خطبه ۱۵۶

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : نکوهش عایشه [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) خاطَبَ به أهلَ البصرة على جهة اقتصاص المَلاحم :
فَمَنِ اسْتَطَاعَ عِنْدَ ذَلِكَ أَنْ يَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلْيَفْعَلْ، فَإِنْ أَطَعْتُمُونِي فَإِنِّي حَامِلُكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَلَى سَبِيلِ الْجَنَّةِ، وَ إِنْ كَانَ ذَا مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ مَذَاقَةٍ مَرِيرَةٍ.
وَ أَمَّا فُلَانَةُ فَأَدْرَكَهَا رَأْيُ النِّسَاءِ، وَ ضِغْنٌ غَلَا فِي صَدْرِهَا كَمِرْجَلِ الْقَيْنِ، وَ لَوْ دُعِيَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَيْرِي مَا أَتَتْ إِلَيَّ لَمْ تَفْعَلْ؛ وَ لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الْأُولَى وَ الْحِسَابُ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى.

الْمِرْجَل : ديگ.
الْقَيْن : آهنگر. 
إقتصاص : نقل كردن و حكايت نمودن
يَعتَقِل : بلند و حبس ميكند
مَذاقَة مَرِيرَة : طعم تلخ، چشيدنى تلخ
غَلا : بجوش آمد، غليان نمود
مِرجَل : ديك 
(براى مردم بصره پس از پيروزى در جنگ جمل در سال ۳۶ هجرى ايراد فرمود).
۱. ضرورت اطاعت از رهبرى (و نكوهش از نافرمانى عايشه):
مردم بصره در پيدايش فتنه ها هر كس كه مى تواند خود را به اطاعت پروردگار عزيز و برتر، مشغول دارد چنان كند، اگر از من پيروى كنيد، به خواست خدا شما را به راه بهشت خواهم برد، هر چند سخت و دشوار و پر از تلخى ها باشد.
اما عائشه، پس افكار و خيالات زنانه بر او چيره شد، و كينه ها در سينه اش چون كوره آهنگرى شعله ور گرديد، اگر از او مى خواستند آنچه را كه بر ضد من انجام داد نسبت به ديگرى روا دارد سرباز مى زد، به هر حال احترام نخست او برقرار است و حسابرسى اعمال او با خداى بزرگ است.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است خطاب باهل بصره كه بر سبيل حكايت از پيشامدهاى سخت خبر مى دهد:
قسمت أول خطبه:
(1) هنگام آن فتنه و تباهكارى كسيكه توانائى اطاعت و فرمانبردارى خدا داشته باشد، بايستى بجا آورد، پس اگر مرا اطاعت و پيروى كنيد، من به خواست خدا شما را براه بهشت (سيادت و سعادت جاودانى) خواهم برد اگر چه اين راه بسيار سخت و تلخ مزه است (زيرا بيشتر مردم خواهان باطل و تباهكارى بوده پيروى خدا و رسول در نظرشان دشوار مى آيد).
(2) و (ياغى شدن) آن زن (عائشه بر من از جهت اين است كه او) را سستى انديشه زنان دريافته، و كينه دشمنى در سينه اش به جوش آمده مانند (جوشيدن) ديك آهنگر. (از جمله چيزهائى كه سبب كينه و دشمنى عائشه نسبت به آن حضرت شد اين بود كه چون حضرت رسول مأمور شد به بستن درهايى كه بمسجد باز بود، همه درها حتّى باب ابى بكر را بست، و باب امير المؤمنين را باز گذاشت، و ديگر آنكه ابى بكر را با سوره برائة به مكّه فرستاد، پس از آن او را عزل نموده سوره را به امير المؤمنين داده او را فرستاد، و ديگر آنكه فاطمه عليها السّلام داراى فرزندان گرديد و عائشه هيچ فرزند نداشت، و حضرت رسول فرزندان فاطمه را فرزندان خود مى دانست، خلاصه اين قبيل امور سبب حسد و دشمنى عائشه بود، لذا امام عليه السّلام مى فرمايد:)
(3) و اگر او را وادار مى كردند باينكه آنچه با من كرد با ديگرى انجام دهد بدان اقدام نمى نمود (زيرا ياغى شدن او به بهانه كشته شدن عثمان و جنگيدنش بر اثر دشمنى و كينه اى است كه با من دارد) و بعد از اين هم (با همه كارهاى زشت، ياغى شدن، و فتنه انگيختن، و خون مسلمانان ريختن، و مانند اينها) حرمت و بزرگى پيش از اين (زمان رسول خدا) براى او باقى است (بجهت همسرى با پيغمبر اكرم و چون از جمله امّهات مؤمنين است ما كردار او را كيفر نمى دهيم) و (امّا در آخرت) حساب و باز پرسى با خداوند است (در قيامت خداوند براى او عذاب مقرّر فرموده، چنانكه در قرآن كريم سوره (33) آیه (30) مى فرمايد: «يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً» يعنى اى زنان پيغمبر هر كه از شما كار ناشايسته آشكارى انجام دهد عذاب او افزون و دو برابر ديگران ميشود، و اين كار بر خدا آسان است).
 
سخنى از آن حضرت (ع) خطاب به مردم بصره و در آن از پيش آمدهاى سخت حكايت كند:
در آن هنگام -هنگام وقوع فتنه ها- هر كه تواند كه خويشتن را به اطاعت پروردگار وادارد، چنان كند. اگر از من فرمان ببريد، -اگر خدا خواهد- شما را به راه بهشت مى برم، هر چند راه سخت و با تلخكامى آميخته باشد.
اما بر فلان زن، انديشه زنان غلبه يافت و كينه در سينه او جوشيدن گرفت، همچون بوته آهنگران كه در آن فلز گدازند. اگر او را فرا مى خواندند كه آنچه با من كرد با ديگرى كند، نمى پذيرفت. به هر حال، حرمتى كه در نخست داشت همچنان بر جاى است و حساب او با خداست.
 
آن کس که در آن هنگام (در فتنه ها) بتواند خود را وقف بر خداى متعال سازد بايد چنين کند و اگر مرا اطاعت کنيد من (در ميان انبوه فتنه ها) به خواست خدا شما را به راه بهشت خواهم برد; هر چند راهى است پر مشقّت و داراى تلخى هاى فراوان.
امّا فلان زن (اشاره به عايشه است) افکار زنانه دامنش را گرفت و کينه هايى را که در سينه خود پنهان مى داشت، همچون کوره آهنگران به جوشش درآمد (و آشکار شد) و اگر او را دعوت مى کردند که مانند همين کار را که در مورد من انجام داد درباره ديگرى انجام دهد، هرگز اقدام نمى کرد (و به خون خواهى عثمان بر نمى خاست اين يک بهانه بود) به هر حال، همان احترام نخستين را (به خاطر پيامبر(صلى الله عليه وآله)) دارد; ولى حسابش با خداوند متعال است!
 
و از سخنان آن حضرت است خطاب به مردم بصره كه حادثه هاى آينده را بر سبيل داستان فرمايد:
پس كسى كه آن هنگام بتواند خود را خاص طاعت پروردگار گرداند، چنان كند -كه داند-. اگر فرمان مرا برديد، ان شاء اللّه، شما را به راه بهشت مى برم، هر چند سخت دشوار باشد، و تلخكامى آن پديدار.
امّا آن زن انديشه زنانه بر او دست يافت، و در سينه اش كينه، چون كوره آهنگرى بتافت، و اگر از او مى خواستند تا آنچه به من كرد به ديگرى كند، نه ميكرد و چنين نمى شتافت. به هر حال حرمتى را كه داشت برجاست و حساب او با خداست.
 
از سخنان آن حضرت است خطاب به اهل بصره در خبر از پيشامدهاى سخت:
آن كه بتواند خود را بر اطاعت خداوند وادارد بايد اقدام كند. اگر از من پيروى كنيد -چنانچه خدا بخواهد- شما را به بهشت خواهم برد گرچه راهى است دشوار و همراه با تلخى.
فلان زن (عايشه) را رأى ضعيف زنان دامنگير شد، و كينه در سينه اش چون ديگ آهنگران كه به جوش آيد جوشيد، و اگر از او خواسته مى شد آنچه با من انجام داد با ديگرى انجام دهد انجام نمى داد. با اين حال حرمت اوليه او باقى است، و حسابش با خداوند است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 136-129 وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ خاطب به اهل البصرة على جهة اقتصاص الملاحم.از سخنان امام عليه السلام است كه در آن اهل بصره را مخاطب ساخته و از حوادث آينده آن ها را با خبر مى سازد. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه، به مسائل گوناگونى اشاره مى كند كه در عين استقلال هر يك از آن ها، پيوند روشنى با هم دارند. اين خطبه بر چند محور دور مى زند:نخست اين كه امام عليه السلام مردم را به اطاعت خويش فرا مى خواند و راه بهشت را كه راه پر مشقتى است به آن ها نشان مى دهد.دوّم اين كه دليل شركت عايشه را در جنگ جمل بيان مى كند تا مردم گمان نبرند شركت او در اين جنگ دليل بر مشروعيت كار طلحه و زبير بوده است.در بخش سوّم، درباره پايان زندگى و قيام قيامت سخن مى گويد و مردم را براى آن از طريق ايمان و عمل صالح و كسب علم و دانش آماده مى سازد.در چهارمين بخش، به چگونگى حشر مردم از قبور در سراى آخرت اشاره مى كند.و در بخش پنجم، از امر به معروف و نهى از منكر كه انجام دادن آن بر خلاف پندار بعضى از ناآگاهان هيچ مشكلى در زندگى ايجاد نمى كند، سخن به ميان مى آورد.در بخش ششم، از اهميّت قرآن و آثار عظيم آن در اصلاح فرد و جامعه بحث مى كند.و سرانجام در بخش هفتم، در پاسخ اين پرسش كه شخصى از آن حضرت مى پرسد: در مورد فتنه با ما سخن بگو و آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باره پرسشى داشته اى، به شرح جامعى درباره اين موضوع پرداخته و در ضمن از شهادت خود در آينده نيز خبر مى دهد. آشکار شدن کينه هاى درونى به بهانه واهى:امام(عليه السلام) اين خطبه را بعد از پايان جنگ جمل بيان فرموده و تعبيرات آغاز اين خطبه نشان مى دهد که امام(عليه السلام) قبل از اين جمله ها اشاره اى به فتنه هايى که در پيش است کرده و به مردم هشدار داده که فتنه جمل، اوّلين و آخرين فتنه نيست و به دنبال آن چنين مى فرمايد:«آن کس که در آن هنگام (در فتنه ها) بتواند خود را وقف بر اطاعت خداوند متعال سازد، بايد چنين کند و اگر مرا اطاعت کنيد من (در ميان انبوه فتنه ها) به خواست خدا شما را به راه بهشت خواهم برد; هر چند راهى است پر مشقت و داراى تلخى هاى فراوان!» (فَمَنِ اسْتَطَاعَ عِنْدَ ذلِکَ أَنْ يَعْتَقِلَ نَفْسَهُ عَلَى اللهِ، عَزَّ وَ جَلَّ، فَلْيَفْعَلْ. فَإِنْ أَطَعْتُمُونِي فَإِنِّي حَامِلُکُمْ إِنْ شَاءَ اللهُ عَلَى سَبِيلِ الْجَنَّةِ، وَ إِنْ کَانَ ذَا مَشَقَّة شَدِيدَة وَ مَذَاقَة مَرِيرَة(1)).مفهوم «يعتقل نفسه» ـ با توجه به اين که «يعتقل» از ماده عقل به معناى بازداشتن است ـ آن است که نفس خويش را تنها وقف فرمان خدا کند که بالاترين درجه عبوديّت و اطاعت است و در جمله (و ان کان ذا مشقة...) اشاره به اين مى فرمايد که بهشت و سعادت را ارزان به کسى نمى دهند، اگر خواهان آن هستيد بايد خود را آماده سازيد; چرا که مبارزه با هواى نفس همچون مبارزه با دشمن، پرمشقت است:نازپرورده تنعّم نبرد راه به دوست *** عاشقى شيوه رندان بلاکش باشددر خطبه 176 امام(عليه السلام) همين مطلب را از زبان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به تعبير معناى ديگرى بيان فرموده است: (إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَکَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ) به يقين بهشت در ميان ناراحتى ها و دوزخ در ميان شهوات پيچيده شده است.سپس امام(عليه السلام) به دليل شرکت عايشه در جنگ جمل ـ که يکى از فتنه هاى جهان اسلام بود ـ اشاره کرده و ضمن پنج جمله پرمعنا تمام گفتنى ها را بيان مى کند; مى فرمايد: «امّا فلان زن، افکار زنانه دامنش را گرفت و کينه هايى که در سينه خود پنهان مى داشت، همچون کوره آهنگران به غليان آمده بود (و آشکار ساخت) و اگر او را دعوت مى کردند که مانند همين کار را که درباره من انجام داد در مورد ديگرى انجام دهد هرگز اقدام نمى کرد (و به خون خواهى عثمان بر نمى خاست) با اين حال، همان احترام نخستين را (به سبب احترام پيامبر(صلى الله عليه وآله)) دارد; ولى حسابش با خداى متعال است!» (وَ أَمَّا فُلاَنَةُ فَأَدْرَکَهَا رَأْيُ النِّسَاءِ، وَ ضِغْنٌ غَلاَ فِي صَدْرِهَا کَمِرْجَلِ(2) الْقَيْنِ(3)، وَ لَوْ دُعِيَتْ لِتَنَالَ مِنْ غَيْرِي مَا أَتَتْ إِلَىَّ، لَمْ تَفْعَلْ. وَ لَهَا بَعْدُ حُرْمَتُهَا الاُْولَى، وَالْحِسَابُ عَلَى اللهِ تَعَالى).بى شک، منظور از «فلانة» در عبارت ياد شده، عايشه است و با توجه به اين که اين خطبه پس از جنگ جمل ايراد شده هدف امام(عليه السلام) اين بوده که به بعضى شبهات پاسخ دهد; از جمله اين که اگر اين جنگ، نامشروع بود چرا عايشه که يکى از رهبرانش بود، در آن شرکت کرد؟امام(عليه السلام) در پاسخ به اين سؤال به دو انگيزه عايشه براى همکارى با طلحه و زبير اشاره مى کند: نخست، داشتن افکار سُست زنانه که طلحه و زبير به آسانى توانستند فکر او را بدزدند و او را با خود همراه سازند و لذا در تواريخ مى خوانيم که عايشه مدتى بعد، از کار خود پشيمان شد و اظهار توبه مى کرد.ديگر اين که او کينه هايى از من (امام على بن ابى طالب(عليه السلام)) در سينه داشت که بسيار پرجوش و خروش بود تا آن جا که به او اجازه نمى داد درست در عواقب اين کار بينديشد و بداند با که مبارزه مى کند و براى چه مبارزه مى کند وسرانجام اين مبارزه چه خواهد شد؟!درباره عوامل اين کينه داغ درونى، شارحان نهج البلاغه سخنان بسيار گفته اند; ولى از همه آنها جامع تر، چيزى است که ابن ابى الحديد از استادش ابويعقوب نقل مى کند که به بخشى از آن اشاره مى کنيم:1. على(عليه السلام) همسر فاطمه(عليها السلام) بود و فاطمه(عليها السلام) دختر خديجه بود و حساسيت عايشه نسبت به خديجه با عنوان يک رقيب حتى بعد از وفات او در تواريخ معروف است.2. احترام فوق العاده رسول اکرم(صلى الله عليه وآله) نسبت به فاطمه زهرا(عليها السلام) که نشانه شخصيت فوق العاده فاطمه(عليها السلام) بود و فراتر از محبّت پدر و فرزندى ديده مى شد تا آن جا که طبق روايات معتبر او را «سيدة نساء العالمين» خواند و مى فرمود: «هر کس فاطمه(عليها السلام) را آزار دهد مرا آزار داده و هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده و او پاره تن من است»،(4) حساسيّت زيادى در عايشه برانگيخت; چرا که او خود را شايسته اين القاب مى پنداشت نه ديگرى را و همين حساسيّت نيز نسبت به على(عليه السلام) در دل او پيدا شده بود.3. احترام خاص رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نسبت به شخص على(عليه السلام) و فضايل زيادى که (خاص و عام) براى على(عليه السلام) از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نقل کرده اند عامل ديگرى براى اين حسادت بود; چرا که او پدرش ابوبکر را شايسته اين اوصاف خيال مى کرد.4. فرزنددار شدن فاطمه(عليها السلام) و گسترش نسل پيامبر(صلى الله عليه وآله) از طريق او و على(عليه السلام) و عدم وجود فرزند براى عايشه و احترام فوق العاده اى که پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى حسن(عليه السلام) و حسين(عليه السلام) قائل بود، عامل مهم ديگرى براى اين حسادت محسوب مى شد.5. بسته شدن تمام درهاى خانه هاى اصحاب که به مسجد باز مى شد، حتى درِ خانه ابوبکر (پدر عايشه) و باز بودن درِ خانه على(عليه السلام) و فاطمه(عليها السلام) نيز سبب افروخته شدن خشم و حسادت آن زن بود; چرا که تنها درى بود که بعد از درِ خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مسجد گشوده مى شد و همه مسلمين از آن به عظمت ياد مى کردند.و عوامل متعدد ديگرى که به جهت اختصار از آن ها صرف نظر شد.(5)قابل توجّه اين که ابن ابى الحديد در اين بخش از کلمات استادش (شيخ ابى يعقوب) اين نکته را نقل مى کند که عايشه پس از آن که على(عليه السلام) (به ناچار) با ابوبکر بيعت کرد بسيار اظهار خوشحالى مى کرد و اين تظاهر به خشنودى در تمام مدّت خلافت پدرش ابوبکر و سپس عمر و عثمان ادامه داشت; در حالى که کينه ها در درون او در جوشش بود تا زمانى که عثمان کشته شد; در حالى که عايشه از کسانى بود که مردم را بر ضد عثمان تحريک مى کرد و آرزويش اين بود که خلافت به طلحه برسد; اما هنگامى که شنيد مردم با على بن ابى طالب(عليه السلام) بيعت کرده اند فرياد کشيد و نداى واعثمانا! سر داد و گفت: عثمان را مظلوم کشتند و کينه هاى درونى اش به غليان آمد و ماجراى جمل از آن تولّد يافت.(6)و عجب اين که جمعى از دانشمندان اهل سنت در عين اين که اعتراف مى کنند، عايشه راه خطا پوييد و در آتش افروزى جنگ جمل مرتکب گناه شد، مى گويند: او بعداً توبه کرد و مشمول عفو خدا شد. سؤال اين است که آيا ريختن خون هفده هزار و به روايتى بيست هزار مسلمان! در جمل به اضافه مشکلات عظيمى که از ناحيه اين جنگ در تمام جهان اسلام پيدا شد و سال ها يا قرن ها ادامه يافت با يک «استغفرالله» بخشوده مى شود؟! آيا خداوند از حقّ النّاس به اين آسانى مى گذرد آن هم چنين حقّ النّاسى؟جالب اين که به گفته «ابن عبد ربّه» در «عقد الفريد» بعد از جنگ جمل، زنى به نام «اُمّ اوفى» بر عايشه وارد شد و گفت: اى امّ المؤمنين، چه مى گويى درباره کسى که بچه صغير خود را کشته است؟ عايشه بلافاصله گفت: آتش دوزخ بر او واجب شده. آن زن سؤال کرد: درباره زنى که بيست هزار فرزند بزرگ خود را در يک صحنه کشته باشد چه مى گويى؟ (عايشه فهميد که اشاره به او و ماجراى جنگ جمل مى کند) گفت: بياييد اين دشمن خدا را بگيريد و بيرون بياندازيد.(7)و امّا جمله سوّم که مى فرمايد: «اگر عايشه دعوت مى شد که آن چه را درباره من انجام داد درباره ديگرى انجام دهد، نمى پذيرفت»، اشاره به اين است که هر گاه مردم مسلمان با ديگرى غير از من بيعت کرده بودند اين زن هرگز به خون خواهى عثمان بر نمى خاست; بنابراين، انگيزه او هرگز دفاع از خون عثمان نبود که خودش در آن شرکت داشت; بلکه هدفش تحريک مردم بر ضد من بود.و اين که در جمله چهارم مى فرمايد: «با اين حال او احترام گذشته را دارد» به دليل اين بود که همسر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بود و براى احترام پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مجازاتش در دنيا صرف نظر شد; ولى در جمله پنجم تصريح مى کند: «حساب او بر خداست»، اشاره به اين که هرگز خداوند از گناه او نخواهد گذشت.قرآن مجيد تکليف او را در آيه 30 سوره احزاب روشن ساخته است: «(يَا نِسَاءَ النَّبِىِّ مَنْ يَأْتِ مِنْکُنَّ بِفَاحِشَة مُّبَيِّنَة يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَکَانَ ذَلِکَ عَلَى اللهِ يَسِيراً); اى همسران پيامبر، هر يک از شما گناه آشکار و فاحش مرتکب شود، عذاب او دو چندان خواهد بود و اين براى خدا آسان است».(8)****پی نوشت:1. «مريرة» از ماده «مُرّ» (بر وزن حُرّ) به معناى تلخ و ناگوار است.2. «مرجل» به معناى ديگ است.3. «قين» به معناى آهنگر است.4. بحارالانوار، جلد 43، صفحه 76.5. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 192 به بعد; با تلخيص.6. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 198-199.7. عقد الفريد، جلد 5، صفحه 79.8. سند خطبه: اين خطبه را امام عليه السلام در بصره بعد از جنگ جمل بيان فرمود و در آن به سؤالات مختلف گروه هايى پاسخ گفت كه چگونه جنگ با لشكر جمل و تقسيم غنايم جنگى مجاز بوده، ولى تقسيم اموال آن ها و اسارت زنان و فرزندانشان به عنوان اسيران جنگى و اموال اسيران جايز نبوده است و همچنين توضيحاتى درباره ايمان و كفر و امر به معروف و نهى از منكر و بحث هايى درباره بدعت و فتنه ها. نويسنده كتاب مصادر بعد از اشاره به مطلب مذكور مى گويد: هرگاه بخش كلمات قصار نهج البلاغه كلماتى با شماره 31، 32، 266 و 374 بنگريم خواهيم ديد كه همه آن ها با خطبه مزبور تطبيق مى كند و از يك جا گرفته شده است. سپس از كتاب مختصر بصائر الدرجات نقل مى كند كه او مى گويد: من كتابى با عنوان خطب لمولانا اميرالمؤمنين ديدم كه مرحوم سيّد بن طاووس در حاشيه آن نوشته است: اين كتاب به اقرار نويسنده اش با دو واسطه به امام صادق عليه السلام مى رسد؛ بنابراين ممكن است تاريخ كتابتش بعد از سنه 200 هجرى بوده باشد و در اين كتاب بخش هايى از خطبه مورد بحث نقل شده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 357). 
شرح علامه جعفریخطاب به مردم بصره:اين خطبه خبر از وقوع حوادثي مي‌دهد كه در آينده صورت مي‌گرفت و اميرالمومنين (ع) تكليف مردم را در آنزمان معين مي‌فرمايد. لذا بايد گفت: سيدرضي رحمه‌الله عليه آن حوادث را در اين خطبه نياورده است.«فمن استطاع عند ذلك ان يعتقل نفسه علي الله عز و جل فليفعل فان اطعتموني فاني حاملكم انشاء الله علي سبيل الجنه و انكان ذا مشقه شديده و مذاقه مريره» (در آن هنگام هر كس كه بتواند نفس خود را براي خداوند عزوجل اختصاص بدهد كوتاهي نورزد. پس اگر شما مرا اطاعت كنيد، من شما را با خواست خداوند به بهشت رهنمون مي‌گردم اگر چه اين تلاش داراي مشقت سخت و طعمي تلخ است.)در طوفان بنيان‌كن آن حوادث و آشوبها، بكوشيد نفس خود را در موقعيت ارتباط خالص با خدا قرار بدهيد:اگر به اين تربيت و رياضت توفيق يافتيد، اگر سپاه حوادث و فتنه‌هاي بنيان كن بطور متراكم از پيش روي شما رژه بروند، بدان جهت كه نفس شما وابسته به خدا گشته است، محال است آن حوادث و فتنه‌ها بتوانند به منطقه‌ي ممنوعه‌ي نفس شما وارد شوند. بلكه، تنها پيوستگي آنها با شما يك تماس سطحي چونان باد گرم گذران خواهد بود. زيرا رويدادهاي جهان هستي هرچه باشند كوچكتر از آنند كه راهي به مقام شامخ ربوبي داشته باشند.****«و اما فلانه فادركها راي النساء و ضغن غلا في صدرها كمرجل القين، ولو دعيت لتنال من غيري ما اتت الي لم تفعل، و لها بعد حرمتها الاولي و الحساب علي الله تعالي». (و اما فلان كس، راي زنان او را گرفت و خصومتي در سينه‌اش چونان كوره‌ي آهنگران به غليان افتاد. اگر از آن زن خواسته مي‌شد كه آنچه را كه درباره‌ي من روا داشت، در حق ديگري به جريان مي‌انداخت، انجام نمي‌داد. با اينحال حرمتي كه داشت بحال خود باقي است و حساب با خدا است.)نظريه‌ي ابن ابي‌الحديد معتزلي شارح معروف نهج‌البلاغه در جملات فوق، مربوط به عايشه (بدان اين كلام به شرحي نيازمند است. من اين كلام را به شيخ ابويعقوب يوسف بن اسماعيل اللمعاني كه در زمان اشتغالم به علم كلام در نزد او، خواندم و نظر او را پرسيدم. او پاسخ طولاني به من داد كه من حاصل آنرا متذكر مي‌شوم (بعضي از مطالب با الفاظ او و بعضي ديگر با الفاظ من است، زيرا عين همه‌ي الفاظ او اكنون به يادم نيست) ابويعقوب لمعاني چنين گفت: (ابتداء كينه ما بين عايشه و فاطمه(س) به وجود آمد، زيرا پيامبر اكرم (ص) با عايشه پس از وفات خديجه ازدواج فرمود و او را قائم‌مقام خديجه نمود و فاطمه دختر خديجه بود، و واضح است كه وقتي مادر يك دختر از دنيا رفت و پدر آن دختر، با زني ديگر ازدواج كرد، ميان دختر و زن كدورت و عداوتي به وجود مي‌آيد و اين يك پديده‌ي ضروري است، زيرا تمايل پدر به زن يك امر طبيعي است و دختر از تمايل پدر به زن ديگر كراهت دارد … سپس چنين اتفاق افتاد كه رسول خدا (ص) به عايشه تمايل پيدا كرد و باو محبت ورزيد. اين قضيه باعث شد كه ناراحتي و كينه‌ي فاطمه درباره‌ي عايشه افزايش يافت. رسول خدا صلي الله عليه و آله فاطمه (س) را بيش از آنكه مردمان گمان مي‌كردند و خيلي از آنكه مردها دخترانشان را اكرام مي‌كنند، تكريم و تعظيم مي‌فرمود، تا حدي كه از درجه‌ي محبت پدران درباره‌ي فرزندانشان بالاتر رفت. پيامبر بارها در حضور خاص و عام (نه يكبار) و در موقعيتهاي مختلف نه در يك موقعيت، فرمود: (فاطمه سيده النساء) و او (عديله مريم بنت عمران) (همتاي مريم دختران عمران) است و در آن هنگام كه فاطمه(س) از موقف محشر عبور مي‌كند نداكننده‌اي از سمت عرش ندا مي‌كند: (چشمانتان را بپوشانيد تا فاطمه دختر محمد (ص) عبور كند و اين، از احاديث صحيح است و از اخبار ضعيف نيست. و تزويج فاطمه به علي(ع) تحقق نيافت مگر پس از آنكه خداوند ازدواج آن دو بزرگوار را در آسمان با شهادت فرشتگان انجام داد. و چند بار، نه يكبار فرموده بود: (يوذيني ما يوذيها و يغضبني ما يغضبها) (مرا آزار مي‌دهد كسي كه فاطمه را بيازارد و مرا به غضب در مي‌آورد كسي كه فاطمه را غضبناك كند.) «و انها بضغه مني يريبني ما رابها» (و او پاره‌ي من است و ناراحتم مي‌كند چيزي كه او را ناراحت كند.) اينگونه تكريم و تعظيم، و امثال آن، به اندازه موجب افزايش كينه و عداوت براي زن مي‌گردد و نفوس بشري به كمتر از اينها كينه‌توز مي‌گردد، چه رسد به آن درجه كه پيامبر اكرم درباره‌ي فاطمه(س) ابراز مي‌فرمود … ).تفسيري كه ابن ابي‌الحديد از ابويعقوب يوسف بن اسماعيل لمعاني نقل كرده است، براي شرح حال مردان و زنان كه در خانواده‌هاي معمولي اتفاق مي‌افتد مناسب‌تر از دودمان پيامبر اكرم (ص) كه درباره‌ي اهل بيت او و امتيازهاي آنها، آيات و احاديث بسيار با اهميتي وارد شده است مانند: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.) (جز اين نيست كه خدا مي‌خواهد پليدي را از شما اهل بيت دور نمايد و شما را از هر گونه آلودگيها پاك كند.)نمونه‌اي از اشكالاتي كه در سخنان ابويعقوب بنظر مي‌رسد، در اينجا متذكر مي‌شويم:1. عداوت نخستين مابين عايشه و فاطمه ايجاد شده بود. اين عداوت ناشي از ازدواج پيامبر (ص) با عايشه پس از فوت خديجه مادر فاطمه بوده است، زيرا دختر وقتي كه مادرش از دنيا برود و پدرش با زني ديگر ازدواج كند، مابين دختر و زن پدر كينه‌توزي به وجود مي‌آيد) مي‌بايست ابويعقوب بداند كه اين تكليف پيامبر اكرم (ص) بود كه در اصلاح حال زن جديد و دختر خود از زن اولي‌اش اصلاح به وجود بياورد و نگذارد مابين آن دو، كدورت و عداوتي ريشه‌دار شود كه نه تنها از نظر اخلاق شخصي برازنده‌ي دو مسلمان معمولي نمي‌باشد، بلكه موجب مي‌شود كه در ميان مسلمانان از نظر زندگي ديني و سياسي اختلالاتي به وجود بيايد.2. آيا عدم مراعات حرمت خاندان پيامبر، كه فاطمه قطعا يكي از مهمترين اركان آن بود چنانكه در داستان مباهله ديده مي‌شود از طرف همسر پيامبر (ص) با اخلاق شايسته‌ي آن خاندان سازگار است؟! ابويعقوب بجاي آنكه قضيه را حل كند، طرفين روياروي همديگر را در دودمان پيامبر به صفتي منسوب مي‌دارد كه شايسته‌ي آن دودمان نبوده است.3. غالبا، بلكه در خانواده‌هاي مسلمانان، وقتي كه چنين وضعي بروز مي‌كند، بر مديريت خانواده‌ها حتم و لازم است كه بهر طريق باشد آن كدورت را برطرف نمايد. آيا ابويعقوب حاضر است چنين سخني را بگويد كه آن كينه‌توزي‌ها حتي در اغلب خانواده‌هاي مسلمانان به سرعت و به هر وسيله‌اي باشد مورد اطلاح قرار مي‌گيرد، در خاندان پيامبر به وجود بيايد و از پيامبر اكرم (ص) كمترين اهتمامي براي برطرف كردن آن، در تواريخ نقل نشود!4. ابويعقوب در جملات بعدي، فضائل و امتيازاتي را براي فاطمه(س) نقل مي‌كند و حكم به صحيح بودن احاديثي صادر مي‌كند كه آن فضائل و امتيازات را نقل نموده‌اند. آيا امكان دارد كه فاطمه با داشتن آن همه فضائل و امتيازات مانند سيده‌النساء و همتاي مريم دختر عمران مادر حضرت عيسي (ع) داراي اعمال، يا داراي اخلاقي باشد كه در خانواده‌هاي معمولي مسلمانان مورد توبيخ و تقبيح قرار مي‌گيرد؟! شخصيتي به عظمت فاطمه‌ي زهراء(س) بهمان گونه‌اي كه خود ابويعقوب براي ما نقل و اثبات مي‌كند، نمي‌بايست اين بديهي‌ترين قضيه را كه وقتي كه زن يك مرد از دنيا رفت، ازدواج مجدد براي آن مرد يك امر كاملا مشروع است، ناديده بگيرد.5. با در نظر گرفتن روايت معروف (يوذيني ما يوذيها و يغضبني ما يغضبها) و (انها بضعه مني يريبني ما يريبها) ماجراهايي كه ابويعقوب و امثال ايشان نقل مي‌كند، بطور جدي بايد مورد تامل قرار بگيرد. و چون مطالب بعدي كه ابن ابي‌الحديد از ابويعقوب نقل مي‌كند عمدتا مبني بر جريان مزبور و از ديدگاه روابط يك خاندان پيامبر كه آيه‌ي تطهير درباره‌ي آنها نازل شده و در داستان مباهله، علي و فاطمه و حسن و حسين (عليهم‌السلام جميعا)، كه نزديكترين و شريفترين افراد دودمان پيامبر اكرم (ص) بودند بهمراه آن حضرت انتخاب شده و شركت كرده‌اند، غير از روابط افراد يك خانواده‌ي معمولي مي‌باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن مردم بصره را مخاطب ساخته و از پيشامدهاى سخت آينده آنان را آگاه مى كند:فرموده است: «عند ذلك...»:مقتضاى سخن مذكور اين است كه امام (ع) پيش از اين خطبه در باره فتنه ها و جنگهايى كه ميان مسلمانان روى خواهد داد سخنانى ايراد فرموده باشد، و در اين جا گوشزد مى كند كه هر كس اين رويدادها را درك كند بر او لازم است كه خود را وقف طاعت پروردگار كند، و از در آمدن در اين آشوبها و آميختن به اين فتنه ها دورى ورزد.مراد از «سبيل الجنّة» يعنى راه بهشت همان دين استوار حقّ است، و آشكار است كه وارد ساختن آنها به اين راه و رسانيدن آنان به بهشت، مشروط به اطاعت آنها از آن بزرگوار است، زيرا چنان كه فرموده است: «لا رأى لمن لا يطاع». همچنين تذكّر مى دهد كه سختيها و تلخيها با دين حقّ همراه است مانند جهاد و ديگر تكاليفى كه آميخته به رنج و سختى است.واژه «فلانة» كنايه از عايشه است كه رأى زنانه، او را وادار كرد در جنگ بصره همكارى و كارگردانى كند، و مى دانيم كه انديشه زنان از ضعف و سستى مايه مى گيرد، در حديث است: مردمى كه در كار خود به زن تكيه كنند پيروز نمى شوند، همچنين آمده است كه: «زنان را عقل و دين اندك است» و پيش از اين در باره اخلاق زنان سخنانى گفته شده است، امّا در مورد كينه عايشه علل بسيارى نقل شده است، از آن جمله كينه و عداوت عايشه نسبت به فاطمه (ع) است كه پس از مرگ خديجه مادر فاطمه (ع) به عقد پيامبر (ص) در آمده و بر جاى او نشسته بود، و پديد آمدن كدورت ميان زن و دختر شوهر كه مادرش ديگرى باشد امرى معمول و عادى است و گفته اند كه: سبب دشمنى زن نسبت به دختر شوهر غالبا بر اثر اين است كه زن خيال مى كند دختر جانشين مادرش كه هووى اوست بوده و شباهت به او دارد. از اين رو او را هووى خود به حساب مى آورد و كينه و دشمنى او را در دل مى گيرد، سپس اين خيال توسعه مى يابد، و علل و اسباب ديگرى آن را قوّت مى دهد، بويژه اگر شوهر، دخترش را گرامى بدارد و به او ارج نهد، اين دشمنى به اوج خود مى رسد چنان كه اين امر از پيامبر خدا (ص) در باره فاطمه (ع) نقل شده است، امّا سبب دشمنى دختر نسبت به زن پدر اين است كه خيال مى كند وى هوو و دشمن مادر اوست و چون دشمن مادرش است ناچار دشمن او نيز مى باشد، و اگر مرد به زنش ميل و رغبت نشان دهد اين خيال در دختر تقويت مى گردد، چنان كه نقل شده پيامبر خدا (ص) عايشه را بر زنان ديگر خود ترجيح مى داده و به او رغبت داشته است، بديهى است نفوس بشرى بويژه زنان در برابر امورى كوچكتر و بى اهميّت تر از اين بيتاب و خشمگين مى شوند چه رسد به صدور چنين امرى از پيامبر گرامى (ص)، شكّ نيست كه اين كينه و دشمنى به همسر فاطمه (ع) نيز سرايت مى كند، زيرا بسيارى از كينه هايى كه در دل مردان است به سبب زنان به وجود آمده است، يكى از حكما گفته است اگر در دنيا دشمنى و كشمكشى يافتى كه به سبب زن پديد نيامده باشد سپاس خداوند را به جاى آور كه اين امرى بس شگفت است، و فاطمه (ع) بسيارى از اوقات نزد شوهرش از عايشه شكايت مى كرد.ديگر از اسباب دشمنى و كينه عايشه نسبت به امير المؤمنين على (ع) موضوع قذف يا متّهم شدن عايشه است، نقل شده است كه على (ع) از جمله كسانى بوده است كه به منظور حرمت پيامبر گرامى (ص) در برابر گفتار منافقان، طلاق عايشه را به آن حضرت يادآورى كرده، و در آن هنگام كه پيامبر (ص) در اين باره با او مشورت فرموده گفته است: «إن هى إلّا شسع نعلك» همچنين گفته است: از خادمه بازپرسى كن و او را بترسان و اگر بر انكار خود پافشارى كند او را بزن، اين سخنان همه به گوش عايشه مى رسيد و چند برابر آنها را از ديگران كه معمولا در اين گونه وقايع اخبار پخش مى كنند مى شنيد، و زنان به او گفتند كه على و فاطمه (ع) از اين پيشامد خوشحالند از اين رو قضيّه مهمّ شد و شدّت يافت، سپس هنگامى كه آيه قرآن بر براءت عايشه نازل شد و پيامبر خدا (ص) با او آشتى كرد، عايشه بر پاكى خود از اين تهمت، زبان به افتخار و مباهات گشود، و ضمن آن همچون كسى كه پس از شكست پيروز شود، و بعد از مغلوب شدن انتقام گيرد به زبان درازى و نارواگويى پرداخت، و اين سخنان نيز به گوش علىّ و فاطمه (ع) رسيد.انگيزه ديگر اين كينه و دشمنى اين بود كه پيامبر (ص) دستور فرمود كه در خانه ابى بكر كه به مسجد باز مى شد بسته شود و در خانه دامادش على (ع) به درون مسجد باز گردد.علّت ديگر فرستادن پيامبر (ص) على (ع) را به همراه سوره برائت به مكّه است كه پيامبر (ص) آن را از ابو بكر گرفت و به على (ع) داد تا اين مأموريّت را او به انجام برساند.علل و اسباب جزيى ديگرى نيز در پيدايش اين كينه و دشمنى وجود داشته كه قراين احوال به آنها گواهى مى دهد و در خور گفتن نيست، و بالاخره اين امور همه از اسبابى است كه دشمنيها را برمى انگيزد و كينه ها را در دل مستحكم مى سازد.فرموده است: «و لو دعيت... »:اين گفتار حقّ و درست است، زيرا انگيزه اى كه عايشه براى كارهاى خود در قبال آن حضرت داشت در برابر ديگران نداشت.فرموده است: «و لها بعد حرمتها الاولى»:اين سخن مى تواند دليل خوددارى آن حضرت از مجازات عايشه باشد، زيرا از نظر امام (ع) عايشه مستحق تنبيه و مجازات بود، حرمت او به سبب همسرى وى با پيامبر خدا (ص) بوده است.فرموده است: «و الحساب على اللّه»:امام (ع) گوشزد مى كند كه اگر چه او در اين دنيا با عايشه در برابر كارهايى كه از او سر زده با نرمش و گذشت رفتار كرده امّا در آخرت متولّى حساب او خداوند متعال است، شايد اين سخن را امام (ع) زمانى فرموده كه عايشه توبه خود را اظهار نكرده و يا آن حضرت بدان آگاه نشده بوده است، زيرا سخن مزبور به معناى وعده عذاب الهى براى عايشه است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 267 و من كلام له عليه السّلام خاطب به أهل البصرة على جهة اقتصاص الملاحم و هو المأة و الخامس و الخمسون من المختار فى باب الخطب و شرحها في فصلين:الفصل الأول منه:فمن استطاع عند ذلك أن يعتقل نفسه على اللَّه فليفعل، فإن أطعتموني فإنّي حاملكم إنشاء اللَّه على سبيل الجنّة و إن كان ذا مشقّة شديدة، و مذاقة مريرة، و أمّا فلانة فأدركها رأى النّساء و ضغن غلا في صدرها كمرجل القين، و لو دعيت لتنال من غيري ما أتت إليّ لم تفعل و لها بعد حرمتها الاولى و الحساب على اللَّه. (31674- 31610)اللغة:(المرجل) وزان منبر القدر و (القين) الحدّاد.الاعراب:على في قوله: على اللَّه، في الموضعين للاستعلاء المجازي و جملة لم تفعل جواب لو، و الباقي واضح. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 268 المعنى:قال الشّارح البحراني «قدّه» إنّ قوله عليه السّلام (فمن استطاع عند ذلك) يقتضى أنّه سبق منه عليه السّلام قبل هذا الفصل ذكر فتن و حروب يقع بين المسلمين وجب على من أدركها (أن يعتقل نفسه على اللَّه) أى يحبسها على طاعته من دون أن يخالطها و يدخل فيها (فليفعل) لوجوب طاعته سبحانه عقلا و نقلا (فان أطعتموني فانّي حاملكم انشاء اللَّه على سبيل الجنّة) و سبيلها هو الدّين القويم و الصراط المستقيم و إنّما شرط عليه السّلام حملهم عليها باطاعته إذ لا رأى لمن لا يطاع (و إن كان) هذه السّبيل و سلوكها (ذا مشقّة شديدة و مذاقة مريرة) لظهور أنّ النّفوس مايلة إلى اللّهو و الباطل، و المواظبة على الطّاعات و الوقوف عند المحرّمات أمر شاقّ شديد المشقّة مرّ المذاق بعيد عن المساغ البتّة. (و أمّا فلانة) كنّى بها عن عايشة و لعلّه من السيّد «ره» تقيّة كما كنّى في الخطبة الشّقشقيّة عن أبي بكر بفلان (فأدركها رأى النّساء) أى ضعف الرّأى فانّ رأيهنّ إلى الأفن و عزمهنّ إلى الوهن، و قد تقدّم ما ما يدلّ على نقصان حظوظهنّ و عقولهنّ و ميراثهنّ و ساير خصالهنّ المذمومة في الكلام التّاسع و السّبعين و شرحه تشبيه المعقول بالمحسوس (و ضغن) أى حقد (غلا في صدرها كمرجل القين) أى كغليان قدر الحدّاد، و هو من تشبيه المعقول بالمحسوس، و وجه الشّبه الشّدة و الدّوام و أسباب ضغنها كثيرة ستطّلع عليها بعيد ذلك. (و لو دعيت لتنال غيري ما أتت إلىّ لم تفعل) قال الشّارح المعتزليّ: يقول لو أنّ عمر وليّ الخلافة بعد قتل عثمان على الوجه الّذي قتل عليه و الوجه الّذي أنا ولّيت الخلافة عليه و نسب عمر إلى أنّه كان يؤثر قتله أو يحرض عليه، و دعيت إلى أن تخرج عليه في عصابة من المسلمين إلى بعض بلاد الاسلام تثير فتنة و تنقض البيعة لم تفعل، و هذا حقّ لأنّها لم تكن تجد على عمر ما تجده على عليّ عليه السّلام و لا الحال الحال، انتهى.و محصّله أنّه عليه السّلام أراد بقوله من غيري عمر قال العلّامة المجلسيّ: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 269 و الأظهر الأعمّ، أى لو كان عمر أو أحد من أضرابه وليّ الخلافة بعد قتل عثمان و دعيت إلى أن تخرج إليه لم تفعل (و لها بعد حرمتها الأولى) أى كونها من امّهات المؤمنين احتراس (و الحساب على اللَّه) هذا من باب الاحتراس الّذي تقدّم في ديباجة الشّرح أنّه من جملة المحسّنات البديعيّة، فانّه عليه السّلام لما أثبت لها حرمتها الاولى عقّبه بذلك لئلا يتوهّم منه أنّها محترمة في الدّنيا و العقبى، و نبّه به على أنّ حرمتها ملحوظة في الدّنيا فقط لرعاية احترام الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و أمّا في الأخرى فجزاء ضغنها و خروجها عن طاعة الامام المفترض الطّاعة و إثارتها الفتنة المؤدّية إلى إراقة دماء المسلمين على اللَّه سبحانه إذ من يعمل مثقال ذرّة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرّة شرا يره و قد قال تعالى: «يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيراً»تذييل [في ذكر عايشه و ذكر أسباب ضغنها]:أورد الشّارح المعتزلي في شرح هذا الكلام له عليه السّلام فصلا طويلا كم فيه من التّصريح و التعريض و التلويح إلى مثالب عايشة و مطاعنها و إن لم يرفع الشّارح يده مع ذلك كلّه عن ذيل الاعتساف و التّعصّب أحببت ايراد ذلك الكلام على طوله لأنّه من لسان أبنائها أحلى و نعقّبه إنشاء اللَّه بما عندنا من القول الفصل الّذي ليس هو بالهزل، و من الحقّ الذي هو أحقّ أن يتّبع، فأقول:قال الشارح: كانت عايشة فقيهة راوية للشّعر ذات حظّ من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و كانت لها عليه جرأة و إدلال لم يزل ينمى و يستسرى حتّى كان منها في أمره في قصّة مارية ما كانت من الحديث الذّي أسرّه إلى الزّوجة الأخرى و أدّى إلى تظاهرهما عليه و أنزل فيهما قرآن يتلى في المحاريب يتضمّن وعيدا غليظا عقيب تصريح بوقوع الذّنب و صغو القلب و أعقبتها تلك الجرأة و ذلك الانبساط أن حدث منها في أيّام الخلافة العلويّة ما حدث، و لقد عفى اللَّه تعالى عنها و هى من أهل الجنّة عندنا بسابق الوعد و ما صحّ من أمر التّوبة إلى أن قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 270 فأمّا قوله عليه السّلام: أدركها رأى النّساء، أى ضعف آرائهنّ و قد جاء في الخبر لا يفلح قوم أسندوا أمرهم إلى امرأة، و جاء أنّهنّ قليلات عقل و دين، أو قال ضعيفات و لذلك جعل شهادة المرأتين بشهادة الرّجل الواحد، و المرأة في أصل الخلقة سريعة الانخداع سريعة الغضب سيّئة الظنّ فاسدة التّدبير، و الشجاعة فيهنّ مفقودة أو قليلة و كذلك السّخاء.قال الشّارح: و أمّا الضغن فاعلم أنّ هذا الكلام يحتاج إلى شرح، و قد كنت قرأته على الشّيخ أبي يعقوب يوسف بن إسماعيل اللّمعاني (ره) أيّام اشتغالى عليه بعلم الكلام، و سألته عمّا عنده فأجابني بجواب طويل أنا أذكر محصوله بعضه بلفظه و بعضه بلفظي فقد شذّ عنّي الآن لفظه كلّه بعينه قال: أوّل بداء الضغن كان بينها و بين فاطمة عليها السلام، و ذلك لأنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله تزوّجها عقيب موت خديجة فأقامها مقامها، و فاطمة عليها السّلام هى ابنة خديجة، و من المعلوم أنّ ابنة الرّجل إذا ماتت أمّها و تزوّج أبوها أخرى كان بين الابنة و بين المرأة كدروشنان، و هذا لا بدّ منه لأنّ الزّوجة تنفس عليها ميل الأب، و البنت تكره ميل أبيها إلى امرأة غريبة كالضّرة لامّها، بل هى ضرّة على الحقيقة و إن كانت الامّ ميتة و لأنا لو قدّرنا الامّ حيّة لكانت العداوة مضطرمة متسعّرة فاذا كانت قد ماتت ورثتها بنتها تلك العداوة.ثمّ اتّفق أنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مال إليها و أحبّها فازداد ما عند فاطمة بحسب زيادة ميله، و أكرم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فاطمة إكراما عظيما أكثر ممّا كان النّاس يظنّونه و أكثر من إكرام الرّجال لبناتهم حتّى خرج بها عن حدّ حبّ الآباء للأولاد فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بمحضر الخاصّ و العامّ مرارا لا مرّة واحدة، و في مقامات مختلفة لا في مقام واحد: إنّها سيّدة نساء العالمين، و إنّها عديلة مريم بنت عمران، و إنّها إذا مرّت في الموقف نادى مناد من جهة العرش يا أهل الموقف غضّوا أبصاركم لتعبر فاطمة بنت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله، و هذا من الأحاديث الصحيحة و ليس من الأخبار المستضعفة و أنّ انكاحه عليا إيّاها ما كان إلّا بعد أن أنكحه اللَّه إيّاها في السّماء بشهادة الملائكة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 271 و كم قال لا مرّة: يؤذيني ما يؤذيها و يغضبني ما يغضبها، و إنها بضعة يريبني ما رابها.فكان هذا و أمثاله يوجب زيادة الضغن عند الزّوجة حسب زيادة هذا التعظيم و التبجيل، و النفوس البشريّة تغيظ على ما هو دون هذا فكيف هذا؟! ثمّ حصل عند بعلها عليهما السّلام ما هو حاصل عندها أعني عليّا عليه السّلام، فانّ النساء كثيرا ما يحصلن الأحقاد في قلوب الرّجال لا سيّما و هنّ محدّثات اللّيل كما قيل في المثل، و كانت تكثر الشكوى من عايشة و يغشيها نساء المدينة و جيران بيتها فينقلن إليها كلمات عن عايشة ثمّ يذهبن إلى بيت عايشة فينقلن إليها كلمات عن فاطمة، و كما كانت فاطمة تشكو إلى بعلها كانت عايشة تشكو إلي أبيها لعلمها أنّ بعلها لا يشكيها على ابنته فحصل في نفس أبي بكر من ذلك أثر ما.ثمّ تزايد تقريظ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعليّ و تقريبه و اختصاصه، فأحدث ذلك حسدا له و غيظة في نفس أبي بكر عنه و هو أبوها و في نفس طلحة و هو ابن عمّها و هي تجلس إليهما و تسمع كلامهما و هما يجلسان إليها و يحادثانها فأعدى إليها منهما كما أعدى إليهما منها.قال: و لست ابرّىء عليّا من مثل ذلك، فانه كان ينفس على أبي بكر سكون النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إليه و ثنائه عليه، و يحبّ أن ينفرد هو بهذه المزايا و الخصائص دونه و دون الناس أجمعين، و من انحرف عن إنسان انحرف عن أهله و أولاده فتأكّدت البغضة بين هذين الفريقين.ثمّ كان من أمر القذف ما كان و لم يكن عليّ عليه السّلام من القاذفين و لكنه كان من المشيرين على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بطلاقها تنزيّها لعرضه عن أقوال الشناة و المنافقين قال له لما استشاره: إن هى إلّا شسع نعلك و قال له: سل الخادم و خوّفها و إن أقامت على الجحود فاضربها و بلغ عايشة هذا الكلام كلّه و سمعت أضعافه ممّا جرت عادة الناس أن يتداولوه في مثل هذه الواقعة، و نقل النساء إليها كلاما كثيرا عن عليّ و فاطمة فاشتدّت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 272 و غلظت و طوى كلّ من الفريقين قلبه على الشنآن لصاحبه ثمّ كان بينها و بين عليّ عليه السّلام في حياة رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أحوال و أقوال كلّها تقتضى تهيّج ما في النفوس، نحو قولها له و قد استدناه رسول اللّه فجاء حتّى قعد بينه و بينها و هما متلاصقان: أما وجدت مقعدا لكذا- لا تكنى عنه- إلّا فخذى، و نحو ما روي أنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سايره يوما و أطال مناجاته فجاءت و هى سايرة خلفهما حتّى دخلت بينهما و قالت: فيم أنتما فقد أطلتما، فيقال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم غضب ذلك اليوم و ما روى في حديث الجفنة من الثريد التي أمرت الخادم فوقفت لها فاكفأتها و نحوها ممّا يكون بين الأهل و بين المرأة و أحماتها.اتّفق أنّ فاطمة ولدت أولادا كثيرا بنين و بنات و لم تلد هى ولدا، و أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان يقيم بني فاطمة مقام بنيه و يسمّى الواحد منهما و يقول: دعوا لى ابني، و لا تزرموا على ابني، و ما فعل ابني، فما ظنّك بالزّوجة إذا حرمت الولد من البعل ثمّ رأت البعل يتبنّى بني ابنته من غيرها و يحنو عليهم حنو الولد المشفق هل تكون محبّة لأولئك البنين و لامّهم و لأبيهم أم مبغضة؟! و هل تودّ دوام ذلك و استمراره أم زواله و انقضائه؟! ثمّ اتّفق أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سدّ باب أبيها إلى المسجد و فتح باب صهره ثمّ بعث أباها ببراءة إلى مكّة ثمّ عزله عنها بصهره، فقدح ذلك أيضا في نفسها.و ولد لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إبراهيم من مارية فأظهر عليّ عليه السّلام بذلك سرورا كثيرا و كان يتعصّب لمارية و يقوم بأمرها عند رسول اللّه ميلا على غيرها، و جرت لمارية نكبة مناسبة لنكبة عايشة فبرّها عليّ عليه السّلام منه و كشف بطلانها و كشفه اللّه تعالى على يده و كان ذلك كشفا محسّا بالبصر لا يتهيّأ للمنافقين أن يقولوا فيه ما قالوا في القرآن المنزل ببراءة عايشة، و كلّ ذلك مما كان يوعر صدر عايشة عليه و يؤكّد ما في نفسها منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 273 ثمّ مات إبراهيم فأبطنت شماتة و إن أظهرت كأبة، و وجم عليّ عليه السّلام من ذلك و كذلك فاطمة و كانا يؤثران و يريدان أن تتميّز مارية عليها بالولد فلم يقدّر لهما و لا لمارية ذلك.و بقيت الأمور على ما هى عليه و في النّفوس ما فيها، حتّى مرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم المرض الّذي توفّى فيه، فكانت فاطمة و عليّ يريدان أن يمرّضاه في بيتهما و كذلك كانت أزواجه فمال إلى بيت عايشة بمقتضى المحبّة القلبيّة الّتي كانت لها دون نسائه، و كره أن يزاحم فاطمة و بعلها في بيتهما فلا يكون عنده من الانبساط بوجودهما ما يكون إذا خلا بنفسه في بيت من يميل إليه بطبعه و علم أنّ المريض يحتاج إلى فضل مداراة و نوم و يقظة و انكشاف و خروج حدث فكانت نفسه إلى بيته أسكن منها إلى بيت صهره و بنته فانّه إذا تصوّر حيائهما منه استحيى هو أيضا منهما و كلّ أحد يحبّ أن يخلو بنفسه و يحتشم الصّهر و البنت و لم يكن له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى غيرها من الزّوجات مثل ذلك الميل اليها فتمرّض في بيتها فغبطت على ذلك، و لم يمرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منذ قدم المدينة مثل ذلك المرض و إنّما كان مرضه الشقيقة يوما أو بعض يوم ثمّ تبرء فتطاول هذا المرض.و كان عليّ عليه السّلام لا يشكّ أنّ الأمر له و أنّه لا ينازعه فيه أحد من النّاس و لهذا قال له عمّه و قد مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: امدد يدك أبايعك، فيقول النّاس عمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بايع ابن عمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فلا يختلف عليك اثنان، قال: يا عمّ و هل يطمع فيها طامع غيري؟ قال: ستعلم، قال: فانّى لا أحبّ هذا الأمر من وراء رتاج و أحبّ أن اصهر «اصحر» به فسكت عنه.فلما ثقل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في مرضه أنفذ جيش اسامة و جعل فيه أبا بكر و غيره من أعلام المهاجرين و الأنصار، فكان عليّ عليه السّلام حينئذ بوصوله إلى الأمر إن حدث برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أوثق، و تغلب على ظنّه أنّ المدينة لو مات صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لخلت من منازع ينازعه الأمر بالكليّة، فيأخذه صفوا عفوا، و يتمّ له البيعة فلا يتهيّأ فسخها لو رام ضدّ منازعة عليها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 274 فكان من عود أبي بكر من جيش اسامة بارسالها إليه و إعلامه بأنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يموت ما كان، و من حديث الصّلاة ما عرفت، فنسب عليّ عليه السّلام عايشة إلى أنّها أمرت بلالا مولى أبيها أن يأمره فليصلّ بالنّاس، لأنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما روى قال: ليصلّ بهم أحدهم و لم يعيّن و كانت صلاة الصّبح.فخرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و هو في آخر رمق يتهادى بين عليّ عليه السّلام و الفضل ابن العبّاس حتّى قام في المحراب كما ورد في الخبر، ثمّ دخل فمات ارتفاع الضّحى فجعل يوم صلاته حجّة في صرف الأمر إليه، و قال: أيّكم أطيب نفسا أن يتقدّم قدمين قدّمهما رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الصّلاة و لم يحملوا خروج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى الصلاة لصرفه عنها بل لمحافظته على الصّلاة مهما أمكن.فبويع على هذه النّكتة الّتي اتّهمها عليّ عليه السّلام أنّها ابتدأت منها و كان عليّ عليه السّلام يذكر هذا لأصحابه في خلواته كثيرا و يقول: إنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم يقل إنّكنّ لصويحبات يوسف إلّا إنكارا لهذه الحال و غضبا منها لأنّها و حفصة تبادرتا إلى تعيين أبويهما و أنّه استدركها بخروجه و صرفه عن المحراب فلم يجد ذلك و لا أثر مع قوّة الدّاعي الّذي يدعو الى أبي بكر و يمهد له قاعدة الأمر و تقرّر حاله في نفوس النّاس و من اتّبعه على ذلك من أعيان المهاجرين و الأنصار و لما ساعد على ذلك من الحظ الفلكى الأمر السّمائي الّذي جمع عليه القلوب و الأهواء فكانت هذه الحال عند عليّ عليه السّلام أعظم من كلّ عظيم و هى الطّامة الكبرى و المصيبة العظمى و لم ينسبها إلّا إلى عايشة وحدها، و لا علّق الأمر الواقع إلّا بها، فدعا عليها في خلواته و بين خواصّه و تظلّم إلى اللّه منها، و جرى له في تخلّفه عن البيعة ما هو مشهور حتّى بايع.و كان تبلغه و فاطمة عنها كلّ ما يكرهانه منذ مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى أن توفّيت فاطمة عليها السلام و هما صابران على مضض و رمض، و استظهرت بولاية أبيها و استطالت و عظم شأنها و انخذل عليّ عليه السّلام و فاطمة و قهرا، و أخذت فدك و خرجت فاطمة تجادل في ذلك مرارا فلم تظفر بشيء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 275 و في كلّ ذلك تبلّغها النّساء الداخلات و الخارجات عن عايشة كلّ كلام يسوؤها و يبلغن عايشة عنها و عن بعلها مثل ذلك، إلّا أنّه شتّان ما بين الحالين و بعد ما بين الفريقين، هذه غالبة و هذه مغلوبة، هذه آمرة و هذه مأمورة و ظهر التّشفى و الشّماتة و لا شيء أعظم مرارة و مشقّة من شماتة العدوّ.قال الشارح: فقلت له: أ فتقول أنت إنّ عايشة عيّنت أباها للصّلاة و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لم يعيّنه؟ فقال: أما أنا فلا أقول ذلك، و لكن عليّا عليه السّلام كان يقوله، و تكليفي غير تكليفه كان حاضرا و لم أكن حاضرا، فأنا محجوج بالأخبار الّتي اتّصلت بي و هى تتضمّن تعيين النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لأبي بكر في الصلاة و هو محجوج بما كان قد علمه أو يغلب على ظنّه من الحال الّتي كان حضرها.قال: ثمّ ماتت فاطمة عليها السلام فجاء نساء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كلّهنّ إلى بني هاشم في العزاء إلّا عايشة، فانها لم تأت أظهرت مرضا، و نقل إلى عليّ عليه السّلام عنها كلام يدلّ على السرور.ثمّ بايع عليّ عليه السّلام أباها فسّرت بذلك و أظهرت من الاستبشار بتمام البيعة و استقرار الخلافة و بطلان منازعة الخصم ما قد نقله الناقلون فأكثروا.و استمرّت الامور على هذه مدّة خلافة أبيها و خلافة عمر و عثمان، و القلوب تغلى و الأحقاد تذيب الحجارة، و كلّما طال الزّمان على عليّ عليه السّلام تضاعفت همومه و غمومه، و باح بما في نفسه إلى أن قتل عثمان و قد كانت عايشة أشدّ الناس عليه تأليبا و تحريضا، فقالت: أبعده اللّه لما سمعت قتله و أمّلت أن يكون الخلافة في طلحة فيعود الأمر تيميّة كما كانت أوّلا، فعدل الناس عنه إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فلما سمعت ذلك صرخت وا عثماناه قتل عثمان مظلوما و ثارما في الأنفس حتى تولد من ذلك يوم الجمل و ما بعده.قال الشّارح: هذه خلاصة كلام الشيخ أبي يعقوب و لم يكن يتشيّع، و كان شديدا في الاعتزال إلّا أنّه كان في التفضيل بغداديّا.ثم قال الشارح في شرح قوله عليه السّلام و الحساب على اللّه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 276 فان قلت: هذا الكلام يدلّ على توقّفه في أمرها و أنتم تقولون إنّها من أهل الجنّة فكيف تجمعون بين مذاهبكم و هذا الكلام؟قلت: يجوز أن يكون عليه السّلام قال هذا الكلام قبل أن يتواتر الخبر عنده بتوبتها فانّ أصحابنا يقولون: إنّها تابت بعد قتل أمير المؤمنين عليه السّلام و ندمت و قالت: لوددت أنّ لي من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عشرة بنين كلّهم ماتوا و لم يكن يوم الجمل، و أنّها كانت بعد قتله تثنى عليه و تنشر مناقبه.مع أنّهم رووا أيضا أنّها عقيب الجمل كانت تبكى حتّى تبلّ خمارها، و أنّها استغفرت اللّه و ندمت و لكن لم تبلغ أمير المؤمنين عليه السّلام حديث توبتها عقيب الجمل بلاغا يقطع العذر و يثبت الحجّة و الّذي شاع عنها من أمر النّدم و التّوبة شياعا مستفيضا إنّما كان بعد قتله عليه السّلام إلى أن ماتت و هى على ذلك، و التّائب مغفور له و يجب قبول التوبة عندنا في العدل و قد أكّد وقوع التّوبة منها ما روى في الأخبار المشهورة أنّها زوجة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في الآخرة كما كانت زوجته في الدّنيا، و مثل هذا الخبر إذا شاع أوجب علينا أن نتكلّف إثبات توبتها لو لم ينقل فكيف و النّقل لها يكاد أن يبلغ حدّ التّواتر، انتهى كلام الشّارح المعتزلي.و ينبغي لنا أن نعقبه بما عندنا في هذا المقام فأقول و باللّه التكلان:اماما اشار اليه الشّارح من أنّه كان من عايشة في أمره صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في قصّة مارية ما كان من الحديث الّذي أسرّه إلى الزوجة الاخرى و أدّى إلى تظاهرهما عليه و أنزل فيهما قرآن يتلى في المحاريب آه فشرحه ما ذكره المفسّرون من العامّة و الخاصّة في تفسير قوله تعالى: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضاتَ أَزْواجِكَ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ» قال في الكشّاف: روى أنّه عليه الصّلاة و السّلام خلا بمارية في يوم عايشة و علمت بذلك حفصة فقال لها: اكتمى عليّ و قد حرمت مارية على نفسى و ابشرك أنّ أبا بكر و عمر يملكان بعدى أمر امّتي فأخبرت به و كانتا متصادقتين، و في التّفسير الكبير في تفسير قوله تعالى: وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى  بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 277 قال الفخر الرّازي يعني ما أسرّ إلى حفصة من تحريم الجارية على نفسه و استكتمها ذلك، و قيل: لمّا رأى النّبي الغيرة في وجه حفصة أراد أن يرضاها فأسرّ إليها بشيئين: تحريم الأمة على نفسه، و البشارة بأنّ الخلافة بعده في أبي بكر و أبيها عمر، قاله ابن عباس و قوله: فلمّا نبأت به أى أخبرت به عايشة و أظهره اللّه عليه اطلع نبيّه على قول حفصة لعايشة فأخبر النّبيّ حفصة عند ذلك ببعض ما قالت و هو قوله تعالى: عرّف بعضه حفصة و أعرض عن بعض لم يخبرها انّك أخبرت عايشة على وجه التّكريم و الإغضاء، و الذي أعرض عنه ذكر خلافة أبي بكر و عمر و قال القمّي: سبب نزولها أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان في بعض بيوت نسائه، و كانت مارية القبطيّة تكون معه تخدمه، و كان ذات يوم في بيت حفصة، فذهبت حفصة في حاجة لها فتناول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مارية فعلمت حفصة بذلك فغضبت و أقبلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقالت: يا رسول اللّه في يومي و في دارى و على فراشي، فاستحى رسول اللّه منها فقال: كفى فقد حرّمت مارية على نفسي و لا أطاها بعد هذا أبدا، و أنا أقضى اليك سرّا إن أنت أخبرت به فعليك لعنة اللّه و الملائكة و النّاس أجمعين فقالت: نعم ما هو؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ أبا بكر يلي الخلافة بعدي، ثمّ بعده أبوك فقالت من أنباك؟ فقال نبّأني العليم الخبير، فأخبرت حفصة به عايشة من يومها ذلك و أخبرت عايشة أبا بكر فجاء أبو بكر إلى عمر فقال له: إنّ عايشة أخبرتني عن حفصة بشيء و لا أثق بقولها، فاسأل أنت حفصة، فجاء عمر إلى حفصة فقال لها: ما هذا الّذي أخبرت عنك عايشة؟ فأنكرت ذلك و قالت: ما قلت لها من ذلك شيئا، فقال عمر: إنّ هذا حقّ فأخبرينا حتّى نتقدّم فيه، فقالت: نعم قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فاجتمعوا أربعة على أن يسمّوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فنزل جبرئيل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بهذه السّورة قال: و أظهره اللّه عليه يعني و أظهره اللّه على ما أخبرت به و ما همّوا به من قتله عرف بعضه أى خبرها و قال: لم أخبرت بما خبرتك به و أعرض عن بعض قال: لم يخبرهم بما يعلم بما همّوا به من قتله، و قال تعالى في هذه السّورة: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 278 «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ» قال في تفسير الصّافي: مثل اللّه حال الكفّار و المنافقين في أنّهم يعاقبون بكفرهم و نفاقهم و لا يحابون بما بينهم و بين النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و المؤمنين من النّسبة و الوصلة بحال امرأة نوح و امرأة لوط، و فيه تعريض بعايشة و حفصة في خيانتهما رسول اللّه بافشاء سرّه و نفاقهما إيّاه و تظاهرهما عليه كما فعلت امرئتا الرّسولين فلم يغن الرّسولان عنهما بحقّ الزّواج إغناء ما و قيل لهما بعد موتهما أو يوم القيامة: ادخلا النّار مع الدّاخلين الّذين لا وصلة بينهم و بين الأنبياء.و اما اسباب الضّغن التي بين عايشة و فاطمة عليها السّلام على ما فصّلها و حكاها عن الشّيخ أبى يعقوب اللّمعاني فهى كما ذكره إلّا أنّ اللّائمة فيها كلّها راجعة إلى عايشة و أبيها، و تشريكه بينهما و بين فاطمة و بعلها سلام اللّه عليهما في ذلك أى في الاتّصاف بالضغن و الحقد و الحسد غلط فاحش بعد شهادة آية التطهير و غيرها بعصمتهما و برائة ساحتهما عن دنس المعاصي و الذّنوب و طهارة ذيلهما عن وسخ الآثام و العيوب.و من ذلك يعلم ما في قوله: و لست أبرّء عليّا من مثل ذلك فانّه كان ينفس على أبي بكر سكون النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إليه و ثنائه عليه و يحبّ أن ينفرد هو بهذه المزايا و الخصائص دونه و دون النّاس أجمعين مضافا إلى ما فيه من أنّا لم نسمع إلى الآن لأبى بكر مزيّة و خاصّة و مكرمة اختصّ بها، و لم نظفر بأنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوما أثنا عليه و سكن اليه، و الأخبار المفصحة عن شقاقه و نفاقه و إزراء الرّسول عليه في غير موطن فوق حدّ الاحصاء، و لو لم يكن شاهد على عدم سكونه إليه غير بعثه بسورة برائة إلى مكّة ثمّ عزله عنها لكفى.و أمّا الحديث الذي رواه عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أعني قوله: و كم قال لا مرّة يؤذيني ما يؤذيها و يغضبني ما يغضبها، فهو حديث صحيح رواه العامّة و الخاصّة، و ما أدرى ما يجيب متعصّبى أبي بكر و عمر عن ذلك، فانّ غصبهما فدك منها و أمرهما منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 279 باحراق باب بيتها و إخراج بعلها ملبّبا إلى المسجد للبيعة كان بالضّرورة موجبا لغضبها و اذيها، فاذا انضمّ إلى ذلك الحديث الّذي رووه و أضيف إليهما قوله سبحانه  «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»  ينتج أنّهما في العذاب الأليم و السّخط العظيم كما مرّ تفصيله في التّنبيه الثّاني في شرح الكلام السّادس و السّتين، و قد تقدّم هناك قول الشّارح أنّ الصحيح عندى أنها ماتت و هي واجدة على أبي بكر و عمر، و أنها أوصت أن لا يصلّيا عليها، فانظر ما ذا ترى.و أما ما تكلّفه الشارح في آخر كلامه في اثبات توبة الخاطئة فدعوى لا تفى باثباتها بيّنة و هو يريد اصلاح أمرها- و لن يصلح العطّار ما أفسد الدّهر- و كيف تتوب عن خطائها و تندم على تفريطها بعد رسوخ الضغن في هذه السنين المتطاولة في قلبها و تزايد أسباب الحقد و الحسد و تراكمها يوما فيوما على ما فصّلها الشارح عن اللّمعاني، و قد تقدّم ما يرشدك إلى بطلان هذه الدعوى في شرح الكلام التاسع و السبعين و اورد هنا مضافا إلى ما سبق ما حققه شيخ الطايفة قدّس اللّه روحه في تلخيص الشافي في إبطال تلك الدّعوى.قال في محكىّ كلامه في البحار: و أمّا الكلام في توبة عايشة فما بيناه من الطرق الثلاث في توبة طلحة و الزّبير هى معتمدة فيما يدّعونه من توبة عايشة.أوّلها أنّ جميع ما يروونه من الأخبار لا يمكن ادّعاء العلم فيها و لا القطع على صحّتها، و أحسن الأحوال فيها أن يوجب الظنّ و قد بيّنا أنّ المعلوم لا يرجع عنه بالمظنون.و الثاني أنها معارضة بأخبار تزيد ما رووه في القوّة أو تساويه، فمن ذلك ما رواه الواقدى باسناده عن مسعبة عن ابن عباس قال: أرسلنى علىّ إلى عايشة بعد الهزيمة و هى فى دار الخزاعييّن يأمرها أن ترجع إلى بلادها و ساق الحديث إلى قوله فبكت مرّة أخرى أشدّ من بكائها الأوّل ثمّ قالت: و اللّه لئن لم يغفر اللّه لنا لنهلكنّ ثمّ ساق الحديث إلى آخره ثمّ قال: فان قيل: ففى هذا الخبر دليل على التوبة و هى قولها عقيب بكائها لئن لم يغفر اللّه لنا لنهلكنّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 280 قلنا: قد كشف الأمر ما عقبت هذا الكلام به من اعترافها ببغض أمير المؤمنين و بغض أصحابه المؤمنين، و قد أوجب اللّه عليها محبّتهم و تعظيمهم، و هذا دليل على الاصرار و أنّ بكائها إنّما كان للخيبة لا للتّوبة، و ما كان في قولها لئن لم يغفر اللّه لنا لنهلكنّ من دليل على التّوبة و قد يقول المصرّ مثل ذلك إذا كان عارفا بخطائه فيما ارتكبه، و ليس كلّ من ارتكب ذنبا يعتقد أنّه حسن حتّى لا يكون خائفا من العقاب عليه، و أكثر مرتكبى الذّنوب يخافون العقاب مع الاصرار، و يظهر منهم مثل ما حكى من عايشة و لا يكون توبة و روى الواقدي باسناده أنّ عمّارا رحمة اللّه عليه استأذن على عايشة بالبصرة بعد الفتح فأذنت له فدخل فقال: يا امه كيف رأيت اللّه صنع حين جمع بين الحقّ و الباطل ألم يظهر اللّه الحقّ على الباطل و يزهق الباطل؟ فقالت: إنّ الحرب دول و سجال و قد اديل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لكن انظر يا عمّار كيف تكون في عاقبة أمرك.و روى الطبرىّ في تاريخه أنّه لمّا انتهى إلى عايشة قتل أمير المؤمنين قالت:فألقت عصاها و استقرّ بها النّوى          كما قرّ عينا بالأياب المسافر    من قتله؟ فقيل: رجل من مراد، فقالت:فان يك تائبا فلقد نعاه          بنعى ليس في فيه التراب     فقالت زينب بنت سلمة بن أبي سلمة: أ لعلىّ تقولين هذا؟ فقالت: إنّى أنسى فاذا نسيت فذكّروني، و هذه سخريّة منها بزينب و تمويه خوفا من شناعتها، و معلوم أنّ النّاسي و السّاهى لا يتمثّل بالشّعر في الأغراض المطابقة، و لم يكن ذلك منها إلّا عن قصد و معرفة.و روى عن ابن عبّاس أنّه قال لأمير المؤمنين لمّا أبت عايشة الرّجوع إلى المدينة: أرى أن تدعها يا أمير المؤمنين بالبصرة و لا ترحلها، فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: إنّها لا تالو شرّا و لكنّي أردّها إلى بيتها الّذي تركها فيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فانّ اللّه بالغ أمره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 281 و روى محمّد بن إسحاق عن جنادة أنّ عايشة لمّا وصلت إلى المدينة راجعة من البصرة لم تزل تحرّض النّاس على أمير المؤمنين، و كتبت إلى معاوية و إلى أهل الشّام مع الأسود بن أبي البختري تحرّضهم عليه صلوات اللّه عليه.و روى عن مسروق أنّه قال: دخلت على عايشة فجلست إليها فحدّثتني و استدعت غلاما أسود يقال له: عبد الرّحمن، فجاء حتّى وقف فقالت: يا مسروق أ تدرى لم سمّيته عبد الرّحمن؟ فقلت: لا، فقالت: حبّا منّى لعبد الرّحمن بن ملجم فأمّا قصّتها في دفن الحسن فمشهورة حتّى قال لها عبد اللّه بن عباس: يوما على بغل و يوما على جمل، فقالت: أو ما نسيتم يوم الجمل يا ابن عبّاس إنّكم لذوو أحقاد.و لو ذهبنا إلى تقصّى ما روى عنها من الكلام الغليظ الشّديد الدّالّ على بقاء العداوة و استمرار الحقد و الضغينة لأطلنا و أكثرنا، و ما روى عنها من التّلهف و التّحسّر على ما صدر عنها فلا يدلّ على التّوبة إذ يجوز أن يكون ذلك من حيث خابت عن طلبتها و لم تظفر ببغيتها مع الذّلّ الّذي لحقها و ألحقها العار في الدّنيا و الاثم في الآخرة، انتهى كلامه رفع مقامه.أقول: و يدلّ على استمرار حقدها و بقاء عداوتها أيضا ما في الارشاد للمفيد (ره) قال: روى عكرمة عن عايشة في حديثها له بمرض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و وفاته فقالت في جملة ذلك: فخرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم متوكّئا على رجلين أحدهما الفضل بن العبّاس، فلما حكى عنها ذلك لعبد اللّه بن العبّاس قال له: أ تعرف الرّجل الآخر؟قال: لا لم تسمّه لي، قال: ذاك عليّ بن أبي طالب و ما كانت امّنا تذكره بخير و هى تستطيع.الترجمة:از جمله كلام آن بزرگوار است كه خطاب فرمود با آن اهل بصره را بر سبيل قصّه گوئى از واقعهاى عظيمه مى فرمايد:پس كسى كه استطاعت داشته باشد نزد آن حادثها اين كه حبس نمايد نفس خود را بر طاعت خدا پس بايد كه بكند آنرا پس اگر اطاعت نمائيد مرا پس بدرستى كه من حمل كننده شما هستم إنشاء اللّه بر راه بهشت و اگر چه مى باشد آن راه صاحب مشقّت سخت و چشيدني تلخ، و أمّا فلانة يعنى عايشه خاطئه پس دريافت او را رأى سست زنان و كينه ديرينه كه جوش زد در سينه او مثل ديك جوشنده آهنگران، و اگر خوانده شدى كه فرا گيرد از غير من آنچه كه آورد بسوى من نمى كرد، يعني اگر دعوت مى نمودند او را كه اقدام نمايد در حق غير من بمثل آنچه اقدام كرد در حقّ من از مخالفت و عداوت و خصومت البته اقدام نمى نمود، و با همه اين مر او راست بعد از اين همه قبايح كه از او صادر شد حرمت قديمه او كه در زمان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داشت و حساب بر پروردگار است.ما كارهاى او بخداوند كار ساز         بگذاشتيم تا غضب او چه مى كند     
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 311 از سخنان آن حضرت (ع) خطاب به مردم بصره درباره خونريزيها. اين خطبه با عبارت «فمن استطاع عند ذلك ان يعتقل نفسه على الله فليفعل» (در آن هنگام هر كس بتواند خويشتن را به اطاعت فرمان خداوند وادارد چنان كند) شروع مى شود.[ابن ابن الحديد پس از توضيح درباره چند لغت بحث مفصل زير را ايراد كرده است.] فصلى در شرح حال عايشه و بيان برخى از اخبار او: در اين خطبه كلمه مبهم «فلانة» كنايه از «ام المومنين» عايشه است. پدرش ابو بكر است كه نسب او در مباحث گذشته بيان شد. مادرش «ام رومان» دختر عامر است و نسب عامر چنين است: عامر بن عويمر بن عبد شمس بن عتاب بن اذينة بن سبيع بن دهمان بن حارث بن غنم بن مالك بن كنانة. پيامبر (ص) دو سال پيش از هجرت و پس از وفات خديجه، در حالى كه عايشه هفت ساله بود او را عقد فرمود و در مدينه هنگامى كه عايشه نه سال و ده ماه داشت با او عروسى كرد. پيش از آن از عايشه براى ازدواج با جبير بن مطعم گفتگو مى شد و او را براى جبير نام مى بردند. پيامبر (ص) پس از مرگ خديجه عايشه را در حرير سپيدى در خواب ديد و فرمود «اگر اين ازدواج از سوى خداوند مقدر شده باشد خودش آن را فراهم خواهد فرمود». اين خبر در كتابهاى صحيح حديث نقل شده است. مراسم عقد و مراسم عروسى او هر دو در ماه شوال بود و به همين سبب عايشه دوست مى داشت كه مراسم عروسى خويشاوندان و دوستانش در ماه شوال باشد و مى گفت: مگر ميان همسران پيامبر (ص) كسى بهره مندتر از من بوده است و پيامبر (ص) هم مراسم عقد و هم عروسى مرا در ماه شوال قرار دادند و با اين سخن تصور برخى از زنان را كه مى پنداشتند عروسى مرد با همسرش در فاصله دو عيد فطر و قربان مكروه است رد مى كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 312 هنگامى كه پيامبر (ص) رحلت فرمود عايشه بيست ساله بود. او از پيامبر (ص) در مورد اينكه چه كنيه يى براى خود انتخاب كند اجازه گرفت، پيامبر (ص) به او فرمود «به نام پسرت عبد الله بن زبير كنيه خود را انتخاب كن» و ابن زبير خواهر زاده عايشه است و به اين سبب كنيه او ام عبد الله است. عايشه در دين فقيه بود و اشعار فراوان مى دانست و از پيامبر (ص) بهره مند بود و پيامبر هم آشكارا به او گرايشى داشت و عايشه نسبت به پيامبر (ص) گستاخ بود و ناز مى فروخت و همواره سخن چينى و بدخلقى مى كرد تا آنكه در داستان «ماريه قبطيه» و رازى كه پيامبر با او گفت و او آن را با ديگر همسر پيامبر [حفصه ] در ميان گذاشت و هر دو پشت به پشت دادند و عليه پيامبر (ص) رفتار كردند و درباره آن دو تن [آياتى از] قرآن نازل شد كه در محرابها خوانده مى شد و متضمن تهديدى سخت بود و در آن آيات تصريح شده بود كه گناه واقع شده است و دل تباه گرديده است. همين بى پروايى و گستاخى موجب آمد تا در روزگار خلافت علوى از عايشه چنان كارى سربزند كه زد و البته خداوند متعال او را بخشيده است و عايشه از اهل بهشت است و به اعتقاد ما طبق وعده پيشين اين موضوع صحيح است وانگهى توبه عايشه صحيح و مقبول است . ابو عمر بن عبد البر در كتاب الاستيعاب در مورد عايشه، از سعيد بن نصر، از قاسم بن اصبغ، از محمد بن وضاح، از ابو بكر بن ابى شيبة، از وكيع، از عصام بن-  قدامه، از عكرمة، از ابن عباس نقل مى كند كه پيامبر (ص) خطاب به همسران خويش فرموده است «كداميك از شما صاحب شتر نرى است كه چهره اش پشمالوده است و اطراف آن گروهى بسيار كشته مى شوند و آن زن پس از اينكه نزديك به گمراهى و بدبختى مى رسد نجات پيدا مى كند» ابن عبد البر مى گويد: اين حديث از معجزات و نشانه هاى نبوت رسول جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 313 خدا (ص) است و مى افزايد: عصام بن قدامه هم كه از راويان اين روايت است مورد اعتماد و ثقه است و در مورد وثاقت راويان ديگر چنان است كه مشهورتر از آن اند كه گفته شود. عايشه از پيامبر (ص) باردار نشد و از هيچيك از زنان آزاده پيامبر جز از خديجه و از هيچيك از كنيزان پيامبر جز از ماريه براى رسول خدا فرزند متولد نشد. به عايشه در روزگار پيامبر (ص) در مورد صفوان بن معطل سلمى تهمت زده شد و اين داستان مشهور است و خداوند متعال در مورد برائت عايشه از آن تهمت [آياتى از] قرآن نازل فرمود كه خوانده مى شود و همه جا نقل مى گردد. به كسانى كه به عايشه تهمت زده بودند تازيانه و حد تهمت زده شد. عايشه به سال پنجاه و هفت هجرت در شصت و چهار سالگى درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد و اين به روزگار حكومت و پادشاهى معاويه بود و مسلمانان شبانه بر جسدش نماز گزاردند. ابو هريره امام جماعت ايشان بود، پنج مرد از افراد خاندان [محارم ] او براى خاكسپارى وارد گور او شدند كه عبارتند: از عبد الله و عروه، پسران زبير [اين دو خواهر زاده عايشه اند] و قاسم و عبد الله پسران محمد بن ابى بكر و عبد الرحمان پسر عبد الرحمان بن ابى بكر [كه اين سه تن برادر زادگان اويند]. تاريخ مرگ او هفده روز گذشته از رمضان آن سال بود. اما اين گفتار على عليه السلام كه درباره عايشه فرموده است «او را انديشه زنان فرو گرفت» يعنى سست انديشى آنان او را فرو گرفت. در اخبار [در مورد زنان ] آمده است «هيچ قومى كه كار و فرماندهى خود را به زن واگذار كند رستگار نمى شود» و هم در خبر است كه «دين و عقل زنان اندك است» يا در آن قسمت ضعيف هستند، و بدين سبب گواهى دو زن را در قبال يك مرد قرار داده اند و زن در اصل آفرينش چنين آفريده شده است كه به سرعت فريب مى خورد و خشمگين مى شود و بدگمان و بدتدبير است، شجاعت در زنان وجود ندارد يا بسيار اندك است و سخاوت هم در زنان همين گونه است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 314 اما كينه يى كه على (ع) از آن سخن گفته است نيازمند به شرحى است كه مى گويم: من اين خطبه را در محضر شيخ ابو يعقوب يوسف بن اسماعيل لعمانى كه خدايش رحمت كناد هنگامى كه پيش او علم كلام مى خواندم، طرح كردم و از عقيده اش در اين مورد پرسيدم. پاسخى مفصل به من داد كه نتيجه آن را نقل مى كنم. بخشى از آن همان كلمات اوست و بخشى از آن كلمات خود من است زيرا اينك عين سخنان او را فراموش كرده ام ولى محصول گفتارش چنين بود:آغاز كينه و ناسازگارى ميان عايشه و فاطمه (ع) آشكار شد و اين به آن سبب است كه پيامبر (ص) با عايشه پس از مرگ خديجه ازدواج فرمود و عايشه را جانشين خديجه كرد و فاطمه (ع) دختر خديجه است و اين طبيعى و معلوم است كه چون مادر دخترى مى ميرد و پدرش همسرى ديگر مى گيرد ميان آن زن و دختر كدورت و خشم و كينه آشكار مى شود و از اين كار چاره يى نيست، زيرا زوجه محبت پدر دختر را معطوف به خود مى سازد و دختر هم گرايش و بذل محبت پدر را به زن غريبه تحمل نمى كند و گويى خودش هووى آن زن است و در واقع نيز همين گونه است هر چند مادر آن دختر مرده باشد و اگر فرض كنيم كه مادر زنده مى بود بديهى است كه ميان او و همسر شوهرش آتش كينه و دشمنى زبانه مى كشيد و چون مادر مرده باشد آن دشمنى و كينه را دخترش ارث مى برد و در مثل آمده است كه «دشمنى زن پدر و عروس» و در رجزى هم همين موضوع سروده شده است كه مى گويد: «مادر شوهر بر عروس برانگيخته است و عروس هم با تهمت بر او برانگيخته است.» افزون بر اين چنين شد كه پيامبر (ص) به عايشه گرايش پيدا كرد و او را دوست مى داشت و هر اندازه كه گرايش پيامبر (ص) به عايشه افزوده مى شد ناراحتى فاطمه بيشتر مى شد، از سوى ديگر رسول خدا (ص) نسبت به فاطمه بزرگداشت و احترامى بيش از آنچه مردم گمان آن را داشتند و بيش از حرمتى كه مردان نسبت به دختران خود مبذول مى دارند مبذول مى داشت و در اين مورد از اندازه محبت معمولى پدران نسبت به فرزندان بيشتر بود، آن چنان كه پيامبر (ص) در حضور خواص جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 315 و عوام، چند بار نه يك بار و در موارد مختلف نه تنها در يك مورد، مى فرمود: فاطمه سرور زنان جهانيان و همتاى مريم دختر عمران است و چون بخواهد از صحراى قيامت عبور كند بانگ سروشى از سوى عرش به گوش مى رسد كه مى گويد: اى مردم عرصات چشم فرو پوشيد تا فاطمه دختر محمد (صلی الله علیه وآله) بگذرد. اين حديث از احاديث صحيح است و به هيچ روى از اخبار ضعيف نيست و پيامبر (ص) مى فرمود اينكه على را براى همسرى فاطمه برگزيده است پس از آن بوده است كه خداوند او را در آسمان با گواهى فرشتگان به همسرى او برگزيده است و چند بار نه يك بار فرموده است «آنچه فاطمه را آزار دهد مرا آزار مى دهد و آنچه او را به خشم مى آورد مرا خشمگين مى سازد» و مكرر فرموده است «فاطمه پاره يى از تن من است، آنچه او را پريشان كند مرا پريشان كرده است». اين سخنان و مانند آن نيز موجب افزون شدن كينه عايشه مى شد و هر اندازه پيامبر فاطمه را بيشتر احترام و تكريم مى فرمود بر كينه او افزوده مى شد، و معلوم است نفوس بشرى به كمتر از اين نسبت به يكديگر خشمگين مى شود تا چه رسد به اينگونه سخنان. پس از آن، تكدر و ناراحتى فاطمه به شوهرش على عليه السلام هم سرايت كرد و چه بسا كه زنان موجب انتقال كينه ها به سينه هاى مردان مى شوند خاصه از قديم و به صورت ضرب المثل گفته شده است كه «زنان افسانه سرايان نيمه شبهايند». فاطمه (ع) از عايشه فراوان شكايت و گله گزارى مى كرد، زنان مدينه و همسايگان فاطمه هم هر گاه او را مى ديدند دورش را مى گرفتند و سخنانى از عايشه براى او مى گفتند و سپس به خانه عايشه مى رفتند و سخنانى از قول فاطمه براى او نقل مى كردند و همان گونه كه فاطمه از عايشه پيش شوهر خود گله گزارى مى كرد عايشه هم پيش ابو بكر از فاطمه گله گزارى مى كرد و مى دانست كه شوهرش يعنى پيامبر (ص) گله گزاريهاى او را در مورد فاطمه نخواهد پذيرفت، و اين موضوع در ابو بكر اثر گذاشت. پس از آن نيز ستايش پيامبر (ص) از على عليه السلام و نزديك و ويژه ساختن او موجب بروز حسد و رشك در ابو بكر و طلحه شد كه پدر و پسر عمويش بودند. عايشه پيش آن دو مى نشست و سخنان آن دو را گوش مى داد آن دو هم پيش عايشه مى آمدند و به سخنان او گوش مى دادند و سخنان او در ايشان و سخنان آن دو در او اثر مى گذاشت. شيخ ابو يعقوب در پى سخنان خود چنين گفت: من على عليه السلام را هم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 316 از اين كار كاملا تبرئه نمى كنم او هم از اعتماد و آرامش پيامبر بر ابو بكر و اينكه او را ستايش مى فرمود ناراحت بود و دوست مى داشت كه از ميان همه مردم فقط خودش مخصوص به اين مزايا و صفات باشد و بديهى است هر كس از كسى بگسلد و رويگردان باشد از زن و فرزند وى نيز رويگردان است و بدين گونه كدورت و خشم ميان اين دو گروه استوار شد. سپس داستان «افك» و تهمت زدن بر عايشه پيش آمد و هر چند على عليه السلام در زمره تهمت زنندگان نبود ولى از كسانى بود كه به پيامبر (ص) پيشنهاد داد عايشه را طلاق دهد و اين به منظور پاك نگاه داشتن آبروى رسول خدا از گفتار منافقان و سرزنش كنندگان بود. هنگامى كه پيامبر (ص) با على در آن باره رايزنى فرمود، على گفت: عايشه همچون بند كفش توست، وانگهى از خدمتكار عايشه بپرس و او را بترسان و اگر همچنان انكار كرد او را بزن. تمام اين سخنان على (ع) به اطلاع عايشه رسيد و همان گونه كه عادت مردم است چند برابر شده آن سخنان را از مردم شنيد و زنان هم سخنان بسيارى از على و فاطمه براى عايشه نقل كردند و گفتند آن دو در نهان و آشكار بر اثر اين پيشامد عايشه را نكوهش مى كنند و بدين گونه كار دشوارتر شد. پس از آن پيامبر (ص) با عايشه آشتى كرد و به خانه او برگشت و [آياتى از] قرآن در برائت عايشه نازل شد، و همانگونه كه هر انسانى پس از پيروزى از پى شكست و به قدرت رسيدن از پى ناتوانى و به تبرئه شدن پس از تهمت زبان درازى مى كند و گاه سخنان ياوه مى گويد عايشه هم همين گونه بود و همه سخنان او به اطلاع على و فاطمه رسيد و كار دشوار و پيچيده شد و دل هر يك از دو طرف بر خشم نسبت به يكديگر استوار گرديد. از اين گذشته ميان عايشه و على عليه السلام به روزگار زندگى پيامبر (ص) سخنانى گفته شد و كارهايى پيش آمد كه همگى موجب تهييج و شدت موضوع شد. نظير اين كار كه پيامبر (ص) على را فرا خواند و از او خواست نزديك بيايد و على آمد و ميان پيامبر و عايشه كه چسبيده به يكديگر نشسته بودند نشست. عايشه گفت: آيا براى نشيمنگاهت جايى غير از ران من پيدا نكردى و اين كلمه را بدون آنكه به صورت كنايه بگويد با لفظ زشتى بيان كرد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 317 و نظير آنچه روايت شده است كه پيامبر (ص) روزى با على (ع) راز مى گفت و به درازا كشيد، عايشه كه پشت سر ايشان حركت مى كرد خود را به آنان رساند و ميان ايشان درآمد و گفت: شما چه مى گوييد كه اين همه به درازا كشانديد. و گفته شده است كه پيامبر (ص) آن روز بر عايشه خشمگين شد و آنچه كه در مورد «كاسه تريد» نقل شده است كه عايشه به خدمتكار خود فرمان داد سر راه ايستاد و آن را واژگون كرد و نظاير اين كارها كه ميان زن و خويشاوندان شوهرش صورت مى پذيرد. وانگهى چنين بود كه فاطمه (ع) فرزندان متعددى چه دختر و چه پسر به دنيا آورد و حال آنكه عايشه هيچ فرزندى نياورد و پيامبر (ص) هم فرزندان و به ويژه پسران فاطمه را همچون پسران خود مى دانست و هر يك از آنان را «پسرم» مى گفت و مى فرمود «پسرم را پيش خودم بگذاريد او را از من جدا و دور مسازيد»، «پسرم چگونه است و چه مى كند». شيخ ابو يعقوب به من گفت: تصور تو چيست در مورد زنى كه از شوهرش فرزند ندارد و مى بيند كه شوهرش پسران دختر خود را همچون پسران خود مى داند و بر آنان همچون پدرى مهربان مهرورزى مى كند آيا چنين زن و همسرى بر آن پسرها و پدر و مادرشان محبت خواهد داشت يا خشم و كينه مى ورزد و آيا دوست خواهد داشت كه اين كار دوام داشته باشد يا تمام شود و از ميان برود. وانگهى چنين اتفاق افتاد كه پيامبر (ص) درى را كه از خانه ابو بكر به مسجد باز مى شد بست و در خانه داماد خويش را باقى گذاشت و پدر عايشه را نخست براى تبليغ آيات سوره «برائت» به مكه گسيل فرمود و سپس او را از آن كار بركنار ساخت و داماد خويش را گسيل داشت و اين كارها هم در نفس عايشه اثر بد گذاشت، سپس چنين شد كه براى پيامبر (ص) از ماريه قبطيه ابراهيم متولد شد و على عليه السلام در آن مورد بسيار شاد شد و على نسبت به ماريه و احترام به او تعصب داشت و در محضر رسول خدا (ص) براى انجام كارهاى ماريه اقدام مى كرد و حال آنكه از ديگرى رويگردان بود. براى ماريه نيز گرفتارى يى همچون گرفتارى عايشه پيش آمد و على عليه السلام او را از آن تهمت مبرا ساخت و خداوند متعال به دست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 318 على آن گرفتارى را بر طرف فرمود و اين موضوعى قابل رويت با چشم بود و براى منافقان امكان نداشت كه در آن مورد ياوه سرايى هايى كه در مورد آيات قرآنى درباره برائت عايشه مى كردند انجام دهند و همه اين امور موجب مى شد سينه عايشه نسبت به على آكنده از كينه گردد و آنچه در دل داشت بيشتر استوار شود. و چون ابراهيم-  پسر رسول خدا (ص)-  مرد عايشه شادى خود را نهان مى كرد و به ظاهر اندوهگين مى نمود و على و فاطمه هم از اندوه سكوت كرده بودند و حال آنكه هر دو ترجيح مى دادند و مى خواستند كه ماريه با داشتن پسر بر عايشه برترى داشته باشد و اين كار براى آنان فراهم نشد. كارها همان گونه كه بود ادامه يافت و دلها بر همان حال كه بود از يكديگر رميده بود تا آنكه پيامبر (ص) بيمار شد، بيمارى يى كه در آن رحلت فرمود. فاطمه و على عليهما السلام مى خواستند و دوست داشتند كه در خانه خود از پيامبر پرستارى كنند و همسران پيامبر (ص) هم هر يك چنين خواسته يى داشتند. پيامبر (ص) به مناسبت محبت قلبى و گرايشى كه نسبت به عايشه داشت در خانه او بسترى شد و پيامبر (ص) خوش نمى داشت كه براى فاطمه و شوهرش در خانه آنان ايجاد زحمت كند وانگهى احساس مى فرمود كه آزادى او در خانه آنان به اندازه آزادى در خانه خودش نيست و ترجيح مى داد در خانه كسى بسترى شود كه دلش به او گرايش دارد، و با توجه به نيازمندى بيمار به پرستارى بيشتر و مراقبت ساعتهاى خواب و بيدارى و مراقبتهاى ديگر، بسترى شدن در خانه خودش براى او از بسترى شدن در خانه دختر و دامادش مطلوب تر بود وانگهى هرگاه پيامبر (ص) از رودربايستى آن دو از خودش ياد مى كرد و در وجود خود همان احساس را نسبت به آن دو داشت و هر كسى دوست دارد تنها باشد و به هر حال از داماد و دختر رودربايستى دارد، و پيامبر ميل و گرايشى كه نسبت به عايشه داشت نسبت به زنان ديگر خود نداشت و در خانه او بسترى شد. عايشه از اين جهت مورد رشك قرار گرفت. پيامبر (ص) از هنگامى كه به مدينه آمده بود اين چنين بيمار نشده بود. بيمارى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 319 آن حضرت درد سر و پيشانى بود كه يك روز يا بخشى از روز شدت پيدا مى كرد و سپس تسكين نسبى مى يافت و اين بيمارى به درازا كشيد. على عليه السلام در اين موضوع كه حكومت از او خواهد بود هيچ شك و ترديدى نداشت و چنين مى پنداشت كه هيچ كس در آن مورد با او ستيز نخواهد كرد و به همين جهت هنگامى كه پيامبر (ص) رحلت كرد و عمويش عباس به على گفت «دست دراز كن تا با تو بيعت كنم و مردم بگويند عموى پيامبر با پسر عموى او بيعت كرد و در مورد حكومت تو هيچ كس مخالفت نورزد». على فرمود: عمو جان مگر در مورد حكومت كس ديگرى غير از من اميد و آرزو دارد؟ عباس گفت: بزودى خواهى دانست. على فرمود: دوست ندارم كه اين بيعت پوشيده صورت گيرد بلكه دوست مى دارم آشكارا انجام شود. چون پيامبر (ص) در بيمارى خود سنگين شد اسامه را روانه فرمود و ابو بكر و بزرگان ديگرى از مهاجران و انصار را همراه او قرار داد، و اين موجب آن گرديد كه على عليه السلام بينديشد كه اگر پيامبر بميرد با اطمينان و بدون ترديد حكومت از او خواهد بود و چنين پنداشت كه در آن صورت مدينه به طور كلى از هر ستيزه جويى كه بخواهد در مورد حكومت با او ستيز كند خالى خواهد بود و على حكومت را به راحتى و آسودگى به دست خواهد آورد و بيعت مسلمانان با او تمام مى شود و بر فرض كه كسى آهنگ مخالفت كند در هم شكستن آن بيعت ممكن نخواهد بود. آن چنان كه مى دانيم ابو بكر با پيام فرستادن عايشه و آگاه ساختن او از اينكه پيامبر (ص) خواهد مرد از لشكر اسامه برگشت. موضوع نماز گزاردن ابو بكر هم معروف است. على عليه السلام اين موضوع را به عايشه نسبت داد كه او به بلال برده آزاد كرده پدرش فرمان داده است به ابو بكر بگويد با مردم نماز بگزارد، و چنانچه روايت شده است پيامبر (ص) فرموده بوده است «يكى از مسلمانان با آنان نماز بگزارد» و شخص خاصى را معين نفرموده است. آن نماز نماز صبح بود، پيامبر (ص) كه در آخرين رمق زندگى بود در حالى كه ميان على و فضل بن عباس حركت مى كرد از حجره بيرون آمد و همان گونه كه در دنباله خبر آمده است خود را به محراب رساند و در آن ايستاد و سپس به حجره خود بازگشت و هنگامى كه روز بر آمد رحلت فرمود. بدين ترتيب همان يك نماز را حجت و دليل حكومت ابو بكر قرار دادند و مى گفتند: كداميك از شما دوست مى دارد بر دو قدمى كه رسول خدا در نماز مقدم داشته است مقدم شود و بيرون آمدن پيامبر (ص) جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 320 را از حجره بر آن حمل نكردند كه مى خواسته است ابو بكر را از نماز گزاردن با مردم باز دارد، بلكه گفتند: براى آن آمده است كه مواظبت كند تا در حد امكان ابو بكر نماز بگزارد. با ابو بكر با توجه به همين نكته بيعت شد. على عليه السلام نيز عايشه را متهم مى ساخت كه منشاء اين كار او بوده است. على عليه السلام در خلوت اين موضوع را براى ياران خود بسيار نقل مى كرد و مى گفت اينكه پيامبر (ص) خطاب به زنان خود فرموده است «شما همچون زنان اطراف يوسف هستيد.» براى انكار همين موضوع و ابراز خشم نسبت به عايشه بوده است كه او و حفصه براى تعيين پدران خويش مبادرت ورزيده اند و با آنكه پيامبر با بيرون آمدن خود از حجره و كنار زدن ابو بكر از محراب خواسته است آن كار را جبران كند ولى نشده است و اين كار با توجه به انگيزه هايى كه براى ابو بكر فراهم شده بود بنيان حكومت او را استوار ساخته بود و اينكه در نفوس مردم جا گرفته بود و بزرگان مهاجران و انصار هم از او پيروى كردند، سودى نبخشيد و تقدير آسمانى هم بر اين كار موافقت كرد و دلها و خواسته-  هاى مردم بر آن قرار گرفت، و اين كار در نظر على (ع) بزرگتر از هر حادثه بزرگ و بلاى بزرگ بود و بزرگترين مصيبت، و اين كار را به كسى جز عايشه نسبت نمى داد و فقط متعلق به او مى دانست و بدين سبب در خلوتها و ميان ياران ويژه خود عايشه را نفرين و از او به پيشگاه خداوند تظلم مى كرد. آن گاه موضوع خوددارى على از بيعت همان گونه كه مشهور است پيش آمد تا سرانجام بيعت كرد، و از هنگام رحلت پيامبر (ص) از عايشه نسبت به على و فاطمه بسيار ناخوشايندها صورت گرفت و آن دو در كمال سختى شكيبايى مى كردند. عايشه به حكومت پدر پشتگرم بود و دستيازى مى كرد و منزلت او بزرگ شد. حال آنكه على و فاطمه زبون و مقهور شدند. فدك از فاطمه گرفته شد و او چند بار براى گفتگو در آن مورد از خانه خود بيرون آمد و به چيزى دست نيافت و در اين باره زنانى كه پيش او آمد و شد مى كردند و هر سخنى را كه ناخوش مى داشت از قول عايشه نقل مى كردند و از قول او و شوهرش هم سخنان ناخوش براى عايشه نقل مى كردند ولى ميان اين دو حالت تفاوت و فاصله بسيار بود كه عايشه غالب و فاطمه مغلوب و آن يكى فرمان دهنده و اين يكى فرمان برنده بود و حالت انتقام گيرى و دشمن شاد شدن پديد آمد و هيچ چيز سخت تر و تلخ تر از شاد شدن دشمن نيست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 321 من به شيخ ابو يعقوب كه خدايش رحمت كند گفتم: تو مى گويى كه عايشه پدرش را براى نماز خواندن تعيين كرده است و پيامبر (ص) او را معين نفرموده است؟ گفت: من اين سخن را نمى گويم ولى على (ع) اين سخن را مى گفته است و تكليف من غير از تكليف اوست كه او حضور داشته است و من حاضر نبوده ام، بلكه تنها به اخبارى كه به من رسيده است احتجاج مى كنم و آن اخبار متضمن اين معنى است كه پيامبر (ص) ابو بكر را براى نماز تعيين فرموده است و على (ع) به آنچه كه مى دانسته است يا بر گمان او غلبه داشته و بر كارى كه حضور داشته است احتجاج مى كند. شيخ ابو يعقوب گفت: چون فاطمه (ع) در گذشت همه همسران پيامبر (ص) براى سوگ و تسليت نزد بنى هاشم آمدند جز عايشه كه نيامد و تظاهر به بيمارى كرد و از او براى على عليه السلام سخنى نقل كردند كه دلالت بر شادى او داشت. پس از آن على (ع) با پدر عايشه بيعت كرد و عايشه از آن كار شاد شد و از اينكه بيعت صورت گرفت و خلافت مستقر و ستيز دشمن باطل شد چندان شادمانى كرد كه مورخان فراوان نقل كرده اند. در تمام مدت خلافت پدر عايشه و حكومت عمر و عثمان كار همين گونه بود، دلها مى جوشيد و كينه ها چنان بود كه سنگ را آب مى كرد و هر چه بر على روزگار مى گذشت غم و اندوهش فزون مى شد و آنچه را در دل داشت آشكار مى ساخت، تا آنكه عثمان كشته شد و عايشه بيش از همه مردم بر عثمان خشم گرفته و ديگران را بر او مى شورانيد و ستيز مى كرد و چون خبر كشته شدنش را شنيد، گفت: خدايش از رحمت خويش دور كند. عايشه آرزومند بود كه خلافت به طلحه برسد و حكومت همان گونه كه در آغاز بود به خاندان تيم برگردد ولى مردم از طلحه عدول كردند و به على بن ابى طالب گرايش يافتند. چون عايشه اين خبر را شنيد فرياد بر آورد «اى واى عثمان مظلوم كشته شد» و آنچه در دلها بود شعله بر كشيد و از آن جنگ «جمل» و پيامدهاى آن پديد آمد. اين خلاصه گفتار شيخ ابو يعقوب بود كه خدايش رحمت كند او شيعه نبود و معتزلى استوارى بود جز اينكه در مسئله تفضيل بغدادى بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 322 اما اين گفتار على عليه السلام كه گفته است «و اگر عايشه را فرا مى خواندند تا در مورد كس ديگرى غير از من آنچه نسبت به من انجام داد انجام دهد هرگز نمى پذيرفت» منظور او عمر است. يعنى: اگر پس از كشته شدن عثمان آن هم با آن صورت عمر عهده دار خلافت مى شد و همان گونه كه من به خلافت رسيدم عمر به خلافت مى رسيد و به عمر نسبت مى دادند كه خواهان كشته شدن عثمان بوده يا مردم را بر آن كار تحريض مى كرده است و از عايشه دعوت مى شد كه همراه گروهى از مسلمانان به يكى از شهرهاى اسلامى برود و بيعت را بشكند و فتنه بر انگيزد، هرگز نمى پذيرفت. اين سخنى بر حق است زيرا عايشه نسبت به عمر كينه يى را كه نسبت به على عليه السلام داشته نداشته است و مقتضيات نيز چنان نمى بود. اما گفتار على (ع) كه گفته است «با وجود اين همان حرمت نخستين براى او محفوظ است و حساب بر عهده خداوند است» يعنى حرمتى كه به سبب ازدواج رسول خدا (ص) با او و محبت آن حضرت نسبت به او منظور بايد داشت و حساب او هم با خداوند است كه خداوند بسيار مهربان است. هيچ لغزشى از عفو او و هيچ گناهى بزرگتر از رحمت او نيست. اگر بگويى اين سخن على عليه السلام دليل بر توقف او در مورد سرانجام عايشه است و حال آنكه شما مى گوييد او از اهل بهشت است چگونه ميان اين سخن و مذهب خودتان جمع مى كنيد مى گويم: ممكن است على عليه السلام اين سخن را پيش از آن گفته باشد كه خبر توبه عايشه به حد تواتر رسيده باشد و اصحاب ما مى گويند و معتقدند كه او پس از كشته شدن امير المومنين توبه كرده و پشيمان شده است و مى گفته است دوست مى داشتم كه داراى ده پسر از پيامبر مى بودم و همگى مى مردند و جنگ جمل هرگز صورت نمى گرفت. همچنين عايشه پس از كشته شدن على (ع) او را مى ستود و مناقب او را نقل و منتشر مى كرد. وانگهى آنان روايت مى كنند كه عايشه پس از جنگ جمل چندان مى گريست كه روپوش او از اشك خيس مى شد و پشيمان شده بود و همواره از پيشگاه خداوند آمرزشخواهى مى كرد ولى موضوع توبه او پس از جنگ جمل آن چنان به اطلاع امير المومنين نرسيده بود كه ثابت شده باشد و آنچه از پشيمانى و توبه او كه در حد تواتر نقل شده است پس از كشته شدن امير المومنين تا هنگام مرگ عايشه است و كسى كه توبه كند گناهش آمرزيده است و در اعتقاد ما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 323 لازمه عدل قبول توبه است، وانگهى ضمن رواياتى وقوع توبه عايشه تأكيد شده است از جمله اين روايت و خبر مشهور است كه «او در قيامت هم همسر رسول خدا (ص) است همان گونه كه در دنيا همسر آن حضرت بوده است» و هنگامى كه چنين خبرى در حد شياع مى رسد بر ما واجب مى شود كه اثبات توبه او را بپذيريم بر فرض كه نقل هم نشده باشد تا چه رسد كه نقل توبه عايشه در حد تواتر يا نزديك آن است.  
بخش ۲ : وصف ایمان و آثار آن [منبع]

وصفُ الإيمان :
سَبِيلٌ أَبْلَجُ الْمِنْهَاجِ، أَنْوَرُ السِّرَاجِ؛ فَبِالْإِيمَانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ، وَ بِالصَّالِحَاتِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الْإِيمَانِ، وَ بِالْإِيمَانِ يُعْمَرُ الْعِلْمُ، وَ بِالْعِلْمِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ، وَ بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا، وَ بِالدُّنْيَا تُحْرَزُ الْآخِرَةُ، وَ بِالْقِيَامَةِ تُزْلَفُ الْجَنَّةُ وَ تُبَرَّزُ الْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ؛ وَ إِنَّ الْخَلْقَ لَا مَقْصَرَ لَهُمْ عَنِ الْقِيَامَةِ، مُرْقِلِينَ فِي مِضْمَارِهَا إِلَى الْغَايَةِ الْقُصْوَى.
حالُ أهل القبور في القيامة:
قَدْ شَخَصُوا مِنْ مُسْتَقَرِّ الْأَجْدَاثِ وَ صَارُوا إِلَى مَصَايِرِ الْغَايَاتِ، لِكُلِّ دَارٍ أَهْلُهَا، لَا يَسْتَبْدِلُونَ بِهَا وَ لَا يُنْقَلُونَ عَنْهَا.

الْمَقْصَر : ايستگاه، محل نشستن.
مُرْقِلِين : كسانيكه بسرعت حركت مى كنند.
شَخَصُوا : رفتند.
اجْدَاث : قبرها.
مَصَائِر : جمع «مصير»، سرانجام نيك يا بد، پايان كار. 
يُرهَب : ترسيده مى شود، ترس داده مى شود
تُزلَف : نزديك مى شود
مَقصَر : جاى قصور و سستى
مُرقِلين : سرعت كنندگان
مِضمار : ميدان مسابقه
غايةُ قُصوَى : مسافت و هدف نهائى
شَخَصوا : كوچ و حركت كردند 
(4) (قسمتى از اين سخنان است در باره ايمان): راه ايمان (گرويدن بخدا و رسول) روشنترين راه است (به رسيدن سيادت و سعادت هميشگى) و تابان تر از چراغ (كه رونده در آن هرگز گم نمى شود) پس بسبب ايمان به كردارهاى شايسته راه برده ميشود، و بسبب كردارهاى شايسته به ايمان راهنمائى مى گردد (اعمال صالحه نتيجه و ثمره ايمان است و صدور آنها از بنده مؤمن دليل بر وجود ايمان است در قلب او)
(5) و بسبب ايمان (كه ثمره آن اعمال صالحه است) علم و دانائى آباد ميشود (صاحب آن به سود مى رسد، زيرا علم بى ايمان و عمل به آدمى چيزى نمى افزايد مگر دورى از رحمت خدا) و بسبب علم از مرگ خوف و ترس پيش مى آيد (زيرا علم به مبدأ و معاد مستلزم ياد آورى از مرگ است، و ياد آورى از مرگ موجب ترس از آن، و ترس از آن سبب كردار و گفتار نيكو و آن باعث بدست آوردن سعادت هميشگى است بخلاف جاهل كه از سختيهاى مرگ غافل است، لذا تمام كوشش او صرف دنيا گشته از نيكبختى هميشگى محروم مى ماند) و بر اثر مرگ دنيا بپايان مى رسد (زيرا قبر آخرين منزل دنيا و اوّل منزل آخرت است) و بوسيله دنيا (سعادت جاويد در) آخرت بدست مى آيد (زيرا دنيا دار تكليف است و در آن مى توان براى آخرت توشه اى بدست آورد، و خدا و رسول را خوشنود گردانيد)
(6) و بسبب قيامت بهشت به پرهيزكاران نزديك و دوزخ به گمراهان و هوا پرستان آشكار مى گردد (چنانكه در قرآن كريم سوره 26 آیه 91-88 مى فرمايد: «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ - إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ - وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ - وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ» يعنى قيامت روزى است كه مال و پسران كسى را سود نمى دهد مگر كسيكه با دل سالم از كفر و معصيت بيايد، و بهشت به پرهيزكاران نزديك و دوزخ به گمراهان هويدا ميشود)
(7) و مردم را از قيامت جاى رهائى نيست (كه همه بايد در آن وارد شوند) در حاليكه در آن ميدان شتاب كننده هستند بسوى آخرين منزل (سعيد و نيك بخت در بهشت جاويد، و شقىّ و بدبخت در آتش دوزخ).
و قسمت دوم از اين سخنان است (در چگونگى حال اهل قبور در قيامت، و ترغيب مردم بر امر بمعروف و نهى از منكر و پيروى قرآن كريم، و نقل فرمايش رسول اكرم در باره وقوع فتنه و فساد):
(8) (در قيامت اموات) از قبرها بيرون مى آيند و بآخرين منزلها (بهشت يا دوزخ) مى روند، و براى هر سرائى (بهشت يا دوزخ) اهلى است كه (آماده رفتن بآن هستند، نيك بختان و پيروان خدا و رسول ببهشت و بد بختان و گناهكاران به دوزخ، و) آنرا به سراى ديگر تبديل نمى كنند (بهشتيان به دوزخ نمى روند، و دوزخيان ببهشت نمى توانند رفت) و از آن سرا بيرون نمى شوند.
 
ايمان راهى است روشن و واضح، با چراغى پرتو افكن. به ايمان است كه به كارهاى نيكو راه توان برد و به كارهاى نيكوست كه ايمان را توان دانست. ايمان، سبب آبادانى علم است و مردم به علم است كه از مرگ مى ترسند و به مرگ، زندگى دنيا به پايان مى رسد و به وسيله دنيا آخرت به دست آيد [و به سبب قيامت، بهشت براى نيكوكاران نزديك آورده شود و جهنم براى عصيانگران افروخته گردد].
جايى نيست كه مردم را از قيامت باز دارد. مردم در ميدان قيامت مى تازند تا به نهايتش رسند. از قرارگاه گور بيرون آيند و به آنجا كه پايان مقصدشان است به راه افتند. هر سرايى را مردمى است كه آن سراى را به سراى ديگر بدل نكنند و خود از آنجا به جاى ديگر نروند.
 
(ايمان) روشن ترين راه، با نورانى ترين چراغ است. انسان به سبب ايمان به اعمال صالح رهنمون مى شود و به وسيله اعمال صالح، ايمان، آشکار مى گردد. با ايمان، کاخ علم و دانش آباد مى شود و به وسيله علم، هراس از مرگ (ومسئوليت هاى بعد از آن) حاصل مى گردد. با مرگ، دنيا پايان مى گيرد و با دنيا مى توان آخرت را به دست آورد. با برپا شدن قيامت، بهشت، نزديک مى شود و دوزخ براى گمراهان آشکار مى گردد. مردم به جز قيامت اقامتگاهى ندارند و به سرعت در اين ميدان به سوى آن سرمنزل آخرين پيش مى روند.
آنان از قرارگاه قبرها خارج مى شوند و به سوى آخرين منزل رهسپار مى گردند. هر يک از خانه ها (ى بهشت و دوزخ) ساکنانى دارد که نه آن را به خانه ديگر تبديل مى کنند و نه از آن به جايى ديگرى انتقال مى يابند.
 
راهى است كه گشاده و روشن است. چراغش نورانى و پرتو افكن است. ايمان را بر كرده هاى نيك دليل توان ساخت، و از كردار نيك ايمان را توان شناخت. به ايمان علم آبادان است، و -آدمى- به علم از مرگ ترسان است. با مرگ دنيا پايان يابد، و با دنيا آخرت درست شود، و آفريدگان را جز قيامت قرارگاهى نبود، در اين ميدان مسابقت شتابان مى روند، تا به نقطه پايان رسند.
و از اين سخنان است از آرامگاههاى گور بيرون شدند، و به سوى منزلگاههاى آخرين روان شدند. هر خانه اى را مردمى است، نه ديگرى را در آن پذيرند، و نه ساكنان آن خانه از آنجا رخت برگيرند.
 
راه خدا روشن ترين راه، و پر فروغ ترين چراغ است. به ايمان بر اعمال شايسته استدلال مى شود، و به اعمال شايسته بر ايمان دليل مى آورند، ساختمان علم با ايمان آباد مى گردد، و انسان به سبب دانش از مرگ هراسان مى شود، و با مرگ دنياى آدمى پايان مى پذيرد، و با دنيا آخرت به دست مى آيد، با قيامت بهشت براى پرهيزكاران نزديك، و دوزخ براى گمراهان آشكار مى گردد، مردمان را چاره اى از قيامت نيست، كه در ميدان مسابقه آن با سرعت به جانب آخرين جايگاه روان مى شوند. از قبرها بيرون آمده، و به آخرين منزل روان شدند. آنجا براى هر خانه اهلى است كه آن را به خانه ديگرى تبديل نكنند، و ساكنانش به جاى ديگر منتقل نشوند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 143-130 پيشروى به سوى سرمنزل مقصود:در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) نخست از ايمان و سپس آثار آن ـ که اعمال صالح و علم و دانش و ترس از مجازات قيامت و آمادگى براى اين سفر پر خطر و سرانجام رسيدن به بهشت است ـ سخن مى گويد.نخست مى فرمايد: «ايمان، روشن ترين راه، با نورانى ترين چراغ است» (سَبِيلٌ أَبْلَجُ(1) الْمِنْهَاجِ، أَنْوَرُ السِّرَاجِ(2)).از آن جا که بهترين راه، راهى است که در روزها روشن و بدون هيچ گونه مانع، و شب ها نيز داراى چراغ باشد، امام(عليه السلام) ايمان را به چنين راهى تشبيه کرده است. اين احتمال نيز وجود دارد که مراد از سراج چراغ هايى است که به صورت علامت در جاده ها نصب مى گردد تا مسافران به بيراهه نروند يعنى ايمان، راهش روشن و نشانه هايش آشکار است.سپس مى افزايد: «به سبب ايمان، انسان به اعمال صالح رهنمون مى شود و به وسيله اعمال صالح، ايمان آشکار مى گردد. با ايمان، کاخ علم و دانش آباد مى شود و به وسيله علم، هراس از مرگ (ومسئوليّت هاى بعد از آن) حاصل مى گردد» (فَبِالاِْيمَانِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الصَّالِحَاتِ، وَ بِالصَّالِحَاتِ يُسْتَدَلُّ عَلَى الاِْيمَانِ، وَ بِالاِْيمَانِ يُعْمَرُ الْعِلْمُ، وَ بِالْعِلْمِ يُرْهَبُ الْمَوْتُ).به يقين، ايمان در هر دو جمله به معناى عقيده باطنى است; در حالى که «يستدلّ» در جمله اوّل به معناى عليّت است و در جمله دوم، کاشفيّت، يعنى ايمان سبب عمل صالح مى شود و عمل صالح، کشف از ايمان مى کند; ولى اين احتمال نيز وجود دارد که «يستدلّ» در هر دو به معناى عليّت باشد; يعنى همان گونه که ايمان، سبب عمل صالح مى شود، عمل صالح نيز سبب قوّت ايمان است.و اين که مى فرمايد: «به وسيله ايمان، عالَم علم آباد مى شود» ممکن است اشاره به دو نکته باشد:نخست اين که هر گاه انسان به آفريدگارى دانا و حکيم ايمان داشته باشد وآفرينش را هدفمند بداند، يقين پيدا مى کند که چيزى در اين عالم، بى دليل و بى هدف نيست و به دنبال آن تلاش مى کند علل و عوامل اشيا و اسرار پديده ها و آثار آن ها را دريابد. به تعبير يکى از بزرگ ترين دانشمندان علوم طبيعى «چيزى که دانشمندان بزرگ را وادار به تلاش براى کشف اسرار طبيعت در طول ساليان دراز مى کرد، ايمان آن ها به هدفمند بودن آفرينش بود و اين که چيزى در اين جهان بى حساب و کتاب نيست».ديگر اين که يکى از موانع علم و معرفت، تعصّب هاى کور و کر، غرور و هواهاى نفسانى است; ولى هنگامى که ايمان آمد، همه اين موانع برچيده مى شود و راه وصول به سرچشمه هاى ايمان هموار مى گردد.اضافه بر اين، علم بى عمل، علمى است ويران و هم سنگ با جهل; و چيزى که علم را با عمل قرين مى کند و آن را آباد مى سازد، ايمان است; همان گونه که در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «إِنَّ الْعِلْمَ لَيَتَفُّ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلاَّ اِرْتَحَلَ عَنْهُ; علم، عمل را فرا مى خواند; اگر دعوت او را اجابت کرد، مى ماند وگرنه مى رود».(3)و اين که مى فرمايد: «انسان به سبب علم از مرگ مى ترسد» به اين دليل است که مرگ را پايان زندگى نمى داند; بلکه آغاز زندگى نوينى تلقى مى کند که انسان در آن با نتيجه اعمال خود روبه رو خواهد بود.سپس در ادامه اين بيان که علّت و معلول ها و لازم و ملزوم ها را پشت سر هم ذکر مى کند، مى فرمايد: «با مرگ، دنيا پايان مى گيرد، و با دنيا مى توان آخرت را به دست آورد و با برپا شدن قيامت، بهشت نزديک مى شود و دوزخ براى گمراهان آشکار مى گردد; مردم به جز قيامت، اقامتگاهى ندارند و به سرعت در اين ميدان به سوى آن سرمنزل آخرين پيش مى روند» (وَ بِالْمَوْتِ تُخْتَمُ الدُّنْيَا، وَ بِالدُّنْيَا تُحْرَزُ الاْخِرَةُ، وَ بِالْقِيَامَةِ تُزْلَفُ الْجَنَّةُ، (وَ تُبَرَّزُ الْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ). وَ إِنَّ الْخَلْقَ لاَ مَقْصَرَ(4) لَهُمْ عَنِ الْقِيَامَةِ، مُرْقِلِينَ(5) فِي مِضْمَارِهَا إِلَى الْغَايَةِ الْقُصْوَى).آرى، مرگ پايان زندگى دنياست و سرآغاز زندگى ابدى; و با مرگ پرونده اعمال بسته مى شود; چرا که مزرعه آخرت، تنها دنياست و در قيامت، دو چيز بيش نيست: يا بهشت است و سعادت جاويدان و يا دوزخ است و عذاب ابدى; و همه انسان ها بدون استثنا به سوى يکى از اين دو سرنوشت پيش مى روند.بعيد نيست ذکر اين عبارت به دنبال بيان داستان جنگ جمل و آتش افروزان آن، اشاره به اين نکته باشد که اگر آن ها ايمان قوى داشتند، گرفتار آن جنگ خانمان سوز و پرمسئوليت نمى شدند. اگر ايمان سالمى داشتند آگاهى پيدا مى کردند و زندگى باقى آخرت را به زندگى فانى اين دنيا نمى فروختند; ولى افسوس که حجاب هواپرستى، عقل انسان را از درک حقايق باز مى دارد; با اين که جادّه روشن است و نشانه ها آشکار.جمله «وَ بِالْقِيَامَةِ تُزْلَفُ الْجَنَّةُ، (وَ تُبَرَّزُ الْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ)» برگرفته از آيات 90 و 91 سوره شعراست: (وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ * وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ).* * *اسباب نجات در قيامت:امام(عليه السلام) به دنبال بخش پيشين ــ که در آن سخن از مرگ و قيامت و بهشت و دوزخ به ميان آمد ــ به مسأله حشر و نشر مردم در آن روز مى پردازد و مى فرمايد: «آن ها از قرارگاه قبرها خارج مى شوند و به سوى آخرين منزل رهسپار مى گردند. هر يک از خانه ها (ى بهشت و دوزخ) ساکنانى دارد که نه آن را به ديگرى تبديل مى کنند و نه از آن به جاى ديگر انتقال مى يابند» (قَدْ شَخَصُوا(6) مِنْ مُسْتَقَرِّ الاَْجْدَاثِ(7)، وَ صَارُوا إِلَى مَصَائِرِ الْغَايَاتِ. لِکُلِّ دَار أَهْلُهَا، لاَ يَسْتَبْدِلُونَ بِهَا وَ لاَ يُنْقَلُونَ عَنْهَا).نخست اشاره به اين مى فرمايد که همه از قبرها بر مى خيزند; همان چيزى که در قرآن مجيد کراراً بيان شده است: «(يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنْ الاَْجْدَاثِ سِرَاعاً...); روزى که آن ها از قبرها به سرعت خارج مى شوند...».و از اين تعبير استفاده مى شود که ذرّات بدن آن ها که تبديل به خاک شده، هر جا باشد به قبرها باز مى گردد و در آن جا زنده مى شوند و سر از خاک بر مى دارند.در اين جا اين سؤال پيش مى آيد که آيات قرآن با صراحت مى گويد: «پايان دنيا زلزله هاى عظيمى به وقوع مى پيوندد و همه چيز در هم مى ريزد» با اين حال چگونه قبرها باقى مى ماند و مردگان از قبرها بر مى خيزند؟پاسخ اين سؤال را در جلد سوّم همين کتاب، صفحه 367 بيان کرده ايم.سپس اشاره به اين مى کند که خانه هاى بهشتيان و دوزخيان قابل تغيير و تبديل نيست. هر کس جايگاه ويژه خود را مطابق اعمال و عقايد خود دارد; مقصود اين که پاداش و کيفر در آن جهان براى مؤمن و کافر جاودانى است; نه قابل تبديل است و نه قابل نقل و انتقال. اين سراها به قدرى حساب شده است که کاملا هماهنگ با صاحبان آن عقايد و اعمال است; گويى خانه ها به سراغ آن ها مى روند نه آن ها به سوى خانه ها.****پی نوشت:1. «ابلج» از ماده «ولوج» به معناى روشن شدن، مخصوصاً روشنايى آغاز صبح است.2. معروف در ميان شارحان نهج البلاغه اين است که «سبيل» خبر مبتداى محذوفى است و آن ايمان است به قرينه آن چه در جمله بعد آمده است. بعضى نيز احتمال داده اند که مبتداى محذوف «سبيل الجنّة» است که در بخش قبل آمده و در واقع، جمله «و أمّا فلانه...» به صورت جمله معترضه اى است که در اين ميان ذکر شده است.3. بحارالانوار، جلد 2، صفحه 33.4. «مقصر» از ماده «قصر» (بر وزن فصل) يکى از معانى آن منع کردن است و از آن جا که توقفگاه، انسان را از حرکت بيشتر باز مى دارد مقصر به عمل توقف اطلاق شده است.5. «مرقل» از ماده «ارقال» به معناى با سرعت رفتن است.6. «شخصوا» ازماده «شخوص» (بر وزن خلوص) به معناى خارج شدن از منزل و گاه به معناى خيره شدن چشم به يک نقطه آمده است; گويى چشم مى خواهد از جايگاه خود بيرون آيد و در اين جا به معناى خارج شدن است.7. «اجداث» جمع «جدث» (بر وزن قفس) به معناى قبر است. 
شرح علامه جعفریوصف الايمان:«سبيل ابلج المنهاج، انور السراج. فبالايمان يستدل علي الصالحات، و بالصالحات يستدل علي الايمان و بالايمان يعمر العلم و بالعلم يرهب الموت و بالموت تختم الدنيا و بالدنيا تحرز الاخره، و بالقيامه تزلف الجنه و تبرز الحجيم للغاوين. و ان الخلق لا مقصر لهم عن القيامه، مرقلين في مضمارها الي الغايه القصوي». (ايمان راهي است داراي مسير (يا) روشي روشن، چراغش روشنتر و روشنگرتر است. با ايمان است كه مي‌توان دليل براي اعمال صالحه ارائه داد با اعمال صالح است كه به ايمان مي‌توان دليل آورد. با ايمان است كه علم آباد مي‌شود و با علم است كه بيم از مرگ به وجود مي‌آيد و با مرگ دنيا به پايان مي‌رسد و با دنيا است كه آخرت احراز مي‌گردد. و با فرارسيدن قيامت، بهشت به مردم با تقوي نزديك مي‌شود و دوزخ بر گمراهان، و قطعي است كه براي مخلوقات، جايگاه قراري جز رستاخيز نيست. آنان در عرصه محشر، شتابان به غايت نهائي در حركت خواهند بود.)تنها ايمان است كه روشن‌ترين راه را در پيش پاي تكاپوگران هدف اعلاي حيات هموار مي‌كند:با توجه به مجموع واقعيات و حقائقي كه به وسيله‌ي وحي و شهودهاي اعلا و حكمت و جهان‌بيني‌ها و عرفان مثبت، و با نظر به سرگذشت عيني زندگي انسانها كه تواريخ معتبر براي ما ارائه داده است، يك چيز مورد اتفاق همه طرق و دلائل مزبور است و آن چيز عبارت است از اينكه تاكنون هيچ گام موثري براي تحقق بخشيدن به آرمانهاي اعلاي انساني و ارزشهاي او، بدون ايمان برداشته نشده است. معناي ايمان چيست كه داراي چنين كاربرد با عظمتي است كه از عهده هيچ چيزي برنمي‌آيد؟ ايمان عبارتست از تعلق و وابسته شدن شخصيت آدمي به يك حقيقت كه براي تامين سعادت مادي و معنوي او، بطور مطلق پذيرفته شده است. اين پذيرش به حدي در اعماق شخصيت نفوذ پيدا مي‌كند كه شخصيت، هويت و ارزش خود را بدون آن، پوچ تلقي مي‌كند. البته ارزش ايمان بستگي به ارزش آن حقيقت دارد كه براي شخصيت سعادت مطلق تلقي شده است. نمونه‌اي از مختصات ايمان: بديهي است كه مختصات اين صفت با عظمت، بسيار است و ما در اينجا به مقداري از آنها اشاره مي‌كنيم:1. بدانجهت كه ايمان مربوط به همه‌ي ابعاد و استعدادهاي شخصيت است، لذا نخستين مختص آن، شكوفا شدن اين حقيقت عظمي (شخصيت) مي‌باشد. اگر در پديده‌ي عشق، تنها بعد و استعداد جمال‌يابي شخصيت شكوفا مي‌گردد، قطعي است كه ايمان موجب شكوفايي همه‌ي استعدادهاو نيروها و ابعاد شخصيت در ارتباطات چهارگانه مي‌گردد: (ارتباط انسان با خويشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستي و ارتباط انسان با همنوع خود) بنابراين، مي‌توان چنين گفت: عشق پديده‌ايست كه استعداد و بعد جمال‌يابي را در شخصيت شكوفا مي‌نمايد، در حاليكه ايمان همه‌ي استعدادها و نيروها و ابعاد شخصيت آدمي را شكوفا مي‌سازد. و عشق حقيقتي الهي بدون ايمان به معشوق كه كامل مطلق (جامع جمال و جلال) است، امكان‌پذير نيست.2. ايمان است كه انسان را از شكوك و حيرتهاي مضطرب كننده رهايي مي‌بخشد.3. تنها بوسيله‌ي ايمان است كه همه چيز معناي خود را پيدا مي‌كند. حتي جهل براي انسان با ايمان، عامل محرك براي دريافت حقائق مي‌گردد.قاضي بنشانند و مي‌گريست         گفت نائب قاضيا گريه ز چيست؟اين نه وقت گريه و فرياد تست          وقت شادي و مباركباد تستگفت آه چون حكم راند بي‌دلي          در ميان آن دو عالم جاهليآن دو خصم از واقعه‌ي خود واقفند         قاضي مسكين چه داند ز آن دو بندجاهل است و غافلست از حالشان            چون رود در خونشان و مالشانگفت خصمان عالمند و علتي           جاهلي تو ليك شمع ملتيزانكه تو علت نداري در ميان        آن فراغت هست نور ديدگانوان دو عالم را غرضشان كور كرد        علمشان را علت اندر گور كردجهل را بي علتي عالم كند         علم را علت كژ و ظالم كندتا تو رشوت نستدي بيننده‌اي          چون طمع كردي ضرير و بنده‌اي (مولوي)4. ايمان راه روشن و مشعلش هميشه فروزان است. بدانجهت كه مقصد انسان تكاپوگر با ايمان، دائما روشن است. لذا همواره او در راه شايسته‌ي خود حركت مي‌كند اگر هم او راه را از چاه تشخيص ندهد، راه سراغ او را مي‌گيرد. اينست مفاد قاعده لطف خداوندي.گر مرد رهي ميان خون بايد رفت         از پاي فتاده سرنگون بايد رفتتو پاي به راه در نه و هيچ مگوي         خود راه بگويدت كه چون بايد رفت5. همانگونه كه از وجود ايمان به اعمال صالحه‌ي شخص مومن مي‌توان پي برد، همچنان از اعمال صالحه. شخص صالح، مي‌توان ايمان او را درك و دريافت نمود. اين همان كشف استلزامي است كه (ايمان) و (اعمال صالحه) با يكديگر دارند. كشف اعمال صالحه از ايمان كشف، معلول از علت و كشف ايمان از اعمال صالح، كشف معلول از علت خويش است بنابراين هر دو كشف بر مبناي قانون (عليت) مي‌باشد. اگر ايمان وجود نداشته باشد، اعمال صالحه‌ي قابل اسناد به خدا و حداقل به وجدان (نه به سوداگريها) امكان‌پذير نخواهد بود، اگر چه كارهاي بسيار بزرگي از انسان صادر گردد و مردم عادي همچنين انساني را قهرمان تلقي كنند! همچنان اگر اعمال يك انسان شايسته و صلاحيت نداشته باشد، كشف از آن مي‌كند كه شخص مزبور يا ايمان ندارد و نام توهم و حساسيت خاص را ايمان گذاشته است و يا به بيماري چند شخصيتي مبتلا شده است.6. تنها با ايمان است كه علم صحيح و سازنده به وجود مي‌آيد. يكي از مباحث مهم ايمان و علم همين است كه آيا ايمان مقدم است يا علم، ايمان باارزش‌تر است يا علم. ايمان علت است و علم معلول، يا بالعكس- علم علت است و ايمان معلول؟ بديهي است كه وقتي كه مي‌گوييم: (ايمان مقدم است يا علم) مقصود تقدم زماني نيست، بلكه مقصود تقدم در كارايي است.پاسخ اين سوال چنين است: همانطور كه علم جنبه‌ي وسيله‌اي دارد و جنبه‌ي هدفي، همچنان ايمان نيز جنبه‌ي وسيله‌اي دارد و هدفي. جنبه‌ي وسيله‌اي علم عبارتست از كشف واقعيان در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن، با خدا، با جهان هستي و با همنوع خود) و جنبه‌ي هدفي آن عبارتست از روشنايي درباره‌ي واقعيات در ارتباطات مزبوره كه عنصر بزرگ جان آدمي است. اقتضاي جان چو ايدل آگهي است هر كه او آگاه‌تر جانش قوي است اما جنبه‌ي وسيله‌اي ايمان عبارتست از نيرومند شدن نفس (من، شخصيت) آدمي براي تنظيم و اصلاح نهايي خويشتن در ارتباطات چهارگانه‌ي مزبور. و جنبه‌ي هدفي ايمان، عبارتست از شكوفايي ذات آدمي در مسير انا لله و انا اليه راجعون (ما از آن خداييم و به سوي او برمي‌گرديم.) ملاحظه مي‌شود كه جنبه‌ي هدفي ايمان، بالاتر از جنبه‌ي هدفي علم است، زيرا ايمان است كه عامل اصلي شكوفايي ذات آدمي در مسير (حيات معقول الهي مي‌باشد.)7. ايمان مي‌تواند علم را به مفيديت در حد اعلي برساند. آيا هيچ خردمند آگاهي مي‌تواند در اين حقيقت ترديد كند كه اساسي‌ترين و نيرومندترين عالم مخرب (حيات معقول) انسهانها از آغاز حيات اجتماعي در اين كره‌ي خاكي، علم بي‌ايمان بوده است. علم بي‌ذات براي تحقق بخشيدن به معلوم خود مي‌جوشد. يعني دانشمند مي‌خواهد محصول دانش خود را به رخ جامعه يا جوامع بشري بكشد و سود خود را اگر چه شهرت در ميان مردمان باشد مانند ديويد هيوم به دست بياورد. اين دانش اگر مربوط به تكنولوژي باشد، كمترين تفاوتي در عرضه كردن خود به جامعه، مابين فرمول دواي يك بيمار يا بمب‌هاي نابودكننده (كه چند عدد از آنها مي‌تواند كره‌ي زمين را به خاكستر مبدل نمايد) نمي‌گذارد. و اگر دانش بي ايمان در قلمرو فلسفه بروز كند، ديويد هيوم و نيچه (بقول سعدي) بازيگر ميدان شود. و اگر در علوم انساني گام به ميدان بگذارد، ماكياولي‌ها و توماس هابسها و فرويدها سر برمي‌آورند و انسان و انسانيت را در پايين‌ترين مراحل تاريخ طبيعي راكد مي‌سازند.8.علم توام با ايمان است كه مرگ را بعنوان آغاز شكوفايي زندگي نويد مي‌دهد. قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين. (بگو اي كساني كه به مكتب يهود گرويده‌ايد، اگر معتقد هستيد كه تنها شما دوستان خداييد نه ديگر مردم، پس مرگ را آرزو كنيد اگر در ادعاي خود راستگويانيد). اگر علم نتواند با دريافت حقيقت يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي. (اي نفس رسيده به آرامش، برگردد به سوي پروردگارت در حاليكه تو از او راضي هستي و او از تو رضايت دارد. در گروه بندگانم باش و گام به بهشتم بگذار.) سرنوشت نهايي بشر را قابل درك بسازد. درباره‌ي زندگي هيچ چيزي براي بشر نياموخته است، زيرا بدون فهم حقيقت پل زندگي كه مرگ ناميده مي‌شود و بدون شناخت جائيكه پس از عبور از پل مرگ بايد به آنجا وارد شد. حقيقت زندگي روشن نخواهد گشت.اين جهان همچون درختست اي كرام          ما بر او چون ميوه‌هاي نيم خامسخت گيرد خامها مر شاخ را         زانكه در خامي نشايد كاخ راچون بپخت گشت شير لب گزان          سست گيرد شاخه‌ها را بعد از آنچون از آن اقبال شيرين شد دهان         سست شد بر آدمي ملك جهان (مولوي)مرگ هر يك اي پسر همرنگ اوست         پيش دشمن، دشمن و بر دوست، دوستاي كه مي‌ترسي زمرگ اندر فرار         آن زخود ترساني اي جان هوشدارروي زشت تست ني رخسار مرگ          جان تو همچون درخت و مرگ، برگگر به خاري خستهاي خود كشته‌اي          ور حرير و قز دري خود رشتهاي (مولوي)****«و بالموت تختم الدنيا، و بالدنيا تحرز الاخره، و بالقيامه تزلف الجنه و تبرز الحجيم للغاوين، و ان الخلق لا مقصر لهم عن القيامه، مرقلين في مضمارها الي الغايه القصوي». (و با دنيا است كه آخرت احراز مي‌گردد، و با فرارسيدن قيامت، است كه بهشت (به مردم با تقوي) نزديك مي‌شود و دوزخ براي گمراهان. قطعي است كه براي مخلوقات جايگاه قراري جز روز رستاخيز نيست. آنان در ميدان قيامت به غايت نهايي خود در حركت خواهند بود.)آخرت يعني جايگاه بروز نتائج كارهايي كه در زندگي دنيوي از بشر صارد شده است:اين مطلب در مبحث پيشين مطرح شده است و احتياجي به توضيح بيشتر ندارد. بقيه‌ي جملات فوق بيان ترتيب مراحلي است كه از آغاز آخرت شروع مي‌گردد.****«قد شخصوا من مستقر الاجداث و صارو الي مصائر الغايات لكل دار اهلها لا يستبدلون بها و لا ينقلون عنها» (مخلوقات از قرارگاه قبور خود برمي‌خيزند و رهسپار سرنوشت خود مي‌گردند. براي هر جايگاهي از (بهشت و دوزخ) مردمي است كه آنرا تبديل نمي‌كنند و از آن منتقل نمي‌گردند.)تا بتوانيد با اين جمله‌ي ويرانگر حيات: نمي‌بينم، پس نيست! خودتان را تسليت ندهيد:آري، امثال رباعيات ذيل از نظر ذوقيات تخيلي براي تسليت و خودفريبي جالب است:زان پيش كه غمهات شبيخون آرند          فرماي كه تا باده‌ي گلگون آرندتو زر نه‌اي اي غافل نادان كه ترا          در خاك نهند و باز بيرون آرند! (منسوب به خيام!!)يك چند به كودكي به استاد شديم يك چند به استادي خود شاد شديمپايان سخن شنو كه ما را چه رسيد         از خاك برآمديم و بر باد شديم! (منسوب به خيام!!)چون عمر به سر رسد چه بغداد چه بلخ          پيمانه چو پر شود چه شيرين چه تلخخوش باش كه بعد از من و تو ماه بسي          از سلخ به غره آيد از غره به سلخ (منسوب به خيام!)گويند كسان بهشت با حور خوش است          من مي‌گويم كه آب انگور خوش استاين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار          كاواز دهل شنيدن از دور خوش است (منسوب به خيام!)و اگر كسي بگويد: اين رباعيات واقعا از عمر بن ابراهيم خيام (يا خيامي) است، واقعا خلاف واقع گفته است، زيرا در تاريخ شخصيتها و فرهنگ اسلامي به يك شاعر پوچ‌گرا (امام) نمي‌گويند، در صورتيكه همانگونه كه در كتاب (تحليل شخصيت خيام) بيان شده است. بيش از 10 مورد در تواريخ اسلامي به اين مرد (امام گفته شده است كه از جمله گويندگان محمود بن عمر زمخشري است. لطفا مراجعه فرماييد به كتاب (تحليل شخصيت خيام). و با نظر به فلسفه الهي خيام كه بر روش مشايي در آن حركت كرده است، بايد بگوييم: شخصيت به اين عظمت، به بيماري چند شخصيتي مبتلا بوده است! البته اين سخن (چند شخصيتي بودن) را برخي از صاحبنظران درباره‌ي ابوالعلاء معري كه شاعر است نه فيلسوف تجويز كرده‌اند كه او از يك طرف مي‌گويد «اما اليقين فلا يقين و انما اقصي اجتهادي ان اظن و احدسا» (اما يقين، در هيچ يك از معارف، يقيني وجود ندارد و جز اين نيست كه نهايت اجتهاد من به گمان و حدس منتهي شود.) از طرف ديگر بطور يقين مي‌گويد: «خلق الناس للبقاء فضلت امه يحسبونهم للنفاد» (مردم براي بقاء در ابديت آفريده شده‌اند. لذا گمراه است آن قومي كه مردم را رو به فناي مطلق مي‌بينند.) براي مشاهده تضادگويي‌هايي از اين دست، مراجعه فرماييد به كتاب (تحليل شخصيت خيام.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )آغاز اين بخش از خطبه در توصيف ايمان است، و منظور از ايمان تصديق قلبى به يگانگى خداوند و به تمامى آنچه پيامبر اكرم (ص) از جانب خداوند آورده است، مى باشد، و شكّ نيست كه آن روشنترين و آشكارترين راه به سوى بهشت و فروزانترين چراغ در ظلمات جهل و نادانى است، واژه سراج استعاره است، مراد از صالحات، اعمال شايسته از قبيل عبادات و محاسن اخلاق است كه از طريق شرع وارد شده است، و روشن است كه اينها از آثار ايمان و ثمرات آن است، و از باب دلالت علّت بر معلول مى توان استدلال كرد كه كسى كه ايمان در قلب او جا گرفته بر اين اعمال مواظبت دارد، همچنين از باب دلالت معلول بر علّت مى توان حكم كرد كه كسى كه داراى عبادات و مكارم اخلاق است صاحب ايمان است.اين كه فرموده است: «و بالإيمان يعمر العلم» براى اين است كه ايمان به تفسيرى كه از آن ذكر شد اگر با برهان و استدلال همراه شود علم خواهد بود، و اين روح همه علوم است، و چون با ثمرات علم كه اعمال صالحه است همراه شود به آن ايمان گفته مى شود، زيرا كردار شايسته از كمالات ايمان است و بدون آن كامل نبوده و سودى در آن نيست، همچنين اگر علم با عمل مقرون نباشد فايده آن در آخرت اندك بلكه بى فايده مى باشد و مانند ويرانه اى است كه سودى از آن حاصل نيست، و همان گونه كه ويرانه قابليّت سكنا ندارد علم خالى از عمل نيز فاقد سود و ارزش مى باشد، از اين رو امام (ع) در جاى ديگر فرموده است: «العلم مقرون بالعمل» يعنى علم قرين و همنشين عمل است و فرموده است: علم عمل را آواز مى دهد كه به سوى او بيايد اگر نيايد علم از او كوچ مى كند.امّا اين كه فرموده است: بالعلم يرهب الموت براى اين است كه داشتن معارف الهى و آگاهى به غرضى كه در آفرينش انسان است و مقايسه دنيا با آخرت و علم به احوال معاد همه مستلزم ياد مرگ و پيوسته در انديشه آن بودن است و همين توجّه مداوم موجب بيم و هراس از مرگ، و عمل براى آن و احوال پس از آن است.فرموده است: «و بالموت تختم الدّنيا»:معناى عبارت مذكور روشن است، زيرا دنياى انسان عبارت از كليّه اعمال بدنى است كه در طول دوران پيش از مرگ انجام مى دهد و با فرا رسيدن مرگ همه آنها پايان مى يابد.فرموده است: «و بالدّنيا تحرز الآخرة»:اشاره است به اين كه دنيا محلّ آماده شدن و به دست آوردن زاد و توشه براى روز آخرت است و در اين جاست كه انسان كمال لازم را براى رسيدن به سعادت آن جهان به دست مى آورد. و ما پيش از اين در اين باره سخن گفته ايم.فرموده است: «بالقيامة تزلف الجنّة للمتّقين و تبرز الجحيم للغاوين»:اين گفتار اشاره لطيفى است به آنچه ما بارها آن را ذكر كرده ايم، و آن عبارت از اين است كه با رسيدن مرگ و بر طرف شدن حجاب بدن، انسان در مى يابد كه چه سرنوشتى براى خود فراهم كرده و چه خوب و بدى را از پيش براى خويش فرستاده است، و اگر چه ثمره و آثار كارهاى خوب و بدى كه انسان در دنيا انجام مى دهد عايد نفس مى شود، ليكن تألّم و التذاذ ناشى از اين امور زمانى حاصل مى شود كه حجاب تن از چهره جان زدوده شده باشد، و گفتار خداوند متعال به همين امر اشاره دارد در آن جا كه فرموده است: «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً» واژه إزلاف و بروز اين معنا را تأييد مى كنند زيرا اين واژه ها معناى ظهور و آشكار شدن دارند كه مراد ظهور ادراك در اين هنگام است.فرموده است: «و إنّ الخلق لا مقصر لهم عن القيامة... »:عبارت بالا با همه پر معنايى در نهايت زيبايى است، و اشاره است به اين كه انسان ناگزير از ورود به عرصه قيامت است، مضمار يا ميدان آزمايش، همين دوران زندگى دنياست، واژه مضمار استعاره است زيرا همان گونه كه اسبان در مضمار براى مسابقه مهيّا مى شوند، انسان نيز در صحنه دوران زندگى خود براى مسابقه در محضر پروردگار و به دست آوردن درجات آماده مى گردد، و ما پيش از اين در ذيل گفتار امام (ع) كه فرموده است: «ألا و إنّ اليوم المضمار و غدا السّباق» شرح آن را داده ايم، واژه مرقلين حال است، و إرقال يا دويدن، كنايه از سير معنوى انسانها در مدّت عمر خود به سوى آخرت، و تندى و شتابى است كه زمان در آماده كردن ابدان براى ويرانى و نابودى دارد، مراد از غاية القصوى سعادت يا شقاوت اخروى است.فرموده است: «قَدْ شَخَصُوا مِنْ مُسْتَقَرِّ الاَْجْدَاثِ... »:در بيان احوال مردگان در روز رستاخيز و انتقال آنها به سر منزل آخرين است، و آن يا بهشت است و يا دوزخ. بديهى است براى هر يك از بهشت و دوزخ اهلى است كه محلّ خود را به جاى ديگر تبديل نمى كنند، و لازم است كه مراد از اهل دوزخ كافران باشند تا آنچه فرموده كه اينها جاى خود را تبديل نمى كنند و از آن جا منتقل نمى شوند صحيح باشد، زيرا درست است كه گنهكاران اهل قبله در دوزخ معذّب مى شوند ليكن در شرع ثابت است كه آنها در آتش مخلّد نشده و از آن جا منتقل مى شوند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 283 الفصل الثاني منه:سبيل أبلج المنهاج، أنور السّراج، فبالإيمان يستدلّ على الصّالحات، و بالصّالحات يستدلّ على الإيمان، و بالإيمان يعمر العلم، و بالعلم يرهب الموت، و بالموت تختم الدّنيا، و بالدّنيا تحرز الآخرة، و بالقيامة تزلف الجنّة للمتّقين، و تبرز الجحيم للغاوين، و إنّ الخلق لا مقصر لهم عن القيامة، مرقلين في مضمارها إلى الغاية القصوى. منه- قد شخصوا من مستقرّ الأجداث، و صاروا إلى مصائر الغايات، لكلّ دار أهلها، لا يستبدلون بها، و لا ينقلون عنها.اللغة:(بلج) الصّبح بلوجا من باب قعد أسفر و أنار و (أرقل) أسرع و (شخص) من بلد كذا رحل و خرج منه و (الأجداث) القبور جمع جدث بالتّحريك كأسباب و سبب.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من كلامه مشتمل على فصلين:الفصل الاول (منه):استعارة مرشّحة في وصف الدّين و الايمان و هو قوله (سبيل أبلج المنهاج) استعارة مرشّحة فانّ الايمان لمّا كان موصلا لصاحبه الى الجنّة و إلى حظاير القدس صحّ استعارة لفظ السّبيل له كما صحّ التعبير عنه بلفظ الصراط بذلك الاعتبار أيضا في قوله تعالى  «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 286 فهو طريق أوضح المسلك إلى الجنّة (و أنور السّراج) لا يضلّ سالكها البتّة لوضوحها و إضاءتها (فبالايمان يستدلّ على الصّالحات و بالصّالحات يستدلّ على الايمان) قال الشارح البحراني: و الصّالحات هى الأعمال الصّالحات من ساير العبادات و مكارم الأخلاق الّتي وردت بها الشريعة و ظاهر كونها معلولات للايمان و ثمرات له يستدلّ بوجوده في قلب العبد على ملازمته لها استدلالا بالعلّة على المعلول، و يستدلّ بصدورها من العبد على وجود الايمان في قلبه استدلالا بالمعلول على العلّة (و بالايمان يعمر العلم) إذ من المعلوم أنّ فضل العلم و كماله إنّما هو العمل بالأركان و العمل بالأركان إمّا شرط للايمان أو شطر منه حسبما عرفته في شرح الخطبة المأة و التاسعة فيكون فضله و كماله بالايمان، و هو معنى كونه معمورا به.و يؤمى إليه قول الصّادق عليه السّلام: لا يقبل اللّه عملا إلّا بمعرفة و لا معرفة إلّا بعمل فمن عرف دلّته المعرفة على العمل و من لم يعمل فلا معرفة له الا أنّ الايمان بعضه من بعض.و قال عليّ بن الحسين عليه السّلام: مكتوب في الانجيل: لا تطلبوا علم ما لا تعلمون و لمّا تعملوا بما علمتم، فانّ العلم إذا لم يعمل به لم يزدد صاحبه إلّا كفرا و لم يزدد من اللّه إلّا بعدا. (و بالعلم يرهب الموت) لأنّ العلم بالمبدإ و المعاد مستلزم لذكر الموت و التّوجه اليه و إلى ما يتلوه من الشدائد و الأهوال، و ذلك موجب للرّهبة منه لا محالة و أمّا الجاهل فهو غافل عن ذلك لكون همّته مقصورة على الدنيا مصروفة اليها (و بالموت تختم الدّنيا) و هو ظاهر إذ الموت آخر منازل الدّنيا كما هو أوّل منازل الآخرة (و بالدّنيا تحرز الآخرة) لأنّها دار التكليف و فيها يقام العبادات و يقتنى الحسنات فيفاز بالجنّات و ينال السّعادات فهى محلّ الاستعداد لتحصيل الزاد ليوم المعاد (و بالقيامة تزلف الجنّة للمتّقين و تبرز الجحيم للغاوين) اقتباس من الآية الشّريفة في سورة الشّعرا قال سبحانه: «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 287 أى قربت الجنّة و قدّمت للسّعداء بحيث يرونها من الموقف فيبجحون بأنّهم المحشورون إليها، و تظهر الجحيم للأشقياء فيرونها مكشوفة بارزة فيتحسّرون على أنهم المسوقون اليها (و أنّ الخلق لا مقصر لهم عن القيامة) أى لا محبس و لا غاية لهم دونها و لا مانع من ورودهم عليها (مرقلين) أى مسرعين (في مضمارها) و هو مدّة الحياة الدّنيا (إلى الغاية القصوى) استعاره بالكنايه قال الشّارح البحراني قوله: و إنّ الخلق لا مقصر لهم الى آخره كلام في غاية الحسن مع غزارة الفايدة، و هو إشارة إلى أنّه لا بدّ لهم من ورود القيامة و مضمارها مدّة الحياة الدّنيا، و هو لفظ مستعار، و وجه المشابهة كون تلك المدّة محلّ استعداد النّفوس للسباق إلى حضرة اللّه كما أنّ المضمار محلّ استعداد الخيل للسباق، و ارقالهم كناية عن سيرهم المتوهّم في مدّة أعمارهم إلى الآخرة، و سرعة حثيث الزّمان بهم في اعداد أبدانهم للخراب و الغاية القصوى هى السّعادة و الشّقاوة الاخروية.الفصل الثاني (منه):في وصف حال أهل القبور و الحثّ على الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و على لزوم كتاب اللّه و بيان معنى الفتنة و هو قوله عليه السّلام (قد شخصوا من مستقرّ الأجداث) أى ارتحل الموتى من محلّ استقرارهم و هى القبور (و صاروا إلى مصائر الغايات) أى انتقلوا إلى محال هى غاية منازل السّالكين و منتهى سير السّائرين، يعني درجات و دركات الجحيم (و لكلّ دار) من هاتين الدّارين (أهل) من السّعداء و الأشقياء (لا يستبدلون بها) غيرها (و لا ينقلون عنها) إلى غيرها يعني أنّ أهل الجنّة لا يطلبون إبدالها لما هم عليه من عظيم النّعماء و ألذّ الآلاء، و أهل النّار لا ينقلون عنها و لو طلبوا النّقل و الأبدال لكونهم مخلّدين فيها، و هذه قرينة على أن يكون مراده عليه السّلام بأهل النّار الكفار و المنافقين، إذ غيرهم من أصحاب الجرائر من المسلمين المذعنين بالولاية لا يخلّدون في النّار لو دخلوها، بل يخرجون بعد تمحيص الذّنوب إمّا بفضل من اللّه سبحانه، أو بشفاعة أولياء اللّه تعالى كما دلّت عليه الاصول المحكمة.الترجمة:فصل ثاني از كلام آن امام انام است مى فرمايد:راه ايمان راهى است روشن تر از همه راهها، و نورانى تر از جميع چراغها، پس با ايمان استدلال كرده مى شود بأعمال صالحه، و با أعمال صالحه استدلال كرده مى شود بايمان، و با ايمان آباد شده مى شود علم، و با علم ترس حاصل مى شود از مرگ و با مرگ ختم مى شود دنيا، و با دنيا محكم مى شود كار آخرت، و با قيامت نزديك شده مى شود بهشت عنبر سرشت از براى متّقين، و اظهار مى شود دوزخ از براى معصيتكاران و بدرستى كه مخلوقان هيچ مكان نگاهدارنده نيست ايشان را از ورود قيامت در حالتى كه سرعت كننده اند در ميدان آن بسوى غايت نهايت كه عبارتست از سعادت و شقاوت.بعض ديگر از اين كلام در بيان حال أهل قبور است مى فرمايد: بتحقيق كه كوچ كردند ايشان از قرارگاه قبرها، و منتقل شدند بمحل انتقال غايتها كه عبارتست از بهشت و جهنّم، و از براى هر خانه از اين دو خانه اهليست كه طلب نمى كنند عوض نمودن آن را بخانه ديگر، و نقل كرده نمى شوند از آن خانه بسوى غير آن.  
بخش ۳ : اهمیت قرآن کریم [منبع]

وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ لَخُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ، وَ إِنَّهُمَا لَا يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ.
وَ عَلَيْكُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ، فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ وَ النُّورُ الْمُبِينُ وَ الشِّفَاءُ النَّافِعُ وَ الرِّيُّ النَّاقِعُ وَ الْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ وَ النَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ؛ لَا يَعْوَجُّ فَيُقَامَ وَ لَا يَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ وَ لَا تُخْلِقُهُ كَثْرَةُ الرَّدِّ وَ وُلُوجُ السَّمْعِ؛ مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ.

الرِىُّ : سيراب شدن.
النَاقِع : برطرف كننده عطش.
يُسْتَعْتَب : از او رضايت خواسته مى شود.
لَا تُخْلِقُهُ : آن را كهنه نمى كند.
كُثْرَةُ الرَّدِّ : قرائت زياد.
وُلُوجُ السَّمْعِ : فرو رفتن در گوش، مقصود شنيدن و استماع زياد است. 
رِىّ ناقِع : سيرابى كامل
لا يَعوج : كج نمى شود
لا يَزِيغ : منحرف نمى شود
لا تُخلِقُه : او را كهنه نمى كند
رَدّ : تردد و آمد و رفت
وُلوج : داخل شدن 
۳. ياد آورى برخى از ارزش هاى اخلاقى و ويژگى هاى قرآن:
همانا «امر به معروف» و «نهى از منكر» دو صفت از اوصاف پروردگارند كه نه اجل را نزديك مى كند و نه روزى را كاهش مى دهد.
بر شما باد عمل كردن به قرآن، كه ريسمان محكم الهى، و نور آشكار و درمانى سودمند است، كه تشنگى را فرونشاند، نگهدارنده كسى است كه به آن تمسّك جويد و نجات دهنده آن كس است كه به آن چنگ آويزد، كجى ندارد تا راست شود، و گرايش به باطل ندارد تا از آن باز گردانده شود، و تكرار و شنيدن پياپى آيات، كهنه اش نمى سازد، و گوش از شنيدن آن خسته نمى شود. كسى كه با قرآن سخن بگويد راست گفته و هر كس بدان عمل كند پيشتاز است.
 
(9) (اگر بخواهيد اهل بهشت باشيد، از خدا و رسول پيروى كرده مردم را به گفتار و كردار شايسته وادار و از ناشايسته ها باز داريد، زيرا) امر بمعروف و نهى از منكر دو صفت و خلق هستند از جمله خوهايى كه محبوب و پسنديده خدا است، و (ترسيدن از امر بمعروف و نهى از منكر نمودن در صورتيكه ظاهرا هيچ گونه زيانى نداشته باشد درست نيست، و احتمال اينكه مبادا كشته شود يا روزى كم گردد بيجا است، بلكه بايد دانست) اين دو امر مرگ را نزديك نمى گرداند و روزى را كم نمى كند (زيرا مرگ و روزى هر كس مقدّر است، و تغيير و تبديلى در آن نيست)
(10) و (براى شناختن موارد احكام دين) بر شما باد (مراجعه) بكتاب خدا (قرآن كريم) زيرا كتاب خدا (براى اتّصال بنده بخدا) ريسمان استوارى است (كه هرگز گسيخته نخواهد شد) و (براى سير در راه حقّ) نور آشكارى است (كه تاريكى در آن راه ندارد) و (براى بيمارى جهل و نادانى به معرفت خدا و رسول) شفاء است، و (براى تشنه علوم و معارف حقّه) سير آب شدن است بر طرف مى نمايد، و براى چنگ زننده (بآن) نگاه دارنده (از خطاء و لغزشها) است، [کج]نيست تا راست گردد (اختلافى در آن يافت نمى شود تا نيازمند اصلاح باشد) و (از حقّ و حقيقت) بر نمى گردد تا از آن دست برداشته شود، و تكرار بسيار (بر زبانها) و فرو رفتن در گوش آنرا كهنه نمى گرداند (هر سخنى را كه بسيار گويند و بشنوند كهنه مى گردد جز كلام خدا كه در همه اوقات تازه بوده بهاى آن افزايش مى يابد)
(12) كسيكه آنرا بگويد راستگو است (زيرا در قرآن كريم بر خلاف واقع چيزى بيان نشده) و هر كه از آن پيروى كند (ببهشت جاويد) پيشى گرفته (رستگار گرديده) است.
 
امر به معروف و نهى از منكر، دو صفت از صفات پروردگار عزّ و جلّ اند كه نه نزديك شدن اجل را سبب شوند و نه از رزق كاهند.
بر شما باد به كتاب خدا كه ريسمان محكم است و نور آشكار و داروى شفابخش، فرونشاننده تشنگيهاست و، هر كس را كه در آن چنگ زند، نگه دارد و هر كه بدان درآويزد، رهايى يابد. كژى نپذيرد تا نيازش به راست كردن باشد، و از حق عدول نكند تا به راه حقش بازگردانند. هر چند، كه بر زبانها تكرار شود يا در گوشها فرو شود كهنه نگردد. هر كه از آن سخن گويد، راست گويد و هر كه بدان عمل كند، پيش افتد.
 
به يقين، امر به معروف و نهى از منکر، دو صفت از صفات خداوند سبحان است و عمل به آن دو نه از عمر کسى مى کاهد و نه روزى کسى را کم مى کند.
کتاب خدا را محکم بگيريد; چرا که رشته اى است مستحکم و نورى است آشکار; شفابخش و پرمنفعت است و سيراب کننده و فرونشاننده عطش (تشنگان حقّ). تمسّک جويان را حفظ مى کند و نجات بخش کسانى است که به دامنش چنگ زنند. کژى در آن راه ندارد تا آن را راست کنند و هرگز راه خطا نمى پويد تا به راه حقّش بازگردانند. خواندن و شنيدن مکرّرش سبب کهنگى آن نمى گردد، آن کس که با قرآن سخن بگويد راست مى گويد، و آن کس که به آن عمل کند به پيش مى رود.
 
و همانا امر به معروف و نهى از منكر، از صفتهاى پروردگارند، نه اجل را نزديك كنند و نه در روزى كاهشى آرند، و بر شما باد به كتاب خدا كه ريسمان استوار است، و  نور آشكار است، و درمانى است سود دهنده، و تشنگى را فرو نشاننده. چنگ در زننده را نگهدارنده، و در آويزنده را نجات بخشنده. نه كج شود، تا راستش گردانند، و نه به باطل گرايد تا آن را برگردانند. كهنه نگردد به روزگار، نه از خواندن و نه از شنيدن بسيار. راست گفت آن كه سخن گفت از روى قرآن، و آن كه بدان رفتار كرد پيش افتاد -از ديگران-.
 
امر به معروف و نهى از منكر دو صفت از صفات خداوندند، اين دو مرگ را نزديك نمى كنند، و روزى را كاهش نمى دهند.
بر شما باد به كتاب خدا كه ريسمانى محكم، و نورى آشكار، و دارويى سودمند، و سيراب كننده اى فرونشاننده عطش است، نگاه دار كسى است كه به آن چنگ زند و نجات بخش كسى كه به آن در آويزد. كژ نشود تا راستش كنند، و منحرف نگردد تا از او بخواهند كه باز گردد، و از خواندن بسيار و به گوش خوردن كهنه نگردد. آن كه با قرآن سخن گويد راست گفته، و هر كه به آن عمل كند پيش افتاده است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 147-143 سپس امام بحث جامعى درباره امر به معروف و نهى از منکر و اهميّت قرآن مجيد که هر دو از مهم ترين اسباب نجات در قيامت اند، سخن به ميان مى آورد. با توجه به اين که واقعه جمل يکى از نمونه هاى بارز امر به معروف و نهى از منکر بود، به اهميّت اين مسأله اشاره کرده، مى فرمايد: «به يقين، امر به معروف و نهى از منکر، دو صفت از صفات خداوند سبحان است و عمل به اين دو نه اجل کسى را نزديک مى کند و نه از روزى کسى مى کاهد!» (وَ إِنَّ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ، وَالنَّهْيَ عَنِ الْمُنْکَرِ، لَخُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللّهِ سُبْحَانَهُ; وَ إِنَّهُمَا لاَ يُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَل، وَ لاَ يَنْقُصَانِ مِنْ رِزْق).همان گونه قرآن مجيد مى گويد: «(إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاِْحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِى الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْىِ);(1) خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديکان امر مى کند و از فحشا و منکر و ستم نهى مى نمايد».بعضى از شارحان نهج البلاغه تعبير به «خلق» را درباره خداوند، تعبيرى مجازى (مجاز در کلمه يا مجاز در نسبت) مى دانند; زيرا «خلق» حالت يا ملکه اى است نفسانى که اعمال نيک و بد از آن سرچشمه مى گيرد و خداوند از چنين عوارض و حالات امکانى پاک و منزّه است ولى اگر «خلق» را به معناى وصف بدانيم، اعمّ از اين که به صورت حالت نفسانى باشد يا وصفى که عين ذات است اطلاق آن بر خداوند مشکلى نخواهد داشت.به هر حال، وظايفى که در اسلام براى انسان ها تعيين شده، گاه مخصوص انسان است; مانند عبادات و بسيارى از محرّمات; ولى در ميان آن ها امورى وجود دارد که بسيار گسترده است و حتّى درباره خداوند نيز صدق مى کند; مانند عدالت و ترک ظلم و ارشاد جاهل و تنبيه غافل و امر به معروف و نهى از منکر و اساساً نزول کتاب هاى آسمانى و فرستادن انبيا بر اساس همين امر به معروف و نهى از منکر يا ارشاد جاهل است; بنابراين در اهمّيّت وظيفه امر به معروف و نهى از منکر همين بس که تمام برنامه هاى انبيا از آن سرچشمه مى گيرد و خداوند متعال بنيانگذار آن است.و اين که مى فرمايد: «انجام دادن اين دو دستور از عمر و روزى کسى نمى کاهد» اشاره به اين است که بسيارى از مردم کوتاه فکر، تصور مى کنند امر به معروف و نهى از منکر سبب درگيرى با ارباب معاصى مى شود و اين درگيرى گاه سبب جرح و قتل و گاه سبب پراکندگى مردم از اطراف انسان و در نتيجه کاهش روزى مى شود.ولى اگر امر به معروف و نهى از منکر به صورت صحيح و معقول انجام شود و از افراط و تفريط پرهيز گردد، خداوند انسان را حفظ مى کند و برکاتش را از او دريغ نمى فرمايد.امر به معروف و نهى از منکر شرايطى دارد، از جمله احتمال اثر و عدم ضرر و همچنين امر به معروف و نهى از منکر داراى دو بخش است: بخش عمومى که وظيفه همه مردم است (از طريق قلب و زبان) و بخش خصوصى که وظيفه حکومت اسلامى است (از طريق اقدامات عملى)، اگر اين جهات در آن رعايت شود و توأم با ادب و احترام باشد نه تنها صاحبان آن منفور نمى شوند، بلکه محبوبيّت هم پيدا مى کنند و اگر به فرض در بعضى از موارد گرفتار مشکلاتى شوند، خداوند متعال حلّ مشکلات آن ها را تضمين کرده است.کوتاه سخن اين که امر به معروف و نهى از منکر، اساس و پايه نظام جامعه و پاکى و قداست و ترقّى و پيشرفت آن است. در جامعه اى که امر به معروف و نهى از منکر بميرد، فرار از زير بار مسئوليّت ها به صورت گسترده نمايان مى گردد; انواع گناهان و معاصى در هر کوى و برزن آشکار مى شود و جامعه در لجنزار فساد و گناه غوطه ور مى گردد.و از آن جا که راه وصول به خوشبختى و حلّ مشکلات فردى و اجتماعى، بازگشت به سوى قرآن است، امام(عليه السلام) در پايان اين سخن به سراغ اهمّيّت قرآن مى رود و با تعبيرات زنده و تشبيهات پرمعنا، اهمّيّت قرآن را ضمن يازده جمله ـ که هر يک اشاره به يکى از ويژگى هاى قرآن است ـ گوشزد مى کند; در آغاز مى فرمايد:«کتاب خدا را محکم بگيريد چرا که رشته اى است مستحکم و نورى است آشکار» (وَ عَلَيْکُمْ بِکِتَابِ اللّهِ، فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ، وَ النُّورُ الْمُبِينُ).انسان ها قبل از پذيرش تعليم و تربيت، گويى در چاه طبيعت گرفتارند و براى نجات از آن بايد به رشته اى چنگ زنند و خود را نجات دهند. اين رشته بايد محکم باشد که در وسط راه آنان را رها نسازد; لذا از قرآن به «الحبل المتين» ياد شده که وسيله نجات انسان هاست و باتوجه به اين که پيمودن راه در ظلمات، سبب گمراهى و سقوط در پرتگاه هاست، قرآن تشبيه به نور آشکارى شد، که انسان را تا رسيدن به سرمنزل مقصود بدرقه مى کند.در سوّمين و چهارمين ويژگى مى فرمايد: «قرآن شفابخش و پرمنفعت و سيراب کننده و فرونشاننده عطش (تشنگان حق) است» (وَالشِّفَاءُ النَّافِعُ، وَالرِّيُّ(2) النَّاقِعُ(3)).صفات نکوهيده و رذايل اخلاقى، چه آن ها که به فرد باز مى گردد و چه آن ها که مربوط به جمعيّت است، همچون بيمارى هاى جانکاه و گاه کشنده است که داروى آن در جاى جاى قرآن مجيد آمده است و از آن جا که مهم ترين عامل حيات، آب است در حيات معنوى انسان نيز قرآن مجيد نقش آب را ايفا مى کند، لذا امام(عليه السلام) آن را وسيله سيراب شدن تشنگان حق، شمرده است.در پنجمين و ششمين وصف مى فرمايد: «قرآن، حافظ تمسّک جويان و سبب نجات کسانى است که به دامنش چنگ مى زنند» (وَالْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّکِ، وَالنَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ).انسان در مسير خود به سوى سعادت جاويدان، گاه لغزش هايى دارد و بايد چيزى باشد که او را در لغزش ها حفظ کند تا سقوط نکند و پرتگاه هايى در پيش دارد که براى نجات از خطرها آن ها بايد به جايى وابسته باشد.در هفتمين و هشتمين ويژگى مى فرمايد: «کژى در آن راه ندارد تا آن را راست کنند و هرگز خطا نمى کند تا به راه حقّش بازگردانند» (لاَ يَعْوَجُّ فَيُقَامَ، وَ لاَ يَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ(4)).به يقين، کلام خدا که متّکى به علم بى پايان پروردگار است هيچ گونه خلاف و انحراف و اشتباه و خطا در آن راه ندارد; چرا که خطا را کسى مى کند که علمش محدود و قدرتش ناچيز باشد; نه آن کس که علم و قدرت بى پايان دارد و مى دانيم يکى از نشانه هاى اعجاز قرآن، عدم وجود اختلاف و تضادّ و خطا در آن است: (وَلَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفاً کَثِيراً).(5) در سوره کهف نيز مى خوانيم: «(الْحَمْدُ للهِِ الَّذِى أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَّهُ عِوَجَا); حمد، مخصوص خدايى است که اين کتاب (آسمانى) را بر بنده (برگزيده)اش نازل کرد و هيچ گونه کژى در آن قرار نداد».(6)و در نهمين ويژگى مى فرمايد: «خواندن و شنيدن مکرّرش موجب کهنگى آن نمى گردد» («وَ لاَ تُخْلِقُهُ کَثْرَةُ الرَّدِّ»، وَ وُلُوجُ السَّمْعِ).آرى! مسلّماً هر قدر آن را بخوانند و تکرار کنند باز هم روح پرور و شيرين تر و دلپذيرتر است; چرا؟ زيرا قرآن، کلام خداست و کلام او همچون ذاتش نامتناهى است و هر چه در آن تدبّر شود حقايق تازه اى کشف مى شود و با پيشرفت علم و دانش بشرى ابعاد تازه اى از آن آشکار مى گردد و همان گونه که در حديث معروف پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آمده است: «لاَ تُحْصَى عَجَائِبُهُ وَ لاَ تُبْلَى غَرَائِبُهُ; شگفتى هاى آن به شماره در نمى آيد و نوآورى هايش به کهنگى نمى گرايد».(7)و يا آن گونه که در حديث معروف امام رضا(عليه السلام) بيان شده است، در پاسخ اين سؤال که چرا قرآن بر اثر فزونى انتشار و تکرار تلاوت کهنه نمى شود; بلکه هر روز شاداب تر است؟ فرمود: اين به سبب آن است که خداوند آن را براى زمان معينى يا گروه خاصى قرار نداده; به همين دليل در هر زمان تازه است و تا دامنه قيامت، نزد هر قومى با طراوت و شاداب مى باشد.(8)و سرانجام در دهمين و يازدهمين ويژگى مى فرمايد: «آن کس که با قرآن سخن بگويد، راست مى گويد، و آن کس که به آن عمل کند پيشى مى گيرد» (مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ، وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ).اشاره به اين که قرآن، معيار حقّ و باطل و پيروزى و شکست است. آن ها که هماهنگ با قرآن، سخن مى گويند، گفتارشان عين حقيقت است و آن ها که هماهنگ با آن عمل مى کنند پيروزند. محتواى قرآن، عين واقعيت است و راه هايى که ارائه داده به سر منزل سعادت مى رسد; چرا که در کلام خدا هيچ خطايى نيست; به همين دليل هماهنگى با آن در گفتار و کردار انسان را به حقيقت مى رساند.****پی نوشت:1. معارج، آيه 43.2. «رىّ» به معناى سيراب شدن است.3. «ناقع» از ماده «نقع» (بر وزن نفع) در اصل به معناى فرورفتن آب است و در اين جا به معناى سيراب شدن کامل است; به گونه اى که تشنگى کاملا فرونشيند.4. «يستعتب» از ماده «عتب» (بر وزن ثبت) در اصل به معناى ناراحتى درونى است و هنگامى که به باب استفعال مى رود، به معناى جلب رضايت و خشنودى طرف است; گويا از طرف مقابل تقاضاى عتاب و سرزنش مى کند تا ناراحتى درونى اش فرو نشيند و به راه حق بازگردد.5. نساء، آيه 82.6. کهف، آيه 1.7. اصول کافى، جلد 2، صفحه 599.8. بحارالانوار، جلد 92، صفحه 15. 
شرح علامه جعفری«و ان الامر بالمعروف و النهي عن المنكر، لخلقان من خلق الله سبحانه و انهما لا يقربان من اجل و لا ينقصان من رزق». (قطعي است كه امر به معروف و نهي از منكر دو خلق از اخلاق خداونديست و اين دو صفت و فعاليت نه مرگي را نزديك مي‌كند و نه از روزي كسي مي‌كاهد.)تكليفي بسيار با اهميت كه احساس تكليف را در مردم احياء مي‌كند:اين تكليف عبارتست از (امر به معروف و نهي از منكر) امر به معروف و نهي از منكر يعني چه؟ اين تكليف عبارتست از راهنمايي و ارشاد مردم به نيكي‌ها عموما و جلوگيري مردم از بدي‌ها و زشتي‌ها عموما. خداوند سبحان مي‌فرمايد: (ولتكن منكم امه يدعون الي الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون.) (و گروهي از شما آماده شوند كه دعوت به خير نمايند و به نيكي دستور دهند و از زشتي و بدي جلوگيري كنند و آنان هستند رستگاران.)باز در مدح آن طائفه از اهل كتاب كه ايمان به خدا و روز آخرت آورده‌اند، مي‌فرمايد: (يومنون بالله و اليوم الاخر و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسارعون في الخيرات و اولئك من الصالحين.) (آنان ايمان به خدا و روز معاد مي‌آورند و امر به نيكي و نهي از منكر مي‌نمايند و در تحصيل خيرات شتاب مي‌كنند و آنان از صلحاء هستند.)ضرورت اين تكليف از آن جهت است كه اميال و هوي و هوسها و بطور كلي خودخواهي‌هاي اكثريت مردم بقدري فراوان و گسترده و تند و تيز است كه افزون بر انبياء و كتابهاي آسماني آنان، و اوصياء و اولياء و راهنماييهاي آنان و افزون به عقل و وجدان و تجارب خود مردم، گروهي در هر جامعه‌اي بايد به ياري عوامل مزبور بشتابند و بوسيله‌ي امر به معروف و نهي از منكر، مردم را به حركت به طرف خيرات و دوري از جرم‌ها و گناهان وادار بسازند. واقعا اين يك حقيقت است كه:صد هزاران دام و دانه است اي خدا          ما چو مرغان حريص و بينوادمبدم وابسته‌ي دام نويم          هر يكي گر باز و سيمرغي شويم (مولوي)****«و عليكم بكتاب الله فانه الحبل المتين و النور المبين و الشفاء النافع و الري الناقع و العصمه للمتمسك، و النجاه للمتعلق، و لا يعوج فيقام لا يزيغ فيستعتب، و لا تخلقه كثره الرد، و ولوج السمع، من قال به صدق، و من عمل به سبق.» (تمسك كنيد به كتاب الله، زيرا اين كتاب طنابي است محكم و نوري است آشكار و شفائي سودمند و سيراب كننده‌ايست. برطرف كننده تشنگي و حافظ كسي است كه توسل به او جويد، و نجات است براي كسي كه تعلق داشته باشد. كجي را راه به آن نيست تا راستش كند و از حقيقت نمي‌لغزد تا برگردانده شود به سوي حقيقت. فراواني ورود قرآن به گوش، آنرا كهنه نمي‌گرداند. هر كس به اين كتاب الهي قائل شد، راست گفت و راست گرديد و هر كس به آن عمل كرد بر ديگران سبقت جست.)براي بررسي و تحقيق در مباحث قرآن، مراجعه فرماييد به ج 2، ص 206 و ص 216 تا ص 222 و ج 3، ص 64 و ج 4، ص 234 و 235 و ج 4، از ص 253 تا ص 255 و از ص 261 تا ص 271 و ج 13، از ص 13 تا ص 18 و ج 14، از ص 115 تا ص 117 و از ص 129 تا ص 132. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «و إنّ الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر... من رزق»:اين گفتار در ترغيب مردم براى قيام به امر به معروف و نهى از منكر است، و بيان مى كند كه اينها دو خلق از خلقهاى خداوندند. بايد دانست كه اطلاق واژه خلق بر خداوند استعاره است، زيرا خلق ملكه اى نفسانى است كه منشأ كارهاى خوب و بد انسان است، و چون بارى تعالى منزّه از كيفيّت و هيأت است اين واژه به نحو حقيقت بر او صادق نيست ليكن از آن جايى كه امر به معروف و نهى از منكر از اخلاق فاضله و شبيه صفات كمال و جلالى است كه براى خداوند اعتبار مى كنيم، لذا براى آنها واژه اخلاق استعاره و به خداوند نسبت داده شده است، زيرا آنچه از خداوند صادر مى شود، و مندرج در تحت صفات كمال و جلال اوست مشتمل بر امر به معروف و نهى از منكر و افعال خيرى است كه نظام جهان و بقاى آن بر آنها مبتنى است مانند حكمت و قدرت وجود و لطف و بى نيازى خداوند، و همه اينها از اخلاق فاضله كه منشأ افعال خير و شرّ است شناخته مى شوند، از اين رو واژه اخلاق براى اينها استعاره و اطلاق شده است.در باره اين كه امر به معروف و نهى از منكر مرگ را نزديك و روزى را كم نمى كنند، بايد دانست كه بسيارى از نابخردان و سست نظران به سبب توهّم يكى از اين دو امر از امر به معروف و نهى از منكر خوددارى مى كنند بويژه نسبت به پادشاهان كه به همين سبب آنان را از ارتكاب منكرات نهى نمى كنند.سپس امام (ع) مردم را به مواظبت بر كتاب خدا و تمسّك به آن ترغيب، و اوصافى را در فضيلت قرآن به شرح زير بيان مى فرمايد:1- اين كه قرآن حبل متين است: واژه «حبل» (ريسمان) استعاره است، وجه مناسبت اين است كه همان گونه كه ريسمان وسيله نجات براى كسى است كه بدان چنگ زند، قرآن نيز براى كسى كه بدان تمسّك جويد سبب رهايى از سقوط در دركات دوزخ است، واژه متين (استوار) ترشيح اين استعاره است.2- قرآن نور مبين است: واژه نور نيز استعاره است، بدين مناسبت كه قرآن انسان را در طريق سير الى الله به مقاصد حقيقى راهنمايى مى كند، و از ظلمت سرگردانى رهايى مى دهد.3- قرآن شفاى نافع است: يعنى شفا بخش درد نادانى است. همچنين «رىّ النّاقع» به معناى اين است كه تشنگان را از آب زندگى جاويد مانند علوم و كمالاتى كه باقى و پايدار مى ماند سيراب مى گرداند.4- اين كه قرآن براى كسى كه به آن چنگ زند نگهدارنده و براى آن كه بدان دست آويزد رهايى است، معناى اين عبارت شبيه همان است كه در ذيل جمله قرآن حبل متين است گفته شد.5- قرآن كژ نيست تا راست شود زيرا مانند آلات و ادوات محسوس نيست.6- قرآن منحرف نمى شود تا پوزش بخواهد، يعنى مانند حاكمان از او خواسته شود كه خشنودى مردم را تأمين و به حقّ بازگشت كند.7- اين كه قرآن با تكرار قرائت و كثرت استماع كهنه نمى شود: يعنى كثرت گردش آن بر زبانها و ورود پياپى آن به گوشها آن را كهنه نمى گرداند، و اين از ويژگيهاى قرآن كريم است، زيرا هر سخنى چه نثر و چه نظم هنگامى كه زياد خوانده شود بر گوشها سنگين و زشت مى آيد جز قرآن كريم كه همواره تازگى دارد و در همه ادوار هر اندازه بيشتر خوانده و تكرار مى شود، دلنشينى و حسن و زيبايى آن افزونتر مى گردد، شايد راز اين امر، كثرت اسرار و مطالب مهمّى است كه قرآن حامل آنها بوده و آگاهى بر آنها جز براى افرادى معدود ميسّر نيست، و در عين حال اوج فصاحت و شيرينى و گوارايى محتواى آن است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 288 و إنّ الأمر بالمعروف و النّهي عن المنكر لخلقان من خلق اللّه سبحانه، و إنّهما لا يقرّبان من أجل، و لا ينقصان من رزق، و عليكم بكتاب اللّه فإنّه الحبل المتين، و النّور المبين، و الشّفآء النّافع، و الرّيّ النّاقع، و العصمة للمتمسّك، و النّجاة للمتعلّق، لا يعوج فيقام، و لا يزيغ فيستعتب، و لا تخلقه كثرة الرّدّ، و ولوج السّمع، من قال به صدق، و من عمل به سبق.اللغة:و (الشّفاء النّافع) بالفاء و (الرّى النّاقع) بالقاف يقال: ماء ناقع أى ينقع الغلة أى يقطعها و يروى منها.المعنى:ثمّ حثّ على الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر بالتنبيه على فضلهما بقوله استعاره- حقيقت (و إنّ الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر لخلقان من خلق اللّه) قال الشّارح البحراني «ره» إطلاق لفظ الخلق على اللّه استعارة، لأنّ حقيقة الخلق ملكة نفسانية تصدر عن الانسان بها أفعال خيريّة أو شريّة، و إذ قد تنزّه قدسه تعالى عن الكيفيّات و الهيئات لم يصدق هذا اللّفظ عليه حقيقة، لكن لمّا كان الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و الأفعال الخيريّة الّتي بها نظام العالم و بقاؤه كحكمته و قدرته وجوده و عنايته و عدم حاجته بما يتعارف من الأخلاق الفاضلة الّتي تصدر عنها الأفعال الخيريّة البشريّة، فاستعير بها لفظ الاخلاق و اطلق عليه، انتهى.أقول: هذا كلّه مبنيّ على التجوّز في لفظ الخلق حسبما صرّح به، و يجوز ابقائه على حقيقته و البناء على التجوّز في الاضافة، يعني أنّهما خلقان نسبتهما إليه سبحانه باعتبار كونهما مرضيّين عند اللّه و محبوبين له تعالى، فصحّ بذلك الاعتبار كونهما من خلقه تعالى أى من خلق هو محبوبه و مطلوبه كما نقول: بيت اللّه تشريفا، و روح اللّه تعظيما و تكريما و نحو ذلك، هذا.و لمّا كان أكثر النّاس يكفون عن الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر، و يمسكون عن ردع الظلمة بتوهّم أن يبطش به فيقتل أو يقطع رزقه و يحرم فأشار عليه السّلام إلى دفع هذا التّوهم بقوله (و انّهما لا يقربان من أجل و لا ينقصان من رزق) و قد روى هذا المعنى عنه عليه السّلام في حديث آخر.و هو ما رواه في الوسايل من الكافي عن يحيى بن عقيل عن حسن عليه السّلام قال خطب أمير المؤمنين عليه السّلام فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: أمّا بعد فانّه إنّما هلك من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 289 كان قبلكم حيثما عملوا من المعاصي و لم ينههم الرّبانيون و الأحبار عن ذلك، و إنّهم لمّا تمادوا في المعاصي و لم ينههم الرّبانيّون و الأحبار عن ذلك نزلت بهم العقوبات فأمروا بالمعروف و انهوا عن المنكر و اعلموا أنّ الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر لن يقربا أجلا و لن يقطعا رزقا.و فيه عن الحسن بن عليّ بن شعبة في تحف العقول عن الحسين عليه السّلام قال: و يروى عن عليّ عليه السّلام اعتبروا أيها الناس بما وعظ اللّه به أوليائه من سوء ثنائه عن الأحبار إذ يقول: «لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ» و قال:«لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ  إلى قوله  لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ»  و إنّما عاب اللّه ذلك عليهم لأنهم كانوا يرون من الظلمة المنكر و الفساد فلا ينهونهم عن ذلك رغبة فيما كانوا ينالون منهم و رهبة ممّا يحذرون و اللّه يقول: «فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ»  و قال  «الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» فبدء اللّه بالأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر فريضة منه لعلمه بأنّها إذا ادّيت و اقيمت استقامت الفرائض كلّها هيّنها و صعبها، و ذلك إنّ الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر دعاء إلى الاسلام مع ردّ المظالم و مخالفة الظّالم و قسمة الفىء و الغنايم و أخذ الصدّقات من مواضعها و وضعها في حقّها، هذا و ينبغي القيام بوظايف الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر بالشروط المقرّرة في الكتب الفقهيّة، و من جملتها الأمن من الضّرر على المباشر أو على بعض المؤمنين نفسا أو مالا أو عرضا، فلو غلب على ظنّه أو قطع بأن يصيبه أو يصيبهم ضرر بهما سقط وجوبهما، بل يحرمان كما صرّح به علماؤنا الأخيار و دلّت عليه أخبار أئمّتنا الأطهار.روى في الوسايل عن الكليني عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن يحيى الطّويل صاحب المقري قال قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: إنّما يؤمر بالمعروف و ينهى عن المنكر مؤمن فيتّعظ أو جاهل فيتعلّم فأمّا صاحب سوط أو سيف فلا.و عنه عن أبيه عن ابن أبي عمير عن مفضّل بن يزيد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 290 قال لي: يا مفضّل من تعرّض لسلطان جائر فأصابته بليّه لم يوجر عليها و لم يرزق الصّبر عليها.فظهر لك بما ذكرنا أنّ قوله عليه السّلام في المتن: و إنّهما لا يقربان من أجل و لا ينقصان من رزق، لا بدّ أن يحمل على صورة عدم الظنّ بالضّرر فضلا عن القطع به ثمّ أمر بلزوم اتّباع الكتاب المجيد معلّلا وجوب متابعته بأوصاف كمال نبّه عليها فقال استعاره مرشحة (و عليكم بكتاب اللّه فانّه الحبل المتين) استعارة لفظ الحبل له باعتبار حصول النّجاة للمتمسّك به كما يحمل النّجاة للمتمسّك بالحبل و ذكر المتانة ترشيح.و قد وقع نظير تلك الاستعارة في النّبوي المعروف المروىّ بطرق عديدة منها ما رواه أبو سعيد الخدرى قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّي تارك فيكم الثقلين أحدهما أكبر من الآخر كتاب اللّه حبل ممدود من السّماء إلى الأرض و عترتي أهل بيتي لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض.استعاره (و النّور المبين) و هو أيضا استعارة لأنّه نور عقليّ ينكشف به أحوال المبدأ و المعاد و يهتدى به في ظلمات برّ الأجسام و بحر النّفوس كما يهتدى بالنّور المحسوس في الغياهب و الظّلمات و نظير هذه الاستعارة قوله سبحانه: «قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ»  (و الشّفاء النّافع) إذ به يحصل البرء من الأسقام الباطنيّة و الأمراض النّفسانيّة كما قال تعالى: «قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آمَنُوا هُدىً وَ شِفاءٌ» و قال في موضع آخر: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً» (و الرّى النّاقع) أى القاطع لغليل العطشان بماء الحياة الأبديّة أعني ما تضمّنه من المعارف الحقّة و العلوم الالهيّة (و عصمة للمتمسّك و نجاة للمتعلّق) يعني من تمسّك و تعلّق به و أخذ بأحكامه و عمل بها فهو يعصمه من غضب الجبّار و ينجيه من دخول النّار (لا يعوجّ فيقام) لأنه كلام الحقّ يصدّق بعضه بعضا «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً» و احتاج إلى إصلاح اختلافه و إقامة اعوجاجه و خلله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 291  (و لا يزيغ فيستعتب) أى لا يميل و لا يعدل عن الحقّ حتّى يطلب عتباه و رجوعه إليه (و لا يخلقه كثرة الرّد و ولوج السّمع) يعني أنّ كلّ كلام نثرا كان أو نظما لو تكرّر تردّده على الألسنة و ولوجه في الأسماع مجّه الأسماع و ملّ عنه الطّباع و اشمأزّ منه القلوب و يكون خلقا مبتذلا مرذولا، و أمّا القرآن الكريم فلا يزال غضّا طريّا يزداد على كثرة التّكرار و طول التّلاوة في كرور الأعصار و مرور الدّهور حسنا و بهاء و رونقا و ضياء هو المسك ما كرّرته يتضوّع و ذلك من جملة خصائصها الّتي امتاز بها عن كلام المخلوق. (من قال به صدق) لأنّه كلام مطابق للواقع فالقول بما أفاده البتّة يكون صدقا و القائل به صادقا (و من عمل به سبق) إلى درجات الجنان و فاز أعظم الرّضوان.الترجمة:و بدرستى كه أمر بمعروف و نهى از منكر دو خلق پسنديده هستند از اخلاق خدا، و بدرستى كه اين دو خلق نزديك نمى گردانند از مرگ و كم نمى كنند از روزى، و لازم نمائيد بخودتان عمل كردن كتاب خدا را، پس بدرستى كه اوست ريسمان محكم، و نور آشكار و شفا دهنده با منفعت، و سيراب كننده كه رفع عطش مى نمايد، و نگاه دارنده از براى كسى كه تمسّك بآن نمايد، و نجاة دهنده مر كسى كه تعلّق بآن داشته باشد، كج نمى شود تا راست كرده شود، و عدول نمى كند از حق تا طلب كرده شود بازگشت آن بسوى حق، و كهنه نمى كند آن را كثرت ورد آن بزبانها و دخول آن بگوشها، هر كس قايل شد بآن كتاب صادق شد، و هر كس عمل نمود بآن سبقت كرد بدرجات جنان و روضه رضوان.  
بخش ۴ : آزمایش امت اسلامی [منبع]

و قام إليه رجل فقال:
يا أميرالمؤمنين، أخبرنا عن الفتنة، و هل سألتَ رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله) عنها؟ فقال عليه السلام :

إِنَّهُ لَمَّا أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ قَوْلَهُ:
«الم- أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ» عَلِمْتُ أَنَّ الْفِتْنَةَ لَا تَنْزِلُ بِنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ بَيْنَ أَظْهُرِنَا.
فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الْفِتْنَةُ الَّتِي أَخْبَرَكَ اللَّهُ تَعَالَى بِهَا؟ فَقَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّ أُمَّتِي سَيُفْتَنُونَ بَعْدِي.
فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَوَ لَيْسَ قَدْ قُلْتَ لِي يَوْمَ أُحُدٍ حَيْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ حِيزَتْ عَنِّي الشَّهَادَةُ، فَشَقَّ ذَلِكَ عَلَيَّ، فَقُلْتَ لِي أَبْشِرْ، فَإِنَّ الشَّهَادَةَ مِنْ وَرَائِكَ؟ فَقَالَ لِي إِنَّ ذَلِكَ لَكَذَلِكَ، فَكَيْفَ صَبْرُكَ إِذاً؟ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَيْسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ وَ لَكِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى وَ الشُّكْرِ.
وَ قَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّ الْقَوْمَ سَيُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ يَمُنُّونَ بِدِينِهِمْ عَلَى رَبِّهِمْ وَ يَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ وَ يَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ وَ يَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْكَاذِبَةِ وَ الْأَهْوَاءِ السَّاهِيَةِ، فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِيذِ وَ السُّحْتَ بِالْهَدِيَّةِ وَ الرِّبَا بِالْبَيْعِ.
قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَبِأَيِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُهُمْ عِنْدَ ذَلِكَ، أَبِمَنْزِلَةِ رِدَّةٍ أَمْ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ؟ فَقَالَ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةٍ.

حِيزَتْ عَنِّى : از من باز داشته شد 
بَين أظهُرِنا : ميان ما است، پشت سر ما است
حِيزَت : برطرف شد، گرفته شد
نَبيذ : آب مخصوص ميوه ها از قبيل خرما و كشمكش
سُحت : حرام 
(در اينجا مردى بلند شد و گفت: اى امير المؤمنين ما را از فتنه آگاه كن، آيا نسبت به فتنه، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سؤالى نفرموده اى پاسخ داد):
۴. خبر از فتنه ها و شهادت خويش:
آنگاه كه خداوند آيه ۱ و ۲ سوره عنكبوت را نازل كرد كه: (آيا مردم خيال مى كنند چون كه گفتند ايمان آورديم، بدون آزمايش رها مى شوند) دانستم كه تا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در ميان ماست آزمايش نمى گرديم. پرسيدم اى رسول خدا اين فتنه و آزمايش كدام است كه خدا شما را بدان آگاهى داده است؟ فرمود: «اى على پس از من امّت اسلامى به فتنه و آزمون دچار مى گردند» گفتم اى رسول خدا مگر جز اين است كه در روز «احد» كه گروهى از مسلمانان به شهادت رسيدند و شهادت نصيب من نشد و سخت بر من گران آمد، تو به من فرمودى: اى على مژده باد تو را كه شهادت در پى تو خواهد آمد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من فرمود: «همانا اين بشارت تحقّق مى پذيرد، در آن هنگام صبر تو چگونه است»؟ گفتم اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چنين موردى جاى صبر و شكيبايى نيست بلكه جاى مژده شنيدن و شكر گزارى است.
و پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «اى على همانا اين مردم به زودى با اموالشان دچار فتنه و آزمايش مى شوند، و در ديندارى بر خدا منّت مى گذارند، با اين حال انتظار رحمت او را دارند، و از قدرت و خشم خدا، خود را ايمن مى پندارند،  حرام خدا را با شبهات دروغين، و هوسهاى غفلت زا، حلال مى كنند، «شراب» را به بهانه اينكه «آب انگور» است و رشوه را كه «هديه» است و ربا را كه «نوعى معامله» است حلال مى شمارند».
گفتم اى رسول خدا: در آن زمان مردم را در چه پايه اى بدانم آيا در پايه ارتداد يا فتنه و آزمايش؟ پاسخ فرمود: «در پايه اى از فتنه و آزمايش».
 
(13) و (سيّد رضىّ فرمايد:) مردى (بين سخنان امام عليه السّلام) رو بروى آن حضرت ايستاد و گفت: ما را از فتنه خبر ده، آيا از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله چگونگى آنرا پرسيده اى  پس امام عليه السّلام فرمود: چون خداوند سبحان كلام خود را فرستاد: (سوره 29 آیه 2 -1) «الم - أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ» يعنى منم خداوند بزرگوار، آيا مردم گمان كرده اند كه به گفتن اينكه ما (بخدا و رسول) ايمان آورديم وا گذاشته ميشوند، و آنان (بفتنه و فساد) آزموده نمى گردند دانستم مادامى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در بين ما باشد آن فتنه بر ما فرود نمى آيد، پس گفتم: اى رسول خدا چيست اين فتنه اى كه خدا ترا بآن خبر داده فرمود: اى علىّ بزودى بعد از من امّتم (بر اثر انديشه هاى نادرست) در فتنه و تباهكارى افتند.
(14) پس گفتم: اى رسول خدا آيا نبود كه در روز احد (احد نام كوهى است نزديك مدينه براه شام كه در آنجا جنگ كفّار قريش با مسلمانها در اوائل ماه شوّال سال سوّم هجرت واقع شده) آنجا كه گروهى از مسلمانان به درجه شهادت رسيدند، و كشته شدن در راه خدا از من باز داشته شد، و كشته نشدنم بر من دشوار گرديد (و از اين جهت غمگين بودم) بمن فرمودى مژده باد ترا كه بعد از اين كشته خواهى شد پس بمن فرمود: آنچه بيان كردى درست است، هنگام دريافت شهادت شكيبائى تو چگونه خواهد بود، گفتم: اى رسول خدا اين كار از موارد صبر نيست، بلكه جاى مژده و سپاسگزارى است (كشته شدن در راه خدا براى من بزرگترين نعمت و بخشش الهىّ است)
(15) و فرمود: اى علىّ زود باشد كه بعد از من مسلمانان بوسيله دارائيشان در فتنه افتند (بر اثر كمى يا بسيارى مال و كسب از راه حلال يا حرام و صرف آنها در راه خير و شرّ آزمايش ميشوند) و بسبب دينشان بر پروردگارشان منّت نهاده رحمت و مهربانى او را آرزو نمايند (در صورتيكه آرزوى رحمت با بى باكى در دين و پيروى نكردن از خدا و رسول غلط است) و از خشم او ايمن و آسوده خاطر باشند (و حال آنكه ايمنى از خشم و دورى رحمت او مانند نا اميدى از رحمتش از جمله گناهان بزرگ است) و بسبب شبهه هاى نادرست و خواهشهاى غافل كننده (از حقّ و كيفر روز رستخيز) حرام او را حلال گردانند، پس (از اين جهت) شراب را (بمشتبه نمودن) به آب انگور و خرما، و رشوه را بهديّه و ارمغان، و رباء را بخريد و فروخت حلال مى شمرند،
 (16) پس گفتم: اى رسول خدا در آن هنگام ايشان را به كدام مرتبه اى از مراتب بحساب آورم آيا آنها را مرتدّ و كافر بدانم، يا بفتنه افتاده فرمود: در مرتبه فتنه و آزمايش (در دين، زيرا ايشان نمى گويند شراب و رشوه و رباء حلال است تا منكر ضرورىّ دين شده كافر گردند، بلكه از راه اشتباه كارى شراب را آب انگور و رشوه را ارمغان و رباء را سود خريد و فروخت مى پندارند، و چون آب انگور و ارمغان و سود خريد و فروخت در دين حلال است آنها را نيز حلال مى دانند).
 
مردى برخاست و گفت: يا امير المؤمنين ما را از فتنه خبر ده. آيا در اين باب از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) سخنى پرسيده اى؟ فرمود:
هنگامى كه اين آيه نازل شد: «آيا مردم پنداشته اند كه چون بگويند ايمان آورديم رها شوند و ديگر آزمايش نشوند» دانستم، كه تا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) در ميان ماست، فتنه اى بر ما فرود نيايد. پرسيدم: يا رسول الله، اين فتنه اى كه خدا از آن خبر داده چيست گفت: يا على، امّت من بعد از من گرفتار فتنه خواهد شد. گفتم: يا رسول الله، آيا تو در روز احد كه جماعتى از مسلمانان به شهادت رسيده بودند، و من شهيد نشده بودم و اين بر من دشوار مى آمد، مرا نگفتى: بشارت باد تو را كه شهادت در پى توست؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله) مرا گفت: چنين است كه گويى. در آن هنگام چگونه صبر خواهى كرد؟ گفتم: يا رسول الله، آنجا جاى صبر نيست، بلكه جاى شادمانى و سپاسگزارى است.
گفت: يا على، اين مردم فريفته داراييهاى خود شوند و از اين كه دين خدا را پذيرفته اند بر خداى منت نهند و رحمت او را تمنّا كنند و از خشم او خود را در امان پندارند. با شبهتهاى دروغ و هواهاى سهوآميز، حرام خدا را حلال شمارند و شراب را نبيد نام نهند و حلال كنند و ربا را عنوان خريد و فروخت دهند. رشوه را هديه خوانند. گفتم: يا رسول الله، در آن زمان مردم را در چه پايگاهى فرود آرم: از دين برگشتگان يا فريب خوردگان. فرمود، آنها را در پايگاه فريب خوردگان بنشان.
 
(در ادامه اين خطبه) مردى به پا خاست، عرض کرد: اى اميرمؤمنان، ما را از آن فتنه (بزرگ) آگاه ساز! آيا در اين باره از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سؤال کردى؟ فرمود: (آرى) هنگامى که خداوند آيه (الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَکُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ يُفْتَنُونَ)، را نازل فرمود، من مى دانستم آن فتنه و آن آزمايش بزرگ، تا زمانى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در ميان ماست نازل نمى شود; از همين رو عرض کردم: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، منظور از اين آزمايش و فتنه بزرگ چيست که خدا تو را از آن آگاه ساخته است؟
فرمود: اى على! بعد از من امّتم در بوته آزمايش قرار مى گيرند، عرض کردم: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)! (درباره شهادت من چه مى فرماييد؟) مگر در جنگ «احد»، بعد از آن که جمعى از مسلمانان شهيد شدند و من به سعادت شهادت نرسيدم و اين بر من سخت آمد، به من نفرموديد بشارت باد بر تو که شهادت در پيش رو دارى؟
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: مطلب همان گونه است که گفته ام; ولى در آن موقع چگونه صبر خواهى کرد؟ عرض کردم: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)! اين از موارد صبر نيست (زيرا صبر در برابر مصيبت است) بلکه از موارد بشارت و شکر است (چرا که شهادت در راه خدا بزرگ ترين افتخار است).
(پيامبراکرم(صلى الله عليه وآله)) فرمود: اى على، مردم بعد از من با ثروتشان آزمايش مى شوند. ديندار بودن را منّتى بر خدا قرار مى دهند و (با اين که مرتکب گناهان بزرگى مى شوند) انتظار رحمت خدا دارند و خود را از خشمش در امان مى بينند. حرام خدا را با شبهات دروغين و هوس هاى غفلت زا حلال مى شمارند. شراب را به نام «نبيذ»، و رشوه را به نام «هديه» و ربا را به اسم «تجارت» حلال مى پندارند. عرض کردم: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، در چنين شرايطى، اين افراد را که داراى چنين صفاتى هستند در چه مرتبه اى قرار دهم؟ آيا کار آن ها به منزله ارتداد و بازگشت از دين است يا به منزله فتنه و انحراف از احکام خدا؟ فرمود: به منزله فتنه بدان (و با آنان همچون مسلمانان خطاکار رفتار کن).
 
[مردى برخاست و گفت ما را از فتنه خبر ده آيا آن را از رسول خدا (ص) پرسيدى امام گفت:]
چون خدا اين آيت را فرستاد: «الم، أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ»، دانستم تا رسول خدا (ص) در ميان ماست، فتنه نتواند برخاست. پرسيدم اى رسول خدا، اين فتنه اى كه خدا تو را از آن خبر داده چيست فرمود: «اى على امّت من پس از من به زودى دچار فتنه گردند.»
گفتم: اى رسول خدا روز احد كه از مسلمانان گروهى به شهادت رسيد، و شهادت نصيب من نگرديد، بر من دشوار نمود، گفتى: اى على مژده باد تو را كه شهادت به دنبالت خواهد بود. گفت: «سخن بدين منوال است، شكيبايى تو آن هنگام بر چه حال است»؟ گفتم: اى رسول خدا نه جاى شكيبايى كردن است، كه جاى مژده شنيدن و شكر گزاردن است.
و گفت: «اى على پس از من، مردم به مالهاى خود فريفته شوند و به دين خويش بر خدا منّت نهند. رحمت پروردگار آرزو كنند، و از سطوت او ايمن زيند. حرام خدا را حلال شمارند، با شبهت هاى دروغ و هوسهايى كه به غفلت در سر دارند. مى را نبيذ گويند و حلال پندارند. حرام را هديّت خوانند و ربا را معاملت دانند».
گفتم: اى رسول خدا (ص)، آن زمان آن مردم را در چه پايه نشانم از دين برگشتگان، يا فريفتگان فرمود: «فريفتگان».
 
[مردى از جاى برخاست و گفت: يا امير المؤمنين، ما را از فتنه خبر ده، و آيا در باره فتنه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيده اى فرمود:]
وقتى خداى سبحان اين آيه را فرستاد: «الم، آيا مردم گمان كرده اند همين كه بگويند ايمان آورده ايم، رها مى شوند و به آزمايش در نمى آيند» دانستم تا زمانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در ميان ماست فتنه بر ما فرود نمى آيد، پرسيدم: يا رسول اللّه منظور از اين فتنه كه خداوند تو را به آن خبر داده چيست؟ فرمود: «يا على، به زودى امتم پس از من آزمايش مى شوند.»
گفتم: يا رسول اللّه، مگر نه اين است كه در روز احد افرادى از مسلمانان شهيد شدند و من از فيض شهادت ماندم، و از اين بابت غمگين شدم، شما به من فرمودى: «بر تو بشارت باد كه عاقبت به شهادت مى رسى»؟ در پاسخم فرمود: «آنچه گفتى صحيح است، ولى بگو به هنگام شهادت صبرت چگونه است» گفتم: اين از موارد صبر نيست، بلكه جاى مژده و شكرگزارى است.
و فرمود: «يا على، به زودى مسلمانان پس از من به ثروتشان آزمايش مى شوند، و با ديندارى خود بر خدا منّت مى نهند، رحمتش را آرزو دارند، و خود را از خشمش در امان دانند، و با شبهات دروغ و هوسهاى غفلت زا حرام او را حلال شمارند،  شراب را به اسم آب انگور و خرما، و رشوه را به عنوان هديّه، و ربا را به نام تجارت حلال دانند.» گفتم: يا رسول اللّه، در آن وقت اين چنين مردم را از كدام گروه حساب كنم در موضع ارتداد، يا در مرتبه فتنه فرمود: «در مرتبه فتنه».
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 160-150 آزمون و فتنه بزرگ!در ادامه اين خطبه چنين آمده است: « مردى به پا خاست، عرض کرد: اى اميرمؤمنان! ما را از آن فتنه و آزمون (بزرگ) آگاه ساز و آيا در اين باره از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سؤال کردى؟» (وَ قامَ اِلَيْهِ رَجُلٌ فَقالَ: يَا أَمِيرَالْمُؤْمِنِينَ، أخْبِرْنا عَنِ الْفِتْنَةِ، وَ هَلْ سَأَلْتَ رَسُولَ اللهِ(صلى الله عليه وآله) عَنْها؟).اين تعبير نشان مى دهد که در ذهن مردم چنين بوده که فتنه مهمّى در پيش است و سؤال کننده مى خواهد بداند آيا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درباره اين فتنه خطرناک و ويرانگر، سخنى بيان فرموده است؟امام عليه السلام در پاسخ او چنين فرمود: «(آرى) هنگامى که خداوند آيه «(الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَکُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ يُفْتَنُونَ); آيا مردم گمان کردند همين که گفتند: ايمان آورديم، بدون آزمايش رها مى شوند؟»، نازل فرمود، من مى دانستم آن فتنه و آزمايش بزرگ تا زمانى که رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در بين ماست نازل نمى شود; از همين رو عرض کردم: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)! منظور از اين آزمايش و فتنه چيست که خدا تو را از آن آگاه ساخته است؟» (فَقَالَ إِنَّهُ لَمَّا أَنْزَلَ اللّهُ سُبْحَانَهُ، قَوْلَهُ: (الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَکُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لاَ يُفْتَنُونَ(1))عَلِمْتُ أَنَّ الْفِتْنَةَ لاَ تَنْزِلُ بِنَا وَ رَسُولُ اللّهِ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ـ بَيْنَ أَظْهُرِنَا. فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللّهِ، مَا هذِهِ الْفِتْنَةُ الَّتِي أَخْبَرَکَ اللّهُ تَعَالَى بِهَا؟).سپس در ادامه چنين مى افزايد که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «اى على بعد از من امّتم در بوته آزمايش قرار مى گيرند، عرض کردم: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، (درباره شهادت من چه مى فرماييد؟) مگر در جنگ «احد»، بعد از آن که جمعى از مسلمانان شهيد شدند و من به سعادت شهادت نرسيدم و اين بر من سخت آمد به من نفرمودى بشارت باد بر تو که شهادت از پى توست؟رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: مطلب همان گونه است که گفته ام; ولى بگو: در آن هنگام چگونه صبر خواهى کرد؟ عرض کردم: اى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)! اين از موارد صبر نيست (زيرا صبر در برابر مصيبت است) بلکه از موارد بشارت و شکر است» (فَقَالَ: «يَا عَلِيُّ، إِنَّ أُمَّتِي سَيُفْتَنُونَ مِنْ بَعْدِي»، فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللّهِ، أَوَ لَيْسَ قَدْ قُلْتَ لِي يَوْمَ أُحُد حَيْثُ اسْتُشْهِدَ مَنِ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، وَ حِيزَتْ(2) عَنِّي الشَّهَادَةُ، فَشَقَّ ذلِکَ عَلَيَّ، فَقُلْتَ لِي: «أَبْشِرْ، فَإِنَّ الشَّهَادَةَ مِنْ وَرَائِکَ(3)؟» فَقَالَ لِي: «إِنَّ ذَلِکَ لَکَذلِکَ، فَکَيْفَ صَبْرُکَ إِذَنْ؟» فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللّهِ، لَيسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ، وَ لکِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرى وَ الشُّکْرِ).***نکته ها:1ـ پاسخ به چند سؤال:نخست اين که تعبيرات ياد شده نشان مى دهد که آيه (الم * أَحَسِبَ النَّاسُ...) مدّتى بعد از جنگ احد در مدينه نازل شده; در حالى که مفسّران اتفاق نظر دارند که اين سوره (عنکبوت) در مکّه نازل شده است; در زمانى که خبرى از جهاد نبود.در پاسخ اين سؤال گفته اند: معناى مکّى بودن يک سوره اين نيست که تمام آن در مکّه نازل شده است; بلکه مانعى ندارد اکثر آن در مکه و يک يا چند آيه آن در مدينه نازل شده باشد، و به دستور پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) آن آيه را در اين جا قرار داده باشند; همان گونه که سوره نحل به اتفاق علما جز سوره هاى مکى است; در حالى که سه آيه آخر آن، به يقين بعد از جنگ احد نازل شده است.سؤال دوّم اين که على(عليه السلام) بعد از نزول آيه مزبور از کجا دانست که در زمان حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن فتنه بزرگ واقع نمى شود، در حالى که آيه، اشاره اى به اين مطلب ندارد؟پاسخ اين سؤال نيز روشن است; زيرا منظور از فتنه و آزمايش بزرگ، خطر انحرافاتى است که از اصول و فروع دين، دامن امت را مى گيرد و پيداست تا شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) زنده است، جلوى چنين انحرافاتى را مى گيرد; هنگامى که خورشيد غروب کند، خفّاش ها به پرواز در مى آيند و هنگامى که خورشيد وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله) غروب کند منافقان به جولان در مى آيند و آزمون بزرگ شروع مى شود!سؤال سوّم اين که فتنه و آزمونى که پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين خطبه اشاره کرد ـ که بعد از من رخ مى دهد ـ چه بوده است؟ در روايتى که مشروح تر از روايت نهج البلاغه است چنين مى خوانيم: پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «إِنَّ أُمَّتِي سَتُفْتَنُ مِنْ بَعْدِي فَتَتَأَوَّلُ الْقُرآنَ وَ تَعْمَلُ بِالرَّأْىِ وَ تَسْتَحِلُّ الْخَمْرَ بِالنَّبِيذِ وَ السُّحْتَ بِالْهَدِيَّةِ وَ الرِّبَا بِالْبَيْعِ وَ تُحَرِّفُ الْکِتَابَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَ تَغْلِبُ کَلِمَةَ الضِّلاَلِ فَکُنْ جَلِيسَ بَيْتِکَ حَتَّى تُقَلَّدَهَا فَإِذَا قُلِّدْتَهَا جاشَتْ عَلَيْکَ الصُّدُورُ وَ قَلَّبَتْ لَکَ الاُْمُورِ; امت من بعد از من آزمايش مى شوند. قرآن را مطابق ميل خود تفسير مى کنند (و به هر بهانه اى حرام خدا را حلال مى کنند); شراب را به بهانه نبيذ(4) و حرام و رشوه به صورت هديه و ربا را با نام بيع، مجاز مى شمرند و کتاب خدا را تحريف معنوى مى کنند و سخن گمراهان غلبه مى کند. تو در آن روز در خانه بنشين تا زمانى که به حکومت رسى; ولى هنگامى که حکومت در دست تو قرار گرفت، حسد در سينه ها به حرکت در مى آيد و (مخالفان و حاسدانت) کارهاى تو را به هم مى ريزند (ولى تو استقامت کن)».(5)اين حديث را که ابن ابى الحديد در تفسير اين خطبه بيان کرده، به خوبى نشان مى دهد که فتنه بزرگ، کدام فتنه بوده است.(6)چهارمين و آخرين سؤال اين که: چرا على(عليه السلام) درباره شهادت خود سؤال کرد؟ مگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) هنگامى که درباره اين فتنه سخن گفت به شهادت او اشاره کرد؟ حال آن که در خطبه مورد بحث چيزى در اين زمينه ديده نمى شود.پاسخ اين سؤال چنين است: همان گونه که گفتيم، مرحوم سيّد رضى(ره) خطبه را خلاصه کرده; در روايات مشروح تر چنين آمده است: على(عليه السلام) بعد از آن که ماجراى اين فتنه را از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيد عرض کرد: يا رسول الله(صلى الله عليه وآله)، تو به من وعده شهادت دادى; از خدا بخواه زودتر نصيب من کند.پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اگر تو به زودى شهيد شوى چه کسى با «ناکثين»، «قاسطين» و «مارقين» (آتش افروزان جمل و اصحاب معاويه و خوارج) پيکار مى کند؟ آرى، من به تو وعده شهادت داده ام و شهيد هم خواهى شد و محاسن تو از خون فرقت رنگين خواهد شد. (أَما إنِّي وَعَدْتُکَ الشَّهادَةَ وَ سَتُشْهَدُ، تُضْرَبُ عَلَى هذِهِ فَتُخْضَبُ هذِهِ).(7)2ـ شهادت، افتخار است نه مصيبت:نکته بسيار جالبى که در اين بخش از خطبه ديده مى شود سخنى است که ميان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) رد و بدل مى شود; و آن اين که پيغمبر سخن از صبر در برابر شهادت مى گويد و على(عليه السلام) سخن از شکر و بشارت. واکنشى اين گونه با موضوع شهادت، نشانه اوج ايمان و عشق نسبت به ايثار در راه خدا و ارزش هاى والاى اسلامى است که تاکنون از شخص ديگرى جز آن حضرت نقل نشده است و گفتار آن حضرت به هنگامى که در محراب عبادت در خون خود غلطيد «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ; به خداوند کعبه پيروز شدم» ادامه همين جريان است.****حرام خدا را با کلاه شرعى حلال مى شمرند!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه در ادامه نقل کلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خصوص فتنه و آزمون بزرگ که بعد از آن حضرت رخ مى دهد، چنين مى گويد: «آن حضرت (به من) فرمود: اى على، مردم بعد از من با ثروتشان آزمايش مى شوند. ديندار بودن را منّتى بر خدا قرار مى دهند و (با اين که مرتکب گناهان بزرگى مى شوند) انتظار رحمت از خدا دارند و خود را از خشمش در امان مى بينند. حرام خدا را با شبهات دروغين و هوس هاى غفلت زا حلال مى شمرند. شراب را به نام «نبيذ»، و رشوه را به نام «هديه» و ربا را به اسم «تجارت»، حلال مى پندارند!» (وَ قَالَ: «يَا عَلِيُّ، إِنَّ الْقَوْمَ سَيُفْتَنُونَ بِأَمْوَالِهِمْ، وَ يَمُنُّونَ بِدِينِهِمْ عَلَى رَبِّهِمْ، وَ يَتَمَنَّوْنَ رَحْمَتَهُ، وَ يَأْمَنُونَ سَطْوَتَهُ، وَ يَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْکَاذِبَةِ، وَالاَْهْوَاءِ السَّاهِيَةِ، فَيَسْتَحِلُّونَ الْخَمْرَ بِالنَّبِيذِ، وَ السُّحْتَ(8) بِالْهَدِيَّةِ، وَ الرِّبَا بِالْبَيْعِ»).رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در اين بخش از سخنش بر جزئياتى از اين آزمون بزرگ و فتنه فراگير انگشت مى نهد و به پنج وصف از اوصاف گروهى که امتحان مى شوند اشاره مى کند. قبل از هر چيز تصريح مى کند که آن ها به اموالشان امتحان مى شوند; اشاره به اين که مال، عمده ترين وسيله امتحان آن هاست; همان گونه که در هر عصر و زمانى چنين است و ديگر اين که آن ها گرفتار غرور بى دليلى اند; چرا که مسلمان بودن خود را به رخ مردم مى کشند و گويا منّتى بر خدا دارند; با تمام آلودگى ها خود را مشمول رحمت خدا و در امان از عذاب او مى پندارند و چنين است حال تمام گنهکاران مغرور و از خود راضى. قرآن مجيد درباره گروهى از اعراب تازه مسلمان که داراى همين صفات بودند، مى گويد:«(يَمُنُّونَ عَلَيْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاَّ تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلاَمَکُمْ بَلِ اللهُ يَمُنُّ عَلَيْکُمْ أَنْ هَدَاکُمْ لِلاِْيمَانِ إِنْ کُنتُمْ صَادِقِينَ); آن ها بر تو منّت مى نهند که اسلام آورده اند; بگو: اسلام آوردن خود را بر من منّت نگذاريد; بلکه خدا بر شما منّت مى نهد که شما را به سوى ايمان هدايت کرده است اگر (در ادعاى ايمان) راستگوييد».(9)و از ويژگى هاى ديگر آن ها اين است که کارهاى حرام را که مورد علاقه آن هاست، زير پوشش هاى فريبنده اى قرار مى دهند يا براى اين که مردم را بفريبند و يا حتى وجدان خود را نيز فريب دهند، به سراغ شراب مى روند. وقتى به آن ها گفته شود: شراب از محرّمات مسلّم است مى گويند: اين همان نبيذى است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اصحابش از آن مى نوشيدند; در حالى که آن نبيذ نه مسکر بود و نه حرام; بلکه پيامبر(صلى الله عليه وآله) هنگامى که يارانش بعد از ورود به مدينه از سرد بودن طبيعت آب مدينه و ناراحتى هاى گوارشى شکايت کردند، به آنها فرمود: چند دانه اى خرما درون خمره آب بريزيد تا مشکل شما برطرف گردد. اين آب نه مضاف مى شد و نه خرما در حدّى بود که مسکر شود. از آن مى نوشيدند و وضو مى گرفتند; ولى بعضى از گمراهان آن را بهانه کردند; مقدار زيادى خرما در آب مى ريختند و در جاى گرمى قرار مى دادند تا تخمير و به مسکر تبديل شود و آن را به نام نبيذ مى نوشيدند.(10)همچنين بسيارى از افراد گناهکار و ضعيف الايمان در گذشته و حال، نام رشوه را هديه مى گذاشتند و نيز در پوشش معاملات صورى به رباخوارى مشغول شده و مى شوند.بديهى است در محيط هاى مذهبى که گناهِ آشکار، مشکلات زيادى دارد گنهکاران ترجيح مى دهند که اعمال خود را در پوشش عناوين فريبنده اى انجام دهند. اين همان است که به نام فتنه و آزمون بزرگ از آن خبر داده اند.و در آخرين جمله از اين بخش از خطبه مى خوانيم که على(عليه السلام) مى گويد: «عرض کردم: اى رسول خدا، در چنين شرايطى اين گونه افراد را که داراى چنين صفاتى دارند، در چه مرتبه اى قرار دهم؟ آيا کار آن ها به منزله ارتداد و بازگشت از دين است و يا به منزله فتنه و انحراف از احکام خدا؟ فرمود: آن را به منزله فتنه بدان (و با آن ها همچون مسلمانان خطاکار رفتار کن)» (قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللّهِ، فَبِأَىِّ الْمَنَازِلِ أُنْزِلُهُمْ عِنْدَ ذلِکَ؟ أَبِمَنْزِلَةِ رِدَّةِ(11)، أَمْ بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةِ؟ فَقَالَ: «بِمَنْزِلَةِ فِتْنَةِ»).با توجه به اين که اين افراد ظاهراً دو اصل اساسى دين (توحيد و نبوّت) را قبول داشتند و انحراف شديد آن ها در برنامه هاى عملى بود; حتى ضروريات دين را به ظاهر انکار نمى کردند و مخالفت هاى خود را در پوشش عناوين حلال به اصطلاح انجام مى دادند; لذا حکم ارتداد بر آن ها جارى نمى شد و على(عليه السلام) هم هرگز با آنان همچون مرتد عمل نکرد.***نکته:رَگ، رَگ است اين آب شيرين، آب شور:آن چه پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در مورد فتنه و آزمون بزرگ در اين حديث بيان فرموده نه تنها در عصر حکومت على(عليه السلام) که در عصر ما نيز با تمام ويژگى ها خودنمايى مى کند. بسيارى از افراد، هنگامى که پاى مال و ثروت نامشروع به ميان مى آيد، گام هاى شان مى لغزد; خود را در صف مؤمنان مى پندارند; گويى بر خدا منّت مى نهند که مسلمانند و اميد به رحمت او دارند!و از همه بدتر ارتکاب گناهان بزرگ در پوشش هاى عناوين مباح و فريبنده يا به تعبير ديگر تقلّب نسبت به قانون يعنى از پوشش هاى ظاهراً قانونى براى فرار از واقعيت قانون استفاده مى کنند.امروز با چشم خود مى بينيم بسيارى از رباخواران به انواع حيله ها متوسّل مى شوند; گاه به اسم فروختن اسکناس به اسکناس; گاه از طريق «ضمّ ضميمه» يعنى شىء ارزانى را به مال مورد نظر ضميمه کردن و آن را به قيمت هاى گزاف فروختن; گاهى به نام کارمزد و گاه بيع شرط هاى دروغين يا حق العمل و پورسانت و جريمه ديرکرد و بهانه تورم و امثال اين عناوين کاذبه ربا را حلال مى شمرند و کار به جايى رسيده که تحقق حديث معروف پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را کاملا احساس مى کنيم که فرمود:«يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمانٌ لاَّ يَبْقَى أَحَدٌ إِلاَّ أَکَلَ الرِّبَا فَإِنْ لَمْ يَأْکُلْهُ أَصَابَهُ مِنْ غُبارِهِ(12); زمانى بر مردم مى رسد که ربا دامان همه را مى گيرد; حتى کسانى که از آن برکنارند گرد و غبارش بر دامانشان مى نشيند».به يقين، اين نوع مخالفت با قوانين الهى از مخالفت صريح و آشکار بدتر و خطرناک تر است; زيرا ممکن است به سرعت در جامعه فراگير شود، بى آن که به مانعى برخورد کند; در حالى که گناهان آشکار چنين نيست و در يک جامعه مذهبى با موانع زيادى برخورد مى کند. افزون بر اين، اين گونه فرار از قانون، گناه مضاعفى است; هم گناه رباخوارى است و هم رياکارى و بازى با احکام دين.به تعبير ديگر، در اين نوع فرار از قانون، تنها صورتى از قانون و حکم الهى باقى مى ماند; بى آن که محتوا و فلسفه آن وجود داشته باشد; مثلا تحريم رباخوارى به دليل مفاسد زيادى است که در نظام اقتصادى جامعه به وجود مى آيد و سبب فاصله طبقاتى و ثروتمندتر شدن ثروتمندان و فقيرتر شدن فقيران مى گردد; به همين جهت زشتى آن از زناى با محارم بيش تر شمرده شده و به جنگ با خدا معرفى شده است و در احاديث اسلامى، هفت نوع مفسده مختلف براى آن ذکر شده که در بحث ربا شرح داده ايم.(13)آيا با يک صورت سازى و مثلا اضافه کردن يک سير نبات يا يک قوطى کبريت با يک معامله سنگين ربوى، همه اين مفاسد حل مى شود؟!! هرگز! آيا به گفته مرحوم وحيد بهبهانى تمام مشکل در کلمه سحت و رباست؟ و تمام گناه ربا فقط به اين الفاظ بر مى گردد يا حکمتى در اين حکم بوده، که بايد ملحوظ شود؟!****پی نوشت:1. عنکبوت، آيات 1 - 2.2. «حيزت» از ماده «حيازت» است; اگر با «الى» متعدى شود به معناى رسيدن به چيزى است و اگر با «عن» متعدى شود، مانند خطبه مذکور به معناى نرسيدن به آن است.3. «وراء» گاه به معناى پشت سر و گاه به معناى پيش رو مى آيد.4. منظور از «نبيذ» ـ همان گونه که در روايات اهل بيت(عليهم السلام) وارد شده ـ اين است که پيغمبر(صلى الله عليه وآله) براى رفع سردى آب مدينه به ياران خود دستور داده بود، در ظرف هاى بزرگِ ذخيره آب، تعدادى خرما بيندازند (نه به گونه اى که آب مضاف شود) ولى بعداً گروهى از منافقان اين موضوع را بهانه کردند; مقدار زيادى خرما در آب مى ريختند; تخمير مى شد و شراب رقيقى به دست مى آمد و مى خوردند!5. بحارالانوار، جلد 32، صفحه 243.6. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 206.7. همان.8. «سحت» در اصل به معناى جداکردن پوست چيزى است، سپس به هر مال نامشروعى مخصوصاً «رشوه» اطلاق شده است; زيرا اين گونه اموال، صفا و طراوت و برکت را از انسان دور مى کند; همان گونه که درخت پوست کنده پژمرده مى شود.9. حجرات، آيه 17.10. به کتاب کافى، جلد 6، صفحه 416، حديث 3 مراجعه کنيد.11. «ردّة» (بر وزن مکّه) به معناى يک بار بازگشت از چيزى است و «ردّة» (بر وزن فتنه) به معناى ارتداد و بازگشت از دين است. در خطبه مذکور معناى دوّم مورد نظر است.12. مستدرک الوسائل، جلد 13، صفحه 333.13. به کتاب «ربا و بانکدارى» تأليف «آية الله العظمى مکارم شيرازى» مراجعه کنيد. 
شرح علامه جعفری«و قام اليه رحل فقال: يا امير المومنين، اخبرنا عن الفتنه و هل سالت رسول الله (ص) عنها؟ فقال عليه‌السلام: انه لما انزل الله سبحانه، قوله: (الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون) علمت ان الفتنه لا تنزل بنا و رسول الله صلي الله عليه و آله بين اظهرنا، فقلت: يا رسول الله، ما هذه الفتنه التي اخبرك الله تعالي بها؟ فقال: (يا علي، ان امتي سيفتنون من بعدي.) فقلت: يا رسول الله، او ليس قد قلت لي يوم احد حيث استشهد من استشهد من المسلمين و حيزت عني الشهاده، فشق ذلك علي، فقلت لي؟) ابشر، فان الشهاده من ورائك؟) فقال لي: (ان ذلك لكذلك، فكيف صبرك اذن؟) فقلت: يا رسول الله ليس هذا من مواطن الصبر و لكن من مواطن البشري و الشكر». (در اين هنگام مردي از جاي برخاست و گفت: يا اميرالمومين، درباره‌ي فتنه ما را آگاه فرما و آيا از رسول خدا (ص) درباره‌ي فتنه سوال نموده‌ايد؟ آن حضرت فرمود: هنگامي كه خداوند سبحان اين آيه (الم احسب الناس ان يتركوآ ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون) را نازل فرمود، من دانستم مادامي كه رسول خدا (ص) در ميان ما است، فتنه بر ما نازل نمي‌گردد. پس گفتم: يا رسول الله چيست آن فتنه‌اي كه خدا آنرا به شما خبر داده است؟ فرمود: يا علي، امت من بعد از من دچار فتنه مي‌گردند. عرض كردم يا رسول الله، آيا در جنگ احد، هنگامي كه جمعي از مسلمانان شهيد گشتند و من از شهادت بي‌نصيب ماندم و اين پيشامد براي من سخت شد، مگر به من نفرمودي: (بشارت باد ترا به شهادت در آينده؟) فرمود: آري، چنين است، در آن هنگام چگونه تحمل خواهي كرد؟ عرض كردم يا رسول الله، چنين حادثه‌اي جاي صبر و شكيبايي نيست، بلكه از موارد صبر و شكر است).توضيحي درباره‌ي جمله‌ي اميرالمومنين (ع): من دانستم تا پيامبر (ص) در ميان ما است، فتنه‌اي بوجود نمي‌آيد:گفته شده است كه از آيه‌ي شريفه (احسب الناس ان یترکوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون) (آيا مردم گمان مي‌كنند كه رها شوند تا بگويند: ما ايمان آورديم و آنان آزمايش نشوند.) مطلب فوق (تا پيامبر (ص) در ميان مسلمانان است، فتنه‌اي به وجود نمي‌آيد) استفاده نمي‌شود، بنابراين، ماخذ علم اميرالمومنين به مطلب مزبور چه بوده است؟ ابن ابي‌الحديد در تفسير مطلب مي‌گويد: اميرالمومنين (ع) از آيه (و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم) (و خداوند آنان را عذاب نمي‌كند مادامي كه تو در ميان آنان هستي.) استفاده كرده است. ولي همانگونه كه ديگر شارحان نهج البلاغه متذكر شده‌اند، لازمه‌ي آيه شريفه آزمايش، عدم وقوع فتنه در ايام حيات رسول خدا (ص) نمي‌باشد، بلكه بر مبناي روايتي كه مرحوم فيض كاشاني نقل كرده كه در موقع نزول آيه‌ي آزمايش پيامبر اكرم (ص) فرمود: چاره‌اي از وقوع فته بعد از پيامبر براي امتش نيست تا راستگو از دروغگو تفكيك گردد … و علم اميرالمومنين (ع) مستند به آن فرموده‌ي پيامبر مي‌باشد.مباحث مربوط به (فتنه‌ها و آشوبها و آزمايشها و حوادث) در موارد زير مطرح شده است: ج 3، ص 80 تا 88 و از ص 99 تا ص 108 و از ص 318 تا ص 324 و ج 9، ص 209 تا ص 210 و ج 15، از ص 55 تا 56 و ج 16، از ص 301 تا 310 و ج 18، از ص 120 تا 121.يا رسول الله، شهادت تلخ نيست كه نيازي به صبر و تحمل داشته باشد بلكه موجب بشارت و سپاسگزاري است. آنان كه ره عشق گزيدند همه در كوي حقيقت آرميدند همه در معركه‌ي دو كون فتح از عشق است هر چند سپاه او شهيدند همه منسوب به صدرالمتالهين آنانكه درباره‌ي ارزشهاي والاي انساني مي‌انديشند و اظهارنظر مي‌كنند، حتما مي‌دانند يا بايد بدانند كه شهادت (آگاهانه و با كمال اختيار دست از حيات شستن و وداع با همه‌ي علائق و آرزوها، و گسيختن از جهان هستي زيبا و پرشكوه) در راه آرمانهاي اعلا يكي از باعظيمت ترين امتيازات حيات است، زيرا انديشيدن و اراده و تصميم و اقدام درباره‌ي مرگ كاملا اختياري و آگاهانه در قلمرو خود حيات صورت مي‌گيرد. پس براي شناخت حقيقت حيات و جان آدمي و شخصيت مدير حيات و موت قطعا بايد پديده‌ي شهادت مورد بررسي و دقت جدي قرار بگيرد. در موارد ذيل مباحث شهادت تا حدودي بررسي شده است مراجعه فرماييد: ج 5، از ص 54 تا ص 60 و از ص 73 تا ص 80 و ج 6، از ص 3 تا ص 27.****«يا علي ان القوم سيفتنون باموالهم و يمنون بدينهم علي ربهم و يتمنون رحمته، و يامنون سطوته و يستحلون حرامه بالشبهات الكاذبه، و الاهواء الساهيه، فيستحلون الخمر بالنبيذ و السحت بالهديه و الربا بالبيع. قلت: يا رسول الله، فباي المنازل انزلهم عند ذلك؟ ابمنزله رده ام بمنزله فتنه؟ فقال: بمنزله فتنه». (يا علي، اين مردم در آينده در اموال خود دچار فتنه گردند و درباره‌ي ديني كه پذيرفته‌اند به خدا منت گذارند و رحمت او را آرزو كنند و از غضب او خود را در امن و امان بينند و حرام او را حلال تلقي كنند- بوسيله شبهه‌هاي دروغين و هوي‌هاي غافلگير. شراب را بعنوان آب جو حلال شمارند و رشوه‌ي پليد را هديه ناميده و حلالش پندارند. رباخواري كنند و نام آنرا خريد و فروش گذارند! عرض كردم يا رسول الله در چنان موقع آنرا در چه منزلتي قرار بدهم، آيا بمنزله‌ي ارتداد يا به منزله‌ي فتنه و آشوبزدگي؟ رسول خدا فرمودند: بمنزله‌ي فتنه و آشوبزدگي.)موارد فتنه و آشوبزدگي: 1- مالداري و مال‌پرستي و تكاثر كه متاسفانه موجب اختلاف و فاصله‌هاي بسيار ناگوار، ميان مردمي گشت كه در زمان پيامبر اسلام تنها به ضرورتهاي معيشت قناعت مي‌كردند و در يك آرامش و حالات روحي بسيار شايسته زندگي مي‌كردند. مالكيت ارزش واقعي خود را كه جنبه‌ي وسيله‌اي براي حيات اقتصادي مردم دارد، بخوبي دريافته بود. اين تكاثر بعدها چنان اختيار از دست عده‌اي از مالداران گرفت كه نه آيه‌ي «و الذين يكنزون الذهب و الفضه و لا ينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم» (و كساني را كه طلا و نقره را متراكم مي‌كنند و آنها را در راه خدا انفاق نمي‌كنند، به عذابي دردناك بشاره بده.) براي اصلاح حال آنان كارگر بود و نه آيه‌ي «ويل لكل همزه لمزه الذي جمع مالا و عدده. يحسب ان ماله اخلده كلا لينبذن في الحطمه و ما ادراك مالحطمه نار الله الموقده التي تطلع علي الافئده …» (واي بر هر عيبجوي طعنه‌زننده كه مال جمع مي‌كند و آنرا مي‌شمارد و گمان مي‌كند مال او براي او جاوداني خواهد بود نه هرگز، آنان در سراي ابديت به حطمه انداخته خواهند شد و تو چه مي‌داني حطمه چيست؟ آتش شعله‌ور خداوندي است كه به مغز درون دلها سر مي‌كشد.) در آنان اثري ايجاد مي‌كرد و نه الهاكم التكاثر، حتي زرتم المقابر (متراكم ساختن اموال شما را مشغول ساخت تا گورها را ديدار كرديد) و نه «انفقوا في سبيل الله و لا تلقوا بايديكم الي التهلكه» (و انفاق كنيد در راه خدا و خود را با دست خود به هلاكت نيندازيد) و نه مشاهده‌ي نتايج فاسدكننده‌ي فرد و اجتماع كه قابل مشاهده‌ي هر انسان آگاه بود. مگر اين اصل- ساقي بجام عدل بده باده تا گدا غير نياورد كه جهان پر بلا كند حافظ فراگير همه‌ي دوران‌هاي تاريخ اقتصادي بشر نبوده است؟! مگر ابوذر، حكام زمان خود مانند معاويه‌ها را تذكرات نمي‌داد. 2- حماقت ناشي از خودخواهي كوته بينانه (منت گذاشتن به خدا و پيغمبر كه ما مي‌خواهيم انسان شويم)!! به دين اسلام گرويده بودند، ولي به خدا و پيامبر منت مي‌گذاشند!! «يمنون عليك ان اسلموا قل لا تمنوا علي اسلامكم بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان ان كنتم صادقين». (بر تو منت مي‌گذارند كه اسلام آورده‌اند! بگو اسلامتان را بر من منت نگذاريد، بلكه خدا بر شما منت مي‌گذارد كه شما را به ايمان هدايت كرده است اگر راستگو باشيد.) آيا اعجازي بالاتر از اينكه يك انسان كامل در ميان جمعي با داشتن باعظمت ترين اخلاق زندگي كند و آن جمع گرويدن به اصول و ارزشهاي والاي انساني را به رخ آن انسان بكشند و به او منت گذارند كه ما وارد گروه تو شديم! يعني ما به خاطر تو و براي اينكه سخن تو را به زمين نيندازيم، خودمان را آماده‌ي پذيرش اسلام تو كرديم! چشم باز و گوش باز و اين عما! حيرتم از چشم‌بندي خدا... 3- فقط خداوند براي من خودخواه و ستمكار رحيم و مهربان است و بس! او از گناهان و جناياتي كه ما مرتكب مي‌شويم چشم‌پوشي خواهد كرد، زيرا او رحيم است و بس! و حق‌كشي‌ها و فسادهائي كه در روي زمين به راه مي‌اندازيم انتقام نخواهد كشيد، زيرا او رحيم و مهربان است! ما مي‌توانيم، بلكه جانهاي آدميان را اسباب بازي خودخواهي خود قرار بدهيم، زيرا خدا كريم و رحيم است! چه وقاحتي بالاتر از اينكه رحمت خدا را با تمام بي‌شرمي شامل حال گنهكاران و جنايتكاران و پايمال‌كنندگان حقوق انسانها و عوامل فساد در روي زمين بدانيم ولي آن مردم مظلوم و بينوا كه مورد جنايت واقع شده‌اند و حقوقشان پايمال گشته است و در زير عوامل مرگبار فساد متلاشي و نابود شده‌اند، مشمول لطف و رحمت الهي نشوند! اگر چنين بود كه صدها آيات در قرآن مجيد هماهنگ با حكم بديهي عقل و دريافت مستقيم و شهود وجداني فرياد نمي‌زند - «كل نفس بما كسبت رهنيه» (هر نفسي در گرو اندوخته‌هاي خويشتن است.) «فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم» (هر كس بر شما تعدي كرد. مانند همان تعدي را براي او وارد كنيد.) «انه لا يفلح الظالمون» (ستمكاران رستگار نخواهند شد.)اين هم يكي از اشكال خطرناك خودخواهي است كه همه‌ي وقاحتها و ستمكاري‌ها و حق‌كشي‌ها را با رحمت الهي، مي‌پوشانند و خود را از كيفرهاي آنها بركنار تلقي مي‌كنند و اما اينكه همين رحمت و فيض و كرم و عنايت خداوندي شامل حال آن بينوايان و مستضعفان نيز بوده است كه آنان را از نعمت عظماي حيات و استعدادها و محبتها و آرزوها، مخصوصا از نعمت الهي كمال‌جويي برخوردار فرموده است، ولي همه‌ي اين عظمتها و امتيازها دستخوش آن وقاحتها شده و ستمكاري‌ها و حق‌كشي‌ها فراموش گشته است! 4- حرام را حلال و حلال را حرام خواهند كرد! در اين تبهكاريهاي زشت، هرگز اعتراف نخواهند كرد: ما حلال را حرام و حرام را حلال كرديم. نه هرگز، زيرا آنان هوشيارتر و حيله‌گرتر از آنند كه خود را با كمال صراحت روياروي عقول و وجدانها و عقائد و تكاليف صريح دين قرار بدهند. الف- آب جو مسكر را كه از مصاديق خمر است، با نام آب جو حلالش خواهند كرد! مگر با تغيير الفاظ مي‌توان موضوع و حكمش را ناديده گرفت! واقعيات و روابط آنها و حقائق و مختصات آنها در جهان هستي، همانگونه كه از علم و جهل و شك و گمان پيروي نمي‌كنند، همچنان با الفاظي كه ما آنها را ارائه مي‌كنيم هيچ تفاوتي نخواهند كرد. 5- رشوه ي پليد را هديه خواهند ناميد! اين كار زشت چنان شايع شده بود كه حتي با اين كار به سراغ علي بن ابيطالب عليه‌السلام نيز رفتند: در آخر داستان برادرش عقيل بن ابيطالب كه اصرار مي‌كرد: بيش از سهم مشروعش از بيت‌المال، دريافت نمايد، مي‌فرمايد: (و شگفت‌انگيزتر از اين داستان (قضيه‌ي عقيل) اينكه شب هنگام كسي به ديدار من آمد، چيزي پوشيده در ظرفش آورده بود كه معجوني در آن بود من از اين كار ناراحت شدم آنچنان كه زهرمار يا آنچه كه آنرا استفراغ نمايد، ناگوار است. به او گفتم: آيا صله است يا زكاتست يا صدقه؟ اين بر ما خاندان پيامبر حرام است. آن شخص گفت: نه اينست و نه آن، بلكه هديه‌ايست كه تقديم مي‌كنم. به او گفتم: مادران به ماتمت بنشينند، آيا (با تغيير كلمه) به فريفتن من آمده‌اي؟! آيا مغزت آشفته يا ديوانه‌اي يا سرسام مي‌گويي؟ 6- رباخواري خواهند كرد به نام خريد و فروش: يكي از آن موارد كه بازي با الفاظ نقش بزرگي در دگرگون ساختن موضوع و حكم، بازي كرده است و هنوز هم اين نقش را به عهده دارد، ربا است. بعنوان مثال يكي به ديگري مبلغي قرض مي‌دهد، براي آنكه بهره گرفتن از آن را مشروع جلوه دهند، مي‌گويد: من اين مبلغ را به تو فروختم! در صورتيكه پول رايج در يك جامعه، دو مختص ذاتي دارد: 1- وسيله‌ي تبادل كار با كار و كالا با كالا و كار با كالا و كالا با كار. 2- بيان‌كننده‌ي مقدار كار و كالايي است كه صاحب پول مي‌تواند در مقابل آن پول از جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كند، دريافت نمايد. و اينكه بعضي از حيله‌هاي شرعي در بعضي از روايات بعنوان فرار از حرام به حلال، تجويز شده است، قطعا بايد به موارد اضطرار حمل شود، و الا بقول استاد و محقق عاليقدر وحيد بهبهاني، خداوند تنها از آوردن سه حرف (ر)، (ب)، و (ا) به زبان رضايت ندارد! زيرا اگر حيله‌هاي مزبور تجويز گردد، هيچ موردي براي تحقق ربا موضوعا و حكما نمي‌ماند. آري، عزيزان، اينست بازي الفاظ با پديده‌ي پول در تاريخ بشري كه توانايي بي‌ارزش ساختن هر موجود باارزش و باارزش ساختن هر چيز بي‌ارزش را دارا است! بار ديگر بگوييم و فرياد بكشيم:راه هموار است و زيرش دامها          قحطي معني در ميان نامهالفظها و نامها چون دامهاست          لفظ شيرين ريگ آب عمر ماست 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امّا گفتار آن بزرگوار در باره آنچه از پيامبر اكرم (ص) پرسش فرموده و پاسخ پيامبر (ص) به او:بسيارى از محدّثان از طريق آن حضرت از رسول گرامى (ص) روايت كرده اند كه به او فرموده است: خداوند جهاد با فتنه گران را بر تو واجب ساخته است چنان كه جهاد با مشركان را بر من واجب كرده است. امام (ع) فرمود: من گفتم اى پيامبر خدا اين چه فتنه اى است كه جهاد در برابر آن بر من واجب شده است؟ فرمود: اين فتنه را گروهى پديد مى آورند كه بر يگانگى خدا و پيامبرى من گواهى مى دهند، امّا با سنّت من مخالفت مى كنند، گفتم اى پيامبر خدا به چه حجّتى با آنها بجنگم در حالى كه همان گونه كه من اقرار به شهادتين دارم آنها نيز شهادت مى دهند، فرمود: به دليل بدعتهاى آنها در دين و مخالفت آنها در اين امر،گفتم اى پيامبر خدا تو مرا به فوز شهادت وعده داده اى از خداوند بخواه در آن شتاب فرمايد و آن را در پيش روى خودت مقدّر گرداند. پيامبر (ص) فرمود: در اين صورت چه كسى با ناكثان و قاسطان و مارقان كارزار مى كند؟ آگاه باش كه من به تو وعده شهادت داده ام و شهيد خواهى شد بر فرق سرت شمشير زده مى شود و از خون آن محاسنت خضاب خواهد شد. در اين هنگام شكيبايى تو چگونه خواهد بود، گفتم اى پيامبر خدا اين از موارد صبر نيست بلكه جاى شكر و سپاس است. فرمود: آرى درست است پس خود را براى مبارزه با دشمنان آماده كن زيرا مورد خصومت و دشمنى هستى، گفتم اى پيامبر خدا كاش اندكى روشنتر بيان مى كردى. فرمود: همانا امّتم پس از من مورد فتنه و آزمايش قرار مى گيرند، قرآن را تأويل و به رأى خود عمل مى كنند، شراب را نبيذ، و حرام را هديّه و ربا را داد و ستد خوانده و حلال مى شمارند. كتاب خدا تحريف مى شود و سخنان گمراه كننده غلبه مى يابد. پس در اين هنگام تو پلاس خانه خود باش تا اين كه امر بر عهده تو افتد و هنگامى كه تو آن را عهده دار شوى دلها جوشان و نگران شود، و اوضاع بر ضدّ تو دگرگون گردد، پس در اين موقع طبق تأويل قرآن به نبرد پرداز همان گونه كه مطابق تنزيل آن جنگيده اى، زيرا اوضاع اخير آنها با احوال نخستين آنان تفاوتى ندارد.گفتم اى پيامبر خدا اين فتنه زدگان را چه منزلت و حكمى است، فريب خوردگانند يا مرتدّ و از دين برگشتگان فرمود: اينها دستخوش فتنه و آزمايش شده و در آن حيران و سرگردان مى مانند تا اين كه عدالت آنها را فرا گيرد، گفتم اى پيامبر خدا عدالت به وسيله ما به آنها مى رسد يا به دست غير از ما فرمود به دست ما، زيرا عدالت توسّط ما آغاز شده و در پايان نيز به وسيله ما برقرار خواهد شد، و به واسطه ما خداوند دلها را پس از شرك، الفت و نزديكى خواهد داد، گفتم سپاس خداوند را بر نعمتهايى كه به ما بخشيده است.در اين خطبه مطلب مبهمى كه لازم به توضيح باشد نيست، جز آن جا كه فرموده است: «اين از موارد صبر نيست بلكه جاى شكر و سپاس است» زيرا چنان كه در صفحات پيش دانسته شده صبر و شكر دو در از درهاى بهشت و دو مقام از مقامات سالكان الى اللّه است همچنين مى دانيم كه مقام شكر بالاتر از مقام صبر است، و آن حضرت كه پيشواى عارفان و سرور خداشناسان پس از سيّد رسولان است (ص) سزاوارتر است به اين كه در سخنان گهربار خود به اين مطلب اشاره فرمايد.امّا خبرهاى پيامبر خدا (ص) به اين كه مردم در اموال خود آزمايش خواهند شد، و به دين خود بر پروردگارشان منّت مى نهند، و رحمت او را آروز مى كنند، و از خشم او خود را ايمن مى بينند و ساير آنچه خبر داده تا «... بالبيع» همه امورى است كه در زمان ما و از قرنهايى پيش تا كنون مشهود بوده و هست، و اين كه امام (ع) پرسيده است اين مردم به منزله فريب خوردگان يا در حكم مرتدّان و از دين برگشتگانند، براى اين است كه بر اقرار به شهادتين باقى هستند هر چند بر اثر شبهات و لغزشهايى كه پرده بر ديده باطن آنها كشيده محرّمات الهى را چنان كه گفته شد مرتكب مى شوند. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 284 و قام إليه رجل فقال أخبرنا عن الفتنة و هل سألت عنها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال عليه السّلام:لمّا أنزل اللّه سبحانه قوله:- الم أ حسب النّاس أن يتركوا أن يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون- علمت أنّ الفتنة لا تنزل بنا و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بين أظهرنا، فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الفتنة الّتي أخبرك اللّه بها؟ فقال: يا عليّ إنّ أمّتي سيفتنون من بعدي، فقلت: يا رسول اللّه أ و ليس قد قلت لي يوم أحد حيث استشهد من استشهد من المسلمين و حيزت عنّي الشّهادة فشقّ ذلك عليّ فقلت لي: أبشر فإنّ الشّهادة من ورائك، فقال لي: إنّ ذلك لكذلك فكيف صبرك إذا؟ فقلت: يا رسول اللّه ليس هذا من مواطن الصّبر و لكن من مواطن البشرى و الشكر، و قال يا عليّ: إنّ الأمّة سيفتنون بعدي بأموالهم، و يمنّون بدينهم على ربّهم، و يتمنّون رحمته، و يأمنون سطوته، و يستحلوّن حرامه بالشّبهات الكاذبة، و الأهواء السّاهية، فيستحلوّن الخمر بالنّبيذ، و السّحت بالهديّة، و الرّبا بالبيع، فقلت: يا رسول اللّه فبأيّ المنازل أنزلهم عند ذلك؟ أ بمنزلة ردّة أم بمنزلة فتنة؟ فقال: بمنزلة فتنة. (32011- 31679)الاعراب:قال في الكشّاف: الحسبان لا يصحّ تعلّقه بمعانى المفرد و لكن بمضامين الجمل، ألا ترى أنّك لو قلت حسبت زيدا و ظننت الفرس لم يكن شيئا حتّى تقول حسبت زيدا عالما و ظننت الفرس جوادا، لأنّ قولك زيد عالم أو الفرس جواد كلام دالّ على مضمون فأردت الأخبار عن ذلك المضمون ثابتا عندك على وجه الظنّ لا اليقين، فلم تجد بدّا في العبارة عن ثباته عندك على ذلك الوجه من ذكر شطرى الجملة مدخلا عليهما فعل الحسبان حتّى يتمّ لك غرضك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 285 فان قلت: فأين الكلام الدّالّ على المضمون الذي يقتضيه الحسبان في الآية؟قلت: هو قوله: أن يتركوا أن يقولوا آمنّا و هم لا يفتنون، و ذلك لأنّ تقديره أحسبوا تركهم غير مفتونين لقولهم آمنّا فالتّرك أوّل مفعولي حسب، و لقولهم آمنّا هو الخبر، و انا غير مفتونين فتتمّة التّرك لأنّه من التّرك الّذي هو بمعنى التّصيير كقوله: فتركته جزر السّباع ينشنه، ألا ترى أنّك قبل المجيء بالحسبان تقدر أن تقول تركهم غير مفتونين لقولهم آمنّا على تقدير حاصل و مستقرّ قبل اللّام فان قلت: أن يقولوا هو علّة قولهم غير مفتونين فكيف يصحّ أن يكون خبر مبتدأ؟قلت كما تقول: خروجه لمخافة الشرّ و ضربه للتّأديب، و قد كان التأديب و المخافة في قولك خرجت مخافة الشّر و ضربته تأديبا تعليلين و تقول أيضا: حسبت خروجه لمخافة الشرّ و ظننت ضربه للتأديب، فتجعلهما مفعولين كما جعلتهما مبتدأ و خبرا.و الهمزة في قوله عليه السّلام: أو ليس قد قلت، للاستفهام التّقريرى كما في قوله تعالى: أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ  و المقصود به حمل المخاطب على الاقرار بما دخله النّفىالمعنى: قال السّيّد (ره) (و قام إليه رجل فقال أخبرنا عن الفتنة) الظّاهر أنّ الّلام فيها للعهد و تكون الاشارة بها إلى فتنة معهودة سبق ذكرها في كلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و في الكتاب العزيز في الآية الآتية وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً» و غيرهما، و الفتنة تكون لمعان شتّى من الابتلاء و الامتحان و الاضلال و العذاب و الفضيحة و الكفر و الاثم و اختلاف النّاس في الآراء و نحوها.و لمّا كان خطابه عليه السّلام بذلك الكلام لأهل البصرة حسبما نبّه السّيّد في عنوانه فبقرينة مساق الكلام يحتمل أن يكون استخبار السّائل عن موضوع الفتنة ليفهم أنّ فتنة أهل البصرة هل هى داخلة في الفتنة الّتي أخبر اللّه بها و رسوله، و أن يكون عن حكمها.و يشعر بالأوّل جوابه للسّائل بما ينقله عن رسول اللّه من قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا عليّ إنّ امّتي صيفتنون من بعدي، و قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أيضا: يا عليّ إنّ القوم سيفتنون بعدي.و يشعر بالثّاني آخر كلامه عليه السّلام أعني قوله: فقلت يا رسول اللّه فبأيّ المنازل انزلهم عند ذلك أ بمنزلة ردّة أم بمنزلة فتنة فقال: بمنزلة فتنة.فعلى الاحتمال الأوّل يكون معنى قوله (و هل سألت عنها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم)هل سألت عن معنيها ليتبيّن المراد بها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 292 و على الاحتمال الثّاني فالمعنى هل سألت عن حكمها عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ليعلم أنّ المفتونين مرتدّون أم لا (فقال عليه السّلام) في جواب المستخبر. (لمّا أنزل اللّه سبحانه قوله  الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ  قال في الكشّاف في تفسير الآية: الفتنة الامتحان بشدايد التّكاليف من مفارقة الأوطان و مجاهدة الأعداء و ساير الطّاعات الشّاقّة و هجر الشّهوات و الملاذّ، و بالفقر و القحط و أنواع المصائب في الأنفس و الأموال، و بمصابرة الكفار على اذاهم و كيدهم و ضرارهم، و المعنى أحسب الّذين أجروا كلمة الشّهادة على ألسنتهم و أظهروا القول بالايمان أنّهم يتركون لذلك غير ممتحنين، بل يمتحنهم اللّه بأنواع المحن و ضروب البلا حتّى يبلو صبرهم و ثبات أقدامهم و صحّة عقايدهم و خلوص نيّاتهم ليتميّز المخلص من غير المخلص و الرّاسخ في الدّين من المضطرب و المتمكّن من العابد على حرف، انتهى.أقول: و بنحو ذلك فسّره غير واحد من علماء التّفسير، و محصّله أنّ المراد بالفتنة الامتحان و الابتلاء في النّفس و المال.و رواه الطبرسي في مجمع البيان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: معنى يفتنون يبتلون في أنفسهم و أموالهم، و المستفاد من غير واحد من الأخبار الآتية أنّ المراد بها خصوص الامتحان بالولاية، و اليه يرجع ما أجاب به أمير المؤمنين عليه السّلام هنا للسائل المستخبر، و لا تنافي بين المعنيين إذ الأوّل تنزيله و الثاني تأويله و لا غبار عليه و إنّما الاشكال في قوله (علمت أنّ الفتنة لا تنزل بنا و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بين أظهرنا) لظهور أنّ الآية لا دلالة فيها على عدم نزول الفتنة بهم مع كون الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بينهم فمن أين علم أمير المؤمنين عليه السّلام ذلك، و قد تنبّه لذلك الشّارح المعتزلي و أجاب عنه بما لا يعبأ به حيث قال:فان قلت: فلم قال عليه السّلام علمت أنّ الفتنة لا تنزل بنا و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بين أظهرنا؟. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 293 قلت: لقوله تعالى: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ» آه و أنت خبير بما فيه.أمّا أوّلا فلأنّ هذا الجواب كما ترى مبنيّ على جعل الفتنة في الآية بمعنى العذاب، و قد علمت أنّ كلام أمير المؤمنين في هذا المقام ناظر إلى كونها بمعنى الامتحان بالولاية و التنافي بين المعنيين ظاهر.و أمّا ثانيا فلأنّا بعد الغضّ عمّا ذكرنا نقول إنّ قوله: علمت، جواب لما و هو يفيد أنّ منشأ علمه بعدم نزول الفتنة هو قوله: الم أَ حَسِبَ النَّاسُ  الآية، لا قوله: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ» ، و العلم بعدم نزول العذاب من الآية الثّانية لا يلازم حصول العلم من الآية الأولى على ما هو مقتضى ظاهر كلامه عليه السّلام.و الّذي عندي في رفع ذلك الاشكال أنّه عليه السّلام علم ذلك حين نزول الآية باعلام النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقد روى في الصّافي عنه عليه السّلام أنّه لما نزلت هذه الآية قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا بدّ من فتنة تبتلى به الأمّة بعد نبيّها ليتعيّن الصّادق من الكاذب، لأنّ الوحى قد انقطع و بقى السّيف و افتراق الكلمة إلى يوم القيامة.فانّ هذه الرّواية ككثير من الرّوايات الآتية صريحة في أنّ نزول الفتنة إنّما يكون بعد النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فحصل بذلك العلم له عليه السّلام بأنّها لا تنزل مع كونه بين أظهرهم.و لمّا كان ذلك الاخبار من النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين نزول الآية صحّ بذلك الاعتبار قوله عليه السّلام: لمّا أنزل اللّه قوله  الم* آه علمت إلى قوله (فقلت يا رسول اللّه ما هذه الفتنة التيّ أخبرك اللّه بها فقال يا عليّ انّ امّتى سيفتنون من بعدى) و هذا الجواب من النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم له عليه السّلام و إن كان مجملا لم يصرّح فيه بانّ افتتان الامّة بعده صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بما ذا إلّا أنّه عليه السّلام قد فهم منه أنّ مراده صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منه الافتتان به عليه السّلام و امتحانهم بولايته.و فهمه عليه السّلام ذلك منه إمّا من باب سرّ الحبيب مع الحبيب أو بقرينة تصريحه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به في غيره، فقد روى في غاية المرام عن ابن شهر اشوب عن أبي طالب الهروي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 294 باسناده عن علقمة و أبي أيّوب أنّه لمّا نزل ألم أحسب النّاس الآيات، قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعمّار: إنّه سيكون من بعدى هناة حتّى يختلف السّيف فيما بينهم و حتّى يقتل بعضهم بعضا و حتّى يتبرّء بعضهم من بعض، فاذا رأيت ذلك فعليك بهذا الأصلع عن يميني عليّ بن أبي طالب، فان سلك النّاس كلّهم واديا فاسلك وادى علىّ و خلّ عن النّاس، يا عمّار إنّ عليّا لا يردّك عن هدى و لا يردّك إلى ردى، يا عمّار طاعة علىّ طاعتي و طاعتي طاعة اللّه.و فيه عنه من طريق العامّة أيضا في قوله  الم «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ»  قال عليّ عليه السّلام يا رسول اللّه ما هذه الفتنة؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:يا عليّ بك و أنك المخاصم فأعدّ للخصومة.و فيه عن محمّد بن العباس مسندا عن الحسين بن عليّ عن أبيه صلوات اللّه عليهم أجمعين قال: لما نزلت: الم أَ حَسِبَ النَّاسُ  الآية قال: قلت يا رسول اللّه ما هذه؟قال: يا على إنّك مبتلى بك و أنت مخاصم فأعدّ للخصومة.و عن محمّد بن العباس قال: حدّثنا أحمد بن هودة عن إبراهيم بن إسحاق عن عبد اللّه بن حماد عن سماعة بن مهران قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ذات ليلة في المسجد، فلمّا كان قرب الصّبح دخل أمير المؤمنين عليه السّلام فناداه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال يا عليّ، فقال: لبيّك قال: هلمّ إليّ، فلمّا دنى منه قال: يا عليّ بت اللّيلة حيث تراني و قد سألت ربّي ألف حاجة فقضيها لي و سألت لك ربّي أن يجمع لك امّتى من بعدي فأبى عليّ ربّي فقال: الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. و هذه الرّوايات و ما بمعناها «1» ممّا لم نوردها خوف الاطالة كما ترى______________________________ (1) مثل ما رواه في غاية المرام من تفسير العياشى باسناده عن عبد الرحمن بن سالم عن الصادق (ع) في قوله تعالى  وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً قال (ع) أصاب الناس فتنة بعد ما قبض اللّه نبيّه (ص) حتّى تركوا عليّا و بايعوا غيره، و هى الفتنة الّتي فتنوا بها، و قد أمرهم رسول اللّه باتباع علىّ و الأوصياء من آل محمد (ص).و فيه عن العياشي باسناده عن اسماعيل السرى عنه (ع) في هذه الآية قال: أخبر أنهم أصحاب الجمل.و فيه عن تفسير عليّ بن ابراهيم في هذه الآية قال: نزلت في طلحة و الزبير لما حاربوا أمير المؤمنين و ظلموه، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 295 صريحة في الدلالة على أنّ الافتتان بعده صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّما هو بولاية أمير المؤمنين عليه السّلام فهى رافعة للاجمال في الجواب المرويّ في المتن مبنيّة لكون مراد النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بقوله: إنّ امّتي سيفتنون من بعدي افتتانهم بها و امتحانهم به عليه السّلام.و لمّا كان ذلك مبعدا لما كان ينتظره عليه السّلام و يرجوه من شهادته الّتي بشرّ بها النبيّ و موهما لعدم تنجّز ما بشّر به و مفيدا لعدم حصوله في زمان النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و حال حياته و كان فيه خوف فوت المطلوب لا جرم أعاد عليه السّلام السّؤال تحصيلا لاطمينان القلب كما سأل إبراهيم ربّه بقوله: كيف تحيى الموتى فقال عليه السّلام (فقلت أ و ليس قد قلت لي يوم أحد حيث استشهد من استشهد من المسلمين و حيزت) أى منعت (عنّي الشهادة فشقّ ذلك علىّ فقلت لي: ابشر فانّ الشّهادة من ورائك؟ فقال لي: إنّ ذلك كذلك) يعني أنّ الشهادة واقعة لا محالة و إن لم تكن في زماني و في مجاهداتك الّتي بين يديّ، هذا.و يجوز أن تكون الهمزة في قوله: أو ليس قد قلت، لم يرد بها الاستفهام و التقرير، بل المراد بها الاستبطاء نظير ما قاله علماء البيان في مثل: كم دعوتك من أنّ الغرض به ليس السؤال و الاستفهام، بل المراد الاستبطاء و هو الوصف بالبطوء أى عدّ المتكلم المخاطب بطيئا في اجابة الدّعوة، و الغرض من الكلام الشّكاية عن بطوء الاجابة و الحثّ عليها.و معنى الاستبطاء فيما نحن فيه وصف ما قاله النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ما بشّر به من الشهادة بالبطوء و الشّكاية من تأخيره فانّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما أخبر بأنّ الامة سيفتنون بعده أحبّ عليه السّلام أن لا يبقى إلى زمان تلك الفتنة فقال ذلك الكلام استبطاء للشهادة فافهم جيدا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 296 ثمّ أراد النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الابانة عن علوّ همّته عليه السّلام و الافصاح عن ثبات قدمه في جنب اللّه فقال (فكيف صبرك إذا) يعني إذا ظفرت بالشهادة (فقلت يا رسول اللّه ليس هذا من مواطن الصّبر و لكن من مواطن البشرى و الشّكر) يعني أنّ الصبر عبارة عن تحمل المشاقّ و المكروه و هو إنّما يتصوّر في حقّ المحجوبين عن اللّه المنهمكين في لذّات الدّنيا و الغافلين عن لذّات الآخرة، فانهم يكرهون الموت و يفرّون منه و يحذرون من الشّهادة، و أمّا أولياء الدّين و أهل الحقّ و اليقين فغاية غرضهم الخروج من هذه القرية الظّالم أهلها و الفوز بلقاء الحقّ و النّيل إلى رضوانه فالموت لمّا كان وسيلة للوصول إليه فهو أحبّ إليهم من كلّ شيء، و لذلك كان عليه السّلام يقول غير مرّة: و اللّه لابن أبي طالب آنس بالموت من الطّفل بثدى امّه، و لمّا كان حصول الموت بالقتل و الشّهادة من أعظم القربات و أفضل الطّاعات كانوا مستبشرين به و شاكرين على وصول تلك النعمة العظيمة، و إليه ينظر قوله عليه السّلام في الكلام المأة و الثّانية و العشرين، إنّ أكرم الموت القتل و الّذي نفس ابن أبي طالب بيده لألف ضربة بالسّيف أهون علىّ من ميتة على فراش.ثمّ عاد النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بعد الاشارة إجمالا إلى افتتان الامة من بعده إلى شرح حال المفتونين و بيان أوصافهم تفصيلا (و قال يا عليّ إنّ الامّة سيفتنون بعدي بأموالهم) أى بقلّتها و كثرتها و باكتسابها من حلال أو حرام و بصرفها في مصارف الخير أو الشّر و باخراج الحقوق الواجبة منها و البخل بها و غير ذلك من طرق الامتحان (و يمنّون بدينهم على ربهم) كما منّ من قبلهم بذلك على ما حكى اللّه عنهم بقوله: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ»  (و يتمنّون رحمته و يأمنون سطوته) الأمن من سخط اللّه سبحانه كالإياس من رحمته من الكباير الموبقة، و أمّا تمنّى الرّحمة مع عدم المبالاة في الدّين فهو من صفة الجاهلين و قد روى عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: أحمق الحمقاء من اتبع نفسه هويها و تمنّي على اللّه.مبالغة (و يستحلّون حرامه بالشّبهات الكاذبة و الأهواء السّاهية) أى الغافلة و وصف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 297 الأهواء بها للمبالغة كما في قولهم: شعر شاعر، فانّ اتّباع الهوى لما كان موجبا للغفلة عن الحقّ صحّ اتّصافه به، و المراد أنّ استحلالهم للحرام بسبب متابعتهم لهوى أنفسهم الصّاد لهم عن الحقّ و الشّاغل بهم إلى الدّنيا.روى أبو حمزة عن أبي جعفر قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يقول اللّه عزّ و جلّ:و عزّتي و جلالي و كبريائي و نورى و علوّي و ارتفاع مكاني لا يؤثر عبد هواه على هواى إلّا شتّت عليه أمره و لبّست عليه دنياه و شغلت قلبه بها و لم اوته منها إلّا ما قدرت له و عزّتي و جلالي و عظمتي و نوري و علوّي و ارتفاع مكاني لا يؤثر عبد هواى على هواه إلّا استحفظته ملائكتى، و كفّلت السّماوات و الأرضين رزقه و كنت له من وراء تجارة كلّ تاجر، و أتته الدّنيا و هى راغمة.و أشار إلى تفصيل ما يستحلّونه من المحرّمات بقوله (فيستحلّون الخمر بالنّبيذ) الغالب في الخمر إطلاقه على الشّراب المتّخذ من العنب، و في النّبيذ استعمله في الشّراب المتّخذ من التّمر، و من ذلك نشأت شبهتهم حيث زعموا أنّ النّبيذ ليس بخمر فحكموا بحلّيته أى حلّية النّبيذ بتوهّم اختصاص الحرمة بالخمر فأوجب ذلك استحلالهم للخمر من حيث لا يشعرون.و قد ذمهم عليه السّلام على ذلك تنبيها على فساد ما زعموه و هو كذلك. «1» أما اولا فلمنع خروج النّبيذ من موضع الخمر، لأنّ الخمر عبارة عن كلّ ما يخمر العقل أى يستره و يغطّيه، فيشمل النّبيذ و غيره و إن كان استعماله في العصير العنبى اكثر.و يدلّ عليه ما رواه في الوسايل عن الكليني بسنده عن عبد الرّحمن بن الحجّاج عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الخمر من خمسة: العصير من الكرم و النّقيع من الزّبيب و البتع من العسل، و المرز من الشّعير، و النّبيذ من التّمر.و عن الكليني عن عامر بن السمط عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام قال: الخمر من خمسة أشياء: من التمر، و الزبيب، و الحنطة، و الشّعير، و العسل.______________________________ (1) يعنى أن ما زعموه فاسد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 298 و فيه أيضا عن ابن الشّيخ في أماليه باسناده عن النّعمان بن بشير قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: أيّها النّاس إنّ من العنب خمرا، و إنّ من الزبيب خمرا و إنّ من التّمر خمرا، و إنّ من الشّعير خمرا، ألا أيّها النّاس أنهاكم عن كلّ مسكر.و أما ثانيا فلمنع اختصاص حكم الحرمة بخصوص الخمر بعد تسليم عدم شموله للنّبيذ حقيقة، و ذلك لتعلّق الحكم بكلّ مسكر كما مرّ في الرّواية آنفا.و مثله ما رواه في الوسايل عن الكلينيّ عن عطاء بن يسار عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: كلّ مسكر حرام و كلّ مسكر خمر.و فيه عن عليّ بن إبراهيم القمّي في تفسيره عن أبي الجارود عن أبي جعفر عليه السّلام في قوله: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ» الآية، أمّا الخمر فكلّ مسكر من الشّراب إذا أخمر فهو خمر و ما أسكر كثيره فقليله حرام و ذلك إنّ أبا بكر شرب قبل أن يحرم الخمر فسكر إلى أن قال فأنزل اللّه تحريمها بعد ذلك و إنّما كانت الخمر يوم حرمت بالمدينة فضيخ البسر و التّمر، فلمّا نزل تحريمها خرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقعد في المسجد ثمّ دعا بآنيتهم الّتى كانوا ينبذون فيها فأكفاها كلّها، و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: هذه كلّها خمر حرّمها اللّه فكان أكثر شيء أكفى في ذلك اليوم الفضيخ و لم أعلم اكفى يومئذ من خمر العنب شيء إلّا إناء واحد كان فيه زبيب و تمر جميعا، فأمّا عصير العنب فلم يكن منه يومئذ بالمدينة شيء، و حرّم اللّه الخمر قليلها و كثيرها و بيعها و شرائها و الانتفاع بها، هذا.و يدلّ على حرمة النّبيذ بخصوصه ما رواه في الوسايل عن الكلينيّ باسناده عن خضر الصّيرفي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من شرب النّبيذ على أنّه حلال خلد في النّار، و من شربه على أنّه حرام عذّب في النّار.و عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن الحسن بن عليّ عن أبيه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام لو أنّ رجلا كحل عينيه بميل من نبيذ كان حقّا على اللّه عزّ و جلّ أن يكحله بميل من نار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 299 و فيه عن الشّيخ باسناده عن عمّار قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن الرّجل يكون مسلما عارفا إلّا أنّه يشرب العسكر هذا النّبيذ، فقال لي: يا عمّار إن مات فلا تصلّ عليه. و الأخبار في هذا المعنى كثيرة و فيما أوردناها كفاية.مجاز (و) يستحلّون (السّحت بالهدية) السّحت الحرام و كلّ ما لا يحلّ كسبه، و في مجمع البحرين عن عليّ عليه السّلام هو الرّشوة في الحكم و مهر البغى و كسب الحجام و عسب الفحل و ثمن الكلب و ثمن الخمر و ثمن الميتة.و الظّاهر أنّ المراد به هنا خصوص الرّشوة كما فسّره بها الصّادق عليه السّلام فيما رواه في الوسايل عن الشّيخ باسناده عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن سنان عن ابن مسكان عن يزيد بن فرقد قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن السّحت فقال: هو الرّشاء في الحكم.و المقصود أنّهم يأخذون الرّشوة إذا اهديت إليهم و يستحلّونها بزعم أنّها هديّة قال الفاضل النّراقي: الفرق بين الرّشوة و الهديّة أنّ الأولى هى المال المبذول للقاضي للتوسّل به إلى الحكم ابتداء أو إرشادا، و الثّانية هى العطيّة المطلقة أو لغرض آخر نحو التّودّد و التّقرّب إليه أو إلى اللّه، و الحاصل أنّ كلّ مال مبذول للشّخص للتّوسّل به إلى فعل صادر منه و لو مجرّد الكفّ عن شرّه لسانا أو يدا أو نحوهما فهو الرّشوة، و لا فرق في الفعل الذي هو غاية البذل أن يكون فعلا حاضرا أو متوقّعا كان يبذل للقاضي لأجل أنّه لو حصل له خصم يحكم للباذل و ان لم يكن له بالفعل خصم حاضر و لا خصومة حاضرة، و كلّ مبذول لا لغرض يفعله المبذول له بل لمجرّد التقرّب أو التودّد إليه أو يصفة محمودة أو كمال فيه فهو هدية و إن كان الغرض من التودّد و التقرّب الاحتفاظ من شرّ شخص آخر أو التّوسل إلى فعل شخص آخر يوجبه التقرّب و التودّد إليه.و قد يستعمل لفظ أحدهما في معنى الآخر تجوّزا فما كان من الأوّل فان كان الفعل المقصود الحكم فهو حرام مطلقا سواء كان الحكم لخصومة حاضرة أو فرضيّة، و لذا حكموا بحرمة الهديّة الغير المعهودة قبل القضاء، لأنه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 300 قرينة على أنّ المقصود منه الحكم و لو فرضا و هو كذلك لصدق اسم الرّشوة عرفا فيشمله إطلاقاتها و عليه يحمل إطلاق ما ورد من طريق العامّة و الخاصّة كما في أمالي الشيخ أنّ هدايا العمّال كما في بعضها أو هديّة الامراء كما في بعض آخر غلول أو سحت و يدلّ عليه أيضا رواية أبي حميد الساعدي قال: استعمل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رجلا يقال له اللّثة على الصدقة، فلما قدم قال: هذا لكم و هذا اهدى لى، فقام النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على المنبر فقال: ما بال العامل نبعثه على أعمالنا يقول: هذا لكم و هذا اهدى لي فهلّا جلس في قعب بيته أو في بيت اللّه ينظر ليهدى أم لا، و الّذي نفسي بيده لا يأخذ أحد منها شيئا إلّا جاء يوم القيامة يحمل على رقبته، الحديث.و إن كان غير الحكم فان كان أمرا محرّما فهو أيضا كرشوة الحكم محرّم لكونه إعانة على الاثم و اتّباعا للهوى، و ان لم يكن محرّما فلا يحرم للأصل و اختصاص الأخبار المتقدّمة برشوة الحكم، و ما كان من الثاني لا يحرم. (و) يستحلّون (الرّبا بالبيع) الرّبا لغة هو الزّيادة و شرعا هو الزّيادة على رأس المال من أحد المتساويين جنسا ممّا يكال أو يوزن، و المراد أنهم يأخذون الزّيادة بواسطة البيع أى يجعلون المبايعة وسيلة إلى أخذ تلك الزيادة و يزعمون حليّتها لأجل أنّها معاملة بتراضى الطرفين أو أنهم يستحلّون الرّبا بقياسه على البيع كما كان عليه بناء أهل الجاهليّة على ما أخبر اللّه سبحانه عنهم بقوله: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا».قال الشيخ الطبرسيّ أى ذلك العقاب لهم بسبب قولهم إنّما البيع الّذي لا ربا فيه مثل البيع الّذي فيه الرّبا.قال ابن عباس: كان الرّجل منهم إذا حلّ دينه على غريمه فطالبه به قال المطلوب منه له: زدني في الأجل و أزيدك في المال، فيتراضيان عليه و يعملان به، فاذا قيل لهم هذا ربا قالوا: هما سواء، يعنون بذلك أنّ الزّيادة في الثمن حال البيع و الزّيادة فيه بسبب الأجل عند حلّ الدّين سواء، فذمّهم اللّه به و الحق الوعيد بهم و خطاهم في ذلك لقوله تعالى: «وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 301 و قال الفخر الرازي: اعلم أنّ الرّبا قسمان: ربا النسيئة و ربا الفضل أمّا ربا النّسيئة فهو الأمر الّذي كان متعارفا مشهورا في الجاهليّة، و ذلك أنّهم كانوا يدفعون المال على أن يأخذوا كلّ شهر قدرا معيّنا و يكون رأس المال باقيا، ثمّ إذا حلّ الدّين طالبوا المديون برأس المال، فاذا تعذر عليه الأداء زادوا في الحقّ و الأجل، فهذا هو الرّبا الّذي كانوا في الجاهليّة يتعاملون به، و أمّا ربا النّقد فهو أن يباع منّ من الحنطة بمنوين منها و ما أشبه ذلك.أما قوله تعالى «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا» ففيه مسائل:المسألة الاولى القوم كانوا في تحليل الرّبا على هذه الشّبهة، و هى أنّ من اشترى ثوبا بعشرة ثمّ باعه بأحد عشر فهذا حلال فكذا إذا باع العشرة بأحد عشر يجب أن يكون حلالا، لأنّه لا فرق في العقل بين الأمرين فهذا في ربا النقد و أمّا في ربا النّسيئة فكذلك أيضا لأنّه لو باع الثوب الّذي يساوي عشرة في الحال بأحد عشر إلى شهر جاز، فكذا إذا أعطى العشرة بأحد عشر إلى شهر وجب أن يجوز، لأنّه لا فرق في العقل بين الصّورتين، و ذلك لأنّه إنّما جاز هنا لأنّه حصل التّراضى فيه من الجانبين فكذا ههنا لمّا حصل التّراضي من الجانبين وجب أن يجوز أيضا، فالبياعات إنّما شرعت لدفع الحاجات و لعلّ الانسان أن يكون صفر اليد في الحال شديد الحاجة و يكون له في المستقبل من الزّمان أموال كثيرة فاذا لم يجز الرّبا لم يعطه ربّ المال شيئا فيبقى الانسان في الشّدة و الحاجة أمّا بتقدير جواز الرّبا فيعطيه ربّ المال طمعا في الزّيادة و المديون يردّه عند وجدان المال مع الزّيادة و إعطاء تلك الزيادة عند وجدان المال أسهل عليه من البقاء في الحاجة قبل وجدان المال، فهذا يقتضى حلّ الرّبا كما حكمنا بحلّ ساير البياعات لأجل دفع الحاجة فهذا هو شبهة القوم و اللّه تعالى أجاب عنه بحرف واحد و هو قوله: «وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا».و وجه الجواب أنّ ما ذكرتم معارضة للنّص بالقياس و هو من عمل إبليس فانّه تعالى لمّا أمره بالسّجود لآدم عليه السّلام عارض النّص بالقياس فقال: «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ*خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»*، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 302 و ذكر الفرق بين البابين فقال: من باع ثوبا يساوى العشرة بالعشرين فقد جعل ذات الثوب مقابلا بالعشرين، فلمّا حصل التّراضي على هذا التّقابل صار كلّ واحد منهما مقابلا للآخر في الماليّة عندهما فلم يكن أخذ من صاحبه شيئا بغير عوض، أمّا إذا باع العشرة بالعشرين فقد أخذ العشرة الزّايدة من غير عوض.و لا يمكن أن يقال إنّ عوضه هو الامهال في المدّة، لأنّ الامهال ليس مالا أو شيئا يشار إليه حتّى يجعله عوضا من العشرة الزّايدة، فظهر الفرق بين الصّورتين إلى أن قال:المسألة الثالثة في الآية سؤال، و هو أنّه لم لم يقل إنّما الرّبا مثل البيع و ذلك لأنّ حلّ البيع متّفق عليه فهم أرادوا أن يقيسوا عليه الرّبا، و من حقّ القياس أن يشبه محلّ الخلاف بمحلّ الوفاق، فكان نظم الآية أن يقال إنّما الرّبا مثل البيع في الحكمة في قلب هذه القضيّة فقال إنّما البيع مثل الرّبا و الجواب أنّه لم يكن مقصود القوم أن يتمسّكوا بنظم القياس، بل كان غرضهم أنّ الرّبا و البيع متماثلان من جميع الوجوه المطلوبة فكيف يجوز تخصيص أحد المثلين بالحلّ و الثّاني بالحرمة، و على هذا التّقدير فايّهما قدّم أو أخّر جاز، هذا.و قال الرازى و ذكروا في سبب تحريم الرّبا وجوها:أحدها الرّبا يقتضى أخذ مال الانسان من غير عوض لأنّ من يبيع الدّرهم بالدّرهمين نقدا أو نسية فيحصل له زيادة درهم من غير عوض، و مال الانسان متعلّق حاجته و له حرمة عظيمة.فان قيل: لم لا يجوز أن يكون إبقاء رأس المال في يده مدّة مديدة عوضا عن الدّرهم الزّايد، و ذلك لأنّ رأس المال لو بقى في يده هذه المدّة لكان يمكن المالك أن يتّجر فيه و يستفيد بسبب تلك التّجارة ربحا، فلمّا تركه في يد المديون و انتفع به المديون لم يبعد أن يدفع إلى ربّ المال ذلك الدّرهم الزّايد عوضا عن انتفاعه بماله. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 303 قلنا: إنّ هذا الانتفاع الّذي ذكرتم أمر موهوم لا ينفكّ عن نوع ضرر موهوم قد يحصل و قد لا يحصل، و اخذ الدراهم الزائدة أمر متيقّن فتفويت المتيقّن لأجل الأمر الموهوم لا ينفكّ عن نوع ضرر و ثانيها قال بعضهم: اللّه تعالى إنّما حرّم الرّبا من حيث إنّه يمنع النّاس عن الاشتغال بالمكاسب، و ذلك لأنّ صاحب الدّرهم إذا تمكّن بواسطة عقد الرّبا من تحصيل الدّرهم الزائد نقدا كان أو نسية خفّ عليه اكتساب وجه المعيشة، فلا يكاد يتحمّل مشقّة الكسب و التّجارة و الصّناعات الشّاقة، و ذلك يفضى إلى انقطاع منافع الخلق و من المعلوم أنّ مصالح العالم لا تنتظم إلّا بالتجارات و الحرف و الصّناعات و العمارات و ثالثها قيل: السّبب في تحريم عقد الرّبا إنّه يفضى إلى انقطاع المعروف بين النّاس من القرض، لأنّ الرّبا إذا حرم طابت النّفوس بقرض الدّرهم و استرجاع مثله، و لو حلّ الرّبا لكانت حاجة المحتاج تحمله على أخذ الدّرهم بدرهمين، فيفضى ذلك إلى انقطاع المواساة و المعروف و الاحسان.أقول: و هذا الوجه الأخير هو المروىّ عن الصّادق عليه السّلام قال: إنّما شدّد اللّه في تحريم الرّبا لئلّا يمتنع النّاس من اصطناع المعروف قرضا و رفدا.قال بعض العارفين: آكل الرّبا أسوء حالا من جميع مرتكبى الكبائر، فانّ كل مكتسب له توكّل ما في كسبه قليلا كان أو كثيرا كالتّاجر و الزارع و المحترف لم يعينوا أرزاقهم بعقولهم و لم يتعيّن لهم قبل الاكتساب، فهم على غير معلوم في الحقيقة كما قال رسول اللّه: أبي اللّه أن يرزق المؤمن إلّا من حيث لا يعلم، و أمّا آكل الربا فقد عيّن مكسبه و رزقه و هو محجوب عن ربّه بنفسه و عن رزقه بتعيّنه لا توكل له أصلا، فوكّله اللّه إلى نفسه و عقله و أخرجه من حفظه و كلائته فاحتفظته الجنّ و خبلته فيقوم يوم القيامة و لا رابطة بينه و بين اللّه عزّ و جلّ كساير النّاس المرتبطين به بالتّوكل، فيكون كالمصروع الّذي مسّه الشّيطان فتخبّطه لا يهتدى إلى مقصد، هذا.و الأخبار في عقاب الرّبا كثيرة جدّا منها ما في الصّافي عن الكافي عن الصّادق عليه السّلام درهم ربا أشدّ من سبعين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 304 زنية كلّها بذات محرم، و زاد في الفقيه و التّهذيب مثل خالة و عمّة، و زاد القمّي في بيت اللّه الحرام، و قال: الرّبا سبعون جزء أيسره مثل أن ينكح الرّجل امّه في بيت اللّه الحرام.و عن الفقيه و التهذيب عن أمير المؤمنين عليه السّلام لعن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الرّبا و آكله و بايعه و مشتريه و كاتبه و شاهديه.ثمّ إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لما بيّن لأمير المؤمنين عليه السّلام أوصاف المفتونين فأعاد عليه السّلام السؤال و قال (فقلت يا رسول اللّه فبأىّ المنازل أنزلهم عند ذلك أ بمنزلة ردّة أم بمنزلة فتنة فقال بمنزلة فتنة) و ذلك لبقائهم على الاقرار بالشهادتين و ان ارتكبوا من المحارم ما ارتكبوا لشبه غطت على أعين أبصارهم، فلا يجرى عليهم في الظاهر أحكام الكفر و إن كانوا باطنا من أخبث الكفار.تنبيهات:الاول:قال الشارحان المعتزلي و البحراني: إنّ هذا الخبر الذي رواه أمير المؤمنين عليه السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد رواه كثير من المحدّثين عنه عليه السّلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه قد كتب عليك جهاد المفتونين كما كتب علىّ جهاد المشركين قال عليه السّلام فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الفتنة التي كتب علىّ فيها الجهاد؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فتنة قوم يشهدون أن لا إله إلّا اللّه، و أنّي رسول اللّه و هم مخالفون للسنّة، فقلت:يا رسول اللّه فعلى م أقاتلهم و هم يشهدون كما أشهد؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: على الاحداث في الدّين و مخالفة الأمر، فقلت: يا رسول اللّه إنّك كنت وعدتنى بالشهادة فاسأل اللّه أن يعجّلها لي بين يديك، قال: فمن يقاتل الناكثين و القاسطين و المارقين أما أنّى وعدتك بالشهادة و ستشهد تضرب على هذا فتخضب هذه فكيف صبرك إذا؟ فقلت يا رسول اللّه ليس ذا بموطن صبر هذا موطن شكر، قال: أجل أصبت فأعدّ للخصومة فانك مخاصم، فقلت: يا رسول اللّه لو بيّنت لي قليلا، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ امّتي ستفتن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 305 من بعدى فتتأوّل القرآن، و تعمل بالرّأى، و تستحلّ الخمر بالنبيذ، و السحت بالهديّة و الرّبا بالبيع، و تحرّف الكلم عن مواضعه، و تغلب كلمة الضّلال فكن جليس بيتك حتّى تقلّدها، فاذا قلّدتها، جاشت عليك الصّدور، و قلبت لك الامور، فقاتل حينئذ على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله، فليست حالهم الثّانية دون حالهم الاولى، فقلت: يا رسول اللّه فبأىّ المنازل انزل هؤلاء المفتونين؟ أ بمنزلة فتنة أم بمنزلة ردّة؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: بمنزلة فتنة يعمهون فيها إلى أن يدركهم العدل، فقلت يا رسول اللّه أ يدركهم العدل منّا أم من غيرنا؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: بل منّا، بنا فتح اللّه و بنا يختم، و بنا ألّف اللّه بين القلوب بعد الشّرك، فقلت: الحمد للّه على ما وهب لنا من فضله.بيان:قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: كن جليس بيتك هكذا في نسخة الشّارح المعتزلي فعيل بمعنى فاعل أى كن من يجالس بيتك، و في نسخة البحراني حلس بيتك بالحاء المهملة وزان حبر قال في مجمع البحرين: في الخبر كونوا أحلاس بيوتكم، الحلس بالكسر كساء يوضع على ظهر البعير تحت البرذعة، و هذا هو الأصل، و المعنى الزموا بيوتكم لزوم الاحلاس و لا تخرجوا منها فتقعوا في الفتنة، و الضّمير في تقلّدها و قلّدتها على البناء للمفعول فيهما راجع إلى الخلافة، و التّقليد مأخوذ من عقد القلادة على الاستعارة و تقليدهم اطاعتهم و ترك الفساد، و جاش القدر بالهمز و غيره غلا، و قلبت لك الامور أى دبّروا أنواع المكائد و الحيل.الثاني:قال الشّارح المعتزلي: في قوله عليه السّلام: بل بمنزلة فتنة، تصديق لمذهبنا في أهل البغى و أنّهم لم يدخلوا في الكفر بالكلّية، بل هم فسّاق، و الفاسق عندنا في منزلة بين المنزلتين خرج من الايمان و لم يدخل في الكفر، انتهى.اقول: قد علمت تحقيق الكلام في حكم البغاة و الخوارج في شرح الخطبة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 306 الثّالثة و الثّلاثين و ظهر لك هناك أنّهم محكومون بكفرهم باطنا و إن يجرى عليهم في الظّاهر أحكام الاسلام، و لقد ظفرت حيثما بلغ بنا الشّرح إلى هذا المقام على تحقيق أنيق للعلّامة المجلسي قدّس سرّه العزيز في هذا المرام، فأحببت أن أورده هنا لكونه معاضدا لما قدّمنا، فأقول: قال قدّس اللّه روحه في المجلّد الثّامن من البحار في باب حكم من حارب أمير المؤمنين عليه الصّلاة و السّلام.تذييل [في أحكام البغاة]:اعلم أنّه قد اختلف في أحكام البغاة في مقامين:الاول في كفرهم:فذهب أصحابنا إلى كفرهم قال المحقّق الطّوسي رحمة اللّه عليه في التجريد: محاربوا عليّ عليه السّلام كفرة، و مخالفوه فسقة.أقول: و لعلّ مراده إنّ مخالفيه في الحرب و الذين لم ينصروه فسقة كما يؤمى إليه بعض كلماته فيما بعد.و ذهب الشّافعي إلى أنّ الباغي ليس باسم ذمّ، بل هو اسم من اجتهد فأخطأ بمنزلة من خالف الفقهاء في بعض المسائل.و قال شارح المقاصد: و المخالفون لعليّ عليه السّلام بغاة، لخروجهم على امام الحقّ بشبهة من ترك القصاص من قتلة عثمان، و لقوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعمّار رضي اللّه عنه تقتلك الفئة الباغية، و قد قتل يوم صفّين على يد أهل الشّام، و لقول عليّ عليه الصّلاة و السّلام: إخواننا بغوا علينا و ليسوا كفّارا و لا فسقة و ظلمة، لمالهم من التأويل و إن كان باطلا، فغاية الأمر أنّهم أخطئوا في الاجتهاد، و ذلك لا يوجب التّفسيق فضلا عن التّكفير.و ذهبت المعتزلة إلى أنّه اسم ذمّ و يسمّونهم فسّاقا.و الدّلائل على ما ذهب إليه أصحابنا أكثر من أن تحصى، و قد مضت الأخبار الدّالة عليه و سيأتي في أبواب حبّ أمير المؤمنين و إمّام المتّقين عليّ بن أبي طالب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 307 عليه صلوات اللّه الملك الغالب و بغضه عليه الصّلاة و السّلام و أبواب مناقبه و ايرادها هنا يوجب التّكرار، فبعضها صريح في كفر مبغض أهل بيت العصمة و الطّهارة عليهم الصّلاة و السّلام، و لا ريب في أنّ الباغي مبغض، و بعضها يدلّ على كفر من أنكر إمامة أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه الصّلاة و السّلام، و بعضها على أنّ الجاحد له من أهل النّار، و بعضها يدلّ على كفر من لم يعرف امام زمانه، و ذلك ممّا اتّفقت عليه كلمة الفريقين، و البغى لا يجامع في الغالب معرفة الامام، و لو فرض باغ على الامام لأمر دنيويّ من غير بغض و لا انكار لامامته فهو كافر أيضا، لعدم القائل بالفرق.ثمّ إنّ الظّاهر «1» أنّ قوله تعالى: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ» .لا يتعلّق بقتال البغاة بالمعنى المعروف، لما عرفت من كفرهم، و إطلاق المؤمن عليهم باعتبار ما كانوا عليه بعيد، و ظاهر الآية التّالية و هى قوله: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» .بقاء المذكورين في الآية السّابقة على الايمان، و لعلّه السّرّ في خلوّ أكثر الأخبار عن الاحتجاج بهذه الآية في هذا المقام، فتكون الآية مسوقة لبيان حكم طائفتين من المؤمنين تعدّت و بغت احداهما على الاخرى لأمر دنيويّ أو غيرها ممّا لا يؤدّى إلى الكفر.______________________________ (1) فيه تأمل يظهر وجهه مما نوردها من الاخبار في تفسير الآية فى شرح الفصل الثامن من الخطبة القاصعة و هى المأة و الحادية و التسعون من المختار في باب الخطب، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 308 الثاني فيما اغتنمه المسلمون من أموال البغاة:فذهب بعض الأصحاب إلى أنّه لا يقسم أموالهم مطلقا، و ذهب بعضهم إلى قسمة ما حواه العسكر دون غيره من أموالهم و تمسّك الفريقان بسيرته عليه السّلام في أهل البصرة.قال الأوّلون: لو جاز الاغتنام لم يردّ عليه السّلام عليهم أموالهم و قد روى أنّه عليه السّلام نادى من وجد ماله فله أخذه فكان الرّجل منهم يمرّ بمسلم يطبخ في قدر فيسأله أن يصبر حتّى ينضج فلا يصبر فيكفاها و يأخذها، و أنّه عليه السّلام كان يعطى من القوم من له بيّنه و من لم يكن له بيّنه فيحلفه و يعطيه.و قال الآخرون لو لا جوازه لما قسم عليه السّلام أموالهم أوّلا بين المقاتلة و قد كان ردّها عليهم بعد ذلك على سبيل المنّ لا الاستحقاق كما منّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على كثير من المشركين، و قد رووا عنه عليه السّلام أنّه قال: مننت على أهل البصرة كما منّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على أهل مكّة، و لذا ذهب بعض أصحابنا على جواز استرقاقهم كما جاز للرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في أهل مكّة، و المشهور عدمه.و الّذي نفهم من الأخبار أنّهم واقعا في حكم المشركين و غنايمهم و سبيهم في حكم غنايم المشركين و سبيهم، و القائم عليه السّلام يجرى عليهم تلك الأحكام، و لمّا علم أمير المؤمنين عليه السّلام استيلاء المخالفين على شيعته لم يجر هذه الأحكام عليهم لئلّا يجروها على شيعته، و كذا الحكم بطهارتهم و جواز مناكحتهم و حلّ ذبيحتهم لاضطرار معاشرة الشّيعة معهم في دولة المخالفين.و يدلّ عليه ما رواه الكلينيّ باسناده عن أبي بكر الحضرمي قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: لسيرة علىّ يوم البصرة كانت خيرا للشّيعة ممّا طلعت عليه الشّمس لأنّه علم أنّ للقوم دولة فلو سباهم لسبيت شيعته، قلت فأخبرني عن القائم أ يسير بسيرته عليه السّلام؟ قال: لا إنّ عليّا سار فيهم بالمنّ، للعلم من دولتهم، و إنّ القائم عليه السّلام يسير فيهم بخلاف تلك السّيرة، لأنّه لا دولة لهم.و أمّا ما لم يحوها العسكر من أموالهم فنقلوا الاجماع على عدم جواز منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 309 تملّكها، و كذلك ما حواه العسكر إذا رجعوا إلى طاعة الامام عليه السّلام و إنّما الخلاف فيما حواه العسكر مع إصرارهم، و أمّا مدبرهم و جريحهم و أسيرهم فذو الفئة منهم يتبع و يجهز عليه و يقتل، بخلاف غيره، و قد مضت الأخبار في ذلك و ستأتي في باب سيرته عليه السّلام في حروبه.تكملة:قال الشّيخ قدّس اللّه روحه في تلخيص الشّافي عندنا أنّ من حارب أمير المؤمنين و ضرب وجهه و وجه أصحابه بالسّيف كافر، و الدّليل المعتمد في ذلك إجماع الفرقة المحقّة الاماميّة على ذلك، فانّهم لا يختلفون في هذه المسألة على حال من الأحوال و تدلّلنا على أنّ إجماعهم حجّة فيما تقدّم، و أيضا فنحن نعلم أنّ من حاربه عليه السّلام كان منكرا لامامته و دافعا لها، و دفع الامامة كفر كما أنّ دفع النّبوّة كفر، لأنّ الجهل بهما على حدّ واحد.و قد روى عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: من مات و هو لم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهليّة، و ميتة الجاهليّة لا تكون إلّا على كفر.و أيضا روى عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: حربك يا عليّ حربي و سلمك يا عليّ سلمي، و معلوم أنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّما أراد أحكام حربك تماثل أحكام حربي، و لم يرد أنّ إحدى الحربين هى الاخرى، لأنّ المعلوم ضرورة خلاف ذلك و ان كان حرب النّبي كفرا أوجب مثل ذلك في حرب أمير المؤمنين عليه السّلام لأنّه جعله مثل حربه.و يدلّ على ذلك أيضا قوله صلّى اللّه عليه و آله: اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، و نحن نعلم أنّه لا يجب عداوة أحد بالاطلاق إلّا عداوة الكفّار.و أيضا فنحن نعلم أنّ من كان يقاتله يستحلّ دمه و يتقرّب إلى اللّه بذلك، و استحلال دم مؤمن مسلم كفر بالاجماع، و هو أعظم من استحلال جرعة من الخمر الّذي هو كفر بالاتّفاق.فان قيل: لو كانوا كفّارا لوجب أن يسير فيهم بسيرة الكفّار، فيتبع مولّيهم و يجهز على جريحهم، و يسبى ذراريهم، فلمّا لم يفعل ذلك دلّ على أنّهم لم يكونوا كفّارا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 310 قلنا: لا يجب بالتّساوي في الكفر التّساوى في جميع أحكامه، لأنّ أحكام الكفر مختلفة، فحكم الحربي خلاف حكم الذّمي، و حكم أهل الكتاب خلاف حكم من لا كتاب له من عباد الأصنام، فانّ أهل الكتاب يؤخذ منهم الجزية و يقرّون على أديانهم، و لا يفعل ذلك بعبّاد الأصنام، و عند من خالفنا من الفقهاء يجوز التّزوّج بأهل الذّمة و إن لم يجز ذلك في غيرهم، و حكم المرتدّ بخلاف حكم الجميع، و إذا كان أحكام الكفر مختلفة مع الاتّفاق في كونه كفرا لا يمتنع أن يكون من حاربه كافرا و إن سار فيهم بخلاف أحكام الكفّار.و أمّا المعتزلة و كثير من المنصفين من غيرهم فيقولون بفسق من حاربه و نكث بيعته و مرق عن طاعته، و إنّما يدعون أنّهم تابوا بعد ذلك، و يرجعون في اثبات توبتهم إلى امور غير مقطوع بها و لا معلومة من أخبار الآحاد، و المعصية معلومة مقطوع عليها، و ليس يجوز الرّجوع عن المعلوم إلّا بمعلوم مثله.الترجمة:و بر خواست بسوى آن حضرت در أثناى اين كلام مردى، پس عرض نمود أى أمير مؤمنان خبر ده ما را از فتنه و بليّه و آيا پرسيدى آنرا از حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟ پس فرمود: زمانى كه نازل نمود حق سبحانه و تعالى آيه «الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ». يعنى منم خداى لطيف مجيد آيا گمان كردند مردمان كه ايشان ترك كرده ميشوند بحال خودشان بمحض اين كه مى گويند ايمان آورديم ما و حال آنكه ايشان امتحان كرده نشوند، آن حضرت فرمود زمانى كه نازل شد اين آيه دانستم من كه فتنه نازل نمى شود بما و حال آنكه حضرت رسالتمآب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در ميان ما است، پس گفتم يا رسول اللّه چيست اين فتنه و امتحان كه خبر داده تو را خداوند متعال بآن؟ پس فرمود آن حضرت كه: أى عليّ بدرستى كه امّت من زود باشد كه بفتنه افتند بعد از من پس گفتم أى رسول خدا آيا نبود كه گفتى مرا در روز جنگ احد هنگامى كه بدرجه شهادت رسيدند كسانى كه شهيد شدند از مسلمانان و منع شد از من شهادت پس دشوار آمد اين شهيد نشدن بمن، پس فرمودى تو بمن كه: شاد باش كه شهادت از پس تو است، پس فرمود حضرت رسول بمن كه: يا عليّ كار بهمين قرار است يعنى البتّه شهيد خواهى شد پس چگونه است صبر تو آن هنگام؟ عرض كردم: يا رسول اللّه نيست اين مقام از مقامهاى صبر و شكيبائى و لكن از مواضع بشارت و شكر است، پس فرمود آن حضرت: أى عليّ بدرستى اين قوم زود باشد كه مفتون باشند بعد از من بمالهاى خودشان و منّت گذارى كنند بدين خود بپروردگار خودشان، و آرزو نمايند رحمت او را و ايمن شوند از سخط او، و حلال شمارند حرام او را با شبهه هاى دروغ و با خواهشات غفلت كننده، پس حلال شمارند شراب را به نبيذ، و رشوت را باسم هديه، و ربا را بسبب مبايعه، پس گفتم: يا رسول اللّه بكدام منزلها نازل كنم ايشان را در آن حال آيا بمنزله فتنه يا بمنزله مرتد شدن؟ پس فرمود كه بمنزله فتنه از جهت اين كه ظاهرا اقرار بشهادتين دارند اگر چه باطنا كافرند. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 324 از سخنان آن حضرت (ع) درباره فتنه و ابتلاء در حضور حضرت على (ع) مردى برخاست و گفت: ما را از فتنه آگاه كن، و آيا در آن مورد از پيامبر (ص) پرسيده اى؟ على عليه السلام فرمود: چون خداوند سبحان اين گفتار خود را نازل فرمود كه «الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ» (الم، آيا مردم مى پندارند كه چون بگويند ايمان آورديم رها كرده مى شوند و به فتنه نمى افتند) دانستم تا هنگامى كه رسول خدا (ص) ميان ما باشد فتنه اى بر ما نازل نخواهد شد بدين سبب به رسول خدا گفتم: اين فتنه كه خدايت از آن خبر داده است چيست فرمود: اى على همانا كه امت من بزودى پس از من به فتنه مى افتند و آزموده مى شوند. مى گويم: على عليه السلام درباره فتنه سخن مى گفته است و به همين سبب از امر به معروف و نهى از منكر ياد فرموده و گفته است «بر شما باد تمسك به كتاب خدا» يعنى هر گاه فتنه پيش آمد و مردم در هم آميختند بر شما باد كه به كتاب خدا تمسك جوييد. به همين سبب هم كسى برخاست و از او درباره فتنه پرسيد. اين خبر كه از پيامبر روايت شده-  و بسيارى از محدثان آن را از قول على (ع) نقل كرده اند در خور توجه است-  چنين است كه پيامبر (ص) به على (ع) فرموده اند «خداوند جهاد با اشخاصى را كه در فتنه افتاده اند بر تو مقرر فرموده همان گونه كه جهاد با مشركان را بر من مقرر فرموده است». على عليه السلام مى-  گويد: به پيامبر گفتم: اى رسول خدا اين فتنه كه در آن جهاد بر من مقرر شده است چيست فرمود: گروهى هستند كه گواهى و شهادت مى دهند كه پروردگارى جز خداوند يكتا نيست و من رسول خدايم ولى مخالف با سنت هستند. گفتم: اى رسول خدا، به چه سبب بايد با آنان جنگ كنم و حال آنكه آنان هم همان گواهى را مى دهند كه من مى دهم فرمود: به سبب بدعتهايى كه در دين پديد مى آورند و با امر حكومت مخالفت مى كنند. گفتم: اى رسول خدا، شما به من وعده شهادت مى دادى اينك از خداوند مسئلت كن كه در مورد شهادت من در پيشگاه تو شتاب فرمايد. فرمود: در آن صورت چه كسى بايد با پيمان گسلان و تبهكاران و بيرون شدگان از دين جنگ كند همانا كه من به تو وعده شهادت داده ام و بزودى شهيد خواهى شد، بر سرت ضربه زده مى شود و ريشت از آن به خون خضاب خواهد شد، صبر تو در آن هنگام چگونه خواهد بود؟ گفتم: اى رسول خدا، آنكه جاى صبر نيست بلكه جاى شكر است. فرمود: آرى، درست گفتى. اينك براى ستيز آماده شو كه با تو ستيز مى شود. گفتم: اى رسول خدا كاش اندكى براى من روشن فرمايى. فرمود: امت پس از من بزودى گرفتار فتنه و آزمون مى شود، قرآن را تأويل و به رأى خود عمل خواهند كرد، باده را به نام نبيذ و رشوه را به نام هديه و ربا را به نام بيع حلال مى شمرند و معانى قرآن را تحريف مى كنند و كلمه گمراهى پيروز مى شود [آن گاه كه چنين شد] نخست در خانه ات بنشين تا زمانى كه عهده دار حكومت شوى و چون حكومت را بر عهده بگيرى سينه ها بر تو خواهد شوريد و كارها براى تو باژگونه مى شود، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 325 در آن هنگام تو در مورد تأويل قرآن جنگ خواهى كرد همان گونه كه درباره تنزيل آن جنگ كردى و اين حالت دوم آنان كمتر از حالت نخست ايشان نيست. گفتم: اى رسول خدا، نسبت به اين كسانى كه پس از تو دچار فتنه مى شوند چگونه عمل كنم و در كدام منزلت منظور كنم آيا به منزله فتنه يا به منزله برگشتن از دين؟ فرمود: به منزلت فتنه يى كه در آن سر گشته خواهند بود تا آنكه عدل آنان را فرو گيرد. گفتم: اى رسول خدا، آيا عدل از سوى ما آنان را فرو مى گيرد يا غير ما فرمود: از سوى ما كه به ما آغاز شد و به ما ختم مى شود و خداوند پس از شرك دلها را به وسيله ما الفت خواهد بخشيد. گفتم: سپاس خدا را بر اين نعمتها كه از فضل خويش به ما ارزانى فرموده است. بدان كه اين سخن على عليه السلام بدان گونه كه در نهج البلاغه آمده است دلالت بر اين دارد كه آيه «الم أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا...» بعد از جنگ احد و در مدينه نازل شده است و اين مخالف گفته مفسران است، زيرا آيه نخست سوره عنكبوت است و آن سوره به اتفاق مفسران مكى است و حال آنكه جنگ احد در مدينه است و سزاوار است در اين مورد گفته شود كه اين آيه در مدينه نازل شده است و به آن سوره كه مكى است افزوده شده و به صورت يك سوره در آمده است و نسبت كلى بر آن غلبه يافته است از اين جهت كه بيشتر آن در مكه نازل شده است و نظير اين در قرآن بسيار است مانند سوره نحل كه به اجماع مفسران مكى است ولى سه آيه آخر آن پس از جنگ احد در مدينه نازل شده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom