(در سال ۳۴ هجرى مردم در اطراف امام جمع شده و از عثمان شكايت كردند و از او خواستند كه با عثمان صحبت كند تا از اشتباهات خود دست بردارد).
هشدار دادن به عثمان:
همانا مردم پشت سر من هستند و مرا ميان تو و خودشان ميانجى قرار داده اند، به خدا نمى دانم با تو چه بگويم چيزى را نمى دانم كه تو ندانى، تو را به چيزى راهنمايى نمى كنم كه نشناسى، تو مى دانى آنچه ما مى دانيم. ما به چيزى پيشى نگرفته ايم كه تو را آگاه سازيم، و چيزى ما در پنهانى نيافته ايم كه آن را به تو ابلاغ كنيم. ديدى چنانكه ما ديدم، شنيدى چنانكه ما شنيديم، با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بودى چنانكه ما بوديم، پسر ابو قحافه (ابا بكر) و پسر خطّاب، در عمل به حق، از تو بهتر نبودند، تو به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در خويشاوندى از آن دو نزديك ترى، و داماد او شدى كه آنان نشدند، پس خدا را، خدا را، پروا كن سوگند به خدا، تو كور نيستى تا بينايت كنند، نادان نيستى تا تو را تعليم دهند، راه ها روشن است، و نشانه هاى دين برپاست.
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگاميكه (فساد و تباهكارى عثمان و كار گردانان او در مدينه و سائر شهرها شيوع پيدا نمود جمعى از اهل مدينه صحابه رسول خدا و ديگران بمردم شهرها نوشتند: شما كه مى خواهيد در راه خدا جهاد كرده با دشمنان دين بجنگيد، با شتاب نزد ما بياييد كه خليفه شما دين را تباه كرده و از بين برده، پس دلهاى مردم از او برگشت و در صدد خلعش برآمدند، و گروه بسيارى از اهل مصر و بصره و كوفه به مدينه آمدند، و) نزد آن بزرگوار گرد آمده از كردارهاى ناپسند عثمان شكايت كردند، و درخواست نمودند تا حضرت از جانب ايشان با او گفتگو نمايد، و بخواهد كه رضاى آنها را فراهم نمايد (از بد رفتارى دست برداشته بدعتهائى كه در دين نهاده از بين ببرد و باصحاب پيغمبر اكرم اين همه ظلم و ستم روا ندارد، و مردم درستكار را به حكمفرمائى شهرها بفرستد) پس امام عليه السّلام نزد عثمان رفته فرمود:
(1) مردم در پشت سر من مى باشند و مرا بين تو و خودشان سفير و واسطه قرار داده اند (از من درخواست نموده اند كه پيغام ايشان را رسانيده فساد را از بين ببرم) و سوگند بخدا بتو نمى دانم چه بگويم (بچه زبانى سخن بگويم كه در تو اثر بخشد) چيزى (از بدعتها و كردار زشتت) نمى دانم كه تو خود آنرا ندانى، و ترا بكارى (حرمت آنچه بجا مى آورى) راهنما نيستم كه آنرا نشناسى (بلكه رفتارت را ميدانى حرام و بر خلاف دين است)
(2) و ميدانى آنچه ما مى دانيم (زشتى كارهايى كه مرتكب مى شوى بر تو پوشيده نيست، چنانكه بر ما آشكار است) در چيزى از تو پيشى نگرفتيم كه ترا بآن آگاه سازيم، و در هيچ حكمى خلوت ننموديم تا آنرا بتو برسانيم (ما و تو هر دو پيغمبر اكرم را درك كرده رفتارش را با مردم ديده و احكامش را شنيده ايم، پس لازم نيست ترا به روش آن حضرت تبليغ نماييم) و تو ديدى آنچه ما ديديم، و شنيدى آنچه كه ما شنيديم، و با رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- آميزش داشتى چنانكه ما آميزش داشتيم،
(3) و پسر ابى قحافه و پسر خطّاب به درستكارى سزاوارتر از تو نبودند (با اينكه بر خلاف گفتار پيغمبر اكرم رفتار كرده به بهانه خلافت را غصب نمودند، مانند تو بدعتهائى در دين احداث نكرده با مسلمين اينگونه ظلم و ستم روا نداشتند) در حاليكه تو از جهت خويشى به رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- از آنها نزديكترى (چون عثمان پسر عفّان ابن ابى العاص ابن اميّة ابن عبد شمس بن عبد مناف مى باشد، و عبد مناف جدّ سوّم حضرت رسول: محمّد ابن عبد اللّه بن عبد المطّلب ابن هاشم ابن عبد مناف ابن قصّى ابن كلّاب ابن مرّة ابن كعب است، و امّا ابو بكر عبد اللّه پسر ابى قحافة عثمان ابن عامر ابن عمر ابن كعب ابن سعد ابن تيم ابن مرّة ابن كعب مى باشد، و مرّة جدّ ششم پيغمبر اكرم است، و امّا عمر پسر خطّاب ابن نفيل ابن عبد العزّى ابن رياح ابن عبد اللّه ابن قرط ابن زرّاح ابن عدىّ ابن كعب بوده، و كعب جدّ هفتم رسول خدا است، پس خويشاوندى عثمان از ابو بكر و عمر به پيغمبر اكرم نزديكتر است) و به دامادى پيغمبر مرتبه اى يافته اى كه ابو بكر و عمر نيافتند (عثمان رقيّه و امّ كلثوم را كه بنا بر مشهور دختران پيغمبر بودند به همسرى خود درآورد، در اوّل رقيّه را و بعد از چندگاه كه آن مظلومه وفات نمود امّ كلثوم را بجاى خواهر باو دادند، و از اينرو است كه در پيش عامّه و سنّيها به ذى النّورين ملقّب گشته)
(4) پس در باره خود از خدا بترس، از خدا بترس، زيرا سوگند بخدا تو از كورى بينا و از نادانى تعليم داده نمى شوى (براه حقّ گمراه نبوده اى تا ترا راهنمائى نمايم، و به رفتار درست نادان نيستى تا ترا دانا گردانم، بلكه دانسته بر خلاف رفتار مى نمايى) و بتحقيق راهها (احكام خدا) آشكار، و نشانه هاى دين (قرآن و اهل بيت) برپا و برقرار است.
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه مردم نزد او گرد آمدند و، در آنچه از عثمان ناپسندشان افتاده بود، به وى شكايت كردند و خواستند كه از سوى آنها با عثمان سخن گويد و بخواهد تا خشنودشان سازد، نزد عثمان شد و چنين گفت:
مردم پشت سر من هستند و مرا چون سفيرى از سوى خود به نزد تو فرستاده اند. به خدا سوگند، ندانم كه تو را چه گويم. من از چيزى آگاه نيستم كه تو خود آن را ندانى. و تو را به چيزى راه ننمايم كه آن را نشناسى. هر چه ما مى دانيم تو نيز مى دانى. ما، در چيزى از تو پيشى نگرفته ايم كه اكنون تو را از آن خبر دهيم. و در جايى با يكديگر خلوت نكرده ايم كه تو را از ماجراى آن بياگاهانيم. تو ديده اى، چنانكه ما ديده ايم و شنيده اى آنسان كه ما شنيده ايم. با رسول الله (صلى الله عليه و آله) صحبت داشته اى، همان گونه، كه ما صحبت داشته ايم. فرزند ابو قحافه و فرزند خطّاب، به كار حق و صواب سزاوارتر از تو نبودند. تو به خويشاوندى از آن دو، به رسول الله (صلى الله عليه و آله) نزديكترى تو به دامادى او مرتبتى يافته اى كه آن دو نيافته اند. پس خداى را، بر جان خود بترس. نابينا نيستى كه چشمانت بگشايند و نادان نيستى كه چيزى به تو آموزند. راه ها روشن است و نشانه هاى دين برپاى.
مردم، به سراغ من آمده اند و مرا ميان خود و تو سفير قرار داده اند. به خدا! نمى دانم چه چيز را براى تو بگويم؟ من مطلبى را که تو از آن بى اطلاع باشى (در مورد حقوق مردم) سراغ ندارم، و نمى توانم تو را به چيزى راهنمايى کنم که از آن آگاه نيستى؟ (چرا که) آن چه را که ما (در اين زمينه) مى دانيم، مى دانى و ما به چيزى سبقت نگرفته ايم که تو را از آن آگاه سازيم و مطلبى پنهانى نزد ما نيست که به تو ابلاغ کنيم. آن چه را ما (در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)) ديده ايم تو نيز ديده اى و آن چه را ما شنيده ايم همانند ما شنيده اى و همان گونه که ما با پيامبر(صلى الله عليه وآله) همنشين بوديم تو نيز همنشين بوده اى (علاوه بر اين) فرزند ابى قحافه (ابوبکر) و پسر خطاب (عمر) در اجراى اعمال نيک از تو سزاوارتر نبودند; چرا که تو به رسول خدا از نظر پيوند خويشاوندى ا ز آن دو نزديک ترى تو به افتخار دامادى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نائل شدى که آن ها نشدند. خدا را! خدا را! (اى عثمان) به جان خود رحم کن; چرا که به خدا سوگند! تو کور نيستى تا بينايت کنند و جاهل نيستى تا تعليمت دهند; زيرا راه ها آشکارند و نشانه هاى دين بر پا و روشن! (از خدا بترس و به کار مردم رسيدگى کن).
[چون مردم نزد او فراهم شدند، و در آنچه از عثمان ناپسند مى داشتند، شكايت كردند، و از وى خواستند تا از سوى آنان با وى گفتگو كند، و رضايت ايشان را از او بخواهد، امام بر عثمان در آمد و گفت:]
مردم پشت سر منند، و مرا ميان تو و خودشان ميانجى كرده اند. به خدا، نمى دانم به تو چه بگويم چيزى نمى دانم كه تو آن را ندانى، تو را به چيزى راه نمى نمايم كه آن را نشناسى. تو مى دانى آنچه ما مى دانيم. ما بر تو در چيزى سبقت نجسته ايم تا تو را از آن آگاه كنيم، جدا از تو چيزى نشنيده ايم تا خبر آن را به تو برسانيم. ديدى چنانكه ما ديديم، شنيدى چنانكه ما شنيديم. با رسول خدا (ص) -بودى- چنانكه ما بوديم. پسر ابو قحافه، و پسر خطّاب در كار حق از تو سزاوارتر نبودند. تو از آنان به رسول خدا نزديكترى، كه خويشاوند پيامبرى، داماد او شدى و آنان نشدند. خدا را خدا را خويشتن را بپاى. به خدا، تو كور نيستى تا بينايت كنند، نادان نيستى تا تو را تعليم دهند. راهها هويداست، و نشانه هاى دين برپاست.
از سخنان آن حضرت است به هنگامى كه نزد آن حضرت آمدند و از اعمال ناپسند عثمان شكايت كردند، و در خواست داشتند از طرف آنان با عثمان وارد گفتگو شود و بخواهد كه رضايت مردم را جلب كند. پس امام نزد عثمان رفت و فرمود:
مردم به دنبال من هستند، و مرا بين خود و تو واسطه قرار داده اند، به خدا قسم نمى دانم با تو چه بگويم چيزى را نمى دانم كه تو از آن بى خبر باشى، و به چيزى كه ندانى تو را دلالت نمى كنم، تو مى دانى آنچه را ما مى دانيم، به چيزى سبقت نگرفته ايم كه تو را به آن آگاهى دهيم، در پنهان به كارى نپرداخته ايم كه آن را به تو برسانيم، آنچه ما ديده ايم تو هم ديده اى، و آنچه ما شنيده ايم تو هم شنيده اى، و با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مصاحبت داشتى چنانكه ما مصاحبت داشتيم. پسر ابو قحافه و پسر خطّاب از تو به عمل به حق سزاوارتر نبودند، تو به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از نظر خويشاوندى از آن دو نزديك ترى، و از دامادى او به جايى رسيدى كه آن دو نفر نرسيدند. پس خدا را خدا را در حفظ جانت، كه سوگند به خدا كور نيستى تا بينايت كنند، و جاهل نيستى تا دانايت نمايند، راهها آشكار است، و نشانه هاى دين برپاست.