خطبه ۱۶۱

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : وصف پیامبر اکرم و رسالت او [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في صفة النبي و أهل بيته و أتباع دينه، و فيها يعظ بالتقوى:
الرسول و أهله و أتباع دينه:
ابْتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْمُضِيءِ وَ الْبُرْهَانِ الْجَلِيِّ وَ الْمِنْهَاجِ الْبَادِي وَ الْكِتَابِ الْهَادِي.
أُسْرَتُهُ خَيْرُ أُسْرَةٍ وَ شَجَرَتُهُ خَيْرُ شَجَرَةٍ، أَغْصَانُهَا مُعْتَدِلَةٌ وَ ثِمَارُهَا مُتَهَدِّلَةٌ، مَوْلِدُهُ بِمَكَّةَ وَ هِجْرَتُهُ بِطَيْبَةَ، عَلَا بِهَا ذِكْرُهُ وَ امْتَدَّ مِنْهَا صَوْتُهُ، أَرْسَلَهُ بِحُجَّةٍ كَافِيَةٍ وَ مَوْعِظَةٍ شَافِيَةٍ وَ دَعْوَةٍ مُتَلَافِيَةٍ، أَظْهَرَ بِهِ الشَّرَائِعَ الْمَجْهُولَةَ وَ قَمَعَ بِهِ الْبِدَعَ الْمَدْخُولَةَ وَ بَيَّنَ بِهِ الْأَحْكَامَ الْمَفْصُولَةَ؛ فَ "مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً" تَتَحَقَّقْ شِقْوَتُهُ وَ تَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ وَ تَعْظُمْ كَبْوَتُهُ، وَ يَكُنْ مَآبُهُ إِلَى الْحُزْنِ الطَّوِيلِ وَ الْعَذَابِ الْوَبِيلِ.
وَ أَتَوَكَّلُ عَلَى اللَّهِ تَوَكُّلَ الْإِنَابَةِ إِلَيْهِ، وَ أَسْتَرْشِدُهُ السَّبِيلَ الْمُؤَدِّيَةَ إِلَى جَنَّتِهِ الْقَاصِدَةَ إِلَى مَحَلِّ رَغْبَتِهِ.

الْبَادِى : ظاهر، آشكار.
مُتَهَدِّلَةٌ : آويزان، يعنى ميوه هاى آن در دسترس همگان است.
طَيْبَة : مدينه منوره.
مُتَلَافِيَة : اصلاح كننده چيزى قبل فساد و تباهى آن، يعنى دعوت پيامبر امور مردم را اصلاح كرد قبل از آنكه مردم در فساد و تباهى نابود شوند.
الْمَفْضُولَة : حكمى كه حتمى و قطعى شده.
الْكَبْوَة : به رو افتادن.
المَآب : بازگشت، محل بازگشتن.
الِانَابَة : رجوع كردن، توبه نمودن. 
بادِى : ظاهر و نمايان
أغصانُها مُعتدِلة : شاخه هايش معتدل است با هم ديگر مختلف نيست
مُتَهَدِّلَة : نزديك، چيزى كه در دسترس است
طَيبَة : نام اصلى مدينه منوره است
مُتَلافِيَة : جبران كننده، از تلافى
قَمَعَ : ريشه كن نمود
مَدخولَة : چيز بعدا وارد شده
مَفصولَة : شرح و بيان شده
تَنفَصِم عُروَتُه : بريده و پاره مى شود وسيله و دستگيره او
كَبوَة : لغزش، پاى انسان بچيزى برخورد كند و بيفتد
مَآب : بازگشت، محل بازگشت
وَبيل : با شدت، وخيم
مُؤدِّيَة : منجر شونده، رساننده 
اعتقادى، اخلاقى:
۱. وصف پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و اهل بيت عليهم السّلام:
خداوند پيامبرش را با نورى درخشان، و برهانى آشكار، و راهى روشن، و كتابى هدايتگر بر انگيخت. خانواده او نيكوترين خانواده، و درخت وجودش از بهترين درختان است كه شاخه هاى آن راست و ميوه هاى آن سر به زير و در دسترس همگان است، زادگاه او مكه، و هجرت او به مدينه پاك و پاكيزه است، كه در آنجا نام او بلند شد و دعوتش به همه جا رسيد. خدا او را با برهانى كامل و كافى (قرآن) و پندهاى شفا بخش، و دعوتى جبران كننده فرستاد. با فرستادن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شريعت هاى ناشناخته را شناساند، و ريشه بدعت هاى راه يافته در اديان آسمانى را قطع كرد، و احكام و مقرّرات الهى را بيان فرمود.
پس هر كس جز اسلام دينى را انتخاب كند به يقين شقاوت او ثابت، و پيوند او با خدا قطع، و سقوطش سهمگين خواهد بود، و سر انجامش رنج و اندوهى بى پايان و شكنجه اى پردرد مى باشد. بر خدا توكّل مى كنم، توكّلى كه بازگشت به سوى او باشد، و از او راه مى جويم، راهى كه به بهشت رسد و به آنجا كه خواست اوست بينجامد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در مدح پيغمبر اكرم و اندرز بمردم):
قسمت أول خطبه:
(1) خداوند حضر ت مصطفى را برانگيخت با نور (نبوّت) روشن كننده (دلهاى جهانيان) و با حجّت و دليل آشكار (معجزات) و راه هويدا (دين اسلام) و كتاب راهنما (قرآن كريم)
(2) اهل بيت او بهترين اهل بيت، و شجره او (پدران آن حضرت) بهترين شجره است، و شاخه هاى آن شجره مستقيم و راست است (اهل بيت آن بزرگوار از افراط و تفريط يعنى تجاوز و تقصير در حقّ منزّه و مبرّى هستند) و ميوه هاى آن فرو ريخته (علوم و معارفشان در دسترس همگان است)
(3) بدنيا آمدنش در مكّه و هجرتش به مدينه است، در آنجا نام او بلند شده آوازه دعوتش منتشر گرديد (اهل آنجا كه آنها را انصار ناميدند آن حضرت را در جنگيدن با كفّار و شكست دادن دشمنان يارى نمودند)
(4) خداوند او را فرستاد با دليل كافى (قرآن كريم كه علاوه بر سائر معجزات آن بزرگوار براى اثبات نبوّت كافى است) و پند شافى (سنّت و احكام آن حضرت كه بيماريهاى دلها را بهبودى مى بخشد) و با دعوت تدارك كننده (بسوى اسلام كه آنچه از امر دين و دنيا در ايّام جاهليّت از بين رفته بود برقرار نمود)
(5) بوسيله آن حضرت احكام شرعيّه كه معلوم نبود آشكار و بدعتهاى نادرست (زمان جاهليّت) نابود و احكامى كه آنها را (در قرآن و سنّت) بيان نموده هويدا گردانيد،
(6) پس كسيكه دينى غير از اسلام بطلبد شقاوت و بد بختيش محقّق و بند (سعادت و نيكبختى) او گسيخته، و برو در افتادنش (به آتش) سخت است، و باز گشت او (در قيامت) به اندوه بسيار و عذاب دردناك مى باشد،
(7) و (بنابر اين) من توكّل بخدا مى نمايم همچون توكّل كسيكه چشم از همه پوشيده بسوى او گشوده است، و راهى (توفيق عمل به اسلام) را كه (رونده را) ببهشت مى رساند، و رضاء و خوشنوديش را بدست مى آورد از او درخواست مى نمايم.
 
او را به رسالت مبعوث داشت، با نور روشنايى بخش و برهان آشكار و راه هويدا و كتاب راهنماينده. خاندانش، بهترين خاندانهاست و درخت نسبش بهترين درختان، كه شاخه هايش راست است و ميوه هايش در دسترس. زادگاهش مكه است و هجرتش به مدينه طيبه. در مدينه نامش بلندى گرفت و آوازه اش بگسترد. او را با حجت و دليلى كافى و اندرزهايى شفابخش و دعوتى پيش گيرنده از هلاكت مردم، بفرستاد. به وجود او، راههاى ناشناخته را آشكار كرد. بدعتهايى را كه در آنها راه يافته بود، فرو كوفت و احكامى را كه خدا بر بندگانش مقرر داشته بود، بيان نمود.
هركس، جز اسلام، دينى طلبد شوربختيش محقّق و ريسمان سعادتش بريده و به سر در آمدنش سخت خواهد بود و بازگشتش به اندوهى است طولانى و عذابى سخت. توكل مى كنم به خدا، توكل كردن كسى كه به سوى او بازگشته است و راهى را مى جويد كه به بهشت منتهى مى شود و به رضا و خشنوديش مى رسد.
 
خداوند او را با نور روشنى بخش و برهان آشکار و طريق واضح و کتاب هدايت کننده، برانگيخت. خاندانش بهترين خاندان ها شجره فاميل او (بنى هاشم) بهترين شجره ها، شاخه هايش موزون و ميوه هايش در دسترس همگان قرار داشت. زادگاهش مکه (مرکز خانه خدا) و هجرتگاهش، مدينه طيّبه (مرکز جمعى از پاکبازان) بود. آوازه اش از آن شهر برخاست و صدايش از آن جا به همه رسيد.
خداوند او را با دليل کافى و اندرز شافى و دعوت اصلاح گرانه، فرستاد. به وسيله او احکام ناشناخته (پروردگار) را آشکار ساخت و بدعت هايى که به نام دين در شريعت الهى وارد شده بود ريشه کن کرد و احکامى را که اکنون نزد ما روشن است بيان داشت; بنابراين کسى که جز اسلام آيينى برگزيند شقاوت و بدبختى دامن او را خواهد گرفت، دستگيره ايمانش از هم گسسته، سقوط او شديد و سرانجام، اندوهى طولانى وعذابى مهلک خواهد داشت.
به خدا توکّل مى کنم; توکّلى همراه با توبه و بازگشت به سوى او و از او هدايت مى طلبم، به راهى که به سوى بهشتش منتهى مى شود و به منزلگاه مورد رضايش مى رسد.
 
او را برانگيخت با نور رخشا، و برهان هويدا، و راه پيدا، و كتاب راهنما. خاندان او نيكوترين خاندان است، و او بهترين درخت آن درختستان است. شاخه هاى آن راست، و ميوه هاى آن نزديك و در دسترس همگان است. زادگاه او مكّه است، و هجرت او به مدينه طيّبه. در مدينه نام او بلند گرديد، و دعوتش به همه جا كشيد. او را فرستاد با حجّتى بسنده-  كه قرآن است- ، و موعظتى كه درمان است، و دعوتى كه جبران كننده زيان است. بدو حكمهاى نادانسته را آشكار كرد، و بدعتها را كه در آن راه يافته بود كوفت و به كنار كرد، و حكمهاى گونه گون را پديدار.
پس هر كه جز اسلام دينى را پيروى كند به يقين بدبخت است، و پيوند او با خدا بريده، و به سر در افتادن او سخت. پايان كارش اندوهى است دراز، و عذابى دشوار و جانگداز، و بر خدا توكّل مى كنم، توكّلى كه بازگشت به اوست، و از او راه مى جويم، راهى كه به بهشت مى رساند، و بدانجا كه خواست اوست.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در وصف پيامبر و خاندان آن حضرت:
پيامبرش را با نورى درخشان، و دليلى روشن، و راهى آشكار، و كتابى هدايت كننده بر انگيخت. خاندانش بهترين خاندان، و شجره وجودش بهترين شجره است، شجره اى كه شاخه هايش معتدل، و ميوه هايش در دسترس است. جايگاه ولادتش مكّه، و هجرتش مدينه طيّبه بود، در مدينه نامش پر آوازه شد، و صدايش از آنجا به همه جا رسيد.
خداوند او را با دليل كافى و پندى شفابخش، و دعوتى كه مردم را از گمراهيها برهاند فرستاد. دستورات ناشناخته دين را به وسيله او آشكار نمود، و بدعتهاى نادرست را درهم كوبيد، و احكامى را كه هم اكنون نزد ما معلوم است بيان داشت.
كسى كه غير اسلام را بخواهد شقاوتش قطعى، پيوندش با خداوند بريده، و سقوطش شديد، و باز گشتش به غصه اى طولانى، و عذابى سخت است. به خداوند تكيه مى كنم تكيه اى كه نتيجه اش بازگشت به اوست، و از او راهى مى جويم كه رساننده به بهشت و به محل رغبت و رضاى اوست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 271-263 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ فى صفة النبى و اهل بيته و اتباع دينه و فيها يعظ بالتقوى.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن امام از فضايل پيامبر و خاندان و پيروان آيين او سخن مى گويد و در ضمن، مردم را به تقوا دعوت مى فرمايد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه، شامل سه بخش است: در بخش اوّل، اميرمؤمنان على عليه السلام به بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و صفات والاى او و اهل بيت گرامى اش اشاره مى فرمايد و آثار دعوت آن حضرت را در اظهار حق و از بين بردن باطل يادآور مى شود و در مقام نتيجه گيرى، اسلام را تنها آيينى مى داند كه عدم پذيرش آن، موجب بدبختى دنيا وآخرت است. در بخش دوّم، از توكّل بر خدا و درخواست هدايت از او سخن مى گويد. و در بخش سوّم، طى بيان مشروحى مردم را به تقوا و اطاعت فرمان الهى سفارش مى كند و از دنياپرستى بر حذر مى دارد و باتعبيراتى بسيار آموزنده و پرمعنا به عبرت گرفتن از تغييرات و دگرگونى هاى جهان سفارش مى فرمايد. اوصاف ديگرى از پيامبر(صلى الله عليه وآله):امام(عليه السلام) درآغاز خطبه به معرفى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و آيين او مى پردازد و مى فرمايد:«خداوند او را با نور روشنى بخش و برهان آشکار و طريق واضح و کتاب هدايت کننده، برانگيخت» (ابْتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْمُضِيءِ، وَالْبُرْهَانِ الْجَلِىِّ، وَالْمِنْهَاجِ الْبَادِي(1) وَالْکِتَابِ الْهَادِي).منظور از «نور مضىء» همان نور نبوّت اوست که همه جا را روشن ساخت و «برهان جلى» اشاره به معجزات آشکار اوست. «منهاج بادى» شريعت واضح او را بيان مى کند و «کتاب هادى» قرآن است که هدايتگر خلايق تا دامنه قيامت است.بعضى از شارحان نهج البلاغه هر چهار جمله را اشاره به قرآن مى دانند که امام(عليه السلام) از زواياى مختلف به آن نگريسته است; ولى آن چه در تفسير آن گفتيم که هر يک به چيزى اشاره مى کند، مناسب تر به نظر مى رسد و جمعى از شارحان نهج البلاغه آن را پذيرفته اند.در هر حال، کلام امام(عليه السلام) اشاره به اين دارد که ارکان چهارگانه دعوت پيامبر، از هر نظر کامل و قوى و سرچشمه آن، نور وحى بود و معجزات مختلف، برهان و دليل آن و کتاب هدايت کننده اى همچون قرآن، بيانگر آن و قوانين و احکامش روشن، حساب شده و حکيمانه بود.«متهدل» به معناى آويزان است و در اين جا به معناى ميوه اى است که در دسترس همگان قرار دارد.پيروزى و موفقيّت انسان در سايه امور مختلفى به دست مى آيد. شرافت خانواده و کرامت اصل و نسب و شخصيت والاى بستگان و فرزندان، تولّد در محلّ با ارزش و فعاليّت در محيط آماده، هر يک سهمى در پيروزى انسان دارد.و هر گاه در زندگى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) درست دقت کنيم مى بينيم علاوه بر شرف ذاتى آن حضرت، خداوند عوامل پيروزى را براى او فراهم ساخته تا بندگانش را از اين طريق هدايت کند; نسب او به حضرت ابراهيم(عليه السلام) و فرزندش اسماعيل(عليه السلام) مى رسد و از آن پدر و فرزند، شجاعت و ايثار را به ارث مى برد. خاندانش بنى هاشم که از بهترين طوايف عرب بودند. پدرى همچون عبدالله و جدّى چون عبدالمطلب، عمويى همچون حمزه وابوطالب و عموزاده اى مانند على(عليه السلام) و جعفر و فرزندانى همچون زهرا(عليها السلام) و ائمه معصومين(عليهم السلام) داشت. مکّه حرم امن الهى زادگاه او بود و هجرتگاهش مدينه طيّبه مرکز گروهى از مردم ايثارگر و فداکار بود. دعوت خود را از آن جا گسترش داد و صداى او در تمام جهان پيچيد.«اسره» که از مادّه «اسر» (بر وزن عصر) به معناى قدرت و قوّت گرفته شده، اشاره به خاندان بنى هاشم و فاميل نزديک حضرت است. «شجره»، اشاره به ريشه اصلى اين خانواده است که به ابراهيم(عليه السلام) باز مى گردد و «اغصان معتدل» اشاره به شاخه هاى او همچون عبدالمطلب، ابوطالب، حمزه، جعفر، اميرمؤمنان على(عليه السلام) و ائمه هدى مى باشد که از نظر فضل و کمال و عدم اختلاف همچون شاخه هاى هماهنگ يک درخت بودند و شمار (ميوه ها) علوم و دانش هايى است که از اين خاندان در طول تاريخ نصيب مردم شد.آن گاه به سراغ معرفى برنامه هاى عملى پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى رود و مى فرمايد: «خداوند او را با دليل کافى و اندرز شافى و دعوت اصلاح گرانه، فرستاد» (أَرْسَلَهُ بِحُجَّة کَافِيَة، وَ مَوْعِظَة شَافِيَة، وَ دَعْوَة مُتَلاَفِيَة(3)).آرى، او داراى دلايل عقلى، فطرى و انواع معجزات حسّى بود و انسان ها و جامعه هاى بيمار را با سخنان خود درمان کرد و ويرانى هاى فراوانى از عصر جاهليّت ـ که در تمام شئون اجتماعى وجود داشت ـ اصلاح و آباد ساخت.دعوت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از نظر ريشه با حجت و برهان قانع کننده همراه بود و از نظر محتوا، برنامه اى شفابخش دربرداشت و از نظر نتيجه به اصلاح مفاسد و ترميم ويرانى هاى فکرى و اخلاقى و اجتماعى منتهى شد.امام(عليه السلام) سپس به کارهاى مهمّى که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) انجام داد پرداخته، چنين مى فرمايد: «خداوند به وسيله او احکام ناشناخته (الهى) را آشکار ساخت و بدعت هايى که به نام دين در شريعت الهى وارد شده بود ريشه کن کرد و احکامى را که اکنون نزد ما روشن است بيان داشت» (أَظْهَرَ بِهِ الشَّرَائِعَ الْمَجْهُولَةَ، وَ قَمَعَ بِهِ الْبِدَعَ الْمَدْخُولَةَ(4)، وَ بَيَّنَ بِهِ الاَْحْکَامَ الْمَفْصُولَةَ(5)).در واقع پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به سه کار مهم دست زد: عقايد حقه را آشکار ساخت; بدعت ها، خرافات را ازميان برداشت و احکام الهى را به طور روشن براى همه مردم تبيين کرد که هر يک از اين ها با مجاهدات بسيار و تحمل رنج هاى فراوان صورت گرفت.و سرانجام در يک نتيجه گيرى آشکار مى فرمايد: «با اين حال کسى که جز اسلام آيينى برگزيند شقاوت و بدبختى دامن او محقق مى شود، دستگيره ايمانش از هم گسسته، و سقوط او شديد و در عاقبت، اندوهى طولانى وعذابى هلاک کننده خواهد داشت» ((فَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِْسْلاَمِ دِيناً) تَتَحَقَّقْ شِقْوَتُهُ، وَ تَنْفَصِمْ عُرْوَتُهُ، وَ تَعْظُمْ کَبْوَتُهُ، وَ يَکُنْ مَآبُهُ إِلَى الْحُزْنِ الطَّوِيلِ وَالْعَذَابِ الْوَبِيلِ).بديهى است آيينى که آورنده اش داراى آن صفات والا و آيينش از هر نظر جامع و کامل و سازنده باشد، مخالفت با آن جز بدبختى و گمراهى و هلاکت در پى نخواهد داشت.از اين عبارت، به خوبى روشن مى شود شعارهايى گمراه کننده اى که اين روزها جمعى به دنبال نويسندگان غربى در محيط هاى اسلامى سرداده اند و پيروى از هر يک از اديان را کافى مى شمرند و صلح کل متصوفه را زنده کرده اند، چيزى است که نه با منطق قرآن سازگار است و نه با کلمات پيشوايان بزرگى همچون امام على(عليه السلام) .در پايان اين بخش، امام(عليه السلام) روى به درگاه خدا مى آورد و توکّل خويش را به ذات پاکش بيان مى کند و مى فرمايد: «به خدا توکّل مى کنم; توکّلى همراه با توبه و بازگشت به سوى او و از او هدايت مى طلبم، به راهى که به سوى بهشتش منتهى مى شود و به منزلگاه مورد رضايش مى رسد» (وَأَتَوَکَّلُ عَلَى اللّهِ تَوَکُّلَ الاِْنَابَةِ إِلَْيهِ. وَ أَسْتَرْشِدُهُ السَّبِيلَ الْمُؤَدِّيَةَ إِلَى جَنَّتِهِ، الْقَاصِدَةَ إِلَى مَحَلِّ رَغْبَتِهِ).اين تعبير ممکن است اشاره به اين باشد که اسباب سعادت بشر با بعثت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و آيين پاکى که او آورده فراهم است. تنها چيزى که باقى مى ماند پيمودن راه از سوى ماست که آن هم با توکّل بر ذات پاک او و استرشاد و تقاضاى راهنمايى از حق، ميسّر مى شود، از اين رو امام(عليه السلام) در پايان اين بخش از خطبه، بر خدا توکّل مى کند و از او براى پيمودن اين راه نورانى يارى مى طلبد.* * *نکته:به گوينده بنگريم يا به سخنش؟!گرچه اين جمله، معروف است که «اُنْظُرْ إِلَى مَا قَالَ وَ لاَ تنْظرْ إِلَى مَنْ قَالَ; به گفتار بنگر نه به گوينده».(6) ولى اين سخن در مورد مطالب روشن و منطقى صادق است و در مواردى که مسائل مهم و پيچيده و انديشه هاى يک مکتب مطرح است به يقين بايد «من قال» و آورنده آن از هر نظر شناخته شده باشد تا بتوان بر او اعتماد کرد و او را الگو و اسوه خود قرار داد; لذا قرآن مجيد در موارد مختلف به معرّفى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و بيان صفات والاى او مى پردازد تا اعتماد مردم را به آيين او جلب کند; مى فرمايد: «(لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْکُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ); به يقين، رسولى از خود شما به سوى تان آمد که رنج هاى شما بر او سخت و ناگوار است و بر هدايت شما اصرار مىورزد و نسبت به مؤمنان رئوف ومهربان است».(7)و در جاى ديگر مى فرمايد: «(الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الاُْمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْرَاةِ وَالاِْنجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمْ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالاَْغْلاَلَ الَّتِى کَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); که از فرستاده خدا، پيامبر امّى پيروى مى کنند، پيامبرى که صفاتش را در تورات و انجيل که نزدشان است، مى يابند، پيامبرى که آن ها را به معروف دستور مى دهد و از منکر باز مى دارد، امور پاکيزه براى آن ها حلال مى شمرد و ناپاک ها را تحريم مى کند و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را که بر آن ها بود (از دوش و گردنشان) بر مى دارد. (آنها رستگارانند)».(8)برهمين اساس، امام(عليه السلام) در اين خطبه نخست پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را از نظر نسب و خانواده و ريشه وراثت و صفات والاى انسانى آن حضرت معرفى مى کند و شجره طيّبه وجود او و خاندانش با شاخ و برگ هاى پربارش را مى ستايد; سپس به سراغ معرفى آيين پاکش از جنبه هاى مختلف مى رود تا اعتماد کامل مخاطبان را نسبت به اسلام جلب کند و بهانه هاى بهانه جويان را قطع نمايد.(9)* * *پی نوشت:1. «بادى» از ماده «بدو» (بر وزن سرو) به معناى آشکار شدن و وضوح کامل است و وصف شريعت پيغمبر به بادى اشاره به آن است که دستورات او مورد پذيرش خردمندان است.2. «طيّبه» به معناى پاک و پاکيزه است و از لسان العرب چنين استفاده مى شود که پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اين نام را بر آن نهاد (به علت آب و هواى خوب و اشجار فراوان و مردم ايثارگر) و نهى فرمود که نام «يثرب» را براى آن باقى بگذارند « چرا که ثرب در اصل به معناى فساد است).3. «متلافى» از مادّه «تلافى» به معناى جبران کردن گرفته شده و گاه به معناى پيش گيرى يا جبران فساد به کار مى رود و در خطبه مزبور منظور همين است.4. «مدخوله» از مادّه «دخول» در اين جا اشاره به بدعت هايى است که در جاهليت به خداوند نسبت مى دادند. يا از مادّه «دخل» (بر وزن دغل) به معناى فساد است; چرا که اين بدعت ها مايه فساد فرد و جامعه مى شود.5. «مفصوله» از مادّه «فصل» در اصل به معناى بريدن يا جدا کردن است; سپس به سخن يا داورى صحيح که حق را از باطل جدا مى سازد، اطلاق شده است. در جمله ياد شده هر دو معنا امکان پذير است; نخست اين که احکام شريعت اسلام براى هر موضوعى جداگانه بيان شده، ديگر اين که حق را از باطل جدا مى سازد (در صورت اوّل معناى اسم مفعولى دارد و در صورت دوّم، فاعلى).6. اين سخن در کلام على(عليه السلام) طبق نقل غررالحکم، حديث 10189 نيز ذکر شده است; آن جا که مى فرمايد: «لاَ تَنْظرْ إِلَى مَنْ قَالَ وَانْظُرْ إِلَى مَا قَالَ».7. توبه، آيه 128.8. اعراف، آيه 157.9. سند خطبه: ظاهراً براى اين خطبه، سندى جز نهج البلاغه به دست نيامده است و نويسنده مصادر نهج البلاغه نيز مدركى براى آن نيافته؛ ولى بزرگانى كه بعد از مرحوم سيّد رضى آمدند، مانند علّامه مجلسى و غير او آن را از نهج البلاغه نقل كرده اند (ما هم با جستجو از طريق كامپيوتر مأخذ ديگرى براى اين خطبه كه پيش از سيّد رضى باشد، نيافتيم). 
شرح علامه جعفریدر بيان صفات پيامبر:«ابتعثه بالنور المضي، و البرهان الجلي و المهناج البادي و الكتاب الهادي. اسرته خير اسره و شجرته خير شجره، اغصانها معتدله و ثمارها متهدله مولده بمكه و هجرته بطيبه. علا بها ذكره و امتد منها صوته» (خداوند جل شانه پيامبر را مبعوث فرمود با نور روشنايي بخش و برهان آشكار و روش نمايان و كتاب راهنما. خاندانش بهترين خاندان و درخت او بهترين درخت، شاخه‌هاي آن معتدل و ميوه‌هايش دسترس براي همه. زادگاهش مكه و هجرتش به مدينه. نام او در مدينه بلند شد و از همانجا صدايش گسترش يافت. در مكه به دنيا آمد و در مدينه صدايش گسترش يافت هجرت از زادگاه و هر جايي كه انسان در آن نشو و نما كرده است، بطور طبيعي موجب گسترش ديدگاهها و عمق تجارت و تفكرات مي‌گردد. اين معني در موارد متعددي از منابع اوليه‌ي اسلامي گرفته تا ادبيات آموزنده‌ي جوامع اسلام مطرح شده است. در لاميه‌ي معروف حجه‌الاسلام نير چنين آمده است: «لو كان للمرء من عز و مكرمه في داره لم يهاجر سيد الرسل (اگر براي انسان عزت و كرامتي در خانه اش بود سرور رسولان صلي الله عليه و آله و سلم مهاجرت نمي‌فرمود.)البته بي‌نيازي كمالات رسول خدا (ص) از معلم و مربي و مهاجرت و ديگر وسايل ترقي و اعتلاء مانع از مقايسه‌ي آن حضرت با ديگر مردم معمولي است. لذا مي‌بينيم شايستگي آن حضرت براي وحي و تحمل بار بسيار سنگين رسالت در همان مكه شروع شد و جز دو مسافرت معمولي يكي بعنوان عامل اموال بازرگاني حضرت خديجه (سلام الله عليها) و ديگري سفر به طائف بود كه اگر صحت داشته باشد، كمترين تغيير تكاملي در آن حضرت به وجود نياوردند. گاهي مي‌شود مهاجرت از زادگاه و از وطن، معلول ناهنجاري محيط زندگي و عدم درك مردم زادگاه و امثال اين عوامل نيز باشد. اين علت هم نمي‌تواند تفسيركننده‌ي كامل هجرت پيامبر به مدينه بوده باشد، اگر چه مي‌تواند يكي از عوامل جنبي قضيه هجرت شمرده شود.بهر حال براي تفسير و توجيه نهايي ظهور اسلام در عربستان و اينكه آيا چنين پديده‌اي مانند يك پديده‌ي طبيعي جبري بود كه مي‌بايست در آن دوران انجام بگيرد، اگر چه حرفهاي زيادي زده شده است، ولي عظمت غيرعادي حادثه و مخصوصا سرعت و عدم آمادگي محيط براي بروز آن و موانع شديدي كه سر راه نفوذ و گسترش اسلام وجود داشت، همه‌ي آن سخنان و تئوريها را باطل مي‌سازد زيرا اولا مشابه همان زمينه‌ها را كه بعضي از تحليل‌گران مادي ظهور اسلام، مانند ديگر حوادث، بعنوان علت بروز اسلام به ميدان مي‌كشند، از قرنها پيش در عربستان و نقاط ديگر روي زمين نيز وجود داشت كه مي‌بايست با نهضت و قيام يك يا چند شخصيت نيرومند، رو به اصلاح و ترقي مادي و معنوي برود و خود را نجات بدهد.آيا به راستي انقراض تمدنهايي كه باعث احياي جوامع خود بوده‌اند، و از بين رفتن آنها موجب سقوط آن جوامع مي‌گشت بروز چنين شخصيتها و مكتبهايي را اقتضاء نمي‌كرده است؟ قطعا چنين است و انسانهايي از نسل همان به وجود آورندگان و برپا دارندگان تمدن، با اشتياق به داشتن آن، وجود داشتند، و محيط طبيعي آنها نيز از بين نرفته بود. ثانيا غالبا آنگونه زمينه‌هاي مادي كه براي به وجود آمدن انقلابها و بروز ساختار جديد اجتماعي، بعنوان علت جبري در مجراي جبر تاريخ منظور مي‌دارند، محال است از عهده‌ي ظهور مكتبي با تصديق همه‌ي اديان الهي پيشين و اصول و قوانين اقتصادي، حقوقي فقهي، سياسي، اخلاقي، اجتماعي و فرهنگي به معناي عام آن برآيد. و همه مي‌دانيم كه اسلام در طول قرون و اعصار متمادي درباره‌ي ارائه ارزشهاي اصول و قوانين مربوط به آنها قدمهاي بسيار موثري برداشته و استحكام جاوداني بودن آنها را اثبات نموده است.****«ارسله بحجه كافيه و موعظه شافيه و دعوه متلافيه، اظهر به الشرائع المجهوله و قمع به البدع المدخوله و بين به الاحكام المفصوله» (خداوند آن حضرت را به حجت كافي و موعظه شفابخش و دعوت تدارك كننده فرستاد. و خداوند بوسيله‌ي آن بزرگوار شرايع مجهول را آشكار و بدعتهايي را كه در دين الهي داخل شده بود، ريشه‌كن كرد و احكام گسيخته را تبيين فرمود.)بوسيله‌ي قرآن شرائع مجهول را آشكار و بدعتها را ريشه‌كن و احكام جدا از يكديگر را تبيين فرمود:درباره‌ي اعتبار و ارزش كتب آسماني كه از زمانهاي گذشته تا كنون بحث شده است، اين مطلب مورد توجه قرار گرفته است كه مردان باتقوي و عادل، اين مطالب را جمع‌آوري نموده و محور اساسي مذاهب قرار گرفته است، يعني سخن و كردار و هدف‌گيريهايي كه در كتب اصلي مذاهب از پيامبران الهي نقل شده است، بدانجهت كه نقل‌كنندگان آنها، انسانهاي باتقوي و عادل بوده‌اند، لذا پايه‌ي اساسي مذاهب تلقي شده‌اند. لذا خداوند سبحان قرآن را كه تصديق‌كننده‌ي دين الهي و كتابهاي آسماني پيشين است، براي آشكار ساختن ارزش آنها به پيامبر اكرم (ص) نازل فرمود. حقائقي كه در قرآن آمده است، مي‌تواند ملاك عقائد و احكام و تكاليف انسانهايي باشد كه مي‌خواهند در اين زندگاني سعادت در ارتباطات چهارگانه را به دست بياورند (ارتباط انسان با خويشتن، با خدا، با جهان هستي و با همنوع خود.)****«فمن يبتغ غير الاسلام دينا تتحقق شقوته، و تنفصم عروته و تعظم كبوته و يكن مابه الي الحزن الطويل و العذاب الوبيل».بديهي است كه فرار از دين سعادتبخش خداوندي، موجب شقاوتي است كه بهيچ وجه جبران‌پذير نخواهد بود بدانجهت كه دين مقدس اسلام دين فطرت و عقل و وجدان سالم براي تحصيل سعادت ابدي مي‌باشد، مسلم است كه محروم ساختن خويشتن و ديگران از اين حقيقت عظمي مساوي نابود كردن همه‌ي سرمايه‌هاي نجاتبخش و سازنده‌ي تكامل وجود آدمي خواهد بود. نخستين شقاوتي كه اعراض از دين الهي بوجود خواهد آورد عدم استفاده از مغز و روان و جان بسيار باارزش است كه خداوند به بندگان خود عنايت فرموده است. زيرا با توجه به اينكه مغز و روان و جان آدمي اصرار شديد دارد به اينكه در اين زندگاني به آن اصول و قوانين و مقررات عمل كند كه واقعيات به آنها تكيه دارند كه پاسخ نهايي را به سوالات عميق او پيشنهاد مي‌نمايد؟ قناعت كردن به اينكه من يك موجودي هستم كه در برهه‌اي از تاريخ در اين موقعيت از جهان هستي قرار گرفته‌ام، اين هم اصول و قواعد زندگي من است كه عمل مي‌كنم يا در صورت داشتن قدرت آنها را ناديده مي‌گيرم! اينست و بس! كشنده‌ترين مبارزه با خويشتن است.آدمي چه عذري براي خود مي‌تواند بتراشد در انحراف از احكام عقل و وجدان و فطرت و انحراف از احكام و تكاليفي كه به نفع ماده و روح او مي‌باشد؟ اين حقيقت نيازي براي اثبات ندارد كه انسان براي هر سئوالي كه در زندگي روياروي او قرار مي‌گيرد بالقوه يا بالفعل مي‌تواند پاسخ صحيح حداقل بطور نسبي براي آن پيدا كند. ولي آيا مي‌تواند براي آن سوالات ششگانه كه اساس و پايه‌ي همه سئوالات اوست بدون استمداد از دين پاسخي پيدا كند؟ اين سئوالات عبارتست از (من كيستم؟)، (از كجا آمده‌ام)، (به كجا آمده‌ام؟)، (با كيستم؟)، (به كجا مي‌روم؟)، (براي چه آمده بودم؟) خوشبختانه كساني كه براي تسليت به خويشتن و قانع ساختن ديگران، مي‌گويند: انگيزه‌ي بروز اينگونه سئوالات در مغز آدمي معلول نوعي بيماري دروني است كه مي‌خواهد با پناه‌بردن به دين آنرا معالجه كند اينان هرگز نمي‌خواهند از خويشتن اين سئوال را بكنند كه نسخه‌ي شفابخش اين بيماري همه گير از يك فرد عادي تا داناترين انسان چيست؟ آيا با قلم كشيدن روي سئوال مي‌توان آنرا پاسخ تلقي نمود؟آيا منصرف ساختن ذهن آدمي از اينگونه سئوالات اساسي، مي‌تواند بعنوان پاسخ وارد معارف بشري گردد. كساني كه با اشاعه‌ي اينگونه مطالب تخيلي يا سفارشي مي‌كوشند مردم را از بهره‌برداري از اسلام كه حتي يك مورد خلاف عقل و فطرت در آن ديده نشده است و حتي يك مورد تضادي با علوم در آن مشاهده نشده است، محروم سازند با قطع نظر از مسئوليت در ابديت، هيچ احساس مسئوليت در برابر وجدان خود مي‌نمايند كه تو كه احتمال وجود هدفي عالي‌تر از همه‌ي هدفگيري‌هاي دنيوي را در مغز خود احساس مي‌كني، چگونه اين احتمال را كه از نظر ارزش و تحريك بااهيمت‌تر از اكثر يقين‌ها است، از ديدگاه خود ناپديد مي‌سازي! اين همان احتمال است كه موضوعش يعني وجود حقائق فوق طبيعي و دخالت آنها در زندگي انسانها بااهميت‌ترين احتمال است كه بر ذهن بشر مي‌آيد و اگر چنين مسئوليتي را احساس مي‌كنند آيا پاسخ براي آنرا يك اصل انساني مي‌دانند يا نه! چه اندوه طولاني و چه عذابي دردناك‌تر از آنكه آدمي از عنايات رباني دور و از ديدار او مهجور گردد؟! متاسفانه كمتر كسي تلخي محروميت از عنايات خداوندي و هجران ديدار آن ذات اقدس را، تصور مي‌نمايد. غالبا مردم عذاب و اندوه را در ناگواريهاي جسماني و آلام مادي محدود مي‌سازند! و نمي‌دانند عذاب و تلخي محروميت از ديدار خداوندي و مشمول بودن به الطاف او در ابديت چيست و چقدر جانگداز است. آري، بسيار دشوار است تصور اينكه ورود به عذاب جسماني در آخرت آسانتر است از هجران از رحمت و الطاف ايزد منان.امير المومنين عليه‌السلام عرض مي‌كند: فهبني يا الهي و سيدي و مولاي و ربي صبرت علي عذابك فكيف اصبر علي فراقك و هبني يا الهي و سيدي و مولاي و ربي صبرت علي عذابك فكيف اصبر علي فراقك و هبني يا الهي صبرت علي حر نارك فكيف اصبر عن النظر الي كرامتك (خداي من، سيد و مولاي من، گيرم كه به عذاب تو تحمل كردم، چگونه به جدايي تو صبر كنم. اي خداي من، گيرم كه به گرماي آتش تو شكيبا گشتم، چگونه مي‌توانم به محروميت از كرامت تو بردبار باشم.) اين افتخار خداشناسان، و اين پرچمدار همه‌ي ارزشهاي انساني، با شناخت خداوندي است كه عظمت كرامت و وصال او را درك كرده و تلخي محروميت از آنها را بسيار شديدتر و جانكاه‌تر از عذاب دوزخ تلقي فرموده است.راز بگشا اي علي مرتضي          اي پس از سوء القضاء حسن القضاءاي علي كه جمله عقل و ديده‌اي          شمه‌اي واگو از آنچه ديده‌اي (مولوي)با توجه به مطلب بالا، ببينيد چه ساده‌لوحاني با شهرت علمي و فرهنگي در تاريخ چه تصوراتي درباره‌ي موضوع فوق دارند؟ همانطور كه در عبارات زير خواهيم ديد كه با تكيه به برخي مسائل، از اهميت قرار گرفتن در شعاع جاذبه‌ي خداوندي غافل مانده‌اند و خسارت جبران‌ناپذير و عذاب بسيار تلخ مهجوري از وصال ديدار خداوند متعال را درك نكرده‌اند. دني ديدرو از اصحاب مشهور دائره‌المعارف چنين مي‌گويد: (بيان خود را از طبيعت آغاز كردم كه مي‌گويند: صنع تست و به تو انجام مي‌دهم كه نامت در روي زمين خدا است. خدايا، نمي‌دانم هستي يا نيستي؟ اما انديشه‌ام را بر اين مي‌گذارم كه تو ضمير مرا مي‌بيني و كردار چنان مي‌كنم كه در حضور تو باشم. اگر بدانم كه برخلاف عقل يا حكم تو گناهي كرده‌ام از زندگي گذشته‌ي خود ناخشنود خواهم بود، اما از آينده آسوده‌ام چون من همينكه گناه خود را تصديق كردم تو از آن مي‌گذري. در اين دنيا از تو چيزي نمي‌خواهم، زيرا آنچه بايد بشود اگر تو نيستي به طبيعت، و اگر تو هستي به حكم تو مي‌شود. اگر عالم ديگري هست آنجا از تو اميد پاداش دارم هر چند در اين عالم آنچه كرده‌ام براي خود كرده‌ام. اگر از پي نيكي بروم باري نبرده‌ام و اگر بدي كنم از تو غافل بوده‌ام. خواه ترا موجود بدانم خواه ندانم. حقيقت و فضيلت را دوست مي‌دارم و از دروغ و نابكاري بيزارم. چنينم كه هستم، خواه پاره‌اي از ماده‌ي واجب و جاويد باشم، خواه مخلوق تو باشم. اگر نيكوكار و مهربانم ابناء نوعم را چه تفاوت كه به تصادف نيكو افتاده‌ام و به اختيار خود نيكي كرده‌ام يا فضل و رحمت تو شامل حالم بوده است.)بدانجهت كه مطالب فوق ذهن عده‌اي را به خود مشغول داشته و آنان را از پيدا كردن راه حق و حقيقت جلوگيري كرده است، لذا بسيار مناسب است كه ما درباره‌ي آنها بررسي مختصري داشته باشيم.1. ديدرو مي‌گويد: (بيان خود را از طبيعت آغاز كردم كه مي‌گويند: صنع تست و به تو انجام مي‌دهم كه نامت در روي زمين خدا است.) اين جمله تشكيك در وجود خدا را بخوبي ارائه مي‌دهد. ديدرو نمي‌گويد: آيا درباره‌ي ارتباط با خداوند هستي آفرين راهي يا راههايي رفته و به مقصد نرسيده است، يا از دشواري راه ترسيده و يا از دلائل خداشناسان و نقادي‌هاي فني و حرفه‌اي خدانشناسان واهمه داشته و خويشتن را قانع ساخته است كه بسيار خوب است كه نه وجود خدا را بپذيرم و نه او را منكر شوم! بديهي است كه اگر ديدرو از قدرت فلسفي عالي برخوردار بود، متوجه اين نكته مي‌شد كه لازمه ادامه‌ي حال شك و ترديد با اختلاف انسانها مختلف مي‌باشد. از آن جمله اشخاصي هستند كه به جز ارتباط با من خويشتن و بعد مادي دنيا و همنوعش، چيز ديگري را به رسميت نمي‌شناسند! اينان، نه تنها از شك در وجود خدا بيمي به خود راه نمي‌دهند، بلكه از ترديد درباره‌ي وجود خويشتن، و بديهي‌ترين حقائق دنيا هم، احساس اضطراب نمي‌كنند.اشخاص ديگري وجود دارند كه شك و ترديد در درون آنان مي‌تواند تشويش و نگراني به وجود بياورد مخصوصا در مسئله‌ي وجود خدا كه بااهميت‌ترين و حياتي‌ترين حقيقت است كه براي بشريت مطرح است، لذا هر انساني كه به اهميت مسئله‌ي مزبور متوجه باشد و با اين حال بتواند با حالت ترديد درباره‌ي آن موجود برين وضع رواني معتدل داشته باشد، او توانسته است محالي را در مغز خود بوجود بياورد! يعني تناقض را در درون خود پديد آورد! و چون گمان نمي‌رود ديدرو خود را از جمله‌ي اشخاص گروه اول بداند، (زيرا كسي كه توانايي نوشتن دائره‌المعارف را دارا بوده است، قطعي است كه نمي‌تواند شك و ترديد او درباره‌ي خدا ناشي از سهل‌انگاري او در حقائق حياتي كه خداوند بااهميت‌ترين همه‌ي آنها است بوده باشد.) پس، قطعا از گروه دوم بوده است.حال اين سئوال پيش مي‌آيد كه شخصي مانند ديدرو چگونه توانسته است، سالياني از عمر خود را با شك و ترديد و اضطراب‌انگيز سپري نمايد؟ پاسخ اين سئوال چنين است كه خواه ديدرو در عالم درونش خود را از گروه اول حساب بكند يا از گروه دوم، بايد گفت: (چنين شخصي آن خدايي را كه در درون انبياء و اولياء و حكماي راستين و عرفا جلوه داشته است، در درون خود نمي‌ديده است. و به عبارت روشنتر او دريافت صحيحي كه شايسته مفهوم خداوندي باشد، نداشته است، و الا دريافت صحيح از خدا در درون همان، و اعتقاد به وجود او و زيستن با او و احساس مرگ بدون ارتباط با او، همان، چنانكه در برهان كمالي يا وجوبي، مشاهده مي‌كنيم.اگر به ياد داشته باشيم اساسي‌ترين مقدمه‌ي برهان مزبور، دريافت مفهوم واجب‌الوجود (خداوند متعال) است. البته هر كسي كه مفهوم مزبور را درك نكند، ما هيچ سخني با او نداريم و اما اگر كسي اين مفهوم را دريافت نمايد محال است در وجود واقعي او ترديدي به خود راه بدهد. نتيجه‌ي كلي اين بحث اين است كه امثال ديدرو و مفهوم واجب‌الوجود را كه كمال مطلق است، درك و دريافت نمي‌كنند. از اين جهت است كه مي‌گوييم: هيچ ارزش و اعتبار علمي و فلسفي به شك و ترديد امثال ديدرو نمي‌توان قائل شد.2. مي‌گويد: (خدايا نمي‌دانم هستي يا نيستي، اما انديشه‌ام را بر اين مي‌گذارم كه تو ضمير مرا مي‌بيني و كردار چنان مي‌كنم كه در حضور تو باشم.) در اينجا ديدرو بايد به اين سئوال پاسخ بدهد كه اينكه مي‌گويي: (كردار چنان مي‌كنم كه در حضور تو باشم.) اگر چه موقعيت اقتضا كند كه كردار مناسب حضور خدا مستلزم گذشتن از همه‌ي لذائذ و زير پا گذاشتن خودخواهي‌ها باشد؟ و اگر چه مستلزم دست از زندگاني شستن براي مصالح افراد جامعه بوده باشد؟ قطعي است كه ديدرو و امثال ديدرو نمي‌توانند با ترديد در هستي و نيستي خدا و فقط با قبول وجود خداوندي از روي احتياط و تشريفات مغزي به چنان كردارهايي كه متذكر شديم تن بدهند.3 مي‌گويد: (اگر بدانم كه بر خلاف عقل يا حكم تو گناهي كرده‌ام، از زندگي گذشته‌ي خود ناخشنود خواهم بود، اما از آينده آسوده‌ام، چون من همينكه گناه خود را تصديق كردم، تو از آن مي‌گذري.) پاسخ اين مطلب روشن است زيرا اگر چه ناخشنودي از ارتكاب گناه، دليل بر فعاليت و زنده بودن وجدان اخلاقي است كه بسيار باارزش است، ولي براي از بين بردن تاثير آن نبايد گناه مخصوصا اگر احتياج به جبران داشته باشد مانند حقوق مردم نبايد كاري انجام داد. آيا مجرد ناخشنودي كه خود نوعي كيفر هشداردهنده‌ي وجداني است و خبر از تاثير گناه در روان انساني مي‌دهد، مي‌تواند وضع موجود در روان آدمي را كه در درون بوجود آمده است، جبران نمايد؟!4. سپس تسليتي كه ديدرو به خود مي‌دهد بسيار شگفت‌انگيز است او مي‌گويد: (اما از آينده آسوده‌ام چون من همينكه گناه خود را تصديق كردم، تو (خدا) از آن مي‌گذري. بايد از امثال ديدرو پرسيد: اگر چه جرمي كه مرتكب شده‌اي، قتل نفس يا قتل عام نفوس انسانها بوده باشد؟ و اگر چه تمامي ارزشهاي بشري را به مسخره گرفته باشي؟ اگر چه كاري كني كه سرنوشت انسانها را به دست نيرومندان ضد انسان بسپاري؟ حال فرض مي‌كنيم گناهان تو در درجه‌اي از وقاحت كه گفتيم، نباشد، آيا عفو و بخشايش خداوندي مي‌تواند همه‌ي نيك و بدها را يكسان نمايد؟ يعني ارزش انسانهايي كه با تحمل مشقتها و زجر و شكنجه در اين زندگاني براي بدست آوردن (حيات معقول) كه شايستگي قرار گرفتن در جاذبيت كمال را تحصيل نموده است، با آن كسي كه مرتكب گناه و خطاها باشد و تنها اميد به كرم و عفو خداوندي داشته باشد مساوي بوده باشد! وانگهي مگر يك خردمند انسان‌شناس كه ولو اندكي درباره‌ي هستي و عظمت حيات انديشيده باشد مي‌تواند اين مسئله را بپذيرد كه من به اين دنيا آمده‌ام كه مطابق هوي و هوس خود زندگي كنم و اگر هم مرتكب جرم و معصيتي گشتم، خداوند ارحم‌الراحمين همينكه من ب آن خطائي كه مرتكب شده‌ام اعتراف نمودم مرا مورد عفو و بخشودگي قرار خواهد داد! آيا اين استدلال تسليت‌آميز مي‌تواند آن انسان هشيار را قانع كند كه بسيار خوب، من با تكيه به رحمانيت خداوندي و اعتراف به گناهي كه مرتكب شده‌ام از عهده‌ي مسئوليتي كه درباره‌ي سرمايه‌ي بسيار بزرگ وجودم احساس مي‌كردم، برآمده‌ام؟ به عبارت روشنتر فرض مي‌كنيم: خداوند رحيم و كريم به مجرد اعتراف به گناه ما را بخشيد آيا با اين بخشش ما مي‌توانيم در ابديت همانند ارواح بزرگ انبياء و اولياء و وارستگان، از آلودگيهاي اين دنيا كه با هزاران مشقت و گذشت و فداكاري آنرا به دست آورده‌اند. مساوي باشيم؟!5. (مي‌گويد من در اين دنيا چيزي از تو نمي‌خواهم، زيرا آنچه بايد بشود اگر تو نيستي به طبعيت و اگر تو هستي به حكم تو مي‌شود.) ديدرو با اين عقيده به جبر را هم به تساوي كرده و ناكرده اضافه مي‌كند. دقت بفرماييد: اولا بايد از ديدرو بپرسيم كه اگر كارها و گفتارهاي صادره از انسان با جريان جبري صادر مي‌گردد به چه دليل اگر بداني كه برخلاف عقل يا حكم خدا گناهي كرده‌اي از زندگي گذشته‌ي خود ناخشنود خواهي بود؟ ثانيا بايد از ديدرو پرسيد شما از دروغ و نابكاريها ناراحت مي‌شويد و حقيقت و فضيلت را دوست مي‌داريد، هيچ مي‌دانيد كه حقايق ارزشي هنگامي كردار آدمي را داراي ارزش مي‌نمايد كه با اختيار صادر گردد و براي كارهايي كه با جبر پديدار مي‌گردند ارزشي وجود ندارد؟ جاي شگفتي است كه ديدرو با انكار اختيار در عبارات قبلي، با كمال صراحت جبر را انتخاب نموده و در اين عبارات اخير مي‌گويد اگر نيكوكار و مهربانم ابناء نوعم را چه تفاوت، كه به تصادف نيكو افتاده‌ام يا به اختيار خود نيكي كرده‌ام.مقصود ما از نقل و بررسي عبارات ديدرو بررسي مقداري از مطالب در سخنان ايشان بود كه عده‌اي زياد از ساده‌لوحان در برابر حكم وجدان و عقل سليم خود درباره‌ي مسئوليتهاي حيات معنوي الهي، خود را تسليت مي‌دهند. ضمنا اثبات اين معني بود كه بسيار خوب همانگونه كه تاكيد كرديم فرض مي‌كنيم كه خداوند بجهت رحمانيت بي‌نهايت خود، روز قيامت گناهان ما را عفو فرمود، چگونه به عذاب محروميت ابدي از نعمتهاي خداوندي، مخصوصا الطاف و عنايات پروردگاري كه بالاتر از همه نعمت ورود در شعاع جاذبه‌ي ربوبي اوست، تن بدهيم؟ آيا احتمال مي‌دهيد كه آنهمه مشقتها و شكنجه‌ها و حتي فداكاريها و از جان گذشتن‌ها كه وارستگان و عظماي تاريخ در راه تكامل و اعتلاي بشري متحمل شده‌اند، با يك اعتراف به گناه و توبه‌ي من كه عمري مرتكب گناهان و انحرافات بوده‌ام مساوي خواهد بود!****«و اتوكل علي الله توكل الانابه اليه. و استرشده السبيل الموديه الي جنته، القاصده الي محل رغبته» (و من توكل به خدا مي‌كنم، توكل بازگشت به سوي او و هدايت راهي را از او مسئلت مي‌كنم كه منتهي به بهشت و رساننده به محل رغبت او بوده باشد.)توكل به خدا و تلاش در رسيدن به هدفها، دو ركن اساسي موفقيت در زندگي است:گفت پيغمبر به آواز بلند          با توكل زانوي اشتر ببندرمز الكاسب حبيب الله شنو        از توكل در سبب كاهل مشورو توكل كن تو با كسب اي عمو         جهد مي‌كن كسب مي‌كن مو بموجهد كن جدي نما تا وارهي         ور تو از جهدش بماني ابلهيبا توجه به سرتاسر زندگي اميرالمومنين علي عليه‌السلام كه جد و جهد و تلاش و تكاپو در راه به ثمر رساندن استعدادهاي خود و هموار كردن جاده‌ي سعادت و تكامل پيش پاي همه‌ي افراد جامعه بوده است، اين توكل و طلب راهنمايي براي وصول به هدف اعلاي زندگي چه معني مي‌دهد؟ براي اثبات لزوم همانگي توكل و كوشش مي‌توان از عوامل ذيل استفاده كرد:1. ناتواني انسانها از پيش‌بيني حوادث (آنچنانكه هستند) كه سر راه فعاليت آنان در هنگام فعاليت و تلاش به جريان مي‌افتند. و با يك جمله‌ي ادبي:هزار نقش برآرد زمانه و نبود          يكي چنانكه در آينه‌ي تصور ما استخدا كشتي آنچه كه خواهد برد          و گر ناخدا جامه بر تن درد (انوري)نداند بجز ذات پروردگار          كه فردا چه بازي كند روزگار2. ناتواني‌هاي ناشي از بروز اختلالات احتمالي يا حتي مظنون در ساختار مغز و عضلات و بروز انحرافهاي ناگهاني و غيرذلك 3 استمرار و بروز علل و معلولات نو به نو در زنجير طبيعت كه معلول فيض مستمر وجود است از طرف خداوندي.4. استناد عليت و علل و مانعيت موانع همگي به اراده و مشيت خداوندي.5. وجود استعدادها و نيروهاي متنوع در موجوديت انساني كه تنها با تعقل و تجربه اراده و تصميم و كوشش به فعليت مي‌رسند از يك طرف و وجود اشتياق شديد به امور مزبوره براي رسيدن به هدفهاي مادي و معنوي زندگي از طرف ديگر، آشكارترين دليل بر اينست كه حكمت و مشيت خداوند سبحان در اين دنيا هماهنگ ساختن توكل و تلاش و تكاپو براي تحصيل حياه طيبه (حيات معقول) مي‌باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )خلاصه اين خطبه در ذكر مناقب رسول اكرم (ص) و سپس موعظه حسنه و نفرت دادن از دنياست:مراد از نور روشنى بخش، نور نبوّت است، و مقصود از برهان آشكار، معجزات و آياتى است كه روشنگر صحّت پيامبرى اوست، «منهاج البادى» يا راه آشكار عبارت از شريعت و دين روشن آن حضرت است، و كتاب هادى، قرآن كريم است كه به سوى بهشت راهنمايى مى كند. معناى اين كه خاندان او بهترين خاندان مى باشد روشن است، واژه «شجره» براى اصل و تبار آن حضرت استعاره شده و معلوم است كه قبيله قريش برترين قبايل عرب است، واژه «أغصان» (شاخه ها) براى افراد اهل بيت او مانند على و همسر و فرزندانش (ع) و همچنين عموها و برادرانش استعاره شده است، و اعتدال اين شاخه ها نزديك بودن آنها به آن حضرت در فضل و شرف است، ثمرات اين شاخه ها استعاره براى فضيلتهاى علمى و عملى آنهاست، و «تهدّل ثمرات» (آويزان بودن) آنها كنايه است از ظهور و كثرت اين فضايل و سهولت دسترسى و استفاده از آنها.اين كه مكّه زادگاه آن حضرت، و مدينه محلّ هجرت او در شمار مناقب آن بزرگوار ذكر شده براى اين است كه مكّه به سبب قرار داشتن خانه خدا يا بيت عتيق در آن داراى شرف، و مدينه به واسطه مردمش كه پيامبر اكرم (ص) را در هنگامى كه به آنجا هجرت فرمود جا و پناه دادند و به ياريش برخاستند، داراى شرافت و مزيّت است زيرا در همين شهر بود كه نامش بلند و آوازه اش پخش گرديد و دعوتش گسترش يافت، و در زمانى كه پيامبر خدا (ص) به اين شهر هجرت فرمود مدينه شهرى بى آب و گياه، و از نعمت و آبادانى كمى برخوردار بود، و مردمى ضعيف و ناتوان داشت كه دشمنان آنها بر آنان چيره شده و مشركان بر آنها قوّت و قدرت يافته بودند، با اين همه در اين شهر بود كه نام آن حضرت بالا گرفت و آوازه اش پيچيد و اين نيز از آيات و دلائل صدق نبوّت آن پيامبر گرامى (ص) است.مراد از «حجّت كافيه» در جمله: «أرسله بحجّة كافية» آياتى است كه در سركوب دشمنان خدا بر او نازل شده و همچنين موعظه ها و رهنمودهاى حياتبخشى است كه قرآن كريم مشتمل بر آنهاست، و نيز وعد و وعيدها و سنّتهاى عالى و حكم و امثال و ذكر سرگذشت ملّتهاى گذشته و دستورهاى پسنديده اى است كه قرآن مردم را به بهترين نحو به سوى پروردگار راهنمايى مى كند، و همين بس كه دلها را از بيمارى جهل و نادانى شفا مى بخشد، اين كه فرموده است: و «دعوة متلافية» براى اين است كه اسلام نظام اجتماع را كه دچار ويرانى و فساد شده بود ترميم و اصلاح كرد، و تباهى دلهاى آنان را تلافى فرمود، و سياهى پليدى را از صفحه قلوب آنها بزدود.«شرائع مجهولة» عبارت از طرق دين و قوانين شريعت إلهى است كه تا پيش از ظهور پيامبر اكرم (ص) دسترسى به آنها ممكن نبوده و بدع مدخوله آيينهاى اهل جاهليّت و گناهها و تبهكاريهايى است كه در روى زمين مرتكب مى شدند.«أحكام مفصوله» عبارت از احكام دين اسلام است كه در شرع تفصيل داده شده و بيان گرديده و اگر كسى دينى جز اينها خواهان شود، از راه راست منحرف شده، و بدبختى او در آخرت محقّق گرديده است، و «تنفصم عروته» يعنى رشته تمسّكى را كه براى نجات خود در دست داشته بريده، و لغزش و خطاى او براى سفر آخرت بس بزرگ گشته و در نتيجه بر اثر قصورى كه در قبال خداوند متعال مرتكب شده خود را دچار اندوهى دراز ساخته و به عذاب جانفرساى دوزخ گرفتار گردانيده است.سپس امام (ع) بر خدا توكّل مى كند توكّلى كه همراه با انابه و بازگشت به سوى اوست، يعنى آن چنان توكّلى كه با تمام وجود و سراسر دل از غير او روى گردانيده و تمام امور خويش را به او تفويض كرده است، و از او مى خواهد كه وى را به راهى كه به بهشت منتهى مى شود و موجب خشنودى اوست رهنمون گردد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 405 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الستون من المختار فى باب الخطب:بعثه بالنّور المضيء، و البرهان الجليّ، و المنهاج البادي، و الكتاب الهادي، أسرته خير أسرة، و شجرته خير شجرة، أغصانها معتدلة و ثمارها متهدّلة، مولده بمكّة، و هجرته بطيبة، علا بها ذكره، و امتدّ بها صوته، أرسله بحجّة كافية، و موعظة شافية، و دعوة متلافية، أظهر به الشّرايع المجهولة، و قمع به البدع المدخولة، و بيّن به الأحكام المفصولة، فمن يبتغ غير الإسلام دينا تتحقّق شقوته، و تنفصم عروته، و تعظم كبوته، و يكن مآبه إلى الحزن الطّويل، و العذاب الوبيل، و أتوكّل على اللّه توكّل الإنابة إليه، و أسترشده السّبيل المؤدّية إلى جنّته، القاصدة إلى محلّ رغبته.اللغة:(بعثه) و ابتعث أرسله فانبعث و (أسرة) الرّجل بالضمّ رهطه الأدنون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 406 و (التّهدّل) الاسترخاء و التدلّى و (طيبة) بالفتح و التخفيف اسم مدينة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كطابة و الطيبة و كان اسمها يثرب فسمّاها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بطيبة و (التلافي) الاستدراك و (قمعه) يقمعه قهره و ذلّله و ضربه بالمقمعة و زان مكنسة و هى العمود من الحديد أو كالمحجن يضرب به على رأس الفيل و خشبة يضرب به الانسان على رأسه و (كبا) الجواد كبوا عثر فوقع إلى الأرض و انكبّ على وجهه و الاسم الكبوة.الاعراب:الباء في قوله: بالنّور، للمصاحبة و الملابسة، و تعدية القاصدة بالى لتضمينها معنى الافضاء، و فاعل رهّب و رغّب راجع إلى اللّه تعالى.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة متضمّنة لذكر ممادح النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مناقبه الجميلة ثمّ الموعظة الحسنة و التنفير عن الدّنيا بالتّنبيه على معايبها و مساويها.قال عليه السّلام (ابتعثه) و في بعض النّسخ بعثه بدله و هما بمعنى كما مرّ (بالنّور المضيء) أراد به نور النّبوة، و تفسير الشّارح المعتزلي له بالدّين او القرآن و هم لأنّ المراد بالمنهاج الآتي ذلك، و الكتاب أيضا يجيء ذكره و التّأسيس أولى من التّأكيد (و البرهان الجليّ) أى بالمعجزات الباهرات و الأدلّة الواضحة على حقيّته (و المنهاج المبادى) أى الطّريق الظّاهر يعني الشّريعة و الدّين (و الكتاب الهادى) إلى سبيل الجنّة و طريق النّجاة قال تعالى: «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 407 (اسرته خير اسرة و شجرته خير شجرة) أى رهطه خير رهط و أصله خير أصل، و قد مضى شرح هاتين القرينتين في شرح الخطبة الثّالثة و التّسعين مستوفا و لا حاجة هنا إلى الاعادة.مجاز- استعاره (أغصانها معتدلة) المراد بها الأغصان المعهودة أعني أهل بيت العصمة و الطّهارة فانّ الجمع المضاف إنّما يفيد العموم حيث لا عهد، و القرينة على ارادة الخصوص هنا قائمة و هى قوله معتدلة فانّ الظّاهر أنّ المراد به اعتدالها في الكمالات النّفسانيّة و كونها مصونة من التفريط و الافراط كما قال تعالى: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً».روى بريد العجلي في هذه الآية عن أبي جعفر عليه السّلام أنّه قال: نحن الامّة الوسط.و في رواية حمران عنه عليه السّلام إنّما انزل اللّه: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً» يعني عدلا «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً».قال: و لا يكون شهداء على النّاس إلّا الأئمة و الرّسل، فقد علم بما ذكرناه أنّ ما قاله الشّارح البحراني من أنّ لفظ الاغصان مستعار لأشخاص بيته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كعليّ عليه السّلام و أولاده و زوجته و أعمامه و اخوته، و اعتدال هذه الأغصان في الفضل و الشرف سخيف، إذ اعتدال الأوّلين مسلّم، و أمّا الأعمام و الاخوة فقياسهم عليهم فاسد، و التّقارب بينهم ممنوع.كنايه (و ثمارها متهدّلة) أى ثمار هذه الشّجرة الظّاهرة من أغصانها متدلّية و هو كناية عن سهولة الانتفاع بها، و أراد بالثّمار العلوم الحقّة المأخوذة عنهم عليهم السّلام. (مولده بمكّة) شرّفها اللّه يوم الجمعة عند طلوع الشّمس السّابع عشر من ربيع الأوّل عام الفيل قاله أبو عليّ الطّبرسي و قد تقدّم تفصيل تاريخ ميلاده صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 408 و طالع ولادته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في شرح الفصل السّادس عشر من الخطبة الاولى.(و هجرته بطيبة) هاجر إليها و هو ابن ثلاث و خمسين كما يدلّ عليه ما رواه في كشف الغمّة عن أبي جعفر الباقر عليه السّلام قال: قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو ابن ثلاث و ستّين سنة في سنة عشر من الهجرة، فكان مقامه بمكّة أربعين سنة، ثمّ نزل عليه الوحى في تمام الأربعين، و كان بمكّة ثلاث عشر سنة، ثمّ هاجر إلى المدينة و هو ابن ثلاث و خمسين سنة، فأقام بالمدينة عشر سنين و قبض صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (علابها) أى في طيبة (ذكره) لأنّه قهر الأعداء و انتصر من الكفّار بعد الهجرة إليها بنصرة أهلها، و لذلك سمّى أهلها بالأنصار (و امتدّ بها صوته) أى انتشرت دعوته فيها و بلغ صيت الاسلام إلى الأصقاع و الأكناف بعد ما هاجر إليها. (أرسله بحجّة كافية) يعني الآيات القرآنية الكافية في إثبات نبوّته مضافة إلى ساير معجزاته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (و موعظة شافية) لأسقام القلوب و أمراض النّفوس، و المراد بها ما اشتمل عليه الكتاب الكريم و السنّة الكريمة من الوعد و الوعيد و ضرب الأمثال و التّذكير بالقرون الخالية و الامم الماضية الموقظة للخلق من نوم الغفلة و المنقذة لهم من ضلال الجهالة (و دعوة متلافية) متداركة بها ما فسد من نظام أمر الدّين في أيّام الجاهليّة. (أظهر به الشّرايع المجهولة) الظاهر أنّ المراد بها قوانين الشّريعة النّبويّة الّتي كانت مجهولة بين النّاس ثمّ ظهرت و عرفت بعد وجوده صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تشريعه ايّاها، و يجوز أن يراد بها شرايع الماضين من السّنن الّتي لم تكن منسوخة و إنّما كانت مجهولة بين النّاس لبعد العهد و طول الزّمان و اتّباع الهوى فأظهرها النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أمر بأخذها و لزومها. (و قمع به البدع المدخولة) أراد بها ما كان أهل الفترة و أيّام الجاهليّة أبدعوها في الدّين و أدخلوها على الشّرع المبين من عبادة الأصنام و نحرهم لها و حجّهم لأجلها و زعمهم أنّها تقرّبهم إلى اللّه زلفى، و من النّسىء و الطواف بالبيت عريانا و غيرها من البدع الّتي لا تحصى فأذلّ اللّه سبحانه ببعث النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله تلك البدع و أذلّ المبدعين و قطع دابر الكافرين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 409 (و بيّن به الأحكام المفصولة) أي أحكامه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المفصولة الآن ببيانه، لا أنّها كانت مفصولة قبل (فمن يبتغ) و يطلب (غير الاسلام دينا) بعد ما بلغه النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أعلمه و شرعه و أفصح عن معالمه و أقام الأدّلة القاطعة و البراهين السّاطعة على صحّته و حقيّته (تتحقّق شقوته) في الآخرة (و تنفصم عروته) أى ينقطع ما يتمسّك به من حبل النّجاة (و تعظم كبوته) و عثرته فيطيح في نار الجحيم و السّخط العظيم (و يكن) مرجعه و (مآبه إلى الحزن الطويل و العذاب الوبيل) المتضمّن للهلاك و الوبال في دار البوار، و هذا مراد من فسّره بالشّديد. (و أتوكّل على اللّه توكّل الانابة إليه) أى توكّل الملتفت عن غيره و الرّاجع بكليّته إليه للعلم بأنّ غيره لا يضرّ و لا ينفع و لا يعطى و لا يمنع.قال أبو عبد اللّه عليه السّلام في رواية الكافي: أوحى اللّه عزّ و جلّ إلى داود ما اعتصم بي عبد من عبادي دون أحد من خلقي عرفت ذلك من نيّته ثمّ تكيده السّماوات و الأرض و من فيهنّ إلّا جعلت له المخرج من بينهنّ، و ما اعتصم عبد من عبادى بأحد من خلقي عرفت ذلك من نيّته إلّا قطعت أسباب السّماوات من يده و أسخت الأرض من تحته و لم ابال بأىّ واد يهلك. (و أسترشده السّبيل المؤدّية إلى جنّته القاصدة إلى محلّ رغبته) أى الطّريق الّتي من سلكها أدّته إلى جنّته، و من قصدها أفضته إلى محلّ رغبته.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حبل اللّه المتين و سيّد وصيين است مشتمل است بر مناقب حضرت رسالت و متضمن است موعظه و نصيحت را مى فرمايد:مبعوث فرمود خداوند تعالى پيغمبر آخر الزّمان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را با نور روشن كننده كه عبارتست از نور نبوّت، و با دليل آشكارا كه عبارتست از معجزات رسالت، و با راه واضح كه جادّه شريعت است، و با كتاب مشتمل بهدايت كه قرآن كريم است، رهط و قبيله آن حضرت بهترين قبايلست، و درخت آن بزرگوار بهترين درختهاست، شاخهاى آن درخت معتدلند و متقارب، و ميوه هاى آن فروريخته شده است و آويزان، مكان ولادت آن حضرت مكّه معظّمه است، و هجرت او بمدينه طيبه در مدينه بلند شد ذكر آن، و كشيده شد در آن صداى آن، در رسيد بآفاق و أكناف فرستاد خداوند عزّ و جلّ او را با حجّت كفايت كننده، و با موعظه شفا دهنده، و با دعوت تدارك كننده، ظاهر فرمود خدا باظهار و بيان آن حضرت شريعتهاى مجهوله را، و منكوب و مخذول نمود بوجود او بدعتهاى مدخوله را، و روشن گردانيد بزبان گوهر فشان او حكمهاى فصل شده را، پس هر كه طلب نمايد غير از اسلام دينى را متحقّق مى شود شقاوت او، و گسيخته مى شود متمسك او، و بزرگ گردد لغزش او، و باشد بازگشت او بسوى اندوه دراز، و عذاب شديد، و توكلّ مى كنم بخداوند توكّل رجوع كردن بسوى او، و طلب ارشاد مى كنم از او براهى كه رساننده باشد ببهشت عنبر سرشت او، و قصد كننده باشد به محلّ رغبت او.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 328 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با عبارت «ابتعثه بالنور المضى و البرهان الجلى» «خداوند او را با نور رخشان و حجت آشكار مبعوث فرمود» شروع مى شود و ضمن آن آمده است «... و هجرته بطيبة». مى گويم: «طيبة» نام مدينه است. نام پيشين آن يثرب بود و پيامبر (ص) آنرا طيبة ناميد، و از جمله چيزها كه مردم بدان سبب يزيد بن معاويه را كافر شمردند اين بود كه براى مخالفت با رسول خدا (ص) نام آن شهر را «خبيثة» نهاد.  
بخش ۲ : توصیه به تقوا و عبرت گرفتن [منبع]

النُصح بالتقوى :
أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ، فَإِنَّهَا النَّجَاةُ غَداً وَ الْمَنْجَاةُ أَبَداً، رَهَّبَ فَأَبْلَغَ وَ رَغَّبَ فَأَسْبَغَ؛ وَ وَصَفَ لَكُمُ الدُّنْيَا وَ انْقِطَاعَهَا وَ زَوَالَهَا وَ انْتِقَالَهَا، فَأَعْرِضُوا عَمَّا يُعْجِبُكُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكُمْ مِنْهَا، أَقْرَبُ دَارٍ مِنْ سَخَطِ اللَّهِ وَ أَبْعَدُهَا مِنْ رِضْوَانِ اللَّهِ، فَغُضُّوا عَنْكُمْ عِبَادَ اللَّهِ غُمُومَهَا وَ أَشْغَالَهَا، لِمَا قَدْ أَيْقَنْتُمْ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاتِهَا، فَاحْذَرُوهَا حَذَرَ الشَّفِيقِ النَّاصِحِ وَ الْمُجِدِّ الْكَادِحِ.
وَ اعْتَبِرُوا بِمَا قَدْ رَأَيْتُمْ مِنْ مَصَارِعِ الْقُرُونِ قَبْلَكُمْ، قَدْ تَزَايَلَتْ أَوْصَالُهُمْ وَ زَالَتْ أَبْصَارُهُمْ وَ أَسْمَاعُهُمْ، وَ ذَهَبَ شَرَفُهُمْ وَ عِزُّهُمْ، وَ انْقَطَعَ سُرُورُهُمْ وَ نَعِيمُهُمْ، فَبُدِّلُوا بِقُرْبِ الْأَوْلَادِ فَقْدَهَا وَ بِصُحْبَةِ الْأَزْوَاجِ مُفَارَقَتَهَا، لَا يَتَفَاخَرُونَ وَ لَا يَتَنَاسَلُونَ وَ لَا يَتَزَاوَرُونَ وَ لَا يَتَحَاوَرُونَ.
فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ، حَذَرَ الْغَالِبِ لِنَفْسِهِ، الْمَانِعِ لِشَهْوَتِهِ، النَّاظِرِ بِعَقْلِهِ، فَإِنَّ الْأَمْرَ وَاضِحٌ وَ الْعَلَمَ قَائِمٌ وَ الطَّرِيقَ جَدَدٌ وَ السَّبِيلَ قَصْد.

اسْبَغَ : (خداوند تشويق را) تكميل و تمام كرد.
الشَفِيق : خائف، ترسان.
النَاصِح : خالص، بى غل و غش.
الْكادِح : بسيار كوشنده، كسى كه نهايت كوشش خود را بكار مى برد.
تَزَايَلَتْ : پراكنده شد.
الَاوْصَال : مفاصل استخوان.
لَا يَتَحَاوَرُونَ : با يكديگر محاوره و گفتگو نمى كنند.
الْجَدَد : راه صاف و هموار.
الْقَصْد : معتدل، مستقيم. 
رَهَّبَ : ترسانده است
أسبَغَ : كامل نموده است
شَفيق ناصِح : مهربان و خيرخواه
تَزايَلَت أوصالُهم : متفرق و جدا شده بندهاى ايشان
لا يَتَحاوَرون : با هم گفتگو ندارند
لا يَتَجاوَرون : با هم همسايه گى ندارند
الطريق جَدَد : راه راست و هموار و رفتنى است
السبيل قَصد : راه درست و عادلانه است 
۲. سفارش به تقوا و عبرت از گذشتگان:
بندگان خدا شما را به ترسيدن از خدا و فرمانبردارى او سفارش مى كنم كه نجات فردا و مايه رهايى جاويدان است. خدا آنگونه كه سزاوار بود شما را ترسانيد، و چنانكه شايسته بود اميدوارتان كرد، و دنيا و بى اعتبارى آن و نابود شدنى بودن و دگرگونى آن را براى شما تعريف كرد. پس از آنچه در دنيا شما را به شگفتى وامى دارد روى گردانيد، زيرا كه مدت كوتاهى در آن اقامت داريد، دنيا به خشم خدا نزديكترين و از خشنودى خدا دورترين جايگاه است. پس اى بندگان خدا، از غم و اندوه و سرگرمى هاى دنيا چشم برگيريد زيرا شما به جدايى و دگرگونيهاى امور دنيايى يقين داريد، و چونان دوست مهربانى كه نصيحت گر و كوشا براى نجات رفيقش تلاش كند، خويشتن را از دنيا دور نگهداريد.
و از آنچه بر گذشتگان شما رفت عبرت گيريد، كه چگونه، بند بند اعضاى بدنشان از هم گسست، چشم و گوششان نابود شد، شرف و شكوهشان از خاطره ها محو گرديد، و همه ناز و نعمت ها و رفاه ها و خوشى ها پايان گرفت، كه نزديكى فرزندان به دورى و از دست دادنشان، و همدمى همسران، به جدايى تبديل شد، ديگر نه به هم مى نازند، و نه فرزندانى مى آورند، و نه يكديگر را ديدار مى كنند، و نه در كنار هم زندگى مى كنند پس اى بندگان خدا بپرهيزيد، چونان پرهيز كسى كه به نفس خود چيره، و بر شهوات خود پيروز، و با عقل خود به درستى مى نگرد، زيرا كه جريان انسان آشكار، پرچم بر افراشته، جادّه هموار، و راه، روشن و راست است.
 
(8) بندگان خدا شما را بترس از خدا و فرمانبردارى او سفارش ميكنم، زيرا پيروى از فرمان او سبب رستگارى فردا (ى قيامت) و رهائى (از عذاب) هميشگى است
(مردم را از كيفر رستخيز)
(9) ترسانيد، پس (بوسيله پيغمبر احكام خود را) تبليغ، و (آنان را براه سعادت و خوشبختى) ترغيب و (آنرا) تكميل نمود (آنچه راجع به رسيدن به سعادت هميشگى است بيان فرمود) و براى شما دنيا و جدا گشتن و نابود گرديدن و تبديل شدن آنرا وصف كرد،
(10) پس از آنچه شما را در دنيا به شگفت مى آورد دورى كنيد براى كمى آنچه از آن به همراه شما مى آيد (از همه كالاهاى فراوان دنيا بهره شما جز كفنى بيش نيست كه آن هم زير خاك مى پوسد) دنيا (از جهت پيروى شهوات و خواهشهاى نفس) نزديكترين سرائى است بخشم خدا، و (از جهت كم بودن پيروان حقّ و حقيقت) دورترين آن سرا است به خوشنودى خدا (كه بهشت جاويد است)
(11) پس اى بندگان خدا از گرفتاريها و كارهاى دنيا (كه شما را از آخرت باز مى دارد) چشم بپوشيد براى آنچه باور داريد جدائى و تغيير احوال آنرا (مى دانيد زود از دنيا جدا مى شويد و سود رنجى كه برده ايد نصيب ديگران مى گردد) از (فريب خوردن و شيفته شدن) دنيا برحذر بوده بترسيد مانند بر حذر بودن خيرخواه (عليه السّلام) كه پند دهنده است و كوشش كننده و زحمت كش (براى رهائى مردم از سختيها سعى و كوشش نموده و در راه هدايت و رستگاريشان همّت مى گمارد)
(12) و بآنچه از تباه شدن مردم روزگارهاى پيش ديديد عبرت گيريد كه بندهاى ايشان از هم جدا و چشمها و گوشهاشان زائل شده، و شرافت و بزرگوارى از كفشان رفته، و شاديها و خوشگذرانيها از آنها جدا شده،
(13) پس بودنشان با فرزندان به دورى و همنشينى با زنها به جدائى بدل شده، بيكديگر فخر و ناز نمى كنند، و فرزند نمى آورند، و به ديدن هم نمى روند، و همسايه و همنشين هم نيستند،
(14) بندگان خدا (از اين گفتار) بترسيد مانند برحذر بودن كسيكه بر نفس خود تسلّط داشته از خواهش نفس خويش جلو گرفته بيارى عقل و هوش انديشه ميكند (به سود و زيان خود پى مى برد) زيرا امر (دين) آشكار و نشانه (رستگارى) نصب و راه (رهائى از عذاب) هموار، و راه (بدست آوردن خوشنودى خدا و رسول) نمايان و راست است.
 
اى بندگان خدا، شما را به ترس از خدا و طاعت او سفارش مى كنم. زيرا تقوا و طاعت، فردا سبب نجات است و نيز رهايى ابدى را در پى دارد. خداوند بيمناك ساخت و بغايت بيمناك ساخت و ترغيب نمود و ترغيب را افزون ساخت. براى شما دنيا را وصف كرد و جدايى و زوال و انتقال آن را. از هر چه در اين دنيا سبب اعجابتان مى شود، اعراض كنيد، زيرا اندك زمانى با شما خواهد بود. دنيا نزديكترين پايگاه به خشم خدا و دورترين جايگاه از خشنودى اوست. پس اى بندگان خدا، چشم بپوشيد از اندوهها و گرفتاريهاى آن، زيرا به مفارقت از او و دگرگونى حالاتش يقين كرده ايد. و از آن حذر كنيد، آنسان، كه آن مهربان خيرخواه و آن كوشنده رنج بنده حذر مى كند.
از سرنوشت و سرگذشت پيشينيان پند گيريد، كه اكنون در خاك غنوده اند، اندامهاشان فرو ريخته و چشمها و گوشهاشان زايل گرديده، و شرف و عزتشان تباه گشته است و شادمانى و نعمتهاشان منقطع گشته. نزديكى و همدلى با فرزندان، به از دست دادنشان بدل شده و همصحبتى و همنشينى با همسران، به جدايى از آنها. توان بر خود باليدنشان نيست، ديگر فرزندى نياورند، به ديدار يكديگر نتوانند رفت، همدمى و همسايگى نكنند. پس اى بندگان خدا بترسيد، چون ترسيدن كسى كه بر نفس خود غلبه يافته و بر شهوات خود لگام زده و به ديده عقل مى  نگرد، كه حقيت روشن است و نشانه برپاست و راه آشكار است و راست.
 
اى بندگان خدا! شما را به تقواى الهى و اطاعت او توصيه مى کنم که موجب رستگارى در فرداى قيامت و نجات ابدى است. خداوند انذار کرده، انذارى رسا، و تشويق نموده; تشويقى پربار و کامل. و ناپايدارى و زوال و انتقال دنيا را براى شما شرح داده است; بنابراين زرق و برق هايش که براى شما اعجاب انگيز است، به دليل کوتاه بودن دوران مصاحبتش چشم بپوشيد، دنيا نزديک ترين منزلگاه به خشم خدا، و دورترين آن ها از رضا و خشنودى اوست ; حال که چنين است ـ اى بندگان خدا! ـ از غم و اندوه آن و مشغول شدن به (سرگرمى ها و زرق و برق) آن چشم فرو گيريد; چرا که از فراق و دگرگونى هاى حالاتش باخبريد. و همچون دوستى مهربان و اندرزگو و کوشا که براى نجات دوستش تلاش مى کند خويشتن را (نصيحت کنيد و) از دنياپرستى برحذر داريد.
از آن چه در قربان گاه هاى قرون پيشين ديده ايد عبرت گيريد و از کسانى که پيوندهاى اعضايشان از هم گسسته، چشم ها و گوش هايشان از ميان رفته، شرف و عزتشان نابود شده و شادى و نعمت هايشان پايان يافته، درس عبرت بياموزيد، آن ها به جاى نزديکى به فرزندان، به فراق شان مبتلا شده اند و همدمى همسرانشان به مفارقت مبدّل گشته; اکنون نه بر يکديگر تفاخر مى کنند; نه زاد و ولد دارند; نه به ديدار يکديگر مى شتابند و نه با هم سخن مى گويند.
چون چنين است، اى بندگان خدا! مراقب باشيد، همانند کسى که بر نفس خود پيروز گشته و از شهوات سرکش جلوگيرى نموده است، و با چشم عقل مى نگرد; چرا که همه چيز آشکار است، نشانه هاى راه برقرار و جادّه، صاف و هموار و راه، مستقيم و استوار مى باشد!
 
بندگان خدا شما را به ترس از خدا و فرمانبردارى او سفارش مى كنم، كه نجات فردا در آن است، و مايه رهايى جاودان است. او ترساند و چنانكه بايد ترسانيد، و خواهان ساخت و ترغيب را تمام گردانيد. دنيا را براى شما وصف كرد كه سپرى شدنى است و نپايد، و از اين بدان گرايد. پس روى بگردانيد، از آنچه شما را در آن شاد مى گرداند، كه اندك چيزى از آن همراه شما مى ماند، نزديكترين خانه به خشم خداى -قهّار است-، و دورترين آن از خشنودى پروردگار. پس بندگان خدا چشم بپوشيد، از آن كه در پى اندوهها و گرفتاريهاى آن بكوشيد، چه بى گمان دانيد كه از شما جدا شدنى است و پى در پى دگرگون شدنى. پس، از آن بر حذر باشيد چون خيرخواهى مهربان، و كوشنده اى كه رنج برد -براى رهايى از چنگ آن-.
و پند گيريد بدانچه ديديد، از آنان كه پيش از شما بودند، كه چگونه در خاك غنودند، اندامشان از هم گسيخت، ديده ها و گوشهاشان فرو ريخت، شرف و عزّتشان رخت بربست، شادمانى و تن آسانى شان از هم گسست. نزديكى فرزندان به از دست دادن آنان كشيد، و همنشينى همسران به جدا شدن از ايشان انجاميد. نه به هم مى نازند، و نه فرزندانى مى آورند، و نه يكديگر را ديدار مى كنند، و نه در كنار هم به سر مى برند. پس بندگان خدا بپرهيزيد، پرهيز كسى كه بر نفس خود چيره است، و شهوت خويش را بازدارنده، و به خرد خود نگرنده، كه كار پيداست و نشانه برپاست، و راه هموار و روشن و راست.
 
بندگان خدا، شما را به تقوا و طاعت خدا سفارش مى نمايم، كه باعث نجات فردا، و سبب آزادى ابدى است. خداوند با ابلاغ كامل شما را از عذاب بيم داد، و با تشويق همه جانبه به رضوانش تشويق نمود، و دنيا و قطع شدن و از دست رفتن و انتقالش را براى شما وصف كرد. از اين دنيا و آنچه كه از آن براى شما شگفت انگيز است روى بگردانيد زيرا چيز اندكى از آن با شما خواهد بود. دنيا نزديكترين منزل به خشم خدا، و دورترين محل از خشنودى حق است. پس اى بندگان خدا، از غمها و مشاغل دنيا محض اينكه به جدايى آن از خود و تغيير حالاتش يقين داريد چشم پوشى كنيد. از دنيا همچون شخص دلسوز خير خواه و سختكوش رنجبر براى خود در ترس و بيم باشيد.
و به آنچه از حوادثى كه ديديد بر سر گذشتگان آمد عبرت گيريد، كه پيوندهاى اعضايشان از هم گسست، چشم ها و گوشهايشان نابود شد، شرف و عزّتشان از دست رفت، شادى و نعمتشان قطع شد. همانان كه به جاى قرب فرزندان به فقدان آنان، و به جاى مصاحبت با زنان به فراق آنان مبتلا شدند. اكنون نه به مفاخرت بر مى خيزند، نه توليد نسل مى كنند، نه به زيارت يكديگر مى روند، و نه به گفتگوى هم مى نشينند. پس اى بندگان خدا، تقوا پيشه كنيد تقواى آن كه بر نفسش غالب آمده و شهواتش را مانع گشته، و با ديده عقل به امور نظر مى كند، زيرا برنامه واضح، و نشانه نجات بر پا، و جادّه هموار، و راه راست و معتدل است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 281-274 به قربانگاه هاى قرون پيشين بنگريد!امام در اين بخش از خطبه به پند و اندرزهاى پرمعنا و نصايح پربار و بيدارگر مى پردازد و پس از تقويت پايه هاى ايمان در مخاطبان خود در بخش سابق، در اين بخش به جنبه هاى عملى مى پردازد; چرا که عمل ميوه درخت ايمان است; مى فرمايد: «اى بندگان خدا! شما را به تقواى الهى و اطاعت او توصيه مى کنم که موجب رستگارى در فرداى قيامت و نجات ابدى است» (أُوصِيکُمْ عِبَادَاللّهِ، بِتَقْوَى اللّهِ وَ طَاعَتِهِ، فَإِنَّهَا النَّجَاةُ غَداً، وَالْمُنْجَاةُ(1) أَبَداً).تقوا و طاعت ممکن است به يک مفهوم بازگردد و ممکن است تقوا را ريشه طاعت به حساب آورد; چرا که طاعت الهى از تقوا و خداترسى درونى بر مى خيزد. اين احتمال نيز وجود دارد که تقوا اشاره به ترک گناه و طاعت اشاره به اجراى اوامر الهى باشد و در هر حال اين دو، از هم جدا نيست (و شايد به همين علّت است که ضمير در «انّها» مفرد آورده شده; در حالى که مرجع ضمير، تثنيه است).اطلاق «نجات» بر «تقوا» ممکن است از قبيل اطلاق مسبّب بر سبب باشد; چرا که تقوا سبب نجات در جهان ديگر است.سپس به بيان اتمام حجت الهى مى پردازد و مى فرمايد: «خداوند انذار کرده، انذارى رسا و بليغ و تشويق نموده; تشويقى پربار و کامل» (رَهَّبَ(2) فَأَبْلَغَ، وَ رَغَّبَ فَأَسْبَغَ(3)).مى دانيم ضامن اجراى تمام قوانين الهى بشارت و انذار است. بشارت و انذارى در حد اعلا; و خداوند براى ترغيب مردم به پرهيزگارى و اطاعت و نهى آن ها از سرکشى وگناه، اين کار را به وسيله پيغمبرانش در جاى، جاى کتب آسمانى انجام داده است.و از آن جا که سرچشمه معاصى و گناهان، دنياپرستى و فريفته شدن به زرق و برق آن است باز امام(عليه السلام) در اين جا به سراغ اين مطلب مى رود و از قول خداوند چنين مى گويد:«خدا دنيا و انقطاع و زوال و انتقال آن را براى شما وصف کرده است; بنابراين از اين زرق و برق هايى که براى شما اعجاب انگيز است، به دليل کوتاه بودن دوران مصاحبتش چشم بپوشيد» (وَ وَصَفَ لَکُمُ الدُّنْيَا وَانْقِطَاعَهَا، وَ زَوَالَهَا وَ انْتِقَالَهَا. فَأَعْرِضُوا عَمَّا يُعْجِبُکُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُکُمْ مِنْهَا).از اين جمله هاى کوتاه و پرمعنا به خوبى استفاده مى شود که خداوند چهار چيز را در مورد دنيا بيان فرموده است: نخست اصل زندگى دنيا که همان گونه که از نامش پيداست زندگى پست و پايين و کم ارزش و حقيرى است و ديگر اين که پايدار نمى ماند و روزى با مرگ آدمى و سرانجام با مرگ مجموعه دنيا به پايان مى رسد و ديگر اين که در همان زمانى که انسان از مواهب دنيا برخوردار است گرفتار زوال تدريجى آن مى باشد. قواى بدن به تدريج از ميان مى رود و ضعف، جاى قوّت را مى گيرد، سلامتى مختل مى شود، دوستان و عزيزان يکى بعد از ديگرى چهره در نقاب خاک مى کشند و ديگر اين که همواره دنيا از گروهى به گروه ديگر منتقل مى شود.قرآن مجيد مى فرمايد: «(اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَکُمْ وَتَکَاثُرٌ فِى الاَْمْوَالِ وَالاَْوْلاَدِ کَمَثَلِ غَيْث أَعْجَبَ الْکُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرّاً ثُمَّ يَکُونُ حُطَاماً وَفِى الاْخِرَةِ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِّنَ اللهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ مَتَاعُ الْغُرُورِ)(4); بدانيد زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّل پرستى و فخرفروشى در ميان شما و افزون طلبى در اموال وفرزندان است; همانند بارانى که محصولش کشاورزان را در شگفتى فرو مى برد، سپس خشک مى شود; به گونه اى که آن را زردرنگ مى بينى; سپس تبديل به کاه مى شود و در آخرت، عذاب شديد است يا مغفرت و رضاى الهى و (به هر حال) زندگى دنيا چيزى جز متاع فريب نيست».در اين آيه بى ارزش بودن دنيا و همچنين انقطاع و زوال آن در ضمن يک مثال روشن ترسيم شده است; همان گونه که انتقال آن در آيه شريفه «(وَتِلْکَ الاَْيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ)(5); ما روزهاى پيروزى و شکست را در ميان مردم منتقل مى سازيم» تبيين شده است.و در ادامه آن در وصف دنيا مى افزايد: «دنيا نزديک ترين منزلگاه به خشم خدا، و دورترين آن ها از رضا و خشنودى اوست» (أَقْرَبُ دَار مِنْ سَخَطِ اللّهِ، وَ أَبْعَدُهَا مِنْ رِضْوَانِ اللّهِ!).دليل آن هم روشن است; چرا که دنيا مجموعه اى است از هوا و هوس هاى سرکش که از هر سو ا نسان را به طرف گناه مى راند و موجب خشم خدا و ناخشنودى او مى شود.بديهى است منظور از دنيا در تمام اين عبارات، دنياى مادّى است که تنها هدف انسان باشد و براى به چنگ آوردن آن از هر وسيله استفاده کند و آلوده هر گناه شود; به آن مشغول و مغرور گردد و غير آن را فراموش کند; و گرنه، دنيايى که وسيله قوّت و قدرت بر طاعت و شکر بر نعمت و رسيدن به سعادت باشد، از مواهب عظيم الهى است.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن در يک نتيجه گيرى روشن، مى فرمايد: «حال که چنين است اى بندگان خدا! از غم و اندوه آن و مشغول شدن به (سرگرمى هاى) آن چشم فرو گيريد چرا که از فراق و دگرگونى هاى حالاتش باخبريد؟ و همچون دوستى مهربان و اندرزگو و کوشا که براى نجات دوستش تلاش مى کند خويشتن را (نصيحت کنيد و) از دنياپرستى برحذر داريد» (فَغُضُّوا(6) عَنْکُمْ ـ عِبَادَاللّهِ ـ غُمُومَهَا وَ أَشْغَالَهَا، لِمَا قَدْ أَيْقَنْتُمْ بِهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاَتِهَا. فَاحْذَرُوهَا حَذَرَ الشَّفِيقِ النَّاصِحِ وَ الْمُجِدِّ الْکَادِحِ(7)).اشاره به اين که گرفتارى هاى دنيا فزاينده و غم و اندوه آن، روزافزون است. هر چه انسان به آن نزديک تر شود، گرفتارتر خواهد شد و به جايى خواهد رسيد که تمام وجود او را گرفتارى ها و اندوه ها پر خواهد کرد.در اين زمينه، حديث جالبى از امام باقر(عليه السلام) نقل شده که فرمود: «مَثَلُ الْحَرِيصِ عَلَى الدُّنْيَا مَثَلُ دُودَةِ الْقَزِّ کُلَّمَا ازْدَادَتْ مِنَ الْقُزِّ عَلَى نَفْسِهَا لَفّاً کَانَ اَبْعَدَ لَهَا مِنَ الْخُرُوجِ حَتَّى تَمُوتَ غَمّاً; مثال کسى که نسبت به دنيا حريص است، همچون کرم ابريشم است که هر قدر بر خود بيش تر مى تَنَد از خارج شدن دورتر مى شود تا در درون آن پيله، از اندوه مى ميرد».(8)يکى از شعراى عرب اين حديث را در ضمن شعر زيبايى بيان کرده است:أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْمَرْءَ طُولَ حَيَاتِهِ *** حَرِيصٌ عَلَى مَا لاَ يَزَالُ يُنَاسِجُهُکَدُودٌ کَدُودِ الْقَزِّ يَنْسِجُ دَائِماً *** فَيَهْلِکُ غَمّاً وسط مَا هُوَ نَاسِجٌ(9)آيا نمى بينى که انسان در طول حيات خود *** نسبت به چيزى که جمع آورى مى کند حريص استبسيار پرتلاش است همچون کرم ابريشم که همواره بر خودمى تند *** و سرانجام در ميان آنچه تنيده با اندوه مى ميرد!»سپس امام(عليه السلام) دست مخاطبان خود را گرفته و آن ها را به زمان هاى گذشته مى برد و سرانجام زندگى دنياپرستان را براى آن ها در ضمن ده جمله کوتاه و بسيار تکان دهنده شرح مى دهد; آن چنان که هر شنونده اى را تحت تأثير قرار مى دهد; مى فرمايد: «از آن چه در قربان گاه هاى قرون پيشين ديده ايد عبرت گيريد و از آن کسانى که پيوندهاى اعضايشان (در زير خاک ها) از هم گسسته، چشم ها و گوش هايشان از ميان رفته، شرف و عزتشان نابود شده و شادى و نعمت هايشان قطع گرديده است. (آرى از آنها، درس عبرت بياموزيد)» (وَاعْتَبِرُوا بِمَا قَدْ رَأَيْتُمْ مِنْ مَصاَرِعِ(10) الْقُرُونِ قَبْلَکُمْ: قَدْ تَزَايَلَتْ أَوْصَالُهُمْ(11)، وَ زَالَتْ أَبْصَارُهُمْ وَ أَسْمَاعُهُمْ، وَ ذَهَبَ شَرَفُهُمْ وَ عِزُّهُمْ، وَانْقَطَعَ سُرُورُهُمْ وَ نَعِيمُهُمْ).جمله «تَزَايَلَتْ أَوْصَالُهُمْ» اشاره به متلاشى شدن پيوندهاى بدن در زير خاک است. اين تعبير مى تواند اشاره اى به پيوندهاى اجتماعى در زندگى انسان نيز باشد که بعد از وفات انسان متلاشى مى شود; همان گونه که ابصار و اسماع، اشاره به همين چشم و گوش ظاهرى و قدرت ديدن و شنيدن حسّى است; ولى مى تواند کارگردانان انسان را نيز که از گوشه و کنار جهان، اخبارى را مى شنوند و مى بينند و منتقل مى کنند در برگيرد.نه تنها حواسّ ظاهرى انسان و پيوندهاى جسمانى او از ميان مى رود، بلکه جهات اجتماعى همچون شرف و عزّت مادّى نيز با دفن او مدفون مى گردد و تمام لذّت ها و نعمت ها بر باد مى رود.سپس در ادامه اين سخن به بخش ديگرى از مواهبى که انسان با مرگ از دست مى دهد اشاره کرده، مى فرمايد: «آن ها به جاى نزديکى به فرزندان، به فراق آن ها مبتلا شدند و همدمى همسرانشان به مفارقت آن ها مبدل شد; اکنون نه بر يکديگر تفاخر مى کنند; نه زاد و ولد دارند; نه به ديدار يکديگر مى شتابند و نه با هم سخن مى گويند» (فَبُدِّلُوا بِقُرْبِ الاَْوْلاَدِ فَقْدَهَا، وَ بِصُحْبَةِ الاَْزْوَاجِ مُفَارَقَتَهَا. لاَ يَتَفَاخَرُونَ، وَ لاَ يَتَنَاسَلُونَ، وَ لاَ يَتَزَاوَرُونَ، وَ لاَ يَتَحَاوَرُونَ(12)).و به گفته شاعر:وَ حَلُّوا بِدَار لاَ تَزَاوُرَ بَيْنَهُمْ *** وَ أَنَّى لِسُکَّانِ الْقُبُورِ التَّزَاوُرُ«آن ها به سرايى وارد شدند که هيچ ديدارى در ميان ساکنانش نيست، چگونه ساکنان قبور مى توانند باهم ديدار داشته باشند».(13)بديهى است که اين سخن ناظر به جسم انسان هاست و هيچ مانعى ندارد که ارواح مؤمنان با هم ديدار داشته باشند و سخن بگويند.و در پايان خطبه و نتيجه گيرى نهايى امام(عليه السلام) به همه هشدار مى دهد و مى فرمايد: «(چون سرنوشت شما چنين است)، پس اى بندگان خدا! برحذر باشيد، همانند کسى که بر نفس خود پيروز گشته و از شهوات سرکش مانع شده، و با چشم عقل مى نگرد; چرا که همه چيز آشکار، نشانه هاى راه برقرار و جادّه، صاف و هموار و راه، مستقيم و استوار است!» (فَاحْذَرُوا، عِبَادَ اللّهِ، حَذَرَ الْغَالِبِ لِنَفْسِهِ، الْمَانِعِ لِشَهْوَتِهِ، النَّاظِرِ بِعَقْلِهِ; فَإِنَّ الاَْمْرَ وَاضِحٌ، وَالْعَلَمَ قَائِمٌ، وَالطَّرِيقَ جَدَدٌ(14) وَ السَّبِيلَ قَصَدٌ).جمله «فَاحْذَرُوا... النَّاظِرُ بِعَقْلِهِ» اشاره به اين است که در صورتى انسان مى تواند از خطرهايى که در بخش هاى پيشين خطبه آمده در امان بماند که اوّلا بر نفس خود غالب باشد و به دنبال آن بتواند شهوات خود را مهار کند و در پى آن با ديده تيزبين عقل به مسائل بنگرد; نه با ديده گمراه کننده شهوات.جمله هاى چهارگانه اى که در پايان خطبه ذکر شده، هر يک اشاره به نکته مستقلّى دارد. نخست مى فرمايد: برنامه هاى سعادت به وسيله قرآن و اولياى الهى تبيين شده و در جاى جاى مسير «الى الله» نشانه هاى روشنى نصب شده است; جادّه نيز محکم و صاف و خالى از عوامل لغزش است، سبيل و طريق نيز مستقيم و خالى از هرگونه کجى و انحراف است.تنها چيزى که باقى مى ماند تصميم واراده رهروان اين راه و پيمودن سريع آن است. خوشبخت و سعادتمند آن هايى اند که تصميم گرفتند و اين راه را پيمودند; به گفته شاعر:فَطُوبَى لِعَبْد آثَرَ اللّهَ رَبَّهُ *** وَ جَادَ بِدُنْيَاهُ لَمَا يَتَوَقَّعُ«خوشا به حال آنان که خدا را بر همه چيز مقدّم داشتند و از زرق و برق دنيا براى سعادت جاويدان چشم پوشيدند».(15)*****پی نوشت:1. «منجاة» از مادّه «نجات» در اين جا اسم مکان و به معناى محل نجات است. اين احتمال نيز داده شده که معناى مصدرى داشته باشد. «نجات» به معناى رهايى است و گاه به معناى شتر سريع السير آمده که سبب رهايى انسان از بيابان هاى پرخطر است.2. «رهّب» از مادّه «ترهيب» به معناى بيم دادن و ترساندن است.3. «أسبغ» از مادّه «اسباع» به معناى انجام دادن کارى به طور کامل است و در اصل از «سبغ» (بر وزن صبر) به معناى پيراهن يا زره گشاده است; سپس به نعمت گسترده و وضوى کامل «اسباغ نعمت» يا «اسباغ الوضوء» اطلاق شده است.4. حديد، آيه 20.5. آل عمران، آيه 140.6. «غضّوا» از مادّه «غضّ» (بر وزن حظّ) به معناى کم کردن و فروگرفتن است و «غضّ بصر» به اين معناست که انسان، خيره به چيزى نگاه نکند; بلکه چشم خود را پايين بيندازد.7. «کادح» از مادّه «کدح» (بر وزن مدح) به معناى کوشش توأم با رنج است.8. اصول کافى، جلد 2، صفحه 316.9. پاورقى کتاب کافى، جلد 2، صفحه 316. توجه داشته باشيد که «کدود» که در آغاز بيت دوّم آمده صيغه مبالغه از مادّه «کدّ» به معناى تلاش است.10. «مصارع» جمع «مصرع» به معناى محل زمين افتادن است و به قتلگاه نيز اطلاق مى شود.11. «أوصال» جمع «وُصل» (بر وزن قفل) به معناى مفصل و رشته هاى اعصاب است که اعضا را به هم پيوند مى دهد.12. «يتحاورون» از مادّه «محاوره» به معناى رفت و آمد و همچنين ردّ و بدل کردن سخن و بحث است.13. منهاج البراعة، جلد 9، صفحه 412.14. «جدد» از مادّه «جدّ» (بر وزن خط) به معناى قطع کردن و همچنين پيمودن زمين هاى صاف و محکم است و به راه صاف و محکم «جادّه» گفته مى شود.15. منهاج البراعه، جلد 9، صفحه 412. 
شرح علامه جعفری«اوصيكم عباد الله بتقوي الله و طاعته، فانها النجاه غدا، و المنجاه ابدا. رهب فابلغ، و رغب فاسبغ، و وصف لكم الدنيا و انقطاعها، و زوالها و انتقالها. فاعرضوا عما يعجبكم فيها لقله ما يصحبكم منها. اقرب دار من سخط الله، و ابعدها من رضوان الله! فغضوا عنكم عباد الله غمومها و اشغالها، لما قد ايقنتم به من فراقها و تصرف حالاتها. فاحذروه حذر الشفيق الناصح، و المجد الكادح». (اي بندگان خدا شما را به تقواي خداوندي و اطاعت او توصيه مي‌كنم، زيرا تنها تقوا است كه نجات دهنده در فردا (قيامت) است و رهايي‌بخش ابدي. خداوند متعال از مخالفت با او تهديد نموده و ترغيب و تشويق به پيروي از مشيت او را فراوان فرمود. دنيا و قطع شدن آنرا از شما و زوال و انتقال آنرا توصيف نمود. پس رو گردان شويد از آنچه كه در اين دنيا شما را به شگفتي وامي‌دارد زيرا آنچه كه از اين دنيا با شما خواهد بود، اندكست. اين دنيا نزديكترين خانه به غضب خداونديست و دورترين خانه از رضاي پروردگاري. اي بندگان خدا چشم بپوشيد از اندوهها و اشتغالات اين دنيا، زيرا يقين داريد كه شما از دنيا و دنيا از شما جدا خواهيد گشت و مي‌دانيد كه حالات آن دائما در دگرگوني است. پس از اين دنيا برحذر باشيد. مانند بيمناك بودن شخص مهربان و خيرخواه درباره‌ي خويشتن و مانند شخص كوشا و تلاشگر.)بار ديگر تقوي و بارهاي ديگر نيز تقوي، زيرا بار ديگر انسان و بارهايي ديگر نيز انسان اگر براي او (حيات معقول) مطرح است:خداوند متعال در قرآن مجيد در دويست و چهل مورد موضوع تقوي را با اشكال مختلف مورد تشويق و دستور جدي و نتائج حيات‌بخش آنرا تصريح فرموده است. اميرالمومنين علي عليه‌السلام در سخنان مباركش كه سيدرضي رحمه‌الله در كتاب نهج‌البلاغه جمع‌آوري فرموده در 77 مورد تقوي را مورد توصيه و تاكيد قرار داده است. قطعي است كه اين تشويق و توصيه و تاكيد دلالت واضح دارد بر اهميت حياتي تقوي كه هر انسان آگاه و خردمند نه تنها ارزش آن را بلكه عظمت و ضرورت آن را در درون خود احساس مي‌كند. حال اين سوال مطرح است كه (تقوي چيست؟) كه هم قرآن در آنهمه آيات و هم سخنان اميرالمومنين (ع) آنقدر مورد تاكيد قرار داده است؟ تقوي يعني نگهداري نفس (ذات، من، شخصيت و غيرذلك) از انحرافات و خطاهايي كه آدمي را به سقوط مي‌كشاند. اگر بخواهيم اين تعريف را با يك جمله‌ي فني بگوييم، بدين شكل درمي‌آيد: (تقوي عبارتست از (صيانت تكاملي ذات) در مقابل (صيانت براي زندگي مطلوب ذات در صحنه‌ي اجتماع). هدف و انگيزه در صيانت دوم همان خود طبيعي است كه بر مبناي قوانين طبيعت و قراردادي براي زندگي معمولي بجريان مي‌افتد و ذات (يا نفس، من، شخصيت) انسان را براي تامين آنها توجيه مي‌نمايد.ما براي بحث لازم درباره‌ي تقوي، به اضافه‌ي مباحث گذشته مجبوريم چند مسئله‌ي مهم را پيرامون عظمت نفس انساني كه تقوي، صيانت تكاملي آنست مطرح نماييم.مسئله يكم- نخستين حقيقتي كه در اين مسائل با آنها رويارو هستيم، اينست كه كساني كه در اولين ارتباط از ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن) باخته باشد، در ارتباطات سه گانه‌ي ديگر (ارتباط انسان با خدا با جهان هستي و با همنوع خويش) نيز بازنده خواهد بود، زيرا كسي كه نمي‌داند مجموعه‌ي استعدادهاي دروني و يكايك آنها چيستند و راه تقويت و بهره‌برداري از آنها چگونه بايد باشد؟ و نمي‌داند در برابر ارزشهاي عالي انساني چه بازتابهايي بايد نشان بدهد. وقتي يك انسان درباره‌ي خويشتن اينقدر نادان باشد، قطعا از عهده‌ي مديريت خويش در مقابل مصالح و مفاسد فردي و اجتماعي برخواهد آمد. بهمين جهت است كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرمود: كسي كه چشم از خويشتن بپوشد و به غير خويشتن بپردازد، در تاريكي‌ها و مهلكه‌ها سقوط خواهد كرد.مسئله دوم- شايد اين حقيقت مورد اتفاق نظر همه‌ي حكماي وارسته (نه فيلسوفان حرفه‌اي و كارمندان فلسفه) باشد كه مي‌گويند: كسي كه آشنايي با خويشتن ندارد، آشنايي و رابطه‌ي او با هيچ كس و هيچ چيز منطقي نمي‌باشد. مي‌توان گفت: اين مسئله بيان مصداقي از مصاديق مسئله‌ي اول مي‌باشد.مسئله سوم- اين جمله‌ي جاوداني (من عرف نفسه فقد عرف ربه) (هر كس به خويشتن معرفت پيدا كند به خدا معرفت پيدا مي‌كند) در تفسير اين تلازم (عرفان نفس و عرفان خدا)، حكماء و عرفاء سخناني بسيار بااهميت گفته‌اند.1. خداوند واحد حقيقي صادركننده‌ي همه‌ي كائنات با آن كثرت بيكران است، نفس آدمي نيز با داشتن وحدت كامل صادركننده و پذيرنده‌ي كثرت بيكران مي‌باشد.2- خداوند فوق ماده و ماديات است، نفس آدمي نيز پس از وصول به مرتبه‌ي تجرد، فوق ماده و ماديات قرار مي‌گيرد.3- خداوند فوق زمان و حركت و سكون است، همچنين نفس آدمي نيز مي‌تواند پس از ورود بر مرحله‌ي عالي تجرد، فوق زمان و فراسوي حركت و سكون قرار بگيرد.4- خداوند سبحان كائنات را ابداع و انشاء و ايجاد غير مسبوق به هستي مي‌نمايد. نفس آدمي نيز با انشاء و ابداع تجريدي مي‌تواند حقائقي را بدون سابقه وجود، ايجاد كند. مانند انشاء اعداد و قضاياي رياضي و خلاقيتهاي هنري و غيرذلك.5- خداوند متعال ذات اقدس خود را بدون اينكه نيازي به برنهادن (جز ذات) خود داشته باشد، مي‌داند. همانطور كه در احتجاج (حضرت علي بن موسي الرضا عليه‌السلام با عمران صايي) آمده است، نفس انساني نيز مي‌تواند از دريافت ذات خود (علم حضوري) برخوردار باشد. و دهها مورد ديگر از تلازم در معرفت (معرفت نفس و معرفت خدا) وجود دارد كه براي محققان آگاه كاملا روشن است.مسئله‌ي چهارم- جمله‌اي از سقراط در همان روز كه در زندان سم شكوكران را آشاميد و از دنيا رفت، نقل شده است كه گفته بود: (خود را بشناس، اگر خود را شناختي، طبيعت و ماوراي طبيعت را خواهي شناخت.) عزيزالدين نسفي گفته است: (اي درويش، اگر بخواهي همه چيز را آنچنانكه هستند، بشناسي خويشتن را آنچنانكه هستي بشناس.) اين جمله هم به نظر مي‌رسد كه (اگر كسي با شناخت خويشتن، يك شاخه از درختي را بشناسد با ارزش‌تر از آن است كه كيهان بزرگ را بشناسد بدون شناخت خويشتن.)در تفسير جملات فوق بايد گفت: اگر منظور از دو جمله‌ي اول و دوم (جمله‌اي كه از سقراط نقل شده است و جمله‌اي كه عزيزالدين نسفي گفته است) اينست كه انسان با شناخت خويشتن بطور حقيقي موفق به خداشناسي مي‌شود و هنگامي كه خدا را شناخت، بدان جهت كه مبدا حقيقي و آفريننده كل هستي را شناخته است، بوسيله‌ي همين شناخت برين، مي‌تواند نوعي اشراف و احاطه‌ي معرفتي ولو به اصول و مبادي جهان خلقت پيدا كند، همانطور كه از شناخت علت، به شناسايي معلول حداقل به شناسايي اصول و مبادي كلي معلول، آشنايي پيدا مي‌كنيم اين منظور قابل قبول است، ولي چه اندك است افرادي كه به اين درجه از خداشناسي برسند كه بوسيله‌ي آن به معرفت اصول و مبادي كلي جهان آشنا گردند. اينان پيامبران عظام و اوصياء و اولياء الله هستند كه مي‌توانند به جهت عظمت ارتباطي كه با خدا دارند، يك ارتباط عالي با خويشتن و با جهان هستي و با همنوعان خود داشته باشند. و اگر مقصود اينست كه انسان مي‌تواند از شناخت حقيقي خويشتن، به هستي‌شناسي نائل گردد، (زيرا انسان فهرست كلي عالم هستي را در موجوديت خود دارا مي‌باشد.از خود اي جزئي ز كلها مختلط           فهم مي‌كن حالت هر منبسط (مولوي)ما در برابر اين نظريه، هيچ دليل قابل قبول براي رد و انكار آن نداريم، بلكه، با توجه به پديده‌ي اكتشافات و ابداعات و اختراعات كه ناشي از انعكاسات ذهني آنها از جهان عيني نيست، بلكه اين پديده پس از عبور از مراحل انديشه و تجربه مشاهده و عبور از يك مرحله‌ي آزادي بسيار جالب حتي از محصولات همان مراحل انديشه و تجربه و مشاهده بلكه حتي پس از آزادي از خويشتن، بوجود مي‌آيد. لذا مي‌بينيم ضرورتي ندارد كه مكتشفين و ابداع‌كنندگان حتي در آن مسئله‌اي كه اكتشاف و ابداع مي‌كنند، بالاترين درجه‌ي معلومات و اطلاعات از آن را داشته باشند. بنابراين، احتمال اينكه هر انساني بذرهاي معارف مربوط به جهان هستي را در كشتگاه درون خود دارد، احتمالي است بسيار معقول و با توجه به معناي آيه‌ي شريفه و علم آدم الاسماء كلها اين احتمال تا درجه‌ي يقين صعود مي‌كند. آيا اين همان نظريه نيست كه سقراط مي‌گفت: ما مربيان چيزي را در درون انسانها ايجاد نمي‌كنيم، بلكه همه‌ي مردم حقيقت را در درون خود دارند و ما معلمان و مربيان مي‌كوشيم مردم را در زاييدن (توجه بان حقائق) كمك كنيم و كار ما، كار قابله‌ها است.در تفسير جمله‌ي سوم: (اگر كسي با شناخت خويشتن، شاخه‌اي از درخت را بشناسد، با ارزش‌تر است از شناخت كيهان بزرگ بدون شناخت خويشتن) مي‌توانيم بگوييم: علم به يك چيز با شناخت خويشتن، يعني با شناخت آن حقيقتي كه علم از آن او است. و الا شما دستگاهي مانند جام جهان‌نما كه در افسانه‌اي كهن آمده است، بسازيد كه از نظر بزرگي و دقت بتواند همه‌ي كيهان بزرگ را از ذرات تا كل مجموعي آن در خود منعكس نمايد، قطعي است كه اين جام جهان‌نما، عالم نيست، در صورتيكه يك كودك در كلاس اول در آغاز تحصيلش به اين قضيه كه (بابا آب داد) توجه مي‌كند، عالم به آن مي‌گردد.با نظر به اين مسئله كه فعلا مطرح كرديم، به اين نتيجه مي‌رسيم كه ورود يك قضيه يا يك مفهوم مفرد به ذهن مي‌تواند بر سه نوع باشد: نوع يكم انعكاس محض محتواي قضيه در ذهن، مانند انعكاس صورت درختها در كنار استخري كه آب زلال دارد و همچنين مانند انعكاس نمودهاي اجسام در آينه نوع دوم ورود قضيه در ذهن كه به صورت معلوم درمي‌آيد، مانند علم به اينكه جامعه بدون قوانين تنظيم‌كننده‌ي حقوقي، نمي‌تواند به وجود مطلوب خود ادامه بدهد. اين قضيه به اضافه‌ي اينكه وارد ذهن عالم به آن شده است، (من انساني) هم اشرف و حكم درباره‌ي او دارد كه از مقوله‌ي عمل ذهني است نه انعكاس محض. نوع سوم ورود قضيه در ذهن شخصي است كه اطلاعي از (من) و مختصات آن و علم و معرفت و ارزيابي مقدمات و نتائج آنرا دارا مي‌باشد. شخصي كه به اين درجه از قدرت خودشناسي نائل آمده باشد، علمي كه به دست مي‌آورد، باارزشترين علم است كه مبتني بر انكشاف عالم و معلوم است، ولي متاسفانه بس تارها به دور و بر خود تنيده‌ام يكدم نظر به عالم بالا نمي‌كنيم در تنگناي خويش چنان غرق گشته‌ام كز قطره التفات به دريا نمي‌كنيم.****«فاعرضوا عما يعجبكم فيها لقله ما يصحبكم منها. اقرب دار من سخط الله، و ابعدها من رضوان الله! فغضوا عنكم عباد الله غمومها و اشغالها، لما قد ايقنتم به من فراقها و تصرف حالاتها». (پس رويگردان شويد از آنچه كه در اين دنيا شما را به شگفتي وامي‌دارد، زيرا آنچه كه از دنيا با شما خواهد بود اندك است. اين دنيا نزديكترين خانه به غضب خداونديست و دورترين خانه از رضاي پروردگاري. اي بندگان خدا چشم بپوشيد از اندوهها و اشتغالات اين دنيا، زيرا يقين داريد كه دنيا از شما و شما از دنيا جدا خواهيد گشت و مي‌دانيد كه حالات آن دائما در دگرگوني است.) زرق و برقها و تجملات دنيا كه شخصيت شما را مي‌ربايند بزودي از شما جدا خواهند گشت هر صورت دلكش كه ترا روي نمود خواهد فلكش ز دور چشم تو ربود رو دل به كسي نه كه در اطوار وجود بوده است هميشه با تو و خواهد بود درخشندگي حباب روي دريا در حال تموج چه دوام و استحكامي دارد كه از درياي پر از ميلياردها حقائق بسيار پرارزش، چشم پوشيده و به آن خيره مي‌شويم دقت كنيد:دنيا چو حباب است ولكن چه حباب            نه بر سر آب، بلكه بر روي سرابآن هم چه سرابي كه ببينند به خواب           آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراببدانجهت كه زمينه و مقتضاي دلبستگي به امور مادي اين دنيا، غفلت از حقيقت زندگي و ارتباط آن با خدا است، لذا پيوند باين دنيا بيش از ضرورتهاي حيات، در معرض جدائي از خدا و عنايات او و نزديك به غضب خداوني است، لذا تا آنجا كه قدرت داريم به مقداري از دنيا بسنده كنيم كه هم تمامي مردم دنيا از معشيت شرافتمندانه و حيات شايسته برخوردار شوند و هم من، يا نفس يا شخصيت را از آلودگي‌ها نجات بدهيم كه تقوي معنايي جز اين ندارد. اگر روزي فرارسد كه گردانندگان سياسي اجتماعات، اهميت مديريت جانهاي آدميان را هم مانند مديريت زندگي طبيعي آنان به عهده بگيرند، آنموقع مي‌فهميم كه عظمت انساني چيست؟ متاسفانه، هرچه تاريخ جلوتر مي‌رود و هرچه دائره‌ي صنعت گسترش بيشتر پيدا مي‌كند و ارتباطات انسانها پيچيده‌تر مي‌گردد، انسانها در همه‌ي ارتباطات چهارگانه با شكست بيشتر روياروي مي‌گردند: (ارتباط انسان با خويشتن، با خدا با جهان هستي و با همنوع خويشتن). انسانهايي كه پيش از ظهور دوران صنعت (تكنولوژي بمعناي عام آن) در اين دنيا زندگي مي‌كردند، بيشتر با طبيعت و نمودهاي آن كه تجلي‌گاه عظمت و صفات خداوندي است، روياروي بودند، مردم آن دوران‌ها از طبيعت بسيار زيبا كه نمودهايش مجمع زيبايي‌ها و بوي آن بوي جانهاي آدميان را منتشر مي‌كرد، بيشتر با جانهاي خود آشنا بودند. و بيشتر به خدا و حقائق ملكوتي نزديك بودند تا امروز كه هر كجا مي‌نگرند آهن پاره‌ها و ديوارهاي سيمان و سنگ و آجر كه با دست بشر شكل گرفته و خود را در ميان آنها زنداني كرده و براي تلقين آزادي و ترقي دروغين براي خودش، خود را با پديده‌هاي هنرنما و با سرعت حركات و انتقال بسيار سريع صور و اطلاعات و وسائل تخدير، مشغول ساخته است، باشد كه درباره‌ي آن مزايا كه از طبيعت جانفزا براي جان خود مي‌گرفت، تسليت به خويشتن بدهد!!بنابراين، اگر سياستمداران حقيقي كه براي اداره‌ي مردم، آنان را در ميان زندانهاي پر پيچ و خم تكنولوژي كه بشر در آنجا به هر طرف كه مي‌رود از طبيعت (آن تجلي‌گاه زيباي عظمت‌ها) دورتر مي‌گردد و تنها با آهن‌پاره‌ها و ساختمانهايي كه براي سودجويي هرچه بيشتر، محكم‌تر و تنگتر ساخته شده‌اند، مواجه مي‌گردد! آقايان گردانندگان جوامع، امروز معالجه‌ي بيماري (سكولاريسم) (حذف دين و اخلاق از زندگي بشري) و (پلوراليسم) (صلح كل بي‌رنگ كه موجب مات شدن رنگ همه‌ي ارزشها مي‌باشد، خيلي آسانتر از فردايي است كه تدريجا دارد بما نزديك مي‌شود، در حاليكه تدريجا همه‌ي وسائل دفاع از جان و ارزشهاي آنرا از دست مي‌دهيم.)اميرالمومنين (ع) مي‌فرمايد: از زخارف و تجملات بي‌اساس دنيا، مانند كساني برحذر باشيد كه براي خويشتن مهربان و خير خواهند. يعني شما با دل سپردن به آن زخارف و تجملات، با خويشتن خصومت مي‌ورزيد و مانند كودك، گوهري را به قرصي نان مي‌دهيد! آخر، اين جان‌ها، اين نفس ما چقدر فرياد بزند: اي گران جان خار ديدستي مرا زانكه بس ارزان خريدستي مرا هر كه او ارزان خرد ارزان دهد گوهري طفلي به قرص نان دهد توضيح بجهت وضوح كامل معاني جملات بعدي اين خطبه، به ترجمه‌ي آنها كفايت كرديم. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين به وعظ و اندرز مى پردازد و نخست به تقوا و فرمانبردارى از خداوند سفارش مى كند، واژه «نجات» را بطور مجاز بر تقوا اطلاق فرموده و اين از باب گذاردن اسم مسبّب بر سبب مادّى آن است كه موجب حصول آمادگى براى رستگارى از عذاب روز قيامت است، گفته شده كه نجات به معناى شتر ماده است كه سبب خلاصى و رهايى مى شود، و آن را بطور استعاره بر واژه «طاعت» (فرمانبردارى) اطلاق كرده اند زيرا طاعت مانند مركبى است كه مطيع به وسيله آن از هلاكت رهايى مى يابد، واژه «منجاة» به معناى محلّ است، زيرا تقوا هميشه مايه و محلّ رستگارى است. ضمير فعلهاى «رغّب و رهّب» به خداوند برگشت دارد، يعنى مردم را كاملا از عذابهاى خود ترسانيد، و به ثوابهاى خود ترغيب كرد و اين را به كمال رسانيد، و دنيا را به گونه اى كه موجب اعراض از آن مى شود توصيف فرمود.ديگر بار امام (ع) دستور مى دهد كه از زينتهاى دنيا اعراض كنند و در باره علّت ضرورت اين امر و محاسن آن مى فرمايد در راهى كه انسان به سوى آخرت مى پيمايد اينها جز مدّت اندكى همراه او نيست، و منظور آن بزرگوار از اعراض، انصراف قلبى است و اين همان زهد حقيقى است، و اين كه فرموده است مدّت اندكى با شما خواهند بود و نگفته است اصلا با شما نخواهند بود براى اين است كه سالكان راه خدا ناگزير چيزى از آن را به همراه خواهند برد، و اين در باره كسى از آنهاست كه به قصد تحصيل آخرت، مكنت و ثروتى در دنيا به دست آورده باشد ليكن آن مقدار مال و منالى كه دولتمندان و متنعّمان در دنيا به دست مى آورند، اگر هم مقصودشان وصول به مراتب قرب إلهى باشد بهره آنها اندك، و در عين حال در غايت خطر بوده و در هر حركت و جنبش در معرض لغزش و سقوط مى باشند.بر خلاف اهل زهد كه از متاع دنيا به مقدار ضرورت و نياز بدن اكتفا، و بدين نحو زندگى خود را سپرى كرده اند، شايد هم مراد از آن اندكى كه آنان را همراهى خواهد كرد كفن و نظاير آن باشد، اين كه دنيا نزديكترين سرا به خشم خداوند و دورترين محلّ به سراى طاعت اوست براى اين است كه تمايلات انسان در دنيا متوجّه لهو و لعب و بهره بردارى از زخارف و زر و زيور آن است، و اينها بيشتر از اين كه در راه رضاى خداوند مورد استفاده قرار گيرند موجب خشم و غضب پروردگار مى شوند.فرموده است: «فغضّوا...»:يعنى با توجّه به اين احوال براى دنيا غم و اندوه نخوريد، و خود را بدان سرگرم نسازيد زيرا ترديدى نيست كه از آن جدا خواهيد شد و براى چيزى كه پايدار نيست غم و اندوه روا نيست.پس از اين امام (ع) مردم را از گرايش به دنيا بر حذر داشته و تذكّر مى دهد مانند آن كس كه نسبت به خود مهربان و خيرانديش و جدّى و كوشا باشد از آن پرهيز داشته باشيد، و سپس گوشزد مى كند كه از مشاهده پايان حال و زوال آثار ملّتهاى گذشته عبرت گيريد، كه اينك پيوند اعضاى آنها گسسته و چشمها و گوشهايشان از ميان رفته، و اوضاع خوب آنها در دنيا به بدى و سختى مبدّل گشته و ديگر احوالى كه بر آنها وارد شده و آن حضرت آنها را بر شمرده است. سپس تأكيد مى كند همچون كسى كه بر نفس امّاره چيره و عنان آن را در دست داشته و به ديده خرد زشتى و پستى شهوات را بنگرد و مانع زياده روى و تجاوز آنها از مرز عفّت گردد از آلودگيها و نارواييهاى دنيا بپرهيزند، زيرا براى كسى كه عبرت گيرد و به ديده بصيرت بنگرد، مسأله دنيا و آخرت روشن است، و علم دين كه راهنماى به سوى حقّ است بر پا و برقرار، و راه خدا هموار و مستقيم و كوتاه است يعنى امر بر شما پوشيده و مبهم نيست. 
منهاج البراعه (خوئی)أوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه و طاعته فإنّها النّجاة غدا، و المنجاة أبدا، رهّب فأبلغ، و رغّب فأسبغ، و وصف لكم الدّنيا و انقطاعها، و زوالها و انتقالها، فأعرضوا عمّا يعجبكم فيها لقلّة ما يصحبكم منها، أقرب دار من سخط اللّه، و أبعدها من رضوان اللّه، فغضّوا عنكم عباد اللّه غمومها و أشغالها لما قد أيقنتم به من فراقها و تصرّف حالاتها، فاحذروها حذر الشّفيق النّاصح، و المجدّ الكادح، و اعتبروا بما قد رأيتم من مصارع القرون قبلكم قد تزايلت أوصالهم، و زالت أبصارهم و أسماعهم، و ذهب شرفهم و عزّهم، و انقطع سرورهم و نعيمهم، فبدّلوا بقرب الأولاد فقدها، و بصحبة الأزواج مفارقتها، لا يتفاخرون، و لا يتناسلون، و لا يتزاورون، و لا يتجاورون، فاحذروا عباد اللّه حذر الغالب لنفسه المانع لشهوته النّاظر بعقله، فإنّ الأمر واضح، و العلم قائم، و الطّريق جدد، و السّبيل قصد. (33674- 33438)اللغة:و (نجا) نجوا و نجاة خلص و قال الشارح المعتزلي: و المنجاة مصدر نجا ينجو و النجاة النّاقة ينجى عليها و (لا يتجاورون) بالجيم من المجاورة و يروى بالحاء المهملة.الاعراب:و الفاء في قوله: فأعرضوا، فصيحة و أقرب دار خبر لمبتدأ محذوف، و جملة قد تزايلت استيناف بيانيّ، و الفاء في قوله: فبدّلوا، عاطفة من عطف المفصّل على المجمل.المعنى:ثمّ عقّب ذلك بالموعظة و الوصيّة بما لا يزال يوصى به دائما فقال مجاز مرسل- استعاره (اوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه و طاعته فانّها النّجاة غدا) إفراد الضّمير مع تعدّد المرجع باعتبار أنّهما في المعنى شيء واحد، و لكونهما سبب النّجاة اطلق عليهما النّجاة من باب اطلاق المسبّب على السّبب، فيكون مجازا مرسلا، و على ما ذكره الشّارح المعتزلي من أنّ النّجاة اسم للنّاقة الّتي ينجي عليها فيكون استعارة تشبيها لهما بالمطيّة الّتي يركب عليها فيخلص من العطب، فانّ المطيع ينجو بهما من الهلاك الاخروي و العذاب الأليم.مجاز من باب تسمية الشيء باسم محلّه- تشبيه (و المنجاة أبدا) جعلهما محلّ النّجاة باعتبار حصولهما في الاتّصاف بهذين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 410 الوصفين، فشبها بالمحلّ الّذي يحلّ فيه الشّيء و أطلق عليهما لفظ المنجاة من باب تسمية الشيء باسم محلّه.و لمّا أمر بالتّقوى و الطّاعة و كانت الطّاعة عبارة عن امتثال الأوامر و النّواهي أشار إلى أنّ اللّه سبحانه قد أعذر و أنذر و أتمّ الحجّة و لم يبق لأحد معذرة في التقصير حيث (رهب) المجرمين بعذاب الجحيم و السخط العظيم (فأبلغ) في ترهيبه (و رغب) المطيعين في درجات الجنان و الحور و الغلمان و أكبر نعمائه الرّضوان (فأسبغ) و أكمل في ترغيبه (و وصف لكم) في قوله: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ».كما وصف في غيره من آيات الكتاب الكريم و القرآن الحكيم (الدّنيا و انقطاعها و زوالها و انتقالها) و حيث إنّها موصوفة بالانقطاع متّصفة بسرعة الزّوال و الانقضاء (فاعرضوا) بقلوبكم (عمّا يعجبكم منها) من زينتها و زخارفها و ازهدوا فيها و في رياشها (لقلّة ما يصحبكم منها) قال الشارح البحراني: و إنّما قال: لقلّة ذلك و لم يقل لعدمه لأنّ السالكين لا بدّ أن يستصحبوا منها شيئا و هو ما يكتسبه أحدهم من الكمالات إلى الآخرة، و لكنّ القدر الذي يكتسبه المترفون من الكمالات إذا قصدوا بأموالهم و ساير زينة الحياة الدّنيا الوصول إلى اللّه نزر قليل، و مع ذلك فهم في غاية الخطر و مزلّة القدم في كلّ حركة و تصرّف، بخلاف أهل القشف الذين اقتصروا منها على مقدار الضرورة البدنيّة، و يحتمل أن يريد بالقليل الّذي يصحبهم منها كالكفن و نحوه. (أقرب دار من سخط اللّه) لأنّها محفوفة بالشهوات الموجبة لسخطه و أكثر أهلها محبّون لها راغبون إليها متابعون للهوى، و رأس كلّ خطيئة حبّ الدّنيا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 411  (و أبعدها من رضوان اللّه) لأنّ الطالب فيها لتحصيل رضوانه و للانتفاع بقيناتها في سلوك سبيله قليل (فغضّوا عنكم عباد اللّه) و كفّوا عن أنفسكم و اخرجوا عن قلوبكم (غمومها و أشغالها لما قد أيقنتم به من فراقها و تصرّف حالاتها) يعني أنّ الغمّ و الاشتغال انما يحسن أن يوجها نحو ما يبقى دون ما يفنى مع أنّ الاشتغال بما يفنى شاغل عن الاشتغال بما يبقى، و هو ليس فعل العاقل.و روى في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يحيى بن عقبة الأزدي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال قال أبو جعفر عليه السّلام مثل الحريص على الدّنيا مثل دودة القزّ كلّما زادت من القزّ على نفسها لفّا كان أبعد لها من الخروج حتّى تموت غمّا.و قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: أغنى الغنى من لم يكن للحرص أسيرا.و قال: لا تشعروا قلوبكم الاشتغال بما قد فات فتشغلوا أذهانكم عن الاستعداد لما لم يأت (فاحذروها) على أنفسكم (حذر الشفيق الناصح) على شفيقه (و) حذر (المجدّ الكادح) من خيبة سعيه.روى في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عبد اللّه بن المغيرة عن غياث ابن إبراهيم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ في كتاب عليّ عليه السّلام إنما مثل الدّنيا كمثل الحيّة ما ألين مسّها و في جوفها السمّ النافع يحذرها الرجل العاقل، و يهوى إليها الصّبيّ الجاهل. (و اعتبروا بما قد رأيتم من مصارع القرون) الماضية (قبلكم) فانكم عمّا قليل لاحقون بهم و صائرون مثلهم (قد تزايلت أوصالهم) و أعضائهم (و زالت أسماعهم و أبصارهم) و جرت أحداقهم على الخدود، و سالت أفواههم و مناخرهم بالقيح و الصديد (و ذهب شرفهم و عزّهم و انقطع سرورهم و نعيمهم) فلا تنظر إلى طيب عيشهم و لين رياشهم و لكن انظر إلى سرعة ظعنهم و سوء منقلبهم.يا راقد اللّيل مسرورا بأوّله          إنّ الحوادث قد يطرقن أسحارا       أفنى القرون التي كانت منعّمة         كرّ الجديدان إقبالا و إدبارا     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 412 كم قد أبادت صروف الدّهر من ملك          قد كان في الدّهر نفّاعا و ضرّارا       يا من يعانق دنيا لا بقاء لها         يمسى و يصبح في دنياه سفّارا       هلّا تركت من الدّنيا معانقة         حتّى تعانق في الفردوس أبكارا       إن كنت تبغى جنان الخلد تسكنها         فينبغي لك أن لا تأمن النارا    ثمّ انظر إلى أهل القبور كيف صاروا إليها بعد سكنى القصور، و انتقلوا إلى دار الوحدة و ارتحلوا إلى بيت الوحشة ليس لهم أنيس به يستأنسون و لا سكن إليه يسكنون (فبدلوا بقرب الأولاد فقدها و بصحبة الأزواج مفارقتها) بل استوحش من قربهم الأولاد و الأصحاب، و استنفر من قبرهم الألّاف و الأحباب (لا يتفاخرون و لا يتناسلون و لا يتزاورون و لا يتجاورون) إذ لم يبق لهم زائر و لا مجاور  و حلّوا بدار لا تزاور بينهم          و أنّى لسكّان القبور التّزاور    و إنما صار هوام الأرض لهم الزّوار و الضيفان، و الحشرات و الديدان لهم الجيران و انحصر لباسهم و رياشهم في الأكفان. (فاحذروا عباد اللّه) ثمّ احذروا (حذر الغالب لنفسه) الأمّارة بالسّوء (المانع لشهوته) المؤدّية إلى هلكته (الناظر بعقله) المميّز بين منفعته و مضرّته (فانّ الأمر واضح) أى أمر الدّنيا و الآخرة ظاهر لا خفاء فيه (و العلم قائم) أى علم الشريعة الهادى إلى الحقّ قائم لا غبار عليه (و الطريق) إلى اللّه (جدد) سهل (و السبيل) إلى رضوان اللّه تعالى (قصد) مستقيم.فطوبى لعبد آثر اللّه ربّه          و جاد بدنياه لما يتوقّع    الترجمة:وصيّت ميكنم شما را أى بندگان خدا بپرهيزكاري از خدا و فرمان برداري او، پس بدرستى كه پرهيزكاري و فرمان برداري رستگاريست فردا روز قيامت، و محلّ رستگاريست هميشه، ترسانيده خداى عزّ و جلّ مخلوقات را بعقاب، و ترغيب فرموده ايشان را بثواب، و وصف نموده از براى شما دنياى بى وفا و بريده شدن آنرا و زوال آن را و انتقال آن را، پس اعراض نمائيد از آنچه كه شگفت مى آورد شما را در دنيا از جهت كمى آنچه كه همراه خواهد شد با شما از دنيا، نزديك ترين خانه ايست از غضب خدا، و دورترين خانه ايست از رضاى خدا.پس باز داريد از خودتان اى بندگان خدا غمهاى دنيا و شغلهاى آن را از جهت آنكه محقّقا يقين كرده ايد بآن از مفارقت آن و انقلاب حالات آن، پس بترسيد در آن همچو ترسيدن برادر مهربان نصيحت كننده، و مثل ترسيدن صاحب جدّ و جهد سعى كننده، و عبرت برداريد به آن چه كه ديديد از مهالك قرنهايى كه پيش از شما بودند، بتحقيق كه جدا شد از يكديگر عضوهاى بدن ايشان، و زايل شد گوشها و چشمهاى ايشان، و رفت بزرگواري و عزّت ايشان، و بريده گشت شادى و نعمت ايشان، پس بدل كرده شدند بنزديكى اولاد نايابى ايشان را، و بمصاحبت زنان جدائى ايشان را، تفاخر نمى توانند بكنند بيكديگر، و نسل أخذ نمى كنند، و زيارت يكديگر نمى نمايند، و با هم همسايگى نمى كنند.پس حذر كنيد اى بندگان خدا مثل حذر نمودن كسى كه غلبه نمايد بر نفس خود، و منع كننده باشد شهوت خود را، و نظر كننده باشد بچشم عقل خود پس بدرستى كه امر دنيا و آخرت واضح است و روشن، و علم شريعت قائمست و بر پا و راه حق سهل است و آسان، و راه درست مستقيم است و راست. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom