خطبه ۱۶۲

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : علت اصلی غصب خلافت [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) لبعض أصحابه و قد سأله:
كيف دفعكم قومُكم عن هذا المقام و أنتم أحَقّ به؟ فقال:
يَا أَخَا بَنِي أَسَدٍ، إِنَّكَ لَقَلِقُ الْوَضِينِ، تُرْسِلُ فِي غَيْر سَدَدٍ، وَ لَكَ بَعْدُ ذِمَامَةُ الصِّهْرِ وَ حَقُّ الْمَسْأَلَةِ، وَ قَدِ اسْتَعْلَمْتَ فَاعْلَمْ:
أَمَّا الِاسْتِبْدَادُ عَلَيْنَا بِهَذَا الْمَقَامِ -وَ نَحْنُ الْأَعْلَوْنَ نَسَباً وَ الْأَشَدُّونَ بِالرَّسُولِ (صلی الله علیه وآله) نَوْطاً- فَإِنَّهَا كَانَتْ أَثَرَةً شَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ؛ وَ الْحَكَمُ اللَّهُ وَ الْمَعْوَدُ إِلَيْهِ يَوْمُ الْقِيَامَةِ.

الْوَضِين : تنگ پالان شتر.
تُرْسِلُ : رها مى كنى.
السَدَد : درستى و راستى، «غير سدد»، نادرست، نابجا.
الذِمَامَة : حمايت، كفايت.
الصِهْر : خويشاوندى بين نزديكان زن و نزديكان شوهر.
النَوْط : آويزان شدن، چسبيدن، مقصود رابطه قرابت و خويشاوندى است.
الَاثَرَة : بخود اختصاص دادن. 
وَضين : كمربند حيوانات، قلق الوضين : كمر بندش مضطرب و غير محكم است
سَدَد : استقامت و راستى، تُرسل فى غير سدد : سخن را مى فرستى در راه غير مستقيم
ذِمامَة : حمايت و پيمان
صِهر : علاقه بين خويشاوندان زن و شوهر
نَوط : تعلق و اتصال، وابستگى
شَحَّت : بخل نمود
مَعوَد إليه : كسى كه بازگشت بسوى او است 
(در سال ۳۷ هجرى در صفّين، شخصى از طايفه بنى اسد پرسيد: چگونه شما را از مقام امامت كه سزاوارتر از همه بوديد كنار زدند فرمود:)
۱. علل و عوامل غصب امامت:
اى برادر بنى اسدى تو مردى پريشان و مضطربى كه نابجا پرسش مى كنى، ليكن تو را حق خويشاوندى است،(۱) و حقّى كه در پرسيدن دارى و بى گمان طالب دانستنى. پس بدان كه: آن ظلم و خود كامگى كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد، در حالى كه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم استوارتر بود، جز خودخواهى و انحصار طلبى چيز ديگرى نبود كه: گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند، و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند، داور خداست، و بازگشت همه ما به روز قيامت است.
___________________________________________
(۱). زينب دختر جحش، يكى از همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از قبيله بنى اسد بود. 
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در جنگ صفّين) به يكى از اصحابش كه از آن بزرگوار پرسيد چگونه اطرافيان شما (سه خليفه و پيروانشان) شما را از خلافت باز داشتند و حال آنكه شما باين مقام (از آنها و ديگران) سزاوارتريد پس امام عليه السّلام (را از اين پرسش بى موقع كه مطلب بر پرسنده و ديگران هم معلوم بود، يا تحقيق در آن مصلحت نبود خوش نيامد و با تندى اجمالا پاسخ داده) فرمود:
(1) اى برادر (دينى از طايفه) بنى اسد مردى هستى كه تنگ (اسب سوارى) تو سست و جنبان است (نادانى كه به اندك شبهه اى مضطرب و نگران مى شوى) مهار (مركب خود) را بيجا رها ميكنى (در جاى غير مقتضى و موقع سختى كه ما با دشمن بزد و خورد مشغوليم مطلبى مى پرسى كه براى پاسخ آن مجال نيست) و با اين حال (كه موقع پرسش نبود) از جهت احترام پيوستگى و خويشى تو (با پيغمبر چون يكى از زنهاى آن حضرت زينب دخترش جحش از طايفه بنى اسد بود) و براى اينكه حقّ پرسش دارى و دانستنى را درخواست نمودى، پس بدان:
(2) تسلّط (سه خليفه) بر ما بخلافت با اينكه ما از جهت نسب (خويشى با پيغمبر اكرم) برتر و از جهت نزديكى (و قرب منزلت) به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله استوارتريم، براى آنست كه خلافت مرغوب و برگزيده بود (هر كس طالب آن بود اگر چه لياقت نداشت، پس) گروهى بآن بخل ورزيدند (و نگذاشتند سزاوار به آن مقام بر آن بنشيند) و گروه ديگرى (امام عليه السّلام) بخشش نموده (براى حفظ اساس اسلام) از آن چشم پوشيدند (و چون براى گرفتن حقّ ياورى نداشتند شكيبائى اختيار نمودند، چنانكه در خطبه سوّم باين نكته اشاره فرموده) و حكم (ميان ما و ايشان) خدا است، و بازگشت بسوى او روز قيامت.
 
سخنى از آن حضرت (ع) به يكى از اصحابش كه از او پرسيد: چگونه قومتان شما را از اين مقام [يعنى خلافت] باز داشتند، در حالى كه، از ديگران سزاوارتر بدان بوديد چنين پاسخ داد:
اى برادر اسدى بر مركبى سوار شده اى كه تنگش سست است و لغزان و زمام آن رها كرده اى كه به هرجاى كه خواهد برود. ولى تو را حق خويشاوندى و پرسيدن است.
مى خواهى از حقيقتى آگاه شوى، پس بدان، كه آن زورگويى و خودكامگى كه در امر خلافت با ما نمودند -در حالى كه ما به نسب برتر از آنها بوديم و با رسول الله (ص) پيوند استوارترى داشتيم- بدان سبب بود، كه امر خلافت مقامى رغبت افزاست. گروهى سخت بدان آزمند شدند و گروهى سخاوت ورزيدند و از آن چشم پوشيدند. داورى با خداست و جاى داورى، بازگشتنگاه قيامت است.
 
امام(عليه السلام) (در پاسخ آن مرد که از طايفه بنى اسد بود چنين) فرمود: اى برادر اسدى! تو مردى مضطرب و دستپاچه اى و بى هنگام پرسش مى کنى; ولى با اين حال هم احترام خويشاوندى سببى دارى و هم حق پرسش. اکنون که مى خواهى بدانى، بدان: اما اين که بعضى اين مقام را از ما گرفتند و در انحصار خود درآوردند، در حالى که ما از نظر نسب بالاتر و از جهت رابطه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پيوندمان محکم تر است، بدين جهت بود که عده اى بر اثر خودخواهى و انحصارطلبى ناشى از جاذبه هاى خلافت، به ديگران بخل ورزيدند، و (با نداشتن شايستگى، حق ما را غصب کردند) و گروهى ديگر (اشاره به خود حضرت و بنى هاشم است) با سخاوت از آن چشم پوشيدند. خدا در ميان ما و آن ها داورى خواهد کرد و بازگشت همه به سوى او در قيامت است.
 
[يكى از ياران او پرسيد: «چگونه مردم شما، شما را از اين مقام بازداشتند، و شما بدان سزاوارتر بوديد» فرمود:]
برادر اسدى نااستوارى و ناسنجيده گفتار، ليكن تو را حقّ خويشاوندى است و پرسش، و آگاهى خواستن و كسب دانش. پرسيدى، پس بدان كه خود سرانه خلافت را عهده دار شدن، و ما را كه نسب برتر است و پيوند با رسول خدا (ص) استوارتر، به حساب نياوردن، خودخواهى بود. گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند، و گروهى سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند، و داور خداست و بازگشتگاه روز جزاست.
 
از سخنان آن حضرت است به يكى از يارانش هنگامى كه پرسيد: چگونه قومتان شما را از خلافت باز داشتند در صورتى كه از همه سزاوارتر بوديد فرمود:
اى برادر بنى اسدى، تو را اضطراب و بى قرارى است، سخن در غير صواب مى گويى با اين حال تو را حرمت خويشى و حق پرسش است، طلب علم كردى پس بدان: اما استبداد ديگران در امر خلافت عليه ما -با اينكه ما از نظر نسب والاتر، و از نظر پيوند با رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله محكم تريم- محض اين بود كه انحصار طلبى كردند و از رسيدن آن به ما بخل ورزيدند، و ما اهل بيت پيامبر هم با سخاوت از آن گذشتيم، حاكم خداست، و روز قيامت روز بازگشت به اوست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 288-283 وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ لبعض أصحابه و قد سأله: كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام. و أنتم أحق به؟ از سخنان امام عليه السلام است در پاسخ بعضى از يارانش كه از آن حضرت پرسيد: چگونه قوم شما، شما را از اين مقام (خلافت) كنار زدند، در حالى كه شما سزاوارتريد؟ خطبه در يك نگاه:همان گونه كه ذكر شد امام عليه السلام اين سخن را در پاسخ كسى فرمود، كه از آن حضرت پرسيد: با تمام شايستگى هايى كه در شما وجود دارد، چرا اين قوم، خلافت را به ديگرى سپردند؟ امام عليه السلام در پاسخ، به دو نكته مهم اشاره مى كند كه دو بخش اين گفتار را تشكيل مى دهد: نخست: به علت اصلى اين موضوع كه همان بخل و انحصارطلبى و دنياپرستى بود اشاره مى فرمايد. و در بخش بعد مى فرمايد: تو از گذشته و آغاز خلافت تعجب مى كنى بيا و امروز را تماشا كن كه گروهى معاويه را پذيرفتند و به دنبال او افتادند؛ در حالى كه هيچ گونه صلاحيتى براى اين مقام ندارد و اصلًا قابل قياس با من نيست. چرا خلافت علوى غصب شد؟اين گفتار به طور کامل در پاسخ يک سؤال ايراد شده است. سؤالى که قراين کلام نشان مى دهد که در محل يا زمان مناسبى ايراد نشده; ولى هر چه بود امام(عليه السلام) براى اين که سؤال را بى پاسخ نگذارد، به ذکر پاسخ فشرده و پرمعنايى پرداخت.نخست فرمود: «اى برادر اسدى! (سوال کننده از طايفه بنى اسد بود) تو مردى مضطرب و دستپاچه اى و بى هنگام پرسش مى کنى; ولى با اين حال هم احترام خويشاوندى سببى دارى و هم حق پرسش. اکنون که مى خواهى بدانى، بدان» (يَا أَخَا بَنِي أَسَد، إِنَّکَ لَقَلِقُ الْوَضِينِ تُرْسِلُ فِي غَيْرِ سَدَد(1)، وَ لَکَ بَعْدُ ذِمَامَةُ(2) الصِّهْرِ وَ حَقُّ الْمَسْأَلَةِ، وَ قَدِ اسْتَعْلَمْتَ فَاعْلَمْ).در اين که چرا امام(عليه السلام) مخاطب را «أَخَا بَنِي أَسَد» خطاب کرد و در ضمن کلماتش فرمود: تو با ما خويشاوندى سببى دارى؟ در ميان شارحان نهج البلاغه گفتگوست; بعضى مانند «ابن ابى الحديد» و مرحوم «مغنيه» معتقدند به دليل آن است که يکى از همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) «زينب بنت جحش» از طايفه بنى اسد بود(3) و بعضى احتمال مى دهند، على(عليه السلام) همسرى از «بنى اسد» انتخاب کرده بود; هر چند در تواريخ ذکرى از آن نيامده (جمع ميان اين دو تفسير نيز مانعى ندارد).تعبير به «قَلِقُ الْوَضِينِ»، با توجه به اين که «وضين» به معناى همان تنگ، يا نوار و طناب کمربند مانندى است که جهاز يا کجاوه شتر، يا زين اسب را از زير شکم حيوان با آن مى بندند و «قلق» به معناى سست است. بديهى است اگر آن طناب و نوار سست باشد، زين و جهاز شتر همواره، به اين سو و آن سو حرکت مى کند; لذا به آدم دستپاچه و مضطرب «قَلِقُ الْوَضِينِ» اطلاق شده است.تعبير به «حَقُّ الْمَسْأَلَةِ»، تعبير بسيار زنده اى است که نشان مى دهد هر کسى حق سؤال از پيشوايش دارد; و در ضمن استفاده مى شود، پيشواى او هم ملزم به جواب است; مگر آن جايى مانع خاصى در کار باشد.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «اما اين که بعضى اين مقام را از ما گرفتند و در انحصار خود درآوردند، در حالى که ما از نظر نسب بالاتر و از جهت رابطه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پيوندمان محکم تر است، بدين جهت بود که عده اى بر اثر خودخواهى و انحصارطلبى ناشى از جاذبه هاى خلافت، به ديگران بخل ورزيدند، و (با نداشتن شايستگى، حق ما را غصب کردند) و گروهى ديگر (اشاره به خود حضرت و بنى هاشم است) با سخاوت از آن چشم پوشيدند. خدا در ميان ما و آن ها داورى خواهد کرد و بازگشت همه به سوى او در قيامت است» (أَمَّا الاِْسْتِبْدَادُ عَلَيْنَا بِهَذَا الْمَقَامِ وَ نَحْنُ الاَْعْلَوْنَ نَسَباً، وَ الاَْشَدُّونَ بِرَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ نَوْطاً(4)، فَإِنَّهَا کَانَتْ أَثَرَةً(5) شَحَّتْ(6) عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْم، وَ سَخَتْ(7) عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ; وَالْحَکَمُ اللّهُ، وَالْمَعْوَدُ(8) إِلَيْهِ الْقِيَامَةُ).منظور از استبداد که از مادّه «بدد» (بر وزن عدد) به معناى دور کردن و متفرّق ساختن گرفته شده، اين است که انسان چيزى را در اختيار خود بگيرد و ديگران را از آن دور سازد. امام(عليه السلام) در اين بخش از گفتار دليل اصلى غصب خلافت را با تمام شايستگى هايى که در آن حضرت بود، موضوع استبداد و بخل، ذکر مى کند که چشمان گروهى را بر واقعيات بست و با شتاب هر چه بيشتر ديگران را کنار زدند و بر جايگاه پيامبر اکرم نشستند.روشن است که منظور از اين گروه، همان کسانى اند که در سقيفه بنى ساعده براى در اختيار گرفتن خلافت اجتماع کردند; هر چند ابن ابى الحديد به علت پاره اى از تعصّب ها مى خواهد آن را به شوراى شش نفره عمر و مخالفت «عبدالرحمن بن عوف» با خلافت على(عليه السلام) مربوط سازد که در واقع شبيه انکار بديهيات است; چرا که سؤال سائل از اصل خلافت بعد از رسول الله(صلى الله عليه وآله) بود و جواب امام نيز ناظر به همان است و شبيه چيزى است که در گفتار ديگرى از امام(عليه السلام) در همين زمينه بيان شده است.و منظور از جمله «و سخت عنها نفوس آخرين» اين است که ما بنى هاشم هنگامى که اصرار عجيب آن گروه را در تصاحب خلافت ديديم و مقاومت را سبب به هم ريختن نظام جامعه اسلامى دانستيم سخاوتمندانه از آن چشم پوشيديم و دست از هر گونه مقاومت برداشتيم.(9)* * *پی نوشت:1. «سدد» به معناى صاف و درست بودن است.2. «ذماقة» به معناى حق و حرمت است.3. بنى اسد طايفه اى از عرب بودند که به جنگ جويى در عصر جاهليّت و بعد از ظهور اسلام معروف بودند. آن ها در نزديکى سرزمين «نجد» مى زيستند و بعد از ظهور اسلام مسلمان شدند و در جنگ قادسيه همراه «سعد بن ابى وقاص» جنگيدند و کشته هاى زيادى دادند. تاريخ بنى اسد مملوّ از حوادث گوناگون است. گروهى از آن ها به يارى شهداى کربلا براى دفن اجساد آن ها شتافتند و گروهى نيز طرفدار عبيدالله بودند و با لشکر او همراهى کردند.4. «نوط» به معناى پيوند و ارتباط است.5. «اثرة» به معناى اختيار کردن و اختصاص دادن چيزى به خويش است (انحصارطلبى) به عکس ايثار که به معناى مقدّم داشتن ديگرى بر خويش است.6. «شحت» از مادّه «شح» به معناى بخل است.7. «سخت» از مادّه «سخاوت» است.8. «معود» اسم مکان به معناى محل بازگشت است.9. سند خطبه: از جمله كسانى كه اين گفتار على عليه السلام را قبل از سيّد رضى و نهج البلاغه نقل كرده اند، مرحوم شيخ صدوق است كه آن را در كتاب امالى به هنگام ذكر علت ترك مردم على عليه السلام را بيان كرده است. طبرى در كتاب مسترشد و مرحوم شيخ مفيد در ارشاد نيز آن را نقل كرده اند. آن ها سؤال كننده اين مطلب را شخصى به نام ابن دودان ذكر كرده اند. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 377). 
شرح علامه جعفریچرا خلافت را از او گرفتند؟«يا اخا بني‌اسد، انك لقلق الوضين، ترسل في غير سدد، و لك بعد ذمامه الصهر و حق المساله و قد استعلمت فاعلم اما الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الاعلون نسبا، و الاشدون برسول الله صلي الله عليه و آله نوطا، فانها كانت اثره شحت عليها نفوس قوم، و سخت عنها نفوس قوم آخرين و الحكم الله، و المعود اليه القيامه». (اي برادر اسدي تو مردي مضطرب هستي كه گفتارت را ناسنجيده رها مي‌كني! با اينحال، براي توست رابطه‌ي خويشاوندي و حق پاسخ براي سوال. اكنون كه پرسيدي بدان: اما اينكه حق ما را درباره‌ي مقام پيشوايي، خودسرانه از ما گرفتند، در حالي كه ما هم از نظر نسب بالاتر از ديگران هستيم و هم از جهت تعلق و ارتباط به آن حضرت، اين استبداد از روي مرغوب و مطلوب بودن حاكميت بود كه نفوس جمعي از شدت حرص به آن، بخل ورزيدند و نفوس جمعي ديگر درباره‌ي آن، سخاوت و اعراض نمودند. داور مطلق خدا است و بازگشت همه در روز قيامت به سوي او است.)مقصود از جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام كه نفوس جمعي از شدت علاقه بدان مقام بخل مي‌ورزيدند و جمعي ديگر از آن اعراض نمودند چيست؟ شارح بسيار معروف نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد كه از بزرگان معتزله است، چنين مي‌گويد: (من از ابوجعفر يحيي بن محمد العلوي كه نقيب بصره بود، موقعي كه درسي پيش او مي‌خواندم درباره‌ي منظور علي (ع) از جمله‌ي فوق را از آن مرد كه خدا او را رحمت كند، پرسيدم. او در پيروي از مذاهب علوي، مردي با انصاف و داراي عقلي كامل بود. گفتم: مقصود علي عليه‌السلام از اين جمله كه فرمود: (نفوس جمعي از شدت حرص به آن بخل ورزيدند و نفوس جمعي ديگر درباره‌ي آن چشم‌پوشي و سخاوت نمودند، چه كساني را منظور نموده است؟ و كيست آن قومي كه آن مرد اسدي در سئوال خود مطرح كرده بود (قوم شما چگونه شما را از اين مقام بركنار كردند؟! در حالي كه شما به اين مقام شايسته‌تر بوديد؟) آيا مقصود روز سقيفه بود و يا روز شوري؟ابوجعفر گفت: مقصود روز سقيفه است. من به ابوجعفر گفتم: نفس من اجازه نمي‌دهد به صحابه‌ي پيامبر اكرم (ص)، نافرماني رسول الله (ص) را نسبت بدهم، و آنان را به رد كردن نص پيامبر درباره‌ي خلافت علي (ع) متهم بسازم.ابوجعفر گفت: نفس من هم اجازه نمي‌دهد كه مسامحه و بي‌اعتنايي در امر امامت را به پيامبر اكرم (ص) نسبت بدهم كه مردم را بدون پيشوايي كه مديريت آنها را به عهده بگيرد، بحال خودشان رها كند كه آنان گسيخته از هم و متفرق زندگي كنند. پيامبر اكرم (ص) از مدينه بيرون نمي‌رفت مگر اينكه اميري را براي آن تعيين مي‌فرمود، در حالي كه زنده بود و دور از مدينه نرفته بود. پس آن حضرت چگونه به جاي خود اميري را تعيين نمي‌كند با اينكه او مي‌دانست از دنيا مي‌رود و توانايي جبران حوادثي كه اتفاق خواهد افتاد، دارا نمي‌باشد؟ سپس گفت هيچ فردي از انسانها شك ندارد كه رسول خدا (ص) در كمال عقل و خرد بود، اما از ديدگاه مسلمانان، اين قضيه بديهي است، زيرا به اين امر معتقد بودند، و اما اقوام يهود و نصاري و فلاسفه معتقدون بودند كه رسول خدا (ص) حكيم به تمام معني‌الكلمه بوده است و او داراي راي صحيح بود، زيرا او ملتي را برپا داشت و قانونگزاري نمود. ملك با عظمتي را با عقل و تدبيرش پي‌ريزي فرمود. و اين مرد عاقل كامل طبيعت نژاد عرب و غرايز و خونخواهي و كينه‌توزي آنان را اگر چه مدتهاي بسيار طولاني ادامه داشت، مي‌شناخت. او مي‌دانست كه در ميان عرب اين عادت جاهلي شيوع داشت كه اگر مردي از يك قبيله، مردي ديگر از قبيله‌ي ديگري را مي‌كشت دودمان و خويشاوندان آن مرد مقتول، تا موقعي كه خون آن مرد مقتول را جبران نمي‌كردند دنبال قاتل مي‌گشتند، و اگر آن قاتل را براي كشتن پيدا نمي‌كردند، بعضي از دودمان يا خويشان قاتل را به جاي او مي‌كشتند، و اگر به كسي از آنان نيز دست نمي‌يافتند فردي يا جمعي را براي خونخواهي از قبيله‌ي قاتل مي‌كشتند، اگر چه از خويشان نزديك آن قاتل نبود. و دين اسلام طبايع عرب را (با اجبار) تغيير نداد و اخلاق عميق آنان را دگرگون نساخت. پس غرايز بحال خود باقي ماند. با اينحال، يك خردمند چگونه مي‌تواند تصور كند كه آن مرد عاقل كامل (براي برداشتن موانع اسلام مجبور شد كه) در عرب خون بريزد مخصوصا در قبيله‌ي قريش، و پسرعموي او (علي بن ابيطالب عليه‌السلام) در ريختن خون و پايان دادن به زندگي عده‌اي و به عهده گرفتن كينه‌هاي عربها او را مساعدت كرد، (او را به حال خود رها كنند).پيامبر اكرم (ص) مي‌دانست كه مانند ديگر مردم از دنيا مي‌رود و علي (ع) را پس از خود در دنيا مي‌گذارد و دخترش (فاطمه س) در نزد او و دو فرزند از فاطمه (امام حسن و امام حسين عليه‌السلام) مي‌مانند كه بجهت محبت و علاقه‌ي شديد به آنها به منزله‌ي دو فرزند از پشت آن حضرت (ص) بودند و با اين وضع امر خلافت را به كسي ديگر وامي‌گذارد و تصريح به پيشوايي علي (ع) و خلافت او نمي‌كند (او مي‌بايست تصريح به خلافت او نمايد) از اين راه، خون علي (ع) و فرزندان و دودمانش را حفظ نمايد. آيا اين عاقل كامل پيامبر اكرم (ص) نمي‌دانست كه اگر از دنيا برود و فرزندان و خانواده‌اش را مانند مردم كوچه و بازار و رعيت معمولي رها كند، خونهاي آنان را پس از خود در معرض ريختن قرار داده است! پس در حقيقت خود او (پيامبر اكرم (ص)) بوده است كه علي را كشته و خون فرزندان او را به هدر داده است، زيرا آنان نمي‌توانستند بعد از او به تكيه‌گاهي وابسته شوند كه آنان را حمايت كند. آنان بعد از پيامبر اكرم لقمه‌اي براي خورندگان و شكاري براي درندگان مي‌شدند، مردم پس از پيامبر آنان را از هر طرف مي‌ربودند و به غرضهاي خود نائل مي‌آمدند. و اما اگر قدرت و سلطه را در آنان قرار مي‌داد، بجهت رياست و قدرتي كه در اختيار آنان قرار مي‌گرفت، (اين رياست و قدرت كه وسيله‌ي دفاع و حمله و جلوگيري از تعدي مردم بود) مانع از ريخته شدن خون آنان مي‌گشت … آيا گمان مي‌كني پيامبر از اين حقيقت (كه گفتم) غافل بود، يا خود او مي‌خواست كه خاندان و اولادش ريشه كن شوند؟! پس كو آن محبت شديد كه براي فاطمه‌ي عزيز و محبوب دلش داشت؟ آيا تو مي‌گويي: پيامبر مي‌خواست علي (ع) را مانند يكي از فقراي مدينه بحال خود مي‌گذاشت كه نيازمند مردم باشد و علي بن ابيطالب را كه در نزد او مكرم و معظم و داراي مقام (بسيار عالي) بود كه همه مي‌دانستند، مانند ابوهريره دوسي و انس بن مالك انصاري رها مي‌كرد؟! تا فرمانروايان در خون و حيثيت و جان و اولادش هرچه مي‌خواستند، انجام بدهند و او قدرت جلوگيري تجاوزات آنان را نداشته باشد؟! (آيا گمان مي‌كني كه پيامبر، علي (ع) را مانند يك فرد عادي رها مي‌كرد) در حالي كه صد هزار شمشير بر سر علي (ع) كشيده شود كه جگرهاي صاحبان آن شمشيرها عليه علي (ع) شعله‌ور بود و مي‌خواستند خونش را با دهانهايشان بياشامند و گوشتش را با دندانهايشان قطعه قطعه كنند و بخورند، زيرا او (علي عليه‌السلام)، فرزندان و برادران و عموهاي آنان را كشته بود و فاصله‌ي مابين آن جنگها و زمان رحلت رسول خدا (ص) طولاني نشده بود و زخمها رو به بهبودي نرفته بود و جراحتها التيام نپذيرفته بود.(ابن ابي‌الحديد مي‌گويد:) به او (ابوجعفر يحيي بن محمد العلوي) گفتم: (نيكو گفتي آنچه را كه گفتي ولي خود سخن اميرالمومنين عليه‌السلام دلالت مي‌كند به اينكه پيامبر براي خلافت او نص و تصريح نفرموده است، زيرا آن حضرت به آن مرد اسدي به عظمت نسب و نزديكي بسيار شديد به پيامبر اكرم (ص) استدلال مي‌فرمايد، اگر نص صريح وجود داشت، بجاي استدلال مزبور، مي‌فرمود: و من علي بن ابيطالب مورد نص و بنام من خطبه خوانده شده است).ابوجعفر خدايش رحمت كناد، چنين پاسخ داد كه اميرالمومنين پاسخ اسدي را بر مبناي آنچه كه مي‌دانست، نه آنچه كه نمي‌دانست، مطرح فرمود. مگر نمي‌بيني كه آن اسدي چنين سئوال كرد: (چگونه قوم شما، شما را از اين مقام كه از همه شايسته‌تر به آن بوديد بركنار كردند؟) جز اين نيست كه آن مرد اسدي از علت بركنار كردن آن مردم، علي را از مقام خلافت كه از جهت نسب و نزديكي همه جانبه به پيامبر، شايسته‌ترين فرد بود، سئوال نموده بود. اين خود دليل آن است كه مرد اسدي اطلاع از نص و تصريح درباره‌ي خلاف اميرالمومنين و اعتقاد به آن نداشته است و از ذهنش هم خطور نكرده بود، زيرا اگر چنين تصوري داشت، از اميرالمومنين (ع) سئوال مي‌كرد كه چه علت داشت كه مردم تو را از اين مقام بركنار كردند با اينكه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درباره‌ي خلافت تو نص فرموده بود؟ اسدي چنين نگفت، بلكه سخني عام درباره‌ي بني‌هاشم عموما به ميان آورد: چگونه قوم شما، شما (آل هاشم) را به اعتبار هاشمي و نزديكي همه جانبه با پيامبر، از مقام خلافت كنار زدند؟اميرالمومنين عليه‌السلام با نظر به همان معني (علت شايستگي علي عليه‌السلام براي خلافت) يعني هاشمي و نزديكي همه جانبه علي (ع) با پيامبر (ص) كه مرد اسدي در نظر داشت، پاسخ فرمود: (آنان مرا از مقام خلافت بركنار كردند با اينكه من به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از همه‌ي آنان نزديكتر بودم زيرا آنان خود را (از روي حرص و طمع به مقام) بر ما مقدم داشتند). اگر اميرالمومنين (ع) بجاي اين پاسخ مي‌فرمود: منم علي بن ابيطالب كه براي خلافت من از طرف پيامبر (ص) نص شده و بنام من در زندگاني رسول خدا (ص) خطبه خوانده شده است، در اين صورت پاسخ آن مرد اسدي داده نمي‌شد، زيرا آن مرد از علي (ع) نپرسيده بود كه آيا براي خلافت تو نصي وارد شده است يا نه؟ و يا: آيا رسول خدا (ص) كسي را براي خلافت بوسيله‌ي نص تعيين فرمود يا نه؟ بلكه اسدي چنين گفت: چرا قوم شما، شما را از امر خلافت بركنار ساخت با اينكه شما نزديكترين افراد به سرچشمه و معدن خلافت بوديد؟ لذا علي (ع) پاسخي داد كه مطابق و مناسب سوال بود و اگر آن حضرت موضوع نص به خلافت را پيش مي‌كشيد و تفضيلات حقيقت امر را براي او تعريف مي‌فرمود، آن را نمي‌پذيرفت و او را متهم مي‌ساخت و سخنش را قبول نمي‌كرد و به تصديق پاسخ آن حضرت، جذب نمي‌شد، لذا بهترين راه در حكم سياست و تدبير كار مردم همان بود كه با چيزي پاسخ مي‌داد كه موجب نفرت و طعن زدن نمي‌گشت.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )در باره پاسخ امام (ع) به اسدى، بايد دانست اگر كسى دچار شوريدگى عقل و آشفتگى رفتار باشد به گونه اى كه از هر چه به او مربوط نيست بپرسد، يا بى جا به پرسش پردازد، و در كارها شتاب كند به او «قلق الوضين» گفته مى شود، و علّت اين است كه «وضين» يعنى تنگ زين هنگامى كه سست گردد زين لرزان و بى ثبات مى شود، از اين رو به احوال كسى مى ماند كه در گفتار و رفتار خود پايدارى و استقامت ندارد، و اين جمله براى اين گونه افراد مثل گشته است.جمله «ترسل في غير سدد» نيز در زمينه همين مطلب و به اين معناست كه بى رويّه و بى جا سخن مى گويد، و اين سخن را امام (ع) براى تأديب آن مرد گفته است.فرموده است: «و لك بعد... استعلمت»:اين جمله در اظهار عذر و بيان لزوم ردّ پاسخ نيكو به اوست، زيرا خويشاوند را حقوقى است، و كسى كه از ديگرى پرسش مى كند نيز اين حقّ را دارد كه پاسخ او داده شود و به راه صواب ارشاد گردد، امّا خويشاوندى اين مرد اسدى براى اين بود كه زينب دختر جحش همسر پيامبر خدا (ص) از طايفه بنى اسد بود. و او زينب دختر جحش بن رئاب بن يعمر بن صبرة بن مرّة بن كثير بن غنم بن ذوذان بن اسد بن خزيمة است، مادر زينب أميمه دختر عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف مى باشد، و زينب دختر عمّه پيامبر خداست (ص).گفته اند غرض از مصاهرت (دامادى) در اين جا همين است، و قطب راوندى گفته است كه على (ع) از طايفه بنى اسد همسر داشته است، ليكن ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه اين سخن را انكار كرده و گفته است چنين خبرى به ما نرسيده است، و انكار او بى مورد است، زيرا نمى توان گفت آنچه از احوال ائمه (ع) به ما نرسيده، به ديگرى هم نرسيده است و حقيقت ندارد.فرموده است: «أمّا الاستبداد»:اين آغاز پاسخ آن حضرت به پرسش كننده است، ضمير در كلمه «إنّها» به معناى استبداد كه عبارت از أثره و به خود اختصاص دادن است برگشت دارد، مراد از گروهى كه به خلافت حرص ورزيدند از نظر طايفه اماميّه همه آنهايى هستند كه پيش از آن حضرت خلافت را در اختيار گرفتند، ليكن برخى از غير طايفه شيعه گفته اند كه مراد اهل شورا مى باشند كه پس از كشتن عمر تشكيل شد.فرموده است: «و الحكم اللّه و المعود إليه»:يعنى مرجع تظلّم و شكايت در روز قيامت خداوند است. «المعود» مبتدا و خبر آن قيامت است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 2 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و الواحد و الستون من المختار فى باب الخطب و هو مرويّ في إرشاد المفيد و في البحار من علل الشّرايع و أمالي الصّدوق على اختلاف تعرفه، قال عليه السّلام لبعض أصحابه و قد سأله عليه السّلام كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و أنتم أحقّ به؟ فقال:يا أخا بني أسد إنّك لقلق الوضين ترسل في غير سدد و لك بعد ذمامة الصّهر و حقّ المسألة، و قد استعلمت فاعلم أمّا الاستبداد علينا بهذا المقام و نحن الأعلون نسبا، و الأشدّون بالرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نوطا فإنّها كانت أثرة شحّت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين، و الحكم اللّه و المعود إليه القيامة.اللغة:(قلق) قلقا من باب تعب اضطرب فهو قلق ككتف و (الوضين) كما عن النّهاية بطان منسوج بعضها على بعض يشدّ به الرّحل على البعير كالحزام للسّرج و (الارسال) الاطلاق و اهمال التّوجيه و (السّدد) محرّكة كالسّداد الصّواب و الاستقامة و (الذّمامة) بكسر الذّال المعجمة: الحرمة و (الصهر) القرابة قال ابن السكّيت: كلّ من كان من قبل الزّوج من أبيه أو أخيه أو أعمامه فهم الأحماء و من كان من قبل المرأة فهم الأختان، و تجمع الصّنفين الأصهار.و (استبدّ) في الامر انفرد به من غير مشارك له فيه و رجل (يستأثر) على أصحابه أى يختار لنفسه أشياء حسنة، و الاسم الأثرة محرّكة و الأثرة بالضمّ و الكسر و الأثرى كالحسنى و (المعود) إمّا اسم لمكان العود أو مصدر بمعناه. و في بعض النسخ يوم القيامة باضافة يوم.الاعراب:قوله لقلق الوضين صفة حذف موصوفها للعلم به، و جملة ترسل، في محلّ الرّفع عطف بيان، و لك خبر مقدّم و ذمامة الصهر و حقّ المسألة مرفوعان على الابتداء، و بعد، ظرف لغو متعلّق بذمامة تقديمه عليه للتّوسّع، و جملة و نحن الأعلون في محلّ النّصب على الحال، و نسبا و نوطا منصوبان على التميز، و تعدية سخت بعن لتضمين معنى الاعراض، و القيامة في بعض النّسخ بالرّفع و في بعضها بالنصب، فالأوّل مبنىّ على أنّه خبر لمعود و جعله اسم مكان، و الثّاني على كونه ظرفا له و جعله مصدرا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 5 المعنى:اعلم أنّ المستفاد من روايتي العلل و الأمالي الاتيتين أنّ هذا الكلام (قاله لبعض أصحابه) بصفّين (و) ذلك أنّه (قد سأله) و قال له (كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام) أى مقام الخلافة و الوصاية (و أنتم أحقّ به) منهم و من غيرهم لعلوّ النسب و شرافة الحسب و ماسّة الرّحم و مزيد التقرّب و غزارة العلم و وفور الحلم و ملكة العصمة و فضيلة الطّهارة و ثبوت الوصيّة و حقوق الوراثة و ساير خصايص الولاية (فقال عليه السّلام) مجيبا للسّائل (يا أخا بني أسد انّك ل) رجل (قلق الوضين) أي مضطرب البطان أراد به خفّته و قلّة ثباته كالحزام إذا كان رخوا، لأنّه قد سأله في غير مقامه كما أبان عنه بقوله (ترسل في غير سدد) أى تطلق عنان دابّتك و تهملها و توجّهها في غير مواضعها، أى تتكلّم في غير موضع الكلام، و تسئل مثل هذا الأمر الذي لا يمكن التصريح فيه بمخّ الحقّ بمجمع النّاس، أو تسئل مثل هذا الأمر الذي يحتاج إلى تفصيل الجواب في مقام لا يسع ذلك، و الأخير أظهر بملاحظة ما يأتي في روايتي العلل و الأمالي من أنّه سأله بينا هو في أصعب موقف بصفّين.و كيف كان فلمّا اعترض عليه السّلام على السائل يكون سؤاله في غير موقعه المناسب، و لما كان ذلك مظنّة لأن ينكسر منه قلب السائل استدرك عليه السّلام ذلك بمقتضى سودده و مكارم خلقه فقال استعطافا و تلطّفا: (و لك بعد ذمامة الصّهر و حقّ المسألة) أى حرمة القرابة و حقّ السؤال.قال الشّارح المعتزلي: و إنّما قال: لك بعد ذمامة الصّهر لأنّ زينب بنت جحش زوج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كانت أسديّة، و شنّع الشّارح على القطب الرّاوندي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 6 حيث علّل ذلك بأنّ أمير المؤمنين قد تزوّج في بني أسد بأنّ عليّا لم يتزوّج في بني أسد البتّة. ثمّ فصّل أولاده و أزواجه، ثمّ قال: فهؤلاء أولاده و ليس فيهم أحد من أسديّة و لا بلغنا أنّه تزوّج في بني أسد و لم يولد.و ردّه الشّارح البحراني بأنّ الانكار لا معنى له إذ ليس كلّ ما لم يبلغنا من حالهم لا يكون حقّا و يلزم أن لا يصل إلى غيره.أقول: الحقّ مع البحراني! إذ عدم نقل التزوّج إلينا لا يكون دليلا على العدم! لكنّه يبعّده كما لا يخفى هذا.و أمّا حقّ المسألة فلأنّ للرّعيّة من الامام حقّ السؤال و إن لم يفرض عليه الجواب لو لم يكن فيه المصلحة.يدلّ على ذلك ما رواه في الكافي عن الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الوشا قال: سألت الرّضا عليه السّلام فقلت له جعلت فداك- «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»*- فقال عليه السّلام: نحن أهل الذكر و نحن المسئولون، قلت: أ فأنتم المسئولون و نحن السائلون؟ قال: نعم فقلت: حقّا علينا أن نسألكم؟ قال: نعم، قلت: حقّا عليكم أن تجيبونا؟ قال: لا، ذاك إلينا إن شئنا فعلنا و إن شئنا لم نفعل أما تسمع قول اللّه تبارك و تعالى: «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ».و ما بمعناه أخبار كثيرة مرويّة في الكافي و غيره.ثمّ تصدّى لجواب السّائل لما علم المصلحة في الجواب فقال (و قد استعلمت فاعلم أمّا الاستبداد علينا بهذا المقام) أى استقلال الغاصبين للخلافة و تفرّدهم بهذا المقام الّذي هو مقام الأولياء و الأوصياء (و نحن الأعلون نسبا و الأشدّون بالرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نوطا) أى مع كوننا أولى منهم بهذا المقام و أحقّ به بشرافة النّسب و شدّة التعلّق و اللّصوق برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أمّا شرافة النسب فقد مرّ في ديباجة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 7 الشرح، و أما شدّة العلاقة فيكفى في الدّلالة عليها جعل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم له منه بمنزلة هارون من موسى و تنزيله منزلة نفسه في آية أنفسنا مضافا إلى ساير ما تضمّنت ذلك المعنى ممّا عرفتها في تضاعيف الشرح و تعرفها بعد ذلك انشاء اللّه تعالى. (فانها) أى الخلافة المعلومة من السياق (كانت اثرة) أى شيئا مرغوبا يتنافس فيه النفوس و يزيده كلّ لنفسه و أن يخصّ به من دون مشاركة الغير (شحّت) أى بخلت (عليها نفوس قوم) أراد بهم أهل السقيفة (و سخت عنها) أى جادت بها و تركتها معرضة عنها (نفوس آخرين) أراد بهم أهل البيت عليهم السّلام و إعراضهم عنها لعدم رغبتهم في الخلافة من حيث إنّها سلطنة ظاهرية و أمارة على الخلق.كما يدلّ عليه قوله عليه السّلام لابن عباس في عنوان الخطبة الثالثة و الثلاثين: و اللّه لهى أحبّ إلىّ من امرتكم إلّا أن اقيم حقّا أو أدفع باطلا.نعم لو كان متمكّنا من الخلافة و إقامة مراسمها على ما هو حقّها لرغب فيه البتّة لكنّه لم يتمكّن منها لعدم وجود النّاصر كما يؤمى إليه قوله عليه السّلام في الخطبة الثّالثة المعروفة بالشقشقيّة: و طفقت أرتأى بين أن أصول بيد جذّاء أو أصبر على طخية عمياء، و قوله في الخطبة السّادسة و العشرين: فنظرت فاذا ليس لي معين إلّا أهل بيتي فضننت بهم عن الموت اه، و غير ذلك ممّا تضمّن هذا المعنى. (و الحكم) الحقّ و الحاكم العدل هو (اللّه) سبحانه (و المعود إليه القيامة) كما قال: «ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»* و يقضى بين الخلق بالحقّ و يجعل لعنته على الظالمين، تمثيل.الترجمة:از جمله كلام آن امام انامست ببعض أصحاب خود در حالتي كه سؤال كرد از آن بزرگوار چگونه دفع كردند شما را قوم شما از مقام خلافت و حال آنكه شما سزاوارتريد بان؟. پس فرمود أى برادر بني اسد بدرستي كه تو مردى هستى كه پاردم تو مضطرب و متحركست، رها مى كني أفسار گفتار خود را در غير صواب، يعني در غير موقع مناسب سؤال مى نمائي و با وجود اين كه مر تو راست حرمت قرابت و حقّ مسألت و بتحقيق كه تو طلب آگاهي نمودى پس بدان و آگاه باش.أمّا استقلال ايشان بر ضرر ما بمقام خلافت و حال آنكه ما بلندتريم از ايشان از حيثيّت نسب و محكم تريم بحضرت رسالت از حيثيّت علاقه و قرب منزلت، پس جهتش اينست كه بود خلافت چيز مرغوبي بخيلي كرد بان نفوس خسيسه طائفه، و سخاوت كرد و اعراض نمود از آن نفوس نفيسه طائفه ديگر، و حاكم بحق خداى متعالست و بازگشت بسوى او در قيامت است.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 329 از سخنان آن حضرت (ع) در اين خطبه كه خطاب به يكى از ياران على عليه السلام است كه از آن حضرت پرسيده بود چرا و چگونه قوم شما، شما را از اين مقام يعنى امامت باز داشتند و حال آنكه شما به آن سزاوارتريد فرمود «يا اخا بنى اسد انك لقلق الوضين ترسل فى غير سدد و لك بعد ذمامة الصهر...» (اى برادر اسدى، همانا كه نگران و مترددى و نفس خود را در راهى نادرست مى فرستى وانگهى تو را عهد و حرمت دامادى است). [ابن ابى الحديد] گويد: اينكه على عليه السلام به آن مرد اسدى گفته است «تو را عهد و حرمت دامادى است» بدين سبب است كه زينب، دختر جحش، همسر رسول خدا (ص) از قبيله بنى اسد است. زينب دختر جحش بن رباب بن يعمر بن صبرة بن مرة بن كثير غنم بن دودان بن اسد بن خزيمه است. مادر زينب اميمه دختر عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف است كه عمه پيامبر (ص) بوده است و حق دامادى كه على عليه السلام در مورد آن اشاره فرموده است بر اين مسئله استوار است. قطب راوندى اين موضوع را نفهميده است و در شرح خود بر نهج البلاغة گفته است «امير المومنين على عليه السلام همسرى از بنى اسد داشته است». و اين درست نيست چرا كه بدون ترديد على عليه السلام همسرى از بنى اسد نداشته است و ما اينكه فرزندان او و مادرهايشان را بر مى شمريم: حسن و حسين و زينب كبرى و و ام كلثوم كبرى مادرشان فاطمه دختر سرور ما رسول خدا (ص) است، مادر محمد، خوله دختر اياس بن جعفر از بنى حنيفه است، ابو بكر و عبد الله مادرشان ليلى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 330 دختر مسعود نهشلى است كه از قبيله تميم است، عمرو رقيه مادرشان كنيزى از اسيران بنى تغلب به نام صهباء است كه به روزگار خلافت ابو بكر و امارت خالد بن وليد در عين التمر اسير شد، يحيى و عون مادرشان اسماء بنت عميس حثعمى است، اما جعفر و عباس و عبد الله و عبد الرحمان مادرشان ام البنين دختر حرام بن خالد بن ربيعة بن وحيد از بنى كلاب است، رمله و ام الحسن مادرشان ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى است، ام كلثوم و زينب صغرى و جمانه و ميمونه و خديجه و فاطمه و ام الكرام و نفيسه و ام سلمه و ام ابيها و امامه، دختران على عليه السلام، از كنيزان مختلف هستند. اين شمار فرزندان على (ع) است و مادر هيچ يك از ايشان از قبيله بنى اسد نيست و به ما هيچ خبرى نرسيده است كه امير المومنين عليه السلام همسرى از بنى اسد گرفته باشد و براى او فرزندى متولد شده باشد و قطب راوندى آنچه به خاطرش مى گذرد بدون تحقيق مى گويد. مى گويم: منظور امير المومنين از نفوسى كه بخشش كردند، خود اوست و منظور از نفوسى كه بخل ورزيدند، به عقيده ما، نفوس كسانى از اهل شوراى پس از كشته شدن عمر است كه با خلافت على (ع) مخالفت كردند و به عقيده شيعيان و اماميه نفوس اهل سقيفه بنى ساعده است و در متن و خبر قرينه يى وجود ندارد كه اين سخن را به اهل سقيفه برگرداند و بهتر اين است كه اين سخن را به عبد الرحمان بن عوف برگردانيم كه على (ع) از گرايش او به عثمان متالم بود. اما يك بيت شعرى كه در متن خطبه مورد استشهاد امير المومنين (ع) قرار گرفته سراينده آن امرو القيس بن حجر كندى است و نقل شده است كه امير المومنين عليه السلام فقط به يك مصراع از آن بيت استشهاد فرموده است و راويان خطبه آن را به صورت كامل يك بيت نقل كرده و آورده اند. اما داستان امرو القيس در مورد سرودن آن بيت چنين است كه پس از كشته شدن پدرش آواره شد و ميان قبايل عرب مى گشت تا آنكه به مردى از قبيله جديله طى كه نامش طريف بن مل بود پناه برد و آن مرد او را پناه داد و گرامى داشت و نسبت به او نيكى كرد. امرو القيس هم او را جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 331 مدح گفت و پيش او ماند. طريف در مورد ساكنان دو كوهستان «اجاء» و «سلمى» براى امرو القيس تعهدى نكرد و او ترسيد كه مبادا طريف نتواند از او چنان كه شايد و بايد دفاع كند از پيش او رفت و به خالد بن سدوس بن اصمع نبهانى پناه برد. بنى جديله به امرو القيس كه در پناه خالد بود حمله بردند و شتران او را تاراج كردند و كسى كه عهده دار اين غارت بود باعث بن حويص نام داشت.چون اين خبر به اطلاع امرو القيس رسيد براى خالد نقل كرد و خالد به او گفت: اينك شتران سوارى خود را در اختيار من بگذار تا خود را به آن قوم برسانم و شتران تو را برگردانم. امرو القيس چنان كرد. خالد سوار شد و به آنان رسيد و گفت: اى بنى جديله شما شتران پناهنده مرا غارت كرده ايد. گفتند: او پناهنده تو نيست. خالد گفت: به خدا سوگند، پناهنده من است و اين ها شتران اوست كه همراه من است. گفتند اين چنين است خالد گفت: آرى. آنان خالد را از آن شتران پياده كردند و آنها را هم با خود بردند. برخى هم گفته اند كه خود خالد آن شتران را در ربود و امرو القيس اين بيت را سرود: «داستان غارت شتران نخست را كه هياهوى آن برخاست رها كن و اينك داستانى را بگو كه تاراج شتران سوارى من است...». گويا منظور امير المومنين از استشهاد به اين بيت اين بوده است كه داستان نخست [سقيفه يا شورا] را رها كن و اينك داستان معاويه را بنگر كه مدعى خلافت است. مى گويم: از ابو جعفر يحيى بن محمد علوى نقيب بصره هنگامى كه اين خطبه را پيش او مى خواندم پرسيدم: منظور على عليه السلام از اين سخن كه مى گويد: «خلافت چيز برگزيده يى بود كه نفسهاى گروهى بر آن بخل ورزيد و نفسهاى قوم ديگر آن را بخشيد و از آن گذشت» چيست و آن قومى كه آن مرد اسدى گفته است «شما را از خلافت كنار زدند و حال آنكه شما به آن سزاوارتريد» جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 332 كيستند آيا منظور روز سقيفه است يا روز شورا؟ ابو جعفر كه خدايش رحمت كناد با آنكه شيعه و علوى بود مردى با انصاف و سخت خردمند بود، او گفت: مقصود روز سقيفه است. گفتم: دل من به من اجازه نمى دهد كه اصحاب پيامبر (ص) را چنين تصور كنم كه با پيامبر (ص) مخالفت و نص را رد كنند و ناديده بگيرند. گفت: من هم روا نمى دارم كه به پيامبر (ص) نسبت دهم امر امامت را مهمل داشته باشد و مردم را سرگشته و بيهوده رها فرمايد و حال آنكه هيچ گاه از مدينه بيرون نمى رفت مگر آنكه اميرى بر آن مى گماشت و اين كار در حالى صورت مى گرفت كه پيامبر (ص) زنده بود و از مدينه هم چندان دور نبود، چگونه ممكن است براى پس از مرگ كه قادر به جبران آنچه پيش بيايد نيست كسى را امير نكند. سپس گفت: هيچ كس از مردم در اينكه پيامبر (ص) خردمند و كامل عقل بوده است ترديد ندارد، عقيده مسلمانان كه درباره او معلوم است، يهوديان و مسيحيان و فلاسفه هم چنين گمان دارند كه او حكيمى در حكمت تمام است و داراى انديشه يى استوار، ملتى را بر پا ساخته است و دين و آيينى فراهم آورده است و با عقل و تدبير خويش پادشاهى بزرگى را بنا نهاده است، و اين مرد خردمند كامل، خوى و غريزه اعراب را نيكو مى شناخته و خونخواهى و كينه توزى آنان را، هر چند پس از سالهاى دراز باشد، مى دانسته است كه هر گاه كسى مردى از خاندانى از قبيله را بكشد، اهل و خويشاوندان و نزديكان مقتول در جستجوى قاتل بر مى آيند تا او را بكشند و انتقام خون خويش را بگيرند و اگر به خود قاتل دست نيابند برخى از نزديكان و افراد خانواده قاتل را مى كشند و اگر به هيچ يك از آنان دست نيابند فرد يا گروهى از قبيله قاتل را مى كشند هر چند از نزديكان قاتل نباشند و اسلام اين سرشت و خوى آنان را كه در طبيعت ايشان استوار بود چندان تغيير نداده بود و غرائز آنان همچنان به حال خود باقى بود. پس چگونه ممكن است شخص عاقل تصور كند كه پيامبر (ص)، يعنى آن شخص عاقل كامل كه اعراب و به ويژه قريش را سوگوار كرده است كسى كه او را در ريختن آن خونها و كشتن آنان و برانگيختن كينه ها يارى داده و نزديكترين پسر عمو و داماد اوست و پيامبر (ص) به خوبى مى دانسته است كه او هم بزودى مانند ديگر مردم خواهد مرد، پسر عموى خود را به حال خود رها كند در حالى كه دخترش در خانه اوست و از او دو پسر دارد، كه پيامبر از شدت محبت و دلبستگى، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 333 آن دو را همچون پسران خويش مى دانسته است. آيا درست است كه او را پس از خود حاكم قرار ندهد و او را به جانشينى خود نگمارد و بر خلافت او تصريح نكند. مگر آن خردمند كامل نمى دانسته است كه اگر على و همسر و پسران او را به حال خود و به صورت رعيت و مردم عادى رها كند خونهاى ايشان را پس از خود در معرض ريختن قرار داده است بلكه در آن صورت خودش موجب كشته شدن و هدر رفتن خون ايشان خواهد بود، زيرا آنان پس از رحلت پيامبر محفوظ نخواهند بود و لقمه يى براى خورندگان و صيدى براى درندگان اند كه مردم آنان را خواهند ربود و به اهداف انتقامجويانه خود در مورد ايشان خواهند رسيد. حال آنكه اگر حكومت را در ايشان و كار را به دست آنان قرار دهد، با آن رياست، خون و جان ايشان را محفوظ داشته است و بدان وسيله مردم را از تعرض به آنان باز داشته است، و اين كار با تجربه و دقت نظر در موارد ديگر هم معلوم مى شود. به عنوان مثال، نمى بينى اگر پادشاه بغداد يا جاى ديگرى مردم را كشته و سوگوار كرده باشد و در دلهاى آنان كينه هاى بزرگ نسبت به خود برانگيخته باشد و براى پس از خود كار فرزندان و ذريه خويش را مهمل بدارد و به مردم اجازه دهد كه پادشاهى از ميان خود برگزينند و يكى از خود را بر آن منصب بگمارند و فرزندان خود را همچون افراد ديگر رعيت رها كند بديهى است بقاى فرزندانش پس از او اندك خواهد بود و به سرعت هلاك مى شوند و مردم كينه توز و خونخواه از هر سو بر آنان هجوم مى برند و ايشان را مى كشند و تار و مار مى كنند، و حال آنكه اگر آن پادشاه يكى از پسران خويش را براى پادشاهى معين كند و ويژگان و خدمتكاران و بردگان او به حفظ كار فرزندش قيام كنند خون آنان و خويشاوندانشان محفوظ مى ماند و به سبب اهميت سلطنت هيچ يك از مردم به آنان دستيازى نمى كند و ابهت پادشاهى و نيروى سالارى و پاسدارى امارت مانع از آن خواهد بود. آيا گمان مى كنى و چنين مى بينى كه اين موضوع از نظر رسول خدا (ص) پوشيده مانده و از خاطرش رفته است يا دوست مى داشته است كه ذريه و افراد خاندانش پس از او ريشه كن و درمانده شوند در آن صورت شفقت آن حضرت نسبت به فاطمه كه در نظرش بسيار عزيز و محبوب دلش بوده است كجا مى رود؟ آيا معتقدى كه پيامبر دوست مى داشته است فاطمه را همچون يكى از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 334 بينوايان مدينه قرار دهد كه پيش مردم دست نياز بر آورد و اينكه على را كه در نظرش بسيار گرامى و بزرگ بوده و حال او در نظر پيامبر معلوم است همچون ابو هريره دوسى و انس بن مالك انصارى قرار دهد كه اميران در مورد خون و آبرو و جان او و فرزندانش هر گونه مى خواهند فرمان دهند و او نتواند از خود دفاع كند و بر سرش صد هزار شمشير كشيده باشند تا سوز جگر خود را نسبت به او فرو نشانند، به ويژه كه آنان دوست مى داشتند خون على را با دهانهاى خود بياشامند و گوشت او را با دندانهاى خود پاره پاره كنند و بخورند، چرا كه فرزندان و برادران و پدران و عموهاى ايشان را كشته بود و چندان روزگارى از آن نگذشته بود و هنوز زخمها بهبود نيافته و بر آن پوست تازه بر نيامده بود. به نقيب ابو جعفر گفتم: همانا در آنچه گفتى نيكو از عهده بر آمدى جز اينكه گفتار على عليه السلام دلالت بر آن دارد كه نصى در مورد او نبوده است. مگر نمى بينى كه مى گويد «ما از لحاظ نسب والاتريم و وابستگى ما به رسول خدا استوارتر است» و حجت و برهان را در نسب و شدت قرب قرار داده است و حال آنكه اگر نصى بر او شده بود به جاى اين سخن مى فرمود «و من كسى هستم كه بر من تصريح شده و نام من برده شده است». خدايش رحمت كند چنين پاسخ داد: على عليه السلام پاسخ آن مرد را از همان جهتى كه معتقد بوده و مى دانسته است داده است نه از آن جهتى كه آن را نمى دانسته و به آن معتقد نبوده است. مگر نمى بينى كه مرد اسدى از او پرسيده است: چگونه قوم شما، شما را از اين مقام راندند و حال آنكه شما به آن مقام سزاوارتريد و منظورش سزاوارتر بودن آنان از جهت عزت و خويشاوندى و اينكه در واقع پاره تن پيامبر بوده اند بوده است و آن مرد اسدى به هيچ روى تصور وجود نص را نمى كرده و به آن معتقد نبوده است و به خاطرش خطور نمى كرده و اگر اين موضوع در انديشه و خاطرش مى بود به على (ع) مى گفت: چرا مردم تو را از اين مقام كنار زدند و حال آنكه رسول خدا (ص) در مورد تو تصريح فرموده است. او چنين سخنى نگفته بلكه سخنى گفته است كه در مورد همه افراد بنى هاشم است و پرسيده است: چگونه قوم شما را از اين كار كنار زدند و حال آنكه شما به اعتبار اينكه هاشمى و نزديكان رسول خداييد به آن سزاوارتر بوديد، و على (ع) پاسخى به او داده است كه مورد نظر مرد اسدى بوده است و گفته است: آرى با آنكه ما از ديگران به رسول خدا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 335 نزديكتريم اين كار را كردند و پيش از خود ديگرى را بر ما برگزيدند. اگر على عليه السلام به او پاسخ مى داد «آرى با آنكه به من و نام من در زندگى رسول-  خدا (ص) تصريح شده است» پاسخ او را نداده بود كه آن مرد اسدى نپرسيده بود «آيا در اين مورد بر تو نصى شده است»، همچنين نپرسيده بود «آيا رسول خدا در مورد خلافت كسى تصريح فرموده است يا نه» بلكه پرسيده بود «چرا قوم، شما را از حكومت كنار زدند و حال آنكه شما به معدن و چشمه دين از آنان نزديك تر بوديد» و امير المومنين به او پاسخى كه منطبق سوال اوست داده و او را نرم ساخته است و اگر براى او تصريح به نص مى كرد و باطن امر را با تفصيل براى او نقل مى كرد او از على رويگردان مى شد و او را متهم مى كرد و سخنش را نمى پذيرفت و به تصديق گفتارش كشيده نمى شد و در تدبير كار مردم و رهبرى سزاوارتر است به گونه يى پاسخ داده شود كه موجب رويگردانى و طعنه نگردد.  
بخش ۲ : نکوهش معاویه [منبع]

وَ دَعْ عَنْكَ نَهْباً صِيحَ فِي حَجَرَاتِهِ         وَ لَكِنْ حَدِيثاً مَا حَدِيثُ الرَّوَاحِلِوَ هَلُمَّ الْخَطْبَ فِي ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ، فَلَقَدْ أَضْحَكَنِي الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْكَائِهِ، وَ لَا غَرْوَ وَاللَّهِ، فَيَا لَهُ خَطْباً يَسْتَفْرِغُ الْعَجَبَ وَ يُكْثِرُ الْأَوَدَ؛ حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللَّهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ وَ سَدَّ فَوَّارِهِ مِنْ يَنْبُوعِهِ، وَ جَدَحُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ شِرْباً وَبِيئاً، فَإِنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَ عَنْهُمْ مِحَنُ الْبَلْوَى، أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِ وَ إِنْ تَكُنِ الْأُخْرَى، «فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ».

النَهْبَ : غنيمت.
صِيحَ : فرياد زده شد.
حَجَرَات : جمع «حجرة»، ناحيه‏ ها، اطراف.
هَلُمَّ : ياد آر.
الْخَطْب : امر عجيب و عظيم.
الَاوَد : كجى، اعوجاج.
فَوَّار : سوراخى كه از آن آب فوران و جوشش مى كند.
جَدَحُوا : مخلوط كردند.
الشِرْب : بهره اى از آب، سهميه آب.
وَبِيئاً : وبا آور.
مَحْض : خالص و ناب. 
دَع : ترك نما، ول كن
نَهب : غارت و چپاول‏
صِيحَ : فرياد بلند شده است
حَجَرات : بفتح حاء، جمع حجرة : بفتح حاء، اطراف و جوانب
رَواحِل : جمع راحلة : شتر و اسب سوارى
هَلُمَّ : بيا، ياد كن
لاغَروَ : جاى تعجب نيست
يَستَفرِغ : بطور كامل خالى ميكند و مى ريزد
حاوَل : قصد نمود
جَدَحوا : مخلوط و قاطى نمودند
وَبِيء : وبادار، وباآور 
۲. شكوه از ستم هاى معاويه:
(در اينجا شعر امرء القيس را خواند كه:) «واگذار داستان تاراج آن غارتگران را، و به ياد آور داستان شگفت دزديدن اسب سوارى را».(۱) بيا و داستان پسر ابو سفيان را به ياد آور، كه روزگار مرا به خنده آورد از آن پس كه مرا گرياند. سوگند به خدا كه جاى شگفتى نيست، كار از بس عجيب است كه شگفتى را مى زدايد و كجى و انحراف مى افزايد. مردم كوشيدند نور خدا را در داخل چراغ آن خاموش سازند، جوشش زلال حقيقت را از سر چشمه آن ببندند، چرا كه ميان من و خود، آب را وبا آلود(۲) كردند، اگر محنت آزمايش از ما و اين مردم برداشته شود، آنان را به راهى مى برم كه سراسر حق است، و اگر به گونه ديگرى انجامد: (با حسرت خوردن بر آنها جان خويش را مگذار، كه خداوند بر آنچه مى كنند آگاه است).
_____________________________
(۱). شعر از امرأ القيس است. وى پس از كشته شدن پدرش، به خالد بن سدوس پناهنده شد. مردم بنى جديله به او حمله كرده اموال و شترهايش را بردند. خالد به او گفت اسب سوارى‏ ات را به من ده تا اموال تو را باز پس گيرم. خالد بر اسب او سوار شده خود را به مردم (بنى جديله) رساند و اعلام كرد اين شتران و اموال از آن پناهنده من است آن را برگردانيد، مردم حمله كردند و اسب سوارى را هم از دست او در آوردند! وقتى خبر به امرأ القيس رسيد اين شعر را سرود يعنى: غارت گذشته را واگذار، هم اكنون سخن از دزديده شدن اسب سوارى من بگو. امام عليه السّلام مى ‏خواهد بفرمايد كه: واگذار صحبت از غصب خلافت در گذشته را و به اين بينديش كه با معاويه چه بايد كرد؟
(۲). جاى شگفتى است كه امام عليه السّلام در ۱۴ قرن قبل، آب را محل رشد و تكثير انگل «وبا» مطرح مى‏ كند كه پاستور پس از كشف ميكروب در تداوم تحقيقات خود با استفاده از كتاب صحيفه سجّاديّه از واژه وبى اين حقيقت را از نظر تجربى ثابت كرد.
 
(3) (پس از آن امام عليه السّلام شعر امرء القيس را مثل مى ‏آورد:) و دع عنك نهبا صيح فى حجراته (كه مصراع دوّم آن و هات حديثا مّا حديث الرّواحل مى‏ باشد، و قصّه آن اينست: امرء القيس كه يكى از شعراء بزرگ عرب است پس از آنكه پدرش را كشتند براى خونخواهى يا از ترس دشمنان در قبائل عرب مى‏ گشت تا در خانه مردى طريف نام از قبيله بنى جديله طىّ وارد شد، طريف او را گرامى داشت و امرء القيس هم او را ستود و چندى نزدش ماند، پس بفكر افتاد كه مبادا طريف نتواند باو يارى نمايد، در پنهانى نزد خالد ابن سدوس رفته بر او وارد گشت، پس بنو جديله شتران او را بيغما بردند، و چون امرء القيس آگاه شد بخالد شكايت كرده او را از يغما بردن شتران خود خبر داد، خالد گفت: شترهاى سوارى كه همراه دارى بمن بده تا سوار شده نزد بنو جديله رفته شترهاى ترا برگردانم، امرء القيس پيشنهاد او را پذيرفته شترهاى مانده را باو داد، و خالد با چند تن از ياران خود بر آنها سوار گشته در پى بنى جديله شتافت، چون بايشان رسيد گفت: امرء القيس ميهمان من است شترهاى او را باز گردانيد، گفتند او ميهمان و پناه آورده بتو نيست، گفت سوگند بخدا كه او ميهمان من است و شترهايى هم كه ما بر آنها سواريم از آن او است، پس بنو جديله بر آنها حمله نموده همگان را به زير افكنده آن شترها را نيز بيغما بردند، و گفته‏اند كه خالد با بنو جديله ساخته از روى حيله و مكر شترها را بايشان تسليم نمود، چون امرء القيس از اين غارتگرى دوّم آگاه شد در اين باب قصيده‏اى ساخت كه اوّل آن اين بيت بود كه نقل شد، و معنى آن اينست:) رها كن و واگذار قصّه غارتگرى را كه در اطراف آن فرياد بر آورده شد، (و بياور و ياد كن قصّه شگفت‏ آور كه آن يغما بردن شترهاى سوارى است، خلاصه منظور امام عليه السّلام از تمثيل باين شعر آن است كه رها كن قصّه سه خليفه را كه اهل سقيفه در اطراف آن هو و جنجال نموده آن همه سخنان گفت و شنود كردند) و بيا بشنو مطلب بزرگ (و شگفت آور) را در پسر ابى سفيان (معاويه و زد و خورد با او را) كه بتحقيق روزگار بعد از گريانيدن مرا به خنده آورد (از بسيارى شگفتى در رفتار روزگار به خنده آمده ام) و سوگند بخدا شگفتى باقى نمانده است، پس شگفتا از اين كار بزرگ كه شگفتى را از بين مى برد (بمنتهى درجه رسانده كه از آن چيزى بجا نمانده) و كج روى و نادرستى را بسيار مى گرداند،
(4) گروهى از مردم (معاويه و پيروانش) از راه مكر و حيله در صدد برآمدند كه نور خدا را از چراغش خاموش كنند، و فوران و راه آب آنرا از چشمه اش ببندند (احكام اسلام را از بين برده وصىّ و جانشين پيغمبر اكرم را خانه نشين كنند) و ميان من و خودشان آب وبا آور را آميخته و درهم نمودند (فتنه و فساد و جنگ و خونريزى برپا كردند)
(5) پس اگر از ما و ايشان سختيهاى غمّ و اندوهها برطرف شود آنان را براه حقّ محض مى كشم (تا رضاء و خوشنودى خدا و رسول را بدست آورده سعادتمند گردند) و اگر قسم ديگرى شد (قدم در راه حقّ ننهادند، و با راهنماى الهى بجنگ و زد و خورد مشغول ماندند، باكى نيست، زيرا خداوند در قرآن كريم سوره 35 آیه 8 مى فرمايد: «فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ، إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ» يعنى) پس براى گمراهى ايشان بسبب غمّ و اندوه بسيار خود را هلاك و تباه مگردان، زيرا خداوند دانا است بآنچه بجا مى آورند (و آنان را بكيفر اعمالشان مى رساند).
 
«وَ دَع عنك نهبا صيح فى حجراته» آن غنيمتها را كه گردش هياهو و جنجال است رها كن». و از ماجراى بزرگ پسر ابو سفيان ياد كن. روزگار مرا به خنده آورد، پس از آنكه، گريانم كرده بود. به خدا سوگند، جاى شگفتى نيست كه بزرگى حادثه جايى براى شگفت زدگى باقى نگذارد و كژروى و ناراستى را افزون سازد. آن قوم خواستند كه نور خدا را در چراغش خاموش سازند و آب را از سرچشمه اش كه چون فواره مى جوشيد قطع كنند. و آبى را كه ميان من و ايشان جارى بود، به وبا بياميزند -و فتنه برپا كنند- اگر اين آزمايش محنت افزاى از ميان ما برداشته شود، آنان را به راهى مى برم كه حقيقت محض باشد ولى اگر كار بر منوال ديگر باشد، «نبايد كه جان تو به خاطر آنها دچار اندوه شود زيرا خدا به كارهايى كه مى كنند آگاه است.»
 
(سپس امام(عليه السلام) به سفر معروف «امرؤا القيس» تمسّک جست و فرمود:)
سخن از غارت هايى که در گذشته واقع شد، رها کن و از غارت امروز سخن بگو (که خلافت اسلامى به وسيله معاويه و دار و دسته منافقان مورد تهديد قرار گرفته).
(بحث درباره گذشته خلافت را با تمام اشکالاتش رها کن) اکنون بيا و مشکل مهمّ پسر ابوسفيان را تماشا کن. به راستى روزگار مرا خنداند بعد از آن که گريانيد! به خدا سوگند! تعجب هم ندارد. آه! چه حادثه عظيمى که ديگر تعجبى باقى نگذاشت و کژى و انحراف بسيار به بار آورد! آن ها کوشيدند نور خدا را که از چراغش مى درخشيد خاموش سازند و مجراى فَوَران چشمه فيض الهى را مسدود کنند و اين آب زلال را ميان من و خودشان به بيمارى ها و سموم آلوده سازند. هرگاه اين مشکلات موجود از ما و آن ها برطرف شود، من آن ها را به سوى حق خالص مى برم و اگر مسير حوادث به گونه ديگرى بود (عاقبت شومى دارند) بر آن ها حسرت مخور; زيرا خداوند از آن چه انجام مى دهند، آگاه است.
 
-اين سخن بگذار- «و از غارتى كه بانگ آن در گوشه و كنار برخاست گفتگو به ميان آر.» بيا و داستان پسر ابو سفيان را به ياد آر، و شگفتى آن چنان كار. روزگار مرا به خنده آورد، از آن پس كه گريانم كرد، و به خدا سوگند كه جاى شگفتى نيست كه كار از بس عجيب مى نمايد شگفتى را مى زدايد، و كجى و ناراستى مى افزايد. مردم خواستند نور خدا را در چراغ آن بكشند، و دهانه آبى را كه از چشمه اش مى جوشد ببندند، آبشخور با صفايى را كه ميان من و آنان بود در آميختند، و شرنگ نفاق در آن ريختند. اگر محنت آزمايش از ما و ايشان برداشته شود، آنان را به راهى برم كه سراسر حقّ است، و اگر كار رنگ ديگرى پذيرد: «پس جان خود را به دريغ بر سر آنان منه، كه خدا بدانچه مى كنند داناست.»
 
«و داستان اين غارتگرى را كه در جاى خود انجام گرفت رها كن.» و از اين مسأله مهم در رابطه با فرزند ابو سفيان ياد كن، كه راستى روزگار مرا پس از گرياندن خنداند. به خدا قسم عجبى نيست، كه ديگر از شدّت عجب جاى تعجّب باقى نگذارد، و كژى فراوان به بار آورد. آنان كوشيدند تا نور خدا را از چراغش خاموش كنند، و فوران چشمه حق را مانع شوند، و ميان من و خودشان آب صاف را گل آلود وبا آميز كردند. اگر اين مشكلات از ما و آنان برداشته شد آنها را به سوى حقّ خالص سوق خواهم داد، و اگر چيز ديگرى شد «خود را از غم و اندوه بر آنان تلف مكن، كه خداوند به آنچه انجام مى دهند داناست».
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 302-288 سپس امام(علیه السلام) به شعر معروف «امرؤالقیس» تمسّک مى جوید که گفته است: سخن از غارت هایى که در گذشته واقع شد رها کن و از غارت امروز سخن بگو (که خلافت اسلامى به وسیله معاویه و دار و دسته منافقان تهدید مى شود) (وَ دَعْ عَنْکَ نَهْباً صِیحَ فِى حَجَرَاتِهِ(1) وَ لکِنْ حَدِیثاً مَا حَدِیثُ الرَّوَاحِلِ).این شعر از «امرؤالقیس» است و جریان آن چنین بوده که «امرؤالقیس» پس از کشته شدن پدرش به «خالد بن سدوس» پناهنده شد; گروهى از قبیله «بنى جدیله» به او حمله کردند و اموال و شترهایش را به غارت بردند. «امرؤالقیس» جریان را با «خالد» در میان گذاشت. «خالد» گفت: شترهاى سوارى ات را که نزد توست در اختیار من بگذار تا شتران غارت شده ات را بازگردانم. «امرؤالقیس» قبول کرد. خالد سوار شد تا به نزد قبیله «بنى جدیله» رسید. «خالد» گفت: شتران پناهنده مرا گرفته اید; باید فوراً بازگردانید و شاهد پناهندگى او، همین شتران سوارى اوست که من بر یکى سوارم. «بنى جدیله» «خالد» را از مرکب پیاده کردند و باقى مانده شتران را با خود بردند. هنگامى که خبر به «امرؤالقیس» رسید، قطعه شعرى سرود که بیت اوّلش همان است که ذکر شد و مضمونش این است: غارت گذشته را رها کن و فعلا سخن از این بگو که «خالد» با دست خودش شتران دیگر مرا به غارتگران واگذار کرده است.(2)اين بخش شرحى است بر آن چه امام(عليه السلام) به طور اشاره با ذکر شعر «امرؤالقيس» بيان فرمود. امام با آن شعر به اين حقيقت اشاره کرد که گذشته را (با تمام عيوب و اشکالاتش) رها کن و امروز را بنگر که چه غوغايى برپاست. اکنون در اين بخش به شرح آن مى پردازد و مى فرمايد: «بيا و مشکل مهمّ پسر ابوسفيان را تماشا کن. به راستى روزگار مرا خنداند بعد از آن که گريانيد!» (وَ هَلُمَّ(3) الْخَطْبَ(4) فِي ابْنِ أَبِي سُفْيَانَ، فَلَقَدْ أَضْحَکَنِي الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْکَائِهِ).تو از من سؤال مى کنى که چرا بعد از رحلت رسول الله(صلى الله عليه وآله) خلافت را از ما دريغ داشتند، در حالى که از همه شايسته تر بودى؟ بيا و امروز را ببين که فرزند ابوسفيان، دشمن شماره يک اسلام در برابر من قد علم کرده و خلافت را از من مطالبه مى کند. به راستى گريه آور است و هم خنده آور! گريه آور است به جهت اين که کار مسلمانان به جايى رسيده که فرزند خطرناک ترين دشمن اسلام بخواهد بر مسلمين حکومت کند و از حوزه اسلام و مسلمين دفاع کند و خنده آور است از اين نظر که او در هيچ چيز با من قابل مقايسه نيست; بلکه در دو نقطه متضادّ قرار داريم.اين احتمال نيز وجود دارد که اين خنده و گريه به يک زمان باز نگردد; گريه براى پايمال شدن حق اسلام و مسلمين بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به دست مدّعيان اسلام و خنده بر وضع مسلمين در برابر بنى اميّه که چگونه راضى شدند اين تفاله هاى عصر جاهليّت بر آن ها حکومت کنند.سپس مى افزايد: «به خدا سوگند! اين تعجب ندارد. آه! چه حادثه عظيمى که ديگر تعجّبى باقى نگذارده و کژى و انحراف بسيار به بار آورد!» (وَ لاَ غَرْوَ(5) وَاللهِ، فَيَا لَهُ خَطْباً يَسْتَفْرِغُ(6) الْعَجَبَ، وَ يُکْثِرُ الاَْوَدَ!(7)).ممکن است در اوّلين نگاه، صدر و ذيل اين عبارت، متناقض پنداشته شود; ولى در واقع، نوعى فصاحت و بلاغت در آن به کار رفته است; همانند چيزى که شاعر در شعرش آورده است; مى گويد:قَدْ صِرْتُ فِي الْمَيَدانِ يَوْمَ طِرادِهِمْ *** فَعَجِبْتُ حَتّى کِدْتُ أَنْ لاَ أَعْجَبا(8)«آن روز که با آن ها (دشمنان) درگير شدند و دنبال کردند من قدم به ميدان گذاشتم و آن قدر از وضع آن ها تعجّب کردم که نزديک بود تعجّب نکنم».يعنى به قدرى تعجّب کردم که ديگر تعجّبى براى من باقى نماند و طبق ضرب المثل معروف «اَلشَّىْءُ اِذَا تَجَاوَزَ حَدُّهُ اِنْقَلَبَ ضِدُّهُ; چيزى که از حد خود بگذرد به ضدّش منقلب مى شود».جمله «يکثر الأود» اشاره به اين است که با حکومت افرادى همچون فرزند ابى سفيان، جامعه اسلامى به کلّى از راه راست منحرف مى گردد و کژى و انحراف در همه چيز و همه جا ظاهر مى شود.آن گاه امام(عليه السلام) به شرح اين مطلب پرداخته، مى فرمايد: «آن ها کوشيدند نور خدا را که از چراغش مى درخشيد، خاموش سازند و مجراى فَوَران چشمه فيض الهى را مسدود کنند و اين آب زلال را ميان من و خودشان به بيمارى ها و سموم آلوده سازند» (حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ، وَ سَدَّ فَوَّارِهِ(9) مِنْ يَنْبُوعِهِ، وَ جَدَحُوا(10) بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ شِرْباً وَبِيئاً(11)).جمله «حَاوَلَ الْقَوْمُ...» اشاره به اين است که بنى اميّه تنها براى رسيدن به مقام و حکومت بر مردم، تلاش نمى کردند; بلکه هدفشان خاموش کردن نور اسلام و قرآن بود. هدف اين بود که مردم را به دوران ظلمانى جاهليّت بازگردانند و اعمال آن ها بيانگر اين مطلب بود.جمله «وَ سَدَّ فَوَّارِهِ...» همين معنا را به تعبير ديگرى بيان مى فرمايد. اسلام و قرآن را به چشمه جوشانى تشبيه مى کند که در کوير جاهليّت عرب آشکار شد و سرزمين دل ها را آبيارى کرد و گل ها و ميوه ها بر شاخسارش نمايان گشت. بنى اميّه مى کوشيدند راه اين چشمه را مسدود کنند و مردم را بار ديگر به همان کوير بازگردانند.جمله «وَ جَدَحُوا...» تعبير گوياى ديگرى از همين معناست. آن ها آب زلال شريعت اسلام را با سموم کشنده آلوده ساختند تا مزاج فکر و اخلاق مردم را که خواهان اسلام بودند، مسموم کنند; زيرا تا زمانى که مردم، سالم مى انديشيدند و سالم حرکت مى کردند زير بار جنايتکاران آلوده اى همچون بنى اميّه و آل ابى سفيان نمى رفتند.آرى، آن ها نه تنها براى خاموش کردن نور ولايت بپا خاستند، بلکه همچون مشرکان در آغاز اسلام که قرآن درباره آن ها مى گويد: (يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ)(12) براى خاموش کردن نور خدا يعنى اسلام و قرآن به پا خاستند و جلوى نشر اسلام و علوم الهى را گرفتند و با جعل احاديث فراوان، اين آب زلال را آلوده و مسموم ساختند.سپس امام(عليه السلام) در پايان اين سخن، تصميم نهايى خود را در ضمن چند جمله کوتاه بيان کرده چنين مى فرمايد: «اگر اين مشکلات موجود از ما و آن ها برطرف گردد، من آن ها را به سوى حق خالص مى برم و اگر مسير حوادث به گونه ديگرى بود (عاقبت شومى دارند) بر آن ها حسرت مخور; زيرا خداوند از آن چه انجام مى دهند، آگاه است» (فَإِنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَ عَنْهُمْ مِحَنُ الْبَلْوَى، أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِ; وَ إِنْ تَکُنِ الاُْخْرَى، (فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَيْهِمْ حَسَرَات إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ بِمَا يَصْنَعُونَ)).اشاره به اين که اگر موانع برطرف گردد، من براى بازگرداندن جامعه اسلامى به جامعه عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمادگى کامل دارم و تلاش و کوشش خود را در اين راه به کار مى گيرم; ولى اگر شرايط اجازه نداد باز هم مشکلى نيست; چرا که ما به وظيفه خود عمل کرده ايم و آن ها نيز به سزاى اعمالشان خواهند رسيد.* * *نکته ها:1. حق پرسشگرى:هر انسانى در برابر انبوهى از مجهولات و مشکلات درباره خود و ديگران قرار دارد که گاه مربوط به مسائل مادّى است و گاه معنوى و کليد حلّ آن ها غالباً سؤال از آگاهان و انديش مندان است.به همين دليل، خداوند در عالم تکوين و تشريع درهاى سؤال را به روى انسان گشوده است. از نظر تشريع در دستورات اسلامى نه تنها اجازه سؤال به هر کس و درباره هرچيز را داده است، بلکه به سؤال کردن امر کرده است، قرآن مجيد در دو آيه مى فرمايد: «(فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ); از آگاهان سؤال کنيد اگر نمى دانيد».(13)اميرمؤمنان در بعضى از کلمات پرمعنايش در نهج البلاغه مى فرمايد: «وَ لاَ يَسْتَحْيِيَنَّ أَحَدٌ اِذا لَمْ يَعْلَمِ الشَّىْءَ أَنْ يَتَعَلَّمَهُ; هيچ گاه کسى در فراگيرى علم و سؤال از مجهولات، شرم و حيا به خود راه ندهد».(14)آرى، سؤال کردن عيب نيست. عيب آن است که انسان پرسش نکند و در جهل و نادانى بماند.جالب اين است که در خطبه ياد شده سؤال کردن را حقى براى هر کس ذکر فرموده و اين معنا در مورد جوانان و نوجوانان بسيار مهمتر است چرا که آنها داراى مجهولات فراوان:از نظر تکوين و آفرينش نيز خداوند، حسّ کنجکاوى و جستجوگرى را در ذات انسان قرار داده است. انسان، همواره مايل است از چيزهايى که نمى داند، بپرسد و بداند. اين حس در جوانان و نوجوانان شديدتر است; به سبب همان نيازى که دارند، گاه آن قدر پدر و مادر را سؤال پيچ مى کنند که داد و فريادشان بلند مى شود; در حالى که وظيفه آن ها اين است که با محبّت و مدارا به اين نياز روحى شان پاسخ مثبت دهند. آن چه را مى دانند، در اختيارشان بگذارند و آن چه را نمى دانند به کسانى که مى دانند ارجاع دهند.بعضى فکر مى کنند اگر از مسائل اصول عقايد سؤال کنند نشانه کفر و بى اعتقادى است; در حالى که اين پرسش ها براى تحقيق بيش تر و استحکام بخشيدن به عقيده است.دانشمندان و آگاهان، به ويژه عالمان دينى وظيفه دارند که در هر حال و در هر شرايط، براى پاسخ به سؤالات اعلام آمادگى کنند و با محبّت و احترام از پرسش کنندگان استقبال کنند و فراموش نکنند که براساس روايتى که از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده، چنين وظيفه اى بر دوش دارند: «خداوند از افراد نادان، پيمان فراگيرى علم نگرفته، مگر آن که پيش از آن از دانشمندان پيمان آموزش گرفته است» (اِنَّ اللهَ لَمْ يَأْخُذْ عَلَى الْجُهَّالِ عَهْداً بِطَلَبِ الْعِلْمِ حَتّى أَخَذَ عَلَى الْعُلَماءِ عَهْداً بِبَذْلِ الْعِلْمِ لِلْجُهّالِ).(15)اين بحث را با ذکر چند حديث پر معنا پايان مى دهيم:نخست حديثى است از امام صادق(عليه السلام) که يکى از يارانش به نام «حمران بن أعينى» را تشويق به سؤال کرد و فرمود: «إِنَّما يَهْلِکُ النَّاسُ لاَِنَّهُمْ لاَ يَسْأَلُونَ; مردم به علت اين هلاک و گمراه مى شوند که پرسش نمى کنند».(16)در حديث ديگرى از امام على(عليه السلام) مى خوانيم: «اَلْقُلُوبُ اَقْفالٌ مَفاتِحُهُا السُّؤالُ; دل ها قفل شده است و کليد آن، سؤال است».(17)و در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَلْعِلْمُ خَزائِنٌ وَ مَفاتِيحُهُ اَلسُّؤالُ فَاسْئَلُوا يَرْحَمُکُمُ اللهُ فَإِنَّهُ يُوجَرُ فِيهِ اَرْبَعَةٌ: اَلسّائِلُ وَالْمُعَلِّمُ وَ الْمُسْتَمِعُ وَ الْمُحِبُّ لَهُمْ; علم، خزانه هايى است و کليدهاى آن سؤال است. خدا شما را رحمت کند، همواره سؤال کنيد; چرا که چهار گروه براى آن پاداش داده مى شوند: سؤال کننده، پاسخ گوينده، کسانى که در آن جا مستمعند و آن ها که بدان ها علاقه مندند».(18)در روز جنگ جمل، مرد عربى به اميرمؤمنان(عليه السلام) عرض کرد: اى اميرمؤمنان! تو مى گويى خداوند يگانه است؟ (منظور از اين يگانگى چيست؟) مردم از هر سو به او حمله کردند. گفتند: اى مرد عرب، نمى بينى تمام فکر اميرمؤمنان متوجّه جنگ است؟ (هر سخن جايى و هر نکته مقامى دارد!) امام فرمود: «او را رها کنيد. چيزى که اين مرد عرب مى خواهد، همان چيزى است که ما از اين قوم مى خواهيم (ما هم از اين گروه، توحيد و يگانگى مى طلبيم و جنگ براى فراگيرى اين تعليمات مقدّس است)». سپس امام(عليه السلام) توحيد را به چهار بخش تقسيم کرد: دو قسم آن را مردود شمرد و دو قسم را مقبول.(19)2. هدف اصلى اين پرسش و پاسخ:در اين که منظور مرد اسدى از سؤالش درباره خلافت و پاسخ امام(عليه السلام) به آن چيست؟ کاملا روشن است، اشاره به داستان سقيفه و تغيير محور خلافت از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) در روز رحلت آن حضرت است; ولى بعضى از شارحان، مانند «ابن ابى الحديد» که با پيشداورى هاى مذهبى خود، قافيه را در اين جا سخت برخود تنگ ديده اند، احتمال ضعيفى ذکر کرده و به آن دل بسته اند و گفته اند: منظور، مخالفت «عبدالرحمان بن عوف» در شوراى شش نفرى عمر با خلافت على(عليه السلام) و سوق دادن آن به سوى عثمان است.عجب اين است که ابن ابى الحديد در اين جا داستانى از استادش «ابوجعفر نقيب» نقل مى کند که کاملا با آن چه گفتيم موافق است و از هر نظر منطقى است; با اين حال پاره اى از تعصب ها به مرد آزادانديشى همچون ابن ابى الحديد اجازه قبول واقعيت را نمى دهد. او از استادش چنين نقل مى کند:«از استادم که در پيروى از مذهب علوى مردى با انصاف بود و بهره وافرى از عقل و خرد داشت، پرسيدم: منظور سؤال کننده از افرادى که امام(عليه السلام) را از حقش برکنار ساختند کيانند؟ آيا منظور، روز سقيفه است يا روز شورا؟گفت: سقيفه.گفتم: من به خودم اجازه نمى دهم بگويم اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) با پيامبر(صلى الله عليه وآله) مخالفت نمودند و نص خلافت را کنار گذاشتند.در پاسخم گفت: من هم به خودم اجازه نمى دهم به پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين نسبت را بدهم که در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزيده و مردم را بى سرپرست گذارده باشد; او که براى مسافرتى در بيرون مدينه کسى را به جاى خود بر مى گزيد، چگونه براى پس از مرگش کسى را به خلافت تعيين نکرد؟سپس اضافه نمود: همه معتقدند پيامبر(صلى الله عليه وآله) از نظر عقل در مرحله کمال قرار داشت; عقيده مسلمانان در اين باره معلوم است. يهود، نصارا، فلاسفه و حکما نيز معتقدند، او حکيمى کامل و داراى نظرى صائب بود که ملتى را به وجود آورد; قوانينى را آورد و با عقل و تدبيرش حکومت پهناورى بنيانگذارى کرد. (صرف نظر از مقام نبوّت که تمام فرمان هايش از ناحيه خدا سرچشمه مى گيرد و به وسيله وحى است). اين انسان عاقل با عرب کاملا آشنا بود; کينه هاى آن ها را خوب مى دانست و از طبع آن ها اطلاع داشت; مى دانست اگر کسى از قبيله اى کشته شود آن قبيله انتقام خون او را از قاتل، اگر نشد، از نوادگان و بستگانش و اگر نشد از قبيله او خواهد گرفت; اين از يک طرف، از سوى ديگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به فاطمه، دختر مهربانش و به فرزندانش امام حسن وامام حسين و على(عليهم السلام) علاقه مند بود. بدون ترديد اگر او از وحى هم استمداد نمى جست، براى اين که آن ها صدمه اى نبينند، بى سرپرستشان نمى گذاشت; گمان مى کنى او مى خواست فاطمه همچون يکى از ضعفاى مدينه باشد؟ آن هم در ميان مردمى که على، خون خويشاوندانشان را ريخته بود؟ که در حقيقت پيامبر ريخته بود نه على. آرى، آن ها به خون نوادگانشان تشنه بودند. خلاصه يک انسان عاقل که در چنين مقامى از رياست قرار داشت، براى اين که آيين و دودمانش به خطر نيفتد مى بايست خلافت را در ميان آن ها قرار داده باشد ـ چه رسد به اين که او پيامبر است و جز از وحى تبعيت نمى کند و همواره دستور مى داد مسلمانان بايد وصيت کنند.به او گفتم: مطلب شما قابل قبول; اما اين سخن امام(عليه السلام) دلالت بر نص بر خلاف ندارد.پاسخ داد: درست است; ولى مطلب اين است که سؤال کننده از وجود نص در مورد خلافت پرسش نکرد; بلکه پرسيد: شما که از نظر خويشاوندى در مرحله بالا و از نظر نسب نزديک به پيامبر قرار داشتيد چرا شما را کنار زدند؟ و امام(عليه السلام) پاسخ اين سؤال را دادند.(20)3. بنى اميه و توطئه محو اسلام:از تعبيرات امام(عليه السلام) در خطبه ياد شده مخصوصاً جمله «حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ...» چنين استفاده مى شود که هدف بنى اميّه تنها استيلاى بر خلافت اسلامى نبود; بلکه آن ها که تفاله هاى عصر جاهليّت بودند کمر به محو اسلام بسته بودند و اگر با فداکارى هاى شهيدان کربلا و بيدارى مسلمين پرده از نيّات شان برداشته نمى شد، معلوم نبود که امروز، نامى از اسلام باقى مى ماند يا نه؟! شواهد تاريخى بر اين مدّعا بسيار است; از جمله:1ـ مورخ معروف، مسعودى در کتاب «مروج الذهب» داستانى نقل مى کند که مأمون، خليفه عباسى در سال 212 ق. دستور اکيدى داد، منادى در همه جا ندا دهد که احدى حق ندارد از معاويه ذکر خيرى کند يا او را بر هيچ يک از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مقدّم بشمرد. جمعى از آگاهان در انديشه فرو رفتند که اين دستور اکيد و شديد براى چيست؟ بعداً معلوم شد اين به سبب خبرى بود که از طرف فرزند «مغيرة بن شعبه» نقل شده بود که خلاصه اش چنين است:او مى گويد: من با پدرم مغيره به شام آمديم. پدرم هر روز نزد معاويه مى رفت و با او سخن مى گفت و بر مى گشت و از عقل و هوش او تعريف مى کرد. شبى از نزد معاويه برگشت. او را بسيار اندوهگين يافتم; به گونه اى که از خوردن شام خوددارى کرد. من تصور کردم مشکلى درباره خانواده ما پيدا شده است. پرسيدم: چرا امشب اين همه ناراحتى؟ گفت: من امشب از نزد خبيث ترين مردم بر مى گردم. گفتم: چرا؟ گفت: براى اين که با معاويه خلوت کرده بودم. به او گفتم: مقام تو بالا گرفته; اگر عدالت را پيشه کنى و دست به کار خير بزنى بسيار بجا است; مخصوصاً به خويشاوندانت از بنى هاشم نيکى کن و صله رحم به جا آور. آن ها امروز خطرى براى تو ندارند. ناگهان (او منقلب و منفجر شد و) گفت: هَيْهاتَ هَيْهاتَ! اَخُو تَيْم (يعنى ابوبکر) به خلافت رسيد و آن چه بايد انجام بدهد انجام داد; اما هنگامى که از دنيا رفت نام او هم فراموش شد; فقط گاهى مى گويند: ابوبکر. سپس اخو عدى (يعنى عمر) به خلافت رسيد و ده سال زحمت کشيد. او نيز هنگامى که از دنيا رفت نامش هم از ميان رفت. فقط گاهى مى گويند عمر. بعد برادرمان عثمان به خلافت رسيد و کارهاى زيادى انجام داد. هنگامى که از دنيا رفت نام او هم از ميان رفت; ولى اخو هاشم (اشاره به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) است) هر روز پنج مرتبه به نام او فرياد مى زنند: «أشهد أنّ محمّداً رسول الله» با اين حال چه عملى و چه نامى از ما باقى مى ماند. اى بى مادر؟! سپس گفت: «وَاللهِ اِلاَّ دَفْناً دَفْناً(21); به خدا سوگند! چاره اى جز اين نيست که اين نام براى هميشه دفن شود!».هنگامى که مأمون اين خبر را شنيد در وحشت فرو رفت و آن دستور شديد را درباره معاويه صادر نمود.(22)اين خبر که در کتب معروف تاريخ آمده پرده از مسائل بسيارى بر مى دارد و به سؤالات بسيارى در برنامه هاى بنى اميّه پاسخ مى گويد.او و پدرش معاويه اين تفکّر زشت و کفرآميز را از پدر و جدّشان ابوسفيان به ارث برده بودند که به گفته تاريخ طبرى و ديگران، هنگامى که خلافت به عثمان (عثمان فرزند زاده اميّه بود) رسيد بسيار خشنود شد و در يک جلسه خصوصى خطاب به «بنى عبد مناف» (و بنى اميّه) گفت: تَلَقَّفُوها تَلَقُّفَ الْکُرَةِ فَما هُناکَ جَنَّةٌ وَ لاَ نارٌ; گوى خلافت را از ميدان ببريد که نه بهشتى در کار است و نه دوزخى!».(23)و در عبارت مسعودى در مروج الذهب چنين ذکر شده است: «يا بَنِي أُمَيَّةَ، تَلَقَّفُوها تَلَقُّفَ الْکُرَةِ فَوَالَّذِي يَحْلِفُ بِهِ اَبُوسُفْيانَ مَازِلْتُ اَرْجُوها لَکُمْ وَ لَتَصْبِرَنَّ اِلى صِبْيانِکُمْ وِراتَةً; اى بنى اميّه، گوى خلافت برباييد. قسم به کسى که ابوسفيان به او سوگند ياد مى کند (اشاره به بت ها) من هميشه اميدوار بودم که خلافت به دامان شما برگردد و به يقين در آينده به بچه هاى شما نيز به ارث خواهد رسيد».(24)همين معنا را «ابن عبدالبرّ» در کتاب «استيعاب» نقل کرده است; او مى گويد: «اين سخن در مجلس عثمان بود و هنگامى که عثمان انکار بهشت و دوزخ را از ابوسفيان شنيد، فرياد زد: برخيز و از من دور شو».(25)* * * *پی نوشت:1. «حجرات» جمع «حجرة» (بر وزن ضربة) به معناى ناحيه است.2. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 244.3. «هلّم» ترکيبى از «هاء تنبيه» و «لمّ» به معناى «جمع کن» است و اين واژه، معمولا به صورت يک کلمه و به مفهوم «بيا به سوى ما و در کنار ما قرار بگير» است.4. «خطب» بر وزن ختم به معناى کار مهم است و خطاب و مخاطبه را از اين رو خطاب و مخاطبه گفته اند که گفتگوى مهمى در جريان آن است.5. «غرو» به معناى تعجّب است.6. «يستفرغ» از ماده «فراغ» در اين جا به معناى بيرون ريختن است و مفهوم جمله «يستفرغ العجب» اين است که هرگونه تعجّب را بيرون مى ريزد و جايى براى آن باقى نمى گذارد.7. «أَوَد» از مادّه «أَوْد» (بر وزن قول) به معناى کج شدن گرفته شده و «أَوَد» (بر وزن سَنَد) به معناى کجى است.8. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 247.9. «فوّار» صيغه مبالغه به معناى کثير الفوران است و نيز به معناى منبع آب و سوراخى که آب به شدّت از آن بيرون مى آيد، مى باشد.10. «جدحوا» از ماده «جدح» (بر وزن مدح) به معناى مخلوط کردن و ممزوج نمودن است.11. «وبيأ» به معناى چيزى است که وبا در آن زياد است (توجه داشته باشيد «وبا» گاهى به مرض خاص مشهور، اطلاق مى شود و گاه به هر گونه مرض و در خطبه مزبور، معناى دوّم، مقصود است).12. صف، آيه 8.13. نحل، آيه 43 ; انبياء، آيه 7.14. کلمات قصار، 82.15. کافى، جلد 1، صفحه 41.16. همان، صفحه 40.17. ميزان الحکمه، جلد 4، صفحه 8039.18. ميزان الحکمه، جلد 4، حديث 8041.19. شرح آن را در کتاب «توحيد صدوق»، صفحه 83، باب «معنى الواحد والتوحيد» مطالعه فرماييد.20. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 248.21. و در شرح ابن ابى الحديد نقل شده است: «لا والله الاّ دفناً دفناً».22. مروج الذهب، جلد 3، صفحه 454; شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 5، صفحه 129.23. تاريخ طبرى، جلد 8، صفحه 185. حوادث سال 284 قمرى. به مناسبت نامه اى که براى معتضد عباسى درباره رسوائى هاى معاويه نوشته شده بود.24. مروج الذهب، جلد 1، صفحه 403.25. استيعاب، جلد 2، صفحه 690. 
شرح علامه جعفری«و هلم الخطب في ابن ابي سفيان فلقد اضحكني الدهر بعد ابكائه و لا غرو و الله، فيا له خطبا يستفرغ العجب، و يكثر الاود! حاول القوم اطفاء نور الله من مصباحه، وسد فواره من ينبوعه وجدحوا بيني و بينهم شربا و بيئا فان ترتفع عنا و عنهم محن البلوي، احملهم من الحق علي محضه و ان تكن الاخري، (فلا تذهب نفسك عليهم حسرات، ان الله عليم بما يصنعون)» (اكنون بيا و حادثه‌اي چشمگير را درباره‌ي فرزند ابوسفيان بنگر، (كه اين معاويه چه ادعايي به راه انداخته است!) روزگار پس از آنكه مرا به گريه انداخته بود، خنداند. جاي شگفتي نيست، چه حادثه‌ي بزرگي كه تعجب را به نهايت مي‌رساند و كجروي را فراوان مي‌نمايد. آن قوم در صدد برآمدند نور خداوندي را از چراغش خاموش و آب حيات جوشانش را از منبع آن ببندند! آنان ميان من و خودشان شربتي آلوده را قرار دادند. اگر از ما و آنان، مشقتهاي فتنه و بلوا مرتفع گردد، آنان را به حق ناب وامي‌دارم و اگر روزگار از آنچه كه من مي‌خواهم مانع گردد (وضع من شبيه به وضع رسول خدا (ص) است كه خداوند درباره‌ي او فرمود: نفس خود را از روي حسرت و تاسف درباره‌ي آنان، از بين مبر، زيرا خداوند به كردار آنان عالم است.))يك بررسي مختصر درباره‌ي معاويه بن ابي‌سفيان:بدان جهت كه اميرالمومنين عليه‌السلام در سخنان و نامه‌هاي مبارك خود، در موارد فراواني، معاويه را مخاطب يا مورد معرفي و توبيخ قرار داده و بدانجهت كه اين شخص خود را در روياروي فرزند ابيطالب عليه‌السلام مطرح نموده و مانع گسترش اسلام علوي و ابلاغ رسالت نبوي بوسيله‌ي او گشته است، لازم است كه يك بررسي اجمالي درباره‌ي اين مرد داشته باشيم:معاويه پدر يزيد در زمامداري عمر بن الخطاب والي اردن شده سپس عمر او را پس از مرگ برادرش يزيد بن ابي‌سفيان به حكومت دمشق نصب نمود و در زمان عثمان بن عفان همه‌ي شام به او واگذار شد. معاويه مردي بود كه به اتفاق آراي مورخين محقق: ايده‌ئولوژي اسلامي را كه تمام نژادها و جوامع و سرزمين‌ها را با برداشتن مرزها متحد مي‌ساخت، وسيله‌اي در راه زمامداري شخصي خود و يا برگرداندن آن به نژادپرستي اولا و به نژاد عرب ثانيا بوسيله‌ي پسرش يزيد، خواسته و استخدام كرده است. چون اين جمله را مورخين از عمر بن خطاب بطور فراوان نقل كرده‌اند كه: (هر وقت به معاويه مي‌نگريست، مي‌گفت: (اين كسراي عرب است) در دوران او بود كه سكه‌هايي زده شد كه روي آنها عكس يك عرب در حالي كه شمشيري به كمر بسته بود ترسيم شده بود.) موقعي كه ضحاك بن قيس براي اعلام مرگ معاويه به بالاي منبر مي‌رود، در ميان توصيفاتي كه از معاويه مي‌كند، اين جمله وجود دارد كه (معاويه پناهگاه عرب بود) ابن خلدون صريحا مي‌نويسد: (سپس طبيعت ملك اقتضا كرد كه معاويه در امر زمامداري و عظمت و مقدم داشتن خود بر ديگران بكوشد و اين زمامداري و ادعاي عظمت و تقديم خود بر ديگران در شان معاويه نبود، ولي اين يك امر طبيعي بود كه تعصبش وادار به آن مي‌كرد و نژاد بني‌اميه هم اين عصبيت را دارا بودند.)اتصاف معاويه و پيروانش به گروه ستمكار در كلام پيامبر اكرم بقدري معروف است كه احتياج به ذكر ماخذ ندارد. آن حضرت به عمار بن ياسر فرموده است: (يا عمار تقتلك الفئه الباغيه) (اي عمار ترا گروه ستمكار خواهد كشت) و عمار در جنگ‌هاي صفين كه در خدمت علي (ع) بود بدست سپاهيان معاويه كشته شده است. تمام مورخين نوشته‌اند: موقعي كه عثمان در محاصره از معاويه كمك خواست، كمكي براي او نفرستاد، وقتي كه محاصره‌ي عثمان شديدتر شد يزيد بن اسد قشيري را فرستاد و گفت وقتي كه به ذي خشب (حومه‌ي مدينه) رسيدي همانجا توقف كن و به اين بهانه كه من در حادثه‌ي عثمان حاضر بودم، چيزي مي‌ديديم كه مي‌بايست اقدام به سود عثمان كنم و تو (معاويه) غايب بودي، لذا من كمك كردم، اقدامي نكن. يزيد بن اسد در ذي خشب متوقف شد تا عثمان كشته شد. سپس معاويه به خونخواهي عثمان برخاست و ادعاي خلافت كرد و با علي بن ابيطالب (ع) كه به اضافه‌ي خلافت الهي، حكومت رسمي و قطعي جوامع اسلامي با او بود، بدون كمترين دليل مجوز جز مقام‌پرستي جنگيد و بشريت را از خدماتي كه علي (ع) به آن انجام مي‌داد محروم ساخت.بدان جهت كه تاكنون درباره‌ي اوصاف ماكياولي معاويه و مبارزه‌ي او با حق و حقيقت سخنان زياد گفته شده است، ما از تكرار آنها خودداري مي‌كنيم، فقط به گفته‌ي سيوطي قناعت مي‌كنيم (ابن ابي‌شيبه از سعيد بن جمهان) نقل مي‌كند كه به سفينه گفتم: بني‌اميه گمان مي‌كنند كه خلافت در قبيله‌ي آنان است؟ گفت دروغ مي‌گويند، بلكه بني‌اميه از سخت‌ترين ملوك هستند و اولشان معاويه است. سلفي از عبدالله بن احمد بن حنبل نقل مي‌كند كه از پدرم (احمد) درباره‌ي علي و معاويه پرسيدم؟ پدرم گفت: علي دشمنان زيادي داشت، دشمنانش هرچه جستجو كردند، بلكه عيبي براي او پيدا كنند، نتوانستند كمترين عيبي در او ببينند، لذا مردي را كه با او جنگيد (معاويه) تعريف كردند و اين حيله‌اي بود كه به راه انداختند.)گمان نمي‌كنم كسي بطور دقيق و همه‌جانبه مكتب اسلام را با آن فلسفه و اخلاق و حقوق الهي‌اش بداند و از منظور پيامبرش كه بوجود آوردن انسانهاي ملكوتي بود با خبر شود، سپس به شخصيت و حكومت معاويه و كارهايش مراجعه كند به اين نتيجه نرسد كه معاويه خود مكتب اسلام را دگرگون كرد و مواد خام نظريات ماكياولي را در جوامع اسلامي پياده كرد. اين انسان وارونه به اصطلاح اميرالمومنين در پاسخ نامه‌ي محمد ابي‌بكر كه از مصر نوشته و او را به جهت مخالفت با حكومت حقه‌ي اميرالمومنين توبيخ و تهديد نموده بود، چنين مي‌نويسد: فقد كنا و ابوك فينا نعرف فضل ابن ابيطالب و حقه لازما مبرورا علينا فلما اختار الله لنبيه ما عنده و اتم له ما وعده و اظهر دعوته و ابلج حجته و قبضه الله اليه صلوات الله عليه فكان ابوك و فاروقه اول من ابتزه حقه و خالفه علي امره علي ذلك اتفقا واتسقا … و لو لا ما فعل ابوك من قبل ما خالفنا ابن ابيطالب و لسلمنا اليه …) (ما در زمان پيامبر بوديم و پدرت هم با ما برتري علي بي ابيطالب و لزوم حق او را بر گردن خود مي‌دانستيم، هنگامي كه خداوند پيامبر اسلام را به پاداشي كه براي او آماده كرده بود برگزيد و آنچه را كه به او وعده كرده بود به اتمام رسانيد و دعوت او را آشكار ساخت و حجتش را روشن فرمود، پدر تو و فاروقش اولين كسي بودند كه حق علي را از او سلب كردند و با او مخالفت ورزيدند و بر اين كار اتفاق داشتند. اگر پدرت پيش از من اين اقدام را نكرده بود، ما با علي بن ابيطالب مخالفت نمي‌كرديم و خلافت را به او تسليم مي‌نموديم.)بدين ترتيب اين حيله‌گر سه زمامدار گذشته را هم در موقعيت مناسبي براي توجيه كار ماكياولي‌اش همدست مي‌كند و براي ساكت كردن محمد بن ابي‌بكر و موجه نشان دادن مبارزه با حق را كه در پيش گرفته بود، به چنين وسيله‌اي كه براي او امكان داشته است، دست مي‌زند! اين معاويه كه بهار اسلام را به خزان مبدل كرده بود، يزيد فرزند خود را كه هيچ مورخي در فسق و فجور تو ترديد نكرده است، با انواعي از حيله‌ها و تهديدها گرفته تا لبه‌ي شمشير بران به سرپرستي جوامع اسلامي نصب مي‌كند. و عبدالرحمان بن ابي‌بكر در يك جمله‌ي مختصر مي‌گويد: (اين است سنت و قانون هرقل هراكليوس و قيصر).موقعي كه معاويه براي تحميل يزيد به مدينه كه مجتمع مهاجرين و انصار بود آمد، بزرگان مدينه را كه امام حسين (ع) در ميان آنان بود در يكجا جمع كرده يك سخنراني با اضطراب و معاني مشوش ايراد كرد كه كار حيله‌گران اجتماعي است، نه يك حاكم الهي كه پيامبر اسلام منظور كرده بود. آنگاه يزيد را تعظيم و تمجيد مي‌كند و مي‌گويد، شما سابقه يزيد را بخوبي مي‌دانيد و امر او را تجويز كرده‌ايد! خداوند مي‌داند كه مقصود من از زمامدار نمودن يزيد پر كردن شكاف‌ها بوسيله‌ي او است، با چشم بيدار!پس از مقداري مغالطه و چشم‌بندي، ابن عباس مي‌خواهد پاسخ معاويه را بگويد، امام حسين (ع) به او اشاره مي‌كند كه ساكت باش و خود امام حسين برمي‌خيزد و حمد و ثناي خداوندي را بجا مي‌آورد و درود به روان پيامبر مي‌فرستد و مي‌فرمايد: (اي معاويه، بامداد روشن، سياهي ذغال را آشكار كرده و روشنايي آفتاب چراغ‌هاي ناچيز را ساقط كرده است. در سخنانت افراط و تعدي از حق نمودي … شيطان نصيب خود را از سخنانت برداشت … آيا مي‌خواهي مردم را درباره‌ي فرزندت يزيد بفريبي؟ گويي تو مي‌خواهي چيز پوشيده‌اي را توصيف كني، يا توضيحي درباره‌ي چيزي كه از ديده‌ها غايب است بدهي، يا مطلبي را مي‌گويي كه تنها تو درباره‌ي آن دانا هستي و هيچ كس چيزي درباره‌ي آن نمي‌داند. يزيد خود حقيقت خويشتن را كه راي و عقيده‌اش را اثبات كند، فاش ساخته است، تو درباره‌ي يزيد سخناني را بگو كه او بر خود پذيرفته و شخصيتش آن را نشان مي‌دهد: زندگي او درباره‌ي سير و سياحت در سگ‌هايي است كه به يكديگر هجوم مي‌آورند، او عمر خود را با كنيزهاي خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپري كرده است. اين كار را رها كن، بس است براي تو وبال سنگيني كه بگردن گرفتي و تو خدا را با آن وزر و وبال ملاقات كني براي تو كفايت مي‌كند. سوگند بخدا همواره كار تو زدن يا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه كردن مردم با ستم بوده است، ديگر مشك‌هاي خود را پر كرده‌اي، بس است، ميان تو و مرگ چيزي جز چشم بهم زدن نمانده است … ).معاويه به مقتضاي عناصر شخصيتش كه شمه‌اي از آن را بازگو كرديم، با تهديد و تطميع پسرش را به جاي خود گذاشت و دنبال اعمالش به زير خاك رفت. درست است كه اهالي ساده‌لوح شام در آن زمان، مخصوصا مگسها و گربه‌هاي سفره‌جو و هواپرستان مغزپوچ پيش از مردن معاويه و پس از آن، سايه‌هاي دروغين براي او ساختند و مانند بردگان در مقابل آن سايه سر تعظيم فروآورده و ديگران را هم به پذيرش بردگي به آن سايه‌ي مصنوعي دعوت كردند، ولي سايه‌ساز واقعي وجدان تاريخ دست بكار شد و سايه‌ي حقيقي معاويه را كه شمشيري بدست در حال هجوم به سايه‌ي مصنوعي معاويه بود، بوجود آورد، نخست رويدادهايي كه دانه‌هاي آن را معاويه كاشته و آبياري نموده بود، سپس مورخين و نقادان و رادمردان را برانگيخت كه بيش از اين در شناساندن معاويه تاخير صحيح نيست.اگر يزيد پسر معاويه پس از مرگ پدرش به ملك و رياست هم نمي‌رسيد، ممكن بود كه ساده‌لوحان جوامع آن روز و امروز شخصيت معاويه را نشناسند و بدنبال همان سايه‌ي دروغينش بروند، ولي ما كه تكيه‌ي اطمينان‌بخش به آن وجدان تاريخ داريم كه در رسالت الهي‌اش در صحنه‌ي هستي، كوچكترين تعارف و مجامله و چاپلوسي ندارد، مي‌دانيم كه براي فاش ساختن ريشه و تنه و ساقه و شكوفه‌ي شخصيت معاويه، اشخاص يا رويدادهاي ديگري را نمودار مي‌ساخت كه سايه‌هاي مصنوعي او را از اذهان مردم بزدايد و سايه حقيقي‌اش را آشكار نمايد. نابخردان راه مابين خود و علي بن ابيطالب عليه‌السلام را بجاي آنكه هموار كنند و گلها و رياحين بكارند، چنان سنگلاخ و خارستان و پر از علف‌هاي زهرآگين ساختند كه نه خودشان از آن جلوه‌گاه عظمت خداوند برخوردار شدند و نه مردم تشنه‌ي كمال. اي بيماران خودخواهي، اي تشنگان جان‌سوخته‌ي مقام، اي ديوانگان عشق به مال و منال دنيا، اي دلباختگان شهرت و سلطه‌پرستي، آخر از اين همه آتش كه در دودمان بشري روشن كرديد چه نتيجه‌اي گرفتيد؟ آخر از آن همه ارزشها كه زير پا گذاشتيد، چه بهره‌اي برديد؟ آخر از آن همه خونها كه ريختيد، چه ميوه‌هايي چيديد؟آيا در سرتاسر عمري كه در اين دنيا داشتيد، حتي چند لحظه‌اي هم با خويشتن به گفتگو پرداختيد؟ آخر آينه‌ي درون شما چقدر تيره شده بود كه حتي براي يك لحظه هم، صورت واقعي شما را براي خودتان نشان داد؟ چرا اي چنگيز و چنگيزيان و اي ماكياولي و ماكياوليان نگذاشتيد و نمي‌گذاريد علي بن ابيطالب و علوي‌ها، سخن خود را بگويند؟ درباره‌ي شما و مغز و روان شما چگونه بينديشيم؟ شما رفتيد زير خاكهاي تيره‌ي گورستانها يا بطور مستقيم پوسيديد و يا بوسيله‌ي پوسيدن كرم‌ها و حشرات خاكي كه اعضاي شما را خوردند، از بين رفتيد. هيچ مي‌دانيد دلها و مغزهاي پاكان اولاد آدم درباره‌ي شما چه داوريها كردند و تاريخ بشري از شما چه سطرهاي ننگ‌آور و شرم‌انگيز ثبت كرد؟ كاش زباني داشتيد و به همكاران خود در طول زمان مي‌گفتيد كه بر شما چه گذشت. براستي شما هست و نيست را يكي مي‌دانيد! آيا واقعا براي شما كشتن و زنده گذاشتن انسانها تفاوتي ندارد! علم و جهل در عقيده‌ي شما چگونه با يكديگر فرقي ندارد!آيا حقيقتا شما حق و باطل را ضد يكديگر نمي‌دانيد! بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كه شما با داشتن مغزي كه همه‌ي شئون زندگي را مي‌تواند در كارگاه شگفت‌انگيز مغز خود بررسي نموده و بفهمد، به حقائق مزبور، نادان بوديد! آيا مي‌توانيم باور كنيم كه در طول زندگي با وزيدن نسيم‌هاي متنوع حوادث و تجارب و معلومات گوناگون، هيچ نسيمي حيات‌بخش درباره‌ي حقايق فوق به درون شما وزيدن نگرفت؟ آيا همين معاويه نبود كه پس از شهادت اميرالمومنين (ع) از يكي از ياران علي (ع) به نام ضرار بن ضمره‌ي صدايي كه گزارش به شام معاويه و معاويه‌پرستان افتاده بود، از وي درباره‌ي علي (ع) پرسيد و گفت: صف لي عليا (علي را براي من توصيف كن) ضرار از توصيف علي (ع) امتناع كرد. بار ديگر معاويه تكرار كرد: كسي آنجا نبود از معاويه بپرسد كه اگر تو علي (ع) را مي‌شناختي، اين سئوال و تاكيد در آن باره‌ي چيست؟ و اگر نمي‌شناختي چرا با آن يگانه انسان تاريخ پس از پيامبر جنگيدي و از انسان‌سازي او كه مشرف بر همه‌ي اقاليم دنيا بود، جلوگيري كردي؟ در دوران زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام كه مي‌توانستي از موجوديت عيني و سخنان و كردارهاي وي، براي شناسايي او استفاده كني، چه مانع داشتي كه به او نزديك نشدي و او را نشناختي، فعلا كه چشم از تو و امثال تو پوشيده و چهره‌ي ملكوتي او در زير خاك آرميده است، مي‌خواهي به كلاس علي‌شناسي وارد شوي!به هر حال، آن نابخردان دو نوع سنگلاخ و خارستان پر از علف‌هاي زهرآگين ميان مردم و علي (ع) به وجود آوردند كه مردم نتوانستند از آن بزرگ بزرگان استفاده كنند. نوع يكم موانعي بظاهر انسان مانند عمرو بن عاص‌ها و مروان‌ها بودند كه تمام سعي و تلاششان در اين بود كه مردم را از حوزه‌ي جاذبيت ملكوتي علي (ع) دور كنند و آنان را مانند مگسان و پشه‌ها دور شيريني‌هاي مسموم معاويه و معاويه‌پرستان بكشند. نوع دوم غرايز حيواني و خودخواهي و خودكامگيها بود كه مردم را به انگيزگي آنها مشغول مي‌ساختند، تا مبادا در درون آنان، حقيقتي به نام علي (ع) و صفات و ارزشهايي كه آن فخر انسانيت را علي كرده بود، راهيابي كند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امّا مصرع شعر از امرء القيس است و داستان آن اين است كه پس از كشته شدن پدرش در ميان قبايل عرب مى گشت تا اين كه بر مردى از قبيله بنى خذيله طىّ كه او را طريف مى گفتند وارد شد، او امرء القيس را گرامى داشت و او نيز طريف را مدح گفت و چندى نزدش بماند و چون پس از اين بيمناك شد كه طريف نتواند از او حمايت كند از نزد او رفت و بر خالد بن سدوس بن اسمع نبهانى وارد شد، و در همان هنگام كه او به خالد پناه آورده بود بنو خذيله يورش برده شتران او را به يغما بردند، هنگامى كه امرء القيس از غارت شتران خود آگاه شد قضيّه را به خالد شكايت كرد، خالد به او گفت: شتران سوارى خود را به من بده تا غارتگران را تعقيب كنم و شتران تو را از آنها گرفته باز گردانم، امرء القيس پيشنهاد خالد را پذيرفت و شتران سوارى خود را در اختيار خالد گذاشت، خالد در پى آنها شتافت، چون به آنها رسيد گفت: اى بنى خذيله شما شتران كسى را كه به من پناه آورده به غارت برده ايد، آنها پاسخ دادند: او در پناه تو نيست، خالد گفت: سوگند به خدا او به من پناه آورده و اينها هم شتران سوارى اوست، بنو خذيله چون اين را شنيدند به خالد و همراهانش يورش برده همه آنان را از شتران فرود آورده و آن شتران را با شتران اولى به يغما بردند، امرء القيس در اين باره چكامه اى سروده كه بيت نخست آن اين است:فدع عنك نهبا صيح في حجراته            و لكن حديث ما حديث الرّواحليعنى: داستان غارت شتران را كه در پيرامون آن فريادها برآورده شد رها كن، و ليكن داستانى كه شگفت انگيز و مبهم است داستان شتران سوارى است.«نهب» در اين جا به معناى چيزى است كه به غارت رفته باشد، و حجرات به معناى اطراف است، حديث دوّمى مبتدا و حديث اوّل خبر آن است، ما براى تنكير است و اگر به اسم ملحق شود بر ابهام آن مى افزايد مانند عبارت: «لأمر ما جدع قصير أنفه» يعنى قصير براى امر مبهمى بينى خود را بريد، در اين شعر هم معناى مصرع نخست كه گفته است ياد شتران به يغما رفته را كه معلوم است رها كن، و ليكن داستانى كه پيچيده است و روشن نيست داستان شتران سوارى است، يعنى حديثى مبهم است كه چگونگى آن دانسته نيست، ابهام به يغما رفتن شتران سوارى از اين لحاظ است كه گفته شده: خالد بوده كه شتران سوارى امرء القيس را ربوده است و اين امر از نظر شاعر مشتبه و مشكوك بوده است، امّا امام (ع) آنچه در استشهاد خود آورده و به آن تمثّل جسته مصرع نخست شعر است، و مطابقت آن با واقعيّتى كه آن حضرت در گذشته با آن روبرو شده بود روشن است، زيرا خلفاى پيشين هر چند استبداد ورزيدند و خلافت را به خود تخصيص دادند ليكن داستان آنها را همه مى دانند و بر كسى پوشيده نيست، زيرا آنها به سابقه خود در اسلام و هجرت و موقعيّت خود در نزد رسول اكرم (ص) و بودن آنها از طايفه قريش تمسّك جسته و استدلال كرده بودند.و امام (ع) در مصرع دوم خطاب مى كند كه ياد آنها و داستان به يغما رفتن خلافت را در گذشته رها كن، و از آنچه هم اكنون در گير و دار اين حادثه معاوية بن ابى سفيان هستيم سخن گوى، خطب كه در مصرع و هلمّ الخطب في ابن أبى سفيان به كار رفته به معناى رويداد بزرگ است، و مراد ذكر خطب و بيان چگونگى آن است، و چون اين مقصود روشن است، مضاف خطب كه ذكر است حذف شده است، امام (ع) با بيان مصرع دوّم اشاره به احوال و اوضاع تأسّف آورى فرموده كه موجب شده معاويه در برابر او قرار گيرد، و با همه دورى و ناشايستگى او براى خلافت با آن بزرگوار به نزاع و پيكار پردازد، تا آن جا كه نزد بسيارى از مردم نادان، همطراز آن حضرت قرار گرفته است.فرموده است: «فلقد أضحكني ألدّهر بعد إبكائه»:اين سخن اشاره به محروميّت آن حضرت از خلافت در گذشته است، و خنده آن حضرت پس از سپرى شدن آن واقعه ناشى از شگفتى او از گردشهاى روزگار و وقوع اين اوضاع و احوال است، پس از اين فرموده است: تعجّبى نيست، يعنى اين امر بزرگتر از اين است كه در برابر آن اظهار شگفتى شود، و در برابر عظمت و اهميّت اين رويداد فرموده است اى واى حادثه اى است كه شگفتى را به آخر مى رساند، و اين حالت نفسانى را به كلّى از ميان مى برد آن چنان كه گويى اصلا شگفتى در عالم وجود ندارد، و اين سخن از باب اغراق و مبالغه است، چنان كه ابن هانى گفته است:قد سرت في الميدان يوم طرادهم          فعجبت حتّى كدت لا أتعجّبو هم ممكن است منظور آن حضرت كه فرموده است: و لا غزو و اللّه اين باشد كه به خدا سوگند اگر انسان به حقيقت دنيا و دگرگونى اوضاع آن بنگرد هيچ تعجّبى نيست، و آنچه پس از اين فرموده كه: فيا له (يعنى اى واى از اين) از سرگرفتن سخن در باره عظمت رويداد گذشته باشد، گفتار آن حضرت كه اين اتّفاق كژيها را افزون مى كند روشن است، زيرا هر كس از دين دورى گيرد به سبب وجود او كژيها و انحرافها افزوده مى گردد.فرموده است: «حاول القوم... ينبوعه»:منظور از قوم، طايفه قريش است، و مصباح انوار إلهى استعاره براى برگزيدگان خاندان پيامبر اكرم (ص) است. همچنين «ينبوعه» (چشمه آن) براى آنها استعاره است زيرا آنان معدن دين و پايه هاى آنند، و مناسبت هر دو استعاره روشن است. مقصود آن حضرت از اين سخنان اين است كه آنان كوشيدند خلافت را از جايگاه خود بيرون برند، و اين امر را از معدن آن و شايسته ترين محلّ خود كه خاندان پيامبر (ص) است زايل و خارج سازند. واژه «شرب» (آبشخور) براى امر خلافت، و لفظ «جدح» (آميختن) براى تيرگى و كشمكش واقع ميان مردم به خاطر اين امر، و واژه «وبيىء» (وبادار) به ملاحظه اين كه موضوع خلافت سبب بروز نابودى و كشتار ميان آنان مى گردد، استعاره شده است.فرموده است: «فإن ترتفع... »:يعنى اگر بر من گرد آيند و اين محنتها و كينه هايى كه دچار آن گشته ايم از ميان ما بر طرف شود من آنها را به سرچشمه زلال حقّ رهبرى خواهم كرد، و اگر از دشمنى خود دست باز ندارند و بخواهند بدين احوال باقى باشند، هيچ تأسّف و اندوهى بر آنها روا نيست، در اين جا امام (ع) به آيه اى از قرآن كريم استشهاد مى كند كه حاكى تأديب نفس و وادار كردن آن به ترك تأسف و اندوه برايمان نياوردن آنهاست، و چون آيه مشتمل بر اين است كه خداوند به كردار زشت آنها آگاه است مشعر بر تهديد و وعده عذاب به آنها نيز مى باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 3 و دع عنك نهبا صيح في حجراته و هلمّ الخطب في ابن أبي سفيان فلقد أضحكنى الدّهر بعد إبكائه و لا غرو و اللّه فيا له خطبا يستفرغ العجب، و يكثر الأود، حاول القوم إطفاء نور اللّه من مصباحه، و سدّ فوّاره من ينبوعه، و جدحوا بيني و بينهم شربا وبيئا، فإن ترتفع عنّا و عنهم محن البلوى أحملهم من الحقّ على محضه، و إن تكن الاخرى «فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ». (33834- 33676)اللغة:و (الحجرات) النّواحي جمع حجرة كجمرة و جمرات و (هلّم) اسم فعل يستعمل بمعنى هات و تعال، فعلى الأوّل متعدّ و على الثّاني لازم يستوى فيه الواحد و الجمع و المذكّر و المؤنّث في لغة أهل الحجاز، و أهل نجد يقولون هلمّا و هلمّوا.و (الأود) محرّكة الاعوجاج و (فوّار) الينبوع بفتح الفاء و تشديد الواو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 4 ثقب البئر و الفوار بالضمّ و التّخفيف ما يفور من حرّ القدر و بهما قرء و الأوّل أظهر و (جدحه) يجدحه من باب منع خلطه و مزجه و (الشّرب) بالكسر الحظّ من الماء قال تعالى: «لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ» و (الوبىء) ذو الوباء و المرض.الاعرابو البيت أعني قوله: و دع عنك نهبا صيح في حجراته، مطلع قصيدة لامرء القيس ابن حجر الكندي و تمامه: و لكن حديثا ما حديث الرّواحل، و قد أثبت المصراع الثّاني أيضا في بعض النّسخ، و الظّاهر أنّه سهو من النسّاخ، و أنّه لم يتمثّل إلّا بصدر البيت و أقام قوله: و هلمّ الخطب، مقام المصراع الثّاني كما نبّه عليه الشّارح المعتزلي و غيره.و كيف كان فقوله: حديثا ما اه- انتصب حديثا باضمار فعل أي حدّثنى أو أسمع أو هات، و يروى بالرّفع على أنّه خبر محذوف المبتدأ أى غرضى حديث و ما هاهنا تحتمل أن تكون ابهاميّة و هي التّي إذا اقترنت بنكرة زادته إبهاما و شياعا كقولك:اعطنى كتابا ما، تريد، أى أىّ كتاب كان، و تحتمل أن تكون صلة مؤكّدة كما في قوله تعالى  «فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ»* و أمّا حديث الثّاني فقد ينصب على البدل من الأوّل، و قد يرفع على أن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 5 يكون ما موصولة و صلتها الجملة أي الذي هو حديث الرّواحل، ثمّ حذف صدر الصّلة كما في «اتماما على الذي أحسن» أو على أن تكون استفهامية بمعنى أيّ قوله: و لا غرو، لا لنفى الجنس محذوف خبرها، و قوله: فيا له خطبا النّداء للتعجّب و التفخيم و خطبا منصوب على التميز من الضمير.المعنى:و تمثّل عليه السّلام بقول امرء القيس فقال: (و دع عنك نهبا صيح في حجراته)         و لكن حديثا ما حديث الرّواحل     و كان من قصّة هذا الشّعر أنّ امرء القيس لمّا انتقل في أحياء العرب بعد قتل أبيه نزل على رجل من جذيلة طيّى ء يقال له: طريف فأحسن جواره فمدحه فأقام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 8 عنده، ثمّ إنّه لم يولّه نصيبا في الجبلين: اجاء و سلمى، فخاف أن لا يكون له منعة فتحوّل فنزل على خالد بن سدوس بن اصمع النبهاني فأغارت بنو جذيلة على امرء القيس و هو في جوار خالد بن سدوس فذهبوا بابله و كان الذي أغار عليه منهم باعث بن حويص، فلمّا أتى امرء القيس الخبر ذكر ذلك لجاره، فقال له: اعطنى رواحلك ألحق عليها القوم فأردّ عليك ابلك، ففعل فركب خالد في أثر القوم حتّى أدركهم فقال: يا بني جذيلة أغرتم على ابل جارى؟ قالوا: ما هو لك بجار، قال: بلى و اللّه و هذه رواحله، قالوا: كذلك، قال: نعم، فرجعوا إليه فأنزلوه عنهنّ و ذهبوا بهنّ و بالابل، و قيل بل انطوى خالد على الابل فذهب بها، فقال امرء القيس: دع عنك نهبا، القصيدة. أى اترك عنك منهوبا يعني غنيمة صيح في جوانبه و نواحيه صياح الغارة، و لكن هات حديثا الذي هو حديث الرّواحل أي النّوق التّي تصلح لأن يشدّ الرّحل على ظهرها.و غرضه عليه السّلام بالتمثيل بالبيت الاشارة إلى أنّ المتخلّفين الثلاثة الماضين قد نهبوا تراثى و أغاروا على حقّي مع صياح عند النّهب و الغارة يريد به الاحتجاجات و المناشدات الّتي كانت منه عليه السّلام و من أتباعه بعد السقيفة و في مجلس الشّورى حسبما عرفتها في شرح الخطبة الشقشقيّة و غيرها.يقول عليه السّلام: دع عنك ذكر تلك الغارة و حديثها و لا تسئل عنها فانّه نهب صيح في حجراته و مضى و انقضى (و لكن هلمّ الخطب في ابن أبي سفيان) أى لكن هات ذكر الحدث الجليل و الأمر العظيم الّذي نحن مبتلى به الان في منازعة معاوية بن أبي سفيان و طمعه في الخلافة، فانّه حديث عجيب ينبغي أن يتحدّث و يذاكر و يستمع (فلقد أضحكنى الدّهر بعد إبكائه) أى صرت ضاحكا ضحك تعجّب من تصرّفات الدّهر و تقلّباته و تربيته لأراذل النّاس و جعله مثل ابن النّابغة الاكلة للأكباد و الطّليق ابن الطّليق منازعا لي في الخلافة، و معارضا علىّ في الرّياسة مع غاية بعده عنها و انحطاط رتبته عن الطمع في مثلها بعد ما كانت بي من الكأبة و الحزن لتقدّم من سلف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 9 و محصّل المراد أنّ الدّهر أضحكنى من فرط التعجّب بعد ما أحزنني لأنّه  «1» أنزلني ثمّ أنزلني حتّى قيل معاوية و علىّ (و لا غرو و اللّه) أي لا عجب و اللّه من تقلّبات الدّهر و أحواله و قوّة الباطل و غلبة أهله فيه ممّا بي نزل و إضحاكه بي بعد إبكائه، لأنّ عادته قد جرت دائما على وضع الأشراف و رفع الأراذل حتّى صار سجيّة له و مجبولا عليها، و إليه ينظر قول مولانا الحسين عليه السّلام ليلة العاشور:يا دهر افّ لك من خليل          كم لك بالاشراق و الأصيل     مبالغة (فيا له خطبا يستفرغ العجب) كلام مستأنف لاستعظام هذا الأمر، و على هذا فالوقف على اللّه، و يجوز أن لا يكون استينافا بل وصلا على سابقه و تفسيرا له فانّه عليه السّلام لمّا أشار إلى أنّ الدّهر أعجبه أتبعه بقوله: و لا غرو، أي ليس ذلك بعجب و فسّر هذا بقوله: فيا له خطبا يستفرغ العجب، أى يستنفده و يفنيه أى قد صار العجب لا عجب لأنّ هذا الخطب قد استغرق المتعجّب فلم يبق منه ما يطلق عليه لفظ التعجّب، و هذا من باب الاغراق و المبالغة في المبالغة أى هذا أمر يجلّ عن التعجّب كقول ابن هاني:قد صرت في الميدان يوم طرادهم          فعجبت حتّى كدت لا أتعجّب     هذا (و) وصف الخطب أيضا بأنّه (يكثر الأود) لأنّ كلّ امرء بعد عن الشريعة ازداد الأمر به اعوجاجا (حاول القوم) أراد به معاوية و اتباعه (إطفاء نور اللّه من مصباحه) أراد بنور اللّه الولاية و الخلافة و بمصباحه نفسه الشّريف الحامل لذلك النّور، يعني أنّ معاوية و من تبعه أرادوا إطفاء نور الولاية و إزالة الأمر عن الأحقّ به كما أنّ من تقدّم عليهم من المتخلّفين الثلاث و أشياعهم و طلحة و الزّبير و أتباعهما كان غرضهم إطفاء النّور هذا. (و سدّ فوّاره من ينبوعه) أى سدّ مجراه و منبعه (و جدحوا) أى مزجوا و خلطوا استعاره (بيني و بينهم شربا وبيئا) أراد بالشرب الوبي ء الفتنة الحاصلة من عدم انقيادهم له كالشّرب المخلوط بالسمّ.______________________________ (1) علّة الضحك و التعجب منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 10 و قال الشارح البحراني: استعار لفظ الشرب لذلك الأمر و لفظ الجدح للكدر الواقع بينهم و المجاذبة لهذا الأمر، و استعار وصف الوبى ء له باعتبار كونه سببا للهلاك و القتل بينهم (فان ترتفع عنّا و عنهم محن البلوى) و يجتمعوا على رأيى و يتّبعوا أمري (أحملهم من الحقّ على محضه) أى خالصه الذي لا يشوبه شبهة و ريب (و إن تكن الاخرى) أى و إن لم يكشف اللّه هذه الغمّة و كانت الدّولة و الغلبة لأهل الضلال  (فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ) اقتباس من الاية الشريفة في سورة الفاطر قال: «أَ فَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ...»  الاية.أى لا تهلك نفسك عليهم للحسرات على غيّهم و ضلالهم و إصرارهم على التكذيب  «إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ» فيجازيهم عليه.و في الصافي عن القمّي مرفوعا قال: نزلت في زريق و حبتر، و عليه فالاقتباس بها غير خال من اللّطف و المناسبة.لطيفة:قال الشارح المعتزلي بعد الفراغ من شرح هذا الكلام: و سألت أبا جعفر يحيى ابن محمّد العلوي نقيب البصرة وقت قراءتي عليه عن هذا الكلام و كان على ما يذهب عليه من مذهب العلويّة منصفا وافر العقل فقلت له: من يعني عليه السّلام بقوله: كانت أثرة شحّت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين؟ و من القوم الّذين عناهم الأسدى بقوله: كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و أنتم أحقّ به؟ هل المراد يوم السقيفة أو يوم الشورى؟ فقال: يوم السقيفة فقلت: إنّ نفسي لا تسامحني أن أنسب إلى الصحابة عصيان الرسول و دفع النصّ، فقال: و أنا فلا تسامحنى نفسى أن أنسب الرّسول إلى إهمال أمر الامامة و أن يترك الناس سدى مهملين، و قد كان لا يغيب عن المدينة إلّا و يؤمّر عليها أميرا و هو حىّ ليس بالبعيد عنها، فكيف لا يؤمّر و هو ميّت لا يقدر على استدراك ما يحدث؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 11 ثمّ قال: ليس يشكّ أحد من الناس أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان عاقلا كامل العقل أمّا المسلمون فاعتقادهم فيه معلوم، و أمّا اليهود و النصارى و الفلاسفة فيزعمون أنّه حكيم تامّ الحكمة سديد الرّأى أقام ملّة و شرع شريعة فاستجد ملكا عظيما بعقله و تدبيره، و هذا الرجل العاقل الكامل يعرف طباع العرب و غرايزهم و طلبهم بالثارات و الذّحول  «1» و لو بعد الأزمان المتطاولة، و كان يقتل الرّجل من القبيلة رجلا من بيت آخر، فلا يزال أهل ذلك المقتول و أقاربه يتطلّبون القاتل ليقتلوه حتى يدركوا ثارهم منه، فان لم يظفروا به قتلوا بعض أقاربه و أهله فان لم يظفروا بأحدهم قتلوا واحدا أو جماعة من تلك القبيلة و إن لم يكونوا رهطه الأدنين، و الاسلام لم يحل طبائعهم و لا غيّر هذه السجيّة المركوزة في أخلاقهم و الغرايز بحالها.فكيف يتوهّم لبيب أنّ هذا العاقل وتر العرب و على الخصوص قريشا و ساعده على سفك الدّماء و إزهاق الأنفس و تقلّد الضغائن ابن عمّه الأدنى و صهره و هو يعلم أنه سيموت كما يموت الناس و يتركه بعده و عنده ابنته ولد منها ابنان يجريان عنده مجرى ابنين من ظهره حنوا عليهما و محبّة لهما، و يعدل عنه في الأمر بعده و لا ينصّ عليه و لا يستخلفه، فيحقن دمه و دم بنيه و أهله باستخلافه.ألا يعلم هذا العاقل الكامل أنّه إذا تركه و ترك بنيه و أهله سوقة رعيّة فقد عرض دماءهم للاراقة بعده، بل يكون هو الّذي قتله و أشاط بدمائهم، لأنّهم لا يعتصمون بعده بأمر يحميهم، و إنّما يكونون مضغة للاكل و فريسة للمفترس يتخطّفهم النّاس و يبلغ فيهم الأغراض.فأمّا إذا جعل السّلطان فيهم و الأمر اليهم فانّه يكون قد عصمهم و حقن دماءهم بالرّياسة الّتي يصولون بها، و يرتدع النّاس عنهم لأجلها، و مثل هذا معلوم بالتّجربة.ألا ترى أنّ ملك بغداد أو غيرها من البلاد لو قتل النّاس و وترهم و أبقي في______________________________ (1) الذحل: الثار أو طلب مكافاة بجناية جنيت عليك أو عداوة اتيت اليك، أو هو العداوة و الحقد، جمعه اذحال و ذحول. ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 12 نفوسهم الأحقاد العظيمة عليه ثمّ أهمل أمر ولده و ذرّيّته من بعده، و فسح للنّاس أن يقيموا ملكا من عرضهم و واحدا منهم، و جعل بنيه سوقة كبعض العامّة، لكان بنوه بعده قليلا بقاؤهم سريعا هلاكهم، و لوثب عليهم النّاس ذوو الاحقاد و التراث من كلّ جهة يقتلونهم و يشردونهم كلّ شرد.و لو أنّه عيّن ولدا من أولاده للملك، و قام خواصّه و خدمه، و خوّله  «1» بامرة بعده، لحقنت دماء أهل بيته و لم تطل يد أحد من النّاس إليهم لناموس الملك و ابهة السلطنة و قوّة الرّياسة و حرمة الامارة.أفترى ذهب عن رسول اللّه هذا المعنى أم أحبّ أن يستأصل أهله و ذريّته من بعده و أين موضع الشّفقة على فاطمة العزيزة عنده الحبيبة إلى قلبه؟! أتقول: إنّه أحبّ أن يجعلها كواحدة من فقراء المدينة تتكفّف النّاس؟! و أن يجعل عليّا المكرّم المعظّم عنده الّذي كانت حاله معه معلومة كأبي هريرة الدّوسي و أنس بن مالك الأنصاري يحكم الأمراء في دمه و عرضه و نفسه و ولده فلا يستطيع الامتناع و على رأسه مأئة ألف سيف مسلول يتلظّى أكباد أصحابها عليه و يودّون أن يشربوا دمه بأفواههم و يأكلوا لحمه بأسيافهم قد قتل أبنائهم و اخوانهم و آبائهم و أعمامهم، و العهد لم يطل، و القروح لم تنفرق، و الجروح لم تندمل؟! فقلت: لقد أحسنت فيما قلت: إلّا أنّ لفظه عليه السّلام يدلّ على أنّه لم يكن نصّ عليه، ألا تراه يقول: و نحن الأعلون نسبا و الأشدّون بالرّسول نوطا، فجعل الاحتجاج بالنّسب و شدّة القرب، فلو كان عليه نصّ لقال عوض ذلك: و أنا المنصوص علىّ المخطوب باسمي.فقال: إنّما أتاه من حيث يعلم لا من حيث يجهل، أ لا ترى أنّه سأله فقال:كيف دفعكم قومكم عن هذا المقام و أنتم أحقّ به، فهو إنّما سأل عن دفعهم عنه و هم أحقّ به من جهة اللّحمة و العترة، و لم يكن الأسدي يتصوّر النصّ و لا يعتقد و لا يخطر بباله، لأنه لو كان هذا في نفسه لقال له: لم دفعك الناس عن هذا المقام______________________________ (1) خوله المال اعطاه اياه متفضلا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 13 و قد نصّ عليك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و لم يقل له هذا، و إنما قال كلاما عاما لبني هاشم كافة: كيف دفعكم قومكم عن هذا و أنتم أحقّ به أي باعتبار الهاشمية و القربى، فأجابه بجواب أعاد قبله المعنى الذي تعلّق به الأسدي بعينه تمهيدا للجواب، فقال:إنما فعلوا ذلك مع أنا أقرب إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من غيرنا لأنهم استأثروا علينا و لو قال له: أنا المنصوص علىّ المخطوب باسمي في حياة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما كان قد أجابه، لأنه ما سأله هل أنت منصوص عليك أم لا، و لا هل نصّ رسول اللّه بالخلافة على أحد أم لا، و إنما قال: لم دفعكم قومكم عن الأمر و أنتم أقرب إلى ينبوعه و معدنه منهم، فأجابه جوابا ينطبق على السؤال و يلايمه.و أيضا فلو أخذ يصرّح له بالنصّ و يعرّفه تفاصيل باطن الأمر لنفر عنه و اتّهمه و لم يقبل قوله و لم يتجذّب الى تصديقه فكان أولى الامور في حكم السياسة و تدبير الناس أن يجيب بما لا نفرة منه و لا مطعن عليه فيه انتهى.أقول: و للّه درّ النقيب العلوي فلقد أجاد فيما أفاد، و نهج منهج الرّشاد، و راقب العدل و الانصاف، و جانب العصبيّة و الاعتساف، و كشف الظلام عن وجه المرام و أوضح المقام بكلام ليس فوقه كلام، أودعه من البيان و البرهان ما يجلى الغشاوة عن أبصار متأمّليه، و العمى عن عيون متناوليه، و بعد ذلك فان كان إذعانه على طبق بيانه فأجزل اللّه له الجزاء في دار خلده و جنانه، و إلّا فليضاعف عليه العذاب في يوم الحساب، و لكن يبعد جدّا مع هذا التحقيق أن يكون معتقده خلاف المذهب الحقّ، بل الظاهر من الشارح المعتزلي أيضا حيث نقل هذا التفصيل عن النقيب و سكت مضافا إلى نظايره الكثيرة في تضاعيف الشرح أنّ معتقده أيضا ذلك، و لولا تصريحه في غير موضع من شرحه بعدم النصّ في الخلافة لحكمنا بكونه من الفرقة الناجية، و هو الذي ظنّه بعض أصحابنا في حقّه و قال: إنّ الشارح شيعيّ المذهب إلّا أنه سلك في الشرح مسلك أهل السنة من باب الالجاء و التقيّة، و اللّه العالم بسرائر العباد و المجازي كلّا ما يستحقّه يوم التناد، نسئل اللّه العصمة و السداد، و نعوذ به من الزلل و الفساد في المذهب و الاعتقاد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 14 تكملة:قد أشرنا إلى أنّ هذا الكلام مرويّ عنه عليه السّلام بطرق عديدة مختلفة أحببت أن أوردها جريا على عادتنا المستمرّة فأقول:قال المفيد (ره) في الارشاد: روى نقلة الاثار أنّ رجلا من بني أسد وقف على أمير المؤمنين عليه السّلام فقال له: يا أمير المؤمنين العجب فيكم يا بني هاشم كيف عدل بهذا الأمر عنكم و أنتم الأعلون نسبا و سببا و نوطا بالرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و فهما للكتاب؟ فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: يا ابن دودان إنّك لقلق الوضين، ضيّق المخرم ترسل غير ذي مسد لك ذمامة الصهر و حقّ المسألة، و قد استعلمت فاعلم: كانت اثرة سخت بها نفوس قوم و شحّت عليها نفوس آخرين فدع عنك نهبا صيح في حجراته و هلمّ الخطب في أمر ابن أبي سفيان، فلقد أضحكنى الدّهر بعد إبكائه و لا غرو، بئس القوم و اللّه من خفضني و هيّنني و حاولوا الادّهان في ذات اللّه، و هيهات ذلك منّي و قد جدحوا بيني و بينهم شربا وبيئا، فان تتحسّر عنّا محن البلوى أحملهم من الحقّ على محضه، و إن تكن الاخرى فلا تذهب نفسك عليهم حسرات فلا تأس على القوم الفاسقين.و فى البحار من علل الشّرايع و الأمالي عن الحسين بن عبيد اللّه العسكري عن إبراهيم بن رعد العبشمي، عن ثبيت بن محمّد، عن أبي الأحوص المصري عمّن حدّثه عن آبائه عن أبي محمّد الحسن بن عليّ عليهما السّلام عن جماعة من أهل العلم، عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السّلام قال:بينا أمير المؤمنين عليه السّلام في أصعب موقف بصفين اذ قام إليه رجل من بني دودان فقال: ما بال قومكم دفعوكم عن هذا الأمر و أنتم الأعلون نسبا و اشدّ نوطا بالرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و فهما بالكتاب و السنّة؟ فقال عليه السّلام: سئلت يا أخا بني دودان و لك حقّ المسألة و ذمام الصّهر و إنّك لقلق الوضين ترسل عن ذي مسد انّها إمرة شحّت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين، و نعم الحكم اللّه فدع عنك نهبا صيح في حجراته- منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 10، ص: 15 و هلمّ الخطب في ابن أبي سفيان فلقد أضحكنى الدّهر بعد إبكائه و لا اغزو إلّا جارتي و سؤالها الاهل لنا أهل سألت كذلك بئس القوم من خفضني و حاولوا الادهان في دين اللّه، فان ترفع عنّا محن البلوى أحملهم من الحقّ على محضه، و إن تكن الأخرى فلا تأس على «عن خ ل» القوم الفاسقين، إليك عنّي يا أخا بني سيدان.بيان:لما في هاتين الرّوايتين من الألفاظ الغريبة التّي لم تكن في رواية السيّد (ره) فأقول: «دودان» بن أسد بن خزيمة بالضمّ أبو قبيلة فلا ينافي ما في رواية السيّد أنّه كان من بني أسد و «المحزم» بالحاء المهملة وزان منبر و المحزمة كمكنسة و الحزام ككتاب ما حزم به قيل: و يقال للرّجل المضطرب في أمره أنّه قلق الوضين أى مضطرب شاكّ فيه و لعلّ ضيق المحزم كناية عن عدم طرفيّته. «1» و «المسد» حبل مفتول من ليف محكم الفتل و يقال على نفس اللّيف قال سبحانه: فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ، فقوله في رواية الارشاد: «ترسل غير ذي مسد» أراد به أنك تطلق عنان كلامك من غير تأمّل، و قوله في رواية البحار «ترسل عن ذي مسد» أراد به أنّك تطلق حيوانا له مسد ربط به، فيكون كناية عن التكلّم بما له مانع عن التكلّم به.و «هينني» أي أهانني و استهان و «حسر» الشي ء فانحسر كشفه فانكشف و «امرأة» في رواية الأمالي لعلّه تصحيف امرة بالكسر أي أمارة و قوم «جارة» و جورة أى جائرون و «الادهان» كالمداهنة إظهار خلاف ما تضمر و الغشّ.______________________________ (1) بل الصحيح ما قدّمناه و هو المخرم بالخاء المعجمة و الراء موضع القلادة من الانف و المعنى واضح. الترجمة:و ترك بكن از خودت غارتي را كه در أطراف آن صدا بلند شد يعني غارت خلافت را كه پيش از اين ابو بكر و عمر و عثمان غارت كردند.و بيار امر عظيم را يا اين كه بيا بأمر عظيم در خصوص پسر أبو سفيان ملعون، پس بدرستى كه خندانيد مرا روزگار بد رفتار بعد از گرياندن او، و هيچ تعجّب نيست قسم بخدا خندانيدن بعد از گريانيدن، پس بيائيد تعجّب كنيد باين أمر عظيم و عجيب كه فاني كند تعجّب را، و بسيار مي كند كجروي را، طلب كردند مخالفان قريش خاموش كردن نور خداوند را از چراغ او، و بستن فواره آن از چشمه آن، و آميختند ميان من و ميان ايشان شربت و با آورده، پس اگر برداشته شود از ما و از ايشان محنتهاى بلاها حمل مي كنم ايشان را از دين حق بر خالص آن، و اگر باشد آن حالت ديگر يعني غلبه أهل ضلالت و سلطنت ايشان پس بايد كه هلاك نشود نفس تو بر كار ايشان از جهة حسرتها بر ضلال ايشان، بدرستي كه خداوند عالمست به آن چه كه مى كنند و البته جزا خواهد داد بر قبايح أعمال ايشان. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom