(برخى از شارحان نوشتند اين خطبه در شهر كوفه ايراد شد).
۱. خدا شناسى:
سپاس خداوندى را سزاست كه آفريننده بندگان، و گستراننده زمين، و جارى كننده آب در زمين هاى پست، و روياننده گياه در كوه ها و تپه هاى بلند مى باشد، نه اوّل او را آغازى و نه ازلى بودن او را پايانى است، آغاز هر چيزى و جاويدان است، و پايدار و ماندگار بدون مدّت و زمان است.
پيشانى بندگان برابر عظمت او به خاك افتاده، و لب ها در اعتراف به يگانگى او در حركتند.
به هنگام آفرينش، براى هر پديده اى حد و مرزى قرار داد، تا براى وجود بى نهايت او همانندى نباشد.
گمان ها خدا را به اندازه ها و حركت ها و اندام ها و آلت ها نمى توانند اندازه گيرى نمايند.
نمى تواند گفت: خدا از كى بود و تا كى خواهد بود. وجود آشكارى است كه نمى توان پرسيد: از چيست و حقيقت پنهانى است كه نمى توان پرسيد در كجاست. نه جسم است كه او را نهايتى باشد، و نه پوشيده اى كه چيزى او را در بر گرفته باشد، به موجودات آنقدر نزديك نيست كه به آنها چسبيده، و آنقدر دور نيست كه جدا و بريده باشد.
بر خداوند، خيره نگريستن بندگان، و بازگشتن لفظى به زبان آنان، نزديك شدن به تپه اى، گام بر داشتن در تاريكى شب، يا راه رفتن در مهتاب كه نور مى افشاند، و درخشش خورشيدى كه پس از ماه طلوع مى كند، و با طلوع و غروبش، و آمدن شب و روز، چرخ زمان مى گردد و تاريخ ورق مى خورد، هيچ كدام پنهان نيست.
خدا پيش از هر نهايت و مدت، و فراتر از هر گونه حساب و شمارش است، خدا والاتر از آنچه مى باشد كه عقل هاى عاجز تشبيه كنندگان تصوّر مى كند. والاتر از صفات پديده ها و اندازه ها و قطرهاست كه براى موجودات مادّى پندارند، و جايگاه هايى كه براى آن در نظر مى گيرند، زيرا حد و مرز و اندازه، شايسته پديده هاست و به غير خدا تعلّق دارد.
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در ذكر بعضى از صفات خداوند جلّ شأنه):
قسمت أول خطبه:
(1) سپاس خداوندى را سزا است كه آفريننده بندگان و گستراننده زمين و روان كننده آب فراوان در زمينهاى پست و روياننده گياهها در زمينهاى بلند است،
(2) اوّل بودن او را ابتداء و هميشگيش را انتهاء و بسر رسيدن نيست (زيرا ابتداء و انتهاء شايسته ممكن است، نه واجب الوجود كه عدم و نيستى بر او محال است، چون آنچه مسبوق بعدم و نيستى باشد محدث و پيدا شده است، و محدث واجب الوجود نيست، لذا مى فرمايد:) او است اوّل كه هميشه بوده و پاينده كه انتهاء ندارد (بجهت عظمت و بزرگوارى سزاوار پرستش بوده) پيشانيها براى او بخاك رسيده و سجده كرده و لبها بتوحيد و يگانگيش هم آواز است،
(3) حدود اشياء را هنگام آفريدن هر يك تعيين فرمود تا خود از شبيه و مانند بودن بآنها امتياز داشته باشد (پس محدود بودن اشياء دليل بر اين است كه او را مانندى نيست) انديشه ها او را با حدود و حركات و اعضاء و ابزارها (قواى ظاهرىّ و باطنيّه) نمى تواند تعيين نمايد (زيرا او را حدّ و حركت و عضو و ابزار كه از لوازم ممكن است نمى باشد)
(4) براى او گفته نمى شود: در چه زمانى بوده و تعيين نمى گردد تا چه زمانى خواهد بود (زيرا او ازلى و آفريننده زمان است، پس زمان بر او احاطه ندارد، و ابدى است كه او را انتهائى نيست، و گر نه محدود بحدّ مى شد و واجب نبود، و در برابر عقل) هويدا است كه نمى توان گفت از چه آشكار شده، و (از ديده ها) مخفى است كه گفته نمى شود: در چه چيز پنهان گرديده (زيرا او علّت همه علّتها و از مكان و محلّ مبرّى مى باشد) جسمى نيست كه از دور جلوه گرى كرده بعد از بين برود، و زير پرده نيست تا چيزى بر او احاطه داشته باشد، نزديك بودن او به اشياء به چسبيدن نيست و دورى او از آنها به جدائى نمى باشد (زيرا قرب و بعد از لوازم امكان است و او ممكن نيست، پس معنى قرب و نزديك بودن او اينست كه به همه اشياء احاطه دارد و همه چيز باو قائم است، و معنى بعد و درويش اينست كه بكنه ذات او پى برده نمى شود)
(5) و باو پنهان نيست از بندگانش نگاه كردن زير چشمى و نه تكرار و چند بار گفتن سخنى و نه نزديك شدن به تپّه خاكى و نه برداشتن گامى در شب تيره و نه در شب تاريك آرمنده كه ماه روشنى دهنده بر آن سايه مى اندازد (تاريكى آنرا برطرف مى نمايد) و خورشيد داراى روشنائى در پى آن مى آيد، در غروب و طلوع (چون ماه پنهان شود خورشيد طلوع كند، و چون خورشيد غروب كند ماه هويدا گردد) و در گردش ايّام روزگارها از آمدن شب و رفتن روز (خلاصه شب و روز و آشكار و نهان و تغيير و تبديل روزگار نسبت بعلم و دانائى او به جزئىّ و كلّى اشياء مساوى است و چيزى از او پوشيده نمى باشد)
(6) پيش از هر انتهاء و مدّت و هر شمردن و شمارى بوده است (زيرا او كه آفريننده همه اشياء است بايستى پيش از آفريده شده باشد) بلند و منزّه است از اينكه تعيين كنندگان حدود اندازه ها و نهايت اطراف و جوانب و تهيئه جاها و قرار گرفتن در مكانها را باو نسبت دهند (زيرا اندازه و نهايت داشتن و كسب مكان و قرار گرفتن در آن از لوازم جسم و امكان است، لذا مى فرمايد:) حدّ و نهايت مخلوق و آفريده شده او را شايسته است و بغير او (ممكنات) نسبت داده ميشود.
حمد باد خداوندى را كه آفريدگار بندگان است و گستراننده زمين است و روان كننده آبهاست به پستيها و روياننده گياهان است بر بلنديها.
اوليتش را آغازى نيست و ازليّتش را پايانى نيست. اول است بى هيچ زوالى، باقى است بى هيچ مدتى.
پيشانيها در برابر او بر خاك اند و لبها به ذكر وحدانيت او در جنبش.
به هنگام آفرينش، هر چيزى را حدى معين ساخت تا خود از شباهت به آن دور ماند.
اوهام و گمانها او را به حدود و حركات و اعضا و آلات نتوانند سنجيد.
در باره اش نتوان گفت كه از چه زمانى بوده و تا چه زمانى خواهد بود.
آشكار است و نتوان گفت كه از چه، نهان است و نتوان گفت كه در چه.
شبحى نيست كه پديد آيد و انحلال يابد. در پرده اى نهان نيست كه در چيزى محاط شده باشد.
نزديكيش به اشيا، نه به چسبيدن به آنهاست و دوريش از اشيا، نه به جدايى از آنهاست.
نه نگريستن بندگانش بى آنكه پلك بر هم زنند، از او پنهان است و نه باز گرديدن سخن بر زبانشان و نه نزديك شدنشان به تپه خاكى و نه آن گاه كه به تپه اى نزديك مى شوند و نه آن گاه كه در شبى خاموش گام برمى دارند و نه در شبى كه ماه تابان بردمد و پس از آن خورشيد نورانى سر برزند و نه طلوع و غروب پى در پى آنها و نه گردش زمانهاى كوتاه و بلندش از آمدن شبى كه مى آيد و روزى كه مى رود. پيشى دارد بر هر نهايت و مدت و بر هر چه احصا شود يا در شمار آيد.
متعالى است از هر نسبت كه توصيف كنندگانش به او دهند و او را به صفاتى چون دارنده مقدار و نهايت و ستبرى موصوف دارند. يا بگويند كه در جايى مسكن گزيده يا در مكانى قرار يافته. حد و اندازه، ويژه آفريدگان است و از صفات ديگران است.
ستايش، مخصوص خداوندى است که آفريدگار بندگان است; خداوندى که گستراننده زمين، جارى کننده سيل در رودخانه ها و روياننده گياهان بر کوه ها و تپه هاست. براى اوّل بودن او آغاز نيست و نه براى ازليتش پايانى. آغازى است که همواره بوده و پايانى است که سرآمدى ندارد.
پيشانى ها در برابر عظمتش به خاک افتاده و لب ها به يگانگى اش گشوده شده است.
براى هر مخلوقى به هنگام آفرينش، حدّى قرار داد تا با وجود مقدّسش شباهت نيابد. افکار و انديشه ها هرگز نمى تواند با حدود و حرکات و نه با اعضا و ابزار، اندازه و حدّى براى او بيان کند. هرگز درباره او نتوان گفت «کى» (به وجود آمده)؟ و برايش سرآمدى نيست که گفته شود «تاکى» (باقى است)؟ آشکارى است که درباره اش نتوان گفت: از چه چيز عيان شده و مخفى و پنهانى است که نمى توان گفت: در چه چيز پنهان شده؟ او نه جسم آشکارى است که بتوان انتهايش را جستجو کرد و نه پوشيده و پنهان است که چيزى بر آن محيط باشد. نزديکى او به موجودات آن چنان نيست که به آن ها چسبيده باشد و دورى او از آن ها آن گونه نيست که از آن ها جدا گردد!
نگاه هاى خيره بندگان از او پنهان نيست و نه تکرار الفاظ (بر زبان آن ها)، نه نزديک شدن به تپه ها و بالا رفتن از آن ها و نه برداشتن گام هاى بلند در شب هاى ظلمانى. شب هايى که (سرانجام) ماه درخشان بر آن مى تابد (و از ظلمت آن مى کاهد) و به دنبال آن، خورشيد نورانى از طلوع تا غروب بر آن مى گذرد (و تاريکى ها را بر مى چيند).
علم او در تغييرات و دگرگونى هاى زمان ها و روزگاران از روى آوردن شب و پشت کردن روز نافذ است. (و دامنه علمش به قدرى گسترده است که) پيش از پايان و سرآمد هر چيز و قبل از احصا و شمارش آن ها از همه آگاهى داشته و دارد، و چيزى بر او مخفى و پنهان نيست. از آن چه محدود کنندگانش به او نسبت مى دهند برتر است و محدوديت از نظر اندازه و ابعاد وانتخاب منزلگاه و جايگزين شدن در مکان (براى او مفهوم ندارد چرا که) حدّ و اندازه مخصوص آفريده هاى اوست و مربوط به غير او.
سپاس خدايى راست كه آفريننده بندگان است. و گستراننده زمين. و روان كننده آب در زمينهاى پست، و روياننده گياه در بلنديها و دشتهاى فرازين.
اوّل او را آغازى نيست، و بقاى او سپرى ناشدنى است. او اوّل است هميشه و جاودان، و پايدار است بى مدّت و زمان.
پيشانيها براى او به خاك سوده است، و لبها يگانگى او را ورد خود نموده.
هنگام آفرينش هر چيز، حدّى براى آن معيّن داشت تا خود بيحد نمايد، و همانندى برايش نتوان انگاشت.
گمانها او را سنجيدن نتواند، به حدّها و حركتها و اندامها و آلتها -و گمان جز بدين وسيلتها چيزى را نداند-.
نگويند او كى بود، و نه تا كى خواهد دوام نمود. پيداست و نگويند از چه عيان است.
نهان است و نگويند در چه پنهان است. كالبد نيست تا او را نهايتى بود. در پرده نيست تا فرا گرفته شود.
به همه چيز نزديك است نه بدانها چسبيده، و از آنها دور است نه جدا و بريده، بر او پوشيده نيست خيره نگريستن بندگان، و نه بازگشتن لفظى بر زبان ايشان، و نه نزديك شدنشان به پشته اى و افتادن نگاهشان بر آن، و نه فراخ نهادن گامى در شبى سيه فام، و نه در شامگاهى بى حركت و آرام كه ماه رخشان در آن برآيد -و تاريكى اش را بزدايد-، و سرزدن آفتاب رخشان از پس آن، با نهان گرديدن و برآمدن در آسمان، و دگرگونى زمانها و روزگاران. از شب روى آرنده، و روز رويگردان.
پيش از هر نهايت و مدّت است -كه در نظر آرند- و مقدّم است بر هر چه در ضبط گيرند و شمارند.
برتر از حدّى است كه پديد كنندگان حدّ براى او انگارند، و اندازه ها و قطرها كه براى او پندارند، و جايگاهها كه در آن استوارش شمارند، چه حدّ و اندازه، آفريده او را شايسته است و به غير او منسوب و جز او را بايسته است.
از خطبه هاى آن حضرت است در توحيد الهى:
حمد خداى را كه آفريننده بندگان، و گستراننده زمين، و جارى كننده آب در زمين هاى گود، و روياننده گياه در زمينهاى بلند است.
اوّليتش را ابتدايى، و ازليّتش را پايانى نيست. و اوّل بى آغاز، و باقى بى آخر است.
جبين ها به تعظيمش بر زمين، و لبها به توحيدش گوياست.
اشياء را به وقت آفريدن حدّى معين نمود تا جدا بودن حقيقتش از شباهت با آنها را روشن سازد.
انديشه ها را توان آن نيست كه او را به داشتن حدود و حركات، و اعضاء و ابزار كار به سنجش آرند.
گفته نمى شود از كى بوده، و تا چه زمان خواهد بود. ظاهرى است كه نتوان گفت از چه آشكار شده و باطنى است كه گفته نمى شود در چه چيز پنهان است. جسم نيست كه زوال پذيرد، مستور نيست تا چيزى او را پوشانده باشد.
از روى اتصال به اشياء نزديك نشده، و دوريش از موجودات به جدايى نيست.
نگاه خيره بندگان، و تكرار سخن آنان و نزديك شدن و در نظر آمدن تپه ها، و برداشتن قدم در شب سياه، و شب آرام تيره اى كه ماه درخشان بر آن سايه مى اندازد، و خورشيد تابان در غروب و طلوع از پى آن مى آيد، و دگرگونى زمانها و روزگاران از آمد و شد شب و روز هيچ يك از او پنهان نيست.
پيش از هر نهايت و مدّتى، و هر ضبط كردن و شمردنى وجود داشته.
از حدود و اندازه هايى كه تحديدكنندگان به او نسبت مى دهند، و از داشتن نهايت اقطار مختلف، و قرار گرفتن در مساكن، و جاى گرفتن در اماكن كه برايش خيال مى كنند منزّه است. حدود و اندازه براى آفريدگان او قرار داده شده و مخصوص غير اوست.