خطبه ۱۵۵

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : شناخت خدای تعالی [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يذكر فيها بديع خلقة الخفاش:
حمد اللّه و تنزيهه:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي انْحَسَرَتِ الْأَوْصَافُ عَنْ كُنْهِ مَعْرِفَتِهِ، وَ رَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ، فَلَمْ تَجِدْ مَسَاغاً إِلَى بُلُوغِ غَايَةِ مَلَكُوتِهِ.
هُوَ اللَّهُ الْحَقُّ الْمُبِينُ، أَحَقُّ وَ أَبْيَنُ مِمَّا تَرَى الْعُيُونُ؛ لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِيدٍ فَيَكُونَ مُشَبَّهاً، وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الْأَوْهَامُ بِتَقْدِيرٍ فَيَكُونَ مُمَثَّلًا.
خَلَقَ الْخَلْقَ عَلَى غَيْرِ تَمْثِيلٍ وَ لَا مَشُورَةِ مُشِيرٍ وَ لَا مَعُونَةِ مُعِينٍ، فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ وَ أَذْعَنَ لِطَاعَتِهِ، فَأَجَابَ وَ لَمْ يُدَافِعْ، وَ انْقَادَ وَ لَمْ يُنَازِعْ.

انْحَسَرَتْ : وامانده شد. 
خُفاش : شب پره
انحَسَرَت : خسته و منقطع شد
رَدَعَت : منع نموده و برگردانده است
أحَقّ : سزاوارتر
أبيَن : روشن تر 
(در اين خطبه شگفتى هاى آفرينش خفّاش را بيان مى فرمايد).
۱. وصف پروردگار:
ستايش خداوندى را سزاست كه تمامى صفت ها از بيان حقيقت، ذاتش در مانده، و بزرگى او عقل ها را طرد كرده است، چنانكه راهى براى رسيدن به نهايت ملكوتش نيابد. او خداى حق و آشكار، سزاوارتر و آشكارتر از آن است كه ديده ها مى نگرند. عقل ها نمى توانند براى او حدّى تعيين كنند، تا همانندى داشته باشد، و انديشه ها و اوهام نمى توانند براى او اندازه اى مشخّص كنند تا در شكل و صورتى پنداشته شود.
پديده ها را بى آن كه نمونه اى موجود باشد يا با مشاورى مشورت نمايد، و يا از قدرتى كمك و مدد بگيرد آفريد، پس با فرمان او خلقت آن به كمال رسيد، و اطاعت پروردگار را پذيرفت و پاسخ مثبت داد و به خدمت شتافت، و گردن به فرمان او نهاد و سرپيچى نكرد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن (جمله اى از صفات حقّ تعالى و) شگفتى آفرينش شب پره را ياد مى فرمايد:
(1) سپاس خداوندى را سزا است كه وصفها از حقيقت شناسايى او مانده اند، و عظمت و بزرگى او خردها را (از درك كردنش) باز داشته است، پس بكنه سلطنت و پادشاهى او راهى نيافتند (زيرا خردها محدودند و او غير محدود)
(2) او است خداوند و پادشاه بحقّ و راستى كه (هستى او در نظر هوشمندان) هويدا است، ثابت تر و آشكارتر از آنچه چشمها او را ببيند (زيرا علم بوجود او عقلى است، و عقل ديده باطنى است كه در آن غلط و اشتباه راه ندارد بخلاف چشم «ديده ظاهرى» كه اشتباه در آن بسيار است، چنانكه هر چيز بزرگ را از دور كوچك ديده، و باريدن باران را مانند خطّ مستقيم مى پندارد)
(3) عقلها براى اثبات حدّ و نهايت بكنه ذات او پى نبرده اند تا شبيه گرديده شده باشد (زيرا او را حدّ و نهايتى نيست) و وهمها براى تصوير نمودنش بر او راه نيافتند تا مثل و مانند او در وهم در آمده باشد (زيرا براى او مانندى نيست تا وهمها آنرا همانند او قرار دهند)
(4) خلائق را بى نمونه (اى كه ديگرى ساخته باشد، يا بى نمونه اى كه در نظر گرفته تصوير آن نموده باشد) و بى مشورت نمودن از ديگرى و بى يارى خواستن از ياورى بيافريد (زيرا پيش از خداوند موجودى نيست، و تصوير و مشورت نمودن و يارى خواستن از لوازم امكان است) پس بسبب امر (تكوينىّ) و اراده اش آفرينش او منظّم شده و برقرار گرديده فرمانبر فرمان او شدند، پس امرش را پذيرفته ردّ نكردند، و اطاعت كرده سرباز نزدند (خلاصه همه مخلوقات تحت قدرت و توانائيش در آمده تسليم امر اويند).
 
خطبه اى از آن حضرت (ع) در آن آفرينش بديع خفاش را بيان مى كند:
حمد خداوندى را كه هر توصيفى، از رسيدن به كنه معرفتش بازماند و عظمت او عقل فضول را دست رد به سينه زند. پس، رسيدن به نهايت ملكوت او را راهى پديد نيامد.
اوست، پادشاه راستين، كه هستى او آشكار است، آشكارتر از هر چه چشمها توانند ديد. عقلها را نرسد كه براى او حدى معين كنند، تا او به چيزى تشبيه شده باشد و اوهام نتوانند در حيطه توهّمش آرند تا همانندى براى او انگارند.
آفريدگان را بيافريد، بى آنكه مثالى و نمونه اى داشته باشد يا با كسى مشورتى كند، يا از كس ياري طلبد. آفريدگانش به فرمان او آفريده شدند و آفرينش به فرمانرواييش اعتراف كرد و امر او را اجابت كرد و اعتراضى ننمود. مطيع شد و سر بر نتافت.
 
ستايش مخصوص خداوندى است که اوصاف از بيان کنه ذات او عاجز است و عظمتش عقل ها را از درک ذاتش باز داشته و به همين جهت عقل و خرد راهى براى وصول به منتهاى ملکوتش نيافته است. او خداوندى است ثابت و آشکار، ثابت تر و آشکارتر از آن چه چشم ها مى بيند و با اين حال عقل ها نمى تواند حدّى براى او بيان کند تا شبيهى براى او يافت شود و انديشه ها هرگز اندازه اى براى او تعيين نمى کند تا همانندى داشته باشد.
آفريدگان را بدون نمونه قبلى و مشورت مشاوران و بدون يارى کمک کاران آفريد، و خلقت موجودات به فرمان او کامل شد. همه اطاعتش را پذيرفتند و فرمانش را اجابت کردند و رد نکردند و رام و تسليم وى شدند و به مخالفت برنخاستند.
 
و از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن خلقت بديع شبپره را بيان فرمايد:
سپاس خدايى را كه وصفها در رسيدن به حقيقت شناخت او رخت اندازد، و بزرگى او خردها را طرد سازد -تا سر بتابد-، و راهى به رسيدن نهايت ملكوت او نيابد. او خداى حق و آشكار است، آشكارتر از آنچه برديده ها پديدار است. خردها براى او حدّى معيّن نتواند كرد تا همانندى داشته باشد، و وهمها او را اندازه نتواند گرفت تا در صورتى پنداشته باشد.
آفريده ها را پديد آورد بى هيچ نمودار بى راى رايزن، و بى يارى مددكار. به فرمان او خلقت آن پايان يافت، پس طاعت پروردگار را پذيرفت و پاسخ گفت، و به خدمت  شتافت. گردن نهاد و سر از فرمان نتافت.
 
از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن شگفتيهاى آفرينش شب پره را بيان مى كند:
حمد خدايى را كه اوصاف از رسيدن به حقيقت معرفتش مانده اند، و عظمتش عقول را باز داشته پس راهى براى رسيدن به نهايت ملكوتش نيافتند. اوست اللّه آن پادشاه حق آشكار، ثابت تر و آشكارتر است از هر چه ديده ها مى بيند. قدرت عقول به حدّ و اندازه اى براى حضرتش نرسيده تا مانندى برايش بيابد، و اوهام به تقديرى براى او راه نيافتند تا مانندش در و هم در آمده باشد.
موجودات را بدون نقشه قبلى، و مشورت با مشاور، و كمك مدد كار آفريد. آفرينش او به دستورش كامل شد، و به طاعتش گردن نهاد، فرمانش را اجابت كرد و ردّ ننمود، و تسليم او شد و به مخالفتش برنخاست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 113-107 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يذكر فيها بديع خلقة الخفاش.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن از شگفتى هاى آفرينش خفاش سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع يكى از خطبه هاى مهم توحيدى نهج البلاغه است كه از دو بخش تشكيل شده: در بخش اوّل، به حمد و ستايش پروردگار و بيان عظمتش كه عقل ها را در حيرت فرو برده مى پردازد و از قدرت نمايى او در آفرينش موجودات بدون هيچ نقشه قبلى سخن مى گويد، مخلوقاتى كه هر يك از ديگرى عجيب تر و اسرارآميزتر است.و در بخش دوّم، براى نمونه، انگشت روى يكى از شگفت انگيزترين پرندگان يعنى خفاش گذارده و عجايب خلقت او را يكى بعد از ديگرى شرح مى دهد؛ آن چنان كه گويى سال ها درباره اين مخلوق اسرارآميز مطالعه و بررسى كرده و به اسرار وجود او دست يافته است. يک درس مهم خداشناسى:امام(عليه السلام) در آغاز خطبه، به ستايش ذات پروردگار و اوصاف جمال و جلال او مى پردازد و قبل از هر چيز به عدم امکان معرفت کنه ذات او اشاره مى کند و مى فرمايد:«ستايش، مخصوص خداوندى است که اوصاف از بيان کنه ذاتش عاجز است و عظمتش عقل ها را از درک ذاتش باز داشته; و به همين جهت راهى براى وصول به منتهاى ملکوتش نيافته است» (الْحَمْدُلِلّهِ الَّذِي انْحَسَرَتِ(1) الاَْوْصَافُ عَنْ کُنْهِ مَعْرِفَتِهِ، وَ رَدَعَتْ عَظَمَتُهُ الْعُقُولَ، فَلَمْ تَجِدْ مَسَاغاً(2) إِلَى بُلُوغِ غَايَةِ مَلَکُوتِهِ(3)!).چرا «اوصاف» توان شرح ذات پاک او را ندارند؟ به دليل اين که تمام الفاظى که براى بيان اوصاف وضع شده، مربوط به صفات مخلوقات است که صفاتى است محدود و مخلوق، و به تعبير ديگر ذات خداوند که از هر نظر نامحدود و بى پايان است براى عقل هاى محدود ما قابل درک نيست و الفاظ و افکار ما توان بيان آن را ندارد، و همين معنا سبب شده است که عقول انسانى از درک عظمتش بازماند و راهى به معرفت ذاتش نيابد.اين بدان معنا نيست که ما معرفة الله را براى بشر غير ممکن بدانيم يا به تعبير ديگر به تعطيل معرفت و شناخت قائل شويم; بلکه مقصود اين است که علم ما به آن ذات باعظمت بى نهايت از هر نظر تنها علم اجمالى است که مى توانيم از طريق آثارش به او اشاره کنيم و نه علم تفصيلى.اين مسأله جاى تعجب نيست; عظمت خداوند که جاى خود دارد; ما نسبت به بسيارى از موجودات عالم امکان ايمان داريم و مثل آفتاب براى ما روشن است در حالى که از کنه آن بى خبريم، ما مى دانيم روح وجود دارد; نيروى جاذبه همه جا در دسترس ماست، زمان و مکان موجودند; اما حقيقت و کنه اين امور چيست؟ کمتر کسى از آن خبر دارد و قرن هاست که فلاسفه و علماى علوم طبيعى درباره آن ها بحث مى کنند و هنوز به يک نقطه مورد اتفاق نرسيدند.از همه چيز نزديک تر به ما خود ما هستيم; ما هنوز بسيارى از اسرار وجود خودمان را نمى دانيم تا آن جا که نويسنده معروف غربى «الکسيس کارل» کتاب هايى با عنوان «انسان موجود ناشناخته» يا مانند آن نوشته اند.امام در ادامه اين سخن به بيان يکى ديگر از اوصاف خداوند ـ که تأکيدى است بر آن چه گذشت ـ مى فرمايد: «او خداوندى است ثابت و آشکار، ثابت تر و آشکارتر از آن چه چشم ها مى بيند و با اين حال دست تواناى عقل ها نمى تواند حدّى براى او بيان کند تا شبيهى براى او يافت شود و (نيروى پرجولان) انديشه ها هرگز اندازه اى براى او تعيين نمى کند تا همانندى داشته باشد» (هُوَ اللّهُ الْحَقُّ الْمُبِينُ، أَحَقُّ وَ أَبْيَنُ مِمَّا تَرَى الْعُيُونُ، لَمْ تَبْلُغْهُ الْعُقُولُ بِتَحْدِيد فَيَکُونَ مُشَبَّهاً، وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الاَْوْهَامُ بِتَقْدِير فَيَکُونَ مُمَثَّلا).آرى، وجود او اظهر الاشياست و کنهش در نهايت خفا، آن چه با چشم مى بينيم ممکن است خطای باصره باشد ـ که دانشمندان انواع زيادى براى آن ذکر کرده اند ـ ولى علم به وجود خداوند خطايى در آن نيست. حضور او را در همه جا و در هر زمان و در هر حال احساس مى کنيم; ولى با اين حال، در فهم حقيقت ذات او حيرانيم و هر گاه در اين مرحله قدم بگذاريم و يک گام به پيش برويم دو گام به عقب بر مى گرديم و به گفته آن شاعر نکته سنج:کُلَّمَا قَدَّمَ فِکْري فيکَ شِبْراً فَرَّ ميلا         ناکِصاً يَخْبِطُ فِي عَمْياء لاَ يَهْدِي سَبيلا(هر زمان فکر من يک وجب به تو نزديک شود يک ميل فرار مى کند.و به عقب بر مى گردد، در تاريکى ها غرق مى شود و راهى به جلو پيدا نمى کند).اين موضوع به آن مى ماند که انسان منبع نور فوق العاده شديد و خيره کننده اى را ببيند، آهسته به آن نزديک شود، ناگهان برق خيره کننده نور، چنان او را تکان دهد که سراسيمه به عقب برگردد.به يقين با توجه به آن چه گفته شد هرگونه تشبيه و اندازه گيرى وصفى از کنه ذات او کنيم به راه خطا مى افتيم; چرا که او را تشبيه به مخلوقات کرده ايم و گرفتار نوعى شرک شده ايم.در سوّمين وصف، اشاره اى به آفرينش خداوند کرده، مى فرمايد: «آفريدگان را بدون نمونه قبلى و مشورت با مشاورى و بدون يارى کمک کارى آفريد، و آفرينش موجودات به فرمان او کامل شد.همه اطاعتش را پذيرفتند و فرمانش را اجابت نمودند و رد نکردند و رام و تسليم وى شدند و به مخالفت برنخاستند» (خَلَقَ الْخَلْقَ عَلَى غَيْرِ تَمْثِيل، وَ لاَ مَشُورَةِ مُشِير، وَ لاَ مَعُونَةِ مُعِين، فَتَمَّ خَلْقُهُ بِأَمْرِهِ، وَ أَذْعَنَ(4) لِطَاعَتِهِ، فَأَجَابَ وَ لَمْ يُدَافِعْ، وَانْقَادَ وَ لَمْ يُنَازِعْ).قابل توجه اين که تمام ابداعات انسانى برگرفته از نقشه هاى قبلى در جهان طبيعت است. گاه عين آن را به وجود مى آورد و گاه در ميان چند چيز پيوند مى دهد و چند صورت را با هم ترکيب مى کند و اشکال تازه اى مى آفريند; ولى هيچ يک در واقع تازه نيست; اما هنگامى که به جهان آفرينش بنگريم ميليون ها انواع گياه و حيوان دريايى و صحرايى و پرندگان و اشياى ديگر، که هر يک طرحى نو و بديع دارد، به فرمان او آفريده شده است.در واقع امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به سه موضوع مهم اشاره فرموده: نخست عاجز بودن انسان از درک کنه ذات خداوند; سپس آشکار بودن اصل وجود او در نهايت روشنى و سرانجام ابداع بى نظيرش در جهان آفرينش.(5)****پی نوشت:1. «انحسرت» از ماده «حسر» (بر وزن قصر) در اصل به معناى برهنه کردن است; سپس به معناى ضعف و ناتوانى به کار رفته; زيرا در اين حالت، انسان از نيروهاى خود برهنه مى شود.2. «مساغ» در اصل از ماده «سوغ» به معناى آسان خوردن آب يا غذاست; سپس به هر مسير راحت و آسانى اطلاق مى شود و در خطبه مزبور از همين قبيل است.3. «ملکوت» از ماده «ملک» (بر وزن قفل) به معناى حکومت و مالکيت، گرفته شده است و اضافه واو و تاء، تأکيد و مبالغه را مى رساند و هنگامى که درباره خداوند به کار مى رود اشاره به حکومت مطلقه او بر سراسر جهان است.4. «أذعن» از ماده «اذعان» به معناى اقرار کردن و فرمان بردن است.5. سند خطبه: در كتاب مصادر نهج البلاغه سند قابل ملاحظه اى از كتب ديگر براى اين خطبه ذكر نشده و به نظر مى رسد كه سند عمده اين خطبه، همان نقل مرحوم سيّد رضى است؛ ولى محتواى خطبه آن قدر بلند و عالى است كه سند آن را تقويت مى كند و نشان مى دهد تنها از فكر نيرومندى همچون امام اميرالمؤمنين عليه السلام مى تواند سرچشمه گرفته باشد. 
شرح علامه جعفریدر آفرينش خفاش:«الحمدلله الذي انحسرت الاوصاف عن كنه معرفته و ردعت عظمته العقول فلم تجد مساغا الي بلوغ غايه ملكوته» (ستايش مر خداي راست كه توصيفات از وصول به باطن معرفت او ناتوان و عظمتش، عقول انسانها را از رسيدن به ذات اقدسش طرد نموده است تا حدي كه راهي براي رسيدن به غايت ملكوت او درنيافته است.)عقول انسانها را شناخت عظمتش امكان‌پذير نيست:يك مقايسه بسيار روشن در اين مسئله مي‌تواند كمك زيادي براي ما داشته باشد. آيا تا حال در اين مسئله انديشيده‌ايد كه نزديكترين و واضح‌ترين حقيقت براي افراد بشر در عرصه طبيعت، ذات (نفس، من، خود يا شخصيت) خود او است و با اينحال، هرگز تعريفات و توصيفات ما كه بر مفاهيم و قضاياي محسوس و ملموس تكيه مي‌كنند، از شناساندن ذات ما ناتوانند؟ اين ناتواني براي همه صاحبنظران متفكر و مردم معمولي بقدري واضح است كه قابل ترديد نيست، زيرا نفس آدمي همانگونه كه ابوعلي ابن سينا متذكر شده است، داراي دو روي است: يكي رو به اين سو و به عرصه طبيعت است و دوم رو به (برسو) (فوق طبيعت) و به جاي اصلي خويش است كه از اين بعد قابل شناسائي و تعريف و توصيف با مفاهيم و قضاياي محسوس و ملموس نمي‌باشد. انسانهايي كه تا حدودي قدرت برخورداري از علم حضوري (خودآگاهي) را دارند، مي‌توانند ذات (نفس) خويشتن را دريابند. و اما درباره فعاليتها و مختصات و استعدادهاي نفس آدمي، از هزاران سال پيش تاكنون مي‌انديشند و تحقيق مي‌كنند و آزمايش مي‌نمايند و مي‌نويسند و با اينحال، اعتراف مي‌كنند كه انسان هنوز شناخته نشده است. كتابها و مقالاتي باين مضمون (انسان موجود ناشناخته تاليف الكسيس كارل) بسيار فراوان است، ولي همانطور كه در گذشته نيز متذكر شده‌ايم مي‌توانيم با افزايش معلومات درد و قلمرو نفس (آنچنانكه هست) و (نفس آنچنانكه بايد) در موقع علم حضوري (خودهشياري)هاي عميق و دامنه‌دار تجلياتي از بعد فوق طبيعي آن نيز برخوردار شويم. درباره خداوند سبحان نيز (نهايت امر در حد خيلي بالا) مي‌توانيم با چنين دريافتي روياروي شويم.****«هو الله الحق المبين احق و ابين مما تري العيون، لم تبلغه العقول. بتحديد فيكون مشبها، و لم تقع عليه الاوهام بتقدير فيكون ممثلا»، (او است خداوند حق و آشكار، حقيقي‌تر و آشكارتر از آنچه كه چشمها آنرا مي‌بيند. عقول بشري با تعيين حدود توصيفي به شناخت او نمي‌رسد تا (آن ذات اقدس با تشبيه به مخلوقات او) مشبه گردد. اوهام انسانها، با اندازه‌گيريها، او را نتوانند تبيين كنند تا مجسمش سازند).او است خداوند حق و آشكار، حقيقي‌تر و آشكارتر از آنچه كه چشمها آنرا مي‌بينند:لبيد بن ربيعه عامري مي‌گويد: الا كل شي‌ء ما خلا الله باطل و كل نعيم لا محاله زايل (آگاه باشيد هر چيزي جز خدا باطل و نابود شونده است و هر نعمتي ناگزير از بين رفتني و رو به زوال است.) به پيامبر اكرم (ص) نسبت داده شده است كه فرمود: ان اصدق بيت قالته العرب لبيد: … حق در مقابل باطل است، حق يعني چيزي كه وجود او واقعيت دارد و وجود او مستند به ذهن و دريافت انسانها نيست، حق يعني ثابت و آنچه كه در ثبوتش نيازي بر تكيه‌گاه ندارد، يعني معلول و وابسته نيست كه نيازي به علت يا آنچه كه امور عارضي به آن وابسته باشد ندارد.از اينجاست كه فيلسوفان، (حق اول) را به آن مقام ربوبي اطلاق مي‌كنند. حق اول يعني حقيقتي كه وجود او شايسته‌ترين موجودات براي واقعيت است. اينكه حق اول (خدا) داراي اين صفات است، به اضافه براهين عقلي و فلسفي، از دريافت شده‌هاي اولي ما است. ما اين حقيقت را در پي‌ريزي برهان وجوبي يا برهان كمالي كه سابقه بس طولاني در تفكرات شرقي و غربي دارد، بعنوان اساسي‌ترين مقدمه پذيرفته‌ايم. نتيجه بااهميتي كه از شايستگي انحصاري خداوند سبحان به حق اول مي‌توان گرفت، اينست كه اسناد حق به ديگر موجودات از آن جهت صحيح است كه به عنوان خداوند متعال كه حق اول و حق حقيقي است نسبت داده مي‌شوند. زيرا همگي مخلوقات اويند و او باطل و لغو ايجاد نمي‌كند. اين معني در 11 آيه از قرآن مجيد آمده است، مانند «الم تر ان الله خلق السموات و الارض بالحق» (آيا نديده‌اي كه خدا آسمانها و زمين را بر حق آفريده است.)با توجه به امثال اين آيات، بايد گفت: منظور از آيه «لا اله‌ الا هو كل شي‌ء هالك الا وجهه» (خدايي جز او نيست هر چيزي نابود شونده است مگر وجه ربوبي او.) اينست كه هر چيزي با قطع نظر از افاضه الهي، هيچ است و شعر لبيد بن ربيعه عامري هم بايد مطابق اين معني تفسير شود، نه هلاكت و بطلان. حتي با ارتباط به حكمت و مشيت خداوند جل سلطانه. در تحكيم علم و معرفت درباره اشياء، و اثبات كردن حق بودن آنها غالبا به رويت چشمي استناد ميكنند و مي‌گويند (من با چشم خودم ديدم)، (من كاري مي‌كنم كه شما آنرا با چشم ببينيد) و (شنيدن كي بود مانند ديدن) اين اصل درباره اشياء قابل ديدن بوسيله چشم، كاملا صحيح است، ولي درباره اشيايي كه با حس چشمي نمي‌توان ديد، اعتبار علمي ندارد، مانند مجردات، حقائق ارزشي معنوي و غيرذلك. عناويني مانند حقيقي و وضوح كامل را درباره محسوسات بوسيله حواس ظاهري نمي‌توان به كاربرد، زيرا دخالت ساختمان چشم در ديدن و اهميت مقدار فاصله مابين شي‌ء بيننده و ديده شده و اصول و فرضيات پيش ساخته در ارزيابي محسوسات بسيار موثر است. اين همان جريان ارتباط عوامل ادراك با ادراك شده است كه به اين حقيقت متوجه شده است، لائوتسه چيني است كه با يك تشبيه بسيار رسا آنرا بازگو كرده است.جمله معروف او درباره اين حقيقت چنين است: ما در نمايشنامه بزرگ وجود هم بازيگريم هم تماشاگر. درصورتيكه شهود دريافت خدا كه عبارتست از برقرار شدن ارتباط مستقيم با مفهوم كمال يا كامل مطلق كه خدا است، به جهت بي‌نياز بودن از وسائط دگرگون‌كننده واقعيات در ذهن ما، تصرفي از عوامل دريافت و شهود به عمل نمي‌آيد و لذا آشكارتر از هر حقيقت آشكار مي‌باشد و با همين بيان و بي‌نيازي مطلق خداوندي از همه چيز حقيقي‌تر بودن آن ذات اقدس هم اثبات مي‌گردد.جملات بعدي كه شامل عدم امكان محدوديت خداوندي و بالاتر از اوهام و تجسيمات و تمثيلات بودن آن ذات اقدس ميباشد، با توجه به بي‌نهايت بودن و تجرد كامل او از زمان و جسمانيات و نمودهاي مادي روشنتر از آن است كه نيازي به اثبات داشته باشد.****«خلق الخلق علي غير تمثيل و لا مشوره مشير و لا معونه معين، فتم خلقه بامره، و اذعن لطاعته، فاجاب و انقاد و لم ينازع» (مخلوقات را آفريد بدون تطابق مثالي و نه بر مبناي مشورت مشاور و كمك يار و ياوري. امر خلقت با دستور او تمام شد و اذعان به اطاعت او نمود. دستگاه خلقت، امر خداوندي را اجابت كرد و از خود دفع نكرد و گردن به اطاعتش نهاد و مقاومتي از خود نشان نداد.)خلقت خلق، انشايي و ابداعي است:هيچ سابقه وجودي عيني براي عالم خلقت وجود نداشته است نه در ذات باري تعالي و نه در غير ذات او، بله، علم به همه موجودات در ذات اقدس نه به عنوان تقرر هويات و يا ماهيات در آن، بلكه، همانگونه كه گفتيم به طور علم و انكشاف حاضر در آن بوده است. براي تصور خلقت انشائي، مراجعه فرماييد به مجلد دوم از صفحه 87 تا 98. نيازي به مشورت و كمك نداشت. زيرا او است غني مطلق و صمد فرد. لزوم اسناد خلقت كائنات به يك موجود برين نه تنها مدلول دلائل محكم علمي و عقلي است، بلكه اين يك شهود فطري است كه دانايان و صاحبنظران اقوام و ملل جوامع بشري در طول تاريخ به جهت اين شهود، به استدلال اسناد مزبور به خدا را اغلب براي مبتديان و غوطه‌وران در غفلت و ناآگاهي، مي‌پردازند. همينطور دريافت شهودي همه صفات كمالي كه غناي مطلق و صمدانيت از روشنترين آن صفات است، مورد قبول همه هوشياران متفكر ميباشد.مي‌دانيم يكي از دلايل بسيار روشن و محكم براي اثبات وجود خدا، همان برهان وجوبي يا كمالي است كه مبناي اصلي آن بر دريافت مفهوم وجودي واجب كه داراي كاملترين صفات مباشد كه يكي از آنها غناي مطلق ذات اقدس ربوبي از هر كمك و ياور مشاور و انديشه و غير ذلك مي‌باشد. جهان هستي در برابر امر كن و امر به اطاعت از او بدون اندك مقاومتي به جريان افتاد اين زمزمه دلنواز اجزاء عالم هستي كه همواره گوشهاي شنوايي در تاريخ آنرا شنيده و خواهند شنيد:باد ما و بود ما داد تست          هستي ما جمله از ايجاد تستلذت هستي نمودي نيست را         عاشق خود كرده بودي نيست رالذت انعام خود را وامگير          نقل و باده جام خود را وامگيروربگيري كيت جست و جو كند           نقش با نقاش كي نيرو كندمنگر اندر ما مكن در ما نظر         اندر اكرام و سخاي خود نگرما نبوديم و تقاضامان نبود          لطف تو ناگفته ما ميشنود (مولوي)«ثم استوي الي السماء و هي دخان فقال لها و للارض ائتیا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين»، (سپس مشيت پروردگاري، آسمان را كه در حال دود بود فرا گرفت و به آسمان و زمين فرمود چه بخواهيد و چه نخواهيد به جريان بيفتيد، آن دوگفتند: ما با كمال اختيار دستور ترا اطاعت مي‌كنيم.) انسان غوطه‌ور در ماده هرگز نخواهد فهميد اطاعت اختياري و ذكر و تسبيح و سجده جمادات و نباتات و حيوانات و حتي ابعاد قانوني تكويني انسانها را. آن كس كه روح و نفس و جان و حيات حقيقي را از دست داده است، چگونه ميتواند ذكر و مناجات علام جمادات را بفهمد! چون شما سوي جمادي مي‌رويد آگه از جان جمادي كي شويد؟ اي غفلتزدگان حيات حيواني، خواه بشنويد يا نشنويد:جمله اجزاء زمين و آسمان         با تو مي‌گويند روزان و شبانما سميعيم و بصيريم و هشيم          با شما نامحرمان ما خامشيمخامشيم و نعره تكرارمان          مي‌رود تا پاي تخت يارمان 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن از شگفتيهاى آفرينش خفّاش ياد مى فرمايد:امام (ع) خداوند را از چند نظر ستايش فرموده است:1- اوصاف از بيان كنه معرفت او درمانده است، زيرا ذات بارى تعالى منزّه از هر گونه تركيب است و عقل به هيچ روى نمى تواند حقيقت او را ادراك و توصيف كند، و ما پيش از اين مكرّر در اين باره سخن گفته ايم.2- عظمت او خردها را از رسيدن به منتهاى سلطنت و ملكوت وى باز داشته است، و اين آشكار است براى اين كه ادراك حقايق اشيا منوط به درك حقيقت علل آنهاست، و چون عظمت و بلندى مقام او عقلها را از شناخت كنه ذاتش باز داشته است، عقل نمى تواند راهى براى شناخت منتهاى قدرت و ملكوت او بيابد، و آنچه را نظام وجود عالى و سافل بر آن قرار دارد، آن چنان كه هست بشناسد.3- اين كه او هويّت مطلق است، زيرا اوست كه هويّتش موقوف بر هويّت غير نيست و از ديگرى گرفته نشده است، زيرا هر چه هويّتش از ديگرى اخذ شده باشد اثبات وجود او مقيّد بهاثبات وجود غير اوست و در اين صورت او هويّت مطلق نخواهد بود، و هر چه هويّتش قائم به ذات خويش باشد، خواه ديگرى اعتبار شود يا نشود او همان اوست، ليكن هر ممكنى وجودش از غير خود اوست و هر چه وجودش از غير باشد ويژگيها و تعيّنات وجودش نيز از غير خود اوست، و اين خود، همان هويّت است. لذا هويّت هر ممكن الوجود از غير او مى باشد و قائم به ذات وى نيست، امّا مبدأ اوّل قائم بالذّات است و هويّتش بسته به ديگرى نمى باشد زيرا او ممكن الوجود نيست و واجب الوجود است، و واجب الوجود آن موجود برترى است كه هويّتش قائم به ذات خويش است بلكه از هر گونه تركيب كه لازمه امكان است منزّه مى باشد.4- دليل اين كه پس از بيان هويّت، نام بارى تعالى را ذكر كرده و هو اللّه فرموده، اين است كه هويّت و خصوصيّت بدون ذكر نام، قابل شرح نيست، مگر اين كه لوازم آن ذكر گردد و لوازم آن نيز يا اضافى و يا سلبى است، و آنچه اضافى است براى تعريف كاملتر است، ليكن كاملترين تعريف آن است كه هر دو نوع لوازم اضافى و سلبى را در برداشته باشد، و اين همان كلمه آله است كه جامع اين دو نوع مى باشد، زيرا آله آن موجود واجبى است كه ممكنات بدو نسبت داده مى شوند و خود به ديگرى منتسب نيست و اين انتساب غير به او لوازم اضافى، و عدم انتساب او به غير لوازم سلبى آن است از اين رو پس از ذكر هو اسم جلاله اللّه را كه كاملترين تعريف، و جامع اين لوازم است بيان فرموده تا كاشف لفظ هو و بيانگر مدلول آن باشد. در اين بيان رمز ديگرى نيز وجود دارد، و آن اين كه با ذكر لازم هويّت كه الوهيّت است گوشزد مى كند كه اين هويّت مركّب نيست و جزء ندارد، و گر نه در تعريف آن اكتفا به ذكر لوازم كافى نبود.5- ديگر ذكر حقّ در جمله: «هو اللّه الملك الحقّ...» است، و چون حقّ به معناى ثابت موجود است، هنگامى كه به هويّت اشاره و نام آن را شرح كرده بيان مى كند كه او حقّ و موجود است، و وجود او در پيشگاه عقل ثابت تر و آشكارتر از آن چيزى است كه چشمها آن را مى بينند، و اين معنا روشن است زيرا علم به وجود صانع متعال براى عقول فطرى است اگر چه نياز به اندكى دليل و برهان دارد، و دانشهايى كه تكيه بر حسّ دارند گاهى بر اثر خطاى وهم در باره محسوسات و ضبط آنها، و يا نارسايى حسّ در كيفيّت اداى صورت محسوس، دچار خلل و اشتباه مى شوند و آنچه در اين باره بايد گفت اين است كه عقل ذاتا براى ادراك معقولات صرف شايسته تر و سزاوارتر است.6- اين كه خرد نتوانسته او را در حدّى محدود كند تا اين كه شبيه واقع شود، در اين گفتار اشاره لطيفى است كه دلالت بر كمال دانش آن حضرت دارد، و آن اين كه در مقدّمات دانسته ايمهنگامى كه اتّصال عقل به امور مجرّده قوى شود، و نيروى متخيّله بتواند حسّ مشترك را از چنگال حواسّ ظاهر رهايى دهد و در اختيار گيرد، در چنين حالتى چنانچه نفس متوجّه دريافت امر معقولى شود، و قواى نفسانى آثار خود را پيدا كرده باشد صورت امر معقول در نفس نقش مى بندد، سپس براى ضبط و نگهدارى آن، نفس از نيروى متخيّله استمداد مى جويد، اين نيرو چيزى را از محسوسات كه شبيه آن امر معقول است به او القا مى كند، پس از آن نفس آن را به خزانه خيال مى افكند و در شمار معلومات و مدركات او در مى آيد.اكنون كه اين مطلب دانسته شد مى گوييم اگر بارى تعالى از جمله چيزهايى بود كه عقل آنها را ادراك و تعيين و توصيف مى كند وجود او را عقل به همين نحو اثبات مى كرد، و در اينصورت لازم مى آمد كه به غير خود از اجسام شبيه گردد تا صورت آن در ذهن حضور پيدا كند، در حالى كه خداوند منزّه است از اين كه به چيزى از اجسام همانند باشد.7- همچنين نيروى وهم نمى تواند او را اندازه گيرى كند، تا معيّن و مشخّص شود، زيرا وهم جز معانى جزيى متعلّق به محسوسات را ادراك نمى كند، و اين منوط است به اين كه نيروى تخيّل معناى مورد درك را به چيزى از صور جسمانى تشبيه كند، و اگر وهم مى توانست بر خداوند محيط شود ناگزير بايد او را در صورتى حسّى ارائه مى داد، براى اين كه وهم حتّى وجود خود را در قالبى كه داراى صورت و حجم و مقدار است ادراك مى كند.8-  فرموده است: «خلق الخلق... معين»،در باره اين كه خداوند خلايق را بى نمونه اى از پيش بيافريده ما سابقا در ذيل خطبه اوّل و جاهاى ديگر سخن گفته ايم، معناى اين كه آفرينش خود را با صدور فرمان خويش به اتمام رسانيد اين است كه با خطاب امر «كن» آفرينش خلايق در نهايت كمال ممكن آنها تحقّق يافت، زيرا براهين عقلى گوياى اين است كه براى آفريدگان هر كمالى كه ممكن بود، از جانب پروردگار به آنها افاضه شده و به آن رسيده اند و او منزّه است، از اين كه از جانب او بخلى رود و دست از عطا و بخشش باز دارد، مراد از اذعان به طاعت او دخول آفريدگان در تحت قدرت اوست، و معناى اجابت آنها بدون مدافعه، و انقياد آنها بدون منازعه نيز همين است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 255 و من خطبة له عليه السّلام يذكر فيها بديع خلقة الخفاش و هى المأة و الرابع و الخمسون من المختار في باب الخطب:الحمد للَّه الّذي انحسرت الأوصاف عن كنه معرفته، و ردعت عظمته العقول فلم تجد مساغا إلى بلوغ غاية ملكوته، و هو اللَّه الملك الحقّ المبين، و أحقّ و أبين ممّا ترى العيون، لم تبلغه العقول بتحديد فيكون مشبّها، و لم تقع عليه الأوهام بتقدير فيكون ممثّلا، خلق الخلق على غير تمثيل، و لا مشورة مشير، و لا معونة معين، فتمّ خلقه بأمره، و أذعن لطاعته، فأجاب و لم يدافع، و انقاد و لم ينازع.اللغة:(الخفّاش) و زان رمّان طاير معروف جمعه خفافيش مأخوذ من الخفش و هو ضعف في البصر خلقة أو لعلّة، و الرّجل أخفش و هو الذي يبصر باللّيل لا بالنّهار أو في يوم غيم لا في يوم صحو و (حسر) حسورا من باب قعد كلّ لطول مدى و نحوه، و حسرته أنا يتعدّي و لا يتعدّي و (ساغ) الشّراب سوغا سهل مدخله و المساغ المسلك و (الحدّ) المنع و الحاجز بين الشّيئين و نهاية الشّيء و طرفه، و في عرف المنطقيين التّعريف بالذّاتي. و (المشورة) مفعلة من أشار إليه بكذا أى أمره به، و في بعض النسخ بضمّ الشّين بمعنى الشّورى و (المعونة) اسم من أعانه و عوّنه.الاعراب:أحقّ و أبين بالرّفع بدلان من الحقّ المبين أو عطفا بيان، و على الأوّل ففائدتهما التّقرير، و على الثّاني فالايضاح  تقديم المسند على المسند اليه.المعنى:براعة الاستهلال اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة يذكر فيها بديع خلقة الخفّاش، و الغرض منه التنبيه على عظمة قدرة خالقها، و على كمال صنعه سبحانه في إبداعها، و الدّلالة على عظيم برهانه في ملكه و ملكوته و لمّا كان الغرض ذلك افتتح عليه السّلام كلامه بالحمد و الثناء عليه تعالى بجملة من صفات الكمال و نعوت الجلال و الجمال بمقتضى براعة الاستهلال فقال: (الحمد للَّه الذي انحسرت الأوصاف عن كنه معرفته) أى عجز الواصفون عن صفته و أعيت الألسن عن وصفه بحقيقته، لأنّ ذاته سبحانه بريئة عن أنحاء التركيب، منزّهة عن الأجزاء و النّهايات، فلا حدّ له و لا صورة تساويه، فلا يمكن للعقول الوصول إلى حقيقة معرفته، و لا للألسن الحكاية و البيان عن هويّته، و قد مرّ تحقيق ذلك في شرح الفصل الثّاني من الخطبة الاولى و غيره أيضا غير مرّة (و ردعت) أى منعت (عظمته العقول فلم تجد مساغا) و مسلكا (إلى بلوغ غاية ملكوته) أى منتهى عزّه و سلطانه (هو اللَّه الملك الحقّ) الثّابت المتحقّق وجوده و إلهيّته أو الموجود حقيقة (المبين) أى الظّاهر البيّن وجوده بل هو أظهر وجودا من كلّ شيء فان خفى مع ظهوره فلشدّة ظهوره، و ظهوره سبب بطونه و نوره هو حجاب نوره إذ كلّ ذرّة من ذرّات مبدعاته و مكوّناته فلها عدّة ألسنة تشهد بوجوده، و بالحاجة إلى تدبيره و قدرته كما مرّ تفصيلا و تحقيقا في شرح الخطبة التّاسعة و الأربعين. (أحقّ و أبين) أى أثبت و أوضح (ممّا ترى العيون) لأنّ العلم بوجوده تعالى عقليّ يقينيّ لا يتطرّق إليه ما يتطرّق إلى المحسوسات من الغلط و الاشتباه ألا ترى أنّ العين قد يرى الصّغير كبيرا كالعنبة في الزّجاجة المملوّة ماء، و الكبير صغيرا كالبعيد، و السّاكن متحرّكا كحرف الشّط إذا رآه راكب السّفينة متصاعدا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 260 و المتحرّك ساكنا كالظلّ بخلاف المعقولات الصّرفة. (لم تبلغه العقول بتحديد فيكون مشبّها) المراد بالتّحديد إمّا إثبات الحدّ و النّهاية، أو التّعريف بالذّاتي كما هو عرف المنطقيّين، و ظاهر أنّ اللَّه سبحانه منزّه عن الحدود و النّهايات التّي هى من عوارض الأجسام و الجسمانيّات، مقدّس عن الأجزاء و التّركب مطلقا من الذّاتيات أو العرضيّات، فذاته سبحانه ليس له حدّ و تركيب حتّى يمكن للعقول البلوغ إليه بتحديد كما لساير الأجسام (و لم تقع عليه الأوهام بتقدير فيكون ممثّلا) قال الشّارح البحراني: إذ الوهم لا يدرك إلّا المعاني الجزئيّة المتعلّقة بالمحسوسات. و لا بدّ له في إدراك ذلك المدرك من بعث المتخيّلة على تشبيهه بمثال من الصّور الجسمانيّة، فلو وقع عليه و هم لمثّله في صورة حسيّة حتّى أنّ الوهم إنّما يدرك نفسه في مثال من صورة و حجم و مقدر (خلق الخلق على غير تمثيل) الظّاهر أنّ المراد بالتمثيل ايجاد الخلق على حذوما خلقه غيره، و لمّا لم يكن الباري سبحانه مسبوقا بغيره فليس خلقه إلّا على وجه الابداع و الاختراع، أو أنّ المراد أنّه لم يجعل لخلقه مثالا قبل الايجاد كما يفعله البنّاء تصويرا لما يريد بنائه، و معلوم أنّ كيفيّة صنعه للعالم منزّهة عن هذا الوجه أيضا كما سبق في شرح الفصل السّابع من الخطبة الاولى (و لا مشورة مشير و لا معونة معين) لأنّ الحاجة إلى المشير و المعين من صفات النّاقص المحتاج و هو سبحانه الغنيّ المطلق في ذاته و أفعاله فلا يحتاج في إيجاده إلى مشاورة و لا إعانة (فتمّ خلقه) أى بلغ كلّ مخلوق إلى مرتبة كماله و تمامه الّذي أراده اللَّه سبحانه منه أو خرج جميع ما أراده من العدم إلى الوجود (بأمره) أى بمجرّد أمره التكويني و محض مشيّته التّامة النّافذة كما قال عزّ من قائل: «إنّما أمره إذا أراد شيئا أن يقول له كن فيكون» (و أذعن) أي خضع و أقرّ و أسرع و انقاد كلّ (لطاعته فأجاب و لم يدافع، و انقاد و لم ينازع) و هاتان الجملتان مفسّرتان للاذعان، و المراد دخول الخلق تحت القدرة الالهيّة و عدم الاستطاعة للامتناع كما قال سبحانه «ثمّ استوى إلى السّماء و هى دخان فقال لها و للأرض ائتيا طوعا أو كرها قالتا أتينا طائعين».الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام مبين و وليّ مؤمنين است كه ذكر مى فرمايد در آن عجيب خلقت شب پره را:حمد و ستايش معبود بحقيّ را سزاست كه عجز بهم رساند و صفها از كنه معرفت او، و منع نمود عظمت او عقلها را، پس نيافتند گذرگاهي بسوى رسيدن بنهايت پادشاهي او، و اوست معبود بحق پادشاه مطلق كه محقّق است وجود او ظاهر است و آشكارا ثابت تر و آشكارتر است از آنچه كه مى بيند آن را چشمها نمى رسد بكنه ذات او عقلها تا باشد تشبيه كرده شده بمخلوقى از مخلوقات، و واقع نمى شود بر او وهمها باندازه و تقديرى تا باشد تمثيل كرده شده بغير خود، خلق فرمود مخلوقات را بدون اين كه مثال آنها را از ديگرى برداشته باشد و بدون مشورت مشير و بى يارى معين، پس تمام شد مخلوق او بمجرّد أمر و إراده او، و گردن نهادند بطاعت او پس اجابت كردند، و مدافعه ننمودند و انقياد كردند و منازعه ننمودند.  
بخش ۲ : آفرینش خفاش [منبع]

خلقة الخفاش :
وَ مِنْ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ وَ عَجَائِبِ خِلْقَتِهِ مَا أَرَانَا مِنْ غَوَامِضِ الْحِكْمَةِ فِي هَذِهِ الْخَفَافِيشِ الَّتِي يَقْبِضُهَا الضِّيَاءُ الْبَاسِطُ لِكُلِّ شَيْءٍ وَ يَبْسُطُهَا الظَّلَامُ الْقَابِضُ لِكُلِّ حَيٍّ، وَ كَيْفَ عَشِيَتْ أَعْيُنُهَا عَنْ أَنْ تَسْتَمِدَّ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ نُوراً تَهْتَدِي بِهِ فِي مَذَاهِبِهَا، وَ تَتَّصِلُ بِعَلَانِيَةِ بُرْهَانِ الشَّمْسِ إِلَى مَعَارِفِهَا وَ رَدَعَهَا بِتَلَأْلُؤِ ضِيَائِهَا عَنِ الْمُضِيِّ فِي سُبُحَاتِ إِشْرَاقِهَا وَ أَكَنَّهَا فِي مَكَامِنِهَا عَنِ الذَّهَابِ فِي بُلَجِ ائْتِلَاقِهَا، فَهِيَ مُسْدَلَةُ الْجُفُونِ بِالنَّهَارِ عَلَى حِدَاقِهَا وَ جَاعِلَةُ اللَّيْلِ سِرَاجاً تَسْتَدِلُّ بِهِ فِي الْتِمَاسِ أَرْزَاقِهَا، فَلَا يَرُدُّ أَبْصَارَهَا إِسْدَافُ ظُلْمَتِهِ وَ لَا تَمْتَنِعُ مِنَ الْمُضِيِّ فِيهِ لِغَسَقِ دُجُنَّتِهِ، فَإِذَا أَلْقَتِ الشَّمْسُ قِنَاعَهَا وَ بَدَتْ أَوْضَاحُ نَهَارِهَا وَ دَخَلَ مِنْ إِشْرَاقِ نُورِهَا عَلَى الضِّبَابِ فِي وِجَارِهَا أَطْبَقَتِ الْأَجْفَانَ عَلَى مَآقِيهَا وَ تَبَلَّغَتْ بِمَا اكْتَسَبَتْهُ مِنَ الْمَعَاشِ فِي ظُلَمِ لَيَالِيهَا.
فَسُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ اللَّيْلَ لَهَا نَهَاراً وَ مَعَاشاً وَ النَّهَارَ سَكَناً وَ قَرَاراً.
وَ جَعَلَ لَهَا أَجْنِحَةً مِنْ لَحْمِهَا تَعْرُجُ بِهَا عِنْدَ الْحَاجَةِ إِلَى الطَّيَرَانِ، كَأَنَّهَا شَظَايَا الْآذَانِ غَيْرَ ذَوَاتِ رِيشٍ وَ لَا قَصَبٍ، إِلَّا أَنَّكَ تَرَى مَوَاضِعَ الْعُرُوقِ بَيِّنَةً أَعْلَاماً، لَهَا جَنَاحَانِ لَمَّا يَرِقَّا فَيَنْشَقَّا وَ لَمْ يَغْلُظَا فَيَثْقُلَا.
تَطِيرُ وَ وَلَدُهَا لَاصِقٌ بِهَا لَاجِئٌ إِلَيْهَا، يَقَعُ إِذَا وَقَعَتْ وَ يَرْتَفِعُ إِذَا ارْتَفَعَتْ، لَا يُفَارِقُهَا حَتَّى تَشْتَدَّ أَرْكَانُهُ وَ يَحْمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَنَاحُهُ وَ يَعْرِفَ مَذَاهِبَ عَيْشِهِ وَ مَصَالِحَ نَفْسِهِ.
فَسُبْحَانَ الْبَارِئِ لِكُلِّ شَيْءٍ عَلَى غَيْرِ مِثَالٍ خَلَا مِنْ غَيْرِه.

عَشِيَتْ : ضعيف و كم سو شد.
سُبُحَات : انوار.
ائْتِلاق : لمعان، درخشش.
اسْدَافُ ظُلْمَتِهِ : تيرگى و تاريكى شديد شب.
دُجُنَّة : تاريكى، غسق الدّجنّة : شدت تاريكى.
اوْضَاح : جمع «وضح»، سپيده صبح.
الْضِبَاب : جمع «ضبّ»، سوسمارها.
الْوِجَار : لانه.
مَآقِيهَا : جمع «ماق»، گوشه هاى چشم از طرف بينى.
تَبَلَّغَتْ : اكتفا و قناعت كرد.
شَظَايَا : جمع «شظيّة»، يك پاره از هر چيز، يعنى مثل اينكه بالهاى آنها از اتصال پاره هاى لاله گوش بوجود آمده است.
قَصَب : جمع «قصبة»، نى پَر، چيزى شبيه استخوان تو خالى كه پرها به دور آن مى رويند.
اعْلَاماً : در اينجا به معنى «آشكار و ظاهر» است. 
أرانا : بما نشان داد
عَشِيَت : كم نور شد
تَستَمِدُّ : مدد و يارى مى گيرد
مُضِىّ : ادامه دادن براه، راه رفتن
سُبُحات : طبقه ها، دانه ها
أكَنّ : پنهان نمود، لانه نشين كرد
مَكامِن : كمينگاهها
بلج : نور و روشنائى
إئتِلاق : درخشش آفتاب
مُسدَلَة : آويزان شده و فرا افكنده شده
جُفُون : پلكهاى چشم
غَسَق : تاريكى شب
دُجُنَّة : تاريكى شديد
أوضاح : جمع وضح : سفيدى
ضِباب : سوسمارها، جمع ضب
وِجار : لانه و خانه سوسمار و نظاير آن
مَآقى : گوشه هاى چشم از طرف بينى
تَبَلَّغَت : كفايت و قناعت ميكند
شَظايا : جمع شظية : پاره هر چيز، شظايا الاذان : نرمه گوش
رِيش : موهاى نرم و نازك پر مرغ
قَصَب : پرهاى زمخت مرغ
لَمّا يَرِقّا : رقيق و نازك نشده اند 
۲. شگفتى هاى خفّاش:
از زيبايى هاى صنعت پروردگارى، و شگفتى هاى آفرينش او، همان اسرار پيچيده حكيمانه در آفريدن خفّاشان است، روشنى روز كه همه چيز را مى گشايد چشمانشان را مى بندد، و تاريكى شب كه هر چيز را به خواب فرو مى برد، چشمان آنها را باز مى كند، چگونه چشمان خفّاش كم بين است كه نتواند از نور آفتاب درخشنده روشنى گيرد
نورى كه با آن راه هاى زندگى خود را بيابد، و در پرتو آشكار خورشيد خود را به جاهايى رساند كه مى خواهد، روشنى آفتاب خفّاش را از رفتن در تراكم نورهاى تابنده اش باز مى دارد، و در خلوتگاه هاى تاريك پنهان مى سازد، كه از حركت در نور درخشان ناتوان است، پس خفّاش در روز پلك ها را بر سياهى ديده ها اندازد، و شب را چونان چراغى بر مى گزيند، كه در پرتو تاريكى آن روزى خود را جستجو مى كند، و سياهى شب ديده هاى او را نمى بندد، و به خاطر تاريكى زياد، از حركت و تلاش باز نمى ماند.
آنگاه كه خورشيد پرده از رخ بيفكند، و سپيده صبحگاهان بدمد، و لانه تنگ سوسمارها از روشنى آن روشن گردد، شب پره، پلك ها را بر هم نهد، و بر آنچه در تاريكى شب به دست آورده قناعت كند.
پاك و منزّه است خدايى كه شب را براى خفّاشان چونان روز روشن و مايه به دست آوردن روزى قرار داد، و روز را چونان شب تار مايه آرامش و استراحت آنها انتخاب فرمود، و بالهايى از گوشت براى پرواز، آنها آفريد، تا به هنگام نياز به پرواز، از آن استفاده كنند، اين بال ها، چونان لاله هاى گوشند(۱) بى پر و رگ هاى اصلى، اما جاى رگ ها و نشانه هاى آن را به خوبى مشاهده خواهى كرد.
براى شب پره ها دو بال قرار داد، نه آنقدر نازك كه در هم بشكند، و نه چندان محكم كه سنگينى كند، پرواز مى كنند در حالى كه فرزندانشان به آنها چسبيده و به مادر پناه برده اند، اگر فرود آيند با مادر فرود مى آيند، و اگر بالا روند با مادر اوج مى گيرند، از مادرانشان جدا نمى شوند تا آن هنگام كه اندام جوجه نيرومند و بالها قدرت پرواز كردن پيدا كند، و بداند كه راه زندگى كردن كدام است و مصالح خويش را بشناسد پس پاك و منزّه است پديد آورنده هر چيزى كه بدون هيچ الگويى باقى مانده از ديگرى، همه چيز را آفريد.
________________________________
(۱). خفّاش در پروازها و شكار كردن‏ها از چشم خود استفاده نمى‏ كند بلكه به وسيله فرستادن امواج و دريافت آن، موانع را تشخيص مى‏ دهد درست مانند يك دستگاه رادار عمل مى‏ كند كه امواج «ماوراى صوت» را بوسيله يك فرستنده قوى به فضا مى‏ فرستد، امواج همه جا به پيش مى‏ رود، وقتى به مانعى برخورد، منعكس مى‏ گردد به اين ترتيب وجود هواپيماى دشمن را تشخيص مى ‏دهند، خفّاش در حال پرواز در هر ثانيه ۳۰ الى ۶۰ بار امواج ماوراى صوت از خود بيرون فرستاده كه پس از بازگشت امواج، راه‏ها، موانع و غذا را به خوبى تشخيص مى‏ دهد.
 
(5) و از جمله صنعتهاى مورد تأمّل و دقّت او و از زمره آفرينشهاى شگفت آورش آنست كه بما نمودار نموده است از عجائب آفرينشى كه در اين شب پره ها است كه (بين آنها با همه حيوانات تفاوت است، زيرا) روشنائى روز كه گشاينده ديده هر چيزى است ديده آنها را  مى بندد، و تاريكى شب كه ديده هر زنده اى را مى بندد، ديده آنها را باز ميكند،
(6) و چگونه چشمهاشان تاريك و نابينا است از اينكه از خورشيد تابان در راههايى كه مى روند طلب نور و روشنى نمايند، و در موقع آشكار شدن نور خورشيد خود را بآنچه مى طلبند برسانند و چگونه خداوند با درخشيدن نور خورشيد آنها را از رفتن به جاهائى كه نور بآن مى درخشد باز داشته، و آنها را در جاهاى خودشان از رفتن در جائيكه نورهاى خورشيد درخشنده است پنهان نموده
(7) پس آنها در روز پلكهاى چشمشان را بر حدقه هاى آن گذاشتند، و شب را چراغ قرار دادند كه بسبب آن براى درخواست روزيها راه مى جويند،
(8) و ديده هاى آنها را شدّت تاريكى شب مانع نمى شود (بلكه همه چيز را مى بينند) و از رفتن در شدّت تاريكى شب باز نمى ايستند، پس چون خورشيد پرده از رخسار برداشت (تاريكى را برطرف نموده تابان شد) و روشنيهاى روز آن هويدا گرديد، و درخشندگى روشنى آن بر خانه هاى سوسمارها در آمد (آفتاب همه جا را فرا گرفت) پلكها را بر اطراف چشمهاشان مى نهند و بآنچه در تاريكى شبها اندوخته اند قناعت مى نمايند.
(9) پس منزّه است خداوندى كه شب را بجاى روز وسيله روزى و روز را وسيله استراحت و آرامى آنها گردانيد، و از گوشتهاشان براى آنها بالهائى قرار داد تا هنگام نيازمندى به پرواز با آنها بپرند، گويا بالهاشان مانند لاله هاى گوش (انسان) است كه داراى پر و استخوان نيست، ولى تو مواضع رگها را آشكار و هويدا مى بينى (رگها در بالهاى شب پره بجاى استخوان و نى در بال مرغان مى باشد)
(10) براى آنها دو بال است كه نازك نيست تا (هنگام پر زدن) پاره شود، و كلفت نيست تا سنگين باشد (و مانع پرواز آنها گردد) پرواز ميكنند در حاليكه بچّه شان چسبيده و پناه برده بآنها است، مى نشيند زمانيكه مادرش بنشيند، و پرواز ميكند وقتى كه مادرش بپرد، از مادر جدا نمى شود تا موقعى كه اعضائش قوّت گرفته و بالهايش براى پريدن آماده شود، و تا گاهى كه راههاى زندگانى و سود خود را بشناسد،
(11) پس منزّه است آفريننده همه اشياء كه آفرينش او بى نمونه ايست كه پيشتر، از غير او آفريده شده باشد (اشياء را بر وفق حكمت و اقتضاى مصلحت ايجاد فرموده است).
 
از لطايف صنع و عجايب خلقت او، چيزى است كه در آفرينش حكيمانه خفاشان مى بينيم، كه روشنايى روز، همه چيز را به جنبش و نشاط مى آورد، ولى خفاشان را از جنبش و نشاط بازمى دارد. و تاريكى شب به جنبش و  نشاطش مى آورد، در حالى كه، هر جاندارى را از جنبش و نشاط باز مى دارد. چسان چشمانش ناتوان است كه يارى آنش نيست كه از خورشيد تابان مدد جويد و در پرتو آن راه خود را بيابد و به آن جاها كه خواهد برسد.
خداوند خفاشان را از رفتن به جايى، كه نور خورشيد مى درخشد، بازمى دارد و در نهانخانه ظلمت جاى مى دهد و از پرواز در تابش خورشيد، بى نياز مى دارد. خفاش به هنگام روز، پلكهايش را بر روى حدقه هاى چشمانش فرو مى خواباند و چون شب در رسد، تاريكى آن را چونان چراغى براى يافتن روزى خويش به كار مى گيرد. تاريكى ديدگانش را از ديدن مانع نشود و او را از پرواز در اعماق ظلمت بازندارد. چون خورشيد نقاب از روى برگيرد و سپيدى روز آشكار شود و لانه تنگ سوسماران را روشن نمايد، بار ديگر ديدگان بر هم مى نهد و به هر چه در ظلمت شب گرد آورده، اكتفا مى كند. منزّه است خداوندى، كه شب را روز او گردانيد تا براى يافتن معاش در حركت آيد و روز را براى او زمان آرامش و سكون قرار داد.
خداوند او را بالهايى داد، آفريده از گوشت او كه به هنگام نياز با آنها پرواز كند. بالهايى همانند برگه گوش كه در آن نه پر هست و نه استخوان، ولى تو جاى رگها را در ميان آنها  به آشكار مى بينى. خفاش را دو بال است نه چنان نازك و لطيف كه شكافته شوند و نه سخت و ضخيم كه سنگينى كنند.
مى پرد و بچه اش چسبيده به اوست، گويى به او پناه برده است. هنگامى كه مادر مى نشيند، او نيز مى نشيند و هنگامى كه برمى خيزد، او نيز برمى خيزد. از فرزند جدا نشود تا اعضايش محكم گردد و بالهايش توان پروازش را بيابند و بياموزد راههاى زيستنش را و مصالح زندگيش را. منزّه است آن خداوندى، كه آفريدگار هر چيزى است، بى هيچ نمونه اى كه پيشتر آفريده باشندش.
 
از لطيف ترين مصنوعات و شگفت انگيزترين مخلوقات پروردگار اسرار پيچيده حکمتى است که در وجود اين شب پره ها به ما نشان داده شده است; همان موجوداتى که روشنايى روز، با آن که همه چيز را مى گشايد چشمان آن ها را مى بندد و تاريکى که همه موجودات زنده را فشرده مى کند، چشمان آن ها را باز و گسترده مى سازد چگونه چشمان آن ها آن قدر ناتوان است که نمى تواند از نور خورشيد پرفروغ بهره گيرد؟ و به راه هاى خود هدايت شود و در پرتو روشنايى آفتاب، به مقصود شناخته شده خود برسد، چگونه درخشش شعاع آفتاب آن ها را از حرکت در ميان امواج روشنايى بازداشته، و آنان را در پناه گاه خود، از حرکت صبحگاهان به همراه نور پنهان ساخته است؟ (آرى)، به هنگام روز پلک هاى چشمانش روى هم مى افتد، اما شب را براى خود چراغ روشن قرار مى دهد تا بدين وسيله روزى هاى خود را به دست آورد.
نه تاريکى شديد شب چشمانشان را از ديدن باز مى دارد و نه ظلمت شديد آن از حرکت آن ها در شب مانع مى شود. هنگامى که خورشيد نقاب را از چهره برگرفت و روشنايى روز آشکار شد و نور خود را درون لانه سوسمارها پاشيد (اين پرنده عجيب) پلک هاى خود را بر هم مى نهد و به آن چه در تاريکى براى ادامه زندگى فراهم ساخته است قناعت مى کند! پاک و منزه است خدايى که شب را براى آن ها روز و زمان تلاش براى معاش قرار داده و روز را هنگام آسايش و آرامش.
خداوند براى او از گوشت بدنش بال هايى آفريده که به هنگام نياز با آن پرواز مى کند; گويى اين بال ها مانند لاله گوشند; بال هايى بدون پر! و بدون نى هايى در ميان آن. اما (اگر دقت کنى) مى بينى محل رگ ها به روشنى در آن پيداست (آرى) آن ها دو بال دارند; نه آن قدر نازک که پاره شود و نه آن قدر ضخيم که سنگينى کند.
او پرواز مى کند، در حالى که نوزادش به او چسبيده و به او پناهنده شده! هر زمان مى نشيند نوزادش نيز همراه او به زمين مى آيد و هر زمان بالا مى رود او نيز بالا مى رود و از او جدا نمى شود تا اعضاى پيکرش محکم گردد و بال هايش قدرت پرواز پيدا کند، راه زندگى را بياموزد و مصالح خويش را بشناسد!
پاک و منزه است آفريننده همه اشيا، که در آفرينش آن ها از هيچ نمونه و الگويى که از ديگرى به جاى مانده باشد پيروى نکرده است.
 
و از لطيفه هاى صنعت و شگفتيهاى خلقت او كه پيش چشم ما است، تدبير دقيق او در آفرينش شبپره هاست، كه روشنايى شبپره را بر جاى مى دارد، حالى كه هر چيز را به نشاط در مى آرد. و تاريكى -پر- آن را مى گستراند، حالى كه هر زنده را درهم مى كشاند، و چسان ديده آن كم بين است كه نتواند از آفتاب رخشان روشنى ستاند، نورى كه بدان راههاى خويش بيابد، و با پرتو آشكار خورشيد خويشتن بدانجاها كه داند، رساند، و درخشش روشنى اش آن را از رفتن در تراكم نورهاى تابنده باز مى گرداند، و در نهانخانه اش پنهان مى نشاند، چنانكه رفتن در سپيدى نور رخشان نتواند.
پس شبپره در روز پلكها را بر سياهى ديده ها اندازد، و شب را چراغى سازد كه در جستن روزى خود از آن راه يابد، و سياهى شب ديده هاش را نبندد، و به خاطر تاريكى انبوه از رفتن در شب رخ برنتابد. پس چون خورشيد پرده بر افكند و بتافت، و سپيدى روز پديد گشت و لانه تنگ سوسمارها از روشنى آن نصيبى يافت، پلكها را بر هم نهد، و بر آنچه در تاريكى شب به دست آورده بسنده كند.
پس پاك و منزّه است، خدايى كه شب را روز او كرده است و هنگام فراهم كردن معيشت، و روز را وقت آسايش و گاه استراحت، و براى آن از گوشت وى بالهايى ساخته است تا هنگام نياز به پرواز، بدان بالا رود، بالهايى كه چون لاله گوش از پر و انبوب پرداخته است، ليكن جاى رگها را در آن بينى آشكار، و نشانه هاى آن پديدار. و شبپره را دو بال است، نه چندان نازك كه درهم شكند، و نه چندان ستبر كه سنگينى كند.
مى پرد، و بچّه او بدو چسبيده است و به مادر پناهيده. اگر بنشيند، نشيند و اگر بالا رود، رود. از او جدا نشود تا هنگامى كه اندام وى نيرومند شود، و بال آن نيروى برخاستنش را دارا بود، و بداند كه راه زيستن او چيست و چگونه تواند زيست پس پاك و منزّه است خدايى كه پديد آورنده هر آفريننده است، بى هيچ نمونه كه از ديگرى بر جاى مانده است.
 
از لطائف صنعت و شگفتيهاى حكمتش كه به ما نشان داده همانا اسرار پيچيده حكمت آميزى است كه در اين شب پره ها تدبير نموده، شب پره هايى كه روشنى روز كه گشاينده ديده هر چيزى است چشم آنها را مى بندد، و تاريكى شب كه ديده هر زنده اى را مى بندد چشم آنها را باز مى كند، و چگونه چشمشان پوشيده شده كه توان مدد گرفتن از نور آفتاب درخشان را ندارند تا به راههاى خود خود راهنمايى شوند، و در پرتو خورشيد به آنچه بايد بشناسند برسند، و چسان خداوند آنها را با تلألؤ نور خورشيد از راه سپردن در امواج روشنايى آن مانع شده، و در لانه هاى خود از رفتن در قلب روشنايى پنهان نموده در روز روشن پلكهاى ديدگانشان را به روى هم مى اندازند، و شب تار را براى خود چراغ روشن قرار داده اند كه بدان واسطه به دنبال رزق خود مى روند.
تاريكى شب آنها را از ديدن باز نمى دارد، و آنها نيز در سياهى شب از حركت باز نمى ايستند. اما همين كه خورشيد نقاب از چهره بيندازد، و روشنى روز آشكار شود، و نورش تا درون لانه سوسمارها وارد گردد، شب پره ها پلكهاى ديده را روى هم اندازند، و از معاش به آنچه در تاريكى شب به دست آورده اند تغذيه كنند.
پاك است خدايى كه شب را براى آنها روز و سبب جلب معاش قرار داد، و روز را براى آنها زمان آرامش و استراحت مقرر فرمود، و براى آنها بالهايى از گوشتشان قرار داد تا در وقت نياز به پرواز آيند، گويى بالشان لاله هاى گوشند اما بدون پر و چوبه آن، ولى جاى رگها را در آن بالها مى بينى. دو بال دارند كه نه آنقدر ظريف اند كه وقت پرواز پاره  شوند، و نه آنچنان سخت كه مانع پرواز گردند.
پرواز مى كنند در حالى كه جوجه هايشان به آنان متّصل و به مادران پناهنده اند، هرگاه بنشينند جوجه ها هم مى نشينند، و هر وقت پرواز كنند با آنان در حركتند، و از مادران جدا نشوند تا هنگامى كه اعضاى آنها محكم گردد، و بالها براى پرواز آماده باشد، و راه كسب روزى و اقدام به مصالح خود را بدانند. پاك است خدايى كه پديد آورنده هر موجودى است بدون نمونه اى كه پيش از او از غير او آفريده شده باشد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏6، ص: 127-116 اين پرنده عجيب و استثنايى:امام(عليه السلام) بعد از بيانات کلى و جامعى که در بخش قبل درباره آفرينش عالم هستى به امر پروردگار بيان فرمود در اين بخش از خطبه انگشت روى يکى از عجيب ترين و شگفت انگيزترين مخلوقات الهى مى گذارد و آن خفّاش و شب پره است که همه چيز او استثنايى است، گرچه اگر درست بينديشيم همه موجودات شگفت انگيز است; ولى موجودات استثنايى از آن هم شگفت انگيزتر مى باشد.امام(عليه السلام) مخصوصاً روى دو قسمت از جنبه هاى استثنايى اين حيوان تکيه مى کند:يکى مسأله چشم هاى او و ديگرى بال ها. در قسمت اوّل مى فرمايد: «از لطيف ترين مصنوعات و شگفت انگيزترين مخلوقات پروردگار اسرار پيچيده حکمتى است که در وجود اين شب پره ها به ما نشان داده شده است; همان موجوداتى که روشنايى روز، با آن که همه چيز را مى گشايد چشمان آن ها را مى بندد و تاريکى که همه موجودات زنده را فشرده مى کند، چشمان آن ها را باز و گسترده مى سازد» (وَ مِنْ لَطَائِفِ صَنْعَتِهِ، وَ عَجَائِبِ خِلْقَتِهِ، مَا أَرَانَا مِنْ غَوَامِضِ الْحِکْمَةِ فِي هذِهِ الْخَفَافِيشِ الَّتِي يَقْبِضُهَا الضِّيَاءُ الْبَاسِطُ لِکُلِّ شَيْء، وَ يَبْسُطُهَا الظَّلاَمُ الْقَابِضُ لِکُلِّ حَيٍّ).و در ادامه مى افزايد: «چگونه چشمان آن ها آن قدر ناتوان است که نمى تواند از نور خورشيد پرفروغ بهره گيرد؟ و به راه هاى خود هدايت شود و در پرتو روشنايى آفتاب، به مقصود شناخته شده خود برسد، آرى! درخشش شعاع آفتاب آن ها را از حرکت در ميان امواج روشنايى بازداشته، و آنان را در پناه گاه خود، از حرکت صبحگاهان به همراه نور پنهان ساخته است» (وَکَيْفَ عَشِيَتْ(1) أَعْيُنُهَا عَنْ أَنْ تَسْتَمِدَّ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ نُوراً تَهْتَدِي بِهِ فِي مَذَاهِبِهَا، وَ تَتَّصِلُ بِعَلاَنِيَةِ بُرْهَانِ الشَّمْسِ إِلَى مَعَارِفِهَا. وَ رَدَعَهَا بِتَلاَْلُؤِ ضِيَائِهَا عَنِ الْمُضِيِّ فِي سُبُحَاتِ(2) إِشْرَاقِهَا، وَ أَکَنَّهَا(3) فِي مَکَامِنِهَا(4) عَنِ الذَّهَابِ فِى بُلَجِ(5) ائْتِلاَقِهَا(6)).نکته قابل ملاحظه اين است که امام(عليه السلام) در تأثير منفى نور آفتاب بر آن ها به سه نکته مختلف در سه جمله اشاره فرموده: گاه مى گويد: نور آفتاب به آن ها اجازه نمى دهد راه هاى خود را پيدا کنند. و گاه مى فرمايد: اشعه خورشيد مانع از آن مى شود که مقاصدشان را در اين راه ها (مانند طعمه ها و لانه ها) را پيدا کنند و گاه مى گويد: اگر آن ها در مسير باشند ناگهان آفتاب طلوع کند آن ها را از ادامه سير باز مى دارد و زمين گير مى کند. در نتيجه چاره اى جز اين ندارند که در لانه هاى تاريک پنهان شوند تا از درخشش آفتاب در امان بمانند.به اين ترتيب، آن نور و روشنايى آفتاب عالمتاب که به همه موجودات زنده کمک مى کند تا راه خود را پيدا کنند و ادامه مسير دهند و به مقاصد خود برسند، براى اين موجود استثنايى يعنى «خفاش» در تمام اين آثار جنبه منفى دارد و به عکس ظلمت و تاريکى که همه زندگان را خانه نشين مى کند، اين پرنده استثنايى را به جولان و حرکت باز مى دارد.لذا در ادامه مى افزايد: «در نتيجه، به هنگام روز پلک هاى چشمانش روى هم مى افتد، اما شب را براى خود چراغ روشنى قرار مى دهد تا بدين وسيله روزى هاى خود را به دست آورد.(آرى) نه تاريکى شديد شب چشمان آن ها را از ديدن باز مى دارد و نه ظلمت سختش آن از حرکت آن ها در شب مانع مى شود» (فَهِيَ مُسْدَلَةُ(7) الْجُفُونِ(8) بِالنَّهَارِ عَلَى حِدَاقِهَا(9)، وَ جَاعِلَةُ اللَّيْلِ سِرَاجاً تَسْتَدِلُّ بِهِ فِي الْتِمَاسِ أَرْزَاقِهَا; فَلاَ يَرُدُّ أَبْصَارَهَا إِسْدَافُ(10) ظُلْمَتِهِ، وَ لاَ تَمْتَنِعُ مِنَ الْمُضِيِّ فِيهِ لِغَسَقِ(11) دُجُنَّتِهِ(12)).سپس در ادامه اين سخن وضع خفاش را به هنگام طلوع آفتاب و روى آوردن وپاشيدن نور خورشيد بر کوه و صحرا چنين بيان مى فرمايد: «هنگامى که خورشيد نقاب را از چهره برگرفت و روشنايى روز آشکار شد و نور خود را درون لانه سوسمارها پاشيد پلک هاى خود را بر هم مى نهد و به آن چه در تاريکى براى ادامه زندگى فراهم ساخته است قناعت مى کند!» (فَإِذَا أَلْقَتِ الشَّمْسُ قِنَاعَهَا، وَ بَدَتْ أَوْضَاحُ(13) نَهَارِهَا، وَ دَخَلَ مِنْ إِشْرَاقِ نُورِهَا عَلَى الضِّبَابِ(14) فِي وِجَارهَا(15)، أَطْبَقَتِ الاَْجْفَانَ عَلَى مَآقِيهَا(16)، وَ تَبَلَّغَتْ(17) بِمَا اکْتَسَبَتْهُ مِنَ الْمَعَاشِ فِي ظُلَمِ لَيَالِيهَا).چه تشبيه زيبايى! خورشيد را در دل شب، به زنى تشبيه کرده که مقنعه و نقاب بر سر و صورت افکنده و به هنگام طلوع نقاب را کنار مى زند و مقنعه را از سر بر مى گيرد و نور اين مادر مهربان بر سراسر زمين که گهواره فرزندان او است، مى تابد.تعبير جالب ديگر اين که، مى فرمايد: حتى نور آن به درون لانه سوسمارها مى تابد، زيرا معروف است که سوسمار علاقه خاصى به طلوع آفتاب دارد و در آن هنگام سر از لانه بيرون مى کند تا در پرتو نور آفتاب قرار گيرد.و نيز اشاره به اين دارد که شب پره ها صيد شبانه خود براى روزها ذخيره مى کنند.و در پايان اين بخش از خطبه، در يک جمله کوتاه به صورت نتيجه گيرى مى فرمايد: «پاک و منزه است خدايى که شب را براى آن ها روز و زمان تحصيل معاش قرار داده و روز را هنگام آسايش و آرامش» (فَسُبْحَانَ مَنْ جَعَلَ اللَّيْلَ لَهَا نَهَاراً وَ مَعَاشاً، وَ النَّهَارَ سَکَناً وَ قَرَاراً!).اشاره به اين که اين موجود استثنايى بر خلاف اصل کلى موجودات زنده ـ مخصوصاً انسان ها ـ که روز براى آن ها ميدان تلاش معاش و شب قرارگاه استراحت آن هاست (وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ لِبَاساً * وَجَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشاً)(18) روزها به استراحت و شب ها به تلاش براى معاش تا خلايق بدانند که قدرت بى انتهاست و هر چه را اراده کند، انجام مى شود.درباره عجايب خلقت خفاش و مخصوصاً چشم هاى او در پايان خطبه به خواست خدا بحث خواهيم کرد.****شگفتى هاى ديگرى از اين پرنده:امام(عليه السلام) در ادامه خطبه به دو قسمت ديگر از عجايب آفرينش خفاش اشاره مى کند (بال هاى عجيب او و طرز پرورش فرزندان).نخست مى فرمايد: «خداوند براى او از گوشت بدنش بال هايى آفريده که به هنگام نياز با آن پرواز مى کند; گويى اين بال ها مانند لاله هاى گوشند; بال هايى بدون پر! و بدون نى هايى در ميان آن. اما مى بينى محل رگ ها به روشنى در آن پيداست (آرى) آن ها دو بال دارند; نه آن قدر نازک که پاره شود و نه آن قدر ضخيم که سنگينى کند» (وَ جَعَلَ لَهَا أَجْنِحَةً مِنْ لَحْمِهَا تَعْرُجُ بِهَا عِنْدَ الْحَاجَةِ إِلَى الطَّيَرَانِ، کَأَنَّهَا شَظَايَا(19) الاْذَانِ غَيْرَ ذَوَاتِ رِيش(20) وَ لاَ قَصَب، إِلاَّ أَنَّکَ تَرَى مَوَاضِعَ الْعُرُوقِ بَيِّنَةً أَعْلاَماً. لَهَا جَنَاحَانِ لَمَّا يَرِقَّا فَيَنْشَقَّا، وَ لَمْ يَغْلُظَا فَيَثْقُلاَ).به راستى اين از عجايب خلقت است; بال هاى تمام پرندگان از پر تشکيل يافته که در وسط آن چيزى شبيه به نى وجود دارد و به علت سبک بودن آن ها به آسانى مى توانند پرواز کنند; ولى «خفاش» که از پرندگان سريع السير است، جنبه کاملا استثنايى دارد; بال هايش پرده اى از گوشت است که در وسط آن استخوان هاى باريک غضروف مانندى وجود دارد. اين پرده در عين نازکى بسيار مقاوم است; هم سبک است و هم پردوام; شبيه لاله گوش آدمى; و جالب اين که اگر در برابر نور آفتاب يا چراغ به آن نگاه کنيم لوله کشى ظريف و گسترده و پيچيده اى از رگ هاى خونين که آن را تغذيه مى کند مشاهده مى شود که هنگام پرواز بسيار فعّال مى شوند تا مواد غذايى لازم را به بال ها براى حرکت سريع برسانند.و در آخرين بخش اين خطبه امام(عليه السلام) به ويژگى شگفت انگيز ديگرى از اين پرنده استثنايى اشاره مى کند و آن مربوط به پرورش نوزاد اوست; مى فرمايد: «او پرواز مى کند، در حالى که نوزادش به او چسبيده و به او پناهنده شده! هر گاه مى نشيند نوزادش نيز همراه او به زمين مى آيد و هر زمان بالا مى رود او نيز بالا مى رود و از او جدا نمى شود تا اعضاى پيکرش محکم گردد و بال هايش قدرت پرواز پيدا کند، راه زندگى را بياموزد و مصالح خويش را بشناسد!» (تَطِيرُ وَوَلَدُهَا لاَصِقٌ بِهَا لاَجِىءٌ إِلَيْهَا، يَقَعُ إِذَا وَقَعَتْ، وَ يَرْتَفِعُ إِذَا ارْتَفَعَتْ، لاَ يُفَارِقُهَا حَتَّى تَشْتَدَّ أَرْکَانُهُ، وَ يَحْمِلَهُ لِلنُّهُوضِ جَنَاحُهُ، وَ يَعْرِفَ مَذَاهِبَ عَيْشِهِ، وَ مَصَالِحَ نَفْسِهِ).معروف است که اين حيوان مانند ساير پستانداران عادت ماهيانه دارد و باردار مى شود و وضع حمل مى کند; برخلاف پرندگان ديگر که تخم مى گذارند و جوجه هاى آن ها در درون تخم پرورش مى يابند. پرندگان ديگر جوجه ها را با خود حمل نمى کنند ولى خفاش جوجه اش را با خود حمل مى کند و به پرواز در مى آيد. راه و رسم پرواز را به او نشان مى دهد و طريقه تهيه غذا و صيد کردن حشرات و مسيرهاى رفت و برگشت به لانه را به او مى آموزد شايد به اين دليل که پرندگان ديگر در روز پرواز مى کنند و جوجه ها مى توانند در روشنايى با آن ها همراه باشند; ولى اين پرنده که در تاريکى شب پرواز مى کنند ممکن است جوجه هايش نتوانند با او همراه باشند و يکديگر را گم کنند لذا ناگزير آن ها را با خود حمل مى کند. در هر صورت همه چيز اين پرنده عجيب است و اين هم يکى ديگر از عجايب خلقت اوست که انسان را به تنوع آفرينش و تدبير پروردگار آشناتر مى سازد.سپس امام(عليه السلام) در جمله پايانى خطبه سر تعظيم به پيشگاه خداوند فرود آورده، به تسبيح او مى پردازد; مى فرمايد: «پاک و منزه است آفريننده همه اشيا، که از هيچ نمونه و الگويى که از ديگرى به جاى مانده باشد پيروى نکرده است!» (فَسُبْحَانَ الْبَارِىءِ لِکُلِّ شَيْء، عَلَى غَيْرِ مِثَال خَلاَ مِنْ غَيْرِهِ!).و همان گونه که امام(عليه السلام) در اين بحث توحيدى، خطبه را با حمد و ستايش پروردگار آغاز کرد با تسبيح و تنزيه ذات پاک او پايان مى دهد تا حسن شروع با حسن ختام همراه گردد.****نکته:آفرينش حيرت انگيز خفاش!در اين خطبه امام(عليه السلام) از آفرينش بديع خفاش سخن به ميان آورده که تقريباً همه چيز او بر خلاف ساير پرندگان است تا آن جا که در بعضى از کتب علمى تصريح مى کنند که خفاش، جزء پرندگان نيست; بلکه جزء پستانداران است.بدن خفاش، پوشيده از مو است; در حالى که پرندگان پر دارند.خفاش دندان دارد; در حالى که پرندگان منقار دارند.بال هاى خفاش از پرده هاى نازک گوشتى تشکيل شده; در حالى که پرندگان چنين نيستند.خفاش دو دست و دو پا دارد و روى زمين مانند چهارپايان با دست ها و پاهايش راه مى رود; در حالى که پرندگان چنين نيستند.پرندگان از طريق تخم گذارى صاحب بچه مى شوند; در حالى که خفاش باردار مى شود و بچه مى زايد.پرندگان نوزادان خود را با مواد غذايى مناسب سير مى کنند; ولى خفاش نوزاد خود را شير مى دهد.پرندگان معمولا روزها در تلاش معاشند و خفاش در تاريکى شب.خفاش ها عموماً هنگام روز مى خوابند و پس از غروب آفتاب به پرواز در مى آيند و هنگام خواب; خود را از پاهاى عقب از درختان يا سقف غارها آويزان مى کنند.غذاى خفاش از حشرات است و هنگام پرواز دهان خود را باز نگه مى دارد و ده ها يا صدها حشره را مى بلعد و شايد بوى بد خفاش به علت همين حشره خوارى او باشد; امّا خفاش ها به خاطر همين کارشان خدمت زيادى به انسان ها در پاک سازى محيط از حشرات مى کنند; لذا در برخى از مناطق که حشرات زيادند برج هايى براى پرورش خفاش ها مى سازند تا محيطشان را پاک سازى کنند.برخلاف آن چه بعضى تصور مى کنند که چشم خفاش ضعيف است و مى گويند: فلان کس مثل خفاش کور است، بينايى خفاش بسيار خوب است; ليکن چشمانش در برابر نور، حساسيت زيادى دارد که قادر به تحمل آن نيست.خفاش با سرعت و مهارت در شب پرواز مى کند; حتى در تاريکى شديد بى آن که به مانعى برخورد کند. خفاش در اين پرواز سريع تنها از چشم کمک نمى گيرد; بلکه مديون دستگاه صوتى خاصى شبيه رادار است. خفاش در حين پرواز، صدايى از بينى خود بيرون مى آورد که ما قادر به شنيدن آن نيستيم; اما اين صدا به هر چيزى که بر سر راه آن باشد برخورد مى کند و منعکس مى شود. گوش هاى بزرگ خفاش صداى منعکس شده را مى گيرد و از وجود مانع بر سر راه خود به طور دقيق آگاه مى شود و تغيير جهت مى دهد و اين جاست که مى گويند: خفاش با گوش خود مى بيند.بعضى از دانشمندان، آزمايش جالبى درباره خفاش کرده اند. آنان تونل باريک پر پيچ و خمى را به وجود آوردند که ديواره داخلى آن با دوده آغشته شده بود. خفاشى را از يک طرف تونل وارد کرده و با نهايت تعجب ديدند از طرف ديگر بيرون آمد; بى آن که بر بال هايش کم ترين اثر دوده باشد.(21)خفاش ها معمولا حشره خوارند; ولى بعضى از خفاشان ميوه مى خورند و بعضى از آن ها خونخوار و خطرناکند که تعداد آن ها بسيار کم است. آن ها حتى به انسان در موقع خواب با ظرافت خاصى حمله مى کنند و جايى از بدن او را که رشته هاى عصبى در آن کم تر است و حساس نيست مانند نرمه گوش در نظر مى گيرند و دندان هاى خود را آهسته در آن فرو مى کنند و خون او را مى خورند; و از آن خطرناک تر اين که ممکن است آنها از اين طريق ناقل ميکروب هاى مهلکى همچون تب زرد که از بيمارى هاى خطرناک است، باشند.خفاش ها به هنگام پرواز از روى آب ها با فاصله بسيار کم مى گذرند و آب مى نوشند; اما آب خوردن آن ها مانند گربه با زبان است.خفاش هاى سبک وزن گاهى چهاربچه مى آورند و همه آن ها را در حال پرواز به خود آويزان کرده حرکت مى کنند; ولى خفاش هاى بزرگ جثه که گاهى به اندازه يک گربه هستند و آن ها را روباه پرنده مى نامند، تنها يک بچه مى آورند. اين در حالى است که بعضى از خفاش ها به قدرى کوچکند که وزن بدنشان به اندازه يک سکه بيشتر نيست.در کتاب «توحيد مفضّل» نيز عبارات کوتاه و پرمعنايى درباره آفرينش عجيب «خفاش» نقل شده است و با توجه به اين که اين سخنان را زمانى امام صادق(عليه السلام) فرمود که علم و دانش بشر درباره جانداران بسيار محدود بود، جالب و قابل ملاحظه است; مى فرمايد:«خداوند به خفاش آفرينش عجيبى داده است; آفرينشى ما بين پرندگان و چهارپايان (پستاندار); اين به علت آن است که دو گوش بلند و دندان و پشم دارد; فرزند خود را مى زايد و شير مى دهد و بول مى کند و روى چهار دست و پا راه مى رود; تمام اين ها بر خلاف صفات پرندگان است. او همچنين در شب بيرون مى آيد و غذاى او از پروانه ها و مانند آن (از حشرات) است که در هوا در حرکتند; بعضى گمان مى کنند خفاش غذايى نمى خورد و غذاى او فقط هواست و اين باطل است; زيرا اوّلا از او فضله و بول خارج مى شود و اين بدون خوردن غذا ممکن نيست و ديگر اين که او داراى دندان است اگر غذايى نمى خورد وجود دندان براى او معنايى نداشت و مى دانيم در آفرينش چيزى بى هدف نيست».(22)به هر حال هر چه درباره خفاش بيشتر دقت کنيم اسرار شگفت انگيز بيشترى را پيدا خواهيم کرد و اين جا است که به عظمت کلام امام(عليه السلام) پى مى بريم که اين موجود استثنايى را که گويى خدا براى قدرت نمايى آفريده است به عنوان يکى از لطايف صنعت و عجايب خلقت پروردگار در خطبه مذکور بيان کرده و روى قسمت هاى مهمى از شگفتى هاى آفرينش او تکيه فرموده است.****پی نوشت:1. «عشيت» از ماده «عشو» (بر وزن مشق) به معناى تاريکى گرفته شده است; اشاره به اين که چشمان آن ها از ديدن نور آفتاب، تاريک و ناتوان مى شود.2. «سبحات» جمع «سبحه» (بر وزن لقمه) به معناى نور و گاه به معناى عظمت مى آيد.3. «اکنها» از ماده «کن» (بر وزن جنّ) در اصل به معناى ظرفى است که چيزى را در آن محفوظ يا مستور مى دارند; سپس به تمام وسايلى که سبب مستور شدن است اطلاق شده است.4. «مکامن» جمع «مکمن» از ماده «کمون» به معناى مخفى شدن گرفته شده و «مکمن» به معناى جايگاهى است که در آن جا کسى يا چيزى مخفى مى شود.5. «بلجَ» جمع «بلجة» به معناى اوّلين روشنايى صبح است.6. «ائتلاق» از ماده «الق» (بر وزن برق) و به معناى برق گرفته شده است و «بلج ائتلاق» به معناى نخستين نور و درخشش آفتاب است.7. «مسدلة» از ماده «سَدْل» (بر وزن عدل) در اصل به معناى پايين آمدن چيزى از بالاست; به گونه اى که آن را بپوشاند و در اين جا اشاره به افتادن پلک هاى خفاش به پايين است.8. «جفون» جمع «جفن» (بر وزن قفل) به معناى پلک چشم است.9. «حداق» جمع «حدقه» به معناى سياهى چشم است.10. «اسداف» از ماده «سَدْفة» (بر وزن وزنه) گرفته شده که گاه به معناى ظلمت و تاريکى و گاه به معناى نور و روشنايى به کار مى رود و در اين جا به معناى تاريکى است.11. «غسق» به معناى شدت ظلمت و تاريکى است و از آن جا که شدت تاريکى در نيمه شب است به معناى نيمه شب نيز به کار رفته است.12. «دُجُنّه» از ماده «دجون» به معناى ابر و باران داشتن گرفته شده و از آن جا که ابر و باران باعث تاريکى مى شود واژه دجنة به معناى ظلمت و تاريکى به کار مى رود. و«غسق دجنته» به معناى شدت تاريکى است.13. «اوضاح» جمع «وَضَح» (بر وزن شفق) به معناى روشنايى است.14. «ضباب» جمع «ضبّ» (بر وزن سدّ) به معناى سوسمار است.15. «وجار» به معناى لانه است.16. «مآقى» جمع «مُؤق» (بر وزن قفل) به معناى گوشه چشم در طرف بينى است و بعضى آن را به مجراى اشک تفسير کرده اند که در گوشه چشم قرار دارد و در جمله ياد شده اشاره به اين است که پلک هاى شب پره تمام چشم او حتى گوشه هاى آن را مى پوشاند. اين تعبير شايد اشاره به نکته لطيفى باشد که به هنگام بستن چشم، آخرين نقطه اى که بسته مى شود گوشه هاى طرف بينى است.17. «تبلغت» از ماده «تبلّغ» به معناى اکتفا کردن به چيزى است.18. نبأ، آيات 10 و 11.19. «شظايا» جمع «شظية» به معناى قطعه اى از چوب يا گوشت يا مانند آن است.20. «ريش» به معناى پر است.21. فرهنگنامه، جلد 7، صفحه 658. (اين کتاب به وسيله دانشمند غربى (موريس پارکر) تأليف شده و به وسيله آقاى «رضا اقصى» با همکارى ده نفر از نويسندگان معروف کشور ترجمه و نگارش يافته است) و همچنين کتاب «المعجم الزولوجى الحديث» (جانورشناسى جديد) تأليف «محمّد کاظم الملکى»، جلد 2، صفحه 636 و کتاب «در جستجوى خدا» نوشته «آية الله العظمى مکارم شيرازى».22. بحارالانوار، جلد 3، صفحه 107. 
شرح علامه جعفریآفرينش شبپره:بدانجهت كه همه توصيفات و تشريحات اميرالمومنين عليه‌السلام درباره خلقت شبپره و چگونگي زندگي آن، كاملا واضح و روشن است، لذا نيازي به تفسير ديده نشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) به آنچه مقصود او از خطبه است مى پردازد، و آن عبارت است از ستايش خداوند به اعتبار برخى لطايف صنع و شگفتيهاى خلقت او، و توجّه دادن مردم به رازهاى پيچيده اى كه در آفرينش اين حيوان (شب پره) وجود دارد، و از اختلاف او با ديگر جانوران كه روشنايى، چشمان او را فرو مى بندد، در حالى كه چشمان ديگر جانداران را مى گشايد، و گياه را رويش و گستردگى و غيره مى دهد، و تاريكى، چشمهاى او را باز و چشمان ديگر جانداران را مى بندد اظهار شگفتى مى كند، پس از اين علّت طبيعى اين امر را بيان مى فرمايد، كه تيرگى چشم و ضعف بينايى اين حيوان را مانع شده است كه از فروغ تابان خورشيد مدد گيرد و در پرتو آن راه جويد، آنچه در باره علّت ضعف بينايى اين حيوان گفته شده اين است كه خفّاش هنگامى كه با گرمى روز برخورد مى كند، نيروى بينايى او به سختى تحليل مى رود و بر اثر آن ضعفى در او پديد مى آيد كه ناگزير براى جبران نيروى از دست رفته چشمان را مى بندد، و با فرا رسيدن شب و سرد شدن هوا و كاهش حرارت نيروى خود را باز يافته و بينايى را از سر مى گيرد، توصيفى كه امام (ع) از اين ويژگى خفّاش كرده، و آنچه از چگونگى احوال او ضمن عبارات تا «... ظلم لياليها» بيان فرموده است به درجه اى از فصاحت و شيوايى است كه ما فوق آن متصوّر نيست.فرموده است: «و تصل بعلانية برهان الشّمس إلى معارفها»:اين جمله از منتهاى فصاحت برخوردار است، مراد از معارفها راههايى است كه اين حيوان مى شناسد و ديگر كارهاى مختلف اوست، و فعل تصل عطف به فعل تستمدّ در جمله پيش است، امّا اين كه حيوان مذكور پلكهاى چشم را برهم مى نهد براى اين است كه تحليل نيروى باصره باعث غلبه خواب نيز مى شود، و اين بر هم نهادن پلكها نوعى خواب است كه در بسيارى از حيوانات ملاحظه مى گردد، و سبب آن همان است كه پيش از اين گفته شد، واژه «قناع» (نقاب) را براى خورشيد استعاره آورده به ملاحظه اين كه شباهت به زنى دارد كه نقاب بر چهره انداخته باشد، القاء يا افكندن اين نقاب كنايه از پديدار شدن خورشيد از پشت حجاب زمين است. پس از اين امام (ع) به ستايش و تنزيه حقّ تعالى پرداخته، و با يادآورى عظمت او، لطيفه ديگرى را كه در آفرينش اين حيوان است با شگفتى متذكّر شده، و آن بالهاى اين حيوان است كه از گوشت و رگ و پوست آفريده شده و بدون اين كه مانند بالهاى ديگر پرندگان پر و استخوان داشته باشد آنها را به وسيله مفاصل مخصوصى كه دارد باز و بسته مى كند، و اينها نه چنان نازكند كه به سبب پرواز بشكنند و نه چندان ضخيم كه بر او سنگينى كنند، سپس سوّمين شگفتيهاى اين حيوان را بيان مى كند، و آن وضع اوست با جوجه اش كه به مادر مى چسبد و از او شير مى خورد و هيچگاه از او جدا نمى شود، چه در هنگامى كه بر روى زمين نشسته و چه در موقعى كه به پرواز در آمده است و اين حالت همچنان ادامه دارد تا اين كه جوجه قوى شود و بتواند خود به پرواز در آيد و به تنهايى كارها را انجام دهد، و اين خود امرى است كه با روش پرندگان ديگر مغايرت دارد و مايه شگفتى است.پس از اين امام (ع) خداوند را به مناسبت اين كه اشيا را بى آن كه نمونه اى در پيش از غير خدا موجود باشد بيافريده تسبيح و تنزيه مى كند.از مثلهاى متداول است كه به خفّاش گفته شد چه را بال ندارى گفت براى اين كه مرا مخلوق تصوير كرده است، به او گفتند چرا در روز بيرون نمى آيى، گفت از پرندگان شرم دارم، در اين مثل خواسته اند بگويند كه مسيح (ع) خفّاش را تصوير كرده است، و خداوند متعال در اين باره فرموده است: «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي».بارى در پرندگان شگفتيهايى است كه خرد براى فهم آنها راهى نمى يابد، بلكه در هر ذرّه اى از ذرّات مخلوقات او از قبيل زنبور و پشه و مورچه لطايف و اسرارى است كه خرد خردمندان و حكمت حكيمان از ادراك و بيان اوصاف آنها درمانده و ناتوان است، آرى منزّه است خداوند، چه عظيم است شأن او، و چه روشن است برهان او. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 257 و من لطايف صنعته و عجائب خلقته ما أرانا من غوامض الحكمة في هذه الخفافيش الّتي يقبضها الضّيآء الباسط لكلّ شيء، و يبسطها الظّلام القابض لكلّ حىّ، و كيف عشيت أعينها عن أن تستمدّ من الشّمس المضيئة نورا تهتدى به في مذاهبها، و تتّصل بعلانية برهان الشّمس إلى معارفها، و ردعها بتلالؤ ضيائها عن المضىّ في سبحات إشراقها، و أكنّها في مكامنها عن الذّهاب في بلج ايتلاقها، فهى مسدلة الجفون بالنّهار على حداقها، و جاعلة اللّيل سراجا تستدلّ به في التماس أرزاقها، فلا يردّ أبصارها إسداف ظلمته، و لا تمتنع من المضيّ فيه لغسق دجنّته، فإذا ألقت الشّمس قناعها، و بدت أوضاح نهارها، و دخل من إشراق نورها على الضّباب في وجارها، أطبقت الأجفان على مآقيها، و تبلّغت بما اكتسبته من المعاش في ظلم لياليها، فسبحان من جعل اللّيل لها نهارا و معاشا، و النّهار سكنا و قرارا، و جعل لها أجنحة من لحمها تعرج بها عند الحاجة إلى الطّيران كأنّها شظايا الآذان، غير ذوات ريش و لا قصب إلّا أنّك ترى مواضع العروق بيّنة أعلاما، و لها جناحان لمّا يرّقا فينشقّا، و لم يغلظا فيثقلا، تطير و ولدها لاصق بها، لاجىء إليها، يقع إذا وقعت، و يرتفع إذا ارتفعت، لا يفارقها حتّى تشتدّ أركانه، و تحمله للنّهوض جناحه، و يعرف مذاهب عيشه، و مصالح نفسه، فسبحان البارى لكلّ شيء على غير مثال خلا من غيره. (31596- 31309)اللغة:و (اللّطايف) جمع لطيفة و هى ما صغر و دقّ و (الغامض) خلاف الواضح و كلّ شيء خفى مأخذه و (العشا) بالفتح و القصر سوء البصر بالنّهار أو باللّيل و النّهار أو العمى و (الاتّصال) إلى الشيء الوصول إليه، و في بعض النّسخ متّصل بدل تتّصل و (السّبحات) بضمّتين جمع سبحة و هي النّور و قيل: سبحات الوجه محاسنه لأنّك إذا رأيت الوجه الحسن قلت: سبحان اللَّه.و (البلج) مصدر بلج كتعب تعبا أى ظهر و وضح، و صبح أبلج بيّن البلج أى مشرق و مضيء، و قيل: البلج جمع بلجة بالضمّ و هى أوّل ضوء الصّبح و (الايتلاق) اللّمعان يقال: ائتلق و تألّق إذا التمع و (سدل) الثّوب أسد له أرخاه و أرسله و (الجفن) بالفتح غطاء العين من أعلاها و أسفلها، و الجمع جفان و جفون و أجفن و (الحدقة) محرّكة سواد العين و يجمع على حداق كما في بعض النّسخ و على أحداق كما في البعض الآخر و (أسدف) اللّيل اسدافا أى أظلمت، و في بعض النسخ أسداف بفتح الهمزة جمع سدف كأسباب و سبب و هو الظّلمة و (الدّجنة) بضمّ الدّال و تشديد النّون و الدّجن و زان عتلّ الظّلمة و (الضّباب) بالكسر جمع الضبّ الدّابّة المعروفة و (و جارها) بالكسر جحرها الّذي تأوى إليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 258 و (ماقيها) بفتح الميم و سكون الهمزة و كسر القاف و سكون الياء كما في أكثر النّسخ لغة في المؤق بضمّ الميم و سكون الهمزة أى طرف عينها ممّا يلي الأنف و هو مجرى الدّمع من العين و قيل: مؤخّرهما و عن الأزهرى أجمع أهل اللّغة على أنّ المؤق و الماق بالضمّ و الفتح طرف العين الّذي يلي الأنف، و أنّ الّذي يلي الصّدغ يقال له: اللّحاظ و الماقي لغة فيه، و قال ابن القطاع ما في العين فعلى و قد غلط فيه جماعة من العلماء فقالوا: هو مفعل و ليس كذلك بل الياء في آخره للالحاق، و قال الجوهرى و ليس هو مفعل لأنّ الميم أصليّة و إنّما زيدت في آخره الياء للالحاق و لمّا كان فعلى بكسر اللام نادرا لا أخت لها الحق بمفعل، و لهذا جمع على ماقى على التّوهّم و في بعض النّسخ ماقيها على صيغة الجمع.و (المعاش) ما يعاش به و ما يعاش فيه و بمعنى العيش و هو الحياة، و في بعض النّسخ ليلها بدل لياليها و (الشّظايا) جمع الشّظية و هى القطعة من الشيء و (الأعلام) جمع علم بالتحريك و هو طراز الثوب و رسم الشّيء.الاعراب: و قوله: و من لطايف صنعته تقديمه على المسند إليه أعنى قوله: ما أرانا، للتّشويق إلى ذكر المسند إليه و هو من فنون البلاغة كما في قوله:ثلاثة تشرق الدّنيا ببهجتها         شمس الضّحى و أبو إسحاق و القمر    و تتّصل في بعض النّسخ بالنصب عطفا على تستمدّ و في بعضها بالرّفع عطفا على تهتدى، و في بعضها و تصل بدله، و ردعها عطف على جملة أرانا، و من في قوله من اشراق نورها زايدة في الفاعل كما زيدت في المفعول في قوله: «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ» و قوله: غير ذوات ريش، بالنّصب صفة لأجنحة، و قوله:أعلاما بدل من بيّنة أو عطف بيان، و كلمة لها غير موجودة في بعض النّسخ فيكون قوله: جناحان، خبر مبتدأ محذوف أى جناحاه جناحان، و لمّا في قوله: لمّا يرقا بمعنى لم الجازمة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 259 المعنى: و لمّا فرغ من التّحميد و التّمجيد شرع في المقصود فقال عليه السّلام (و من لطايف صنعته و عجايب خلقته) أى من جملة صنايعه الّتي هى ألطف و أدقّ و أحقّ أن يتعجّب منها (ما أرانا من غوامض الحكمة في هذه الخفافيش) حيث خالف بينها و بين جميع الحيوانات.و أشار إلى جهة المخالفة بقوله مقابلة- رد العجز الى الصدر- استخدام (الّتي يقبضها الضّياء الباسط لكلّ شيء، و يبسطها الظّلام القابض لكلّ حىّ) لا يخفى ما في هاتين القرينتين من بديع النظم و حسن التّطبيق، و التّقابل بين القبض و البسط في القرينة الاولى و البسط و القبض في الثانيّة ثمّ المقابلة بين مجموع القرينتين بالاعتبار الذي ذكرنا مضافا إلى تقابل الضياء للظّلام، ثمّ ردّ العجز إلى الصّدر، فقد تضمّن هذه الجملة على و جازتها وجوها من محاسن البديع مع عظم خطر معناها.و الضمير في يقبضها و يبسطها إمّا عايد إلى الخفافيش بتقدير مضاف، أو على سبيل الاستخدام، و المراد انقباض أعينها في الضّوء، و ذلك لافراط التحلّل في الرّوح النّوري لحرّ النّهار، ثمّ يستدرك ذلك برد اللّيل فيعود الابصار، و قيل: الأظهر إنّه ليس لمجرّد الحرّ و إلّا لزم أن لا يعرضها الانقباض في الشّتاء إلّا إذا ظهرت الحرارة في الهواء، و في الصيّف أيضا في أوائل النّهار، بل ذلك لضعف في قوّتها الباصرة و نوع من التّضاد و التّنافر بينها و بين النّور كالعجز العارض لساير القوى المبصرة عن النظر إلى جرم الشّمس، و أمّا أنّ علة التنافر ما ذا ففيه خفاء و هو منشاء لتعجّب الّذي يشير إليه الكلام.و إمّا عائد إليها نفسها فيكون المراد بانقباضها ما هو منشأ اختفائها نهارا و إن كان ذلك ناشيا من جهة الابصار. (و كيف عشيت أعينها) أى عجزت و عميت (عن أن تستمدّ) و تستعين (من الشّمس المضيئة نورا تهتدى به في مذاهبها) أى طرق معاشها و مسالكها في سيرها و انتفاعها (و) عن أن (تتّصل بعلانية برهان الشّمس) أى دليلها الواضح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 262 (إلى معارفها) يعني ما تعرفه من طرق انتفاعها و وجوه تصرّفاتها (و ردعها) أى ردّها و منعها (بتلاءلؤ ضيائها عن المضىّ في سبحات إشراقها) أى جلاله و بهائه (و أكنّها) أى سترها و أخفاها (في مكامنها) و محال خفائها عن الذّهاب (في بلج ائتلاقها) و وضوح لمعانها. (فهى مسدلة الجفون بالنّهار على حداقتها) لانقباضها و تأثّر حاسّتها، و قال البحراني: لأنّ تحلّل الرّوح الحامل للقوّة الباصرة سبب للنّوم أيضا فيكون ذلك الاسدال ضربا من النّوم مجاز عقلى (و جاعلة اللّيل سراجا تستدلّ به في التماس أرزاقها) أى في طلب الرّزق لها، و اسناد الجاعلة إليها من المجاز العقليّ مبالغة (فلا يردّ ابصارها إسداف ظلمته) الاضافة للمبالغة و الضّمير عايد إلى اللّيل (و لا تمتنع من المضيّ) و الذّهاب (فيه لغسق دجنّته) الاضافة فيه أيضا للمبالغة استعارة بالكناية- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (فاذا ألقت الشّمس قناعها) استعارة بالكناية تشبيها للشّمس بالمرأة ذات القناع، و اثبات القناع تخييل و ذكر الالقاء ترشيح، و المراد طلوع الشّمس و بروزها من حجاب الأرض و الآفاق (و بدت أوضاح نهارها) أى ظهر بياضه (و دخل من إشراق نورها على الضّباب في وجارها) و إنّما خصّها بالذّكر إذ من عادتها الخروج من و جارها عند طلوع الشّمس لمواجهة النّور على عكس الخفافيش (أطبقت الأجفان) جواب إذا (على مآقيها و تبلّغت) أى اكتفت و قنعت (بما اكتسبته من المعاش في ظلم لياليها) فتعيش به و تقنع عليه (فسبحان من جعل اللّيل لها نهارا و معاشا) تعيش فيها (و النّهار سكنا و قرارا) لتسكن و تقرّ فيه ثمّ أشار عليه السّلام إلى جهة ثانية لاختلافها لساير الحيوانات بقوله تشبيه (و جعل لها أجنحة من لحمها تعرج بها عند الحاجة إلى الطيران كأنّها شظايا الآذان) لا يخفى ما في هذا التّشبيه من اللّطف و الغرابة (غير ذوات ريش و لا قصب) كما لأجنحة ساير الطيّور (إلّا أنّك ترى مواضع العروق بيّنة أعلاما) أى واضحة ظاهرة مثل طراز الثّوب (و لها جناحان لمّا يرقّا فينشقّا و لم يغلظا فيثقلا) يعني أنّ جناحيه لم يجعلا دقيقين بالغين في الرّقة و لا غليظين بالغين في الغلظ حذرا من الانشقاق و الثّقل المانع من الطيران. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 263 ثمّ أشار عليه السّلام إلى جهة ثالثة للاختلاف بقوله: (تطير و ولدها لاصق بها لا جيء إليها) أى لائذ و معتصم بها (يقع إذا وقعت و يرتفع إذا ارتفعت لا يفارقها) في حالتي الوقوع و الطيران (حتّى تشتدّ أركانه) و جوانبه الّتي يستند إليها و يقوم بها (و يحمله للنهوض جناحه) و يمكنه الطيران و التصرّف بنفسه (و يعرف مذاهب عيشه و مصالح نفسه) حسن ابتدا- حسن ختام و لما افتتح كلامه بالتحميد ختمه بالتسبيح ليكمل حسن الافتتاح بحسن الاختتام و يتمّ براعة الفاتحة ببراعة الخاتمة فقال (فسبحان البارىء) الخالق (لكلّ شيء على غير مثال خلا) أى مضى و سبق (من غيره) يعني أنه لم يخلق الأشياء على حدّ و خالق سبقه بل ابتدعها على وفق الحكمة و مقتضى المصلحة.ظريفة في نوادر الخفاش:قال تعالى: «إِذْ قالَ اللَّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَ عَلى والِدَتِكَ» قال في التفسير: إنّه وضع من الطّين كهيئة الخفّاش و نفخ فيه فصار طائرا.قال الشّارح في الأحاديث العاميّة قيل للخفّاش: لما ذا الاجناح لك؟ قال: لأنّي تصوير مخلوق، قيل: فلما ذا لا تخرج نهارا؟ قال: حياء من الطّيور، يعنون أنّ المسيح صوّره.و في البحار في تفسير قوله: «وَ رَسُولًا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ» قال: المشهور بين الخاصّة و العامّة من المفسّرين أنّ الطّير كان هو الخفّاش قال أبو اللّيث في تفسيره: إنّ النّاس سألوا عيسى عليه السّلام على وجه التعنّت فقالوا له: اخلق لنا خفّاشا و اجعل فيه روحا إن كنت من الصادقين، فأخذ طينا و جعل خفاشا و نفخ فيه فاذا هو يطير بين السماء و الأرض، و كان تسوية الطين و النفخ من عيسى عليه السّلام، و الخلق من اللَّه تعالى و يقال: إنّما طلبوا منه خلق خفّاش لأنّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 264 أعجب من ساير الخلق، و من عجائبه أنه دم و لحم، يطير بغير ريش، و يلد كما يلد الحيوان و لا يبيض كما يبيض ساير الطيور، و يكون له الضرع و يخرج اللّبن، و لا يبصر في ضوء النهار و لا في ظلمة اللّيل، و انما يرى في ساعتين بعد غروب الشمس ساعة و بعد طلوع الفجر ساعة قبل أن يسفر جدّا، و يضحك كما يضحك الانسان و تحيض كما تحيض المرأة، فلمّا رأوا ذلك منه ضحكوا و قالوا: هذا سحر مبين فذهبوا إلى جالينوس فأخبروه بذلك فقال: آمنوا به و قال الدّميرى في حيوة الحيوان: و الحقّ أنه صنفان و قال قوم: الخفّاش الصغير، و الوطواط الكبير، و هو لا يبصر في ضوء القمر و لا في ضوء النهار، و لما كان لا يبصر نهارا التمس الوقت الذي لا يكون فيه ظلمة و لا ضوء و هو قريب غروب الشمس لأنّه وقت هيجان البعوض، فانّ البعوض، يخرج ذلك الوقت يطلب قوته و هو دماء الحيوان و الخفاش يطلب الطعام فيقع طالب رزق على طالب رزق، و الخفّاش ليس هو من الطير في شيء لأنّه ذو اذنين و أسنان و خصيتين، و يحيض، و يطهر، و يضحك كما يضحك الانسان، و يبول كما تبول ذوات الأربع، و يرضع ولده و لا ريش له.قال بعض المفسّرين: لمّا كان الخفّاش هو الذي خلقه عيسى بن مريم باذن اللَّه كان مباينا لصنعه اللَّه و لهذا جميع الطّير تقهره و تبغضه فما كان منها يأكل اللّحم أكله و ما لا ياكل اللّحم قتله، فلذلك لا يطير إلّا ليلا.و قيل: لم يخلق عيسى غيره، لأنّه أكمل الطّير خلقا و هو أبلغ في القدرة، لأنّ له ثديا و أسنانا و اذنا و قيل: إنّما طلبوا الخفّاش لأنّه من أعجب الطير، إذ هو لحم و دم، يطير بغير ريش، و هو شديد الطيران، سريع التّقلّب، يقتات بالبعوض و الذّباب و بعض الفواكه، و هو مع ذلك موصوف بطول العمر فيقال: إنّه أطول عمرا من النّسر و من حمار الوحش، و تلد انثاه ما بين ثلاثة أفراخ و سبعة، و كثيرا ما يفسد و هو طاير في الهواء، و ليس في الحيوان ما يحمل ولده غيره و القرد و الانسان، و يحمله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 265 تحت جناحه، و ربّما قبض عليه بفيه و هو من حنوه و اشفاقه عليه، و ربّما أرضعت الانثى ولدها و هى طائرة، و في طبعه أنّه متى أصابه ورق الدّلب حذر و لم يطر، و يوصف بالحمق، و من ذلك أنّه إذا قيل له: اطرق كرى، لصق بالأرض.الترجمة:و از لطيفه هاى صنعت او و عجيبه هاى خلقت اوست آنچه نمود بما از پوشيدگى هاى حكمت خود در اين شب پره ها كه قبض ميكند چشمهاى آنها را روشني كه گستراننده هر چيز است، و بسط مى كند چشمان ايشان را تاريكى كه فراگيرنده هر زنده است، و چگونه ضعيف شد چشمهاى آنها از آنكه مدد خواهند از آفتاب روشن نورى را كه هدايت بيابد بسبب آن نور در مواضع رفتار خود، و برسد بواسطه دليل آشكار آفتاب بسوى راههاى معرفت خود، و منع فرمود حق سبحانه و تعالى آن خفّاشها را بسبب درخشيدن روشنائى خورشيد تابان از رفتن ايشان در رونق روشنى آن، و پنهان نمود آنها را در مكانهاى مخفى آنها از راه رفتن در درخشيدن آشكار آفتاب.پس آن شب پره ها فرو گذاشته شده پلكهاى چشمهاى ايشان در روز بر حدقهاى ايشان، و گرداننده اند شب را چراغ كه راه مى جويند بآن در طلب كردن روزيهاى خود، پس باز نمى دارد ديدهاى ايشان را تاريكى ظلمت شب، و باز نمى ايستند از گذشتن در شب بجهة تاريكى ظلمت آن، پس زمانى كه انداخت آفتاب عالمتاب نقاب خود را، و ظاهر شد روشنائيهاى روز آن و داخل شد تافتن نور آن بر سوسمارها در خانهاى ايشان، برهم نهند خفّاشها پلكهاى چشم خود را بر گوشهاى چشم خود، و اكتفا مى نمايند به آن چيزى كه كسب كرده اند آن را از معاش در ظلمتهاى شبهاى خودشان.پس پاكا پروردگارى كه گردانيده است شب را از براى ايشان روز و سبب معاش، و روز را بجهة ايشان هنگام آسايش و قرارگاه، و گردانيده است از براى ايشان بالها از گوشت آنها كه عروج مى كنند بآن بالها در وقت حاجت بپريدن گويا كه آن بالها پارچه هاى گوشهاى مردمانست، نه صاحب پرند و نه عروق ليكن تو مى بينى جايهاى رگهاى ايشان را ظاهر و نمايان و خط خط، و مر ايشان راست دو بال كه آن قدر رقيق و لطيف نيستند تا شكافته شود، و آن قدر غليظ و كثيف نيستند تا سنگين باشد، طيران مى كنند در حالتى كه بچه ايشان چسبنده است بايشان پناه آورنده است بسوى ايشان، مى افتد آن وقتى كه مادرشان مى افتد، و بلند مى شود زمانى كه مادرشان بلند ميباشد، جدا نمى شود بچه ها از آنها تا آنكه اعضاى آنها محكم شود، و تا آنكه بردارد آنها را بجهت برخواستن بال آنها، و تا بشناسند راههاى معاش و زندگانى خود را.پس منزّه است پروردگار آفريننده هر چيز بدون نمونه كه گذشته باشد صدور آن از غير او، از جهة اين كه اوست مخترع أشيا كه ايجاد آن بر سبيل ابداعست و اختراع. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom