقنعه سياه لكن خيال كرده مى شود از جهة كثرت تر و تازگى او و شدت برّاقى او اين كه سبزى با طراوت آميخته است بان. و با شكاف گوش او است خطّى مثل باريكى سر قلم در رنگ گل بابونج كه سفيد است در غايت روشنى، پس آن خط بسفيدى خود در ميان سياهى آنچه كه آن جاست مى درخشد، و كم رنگى است از رنگها مگر اين كه اخذ نموده است از آن بنصيب كامل، و بلند برآمده و تفوّق پيدا كرده آن رنگ بر او به بسيارى روشنى و درخشيدن آن و برّاقي زيباى آن و خوبى آن.پس طاوس مانند شكوفهائيست گسترانيده كه تربيت نداده آنرا بارانهاى بهارى و نه آفتابهاى تابستاني، و گاهى هست كه عارى مى شود از پر خود و برهنه مى شود از لباس خود پس مى افتد آن پرها پياپى، و مى رويد روئيدني، پس مى ريزد آن پرها از قلم پر او همچو ريختن برگهاى شاخهاى درخت، بعد از آن متلاحق مى شود در عقب يكديگر در حالتى كه نمو كننده است تا آنكه بر مى گردد بهيئت و صورتى كه پيش از ريختن داشت، مخالف نمى باشد رنگهاى لاحق برنگهاى سابق، و واقع نمى شود هيچ رنگى در غير جاى خود و چون نظر كنى بتأمّل در هر موئى از موهاى قلم أو مى نماياند آن موى تو را سرخى كه بلون گل سرخست و بار ديگر سبزى كه برنگ زبرجد است و گاهى زردى برنگ طلاى خالص.پس چگونه مى رسد بصفت اين مرغ خوش رنگ فكرهاى عميقه، يا چگونه مى رسد بكنه معرفت او عقلهاى با ذكاوت، يا چگونه بنظم مى آورد وصف آن را أقوال وصف كنندگان و حال آنكه كمترين جزئهاى او عجز آورده است و همها را از ادراك آن و زبانها را از وصف آن. پس پاكا پروردگارى كه غالب شد بعقلها از وصف كردن مخلوقى كه روشن و آشكار گردانيد آن را به چشمها، پس ادراك كردند آن چشمها آن مخلوق را در حالتى كه صاحب حدّ معينى بود آفريده شده و صاحب تركيبى بود برنگهاى گوناگون.  
بخش ۴ : آفرینش جانداران کوچک و بزرگ [منبع]

صِغارُ المخلوقات :
وَ سُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ قَوَائِمَ الذَّرَّةِ وَ الْهَمَجَةِ، إِلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقِ الْحِيتَانِ وَ الْفِيَلَةِ؛ وَ وَأَى عَلَى نَفْسِهِ أَلَّا يَضْطَرِبَ شَبَحٌ مِمَّا أَوْلَجَ فِيهِ الرُّوحَ، إِلَّا وَ جَعَلَ الْحِمَامَ مَوْعِدَهُ وَ الْفَنَاءَ غَايَتَهُ.

ادْمَجَ : محكم و استوار كرد.
قَوائِم : پاها.
الذَرَّة : مورچه ريز.
الْهَمَجَة : مگس ريز.
وَأىَ : وعده كرد.
الْحِمَام : مرگ. 
أدمَجَ : جمع نموده، بهم داخل كرده
ذَرَّة : مورچه ريز
هَمَجَة : مگس كوچك
وَأىَ : وعده داده است 
(19) و منزّه است خداوندى كه استوار قرار داده پاهاى موران خرد و پشه هاى كوچك و بزرگتر از آنها را از قبيل آفرينش ماهيها و پيلها،
(20) و بر خود واجب و لازم فرموده كه هيچ پيكرى را كه روح و جان در آن دميده نجنبد مگر آنكه مرگ را وعده گاه و نيستى را پايان كارش قرار داده است.
 
منزّه است خداوندى كه اعضاى بدن مورچه و پشه را به هم پيوند داده، همان گونه كه اعضاى بدن نهنگها و فيلها را، و بر خود لازم دانسته كه آنچه را در آن روح دميده است از هم نگسلد، جز آنكه مرگ را موعد آن قرار داد و نيستى را پايان آن.
 
پاک و منزه است آن کس که (حتى) براى مورچگان ريز و پشه هاى خرد، دست و پا قرار دارد و بالاتر از آن ها ماهيان بزرگ (و نهنگ ها) و فيل را آفريد و مقرر داشته هر موجودى را که روح در آن دميده سرانجام رهسپار ديار فنا کند (و تنها ذات پاک او باقى و برقرار خواهد بود).
 
پاك است آن كه در اندام مورچه و مگس خرد، پاها پديد آورد و جانداران بزرگتر از آنها را خلق كرد، از ماهيان -دريا- و پيلان -صحرا-، و بر خود لازم شمرد كه آنچه روان در آن دمانيده در هم نريزاند و بر جاى ماند جز كه مرگ را موعد او نهاد، و نيستى را پايانش قرار داد.
 
پاك است خداوندى كه پاهاى موران و پشه هاى كوچك را استوار كرد تا برسد به بزرگتر از آنها از ماهيان دريا و پيلان عظيم الجثّه، و بر خود لازم نموده كه هيچ جسمى كه جان در آن دميده جنبش ننمايد مگر آنكه مرگ را وعده گاه و فنا را پايان كارش قرار دهد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 395-391 از پشه هاى ريز گرفته تا نهنگ ها و فيل ها:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه اشاره کوتاهى به شگفتى هاى ديگر جانداران مى کند تا تصوّر نشود عجايب و شگفتى ها مخصوص طاووس است; مى فرمايد: «پاک و منزه است آن کس که (حتى) براى مورچگان ريز و پشه هاى خرد، دست و پا قرار دارد و بالاتر از آن ها ماهيان بزرگ (و نهنگ ها) و فيل را آفريد» (وَ سُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ(1) قَوَائِمَ(2) الذَّرَّةِ(3) وَالْهَمَجَةِ(4) إِلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقِ الْحِيتَانِ(5) وَ الْفِيَلَةِ!).امام(عليه السلام) در اين عبارت کوتاه به دو جاندار از کوچک ترين جانداران يعنى مورچه و پشه هاى ريز و به دو حيوان بزرگ که عظيم ترين جانداران روى زمين اند، اشاره مى کند: نهنگ در درياها و فيل در خشکى. مخصوصاً توجّه مخاطبان خود را به دست و پاى مورچگان و پشه ها جلب مى کند; دست و پايى که داراى تمام ويژگى هاى دست وپاى فيل است; خم و راست مى شود و از مغز فرمان مى گيرد و به جوانب مختلف انعطاف مى يابد; همواره تغذيه مى شود و براى خود اعصاب و عضلات و مفاصل و مانند آن دارد و به راستى اگر يکى از پاهاى آن ها را زير ميکروسکوپ هم قرار دهيم و در ساختمان آن اندکى بينديشيم به قدرت و علم بى پايان خدا آشنا خواهيم شد.همچنين اگر درباره حيوانات بزرگ بينديشيم که مثلا قلب بعضى از نهنگ ها يک تن وزن دارد و بچه هاى آن ها در زير آب، شير مادر مى خورند; به اين گونه که مادر شير خود را در آب مى ريزد و نوزاد او بلافاصله آن را مى نوشد! و ساير شگفتى هاى آن ها، درس بزرگى از توحيد و خداشناسى است; گرچه مورچه ها ـ براى مثال ـ آن قدر در اطراف ما زيادند و ما با آن ها عادت کرده ايم که نمى دانيم ساختمان يک مورچه از ساختمان يک هواپيماى غول پيکر مهم تر است. قرآن مجيد مى گويد: «(وَکَأَيِّنْ مِّنْ آيَة فِى السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ); و چه بسيار نشانه اى (از خدا) در آسمان ها و زمين که آن ها از کنارش مى گذرند و از آن روى گردانند».(6)و در پايان اين بخش اشاره به سرنوشت حتمى همه جانداران يعنى مرگ و نيستى کرده، چنين مى فرمايد: «و مقرر داشته هر موجود زنده اى که روح در آن دميده سرانجام رهسپار ديار فنا کند». (وَ وَأَى(7) عَلَى نَفْسِهِ إِلاَّ يَضْطَرِبَ شَبَحٌ(8) مِمَّا أَوْلَجَ فِيهِ الرُّوحَ، إِلاَّ وَ جَعَلَ الْحِمَامَ مَوْعِدَهُ، وَالْفَنَاءَ غَايَتَهُ).آرى، سرانجام هر جنبده اى و صاحب روحى مرگ است و اين سخن از يک سو اشاره اى به اين است که حيات دنيا با تمام زيبايى ها و شگفتى هايش پايدار نمى ماند و نمى توان دل بر آن بست و از سوى ديگر با مقايسه مرگ و زندگى اين موجودات، بهتر مى توان به عظمت آفريدگار پى برد; زيرا اهمّيّت هر چيز به هنگام فنايش ظاهر مى شود.* * *نکته:اندکى از شگفتى هاى ماهى هاى بزرگ و فيل ها:درباره شگفتى هاى آفرينش مورچگان در تفسير خطبه 185 که امام(عليه السلام) بيان مشروحى درباره آن ها دارد به خواست خدا بحث خواهيم کرد; در اين جا تنها اشاره اى به زندگى ماهيان بزرگ (نهنگ ها) و فيل مى کنيم:نهنگ ها:دانشمندان مى گويند: در درياهاى جهان پانزده هزار نوع ماهى وجود دارد. بعضى از آن ها بسيار کوچکند که از يکى دو سانتى متر تجاوز نمى کنند و بعضى از آن ها مانند نهنگ هاى عظيم (که بالن، بال و وال نيز ناميده مى شود) طول بدنشان تا سى متر و وزنشان به سى تن مى رسد. آن ها شگفتى هاى زيادى دارند; مانند:معده آن ها بسيار بزرگ است که چند خروار خوراک در آن ها جاى مى گيرد!بچه هاشان هنگام تولد از سه تا شش متر طول دارند!نوزادان آن ها از شير مادر که مانند فواره از بدن او خارج مى شود در زير آب مى نوشند!!آن ها براى تنفس هميشه روى آب حرکت مى کنند و بيش از يک ساعت نمى توانند زير آب بمانند.آن ها بزرگترين جانوران دريايى و بزرگ ترين حيوانات روى زمين اند و جزء پستانداران محسوب مى شوند.بدن آن ها چربى بسيار زيادى دارد که مورد استفاده در صنايع مختلف است و به جاى دندان، تيغه هاى استخوانى دراز و خطرناکى دارند و شکارچيان به علت استفاده از چربى ها و تيغه هاى دهانشان اين حيوانات را با تدابير مخصوصى شکار مى کنند.* * *فيل ها:در حال حاضر، فيل بزرگترين جانور خشکى است و دو نوع مهم دارد: فيل هاى هندى که به آن فيل آسيايى نيز مى گويند و فيل هاى آفريقايى.فيل هاى آسيايى بزرگ تر و براى تربيت، زودتر از فيل هاى آفريقايى آماده مى شوند.خرطوم فيل در واقع بينى و به جاى لب بالاى اوست; اما عملا کار دست را انجام مى دهد; يعنى فيل با خرطوم خود غذا به دهان مى برد و به هنگام گرما آب به پشت خود مى پاشد.فيل، علف خوار است و با خرطوم بلند خود، علف ها را از زمين جمع مى کند و به دهان مى گذارد و به وسيله عاج هاى پرقدرت و تيز خود ريشه ها را از زمين بيرون مى آورد.فيل حيوان بسيار باهوشى است که براى کارهاى مختلف قابل تربيت است و در سيرک ها حرکات بسيار دقيق و شگفت انگيزى از خود نشان مى دهد.فيل ها در جنگل به طور اجتماعى زندگى مى کنند و اين خود دليلى بر هوشيارى آن هاست.عمر فيل ها گاهى تا صد و پنجاه سال مى رسد! دندان فيل موسوم به «عاج» بسيار گران بهاست و از آن اشياى زينتى فراوانى مى سازند.در گذشته شاهان و حکمرانان آسيا به فيل هاى خود مى باليدند و گاه لشکرى از فيل سواران تشکيل مى دادند. فيل هاى سلطنتى را مى آراستند و يراق هاى بسيار زيبا به آن ها نصب مى کردند.شگفتى هاى فيل ها و ماهيان بزرگ، بيش از آن است که در اين مختصر بگنجد و امام اميرالمؤمنان(عليه السلام) با توجّه به اين ويژگى ها آن ها را از آيات عظيم خلقت شمرده است.(9)****پی نوشت:1. «ادمج» از ماده «دموج» به معناى استحکام بخشيدن گرفته شده است.2. «قوائم» جمع «قائمه» به معناى ستون و در اين جا اشاره به دست و پاهاست که ستون هاى بدن محسوب مى شوند.3. «ذرّة» به معناى مورچه کوچک است و به معناى ذرات گرد و غبار و در عصر ما به اتم نيز معنا شده است.4. «همجة» به معناى پشه کوچک است و جمع آن «همج» (بر وزن کرج) است.5. «حيتان» جمع «حوت» به معناى ماهى است.6. يوسف، آيه 105.7. «وأى» از ماده «وأى» (بر وزن سعى) به معناى وعده دادن گرفته شده است.8. «شبح» به معناى شخص و هر چيزى که در برابر انسان آشکار مى شود و حس آن را درک مى کند، آمده است.9. به دائرة المعارف موسوم به «فرهنگ نامه و لغت نامه فرهنگ عميد» مراجعه فرماييد. 
شرح علامه جعفری«و سبحان من ادمج قوائم الذره و الهمجه الي ما فوقهما من خلق الحيتان و الفيله و رآي علي نفسه الا يضطرب شبح مما اولج فيه الروح، الا و جعل الحمام موعده و الفناء غايته» (پاك خداوندي است كه پاهاي مورچه و مگس تا خيلي بالاتر از آن دو را از ماهي‌ها و فيل را مستحكم ساخت و وعده نمود خداوند متعال كه هيچ موجودي را كه روح را در آن داخل نموده است (از وضع مقرر خود) مضطرب (دگرگون) نباشد، مگر اينكه مرگ را وعده‌گاه نهائي و فنا را پايان كار او قرار داده است).تناسب خلقت اجزاء جانداران با يكديگر قسمتي از نظم عالي هستي است:در مباحث پيشين همين خطبه‌ي مباركه، به سه موضوع مهم اشاره و مختصري درباره‌ي آنها تحقيق و بررسي نموديم. اين سه موضوع عبارتند از:1. نظم كه منشا انتزاع قوانين علمي است. 2. شگفت‌انگيز بودن پديده‌ها و جريانات حاكم در كائنات 3. شكوه ملكوتي.ما مي‌توانيم (تناسب خلقت اجزاء جانداران با يكديگر) را قسمتي از نظم عالي در عالم خلقت معرفي نماييم. اينكه گفتيم (نظم عالي) براي اين است كه نظم حاكم در جانداران از جهت نشان دادن هدفداري در خلقت آنها، بسيار بااهميت بوده و پاسخگوي مسائل مهمي مي‌باشد كه در جهان‌بيني‌ها و گاهي حتي در معارف علمي نيز مطرح مي‌گردند. اين پديده‌ي هدفداري مي‌تواند يكي از دلائل باارزش و محكم براي اثبات عامل فوق طبيعي در جهان هستي بوده باشد. و براي تعميم اين استدلال مي‌توان گفت: هدفداري بطور مستقيم و مستقلا مي‌تواند به جهت ضرورت آگاهي و اراده و هدفگيري در موجود هدفدار، برخورداري ديگر موجودات را از حيات كه هدفداري را در ذات خود دارد اثبات كند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين سخنان دوباره با توجّه به يكى ديگر از مظاهر حكمت و آثار قدرت حقّ تعالى به تقديس ذات لا يزال او مى پردازد، كه به مورچگان خرد و مگسهاى ريز دست و پا بخشيده و بدين وسيله به آنها توانايى داده و همچنين ديگر جاندارانى كه از اينها برتر و بزرگترند همچون ماهيهاى نهنگ آسا و حيوانات بيابانى مانند فيل كه به آنها اسباب نيرومندى و قدرت عطا فرموده است، سپس در باره اين كه خداوند متعال به مقتضاى حكمت و تقدير خود، مرگ را براى هر زنده و جاندارى ضرورى قرار داده است اشاره، و با اين سخن مرگ را كه نابود كننده لذّتهاست يادآورى مى كند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 59 و سبحان من أدمج قوائم الذّرّة و الهمجة إلى ما فوقهما من خلق الحيتان و الفيلة، و واى على نفسه ألّا يضطرب شبح ممّا أولج فيه الرّوح إلّا و جعل الحمام موعده، و الفناء غايته.اللغة:و (الهمجة) محرّكة واحدة الهمج بالتّحريك أيضا و هو ذباب صغير كالبعوض يسقط على وجوه الغنم و الحمير و النعاج الهرمة.المعنى:(و سبحان من أدمج) أى أحكم (قوائم الذّرة) و هي صغار النّمل (و الهمجة) و هو صغير الذّباب (إلى ما فوقهما من خلق) البرّ و البحر من (الحيتان و الفيلة) و نحوها (و وأى) أى وعد و ألزم (على نفسه ألّا يضطرب شبح) و لا يتحرّك شخص (مما أولج) أى أدخل (فيه الرّوح إلّا و جعل الحمام) و الموت (موعده و الفناء غايته).تتميم فى نوادر وصف الطاوس:روى في الكافي عن سليمان الجعفري عن أبي الحسن الرّضا عليه السّلام قال:الطاوس مسخ، كان رجلا جميلا فكابر امرئة رجل مؤمن تحبّه فوقع بها، ثمّ راسلته بعد، فمسخهما اللّه عزّ و جلّ طاوسين انثى و ذكرا فلا تأكل لحمه و لا بيضه.و في البحار من الخرائج عن محمّد بن إبراهيم الحرث التّميمي، عن الحسين عليه السّلام أنّه قال: إذا صاح الطاوس يقول: مولاى ظلمت نفسى و اغتررت بزينتي فاغفر لي.قال الدّميري في حياة الحيوان: الطاوس طاير معروف و تصغيره طويس بعد حذف الزّوايد، و كنيته أبو الحسن و أبو الوشى، و هو في الطير كالفرس في الدّواب عزّا و حسنا و في طبعه العفّة و حبّ الزّهو بنفسه و الخيلاء و الاعجاب بريشه، و عقده لذنبه كالطّاق لا سيّما إذا كانت الأنثى ناظرة إليه، و الأنثى تبيض بعد أن يمضي لها من العمر ثلاث سنين، و في ذلك الأوان يكمل ريش الذّكر و يتمّ لونه، و تبيض الانثى مرّة واحدة في السنة اثنتى عشرة بيضة و أقلّ و أكثر، لا تبيض متتابعا، و يسفد في أيّام الرّبيع، و يلقى ريشه في الخريف كما يلقى الشّجر ورقه، فاذا بدأ طلوع الأوراق في الشّجر طلع ريشه، و هو كثير العبث بالأنثى إذا حضنت، و ربّما كسر البيض و لهذه العلّة يحضن بيضه تحت الدّجاج و لا تقوى الدّجاجة على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 60 حضن أكثر من بيضتين منه، و ينبغي أن تتعاهد الدّجاجة بجميع ما تحتاج إليه من الأكل و الشّرب مخافة أن تقوم عنه فيفسده الهواء، و الفرخ الذي يخرج من حضن الدّجاجة يكون قليل الحسن و ناقص الجثّة، و مدّة حضنه ثلاثون يوما، و فرخه يخرج من البيضة كالفروخ كاسيا كاسيا، و أعجب الأمور أنّه مع حسنه يتشأمّ به، و كان هذا و اللّه أعلم إنّه لما كان سببا لدخول إبليس الجنّة و خروج آدم عليه السّلام منها و سببا لخلوّ تلك الدّار من آدم مدّة دوام الدّنيا كرهت إقامته في الدّور لذلك.الترجمة:پس منزّه پروردگارى كه محكم ساخت پاهاى مورچه و پشه كوچك را با آنچه فوق آنها است از خلق ماهيها و فيلها، و وعده كرده و لازم نموده بر نفس خود كه نجنبد هيچ جنبنده از موجوداتى كه داخل فرموده روح را در آن مگر اين كه گردانيده مرگ را وعده گاه او، و فنا را پايان كار او. 
بخش ۵ : توصیف بهشت [منبع]

مِنها في صفة الجنّة :
فَلَوْ رَمَيْتَ بِبَصَرِ قَلْبِكَ نَحْوَ مَا يُوصَفُ لَكَ مِنْهَا لَعَزَفَتْ نَفْسُكَ عَنْ بَدَائِعِ مَا أُخْرِجَ إِلَى الدُّنْيَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَ لَذَّاتِهَا وَ زَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا، وَ لَذَهِلَتْ بِالْفِكْرِ فِي [اصْطِفَافِ] اصْطِفَاقِ أَشْجَارٍ غُيِّبَتْ عُرُوقُهَا فِي كُثْبَانِ الْمِسْكِ عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا وَ فِي تَعْلِيقِ كَبَائِسِ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فِي عَسَالِيجِهَا وَ أَفْنَانِهَا وَ طُلُوعِ تِلْكَ الثِّمَارِ مُخْتَلِفَةً فِي غُلُفِ أَكْمَامِهَا تُجْنَى مِنْ غَيْرِ تَكَلُّفٍ، فَتَأْتِي عَلَى مُنْيَةِ مُجْتَنِيهَا وَ يُطَافُ عَلَى نُزَّالِهَا فِي أَفْنِيَةِ قُصُورِهَا بِالْأَعْسَالِ الْمُصَفَّقَةِ وَ الْخُمُورِ الْمُرَوَّقَةِ، قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْكَرَامَةُ تَتَمَادَى بِهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ وَ أَمِنُوا نُقْلَةَ الْأَسْفَارِ.
فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَكَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إِلَى مَا يَهْجُمُ عَلَيْكَ مِنْ تِلْكَ الْمَنَاظِرِ الْمُونِقَةِ، لَزَهِقَتْ نَفْسُكَ شَوْقاً إِلَيْهَا وَ لَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسِي هَذَا إِلَى مُجَاوَرَةِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالًا بِهَا.
جَعَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ يَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلَى مَنَازِلِ الْأَبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ.

عَزَفَتْ : ناخوش داشت، بى ميل شد.
اصْطِفَاقِ الَاشْجَار : تكان خوردن برگهاى درختان بواسطه باد، به طورى كه صداى آن شنيده شود.
الْكُثْبَان : جمع «كثيب»، تپه هائى از شن و ريگ.
الَافْنَان : جمع «فنن»، شاخه ها.
غُلُف : جمع «غلاف»، غلافها.
الَاكْمَام : جمع كمّ، كاسبرگها.
تُجْنَى : چيده مى شود.
المُصَفّقَة : مصفا.
الْمُونِقَة : اعجاب آور، شگفت انگيز.
العِذْق : خوشه خرما. 
غرفت : ناپسند مى شمارد، ناراحت مى شود
عَزَفَت : منصرف و بى ميل مى شود
ذَهِلَت : غافل مى شود، بوحشت مى افتد
اصطِفاق : بهم زده شدن برگ درختان در اثر وزش باد
كُثبان : تل ها و تپه ها
كَبائِس : خوشه هاى درخت خرما كه از شاخه هاى بسيار تشكيل يافته
رَطب : تر و نمدار
عَساليج : شاخه هاى سبز و نرم
أفنان : شاخه ها، جمع فنن
أكمام : جمع كُم : پوشش بيرونى غنچه
تُحنى : خميده مى شود
تُجنى : چيده مى شود
تَكَلُّف : زحمت و مشقت
مُنيَة : آرزو، دل بخواه
مُجتَنِى : جمع كننده و چيننده ميوه
نُزّال : آنهائى كه نشسته اند و نازل شده اند
أفنِيَة : آستانه ها جمع فناء
أعسال : جمع عسل
مُصَفَّقَة : تصفيه شده
مُرَوَّقَة : صاف و خيره كننده
نُقلَة : از جائى بجائى منتقل شدن
زَهِقَت : از بين مى رود
عَذق : خوشه هاى درخت خرما 
۷. وصف ويژگى هاى بهشت:
اگر با چشم دل به آنچه كه از بهشت براى تو وصف كرده اند بنگرى، از آنچه در دنياست دل مى كنى، هر چند شگفتى آور و زيبا باشد، و از خواهش هاى نفسانى و خوشى هاى زندگانى و منظره هاى آراسته و زيباى آن كناره مى گيرى، و اگر فكرت را به درختان بهشتى مشغول دارى كه شاخه هايشان همواره به هم مى خورند، و ريشه هاى آن در توده هاى مشك پنهان، و در ساحل جويباران بهشت قرار گرفته آبيارى مى گردند، و خوشه هايى از لؤلؤ آب دار به شاخه هاى كوچك و بزرگ درختان آويخته، و ميوه هاى گوناگونى كه از درون غلاف ها و پوشش ها سر بيرون كرده اند، سرگردان و حيرت زده مى گردى: شاخه هاى پر ميوه بهشت كه بدون زحمتى خم شده در دسترس قرار گيرند، تا چيننده آن هر گاه كه خواهد بر چيند، مهمانداران بهشت گرد ساكنان آن و پيرامون كاخ هايشان در گردشند و آنان را با عسلهاى پاكيزه و شراب هاى گوارا پذيرايى كنند.
آنها كسانى هستند كه همواره از كرامت الهى بهره مند تا آنگاه كه در سراى ثابت خويش فرود آيند و از نقل و انتقال سفرها آسوده گردند. اى شنونده اگر دل خود را به منظره هاى زيبايى كه در بهشت به آن مى رسى مشغول دارى، روح تو با اشتياق فراوان به آن سامان پرواز خواهد كرد، و از اين مجلس من با شتاب به همسايگى اهل قبور خواهى شتافت. خداوند با لطف خود من و شما را از كسانى قرار دهد كه با دل و جان براى رسيدن به جايگاه نيكان تلاش مى كنند.
مى گويم: (كلام امام كه فرمود «يؤرّ بملاقحه، الار» كنايه از نكاح و آميزش است. هنگامى گفته مى شود «ار الرجل المرأة يؤرها» كه با همسرش همبستر شود.
و اين فرمايش امام «كانه قلع دارىّ عنجه نؤتيه» بايد توجّه داشت «قلع» بادبان كشتى است و «دارى» منسوب به «دارين» شهرى است كه در كنار دريا كه از آنجا عطريات مى آورند (و بادبان هايش معروف است).
و «عنجه» به معنى كشيدن به سوى خويش است هنگامى كه گفته مى شود «عنجت الناقه اعنجها عنجا» يعنى آن را به سوى خود كشيدم. و «النؤتى» به معنى «كشتيبان» است.
و اما تعبير «صفتى جفونه» منظور دو طرف پلك هاى چشم است. زيرا «ضفتان» به معنى دو طرف مى باشد.
و اينكه فرمود: «و فلذا الزبرجد» بايد دانست كه «فلذا» جمع «فلذه» به معنى قطعه است كه معنى آن قطعه هايى از زبرجد است.
امّا تعبير به «كبائس اللؤلؤ الرطب» به معنى خوشه هاى لؤلؤ تر همچون خوشه هاى خرما است زيرا «الكباسه» به معنى خوشه و «العساليج» جمع «عسلوج» به معناى شاخه است).
 
قسمت سوم از اين خطبه است در چگونگى بهشت:
(21) اگر به ديده دل ببينى آنچه براى تو از بهشت وصف ميشود (و در آن تأمّل و انديشه نمائى) هر آينه نفس تو دورى ميكند از آنچه در اين دنيا است از خواهشها و خوشيها و آرايشهاى آن كه در نظر جلوه گر است،
(22) و با تأمّل و انديشه سرگردان ماند در صداى بهم خوردن برگهاى درختهايى كه بر كنار جويهاى بهشت ريشه هاى آنها در تلّه هاى مشك پنهان گشته است، و در آويزان بودن خوشه هاى مرواريد تر و تازه در شاخه هاى نازك (تركه ها) و كلفت، و در نمايان شدن آن ميوه هاى رنگارنگ در پوست شكوفه هاى آن درختها كه بى رنج (و بدون رفتن بالاى درخت يا افكندن بوسيله سنگ و چوب) چيده ميشود، و طبق آرزوى چيننده در دسترس قرار مى گيرد (آنچه آرزو كند نزديك ميشود تا بى زحمت بچيند)
(23) و براى اهل بهشت در جلو قصرهاى آن عسلهاى پاك و پاكيزه و شربتهاى تصفيه شده گردش داده ميشود (تا هر كه بخواهد بياشامد، چنانكه در قرآن كريم و پاكيزه و شربتهاى تصفيه شده گردش داده ميشود (تا هر كه بخواهد بياشامد، چنانكه در قرآن كريم سوره 37 آیه 45 مى فرمايد: «يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ (46) بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ (47) لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ» يعنى براى ايشان جام شربت از نهر جارى كه در نظر است گردش داده ميشود در حاليكه مصفّا و سفيد است، و براى نوشنده ها داراى لذّت و خوشى مى باشد، آفت و دردى در آن نبوده و آنان از آشاميدن آن عقلشان زائل نمى گردد)
(24) اهل بهشت گروهى هستند (پيرو خدا و رسول) كه پيوسته عطاء و بخشش الهى شامل حالشان مى باشد تا آنگاه كه در سراى هميشگى (بهشت جاويد) فرود آيند، و از انتقال و سفرها ايمن و آسوده گردند (آدمى هنگام مردن تا قيامت برپا نشده مانند كسى است كه بسختى راه سفر گرفتار است، و چون از سختى مرگ و عالم برزخ و رستخيز رهائى يافت و بار در بهشت گشود از رنج راه مى آسايد)
(25) پس اى شنونده اگر دل خود را مشغول كنى (تأمّل و انديشه نمائى) بآنچه ناگاه بتو برسد از منظره هاى شگفت آور هر آينه بجهت شوق رسيدن بآنها جان از تنت بيرون رود، و بجهت شتاب به رسيدن بآن منظره ها از همين مجلس من به همسايگى اهل گورستان خواهى رفت (و از دنيا و آنچه در آن است چشم پوشيده منتظر رسيدن مرگ مى گردى)
(26) خداوند از روى فضل و مهربانيش ما و شما را در زمره كسانى قرار دهد كه از روى دل براى رفتن به منزلهاى نيكوكاران (بهشت جاويد) سعى و كوشش مى نمايند (رضاء و خوشنودى خدا و رسول را بدست مى آورند).
(سيّد رضىّ فرمايد:) (معنى چند سخن شگفت آور اين خطبه اينست:) فرمايش آن حضرت عليه السّلام: «يؤرّ بملاقحة»، لفظ أرّ كنايه از نزديكى است، عرب مى گويد: «أرّ الرّجل المرأة» آنگاه كه مرد زن را هم بستر خود قرار دهد،
و فرمايش آن حضرت عليه السّلام: «كأنّه قلع دارىّ عنجه نوتيّه»، قلع بادبان كشتى است، و (دارىّ) منسوب است به دارين و آن شهرى است كنار دريا كه از آنجا عطر آورده ميشود، و عنجه يعنى آنرا برگرداند، گفته ميشود: «عنجت النّاقة كنصرت أعنجها عنجا» آنگاه كه سر شتر را برگردانى، و «نوتىّ» بمعنى كشتيبان است،
و فرمايش آن حضرت عليه السّلام «ضفّتى جفونه» از اين جمله دو طرف پلكهاى چشم طاووس را اراده فرموده است، و كلمه «ضفّتان» بمعنى هر دو جانب است،
و فرمايش آن حضرت عليه السّلام: «و فلذ الزّبرجد» لفظ فلذ جمع فلذة است و آن بمعنى قطعه و تكيه مى باشد،
و «كبائس» جمع كباسة كه بمعنى عذق (خوشه خرما) است، و «عساليج» بمعنى شاخه ها و مفرد آن عسلوج مى باشد.
 
اگر به چشم دل خود، توصيفى را كه از بهشت براى تو مى شود بنگرى، از آنچه در دنياست، از خواهشها و لذتها و مناظر آراسته اش، دل برخواهى كند و انديشه ات حيران ماند. چون در آواز به هم خوردن برگهاى درختانش بينديشى، درختانى كه بر كناره هاى رودهايش روييده اند و ريشه در تپه هاى مشك فرو برده اند، خوشه هاى مرواريدتر از شاخه هاى نازك و درشت آنها آويزان است. ميوه هاى گونه گون در غلاف گلها جاى گرفته اند و بى هيچ رنجى آنها را توان چيد و همان گونه كه چيننده را آرزوست در دسترسش قرار مى گيرند. براى بهشتيان در پيرامون قصرهايشان عسلهاى پالوده و شرابهاى صافى در گردش آرند.
اينان مردمى بوده اند، كه در اين دنياى فانى، مشمول كرامت پروردگارشان بوده اند تا به سراى آخرت رسيدند و از رنج سفر برآسودند. اى شنونده، اگر براى رسيدن به آن مناظر زيبا دل مشغول دارى، هر آينه به شوق وصال آن، جان از تنت به پرواز آيد و براى رفتن و رسيدن چنان شتاب كنى كه از همين مجلس من رخت به كنار مردگان كشى. خداوند ما و شما را از روى رحمت و مهربانى خود از كسانى قرار دهد كه به دل مى كوشند تا به منازل نيكان رسند.
تفسير بعضى از الفاظ غريب كه در اين خطبه آمده است:
مى گويد: «يؤر بملاقحه» به معنى نكاح است «ارّ الرّجل المرأة يؤرّها» نكاح كرد مرد زن را.
و سخن امام (ع) كه گويد: «كأنّه قلع دارىّ عنجه نوتيه» «القلع» بادبان كشتى است «دارىّ» منسوب است به دارين و آن شهرى است بر ساحل دريا كه از آن چيزهاى خوشبو آرند.
و «عنجه» يعنى برگرداند آن را، گويند «عنجت النّاقة» بر وزن «نصرت اعنجها عنجا» زمانى كه آن را برگردانى. و «النّوتىّ»، يعنى، ملاح و «صفّتى جفونه» مراد دو گوشه پلك است و «صفتان» به معنى دو جانب است. و گفته امام (ع): «و فلذ الزّبرجد»، «الفلذ» جمع «فلذة» يعنى قطعه.
و سخن او (ع)، «كبائس» جمع كباسه به معنى خوشه است و عساليج يعنى شاخه ها مفرد «عساليج»، «عسلوج» است.
 
هرگاه با چشم دل به آن چه از بهشت براى تو وصف مى شود بنگرى، روحت از مواهبى که در اين دنيا پديدار گشته، از شهوات و لذات و زينت ها و زيورهاى خيره کننده اش صرف نظر خواهد کرد و فکرت در ميان درخت هايى که پيوسته شاخه هايش (با جنبش نسيم) به هم مى خورد و ريشه هايش در دل تپه هايى از مشک بر ساحل نهرهاى بهشتى فرو رفته، حيران مى شود، (همچنين) هر گاه به خوشه هايى از لؤلؤ تر، که به شاخه هاى کوچک و بزرگ محکمش آويخته و پيدايش ميوه هاى گوناگون که از درون غلاف هاى خود سر برون کرده، همان ميوه هايى که به آسانى و مطابق دلخواه هر کس چيده مى شود، نگاه کنى واله و حيران خواهى شد (اضافه بر اين) ميزبانان بهشتى از آن ميهمانان در جلو قصرهاى بهشتى با عسل هاى مصفّا و شراب هاى صاف که مستى نمى آورد پذيرايى مى کنند.
از کسانى که تقوا و کرامت انسانى خود را تا پايان عمر و هنگام ورود به دارالقرار (سراى جاويدان) حفظ کرده و از ناراحتى هاى نقل و انتقال سفرها (ى مرگ و برزخ) ايمن بوده اند. اى شنونده، اگر قلب خويش را براى رسيدن به آن مناظر زيبا که در آن جاست مشغول دارى، روحت با اشتياق به سوى آن پر مى کشد و از حضور من به همسايگى اهل قبور خواهى شتافت تا هر چه زودتر به آن نعمت ها دست يابى. خداوند ما و شما را به لطف و رحمتش از کسانى قرار دهد که با دل و جان براى رسيدن به منزلگاه هاى نيکان کوشش مى کنند.
 
از اين خطبه است در صفت بهشت:
و اگر به ديده دل بنگرى بدانچه از بهشت برايت ستايند، دل بركنى از آنچه در دنياست، هرچند بديع و زيباست، از خواهشهاى نفسانى، و خوشيهاى زندگانى، و منظره هاى آراسته -زر و سيم و ديگر خواسته- و بينديشى در جنبش درخت ها كه در كناره هاى جويباران است، و در آويختن خوشه هاى لؤلؤ آبدار بر شاخه هاى آن درختانى كه ريشه هاى آن در پشته هاى مشك نهان است، و رسته بر و بر شاخسار، و رستن اين ميوه هاى گونه گون، در غلافها و پوششهاى درون.
شاخه ها بى رنجى خم گردد و چنانكه چيننده آن خواهد در دسترس او بود. گرد ساكنان آن، پيرامون كاخهايشان گردند، و آنان را عسلهاى پاكيزه و شرابهاى پالوده دهند.
مردمى باشند كه بخشش -الهى- به آنان پيوسته بود، تا در خانه قرار بار گشودند و از رنج سفرها آسودند. پس اى شنونده اگر دل خود را مشغول دارى به انديشه رسيدن بدان منظره هاى زيبا كه به خاطر آرى، جانت از شوق آن برآيد -تا به بهشت رخت گشايد- و خود از اين مجلس من رخت بردارى، و به همسايگى خفتگان در گورها شتابان روى آرى. خداى به رحمت خود، ما و شما را از آنان گرداند كه به دل كوشند تا خود را به منزلهاى نيكوكاران رسانند.
تفسير بعض كلمه هاى غريب كه در اين خطبه است:
[أرّ، كنايت از نكاح است. گويند: أرّ المرأة يؤرّها. (نكاح كرد او را)،
و قول امام: «كأنّه قلع دارىّ عنجه نوتيّه»، «قلع» بادبان كشتى است، «دارىّ» منسوب به «دارين» است، و آن شهركى است بر كنار دريا كه بوى خوش از آن آرند.
عنجه: آن را برگرداند. گويند: عنجت النّاقة، بر وزن نصرت، اعنجها عنجا، هنگامى كه آن را برگردانى، و «نوتىّ» كشتيبان است،
و گفته امام: «ضفّتى جفونه»، هر دو گوشه پلك را خواهد، و «ضفتّان» به معنى دو جانب است، و گفته او: «و فلذ الزّبرجد» فلذ جمع فلذة است به معنى «پاره»،
و گفته او: «كبائس اللؤلؤ الرّطب»، «كباسة» خوشه است، و «عساليج» شاخه هاست، و يكى آن «عسلوج» است.]
 
از اين خطبه است در وصف بهشت:
آنچه كه از بهشت براى تو وصف مى شود اگر با چشم دل بنگرى، به شگفتى هايى كه در دنيا پديد شده از شهوات و خوشيها و آرايش هايى كه نظر را جلب مى كند بى رغبت گردى، و انديشه ات در ميان درختانى كه شاخه هايشان به هم مى خورد و ريشه هايشان در دل تپه هايى از مشك بر كنار جويهاى بهشت پنهان شده سرگردان مى گردد، و فكرت در خوشه هايى از مرواريد تر در شاخه هاى كوچك و بزرگ آن درختان، و همچنين پديد آمدن ميوه هاى گوناگون كه از غلاف هاى خود سر برون آورده حيران مى شود، كه آن ميوه ها بدون زحمت و رنج چيده مى شوند و بر اساس ميل چيننده به دست مى آيند، و عسل هاى پاك و شراب صافى در قصرهاى ساكنان بهشت به گردش مى آورند تا هر كه بخواهد بهره مند گردد.
بهشتيان مردمى هستند كه كه كرامت الهى به دنبال هم به آنان مى رسد تا گاهى كه در خانه جاودانى فرود آمدند، و از رنج نقل و انتقال سفرها ايمن شدند. اى شنونده اگر دل به آنچه كه در بهشت از اين مناظر شگفت انگيز به تو روى مى آورد مشغول كنى روحت به تماشاى آن از شوق بر آيد، و الان از اين مجلس من براى هر چه زودتر رسيدن به آنها به همسايگى اهل قبور خواهى رفت. خداوند به رحمت خويش ما و شما را از آن كسانى قرار دهد كه از عمق دل و جان براى رسيدن به منازل نيكوكاران سعى و تلاش مى نمايند.
تفسير لغات نامأنوس اين خطبه:
گفتار آن حضرت «يؤرّ بملاقحه» كلمه «ارّ» كنايه از نزديكى است، عرب گويد: «ارّ الرجل المرأة يؤرها» آن گاه كه مرد با زن نزديكى كند.
و «كأنّه قلع دارىّ عنجه نوتيّه» «قلع» بادبان كشتى است، و «دارىّ» منسوب به دارين شهرى است در ساحل دريا كه از آنجا عطر مى آورند.
«عنجه» يعنى آن را بازگرداند، گفته مى شود: «عنجت الناقة -كنصرت- اعنجها عنجا» وقتى كه سر شتر را برگردانى.
و «نوتىّ» به معنى كشتيبان است.
و «ضفّتى جفونه» دو طرف پلك ديده طاووس را منظور فرموده.
لغت ضفّتان به معنى هر دو جانب است. و فرمايش حضرت «فلذ الزبرجد» فلّذ جمع فلذة به معناى قطعه و تكه است.
«كبائس» جمع كباسه به معنى خوشه است. «عساليج» به معنى شاخه هاست، و مفردش «عسلوج» است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 405-398 جلوه ها، نعمت ها و زيبايى هاى بهشت:اين بخش از خطبه، همان گونه که محتوايش نشان مى دهد و مرحوم سيّد رضى نيز به آن اشاره کرده درباره اوصاف بهشت است که به يقين، در ميان آن و بخش هاى گذشته، مطالب ديگرى بوده و مرحوم سيد رضى طبق روش خود که از خطبه ها گلچين مى کند آن را نقل کرده است; ولى به نظر مى رسد که امام(عليه السلام) که در بخش هاى گذشته از توحيد سخن گفته، در اين جا از معاد سخن مى گويد تا بحث مبدأ و معاد کامل گردد يا به تعبير ديگر زيبايى هاى بهشت را بعد از زيبايى هاى اين جهان بر شمارد.نخست مى فرمايد: «هرگاه با چشم دل به آن چه از بهشت براى تو وصف مى شود بنگرى، روحت از مواهبى که در اين دنيا پديدار گشته، از شهوات و لذّاتش و زينت ها و زيورهاى خيره کننده اش صرف نظر خواهد کرد و فکرت در ميان درخت هايى که پيوسته شاخه هايش (با جنبش نسيم) به هم مى خورد و ريشه هايش در دل تپه هايى از مشک بر ساحل نهرهاى بهشتى فرو رفته، حيران و شگفت زده مى شود» (فَلَوْ رَمَيْتَ بِبَصَرِ قَلْبِکَ نَحْوَ مَا يُوصَفُ لَکَ مِنْهَا لَعَزَفَتْ(2) نَفْسُکَ عَنْ بَدَائِعِ مَا أُخْرِجَ إِلَى الدُّنْيَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَ لَذَّاتِهَا، وَ زَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا، وَ لَذَهِلَتْ(3) بِالْفِکْرِ فِي اصْطِفَاقِ(4)أَشْجَار غُيِّبَتْ عُرُوقُهَا فِي کُثْبَانِ(5) الْمِسْکِ عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا).سپس امام(عليه السلام) بعد از وصف درختان بهشتى، اوصاف ميوه هاى اين درختان را بيان مى کند و مى فرمايد: «(همچنين) اگر به خوشه هايى از لؤلؤ تر، که به شاخه هاى کوچک و بزرگ محکمش آويخته، و پيدايش ميوه هاى گوناگون که از درون غلاف هاى خود سر برون کرده، همان ميوه هايى که به آسانى و مطابق دلخواه هر کس چيده مى شود، نگاه کنى واله و حيران مى شوى» (وَ فِي تَعْلِيقِ کَبَائِسِ(6) اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فِي عَسَالِيجِهَا(7) وَ أَفْنَانِهَا(8)، وَ طُلُوعِ تِلْکَ الثِّمارِ مُخْتَلِفَةً فِي غُلُفِ(9) أَکْمَامِهَا(10)، تُجْنَى(11) مِنْ غَيْرِ تَکَلُّف فَتَأْتي عَلَى مُنْيَةِ مُجْتَنِيهَا).يکى از مشکلات درختان ميوه در دنيا چيدن آن هاست که گاه با دردسرهاى فراوان روبه رو مى شود; حتى گاهى بعضى از افراد براى چيدن ميوه بالاى درختان رفته اند و جان خود را از دست داده اند. اين طبيعت دنياست که نوش ها و نيش ها به هم آميخته است; ولى در بهشت که نوش ها خالى از نيش ها است و همه چيز بر وفق مراد است، ميوه هاى درختانش در دسترس همگان مى باشد; در همه حال، در حال ايستادن و نشستن; حتى در بعضى از روايات آمده که بهشتيان هر زمان اراده چيدن ميوه اى کنند، شاخه درخت به سوى آن ها خم مى شود و در دسترس آن ها قرار مى گيرد. قرآن مجيد مى فرمايد: «(قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ); چينش ميوه هاى آن نزديک است».(12)و در آيه اى ديگر مى خوانيم: (وَجَنَى الْجَنَّتَيْنِ دَان).(13)سپس امام(عليه السلام) به ذکر چهارمين نعمت هاى بهشتى پرداخته، مى فرمايد: « ميزبانان بهشتى از آن ميهمانان در جلو قصرهاى بهشت با عسل هاى مصفّا و شراب هاى صاف که مستى نمى آورد پذيرايى مى کنند» (وَ يُطَافُ عَلَى نُزَّالِهَا فِي أَفْنِيَةِ(14) قُصُورِهَا بِالاَْعْسَالِ الْمُصَفَّقَةِ(15)، وَ الْخُمُورِ الْمُرَوَّقَةِ(16)).قرآن نيز بارها به شراب هاى طهور لذت بخش بهشتى که نه دردسر ايجاد مى کند و نه انسان را از عقل و هوش تهى مى سازد، اشاره مى کند; از جمله در سوره «دهر» چهار نوع از اين شراب هاى لذّت بخش در چهار صورت و طبيعت را بيان مى فرمايد: «(إِنَّ الاَْبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ کَأْس کَانَ مِزَاجُهَا کَافُوراً * عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيراً ... * وَيُسْقَوْنَ فِيهَا کَأْساً کَانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِيلا * عَيْناً فِيهَا تُسَمَّى سَلْسَبِيلا ... وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً); به يقين، نيکان از جامى مى نوشند که با کافور (نوعى از عطر و بوى خوش) آميخته است; از چشمه اى که بندگان خاص خدا مى نوشند و از هر جا بخواهند آن را جارى مى سازند... و در آن جا از جام هايى سيراب مى شوند که لبريز از شراب طهورى آميخته با زنجبيل است; از چشمه اى در بهشت که نامش سلسبيل است... و پروردگارشان شراب طهور به آنان مى نوشاند».(17) و در جاى ديگر مى فرمايد: «(لاَّ يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلاَ يُنزِفُونَ); شرابى که درد سر و مستى نمى آورد».(18)«قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْكَرَامَةُ تَتَمَادَى بِهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ وَ أَمِنُوا نُقْلَةَ الْأَسْفَارِ». از کسانى که تقوا و کرامت انسانى خود را تا پايان عمر و هنگام ورود به دارالقرار (سراى جاويدان) حفظ کرده و از ناراحتى هاى نقل و انتقال سفرها (ى مرگ و برزخ) ايمن بوده اند.از اين تعبير استفاده مى شود که بهشتيان کسانى اند که تا پايان عمر، قداست و پاکى و تقوا را حفظ مى کنند و کرامت انسانى را که در آيه شريفه (وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِى آدَمَ...)(19) بيان شده به چيزى نيالوده اند و خدا را در حالى ملاقات کرده اند که نور ايمان و اعمال صالح وجودشان را احاطه کرده بود. اين تعبير، تأکيدى است بر موضوع حسن عاقبت و اين که همه چيز در گرو پايان کار است.سپس در بخش پايانى آتش شوق ديدار الطاف پروردگار و نعمت هاى بى شمار او را در آن سراى جاويدان در دل مخاطبان شعله ور مى سازد و مى فرمايد: «اى شنونده، اگر قلب خويش را براى رسيدن به آن مناظر زيبا که در آن جاست مشغول دارى، روحت با اشتياق به سوى آن پر مى کشد و از حضور من به همسايگى اهل قبور خواهى شتافت تا هر چه زودتر به آن نعمت ها دست يابى» (فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَکَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إِلَى مَا يَهْجُمُ عَلَيْکَ مِنْ تِلْکَ الْمَنَاظِرِ الْمُونِقَةِ(20)، لَزَهِقَتْ(21) نَفْسُکَ شَوْقاً إِلَيْهَا، وَ لَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسِي هذَا إِلَى مُجَاوَرَةِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالا بِهَا).امام(عليه السلام) با اين سخن مى خواهد براين حقيقت تأکيد کند که عظمت و زيبايى نعمت هاى بهشتى فراتر از آن است که در بيان بگنجد و اگر انسان، درست به آن بينديشد، چنان آتششوق در دلش زبانه مى کشد که گويى مى خواهد بى اختيار به سوى آن پرواز کند; همان گونه که در خطبه متقين نيز با تعبير ديگرى به آن اشاره فرموده است: «فَاِذَا مَرُّوا بِآيَة فِيهَا تَشْوِيقٌ رَکَنُوا اِلَيْهَا طَمَعاً وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ اِلَيْهَا شَوْقاً; هرگاه پرهيزگاران به آيه اى برسند که در آن تشويق (به سوى بهشت) باشد با علاقه فراوان به آن روى بياورند و روح و جانشان با شوق بسيار به آن مى نگرد».(22)و سرانجام با يک دعاى پر معنا خطبه را پايان مى دهد: «خداوند ما و شما را به لطف و رحمتش از کسانى قرار دهد که با دل و جان براى رسيدن به منزلگاه هاى نيکان کوشش مى کنند» (جَعَلَنَا اللهُ وَ إِيَّاکُمْ مِمَّنْ يَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلَى مَنَازِلِ الاَْبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ).اشاره به اين که تا رحمت الهى بدرقه راه نشود، کسى به جايى نمى رسد.همّتم بدرقه راه کن اى طاير قدس *** که دراز است ره مقصد و من نوسفرم!***تفسير بعضى از لغات پيچيده اين خطبه (از زبان سيّد رضى):سيّد شريف رضى (رحمه الله) در پايان اين خطبه چنين مى گويد:قَوْلُهُ(عليه السلام): «يَؤُرُّ بِمَلاَقِحِهِ» الاْرُّ: کِنَايَةٌ عَنِ النِّکاح، يُقَالُ: أرّ الرّجُلُ المَرْأةَ يَؤُرّهَا، إِذَا نَکَحَهَا. وَ قَوْلُهُ(عليه السلام): «کَأنَّهُ قَلْعُ دَارِيٍّ عَنَجَهُ نُوِتيّهُ» الْقَلْعُ: شِرَاعُ السَّفِينَةِ، وَ دَارِيّ: مَنْسُوبٌ إِلى دَارِينَ، وَ هِيَ بَلْدَةٌ عَلَى الْبَحْرِ يُجْلَبُ مِنْهَا الطّيبُ. وَ عَنَجَهُ: أَيْ عَطَفَهُ. يُقَالُ: عَنَجْتُ النَّاقَةَ ـ کَنَصَرْتُ ـ أَعْنُجُهَا» عَنْجاً إِذَا عَطَفْتُهَا. وَ النُّوتِي: الْمَلاَّحُ. وَ قَوْلُهُ(عليه السلام): «ضَفّتَيْ جُفُونِهِ» أَرَادَ جَانِبَيْ جُفُونِهِ. وَ الضّفّتَانِ: الجّانِبَانِ. وَ قَوْلُهُ (عليه السلام): «وَ فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ» الْفِلَذُ: جَمْعُ فِلْذَة، وَ هِيَ القِطْعَةُ. وَ قَوْلُهُ(عليه السلام): «کَبَائِسِ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ» الْکِبَاسَة: الْعِذْقُ وَ الْعَسَالِيجُ: الْغُصُونُ، وَاحِدُهَا عُسْلُوجٌ.جمله «يؤرّ بملاقحه» در کلام امام(عليه السلام) کنايه از لقاح و آميزش جنسى است. گفته مى شود «أرّ الرجل المرأة يؤرّها» هنگامى که با همسرش آميزش کند و درجمله «کأنّه قلع دارىّ عنجه نؤتيه» قلع به معناى بادبان کشتى است و «دارىّ» منسوب به «دارين» شهرى است در کنار دريا (در اطراف بحرين) که از آن جا عطريات مى آورند و بادبان هاى کشتى هايش معروف است و در جمله «عنجه» به معناى کشيدن به سوى خويش است; گفته مى شود «عنجت الناقة أعنجها» يعنى شتر را به سوى خود کشيدم و «نوتى» به معناى کشتيبان است و تعبير «ضفّتى جفونه» به معناى دو طرف پلک هاى چشم اوست و «ضفتان» به معناى دو طرف است و اين که مى فرمايد: «و فلذ الزبرجد» «فلذ» جمع «فلذة» به معناى قطعه چيزى است و در اين جا منظور، قطعه هاى زبرجد است و تعبير اين که فرموده: «کبائس اللؤلؤ الرطب» (کبائس جمع کباسه و) «اکباسه» به معناى خوشه است و «عساليج» جمع «عسلوج» به معناى شاخه است.***نکته:کدام زيباتر است؟امام(عليه السلام) با فصاحت و بلاغت بى نظير خود که دراين خطبه آشکار ساخته، گاه از زيبايى هاى اين جهان سخن گفته و گاه از زيبايى هاى جهان ديگر; ولى هنگامى که نوبت به شرح زيبايى ها و نعمت هاى جهان ديگر مى رسد، به طور ضمنى اين حقيقت را بيان مى کند که آن چه مربوط به جهان ديگر است قابل شرح و بيان نيست; به گونه اى است که اگر انسان آن را ببيند، مرغ جانش به سوى آن پر مى کشد و از خود بى خود مى شود.به يقين، ادبيات مربوط به زندگى اين دنيا هرگز قادر به شرح آن چه در سراى آخرت است، نيست و به اين مى ماند که انسانى را از روز نخست تولد در اتاقى محبوس کنند و هنگامى که به کمال عقل رسيد، بخواهند مناظر زيبايى که در باغ ها و گلستان ها و آبشارها و صحنه هاى مختلف جهان طبيعت است براى او شرح دهند; از طاووس و پرهاى رنگارنگش بگويند; از نغمه هاى دل انگيز پرندگان خوش خوان سخن بگويند; از ميوه هاى لذيذ و ساير صحنه هاى دل انگيز شرح دهند; به يقين ادبياتى که او در آن اتاق تاريک با آن آشنا شده، هرگز قدرت شنيدن اين ها را ندارد.جالب اين که امام(عليه السلام) در اين خطبه از زواياى مختلف به نعمت هاى بهشتى مى نگرد; گاه از صحنه هاى زيبايى که مايه حظ بصر است و گاه از ميوه هاى لذيذى که کام را شيرين مى کند و گاه از پذيرايى گرم آميخته با احترام جوانان زيباروى بهشتى و گاه از امنيّت و آرامشى که بر تمام آن محيط و آن فضا حاکم است، سخن مى گويد.نه بيمارى وجود دارد; نه درد و رنج و نه مرگ و مير; نه سلطه ظالمان; نه خيانت خائنان; نه مکر پيمان شکنان و نه غدر غدّاران و نه جنگ و ويرانى ويران گران. همه جا امن و امان است و همه جا صلح و صفا برقرار است.در حديثى از «ابوسعيد خدرى» از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: اِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ لَمَّا حَوَّطَ حَائِطَ الْجَنَّةِ لَبِنَةٌ مِنْ ذَهَب، وَ لَبِنَةٌ مِنْ فِضَّة وَ غَرَسَ غَرْسَهَا قَالَ لَهَا: تَکَلَّمِي فَقَالَتْ: قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ، فَقَالَ: طُوبى لَکَ مَنْزِلَ الْمُلُوکِ; هنگامى که خداوند، ديوار بهشت را از خشتى از طلا و خشتى از نقره ساخت و درختان آن را غرس نمود (و آن همه زيبايى و نعمت به آن بخشيد) به بهشت فرمود: سخن بگو! گفت: رستگار شدند مؤمنان! خدا فرمود: خوش به حال تو اى منزل شاهان».(23)در حديث ديگرى از «جابر بن عبدالله» از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است: «اِذَا دَخَلَ اَهْلُ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ قَالَ لَهُمْ رَبَّهُمْ تَعَالَى: اَتُحِبُّونَ اَنْ لَذِيذَکُمْ فَيَقُولُونَ: وَ هَلْ خَيْرٌ مِمَّا أَعْطَيْتَنَا؟ فَيَقُولُ: نَعَمْ رِضْوَانِي اَکْبَرُ; هنگامى که بهشتيان وارد بهشت مى شوند پروردگار متعال به آن ها مى گويد: آيا دوست داريد نعمت هايم را بر شما افزون کنم؟ عرض مى کنند: مگر بهتر از اين هم ممکن است؟ مى فرمايد: آرى، (لذت معنوى) رضا و خشنودى من از آن برتر است!».(24)****پی نوشت:1. «عزفت» ازماده «عزف» (بر وزن حذف) به معناى ترک کردن و انصراف از چيزى گرفته شده و به معناى لهو و سرگرمى نيز آمده است.2. «ذهلت» از ماده «ذهل» عقل به غفلت کردن و ترک گفتن چيزى و به فراموشى سپردن آن است.3. «اصطفاق» به معناى به هم خوردن چيزى است که صدايى از آن برخيزد; مانند کف زدن يا به هم خوردن شاخه هاى درختان.4. «کثبان» جمع «کثيب» به معناى تلّ شن است از ماده «کثب» (بر وزن چسب) به معناى جمع کردن گرفته شده است.5. «کبائس» جمع «کباسه» (بر وزن حمايت) به معناى خوشه ميوه و مانند آن است.6. «عساليج» جمع «عسلوج» (بر وزن بهلول) به معناى شاخه درخت است.7. «أفنان» «جمع فنّ و فنن» (بر وزن قلم) به معناى شاخه تازه و پر برگ است و شاخه هاى مختلف علم و صنعت و هنر و مانند آن را نيز فنون مى گويند.8. «غلف» جمع «غلاف» از ماده «غلف» (بر وزن قصر) به معناى پوشاندن گرفته شده است.9. «اکمام» جمع «کمّ» (بر وزن جنّ) به معناى غلافى است که روى ميوه را مى پوشاند و  جمع «کمّ» (بر وزن امّ) به معناى آستين است که دست را مى پوشاند.10. «تجنى» از ماده «جنى» (بر وزن نفى) به معناى چيدن ميوه است.11. حاقه، آيه 23.12. رحمن، آيه 54.13. «افنيه» جمع «فناء» (بر وزن غناء) به معناى حياط و جلوى خانه است.14. «مصفّقه» به معناى تصفيه شده از ماده «تصفيق» به معناى جا به جا کردن مايعات از ظرفى به ظرف ديگر براى تصفيه آن است.15. «مروّقه» به معناى تصفيه شده، از ماده «روق» به معناى صاف شدن گرفته شده است.16. دهر، آيات 5، 6، 17، 18 و 21.17. واقعه، آيه 19.18. «نقله» به معناى جابه جايى است; لذا گاه به معناى سخن چينى نيز آمده است.19. اسراء، آيه 70.20. «مونقه» به معناى شگفت انگيز از ماده «انق» (بر وزن شفق) به معناى اعجاب نسبت به چيزى گرفته شده است.21. «زهقت» از ماده «زهوق» (بر وزن غروب) به معناى هلاکت گرفته شده است.22. نهج البلاغه، خطبه 193.23. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 280.24. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 280. 
شرح علامه جعفریدر توصيف بهشت:«فلو رميت ببصر قلبك نحو ما يوصف لك منها لعزفت نفسك عن بدايع ما اخرج الي الدنيا من شهواتها و لذاتها و زخارف مناظرها …» (اگر چشم دل به آنچه كه از بهشت براي تو توصيف مي‌شود بيندازي، نفس تو از شگفتي‌ها و زيبايي‌ها و خواستني‌هاي دنيا و زر و زيور و مناظر آن كه در اين دنيا نمودار گشته است اعراض مي‌كند و رويگردان مي‌شود …).در منابع اوليه‌ي اسلامي، بهشت و زيبايي‌ها و عظمتهاي آن در سه گروه مختلف توصيف شده است:گروه يكم- امتيازات و زيبايي و عوامل لذائد مادي و محسوس است كه اكثريت اهل دنيا را به خود جلب مي‌كند. مانند قصور، حور و غلمان، ميوه‌هاي گوارا و شراب طهور و غيرذلك.گروه دوم- ورود در جمع بندگان خداوندي (ابرار و اتقياء و پيامبران و ائمه عليهم‌السلام و ديگر اولياء الله).گروه سوم- ورود در شعاع جاذبيت ربوبي (لقاء الله)، رضوان الله.گاهي اين مسئله مطرح مي‌گردد كه اولا لذائذ و نعمتهاي مادي و زيبايي‌هاي محسوس در اين دنيا در برابر مشقتها و زجر و شكنجه‌ها و حتي فداكاريهايي كه مردم با ايمان و با تقوي در اين زندگاني متحمل مي‌شوند، چه قدر و ارزشي دارد كه در آن دنيا به عنوان پاداش قرار بگيرند!ثانيا اين لذائد و زيبايي‌هاي محسوس و امتيازات مادي، سنخيتي با جهان ابديت دارد كه فوق جهان ماده و ماديات است؟ پاسخ اين دو سوال بدين قرار است: يك بدانجهت كه از قيامت به آن طرف، همه‌ي طبيعت با قوانين حاكمه بر آن، دگرگون مي‌گردند لذا ضروريست كه حقائق آن امتيازات و لذائذ و زيبايي‌ها نيز بايد فوق اين طبيعت و مختصات آن باشد. و به كار بردن كلماتي مانند حور و قصور و غلمان و طلا و نقره و ديگر عوامل لذت دنيوي، براي ارائه مفاهيمي است كه اگر از آن هويت اخروي به اين تجسم دنيوي تنزل مي‌كردند، با امثال كلمات مزبور ادا مي‌شدند. براي توضيح، وقتي كه در قرآن مجيد مي‌خوانيم: «و سقاهم ربهم شرابا طهورا» (و پروردگار آنان از شراب طهور آنان را سيراب فرمود) بديهي است كه مقصود شرابي كه از اين مواد دنيوي ساخته مي‌شود، نخواهد بود. ولي مثلا از آن جهت كه موجب بروز حالتي لذت بار آميخته با رهايي از قيد و بندهاي زميني مي‌گردد شبيه مفهومي است كه از شراب معمولي دريافت مي‌گردد.در رواياتي متعدد به اين مضمون آمده است كه «فيها ما تشهيه الانفس و تلذ الاعين» (در بهشت هر آنچه را كه نفوس آن را مي‌خواهد و چشمها از آن لذت مي‌برد وجود دارد).«لا عين رات و لا اذن سمعت و لا خطر علي قلب بشر» (و در بهشت است هر آنچه كه نه چشم آن را ديده است و نه گوشي شنيده است و نه به قلب بشري خطور كرده است.) در روايت اول عبارت (هرچه را كه نفس بشري بخواهد) آمده است و ما مي‌دانيم كه اگر عوامل و شرايط به فعليت رسيدن خواسته‌هاي نفس حتي در اين دنيا آماده شود، تا بي‌نهايت گسترش مي‌يابد چه رسد به سراي ابديت.و اما در روايت دوم مي‌فرمايد: عظمتها و لذائذ و زيبايي‌هاي بهشتي به گونه‌ايست كه نه چشم بشري آن را ديده است و نه گوش بشري آن را شنيده است و نه به قلب احدي خطور نموده است. از اين روايت معلوم مي‌شود كه آنچه از نعمتهاي الهي و عظمتها و زيباييها و لذائذ در بهشت وجود دارد، بهيچ وجه شباهتي با آنچه كه در اين دنيا مي‌بينيم و مي‌شنويم و درباره‌ي آن مي‌انديشيم وجود ندارد.از عبارات اخير اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه‌ي مباركه معلوم مي‌شود كه آن نعمتهاي بهشتي كه با مفاهيم مادي دنيوي در قرآن و احاديث آمده است، با در نظر داشتن تفسير فوق، در آغاز ورود به بهشت است. پس از ورود، آمادگي براي ورود به ايام الله، رضوان الله و لقاء الله شروع مي‌شود و ارواح بهشتيان به مقام اصلي خود نائل مي‌گردند عبارات اخير خطبه‌ي مباركه چنين است: «قوم لم تزل الكرامه تتمادي بهم حتي حلوا دار القرار و امنوا نفله الاسفار». (اهل بهشت قومي هستند كه كرامت خداوندي براي آنان ادامه پيدا مي‌كند تا در قرارگاه ابدي قرار گيرند و از جابجا شدن (تحولات) راحت شوند.گروه دوم ورود به منطقه‌ي ارواح ابرار و مردم متقي و وصول به سكونت و آرامش بسيار والايي است كه از رجوع به وحدت عاليه‌اي كه ارواح مومنان با همديگر دارند: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي» (اي نفس واصل به آرامش حقيقي برگرد به سوي پروردگارت در حالي كه تو از او خشنود و او از تو راضي است) و در روايت معروف آمده است كه: المومن اخو المومن كالجسد الواحد اذا استكي شيئا منه و جد الم ذالك في سائر جسده و ارواحهما من روح واحده و ان روح المومن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها (مومن برادر مومن است مانند اعضاي يك پيكر. اگر از چيزي احساس درد كند، همان درد در ساير اجزاء بدن درك مي‌شود و ارواح آنان از يك روح است و پيوستگي روح مومن به روح خداوندي شديدتر است از اتصال شعاع خورشيد به خورشيد)گروه سوم ورود در شعاع جاذبيت ربوبي است اين معني در حدود 20 مورد از آيات قرآن مجيد به عنوان لقاء الله آمده است. مانند «فمن يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعباده ربه احدا» (الكهف آيه‌ي 110). (هر كس كه ديدار خدايش را اميدوار باشد، عمل صالح انجام بدهد و كسي را به عبادت پروردگارش شريك قرار ندهد).****تفسير بعض مافي هذه الخطبه من الغريب (تفسير برخي از لغات غربيه در اين خطبه) سيد شريف رضي گفته است:اينكه اميرالمومنين (ع) مي‌فرمايد: يورّ بملاقحه، (ارّ، كنايه از ازدواج و جفت‌گيري است) گفته مي‌شود: ار الرجل المرئه يورها (موقعي كه با زن ازدواج كند) و فرموده‌ي آن حضرت (كانه قلع داري عنجه نوتيه) (قلع يعني بادبان كشتي و داري شهريست بر كنار بحرين كه عطر از آنجا آورده مي‌شود.) عنجه (آن را برگرداند: عنجت الناقه كنصرت اعنجها عنجا اذا عطفتها. (برگردانم ناقه را … ) و نوتي (كشتيبان) ضفتي جفونه (دو طرف پلك‌ها) الفلذ (قطعات) كه جمع فلذه مي‌باشد. كبائس اللولو الرطب (كباسه يعني خوشه). العساليج مفردش عسلوج (شاخه‌ها). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «فلو رميت ببصر قلبك»:اين جمله استعاره لطيفى است، يعنى اگر با ديده بصيرت بنگرى، و در معناى آنچه از لذّتها و خوشيهاى بهشت برايت تعريف و توصيف مى شود بينديشى، بهره ها و خوشيهاى دنيا را هر چه هم زيبا و شگرف باشد، با كاميابيها و لذّتهاى بهشت در خور مقايسه و برابرى نديده، و در ميان آنها جز نيستى كه زاييده وهم و خيال است نمى يابى، و در اين هنگام مى بينى كه نفس تو از دنيا بيزار، و از متاع آن و آنچه در آن خوشى و لذّت شمرده مى شود روگردان است، و انديشه ات سرتاسر متوجّه به هم خوردن برگها و خم شدن شاخه هاى پربار درختان بهشت است، پس از اين امام (ع) به گونه اى درختان و نهرها و جويبارهاى بهشت و ديگر چيزهايى كه آنها را بر شمرده توصيف مى كند كه رساتر و گوياتر از آن ممكن نيست.اينك باغهاى محسوس دنيا در پيش روى ماست، اگر از قواعد تأويل و حقايق الفاظ عرب و مجازات و استعارات و تشبيهات و تمثيلات و ديگر صنايع علم بيان كه در آغاز اين كتاب شرح داده شده آگاهى و از درك علوم الهى بهره اى داشته باشى مى توانى همين بهشت محسوس را نمونه و نردبانى براى شناخت و درك بهشت معقول و لذايذ آن قرار دهى، مثلا درختان بهشت را استعاره براى فرشتگان آسمانها بدانى و به هم خوردن برگهاى آنها ترشيح اين استعاره باشد و تپّه هاى مشك براى معارف و كمالاتى كه از سوى پروردگار بخشنده به آنان عطا شده و در آنها فرو رفته، و براى آنها آفريده شده اند و مانند درختان كه بر پشته ها مى رويند از آنها به وجود آمده اند استعاره باشد، همچنين واژه انهار (رودها) براى آن دسته از فرشتگان كه از تعلّق به اجرام فلكى مجرّدند، و مانند نهرها كه مبدأ حيات و سبب بقاى درختانند، به منزله اصول و مبادى فرشتگان آسمانى مى باشند، استعاره مى باشد، و مرواريد تازه و ثمراتى كه ذكر شده استعاره براى علوم و كمالاتى مى باشد كه از اين ارواح عاليه بر نفوس مستعدّ بى هيچ مضايقه افاضه مى شود، و اين علوم و معارف همان ثمرات و ميوه هايى مى باشد كه هر كدام بر طبق ميل خواهنده و بر حسب استعداد چيننده در دسترس او قرار مى گيرد.بايد گفته شود كه نيروى بلند پرواز خيال از عبارات مذكور و اشياى محسوسى كه در خلال آنها نام برده شده افاضات مذكور را نقل و برداشت مى كند و هر كس به مقتضاى ميل و رغبت خود صورت آنچه را كه مرغوب و مطلوب اوست به آنها مى پوشاند، از اين رو در بهشت آنچه دل مى خواهد و چشم از آن لذّت مى برد موجود است، و هر كس شايستگى چيزى را دارد به محض اراده براى او حاضر مى گردد. همچنين واژه عسل و خمر براى افاضاتى كه مورد رغبت و موجب لذّت نفس است استعاره شده، و ذكر اينها براى اين است كه برخى نفوس كه به اين گونه آشاميدنيها رغبت دارند آن مشروبات بهشتى را شبيه اينها انگاشته و آن را به صورتى كه دلخواه آنان است تصوّر كنند.فرموده است: «قوم لم تزل الكرامة... الأسفار»:امام (ع) واژه تمادى را كه از افعال عقلاست براى تأخير بخشش و كرامت الهى نسبت به مؤمنان و به درازا كشيدن انتظار آنان در دنيا تا ورود به سراى جاويد و رسيدن به بخششهاى خداوند و آسودگى از سفرها استعاره فرموده است. آن بزرگوار پس از ذكر اين سخنان، شنوندگان را به آنچه در ديار آخرت است تشويق مى كند.فرموده است: «فلو شغلت قلبك»:يعنى: هرگاه دل خويش را براى رسيدن به آنچه به تو هجوم خواهد آورد آماده و مشغول گردانى (منظور از اين هجوم، و عبارت «ما يهجم عليك افاضه» و سرازير شدن اين حالات روح افزا و شگرف است) در اين صورت قالب از جان تهى خواهى كرد يعنى از شوق وصول به اينها خواهى مرد، و با شتاب براى همسايگى مردگان كوچ خواهى كرد، زيرا آنان به آنچه تو مشتاق آنى نزديكند.سپس امام (ع) سخنانش را با دعا براى خود و شنوندگان پايان مى دهد، و از خداوند متعال مى خواهد آنان را براى سلوك در راه او، و سپردن مراحلى كه آنان را به سر منزل پاكان و نيكوكاران برساند آمادگى و توفيق دهد، بديهى است منازل پاكان همان درجات و مقامات بهشت است. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 64 الفصل الثاني منها فى صفة الجنة فلو رميت ببصر قلبك نحو ما يوصف لك منها، لعزفت نفسك من بدايع ما أخرج إلى الدّنيا من شهواتها و لذّاتها، و زخارف مناظرها و لذهلت بالفكر في اصطفاق أشجار غيّبت عروقها في كثبان المسك على سواحل أنهارها، في تعليق كبائس اللّؤلؤ الرّطب في عساليجها و أفنانها، و طلوع تلك الثّمار مختلفة في غلف أكمامها، تجنى من غير تكلّف فتأتي على منية مجتنيها، و يطاف على نزّالها في أفنية قصورها بالأعسال المصّفقة، و الخمور المروّقة، قوم لم تزل الكرامة تتمادى بهم حتّى حلوّا دار القرار، و أمنوا نقلة الأسفار، فلو شغلت قلبك أيّها المستمع بالوصول إلى ما يهجم عليك من تلك المناظر المونقة، لزهقت نفسك شوقا إليها، و لتحمّلت من مجلسي هذا إلى مجاورة أهل القبور استعجالا بها، جعلنا اللّه و إيّاكم ممّن سعى بقلبه إلى منازل الأبرار برحمته. قال السيد (ره) بعد إيراد الخطبة بتمامها: تفسير ما جاء فيها من الغريب كنايه «و يؤرّ بملاقحة» ألارّ كناية عن النّكاح يقال أرّ المرأة يؤرّها إذا نكحها، و قوله: «كأنّه قلع داري عنجه نوتيّة» القلع شراع السفينة، و دارىّ منسوب إلى دارين و هى بلدة على البحر يجلب منها الطّيب، و عنجه أى عطفه يقال: عنجت النّاقة أعنجها عنجا إذا عطفتها، و النوتىّ الملّاح و قوله: «ضفّتى جفونه» أراد جانبي جفونه، و الضّفتان الجانبان و قوله: «و فلذ الزّبرجد» الفلذ جمع فلذة و هي القطعة و قوله: «كبائس اللّؤلؤ الرطب» الكباسة العذق «و العساليج» الغصون واحدها عسلوج. (35309- 34484) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 65 اللغة:(عزفت) بالعين المهملة و الزّاء المعجمة أى زهدت و انصرفت و (اصطفاق) الأشجار اضطرابها من الصّفق و هو الضّرب يسمع له صوت يقال: صفق يده على يده صفقة أى ضربها عليها، و ذلك عند وجوب البيع، و في بعض النسخ اصطفاف أشجار أى انتظامها صفّا، و في بعضها اصطفاف أغصان بدل أشجار.و (الكباسة) العذق التام بشماريخه و رطبه و (الاكمام) كالأكمة و الكمام جمع كم و كمامة بالكسر فيهما و هو وعاء الطّلع و غطاء النّور و (فناء) البيت ما اتّسع من أمامه و الجمع أفنية و (التّصفيق) تحويل الشّراب من إناء إلى إناء ممزوجا ليصفو و (الرّواق) الصّافي من الماء و غيره و المعجب و (النّقلة) بالضمّ الانتقال.الاعراب:قوله: رميت ببصر قلبك، الباء زايدة، و في تعليق، عطف على قوله في اصطفاق أشجار، و جملة تجنى منصوبة المحلّ حال من الثّمار، و قوم، خبر محذوف المبتدأ و جملة جعلنا اللّه، دعائيّة لا محلّ لها من الاعراب، و قوله: برحمته، متعلّق بقوله جعلنا أو بقوله: سعى.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من الخطبة حسبما ذكره الرضيّ وارد في صفة الجنّة دار النّعيم و الرّحمة قال عليه السّلام (فلو رميت ببصر قلبك) أى نظرت بعين بصيرتك (نحو ما يوصف لك منها) أى إلى جهة ما وصف اللّه لك و رسوله في الكتاب و السنّة من نعيم الجنّة و ما أعدّ اللّه فيها لأوليائه المؤمنين (لعزفت نفسك) و اعرضت (عن بدايع ما أخرج إلى الدّنيا من شهواتها و لذّاتها و زخارف مناظرها) و لم تجد لشيء منها وقعا عندها (و لذهلت) مغمورة (بالفكر في) عظيم ما اعدّ في دار الخلد من (اصطفاق أشجار) و اهتزازها بريح (غيّبت عروقها في كثبان المسك) أى في تلال من المسك بدل الرّمل (على سواحل أنهارها) و لذهلت بالفكر (في تعليق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 66 كبائس اللّؤلؤ الرّطب في عساليجها و أفنانها) أى فروعها و اغصانها. (و) في (طلوع تلك الثمار) و ظهورها (مختلفة في غلف أكمامها) يجوز أن يراد باختلاف الثمار اختلافها باعتبار اختلاف الأشجار بأن يحمل كلّ نوع من الشّجر نوعا من الثمر كما في أشجار الدّنيا فيكون ذكر الاختلاف اشارة إلى عدم انحصار ثمر الجنّة بنوع أو نوعين، و أن يراد به اختلافها مع وحدة الشّجرة، فذكر الاختلاف للدّلالة على عظيم قدرة المبدأ سبحانه.و يدلّ على الاحتمال الأوّل ما في البحار من تفسير الامام عليه السّلام في قوله تعالى  وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ* قال عليه السّلام: هي شجرة تميّزت بين ساير أشجار الجنّة إنّ ساير أشجار الجنّة كان كلّ نوع منها يحمل نوعا من الثمار و المأكول و كانت هذه الشّجرة و جنسها تحمل البرّ و العنب و التين و العنّاب و ساير أنواع الفواكه و الثمار و الأطعمة، فلذلك اختلف الحاكون بذكر الشجرة فقال بعضهم: هى برّة و قال آخرون: هي عنبة، و قال آخرون: هى عنّابة.و على الثاني ما في الصّافي من العيون باسناده إلى عبد السّلام بن صالح الهروي قال: قلت للرّضا عليه السّلام يا ابن رسول اللّه أخبرني عن الشّجرة الّتى نهي منها آدم و حوّاء ما كانت؟ فقد اختلف النّاس فيها، فمنهم من يروي أنّها الحنطة، و منهم من يروى أنّها العنب، و منهم من يروى أنّها شجرة الحسد، فقال عليه السّلام: كلّ ذلك حقّ، قلت: فما معنى هذه الوجوه على اختلافها؟ فقال عليه السّلام: يا أبا الصلت إنّ شجرة الجنّة تحمل أنواعا، و كانت شجرة الحنطة، و فيها عنب ليست كشجرة الدّنيا فافهم. (تجنى من غير تكلّف فتأتى على منية مجتنيها) حسبما تشتهيه نفسه لا يترك له منية أصلا كما قال سبحانه «وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِيلًا» قال عليّ بن إبراهيم القمّي: قال: دليت عليهم ثمارها ينالها القائم و القاعد.و في الصافي من الكافي عن النبيّ  «وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْلِيلًا» من قربها منهم يتناول المؤمن من النوع الذي يشتهيه من الثمار و هو متّكىء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 67 و قال تعالى أيضا وَ جَنَى الْجَنَّتَيْنِ دانٍ  قال في مجمع البيان: الجنى الثمر المجنىّ أى تدنو الثمرة حتّى يجنيها ولىّ اللّه إن شاء قائما و إن شاء قاعدا عن ابن عباس، و قيل أثمار الجنّتين دانية إلى أفواه أربابها، فيتناولونها متّكئين، فاذا اضطجعوا نزلت بازاء أفواههم فيتناولونها مضطجعين، لا يردّ أيديهم عنها بعد و لا شوك عن مجاهد. (و يطاف على نزّالها في أفنية قصورها بالأعسال المصفقة) المصفاة (و الخمور المروّقة) المتّصفة بالصفاء.كما أخبر به سبحانه في كتابه العزيز بقوله  «وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَوارِيرَا قَوارِيرَا مِنْ فِضَّةٍ قَدَّرُوها تَقْدِيراً، وَ يُسْقَوْنَ فِيها كَأْساً كانَ مِزاجُها زَنْجَبِيلًا، عَيْناً فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلًا».و قوله  «يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ» أى يطوف عليهم ولدان مخلّدون بكأس من خمر معين ظاهر للعيون جارية في أنهار ظاهرة، و قيل شديدة الجرى، و وصفها بكونها بيضاء لأنها في نهاية الرقّة و الصفاء و اللّطافة النورية الّتي بها لذيذة للشاربين ليس فيها ما يعترى خمر الدّنيا من المرارة و الكراهة، لا فيها غول أى لا يغتال عقولهم فيذهب بها، و لا يصيبهم منها وجع في البطن و لا في الرّأس و يقال للوجع غول لأنّه يؤدّى إلى الهلاك، و لا هم عنها ينزفون من نزف الرّجل فهو منزوف و نزيف إذا ذهب عقله بالسكر.و لما وصف نعيم الجنة و ما منّ اللّه بها على نازليها أشار إلى نزّالها فقال عليه السّلام (قوم) أى هم قوم (لم تزل الكرامة تتمادى بهم) أى متمادية بهم ممتدّة لهم متوسّعة في حقّهم كنايه (حتّى حلّوا) و نزلوا (دار القرار و أمنوا نقلة الأسفار) أى من انتقالها.و هو كناية عن خلاصهم عن مكاره عوالم الموت و البرزخ و القيامة و شدايدها و أهوالها روى في البحار من معاني الأخبار عن ابن عباس أنه قال: دار السلام الجنّة و أهلها.لهم السلامة من جميع الافات و العاهات و الأمراض و الأسقام، و لهم السلامة من الهرم و الموت و تغيّر الأحوال عليهم، و هم المكرّمون الّذين لا يهانون أبدا، و هم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 68 الأعزّاء الّذين لا يذلّون أبدا، و هم الأغنياء الّذين لا يفقرون أبدا، و هم السعداء الّذين لا يشقون أبدا، و هم الفرحون المسرورون الّذين لا يغتمّون و لا يهتمون أبدا، و هم الأحياء الّذين لا يموتون أبدا فمنهم من في قصور الدرّ و المرجان أبوابها مشرعة إلى عرش الرّحمان، و الملائكة يدخلون عليهم من كلّ باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدّار.ثمّ أخذ في تحضيض المخاطبين و تشويقهم إلى طلب الجنّة و القصد اليها بقوله (فلو شغلت قلبك أيّها المستمع بالوصول إلى ما يهجم عليك) أى يدخل عليك على غفلة منك (من تلك المناظر المونقة) المعجبة كنايه (لزهقت نفسك) أى بطلت و هو كناية عن الموت (شوقا إليها) و حرصا عليها (و لتحملت) و ارتحلت (من مجلسى هذا إلى مجاورة أهل القبور استعجالا بها) أى بتلك المناظر المونقة.و محصّل المراد أنك لو تفكّرت في درجات الجنان و ما أعدّ اللّه سبحانه فيها لأوليائه المقرّبين، و عباده الصالحين من جميع ما تشتهيه الأنفس و تلذّ الأعين لمتّ من فرط الشوق و الشعف و لازعجت بكلّيتك عن الدّنيا، و ساكنت المقابر و جاورت أهل القبور انتظارا للموت الممدّ اليها.ثمّ دعا عليه السّلام له و لهم بقوله (جعلنا اللّه و إيّاكم ممن سعى إلى منازل الأبرار) و مساكن الأخيار (برحمته) و منّته إنّه وليّ الاحسان و الكرم و الامتنان.تبصرة:آيات الكتاب العزيز و الاخبار المتضمّنتان لوصف الجنة و التشويق إليها فوق حدّ الاحصاء و لنورد بعض الاخبار المتضمّنة له و المشتملة على مناقب أمير المؤمنين عليه السّلام و بعض فضايل شيعته لعدم خلوّه عن مناسبة المقام فأقول:روى الشارح المعتزلي عن الزمخشري في ربيع الأبرار قال: و مذهبه في الاعتزال و نصرة أصحابنا معلوم و كذا في انحرافه عن الشيعة و تسخيفه لمقالاتهم إنّ رسول اللّه قال: لما اسري بي أخذني جبرئيل فأقعدني على درنوك من درانيك الجنة ثمّ ناولني سفرجلة فبينما أنا أقلبها انقلقت فخرجت منها جارية لم أر أحسن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 69 منها فسلّمت فقلت من أنت؟ قال أنا الرّاضية المرضيّة خلقني الجبّار من ثلاثة أصناف أعلاي من عنبر و أوسطي من كافور و أسفلي من مسك ثمّ عجنني بماء الحيوان و قال لي كوني فكنت خلقنى لأخيك و ابن عمّك عليّ بن أبي طالب.أقول و رواه في غاية المرام من كتاب مناقب أمير المؤمنين عليه السّلام لموفق بن أحمد أخطب خوارزم مثله، و عن عيون الأخبار للصّدوق نحوه و من أمالي الصّدوق بتفاوت يسير و زيادة قليلة.و روى في البحار من كشف الغمّة عن موفّق بن أحمد الخوارزمي أيضا بسنده عن بكر بن أحمد عن محمّد بن عليّ عن فاطمة بنت الحسين عليه السّلام عن أبيها و عمّها الحسن بن عليّ عليهما السّلام قالا أخبرنا أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لما أدخلت الجنّة رأيت الشجرة تحمل الحليّ و الحلل أسفلها خيل بلق، و أوسطها حور العين، و في أعلاها الرّضوان قلت يا جبرئيل لمن هذه الشجرة قال هذه لابن عمّك أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب إذا أمر اللّه الخليقة بالدّخول إلى الجنة يؤتى بشيعة عليّ عليه السّلام حتّى ينتهى بهم إلى هذه الشجرة، فيلبسون الحليّ و الحلل، و يركبون الخيل البلق و ينادى مناد: هؤلاء شيعة عليّ صبروا في الدّنيا على الأذى فحبوا هذا اليوم.و في البحار من تفسير فرات بن إبراهيم عن الحسين بن سعيد معنعنا عن ابن عبّاس قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ في الجنّة لشجرة يقال لها طوبى ما في الجنّة دار إلّا فيها غصن من أغصانها أحلى من الشّهد و ألين من الزّبد أصلها في داري و فرعها في دار عليّ بن أبي طالب.و فيه منه أيضا عن إسماعيل بن إسحاق بن إبراهيم الفارسي معنعنا عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عن آبائه عليهم السّلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لما اسرى بي إلى السّماء فصرت في سماء الدّنيا حتّى صرت في السماء السّادسة فاذا أنا بشجرة لم أر شجرة أحسن منها فقلت لجبرئيل يا حبيبي ما هذه الشجرة؟ قال هذه طوبى يا حبيبي، قال: قلت: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 70 ما هذا الصوت العالى الجهوري؟ قال: هذا صوت طوبى قلت: أىّ شيء يقول؟ قال: يقول وا شوقاه إليك يا عليّ بن أبي طالب.و فيه منه أيضا عن الحسين بن القاسم و الحسين بن محمّد بن مصعب و عليّ بن حمدون و زاد بعضهم الحرف و الحرفين و نقص بعضهم الحرف و الحرفين و المعنى واحد إنشاء اللّه.قالوا حدّثنا عيسى بن مهران معنعنا عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قال لمّا نزلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله  «طُوبى  لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ» قام مقداد بن الأسود الكندي إلى النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال يا رسول اللّه و ما طوبى؟ قال يا مقداد شجرة في الجنّة لو يسير الرّاكب الجواد لسار في ظلّها مأئة عام قبل أن يقطعها، ورقها و قشورها برد خضر و زهرها رياش صفر، و أفنانها سندس و استبرق و ثمرها حلل خضر، و طعمها زنجبيل و عسل و بطحائها ياقوت أحمر و زمرّد أخضر و ترابها مسك و عنبر و حشيشها منيع و النجوج  «1» يتأجّج من غير وقود، و يتفجّر من أصلها السلسبيل و الرّحيق و المعين و ظلّها مجلس من مجالس شيعة أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام يألفونه و يتحدّثون بجمعهم و بيناهم في ظلّها يتحدّثون إذ جائتهم الملائكة يقودون نجباء جبلت من الياقوت ثمّ نفخ الروح فيها مزمومة بسلاسل من ذهب كأنّ وجوهها المصابيح نضارة و حسنا و بزّها حزّ أحمر و مزعزى  «2» أبيض مختلطتان لم ينظر الناظرون إلى مثله حسنا و بهاء و ذلّل من غير مهلة نجباء من غير رياضة عليها رحال ألواحها من الدّر و الياقوت المفضّضة باللّؤلؤ و المرجان صفايحها من الذهب الأحمر ملبّسة بالعبقريّ و الارجوان فأناخوا تلك النجائب إليهم.ثمّ قالوا لهم: ربّكم يقرئكم السلام و يريكم و ينظر إليكم و يحبّكم و تحبّونه و يزيدكم من فضله و رحمته فانّه ذو رحمة واسعة و فضل عظيم فيتحوّل كلّ رجل منهم على راحلته فينطلقون صفا واحدا معتدلا و لا يمرّون بشجرة من أشجار الجنّة إلّا أتحفتهم بثمارها و رحلت لهم عن طريقهم كراهية أن يثلم بطريقتهم و أن يفرّق بين الرّجل و رفيقه.______________________________ (1) المنيع لم أر له معنى يناسب المقام و النجوج عود البخور (بحار) (2) المزعزعى و يمدّ اذا خفف و قد تفتح الميم فى الكلّ الزغب الذى تحت شعر العنز (بحار). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 71 فلما وقعوا إلى الجبّار جلّ جلاله قالوا ربّنا أنت السلام و لك يحقّ الجلال و الاكرام فيقول اللّه تعالى مرحبا بعبادى الّذين حفظوا وصيّتي في أهل بيت نبيّي و رعوا حقّي و خافوني بالغيب و كانوا منّي على كلّ حال مشفقين قالوا و عزّتك و جلالك ما قدرناك حق قدرك، و ما أدّينا لك كلّ حقك فأذن لنا بالسجود قال لهم ربهم إنى وضعت عنكم مؤنة العبادة و أرحت عليكم أبدانكم و طال ما نصبتم لي الأبدان، و عنتّم الوجوه فالان أفضيتم إلى روحي و رحمتي فاسئلوني ما شئتم، و تمنّوا عليّ اعطكم أمانيكم فاني لن اجزيكم اليوم بأعمالكم و لكن برحمتي و كرامتي و طولي و ارتفاع مكاني و عظيم شأني و لحبكم بأهل بيت نبيّي.فلا يزال يرفع أقدار محبّي عليّ بن أبي طالب في العطايا و المواهب حتى انّ المقصر من شيعته ليتمنّى في امنيته مثل جميع الدّنيا منذ خلقها اللّه إلى يوم فنائها فيقول لهم ربّهم لقد قصرتم في أمانيكم و رضيتم بدون ما يحقّ لكم فانظروا إلى مواهب ربّكم.فاذا بقباب و قصور في أعلا علّيّين من الياقوت الأحمر و الأخضر و الأصفر و الأبيض يزهو نورها فلو لا أنها مسخّرة إذا للمعت  «1» الأبصار منها فما من تلك القصور من الياقوت الأحمر فهو مفروش بالعبقري الأحمر و ما كان منها من الياقوت الأخضر فهو مفروش بالسندس الأخضر و ما كان منها من الياقوت الأبيض فهو مفروش بالحرير الأبيض و ما كان فيها من الياقوت الأصفر فهو مفروش بالرياش الأصفر «2» مبثوثة مطرّزة بالزمرّد الأخضر، و الفضّة البيضاء و الذّهب الأحمر، قواعدها و أركانها من الجوهر يثور من أبوابها و أعراصها نور، شعاع الشمس عندها مثل الكوكب الدّري في النهار المضيء.و إذا على باب كل قصر من تلك القصور جنّتان  «مُدْهامَّتانِ ، فِيهِما عَيْنانِ نَضَّاخَتانِ ، و فِيهِما مِنْ كُلِّ فاكِهَةٍ زَوْجانِ» .______________________________ (1) لمع بالشيء ذهب به (بحار). (2) الرياش اللباس الفاخر (بحار). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 72 فلمّا أرادوا أن ينصرفوا إلى منازلهم ركبوا على برازين من نور بأيدي ولدان مخلّدين، بيد كلّ واحد منهم حكمة «1» برزون من تلك البرازين، لجمها و أعنّتها من الفضّة البيضاء، و أثفارها من الجوهر.فلمّا دخلوا منازلهم وجدوا الملائكة يهنّؤنهم بكرامة ربّهم، حتّى إذا استقرّوا قرارهم، قيل لهم هل وجدتم ما وعدكم ربّكم حقّا قالوا نعم ربّنا رضينا فارض عنّا قال برضاى عنكم و بحبّكم أهل بيت نبيّي أحللتم داري، و صافحتم الملائكة فهنيئا هنيئا غير محذور و ليس فيه تنغيص فعندها قالوا الحمد للّه الذي أذهب عنّا الحزن إنّ ربّنا لغفور شكور.قال أبو موسى فحدّثت به أصحاب الحديث عن هؤلاء الثمانية فقلت لهم أنا أبرأ اليكم من عهدة هذا الحديث لأنّ فيه قوما مجهولين و لعلّهم لم يكونوا صادقين فرأيت ليلتي أو بعده كأنّه أتاني آت و معه كتاب فيه من مخول بن إبراهيم و الحسن بن الحسين، و يحيى بن الحسن بن فرات و عليّ بن القاسم الكندي، و لم ألق عليّ بن القاسم، و عدّة بعد لم أحفظ أساميهم كتبنا إليك من تحت شجرة طوبى و قد انجز لنا ربّنا ما وعدنا فاستمسك بما عند الكتب، فانك لن تقرء منها كتابا إلّا أشرقت له الجنّة.______________________________ (1) الحكمة محركة ما أحاط بحنكى الفرس من لجامه و فيها العذاران و الثفر بالتحريك و قد يسكن السير في مؤخر السرج (بحار). الترجمة:فصل ثاني از اين خطبه در فضل بهشت عنبر سرشت است مى فرمايد:پس اگر بيندازي تو ديده قلب خود را بجانب چيزى كه وصف كرده مى شود از براى تو از بهشت هر اينه اعراض كند نفس تو از عجايب آنچه كه بيرون آورده بسوى دنيا از پرده غيب از شهوات و لذات آن و زينتهاى منظره هاى آن و هر اينه غفلت كنى بسبب فكر كردن در آواز كردن و بهم خوردن درختاني كه غايب شده اند ريشه هاى آنها در تلّهاى مشك بر اطراف نهرهاى آن و در آويختن خوشه هاى مرواريد تر و تازه در شاخهاى بزرگ آنها و شاخهاى كوچك آنها و در ظاهر شدن آن ميوه ها در حالتى كه مختلفند در لون و طعم در غلافها و غنچه هاى آن ميوه ها در حالتي كه چيده ميشوند بي زحمت و مشقت پس مى آيند آن ميوه ها بر خواهش چيننده هاى خود و طواف كرده مى شوند بر نازلان آن پيرامن قصرهاى آن با عسلهاى صاف كرده شده از كدورات و خمرهاى صافيه، ايشان جماعتى هستند كه هميشه كرامت كشيده مى شود بايشان تا فرود آيند بسراى برقرارى، و ايمن شوند از انتقال جائى بجائى پس اگر مشغول گردانى قلب خود را اى گوش دهنده برسيدن بسوى آنچه هجوم آور مى شود از آن منظرهاى تعجب آورنده خوش آينده هر آينه بر آيد جان تو بجهة اشتياق بسوى آن و هر آبنه متوجه مى شوى از اين مجلس من بهمسايگى أهل قبرستان از جهة شتافتن بان نعيم بي پايان، بگرداند خداى تعالى ما را و شما را از كسانى كه سعى مى كند بمنزلهاى نيكوكاران برحمة بي نهايت و بخشش بي غايت خود. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom