خطبه ۱۶۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : حمد و ستایش خداوند [منبع]

عظمة اللّه:
أَمْرُهُ قَضَاءٌ وَ حِكْمَةٌ، وَ رِضَاهُ أَمَانٌ وَ رَحْمَةُ، يَقْضِي بِعِلْمٍ وَ يَعْفُو بِحِلْمٍ.
حمد اللّه:
اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا تَأْخُذُ وَ تُعْطِي، وَ عَلَى مَا تُعَافِي وَ تَبْتَلِي، حَمْداً يَكُونُ أَرْضَى الْحَمْدِ لَكَ وَ أَحَبَّ الْحَمْدِ إِلَيْكَ وَ أَفْضَلَ الْحَمْدِ عِنْدَكَ، حَمْداً يَمْلَأُ مَا خَلَقْتَ وَ يَبْلُغُ مَا أَرَدْتَ، حَمْداً لَا يُحْجَبُ عَنْكَ وَ لَا يُقْصَرُ دُونَكَ، حَمْداً لَا يَنْقَطِعُ عَدَدُهُ وَ لَا يَفْنَى مَدَدُهُ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

(در شهر كوفه در سال ۳۷ هجرى به هنگام حركت دادن مردم بسوى صفّين و جنگ با شاميان ايراد كرد).
۱. خدا شناسى:
فرمان خدا قضاى حتمى و حكمت، و خشنودى او مايه امنيّت و رحمت است، از روى علم، حكم مى كند و با حلم و بردبارى مى بخشايد.
خدايا سپاس تو راست بر آنچه مى گيرى، و عطا مى فرمايى، و شفا مى دهى يا مبتلا مى سازى، سپاسى كه تو را رضايت بخش ترين، محبوب ترين، و ممتازترين باشد، سپاسى كه آفريدگانت را سرشار سازد، و تا آنجا كه تو بخواهى تداوم يابد، سپاسى كه از تو پوشيده نباشد، و از رسيدن به پيشگاهت باز نماند، سپاسى كه شمارش آن پايان نپذيرد، و تداوم آن از بين نرود.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در صفات حقّ تعالى):
قسمت أول خطبه:
(1) فرمان خداوند حكم لازمى است (كه ردّ نمى شود) و موافق با مصلحت، و خوشنودى او مهربانى و ايمنى (از بلاها و سختيها) است، از روى علم و دانائى حكم (هر چيز را بيان) مى فرمايد، و از روى حلم و بردبارى (گناه سزاوار آمرزش را) مى بخشد.
(2) بار خدايا سپاس ترا است بر هر چه مى ستانى و مى بخشى و بر بيمارى هايى كه بهبودى مى دهى و مبتلى مى سازى (در هر حال ترا بايد شكر گزارد، زيرا گرفتن و بخشيدن و بهبودى و بيمارى از جانب تو همه از روى حكمت و مصلحت است و هر كدام در جاى خود نعمت و بخششى است كه موجب شكر و سپاسگزارى است) چنان سپاسى كه براى تو پسنديده تر سپاس و بسوى تو محبوبتر سپاس و نزد تو برتر سپاس باشد، 
(3) سپاسى كه پر كند آنچه را كه (در آسمان و زمين) آفريده اى، و برسد بآنچه كه خواسته اى، سپاسى كه از تو پنهان كرده نشود، و از پيشگاه تو ممنوع نگردد، سپاسى كه شماره آن بريده نشود، و يارى و كمك آن نابود نگردد (خلاصه ترا سپاسگزارم به سپاسى كه از همه سپاسها رجحان و امتياز داشته باشد).
 
فرمان او فرمانى است حتم و حكمت آميز و خشنودى او، امان است و رحمت. بر مقتضاى علم حكم كند و از سر علم ببخشايد.
اى خداوند، سپاس باد تو را، چه آن گاه كه مى ستانى و چه آن گاه كه عطا مى فرمايى. يا آن گاه كه عافيت مى بخشى يا به بلا مبتلا مى سازى. ستايشى كه پسنديده ترين ستايشهاست و محبوبترين آنها و برترين آنهاست در نزد تو. ستايشى كه سراسر عالم وجود را پر كند و به آن پايه كه خواسته اى برسد. ستايشى كه از تو پوشيده نماند و در رسيدن به آستان جلال تو كوتاه نيايد. ستايشى كه شمار آن منقطع نگردد و افزون شدنش پايان نپذيرد.
 
فرمان او قطعى و حکيمانه است و رضاى او امان و رحمت. با علم و آگاهى داورى مى کند و با حلم و بردبارى عفو مى نمايد.
خداوندا سپاس و ستايش مخصوص توست، در برابر آن چه مى گيرى و آن چه عطا مى کنى و بر عافيت و بلايى که مى فرستى; حمد و سپاسى که رضايت بخش ترين حمدها نزد تو باشد; حمدى که محبوب ترين حمدها در پيشگاه توست; حمدى که برترين حمدها نزد تو خواهد بود. حمدى که تمام جهان خلقت را پر کند و تا آن جا که خواسته اى، برسد; حمدى که از تو محجوب و پوشيده نماند و در پيشگاه تو کاستى نداشته باشد; حمدى که عددش پايان نگيرد و در پهنه زمان، فنا در آن راه نيابد.
 
فرمان او قضاى حتم است، و از روى حكمت، و خشنودى او امان است و موجب رحمت. از روى علم، حكم فرمايد، و از در حلم ببخشايد.
خدايا سپاس تو راست بر آنچه مى گيرى، و عطا فرمايى، و بهبودى مى بخشى، و مبتلا فرمايى. سپاسى كه تو را پسنديده تر است و محبوبتر و فاضل تر. سپاسى كه پر كند آنچه را آفريده اى، و بدان حدّ رسد كه اراده فرموده اى. سپاسى كه از تو پوشيده نماند، و به تو رسيدن تواند. سپاسى كه شمارش آن نبرد و افزايش آن سپرى نشود.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در توحيد الهى و شرح حال برخى از پيامبران:
فرمان حق حكم لازم و حكمت است، و خشنوديش امان و رحمت، به علم حكم مى كند، و به حلم گذشت مى نمايد.
خداوندا، تو را سپاس بر آنچه مى گيرى و بر آنچه مى بخشى، و تو را سپاس بر عافيت و بر بيمارى و بلا، سپاسى كه پسنديده ترين و محبوبترين و برترين حمد به سويت و در پيشگاهت باشد. سپاسى كه تمام فضاى آفرينشت را پر كند، و تا جايى كه اراده كنى برسد. سپاسى كه از قبول رحمتت محجوب نشود، و از رسيدن به محضرت قاصر نباشد. سپاسى كه عددش به پايان نرسد، و پشتوانه اش فانى نگردد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 215-209 از خطبه هاى امام عليه السلام است (كه مطالب متنوعى را در آن مطرح فرموده). خطبه در يك نگاه:اين خطبه طولانى و گسترده از مطالب متنوعى بحث مى كند كه در مجموع، تعليمات گرانبهايى درباره معرفة الله و خودسازى ارائه مى دهد و مى توان آن را در پنج بخش خلاصه كرد:در بخش اوّل، از عظمت خداوند و حمد و ستايش او با ذكر اسما و صفات پروردگار سخن به ميان آمده است.در بخش دوّم، درباره حقيقت رجا و اميدوارى -كه يكى از اركان سعادت انسان است- سخن مى گويد.در بخش سوّم، گوشه اى از صفات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و گفتار و رفتار او- كه مى تواند براى همه الگو و اسوه اى باشد- و همچنين صفات پيامبران ديگرى همچون: موسى، داوود و عيسى عليهم السلام آمده است.در بخش چهارم، بار ديگر به صفات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله باز مى گردد، صفاتى كه بايد سرمشق همگان قرار گيرد.و سرانجام در بخش پنجم، (آخرين بخش خطبه) امام عليه السلام از ساده زيستى خود سخن به ميان آورده و با ضرب المثل زيبايى فَعِنْدَ الصَّباحِ يُحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرى (صبحگاهان رهروان شب مورد ستايش قرار مى گيرند) خطبه را به پايان مى برد.***امام(عليه السلام) در بخش اوّل خطبه، نخست به چهار موضوع به صورت بسيار فشرده اشاره مى فرمايد: امر خداوند، رضا، داورى و عفو او. مى فرمايد:«فرمان او قطعى و حکيمانه است» (أَمْرُهُ قَضَاءٌ وَ حِکْمَةٌ).يعنى در عين قاطعيت، آميخته با حکمت است; نه همچون اوامر مستبدان و قدرتمندان زورگو که فرمان قطعى مى دهند، اما حکمتى در آن وجود ندارد.«امر» در اين جمله، معناى وسيعى دارد; هم اوامر تکوينى را شامل مى شود، مانند «(إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ); فرمان او هنگامى که چيزى را اراده کند، مى گويد: موجود باش، آن هم فوراً موجود مى شود!».(1)و هم اوامر تشريعيه را مانند: «(إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَ إِيتَاءِ ذِى الْقُرْبَى); خداوند شما را به عدالت و احسان و کمک به خويشان امر مى کند»(2) و در هر حال اوامر او داراى حکمت، و فوايد بى شمارى است که عايد بندگان مى شود.سپس مى افزايد: «و رضاى او امان و رحمت» (وَ رِضَاهُ أَمَانٌ وَ رَحْمَةٌ).ممکن است کسانى از فردى راضى شوند و به او امان دهند، اما امان آميخته با وحشت باشد; اما امان الهى چنين نيست; آميخته با رحمت است.در جمله سوّم از داورى خدا سخن مى گويد و مى فرمايد: «با علم و آگاهى داورى مى کند» (يَقْضِي بِعِلْم).نه مانند بسيارى از انسان ها که داورى شان ناآگاهانه و آميخته با جهل است.و در چهارمين جمله مى فرمايد: «و با حلم و بردبارى عفو مى کند» (وَ يَعْفُو بِحِلْم).آرى، عفو او با حلم او آميخته است و کسانى را که عفو کرد، مؤاخذه و مجازات نمى کند. نه همچون انسان ها که گاه بر سر لطف مى آيند و عفو مى کنند و گاه بر سر غضب مى نشينند و عفو شدگان را مجازات مى کنند.سپس امام(عليه السلام)، با ذکر اين اوصاف چهارگانه به سراغ حمد و ستايش خدا مى رود; حمدى که هشت بار در اين بخش تکرار شده و در هر مرحله، وصف خاصى براى آن شده است.آن گاه امام(عليه السلام) به حمد و ستايش پروردگار مى پردازد; حمد و ستايشى بسيار فصيح و بليغ و پر مايه. عرض مى کند: «خداوندا سپاس و ستايش مخصوص توست، در برابر آن چه مى گيرى و بر آن چه عطا مى کنى و بر عافيت و بلايى که مى فرستى» (اللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلَى مَا تَأْخُذُ وَ تُعْطِي، وَ عَلَى مَا تُعَافِي وَ تَبْتَلِي).اشاره به اين که در همه حال، تو را حمد و ستايش مى کنم; چرا که مى دانم از ناحيه توست خير و سعادت; اگر نعمتى مى بخشى کرامت است و اگر مى گيرى عنايت. اگر سلامت و عافيت مى دهى، سعادت است و اگر بيمارى و گرفتارى مى دهى، آن نيز داراى مصلحت است. کارى بدون حکمت نمى کنى و هر چه از سوى توست، رحمت است.سپس به اوصاف اين حمد مى پردازد و شش وصف براى آن ذکر مى کند که با وصفى که در عبارت قبل ذکر شد هفت وصف مى شود و آن را حمد و سپاسى جامع از هر نظر مى سازد.عرض مى کند: «حمد و سپاسى که رضايت بخش ترين حمدها نزد تو باشد; حمدى که محبوب ترين حمدها در پيشگاه توست; حمدى که برترين حمدها نزد توست. حمدى که تمام جهان خلقت را پر کند و تا آن جا که خواسته اى، برسد; حمدى که از تو محجوب و پوشيده نماند و در پيشگاه تو کاستى نداشته باشد; حمدى که عددش پايان نگيرد و در پهنه زمان، فنا در آن راه نيابد» (حَمْداً يَکُونُ أَرْضَى الْحَمْدِ لَکَ، وَ أَحَبَّ الْحَمْدِ إِلَيْکَ، وَ أَفْضَلَ الْحَمْدِ عِنْدَکَ. حَمْداً يَمْلاَُ مَا خَلَقْتَ، وَ يَبْلُغُ مَا أَرَدْتَ. حَمْداً لاَ يُحْجَبُ عَنْکَ، وَ لاَ يُقْصَرُ دُونَکَ. حَمْداً لاَ يَنْقَطِعُ عَدَدُهُ، وَ لاَ يَفْنَى مَدَدُهُ).اين حمد و سپاس، جامع ترين حمدها است; نه زمان محدودى دارد، نه تعداد معين، نه مکان خاصى دارد و نه قصور و حجابى. سراسر زمان و مکان را پر مى کند و به پيشگاه حق مى رسد و برترين حمدهاست.اضافه بر اين، حمدى است بر عافيت و بلا و گرفتن و اعطا که از اين نظر هم جامعيّت دارد. بنابراين حمدى است بر همه چيز، در هر زمان و هر مکان، در هر حال و در هر شکل و در هر صورت. چرا که خداوند وجودى نامحدود و بى پايان است از هر نظر و موجود محدودى چون بشر، هر کس که باشد، از درک آن نامحدود عاجز و ناتوان است.(3)****پی نوشت:1. يس، آيه 82.2. نحل، آيه 90.3. سند خطبه: درباره سند اين خطبه چنين گفته شده است: زمخشرى متوفاى 538 ق. كه تقريباً يك قرن بعد از مرحوم رضى مى زيسته است، بخشى از اين خطبه را در كتاب خود ربيع الابرار با تفاوت هايى نقل كرده كه نشان مى دهد آن را از غير نهج البلاغه گرفته است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 373). 
شرح علامه جعفریدر بيان عظمت پروردگار:«امره قضاء و حكمه، و رضاه امان و رحمه، يقضي بعلم و يعفو بحلم» (فرمان او بر مبناي قضا و حكمت است و رضاي او موجب امان و رحمت. حكم او بر مبناي علم است و منشا عفو او، حلم).فرمان خداوندي حكمت است:امر در لغت عربي داراي معاني متنوع است، از آنجمله: 1- كار، «و ما امر فرعون برشيد» (كار فرعون از روي رشد نبود.) 2- پيشوايي و حاكميت، «يقولون هل لنا من الامر من شي‌ء» (آيا براي ما هم نصيبي از حاكميت هست) 3- فرمان، «و امرت ان اعدل بينكم» (و من مامور شده‌ام در ميان شما عدالت بورزم) 4- مديريت شئون اجتماعي، «و شاورهم في الامر» (و با آنان در امور مربوط به شئون زندگي مشورت نما) 5- علامت يا عامل، «و اذا جاءهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به» (و اگر علامتي يا عاملي از امن و ترس براي آنان آشكار شد، آنرا فاش مي‌سازند) …آنچه كه در جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام بيشتر محتمل است يكي از دو معني است:معناي يكم- فرمان و دستور الزامي و غيرالزامي است كه بر مبناي قضا و حكمت است، يعني بر مبناي مصالح و مفاسد كه صلاح و فساد آنها ناشي از حكمت و قضاي تشريعي ناشي از اراده‌ي تشريعي مي‌باشد.معناي دوم- بمعناي اراده و مشيت تكويني خداوندي است كه از قضا و حكمت الهي سرچشمه مي‌گيرد. البته معناي ديگري هم در جمله‌ي مورد تفسير محتمل است كه مفسران نهج‌البلاغه آنها را متذكر شده‌اند.رضايت او امان است و رحمت: معناي رضاي خداوندي، خشنودي رواني كه از مختصات بشري است، نمي‌باشد، بلكه معناي آن عبارتست از عنايت و لطف ربوبي خداوندي در اعطاي شايستگي و برازندگي و سعادتي كه بندگان او بجهت اعمال صالحه و انديشه‌هاي نيكو و سازنده، لياقت آن را پيدا كرده‌اند. در حقيقت تجلي عنايت رباني، همان رضايت او است اين تجلي موجب يا عين امان و رحمت خداوندي مي‌باشد. قضاء و حكم او بر مبناي علم است و بخشايش او بر مبناي حلم با اينكه هر دو قضيه‌ي فوق از اصول بديهي مي‌نمايد، براي دفع توهم مقايسه با ديگر قضاها و احكام است كه از مخلوقات او صادر مي‌گردد. و نيز اشتباه نشود كه عفو و بخشايش او مستند به انگيزه‌هاي معمولي مانند سوداگري‌هاي متنوع است بلكه فرمان ربوبي و حكم الهي او بر مبناي علم مطلق او بر همه‌ي شئون مورد قضا و حكم در عالم وجود است نه يك موقعيت مخصوص و علوم موقت مبني بر واقعيات زودگذر و نسبي.****«اللهم لك الحمد علي ما تاخذ و تعطي، و علي ما تعافي و تبلتي، حمدا يكون ارضي الحمد لك و احب الحمد اليك و افضل الحمد عندك، حمدا يملا ما خلقت و يبلغ ما ارادت حمدا لا يحجب عنك و لا يقصر دونك. حمدا لا ينقطع عدده و لا يفني مدده» (خداوندا، سپاس مر ترا است به هرچه كه بگيري و عنايت فرمايي و در برابر هر بهبودي و ابتلائي كه به بندگانت روا مي‌داري. سپاسي كه رضايت بخش‌ترين و محبوبترين و برترين حمد نزد تو باشد. حمدي كه همه كائنات ترا پر كند و به آنچه كه تو خواسته‌اي برسد. حمدي كه از تو پوشيده نشود و از مقام ربوبي‌ات كوتاه نيايد. سپاسي كه عدد آن پايان نپذيرد و امتداد و افزايشش فاني نگردد.)انسان با توجه به عنايات خداوندي در ارتباطات چهارگانه همواره مي‌تواند در حال حمد و سپاس خداوندي بوده باشد:نخستين مايه‌ي توفيق يافتن به چنين حمد و سپاسگزاري، دريافت واقعي اين حقيقت است: (لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم) (هيچ حركت و تحول و قوه‌اي نيست مگر عامل اصلي آن خداوند بزرگ و باعظمت است) بايد توجه كنيم كه هيچ انساني امكان زندگي در خلاء را ندارد، او چه بخواهد و چه نخواهد، اصلا چه بداند و چه نداند او نمي‌تواند بدون ارتباطات چهارگانه به حيات خود ادامه بدهد. ارتباطات چهارگانه عبارتند از: 1- ارتباط انسان با خويشتن. 2- ارتباط انسان با خدا. 3- ارتباط انسان با جهان هستي. 4- ارتباط انسان با همنوع خود.از طرف ديگر اگر آدمي، با يك دقت لازم در خود بنگرد، خواهد ديد: او چنان مالكيت و اختياري درباره‌ي موجوديت خود و ارتباطات چهارگانه‌ي مزبور ندارد كه بتواند زندگي و شئون آن را به خويشتن نسبت بدهد. آري: «ازمه الامور بيده و الكل مستمده من ممده» (حاج ملا هادي سبزواري) (زمام و اختيار تمامي امور هستي به دست خداونديست و همه‌ي آن‌ها از قدرت و ياري او مدد مي‌گيرند) بدانجهت كه همه‌ي فعاليتها و مشيت و اراده‌ي مقام اعلاي ربوبي مستند به حكمت و عدل و لطف خداوندي مي‌باشد، لذا خداوند در هر حال و موقعيت و ارتباطي كه بندگانش در آن قرار بگيرند، آنانرا مورد عنايت خود قرار مي‌دهد. و حمد عبارتست از سپاس و ستايش در برابر عظمتها كه خود معلول وصول شخص حامد (حمدكننده) به مقامي از كمال مي‌باشد كه هم معناي حكمت و عنايت خداوني را مي‌فهمد و هم مي‌خواهد در برابر آنها، تكليف فطري و قانوني خود را انجام بدهد. آري چنين است:مادح خورشيد مداح خود است         كه دو چشمم روشن و نامردم است (مولوي)بنابراين، خداوند سبحان هر وضع و موقعيتي را كه براي بندگان خود پيش مي‌آورد- خواه آن وضع سلبي بوده باشد مانند گرفتن مال، جواني، زيبايي و هر چيز ديگري كه خود او به آنان عنايت فرموده، شايسته حمد است و خواه آن وضع مثبت كه به سود ظاهري انسان تلقي گردد. اميرالمومنين عليه‌السلام عرض مي‌كند: خداوندا، نه هر حمد و ستايش كه ما انسانها آنرا انتخاب مي‌كنيم، بلكه آن حمد و ستايشي كه رضايت بخش‌ترين و محبوبترين و برترين آنها نزد تو باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امر خداوند عبارت از فرمان قدرت اوست، و معناى «أمره قضاء» اين است كه فرمانش روان و غير قابل برگشت است، و اين كه امر او حكمت است يعنى بر وفق حكمت الهى و بر طبق نظام اكمل است، رضاى خداوند به علم او نسبت به طاعت عبد برگشت دارد كه مطابق اوامر و نواهى او انجام گرفته باشد.فرموده است: «يقضى بعلم»:اين سخن اعاده معناى جمله: «أمره قضاء و حكمة» مى باشد و به منزله تفسيرى بر آن است.فرموده است: «و يعفو بحلم»:عفو عبارت از خشنودى خداوند از طاعت و فرمانبردارى بنده اى است كه پيش از اين آلوده به گناه شده باشد و آن هنگامى صدق دارد كه عفو كننده قادر بر عقاب و كيفر است، و اگر گذشت ناشى از عجز و ناتوانى باشد به آن عفو گفته نمى شود، از اين رو فرموده است: «يعفو بحلم».پس از اين امام (ع) خداوند را مورد خطاب قرار داده و نعمتهاى او را سپاس گفته، و او را بر خوشيها و ناخوشيهايى كه مى دهد ستوده است، و اين جمله اخير بيان ستايش او در همه احوال است اعمّ از اين كه بستاند و ببخشد، و عافيت دهد و گرفتار سازد.سپس به كيفيّت حمد و سپاس خود مى پردازد كه آن حمدى است كه خداوند را هر چه بيشتر خشنود گرداند و در نزد او محبوبترين و بهترين سپاس باشد، يعنى مناسبترين سپاسى كه سزاوار و شايسته مقام عظمت اوست، پس از آن به كميّت و مقدار اين سپاس اشاره مى كند كه آن حمدى است كه از بسيارى، همه آنچه را آفريده پر كند و تا آن جا كه بخواهد برسد، بعد از آن غايت و نهايت اين حمد را بيان مى كند كه او را آن چنان سپاسى مى گويد كه از او محجوب نبوده و در نزد او قاصر نباشد، سپس به اعتبار ماهيّت اين حمد مى فرمايد سپاسى كه عدد آن پايان نگيرد و مدّت آن فنا نپذيرد.بى ترديد در برخى از موارد كه اين جا از آن جمله است تفصيل در گفتار شيرين تر و در نفوس نافذتر و مؤثّرتر است همچنان كه در برخى از جاها اجمال و اختصار سودمندتر و بليغتر مى باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 343 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و التاسعة و الخمسون من المختار فى باب الخطب و شرحها في فصلين:الفصل الاول:أمره قضاء و حكمة، و رضاه أمان و رحمة، يقضي بعلم، و يعفو بحلم، الّلهُمّ لك الحمد على ما تأخذ و تعطي، و على ما تعافي و تبتلي، حمدا يكون أرضى الحمد لك، و أحبّ الحمد إليك، و أفضل الحمد عندك، حمدا يملاء ما خلقت، و يبلغ ما أردت، حمدا لا يحجب عنك، و لا يقصر دونك، حمدا لا ينقطع عدده، و لا يفنى مدده.اللغة:قال الفيومى (عافاه) اللّه محى عنه الأسقام و العافية اسم منه و هى مصدر جاءت على فاعلة، و مثله ناشئة اللّيل بمعنى نشوء اللّيل و الخاتمة بمعنى الختم، و العاقبة بمعنى العقب، و ليس لوقعتها كاذبة.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من الخطبة متضمّن لتعظيم اللّه سبحانه و تبجيله بجملة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 345 من نعوت كماله و أوصاف جماله قال عليه السّلام (أمره قضاء و حكمة) يجوز أن يراد بأمره الأمر التّكويني أعني الاختراع و الاحداث، فيكون القضاء بمعنى الانفاذ و الامضاء، و حمله عليه حينئذ من باب المبالغة أو المصدر بمعنى الفاعل أو المفعول، يعني أنّ أمره سبحانه نافذ و ممضى لا رادّ له و لا دافع كما قال عزّ من قائل «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ». اى إذ أراد أن يكوّنه فيكون.قال الزّمخشري: فان قلت: ما حقيقة قوله: أن يقول له كن فيكون؟قلت: هو مجاز من الكلام و تمثيل لأنّه لا يمتنع عليه شيء من المكوّنات و أنّه بمنزلة من المأمور المطيع إذا ورد عليه أمر الآمر المطاع، و المراد بالحكمة حينئذ العدل و النّظام الأكمل، فمحصّل المعنى أنّ أمره تعالى نافذ في جميع الموجودات و المكوّنات، متضمّن للعدل، و مشتمل على النظام الأكمل.و يجوز أن يراد به الأمر التّكليفي فيكون القضاء بمعنى الحتم و الالزام يعنى أنّ أمره سبحانه حتم و إلزام مشتمل على الحكمة و المصلحة في المأمور به كما هو مذهب العدليّة من كون الأوامر و النّواهي تابعة للمصالح و المفاسد الكامنة الواقعيّة، و قد تكون المصلحة في نفس الأمر دون المأمور به كما في الأوامر الابتلائيّة.و يجوز أن يكون المراد به الشّأن فيكون القضاء بمعنى الحكم، يعني أنّ شأنه تعالى حكم و حكمة لأنّه القادر القاهر العالم العادل، فبمقتضى قدرته و سلطانه حاكم، و بمقتضى علمه و عدله حكيم.و كون الأمر بمعنى الشّأن قد صرّح به غير واحد منهم الزّمخشري في تفسير الآية السّابقة قال: إنّما أمره إنّما شأنه إذا أراد شيئا إذا دعاه داعى حكمة إلى تكوينه و لا صارف أن يقول له كن أن يكوّنه من غير توقّف، فيكون فيحدث أى فهو كائن موجود لا محالة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 346  (و رضاه أمان و رحمة) أى أمان من النّار و رحمة للأبرار إذ رضوانه سبحانه مبدء كلّ منحة و نعمة، و منشاء كلّ لذّة و بهجة كما قال تعالى: «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ». (يقضى بعلم) أى يحكم بما يحكم به لعلمه بحسن ذلك القضاء و اقتضاء الحكمة و العدل له و هو كالتفسير لقوله: أمره قضاء و حكمة، كما أنّ قوله (و يعفو بحلم) بمنزلة التّفسير لقوله: و رضاه أمان و رحمة، لأنّ العفو يعود إلى الرّضا بالطّاعة بعد تقدّم الذّنب، و إنّما يتحقّق العفو مع القدرة على العقاب إذ العجز عن الانتقام لا يسمّى عفوا فلذلك قال: يعفو بحلم، يعني أنّ عفوه لكونه حليما لا يستنفره الغضب.ثمّ أثنى عليه تعالى بالاعتراف بنعمه فقال (اللّهمّ لك الحمد على ما تأخذ و تعطى و على ما تعافي و تبتلى) أى على السّرّاء و الضّرّاء و الشّدة و الرّخاء، و قد تقدّم تحقيق معنى الأخذ و الاعطاء، و وجه استحقاق اللّه سبحانه للحمد بهذين الوصفين في شرح الخطبة المأة و الثّانية و الثّلاثين، و وجه استحقاقه للحمد على البلاء و الابتلاء هناك أيضا مضافا إلى شرح الخطبة المأة و الثّالثة عشر.و أقول هنا زيادة على ما تقدّم: إنّه قد ثبت في علم الأصول أنّ اللّه عزّ و علا الغنيّ المطلق عمّا سواه و المتعالى عن الحاجة إلى ما عداه، بل غني كلّ مخلوق بجوده، و قوام كلّ موجود بوجوده، فاذا جميع ما يصدر عنه سبحانه في حقّ العباد من الأخذ و الاعطاء و المعافاة و الابتلاء و الافتقار و الاغناء ليس الغرض منها جلب منفعة لذاته أو دفع مضرّة عن نفسه، بل الغرض منها كلّها مصالح كامنة للمكلّفين و منافع عائدة إليهم يعلمها سبحانه و لا نعلمها إلّا بعضا منها ممّا علّمنا اللّه سبحانه بالقوّة العاقلة أو بتعليم حججه، فكم من فقير لا يصلحه إلّا الفقر و لو استغنى لطغى، و كم من غنيّ لا يصلحه إلّا الغنى و لو افتقر لكفر، و ربّ مريض لو كان معتدل المزاج لا نهمك في الشّهوات و اقتحم في الهلكات، و كأيّن من صحيح البنية لو مرض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 347 لم يصبر عليه و أحبّ المنيّة، و هكذا جميع ما يفعله سبحانه في حقّ المكلّفين فهو في الحقيقة نعمة منه تعالى عليهم ظاهرة أو باطنة كما قال عزّ من قائل «وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِرَةً وَ باطِنَةً» فاذا ثبت أنّ هذه كلّها إنعام منه سبحانه عليهم، و إحسان اليهم ظهر وجه استحقاقه للحمد و الثّناء عليها كلّها إذ الشّكر على النّعم فرض عقلا و نقلا هذا.و يدلّ على ما ذكرنا من كون الابتلاء منه تعالى في الحقيقة نعمة منه على العباد ما رواه في الكافي عن سليمان بن خالد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّه ليكون للعبد منزلة عند اللّه فما ينالها إلّا باحدى خصلتين: إمّا بذهاب في ماله أو ببليّة في جسده.و فيه عن يونس بن رباط قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ أهل الحقّ لم يزالوا منذ كانوا في شدّة اما إنّ ذلك إلى مدّة قليلة و عافية طويلة.و فيه عن عبيد بن زرارة قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول إنّ المؤمن من اللّه عزّ و جلّ لبأفضل مكان ثلاثا إنّه ليبتليه بالبلاء ثمّ ينزع نفسه عضوا عضوا و هو يحمد اللّه على ذلك.ثمّ أخذ في تفخيم شأن حمده عليه و تعظيمه باعتبار كيفيّته فقال (حمدا يكون أرضي الحمد لك) أى أكمل رضاء منك به من غيره (و أحبّ الحمد إليك و أفضل الحمد عندك) أى أشدّ محبّة منك إليه و أرفع منزلة عندك من ساير المحامد لاتّصافه بالفضل و الكمال و رجحانه على ما سواه.ثمّ اتبعه بتفخيمه باعتبار كميّته فقال (حمدا يملاء ما خلقت) من السّماء و العرش و الأرض (و يبلغ ما أردت) من حيث الكثرة و الزّيادة.ثمّ بتفخيمه باعتبار الخلوص فقال (حمدا لا يحجب عنك و لا يقصر) أى لا يحبس (دونك) لخلوصه من شوب العجب و الرّيا و ساير ما يمنعه عن الوصول إلى درجة القبول و الرّضا ثمّ باعتبار مادّته فقال (حمدا لا ينقطع عدده و لا يفنى مدده) هذا و تكرار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 348 لفظ الحمد إمّا لقصد التّعظيم كما في قوله: «وَ أَصْحابُ الْيَمِينِ ما أَصْحابُ الْيَمِينِ» و في قوله: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ».أو للتّلذّذ بذكر المكرّر كما في قول الشّاعر:سقى اللّه نجدا و السّلام على نجد         و يا حبّذا نجد على الناى و البعد       نظرت إلى نجد و بغداد دونه          لعلّى أرى نجدا و هيهات من نجد   و في قوله:تاللّه يا ظبيات القاع قلن لنا         ليلاى منكنّ أم ليلى من البشر   أو للاهتمام بشأنه.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرتست كه فصل أوّل آن متضمّن أوصاف كمال حضرت ذوالجلالست مى فرمايد كه:أمر خداى تعالى حكميست لازم و موافق است با حكمت و خوشنودى آن امانست از عقوبت و سبب مغفرتست و رحمت حكم مى فرمايد بعلم شامل خود، و عفو مى فرمايد با حلم كامل، پروردگارا مر تو راست حمد بر آنچه مى گيري و مى دهى، و بر آنچه كه سلامت مى دارى از بليّات و مبتلا مى نمائى بآفات، حمد مى كنم تو را حمد كردنى كه باشد خوشنودترين حمدها از براى تو، و دوست ترين حمدها بسوى تو و فاضل ترين حمدها نزد تو، چنان حمدى كه پر سازد آنچه را خلق كرده، و برسد بمقامى كه مراد تو است، حمدى كه محجوب نباشد از درگاه تو، و ممنوع و محبوس نباشد نزد بارگاه تو، حمدى كه منقطع نشود شماره و عدد آن، و فاني نشود مادّه و مدد آن.  
بخش ۲ : درک عظمت خداوند [منبع]

فَلَسْنَا نَعْلَمُ كُنْهَ عَظَمَتِكَ، إِلَّا أَنَّا نَعْلَمُ أَنَّكَ حَيٌّ قَيُّومُ، لَا تَأْخُذُكَ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ؛ لَمْ يَنْتَهِ إِلَيْكَ نَظَرٌ وَ لَمْ يُدْرِكْكَ بَصَرٌ، أَدْرَكْتَ الْأَبْصَارَ وَ أَحْصَيْتَ الْأَعْمَالَ وَ أَخَذْتَ بِالنَّوَاصِي وَ الْأَقْدَامِ؛ وَ مَا الَّذِي نَرَى مِنْ خَلْقِكَ وَ نَعْجَبُ لَهُ مِنْ قُدْرَتِكَ وَ نَصِفُهُ مِنْ عَظِيمِ سُلْطَانِكَ، وَ مَا تَغَيَّبَ عَنَّا مِنْهُ وَ قَصُرَتْ أَبْصَارُنَا عَنْهُ وَ انْتَهَتْ عُقُولُنَا دُونَهُ وَ حَالَتْ سُتُورُ الْغُيُوبِ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ أَعْظَمُ؛ فَمَنْ فَرَّغَ قَلْبَهُ وَ أَعْمَلَ فِكْرَهُ، لِيَعْلَمَ كَيْفَ أَقَمْتَ عَرْشَكَ وَ كَيْفَ ذَرَأْتَ خَلْقَكَ وَ كَيْفَ عَلَّقْتَ فِي الْهَوَاءِ سَمَاوَاتِكَ وَ كَيْفَ مَدَدْتَ عَلَى مَوْرِ الْمَاءِ أَرْضَكَ، رَجَعَ طَرْفُهُ حَسِيراً وَ عَقْلُهُ مَبْهُوراً وَ سَمْعُهُ وَالِهاً وَ فِكْرُهُ حَائِراً.

السِنَة : ابتداى خواب، چرت.
ذَرَاْتَ : آفريدى.
الْمَوْر : موج.
حَسِير : خسته، درمانده.
الْمَبْهُور : مغلوب، كسى كه از خستگى يا دويدن زياد نفسش بند آمده.
الوَالِه : حيران. 
طَرف : نگاه، نظر
حَسِير : خسته : نگاهش خسته بر مى گردد
مَبهُور : مغلوب، كوفته شده 
(4) (هر چند كوشش كنيم سپاسى كه سزاوار خداوندى تو است نمى توانيم بجا آوريم، زيرا) ما حقيقت عظمت و بزرگى ترا نمى دانيم، مگر آنكه مى دانيم تو زنده اى هستى كه همه چيز (از روى امكان و نيازمندى) بتو قائم و باز بسته است، ترانه سستى پيش از خواب (چرت زدن) و نه خواب فرا مى گيرد (در قرآن كريم سوره 2 آیه 255 مى فرمايد: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ، الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» يعنى ضعف و سستى پيش از خواب و خواب او را فرا نمى گيرد، آنچه در آسمانها و زمين است براى او است و هستى آنها به اراده و توانائى او است) انديشه اى بكنه و حقيقت تو نرسيده، و ديده اى ترا در نيافته،
(5) ديده ها را تو دريافتى، (در قرآن كريم سوره 6 آیه 103 مى فرمايد: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» يعنى ديده ها او را در نيابد و او ديده ها را دريابد و او است باريك بين و نهان دان) و آمار كردار (بندگان) را بشمار مى آورى (در قرآن كريم سوره 58 آیه 6 مى فرمايد: «يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ» يعنى ياد كن روزى را كه خداوند همه بندگان را زنده كند پس آنان را بآنچه كه بجا آورده اند آگاه سازد، حساب كردارشان را خداوند ضبط فرموده و ايشان آنرا فراموش كرده اند و خداوند بر هر چيز حاضر و گواه است) و (گناهكاران را) به موهاى جلو سر و قدمها (يشان براى كيفر كردار) فرا مى گيرى (در قرآن كريم سوره 55 آیه 41 مى فرمايد: «يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصِي وَ الْأَقْدامِ» يعنى گناهكاران به نشانه هاشان شناخته، و به موهاى جلو سر و قدمها گرفته ميشوند. در قيامت فرشتگان آنان را به علامات و نشانه ها شناخته آنگاه كاكلهاى ايشان را گرفته بند بر پاهاشان نهاده به دوزخ مى اندازند)
(6) و چه چيز است آنچه ما را از آفريده تو مى بينيم، و از قدرت و توانائى كه تو براى آن بكار برده اى به شگفت مى آييم، و آنرا از بزرگى سلطنت و پادشاهيت دانسته وصف مى نمايم، و حال آنكه چيزهائى كه از ما پنهان است و ديده هاى ما آنرا نمى بيند و عقلهاى ما نزد آن باز ايستاده (درك نمى كند) و بين ما و آنها پرده هايى آويخته شده، بزرگتر است،
(7) پس هر كه دل خود را تهى گرداند (به هيچ چيز توجّه نداشته باشد) و انديشه اش را بكار اندازد تا بداند چگونه عرش خود را (بالاى هفت آسمان) بر پا كرده اى، و چگونه آفريده شدگانت را آفريده اى، و چگونه آسمانهايت را در هواء معلّق نگاه داشته اى، و چگونه زمينت را بروى موج آب گسترانيده اى، ديده او برگشته وا مانده، و عقل او شكست خورده، و گوش او از كار افتاده، و انديشه او سرگردان است (خلاصه كسيكه دست از هر كار برداشته و تمام انديشه خود را بكار اندازد و بخواهد يكى از حقائق و اسرار خلقت را درك كند حيران و سرگردان ماند چه جاى آنكه بخواهد به همه آنها پى ببرد).
 
پس، ما حقيقت عظمتت را ندانيم، آنچه مى دانيم اين است، كه تو زنده اى و برپايى، نه خواب گران بر تو چيره شود نه خواب سبك. انديشه و دانشى را توان دست يافتن به تو نيست و هيچ چشمى تو را درنيابد. ديده ها را مى بينى و اعمال بندگانت را حساب مى كنى. سرها و پاهاى همگان در قبضه قدرت توست.
چه اندك است آنچه از آفرينشت مى بينم و از تواناييت در شگفت مى شويم و عظمت سلطنتت را بدان وصف مى كنيم، در حالى كه، آنچه از تو بر ما پوشيده مانده است و ديدگانمان را ياراى دركشان نيست و عقلهايمان را توان رسيدن به آنها نباشد و پرده هاى غيب ميان ما و آنها حايل شده، بسى بزرگتر است.
هر كه دل خالى دارد و انديشه اش را به كار گيرد تا بداند كه عرش خود را چگونه برپاى داشته اى و آفريدگانت را چسان آفريده اى و آسمانهايت را چگونه در هوا معلق داشته اى و زمينت را چگونه بر امواج آب گسترده اى، در كار خويش بماند و نگاهش خيره بازگردد و عقلش مغلوب شود و شنواييش از كار بيفتد و انديشه اش مبهوت و حيرت زده ماند.
 
(خداوندا) کنه عظمت تو را هرگز درک نمى کنيم، جز اين که مى دانيم تو زنده و قائم به ذات خود و ديگران قائم به تواند. هيچ گاه خواب سبک و سنگين، تو را فرا نمى گيرد (تا از بندگانت غافل شوى). افکار (بلندپرواز) هرگز به تو نمى رسد و چشم ها (ى تيزبين) تو را نمى بيند; ولى تو چشم ها (و حرکات آن ها) را مى بينى و اعمال و کردار (بندگان) را احصا مى کنى و زمام همگان به دست توست.
(خداوندا) آن چه از مخلوقات را مشاهده مى کنيم و از قدرتت در شگفتى فرو مى رويم و وصف عظمت سلطنت تو را بيان مى کنيم، چه اهمّيّتى دارد؟! در حالى که آن چه از ما پوشيده و پنهان است و چشمانمان از ديدن آن قاصر و عقل ما در برابر درکشان ناتوان است و پرده هاى غيب ميان ما و آن ها فاصله افکنده، بس عظيم تر است.
(آرى!) آن کس که قلبش را از همه چيز تهى کند و فکرش را به کار گيرد تا بداند چگونه عرش را برپا ساخته اى و مخلوقاتت را آفريده اى، چگونه کرات آسمان را در هوا معلق کرده اى، زمينت را بر روى امواج آب، گسترده اى، به يقين ديده فهمش وا مى ماند; عقلش مبهوت مى شود; شنوايى اش حيران، و انديشه اش سرگردان مى ماند!!
 
كه ما نمى دانيم حقيقت بزرگى ات را، جز كه مى دانيم تو زنده اى و به خود بر پا. و خواب سبك يا گران فرا نگيرد تو را. هيچ انديشه اى به تو نرسد، و هيچ ديده اى تو را ديدن نتواند. ديده ها را تو بينى، و عمرها را تو شمار كردن توانى. -و نافرمانان را- بگيرى به گامها و موى پيشانى.
چيست آنچه از آفرينش تو مى بينيم و از قدرتت شگفتى مى نماييم، و بدان بزرگى قدرتت را مى ستاييم حالى كه آنچه از آن بر ما پوشيده گرديده، و ديده هاى ما آن را نديده، و خردهاى ما بدان نرسيده، و پرده هاى غيب ميان ما و آن گستريده، بزرگتر است.
پس كسى كه دل خود را تهى سازد، و انديشه اش را بكار اندازد، تا بداند چگونه عرشت را بر پا داشته اى و چسان تخم خلقت را كاشته اى، و چسان آسمانهايت را در هوا آويخته اى، و زمينت را بر موج آب گسترده اى، نگاهش خيره بازگردد، و خردش سرگردان، شنوايى اش آشفته شود و انديشه اش حيران.
 
ما كنه عظمتت را نمى دانيم، جز اينكه مى دانيم تو زنده و قائم به ذاتى، چرت و خواب تو را نمى گيرد. هيچ نظرى به تو نمى رسد، و ديده اى تو را درك نمى كند. تو ديده ها را درك كرده و اعمال را شماره نموده، و مهار حيات همگان را به دست دارى و آنچه از آفريده هاى تو مى بينيم، و از آثار قدرتت به شگفتى مى آييم، و آنچه از عظمت قدرت تو وصف مى كنيم چه قدر و منزلتى دارند حال آنكه آنچه از ما پوشيده است، و ديده ما از ديدنش قاصر است، و عقول ما به درك آن نمى رسد، و پرده هاى غيب بين ما و آنها حايل شده بسى عظيم تر است.
از اين رو هر كه دلش را از هر چيز فارغ كند، و انديشه اش را به كار گيرد تا بداند چگونه عرشت را به پا داشته اى، و چگونه موجودات را آفريده اى، و چسان كرات را در هوا معلّق نموده اى، و چگونه زمين را بر امواج آب گسترانده اى، ديده اش وامانده، عقلش قرين شكست، و گوشش حيران، و فكرش سرگردان مى شود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 219-215 امام (علیه السلام) براى اين که تصور نشود سخنان قبل به معناى عدم امکان شناخت خدا و تعطيل صفات است بلافاصله به ذکر معرفت اجمالى از طريق بيان هشت وصف از اوصاف ثبوتيه و سلبيه او مى پردازد و مى گويد: «(گرچه ما به درک کنه ذات تو قادر نيستيم) جز اين که مى دانيم تو زنده و قائم به ذات خود و ديگران قائم به تواند. هيچ گاه خواب سبک و سنگين، تو را فرا نمى گيرد (تا از بندگانت غافل شوى)» (فَلَسْنَا نَعْلَمُ كُنْهَ عَظَمَتِكَ، إِلاَّ أَنَّا نَعْلَمُ أَنَّکَ حَيٌّ قَيُّومٌ، لاَ تَأْخُذُکَ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ).و در ادامه مى افزايد: «افکار (بلندپرواز) هرگز به تو نمى رسد و چشم ها (ى تيزبين) تو را نمى بيند; ولى تو چشم ها (و حرکات آن ها) را مى بينى و اعمال و کردار (بندگان) را احصا مى کنى و زمام همگان به دست توست» (لَمْ يَنْتَهِ إِلَيْکَ نَظَرٌ، وَ لَمْ يُدْرِکْکَ بَصَرٌ. أَدْرَکْتَ الاَْبْصَارَ، وَ أَحْصَيْتَ الاَْعْمَالَ، وَ أَخَذْتَ (بِالنَّوَاصِي وَالاَْقْدَامِ)).وصف خداوند به «حىّ» نه به معناى حيات ظاهرى و مادى است که آثارش نمو و رشد و توليد مثل و حس و حرکت است; بلکه حيات واقعى است که به معناى «علم» بى پايان و «قدرت» بر همه هستى مى باشد.«قيوم» کسى است که قائم به ذات و همه چيز قائم به او باشد; زيرا او واجب الوجود است و واجب الوجود به چيزى نياز ندارد و همگان نيازمند اويند.جمله «لاَ تَأْخُذُکَ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ» اشاره به اين که علم و آگاهى و لطف و عنايت او نسبت به بندگان، دائمى است; چنين نيست که گاهى بيدار باشد و بداند و بندگان را مشمول عنايت فرمايد و گاه در خواب فرو رود و از آن ها غافل شود.جمله «لَمْ يَنْتَهِ إِلَيْکَ نَظَرٌ...» اشاره به اين است که نه علم و دانش انسان احاطه به ذات پاک او پيدا مى کند ــ چرا که ذاتش نامحدود است ــ و نه چشم ظاهر او را مى بيند; چرا که نه جسم است و نه جهت دارد و نه رنگ; ولى او گردش چشم ها را مى بيند و کوچک ترين اعمال را حساب مى کند.منظور از «أَخَذْتَ (بِالنَّوَاصِي وَالاَْقْدَامِ)» ــ با توجه به اين که «نواصى» جمع «ناصية» به معناى موهاى جلوى سر است و «اقدام» جمع «قدم» به معناى پاها است ــ قدرت و غلبه خداوند بر همه کس و همه چيز است; زيرا هر گاه موى پيش سر انسان يا حيوانى را بگيرند و يا پاى کسى را ببندند، قدرت به طور کامل از او سلب مى شود.سپس امام(عليه السلام) براى اثبات اين اوصاف جمال و جلال و معرفى پروردگار متعال به سراغ جهان خلقت مى رود و از عظمت آن، سخن مى گويد; سخنى بسيار عميق و پرمايه; و نشان مى دهد جهانى را که مى بينيم و درک مى کنيم با تمام عظمتى که دارد در برابر آن چه نمى بينيم و درک نمى کنيم قطره اى در برابر درياست. مى فرمايد: «(خداوندا) آن چه از مخلوقات را مشاهده مى کنيم و از قدرتت در شگفتى فرو مى رويم و وصف عظمت سلطنت تو را بيان مى کنيم، چه اهمّيّتى دارد؟! در حالى که آن چه از ما پوشيده و پنهان است و چشمانمان از ديدن آن قاصر و عقل ما در برابر درکشان ناتوان است و پرده هاى غيب ميان ما و آن ها فاصله افکنده، بس عظيم تر است» (وَ مَا الَّذِي نَرَى مِنْ خَلْقِکَ، وَنَعْجَبُ لَهُ مِنْ قُدْرَتِکَ، وَ نَصِفُهُ مِنْ عَظِيمِ سُلْطَانِکَ، وَ مَا تَغَيَّبَ عَنَّا مِنْهُ، وَ قَصُرَتْ أَبْصَارُنَا عَنْهُ، وَانْتَهَتْ عُقُولُنَا دُونَهُ، وَ حَالَتْ سُتُورُ الْغُيُوبِ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ أَعْظَمُ).آرى، آن چه امروز مى بينيم ـ با آن که علوم و دانش ها در مورد جهان آفرينش فوق العاده گسترش پيدا کرده است ـ در برابر آن چه نمى بينيم و درک نمى کنيم بسيار کوچک است. دانشمندان امروز از عوالمى خبر مى دهند که کره زمين ما در برابر آن مانند نقطه کوچکى است در گوشه کتاب بزرگى از يک کتابخانه عظيم! از کرات بزرگى در آسمان خبر مى دهند که سى ميليارد برابر کره زمين است! از سياه چاله هاى بزرگى سخن مى گويند که سه ميليارد برابر خورشيد ماست (سياه چاله ها اجرام فوق العاده سنگينى اند که همه چيز را در خود جذب مى کنند; حتى نور را که در برخورد با ساير اجرام بازگشت دارد و به همين دليل در نظر ما در پهنه آسمان، به صورت چاله هاى سياهى خودنمايى مى کند).در همين کره زمين ما که سياره بسيار کوچکى است، ميليون ها نوع گياه و حيوان در اعماق درياها و جنگل ها وجود دارد که هنوز ديده تيزبين دانشمندان امروز آن را شناسايى نکرده است.آرى، عالم ملک و ملکوت، آن قدر گسترده است که عقول از درک آن، عاجز است و افکار درباره آن حيران و توجّه به اين حقيقت ما را به عظمت آفريننده آن آشنا مى سازد و اين بزرگ ترين درس توحيد و خداشناسى است. در حديثى از امام سجاد على بن الحسين(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: «لَوِاجْتَمَعَ اَهْلُ السَّمَاءِ وَ الاَْرْضِ أَنْ يَصِفُوا اللّهَ بِعَظَمَتِهِ لَمْ يَقْدِرُوا; اگر تمام اهل آسمان و زمين جمع شوند که عظمت خدا را به وصف درآورند، قادر نيستند!».(1)سپس در تکميل اين سخن مى افزايد: «(آرى!) آن کس که قلبش را از همه چيز تهى کند و فکرش را به کار گيرد تا بداند چگونه عرش را برپا ساخته اى و مخلوقاتت را آفريده اى، چگونه کرات آسمان را در هوا معلّق کرده اى، و زمينت را بر روى امواج آب، گسترده اى، به يقين ديده فهمش وا مى ماند; عقلش مبهوت مى شود; شنوايى اش حيران، و انديشه اش سرگردان مى ماند!!» (فَمَنْ فَرَّغَ قَلْبَهُ، وَ أَعْمَلَ فِکْرَهُ، لِيَعْلَمَ کَيْفَ أَقَمْتَ عَرْشَکَ، وَ کَيْفَ ذَرَأْتَ(2) خَلْقَکَ، وَ کَيْفَ عَلَّقْتَ فِي الْهَوَاءِ سَمَاوَاتِکَ، وَ کَيْفَ مَدَدْتَ عَلَى مَوْرِ(3) الْمَاءِ أَرْضَکَ، رَجَعَ طَرْفُهُ(4) حَسِيراً(5)، وَ عَقْلُهُ مَبْهُوراً(6)، وَ سَمْعُهُ وَالِهَاً، وَ فِکْرُهُ حَائِراً).امام(عليه السلام) در اين تعبيرات زيبا و پرمعنا انگشت اشارت روى چهار موضوع از عظمت آفرينش نهاده: برپا کردن عرش، آغاز آفرينش، معلّق بودن کرات در آسمان و پيدايش زمين از زير آب که هر يک از ديگرى شگفت انگيزتر است و به دنبال آن روى چهارگونه از آثار حيرت و سرگردانى تکيه کرده: خستگى چشم، مبهوت شدن عقل، واله شدن گوش، حيران شدن فکر.درباره تفسير عرش، سخن بسيار است; اما آن چه از آية الکرسى استفاده مى شود اين است که عرش، عالمى است فوق اين آسمان و زمينى که ما مى بينيم; زيرا مى فرمايد: «وَسِعَ کُرْسِيُّهُ السَّمَواتِ وَ الاَْرْضَ» (توجّه داشته باشيد که شاهان سابق داراى دو گونه تخت بودند: تخت کوتاهى که کرسى ناميده مى شد و در روزهاى عادى از آن استفاده مى کردند و تخت بلندپايه اى که عرش نام داشت و در اعياد و روزهاى رسمى بر فراز آن مى نشستند; سپس اين دو تعبير کنايه اى از درجات مختلف عظمت شد. قرآن آسمان و زمينى را که ما مى بينيم کرسى خدا مى شمارد; بنابراين عرش او مرتبه اى بالاتر از آن است).ازاين رو ممکن است عرش اشاره به عالم ماوراى طبيعت يعنى عالم فرشتگان و کروبيان باشد و(7) يا عالمى ازجهان ماده، ماوراى آنچه در دسترس ماست.جمله (وَ کَيْفَ مَدَدْتَ عَلَى مَوْرِ الْمَاءِ أَرْضَکَ) ممکن است اشاره به «دحو الارض» و سربرآوردن خشکى ها از زير آب ها باشد; زيرا در آغاز تمام کره زمين را آب فراگرفته بود; به تدريج آب ها در خلل و فرج زمين فرو رفت و خشکى ها از زير آب پيدا شدند.آرى، به يقين هر چه انسان درباره نظام جهان آفرينش و شگفتى هاى آن، چه در مورد آغاز خلقت و چه در ادامه راه مى انديشد، حيران تر مى شود; حيرتى آميخته با عشق آفريننده اين دستگاه با عظمت و حيرتى توأم با شناخت و معرفت ذات پاک او.*****پی نوشت:1. اصول کافى، جلد 1، صفحه 102.2. «ذرأت» از ماده «ذرء» (بر وزن زرع) به معناى آفرينش و ايجاد و اظهار است.3. «مور» (بر وزن قول) در لغت به معانى مختلفى آمده; از جمله به معناى جريان سريع (يا جريان امواج آب) است.4. «طرف» (بر وزن حرف) به معناى پلک چشم است.5. «حسير» از ماده «حسر» (بروزن قصر) به معناى خستگى و ضعف است.6. «مبهور» از ماده «بهر» (بر وزن قهر) به معناى غلبه کردن و به حيرت افکندن است.7. شرح اين مطلب در تفسير نمونه در تفسير آية الکرسى بيان شده است. 
شرح علامه جعفری«فلسنا نعلم كنه عظمتك الا انا نعلم انك حي قيوم لا تاخذك سنه و لا نوم لم ينته اليك نظر و لم يدركك بصر. ادركت الابصار، و احصيت الاعمال و اخذت بالنواصي و الاقدام» (خداوندا، ما حقيقت عظمت ترا نمي‌دانيم ولكن اينقدر مي‌دانيم كه توئي داراي حيات (حقيقي) و قائم به ذات و بر پا دارنده‌ي كائنات، نه خوابي سبك ترا گيرد و نه خواب سنگين. هيچ نظري و انديشه‌اي راه به تو ندارد و هيچ بينايي ترا در نمي‌يابد، توئي كه ديدگان را مي‌بيني و اعمال را شمارش مي‌كني و توئي كه پيشاني‌ها (يا موي پيشانيها) ي گردنگشان را و پاهاي آنانرا گرفته‌اي).ذات اقدس ربوبي و كنه و حقيقت عظمت آن ذات اقدس از دسترس ادراكات بسيار بدور است:ما انسان‌ها كه از شناخت كنه (حقيقت باطني) اشياء ناتوانيم. ما انسانها كه در معرفتهايي كه به دست مي‌آوريم از جوانب گوناگون مانند حواس طبيعي (چشم و گوش و غيرذلك) و قواي دراكه دروني و هدف‌گيريها و اصول پيش ساخته ذهني و تاثرات ثابت و گذران در درون خود و غيرذلك، اسير محدوديتها هستيم. ما انسانها كه اغلب روزگار، با بيماري خوشايند خودپسندي! سپري مي‌گردد، (و بديهي است كه خودپسندي ضخيم‌ترين پرده ميان انسان و واضحترين صفات و فعاليتهاي خداوند است) چگونه مي‌توانيم به معرفت كنه عظمت خداوندي راهيابي كنيم!!آنگاه اميرالمومنين عليه‌السلام به بيان معلومات بشري درباره‌ي خداوندي پرداخته مي‌فرمايد. اين معلومات و معارف پيرامون صفات مقدس خداوندي است كه در عالم هستي تجلي نموده است. مانند:1- پديده‌هاي متنوع، زيبايي‌هاي محسوس و زيبايي‌هاي معقول كه جمال الهي و قدرت او را براي ايجاد زيبايي‌ها اثبات مي‌كند.2- نظم عالي كه در قانونمندي كائنات مشاهده مي‌شود. جلوه‌اي از صفت ناظم بودن جهان هستي است.3- برقراري قانون در تمامي وجود از ذره‌ي ناچيز گرفته تا كل كيهاني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم، با كمال وضوح كشف از صفت حافظ مطلق (يا حفيظ) بودن خداوندي مي نمايد.اگر مقداري بررسي دقيق در تفكرات مغزهاي مقتدر بشر داشته باشيم، به قابل مشاهده بودن اين صفت، در تفكرات اطلاع پيدا مي‌كنيم. ما در اينجا براي توضيح اين مطلب مهم، چند نظريه را از مشاهير متفكران قرن بيست مي‌آوريم: (اگر امور جهان را چنان تصور نمائيم كه از يك عالم ابدي خارجي وارد جهان ما مي‌شوند و نه از اين نظرگاه كه زمان را همچون خورنده‌ي هرچه كه هست مي‌نگرد، در چنين صورتي من گمان مي‌كنم كه تصوير درست‌تري از جهان خواهيم داشت و اگر هم زمان واقعيتي داشته باشد توجه كردن به اينكه اين واقعيت اهميت ندارد نخستين منزل در راه حكمت است)، برتراند راسل.عبارت ماكس پلانك كه به حق از پدران فيزيك جديد مي‌باشد، چنين مي‌گويد: (تصويري كه دانشمندان از جهان خارجي مي‌سازند- كمال مطلوب فكري دانشمندي كه در رشته‌ي فيزيك كار مي‌كند آن است كه واقعيت عالم خارج را فهم كند. وسيله‌اي كه وي براي رسيدن به اين منظور در اختيار دارد، چيزي است كه در علم فيزيك (اندازه‌گيري) ناميده مي‌شود، و اينگونه وسائل هيچ نوع اطلاع مستقيمي درباره‌ي عالم خارج نمي‌دهند. بلكه تنها كار آنان اينست كه نمودهاي فيزيكي را ثبت كنند و به شكلي نمايش دهند. اسبابهاي اندازه‌گيري اطلاع و آگهي صريح بما نمي‌دهند و نتائج حاصل شده از آنها بايد مورد تفسير و تعبير قرار گيرد، چنانكه هلمهولتز گفته است: اندازه‌گيري علائمي را در دسترس عالم فيزيك مي‌گذارد كه وي بايد آنها را ترجمه كند. همانگونه كه يك نفر متخصص در خطوط قديمي بايد اسناد مربوط به مدنيتهاي مجهول ماقبل تاريخ را ترجمه كند. نخستين چيزي كه اين متخصص خط فرض مي‌كند- و براي آنكه كارش بتواند نتيجه‌اي داشته باشد، ناچار از چنين فرضي است- آن است كه اين سند يا نوشته محتوي اطلاع و پيغامي است كه بنابر قواعد صرف و نحو تنظيم شده است. بهمين ترتيب عالم فيزيك نيز ناچار است فرض كند كه جهان فيزيكي در تحت سيطره‌اي از قوانين است كه مي‌توان آنها را دريافت، ولو اينكه يقين نداشته باشد كه وي مي‌تواند اين قوانين را به شكل عمومي بفهمد، و خاصيت و طريقه‌ي عمل آنها را به شكلي كه موجب يقين باشد، اكتشاف كند … ).مطلب اساسي كه در اين جملات راسل وجود دارد اين است كه آنچه كه در پهنه‌ي بسيار وسيع طبيعت ديده مي‌شود توانايي تفسير نهايي و جامعي را درباره‌ي آنچه كه در طبيعت مي‌گذرد، ندارد و اين امور و واقعيات كه در اين جهان ديده مي‌شوند، مربوط به عالمي فوق طبيعت است كه واقعيات و قوانيني براي خود دارد و براي يك انسان متفكر روشن است كه همان علت و ملاكي كه موجب شده است راسل‌ها و پلانك‌ها و انيشتين‌ها، پاي فوق طبيعت را براي تفسير آن به ميدان بكشند، همان علت و ملاكها نيز موجب اعتقاد به يك حقيقت است كه فوق طبيعت است اين حقيقت خدا است كه حافظ قوانين اداره‌كننده‌ي هستي مي‌باشد. با درك اين مطلب است كه معناي تجلي صفت قيوميت خداوندي در عالم هستي روشن مي‌گردد. اميرالمومنين عليه‌السلام در دو جمله‌ي بعدي (هيچ چشمي تو را نديد و تويي كه چشمها را مي‌بيني) اشاره به بعضي از علل ناتواني بشر از درك كنه عظمت خداوندي مي‌فرمايد. با علم مطلق آن عالم به ذات است كه همه‌ي موجودات جزئي و كلي و همه‌ي اعمال و گفتار و نيتها براي آن آشكار و معلوم است و هيچ مجرمي تبهكاري توانائي گريز از سلطه‌ي مطلقه او را ندارد. چگونه بگريزد؟ و كجا بگريزد در حاليكه نيروي گريز، وسائل گريز همه از آن خداوند ذوالجلال است و به هر جا كه بگريزد «فثم وجه الله» (دائره بي‌نهايت امر خداوندي آنجا را هم دربر دارد.)****«و ما الذي نري من خلقك، و نعجب له من قدرتك، و نصفه من عظيم سلطانك، و ما تغيب عنا منه و قصرت ابصارنا عنه، و انتهت عقولنا دونه و حالت ستور الغيوب بيننا و بينه اعظم». (چيست آنچه را از مخلوقات كه ما مي‌بينيم و از قدرت تو در شگفتي فرو مي‌رويم و عظمت سلطه و توانايي ترا توصيف مي‌نماييم، در حاليكه آن حقائقي كه از ما پوشيده و ديدگان ما از ديد آن، كوتاه است و عقول ما به آن نرسيده متوقف مي‌گردد و پرده‌هاي غيب كه ميان ما و آنها است، با عظمت‌تر است.)آنجا كه براي بوجود آمدن پديده‌ي زندگي در روي كره‌ي زمين، نياز به وجود و جريان كهكشانها در اين كيهان بزرگ بهمين نظمي كه هست، دارد، براي بجريان افتادن كيهان بزرگ چه واقعياتي دست به كار شده‌اند! شما اين عبارت را در تحقيقات زيست‌شناسي امروزه مشاهده مي‌كنيد: (منشا حيات جزء مكمل رشد تكامل عمومي جهان ما بود. بنابراين فقط براساس تكامل عمومي ماده است كه بررسي آن مي‌تواند مفيد واقع شود … ). از اين عبارت چنين استفاده مي‌شود كه براي به وجود آمدن پديده حيات و به جريان افتادن آن، حركت تكاملي عمومي جهان لازم بود كه حيات بعنوان جزء مكمل آن، تحقق پيدا كند و حركت تكاملي را آغاز كند. حال ما در برابر يك مسئله بااهيمت‌تر قرار مي‌گيريم و آن اينست كه براي به وجود آمدن خود جهان كيهاني كه بنابر اصل فوق جزء مكمل عالم ماقبل آن بوده است، چه واقعيات با عظمتي لازم بوده است؟ اگر ماقبل به وجود آمدن و به جريان افتادن كيهان تا اين وضع كنوني را به حكمت و معيشت خالق دانا و تواناي مطلق نسبت بدهيم و همانطور كه در قرآن آمده است-«اولم ير الذين كفروا ان السماوات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما …» (آيا آنانكه كفر ورزيده‌اند نمي‌بينند كه آسمانها و زمين يك موجود بسته‌اي بودند و ما آنرا باز كرديم.) «و السماء بنيناها بايد وانا لموسعون». (و ما آسمان را بنا نهاديم و آنرا گسترش مي‌دهيم) در اين صورت با عظمت علم و قدرت و حكمت و معيشت و ناظم بودن و حافظ بودن او به اين عالم كيهاني كه به بروز پديده حيات منجر شده است، روياروي مي‌شويم كه ما توانايي دريافت حتي (1) از بي‌نهايت آنها را دارا نيستيم و اگر نسبت به چيزي غير از خداوند خالق دانا و توانا و حكمت و مشيت او بدهيم، قطعا آن چيز از مقوله طبيعت مادي خواهد بود. حال اين سئوال پيش مي‌آيد كه ماده‌اي كه بعنوان اولين ريشه وجود و بجريان افتادن اين كيهان رو به تكامل، حركت كرده است، چه بوده است؟ قطعا بايد خودداري استعداد تكاملي كه با گذشت زمان تحقق يافته است، بوده باشد. و اين با تصور بساطت محض ماده‌ي اوليه هيچ سازگار نيست، در نتيجه، با اين حقيقت روبرو مي‌شويم كه اگر بخواهيم جهان كيهاني را كه در آن زندگي مي‌كنيم، تا حدودي بشناسيم، مجبوريم به عظمت ذات و صفات بي‌نهايت آن موجود برين كه (خدا) ناميده مي‌شود، معتقد شويم- عظمتي كه بهيچ وجه براي ما قابل درك و دريافت نيست، مگر اجمالا آن هم بوسيله‌ي شهود دروني فقط.از طرف ديگر اگر بخواهيم وارد عالم دروني انسانها شويم، با حقائقي مواجه خواهيم گشت كه از نظر تكامل بهيچ وجه قابل مقايسه با تكامل جهان ماده در مسير خود، رو به پديده‌ي حيات كه آنرا به وجود آورده و به جريان انداخته است نمي‌باشد. شما با يك عبارت ساده مي‌توانيد بگوييد نسبت كمال حيات در برابر كمال جان و روان و (من) و روح انسان، نسبت يك به بي‌نهايت است. بعنوان مثال براي به وجود آمدن استعداد علم حضوري (خودهشياري يا خودآگاهي) در انسان كه من انساني در همان حال، هم درك مي‌كند و هم درك مي‌شود، در اين كيهان بزرگ چه گذشته است و يا بعبارت ديگر در اين ماده‌ي كيهاني چه استعدادي نهفته بوده است كه حركت كند و به پديده‌ي علم حضوري برسد. بالاتر از اين حقائق، آنهمه عوالم فوق طبيعت كه با نامهاي مختلف براي ما مطرح شده‌اند مانند عالم جبروت، ملكوت، عرش، عالم فرشتگان و ديگر مجردات و حقائقي كه در جانهاي انسانهاي تكامل يافته و دلهاي عظمت يافته به وجود مي‌آيند، همانها كه مولوي درباره‌ي آنها مي‌گويد:كل يوم هو في شان بخوان           مرو را بيكار و بي‌فعلي مدانكمترين كارش به هر روز آن بود           كاو سه لشكر را روانه مي‌كندلشكري ز اصلاب سوي امهات            بهر آن تا در رحم رويد نباتلشكري ز ارحام سوي خاكدان             تا ز نر و ماده پر گردد جهانلشكري از خاكدان سوي اجل             تا ببيند هر كسي عكس‌العملباز بي‌شك پيش از آنها مي‌رسد            آنچه از حق سوي جانها مي‌رسدآنچه از جانها به دلها مي‌رسد           آنچه از دلها به گلها مي‌رسداينست لشكرهاي حق بي‌حد و مر          بهر اين فرمود ذكري للبشرتفسير و تحليل حوادث بعد از وقوع، موجب علم كامل بدان حوادث و علل آنها نمي‌گردد. آنچه كه درباره‌ي علل اوليه و چگونگي خلقت در عرصه‌ي هستي به عنوان علوم و فلسفه‌ها ابراز مي‌شود، واقعياتي نيستند كه پيش از به وجود آمدن آنها و علل مستقيم و نزديك آنها، قابل شناخت بوده باشند. لذا شما همواره در بررسي و تحقيق اينگونه مسائل با اصطلاحاتي مانند تئوري (فرضيه يا نظريه) و غيرذلك مواجه مي‌شويد. از طرف ديگر بنابر دلائلي جهان كيهاني ما (ماكروكوسم) در جريان نظام باز (سيستم باز) حركت و تحول پيدا مي‌كند. اين نظام باز از ديدگاه الهيون بترتيب ذيل مطرح شده است:چيست نشاني آنك هست جهاني دگر          نو شدن حالها رفتن اين كهنه‌ها استروز نو و شام نو باغ نو و دام نو          هر نفس انديشه نو، نو خوشي و نو عناستعالم چون آب جوست بسته نمايد وليك          مي‌رود و مي‌رسد نونو، اين از كجاستنو ز كجا مي‌رسد كهنه كجا مي‌رود           گرنه وراي نظر عالم بي‌منتهاست (مولوي)از ديدگاه طبيعي‌دانان عباراتي درباره‌ي كيهان كه لازمه‌ي آن باز بودن نظام كيهاني است مطرح شده است. از آنجمله در سال 1951 ميلادي، بوندي، گولد و هويل از دانشگاه كمبريج يك جهان شناخت كاملا تازه‌اي پيشنهاد كردند كه بنابر آن (جهان نه آغاز دارد نه پايان) ولي جاي تعجب است كه با طرح اين مطلب، اين عبارت به آن افزوده شده است كه (و در زمان و فضا تغييرناپذير است) اولا اين تئوري با انبساط كهكشانها كه قطعا معلول كيفي در اصول و عوامل زيربنائي كيهان مي‌باشد، مخالف است. ثانيا اگر جهان واقعا بي‌نهايت است، نه آغازي دارد و نه انجامي، چگونه صاحبنظران به خود اجازه مي‌دهند، درباره‌ي بي‌نهايت گذشته و بي‌نهايت آينده با وجود هزاران مجهول در علوم جهان‌شناختي در همين دورانها، اظهار نظر كرده و به تفسير و تحليل جهان در گذشته بي‌نهايت و آينده بي‌نهايت‌بپردازند! آنچه كه دانشمندان مي‌توانند از نظر علمي بگويند، بايد همان عبارت را بگويند كه مولوي در ابيات بالا مطرح كرده است:عالم چون آب جوست بسته نمايد وليك          مي‌رود و مي‌رسد نونو اين از كجا استنو ز كجا مي‌رسد كهنه كجا مي‌رود          گرنه وراي نظر عالم بي‌منتهاستبي‌نهايت بودن جهان هستي نه بجهت نداشتن آغاز و انجام است، بلكه براي باز بودن نظام اين جهان به جهان فوق طبيعت مي‌باشد.****«فمن فرغ قلبه و اعمل فكره ليعلم كيف اقمت عرشك، و كيف ذرات خلقك، و كيف علقت في الهواء سماواتك و كيف مددت علي مور الماء ارضك، رجع طرفه حسيرا، و عقله مبهورا، و سمعه والها، و فكره حائرا» (پس هر كس بايد دل از همه چيز خالي بدارد و انديشه به جريان بيندازد تا بداند كه عرش خود را چگونه برپا داشتي و مخلوقاتت را چگونه آفريدي و آسمانها را در فضا چگونه معلق نگهداشتي، و چگونه زمينت را بر موج آب گستردي (باحتمال قوي مقصود از آب ماده‌ي مذاب و مايع بوده است كه در خطبه‌ي يكم از نهج‌البلاغه آنرا مطرح نموده‌ايم) چنين شخصي با چشماني خيره و عقل سرگشته و گوش واله و فكر حيرت‌زده باز پس مي‌گردد.)مشاهده و توصيف واقعيات و حقائق و تصرف در آنها براي بهره‌برداري از آنها در زندگي مادي و معنوي غير از شناخت علل حقيقي و چگونگي بوجود آمدن آنها از علل خود مي‌باشد. دانشمندان و محققان و فيلسوفان درباره‌ي جهان هستي عموما دو كار مهم انجام مي‌دهند:كار يكم- عبارتست از مشاهده و تجربه و توصيف واقعيات و حقائق هستي و وارد ساختن مجهولات به عرصه‌ي معلومات. ترديدي نيست در اينكه اين كار كه منشا دانشهاي متنوع و جهان‌بيني‌ها و گسترش تدريجي آنها است، بسيار كار باعظمت و از مهمترين ضرورتها بوده است كه بشر با تحريك فطري و ذاتي براي گسترش (من) خود به عالم من با قاره‌هاي وسيع دروني كه دارد و عالم (جز من) كه جهان هستي است، انجام داده و هنوز هم انجام مي‌دهد.كار دوم- كه آنهم براي ادامه‌ي عملي زندگي بشر اهميت حياتي داشته و دارد. تصرف صحيح در شناخته شده‌ها و بكار بستن همه‌ي علوم و معارفش براي توفيق يافتن به حيات مطلوب بوده است. بشر در هر دو كار تا حدود مقدور موفق بوده است، ولي يك مسئله‌ي مهم ديگر وجود دارد كه تاكنون بشر نتوانسته است گام لازم و كافي درباره‌ي آن بردارد. و آن، همان مسئله است كه اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير بيان فرموده است: كه بشر از استدلال قانع‌كننده به اينكه چگونه اين جهان هستي اعم از حقائق اساسي آن، مانند عرش و كرسي و ابتداء آفرينش و غيرذلك و همچنين كيهان بزرگ با كهكشانهاي بسيار بزرگش به وجود آمده است؟! مانند قرار گرفتن كرات فضايي در فضا بدون ستون، يا بدون ستون قابل مشاهده، مولوي مي‌گويد:چون حكميك اعتقادي كرده است          كاسمان بيضه زمين چو زرده استگفت سائل چون بماند اين خاكدان          در ميان اين محيط آسمانهمچون قنديلي معلق در هوا           ني به اسفل مي‌رود ني بر علاآن حكيمش گفت كز جذب سما         از جهات شش بماند اندر هواهمچو مغناطيس قبه‌ي ريخته         در ميان ماند آهني آويختهآن دگر گفت آسمان باصفا         كي كشد در خود زمين تيره رابلكه دفعش مي‌كند از شش جهات          تا بماند در ميان عاصفات 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) عجز و ناتوانى انسان را از ادراك كنه عظمت بارى تعالى يادآورى، و شناختى را كه انسان مى تواند از خداوند داشته باشد و در امكان اوست گوشزد مى كند، در باره حدود اين شناخت بايد گفت معرفت انسان نسبت به خالق يا از طريق شناخت صفات حقيقى خداوند است و يا به اعتبار صفات سلبى و يا اوصاف اضافى اوست. بيان امام (ع) به همگى اين صفات سه گانه اشاره دارد، اين كه فرموده است حقّ تعالى «حىّ قيّوم» است اشاره به صفات حقيقى او كرده است، زيرا چنان كه مى دانيم اين دو صفت مستلزم وجود است، زيرا هر زنده اى موجود است، امّا «قيّوم» عبارت از موجودى است كه قائم به ذات خويش و بر پا دارنده وجود غير است، و هر موجودى كه قائم به ذات خويش باشد واجب الوجود است، اين كه خداوند را چرت و خواب دست نمى دهد و ديده عقل و چشم دل از ديدار او عاجز و چشمها از مشاهده او ناتوان است اشاره به صفات سلبيّه خداوند دارد و اين كه او چشمها را مى بيند و كردار آدميان را مى شمارد و زمام آفريدگان را به دست قدرت خود دارد، يعنى قدرتش محيط بر آفريدگان است، اشاره به صفات اضافى خداوند دارد.سپس امام (ع) آنچه را از مظاهر قدرت حق تعالى درك كرده و بر شمرده، در مقايسه با آنچه از عظمت ملكوت او درك نكرده و ندانسته است ناچيز مى شمارد، ما در جمله «ما الّذى» استفهاميّه و براى تحقير چيزى است كه از آن دانسته مى شود، و ما در جمله بعدى: «و ما تغيّب عنّا منه» به معناى الّذي است و بنا بر اين كه مبتداست محلّ آن رفع و خبر آن أعظم مى باشد، و واو در اين جمله براى حال است.پس از اين امام (ع) نظر مى دهد كه اگر كسى دل را از غير خدا فارغ سازد و همگى انديشه اش را به كار گيرد براى اين كه به كنه معرفت بارى تعالى برسد و كيفيّت نظام جهان بالا و اين جهان را بداند همه آلات و اسبابى را كه براى وصول به اين مقصود به كار گرفته خسته و درمانده شده و از ادراك آنچه از آنها خواسته است مقهور و ناتوان باز خواهد گشت. و ما پيش از اين بارها به براهين اين مطالب اشاره كرده ايم. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 344 فلسنا نعلم كنه عظمتك إلّا أنّا نعلم أنّك حىّ قيّوم، لا تأخذك سنة و لا نوم، لم ينته إليك نظر، و لم يدركك بصر، أدركت الأبصار، و أحصيت الأعمال، و أخذت بالنّواصي و الأقدام، و ما الّذي نري من خلقك، و نعجب له من قدرتك، و نصفه من عظيم سلطانك، و ما تغيّب عنّا منه، و قصرت أبصارنا عنه، و انتهت عقولنا دونه، و حالت سواتر الغيوب بيننا و بينه أعظم، فمن فرغ قلبه، و أعمل فكره، ليعلم كيف أقمت عرشك، و كيف ذرأت خلقك، و كيف علّقت في الهواء سمواتك، و كيف مددت على مور الماء أرضك رجع طرفه حسيرا، و عقله مبهورا، و سمعه والها، و فكره حائرا. (32746- 32570)اللغة:و (حسر) البصر حسورا من باب قعد كلّ لطول مدى و نحوه فهو حسير و (بهره) بهرا من باب نفع غلبه و منه قيل للقمر الباهر لظهوره على ساير الكواكب و (اله) تحيّر.الاعراب:جملة لا تأخذه في محلّ النّصب على الحال، و ما في قوله عليه السّلام: و ما الّذي نرى للاستفهام على وجه الاستحقار، و الواو في قوله عليه السّلام: و ما تغيّب، حاليّة و ما موصول اسمىّ بمعنى الّذي مرفوع المحلّ على الابتداء و خبره أعظم.المعنى:ثمّ إنّه عليه السّلام لمّا بالغ في حمده سبحانه و الثّناء عليه من حيث الكيف و الكمّ و الخلوص و العدد و المدد، و كان الحمد عبارة عن الوصف بالجميل على وجه التّعظيم و التّبجيل، و كان ذلك موهما لمعرفة عظمة المحمود له حقّ معرفتها، عقّب ذلك بالاعتراف بالعجز عن عرفان كنه عظمته، تنبيها على عدم إمكان القيام بوظايف الثّناء عليه و إن بولغ فيه منتهى المبالغة، تأسيّا بما صدر عن صدر النّبوّة من الاعتراف بالعجز حيث قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا احصى ثناء عليك أنت كما أثنيت على نفسك، و لهذا أتى بالفاء المفيدة للتّعقيب و الاتّصال فقال (فلسنا نعلم كنه عظمتك) لقصور المشاعر الظّاهرة و الباطنة من المتفكّرة و المتخيّلة و غيرهما و القوّة العقلانية و إن كانت على غاية الكمال و بلغت إلى منتهى معارجها عن إدراك ذاته و اكتناه عظمته (إلّا أنّا نعلم) أى لكن نعرفك بصفات جمالك و جلالك فنعلم (أنّك حيّ قيّوم).قال في الكشّاف: الحىّ الباقي الّذي لا سبيل عليه للفناء و على اصطلاح المتكلّمين الّذي يصحّ أن يعلم و يقدر، و القيّوم الدّائم القيام بتدبير الخلق و حفظه (لا تأخذك سنة) هى ما يتقدّم النّوم من الفتور يسمّى النّعاس (و لا نوم) بالطّريق الأولى و هو تأكيد للنّوم المنفي ضمنا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 349 قال الزّمخشري: و هو تأكيد للقيّوم لأنّ من جاز عليه ذلك استحال أن يكون قيّوما، و منه حديث موسى عليه السّلام أنه سأل الملائكة و كان ذلك  «1» من قومه كطلب الرؤية: أ ينام ربّنا؟ فأوجى اللّه إليهم أن يوقظوه ثلاثا و لا يتركوه ينام، ثمّ قال: خذ بيدك قارورتين مملوّتين فأخذهما و ألقى اللّه عليه النعاس فضرب إحداهما على الاخرى فانكسرتا، ثمّ أوحى إليه قل لهؤلاء إنّى امسك السماوات و الأرض بقدرتي فلو أخذني نوم أو نعاس لزالتا.و كيف كان فالمقصود بقوله: لا تأخذك سنة و لا نوم تنزيهه تعالى عن صفات البشر و تقديسه عن لوازم المزاج الحيواني.فان قلت: مقتضى المقام أن ينفى النوم أوّلا و السنة ثانيا إذ مقام التقديس يناسبه نفى الأقوى ثمّ الأضعف كما تقول: زيد لا يقدّم على الحرام بل لا يأتي بالمكروه، و فلان لا يفوت عنه الفرائض و لا النوافل، كما أنّ التمجيد بالاثبات على عكس ذلك، فيقدّم فيه غير الأبلغ على الأبلغ تقول: فلان عالم تحرير و جواد فياض.قلت: سلّمنا و لكنه قدّم سلب السنة تبعا لكلام اللّه سبحانه و ملاحظة للترتيب الطبيعي، فانّ السنة لما كانت عبارة عن الفتور المتقدّم عن النوم فساق الكلام على طبق ما في نفس الأمر. (لم ينته إليك نظر) عقليّ أو بصري (و لم يدركك بصر) قد تقدّم تحقيق عدم امكان إدراكه تعالى بالنظر و البصر أي بالمشاعر الباطنة و الظاهرة في شرح الفصل الثاني من الخطبة الاولى و شرح الخطبة التاسعة و الأربعين و الخطبة الرّابعة و السّتين و الفصل الثّاني من الخطبة التّسعين مستوفي و أقول هنا مضافا إلى ما سبق: إنّ قوله عليه السّلام: لم يدركك بصر، إبطال لزعم المجوّزين للرّؤية، فانّ الامة قد اختلفوا في رؤية اللّه تعالى على أقوال، فذهب الاماميّة و المعتزلة إلى امتناعها مطلقا، و ذهبت المشبّهة و الكراميّة إلى جوازها منزّها عن المقابلة و الجهة و المكان.______________________________ (1) اى كان ذلك السؤال من طلب قومه و لاجل استدعائهم، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 350 قال الاعرابي في كتاب إكمال الاكمال ناقلا عن بعض علمائهم إنّ رؤيته تعالى جايزة في الدّنيا عقلا، و اختلف في وقوعها و في أنّه هل رآه النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ليلة الاسرى أم لا، فأنكرته عايشة و جماعة من الصّحابة و التّابعين و المتكلّمين، و أثبت ذلك ابن عباس، و قال: إنّ اللّه اختصّه بالرّؤية و موسى بالكلام و إبراهيم بالخلّة، و أخذ به جماعة من السّلف، و الأشعريّ، و جماعة من أصحابه و ابن حنبل و كان الحسن يقسم لقد رآه، و قد توقّف فيه جماعة، هذا حال رؤيته في الدّنيا.و أمّا رؤيته في الآخرة فجايزة عقلا، و أجمع على وقوعها أهل السّنة و أحالها المعتزلة و المرجئة و الخوارج، و الفرق بين الدّنيا و الآخرة أنّ القوى و الادراكات ضعيفة في الدّنيا حتّى إذا كانوا في الآخرة و خلقهم للبقاء قوى إدراكهم فأطاقوا رؤيته، انتهى كلامه على ما حكى عنه.و قد عرفت فيما تقدّم أنّ استحالة ذلك مطلقا هو المعلوم من مذهب أهل البيت عليهم السّلام، و عليه إجماع الشّيعة باتّفاق المخالف و المؤالف، و قد دلّت عليه الأدلّة العقليّة و النقليّة من الآيات و الأخبار المستفيضة، و من جملة تلك الآيات قوله سبحانه: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ».استدلّ بها النّافون للرّؤية و قرّروها بوجهين:أحدهما أنّ إدراك البصر عبارة شايعة عن الادراك بالبصر إسناد للفعل إلى الآلة، و الادراك بالبصر هو الرّؤية بمعنى اتّحاد المفهومين أو تلازمهما، و الجمع المعرّف باللّام عند عدم قرينة العهديّة و البعضيّة تفيد العموم و الاستغراق باجماع أهل العربيّة و الاصول و أئمّة التّفسير، و بشهادة استعمال الفصحاء، و صحّة الاستثناء فاللّه سبحانه قد أخبر بأنه لا يراه أحد في المستقبل، فلو رآه المؤمنون في الجنّة لزم كذبه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 351 و اعترض عليه بأنّ اللّام في الجمع لو كان للعموم و الاستغراق كان قوله:تدركه الابصار موجبة كلية، و قد دخل عليها النفى فرفعها هو رفع الايجاب الكلّي و رفع الايجاب الكلّى سلب جزئيّ، و لو لم يكن للعموم كان قوله: لا تدركه الأبصار سالبة مهملة في قوّة الجزئية فكان المعنى لا تدركه بعض الأبصار، و نحن نقول بموجبه حيث لا يراه الكافرون، و لو سلّم فلا نسلّم عمومه في الأحوال و الأوقات، فيحمل على نفى الرّؤية في الدّنيا جمعا بين الأدلّة.و الجواب أنه قد تقرّر في موضعه أنّ الجمع المحلّى باللّام عام نفيا و اثباتا في المنفيّ و المثبت كقوله تعالى: «وَ مَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ وَ ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ» .حتّى أنه لم يرد في سياق النفى في شيء من الكتاب الكريم إلّا بمعنى عموم النفى و لم يرد لنفى العموم أصلا، نعم قد اختلف في النفى الدّاخل على لفظة كلّ لكنّه في القرآن المجيد أيضا بالمعنى الذي ذكرنا كقوله تعالى: «وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ».إلى غير ذلك، و قد اعترف بما ذكرنا في شرح المقاصد و بالغ فيه.و أمّا منع عموم الأحوال و الأوقات فلا يخفى فساده، فانّ النفى المطلق غير المقيّد لا وجه لتخصيصه ببعض الأوقات إذ لا ترجيح لبعضها على بعض، و هو من الأدلّة على العموم عند علماء الاصول.و أيضا صحّة الاستثناء دليل عليه و هل يمنع أحد صحّة قولنا: ما كلّمت زيدا إلّا يوم الجمعة، و لا اكلّمه إلّا يوم العيد و قال تعالى «وَ لا تَعْضُلُوهُنَ...»، إلى قوله «إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ...» و قال  «لا تُخْرِجُوهُنَ...» إلى قوله «يا أَيُّهَا الَّذِينَ...» و أيضا كلّ نفى ورد في القرآن بالنسبة إلى ذاته تعالى فهو للتأبيد و عموم الأوقات لا سيّما ما قبل هذه الآية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 352 و أيضا عدم إدراك الأبصار جميعا لا يختصّ بشيء من الموجودات خصوصا مع اعتبار شمول الأحوال و الأوقات، فلا يختصّ به تعالى فتعيّن أن يكون التمدّح بمعنى عدم إدراك شيء من الأبصار له في شيء من الأوقات.و ثانيهما أنّه تعالى تمدّح بكونه لا يرى به فانّه ذكره في أثناء المدايح و ما كان من الصّفات عدمه مدحا كان وجوده نقصا، فيجب تنزيه اللّه تعالى بنفيه مطلقا.ثمّ لمّا نفى عنه درك الأبصار له أثبت له دركه للأبصار فقال عليه السّلام (أدركت الأبصار و أحصيت الأعمال) كما نطق به الكتاب العزيز قال عزّ من قائل: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» و قال أيضا «يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ».أى أحاط به عددا لم يغب عنه شيء و نسوه لكثرته أو تهاونهم به، و اللّه على كلّ شيء شهيد أى يعلم الأشياء كلّها من جميع وجوهها لا يخفى عليه شيء منها، و قال أيضا تلو هذه الآية: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 353 ثمّ وصفه سبحانه بكمال الاقتدار فقال (و أخذت بالنّواصي و الأقدام) أى أحاطت قدرتك بنواصى العباد و أقدامهم، و أخذت بها على وجه القهر و الاذلال، و يجوز أن يكون المراد به خصوص أخذ المجرمين بنواصيهم و أقدامهم يوم القيامة كما قال تعالى: «يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصِي وَ الْأَقْدامِ» .و نسبته عليه السّلام الأخذ إلى اللّه سبحانه مع كونه فعل الملائكة من باب الاسناد إلى السبب الآمر كما أسند اللّه التوفى الى نفسه في قوله: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها» مع كونه فعل ملك الموت بدليل قوله سبحانه في سورة السجدة: «قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ» .قال الفخر الرّازي في تفسير الآية الاولى: و في كيفيّة الأخذ ظهور نكالهم لأنّ في نفس الأخذ بالنّاصية إذلالا و إهانة، و كذلك الأخذ بالقدم. و في الأخذ بها و جهان بل قولان لأهل التّفسير.أحدهما أن يجمع بين ناصيتهم و قدمهم من جانب ظهورهم فيربط بنواصيهم أقدامهم أو من جانب وجوههم فتكون رؤوسهم على ركبهم و نواصيهم في أصابع أرجلهم مربوطة.و الثاني أنّهم يسحبون سحبا، فبعضهم يؤخذ بناصيته، و بعضهم يجرّ برجله  استفهام تحقيرى ثمّ استفهم على سبيل الاستحقار لما استفهم عنه فقال (و ما الّذي نرى من خلقك) أى من مخلوقاتك على كثرتها و اختلاف أجناسها و أنواعها و هيئاتها و مقاديرها و خواصّها و أشكالها و ألوانها إلى غير هذه من أوصافها و حالاتها الّتي لا يضبطها عدّ و لا يحيط بها حدّ (و نعجب له من قدرتك) أى من مقدوراتك الغير المتناهية عددا و مددا و كيفا و كمّا (و نصفه من عظيم سلطانك) النّافذ في الأنفس و الآفاق، و الماضي في أطباق الأرض و أقطار السّماء (و) الحال أنّ (ما تغيّب عنّا منه) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 354 أى من مخلوقك و مقدورك و ملكك (و قصرت أبصارنا عنه) من محسوسات الموجودات (و انتهت عقولنا دونه) من معقولات المخلوقات (و حالت سواتر الغيوب بيننا و بينه) أى كانت سرادقات العزّة و أستار القدرة عائلة بيننا و بينه، و حاجبة لنا من الوصول إليه من غيابات الغيوب و الغيب المحجوب. (أعظم) و أفخم يعني أنّه لو قيس كلّ ما شاهدناه بأبصارنا و أدركناه بعقولنا و وصفناه بألسنتنا ممّا ذرأه اللّه سبحانه في عالم الامكان إلى ما غاب عنّا من أسرار القدرة و الجلال، و شئونات الكبرياء و الجمال لم يكن إلّا أقلّ قليل كنسبة الجدول إلى النّهر، بل القطرة إلى البحر (فمن فرغ قلبه) للنّظر في عجائب الملك و الملكوت (و أعمل فكره ليعلم) مشاهد العزّ و السّلطان و القدرة و الجبروت و أنّه (كيف أقمت عرشك) في الجوّ على عظمه (و كيف ذرأت) أى خلقت (خلقك) على كثرته (و كيف علقت في الهواء سماواتك) بغير عمد (و كيف مددت على مور الماء) أى موجه و اضطرابه (أرضك) على ثقلها مع عدم رسوبها فيه (رجع طرفه حسيرا) كليلا (و عقله مبهورا) مغلوبا (و سمعه والها) متحيّرا (و فكره حائرا) قاصرا عن الاهتداء إليه و عن الوصول إلى معرفته.و محصّله أنّه لو بالغ أحد في إعمال فكره و بذل وسعه للوصول إلى معرفة بعض ما أبدعه اللّه سبحانه في عالم الغيب و الشّهادة من بدايع القدرة، و لطايف الحكمة، و عجايب الصّنعة لعجز و حار، و انقطع و استحار، فكيف لو رام معرفة كلّه و يشهد على ما ذكره عليه السّلام ما قدّمنا في شرح الخطبة الأولى و في شرح الخطبة التّسعين، فليراجع ثمّة.الترجمة:پس نيستيم ما كه بدانيم نهايت بزرگى جلال تو را غير از اين كه مى دانيم كه تو زنده قائم بامور مخلوقان، أخذ نمى كند تو را مقدّمه خواب كه خواب خفيف است و نه خواب گران، منتهى نشد بسوى كمال تو نظر و فكرى، و درك ننمود جمال تو را هيچ بصرى، درك كردى تو بصرها را، و در شماره آوردى عملها را، و اخذ كردى به پيشانيها و قدمهاى مردمان.و چه چيز است آنچه كه مى بينيم از خلق تو و تعجّب مى كنيم از براى او از قدرت تو، و وصف مى كنيم آن را از بزرگى پادشاهى تو و حال آنكه آنچه كه غايب شده از ما از آن، و قاصر شده بصرهاى ما از درك آن و بنهايت رسيده عقلهاى ما نزد آن، و حايل شده پرده هاى غيبها ميان ما و ميان آن بزرگتر است.پس هر كه فارغ نمايد قلب خودش را و إعمال كند فكر خود را تا بداند كه چگونه بر پا داشته عرش خود را، و چه سان آفريده مخلوقات خود را، و چه قرار در آويخته در هوا آسمانهاى خود را، و چه نوع گسترانيده بر موج آب زمين خود را بر مى گردد بينائي او در مانده و آواره، و عقل او مغلوب، و قوّه سامعه او حيران، و قوّه متفكّره او متحيّر و سرگردان. 
بخش ۳ : امید فقط به خدا [منبع]

كيف يكون الرجاء :
يَدَّعِي بِزَعْمِهِ أَنَّهُ يَرْجُو اللَّهَ، كَذَبَ وَ الْعَظِيمِ، مَا بَالُهُ لَا يَتَبَيَّنُ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ، فَكُلُّ مَنْ رَجَا عُرِفَ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ، وَ كُلُ رَجَاءٍ إِلَّا رَجَاءَ اللَّهِ تَعَالَى فَإِنَّهُ مَدْخُولٌ، وَ كُلُّ خَوْفٍ مُحَقَّقٌ إِلَّا خَوْفَ اللَّهِ فَإِنَّهُ مَعْلُولٌ، يَرْجُو اللَّهَ فِي الْكَبِيرِ وَ يَرْجُو الْعِبَادَ فِي الصَّغِيرِ، فَيُعْطِي الْعَبْدَ مَا لَا يُعْطِي الرَّبَّ؛ فَمَا بَالُ اللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ يُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا يُصْنَعُ بِهِ لِعِبَادِهِ، أَ تَخَافُ أَنْ تَكُونَ فِي رَجَائِكَ لَهُ كَاذِباً، أَوْ تَكُونَ لَا تَرَاهُ لِلرَّجَاءِ مَوْضِعاً؟ وَ كَذَلِكَ إِنْ هُوَ خَافَ عَبْداً مِنْ عَبِيدِهِ أَعْطَاهُ مِنْ خَوْفِهِ مَا لَا يُعْطِي رَبَّهُ، فَجَعَلَ خَوْفَهُ مِنَ الْعِبَادِ نَقْداً، وَ خَوْفَهُ مِنْ خَالِقِهِ ضِمَاراً وَ وَعْداً؛ وَ كَذَلِكَ مَنْ عَظُمَتِ الدُّنْيَا فِي عَيْنِهِ وَ كَبُرَ مَوْقِعُهَا مِنْ قَلْبِهِ آثَرَهَا عَلَى اللَّهِ تَعَالَى، فَانْقَطَعَ إِلَيْهَا وَ صَارَ عَبْداً لَهَا.

الْمَدْخُول : معيوب و ناقص.
الْخَوْفُ الْمُحَقِّق : ترسى كه ثابت و مسلم است و موجب فرار و احتراز مى شود.
الْخَوفُ المَعْلُول : ترسى كه ناپايدار است و با اندك مشغله اى از بين مى رود.
الضِمَار : وعده اى كه اميدى به تحققش نيست. 
مَدخول : مغشوش، عيب ناك
ضِمار : طلبى كه در پرداخت آن امروز و فردا ميكنند 
۳. وصف اميدوارى به خدا:
به گمان خود ادّعا دارد كه به خدا اميدوار است به خداى بزرگ سوگند كه دروغ مى گويد، چه مى شود او را كه اميدوارى در كردارش پيدا نيست پس هر كس به خدا اميدوار باشد بايد، اميد او در كردارش آشكار شود، هر اميدوارى جز اميد به خداى تعالى ناخالص است، و هر ترسى جز ترس از خدا نادرست است.
گروهى در كارهاى بزرگ به خدا اميد بسته و در كارهاى كوچك به بندگان خدا روى مى آورند، پس حق بنده را ادا مى كنند و حق خدا را بر زمين مى گذارند، چرا در حق خداى متعال كوتاهى مى شود و كمتر از حق بندگان رعايت مى گردد. آيا مى ترسى در اميدى كه به خدا دارى دروغگو باشى يا او را در خور اميد بستن نمى پندارى؟ اميدوار دروغين اگر از بنده خدا ترسناك باشد، حق او را چنان رعايت كند كه حق پروردگار خود را آنگونه رعايت نمى كند، پس ترس خود را از بندگان آماده، و ترس از خداوند را وعده اى انجام نشدنى مى شمارد، و اينگونه است كسى كه دنيا در ديده اش بزرگ جلوه كند، و ارزش و اعتبار دنيا در دلش فراوان گردد، كه دنيا را بر خدا مقدّم شمارد، و جز دنيا به چيز ديگرى نپردازد و بنده دنيا گردد.
 
قسمت دوم از اين خطبه است (در بطلان ادّعاى كسيكه كردارش طبق گفتارش نمى باشد، و ترغيب مردم بدل نبستن بدنيا و پيروى از پيغمبران):
(8) (در مردم به گمان خود ادّعاء ميكند كه بخدا اميدوار است سوگند به خداوند بزرگ كه دروغ مى گويد چگونه است حال او كه اميدواريش به خداوند در عمل و كردارش نمودار نيست (اگر اين شخص راست مى گفت براى بدست آوردن رضاء و خوشنودى خداوند كوششى مى نمود و كارى  نمى كرد كه موجب خشم او گردد)
(9) پس هر كه (بچيزى) اميدوار است اميد او از كردارش پيدا است مگر اميد بخدا كه مغشوش بوده خالص نباشد، و هر ترسى مسلّم است (آثار آن در ترسيده آشكار است) مگر ترس از خدا كه ناجور باشد (و نشانه ترس در ترسيده هويدا نباشد)
(10) در كار بزرگ بخدا اميد دارد (آسايش هر دو جهان را با درجات عاليه در بهشت جاويد آرزو دارد) و در چيز كوچك (متاع فانى دنيا) به بندگان خدا اميدوار است، و (نسبت) به بنده خدا طورى رفتار (و اظهار خضوع و فروتنى) مى نمايد كه براى پروردگار نمى كند، پس چگونه است شأن خداوند «بزرگ است ستودن او» كه در حقّ او تقصير مى گردد بآنچه (خضوع و فروتنى و اميدوارى) براى بندگانش انجام داده ميشود
(11) آيا مى ترسى در اميدواريت بخدا دروغگو باشى (گمان برده اى كه بى اعتنائى نموده نا اميدت سازد، اين گمان خطاء بزرگى است، زيرا فضل و رحمت او چنانكه خبر داده بزرگتر از آنست كه نيكوكاران را نوميد گرداند) يا اينكه او را براى اميدوار بودن سزاوار نمى بينى (كه اگر او را بانجام اميد خود ناتوان بدانى كفر محض است) و همين طور است حال كسيكه ادّعاء ميكند بخدا اميدوار است، اگر از بنده اى از بندگان خداوند بترسد، از روى ترس قسمى با او رفتار نمايد كه در باره پروردگارش چنان نمى كند (چون از بنده اى بترسد سعى و كوشش نمايد تا خوشنودى او را بدست آورده خشمش را دور گرداند، و ليكن جائيكه بايد از خدا بترسد دل فراخ كرده كار بروز دگر اندازد) پس ترس خود را از بندگان نقد و موجود پنداشته و از آفريدگارش نسيئه و وعده،
(12) و همچنين مانند ادّعاء كننده اميد بخدا است كسيكه دنيا در نظرش اهميّت داشته، و موقعيّت آن در دلش بزرگ باشد (كالاى) آنرا بر (آنچه پسنديده) خدا (است از اطاعت و فرمانبردارى) اختيار كرده و فقط بآن رو آورده و براى آن (و هر كه آنرا در دست دارد) بنده و فرمانبردار گرديده است (لذا اميد و ترسش از دنيا و دنياداران است).
 
به گمان خود ادعا مى كند، كه به خدا اميد بسته است. سوگند به خداى بزرگ، كه دروغ مى گويد. چه مى شود او را كه اميدوارى در عملش پديدار نيست. زيرا هركس به چيزى اميد بسته باشد، اميدواريش در اعمالش نمودار است، مگر اميد به خدا كه آميزه اى و غشّى در آن هست. و هر كسى از چيزى بترسد، ترس او را باور توان داشت، جز ترس از خدا كه تا در اعمال آشكار نشود باورش نتوان داشت.
در كارهاى بزرگ به خدا اميد مى بندد و در كارهاى خرد به بندگان خداى. ولى آن خضوع و فروتنى كه در برابر بنده دارد، در برابر خداى ندارد. چرا بايد در اداى حق ايزد جلّ شأنه قصور ورزد و حق بنده او را بتمامى ادا نمايد؟ آيا مى ترسى كه اگر به خداى تعالى اميد بربندى اميدواريت رنگ دروغ گيرد يا خداوند تعالى را درخور اميد بستن نمى بينى؟ همچنين، اگر از بنده اى از بندگان خدا بيمناك باشد، ترس خود بر او عرضه دارد، در حالى كه، با خدا چنين نكند. يعنى ترس از بنده خدا به نقد است و ترس از خدا در عهده وعده و تعويق. چنين است كسى كه دنيا در نظرش بزرگ آيد و در دلش مقام و موقعيتى رفيع يابد، سپس، دنيا را بر خداى تعالى برگزيند، و همواره به دنيا پردازد و بنده آن گردد.
 
او گمان مى برد، به خدا اميدوار است; اما سوگند به خدا دروغ مى گويد (اگر راست مى گويد) چرا اين اميدوارى در عملش ديده نمى شود؟ زيرا هر کس به چيزى اميد دارد، در عملش مشاهده مى شود (همه بايد بدانند) هر اميدى جز اميد به خداى متعال نابجا، و هر ترس جز ترس از (مخالفت با) خدا نادرست است.
(اين مدعى دروغين) در مسائل مهم به خدا اميد دارد و در مسائل کوچک به بندگان خدا; در حالى که تواضع و احترامش در برابر بندگان (براى همان مسائل کوچک) بيش از خداست. چه شده است که تواضع واحترام او براى خداوند متعال کم تر از بندگان است؟ آيا مى ترسى در اظهار اميد به خدا دروغگو باشى؟ يا او را شايسته اميد نمى دانى؟ (که اين هر دو خيالى است باطل) همچنين اگر او از يکى از بندگان خدا بترسد به سبب اين خوف، براى او اهمّيّتى قائل مى شود که براى خدا قائل نيست; در واقع خوف از بندگان را نقد مى شمرد و خوف از پروردگار خويش را وعده اى دور از انتظار! (آرى) کسى که دنيا در چشم او بزرگ جلوه کند و جايگاه آن در قلبش مهم باشد، آن را بر خداى متعال مقدّم مى دارد. از همه چيز مى بُرَد و به دنيا مى پيوندد و برده آن مى شود.
 
به گمان خود دعوى دارد كه به خدا اميدوار است. به خداى بزرگ، كه دروغ گويد، -پس- چرا اميدوارى او در كردارش ناپديدار است. هر كه اميدوار است، اميد او در كردارش آشكار است، جز اميد به خدا كه ناخالص است -و شناختن آن دشوار است-، و هر ترس جز ترس از خدا محقّق است -و شناختن آن آسان-، جز ترس از خدا كه نيازمند است به برهان -و بايد ديده شود در كردار و بيان-. در كارهاى بزرگ به خدا اميد بسته است، و در كارهاى خرد به بندگان. پس حقّ بنده را ادا مى كند، و حقّ خدا را نه چنان.
چه شده كه بايد در حقّ خدا كوتاهى شود، و كمتر از حقّ بندگان رعايت گردد؟ آيا مى ترسى دروغگو باشى در اميدى كه بدو دارى يا او را در خور اميد بستن نپندارى.
نيز اگر او از يكى از بندگان خدا بيم دارد، حقّ او را چنان گزارد كه حقّ پروردگار خود را به جا نيارد. پس ترس خود را از بندگان خدا آماده و نقد ساخته، و ترس از آفريدگار را به عهده وعده بى پرداخت انداخته. همچنين است كسى كه دنيا در ديده اش كلان نمايد، و ارزش و اعتبار آن در دل وى فراوان نمايد، آن را بر خدا مقدّم سازد و جز آن به چيزى نپردازد، و بنده او شود -و دل ببازد-.
 
بر اساس گمانش مدعى اميد به خداست. به خداى بزرگ قسم دروغ گفته، چرا حالت اميدواريش در كردارش پيدا نيست زيرا هر كه را به چيزى اميد است اثر اميدش در عملش ديده مى شود مگر اميدى كه مردم به خدا بسته اند كه داراى عيب است، و هر بيمى در امور مادى محقق و ثابت است مگر بيم از حق كه در اغلب مردم بى پايه است در كارهاى بزرگ به خداوند اميد دارند، و در كارهاى كوچك به بندگان اميد مى بندند، امّا آنچنان كه حق بندگان را رعايت مى كنند حق خدا را مراعات نمى نمايند.
چه شده كه حق خداوند كمتر از حق بندگان رعايت مى شود؟ آيا مى ترسى در اميدى كه به حق دارى درغگو باشى يا او را آنچنان كه بايد سزاوار اميد نمى دانى؟ اگر از يكى از مردم بترسند تا حدّى از او حساب مى برند كه در آن حد از خدا حساب نمى برند. بنا بر اين ترس از بندگان را نقد، و ترس از خدا را نسيه و وعده غير قابل عمل قرار داده اند. همچنين كسى كه دنيا در نظرش عظيم جلوه كند، و موقعيّت آن در دلش وانمودى بزرگ داشته باشد، دنيا را بر خدا مقدم دارد و از هر چه غير دنياست بريده و نهايتا برده دنيا گردد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 228-222 امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه بعد از بيان عظمت پروردگار و حمد و سپاس او و نشانه هاى ذات پاکش در جهان هستى ـ که در بخش پيشين گذشت ـ به پند و اندرز غافلان مى پردازد و به سراغ يکى از مهم ترين مسائل يعنى موضوع خوف و رجا مى رود; حقيقت آن را مى شکافد و نشانه هاى آن را شرح مى دهد و مدعيان دروغينش را رسوا مى سازد; مى فرمايد: «او گمان مى برد، به خدا اميدوار است; اما سوگند به خدا دروغ مى گويد» (يَدَّعِي بِزَعْمِهِ أَنَّهُ يَرْجُو اللّهَ، کَذَبَ وَالْعَظِيمِ!).(1)سپس به ذکر دليل مى پردازد و مى فرمايد: «(اگر راست مى گويد) چرا اين اميدوارى در عملش ديده نمى شود؟ زيرا هر کس به چيزى اميد دارد، در عملش مشاهده مى شود» (مَا بَالُهُ لاَ يَتَبَيَّنُ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ؟ فَکُلُّ مَنْ رَجَا عُرِفَ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ).اين دليل بسيار روشنى است. کشاورزى و باغبانى که به گرفتن محصول از زمين و باغش اميد دارد به آبيارى مرتب و دفع آفات و فراهم کردن تمام مقدمات و وسايل نمو و پرورش محصول مى پردازد. اگر باغبان و کشاورزى ادّعاى چنين اميدى را کرد، ولى در خانه اش نشست و دست به کارى نزد، همه مى دانند اين يک اميد کاذب است; خيال اميد است، نه اميد. اميد به لطف پروردگار، هنگامى اميد راستين است که همگام با اطاعت فرمان او و قدم گذاشتن در مسير رضاى او باشد.در حديثى نيز از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «خدمتش عرض کردند: گروهى به سراغ گناه مى روند و مى گويند: به لطف خدا اميد داريم. امام(عليه السلام) فرمود: «کَذَبُوا لَيْسُوا بِرَاجِينَ إِنَّ مَنْ رَجَا شَيْئاً طَلَبَهُ وَ مَنْ خَافَ شَيْئاً هَرَبَ مِنْهُ; آن ها دروغ مى گويند; داراى رجا و اميد نيستند. کسى که به چيزى اميد دارد، به دنبال آن مى رود و کسى که از چيزى مى ترسد از آن مى گريزد».(2)و بعد در ادامه اين سخن به بيان کسى که مبدأ اصلى خوف و رجاست پرداخته، مى فرمايد: «هر اميدى جز اميد به خداوند متعال نابجا، و هر ترس واقعى جز ترس از (مخالفت با) خدا نادرست است» (وَ کُلُّ رَجَاء ـ إِلاَّ رَجَاءَ اللّهِ تَعَالَى ـ فَإِنَّهُ مَدْخُولٌ(3) وَ کُلُّ خَوْف مُحَقَّقٌ(4) إِلاَّ خَوْفَ اللّهِ).دليل آن روشن است; زيرا هيچ مبدأ خيرى جز خدا وجود ندارد، و هر کسى جز او بتواند خيرى انجام دهد به کمک اوست (لاَ مُؤَثِّرَ فِي الْوُجُودِ إِلاَّ الله).بنابراين بايد تنها دل به او ببنديم و به او اميدوار باشيم. کسى که مى تواند زيانى برساند و کيفر دهد و مجازات کند، فقط اوست و از ديگران، بى اراده او کارى ساخته نيست; همان گونه که قرآن مجيد مى گويد: «(وَمَا هُمْ بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَد إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ); ولى هيچ گاه نمى توانند بدون اجازه خداوند به کسى ضررى برسانند».(5) درست است که خداوند به بندگان، آزادى عمل داده، ولى اين آزادى هرگز از ذات پاک او سلب قدرت نمى کند. بنابراين تنها بايد به ذات پاک او اميدوار و فقط از مخالفت فرمان او بيمناک باشيم.سپس اشاره به نکته مهمّى مى فرمايد و آن تضادّى است که در اعمال مردم در خصوص موضوع خوف و رجا وجود دارد. هر گاه در يک مسأله جزئى به بنده اى اميد داشته باشند هزار گونه خضوع و خشوع در مقابل او مى کنند و هر گاه از موضوع کوچکى بترسند خود را جمع و جور مى کنند; در حالى که نه در مورد اميد به خدا در امور مهمّه و ترس از او در مسائل بزرگ هرگز واکنش مناسبى نشان نمى دهند; مى فرمايد: «اين مدعى کاذب در مسائل مهمّ به خدا اميد دارد و در مسائل کوچک به بندگان خدا; در حالى که تواضع و احترامش در برابر بندگان (براى همان مسائل کوچک) بيش از خداست» (فَإِنَّهُ مَعْلُولٌ يَرْجُو اللّهَ فِي الْکَبِيرِ، وَ يَرْجُو الْعِبَادَ فِي الصَّغِيرِ، فَيُعْطِي الْعَبْدَ مَا لاَ يُعْطِي الرَّبَّ!).در ادامه اين سخن به علت اين موضوع پرداخته، مى فرمايد: «چه شده است که تواضع واحترام او براى خداوند متعال کمتر از بندگان است؟ آيا مى ترسى در اظهار اميد به خدا دروغگو باشى؟ يا او را شايسته اميد نمى دانى؟ (که اين هر دو خيالى است باطل)» (فَمَا بَالُ اللّهُ جَلَّ ثَنَاؤُهُ يُقَصَّرُ بِهِ عَمَّا يُصْنَعُ بِهِ لِعِبَادِهِ؟ أَتَخَافُ أَنْ تَکُونَ فِي رَجَائِکَ لَهُ کَاذِباً؟ أَوْ تَکُونَ لاَ تَرَاهُ لِلرَّجَاءِ مَوْضِعاً؟).به يقين، کسى که به خدا اعتقاد دارد و او را بر هر چيز قادر مى شمرد، به رحمانيّت و رحيميّت و جود و کرمش نيز ايمان دارد. امکان ندارد اميدش به خدا اميد کاذبى باشد و يا اين که او را شايسته اميد نداند. اگر درست در اين گونه افکار بينديشيم، انحراف از اصل توحيد و خداشناسى را در آن به وضوح در مى يابيم.در حقيقت عصاره کلام مولا اين است که ما افرادى را مى بينيم که به اميد عطاى کوچکى در خانه کسى مى روند، همه گونه خضوع و احترام مراسم ثنا و تکريم به جا مى آورند و خود را مطيع فرمانش مى شمرند، حال آن که هنگامى که براى بزرگ ترين حاجات خود در خانه خدا مى آيند آن اظهارات و احترامات و فرمان بردارى ها از آن ها مشاهده نمى شود و اين نيست، جز بر اثر ضعف و ناتوانى در معرفة الله و شناخت صفات جلال و جمال او.سپس امام(عليه السلام) از رجا به خوف منتقل مى شود و همين مقايسه را در مورد خوف بيان مى دارد; مى فرمايد: «همچنين اگر او از يکى از بندگان خدا بترسد به سبب اين خوف، براى او اهمّيّتى قائل مى شود که براى خدا قائل نيست; در واقع خوف از بندگان را نقد مى شمرد و خوف از پروردگار خويش را (نسيه و) وعده اى دور از انتظار!» (وَ کَذلِکَ إِنْ هُوَ خَافَ عَبْداً مِنْ عَبِيدِهِ، أَعْطَاهُ مِنْ خَوْفِهِ مَا لاَ يُعْطِي رَبَّهُ، فَجَعَلَ خَوْفَهُ مِنَ الْعِبَادِ نَقْداً، وَ خَوْفَهُ مِنْ خَالِقِهِ ضِماراً(6) وَ وَعْداً).به طور مسلّم اين برخورد دوگانه، ناشى از ضعف ايمان است; چرا که بندگان ضعيف، قدرتى ناچيز دارند که قابل مقايسه با قدرت خدا نيست. اگر تمام قدرت آن ها را به اندازه جرقه اى فرض کنيم، قدرت عظيم پروردگار از درياها آتش سوزان، برتر است. چگونه ممکن است انسانى به چگونگى اين دو مبدأ خوف آشنا باشد، ولى از جرقه بترسد و از درياى آتش نهراسد؟! البتّه ممکن است منشأ اين تفاوت، اميد بيش از حد به کَرَم و لطف خدا باشد که آن نيز ناشى از غفلت است; زيرا او ارحم الراحمين است در موضع عفو و رحمت و اشدّ المعاقبين است در موضع عذاب و نقمت.از آن جا که اين برخورد دوگانه با خدا و خلق، ناشى از ضعف شناخت و کوته بينى است، امام(عليه السلام) در پايان اين بخش از سخنان دلنشينش به برخورد دو گانه اين گونه افراد با دنيا و آخرت مى پردازد; مى فرمايد: «همچنين کسى که دنيا در چشم او بزرگ جلوه کند و جايگاه آن در قلبش مهمّ باشد، آن را بر خداوند متعال مقدّم مى دارد. از همه چيز مى بُرَد و به دنيا مى پيوندد و برده آن مى شود!» (وَ کَذلِکَ مَنْ عَظُمَتِ الدُّنْيَا فِي عَيْنِهِ، وَ کَبُرَ مَوْقِعُهَا مِنْ قَلْبِهِ، آثَرَهَا عَلَى اللّهِ تَعَالَى، فَانْقَطَعَ إِلَيْهَا، وَ صَارَ عَبْداً لَهَا).آرى، اين هوا پرستان بى معرفت، متاع ناچيز و فانى دنيا را نقد و مواهب عظيم و جاويدان آخرت را نسيه مى پندارند و همين سبب مى شود که دنيا را بر آخرت ترجيح دهند و رضاى خلق را بر رضاى خالق مقدّم بشمرند.درست، عکس پرهيزگاران با ايمان که امام(عليه السلام) در خطبه متقين درباره آن ها فرموده است: (عَظُمَ الْخَالِقُ فِي أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِي أَعْيُنِهِمْ) خدا در نظر آنان با عظمت جلوه کرده در نتيجه، غير خدا هر چه هست در نظر آن ها کوچک است.جمله (فَانْقَطَعَ إِلَيْهَا، وَ صَارَ عَبْداً لَهَا) اشاره به اين حقيقت است که اين دنياپرستان، سرانجام کارشان به جايى مى رسد که از عبوديت پروردگار خارج مى شوند و به عبوديت دنيا و هواى نفس و شيطان در مى آيند. از توحيد و خداپرستى عملا کنار مى روند و به شرک و دنياپرستى روى مى آورند.کار آن ها به جايى مى رسد که همچون عُمَر سعد بر اين عقيده پافشارى مى کنند که رها کردن ملک رى به جهت ترس از عذاب قيامت و متنعم شدن به نعمت هاى بهشتى، نقد را با نسيه معامله کردن است و هيچ عاقلى تن به اين معامله نمى دهد: «اَلاَ إِنَّمَا الدُّنْيَا لِخَيْرٌ مُعَجَّلٌ *** فَمَا عَاقِلٌ باعَ الْوُجُودُ بِدَيْن»(7)***نكته:دو بال براى پرواز به سوى خدا!خوف و رجا يعنى بيم از كيفر و اميد به لطف و رحمت خدا، قوى ترين انگيزه حركت به سوى تقوا و پاكيزگى هاست. هيچ كس بدون اين دو نمى تواند در آسمان قرب حق پرواز كند و به اوج قاف قرب او راه يابد. همان گونه كه اميد به نتايج لذت بخش پيروزى در امتحان و بيم از آثار سقوط و رفوزه شدن تمام نيروهاى يك محصل و دانشجو را براى پيمودن مسير علوم و دانش ها بسيج مى كند، در پيمودن راه معنويت نيز بهره گيرى از اين بيم و اميد ضرورى است. در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى خوانيم: «أَعْلَى النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَاللَّهِ أَخْوَفُهُمْ مِنْهُ؛ برترين مردم از نظر مقام در پيشگاه خدا خائف ترين آن هاست». امام صادق عليه السلام مى فرمايد: «لَا يَكُونَ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً حَتَّى  يَكُونُ خَائِفاً رَاجِياً، وَ لَا يَكُونُ خَائِفاً رَاجِياً حَتَّى  يَكُونَ عَامِلًا لِمَا يَخَافُ وَ يَرْجُو؛ مؤمن، مؤمن نخواهد بود تا داراى خوف و رجا باشد و خوف و رجا نخواهد داشت مگر اين كه با آن چه مى ترسد يا اميد دارد هماهنگ عمل كند». ولى بهره گيرى از اين دو در صورتى امكان دارد كه خوف و رجا كاذب نباشد و نشانه كاذب نبودنش، عمل هماهنگ با آن است. ولى متأسفانه بسيارى از مردم، نسبت به اموردنيا و خوف و رجاى صادقى دارند؛ در حالى كه نسبت به آخرت گرفتار خوف و رجاى كاذبند. در همين زمان كه اين ستور را مى نويسيم نوعى بيمارى شديد «ذات الرّيه» به نام «سارس» پيدا شده كه به نوعى كشنده است (حدّاكثر از يك صد نفر مبتلا به اين بيمارى شش نفر قربانى مى شود) ولى براى پرهيز از ابتلاى به آن چنان اقدامات احتياطى شروع شده كه فراتر از آن امكان ندارد. در مناطق آلوده همه جا را سمپاشى مى كنند؛ همه با ماسك حركت مى كنند؛ هر شخص مظنونى را معاينه مى كنند؛ مراكز تجمع را تعطيل كرده اند؛ جشن شادى و مجلس عزا نمى گيرند؛ در فرودگاه ها همه مسافران به دقت از اين نظر كنترل مى شوند. اين همان خوف صادق است. آيا مؤمنان در مورد خوف از كيفرهاى الهى در قيامت كه به مراتب از اين سنگين تر است چنين عكس العملى نشان مى دهند؟!امام اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه مذكور تعجب مى كنند كه چگونه بعضى از مردم در مقابل خوف اندكى از انسان ها عكس العمل سريع و قوى نشان مى دهند، ولى در برابر خوف خدا چنين نيستند!درباره رجا هم همين گونه است؛ ولى اولياء الله چنان بودند كه از خوف خدا در محراب عبادت مانند بيد مى لرزيدند و گاه صيحه مى زدند و مدهوش مى شدند.سخن در اين زمينه بسيار است. هدف در اين جا اشاره كوتاهى براى تكميل بحث ها بود. با حديث نابى اين گفتار را پايان مى دهيم.امام صادق عليه السلام مى فرمايد: كان ابى يقول: إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ فِي قَلْبِهِ نُورَانِ، نُورُ خِيفَةٍ وَ نُورُ رَجَاءٍ لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ يَزِدْ عَلَى  هذَا وَ لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ يَزِدْ عَلَى  هَذَا؛ پدرم مى فرمود: هر بنده مؤمنى در قلبش دو نور است نور خوف و نور رجا، هر يك وزن شود اضافه بر ديگرى نخواهد بود. ****پی نوشت:1. تعبير به «والعظيم» به جاى «والله العظيم» به دليل اين است که گاهى حذف موصوف و تکيه بر صفت، تأکيد بيشترى نشان مى دهد; يعنى آن قدر اين وصفِ عظمت براى ذات پاک او ثابت و مسلّم است که گويى نامى از نام هاى اوست.2. اصول کافى، جلد 2، صفحه 68.3. «مدخول» از ماده «دخل» (بر وزن اَجَل) به معناى فساد کردن گرفته شده; بنابراين مدخول يعنى چيزى که فاسد يا غش در آن است.4. «محقق» به معناى معلوم و قطعى در جمله بالا صفت براى خوف است ـ و بايد مجرور باشد ـ اشاره به اين که ترس واقعى تنها از خداست; چرا که اوست که بدکاران را کيفر مى دهد; بنابراين اگر از خدا بترسيم و نافرمانى او نکنيم از هيچ چيز و هيچ کس نخواهيم ترسيد; ولى بسيارى از شارحان و مترجمان «محقق» را خبر «کل خوف» گرفته اند و در مرجع ضمير «فانه» و همچنين استثنا و مفهوم مجموع جمله گرفتار مشکلات زيادى شده اند; حال آن که اگر «محقق» را صفت خوف بگيرند، مفهوم اين جمله کاملا واضح است. قابل توجه اين که جمله قبل که درباره رجا صحبت مى کند، قرينه خوبى بر معنايى است که بيان شد. به تعبير ديگر، امام(عليه السلام) مى فرمايد: هر اميدى جز اميد به خدا باطل و هر خوفى جز خوف از خدا نادرست است.5. بقره، آيه 102.6. «ضمار» به معناى وعده دور و دراز است. اين واژه به معناى مخفى و پنهان و چيزى که اميد چندانى به آن نيست به کار مى رود.7. اين مضمون اشعار معروفى است که از عمر سعد هنگامى که ابن زياد پيشنهاد جنگ با امام حسين(عليه السلام) را به او کرد و وعده فرماندارى رى را به او داد و او نخست در انتخاب ميان اين دو، حيران گشت و سرانجام تصميم به جنگ گرفت، نقل شده است. اين اشعار را مرحوم سيّد بن طاووس در لهوف، صفحه 193 به طور کامل آورده و مورخ معروف، طبرى نيز در حوادث سال 61 هجرى بخشى از آن را نقل کرده است. 
شرح علامه جعفریچگونه بايد اميدوار بود؟يدعي بزعمه انه يرجو الله، كذب و العظيم! ما باله لا يتبين رجاوه في عمله؟ فكل من رجا عرف رجاوه في عمله، و كل رجاء الا رجاء الله تعالي فانه مدخول، يرجو الله في الكبير، و يرجوا لعباد في الصغير فيعطي العبد ما لا يعطي الرب! فما بال الله جل ثناوه يقصر به عما يصنع به لعباده؟ اتخاف في رجائك له كاذبا، او تكون لا تراه للرجاء موضعا؟ و كذلك ان هو خاف عبدا من عبيده، اعطاه من خوفه ما لا يعطي ربه. فجعل خوفه من العباد نقدا و خوفه من خالقه ضمارا و وعدا! و كذلك من عظمت الدنيا في عينه و كبر موقعها من قلبه، آثرها علي الله تعالي فانقطع اليها، و صار عبدا لها». (آن فرورفته در غفلت) با گمان بي‌اساس خود ادعا مي‌كند اميدوار به خدا است. سوگند به خداوند بزرگ او دروغ مي‌گويد، (اگر چنان است كه ادعا مي‌كند) چرا اميد او در عملش نمودار نمي‌گردد؟ زيرا هر كس كه اميدوار باشد، اميد او در عملش شناخته مي‌شود و هر اميدي، بجز اميد به خداوند متعال آلوده و هر ترسي غير از ترس از خدا ناقص و بي‌اساس است، مگر خوف از خدا كه حق است و داراي عامل واقعي است. خدا را در امور بزرگ اميدوار مي‌گردد و بندگان او را در امور كوچك هيبت و اهميتي كه به بنده مي‌دهد، به خدا منظور نمي‌دارد! چه علتي دارد كه خداوند (كه بزرگ است سپاس او) مورد كوتاهي واقع گردد. در حاليكه درباره‌ي بندگانش آن كوتاهي روا ديده نمي‌شود.! آيا مي‌ترسي در اميدي كه براي او ادعا مي‌كني دروغگو باشي يا خدا را براي اميد بستن سزاوار نمي‌بيني. و بدينسان اگر از يكي از بندگان خدا بترسد، براي دفع خوف خود چاره مي‌جويد، ولي در برابر خوف از خدا بي‌اعتنائي مي‌ورزد. بدين ترتيب ترس از بندگان را نقد تلقي مي‌كند و خوف از خدا را وعده‌اي كه اميدي براي وفا به آن نيست و چنين است وضع كسي كه دنيا در چشمانش بزرگ جلوه كند و موقعيت آن در دلش با عظمت گردد!).براي تكميل مباحث اميد، مراجعه فرماييد به مجلد سيزده ص 95 تا 97. اگر خدا را آنچنانكه مي‌توانيم دريافت مي‌كرديم، اميدها و ترسها و آرزوها و محبتهاي ما در سطحي عالي‌تر از آن بود كه تاكنون ما را به خود مشغول داشته‌اند. آري، تا آن موجود برين (خدا) را بهمان اندازه و كيفيت كه براي ما مقدور است، مي‌شناختيم و به عبارت ديگر در همان مقداري كه معرفت خداوندي براي ما امكان‌پذير است، اگر وجود خود را با همين معرفت توجيه و مديريت مي‌كرديم، سريع‌تر و عالي‌تر به درجات كمال نسبي نائل مي‌گشتيم. ولي چه بايد كرد كه وجود ما نتوانسته است مديريت خود را از چنگال خود طبيعي رهايي بخشيده و خود را در اختيار (من عالي) (شخصيت سالم) قرار بدهد.بهر حال:شرح اين هجران اين خون جگر         اين زمان بگذار تا وقت دگربار الها، بار ديگر عنايت بنده‌پروري خود را شامل حال ما فرما، باشد كه اين هجران و ناآشنايي كه مابين ما و (من) (خويشتن، شخصيت ما) افتاده است، مبدل به وصال و خودآشنايي گردد. خداوندا، ناله‌ي بشر امروزي جز اين نيست كه:تشنه به كنار جوي چندان خفتم          كز جوي من آب زندگاني بگذشتحيران شده‌ام كه ميل جان با من چيست          و اندر گل تيره اين دل روشن چيست!عمريست هزار بار من گويم و من          من گويم وليك مي‌ندانم من چيست!تنها من عالي بشري است كه با دريافت خدا مي‌فهمد كه در اين دنيا به چه كسي بايد اميد بست و از چه كسي بايد ترس و هراس داشت و كيست آن موجودي كه ملاك حقيقي محبتها است. اگر آدمي بداند كه تنها خدا است كه مقلب القلوب است، تنها خدا است كه مسبب الاسباب است، تنها خدا است كه محول الاحوال است جز به خدا دل به هيچ كس نمي‌بندد و غير از خدا را از موجودات طبيعت گرفته تا قدرتمندترين انسانها جز وسيله‌اي كه حتي وسيله بودن آنها نيز وابسته به اراده‌ي خداوندي است، ارزيابي نمي‌نمايد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين گفتار در زمينه نكوهش كسانى است كه ادّعا مى كنند اميد خود را به خدا بسته اند ليكن در اين راه به عمل نمى پردازند، و مبتنى بر هشدار به اينهاست كه اميد آنان خالص نمى باشد و با دروغ شمردن ادّعاى آنها كوتاهى و قصور آنان را در عمل بيان مى كند:فرموده است: «يدّعي بزعمه أنّه يرجو اللّه»:يعنى او به گمان خويش ادّعا مى كند كه به خدا اميدوار است، اين جمله صورت مدّعاست كه ممكن است حاليّه يا مقاليّه باشد يعنى حال و يا گفتار او بيانگر آن باشد.فرموده است: «كذب و العظيم»:اين جمله در ردّ ادعاى مذكور است كه با سوگند به خداوند تأكيد شده است. اين كه لفظ جلاله را نياورده و عظيم فرموده براى اين است كه در اين جا ذكر عظمت با رجا و اميدوارى مناسبتر است.فرموده است: «ما باله... تا عرف رجاءه في عمله»:اين عبارت در واقع قياسى است از شكل دوم كه نتيجه مى دهد اين مدّعى اميد به خدا نبسته است و اميدوار به او نيست، منظور آن حضرت از رجا اميد كامل است كه انسان به خاطر آن به كار و كوشش مى پردازد، و به همين سبب اميد به خدا را استثنا كرده و «إلّا رجاء اللّه» گفته و علّت آن را مشوب بودن آن ذكر كرده و اعلام فرموده كه اين گونه اميدها صحيح و خالص نيست، و دليل آن اين است كه هر كس در باره امرى به صاحب قدرتى يا جز آن دل بندد و به او چشم اميد داشته باشد با همه نيرو به خدمت او مى پردازد، و در كسب رضا و خشنودى او سعى بليغ به جا مى آورد و به اندازه اى كه به او اميد و اخلاص دارد براى او كار و كوشش مى كند در حالى كه ملاحظه مى شود كسانى كه ادّعا مى كنند اميد خود را به خدا بسته اند در راه او به سعى و تلاش نمى پردازند، و اين كوتاهى در عمل و تقصير در انجام وظايف دينى نشانه اين است كه اميد آنها به خداوند ناب و خالص نيست، و نيز اين كه فرموده است هر ترسى قطعى و محقّق است جز ترس از خدا كه استوار و واقعى نيست براى نكوهش شنوندگان است كه با كوتاهى در اعمال دينى و وظايف إلهى به خدا اميدوارند و تقدير استثناى اوّل با مستثنا منه آن اين است كه: اميد هر اميدوارى در چگونگى عمل او شناخته، و درجه اخلاص او در باره اميدى كه دارد دانسته مى شود جز اميد به خدا كه پاكيزه و خالص نيست، جمله مذكور به صورت كلّ رجاء إلّا رجاء اللّه فإنّه مدخول نيز روايت شده است، و تقدير آن «كلّ رجاء محقّق أو خالص إلّا...» مى باشد تا كلّى مزبور با جمله «كلّ خوف محقّق» مطابقت كند، زيرا ذكر محقّق در جمله اخير دليل اضمار اين كلمه در جمله اوّل و مفسّر آن است.فرموده است: «يرجو اللّه في الكبير... تا يعطى الرّب»:اين عبارت در حكم قياس ضمير است كه صغراى آن جمله «يرجوا لعباد في الصّغير» مى باشد و كبراى مقدّر اين است كه هر كس اين چنين باشد شايسته است نسبت به پروردگار خود با اميدهاى بزرگى كه به او دارد كوشاتر و رفتارش از آنچه با مخلوق كه بندگان اويند دارد بالاتر و خاضعانه تر باشد، و صغرا در اين قياس مسلّم است، زيرا آنچه مشهود و محسوس است اين است كه تلاش و كوشش مردم در قبال اميدها و درخواستهايى كه از يكديگر دارند خيلى بيشتر و جدّى تر از سعى و كوششى است كه در برابر آرزوهاى خود ازخداوند متعال انجام مى دهند، و در مورد كبرا نيز فطرت و سرشت انسان حكم مى كند در برابر كسى كه بزرگترين مرجع اميد است، آنچه را از نظر كميّت و كيفيّت در خور مقام اوست وسيله قرار داده و به كار بسته شود.فرموده است: «فيعطى العبد ما لا يعطى الرّب»:اين جمله ناقض كبر است يعنى اهميّتى كه به بنده خدا مى دهد بيش از اهميّتى است كه براى پروردگار خويش قائل مى شود.فرموده است: «فما بال اللّه... تا لعباده»:اين سخن در توبيخ و نكوهش كسانى است كه به گونه اى كه ذكر شد بر خلاف وظايف بندگى خود نسبت به پروردگار رفتار مى كنند.فرموده است: «أ تخاف... تا موضعا»:اين گفتار مبتنى است بر پرسش از علّت آنچه در باره اميدوارى انسان به خلق و خالق ذكر شد، و چگونگى عمل و رفتار انسان نسبت به كسى كه به او اميد بسته، و قصور و مسامحه او نسبت به پروردگارش كه به او اميدوار است، پرسش مذكور بر سبيل انكار و در سرزنش و سركوب كسى است كه ادّعا كند علّت اين امر يكى از دو مورد مذكور است، و اين دو يكى بيم از اين كه ممكن است اميد او به خدا بيجا و نادرست باشد، ديگرى اين كه گمان كند كه خداوند شايستگى آن را ندارد كه به او اميد بندد، امّا مورد اوّل اشتباهى بزرگ و ناشى از كوتاهى در شناخت پروردگار متعال است و مورد دوّم كفر آشكار است، اين كه امام (ع) به ذكر اين دو علّت اكتفا فرموده براى اين است كه منشأ نوميدى مردم از يكديگر و يا ضعف اميد آنها چنانچه مشهور است همين دو علّت است، و بديهى است اين دو امر در مورد پروردگار منتفى است زيرا او بى نياز مطلق است و هيچگونه بخل و منعى از طرف او وجود ندارد، و اگر بنده استعداد اميد به او را داشته باشد، و بر اساس اميدى كه به خدا دارد، كار كند، و خواستار افاضه جود و بخشش إلهى و بر آوردن آرزوى خود باشد، اميدش بيجا نبوده و به خطا نرفته است چه او مرجع تمام اميدها و برآورنده آرزوهاست.فرموده است: «و كذلك إن هو خاف... تا يعطى ربّه»:اين عبارت قياس ضمير استثنايى است كه قصور خوف بيم دارندگان از خداوند را در مقايسه با ترس از برخى بندگان او بيان مى كند. ضمير در واژه «عبيده» به اللّه و در «خوفه» به خائف، و يا به عبد باز مى گردد، ملازمه در اين قضيّه شرطيّه روشن است، و كبراى اين قياس استثناى عين مقدّم است به نحوى كه عين تالى مذكور را نتيجه دهد.فرموده است: «فجعل... تا وعدا»:اين سخن نيز سرزنش و سركوبى است بر كسى كه مشمول اين اعتراض و مورد اين استدلال است، زيرا اين زشتى و رسوايى است كه كسى ترس از فردى مانند خودش را نقد و موجود دانسته، و ترس از پروردگارش را وعده و نسيه بداند.فرموده است: «و كذلك من عظمت الدّنيا... »:اين سخنان در بيان علّت اين است كه چرا مردم زندگى دنيا را بر ثوابهايى كه خداوند وعده فرموده ترجيح مى دهند و از هر چه غير دنياست مى برند و خود را بنده آن مى سازند. بديهى است عظيم جلوه گر شدن دنيا در نظر انسان جزيى از علّت قريب اين امر است و تمام علّت آن، حقير شمردن وعده هاى آخرت در مقايسه با لذّات دنياست و نيز آنچه باعث اين علّت است تمايل انسان به بهره گيرى كامل از لذّات دنياست كه حقيقت دارد و موجود است، و عدم حضور لذّاتى است كه وعده داده شده و انسان از آنها بر حسب تعريف و توصيف، تصوّرى ضعيف دارد، و آنچه از آن در ذهن انسان مى باشد اين است كه چيزهايى كه در آخرت وعده داده شده شبيه لذّاتى است كه انسان هم اكنون در دسترس خود دارد، از اين رو لذّتهاى گذراى دنيا در نظر آنها بزرگتر و در دلهاى آنها راسختر است و در نتيجه دنيا را بر مى گزينند و از غير آن مى برند، و خود را بنده آن مى گردانند. هدف از اين توبيخ و نكوهش رهانيدن مردم از دنيا، و ايجاد رغبت در آنهاست نسبت به آنچه خداوند وعده داده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 356 الفصل الثاني (منها):يدّعي بزعمه أنّه يرجو اللّه، كذب و العظيم ما باله لا يتبيّن رجاؤه في عمله، و كلّ من رجا عرف رجاؤه في عمله إلّا رجاء اللّه فإنّه مدخول، و كلّ خوف محقّق إلّا خوف اللّه فإنّه معلول، يرجو اللّه في الكبير و يرجو العباد في الصّغير، فيعطى العبد ما لا يعطى الرّبّ، فما بال اللّه عزّ و جلّ يقصّر به عمّا يصنع به بعباده، أ تخاف أن تكون في رجاءك له كاذبا، أو تكون لا تراه للرّجاء موضعا، و كذلك إن هو خاف عبدا من عبيده أعطاه من خوفه ما لا يعطى ربّه، فجعل خوفه من العباد نقدا، و خوفه من خالقه ضمارا و وعدا، و كذلك من عظمت الدّنيا في عينه، و كبر موقعها في قلبه، آثرها على اللّه فانقطع إليها، و صار عبدا لها.اللغة:(الزّعم) مثلّثة الزاء قد يطلق على الظنّ و الاعتقاد الفاسد و منه قوله تعالى  «زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ لَنْ يُبْعَثُوا».و قد يطلق على القول الباطل و الكذب، و ربّما يطلق على القول الحقّ و المراد هنا الأوّل و (مدخول) مفعول من الدّخل بالتسكين و هو المكر و الخديعة و العيب و مثله الدّخل محرّكة قال تعالى: «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ» .أي مكرا و خديعة و (الضّمار) ما لا يرجى من الوعود هكذا قال الشّارح المعتزلي و قال الفيروزآبادي: الضّمار ككتاب من المال الّذي لا يرجى رجوعه، و من العذاب ما كان ذا تسويف و خلاف العيان، و من الدّين ما كان بلا أجل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى) ؛ ج 9 ؛ ص360 الاعراب:باء في قوله: بزعمه، للسببيّة إن كان الزّعم بمعنى الظنّ و الاعتقاد، و إلّا فهى صلة، و الواو في قوله: كذب و العظيم، للقسم و إنّما قال: و العظيم و لم يقل:و اللّه العظيم، تأكيدا لعظمة الباري سبحانه، لأنّ الموصوف إذا لغى و ترك و اعتمد على الصّفة حتّى صارت كالاسم كانت أدلّ على تحقّق مفهوم الصّفة كالحارث و العبّاس هكذا قال الشّارح المعتزلي.و قال البحراني: و إنّما قال: و العظيم، دون اللّه لأنّ ذكر العظمة هنا أنسب للرّجاء، و الاضافة في قوله: من خوفه، من اضافة المصدر إلى الفاعل أو المفعول،المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام قد نبّه في هذا الفصل من كلامه عليه السّلام على بطلان دعوى من يدّعى رجاء ثواب اللّه سبحانه و خوف عقابه و يزعم اتّصافه بهذين الوصفين اللّذين هما من أوصاف السّالكين و حالات الطّالبين و مقامات العارفين الرّاغبين، و عقبّه بالتّزهيد عن الدّنيا بالأمر بالتّأسّي على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و جملة من السّلف الصّالحين من الأنبياء و المرسلين حيث زهدوا في الدّنيا، و آثروا الآخرة على الاولى لما رأوا من معايبها و مساويها، و قد تقدّم في التّنبيه الثّالث من تنبيهات الفصل السّادس من فصول الخطبة الثّانية و الثّمانين تحقيق معنى الرّجاء و تفصيل الكلام فيه و لا حاجة إلى الاعادة، و إنّما نشير هنا إلى محصّل ما أوردناه هناك تمهيدا و توضيحا للمتن.فأقول: خلاصة ما قلناه فيما تقدّم: إنّ الرّجاء عبارة عن ارتياح النّفس لانتظار ما هو محبوب عندها، فهو حالة لها تصدر عن علم و تقتضى عملا، فمن كان يرجو لقاء ربه و يأمل ثوابه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربّه أحدا، كما نطق به الكتاب الكريم و القرآن الحكيم، فاللّازم على الرّاجي للثواب من الملك الوهّاب عزّ و علا أن يبذر المعارف الالهيّة في قلبه، و يدوم على سقيه بماء الطّاعات و يجتهد في تطهير نفسه عن شوك الأخلاق الرّدية المانعة من نماء العلم و زيادة الايمان، و ينتظر من فضل اللّه سبحانه أن يثبته على ذلك إلى زمان وصوله و حصاد عمله، فذلك الانتظار هو الرّجاء الحقيقي المحمود.إذا عرفت ذلك فنقول: إنّ من النّاس من يتّبع هواه و يفرّط في أمر مولاه و يغمر في المعاصى و يدوم على المناهي و مع ذلك كلّه (يدّعى بزعمه) الفاسد و نظره الكاسد (أنّه يرجو اللّه) و يأمل لقائه فقد (كذب) في دعواه و خاب فيما يتوقّعه و يتمنّاه (و) الرّبّ (العظيم) لما قد عرفت أنّ الرّجاء بدون إصلاح العمل حمق و جهالة، و من دون تزكية النّفس سفه و ضلالة استفهام توبيخى (ما باله) استفهام على سبيل التّوبيخ و التّقريع أى ما بال هذا الدّاعي للرّجاء (لا يتبيّن رجاؤه في عمله) يعني انّه لو كان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 362 رجاؤه صدقا لظهر رجاؤه في عمله، و ذلك لأنّا نرى أنّ كلّ من رجا شيئا من سلطان أو غيره فانّه يتابعه و يخدمه و يتقرّب إليه و يتحبّب إليه و يبالغ في طلب رضاه و يسارع إلى خدمته و يأتي بقدر طوعه كلّ ما هو مطلوب له و محبوب عنده ليظفر بمراده و ينال إلى ما يرجوه منه، و هذا المدّعي للرّجاء حيث لا يظهر رجاؤه في عمله يتبيّن أنّه كاذب في دعواه، غير خالص في رجاه.و هذا معنى قوله (و كلّ من رجا عرف رجاؤه في عمله إلّا رجاء) من يرجو (اللّه فانّه مدخول) أى معيب (و كلّ خوف محقّق) أى كلّ خائف فخوفه محقّق ثابت له أصل و حقيقة يظهر آثاره على الخائف (إلّا خوف اللّه) تعالى (فانّه معلول) أى مشتمل على المرض و العلّة حيث لا يظهر آثاره و علاماته على من يخافه سبحانه كما ستعرفه تفصيلا.هذا على تقدير عود الضّمير في قوله: فانّه، إلى خوف اللّه، و يجوز عوده إلى كلّ خوف بأن يجعل محقّق صفة لخوف و إلّا بمعنى غير و هذه الجملة أعني جملة فانّه معلول خبرا لكلّ خوف، فيكون محصّل المعنى أنّ كلّ خوف ثابت غير خوف اللّه سبحانه فانّ هذا الخوف معلول، بخلاف خوفه سبحانه فانّه الخوف الصّريح الحقيقي، و ذلك لأنّ ما يخاف به من غيره تعالى فهو أمر دنيويّ سريع الزّوال و الانقضاء، مع أنّ ذلك الغير لا يقدر على ايقاع مكروه على الخائف إلّا بمشيّة اللّه سبحانه و إقدار منه له عليه، بخلاف الخوف منه تعالى فانّه خوف من القادر القاهر لارادّ لقضائه و لا دافع لحكمه، و عذابه أليم لا يفنى، و سخطه عظيم لا ينقطع و لا يتناهى و يؤيّد هذا الاحتمال الثّاني في هذه الفقرة ما في بعض النّسخ بدل قوله:و كلّ من رجا آه و كلّ رجاء إلّا رجاء اللّه فانه مدخول، وجه التّأييد أنّ الضّمير حينئذ يعود إلى كلّ رجاء فيكون سوق كلتا الفقرتين على مساق واحد، و يتطابق الكلّيتان كما هو غير خفيّ على البصير، هذا.و أكّد كون رجائه للّه سبحانه معلولا بقوله (يرجو اللّه في الكبير) أى يرجو رحمته و مغفرته و نعمته و منّته و جنّته الّتي عرضها السّماء و الأرض (و يرجو العباد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 363 في الصّغير) أى في امور دنيويّه زهيدة المنفعة قليلة الجدوى سريعة الزّوال و الانقضاء و مع ذلك مشاكلة (فيعطى العبد ما لا يعطى الرّب) الاتيان بلفظ الاعطاء في يعطى الرّب للمشاكلة، و المراد أنّه يكثر عمله لمن يرجوه من العباد و يتقرّب إليه بكلّ وسيلة ليفوز بما يتوقّعه منه، و يتهاون في طاعة ربّه و يتكاسل في عبادته و يقصّر فيما يقربه إليه مع أنّ اللّازم عليه أن يكون عمله بعكس ذلك، فيكون قيامه بوظايف التّقرّب إلى اللّه سبحانه أكثر و آكد من القيام بوظايف التّقرّب إلى غيره، حيث إنّ المرجوّ الكبير يستدعى ما يناسبه ممّا هو وسيلة إليه كميّة و كيفيّة.استفهام توبيخى و حيث إنّه عكس في القيام بوظايف رجاه و لم يعط ربه ما أعطاه سواه فحقيق بالتّوبيخ و الملام و التّقريع و التّبكيت، و لذلك قال ذمّا و تشنيعا (فما بال اللّه عزّ و جلّ يقصر به عمّا يصنع به بعباده) أى عمّا يعمل به، و يصانع لهم من المصانعة الّتي هى أن تصنع شيئا لغيرك لتصنع لك مثله.و أكد التّوبيخ و التشنيع بقوله (أ تخاف أن تكون في رجاءك له كاذبا أو تكون لا تراه للرّجاء موضعا) يعني أنّ قصورك في القيام بوظايف الرّجا كاشف من خوفك من أحد أمرين كلاهما باطل:أحدهما أن تكون كاذبا في رجاءك له سبحانه لزعمك أنّك لا تستعدّ مع العمل بلوازم رجائه تعالى لافاضة الجود منه عليك و لا تنال إلى مرجوّك، و هو خطاء عظيم ناش عن ضعف الاعتقاد بالوعود الّتي وعدها اللّه سبحانه على ألسنة رسله و أنبيائه لمن عمل صالحا و يرجو رحمة ربّه.و ثانيهما أن تكون لا تراه للرّجاء موضعا، و هو كفر صريح ناش من توهّم عجزه أو بخله، هذا.و لما نبّه على بطلان دعوى المدّعين للرّجاء و شنّعهم على تلك الدّعوى، عقّبه بالتّشنيع على الخائفين بسبب قصورهم في لوازم الخوف، و توضيح قصورهم فيها محتاج إلى تحقيق معنى الخوف و بيان حقيقته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 364 فأقول: إنّ الخوف كما في إحياء العلوم عبارة عن تألّم القلب و احتراقه بسبب توقّع مكروه في الاستقبال، و قد ظهر هذا في بيان حقيقة الرّجاء و هو صفة تقتضى علما و عملا.اما العلم فهو العلم بالسّبب المفضى إلى المكروه، و ذلك كمن جنى على ملك ثمّ وقع في يده فيخاف القتل مثلا و يجوز العفو و الافلات، و لكن يكون تألّم قلبه بالخوف بحسب قوّة علمه بالأسباب المفضية إلى قتله، و هو تفاحش جنايته و كون الملك حقودا غضوبا منتقما، و كونه محفوفا بمن يحثّه على الانتقام، خاليا عمّن يتشفّع إليه في حقّه، و كان هذا الخائف عاطلا عن كلّ وسيلة و حسنة تمحو أثر جنايته عند الملك، فالعلم بتظاهر هذه الأسباب سبب لقوّة الخوف و شدّة تألّم القلب، و بحسب ضعف هذه الأسباب يضعف الخوف.و قد يكون الخوف لا عن سبب جناية قارفها الخائف، بل عن صفة المخوف منه كالّذى وقع في مخالب سبع، فانّه يخاف السّبع لصفة ذات السّبع و هى سطوته و حرصه على الافتراس غالبا و إن كان افتراسه بالاختيار.و قد يكون من صفة جبليّة للمخوف منه كخوف من وقع في مجرى سيل أو جوار حريق من الغرق و الاحتراق، لأنّ طبع الماء مجبول على السّيلان و الاغراق، و كذا النّار على الاحراق، فالعلم بأسباب المكروه هو السّبب الباعث المثير لاحراق القلب و تألّمه، و ذلك الاحراق هو الخوف.فكذلك الخوف من اللّه تارة يكون لمعرفة اللّه و معرفة صفاته و أنّه لو أهلك العالمين لم يبال و لم يمنعه مانع، و تارة يكون لكثرة الجناية من العبد بمقارفة المعاصي، و تارة يكون بهما جميعا، و يحسب معرفته بعيوب نفسه و معرفته بجلال اللّه تعالى و استغنائه و أنّه لا يسئل عمّا يفعل و هم يسئلون تكون قوّة خوفه فأخوف النّاس لربّه أعرفهم بنفسه و بربّه و لذلك قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنا أخوفكم للّه، و كذلك قال اللّه: إنّما يخشى اللّه من عباده العلماء.و أما العمل فهو أنّه إذا حصل له الخوف أوجب ذلك الكفّ و التّوقّى عن كلّ ما يؤدّى إلى المكروه المتوقّع الّذي يخاف منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 365 و خوف اللّه سبحانه إذا ثبت في القلب و اشتدّ يظهر أثره على البدن و على الجوارح و الصّفات.اما البدن فبالنّحول و الصّفار و الغشية و الزّعقة و البكاء، و قد ننشقّ به المرارة فيفضى إلى الموت، أو يصعد إلى الدّماغ فيفسد العقل، أو يقوى فيورث القنوط و اليأس.و اما الجوارح فبكفّها عن المعاصي و تقييدها بالطّاعات تلافيا لما فرّط و استعدادا للمستقبل.و اما الصفات فبأن يقمع الشّهوات و يكدّر اللّذات فتصير المعاصي المحبوبة عنده مكروهة كما يصير العسل مكروها عند من يشتهيه إذا عرف أنّ فيه سمّا فتحرق الشّهوات بالخوف و تتأدّب الجوارح و يحصل في القلب الذّبول و الخشوع و الاستكانة و يفارقه الكبر و الحقد و الحسد بل يصير مستوعب الهمّ بخوفه و النّظر في خطر عاقبته، فلا يتفرّغ لغيره و لا يكون له شغل إلّا المراقبة و المحاسبة و المجاهدة و الضنّة بالأنفاس و اللّحظات، و مؤاخذة النّفس بالخطرات و الخطوات و الكلمات و يكون حاله حال من وقع في مخالب سبع ضار لا يدرى أنّه يغفل عنه فيفلت أو يهجم عليه فيهلك فيكون ظاهره و باطنه مشغولا بما هو خائف منه لا متّسع فيه لغيره هذا حال من غلبه الخوف و استولى عليه.و قوّة المراقبة و المحاسبة و المجاهدة بحسب قوّة الخوف الّذي هو تألّم القلب و احتراقه و قوّة الخوف بحسب قوّة المعرفة بجلال اللّه تعالى و صفاته و أفعاله و بعيوب النّفس و ما بين يديها من الأخطار و الأهوال.و أقلّ درجات الخوف ممّا يظهر أثره في الأعمال أن يمنع عن المحظورات و يسمّى الكفّ الحاصل عن المحظورات ورعا، فان زادت قوّته كفّ عمّا يتطرق إليه امكان التّحريم فيكفّ أيضا عن المشتبهات و يسمّى ذلك التّقوى، إذ التّقوى أن يترك ما يريبه إلى ما لا يريبه، و قد يحمله على ترك ما لا بأس به مخافة ما به منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 366 بأس، و هو الصّدق في التّقوى، فاذا انضمّ إليه التّجرّد للخدمة فصار لا يبنى ما لا يسكنه، و لا يجمع مالا يأكله، و لا يلتفت إلى دنيا يعلم أنّها تفارقه، و لا يصرف إلى غير اللّه تعالى نفسا من أنفاسه، فهو الصّدق و صاحبه جدير بأن يسمّى صديقا.و يدخل في الصّدق التّقوى، و يدخل في التّقوى الورع، و يدخل في الورع العفة فانّها عبارة عن الامتناع عن مقتضى الشّهوات خاصّة فاذا الخوف يؤثّر في الجوارح بالكفّ و الاقدام، و يتجدّد له بسبب الكفّ اسم العفّة، و هو كفّ عن مقتضى الشّهوة و أعلى منه الورع، فانّه أعمّ لأنّه كفّ عن كلّ محظور و أعلى منه التّقوى، فانّه اسم للكفّ عن المحظور و الشّبهة جميعا و ورائه اسم الصّديق و المقرّب.إذا عرفت ذلك ظهر لك معنى قوله (و كذلك إن هو خاف عبدا من عبيده) سبحانه (أعطاه من خوفه) الضمير راجع إلى الخائف أو العبد أى أعطاه من أجل خوفه إيّاه (ما لا يعطى ربّه) يعنى أنّه يقوم بمقتضيات خوفه إن خاف غير اللّه تعالى فيفعل ما يأمر و يترك ما ينهى و يأتي بما يريد بخلاف خوفه منه سبحانه فيدّعى الخوف و لا يظهر أثره عليه (فجعل خوفه من العباد نقدا) أي كالنقد المعجّل لوجود آثاره فيه بالفعل (و خوفه من خالقه ضمارا و وعدا) ذا تسويف غير موجود آثاره فيه بعد هذا.و لمّا نبّه على بطلان دعوى المدّعين للخوف و الرّجاء و كذّبهم في تلك الدّعوى معلّلا بكون رجاهم لغير اللّه تعالى أكثر و آكد، و خوفهم من غيره سبحانه أقوى و أشدّ، و فهم من ذلك ضمنا بدلالة الالتزام أنّ توجّههم و مراقبتهم إلى غيره عزّ و علا أكثر من مراقبتهم و توجّههم إليه، حيث إنّهم يؤثرون غيره عليه إذا رجوا، و يقدمون خوف الغير على خوفه إذا خافوا أردف ذلك بالتّنبيه على أنّ حال أبناء الدّنيا كذلك، لايثارهم الدّنيا عليه تعالى و انقطاعهم إليها و افتتانهم بها و رغبتهم إليها دونه.و بهذا ظهر لك حسن الارتباط و المناسبة بين ما مرّ و بين قوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 367 (و كذلك من عظمت الدّنيا في عينه) و راقه زبرجها (و كبر موقعها من قلبه) و عظم محلّها عنده للذّاتها العاجلة و شهواتها الموجودة الحاضرة (آثرها على اللّه) و اختارها على ما لديه ممّا لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر لكونه آجلا غايبا (فانقطع إليها و صار عبدا لها) و لمن في يديه شيء منها حيثما زالت زال إليها و حيثما أقبلت أقبل عليها، غافلا عن أنّه ظلّ زائل، و ضوء آفل، و سناد مائل، و غرور حائل.الترجمة:فصل دويم از اين خطبه متضمّن است ابطال دعوى بعض أهل زمان رجا بثواب خداوند را و خوف از عقاب آن مى فرمايد:ادّعا مى كند بزعم فاسد خود كه اميدوار است بخداى تعالى دروغ مى گويد بحقّ خداى بزرگ، چيست حال او كه ظاهر نمى شود رجا و اميدوارى در عمل او و هر كه اميد داشته باشد شناخته مى شود اميدواري در عمل و كردار او مگر اميد بخداوند متعال كه بدرستي آن مغشوش است و معيوب، و هر ترس محقّق است مگر ترس از حق تعالى پس بدرستى كه آن معلولست و مريض، اميد مى دارد آن شخص بخدا در چيز بزرگ و اميد مى دارد به بندگان در چيز حقير پس مى دهد به بنده چيزى را كه نمى دهد بپروردگار، پس چيست شأن خداى عزّ و جل كه تقصير كرده مى شود بأو از آن چيزى كه رفتار مى شود با آن بر بندگان او، آيا مى ترسى كه باشى در اميدوارى تو بأو دروغ گوى، يا باشى كه نه بينى او را از براى اميدوارى محل قابل.و همچنين است اگر او بترسد از بنده از بندگان خدا عطا مى كند بأو از جهة خوف خود چيزى را كه عطا نمى كند بپروردگار خود، پس مى گرداند ترس خود را از بندگان نقد و ترس خود را از خالق خود وعده غير اميدوار، و همين قرار است كسى كه عظم و شأن داشته باشد دنيا در چشم او، و بزرگ باشد وقع دنيا از قلب او ترجيح مى دهد آن دنيا را بر خدا پس بالكلّيه رجوع نمايد بآن دنيا و برگردد بنده از براى آن.  
بخش ۴ : الگوهاى زهد و ساده زیستى [منبع]

رسول اللّه (صلی الله علیه وآله):
وَ لَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اللَّهِ كَافٍ لَكَ فِي الْأُسْوَةِ، وَ دَلِيلٌ لَكَ عَلَى ذَمِّ الدُّنْيَا وَ عَيْبِهَا وَ كَثْرَةِ مَخَازِيهَا وَ مَسَاوِيهَا، إِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا وَ وُطِّئَتْ لِغَيْرِهِ أَكْنَافُهَا وَ فُطِمَ عَنْ رَضَاعِهَا وَ زُوِيَ عَنْ زَخَارِفِهَا.
موسى (علیه السلام):
وَ إِنْ شِئْتَ ثَنَّيْتُ بِمُوسَى كَلِيمِ اللَّهِ، حَيْثُ يَقُولُ «رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»، وَ اللَّهِ مَا سَأَلَهُ إِلَّا خُبْزاً يَأْكُلُهُ، لِأَنَّهُ كَانَ يَأْكُلُ بَقْلَةَ الْأَرْضِ وَ لَقَدْ كَانَتْ خُضْرَةُ الْبَقْلِ، تُرَى مِنْ شَفِيفِ صِفَاقِ بَطْنِهِ لِهُزَالِهِ وَ تَشَذُّبِ لَحْمِهِ.
داود (علیه السلام):
وَ إِنْ شِئْتَ ثَلَّثْتُ بِدَاوُدَ صَاحِبِ الْمَزَامِيرِ وَ قَارِئِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، فَلَقَدْ كَانَ يَعْمَلُ سَفَائِفَ الْخُوصِ بِيَدِهِ وَ يَقُولُ لِجُلَسَائِهِ أَيُّكُمْ يَكْفِينِي بَيْعَهَا، وَ يَأْكُلُ قُرْصَ الشَّعِيرِ مِنْ ثَمَنِهَا.
عيسى (علیه السلام):
وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِي عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ، فَلَقَدْ كَانَ يَتَوَسَّدُ الْحَجَرَ وَ يَلْبَسُ الْخَشِنَ وَ يَأْكُلُ الْجَشِبَ، وَ كَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ وَ سِرَاجُهُ بِاللَّيْلِ الْقَمَرَ وَ ظِلَالُهُ فِي الشِّتَاءِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا وَ فَاكِهَتُهُ وَ رَيْحَانُهُ مَا تُنْبِتُ الْأَرْضُ لِلْبَهَائِمِ، وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ زَوْجَةٌ تَفْتِنُهُ وَ لَا وَلَدٌ يَحْزُنُهُ وَ لَا مَالٌ يَلْفِتُهُ وَ لَا طَمَعٌ يُذِلُّهُ، دَابَّتُهُ رِجْلَاهُ وَ خَادِمُهُ يَدَاهُ.

الُاسْوَة : الگو، سرمشق.
الَاكْنَاف : جوانب، اطراف.
زُوِىَ : گرفته شد، دور شد.
شَفِيف : نازك و شفاف، هر چيز كه مانند بلور از پشت آن چيزهاى ديگر معلوم باشد.
الصِفَاق : پوست درونى شكم.
تَشَذّبُ لَحْمِهِ : آب شدن گوشتش.
سَفَائِف الْخُوص : چيزهائى كه از برگهاى درخت خرما مى بافند.
ظِلَال : جمع «ظل»، سرپناه، مأوى (كسى كه مأوايش مشرق و مغرب است در واقع مأوايى ندارد). 
أسوَة : اقتداء نمودن
مَخازى : كارهاى قبيح و خوار كننده
مَساوى : كارهاى بد و ناراحت كننده
وُطِئَت : رام و مهيا شده است
زُوِى : برطرف شده، گرفته شده
ثَنَّيت : جفت و دو تا نمودى
بَقلَة : نباتات و سبزيجات
خُضرَة : سبزى، رنگ علف
شَفيف : پارچه نازك كه زير آن ديده مى شود
صِفاق : پوست نازك شكم
هُزال : لاغرى
تَشَذَّب : متفرق و ريخته شدن
ثَلَّثت : سه تا نمودى
سَفائِف : جمع سفيفة : چيز بافته شده
خُوص : حصير و بوريا
يَتَوَسَّد : بالش و متكا ميكرد
إدام : خورش، چاشنى طعام
فاكِهة : ميوه، وسيله لذت و مزه
رَيحانَة : گل
يَلفِتُه : توجه او را جلب كند 
قسمت سوم خطبه:
(13) و پيروى كردن از (رفتار) رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- براى تو كافى است، و بر مذمّت دنيا و معيوب بودن و بسيارى رسواييها و بديهاى آن ترا دليل و راهنما مى باشد، زيرا اطراف آن (وابستگى و دوستدارى) از آن حضرت گرفته شده، و جوانب آن (دلبستگى بهمه چيز آن) براى غير آن بزرگوار آماده گشته، و از نوشيدن شيرش (لذّتهاى آن) منع شده و از آرايشهاى آن دور گرديده شده،
(14) و اگر بخواهى دوباره پيروى نمائى پيغمبرى را، از موسى، عليه السّلام، كه خدا با او سخن فرموده (و به كليم اللّه ملقّب گشته) پيروى كن آنگاه كه مى گفت (در قرآن كريم سوره 28 آیه 24): «فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إنی لِما انزلتَ إلیّ مِن خیر فقیر» يعنى پروردگارا من بآنچه از خير و نيكوئى برايم بفرستى نيازمندم،
(15) سوگند بخدا موسى از خدا نخواسته بود مگر نانى را كه بخورد، زيرا گياه زمين را مى خورد، و بجهت لاغرى و كمى گوشت سبزى گياه از نازكى پوست درونى شكمش ديده مى شد،
(16) و اگر بخواهى سوّم بار پيروى كنى از داوود، عليه السّلام، كه داراى مزامير و زبور بود و خواننده اهل بهشت مى باشد پيروى كن، بدست خود از ليف خرما زنبيلها مى بافت و به همنشينان خويش مى گفت: كدام يك از شما در فروختن آنها مرا كمك ميكند و از بهاى آنها خوراك او يك دانه نان جو بود،
(17) و اگر خواهى پيروى از عيسى ابن مريم، عليه السّلام، را بگو (بياد بياور) كه (هنگام خوابيدن) سنگ را زير سر گذاشته بالش قرار مى داد، و جامه زبر مى پوشيد، و طعام خشن مى خورد، و خورش او گرسنگى بود (هنگام شدّت گرسنگى غذا مى خورد تا از خوردن آن لذّت برده به خورش نيازمند نباشد) و چراغ او در شب روشنائى ماه بود، و سايه بان او در زمستان جائى بود كه آفتاب مى تابيد يا فرو مى رفت (خانه اى نداشت) و ميوه و سبزى خوشبوى او گياهى بود كه زمين براى چهارپايان مى رويانيد،
(18) نه زنى داشت كه او را بفتنه و تباهكارى افكند، و نه فرزندى كه او را اندوهگين سازد، و نه دارائى كه او را (از توجّه بخدا) برگرداند، و نه (بدنيا و اهل آن) طمعى كه او را خوار كند، مركب او دو پايش بود (پياده راه مى رفت) و خدمتكار او دو دستش (هر كارى را خود انجام مى داد).
 
سخن رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) در نكوهش و عيب كردن دنيا و بى اعتبارى و بديهاى بسيارش، مقتداى تو كافى است. زيرا دنيا را از هر سو از رسول الله (ص) گرفتند و به ديگران سپردند، و او از شير اين مادر ننوشيد. زيورها و زينتهايش را از او دور كردند.
اگر خواهى، جز رسول الله (ص) موساى كليم (ع) را نيز مقتداى ديگر خود قرار ده، كه گفت: «پروردگارا من به آنچه برايم مى فرستى نيازمندم». به خدا سوگند، موسى از خدا جز لقمه نانى درخواست نكرد، زيرا او از گياه زمين مى خورد و آن چنان لاغر و كم گوشت شده بود كه سبزى آن علف كه خورده بود، از درون شكمش پيدا بود.
اگر خواهى سومين نمونه را هم بياورم، و آن داود (ع) است، صاحب مزامير و خواننده اهل بهشت. با دست خود زنبيل مى بافت و به كسانى كه در مجلس او نشسته بودند، مى گفت: كداميك از شما فروختن آن را بر عهده مى گيرد سپس از بهاى آن قرص جوينى مى خريد.
و اگر خواهى مثلى از عيسى بن مريم (ع) بياورم. عيسى سنگ زير سر مى نهاد و جامه خشن مى پوشيد [و غذاى ناگوار مى خورد.] به هنگام گرسنگى نان خورشش گرسنگى بود و در شبها چراغش ماه بود و در زمستان سرپناهش خاور و باختر زمين بود و ميوه و ريحانش همان بود كه براى ستوران از زمين مى رويد. نه همسرى داشت كه فريفته او شود و نه فرزندى كه برايش اندوهگين گردد و نه مالى كه به خود مشغولش دارد و نه آزمنديى كه سبب خواريش گردد. مركبش پاهايش بود و خادمش دستهايش.
 
براى تو (اى دلباخته دنيا) کافى است که روش رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را سرمشق خود قرار دهى و دليل و راهنماى خود در نکوهش دنيا و مذمت آن و رسوايى فراوان و بدى هايش بشمارى; چه اين که مواهب دنيا از او گرفته شد و براى ديگران آماده گشت. او از پستان دنيا جدا و از زخارف و زيبايى هايش برکنار شده بود.
اگر بخواهى دوّمين نفر يعنى موساى کليم(عليه السلام) به تو معرفى مى کنم، آن گاه که عرضه داشت: پروردگارا! به آن چه به من از نيکى عطا کنى نيازمندم، به خدا سوگند! موسى(عليه السلام) غير از قرص نانى که بخورد از خدا نخواست; زيرا وى (از زمانى که از مصر فرار کرد و به سوى مدين آمد) از گياهان زمين تغذيه مى کرد تا آن جا که بر اثر لاغرى شديد و تحليل رفتن گوشت بدن او رنگ سبز گياه از پشت پرده شکمش آشکار بود.
و چنان چه بخواهى سوّمين نفر داوود ـ که درود خدا بر او باد ـ صاحب «مزامير» و قارى بهشتيان را به تو معرفى مى کنم; او با دست خويش از برگ درخت خرما زنبيل مى بافت و به دوستانش مى گفت کدام يک از شما حاضر است اين ها را براى من بفروشد، از بهاى آن قرص نان جويى تهيه مى کرد و تناول مى نمود.
و اگر بخواهى (نمونه ديگرى از) زندگى عيسى بن مريم ـ که درود خدا بر او باد ـ را برايت بازگو مى کنم; او سنگ را بالش خود قرار مى داد; لباس خشن مى پوشيد; غذاى ناگوار مى خورد; نان خورش او گرسنگى، چراغ شب هايش ماه، سر پناه او در زمستان مشرق و مغرب زمين بود (صبح ها در طرف غرب و عصرها در طرف شرق رو به آفتاب قرار مى گرفت) ميوه و گل او گياهانى بود که از زمين براى چهارپايان مى رويد; نه همسرى داشت که او را بفريبد و نه فرزندى که (مشکلاتش) او را غمگين سازد; نه مالى داشت که او را به خود مشغول دارد و نه طمعى که خوارش کند; مرکبش پاهايش بود و خادمش دست هايش!
 
براى تو بسنده است رسول خدا (ص) را مقتدا گردانى، و راهنماى شناخت بدى، و عيبهاى دنيا، و خوارمايگى و زشتيهاى فراوانش بدانى، كه چگونه دنيا از هر سو بر او در نورديده شد، و براى ديگرى گستريده، از نوش آن نخورد، و از زيورهايش بهره نبرد.
و اگر خواهى دوّمين را موسى (ص) مثل آرم كه گفت: «پروردگارا من به چيزى كه برايم فرستى نيازمندم»، به خدا، كه از او نخواست جز نانى كه آن را بخورد كه موسى (ع) از سبزى زمين مى خورد، چندان كه به خاطر لاغرى تن و تكيدگى گوشت بدن رنگ آن سبزى از پوست تنك شكم او نمايان بود.
و اگر خواهى سوّمين را داود (ع) گويم، خداوند مزامير -و زبور- ، و خواننده بهشتيان، كه به دست خود از برگ خرما زنبيلها مى بافت، و مجلسيان خويش را مى گفت: كدام يك از شما در فروختن آن، مرا يارى مى كند و از بهاى آن زنبيل گرده اى نان جوين مى خورد، و اگر خواهى از عيسى بن مريم (ع) گويم، كه سنگ را بالين مى كرد، و جامه درشت به تن داشت، و خوراك ناگوار مى خورد.
و نانخورش او گرسنگى بود، و چراغش در شب ماه، و در زمستان مشرق و مغرب زمين او را سايبان بود و جاى پناه، و ميوه و ريحان او آنچه زمين براى چهار پايان روياند از گياه. زنى نداشت تا او را فريفته خود سازد، فرزندى نداشت تا غم وى را خورد، و نه مالى كه او را مشغول كند، و نه طمعى كه او را به خوارى در اندازد. مركب او دو پايش بود و خدمت گزار وى دستهايش.
 
براى تو كافى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سر مشق تو باشد، و راهنمايى براى درك زشتى و عيب دنيا، و كثرت رسواييها و بدى هاى آن، زيرا دنيا از همه جانب از او گرفته شد، و اطراف و جوانبش به آسانى به غير او واگذار گرديد، او را از دنيا چون كودكى از شير مادر بريدند، و از زر و زيورش دور كردند.
و اگر بخواهى شخص دومى را مقتدا قرار دهى اين است موسى كليم اللّه -كه درود خدا بر او- آنجا كه گفت: «پروردگارا، به آنچه به من از خير عطا كنى نيازمندم.» به خدا سوگند چيزى جز نانى كه تناول كند از خدا نخواست، زيرا مدتى بر اثر ندارى گياه زمين مى خورد، تا جايى كه سبزى گياه به خاطر لاغرى و كمى گوشت در بدنش از پرده نازك شكمش نمايان بود.
و اگر بخواهى نفر سومى را سر مشق خود قرار دهى اين است داود-  كه داود-  كه درود خدا بر او-  صاحب مزامير، و خواننده اهل بهشت، او با دست خود از ليف خرما زنبيل مى بافت، و به همنشينانش مى گفت: كدام يك از شما مرا در فروختن اينها يارى مى دهد و از قيمت آن زنبيل قرصى نان جوين مى خورد.
و اگر مى خواهى در باره عيسى عليه السّلام بگو كه سنگ را بالش سر قرار مى داد، و جامه زبر و خشن مى پوشيد، و غذاى غير لذيذ مى خورد. نان خورشش گرسنگى، و چراغ شب تارش ماه، و سر پناهش در زمستان مشرق و مغرب زمين، و ميوه و سبزى اش گياهى بود كه زمين براى چهارپايان مى رويانيد. نه زنى داشت كه او را فريفته خود كند، نه فرزندى كه او را به غصّه بنشاند، نه ثروتى كه او را از آخرت باز دارد، و نه طمعى كه او را به خوارى اندازد. مركب او دو پايش، و خدمتكارش دو دستش بود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 240-229 در آخرين جمله هاى بخش سابق اين خطبه، امام(عليه السلام) از دنياپرستانى سخن به ميان آورد که عبد ذليل و بنده اسير دنيا شده اند; همه چيز را رها کرده و به دنيا چسبيده اند. امام(عليه السلام) براى بيدار ساختن اين گروه، نسخه هاى عملى بسيار مفيدى از زندگى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و انبياى پيشين مى دهد. نخست از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سخن مى گويد و مى فرمايد: «براى تو (اى دلباخته دنيا) کافى است که روش رسول خدا را ـ که درود حق بر او و خاندانش باد ـ سرمشق خود قرار دهى و دليل و راهنماى خود در نکوهش دنيا و عيب آن و رسوايى فراوان و بدى هايش بشمارى» (وَ لَقَدْ کَانَ فِي رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ کَاف لَکَ فِي الاُْسْوَةِ، وَ دَلِيلٌ لَکَ عَلَى ذَمِّ الدُّنْيَا وَ عَيْبِهَا، وَ کَثْرَةِ مَخَازِيهَا(1) وَ مَسَاوِيهَا).قابل توجه اين که امام(عليه السلام) در اين جا پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را هم اسوه مى شمرد و هم دليل. در واقع اين دو تعبير هر دو به يک نتيجه مى رسد و آن پيروى کردن از آن پيشواى بزرگ و تطبيق دادن زندگى خويش با زندگى اوست; ولى از نظر معنا تفاوت لطيفى با هم دارد. اسوه، اشاره به اين مى کند که ما زندگى خود را با زندگى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) تطبيق دهيم; ولى دليل اشاره به اين دارد که او ما را به سوى خود فرا مى خواند.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به ذکر دليل مى پردازد و مى فرمايد: «چه اين که جوانب دنيا از او (پيامبر(صلى الله عليه وآله)) گرفته شد و براى ديگران آماده گشت. (او چيزى از متاع دنيا در اختيار نداشت و دنياپرستان همه چيز داشتند) او از پستان دنيا جدا و از زخارف و زيبايى هايش برکنار شده بود» (إِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا، وَ وُطِّئَتْ لِغَيْرِهِ أَکْنَافُهَا، وَ فُطِمَ(2) عَنْ رَضَاعِهَا، وَ زُوِيَ(3) عَنْ زَخَارِفِهَا(4)).او در زمانى مى زيست که قيصرها و کسرى ها در کاخ هاى افسانه اى در ناز و نعمت و در لابه لاى انواع زينت مى زيستند; در جزيرة العرب بعضى ثروتمندان بزرگ بودند که امکانات فراوان داشتند. حتى در زمانى که به قدرت رسيد وغنايم فراوان در اختيارش قرار گرفت، زندگى بسيار ساده و فقيرانه و زاهدانه داشت و به آن زندگى افتخار مى کرد «اَلْفَقْرُ فَخْرِي»(5) مى فرمود: اين سخن نه بدان معنا است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) توان و قدرت دستيابى به اين امور را نداشت; بلکه او خود به چنين زندگى اى مايل نبود; لذا در روايات آمده است که فرشته اى نزد پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمد و کليد خزائن زمين را در دست داشت; عرض کرد: «يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ مَفَاتِيحُ خَزَائِنِ الاَْرْضِ يَقُولُ لَکَ رَبُّکَ إِفْتَحْ وَ خُذْ مِنْهَا مَا شِئْتَ مِنْ غَيْرِ أَنْ تَنْقُصَ شَيْئاً عِنْدِي; اى محمد! اين ها کليدهاى خزائن زمين است. پروردگارت مى گويد: هر يک را مى خواهى بگشا و هر چه مى خواهى از آن بردار; بى آن که چيزى از مقام تو نزد من کاسته شود». رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «اَلدُّنْيَا دَارَ مَنْ لاَ دَارَ لَهُ وَ لَهَا يَجْمَعُ مَنْ لاَ عَقْلَ لَهُ; دنيا سراى کسى است که از سراى آخرت بى بهره است و کسى براى دنيا جمع مى کند که عقل و خرد ندارد». آن فرشته عرض کرد: «سوگند به خدايى که تو را به حق، به نبوّت برانگيخته است، من همين سخن را از فرشته اى در آسمان چهارم هنگامى که کليدها به من سپرده شد، شنيدم».(6)عبارت «إِذْ قُبِضَتْ عَنْهُ أَطْرَافُهَا» اشاره به اين است که پيامبر(صلى الله عليه وآله) حاکميت و مالکيت و سلطنت همچون قيصرها و کسرى ها را بر شهرها و کشورها نداشت و جمله «وَ فُطِمَ عَنْ رَضَاعِهَا» اشاره به اين است که از چرب و شيرين و غذاهاى رنگارنگ بهره نمى گرفت و عبارت «وَ زُوِيَ عَنْ زَخَارِفِهَا» ناظر به اين است که او هرگز از کاخ ها و مرکب ها و لباس هاى پرزرق و برق بهره نمى گرفت.فاطمه زهرا(عليها السلام) خرده گرفت که چرا پرده جديدى بر درب خانه افکنده و زينت الات مختصرى از نقره ـ نه از طلا ـ بر خود پوشيده است. شرح بيشترى در اين باره در پايان خطبه بيان خواهد شد.*****بحث کوتاهى که در عبارت قبل از زندگى زاهدانه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در مقام الگو و اسوه مؤمنان بيان شد امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به زندگى زاهدانه سه تن ديگر از پيامبران الهى که سرمشق صالحانند، اشاره مى کند تا روشن شود اين يک برنامه همگانى در زندگى رسولان الهى بوده است. همه آن ها از اين نظر براى امّت هاى خود الگو و اسوه اى بوده اند. مى فرمايد:«اگر بخواهى نفر دوّم يعنى موساى کليم ـ که درود خدا بر او باد ـ را به تو معرفى مى کنم، در آن جا که عرضه داشت: پروردگاررا! به آن چه به من از نيکى عطا کنى نيازمندم» (وَ إِنْ شِئْتَ ثَنَّيْتُ بِمُوسَى کَلِيمِ اللّهِ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ ـ حَيْثُ يَقُولُ: (رَبِّ إِنِّى لِمَا أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْر فَقِيرٌ)).سپس امام(عليه السلام) به تفسير جمله يادشده که آيه اى است از سوره قصص و از زبان حضرت موسى(عليه السلام) به هنگام ورود به دروازه مدين نقل شده، مى پردازد و مى فرمايد: «به خدا سوگند! موسى(عليه السلام) غير از قرص نانى که بخورد از خدا نخواست; زيرا وى (از زمانى که از مصر فرار کرد و به سوى مدين آمد) از گياهان زمين تغذيه مى کرد تا آن جا که بر اثر لاغرى شديد و تحليل رفتن گوشت بدن او رنگ سبز گياه از پشت پرده شکمش آشکار بود» (وَاللّهِ، مَا سَأَلَهُ إِلاَّ خُبْزاً يَأْکُلُهُ، لاَِنَّهُ کَانَ يَأْکُلُ بَقْلَةَ الاَْرْضِ، وَ لَقَدْ کَانَتْ خُضْرَةُ الْبَقْلِ تُرَى مِنْ شَفِيفِ(7) صِفَاقِ(8) بَطْنِهِ، لِهُزَالِهِ(9) وَ تَشَذُّبِ(10) لَحْمِهِ).هنگامى که موسى(عليه السلام) براى حمايت و دفاع از يکى از قوم بنى اسرائيل در برابر فرعونيان، يکى از آن ها را کشت و همه جا در تعقيب او بودند از مصر فرار کرد و به سوى شام و شهر مدين آمد; در حالى که هيچ گونه وسيله سفر با خود نداشت و چون دست گدايى در برابر کسى دراز نمى کرد به ناچار از گياهان بيابان مى خورد. در اين مدّت، موسى(عليه السلام) سخت نحيف و لاغر شد; زيرا فاصله، نسبتاً طولانى بود و او با پاى پياده از کشورى به کشور ديگر مى آمد. کار او به جايى رسيد که رنگ سبز گياهان از پشت پرده شکمش کم کم نمايان شد.او در اين حال از خداوند تنها غذايى ساده که گرسنگى اش را برطرف کند تمنّا کرد; در حالى که مى توانست از او زندگانى پرزرق و برق و سفره هاى رنگين بخواهد.درست است که موسى(عليه السلام) در اين شرايط فوق العادّه به حکم اجبار و به طور طبيعى بسيار در مضيقه بود، ولى مهمّ اين است که تنها به مقدار رفع ضرورت از خداى خود تقاضا کرد و اين دليل روشنى بر زندگى زاهدانه او است.سپس در ادامه اين بحث به سراغ زندگى زاهدانه داود(عليه السلام) مى رود و چنين مى فرمايد: «و چنان چه بخواهى سوّمين نفر داوود ـ که درود خدا بر او باد ـ صاحب «مزامير» و قارى بهشتيان را به تو معرفى مى کنم; او با دست خويش از ليف خرما زنبيل مى بافت و به دوستانش مى گفت کدام يک از شما حاضر است اين ها را براى من بفروشد، و از بهاى آن قرص نان جويى تهيه مى کرد و تناول مى نمود» (وَ إِنْ شِئْتَ ثَلَّثْتُ بِدَاوُودَ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ ـ صَاحِبِ الْمَزَامِيرِ، وَ قَارِىءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، فَلَقَدْ کَانَ يَعْمَلُ سَفَائِفَ(11) الْخُوصِ(12) بِيَدِهِ، وَ يَقُولُ لِجُلَسَائِهِ: أَيُّکُمْ يَکْفِينِي بَيْعَهَا! وَ يَأْکُلُ قُرْصَ الشَّعِيرِ مِنْ ثَمَنِهَا).مى دانيم که حضرت داوود(عليه السلام) در عين نبوّت از پادشاهان بزرگ بنى اسرائيل بود و به مقتضاى آيه شريفه: «(وَشَدَدْنَا مُلْکَهُ وَآتَيْنَاهُ الْحِکْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ); ما حکومت او را استحکام بخشيديم; هم دانش به او داديم و هم مقام قضاوت».(13) حکومتى قوى و گسترده داشت. آيا آن چه گفته شد، مربوط به دوران حکومت او بود يا بعد از آن؟ هر چه باشد دليل بر زهد فوق العاده آن حضرت مى باشد; به ويژه اين که در روايات نقل شده که او در دوران حکومت و سلطنت خود از بيت المال استفاده نمى کرد; بلکه زره مى بافت و از پول آن زندگى خود را مى گذراند.عبارت «صاحب المزامير و قارىء أهل الجنة» اشاره به مقامات برجسته معنوى او در دنيا و آخرت است. خداوند متعال، چنان دانش و معنويّتى به او ارزانى کرده بود که مزامير را انشا مى کرد (مزامير، مجموعه اى دعاها، مناجات و پند و اندرز حکيمانه بود که داوود(عليه السلام) آن را با صداى بسيار زيبا مى خواند و با اين کار هنرى، مردم و حتى طبق روايتى پرندگان و حيوانات را به سوى خود جذب مى کرد!).و قارى اهل بهشت بودن اشاره به مقام اخروى اوست که در آن جا نيز اولياء الله را با صداى زيبايش و مناجات پرمحتوايش به لذّت قرب پروردگار و عشق و شوق به ذات پاک او مى رساند.جمله «أَيُّکُمْ يَکْفِينِي بَيْعَهَا; کدام يک از شما اين را براى من مى فروشيد؟» شايد اشاره به اين باشد که او مى خواست کسى وسيله فروش آن زنبيل ها شود و حق الزحمه و بهره اى ببرد و اگر اين مربوط به دوران قضاوت او باشد، اشاره به اين است که قاضى مستقيماً در اين گونه کارها با مردم روبه رو نمى شود تا مبادا او را بشناسند و پول بيشترى به او بدهند و انتظار حکم خلاف داشته باشند.سپس در ادامه سخن به سراغ زندگى بسيار زاهدانه عيسى بن مريم مى رود و در سيزده جمله کوتاه، تمام بخش هاى اين زندگى زاهدانه را خلاصه مى کند; همان زندگانى عجيبى که تصورش براى ما مشکل است; تا چه رسد به عمل کردن آن. مى فرمايد: «و اگر بخواهى (براى نمونه ديگرى از) زندگى عيسى بن مريم ـ که درود خدا بر او باد ـ را برايت بازگو مى کنم; او سنگ را بالش خود قرار مى داد; لباس خشن مى پوشيد; غذاى ناگوار (مانند نان خشک) مى خورد; نان خورش او گرسنگى، چراغ شب هايش ماه، سر پناه او در زمستان مشرق و مغرب زمين بود (صبح ها در طرف غرب و عصرها در طرف شرق رو به آفتاب قرار مى گرفت) ميوه و گل او گياهانى بود که از زمين براى چهارپايان مى روياند; نه همسرى داشت که او را بفريبد و نه فرزندى که (مشکلاتش) او را غمگين سازد; نه مالى داشت که او را به خود مشغول دارد و نه طمعى که خوارش کند; مرکبش پاهايش بود و خادمش دست هايش!» (وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِي عِيسَى بْنِ مَرْيَمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ، فَلَقَدْ کَانَ يَتَوَسَّدُ(14) الْحَجَرَ، وَ يَلْبَسُ الْخَشِنَ، وَ يَأْکُلُ الْجَشِبَ، وَ کَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ، وَ سِرَاجُهُ بِاللَّيْلِ الْقَمَرَ، وَ ظِلاَلُهُ فِي الشِّتَاءِ مَشَارِقُ الاَْرْضِ وَ مَغَارِبَهَا، وَ فَاکِهَتُهُ وَ رَيْحَانُهُ مَا تُنْبِتُ الاَْرْضُ لِلْبَهَائِمِ; وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ زَوْجَةٌ تَفْتِنُهُ، وَ لاَ وَلَدٌ يَحْزُنُهُ، وَ لاَ مَالٌ يَلْفِتُهُ، وَ لاَ طَمَعٌ يُذِلُّهُ، دَابَّتُهُ رِجْلاَهُ، وَ خَادِمُهُ يَدَاهُ!).منظور از جمله «کَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ» اين است که غالباً تنها به نان قناعت مى کرد و نان خورشى نداشت. و جمله «ظِلاَلُهُ فِي الشِّتَاءِ...» اشاره به اين است که براى دفع سرماى زمستان از تابش آفتاب استفاده مى کرد که صبح ها به طرف غرب مى تابد و عصرها به طرف شرق.حضرت مسيح(عليه السلام) در زمانى ظهور کرد که دنياپرستان بنى اسرائيل زندگى پر زرق و برق، سفره هاى رنگين، کاخ هاى پرتجمل، همسران زيبا، لباس هاى زينتى و مرکب هاى گرانبها داشتند.حضرت مسيح(عليه السلام) براى اين که هشدارى به همه آن ها بدهد و از آن زندگى که مايه هزار شور و شر و گرفتارى در زنجيرهاى اسارت بود به يک زندگى ساده و عاقلانه و کم هزينه متوجّه سازد، اين راه سخت را براى خود برگزيد و از آن جا که اصول مشکلات زندگى انسان و انواع ذلّت هايى که به آن تن مى دهد، در اين چند موضوع خلاصه مى شود، خانه هاى پرزرق و برق، همسران زيبا و پرفتنه، فرزندان پرهزينه، اموالى که نگهداشتن و حساب و کتاب آن ها مايه رنج و مصيبت فراوان است، مرکب ها و خادمان پرخرجى که هر يک بخشى از افکار انسان را به خود مشغول مى سازند و از هر چه غير آن است باز مى دارند حضرت مسيح(عليه السلام) به همه آن ها پشت پا زد و از رنگ همه اين تعلّقات آزاد شد تا خفتگان را بيدار سازد و همگان را غلام همت خويش سازد.غلام همت آنم که زير چرخ کبود *** ز هر چه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است!***نكته ها:1. مزامير داوود عليه السلام«مزامير» جمع «مزمور» به معناى سرودهايى است كه با آهنگ مخصوص خوانده مى شود و مزامير داوود عليه السلام اشعار روحانى، مناجات ها و پند و اندرزهايى بود كه حضرت داود عليه السلام با صداى زيبايش مى خواند تا بر دل ها بهتر نشيند. مزامير داوود عليه السلام كه الآن جزء كتب اهل عتيق است از پنج كتاب تشكيل شده و در آخر هر قسمت، لفظ «آمين» تكرار شده است و اغلب برآنند كه اين لفظ را جمع كنندگان كتاب در آخر هر كتاب افزوده اند (بايد توجه داشت مزامير فعلى موجود در كتاب مقدس، كلمه آمين ندارد).به هر حال، كتاب اوّل 41 مزمور است؛ كتاب دوّم 31؛ كتاب سوّم و چهارم هر يك 17 مزمور و كتاب پنجم داراى 44 مزمور مى باشد.محتوا و مفاهيم مزامير در يك جمع بندى در عناوين زير خلاصه مى شود:1. مزامير حمد و تسبيح كه شامل تعدادى مزمور است.2. مزامير شكر كه در برابر الطاف الهى نسبت به اشخاص گفته شده است.3. مزامير مربوط به توبه.4. مزامير سياحت (درباره سرگذشت كسانى كه مشمول عنايت يا غضب خداوند شدند).5. مزامير تاريخى كه در مورد الطاف و رحمت خداوند درباره قوم بنى اسرائيل است.6. مزامير نبوّتى كه بر اساس وعده خدا به داوود عليه السلام و فرزندان اوست.7. مزامير تعليمى كه شخص داود عليه السلام را به امورى سفارش مى كند:الف) خصايص عادلان و ويژگى هاى شريران؛ب) مقدّس و پاك بودن شريعت الهى؛ج) بى ارزش بودن زندگى دنيا؛د) تكاليفى كه بر حاكمان واجب است؛8. مزامير دعا براى گنهكاران (بايد توجه داشت كه اكثر اين مزامير منسوب به داوود عليه السلام است؛ نه همه آن ها). 2. نغمه داوودىاز بعضى آيات و روايات استفاده مى شود كه حضرت داوود عليه السلام نغمه بسيار زيبايى داشت؛ آن گونه كه نه تنها انسان ها مجذوب صوت زيباى او مى شدند، بلكه هنگامى كه در محراب عبادت مشغول مناجات مى شد، پرندگان نيز مى آمدند و در كنار يا بر بدن او مى نشستند. و از آن جا كه بهشت، كانون بهترين هاست در خطبه مزبور نقل شده كه داوود عليه السلام قارى اهل بهشت است. «ابن ابى الحديد» نيز به روايتى اشاره مى كند كه همين معنا را در بردارد؛ مى گويد: «وَرَدَ فِي الْخَبَرِ: داوُدُ قارِى ءُ أَهْلِ الْجَنَّةِ؛ داوود عليه السلام قارى بهشتيان است».3. زهد انبيادر اين كه چرا اين پيامبران بزرگ اين گونه زندگى را بر خود تنگ مى گرفتند، به طورى كه براى هيچ يك از ما قابل تحمل نيست سخنى داريم كه در پايان خطبه پس از شرح زهد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بيان خواهد شد. ****پی نوشت:1. «مخازى» جمع «مخزاة» از ماده «خزى» به معناى رسوايى گرفته شده است.2. «فطم» از ماده «فطام» به معناى از شير باز گرفتن است.3. «زوى» از ماده «زىّ» (بر وزن حىّ) به معناى جمع کردن و دور بُردن است.4. «زخارف» جمع «زخرف» (بر وزن هرمز) در اصل به معناى هرگونه زينت و تجمل توأم با نقش و نگار است و اين که به سخنان بيهوده، مزخرف گفته شده به علت زرق و برق و آب و رنگى است که به آن مى دهند.5. مستدرک الوسائل، جلد 11، صفحه 173.6. اصول کافى، جلد 2، صفحه 129.7. «شفيف» از ماده «شفوف» به معناى شفاف شدن چيزى است; به طورى که آن چه در پشت آن قرار گرفته، نمايان شود.8. «صفاق» به معناى پوسته زيرين شکم است، که زير پوسته روئين قرار گرفته.9. «هزال» به معناى لاغرى است.10. «تشذب» به معناى متفرق شدن است و در اين جا به معناى تکيده شدن گوشت بدن است.11. «سفائف» جمع سفيفه به معناى چيزى است که از برگ درخت خرما بافته شده.12. «خوص»، برگ درخت خرما.13. ص، آيه 20.14. «يتوسد» از ماده «توسد» يعنى چيزى را به صورت بالش زير سر نهادن. 
شرح علامه جعفریرسول الله (ص):«و لقد كان في رسول الله صلي الله عليه و آله كاف لك في الاسوه و دليل لك علي ذم الدنيا و عيبها و كثره مخازيها و مساويها، اذ قبضت عنه اطرافها و وطئت لغيره اكنافها و فطم عن رضاعها و زوي عن زخارفها» (زندگي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم جهت پيروي براي تو كفايت مي‌كند و با دقت در حيات آن برگزيده‌ي خداوندي دليل براي نكوهش دنيا و زشتي و فراواني رسوايي و بديهاي آن وجود دارد كه گستره‌ي زمين پهناور براي آن وجود مقدس درنورديده شد و جوانب آن براي ديگران صاف و هموار گشت. رسول خدا (ص) از شيرخواري از سرزمين بريده شد و از زر و زيورهاي آن بركنار گشت.)ارتباط با دنيا چگونه بايد باشد؟مقدمتا بايد دو معنا را كه براي دنيا بكار برده مي‌شود، از يكديگر تفكيك كنيم:معناي يكم- جهان هستي كه ما در آن زندگي مي‌كنيم اين دنيا متشكل از ميليونها كرات فضايي و حقائق بسيار فراوان ديگر در فضا و در زمين و غيرذلك. دنيا باين معني جلوه‌گاهي از آيات خداوندي است كه خود ارائه‌دهنده‌ي نمونه‌هايي از صفات الهي مي‌باشد. شناخت دنيا به اين معني و برقرار ساختن ارتباط معقول و مسئولانه مورد تاكيد عقل و وجدان و دستورات خداوندي بوسيله‌ي انبياي عظام عليهم‌السلام است. انسان با تحصيل معرفت باين دنيا است كه اينهمه علوم و معارف و صنايع و جهان‌بيني‌ها را به دست آورده است. ارتباط با دنيا باين معني، يكي از ارتباطات چهارگانه‌ي ضروري است كه بدون شناخت و تنظيم آنها، حيات آدمي، موقعيت معقول خود را در دو قلمرو (آنچنانكه هست) و (آنچنانكه بايد) نمي‌تواند درك و دريافت نمايد. اعراض از دنيا به اين معني، عبارتست از خالي كردن ميدان زندگي به يكه‌تازان عرصه‌ي تنازع در بقاء كه نه خداوند آفريننده‌ي انسانها و جهان هستي آنرا مي‌خواهد و نه عقول و وجدانهاي پاك بشريت. بلكه با دقت در اين معني دنيا، تلاش براي تنظيم زندگي در مسير (حيات معقول) همچنانكه منابع اوليه‌ي اسلام دستور داده است، عبادت محسوب مي‌شود.معناي دوم- عبارتست از برقرار ساختن ارتباط انسان با جز خود (چه مردم ديگر و چه وسائل و زر و زيور دنيا) به وسيله‌ي غرائز حيواني و خود طبيعي‌اش كه موجب بي‌اعتنايي به روح و روان و شخصيت كمال‌جوي آدمي مي‌باشد. در آنهنگام كه انسان بوسيله‌ي غرائز حيواني خود با اين جهان و مردم ارتباط برقرار مي‌كند، بديهي است كه با آن پديده‌ها و واقعيات سر و كار پيدا خواهد كرد كه پاسخگوي غرائز و تمايلات حيواني او بوده باشد.اي بسا كس رفته تا شام و عراق            او نديده هيچ جز كفر و نفاقوي بسا كس رفته تا هند و هري             او نديده جز مگر بيع و شريوي بسا كس رفته تركستان و چين            او نديده هيچ جز مكر و كمينطالب هر چيز اي يار رشيد           جز همان چيزي كه مي‌جويد نديدچون ندارد مدركي جز رنگ و بو           جمله‌ي اقليم‌ها را گو بجوگاو در بغداد آيد ناگهان            بگذارد از اين سران تا آن سراناز همه عيش و خوشيها و مزه           او نبيند غير قشر خربزهكه بود افتاده در ره يا حشيش            لايق سيران گاوي يا خريشخشك بر ميخ طبيعت چون قديد           بسته‌ي اسباب و جانش لايزيدو آن فضاي خرق اسباب و علل            هست ارض الله اي صدر اجلهر زمان مبدل شود چون نقش جان            نو به نو بيند جهاني در عيانگر بود فردوس و انهار بهشت            چون فسرده‌ي يك صفت شد گشت زشت (مولوي)****«موسي (ع): و ان شئت بموسي كليم الله (ص) حيث يقول: (رب اني لما انزلت الي من خير فقير) و الله ما سئله الا خبزا ياكله. لانه كان ياكل بقله الارض. و لقد كانت خضره البقل تري من شفيف صفاق بطنه لهزاله و تشذب لحمه. داود (ع): و ان شئث ثلثت بداود (ص) صاحب المزامير و قاري اهل الجنه، فلقد كان يعمل سفائف الخوص بيده و يقول لجلسائه: ايكم يكفيني بيعها! و ياكل قرص الشعير من ثمنها. عيسي (ع): و ان شئت قلت في عيسي بن مريم عليه‌السلام، فلقد كان يتوسد الحجر و يلبس الخشن و ياكل الجشب و كان ادامه الجوع و سراجه بالليل القمر، و ظلاله في الشتاء مشارق الارض و مغاربها، و فاكهته و ريحانه ما نبت الارض للبهائم، و لم تكن له زوجه تفتنه، و لا ولد يحزنه، و لا مال يلفته و لا طمع يذله، دابته رجلاه، و خادمه يداه». (و اگر بخواهي براي دومين مثل موسي كليم الله (ص) را بياورم: آنگاه كه عرض كرد خداوندا، به آن خيري كه براي من فرستاده‌اي نيازمندم. سوگند بخدا، و از خدا جز ناني كه بخورد چيزي نخواسته بود، زيرا آن حضرت از سبزي زمين مي‌خورد، تا آنجا كه رنگ سبزي به جهت لاغري بدن او و نازكي پوست آن، قابل ديدن بود. و اگر بخواهي سومين مثل را داود (ع) صاحب مزامير و قاري بهشتيان را براي تو مي‌آورم كه با دست خود، از برگهاي درخت خرما زنبيل مي‌بافت، سپس به همنشينانش مي‌گفت: كيست كه فروش اينها (زنبيل‌ها) را به عهده بگيرد؟ آن حضرت از قيمت بافته‌هاي خود نان مي‌خورد. و اگر بخواهي درباره‌ي عيسي بن مريم (ع) بتو بگويم: آن حضرت از سنگ براي خود بالش داشت و لباس خشن مي‌پوشيد و غذاي ناگوار تناول مي‌فرمود، و خورشت نان او گرسنگي و چراغ شبانگاهي او مهتاب و سايبانش در زمستان مشرق و مغرب زمين، ميوه و ريحانش گياهاني بود كه زمين براي چهارپايان مي‌رويانيد. براي او همسري نبود كه وسيله‌ي تشويق خاطر او شود و فرزندي نبود كه اندهگينش سازد و مالي نبود كه او را به خود مشغول بدارد. طمع در چيزي نداشت كه او را پست و خوار گرداند. مركبش پاهايش بود، خدمتكار او دستهايش.)آدمي با حل تعارض و تنظيم مختصات روح و ماده است كه سرنوشت خود را مي‌سازد:برگشاده روح بالا بالها            تن زده اندر زمين چنگالهااينست تعارض و نزاع اصلي روح و ماده، هر قدمي كه در تاريخ بشري در مسير (حيات معقول) فردي يا جمعي برداشته شده است، از آن كساني بوده است كه در چاره‌جويي تعارض ميان روح و ماده با تنظيم اين دو حقيقت، پيروز گشته اند. بعضي از عرفاء مي‌گويند: همانگونه كه هويت و ماهيت اين دو حقيقت (ماده و روح) با يكديگر متفاوت است، سمت حركت و مقصد آن دو نيز با يكديگر مختلف مي‌باشد- بدن مادي است، لذا تمايل به ماده و ماديات و توشه‌ي خود را از آنها برمي‌دارد، روح (يا من، شخصيت، نفس) آدمي استعداد عروج به ملكوت دارد، لذا همانگونه كه به مجنون نسبت داده شده است:هوي ناقتي خلفي و قدامي الهوي و اني و اياها لمختلفان (هواي نفس و مورد تمايل شتر ماده‌ي من پشت سر من (طويله) و منزلگه معشوق من پيش روي من است. من و شتر ماده‌ي من اختلاف با يكديگر داريم) چه اختلافي؟!! تمايل آدمي به طرف ماديات بقدري قويست كه گاهي پس از طي مراحلي در طريق كمال، و صعود پله‌هايي مهم از عرفان و عشق الهي، بار ديگر تمايلات حيواني گريبان او را مي‌گيرد و او را برمي‌گرداند و به پايين‌تر از آن نقطه كه مبدا حركتش بود ساقط مي‌سازد و آنگاه به ريش آدمي مي‌خندد.اندك اندك راه زد سيم و زرش           مرگ و جسك نو فتاد اندر سرشعشق گردانيد با او پوستين            مي‌گريزد خواجه از شور و شرشاندك اندك روي سرخش زرد شد          چون بريده شد رگ بيخ آورشوسوسه و انديشه بروي در گشاد           راند عشق لاابالي از درشعشق داد و دل بر اين عالم نهاد            در برش ديگر نيايد دلبرشعارف ما گشته اكنون خرقه‌دوز           رفت از سر حالت خرقه درشخواجه مي‌گريد كه ماند از قافله            خنده‌ها دارد از اين ماندن خرشعشق را بگذاشت بر سرگين نشست            لا جرم سرگين خر شد عنبرشعشق را بگذاشت دم خر گرفت           عاقبت شد خرمگس سرلشگرشخرمگس آن وسوسه است و آن خيال           كه همي خارش دهد همچون گرشتمايل افراطي شديد به ماديات و لذائذ دنيا است كه باعث آنهمه آدمكشي‌ها و پايمال كردن حقوق انسانها گشته و سرگذشت بشري را چنان در تاريكي فروبرده است كه بكلي از قابليت تفسير و تحليل ساقط نموده است. اگر شخصيت انساني، سالم و با اصول ارزشها تقويت شود بخوبي از عهده‌ي تعديل اميال خود برآمده و وسائل دنيا را در استخدام خود در مسير (حيات معقول) قرار مي‌دهد. و از اين راه تعارض ميان ماده و روح برداشته مي‌شود و حركت تكاملي آدمي شروع مي‌گردد. منابع اوليه‌ي اسلام (قرآن و احاديث و سنت بمعناي عام آن) هماهنگ با عقل سليم و وجدان، مطلبي را كه براي بحث عنون كرديم، مورد تاكيد قرار مي‌دهند. اما قرآن مجيد، اين مضمون را كه انسان خردمند از نعمتهاي خداوندي با مباني شرعي آن استفاده مي‌كند، با اشكال مختلف بيان فرموده است: از آنجمله: «و ابتغ في ما اتاك الله الدار الاخره و لا تنس نصيبك من الدنيا» (در آنچه كه خداوند به تو داده است، سراي آخرت را منظور بدار و نصيب خود را (هم) از دنيا فراموش مكن.) براي شخصيتهاي نابالغ نه تنها روح و ماده همواره در حال تعارض و تخالف مي‌باشند بلكه همواره پيروزي با ماده و شئون آن است. ولي هر اندازه كه شخصيت سالم‌تر و قوي‌تر باشد، بهتر مي‌تواند از عهده‌ي استخدام ماديات و شئون آنها در مسير (حيات معقول) برآيد. لذا بايد موارد لزوم اعراض از دنيا و زرق و برق‌هاي آنرا، در نظر بگيريم.مورد يكم- پيشوايان الهي، اين بزرگان و مربيان بايد يك زندگي بسيار ساده و بي‌پيرايه داشته باشند، زيرا اولا، استفاده از وسائل جالب زندگي دنيا و پيرايه‌هاي آن، اگر چه در غير صورت اسراف و نيازهاي مردم جامعه، مباح و بلامانع است، ولي تلاش براي بدست آوردن آنها، و قرار دادن آدمي در معرض خودنمايي و اشتغال فكري براي نگهداري و تبديل به احسن يا به مثل آنچه كه داشت امري ضروري است.مورد دوم- نياز مردم جامعه، از ديدگاه عقل و وجدان و منابع اوليه‌ي اسلامي ثابت شده است كه با وجود نياز مردم جامعه، انسان خداپرست كه معتقد به ارتباط همه‌ي بندگان خدا با ذات اقدس ربوبي مي‌باشد در صورت احساس فقر در افراد جامعه نمي‌تواند از وسائل مادي بيش از اندازه‌ي ضروري بهره‌برداري نمايد.ده تن از تو زرد روي و بينوا خسبد همي            تا به گلگون مي‌تو روي خويش را گلگون كني (ناصر خسرو قبادياني)در سخنان اميرالمومنين عيله‌السلام آمده است: «ما رايت نعمه موفوره الا و الي جانبها حق مضيع» (من نعمتي فراوان در موردي نديدم مگر اينكه پهلوي آن حقي ضايع شده وجود داشت.)مورد سوم- گريز از اسراف و تبذير- ممنوعيت استفاده‌ي بي‌حساب از وسائل مادي و تجملات و افراطگري در مستهلك ساختن نعمتهاي خداوندي، از ديدگاه عقل و منابع اوليه اسلامي خواه موجب فقر و بينوايي افراد جامعه خويشتن باشد و خواه افراد دورترين نقاط دنيا، بقدري بديهي است كه نيازي به اثبات ندارد. بجهت عدم مراعات اين قانون انساني كه آمارگران مربوط به تغذيه‌ي مردم روي زمين مي‌گويند: در حدود يك ششم مردم روي زمين در فقر و فلاكت بسر مي‌برند! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )به مناسبت سخنان گذشته به ذكر احوال پيامبر گرامى (ص) و ديگر پيامبران كه پيشوايان بشرند و دنيا را ترك و از آن اعراض كرده اند پرداخته است، زيرا آنها براى مردم كاملترين نمونه اند چنان كه خداوند متعال فرموده است: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» همچنين روش آنها دليل كامل بر زشتى و نقص دنيا و بسيارى بديها و رسواييهاى آن است.اين كه فرموده است: «اذ قبضت عنه أطرافها ... و خادمه يداه» اشاره به چگونگى دلايل حقارت و پستى دنياست، قبض اطراف كنايه از اين است كه خداوند دنيا را بكلّى از پيامبر (ص) به دور داشت و چون آماده براى آن نشده بود آن را نپذيرفت،«و وطّئت لغيره أكنافها» اشاره است به اين كه خداوند دنيا را براى مردمى غير از او رام و همواره ساخته مانند پادشاهان، واژه فطم (از شير بريدن) را به مناسبت بريدن آن حضرت از دنيا استعاره فرموده، همچنين واژه رضاع را استعاره آورده، بدين مناسبت كه دنيا شبيه مادر و او به منزله فرزند آن است، وجه مشابهت روشن است.فرموده است: «و اللّه ما سأله إلّا خبزا»:يعنى به خدا سوگند جز گرده نانى از او درخواست نكرد. تفسير آيه اى است كه در خطبه ذكر شده است، و مفسّران نيز همين را در تفسير آيه مزبور نقل كرده اند،«صفاق بطن» پوست زيرين شكم است و «شفيف» نازكى آن است كه مانع مشاهده آنچه در پشت آن قرار دارد نيست، «تشذّب لحم» عبارت از تفرّق و پراكندگى گوشت است، واژه «مزامير» براى صوت داود (ع) و لفظ «ادام» (نانخورش) براى گرسنگى و كلمه «سراج» (چراغ) براى ماه و «ظلال» (سايه) براى مشارق و مغارب زمين، و نفاكهه و ريحان» براى رستنيهاى زمين، و «دابّه» (چهارپا) براى پاها و واژه «خادم »(خدمتكار) را براى دستها استعاره آورده است.وجه مناسبت در استعاره نخستين مشترك بودن آواز داود (ع) با نغمه مزمار (قره نى) است و اين آلتى است كه با دميدن در آن نواخته مى شود، نقل شده هنگامى كه داود (ع) در محراب عبادت مزامير مى خواند وحوش و پرندگان بر او گرد مى آمدند تا از لذّت آواى خوش و نغمه دلكش او بهره مند شوند.مناسبت استعاره دوّم اين است كه همان گونه كه نانخورش موجب قوام بدن است گرسنگى مايه قوام او بود، و مناسبت استعاره سوّم مشاركت ماه و چراغ در دادن روشنايى است، وجه مشابهت استعاره چهارم اين است كه او همچنان كه از گرما به سايه پناه مى برد از سرما نيز به مشارق و مغارب زمين يعنى به اين سو و آن سوى زمين رو مى آورد، مناسبت استعاره پنجم اين كه استفاده از رستنيهاى زمين براى ذائقه و شامّه او همان گوارايى و خوشبويى را داشت كه ميوه ها و گلها براى ديگران گوارايى و لذّت دارد، وجه استعاره ششم و هفتم اين است كه از پاها و دستهايش همان فايده را مى برد كه از مركب و خدمتكار سود برده مى شود.بارى چگونگى احوال پيامبران مذكور عليهم السّلام و درجه زهد و اعراض آنها از دنيا و بطور كلّى اكتفاى آنها به پايين ترين حدّ ضرورت در طعام و لباس از امورى است كه معلوم و از طريق تواتر روشن است، امّا اين كه گفته شده داود (ع) قارى بهشتيان است چنان كه در اخبار نيز وارد شده است براى اين است كه هر امر نيكويى در عرف مردم، به بهشت نسبت داده مى شود، يا به اين مناسبت است كه آواز داود (ع) با همه خوبى و زيبايى كه داشت انسان را به سوى بهشت جذب و به خدا دعوت مى كرد.امام (ع) پس از بيان حال پيامبران مذكور (ع) تذكّر مى دهد كه به پيامبر گرامى (ص) خويش تأسّى جويند، زيرا همگى پيامبران مأمور بودند بطور مطلق به رسول اكرم (ص) اقتدا و از او پيروى كنند، و براى كسى كه بخواهد به او تأسّى كند همه نمونه هاى كمال در وجود مقدّس آن حضرت موجود است، دليل ديگر اين كه زمان او نسبت به ادوار پيامبران گذشته به ما نزديكتر است.امام (ع) براى تحريك و تشويق مردم در تأسّى به رسول گرامى (ص) گوشزد مى كند كه كسانى كه از آن بزرگوار پيروى و راه او را دنبال مى كنند نزد خداوند متعال محبوبترين بندگانند و اين به دليل گفتار خداوند مى باشد كه فرموده است: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ». 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 357 و لقد كان في رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كاف لك في الاسوة، و دليل لك على ذمّ الدّنيا و عيبها، و كثرة مخازيها و مساويها، إذ قبضت عنه أطرافها، و وطّئت لغيره أكنافها، و فطم من رضاعها و زوى عن زخارفها. و إن شئت ثنّيت بموسى كليم اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذ يقول «ربّ إنّي لما أنزلت إليّ من خير فقير» و اللّه ما سئله إلّا خبزا يأكله، لأنّه كان يأكل بقلة الأرض، و لقد كانت خضرة البقل ترى من شفيف صفاق بطنه لهزاله، و تشذّب لحمه. و إن شئت ثلّثت بداود صلّى اللّه عليه صاحب المزامير، و قاري أهل الجنّة فلقد كان يعمل سفائف الخوص بيده، و يقول لجلسائه: أيّكم يكفيني بيعها، و يأكل قرص الشّعير من ثمنها. و إن شئت قلت في عيسى بن مريم عليه السّلام قد كان يتوسّد الحجر، و يلبس الخشن، و كان إدامه الجوع، و سراجه باللّيل القمر، و ظلاله في الشّتآء مشارق الأرض و مغاربها، و فاكهته و ريحانه ما تنبت الأرض للبهائم، و لم تكن له زوجة تفتنه، و لا ولد يحزنه، و لا مال يلفته، و لا طمع يذّله، دابّته رجلاه، و خادمه يداه.اللغة:و (الاسوة) بالكسر و الضّم القدوه و (المخازي) جمع مخزاة و هى الأمر يستحى من ذكره لقبحه و (المساوى) العيوب و (الأكناف) الأطراف و (شفّ) الثّوب شفّا و شفيفا رقّ فحكى ما تحته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 360 و (الصّفاف) ككتاب الجلد الأسفل تحت الجلد الّذي عليه الشّعر و (الهزال) بضمّ الهاء نقيض السّمن و (المزامير) جمع المزمار و هي الآلة الّتي يزمر فيها من زمر يزمر و يزمر من باب نصر و ضرب زمرا و زميرا غنّى في القصب و نحوه و مزامير داود ما كان يتغنّي به من الزّبور و ضروب الدّعاء و (السّفايف) جمع السّفيفة و هي النّسيجة من سففت الخوص و أسففته نسجته، و في نسخة الشّارح المعتزلي بعد قوله: و يلبس الخشن: و يأكل الجشب، و هو كالجشيب الخشن الغليظ البشع من كلّ شيء و السّيىء الماكل أو بلا ادم. (و لا ولد يحزنه) مضارع حزن كنصر قال تعالى «انّي ليحزنني أن تذهبوا به» و يقرأ يحزن مضارع أحزنه الشّيء و (لفته) عن كذا يلفته صرفه و لواهالاعراب: و اللّام في قوله تعالى: لما أنزلت إلىّ من خير فقير، بمعنى إلى أو للتّعليل أو ضمن فقير معنى سائل فعدّى باللّام، و الواو في قوله: و لقد كانت، للقسم و المقسم به محذوف لمعلوميّته.المعنى:و لمّا وصف حال أبناء الدّنيا المفتونين بها عقّبه بأمرهم بالتّأسّي برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المعرض عنها لما رأى من فنائها و زوالها و مخازيها و معايبها تزهيدا لهم عنها، و تنبيها على خطائهم في الافتتان بها فقال (و لقد كان في رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كاف لك في الاسوة) أى في القدوة و الاتّباع (و دليل لك على ذمّ الدّنيا و كثرة مخازيها) أى مهالكها و مقابحها و فضايحها (و مساويها) أى معايبها.و أشار إلى دليل الذّم بقوله (إذ قبضت عنه أطرافها و وطئت) أى هيّأت (لغيره أكنافها) و جوانبها و (فطم من رضاعها) و التقم غيره ضرعها (و زوى) أي نحىّ (عن زخارفها) و قرّب إلى غيره زبرجها.و دلالة هذه الجملة على ذمّها و عيبها أنّه لو كان لها وقع عنده سبحانه و لها كرامة لديه لم يضن بها على أحبّ خلقه إليه و أشرفهم و أكرمهم عنده، فحيث زويها عنه و بسطها لغيره دلّ ذلك على خسّتها و حقارتها و هوانها و إلى ذلك يشير ما في الحديث: ما زوى اللّه عن المؤمن في هذه الدّنيا خير ممّا عجّل له فيها.قال بعض شرّاح الحديث: أى ما نحّى من الخير و الفضل، و تصديق ذلك انّ الرّجل منهم يوم القيامة يقول: يا ربّ إنّ أهل الدّنيا تنافسوا في دنياهم فنكحوا النّساء و لبسوا الثّياب اللّينة و أكلوا الطّعام و سكنوا الدّور و ركبوا المشهور من الدّواب فأعطني مثل ما أعطيتهم، فيقول اللّه تبارك و تعالى: و لكلّ عبد منكم ما أعطيت أهل الدّنيا منذ كانت الدّنيا إلى أن انقضت سبعون ضعفا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 368 (و إن شئت ثنّيت) إعراض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عن الدّنيا (ب) اعراض (موسى كليم اللّه) عنها أو إن شئت ثنّيت الاسوة بالرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالاسوة بالكليم (إذ يقول) ما حكى اللّه سبحانه عنه في سورة القصص بقوله  (فَسَقى  لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ) أى إنّي محتاج  «1» إلى ما أنزلت إليّ أو سائل طالب لما أنزلته، أو إنّي فقير من الدّنيا لأجل ما أنزلت إليّ من خير الدّين و هو النّجاة من الظّالمين أى صرت فقيرا لأجل ذلك لأنّه كان عند فرعون في ثروة و سعة و ملك، و قال عليه السّلام ذلك رضا بالبدل النبي و فرحا به و شكرا له، و على ذلك فالمراد بما في قوله لما أنزلت، هو خير الدّين و النّجاة من الظّالمين و قال في الكشاف إنّى لأيّ شيء أنزلت إلىّ قليل أو كثير غثّ أو سمين لفقير.و حمله الأكثرون على الطعام، و يؤيّده ما في الصّافي عن الكافي و العياشي عن الصّادق عليه السّلام سأل الطعام، قال: و في الاكمال روى أنّه قال ذلك و هو محتاج إلى شقّ تمرة.و في مجمع البيان عن ابن عبّاس قال: سأل نبيّ اللّه فلق خبز يقيم به صلبه و يؤيّده أيضا كما يؤيّد تضمين فقير معنى سائل و كون اللّام للصّلة قول أمير المؤمنين عليه السّلام (و اللّه ما سأله إلا خبزا يأكله، لأنّه كان يأكل بقلة الأرض) إذ خرج من مدينة فرعون خائفا يترقّب بغير ظهر و لا دابّة و لا خادم و لا زاد تخفضه الأرض مرّة و ترفعه اخرى حتّى انتهى إلى أرض مدين، و كان بينه و بين مدين مسيرة ثلاثة أيّام، و قيل: ثمانية، فخرج منها حافيا و لم يصل إلى مدين حتّى وقع خفّ قدميه، و كان لا يأكل في مدّة مسيرها إلّا حشيش الصّحراء و بقل الأرض. (و لقد كانت خضرة البقل ترى من شفيف صفاق بطنه) يعني أنّ جلد بطنه______________________________ (1) هذا مبنى على تضمين فقير معنى محتاج و جعل اللّام بمعنى الى، و الثاني مبنى على تضمينه معنى الطلب و السؤال و جعل اللام للصلة، و الثالث مبنى على ابقاء الفقير على معناه الاصلى و جعل اللّام للتعليل، و لكلّ واحد قال المفسرون، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 369 بسبب رقّته لم يكن حاجبا عن إدراك البصر لما ورائه و ذلك (لهزاله و تشذّب لحمه) أى تفرّقه قال في عدّة الدّاعي: و يروى أنّه أى موسى عليه السّلام قال يوما يا ربّ إنّي جائع فقال اللّه أنا أعلم بجوعك، قال: يا ربّ أطمعني قال: إلي أن اريد.و فيما أوحى إليه عليه السّلام يا موسى الفقير من ليس له مثلي كفيل، و المريض من ليس له مثلي طبيب، و الغريب من ليس له مثلي مونس قال: و يروى حبيب، يا موسى ارض بكسرة من شعير تسدّ بها جوعتك، و بخرقة توارى بها عورتك، و اصبر على المصائب، و إذا رأيت الدّنيا مقبلة عليك فقل: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» عقوبة قد عجلت في الدّنيا، و إذا رأيت الدّنيا مدبرة عنك فقل: مرحبا بشعار الصّالحين، يا موسى لا تعجبنّ بما اوتى فرعون و ما تمتّع به فانّما هي زهرة الحياة الدّنيا. (و إن شئت ثلّثت بداود) بن أيش من أولاد يهودا سمّى به لأنّه داوي جرحه بودّ و قد قيل: داوى ودّه بالطّاعة حتّى قيل عبد، رواه في البحار من معانى الأخبار و غيره (صاحب المزامير) قال الفيروزآبادي: مزاميره ما كان يتغنّى به من الزّبور و قال الشّارح المعتزلي: يقال: إنّ داود اعطى من طيب النّغم و لذّة ترجيع القراءة ما كان الطّيور لأجله تقع عليه و هو في محرابه، و الوحش تسمعه فيدخل بين النّاس و لا تنفر منهم لما قد استغرقها من طيب صوته.و في البحار من الامالي عن هشام بن سالم عن الصّادق عليه السّلام في الحديث الآتي و كان إذا قرء الزّبور لا يبقى جبل و لا حجر و لا طائر و لا سبع إلّا جاذبه (و) لعلّه لطيب صوته كان (قاري أهل الجنّة فلقد كان يعمل سفائف الخوص) أي نسايج ورق النّخل (بيده و يقول لجلسائه أيّكم يكفيني بيعها و يأكل قرص الشّعير من ثمنها) قال في البحار: لعلّ هذا كان قبل أن ألان اللّه له الحديد.و روي فيه من تفسير عليّ بن إبراهيم في قوله تعالى  «وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلًا يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ» أى سبّحى للّه  «وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ» قال: كان داود إذا مرّ في البرارى يقرأ الزّبور يسبّح الجبال و الطّير معه و الوحوش و ألان اللّه له الحديد مثل الشّمع حتّى كان يتّخذ منه ما أحبّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 370 و فيه من الفقيه بسنده عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: أوحى اللّه إلى داود نعم العبد لو لا أنّك تأكل من بيت المال و لا تأكل بيدك شيئا قال: فبكى داود عليه السّلام فأوحى اللّه تعالى إلى الحديد أن لن لعبدى داود فألان اللّه له الحديد، فكان يعمل كلّ يوم درعا فيبيعها بألف درهم فعمل ثلاثمأة و ستّين درعا فباعها بثلاثمأة و ستّين ألفا، و استغنى عن بيت المال.و عن صاحب الكامل كان داود بن ايشاح (ايش خ ل) من أولاد يهود او كان قصيرا أزرق قليل الشّعر، فلمّا قتل طالوت أتى بنو إسرائيل داود و أعطوه خزاين طالوت و ملكوه عليهم.و قيل إنّ داود ملك قبل أن يقتل جالوت، فلمّا ملك جعله اللّه نبيّا ملكا و أنزل عليه الزّبور و علّمه صنعة الدّرع و ألان له الحديد و أمر الجبال و الطّير أن يسبّحن معه إذا سبّح، و لم يعط اللّه أحدا مثل صوته كان إذا قرء الزّبور تدنو الوحش حتّى يؤخذ بأعناقها، و كان شديد الاجتهاد، كثير العبادة و البكاء، و كان يقوم اللّيل و يصوم نصف الدّهر، و كان يحرسه كلّ يوم و ليلة أربعة آلاف، و كان يأكل من كسب يده أربعة آلاف، و كانت مدّة ملكه أربعين و تمام عمره مأئة، هذا.و قد اتّضح بذلك أنّه عليه السّلام مع ما آتاه اللّه من الملك و النّبوة و البسطة زهد في الدّنيا و رغب عنها و جعل رزقه في كدّ يمينه، و العجب أنّه مع زهده ذلك عيّره حزقيل النّبيّ و يعجبني أن أذكر قصّته معه لمناسبتها بالمقام، و دلالتها على ذمّ الدّنيا المسوق له هذا الفصل من كلام الامام عليه السّلام فأقول: روى في البحار من أمالي الصّدوق عن أبيه عن عليّ عن أبيه عن ابن أبي عمير عن هشام بن سالم عن الصّادق جعفر بن محمّد عليهما السّلام قال: إنّ داود خرج ذات يوم يقرأ الزّبور و كان إذا قرء الزّبور لا يبقى جبل و لا حجر و لا طائر و لا سبع إلّا جاذبه، فما زال يمرّ حتّى انتهى إلى جبل فاذا على ذلك الجبل نبيّ عابد يقال له حزقيل، فلمّا سمع دويّ الجبال و أصوات السّباع و الطّير علم أنّه داود، فقال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 371 داود: يا حزقيل أ تأذن لي فأصعد إليك؟ قال: لا، فبكى داود عليه السّلام فأوحى اللّه جلّ جلاله إليه يا حزقيل لا تعيّر داود و سلنى العافية، فقام حزقيل فأخذ بيد داود عليه السّلام فرفعه إليه فقال: داود عليه السّلام يا حزقيل هل هممت بخطيئة قطّ؟ قال: لا، قال:فهل دخلك العجب ممّا أنت فيه من عبادة اللّه تعالى؟ قال: لا، قال: فهل ركنت إلى الدّنيا فأحببت أن تأخذ من شهوتها و لذّتها؟ قال: بلى ربّما عرض بقلبي، قال:فما ذا تصنع إذا كان ذلك؟ قال: أدخل هذا الشّعب فأعتبر بما فيه.قال: فدخل داود النّبيّ الشعب فاذا سرير من حديد عليه جمجمة بالية و عظام فانية، و إذا لوح حديد فيه كتابة، فقرأها داود فاذا هي: أنا أردى شلم ملكت ألف سنة و بنيت ألف مدينة و افتضضت ألف بكر فكان آخر أمري أن صار التّراب فراشى، و الحجارة و سادتى، و الدّيوان و الحيّات جيراني، فمن رآني فلا يغترّ بالدّنيا و في البحار أيضا دخل داود غارا من غيران بيت المقدّس، فوجد حزقيل يعبد ربّه و قد يبس جلده على عظمه فسلّم عليه، فقال: أسمع صوت شبعان ناعم فمن أنت؟ قال: أنا قال: الّذي له كذا و كذا امة؟ قال: نعم و أنت في هذه الشّدة قال: ما أنا في شدّة و لا أنت في نعمة حتّى تدخل الجنّة. (و ان شئت قلت في عيسى بن مريم عليه السّلام) أى ان شئت أن تذكر حال المسيح فاذكر انّه ل (قد كان يتوسّد الحجر) أى يأخذه و سادة له (و يلبس) اللّباس (الخشن و كان إدامه الجوع) قال العلّامة المجلسيّ: لعلّ المعنى أنّ الانسان إنّما يحتاج إلى الادام لأنّه يعسر على النّفس أكل الخبز يابسا، فأمّا مع الجوع الشّديد فيلتذّ بالخبز و لا يطلب غيره فهو بمنزلة الادام، أو أنّه كان يأكل الخبز دون الشّبع فكان الجوع مخلوطا به كالادام.استعاره [و كان إدامه الجوع ] أقول: و يحتمل أن يكون المراد أنّه كان يلتذّ بالجوع كما يلتذّ بالادام و الطّعام، أو أنّ الجوع كان بدلا عن إدامه فاستعير لفظ الجوع له من باب استعارة اسم الضدّ للضّد مثل قوله في الخطبة الثّانية: نومهم سهود و كحلهم دموع. (و سراجه باللّيل القمر) يستضيء به كما يستضاء بالسراج (و ظلاله في الشّتاء) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 372 أى مكمنه من البرد (مشارق الأرض) في الضّحى (و مغاربها) في المساء استعاره (و فاكهته و ريحانه ما تنبت الأرض للبهائم) و استعارة الفاكهة و الرّيحان لما تنبت باعتبار التذاذ ذوقه و شمّه به كالتذاذ غيره بالفواكه و الرّياحين (و لم تكن له زوجة تفتنه و لا ولد يحزنه و لا مال يلفته) أى يلويه و يصرفه عن ذكر اللّه (و لا طمع يذلّه) أى يوقعه في الذّلّة و الهوان (دابّته رجلاه و خادمه يداه) أى انتفاعه بهما كما ينتفع غيره بالدّابة و الخادم.و اعلم أنّ ما وصف عليه السّلام به عيسى فقد روى عنه عليه السّلام نحوه في عدّة الدّاعي قال: و أمّا عيسى روح اللّه و كلمته فانّه كان يقول: خادمى يداي و دابّتي رجلاى و فراشي الأرض و وسادي الحجر و دفئي في الشّتاء مشارق الأرض و سراجي باللّيل القمر و ادامي الجوع و شعارى الخوف و لباسي الصّوف و فاكهتي و ريحاني ما أنبتت الأرض للوحوش و الأنعام، أبيت و ليس لي شيء، و أصبح و ليس لي شيء، و ليس على وجه الأرض أحد أغنى منّي و رواه مثله في البحار من ارشاد القلوب إلّا أنّ فيه بدل مشارق الأرض مشارق الشّمس، و بدل ريحاني ريحانتي.و في عدّة الدّاعي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: في الانجيل إنّ عيسى قال: اللّهمّ ارزقني غدوة رغيفا من شعير رعشيّة رغيفا من شعير و لا ترزقني فوق ذلك فاطغى.أقول: و ان شئت فاتّبع ذكر حال هؤلاء الأنبياء الأكرمين بذكر حال غيرهم من الأنبياء و المرسلين.و اذكر نوحا نجيّ اللّه فانّه مع كونه شيخ المرسلين و قد روي أنّه عاش ألفى عام و خمسمائة عام، و عمّر في الدّنيا مديدا، مضى منها و لم يبن فيها بيتا، و كان إذا أصبح يقول لا امسى و إذا أمسى يقول لا أصبح.و انظر إلى أبي الأنبياء إبراهيم خليل الرّحمن فقد كان لباسه الصّوف و طعامه الشّعير.ثمّ انظر إلى يحيى بن زكريا كان لباسه اللّيف و أكله ورق الشّجر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 373 ثمّ إلى سليمان بن داود فقد كان مع ما هو فيه من الملك العظيم يلبس الشّعر و إذا جنّه اللّيل شدّ يديه إلى عنقه فلا يزال قائما باكيا حتّى يصبح، و كان قوته من سفائف الخوص يعملها بيده، و هكذا كان حال ساير الأنبياء في إعراضهم عن الدّنيا.الترجمة:و بتحقيق كه هست در رفتار و كردار حضرت رسالتمآب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كفايت كننده مر تو را در تأسّى و پيروى نمودن بآن بزرگوار و راه نماينده از براى تو بر مذمت دنياى فانى و كثرت مهالك و معايب آن، از جهة اين كه بسته شد از او اطراف آن، و مهيا شد از براى غير او جوانب او، و باز گرفته شد از شيرخوارى دنيا، و دور كرده شد از زينتهاى آن.و اگر بخواهى دو تا گردانى اعراض حضرت رسالتمآب را از دنيا با اعراض و زهد حضرت موسى كليم اللّه وقتى كه گفت بخداوند تعالى: بار پروردگارا بدرستى من محتاجم به آن چه كه فرو مى فرستى بمن از طعام، قسم بخدا كه سؤال نمى كرد از خداوند مگر نانى كه بخورد آنرا، بجهة اين كه بود آن حضرت مى خورد سبزي زمين را، و بتحقيق كه بود سبزى تره ديده مى شد از پوست درون شكم او بجهة لاغري او و كمى گوشت او.و اگر مى خواهى سه تا گردانى آنرا با زهد حضرت داود عليه السّلام صاحب مزمارهاى زبور و قرائت كننده أهل بهشت، پس بتحقيق كه بود عمل مى كرد ببافته شده هاى برگ درخت خرما يعنى زنبيل مى بافت بدست خود مى گفت بهمنشينان خود كدام يك از شما كفايت مى كند مرا بفروختن اين، و مى خورد نان جوى از قيمت آن.و اگر بخواهى بگوئى در عيسى بن مريم عليه السّلام پس بتحقيق كه بود بالش اخذ مى نمود سنگ را، و مى پوشيد جامه درشت را، و بود نان خورش او گرسنگى و چراغ او در شب روشنائى ماه، و سايه بانهاى او در فصل زمستان مشرقهاى آفتاب و مغربهاى آن، و ميوه او و ريحان او آنچه كه مى رويانيد آن را زمين از براى حيوانات و نبود او را زنى كه مفتون نمايد او را، و نه فرزندى كه محزون كند او را، و نه مالى كه برگرداند او را از حق، و نه طمعى كه ذليل بگرداند او را، مركب او پايهاى او بود، و خدمتكار او دستهايش بود.  
بخش ۵ : الگو قرار دادن پیامبر اکرم [منبع]

الرسول الأعظم (صلی الله علیه وآله) :
فَتَأَسَّ بِنَبِيِّكَ الْأَطْيَبِ الْأَطْهَرِ، فَإِنَّ فِيهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّى وَ عَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّى، وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللَّهِ الْمُتَأَسِّي بِنَبِيِّهِ وَ الْمُقْتَصُّ لِأَثَرِهِ؛ قَضَمَ الدُّنْيَا قَضْماً وَ لَمْ يُعِرْهَا طَرْفاً، أَهْضَمُ أَهْلِ الدُّنْيَا كَشْحاً وَ أَخْمَصُهُمْ مِنَ الدُّنْيَا بَطْناً.
عُرِضَتْ عَلَيْهِ الدُّنْيَا، فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَهَا؛ وَ عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَيْئاً فَأَبْغَضَهُ، وَ حَقَّرَ شَيْئاً فَحَقَّرَهُ، وَ صَغَّرَ شَيْئاً فَصَغَّرَهُ؛ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِينَا إِلَّا حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، وَ تَعْظِيمُنَا مَا صَغَّرَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ، لَكَفَى بِهِ شِقَاقاً لِلَّهِ وَ مُحَادَّةً عَنْ أَمْرِ اللَّهِ.

تَاَسَّ : اقتدا و تأسى كن.
الْقَضْم : چيزى را با كنار دندانها خوردن، يعنى حضرت از دنيا به مقدارى استفاده مى كرد كه گوئى با كنار دندانش آن را مى جويد و نه آنچنان كه دهان را پر كرده باشد.
اهْضَم : لاغرتر، كمر باريكتر.
كَشْحاً : پهلو.
اخْمَصَ : خالى تر، شكم فرو رفته تر.
الْمُحَادَّة : مخالفت و سرپيچى. 
تَأسَّ، تأسَى، مُتأسَى : همه از ماده أسوه، بمعنى اقتداء و پيروى نمودن است
مُقتَصّ : تبعيت و پيروى كننده
قَضَمَ : چيز كمى با نوك دندان گرفتن، مختصر خوردن
أهضَم : خالى تر، معده اش خالى تر بود
كَشح : پهلو
أخمص البطن : شكم خالى
شِقاق : پاره شدن، فاصله گرفتن
مُحادّة : مخالفت نمودن 
۵. راه و رسم زندگى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
پس به پيامبر پاكيزه و پاكت اقتدا كن، كه راه و رسم او الگويى است براى الگو طلبان، و مايه فخر و بزرگى است براى كسى كه خواهان بزرگوارى باشد، و محبوب ترين بنده نزد خدا كسى است كه از پيامبرش پيروى كند، و گام بر جايگاه قدم او نهد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا چندان نخورد كه دهان را پر كند، و به دنيا با گوشه چشم نگريست، دو پهلويش از تمام مردم فرو رفته تر، و شكمش از همه خالى تر بود، دنيا را به او نشان دادند اما نپذيرفت، و چون دانست خدا چيزى را دشمن مى دارد آن را دشمن داشت، و چيزى را كه خدا خوار شمرده، آن را خوار انگاشت، و چيزى را كه خدا كوچك شمرده كوچك و ناچيز مى دانست.
اگر در ما نباشد جز آن كه آنچه را خدا و پيامبرش دشمن مى دارند، دوست بداريم، يا آنچه را خدا و پيامبرش كوچك شمارند، بزرگ بداريم، براى نشان دادن دشمنى ما با خدا، و سر پيچى از فرمان هاى او كافى بود.
 
قسمت چهارم خطبه:
(19) پس (از اينكه روش حضرت رسول را راجع بدل نبستن بدنيا اجمالا پيش از بيان رويّه پيغمبران دانستى، اكنون دوباره بشنو:) به پيغمبر خود -صلّى اللّه عليه و آله- كه (از همه خلائق) نيكوتر و پاكيزه تر است اقتداء نموده از آن بزرگوار پيروى كن، زيرا آن حضرت سزاوار پيروى كردن است براى كسيكه پيروى كند، و انتساب شايسته او است براى كسيكه بخواهد نسبت باو داشته باشد (يا صبر و شكيبائى او براى كسيكه شكيبا باشد سر مشق است) و محبوبتر بندگان نزد خدا كسى است كه پيرو پيغمبر خود بوده و دنبال نشانه او برود (در راه او سير نمايد، چنانكه در قرآن كريم سوره 3 آیه 31 مى فرمايد: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ» يعنى بگو اگر شما خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد خدا شما را دوست خواهد داشت، و گناهانتان را مى آمرزد، و خدا آمرزنده و مهربان است. و امّا نشانه آن حضرت اين بود كه)
(20) لقمه دنيا را به اطراف دندان مى خورد (نه به پرى دهان يعنى در دنيا زيادتر از آنچه را كه ناچار به استفاده از آن بود فرا نمى گرفت) و دنيا را به گوشه چشم نمى گريست (هيچ گونه بدنيا دل نبست) از جهت پهلو لاغرتر و از جهت شكم گرسنه ترين اهل دنيا بود، دنيا باو پيشنهاد شد (خداوند بوسيله جبرئيل اختيار كردن دنيا را باو پيشنهاد فرمود) از قبول آن امتناع نمود، و دانست كه خداوند سبحان چيزى را (علاقه بدنيا را) دشمن داشته او هم دشمن داشت، و آنرا خوار دانسته او هم خوار دانست، و آنرا كوچك قرار داده او هم كوچك شمرد،
(21) و (بنا بر اين) اگر نبود در ما مگر دوستى دنيايى كه خدا و رسول آنرا دشمن داشته، و بزرگ شمردن آنرا كه خدا و رسول كوچك شمرده همين مقدار براى سركشى از خدا و مخالفت فرمان او بس بود.
 
به پيامبر خود (صلى اللّه عليه و آله)، آن نيكوترين و پاكيزه ترين مردم اقتدا كن كه او بهترين مقتداست براى هر كس كه به او تأسّى جويد و شايسته ترين انتساب، انتساب به اوست. نيكوترين بندگان در نزد خدا، بنده اى است كه به پيامبرش اقتدا كند و از پى او رود. رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) خوردنش اندك و به قدر ضرورت بود. به اين دنيا حتى به گوشه چشمى ننگريست. پهلوهايش از همه مردم لاغرتر بود و شكمش از همه خاليتر. دنيا بر او عرضه شد و او از پذيرفتنش ابا كرد و مى دانست كه خداى سبحان چه چيز را دشمن مى دارد تا او نيز آن را دشمن دارد يا چه چيز را حقير شمرده تا او نيز حقيرش شمارد و چه چيز را خرد و بى مقدار دانسته تا او نيز بى مقدارش داند.
اگر چيزى را كه خدا و پيامبرش دشمن داشته اند، دوست انگاريم يا چيزى را كه آن دو حقير شمرده اند، بزرگ پنداريم، براى سركشى از فرمان خدا و مخالفت با اوامر او، همين ما را بس.
 
(تو اى مسلمان)، به پيامبر پاک و پاکيزه ات(صلى الله عليه وآله) تأسّى جوى; زيرا در او سرمشقى است براى آن کس که مى خواهد تأسّى جويد و رابطه اى است عالى براى کسى که بخواهد به او مربوط شود، محبوب ترين بندگان نزد خدا کسى است که به پيامبرش تأسّى جويد و در پى او گام بردارد. او به اندازه نياز از دنيا بهره گرفت و هرگز تمايلى به آن نشان نداد. اندامش از همه مردم لاغرتر و شکمش از همه گرسنه تر بود. دنيا (از سوى خدا) به وى عرضه شد، ولى آن را نپذيرفت. او مى دانست چه چيزى مبغوض خداست؟ آن را مبغوض مى شمرد، چه چيز نزد خدا حقير است آن را حقير مى دانست و چه چيز نزد او کوچک است آن را کوچک مى ديد.
و اگر در ما چيزى جز محبّت به آن چه مورد خشم خدا و رسولش مى باشد، و نيز بزرگ شمردن آن چه خدا و رسولش آن را کوچک شمرده اند وجود نداشته باشد، همين امر براى مخالفت ما با خدا و سرپيچى از فرمانش کافى است.
 
پس به پيامبر پاكيزه و پاك (ص) خود اقتدا كن، كه در -رفتار- او خصلتى است آن را كه زدودن اندوه خواهد، و مايه شكيبايى است براى كسى كه شكيبايى طلبد، و دوست داشته ترين بندگان نزد خدا كسى است كه رفتار پيامبر را سرمشق خود كند، و به دنبال او رود. از دنيا چندان نخورد كه دهان را پر كند، و بدان ننگريست چندان كه گوشه چشم بدان افكند. تهيگاه او از همه مردم دنيا لاغرتر بود، و شكم او از همه خالى تر. دنيا را بدو نشان دادند، آن را نپذيرفت. و -چون- دانست خدا چيزى را دشمن مى دارد، آن را دشمن داشت - و ترك آن گفت-، و چيزى را كه خوار شمرده آن را خوار انگاشت، و چيزى را كه كوچك شمرده، آن را كوچك داشت، و اگر در ما نبود جز دوستى آنچه خدا و رسول، آن را دشمن مى دارد، و بزرگ ديدن آنچه خدا و رسول، آن را خرد مى شمارد، براى نشان دادن مخالفت ما با خدا كافى بود و سرپيچى ما را از فرمانهاى او آشكارا مى نمود.
 
به پيامبر پاكتر و پاكيزه ترت -كه درود خدا بر او و آلش باد- اقتدا كن، كه وجودش براى هر كه بخواهد به او اقتدا كند سر مشق است، و براى آن كه تسلّى جويد در زندگى به آن حضرت تسلّى است، و محبوبترين بندگان نزد خدا كسى است كه به پيامبر اقتدا كند و قدم جاى قدم او بگذارد. از دنيا به حد اقل قناعت كرد، و ديده براى تماشاى آن باز نكرد. لاغرترين اهل دنيا، و گرسنه ترين آنان از دنيا بود. دنيا به او ارائه شد اما از پذيرفتنش امتناع كرد، چيزى را كه دانست خدا دشمن دارد او هم دشمن داشت، و هر چه را حق خوار و بى مقدار دانسته بود او هم خوار و بى مقدار دانست، و آنچه را پروردگار كوچك شمرده او هم كوچك شمرد.
اگر در وجود ما جز محبت آنچه كه خدا و رسول دشمن دارند نبود، و بزرگ شمردن آنچه را كه خدا و رسول كوچك شمرده اند وجود نداشت، همين براى ستيزگى ما با خدا و سرپيچى ما از فرمانش بس بود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 245-242 مى دانيم خداوند پيامبران خود را از جنس بشر قرار داد تا بتوانند الگو و سرمشق در همه زمينه ها باشند; چرا که اگر از جنس فرشته و مانند آن بودند هرگز چنين مطلبى ممکن نبود و مهم ترين برنامه انبيا که تعليمات عملى آن هاست به تعطيلى مى گراييد.گوينده، هر قدر توانا و نويسنده هر قدر فصيح و بليغ باشد، تأثير پند و اندرزهايش هرگز به اندازه سرمشق هاى عملى نيست و آن چه را مردم از اعمال پيشوايان الهى بهره مى گيرند قابل مقايسه با چيزى که از سخنانشان استفاده مى کنند نيست; به همين دليل، امام(عليه السلام) براى مبارزه با دنياپرستى دلباختگان به دنيا که در آن زمان، بلکه در هر دورانى به سراغ برنامه عملى آن ها مى رود و بعد از ذکر چند نمونه از انبياى پيشين به سراغ زندگى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى رود که از همه آموزنده تر است، و پيش از ذکر جنبه ها عملى به ديدگاه هاى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نسبت به دنيا اشاره مى کند.مى فرمايد: «(تو اى مسلمان)، به پيامبر پاک و پاکيزه ات ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ تأسّى جوى; زيرا در او سرمشقى است براى آن کس که مى خواهد تأسّى جويد و نسبتى است عالى براى کسى که بخواهد به او منسوب شود، محبوب ترين بندگان نزد خدا کسى است که به پيامبرش تأسّى کند و به دنبال او گام بردارد» (فَتَأَسَّ بِنَبِيِّکَ الاَْطْيَبِ الاَْطْهَرِ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ فَإِنَّ فِيهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّى، وَ عَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّى. وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَى اللّهِ الْمُتَأَسِّي بِنَبِيِّهِ، وَالْمُقْتَصُّ(1) لاَِثَرِهِ).سپس اشاره به ديدگاه آن پيشواى بزرگ نسبت به دنيا کرده، مى افزايد: «او به اندازه ضرورت از دنيا بهره گرفت و هرگز تمايلى به آن نشان نداد. پهلويش از همه مردم لاغرتر و شکمش از همه گرسنه تر بود. دنيا (از سوى خدا) به وى عرضه شد، ولى آن را نپذيرفت. او مى دانست چه چيزى مبغوض خداست؟ آن را مبغوض مى شمرد، چه چيز نزد خدا حقير است آن را حقير مى دانست و چه چيز نزد او کوچک است آن را کوچک مى ديد» (قَضَمَ(2) الدُّنْيَا قَضْماً، وَ لَمْ يُعِرْهَا طَرْفاً. أَهْضَمُ(3) أَهْلِ الدُّنْيَا کَشْحاً(4)، وَ أَخْمَصُهُمْ(5) مِنَ الدُّنْيَا بَطْناً، عُرِضَتْ عَلَيْهِ الدُّنْيَا فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَهَا، وَ عَلِمَ أَنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَيْئاً فَأَبْغَضَهُ، وَ حَقَّرَ شَيْئاً فَحَقَّرَهُ، وَ صَغَّرَ شَيْئاً فَصَغَّرَهُ).(6)اشاره به اين که او با تمام وجودش تسليم خواست خدا بود; هر چه را خدا دوست مى داشت او دوست مى داشت و هر چه را خدا دشمن مى داشت او هم دشمن مى داشت. تمام اين جمله ها اشاره به زرق و برق دنياى فريبنده است که دنيا هم مبغوض و حقير است; هم صغير و کوچک. نکته اصلى اين جاست که سرچشمه مظالم و ستم ها، جنگ ها و خون ريزى ها همه و همه حبّ به دنياست. آن کس که به ديده نفرت و حقارت به زر و زيورهايش بنگرد، هرگز شيفته و مفتون آن نخواهد شد و کمتر به گناه آلوده خواهد شد.و در ادامه اين سخن در يک نتيجه گيرى روشن چنين مى فرمايد: «(بنابراين) اگر در ما چيزى جز محبّت به آن چه مورد خشم خدا و رسولش مى باشد، (همچنين) بزرگ شمردن آن چه خدا و رسولش آن را کوچک شمرده اند وجود نداشته باشد، همين امر براى مخالفت ما با خدا و سرپيچى از فرمانش کافى است!» (وَ لَوْ لَمْ يَکُنْ فِينَا إِلاَّ حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، وَ تَعْظِيمُنَا مَا صَغَّرَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، لَکَفَى بِهِ شِقَاقاً لِلّهِ، وَ مُحَادَّةً عَنْ أَمْرِ اللّهِ).آرى، سعادت هر دو جهان ما و صداقت ما در ادعاى ايمان به خدا و پيامبر در اين است که آن چه را آن ها بزرگ شمرده اند بزرگ بشمريم و آن چه را آن ها کوچک شمرده اند کوچک بدانيم. پيامبر(صلى الله عليه وآله) با زرق و برق دنيا و مظاهر فريبنده اش مخالف بود; چگونه ممکن است ادعاى ايمان به او کنيم و اين مواهب فريبنده را بزرگ بشمريم و همه ارزش ها را در پاى آن قربانى کنيم؟!در اين جا ممکن است سؤالى مطرح شود که اگر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) تا اين حد از غذا پرهيز مى کرد که از همه مردم شکمش خالى تر بود، چگونه مى توانست در ميدان هاى نبرد و در برابر دشمن آن گونه استقامت کند که على(عليه السلام) مى گويد: «کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ فَلَمْ يَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبُ اِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ; هنگامى که آتش جنگ شعله مى کشيد ما به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پناه مى برديم; چرا که در آن لحظه، کسى از پيامبر به دشمن نزديک تر نبود».(7)همين پرسش درباره حضرت على(عليه السلام) نيز مطرح است که با آن قدرت نمايى در جنگ هاى بدر، احد، خيبر، حنين و احزاب در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و در جمل، صفّين و نهروان در زمان خودش چگونه غذايش نان جو خشکيده بود؟!پاسخ اين سؤال را خود آن حضرت در نامه معروف «عثمان بن حنيف»(8) بيان فرموده است: «أَلاَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِيَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعُ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْغِذْيَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً; آگاه باشيد! درختان بيابانى (که از آب و غذاى کم ترى استفاده مى کنند) چوبشان محکم تر است و درختان سرسبز که همواره در کنار آب قرار دارند پوستشان نازک تر (و کم دوام تر است) همچنين درختانى که در بيابان مى رويد و تنها با آب بارانى سيراب مى شود، آتششان شعله ورتر و پردوام تر است».بنابراين پرخورى، دليل بر قوّت و قدرت نيست. همان اَعراب بيابانى که از غذاى مختصرى بهره مى گرفتند، در ميدان هاى نبرد ايران و روم در مقابل افسران و سربازانى ـ که از غذاهاى رنگين استفاده مى کردند ـ چنان مقاومت مى نمودند که همگان را به حيرت افکندند.نکته ديگر اين که آن چه سرنوشت جنگجويان را در ميدان نبرد تعيين مى کند، روحيه بالاى آن هاست; نه غذاهاى رنگين، و اين بزرگواران (پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام)) در بالاترين حدّ روحيه بودند; لذا کسى در شجاعت به پاى آن ها نمى رسد.اين نکته نيز قابل توجّه است که آن چه درباره تغذيه پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) در تواريخ نقل شده مفهومش اين نيست که هميشه و در تمام عمر اين گونه غذا مى خوردند; بلکه منظور اين است که آن ها هرگز به نوع غذاى خاصّى مقيّد نبودند.****پی نوشت:1. «مقتص» از ماده «قص» (بر وزن نص) به معناى قطع کردن و بريدن چيزى است و از آن جا که به هنگام چيدن مو و ناخن يکى را بعد از ديگرى مى چيند يا مى برد اين واژه، به معناى دنبال کردن اثر چيزى نيز نقل شده است. «قصه» نيز به معناى دنباله گيرى سرگذشت و داستانى است. «قصاص» نيز از همين معنا گرفته شده است.2. «قضم» در اصل به جويدن چيزهاى خشک است در مقابل «خضم» جويدن اشيا تر و بلعيدن. و در اين جا «قضم» به معناى بهره گيرى کم از دنياست.3. «اهضم» از ماده «هضم» (بر وزن قدم) به معناى لاغر شدن پهلو و فرورفتگى آن است و هضم غذا را از اين نظر هضم مى گويند که برآمدگى شکم و پهلو بعد از هضم فرو مى نشيند.4. «کشح» به معناى پهلو است.5. «أخمص» از ماده «خمص» (بر وزن شمس) به معناى فرورفتگى شکم بر اثر گرسنگى است.6. فرق بين «صغير شمردن» و «حقير شمردن» در اين است که حقير، معمولا در مورد کيفيت گفته مى شود; مثلا انسانى که از علم و دانش و صفات برجسته محروم است حقير شمرده مى شود و صغير به چيزى مى گويند که مقدار آن از نظر کمّيّت، کم باشد; همانند انسان کم سن و سال و مانند آن; اشاره به اين که دنيا هم کم ارزش است و هم اندک.7. کلمات قصار، بخش قريب من کلامه، شماره 9.8. نهج البلاغه، نامه 45، صفحه 575-576. 
شرح علامه جعفریالرسول الاعظم:«فتاس بنبيك الاطيب الاطهر صلي الله عليه وآله و سلم- فان فيه اسوه لمن تاسي، و عزاء لمن تعزي- و احب العباد الي الله المتاسي بنبيه و المقتص لاثره. قضم الدنيا قضما و لم يعرها طرفا اهضم اهل الدنيا كشحا، و اخمصهم من الدنيا بطنا، عرضت عليه الدنيا فابي ان يقبلها، و علم ان الله سبحانه بغض شيئا فابغضه، و حقر شيئا فحقره، و سغر شيئا فصغره. و لو لم يكن فينا الا حبنا ما ابغض الله و رسوله، و تعظمنا ما صغرالله و رسوله لكفي به شقاقا لله و محاده عن امر الله».(پيروي كن از پيامبرت كه پاك و پاكيزه‌تر از همه‌ي مخلوقات خدا بود، براي هر كسي كه بخواهد پيروي از (كمالات) نمايد، در آن وجود مقدس است عاليترين كمال برا تبعيت و بهترين نسبت براي هر كسي كه انتساب به او را بخواهد. محبوبترين بندگان در نزد خدا كسي است كه از پيامبرش تبعيت كند و دنبال كار او را بگيرد. آن حضرت، از دنيا براي خوردن به اندكي قناعت فرمود، گوشه‌ي چشمي براي تمايل به دنيا نيفكند، او بود لاغرترين مردم دنيا با تهي‌گاه خالي و گرسنه‌ترين مردم دنيا با شكمي كم‌غذا. همه‌ي دنيا به آن انسان كامل عرضه شد. آن را نپذيرفت. او وقتي كه دانست خداوند چيزي را دشمن مي‌دارد آنرا دشمن مي‌داشت و چيزي را تحقير مي‌نمايد، آنرا پست مي‌شمرد، و چيزي را ناچيزي مي‌داند، آن را ناچيز مي‌دانست. و اگر در ما جز اين نبود كه دوست بداريم آنچه را كه خدا و رسولش دشمن مي‌داشت و تعظيم كنيم آنچه را كه خدا و رسولش آنرا ناچيز مي‌دانند، كفايت مي‌كند براي ارائه مخالفت و جدائي از خداوند سبحان.)آن اندازه كه انسان كامل در وجود و زندگي و حركات و سكنات خود ارزشها را براي افراد بشر مي‌آموزد و آنانرا تربيت مي‌نمايد، از عهده‌ي قوانين و پند و اندرزها و ديگر وسائل توجيه‌كننده برنمي‌آيد. و بالعكس، هيچ سخن و عاملي براي سقوط جامعه مانند وجود تبهكاران آزاد موثر نيست.وقتي كه ما به مقدار لازم در سرگذشت بشري بررسي مي‌كنيم، به اين نتيجه مي‌رسيم كه تاثيري كه وجود انبياي عظام و اوصياء و اولياي وارسته و ديگر انسانهاي سالك راه حق و حقيقت در پيشرفت اخلاقي و تحقق بخشيدن به ارزشهاي والاي انسان در مردم دنيا داشته اند، از عهده‌ي قوانين و پند و اندرزها و ديگر مسائل توجيه‌كننده مردم به طرف كمال برنيامده است. علت اين پديده تا حدود زيادي روشن است. و آن اينست كه مشاهده و توجيه اكثر مردم به اينكه:اولا- اصول و قوانين مقرره براي اداره‌ي حقوقي جوامع وضع مي‌گردد و معمولا الزامي براي تكامل شخصيتي و روحي آنان ندارد و تنها براي دفع مزاحمتها بكار مي‌رود.ثانيا- فراوان ديده‌اند كه اين قوانين و نظامات حقوقي همانند تارهاي عنكبوت بوده است كه تنها مگسها را به تور مي‌اندازد نه شير و ببر و پلنگ و اژدها را. از طرف ديگر پند و اندرزها اگر چه با دلهاي مردم سر و كار دارد و در طول تاريخ آثاري هم داشته است، ولي به جهت احتياج تاثير به تحريك قطب‌نماي درون آدمي كه وجدان ناميده مي‌شود، نتوانسته است تاكنون بعنوان اصول الزامي و ضروري، بشريت را بطور جدي و فراوان نجات بدهد. آنچه كه تاثير زيادي تا پيش از دوران (علم‌گرايي و صنعت‌پرستي و سودجويي و لذت‌خواهي كه بشريت را به قول بعضي از وارستگان دانشمند: تا حد مسخ شدن رسانده است) داشته وجود شخصيتهاي كمال‌يافته بوده است. مشاهده‌ي انسانهايي كه در راه احترام به ارزشها، جان خود را از دست داده‌اند و يا به زجر و مشقتهايي فراوان تن داده‌اند، بيش از هر اصل و قانون حقوقي و پند و اندرز، انسانهاي باارزش را ساخته و براه انداخته است. دليل عمده‌ي اين امتياز كه شخصيتهاي سالك راه حق و حقيقت آن را دارند اينست كه ارزشها در وجود آنان، عملا تجسم پيدا مي‌كنند. اگر يك صد مجلد كتاب درباره‌ي تواضع و فروتني و ارزش آن، مورد مطالعه و تحقيق قرار بگيرد و حتي لذت بسيار فراوان از آن مطالعه و تحقيق نصيب ما گردد، آن اثر را ندارد كه با چشمان خودمان مشاهده كنيم كه رسول خدا (ص) روي زمين، مانند بنده‌ها نشسته است، كفش خود را با دست مبارك خويش پينه مي‌زند و لباس خود را وصله مي‌دوزد و حتي به الاغ برهنه سوار مي‌شود.آري، براي آن معلم حقيقي و مربي الهي كه مي‌خواهد دنيا را عملا براي انسانهاي روي زمين ارزيابي فرمايد، لازم است كه از زر و زيور دنيا و اشتغال روحي حتي به تصويرها، چشم‌پوشي فرمايد تا عملا اثبات كند كه عمر آدمي كوتاه‌تر و ارزش روح او بالاتر از آن است كه لحظات آن عمر گرانبها و نقدينه‌ي بي‌نظير آن روح را صرف مقداري تماشاي صورتها نمايد و از صورتگر اصل كه خدا است غافل بماند. بله اگر بشر روزي به اين كمال برسد كه با ديدن صورتها به دريافت مصور اصل و با مشاهده باغ‌ها به ديدن باغبان اصل، توفيق يابد، در آن روز اين تماشاها به ملاك آراسته آسمانها با مشيت خداوندي براي نظاره‌ي عرفاني ضرورت پيدا مي‌كند.همچو اعرابي كه آب از چَه كشيد           آب حيوان از رخ يوسف چشيدبهر فرجه شد يكي تا گلستان          فرجه‌ي او شد جمال باغبانرفت موسي كاتشي آرد به دست           آتشي ديد او كه از آتش برست (مولوي) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) به بيان حال پيامبر گرامى (ص) كه دنيا را ترك و از آن به مقدار ضرورت بسنده كرده بود مى پردازد تا روشن كند كه چگونه بايد به روش آن حضرت تأسّى جست، ذكر واژه قضم اشاره به همين معناست.و جمله «و لم يعرها طرفا» كنايه از عدم التفات و توجّه آن حضرت به دنياست، و عبارت «أخمصهم بطنا» بيانگر اين است كه شكم و پهلوى آن بزرگوار از همه كس گرسنه تر و تهى تر و توجّه او به خوردنيها و آشاميدنيها از همه كمتر بود. از آن حضرت روايت شده است هنگامى كه گرسنگى او سخت مى شد سنگى بر شكم خود مى بست و آن را مشبّع يا سير كننده مى ناميد با اين كه در اين موقع بخش بزرگى از دنيا را در زير فرمان خود داشت.همچنين روايت شده است كه خاندان پيامبر (ص) هرگز به اندازه اى كه سير شوند گوشت نخوردند، و فاطمه و همسر و فرزندانش (ع) روزه مى گرفتند و چند گرده نان جو براى افطار خود آماده مى كردند و بسا اتفاق مى افتاد كه آنها را به گدايان مى دادند و خود گرسنه مى ماندند، در اين باره نقل شده كه سه شب پياپى اين كار را كردند و در اين سه روز گرسنه ماندند و همين امر سبب نزول سوره هل أتى در حقّ آنان گرديد، چنان كه در تفاسير مشهور است.امّا در باره اين كه فرموده است دنيا به پيامبر گرامى (ص) عرضه شد و آن را نپذيرفت از رسول اكرم (ص) روايت شده كه فرموده است: «گنجهاى زمين به من عرضه، و كليد خزانه هاى آن به من پيشنهاد شد من آنها را ناخوش داشتم و سراى آخرت را برگزيدم».فرموده است: «و علم أنّ اللّه أبغض شيئا... تا فصغّر»:معناى اين كه خداوند دنيا را دشمن مى دارد اين است كه نمى خواهد آن را سراى اقامت دوستانش قرار دهد، و ممكن است اشاره باشد به اين كه ايجاد دنيا غرض بالعرض است و مقصود بالذّات نيست، و همچنين كوچك شمردن آن باشد در مقايسه با آنچه خداوند براى بندگانش در آخرت آماده فرموده است.و پس از ذكر اين مطلب كه دنيا مبغوض خداوند بوده و آن را كوچك و حقير شمرده است با ذكر جمله معترضه اى كه صورت قياس دارد، مردم را از دوستى دنيا بر حذر داشته است، صورت قياس اين است: كمترين عيبى كه در ما وجود دارد دوستى چيزى است كه خداوند آن را دشمن داشته، و تعظيم چيزى است كه خداوند آن را كوچك شمرده است، و هر محبّت و تعظيمى بدين گونه باشد در مخالفت با خدا و سرباز زدن از اوامر او كفايت مى كند، نتيجه مى دهد كه اين كمترين عيب ما در مخالفت با خدا و دشمنى با او كافى است، پس از اين امام (ع) دوباره به ذكر اوصاف رسول اكرم (ص) در باره ترك دنيا و تحمّل سختيهاى آن پرداخته است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 358 فتأسّ بنبيّك الأطيب الأطهر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فإنّ فيه أسوة لمن تأسّى، و عزاء لمن تعزّى، و أحبّ العباد إلى اللّه المتأسّي بنبيّه، و المقتصّ لأثره، قضم الدّنيا قضما، و لم يعرها طرفا، أهضم أهل الدّنيا كشحا، و أخمصهم من الدّنيا بطنا، عرضت عليه الدّنيا فأبى أن يقبلها، و علم أن اللّه سبحانه أبغض شيئا فأبغضه، و حقّر شيئا فحقّره، و صغّر شيئا فصغّره، و لو لم يكن فينا إلّا حبّنا ما أبغض اللّه و رسوله، و تعظيمنا ما صغّر اللّه و رسوله، لكفى به شقاقا للّه، و محادّة عن أمر اللّه.اللغة:و (القضم) الأكل بأدنى الفم أى بأطراف الأسنان و يروى قصم بالصّاد المهملة من القصم و هو القصر و (الهضم) محرّكة انضمام الجنبين و خمص البطن و (الكشح) الخاصرة (و حقر شيئا) يروى بالتّخفيف و التضعيف.المعنى:و أمّا سيّد البشر فوصف حاله إجمالا قد مرّ و قد تقدّم أنّ فيه كافيا لك في الاتباع به و الاهتداء بهداه، و لذلك عقّبه بالأمر بالتّأسّي به و أردفه بوصف حاله تفصيلا فقال (فتأسّ بنبيّك الأطيب الأطهر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) و اتّبع له (فانّ فيه اسوة لمن تأسّى و عزاء لمن تعزّى) أى نسبة لمن انتسب (و أحبّ العباد إلى اللّه المتأسّى بنبيّه و المقتصّ) المتتبّع (لاثره) و إنّما كان أحبّ العباد إليه سبحانه لقوله تعالى «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»  قال الفخر الرّازي: قال المتكلّمون محبّة اللّه للعبد عبارة عن إرادته تعالى ايصال الخيرات و المنافع في الدّين و الدّنيا إليه، و قال بعض المحقّقين: و من المتكلّمين من أنكر محبّة اللّه لعباده كالزمخشري و أترابه، زعما منهم أنّ ذلك يوجب نقصا في ذاته و لم يعلموا أنّ محبّة اللّه تعالى لخلقه راجعة إلى محبّة ذاته، هذا.و قوله (قضم الدّنيا قضما) استيناف بيانيّ، فانّه لمّا ذكر أنّ أحبّ العباد إلى اللّه من اقتصّ أثر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و كان ذلك مظنّة لأن يسأل عن الأثر الذي يقتصّ أردف بهذا الكلام و ما يتلوه جوابا لهذا السّؤال المتوهّم، و تفصيلا لما فيه الاسوة، و به يكون الاقتصاص، و أراد بقضمه اقتصاره صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الدّنيا على قدر الضّرورة إذا لقضم يقابل الخضم و الأوّل أكل الشيء اليابس بأطراف الأسنان، و الثاني الأكل بالفم كلّه للأشياء الرّطبة كما قال عليه السّلام في وصف حال بني اميّة في الخطبة الشقشقيّة: يخضمون مال اللّه خضم الابل نبتة الرّبيع، و في حديث أبي ذر «رض» يخضمون و نقضم و الموعد للّه كنايه (و لم يعرها طرفا) أى لم يعطها نظرة على وجه العارية فكيف بأن يجعلها مطمح نظره، و هو كناية عن عدم التفاته إليها (أهضم أهل الدّنيا كشحا و أخمصهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 374 بطنا) أى أخمصهم خاصرة و بطنا، و هو كناية عن كونه أشدّهم جوعا و أقلّهم شبعا كما روى أنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذا اشتدّ جوعه كان يربط على بطنه حجرا و يسميّه المشبع مع كونه مالكا لقطعة واسعة من الدّنيا.قال الغزالي في احياء العلوم: و في الخبر أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يجوع من غير غور أى مختارا لذلك.قال: و كانت عايشة تقول إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم يمتل قطّ شبعا و ربّما بكيت رحمة له مما أرى به من الجوع فأمسح بطنه بيدى و أقول نفسى لك الفداء لو تبلّغت من الدّنيا بقدر ما يقويك و يمنعك من الجوع، فيقول: يا عايشة اخواني من اولى العزم من الرّسل قد صبروا على ما هو أشدّ من هذا، فمضوا على حالهم فقدموا على ربّهم فأكرم مآبهم و أجزل ثوابهم، فأجدني أستحي إن ترفّهت في معيشتي أن يقصر بي غدا دونهم، فالصّبر أيّاما يسيرة أحبّ إلىّ من أن ينقص حظّى غدا في الآخرة، و ما من شيء أحبّ إلىّ من اللّحوق بأصحابي و إخواني، قالت عايشة: فو اللّه ما استكمل بعد ذلك جمعة حتّى قبضه اللّه إليه.و عن أنس قال: جاءت فاطمة صلوات اللّه و سلامه عليها بكسرة خبز إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: ما هذه الكسرة؟ قالت: قرص خبزته و لم تطب نفسى حتى أتيتك منه بهذه الكسرة، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أما أنّه أوّل طعام دخل فم أبيك منذ ثلاثة أيّام، هذا، و سنورد فصلا مشبعا في فضيلة الجوع و فوايده بعد الفراغ من شرح الخطبة إنشاء اللّه. (عرضت عليه الدّنيا فأبى أن يقبلها) إشارة إلى ما ورد في غير واحد من الأحاديث العاميّة و الخاصيّة من أنّه صلّى اللّه عليه و آله عرض عليه مفاتيح كنوز الأرض فامتنع من قبولها.منها ما في الكافي عن عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد عن القاسم بن يحيى عن جدّة الحسن بن راشد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: خرج النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو محزون، فأتاه ملك و معه مفاتيح خزائن الأرض فقال: يا محمّد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 375 هذه مفاتيح خزائن الدّنيا يقول لك ربّك: افتح و خذ منها ما شئت من غير أن تنقص شيئا عندى، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الدّنيا دار من لا دار له و لها يجمع من لا عقل له، فقال له الملك: و الّذي بعثك بالحقّ لقد سمعت هذا الكلام من ملك يقوله في السّماء الرّابعة حين اعطيت المفاتيح.و منها ما في الوسائل عن الكلينيّ عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السّلام في حديث طويل و فيه: ثمّ قال عليه السّلام: يا محمّد لعلّك ترى أنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شبع من خبز البرّ ثلاثة أيّام منذ بعثه اللّه إلى أن قبض، ثمّ ردّ على نفسه ثمّ قال: لا و اللّه ما شبع من خبز البرّ ثلاثة أيّام متوالية منذ بعثه اللّه إلى أن قبضه، أما أنّي لا أقول إنّه كان لا يجد، لقد كان يجير الرجل الواحد بالمأة من الابل فلو أراد أن يأكل لأكل، و قد أتاه جبرئيل بمفاتيح خزائن الأرض ثلاث مرّات يخيّره من غير أن ينقص ممّا أعدّ اللّه له يوم القيامة شيئا، فيختار التّواضع للّه، الحديث.و قد مرّ في شرح الكلام التّاسع و السّتين في التّذنيب الأوّل من شرحه المسوق لكيفيّة شهادة أمير المؤمنين عند اقتصاص حاله في ليلة تسع عشرة من شهر رمضان حديث عرض المفاتيح برواية لوط بن يحيى بنحو آخر فتذكّر (و علم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّ اللّه سبحانه أبغض شيئا) و لم يرده لأولياءه (فأبغضه) النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لنفسه لأنّه لا يشاء إلّا أن يشاء اللّه روى في إحياء العلوم عن موسى بن يسار قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ اللّه عزّ و جلّ لم يخلق خلقا أبغض إليه من الدّنيا و أنّه منذ خلقها لم ينظر إليها.و فيه أيضا قال رسول اللّه: الدّنيا موقوفة بين السّماء و الأرض منذ خلقها اللّه لم ينظر إليها و تقول يوم القيامة: يا ربّ اجعلني لأدنى أوليائك اليوم نصيبا، فيقول اسكتي يا لا شيء إنّي لم أرضك لهم في الدّنيا ارضاك لهم اليوم؟ (و حقّر شيئا فحقّره) أى حقره النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لحقارته عند اللّه سبحانه كما روى في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: مرّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بجدى اسك ملقى على مزبلة ميّتا فقال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 376 لأصحابه كم يساوى هذا؟ فقالوا: لعلّه لو كان حيّا لم يساو درهما، فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الّذي نفسي بيده الدّنيا أهون عند اللّه من هذا الجدي على أهله. (و صغّر شيئا) أراد تصغيره بالنّسبة إلى ما أعدّه لأوليائه في الآخرة (فصغّره) قال في إحياء العلوم قال داود بن هلال: مكتوب في صحف إبراهيم عليه السّلام: يا دنيا ما هونك على الابرار الّذين تمنّعت و تزيّنت لهم إنّي قذفت في قلوبهم بغضك و الصّدود عنك، و ما خلقت خلقا أهون علىّ منك كلّ شأنك صغير، و إلى الفناء تصير قضيت عليك يوم خلقتك أن لا تدومى لأحد، و لا يدوم لك أحد و إن بخل به صاحبك و شحّ عليك، طوبى للأبرار الّذين اطلعوني من قلوبهم على الرضا، و من ضميرهم على الصّدق و الاستقامة، طوبى لهم مالهم عندي من الجزاء إذا وفدوا إلىّ من قبورهم إلّا النّور يسعى أمامهم، و الملائكة حافّون بهم حتّى ابلغهم ما يرجون من رحمتى، هذا و لمّا ذكر أنّ الدّنيا مبغوضة للّه، حقيرة عنده و كذلك عند النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تبعا لرضائه تعالى، عقّب ذلك بالتنبيه على أنّ اللّازم على المتأسّي له صلّى اللّه عليه و آله و المقتصّ لأثره أن يبغض ما أبغضه اللّه و رسوله و يحقّر ما حقّراه و إلّا لكان موادّا لما حادّ اللّه و رسوله فقال (و لو لم يكن فينا إلّا خبّنا ما أبغض اللّه و رسوله و تعظيمنا ما صغّر اللّه و رسوله لكفى به شقاقا للّه) و مخالفة له (و محادّة عن أمر اللّه) أى معاداة و مجانبة عنه.و إلى ذلك ينظر ما روى أنّ سلمان رضى اللّه عنه كان متحسّرا عند موته، فقيل له: يا أبا عبد اللّه على ما تأسّفك؟ قال: ليس تأسّفي علي الدّنيا، و لكن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عهد إلينا و قال: لتكن بلغة أحدكم كزاد الراكب، و أخاف أن يكون قد جاوزنا أمره و حولى هذه الأساور، و أشار إلى ما في بيته و إذا هو دست و سيف و جفنة.الترجمة:پس تأسّى كن به پيغمبر پاك پاكيزه خودت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، پس بتحقيق كه در اوست قابليّت متبوعيّت از براى كسى كه اقتدا و تبعيّت نمايد، و لياقت انتساب از براى كسى كه نسبت خود را باو بدهد، و دوسترين بندگان بسوى خدا كسى است كه تأسّى نمايد به پيغمبر خود و متابعت كند أثر او را، خورد دنيا را خوردنى اندك بأطراف دندان و پر نكرد از آن دهان خود را، و نظر التفات بسوى او نگماشت، لاغرترين أهل دنيا بود از حيثيّت تهى گاه، و گرسنه ترين ايشان بوده از حيثيّت شكم، عرض كرده شد بر او خزاين دنيا پس امتناع فرمود از قبول آن و دانست كه خداى تعالى دشمن داشته چيزى را پس دشمن گرفت آن حضرت نيز آنرا، و حقير گرفته چيزى را پس حقير گرفت آن حضرت نيز آن را، و كوچك و بى مقدار شمرده چيزى را پس كوچك شمرد آن هم او را.و اگر نشود در ما هيچ چيز مگر محبّت ما بچيزى كه دشمن داشته خدا و رسول او، و تعظيم ما چيزى را كه خوار و خرد شمرده خدا و رسول او هر آينه كفايت مى كند آن از حيثيّت مخالفت مر خدا را، و از حيثيّت معاداة و مجانبت از فرمان آن.  
بخش ۶ : سبک زندگی پیامبر اعظم [منبع]

وَ لَقَدْ كَانَ (صلی الله علیه وآله) يَأْكُلُ عَلَى الْأَرْضِ وَ يَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ وَ يَخْصِفُ بِيَدِهِ نَعْلَهُ وَ يَرْقَعُ بِيَدِهِ ثَوْبَهُ وَ يَرْكَبُ الْحِمَارَ الْعَارِيَ وَ يُرْدِفُ خَلْفَهُ.
وَ يَكُونُ السِّتْرُ عَلَى بَابِ بَيْتِهِ فَتَكُونُ فِيهِ التَّصَاوِيرُ، فَيَقُولُ يَا فُلَانَةُ لِإِحْدَى أَزْوَاجِهِ غَيِّبِيهِ عَنِّي، فَإِنِّي إِذَا نَظَرْتُ إِلَيْهِ ذَكَرْتُ الدُّنْيَا وَ زَخَارِفَهَا.
فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْيَا بِقَلْبِهِ وَ أَمَاتَ ذِكْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُهَا عَنْ عَيْنِهِ، لِكَيْلَا يَتَّخِذَ مِنْهَا رِيَاشاً وَ لَا يَعْتَقِدَهَا قَرَاراً وَ لَا يَرْجُوَ فِيهَا مُقَاماً، فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ وَ أَشْخَصَهَا عَنِ الْقَلْبِ وَ غَيَّبَهَا عَنِ الْبَصَرِ؛ وَ كَذَلِكَ مَنْ أَبْغَضَ شَيْئاً، أَبْغَضَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَيْهِ وَ أَنْ يُذْكَرَ عِنْدَهُ.

يَخْصِفُ : وصله مى كرد.
الحِمَار الْعَارِى : خرى كه پالان و افسار ندارد.
يُرْدِفُ خَلْفَهُ : فرد ديگرى را پشت سر خود سوار مى كرد.
الرِيَاش : لباس فاخر.
اشْخَصَهَا : آن را دور كرد. 
يَخصِفُ : پينه دوزى ميكرد كفش را
يَرقَعُ : پاره دوزى ميكرد لباس را
رِياش : وسيله استراحت و تجمل 
و همانا پيامبر «كه درود خدا بر او باد» بر روى زمين مى نشست و غذا مى خورد، و چون برده، ساده مى نشست، و با دست خود كفش خود را وصله مى زد، و جامه خود را با دست خود مى دوخت، و بر الاغ برهنه مى نشست، و ديگرى را پشت سر خويش سوار مى كرد. پرده اى بر در خانه او آويخته بود كه نقش و تصويرها در آن بود، به يكى از همسرانش فرمود، اين پرده را از برابر چشمان من دور كن كه هر گاه نگاهم به آن مى افتد به ياد دنيا و زينت هاى آن مى افتم.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با دل از دنيا روى گرداند، و يادش را از جان خود ريشه كن كرد، و همواره دوست داشت تا جاذبه هاى دنيا از ديدگانش پنهان ماند، و از آن لباس زيبايى تهيّه نكند و آن را قرارگاه دائمى خود نداند، و اميد ماندن در دنيا نداشته باشد، پس ياد دنيا را از جان خويش بيرون كرد، و دل از دنيا بر كند، و چشم از دنيا پوشاند، و چنين است كسى كه چيزى را دشمن دارد، خوش ندارد به آن بنگرد، يا نام آن نزد او بر زبان آورده شود.
 
(22) و پيغمبر -صلّى اللّه عليه و آله- بروى زمين (بى آنكه خوان بگسترد) طعام مى خورد، و مى نشست مانند نشستن بنده (دو زانو نشسته پا روى پا نمى انداخت) و بدست خود پارگى كفشش را دوخته و جامه اش را وصله ميكرد، و بر خر برهنه سوار مى شد، و پشت سر خويش (ديگرى را) سوار ميكرد،
(23) و بر در خانه اش پرده اى كه در آن صورتها نقش شده آويخته بود، پس به يكى از زنهايش فرمود اى زن اين پرده را از نظر من پنهان كن، زيرا وقتى من بآن چشم مى اندازم دنيا و آرايشهاى آنرا بياد مى آورم،
(24) پس از روى دل (براستى) از دنيا دورى گزيده ياد آنرا از خود دور ساخت، و دوست داشت كه آرايش آن از جلو چشمش پنهان باشد تا از آن جامه زيبا فرا نگرفته باور نكند كه آنجا جاى آرميدن است، و اميدوارى درنگ كردن در آنجا را نداشته باشد، پس (علاقه به) آنرا از خود بيرون و از دل دور كرده، و (آرايشهاى آنرا) از جلو چشم پنهان گردانيد (زيرا بسيار بآن بد بين بود)
(25) و چنين است (رفتار) كسى كه چيزى را دشمن مى دارد، بدش مى آيد بآن چشم اندازد، و نام آن در حضورش برده شود.
 
رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) بر روى زمين غذا مى خورد و چون بندگان مى نشست و پارگى كفشش را، خود، به دست خود مى دوخت و جامه اش را، خود، به دست خود وصله مى زد. بر خر بى پالان سوار مى شد و بسا كسى را هم بر ترك خود مى نشاند. پرده اى بر در خانه اش آويخته بودند و بر آن نقش و نگارى چند، به يكى از زنانش گفت: اى زن، اين پرده را از جلو چشمم دور كن. زيرا، هرگاه، بدان مى نگرم به ياد دنيا و زيورها و زينتهايش مى افتم.
رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) به دل از دنيا اعراض كرده بود و ياد دنيا را در وجود خود ميرانده بود و دوست داشت كه زينت دنيا را از برابر چشم خود دور كند تا مبادا چيزى از آن برگيرد. و دنيا را پايدار نمى دانست و در آن اميد درنگ نداشت. پس علاقه به دنيا را از خاطر دور ساخت و از دل براند و از نظر انداخت. زيرا كسى كه چيزى را ناخوش دارد نگريستن به آن را نيز ناخوش شمارد و نخواهد كه در نزدش از آن سخن گويند.
 
پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى زمين (بدون فرش) مى نشست و غذا مى خورد و با تواضع، همچون بردگان جلوس داشت، با دست خود پارگى کشف خويش را مى دوخت و با دست خود لباسش را وصله مى زد. بر مرکب برهنه سوار مى شد و (حتى) کسى را پشت سر خود سوار مى کرد. پرده اى بر در اتاق خود ديد که در آن تصويرهايى بود. همسرش را صدا زد و فرمود: آن را از نظرم پنهان کن که هر زمان چشمم به آن مى افتد به ياد دنيا و زر و زيور آن مى افتم.
به اين ترتيب با قلب خود (و تمام وجودش) از زر و زيور دنيا روى گردان بود و ياد آن را در وجود خود ميراند و دوست داشت زر و زيور آن همواره از چشمش پنهان باشد; مبادا از آن لباس فاخرى براى خود تهيه کند و دنيا را قرارگاه خويش پندارد و اميد اقامت در آن را داشته باشد; در نتيجه آن را از جان خود بيرون راند و از قلب خود دور ساخت و از ديدگانش پنهان نمود (آرى،) چنين است آن کسى که چيزى را مبغوض مى دارد و نگاه کردن و يادآورى آن را نيز مبغوض مى شمرد.
 
او كه درود خدا بر وى باد، روى زمين مى خورد، و چون بندگان مى نشست، و به دست خود پاى افزار خويش را پينه مى بست، و جامه خود را خود وصله مى نمود، و بر خر بى پالان سوار مى شد، و ديگرى را بر ترك خود سوار مى فرمود، پرده اى بر در خانه او آويخته بود، كه تصويرهايى داشت، يكى از زنان خويش را گفت: «اين پرده را از من پنهان كن، كه هرگاه بدان مى نگرم، دنيا و زيورهاى آن را به ياد مى آورم».
پس به دل خود از دنيا روى گرداند، و ياد آن را در خاطر خود ميراند، و دوست داشت كه زينت دنيا از او نهان ماند تا زيورى از آن برندارد. دنيا را پايدار نمى دانست و در آن اميد ماندن نداشت. پس آن را از خود برون كرد، و دل از آن برداشت، و ديده از آن برگاشت. آرى چنين است، كسى كه چيزى را دشمن داشت، خوش ندارد بدان بنگرد يا نام آن نزد وى بر زبان رود.
 
رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- روى زمين غذا مى خورد، و مانند نشستن بندگان مى نشست، و با دست خود پارگى كفشش را مى دوخت، و جامه اش را وصله مى كرد، بر مركب بى پالان سوار مى شد، و در رديف خود سوار مى كرد. پرده اى همراه با نقش و نگار بر در خانه اش آويخته بود، به يكى از همسرانش فرمود: فلانى اين پرده را از برابر ديد من پنهان كن، زيرا وقتى آن را مى بينم دنيا و زر و زيورش را به ياد مى آورم.
با عمق دل از دنيا اعراض كرد، و ياد اين سراى فانى را از خاطرش ميراند، علاقه داشت زر و زينت دنيا از برابر ديده اش مخفى باشد، تا از آن جامه زيبا برنگيرد، و باورش نيايد كه سراى قرار و آرامش است، و اميدى به درنگ در آن نداشته باشد، علاقه به دنيا را از دل بيرون كرد، و از اين محل فانى دل برداشت، و از ديده خود پنهان نمود. آرى چنين است كسى كه چيزى را دشمن دارد بغض و نفرت دارد كه به آن نظر كند و در محضرش از آن ياد شود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 251-248 در بخش گذشته اين خطبه، امام(عليه السلام) به طور کلى از مقام زهد پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اقتدا و تأسى به او سخن مى گفت; ولى در اين بخش، مصداق هايى از آن را بيان مى فرمايد و زهد و تواضع پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در خلال اعمال روزانه اش نشان مى دهد و به هفت موضوع اشاره مى کند که نشانى آشکار از زهد و فروتنى آن پيشواى بزرگ است; مى فرمايد: «پيامبر اکرم ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ روى زمين (بدون فرش) مى نشست و غذا مى خورد و با تواضع، همچون بردگان مى نشست، با دست خود پارگى کشف خويش را مى دوخت و با دست خود لباسش را وصله مى زد. بر درازگوش برهنه سوار مى شد و (حتى) کسى را پشت سر خود سوار مى کرد.(1) پرده اى بر در اتاق خود ديد که در آن تصويرهايى بود. همسرش را صدا زد و فرمود: آن را از نظرم پنهان کن که هر زمان چشمم به آن مى افتد به ياد دنيا و زرو زيور آن مي افتيم» ( ولقد کان- صلي الله عليه واله و سلم- ياکل علي الارض، و يجلس جلسة العبد، و يخصف(2) بيده نعله، و يرقع(3) بيده ثوبه، و يرکب الحمار العاري، و يردف(4) خلفه، و يکون الستر علي باب بيته فتکون فيه التصاوير فيقول: « يا فلانة -لاحدي ازواجه- غيِّبيه عني، فاني اذا نظرت اليه ذکرت الدنيا و زخارفها»)جمله «يَأْکُلُ عَلَى الاَْرْضِ» (روى زمين مى نشست و غذا مى خورد) اشاره به اين است که در آن زمان افراد نيازمند فرشى نداشتند که بر آن بنشينند، به ناچار روى زمين مى نشستند; پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز همانند آن ها زندگى مى کرد.جمله «يَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ; همچون غلامان مى نشست» اشاره به نشستن متواضعانه آن حضرت است; نه همچون متکبّران که يک پا را بر روى ديگرى مى اندازند و به حال غرور مى نشينند.پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) غالباً دو زانو مى نشست که طرز نشستن غلامان است; زيرا هم متواضعانه تر و هم آمادگى بيشترى براى برخاستن و اطاعت در آن است.در حديثى نقل شده: «زن بدزبانى از کنار پيامبر(صلى الله عليه وآله) گذشت; در حالى که پيامبر(صلى الله عليه وآله) همچون غلامان نشسته بود. گفت: اى محمّد، تو همچون بندگان مى نشينى؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «وَ أَىُّ عَبْد أَعْبَدُ مِنِّي; کدام بنده از من بنده تر است».(5)جمله «وَ يَکُونُ السِّتْرُ...» اشاره به داستانى است که از عايشه نقل شده که پرده اى پر نقش و نگار و داراى عکس موجودات ذى روح تهيه کرده بود و بر در اتاق آويخته بود.پيامبر(صلى الله عليه وآله) از ديدن آن ناراحت شد; چرا که جنبه زينتى داشت و فرمود: ديدن آن، مرا به ياد دنيا و زرق و برق آن مى اندازد. دستور داد آن را فوراً برداشتند.(6)سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «به اين ترتيب پيامبر(صلى الله عليه وآله) با قلب خود (و تمام وجودش) از زر و زيور دنيا روى گردان بود و ياد آن را در وجود خود ميراند و دوست مى داشت زر و زيور آن همواره از چشمش پنهان باشد مبادا از آن لباس فاخرى براى خود تهيّه کند و دنيا را قرارگاه خويش پندارد و اميد اقامت در آن را داشته باشد» (فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْيَا بِقَلْبِهِ، وَ أَمَاتَ ذِکْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِيبَ زِينَتُهَا عَنْ عَيْنِهِ، لِکَيْلاَ يَتَّخِذَ مِنْهَا رِيَاشاً(7)، وَ لاَ يَعْتَقِدَهَا قَرَاراً، وَ لاَ يَرْجُو فِيهَا مُقَاماً).اشاره به اين که در قلب انسان، دو محبّت با هم نمى گنجد. هر گاه مفتون و فريفته دنيا شود، محبّت خدا و نعمت هاى جهان ديگر از قلب او بيرون مى رود و تا محبّت زر و زيور اين جهان را از دل بيرون نکند، جايى براى محبّت خدا نيست; همچنين اگر دلبسته دنيا و زرق و برق آن شد، آن را قرارگاه هميشگى خود مى پندارد و جايى براى عشق به خدا و آخرت باقى نمى ماند. اين معنا درباره همه انسان ها صادق است و زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نمونه بارزى از آن محسوب مى شود.زندگ در حديثى که مرحوم کلينى در کتاب کافى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل کرده، چنين مى خوانيم که فرمود: «مالى و للدنيا انما مثلى و مثلها کمثل الراکب رفعت له الشجرة فى يوم صائف فقال تحتها ثم راح و ترکها; مرا با دنيا چه کار؟ مثل من در برابر دنيا همچون شخص سوارى است که در يک روز داغ تابستان در بيابانى به درختى مى رسد کمى در زير درخت، استراحت مى کند سپس آن را ترک مى گويد».(8)آن گاه امام(عليه السلام) در يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «(چون دنيا چنين بود پيامبر محبّت) آن را از جان خود بيرون و از قلب خود دور ساخت و از ديدگانش پنهان نمود (آرى،) چنين است آن کسى که چيزى را مبغوض مى دارد و نگاه کردن و يادآورى آن را نيز مبغوض مى شمرد» (فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ، وَ أَشْخَصَهَا(9) عَنِ الْقَلْبِ، وَ غَيَّبَهَا عَنِ الْبَصَرِ وَ کَذَلِکَ مَنْ أَبْغَضَ شَيْئاً أَبْغَضَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَيْهِ، وَ أَنْ يُذْکَرَ عِنْدَهُ).در اين جا اين پرسش پيش مى آيد که چرا اميرمؤمنان على(عليه السلام) اين همه در مذمّت دنيا سخن مى گويد و آن را تحقير مى کند؟ اين سؤال، پاسخ زنده اى دارد که به خواست خدا در پايان خطبه بيان خواهيم کرد.****پی نوشت:1. از مطالعه تاريخ چنين استفاده مى شود که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) اين کار را بارها تکرار فرمود، گاه اسامه را پشت سر خود مى نشاند; گاه فضل بن عباس و گاه افراد ديگرى از دوستانش را; تا آن جا که بعضى از مورّخان، عدد آن ها را تا 33 نفر شماره کرده اند. (شرح نهج البلاغه، علامه شوشترى، جلد دوّم، صفحه 437) و از نکات جالب اين که در حديثى آمده است: هنگامى که پيامبر(صلى الله عليه وآله) از سفر باز مى گشت، کودکان مدينه به استقبالش مى شتافتند. پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مى داد آن ها را بلند کنند. بعضى را پشت سر و بعضى را پيش روى خود سوار مى کرد و به اصحاب و يارانش نيز سفارش مى کرد که آن ها را سوار کنند و بعد از آن، کودکان افتخار مى کردند که بر مرکب پيامبر(صلى الله عليه وآله) سوار شدند. (محجة البيضاء، جلد 3، صفحه 366).2. «يخصف» از ماده «خصف» (بر وزن وصف) به معناى وصله کردن و پارگى را دوختن است. اين واژه در اصل معناى ضميمه کردن چيزى به چيزى است و به همين مناسبت به دوختن کفش و لباس اطلاق شده است.3. «يرقع» از ماده «رقع» (بر وزن رفع) به معناى وصله کردن است.4. «يردف» از ماده «ردف» (بر وزن حرف) به معناى قرار گرفتن پشت سر چيزى است; لذا به کسى که پشت سر ديگرى بر مرکب سوار مى شود «رديف» مى گويند.5. اصول کافى، جلد 6، صفحه 271. (با تلخيص)6. تاريخ بغداد (خطيب بغدادى)، جلد 2، صفحه 293; ولى در اين حديث به جاى ستر (پرده) نمرقه (به معناى بالش) نقل شده است.7. «رياش» جمع «ريش» در اصل به معناى پرهاى پرندگان است و از آن جا که پرهاى آن ها لباس طبيعى زيبايى است و گاه به رنگ هاى مختلف است اين واژه به هر گونه لباس زينتى و نيز به هر گونه زينت اطلاق مى شود و در جمله بالا هر دو معنا را محتمل است.8. اصول کافى، جلد 2، صفحه 134 (توجه داشته باشيد که جمله «قال تحتها» از قيلوله به معناى استراحت يا خواب نيم روز است).9. «اشخصها» از ماده «شخوص» (بر وزن خلوص) در اصل به معناى خيره شدن چشم به يک نقطه است که معمولا نشانه وحشت است; سپس به خارج ساختن ناگهانى کسى از مکانى اطلاق شده است. 
شرح علامه جعفری«و لقد كان (ص) ياكل علي الارض و يجلس جلسه العبد و يخصف بيده نعله و يرقع بيده ثوبه و يركب الحمار العاري و يردف خلفه و يكون الستر علي باب بيته فتكون التصاوير فيقول (يا فلانه لاحدي ازواجه غيبيه عني فاني اذا نظرت اليه ذكرت الدنيا و زخارفها) فاعرض عن الدنيا بقلبه و امات ذكرها من نفسه و احب ان تغيب زينتها عن عينه لكيلا يتخذ منهار ياشا و لا يعتقدها قرارا و لا يرجو فيها مقاما فاخرجها من النفس و اشخاصها عن القلب و غيبها عن البصر. و كذلك من ابغض شيئا ابغض ان ينظر اليه و ان يذكر عنده».و آن برگزيده‌ي خدا روي زمين مي‌نشست و غذا مي‌خورد و مانند بندگان مي‌نشست، با دست خود كفش خود را پينه مي‌زد و لباسش را با دست خويش وصله مي‌دوخت و گاهي الاغ برهنه سوار مي‌گشت و كسي را پشت سر خود سوار مي‌فرمود. گاهي كه مي‌ديد پرده‌اي صورتگري و نقاشي شده از در خانه‌اش آويزان شده خطاب بر زنش مي‌فرمود: آن پرده را از جلو چشمم دور كن، زيرا وقتي كه بر آن مي‌نگرم، دنيا و زر و زيورهايش را بياد مي‌آورم. او از ته دل اعراض نمود و ياد او را از نفسش مي‌راند، لذا دوست داشت كه زينت دنيا را از ديدگانش دور بدارد و از دنيا براي خود لباس فاخر اتخاذ نكند و دنيا را پايدار تلقي ننمايد، و به عنوان اقامتگاه، دل به آن نبندد و اميدوار نگردد، لذا دنيا را از نفس خود بيرون راند و آنرا از دل خويشتن بركنار فرمود و از ديدگاه خود ناپديد ساخت. چنين است كه هر كس چيزي را دشمن داشت، نظر به آن، و يادآوري آنرا نيز دشمن مي‌دارد.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «و لقد كان يأكل على الأرض و يجلس جلسة العبيد»:از پيامبر گرامى (ص) روايت شده كه فرموده است: «جز اين نيست كه من بنده اى هستم همچون بندگان مى خورم و مانند بندگان مى نشينم» غرض از اين، اظهار فروتنى و تواضع در برابر خداوند است، و به همين منظور بود كه آن حضرت نعلين و جامه اش را به دست خويش وصله مى زد، و بر الاغ برهنه سوار مى شد و يكى را نيز با خود رديف مى كرد.امّا اين كه دستور داد تصاوير را از نظر او دور سازند براى محافظت از وسوسه هاى شيطان بوده است، چنان كه پيامبران (ع) ديگر نيز كه نفس بد كنش امّاره را شكسته و شياطين خود را سركوب كرده اند خود را محتاج مى ديده اند كه پيوسته مواظب احوال خويش بوده و در تمام لحظه ها و دقايق نفس خود را زير نظر و مراقبت داشته باشند، زيرا نفس امّاره همچون دزد حيله گرى است كه پيوسته در كمين نفس مطمئنّه است و هرگاه از قيد و بند رها و از سركوبى آن غفلت شود و از آن پرهيز به عمل نيايد، به حالت اوليّه خود باز مى گردد و قدرت و غلبه خود را از سر مى گيرد.فرموده است: «فأعرض عن الدّنيا بقلبه... و أن يذكر عنده»:اين سخن اشاره به زهد حقيقى است كه عبارت از حذف همگى موانع نفسانى از ساحت نفس انسانى است و آنچه پيش از اين در اوصاف آن حضرت فرموده بيان مراتب ظاهرى زهد اوست كه عبارت از رفع موانع خارجى در قبال آن است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 377 و لقد كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يأكل على الأرض، و يجلس جلسة العبد، و يخصف بيده نعله، و يرقع بيده ثوبه، و يركب الحمار العاري، و يردف خلفه، و يكون السّتر على باب بيته، فتكون فيه التّصاوير، فيقول: يا فلانة- لإحدى أزواجه- غيّبيه عنّي، فإنّي إذا نظرت إليه ذكرت الدّنيا و زخارفها، فأعرض عن الدّنيا بقلبه، و أمات ذكرها عن نفسه، و أحبّ أن تغيب زينتها عن عينه، لكيلا يتّخذ منها رياشا، و لا يعتقدها قرارا، و لا يرجو فيها مقاما، فأخرجها من النّفس، و أشخصها عن القلب، و غيّبها عن البصر، و كذلك من أبغض شيئا أبغض أن ينظر إليه، و أن يذكر عنده.الاعراب:و سلفا، و قائدا، منصوبان على الحال من ضمير به.المعنى:ثمّ أشار إلى تواضعه و تذلّله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في مأكله و مجلسه و مركبه و غيرها فقال (و لقد كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يأكل على الأرض و يجلس جلسة العبد) و قد ورد التصريح بذلك في روايات كثيرة مرويّة في الوسائل في كتاب الأطعمة.ففيه عن محمّد بن يعقوب الكلينيّ باسناده عن هارون بن خارجة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يأكل أكل العبد، و يجلس جلسة العبد و يعلم أنّه عبد.و عن الكليني عن الحسن الصّيقل قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول مرّت امرأة بذيّة برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو يأكل و هو جالس على الحضيض  «1» فقالت: يا محمّد إنّك تأكل أكل العبد و تجلس جلوسه، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: و أىّ عبد أعبد منّى.و فيه عن البرقي عن عمرو بن جميع عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يأكل بالأرض، هذا.و ظهور التّواضع في الأكل على الأرض واضح.و المراد بأكله أكل العبد إمّا ذلك أعنى الأكل على الأرض، أو الأكل بثلاثة أصابع لا بالإصبعين كما يشعر به ما في الوسائل عن البرقي عن أبي خديجة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه كان يجلس جلسة العبد و يضع يده على الأرض و يأكل بثلاثة أصابع، و قال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يأكل هكذا ليس كما يفعله الجبّارون يأكل أحدهم بإصبعيه، أو الأكل من غير اتّكاء و يدلّ عليه ما في الوسائل عن الكلينيّ عن معاوية بن وهب عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما أكل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متّكئا منذ بعثه اللّه إلى أن قبضه تواضعا للّه عزّ و جلّ.و عن زيد الشّحام عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما أكل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متّكئا منذ بعثه اللّه حتّى قبض كان يأكل أكلة العبد، و يجلس جلسة العبد، قلت: و لم ذلك؟ قال: تواضعا للّه عزّ و جلّ.و أما المراد من كون جلوسه جلسة العبد إمّا جلوسه على الأرض، و يدلّ عليه ما مر أو الجلوس من غير تربّع كما هو جلوس الملوك، و يدلّ عليه ما في الوسائل______________________________ (1) القرار في الأرض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 378 عن الكلينيّ عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال قال أمير المؤمنين عليه السّلام إذا جلس أحدكم على الطّعام فليجلس جلسة العبد و لا يضعنّ احدى رجليه على الأخرى و يتربّع، فانّها جلسة يبغضها اللّه و يمقتها.أو الجلوس دون شرفه، و يفيده ما في الوسايل أيضا عن الكلينيّ مرسلا عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذا دخل منزلا قعد في أدنى المجلس إليه حين يدخل. (و يخصف بيده نعله) و تضمّن لبس النّعل المخصوفة للتّواضع ظاهر لا سيّما إذا كان لابسها هو الخاصف، و قد تأسّي به صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أمير المؤمنين عليه السّلام في هذا الوصف مضافا إلى ساير الصّفات كما يفصح عنه ما مرّ في عنوان الخطبة الثّالثة و الثلاثين عن ابن عبّاس أنّه قال: دخلت على أمير المؤمنين عليه السّلام بذى قار و هو يخصف نعله، فقال لي ما قيمة هذه النّعل؟ فقلت: لا قيمة لها، فقال عليه السّلام: و اللّه لهى أحبّ إليّ من امرتكم إلّا أن اقيم حقّا أو أدفع باطلا. (و يرقع بيده ثوبه و يركب الحمار العارى و يردف خلفه) و معلوم أنّ ركوب الحمار العاري آية التواضع و هضم النفس، و إرداف غيره خلفه آكد في الدّلالة عليه.روى في الوسائل من العيون عن الرّضا عليه السّلام عن آبائه عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال خمس لا أدعهنّ حتى الممات: الأكل على الحضيض مع العبد، و ركوبى الحمار موكفا «1» و حلب العنز بيدي، و لبس الصوف، و التسليم على الصبيان لتكون سنة من بعدي.و كذلك لبس الثوب المرقع لا سيما إذا كان اللّابس هو الراقع.ثمّ أشار إلى مبغوضيّة الدّنيا و قيناتها عنده بقوله (و يكون الستر على باب بيته و يكون فيه التصاوير) الظاهر أنّ المراد به تصاوير الشجر و النبات و نحوها لا تصاوير الحيوان و غيره من ذوى الأرواح، إذ بيته صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان مهبط الوحى______________________________ (1) الوكف محرّكة العيب و الضعف و الثقل. ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 379 و مختلف الملائكة و لا يدخل الملك بيتا فيه صورة مجسّمة كما ورد به الأخبار. (فيقول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يا فلانة لإحدى أزواجه غيّبي عنّي) الظّاهر أنه أراد بها عايشة كما يؤمى إليه في باب الزّهد من احياء العلوم قال: و رأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على باب عايشة سترا فهتكه و قال: كلّما رأيته ذكرت الدّنيا أرسلى به إلى آل فلان.قال الشارح البحراني: أمره بتغييب التصاوير محافظة من حركة الوسواس الخناس، و كما أنّ الأنبياء عليهم السّلام كانوا كاسرين للنفس الأمّارة بالسوء، و قاهرين لشياطينهم كانوا أيضا محتاجين إلى مراعاتهم و مراقبتهم و تفقّد أحوال نفوسهم في كلّ لحظة و طرفة، فانها كاللّصوص المخادعين للنفوس المطمئنّة مهما تركت و غفل عن قهرها و التحفّظ منها عادت إلى طباغها.أقول: لا يخفى ما في هذا التعليل بعد الغضّ عن كونه خلاف ما يستفاد من كلامه عليه السّلام من الركاكة و السخافة و السماجة و إسائة الأدب بالنسبة إلى خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بل و ساير أولياء الدّين و كيف يتصوّر في حقّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حركة الوسواس الخناس مع وجود ملكة العصمة و لو لم يغب عنه عليه السّلام التصاوير، بل الظاهر أنّ أمره صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بتغييبها إنما هو لأجل أنّ الدّنيا و زخارفها كانت مبغوضة عنده بالذات و مكروهة لديه بالطبع، فأمر بتغييبها لكونها موجبة لذكر ما يبغضه و يتنفّر عنه و يعاديه.كما يومى إليه قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (فانّى إذا نظرت إليه ذكرت الدّنيا و زخارفها) و يدلّ عليه صريحا قوله عليه السّلام الآتي و كذلك من أبغض شيئا آه (فأعرض صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عن الدنيا بقلبه و أمات ذكرها عن نفسه) و هو الزهد الحقيقي (و أحب أن تغيب زينتها عن عينه لكيلا يتّخذ منها رياشا) أى لباسا فاخرا، و ذلك لما روى عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ اللّه يحب المبتذل الذي لا يبالي ما لبس قال في إحياء العلوم: قال أبو بردة: اخرجت لنا عايشة كساء ملبدا و إزارا غليظا فقالت: قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في هذين.قال: و اشترى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثوبا بأربعة دراهم و كانت قيمة ثوبيه عشرة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 380 و كان إزاره أربعة أذرع و نصفا و اشترى سراويل بثلاثة دراهم و كان يلبس شملتين بيضاوين و كانت تسمى حلّة لأنّهما ثوبان من جنس واحد، و ربّما كان يلبس بردين يمانين أو سحوليين من هذه الغلاظ، و كان شراك نعله قد اخلق فابدل بسير جديد فصلّى فيه فلما سلّم: قال اعيدوا الشراك الخلق و انزعوا هذا الجديد فانى نظرت إليه في الصلاة، و كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد احتذى مرّة نعلين جديدين فأعجبه حسنهما فخرّ ساجدا و قال: أعجبني حسنهما فتواضعت لربّي خشية أن يمقتني فدفعهما إلى أوّل مسكين رآه. (و لا يعتقدها قرارا و لا يرجو فيها مقاما) لأنها دار مجاز لا دار قرار أحلام نوم أو كظلّ زائل          إنّ اللّبيب بمثلها لا يخدع     و لذلك قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الدّنيا دار من لا دار له، و لها يجمع من لا عقل له، و عليها يعادي من لا علم له، و عليها يحسد من لا فقه له، و لها يسعى من لا يقين له و لنعم ما قيل:أرى طالب الدّنيا و إن طال عمره          و نال من الدّنيا سرورا و أنعما       كبان بنى بنيانه فأقامه          فلمّا استوى ما قد بناه تهدّما    (فأخرج) محبّت (ها من النّفس و أشخص) رغبت (ها عن القلب و غيّب) زينت (ها عن البصر) و ذلك لفرط بغضه لها و نفرته عنها و كراهته إيّاها (و كذلك) حال (من أبغض شيئا) فانه إذا أبغضه (أبغض أن ينظر إليه و أن يذكر عنده).الترجمة:و بتحقيق كه بود حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مى خورد طعام را بر روى زمين، و مى نشست مانند نشستن غلام، و مى دوخت با دست خود كفش خودش را، و پينه مى زد با دست خود رخت خود را، و سوار مى شد بر دراز گوش برهنه و رديف ميكرد در پس خود ديگرى را، و مى بود پرده بر در خانه آن حضرت پس مى شد در آن پرده نقش نگارها، پس مى فرمود بر يكى از زوجات خود: أى فلانه پنهان كن اين را از نظر من، پس بدرستى كه من زمانى كه نظر مى كنم بسوى آن ياد مى كنم دنيا و زينتهاى آنرا.پس اعراض فرمود از دنيا بقلب مبارك خود، و معدوم ساخت ذكر دنيا را از نفس نفيس خود، و دوست گرفت كه غايب شود زينت آن از چشم جهان بين خود تا اين كه اخذ ننمايد از دنيا لباس فاخرى، و اعتقاد نكند آنرا آرامگاهى، و اميد نگيرد در آن اقامت را، پس بيرون نمود دنيا را از نفس نفيس، و كوچانيد حبّ دنيا را از خواطر أنور، و غايب گردانيد آن را از نظر آفتاب منظر، و همچنين است هر كس كه دشمن مى گيرد چيزى را دشمن مى گيرد آنكه نگاه كند بسوى آن و آنكه ذكر بشود نام و نشان آن در نزد او.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 326 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با عبارت «امره قضاء و حكمة و رضاه امان و رحمة» (امر او حكم جزم و حكمت است و رضاى او امان است و رحمت) شروع مى شود و درباره خوف و رجاء و نكوهش دنياست و ضمن آن از چگونگى زندگى زاهدانه پيامبران بزرگوار: حضرت ختمى مرتبت، موسى، داود و عيسى صلوات الله عليهم-  اجمعين سخن رفته است. [ابن ابى الحديد ضمن شرح و تفسير لغات و اصطلاحات و مثالها بحثى كوتاه در مورد دورى از زينت دنيا آورده است كه در آن شواهدى از زندگى حضرت ختمى مرتبت (ص) و امير المومنين على عليه السلام را ارائه داده است و ترجمه آن سودبخش تواند بود.] اندكى از اخبار و رواياتى كه درباره دورى از زينت دنيا آمده است: در اخبار صحيح آمده است كه پيامبر (ص) فرموده است «همانا كه من بنده ام، همچون بردگان خوراك مى خوردم و چون ايشان مى نشينم». پيامبر (ص) بر روى زمين غذا مى خورد و چون بردگان دو ساق خود را بر زمين مى نهاد و روى آن دو زانو مى نشست و اينكه بر خر برهنه سوار مى شد، خود آيتى از فروتنى و شكسته نفسى بود و اينكه در آن حال كس ديگرى را هم پشت سر خويش سوار مى كرد نشانى استوارتر بر اين حالت است. و در اخبار صحيح نهى از تصوير و نصب كردن پرده هايى كه در آنها اشكال و صورتها به كار رفته آمده است و هر گاه پيامبر (ص) پرده يى مى ديد كه در آن نقش و نگار بود فرمان مى داد سرهاى آن صورت ها را جدا كنند. در خبر آمده است «هر كس نقش صورتى را ترسيم كند در قيامت به او تكليف مى شود كه در آن روح بدمد و چون بگويد نمى توانم، عذاب خواهد شد».  
بخش ۷ : پیروی از سیره نبوی [منبع]

وَ لَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) مَا يَدُلُّكَ عَلَى مَسَاوِئِ الدُّنْيَا وَ عُيُوبِهَا، إِذْ جَاعَ فِيهَا مَعَ خَاصَّتِهِ وَ زُوِيَتْ عَنْهُ زَخَارِفُهَا مَعَ عَظِيمِ زُلْفَتِهِ.
فَلْيَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ أَكْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّداً بِذَلِكَ أَمْ أَهَانَهُ؟ فَإِنْ قَالَ أَهَانَهُ فَقَدْ كَذَبَ وَ اللَّهِ الْعَظِيمِ بِالْإِفْكِ الْعَظِيمِ؛ وَ إِنْ قَالَ أَكْرَمَهُ فَلْيَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَيْرَهُ حَيْثُ بَسَطَ الدُّنْيَا لَهُ، وَ زَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ.
فَتَأَسَّى مُتَأَسٍّ بِنَبِيِّهِ وَ اقْتَصَّ أَثَرَهُ وَ وَلَجَ مَوْلِجَهُ وَ إِلَّا فَلَا يَأْمَنِ الْهَلَكَةَ، فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) عَلَماً لِلسَّاعَةِ وَ مُبَشِّراً بِالْجَنَّةِ وَ مُنْذِراً بِالْعُقُوبَةِ، خَرَجَ مِنَ الدُّنْيَا خَمِيصاً وَ وَرَدَ الْآخِرَةَ سَلِيماً.
لَمْ يَضَعْ حَجَراً عَلَى حَجَرٍ حَتَّى مَضَى لِسَبِيلِهِ وَ أَجَابَ دَاعِيَ رَبِّهِ.
فَمَا أَعْظَمَ مِنَّةَ اللَّهِ عِنْدَنَا حِينَ أَنْعَمَ عَلَيْنَا بِهِ سَلَفاً نَتَّبِعُهُ وَ قَائِداً نَطَأُ عَقِبَهُ.
وَ اللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِي هَذِهِ حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا، وَ لَقَدْ قَالَ لِي قَائِلٌ أَلَا تَنْبِذُهَا عَنْكَ؟ فَقُلْتُ [اعْزُبْ] اغْرُبْ عَنِّي، فَعِنْدَ الصَّبَاحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى.

خَاصَّتِهِ : (اسم فاعل به معناى مصدر است)، يعنى على رغم خصوصيت و ويژگيش در نزد خدا.
زُويَتْ عَنْهُ : از او گرفته شد، از او دور داشته شد.
مَعَ عَظِيمِ زُلْفَتِهِ : با اينكه تقرب خاصى بخدا داشت.
الْعَلَم : علامت، يعنى بعثت پيامبر دليلى بر نزديكى قيامت است زيرا بعد از او پيامبرى نخواهد آمد.
خَمِيصاً : شكم خالى، كنايه از عدم تمتع وى از دنياست.
نَطَأُ : پا مى گذاريم، گام مى نهيم.
الْعَقِب : پاشنه پا.
الْمِدْرَعَة : نوعى لباس پشمى.
اغْرُبْ عَنِّى : از من دور شو.
السُرَى : حركت در شب، شبروى كردن، «فعند الصَّباح يحمد القوم السّرى»، يعنى آنها كه خواب مانده اند، به هنگام صبح وقتى مى بيند پويندگان شب به مقصد رسيده اند و خود باز مانده اند، از آنها تعريف و تمجيد نموده و خود را سرزنش مى كنند. 
إفك : دروغ و بهتان
سَلَف : آنكه قبلا گذشته و رفته است
مِدرَعَة : لباس پشمينه
راقِع : پاره دوز
ألا تَنبِذُها : چرا نمى اندازى آنرا
اغرُب عنى : دور شو از من
سُرى : شب راه رفتن : موقع صبح مى ستايد قوم شب راه رفتن خود را 
در زندگانى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى تو نشانه هايى است كه تو را به زشتى ها و عيب هاى دنيا راهنمايى كند، زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با نزديكان خود گرسنه به سر مى برد، و با آن كه مقام و منزلت بزرگى داشت، زينتهاى دنيا از ديده او دور ماند. پس تفكّر كننده اى بايد با عقل خويش به درستى انديشه كند كه: آيا خدا محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به داشتن اين صفتها اكرام فرمود يا او را خوار كرد؟ اگر بگويد: خوار كرد، دروغ گفته و بهتانى بزرگ زده است، و اگر بگويد: او را اكرام كرد، پس بداند، خدا كسى را خوار شمرد كه دنيا را براى او گستراند و از نزديك ترين مردم به خودش دور نگهداشت.
پس پيروى كننده بايد از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيروى كند، و به دنبال او راه رود، و قدم بر جاى قدم او بگذارد، و گر نه از هلاكت ايمن نمى باشد، كه همانا خداوند، محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را نشانه قيامت، و مژده دهنده بهشت، و ترساننده از كيفر جهنم قرار داد، او با شكمى گرسنه از دنيا رفت و با سلامت جسم و جان وارد آخرت شد، و كاخ هاى مجلّل نساخت (سنگى بر سنگى نگذاشت) تا جهان را ترك گفت،(۱) و دعوت پروردگارش را پذيرفت. وه چه بزرگ است منّتى كه خدا با بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر ما نهاده، و چنين نعمت بزرگى به ما عطا فرموده، رهبر پيشتازى كه بايد او را پيروى كنيم و پيشوايى كه بايد راه او را تداوم بخشيم.
به خدا سوگند آنقدر اين پيراهن پشمين را وصله زدم كه از پينه كننده آن شرمسارم. يكى به من گفت: «آيا آن را دور نمى افكنى» گفتم: از من دور شو، صبحگاهان رهروان شب ستايش مى شوند.(۲)
________________________________________
(۱). سنگى بر سنگى نگذاشت، يعنى خانه‏ هاى با شكوهى نساخت و خانه‏ اى ساده داشت، زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در ساختمان مسجد شخصا سنگ‏ها را مى ‏آورد، و براى همسران خود خانه ‏ها و حجره ‏هايى ساخت. 
(۲). ضرب المثل است، يعنى آينده از آن استقامت كنندگان است.
 
قسمت پنجم خطبه:
(26) و هر آينه در روش رسول خدا -صلّى اللّه عليه و آله- است آنچه ترا بر بديها و زشتيهاى دنيا راهنما باشد، زيرا آن حضرت در دنيا با نزديكان خود (اهل بيتش) شكم سير نخورد، و با بزرگى مقام و منزلت او (در نزد خداوند متعال) از آن بزرگوار آرايشهاى آن دور شد، پس بايد انديشه كننده بعقل خويش مراجعه كرده ببيند آيا خداوند محمّد -صلّى اللّه عليه و آله- را بآن حالت گرامى داشته يا آنكه او را خوار كرده و كوچك شمرده است،
(27) اگر بگويد: او را خوار كرده، سوگند به خداوند بزرگ دروغ گفته و بهتان بزرگى زده (زيرا چگونه تصوّر مى توان كرد كه خداوند بهترين آفريده خود را كه معصوم و منزّه از هر خطاء است خوار گرداند) و اگر بگويد: او را گرامى داشته، بايد بداند كه خداوند غير آن حضرت را خوار كرده كه دنيا را باو ارزانى داشته و آنرا از مقرّبترين مردمان بخود دور كرده است،
(28) پس بايد پيرو از پيغمبر خود پيروى كند و دنبال نشانه او برود، و در آيد هر جا كه او درآمده (گفتار و كردارش طبق دستور او باشد) و اگر از آن حضرت پيروى نكرد از تباه شدن (در دنيا و آخرت) ايمن نيست، زيرا خداوند محمّد -صلّى اللّه عليه و آله- را نشانه قيامت قرار داده (چون بعد از او پيغمبرى مبعوث نخواهد شد) و مژده دهنده ببهشت و بيم كننده از عذاب گردانيده
(29) (پس چون به همه احوال آگاه بود) با شكم گرسنه از دنيا بيرون رفت (از لذّت و خوشى آن بهره مند نگرديد) و بآخرت با سالم ماندن (از جميع معاصى) وارد شد، سنگى بروى سنگى نگذاشت (بنائى نساخت) تا اينكه راه خود را پوئيده (زندگانى خويش را بسر رسانده) دعوت پروردگارش را اجابت نمود (از دنيا رفت)
(30) پس چه بسيار بزرگ است احسان و نيكوئى خدا بما از اينكه نعمت وجود آن حضرت را بما عطاء فرموده كه براى ما پيشروى است كه از او پيروى مى كنيم، و پيشوايى است كه گام در جا پاى او مى نهيم
(31) (و من در همه زندگانى از آن بزرگوار پيروى نمودم بطوريكه) سوگند بخدا بر اين جبّه خود چندان پينه دوختم تا اينكه از دوزنده آن شرمنده شدم، و گوينده اى بمن گفت: آيا آنرا (بعد از اين همه پينه) از خود دور نمى كنى؟ گفتم از من دور شو كه «عند الصّباح يحمد القوم السّرى» يعنى هنگام بامداد از مردم شب رو سپاسگزارى ميشود (جمله عند الصّباح يحمد القوم السّرى مثلى است گفته ميشود براى كسيكه رنج بر خود تحميل مى نمايد تا آسايش يابد، چنانكه كاروان در گرماى تابستان چون بشب راه روند و از بى خوابى رنج برند بامداد كه بمنزل رسيده از سختى گرما رهيدند، مورد تمجيد شنونده ها قرار خواهند گرفت).
 
در سيرت رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) نكته هايى است كه تو را به زشتيها و بديهاى دنيا رهنمون مى آيند، زيرا او با خواص و نزديكان خود همواره گرسنه مى زيست، و با مقام و منزلتى كه او را بود، آرايشهاى دنيا از چشمش به دور مانده بود.
بايد آن را كه ديده بصيرت است از روى خرد ببيند كه آيا خداى تعالى محمد (صلى اللّه عليه و آله) را، با چنين روش و سيرتى كه داشت، گرامى داشته يا خوار و حقيرش كرده. اگر بگويد كه خوار و حقيرش كرده، سوگند به خداى بزرگ كه دروغ مى گويد و بهتانى بزرگ مى زند و اگر بگويد، گراميش داشته، پس بداند كه خداوند ديگران را تحقير كرده كه دنيا را به آنان ارزانى داشته، در حالى كه آن را از مقربترين مقربان خود دور ساخته است.
پس هر كه، بايد به پيامبرش تأسّى جويد و پاى بر جاى پاى او نهد و از هر جا كه او داخل شده داخل شود، اگر نه از هلاكت ايمن نباشد. خداى تعالى محمد (صلى اللّه عليه و آله) را نشانه قيامت قرار داده و مژده دهنده بهشت و ترساننده از عقوبت. سير ناشده از دنيا رخت بر بست و سالم از هر خطا و گناهى به عالم آخرت در آمد. سنگى بر روى سنگى ننهاد تا به راه خود رفت و دعوت پروردگارش را اجابت كرد. چقدر خدا را بر ما منت است كه نعمت وجود محمد صلى الله عليه و آله را به ما عطا نمود. پيشروى كه از پى او مى رويم و پيشوايى كه پاى بر جاى پاى او مى نهيم.
به خدا سوگند، كه اين جبّه خود را چندان وصله زده ام كه ديگر از وصله زننده آن شرم مى دارم. يكى مرا گفت: آيا وقت آن نرسيده كه به دورش افكنى؟ گفتم: از من دور شو كه «به هنگام صبح است كه مردم روندگان شب را مى ستايند.»
 
در زندگى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) امورى است که تو را به بدى ها و عيوب دنيا راهنمايى مى کند; چرا که او و نزديکانش در دنيا گرسنه بودند، و يا اين که او (در پيشگاه خدا) مقام و منزلتى بس عظيم داشت، زينت هاى دنيا از او دريغ داشته شد; بنابراين هر کس بايد با عقل خودش بنگرد که آيا خدا با اين کار پيامبرش را گرامى داشت يا به او اهانت کرد؟ اگر کسى بگويد: خدا با اين کار (گرفتن زخارف دنيا از آن حضرت) به او اهانت نموده ـ سوگند به پروردگار متعال ـ که دروغ گفته است; دروغى بزرگ و اگر بگويد: او را گرامى داشته پس بايد بداند که ديگران را (که غرق زينت هاى دنيا هستند) گرامى نداشته است; چرا که دنيا را براى آن ها گسترده و از مقرّب ترين افراد به خودش دريغ داشته است;
بنابراين (کسى که مى خواهد سعادتمند شود) بايد به پيامبر خود تأسى جويد، گام در جاى گام هايش نهد و از هر درى که او داخل شده وارد شود و الا از هلاکت (و گمراهى) ايمن نخواهد بود; زيرا خداوند، محمّد ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ را نشانه قيامت و بشارت دهنده بهشت و بيم دهنده کيفر قرار داده است. او با شکم گرسنه از اين جهان رحلت کرد و با سلامت (روح و ايمان) به سراى ديگر وارد شد. او تا آن زمان که از جهان رخت بر بست و دعوت حق را اجابت کرد سنگى روى سنگ ننهاد (و خانه محکمى براى خود نساخت) چه منّت بزرگى خدا بر ما نهاده که چنين پيشوا و رهبرى به ما عنايت کرده، تا راه او را بپوييم و قدم در جاى قدم هاى او نهيم. به خدا سوگند!
آن قدر اين پيراهنم را وصله زدم که از وصله کننده آن شرم دارم (تا آن جا که) کسى به من گفت: چرا اين پيراهن کهنه را دور نمى افکنى؟ گفتم: از من دور شو. صبحگاهان، رهروان شب را ستايش مى کنند! (و فرداى قيامت وضع ما روشن مى شود).
 
و در زندگانى رسول خدا (ص) براى تو نشانه هايى است كه تو را به زشتيها و عيبهاى دنيا راهنماست چه او با نزديكان خويش گرسنه به سر مى برد، و با منزلتى بزرگ كه داشت زينتهاى دنيا از ديده او دور ماند -و آن را خوار شمرد-. پس نگرنده با خرد خويش بنگرد كه: آيا خدا، محمّد (صلی الله علیه وآله) را به داشتن چنين صفتها اكرام فرمود، يا او را خوار نمود اگر بگويد: او را خوار كرد، -به خداى- بزرگ دروغ گفته است و بهتانى بزرگ آورده است، و اگر بگويد: خدا او را اكرام كرد، پس بداند خدا كسى را خوار شمرد كه دنيا را براى وى گستريد، و آن را از كسى كه نزديكتر از همه بدوست، درنورديد.
پس آن كه خواهد، بايد پيامبر خدا را پيروى كند و بر پى او رود، و پاى بر جاى پاى او نهد، و گر نه از تباهى ايمن نبود، كه همانا خدا محمّد (ص) را نشانه اى ساخت براى قيامت، و مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت. از دنيا برون رفت و از نعمت آن سير نخورد، به آخرت در شد، و گناهى با خود نبرد، سنگى بر سنگى ننهاد تا جهان را ترك گفت، و دعوت پروردگارش را پذيرفت. پس چه بزرگ است منّتى كه خدا بر ما نهاده، و چنين نعمتى به ما داده. پيشروى كه بايد او را پيروى كنيم، و پيشوايى كه پا بر جاى پاى او نهيم.
به خدا كه اين جامه پشمين خود را چندان پينه كردم كه از پينه كننده شرمسارى بردم. يكى به من گفت: «آن را دور نمى افكنى»؟ گفتم: از من دور شو كه:
زر كامل عيار از بوته بى غش چهره افروزد            دل صاحب نظر را سرخ، روز امتحان بينى
 
در روش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حالتى است كه تو را به زشتى ها و عيوب دنيا رهنمون است، زيرا آن حضرت با اهل بيتش در دنيا گرسنه بود، و با منزلت و تقرب عظيمى كه نزد حق داشت زر و زيور دنيا از او دور داشته شده بود. پس دقت كننده با عقلش دقت كند كه خداوند با وضعى كه براى پيامبرش در برنامه دنيا به وجود آورد. آيا او را اكرام كرد يا به او اهانت روا داشت؟ اگر بگويد: اهانت كرد، به خداى بزرگ قسم دروغ گفته، و بهتان عظيمى به حق زده، و اگر بگويد: به او اكرام كرد، پس بايد بداند كه خداوند غير حضرتش را با ارزانى داشتن دنيا به او خوار نموده، و دنيا را از مقرب ترين مردم به درگاهش دور كرده است.
اقتدا كننده بايد به پيامبرش اقتدا كند، و قدم جاى قدم آن حضرت بگذارد، و هر جا او در آمد در آيد، ور نه از هلاكت امان ندارد، چرا كه خداوند محمّد -صلّى اللّه عليه و آله- نشانه قيامت، و بشارت دهنده به بهشت، و ترساننده از عقوبت قرار داد. او با شكم گرسنه از دنيا رفت، و با سلامت همه جانبه وارد آخرت شد. تا لحظه از دنيا رفتن و اجابت دعوت كننده حق سنگى به روى سنگ نگذاشت. خداوند با عنايت كردن چنين رهبرى چه منّت بزرگى بر ما گذاشت تا از او پيروى كنيم، و پيشوايى كه قدم جاى قدمش بگذاريم.
به خدا سوگند آنقدر اين پيراهن پشمينه خود را وصله زده ام كه از وصله كننده اش حيا مى كنم. و كسى به من گفت: اين لباس كهنه را دور نمى اندازى؟ گفتم: از من كناره گير، كه به وقت صبح از رهروان شب تمجيد و ستايش مى شود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 261-254 امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، همان مطلب مهمّى را که در بخش هاى قبل در نکوهش دنيا و دنياپرستان بيان فرمود، از طريق ديگر و با تأکيد بيشتر تعقيب مى کند. نخست به صورت يک استدلال منطقى مى فرمايد: «در زندگى رسول خدا ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ امورى است که تو را به بدى ها و عيوب دنيا راهنمايى مى کند; چرا که او و نزديکانش در دنيا گرسنه بودند، و با اين که او (در پيشگاه خدا) مقام و منزلتى بس عظيم داشت، زينت هاى دنيا از او دريغ داشته شد» (وَ لَقَدْ کَانَ فِي رَسُولِ اللّهِ ـ صَلَّى اللّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ مَا يَدُلُّکَ عَلَى مَسَاوِىءِ الدُّنْيَا وَ عُيُوبِهَا: إِذْ جَاعَ فِيهَا مَعَ خَاصَّتِهِ(1)، وَ زُوِيَتْ(2) عَنْهُ زَخَارِفُهَا مَعَ عَظِيمِ زُلْفَتِهِ(3)).سپس با اين مقدمه به اين استدلال منطقى مى پردازد و مى فرمايد: «بنابراين هر کس بايد با عقل خويش بنگرد که آيا خدا با اين کار پيامبرش را گرامى داشت يا به او اهانت کرد؟ اگر کسى بگويد: خداوند با اين کار (گرفتن زخارف دنيا از آن حضرت) به او اهانت نموده ـ سوگند به خداى بزرگ ـ که دروغ گفته است; دروغى بزرگ و اگر بگويد: او را گرامى داشته پس بايد بداند که ديگران را (که غرق زينت هاى دنيايند) گرامى نداشته است; چرا که دنيا را براى آن ها گسترده و از مقرّب ترين افراد به خودش دريغ داشته است» (فَلْيَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ: أَکْرَمَ اللّهُ مُحَمَّداً بِذَلِکَ أَمْ أَهَانَهُ! فَإِنْ قَالَ: أَهَانَهُ، فَقَدْ کَذَبَ ـ وَاللّهِ الْعَظِيمِ ـ بِالاِْفْکِ الْعَظِيمِ، وَ إِنْ قَالَ: أَکْرَمَهُ، فَلْيَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَهَانَ غَيْرَهُ حَيْثُ بَسَطَ الدُّنْيَا لَهُ، وَ زَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ).فراموش نکنيم که در گذشته گروهى از ثروتمندان بودند که ثروت خود را دليل بر عنايت و توجّه خاص الهى مى شمردند و در نتيجه فقرا و نيازمندان را راندگان درگاه الهى مى پنداشتند و همين تفکّر، سبب مى شد که ديگران را به جمع آورى ثروت ـ از هر طريق ممکن ـ تشويق کنند.به همين دليل مى گفتند: «اگر خدا مى خواست کسى را به نبوّت مبعوث کند بايد يکى از ثروتمندان بزرگ اين دو شهر (مکّه و طائف) را براى اين کار بر مى گزيد» (وَقَالُوا لَوْلاَ نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُل مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم).(1) سپس به پاسخ از آن ها پرداخته و مى فرمايد: «اگر نه اين بود که مواهب مادّى سبب مى شد که همه مردم، راه انحراف را در پيش گيرند ما براى کافران خانه هايى قرار مى داديم با سقف هايى از نقره و پلکان هايى که از آن بالا بروند... و انواع زينت ها که از آن بهره گيرند ولى تمام اين ها متاع حيات دنياست (و در پيشگاه خدا ارزشى ندارد) و سراى آخرت نزد پروردگارت براى پرهيزگاران است» (وَلَوْلاَ أَنْ يَکُونَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً لَّجَعَلْنَا لِمَنْ يَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِّنْ فَضَّة وَمَعَارِجَ عَلَيْهَا يَظْهَرُونَ * وَلِبُيُوتِهِمْ أَبْوَاباً وَسُرُراً عَلَيْهَا يَتَّکِئُونَ * وَزُخْرُفاً وَإِنْ کُلُّ ذَلِکَ لَمَّا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالاْخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِينَ)(2).امام(عليه السلام) در اين جا با يک برهان قاطع اين تفکّرات غلط را از ذهن ها مى زدايد. به يقين، خداوند بيش ترين عنايت را به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) داشت; در حالى که از زرق و برق دنيا محروم بود، هيچ کس نمى تواند بگويد: خدا به پيامبر بزرگش اهانت کرد; بنابراين نتيجه مى گيريم که امکانات مادّى و زر و زيورهاى آن هرگز دليل بر شخصيت کسى نيست.به همين دليل، به دنبال اين سخن، چنين نتيجه گيرى مى کند: «بنابراين (کسى که مى خواهد سعادتمند شود) بايد به پيامبر خود تأسى جويد، گام در جاى گام هايش نهد و از هر درى که او داخل شده وارد شود و الاَّ از هلاکت (و گمراهى) ايمن نخواهد بود» (فَتَأَسَّى(3) مُتَأَسٍّ بِنَبِيِّهِ، وَ اقْتَصَّ أَثَرَهُ، وَ وَلَجَ مَوْلِجَهُ، وَ إِلاَّ فَلاَ يَأْمَنِ الْهَلَکَةَ).و در تکميل آن مى افزايد: «زيرا خداوند، محمّد ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ را نشانه قيامت و بشارت دهنده بهشت و بيم دهنده کيفر قرار داده است. (و اين پيامبر با اين مقام و عظمت) با شکم گرسنه از اين جهان رحلت کرد و با سلامت (روح و ايمان) به سراى ديگر وارد شد. او تا آن زمان که از جهان رخت بر بست و دعوت حق را اجابت نمود سنگى روى سنگ ننهاد (و خانه محکمى براى خود نساخت)» (فَإِنَّ اللّهَ جَعَلَ مُحَمَّداً ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ عَلَماً لِلسَّاعَةِ، وَ مُبَشِّراً بِالْجَنَّةِ، وَ مُنْذِراً بِالْعُقُوبَةِ. خَرَجَ مِنَ الدُّنْيَا خَمِيصاً، وَ وَرَدَ الاْخِرَةَ سَلِيماً. لَمْ يَضَعْ حَجَراً عَلَى حَجَر، حَتَّى مَضَى لِسَبِيلِهِ، وَ أَجَابَ دَاعِيَ رَبِّهِ).اشاره به اين که آن پيامبرى که اين همه عظمت داشت که نشانه قيامت و بشير و نذير الهى شمرده مى شد، چنان زندگانى ساده و زاهدانه اى داشت که با شکم سير از دنيا نرفت و خانه مستحکمى براى خود نساخت. (البتّه پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) حجره هايى براى همسرانش در کنار مسجد ساخته بود که از گل و شاخه هاى درخت نخل بود و تعبير به «لم يضع حجراً على حجر» اشاره به خانه هاى مستحکم ثروتمندان است که آن را با سنگ هاى محکم مى ساختند).آن گاه چنين نتيجه مى گيرد: «چه منّت بزرگى خدا بر ما نهاده که چنين پيشوا و رهبرى به ما عنايت کرده، تا راه او را بپوييم و قدم در جاى قدم هاى او نهيم» (فَمَا أَعْظَمَ مِنَّةَ اللّهِ عِنْدَنَا حِينَ أَنْعَمَ عَلَيْنَا بِهِ سَلَفاً نَتَّبِعُهُ، وَ قَائِداً نَطَأُ عَقِبَهُ!).آرى، يکى از نعمت هاى بزرگ خداوند بر انسان ها وجود پيشوايان بزرگ و آگاه است که تمام حرکات و سکنات زندگى آن ها آموزنده است و هيچ قوم و ملّتى همچون مسلمين جهان از اين موهبت عظيم بهره مند نشده اند; گرچه پيشوايان بزرگى داشتند ولى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) پيشواى همه پيشوايان راستين است و چه کفران نعمتى از اين بالاتر که با وجود چنين رهبرى در گمراهى بمانيم و از زندگى او درسى نياموزيم!سپس براى اين که امام(عليه السلام) ثابت کند اگر چنين سخنى مى گويد خود قبل از هر کس به آن عمل نموده و دقيقاً گام در جاى گام پيامبر(صلى الله عليه وآله) نهاده، مى فرمايد: «به خدا سوگند! آن قدر اين پيراهنم را وصله زدم که از وصله کننده آن شرم دارم (تا آن جا که) کسى به من گفت: چرا اين پيراهن کهنه را دور نمى افکنى؟ گفتم: از من دور شو. صبحگاهان، رهروان شب را ستايش مى کنند! (آنها که بيدار بودند و ره سپردند و به مقصد رسيدند نه آنها که در خواب بودند و در بيابان ماندند)» (وَاللّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ(4) مِدْرَعَتِي(5) هذِهِ حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا. وَ لَقَدْ قَالَ لِي قَائِلٌ: أَلاَ تَنْبِذُهَا عَنْکَ؟ فَقُلْتُ: اغْرُبْ(6) عَنِّي، فَعِنْدَ الصَّبَاحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى!).از اين تعبير به روشنى استفاده مى شود که گاه، امام(عليه السلام) پيراهن خود را براى وصله زدن به ديگرى مى داد (هر چند گاهى خودش شخصاً به اين کار اقدام مى فرمود) و آن قدر وصله در کنار وصله روى وصله زده شده بود که امام(عليه السلام) از وصله کننده شرم داشت و با اين حال، حاضر به ترک آن وتهيه لباس جديدى نبود.چقدر فرق است بين زندگى آن حضرت و کسانى که براى هر فصل و هر زمان و مکان، لباس دارند. براى مجلس شادى لباسى و براى مجلس عزا لباسى ديگر; براى سفر و براى حضر و براى خواب و بيدارى هر کدام لباسى تهيه کرده اند و از آن اسف انگيزتر اين که بسيارى از لباس هاى خود را به دور مى افکنند; تنها به علت اين که از مد افتاده! بى آن که کهنه يا فرسوده يا پاره شده باشد!!جمله «عِنْدَ الصَّبَاحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى!» ضرب المثل معروفى است در ميان عرب و مفهوم آن، چنين است: آنها که به موقع تحمل شدايد و ناملايمات مى کنند، هنگامى که به مقصد مى رسند از کار خود خشنودند و حمد خدا را به جا مى آورند و ديگران هم آنان را مى ستايند.(7)***نكته:هر قدر در آمار گناهان و برخوردهاى خشونت آميز اجتماعى بيشتر مطالعه كنيم، هر اندازه پرونده هاى كيفرى و حقوقى را زير و رو كنيم، به عمق اين گفتار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله كه فرمود: «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ؛ دنياپرستى سرچشمه همه گناهان است»، آشناتر مى شويم.جالب اين كه اين سخن را نه فقط پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود، بلكه از پيشوايان بزرگ ديگر همچون امام صادق و امام سجاد عليهما السلام نيز نقل شده و در حديثى نقل شده است كه پيامبران پيشين نيز روى اين مطلب تأكيد كردند.و اگر درست دقّت كنيم عمده ترين مظاهر دنياپرستى را مى توان در سه چيز خلاصه كرد: حبّ مال، حبّ جاه و حبّ شهوت. هيچ جامعه اى به فساد كشيده نشد و هيچ جنگى در عالم رخ نداد، مگر به علت يكى از اين سه چيز. بنابراين هر گاه بخواهيم اصلاحات را در جوامع اسلامى شروع كنيم بايد ازمبارزه با دنياپرستى شروع كنيم.اين موضوع در جوامعى كه از حالت فقر، ناگهان به غنا مى رسند؛ ظهور و بروز بيشترى دارد؛ همچون جامعه اسلامى در قرون نخستين؛ زيرا قبل از بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فقر شديدى همه مردم آن محيط را فرا گرفته بود؛ ولى فتوحات و غنايم ناگهان وضع را دگرگون ساخت و اين جا بود كه رقابت هاى مخرّب و دنياپرستى لجام گسيخته دامان گروهى را گرفت و آن گروه را غرق گناه ساخت.از همين رو جاى تعجّب نيست كه پيشواى بزرگ و آگاهى همچون على عليه السلام براى دگرگون ساختن آن وضع نابسامان، داغ ترين خطبه ها را در مذمّت دنيا و دنياپرستان ايراد كند؛ دست مردم را بگيرد و به اعماق تاريخ انبياى پيشين ببرد و زندگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و خودش را كه در نهايت سادگى و زهد بود، ارائه دهد تا دنياپرستان آن محيط از خواب غفلت بيدار شوند و مسير خطرناك خود را تغيير دهند. براى نمونه در عصر عثمان- كه اموال زيادى به بيت المال اسلام رسيد و مى بايست صرف عمران و آبادى كشورهاى اسلامى و نجات محرومان مى شد- گروهى از خويشاوندان و اطرافيان او بر آن اموال دست انداختند و هر يك ثروت عجيبى براى خويش فراهم ساختند كه مرحوم علّامه امينى در جلد هشتم الغدير با عنوان «الكنوز المكنّزه ببركة الخليفة» (گنج هاى عظيمى كه به بركت خليفه به وجود آمد) بخشى از آن را با آمار دقيق از منابع اهل سنّت نقل مى كند و عده زيادى همچون: مروان، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص، يعلى بن اميّه، عبدالرحمن بن عوف، زيد بن ثابت و كسانى ديگر را بر مى شمرد كه هر يك آلاف و الوفى از بيت المال را تصاحب كردند.از جمله مى نويسد: «زيد بن ثابت آن قدر شمش طلا و نقره از خود باقى گذاشت كه ورثه او آن ها را با تيشه مى شكستند و تقسيم مى كردند. يعلى بن اميه پانصد هزار دينار از خود به ارث گذاشت و مزارع و باغات و منازل و مطالباتى نيز كه از مردم داشت به صد هزار دينار مى رسيد (هر دينار يك مثقال طلاى مسكوك است).و در مورد عبدالرحمن بن عوف نوشته اند: هزار شتر و سه هزار گوسفند و يك صد اسب و مقدار زيادى زمين زراعتى از خود به يادگار گذاشت و امثال آن ها كه با مراجعه به كتاب الغدير آمار و همچنين مدارك آن روشن مى شود. با اين حال، آيا بر پيشواى بزرگى همچون على عليه السلام لازم نيست كه همچون يك طبيب آگاه دامن همّت به كمر زند و به درمان آن جامعه بيمار از طريق تحقير دنيا و دنياپرستى و دنياپرستان بپردازد؟بنابراين جايى براى اين سؤال باقى نمى ماند كه چرا پيشواى اسلام- اسلامى كه دين زندگى و پيشرفت و تمدّن است- اين گونه درباره دنيا سخن مى گويد؟امروز هم اگر بخواهيم جلوى جنگ ها و خون ريزى ها و تجارت سوداگران مرگ و خريد و فروش سلاح هاى مرگبار كشنده و تأسيس مراكز فساد و تجاوز به مال و ناموس ديگران را بگيريم، راهى جز اين نيست كه دنيا و دنياپرستى آن چنان تحقير شود كه به صورت يك ضد ارزش درآيد و مردم به زندگى ساده- كه در حدّ كفاف است- قناعت كنند.اين سخن را با حديثى از امام صادق عليه السلام پايان مى دهيم كه فرمود: «جَعَلَ الْخَيْرَ كُلُّهُ فِي بَيْتٍ وَ جَعَلَ مِفْتَاحُهُ الزُّهْدَ فِي الدُّنْيَا؛ تمام نيكى ها در خانه اى نهاده شده و كليد آن خانه زهد در دنياست». ****پی نوشت:1. زخرف، آيه 31.2. زخرف، آيات 33 و 35.3. «فتأسى» در غالب نسخه هاى نهج البلاغه «تأسى» به صورت مزبور (فعل ماضى) ذکر شده است; ولى از آن معناى امر استفاده مى شود به قرينه جمله «و الاّ فلا يأمن الهلکة» اما در تعداد کمى از نسخ به صورت «فليتأس» نقل شده که فعل امر است.4. «رقعت» از ماده «ترقيع» به معناى وصله کردن است و امروز اين واژه در خصوص پيوند اعضا نيز به کار مى رود.5. «مدرعة» لباس پشمينه است.6. «اغرب» از ماده «غروب» گرفته شده و در اين جا به معناى دور شدن و پنهان شدن است.7. بيشتر شارحان نهج البلاغه «يَحمد» را به صورت فعل معلوم نوشته اند و طبعاً براى «سُرى» معناى مصدرى قائل اند (سُرى يعنى ره سپردن شبانه) در اين صورت مفهوم جمله چنين مى شود: صبحگاهان گروهى که در شب رهروى کردند و به مقصد رسيدند خدا را سپاس مى گويند يا واماندگان آنها را سپاس مى گويند. ولى در بعضى از نسخه ها «يَحمد» به صورت فعل مجهول آمده است و طبعاً «سرى» بايد مصدر به معناى وصف باشد; يعنى رهروان شب; در اين صورت چنين مى شود: صبحگاهان گروه رهروان شب، ستايش مى شوند. البتّه نتيجه هر دو نظر يکى است. 
شرح علامه جعفری«فلينظر ناظر بعقله: اكرم الله محمدا بذلك ام اهانه؟ فان قال: اهانه، فقد كذب- و الله العظيم بالافك العظيم، و ان قال: اكرمه، فليعلم ان الله قد اهان غيره حيث بسط الدنيا له، و زواها عن اقرب الناس منه. فتاسي متاس بنبيه و اقتص اثره و ولج مولجه، و الا فلا يامن الهلكه، فان الله جعل محمدا صلي الله عليه و آله علما للساعه و مبشرا بالجنه، و منذرا بالعقوبه. خرج من الدنيا خميصا و ورد الاخره سليما. لم يضع حجرا علي حجر، حتي مضي لسبيله و اجاب داعي ربه. فما اعظم منه الله عندنا حين انعم علينا به سلفا نتبعه و قائدا نطا عقبه! و الله لقد رقعت مدرعتي هذه حتي استحييت من راقعها. و لقد قال لي قائل: الا تنبذها عنك؟ فقلت اغرب عني فعند الصباح يحمد القوم السري».(آن كس كه با عقل خود نظر مي‌كند، ببيند آيا خداوندي كه توفيق اعراض از دنيا، و زر و زيور آنرا به پيامبرش عنايت فرمود، براي اكرام آن حضرت بود يا اهانتي بر او روا داشته بود، اگر آن شخص بگويد: خدا به پيامبرش اهانت نموده بود، سوگند به خداي بزرگ دروغ گفته و بهتان زده است و اگر بگويد خداوند پيامبرش را با آن توفيق اعراض از دنيا اكرامش فرموده است، پس بداند كه خداوند كسي را كه دنيا را براي او گسترش داد اهانت نمود و اكرام كرد نزديكترين مردم به خودش (پيامبر اكرم) را كه دنيا و زر و زيور آن را از وي دور فرمود) پس هر كس بخواهد براي تحصيل سعادت از كسي پيروي نمايد، از پيامبر خدا تبعيت نمايد و از دنبال او حركت كند و هر كجا كه او وارد شود قدم بگذارد، و اگر چنين نكند، از هلاكت در امان نخواهد ماند، زيرا خداوند محمد (صلي الله عليه و آله) را نشانه‌اي براي قيامت قرار داد و بشارت دهنده به بهشت و ترساننده از عذاب. (آن بزرگ بزرگان) با شكمي تهي از دنيا بيرون رفت و با شخصيتي سالم به سراي آخرت وارد شد. او سنگي روي سنگي نگذاشت تا راه خود را به ابديت پيش گرفت و دعوت خدايش را لبيك گفت چه با عظمت است منت خداوندي بر ما كه پيشوائي براي ما احسان فرمود كه از او پيروي كنيم و حاكمي براي ما قرار داد كه پاي جاي پاي او گذاريم. سوگند بخدا، اين لباس خود را چندان وصله دوختم كه از وصله‌كننده‌اش خجالت كشيدم، گوينده‌اي به من گفت: آيا اين لباس را دور نمي‌اندازي؟ پاسخ دادم: دور شو از من كه در بامداد مورد ستايش قرار مي‌گيرد كارواني كه شبانگاه راه رفته است.)خداوند سبحان به جهت اكرام پيامبر (ص) بود كه تمايل او را از دنيا گسيخته به مقام شامخ ربوبي پيوسته بود:نتيجه‌اي كه از تكريم و تجليل رسول خدا (ص) از طرف خدا، به وسيله‌ي قطع تمايلات او از دنيا و زر و زيور و مال و منال آن و غيرذلك مي‌توان گرفت، اينست كه كساني كه بجهت بيماري تكاثر (افزون‌گرايي در مال و ديگر شئون دنيا) در علائق و امور فريبنده‌ي آن غوطه‌ور مي‌شوند و همه‌ي ارزشهاي عالي انساني را از جان و نفس روح خود گرفته، تا حقوق و جانهاي ديگران را قرباني آن علائق مي‌نمايند، مورد اهانت خداوند متعال مي‌باشند. اين يك قانون كلي است، هر چيزي كه بايد به عنوان وسيله تلقي شود، مانند مال و ثروت ديگر امور مطلوب و مورد تمايل مردم، هر گاه كه جنبه‌ي هدفي به خود بگيرند، مي‌توانند همه‌ي ارزشهاي مربوط به آن وسيله و هدف را دگرگون سازند، اين دگرگوني تا آنجا ممكن است كشيده شود، كه هستي را نيستي و نيستي را هستي نمايش دهد.اين برگزيده‌ي خداوندي (محمد مصطفي (ص)) خاتم پيامبران الهي است و پس از او تا قيامت پيامبري نخواهد آمد، زيرا خداوند سبحان بوسيله‌ي آن بزرگوار همه‌ي مصالح و مفاسد مادي و معنوي بشري را براي ابد در صورت احكام و تكاليف فقهي و عقلي كه طرق فعاليت صحيح آن (عقل) را براي انسانها تعليم فرمود، ابلاغ نموده است. خداوند منان و لطيف با ارسال اين برگزيده‌ي برگزيدگان بر ما منت گذاشت و ما را از وسوسه‌هاي بي سر و ته و تخيلات بي‌اساس و مكتب‌سازي‌هاي بي‌پايه و بي‌اصل براي تشخيص سعادت مادي و معنوي و طرق آن بي‌نياز فرمود.به پيروي از آن اصل و اصول اعلاي ارزشهاي بشري و بجهت گسيختن از متاع دنياي فاني و زرق و برقهاي ناپايدار آن بود، كه لباسم را آنقدر وصله كردم، تا از وصله‌كننده‌اش شرمنده گشتم. ساده‌لوحي ناآگاه بمن گفت: تا كي به اين لباس وصله خواهي زد، چرا آنرا به دور نمي‌اندازي؟ به او گفتم: برو، دنبال تخيلات بي‌اساست، برو از حركت من در اين گذرگاه پر معني كه با سنگلاخ بودنش رو به حق و حقيقت است، جلوگيري مكن. تو در خواب رفته چگونه مي‌تواني به من بيدار كه حتي در هنگام شب هم مي‌خواهم براي وصول به مقصود حركت كنم، دستور بدهي! برو منتظر باش تا بامداد فرارسد در آن هنگام معناي حركت مستمر و شبانگاهي مرا خواهي فهميد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) آنچه را در مقدّمه پيش دليل پستى و پليدى دنيا ذكر كرده بود يادآورى، و دوباره به شرح گرسنگى پيامبر گرامى (ص) و خواصّ اهل بيت او اشاره مى كند كه با همه عظمت قرب او به خدا و بلندى مقامش در پيشگاه إلهى، خداوند دنيا را از او دور و بر كنار داشت.سپس امام (ع) با گفتار خود كه فرموده است: «فلينظر ناظر... أقرب النّاس إليه»: استدلال مى كند، و بيان او قياس شرطى متّصلى است كه مقدّم آن قضيّه اى است حمليّه و تالى آن قضيه شرطيّه منفصله اى است كه خلاصه آن به شرح زير است: اين كه محمّد (صلي الله عليه و آله) با همه قرب منزلت او نزد خداوند، خود و خواصّ اهل بيت او گرسنه مى ماندند و خداوند او را از زيب و زيور دنيا بر كنار داشته بود، اين رفتار خداوند نسبت به پيامبر (ص) از دو حال بيرون نيست: يا براى اكرام و گراميداشت او و يا به منظور اهانت و خوار كردن اوست، بطلان توجيه دوم آشكار است، زيرا ثابت و قطعى است كه پيامبر گرامى (ص) اخصّ خواصّ إلهى است، و بديهى است كمترين و نادانترين پادشاهان در دنيا هرگز به كسى كه در زمره خاصّان او مى باشد و مطيع و فرمانبردار اوست اهانت روا نمى دارد، چگونه ممكن است جبّار جبابره و مالك دنيا و آخرت و حكيمترين حكيمان و مهربانترين مهربانان در حقّ اخصّ خواصّ و فرمانبردارترين بندگان خود توهين روا بدارد، و چون بطلان اين سخن روشن است امام (ع) به تكذيب گوينده آن اكتفا كرده و با سوگند به خدا آن را مؤكّد داشته است، امّا در باره توجيه نخست كه خداوند با اين رفتار، پيامبر (ص) خود را گرامى داشته است روشن است كه وقتى عدم چيزى كرامت و كمال باشد وجود آن اهانت و نقصان است، بنا بر اين وجود دنيا در دست غير او، و بر كنارى او از آن با همه قرب منزلت، نشانه توهين غير اوست، و اين استدلال، حقارت و پستى دنيا را اثبات، و خردمند را وادار مى كند كه از آن بيزار گردد.امام (ع) پس از بيان طرق تأسّى در تأكيد آنچه پيش از اين در اين باره فرموده است دستور مى دهد كه به پيامبر گرامى (ص) اقتدا كنند، و روش او را در بى اعتنايى به دنيا سرمشق خود قرار دهند، فعل «فتأسّى متأسّ»، امر به صورت خبر است و علاوه بر اين هشدار است بر اين كه ميل به دنيا باعث وقوع در هلاكت است، و كسى كه در دنيا از روش آن حضرت پيروى نكند و با رغبت به برخى از پديده هاى آن، راه خلاف پويد از افتادن در ورطه هلاكت ايمن نيست، زيرامى دانيم دوستى دنيا ريشه تمام گناهان است و همين خطا و گناه است كه انسان را از درجات نعيم به دركات جحيم مى كشاند. فرموده است: «فإنّ اللّه جعل محمّدا ... داعى ربّه»:اين سخن استدلالى است بر اين كه فرموده است: «و إلّا فلا يأمن الهلكة»:توضيح مطلب اين كه خداوند متعال پيامبر گرامى (ص) را نشانه قيامت و علامت نزديكى آن و مژده دهنده بهشت و بيم دهنده عذاب قرار داده و او را بر احوال آخرت آگاه ساخته است، سپس پيامبر خدا (ص) با شيوه اى كه بيان شد و گوياى نفرت و دشمنى آن حضرت با دنيا و پرهيز او از آن است عمرش را گذرانيد و از جهان رفت، و بى گمان اگر رغبت و اعتماد به دنيا، و اتّخاذ رويه اى خلاف اين شيوه، موجب هلاكت ابدى نبود، پيامبر خدا (ص) از دنيا دورى نمى گزيد و از آن بيزارى نمى جست، ليكن او از آن دورى جست چون گرايش بدان موجب هلاكت و نابودى بود، بنا بر اين تأسّى به پيامبر گرامى (ص) در پشت پا زدن به دنيا واجب است و كسى كه به آن بزرگوار در اين باره اقتدا نكند مصون از هلاكت نيست. در برخى از نسخه ها واژه علما به كسر عين روايت شده است، كه در اين صورت مجازا از باب اطلاق نام مسبّب بر سبب به كار رفته است، زيرا پيامبر اكرم (ص) سبب حصول علم و يقين به وقوع قيامت است.اين كه فرموده است: رسول گرامى (ص) سنگى بر روى سنگى ننهاد كنايه از اين است كه بنايى بر پا نساخت.پس از اين امام (ع) به عظمت منّتى كه خداوند به سبب نعمت وجود پيامبر اكرم (ص) بر مردم نهاده، و او را مقتدا و رهبر خلايق قرار داده تا از او پيروى كنند و در پى او گام بردارند اشاره مى كند و آن را بزرگ مى شمارد، و در دنبال اين مطلب برخى از احوال خود را كه در باره ترك دنيا و اعراض از لذّات آن به پيامبر گرامى (ص) تأسّى جسته است ذكر مى كند تا آن جا كه به قباى خود آن قدر وصله زده كه ديگر از وصله زننده آن شرم مى كند، و گفتار آن كس را كه به آن بزرگوار گفته است: ديگر از آن دست نمى كشى و آن را دور نمى افكنى ذكر كرده و پاسخ زيبايى را كه به اين گوينده داده نقل كرده است.فرموده است: «فعند الصّباح يحمد القوم السّرى»:اين مثل براى كسى آورده مى شود كه رنج كشيده تا به آسايش برسد، زيرا اصل مثل در باره كسانى است كه شب را نياسوده و راه پيموده اند و تنها هنگامى كه بامداد شود و به نزديك منزلگاه برسند مورد ستايش قوم قرار مى گيرند، در اين جا منظور از صباح يا بامداد زمانى است كه روح از بدن جدا شود، و يا به سبب پيروى كامل از تربيتها و رياضتهايى كه ذكر شد و تابش انوار جهان بالا بر او، و اتّصالش با ملأ اعلا، بكلّى از دنيا روى گرداند كه در اين هنگام بردبارى او در برابر ناملايمات، و پشت پا زدن او به لذّات، و تحمّل سختيها و تلخيهاى دنيا عاقبتى محمود و فرجامى پسنديده دارد، و مطابقت اين مثل با اين معنا روشن و جايگزين بيان آن است.نقل شده است كه از آن حضرت پرسش شد چرا بر جامه خود وصله مى زنى، فرمود: با اين كار دل، خاشع و فروتن مى شود و مؤمنان از اين كار پيروى مى كنند، از جمله رواياتى كه در باره زهد آن حضرت نقل شده، روايت احمد بن حنبل در مسندش از ابى النّور حوّام ساكن كوفه است كه گفته است: علىّ بن ابى طالب (ع) به همراه غلام خود به بازار نزد من آمد و اين به هنگام خلافت او بود، دو پيراهن از من خريد، و به غلام خود گفت: هر كدام را مى خواهى برگزين غلام يكى را برگزيد، و ديگرى را على (ع) برداشت و پوشيد، و چون آستين جامه براى دستش بلند بود، به غلام فرمود: زيادى آستين را ببر، غلام چنين كرد، سپس سر آستينها را دوخت و رفت.همچنين احمد بن حنبل روايت كرده است كه هنگامى كه عثمان كسانى را نزد على (ع) فرستاد، ديدند آن حضرت عبايى بر تن كرده و بند عقالى به دور آن پيچيده و مشغول روغن مالى شتر خويش مى باشد، اخبارى كه در باره زهد آن حضرت رسيده بسيار است. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 361 و لقد كان في رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما يدلّك على مساوى الدّنيا و عيوبها، إذ جاع فيها مع خاصّته، و زويت عنه زخارفها مع عظيم زلفته، فلينظر ناظر بعقله، أكرم اللّه تعالى محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بذلك أم أهانه؟! فإن قال: أهانه، فقد كذب و العظيم، و إن قال: أكرمه، فليعلم أنّ اللّه أهان غيره حيث بسط الدّنيا و زويها عن أقرب النّاس منه، فتأسّى متأسّ بنبيّه، و اقتصّ أثره، و ولج مولجه، و إلّا فلا يأمن الهلكة، فإنّ اللّه جعل محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم علما للسّاعة، و مبشّرا بالجنّة، و منذرا بالعقوبة، خرج من الدّنيا خميصا، و ورد الآخرة سليما، لم يضع حجرا على حجر حتّى مضى لسبيله، و أجاب داعى ربّه، فما أعظم منّة اللّه عندنا حين أنعم علينا به سلفا نتّبعه، و قائدا نطا عقبه، و اللّه لقد رقعت مدرعتي هذه حتّى استحييت من راقعها، و لقد قال لي قائل: أ لا تنبذها عنك، فقلت: اعزب عنّي، فعند الصّباح يحمد القوم السّرى. (33413- 32751)المعنى:ثمّ أكّد ما قدّم و قال: (و لقد كان في رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما يدلّك على مساوى الدّنيا و عيوبها إذ جاع فيها مع خاصّته).أمّا جوعه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقد عرفته فيما تقدّم، و أقول هنا مضافا إلى ما سبق:روى أحمد بن فهد في عدّة الداعي أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أصابه يوما الجوع فوضع صخرة على بطنه ثمّ قال: ألا ربّ مكرم لنفسه و هولها مهين، ألا ربّ مهين لنفسه و هو لها مكرم ألا ربّ نفس جايعة عارية في الدّنيا طاعمة في الآخرة ناعمة يوم القيامة، ألا ربّ نفس كاسية ناعمة في الدّنيا جايعة عارية يوم القيامة، ألا ربّ نفس متخوّض متنعّم فيما أفاء اللّه على رسوله ما له في الآخرة من خلاق، ألا إنّ عمل أهل الجنّة حزنة بربوة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 381 ألا إنّ عمل أهل النّار سهلة لشهوة، ألا ربّ شهوة ساعة أورثت حزنا طويلا يوم القيامة.و أما جوع خاصته فقد ورد في روايات مستفيضة.منها ما في إحياء العلوم قال أبو هريرة: ما أشبع النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أهله أعني أهل بيته و أزواجه و أهل بطانته من أصحابه ثلاثة أيّام تباعا من خبز الحنطة حتّى فارق الدّنيا، و قال إنّ أهل الجوع في الدّنياهم أهل الشّبع في الآخرة.و فيه قال الفضيل ما شبع رسول اللّه منذ قدم المدينة ثلاثة أيّام من خبز البرّ قالت عايشة: كانت تأتي علينا أربعون ليلة و ما يوقد في بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مصباح و لا نار، قيل لها: فيم كنتم تعيشون؟ قال: بالأسودين: التّمر و الماء.و أما جوع أخصّ خاصّته أعني أهل بيت العصمة و الطّهارة فهو غنيّ عن البيان، و كتب الخاصّة بل العامّة قد تضمّنت أخبارا كثيرا في ذلك المعنى، و لنقتصر على ثلاثة أحاديث.أحدها ما رواه المحدّث الجزايري في الأنوار النّعمانيّة عن الصدوق طاب ثراه باسناده إلى خالد بن ربعى قال: إنّ أمير المؤمنين عليه السّلام دخل مكّة في بعض حوائجه فوجد اعرابيا متعلّقا بأستار الكعبة و هو يقول: يا صاحب البيت البيت بيتك و الضيف ضيفك و لكلّ ضيف من مضيفه قرى فاجعل قراى منك اللّيلة المغفرة فقال أمير المؤمنين عليه السّلام لأصحابه: أما تسمعون كلام الأعرابي؟! قالوا: نعم قال عليه السّلام: اللّه اكرم من أن يردّ ضيفه.قال: فلمّا كان من اللّيلة الثانية وجده متعلّقا بذلك الركن و هو يقول: يا عزيزا في عزّك فلا أعزّ منك في عزّك أعزّني بعزّ عزّك في عزّ لا يعلم أحد كيف هو أتوجّه إليك و أتوسّل إليك بحقّ محمّد و آل محمّد عليك اعطنى ما لا يعطيني أحد غيرك، و اصرف عني ما لا يصرفه أحد غيرك.قال فقال أمير المؤمنين عليه السّلام لأصحابه: هذا و اللّه الاسم الأكبر بالسريانية أخبرني به حبيبي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سأله الجنّة فأعطاه و سأله صرف النار فصرفها عنه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 382 قال: فلما كان اللّيلة الثالثة وجده و هو متعلّق بذلك الركن و هو يقول: يا من لا يحويه مكان و لا يخلو منه مكان بلا كيفية كان ارزق الأعرابي أربعة آلاف درهم.قال: فتقدّم إليه أمير المؤمنين عليه السّلام و قال يا اعرابي سألت ربّك فأقراك، و سألت الجنّة فأعطاك، و سألته أن يصرف عنك النار فصرفها عنك و في هذه اللّيلة تسأله أربعة آلاف درهم؟ قال الاعرابي: من أنت؟ قال عليه السّلام أنا علىّ بن أبي طالب قال الاعرابي: أنت و اللّه بغيتي و بك أنزلت حاجتي، قال عليه السّلام: سل يا اعرابي، قال:اريد ألف درهم للصداق، و ألف درهم اقضى بها (به خ) ديني، و ألف درهم اشترى بها دارا، و ألف درهم أتعيّش بها، قال أنصفت يا اعرابي فاذا خرجت من مكّة فسل عن دارى بمدينة الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.فأقام الاعرابي بمكّة اسبوعا فخرج في طلب أمير المؤمنين عليه السّلام إلى المدينة و نادى من يدلّني على دار أمير المؤمنين عليه السّلام فقال الحسين بن عليّ من بين الصبيان أنا أدلّك على دار أمير المؤمنين و أنا ابنه الحسين بن عليّ، فقال الاعرابى: من أبوك؟ قال: أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، قال: من امّك؟ قال: فاطمة الزهراء سيّدة نساء العالمين، قال: من جدّك؟ قال: محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطلب، قال من جدّتك؟ قال خديجة بنت خويلد، قال: من أخوك؟ قال أبو محمّد الحسن بن عليّ عليه السّلام، قال: قد أخذت الدّنيا بطرفيها امش إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و قل له إنّ الاعرابي صاحب الضمان بمكّة على الباب.قال: فدخل الحسين بن عليّ عليهما السّلام فقال يا أبه اعرابيّ بالباب و يزعم أنه صاحب الضمان بمكّة، قال: فقال: يا فاطمة عندك شيء يأكله الاعرابي؟ قالت:اللّهم لا، فتلبّس أمير المؤمنين عليه السّلام و خرج و قال: ادعو الي أبا عبد اللّه سلمان الفارسي قال. فدخل سلمان الفارسي (رض) فقال عليه السّلام: يا أبا عبد اللّه اعرض الحديقة التي غرسها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على التجار.قال: فدخل سلمان إلى السوق و عرض الحديقة فباعها باثنى عشر ألف درهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 383 و أحضر المال و أحضروا الاعرابي فأعطاه أربعة آلاف درهم و أربعين درهما نفقة، و وقع الخبر إلى سؤّال المدينة فاجتمعوا، و مضى رجل إلى فاطمة فأخبرها بذلك فقالت: آجرك اللّه في ممشاك، فجلس عليّ عليه السّلام و الدّراهم مصبوبة بين يديه حتّى اجتمع عليه أصحابه فقبض قبضة قبضة و جعل يعطى رجلا رجلا حتى لم يبق معه درهم واحد فلما أتى المنزل قالت له فاطمة عليه السّلام: يا ابن عم بعت الحائط الذى غرسه لك والدى، قال: نعم بخير منه عاجلا و آجلا، قالت: فأين الثمن؟ قال دفعته إلى أعين استحييت أن أذلّها بذلّ المسألة اعطيتها قبل أن تسألنى، قالت فاطمة: أنا جايعة و أولادي جايعان و لا شكّ إلّا و أنّك مثلنا في الجوع لم يكن لنا منه درهم و أخذت بطرف ثوب عليّ، فقال عليّ: خلّيني، فقالت عليها السّلام: لا و اللّه أو يحكم بيني و بينك أبي.فهبط جبرئيل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: يا محمّد ربك يقرءك السّلام و يقول اقرء عليّا منّي السّلام و قل لفاطمة: ليس لك أن تضربي على يديه و لا تلزمى بثوبه فلمّا أتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منزل عليّ عليه السّلام وجد فاطمة ملازمة لعليّ عليه السّلام، فقال لها با بنيّة ما لك ملازمة لعليّ؟ قالت: يا أبت باع الحائط الّذي غرسته له باثنى عشر ألف درهم لم يحبس لنا منه درهما واحدا نشترى به طعاما، فقال: يا بنيّة إنّ جبرئيل يقرئني من ربّي السّلام و يقول: اقرء عليّا منّي السّلام و أمرني أن أقول لك ليس لك أن تضربي على يديه و لا تلزمي بثوبه، قالت فاطمة: أستغفر اللّه و لا أعود أبدا.قالت فاطمة عليها السّلام: فخرج أبي في ناحية و زوجي في ناحية فما لبث أن أتى أبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و معه سبعة دراهم سود هجرية، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا فاطمة أين ابن عمّي فقلت له: خرج، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: هاك هذه الدّراهم فاذا جاء ابن عمّي فقولي له يبتاع لكم بها طعاما، فما لبث إلّا يسيرا حتّى جاء عليّ عليه السّلام فقال:رجع ابن عمّي فانّي أجد رايحة طيّبة، قالت: نعم و قد دفع إلىّ شيئا تبتاع به طعاما قال: فقال عليّ عليه السّلام: هاتيه، فدفعت إليه سبعة دراهم سود هجريّة فقال: بسم اللّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 384 و الحمد للّه كثيرا طيبا و هذا من رزق اللّه تعالى، ثمّ قال عليه السّلام: يا حسن قم معى فأتيا السّوق فاذا هما برجل واقف و هو يقول: من يقرض الملى الوفي؟ قال: يا بنيّ نعطيه قال: اى و اللّه يا أبه، فأعطاه علىّ الدّراهم كلّها، فقال: يا أبتاه أعطيته الدّراهم كلّها؟ قال: نعم يا بنيّ إنّ الّذي يعطى القليل قادر على أن يعطى الكثير.قال: فمضى عليّ عليه السّلام إلى باب رجل يستقرض منه شيئا، فلقيه اعرابيّ و معه ناقة، فقال: يا عليّ اشتر منّي هذه النّاقة قال: ليس معى ثمنها قال: فاني انظرك به إلى القبض، قال: بكم يا اعرابي؟ قال: بمأة درهم، فقال عليّ عليه السّلام: خذها يا حسن فأخذها.فمضى عليّ عليه السّلام فلقيه اعرابي آخر المثال واحد و الثياب مختلفة فقال: يا علي تبيع النّاقة، قال عليّ عليه السّلام: و ما تصنع بها؟ قال: أغزو بها أوّل غزوة يغزوها ابن عمّك؟ قال عليه السّلام: إن قبلتها فهى لك بلا ثمن، قال: معى ثمنها و بالثّمن أشتريها، قال: فبكم اشتريتها؟ قال عليه السّلام: بمأة درهم، قال الاعرابي: فلك سبعون و مأئة درهم، قال عليّ عليه السّلام للحسن عليه السّلام: خذ السّبعين و المأة و سلّم المأة للأعرابي الّذي باعنا الناقة و السبعين لنا نبتاع بها شيئا، فأخذ الحسن عليه السّلام الدّراهم و سلّم الناقة قال عليّ عليه السّلام: فمضيت أطلب الاعرابي الذي ابتعت منه الناقة لأعطيه ثمنه فرأيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جالسا لم أر فيه جالسا قبل ذلك اليوم و لا بعده على قارعة الطريق، فلما نظر النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إليّ تبسّم ضاحكا حتّى بدت نواجذه، قال عليّ عليه السّلام أضحك اللّه سنّك و بشرك بيومك، فقال يا أبا الحسن إنك تطلب الاعرابي الذي باعك الناقة لتوفيه الثمن؟ فقلت: إى و اللّه فداك أبي و امّي، فقال: يا أبا الحسن الّذي باعك النّاقة جبرائيل و الّذي اشتريها منك ميكائيل و الناقة من نوق الجنة و الدّراهم من عند ربّ العالمين فأنفقها في خير و لا تخف إقتارا.الثاني ما روته العامة و الخاصة بروايات كثيرة تنيف على عشرين في سبب نزول سورة هل أتى، فلنقتصر على رواية واحدة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 385 و هي ما في غاية المرام عن الصّدوق بسندين مذكوريين فيه أحدهما عن ابن عبّاس، و ثانيهما عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ  «يُوفُونَ بِالنَّذْرِ» قال عليه السّلام: مرض الحسن و الحسين و هما صبيّان صغيران فعادهما رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و معه رجلان  «1» فقال أحدهما لو نذرت في ابنيك نذرا إن عافاهما اللّه قال عليه السّلام أصوم ثلاثة أيّام للّه شكرا للّه عزّ و جلّ، و كذلك قالت فاطمة، و قال الصّبيان و نحن أيضا نصوم ثلاثة أيّام، و كذلك قالت جاريتهم فضّة فألبسهما اللّه العافية فأصبحوا صائمين، و ليس عندهم طعام.فانطلق عليّ عليه السّلام إلى جار له من اليهود يقال له: شمعون يعالج الصّوف، فقال له: هل لك أن تعطيني جزّه من صوف تغزلها ابنة محمّد بثلاثة أصوع من شعير قال: نعم، فأعطاه، فجاء بالصّوف و الشّعير و أخبر فاطمة فقبلت و أطاعت، ثمّ عمدت فغزلت ثلث الصّوف ثمّ أخذت صاعا من الشّعير فطحنته و عجنته و خبزت منه خمسة أقراص لكلّ واحد منهم قرص، و صلّى عليّ عليه السّلام مع النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المغرب ثمّ أتى منزله فوضع الخوان و جلسوا خمستهم.فأوّل لقمة كسرها عليّ عليه السّلام إذا مسكين واقف، فقال: السّلام عليكم يا أهل بيت محمّد أنا مسكين من مساكين المسلمين أطعموني ممّا تأكلون أطعمكم اللّه من موائد الجنّة، فوضع اللّقمة من يده ثمّ قال عليه السّلام:فاطم ذات المجد و اليقين          يا بنت خير النّاس أجمعين        أما ترين البائس المسكين          جاء إلى الباب له حنين        يشكو إلى اللّه و يستكين          يشكو إلينا جائع حزين        كلّ امرء بكسبه رهين          من يفعل الخير يكن حسين        موعده في جنّة و مين          حرّمها اللّه على الضّنين        و صاحب البخل يقف حزين          تهوى به النّار إلى سجّين     شرابه الحميم و الغسلين______________________________ (1) و هما أبو بكر و عمر كما في رواية الخوارزمى منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 386 فأقبلت فاطمة عليها السّلام تقول:أمرك سمع يا ابن عم و طاعة         ما بى من لؤم و لا ضراعة       غذيت باللّب و بالبراعة         أرجو إذا أشبعت في مجاعة       أن الحق الخيار و الجماعة         و أدخل الجنّة في شفاعة    و عمدت إلى ما كان من الخوان فدفعته إلى المسكين و باتوا جياعا و أصبحوا صياما لم يذوقوا إلّا الماء القراح.ثمّ عمدت إلى الثلث الثّاني من الصّوف فغزلته ثمّ أخذت صاعا من الشّعير فطحنته و عجنته و خبزت منه خمسة أقراص لكلّ واحد قرص، و صلّى عليّ عليه السّلام المغرب مع النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثمّ أتا إلى منزله فلمّا وضع الخوان بين يديه و جلسوا خمستهم.فأوّل لقمة كسرها عليّ عليه السّلام إذا يتيم من يتامى المسلمين قد وقف فقال:السّلام عليكم يا أهل بيت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنا يتيم المسلمين أطعموني ممّا تأكلون أطعمكم اللّه على موائد الجنّة، فوضع عليّ عليه السّلام اللّقمة من يده ثمّ قال عليه السّلام:فاطم بنت السّيد الكريم          بنت نبيّ ليس بالزّنيم        قد جاءنا اللّه بذا اليتيم          من يرحم اليوم فهو رحيم        موعده في جنّة النّعيم          حرّمها اللّه على اللّئيم        و صاحب البخل يقف ذميم          تهوى به النّار إلى الجحيم        شرابه الصّديد و الحميم             فأقبلت فاطمة عليها السلام تقول:فسوف أعطيه و لا ابالي          و اوثر اللّه على عيالي        أمسوا جياعا و هم أشبالي          أصغرهما يقتل في القتال        في كربلا يقتل باغتيال          لقاتليه الويل و الوبال        تهوى به النّار إلى سفال          كبوله زادت على الأكبال     ثمّ عمدت فأعطته جميع ما على الخوان، و باتوا جياعا لم يذوقوا إلّا الماء القراح فأصبحوا صياما. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 387 و عمدت فاطمة عليها السّلام فعزلت الثّلث الباقي من الصّوف و طحنت الثّلث الباقي و عجنته و خبزت منه خمسة أقراص لكلّ واحد منهم قرص و صلّى عليّ عليه السّلام مع النّبيّ ثمّ أتى منزله فقرب إليه الخوان فجلسوا خمستهم.فأوّل لقمة كسرها عليّ عليه السّلام إذا أسير من أسير المشركين قد وقف بالباب فقال: السّلام عليكم يا أهل بيت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تأسرونا و تشدّونا و لا تطعمونا، فوضع عليّ عليه السّلام اللّقمة من يده ثمّ قال:فاطم يا بنت النّبي أحمد         بنت نبيّ سيّد مسدّد       قد جاءك الأسير ليس يهتدى          ما يزرع الزارع سوف يحصد       فأعطيه و لا تخطيه بنكد             «1» فأقبلت فاطمة عليها السّلام و هى تقول: لم يبق ممّا كان غير صاع          قد دبرت كفّي مع الذّراع        شبلاى و اللّه هما جياع          يا ربّ لا تتركهما ضياع        أبوهما للخير ذو اصطناع          عبل الذّراعين طويل الباع        و ما على رأسي من قناع          إلّا عباء نسجها بصاع      و عمدوا إلى ما كان على الخوان فأعطوه و باتوا جياعا و أصبحوا مفطرين ليس عندهم شيء.قال شعيب في حديثه: و أقبل عليّ عليه السّلام بالحسن و الحسين عليهما السّلام نحو رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هما يرتعشان كالفراخ من شدّة الجوع، فلمّا بصر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال:يا أبا الحسن أشدّ ما يسوءني ما أرى بكم انطلق إلى بنتي فاطمة عليها السّلام فانطلقوا و هى في محرابها قد لصق بطنها بظهرها من شدّة الجوع و غارت عيناها،______________________________ (1) هكذا في رواية الصدوق و لا يستقيم وزن الشعر و أثبتناه كما وجدناه و فى رواية الخوارزمى عن ابن عباس (رض):  فأطعمى من غير من نكد           . و بعده: حتى تجازى بالذى لم ينفد            منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 388 فلمّا رآها رسول اللّه ضمّها إليه، و قال: وا غوثاه أنتم منذ ثلاث فيما أرى فهبط جبرائيل فقال: يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خذ ما هنالك في أهل بيتك، قال: و ما آخذ يا جبرئيل؟ قال: «هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ..» حتّى بلغ «إنّ هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا» و قال الحسن بن مهران في حديثه: فوثب النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتّى دخل منزل فاطمة فرأى ما بهم فجمعهم ثمّ انكبّ عليهم يبكى، و قال: أنتم منذ ثلاث فيما أرى و أنا غافل عنكم، فهبط جبرائيل بهذه الآيات «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً» قال:هى عين في دار النّبيّ يتفجّر إلى دور الأنبياء و المؤمنين «يُوفُونَ بِالنَّذْرِ» يعني عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين و جاريتهما فضّة «وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً» يقول عابسا كلوحا «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ»  يقول على حبّ شهوتهم الطّعام و ايثارهم له  مِسْكِيناً* من مساكين المسلمين  وَ يَتِيماً من يتامى المسلمين  وَ أَسِيراً من اسارى المشركين، و يقولون إذا أطعموهم «إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً» قال: و اللّه ما قالوا هذا و لكنّهم أضمروا في أنفسهم فأخبر اللّه باضمارهم يقول: لا نريد منكم جزاء تكافوننا به، و لا شكورا تثنون علينا به، و لكنّا إنّما نطعمكم لوجه اللّه و طلب ثوابه قال اللّه تعالى ذكره «فَوَقاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً» نضرة في الوجوه و سرورا في القلب «وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً» جنّة يسكنونها و حريرا يفرشونه و يلبسونه «مُتَّكِئِينَ فِيها عَلَى الْأَرائِكِ» و الأرائك السّرير عليه الحجلّة «لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً» قال ابن عبّاس: فبينا أنّ أهل الجنّة في الجنّة إذا رأوا مثل الشّمس اشرقت له الجنان فيقول أهل الجنّة: يا ربّ إنّك قلت في كتابك لا يرون فيها شمسا، فيرسل اللّه جلّ اسمه إليهم جبرئيل فيقول: ليس هذه بشمس لكن عليّا و فاطمة ضحكا فأشرقت الجنان من نور ضحكهما، و نزلت هل أتى فيهم إلى قوله: و كان سعيكم مشكورا.أقول: و قد أثبتّ الرّواية برمّتها و إن كان خاتمتها خارجة من الغرض الذي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 389 نحن فيه شعفا منّي بذكر مآثر أمير المؤمنين و زوجته و الطّيّبين من أولادهما سلام اللّه عليهم، و فيما رويناه من الفضل الّذي تخصّصوا به ما لم يشركهم فيه أحد و لا ساواهم في نظير له مساو.الثالث ما في الصافي من الأمالي عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنه جاء إليه رجل فشكى إليه الجوع، فبعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى بيوت أزواجه فقال: ما عندنا إلّا ماء، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من لهذا الرّجل اللّيلة؟ فقال عليّ بن أبي طالب: أنا له يا رسول اللّه و أتا فاطمة عليها السلام فقال لها: ما عندك يا ابنة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟ فقالت: ما عندنا إلّا قوت العشيّة لكنا نؤثر ضيفنا، فقال: يا ابنة محمّد صلّى اللّه عليه و آله نومى الصبيّة و أطفى المصباح، فلما أصبح عليّ عليه السّلام غدا على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأخبره الخبر، فلم يبرح حتى أنزل اللّه عزّ و جلّ  «وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» هذا.و قد ظهر لك ممّا تضمنّته هذه الرّوايات الثلاث الذي هو أنموذج ممّا تضمّنته ساير الرّوايات كيفيّة عيش رسول اللّه مع خواصّه في دار الدّنيا و زهدهم فيها و ايثارهم الآخرة على الاولى و أنّها قبضت عنه و عن أهل بيته (و زويت) أى صرفت و نحيت (عنه زخارفها) و زينتها (مع عظيم) تقرّبه و (زلفته فلينظر ناظر بعقله) أنه لو يكون في الدّنيا و الاكثار منها خير لم يفت هؤلاء الأكياس الذين هم أقرب الخلق إلى اللّه و خاصّته و حججه على ساير الناس، بل تقرّبوا إليه سبحانه بالبعد عنها، و تحبّبوا إليه تعالى بالبغض لها.و ليتفكّر بفكرة سليمة أنه (أكرم اللّه تعالى محمّدا صلّى اللّه عليه و آله) و ساير أنبيائه و أوليائه (بذلك) الضيق في الدّنيا و الاعسار فيها (أم أهانه) و أهانهم. (فان قال أهانه) و إيّاهم (فقد كذب و العظيم) ضرورة أنّ أحقر ملك من ملوك الدّنيا لا يقصد بأحد من خاصّته إذا كان مطيعا له منقادا لأمره مخلصا في طاعته الاهانة فكيف يصدر ذلك عن ملك السلوك و سلطان السلاطين حكيم الحكماء و رحيم الرحماء في حقّ أخصّ خواصّه و أقربهم إليه و أشدّهم زلفة عنده و اكثرهم طاعة له. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 390 (و إن قال أكرمه) و أكرمهم كما هو الحقّ و الصدق (فليعلم أنّ اللّه) قد (أهان غيره) و غيرهم إذ الشيء إن كان عدمه إكراما و كمالا كان وجوده نقصا و إهانة ف (حيث بسط الدّنيا) له أى لذلك الغير (و زويها عن أقرب الناس منه) كان في بسطها له إهانة لا محالة. (فتأسّي متأسّ بنبيّه و اقتصّ أثره و ولح مولجه) الفاء فصيحة و الجملات الثلاث إخبار في معنى الانشاء أى إذا عرف زهد النّبيّ في الدّنيا و علم أنّها دار هوان فليتأسّ المتأسّي به صلّى اللّه عليه و آله، و ليتبّع أثره و ليدخل مدخله و يحذو حذوه و ليرغب عنها. (و إلّا فلا يأمن الهلكة) لأنّ حبّ الدّنيا و التّنافس فيها رأس كلّ خطيئة جاذبة من درجات النّعيم إلى دركات الجحيم.و أوضح هذه العلّة بقوله (فانّ اللّه سبحانه جعل محمّدا صلّى اللّه عليه و آله علما للسّاعة و مبشّرا بالجنّة و منذرا بالعقوبة) أى مطلعا بأحوال الآخرة جميعها، فحيث آثر الآخرة على الاولى و ترك الرّكون إليها مع اطلاعه عليهما علم أن ليس ذلك إلّا لكون الدّنيا مظنّة الهلاك، و العقبى محلّة النّجاة و الحياة، فالرّاكن إليها متعرّض للهلاك الدائم و الخزي الأبد لا محالة.و يظهر لك عدم ركونه صلّى اللّه عليه و آله إليها بأنّه حقيقت- كنايه (خرج من الدّنيا خميصا) أى جائعا إمّا حقيقة أو كناية عن عدم الاستمتاع بها (و ورد الآخرة سليما) من التبعات و المكاره كنايه (لم يضع حجرا على حجر) كناية عن عدم بنائه فيها (حتّى مضى لسبيله و أجاب داعى ربّه).قال الحسن: مات رسول اللّه و لم يضع لبنة على لبنة و لا قصبة على قصبة، رواه في إحياء العلوم.و فيه أيضا قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: إذا أراد اللّه بعبد شرّا أهلك ماله في الماء و الطّين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 391 و قال عبد اللّه بن عمر: مرّ علينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و نحن نعالج خصّا، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما هذا؟ قلنا: خصّ لنا قد وهى، فقال: أرى الأمر أعجل من ذلك.و قال الغزالي: و قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله من بنى فوق ما يكفيه كلّف أن يحمله يوم القيامة، هذا.و لمّا فرغ من التزهيد في الدّنيا و التّرغيب في الآخرة بالتّنبيه على هوانها و حقارتها بما لا مزيد عليه، و بشرح حال أولياء الدّين من خاتم النّبيّين و ساير الأنبياء و المرسلين سلام اللّه عليهم أجمعين في رفضهم لها و تركهم ايّاها، أردف ذلك بالاشارة إلى زهده و إظهار غاية الامتنان من اللّه سبحانه في إنعامه عزّ و جلّ عليه عليه السّلام بالتّأسّي بنبيّه فقال: (فما أعظم نعمة اللّه عندنا حين أنعم علينا به) أى برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (سلفا نتّبعه و قائدا نطا عقبه) و نقفو أثره و نسلك سبيله في زهده.و أوضح اتّباعه و تأسّيه به صلّى اللّه عليه و آله بالاشارة إلى بعض مراتب زهده فانّه أنموذج من ساير المراتب، و فيه عبرة لمن اعتبر، و كفاية لمن تذكّر، فقال: (و اللّه لقد رقعت مدرعتى هذه) و هو ثوب من صوف يتدرّع به (حتّى استحييت من راقعها) لكثرة رقاعها (و لقد قال لي قائل) لمّا رأى أنّها خلق و سمل (ألا تنبذها) و تطرحها (عنك فقلت) له (اعزب) أى غب و تباعد (عنّي فعند الصّباح يحمد القوم السّرى) و هو مثل يضرب لمن احتمل المشقّة عاجلا لينال الرّاحة آجلا.و أصله أنّ المسافر إذا احتمل المشقّة و حرّم على نفسه لذة الرّقاد و بادر إلى السّرى من أوّل اللّيل و جدّ في سيره فانّه يبلغ عند الصّباح منزله و يصل إليه سالما غانما و ينزل أحسن المنازل و أشرفها مقدّما على غيره، و يستريح من تعب اللّيل و يكون محمودا، بخلاف من أخذه نوم الغفلة و آثر اللّذة العاجلة على الآجلة، فانّه إذا سرى في آخر اللّيل و في اخريات النّاس فانّه ربما يغيله اللّصوص فلا يسلم أو يضلّ؟؟؟ عن الطّريق فيعطب، و مع سلامته يكون مسيره في حرّ النّهار على و صب و تعب، فيصل إلى المنزل بعد ما سبق غيره إلى أحسنه و أشرفه، فلا يجد له منزلا و مقيلا إلّا أردء المنازل و أدونها، فعند ذلك يلوم نفسه بتفريطه، و يذمّه غيره و يندم على ما فرّط و لا ينفعه النّدم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 392 و بهذا التّقرير انقدح لك وجه المطابقة بين المثال و الممثّل.بيانه أنّ ذلك النشأة المشوبة بالكدورات و العلايق الظّلمانية البدنيّة بمنزلة اللّيل، و النّشأة الاخرويّة المطابقة لتلك النشأة الّتي هى دار التجرّد الصّافية عن الكدورات و العلاقات بمنزلة الصّباح الواقع عقيب اللّيل، و الوطن الأصلي للانسان هى الدّار الآخرة، و هو في الدّنيا بمنزلة المسافر، فمن ترك الدّنيا وجدّ في السّير إلى الآخرة بالمواظبة على الطّاعات و الرّياضات الشّاقّة الموصلة له إليها وصل إلى مقصده، و نزل في غرفات الجنان، و فيهنّ خيرات حسان فعند ذلك يكون محمودا مسرورا عند نفسه و عند الخالق و الخلايق لما صبر على مشاقّ الدّنيا و مقاساة الشّدائد.و من أخذه نوم الغفلة فيها و اغترّ باللّذات الحاضرة و الشهوات العاجلة، و رد الآخرة و ليس له مقام إلّا سجّين، و لا شراب و طعام إلّا من حميم و غسلين، فعند ذلك يلومه نفسه و غيره و يندم على تقصيره، و يقعد ملوما محسورا و يدعو ثبوراتذييلان:الاول:قد مضى في مقدّمات شرح الخطبة الشقشقيّة و في غيرها بعض الكلام في زهد أمير المؤمنين عليه السّلام، و أقول هنا مضافا إلى ما سبق:روى في عدّة الدّاعي عن خبير بن حبيب قال: نزل بعمر بن خطّاب نازلة قام لها و قعد، و تربخ لها و تقطر «1» ثمّ قال: يا معشر المهاجرين ما عندكم فيها قالوا: يا أمير المؤمنين أنت المفزع و المنزل، فغضب و قال: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً، أما و اللّه إنّا و إيّاكم لنعرف ابن بجدتها «2» و الخبير______________________________ (1) تربخ بالباء الموحدة و الخاء المعجمة استرخى، و تقطر تهيأ للقتال و رمى بنفسه من علو، ق. (2) ابن بجدتها بالباء و الجيم يقال: بالعالم بالشىء، و للدليل الهادى، و لمن لا يبرح عن قوله هكذا فى ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 393 بها، قالوا: كأنّك أردت ابن أبي طالب؟ قال: و أنّي يعدل بي عنه و هل طفحت جرّة بمثله؟ قالوا: فلو بعثت إليه، قال: هيهات هيهات هناك شمخ من هاشم و لحمة من الرّسول و اثرة من علم يؤتى لها و لا يأتي، امضوا إليه فاقصفوا «1» نحوه و أفضوا إليه، و هو في حايط له عليه تبّان يتركّل على مسحاته  «2» و هو يقول: «أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً، أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى ، ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى» و دموعه تهمى على خدّيه، فأجهش  «3» القوم لبكائه ثمّ سكن و سكنوا، و سأله عمر عن مسألة فأصدر إليه جوابها فلوى عمر يديه ثمّ قال: أما و اللّه لقد أرادك الحقّ و لكن أبى قومك، فقال عليه السّلام: يا أبا حفص خفّض عليك من هناك و من هنا إنّ يوم الفصل كان ميقاتا، فانصرف و قد أظلم وجهه و كأنّما ينظر إليه من ليل.و فى شرح المعتزلي عن أحمد بن حنبل قال: لمّا ارسل عثمان إلى عليّ عليه السّلام وجدوه مؤتزرا بعباة محتجزا بعقال  «4» و هو يهنأ «5» بعيرا له.و في كشف الغمة من مناقب الخوارزمي عن عبد اللّه بن أبي الهذيل قال: رأيت على عليّ عليه السّلام قميصا زريّا إذا مدّه بلغ الظفر، و إذا أرسله كان مع نصف الذراع، و منه عن عديّ بن ثابت قال: اتي عليّ بن أبي طالب عليه السّلام بفالوذج فأبى أن يأكل منه، و قال: شيء لم يأكل منه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا أحبّ أن آكل منه.و منه عن أبي مسطر قال: خرجت من المسجد فاذا رجل ينادي من خلفي:ارفع إزارك فانّه أتقى لثوبك و أبقى لك و خذ من رأسك إن كنت مسلما، فمشيت خلفه و هو مؤتزر بازار و مرتد برداء و معه الدّرة كأنّه أعرابيّ بدويّ، فقلت من هذا______________________________ (1) اى تزاحموا اليه. (2) سراويل صغير يستر العورة المغلظة يكون مع الملاحين، و تركل بمسحاته ضربها برجله لتدخل الارض، منه (3) اى تهيئوا للبكاء (4) أى شدّ وسطه بالحبل لتشمير ثوبه و يقال لذلك الحبل الحجاز (5) أى يطلبه بالقطران منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 394 فقال لي رجل أراك غريبا بهذا البلد، قلت: أجل رجل من أهل البصرة، قال: هذا عليّ أمير المؤمنين عليه السّلام حتّى انتهى الى دار بني أبي معيط و هو سوق الابل فقال: بيعوا و لا تحلفوا فانّ اليمين تنفق السّلعة و تمحق البركة.ثمّ أتى أصحاب التمر فاذا خادمة تبكى فقال: ما يبكيك؟ قالت: باعنى هذا الرّجل تمرا بدرهم فردّوه موالىّ فأبى أن يقبله، فقال: خذ تمرك و أعطها درهمها فانّها خادم ليس لها أمر، فدفعه، فقلت أ تدرى من هذا؟! قال: لا قلت: عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين عليه السّلام فصبّ تمره و أعطاها درهمها و قال: احبّ أن ترضى عنّى، فقال:ما أرضاني عنك إذا وفيتهم حقوقهم.ثمّ مرّ مجتازا بأصحاب التّمر فقال: يا أصحاب التمر أطعموا المساكين يربو كسبكم.ثمّ مرّ مجتازا و معه المسلمون حتّى أتى أصحاب السّمك فقال: لا يباع فى سوقنا طاف.ثمّ أتى دار فرات و هو سوق الكرابيس فقال: يا شيخ أحسن بيعي في قميصي بثلاثة دراهم، فلمّا عرفه لم يشتر منه شيئا، فأتى غلاما حدثا فاشترى منه قميصا بثلاثة دراهم و لبسه ما بين الرّسغين إلى الكعبين، و قال حين لبسه: الحمد للّه الّذي رزقني من الرّياش ما أتجمّل به في النّاس و اوارى به عورتي.فقيل له: يا أمير المؤمنين هذا شيء ترويه عن نفسك أو شيء سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: بل شيء سمعته من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقوله عند الكسوة: فجاء أبو الغلام صاحب الثّوب فقيل يا فلان قد باع ابنك اليوم من أمير المؤمنين عليه السّلام قميصا بثلاثة دراهم قال: أفلا أخذت منه درهمين.فأخذ أبوه درهما و جاء به إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و هو جالس على باب الرّحبة و معه المسلمون، فقال: امسك هذا الدّرهم يا أمير المؤمنين، قال عليه السّلام: ما شأن هذا الدّرهم؟ قال: كان ثمن قميصك درهمين، فقال: باعني رضاى و أخذ رضاه.و منه قال ابن الأعرابي: إنّ عليّا عليه السّلام دخل السّوق و هو أمير المؤمنين فاشترى قميصا بثلاثة دراهم و نصف فلبسه في السّوق فطال أصابعه، فقال عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 395 للخيّاط: قصّه، قال: فقصّه و قال الخيّاط: أحوصه  «1» يا أمير المؤمنين؟ قال: لا و مشى و الدّرة على كتفه و هو عليه السّلام يقول: شرعك ما بلغك المحلّ شرعك  «2» ما بلغك المحل.و في كشف الغمة أيضا قال هارون بن عنترة: قال حدّثني أبي قال: دخلت على عليّ بن أبي طالب عليه السّلام بالخورنق و هو يرعد تحت سمل  «3» قطيفة، فقلت:يا أمير المؤمنين إنّ اللّه تعالى قد جعل لك و لأهل بيتك في هذا المال ما يعمّ و أنت تصنع بنفسك ما تصنع؟ فقال: و اللّه ما أرزاكم من أموالكم شيئا و انّ هذه لقطيفتي الّتي خرجت بها من منزلي من المدينة ما عندي غيرها.و فيه و خرج عليه السّلام يوما و عليه ازار مرقوع فعوتب عليه فقال: يخشع القلب بلبسه و يقتدى بي المؤمنين إذا رآه عليّ.و اشترى عليه السّلام يوما ثوبين غليظين فخيّر قنبرا فيهما، فأخذ واحدا و لبس هو الآخر، و رأى في كمّه طولا عن أصابعه فقطعه.و كان عليه السّلام قد وليّ على عكبرا رجلا من ثقيف قال: قال لي عليّ عليه السّلام إذا صلّيت الظّهر غدا فعد إليّ، فعدت إليه في الوقت المعيّن فلم أجد عنده حاجبا يحبسني دونه فوجدته جالسا و عنده قدح و كوز ماء، فدعا بوعاء مشدود مختوم، فقلت: قد أمننى حتّى يخرج إلىّ جوهرا، فكسر الختم فاذا فيه سويق فأخرج منه فصبّه في القدح و صبّ عليه ماء فشرب و سقاني فلم أصبر فقلت له: يا أمير المؤمنين أتصنع هذا في العراق و طعامه كما ترى في كثرته؟ فقال عليه السّلام: أما و اللّه ما أختم عليه بخلا به و لكنّى أبتاع قدر ما يكفيني فأخاف أن ينقص فيوضع فيه من غيره و أنا أكره أن أدخل بطني إلّا طيّبا، فلذلك أحترز عليه كما ترى، فايّاك و تناول ما لا تعلم حلّه.قال كاشف الغمّة بعد روايته لهذه الأخبار و غيرها ممّا تركنا روايتها خوف الاطالة: و كم له صلّى اللّه عليه من الآثار و الأخبار و المناقب الّتي لا تستر أو يستر______________________________ (1) الحوص الخياطة (2) اى كفاك و حسبك (3) السمل الخلق من الثياب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 396 وجه النّهار، و السّيرة الّتي هى عنوان السّير، و المفاخر الّتي يتعلّم منها من فخر، و المآثر الّتي تعجز من بقى كما أعجزت من غبر، فأعجب بهذه المكارم و الأفعال الّتي هي غرر في جهات الأيّام، و الزّهادة الّتي فاق بها جميع الأنام، و الورع الّذي حمله على ترك الحلال فضلا عن الحرام، و العبادة الّتي أوصلته إلى مقام وقف دونه كلّ الأقوام.و لمّا ألزم نفسه الشّريف تحمّل هذه المتاعب، و قادها إلى اتّباعه فانقادت انقياد الجنائب، و ملكها حتّى صاحب منها أكرم عشير و خير مصاحب، و استشارها ليختبرها فلم تنه إلّا عن منكر و لا أمرت إلّا بواجب صار له ذلك طبعا و سجيّة، و انضمّ عليه ظاهرا و نية، و اعمل فيه عزيمة بهمّة قويّة، و استوى في السّعى لبلوغ غاياته علانية و طويّة، فما تحرّك حركة إلّا بفكر و في تحصيل أجر، و في تخليد ذكر لا لطلب فخر و إعلاء قدر، بل لامتثال أمر و طاعة في سرّ و جهر، فلذلك شكر اللّه سعيه حين سعى، و عمّه بألطافه العميمة و رعى، و أجاب دعائه لما دعى، و جعل اذنه السّميعة الواعية فسمع و وعى، فاسأل اللّه بكرمه أن يحشرني و محبّيه و إيّاه معا.قال كاشف الغمّة: أنشدني بعض الأصحاب لبعض العلويّين. عتبت على الدّنيا و قلت إلى متى          أكابد عسرا ضرّه ليس ينجلي        أكلّ شريف من على جدوده          حرام عليه الرّزق غير محلّل        فقالت نعم يا ابن الحسين رميتكم          بسهمى عنادا حين طلّقني على  «1»   التذييل الثاني:لمّا كان هذا الفصل من خطبته عليه السّلام متضمّنا للتحريض على الجوع و الترغيب فيه تأسّيا بالنّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ساير السّلف الصّالحين أحببت أن أعرّفك فوايد الجوع______________________________ (1) و يبالى انى رأيت في بعض الكتب نسبة هذه الابيات الى الشريف الرضى مؤلف المتن و عليه فالمراد بالحسين فى البيت الاخير هو أبو الرضى ره كما عرفته في ديباجة الشرح في ترجمته، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 397 و آفات الشّبع على ما يستفاد من الأخبار و يدلّ عليه الوجدان و التجربة فأقول:قال الغزالي في إحياء العلوم ما ملخّصه ببعض تصرّف و تغيير منّا: إنّ في الجوع عشر فوايد.الفائدة الاولى صفاء القلب و إيقاد القريحة و إنفاذ البصيرة، فانّ الشّبع يورث البلادة و يعمى القلب و يكثر البخار في الدّماغ شبه السّكر حتّى يحتوي على معادن الفكر، فيثقل القلب بسببه عن الجريان في الأفكار و عن سرعة الادراك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أحيوا قلوبكم بقلّة الضّحك و قلّة الشّبع، و طهّروها بالجوع تصفو و ترق.و قال لقمان لابنه: يا بنىّ إذا امتلائت المعدة نامت الفكرة و خرست الحكمة و قعدت الأعضاء عن العبادة.الثانية رقّة القلب و صفائه الّذي به يتهيّأ لادراك لذّة المناجاة و التّأثر بالذّكر، فكم من ذكر يجرى على اللّسان و لكنّ القلب لا يلتذّ به و لا يتأثّر حتّى كأنّ بينه و بينه حجابا من قسوة القلب، و إنّما يحصل التّلذّذ و التّأثّر بخلوّ المعدة كما هو معلوم بالتّجربة.الثالثة الانكسار و الذّل و زوال البطر و الأشر و الفرح الّذي هو مبدء الطغيان و الغفلة عن اللّه كما قال تعالى  «إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى» فلا تنكسر النّفس و لا تذلّ بشيء كما تذلّ بالجوع، فعنده تسكن لربّها و تخشع و تذعن بعجزها و ذلّها لما ذاقت حيلتها بلقمة طعام و أظلمت الدّنيا عليها بشربة ماء، و ما لم يشاهد الانسان ذلّ نفسه و عجزه لا يرى عزّة مولاه و لا قهره.و لذلك إنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله لمّا جاءه جبرئيل و عرض عليه خزائن الدّنيا و أبي من قبولها قال لجبرئيل: دعنى أجوع يوما و أشبع يوما، فاليوم الّذي أجوع فيه أتضرّع إلى ربّي و أسأله، و اليوم الّذي أشبع فيه أشكر ربّي و أحمده، فقال له جبرئيل: وفّقت لكلّ خير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 398 الرابعة التّذكّر بجوعه جوع الفقراء و المساكين و المحتاجين، لأنّ الانسان إنّما يقيس غيره على نفسه فيلاحظ حال الغير بملاحظة حاله، فاذا شاهد في نفسه ألم الجوع يعرف بذلك ما في المحتاجين من الألم، فيوجب ذلك مواساتهم، و يدعو إلى الاطعام و الشّفقة و الرّحمة على خلق اللّه، و الشّبعان بمعزل عن ذلك و غفلة منه.و لذلك قيل ليوسف عليه السّلام: لم تجوع و في يديك خزائن الأرض؟ فقال: أخاف أن اشبع فانسى الجايع.الخامسة التّذكّر به جوع يوم القيامة و عطشه، فانّ العبد لا ينبغي أن يغفل أهوال يوم القيامة و آلامها.قال في عدّة الدّاعي: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أكثر النّاس شبعا أكثرهم جوعا يوم القيامة، لأنّ تذكّرها يهيج الخوف و الخشية من اللّه و هو زمام النّفس الأمّارة العاطف لها عن الفحشاء و المنكر.السادسة و هي أعظم الفوايد كسرة شهوات المعاصي كلّها و الاستيلاء على النّفس فانّ منشأ المعاصى الشّهوات و القوى، و مادّة القوى و الشّهوات هى الأطعمة البتّة، فتقليلها يضعف كلّ شهوة و قوّة، و إنّما السّعادة كلّها في أن يملك الرّجل نفسه و لا يملكه نفسه و كما أنّك لا تملك الدّابة الجموح إلّا بضعف الجوع و الهزال فاذا شبعت قويت و شردت و جمحت، فكذلك النّفس.و لذلك قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنّ الشّيطان يجرى من ابن آدم مجرى الدّم في العروق، فضيّقوا مجاريه بالجوع.السابعة دفع النوم و دوام السّهر، فانّ من شبع شرب كثيرا، و من كثر شربه كثر نومه، و في كثرة النّوم ضياع العمر و فوات التهجّد و العمر أنفس الجواهر و هو رأس مال الانسان به يتّجر و يتزوّد لآخرته، و فضيلة التّهجّد غير خفيّة.الثامنة تيسير المواظبة على العبادات، فانّ كثرة الأكل مانعة منها، لأنّها محتاجة إلى زمان يشتغل فيه بالأكل و مضغ الطّعام و ازدراده في الفم، و ربّما يحتاج إلى شراء الطّعام و طبخه و غسل اليد و نحوها، و في ذلك تفويت العمر و تضييع الوقت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 399 فلو صرف زمانه المصروف إلى ذلك في الطّاعات و المناجاة لعظم أجره و كثر ربحه التاسعة صحّة البدن و السّلامة من الأمراض، فانّ سببها كثرة الأكل و حصول فضلة الأخلاط في المعدة و العروق.روى إنّ سقراط الحكيم كان قليل الأكل فقيل له في ذلك: فأجاب إنّ الأكل للحياة و ليس الحياة للأكل.قال المحدّث الجزائري في زهر الرّبيع: ورد في الحديث أنّ حكيما نصرانيّا دخل على الصّادق عليه السّلام فقال: أفي كتاب ربّكم أم في سنّة نبيّكم شيء من الطّب؟فقال: أمّا في كتاب ربّنا فقوله تعالى  «كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا» و أمّا في سنّة نبيّنا: الاسراف في الأكل رأس كلّ داء و الحمية منه رأس كلّ دواء، فقام النّصراني و قال: و اللّه ما ترك كتاب ربّكم و لا سنّة نبيّكم شيئا من الطبّ لجالينوس قال: روي عنه عليه السّلام أنه لو سئل أهل القبور عن السّبب و العلّة في موتهم لقال أكثرهم التّخمة، فعلم من ذلك أنّ عمدة السبب للمرض هو كثرة الأكل و ممانعة المرض من العبادات و تشويشه للقلب و منعه من الذّكر و الفكر و تنغيصه للعيش معلوم.العاشرة خفّة المؤنة، فانّ من اعتاد قلّة الأكل كفاه القليل من الطعام و اليسير من المال، بخلاف من تعوّد البطنة، فانّ بطنه صار غريما له آخذا بخناقه في كلّ يوم و ليلة، فيلجاه إلى أن يمدّ عين الطمع إلى الناس، و يدخل المداخل فيكتسب إما من الحرام فيعصى، أو من الحلال فيحاسب.هذا كله مضافا إلى ما في قلّة الأكل من التمكّن من الايثار و التصدّق بفاضل قوته على الفقراء و المساكين، فيكون يوم القيامة في ظلّ صدقته، و قد تقدّم في شرح الخطبة المأة و التاسعة في فضايل الصوم و الصدقة ما يوجب زيادة البصيرة في هذا المقام فليتذكّر.ثم انه بقى الكلام في مقدار قلّة الأكل، و قد عيّنه النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فيما رواه عنه في عدّة الدّاعي قال: و يروى عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنه قال: حسب ابن آدم لقيمات يقمن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 400 به صلبه، فان كان و لا بدّ فليكن الثّلث للطعام و الثّلث للشراب و الثّلث للنّفس.قال القرطبي لو سمع بقراط بهذه القسمة لتعجّب في هذه الحكمة.قيل: لا شكّ إنّ أثر الحكمة في هذا الحديث واضح و إنّما خصّ الثلاثة «1» بالذّكر، لأنّها أسباب حياة الحيوان، لأنّه لا يدخل البطن سواها.و مراتب الأكل على ما قاله بعضهم سبع: الاولى ما به تقوم الحياة الثانية أن يزيد حتّى أن يصوم و يصلّى عن قيام، و هذان واجبان الثالثة أن يزيد حتّى يقوى على أداء النوافل الرابعة أن يزيد حتّى يقدر على التكسّب للتّوسعة، و هذان مستحبّان الخامسة أن يملاء الثّلث و هذا جايز السادسة أن يزيد على ذلك فيثقل البدن و يكثر النوم، و هذا مكروه السابعة أن يزيد حتّى يتضرّر و هى البطنة المنهىّ عنها و هذا حرام، و يمكن إدخال الأولى إلى الثّانية و الثالثة إلى الرّابعة.______________________________ (1) أى الطعام و الشراب و النفس منهالترجمة:و بتحقيق كه هست در رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزى كه دلالت كند ترا بر بديهاى دنيا و عيبهاى آن از جهت اين كه گرسنه ماند در دنيا با خواصّ خودش، و دور كرده شد از او زينتهاى آن با وجود بزرگى قرب و منزلت او.پس بايد كه نظر كند نظر كننده بعقل خود كه آيا گرامى داشته خداى تعالى محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله را به سبب اين، يا خوار نموده آن را؟ پس اگر گويد خوار فرموده او را پس بتحقيق كه دروغ گفته قسم بخداى بزرگوار، و اگر گويد گرامى داشته او را پس بايد كه بداند آنكه خداى متعال بتحقيق كه خوار كرده غير او را از جهة اين كه بسط فرموده دنيا را از براى آن غير، و صرف نموده دنيا را از أقرب خلق بسوى او.پس بايد كه تأسّى نمايد تأسّى كننده به پيغمبر برگزيده خود، و پيروى نمايد أثر او را، و داخل شود بمحلّ دخول آن، و إلّا پس أيمن نشود از هلاكت.پس بدرستى كه خداى تعالى گردانيد محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله را نشانه از براى قيامت، و بشارت دهنده به بهشت، و ترساننده با عقوبت، بيرون رفت آن حضرت از دنيا در حالتى كه شكم تهى بود، و وارد شد بآخرت در حالتى كه سالم بود از مكاره و معايب، ننهاد سنگ بالاى سنگى تا اين كه در گذشت براه خود و اجابت فرمود دعوت كننده پروردگار خود را.پس چه قدر بزرگست منّت و نعمت خدا در نزد ما وقتى كه انعام فرمود با آن حضرت بر ما پيش روى كه متابعت كنيم او را، و پيشوائى كه كام مى نهيم در پى او، قسم بخدا بتحقيق كه پينه دوزاندم اين درّاعه خود را تا بمرتبه كه خجالت كشيدم از پينه دوزنده آن، و بتحقيق كه گفت مرا گوينده: آيا نمى اندازى آن را از خودت؟! پس گفتم كه دور شو از من كه در نزد صبح ستايش كرده مى شوند مردمان شب رونده. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 327 اينكه امير المومنين على (ع) درباره پيامبر (ص) فرموده است كه «هيچ سنگى بر سنگى ننهاد» همان چيزى است كه در اخبار صحيح آمده است كه پيامبر (ص) از دنيا بيرون شد در حالى كه هيچ خشتى بر خشتى ننهاد. در اخبار على عليه السلام كه آنها را ابو احمد بن حنبل در كتاب فضائل آورده است و من آن اخبار را از قول قريش بن سبيع بن مهناى علوى، از قول نقيب سادات طالبى ابو عبد الله احمد بن على بن معمر، از مبارك بن عبد الجبار احمد بن قاسم صيرفى كه معروف به ابن طيورى است، از محمد بن على بن محمد بن يوسف علاف مزنى، از ابو بكر احمد بن جعفر بن حمدان بن مالك قطيعى، از عبد الله پسر احمد بن حنبل كه خدايش رحمت كناد نقل مى كنم. احمد بن حنبل مى گويد: به على عليه السلام گفته شد: اى امير المومنين، چرا پيراهنت را وصله مى زنى؟ فرمود: براى آنكه دل خاشع شود و مومنان در اين كار هم به من اقتداء كنند. احمد بن حنبل كه خدايش رحمت كناد روايت كرده است كه على عليه السلام در حالى كه فقط ازارى بر تن و ردايى بر دوش داشت و تازيانه يى همراهش بود همچون عربى صحرانشين در بازارها مى گشت، يك بار همچنان كه گشت مى زد به بازار كرباس فروشان رسيد و به يكى از آنان گفت: اى شيخ، پيراهنى به من بفروش كه بهاى آن سه درهم باشد. همين كه شيخ او را شناخت از او چيزى نخريد و پيش يكى ديگر رفت كه چون او هم او را شناخت از او چيزى نخريد و پيش نوجوانى رفت و پيراهنى از او به سه درهم خريد، همين كه پدر آن نوجوان آمد و موضوع را به او گفت، پدر يك درهم برداشت و به حضور على (ع) آمد تا به او بپردازد. على از او پرسيد: اين چيست گفت: اى مولاى من، پيراهنى كه پسرم به تو فروخته است دو درهم ارزش داشته است. على عليه السلام آن را نپذيرفت و فرمود: با رضايت من چيزى را به من فروخته است و مبلغى را كه مورد رضايت او بوده گرفته است. همچنين احمد كه خدايش رحمت كناد از قول ابو النوار كه در كوفه كرباس-  فروش بوده است نقل مى كند كه مى گفته است: على بن ابى طالب در حالى كه يكى از غلامانش همراهش بود در بازار پيش من آمد و اين به روزگار خلافتش بود، دو جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 328 پيراهن از من خريد و به غلام خود فرمود: هر كدام را مى خواهى انتخاب كن او يكى را برداشت و على هم ديگرى را برداشت و پوشيد و آستين خود را كشيد و متوجه شد بلند است، فرمود اين مقدار را قطع كن و من بريدم و آن را درهم پيچيد و رفت. همچنين احمد كه خدايش رحمت كناد از قول صمال بن عمير نقل مى كند كه مى گفته است: پيراهن على عليه السلام را كه در آن ضربت خورده بود ديدم، كرباس سبيلانى بود و ديدم كه خونش بر آن رسوب كرده بود همچون اثر و بلكه روغن. همچنين احمد كه خدايش رحمت كناد مى گويد: هنگامى كه عثمان كسى را پيش على عليه السلام گسيل داشت تا او را فرا خواند، على را در حالى ديد كه عبايى را ازار خويش قرار داده و ريسمانى بر كمر بسته و به شتر خود رسيدگى مى-  كند. در اين مورد اخبار فراوان است و همين مقدار كه ذكر كرديم كفايت است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom