خطبه ۱۵۷

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : خودسازی برای آخرت [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يحثّ الناسَ على التقوى :
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِكْرِهِ وَ سَبَباً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ وَ دَلِيلًا عَلَى آلَائِهِ وَ عَظَمَتِهِ.
عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّ الدَّهْرَ يَجْرِي بِالْبَاقِينَ كَجَرْيِهِ بِالْمَاضِينَ، لَا يَعُودُ مَا قَدْ وَلَّى مِنْهُ وَ لَا يَبْقَى سَرْمَداً مَا فِيهِ، آخِرُ فَعَالِهِ كَأَوَّلِهِ، مُتَشَابِهَةٌ أُمُورُهُ، مُتَظَاهِرَةٌ أَعْلَامُهُ، فَكَأَنَّكُمْ بِالسَّاعَةِ تَحْدُوكُمْ حَدْوَ الزَّاجِرِ بِشَوْلِهِ؛ فَمَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَيْرِ نَفْسِهِ تَحَيَّرَ فِي الظُّلُمَاتِ وَ ارْتَبَكَ فِي الْهَلَكَاتِ وَ مَدَّتْ بِهِ شَيَاطِينُهُ فِي طُغْيَانِهِ وَ زَيَّنَتْ لَهُ سَيِّئَ أَعْمَالِهِ؛ فَالْجَنَّةُ غَايَةُ السَّابِقِينَ، وَ النَّارُ غَايَةُ الْمُفَرِّطِينَ.

مُتَشَابِهَةٌ امُورُهُ : حوادث روزگار مثل يكديگرند.
الَأعْلَام : پرچمها، نشانه ها.
مُتَظَاهِرَةٌ : آشكار و روشن.
السَاعَة : قيامت.
حَدْو : راندن، سوق دادن.
زَاجِر : سوق دهنده.
الشَوْل : جمع «شائلة»، شترى كه از زمان حملش يا از زمان زائيدنش هفت ماه گذشته است. 
زاجِر : كسى كه با فرياد شتر را ميراند
شَول : شترى كه شيرش كم شده و پستانش بالا كشيده شده است
إرتَبَكَ : وارد و بند شد
مُفَرِّطين : اشخاص قصوركننده در اطاعت 
۱. عبرت از گذشتگان:
ستايش خداوندى را سزاست كه حمد را كليد ياد خويش، و سبب فزونى فضل و رحمت خود، و راهنماى نعمت ها و عظمتش قرار داده است.
بندگان خدا روزگار بر آيندگان چنان مى گذرد كه بر گذشتگان گذشت، آنچه گذشت باز نمى گردد، و آنچه هست جاويدان نخواهد ماند، پايان كارش با آغاز آن يكى است، ماجراها و رويدادهاى آن همانند يكديگرند، و نشانه هاى آن آشكار است. گويا پايان زندگى و قيامت، شما را فرا مى خواند، چونان خواندن ساربان، شتر بچه را.
پس آن كس كه جز به حساب نفس خويش پردازد، خود را در تاريكى ها سرگردان، و در هلاكت افكنده است. شيطان ها مهارش را گرفته و به سركشى و طغيان مى كشانند، و رفتار زشت او را در ديده اش زيبا مى نمايانند، پس بدانيد كه بهشت پايان راه پيشتازان و آتش جهنّم، سرانجام كسانى است كه سستى مى ورزند.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در اندرز و پرهيزكارى، و تهيئه توشه آخرت):
(1) سپاس خداوندى را سزا است كه سپاسگزارى را كليد ياد آورى خود و وسيله افزونى احسان و بخشش و رهبر نعمتها و بزرگوارى خويش قرار داد (زيرا هر كه او را سپاس گزارد يادش نموده، و احسان و نيكوئى بيشتر او را مى يابد، و به نعمتهاى بيشمار و بزرگواريش پى مى برد).
(2) بندگان خدا، روزگار بحاضرين مى گذرد مانند گذشتن به گذشتگان (پيشينيان مردند شما نيز زنده نمى مانيد) آنچه رفت (زندگانى گذشته) باز نمى گردد، و آنچه هست (از خوشى و بدى) هميشه پايدار نيست، رفتار آخر آن مانند اوّل آنست (با گذشتگان و آيندگان يك جور رفتار ميكند) كارهايش از هم پيشى گرفته و نشانه هايش همراه هم هستند (كارهاى آن زود نابود مى گردد، پس خردمند از گردش روزگار عبرت گرفته بآن دل نبندد) پس (بطورى بسرعت دنيا رو بزوال و نيستى است كه) گويا به قيامت حاضريد، شما را ميراند مانند راندن ساربان شترهايش را كه هفت ماه از زائيدن آنها گذشته و شيرشان خشك شده باشد (اينگونه شترها را بر اثر سبكى آنها بسختى و تندى مى رانند، بخلاف شترهايى كه در ماههاى آخر آبستن مى باشند كه آنها را از روى مهربانى به آهستگى مى برند)
(3) پس كسيكه خود را بغير (به خواهشهاى نفس و آرايشهاى دنيا) مشغول گرداند، در تاريكى هاى بدبختى سرگردان ماند، و در تباهكاريها آميخته شود (كه رهائى نيابد) و شياطين و ديوهاى او (گمراه كنندگان) او را بسر كشى وادار كنند، و كردار بدش را در برابر او بيارايند،
(4) پس (اى كسيكه خود را بغير مشغول ساخته اى بدان كه) پايان پيشروان (به عبادت و بندگى) بهشت است، و پايان تقصير كنندگان (گناهكاران) آتش.
 
حمد خدايى را كه حمد را كليد ياد خود و سبب افزونى فضل خود و دليل شناخت نعمت ها و عظمت خود گردانيد.
اى بندگان خدا، روزگار بر باقيماندگان چنان گذرد كه بر گذشتگان گذشته است. آنچه رفته، باز نگردد و آنچه بر جاى مانده، جاودانه نخواهد ماند. كردارش در پايان، همان است كه در آغاز بود. حوادثش، بر يكديگر پيشى گرفته، در مى رسند و نشانه هاى آن همراه يكديگرند. گويى كه در قيامت حاضر آمده ايد و همانند ساربانى، كه كره شتر تند رفتارش را مى راند، شما را مى راند.
هر كس كه غافل از خود، خويشتن را به ديگرى مشغول دارد، در تاريكيهاى حيرت زده بماند و در ورطه هاى هلاكت افتد و شيطانهاى درون او به طغيانش وادارند و كارهاى ناپسندش را در چشمش بيارايند. پس، بهشت، پايان راه پيشى گيرندگان است و آتش، پايان راه تقصير كنندگان.
 
حمد و ستايش، مخصوص خداوندى است که «حمد» را کليد ذکر و ياد خود قرار داده و آن را سبب فزونى فضل و رحمتش و دليل بر نعمت ها و عظمتش ساخته است.
بندگان خدا! روزگار بر بازماندگان، آن سان مى گذرد که بر پيشينيان گذشت. آن چه از زندگى دنيا گذشته است باز نمى گردد و آن چه در آن هستيم جاودان نمى ماند. آخرين کار اين جهان، همچون نخستين کار اوست. امورش شبيه به يکديگر و نشانه هايش روشن و آشکار است. گويا ساعت (پايان زندگى) شما را با سرعت به پيش مى راند; همان گونه که ساربان، شتران سبکبار را. آن کس که به غير خويش پردازد واز خود غافل شود، در تاريکى ها سرگردان مى ماند و در مهلکه ها گرفتار مى شود. شياطين او را در طغيانش به پيش مى رانند و اعمال بدش را در نظرش نيک جلوه مى دهند. بهشت سرمنزل پيش تازان (در طاعت خدا) و آتش دوزخ پايان کار کوتاهى کنندگان و تقصيرکاران است.
 
سپاس خداى را، كه سپاس را كليدى كرده است، گنجينه ذكر عظمت او را، و وسيلت افزودن نعمت او را. و دليل شناختن عطاها و شوكت او را.
بندگان خدا روزگار بر آيندگان چنان گذرد كه بر گذشتگان. باز نگردد آنچه گذشت از آن، و نماند چيزى در آن جاودان. پايان كارش با آغاز آن يكسان، سختيهاى آن بر يكديگر سبقت جويان، و هر يك ديگرى را پشتيبان. گويى قيامت شما را مى خواند، همچنان كه شترران شتر بچه را راند.
كسى كه جز به حساب نفس خويش پردازد، خود را در تاريكيها سرگردان سازد، و به هلاكت جايها در اندازد. شيطانهاى او مهارش را گرفته در سركشى كشانند، و كردارهاى زشت او را در ديده وى زيبا گردانند. پس بهشت پايان راه پيشى جويندگان است، و دوزخ منزلگاه تقصير كاران واپس ماندگان.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در تشويق به پرهيزكارى:
سپاس خدايى را كه حمد را كليد يادش، و سبب فزونى فضلش، و دليل بر نعمت ها و بزرگيش قرار داد.
بندگان خدا، روزگار بر باقى ماندگان چنان گذرد كه بر گذشتگان گذشت. آنچه سپرى شد باز نگردد، و آنچه هست جاويدان نماند. كار آخرش همچون كار اوّل آن است. امورش (در فنا پذيرى) از هم پيشى مى گيرند، و پرچمهايش پشتيبان يكديگر است. گويا حاضر در قيامت هستيد، شما را مى راند چون ساربانى كه شترهاى چابكش را مى راند.
پس هر كس خود را به آنچه كه شايسته او نيست سرگرم كند در تاريكى ها سرگردان گردد، و در مهلكه ها گرفتار شود، و شيطانهايش او را به راه سركشى كشند، و كارهاى زشتش را در نظرش جلوه دهند. بهشت نهايت كار پيشى گيرندگان در خير، و آتش عاقبت كار مقصّران در بندگى است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 169-161 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يحثّ الناس على التّقوى.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن، مردم را به تقوا، تشويق و ترغيب مى كند. خطبه در يك نگاه:در اين خطبه، امام عليه السلام مانند بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه، سخن را با حمد و ثناى الهى شروع مى كند؛ سپس در چند بخش به مسائل حساسى مى پردازد. در بخش اوّل از عبرت گرفتن از تاريخ پيشينيان- كه سرنوشت مشابهى با ما دارند- سخن مى گويد و ما را به اعماق تاريخ گذشته فرو مى برد تا آينده خويش را آشكارا ببينيم و راه سعادت را پيدا كنيم.در بخش دوّم، به اهمّيّت تقوا و برگرفتن زاد و توشه از زندگى دنيا براى آخرت اشاره مى كند و هشدار مى دهد كه پايان زندگى هيچ كس نمايان نيست. بكوشيد تا غافلگير نشويد.در بخش سوّم از مراقبان الهى نسبت به اعمال انسان از جمله اعضاى پيكر هر شخص و فرشتگانى كه حافظان اعمالند، ياد مى كند.در بخش چهارم به پايان زندگى و عالم غربت قبر و خانه تنهايى و فناى دنيا و برپايى قيامت اشاره كرده، با جملات كوتاه و تكان دهنده اى در اين زمينه، خطبه را به پايان مى برد. توجهى ديگر به مبدأ و معاد:امام(عليه السلام) خطبه را با حمد خداوند اما با تعبيرات تازه اى آغاز مى کند و مى فرمايد: «حمد و ستايش، مخصوص خداوندى است که «حمد» را کليد ذکر و ياد خود قرار داده و آن را سبب فزونى فضل و رحمتش و دليل بر نعمت ها و عظمتش ساخته است» (الْحَمْدُ(1) لِلّهِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِکْرِهِ، وَ سَبَباً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ، وَ دَلِيلا عَلَى آلاَئِهِ وَ عَظَمَتِهِ).در اين که منظور از «ذکر» در اين جا چيست؟ گاه گفته شده: قرآن مجيد است که در بعضى از آيات قرآن از آن به ذکر تعبير شده; چرا که سوره حمد سرآغاز آن مى باشد (بنابراين که سوره حمد، نخستين سوره اى باشد که بر پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نازل شده يا قرآن به صورت کنونى در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به دستور حضرتش گردآورى شده و سوره حمد سرآغاز آن بوده باشد(2)).و يا اين که به چندين سوره از قرآن اشاره است که با حمد خدا آغاز مى شود (سوره هاى حمد، انعام، کهف، سبأ و فاطر).يا اين که ذکر، اشاره به هرگونه ياد خداست و در احاديث اسلامى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) وارد شده که «کُلُّ کَلام لاَ يُبْدَأُ فِيهِ بِحَمْدِاللّهِ فَهُوَ أَجْذَمُ; هر سخنى که با حمد خدا شروع نشود بريده است».(3)به همين دليل، سرآغاز غالب خطبه هاى پيامبر اکرم و معصومين(عليهم السلام) را حمد و ستايش پروردگار مشاهده مى کنيم و جمله «سَبَباً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ» اشاره به آيه شريفه (لَئِنْ شَکَرْتُمْ لاََزِيدَنَّکُمْ) مى باشد که شکر و حمد خدا را مايه فزونى نعمت قرار داده است.(4)توجه داشته باشيد که در بسيارى از آيات قرآن، حمد به معناى شکر به کار رفته است.و جمله «دَلِيلا عَلَى آلائِهِ وَ عَظَمَتِهِ» اشاره به اين است که هنگامى که حمد و ستايش و شکر خدا را به جا مى آوريم هم به نعمت هاى گوناگون او توجّه مى کنيم وهم به مقام عظمتش.سپس امام(عليه السلام) بندگان خدا را مخاطب قرار داده و نسبت به ناپايدارى دنيا هشدار مى دهد و به عبرت گرفتن از پيشينيان توصيه مى کند و مى فرمايد: «بندگان خدا! روزگار بر بازماندگان، آن سان مى گذرد که بر پيشينيان گذشت!» (عِبَادَ اللّهِ، إِنَّ الدَّهْرَ(5) يَجْرِي بِالْبَاقِينَ کَجَرْيِهِ بِالْمَاضِينَ).اين سخن، اشاره به مطلب معروفى است که مى گوييم تاريخ همواره تکرار مى شود و حوادث امروز ـ با تفاوت مختصرى ـ همچون حوادث ديروز است. و بعد در توضيح آن مى فرمايد: «آن چه از زندگى دنيا گذشته است باز نمى گردد و آن چه در آن هستيم جاودان نمى ماند. آخرين کار اين جهان، همچون نخستين کار اوست ; امورش شبيه به يکديگر و نشانه هايش روشن و آشکار است» (لاَ يَعُودُ مَا قَدْ وَلَّى مِنْهُ، وَ لاَ يَبْقَى سَرْمَداً مَا فِيهِ. آخِرُ فَعَالِهِ، کَأَوَّلِهِ. مُتَشَابِهَةٌ أُمُورُهُ، مُتَظَاهِرَةٌ أَعْلاَمُهُ).آرى، اگر دقت کنيم سلسله اى از اصول کلى را بر تاريخ بشر حاکم مى بينيم که هر روز در چهره جديدى خود را نشان مى دهد و به همين دليل، هر کس مى تواند به آينده خود با دقت در تاريخ گذشتگان، آگاه شود; چرا که تاريخ ديروز آينه تمام نماى امروز است.پيوسته گروهى به قدرت مى رسند و همه چيز را در قبضه خود مى گيرند; چيزى نمى گذرد که ناتوان مى شوند و قدرت را به اختيار يا به اجبار به ديگران مى سپارند. هنگامى که سرآمد حکومت آن ها فرا رسيد به حکم قطعى پروردگار بايد جاى خود را به ديگران دهند: (فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ).همواره گروهى متولّد مى شوند; سپس به جوانى مى رسند بعد وارد مرحله پيرى و ناتوانى مى شوند و همچون برگ خشکيده اى در برابر تندباد اجل قرار مى گيرند و به مردگان مى پيوندند و در زير خاک هاى تيره و تار پنهان مى شوند.زادن و کشتن و پنهان کردن *** چرخ را رسم و ره ديرين است!سپس امام(عليه السلام) با ذکر اين مقدمه به چند نصيحت و اندرز پرمعنا پرداخته، مى فرمايد: گويا ساعت (پايان زندگى) شما را با سرعت به پيش مى راند; همان گونه که ساربان شتران سبکبار را! (فَکَأَنَّکُمْ بِالسَّاعَةِ تَحْدُوکُمْ(6) حَدْوَ الزَّاجِرِ بِشَوْلِهِ).با توجه به اين که زاجر به ساربانى گفته مى شود که با شدت، شتران را مى راند و «شَوْل» (جمع شائله) به شترانى گفته مى شود که سبکبار باشند; يعنى مدتى از وضع حملشان گذشته و پستانشان خشکيده است و طبيعتاً ساربان ملاحظه حال آن ها را نمى کند، چنين نتيجه مى گيريم که روزگار و سرآمد عمر با شدت هر چه بيش تر مردم را به سوى فنا مى راند. شب ها و روزها به سرعت مى گذرد. سال و ماه ها طى مى شود. حوادث غير منتظره، بيمارى ها، بلاها، جنگ ها و امور ديگرى از اين قبيل همه و همه، انسان ها را هدف گرفته اند.بعد از اين هشدار، همگان را به اين حقيقت متوجّه مى سازد و مى فرمايد: «آن کس که به غير خويش پردازد واز خود غافل شود، در تاريکى ها سرگردان مى ماند و در مهلکه ها گرفتار مى شود. شياطين او را در طغيانش به پيش مى رانند و اعمال بدش را در نظرش جلوه مى دهند!» (فَمَنْ شَغَلَ نَفْسَهُ بِغَيْرِ نَفْسِهِ تَحَيَّرَ فِي الظُّلُمَاتِ، وَ ارْتَبَکَ(7) فِي الْهَلَکَاتِ، وَ مَدَّتْ بِهِ شَيَاطِينُهُ فِي طُغْيَانِهِ، وَ زَيَّنَتْ لَهُ سَيِّىءَ أَعْمَالِهِ).هر انسانى مجموعه اى از عيوب و نقصان ها و نقاط ضعف را در خود دارد و تنها راه نجات او پرداختن به اصلاح آن هاست تا به تدريج به صورت انسان کاملى درآيد و شايسته قرب خدا و نام والاى خليفة الله شود; ولى کسى که به بيرون خويش يعنى به انسان هاى ديگر يا مسايلى از قبيل: مال و مقام و ثروت و جاه بپردازد، سرگردانى و گرفتارى او يقينى است و از آن اسفبارتر اين که شياطين، چنين انسان غافلى را در طغيانش تشويق مى کنند و اعمال زشت او را چنان زينت مى دهند که جزو نقاط قوّت خود مى شمرد و به آن افتخار مى کند. بديهى است چنين انسان گرفتارى راه نجاتى نخواهد داشت.قرآن مجيد درباره اين گونه افراد مى فرمايد: «(کَمَنْ مَّثَلُهُ فِى الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِج مِّنْهَا کَذَلِکَ زُيِّنَ لِلْکَافِرِينَ مَا کَانُوا يَعْمَلُونَ); آن ها همچون کسى اند که در ظلمت ها گرفتار شده و از آن خارج نمى گردد. آرى، اين گونه براى کافران، اعمال زشتى را که انجام مى دادند، تزيين شده است».(8)و در پايان اين بخش به سرنوشت نهايى و سرانجام کار اشاره کرده، مى فرمايد:«بهشت، سرمنزل پيش تازان و آتش دوزخ پايان کار تقصيرکاران است» (فَالْجَنَّةُ غَايَةُ السَّابِقِينَ، وَ النَّارُ غَايَةُ الْمُفَرِّطِينَ).منظور از «سابقين» سبقت گيرندگان در مسير طاعت خداست; که سرمنزل مقصودشان بهشت است; همان گونه که قرآن مى فرمايد: (سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَة مِّنْ رَّبِّکُمْ وَ جَنَّة عَرْضُهَا کَعَرْضِ السَّمَآءِ وَالاَْرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا...).(9)و جمله «وَ النَّارُ غَايَةُ الْمُفَرِّطِينَ» اشاره به کسانى است که به علت کوتاهى و تقصير و از دست دادن فرصت ها گرفتار خسران و زيان شده و سرانجام شان دوزخ است; همان گونه که قرآن درباره اين افراد مى گويد: «روز قيامت مى گويند: اى افسوس بر ما که درباره قيامت کوتاهى کرديم!» (قَالُوا يَا حَسْرَتَنَا عَلَى مَا فَرَّطْنَا فِيهَا).(10)***نکته:چگونه تاريخ تکرار مى شود؟تاريخ بشر مجموعه اى است از حوادث بى شمار و بسيار متنوّع و گوناگون; ولى هنگامى که درست در آن دقّت مى کنيم مى توانيم ويژگى هايى براى حوادث گوناگون آن پيدا کنيم و همه را در گروه هاى معيّن و عناوين خاصّى بگنجانيم، بخشى از آن ويژگى ها چنين است:1ـ زوال سريع نعمت ها و قدرت ها: آرى نعمت ها و قدرت ها به سرعت مى آيند و مى روند و جاى خود را به ديگرى مى سپارند.2ـ ناپايدارى: از ويژگى هاى حوادث اين جهان، ناپايدارى است. تا انسان به چيزى دل خوش مى کند، آن را از دست مى دهد و تا به کسى دل مى بندد، جاى خالى او را مشاهده مى کند.3ـ بى وفايى در مردم دنيا و حوادث اين جهان، يکى ديگر از صفات چشمگير است; تا آن جا که به صورت ضرب المثل درآمده، مى گويند: «دنيا به چه کسى وفا کرده که به ما کند؟».4ـ غرورها و شکست هاى ناشى از آن: تاريخ جهان، افراد و گروه هاى زيادى را به خاطر دارد که روزى پيروز شدند و در پى پيروزى مغرور گشتند; ولى سرانجام غرورشان آن ها را بر خاک ذلّت نشاند و بينى آن ها را به خاک ماليد.5ـ تغيير حالات و روحيات: نزديک ترين دوستان انسان، گاه خطرناک ترين دشمن او مى شوند. گاهى دوستان ديروز، دشمنان امروزند. اين ويژگى مخصوصاً در ميان حاکمان و سياستمداران جهان کاملا به چشم مى خورد.6ـ زمينه هاى محبّت و نفرت: آن چه باقى مى ماند و مايه ياد نيک مردم جهان است نيکى ها، محبّت ها، جوانمردى ها و اخلاص هاست و آن چه مايه نفرين و لعنت و بدنامى مى شود، ظلم و ستم ها و ناجوانمردى هاست.(11)*****پی نوشت:1. «حمد» در لغت به معناى ستايش کردن در مقابل کار يا صفت نيک اختيارى است و از آن جا که يکى از کارهاى بسيار نيک، بخشيدن نعمت به نيازمندان است، اين واژه به معناى شکر نيز به کار مى رود.2. اين احتمال را در تفسير نمونه در بحث سوره حمد تقويت کرده ايم و نام گذارى اين سوره به «فاتحة الکتاب» را در روايات نبوى دليل بر آن مى دانيم.3. فقه السّنة، جلد 2، صفحه 230. (در اين زمينه روايات ديگرى در کتاب «مغنى ابن قدامه» و «نيل الأوطار شوکانى» نيز نقل شده است).4. اين جمله، نشان مى دهد که از ميان احتمالات سه گانه مزبور در مورد حمد، احتمال سوّم مناسب تر است.5. «دهر» به گفته راغب در مفردات، در اصل اسمى است براى مجموع عمر جهان; سپس به معناى وسيع ترى که عبارت از روزگار و زمان و تاريخ زندگى بشر است اطلاق شده; گاه به معناى مردم زمانه و گاه به معناى خالق زمان نيز به کار مى رود.6. «تحدو» از مادّه «حَدْو» و «حُدى» به معناى راندن شتر همراه با آواز مخصوصى است که ساربان ها مى خوانند; ولى سپس به هر گونه راندن و سوق دادن اطلاق شده است.7. «ارتبک» از ماده «ربک» (بر وزن ربط) به معناى پريشان و درهم شدن کار است; به گونه اى که نجات براى انسان مشکل شود.8. انعام، آيه 122.9. حديد، آيه 21.10. انعام، آيه 31.11. سند خطبه: گرچه محتواى خطبه به قدرى والاست و الفاظ فصيح و بليغ كه صادر شدن آن مانند ساير خطبه هاى نهج البلاغه از غير امام معصوم عليه السلام بسيار بعيد است؛ ولى با اين حال به بعضى از مداركى كه در كتاب مصادر نهج البلاغه آمده اشاره مى كنيم: ابن اثير عالم لغوى در نهاية در ماده شَوْل و همچنين ماده رَبْك به بخش هايى از اين خطبه اشاره مى كند و در غرر الحكم نيز بعضى از جمله هاى اين خطبه با مقدارى تفاوت بيان شده است كه نشان مى دهد از منبعى غير از نهج البلاغه گرفته شده است. 
شرح علامه جعفری«الحمد لله الذي جعل الحمد مفتاحا لذكره و سببا للمزيد من فضله و دليلا علي آلائه و عظمته». (ستايش مر خداي راست كه حمد را كليد ذكر خود قرار داد و سببي براي افزايش فضل و احسانش و راهنمايي براي نعمتها و عظمتش.)ستايش خداوندي كليدي براي ذكر او و سببي براي افزايش فضل او و راهنمايي براي نعمتها و عظمتش:يافتن توفيق به ستايش خداوندي، يك عامل اساسي براي استمرار در ذكر او است. آدمي هنگامي كه خداوند را بوسيله‌ي حمد ستايش مي‌كند، اگر معناي اين حمد را بهترين وسيله تقرب به مقام ربوبي است درست بفهمد و دركي درباره‌ي خداوند جل جلاله داشته باشد، با آن اثر روحاني عالي كه در درون او ايجاد مي‌گردد، مانند يك چشمه‌ي جوشان دائمي، بذرهاي كاشته شده‌ي انواع ذكر الهي را آبياري مي‌كند. خداوند سبحان در برابر اين ستايشگري آدمي را در درياي فضل خود غوطه‌ور مي‌سازد. ذكر مبارك حمد چنان نورانيتي در دل به وجود مي‌آورد كه به روشنايي آن، نعمتهاي بي‌پايان خداوندي در ديدگاه شخص حامد قرار مي‌گيرد. گاهي از شدت تاثير ذكر حمد در جان آدمي، حالتي مشاهده مي‌شود كه شبيه باينست كه همه‌ي نعمتهاي خداوندي در اختيار انسان قرار گرفته است. با اين دريافتهاي ملكوتي (1- حمد صحيح مانند چشمه‌ي هميشه جوشان، بذرهاي كاشته شده‌ي انواع ذكر الهي را آبياري مي‌كند. 2- ستايشگر خود را در درياي فضل خداوندي غوطه‌ورمي‌بيند. 3- نورانيتي كه بسبب ذكر مباك حمد در دل انسان به وجود مي‌آيد با روشنايي آن، نعمتهاي بي‌پايان خداوندي در ديدگاه شخص حامد قرار مي‌گيرد. 4- گاهي شدت تاثير ذكر حمد، چنان است كه ستايشگر تمامي نعمتهاي خداوندي را در اختيار خود مي‌بيند.) انسان آگاه عظمت خداوندي را به مقدار توانايي خود درمي‌يابد.****«عباد الله، ان الدهر يجري بالباقين كجريه بالماضين. لا يعود ما قد ولي منه. و لا يبقي سرمدا ما فيه. آخر فعاله كاوله، متشابهه اموره، متظاهره اعلامه. فكانكم بالساعه تحدوكم حدو الزاجر بشوله». (بندگان خدا، روزگار بر آيندگان چنان مي‌گذرد كه بر گذشتگان. آنچه كه از زمان پشت گرداند، برنمي‌گردد. و آنچه كه در جويبار زمان است، ابدي و سرمدي نخواهد ماند. پايان كار روزگار همانند آغاز آن است. و امور آن شبيه يكديگر. علامتها و نشانه‌هاي آن با ظهور پي در پي نمودار مي‌گردد. قطعي است كه قيامت شما را همچنان به سوي خود مي‌راند كه شتردار شتر ماده‌ي بي‌شير و بچه‌ي او را.)آيندگان همانگونه از اين خاكدان بگذرند كه گذشتگان گذشته‌اند:اين يك پديده‌ي كاملا واقعي است كه اميرالمومنين عليه‌السلام براي به خود آوردن مردم خودباخته بيان مي‌فرمايد. يعني اي مردم، بدانيد، اگر چه با يك توجه اندك مي‌توانيد بدانيد و لو هشداردهنده‌اي به شما هشدار ندهد، زيرا (آنرا كه عيان است چه حاجت به بيان است)، اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌خواهد به وسيله‌ي توجه دادن مردم به واقعيت مزبور، آنانرا به گرديدن تكاملي تحريك فرمايد كه فقط با تقوا امكان‌پذير است. و الا، خود گذشت زمان و حركت مستمر كاروان بشري به زير خاك بديهي‌تر از آن است كه نيازي به هشدار داشته باشد. جملات اميرالمومنين عليه‌السلام ما را به فطرت پاك و عقل ناب و وجدان صاف ارجاع مي‌فرمايد كه اين حركت با آنهمه قوانين و عظمتها كه در اختيار اين كاروان سريع‌السير در جريان است، محال است بي‌آغاز و بي‌انجام و بي‌مقصد بوده باشد. قضيه چنان نيست كه بگوييد و خود را دلخوش كنيد كه:يك چند به كودكي به استاد شديم         يك چند به استادي خود شاد شديمپايان سخن شنو كه ما را چه رسيد          از خاك برآمديم و بر باد شديمبدانيد و با حق‌اليقين بدانيد:روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستي          گر نه اين روز دراز دهر را فرداستي (ناصرخسرو)اين نصيحت را گوش فرادهيد:اي خنك آنرا كه او ايام پيش           مغتنم دارد گذارد وام خويشاندر آن ايام كش قدرت بود           صحت و زور دل و قوت بودوان جواني همچو باغ سبز و تر        مي‌رساند بي دريغي بار و برچشمه‌هاي قوت و شهوت روان        سبز مي‌گردد زمين تن بدانخانه‌ي معمور و سقفش بس بلند          معتدل اركان و بي‌تخليط و بندنور چشم و قوت ابدان بجا           قصر محكم خانه روشن پرصفاهين غنيمت دان جواني اي پسر         سر فرود آور بكن خشت و مدرپيش از آن كايام پيري در رسد          گردنت بندد و بحبل من مسدخاك شوره گردد و ريزان و سست          هرگز از شوره نبات خوش نرستآب زور و آب شهوت منقطع          او ز خويش و ديگران نامنتفعابروان چون پاردم زير آمده         چشم را نم آمده تاري شدهاز تشنج رو چو پشت سوسمار        رفته نطق و طعم دندانها ز كارپشت دو تا گشته دل سست و تپان            تن ضعيف و دست و پا چون ريسمانبر سر ره زاد كم مركوب سست            غم قوي و دل تنك تن نادرستخانه ويران كار بي‌سامان شده        دل ز افغان همچو ناي انبان شدهعمر ضايع سعي باطل راه دور         نفس كاهي دل سيه جان ناصبورموي بر سر همچو برف از بيم مرگ        جمله اعضاء لرزلزان همچو برگروز بيگه لاشه لنگ و ره دراز           كارگه ويران عمل رفته ز سازبيخ‌هاي خوي بد محكم شده          قوت بركندن آن كم شدههمچو آن شخص درشت خوش‌سخن        در ميان ره نشاند او خاربنهر دمي آن خاربن افزون شدي          پاي خلق از زخم آن پر خون شديجامه‌هاي خلق بدريدي ز خار       پاي درويشان بخستي زار زارچونكه حاكم را خبر شد زين حديث         يافت آگاهي ز فعل آن خبيثچون بجد حاكم بدو گفت اين بكن          گفت آري بركنم روزيش منمدتي فردا و فردا وعده داد           شد درخت خار او محكم نهادگفت روزي حاكمش اي وعده كژ          پيش آور كار ما واپسمغژ گفت الايام يا عم بيننا        گفت عجل لا تماطل دينناتو كه مي‌گويي كه فردا، اين بدان        كه به هر روزي كه مي‌آيد زمانآن درخت بد جوانتر مي‌شود          وين كننده پير و مضطر مي‌شودتو كه مي‌گويي كه فردا اين بدان         كه بهر روزي كه مي‌آيد زمانخاربن هر روز و هر دم سبزتر          خاركن هر روز زار و خشكتراو جوانتر مي‌شود تو پيرتر          زود باش و روزگار خود مبرخاربن دان هر يكي خوي بدت        بارها در پاي خار آخر زدتبارها از فعل بد نادم شدي         بر سر راه ندامت آمديبارها از خوي خود خسته شده           حس نداري سخت بي‌حس آمديگر ز خسته گشتن ديگر كسان          كه ز خلق زشت تو هست آن رسانغافلي باري ز زخم خود نه‌اي            تو عذاب خويش و هم بيگانه‌اييا تبر بردار و مردانه بزن          تو علي‌وار اين در خيبر بكنورنه چون صديق و فاروق مهين           هين طريق ديگران را برگزين (مثنوي مولوي)انسان عاقل از كوشش و تلاش در راه تزكيه و تصفيه‌ي درون با ديدن حركت و نديدن مبدا و مقصد آن، با چشم حسي، سراغ امثال رباعياتي را گرفتن كه به عمر بن ابراهيم خيامي نسبت داده شده (و با آن علم و حكمتي كه آن مرد بزرگ داشته است، محال است كه چنين سخناني را گفته باشد) ناشي از نوعي سطح‌نگري و عشق به زيبايي صوري الفاظ است كه همواره معني را قرباني خود نموده است. كليت قوانين حاكم در زندگي دنيوي با كمال صراحت مي‌گويد: (به هر كجا كه روي آسمان همان رنگ است.) كليات نيازهاي جسماني و مادي و معنوي و اجتماعي و گرديدن‌هاي تكاملي، اجناس و انواعي متحد هستند، تنها تفاوت در مصاديق و افراد مي‌باشد.به عنوان مثال: ساختمان چشم آدمي و ديگر اجزاء مربوطه طوري است كه در تاريكي نمي‌بيند، اين روشنايي كه براي ديدن مورد نياز است، در زمانهاي گذشته با روشنايي‌هاي ابتدايي تهيه مي‌شد، امروزه به وسيله‌ي برق در حد بسيار بالا تامين مي‌گردد. براي طي مسافت مابين دو نقطه، وسيله‌ي حركت لازم است، زماني اين وسيله چهارپايان و مركبهاي دريايي ابتدايي بود، امروز اتوبوسها، قطارها، هواپيماها و كشتي‌هاي اقيانوس‌پيما با دستگاههاي بسيار مجهزتري كار انتقال از نقطه‌اي به نقطه‌ي ديگر را انجام مي‌دهند و همه‌ي استعدادها و قوا و ابعاد دروني و اعضاء بروني بشر همان است كه از آغاز زندگي اين نوع در كره‌ي خاكي مشاهده شده است. آنچه كه فرق كرده است بازشدن و به فعليت رسيدن تدريجي آن استعدادها و قرار گرفتن آنها در جريان (تاثير و تاثر) در ارتباطات چهارگانه‌ي بشري است (ارتباط انسان با خويشتن، با خدا، با جهان هستي و با همنوع خويشتن). قطعي است كه قيامت شما را به سوي خود مي‌راند. اين واپسين روز است كه نموداركننده‌ي محصول عمر آدمي است كه با فعاليت عقلي و قلبي و به انگيزگي خودخواهي يا خداخواهي، در صفحه‌ي هستي ثبت شده است. جهاني با اين عظمت كه علم آن را نشان مي‌دهد و عقل و حكمت آن را تقرير مي‌نمايد و دل آن را شهود مي‌كند، غايت و هدفي والاتر از آن دارد كه بتوان با امثال اشعار زيباي زير آن را مورد چشم‌پوشي قرار داد.بر صفحه‌ي هستي چو قلم مي‌گذريم          حرف غم خود كرده رقم مي‌گذريمزين بحر پرآشوب كه بي‌پايان است           پيوسته چو موج از پي هم مي‌گذريمدل خوش نكنيد به اين كه:چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ          پيمانه چو پر شود چه شيرين چه تلخخوش باش كه بعد از من و تو ماه بسي          از سلخ به غره آيد از غره به سلخ****«فمن شغل نفسه بغير نفسه تحير في الظلمات، و ارتبك في الهلكات، و مدت به شياطينه في طغيانه و زينت له سيي اعماله. فالجنه غايه السابقين و النار غايه المفرطين». (هر كس كه خود را براي غير خويشتن مشغول بدارد، در تاريكي‌ها متحير بماند و در مهلكه‌ي آشفته مشوش گردد و شياطين مسلط بر او، او را در طغيانگري‌ها بكشند (ياري نمايند) و زشتي اعمال او را براي او بيارايند. بهشت نهايت و غايت سرنوشت سبقت جويان (بر خيرات) است و آتش آخرين منزلگه تفريط گران (در خطا و انحراف).اي انسان، هيچ مي‌داني:دو سر هر دو حلقه‌ي هستي          به حقيقت بهم تو پيوستيآيا مي‌داني:هيچ محتاج مي‌گلگون نه‌اي           ترك كن گلگونه، تو گلگونه‌اياي رخ گلگونه‌ات شمس‌الضحي          اي گداي روي تو گلگونه‌هاباده كاندر خم همي‌جوشد نهان          ز اشتياق روي تو جوشد چناناي همه دريا چه خواهي كرد نم           اي همه هستي چه مي‌جويي عدماي مه تابان چه خواهي كرد گرد           اي كه خور در پيش رويت، روي زردتو خوشي و خوب و كان هر خوشی             پس چرا خود منت باده كشيتاج كرمناست بر فرق سرت           طوق اعطيناك آويز برتجوهر است انسان و چرخ او را عرض         جمله فرع و سايه‌اند و تو غرضعلم جويي از كتبهاي فسوس          ذوق جويي تو ز حلواي فسوساي غلامت عقل و تدبيرات و هوش            چون چنيني خويش را ارزان فروشخدمتت بر جمله هستي مفترض         جوهري چون عجز دارد با عرض!بحر علمي در نمي‌پنهان شده         در سه گز تن عالمي پنهان شدهمي‌چه باشد يا جماع و يا سماع          تا تو جويي زان نشاط و انتفاع!آفتاب از ذره كي شد وام‌خواه           زهره‌اي از خمره كي شده جام‌خواه! (مولوي)اگر بشر مي‌پذيرفت كه: اگر بدانيم كه (شناخت يك شاخه‌ي درخت در حال شناخت خويشتن باارزش‌تر از آن است كه آدمي عكس همه‌ي جهان هستي را در ذهن خود (مانند جام جهان‌نما) منعكس نمايد، بدون شناخت خويشتن، آن موقع مي‌فهميم: (ارزش شناخت خويشتن چيست.) حال كه چنين است، پس چرا در اسارت آب و گل‌آلوده به پليديها بسر مي‌بري! آيا تا حال انديشيده‌اي در اين كه ساليان عمرت به موقعي رسيده است كه اگر خود را به غير خويشتن مشغول كني، خسارتي خواهي ديد كه به هيچ وجه قابل جبران نخواهد بود! كسي كه خويشتن را در جنگل بي‌سر و ته حوادث بروني و امواج طوفاني تمايلات دروني رها كرد، تاريكي‌ها يكي پس از ديگري او را در خود فروبرد در سيه‌چالهاي نابودكننده سرنگون نمايد. و شياطين انس و جن از همه‌ي جهات باري اغواي او سركشند و او را از توجه به خويشتن، حتي يك لحظه، جلوگيري كنند و بدان جهت كه از داشتن (خود) و (شخصيت سالم) محروم است، هرچه بر مقتضاي هوي و هوسش باشد، نفس ناسالم او براي او بيارايد. و بالاخره بهشت نهايت سرنوشت نهايي سبقت‌جويان بر خيرات است و آتش نهايت سرنوشت تفريطگران خواهد بود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) خداوند را از چند نظر به شرح زير ستايش كرده است:1- اين كه خداوند در چندين سوره قرآن «حمد» را كليد و سرآغاز ذكر خود قرار داده است.2- اين كه حمد سبب مزيد بخشايش اوست، و مراد از حمد در اين جا شكر است چنان كه خداوند متعال فرموده است: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» و مى دانيم كه شكر نعمت، نعمتت افزون كند.3- اين كه حمد دليل بر نعمتهاى خداوند است، زيرا شكر تنها براى و لينعمت گزارده مى شود، و دليل بزرگى اوست و استحقاق شكر اختصاص به ذات مقدّس حقّ تعالى دارد و اوست كه سزاوار شكر و سپاس است، زيرا او مبدأ همه نعمتهاست و شكر جز براى او شايسته نيست.پس از اين امام (ع) به پند و اندرز شنوندگان مى پردازد، و رفتار روزگار را با گذشتگان به آنها گوشزد مى كند، تا به توجّه به اين كه آنها نيز مانند گذشتگان و ملحق به آنهايند از گمراهى باز گردند و براى زندگى پس از مرگ كار كنند، سپس به احوال روزگار و سپرى شدن ايّام آن اشاره مى كند كه هر چه از آن مى گذرد ديگر باز نمى گردد و اين كه هر دورانى را اهلى و بهره اى از دنياست كه وجود آن در گرو وجود همان دوران است و با سپرى شدن آن از ميان مى رود و براى هميشه پايدار و باقى نمى ماند.فرموده است: «آخر فعاله كأوّله»:يعنى آثار و اعمال روزگار شبيه يكديگر و آنچه در آخر آن خواهد گذشت همانند آغاز آن است، بدين معناست كه آنچه در يك زمان موجب آبادانى و شكوفايى مى شود با سپرى شدن آن زمان، رونق و آبادانى آن نيز به پايان مى رسد و احوال روزگار پيوسته بدين گونه و بر يك قانون سپرى مى گردد، جمله متشابهة اموره نيز به همين معناست، زيرا همان گونه كه روزگار در گذشته و از نخست گروهى را به تهيدستى و برخى را به توانگرى و عدّه اى را به زبونى و بعضى را به سوى مجد و شرف مى كشانيده، و به دسته اى جامه هستى پوشانيده و عدّه ديگر را به ديار نيستى فرستاده است پس از اين و در آخر نيز چنين است.فرموده است: «متظاهرة أعلامه»:يعنى: دلايلى كه بر طبيعت و خصلت روزگار، و چگونگى عمل و رفتار او با مردم در گذشته و حال، وجود دارد مؤيّد يكديگرند.اين كه امور مذكور به روزگار نسبت داده شده در صورتى كه فاعل حقيقى خداوند است و چنان كه پيش از اين گفته شد روزگار تنها وسيله تكوين و پيدايش حوادث مى باشد، بنا بر اوهام و انديشه هاى عرب است.پس از اين امام (ع) نزديك بودن قيامت را گوشزد و آن را تشبيه مى كند به ساربانى كه شتران را به جلو مى راند و آنان را به حركت و شتاب بر مى انگيزاند، از سخنانى كه پيش از اين در اين باره گفته شده كيفيّت اين سوق و حركت و وجه استعاره آن دانسته شده است.در جمله «فكأنّكم بالسّاعة تحدوكم» وجه مشابهت، شتاب و بر انگيختن است و اين كه ناقه هاى شول اختصاص به ذكر داده شده براى اين است كه اين شتران، سبكبار و از لغزيدن و افتادن مصون بوده و به سختى و شتاب رانده مى شوند.چون امام (ع) نزديك بودن رستاخيز را به شنوندگان گوشزد فرموده و تذكّر داده كه قيامت آنان را با شتاب به پيش مى راند، اينك تأكيد مى كند كه هر كس بايد به اصلاح نفس خويش مشغول باشد، زيرا هر كس جز به نفس خويش بپردازد، نمى تواند در تاريكيهاى راه آخرت، از نور هدايت بر خوردار شود، بلكه آنچه او از اشتغال به امور دنيا و بهره بردارى از لذّات آن به دست مى آورد، پرده ها و حجابهايى است كه از حالات مختلف بدن ناشى و عارض جان او مى گردد، و دانسته ايم كه اين حجابها پرده بر ديده باطن مى كشد، و انسان را از بصيرت و بينش محروم مى سازد، و ناچار در اين تيرگيها و تاريكيها سرگردان مى شود، و در ورطه ها و مهلكه هاى اين راه گرفتار و پريشان مى گردد، و شياطين و نفس امّاره، او را به سركشى و طغيان وا مى دارند، و كردار بد او را در نظرش خوب جلوه مى دهند.پس از اين امام (ع) به غايت و نهايتى كه انسان در پيش روى خود دارد اشاره مى كند، و بهشت را به آنانى كه در طاعت پيشى جسته، و دوزخ را به كسانى كه در اين راه كوتاهى كرده اند اختصاص مى دهد، و چون ذكر بهشت در جذب مردم براى تحصيل آن، و ذكر دوزخ براى پرهيز از آن كافى است، لذا ياد بهشت را با فضيلت كوشيدن و پيشى گرفتن و ذكر دوزخ را با صفت زشت كوتاهى و تقصير مقرون داشته است، تا انگيزه تحصيل هدف عاليتر تقويت شود، و از آنچه باعث رسيدن به پايانى زشت است بيشتر اجتناب گردد، ديگر اين كه چون پيشى گرفتن و كوتاهى كردن هر كدام علّت براى رسيدن به دو هدف مذكور است امام (ع) با ذكر سبب و علّت هر كدام، مردم را به طلب يكى و اجتناب از ديگرى هدايت و راهنمايى فرموده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 313 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و السادسة و الخمسون من المختار في باب الخطب:الحمد للّه الّذي جعل الحمد مفتاحا لذكره، و سببا للمزيد من فضله، و دليلا على آلاءه و عظمته، عباد اللّه إنّ الدّهر يجري بالباقين كجريه بالماضين، لا يعود ما قد ولّى منه، و لا يبقى سرمدا ما فيه، آخر فعاله كأوّله، متشابهه أموره، متظاهرة أعلامه، فكأنّكم بالسّاعة تحدوكم حدو الزّاجر بشوله، فمن شغل نفسه بغير نفسه تحيّر في الظّلمات، و ارتبك في الهلكات، و مدّت به شياطينه في طغيانه، و زيّنت له سىّء أعماله، فالجنّة غاية السّابقين، و النّار غاية المفرطين.اللغة:(زجر) البعير من باب نصر ساقه و (شول) جمع شائلة على غير قياس و هى من الابل ما أتى عليها من حملها أو وضعها سبعة أشهر فجفّ لبنها و جمع الجمع أشوال، و أمّا الشّائل بغير هاء فهى النّاقة تشول و ترفع ذنبها للقاح و الجمع شوّل مثل راكع و ركّع.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشّريفة قد خطب بها للنّصح و الموعظة و تنبيه المخاطبين من نوم الغفلة و الجهالة، و افتتحها بما هو حقيق أن يفتتح به كلّ كلام ذى بال أعني حمد اللّه سبحانه و الثناء عليه تعالى بجملة من نعوت كماله فقال (الحمد للّه الّذي جعل الحمد مفتاحا لذكره) قال الشّارح المعتزلي: لأنّ أوّل الكتاب العزيز الحمد للّه ربّ العالمين، و القرآن هو الذكر قال سبحانه: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» .أقول: هذا إنّما يتمّ لو كان سورة الفاتحة أوّل ما نزل من القرآن أو يكون هذا الجمع و الترتيب و وقوع الفاتحة في البداء بجعل من اللّه سبحانه.أمّا الثّاني فباطل قطعا إذ نظم السّور و تأليفها و ترتيبها على ما هى عليه الآن إنّما كان في زمن عثمان و من فعله حسبما عرفته في تذييلات شرح الفصل السّابع عشر من الخطبة الاولى.و أمّا الأوّل فهو أيضا غير معلوم بعد، بل المشهور بين المفسّرين أنّ أوّل سورة نزلت بمكّة هو سورة اقرء باسم ربك، و قد رواه في مجمع البيان في تفسير سورة هل أتى عن ابن عباس و غيره، نعم قد روى هناك عن سعيد بن المسيّب عن عليّ عليه السّلام أنّ اوّل ما نزل بمكّة فاتحة الكتاب، ثمّ اقرء باسم ربّك.فالأولى أن يقال إنّ المراد أنه سبحانه جعل الحمد مفتاحا لذكره في عدّة سور، و اطلاق الذكر على السورة لا غبار عليه كما أنّ القرآن يطلق على المجموع و على البعض من سورة و آية و نحوها (و سببا للمزيد من فضله) بمقتضى وعده الصادق في كتابه العزيز أعني قوله: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» . (و دليلا على آلائه و عظمته) أمّا كونه دليلا على آلائه فيحتمل معنيين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 317 أحدهما أنه دليل للحامد على آلائه سبحانه أى على الفوز بها إذ الحمد و الشّكر سببان للوصول إلى النّعم موجبان لزيادتها حسبما عرفت آنفا، و أنّها منه دون غيره، فمن حمد له تعالى فقد اهتدى بحمده إلى نيل نعمه.و ثانيهما أنّ الحمد للّه تعالى دليل على أنّه صاحب الآلاء و النّعم إذ الحمد لا يليق إلّا بوليّ النّعمة، و لعلّ الثاني أظهر.و أمّا كونه دليلا على عظمته فلدلالته على عدم تناهي قدرته و عدم نفاد ملكه و خزائنه إذ كلّما ازداد الحمد ازدادت النّعمة لا يزيده كثرة العطاء إلّا كرما وجودا فسبحان من لا تفنى خزائنه المسائل، و لا تبدل حكمته الوسائل.و لمّا فرغ من حمد اللّه سبحانه شرع في التّذكير و الموعظة فقال تشبيه المعقول بالمعقول- تشبيه مفصل (عباد اللّه إنّ الدّهر يجري بالباقين كجريه بالماضين) يعني أنّ جريانه بالأخلاف كجريانه بالأسلاف قال الشّاعر:فما الدّهر إلّا كالزمان الّذي مضى          و لا نحن إلّا كالقرون الأوائل     و هو من تشبيه المعقول بالمعقول، إذ الجرى أمر عقلاني غير مدرك باحدى الحواس الخمس، و من باب التّشبيه المفصل للتّصريح بوجه الشّبه و كونه مذكورا في الكلام و هو قوله (لا يعود ما قد ولّي منه و لا يبقى سرمدا ما فيه) يعني أنّ ما ولّي منه و أدبر فقد فات و مضى لا عود له أبدا، و ما هو موجود فيه فهو في معرض الزّوال و الفناء ليس له ثبات و لا بقاء، إذ وجود الزّماني إنّما هو بوجود زمانه، فيكون منقضيا بانقضائه، و في هذا المعنى قال الشّاعر:ما أحسن الأيّام إلّا أنّها         يا صاحبيّ إذا مضت لم ترجع     (آخر فعاله كأوّله) و عن بعض النّسخ كأوّلها فالضّمير راجع إلى فعاله، و على ما في المتن فالضّمير راجع إلى الدّهر فيحتاج إلى تقدير مضاف كأوّل فعاله، و المراد واحد و انّ هو أجزاء الزّمان أوّلا و آخرا سابقا و لا حقا على وتيرة واحدة و نسق واحد أي (متشابهة اموره) فانّه كما كان أوّلا يعدّ قوما للفقر و آخرين للغنى و طائفة للصحّة و اخرى للمرض، و فرقة للضّعة و اخرى للرّفعة، و جمعا للوجود منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 318 و آخر للعدم، و هكذا كذلك هو آخرا، و بالجملة فانّ حديثه يخبر عن قديمه، و جديده ينبىء عن عتيقه قال الشّارح المعتزلي: و روى متسابقة اموره، أى شيء منها قبل كلّ شيء كأنّها خيل تتسابق في مضمار (متظاهرة أعلامه) أى دلالاته على سجيّته و شيمته و أفعاله الّتي يعامل بها النّاس قديما و حديثا تظاهر بعضها بعضا و تعاضده هذا.و نسبة هذه الأمور إلى الدّهر و إن كان الفاعل في الحقيقة هو الرّب تعالى باعتبار كونه من الأسباب المعدّة لحصول ما يحصل في عالم الكون و الفساد من الخير و الشّر و السّعة و الضّيق حسبما عرفت في شرح الخطبة الثّانية و الثلاثين.و قوله (فكأنّكم بالساعة تحدوكم حد و الزّاجر بشوله) قد مرّ تحقيق الكلام في شرح نظير هذا الكلام له عليه السّلام في شرح الخطبة الحادية و العشرين و استظهرنا هناك أنّ المراد بالسّاعة ساعات اللّيل و النّهار، لأنّها تسوق النّار إلى الدّار الآخرة و يسعى النّاس بها إليها، و يجوز أن يراد بها هنا القيامة و إن لم نجوّزه فيما تقدّم لاباء لفظة ورائكم هناك عنه، و لعلّ إرادة هذه هنا أظهر بملاحظة لفظة فكأنّكم فتأمّل.و تسميتها بالسّاعة باعتبار أنّ النّاس يسعى إليها، فيكون المقصود به الاشارة إلى قرب القيامة و كونها حادية للمخاطبين باعتبار أنّها لا بدّ للنّاس من الحشر اليها و الاجتماع فيها للسّؤال و الجواب و الحساب و الكتاب و الثواب و العقاب لا مناص لهم عن وقوفها فكأنّها تسوقهم إليها ليجتمعوا فيها و ينظر إلى أعمالهم تشبيه [فكأنّكم بالساعة تحدوكم حدو الزّاجر بشوله ] و إنّما شبّه حدوهم بحدو الزّاجر بشوله لأنّ سائق الشّول إنّما يسوقها بعنف و سرعة لخلوّها من الضّرع و اللّبن بخلاف سائق العشار فانّه يرفق بها و لا يزجرها كما هو ظاهر.و لمّا نبّه على قرب السّاعة و أنّها تحدو المخاطبين أردفه بالتّنبيه على وجوب الاشتغال بالنّفس أى بصرف الهمّة إلى محاسبتها و إصلاحها و تزكيتها و ترغيبها إلى ما اريد منها (ف) انّ (من شغل نفسه بغير نفسه) لا يتحصّل له نور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 319 يهتدي به في ظلمات طريق الآخرة بل إنّما يحصل على أغطية من الهيئات البدنيّة و أغشية متحصّلة من الاشتغال بزخارف الدّنيا حاجبة له عن نور البصيرة فلأجل ذلك يكون قد (تحيّر في الظّلمات) و تاه فيها (و ارتبك) أى اختلط (في الهلكات) لا يكاد يتخلّص منها (و مدّت به شياطينه في طغيانه و زينت له سىّء أعماله) كما قال عزّ من قائل: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ» .يعني أنّ الّذين اتّقوا اللّه باجتناب معاصيه إذا طاف عليهم الشّيطان بوساوسه تذكّروا ما عليهم من العقاب بذلك فيجتنبوه و يتركونه فاذاهم مبصرون للرّشد، و إخوان المشركين من شياطين الجنّ و الانس يمدّونهم في الضّلال و المعاصى و يزيدونهم فيه و يزينون ما هم فيه ثمّ لا يقصرون لا يكفّون الشّياطين عن استغوائهم و لا يرحمونهم و قيل: معناه و إخوان الشّياطين من الكفّار يمدّهم الشّياطين في الغىّ ثمّ لا يقصرون هؤلاء مع ذلك كما يقصر الّذين اتّقوا، هكذا في مجمع البيان.ثمّ ذكر غاية وجود الانسان و قال: (فالجنّة غاية السّابقين و النّار غاية المفرطين) و كفى بالجنّة نعمة لمن طلب، و كفى بالنّار نقمة لمن هرب، و تخصيص الجنّة بالسّابقين و النّار بالمفرطين تنبيها على فضيلة السّبق و رذيلة التّفريط بتقوى الباعث على طلب أشرف الغايتين و الهرب من أخسّهما.الترجمة:از جمله خطب بليغه آن امام مبين و وليّ ربّ العالمين است در نصيحت و موعظه و تنفير از دنيا و ترغيب بعقبى مى فرمايد:حمد و ثنا مر خداى راست كه گردانيد حمد را كليد از براى ذكر خود، و سبب زيادتى فضل و انعام خود، و دليل بر نعمتهاى خود و عظمت بى نهايت خود، اى بندگان خدا بدرستى روزگار جارى مى شود بباقي ماندگان مثل جارى شدن او بر گذشتگان در حالتى كه باز نمى گردد آنچه كه پشت گردانيده از آن، و باقى نمى ماند هميشه آنچه كه در او است، آخر كارهاى او مثل أوّل كارهاى اوست شبيه است بهمديگر كارهاى او، هم پشت يكديگرند علامتهاى او، پس گويا كه شما مى بينيد قيامت را ميراند شما را بسوى خود مثل راندن كسى كه بعنف و زجر شتر ماده بي شير و بچه خود را براند، پس كسى كه مشغول نمايد نفس خود را بغير اصلاح نفس خود متحيّر مى ماند در ظلمتهاى جهالت، و آميخته شود در تباهي هلاكات، و بكشند او را شيطانها در طغيان او، و زينت مى دهند از براى او عملهاى بد او را پس بهشت پايان كار سبقت كنندگانست، و جهنم نهايت كار تفريط نمايندگان.  
بخش ۲ : آثار تقوا [منبع]

اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ التَّقْوَى دَارُ حِصْنٍ عَزِيزٍ، وَ الْفُجُورَ دَارُ حِصْنٍ ذَلِيلٍ، لَا يَمْنَعُ أَهْلَهُ وَ لَا يُحْرِزُ مَنْ لَجَأَ إِلَيْهِ؛ أَلَا وَ بِالتَّقْوَى تُقْطَعُ حُمَةُ الْخَطَايَا، وَ بِالْيَقِينِ تُدْرَكُ الْغَايَةُ الْقُصْوَى.
عِبَادَ اللَّهِ، اللَّهَ اللَّهَ فِي أَعَزِّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكُمْ وَ أَحَبِّهَا إِلَيْكُمْ، فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَوْضَحَ لَكُمْ سَبِيلَ الْحَقِّ وَ أَنَارَ طُرُقَهُ، فَشِقْوَةٌ لَازِمَةٌ أَوْ سَعَادَةٌ دَائِمَةٌ.

لَا يُحْرِزُ : حفظ نمى كند.
الْحُمَة : در اصل به نيش زنبور و عقرب و مانند آن گفته مى شود ولى در اينجا مقصود تأثير منفى گناهان بر نفس است. 

۲. ضرورت تقوا و خود سازى:
اى بندگان خدا بدانيد كه تقوا، دژى محكم و شكست ناپذير است، اما هرزگى و گناه، خانه اى در حال فرو ريختن و خوار كننده است كه از ساكنان خود دفاع نخواهد كرد، و كسى كه بدان پناه برد در امان نيست. آگاه باشيد با پرهيزكارى، ريشه هاى گناهان را مى توان بريد، و با يقين مى توان به برترين جايگاه معنوى، دسترسى پيدا كرد.
اى بندگان خدا، خدا را، خدا را، در حق نفس خويش كه از همه چيز نزد شما گرامى تر و دوست داشتنى تر است. پروا كنيد، همانا خدا، راه حق را براى شما آشكار كرده و  جاده هاى آن را روشن نگاه داشت، پس يا شقاوت دامنگير يا رستگارى جاويدان در انتظار شماست.
 
(5) (و چون بهشت جاويد جز با پرهيزكارى بدست نمى آيد مى فرمايد:) بندگان خدا بدانيد، تقوى و پرهيزكارى سراى حصار دار ارجمندى است، و گناه سراى حصار دار خوار كه ساكن خود را (از بلاء و سختى) نگاه نمى دارد، و هر كه بآن پناه برد حفظش نمى كند،
(6) آگاه باشيد بسبب پرهيزكارى نيش زهر دار گناهان دور ميشود، و بيقين و باور (ايمان بخدا و رسول) پايان بلند مرتبه (بهشت جاويد) بدست مى آيد.
(7) بندگان خدا از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در ارجمندترين اشخاص نزد خودتان و دوستترين آنها پيش شما (بفكر و انديشه خود باشيد، زيرا آشكار است كه هر كسى خويشتن را از همگان ارجمندتر و دوستتر مى دارد) زيرا خداوند براى شما دين حقّ را آشكار نموده، و راههاى آنرا روشن گردانيده (راه نيك و بد را در قرآن كريم بيان فرموده و سخنان پيغمبر و اوصياء آن حضرت را در دسترس قرار داده) پس (كار خود را آسان مشماريد كه پس از مرگ يا) شقاوت و بدبختى همراه است (براى كسيكه بدستور خدا و رسول رفتار نكرده) يا سعادت و خوشبختى هميشگى (براى آنكه پيرو خدا و رسول بوده).
 
بدانيد، اين بندگان خدا، كه پرهيزگارى سرايى است چون دژى استوار و بزهكارى، سرايى است خوار مايه و نا استوار، كه ساكنان خود را از بلا نگه نتواند داشت و هر كه بدان پناه برد از آسيب در امان نخواهد بود. بدانيد، كه تقوا نيش زهرآگين خطاها را از آدمى دور مى كند و شما به نيروى يقين به آن هدف عالى توانيد رسيد.
اى بندگان خدا، خدا را در نظر آوريد، در باره عزيزترين و محبوبترين كسان در نزد شما. خداى تعالى راه حق را برايتان آشكار نموده و روشن ساخته يا به شقاوتى جدا ناشدنى و درمان ناپذير افتيد يا به سعادتى جاودانه خواهيد رسيد.
 
بندگان خدا بدانيد که تقوا دژى است محکم و استوار (که ساکنان خود را از گزند عذاب دنيا و آخرت حفظ مى کند) و فجور و بى تقوايى، حصارى است سُست و بى دفاع که ساکنانش را (از خطرها) باز نمى دارد و کسى را که به آن پناه برد حفظ نمى کند. آگاه باشيد با تقوا مى توان نيش زهرآلود گناهان را قطع کرد و با يقين به برترين مرحله مقصود رسيد.
بندگان خدا! خدا را خدا را; مراقب عزيزترين و محبوب ترين نفوس نسبت به خويش باشيد (دست کم بر خود رحم کنيد;) چرا که خداوند راه حق را براى شما آشکار ساخته و طرق آن را روشن نموده است و سرانجام کار (از دو حال خارج نيست) يا بدبختى دايمى است و يا نيکبختى هميشگى.
 
بندگان خدا بدانيد كه پرهيزگارى خانه اى است چون دژ استوار، و ناپارسايى خانه اى بى بنياد و خوار، نه ساكنانش را از آسيب نگاهبان است، و نه كسى كه بدان پناه برد در امان است. بدانيد كه با پرهيزكارى توان ريشه خطاها را بريد و با يقين به نهايت درجه بلند توان رسيد.
بندگان خدا خدا را، خدا را، واپاييد در حقّ نفسى كه از همه چيز نزد شما گراميتر است و دوست داشتنى تر. همانا خدا راه حق را براى شما آشكار كرده و جاده هاى آن را پديدار. پس يا بدبختيى است گريبانگير، و يا خوشبختى پايان ناپذير.
 
بندگان خدا، بدانيد تقوا قلعه اى محكم و نفوذ ناپذير است، ولى گناه حصارى پست است كه اهلش را از خطرات نگاه نمى دارد، و كسى را كه به آن پناه برده حفظ نمى كند. آگاه باشيد كه با تقوا زهر خطرناك گناه قطع شود، و با يقين منتها درجه مقصود به دست آيد.
بندگان خدا، خدا را خدا را در پاييدن عزيزترين و محبوبترين نفوس در نزدتان كه خود شما هستيد منظور بداريد، زيرا بدون شك خداوند راه حق را براى شما واضح كرده، و جادّه هاى آن را روشن نموده، كه پس از اين معنا يا شقاوتى است زايل نشدنى، يا سعادتى است جاويد و ابدى.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 174-172 در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) بعد از بيانات گذشته پيرامون ناپايدارى دنيا و آماده ساختن مخاطبان خود براى شنيدن اندرزهاى نافع و سودمند مى فرمايد: «بندگان خدا بدانيد که تقوا دژى است محکم و استوار (که ساکنان خود را از گزند عذاب دنيا و آخرت حفظ مى کند) و فجور و بى تقوايى، حصارى سُست و بى دفاع که ساکنانش را (از خطرها) باز نمى دارد و کسى را که به آن پناه برد حفظ نمى کند» (اعْلَمُوا، عِبَادَ اللّهِ، أَنَّ التَّقْوَى دَارُ حِصْن عَزِيز، وَالْفُجُورَ دَارُ حِصْن ذَلِيل، لاَ يَمْنَعُ أَهْلَهُ، وَ لاَ يُحْرِزُ مَنْ لَجَأَ إِلَيْهِ).اشاره به اين که تقوا که يک ملکه نيرومندِ بازدارنده باطنى است، انسان را ازآلودگى به گناهان باز مى دارد و همين امر سبب مى شود از پيامدهاى نامطلوب گناه در دنيا و آخرت در امان بماند; به عکس افراد بى تقوا در برابر وسوسه هاى نفس و شياطين جن و انس نفوذپذيرند و به آسانى در پرتگاه گناه مى لغزند و سقوط آن ها سبب رسوايى در دنيا و عذاب الهى در آخرت مى شود.سپس دوّمين اثر مهم تقوا را چنين بيان مى فرمايد: «آگاه باشيد با تقوا مى توان نيش زهرآلود گناهان را قطع کرد و با يقين به برترين مرحله مقصود رسيد» (أَلاَ وَ بِالتَّقْوَى تُقْطَعُ حُمَةُ(1) الْخَطَايَا، وَ بِالْيَقِينِ تُدْرَکُ الْغَايَةُ الْقُصْوَى).امام(عليه السلام) در اين جا گناهان را به حيوانات گزنده سمى همچون مار و عقرب تشبيه کرده که تقوا نيش زهرآلود آن ها را قطع مى کند. آرى! تقوا پادزهرى است مؤثر و حيات بخش و از آن جا که تقوا و يقين، لازم و ملزوم يکديگرند مى فرمايد: کسى که بر مرکب يقين سوار شود به سرمنزل مقصود خواهد رسيد. يقين، عامل حرکت است و تقوا برطرف کننده موانع راه. هميشه بى تقوايى ها از ضعف يقين سرچشمه مى گيرد. آيا کسى که به اين آيه يقين دارد که مى فرمايد: «(إِنَّ الَّذِينَ يَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْماً إِنَّمَا يَأْکُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ نَاراً); به يقين کسانى که اموال يتيمان را به ظلم و ستم مى خورند (در حقيقت) تنها آتش مى خورند»(2)، مى تواند مال يتيم بخورد؟آيا کسى را پيدا مى کنيد که قطعه اى از آتش سوزان را بر دارد و در دهان بگذارد؟!!آن گاه امام(عليه السلام) براى تحريک مخاطبان و تشويق آن ها به برگرفتن زاد و توشه از اين دنياى فانى مى فرمايد: «اى بندگان خدا، خدا را خدا را; مراقب عزيزترين و محبوب ترين نفوس نسبت به خويش باشيد» (عِبَادَ اللّهِ، اللّهَ اللّهَ فِي أَعَزِّ الاَْنْفُسِ عَلَيْکُم، وَ أَحَبِّهَا إِلَيْکُمْ).به يقين منظور از عزيزترين نفوس در اين عبارت، خود انسان است; چرا که حبّ ذات، طبيعى هر انسانى است و اگر به اشخاص و اشياى ديگر علاقه دارد از پرتو حبّ ذات است; چرا که آن ها را در سرنوشت خود مؤثر مى داند (بگذريم از گروه بسيار اندکى که خويشتن خويش را به کلى فراموش مى کنند; جز خدا نمى بينند و جز خدا نمى جويند و جز خدا نمى خواهند).به هر حال، مقصود اين است که شما اگر به هيچ کس رحم نمى کنيد دست کم به خود رحم کنيد و اگر منافع هيچ کس را در نظر نمى گيريد، حدّاقل منافع خود را در نظر بگيريد که اين علاقه به خويشتن، جزء فطرت شماست.و به دنبال آن، هشدار مى دهد: «خداوند راه حق را براى شما آشکار ساخته و طرق آن را روشن نموده است، و سرانجام کار (از دو حال خارج نيست) يا بدبختى دايمى است و يا نيکبختى هميشگى» (فَإِنَّ اللّهَ قَدْ أَوْضَحَ لَکُمْ سَبِيلَ الْحَقِّ وَ أَنَارَ طُرُقَهُ. فَشِقْوَةٌ لاَزِمَةٌ، أَوْ سَعَادَةٌ دَائِمَةٌ!).*****پی نوشت:1. «حمة» که گاه «حُمّة» (بر وزن قوّه) نيز تعبير شده به معناى نيش حشرات و مار و عقرب و مانند آن است و گاه به سمّ آن ها اطلاق شده است.2. نساء، آيه 10. 
شرح علامه جعفریسفارش به پرهيزكاري:«اعملوا عباد الله، ان التقوي دار حصن عزيز، و الفجور دار حصن ذليل، لا يمنع اهله و لا يحرز من لجا اليه الا و بالتقوي تقطع حمه الخطايا و باليقين تدرك الغايه القصوي. عباد لله الله، الله في اعز  الانفس عليكم و احبها اليكم، فان الله قد اوضح لكم سبيل الحق و انار طرقه فشقوه لازمه، او سعاده دائمه». (بدانيد اي بندگان خدا، تقوي جايگاه حفاظتي است پست كه فاسقان و خطاكاران را از  سقوط جلوگيري نكند و پناهنده به آن را پناه ندهد. آگاه باشيد، تنها به وسيله‌ي تقوي است كه نيشهاي (زهرآلود) گناهان بر نفس قطع مي‌شود و تنها به وسيله‌ي يقين است كه غايت نهايي  دريافت مي‌گردد. اي بندگان خدا، خدا را در نظر بگيريد خدا را، درباره‌ي عزيزترين نفوس و محبوبترين آنها براي شما، زيرا خداوند متعال راه حق را براي شما آشكار و طرق آن را نوراني  نموده است (مسير اين راه) يا به شقاوت لازمه‌ي اعمال زشت منتهي مي‌گردد و يا به سعادت دائمي.)تقوي، يعني صيانت تكاملي ذات كه مختص اساسي شخصيت سالم است:كلمه‌ي (تقوي)  با ارزش‌ترين معني را در كلمات ارزشي براي (حيات معقول) آدمي، دارا مي‌باشد، همانگونه كه در عنوان مبحث مطرح نموديم معناي تقوي عبارتست از (صيانت تكاملي ذات كه براي داشتن  شخصيت سالم ضرورت نهايي دارد.) كار اساسي كه شخصيت سالم مي‌تواند مديريت آن را به عهده بگيرد، عبارت است از تنظيم نيازها و سازماندهي (من) (نفس انساني) در ارتباطات چهارگانه  (ارتباط انسان با خويشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستي و ارتباط انسان با همنوع خود.) نخست مي‌پردازيم به مديريت مباني سه‌گانه‌ي نيازها به وسيله‌ي (شخصيت سالم) از  ديدگاه اسلام.ضرورت مديريت مباني سه‌گانه اساسي نيازها به وسيله‌ي شخصيت سالم از ديدگاه اسلام:براي سالم‌سازي حيات انساني، شخصيت سالم و مديريت آن، در جريان نيازها و  تشخيص اصلي و فرعي و موقت و پايدار بودن و شدت و ضعف آنها و پيدا كردن طرق صحيح مرتفع ساختن آنها، داراي ضرورت حياتي است. توصيف مختصر نياز (نه تعريف كامل آن)  عبارتست از احتياج به وجود چيزي كه به عنوان جزئي يا شرطي از عوامل ادامه‌ي حيات تلقي شده و بدون تامين آن، حيات بهمان مقدار مختل مي‌گردد. اگر ما همه نيازهاي اصلي انسانها را در  نظر گرفته و مورد بررسي قرار بدهيم، به سه گروه عمده از نيازها مي‌رسيم كه هر يك داراي انگيزه‌ها و طرق مرتفع ساختن خود را دارا مي‌باشند: 1. نيازهاي مادي و جسماني طبيعي. 2. نيازهاي مربوط به زندگي توجيهي خاص، در جامعه. 3. نيازهاي حيات تكاملي كه مي‌تواند رو به هدف اعلي حركت كند.1. نيازهاي مادي و جسماني طبيعي، عبارتند از همه‌ي آن  نيازها كه براي تامين زندگي طبيعي در هر دو حالت فردي و اجتماعي به وجود مي‌آيند. مانند غذا، مسكن، لباس، بهداشت و غيرذلك.2. نيازهاي مربوط به زندگي توجيهي خاص در جامعه،  مانند نيازهاي سياسي، فرهنگي، حقوقي و احراز موقعيت شايسته در جامعه و غيرذلك.3. نيازهاي حيات تكاملي كه مي‌تواند حيات را رو به هدف اعلي به حركت درآورد، مانند نيازهاي اخلاقي  ديني.ديدگاه بعضي روانشناسان معاصر در رده‌بندي نيازها:روانشناشان معاصر غالبا، الگوي انسان سالم و ناسالم را با توجه به رفتارهاي هنجار و ناهنجار آدمي تعيين مي‌نمايند. و در تعيين علل و  عوامل رفتارها هم معمولا از ابعاد مادي و جسماني بشر بالاتر نمي‌روند. بعضي ديگر از صاحبنظران مانند آبراهام مازلو، تا حدودي عميق‌تر از رفتارشناسي بر مبناي عوامل مادي و جسماني  مي‌انديشند، ولي آنان نيز در ارائه‌ي نيازهاي انسان سالم و رده‌بندي آنها از نظر تقدم و تاخر و شدت و ضعف آنها براي عوامل عميق مديريت وجود آدمي كه شخصيت انساني است، اهميت لازم را مطرح نمي‌كنند. در جملات ذيل و ترتيب نيازها كه مازلو بيان مي‌كند، دقت فرماييد: (با توجه به اين بحث كه رفتار افراد در هر زمان معمولا به وسيله‌ي شديدترين نياز  تعيين خواهد شد، لذا دانستن نياز افراد در زمانهاي مختلف براي مدير حائز اهميت است. در اين زمينه مازلو يك چهارچوبي را ارائه مي‌دهد. وي معتقد است نيازهاي اساسي جسماني بيشترين  شدت را خواهد داشت تا اينكه قدري ارضاء شوند، نظير غذا، لباس و مسكن نيازهايي كه حيات انسان بدانها بستگي دارد تا زماني كه اين نيازها به حد كافي براي فعاليت بدن برآورده نشوند،  بيشتر رفتارهاي انسان، احتمالا در همين سطح خواهد بود و بقيه‌ي نيازها، انگيزه‌ي كمي در وي ايجاد مي‌كنند.)آنگاه نخستين جدول رده‌بندي نيازها را به قرار ذيل ارائه مي‌دهد: 1. نيازهاي  جسماني. 2. ايمني و تامين. 3. احساس تعلق به فعاليتهاي اجتماعي. 4. قدر و منزلت و حيثيت و مقام اجتماعي. 5. خودشناسي و موقعيت.سپس مي‌گويد: هر يك از نيازهاي فوق كه شدت و  اهميت بيشتر پيدا كند، در جدول رده‌بندي جلوتر مي‌افتد. مثلا هنگامي كه رفتار متاثر از نياز به خودشناسي باشد، قدر و منزلت در رده‌ي دوم و نيازهاي اجتماعي در رده‌ي سوم و نياز به ايمني  در رده‌ي چهارم و نيازهاي جسماني در رده‌ي آخر قرار مي‌گيرد. اين نظريه اگر چه براي انسانهاي معمولي و در شرايط معمولي تا حدودي صحيح به نظر مي‌رسد، ولي با دقت به علل و عوامل  عميق درباره‌ي رفتارها و مختصات ذاتي انسانها، لازم است كه يك بررسي و تحقيق دقيقتري در اين مسئله (انسان سالم از ديدگاه نيازها و تقدم و تاخر و طرق برآوردن آنها، داشته باشيم.) براي  سالم‌سازي حيات انساني، نخست بايد شخصيت سالم و مديريت آن را در هر يك از سه گروه نيازهاي اساسي مورد تحقيق قرار بدهيم. اين حقيقت را متفكراني كه انسان‌شناسي را در شناخت  رفتارهاي او آنهم رفتارهاي معلول نيازهاي مادي و جسماني خلاصه مي‌كنند، و موضوع شخصيت سالم را در به وجود آوردن انسان سالم، يا بكلي ناديده مي‌گيرند و يا در يك موقعيت بي‌اهميت  قرار مي‌دهند، صدمه‌اي غير قابل جبران به انسان‌شناسي و انسان‌سازي وارد مي‌آورند!بايد با كمال صراحت و قاطعيت بگوييم: احساس بي‌نيازي از مديريت شخصيت سالم براي به وجود آمدن  انسان سالم، مساوي است با توقع معلول صحيح و سالم بدون علت صحيح و سالم! چنين توقعي شبيه به اين است كه شما هزاران كارتهاي نشان‌دهنده‌ي نامها و موضوعات و شماره‌هاي اصلي  و فرعي و مشخصات قفسه‌هاي يك كتابخانه معظم را كه در كارتكسهاي مشخص با كمال ترتيب قرار داده‌ايد، از ارتفاع صد متري در هوايي كه بادهاي متنوع وزيدن گرفته است، رها كنيد و  انتظار داشته باشيد كه همه‌ي آن كارتها با كمال نظم و ترتيب بيايند و هر يك در جاي خود قرار بگيرند! در صورتي كه گاهي براي تشخيص يك نياز واقعي و انتخاب طريق يا طرق مرتفع  ساختن آن، در جنگل حوادث بيروني و دروني به حذف و انتخابهاي متعدد و متنوع نيازمند مي‌شويم. بهمين جهت است كه مي‌گوييم: حيات آدمي اگر از طرف عوامل جبري يا اجتماعي و  سياسي توجيه جبري نشود و از طرف ديگر، شخصيت سالم دروني هم نتواند مديريت وجود آدمي را به اهداف معقول كه رو به هدف اعلاي حيات بايد تنظيم شوند، به عهده بگيرد، زندگي  چنين انساني در نوسانات بي‌نظمي بلكه در طوفاني از تضادها و تناقضها سپري خواهد گشت.سعيكم شتي تناقض اندريد           روز مي‌دوزيد و شب برمي‌دريد (مولوي)اين است روشن‌ترين و  قاطعانه‌ترين دليل براي لزوم مديريت شخص سالم براي زندگي سالم يك انسان. در آغاز بحث، اصول نيازها را بر سه قسم عمده تقسيم كرديم: 1. نيازهاي مادي و جسماني طبيعي. 2. نيازهاي مربوط به زندگي توجيه‌شده‌ي خاص در جامعه. 3. نيازهاي حيات تكاملي كه مي‌تواند حيات انسان را رو به هدف اعلي به حركت درآورد. براي مديريت هر يك از اين سه نوع نيازها، فعاليتي خاص  شخصيتي لازم است كه از پراكندگي انگيزه‌ها و پديده‌ها و شئون حيات جلوگيري نموده و زمينه‌ي حركت پويا و هدفدار را كه بهترين مختص حيات يك انسان سالم است، آماده نمايد.فعاليت  شخصيتي يكم- عبارتست از (صيانت ذات طبيعي محض) (يا خود طبيعي) كه اشراف و آگاهي به نيازهاي مادي و جسماني محض و موازنه‌ي اهم و مهم و انتخاب طرق مرتفع ساختن آنها را  مديريت مي‌نمايد.فعاليت شخصيتي دوم- عبارتست از (صيانت ذات) مربوط به زندگي توجيهي خاص در جامعه كه شامل عناصر متنوع فرهنگي، حقوقي، سياسي، و اقتصاد اجتماعي و غيرذلك  مي‌باشد.فعاليت شخصيتي سوم- عبارتست از (صيانت ذات در مسير حيات تكاملي) كه زمينه را براي حركت به سوي هدف اعلي زندگي را در انسان سالم آماده مي‌سازد. اين مسئله كه آيا هر  يك از اين سه نوع فعاليت شخصيتي مستند به يك شخصيت يا (من، ذات، خود) خاص مي‌باشد، يا يك شخصيت (يا من … ) است كه با داشتن نيروها و عوامل متعدد و متنوع، مي‌تواند هر يك  از سه گروه نيازهاي عمده را مديريت نمايد، هنوز به تحقيق نهايي نرسيده است. و فرورفتن افراطي در رفتارشناسي كه معلول‌شناسي است، مانع از نفوذ علمي و معرفتي در اعماق درون انسان‌ها براي يافتن علت است كه (شخصيت)  (هويت اساسي وجود آدمي) نام اصلي آن است. آن هويت اساسي كه در جدول موضوعات و مسائل علوم انساني، در خانه‌ي آخر پس از صد موضوع و مسئله قرار داده مي‌شود! اگر چه در  مباحث و بررسي‌هاي رسمي، ممكن است در خانه‌ي اول جدول قرار بگيرد، ولي مي‌دانيم از نظر اهتمام و جديت لازم با آن مسائل و موضوعات برابري نمي‌كند و همين بي‌اعتنايي باعث مي‌شود  كه موضوع خانه‌ي صدم جدول، تمامي محتويات كل جدول را بي‌اعتبار بسازد. براي احساس اهميت حياتي شخصيت سالم در وجود انسان سالم و به ثمر رساندن علوم انساني و متوجه ساختن  كاركنان اين علوم به اينكه هر قدر كه آنان از اهميت شخصيت در حيات مادي و معنوي انسان و ارزشهاي آن بكاهند، بهمان مقدار علوم انساني آنان اعتبار خود را از دست خواهد داد، ضروري  به نظر مي‌رسد كه گرفتاري علاج‌ناپذير درون انسانها را به تناقض صريح در صورت كاستن عظمت و ضرورت مديريت شخصيت سالم در وجود انسان سالم، روشن بسازيم و بيان كنيم كه  بدون شخصيت يا با وجود شخصيت ناسالم در درون انسانها، محال است كه ما بتوانيم يك زندگي سالم داشته باشيم.براي توضيح اين گرفتاري، شما مي‌توانيد به برخي از كتابهاي روانشناسي  كه رفتاريها را بر علل آن (شخصيت و عوامل به وجودآورنده‌ي آنها) مقدم مي‌دارد مراجعه فرماييد. و نيز مي‌توانيد به نوشته‌ي داستايوسكي درباره‌ي پيدا كردن چاره‌ي تضادها و تناقض‌هاي  دروني انسان (يادداشتهاي زيرزميني) مراجعه نماييد در اين نوشته، خواهيد ديد اين نويسنده‌ي بزرگ (كه واقعا به بسياري از ابعاد و زواياي درون آدمي سر كشيده و معلومات خوبي را از آنها  بهره‌برداري نموده و در اختيار مردم گذاشته است.) به جهت عدم توجه جدي به حقيقت شخصيت و كاربرد شگفت‌انگيز آن در مديريت وجود انسان سالم (در همه‌ي قلمرو حيات) مجبور شده  است اهميت را به (مي‌خواهم) شخصي افراد انساني نسبت بدهد و ملاك زندگي مورد رضايت انسان را، اشباع همان (مي‌خواهم) تلقي نمايد! و در نتيجه عقل و خرد و منطق و احترام و آرامش  و سعادت و ديگر عوامل حيات آدميان را قداي آن (مي‌خواهم) نمايد! در صورتي كه اگر داستايوسكي با آن ذهن عالي و هوش سرشار و قلم زيبا، شخصيت را مورد دقت قرار مي‌داد، و مديريت  همه‌ي انديشه‌ها و تعقل‌ها و خردگراييها و علم و معرفت و (مي‌خواهم)هاي شخصي را به شخصيت واگذار مي‌كرد، قطعي است كه هم تضاد و تناقض مابين عقل و خرد و منطق از يك طرف و  (مي‌خواهم)هاي شخصي از طرف ديگر، مرتفع مي‌گشت و هم، گام بسيار موثري در راه به وجود آوردن حيات سالم مي‌داشت.آقايان من، آيا مي‌توانيد بگوئيد: حقيقتا براي بشر چيزي كه پربهاتر  و مصلحت‌آميزتر از بزرگترين منافع و مصالحش باشد وجود ندارد؟ و يا (به دليل اينكه منطق را گم نكنيم)، اين طور بگوييم كه مصلحتي وجود دارد كه افضل جمله‌ي مصالح بشري است، ولي  در تمام قاموسهاي مصالح و منافع كه نگاه كنيم هميشه از قلم مي‌افتد، اين مصلحتي است كه مهمتر و قوي‌تر و بزرگتر از كليه مصالح ديگر است. اين مصلحتي است كه به خاطر آن بشر آماده  است و مي‌تواند به تمام مصالح و منافع مشخص و تعيين شده‌ي قبلي پشت پا بزند و همه‌ي قوانين آنها را نيز به دست نسيان بسپارد و عليه تمام آنها عمل كند، يعني عليه عقل، عليه احترام و  آرامش و خوشبختي رفتار كند. خلاصه عليه تمام اين خواص و منافع خوب و قشنگ عمل كند، فقط به خاطر حفظ اين بزرگترين و مصلحت آميزترين مصلحتهايش، به خاطر اين مصلحتي كه  براي او پربهاتر از هر چيز است. مي‌شنويم كه مي‌خواهيد حرفم را قطع كنيد و بگوييد: (با تمام اين احوال كه مي‌گويي، آن مصلحت نيز مصلحتي است بين مصلحتها) اما كمي تحمل كنيد، تا  بيشتر توضيح بدهم. آنچه مي‌گويم مربوط به امري واهي و خيالي نيست، بلكه به دليلي كه اقامه مي‌كنم ربط دارد. اين مصلحتي كه اسم بردم تنها به همين دليل قابل توجه است كه از سياهه‌ها و  طبقه‌بندي‌هاي معمولي كه براي مصلحتهاي ديگر مي‌كنند خارج است و تمام آنها را خراب مي‌كند. همه‌ي آن قواعدي كه بشردوستها جهت غني كردن، يا سعادتمند كردن ما خاكيان، وضع يا  تقرير كرده‌اند، همه را زير پا مي‌گذارد و خراب مي‌كند، همه‌ي آنها را غير ممكن مي‌كند.قبل از اينكه نام اين مصلحت بخصوص را ببرم، مي‌خواهم خودم را به خطر بيندازم، و آشكارا و عريان  بگويم كه جمله اين روشها و راهنمايي‌هاي قشنگ، تمام اين تئوريها و قوانين- كه براي مردم تمايلات حقيقي و عادي ايشان را توضيح مي‌دهد، و پس از توضيح براي اجراي آن تمايلات مردم  را مجبور مي‌كند كه خوبتر شوند و نجيبانه زندگي كنند- به عقيده‌ي من تمام اين روشهاي پيشنهادي هيچ نيست جز منطق خشك و جامد، بله منطق خشك و جامد.اين تئوري اصلاح بشريت، و  تصحيح زندگي او با روش نو، و به وسيله‌ي راهنمايي و تهيه روشهايي كه مصالح او در برداشته باشد، تقريبا چيزي شبيه به آن است كه … كه مثلا باكل مدعي شده بود. او مي‌گفت: (كه انسان در اثر تمدن فرهنگ به تدريج نرمتر و آرامتر مي‌شود و  كم‌كم از وحشيگري و خون آشاميدنش كاسته مي‌گردد تا به جايي مي‌رسد كه ديگر به درد جنگ و ستيز نمي‌خورد.) خيال مي‌كنم اين آقا فقط به وسيله‌ي استدلال منطقي خشك و جامد به اين  نتيجه رسيده باشد، ولي چه مي‌شود كرد كه بشر تمايل عاشقانه‌اي براي سيستم ساختن و روش درست كردن دارد و براي نتايج و مقدمات تجريدي كه بصرف تعقل صورت گرفته است، ارزش  فوق‌العاده‌اي قائل مي‌شود، و هميشه آماده است كه تعمدا واقعيتها را نديده بگيرد. فقط براي اينكه به مقوله‌ها و مقدمات و نتايج منطقيش لطمه نخورد حاضر است كه! چشمش نبيند و يا گوشش  نشنود، تا سيستم‌هايي كه ساخته است همانطور كه هستند باقي بمانند!اما اين طوري كه نمي‌شود، آقايان من! چشمتان را بازكنيد، اطرافتان را نگاه كنيد! خون چون رودخانه‌اي جاري است، آنهم  چطور؟ تمامش بر طبق قوانين و دستورات مسيح، مثل اينكه شامپاين مي‌ريزند خون مي‌ريزند. همين قرن نوزدهم را از خاطر بگذرانيد، به همين قرني كه آقاي … نيز در آن قرن زندگي مي‌كر ده‌اند توجه كنيد: ناپلئون داريم، هم بناپارت و هم سومي، بعد مي‌آييم بر سر آمريكاي شمالي، جنگهاي ممتد و تقريبا دائمي، جدالهاي مسخره‌ي داخلي در اروپاي شمالي و غيره، حالا خواهش  مي‌كنم بفرماييد كه چگونه و كجا فرهنگ و تمدن، ما را ترمز كرده است؟ فرهنگ قوه‌ي دراكه‌ي مردم را زيادتر كرده و تمييز چند جهتي را در ايشان افزايش بخشيده است و … و تقريبا كار  فرهنگ همين است و مي‌گويم كه درست در اثر ترقي و تكامل همين قوه‌ي دراكه است كه بالاخره بشر توانسته است در خونريزي نيز نوعي لذت پيدا كند و به اينكار ادامه بدهد. هنوز هم  همينطور رفتار مي‌كند. آيا هيچ توجه كرده‌ايد، كه دقيق‌ترين مردمان خونريز و خون‌آشام و جاني، تقريبا همه بدون استثناء از جمله‌ي متمدن‌ترين مردم بوده‌اند؟ مردمي بوده‌اند كه حتي آتيلا و  رازين و استنكاج (رهبر طغيان قراق‌ها در سال 1667-1671 كه در آن 71 نفر اعدام شدند) را با ايشان اصلا نمي‌توان مقايسه كرد، و اگر ايشان، اين مردم مانند آتيلا و رازين معروف نشده‌اند  فقط از اين جهت است، كه زياد هستند، همه جا پيدا مي‌شوند، خيلي معمولي هستند، كسي به آنها توجه نمي‌كند، همه از ديدن ايشان خسته شده‌ايم، و حوصله نداريم كه در جست جويشان باشيم و نشانشان كنيم.بهر تقدير بشر در سايه‌ي تمدن نه تنها تشنه بخون‌تر از سابق شده است، بلكه به صورت زشت‌تر و پست‌تري خون آشام شده است، خيلي پست‌تر و  نفرت‌انگيزتر از آنچه در سابق بود، زيرا سابقا در خونريزيهايي كه مي‌كرد عدالت و حقانيت مي‌ديد و با وجداني آسوده هم‌نوعش را مي‌كشت، كسي را مي‌كشت كه به عقيده‌ي وي بايستي او را  بكشد، ولي حالا با اينكه مدتهاست مي‌دانيم كه اينكار كاري است بسيار پست و پليد و زشت، با وجود اين خيلي بيشتر از سابق خون خلق را مي‌ريزيم. خوب، كدام خونريزي بدتر است؟  خودتان قضاوت كنيد! معروف است كه كلئوپاتر (ببخشيد از اين مثالهايي كه مربوط به عهد عتيق است)- دوست مي‌داشت كه سنجاقهاي طلائي را به سينه كنيزان و نديمه‌هايش فروكند، و از  صداي ضجه و شيون ايشان لذت ببرد. خواهيد گفت كه: اين كار از نظر نسبي زماني كه بگوييم، مربوط به عهد بربريت مي‌شود به حالا چه؟ مي‌گويم: امروز هم در عهد بربريت زندگي مي‌كنيم-  با در نظر گرفتن خصوصيت زماني حالا هم با سنجاق به سينه ديگران فرومي‌كنيم. و با اينكه بشر امروز نسبت به عهد بربريت در پاره‌اي جهات علمي و مسائل مادي پيشرفت كرده است، و  مي‌تواند دقيق‌تر و روشن‌تر از قديم به دنيا نگاه كند و تحقيق كند ولي هنوز عادت نكرده است رفتارش را با عقل و خرد و عملش هم آهنگ سازد، و آن گونه عمل كند كه علم به او آموخته  است.آقايان من! مي‌بينم كه هنوز هم كاملا مطمئنيد، و قطع داريد كه بالاخره بشر روزي عاداتي را كه گفتيم فراخواهد گرفت. مي‌گوييد وقتي كه آخرين باقيمانده‌هاي عادات احمقانه‌ي گذشته  از يادش فت، آن وقت عاقلانه رفتار خواهد كرد، آن وقت عقل سالم با كمك علم و دانش، طبيعت بشري را كاملا تربيت مي‌كند و او را به مرد خردمندي تبديل مي‌نمايد، و در آن صورت به  تنها راه عقلائي موجود رهبريش مي‌كند، و در آن روز ديگر به اختيار و آزادانه به راه غلط و خطا نخواهد رفت، و به اين فساد عالمگير خاتمه خواهد بخشيد. چنين بگويم كه خواسته‌ها و  تمايلات طبيعيش را، ديگر بي‌اراده و بي‌اختيار فراموش نخواهد كرد، و از آنها پرهيز نخواهد نمود. بله حتي شما به اين عقيده‌ي خودتان چيزي ديگري مي‌افزاييد و مي‌گوييد: در آن تاريخ نفس  علم، آموزگار بشر مي‌شود. (با اينكه به نظر من اين علم هم كه مي‌گوييد، فقط چيز لوكس و تفنني است)- باز مي‌گوييد كه آن بشر ديگر خودخواهي و خواهش بيجا ندارد، هيچوقت هم نداشته  است! مي‌گوييد كه بشر از نظر علمي چيزي نيست جز يك پنجه و دسته‌ي پيانو يا يك ارگ دوار دستي، و مي‌گوييد كه غير از ما در عالم وجود قوانين طبيعي نيز هستند مثلا بشر آنچه را كه  مي‌خواهد بكند نه به دليل تمايلات شخصي و اراديش مي‌كند بلكه كاملا خودبخود صورت مي‌پذيرد، طبق قوانين طبيعي. در نتيجه و بحساب شما فقط كافي است كه ما اين قوانين را كشف  كنيم. وقتي كشف كرديم ديگر بشر نسبت به اعمالي كه مي‌كند مطلقا مسئول نيست. و خواهد توانست كه يك زندگاني بي‌نهايت (لذتبخش و منطقي بدست بياورد) و رفتار مردم را طبق اين  قوانين به صورت رياضي در مي‌آوريم و مانند جدول لگاريتم مثلا آنها را تا 1068000 حساب مي‌كنيم و اين صورتها و حسابها را در تقويم يا در كتابچه‌اي يادداشت مي‌كنيم، و يا كمي بهتر و  مفصلتر آن را در چند جلد كتاب خوب نقل مي‌كنيم و منتشر مي‌كنيم.اين مجلدات چيزي مي‌شود مثلا شبيه به دائره‌المعارف امروزي كه در آن همه‌ي اعمال و افعال صحيح مردم را دقيقا حساب  كرده، و جمع و تفريق كرده و نوشته‌ايم، در آن روزگا، ديگر در هيچ نقطه از عالم رفتار و اعمال غيرمنتظره و ماجراي مختلفه و ناباب اتفاق نخواهد افتاد. آنگاه- (آقايان من، اينها همه‌اش  عقيده‌ي شماست)- نسبتها و روابط جديد اقتصادي پيدا مي‌شود، قوانين و روابطي كه آنها نيز دقيقا حساب شده، و مانند روابط اجتماعي بصورت رياضي سنجيده شده است. با يك چشم برهم زدن تمام سوالات و  اشكالات مردم حل مي‌شود و از بين مي‌رود.- فقط براي اينكه ما قبلا كليه‌ي جوابهاي لازم علمي را در قوانين و روابط پيش‌بيني كرده‌ايم و حاضر داريم سپس براي مردم قصري از بلور آماده  مي‌شود و سپس … خلاصه كلام، سپس مرغ افسانه‌اي هماي سعادت به پرواز درمي‌آيد و به بام اين كاخ بلوري مي‌نشيند و … خوب طبيعي است كه اجراي اين خيالات را نمي‌توان ضمانت كرد  (حالا ديگر خودم صحبت مي‌كنم.) در آن صورت زندگاني ما بسيار خسته‌كننده مي‌شود- زيرا اگر چنان شد، اگر همه‌ي چيزها دقيقا حساب شد چه بايد بكنيم؟- چون به همان نسبتي كه زندگي  بسيار عاقلانه‌اي فراهم مي‌شود، ولي در اثر همين خسته‌كننده بودن و يكنواخت بودن آن، چه فكرهايي كه براي مردم پيش نمي‌آيد. آن سنجاقهاي طلائي كه قبلا گفتم نيز به دليل همين  خسته‌كننده بودن، و يكنواخت بودن زندگي در سينه‌ي كنيزكان كلئوپاتر فرو مي‌رفت و الا علت ديگر نداشت، خوب، بهتر است كه از آنجا صحبت نكنيم، و از همه پليدتر و نفرت‌انگيزتر اين  است كه پس از فروكردن سنجاقها در سينه‌ي ديگران خوشحال و شاد هم مي‌شويم و كيف مي‌كنيم.با همه‌ي اين احوال بشر احمق است، بي‌نهايت احمق است و يا اگر احمق هم نباشد خيلي  حق‌ناشناس و بي‌سپاس است، به طوري كه اگر بخواهيم از او حق ناشناستري را بجوييم بايستي با چراغ بگرديم و نيابيم. مثلا در آن روز طلائي كه شما مي‌گوييد، اگر يك نفر جنتلمن پيدا شد و  بي‌مقدمه، و در ميان اين همه سعادت، و زندگي بسيار عاقلانه‌ي عمومي، جلوي ما سبز شد، و دستهايش را بكمرش زد، و قيافه‌ي مسخره‌كننده‌اي به خودش گرفت و به ما گفت كه: (حاضرين  محترم، خوب، حالا كه چي، آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه اين عقل و منطق را با نوك پا دور بريزيم و همه‌ي اين لگاريتم‌نويسيها و حسابهاي منفور و منحوس را به جهنم بفرستيم؟ تا  بتوانيم مانند سابق باز به تمايلات مجنونانه‌ي خود بپردازيم و همانطور كه زندگي مي‌كرديم بكنيم؟!) اگر چنين آقايي پيدا شد من به هيچ وجه تعجب نمي‌كنم، زيرا بشر بي‌سپاس است و قدر  دنياي طلائي كه شما براي او تهيه ديده‌ايد نمي‌داند. تازه، كار اين آقاي جنتلمن اينقدر زشت نيست، فقط كمي نيشدار، زننده و ناخوشايند است.زشت‌تر از آن اين است كه آن آقاي جنتلمن-  (شايد)- نخير چه مي گويم، حتما و قطعا موافقيني پيدا خواهد كرد- خوب بشر را چنين آفريده‌اند. از دلايل و انگيزه‌هاي بسيار پوچ و بي‌معني كه اصلا به گفتنش نمي‌ارزد براي خودش بهانه مي‌جويد و به آنها عمل  مي‌كند: چون بشر هر كه باشد، هميشه و در همه حال دوست دارد، چنان كند كه مي‌خواهد و به هيچ وجه خود را ملزم نمي‌داند، آنچنان كه عقل سالم و مصلحت او ايجاب مي‌كند و به او امر  مي‌دهد و اينكه قادر نيستيم حتي عليه مصالح شخصي خودمان هم اقدام به امري كنيم، و اينكه گاهي مي‌شود كه حتما بايستي كه اين چنين بخواهيم و بكنيم- اين مطلب جزء عقايد من و يكي  از انديشه‌هاي من است. اراده‌ي شخصي و آزاد بشر، تمايلات انفرادي و به نظر من حتي احمقانه‌ترين آنها، خيالات و فانتزي‌هايي كه خودش ساخته و پرداخته، و گاهي تا سرحد جنون ممكن  است پيش رفته باشد، همين‌ها، درست همين چيزهاست، كه در هيچ قاموس، و سياهه و صورتي از مصالح و منافع نوشته نشده است، و هم اينهاست كه من آنها را مصلحت‌آميزترين مصالح نام  گذاشتم، محال است كه بتوان اينها را طبقه‌بندي كرد- وجود همين عوامل است كه تمام تئوري‌ها، روشها و سيستم‌هاي عاقلانه اشتباه درمي‌آيد و به كلي از بين مي‌رود. اين آقايان دانشمندان و  علماي علم الاجتماع از كجا مي‌دانند كه بشر به اراده‌اي نجيبانه و موقر و طبيعي و عادي بايد احتياج داشته باشد و احتياج دارد؟ چه شد به اين فكر و انديشه پرداختند، كه بدون كوچكترين  شك و ترديد اظهار دارند و بپذيرند، كه حتما بشر اراده‌اي عاقلانه و مصلحت‌آميز لازم دارد؟انسان فقط و فقط تسليم تمايلات مستقل خودش است، و هم آن را لازم دارد و بس- اين استقلال  هرچه گران تمام شود، و به هر كجا او را بكشاند و با خود ببرد فرق نخواهد كرد. هم آن را مي‌خواهد. و اما اين اراده فقط شيطان مي‌داند كه … باز مي‌شنوم كه قهقه را سرداده‌ايد و حرفم را  قطع مي‌كنيد كه: هاهاها اراده! اراده كه اصلا و حقيقتا وجود خارجي ندارد، علم امروز بشر را كاملا تشريح كرده است، و همه مي‌دانيم كه اين اراده‌ي به اصطلاح آزاد، چيز ديگري نيست، جز …  آقايان من، اندكي صبر كنيد خودم نيز مي‌خواستم همين مطلب را شروع كنم! اقرار مي‌كنم، كه وقتي اين ايراد شما به خاطرم رسيد تقريبا ترسيدم. درست به جايي رسيده بودم، كه مي‌خواستم  بگويم كه اين اراده را شيطان فقط مي‌داند، كه ممكن است به چيزهايي مربوط باشد، و ما بايستي نمي‌دانم به دليل داشتن و يا نداشتن آن از خدا تشكر كنيم و... يك مرتبه به ياد علم، همان  علمي كه مي‌فرماييد، افتادم و … شما حرفم را قطع كرديد. خوب ما فرض مي‌كنيم كه يك روز واقعا فرمول تمام آرزوها و اميال خودمان را پيدا كنيم، منظورم اين است كه بفهميم كه اين اميال و  طلب‌ها از چه چيزهايي تبعيت مي‌كنند، و به چه چيزهايي بستگي دارند، و در واقع بر طبق چه قوانيني و نظاماتي ايجاد مي‌شوند، و چگونه تعميم پيدا مي‌كنند، در صورتهاي مختلف و متضاد به  چه و كدام جهت متوجه مي‌گردند و غيره، خلاصه، بتوانيم فرمول صحيح منطبق بر رياضي آنها را پيدا كنيم- در آنصورت بشر فورا و در هر جا كه ميسرش مي‌گرديد دست از خواسته‌هايش  برمي‌داشت، و به هيچ وجه ميل نداشت كه اراده داشته باشد. چه لذتي دارد كه آدمي هر چه مي‌خواهد از روي تقويم و حساب بخواهد؟تازه به اينجا ختم نمي‌شد، در آنصورت انسانها به شكل  پيانو يا ارگ دستي درمي‌آمدند و يا چيزي شبيه به اين آلات و ادوات موسيقي، زيرا انسان بدون تمايلات، آرزوها و طلبهايش، بدون اراده‌اش، چه مي‌تواند باشد جز يك كوك تار يا پنجه‌ي  پيانو؟ عقيده‌ي شما چيست؟ باز هم بايد در بديهيات تحقيق كنيم- آيا فرضي كه كرديم ممكن است تحقق يابد يا نه؟ بالاخره تصميمتان را بگيريد و بگوييد كه: (هوم‌م … اراده‌ي ما در اثر برداشت و جهان‌بيني‌هاي مغلوط و اشتباه، فعلا طوري شده است كه، مصالح ما را منحرف و غلط مي‌جويد و مي‌طلبد. به همين دليل غالبا ما در طلب بي‌معني كامل  هستيم، در طلب بي‌معنيها هستيم، زيرا براثر ناداني و احمقي، در اين بي‌معني‌ها، راحت‌ترين و آسوده‌ترين راه را جهت رسيدن به چيزي كه ظاهرا اصلاح است، مي‌بينيم و همانرا انتخاب مي‌كنيم.  ولي وقتي كه همه چيز توضيح و تشريح شد، و سفيد و سياه را مشخص كرديم (و البته اينكار به هيچ وجه غيرممكن نيست، و اين ادعا كه قبلا فرض كنيم و پيش‌بيني كنيم، كه بشر هيچوقت  پي به قوانين مخصوص طبيعت نخواهد برد، كاملا بي‌معني و پوچ است.) در آن صورت امري بديهي است، كه ديگر آرزوها و تمايلاتي وجود نخواهد داشت، چون خواسته‌هاي ما وقتي يكبار با  عقل همراه شد، آنگاه ما نيز هرچه را كه بخواهيم عقلائي مي‌خواهيم، چون امروز ما فقط با عقل فكر مي‌كنيم، ولي ما عقلمان را نمي‌خواهيم، و در نتيجه ممكن است كه هر چيز، ولو مضر و غير  صالح باشد بتوانيم، آرزو كنيم و بخواهيم … اما در آن روز چون كليه‌ي آرزوها و افكارمان را دقيقا قبلا حساب خواهيم كرد و يكبار براي هميشه قوانين اين اراده‌ي آزاد را كه مي‌گويند كشف  خواهد شد، و بالنتيجه محصول كار ما همان تقويم و صورت سياهه مي‌شود، به طوري مي‌شود كه باز ما عملا از روي اين تقويم و صورت سياهه، اراده خواهيم كرد، و اگر چيزي بخواهيم بر  طبق آن صورت خواهيم خواست، زيرا وقتي براي من حساب كردند، و ثابت كردند، كه اگر مثلا روزي به يك نفر در خيابان دهن‌كجي كردم، فقط به اين دليل اينكار را كرده‌ام، كه مجبور بودم و  بايستي در آن لحظه آن كار را مي‌كردم، يعني در آن دقيقه حتما مي‌بايستي تغيير قيافه مي‌دادم و دهن‌كجي كردن خود را مي‌نماياندم.حالا مي‌خواهم بدانم كه در آن صورت، ديگر چه آزادي براي  من باقي مي‌ماند؟ بخصوص در صورتي كه شخص فهميده و تحصيل‌كرده‌اي نيز باشم و تحصيلات علمي خودم را هم مثلا در يكي از دانشكده‌ها به پايان رسانيده باشم. پس مي‌توانم سي سال  زندگاني خودم را قبلا پيش‌بيني و حساب كنم. يك كلام، اگر به آنجا رسيديم، بجاي ثابت و لايتغير رسيديم، ديگر بهمان نهج ادامه مي‌يابد و ما مجبور هستيم، هرچه كه هست همانطور بپذيريم،  بله، در آن صورت پي‌درپي بايد بخود تلقين كنيم كه طبيعت در صورتي هم كه ما ناراضي باشيم و به علتي مويه و فرياد و فغان كنيم، و از خود عدم رضايت و تسليم نشان بدهيم و پكر باشيم،  از ما نمي‌پرسد، چه مي‌خواهي و اراده‌ي تو چيست. بايد هر چيزي را چنانچه هست بپذيريم و قبول كنيم، نه آنچنان كه ميل داريم باشد، اگر واقعا بر طبق اين تقويم حساب شده عمل كنيم، و …  و مثلا قرع و انبيق شيميايي خواهد شد كه مي‌دانيم از آن چه بيرون مي‌آيد، و خوب، در آن صورت نيز كاري نمي‌توان كرد، بايد محصول اين قرع و انبيق را نيز همچنان كه هست بپذيريم، و الا  طبيعت خودش بدون در نظر گرفتن تمايل شما هرچه بخواهد و بپذيرد اجرا مي‌كند، و از شما نمي‌پرسد كه چه بايدش كرد … ) آفرين! احسنت، اتفاقا عقيده‌ي من نيز مو به مو هم اين است.  آقايان من، البته مرا مي‌بخشيد كه مدتي است از فلسفه كنار كشيده‌ام، زيرا در اثر اين كار چهل سال تاريكي داشتم! پس حالا مي‌توانيد لطفا به من اجازه بدهيد كمي تصور و خيال كنم توجه كنيد:  آقايان من، عقل و خرد چيز خوبي است، هيچ كس بر اين مطلب اعتراضي ندارد، ولي عقل و خرد هميشه عقل و خرد است و عقل و خرد خواهد بود، و تنها غذاي روان و فكر آدمي است، در  صورتي كه اميال و خواهشها، برعكس اين عقل و خرد نمايشي از مجموع زندگاني بشري است. مي‌خواهم بگويم، كليه‌ي زندگاني بشري و هرچه در زير و بم اين زندگاني وجود دارد است، و  اگر اين زندگاني در تظاهرات آشكارش، به صورت مبتذل، ژنده، پوسيده و پليدي نيز جلوه كند، باز هم زندگي است، و به عقل و درايت ربطي ندارد، زندگي است و نه يك فرمول رياضي،  جذر و كعب و معادله.تعريف شخصيت سالم واضح است ما تاكنون توانايي تعريف حقيقي شخصيت سالم را با اين فلسفه‌ها و علومي كه تاكنون به دست آورده‌ايم، نداريم. مخصوصا با در نظر  داشتن اينكه ما بايد هم يك تعريف يا حداقل يك توصيف رضايت‌بخش درباره‌ي شخصيت داشته باشيم و هم درباره‌ي مفهوم سالم، تا بتوانيم براي شناخت شخصيت سالم، مفاهيمي روشن و  قابل قبول را مطرح نماييم. ما براي شناخت شخصيت هيچ راهي جز توصيف مختصات آن نداريم، زيرا درك و دريافت حضوري ما درباره‌ي اين حقيقت، جز دريافت همان (من) فوق كميتها و  كيفيتها نيست و ما نمي‌توانيم ذات (من) يا (شخصيت) را مانند يك نمود فيزيكي ببينيم، يا آن را شهود كنيم، بلكه آنچه را كه درمي‌يابيم، حقيقي است كه با تعيين خود در مقابل (جز من) ما را به  خود متوجه مي‌سازد و خود همين توجه كه علم حضوري (خودآگاهي) ناميده مي‌شود، بدان جهت كه از خود (من) است (زيرا من هم مورد درك است و هم درك كننده) بازيگري را به  تماشاگري ما درمي‌آميزد و اين خود (من درك شده‌ي) خالص را در ديدگاه ما قرار نمي‌دهد. به همين جهت است كه ما مجبوريم براي دريافت (من) با شناخت مختصات آن وارد عمل شويم. اگر چه ما براي شناخت مفهوم (سالم) به مشكل علم حضوري دچار نمي‌شويم، ولي نسبي بودن اين پديده هم ما را از تعريف سالم به عنوان يك حقيقت مشخص، داراي هويت معين و  مختصات روشن جلوگيري مي‌نمايد. به هرحال، نخست بايد به اين مسئله توجه داشته باشيم كه (من) از همه جهات همان (شخصيت) نيست كه هرچه درباره‌ي آن بگوييم، درباره‌ي شخصيت  هم صدق كند. زيرا اطلاق و بي‌رنگي و حالت تجرد در (من) بيش از (شخصيت) است، ما وقتي كه (شخصيت) را در نظر مي‌آوريم، خصوصياتي ثابت را كه در درون يك انسان وجود دارد و در  توجيه رفتارهاي او موثر است، به نظر مي‌آوريم. در صورتي كه در موقع دريافت (من) خصوصيت مشخصي را درك نمي‌كنيم مگر پس از توجهات ثانوي و تذكر مستقل به خصائص دروني  انسان، مثلا وقتي كه مي‌گوييم: (شخصيت) استاد من، فورا مختصات رواني آن استاد كه به عنوان اركان اساسي (من) استادم بود، وارد ذهن خودآگاه من مي‌گردد، مانند: 1. هشيار بودن او. 2.  محبت عالي كه به دانشجويانش داشت. 3. تواضع و فروتني بسيار جالب او. 4. اشتياق وافر به افزودن مستمر به معلوماتش. 5. آرامش رواني در برابر غيرذلك پس از اين جهت مي‌توان گفت:  شخصيت عبارت از (من) تشخص‌يافته بوسيله مختصات معني.با نظر به مجموع ملاحظات فوق، اثبات مي‌شود كه براي تعريف يا توصيف شخصيت، مجبوريم كه استعدادها و قواها و ابعاد اين  حقيقت را مطرح كنيم. سپس مفهوم سالم را بررسي نموده و در نتيجه (شخصيت سالم) را تا آنجا كه امكان‌پذير است بشناسيم.نمونه‌اي از مختصات اساسي شخصيت:1. ارزشيابي و مديريت  واحدها و جريانات دروني، مانند مذهب گرايي، علم‌گرايي، تصورات، تصديقات، تجسيمات، تخيلات، انديشه، تعقل، وجدان با فعاليتهاي متنوعي كه دارد، محبت، عشق، فرهنگ گرايي،  تمدن‌خواهي، الهام‌ها، شهودها، ابداع، شك و يقين و ظن، لذائذ و آلام، خودآشنايي، خودسازماندهي، علم حضوري (خودهشياري)، اراده، تصميم، اختيار، سودجويي، فرار از زيان، وفاء به عهد،  اميد، آرزو، فداكاري و راه آرمانهاي اعلا، عفت، شجاعت، عدالت، حكمت، انجذاب بر بي‌نهايت، روياهاي صادقه، احساس وحدت عاليه با ديگر افراد همنوع. 2. ارزشيابي و مديريت ارتباطات  مابين (من) و (جز من). 3. ارزشيابي و مديريت انگيزه‌هايي كه از جهان بروني عيني يا عواملي دروني، با انسان در ارتباط قرار مي‌گيرد. 4. آمادگي دائمي براي تنظيم موجوديت انسان با آينده‌اي  كه با رويدادهاي يقيني يا احتمالي يا حدسي از راه مي‌رسند و با او ارتباط برقرار مي‌كنند. 5. افزون‌گرايي بي‌حد درباره‌ي هر آنچه كه سود و كمال خود را در آن مي‌بيند.آن حقيقتي كه مديريت  و توجيه و ارزشيابي موضوعات فوق (و با نظر به حالت تركيبي و فرعي آنها) و صدها برابر آنها را در صورت سالم بودن در يك (حيات معقول) بايد انجام بدهد، شخصيت است. تفاوت  شخصيتها با نظر به معلومات و تجارب و ظرفيت در برابر حوادث و حساسيت در مقابل برخي انگيزه‌ها و كمال‌جوئي بديهي است كه شخصيتهاي اشخاص در مقايسه با يكديگر، بسيار متفاوت  است، و به جهت همين تفاوتها است كه يك ملاك فراگير و قاعده‌ي واحده كاملا كلي براي شناخت و ارزيابي آنها، نمي‌توان عرضه نمود. شخصيت كسي كه از اندك معلومات و تجارب  بهره‌اي ندارد، چگونه قابل قياس است با كسي كه از معلومات و تجارب فراواني برخوردار است. كسي كه از شخصيت قوي در سازماندهي كاملي درون خود در برابر تندترين پيشامدها  برخوردار است، به هيچ وجه مشابهتي با آن كسي كه بنابر مثل معمولي (با يك كشمش گرمش مي شود و با يك غوره سردش مي‌شود) ندارد. عده‌اي را با چشمانمان مشاهده كرده‌ايم كه با يادگرفتن چند اصطلاح فريبنده و با خواندن چند مجلد كتاب ذوقي، تحملشان را چنان از دست دادند  كه حاضر به شنيدن حتي يك كلمه انتقاد نشدند! در برابر اين كم‌ظرفيتها، انسانهايي ديديم كه با داشتن دريايي از معلومات و به وجود آوردن صدها مسائلي ابداعي در فلسفه و علوم انساني،  كمترين خودنمايي و هياهو، حتي بدون ابراز اينكه (من هم موجودم) لحظات عمر پربارشان در ابديت معارف جاوداني سپري شد. با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي تا بي‌خبر بميرد در درد  خودپرستي گمان نمي‌رود هيچ انسان آگاه و خردمندي، پليدي كبر و غرور و خودخواهي را درك نكرده باشد. با جرئت مي‌توان گفت كه تقبيح و اهانتي كه بشريت در تمامي دورانها براي  خودخواهان ابراز كرده‌اند، درباره‌ي هيچ كسي روا نداشته‌اند. توجه فرماييد:تا جان به تن ببيني مشغول كار او باش           هر قبله‌اي كه بيني بهتر ز خودپرستي (حافظ)من غلام آنكه او در هر رباط            خويش را واصل نداند بر سماط (مولوي)هر كه را مردم سجودي مي‌كنند         زهرها در جان او مي‌آكنند (مولوي)شخصيت سالم در برابر شخصيت بيمار، يعني چه؟ هر موجود گياهي، حيواني و انساني كه با نظر به قوانين زندگي مخصوص به آن هويت طبيعي خود را در مسير ادامه‌ي حيات حفظ نموده و در جريان تاثير و تاثر كمالي قادر است در ارتباط با موجوداتي  كه با آنها (ارتباط با خويشتن، با خدا، با جهان هستي و با همنوع خود) در تماس قرار مي‌گيرد، آن هويت را با نظم مقرر خود، اداره كند. چنين موجودي از سلامت برخوردار است و بالعكس هر  موجودي كه از در فعاليت و جريان فوق (تاثير و تاثر كمالي) ناتوان باشد، به همان اندازه‌ي ناتواني، ناقص يا بيمار است. از اينجا روشن مي‌شود كه: سالم بودن شخصيت يك امر كاملا نسبي  است اصول و قواعد كلي سلامت جسماني بنابر تحقيقات بسيار فراوان كه در جنبه‌هاي بيولوژي و فيزيولوژي انسان، مخصوصا از نظر تندرستي و بيماري كه پزشكان صاحبنظر انجام داده‌اند،  روشن‌تر و مشخص‌تر است تا اصول و قواعد كلي سلامت رواني كه در روانشناسي و روانپزشكي و ديگر علوم مربوطه مطرح مي‌گردد، زيرا موضوع سلامت جسماني داراي نمودهاي فيزيكي و  فعاليتهاي شيميايي مي‌باشد و از اين جهت است كه وصول به مشتركات كلي پديده‌ي سلامت در بدن و اجزاء جسماني آن، ساده‌تر و مشخص‌تر است، از وصول به مشتركات كلي سلامت  جسماني داراي نمودهاي فيزيكي و فعاليتهاي شيميايي مي‌باشد و از اين جهت است كه وصول به مشتركات كلي پديده‌ي سلامت در بدن و اجزاء جسماني آن، ساده‌تر و مشخص‌تر است، از  وصول به مشتركات كلي سلامت در پديده‌ها و مسائل رواني.در يك عده اصول كلي‌تر، هر دو بعد انساني، مشتركاتي دارند، به عنوان مثال همانگونه كه براي بدني كه قدرت 10 ساعت كار  مفيد دارد، محدود كردن آن به 9 ساعت بدون هيچ علت منطقي، نوعي بيماري است و چشمي كه قدرت بينايي بسيار زيادي را دارد، محدود ساختن آن به بينايي‌هاي كمتر از آنچه كه توانايي  دارد، بدون علت صحيح، نوعي بيماري آن جزء از بدن محسوب مي‌گردد. همچنان شخصيتي كه قدرت اكتشاف و اختراع دارد، يا از خلاقيت ابداعي هنري برخوردار است و يا نبوغ مديريت  جمعي يا جامعه‌اي را دارا مي‌باشد، بدون علت منطقي، اين استعدادها را خنثي كند، قطعا چنين اشخاصي داراي شخصيت سالم نمي‌باشند. و بالعكس، كساني كه با فقدان معلومات لازم و كافي،  در صدد اظهار نظر در مسائلي كه نيازمند آن معلومات است، برآيند، مبتلا به نوعي بيماري هستند كه مي‌توان از فروع و مشتقات بيماري خودخواهي محسوب نمود. از همين جا معلوم مي‌شود  كه خنثي شدن استعدادهاي علم حضوري (خودهوشياري)، اراده، تصميم، اختيار، مذهب گرايي، علم‌گرايي، تصورات، تصديقات، تجسيمات، انديشه، تعقل، وجدان، محبت، عشق، عواطف  قانوني، فرهنگ گرايي، تمدن‌خواهي و غيرذلك، با امكان بهره‌برداي از آنها نوعي بيماري است كه بدون ترديد تاثير و تاثر قانوني شخصيت را در برابرانگيزگي آنها از بين مي‌برد، و اين  روشن‌ترين علامت بيماري شخصيت است. براي سالم‌سازي شخصيت و نجات دادن آن از يك بيماري مستمر كه از ديدگاه مذهب و اخلاق و فرهنگهاي انسان‌ساز پيشرو (خودخواهي) ناميده  مي‌شود، بايد براي بشر، راه مبارزه با تورم (خود طبيعي) را كه همان صيانت تكاملي ذات است تعليم نمود.در اين مبحث، نخستين مسئله بسيار شگفت‌انگيزي كه داريم، اين است كه با اين  عموميت و فراگيري بيماري (خودخواهي) كه اكثريت قريب به اتفاق افراد بشر را در همه‌ي جوامع و از آغاز تاريخ زندگي بشر در روي كره‌ي خاكي تاكنون مبتلاء نموده است آيا مي‌توانيم  بگوييم: بيماري شخصيت، خلاف قانون حيات انساني بوده و اصل اولي سلامت شخصيت است؟ به عبارت ديگر، پديده‌ي (خودخواهي) (ديدن خود، و اعتقاد درباره‌ي آن بزرگتر از آنچه كه  هست) لازمه‌ي چنين ديد و اعتقاد، دو انحراف پليد را به وجود مي‌آورد: انحراف يكم: طغيان بر اصول و قوانين مقرره بر صلاح زندگي افراد جامعه، گاهي اين بيماري به قدري شدت پيدا مي‌كند كه آدم خودخواه براي اينكه خودنمايي كند و خود تورم‌يافته‌اش را نشكند، حتي با  قواي طبيعي كه قدرت مقاومت در برابر آنها را ندارد، گلاويز مي‌شود و در نتيجه به زندگي خود پايان مي‌دهد! مثلا براي خودنمايي از جاي بلندي مي‌پرد! از سيلي عبور مي‌كند! با يك درنده‌اي  دست و پنجه نرم مي‌كند! و زندگي خود را در اين حماقت بازي از دست مي‌دهد. انحراف دوم: نگاه كردن به ديگران در درجه‌اي پايين‌تر از خود. اين مختص بيماري (خودخواهي) بوده است  كه حق‌كشي‌ها راه انداخته و حقوق‌ها را پايمال و دگرگون ساخته و جنگهاي خانمانسوز را به راه انداخته است. همانگونه كه خودخواهي منبع همه‌ي بيماريهاي شخصيتي است و بيماري  شخصيتي منشا همه‌ي انحرافات و پليديها و حق‌كشي‌ها و خونريزيها است، تعديل خودخواهي و مبدل كردن آن به (صيانت تكاملي ذات) منبع همه‌ي انواع خيرات و سعادتهاي فردي و  اجتماعي براي انسانها مي‌باشد.با توجه به انواع ارتباطات انسان در اين زندگاني، چهار قسم ارتباط وجود دارد كه اصل اساسي همه‌ي آنهاست: 1. ارتباط انسان با خويشتن، 2. ارتباط با خدا، 3. ارتباط انسان با جهان هستي، 4. ارتباط انسان با همنوع خود. آدم خودخواه با خودخواهي تعديل نيافته كه همان (صيانت طبيعي ذات) است در ارتباط با خويشتن، با عينك (خود تورم يافته)  مي‌نگرد و خود را بزرگتر و بي‌نيازتر از آنكه (هست) مي‌بيند، لذا طرف توجه انسان خودخواه، هرگز نمي‌تواند خويشتن حقيقي‌اش باشد، لذا با يك (خودساختگي) دائما در حال فريفتن  موجوديت خويشتن است، يعني مثلا او (1) است ولي دائما خود را، 100 مي‌بيند! گاهي هم خود را بي‌نهايت تلقي مي‌كند!! شگفتا! كه اين بيماري اصلي و تباه‌كننده با لذتي دروغين كه دارد،  سرتاسر تاريخ بشري را فراگرفته، جز مذهب و اخلاق الهي كه آن هم ريشه‌ي مذهبي دارد، علاج و دوايي ندارد، ولي همين بيماري بقدري تجاوزگر و كوركننده است كه همين علاج و دوا را  هم طرد مي‌كند!مي‌دانيد بيماري خودخواهي در دفع اين طبابت و رد اين علاج و دوا چه مي‌گويد؟ يك تسبيح به دست مي‌گيرد و با ذكر نامفهوم علم، علم، علم، علم … مذهب و اخلاق و ديگر  منابع ارزشي را به خيال خود از ميدان خارج مي‌كند و با تسليت به خويشتن (از طرف خود تورم‌يافته) سر به بالش راحت مي‌نهد و بامدادان در دانشگاهها و رسانه‌هاي گروهي دنيا، كشف جديد ي به اين عنوان كه (علم بلي!! مذهب و اخلاق نه!) اينجاست كه بشر به حد نصاب از (خودبيگانگي) مي‌رسد و فرياد مي‌زند: اي مرگ بيا كه زندگي ما را كشت. انسان خودخواه با خودخواهي  تعديل نيافته، در ارتباط با خدا، با آن خود تورم‌يافته، اگر در درونش جايي براي خدايابي و خداخواهي باقي مانده باشد، همواره خود را از خدا طلبكار مي‌داند! كه اگر از نظر جمال زيبايي او به  درجه حضرت يوسف (ع) نرسد و ثروتش از ثروت قارون 15 ريال كمتر باشد، و تواناييش به آن حد نباشد كه بتواند كهكشانها را با دست خود بردارد و در فضا بگرداند و يا يك لحظه سردرد  يا پادرد به سراغش بيايد، فتواي نامباركش چنين خواهد بود كه خدا عادل نيست! پس كو و كجاست آن عدالت الهي كه پيامبران و اولياء الله و حكماي راستين و عرفاء دم از آن مي‌زنند! اگر  تورم خود طبيعي اين انسان مقداري هم افزايش پيدا كند، تدريجا بجاي انا من الله، انا بالله، انا الي الله فرياد مي‌زند: (من خدايم!) يا اراده‌ي خود را چنان مطلق طلقي مي‌كند كه مي‌خواهد اراده‌ي  مطلقي كه گرداننده‌ي هستي است، از او پيروي كند. و يا مانند تكنيك زده‌هاي امروز كه بدين وسيله سلطه‌ها بدست آورده‌اند، با ادعاي (انسان خدايي) روشنفكري خود را به حد نصاب  برسانند! در آن هنگام كه خودخواهي تعديل يافت و خود طبيعي در مديريت وجود آدمي جاي خود را (به صيانت تكاملي ذات) خالي كرد.چهره بسيار زيباي شخصيت سالم با يك روشنايي  روشنگر، مديريت درون آدمي را به دست مي‌گيرد و طعم قرار گرفتن انسان را در جاذبيت خداوندي به او مي‌چشاند. اي مردم، اي هنرمندان، اي دانشمندان علوم انساني، اي فلاسفه، اي فرهنگ  سازان يقين بدانيد مادامي كه پديده‌ي خودخواهي تعديل نيافت و به درجه‌ي والاي (صيانت تكاملي ذات) نرسيد، توقع شخصيت سالم از اين انسانها كه شما با آنها سر و كار داريد، مانند توقع  يك آتش سوزان از آب سرد است كه نامي جز حماقت بي‌نهايت نمي‌توانيم براي آن پيدا كنيم. همانگونه كه توقع (حيات معقول) از زندگي دنيوي غوطه‌ور در تمايلات بي‌مهار و امواج طغياني  هوي و هوسها، نوعي جنون محسوب مي‌شود، همچنان توقع شخصيت سالم از آن نوع زندگي است كه همه چيز و همه كس را وسيله و خود را هدف تلقي مي‌كند!!چنين توقعاتي شبيه به  همان است كه ابوالحسن تهامي در آن قصيده‌ي جاوداني كه در رثاء فرزندش سروده، آورده است:1. و مكلف الايام ضد طباعها متطلب في الماء جذوه نار2. الدهر يخدع بالمني و يغص ان هنا  و يهدم ما بني ببوار(1. آن كسي كه از روزگار رو به سقوط و فنا، ضد طبيعت آن را مي‌خواهد، همانند كسي است كه قطعه‌هاي آتش را در آب مي‌جويد.) 2. (روزگار (همانند شخصيت بيمار) به  وسيله‌ي آرزوي بي‌اساس، انسان را مي‌فريبد. و اگر پديده‌ي گوارايي را پيش بياورد، غوطه‌ور در غصه مي‌سازد و آنچه را كه ساخته است با ناباودي ويرانش مي‌نمايد.)شرط انتقال از خود  طبيعي متورم (شخصيت ناسالم) به من كمالي (شخصيت سالم) چندان دشوار نيست زيرا آنچه كه لازم است سربلند كردن از لجن خود متورم به بالا و نگريستن به ملكوت هستي است اين سر  بلند كردن و اين نظاره تا به بارگاه هستي‌آفرين منتهي نگردد، پلك چشمان درون روي هم نيفتد. روزي حضرت موسي (ع) از خدا خواست كه گام به بارگاه ربوبيش گذارد، او در نيايش خود  چنين گفت: رب كيف اصل اليك؟ قال الله تعالي: قصدك لي وصلك الي (پروردگارا چگونه به تو برسم؟ خداوند فرمود: قصد وصول به من، همان و رسيدن به من همان.) اين نوع وصول از  (سيه‌چال شخصيت ناسالم) به (زمينه‌ي شخصيت سالم) نيز وجود دارد. يعني آغاز ورود به منطقه‌ي شخصيت سالم يك آگاهي و قصد و اختيار مي‌خواهد- آگاهي به اينكه (من جزئي از آن  آهنگ هستي، هستم كه با حكمت و مشيت ازلي نواخته مي‌شود.) اين آهنگ براي پيشبرد كاروان انسان و انسانيت به سوي جاذبيت ربوبي است. اين آگاهي كه نويد بيداري شخصيت سالم را  در درون سر مي‌دهد، با قصد و اختيار به حركت در كاروان مزبور به كمال خود مي‌رسد. پس از آن، (حيات مقبول) (آن زندگي و مرگ كه قابل اسناد به خداست) (ان صلوتي و نسكي و محياي  و مماتي بالله رب العالمين) به جريان مي‌افتد.با به فعليت رسيدن اين شخصيت سالم، هم رده‌بندي نيازها منطق واقعي خود را درمي‌يابد و هم هدفدار بودن حيات روشن مي‌گردد. نيازها با  مديريت شخصيت سالم و با نظر به هدفگيري‌هاي آن، بر مبناي (حيات تكاملي) تنظيم مي‌گردد، در حقيقت، بعد از تكون و رشد شخصيت سالم، آماده كردن زمينه‌ي (زندگي با آزادي مسئولانه)،  (زندگي با علم و معرفت)، (زندگي با عدالت و در حمايت عدالت) و (زندگي با كرامت و حيثيت) بر ساير نيازها چه مادي و جسماني محض و چه توجيهي خاص براي زندگي در يك جامعه  و محيط خاص، اولويت و تقدم دارد، زيرا شخصيت سالم زندگي بدون حقائق مزبور (عدالت، كرامت، حيثيت، و علم و معرفت و آزادي مسئولانه) و ديگر ارزشها را، زندگي نمي‌داند، تا چه رسد  به اينكه نيازهاي آن را رده‌بندي نمايد. در آن هنگام كه شخصيت سالم در افراد جامعه تامين شد، اغلب مشكلات ديني، علمي، اقتصادي، حقوقي، و سياسي مرتفع مي‌گردد. تنظيم نيازهاي  جسماني و شخصي و توجيهي اجتماعي، براي شخصيت سالم با احراز اصول و قوانين تثبيت شده‌ي طبيعي و يا قراردادي آنها، همان مقدار آسان است كه نفس كشيدن براي انسان سالم در  هواي سالم. به همين جهت است كه با كمال صراحت و قاطعيت مي‌گوييم: اگر سياستمداران و گردانندگان جوامع بشري بطور عموم و حقوق‌دانان و پيشتازان فرهنگي و تعليم و تربيتها از  عهده‌ي به وجود آوردن شخصيت سالم و مديريت آن براي افراد جامعه‌ي خود، برنيايند، هيچ كاري براي خير و سعادت جامعه انجام نداده‌اند. محال است يك فرد و يا افراد يك جامعه بدون  داشتن يك شخصيت سالم، از خير و كمال و سعادت حقيقي برخوردار شوند.حال مي‌پردازيم به مختصات شخصيت سالم: شخصيت سالم با توجه به قانون اساسي خود كه عبارتست از حفظ  هويت طبيعي خود در مسير ادامه‌ي (حيات معقول) در جريان تاثير و تاثر در ارتباطات چهارگانه (ارتباط با خويشتن، با خدا، با جهان هستي و با همنوع خود.)اين اصول را در زندگاني، حقايق  حياتي تلقي مي‌كنند:1. با پذيرش يك مذهب قابل قبول عقلي و وجداني حيات خود را با ايمان به يك هدف اعلي كه در آيه‌ي (انا لله و انا اليه راجعون) آمده است، قابل توجيه و تفسير مي‌نمايد.2. علم را به عنوان يكي از بهترين وسائل ارتباط با واقعيات تلقي مي‌نمايد، نه  وسيله تورم خود طبيعي.3. آنچه را با دلايل قطعي به دست آورده است، علم به حساب مي‌آورد و اگر كمترين احتمال در مقتضاي دليل يا دلائل برخلاف مدعا باشد، مدعا را به عنوان يك  حقيقت كشف شده به وسيله‌ي عمل منظور نمي‌كند.4. با به وجود آمدن انگيزه‌هاي صحيح براي هر يك از تصور و تصديق و ايمان و اعتقاد و ترسيم و انديشه و تعقل و فعاليت وجداني و  محبت و پذيرش فرهنگي و تمدني، و صدها حقيقت ديگر در يك نظام (سيستم باز) عكس‌العملي صحيح در برابر همان انگيزه در او ايجاد مي‌گردد. همچنين در موارد ديگر كه شخصيت سالم با  داشتن هر دو استعداد درك و عمل در جريان (تاثير و تاثر قانوني) قرار مي‌گيرد.5. صبر و تحمل در برابر حوادث ناگوار و شكيبايي در مقابل لذائذ تباه‌كننده از اساسي‌ترين امتيازات عالي  شخصيت سالم است.6. امانت الهي تلقي كردن قدرت در همه‌ي اشكالش، به سود جامعه و دفع ضرر از آن، از عظمتهاي بسيار بااهميت شخصيت سالم است.7. احساس وحدت عالي با همه‌ي  افراد انساني در آهنگ خلقت، احساسي است كه ارزش آن را با كميتهاي معمولي نتوان تعيين نمود.8. احساس حركت و تحول تكاملي دائمي براي ورود به ابديت، از نظر اهميت براي  شخصيت سالم از ضرورتهاي اوليه است:اي مقيمان درت را عالمي در هر دمي           رهروان راه عشقت هر دمي در عالمي9. گذشت ساليان عمر نه تنها براي شخصيت سالم اندوهبار نيست، بلكه  بدان جهت كه هر لحظه كه مي‌گذرد، به مقدار همان لحظه به ديدار خداوند هستي‌آفرين كه در بارگاهش را به روي بندگانش گشوده است، نزديك‌تر مي‌گردد، بر انبساط و نشاطش افزوده  مي‌گردد.10. شخصيت سالم آن حقيقت فعال دائمي است كه هر گامي كه در اقيانوس زندگي برمي‌دارد، هم يك گام به ساحل كه عرصه‌ي ديدار خداونديست نزديك‌تر مي‌گردد و هم، با آن گام  موجي از حقيقت را كه در همان اقيانوس وجود دارد درمي‌يابد. خويشتن شما براي ملاحظه‌ي همه‌ي حركات شما در كمين نشسته و ديده‌باناني از اعضاء خود و حافظان راستين داريد كه اعمال  و عدد نفسهاي شما را حفظ مي‌كند و هيچ تاريكي و سدي نمي‌تواند شما را از كمين و ديده‌بان و حافظان وجودتان بپوشانند.حافظان را گر نبيني اي عيار          اختيار خود ببين بي‌اختيارروي در  انكار حافظ برده‌اي            نام تهديدات نفسش كرده‌اي! (مولوي)بسيار خوب، فرض مي‌كنيم كه آنقدر مهارت در مغالطه و سفسطه‌بازي و خودفريبي و خودپوشي به دست آوردي كه گفتي: من در  درونم نه كميني مي‌بينم و نه كمين‌گيري، نه حافظي مي‌بينم و نه قلمي كه همه‌ي رفتار و حركات و سكنات و حتي آن پديده‌هاي مخفي درونم را ثبت كند. آيا مي‌تواني احساس عميق و ريشه‌دار  اختيار را هم كه با كمال روشنايي در درون خود شهود مي‌كني، منكر شوي؟! آيا اين احساس بس شريف را مي‌توان منكر شد كه اگر از موجوديت انسان حذف مي‌شد، اين همه عظمتهاي ارزشي  از عدالتخواهي و آزادي‌خواهي و فداكاريها، كه تا حد گذشتن از جان سرتاسر تاريخ را پر كرده است، مي‌توان تفسير و توجيه نمود؟! اختيار همان حقيقت است كه انسانهاي باشخصيت را به  عنوان سازندگان تاريخ انساني قلمداد نموده است. اين پديده‌ي انساني با عظمت است كه اگر از انسان سلب شود، مبدل به يك حيوان درنده‌اي مي‌گردد كه داراي چنگال و دندانهاي درنده‌ي  بي‌نهايت مي‌باشد. اين اختيار است كه با كمال وضوح شخصيت و نظاره و سلطه‌ي آنرا در كارهاي ارزشي اثبات مي‌كند. همين شخصيت است كه ثبات همه‌ي حركات و سكنات و افعال و  رفتارها حتي مخفي‌ترين آنها را در درون، مي‌بيند و آنها را در خود ثبت مي‌كند. اين شخصيت كه به وسيله‌ي پديده‌ي اختيار اثبات مي‌شود اگر در ده سالگي مرتكب قتل شود، پس از گذشت يك قرن زندگي مي‌گويد: آري، من  قاتلم و نمي‌گويد: من در ده سالگي، مرتكب قتل نفسي شده‌ام و از آن موقع عكسي از آن حادثه در حافظه‌ي من مانده است: نه هرگز، شخصيت (يا نفس، من) بالصراحه مي‌گويد: (من قاتلم) با  اين تجربه‌ي علمي، باز مي‌توان گفت كسي در درون من در كمين ننشسته است! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس آن حضرت دوباره فضيلت تقوا را گوشزد مى كند و براى آن واژه «الدّار الحصينة» (سراى استوار) را استعاره فرموده است، يعنى هر كس به آن تحصّن جويد نيرومند مى گردد، زيرا تقوا نفس را در حصار مصونيّت خود قرار مى دهد براى اين كه تقوا در دنيا او را از اخلاق ناپسند كه باعث پستى و فرومايگى و افتادن در بسيارى از ورطه هاى هلاكت دنيوى است حفظ مى كند، و در آخرت نيز وى را از آثار و ثمرات اين صفات زشت و ملكات پست كه مستلزم عذاب دردناك الهى است مصون مى دارد.همچنين آن حضرت به صفت زشت فجور (آلودگى به گناه) كه عبارت از نقصان عفّت است اشاره مى كند و براى آن واژه حصن ذليل را استعاره فرموده است، يعنى فجور سرايى است زبون كه فاقد ايمنى است وجه استعاره اين است كه فجور و تبهكارى مستلزم ارتكاب اعمالى است كه ضدّ تقوا و پرهيزگارى است، و چون اين واژه در مقابل عفّت قرار دارد لازم است در اين جا تقوا به عفّت و زهد كه جنبه خوب و پسنديده صفت بهيمى و شهوانى انسان است تخصيص و تفسير گردد.پس از اين امام (ع) يكى ديگر از فضيلتهاى تقوا را بيان مى كند كه آن قطع كننده و بر كننده نيش زهرآلود گناهان است، واژه «حمة» براى خطاها و گناهان استعاره شده، زيرا همان گونه كه نيش كژدم يا زهر آن موجب اذيّت و آزار است گناهان نيز در آخرت موجب شكنجه و عذاب است، برخى حمة را با تشديد نقل كرده اند كه در اين صورت مراد شدّت و سختى گناهان است، زيرا در تعبير «حمّة الحرّ» مراد شدّت گرماست اين كه تقوا نيش زهرآگين سختى و بدبختى گناهان را قطع، و آثار آن را محو مى كند روشن است و نيازى به توضيح و تفسير ندارد.امام (ع) پس از آن كه تقوا و پرهيزگارى را بركننده و از بيخ برآرنده مادّه و ريشه گناهان معرّفى فرموده از نظر اين كه تقوا موجب اصلاح قواى عملى انسان است به صفت يقين كه موجب اصلاح قواى نظرى و سبب وصول به هدف نهايى و عاليترين مقاصد انسانى است اشاره مى فرمايد، زيرا انسان اگر به وسيله يقين به كمال قواى نظرى، و به سبب تقوا به اصلاح قواى عملى دست يابد به هدف عالى و مقصد نهايى كه وصول به درجه كمال انسانى است نائل شده است.سپس آن حضرت شنوندگان را بيم مى دهد كه در باره آنچه نزد آنها عزيزتر و محبوبتر است از خداوند بترسند، در اين سخن اشاره است به اين كه نفس آدمى داراى مراتب متعدّد است، به اعتبارى مطمئنّه، و به اعتبار ديگر امّاره، و در مرحله اى لوّامه است، همچنين از نظر عاقله و از نظر ديگر شهويّه و در مرحله اى غضبيّه است، و در اين جا اشاره بهمراتب سه گانه اخير است كه گراميترين آنها نفس عاقله است، زيرا همين نفس عاقله است كه پس از مرگ نيز باقى و پايدار مى ماند، و مستحقّ ثواب يا عقاب مى گردد و در باره آن توصيه و سفارش شده است، و مقصود از اين هشدار اين است كه انسان نفس خود را كاملا از آنچه موجب هلاكت او در آخرت مى گردد حفظ كند، و اين به وسيله استقامت در دين خدا و سلوك در راه او ميسّر مى گردد، از اين رو فرموده است: خداوند راه حقّ را براى شما آشكار و گذرگاههاى آن را برايتان بيان كرده است، در برخى از نسخه ها أنار طرقه نقل شده است يعنى با آيات و انذارهاى خود راههاى آن را روشن كرده است.پس از اين امام (ع) به پايان و نتيجه راه حقّ و باطل اشاره كرده و فرموده است: پايان كار يا بد بختى دائمى و يا سعادت هميشگى است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 315 اعلموا عباد اللّه أنّ التّقوى دار حصن عزيز، و الفجور دار حصن ذليل، لا يمنع أهله، و لا يحرز من لجأ إليه، ألا و بالتّقوى تقطع حمة الخطايا، و باليقين تدرك الغاية القصوى، عباد اللّه اللّه اللّه في أعزّ الأنفس عليكم، و أحبّها إليكم، فإنّ اللّه قد أوضح لكم سبيل الحقّ، و أنار طرقه، فشقوة لازمة، أو سعادة دائمة.اللغة:و (الحمة) بضمّ الحاء و فتح الميم ابرة العقرب و هى محلّ سمّها، و ربّما يطلق على نفس السمّ، و يروى حمّة بالتّشديد من حمة الحرّ و هو معظمة.الاعراب:قوله: اللّه اللّه في أعزّ الأنفس، منصوبان على التّحذير، و حذف العامل وجوبا اي احذروا اللّه أو اتّقوا اللّه قال نجم الأئمة: و حكمة اختصاص وجوب الحذفبالمحذر منه المكرّر كون تكريره دالّا على مقارنة المحذر منه للمحذر بحيث يضيق الوقت إلّا عن ذكر المحذر منه على أبلغ ما يمكن، و ذلك بتكريره و لا يتّسع لذكر العامل مع هذا المكرّر، و إذا لم يكرّر الاسم جاز إظهار العامل اتّفاقا و قوله: فشقوة لازمة أو سعادة دائمة، مرفوعان على الخبريّة أى فعاقبتكم شقوة أو سعادة، أو مبتدءان محذوفا الخبر، و لا يضرّ نكارتهما لكونهما نكرة موصوفة و التّقدير فشقوة لازمة لمن نكب عنها أو سعادة دائمة لمن سلكها، أى سلك هذه الطرق، و يجوز أن يكونا فاعلين لفعل محذوف.المعنى:و لمّا كان السّبق إلى الجنّة و النّجاة من النّار لا يحصل إلّا بالتّقوى و بالكفّ عن الفجور أردفه بذكر ثمرات هذين الوصفين و شرح ما يترتّب عليهما من الفضايل و الرّذائل فقال: (اعلموا عباد اللّه أنّ التّقوى دار حصن عزيز و الفجور دار حصن ذليل) قال الشّارح المعتزلي: أى دار حصانة، فأقيم الاسم مقام المصدر هذا و نسبة العزّة و الذّلّة إلى الدّار من التّوسّع باعتبار عزّة من تحصّن بالأوّل و ذلّة من تحصّن بالآخر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 320 أمّا الأوّل فلأنّ التقوى تحرز من اتّقى في الدّنيا من الرّذايل المنقصة و القبايح الموقعة له في الهلكات و المخازى، و في الآخرة من النار و غضب الجبّار كالحصن الحصين الذي يحرز متحصّنه من المضارّ و المكاره.و أما الثاني فلأنّ الفجور يوقع الفاجر في الدّنيا في المعاطب و المهالك و لا ينجيه في الآخرة من العذاب الأليم و السخط العظيم، فهو بمنزلة دار غير وثيق البنيان منهدم الحيطان و الجدران (لا يمنع أهله و لا يحرز من لجأ إليه) و من تحصّن بدار كذلك ليكوننّ ذليلا مهانا لا محالة.التشبيه المضمر- استعارة بالكناية- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (ألا و بالتّقوى تقطع حمة الخطايا) التشبيه المضمر في النفس للخطايا بالعقارب أو بذوات السموم من الحيوان استعارة بالكناية و ذكر الحمة تخييل و القطع ترشيح و المراد أنّ بالتقوى يتدارك و ينجبر سريان سمّ الخطايا و الآثام في النفوس الموجب لهلاكها الأبد كما يقطع سريان سموم العقارب و الأفاعي في الأبدان بالباد زهر و الترياق و يمنع من نفوذها في أعماق البدن بقطع العضو الملدوغ من موضع اللّدغ، و على رواية حمة بالتشديد فالمقصود أنّ بها تدفع شدّتها و ترفع.و لمّا نبّه على كون التقوى حاسمة لمادّة الخطايا، و كان بذلك إصلاح القوّة العمليّة نبّه على ما به يحصل إصلاح القوّة النّظرية أعني اليقين فقال: (و باليقين تدرك الغاية القصوى) و إدراكها به لأنّ الانسان إذا كملت قوّته النّظريّة باليقين و قوّته العمليّة بالتّقوى، بلغ الغاية القصوى من الكمال الانساني البتّة.ثمّ عاد عليه السّلام إلى تحذير العباد تأكيدا للمراد فقال: (عباد اللّه اللّه اللّه) أى راقبوه سبحانه و اتّقوه تعالى (في أعزّ الأنفس عليكم و أحبّها إليكم) الظّاهر أنّ المراد بأعزّ الأنفس عليهم نفسهم، إذ كلّ أحد يحبّ نفسه بالذّات و لغيره بالعرض و التّبع، و لذلك قال سبحانه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ» قدّم الأمر بوقاية النّفس على الأهل لكونها أولى بها من الغير هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 321 و قال الشّارح البحراني: و في الكلام إشارة إلى أنّ للانسان نفوسا متعدّدة و هى باعتبار مطمئنة و أمّارة بالسّوء و لوّامة و باعتبار عاقلة و شهويّة و غضبيّة، و الاشارة إلى الثّلاث الأخيرة و أعزّها النّفس العاقلة إذ هى الباقية بعد الموت و عليها العقاب و فيها العصبيّة.أقول: كون كلامه عليه السّلام إشارة إلى ما ذكره بعيد غايته (فانّ اللّه قد أوضح لكم سبيل الحقّ و أنار طرقه) و يروى فأبان طرقه، فالعطف للتّفسير يعني أنّه سبحانه أتمّ الحجّة عليكم، و أزال العذر عنه بما بعثه من الأنبياء و الرّسل و أنزله من الزّبر و الكتب، و أبلج لكم نهج الحقّ على لسانهم (ف) لم يبق بعد ذلك إلّا (شقوة لازمة) لمن نكب عنه (أو سعادة دائمة) لمن سلكه كما قال عزّ من قائل «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً».الترجمة:بدانيد اى بندگان خدا كه تقوى حصن حصينى است با عزّت، و فسق و فجور خانه حصنى است با ذلّت كه منع نمى كند أهل خود را از بلا و مكاره، و حفظ نمى كند كسى را كه پناه برد بسوى او، آگاه باشيد كه با تقوى بريده مى شود نيش پر زهر گناها، و با يقين درك مى شود غاية قصوى.اى بندگان بپرهيزيد از خدا در عزيزترين نفسها بر شما و دوست ترين آنها بسوى شما، پس بدرستى كه حق تعالى واضح گردانيده از براى شما راه حق را، و ظاهر نموده راههاى آن را، پس نهايت كار يا شقاوتيست لازم، يا سعادتيست دائم.  
بخش ۳ : به فکر جهان باقی باشید [منبع]

فَتَزَوَّدُوا فِي أَيَّامِ الْفَنَاءِ لِأَيَّامِ الْبَقَاءِ، قَدْ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ وَ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ وَ حُثِثْتُمْ عَلَى الْمَسِيرِ؛ فَإِنَّمَا أَنْتُمْ كَرَكْبٍ وُقُوفٍ لَا يَدْرُونَ مَتَى يُؤْمَرُونَ بِالسَّيْرِ؛ أَلَا فَمَا يَصْنَعُ بِالدُّنْيَا مَنْ خُلِقَ لِلْآخِرَةِ، وَ مَا يَصْنَعُ بِالْمَالِ مَنْ عَمَّا قَلِيلٍ يُسْلَبُهُ وَ تَبْقَى عَلَيْهِ تَبِعَتُهُ وَ حِسَابُهُ.
عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّهُ لَيْسَ لِمَا وَعَدَ اللَّهُ مِنَ الْخَيْرِ مَتْرَكٌ، وَ لَا فِيمَا نَهَى عَنْهُ مِنَ الشَّرِّ مَرْغَبٌ.
عِبَادَ اللَّهِ، احْذَرُوا يَوْماً تُفْحَصُ فِيهِ الْأَعْمَالُ وَ يَكْثُرُ فِيهِ الزِّلْزَالُ وَ تَشِيبُ فِيهِ الْأَطْفَالُ.

ايَّامُ الفَنَاء : روزهاى دنياست.
الظَعْن : كوچ كردن، مقصود از كوچ در اينجا حركت بسوى سعادت بواسطه عمل صالح است.
تَبِعَتُه : پيامد بد آن، نتيجه زشت آن. 
حُثِثتُم : تشويق و تحريك شده ايد
تَبِعَة : نتيجه بد و كيفر كار بد
مَترَك : جاى ترك و فروگذارى
مَرغَب : جاى رغبت و علاقه
تُفحَصُ : بحث و تفتيش مى شود
تَشيبُ : پير مى شود 
پس در اين دنياى نابود شدنى براى زندگى جاويدان آخرت، توشه برگيريد، كه شما را به زاد و توشه راهنمايى كردند، و به كوچ كردن از دنيا فرمان دادند، و شما را براى پيمودن راه قيامت بر انگيختند. همانا شما چونان كاروانى هستيد كه در جايى به انتظار مانده و نمى دانند در چه زمانى آنان را فرمان حركت مى دهند.
آگاه باشيد با دنيا چه مى كند كسى كه براى آخرت آفريده شده است و با اموال دنيا چه كار دارد آن كس كه به زودى همه اموال او را مرگ مى ربايد و تنها كيفر حسابرسى آن بر عهده انسان باقى خواهد ماند.
بندگان خدا خيرى را كه خدا وعده داد رها كردنى نمى باشد، و شرّى را كه از آن نهى فرمود دوست داشتنى نيست بندگان خدا از روزى بترسيد كه اعمال و رفتار انسان وارسى مى شود، روزى كه پر از تشويش و اضطراب است و كودكان در آن روز پير مى گردند.
 
(8) پس در روزهاى نابود شونده (دنيا) براى روزهاى باقى (آخرت) توشه برداريد كه راه توشه برداشتن را بشما نموده اند (خداوند سبحان در قرآن كريم سوره 2 آیه 197 مى فرمايد: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ، الْحَجَّ فَلا رَفَثَ ...» يعنى توشه برداريد و بهترين توشه پرهيزكارى است، و اى خردمندان از من بترسيد و پرهيزكار باشيد) و به كوچ كردن (از اين جهان) مأموريد، و براى رفتن شما (از دنيا) شتاب ميكنند، پس شما مانند سوارانى هستيد ايستاده كه (آماده رفتن مى باشيد، و) نمى دانيد كى به رفتن مأمور خواهيد شد (از اين جهان خواهيد رفت).
(9) آگاه باشيد چه كار است با دنيا كسيرا كه براى آخرت آفريده شده و چه ميكند با دارائى كسيكه بزودى آنرا از او مى گيرند، و زيان گناه و باز پرسى آن براى او باقى مى ماند (پس خردمند براى دوستى دنيا اين همه تلاش نكرده و براى گرد آوردن دارائى بسيار كوشش ننموده عمر عزيز خويش را بيهوده صرف نمى نمايد).
(10) بندگان خدا، آنچه خداوند وعده داده از نيكوئى و پاداش (اطاعت و بندگى) رها كردنى نيست (زيرا فضل و احسان خداوند بزرگترين و بهترين احسان است) و آنچه كه نهى فرموده از بدى و كيفر (معصيت و نافرمانى) خواستنى نيست (زيرا كيفر خداوند سختترين كيفرها است)
(11) بندگان خدا بر حذر باشيد از روزى كه در آن اعمال رسيدگى ميشود (روز نامه گفتار و كردار هر كس را ديده كوچكترين نيك و بد آنها را وارسى خواهند نمود) و اضطراب و نگرانى در آنروز بيشمار است، و كودكان در آن پير ميشوند (در قرآن كريم سوره 73 آیه 17 مى فرمايد: «فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً» يعنى اگر كافر شويد چگونه پرهيز مى كنيد از روزى كه كودكان را پير مى كنيد، اشاره باينكه روزى است بسيار سخت و ترسناك).
 
در اين جهان فانى، براى آخرت، كه جهان باقى است، توشه برگيريد. شما را به توشه آخرت راه نموده اند و هم فرمان كوچ داده اند و بر رفتن تعجيل كنند. و شما همانند كاروانى هستيد، منتظر، در راه ايستاده كه نمى داند كه چه وقت به حركت فرمانش دهند.
براستى، كسى را كه براى آخرت آفريده شده، با دنيا چه كار و چه سود از مال و خواسته، وقتى كه پس از اندكى مى ربايندش و او در گرو بازخواست و حساب آن بماند.
اى بندگان خدا، آنچه خداوند، از پاداشهاى نيكو، وعده داده، شايان ترك كردن و واگذاشتن نيست و آنچه از آن نهى كرده، از بديها، شايسته رغبت نباشد. اى بندگان خدا، بترسيد از روزى كه از اعمالتان بازجست كنند. در آن روز، چنان لرزش و تشويشى بر شما چيره گردد كه كودكان از وحشت آن پير شوند.
 
حال که چنين است در اين ايّام فانى براى ايّام باقى زاد و توشه فراهم سازيد، زاد و توشه لازم به شما معرفى شده و فرمان کوچ داده شده است و با سرعت شما را به حرکت درآورده اند. شما همچون کاروانى هستيد که در منزلگاهى توقف کرده و نمى دانيد چه وقت دستور حرکت به او داده مى شود.
بدانيد آن کس که براى آخرت آفريده شده با دنيا (و دنياپرستى) چه کار دارد؟ و آن کس که به زودى ثروتش را از او مى گيرند، با اموال و ثروت دنيا چه مى کند؟ ثروتى که (سودش براى دگران است و) مؤاخذه و حسابش بر او. اى بندگان خدا! آن چه را خداوند وعده نيک نسبت به آن داده است جاى ترک نيست و آن چه را از بدى ها نهى کرده قابل دوست داشتن نمى باشد. اى بندگان خدا! از روزى که اعمال بررسى دقيق مى شود، برحذر باشيد; روزى که تزلزل و اضطراب در آن بسيار است و کودکان در آن پير مى شوند!
 
پس توشه گيريد در روزهاى سپرى شدنى براى روزهاى ماندنى. توشه را به شما نشان دادند، و كوچ كردن را فرمان دادند. و به رفتنتان برانگيختند. همانا شما همچون كاروانى هستيد كه بر جاى مانده اند، و نمى دانند كى آنان را به رفتن فرمان مى دهند.
هان با دنيا چه كند كسى كه براى آخرتش آفريده اند، و با مال چه كند آن كه به زودى آن مال از وى ربوده است و وبال و حساب آن برگردن او مانده. بندگان خدا خيرى را كه خدا وعده داده واگذاشتنى نيست، و شرّى را كه از آن نهى فرموده رغبت كردنى نه. بندگان خدا از روزى بترسيد كه كرده ها را روز وارسى و حساب است. روزى كه پر از تشويش و اضطراب است. كودكان در آن پير گردند -و مردم در بند كرده خود اسير-.
 
بنا بر اين از اين دنياى فانى براى آخرت توشه برگيريد، كه بر توشه برداشتن هدايت شده ايد، و شما را به كوچ كردن امر كرده اند، و براى رفتنتان از دنيا به شتابتان داشته اند. شما سوارانى هستيد ايستاده كه نمى دانيد چه زمان مأمور به رفتن خواهيد شد.
به هوش باشيد، با دنيا چه مى كند كسى كه براى آخرت آفريده شده و با ثروت چه معامله انجام مى دهد كسى كه به زودى ثروت را از او مى گيرند، و جز وبال و باز پرسى نسبت به ثروت برايش نخواهد ماند.
بندگان خدا، آنچه را خداوند از خير وعده داده جاى ترك آن نيست، و آنچه را از شر نهى فرموده موردى براى رغبت به آن نمى باشد. بندگان خدا، پروا كنيد از آن روزى كه اعمال بررسى مى شود، و تشويش و اضطراب در آن بسيار است، و اطفال از ترس آن پير مى شوند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 178-174 ناپايدارى دنيا:آن گاه امام(عليه السلام) به بيان اسباب رسيدن به سعادت دايمى و پرهيز از شقاوت هميشگى پرداخته، چنين مى فرمايد: «حال که چنين است در اين ايّام فانى براى ايّام باقى زاد و توشه تهيه کنيد. زاد و توشه لازم به شما معرفى شده و فرمان کوچ داده شده است، و با سرعت شما را به حرکت درآورده اند» (فَتَزَوَّدُوا فِي أَيَّامِ الْفَنَاءِ لاَِيَّامِ الْبَقَاءِ. قَدْ دُلِلْتُمْ عَلَى الزَّادِ، وَ أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ(1)، وَ حُثِثْتُمْ(2) عَلَى الْمَسِيرِ).ناگفته پيداست که منظور از تهيه زاد و توشه همان زاد و توشه تقوا و اعمال صالح است که در قرآن مجيد به آن اشاره شده: «(وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى); زاد و توشه بيندوزيد که بهترين زاد و توشه، تقواست».(3)جمله «أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ...» مى تواند اشاره به امر تشريعى الهى باشد که در آيات مربوط به فناى دنيا و اين که هر کسى سرانجام طعم مرگ را مى چشد به دلالت التزامى آمده است و مى تواند اشاره به امر تکوينى باشد; زيرا خداوند اسباب و عوامل حرکت را چنان آفريده که کودکان به سرعت جوان و جوانان پير و پيران به سوى ديار بقا مى شتابند و با جمله (وَ سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَة مِّنْ رَّبِّکُمْ) (4) دستور سير سريع را به سوى اسباب آمرزش و مغفرت صادر فرموده است.در نامه 31 نهج البلاغه نيز مى خوانيم که امام(عليه السلام) خطاب به فرزندش (امام حسن(عليه السلام)) مى فرمايد: «يَا بُنَىَّ أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِيَّتُهُ اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ، فَإِنَّهُ يُسارُ بِهِ وَ إِنْ کانَ وَاقِفاً، وَ يَقْطَعُ الْمَسافَةَ وَ إِنْ کَانَ مُقِيماً وَادِعاً; پسرم! آن کس که مرکبش شب و روز است، همواره در حرکت خواهد بود; هر چند ظاهراً ساکن است و قطع مسافت مى کند; گرچه در جاى خود ايستاده و راحت است».و در ادامه سخن تشبيه رسا و گويايى براى مردم دنيا ذکر کرده، مى فرمايد: «شما همچون کاروانى هستيد که در منزلگاهى توقف کرده، و نمى دانيد چه وقت دستور حرکت به شما داده مى شود» (فَإِنَّمَا أَنْتُمْ کَرَکْب(5) وُقُوف، لاَ يَدْرُونَ مَتَى يُؤْمَرُونَ بِالسَّيْرِ).ممکن است اين سؤال مطرح شود که امام(عليه السلام) در جمله «أُمِرْتُمْ بِالظَّعْنِ...» مى فرمايد: فرمان حرکت صادر شده، در حالى که در جمله «لاَ يَدْرُونَ مَتَى يُؤْمَرُونَ بِالسَّيْرِ» (نمى دانند چه وقت دستور حرکت داده مى شود) مى فرمايد: هنوز دستور حرکت صادر نشده; اين دو تعبير چگونه با يکديگر سازگار است؟با قدرى توجه در مى يابيم که اوّلى اشاره به حرکت در دنيا به سوى کمال و سرعت وشتاب در فراهم کردن اسباب مغفرت و دوّمى اشاره به کوچ کردن از دنيا به سوى آخرت مى باشد و ابهام برطرف مى گردد.به هر حال، اين تشبيه به صورت ديگرى در کلمات قصار آمده است; آن جا که مى فرمايد: «أَهْلُ الدُّنْيَا کَرَکْب يُسارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِيامٌ; اهل دنيا همچون قافله اى اند که آن ها را به پيش مى رانند، در حالى که در خوابند».(6)اين خواب، همان حالت غفلتى است که براى بسيارى از مردم حاصل است.سپس براى روشن تر شدن اين حقيقت، چنين مى فرمايد: «آگاه باشيد! آن کس که براى آخرت آفريده شده با دنيا (و دنياپرستى) چه کار دارد؟! و آن کس که به زودى ثروتش را از او مى گيرند ديگران با اموال و ثروت دنيا چه مى کند؟! ثروتى که (سودش براى است و) مؤاخذه و حسابش بر او است!» (أَلاَ فَمَا يَصْنَعُ بِالدُّنْيَا مَنْ خُلِقَ لِلاْخِرَةِ! وَ مَا يَصْنَعُ بِالْمَالِ مَنْ عَمَّا قَلِيل يُسْلَبُهُ، وَ تَبْقَى عَلَيْهِ تَبِعَتُهُ(7) وَ حِسَابُهُ!).اگر منزلگاه اصلى ما آخرت است و دنيا گذرگاهى بيش نيست، چرا اين قدر به دنيا دل بسته ايم؟ و اموالى که چند روزى به رسم امانت در دست ما سپرده شده و سرانجام آن را به ديگران مى سپاريم و در قيامت حساب و کتابش را بايد پس دهيم چرا اين همه براى به دست آوردنش جانفشانى مى کنيم و حلال و حرام را به هم مى آميزيم؟امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن براى ترغيب و تشويق مردم به خيرات و نيکى ها و پرهيز از بدى ها از دو منطق مؤثر ديگر بهره مى گيرد:نخست مى گويد: «اى بندگان خدا! آن چه را خداوند وعده نيک بر آن داده است جاى ترک نيست و آن چه را از بدى ها نهى کرده قابل دوست داشتن نمى باشد!» (عِبَادَاللّهِ، إِنَّهُ لَيْسَ لِمَا وَعَدَ اللّهُ مِنَ الْخَيْرِ مَتْرَکٌ، وَ لاَ فِيمَا نَهَى عَنْهُ مِنَ الشَّرِّ مَرْغَبٌ).اشاره به ا ين که آن کس که امر و نهى کرده و وعده پاداش و کيفر داده يک فرد عادى نيست که جاى گفتگو و ترديد در آن باشد; خداوند قادر قهار چنين فرموده است.و در تعبير دوّم مى فرمايد: «اى بندگان خدا! از روزى که اعمال بررسى دقيق مى شود، برحذر باشيد; روزى که تزلزل و اضطراب در آن بسيار است و کودکان در آن پير مى شوند» (عِبَادَاللّهِ، احْذَرُوا يَوْماً تُفْحَصُ فِيهِ الاَْعْمَالُ، وَ يَکْثُرُ فِيهِ الزِّلْزَالُ، وَ تَشِيبُ(8) فِيهِ الاَْطْفَالُ).در آن روز، تمام اعمال، هر چند ظاهراً کوچک و ناچيز باشد با دقت و سخت گيرى بررسى خواهد شد; همان گونه که قرآن مجيد مى گويد: «(يَا بُنَىَّ إِنَّهَا إِنْ تَکُ مِثْقَالَ حَبَّة مِّنْ خَرْدَل فَتَکُنْ فِى صَخْرَة أَوْ فِى السَّمَاوَاتِ أَوْ فِى الاَْرْضِ يَأْتِ بِهَا اللهُ إِنَّ اللهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ); اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى (کار نيک يابد) باشد و در دل سنگى يا در (گوشه اى از) آسمان ها و زمين قرار گيرد خداوند آن را (در قيامت براى حساب) مى آورد; خداوند دقيق و آگاه است».(9)و منظور از فزونى زلزله در آن روز، تزلزل افکار و لرزيدن دل ها از هول محشر و وحشت از نتيجه اعمال است.درست است که در پايان اين جهان، زلزله به معناى حقيقى، تمام جهان را به لرزه در مى آورد و همه چيز زير و رو مى شود; ولى آن چه در بالا آمده مربوط به صحنه محشر است که در آن جا زلزله به معناى حقيقى آن وجود دارد; بلکه هر چه هست اضطراب ا ست و وحشت و تزلزل خاطرها.تعبير به «تَشِيبُ فِيهِ الاَْطْفَالُ» کنايه از شدت و عمق وحشت آن صحنه است که در تعبيرات روزمرّه نيز به کار مى رود. مى گوييم حادثه به اندازه اى سنگين است که انسان را پير مى کند; همان گونه که در قرآن مجيد مى فرمايد: «(فَکَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ کَفَرْتُمْ يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيباً); اگر کافر شويد، چگونه خود را (از عذاب الهى) بر کنار مى داريد، در آن روز که کودکان را پير مى کند؟!».(10)بعضى چنين پنداشته اند که پيرشدن اطفال در آن جا به معناى حقيقى آن است; نه معناى کنايى; ولى اين احتمال بسيار بعيد است; زيرا در آن روز طفلى که محکوم به مجازات الهى باشد و بر اثر وحشت گرفتار پيرى زودرس شود، وجود ندارد.*****پی نوشت:1. «ظَعْن» به معناى کوچ کردن از مکانى به مکان ديگر است.2. «حثثتم» از ماده «حثّ» (بر وزن صفّ) به معناى برانگيختن و با شتاب بردن است.3. بقره، آيه 197.4. آل عمران، آيه 133.5. «رکب» جمع راکب در اصل به معناى شترسوار است; ولى معمولا اين واژه به معناى کاروان به کار مى رود.6. کلمات قصار، شماره 64.7. «تبعة» از ماده تبع (بر وزن خبر) به معناى متابعت کردن است و «تبعه عمل» به کيفرهايى گفته مى شود که پس از ارتکاب گناه، دامان انسان را مى گيرد.8. «تشيب» از ماده «شيب» (بر وزن عيب) در اصل به معناى سفيد شدن مو است و معمولا به پيرى اطلاق مى شود و «شيب» (بر وزن سيب) جمع «اَشْيَب» به معناى پيران يا سپيدمويان است در مقابل «شباب» و «شبيبة» که به معناى جوانى است.9. لقمان، آيه 16.10. مزّمّل، آيه 17. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )و سپس براى بار ديگر تشويق مى كند كه توشه آخرت برگيرند و پيش از اين بيان فرموده بود كه توشه آخرت تقوا و پرهيزگارى است چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى»، مراد از ايّام بقا دوران پس از مرگ است، اين كه فرموده است: قد دللتم على الزّاد آيه اى است كه خداوند در آن مردم را به چگونگى توشه آخرت دلالت، و به كوچ كردن و شتافتن امر كرده است، و آن آيه شريفه «سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ...» مى باشد، همچنين آيه «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ» است، ليكن بطور كلّى همه اوامرى كه در باره اعراض از دنيا و دورى جستن از آن است مستلزم ترغيب مردم به وارستگى و دل از دنيا كندن است، زيرا منظور از كوچ كردن در اين جا طىّ درجات معرفت و عمل در راه خدا و سلوك در صراط مستقيم است، و ممكن است مراد از «حثثتم على المسير» (بر كوچ كردن ترغيب شده ايد) ترغيب شب و روز باشد كه با از پى هم در آمدن خود عمرها را مى گذرانند و انسان را به سوى مقصد مى رانند، آنها در اين كار با شور و شوق و سرسختى عمل مى كنند و بر يكديگر سبقت مى گيرند، از اين رو لازم است با توجّه و هشيارى به اين كه شب و روز آنان را به سوى آخرت سوق مى دهد براى آن جا زاد و توشه فراهم كنند.فرموده است: «و إنّما أنتم كركب... »:جهت مشابهت انسانها به سواران روشن است، زيرا روح آدمى به منزله سواره و بدن و قواى نفسانى او مانند مركب است و راهى كه مى پيمايد جهان حسّ و عقل است، منظور از سير، پيش از مرگ كه در جمله «و حثثتم على المسير» آمده است فعاليّتها و تلاشهاى نفس، براى تحصيل كمالات سودمند و سعادتبخش در دو جهان حسّ و انديشه است و همين كمالات توشه و زاد راه آخرت براى رسيدن به سعادت باقى است. امّا سير دوّم، در آن جا كه فرموده است آنها سوارانى هستند ايستاده و منتظر، كه نمى دانند در چه زمان به آنها دستور حركت داده مى شود، عبارت از كوچ كردن از دنيا به سوى آخرت، و زايل شدن بدن، و پيمودن عقبات و راههاى دشوار مرگ و قبر است، زيرا انسان زمان اينها را نمى داند، با اين توضيح معناى گفتار آن حضرت كه فرموده است: «و أمرتم بالظّعن» و همچنين مفهوم عبارت «لا تدرون متى تؤمرون بالسّير» روشن مى گردد و دانسته مى شود كه بر خلاف آنچه برخى گمان كرده اند، اين دو سخن با يكديگر منافات ندارد.پس از اين امام (ع) با بيان اين كه انسان براى دنيا آفريده نشده بلكه براى غير آن خلق گرديده به تحقير دنيا و لزوم دورى جستن از آن پرداخته است، زيرا مقتضاى عقل اين است كه انسان براى چيزى كه به خاطر آن آفريده شده كار كند، همچنين با ذكر اين كه بزودى با فرا رسيدن مرگ، اموال انسان از او گرفته خواهد شد مال دنيا را حقير و ناچيز مى شمارد، همان اموالى كه تنها حساب آن بر عهده اش باقى مى ماند، و وبال و تبعات آن كه بر اثر محبّت در تحصيل و جمع مال، و همچنين اعمال غير عادلانه به صورت كژدمهايى در آمده است، پيوسته با نيش خود گردآورنده مال را مى آزارند.سپس مردم را به آنچه خداوند وعده داده ترغيب و گوشزد مى كند كه وعده هاى خداوند را نمى توان ترك كرد يعنى به اندازه اى گرانقدر و پر ارزش است كه چيزى با آن برابر نمى شود، همچنين مردم را از ارتكاب آنچه خداوند نهى كرده است به نفرت و بيزارى دستور و تذكّر مى دهد كه اين اعمال سزاوار رغبت نيست، يعنى در آنچه خداوند منع كرده هيچ مصلحت و فايده اى نيست كه سزاوار باشد انسان خردمند آن را هدف و مطلوب خود قرار دهد، زيرا خداوند متعال به مصالح امور از همه داناتر است، و اگر در چيزى مصلحت و رجحانى باشد شايسته جود و كرم او نيست كه بندگان را از آن باز دارد.سپس آن حضرت مردم را از روز جزا بيم و پرهيز مى دهد، و آن را بگونه اى تعريف و توصيف مى كند كه انسان از آن بيمناك مى شود و براى رهايى از آن به كار و عمل مى پردازد، مى فرمايد قيامت روز بررسى اعمال و رسيدگى به حساب است، چنان كه قرآن فرموده است: «وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» و روز زلزال است چنان كه فرموده است: «إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها» و روزى است كه كودكان يكباره پير شوند كه در قرآن است «يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً» بايد دانست اين صفاتى كه براى قيامت بيان شده در شرع ظاهر و ثابت است، ليكن برخى از ياوه انديشان به تأويل آنها پرداخته و گفته اند: فحص از اعمال عبارت از احاطه لوح محفوظ به اعمال و ظهور آنها در نفس هنگام جدايى آن از بدن، و يا چنان كه پيش از اين شرح داده شده نقش بستن آنها در نفوس است، همچنان كه خداوند متعال فرموده است: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً» و محتمل است مراد از ظهور زلزال دگرگونى و تشويش و اضطرابى باشد كه ناگزير هنگام جدايى از بدن بر نفس عارض مى گردد و چنان كه پيش از اين نيز اشاره شد دنيا گورستان نفوس است، امّا در باره پير شدن كودكان، بسيارى از اوقات اين جمله بطور كنايه آورده مى شود تا نهايت شدّت امرى را برساند، چنان كه اگر كارى سخت و دشوار گردد در باره آن گفته مى شود اين كار موها را سپيد و كودكان را پير مى كند، آشكار است كه براى نفس انسان چيزى سخت تر و دشوارتر از حال جدايى آن از بدن و احوال پس از آن نيست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 321 فتزوّدوا في أيّام الفناء لأيّام البقاء، قد دللتم على الزّاد، و أمرتم بالظّعن، و حثثتم على المسير، فإنّما أنتم كركب وقوف لا تدرون متى تؤمرون بالسّير، ألا فما يصنع بالدّنيا من خلق للآخرة، و ما يصنع بالمال من عمّا قليل يسلبه، و يبقى عليه تبعته و حسابه، عباد اللّه إنّه ليس لما وعد اللّه من الخير مترك و لا فيما نهى عنه من الشّرّ مرغب، عباد اللّه احذروا يوما تفحص فيه الأعمال، و يكثر فيه الزّلزال، و تشيب فيه الأطفال.الاعراب:استفهام انكارى- استفهام توبيخى و قوله: فما يصنع، استفهام انكارى على سبيل التّقريع و التّوبيخ ، و عن في قوله. عمّا قليل، بمعنى بعد، و الضّمير في قوله: انّه ليس آه للشّأن،المعنى:ثمّ عاد على الحثّ على أخذ الزّاد ليوم المعاد و قال: (فتزوّدوا في أيّام الفناء لأيّام البقاء قد دللتم على الزّاد) أى دلّكم اللّه سبحانه عليه بقوله: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى» .كنايه- حقيقت (و أمرتم بالظعنّ) و الرحيل (و حثثتم على المسير) يحتمل أن يكون الظّعن و المسير كنايتين عن ترك الدّنيا و الرّغبة في الآخرة و السّير إليها بالقلوب و النّفوس، فيكون المراد بالأمر و الحثّ ما ورد في الكتاب و السّنة من الآيات و الأخبار المنفّرة من الاولى و المرغبة في الاخرى، و يجوز أن يراد بهما معناهما الحقيقي أعني السّير و الرّحلة إلى الآخرة بالأبدان فيكون الأمر و الحثّ كناية عمّا أو جد اللّه من الأسباب المعدّة لفساد المزاج المقربة إلى الموت، و عن اللّيل و النّهار الحاديين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 322 للانسان بتعاقبها إلى وطنه الأصلي على ما مرّ تحقيقا و تفصيلا في شرح الخطبة الثّالثة و السّتين.تشبيه (فانّما أنتم كركب وقوف لا تدرون متى تؤمرون بالسّير) لمّا أمرهم بالتّزوّد في الدّنيا علّله بذلك تنبيها على وجوب المبادرة إلى أخذ الزّاد لأنّ المسافر إذا كان زمام أمره بيد غيره و لا يعلم متى يسار به لزم عليه أن يبادر إلى زاده كيلا يفجاه السّفر و يسير بغير زاد فيعطب.قال الشّارح البحراني: قوله: فانّما أنتم كركب إلى آخره فوجه التّشبيه ظاهر، فالانسان هو النّفس، و المطايا هى الأبدان و القوى النّفسانيّة و الطريق هى العالم الحسيّ و العقلي، و السّير الّذي ذكر ما قبل الموت هو تصرّف النّفس في العالمين لتحصيل الكمالات المعدّة و هى الزّاد لغاية السّعادة الباقية، و أمّا السّير الثّاني الّذي هم وقوف ينتظرون و لا يدرون متى يؤمرون به فهو الرّحيل إلى الآخرة من دار الدّنيا و طرح البدن و قطع عقبات الموت و القبر إذ الانسان لا يعرف وقت ذلك.استفهام توبيخى (ألا فما يصنع بالدّنيا من خلق للآخرة) الاستفهام في معرض التّنفير عن الدّنيا و التّوبيخ لطالبيها إذ الانسان لمّا كان مخلوقا للآخرة فمقتضى العقل أن يصرف همّته إليها لا إلى الدّنيا الزّائلة عنه عن قليل (و ما يصنع بالمال عمّا قليل يسلبه) و هو في معرض التّنفير عن المال بالتّنبيه على أنّه مسلوب عنه بعد زمان قليل فيزول سريعا لذّته  (و يبقى عليه تبعته) أى اثمه (و حسابه) و ما كان هذا وصفه فحرىّ بأن يرفض و يترك لا أن يقتنى و يجمع.ثمّ رغّب في الخير بقوله (عباد اللّه أنّه ليس لما وعد اللّه من الخير مترك) أى ليس للخيرات و المثوبات الّتي وعدها اللّه سبحانه في كتابه و على لسان نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم محلّ لأن تترك رغبة عنها إلى غيرها إذ كلّ خير دونها زهيد، و كلّ نفع عندها قليل كما قال عزّ من قائل: «الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 323 و في سورة آل عمران: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ». هذا و مقصوده عليه السّلام بذلك الكلام التّرغيب في الطّاعات المحصّلة للخيرات الاخرويّة و التّحضيض عليها و على القيام بوظائفها.ثمّ نفرّ عن الشّر بقوله (و لا فيما نهى عنه من الشّر مرغب) أى ليس في المحرّمات و المعاصى التّي نهى اللّه سبحانه عنها محلّ لأن يرغب فيها مع وجود نهيه و كونها مبغوضة عنده محصّلة للآثام و العقوبات الدّائمة (عباد اللّه احذروا يوما تفحص فيه الأعمال) أى تكشف و تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تودّلو أنّ بينها و بينه أمدا بعيدا (و يكثر فيه الزّلزال) و نظير التّحذير عنه بكثرة الزّلزال التّحذير في قوله تعالى: «يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَدِيدٌ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 324 قال في مجمع البيان معناه يا أيّها العقلاء المكلّفون اتّقوا عذاب ربّكم و اخشوا معصية ربّكم إنّ زلزلة الأرض يوم القيامة أمر عظيم هايل لا يطاق، يوم ترون الزّلزلة أو السّاعة تشغل كلّ مرضعة عن ولدها و تنساه، و تضع الحبالي ما في بطونها و هو تهويل لأمر القيامة و تعظيم لما يكون فيه من الشّدايد أى لو كان ثمّ مرضعة لذهلت أو حامل لوضعت و إن لم يكن هناك حامل و لا مرضعة، و ترى النّاس سكارى من شدّة الخوف و الفزع، و ما هم بسكارى من الشّراب و قيل: معناه كأنّهم سكارى من ذهول عقولهم لشدّة ما يمرّ بهم لأنّهم يضطربون اضطراب السّكران هذا (و) لشدّة ذلك اليوم أيضا تمثيل (يشيب فيه الأطفال) كما قال تعالى: «يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً».قال الطّبرسيّ: و هذا وصف لذلك اليوم و شدّته كما يقال هذا أمر يشيب منه الوليد و تشيب منه النّواصي إذا كان عظيما شديدا.و قال الشّارح المعتزلي: قوله عليه السّلام و يشيب فيه الأطفال كلام جار مجرى المثل و ليس ذلك على حقيقته لأنّ الامّة مجتمعة على أنّ الأطفال لا يتغيّر حالهم في الآخرة إلى الشّيب، و الأصل في هذا أنّ الهموم و الأحزان إذا توالت على الانسان شاب سريعا قال أبو الطّبيب:و الهمّ يخترم الجسيم مخافة         و يشيب ناصية الصّبيّ و يهرم     الترجمة:پس توشه برداريد در روزهاى فنا از براى روزهاى بقا، پس بتحقيق كه راه نموده شديد بر توشه آخرت و مامور شديد برحلت و حثّ و ترغيب شديد بسير كردن بسوى وطن اصلى، پس بدرستى كه شما مانند سوارانيد منتظر ايستاده كه نمى دانيد چه وقت مأمور خواهيد شد بحركت.آگاه باشيد چه مى كند دنيا را كسى كه خلق شده است از براى آخرت، و چه كار دارد با مال كسى كه بعد از زمان قليل سلب مى شود از آن و باقى مى ماند بر او و بال و حساب آن، اى بندگان خدا بدرستى كه نيست مر چيزى را كه وعده فرموده است خدا از نيكوئى جاى تركى، و نيست در آنچه نهى فرموده از آن از بدى جاى رغبتى، اى بندگان خدا حذر نمائيد از روزى كه جستجو مى شود در آن عملها، و بسيار مى شود در آن زلزله، و پير مى شوند در آن بچه گان.  
بخش ۴ : وصف قبر و قیامت [منبع]

اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ عَلَيْكُمْ رَصَداً مِنْ أَنْفُسِكُمْ وَ عُيُوناً مِنْ جَوَارِحِكُمْ، وَ حُفَّاظَ صِدْقٍ يَحْفَظُونَ أَعْمَالَكُمْ وَ عَدَدَ أَنْفَاسِكُمْ، لَا تَسْتُرُكُمْ مِنْهُمْ ظُلْمَةُ لَيْلٍ دَاجٍ، وَ لَا يُكِنُّكُمْ مِنْهُمْ بَابٌ ذُو رِتَاجٍ.
وَ إِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِ قَرِيبٌ، يَذْهَبُ الْيَوْمُ بِمَا فِيهِ وَ يَجِيءُ الْغَدُ لَاحِقاً بِهِ، فَكَأَنَّ كُلَّ امْرِئٍ مِنْكُمْ قَدْ بَلَغَ مِنَ الْأَرْضِ مَنْزِلَ وَحْدَتِهِ وَ مَخَطَّ حُفْرَتِهِ، فَيَا لَهُ مِنْ بَيْتِ وَحْدَةٍ وَ مَنْزِلِ وَحْشَةٍ وَ مُفْرَدِ غُرْبَةٍ، وَ كَأَنَّ الصَّيْحَةَ قَدْ أَتَتْكُمْ وَ السَّاعَةَ قَدْ غَشِيَتْكُمْ وَ بَرَزْتُمْ لِفَصْلِ الْقَضَاءِ.
قَدْ زَاحَتْ عَنْكُمُ الْأَبَاطِيلُ وَ اضْمَحَلَّتْ عَنْكُمُ الْعِلَلُ وَ اسْتَحَقَّتْ بِكُمُ الْحَقَائِقُ وَ صَدَرَتْ بِكُمُ الْأُمُورُ مَصَادِرَهَا، فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ وَ اعْتَبِرُوا بِالْغِيَرِ وَ انْتَفِعُوا بِالنُّذُر.

الرَصَد : نگهبان، مقصود از نگهبان در اينجا وجدان آدمى است.
الرِتَاج : درب بزرگى كه بند و بست محكمى داشته باشد.
مَنْزِلُ وَحْدَتِهِ : منزل تنهائيش، مقصود قبر است.
الصَيْحَة : منظور نفخه ثانوى است كه آيه : «انِ كانت الّا صيحة واحدة»، به آن اشاره دارد.
زَاحَت : دور شد. 
رَصَد : مراقب و نگهبان
عُيون : جاسوسها
لا يُكِنُّ : پنهان نمى كند
رِتاج : در بزرگ
بَرَزتُم : آشكار شديد
زَاحَت : برطرف شد 
اى بندگان خدا بدانيد كه از شما نگاهبانانى بر شما گماشته اند، و ديدبان هايى از پيكرتان برگزيده و حافظان راستگويى كه اعمال شما را حفظ مى كنند و شماره نفسهاى شما را مى شمارند، نه تاريكى شب شما را از آنان مى پوشاند، و نه درى محكم شما را از آنها پنهان مى سازد.
۳. ياد تنهايى قبر:
فردا به امروز نزديك است، و امروز با آنچه در آن است مى گذرد، و فردا مى آيد و بدان مى رسد، گويى هر يك از شما در دل زمين به خانه مخصوص خود رسيده و در گودالى كه كنده اند آرميده ايد، وه كه چه خانه تنهايى و چه منزل وحشتناكى و چه سيه چال غربتى. گويى هم اكنون بر صور اسرافيل دميدند، و قيامت فرارسيده، و براى قضاوت و حسابرسى قيامت بيرون شده ايد. پندارهاى باطل دور گرديده، بهانه ها از ميان برخاسته، و حقيقت ها براى شما آشكار شده و شما را به آنجا كه لازم بود كشانده اند. پس از عبرت ها پند گيريد، و از دگرگونى روزگار عبرت پذيريد، و از هشدار دهندگان بهرمند گرديد.
 
(12) بندگان خدا بدانيد، ديده بانانى از خودتان و جاسوس هايى از اندامتان بر شما هست (چنانكه در قرآن كريم سوره 24 آیه 24 مى فرمايد: «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» يعنى روز رستخيز زبانها و دستها و پاهاى ايشان بر آنها گواهى دهند بآنچه را كه بجا مى آورند) و (از فرشتگان) نگاه دارنده هايى هستند كه از روى راستى كردار و شماره نفسهايتان را ضبط مى نمايند (مى نويسند، چنانكه در قرآن كريم سوره 50 آیه 16 مى فرمايد: «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (17) إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ (18) ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» يعنى ما به انسان از رگ گردن نزديكتريم، هنگاميكه دو فرشته فرا مى گيرند و هميشه يكى از راست و يكى از چپ با او است، هيچ سخنى نمى گويد مگر اينكه نزد او است نگهبان آماده. و اين براى اتمام حجّت است و گر نه خداوند بهمه جزئيّات آگاه است) تاريكى شب تار شما را از اين فرشتگان نمى پوشاند و در بزرگ محكم بسته شده شما را از آنها پنهان نمى گرداند (خلاصه هميشه و در هر جا با شما همراه هستند) و (چون دنيا گذران است) فردا (مرگ) به امروز نزديك است.
(13) امروز با آنچه در آن است (از خوشى و بدى و سود و زيان) مى گذرد، و فردا از پى آن مى آيد، پس (نزديك بودن فردا و رسيدن مرگ طورى است كه) گويا هر مردى از شما بمنزل تنهائى خود و گودال گور خويش از زمين رسيده است، پس شگفتا از خانه تنهائى و منزل ترسناك و جاى بى كسى،
(14) و گويا صيحه (آواز بلند روز رستخيز كه همه را زنده ميكند) به گوش شما رسيده است، و قيامت شما را دريافته، و براى حكم بين حقّ و باطل نمايان شده ايد (از قبرها بيرون آمده ايد) در حاليكه از شما نادرستيها و بهانه ها (ى بيجا و دليلهاى بيهوده) دور گشته و از بين رفته، و حقائق بشما ثابت گرديده، و هر امرى (نيك يا بد) از شما بمواضع خود باز مى گردد (خلاصه در آنروز آنچه حقّ و حقيقت است واقع ميشود، و آنچه رسيدنى است از پاداش و كيفر خواهد رسيد)
(15) پس از عبرتها (مرگ و سختيهاى بعد از آن) پند گيريد، و از تغيير روزگار اندرز گرفته آگاه شويد، و از بيم كردن (خدا و رسول) سود ببريد (كارى كنيد كه از عذاب الهىّ خود را برهانيد).
 
بدانيد، اى بندگان خدا، شما را از خود نگهبانانى و از اعضايتان جاسوسانى و حافظانى راستين است، كه اعمالتان را مى نويسند و حتى شماره نفسهايتان را ضبط مى كنند.
تاريكى شبهاى ظلمانى شما را از آنان فرو نپوشد، يا اگر در پشت درهاى بسته پنهان گرديد از ديده آنها نهان نخواهيد ماند. فردا به امروز نزديك است و امروز هر چه با خود دارد مى برد و فردا از پى آن مى آيد و به آن مى رسد.
گويى هر يك از شما را مى بينم كه به سراى تنهايى و گورگاه خود رسيده ايد. و اى، كه چه خانه اى تنها و چه منزلى وحشت زا و چه غربتى و چه جدايى از همگنان. گويى صيحه قيامت به گوش مى رسد و ساعت رستاخيز فراز آمده است و شما از گورها بيرون آمده ايد تا به محكمه عدل الهى حاضر آييد. ديگر آن گفتارهاى باطل به كارتان نيايد و، بهانه ها زايل شده و حقايق آشكار گرديده و اعمالتان شما را به آنجا كه بايد، برده است. پس، از آنچه مايه عبرت است، موعظت پذيريد و از اين همه، دگرگونى عبرت گيريد و از هشدارها سود ببريد.
 
اى بندگان خدا بدانيد که مراقبانى از خودتان بر شما گماشته شده و ديده بانانى از اعضاى پيکرتان، و نيز حسابدارانى راستگو مراقب شمايند که اعمالتان و حتى شماره نفس هايتان را ثبت مى کنند. نه ظلمت شب تاريک شما را از آن ها پنهان مى دارد و نه درهاى محکم و فروبسته. فردا به امروز نزديک است، امروز آن چه را در آن است با خود مى برد و فردا پشت سر آن فرا مى رسد (و به اين ترتيب، عمر به سرعت سپرى مى شود). گويى هر يک از شما به سر منزل تنهايى و حفره گور خويش رسيده است. اى واى از آن خانه تنهايى و منزلگاه وحشت و جايگاه غربت.
گويى نفخه صور و صيحه قيامت فرا رسيده، رستاخيز، شما را در بر گرفته و در صحنه دادگاه الهى حاضر شده ايد. باطل از شما رخت بر بسته; عذر تراشى ها از ميان رفته; حقايق براى تان مسلّم شده و حوادث، شما را به سرچشمه اصلى رسانده است (و نتايج اعمال خود را آشکارا مى بينيد). حال که چنين است از عبرت ها پند گيريد، از دگرگونى نعمت ها اندرز پذيريد و از هشدارِ هشداردهندگان بهره گيريد.
 
بندگان خدا بدانيد كه از شما بر شما نگاهبانانى است، و از اندامهاتان مراقبانى، و حافظانى. كه كرده هاى شما را به درستى در حساب مى آرند، و نفسهاتان را مى شمارند. نه شبى سياه شما را از آنان مى پوشاند، و نه درى استوار پنهان كردنتان تواند. فردا به امروز نزديك است. امروز با آنچه در آن است مى رود، و فردا مى آيد و بدان مى رسد.
گويى هر يك از شما در دل زمين به خانه اى كه خاصّ اوست رسيده، و در گودالى كه براى او كنده اند آرميده. وه كه چه خانه تنهايى، و چه منزل وحشتزايى، و چه غريب  از همگان جدايى، گويى بانگ -صور- برايتان دميده است، و قيامت بر شما رسيده، و براى ختم داورى برون شده ايد، و پندارهاى باطل از شما دور گرديده. بهانه ها از ميان برخاسته، حقيقتها برايتان آشكار شده. و سرنوشت شما را بدانجا كه بايد كشانيده. پس، از آنچه مايه عبرت است پند گيريد، و از گردش روزگار عبرت پذيريد، و از بيم دهندگان -پيامبران- سود برگيريد.
 
بندگان خدا، بدانيد كه بر شما از خود شما مراقبانى قرار داده شده، و از اندامتان جاسوسانى بر وجودتان گمارده اند، و محافظانى كه از روى راستى اعمال و شماره نفسهايتان را ضبط مى كنند. تاريكى شب تار شما را از ديد آنان نمى پوشاند، و درب بزرگى كه محكم بسته شده شما را از آنان پنهان نمى كند.
و بى شك فردا كه روز مرگ است به امروز نزديك است، امروز با آنچه در آن است سپرى مى شود. و فردا از پى امروز مى آيد، گويا هر يك از شما به جايگاه تنهايى، و گودال قبرش رسيده. عجبا از خانه تنهايى، و جايگاه وحشت، و محلّ بى كسى و غربت انگار شما را نفخه صور آمده، و قيامت بر شما محيط شده، و براى داورى بين حق و باطل ظاهر شده ايد. آن روز امور باطل دنيا از شما دور شده. و بهانه ها از بين رفته، و حقايق بر شما ثابت شده، و هر نيك و بدى از شما به جايگاههاى خود باز گشته است. بنا بر اين از عبرتها پند گيريد، و از تغيير اوضاع و احوال اندرز پذيريد، و از آنچه شما را ترسانده اند به نفع خود بهره گيريد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 188-180 حضور در دادگاه الهى:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه براى تکميل نصايح گذشته به سه نکته مهم اشاره مى فرمايد: نخست درباره مراقبان و کاتبان و حافظان اعمال و سپس درباره مرگ و قبر و مشکلات آن و سرانجام درباره حساب و کتاب قيامت که در مجموع، روح خفتگان را بيدار و غافلان را هشيار مى کند.در قسمت اوّل مى فرمايد: «اى بندگان خدا بدانيد که مراقبانى از خودتان بر شما گماشته شده و ديده بانانى از اعضاى پيکرتان، و نيز حسابدارانى راستگو که مراقب شمايند که اعمالتان و حتى شماره نفس هايتان را ثبت مى کنند» (اعْلَمُوا، عِبَادَ اللّهِ، أَنَّ عَلَيْکُمْ رَصَداً مِنْ أَنْفُسِکُمْ، وَ عُيُوناً مِنْ جَوَارِحِکُمْ، وَ حُفَّاظَ صِدْق يَحْفَظُونَ أَعْمَالَکُمْ، وَ عَدَدَ أَنْفَاسِکُمْ).و در ادامه در وصف اين مراقبان اعمال مى فرمايد: «نه ظلمت شب تاريک شما را از آن ها پنهان مى دارد و نه درهاى محکم و فروبسته!» (لاَ تَسْتُرُکُمْ مِنْهُمْ ظُلْمَةُ لَيْل دَاج(1)، وَ لاَ يُکِنُّکُمْ(2) مِنْهُمْ بَابٌ ذُو رِتَاج(3)).جمله «أَنَّ عَلَيْکُمْ رَصَداً مِنْ أَنْفُسِکُمْ...» اشاره به گواهى اعضاى پيکر انسان و حتى پوست تن او در قيامت است; آن گونه که قرآن مى گويد: «(يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَاکَانُوا يَعْمَلُونَ); روزى که زبان ها و دست ها و پاهاى آن ها بر ضدّ آن ها گواهى مى دهد و اعمالشان را بازگو مى کند».(4) و نيز مى فرمايد: «(حَتَّى إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا کَانُوا يَعْمَلُونَ * وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللهُ الَّذِى أَنطَقَ کُلَّ شَىْء); وقتى (کنار آتش دوزخ) مى رسند گوش ها و چشم ها و پوست هاى تنشان به آن چه مى کردند گواهى مى دهند. به پوست هاى تنشان مى گويند: چرا بر ضدّ ما گواهى داديد آن ها جواب مى دهند: همان خدايى که هر موجودى را به نطق درآورده، ما را گويا ساخته است».(5)با توجه به اين که «رصد» به معناى مراقب است و «عيونا» به معناى ديده بان ها، روشن مى شود که اين دو از قبيل اجمال و تفصيل است; يعنى مراقبان اعمال انسان در درجه اوّل، همان اعضا و جوارح اويند که در قيامت به نطق مى آيند و تمام اعمال را گواهى مى دهند. اين که جمعى از شارحان نهج البلاغه «رصد» را به معناى وجدان اخلاقى انسان گرفته اند که او را بر بدى ها ملامت مى کند، اشتباه است; زيرا وجدان قاضى درون است; نه مراقب و گواه که در مفهوم «رصد» نهفته است.آيا اين گواهى با زبان قال و نطق معمولى است و يا با زبان حال و شهادت آثار است؟ هر دو احتمال ممکن است; چرا که انسان هر عملى انجام مى دهد در تمام اعضاى او اثر مى گذارد و در قيامت، اين آثار بازگو کننده تمام اعمالى است که انسان در طول عمر خود انجام داده و نيز قابل تبديل به امواج صوتى است که همگان آن را بشنوند.و جمله «وَ حُفَّاظَ صِدْق...» اشاره به فرشتگانى است که مأمور ثبت و ضبط اعمال انسان است; آن گونه که قرآن کريم مى فرمايد: «(وَإِنَّ عَلَيْکُمْ لَحَافِظِينَ * کِرَاماً کَاتِبِينَ * يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ); و بى شک، نگاهبانانى بر شما گمارده شده والا مقام و نويسنده (اعمال نيک و بد شما) که مى دانند شما چه مى کنيد».(6)در اين جا سؤال معروفى مطرح است و آن اين است که با وجود علم خداوند به همه حقايق جهان هستى و اين که به ما از خود ما نزديک تر است چه نيازى به اين مراقبان و گواهان است؟پاسخ اين پرسش با توجه به يک نکته روشن مى شود. انسان موجودى است مادى و با جهان ماوراى ماده آشنايى زيادى ندارد و نزديک بودن خداوند را به خود احساس نمى کند; اما هنگامى که گفته شود اعضاى پيکر و پوست تن شما در قيامت گواه تن شماست اين مطلب را به خوبى درک مى کند; همچنين اگر گفته شود: دو فرشته الهى هميشه با شماست و اعمال و کردار شما را ثبت و ضبط مى کند، اين گونه امور او را به موضوع مراقبت توجّه بيشترى مى دهد و عامل بازدارنده مؤثرى در برابر گناهان اوست. خداوند متعال مى خواهد به هر وسيله بندگانش را از گناهان باز دارد و گواه قراردادن اعضاى پيکر و فرشتگان يکى از اين وسائل است.جالب اين که اين گواهان همه چيز حتى تعداد نفس کشيدن هاى ما را ثبت مى کنند و براى نوشتن نامه اعمال ما نيازى به روشنايى چراغ ندارند; حتى در ظلمت مطلق نيز مى نويسند و ثبت مى کنند; اما نوشتن آن ها چگونه است؟ به يقين مانند نوشتن ما نيست; هر چند جزئيات آن را نمى دانيم.در ادامه بحث حافظان و مراقبان اعمال از مرگ و قبر سخن به ميان مى آيد; مرگ و قبرى که توجّه به آن، خفتگان را بيدار و هوسبازان را هشيار مى کند; مى فرمايد: «فردا به امروز نزديک است، امروز آن چه را در آن است با خود مى برد و فردا پشت سر آن فرا مى رسد (و به اين ترتيب، عمر به سرعت سپرى مى شود)» (وَ إِنَّ غَداً مِنَ الْيَوْمِ قَرِيبٌ. يَذْهَبُ الْيَوْمُ بِمَا فِيهِ، وَ يَجِيءُ الْغَدُ لاَحِقاً بِهِ).منظور از «فردا» فرداى مرگ و پايان عمر است که اگر انسان آن را دور پندارد، در گرداب غفلت فرو مى رود و هنگامى که آن را نزديک ببيند مراقب اعمال خويش و تسويه حساب و اداى حقوق و توبه از گناهان مى شود.و به راستى پايان عمر دور نيست، حتى اگر انسان عمر طبيعى طولانى کند; چرا که سال و ماه به سرعت مى گذرد و کودکان، جوان و جوانان پير مى شوند; ضمن اين که حوادث غير منتظره، توفان بلاها و بيمارى ها همواره در کمين عمرند و گاه در يک چشم بر هم زدن همه چيز پايان مى يابد.بعضى از شارحان نهج البلاغه «غد» را در عبارت بالا به معناى فرداى قيامت تفسير کرده اند; گرچه آن هم نزديک است، ولى با توجه به جمله هاى بعد که سخن از قبر است، معناى اوّل صحيح تر به نظر مى رسد.سپس همگان را به تنهايى در قبر توجه مى دهد و مى فرمايد: «گويى هر يک از شما به سر منزل تنهايى و حفره گور خويش رسيده است. اى واى از آن خانه تنهايى و منزلگاه وحشت و جايگاه غربت» (فَکَأَنَّ کُلَّ امْرِىء مِنْکُمْ قَدْ بَلَغَ مِنَ الاَْرْضِ مَنْزِلَ وَحْدَتِهِ، وَ مَخَطَّ(7) حُفْرَتِهِ. فَيَا لَهُ مِنْ بَيْتِ وَحْدَة، وَ مَنْزِلِ وَحْشَة، وَ مُفْرَدِ غُرْبَة!).آرى، انسانى که يک ساعت تنهايى را به آسانى تحمل نمى کرد و هميشه در جمع دوستان و بستگان و ياران مى زيست، هنگامى که چشم از اين دنيا مى پوشد از همه دوستان و ياران وخويشان براى هميشه فاصله مى گيرد و در گورى سرد و تاريک و وحشتناک در تنهايى مطلق گرفتار مى شود و چه سخت و دردناک است; مگر اين که توفيق يابد ياران جديدى از ميان اعمال صالح خود و فرشتگان پروردگار برگزيند و قبر او روضه اى از رياض جنّت و باغى از باغ هاى بهشت شود; نه حفره اى از حفره هاى جهنم.در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «اِنْ لِلْقَبْرِ کَلاَماً فِي کُلِّ يَوْم يَقُولُ: أَنَا بَيْتُ الْغُرْبَةِ; أَنَا بَيْتُ الْوَحْشَةِ; أَنَا بَيْتَ الدُّودِ; أَنَا الْقَبْرُ; أَنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ; قبر هر روز اين سخن را تکرار مى کند: من خانه غربت، خانه وحشت، خانه حشرات، خانه قبرم. من باغى از باغ هاى بهشت يا حفره اى از حفره هاى دوزخم».(8)سرانجام امام(عليه السلام) در آخرين بخش از سخنان خود بعد از بيان پديده مرگ و داستان قبر به سراغ صحنه قيامت و دادگاه عدل الهى مى رود و به همگان هشدار مى دهد و مى فرمايد: «گويى نفخه صور و صيحه نشور فرا رسيده، و قيامت، شما را در بر گرفته و در آن صحنه دادگاه الهى حاضر شده ايد. باطل ها از شما رخت بر بسته; عذر تراشى ها از ميان رفته; حقايق براى تان مسلّم شده و حوادث، شما را به سرچشمه اصلى رسانده است (و به نتايج اعمال خود رسيده ايد)» (وَ کَأَنَّ الصَّيْحَةَ قَدْ أَتَتْکُمْ، وَالسَّاعَةَ قَدْ غَشِيَتْکُمْ، وَ بَرَزْتُمْ لِفَصْلِ الْقَضَاءِ، قَدْ زَاحَتْ عَنْکُمُ الاْ َبَاطِيلُ، وَاضْمَحَلَّتْ عَنْکُمُ الْعِلَلُ، وَاسْتَحَقَّتْ بِکُمُ الْحَقَايِقُ، وَ صَدَرَتْ بِکُمُ الاُْمُورُ مَصَادِرَهَا).«صيحه» در جمله «وَ کَأَنَّ الصَّيْحَةَ...» اشاره به صيحه رستاخيز است; فرياد عظيمى که مردگان را از خواب مرگ بيدار مى سازد و از قبرها بيرون مى فرستد و آماده حسابرسى مى کند.از آيات و روايات استفاده مى شود که جهان با صيحه و فرياد عظيمى پايان مى گيرد که آن را «نفخه صور اوّل» مى گويند: سپس با صيحه عظيم ديگرى که فرمان حيات است قيامت آغاز مى گردد و آن را «نفخه صور دوم» مى نامند و آن چه در خطبه بيان شده به قرينه جمله هاى بعد از آن، اشاره به صيحه دوم است.تعبير به ساعت، اشاره به قيامت است; زيرا ساعت در اصل به معناى جزئى از زمان يا لحظاتى زودگذر است و از آن جا که قيام قيامت سريع و حسابرسى بندگان نيز به مقتضاى سريع الحساب بودن خداوند به سرعت انجام مى گيرد از قيامت به ساعت تعبير شده است.و «فَصْلِ الْقَضَاءِ» به معناى داورى صحيح است که حق را از باطل جدا مى سازد و زوال اباطيل و اضمحلال علل، اشاره به اين است که در صحنه قيامت، مطالب دروغين و چهره هاى توخالى و عذرتراشى هاى بى اساس وجود ندارد. هر چه هست حق است و حقيقت است و واقعيت.و جمله «وَ صَدَرَتْ بِکُمُ الاُْمُورُ مَصَادِرَهَا» اشاره به اين است که هر کس به نتيجه اعمال خود مى رسد و هر چيز جايگاه اصلى خود را در آن جا پيدا مى کند.امام(عليه السلام) در اين جا قيامت را چنان نزديک مى بيند که مى فرمايد: گويى همه اين امور واقع شده است: نفخ صور، قيام قيامت، زنده شدن مردگان، تشکيل دادگاه هاى عدل الهى ورسيدن به نتايج اعمال و به راستى با توجّه به کوتاهى عمر دنيا در برابر آخرت مطلب همين گونه است.قرآن مجيد درباره قيامت چنين تعبير مى کند: «(يَوْمَ يَسْمَعُونَ الصَّيْحَةَ بِالْحَقِّ ذَلِکَ يَوْمُ الْخُرُوجِ); روزى که صيحه رستاخيز را به حق مى شنوند آن روز، روز خروج (از قبرها) است».(9) و نيز از قيامت تعبير به «يوم الفصل» يعنى روز جداسازى حق از باطل و داورى سريع کرده است و در جايى ديگر مى گويد: «(وَلاَ يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ); به آن ها اجازه داده نمى شود تا عذر خواهى کنند».(10) و نيز از قيامت به (يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ)(11) (روز ظهور) و (يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ)(12) (روز آشکار شدن پنهانى ها) تعبير شده است.و در آخرين جمله بعد از بيان آن همه هشدارها مى فرمايد: «حال که چنين است از عبرت ها پند گيريد، از دگرگونى نعمت ها اندرز پذيريد و از هشدارِ هشداردهندگان بهره گيريد» (فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ، وَاعْتَبِرُوا بِالْغِيَرِ، وَانْتَفِعُوا بِالنُّذُرِ).«عبر» (جمع عبرت) اشاره به حوادث عبرت انگيزى است که در طول تاريخ به چشم مى خورد و در عمر خود نيز فراوان ديده ايم و «غير» (جمع غيرة به معناى تغيير) اشاره به انقلاب ها و تغييرهاى روزگار و دگرگونى نعمت ها و نزول بلاهاست و «نذر» (جمع نذير) به معناى انذار کننده و هشدار دهنده است; اعم از: پيامبران و امامان يا آيات الهى و روايات آن ها و يا حوادث روزگار.****نکته ها:1ـ خيل گواهان عمل:با اين که خداوند، شاهد و ناظر اعمال ما در همه حال و در هر زمان و مکان است و علم او به همه چيز براى ثبت و ضبط اعمال به يقين کفايت مى کند، براى اثبات حجت بيشتر و جلب توجّه نيکوکاران و بدکاران، مراقبان مختلفى بر ما گمارده که شاهدان اعمال مايند; از جمله:1. اعضا و جوارح بدن ما و حتى پوست تن، مطابق آياتى که نازل شده، گواه اعمال مايند. جالب اين که بعد از مطرح شدن موضوع «شبيه سازى» اين حقيقت براى همه روشن شده که هر ذره اى از ذرات بدن انسان يک انسان کامل را در خود جاى داده است! و جالب تر اين که اخيراً براى شبيه سازى از پوست تن استفاده کرده اند.2. «حفظه» و «کتّاب» يعنى فرشتگان مأمور ثبت اعمال.3. زمينى که در آن زندگى مى کنيم نيز شاهد و گواه ديگرى است; قرآن مجيد مى فرمايد: «(يَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا * بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَى لَهَا); در آن روز، زمين تمام خبرهايش را بازگو مى کند; چرا که پروردگارش به آن وحى کرده و آن را به نطق درآورده است».(13)4. زمانى که در آن زندگى مى کنيم نيز از گواهان روز قيامت است; چنان که اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: «مَا مِنْ يَوْم يَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَمَ اِلاَّ قالَ لَهُ ذلِکَ الْيَوْمَ: يَا بْنَ آدَمَ أَنَا يَوْمٌ جَدِيدٌ وَ أَنَا عَلَيْکَ شَهِيدٌ، فَقُلْ فِىَّ خَيْراً وَ اعْمَلْ فِىَّ خَيْراً اُشْهِدُ لَکَ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ; روزى بر انسان نمى گذرد مگر اين که آن روز به انسان مى گويد: اى فرزند آدم! من روز تازه اى هستم و بر اعمالت گواهم، در من سخنان خوب بگو و اعمال خوب بجا آور تا روز قيامت براى تو شهادت دهم».(14)5. و از همه فراتر گواهى پيامبران است; چرا که به گواهى قرآن مجيد، پيامبر هر امّتى روز قيامت گواه اعمال امت خويش است و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) گواه بر همه آنهاست: (فَکَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ کُلِّ أُمَّة بِشَهِيد وَجِئْنَا بِکَ عَلَى هَؤُلاَءِ شَهِيداً).(15)به اين ترتيب هرانسانى در تمام عمر خود در ميان اين گواهان و مراقبانى که از شش جهت، متوجّه اعمال اويند قرار گرفته و کسى که ايمان به حقيقت و حقانيت اين گواهان داشته باشد سزاوار است که کم ترين خطايى از او سر نزند.2ـ سه جمله پرمعنا:عبارت (فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ، وَاعْتَبِرُوا بِالْغِيَرِ، وَانْتَفِعُوا بِالنُّذُرِ) داراى سه جمله کوتاه و بسيار پرمعناست که براى بيدار ساختن غافلان بهترين عامل است و در هر يک از اين سه جمله به حقيقتى جداگانه اشاره شده است.در جمله اوّل، عبرت ها را اندرز دهنده مى شمارد. اين واژه، شامل تمام حوادث تکان دهنده اى که در گذشته و حال بوده است و تاريخ پيشين ومعاصر آن را در برگرفته است، مى شود و حتى طبق آيات قرآن حوادث طبيعى مانند رفت و آمد شب و روز مى تواند عبرت باشد: «(يُقَلِّبُ اللهُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ إِنَّ فِى ذَلِکَ لَعِبْرَةً لاُِّوْلِى الاَْبْصَارِ)(16); خداوند، شب و روز را دگرگون و جانشين يکديگر مى سازد در اين عبرتى است براى صاحبان بصيرت».در دوّمين جمله، تغييراتى که در زندگى انسان ها و در مجموعه جهان پيدا مى شود وسيله ديگرى براى پند گرفتن شمرده است. عزيزان ديروز ذليلان امروزند و ذليلان ديروز، عزيزان امروز، حاکمان به سرعت محکوم و محکومان به سرعت حاکم مى شوند. جوانان رعنا پيران خميده مى شوند و کودکان ضعيف وناتوان، جوانانى نيرومند و قوى بنيه. همه چيز در حال تغيير است و چيزى پايدار نيست. از اجتماع پرشور و پرهياهوى يک قرن قبل، امروز چيزى جز يک قبرستان خاموش باقى نمانده و از اين شور و غوغايى که امروز برپاست يکصد سال بعد خبرى نيست که نيست. چه پند و اندرزى از اين بهتر؟در سوّمين جمله، اشاره به اين مى فرمايد که فرياد انذار کنندگان و هشدار دهندگان از هر سو بلند است. انبيا و اوليا، بزرگان و صلحا، آيات و روايات هر يک با زبان حال يا قال هشدار مى دهند. مى فرمايد از اين هشدارها بهره مند شويد.*****پی نوشت:1. «داج» از ماده «دَجْو» (بر وزن هجو) به معناى تاريک شدن است و «ليل داج» به معناى شب تاريکى است که حتى ماه و ستارگان در آن ديده نشوند.2. «يکنّکم» از ماده «کنّ» (بر وزن جنّ) در اصل به ظرفى مى گويند که چيزى در آن محفوظ مى دارند (ظرف در دار) سپس اين معنا توسعه يافته به هر چيزى که اشيا يا اشخاص را محفوظ و مستور مى دارد، اطلاق شده است.   3. «رتاج» و «رَتَج» (بر وزن کرج) به درهاى بزرگ يا درهاى بسته گفته مى شود.4. نور، آيه 24.5. فصلت، آيات 20 و 21.6. انفطار، آيات 10 - 12.7. «مخط» از ماده «خط» به معناى خط کشيدن و علامت گذارى کردن است; بنابراين «مخط» که اسم مکان است در خطبه مزبور به معناى جايگاهى است که خط کشيده اند تا براى گور حفر کنند.8. بحارالانوار، جلد 6، صفحه 267; اصول کافى، جلد 3، صفحه 242.9. ق، آيه 42.10. مرسلات، آيه 36.11. مؤمن، آيه 16.12. طارق، آيه 9.13. زلزال، آيات 4 و 5.14. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 379.15. نساء، آيه 41.16. نور، آيه 44. 
شرح علامه جعفری«اعلموا عباد الله، ان عليكم رصدا من انفسكم و عيونا من جوارحكم و حفاظ صدق يحفظون اعمالكم و عدد انفاسكم، لا تستركم منهم ظلمه ليل داج و لا يكنكم منهم باب ذو رتاج و ان غدا من  اليوم قريب» (اي بندگان خدا، بدانيد كه از نفوس شما برا خودتان كمين، و از اعضايتان نگهباناني است. براي شما از نفوس شما حافظاني راستين گماشته شده است كه اعمال شما را و  شماره‌هاي نفسهايتان را ثبت مي‌كنند، نه تاريكي شب شما را از آنها مخفي مي‌دارد و نه دري محكم شما را از آنها مي‌پوشاند و قطعي است كه فردا به امروز نزديك است.)****«فكان كل امري‌ء منكم قد بلغ من الارض منزل وحدته و مخط حفرته، فياله من بيت وحده و منزل وحشه و مفرد غربه» (فردا چنان نزديك است) كه گويي هر فردي از شما به جايگاه تنهايي خود در زمين رسيده و در آن گودال كه براي او تعيين شده، آرميده  است).وه كه چه خانه‌ي پنهاني و منزل وحشتناك و جدا افتاده از جمعي كه منزل در غربت گرفته است:وحشت از يك منزلگه اسرارآميز زير خاك براي اشقياء اگر چه با عبور از پل مرگ،  مفارقت روح از بدن آغاز مي‌گردد، ولي ارتباط اين دو حقيقت از يكديگر به كلي قطع نمي‌گردد. مخصوصا در اولين زمانهاي جدايي آن دو از يكديگر. مي‌توان براي اين مطلب، به پيوستن  دومين‌بار همان روح و همان جسم كه در معاد صورت مي‌گيرد، استدلال نمود. كساني كه درباره‌ي اينگونه مسائل با ديده‌ي انكار و ترديد مي‌نگرند، آگاهانه يا ناآگاهانه، با كمال غرور كه به  وسيله‌ي چند كلمه و اصطلاح بي‌سر و ته بدست آورده‌اند، ادعاي علم منطق نموده و چون شب پرگان، از نورانيت وحي و سخنان معادن صدق و حقيقت دورمانده و در ظلمات جهل مركب  سرگردانند به اين مدعيان بي‌خبر از عالم وجود بگوييد: بياييد اقلا نصيحت يك فيلسوف به نام ابن‌سينا را بشنويد: (اگر انكار و ترديد درباره‌ي آنچه كه به گوشت مي‌رسد تو را به اضطراب انداخت، (خود را گم مكن) بهتر اين است كه اينگونه مشكلات را در بوته‌ي امكان بگذاري مگر اينكه برهاني روشن بر محال بودن آنها داشته باشي.)با نظر به مجموع دلائل عقلي و شهود قبلي  و منابع ديني، بديهي است كه وحشت و هراس در اين دنيا و موقع گذر از پل زندگي به ما بعد زندگي و خوابيدن در زير انبوه خاكها براي كساني است كه در اين دنيا با نفس كثيف و آلوده به  گناهان زندگي كرده و بدون پشيماني و توبه از اين جهان رخت بربسته و راهي زير خاك تيره گشته‌اند. و الا:گر مرگ رسد چرا هراسم         كان راه به توست مي‌شناسماز خوردگهي به خوابگاهي         وز خوابگهي به بزم شاهيخاكي كه به توست خانه خيزم         خوش خسبم و شادمانه خيزم (نظامي گنجوي)****«و كان الصيحه قد اتتكم و الساعه قد غشيتكم، و برزتم لفصل القضاء قد زاحت عنكم الاباطيل و اضمحلت عنكم العلل واستحقت بكم الحقائق و صدرت بكم الامور مصادرها، فاتعظوا بالعبر وَ اعتَبِرُوا بِالغِيَر و انتفعوا بالنذر».از زير انبوه خاكها برمي‌خيزد در حالي كه رستاخيز شما را در خود فروبرده  است هيچ كس راهي براي گريز از آن رستاخيز كه بر همه احاطه كرده است، ندارد، حالتي است بي‌سابقه، بدون اينكه در حواس طبيعي آدمي، تغيير به وجود بيايد، بدون اينكه ساختار مغزي وي  دگرگون شود، پديده‌ها و رويدادها و عموم آن عواملي كه واقعيات و حقائق را مي‌پوشاندند بركنار مي‌شوند يك تيزبيني در اولاد آدم (ع) به وجود مي‌آيد كه بهانه‌ها و پوزشها و علت تراشي‌هاي  بي‌اساس، راه نيستي را پيش مي‌گيرند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين سخنان امام (ع) با ذكر اين كه هر كسى را نگهبانى قرين و همراه است مردم را از ارتكاب گناه بيم مى دهد، مراد از نگهبان، اعضا و جوارح انسان است، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ» و فرموده است: «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا» شهادت در اين جا، گواهى دادن و بازگو كردن به زبان حال است، زيرا هر عضوى از اعضاى انسان كه مباشر يكى از افعال اوست حضورش در علم الهى با آنچه از او صادر شده به منزله شهادت زبانى در حضور پروردگار است، و دلالتى گوياتر دارد، مراد از حافظان صدق، كرام الكاتبين است كه در ذيل خطبه نخست در باره آنها سخن گفته ايم، و اين كه چيزى انسان را از آنها پوشيده نمى دارد معناى آن روشن است.سپس امام (ع) هشدار مى دهد كه فردا نزديك است، و اين اشاره به فرداى مرگ است و پس از آن رسيدن به خانه تنهايى را يادآورى مى كند، و مراد از آن گور است كه آن را به اوصافى هراس انگيز و نفرت زا توصيف مى كند كه انسان وادار مى شود براى روزى كه در آن قرار مى گيرد و احوال پس از آن به عمل پردازد، سپس صيحه وقوع رستاخيز را تذكّر مى دهد، و منظور از آن صيحه دوّم است كه در آيه «إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ» آمده و نفخه دوم است كه در آيه «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ» ذكر شده است، پس از اين به قيامت كبرا و حضور براى داورى قطعى اشاره مى كند و آن عبارت از اين است كه به فرمان خداوند هر كسى در حال و وضعى قرار مى گيرد كه مستحقّ آن بوده و از آن ناگزير است، يا عذاب دائمى و يا نعيم هميشگى و اين پس از آن است كه زنگارهاى باطلى كه قابل زدودن است از نفوسى كه در مرتبه اى از كمالند زدوده شده، و به عالم خود پيوسته باشند، و علل و امراض نفوس از ميان رفته و خلايق مستحقّ حقوق خود شده، و هر كسى به ثمره و نتيجه آنچه از پيش براى خود فرستاده بازگشته باشد.آن حضرت پس از اين به پند و اندرزى جامع و همه جانبه مى پردازد و دستور مى دهد كه از عبرتها پند گيرند، بديهى است آنچه انسان را متوجّه احوال آخرت مى كند عبرت است، همچنين از تغييرها و دگرگونيها پند آموزند، واژه غير جمع غيره بر وزن فعله و مشتق از تغيّر به معناى دگرگونى است، و عبرت گرفتن از دگرگونيهاى روزگار به كار بستن موعظه ها و باز ايستادن از منكرات است، سپس تذكّر مى دهد كه از نذر يعنى بيم دهندگان سود گيرند و بيم دهندگان اعمّ از انسان و جز آن است، بلكه هر امرى كه انسان را در باره احوال آخرت بترساند نذير و بيم دهنده است، و سود بردن از آن بيمناك شدن از آن است، و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 314 اعلموا عباد اللّه أنّ عليكم رصدا من أنفسكم، و عيونا من جوارحكم، و حفّاظ صدق يحفظون أعمالكم، و عدد أنفاسكم، لا تستركم منهم ظلمة ليل داج، و لا يكنّكم منهم باب ذو رتاج، و إنّ غدا من اليوم قريب، يذهب اليوم بما فيه، و يجيء الغد لاحقا به، فكأنّ كلّ امرء منكم قد بلغ من الأرض منزل وحدته، و مخطّ حفرته، فيا له من بيت وحدة، و منزل وحشة، و مفرد غربة، و كأنّ الصّيحة قد أتتكم، و السّاعة قد غشيتكم، و برزتم لفصل القضاء، قد زاحت عنكم الأباطيل، و اضمحلّت عنكم العلل، و استحقّت بكم الحقائق، و صدرت بكم الامور مصادرها، فاتّعظوا بالعبر، و اعتبروا بالغير، و انتفعوا بالنّذر. (32350- 32021)اللغة:و (رتج) الباب أغلقه كارتجه و (مخطّ حفرته) في بعض النّسخ بالخاء المعجمة لأنّ القبر يخطّ أوّلا ثمّ يحفر، و في بعضها بالحاء المهملة من حطّ القوم إذا نزلوا.الاعراب:و إضافة المخطّ إلى حفرته من باب الاضافة في سعيد كرز إذ المراد بهما القبر، و قوله: فيا له من بيت وحدة، النّداء للتّفخيم و التّهويل، و اللّام للاستغاثة، و الضّمير في له، راجع إلى مخطّ حفرته، و من بيت وحدة تميز.قال الرّضيّ: و قد يكون الاسم في نفسه تامّا لا لشيء آخر أعنى لا يجوز اضافته فينصب عنه التميز و ذلك في شيئين: أحدهما الضّمير و هو الأكثر و ذلك فيما فيه معنى المبالغة و التّفخيم كمواضع التّعجب نحويا له رجلا و يا لها قصّة و يا لك ليلا و يا لها خطّة «إلى أن قال» فان كان الضّمير فيها «1» لا يعرف المقصود منه فالتّميز عن المفرد كقول امرء القيس:فيا لك من ليل كأنّ نجومه          بكلّ مغار القتل شدّت بيذبل     و إن عرف المقصود من الضّمير برجوعه إلى سابق معيّن كقولك: جائني زيد فيا له رجلا و ويله فارسا و يا ويحه رجلا و لقيت زيدا فللّه درّه رجلا، أو بالخطاب لشخص معيّن نحو قلت لزيد يا لك من شجاع و للّه درّك من رجل و نحو ذلك، فليس التميز عن المفرد، لأنّه لا إبهام إذا في الضّمير بل عن النّسبة الحاصلة بالاضافة، كما يكون كذلك إذا كان المضاف إليه فيها ظاهرا، نحو يا لزيد رجلا و للّه درّ زيد رجلا إلى آخر ما ذكره.______________________________ (1) اى في تلك الأمثلة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 316 المعنى: ثمّ عقّب بالتّحذير من المعاصي بقوله (اعلموا عباد اللّه أنّ عليكم رصدا من أنفسكم) أى حرسا و حفظة ملازمين لكم غير منفكّين عنكم، و أراد به الجوارح و الأعضاء، و لذا فسّره بقوله (و عيونا من جوارحكم) مراقبين لكم شهداء عليكم يوم القيامة كما قال تعالى في سورة السّجدة: «وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ إِلَى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 325 روى في الصّافي عن القمّي نزلت في قوم تعرض عليهم أعمالهم فينكرونها فيقولون ما عملنا شيئا منها، فيشهد عليهم الملائكة الّذين كتبوا عليهم أعمالهم قال الصّادق عليه السّلام فيقولون للّه: يا ربّ هولاء ملائكتك يشهدون لك، ثمّ يحلفون باللّه ما فعلوا من ذلك شيئا و هو قول اللّه عزّ و جلّ «يوم يبعثهم اللّه جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم» و هم الّذين غصبوا أمير المؤمنين عليه السّلام فعند ذلك يختم اللّه عزّ و جلّ على ألسنتهم و ينطق جوارحهم فيشهد السّمع بما سمع ممّا حرّم اللّه، و يشهد البصر بما نظر به إلى ما حرّم اللّه عزّ و جلّ، و يشهد اليدان بما أخذتا، و تشهد الرّجلان بما سعتا فيما حرّم اللّه، و يشهد الفرج بما ارتكب ممّا حرّم اللّه، ثمّ أنطق اللّه عزّ و جلّ ألسنتهم، فيقولون هم لجلودهم: لم شهدتم علينا الآية قال: و الجلود الفروج.و في الصّافي عن القمّي أيضا في تفسير قوله تعالى في سورة يس: «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» .قال: إذا جمع اللّه عزّ و جلّ الخلق يوم القيامة دفع إلى كلّ إنسان كتابه فينظرون فيه فينكرون أنّهم عملوا من ذلك شيئا، فتشهد عليهم الملائكة، فيقولون، يا ربّ ملائكتك يشهدون لك، ثمّ يحلفون أنّهم لم يعملوا من ذلك شيئا و هو قول اللّه عزّ و جلّ: «يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ»  فاذا فعلوا ذلك ختم اللّه على ألسنتهم و تنطق جوارحهم بما كانوا يكسبون، هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 326 و بما ذكرنا ظهر لك ضعف ما ذكره الشّارح البحراني بل فساده من أنّ شهادة الجلود و غيرها بلسان الحال و النّطق به، فانّ كلّ عضو لما كان مباشرا لفعل من الأفعال كان حضور ذلك العضو و ما صدر عنه في علم اللّه تعالى بمنزلة الشّهادة القوليّة بين يديه، فانّ ذلك مخالف لظاهر الآية و نصّ الرّواية لدلالتهما على كون الشّهادة بلسان القال لا بلسان الحال كما زعمه الشّارح و توهّم.و قوله (و حفّاظ صدق يحفظون أعمالكم و عدد أنفاسكم) أراد بهم الكرام الكاتبين قال تعالى: «إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ».قال في مجمع البيان: ذكر سبحانه أنّه مع علمه به وكّل به ملكين يحفظان عليه عمله الزاما للحجّة، فقال: إذ يتلقّى المتلقّيان، و هما الملكان يأخذان منه عمله فيكتبانه كما يكتب المملى عليه، عن اليمين و عن الشّمال قعيد، المراد بالقعيد هو الملازم الّذي لا يبرح لا القاعد الّذي هو ضدّ القائم، و قيل: عن اليمين كاتب الحسنات و عن الشّمال كاتب السّيئات عن الحسن و مجاهد، و قيل: الحفظة أربعة: ملكان باللّيل، و ملكان بالنّهار عن الحسن، ما يلفظ من قول إلّا لديه رقيب عتيد أى ما يتكلّم بكلام فيلفظه أى يرميه من فيه إلّا لديه حافظ حاضر معه يعني الملك الموكّل به إمّا صاحب اليمين و إمّا صاحب الشّمال، يحفظ عمله لا يغيب عنه، و عن أبي أمامة عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: إنّ صاحب الشّمال ليرفع القلم ستّ ساعات عن العبد المسلم المخطى أو المسىء، فان ندم و استغفر اللّه منها ألقاها و إلّا كتب واحدة، و في رواية اخرى قال: صاحب اليمين أمير على صاحب الشّمال، فاذا عمل حسنة كتبها له صاحب اليمين بعشر أمثالها و إذا عمل سيئة فأراد صاحب الشّمال أن يكتبها قال له صاحب اليمين: امسك، فيمسك عنه سبع ساعات، فان استغفر اللّه منها لم يكتب عليه شيء، و إن لم يستغفر اللّه كتب له سيّئة واحدة، هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 327 و قد علم بذلك أنّه سبحانه مع علمه بحال العبد و كونه أقرب إليه من حبل الوريد وكّل عليه لحكمة اقتضته من تشديد في تثبط العبد من المعصية و تأكيد في اعتبار الأعمال و ضبطها للجزاء و إلزام الحجّة يوم يقوم الأشهاد حفظة صدق يحفظون عمله و يضبطونه و هم ملازمون له غير غائبين عنه أبدا.كما أشار إليه بقوله (لا تستركم منهم ظلمة ليل داج) أى شديدة الظلمة (و لا يكنّكم) أى لا يستركم (منهم باب ذور تاج) أى باب عظيم مغلق.ثمّ حذّر بقرب الموت فقال: كنايه (و انّ غدا من اليوم قريب) كنّى بالغد عن وقت الموت (يذهب اليوم بما فيه) من الخير و الشّر و الطّاعة و المعصية (و يجيء الغد لاحقا به) ثمّ حذّر ببلوغ القبر و كنّى عنه بقوله (فكان كلّ امرء منكم قد بلغ من الأرض منزل وحدته و مخطّ حفرته) و أشار إلى هول ذلك المنزل و وصفه بالأوصاف الموحشة المنفّرة فقال (فيا له من بيت وحدة و منزل وحشة و مفرد غربة) ثمّ حذّر بالصّيحة و نفخ الصّور و قيام السّاعة فقال: (و كان الصّيحة قد أتتكم و السّاعة قد غشيتكم) و الظّاهر أنّ المراد بالصّيحة الصّيحة و النّفخة الثانية و قد اشير اليهما أعنى الصّيحتين في سورة يس قال تعالى: «ما يَنْظُرُونَ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ فَلا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَ لا إِلى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ قالُوا يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ صَدَقَ الْمُرْسَلُونَ إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً فَإِذا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ».قال في مجمع البيان: أى ما ينتظرون إلّا صيحة واحدة يريد النّفخة الاولى عن ابن عبّاس، يعني أنّ القيامة تأتيهم بغتة تأخذهم الصّيحة وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ  أى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 328 يختصمون في امورهم و يتبايعون في الأسواق، ثمّ أخبر عن النفخة الثّانية و ما يلقونه فيها إذا بعثوا بعد الموت فقال: و نفخ في الصّور فاذاهم من الأجداث، و هى القبور، إلى ربّهم أى إلى الموضع الّذي يحكم اللّه فيه لا حكم لغيره هناك، ينسلون، أى يخرجون سراعا ثمّ أخبر عن سرعة بعثهم فقال: إن كانت إلّا صيحة واحدة، أى لم تكن المدّة إلّا مدّة صيحة واحدة، فاذا هم جميع لدينا محضرون، أي فاذا الأوّلون و الآخرون مجموعون في عرصات القيامة محضرون في موقف الحساب و في سورة الزّمر:«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شاءَ اللَّهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى  فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ» .قال في مجمع البيان: فصعق من في السّموات آه أى يموت من شدّة تلك الصّيحة الّتي تخرج من الصّور جميع من في السّماوات و الأرض، و قوله: ثمّ نفخ فيه أخرى، يعني نفخة البعث و هي النّفخة الثّانية. (و برزتم لفصل القضاء) أى لحكم العدل الفاصل بين الحقّ و الباطل ليتميّز المصيب من المخطى، و المسلم من الكافر، و المؤمن من المنافق ليجزى كلّ ما عمل كما قال عزّ من قائل: «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْكِتابُ وَ جِيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَ الشُّهَداءِ وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِما يَفْعَلُونَ». (قد زاحت عنكم الأباطيل) أى بعدت و تنحت عنكم الهيآت الباطلة الممكنة الزّوال (و اضمحلّت عنكم العلل) أى ذهبت و انحلّت عنكم العلل و الأمراض النّفسانيّة (و استحقّت بكم الحقائق) قال الشّارح المعتزلي: أى حقّت و وقعت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 329 فاستفعل بمعنى فعل (و صدرت بكم الأمور مصادرها) أراد به رجوع كلّ امرء إلى ثمرة ما قدّم، قاله البحراني (فاتّعظوا بالعبر) أى بكلّ ما يفيد اعتبارا و تنبّها على أحوال الآخرة و بما فيه تذكرة للموت و ما بعده من الشّدايد و الأهوال، ألا ترى إلى الآباء و الاخوان و الأبناء و الولدان و الأقرباء و الجيران كيف طحنتهم المنون، و توالت عليهم السّنون، و فقدتهم العيون، اندرست عن وجه الأرض آثارهم و انقطعت عن الأفواه أخبارهم.إذا كان هذا حال من كان قبلنا         فانّا على آثارهم نتلاحق     (و اعتبروا بالغير) أى بتغيّرات الدّهر و انقلاباته على أهله، لا يدوم سروره، و لا تتمّ اموره، لا يقيم على حال، و لا يمتنع بوصال، و عوده كاذبة. و آماله خائبة.تحدّثك الأطماع أنّك للبقاء         خلقت و أنّ الدّهر خلّ موافق        كأنّك لم تبصر اناسا ترادفت          عليهم بأسباب المنون اللّواحق     (و انتفعوا بالنّذر) أى بكلّ ما أفاد تخويفا بالآخرة و ما فيها من المفزعات و الدّواهى فيا من عدم رشده، و ضلّ قصده إنّ أوقاتك محدودة، و أنفاسك معدودة، و أفعالك مشهورة، و أنت مقيم على الاصرار، غافل عن يوم تشخص فيه الأبصار.إذا نصب الميزان للفصل و القضا         و ابلس محجاج و اخرس ناطق        و اجّجت النّيران و اشتدّ غيظها         إذا فتحت أبوابها و المغالق        فانّك مأخوذ بما قد جنيته          و إنّك مطلوب بما أنت سارق        فقارب و سدّد و اتّق اللّه وحده          و لا تستقلّ الزّاد فالموت طارق    الترجمة:بدانيد اى بندگان خدا كه بر شما است نگهبانان از نفسهاى خودتان، و جاسوسان از أعضاء و جوارح شما، و نگهدارندگان راست و درست يعنى كرام الكاتبين كه نگه مى دارند عملهاى شما را و شماره نفسهاى شما را در حالتى كه نمى پوشاند شما را از ايشان تاريكى شب تار، و پنهان نمى سازد شما را از آنها در محكم بسته شده، و بدرستى كه فردا نزديكست از امروز مى رود امروز با آنچه كه در اوست از خير و شر، و مى آيد فردا در حالتى كه لاحق است بآن.پس گويا هر مردى از شما بتحقيق رسيده است از زمين بمنزل تنهائى خود، و بمحلّ خطّ گودال خود كه عبارتست از قبر او، پس أى بسا تعجّب أ يقوم مرا بمنزل و مكان از خانه تنهائى و منزل بيمناك و محلّ تفرّد غريبى، و گويا صداى نفخه صور اسرافيل آمده است بشما، و قيامت احاطه نموده بر شما، و بيرون آمده ايد از قبر بجهة حكم عدل پروردگار كه تميز دهنده است ميان حق و باطل در حالتى كه بعيد شده است از شما باطلها، و زايل شده از شما علّتها، و مستحق شده است بشما حقيقتها و بازگشته بشما امورات بمواضع بازگشتن خودشان. پس پند گيريد با عبرتها، و عبرت نمائيد با تغيّرات روزگار، و منتفع باشيد با چيزهائى كه مى ترساند شما را از عذاب نار، و از سخط خداوند قهار. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom