خطبه ۱۶۴

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : نصیحت عثمان [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لما اجتمع الناس إليه و شكوا ما نقموه على عثمان و سألوه مخاطبته لهم و استعتابه لهم، فدخل عليه فقال :
إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ، وَ وَ اللَّهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ؟ مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ وَ لَا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لَا تَعْرِفُهُ، إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ، مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ وَ لَا خَلَوْنَا بِشَيْءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ، وَ قَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا وَ سَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) كَمَا صَحِبْنَا، وَ مَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ لَا ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ [الْخَيْرِ] الْحَقِّ مِنْكَ وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى أَبِي رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَشِيجَةَ رَحِمٍ مِنْهُمَا وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ يَنَالا.
فَاللَّهَ اللَّهَ فِي نَفْسِكَ، فَإِنَّكَ وَ اللَّهِ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمًى وَ لَا تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ وَ إِنَّ الطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ وَ إِنَّ أَعْلَامَ الدِّينِ لَقَائِمَةٌ.

اسْتَسْفَرِونِى : مرا سفير قرار دادند.
وَشِيجَةُ رَحِمٍ : پيوند خويشاوندى و قرابت. 
نَقَمُوا : عيب و ايراد گرفتند
استِعتاب : درخواست رضايت نمودن
استَسفَرونى : مرا سفير و واسطه نموده اند
وَشيجَة : اتصال و چسبندگى 
(در سال ۳۴ هجرى مردم در اطراف امام جمع شده و از عثمان شكايت كردند و از او خواستند كه با عثمان صحبت كند تا از اشتباهات خود دست بردارد).
هشدار دادن به عثمان:
همانا مردم پشت سر من هستند و مرا ميان تو و خودشان ميانجى قرار داده اند، به خدا نمى دانم با تو چه بگويم چيزى را نمى دانم كه تو ندانى، تو را به چيزى راهنمايى نمى كنم كه نشناسى، تو مى دانى آنچه ما مى دانيم. ما به چيزى پيشى نگرفته ايم كه تو را آگاه سازيم، و چيزى ما در پنهانى نيافته ايم كه آن را به تو ابلاغ كنيم. ديدى چنانكه ما ديدم، شنيدى چنانكه ما شنيديم، با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بودى چنانكه ما بوديم، پسر ابو قحافه (ابا بكر) و پسر خطّاب، در عمل به حق، از تو بهتر نبودند، تو به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در خويشاوندى از آن دو نزديك ترى، و داماد او شدى كه آنان نشدند، پس خدا را، خدا را، پروا كن سوگند به خدا، تو كور نيستى تا بينايت كنند، نادان نيستى تا تو را تعليم دهند، راه ها روشن است، و نشانه هاى دين برپاست.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است هنگاميكه (فساد و تباهكارى عثمان و كار گردانان او در مدينه و سائر شهرها شيوع پيدا نمود جمعى از اهل مدينه صحابه رسول خدا و ديگران بمردم شهرها نوشتند: شما كه مى خواهيد در راه خدا جهاد كرده با دشمنان دين بجنگيد، با شتاب نزد ما بياييد كه خليفه شما دين را تباه كرده و از بين برده، پس دلهاى مردم از او برگشت و در صدد خلعش برآمدند، و گروه بسيارى از اهل مصر و بصره و كوفه به مدينه آمدند، و) نزد آن بزرگوار گرد آمده از كردارهاى ناپسند عثمان شكايت كردند، و درخواست نمودند تا حضرت از جانب ايشان با او گفتگو نمايد، و بخواهد كه رضاى آنها را فراهم نمايد (از بد رفتارى دست برداشته بدعتهائى كه در دين نهاده از بين ببرد و باصحاب پيغمبر اكرم اين همه ظلم و ستم روا ندارد، و مردم درستكار را به حكمفرمائى شهرها بفرستد) پس امام عليه السّلام نزد عثمان رفته فرمود:
(1) مردم در پشت سر من مى باشند و مرا بين تو و خودشان سفير و واسطه قرار داده اند (از من درخواست نموده اند كه پيغام ايشان را رسانيده فساد را از بين ببرم) و سوگند بخدا بتو نمى دانم چه بگويم (بچه زبانى سخن بگويم كه در تو اثر بخشد) چيزى (از بدعتها و كردار زشتت) نمى دانم كه تو خود آنرا ندانى، و ترا بكارى (حرمت آنچه بجا مى آورى) راهنما نيستم كه آنرا نشناسى (بلكه رفتارت را ميدانى حرام و بر خلاف دين است)
(2) و ميدانى آنچه ما مى دانيم (زشتى كارهايى كه مرتكب مى شوى بر تو پوشيده نيست، چنانكه بر ما آشكار است) در چيزى از تو پيشى نگرفتيم كه ترا بآن آگاه سازيم، و در هيچ حكمى خلوت ننموديم تا آنرا بتو برسانيم (ما و تو هر دو پيغمبر اكرم را درك كرده رفتارش را با مردم ديده و احكامش را شنيده ايم، پس لازم نيست ترا به روش آن حضرت تبليغ نماييم) و تو ديدى آنچه ما ديديم، و شنيدى آنچه كه ما شنيديم، و با رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- آميزش داشتى چنانكه ما آميزش داشتيم،
(3) و پسر ابى قحافه و پسر خطّاب به درستكارى سزاوارتر از تو نبودند (با اينكه بر خلاف گفتار پيغمبر اكرم رفتار كرده به بهانه خلافت را غصب نمودند، مانند تو بدعتهائى در دين احداث نكرده با مسلمين اينگونه ظلم و ستم روا نداشتند) در حاليكه تو از جهت خويشى به رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- از آنها نزديكترى (چون عثمان پسر عفّان ابن ابى العاص ابن اميّة ابن عبد شمس بن عبد مناف مى باشد، و عبد مناف جدّ سوّم حضرت رسول: محمّد ابن عبد اللّه بن عبد المطّلب ابن هاشم ابن عبد مناف ابن قصّى ابن كلّاب ابن مرّة ابن كعب است، و امّا ابو بكر عبد اللّه پسر ابى قحافة عثمان ابن عامر ابن عمر ابن كعب ابن سعد ابن تيم ابن مرّة ابن كعب مى باشد، و مرّة جدّ ششم پيغمبر اكرم است، و امّا عمر پسر خطّاب ابن نفيل ابن عبد العزّى ابن رياح ابن عبد اللّه ابن قرط ابن زرّاح ابن عدىّ ابن كعب بوده، و كعب جدّ هفتم رسول خدا است، پس خويشاوندى عثمان از ابو بكر و عمر به پيغمبر اكرم نزديكتر است) و به دامادى پيغمبر مرتبه اى يافته اى كه ابو بكر و عمر نيافتند (عثمان رقيّه و امّ كلثوم را كه بنا بر مشهور دختران پيغمبر بودند به همسرى خود درآورد، در اوّل رقيّه را و بعد از چندگاه كه آن مظلومه وفات نمود امّ كلثوم را بجاى خواهر باو دادند، و از اينرو است كه در پيش عامّه و سنّيها به ذى النّورين ملقّب گشته)
(4) پس در باره خود از خدا بترس، از خدا بترس، زيرا سوگند بخدا تو از كورى بينا و از نادانى تعليم داده نمى شوى (براه حقّ گمراه نبوده اى تا ترا راهنمائى نمايم، و به رفتار درست نادان نيستى تا ترا دانا گردانم، بلكه دانسته بر خلاف رفتار مى نمايى) و بتحقيق راهها (احكام خدا) آشكار، و نشانه هاى دين (قرآن و اهل بيت) برپا و برقرار است.
 
سخنى از آن حضرت (ع) هنگامى كه مردم نزد او گرد آمدند و، در آنچه از عثمان ناپسندشان افتاده بود، به وى شكايت كردند و خواستند كه از سوى آنها با عثمان سخن گويد و بخواهد تا خشنودشان سازد، نزد عثمان شد و چنين گفت:
مردم پشت سر من هستند و مرا چون سفيرى از سوى خود به نزد تو فرستاده اند. به خدا سوگند، ندانم كه تو را چه گويم. من از چيزى آگاه نيستم كه تو خود آن را ندانى. و تو را به چيزى راه ننمايم كه آن را نشناسى. هر چه ما مى دانيم تو نيز مى دانى. ما، در چيزى از تو پيشى نگرفته ايم كه اكنون تو را از آن خبر دهيم. و در جايى با يكديگر خلوت نكرده ايم كه تو را از ماجراى آن بياگاهانيم. تو ديده اى، چنانكه ما ديده ايم و شنيده اى آنسان كه ما شنيده ايم. با رسول الله (صلى الله عليه و آله) صحبت داشته اى، همان گونه، كه ما صحبت داشته ايم. فرزند ابو قحافه و فرزند خطّاب، به كار حق و صواب سزاوارتر از تو نبودند. تو به خويشاوندى از آن دو، به رسول الله (صلى الله عليه و آله) نزديكترى تو به دامادى او مرتبتى يافته اى كه آن دو نيافته اند. پس خداى را، بر جان خود بترس. نابينا نيستى كه چشمانت بگشايند و نادان نيستى كه چيزى به تو آموزند. راه ها روشن است و نشانه هاى دين برپاى.
 
مردم، به سراغ من آمده اند و مرا ميان خود و تو سفير قرار داده اند. به خدا! نمى دانم چه چيز را براى تو بگويم؟ من مطلبى را که تو از آن بى اطلاع باشى (در مورد حقوق مردم) سراغ ندارم، و نمى توانم تو را به چيزى راهنمايى کنم که از آن آگاه نيستى؟ (چرا که) آن چه را که ما (در اين زمينه) مى دانيم، مى دانى و ما به چيزى سبقت نگرفته ايم که تو را از آن آگاه سازيم و مطلبى پنهانى نزد ما نيست که به تو ابلاغ کنيم. آن چه را ما (در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)) ديده ايم تو نيز ديده اى و آن چه را ما شنيده ايم همانند ما شنيده اى و همان گونه که ما با پيامبر(صلى الله عليه وآله) همنشين بوديم تو نيز همنشين بوده اى (علاوه بر اين) فرزند ابى قحافه (ابوبکر) و پسر خطاب (عمر) در اجراى اعمال نيک از تو سزاوارتر نبودند; چرا که تو به رسول خدا از نظر پيوند خويشاوندى ا ز آن دو نزديک ترى تو به افتخار دامادى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نائل شدى که آن ها نشدند. خدا را! خدا را! (اى عثمان) به جان خود رحم کن; چرا که به خدا سوگند! تو کور نيستى تا بينايت کنند و جاهل نيستى تا تعليمت دهند; زيرا راه ها آشکارند و نشانه هاى دين بر پا و روشن! (از خدا بترس و به کار مردم رسيدگى کن).
 
[چون مردم نزد او فراهم شدند، و در آنچه از عثمان ناپسند مى داشتند، شكايت كردند، و از وى خواستند تا از سوى آنان با وى گفتگو كند، و رضايت ايشان را از او بخواهد، امام بر عثمان در آمد و گفت:]
مردم پشت سر منند، و مرا ميان تو و خودشان ميانجى كرده اند. به خدا، نمى دانم به تو چه بگويم چيزى نمى دانم كه تو آن را ندانى، تو را به چيزى راه نمى نمايم كه آن را نشناسى. تو مى دانى آنچه ما مى دانيم. ما بر تو در چيزى سبقت نجسته ايم تا تو را از آن آگاه كنيم، جدا از تو چيزى نشنيده ايم تا خبر آن را به تو برسانيم. ديدى چنانكه ما ديديم، شنيدى چنانكه ما شنيديم. با رسول خدا (ص) -بودى- چنانكه ما بوديم. پسر ابو قحافه، و پسر خطّاب در كار حق از تو سزاوارتر نبودند. تو از آنان به رسول خدا نزديكترى، كه خويشاوند پيامبرى، داماد او شدى و آنان نشدند. خدا را خدا را خويشتن را بپاى. به خدا، تو كور نيستى تا بينايت كنند، نادان نيستى تا تو را تعليم دهند. راهها هويداست، و نشانه هاى دين برپاست.
 
از سخنان آن حضرت است به هنگامى كه نزد آن حضرت آمدند و از اعمال ناپسند عثمان شكايت كردند، و در خواست داشتند از طرف آنان با عثمان وارد گفتگو شود و بخواهد كه رضايت مردم را جلب كند. پس امام نزد عثمان رفت و فرمود:
مردم به دنبال من هستند، و مرا بين خود و تو واسطه قرار داده اند، به خدا قسم نمى دانم با تو چه بگويم چيزى را نمى دانم كه تو از آن بى خبر باشى، و به چيزى كه ندانى تو را دلالت نمى كنم، تو مى دانى آنچه را ما مى دانيم، به چيزى سبقت نگرفته ايم كه تو را به آن آگاهى دهيم، در پنهان به كارى نپرداخته ايم كه آن را به تو برسانيم، آنچه ما ديده ايم تو هم ديده اى، و آنچه ما شنيده ايم تو هم شنيده اى، و با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مصاحبت داشتى چنانكه ما مصاحبت داشتيم. پسر ابو قحافه و پسر خطّاب از تو به عمل به حق سزاوارتر نبودند، تو به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از نظر خويشاوندى از آن دو نزديك ترى، و از دامادى او به جايى رسيدى كه آن دو نفر نرسيدند. پس خدا را خدا را در حفظ جانت، كه سوگند به خدا كور نيستى تا بينايت كنند، و جاهل نيستى تا دانايت نمايند، راهها آشكار است، و نشانه هاى دين برپاست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 339-331 وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ لمّا اجتمع الناس اليه و شكوا ما نقموه على عثمان و سألوه مخاطبته لهم و استعتابه لهم، فدخل عليه فقال:...از سخنان امام عليه السلام است در آن هنگام كه مردم نزد او جمع شدند و از عثمان شكايت كردند و از آن حضرت خواستند كه با عثمان در اين زمينه صحبت كند (و از او بخواهد از خطاها و اشتباهاتش دست بردارد) امام عليه السلام بر عثمان وارد شد (و با لحنى مؤدّبانه و آميخته با احترام به او چنين) سخنان زير را ايراد فرمود:... خطبه در يك نگاه:همان گونه كه از شأن ورود خطبه دانستيم مقصود اصلى از آن نصيحت عثمان و هشدار دادن مؤدبانه و دلسوزانه براى جلوگيرى از خلاف كارى هاى دستگاه او بوده است و از سه بخش تشكيل يافته است:بخش اوّل، خطاب به شخص عثمان است؛ خطاب يك ناصح مشفق به شخصى كه او را بر لب پرتگاه مى بيند. در اين بخش امام عليه السلام روى آگاهى هاى عثمان به احكام اسلام و سوابق او در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله تكيه كرده تا او را از انحراف و اشتباه باز دارد.در بخش دوّم، امام عليه السلام يك بحث جامع و كلّى درباره پيشوايان عادل و ظالم و ويژگى هاى هر يك بيان فرموده كه مى تواند سرمشقى براى هر زمان و هر مكان باشد و سپس به عثمان هشدار مى دهد كه بازيچه دست اطرافيان خود و امثال مروان نشود.در بخش سوّم، پاسخى از عثمان نقل شده كه امام عليه السلام بعد از شنيدن آن پاسخ راهكار خروج و نجات از وضع موجود را به او ارائه مى فرمايد؛ ولى افسوس كه اين نصايح در وى مؤثر واقع نشد و حوادث تلخ و دردناك و خشونت بارى به دنبال آن رخ داد. اتمام حجت امام(عليه السلام) با عثمان:براى روشن شدن محتواى خطبه لازم است به شرايط و اوضاعى که سبب گفتگوى امام(عليه السلام) با عثمان با اين لحن و اين بيان شد اشاره کنيم و از همه بهتر اين که زمام قلم را به دست مورّخ معروف، طبرى بسپاريم. او مى گويد:«هنگامى که مردم، اعمال عثمان را ديدند (منظور حيف و ميل عظيم در بيت المال و سپردن مقام هاى کليدى حکومت اسلامى به دست نااهلان و ظالمان و ستمگران) جمعى از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) که در مدينه بودند، نامه اى به لشکريان اسلام که در مرزها پراکنده شده بودند نوشتند که مضمونش چنين بود: «شما براى جهاد در راه خداوند متعال و عظمت دين محمد خارج شديد، ولى بدانيد آيين محمد را کسى که در اين جاست خراب کرده، بياييد و آيين او را نجات دهيد».سربازان از هر سو به مدينه آمدند (به ويژه گروه عظيمى از مصريان که مورد ظلم و ستم عمّال خليفه قرارگرفته بودند در مدينه حاضر شدند و بعد از حوادث زيادى) سرانجام عثمان به دست مردم کشته شد.(1)در همان زمان که فرياد مردم از مظالم عثمان برخاسته بود گروهى خدمت امام(عليه السلام) آمدند و براى پايان دادن به وضع موجود از طريق مسالمت آميز از آن حضرت خواستند که در جايگاه نماينده و سفير مردم با عثمان سخن بگويد و اتمام حجّت کند. امام(عليه السلام) سخنان مزبور را ايراد کرد و آن چه براى انصراف عثمان و اطرافيان او از ظلم و ستم بر مردم لازم بود به او فرمود.سخنان امام(عليه السلام) در اين خطبه کاملا موافق فصاحت و بلاغت و با استفاده از نکات دقيق روان شناسى ايراد شده است تا شايد طرف مقابل بر سر عقل آيد و خطرى که در کمين اوست و جهان اسلام را نيز با سختى ها مواجه مى کند، دريابد.امام(عليه السلام) نخست از علم و آگاهى عثمان به احکام اسلامى در مورد رعايت حقوق مردم و ترک ظلم و ستم سخن مى گويد و مى فرمايد: «مردم، به سراغ من آمده اند و مرا ميان خود و تو سفير قرار داده اند. به خدا! نمى دانم چه چيز را براى تو بگويم؟ من مطلبى را که تو از آن بى اطلاع باشى (در مورد حقوق مردم) سراغ ندارم، و نمى توانم تو را به امرى راهنمايى کنم که از آن آگاه نيستى؟ (چرا که) آن چه را که ما (در اين زمينه) مى دانيم، مى دانى و ما به چيزى سبقت نگرفته ايم که تو را از آن آگاه سازيم و مطلبى پنهانى نزد ما نيست که به تو ابلاغ کنيم» (إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِي(2) بَيْنَکَ وَ بَيْنَهُمْ، وَ وَاللهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَکَ! مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ، وَ لاَ أَدُلُّکَ عَلَى أَمْر لاَ تَعْرِفُهُ. إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ. مَا سَبَقْنَاکَ إِلَى شَيْء فَنُخْبِرَکَ عَنْهُ، وَ لاَ خَلَوْنَا بِشَيْء فَنُبَلِّغَکَهُ).روشن است که منظور امام(عليه السلام) از اين تعبيرات اين نيست که عثمان در علم و دانش و آگاهى به پايه امام مى رسيد; بلکه منظور اين است در مورد حوادثى که روى داده و زشتى ظلم و ستم و لزوم رعايت حقوق مردم عثمان آن چه لازم است، مى دانست; نه تنها عثمان بلکه افراد عادى نيز از احکام باخبر بودند. اين مسأله از بديهيات بود و به گفته ابن ابى الحديد، کودکان ـ تا چه رسد به عاقلان بزرگسالان ـ صحيح و خطا را در آن مى دانستند.(3)بنابراين، اگر کسانى تصوّر کرده اند جمله هاى ياد شده دليل بر اين است که عثمان از نظر علم و آگاهى در رتبه على(عليه السلام) بود سخت در اشتباهند. على(عليه السلام) به فرموده پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) «بابُ عِلمِ مَدِينَةُ النَّبِى» بود. على(عليه السلام) کسى بود که طبق روايات اسلامى «عِلمُ الْکِتَاب» به طور کامل نزد او بود و عملا پناهگاهى علمى امّت، در همه مشکلات بود. بعضى از خلفا از خدا مى خواستند که اگر مشکلى پيش آيد على(عليه السلام) مشکل گشاى آنان باشد و على(عليه السلام) مشکل گشاى آن حاضر نباشد زنده نمانند (اَللّهُمَّ لاَ تَبْقِني لِمُعْضَلَة لَيْسَ لَهَا اِبْنُ اَبِي طَالِب).(4)سپس در ادامه اين سخن، امام به سوابق عثمان در اسلام اشاره کرده مى فرمايد: «آن چه را ما (در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)) ديده ايم تو نيز ديده اى و آن چه را ما شنيده ايم همانند ما شنيده اى و همان گونه که ما با پيامبر(صلى الله عليه وآله) همنشين بوديم تو نيز همنشين بوده اى» (وَ قَدْ رَأَيْتَ کَمَا رَأَيْنَا، وَ سَمِعْتَ کَمَا سَمِعْنَا، وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ کَمَا صَحِبْنَا).آن گاه از طريق سوّمى براى تأثيرگذاردن بر افکار عثمان وارد مى شود و او را با ابوبکر و عمر مقايسه مى کند، چرا که آن ها هرگز کارهايى را که عثمان کرد، انجام ندادند; هر چند اشتباهات ديگرى داشتند; مى فرمايد: «(علاوه بر اين) فرزند ابى قحافه (ابوبکر) و پسر خطّاب (عمر) در انجام دادن اعمال نيک از تو سزاوارتر نبودند; چرا که تو به رسول خدا از نظر پيوند خويشاوندى ا ز آن دو نزديک ترى تو به افتخار دامادى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نائل شدى که آنها نشدند» (وَ مَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَ لاَ ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْکَ، وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى أَبِي(5) رَسُولِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ وَ شِيجَةَ رَحِم مِنْهُمَا; وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ يَنَالاَ).با توجه به اين که «وشيجة» در اصل به معناى ريشه درخت يا طنابى که از ليف خرما درست مى کنند، است. سپس به پيوند نزديک خويشاوندى اطلاق شده است. امام(عليه السلام) مى خواهد به او گوشزد کند که تو رابطه خويشاوندى با پيغمبر دارى زيرا عثمان در جد نزديکتر (عبد مناف) به پيغمبر مى رسد.در اين جا امام(عليه السلام) براى نفوذ در فکر عثمان از وسايل مختلف استفاده مى کند تا او را براى پذيرش حق آماده سازد. امام(عليه السلام) تمام نکات روان شناسى و آيين بلاغت را در اين خطبه در برابر مخاطبش به کار برده است; ولى افسوس خليفه سوّم چنان در گرداب حکومت فاسد فرو رفته بود که با اين بيانات وافى و شافى نيز نتوانست خود را رهايى بخشد.به هر حال، امام(عليه السلام) در پايان اين عبارت از خطبه، سخنانش اوج مى گيرد و خليفه را مخاطب ساخته چنين مى گويد: «خدا را! خدا را! (اى عثمان) به جان خود رحم کن; چرا که به خدا سوگند! تو کور نيستى تا بينايت کنند و جاهل نيستى تا تعليمت دهند; زيرا راه ها آشکارند و نشانه هاى دين بر پا و روشن! (از خدا بترس و به کار مردم رسيدگى کن)» (فَاللهَ اللهَ فِي نَفْسِکَ! فَإِنَّکَ ـ وَاللهِ ـ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمىً، وَ لاَ تُعَلَّمُ مِنْ جَهْل، وَ إِنَّ الطُّرُقِ لَوَاضِحَةٌ، وَ إِنَّ أَعْلاَمَ الدِّينِ لَقَائِمَةٌ).به اين ترتيب امام(عليه السلام) براى بازگرداندن عثمان به مسير صحيح، از طرق مختلف وارد شد. گاه مى فرمايد: تو از حسن و قبح اين امور آگاهى و گاه مى فرمايد: تو همه شنيدنى ها را از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيدى و گاه نيز مى فرمايد: دست کم مانند خليفه اوّل و دوّم رفتار کن. تو به پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن ها نزديک ترى و به اين کار سزاوارتر; و سرانجام مى گويد: راه حق و عدالت روشن است و چشم تو بينا; چرا از بى راهه مى روى و جان خود را به خطر مى افکنى؟ولى با تأسف فراوان هيچ يک از اين بيانات دلسوزانه و خيرخواهانه در او اثر نگذاشت و سرانجام شد، آن چه نمى بايست بشود.***نکته:بهترين راه نفوذ در ديگران:هنگامى که شخص به ظاهر فهميده اى دست به کارهاى خطرناک مى زند و انسان آگاهى مى خواهد او را از خواب غفلت بيدار کند، بهترين راه آن است که نخست، قلب او را به سوى خود جلب کند و نقاط مثبت او را به او يادآورى نمايد; مثلا بگويد: تو داراى فلان پايه تحصيلى هستى; در خانواده آبرومندى مى باشى، در ميان مردم سابقه بسيارى دارى تا او در خود احساس شخصيت کند و به گوينده اعتماد نمايد و حاضر به پذيرش شود.سپس او را به امثال و اقرانش مقايسه نمايد تا به اصطلاح رگِ غيرت او به حرکت درآيد و سرانجام نسبت به خطرهايى که در پيش رو دارد به او هشدار دهد.امام(عليه السلام) که استاد فصيحان و بليغان جهان است و با رموز و پيچ و خم مسائل تربيتى و روانى آشناست; تمام اين نکات را در اين جا به عثمان يادآورى شد; فرمود: تو هم داماد پيامبرى(6) و هم از نظر خويشاوندى از خليفه اوّل و دوّم به او نزديک تر مى باشى. سابقه تو در اسلام زياد است و سال ها هم نشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودى و مسائلى را که من مى خواهم براى تو بازگو کنم، چيزى نيست که بر کسى مخفى باشد; سخن از ظلم دستگاه تو و حيف و ميل بيت المال و از ميان بردن حقوق مردم است.ولى خليفه سوّم، چنان گرفتار خيالات واهى و در چنگال اطرافيانش بود ـ همان اطرافيانى که بسيارى از آن ها از تفاله هاى زمان جاهليّت بودند ـ که نتوانست نصيحت اين ناصح مشفق و معلّم دلسوز را بپذيرد و خود را رها سازد. از آن چه گفته شد روشن مى شود که تعبيرات اين خطبه، براى عثمان فضيلتى به شمار نمى آيد.(7)****پی نوشت:1. تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 401-400، حوادث سنه 35 ق.2. «استفسرونى» از ماده «سفارت» گرفته شده و «سفير» به کسى مى گويند که ميان دو کس يا کشور واسطه پيام رسانى باشد.3. شرح ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 263.4. الغدير، جلد 6، صفحه 93.5. شگفت آور اين که کلمه «أبي» که در نسخه صبحى صالح نقل شده، در هيچ يک از نسخه هاى ديگر ديده نشده. مرحوم شارح بحرانى، شارح خويى، علاّمه جعفرى، محمد عبده، ابن ابى الحديد، مغنيه، تسترى و صاحب مصادر نهج البلاغه هيچ يک کلمه «أبي» را در اين جا ذکر نکردند و به نظر مى رسد که از اشتباهات صبحى صالح باشد; به خصوص اين که چنين تعبيرى در کلمات على(عليه السلام) نسبت به پيامبر ديده نشده است.6. عثمان، همسر رقيه و پس از آن ام کلثوم، دختران پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود.7. سند خطبه: همان گونه كه در بالا اشاره شد هنگامى كه خلاف كارى هاى تشكيلات عثمان زياد شد و برملا گشت، مردم براى اين كه راه مسالمت را در اين ماجرا بپويند از اميرمؤمنان على عليه السلام تقاضا كردند كه سفير و ترجمان آن ها نزد عثمان باشد و با بيان فصيح و بليغ و موشكافى كه دارد عثمان را نصيحت كند. داستان اين سفارت قبل از سيّد رضى، بلاذرى در انسان الاشراف و طبرى مورّخ معروف در حوادث سنه 34 ق و ابن عبد ربّه در عقد الفريد و مرحوم شيخ مفيد در كتاب الجمل نقل كرده اند. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 387). 
شرح علامه جعفریاندرز او به عثمان:بدان جهت كه مضامين جملات اين خطبه كاملا واضح است، لذا نيازي به تفسير و شرح يكايك آنها ديه نمي‌شود. تنها براي توضيح اضطراب و مخالفت شديد مردم با عثمان، بسيار مناسب است كه به نقل نظريه‌ي ابن ابي‌الحديد در اين مورد كه از علماي بسيار معروف معتزله از اهل سنت است، كفايت كنيم. نخست عين عبارات ابن ابي‌الحديد را كه به عربي است از كتاب او (شرح نهج‌البلاغه) در اينجا مي‌آوريم. سپس آنها را ترجمه مي‌كنيم:(نتف من اخبار عثمان بن عفان) و ثالث القوم هو عثمان بن عفان بن ابي‌العاص بن اميه بن عبد شمس بن عبد مناف، كنيته ابوعمرو، و امه اروي بنت كريز بن ربيعه بن حنين بن عبد شمس. بايعه الناس بعد انقضاء الشوري و استقرار الامر له، و صحت فيه فراسه عمر، فانه اوطا بني‌اميه رقاب الناس، و ولاهم الولايات و اقطعهم القطائع، و افتتحت افريقيه في ايامه، فاخذ الخمس كله فوهبه لمروان، فقال عبدالرحمن بن حنبل الجمحي: احلف بالله رب الانام ما ترك الله شيئا سدي ولكن خلقت لنا فتنه لكي نبتلي بك او تبتلي فان الامينين قد بينا منار الطريق عليه الهدي فما اخدا درهما غليه و لا جعلا درهما في هوي و اعطيت مروان خمس البلاد فهيهات سعيك ممن سعي! الامينان: ابوبكر و عمر و طلب منه عبدالله بن خالد بن اسيد صله، فاعطاه اربعمائه الف درهم. و اعاد الحكم بن ابي‌العاص، بعد ان كان رسول الله صلي الله عليه و آله، قد سيره ثم لم يرده ابوبكر و لا عمر، و اعطاه مائه الف درهم. و تصدق رسول الله صلي الله عليه و آله بموضع سوق بالمدينه يعرف بمهزور علي المسلمين، فاقطعه عثمان الحارث بن الحكم اخا مروان بن الحكم. و اقطع مروان فدك، و قد كانت فاطمه عليهاالسلام طلبتها بعد وفاه ابيها صلوات الله عليه، تاره بالميراث، و تاره بالنحله فدفعت عنها. و حمي المراعي حول المدينه كلها من مواشي المسلمين كلهم الا عن بني‌اميه. و اعطي عبدالله بن ابي‌سرح جميع ما افاء الله عليه من فتح افريقيه بالمغرب، و هي من طرابلس الغرب الي طنجه من غير ان يشركه فيه احد من المسلمين. و اعطي اباسفيان بن حرب مائتي الف من بيت‌المال، في اليوم الذي امر فيه لمروان بن الحكم بمائه الف من بيت‌المال، و قد كان زوجه ابنته ام ابان، فجاء زيد بن ارقم صاحب بيت‌المال بالمفاتيح، فوضعها بين يدي عثمان و بكي، فقال عثمان: اتبكي ان وصلت رحمي! قال: ولكن ابكي لاني اظنك انك اخذت هذا المال عوضا عما كنت انفقته في سبيل الله في حياه رسول الله صلي الله عليه و آله. و الله لو اعطيت مروان مائه درهم لكان كثيرا فقال: الق المفاتيح يابن ارقم، فانا سنجد غيرك. و اتاه ابوموسي باموال من العراق جليله، فقسمها كلها في بني اميه. و انكح الحارث ابن الحكم ابنته عائشه، فاعطاه مائه الف من بيت‌المال ايضا بعد صرفه زيد بن ارقم عن خزنه. و انضم الي هذه الامور اخري نقمها عليه المسلمون، كتسيير ابي‌ذر رحمه‌الله تعالي الي الربذه، و ضرب عبدالله بن مسعود حتي كسر اضلاعه، و ما اظهر من الحجاب و العدول عن طريقه عمر في اقامه الحدود، و رد المظالم، و كف الايدي العاديه و الانتصاب لسياسه الرعيه، و ختم ذلك ما وجدوه من كتابه الي معاويه يامره فيه بقتل قوم من المسلمين، و اجتمع عليه كثير من اهل المدينه مع القوم الذين وصلوا من مصر لتعديد احداثه عليه فقتلوه. و قد اجاب اصحابنا عن المطاعن في عثمان باجوبه مشهوره مذكوره في كتبهم. و الذي نقول نحن: انها و ان كانت احداثا، الا انها لم تبلغ المبلغ الذي يستباح به دمه، و قد كان الواجب عليهم ان يخلعوه من الخلافه حيث لم يستصلحوه لها، و لا يعجلوا بقتله، و اميرالمومنين عليه‌السلام ابرا الناس من دمه، و قد صرح بذلك في كثير من كلامه، من ذلك قوله عليه‌السلام: و الله ما قتلت عثمان و لا مالات علي قتله. و صدق صلوات الله عليه». (شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد ج 1، ص 198 تا 200)(اندكي از اخبار عثمان بن عفان: و سومين شخصي از آن قوم كه به خلافت رسيدند، عثمان بن عفان بن ابي‌العاص بن اميه بن عبد شمس بن عبدمناف است كه كنيه‌ي او ابوعمرو است و مادر او اروي دختر كريز بن ربيعه بن حنين بن عبد شمس است. پس از پايان گرفتن شوري و تثبيت زمامداري براي او، مردم به او بيعت كردند. فراستي (تشخيص هشيارانه و حدس صائب) كه عمر درباره‌ي او بكار برده بود، مطلق واقع گشت. زيرا او گردنهاي مردم را زير پاي بني‌اميه گذاشت، شهرها را در اختيار آنها نهاده و اراضي را به آنان سپرد. افريقا در زمان او فتح شد، همه‌ي خمس (يك پنجم) آنجا را گرفت و به مروان بخشيد … عبدالله بن خالد بن اسيد صله‌اي از عثمان خواست. عثمان چهارصد هزار درهم به او داد. حكم بن العاص را با اينكه پيامبر اكرم (ص) تبعيد كرده بود، برگرداند و ابوبكر و عمر او را برنگردانده بودند و سپس صدهزار درهم به او (حكم بن ابي‌العاص) بخشيد. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم محلي از بازار مدينه را كه مهزور ناميده مي‌شد به مسلمانان واگذار فرموده بود. عثمان آن را به حارث بن الحكم برادر مروان بن الحكم اختصاص داد. فدك را در اختصاص مروان گذاشت.فاطمه سلام‌الله عليها پس از وفات پدر بزرگوارش رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آن را گاهي به عنوان ميراث و گاهي به عنوان بخشش مطالبه كرد. عثمان براي چراگاههاي اطراف مدينه حدودي براي چارپايان همه‌ي مسلمانان مقرر داشت مگر بني‌اميه. همه‌ي آنچه را كه خداوند در فتح افريقا در مغرب، نصيب مسلمين فرمود (از طرابلس غربي تا طنجه، به عبدالله بن ابي‌سرح داد) بدون اينكه احدي از مسلمين را در آن شريك بدارد. و در همان روز كه به مروان بن الحكم صدهزار از بيت‌المال داد دويست‌هزار هم از بيت‌المال به ابوسفيان بن حرب داد كه دخترش ام ابان را به او تزويج كرده بود، زيد بن ارقم با كليدهاي بيت‌المال به دست نزد عثمان آمد و آنها را در مقابل عثمان قرار داد و گريه كرد، عثمان گفت: گريه مي‌كني كه من صله‌ي رحم كرده‌ام؟ زيد بن ارقم گفت: نه، براي آن گريه نمي‌كنم. ولي براي آن گريه مي‌كنم كه تو اين مال را عوض آن مالي كه در زمان رسول خدا (ص) در راه خدا خرج كردي، اخذ نمودي. سوگند به خدا اگر به مروان صد درهم هم مي‌دادي، باز براي او زياد بود، عثمان گفت: اي پسر ارقم كليدها را بينداز زمين، ما براي اين كليدها كسي غير از تو را پيدا خواهيم كرد. ابوموسي اموال فراوان (يا پرقيمتي) را از عراق آورد و همه‌ي آنها را در ميان بني‌اميه تقسيم كرد و دخترش را به حارث بن ابي‌الحكم تزويج كرد و صدهزار از بيت‌المال نيز به او داد بعد از آنكه زيد بن ارقم را از خزانه‌داري بركنار كرده بود.به اين قضايا امور ديگري اضافه شد كه مسلمانان به او بدبين شدند مانند تبعيد ابي‌ذر رحمه‌الله عليه به زبذه و عبدالله بن مسعود را بقدري زد كه دنده‌هايش شكست و كنار رفتن او از راه عمر در اقامه‌ي حدود و برگرداندن آنچه كه به ظلم گرفته مي‌شد و مانع شدن از دستهاي تجاوزگر و كساني كه خود را براي مديريت سياسي رعيت نصب مي‌نمودند! و در پايان كار نامه‌اي از عثمان پيدا كردند كه به معاويه نوشته و در آن، دستور به كشتن گروهي از مسلمانان داده بود و گروه كثيري از مدينه با گروهي كه از مصر آمده بودند نزد او آمدند كه حوادثي را كه بوجود آورده است براي او بشمارند، او را كشتند.اصحاب ما (معتزله) از انتقاداتي كه به عثمان شده است، پاسخ‌هايي داده‌اند كه مشهور و در كتب آنها ذكر شده است. آنچه را كه ما مي‌گوييم اين است كه اگر چه كارهايي كه عثمان كرده بود، حوادث ناروايي بود، ولي به آن درجه نرسيده بود كه خون او را مباح كند. براي آن مردم واجب بود كه اگر توانايي اصلاحش را در آن امور نداشتند، او را از خلافت بركنار كنند و در كشتنش شتاب زده نشوند. و اميرالمومنين (علي بن ابيطالب) عليه‌السلام بي‌گناه‌ترين و بري‌ترين مردم از خون عثمان بود و در موارد فراواني به اين برائت تصريح فرموده است. از آنجمله سخن آن حضرت است كه فرمود: سوگند به خدا نه عثمان را كشته‌ام و نه انبوه مردم را به او شورانده‌ام و درست فرموده است آن حضرت صلوات الله عليه.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )خلاصه اين گفتار اين است كه امام (ع) با نرمى از عثمان مى خواهد كه خشنودى مردم را فراهم كند، از اين رو او را در علم داراى مقام و منزلت مى خواند، و او را به احكام شرع دانا و به سنّتهاى جارى در زمان پيامبر اكرم (ص) آگاه مى شمارد، و آنچه از ديدنيها و شنيدنيها براى او آشكار گشته براى عثمان نيز آشكار قلمداد مى كند، و مانند خود او را از مصاحبت رسول اكرم (ص) بهره مند مى شمارد.و سپس تذكّر مى دهد كه ابو بكر و عمر در عمل و اجراى حقّ از او سزاوارتر نبودند، و او را بر آن دو رجحان مى نهد كه با پيامبر خدا (ص) پيوند خويشى و افتخار دامادى او را داشته و آن دو از اين امتياز محروم بوده اند، واژه «وشيجة» براى پيوند خويشاوندى استعاره شده است، امّا اين كه عثمان به پيامبر خدا از آن دو نفر نزديكتر بوده براى اين است كه عثمان بر خلاف آن دو از تيره عبد مناف بوده است.سپس امام (ع) عثمان را از مخالفت با اوامر خداوند بيم، و پس از آن پرهيز و هشدار مى دهد كه با روشن بودن طريق شرع و برپا بودن نشانه هاى دين، نيازى به تعليم آنچه از او مى خواهند ندارد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 29 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و الثالث و الستون من المختار فى باب الخطب و قد رواه في شرح المعتزلي عن أبي جعفر محمّد بن جرير الطّبرى مثل ما أورده السّيد هنا مع إضافات تطّلع عليه، و قد تكلّم بذلك الكلام لمّا اجتمع النّاس عليه و شكوا ممّا نقموه على عثمان، و سألوه مخاطبته عنهم و استعتابه لهم، فدخل عليه السّلام عليه فقال:إنّ النّاس ورائي و قد استسفروني بينك و بينهم، و و اللّه ما أدري ما أقول لك، ما أعرف شيئا تجهله، و لا أدلّك على أمر لا تعرفه، إنّك لتعلم ما نعلم، ما سبقناك إلى شيء فنخبرك عنه، و لا خلونا فنبلّغكه، و قد رأيت كما رأينا، و سمعت كما سمعنا و صحبت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما صحبنا، و ما ابن أبي قحافة و لا ابن الخطّاب أولى بعمل الحقّ منك، و أنت أقرب إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وشيجة رحم منهما، و قد نلت من صهره ما لم ينالا، فاللّه اللّه في نفسك فإنّك و اللّه ما تبصّر من عمى، و لا تعلّم من جهل، و إنّ الطّرق لواضحة، و إنّ أعلام الدّين لقائمة.اللغة:(نقمت) عليه أمره و نقمت منه نقما من باب ضرب و نقوما و من باب تعب لغة إذا عتبته و كرهته أشدّ الكراهة لسوء فعله و (الاستعتاب) طلب العتبى و هو الرّضا و الرّجوع و (الوشيجة) عرق الشّجرة و الواشجة الرّحم المشتبكة و قد وشجت بك قرابة فلان، و الاسم الوشيج كما عن الصّحاح.الاعراب:الواو في قوله: و أنت أقرب، للحال و تحتمل العطف، و الجملة في معنى التّعليل لسابقه كما هو ظاهر، و وشيجة رحم منسوب على التّميز، و اللّه اللّه منصوبان على التحذير.المعنى:اعلم أنّه قد تقدّم في شرح الفصل الرّابع من الخطبة الثالثة و التّذييل الثّاني من شرح الكلام الثّالث و الأربعين أنّ عثمان أحدث في الدّين أحداثا، و أبدع بدعا، و استعمل الفسّاق و أرباب الظلم على الأمصار، و تقدّم في شرح الكلام الثّلاثين أنّه لمّا شاع الظلم و الفساد منه و من عمّاله في المدينة و ساير البلاد أوجب ذلك إجلاب النّاس عليه و تحريض بعضهم بعضا على خلعه من الخلافة و قتله و أقول هنا: إنّه لمّا تكاثرت أحداثه و تكاثر طمع الناس فيه كتب جمع من أهل المدينة من الصحابة و غيرهم إلى من بالافاق إنكم كنتم تريدون الجهاد فهلمّوا إلينا فانّ دين محمّد قد أفسده خليفتكم فاخلعوه، فاختلف إليه القلوب وجاء المصريّون و غيرهم إلى المدينة فاجتمعوا إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و كلّموه و سألوه أن يكلّم عثمان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 32 و (لما اجتمع الناس اليه و شكوا ممّا نقموه) و كرهوه (على عثمان و سألوا) منه عليه السّلام (مخاطبته عنهم و استعتابه لهم) أى أن يطلب لهم منه الرّجوع إلى الحقّ و الارتداع عن أحداثه و الاقلاع عن بدعه، استجاب عليه السّلام مسئلتهم (فدخل عليه) و كلّمه بما أورده السيد (ره) في الكتاب.و قد رواه عنه عليه السّلام أيضا محمّد بن جرير الطبري في تاريخه الكبير كما في شرح المعتزلي قال: إنّ نفرا من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تكاتبوا فكتب بعضهم إلى بعض أن اقدموا فانّ الجهاد بالمدينة لا بالرّوم، فاستطال الناس على عثمان و نالوا منه في سنة أربع و ثلاثين و لم يكن أحد من الصحابة يذبّ عنه و لا ينهى إلّا نفر منهم زيد بن ثابت و أبو أسيد الساعدي و كعب بن مالك و حسّان بن ثابت، فاجتمع الناس فكلّموا عليّ بن أبي طالب و سألوه أن يكلّم عثمان فدخل عليه (فقال عليه السّلام) له: (إنّ الناس ورائى و قد استسفروني) أي اتّخذوني سفيرا (بينك و بينهم و و اللّه ما أدرى ما أقول لك) و بأىّ لسان أتكلّم معك يؤثّر فيك (ما أعرف شيئا تجهله و لا أدلّك على أمر لا تعرفه) يعني أنّ قبايح هذه الأعمال و فضايح تلك البدعات ليست بحيث تختفى على أحد، بل هى واضحة للصبيان غنيّة عن التنبيه و البيان.و هذا هو مراده أيضا بقوله (إنك لتعلم ما نعلم) أى تعلم من شناعة تلك الأحداث خاصّة ما نعلمه، و ليس المراد بيان وفور علمه و أنه يعلم كلّما يعلمه عليه السّلام كما توهّمه البحراني حيث قال: و حاصل الكلام استعتابه باللّين من القول فأثبت له منزلته من العلم أى بأحكام الشريعة و السنن المتداولة بينهم في زمان الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و الظهور على كلّ ما ظهر عليه من مرئيّ و مسموع. (و ما سبقناك إلى شيء فنخبرك عنه و لا خلونا بشيء فنبلّغكه) يعني أنك قد أدركت من صحبة الرّسول ما أدركناه، و عرفت من سيره و سلوكه و سياساته المدنيّة ما عرفناه، لم نكن منفردين بذلك، و لم تكن غايبا عن شيء منه حتى نبلّغكه و ندلّك عليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 33 و أكّد ذلك بقوله (و قد رأيت كما رأينا و سمعت كما سمعنا و صحبت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كما صحبنا) ثمّ خرج إلى ذكر الشيخين تهييجا له و الهابا فقال (و ما) أبو بكر (ابن أبي قحافة و لا) عمر (ابن الخطاب بأولى بعمل الخير) و في بعض النسخ بعمل الحقّ (منك و) ذلك لأنك (أنت أقرب إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وشيجة رحم منهما) أى من حيث النسب فأنت أولى بالتأسّى به من غيره و الأخذ بسنّته صلّى اللّه عليه و آله و سيرته.و إنّما جعله أقرب نسبا لاشتراكه مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الجدّ الأدنى أعني عبد مناف، فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هو ابن عبد اللّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف، و عثمان هو ابن عفّان بن أبي العاص بن أميّة بن عبد شمس بن عبد مناف.و أمّا هما فيشتركان معه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الجدّ الأعلى أعني كعب بن لوى، فانّ عبد مناف هو ابن قصىّ بن كلاب بن مرّة بن كعب، و أبا بكر بن أبي قحافة: عثمان ابن عمرو بن كعب بن سعد بن تيم بن مرّة بن كعب، و عمر بن الخطّاب: ابن نفيل ابن عبد العزى بن رياح بن عبد اللّه بن قرط بن زراح بن عدىّ بن كعب، هذا.و لا يخفى عليك أنّ تشريك الثلاثة مع النبيّ صلّى اللّه عليه و آله في النسب إنّما هو بحسب الظاهر و من باب المماشاة و جريا بما هو المعروف عند الناس، و إلّا فقد علمت في شرح الفصل الثاني من الخطبة الثّالثة الطعن في نسب عمر، و في شرح الكلام السادس و السبعين الطّعن في نسب عثمان و ساير بني اميّة فتذكّر.ثمّ أثبت له القرب بالمصاهرة فقال (و قد نلت من صهره صلّى اللّه عليه و آله ما لم ينالا) لأنّه قد تزوّج رقيّة بنت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بعد موتها عقد على بنته الاخرى أمّ كلثوم، و لذلك لقّب عند العامة بذى النورين، و أمّا عند أصحابنا فظلمه في حقهما مشهور و الأخبار بذلك عن طريق أهل البيت مأثور.قال المحدّث الجزائري: إنّ طوايف العامّة و الخاصّة رووا أنّ عثمان قد ضرب رقية زوجته ضربا مبرحا أي مؤلما حتى أثرت السياط في بدنها على غير جناية تستحقّها و لما أتت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله شاكية تكلّم عليها، و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا يليق بالمرأة أن تشكو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 34 من زوجها و أمرها بالرّجوع إلى منزله، ثمّ كرّر عليه الضرب فأتت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله ثمّ ردّها، ثمّ ضربها الضرب الذي كان السبب في موتها فأمر النبيّ صلّى اللّه عليه و آله عليّا أن يخرجها من منزل عثمان فأتى بها إلى بيت النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و ماتت فيه.ثمّ حذّره عليه السّلام من اللّه سبحانه و خوّفه من عقابه فقال (فاللّه اللّه في) شأن (نفسك فانك و اللّه ما تبصّر من عمى و لا تعلّم من جهل) أى لا تحتاج إلى التبصرة و التعليم (و) الحال (أنّ الطرق) أى طرق الشرع المبين (لواضحة و أنّ أعلام الدّين لقائمة) و الاتيان بالجملات مؤكّدة بانّ و اللّام و غيرهما لعدم جرى المخاطب بمقتضى علمه.الترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام و نصيحت انجام آن حضرتست در حينى كه جمع شدند مردمان بسوى او و شكايت كردند از چيزى كه ناخوش مى گرفتند بر عثمان ابن عفّان و خواهش كردند از آن حضرت كه از جانب ايشان سؤال و جواب نمايد، و طلب كند از عثمان كه رجوع بحق نمايد و ايشان را خوشنود سازد، پس داخل شد آن بزرگوار بر عثمان پس فرمود:بدرستى كه مردمان در عقب منند و بدرستى كه ايلچى أخذ نموده اند مرا در ميان تو و ميان خودشان، و بخدا سوگند نمى دانم چه گويم تو را، و نمى دانم چيزى را كه تو نداني آن را، و نمى توانم دلالت كنم تو را بر چيزي كه نشناسى آن را، بدرستى كه تو مى داني آنچه كه ما مى دانيم، سبقت نيافته ايم از تو بچيزى تا خبر بدهيم بتو از آن، و تنها نشده ايم بچيزى تا ابلاغ بكنيم بتو آن را، و بتحقيق كه تو ديده چنانچه ما ديده ايم، و شنيده چنانچه ما شنيده ايم، و صحبت كرده با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چنانچه ما صحبت داشته ايم و نه بود پسر ابو قحافه و نه پسر خطاب سزاوار تر بعمل خير از تو و حال آنكه تو أقرب هستى برسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از حيثيّت رگهاى خويشى از ايشان، پس بترس از خداى قهّار در نفس خود، پس بدرستى كه تو قسم بخدا بصيرت داده نمى شوى از كورى، و تعليم يافته نمى شوى از جهالت، و بدرستى كه راههاى شريعت هر آينه واضح و هويداست، و بدرستى كه علامتهاى دين هر آينه ثابت و برپاست.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 336 از سخنان آن حضرت (ع) از جمله گفتار على (ع) براى عثمان بن عفان، است، گفته اند هنگامى كه مردم پيش امير المومنين عليه السلام آمدند و از آنچه بر عثمان عيب مى گرفتند شكايت كردند و از على (ع) خواستند از سوى آنان با عثمان گفتگو كند و از او بخواهد كه مردم را از خود خشنود گرداند. آن حضرت نزد عثمان رفت و به او چنين فرمود: «ان الناس ورايى و قد استسفرونى بينك و بينهم و الله ما ادرى ما اقول لك...» (همانا مردم پشت سر من هستند و خواسته اند مرا ميان خودشان و تو سفير قرار دهند. به خدا سوگند، نمى دانم به تو چه بگويم...). مى گويم ما ضمن مباحث گذشته انجام كارهايى را كه بر عثمان خرده گرفته و عيب شمرده اند به اندازه كافى بيان كرديم. ابو جعفر محمد بن جرير طبرى كه خدايش رحمت كند در تاريخ بزرگ خود اين چنين آورده است: تنى چند از ياران پيامبر به يكديگر نامه نوشتند و بعضى از آنان براى بعضى ديگر نوشتند به اينجا بياييد كه جهاد راستين در مدينه است نه در روم. مردم نسبت به عثمان سركشى كردند و دشنامش مى دادند و اين موضوع به سال سى و چهارم هجرت بود. از صحابه نيز كسى جز چند تن، از عثمان دفاع نمى كردند كه از آن جمله: زيد بن ثابت و ابو اسيد ساعدى و كعب بن مالك و حسان بن ثابت بودند. مردم جمع شدند و با على عليه السلام مذاكره كردند و از او خواستند با عثمان گفتگو كند. او پيش عثمان رفت و به او گفت «مردم پشت سر من هستند...». طبرى تمام اين خطبه را با همين الفاظ نقل كرده است و مى گويد: عثمان به على گفت: مى دانستم كه همين سخنان را خواهى گفت. به خدا سوگند، اگر تو در مسند حكومت و به جاى من مى بودى با تو چنين نمى گفتم و عتاب نمى كردم، وانگهى من كار ناپسندى انجام نداده ام، پيوند خويشاوندى را پيوسته داشته ام و رخنه فقر را بسته ام و درمانده يى را پناه داده ام و كارهايى را عهده دار شده ام كه شبيه كارهاى عمر است. اى على تو را به خدا سوگند مى دهم مگر نمى دانى كه مغيرة بن شعبه حاكم كوفه بوده است گفت: آرى مى دانم. عثمان گفت: آيا نمى دانى كه عمر او را بر حكومت گماشته بود گفت: آرى. عثمان گفت: پس چرا مرا در مورد اينكه ابن عامر را با توجه به پيوند خويشاوندى و نزديكى او به كار گماشته ام سرزنش مى كنى؟ على عليه السلام فرمود: عمر پاى بر بيخ گوش و گردن كسى كه او را به حكومت مى گماشت مى نهاد و اگر به او خبر مى رسيد كه كارى ناپسند انجام داده است در مورد او سخت ترين عقوبت را معمول مى داشت و تو اين چنين نيستى، بلكه ناتوانى و نسبت به نزديكان خود نرم و سستى. عثمان گفت: آنان خويشاوندان تو هم هستند. على فرمود: آرى، به جان خودم سوگند كه خويشاوندى ايشان با من نزديك است ولى فضل و برترى ميان ديگران است. عثمان گفت: آيا نمى دانى كه عمر معاويه را به حكومت گماشت من هم او را به حكومت گماشته ام. على فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم كه نمى دانى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 337 كه معاويه بيشتر از يرفا، غلام عمر، از عمر مى ترسيد گفت آرى همين گونه است. على فرمود: ولى معاويه كارها را بدون نظر و اطلاع تو انجام مى دهد و به مردم مى گويد: اين كار به فرمان عثمان است و تو اين موضوع را مى دانى و هيچ گونه اعتراضى بر او نمى كنى. على عليه السلام برخاست و رفت. عثمان هم از پى او بيرون آمد و بر منبر نشست و براى مردم خطبه ايراد كرد و چنين گفت: اما بعد، هر كار را آفتى و هر چيز را آسيبى است. آفت اين امت و آسيب اين نعمت گروهى عيبجو و طعنه زننده اند كه آنچه را خوش مى داريد براى شما آشكار مى سازند و آنچه را خوش نمى داريد از شما پوشيده مى دارند، آنان براى شما سخنى مى گويند و شما هم همان را مى گوييد، همچون شتر مرغ كه از نخستين بانگ زننده پيروى مى كند و خوشترين آبشخورها در نظرش دورترين آن است، جز آب تيره ننوشند و جز گل آلودگى نخواهند. همانا به خدا سوگند كارهايى را بر من عيب مى گيريد كه همان ها را براى پسر خطاب مى پسنديديد و به آن اقرار داشتيد در حالى كه او شما را لگد كوب مى كرد و با دست خود مى زد و با زبان خود شما را سركوب مى كرد ناچار در آنچه خوش و ناخوش مى داشتيد تسليم او بوديد. اما من با شما نرمى كردم و شانه فروتنى فرو آوردم و دست و زبان خويش را از شما باز داشتم، نسبت به من گستاخ شديد. همانا به خدا سوگند، ياران من نزديكتر و جمع من بيشتر و نيرومندترند و اگر استمداد كنم پاسخ مثبت مى دهند. اينك افرادى نظير خودتان فراهم آورده ام و به شما دندان نشان خواهم داد و ممكن است شما موجب رفتارى از من شويد كه آن را خوش نمى دارم و سخنانى بگويم كه تاكنون نگفته ام. بنابر اين زبان از من بداريد و سرزنش و خرده گيرى از حاكمان را بس كنيد. شما چه حقى را از دست داده ايد به خدا سوگند من در مورد رسيدن به كسانى كه پيش از من بوده اند كوتاهى نكرده ام و نمى ديدم كه در آن مورد اختلاف داشته باشيد. پس شما را چه مى شود، دردتان چيست؟ در اين هنگام مروان بن حكم برخاست و گفت: اگر هم بخواهيد ميان خود و شما شمشير را حاكم مى كنيم. عثمان گفت: خاموش باش كه خدايت خاموش بداراد مرا با ياران خودم واگذار. سخن گفتن تو در اين مورد چه معنى دارد مگر به تو دستور نداده بودم كه سخن نگويى مروان خاموش شد و عثمان از منبر فرود آمد.  
بخش ۲ : پیشوای عادل و پیشوای ظالم [منبع]

فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللَّهِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ عَادِلٌ هُدِيَ وَ هَدَى، فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً، وَ إِنَّ السُّنَنَ لَنَيِّرَةٌ لَهَا أَعْلَامٌ وَ إِنَّ الْبِدَعَ لَظَاهِرَةٌ لَهَا أَعْلَامٌ.
وَ إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ، فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً وَ أَحْيَا بِدْعَةً مَتْرُوكَةً؛ وَ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) يَقُولُ يُؤْتَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِالْإِمَامِ الْجَائِرِ وَ لَيْسَ مَعَهُ نَصِيرٌ وَ لَا عَاذِرٌ، فَيُلْقَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَيَدُورُ فِيهَا كَمَا تَدُورُ الرَّحَى ثُمَّ يَرْتَبِطُ فِي قَعْرِهَا.
وَ إِنِّي أَنْشُدُكَ اللَّهَ [أَنْ] أَلَّا تَكُونَ إِمَامَ هَذِهِ الْأُمَّةِ الْمَقْتُولَ، فَإِنَّهُ كَانَ يُقَالُ:
يُقْتَلُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ إِمَامٌ يَفْتَحُ عَلَيْهَا الْقَتْلَ وَ الْقِتَالَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ يَلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَيْهَا وَ يَبُثُّ الْفِتَنَ فِيهَا، فَلَا يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ يَمُوجُونَ فِيهَا مَوْجاً وَ يَمْرُجُونَ فِيهَا مَرْجاً.
فَلَا تَكُونَنَّ لِمَرْوَانَ سَيِّقَةً يَسُوقُكَ حَيْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلَالِ السِّنِّ وَ تَقَضِّي الْعُمُرِ.
فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ كَلِّمِ النَّاسَ فِي أَنْ يُؤَجِّلُونِي حَتَّى أَخْرُجَ إِلَيْهِمْ مِنْ مَظَالِمِهِمْ.
فَقَالَ (علیه السلام):
مَا كَانَ بِالْمَدِينَةِ فَلَا أَجَلَ فِيهِ، وَ مَا غَابَ فَأَجَلُهُ وُصُولُ أَمْرِكَ إِلَيْهِ.

يَرْتَبِطُ : مى بندد.
الْمَرْج : در هم آميختن، مخلوط كردن.
سَيِّقَةً : چهار پايانى كه دشمن به غارت برده. 
يَرتَبِط : بسته مى شود
قَعر : ته، طبقه پائين
مَرج : مخلوط و قاطى
سَيِّقَة : كشيده شده، حيوان رام كه افسارش گرفته هر جا كه دلت مى خواهد بكشى
جَلال : بزرگى
تَقَضِّى : پايان يافتن
يُؤجِّلوني : مرا مهلت دهند 
پس بدان كه برترين بندگان خدا در پيشگاه او رهبر عادل است كه خود هدايت شده و ديگران را هدايت مى كند، سنّت شناخته شده را بر پا دارد، و بدعت ناشناخته را بميراند.
سنّت ها روشن و نشانه هايش آشكار است، بدعت ها آشكار و نشانه هاى آن بر پاست، و بدترين مردم نزد خدا، رهبر ستمگرى است كه خود گمراه و مايه گمراهى ديگران است، كه سنّت پذيرفته را بميراند، و بدعت ترك شده را زنده گرداند. من از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه گفت: «روز قيامت رهبر ستمگر را بياورند كه نه ياورى دارد و نه كسى از او پوزش خواهى مى كند، پس او را در آتش جهنم افكنند، و در آن چنان مى چرخد كه سنگ آسياب، تا به قعر دوزخ رسيده به زنجير كشيده شود».
من تو را به خدا سوگند مى دهم كه امام كشته شده اين امّت مباشى، چرا كه پيش از اين گفته مى شد. «در ميان اين امّت، امامى به قتل خواهد رسيد كه در كشتار تا روز قيامت گشوده خواهد شد و كارهاى امّت اسلامى با آن مشتبه شود، و فتنه و فساد در ميانشان گسترش يابد، تا آنجا كه حق را از باطل نمى شناسند، و به سختى در آن فتنه ها غوطه ور مى گردند». براى مروان(۱) چونان حيوان به غارت گرفته مباش كه تو را هر جا خواست براند، آن هم پس از ساليانى كه از عمر تو گذشته(۲) و تجربه اى كه به دست آورده اى.
(عثمان گفت «با مردم صحبت كن كه مرا مهلت دهند تا از عهده ستمى كه به آنان رفته بر آيم») امام عليه السلام فرمود: آنچه در مدينه است به مهلت نياز ندارد، و آنچه مربوط به بيرون مدينه باشد تا رسيدن فرمانت مهلت دارند.
_________________________________________
(۱). مروان يهودى زاده، داماد عثمان و منشى او بود و در او نفوذ بسيارى داشت، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او و پدرش را تبعيد كرده بود، در زمان عثمان آزاد و داماد و سپس همه كاره او گرديد كه او را عامل اصلى كشته شدن عثمان مى ‏دانند. 
(۲). عثمان هشتاد سال عمر كرد.
 
(5) پس (اگر ترا غفلت گرفته) بدان برترين بندگان نزد خدا پيشواى عادل و درستكارى است كه (براه حقّ) هدايت شده، و (ديگران را) راهنما باشد، و سنّت و طريقه دانسته شده (از پيغمبر اكرم) را برپا دارد (طبق آن رفتار نمايد) و بدعت باطل و نادرست را بميراند (از بين برده مردم را به نادرستى آن آگاه سازد) و بتحقيق سنّتها روشن و هويدا است و براى آنها نشانه هايى است، و (همچنين) بدعتها آشكار است و آنها (نيز) نشانه هايى دارد،
(6) و بدترين مردم نزد خدا پيشواى ستمكارى است كه گمراه باشد و ديگران هم بوسيله او گمراه شوند، بميراند سنّتى را كه (از رسول خدا) گرفته شده، و زنده گرداند بدعتى كه از بين رفته (از حقّ دست برداشته بترويج باطل بكوشد)
(7) و من از رسول خدا، صلّى اللّه عليه و آله، شنيدم كه مى فرمود: روز قيامت پيشواى ستمكار را مى آورند كه با او يارى كننده اى نيست (تا از آتش دوزخ رهائيش دهد) و نه عذر خواهى (تا عذاب را از او برطرف نمايد) پس در آتش دوزخ انداخته ميشود و در آن مى گردد چنانكه آسيا گردش مى نمايد، بعد در گودى و ته دوزخ حبس و باز داشته ميشود.
(8) و ترا بخدا درخواست نموده سوگند مى دهم كه مبادا پيشواى اين امّت باشى كه كشته شوى، زيرا پيش از اين گفته مى شد (پيغمبر اكرم فرمود): كه در اين امّت پيشوايى كشته ميشود كه (بر اثر كشته شدنش راه) خونريزى و جنگيدن تا روز قيامت گشوده مى گردد، و كارها را برايشان مشتبه مى نمايد، و تباهكاريها را در آنان نشر مى دهد، و آنها حقّ را از باطل امتياز نمى دهند، در آن تباهكاريها آشوب بسيار كرده از حقّ دست برميدارند، و بسختى مضطرب و نگران مى گردند،
(9) پس بعد از ساليان دراز (كه متجاوز از هشتاد سال است) و بسر رسيدن عمر براى مروان (ابن حكم كه نويسنده و كار گردان تو است) مانند شترى كه دشمن آنرا غارت كرده و به تندى ميراند، مباش تا بهرجا كه خواهند ترا براند. عثمان به آن حضرت گفت: با مردم گفتگو كن تا مرا مهلت دهند كه ستمهايى كه بر آنان وارد شده برطرف نمايم. پس امام عليه السّلام فرمود:
(10) آنچه در مدينه است مهلتى در آن لازم نيست، و آنچه در آن نمى باشد مهلت آن تا رسيدن فرمان تو است بآن (براى كسيكه در مدينه حاضر است شروع به اصلاح نما مهلت نمى خواهد، و براى آنكه حاضر نيست تا رسيدن فرمان تو عذرى نمى باشد. گفته اند عثمان بر اثر فريب خوردن از مروان به ستمگرى بر مسلمانان دلير گرديده، گوش به فرمايشهاى امير المؤمنين نداد تا جائيكه اهل مصر و ديگران او را در خانه اش محاصره نموده بسختى كشتند).
 
بدان، كه بهترين مردم در نزد خداوند، پيشواى دادگرى است كه خود هدايت يافته و مردم را هدايت نمايد. سنت شناخته شده را برپاى دارد و بدعت ناشناخته را بميراند. سنتها روشن است و نشانه هايش برپاست و بدعتها آشكار است و نشانه هايش برپا. بدترين مردم در نزد خداوند پيشوايى ستمگر است كه خود گمراه است و سبب گمراهى ديگران شود. سنتى را، كه مردم فرا گرفته اند، بميراند و بدعتى را كه متروك افتاده زنده كند. من از رسول الله (صلى الله عليه و آله) شنيدم كه مى گفت: در روز قيامت پيشواى ستمگر را مى آورند، هيچ ياورى ندارد و كس عذرخواه او نيست، در جهنمش مى افكنند و او چون سنگ آسيابى كه مى چرخد در جهنم بچرخد. سپس، در قعر جهنم به زنجيرش مى كشند.
به خدا سوگندت مى دهم، چنان مكن كه پيشواى مقتول اين امت گردى. زيرا گفته مى شد -از رسول الله (ص)- كه «در اين امّت پيشوايى كشته مى شود و در كشت و كشتار  تا روز قيامت به روى امّت گشوده مى شود و كارها را بر آنان مشتبه مى كند. پس بذر فتنه ها پراكنده گردد و مردم حق از باطل نشناسند و در كشاكش آن فتنه ها با يكديگر بستيزند و آشوب كنند و كارشان به هرج و مرج كشد.» در اين سالهاى پيرى و سراشيب عمر براى مروان چون مركبى مباش، كه به هر سو كه خواهد، تو را براند.
عثمان گفت: با مردم سخن بگوى و بخواه كه مرا مهلت دهند. تا از عهده ستمى كه بر آنان رفته است برآيم. على (ع) گفت: آنچه در مدينه است نيازى به مهلت ندارد و آنچه در خارج مدينه است چندان مهلت بايد كه فرمان تو به آنجا رسد.
 
بدان، برترين بندگان نزد خدا پيشواى عادلى است که خود، هدايت شده و ديگران را هدايت مى کند; سنت هاى شناخته شده را بر پا مى دارد و بدعت هاى ناشناخته را مى ميراند; چرا که سنت ها روشن و نورانى اند و نشانه هاى مشخص دارند و بدعت ها آشکارند و علامت هايى دارند، (و نا آشنا بودن بدعت ها دليل روشنى بر عدم مشروعيت آن هاست) بدترين مردم نزد خداوند پيشواى ستمگرى است که هم خود، گمراه است و هم مردم به وسيله او گمراه مى شوند، کسى که سنّت هاى مقبول را از ميان برده و بدعت هاى متروک را زنده کرده است، من از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم که فرمود: روز قيامت، پيشواى ستمگر را حاضر مى کنند; در حالى که نه ياورى با اوست و نه عذرخواهى، سپس او را در آتش دوزخ مى افکنند و همچون سنگ آسيا در آن، به گردش در مى آيد (و همگان رسوايى او را مى بينند) آن گاه او را در قعر دوزخ به زنجير مى کشند.
من تو را به خدا سوگند مى دهم نکند تو همان پيشواى مقتول اين امّت باشى! چرا که گفته مى شد (پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمود:) «در اين امّت، پيشوايى به قتل مى رسد که بعد از آن درهاى کشتار و جنگ به روى اين امت تا قيامت گشوده خواهد شد!» امور اين امّت را بر آن ها مشتبه مى کند; فتنه و فساد را در ميان آنان گسترش مى دهد; به گونه اى که حق را از باطل تمييز نمى دهند و به سختى در آن فتنه غوطه ور مى شوند و به شدّت درهم آميخته و فاسد خواهند شد، مبادا مرکب راهوار مروان شوى (و زمام خود را به دست او بسپارى) تا تو را هر جا مى خواهد ببرد; آن هم بعد از اين سنّ و سال و گذراندن عمر (و تجربيات فراوان).
(هنگامى که سخن مولا به اين جا رسيد) عثمان گفت: بامردم سخن بگو و از آنان بخواه به من مهلت دهند تا از حقوق (از دست رفته) آن ها رهايى يابم. امام(عليه السلام) فرمود: آن چه مربوط به مدينه است مهلتى در آن نيست و آن چه مربوط به بيرون مدينه است مهلتش رسيدن دستور تو به آن هاست.
 
بدان كه فاضل ترين بندگان خدا نزد او امامى است دادگر، هدايت شده و راهبر، كه سنّتى را كه شناخته است بر پا دارد، و بدعتى را كه ناشناخته است بميراند. سنّتها روشن است و نشانه هايش هويداست، و بدعتها آشكار است و نشانه هايش برپاست، و بدترين مردم نزد خدا امامى است ستمگر، خود گمراه و موجب گمراهى كسى ديگر، كه سنّت پذيرفته را بميراند، و بدعت واگذارده را زنده گرداند. و من از رسول خدا (ص) شنيدم كه گفت: «روز رستاخيز امام ستمگر را بياورند، و او را نه يارى بود، نه كسى كه از سوى او پوزش خواهد، پس او را در دوزخ افكنند، و در آن چنان گردد كه سنگ آسيا گردد، سپس او را در ته دوزخ استوار ببندند.»
من تو را به خدا سوگند مى دهم تا امام كشته شده اين امّت مباشى، چه گفته مى شد كه: «در اين امّت امامى كشته گردد، و با كشته شدن او در كشت و كشتار تا روز رستاخيز باز شود، و كارهاى امّت بدو مشتبه ماند، و فتنه ميان آنان بپراكند. چنانكه حق را از باطل نشناسند، و در آن فتنه با يكديگر بستيزند و درهم آميزند».  براى مروان همچون چاروايى به غارت گرفته مباش، كه تو را به هر جا خواست براند، آن هم پس از ساليانى كه بر تو رفته و عمرى كه از تو گذشته.
[عثمان گفت: «با مردم سخن گوى كه مرا مهلت دهند تا از عهده ستمى كه بر آنان رفته برآيم.» امام فرمود:] «آنچه در مدينه است مهلت نخواهد، و مهلت بيرون مدينه چندان كه فرمان تو بدانجا رسد.»
 
آگاه باش كه برترين بندگان خدا نزد خدا پيشواى عادلى است كه هدايت شده و هدايت كند، سنّت معلومى را به پا دارد، و بدعت مجهولى را بميراند. سنّت ها نورانى هستند و داراى نشانه هاى مشخّص، و بدعتها آشكارند و داراى علائم معلوم. و بدترين مردم نزد خداوند حاكم ستمكارى است كه گمراه است و گمراه كننده، سنّت در دست عمل را از بين ببرد، و بدعتهاى متروكه را زنده كند. من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم مى فرمود: «پيشواى ستمكار را به عرصه گاه قيامت مى آورند در حالى كه او را نه ياورى است و نه عذر خواهى، پس او را به آتش دوزخ مى اندازند و چون سنگ آسيا در آتش مى چرخد، سپس در قعر جهنّم به زنجير مى كشند».
و تو را به خدا سوگند مى دهم نكند پيشواى مقتول اين امت باشى، زيرا سابقا گفته مى شد: «در اين امت پيشوايى كشته خواهد شد كه با كشته شدن او راه كشت و كشتار تا قيامت به روى اين امت باز مى گردد، و امور امت را بر امت مشتبه سازد، و فتنه را در ميان آنان مى گستراند، در آن وقت حق را از باطل تشخيص نمى دهند، و در آن فتنه موج مى زنند چه موجى، و آشوب مى نمايند چه آشوبى» در اين كهولت سن و پايان عمر، آلت دست مروان نباش كه تو را به هر جا بخواهد براند.
عثمان در پاسخ حضرت گفت: «از مردم بخواه به من مهلت دهند تا ستمهاى رفته بر آنان را بر طرف كنم.» امام فرمود: آنچه در رابطه با مدينه است مهلت لازم ندارد، و آنچه در ارتباط با خارج از مدينه است مهلتش تا وقتى است كه فرمان تو براى رفع ظلم برسد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏6، ص: 352-343 نشانه هاى پيشوايان عادل و ستمگر:امام(عليه السلام) در بخش نخستين اين خطبه، عثمان را به طور خاص، مخاطب قرار داده بود و آن چه را گفتنى بود براى او بازگو کرد تا از راه خطرناکى که گام در آن نهاده بود بازگردد و خشم و غضب مردم را فرونشاند و از آن بالاتر خدا را از خود راضى کند.ولى در اين بخش از خطبه به سراغ ضوابط کلى و عمومى براى پيشوايان عادل مى رود و سپس به ذکر صفات پيشوايان گمراه مى پردازد تا از اين طريق، مسير صحيح را به خليفه نشان دهد.مى فرمايد: «بدان، برترين بندگان نزد خدا پيشواى عادلى است که خود، هدايت شده و ديگران را هدايت مى کند; سنت هاى شناخته شده را بر پا مى دارد و بدعت هاى ناشناخته را مى ميراند; چرا که سنت ها روشن و نورانى اند و نشانه هاى مشخص دارند و بدعت ها آشکارند و علامت هايى دارند، (و در واقع نا آشنا بودن بدعت ها دليل روشنى بر عدم مشروعيت آن ها است)» (فَاعْلَمْ أَنَّ أَفْضَلَ عِبَادِ اللهِ عِنْدَ اللهِ اِمَامٌ عَادِلٌ، هُدِيَ وَ هَدَى، فَأَقَامَ سُنَّةً مَعْلُومَةً، وَ أَمَاتَ بِدْعَةً مَجْهُولَةً. وَ إِنَّ السُّنَنَ لَنَيِّرَةٌ، لَهَا أَعْلاَمٌ، وَ إِنَّ الْبِدَعَ لَظَاهِرَةٌ، لَهَا أَعْلاَمٌ).امام(عليه السلام) نخست بر اين موضوع مهم انگشت مى گذارد که برترين بندگان خدا امام عادل است; چرا چنين نباشد، در حالى که از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چنين روايت شده: «عَدْلُ ساعَة خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سِتِّينَ سَنَةً قِيَامَ لَيْلِهَا وَ صِيامِ نَهَارِهَا; يک ساعت، اجراى عدالت بهتر از عبادت شصت سال است که هر شب به نماز مشغول باشد و همه روزها به روزه داشتن».(1)و بعد ويژگى هاى امام عادل را بيان مى کند; نخست اين که او از طريق قرآن و وحى و عقل سليم هدايت يافته و سپس مردم را به راه راست و صراط مستقيم هدايت مى کند; چون برنامه هاى سازنده فرهنگى از مهم ترين وظايف پيشواى عادل است.و در سوّمين و چهارمين وصف، اقامه سنت هاى معلوم و اماته بدعت هاى مجهول را مى شمرد; زيرا امام عادل بايد برنامه ريزى دقيقى داشته باشد که سنت هاى حسنه به فراموشى سپرده نشود و پاکى و تقوا و آگاهى و تعاون بر نيکى ها و امر به معروف و نهى از منکر همچنان در صحن جامعه آشکار و مورد توجه باشد و به عکس، بدعت هاى زشت و خرافات و اختلافات و کشمکش ها و خلاصه آن چه را پيغمبران الهى با زحمت هاى فراوان از بين امت هاى الهى برچيدند، دوباره زنده نشود و به ويژه تصريح مى فرمايد: سنت ها و بدعت ها همه نشانه دارد. نشانه سنت ها امنيّت و آرامش اجتماع، شکوفايى استعدادها و توّجه مردم به معنويات است و به عکس، نشانه بدعت ها، نابسامانى، اختلاف، آلودگى ها و پيوستن به خرافات است.ويژگى هاى پيشواى ظالم (امام جائر) درست نقطه مقابل امام عادل است. او هم خودش گمراه است و هم مردم را به گمراهى مى کشاند، هم سنت هاى الهى را به فراموشى مى سپارد و هم بدعت هاى فراموش شده را زنده مى کند و مى دانيم متأسفانه برنامه اى را که خليفه سوّم و دار و دسته او در مورد تقسيم پست هاى حکومت اسلامى و بيت المال دنبال مى کردند، منطبق بر همين ويژگى هاى امام جائر بود.سپس به نقطه مقابل آن اشاره فرموده، مى گويد: «بدترين مردم نزد خداوند پيشواى ستمگرى است که هم خود، گمراه است و هم مردم به وسيله او گمراه مى شوند، کسى که سنّت هاى مورد قبول را از ميان برده و بدعت هاى متروک را زنده کرده است» (وَ إِنَّ شَرَّ النَّاسِ عِنْدَ اللهِ إِمَامٌ جَائِرٌ ضَلَّ وَ ضُلَّ بِهِ، فَأَمَاتَ سُنَّةً مَأْخُوذَةً، وَ أَحْيَا بِدْعَةً مَتْرُوکَةً).بديهى است زمانى پايه هاى عدالت در جامعه محکم مى شود که سنن الهى ـ که ضامن خير و سعادت انسان هاست ـ زنده شود و بدعت هايى که مردم را به فساد و تباهى و ظلم و تبعيض مى کشاند متروک شود. پيشوايى که عکس اين کار انجام مى دهد، به طور طبيعى غرق ظلم و فساد و تباهى خواهد شد و بدترين خلق خداست; چرا که نه تنها خود را تيره بخت مى کند، بلکه جامعه اى را به بدبختى و تيره روزى مى کشاند.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، حديث تکان دهنده اى از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى کند و مى فرمايد: «من از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم که مى فرمود: روز قيامت، پيشواى ستمکار را حاضر مى کنند; در حالى که نه ياورى با اوست و نه عذرخواهى، سپس او را در آتش دوزخ مى افکنند و همچون سنگ آسيا در آن، به گردش در مى آيد آن گاه او را در قعر دوزخ به زنجير مى کشند» (وَ إِني سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ يَقُولُ: «يُؤْتَى يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِالاِْمَامِ الْجَائِرِ وَ لَيْسَ مَعَهُ نَصِيرٌ وَ لاَ عَاذِرٌ، فَيُلْقَى فِي نَارِ جَهَنَّمَ، فَيَدُورُ فِيهَا کَمَا تَدُورُ الرَّحَى، ثُمَّ يَرْتَبِطُ فِي قَعْرِهَا(1)»).تعبير «و ليس معه نصير و لا عاذر» اشاره به اين است که او در دنيا افرادى داشت که در مشکلات، او را يارى مى کردند و در خطاها و ظلم ها براى او عذرتراشى مى نمودند و او نيز براى حفظ آنان سرمايه هاى فراوانى هزينه مى کرد; ولى در آن روز، اثرى از آنان نيست. تنهاى تنها در دادگاه عدل الهى حضور مى يابد و چون سياه نامه اعمالش آشکار است، به زودى به جهنم سوق داده مى شود.جمله «فيدور فيها کما تدور الرحى» (در جهنم همچون سنگ آسياب به چرخش در مى آيد) ممکن است اشاره به اين باشد که چرخش در آتش جهنّم اوّلا سبب سوزش بيش تر و ثانياً موجب جلب توجه دوزخيان و رسوايى است.سپس امام(عليه السلام) به نکته مهمّى در ارتباط با آينده عثمان اشاره مى کند و شديداً به او هشدار مى دهد و مى فرمايد: «من تو را به خدا سوگند مى دهم نکند تو همان پيشواى مقتول اين امّت باشى! چرا که گفته مى شد (پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمود:) در اين امّت، پيشوايى به قتل مى رسد که بعد از آن درهاى کشتار و جنگ به روى اين امت تا قيامت گشوده خواهد شد!» (وَ إِني أَنْشُدُکَ(2) اللهَ اَلاَّ تَکُونَ إِمَامَ هذِهِ الاُْمَّةِ الْمَقْتُولَ، فَإِنَّهُ کَانَ يُقَالُ: يُقْتَلُ فِي هذِهِ الاُْمَّةِ إِمَامٌ يَفْتَحُ عَلَيْهَا الْقَتْلَ وَ الْقِتَالَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ).گرچه امام(عليه السلام) گوينده اين سخن را معرفى نفرموده، ولى روشن است که او کسى جز پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله) نمى تواند باشد و اين همان پيش بينى دقيقى است که پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرموده بود که مظالم و ستم ها سبب کشته شدن عثمان گشت و به دنبال آن ـ و به بهانه خون عثمان ـ کشت و کشتار و جنگ و جدال هاى عظيمى به وقوع پيوست و آثار و تبعات آن را حتى در عصر خود به سبب اختلافاتى که در ميان مسلمين باقى مانده مشاهده مى کنيم.شاهد اين سخن، حديثى است که در سنن ابن داود از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است که فرمود: «وَ إِنَّمَا أَخَافُ عَلى أُمَّتِي الاَْئِمَّةَ الْمُضَلِّينَ وَ اِذَا وُضِعَ السَّيْفَ فِي أُمَّتِي لَمْ يُرْفَعْ عَنْهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ; من درباره امّتم از پيشوايان گمراه مى ترسم; زيرا هنگامى که (به خاطر اين پيشوايان) شمشير در امّت من گذارده شود تا روز قيامت برداشته نخواهد شد».(3)* * *به دنبال اين سخن، امام(عليه السلام) به شرح بيشترى درباره کلام پيامبر پرداخته و مى فرمايد: «امور اين امّت را بر آن ها مشتبه مى کند; فتنه و فساد را در ميان آنان گسترش مى دهد; به گونه اى که حق را از باطل تمييز نمى دهند و به سختى در آن فتنه غوطه ور مى شوند و به شدّت درهم آميخته و فاسد خواهند شد» (وَ يَلْبِسُ أُمُورَهَا عَلَيْهَا، وَ يَبُثُّ الْفِتَنَ فِيهَا، فَلاَ يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْبَاطِلِ; يَمُوجُونَ(4) فِيهَا مَوْجاً، وَ يَمْرُجُونَ(5) فِيهَا مَرْجاً).(6)جمله «و يلبس امورها عليها» اشاره به اين است که سياست بازان حرفه اى، امور را بر مردم مشتبه مى کنند به ظاهر براى خون خواهی خليفه مقتول، ولى به منظور دست يابى به خلافت، حقايق را بر مردم مشتبه مى سازند; ظالم را مظلوم و مظلوم را ظالم معرفى مى کنند.و جمله «يبثّ الفتن فيها» که اشاره به گسترش فتنه ها در امت است، نتيجه آن است و جمله هاى بعد، جنبه نتيجه گيرى دارد که از يک سو تشخيص حق از باطل مشکل مى شود و از سوى ديگر، مردم در ميان امواج فتنه ها غوطه ور مى گردند تفاوت «يموجون...» و «يمرجون...» در اين است که اولى اشاره به درگيرى توده هاى عظيم مردم در فتنه ها است و دومى اشاره به اختلاط گروه هاى حق و باطل در جامعه است; به گونه اى که شناخت حق از باطل مشکل مى شود.قابل توجه اين که آن چه پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در اين روايت پيش بينى فرموده بود و امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به شرح آن پرداخت تمام آن بى کم و کاست به وقوع پيوست. عثمان و اطرافيان او به دليل مظالم گسترده، مردم را بر ضد خود شوراندند و نتيجه آن قتل عثمان بود و به دنبال آن گروه هاى تبهکار و بنى اميه و آل حرب به بهره بردارى سياسى از اين حادثه روى آوردند و اختلاف در ميان مردم اوج گرفت; حق و باطل به هم آميخته و سيل خون در ميان مسلمين جارى شد. عواقب دردناک آن نيز بعد از گذشتن قرن ها همچنان به چشم مى خورد.(7)درباره علل شورش مردم بر ضد عثمان و عوامل قتل او در جلد اول و دوم اين کتاب به قدر کافى بحث کرده ايم.(8)* * *سپس امام(عليه السلام) به مهم ترين عامل انحراف عثمان ـ که تمام تيره روزى هاى او از آن نشأت گرفت يعنى تسليم بى قيد و شرط بودن در برابر مروان ـ اشاره کرده، چنين مى فرمايد: «مبادا مرکب راهوار مروان شوى (و زمام خود را به دست او بسپارى) تا تو را هر جا مى خواهد ببرد; آن هم بعد از اين سنّ و سال و گذراندن عمر (و تجربيات فراوان)» (فَلاَ تَکُونَنَّ لِمَرْوَانَ سَيِّقَةً(9) يَسُوقُکَ حَيْثُ شَاءَ بَعْدَ جَلاَلِ(10) السِّنِّ وَ تَقَضِّي الْعُمُرِ(11)).در تواريخ نقل شده که سن عثمان در آن زمان 82 سال بود.(12)بى شک، مروان بن حکم، مهم ترين نقش را در حکومت عثمان داشت; به گونه اى که کارها مطابق ميل او پيش مى رفت; حتى زمانى که عثمان، نصايح امام(عليه السلام) را شنيد و تصميم بر عذرخواهى از مردم گرفت، مروان شديداً به مخالفت برخاست و مانع جبران خطاهاى او شد و در حقيقت، آتش خشم مردم را شعله ورتر ساخت و سبب قتل عثمان شد و چه بسا اين کار حساب شده بود; به اين اميد که بعد از عثمان، معاويه يا خودش به خلافت برسد.* * *هنگامى که سخن مولا على(عليه السلام) به اين جا رسيد، عثمان سخت متأثر شد و به حضرت عرض کرد: «بامردم سخن بگو و از آنان بخواه به من مهلت دهند تا از حقوق (از دست رفته) آن ها رهايى يابم» (فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ: کَلِّمَ النَّاسَ فِي أَنْ يُؤَجِّلُونِي، حَتَّى أَخْرُجَ إِلَيْهِمْ مِنْ مَظَالِمِهِمْ).امام(عليه السلام) در پاسخ او سخن جامع و پرمعنا و کوتاهى ذکر کرد، فرمود: «آن چه مربوط به مدينه است مهلتى در آن نيست و آن چه مربوط به بيرون مدينه است مهلتش رسيدن دستور تو به آن هاست» (فَقَالَ(عليه السلام): مَا کَانَ بِالْمَدِينَةِ فَلاَ أَجَلَ فِيهِ، وَ مَا غَابَ فَأَجَلُهُ وُصُولُ أَمْرِکَ إِلَيْهِ).اشاره به اين که مهلت، در اين گونه موارد (که مخصوصاً جنبه حادّ دارد و ممکن است منشأ شورش هاى عظيمى گردد)، معنا ندارد; علاوه بر اين که مهلت گرفتن، معمولا براى تهيه مقدمات است و براى بازگرداندن حقوق مردم به آن ها مقدّماتى لازم نيست. آن چه در مدينه است، دستور آن فوراً صادر مى شود که از ظالمان بگيرند و به مظلومان بدهند و آن چه در نقاط دوردست است کافى است که دستور آن صادر شود و با پيک سريع فرستاده شود.بيان مذکور ممکن است اشاره به اين نکته باشد که سياست بازان حرفه اى هنگامى که در تنگناها قرار مى گيرند براى فرار از زير بار مسئوليت، به دفع الوقت متوسّل مى شوند و از طرف مقابل، مهلت مى خواهند; به اين اميد که در اين فرصت، آتش جوش و خروش او خاموش گردد يا بتوانند با يک ضربه کارى طرف را از ميدان بيرون کنند; امام(عليه السلام) جلوى اين کار را با گفتار پر معناى خود مى گيرد و عثمان را وادار به تسليم مى کند.در تاريخ آمده است که عثمان در مقابل اين سخن تسليم شد; ولى تقاضا کرد که در مورد مدينه فقط سه روز به او مهلت داده شود. امام(عليه السلام) فرمود: مانعى ندارد و از نزد عثمان بيرون آمد و به مردمى که در انتظارش بودند آن چه را گذشته بود خبر داد و قراردادى ميان آن ها و عثمان مرقوم داشت که در آن عثمان سه روز مهلت داده شده بود تا حقوق پايمال شده را به جايگاه اصليش برگرداند و فرماندارانى را که مورد نفرت مردم بوده اند، عزل کند. از او در اين نامه عهد و پيمان بسيار محکمى گرفت و گروهى از مهاجران و انصار را گواه آن قرار داد; به دنبال آن، مردم دست از عثمان کشيدند و به سراغ کارشان رفتند به اميدى که به زودى به عهد و پيمان خود وفا کند; غافل از اين که او مى خواست در اين سه روز آماده نبرد با مخالفان گردد و سلاح جمع آورى کند و او لشکر عظيمى از بردگان خمس (خمس غنايم) آماده ساخت. هنگامى که سه روز گذشت، ديدند همه چيز بر سر جاى خود مانند سابق است و همين امر، باعث شورش شديد مردم بر ضدّ عثمان شد; شورشى که ماجرايش طولانى است و به کشته شدن عثمان انجاميد. جالب اين است که تمام آن چه گفتيم، طبرى مورّخ معروف در تاريخ معروف خود نقل کرده است.(13)****چند نکته درباره حادثه قتل عثمان:درباره قتل عثمان و حوادث قبل و بعد از آن، مطالب بسيارى است که ما در مجلدات قبل، در تفسير خطبه هاى متعددى به بسيارى از آن ها اشاره کرده ايم و در اين جا نيز لازم است به چند نکته اشاره کنيم:1 ـ بى ترديد، قتل عثمان حادثه ناگوارى بود; چرا که پيامدهاى سوئى براى مسلمين داشت و همان گونه که در روايتى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) پيش بينى شده بود، سبب گرديد که اختلافات زيادى ميان مسلمانان بروز کند و خون هاى زيادى ريخته شود; هر چند مقصّر اصلى در اين حادثه، شخص عثمان و ياران و همکاران او بودند که حکومت اسلامى را از شکل اصلى بيرون بردند و انواع تبعيض ها و ظلم و فسادها را در جامعه اسلامى رواج دادند.2 ـ قابل توجّه است که اين حادثه در مدينه و در برابر چشم صحابه اعم از مهاجران و انصار واقع شد و کمتر کسى به يارى عثمان برخاست; گويا همه با سکوت آميخته با رضايت، حرکت خودجوش مردم را بر ضدّ او امضا مى کردند; بلکه طبق آن چه در تاريخ طبرى نقل شده، گروهى از صحابه رسول الله(صلى الله عليه وآله) به يکديگر نامه نوشتند که جهاد با دشمن را فعلا رها کنيد; زيرا جهاد در مدينه است، نه در سرزمين روم (چرا که حکومت اسلامى به فساد گراييده و اصلاح آن بر هر چيز مقدّم است). تنها کسى که به يارى عثمان برخاست و جلو تندروى ها را گرفت، اميرمؤمنان على(عليه السلام) بود که فرزندان خود را مأمور حمايت از او ساخت!! زيرا مى دانست قتل عثمان آثار منفى زيادى به همراه دارد; هر چند شورش مردم به قدرى شديد بود که اين حمايت نيز مؤثر نشد.3 ـ اميرمؤمنان على(عليه السلام) در خطبه مزبور، پيش از آن که اعتراضات مردم به اوج خود برسد، بهترين نصايح و اندرزها را به عثمان گوشزد کرد و به او شديداً هشدار داد که هر چه زودتر از اين راه بازگردد و اشتباهات خود را اصلاح کند و او قول داد به آن عمل کند; امّا يا نخواست و يا اطرافيان او نگذاشتند که در برابر خواسته هاى به حق مردم تسليم شود.از بعضى کتب تواريخ استفاده مى شود که او به دليل تعصب شديدى که نسبت به اقوام و بستگان خود داشت حاضر نبود به اشتباهات خود درباره آن ها صريحاً اعتراف کند و بعد از نصايح اميرمؤمنان على(عليه السلام) عرض کرد: من کار خلافى نکردم. من صله رحم نمودم (اگر اموال بيت المال را به خويشاوندانم بخشيده ام از باب صله رحم بوده است) و افراد فقير را بى نياز کرده و بى پناهان را پناه داده ام و کسانى را به امارت و ولايت برگزيده ام که شبيه برگزيدگان عمر بودند! امام(عليه السلام) فرمود: عمر، چنان بر واليان خود مسلّط بود که اگر مرتکب خلافى مى شدند آن ها را به شديدترين وجهى مجازات مى کرد; ولى تو در برابر خويشاوندانت ضعيف و ناتوانى و به کارهاى خلاف آن ها اهمّيّت نمى دهى.(14)و عجب تر اين که عثمان به دنبال اين ماجرا به منبر رفت و به گونه طلب کارانه اى با مردم سخن گفت; عصاره سخن عثمان چنين بود: مردم هر چيزى آفتى دارد و آفت اين امت، بدگويان و غيبت کنندگانند; سخن هاى نادرستى را مى گويند و شما هم چشم و گوش بسته به دنبال آن ها حرکت مى کنيد. شما امورى را بر من عيب گرفته ايد که همان را براى عمر پسنديده دانستيد، زيرا او شما را با دست و پاى خود مى کوبيد و با سخنان خشنش شما را قلع و قمع مى کرد; به همين دليل جرأت نداشتيد بر او ايراد بگيريد; ولى من از در ملايمت و محبّت وارد شدم و حتى سخن خشنى نگفتم و شما نسبت به من جسور شديد. به خدا سوگند! من ياوران و مدافعان زورمند بسيارى دارم که اگر اشاره کنم به يارى ام مى شتابند. کارى نکنيد که من منطقى را در پيش گيرم که آن را دوست ندارم. زبانتان را ببنديد و بر امراى خود طعن و سرزنش و عيب جويى نکنيد. من چه حقّى را از شما پايمال کردم؟! چرا غوغا مى کنيد؟!در اين جا مروان برخاست صدا زد: مردم! اگر مايل باشيد داورى را به دست شمشير مى سپاريم که ميان ما و شما حکم کند. عثمان عصبانى شد گفت: خاموش باش! بگذار من با اصحابم سخن بگويم; مگر به تو سفارش نکردم سخن نگو! مروان خاموش شد و عثمان از منبر فرود آمد.(15)اين تعبيرات نشان مى دهد که عثمان يا کاملا از اوضاع و احوال بى خبر بود و يا آن قدر نسبت به بستگان و خويشاوندانش خوش بين بود که ظلم و ستم هاى آن ها را عين عدالت مى پنداشت و چنان در چنگال آنان اسير بود که توان تغيير مسير حوادث را نداشت.(16)****پی نوشت:1. ميزان الحکمه، جلد 6، حديث 11973.2. طبرى در تاريخ خود قسمت عمده خطبه را که مشتمل بر اين حديث است در جلد 3، صفحه 376 در حوادث سنه 34 نقل کرده است.3. «أنشد» (به صورت ثلاثى مجرّد است بر وزن «أقْتُلُ») از ماده «نشد» (بروزن قتل) به معناى يادآورى نمودن و تقاضا کردن است و «انشاد ضالّه» به معناى اطلاع گرفتن از مردم درباره گم شده است.4. سنن ابن داود، جلد 4، حديث 4252.5. «يموجون» از ماده «موج» در اصل به معناى حرکت و چين خوردگى سطح آب بر اثر وزش باد و امثال آن است و به معناى کنايى در کثرت و اضطراب و آشفتگى نيز به کار مى رود.6. «يمرجون» از ماده «مرج» (بر وزن خرج يا بر وزن فلج) به معناى مخلوط کردن يا فرستادن و رها کردن است و از آن جا که اختلاط و به هم ريختگى و رها کردن چيزى به حال خود، سبب فساد مى شود، اين واژه به معناى فاسد شدن نيز به کار رفته است.7. از کلمات بعضى از شارحان نهج البلاغه چنين بر مى آيد که اين قسمت را نيز جزو حديث پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دانسته اند ولى با توجه به اين که حديث فوق در بعضى از منابع معروف (مانند سنن ابن داوود) بدون اين ذيل آمده استفاده مى شود که سخن پيامبر همان قسمت بالاست که با جمله «الى يوم القيامة» پايان مى گيرد.8. به جلد 1، صفحه 371 تا 376 (با عنوان علل شورش بر ضد عثمان) و جلد 2، صفحه 232 تا 241 (با عنوان عوامل قتل عثمان) و همان جلد، صفحه 488 (با عنوان کارهاى عثمان که موجب خشم عمومى شد) مراجعه فرماييد.9. «سيقة» (بر وزن سيّدة) صفت مشبهه از ماده «سوْق» (بروزن فوق) گرفته شده به معناى حيوان راهوارى است که آن را به هر طرف مى برند و گاه به معناى حيواناتى است که به دست دشمن مى افتد و آن را با خود مى برند.10. «جلال» به معناى بزرگى است و جلال السن به معناى سن بالا است.11. «تقضّى» و «انقضاء» از يک ريشه گرفته شده و به معناى گذشتن است.12. تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 441 و 443. اقوال ديگرى نيز در مورد سن عثمان در آن زمان وجود دارد ولى غالباً سن او را 82 سال دانسته اند.13. تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 404، حوادث سال 35 ق.14. تاريخ طبرى طبق نقل; ابن ابى الحديد، جلد 8، صفحه 264-265.15. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 265.16. درباره ماجراى قتل عثمان و علل شورش بر ضدّ او و اعمالى که مايه خشم و نفرت عمومى مردم شد، در جلد اوّل و دوّم اين کتاب سخن گفتيم که قبلا به شماره صفحات آن اشاره شد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )و در ادامه سخن به برترى پيشواى عادل و دادگر اشاره مى كند و صفات او را مى شمارد، و بيان مى كند كه سنّتها و بدعتها نشانه ها و علامتهايى دارد تا به سنّتها اقتدا و از بدعتها دورى شود، سپس بنا به آنچه از پيامبر اكرم (ص) روايت شده است چگونگى احوال پيشواى ستمكار را در روز رستاخيز بيان مى كند. پس از آن عثمان را به خداوند سوگند مى دهد كه مبادا او آن پيشوايى باشد كه در اين امّت كشته مى شود، و پيامبر گرامى (ص) با همين عباراتى كه امام (ع) پس از جمله «يقال» بيان فرموده است، يا با الفاظى مناسب با اين معنا از اين قضيّه خبر داده است.آن گاه حضرت، عثمان را نهى مى كند از اين كه مركب رهوار مروان بن حكم باشد، يعنى پس از رسيدن به سنين بالاى عمر و گذرانيدن آن، اجرا كننده مقاصد و اهداف مروان نباشد، و مى دانيم كه مروان از مهمترين اسباب و انگيزه هاى برانگيختن مردم بر كشتن عثمان بود، او آراء و تصميماتى را كه عثمان در نتيجه مشورت با على (ع) و جز او اتّخاذ مى كرد وارونه جلوه داده و خلاف آن را اجرا مى كرد، همچنين او با مهمترين صحابه كينه و دشمنى داشت، و بالاخره مروان طريد رسول خدا (ص) و رانده شده از جانب آن حضرت به بيرون مدينه بود.فرموده است: «ما كان بالمدينة فلا أجل فيه... »:اين سخنى فشرده و قاطع است در برابر اين تصوّر كه ممكن است در پذيرش درخواست عثمان براى مهلت، كوتاهى و مسامحه اى وجود داشته باشد، زيرا تأخير در جلب رضايت كسانى كه در مدينه حضور دارند معنايى ندارد، و در مورد مردمى كه در نقاط ديگرند پس از روشن شدن درخواست آنان عذرى براى تأخير و مسامحه نيست، مانند اين كه او از بيت المال مسلمانان اموالى بناحقّ به خويشاوندان خود مى بخشيد كه مورد شكايت مسلمانان بود. ما در بخشهاى پيش در باره عثمان و رفتار او با صحابه و آنچه باعث خشم مسلمانان بر او شد به اندازه كفايت سخن گفته ايم. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 31 فاعلم أنّ أفضل عباد اللّه عند اللّه إمام عادل هدي و هدى، فأقام سنّة معلومة، و أمات بدعة مجهولة، و إنّ السّنن لنيّرة لها أعلام، و إنّ البدع لظاهرة لها أعلام، و إنّ شرّ النّاس عند اللّه إمام جائر ضلّ و ضلّ به، فأمات سنّة مأخوذة و أحيى بدعة متروكة. و إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: يؤتى يوم القيمة بالإمام الجائر و ليس معه نصير و لا عاذر فيلقى في نار جهنّم فيدور فيها كما تدور الرّحى ثمّ يرتبط في قعرها. و إنّى أنشدك أن تكون إمام هذه الامّة المقتول فإنه كان يقال:يقتل في هذه الامّة إمام يفتح عليها القتل و القتال إلى يوم القيمة و يلبّس أمورها عليها و يبثّ الفتن فيها فلا يبصرون الحقّ من الباطل، يموجون فيها موجا، و يمرجون فيها مرجا، فلا تكوننّ لمروان سيّقة يسوقك حيث شاء بعد جلال السّنّ و تقضّى العمر. فقال له عثمان: كلّم النّاس في أن يؤجّلوني حتّى أخرج إليهم من مظالمهم، فقال عليه السّلام:ما كان بالمدينة فلا أجل فيه، و ما غاب فأجله وصول أمرك إليه. (34471- 34184)اللغة:و (يرتبط) أى يشدّ و عن بعض النسخ يرتبك بدلها أى ينشب و (يلبّس) امورها من التلبيس و في بعض النّسخ تلبس أمورها من اللّبس بالضمّ و هو الاشكال و (مرج) أمره اختلط و اضطرب و منه الهرج و المرج و (السيّقة) بتشديد الياء المكسورة ما استاقه العدوّ من الدّوابّ و (جلّ) يجلّ جلالة و جلالا أسنّ.الاعراب:و جملة يموجون فيها اه تأكيد معنوىّ لسابقتها و لذلك ترك العاطف و الفاء في قوله: فلا تكوننّ، فصيحة.المعنى:و لذلك شدّد التأكيد بالتنبيه على فضل الامام العادل على الامام الجائر تنفيرا له عن الجور و ترغيبا إلى العدل فقال (فاعلم أنّ أفضل عباد اللّه إمام عادل هدي) بنور الحقّ (و هدى) غيره كما قال سبحانه: «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» قال أبو عبد اللّه عليه السّلام في رواية عبد اللّه بن سنان: هم الأئمة صلوات اللّه عليهم (فأقام سنّة معلومة) بالتصديق على حقّيتها و القيام بوظايفها (و أمات بدعة مجهولة) بالتنبيه على بطلانها و الارتداع عنها (و أنّ السنن) النبويّة و الشرائع المصطفويّة (لنيّرة لها أعلام) و منار (و أنّ البدع) المستحدثة (لظاهرة لها أعلام) و آثار لا يخفى ما في حسن التعبير و الخطابة بالنيّرة في السنّن و بالظاهرة في البدع. (و انّ شرّ الناس عند اللّه إمام جائر ضلّ) في نفسه (و ضلّ) غيره (به) كما قال تعالى: «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ» قال الصادق عليه السّلام في رواية معلّى بن خنيس: هو من يتّخذ دينه برأيه بغير هدى إمام من أئمة الهدى (فأمات سنّة ماخوذة) و سعى فى إطفاء نور الحقّ (و أحيا بدعة متروكة) و جدّ في ترويج الباطل، هذا.و تقسيم الامام على القسمين أعني الامام العادل و الامام الجائر قد ورد في الكتاب العزيز و غير واحد من الأخبار.مثل ما رواه في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم باسناده عن جعفر بن محمّد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 35 عن أبيه عليهما السّلام قال: الأئمة في كتاب اللّه إمامان: إمام عدل و إمام جور، قال اللّه: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا»، لا بأمر الناس يقدّمون أمر اللّه قبل أمرهم و حكم اللّه قبل حكمهم، و قال و جعلناهم أئمّة يدعون إلى النار يقدّمون أمرهم قبل أمر اللّه و حكمهم قبل حكم اللّه و يأخذون بأهوائهم خلافا لما في كتاب اللّه.و فيه من بصاير الدّرجات مسندا عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: لا يصلح الناس إلا إمام عادل و إمام فاجر إنّ اللّه عزّ و جلّ قال: وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا، و قال: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ».ثمّ إنّه شدّد التنفير عن الجور بالتّنبيه على عقوبة الامام الجائر بما رواه عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال (و إنّي سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: يؤتى يوم القيامة بالامام الجائر و ليس معه نصير) ينجيه من نار الجحيم (و لا عاذر) يدفع عنه العذاب الأليم (فيلقى في نار جهنّم فيدور فيها كما تدور الرّحى ثمّ يرتبط) و يشدّ (في قعرها) فلا يكون له مخلص و لا منجاة عنها.ثمّ حذّره عن القتل بما لاح له عليه السّلام من الأسباب المؤدّية إليه فقال: (و انّي انشدك اللّه) أى أسئلك و أقسم عليك (أن تكون إمام هذه الامّة المقتول) أراد الامام الدّاعى إلى النّار (فانّه كان يقال) الظّاهر أنّ القائل هو النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و أبهم لاقتضاء المصلحة (يقتل في هذه الامّة إمام يفتح عليها) أى على هذه الامّة (باب القتل و القتال إلى يوم القيامة) بقتله (و يلبّس امورها عليها) أى يدلّس ذلك الامام و يلبّس امور الأمة عليهم و يوقعهم في اللّبس و الاشكال (و يبثّ الفتن) و ينشرها (فيها فلا يبصرون الحقّ من الباطل يموجون فيها) أى في تلك الفتن (موجا و يمرجون) أى يختلطون و يضطربون (فيها مرجا).أقول: و قد وقع مصداق هذا الخبر الذي رواه أمير المؤمنين عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على طبق ما رواه، فانّ عثمان لما ولّي و أوطأ رقاب الناس بنى أبي معيط و بني امية و ولّاهم على البلاد انتشر الهرج و المرج و الفساد، و تظاهر الفتن، و انجذم حبل الدّين، و تزعزع سوارى اليقين، و خمل الهدى، و شمل العمى، و ضاق المصدر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 36 و عمي المخرج، حتّى اشتدّ الظلم و المحن و البلوى، و بلغ الغاية القصوى كما قال عزّ من قائل  «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ». «1» إلى أن انتكث على عثمان فتله، و اجهز عليه عمله، و كبت به بطنته، و قتل شرّ قتلة، فكان قتله عنوانا للناكثين و القاسطين و المارقين، و انفتح على الأمة باب القتل و القتال و التخاصم و الجدال إلى أن قام ابن أبي سفيان و آل حرب حزب الشيطان بالخلافة، و استقلّ بالإمارة، فمنحه الدّنيا درّها، و أوردته صفوها، فتمادى في الظلم و الطغيان، و لم يدع للّه محرّما إلّا استحله، و لا عقدا إلا حلّه، حتّى لم يبق بيت مدر و لا وبر إلّا دخله ظلمه، و نبا به سوء رعيه، فقتل من المهاجر و الأنصار و ساير المسلمين مأئة ألف أو يزيدون، و حذا حذوه ابنه اللعين، فقتل بالطفّ سبط سيد المرسلين و أنصاره المظلومين، و تبعهم ساير بني امية و بني مروان  «الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارُ». «2» ثمّ إنه لما محض النصح لعثمان و أراه وجه الصواب و السداد و دلّه على نهج الحقّ و الرّشاد و حذّره من القتل، و كان مروان بن الحكم اللّعين طريد رسول ربّ العالمين أقوى الأسباب الباعثة لنكيه عن طريق الحقّ إلى الباطل و الضلال، و لايقاعه في المعاطب و المهالك. لا جرم نهاه عن اتّباعه و الرّجوع إليه و الأخذ برأيه و قال (فلا تكوننّ سيّقة لمروان يسوقك حيث شاء بعد جلال السنّ) و كبره (و تقضّى العمر) و فنائه. (فقال له عثمان كلّم الناس في أن يؤجّلوني) أى يمهلوني (حتّى أخرج اليهم من مظالمهم) و أردّ ظلامتهم (فقال عليه السّلام ما كان بالمدينة فلا أجل فيه و ما غاب______________________________ (1) في البحار عن الثعلبى فى قوله: «فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ» الاية نزلت فى بنى امية و بنى هاشم.أقول: يعنى من بنى هاشم بنى العباس خاصة كما هو ظاهر. منه. (2) فى البحار عن العياشى عن مسلم المنشوف عن علىّ بن أبي طالب (ع) فى قوله تعالى  وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ قال هما الأفجران من قريش بنو امية و بنو المغيرة. منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 37 فأجله وصول أمرك اليه) قال الشارح المعتزلي: هذا كلام فصيح لأنّ الحاضر أيّ معنى لتأجيله و الغايب فلا عذر بعد وصول الأمر في تأخيره، لأنّ السلطان لا يؤخّر أمره.تكملة:في الشرح بعد روايته عن محمّد بن جرير الطبري في تاريخه تمام هذه المخاطبة بين أمير المؤمنين عليه السّلام و بين عثمان حسبما أشرت إليه و أنهاها إلى آخرها قال:فقال عثمان: و قد علمت أنك لتقولنّ ما قلت أما و اللّه لو كنت مكانى ما عنّفتك و لا عبت عليك و لم آت منكرا إنّما وصلت رحما و سددت خلّة و أويت ضايعا و ولّيت شبيها بمن كان عمر يولّيه، انشدك اللّه يا عليّ ألا تعلم أنّ مغيرة بن شعبة ليس هناك؟ قال: بلى، قال: أفلا تعلم أنّ عمر ولّاه؟ قال: بلى، قال: فلم تلومنى إن ولّيت ابن عامر في رحمه و قرابته؟.فقال عليّ عليه السّلام إنّ عمر كان يطاء على صماخ من يولّيه ثمّ يبلغ منه إن أنكر منه أمرا أقصى العقوبة و أنت فلا تفعل ضعفت و رقبت على أقربائك.قال عثمان: أ فلا تعلم أنّ عمر ولّى معاوية فقد ولّيته.قال عليّ عليه السّلام انشدك اللّه أ لا تعلم أنّ معاوية كان أخوف لعمر من يرفاء غلامه له؟ قال: بلى، قال فانّ معاوية يقطع الامور دونك و يقول للنّاس هذا بأمر عثمان و أنت تعلم ذلك فلا تغيّر عليه.ثمّ قام عليّ عليه السّلام فخرج عثمان على اثره فجلس على المنبر فخطب النّاس و قال: أمّا بعد فانّ لكلّ شيء آفة و لكلّ أمر عاهة، و إنّ آفة هذه الأمّة و عاهة هذه النّعمة عيّابون طعّانون يرونكم ما تحبّون و يسرّون عنكم ما تكرهون، يقولون لكم و تقولون أمثال النّعام يتبع أوّل ناعق، احبّ مواردها اليها البعيد لا يشربون إلّا نغصا و لا يردون. الّا عكرا أما و اللّه لقد عبتم على ما أقررتم لابن الخطاب بمثله، و لكنه وطئكم برجله و ضربكم بيده و قمعكم بلسانه فدنتم له على ما أحببتم و كرهتم و لنت لكم و أوطاتكم كتفى و كففت يدي و لساني عنكم فاجترأتم عليّ، أم و اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 38 لأنا أقرب ناصر و أعزّ نفرا و أكثر عددا و أحرى إن قلت هلمّ أن يجاب صوتي، و لقد أعددت لكم أقرانا، و كثرت لكم عن نابي، و اخرجتم مني خلقا لم اكن احسنه و منطقا لم اكن انطق، فكفّوا عنّى ألسنتكم و طعنكم و عيبكم على ولاتكم، فما الذي تفقدون من حقكم؟ و اللّه ما قصرت شيئا عن بلوغ من كان قبلى، و ما وجدتكم تختلفون عليه، فما بالكم.فقام مروان بن الحكم فقال: و إن شئتم حكّمنا بيننا و بينكم السيف.فقال عثمان: اسكت دعنى و أصحابي ما منطقك في هذا، ألم أتقدّم اليك أن لا تنطق؟ فسكت و نزل عثمان، هذا.و فى الشرح أيضا عن الطبري في شرح الكلام الثلاثين قال: و كان عثمان قد استشار نصحائه في أمره فأشاروا أن يرسل إلى عليّ عليه السّلام يطلب إليه أن يردّ الناس و يعطيهم ما يرضيهم ليطاولهم حتّى يأتيه الأمداد فقال إنهم لا يقبلون التعليل و قد كان منّى في المرّة الاولى ما كان، فقال مروان: أعطهم ما سألوك و طاولهم ما طاولوك فانّهم قوم قد بغوا عليك و لا عهد لهم.فدعا عليا و قال له قد ترى ما كان من الناس و لست آمنهم على دمي فارددهم فاني أعطيتهم ما يريدون من الحقّ من نفسي و من غيرى.فقال عليّ عليه السّلام: إنّ الناس إلى عدلك أحوج منهم إلى قتلك و انهم لا يرضون إلّا بالرّضا و قد كنت أعطيتهم من قبل عهدا فلم تف به فلا تغرر في هذه المرّة فانّى معطيهم عنك الحقّ.قال: أعطهم فو اللّه لأفينّ لهم.فخرج عليّ عليه السّلام إلى الناس فقال: انكم إنّما تطلبون الحقّ و قد أعطيتموه و انّه منصفكم من نفسه.فسأله الناس أن يستوثق لهم و قالوا: إنا لا نرضى بقول دون فعل.فدخل عليه السّلام إليه فأعلمه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 39 فقال: اضرب بيني و بين الناس أجلا فاني لا أقدر على تبديل ما كرهوا في يوم واحد.فقال عليّ عليه السّلام أمّا ما كان بالمدينة فلا أجل فيه و أما ما غاب فأجله وصول أمرك إليه.قال: نعم فأجّلني فيما بالمدينة ثلاثة أيّام.فأجابه إلى ذلك و كتب بينه و بين الناس كتابا على ردّ كلّ مظلمة و عزل كلّ عامل كرهوه فكفّ الناس عنه.و جعل يتأهّب سرّا للقتال و يستند بالسلاح و الجند جدّا، فلمّا مضت الأيام الثلاثة و لم يغيّر شيئا ثار به الناس و خرج قوم إلى من بذي خشب من المصريّين فأعلموهم الحال فقدموا المدينة و تكاثر الناس عليه و طلبوا منه عزل عماله و ردّ مظالمهم، فكان جوابه لهم: إني إن كنت أستعمل من تريدون لا من اريد فلست إذا في شيء من الخلافة و الأمر أمركم فقالوا لتفعلنّ أو لتخلعنّ أو لنقتلنك، فأبى عليهم و قال: لا أنزع سربالا سربلنيه اللّه، فحصروه و ضيّقوا الحصار و أدّى الأمر إلى قتله، على ما مرّ منّا في شرح الكلام الثلاثين.الترجمة:بدرستى أفضل بندگان خدا در نزد خدا امام عادليست كه هدايت شده باشد و هدايت نمايد، پس برپا دارد سنّت و طريقه معلومه را، و بميراند و بر طرف سازد بدعت مجهوله را، و بدرستى كه سنّتها هر آينه تابانند و درخشان مر آنها را است علامتها، و بدرستى كه بدعتها ظاهر است و هويدا مر آنها راست علامتها، و بدرستى كه شريرترين مردمان در نزد خدا امام جائريست كه گمراه باشد و گمراه شوند بسبب او، پس بميراند سنّت مأخوذه را، و زنده گرداند بدعت متروكه را.و بدرستى كه من شنيدم از حضرت ختمى ماب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مى فرمود: آورده مى شود در روز قيامت امام جور كننده. در حالتى كه نباشد با او يارى دهنده و نه عذر آورنده پس انداخته شود در آتش دوزخ پس دور مى كند در آن آتش چنانچه دور ميكند آسيا پس از آن بسته شود در قعر جهنم.و بدرستى كه من قسم مى دهم تو را بخدا كه باشى امام اين امّت كه كشته شوى بواسطه ظلم و ستم، پس بدرستى كه بود گفته مى شد كه كشته خواهد شد در اين امّت امامى كه فتح مى شود بر اين امت قتل و قتال تا روز قيامت، و تلبيس نمايد كارهاى ايشان را بر ايشان، و منتشر و پراكنده مى كند فتنها را در ميان ايشان، پس نمى بينند حق را از باطل، و مضطرب مى شوند در آن فتنها مضطرب شدنى، و آميخته بهم مى شوند در آن فتن آميختنى، پس البته مباش اى عثمان از براى مروان بن حكم مثل چارپائى كه ميرانند آن را دشمنان هنگام غارت كه براند تو را مروان هر جا كه بخواهد بعد از بزرگى سن و سال و بسر آمدن عمر.پس گفت مر آن حضرت را عثمان كه: تكلّم كن با مردمان در اين خصوص كه مرا مهلت بدهند تا خارج بشوم بسوى ايشان از عهده مظلمه هاى ايشان پس آن حضرت فرمود: آنچه كه در مدينه است پس مهلت نيست در او، و آنچه كه غايبست پس مهلت او رسيدن حكم تو است بسوى او. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom