خطبه ۱۶۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : وصف خداوند متعال [منبع]

الخالق جَلَّ و عَلا :
الْحَمْدُ لِلَّهِ خَالِقِ الْعِبَادِ وَ سَاطِحِ الْمِهَادِ وَ مُسِيلِ الْوِهَادِ وَ مُخْصِبِ النِّجَادِ، لَيْسَ لِأَوَّلِيَّتِهِ ابْتِدَاءٌ وَ لَا لِأَزَلِيَّتِهِ انْقِضَاءٌ، هُوَ الْأَوَّلُ وَ لَمْ يَزَلْ وَ الْبَاقِي بِلَا أَجَلٍ، خَرَّتْ لَهُ الْجِبَاهُ وَ وَحَّدَتْهُ الشِّفَاهُ، حَدَّ الْأَشْيَاءَ عِنْدَ خَلْقِهِ لَهَا إِبَانَةً لَهُ مِنْ شَبَهِهَا، لَا تُقَدِّرُهُ الْأَوْهَامُ بِالْحُدُودِ وَ الْحَرَكَاتِ وَ لَا بِالْجَوَارِحِ وَ الْأَدَوَاتِ.
لَا يُقَالُ لَهُ مَتَى وَ لَا يُضْرَبُ لَهُ أَمَدٌ بِحَتَّى، الظَّاهِرُ لَا يُقَالُ مِمَّ وَ الْبَاطِنُ لَا يُقَالُ فِيمَ، لَا شَبَحٌ فَيُتَقَصَّى وَ لَا مَحْجُوبٌ فَيُحْوَى، لَمْ يَقْرُبْ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِالْتِصَاقٍ وَ لَمْ يَبْعُدْ عَنْهَا بِافْتِرَاقٍ، وَ لَا يَخْفَى عَلَيْهِ مِنْ عِبَادِهِ شُخُوصُ لَحْظَةٍ وَ لَا كُرُورُ لَفْظَةٍ وَ لَا ازْدِلَافُ رَبْوَةٍ وَ لَا انْبِسَاطُ خُطْوَةٍ فِي لَيْلٍ دَاجٍ وَ لَا غَسَقٍ سَاجٍ، يَتَفَيَّأُ عَلَيْهِ الْقَمَرُ الْمُنِيرُ وَ تَعْقُبُهُ الشَّمْسُ ذَاتُ النُّورِ فِي الْأُفُولِ وَ الْكُرُورِ وَ [تَقْلِيبِ] تَقَلُّبِ الْأَزْمِنَةِ وَ الدُّهُورِ، مِنْ إِقْبَالِ لَيْلٍ مُقْبِلٍ وَ إِدْبَارِ نَهَارٍ مُدْبِرٍ، قَبْلَ كُلِّ غَايَةٍ وَ مُدَّةِ وَ كُلِّ إِحْصَاءٍ وَ عِدَّةٍ، تَعَالَى عَمَّا يَنْحَلُهُ الْمُحَدِّدُونَ مِنْ صِفَاتِ الْأَقْدَارِ وَ نِهَايَاتِ الْأَقْطَارِ وَ تَأَثُّلِ الْمَسَاكِنِ وَ تَمَكُّنِ الْأَمَاكِنِ، فَالْحَدُّ لِخَلْقِهِ مَضْرُوبٌ وَ إِلَى غَيْرِهِ مَنْسُوبٌ.

سَاطِح الْمِهَاد : مسطح كننده زمين و گستراننده آن، مقصود از «مهاد» در اينجا زمين است.
الوِهَاد : جمع «وهدة»، زمينهاى پست و گود (مانند دره ها و رودخانه ها).
مُسِيل : جارى كننده سيل.
النِجَاد : جمع «نجد»، زمينهاى بلند و مرتفع.
الِابَانَة : در اينجا به معنى ممتاز كردن و جدا نمودن است، ضمير در «له» به خداوند بر مى گردد. يعنى براى هر مخلوقى حدى قرار داد تا خود از مخلوقات ممتاز و جدا گردد.
شُخُوصُ لَحْظَةٍ : نگاه هاى ممتد بدون اينكه پلكها حركت كند، خيره شدن.
ازْدِلَافُ : نزديك شدن.
الرَّبْوَة : زمين بلند، تپه.
دَاجٍ : تاريك.
الْغَسَق : تاريكى اول شب.
سَاجٍ : ساكن، آرام.
يَتَفَيّاُ : سايه مى اندازد.
الُافُول وَ الْكُروُر : غروب و طلوع.
يَنْحَلُهُ : به او نسبت مى دهد.
الَاقْدَار : جمع «قدر»، اندازه و مقدار.
نِهَايَات الَاقْطَار : نهايت اطراف، مقصود نهايت در طول و عرض و ارتفاع است.
تَاَثّل : استقرار يافتن، ثابت و پا بر جا شدن. 
ساطِح : مسطح كننده و گسترنده
مُسِيل : سيل جارى كننده
وِهاد : دره، زمين گود
مُخصِب : فراوانى بخش
نِجاد : زمين مرتفع
خَرَّت : بزمين افتاد، سجده نمود
جِباه : پيشانيها، جمع جبهة
شِفاه : لبها، جمع شفه : لب
إبانَة : جدا نمودن و تمييز دادن
مَتى : كى بود
حَتّى : تا كى هست
مِمَّ : از چه چيز است، اصلش مما بود
فِيمَ : در چه چيز است، اصلش فيما بود
شَبَح : سايه نور، نور ضعيف، سايه هر چيز
يُتَقَصَّى : دور مى شود
إلتِصاق : چسبيدن
إزدِلاف : نزديك شدن
رَبوَة : جاى بلند، تپه
يَتَفَيَّأ : سايه مى افكند، گردش ميكند
اُفول : غروب نمودن
كُرور : بازگشت نمودن
يَنحَل : نسبت مى دهد
أقدار : چيزهاى داراى قدر و اندازه
تَأثُّل : ريشه دار بودن 
(برخى از شارحان نوشتند اين خطبه در شهر كوفه ايراد شد).
۱. خدا شناسى:
سپاس خداوندى را سزاست كه آفريننده بندگان، و گستراننده زمين، و جارى كننده آب در زمين هاى پست، و روياننده گياه در كوه ها و تپه هاى بلند مى باشد، نه اوّل او را آغازى و نه ازلى بودن او را پايانى است، آغاز هر چيزى و جاويدان است، و پايدار و ماندگار بدون مدّت و زمان است.
پيشانى بندگان برابر عظمت او به خاك افتاده، و لب ها در اعتراف به يگانگى او در حركتند.
به هنگام آفرينش، براى هر پديده اى حد و مرزى قرار داد، تا براى وجود بى نهايت او همانندى نباشد.
گمان ها خدا را به اندازه ها و حركت ها و اندام ها و آلت ها نمى توانند اندازه گيرى نمايند.
نمى تواند گفت: خدا از كى بود و تا كى خواهد بود. وجود آشكارى است كه نمى توان پرسيد: از چيست و حقيقت پنهانى است كه نمى توان پرسيد در كجاست. نه جسم است كه او را نهايتى باشد، و نه پوشيده اى كه چيزى او را در بر گرفته باشد، به موجودات آنقدر نزديك نيست كه به آنها چسبيده، و آنقدر دور نيست كه جدا و بريده باشد.
بر خداوند، خيره نگريستن بندگان، و بازگشتن لفظى به زبان آنان، نزديك شدن به تپه اى، گام بر داشتن در تاريكى شب، يا راه رفتن در مهتاب كه نور مى افشاند، و درخشش خورشيدى كه پس از ماه طلوع مى كند، و با طلوع و غروبش، و آمدن شب و روز، چرخ زمان مى گردد و تاريخ ورق مى خورد، هيچ كدام پنهان نيست.
خدا پيش از هر نهايت و مدت، و فراتر از هر گونه حساب و شمارش است، خدا والاتر از آنچه مى باشد كه عقل هاى عاجز تشبيه كنندگان تصوّر مى كند. والاتر از صفات پديده ها و اندازه ها و قطرهاست كه براى موجودات مادّى پندارند، و جايگاه هايى كه براى آن در نظر مى گيرند، زيرا حد و مرز و اندازه، شايسته پديده هاست و به غير خدا تعلّق دارد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در ذكر بعضى از صفات خداوند جلّ شأنه):
قسمت أول خطبه:
(1) سپاس خداوندى را سزا است كه آفريننده بندگان و گستراننده زمين و روان كننده آب فراوان در زمينهاى پست و روياننده گياهها در زمينهاى بلند است،
(2) اوّل بودن او را ابتداء و هميشگيش را انتهاء و بسر رسيدن نيست (زيرا ابتداء و انتهاء شايسته ممكن است، نه واجب الوجود كه عدم و نيستى بر او محال است، چون آنچه مسبوق بعدم و نيستى باشد محدث و پيدا شده است، و محدث واجب الوجود نيست، لذا مى فرمايد:) او است اوّل كه هميشه بوده و پاينده كه انتهاء ندارد (بجهت عظمت و بزرگوارى سزاوار پرستش بوده) پيشانيها براى او بخاك رسيده و سجده كرده و لبها بتوحيد و يگانگيش هم آواز است،
(3) حدود اشياء را هنگام آفريدن هر يك تعيين فرمود تا خود از شبيه و مانند بودن بآنها امتياز داشته باشد (پس محدود بودن اشياء دليل بر اين است كه او را مانندى نيست) انديشه ها او را با حدود و حركات و اعضاء و ابزارها (قواى ظاهرىّ و باطنيّه) نمى تواند تعيين نمايد (زيرا او را حدّ و حركت و عضو و ابزار كه از لوازم ممكن است نمى باشد)
(4) براى او گفته نمى شود: در چه زمانى بوده و تعيين نمى گردد تا چه زمانى خواهد بود (زيرا او ازلى و آفريننده زمان است، پس زمان بر او احاطه ندارد، و ابدى است كه او را انتهائى نيست، و گر نه محدود بحدّ مى شد و واجب نبود، و در برابر عقل) هويدا است كه نمى توان گفت از چه آشكار شده، و (از ديده ها) مخفى است كه گفته نمى شود: در چه چيز پنهان گرديده (زيرا او علّت همه علّتها و از مكان و محلّ مبرّى مى باشد) جسمى نيست كه از دور جلوه گرى كرده بعد از بين برود، و زير پرده نيست تا چيزى بر او احاطه داشته باشد، نزديك بودن او به اشياء به چسبيدن نيست و دورى او از آنها به جدائى نمى باشد (زيرا قرب و بعد از لوازم امكان است و او ممكن نيست، پس معنى قرب و نزديك بودن او اينست كه به همه اشياء احاطه دارد و همه چيز باو قائم است، و معنى بعد و درويش اينست كه بكنه ذات او پى برده نمى شود)
(5) و باو پنهان نيست از بندگانش نگاه كردن زير چشمى و نه تكرار و چند بار گفتن سخنى و نه نزديك شدن به تپّه خاكى و نه برداشتن گامى در شب تيره و نه در شب تاريك آرمنده كه ماه روشنى دهنده بر آن سايه مى اندازد (تاريكى آنرا برطرف مى نمايد) و خورشيد داراى روشنائى در پى آن مى آيد، در غروب و طلوع (چون ماه پنهان شود خورشيد طلوع كند، و چون خورشيد غروب كند ماه هويدا گردد) و در گردش ايّام روزگارها از آمدن شب و رفتن روز (خلاصه شب و روز و آشكار و نهان و تغيير و تبديل روزگار نسبت بعلم و دانائى او به جزئىّ و كلّى اشياء مساوى است و چيزى از او پوشيده نمى باشد)
(6) پيش از هر انتهاء و مدّت و هر شمردن و شمارى بوده است (زيرا او كه آفريننده همه اشياء است بايستى پيش از آفريده شده باشد) بلند و منزّه است از اينكه تعيين كنندگان حدود اندازه ها و نهايت اطراف و جوانب و تهيئه جاها و قرار گرفتن در مكانها را باو نسبت دهند (زيرا اندازه و نهايت داشتن و كسب مكان و قرار گرفتن در آن از لوازم جسم و امكان است، لذا مى فرمايد:) حدّ و نهايت مخلوق و آفريده شده او را شايسته است و بغير او (ممكنات) نسبت داده ميشود.
 
حمد باد خداوندى را كه آفريدگار بندگان است و گستراننده زمين است و روان كننده آبهاست به پستيها و روياننده گياهان است بر بلنديها.
اوليتش را آغازى نيست و ازليّتش را پايانى نيست. اول است بى هيچ زوالى، باقى است بى هيچ مدتى.
پيشانيها در برابر او بر خاك اند و لبها به ذكر وحدانيت او در جنبش.
به هنگام آفرينش، هر چيزى را حدى معين ساخت تا خود از شباهت به آن دور ماند.
اوهام و گمانها او را به حدود و حركات و اعضا و آلات نتوانند سنجيد.
در باره اش نتوان گفت كه از چه زمانى بوده و تا چه زمانى خواهد بود.
آشكار است و نتوان گفت كه از چه، نهان است و نتوان گفت كه در چه.
شبحى نيست كه پديد آيد و انحلال يابد. در پرده اى نهان نيست كه در چيزى محاط شده باشد.
نزديكيش به اشيا، نه به چسبيدن به آنهاست و دوريش از اشيا، نه به جدايى از آنهاست.
نه نگريستن بندگانش بى آنكه پلك بر هم زنند، از او پنهان است و نه باز گرديدن سخن بر زبانشان و نه نزديك شدنشان به تپه خاكى و نه آن گاه كه به تپه اى نزديك مى شوند و نه آن گاه كه در شبى خاموش گام برمى دارند و نه در شبى كه ماه تابان بردمد و پس از آن خورشيد نورانى سر برزند و نه طلوع و غروب پى در پى آنها و نه گردش زمانهاى كوتاه و بلندش از آمدن شبى كه مى آيد و روزى كه مى رود. پيشى دارد بر هر نهايت و مدت و بر هر چه احصا شود يا در شمار آيد.
متعالى است از هر نسبت كه توصيف كنندگانش به او دهند و او را به صفاتى چون دارنده مقدار و نهايت و ستبرى موصوف دارند. يا بگويند كه در جايى مسكن گزيده يا در مكانى قرار يافته. حد و اندازه، ويژه آفريدگان است و از صفات ديگران است.
 
ستايش، مخصوص خداوندى است که آفريدگار بندگان است; خداوندى که گستراننده زمين، جارى کننده سيل در رودخانه ها و روياننده گياهان بر کوه ها و تپه هاست. براى اوّل بودن او آغاز نيست و نه براى ازليتش پايانى. آغازى است که همواره بوده و پايانى است که سرآمدى ندارد.
پيشانى ها در برابر عظمتش به خاک افتاده و لب ها به يگانگى اش گشوده شده است.
براى هر مخلوقى به هنگام آفرينش، حدّى قرار داد تا با وجود مقدّسش شباهت نيابد. افکار و انديشه ها هرگز نمى تواند با حدود و حرکات و نه با اعضا و ابزار، اندازه و حدّى براى او بيان کند. هرگز درباره او نتوان گفت «کى» (به وجود آمده)؟ و برايش سرآمدى نيست که گفته شود «تاکى» (باقى است)؟ آشکارى است که درباره اش نتوان گفت: از چه چيز عيان شده و مخفى و پنهانى است که نمى توان گفت: در چه چيز پنهان شده؟ او نه جسم آشکارى است که بتوان انتهايش را جستجو کرد و نه پوشيده و پنهان است که چيزى بر آن محيط باشد. نزديکى او به موجودات آن چنان نيست که به آن ها چسبيده باشد و دورى او از آن ها آن گونه نيست که از آن ها جدا گردد!
نگاه هاى خيره بندگان از او پنهان نيست و نه تکرار الفاظ (بر زبان آن ها)، نه نزديک شدن به تپه ها و بالا رفتن از آن ها و نه برداشتن گام هاى بلند در شب هاى ظلمانى. شب هايى که (سرانجام) ماه درخشان بر آن مى تابد (و از ظلمت آن مى کاهد) و به دنبال آن، خورشيد نورانى از طلوع تا غروب بر آن مى گذرد (و تاريکى ها را بر مى چيند).
علم او در تغييرات و دگرگونى هاى زمان ها و روزگاران از روى آوردن شب و پشت کردن روز نافذ است. (و دامنه علمش به قدرى گسترده است که) پيش از پايان و سرآمد هر چيز و قبل از احصا و شمارش آن ها از همه آگاهى داشته و دارد، و چيزى بر او مخفى و پنهان نيست. از آن چه محدود کنندگانش به او نسبت مى دهند برتر است و محدوديت از نظر اندازه و ابعاد وانتخاب منزلگاه و جايگزين شدن در مکان (براى او مفهوم ندارد چرا که) حدّ و اندازه مخصوص آفريده هاى اوست و مربوط به غير او.
 
سپاس خدايى راست كه آفريننده بندگان است. و گستراننده زمين. و روان كننده آب در زمينهاى پست، و روياننده گياه در بلنديها و دشتهاى فرازين.
اوّل او را آغازى نيست، و بقاى او سپرى ناشدنى است. او اوّل است هميشه و جاودان، و پايدار است بى مدّت و زمان.
پيشانيها براى او به خاك سوده است، و لبها يگانگى او را ورد خود نموده.
هنگام آفرينش هر چيز، حدّى براى آن معيّن داشت تا خود بيحد نمايد، و همانندى برايش نتوان انگاشت.
گمانها او را سنجيدن نتواند، به حدّها و حركتها و اندامها و آلتها -و گمان جز بدين وسيلتها چيزى را نداند-.
نگويند او كى بود، و نه تا كى خواهد دوام نمود. پيداست و نگويند از چه عيان است.
نهان است و نگويند در چه پنهان است. كالبد نيست تا او را نهايتى بود. در پرده نيست تا فرا گرفته شود.
به همه چيز نزديك است نه بدانها چسبيده، و از آنها دور است نه جدا و بريده، بر او پوشيده نيست خيره نگريستن بندگان، و نه بازگشتن لفظى بر زبان ايشان، و نه نزديك شدنشان به پشته اى و افتادن نگاهشان بر آن، و نه فراخ نهادن گامى در شبى سيه فام، و نه در شامگاهى بى حركت و آرام كه ماه رخشان در آن برآيد -و تاريكى اش را بزدايد-، و سرزدن آفتاب رخشان از پس آن، با نهان گرديدن و برآمدن در آسمان، و دگرگونى زمانها و روزگاران. از شب روى آرنده، و روز رويگردان.
پيش از هر نهايت و مدّت است -كه در نظر آرند- و مقدّم است بر هر چه در ضبط گيرند و شمارند.
برتر از حدّى است كه پديد كنندگان حدّ براى او انگارند، و اندازه ها و قطرها كه براى او پندارند، و جايگاهها كه در آن استوارش شمارند، چه حدّ و اندازه، آفريده او را شايسته است و به غير او منسوب و جز او را بايسته است.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در توحيد الهى:
حمد خداى را كه آفريننده بندگان، و گستراننده زمين، و جارى كننده آب در زمين هاى گود، و روياننده گياه در زمينهاى بلند است.
اوّليتش را ابتدايى، و ازليّتش را پايانى نيست. و اوّل بى آغاز، و باقى بى آخر است.
جبين ها به تعظيمش بر زمين، و لبها به توحيدش گوياست.
اشياء را به وقت آفريدن حدّى معين نمود تا جدا بودن حقيقتش از شباهت با آنها را روشن سازد.
انديشه ها را توان آن نيست كه او را به داشتن حدود و حركات، و اعضاء و ابزار كار به سنجش آرند.
گفته نمى شود از كى بوده، و تا چه زمان خواهد بود. ظاهرى است كه نتوان گفت از چه آشكار شده و باطنى است كه گفته نمى شود در چه چيز پنهان است. جسم نيست كه زوال پذيرد، مستور نيست تا چيزى او را پوشانده باشد.
از روى اتصال به اشياء نزديك نشده، و دوريش از موجودات به جدايى نيست.
نگاه خيره بندگان، و تكرار سخن آنان و نزديك شدن و در نظر آمدن تپه ها، و برداشتن قدم در شب سياه، و شب آرام تيره اى كه ماه درخشان بر آن سايه مى اندازد، و خورشيد تابان در غروب و طلوع از پى آن مى آيد، و دگرگونى زمانها و روزگاران از آمد و شد شب و روز هيچ يك از او پنهان نيست.
پيش از هر نهايت و مدّتى، و هر ضبط كردن و شمردنى وجود داشته.
از حدود و اندازه هايى كه تحديدكنندگان به او نسبت مى دهند، و از داشتن نهايت اقطار مختلف، و قرار گرفتن در مساكن، و جاى گرفتن در اماكن كه برايش خيال مى كنند منزّه است. حدود و اندازه براى آفريدگان او قرار داده شده و مخصوص غير اوست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 317-303 از خطبه هاى امام عليه السلام است كه درباره توحيد و اسرار آفرينش سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:خطبه اى است بسيار فصيح و بليغ و به دو بخش تقسيم مى شود:بخش اوّل از اوصاف جمال و جلال خدا سخن مى گويد و به گفته مرحوم محقّق بحرانى، امام عليه السلام نوزده وصف مهم خدا را با عبارات زيبايش شرح مى دهد.و دربخش دوّم، انسان را مخاطب ساخته و در عين اين كه ضعف و ناتوانى او را بازگو مى كند، نشانه هاى قدرت پروردگار را در آفرينش انسان بيان مى دارد و به اين ترتيب، ذيل خطبه را با صدرش پيوند مى دهد و مجموعه اى بى نظير درباره توحيد و عرفان پروردگار پديد مى آورد. شرح عميق ديگرى از صفات جمال و جلال او:بخش اوّل اين خطبه مجموعه اى از صفات خداوند متعال را بيان مى کند و جالب اين که در آغاز از صفات فعل يعنى آفرينش جهان هستى و عجايب و شگفتى هاى آن سخن مى گويد; چرا که اين بخش از صفات براى همه مردم قابل درک و معرفت آفرين است.مى فرمايد: «ستايش، مخصوص خداوندى است که آفريدگار بندگان است; خداوندى که گستراننده زمين، جارى کننده سيل در رودخانه ها و روياننده گياهان بر کوه ها و تپه هاست» (الْحَمْدُللهِِ خَالِقِ الْعِبَادِ، وَ سَاطِحِ(1) الْمِهَادِ(2)، وَ مُسِيلِ الْوِهادِ(3)، وَ مُخْصِبِ(4) النِّجَادِ(5)).امام(عليه السلام) در اين جا نخست به آفرينش انسان ها که شاهکار بزرگ آفرينش است اشاره کرده، بعد به سه موضع (محل سکونت و آب که مايه حيات است و مواد غذايى) اشاره نموده است تا حس شکرگزارى بندگان را برانگيزد و براى معرفت خداوند متعال و شناخت صفات جلال و جمالش که در جمله هاى بعد نقل شده است، آماده سازد.تعبير به «عباد» به قرينه جمله هاى بعدى، ناظر به انسان هاست; هر چند ذات اين تعبير، مى تواند شامل فرشتگان و جن باشد.«ساطح المهاد» اشاره به همان چيزى است که در قرآن مجيد بيان شده است: «(أَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهَاداً); آيا زمين را محل آرامش قرار نداديم؟».(6)تعبير به «مسيل الوهاد» با توجه به اين که «وهاد» به معناى درّه ها و گودال ها است، اشاره به اين است که خداوند، مناطقى از زمين را به صورت گودال قرار داد تا آب ها در آن جريان يابد و مناطق ديگر در امن و امان باشد.تعبير به «مخصب النجاد» اشاره به قدرت نمايى خداوند در سرسبز شدن مناطق مرتفعى است که آب، به طور معمول به آن ها نمى رسد. سپس امام(عليه السلام) به بيان بخشى از مهم ترين صفات ذات پروردگار که موضوع ازليّت و ابديّت و واجب الوجود بودن است مى پردازد و مى فرمايد: «براى اوّل بودن او آغاز نيست و نه براى ازليتش پايانى. آغازى است که همواره بوده و پايانى است که سرآمدى ندارد» (لَيْسَ لاَِوَّلِيَّتِهِ ابْتِدَاءٌ، وَ لاَ لاَِزَلِيَّتِهِ انْقِضَاءٌ. هُوَ الاَْوَّلُ وَ لَمْ يَزَلْ، وَالْبَاقِي بِلاَ أَجَل).دلايل عقلى ثابت کرده است که او واجب الوجود است; نه آغازى داشته و نه انجامى دارد; هميشه بوده و هميشه خواهد بود; چرا که هستى اش از درون ذات اوست و ذات پاکش عين هستى بى پايان اوست. بنابراين، جمله «هو الاول... و الباقى...» نتيجه اى است براى جمله هاى «ليس لاوليته... و لا لازليته...» زيرا هنگامى که آغاز و انجامى براى ازليّت و ابديّت او نباشد، او اوّل و آخر است و اين دو وصف، در واقع اساس و پايه بسيارى از اوصاف الهى است و اوصاف جمال و جلالش غالباً به اين دو ويژگى باز مى گردد.قرآن مجيد نيز مى فرمايد: «(هُوَ الاَْوَّلُ وَالاْخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَىْء عَلِيمٌ); اوّل و آخر و پيدا و پنهان اوست و او به هر چيز دانا است».(7)در ادامه اين سخن مى فرمايد: «پيشانى ها در برابر عظمتش به خاک افتاده و لب ها به يگانگى اش گشوده شده است» (خَرَّتْ لَهُ الْجِبَاهُ، وَ وَحَّدَتْهُ الشِّفَاهُ).مسلّم است، کسى که آفريننده همه اشيا و مخلوقات و نعمت هاست و تمام هستى از وجود او سرچشمه مى گيرد، شايسته عبوديت و سجده و ستايش است و غير او شايسته اين مقام نيست. البتّه آن سجده و آن ستايش، ناظر به کار عارفان بالله است; نه کافران و مشرکان و عاصيان; چرا که آن ها شايسته ذکر نيستند.امام(عليه السلام) در ادامه اين اوصاف، به بخشى از صفات سلبيه و قداست او از هر عيب و نقصان اشاره کرده، مى فرمايد: «براى هر مخلوقى به هنگام آفرينش، حدّى قرار داد تا با وجود مقدّسش شباهت نيابد (و کسى به اشتباه نيفتد)» (حَدَّ الاَْشْيَاءَ عِنْدَ خَلْقِهِ لَهَا إِبَانَةً لَهُ مِنْ شَبَهِهَا).اشاره به اين که تمام مخلوقات، محدودند و تنها ذات پاک اوست که نامحدود است; از اين رو خالق از مخلوق به آسانى شناخته مى شود و از گمراه شدن در وادى شرک پيشگيرى مى کند.در اين جا اين سؤال باقى مى ماند که مگر ممکن است خداوند چيزى نامحدود يا به تعبير ديگر واجب الوجود بيافريند؟ ذات هر مخلوقى اقتضاى محدود بودن مى کند; بنابراين چگونه ممکن است گفته شود، خداوند اشيا را محدود آفريد تا شباهتى با ذات پاکش نداشته باشند؟پاسخ اين سؤال را مى توان چنين بيان کرد: منظور اين است که او همه اشيا را محدود آفريد و نتيجه اش تمايز ميان او و مخلوقات شد; به تعبير ديگر «ابانة له» مفعول لا جله نيست; بلکه نوعى نتيجه و غايت فعل است. اين نکته نيز قابل توجّه است که در بسيارى از نسخ نهج البلاغه «ابانة لها» نقل شده است که در اين صورت، مشکل، به طور کامل حل مى شود; زيرا مفهومش اين است که خداوند هر موجودى را با حدود خاصى آفريد تا با موجودات ديگر اشتباه نشود. شبيه آن چه در آيه 13 سوره حجرات بيان شده است: «(يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِّنْ ذَکَر وَ أُنثَى وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا); اى مردم ما شما را از يک مرد و زن آفريديم و شما را تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا يکديگر را بشناسيد».(8)سپس درباره نامحدود بودن ذات پاک خداوند شرح بيش ترى مى دهد و با تعبيرات مختلف اين حقيقت را مشخص مى کند که او از هر نظر نامحدود و بى پايان است; مى فرمايد: «افکار و انديشه ها هرگز نمى تواند با حدود و حرکات و نه با اعضا و ابزار، اندازه و حدّى براى او تعيين کند» (لاَ تُقَدِّرُهُ الاَْوْهَامُ بِالْحُدُودِ وَ الْحَرَکَاتِ، وَ لاَ بِالْجَوَارِحِ وَ الاَْدَوَاتِ).نه اعضايى همچون اعضاى انسان ها دارد و نه براى رسيدن به مقاصد خود از ابزار و ادواتى استفاده مى کند; نه حرکت از جايى به جاى ديگر و نه حدّ و حدودى دارد; چرا که اين ها همه، نشانه هاى محدوديت است و ذات پاکش هيچ حد و مرزى را نمى شناسد و به همين دليل، کنه ذات او براى ما ساکنان عالَمِ محدود و گرفتار در چنگال کاستى ها غير ممکن است، همان گونه که در حديث امام باقر(عليه السلام) نقل شده است: «کُلُّ ما مَيَّزْتُمُوهُ بِاَوْهامِکُمْ فِي اَدَقِّ مَعانِيهِ مَخْلُوقٌ مَصْنُوعٌ مِثْلُکُمْ مَرْدُودٌ اِلَيْکُمْ; هر چيزى که با فکر خود در دقيق ترين معنا و مفهوم تشخيص دهيد، مخلوق و مصنوعى مثل شماست و به سوى شما باز مى گردد (و آب و رنگ موجوداتِ امکانى دارد و هرگز واجب الوجود نيست).(9)و براى توضيح و تبيين بيش تر مى افزايد: «هرگز درباره او نمى توان گفت: «کى» (به وجود آمده)؟ و برايش سرآمدى نيست که گفته شود «تاکى» (باقى است)؟ آشکارى است که درباره اش نتوان گفت: از چه چيز عيان شده و مخفى و پنهانى است که نمى توان گفت: در چه چيز پنهان شده؟» (لاَ يُقَالُ لَهُ: «مَتَى؟» وَ لاَ يُضْرَبُ لَهُ أَمَدٌ «بِحَتَّى». الظَّاهِرُ لاَ يُقَالُ: «مِمَّ؟» وَالْبَاطِنُ لاَ يُقَالُ: «فِيمَ؟»).به اين ترتيب، نه آغازى دارد نه انجامى; نه آشکار است همچون آشکار بودن ماه و خورشيد; نه پنهان است همچون پنهان بودن معادن در درون زمين و در عين حال، از همه چيز آشکارتر و کنه ذاتش از همه چيز مخفى تر است; به تعبيرى ديگر ظهورش ظهور ذاتى و خفايش نيز از کنه ذات اوست.باز براى توضيح بيش تر مى فرمايد: «او نه جسم آشکارى است که بتوان انتهاى او را جستجو کرد و نه پوشيده و پنهان است که چيزى بر آن محيط باشد. نزديکى او به موجودات آن چنان نيست که به آن ها چسبيده باشد و دورى او از آن ها آن گونه نيست که از آن ها جدا گردد!» (لاَ شَبَحٌ(10) فَيُتَقَصَّى(11)، وَ لاَ مَحْجُوبٌ فَيُحْوَى(12). لَمْ يَقْرُبْ مِنَ الاَْشْيَاءِ بِالْتِصَاق، وَ لَمْ يَبْعُدْ عَنْهَا بِافْتِرَاق).در اين بيان، امام(عليه السلام) نخست از خدا نفى جسمانيت مى کند; چرا که جسم از دو حال خارج نيست: يا آشکار است و داراى حد و حدود و يا پنهان است و طبعاً محدود و محجوب در شىء ديگرى; و در هر دو صورت، حد و پايانى براى او متصور مى شود; در حالى که واجب الوجود بى پايان و نامحدود است.در دو جمله اخير جلوه ديگرى از نامحدود بودن ذات پاکش ديده مى شود. او به همه چيز نزديک است; اما نه به معناى چسبيدن و انضمام يا حلول و اتحاد; بلکه به معناى حضور در همه جا و احاطه هر چيز و او از همه چيز دور است، نه به معناى فاصله گرفتن و جدايى از اشيا; بلکه به معناى برتر و والا بودن وجود و صفات او نسبت به همه اشيا. اين سخن، شبيه همان است که در خطبه اوّل نهج البلاغه گذشت: (مَعَ کُلِّ شَيْء لاَ بِمُقارِنَة وَ غَيْرُ کُلِّ شَيْء لاَ بِمُزَايِلَة) «او با همه چيز است اما نه به اين صورت که قرين آن ها باشد و غير همه چيز است، اما نه به اين معنا که بيگانه و جدا از آن ها باشد».بى شک، جمع ميان اين گونه صفات در ممکنات امکان پذير نيست; چرا که اگر چيزى دور باشد نزديک نتوان بود و اگر نزديک باشد دور نخواهد بود; ولى تضادّ قرب و بُعد و امثال آن در ذات نامحدود واجب الوجود مفهومى ندارد.سپس امام(عليه السلام) به شرح علم خداوند نسبت به همه چيز در هر زمان و هر مکان پرداخته و با عباراتى پر معنا و زيبا آن را بيان مى کند; مى فرمايد: «نگاه هاى خيره بندگان از او پنهان نيست و نه تکرار الفاظ (بر زبان آنان)، نه نزديک شدن به تپه ها و بالا رفتن از آن ها و نه برداشتن گام هاى بلند در شب هاى ظلمانى» (وَ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ مِنْ عِبَادِهِ شُخُوصُ(13) لَحْظَة، وَ لاَ کُرُورُ لَفْظَة، وَ لاَ ازْدِلاَفُ(14) رَبْوَة(15)، وَ لاَ انْبِسَاطُ خُطْوَة، فِي لَيْل دَاج(16)، وَ لاَ غَسَق(17) سَاج(18)).امام(عليه السلام) براى اين که مشخص کند پنهان ترين حرکات و اشيا از ديد علم خداوند مخفى نمى ماند، مسافرى را فرض کرده که در شبى تاريک از بيابانى مى گذرد، چشم هاى او به بيابان خيره شده و زمزمه هايى زير لب دارد، به تپه هايى نزديک مى شود و از آن ها بالا مى رود و براى رسيدن به مقصد با عجله گام هاى بلند بر مى دارد و در آن ظلمت و تاريکى به پيش مى رود. خداوندى که حرکات چشم و لب ها و پاهاى چنين مسافرى بر او مخفى نيست به يقين، اعمال بندگانش در روزهاى روشن و در شهرها و آبادى ها بر او پنهان نمى ماند.سپس در وصف اين شب تاريک چنين مى افزايد: «شب هايى که (سرانجام) ماه درخشان بر آن مى تابد (و از ظلمت آن مى کاهد) و به دنبال آن، خورشيد نورانى از طلوع تا غروب بر آن مى گذرد (و تاريکى ها را بر مى چيند)» (يَتَفَيَّأُ(19) عَلَيْهِ الْقَمَرُ الْمُنِيرُ، وَ تَعْقُبُهُ الشَّمْسُ ذَاتُ النُّورِ فِي الاُْفُولِ وَالْکُرُورِ(20)).اشاره به اين که علم خداوند نسبت به موجودات و اعمال انسان ها نه تنها در دل شب هاى تاريک وجود دارد، بلکه شامل شب هاى مهتابى و روزهاى روشن نيز مى شود و در يک کلمه، هيچ مکانى در اين جهان نيست مگر اين که در پيشگاه علم خداوند آشکار است; درست شبيه چيزى که در ادامه خطبه مى آيد: «عِلْمُهُ بِمَا فِي السَّمَواتِ الْعُلَى کَعِلْمِهِ بِمَا فِي الاَْرَضِينَ السُّفْلَى; آگاهى او به آنچه در آسمان هاى بالاست همچون آگاهى اش به چيزهايى است که در زمين هاى پايين قرار دارد».و درتکميل اين سخن مى فرمايد: «علم او در تغييرات و دگرگونى هاى زمان ها و روزگاران از روى آوردن شب و پشت کردن روز نافذ است» (وَ تَقَلُّبِ الاَْزْمِنَةِ وَالدُّهُورِ، مِنْ إِقْبَالِ لَيْل مُقْبِل، وَ إِدْبَارِ نَهَار مُدْبِر).اين جمله نيز مانند تعبير زيبايى است که در ادامه خطبه آمده است: «عِلْمُهُ بِالاَْمْوَاتِ الْمَاضِينَ کَعِلْمُهُ بِالاَْحْيَاءِ الْبَاقِينَ; علم خدا به مردگان پيشين همچون علم خدا به زندگان موجود است».تمام اين گفتار، اشاره به وسعت علم خدا در پهنه زمان و مکان و در تمامى جهان و در همه قرون و اعصار است.در اين جا اين سؤال پيش مى آيد که چرا امام(عليه السلام) بر، آمدن شب و پشت کردن روز، تکيه کرده; با اين که شب و روز هر يک اقبال و ادبارى دارد؟ ممکن است اين تعبير، تأکيدى باشد بر آن چه در جمله هاى قبل گذشت که علم خداوند در اعماق تاريکى ها و ظلمات نفوذ دارد نه فقط در روشنايى روز.بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: تکيه امام(عليه السلام) بر خصوص روى آوردن شب و پشت کردن روز شايد اشاره به اين باشد که امور دنيا غالباً بر خلاف ميل انسان است.(21)در ادامه اين سخن مى فرمايد: «(و دامنه علمش به قدرى گسترده است که) پيش از پايان و سرآمد هر چيز و قبل از احصا و شمارش آن ها از همه آگاهى داشته، و چيزى بر او مخفى و پنهان نيست» (قَبْلَ کُلِّ غَايَة وَ مُدَّة، وَ کُلِّ إِحْصَاء وَ عِدَّة).در واقع جمله «لا يخفى عليه من عباده...» که سخن از گسترش علم خداوند در پهنه زمان و مکان و نسبت به همه چيز و همه کس مى گفت، اين معنا را نيز شامل مى شود که خداوند از پايان عمر هر کس و هر موجود آگاه است; پيش از آن که عمرش پايان گيرد و از شمارش و تعداد موجودات انبوه و آگاه است، پيش از آن که آن را بشمارند و احصا کنند.(22)سپس در يک نتيجه گيرى کلى مى فرمايد: «خداوند برتر است از آن چه محدود کنندگانش به او نسبت مى دهند و محدوديت از نظر اندازه و ابعاد وانتخاب منزلگاه و جايگزين شدن در مکان» (تَعَالَى عَمَّا يَنْحَلُهُ الْمُحَدِّدُونَ مِنْ صِفَاتِ الاَْقْدَارِ، وَ نِهَايَاتِ الاَْقْطَارِ، وَ تَأَثُّلِ(23) الْمَسَاکِنِ، وَ تَمَکُّنِ الاَْمَاکِنِ).آرى، گروهى گمراه و فاقد معرفت و شناخت که به نام «مشبهه و مجسمه» ناميده مى شوند، خدا را به مخلوقاتش تشبيه کرده و براى او جسم و اعضايى قائل شده اند; او را صاحب مسکن و مکان مى دانند و براى او رفت و آمد و حضور و غيبت قائلند; حال آن که او برتر از زمان و مکان و قياس و وهم است; برتر از آن چه ديده ايم يا خوانده ايم و نوشته ايم; نه جسمى دارد، نه مکانى و نه صفتى از صفات مخلوقات.جمله مزبور اشاره به چهار نوع محدوديت است که خداوند از همه آن ها پاک و منزه مى باشد: محدوديت از نظر قدر و اندازه; مثلا کوچک يا بزرگ بودن و محدوديت از نظر نهايت مثلا مقدار عمر و وسعت; محدوديت از نظر انتخاب مسکن و محدوديت از نظر قرار گرفتن در مکان. او وجودى است بى پايان و نامتناهى که هيچ نوع محدوديتى نمى پذيرد; چرا که اين ها از صفات مخلوقات است.به همين دليل، در آخرين جمله و پايان اين قطعه مى فرمايد: «(چرا که) حدّ و اندازه مخصوص آفريده هاى اوست و مربوط به غير او» (فَالْحَدُّ لِخَلْقِهِ مَضْرُوبٌ، وَ إِلَى غَيْرِهِ مَنْسُوبٌ).اين جمله عصاره تمام بحث هاى گذشته است که هرگونه محدوديت به مخلوقات باز مى گردد و دامان ممکنات را مى گيرد; ولى ذات او واجب الوجود از هيچ نظر، حدّ و مرز و پايانى ندارد.***نکته:خدا يک حقيقت نامتناهى است:نخستين و مهم ترين مطلبى که در باب «صفات خدا» بايد اثبات شود تا هم مفهوم توحيد مشخص شود و هم صفات ديگر او همچون علم و قدرت و مانند آن، نامتناهى بودن ذات پاک اوست; چرا که اگر اين مطلب به خوبى اثبات و درک شود راه براى همه صفات جمال و جلال او (صفات ثبوتيه و سلبيه) هموار مى گردد.براى اثبات اين معنا که او يک وجود بى انتهاست بايد امور زير مورد توجّه قرار گيرد:1ـ محدوديت وجود يعنى آلوده بودن به «عدم»; زيرا اگر پاى عدم در ميان نباشد، محدوديت مفهومى نخواهد داشت. مى گوييم عمر فلان کس محدود است; يعنى عمر او سرانجام به عدم منتهى مى گردد و به نيستى آلوده است; همچنين درباره محدوديت قدرت و علم و مانند آن.2ـ «وجود»، ضد «عدم» است و اگر چيزى ذاتاً مقتضى وجود باشد نمى تواند مقتضى عدم گردد.3ـ در برهان علت و معلول، اين مطلب ثابت شده که سلسله زنجير مانند علت و معلول اين جهان بايد به يک نقطه ثابت و ازلى برسد که آن را واجب الوجود مى ناميم; يعنى وجودش از درون ذات اوست; نه از بيرون; بنابراين، علت نخستين جهان، ذاتاً اقتضاى وجود دارد و بنابراين نمى تواند به عدم آلوده گردد.يک بار ديگر اين سه مقدمه را با دقت بخوانيد و در آن خوب بينديشيد. با توجّه به اين مقدمات، روشن مى شود اگر محدوديتى در ذات واجب الوجود حاصل شود بايد از بيرون وجود او باشد; چرا که محدوديت، طبق مقدمات فوق به معناى آلودگى به عدم است و چيزى که ذاتش اقتضاى هستى دارد وعين هستى است هرگز مقتضى عدم و نيستى نخواهد بود; پس اگر محدوديتى در او باشد بايد يک عامل بيرونى او را محدود کند و لازمه اين سخن، آن است که او واجب الوجود نباشد; چون از نظر حدّ وجودى خود مخلوق ديگر و معلول ذات ديگرى است.به عبارت ديگر، بدون شک جهان، منتهى به واجب الوجودى مى شود. حال اگر واجب الوجود، نامحدود باشد مشکلى در کار نيست; ولى اگر محدود باشد اين محدوديت، هرگز مقتضاى ذات او نيست; چون ذات او مقتضى وجود است; نه آلودگى به عدم; پس بايد از بيرون بر او تحميل شده باشد. مفهوم اين سخن آن است که علتى در بيرون او وجود دارد و او معلول آن علت است; در اين صورت واجب الوجود نخواهد بود; نتيجه اين که او وجودى است نامحدود; از هر نظر برهان مذکور با بيان لطيفى در روايتى از امام سجاد(عليه السلام) نيز نقل شده است: «إِنَّ اللهَ لاَ يُوصَفُ بِمَحْدُودِيَّة عَظُمَ رَبُّنَا عَنِ الصِّفَةِ فَکَيْفَ يُوصَفُ بِمَحدُوديّة مَنْ لا يَحُدُّ; خداوند به هيچ محدوديتى وصف نمى شود (و ذات پاکش هيچ حدّى را نمى پذيرد) او برتر از چنين توصيفى است و چگونه ممکن است کسى که هيچ حدّى ندارد وصف به محدوديت شود».(24)در حديث ديگرى از امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) مى خوانيم: «هُوَ أجَلُّ مِنْ أَنْ تُدْرِکَهُ الاَْبْصَارُ أَوْ يُحِيطَ بِهِ وَهْمٌ أَوْ يَضْبِطُهُ عَقْلٌ; او برتر از آن است که چشم ها او را ببيند و انديشه به او احاطه پيدا کند و عقل، او را به قيد و شرطى درآورد».سؤال کننده اى پرسيد: پس حدّ او را براى من بيان فرما. امام(عليه السلام) فرمود: «إِنَّهُ لاَ يُحَدُّ قَالَ: لِمَ؟ قَالَ(عليه السلام): لاَِنَّ کُلَّ مَحْدُود مُتَناهُ إِلى حَدٍّ فَاِذَا احْتَمَلَ التَّحْدِيدُ اِحْتَمَلَ الزِّيَادَةُ وَ اِذَا احْتَمَلَ الزِّيَادَةُ اِحْتَمَلَ النُّقْصَانِ فَهُوَ غَيْرُ مَحْدُود وَ لاَ مُتَزَائِد وَ لاَ مُتَجَزٍّ وَ لاَ مُتَوَهَّم; قطعاً حدى ندارد. گفت: چرا؟ فرمود: زيرا هر محدودى بالاخره متناهى به حدّى است; بنابراين اگر وجودش حدّى را بپذيرد قابل زيادى است و اگر قابل زيادى بود، قابل نقصان است (و اگر قابل زيادى و نقصان باشد ممکن الوجود خواهد بود) بنابراين او نامحدود است; نه زيادى را مى پذيرد نه تجزيه مى شود و نه در وهم مى گنجد»(25). (26)*****پی نوشت:1. «ساطح» از ماده «سطح» که معناى آن معروف است گرفته شده و «ساطح» به کسى مى گويد که چيزى را مسطّح و صاف و گسترده کند.2. «مهاد» و «مهد» در اصل به معناى بستر است و به کره زمين که محل سکونت و استراحت انسان هاست نيز اطلاق مى شود و در اين جا به همين معناست.3. «وهاد» جمع «وهده» به معناى زمين هاى منخفض و گود است.4. «مخصب» از ماده «خصب» بر وزن «غصب» به معناى فراوان شدن گياه است; بنابراين «مخصب» به کسى گفته مى شود که زمين ها را پرگياه و پربرکت کند.5. «نجاد» جمع «نجد» به معناى زمين مرتفع است و مصدر آن «نجود» است.6. نبأ، آيه 6.7. حديد، آيه 3.8. در کتاب اصول کافى، اين عبارت ضمن خطبه ديگرى و به صورت ديگرى نقل شده است که تفسير اوّل را تقويت مى کند و آن عبارت، چنين است: «وَ حَدَّ الاَْشْياءَ کُلَّها عِنْدَ خَلْقِهِ إِبانَةً لَها مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِها» (اصول کافى، جلد 1، صفحه 135).9. بحارالانوار، جلد 66، صفحه 292.10. «شبح» به معناى شخص است و گاه به شخصى که از دور نمايان مى شود و کاملا واضح نيست نيز اطلاق مى شود.11. «يتقصّى» از ماده «قصو» (بر وزن قصد) به معناى دور شدن گرفته شده و «تقصّى» به معناى جستجو کردن و تلاش براى به دست آوردن نهايت چيزى است.12. «يحوى» از ماده «حوايه» به معناى استيلاى بر چيزى گرفته شده است.13. «شخوص» به معناى خيره نگاه کردن به چيزى است.14. «ازدلاف» به معناى نزديک شدن و بالا رفتن از نقطه مرتفعى است و «مشعر الحرام» را «مزدلفه» مى گويند، براى اين که مردم از آن جا به «منى» نزديک مى شوند و يا در سايه اين عبادت به خدا نزديک مى شوند.15. «ربوه» محل مرتفع را گويند.16. «داج» از ماده «دجوّ» (بر وزن علوّ) به معناى تاريک شدن شب است و «ليل داج» به شب تاريک بدون ماه گفته مى شود.17. «غسق» به معناى شدّت ظلمت است و از آن جا که نيمه شب از هر زمانى تاريک تر است اين واژه به آن اطلاق مى شود.18. «ساج» به معناى ساکن است و منظور از «غسق ساج» تاريکى طولانى و مستمر است.19. «يتفيّأ» از ماده «فيئ» (بر وزن غيب) به معناى بازگشت گرفته شده و «تفيّأ» به معناى جابه جا شدن و رفت و آمد کردن است.20. «کرور» معناى مصدرى دارد و به مفهوم بازگشت است.21. شرح نهج البلاغه، مرحوم تسترى، جلد 1، صفحه 273.22. اغلب شارحان نهج البلاغه اين عبارت را، جمله مستقلى دانسته اند که اشاره به نامحدود بودن ذات خدا مى کند; ولى اين تفسير، صحيح به نظر نمى رسد; زيرا اگر چنين بود مى بايست بفرمايد: «بعد کل غاية و مدة» يعنى ذات او بعد از هر نهايت و سررسيدى وجود دارد; همان گونه که قبل از هر ابتدا و آغازى بوده است.از معدود کسانى که جمله ياد شده را همانند ما تفسير کرده اند «محمّد عبده» دانشمند معروف اهل سنت در شرح نهج البلاغه خويش است. او با صراحت، جمله را به «لا يخفى» پيوند مى دهد، ظاهر عبارت «علامه جعفرى(رحمه الله)» در «شرح نهج البلاغه» نيز همين است.23. «تأثّل» به معناى آباد بودن مسکن است و از ماده «أثل» (بر وزن وصل) که درخت محکم و معروفى است، گرفته شده است.24. اصول کافى، جلد 1، صفحه 100، باب النهى عن الصفة.25. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 15. براى توضيح بيش تر به «تفسير پيام قرآن»، جلد 3، صفحه 189 به بعد مراجعه کنيد.26. سند خطبه: بخش هايى از اين خطبه را ابونعيم اصفهانى در حلية الاولياء و واسطى در عيون الحكم و المواعظ و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار نقل كرده اند. 
شرح علامه جعفریدر توحيد الهي:«الحمد لله خالق العباد و ساطح المهاد، و مسيل الوهاد، و مخصب النجاد». (ستايش مر خداي راست آفريننده‌ي بندگان و گستراننده‌ي عرصه‌هاي زمين، و به جريان‌اندازنده‌ي آبها و پستي‌ها و دره‌ها و روياننده‌ي گياهان.)خداوند براي خلقت اشياء هيچ نيازي به قرار دادن وسائط ندارد:خلقت آسمانها و زمين (يا زمين‌ها) با آن همه موجودات و قوانين و جرياناتي كه دارند، مستند به قدرت و حكمت و اراده و مشيت خداوند سبحان است و هيچ نيازي به قرار دادن وسائط به عنوان اصول و مبادي ازلي و غيرذلك ندارد. لذا عقيده وساطت عقول عشره و قدماي ديگر مانند هيولي، ماده و صورت و نفس ثابت نشده است.اميرالمومنين (ع) در جملات بعدي اين خطبه صريحا مي‌فرمايد: «لم يخلق الاشياء من اصول ازليه …» (خداوند اشياء را از اصول و ريشه‌هاي ازلي نيافريده است.)لزوم وساطت در امر خلقت از ديدگاه فيلسوفان و متكلمان مورد اختلاف نظر است. آنچه كه در ريشه‌يابي اين عقيده مي‌توان گفت اين است كه برخي از متفكران خالقيت خداوندي را از مقوله‌ي قانون (عليت) كه در جهان طبيعت حكمفرماست، تلقي نموده و گمان كرده‌اند همانگونه كه تطابق در كميت و كيفيت و سنخيت بطور كلي از شرايط جريان قانون علت و معلول است، در جريان خلقت كائنات هم همين شرط مابين خدا كه علت است و مخلوقات كه معلولات او هستند نيز وجود دارد. و اين مقايسه قطعا اشتباه است، زيرا التزام به عليت خداوندي و معلوليت مخلوقات، مستلزم وجود سنخيت (تماثل در هويت، ذات يا صفات و مختصات) است كه ميان خدا و مخلوقات امكان‌ناپذير است. زيرا همانگونه كه عده‌اي از حكماء و صاحبنظران متوجه شده‌اند اعتقاد به تماثل و تشابه هويت، ذات، حتي صفات و مختصات وجود خداوندي با مخلوقات، مساوي با انكار خدا است زيرا همه‌ي هستي و ذات و صفات مخلوقات حادث و نيازمند و وابسته و محدود و در حركت و سكون است، در صورتي كه خدا فوق همه‌ي اين نقائص و نيازمنديها است.از طرف ديگر استدلال به ضرورت وسائط مانند قاعده‌ي وحدت (الواحد لا يصدر عنه الا الواحد)، (از واحد حقيقي جز واحد صادر نمي‌گردد) به اضافه‌ي اينكه يك قضيه‌ي تجريدي خالص مانند قضاياي رياضي است (لذا در جهان عيني هيچ فرد و مصداقي ندارد، چون بسيط مطلق در جهان عيني و تحقق‌پذير نمي‌باشد) تطبيق آن بر مقام شامخ ربوبي، هيچ اساس و پايه‌اي ندارد. اين التراب و رب الارباب (خاك كجا و خداوند اعلا كجا!!) اولا ما هنگامي كه در نفس خودمان مي‌نگريم، صدور كثرت را بطور مستقيم از نفس واحد خودمان به فراواني مشاهده مي‌كنيم. نفس راضي مي‌شود، غضبناك مي‌گردد، شاد مي‌شود اندوهناك مي‌گردد، در كارگاه مغز كه باعظمت‌ترين كارگاه فعاليت نفس است. تصور مي‌كند، تصديق مي‌نمايد. حكم به محال بودن اجتماع ضدين و اجتماع نقيضين مي‌نمايد، گام فراسوي زمان و مكان مي‌گذارد، موجود را معدوم تلقي مي‌كند و معدوم را موجود تجسيم مي‌نمايد … و هرگز وحدت نفس و ذات آن با صادر كردن اين همه كثرتها و متضادها مختل نمي‌گردد. ثانيا وساطت عقول عشره در خالقيت خداوندي كه حتي در ادبيات ما هم مطرح شده است:صادر بي‌واسطه عقل نخست         آمد و پيش از همه قرب تو جستعشق من آن روز ترا شد درست         مست تو و محو تو مات توستعشق من و هوش من و راي من (صحبت لاري)مستند به همان اصل تطابق در كميت و كيفيت علت و معلول در جريان قانون (عليت) و اصل امكان اشرف است كه هيچ يك نمي‌تواند مدعاي مزبور را اثبات كند. اما اصل تطابق مردود است بدين جهت كه فرض عقل اول به عنوان اولين معلول، به جهت حفظ اصل تطابق و سنخيت و به راه افتادن كثرت كه مستلزم تكثر همين عقل اول است: از يك جهت مستند به خدا (جنبه‌ي معلوليت آن) و از طرف ديگر مستند به عقل دوم و فلك اول (جنبه‌ي عليت آن) مي‌باشد. اين سئوال پيش مي‌آيد كه ملاك تكثر مزبور (معلوليت عقل اول بالنسبه به خدا) و (عليت عقل اول بالنسبه به عقل دوم و فلك اول) آيا امري است اعتباري يا اصيل؟ اگر امريست اعتباري، صدور كثرت بعدي (عقل دوم و فلك اول) كه دو حقيقت اصيل مي‌باشند از امر اعتباري فاقد سنخيت بوده و امكان‌ناپذير است و اگر امريست اصيل، چگونه كثير مركب از دو حقيقت اصيل از خداوندي كه واحد حقيقي است، صادر شده است؟ همچنين اصل تقدم امكان اشرف در خلقت نيز اساس محكمي ندارد، زيرا اين نظريه هم بر مبناي رابطه‌ي سنخيت ميان علت و معلول است كه مورد انتقاد قرار گرفته است. آيا جريان سلسله‌ي علل و معلولات، ضرورت وسائط در خلقت را اثبات نمي‌كند؟ممكن است اين توهم پيش بيايد كه اگر وجود وسائط در امر خلقت ضرورتي نداشت، رابطه‌ي (عليت) در سلسله‌ي علل و معلولات، بيهوده بوده. پاسخ اين توهم چنين است: رابطه‌ي عليت و جريان سلسله‌ي علل و معلولات در كارگاه خلقت، تنها براي گسترش تدريجي عالم هستي است كه در امتداد زمان انجام مي‌گيرد، كه امتداد زمان از آن، انتزاع مي‌گردد. حكمت عاليه‌ي خداوندي براي برقرار كردن نظم و امكان‌پذير بودن شناخت واقعيات هستي در جريان تحقق. اصل عليت در روبناي كون و فساد را مقرر فرمود نه اينكه خداوند سبحان از ايجاد هر يك از مخلوقات، بطور مستقل ناتوان بوده است. اين مسئله را مولوي با يك بيان واضح و مستدل چنين گفته است:تو ز طفلي چون سبب‌ها ديده‌اي         در سبب از جهل برچفسيده‌ايبا سببها از مسبب غافلي         سوي اين روپوشها زان مايليچون سببها رفت بر سر مي‌زني        ربناها ربناها مي‌كنيرب همي گويد برو سوي سبب         چون ز صنعم ياد كردي اي عجب!گويدش زين بس ترا بينم همه        ننگرم سوي سبب وان دمدمهتوضيح و استدلال بر قضيه‌ي فوق چنين است:سنگ بر آهن زني آتش جهد         هم به امر حق قدم بيرون نهدآهن و سنگ ستم بر هم مزن         كاين دو مي‌زايند همچون مرد و زنسنگ و آهن خود سبب آمد وليك         تو به بالاتر نگر اي مرد نيككاين سبب را آن سبب آورد پيش         بي‌سبب هرگز سبب كي شد ز خويشاين سبب را آن سبب عامل كند         باز گاهي بي پر و عاطل كندوان سببها كانبيا را رهبر است        آن سببها زين سببها برتر استاين سبب را محرم آمد عقل ما          وان سببها راست محرم انبياءاين سبب چه بود؟ بتازي گورسن         اندر اين چه اين رسن آمد به فنگردش چرخ اين رسن را علتست       چرخ گردان را نديدن زلتستاين رسنهاي سببها در جهان        هان و هان زين چرخ سرگردان مدانتا نماني صفر و سرگردان چو چرخ        تا نسوزي تو ز بي‌مغزي چو مرغباد آتش مي‌شود از امر حق        هر دو سرمست آمدند از خمر حقآب حلم و آتش خشم اي پسر         هم ز حق بيني چو بگشايي نظر (مولوي)اين تحقيق بسيار عالي كه مولوي درباره‌ي قانون عليت آورده است، هيچ قابل مقايسه با گفتار ساده‌لوحانه‌ي دويد هيوم درباره‌ي همين قانون (عليت) نمي‌باشد كه بنا به نقل برتراند راسل وقتي كه از وي پرسيدند: پس چرا از هر چيزي، هر چيزي صادر نمي‌شود؟ پاسخ بدهد كه من نمي‌دانم!!****«ليس لاوليته ابتداء و لا لازليته انقضاء هو الاول و لم يزل و الباقي بلا اجل» (براي اوليت او آغازي نيست و براي ازليت او انقراضي نه. اوست اول و پايدار و پاينده‌ي بي‌مدت).چون وجود خداوندي فراسوي حركت و زمان است، لذا هيچ يك از مختصات زمان به او نسبت داده نمي‌شود:مفاهيمي از قبيل آغاز، انجام، وسط، گذشته، حال، آينده، تدريج، تقدم، تاخر و … به هيچ وجه به خدا نسبت داده نمي‌شود:لامكاني كه در او نور خداست           ماضي و مستقبل و حالش كجاست****«خرّت له الجباه، و وجدته الشفاه».عبادت تكويني و عبادت تشريعي:از ثري تا به ثريا به عبوديت او همه         در ذكر و مناجات و قيامند و قعود (سعدي)جمله اجزاء در تحرك در سكون         ناطقان كانا اليه راجعونذكر تسبيحات اجزاء نهان         غلغلي افكنده در اين آسمانجمله اجزاء زمين و آسمان         با تو مي‌گويند روزان و شبانما سميعيم و بصيريم و هشيم         با شما نامحرمان ما خامشيمخامشيم و نعره‌ي تكرارمان        مي‌رود تا پاي تخت يارمانالبته ما كه از حركت قانوني در مسير تكاملي بازمانده و بجاي پيشرفت در مدارج ترقي و اعتلاي انساني، به مراحل پست وجود در حال سقوط هستيم، هرگز نخواهيم توانست ذكر و تسبيح و سجده‌ي موجوديت را بشنويم و بفهميم و با آنها آشنا شويم: چون شما سوي جمادي مي‌رويد آگه از جان جمادي كي شويد؟ انسانها با ذكر و تسبيح و سجده‌ي مشخص، خداوند را عبادت مي‌كنند. ديگر موجودات با وسائط و كيفياتي با پروردگار عالميان در حال عبادتند كه ما آنها را درك نمي‌كنيم. خداوند سبحان مي‌فرمايد: «تسبح له السماوات السبع و الارض و من فيهن و ان من شيء الا يسبح بحمده ولكن لا تفقهون تسبيحهم انه كان حليما غفورا» (آسمانهاي هفتگانه و زمين هر كه (يا هرچه) در آنهاست به آن ذات اقدس براي ستايش او تسبيح مي‌گويند، ولكن شما تسبيح آنها را نمي‌فهميد، خداوند حليم و بخشاينده است.****«حد الاشياء عند خلقه لها ابانه لها من شبهها» (اشياء را در هنگام خلقت متعين ساخت تا از هماننديهاي خود جدا شوند.)هويت و خصوصيات اشياء را متعين فرمود و لذا ممكن است روزي فرارسد كه عدم تعين هايزنبرگ مورد تجديدنظر جدي قرار بگيرد. نظم عالي خلقت را چنان ساخته و پرداخته كه به يكديگر مشتبه نگردند. اهميت اين اصل تعيين در كارگاه خلقت است كه هم بروز علوم گوناگون را در طول تاريخ امكان‌پذير ساخته است و هم قانونمندي اجزاء و روابط عالم هستي را برپا داشته است.مسئله عدم تعيين و عدم حتميت كه در فيزيك دوران اخير به وسيله‌ي ورنر هايزنبرگ به ميدان كشيده شده است، با توجه به سه قضيه مورد ترديد قرار مي‌گيرد:قضيه‌ي يكم- نظريه‌ي هايزنبرگ با توجه به اين اصل بديهي كه جهان با شناسايي جهان فرق دارد، حتما بايد مورد تجديدنظر قرار بگيرد.قضيه دوم- اينكه اگر اصالت عدم تعين در ذرات بنيادين و نهايي عالم طبيعت، از قانون تعين و عليت به معناي عام پيروي نكند، چگونه ممكن است اجسام و مواد روبنايي از ذات خود بدون استناد و استفاده از ذرات زيربنايي از قانون تعين و حتميت پيروي نمايد.قضيه‌ي سوم- بايد جريان ذرات بنيادين پس از صدور و تحقق حادثه‌ي آنها در جهان عيني، مورد دقت و بررسي لازم و كافي قرار بگيرد، تا روشن شود آيا مراحل پيش از صدور حادثه كه قطعا در جهان عيني صورت گرفته است، در خلاء محض يا فوق قوانين و تعين‌ها به وقوع پيوسته‌اند؟! به نظر مي‌رسد بررسي‌هاي تحقيقي لازم و كافي درباره‌ي حوادث پيش از وصول ذرات به موقعيت خاص، ما را به چنين نتيجه‌اي نخواهد رسانيد، يعني قطعي است كه ما در جهان عيني با عدم تعين و تجربه از عينيت روبرو نخواهيم گشت، زيرا وجود مستلزم تعين و تشخص واقعي است.****«لا تقدره الاوهام بالحدود و الحركات و لا بالجوارح و الادوات، لا يقال له (متي؟) و لا يضرب له الامد بحتي الظاهر لا يقال (مم) و الباطن لا يقال (فيم) لا شبح فيتقصي و لا محجوب فيحوي. لم يقرب من الاشياء بالتصاق، و لم يبعد عنها بافتراق». (اوهام بشري نتواند او را با حدود و حركات و با اعضاء و ابزار اندازه‌گيري كند. براي او (كي) زمان نتوان گفت و مدتي كه با (تا) مشخص گردد براي او نتوان تصور نمود. او آشكار است، ولي نتوان گفت: ظهورش از چيست و او باطن است ولي نتوان گفت در چيست. او كالبدي جسماني نيست كه فاني گردد و در چيزي مخفي نشده است كه چيزي او را دربرگيرد و بپوشاند نزديكي او با اشياء با چسبندگي به آنها نيست و دوري او از آنها با مفارقت و جدايي نمي‌باشد.)براي تفسير اين مطالب مراجعه فرماييد به مجلد دوم خطبه‌ي يكم.****«و لا يخفي من عباده شخوص لحظه، و لا كرور لفظه، و لا ازدلاف ربوه، و لا انبساط خطوه في ليل داج، و لا غسق ساج، يتفيا عليه القمر المنير، و تعقبه الشمس ذات النور في الافول و الكرور و تقلب الازمنه و الدهور من اقبال ليل مقبل. و ادبار نهار مدبر قبل كل غايه و مده و كل احساء وعده». (از بندگان او كمترين نگاه براي او پنهان نيست و تكرار هيچ لفظي براي او خفائي ندارد نه نزديك شدن به يك بلندي (پناه گرفتن پشت بلنديها) و نه بازنهادن گامي در شب تاريك و نه در سكون شبانگاهي كه ماه روشن در سايه‌ي آن حركت مي‌كند و آفتاب نوراني در حال غروب و طلوع پس از آن، در دگرگوني زمانها و روزگاران از روي آوردن شبي كه مي‌آيد و روزي كه برمي‌آيد و روزي كه برمي‌گردد. پيش از هر نهايت و مدتي و پيش از هر شمارش و تعدادي).اوست داناي مطلق به همه‌ي اشياء آشكار و پنهان، جزئي و كلي:علم خداوندي به همه‌ي اشياء چه آشكار و چه پنهان، جزئي و كلي، متحرك و ساكن، گذشته و حال و آينده، يكي از اولين حقايق علوم الهي است. درباره‌ي ماهيت اين علم و چگونگي آن، ميان حكماء اختلاف نظر وجود دارد. بعضي‌ها گفته‌اند: علم خداوندي به اشياء علم حضوري است، يعني او به ذات خود عالم است، پس به همه‌ي اشياء عالم است. اين نظريه كه بعضي از عرفاء و حكماء بيان كرده‌اند، مورد نقد بعضي از صاحبنظران قرار گرفته است. استدلال آنان چنين است كه حضور اشياء در ذات، بدان جهت كه از مقوله‌ي علم حصولي (انعكاس صور از عالم خارجي عيني) نيست، لذا بايد گفت: ذات همه‌ي اشياء در ذات خداوندي وجود داشته و بديهي است كه وجود اعيان اشياء متكثر و متنوع در ذات خداوندي موجب تكثر و تنوع در آن ذات اقدس مي‌باشد! پاسخ اين اعتراض را مي‌توان به اين ترتيب داد كه نسبت معلومات خداوندي بر ذات اقدس او، شبيه به نسبت معلومات و دريافت شده‌هاي ما به ذات ما است كه نه با علم حضوري به معناي خاص آن است و نه با علم حصولي تصويري و انعكاسي است كه تنها در موقع ورود به ذهن آگاه بوجود مي‌آيد. با اين نظريه، موردي براي اعتراض فوق نمي‌ماند.****«تعالي عما ينحله المحددون من صفات الاقدار، و نهايات الاقطار و تاثل المساكن و تمكن الاماكن، فالحد لخلقه مضروب، و الي غيره منسوب». (آن ذات اقدس باعظمت‌تر است از آن صفات محدودكننده‌ي بوسيله‌ي اندازه‌ها و نهايت قطره‌ها كه محدودكنندگان به او نسبت مي‌دهند و بالاتر است از اتخاذ مسكن‌ها و جاي گرفتن در قرارگاهها، زيرا حد و اندازه براي مخلوقات او زده شده و منسوب به غير آن مقام اعلاي ربوبي است.)ذات اقدس خداوندي فوق هر گونه حد و اندازه است:هر مقوله‌اي كه به ماده و ماديات نسبت داده شود و از مختصات آنها باشد، خداوند فوق آنها است. دو مقوله كميت و كيفيت و حد و اندازه بهر معني كه در نظر گرفته شوند، از صفات ماده و ماديات هستند، و اسناد آنها به خدا خلاف مفهوم واجب‌الوجود است. ممكن است گفته شود: اغلب اوقات، وقتي كه سخن از خداوند به ميان مي‌آيد، سلب اموري كه قابل اسناد به خدا نيست، به عنوان تعريف يا توصيف مطرح مي‌گردد. مانند اينكه خداوند جسم نيست، متحرك و يا ساكن نيست. كميت و كيفيت ندارد، رنگ و وزن و زمان و مكان ندارد و غيرذلك، در صورتي كه نفي يك عده امور از يك ذات مفهوم، هويت آن را تعيين و توصيف نمي‌كند. پاسخ اين سئوال روشن است.اولا يك پاسخ نقضي، به نفس يا (من) يا (ذات) يا (شخصيت) آدمي وجود دارد كه هيچ كس تاكنون در وجود آن ترديد و انكاري نداشته است، و بديهي‌ترين دليل براي اثبات وجود نفس يا … لزوم مديريت مجموعه‌ي اعضاء و اجزاء و نيروها و استعدادها و فعاليتها و پديده‌هاي وجود آدمي است كه با كمال نظم و قانون به وجود خود ادامه مي‌دهند با اينحال هيچيك از مقوله‌هاي عالم ماديات در آن، جريان ندارد. در عين حال حقيقت يا مفهوم همه‌ي آنها را درمي‌يابد، مانند كميت، كيفيت، رنگها، اشكال، اوزان، حركت، سكون و غيرذالك و اينكه نفس آدمي از ناحيه‌ي اين امور مشمول هيچگونه حد و اندازه و تشخصات مادي نيست، مورد قبول همه‌ي مكاتب است.ثانيا، پاسخ حلي اعتراض است، بيان اين پاسخ چنين است كه هر انساني بدون استثناء (بشرط اينكه از مغز و روان معتدل برخوردار باشد) اگر بخواهد مي‌تواند مفهومي را به عنوان خدا (واجب‌الوجود كه داراي همه‌ي كمالات است) دريافت نمايد. و مي‌دانيم كه اساسي‌ترين مقدمه‌ي برهان وجوبي (يا كمالي) كه هم متفكران شرقي آن را مورد قبول يا بررسي جدي قرار مي‌دهند و هم متفكران غرب، مانند قديس انسلم، رنه دكارت، لايب نيتز و غيره هم، همين قضيه است كه انسان در حال اعتدال مغزي و رواني، مي‌تواند مفهوم خداوند واجب‌الوجود را كه جامع همه‌ي كمالات است دريابد. و اين مفهوم يك حقيقت مثبت است. براي تصديق صحت چنين دريافت، باز رجوع مي‌كنيم به درون خودمان، ما يك حقيقت را به عنوان زيبايي در درون خود درك مي‌كنيم كه قابل تطبيق است به هزاران نوع زيبايي مانند انواعي بي‌شمار از گلهاي زيبا، خطوط زيبا، صداهاي موزون و زيبا، مهتاب زيبا، مناظر طبيعي زيبا كه قابل شمارش نيست، صورتهاي زيبا، آسمان زيبا … و ما اين حقيقت واحد را با اينكه در جهان عيني تحقق فيزيكي ندارد، بر همه‌ي زيبايي‌ها به عنوان يك حقيقت واقعي كه آن را در درون خود درمي‌يابيم، تطبيق مي‌كنيم نه يك مفهوم خيالي و ساختگي سلبي. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين خطبه مشتمل بر مباحثى از علم توحيد است، و با حمد خداوند در باره آنچه ذكر فرموده و در زير توضيح داده مى شود آغاز شده است.1-  فرموده است: «خالق العباد... النّجاد»:اين گفتار اشاره به اين است كه خداوند مبدأ همگى موجودات است، توضيح داده مى شود كه واژه عباد شامل همه آنانى است كه در آسمانها و زمينند، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً» و اجسام فلكى نيز از عباد رحمان به شمارند، زيرا براى فرشتگان به منزله اجسامند، و مسطّح گردانيدن و گسترانيدن زمين اشاره به آفرينش زمين، و اين كه آن را بستر جاندارانى كه آفريده قرار داده است و مسيل الوهاد (سرازير كننده سيل آب به گودالها) و مخصب النّجاد (روياننده گياه در بلنديها و تپّه ها) اشاره به آفرينش ديگر چيزهايى است كه مايه سود و بهره بردارى انسان از آنها در اين دنيا مى گردد.با توجّه به نكات فوق دانسته مى شود كه اين عبارات و الفاظ همگى موجوداتى را كه ممكن الوجودند شامل مى گردد و اين ثابت و محقق است كه آفريننده ممكنات نمى تواند ممكن الوجود باشد و در نتيجه لازم مى آيد كه خالق متعال واجب الوجود باشد.2-  از صفات سلبى خداوند است كه اوّليّت او را ابتدايى نيست يعنى براى اوّليّت او حدّى نيست كه اشيا در آن حدّ متوقّف و به آن منتهى گردد و اگر چنين بود لازم مى آمد كه خداوند متعال محدث باشد و هر محدثى ممكن الوجود است، و در اين صورت واجب الوجود نبود، و اين خلف است، زيرا ثابت است كه خداوند متعال واجب الوجود است.3-  اين كه ازليّت او را پايانى نيست، يعنى هيچ پايان و آخرى براى خداوند وجود ندارد، زيرا در غير اين صورت پذيرنده عدم بود و واجب الوجود نبود، و اين نيز خلف است.فرموده است: «هو الأوّل لم يزل و الباقي بلا أجل»:اين سخن تأكيدى است در اثبات آنچه در قسمت دوّم و سوّم گفته شده است.4-  پيشانيها براى او به خاك افتاده است، و لبها يگانگى او را بيان مى كند، اين گفتار اشاره به كمال الوهيّت و استحقاق او براى عبادت و بندگى است.5-  اين كه هيچ چيزى شبيه خداوند نيست، زيرا هر چيزى جز او محدود است، و عقل آن را برآورد و اندازه گيرى مى كند و با احاطه به آن حدود و اندازه آن را معيّن مى سازد، و خداوند متعال از اين بكلّى منزّه است، زيرا اگر وهم به مقتضاى روش خود در ادراك مسائل بخواهد اندازه و حركت و عضو و ابزار براى او در نظر گيرد، در تصوّر خود سخت به خطا رفته و گمراه شده است، و در اين باره ما پيش از اين سخن گفته ايم.6-  خداوند متعال منزّه است از اين كه در محدوده زمان قرار داشته و پرسيده شود كه از چه زمان بوده و براى او مدّتى تعيين و گفته شود تا كى خواهد بود.7-  خداوند متعال ظاهر و پديدار است، و با همه شدّت ظهورى كه دارد منزّه از مادّه و وابستگى به اصل و منشأ است، از اين رو نمى توان گفت از چه چيزى به وجود آمده است.8-  خداوند باطن و از ديده ها پنهان است ليكن با همه پوشيدگى و نهانى داراى جا و مكان نيست، و مانند اشياء و اجسام، اطلاق خفا و پوشيدگى بر او روا نمى باشد، و ما در باره اين كه خداوند ظاهر و باطن است پيش از اين مكرّر سخن گفته ايم.9-  خداوند شخص نيست و داراى تعيّن نمى باشد تا دستخوش دگرگونى گردد و پايان پذيرد.10-  پروردگار متعال محجوب و در پرده نيست، زيرا تشخّص و پيدايى در باره چيزى زمانى درست است كه بتوان آن را ديد. و حجاب نيز از لوازم جسم است كه ساحت قدس او از آن منزّه است.11-  قرب حق تعالى به اشياء از طريق چسبيدگى و تماس نيست، و قرب از صفات اضافى پروردگار است.12-  حقّ جلّ و علا دور از اشياست امّا نه بر اثر فاصله و جدايى، و ما در ضمن تفسير خطبه اول معناى قرب و بعد خداوند را شرح داده ايم، و چون تماس و جدايى از لوازم جسم است لذا قرب و بعد حق تعالى نسبت به اشياء از اين معانى منزّه است.13-  اين كه فرموده است نگاههاى بندگان و نظر افكندن آنان بر او پوشيده نيست تا عبارت و إدبار نهار مدبر همه اشاره است به احاطه علم بارى تعالى بر همه معلومات و موجودات، شخوص لحظة به معناى خيره شدن چشم است بى آن كه پلكها به حركت در آيد، كرور لفظة عبارت از تكرار الفاظ و بازگويى واژه هاست، إزدلاف الرّبوة يعنى پيشى گرفتن بر تپّه ها و بلنديها و مراد از اين پيشى گرفتن چشم است زيرا هنگامى كه چشم خيره مى شود، نخست بلنديها و تپه هاى زمين را مى بيند، ضمير عليه در جمله «يتفيّأ عليه...» به غسق در جمله پيش باز مى گردد.فرموده است: «و تعقّبه الشّمس»:به معناى تتعقّبه مى باشد كه يك تاى آن حذف شده است، چنان كه در گفتار خداوند متعال است كه «تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ» و تعقبه نيز روايت شده و ضمير متّصل به آن به قمر برگشت دارد.فرموده است: «من إقبال ليل»:جار و مجرور متعلّق به تقلّب مى باشد و معنايش اين است كه آفتاب ماه را دنبال مى كند، و به هنگام افول آن، خورشيد طلوع، و در موقع افول خورشيد، ماه نمودار مى گردد.14-  خداوند پيش از هر زمان و مدّت و شمارش و عدد است، زيرا او آفريننده و مبدأ همه اشياء است و تقدّم و پيشى داشتن او بر همه چيز ضرورى است.15-  پروردگار متعال از آنچه مشبّهه و پيروان انديشه هاى باطلشان در باره ذات مقدّس حق گفته و وى را داراى اندازه و ابعاد و نهايت و سو دانسته، و او را به در آمدن در محلّ و قرار گرفتن در مسكن و ديگر صفاتى كه از لوازم و ويژگيهاى دارندگان جسم است نسبت داده اند منزّه است، زيرا همه اينها صفات و حدودى است كه خالق متعال براى آفريدگانش قرار داده و از آن آنهاست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 17 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثانية و الستون من المختار في باب الخطب:الحمد للّه خالق العباد، و ساطح المهاد، و مسيل الوهاد، و مخصّب النّجاد، ليس لأوّليّته ابتداء، و لا لأزليّته انقضاء، هو الأوّل لم يزل، و الباقي بلا أجل، خرّت له الجباه، و وحّدته الشّفاه، حدّ الأشياء عند خلقه لها إبانة له من شبهها، لا تقدّره الأوهام بالحدود و الحركات، و لا بالجوارح و الأدوات، لا يقال له متى، و لا يضرب له أمد بحتّى، الظاهر لا يقال ممّا، و الباطن لا يقال فيما، لا شبح فيتقضّى، و لا محجوب فيحوى، لم يقرب من الأشياء بالتصاق، و لم يبعد عنها بافتراق، لا يخفى عليه من عباده شخوص لحظة، و لا كرور لفظة، و لا ازدلاف ربوة، و لا انبساط خطوة، في ليل داج، و لا غسق ساج، يتفيّؤ عليه القمر المنير، و تعقبه الشّمس ذات النّور، في الافول و الكرور، و تقليب الأزمنة و الدّهور، من إقبال ليل مقبل، و إدبار نهار مدبر، قبل كلّ غاية و مدّة، و كلّ إحصاء و عدّة، تعالى عمّا ينحله المحدّدون من صفات الأقدار، و نهايات الأقطار، و تأثّل المساكن، و تمكّن الأماكن، فالحدّ لخلقه مضروب، و إلى غيره منسوب.اللغة:(المهاد) بالكسر الفراش و الجمع مهد ككتاب و كتب و (سال) الماء سيلا و سيلانا إذا طغا و جرى و أسلته اسالة أجريته و (الوهاد) جمع وهدة و هي الأرض المنخفضة و (النجد) الأرض المرتفعة و الجمع أنجاد و نجاد و نجود و (شخص) الرّجل بصره إذا فتح عينيه لا يطرف و (ازدلف) و تزلف أى تقدّم و اقترب و المزدلفة موضع بين عرفات و منى سمّى بها لأنّه يتقرّب فيها إلى اللّه أو لاقتراب الناس إلى منى بعد الافاضة أو لمجي ء النّاس إليها في زلف من اللّيل.و (الرّبوة) بضمّ الرّاء و كسرها و الفتح لغة بنى تميم المكان المرتفع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 19 و (الغسق) محركة الظّلام أو ظلمة أوّل اللّيل و (تفيّاء) الظلّ تقلّب و رجع من جانب إلى جانب قال سبحانه: «يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ» و (عقبت) زيدا عقبا من باب قتل و عقوبا و عقّبته بالتشديد جئت بعده، و منه سمّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم العاقب لأنّه عقب من كان قبله من الأنبياء أي جاء بعدهم، و تعقبه الشّمس مضارع عقب بالتخفيف و يروى يعقّبه مضارع عقّب بالتضعيف و في نسخة الشارح المعتزلي تعقّبه قال الشارح أى تتعقّبه فحذف إحدى التائين كما قال سبحانه: «الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ» و (تأثّل) المال اكتسبه.الاعراب:من في قوله: من عباده، ابتدائية، و قوله: في ليل، متعلّق بقوله: يخفى، أو بالشخوص، و الكرور و الازدلاف و الانبساط على سبيل التنازع و الثاني أظهر و أولى كما لا يخفى، و قوله: في الافول و الكرور، ظرف لغو متعلّق بتعقب، و قال الشارح المعتزلي: ظرف مستقرّ في موضع نصب على الحال، أي و تعقبه كارّا و آفلا و من فى قوله: من اقبال، بيان التّقليب.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة مسوقة للثناء على اللّه سبحانه و تعظيمه و تمجيده بجملة من نعوت جماله و صفات جلاله.قال الشارح المعتزلي: اعلم أنّ هذا الفنّ هو الّذي بان به أمير المؤمنين عليه السّلام عن العرب في زمانه قاطبة، و استحقّ به الفضل و التقدّم عليهم أجمعين، و ذلك لأنّ الخاصّة التي يتميّز بها الانسان عن البهايم هى العقل و العلم، ألا ترى أنّه يشاركه غيره من الحيوانات في اللّحميّة و الدّمويّة و القوّة و القدرة و الحركة الكاينة على سبيل الارادة و الاختيار، فليس الامتياز إلّا بالقوّة الناطقة أى العاقلة العالمة، فكلّما كان الانسان أكثر حظّا منها كانت انسانيّته أتمّ.و معلوم أنّ هذا الرّجل انفرد بهذا الفنّ و هو أشرف العلوم، لأنّ معلومه أشرف المعلومات، و لم ينقل عن أحد من العرب غيره في هذا الفنّ حرف واحد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 20 و لا كانت أذهانهم يصل إلى هذا و لا يفهمونه، فهو بهذا الفنّ منفرد و بغيره من الفنون و هى العلوم الشرعية مشارك لهم و أرجح عليهم، فكان أكمل منهم، لأنا قد بيّنا أنّ الأعلم أدخل في صورة الانسانية، و هذا هو معنى الأفضليّة انتهى.أقول: قد مرّ غير مرّة أنه بعد الاعتراف و الاذعان بكونه عليه السّلام أفضل و أكمل من غيره كيف يجوّز تقديم غيره عليه؟ و بعد الاقرار باختصاص العلم الالهي به عليه السّلام و باشتراكه مع غيره و رجحانه عليهم في ساير العلوم كيف يسوّغ القول بحقية امامة غيره؟ و الحال أنّ ترجيح المرجوح على الرّاجح قبيح عقلا على اصول العدليّة فضلا عن النقل قال تعالى: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ» و قال أيضا: «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى».فيا عجبا عجبا يقوم بالخلافة من لا يعرف معنى عنبا و أبّا، و يعتزل في جنح بيته من عنده علم الكتاب و له الفضل على غيره من كلّ باب و إلى اللّه الشكوى من دهر يربي الجهل و الضلال، و يمحق الفضل و الكمال فلنرجع إلى شرح كلامه فأقول:إنّه حمد اللّه سبحانه و أثنى عليه بأوصاف كمالية فقال (الحمد للّه خالق العباد) أى الملائكة و الانس و الجنّ و تخصيصهم من ساير المخلوقات بالذكر مع أنه خالق كلّ شي ء تشرّفهم بشرف التكليف (و ساطح المهاد) أى جعل الأرض فراشا و بساطا للناس و سطحها على الماء بقدرته الكاملة و رحمته السابغة، و في ذلك من دلائل القدرة و آثار الكبرياء و العظمة ما لا يحصى، و من الفوائد التامة و العوائد العامة الّتي للناس ما لا يستقصى حسبما مرّت الاشارة إليها في شرح الفصل السادس من الخطبة التسعين المعروفة بالأشباح. (و مسيل الوهاد و مخصب النّجاد) أى مجرى للسّيل في الأراضي المنخفضة و جاعل المرتفعة ذوات خصب و رفاه ليكمل معاش الانسان و الدوابّ بما أنبت فيها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 21 من الحبّ و النّبات و الفواكه و الجنات. (ليس لأوّليّته ابتداء و لا لأزليّته انقضاء) لأنّه تعالى واجب الوجود لذاته فلو كان لكونه أوّلا للأشياء حدّ تقف عنده أوّليته و تنتهى به لكان محدثا و لا شي ء من المحدث بواجب الوجود، لأنّ المحدث ما كان مسبوقا بالعدم و واجب الوجود يستحيل عليه العدم أى ذاته لا يقبل العدم، و من ذلك علم أيضا أنّه ليس لأزليّته انقضاء إذ كلّ ما ثبت قدمه امتنع عدمه، و الأزليّة عبارة عن القدم، و ربّما يفسّر بأنّها المصاحبة لجميع الثّابتات المستمرّة الوجود في الزّمان. (هو الأوّل لم يزل و الباقي بلا أجل) و غاية و هاتان الجملتان مؤكّدتان لسابقتيهما يعني أنّه سبحانه لم يزل و لا يزال إذ وجوده أصل الحقيقة و ذاته عين البقاء، و هو الأوّل و الاخر لأنّه مبدء كلّ شيء و غايته لا أوّل لأوّليّته و لا غاية لبقائه (خرّت له الجباه و وحّدته الشّفاه) أى سقطت الجباه ساجدة له، و نطقت الشّفاه بتوحيده لكمال الوهيّته و عظمته و استحقاقه للعبوديّة و اختصاصه بالفردانيّة (حد الأشياء عند خلقه لها إبانة له من شبهها) و إبانة لها من شبهه و قد تقدّم توضيح ذلك و تحقيقه في شرح الخطبة المائة و الثانية و الخمسين فليراجع ثمّة. (لا تقدرّه الأوهام بالحدود و الحركات و لا بالجوارح و الأدوات) لمّا كان شأن الوهم بالنّسبة إلى مدركاته أن يدركها بحدّ أو حركة أو جارحة أو أداة، و كان اللّه سبحانه منزّها عنها كلّها، لكونها من عوارض الأجسام، صحّ بذلك سلب إدراك الأوهام و تقديرها أي تعيينها و تشخيصها له تعالى، و قد قال الباقر عليه السّلام كلّما ميّزتموه بأوهامكم في أدقّ معانيه مصنوع مثلكم مردود إليكم، و قد مرّ في شرح الفصل الثّاني من الخطبة الاولى توضيح هذا المعنى. (و لا يقال له متى و لا يضرب له أمد بحتّى) و قد تقدّم تحقيق ذلك أيضا هنالك، فليراجع إليه. (الظّاهر لا يقال ممّا و الباطن لا يقال فيما) يعني أنّ اتّصافه بالظهور و البطون ليس بالمعنى المتبادر منهما في غيره، فانّ المتبادر من ظهور الأجسام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 22 كونها ظاهرة بارزة من مادّة و أصل، و من بطونها اختفائها في حيّز و مكان، و اللّه سبحانه منزّه عن ذلك، بل اطلاق الظّاهر و الباطن عليه و اتّصافه تعالى بهما باعتبار آخر عرفته تفصيلا في شرح الخطبة الرّابعة و الستّين. (لا شبح فيتقضّى و لا محجوب فيخوى) أى ليس بجسم و شخص فيتطرّق إليه الفناء و الانقضاء، و لا مستور بحجاب جسمانيّ حتّى يكون الحجاب حاويا له و ساترا. (لم يقرب من الأشياء بالتصاق و لم يبعد عنها بافتراق) إشارة إلى أنّ قربه و بعده بالنسبة إلى الأشياء ليس على نحو الالتصاق و الافتراق كما هو المتصوّر في الأجسام، بل على وجه آخر تقدّم تحقيقه في شرح الفصل الخامس و السادس من الخطبة الاولى، و في شرح الخطبة التاسعة و الأربعين. (لا يخفى عليه) سبحانه شيء من مخلوقاته، بل هو عالم بها كليّاتها و جزئيّاتها، ذواتها و ماهيّاتها، عوارضها و كيفيّاتها، و صفاتها و حالاتها، فلا يعزب عنه (من عباده شخوص لحظة) أى مدّ البصر من دون حركة جفن (و لا كرور لفظة) أى رجوعها و اعادتها (و لا ازدلاف ربوة) الظّاهر أنّ المراد مجي ء انسان إليها في زلف من اللّيل أو تقدّمهم أى صعودهم إليها.قال الشّارح البحراني: ازدلاف الرّبوة تقدّمها و أراد الرّبوة المتقدّمة أى في النّظر و البادية عند مدّ العين، فانّ الرّبى أوّل ما يقع في العين من الارض انتهى و هو تفسير بارد سخيف، و المتبادر ما قلناه مضافا إلى أنّ سوق كلام المفيد لكون الشّخوص و الكرور و الانبساط في قوله (و لا انبساط خطوة) صفة للعباد كون الازدلاف أيضا من صفاتهم لا من صفات نفس الرّبوة كما هو مقتضى تفسير الشّارح على أنّ غرض أمير المؤمنين عليه السّلام من تعداد هذه الصّفات الاشارة إلى خفايا أوصاف العباد و حالاتهم، و تقدّم الرّبوة في النظر ليس شيئا مخفيّا فافهم  «1»______________________________ (1) اشارة الى أنّ عدم خفاء تقدّم الربوة في الناظر بالنسبة الى نفس الناظر، و أما ادراك غير الناظر لذلك التقدم فلا، بل هو أخفى شي ء بالنسبة اليه كما لا يخفى. منه ره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 23 و بالجملة فالمقصود بذلك كلّه تمجيد اللّه باعتبار إحاطة علمه و عدم خفاء شي ء من هذه الامور عليه سبحانه (في ليل داج) ظلماني (و لا غسق ساج) ساكن كما يخفى فيهما على غيره تعالى، و ذلك لأنّ معرفة غيره تعالى بهذه الأشياء من العباد و إدراكه لها إنّما هو بواسطة آلات جسمانيّة كالباصرة «1» و السامعة و نحوها، و أقويها الباصرة، و الظلمة مانعة عن ادراكها البتّة، و أمّا اللّه الحيّ القيّوم فلا يتفاوت علمه بالنسبة إلى نهار و ليل، و شهادة و غيب بل يعلم السرّ و أخفى «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ». (يتفيّاء عليه القمر المنير) أى يتقلّب على الغسق القمر المنير ذاهبا و جائيا في حالتي أخذه في الضّوء إلى التّبدّر و أخذه في النّقص إلى المحاق (و تعقبه) أى القمر (الشمس ذات النّور) أى تعاقبه (في الافول و الكرور) يعنى أنّها تطلع عند أفوله و يطلع عند افولها (و تقليب الأزمنة و الدّهور من إقبال ليل مقبل و إدبار نهار مدبر) أى أنّهما يتعاقبان و يجي ء أحدهما بعد الاخر و يقلّبان الأزمان و يجعلان اللّيل نهارا و النّهار ليلا.ثمّ عاد إلى وصفه سبحانه أيضا بقوله (قبل كلّ غاية و مدّة و كلّ إحصاء و عدّة) لأنّه سبحانه خالق الكلّ و موجده و مبدئه فوجب تقدّمه و قبليّته عليه جميعا (تعالى) و تقدّس (عمّا ينحله) و يعطيه (المحدّدون) الجاعلون له حدودا من المشبّهة و المجسّمة (من صفات الأقدار) أى المقادير (و نهايات الأقطار) طولا و عرضا و صغرا للحجم و كبرا (و تأثّل المساكن و تمكّن الأماكن) أى اكتساب______________________________ (1) ادراك الباصرة بالنسبة الى شخوص اللحظة و ازدلاف الربوة و انبساط الخطوة، و ادراك السامعة بالنسبة الى كرور اللفظة، و يمكن ادراك بعضها باللّامسة أيضا فى الجملة كما لا يخفى و اليه أشرنا بقولنا و نحوها، منه رحمه اللّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 24 المساكن و استقرار الأحياز و نحوها ممّا هو من صفات المخلوقات المنزّه المتعالى عنها خالق الأرض و السماوات تنزّها ذاتيا و علوّا كبيرا. (فالحدّ لخلقه مضروب و إلى غيره منسوب) يعني أنه سبحانه جاعل الحدود و النهايات و مبدئها و موجدها فأبدئها و ضربها لمخلوقاته و أضافها إلى مبدعاته و جعل لكلّ منها حدا معيّنا و قدرا معلوما، فهى أوصاف للممكنات و حضرة القدس مبرّاة عنها.روى في الكافي عن سهل بن زياد عن بشر بن بشّار النّيشابوري قال: كتبت إلى الرّجل أنّ من قبلنا قد اختلفوا في التّوحيد فمنهم من يقول إنّه جسم و منهم من يقول إنّه صورة، فكتب عليه السّلام سبحان من لا يحدّ و لا يوصف و لا يشبهه شيء و ليس كمثله شيء و هو السّميع البصير.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرتست در حمد و ثناى خداوند ذو الجلال و وصف او با صفات عز و كمال مى فرمايد:حمد و ستايش معبود بحقّى را سزاست كه خالق بندگانست و گستراننده زمين، و روان كننده زمينهاى نشيب است بباران، و فراخ سالى دهنده زمينهاى بلند است برويانيدن گياهان، نيست أوّليت او را ابتدائى، و نه ازليّت او را نهايت و انتهائى، او است أوّل بى زوال، و باقى بى غايت، افتادند از براى سجده او پيشانيهاى مكلّفان، و بتوحيد او مشغول شد لبهاى پيران و جوانان، حدّ معيّني قرار داد همه أشياء را هنگام آفريدن آنها بجهة ابداء مباينة و جدائى خود از مشابهت آنها، تقدير و تشخيص نمى تواند بكند او را و همها بنهايتها و حركتها، و نه بعضوها و آلتها، گفته نمى شود كه او از كيست بجهة تنزّه او از احاطه زمان، و زده نمى شود از براى او مدّتي بكلمه حتّى كه افاده انقضاء و انتها مى نمايد، ظاهر است گفته نمى شود از چه ظاهر شد بجهت اين كه منزّهست از مادّه و امكان، و پنهانست گفته نمى شود كه در چه پنهانست بجهة اين كه مبرّ است از مكان، نه جثّه و جسمى است كه فانى و منقضى بشود، و نه مستور است و محجوب كه چيزى بر او احاطه نمايد نزديك نيست بأشياء بچسبيدن، و دور نيست از آنها بجدا شدن، پنهان نمى ماند بر او از بندگان مدّ بصرى، و نه مكرّر كردن لفظى و خبرى، و نه بلند شدن ايشان به پشته كوهى، و نه گستردن گامى در شب تاريك، و نه در ظلمت برقرار كه بر مى گردد بان ظلمت و تاريكى ماه نور بخش و در عقب ماه مى آيد آفتاب صاحب نور در غروب و رجوع، و در برگدانيدن آن زمانها و روزگارها كه عبارتست از اقبال كردن شب اقبال كننده، و از ادبار نمودن روز ادبار نماينده، موجود است پروردگار عالم پيش از هر نهايتى و مدّتى، و قبل از هر شمردني و تعدادى، منزّهست از آنچه كه بخش مى كنند باو تحديد كنندگان او از صفتهاى مقدارها، و از جوانب قطرها و از كسب نمودن مسكنها، و تمكّن يافتن وطنها، پس حدّ و نهايت مر خلق او را زده شده و بسوى غير او نسبت داده شده.  
بخش ۲ : آفرینش و علم خدا [منبع]

إبتداع المخلوقين :
لَمْ يَخْلُقِ الْأَشْيَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِيَّةٍ وَ لَا مِنْ أَوَائِلَ أَبَدِيَّةٍ، بَلْ خَلَقَ مَا خَلَقَ فَأَقَامَ حَدَّهُ، وَ صَوَّرَ فَأَحْسَنَ صُورَتَهُ.
لَيْسَ لِشَيْءٍ مِنْهُ امْتِنَاعٌ، وَ لَا لَهُ بِطَاعَةِ شَيْءٍ انْتِفَاعٌ.
عِلْمُهُ بِالْأَمْوَاتِ الْمَاضِينَ كَعِلْمِهِ بِالْأَحْيَاءِ الْبَاقِينَ، وَ عِلْمُهُ بِمَا فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى كَعِلْمِهِ بِمَا فِي الْأَرَضِينَ السُّفْلَى.

أقَامَ حَدَّهُ : براى هر پديده حدى معين كرد. 

۲. وصف آفرينش:
پديده ها را از موادّى ازلى و ابدى نيافريد، بلكه آنها را از نيستى به هستى آورد، و براى هر پديده اى حد و مرزى تعيين فرمود، و آنها را به نيكوترين صورت زيبا، صورتگرى كرد، چيزى از فرمان او سر پيچى نمى كند، و خدا از اطاعت چيزى سود نمى برد، علم او به مردگانى كه رفتند چونان آگاهى او به زندگانى است كه هستند، و علم او به آسمان هاى بالا چونان علم او به زمين هاى زيرين است.
 
(7) اشياء را از روى اصول و مبادى و نمونه ازلى و ابدى نيافريد (چون آفرينش او مبدائى نداشته) بلكه (بى نمونه و مبدا بمحض اراده) آفريد آنچه آفريده و حدّش را تعيين نمود، و بآنچه كه ايجاد و فرمود صورت و شكل داد و صورت آنرا نيكو و مناسب گردانيد، هيچ چيزى را در برابر او امتناع و سركشى نيست (همه مطيع و فرمانبردارند) و از اطاعت و پيروى چيزى سود و بهره نصيب او نمى گردد (زيرا او نيازمند بغير نمى باشد، چون نيازمندى مستلزم نقص كمال است و آن از لوازم امكان مى باشد)
(8) دانائى او به مردگان از پيش گذشته مانند دانائى او است به زنده هاى باقى مانده، و علم او بآنچه در آسمانهاى زبرين است مانند علم او است به زمينهاى زيرين (علم او به مرده و زنده و گذشته و آينده و پست و بلند يكنواخت است، چون ذات او نسبت به همه اجزاء زمان و زمانيّات يكسان است، علم او هم كه عين ذات او است چنين مى باشد).
 
اشيا، را از مبادى و نمونه هاى ازلى نيافريده و بر نمونه هاى ابدى خلق نكرده بلكه هر چه را كه آفريد، حدى خاص براى آن قرار دارد. و صورتشان بخشيد و صورتهايشان نيكو ساخت، هيچ چيز را ياراى سرپيچى از فرمان او نيست و او از اطاعت آنها سودى نبرد. علم او به مردگان در گذشته چون علم او به زندگان برجاى مانده است. علم او بر آسمانهاى فرازين چون علم او به زمينهاى فرودين است.
 
خداوند، اشيا را از اصول و موادى که ازلى و ابدى باشند نيافريد، بلکه آن چه را آفريد (همه بى سابقه بود و) براى هر يک حدّى قرار داد و به آن چه صورت بخشيد، صورت زيبايى داد. هيچ چيز در برابر قدرتش ياراى مقاومت ندارد و از اطاعت کسى يا چيزى نفعى عايد او نمى شود، علم او به مردگان پيشين همچون علمش به زندگان باقى است و دانش او به آن چه در آسمان هاى بالاست همچون دانش او به آن چه در طبقات پايين زمين است، مى باشد.
 
آنچه آفريد از مادّتى نبود كه ازلى است، و نه از نمونه هايى كه ابدى است، بلكه آفريد آنچه را آفريد، و حدّ آن را بر پا داشت، و صورت داد آنچه را داد، و در نيكوترين صورتش نگاشت. هيچ چيز از فرمان او سر برنتابد، و او از طاعت چيزى سودى نيابد. علم او به مردگانى كه رفته اند همچون علم او به زندگانى است كه مانده اند، و علم او به آسمانهاى برين چون علم اوست به زمين فرودين.
 
اشياء را از موادّى كه ازلى و داراى پيشينه باشند نيافريد، بلكه آنچه را به وجود آورد خودش حدّش را معين نمود، و آنچه را صورت داد نيكو صورت داد. چيزى از فرمانش امتناع نورزد، و او را از طاعت چيزى سودى نرسد. آگاهيش به مردگان گذشته همچون آگاهيش به زندگان باقى است، و دانش او به آنچه در آسمانهاست همچون دانش اوست به آنچه در طبقات پايين زمين است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 322-319 علم نامحدود خدا:اين بخش از کلام امام(عليه السلام) ادامه و تکميل بخش گذشته است که درباره قدرت و علم نامحدود خداوند سخن مى گفت. مى فرمايد: «خداوند، اشيا را از موادى که ازلى باشند يا ابدى نيافريد، بلکه آن چه را آفريد (همه بى سابقه بود و) براى هر يک حدّى قرار داد و به آن چه صورت بخشيد، تصوير زيبايى داد» (لَمْ يَخْلُقِ الاَْشْيَاءَ مِنْ أُصُول أَزَلِيَّة، وَ لاَ مِنْ أَوَائِلَ أَبَدِيَّة، بَلْ خَلَقَ مَا خَلَقَ فَأَقَامَ حَدَّهُ، وَ صَوَّرَ مَا صَوَّرَ فَأَحْسَنَ صُورَتَهُ).اين سخن، اشاره به ابداع در خلقت است; يعنى آفرينش اشيا مسبوق به هيچ سابقه اى نبود. نه موادّى وجود داشت که خداوند، اشيا را از آن مواد ازلى آفريده باشد و نه صورت ها و اشکالى وجود داشت که از آن اقتباس کرده باشد; بلکه هم مواد، بى سابقه بود و هم صورت ها; بر خلاف آن چه بعضى از فلاسفه درباره ازلى بودن مادّه پنداشته اند; چرا که ازلى و ابدى تنها ذات پاک خداوند است و همان گونه که در برهان هاى توحيد گفته ايم دو وجود ازلى و ابدى در عالم ممکن نيست و جالب اين که اين گونه سخنان را امام(عليه السلام) در عصرى مى فرمايد که اين چنين سخنانى در آن محيط وجود نداشت و درباره معرفة الله کسى با اين منطق دقيق و متقن سخن نمى گفت.سپس به قدرت بى پايان خداوند از ديدگاه ديگرى اشاره کرده، مى فرمايد: «هيچ چيز در برابر قدرتش ياراى مقاومت ندارد و از اطاعت کسى يا چيزى نفعى عايد او نمى شود» (لَيْسَ لِشَيْء مِنْهُ امْتِنَاعٌ، وَ لاَ لَهُ بِطَاعَةِ شَيْء انْتِفَاعٌ).بلکه همه چيز در برابر اراده تکوينى او تسليم مطلق اند. هرگونه بخواهد ايجاد مى کند و هر زمان بخواهد وجودش را بر مى چيند; ولى با اين حال چنان نيست که تسليم بودن موجودات و اطاعت مطيعان و عبادت عبادت کاران چيزى بر عظمت او بيفزايد; چرا که وجودش نامتناهى و سرچشمه همه خيرات و برکات است.اين در ناحيه قدرتش و اما در جهت علم بى پايانش مى فرمايد: «علم او به مردگان پيشين همچون علمش به زندگان باقى است و دانشش به آن چه در آسمان هاى بالاست همچون دانش او به آن چه در طبقات پايين زمين است، مى باشد» (عِلْمُهُ بِالأَمْوَاتِ الْمَاضِينَ کَعِلْمِهِ بِالاَْحْيَاءِ الْبَاقِينَ، وَ عِلْمُهُ بِمَا فِي السَمَاوَاتِ الْعُلَى کَعِلْمِهِ بِمَا فِي الاَْرَضِينَ السُّفْلَى).آن چه را امام(عليه السلام) در اين سخنان شيوا و پر معنا بيان فرموده، برگرفته از آيات قرآن است.در يک جا مى فرمايد: «(وَمَا يَعْزُبُ عَنْ رَّبِّکَ مِنْ مِّثْقَالِ ذَرَّة فِى الاَْرْضِ وَلاَ فِى السَّمَاءِ وَلاَ أَصْغَرَ مِنْ ذَلِکَ وَلاَ أَکْبَرَ إِلاَّ فِي کِتَاب مُّبِين); از پروردگار تو پنهان نمى ماند حتى به اندازه سنگينى ذره اى و نه کوچک تر و نه بزرگ تر از آن; نيست مگر اين که (همه آن ها) در کتاب آشکار (و لوح محفوظ علم خداوند) ثبت است».(1)و در جاى ديگر مى فرمايد: «(وَمَا کَانَ اللهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَىْء فِى السَّماوَاتِ وَلاَ فِى الاَْرْضِ إِنَّهُ کَانَ عَلِيماً قَدِيراً); نه چيزى در آسمان ها و نه چيزى در زمين از حوزه قدرت او بيرون نخواهد رفت. او دانا و تواناست».(2)و در سوره حجر مى فرمايد: «(وَلَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِينَ مِنْکُمْ وَلَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِينَ); ما هم پيشينيان شما را دانستيم و هم متأخران را».(3)کوتاه سخن اين که معرفت پروردگار، بدون شناخت علم و قدرت نامتناهى و هستى ازلى و ابدى و بى پايان او حاصل نمى شود.نکته:بازتاب ايمان به علم خدا در اعمال انسان ها:موضوع مهم در اين جا اين است که چنين اعتقادى به علم و قدرت و ازليّت و ابديّت خداوند، تنها جنبه ذهنى و فکرى ندارد; بلکه بازتاب وسيع و گسترده اى در اعمال ما به جاى مى گذارد; زيرا هنگامى که من يقين داشته باشم او همه جا با من است قبل از من بوده و بعد ازمن خواهد بود و برون و درون حتى جزئيات انگيزه ها و نيّاتِ ما براى او آشکار است، اين عقيده مرا تربيت مى کند و به مراقبت وسيع و گسترده از خويشتن وا مى دارد و به نقادى از خود و اعمال خويش دعوت مى کند; از سوى ديگر هرگونه يأس و نوميدى را در برابر هجوم مشکلات از من دور مى سازد و به آينده اميدوار مى کند و به اين ترتيب، اعتقاد به خدا با اوصافى که ذکر شد تنها سرمايه روز جزاى ما نيست; بلکه دنياى ما را مى سازد و پاکى و تقوا و آرامش و امنيّت ما را در اين جهان نيز تأمين مى کند و اگر مى بينيم بى تقوايى ها از يک سو و افسردگى ها از سوى ديگر در جهان امروز گسترش يافته است يکى از دلايل عمده آن، فاصله گرفتن از اعتقادات صحيح مذهبى است.****پی نوشت:1. يونس، آيه 61.2. فاطر، آيه 44.3. حجر، آيه 24. 
شرح علامه جعفری«لم يخلق الاشياء من اصول ازليه» (تفسير اين جملات در مباحث قبلي نيز مطرح شده است مراجعه فرماييد.)«و صور ما صور فاحسن صورته، ليس لشي‌ء منه امتناع، و لا له بطاعه شي‌ء انتفاع» (هرچه را كه صورتگري كرد، با نيكوترين وجه تصوير فرمود. هيچ چيزي از مخلوقات را قدرت امتناع و سرپيچي از فرمان او نيست و نه از اطاعت كائنات به او، سودي به آن موجود برين عائد مي‌گردد.)در عالم امكان آنچه كه ساخته شده است، نيكوترين مصنوع با توجه به كائنات اين عالم است:اين جمله كه «ليس في الامكان ابدع مما كان» (در عالم امكان بديع‌تر و عالي‌تر از آنچه كه به وجود آمده است، وجود ندارد) يك سخن بسيار مشهور است كه اكثر صاحبنظران مشرق زمين و مغرب زمين بشرط آنكه در عالم هستي از ديدگاه نظم و زيبايي‌هاي محسوس و معقول بررسيهاي دقيقي داشته باشند، آن را پذيرفته‌اند. منظور از (احسن تصوير) كه در جملات مورد تفسير ديده مي‌شود و منظور از (بديع‌تر) در سخن حكماء، تنها زيبايي محسوس ظاهري نيست كه در مقداري فراوان از موجودات عالم طبيعت ديده نمي‌شود. لذا در خطبه‌ي مباركه‌ي (فاجمل صورته) (پس صورتش را زيبا ساخته است) نفرموده و در سخن حكماء (اجمل مما كان) نيامده است. بلكه مقصود عظمت نظم و شكوه بسيار خيره‌كننده است كه بينايان مي‌توانند واقعا آن را مشاهده نمايند. لذا نظامي گنجوي هم نمي‌گويد: (در جهان هستي رقمي زيباتر از اين نمي‌توان كشيد) بلكه مي‌گويد: (در جهان هستي بهتر از اين نمي‌توان رقمي كشيد.) در عالم عالم آفريدن به زين نتوان رقم كشيدن.البته همانگونه كه اشاره كرديم براي حركت از مسير زيبايي‌ها به بارگاه خداوندي، به حد لازم و كافي زيبا وجود دارد:چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستي           صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي (ميرفندرسكي)هيچ موجودي توانايي مقاومت در مقابل او را ندارد:باد ما و بود ما از داد تست          هستي ما جمله از ايجاد تستلذت هستي نمودي نيست را         عاشق خود كرده بودي نيست رالذت انعام خود را وامگير         نقل و باده‌ي جام خود را وامگيرور بگيري كيت جست و جو كند          نقش با نقاش كي نيرو كندمنگر اندر ما مكن در ما نظر         واندر اكرام و سخاي خود نگرما نبوديم و تقاضامان نبود         لطف تو ناگفته‌ي ما مي‌شنود (مولوي)غناي ذاتي و مطلق آن صمد يكتا چه نيازي به اطاعت ما دارد؟ امام حسين بن علي عليهماالسلام در نيايش عرفه چنين عرض مي‌كند: (الهي تقدس رضاك ان تكون له عله منك، فكيف تكون له عله مني. الهي انت الغني بذاتك ان يصل لك النفع منك فكيف لا تكون غنيا عني) (خداي من، رضاي تو مقدس‌تر و باعظمت‌تر از آن است كه براي آن علتي از مقام ربوبي خود تو بوده باشد، چگونه ممكن است، من علت آن را به وجود بياورم! خداي من، غناي ذاتي تو چنان است كه امكان ندارد سودي از خود تو به تو برسد، پس چگونه ممكن است از من بي‌نياز نباشي! (متاسفانه بي‌توجهي اكثر مردم به اين حقيقت عظمي (كه تمامي اطاعات و عبادات آنان براي به ثمر رساندن شخصيت خود آنان در گذرگاه ابديت است) به گمان اينكه خداوند از عبادات و اطاعات آنان بهره‌مند مي‌شود! خود را از ارتباط حقيقي و قرار گرفتن در شعاع جاذبيت الهي محروم نموده‌اند. بهمين جهت است كه به مجرد عروض ناملايمات و ابتلاء به ناگواريها، دست از عبادت و اطاعت برمي‌دارند و به خيال خود كار صحيحي انجام داده‌اند!)****«علمه باالاموات الماضين كعلمه بالاحياء الباقين و علمه بما في السماوات العلي كعلمه بما في الارضين السفلي» (علم خداوندي به مردگان گذشته مانند علم او است به زنده‌هاي باقي و علم او به آسمانهاي بالا همانگونه است كه به زمين‌هاي پايين).توضيح مباحث مربوط به علم خداوندي هم در اين خطبه و هم در خطبه‌هاي گذشته مشروحا بحث شده است. مراجعه فرماييد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )16- خداوند آفريدگان را بى آن كه مايه هايى ازلى و موادّى ابدى و اصولى از پيش ساخته داشته باشند پديد آورده است، معناى گفتار مذكور اين است كه آنچه را آفريده بر طبق نمونه اى كه از پيش موجود باشد به وجود نياورده است، زيرا هيچ چيزى با او همآغاز نيست، گفته شده كه معنايش اين است كه آفريدگان را از اصلى ازلى و ابدى يعنى چيزى كه هميشه بوده و خواهد بود، و به قول فلاسفه داراى صورت و مادّه باشد نيافريده است. در برخى از نسخه ها: «و لا من أوائل أبديّة» روايت شده است.فرموده است: «بل خلق ما خلق فأقام حدّه»:يعنى: آنچه را بيافريده از نيستى به هستى در آورده و بر طبق حكمت و مصلحت، اندازه و شكل و نهايت و مدّت و فايده براى آن قرار داده، و آنچه را صورتگرى كرده صورت نيكو به آن بخشيده، و آن را از اعتدال و استحكام بهره مند ساخته است.17- اين كه هر چه جز اوست سر بر فرمان او دارد اشاره به كمال قدرت و احاطه علم خداوند به همه اشياست.18- فرموده است از اين كه چيزى او را فرمانبردار باشد سودى براى او حاصل نيست، زيرا لازمه سودبرى نيازمندى است كه در مورد خداوند متعال ممتنع است. و اين توصيف به غنا و بى نيازى خداوند اشاره دارد.19- اين كه دانش خداوند به درگذشتگان مانند دانش او به بازماندگان، و علم او به آسمانها و جهان بالا همانند علم او به زمينها و جهان پايين است، اشاره است به اين كه علم خداوند به دست آمده از غير نيست، و در آن هيچگونه دگرگونى و بازيابى حاصل نمى شود، و چيزى براى او نادانسته نيست تا از نو دانسته شود، بلكه علم خداوند متعال ازلى و ابدى و هميشگى و سرمدى است، و در حدّ تمام و كمال، و دور از كاستى و نقصان است و نسبت همه ممكنات و موجودات در پيشگاه علم خداوند مساوى و يكسان مى باشد، و ما تحقيق در باره اين مطلب را در موارد مناسب از مباحث علم إلهى شرح داده ايم. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 18 لم يخلق الأشياء من أصول أزليّة، و لا من أوائل أبديّة، خلق ما خلق فأقام حدّه، و صوّر ما صوّر فأحسن صورته، ليس لشيء منه امتناع، و لا له بطاعة شيء انتفاع، علمه بالأموات الماضين، كعلمه بالأحياء الباقين، و علمه بما في السّموات العلى، كعلمه بما في الأرضين السّفلى.المعنى:(لم يخلق الأشياء من اصول أزليّة و لا من أوائل أبديّة) قال العلّامة المجلسيّ ردّ على الفلاسفة القائلين بالعقول و الهيولى القديمة.و قال الشّارح المعتزلي: الردّ في هذا على أصحاب الهيولى و الطّينة الّتي يزعمون قدمها و قيل: إنّ معناه ليس لما خلق أصل أزليّ أبديّ خلق منه من مادّة و صورة كما زعمت الفلاسفة.و قال الشّارح البحراني: إنّه لم يخلق ما خلق على مثال سبق يكون أصلا.و محصّل ما ذكروه أنّ خلقه للأشياء على محض الابداع و الاختراع و أن لا مبدء لصنعه إلّا ذاته، إذ لو كان خلقه لها مسبوقا بمادّة أو مثال فان كانا قديمين لزم تعدّد القدماء، و إلّا لزم التسلسل في الأمثلة و الموادّ.و أوضح هذا المعنى بقوله (بل خلق ما خلق فأقام حدّه و صوّر ما صّور فأحسن صورته) يعني أنّه المخترع لاقامة حدود الأشياء على ما هى عليها من المقادير و الاشكال و النهايات و الاجال و الغايات على أبلغ نظام. و مصوّرها على أحسن اتقان و إحكام (ليس لشيء منه امتناع) لعموم قدرته و غاية قهره و قوّته (و لا له بطاعة شيء انتفاع) إذ هو الغنيّ المطلق عمّا عداه و المتعالى عن الافتقار إلى ما سواه، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 25 فلو كان منتفعا بطاعة مخلوقاته لزم أن يكون مستكملا بغيره فاقدا للكمال بذاته.و هو أيضا (علمه بالأموات الماضين كعلمه بالأحياء الباقين) لأنّه لا يتفاوت علمه بالنّسبة إلى الحاضرين الموجودين و الغائبين المعدومين كما يتفاوت في حقّنا و ذلك لأنّ علمنا بالأشياء من الأشياء كما أنا نعلم قبل وجود زيد أنّ زيدا معدوم، فاذا وجد نعلم أنّه موجود ثمّ إذا عدم بعد وجوده نعلم أنّه كان موجودا فقد تغيّر علمنا بتغيّر المعلوم و حصل التّفاوت بين الحالين و منشأ ذلك أنّ علمنا زماني لأنه مستفاد من الموجودات و أحوالها و أمّا اللّه الحىّ القيّوم فهو إنّما يعلم كلّ شيء جزئيّ أو كليّ من ذاته و لا يجوز أن يكون يعلم الأشياء من الأشياء، و إلّا يلزم أن يستفيد علمه من غيره و يكون لو لا امور من خارج لم يكن عالما فيكون لغيره تأثير في ذاته، و الاصول الالهيّة تبطل ذلك مضافا إلى استلزامه التّغيّر في ذاته بتغيّر معلوماته. (و) من ذلك علم أيضا أنّ (علمه بما في السّماوات العلى كعلمه بما في الأرضين السّفلى) من دون تفاوت بينهما و أمّا غيره تعالى من أهل الأرض فعلمهم بما في الأرضين أقوى من علمهم بما في السّماوات، كما أنّ أهل السّماوات أعلم بها من أهل الأرض، و منشأ ذلك التّفاوت تفاوت الأمكنة كما أنّ منشأ التفاوت فيما سبق تفاوت الأزمنة قربا و بعدا.و بالجملة لما كان نسبة ذات الباري إلى جميع أجزاء الزّمان و الزّمانيّات و جميع أصقاع المكان و المكانيّات على حدّ سواء، كان علمه بالنسبة إلى الجميع كذلك.الترجمة:نيافريد چيزها را از أصلهائى كه ازلى باشد، و نه از اوّلهائى كه ابدى باشد، بلكه آفريد آنچه كه آفريد پس بر پا داشت حدّ آنرا، و تصوير نمود آنچه كه تصوير فرمود پس نيكو گردانيد صورت آنرا، نيست هيچ چيز را از امر او امتناعى، و نيست مر او را بطاعت چيزى انتفاعى علم او بر مردگان گذشتگان مثل علم او است بر زندگان باقى ماندگان، و احاطه او بان چيزى كه در آسمانهاى بلندها است مثل احاطه او است بچيزهائى كه در زمينهاى پستهاست.  
بخش ۳ : شگفتى آفرینش انسان [منبع]

أَيُّهَا الْمَخْلُوقُ السَّوِيُّ وَ الْمُنْشَأُ الْمَرْعِيُّ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْحَامِ وَ مُضَاعَفَاتِ الْأَسْتَارِ، بُدِئْتَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ وَ وُضِعْتَ فِي قَرارٍ مَكِينٍ إِلى قَدَرٍ مَعْلُومٍ وَ أَجَلٍ مَقْسُومٍ، تَمُورُ فِي بَطْنِ أُمِّكَ جَنِيناً، لَا تُحِيرُ دُعَاءً وَ لَا تَسْمَعُ نِدَاءً، ثُمَّ أُخْرِجْتَ مِنْ مَقَرِّكَ إِلَى دَارٍ لَمْ تَشْهَدْهَا وَ لَمْ تَعْرِفْ سُبُلَ مَنَافِعِهَا.
فَمَنْ هَدَاكَ لِاجْتِرَارِ الْغِذَاءِ مِنْ ثَدْيِ أُمِّكَ وَ عَرَّفَكَ عِنْدَ الْحَاجَةِ مَوَاضِعَ طَلَبِكَ وَ إِرَادَتِكَ؟ هَيْهَاتَ، إِنَّ مَنْ يَعْجِزُ عَنْ صِفَاتِ ذِي الْهَيْئَةِ وَ الْأَدَوَاتِT فَهُوَ عَنْ صِفَاتِ خَالِقِهِ أَعْجَزُ وَ مِنْ تَنَاوُلِهِ بِحُدُودِ الْمَخْلُوقِينَ أَبْعَد.

السَّوِىّ : مستوى الخلقة، كامل و بدون عيب و نقص.
الْمُنْشَأ : آفريده شده.
الْمَرْعِىّ : محفوظ، حفاظت شده.
السُلَالَة : آنچه از چيزى كشيده مى شود، عصاره، چكيده.
قَرَارَ مَكِين : منظور محل جنين در رحم است.
تَمُورُ : حركت مى كنى.
لَا تُحِيرُ : پاسخ نمى دهى. 
مُنشَأ : ايجاد شده
مَرعِى : رعايت و حفظ شده
بُدِئتَ : شروع شده اى
مِن سُلالَة من طين : از فشرده گل
لا تُحِير : قدرت جواب و رد سؤال ندارى
إجتِرار : كشيدن و در دهان بر گرداندن، مكيدن
ثَدى : پستان 
۳. شگفتى آفرينش انسان:
اى انسان اى آفريده راست قامت، اى پديده نگهدارى شده در تاريكى هاى رحم هاى مادران، و قرار داده شده در پرده هاى تو در تو آغاز آفرينش تو از گل و لاى بود، و سپس در جايگاه آرامى نهاده شدى تا زمانى مشخّص و سر آمدى تعيين شده، و آنگاه كه در شكم مادرت حركت مى كردى، نه دعوتى را مى توانستى پاسخ دهى، و نه صدايى را مى شنيدى. سپس تو را از قرار گاهت بيرون كردند و به خانه اى آوردند كه آن را نديده بودى و راههاى سودش را نمى توانستى.
پس چه كسى تو را در مكيدن شير، از پستان مادر هدايت كرد و به هنگام نياز جايگاه هاى طلب كردن و خواستن را به تو شناساند? هرگز، آن كس كه در توصيف پديده اى با شكل و اندازه و ابزار مشخّص درمانده باشد، بدون ترديد از وصف پر وردگارش ناتوان تر، و از شناخت خدا با حدّ و مرز پديده ها دورتر است.
 
قسمت دوم از اين خطبه است (در شگفتى آفرينش انسان و عظمت و بزرگى آفريننده):
(9) اى انسان آفريده شده مستوى الخلقه (بى نقص و كم بود) و اى پديد آورده شده محفوظ در رحمهاى تاريك و پرده هاى بسيار (تاريكى شكم و رحم و مشيمه يعنى پرده اى كه انسان هنگام ولادت با آن از شكم مادر خارج ميشود) كه شروع شده اى از گل خالص (و از بدن انسان كه تركيب شده از عناصر ارضى است) و در آرامگاه استوار و محكم (رحم مادر) نهاده شدى تا قدر معلوم (هويدا شدن طول و عرض و نازكى و كلفتى) و مدّت قسمت شده (زمان حمل هفت يا نه ماه يا كمتر و زيادتر) در شكم مادرت جنبش داشتى در حاليكه جنين بودى، سخنى را پاسخ نمى دادى، و آوازى نمى شنيدى،
(10) پس از قرارگاه خود (رحم مادر) به سراى نديده و راههاى سودش را نشناخته بيرون آورده شدى، كى ترا به كشيدن شير از پستان مادرت راه نمود و كى ترا هنگام نياز بآنچه درخواست و اراده نمودى آشنا كرد؟ (آيا همه اينها دليل بر وجود و هستى صانع نيست كه مى خواهى پى بكنه و حقيقت ذات او ببرى)،
(11) چه دور است (پى بردن بكنه ذات او، زيرا) كسيكه از (شناسايى) صفات دارنده شكل و صورت و اندام ناتوان است، از صفات آفريننده او ناتوانتر و از دريافتش بوسيله حدود و صفات آفريده ها دورتر است (كسيكه به شگفتى آفريده شده راه نبرد چگونه به آفريننده راه پيدا خواهد كرد، و حال آنكه او را شبيه و مانندى نيست تا كنه ذات و صفاتش شناخته شود).
 
اى انسان آفريده شده در حد اعتدال. اى آنكه در تاريكيهاى رحمها و در پرده هاى تو بر تو نگهداريت كرده اند. آفرينشت از گل خالص آغاز شد و در قرارگاهى مطمئن جايت دادند. تا زمانى معلوم و تا مدتى كه بهره توست. در شكم مادر خود مى جنبيدى و به دعوت كس پاسخ نمى گفتى و آواز كسى شنيدن نتوانستى. سپس، تو را از قرارگاهت بيرون راندند. به سرايى آمدى كه هرگز آن را نديده بودى و راه رسيدن به منافع آن را نمى شناختى.
پس چه كسى تو را به كشيدن غذا از پستان مادر راه نمود و به تو آموخت كه نيازها و خواستهايت را از كجا طلب كنى? هيهات آنكه، در شناخت صفات كسى كه اندام و اعضا دارد، ناتوان است، از شناخت صفات آفريدگارش ناتوانتر است. و هر چه او را به صفات مخلوقاتش محدود كند، از شناخت او دورتر گرديده است.
 
اى مخلوقى که با اندام متناسب آفريده شده اى و در محيط محفوظى، در تاريکى هاى رحم و در پرده هاى تو در توى متعدد پرورش يافته اى، آفرينش تو از عصاره گِل آغاز شد و در جايگاه مطمئن و محفوظى تا حدّ معين و سرآمد مشخصى قرار داده شدى، در آن هنگام که در شکم مادر مشغول حرکت بودى در حالى که نه قدرت پاسخگويى داشتى و نه توانايى شنيدن سخنى. سپس از جايگاه خود به سرايى که هرگز آن را مشاهده نکرده بودى و راهِ به دست آوردن منافعش را نمى شناختى فرستاده شدى.
(بگو:) چه کسى تو را براى به دست آوردن غذا به مکيدن پستان مادرت هدايت کرد؟ و چه کسى موارد نيازها و مقصودت را به تو معرفى نمود؟ هيهات! آن کس که از وصف موجوداتى که داراى شکل و اندام و اعضاى پيکرند ناتوان است از وصف خالق خويش ناتوان تر مى باشد و از شناخت او از طريق صفات مخلوقات دورتر است.
 
اى آفريده راست اندام، و پديده نگاهدارى شده در تاريكيهاى ارحام، و در پرده هايى نهاده و هر پرده بر ديگرى فتاده. آغاز شدى از آنچه برون كشيده شد از گل و لاى، و نهاده شدى در آرامگاهى بر جاى، تا مدّتى كه دانسته است و زمانى كه قسمت شده است. در دل مادرت مى جنبيدى، نه خواندن را پاسخى توانستى گفت، و نه آوازى را توانستى شنفت. سپس از قرارگاهت بيرون كردند-  و به خانه اى در آوردند-  كه آن را نديده بودى، و راههايى كه سود آن را نشناخته.
پس چه كسى تو را راه كشيدن خوراك از پستان مادر نماياند و به هنگام نياز جايگاههاى طلب كردن و خواستن را به تو شناساند? هيهات آن كه در وصف كردن خداوند شكل و اندام درماند، صفت كردن آفريننده او را چگونه تواند و اگر او را بدانچه آفريدگان را بدان محدود كنند بشناساند، از او دورتر ماند.
 
اى آفريده شده بر اساس اعتدال، اى به وجود آمده مراعات شده در تاريكى هاى ارحام، و پرده هاى بسيار، تو از عصاره گل آغاز شدى، و تا مدتى معلوم و زمانى معين در جايگاهى آرام نهاده شدى. در حالى كه جنين بودى در شكم مادر جنبش داشتى، نه سخنى را مى توانستى بگويى، و نه صدايى را مى شنيدى. آن گاه از قرارگاهت به سرايى آورده شدى كه آن را نديده بودى، و راههاى سودش را نمى شناختى.
چه كسى تو را در كشيدن غذا از سينه مادرت هدايت كرد و چه كسى تو را به هنگام نياز به آنچه نيازمند و طالب آن بودى آشنا نمود? هيهات آن كه از توصيف موجودى كه دارنده شكل و اعضاء و اندام است ناتوان است از توصيف خالقش ناتوان تر، و از درك آفريننده از طريق حدود و اندازه هاى مخلوقات دورتر است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 329-324 اى برتر از خيال و قياس و وهم:اين بخش از خطبه که آخرين بخش آن است، پاسخى است به سؤال يا سؤالاتى که از بخش هاى پيشين سرچشمه مى گيرد و آن اين که: خدايى که چنين صفاتى دارد يعنى هم اوّل است و هم آخر، هم ظاهر است و هم باطن، هم به اشيا نزديک است و هم از آن ها دور و علم و قدرت او نسبت به همه چيز، يکسان است، شناخت کنه صفاتش بر ما ميسر نيست. درست است که علم اجمالى به همه اين صفات داريم ولى علم تفصيلى ـ که از آن به علم به کنه ذات و صفات تعبير مى کنيم ـ براى ما ميسّر نمى باشد.امام(عليه السلام) در اين جا به گوشه اى از آفرينش انسان و اسرار پيچيده دوران جنينى و نيز اسرار پيچيده تولّد و پس از آن اشاره مى فرمايد و نتيجه مى گيرد: تو که نمى توانى به کنه اسرار خلقت خود برسى، چگونه مى توانى انتظار داشته باشى به کنه صفات حق راه يابى؟!مى فرمايد: «اى مخلوقى که با اندام متناسب آفريده شده اى و در محيط محفوظى، در تاريکى رحم ها و در پرده هاى تو در توى متعدد پرورش يافته اى» (أَيُّهَا الْمَخْلُوقُ السَّوِيُّ(1)، وَالْمُنْشَأُ الْمَرْعِيُّ(2)، فِي ظُلُمَاتِ الاَْرْحَامِ، وَ مُضَاعَفَاتِ الاَْسْتَارِ).آرى، دوران جنينى يکى از شگفت انگيزترين و اسرارآميزترين دوران هاى خلقت انسان است. نطفه انسان در حالى که در محيطى کاملا بسته و ظلمانى و زير پرده هاى مضاعف قرار دارد، مراحل تکامل خود را پى در پى طى مى کند و هر روز در مرحله جديدى گام مى نهد. آفرينشى کاملا موزون و منظم و حساب شده را طى مى کند و با اين که بسيار لطيف و آسيب پذير است، در آن محيط کاملا محفوظ از آسيب ها برکنار است.سپس به شرح اين مطلب پرداخته، مى افزايد: «آفرينش تو از عصاره گِل آغاز شد و در جايگاه مطمئن و محفوظى تا حدّ معين و سرآمد مشخصى قرار داده شدى» (بُدِئْتَ مِنْ سُلاَلَة(3) مِنْ طين، وَ وُضِعْتَ فِي قَرَار مَکِين(4) * إِلَى قَدَر مَعْلُوم، وَ أَجَل مَقْسُوم).اشاره به اين که توقف انسان در رحم مادر، کاملا حساب شده است; از نظر کميّت و کيفيت بدن و از نظر مدت و زمان; که امام(عليه السلام) به يکى با جمله «الى قدر معلوم» اشاره مى کند و به ديگرى با جمله «واجل مقسوم».آن گاه به بيان مرحله بعد از استقرار در رحم مى پردازد و مى فرمايد: «در آن هنگام که در شکم مادر مشغول حرکت بودى در حالى که نه قدرت پاسخگويى داشتى و نه توانايى شنيدن سخنى!» (تَمُورُ(5) فِي بَطْنِ أُمِّکَ جَنِيناً لاَ تُحِيرُ(6) دُعَاءً، وَلاَ تَسْمَعُ نِدَاءً).اين جمله اشاره لطيفى است به حرکت پى در پى جنين در شکم مادر که به صورت شنا کردن در مايع مخصوص پيرامونش مى باشد. فرمان حرکت را از درون فطرت و به حکم طبيعت مى گيرد، بى آن که از کسى چيزى بخواهد يا پاسخ به کسى بدهد; چرا که نه گوش شنوا دارد و نه زبان گويا; ولى همه نيازهاى او از پيش در همان محيط بسته و ظلمانى و تاريک فراهم شده است.آن گاه به مرحله تولّد و دوران شيرخوارگى در دامان مادر اشاره کرده، چنين مى فرمايد: «سپس از جايگاه خود به سرايى که هرگز آن را مشاهده نکرده بودى و راهِ به دست آوردن منافعش را نمى شناختى فرستاده شدى» (ثُمَّ أُخْرِجْتَ مِنْ مَقَرِّکَ إِلَى دَار لَمْ تَشْهَدْهَا، وَ لَمْ تَعْرِفْ سُبُلَ مَنَافِعِهَا).آرى، از آن قرار مکين و جايگاه مطمئن وارد دنيايى مى شود که با هيچ چيز آشنا نيست; نه غذاى لازم را مى شناسد و نه راه به دست آوردن آن و نه طرز مصرف آن را; نه از وسايل پيشرفت آگاهى دارد و نه از موانع آن; نه آيين همزيستى را فرا گرفته و نه کار جمعى و گروهى را. اگر دست لطف خداوند دستش را نگيرد و هدايت هاى تکوينى او شامل حالش نشود، به يقين به ادامه حيات قادر نيست; ولى لطف خدايى که هر چيزى را که آفريده به سر منزل مقصودش هدايت مى کند به يارى او مى شتابد و به حکم غريزه خداداد از راه هاى پر پيچ و خم زندگى مى گذرد.لذا درادامه سخن مى فرمايد: «چه کسى تو را براى به دست آوردن غذا به مکيدن پستان مادرت هدايت کرد؟ و چه کسى موارد نيازها و مقصودت را به تو معرفى نمود؟» (فَمَنْ هَدَاکَ لاِجْتِرَارِ(7) الْغِذَاءِ مِنْ ثَدْيِ أُمِّکَ، وَ عَرَّفَکَ عِنْدَ الْحَاجَةِ مَوَاضِعَ طَلَبِکَ وَ إِرَادَتِکَ!).راستى چه کسى به نوزاد، آموخته که غذا و مايه حيات تو در پستان مادر است؟ بايد آن را در ميان دست هاى کوچکت بگيرى بفشارى و با لب هاى کوچکت آن را بمکى و به مقدار نيازت از آن بهره گيرى؟!!چه کسى گريستن را با آن صداى سوزناک به او آموخته که همه حاجات خود را به وسيله آن اعلام کند؟! تشنگى، گرسنگى، بيمارى، گرما، سرما و نياز به خواب و استراحت را!!و جالب اين که نوزادهاى پرندگان و چارپايان و انواع حيوانات ديگر هر يک به طريق شگفت انگيزى به سوى نيازهايشان جلب و جذب مى شوند!سرانجام در پايان خطبه در يک نتيجه گيرى مى فرمايد: «هيهات! آن کس که از وصف موجوداتى که داراى شکل و اندام و اعضاى پيکرند ناتوان است از وصف خالق خويش ناتوان تر مى باشد و از شناخت او از طريق صفات مخلوقات دورتر است» (هَيْهَاتَ(8)، إِنَّ مَنْ يَعْجِزُ عَنْ صِفَاتِ ذِي الْهَيْئَةِ وَ الاَْدَوَاتِ فَهُوَ عَنْ صِفَاتِ خَالِقِهِ أَعْجَزُ، وَ مِنْ تَنَاوُلِهِ بِحُدُودِ الْمَخْلُوقِينَ أَبْعَدُ!).آرى، به راستى نمى توان شگفتى هاى جهان آفرينش را شمارش کرد و به عمق اسرار آن راه يافت. جايى که ما از درک آن چه مربوط به مخلوقات محدود خداوند است ناتوانيم چگونه مى توانيم به کنه ذات و صفات خدا که در هر جهت نامحدود است راه يابيم؟ساختمان پيچيده اعصاب، قلب و عروق و ساختمان سلول ها و ژن ها و غرايز مختلفى که آفريدگار در وجود ما به وديعت نهاده، مسائلى است که هزاران دانشمند در طول قرن ها سال درباره آن مطالعه کرده و در عين حال معترفند که هنوز اسرار ناشناخته در وجود انسان فراوان است تا آن جا که آن دانشمند معروف فرانسوى نام کتاب خود را «انسان، موجود ناشناخته» نهاده است.****نکته:دوران عجيب جنين:آن چه در اين بخش از خطبه درباره اسرار عجيب آفرينش انسان در دوران جنينى و سپس دوران تولّد و شيرخوارگى بيان شده است با آيات فراوانى هماهنگ است که درباره اين اسرار تأکيد بر تفکّر مى کند. در سوره زمر مى خوانيم: «(يَخْلُقُکُمْ فِى بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ خَلْقاً مِّنْ بَعْدِ خَلْق فِى ظُلُمَات ثَلاَث ذَلِکُمُ اللهُ رَبُّکُمْ); او شما را در شکم مادرانتان پيوسته آفرينشى بعد از آفرينش ديگر در ميان تاريکى هاى سه گانه (ظلمت شکم مادر و رحم و مشيمه) مى بخشد. اين است خداوند، پروردگار شما».(9) و در سوره مؤمنون مى خوانيم: «(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنسَانَ مِنْ سُلاَلَة مِّنْ طِين * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِى قَرَار مَّکِين * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ); و ما انسان را از عصاره اى از گل آفريديم سپس او را نطفه اى در قرارگاه مطمئن [رحم] قرار داديم; سپس نطفه را به صورت علقه [خون بسته] و علقه را به صورت مضغه [چيزى شبيه گوشت جويده شده] و مضغه را به صورت استخوان هايى درآورديم و بر استخوان ها گوشت پوشانديم; سپس آن را آفرينش تازه اى داديم; پس بزرگ است خدايى که بهترين آفرينندگان است».(10)امام صادق(عليه السلام) در توحيد مفضّل آن را از نشانه هاى بزرگ توحيد و قدرت و عظمت خداوند ياد فرموده است. در کتاب توحيد مفضّل از آن حضرت چنين نقل شده: «تو اى مفضّل، به آفرينش انسان بينديش که نخستين مرحله آن، تربيت جنين در عالم رحم است; در حالى که در ميان ظلمت هاى سه گانه (شکم، رحم و مشيمه) قرار گرفته; در آن جايى که راهى براى درخواست غذا و دفع آزار و جلب منفعت و دور ساختن زيان ها از خود ندارد، خداوند خون عادت را (از طريق بند ناف) به سوى او روان ساخته و همان گونه که آب، گياهان را آبيارى مى کند اين خون نيز جنين را آبيارى و تغذيه مى کند تا مراحل تکامل خود را بپيمايد و آن قدر قوى و محکم شود که بتواند در هواى آزاد زندگى کند... و هنگامى که متولّد مى شود آن خون را به شير تبديل مى کند و به سوى پستان مادرش روان مى سازد، طعم و رنگ آن به کلّى دگرگون مى گردد و به صورتى که مورد نياز نوزاد است در مى آيد...». سپس امام صادق(عليه السلام) به شرح تکامل نوزاد در مراحل مختلف مى پردازد و شگفتى ها را يکى پس از ديگرى شرح مى دهد.(11)البتّه در اين بحث فشرده نمى توان مسائل عجيبى را که در عصر ما از دوران تکامل يک نطفه در مراحل مختلف کشف شده است بازگو کنيم و آن چه را که در فيلم هاى مستند لحظه به لحظه منعکس است در اين جا بيان کنيم ولى همين قدر مى گوييم که هزاران نکته باريک تر از مو در اين بحث نهفته است و به تعبير قرآن مجيد (خَلْقاً مِّنْ بَعْدِ خَلْق) و آفرينش هاى جديد و پى در پى ـ که معمار آفرينش در آن ظلمتکده رحم نقش بر آب مى زند ـ از عجيب ترين پديده هاى جهان آفرينش است.مناسب است در اين جا به يک نکته از هزاران نکته اشاره کنيم و آن اين که جنين در تمام مدّت در درون کيسه اى قرار گرفته که مملوّ از آب غليظ و لغزنده اى است و جنين در آن شناور است.اين کيسه آب از يک سو دستگاه ضدّ ضربه است که حتى اگر مادر، زمين بخورد و يا حرکات تند و شديدى داشته باشد آسيبى به جنين نمى رسد. و از سوى ديگر يک وسيله مؤثر تعديل کننده حرارت است و سبب مى شود که سرما و گرماى برون به آسانى روى جنين تأثير نکند.ديگر آن که شناور بودن جنين در آن کيسه آب سبب مى شود که اعضاى او که بسيار لطيف و آسيب پذيرند بر يکديگر فشار نياورند.همچنين جنين را از امواج صداهاى ناهنجار بر کنار مى دارد و نيز نرمى و لطافت پوست او را حفظ مى کند و حتى علاوه بر بند ناف در تغذيه او نيز نقش دارد: (فَتَبَارَکَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ).****پی نوشت:1. «سوى» از ماده «تسويه» به معناى تنظيم و نظام بخشيدن و رعايت تناسب اجزاى شىء است.2. «مرعى» (بر وزن منفى) به معناى چيزى است که مورد رعايت و حفظ و مراقبت قرار گرفته است.3. «سلالة» از مادّه «سلّ» (بر وزن حلّ) به معناى عصاره و فشرده و خالص هر چيزى است; از همين رو به معناى برگزيده نيز نقل شده است.4. «مکين» از ماده «مکانت» به معناى مقام و منزلت گرفته شده و به مفهوم شخص يا چيزى است که صاحب منزلت و داراى استقرار و ثبات و استحکام باشد و تمام وسايل کار در اختيار او قرار گيرد.5. «تمور» از ماده «موْر» (بر وزن قول) به معناى جريان سريع است و به معناى رفت و آمد نيز آمده. اين تعبير در مورد جنين به سبب آن است که در درون کيسه مخصوص همواره در حال حرکت است.6. «تحير» از ماده «حوْر» (بر وزن غوْر) گرفته شده که به معناى رفت و آمد در مکان يا در سخن است و محاوره نيز از همين ماده مى باشد; بنابراين «لا تحير» در عبارت بالا به اين معناست که جنين به هيچ سخنى پاسخ نمى گويد و قادر به بيان نيازهاى خود نيست.7. «اجترار» از ماده «جرّ» به معناى کشيدن است.8. «هيهات» اسم فعل است و دورى را مى رساند و معناى آن در فارسى معادل «چه دور است» مى باشد.9. زمر، آيه 6.10. مؤمنون، آيه 12-14.11. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 162. 
شرح علامه جعفری«ايها المخلوق السوي، و المنشاالمرعي في ظلمات الارحام، و مضاعفات الاستار، بدئت من سلاله من طين، و وضعت في قرار مكين، الي قدر معلوم، و اجل مقسوم تمور في بطن امك جنينا، لا تحير دعاء، و لا تسمع نداء. ثم اخرجت من مقرك الي دار لم تشهدها، و لم تعرف سبل منافعها، فمن هداك لاجترار الغذاء من ثدي امك و عرفك عند الحاجه مواضع طلبك و ارادتك. هيهات ان من يعجز عن صفات ذي الهيئه و الادوات، فهو عن صفات خالقه اغجز، و من تناوله بحدود المخلوقين ابعد». (از جمله‌ي اين خطبه است: اي مخلوقي كه با اعضاء معتدل آفريده شده‌اي و اي ابداع‌شده كه در تاريكيهاي ارحام و لابلاي پرده‌ها مورد عنايت بودي، در آغاز وجودت از مشتي خاك كشيده شده از گل بودي كه در قرارگاهي محكم نهاده شدي تا قدري معين و مدتي قسمت شده، مخفي درون مادرت بودي كه اضطرابي تو را فراگرفته بود، نه توانايي پاسخ دادن به كسي كه ترا مي‌خواند داشتي و نه ندايي را مي‌شنيدي. سپس از آن قرارگاه بيرون رانده شدي به سوي خانه‌اي كه آن را نديده بودي و نه راههاي منافع آن را مي‌شناختي. اي انسان، چه كسي بود ترا براي جذب غذا از پستان مادرت راهنمايي كرد و جايگاه خواستن و اراده‌ات را به تو، ارائه نمود هيهات، آن كسي كه از درك صفات موجوداتي كه داراي شكل و ابزار و وسايل مي‌باشند. عاجز است، قطعا از دريافت صفات خالقش كه خدا است ناتوانتر و از رسيدن به درك او به وسيله‌ي حدود مخلوقات دورتر مي‌باشد.)اي كاش بشر به مقدار يك صدم اهميت و فعاليت مغزي و عضلاني كه درباره‌ي موجودات (جز من خويشتن) انجام مي‌دهد، درباره‌ي شناخت و سازندگي من خويشتن هم انجام مي‌داد. اميرالمومنين در جملات مورد تفسير، مردم را به توجه و دقت و عبرت‌گيري از جريان وجودي آنان پيش از ورود به اين دنيا تا قرار گرفتن در موقعيت تلاش و تكاپو براي زندگي، توصيه مي‌فرمايد. مقصود آن حضرت فراگيري درس و آگاه شدن به حكمت والاي خلقت و الزام مردم به اقرار به ناتواني از توصيف ذات و صفات مقدس خداوندي مي‌باشد و در جملات فوق، مردم را به انديشه درباره‌ي شناخت عوامل و عامل اصلي موقعيتهاي متنوعي كه يكي پس از ديگري در مسير آنان قرار گرفته است، دستور مي‌فرمايد. و متاسفانه بشر به مقدار يك صدم اهميتي كه براي موجودات ديگر (جز من خويشتن) قائل مي‌شود و كوشش و فعاليتهاي بسيار فراوان و جدي كه درباره‌ي تنظيم آنها انجام مي‌دهد درباره‌ي (من خويشتن) هم روا مي‌داشت! هيهات، خودخواهي و سودجويي كي امكان مي‌دهد كه اين بشر به خود بيايد و از خود بپرسد كه من پيش از عبور از كانالهاي اصلاب و ارحام كجا بودم و چه مي‌كردم و چه كسي از آن موارد و عناصر پيشين، نفس يا (من) را بوجود آورد، يا از كانال آنها عبور داد كه مديريت موجوديت مرا در موقعيتهاي بسيار متنوع به دست گرفت؟ اينكه به استفاده از وسايل ابتدايي يا حيات (پستان مادر) در اين دنيا رهنمون شدم، با اينكه چنان موقعيتي را اصلا نديده بودم، چه كسي مرا وادار به تغذي از وسيله‌ي آغازين حيات در اين دنيا نمود؟اصلا چه كسي بود كه خون قرمز درون مادرم را به شير سفيد مبدل نمود تا شروع حياتم در روي زمين بوسيله‌ي آن تحقق پيدا كند؟ چه كسي بود در يك مجموعه‌ي محدودي از سلولها و اعصاب و بافتها، كارگاهي به نام مغز، ساخت و سپس تصورات، تخيلات، تصديقات، توهمات، انديشه‌هاي گوناگون، فعاليتهاي عقلاني متنوع از قبيل تجريد، كلي سازي، اكتشافات، حدسها و شهودها و عددسازي، زيبايي و يا زيباشناسي و رغبت به ارزشها و تجسيم و تداعي معاني و اراده و تصميم و اختيار و بي‌نهايت‌گرايي و صدها امثال اينها را در اين كارگاه مغز به جريان انداخت؟ اي كاش، بشر براي به دست آوردن اينهمه عظمتها و سرمايه‌هاي فوق ارزش كه در او وجود دارد، تلاش مي‌كرد و آنها را با اختيار به دست مي‌آورد تا قدر و ارزش آنها را مي‌شناخت. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )در اين بخش از خطبه روى سخن امام (ع) به مطلق انسان است، و او را گوشزد مى كند به اين كه آفرينش او در حدّ كمال و اعتدال و مورد رعايت و محافظت بودن او دليل بر وجود آفريننده دانا و مهربان است، و مى دانيم كه خداوند انسان را چگونه مى آفريند، و به او اندك اندك شكل و صورت مى دهد، و تكامل مى بخشد تا پا در اين جهان مى نهد.همچنين امام (ع) دگرگونيهاى احوال، و تغييرات خلقت او را پس از آن يادآورى مى كند و مى پرسد چه كسى او را به مكيدن غذا از پستان مادرش راهنمايى، و در هنگام نياز به طريق وصول به آنچه مى خواهد يعنى پستان مادر آشنا مى كند، و آن حضرت با اين گفتار انسان را به وجود آفريننده اى كه او را به همه نيازمنديهايش هدايت مى كند راهنمايى مى فرمايد، آشكار است كه شناخت پروردگار تا اين حدّ براى هر كس ضرورى و لازم است هر چند نيازمند اندكى كسب آگاهى باشد، امّا افزون بر اين يعنى دانستن صفات كمال و جلال پروردگار امورى است كه خرد بشرى به كنه و حقيقت آن دست نمى يابد و آنچه از اين مسائل مى داند تعبيرها و مقايسه هايى است كه ميان خود و خالق برقرار كرده و در باره آنها نيازمند دليل و برهان است، و ما پيشتر در اين باره سخن گفته ايم.امام (ع) با ذكر واژه «هيهات» (چه دور است) و جمله «... و الأدوات» دورى و تهيدستى انسان را از درك صفات حق تعالى و ناتوانى او را در اين راه گوشزد مى كند و بيان مى فرمايد: كسى كه از بيان چگونگى آفرينش خويش، و آگاهى بر سود و زيان جزئيّات اعضاى خود با اين كه اينها محسوس و در دسترس اويند ناتوان است، از بيان صفات آفريننده خود كه دورترين تناسب را با او دارد ناتوانتر، و از درك كنه وى، با مقايسه و تشبيه او به حدود و صفات مخلوق، از هر چيزى به آفريدگار خود دورتر است. و عصمت از خطا و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 25 منها أيّها المخلوق السّوىّ، و المنشاء المرعىّ في ظلمات الأرحام، و مضاعفات الأستار، بدئت من سلالة من طين، و وضعت في قرار مكين، إلى قدر معلوم، و أجل مقسوم، تمور في بطن أمّك جنينا، لا تحير دعاء، و لا تسمع نداء ثمّ أخرجت من مقرّك إلى دار لم تشهدها و لم تعرف سبل منافعها، فمن هداك لاجترار الغذاء من ثدي أمّك، و عرّفك عند الحاجة مواضع طلبك و إرادتك، هيهات إنّ من يعجز عن صفات ذي الهيئة و الأدوات، فهو من صفات خالقه أعجز، و من تناوله بحدود المخلوقين أبعد. (34160- 33844)اللغة:و (أحار) جوابا يحيره ردّه.المعنى:ثمّ خاطب الانسان بما فيه من بدايع الصّنع و عجايب الابداع ليتخلّص منه إلى عظمة المبدع سبحانه و كمال قدرته و جلاله فقال (أيّها المخلوق السّوىّ) أى مستقيم القامة معتدل الخلقة (و المنشاء المرعى) المحفوظ (في ظلمات الأرحام و مضاعفات الأستار) العطف كالتفسير و المراد بها ما اشير إليه في قوله: «يخلقكم في بطون امّهاتكم خلقاً من بعد خلق في ظلمات ثلث» أى ظلمة البطن و الرّحم و المشيمة أو الصّلب و الرّحم و البطن و الأوّل مرويّ عن أبي جعفر عليه السّلام. (بدئت من سلالة من طين و وضعت في قرار مكين) قال الشّارح المعتزلي الكلام الأوّل لادم الّذي هو أصل البشر، و الثاني لذرّيته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 26 أقول: بل كلاهما لذرّيته كما عرفته في شرح الفصل السّابع من فصول الخطبة الثّانية و الثّمانين، و المراد بالقرار المكين الرّحم متمكّنة في موضعها برباطاتها، لأنّها لو كانت متحرّكة لتعذّر العلوق أي وضعت في الرّحم منتهيا (إلى قدر معلوم و أجل مقسوم) قال الشّارح المعتزلي: أى مقدار معلوم طوله و شكله إلى أجل مقسوم مدّة حياته.أقول: بل الظّاهر أنّ المراد بالأجل المقسوم هو المدّة المضروبة لبقائه في الرّحم من سبعة أشهر أو تسعة و نحوهما، و بالقدر المعلوم هو صغر حجمه و كبره و مقدار قطره طولا و عرضا إذ كان جنينا في بطن أمّه، لا الحياة المقسوم له في الدّنيا و مقداره المعلوم فيها كما زعمه الشّارح لأنّه عليه السّلام لم ينتقل بعد إلى بيان نشائته الدّنياويّة كما يؤمى إليه قوله (تمور في بطن أمّك جنينا) أى تضطرب و تتحرّك فيه (لا تحير دعاء و لا تسمع نداء) أى لا تقدر على أن تردّ جوابا لدعوة من دعاك، و على محاورته كما لا تقدر على سماع ندائه. (ثمّ اخرجت من مقرّك) أى القرار المكين (إلى دار لم تشهدها) أى الدّار الّتي لم تكن شاهدتها قبل خروجك إليها (و لم تعرف سبل منافعها) ثمّ اهتديت إليها. (فمن هداك لاجترار الغذاء من ثدى امّك) و لالتقام حلمة الثدي و امتصاصها (و عرّفك عند الحاجة مواضع طلبك و إرادتك) و معلوم أنّ الهادي للاجترار و المعرّف لمحالّ الطلب ليس إلّا اللّه سبحانه، فالغرض من الاستفهام التّنبيه على وجود الخالق الهادي إلى المطالب، و المرشد إلى المارب، و هذا القدر من العلم بالصّانع ضروريّ في النّفوس و إن احتاج إلى أدنى تنبيه و ما وراء ذلك بمعنى صفات الكمال و نعوت الجلال امور لا تطّلع عليها العقول البشريّة بالكنه.و إليه أشار بقوله (هيهات) أي بعد الوصول إلى كنه معرفة الخالق و الغور في تيّار بحار جلاله و كبريائه ف (انّ من يعجز عن) معرفة (صفات) نفسه في حال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 27 تخليقه و الاطّلاع على منافع أجزائه و أعضائه و معرفة من هو مثله من ساير (ذي الهيئة و الادوات) و الجوارح و الالات مع كونها محسوسة مشاهدة له (فهو عن) معرفة (صفات خالقه) الّتي هي أبعد الأشياء مناسبة له (أعجز و من تناوله بحدود المخلوقين) و إدراكه له سبحانه بالمقايسة إليهم و التشبيه بهم (أبعد) كما هو ظاهر بالعيان، غنيّ عن البيّنة و البرهان.الترجمة:از جمله فقرات اين خطبه است مى فرمايد:أى مخلوقى كه مستوى الأعضا است و ايجاد شده كه محفوظ بوده است در ظلمتهاى رحمها و در پردهاى متضاعفه، ابتدا كرده شدى از خلاصه گل، و نهاده شدى در قرار محكم تا اندازه معلوم و مدّت قسمت كرده شده در حالتى كه مضطرب بودى در شكم مادر خود در حالت بچگى كه نمى توانستى جواب بدهى دعوت كننده را، و نمى توانستى بشنوى طلب نماينده را، پس از آن بيرون آورده شدى از قرارگاه خودت بسوى خانه كه نديده بودى آن را، و نه شناخته بودى راههاى منافع آنرا پس كه هدايت نمود ترا به كشيدن غذا از پستان مادرت؟ و شناساند تو را هنگام احتياج تو مواضع طلب تو و اراده تو را؟ خيلى دور است معرفت ذات او از جهت اين كه كسى كه عاجز بشود از معرفت صفات صاحب صورت و أعضا، پس از معرفت صفات آفريننده خود عاجزتر است، و از ادراك ذات او بحدود و نهاياتي كه مخلوقات راست دورتر و مهجورتر. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom