جهت غیرفعال یا فعال کردن متن عربی ، فرهنگ لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک نمایید ، دکمه ی سبز به معنای فعال و رنگ خاکستری به معنای غیرفعال می باشد

خطبه ۱۶۵ - بخش ۱ : آفرینش انواع پرندگان

[منبع]
و من خطبة له (علیه السلام) يذكر فيها عجيب خلقة الطاوس:
خلقة الطُيور :

ابْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجِيباً مِنْ حَيَوَانٍ وَ مَوَاتٍ وَ سَاكِنٍ وَ ذِي حَرَكَاتٍ، وَ أَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَيِّنَاتِ عَلَى لَطِيفِ صَنْعَتِهِ وَ عَظِيمِ قُدْرَتِهِ، مَا انْقَادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَةً بِهِ وَ مَسَلِّمَةً لَهُ، وَ نَعَقَتْ فِي أَسْمَاعِنَا دَلَائِلُهُ عَلَى وَحْدَانِيَّتِهِ، وَ مَا ذَرَأَ مِنْ مُخْتَلِفِ صُوَرِ الْأَطْيَارِ الَّتِي أَسْكَنَهَا أَخَادِيدَ الْأَرْضِ وَ خُرُوقَ فِجَاجِهَا وَ رَوَاسِيَ أَعْلَامِهَا مِنْ ذَاتِ أَجْنِحَةٍ مُخْتَلِفَةٍ وَ هَيْئَاتٍ مُتَبَايِنَةٍ مُصَرَّفَةٍ فِي زِمَامِ التَّسْخِيرِ وَ مُرَفْرِفَةٍ بِأَجْنِحَتِهَا فِي مَخَارِقِ الْجَوِّ الْمُنْفَسِحِ وَ الْفَضَاءِ الْمُنْفَرِجِ، كَوَّنَهَا بَعْدَ إِذْ لَمْ تَكُنْ فِي عَجَائِبِ صُوَرٍ ظَاهِرَةٍ وَ رَكَّبَهَا فِي حِقَاقِ مَفَاصِلَ مُحْتَجِبَةٍ وَ مَنَعَ بَعْضَهَا بِعَبَالَةِ خَلْقِهِ أَنْ يَسْمُوَ فِي الْهَوَاءِ خُفُوفاً وَ جَعَلَهُ يَدِفُّ دَفِيفاً، وَ نَسَقَهَا عَلَى اخْتِلَافِهَا فِي الْأَصَابِيغِ بِلَطِيفِ قُدْرَتِهِ وَ دَقِيقِ صَنْعَتِهِ، فَمِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي قَالَبِ لَوْنٍ لَا يَشُوبُهُ غَيْرُ لَوْنِ مَا غُمِسَ فِيهِ، وَ مِنْهَا مَغْمُوسٌ فِي لَوْنِ صِبْغٍ قَدْ طُوِّقَ بِخِلَافِ مَا صُبِغَ بِهِ.
نَعَقَتْ :
صدا كرد.
ذَرَأَ :
آفريد.
الَاخَادِيد :
جمع «اخدود»، شكافهاى زمين.
الْخُرُوق :
جمع «خرق»، زمينهاى پهناورى كه در آن باد مى وزد.
الْفِجَاج :
جمع «فجّ»، جاده هاى وسيع.
الَاعْلَام :
جمع «علم»، در اينجا به معنى قله كوهها است.
مُرَفْرِفَة :
بال زننده، پرواز كننده.
المَخَارِق :
جمع «مخرق»، فلاتها، بيابانهاى خشك.
الْحِقَاق :
جمع «حق»، محل پيوند دو مفصل.
مُحْتَجَبَة :
پوشيده شده (با گوشت و پوست).
عَبَالَة :
درشتى، سنگينى و گرانى.
يَسْمُو :
بالا مى رود، اوج مى گيرد.
خُفُوفاً :
سرعت و سبكى.
دَفِيفا :
از نزديك زمين پرواز كردن.
نَسَقَهَا :
آن را مرتب كرد.
الَاصَابِيغ :
جمع «اصباغ»، رنگها.
الْقَالَب :
ظرفى كه فلزات گداخته را در آن مى ريزند تا بر اساس آن چيزهاى مشابهى را درست كنند. (چون هر دسته از پرندگان از نظر رنگ و شكل با هم مشابه هستند گوئى همه در يك قالب ريخته شده اند).
طُوِّقَ :
بر گردنش طوقى قرار داد. يعنى چون تمام بدن پرنده به جز گردنش داراى يك رنگ است مثل اين است كه بر گردنش طوقى قرار داده شده است.
نعقت :
صدا كرد
ذَرَأ :
خلق كرد، آفريد
أخاديد :
جمع اخدود: شكافها و دره ها
خُروق :
شكافها
فِجاج :
جمع فج: راه وسيع
رَواسى أعلام :
كوههاى محكم
مُرَفرَفَة :
بالهايش را گشوده است
مَخارق :
شكافها
مُنفَسِح :
وسيع و گشاد
حِقاق :
جمع حق: محل اجتماع دو مفصل، سر استخوان
عَبالَة :
ضخيم، سترگ
يَسمُو :
بلند شود، سمى: بلند شد
خُفوق :
سرعت و سبكى
دَفيف :
حركت دادن مرغ بالهاى خود را در هوا
نَسَق :
مرتب نمود
أصابيغ :
رنگها: جمع اصباغ: جمع صبغ: رنگ
مَغموس :
غوطه ور، احاطه شده
لا يَشوب :
مخلوط و قاطى نمى شود
طُوِّقَ :
گردن بند آويخته شده است
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن شگفتى آفرينش طاووس را ياد مى فرمايد:
قسمت أول خطبه:
(1) خداوند موجودات عجيب و شگفت را آفريد بعضى جاندار (مانند انسان و حيوانات) و بعضى بى جان (مانند جمادات) و بعضى ساكن و آرام (مانند كوهها) و بعضى داراى حركات (مانند ستارگان) و از دليلهاى آشكار كه گواهى مى دهند بر زيبايى آفرينش او و بر بزرگى توانائيش، برپا داشت چيزى را كه عقلها در برابر آن فرمان برده باور داشتند، در حاليكه به هستى او معترف بوده و تسليم امر و فرمان او هستند، و به يگانگى او دليلهاى آنچه كه خردها باور داشته اند در گوشهاى ما فرياد مى زند،
(2) و برپا داشت چيزى را كه آفريد از صورتهاى گوناگون مرغانى كه آنها را در شكافهاى زمين و درّه هاى گشاده (كه ميان دو كوه واقع است) و بر سر كوهها جاى داد، و آنها داراى بالهاى جور جور و شكلهاى گوناگون هستند، در حاليكه مهار فرمانبردارى بر گردن آنها افكنده شده، و در شكافهاى هواى گشاده و فضاى وسيع پر و بال مى زنند (در قرآن كريم سوره 16 آیه 79 مى فرمايد: «أَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّراتٍ فِي جَوِّ السَّماءِ، ما يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ، إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» يعنى آيا پرندگان رام شده را در هواى آسمان نديدند آنها را در هوا نگاه نمى دارد جز خدا، بتحقيق در اين پروازشان «براى اثبات قدرت و توانائى حقّ تعالى» نشانهايى است براى گروهى كه -بخدا و رسول- ايمان مى آورند)
(3) پديد آورد آنها را با اين صورتهاى آشكار شگفت آور در صورتيكه پيشتر نبودند (آنها را بى سابقه بيافريد) و آنها را با استخوانهاى محكم و مفصلها كه (در گوشت و پوست) پنهان شده اند تركيب فرموده بهم پيوست، و بعضى از آنها را بجهت سنگينى جثّه (مانند شتر مرغ و لكلك) براى تندروى و آسانى در پريدن منع نمود از اينكه در هواى بلند پرواز كند و آنرا طورى آفريد كه نزديك زمين مى پرد،
(4) و مرغان گوناگون را بسبب توانائى و آفرينش خود كه از روى حكمت و مصلحت است در رنگهايى ترتيب داد (هر يك را با رنگ خاصّى آفريد) پس بعضى از آنها در قالب رنگى فرو برده شده كه رنگ ديگرى با آن مخلوط نمى شود (داراى يك رنگند سفيد يا سياه يا سرخ يا رنگ ديگر كه گويا رنگ مانند قالب آنرا فرا گرفته است) و بعضى از آنها در رنگى فرو برده و طوقى بايشان قرار داده شده كه رنگ آن بخلاف رنگ سائر اندامشان است (بعضى از آنها داراى دو رنگ يا زيادترند مانند بلبل. خلاصه خداوند از روى حكمت و مصلحت آنها را بهر شكل و رنگ آفريده است كه همه دليل بر بزرگى و قدرت و توانائى او است).
 

خطبه ۱۶۵ - بخش ۲ : خلقت عجیب طاووس

[منبع]
الطاوس :
وَ مِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُسُ الَّذِي أَقَامَهُ فِي [أَحْسَنِ] أَحْكَمِ تَعْدِيلٍ وَ نَضَّدَ أَلْوَانَهُ فِي أَحْسَنِ تَنْضِيدٍ بِجَنَاحٍ أَشْرَجَ قَصَبَهُ وَ ذَنَبٍ أَطَالَ مَسْحَبَهُ، إِذَا دَرَجَ إِلَى الْأُنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَيِّهِ وَ سَمَا بِهِ مُطِلًّا عَلَى رَأْسِهِ، كَأَنَّهُ قِلْعُ دَارِيٍّ عَنَجَهُ نُوتِيُّهُ، يَخْتَالُ بِأَلْوَانِهِ وَ يَمِيسُ بِزَيَفَانِهِ، يُفْضِي كَإِفْضَاءِ الدِّيَكَةِ وَ يَؤُرُّ بِمَلَاقِحِهِ أَرَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَةِ لِلضِّرَابِ؛ أُحِيلُكَ مِنْ ذَلِكَ عَلَى مُعَايَنَةٍ لَا كَمَنْ يُحِيلُ عَلَى ضَعِيفٍ إِسْنَادُهُ؛ وَ لَوْ كَانَ كَزَعْمِ مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ يُلْقِحُ بِدَمْعَةٍ تَسْفَحُهَا مَدَامِعُهُ فَتَقِفُ فِي ضَفَّتَيْ جُفُونِهِ وَ أَنَّ أُنْثَاهُ تَطْعَمُ ذَلِكَ ثُمَّ تَبِيضُ لَا مِنْ لِقَاحِ فَحْلٍ سِوَى الدَّمْعِ الْمُنْبَجِسِ، لَمَا كَانَ ذَلِكَ بِأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَةِ الْغُرَابِ.
التَنْضِيد :
نظم و ترتيب.
اشْرَجَ قَصَبَهُ :
بالهايش را (بر اساس كوتاهى و بلندى) مرتب و منظم كرد و داخل يكديگر نمود.
دَرَجَ :
حركت كرد، راه رفت.
سَمَا بِهِ :
آن را بالا برد.
مُطِلًّا عَلَى رَاْسِهِ :
مشرف بر سرش.
الْقِلْع :
بادبان كشتى.
الدَارِىّ :
منسوب به «دارين»، (نام بندرى است)، ملوانى كه مسئول بادبان است.
عَنَجَهُ :
آن را گرفت و بالا برد.
النُوتِىّ :
ملوان، ملاح.
يَخْتَالُ :
تكبر مى كند.
يَمِيسُ :
با تكبر و غرور راه مى رود.
زَيَفَانِهِ :
خراميدنش.
يُفْضِى :
جماع مى كند، مى آميزد.
يَؤُرُّ :
آميزش مى كند.
مَلَاقِح :
اعضاى تناسلى، وسايل لقاح.
ارَّ الْفُحُولِ :
(آميزش كرد مانند) آميزش حيوانات نر.
المُغْتَلِمَة :
شهوتران.
الضِرَاب :
آميزش نر با ماده.
عَلَى مُعَايَنَةٍ :
با مشاهده و تجربه.
تَسْفَحُهَا :
آن را (اشك) مى ريزد.
ضَفّتَى جُفُونِهِ :
دو گوشه پلكهايش.
تَطْعَمُ :
مى چشد.
لِقَاح :
منى، آب نر.
الْمُنْبَجِس :
در اينجا به معناى «اشك چشم» است.
مُطَاعَمَة الْغُرَاب :
آميزش كلاغ.
نَضَّدَ :
مرتب و منظم كرده
أشرَجَ قَصَبَه :
پهلوى هم چيده است ني هاى آنرا (پرهاى كلفت آنرا)
مَسحَب :
آنچه از زمين كشيده مى شود
طَىّ :
پيچيدن لباس و دم مرغ
سَمَا بِه :
آنرا بلند ميكند
مُطِلّا عَلى رأسه :
سايبان ميكند بسرش
قِلع :
بادبان كشتى
دارِىّ :
آنچه منسوبست به شهر دارين، چيزى كه در دارين ساخته شده باشد
عَنَج :
كشيده و برگردانده است
نُوتِىّ :
ملاح، مأمور كشتى
كأنّها قِلعُ دَارِىّ عَنَجَه نُوتيُّهُ :
گويا آن پرها بادبان دارى است كه ملاح آنرا كشيده و جمع نموده است
يَختال :
تكبر ميكند
يَمِيسُ :
ناز و تكبر ميكند
زَيفان :
حركت دادن دم منظور است
يُفضِى :
عمل جنسى انجام مى دهد
دِيكَة :
خروسها، جمع ديك
يَؤُرّ :
جماع و انجام عمل جنسى ميكند
مَلاقِحة :
بارور كردن، آلات لقاح
فُحول :
جمع فحل: شتر نر
مُغتَلِمَة :
نرى كه شهوتش بهيجان آمده باشد
ضِراب :
عمل جنسى انجام دادن حيوان
اُحيلُك :
ترا محول ميكنم
يُلقِحُ :
بارور ميكند، لقاح: بارور كردن نر ماده را
دَمعَة :
اشك چشم
تَسفَحُ :
مى ريزد
مَدامِع :
كيسه ها و محل توليد اشكها
ضَفَّة :
كنار نهر و چشم
مُنبَجِس :
خارج و جارى شونده
قسمت دوم خطبه:
(5) و از شگفترين مرغها در آفرينش طاووس است كه خداوند آنرا در استوارترين ميزان آفريده، و رنگهايش را در نيكوترين ترتيب منظّم گردانيده، با بالى كه بيخ آنرا (به پيه و استخوان و رگ) بهم پيوسته است، و با دمى كه كشش آنرا دراز قرار داده است،
(6) هرگاه (اراده جماع كند، و) بسوى طاووس ماده برود دمش را از پيچيدگى باز ميكند و آنرا بلند مى نمايد بر سرش سايه مى افكند، گويا آن دم (هنگام بهم آمدن و پهن شدن) مانند بادبان (كشتى) دارىّ است كه كشتيبان آنرا از جانبى به جانبى مى گرداند (بادبان كشتى دارىّ منسوب بدارين است و آن جزيره اى بوده از سواحل قطيف از شهرهاى بحرين كه در گذشته بندر و لنگرگاه كشتيها بوده) به رنگهايش تكبّر نموده بخود مى نازد، و بحركات و نازشهاى دمش مى خرامد، جماع ميكند مانند جماع خروسها، و براى آبستن نمودن با ماده خود نزديكى ميكند مانند نزديكى نرهاى پرشهوت (در اينجا امام عليه السّلام در ابطال گفتار كسيكه گمان ميكند نزديكى طاووس اينگونه نيست مى فرمايد:)
(7) در آنچه راجع بجماع طاووس بيان كردم ترا به مشاهده و ديدن حواله مى دهم نه مانند كسيكه (گفتارش را) حواله مى دهد برسند ضعيف و نادرست كه اعتماد بر آن ندارد (زيرا او مى گويد: مى گويند، و من مى گويم برو ببين) و اگر آن طور باشد كه گمان ميكنند باينكه طاووس نر ماده اش را آبستن ميكند بوسيله اشكى كه از چشمهايش ريخته در اطراف پلكهايش جمع شده و ماده آن آنرا به منقار برميدارد و مى چشد آنگاه تخم مى نهد، و جماع طاووس نر از غير اشك بيرون آمده از چشم نيست، هر آينه اين گمان (نادرست) از مطاعمه كلاغ (منقار در منقار نهادن يكديگر) شگفتر نمى باشد (چون جماع كلاغ ديده نشده «بر سبيل مثال مى گويند: هذا أخفى من سفاد الغراب، يعنى اين امر از
جماع زاغ پنهان تر است» گمان دارند كه جماع آن آبى است كه در سنگدان غراب نر مى باشد و ماده آنرا به منقار برداشته بوسيله آن تخم مى نهد و جوجه مى آورد، منظور امام عليه السّلام اينست كه مردم چون جماع كردن كلاغ را نديده اند اين نوع سخنان را مى گويند، و اگر در باره طاووس هم آنچه از ايشان نقل شده بگويند جاى شگفتى نيست، زيرا از روى نادانى و اعتماد بر گفتار نادرست آنچه بدون برهان شنيده اند مى باشد).
 

خطبه ۱۶۵ - بخش ۳ : وصف زیبایی های طاووس

[منبع]
تَخَالُ قَصَبَهُ مَدَارِيَ مِنْ فِضَّةٍ وَ مَا أُنْبِتَ عَلَيْهَا مِنْ عَجِيبِ دَارَاتِهِ وَ شُمُوسِهِ خَالِصَ الْعِقْيَانِ وَ فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ، فَإِنْ شَبَّهْتَهُ بِمَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ قُلْتَ [جَنِيٌ] جَنًى جُنِيَ مِنْ زَهْرَةِ كُلِّ رَبِيعٍ، وَ إِنْ ضَاهَيْتَهُ بِالْمَلَابِسِ فَهُوَ كَمَوْشِيِّ الْحُلَلِ أَوْ كَمُونِقِ عَصْبِ الْيَمَنِ، وَ إِنْ شَاكَلْتَهُ بِالْحُلِيِّ فَهُوَ كَفُصُوصٍ ذَاتِ أَلْوَانٍ قَدْ نُطِّقَتْ بِاللُّجَيْنِ الْمُكَلَّلِ، يَمْشِي مَشْيَ الْمَرِحِ الْمُخْتَالِ وَ يَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ [جَنَاحَهُ] جَنَاحَيْهِ فَيُقَهْقِهُ ضَاحِكاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ وَ أَصَابِيغِ وِشَاحِهِ، فَإِذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ زَقَا مُعْوِلًا بِصَوْتٍ يَكَادُ يُبِينُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ وَ يَشْهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُّعِهِ لِأَنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشٌ كَقَوَائِمِ الدِّيَكَةِ الْخِلَاسِيَّةِ وَ قَدْ نَجَمَتْ مِنْ ظُنْبُوبِ سَاقِهِ صِيصِيَةٌ خَفِيَّةٌ، وَ لَهُ فِي مَوْضِعِ الْعُرْفِ قُنْزُعَةٌ خَضْرَاءُ مُوَشَّاةٌ وَ مَخْرَجُ عَنُقِهِ كَالْإِبْرِيقِ وَ مَغْرِزُهَا إِلَى حَيْثُ بَطْنُهُ كَصِبْغِ الْوَسِمَةِ الْيَمَانِيَّةِ أَوْ كَحَرِيرَةٍ مُلْبَسَةٍ مِرْآةً ذَاتَ صِقَالٍ وَ كَأَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ بِمِعْجَرٍ أَسْحَمَ، إِلَّا أَنَّهُ يُخَيَّلُ لِكَثْرَةِ مَائِهِ وَ شِدَّةِ بَرِيقِهِ أَنَّ الْخُضْرَةَ النَّاضِرَةَ مُمْتَزِجَةٌ بِهِ وَ مَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطٌّ كَمُسْتَدَقِّ الْقَلَمِ فِي لَوْنِ الْأُقْحُوَانِ أَبْيَضُ يَقَقٌ فَهُوَ بِبَيَاضِهِ فِي سَوَادِ مَا هُنَالِكَ يَأْتَلِقُ وَ قَلَّ صِبْغٌ إِلَّا وَ قَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْطٍ وَ عَلَاهُ بِكَثْرَةِ صِقَالِهِ وَ بَرِيقِهِ وَ بَصِيصِ دِيبَاجِهِ وَ رَوْنَقِهِ، فَهُوَ كَالْأَزَاهِيرِ الْمَبْثُوثَةِ لَمْ تُرَبِّهَا أَمْطَارُ رَبِيعٍ وَ لَا شُمُوسُ قَيْظٍ وَ قَدْ يَنْحَسِرُ مِنْ رِيشِهِ وَ يَعْرَى مِنْ لِبَاسِهِ فَيَسْقُطُ تَتْرَى وَ يَنْبُتُ تِبَاعاً فَيَنْحَتُّ مِنْ قَصَبِهِ انْحِتَاتَ أَوْرَاقِ الْأَغْصَانِ ثُمَّ يَتَلَاحَقُ نَامِياً حَتَّى يَعُودَ كَهَيْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ لَا يُخَالِفُ سَالِفَ أَلْوَانِهِ وَ لَا يَقَعُ لَوْنٌ فِي غَيْرِ مَكَانِهِ، وَ إِذَا تَصَفَّحْتَ شَعْرَةً مِنْ شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتْكَ حُمْرَةً وَرْدِيَّةً وَ تَارَةً خُضْرَةً زَبَرْجَدِيَّةً وَ أَحْيَاناً صُفْرَةً عَسْجَدِيَّةً.
فَكَيْفَ تَصِلُ إِلَى صِفَةِ هَذَا عَمَائِقُ الْفِطَنِ أَوْ تَبْلُغُهُ قَرَائِحُ الْعُقُولِ أَوْ تَسْتَنْظِمُ وَصْفَهُ أَقْوَالُ الْوَاصِفِينَ وَ أَقَلُّ أَجْزَائِهِ، قَدْ أَعْجَزَ الْأَوْهَامَ أَنْ تُدْرِكَهُ وَ الْأَلْسِنَةَ أَنْ تَصِفَهُ.
فَسُبْحَانَ الَّذِي بَهَرَ الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْقٍ جَلَّاهُ لِلْعُيُونِ، فَأَدْرَكَتْهُ مَحْدُوداً مُكَوَّناً وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً، وَ أَعْجَزَ الْأَلْسُنَ عَنْ تَلْخِيصِ صِفَتِهِ وَ قَعَدَ بِهَا عَنْ تَأْدِيَةِ نَعْتِهِ.
الْقَصَب :
جمع «قصبة»، نى پر.
الْمَدَارِى :
جمع «مدرى»، ابن اثير گفته است «مدرى» چيزى شبيه به شانه بوده كه از آهن يا چوب ساخته مى شده و براى شانه كردن موهاى بهم چسبيده بكار مى رفته است.
الدَارَات :
هاله هاى ماه.
الْعِقْيَان :
طلاى خالص.
فِلَذْ :
جمع «فلذة»، قطعات.
جَنِىّ :
(گلهاى) تازه چيده شده.
الْمَوْشِىّ :
نقش و نگار دار.
الْعَصْب :
نوعى از برد.
اللُجَيْن :
نقره.
المُكَلّل :
مزين به جواهر.
الْمَرِح :
متكبر.
المُخْتَال :
كسى كه به زيبايى خود مى بالد و تكبر مى ورزد.
السِرْبَال :
لباس.
الوِشَاح :
پارچه اى مرصع نشان كه بصورت نوارى پهن از شانه تا پهلو كشيده مى شود و زنان آن را مانند بند شمشير بخود مى آويزند.
زَقَا :
فرياد كرد، بانگ زد.
مُعْوِلًا :
گريه كنان.
حُمْش :
جمع «احمش»، باريك.
الدِّيكُ الْخِلَاسِىّ :
خروسى كه از آميزش دو تيره هندى و فارسى متولد شده باشد.
نَجَمَتْ :
بر آمد، پيدا شد.
ظُنْبُوب :
استخوان ساق پا، ابتداى استخوان ساق از طرف قدم.
صِيصِيَةٌ :
ناخنكى كه در پشت پاى خروس است.
الْقُنْزُعَة :
موهايى كه بصورت كاكل بر سر كودك باقى گذاشته مى شود.
مُوَشّاةٌ :
منقوش.
مَغْرِز :
جايگاه گردن، در اصل به معنى جائى از زمين است كه در آن چوبى را فرو كرده باشند و در اينجا گردن به چوبى تشبيه شده است كه گوئى در قسمت خاصى از بدن فرو رفته است.
الْوَسْمَة :
گياهى است كه با آن خضاب مى كنند.
ذَاتَ صِقَالٍ :
صيقلى، جلا داده شده.
المِعْجَر :
پارچه اى كه زنان جهت پوشش، روى سر مى اندازند و با آن سر و گردن و شانه و بخشى از سينه را مى پوشانند.
الَاسْحَم :
سياه.
الُاقْحُوَان :
گل بابونه.
الْيَقَق :
بسيار سفيد.
يَأْتَلِقُ :
مى درخشد.
قِسْط :
نصيب، بهره.
عَلَاه :
بر آن برترى يافت، يعنى رنگهايش بجهت براقى و جلاء و... بر ديگر رنگها برترى دارد.
الْبَصِيص :
درخشش.
الرَوْنَق :
زيبايى.
الَازَاهِير :
جمع «ازهار»، كه آن نيز جمع «زهر» است، شكوفه ها.
الْمَبْثُوثَة :
پراكنده.
لَمْ تُرَبِّهَا :
آن را پرورش نداد.
الْقَيْظ :
بسيار گرم، پرحرارت.
يَنْحَسِرُ مِنْ رِيشِهِ :
پرهايش مى ريزد.
تَتْرَى :
بتدريج و با فاصله انجام مى دهد، يعنى طاووس پرهايش را بتدريج مى ريزد.
يَنْحَتُّ :
مى ريزد، كنده مى شود.
عَسْجَدِيَّةً :
طلايى.
عَمَائِق :
جمع «عميقة»، ژرف.
بَهَرَ :
غلبه كرد، مغلوب ساخت.
جَلّاهُ :
آن را ظاهر نمود، آشكار كرد.
تَخَال :
خيال ميكنى
قَصَبَه :
پرهاى او را
مَدارِىّ مِن فِضَّة :
شانه هاى نقره اى
دَارَات :
هاله ها و دورهاى گرد ماه
فِلَذ :
جمع فلذة: قطعه و تكه فلز
جُنِى :
چيز چيده و جمع شده
مِن زَهرة كلّ رَبيع :
از گل هر بهار
ضَاهَيتَ :
تشبيه نمودى
مَوشِىّ :
نقش شده، گلدوزى شده
حُلَل :
لباسهاى ابريشمى، جمع حلة
مُونِق :
چيز عجيب و خيره كننده
عَصبِ اليَمَن :
نوعى پارچه منقش يمنى است
شَاكَلتَ :
هم شكل و شبيه كردى
فُصوص :
جمع فص: عرقچين، كلاه مخصوص
نُطِّقَت :
كمربند درست شده، نطاق: كمربند
لُجَين مُكَلّل :
نقره مزين شده با جواهرات
مَرِح :
شخص خودپسند
يَتَصَفَّح :
بدقت بررسى ميكند
ذَنَب :
دم حيوان
جَمال سِربال :
زيبائى لباس
وِشاح :
گردن بند، حمايل
زَقَا :
صيحه زد
مُعوِل :
ناله كنان، نالان
قَوائِم :
پاها
حُمش :
نازك و باريك، جمع احمش
خَلاسِى :
خروسى كه از پدر و مادر هندى و فارسى بدنيا آمده باشد
نَجَمَت :
روئيده است
ظُنبوب :
سر استخوان ساق پا
صِيصِیة :
ناخنك اضافى كه در پشت پاى خروس و بعضى مرغ ها ميباشد
عُرف :
موى گردن، يال
قُنزُعَة :
كاكل سر
مُوَشّاة :
منقش شده
مَغرِز :
محل ثبوت، روئيدنگاه
صِبغ الوَسِمة :
رنگ وسمه كه ابروها را با آن رنگ ميكنند
مُتَلَفِّع بِمِعجَر :
خود را بمعجر پوشانده و پيچيده است
أسحَم :
سياه رنگ
أقحُوان :
علف بابونه
يَقَقُّ :
بسيار سفيد
يَأتلق :
برق مى زند
قِسط :
سهم و بهره
صِقال :
صيقلى بودن
بَصيص :
برق و درخشش
دِيباج :
ابريشم
رُونَق :
حسن و زيبائى
أزاهير :
جمع ازهار: گلها
مَبثوثَة :
پخش و پراكنده شده
يَنحَسَر :
كشف و جدا مى شود
يَعرَى :
عريان مى شود
تَترَى :
پى در پى مى آيد
تِباع :
پشت سر هم
يَنحَتُّ :
مى افتد، مى ريزد
نامِى :
نمو كننده، روينده
أرَتكَ :
بتو نشان مى دهد
حُمرة وَردية :
سرخى گل سرخ، وَرد: گل سرخ
صُفرَة عَسجَديَة :
زردى طلائى، عسجد: طلا
عَمائِق :
جمع عميقة: ژرفاها
قَرائِح :
جمع قريحه: ياد و خاطر و ذهن
بَهَرَ :
غلبه نمود
(8) (باز در وصف طاووس مى فرمايد:) تصوّر ميكنى استخوان پرهاى آن (از بسيارى سفيدى و شفّافى) ميلهايى است از نقره، و تصوّر ميكنى آنچه بر آن بالها روييده شده از قبيل دائره هاى شگفت آور و گردن بندها (به زردى و جلاء داشتن مانند) طلاى خالص است، و (به سبزى چون) تكه هاى زبرجد مى باشد،
(9) پس اگر بالش را تشبيه كنى به گلها و شكوفه هايى كه زمين مى روياند خواهى گفت: دسته گلى است كه از شكوفه هر بهارى چيده شده است، و اگر آنرا به پوشيدنيها مانند سازى (خواهى گفت:) مانند حلّه هايى است كه نقش و نگار در آن بكار برده اند، يا مانند جامه هاى خوش رنگ و زيباى بافت يمن، و اگر آنرا به زيورها تشبيه گردانى (خواهى گفت:) مانند نگين هاى رنگ به رنگ است كه در ميان نقره مزيّن بجواهر نصب شده است،
(10) راه مى رود مانند خراميدن دلشاد پر ناز، و با تأمّل و دقّت بدم و بالش مى نگرد، و از زيبايى پيراهن و رنگهاى (گوناگون) جامه اش قهقه مى خندد، و هنگاميكه به پاهايش چشم اندازد بانگ زده به آواز بلند گريه كرده نزديك به آن كه آشكارا فرياد رسى بطلبد، و براستى اندوه خويش (از زشتى پاهايش) گواهى دهد، زيرا پاهايش باريك (و زشت) است مانند پاهاى خروس خلاسى (كه نه سفيد است نه سياه، بلكه خاكى رنگ مى باشد) و از سمت استخوان ساق آن خارى پنهان بر آمده است (مانند خار پاى خروس كه چندان آشكار نيست)
(11) و در پشت گردن جاى يالش كاكل سبزى است نقّاشى شده، و جاى برآمدگى گردنش مانند گردن ابريق (كشيده و بلند) است، و جاى فرو رفتن آن تا زير شكمش مانند رنگ وسمه يمنّى است (كه بسيار سبز مى باشد، و وسمه برگ گياهى است كه بآن خضاب ميكنند) يا مانند حرير و ديبايى است پوشيده شده چون به آينه صيقلى گشته،
(12) و مانند آنست كه طاووس خود را به چادر سياهى پيچيده ولى از بسيارى شادابى و برّاقى گمان ميشود كه رنگ بسيار سبز نيكوئى بآن آميخته شده است (از بسيارى شفّاف و روشن بودن سياهى آن به سبزى نمايان است، و در نظر هر دم به رنگى جلوه گر است، چنانكه مى فرمايد:)
(13) و بشكاف گوش آن خطّى است (باريك) مانند باريكى سر قلم، و در رنگ (مانند رنگ) گل بابونه است كه بسيار سفيد مى باشد، و آن چون خطّ سفيدى است كه در ميان سياهى مى درخشد،
(14) و كمتر رنگى است كه طاووس از آن بهره اى نبرده باشد، و بجهت بسيارى صيقلى و برّاقى و درخشيدن و نيكوئيش آن رنگ را بهتر جلوه داده است، پس (در رنگ آميزى) مانند شكوفه هايى است پراكنده كه بارانهاى بهار و آفتابهاى بسيار گرم آنرا تربيت نكرده (بلكه خداوند سبحان از روى حكمت سر تا پاى آنرا از ابتداء خلقت به رنگهاى گوناگون شگفت آور آفريده)
(15) و گاهى از پر خود بيرون آمده جامه از تن كنده برهنه مى گردد، پس پى در پى پرش ريخته و باز از پى هم مى رويد، و مى ريزد پرهايش مانند ريختن برگها از شاخه ها، پس پشت سر هم مى رويد تا بصورت پيش از ريختن باز مى گردد (بطوريكه) رنگى از آن بر خلاف رنگهاى پيش نمى باشد، و رنگى در غير جاى خود واقع نمى گردد (هر پرى كه مى افتد بجاى آن پرى بهمان شكل و رنگ مى رويد)
(16) و هرگاه بدقّت و تأمّل در مويى از موهاى پرهاى آن بنگرى (از رنگ آميزيها) بتو مى نماياند (يك بار) سرخ گل رنگ، و بار ديگر سبز زبرجد رنگ، و گاهى زرد و طلايى رنگ.
(17) پس چگونه زيركيهاى ژرف و عميق چگونگى آفرينش اين حيوان را در مى يابد، يا چگونه انديشه عقلها آنرا درك مى نمايد، يا سخنان وصف كنندگان چگونگى آنرا بنظم مى آورد، و حال آنكه كوچكترين اجزاء آن حيوان (كه مويى بيش نيست) وهمها را از درك كردن و زبانها را از وصفش عاجز و ناتوان گردانيده است.
(18) پس منزّه است خداوندى كه خردها را مغلوب گردانيده از وصف آفريده شده اى كه در پيش ديده ها جلوه گر است در صورتيكه آنرا محدود و پديد آمده و تركيب شده و رنگ آميزى گرديده درك كرده اند، و زبانها را از بيان حقيقت چگونگى آن ناتوان گردانيده و آنها را از شرح صفت آن عاجز نموده.
 

خطبه ۱۶۵ - بخش ۴ : آفرینش جانداران کوچک و بزرگ

[منبع]
صِغارُ المخلوقات :
وَ سُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ قَوَائِمَ الذَّرَّةِ وَ الْهَمَجَةِ، إِلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقِ الْحِيتَانِ وَ الْفِيَلَةِ؛ وَ وَأَى عَلَى نَفْسِهِ أَلَّا يَضْطَرِبَ شَبَحٌ مِمَّا أَوْلَجَ فِيهِ الرُّوحَ، إِلَّا وَ جَعَلَ الْحِمَامَ مَوْعِدَهُ وَ الْفَنَاءَ غَايَتَهُ.
ادْمَجَ :
محكم و استوار كرد.
قَوائِم :
پاها.
الذَرَّة :
مورچه ريز.
الْهَمَجَة :
مگس ريز.
وَأىَ :
وعده كرد.
الْحِمَام :
مرگ.
أدمَجَ :
جمع نموده، بهم داخل كرده
ذَرَّة :
مورچه ريز
هَمَجَة :
مگس كوچك
وَأىَ :
وعده داده است
(19) و منزّه است خداوندى كه استوار قرار داده پاهاى موران خرد و پشه هاى كوچك و بزرگتر از آنها را از قبيل آفرينش ماهيها و پيلها،
(20) و بر خود واجب و لازم فرموده كه هيچ پيكرى را كه روح و جان در آن دميده نجنبد مگر آنكه مرگ را وعده گاه و نيستى را پايان كارش قرار داده است.
 

خطبه ۱۶۵ - بخش ۵ : توصیف بهشت

[منبع]
مِنها في صفة الجنّة :
فَلَوْ رَمَيْتَ بِبَصَرِ قَلْبِكَ نَحْوَ مَا يُوصَفُ لَكَ مِنْهَا لَعَزَفَتْ نَفْسُكَ عَنْ بَدَائِعِ مَا أُخْرِجَ إِلَى الدُّنْيَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَ لَذَّاتِهَا وَ زَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا، وَ لَذَهِلَتْ بِالْفِكْرِ فِي [اصْطِفَافِ] اصْطِفَاقِ أَشْجَارٍ غُيِّبَتْ عُرُوقُهَا فِي كُثْبَانِ الْمِسْكِ عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا وَ فِي تَعْلِيقِ كَبَائِسِ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فِي عَسَالِيجِهَا وَ أَفْنَانِهَا وَ طُلُوعِ تِلْكَ الثِّمَارِ مُخْتَلِفَةً فِي غُلُفِ أَكْمَامِهَا تُجْنَى مِنْ غَيْرِ تَكَلُّفٍ، فَتَأْتِي عَلَى مُنْيَةِ مُجْتَنِيهَا وَ يُطَافُ عَلَى نُزَّالِهَا فِي أَفْنِيَةِ قُصُورِهَا بِالْأَعْسَالِ الْمُصَفَّقَةِ وَ الْخُمُورِ الْمُرَوَّقَةِ، قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْكَرَامَةُ تَتَمَادَى بِهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ وَ أَمِنُوا نُقْلَةَ الْأَسْفَارِ.
فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَكَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إِلَى مَا يَهْجُمُ عَلَيْكَ مِنْ تِلْكَ الْمَنَاظِرِ الْمُونِقَةِ، لَزَهِقَتْ نَفْسُكَ شَوْقاً إِلَيْهَا وَ لَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسِي هَذَا إِلَى مُجَاوَرَةِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالًا بِهَا.
جَعَلَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ مِمَّنْ يَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلَى مَنَازِلِ الْأَبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ.
تفسير بعض ما في هذه الخطبة من الغريب: [قال السيد الشريف رضي الله عنه: قوله (علیه السلام) «يؤر بملاقحه الأر» كناية عن النكاح يقال: أر الرجل المرأة يؤرها إذا نكحها. و قوله (علیه السلام) «كأنه قلع داري عنجه نوتيه» «القلع» شراع السفينة و «داري» منسوب إلى دارين و هي بلدة على البحر يجلب منها الطيب و «عنجه» أي عطفه يقال: عنجت الناقة كنصرت أعنجها عنجا إذا عطفتها و «النوتي» الملاح. و قوله (علیه السلام) «ضفتي جفونه» أراد جانبي جفونه و الضفتان الجانبان. و قوله (علیه السلام) «و فلذ الزبرجد» الفلذ جمع فلذة و هي القطعة. و قوله (علیه السلام) «كبائس اللؤلؤ الرطب» الكباسة العذق و «العساليج» الغصون واحدها عسلوج].
عَزَفَتْ :
ناخوش داشت، بى ميل شد.
اصْطِفَاقِ الَاشْجَار :
تكان خوردن برگهاى درختان بواسطه باد، به طورى كه صداى آن شنيده شود.
الْكُثْبَان :
جمع «كثيب»، تپه هائى از شن و ريگ.
الَافْنَان :
جمع «فنن»، شاخه ها.
غُلُف :
جمع «غلاف»، غلافها.
الَاكْمَام :
جمع كمّ، كاسبرگها.
تُجْنَى :
چيده مى شود.
المُصَفّقَة :
مصفا.
الْمُونِقَة :
اعجاب آور، شگفت انگيز.
العِذْق :
خوشه خرما.
غرفت :
ناپسند مى شمارد، ناراحت مى شود
عَزَفَت :
منصرف و بى ميل مى شود
ذَهِلَت :
غافل مى شود، بوحشت مى افتد
اصطِفاق :
بهم زده شدن برگ درختان در اثر وزش باد
كُثبان :
تل ها و تپه ها
كَبائِس :
خوشه هاى درخت خرما كه از شاخه هاى بسيار تشكيل يافته
رَطب :
تر و نمدار
عَساليج :
شاخه هاى سبز و نرم
أفنان :
شاخه ها، جمع فنن
أكمام :
جمع كُم: پوشش بيرونى غنچه
تُحنى :
خميده مى شود
تُجنى :
چيده مى شود
تَكَلُّف :
زحمت و مشقت
مُنيَة :
آرزو، دل بخواه
مُجتَنِى :
جمع كننده و چيننده ميوه
نُزّال :
آنهائى كه نشسته اند و نازل شده اند
أفنِيَة :
آستانه ها جمع فناء
أعسال :
جمع عسل
مُصَفَّقَة :
تصفيه شده
مُرَوَّقَة :
صاف و خيره كننده
نُقلَة :
از جائى بجائى منتقل شدن
زَهِقَت :
از بين مى رود
عَذق :
خوشه هاى درخت خرما
قسمت سوم از اين خطبه است در چگونگى بهشت:
(21) اگر به ديده دل ببينى آنچه براى تو از بهشت وصف ميشود (و در آن تأمّل و انديشه نمائى) هر آينه نفس تو دورى ميكند از آنچه در اين دنيا است از خواهشها و خوشيها و آرايشهاى آن كه در نظر جلوه گر است،
(22) و با تأمّل و انديشه سرگردان ماند در صداى بهم خوردن برگهاى درختهايى كه بر كنار جويهاى بهشت ريشه هاى آنها در تلّه هاى مشك پنهان گشته است، و در آويزان بودن خوشه هاى مرواريد تر و تازه در شاخه هاى نازك (تركه ها) و كلفت، و در نمايان شدن آن ميوه هاى رنگارنگ در پوست شكوفه هاى آن درختها كه بى رنج (و بدون رفتن بالاى درخت يا افكندن بوسيله سنگ و چوب) چيده ميشود، و طبق آرزوى چيننده در دسترس قرار مى گيرد (آنچه آرزو كند نزديك ميشود تا بى زحمت بچيند)
(23) و براى اهل بهشت در جلو قصرهاى آن عسلهاى پاك و پاكيزه و شربتهاى تصفيه شده گردش داده ميشود (تا هر كه بخواهد بياشامد، چنانكه در قرآن كريم و پاكيزه و شربتهاى تصفيه شده گردش داده ميشود (تا هر كه بخواهد بياشامد، چنانكه در قرآن كريم سوره 37 آیه 45 مى فرمايد: «يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ (46) بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ (47) لا فِيها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ» يعنى براى ايشان جام شربت از نهر جارى كه در نظر است گردش داده ميشود در حاليكه مصفّا و سفيد است، و براى نوشنده ها داراى لذّت و خوشى مى باشد، آفت و دردى در آن نبوده و آنان از آشاميدن آن عقلشان زائل نمى گردد)
(24) اهل بهشت گروهى هستند (پيرو خدا و رسول) كه پيوسته عطاء و بخشش الهى شامل حالشان مى باشد تا آنگاه كه در سراى هميشگى (بهشت جاويد) فرود آيند، و از انتقال و سفرها ايمن و آسوده گردند (آدمى هنگام مردن تا قيامت برپا نشده مانند كسى است كه بسختى راه سفر گرفتار است، و چون از سختى مرگ و عالم برزخ و رستخيز رهائى يافت و بار در بهشت گشود از رنج راه مى آسايد)
(25) پس اى شنونده اگر دل خود را مشغول كنى (تأمّل و انديشه نمائى) بآنچه ناگاه بتو برسد از منظره هاى شگفت آور هر آينه بجهت شوق رسيدن بآنها جان از تنت بيرون رود، و بجهت شتاب به رسيدن بآن منظره ها از همين مجلس من به همسايگى اهل گورستان خواهى رفت (و از دنيا و آنچه در آن است چشم پوشيده منتظر رسيدن مرگ مى گردى)
(26) خداوند از روى فضل و مهربانيش ما و شما را در زمره كسانى قرار دهد كه از روى دل براى رفتن به منزلهاى نيكوكاران (بهشت جاويد) سعى و كوشش مى نمايند (رضاء و خوشنودى خدا و رسول را بدست مى آورند).
(سيّد رضىّ فرمايد:) (معنى چند سخن شگفت آور اين خطبه اينست:) فرمايش آن حضرت عليه السّلام: «يؤرّ بملاقحة»، لفظ أرّ كنايه از نزديكى است، عرب مى گويد: «أرّ الرّجل المرأة» آنگاه كه مرد زن را هم بستر خود قرار دهد،
و فرمايش آن حضرت عليه السّلام: «كأنّه قلع دارىّ عنجه نوتيّه»، قلع بادبان كشتى است، و (دارىّ) منسوب است به دارين و آن شهرى است كنار دريا كه از آنجا عطر آورده ميشود، و عنجه يعنى آنرا برگرداند، گفته ميشود: «عنجت النّاقة كنصرت أعنجها عنجا» آنگاه كه سر شتر را برگردانى، و «نوتىّ» بمعنى كشتيبان است،
و فرمايش آن حضرت عليه السّلام «ضفّتى جفونه» از اين جمله دو طرف پلكهاى چشم طاووس را اراده فرموده است، و كلمه «ضفّتان» بمعنى هر دو جانب است،
و فرمايش آن حضرت عليه السّلام: «و فلذ الزّبرجد» لفظ فلذ جمع فلذة است و آن بمعنى قطعه و تكيه مى باشد،
و «كبائس» جمع كباسة كه بمعنى عذق (خوشه خرما) است، و «عساليج» بمعنى شاخه ها و مفرد آن عسلوج مى باشد.
 
حامد کاشانی

پیشنهاد میشود برای آشنایی با کتاب شریف نهج البلاغه ، در ابتدا این ۵ قسمت از برنامه سمت خدا با حضور حجة الاسلام کاشانی را مشاهده فرمایید :
جلسه اول | جلسه دوم | جلسه سوم | جلسه چهارم | جلسه پنجم

محمد علی انصاری

همچنین برای مشاهده ی شرح تصویری تمامی خطبه های نهج البلاغه توسط استاد انصاری ، اینجا را کلیک نمایید

در حال بارگذاری ...
لطفا صبر نمایید
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com | شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom