خطبه ۱۵۴

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : فضایل اهل بیت علیهم السلام [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يذكر فيها فضائل أهل البيت :
وَ نَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِيبِ، بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ.
دَاعٍ دَعَا وَ رَاعٍ رَعَى، فَاسْتَجِيبُوا لِلدَّاعِي وَ اتَّبِعُوا الرَّاعِيَ.
قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ وَ أَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ، وَ أَرَزَ الْمُؤْمِنُونَ، وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ.
نَحْنُ الشِّعَارُ وَ الْأَصْحَابُ وَ الْخَزَنَةُ وَ الْأَبْوَابُ وَ لَا تُؤْتَى الْبُيُوتُ إِلَّا مِنْ أَبْوَابِهَا، فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَيْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقاً.
فِيهِمْ كَرَائِمُ الْقُرْآنِ وَ هُمْ كُنُوزُ الرَّحْمَنِ، إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا وَ إِنْ صَمَتُوا لَمْ يُسْبَقُوا.
فَلْيَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَهُ وَ لْيُحْضِرْ عَقْلَهُ وَ لْيَكُنْ مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ، فَإِنَّهُ مِنْهَا قَدِمَ وَ إِلَيْهَا يَنْقَلِبُ.

النَاظِر : چشم، مردمك چشم.
نَاظِرُ الْقَلْب : چشم دل، مقصود بصيرت قلبى است.
الْغَوْر : زمين گود و پست.
النَجْد : زمين بلند و مرتفع.
ارَزَ المُؤْمِنُون : مؤمنان كناره گرفتند و خانه نشين شدند.
الشِعَار : لباس زيرين، مقصود كسانى هستند كه تماس نزديك با پيامبر داشتند.
الْكَرَائِم : جمع كريمة، مقصود آياتى است كه در مدح آن بزرگواران نازل شده. 
لَبيب : شخص عاقل
غَور : عمق و ته و پستى
نَجدَة : ارتفاع و بلندى
خاضُوا : غوطه ور شدند
أرَزَ : پنهان و منقبض شد
شِعار : اشخاص مخصوص و هم راز پيغمبر كه در تقرب مانند پيراهن زيرين بودند
رائِد : كسى كه براى محل و مكان پيدا نمودن جلوتر از قافله مى رود 
(برخى از شارحان گفتند اين سخنرانى در شهر مدينه ايراد شد).
۱. ضرورت پيروى از امامان دوازده گانه:
عاقل با چشم دل سرانجام كار را مى نگرد، و پستى و بلندى آن را تشخيص مى دهد، دعوت كننده حق، (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) دعوت خويش را به پايان رسانيد، و رهبر امّت به سرپرستى قيام كرد، پس دعوت كننده حق را پاسخ دهيد و از رهبرتان اطاعت كنيد. گروهى در درياى فتنه ها فرو رفته، بدعت را پذيرفته، و سنّت هاى پسنديده را ترك كردند، مؤمنان كنارگيرى كرده و گمراهان و دروغگويان به سخن آمدند.
مردم ما اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چونان پيراهن تن او، و ياران راستين او، و خزانه داران علوم و معارف وحى، و درهاى ورود به آن معارف مى باشيم، كه جز از در،(۱) هيچ كس به خانه ها وارد نخواهد شد، و هر كس از غير در وارد شود، دزد ناميده مى شود. مردم در باره اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آيات كريمه قرآن نازل شد، آنان گنجينه هاى علوم خداوند رحمانند، اگر سخن گويند، راست گويند، و اگر سكوت كنند بر آنان پيشى نجويند.
۲. شرایط امامت و رهبری:
پس باید امام و راهنمای مردم به مردم راست بگوید، و راه خرد پیماید و از فرزندان آخرت باشد که از آنجا آمده و بدانجا خواهد رفت.
____________________________
(۱) اشاره است به حديث معروف نبوى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «انا مدينة العلم و علىّ بابها فمن اراد المدينة فليأت الباب» «من شهر علم و على در آن است پس هر كس آهنگ شهر دارد بايد از در آن وارد شود» يا «فليأتها من بابها». (ينابيع المودّة ج ۱ ص ۶۲- و- ارشاد مفيد ص ۳۲- و تذكرة الخواص ص ۴۸- و صواعق ابن حجر ص ۱۲۲).
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در پند و اندرز دادن بمردم و ستودن ائمّه اطهار):
قسمت أول خطبه:
(1) و چشم دل خردمند كه با آن پايان كار خود (مردن و وارسى روز رستخيز) را مى بيند، و نشيب و فراز (خير و شرّ) خويش را مى شناسد، دعوت كننده (پيغمبر اكرم) است كه (مردم را بدين اسلام) دعوت فرمود (و راه خير و شرّ و سعادت و شقاوت را براى آنان بيان كرد) و نگهبان (امام عليه السّلام) است كه (اساس شريعت آن حضرت را از فساد و تباهكارى دشمنان) حفظ نمود، پس دعوت كننده را بپذيريد، و نگهبان را پيرو باشيد (تا در دنيا سر افراز و در آخرت سعادتمند گرديد، و بدانيد:)
(2) مردم دو رو در درياهاى فتنه ها فرو رفته اند (در راه گمراهى قدم نهاده به گمراه نمودن ديگران پرداخته مقدّمات خونريزيهاى به ناحق را فراهم كرده اند) و از سنّتها (احكام پيغمبر اكرم) چشم پوشيده بدعتها را گرفته اند (به هواى نفس هر حكمى را اجراء خواهند نمود) و (بر اثر غلبه باطل بر حقّ) مؤمنين كناره گيرى كرده خاموش نشسته اند، و دروغگويان گمراه گويا شده اند (بطوريكه مردم از ما دست كشيده اند در صورتيكه)
(3) ما اهل بيت (از جهت قرب و نزديكى حضرت رسول) چون پيراهن (تن او) هستيم، و اصحاب (آن بزرگوار) مى باشيم (بآنچه از جانب خداوند باو نازل شده ايمان آورده تصديق نموده ايم) و ما خزانه داران و درها (ى علوم و معارف) هستيم (بتأويل و تفسير قرآن كريم آشنا بوده و موارد احكام الهىّ را دانسته مردم را براه حقّ راهنماييم، و از اينرو است كه پيغمبر اكرم بطوريكه همه مسلمانان در اخبار خود نقل نموده اند فرمود: «أنا مدينة العلم و علىّ بابها، فمن أراد المدينة فليأت الباب» يعنى شهر علم و دانش منم و علىّ دروازه آن است، و كسيكه بخواهد به شهرى بيايد بايستى از دروازه وارد شود) و داخل خانه ها نمى توان شد مگر از درهاى آنها، پس كسى را كه از غير درها وارد خانه ها شود دزد مى نامند (هر كه بخواهد از غير راه ما خود را بخدا و رسول آشنا نمايد، از دين بهره نبرده و در آخرت گرفتار عذاب است).
قسمت دوم از اين خطبه است (در فضائل اهل بيت عليهم السّلام):
(4) آيات قرآن آنچه در مدح و منقبت علم و هدايت است در باره ايشان نازل شده و آنان گنجهاى خداوند بخشنده هستند (حقّ تعالى تمام گوهرهاى گرانبها يعنى جميع صفات پسنديده از قبيل علم و حلم و جود و شجاعت و فصاحت و بلاغت و عصمت و طهارت و مانند آنها را در ايشان قرار داده، پس از اين جهت است كه) اگر به گفتار لب گشايند راست گويند، و اگر خاموش باشند ديگرى بر آنان پيشى نگرفته (زيرا سكوتشان از روى حكمت و مصلحت است، نه از روى عجز و ناتوانى كه ديگرى بر آنها سبقت گرفته سخن گويد)
(5) پس بايد پيشرو و جلودار هر قومى به پيروان خود راست گويد (معنى اين جمله در شرح سخن صد و ششم گذشت، و منظور امام عليه السّلام از اين مثل آنست كه حاضر براى غائب از راه پند و اندرز و راهنمائى راست بگويد، و او را از گمراهى و نادانى برهاند) و بايد عقل خود را متوجّه سازد (سخنان ما را با فكر و انديشه بشنود تا بدرستى آنچه را كه مى گوئيم پى ببرد) و بايد از فرزندان آخرت باشد، زيرا از آنجا آمده و بسوى آن باز مى گردد (خدا را در نظر گرفته به دنيائى كه بايد از آن بيرون رود دل نبندد، و آخرت را جايگاه هميشگى خويش بداند).
 
خردمند با ديده دل پايان كار خويش را مى نگرد و فرود و فراز آن را مى شناسد. دعوت كننده اى -يعنى رسول خدا- دعوت كرد و زمامدارى زمام كار به دست گرفت. پس به آن دعوت كننده پاسخ دهيد و از آن زمامدار پيروى نماييد. به درياهاى فتنه ها فرو شدند و به جاى سنتها، بدعتها را گرفتند. مؤمنان در گوشه ها خزيدند و گمراهان و دروغ پردازان به سخن در آمدند.
ما چون پيرهن كه به تن چسبيده است، به نبوت نزديكيم. ما ياران نبوت و خازنان نبوت و درهاى ورود به نبوت هستيم. بايد كه از درها به خانه ها در آيند، هر كس نه از دربه خانه در آيد، دزدش خوانند. در حق ايشان است آيات كريمه ايمان. آنان گنجينه هاى خداى رحمان اند. اگر زبان به سخن گشايند، راست گويند و اگر خاموشى گزينند نه به آن معنى است كه ديگران بر آنان سبقت گرفته اند. پيشواى قوم بايد به قوم خود براستى سخن گويد، به عقل خود رجوع كند. از فرزندان آخرت باشد، زيرا از آن جهان آمده و به آنجا باز مى گردد.
 
عاقل با چشم دل، پايان کار را مى نگرد و اعماق و بلندى هاى آن را درک مى کند. دعوت کننده اى دعوت (به حق) کرد و رهبرى به امر سرپرستى قيام نمود. اکنون بر شما لازم است دعوت او را اجابت کنيد و از رهبرتان پيروى نماييد.
آن ها (دشمنان حق) در درياهاى فتنه فرو رفتند; بدعت ها را گرفته و سنت ها را رها نمودند (و کار به جايى رسيد که) مؤمنان کنار رفتند (و سکوت اختيار کردند;) ولى گمراهان و تکذيب کنندگان به سخن درآمدند.
ما مَحرم اسرار (پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)) و ياران راستين او و گنجينه داران و درهاى علوم وى هستيم و (البتّه) هيچ خانه اى را جز از درش وارد نمى شوند و هر کس از غير در وارد شود سارقش مى نامند!
آيات کريمه قرآن درباره آن ها (پيامبر و اهل بيتش) (عليهم السلام) نازل شده، آن ها گنجينه هاى علوم خداى رحمانند. اگر سخن بگويند راست مى گويند و اگر سکوت کنند کسى بر آن ها پيشى نمى گيرد. راهنماى جمعيّت بايد به افراد خود راست بگويد و عقل و خرد را حاضر سازد و از فرزندان آخرت باشد; چرا که از آن جا آمده و به آن جا باز مى گردد.
 
و دل مرد خردمند را ديده اى است كه بدان پايان كار خويش نگرد، و به ژرفى و بلندى آن راه برد. دعوت كننده اى خواند، و اميرى حكومت راند. پس دعوت كننده را پاسخ دهيد و فرمانروا را فرمان بريد به درياهاى فتنه درشدند، و بدعتها را گرفتند، و سنّتها را وانهادند. مؤمنان به گوشه اى رفتند، و گمراهان دروغزن به زبان آمدند و سخن گفتند.
ما خاصگان، و ياران، و گنجوران نبوّت، و درهاى رسالتيم. در خانه ها جز از درهاى آن نتوان در شد، و آن كه جز از در، به خانه در آمد به دزدى سمر شد. مصداق آيتهاى بلند معنى قرآن اند، و گنجينه هاى خداى رحمانند. اگر سخن گويند جز راست نگويند، و اگر خاموش مانند بر آنان پيشى نجويند. پس پيشواى قوم بايد با مردم خود به راستى سخن گويد، و راه خرد پويد، و از فرزندان آخرت بود، كه از آنجا آمده است و هم بدانجا رود.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در فضائل اهل بيت:
قلب مرد خردمند را ديده اى است كه با آن عاقبت كارش را مى بيند، و پستى و بلندى آن را مى شناسد. دعوت كننده اى دعوت كرد، و نگهبانى نگهبانى نمود، پس دعوت كننده را پاسخ دهيد، و نگهبان را پيروى كنيد. گروهى به درياى فتنه فرو رفتند، سنّتها را رها كردند و به بدعتها چنگ زدند، اهل ايمان كناره گرفته و خاموش گشتند، و گمراهان تكذيب كننده گويا شدند.
ما اهل بيت چون پيراهن تن پيامبر و ياران او، و گنجينه هاى علم و ابواب رسالتيم. به خانه ها جز از طريق درها وارد نگردند، و هر كه از غير درها وارد گردد دزدش نامند.
آياتى كه در قرآن بيانگر ارزشهاست در حق اهل بيت است، و آنان گنجينه هاى خداوند مهربانند، اگر سخن گويند به راستى گويند، و اگر خاموش باشند بر آنان پيشى نگيرند. خبرگزار بايد به اهلش راست گويد و خردش را در تمام امور حاضر كند، و بايد از فرزندان آخرت باشد، زيرا از آنجا آمده و به آنجا باز گشت مى كند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 98-85 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يذكر فيها فضائل اهل البيت عليهم السلام.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن فضايل اهل بيت عليهم السلام را بيان كرده است. خطبه در يك نگاه:مطالب اين خطبه عمدتاً بر سه محور مى گردد:1. فضايل اهل بيت عليهم السلام و علم و دانش فوق العاده آن بزرگواران و توصيه مردم به پيروى از آنان.2. بحثى پيرامون ارتباط ظاهر و باطن با يكديگر و اين كه غالباً در مواقعى كه باطن انسان پاك باشد، ظواهر اعمال او نيز پاك است و آن ها كه از درون آلوده اند نيز غالباً ظاهرى آلوده دارند.3. براى اصلاح هر چيز بايد به ريشه هاى نخستين، بازگشت و اصلاحات را از اساس و بنيان شروع كرد.***بحث هاى گوناگون اين خطبه نشان مى دهد که مرحوم سيّد رضى مطابق معمول اين خطبه را از بخش هاى خطبه طولانى ترى گزينش کرده و به همين دليل، ارتباط ميان بخش هاى اين خطبه اندکى پيچيده است.امام(عليه السلام) براى بيان فضايل اهل بيت(عليهم السلام) نخست به سراغ مقدمه اى مى رود و اوصافى از نيکان هدايت يافته و منحرفان گمراه بيان مى کند، نخست مى فرمايد:«عاقل با چشم دل، پايان کار را مى نگرد و اعماق و بلندى هاى آن را درک مى کند» (وَ نَاظِرُ(1) قَلْبِ اللَّبِيبِ(2) بِهِ يُبْصِرُ أَمَدَهُ، وَ يَعْرِفُ غَوْرَهُ وَ نَجْدَهُ(3)).اشاره به اين که انسان عاقل به ظواهر امر قناعت نمى کند; بلکه سعى مى کند فراز و نشيب ها و عواقب کار را بنگرد و مسير خود را به درستى تعيين کند; از بيراهه نرود و در کنار پرتگاه ها گام بر ندارد.سپس مى افزايد: «دعوت کننده اى دعوت (به حق) کرد و رهبرى به امر سرپرستى قيام نمود. اکنون بر شما لازم است دعوت او را اجابت کنيد و از رهبرتان پيروى نماييد» (دَاع دَعَا، وَ رَاع رَعَى، فَاسْتَجِيبُوا لِلدَّاعِي، وَاتَّبِعُوا الرَّاعِيَ).روشن است که منظور از دعوت کننده، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) است که اساس و بنيان اسلام را بنا نهاد و منظور از راعى، امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) است که سرپرستى امّت را به فرمان خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) برعهده گرفت.اين سخن اشاره به آن دارد که اگر با دقت بنگريد هم پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را مى شناسيد و هم جانشين به حق او را و با شناخت آن دو بزرگوار، ترديد و تأملى در اجابت دعوت و پيروى از رهبر باقى نخواهد ماند.آن گاه به گروه ديگرى که در نقطه مقابل گروه اوّل قرار دارند اشاره کرده، مى فرمايد: «آن ها (دشمنان حق) در درياهاى فتنه فرو رفتند; بدعت ها را گرفته و سنت ها را رها نمودند (و کار به جايى رسيد که) مؤمنان کنار رفتند (و سکوت اختيار کردند;) ولى گمراهان و تکذيب کنندگان به سخن درآمدند» (قَدْ خَاضُوا بِحَارَ الْفِتَنِ، وَأَخَذُوا بِالْبِدَعِ دُونَ السُّنَنِ. وَ أَرَزَ(4) الْمُؤْمِنُونَ، وَ نَطَقَ الضَّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ).آرى، کار آن ها ايجاد فتنه ها مانند فتنه «جمل» و «صفين» و «نهروان» و بهره گيرى از آن بود و همچنين ايجاد بدعت ها در دين خدا و رها کردن سنت هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) که در عصر خليفه سوّم و «بنى اميّه» از هر زمان آشکارتر بود.امام(عليه السلام) بعد از ذکر اين مقدمه (بيان اوصاف عاقلان و گمراهان) به بيان بخشى از فضايل اهل بيت(عليهم السلام) پرداخته، چنين مى گويد: «ما مَحرم اسرار (پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)) و ياران راستين او و گنجينه داران و درهاى علوم وى هستيم و به خانه ها تنها بايد از درهاى آن وارد شد، و هر کس که از غير در وارد شود سارقش مى نامند!» (نَحْنُ الشِّعَارُ وَالاَْصْحَابُ، وَالْخَزَنَةُ وَالاَْبْوَابُ; وَ لاَ تُؤْتَى الْبُيُوتُ إِلاَّ مِنْ أَبْوَابِهَا; فَمَنْ أَتَاهَا مِنْ غَيْرِ أَبْوَابِهَا سُمِّيَ سَارِقاً).اشاره به اين که ما از همه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزديک تريم (توجه داشته باشيد که شعار به معناى لباس زيرين است که با پوست تن تماس دارد) و علم و دانش آن حضرت به ما رسيده است و هر کس مى خواهد به تعليمات آن وجود مقدّس و هدايت هاى او راه يابد بايد از طريق ما وارد شود.اين تعبيرات در واقع برگرفته از روايات خود پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) درباره اهل بيت(عليهم السلام) عموماً و على(عليه السلام) خصوصاً مى باشد. احاديثى مانند حديث ثقلين که تمام مسلمين را تا روز قيامت به قرآن و اهل بيت(عليهم السلام) ارجاع مى دهد و حديث «اَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِىٌّ بَابُهَا فَمَنْ اَرَادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِ الْبَابَ; من شهر علمم و على درِ آن است هر کس علم مى خواهد بايد از در وارد شود».(5)جالب اين که ابن ابى الحديد هنگامى که به تفسير اين بخش از خطبه مى پردازد، مى گويد: آن چه على(عليه السلام) در اين خطبه به آن اشاره کرده، تنها عُشرى از اعشار فضايلى است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در روايات بسيار درباره آن حضرت بيان فرموده است.سپس مى افزايد: منظور من در اين جا رواياتى که اماميه در زمينه امامت على(عليه السلام) به آن استدلال کرده اند، نيست، بلکه منظور رواياتى است که بزرگان حديث اهل سنت در کتاب هاى خود از فضايل على(عليه السلام) آورده اند و من مختصرى از آن را در اين جا مى آورم.و به دنبال آن بيست و چهار روايت ناب در فضايل آن حضرت نقل مى کند که در بخش نکات به قسمتى از آن ها اشاره خواهد شد. (ان شاء الله)****نکته ها:1. تفاوت خودستايى و معرفى خويشتن:گاه افراد بهانه جو مى پرسند: چرا امام(عليه السلام) در اين جا به معرفى خويشتن پرداخته و خودستايى مى کند؟ آيا اين کار دون از شأن امام(عليه السلام) نيست؟تا آن جا که «ابن ابى الحديد» در «شرح نهج البلاغه» نقل مى کند که بعضى به «عمر» گفتند: على(عليه السلام) را به فرماندهى لشکر برگزين! او گفت: على خود را برتر ازاين حرف ها مى داند!ولى اين گونه خرده گيرى ها که غالباً از ناآگاهى يا حسد سرچشمه مى گيرد در برابر منطق عقل مردود است; چرا که بسيارى از مردم ممکن است به موقعيت شخص بزرگى آشنا نباشند و از افکار و علوم و برنامه هاى تربيتى او بهره نگيرند; آيا او نبايد خود را به مردم معرفى کند؟اين موضوع به آن مى ماند که شخص طبيب ماهر و متخصص در رشته هاى مختلف طبى تابلو بزرگى بر سر در مطب خود نصب کند و رتبه هاى علمى خود را يکى بعد از ديگرى بر آن بنويسد تا مردم او را بشناسند و از علم و تجربه او بهره گيرند. آيا اين کار خودستايى است يا معرفى کردن در برابر ناآگاهان؟از اين گذشته يکى از مراحل شکر نعمت هاى الهى بازگو کردن آن است; قرآن مى فرمايد: «(وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ); نعمت پروردگارت را بازگو کن».(6)در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که فرمود: تفسير آيه فوق چنين است: «حَدِّثْ بِما أَعْطاکَ اللهُ وَ فَضَّلَکَ وَ رَزَقَکَ وَ أَحْسَنَ إِلَيْکَ وَ هَدَاکَ; آن چه را خدا به تو بخشيده و برترى داده و روزى هايى را که به تو عطا فرموده و آن چه را به تو نيکى کرده و هدايت نموده، همه را بازگو کن».(7)و لذا در بعضى از احاديث نقل شده است که وقتى از على(عليه السلام) در مورد بعضى از فضايل آن حضرت سؤال شد، امام(عليه السلام) در پاسخ فرمود: گرچه خودستايى زشت است، ولى من با الهام از آيه (وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ) و براى بازگويى نعمت هاى پروردگار به تو پاسخ مى گويم (سپس بخشى از فضايل خود را بيان فرمود).2. حسن دلبران در زبان ديگران!همان گونه که قبلا اشاره شد، ابن ابى الحديد هنگامى که به اين بخش از خطبه مى رسد روايات زيادى از منابع اهل تسنن در فضيلت على(عليه السلام) نقل مى کند که بالغ بر بيست و چهار حديث مى شود و تصريح مى کند که اين روايات غير از احاديثى است که شيعه اماميه در مقام اثبات امامت على(عليه السلام) بدان تمسک مى جويند.مناسب است در اين جا به بعضى از اين روايات بسيار پرمحتوا اشاره کنيم:1. پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: «يَا عَلِىُّ إِنَّ اللّهَ قَدْ زَيَّنَکَ بِزِينَة لَمْ يُزَيِّنُ الْعِبَادَ بِزِينَة أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنْهَا هِىَ زِينَةُ الاَْبْرَارِ عِنْدَ اللّهِ تَعَالى; الزُّهْدُ فِي الدُّنْيَا جَعَلَکَ لاَ تَرْزَءُ مِنَ الدُّنْيَا شَيْئاً، وَ لاَ تَرْزَءُ الدُّنْيَا مِنْکَ شَيْئاً وَ وَهَبَ لَکَ حُبُّ الْمَسَاکِينِ فَجَعَلَکَ تَرْضى بِهِمْ أَتْبَاعاً وَ يَرْضَوْنَ بِکَ إِمَاماً; اى على! خداوند تو را به زينتى آراسته است که بندگانش را به زينتى بهتر از آن نياراسته است و آن، زينت نيکان در نزد خداست که همان زهد در دنياست. خداوند تو را چنان قرار داده که چيزى از دنيا گردآورى نمى کنى و دنيا نيز چيزى از تو بر نمى گيرد و نمى کاهد. خداوند به تو محبّت مستمندان را بخشيده و تو را آن گونه قرار داده که از چنين پيروانى خشنود شوى; آن ها نيز به پيشوايى همچون تو خشنود باشند».(8)2. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «إِنَّ اللّهَ عَهِدَ إِلَىَّ فِي عَلِىٍّ عَهْداً فَقُلْتُ يَا رَبِّ بَيِّنْهُ لِي. قال: إِسْمَعْ أَنَّ عَلِيّاً رَايَةُ الْهُدى وَ إمامُ أوْلِيائِي وَ نُورُ مَنْ أَطاعَنِي وَ هُوَ الْکَلِمَةُ الَّتِي أَلْزَمْتُهَا الْمُتَّقِينَ مَنْ أَحَبَّهُ فَقَدْ أَحَبَّنِي وَ مَنْ أطاعَهُ فَقَدْ أطاعَنِي فَبَشِّرْهُ بِذلِکَ; خداوند با من درباره على(عليه السلام) عهدى فرمود (و اشاره به مقامات و فضايل على کرد) عرض کردم: پروردگارا، آن را براى من بيان کن; فرمود: بشنو! على، پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و نور کسانى است که اطاعتم کنند و او کلمه اى است که پرهيزکاران را به آن ملزم ساختم، کسى که او را دوست دارد، مرا دوست داشته و کسى که از وى اطاعت کند، مرا اطاعت نموده است. او را به اين فضايل بشارت ده.3. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَحْيَا حَيَاتِي وَ يَمُوتُ مَمَاتِي وَ يَسْکُنَ جَنَّةَ عَدْن الَّتِي غَرَسَها رَبِّي فَلْيُوالِ عَلِيّاً مِنْ بَعْدي وَلْيُوالِ وَلِيَّهُ وَلْيَقْتَدِ بِالاَْئِمَّةِ مِنْ بَعْدي فَإِنَّهُمْ عِتْرَتِي خُلِقُوا مِنْ طِينَتِي وَ رُزِقُوا فَهْماً وَ عِلْماً فَوَيْلٌ لِلْمُکَذِّبِينَ مِنْ اُمَّتِي، الْقاطِعِينَ فِيهِمْ صِلَتِي لاَ اَنَالَهُمُ اللهُ شَفاعَتِي; کسى که مسرور مى شود همچون من زندگى کند و همچون من از دنيا برود و ساکن بهشت جاويدانى شود که خداوند آن را غرس کرده پس بايد على را بعد ازمن دوست دارد و دوست او را نيز دوست داشته باشد و به امامان پس از من اقتدا کند که آن ها از عترت من اند; از باقيمانده گِل من سرشته شدند و خداوند فهم و دانش به آنان داده است. واى بر کسانى از امت من که آن ها را تکذيب کنند و نسبت به من قطع رحم کنند! خداوند هرگز آن ها را مشمول شفاعت من نکند!».*****ويژگى رهروان راه حق:در اين بخش از خطبه امام(عليه السلام) براى خنثى کردن تبليغاتى که «بنى اميّه» به طور مستمر بر ضد اهل بيت(عليهم السلام) داشتند و هماهنگى هايى بعضى از جيره خواران و مزدوران که ظاهراً در لباس ارباب حديث با آن ها مى نمودند، اشاره به گوشه اى از فضايل اهل بيت(عليهم السلام) مى کند تا در برابر آن هجمه سنگين تبليغاتى مردم آن ها را فراموش نکنند; مى فرمايد:«آيات کريمه قرآن درباره آن ها (پيامبر و اهل بيتش(عليهم السلام)) نازل شده، آن ها گنجينه هاى علوم خداى رحمانند. اگر سخن بگويند راست مى گويند و اگر سکوت کنند کسى بر آن ها پيشى نمى گيرد» (فِيهِمْ کَرَائِمُ(9) الْقُرْآنِ، وَ هُمْ کُنُوزُ الرَّحْمنِ. إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا، وَ إِنْ صَمَتُوا لَمْ يُسْبَقُوا).جمله «فِيهِمْ کَرَائِمُ الْقُرْآنِ» ممکن است به همان معنا باشد که گفته شد يا به اين معنا که آيات کريمه قرآن و تفسير آن نزد آن هاست. مطابق اين تفسير، جمله مزبور اشاره اى به مفهوم حديث «ثقلين» است که مى گويد: اهل بيت(عليهم السلام) هرگز از قرآن جدا نمى شوند.تعبير به «کنوز» (گنج ها) اشاره به اين است که تعليمات و احکام گرانبهاى الهى نزد آنهاست; زيرا هميشه اشياى نفيس را در گنج ذخيره مى کنند.جمله «إِنْ نَطَقُوا صَدَقُوا» يکى از اوصاف برجسته اهل بيت(عليهم السلام) را که همان صدق در کلام است و با آيه (کُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ)(10) هماهنگ است، بازگو مى کند.جمله «إِنْ صَمَتُوا لَمْ يُسْبَقُوا» اشاره به اين است که سکوت آن ها هرگز به معناى ناتوانى در پاسخ گويى نيست; بلکه به مقتضاى مصلحت و حکمت است لذا کسى نمى تواند بر آن پيشى بگيرد. يا اين که ابهت آن ها به قدرى است که هر گاه سکوت کنند، کسى را ياراى سخن و اظهار وجود در برابر آن ها نيست.به هر حال، اين صفات چهارگانه که در اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) است، مقام آن ها را از ديگران ممتاز مى سازد و عظمت الهى و علمى آن ها را نشان مى دهد.سپس براى تأکيد اين مطلب که هدف ستايش و مداحى نيست، مى افزايد: «راهنماى جمعيّت بايد به افراد خود راست بگويد و عقل و خرد را حاضر سازد و از فرزندان آخرت باشد; چرا که از آن جا آمده و به آن جا باز مى گردد» (فَلْيَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَهُ(11)، وَلْيُحْضِرْ عَقْلَهُ، وَلْيَکُنْ مِنْ أَبْنَاءِ الاْخِرَةِ، فَإِنَّهُ مِنْهَا قَدِمَ، وَ إِلَيْهَا يَنْقَلِبُ).واژه «رائد» در اصل به معناى کسى است که در پيشاپيش قافله حرکت مى کند و براى يافتن آب و چراگاه جستجو مى نمايد. اگر چنين کسى دروغگو باشد، اهل قافله خود را گرفتار خطر مى سازد، انتخاب اين تعبير در جمله ياد شده اشاره به اين نکته لطيف است که اگر من ويژگى هاى اهل بيت(عليهم السلام) را براى شما شرح مى دهم به منزله کسى هستم که ضرورى ترين وسيله زندگى را براى پيروانش فراهم مى سازد.جمله «فَإِنَّهُ مِنْهَا قَدِمَ و...» (انسان از آخرت آمده و به سوى آن باز مى گردد) ممکن است اشاره به مفهوم (إِنَّا للهِِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ) (ما از خداييم و به سوى او باز مى گرديم) باشد. يا به تعبير ديگر آخرت در اين جا به معناى ماوراى طبيعت است.بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: معناى اين جمله آن است که «ما براى آخرت آفريده شده ايم» همان گونه که در بعضى از کلمات امام(عليه السلام) آمده است: «اَلاَ فَمَا يَصْنَعُ بِالدُّنْيَا مَنْ خُلِقَ لِلاْخِرَةِ; کسى را که براى آخرت آفريده شده با دنيا چکار؟(12)». (13)*****پی نوشت:1. «ناظر» به معناى سياهى چشم است که در وسط آن مردمک واقع شده است.2. «لبيب» از ماده «لُبّ» (بر وزن حُبّ) به معناى مغز است و «لبيب» به کسى گفته مى شود که خردمند و عاقل و هوشيار باشد.3. «نجد» به معناى زمين مرتفع است.4. «ارز» از ماده «ارز» (بر وزن فرض) در اصل به معناى جمع شدن و منقبض گرديدن است; سپس به معناى گوشه گيرى و کنار رفتن از اجتماع استعمال شده است که در جمله ياد شده منظور همين است.5. اين حديث مشهورى است که در کتب معروف اهل سنت مانند «مستدرک حاکم» و «معجم الکبير طبرانى» و غير آن ها نقل شده است. (براى آگاهى از مدارک اين حديث در کتب اهل سنت به کتاب احقاق الحق، جلد 5، صفحه 469 به بعد مراجعه شود).6. الضحى، آيه 11.7. مجمع البيان، ذيل آيه مورد بحث.8. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود اين حديث را از «ابونعيم اصفهانى» در «حلية الاولياء» و «مسند احمد بن حنبل» نقل کرده است. (شرح نهج البلاغه، جلد 9، صفحه 166).9. «کرائم» جمع «کريمه» است و اشاره به آيات مبارکى است که در شأن اهل بيت(عليهم السلام) نازل شده است.10. اين، آيه 119 توبه است و دستور مى دهد که اهل ايمان در هر عصر و زمان و مکان بايد با راستگويان همراه و همگام باشند و اين آيه طبق روايات متعددى که در منابع شيعه و سنى وارد شد به امامان معصوم تفسير شده است. (براى آگاهى از منابع اين حديث به کتاب پيام قرآن، جلد 9، صفحه 221 مراجعه شود).11. «رائد» از ماده «رود» بر وزن قوم به معناى تلاش براى انجام دادن چيزى است و همان گونه که در متن آمده است معمولا به کسى مى گويند که در جستجوى مرتع و چراگاه، پيشاپيش قافله حرکت مى کند.12. خطبه 157.13. سند خطبه: آمدى در غرر الحكم كه بر اساس حروف الفبا تنظيم شده بخش هاى مختلفى از اين خطبه را در حرف ق و ن و ه و الف با تفاوت هايى آورده است. گرچه آمدى بعد از مرحوم سيّد رضى مى زيسته، ولى تفاوت تعبيرات او با نهج البلاغه نشان مى دهد كه اين جمله ها را از منبع ديگرى اخذ كرده است. و سيّد در كتاب طراز بخش هايى از خطبه را با تفاوت هايى آورده كه نشان مى دهد آن را از منبع ديگرى غير از نهج البلاغه نقل نموده است. 
شرح علامه جعفریدر فضائل اهل‌بيت:«و ناظر قلب اللبیب به يبصر أمده و يعرف غوره و نجده. داع دعا، و راع رعي فاستجيبوا للداعي واتبعوا الراعي» (انسان عاقل با چشم دل، غايت و هدف نهايي خود را مي‌بيند و فراز و نشيب و پايين و بالاي زندگي خود را مي‌شناسد. دعوت كننده در عرصه هستي به سوي حق دعوت نمود و مسئول اصلاح و تزكيه نفوس انسانها كار خود را انجام داد. پس اجابت كنيد دعوت كننده را و پيروي كنيد پيشوايان را.)آنچه كه علوم و فلسفه‌ها درباره هدف اعلاي زندگي اثبات مي‌كند، وجود اصل هدف است و اما ماهيت اين هدف و مختصات عام آن، تنها با بينايي دل دريافت مي‌شود بديهي است كه آغاز زمان تلاش و كوشش براي پيدا كردن هدف اعلاي زندگي، مساوي آغاز زمان فاليتهاي تعقلي و قلبي بشر بوده است. زيرا عدم رضايت بشر به فهميدن هر يك از اهداف شئون زندگي آدمي، نمي‌توان پاسخگوي هدف اعلاي كل مجموع حيات بشري بوده‌باشد. به همين جهت است كه در سرتاسر تاريخ تا امروز، بشر از طرق مختلف مانند دين، اخلاق، دريافتهاي فلسفي و معارف شخصي به سراغ شناخت هدف اعلاي فلسفه زندگي رفته است. مي‌بينيم گاهي اين تكاپوها و تلاشها به نتيجه مطلوبي نرسيده است. علت اصلي اين محروميت، خطاهايي است كه بشر در اين فعاليت فكري مرتكب مي‌گردد. نمونه‌اي از اين خطاها بدين قرار است:خطاي يكم- حقيقت آن حيات را كه بايد بشر فلسفه و هدف آن را بايد درك كند، تشخيص نمي‌دهد. بشر بايد بداند كه آن حيات كه بايد هدف اعلاي آن را جستجو كند، آن پديده بسيار والايي است كه داراي صدها استعداد باعظمت از درك خويشتن (علم حضوري)، (خودهشياري) گرفته تا اشراف و احاطه به جهان هستي مي‌باشد. او بايد بداند كه هدف اعلاي حياتي را مي‌خواهد بفهمد كه هزاران اكتشاف و خلاقيتهاي هنري و شديدترين فداكاريها را در راه به دست آوردن آزادي و عدالت اجتماعي و تحقق بخشيدن به كرامت و شرف انساني انجام داده است. او بايد بداند كه آن حيات براي او مطرح است كه مي‌تواند در لحظات اوج‌گيري هشياريهايش ابديت را در يك لحظه دريابد. حياتي را براي پيدا كردن هدفش بايد تصور كند كه مي‌تواند با خداي هستي ارتباط برقرار كند. او با حياتي كه دارد، قدرت درك زيبايي ملكوت هستي را دريايد و صدها امثال اين عظمتها نه حيات موريانه‌اي و زنبور عسلي و مورچه‌اي.خطاي دوم- بعضي از اشخاص يك امتياز مطلوب مانند مقام يا ثروت يا شهرت و محبوبيت اجتماعي را عالي‌ترين آرمان زندگي مي‌داند وقتي كه به اينگونه آرمانها نمي‌رسد، يا مي‌رسد و احساس مي‌كند كه نتوانسته است مقصود خود را كه هدف اعلاي هستي است دريابد، مي‌گويد: زندگي پوچ است و هدفي ندارد!خطاي سوم- كساني هستند كه علم به هدف اعلاي زندگي را مستلزم جبري وصول به هدف مي‌دانند يعني گمان مي‌كنند كه با به دست آوردن علم و معرفت به هدف، به مقصد رسيده‌اند و در هدف زندگي غوطه‌ورند! آنان نمي‌دانند كه تفاوت انسانها با غوره در اين است كه انسان در دوران ماقبل تكامل و در موقع حركت در مسير آن بفهمد كه كمال چيست و مختصات و عظمت آن كدام است، ولي غوره نمي‌داند كه انگور چيست و مختصات و كاربرد آن در تغذيه و تقويت اعصاب كدام است. غوره فقط حركت مي‌كند و تدريجا به مرحله انگوري مي‌رسد. ولي متاسفانه بشر به همان دانستن اين حقيقت كه كمال چيست و مقصد كدام است و بدون اين حقيقت، هيچ سعادت و فضيلتي نصيب آدمي نمي‌گردد، دل خوش مي‌دارد، و به لذت و انبساط همين دريافت قناعت مي‌كند، و از حركت باز مي‌ماند. آري:رفت شب و اين دل من پاك نشد از گل من           ساقي مستقبل من كو قدح احمر من (مولوي)ما مي‌توانيم با دلايل عقلي و نقلي هدف اعلاي زندگي را دريابيم، ولي آن دريافتن كه حركت و تكاپو به دنبال داشته باشد به يك بينايي قلبي نياز دارد كه انسان را در شناخت هدف مزبور به درجه حق‌اليقين برساند. پيشوايان الهي طرق وصول به آن هدف اعلا را هموار ساخته‌اند، غرور و كبر را از خود دور كنيم. حركت و تلاش در اين طرق را آغاز كنيم. خداوند عادل و لطيف و فياض در هر برهه‌اي از تاريخ راهنماياني را با اشكال گوناگون، مشعل به دست در تاريكيهاي جهالت و تبهكاريها، بر سر راه رهگذران حيات، مامور روشن ساختن راههاي وصول بشر به هدف اعلاي حيات را مامور نموده، و آن نمايندگان راستين خدا در روي زمين تا آخرين لحظات حيات خود، به روشنگري ادامه دادند و رفتند. درود خداوندي بر جان و روان آنان باد. براي تحقيق بيشتر درباره هدف و فلسفه زندگي مراجعه فرماييد به ج 1 از ص 103 به بعد و ج 5 از ص 4 تا 8 و از ص 11 تا 12 و از ص 73 تا 80 و ج 10 از ص 292 تا 328.****«قد خاضوا بحار الفتن. و اخذوا بالبدع دون السنن و ارز المومنون و نطق الضالون المكذبون» (آنان در درياهاي فتنه‌ها و آشوبها غوطه‌ور گشتند و به بدعتها گراييدند و اصول و قوانين را رها كردند. مردم باايمان پژمردند و خاموش گشتند و گمراهان و تكذيب كنندگان دهان باز كردند و به حركت درآمدند.)اين يك قانون طبيعي است: قرص درخشنده چو پنهان شود           شب پره بازيگر ميدان شودتبصره: نظريه ابن ابي‌الحديد در شرح همين خطبه اين است كه مابين (و اتبعوا الراعي) و (قد خاضوا بحار الفتن) تقطيع شده است. و به جهت همين گسيختگي مابين جملات تفسير شده قبلي و اين جملات (قد خاضوا … ) معلوم مي‌شود كه سيد رضي رحمه‌الله عليه در اينجا بعضي از جملات را نياورده است، ولي همانگونه كه محقق مرحوم حاج ميرزا حبيب‌الله الهاشمي الخوئي در شرح همين خطبه آورده است، با توجه به امكان ارتباط دو گروه اين جملات، مي‌توانيم بگوييم: چيزي از خطبه حذف نشده است، به اين بيان كه با مبعث پيامبر اكرم (ص) و تبليغ عقائد و احكام و تكاليف و حقوق اسلام به وسيله آن رسول اعظم، دين جاودان الهي در آن هنگام كه جاهليت، بشريت را در جهل و تبهكاريها غوطه‌ور ساخته بود، روي زمين را روشن ساخت. ولي پس از رحلت آن بزرگوار، مردم در درياهاي فتنه‌ها و آشوبها غوطه‌ور شدند … .****«نحن الشعار و الاصحاب و الخزنه و الابواب. و لا توتي البيوت الا من ابوابها فمن اتاها من غير ابوابها سمي سارقا. فيهم كرائم القرآن، و هم كنوز الرحمن. و ان نطقوا صدقوا و ان صمتوا لم يسبقوا». (ماييم حافظ اسلام و ياران پيامبر اعظم (ص) و ماييم خزانه‌داران معارف الهي و درهاي ورود به خانه‌هاي علم و ايمان، و به خانه‌ها وارد نمي‌شوند مگر از درهاي آنها. پس هر كس از غير درهاي خانه‌ها وارد شود، دزد ناميده مي‌شود.اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام و صاحبنظران و محدثان بزرگ اسلامي:ابن ابي‌الحديد شارح معتزلي نهج‌البلاغه در شرح همين خطبه احاديث متعدد و بسيار بااهميتي را درباره علي (ع) كه در راس خاندان عصمت و طهارت بعد از پيامبر اكرم (ص) قرار دارد، آورده است. ما در مجلد اول از همين مجلدات مباحثي را به عنوان شناسايي علي بن ابيطالب (ع) نماينده رسالتهاي كلي از ص 168 تا ص 303 مطرح نموده‌ايم. مي‌توانيم از مطالعه كنندگان و محققان ارجمند خواهش كنيم كه به مباحث مزبور مراجعه فرمايند. در اين مبحث، به آن احاديث بسيار بااهميتي كه ابن ابي‌الحديد نقل كرده است، مي‌پردازيم. ابن ابي‌الحديد با اين جملات شروع مي‌كند: (ذكر الاحاديث و الاخبارالوارده في فضائل علي): بدان، اگر اميرالمومنين عليه‌السلام افتخار به خويشتن نمايد و در شمارش مناقب و فضائل خود با آن فصاحتي كه خدا به او داده است و او را به آن مخصوص فرموده است و به اضافه اين، همه فصحاي عرب در اين توصيفات و بيان مناقب و فضائل او، علي (ع) را ياري كنند به يك دهم آنچه كه از رسول صادق (ص) در شان علي (ع) وارد شده است، نمي‌رسند. و منظور من آن اخبار و احاديث شايع كه اماميه به امامت علي (ع) بر آنها احتجاج مي‌كنند، نمي‌باشد. مانند داستان غدير، منزلت، داستان سوره برائت، و خبر مناجات و داستان خيبر و قضيه خانه در مكه در آغاز دعوت و مانند اينها، بلكه آن احاديث خصوصي را مي‌گوييم كه پيشوايان حديث نقل نموده‌اند. آن احاديث كه كمتر از اندكي از آنها درباره غير علي (ع) بروز نكرده است و من از اين اخبار چيزي اندك از آن روايات مي‌آورم كه علماي حديث نقل كرده‌اند (علمايي كه در نقل حديث متهم و مشكوك نيستند) اين علماء به برتري اشخاصي غير از علي (ع) را به آن بزرگوار معتقدند. بنابراين، روايات مي‌آورم آنان درباره علي (ع) آن آرامش خاطر ايجاب مي‌كند كه از عهده روايات ديگر برنمي‌آيد. (پيش از نقل اخبار، اين نكته را متذكر مي‌شويم كه منابع اخبار در اين مبحث منقول از ابن ابي‌الحديد، ج 9 از صفحه 167 تا صفحه 174.)خبر اول: (يا علي، خداوند تو را با زينتي آراسته است كه بندگان خود را با بهتر از آن، نياراسته است: اين زينت ابرار (صالح‌ترين نيكوكاران) در نزد خداوند متعال است، پارسايي در دنيا، تو را توفيق داده است كه چيزي از دنيا را نگيري و محبت بينوايان را به تو عنايت فرموده است كه تو را به پيروي آنان از تو و رضايت آنان به امامت تو، راضي و خشنود ساخته است.) احمد بن حنبل در كتاب مسند جمله بعدي را اضافه نموده است: (پس خوشا كسي كه تو را دوست دارد و واي بر كسي كه تو را دشمن بدارد و حقايق را درباره تو تكذيب كند.)خبر دوم: پيامبر (ص) به گروهي از قبيله ثقيف فرمود: اسلام بياوريد در روايتي ديگر (از تبهكاريهايتان دست برداريد) والا مردي را به طرف شما كه از من است يا مساوي با من است (عديل نفسي) مي‌فرستم كه شما را شكست بدهد (بكشند جنگجويانتان را و اموال‌تان را بگيرد) عمر گفته است: من فرماندهي را هرگز تا آن روز آرزو نكرده بودم و سينه براي اين كار جلو مي‌آورم به اين اميد كه بگويد: آن شخص اين است. سپس دست علي (ع) را گرفت و دوباره فرمود: او اين است.) ابوذر گفت: طولي نكشيد از پشت سر خنكي دست عمر را به كمرم احساس كردم، به من گفت: به نظر تو پيامبر چه كسي را قصد كرده است؟ به او گفتم: مقصودش تو نيستي و جز اين نيست كه او وصله‌كننده كفشش (علي بن ابيطالب عليه‌السلام) را قصد كرده است و او دوباره اشاره به علي (ع) كرد.خبر سوم: (ابونعيم از ابوبرزه اسلمي (پيامبر فرموده است: خداوند متعال درباره علي عهدي فرموده است، عرض كردم از پروردگار من، براي من بيان فرما، خداوند فرمود: بشنو، علي پرچم هدايت است و پيشواي اولياي من است و نور است براي كسي كه به من اطاعت كند و او آن كلمه‌اي است كه انسانهاي با تقواي را به آن الزام نموده‌ام. هر كس او را دوست بدارد مرا دوست مي‌دارد و هر كس او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده است. اين (فضايل) را به او بشارت بده. گفتم: اي خداي من، او را به اين فضايل بشارت دادم، علي گفت: من بنده خدايم و در اختيار اويم، اگر مرا عذاب كند به سبب گناهان من است، او هيچ ظلمي نمي‌كند و اگر آنچه را كه به من وعده فرموده است، عنايت كند، اوست شايسته اين لطف و كرامت. من به او دعا كردم و گفتم خدايا، روشن فرما و خوشي او را در ايمان به تو قرار بده، خداوند فرمود: قرار دادم. ولكن من، علي را آزمايشي مخصوص خواهم كرد كه هيچ يك از اولياي خودم را به آن آزمايش وارد ننموده‌ام. عرض كردم: پروردگارا، علي برادر و صاحب (يار) من است! فرمود: در سبقت كه او بوسيله او عده‌اي آزمايش مي‌شوند و خود او هم آزمايش مي‌گردد. ابونعيم اين روايت را با اسناد ديگر با الفاظ متفاوت نقل كرده است: علي در روز قيامت امين من و صاحب پرچم من است و خزائن رحمت پروردگار من به دست علي است)خبر چهارم: (از پيامبر اكرم (ص) هر كس بخواهد به حضرت نوح (ع) بنگرد در قدرت تصميمش و حضرت آدم (ع) در علمش و به حضرت ابراهيم (ع) در تقوايش و به حضرت موسي (ع) در هشياريش و به حضرت عيسي (ع) در زهدش، بنگرد به علي ابن ابيطالب.)خبر پنجم: (از پيامبر اكرم (ص) (هر كس بخواهد حيات او مانند حيات من و مرگش مانند مرگ من باشد و به شاخه‌اي از ياقوت تمسك كند كه خداوند او را آفريده و سپس به آن فرموده است: (باش) و آن هم به خلعت وجود خود آراسته شده است، به ولايت علي بن ابيطالب تمسك نمايد.)خبر ششم: (از پيامبر اكرم (ص): سوگند به آن خدايي كه جانم به دست او است، اگر گروههايي از امت من نمي‌گفتند درباره تو مانند عده‌اي از نصاري كه درباره حضرت عيسي (ع) مبالغه كردند، امروز درباره تو سخني مي‌گفتم به هيچ جمعي از مسلمانان نمي‌گذشتي مگر اينكه خاك پاي تو را براي تبرك مي‌گرفتند.)خبر هفتم: (پيامبر اكرم (ص) در شام عرفه به طرف حجاج رفت و به آنان فرمود: خداوند متعال درباره شما به فرشتگانش مباهات فرمود و همه شما را بخشيد و درباره علي مباهات خاصي فرمود و مغفرت خاصي نصيبش ساخت. من براي شماسخني مي‌گويم بدون طرفداري از خويشاوندي با علي: بزرگترين سعادتمند كسي است كه علي را در زندگي و مرگش دوست بدارد.)خبر هشتم: (پيامبر فرمود: من اولين كسي هستم كه روز قيامت دعوت مي‌شوم و در سايه عرش در طرف راست عرش مي‌ايستم، سپس با لباس فاخر زيبايي پوشانده مي‌شوم، آنگاه پيامبران پشت سر هم دعوت مي‌شوند و در طرف راست عرش مي‌ايستد و لباس فاخر و زيبايي پوشانده مي‌شوند. سپس علي بن ابيطالب به جهت خويشاوندي نزديك و منزلت و مقام باعظمتي كه دارد دعوت مي‌شود و پرچم مي‌ايستد و سپس پيامبر به علي فرمود: پس تو حركت مي‌كني و مابين من و ابراهيم خليل مي‌ايستي، سپس لباس فاخر و زيبايي به تو پوشانده مي‌شود، آنگاه ندايي از عرش طنين‌انداز مي‌گردد چه پدر باعظمتي است پدرت ابراهيم الخليل! چه برادر باعظمتي است برادرت علي! بشارت باد به تو كه هر وقت من دعوت شوم تو دعوت مي‌شوي و پوشيده شوم تو پوشيده مي‌شوي و زنده مي‌شوي هر وقت كه من زنده شوم.)خبر نهم: (پيامبر فرمود: اي انس، براي من آب وضو آماده كن و سپس برخاست و دو ركعت نماز گذاشت. سپس فرمود: اولين كسي كه از اين در به تو وارد مي‌شود، پيشواي متقيان است، و آقاي همه مسلمانان و رئيس مسلمانان و خاتم اوصياء و پيشواي پيشاني سفيدان مشهور (انس مي‌گويد: گفتم، خداوندا، اين كسي را كه پيامبر مي‌فرمايد از انصار قرار بده و اين دعايم را يادداشت كردم، علي وارد شد پيامبر (ص) فرمود: (اي انس كه بود آمد؟) عرض كردم: علي، پيامبر در حال انبساط و تبشير برخاست و دست به گردن علي انداخت عرق پيشاني او را پاك كرد. علي عرض كرد يا رسول‌الله (درود خدا بر تو و خاندانت) امروز عواطفي از تو مي‌بينم كه پيش از اين، درباره من ابراز نفرموده بودي؟ پيامبر فرمود: چه مانعي از اين اظهار يگانگي وجود دارد، زيرا تويي كه بعد از من، هر آنچه را كه من تعهد به آن داشته‌ام خواهي كرد و تويي كه صداي مرا به جهانيان خواهي رساند و تويي كه همه مواردي را كه بعد از من در آنها اختلاف خواهند كرد تبيين خواهي نمود.)خبر دهم: (پيامبر فرمود: (سيد عرب علي را براي من صدا كنيد) و عائشه گفت: (مگر تو سيد عرب نيستي؟) حضرت فرمود: (من سيد فرزند آدم (ع) هستم و علي سيد عرب.) هنگامي كه علي آمد او را به طرف انصار فرستاد و آنان را خواست و به آنان فرمود: (آيا شما را به چيزي دلالت نكنم كه مادامي كه به آن تمسك كنيد گمراه نخواهيد گشت؟) عرض كردند يا رسول‌الله، بلي، فرمود: (اين علي است، او را همانند محبتي كه به من داريد، محبت بورزيد و همانند كرامتي كه درباره من معتقديد به علي نيز اعتقاد كنيد، زيرا جبرائيل مرا به همان دستوري كه به شما دادم، از خداوند مامور ساخته است.)خبر يازدهم: (پيامبر فرمود: (مرحبا به سرور مومنان و پيشواي متقيان. به علي (ع) گفته شد: چگونه اين نعمت را سپاسگزار خواهي بود؟ فرمود: خدا را به آنچه كه به من داده است ستايش مي‌كنم و شكرگزاري را از مقام ربوبي مسئلت مي‌دارم كه اين لطف را به من عنايت فرمود و آنرا بيفزايد.)خبر دوازدهم: پيامبر فرمود: (هر كس خوشحال باشد به اينكه زندگي و مرگش مطابق زندگي و مرگ من باشد و در بهشت عدن كه پروردگار من آنرا آماده فرموده است، بعد از من، علي و هركس را كه دوستدار او باشد، دوست بدارد و از امامان بعد از من پيروي نمايد، زيرا آنان عترت (دودمان) من هستند و از خميره من سرشته شده‌اند و فهم و علم برين به آنان عطا شده است. پس، واي به آن گروه از امت من كه آنانرا تكذيب كند. پيوند خويشاوندي آنانرا با من ببرند، خداوند نسازد.)خبر سيزدهم: پيامبر اكرم (ص) هر يك از علي (ع) و خالد بن الوليد را در راس گروهي به يمن فرستاد و فرمود: اگر با هم باشيد، فرمانده كل علي است و اگر از همديگر جدا باشيد هر يك فرمانده گروه خود باشد. پس از پيروزي در يمن، علي (ع) جاريه‌اي را از حق خود برداشت. خالد به چهار نفر از مسلمانان كه يكي از آنها بريده اسلمي بود گفت: برويد و به پيامبر جريان را گزارش بدهيد. آنان راهي جايگاه پيامبر شدند و يكي پس از ديگري درباره علي آنچه را كه خالد گفته بود، مطرح كردند. پيامبر از آنان رويگردان شد. بريده اسلمي آمد و داستان جاريه را گفت، پيامبر فرمود: (علي را رها كنيد) و اين جمله را تكرار فرمود: (علي از من است و من از علي) و فرمود، سهم علي از خمس، بيش از آن است كه برداشته است و او ولي هر مومن است بعد از من.)خبر چهاردهم: از پيامبر اكرم (ص): (من و علي پيش از چهارده هزار سال از ولادت آدم (ع) نوري در پيشگاه خدا بوديم، وقتي كه آدم (ع) را آفريد آن نور در آدم (ع) به دو جزء- جزئي علي بود، و صاحب كتاب فردوس به اين حديث اضافه كرده است: سپس منتقل شديم … تا در صلب عبدالمطلب قرار گرفتيم، نبوت براي من بود و وصايت براي علي.) خبرپانزدهم: از پيامبر اكرم (ص): (يا علي، نظر بر روي تو عبادت است. تو سروري در دنيا و سروري در آخرت. هر كس كه تو را دوست بدارد مرا دوست داشته است و دوستدار من دوستدار خدا است و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدا است. واي بر كسي كه تو را دشمن بدارد. ابن‌عباس اين حديث را چنين تفسير مي‌كرد و مي‌گفت: (هر كسي به علي مي‌نگرد مي‌گويد، پاك خداوندا، چه قدر عالم است اين جوان! چقدر شجاع است اين جوان! چقدر فصيح است اين جوان!خبر شانزدهم: (هنگامي كه شب بدر رسيد رسول خدا (ص) فرمود: كيست كه ما را از آب سيراب كند، مردم (از ترس) خودداري كردند. علي برخاست و مشكي را با خود برداشت. به سوي چاهي بسيار عميق و تاريك رفت و به آن چاه داخل شد. خداوند به جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل دستور داد: آماده شويد به پيروزي محمد (ص) و برادر خويش. آنان از آسمان فرود آمدند، آنان صدايي داشتند كه هركسي مي‌شنيد، هراسان مي‌گشت، وقتي كه به چاه رسيدند، همه آنان از روي تكريم و تجليل به علي (ع) سلام كردند. احمد بن حنبل در كتاب (فضائل علي عليه‌السلام) از طريقي ديگر از انس بن مالك اضافه كرده است كه (پيامبر فرمود: يا علي، در روز قيامت با ناقه‌اي از ناقه‌هاي بهشتي وارد مي‌شوي در حاليكه زانوها و پاهاي تو با زانوها و پاهاي من بهم پيوسته است تا وارد بهشت شوي.)خبر هفدهم: (پيامبر اكرم (ص) در روز جمعه، خطبه‌اي ايراد فرمود، (و درباره فضيلت قريش سخناني فرمود) و آنگاه چنين فرمود: اي مردم، شما را وصيت مي‌كنم به محبت ذوي‌القربي قريش (خاندان پيامبر)- برادرم و پسر عمويم علي بن ابيطالب، دوست نمي‌دارد او را مگر انسان باايمان و دشمن نمي‌دارد او را مگر منافق. هر كس او را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر كس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است و كسي كه با من دشمني بورزد، خداوند او را با آتش معذب خواهد فرمود.خبر هيجدهم: پيامبر (ص) فرمود: صديقون سه نفرند: (حبيب نجار كه از اقصي نقاط شهر آمد و تلاش مي‌كرد و مومن آل فرعون كه ايمان خود را مخفي مي‌داشت و علي بن ابيطالب و او بافضيلت ترين همه آنها است.)خبر نوزدهم: پيامبر (ص) فرمود: (درباره علي پنج چيز براي من عطا شده است كه براي من بهتر است از دنيا و هر چه در آن است. يكي از آنها … و دوم: پرچم حمد در دست او است و آدم (ع) و فرزند آدم (ع) در زير آن قرار مي‌گيرند. سوم: علي در انتهاي حوض من مي‌ايستد هر كه را از امت من كه بشناسد، سيرابش مي‌كند. چهارم: او است پوشاننده حريم نهايي من و كسي كه مرا به خدايم تسليم مي‌نمايد. پنجم: اين است كه براي او بيمي از آن ندارم كه پس از ايمان، كفر بورزد و مرتكب زنا پس از تاهل باشد.)خبر بيستم: خانه‌هاي گروهي از صحابه پيامبر (ص) نزديك به مسجد آن حضرت بود كه درهاي آنها به آن مسجد باز مي‌شد. روزي پيامبر اكرم (ص) فرمود: همه درها را ببنديد، مگر در خانه علي را، همه درها بسته شد، جمعي در اين دستور پيامبر سخن مي‌گفتند و آن سخن به پيامبر رسيد. فرمود: جمعي در بستن درها مگر در خانه علي سخن گويند! من باز نكردم و نبستم، بلكه امري به من رسيد، من هم پيروي از آن نمودم.)خبر بيست و يكم: (پيامبر اكرم (ص) در جنگ طائف، علي را خواست و با او بطور آهسته و خصوصي صحبت كرد و اين صحبت به درازا كشيد. بعضي گفتند: امروز پيامبر با پسر عموي خود (علي) صحبت آهسته و خصوصي طولاني نمود! اين سخن به پيامبر اكرم (ص) رسيد، آن حضرت عده‌اي از آنها را احضار نموده فرمود: (گوينده‌اي گفته است من امروز با پسرعمويم سخن پنهاني طولاني داشتم. بدانيد من با او نجوي (سخن سري) نداشتم، خداوند بود كه او را براي اين نجوي دستور داد.)خبر بيست و دوم: پيامبر (ص) فرمود يا علي، من درباره پيامبري بر تو برتري دارم و تو در هفت موضوع بر همه مردم برتري داري كه هيچ كسي از قريش آنها را نمي‌تواند منكر شود: 1. تو اولين كسي از قريش هستي كه به خدا ايمان آورد. 2. تو باوفاترين مردم به عهدي كه با خدا بسته‌اي. 3. تو مقاوم‌ترين انسانها هستي در امر الهي. 4. تويي كه بيت‌المال را مساوي‌تر از همه قسمت مي‌كني. 5. تويي عادلترين مردم در ميان مردم. 6. تويي بيناترين مردم به قضايا. (يا امور قضايي) 7. تويي داراي باعظمت‌ترين امتياز نزد خدا.خبر بيست و سوم: فاطمه (ع) به پيامبر اكرم (ص) عرض كرد: تو مرا به ازدواج شخصي فقير درآوردي! آن حضرت فرمود: من تو را به نكاح مردي درآوردم كه پيش از همه اسلام آورده و حلم او بالاتر از همه مردم، و علمش بيش از همه آنان مي‌باشد. مگر نمي‌داني خداوند با علم به زمين و مردم آن نخست پدر تو را برگزيد و سپس همسر ترا.خبر بيست و چهارم: (هنگامي كه پس از برگشتن پيامبر از جنگ حنين، سوره (اذا جاء نصر الله و الفتح) دو ذكر سبحان‌الله، استغفرالله را فراوان مي‌گفت، سپس فرمود: يا علي، آنچه كه براي من وعده شده فرا رسيده است. پيروزي آمده و مردم دسته دسته به دين خدا داخل مي‌شوند و هيچ كس براي مقام من شايسته‌تر از تو نيست به جهت سابقه اسلامي كه تو پيش از همه آنرا پذيرفتي و نزديكي تو به من، و اينكه تو همسر دختر من هستي و سيده‌النساء فاطمه (ع) در نزد توست و پيش از اينها ابتلاء و تحمل سختي‌ها كه پدر تو ابوطالب در موقع فرود آمدن قرآن، درباره رسالت من داشت، من مشتاقم كه ارزش آن همه زحمات و بردباري‌هاي ابوطالب را درباره فرزندش مراعات كنم.****«فليصدق رائد اهله، وليحضر عقله. وليكن من ابناء الاخره فانه منها قدم و اليها ينقلب» (هر طلايه‌داري بايد به مردم خود راست بگويد و عقل خود را به كار بيندازد و از اهل آخرت باشد، زيرا از عالم آخرت آمده و به سوي آن برمي‌گردد.)طلايه‌داري كه جلو كاروان افتاده تشخيص مصالح و مفاسد گذرگاه و منازل را به عهده گرفته است، بايد خلاف واقع نگويد:اين يك مثل آموزنده‌اي است كه مي‌گويد: الرائد لا يكذب اهله (آن كسي كه طلايه‌داري قافله‌اي را به عهده گرفته است به كاروان خود دروغ نمي‌گويد، زيرا خود را هم يكي از همان كاروانيان است كه در مسير و حركت و منازل و سود و زيان و فراز و نشيب راه شريك همه افراد كاروان مي‌باشد.)يك مثل عاميانه‌اي وجود دارد كه مي‌گويد: فرزندي پدري را اذيت كرد، پدر به او گفت: گوشت را مي‌گيرم، اين عرصه را مي‌چرخانم. فرزند گفت: پدر جان، تو هم با من مي‌چرخي يا نه؟ حال آنانكه ادعاي طلايه‌داري مردم را در مغز مي‌پرورانند، بايد بدانند كه خود نيز يكي از آن مردم مي‌باشند. طلايه‌دار بايد عقل خود را بكار بيندازد، چه بسا كه تشخيص غلط او، همه كاروانيان را به هلاكت بيندازد. طلايه‌داران بايد از علائق و تمنيات دنيوي به دور و از اهل آخرت باشند، زيرا از آخرت آمده و رو به آخرت دارند. اگر طلايه‌داران يك جامعه ندانند كه همه انسانها وجود آنان نيز بر مبناي آن جريان بزرگ و پر معني كه در اين آيه «انا لله و انا اليه راجعون» ابلاغ شده است آمده‌اند، نه تنها اين كاروان بزرگ را به جايي نخواهند رسانيد، بلكه آنان را در بيابانهاي بي‌سر و ته حيات ناآگاهانه و بي‌هدف گمراه و طعمه شمشير يكديگر خواهند ساخت. مديريتهاي آنان درباره حيات مادي و معنوي بشر، به حسابگران و توجيه كنندگان بدبختيها و تيره‌روزيها و حق‌كشي‌ها تبديل خواهد گشت. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )مراد از واژه «ناظر» در جمله «ناظر قلب اللّبيب» چشم بصيرت انسان است. آشكار است انسان راه سعادت خود را با چشم دل مى بيند، و هدف و مقصدى را كه در اين راه تعقيب مى كند با ديده بصيرت مى نگرد، منظور از «غور و نجد» راههاى خير و شرّ است، چنان كه در قول خداوند متعال كه فرموده است: «وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ» نجدين به همين دو راه خير و شرّ تفسير شده است، تعبير قرآن مجيد در اين باره كوتاهتر، و عبارت غور و نجد به آنچه در اين جا منظور است مناسبتر است، زيرا غور كه عبارت از گودى و مكان پست است، تعبيرى مناسب براى افتادن از بلندى در دركات جحيم است.مقصود از داعى پيامبر گرامى (ص) و آنچه قرآن بدان ناطق و همچنين سنّت نبوى است، و مراد از راعى نفس نفيس خود آن حضرت مى باشد. امام (ع) دستور مى دهد كه نخستين را كه دعوت پيامبر (ص) و قرآن و سنّت است بپذيرند، و دوّمين را كه خود آن حضرت است پيروى كنند. وجوب دعوت خداوند و پيامبرش (ص) به حكم خداوند متعال در آيه شريفه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ» روشن است، و پيروى از كسى كه خداوند و پيامبرش (ص) متابعت او را واجب داشته اند نيز واجب است.فرموده است: «قد خاضوا بحار الفتن»:ممكن است اين عبارت اشاره به احوال كسانى باشد كه نزد شنوندگان شناخته هستند مانند معاويه و اصحاب جمل و خوارج، و يا اين كه از سخنان پيش منقطع، و دنباله گفتارى باشد كه سيّد رضىّ رضوان الله عليه آن را نقل نكرده است، يكى از شارحان همين نظر را برگزيده و گفته است: اين سخن در باره گروهى از اهل ضلالت است كه امام (ع) به نكوهش و بيان گمراهيهاى آنها پرداخته است.واژه بحار (درياها) براى فتنه ها و جنگهاى بزرگ استعاره شده است، و ما پيش از اين مناسبت اين استعاره را ذكر كرده ايم، فعل «خاضوا» (فرو رفتند) ترشيح آن است، بدعت گاهى به معناى ترك سنّت و زمانى به معناى امر ديگرى است كه با ترك سنّت همراه است، و در عرف بيشتر معناى اخير از آن اراده مى شود.پس از اين امام (ع) به ذكر فضايل خود اشاره مى كند، واژه شعار را براى خود و خاندان پاكش (ع) استعاره فرموده است، وجه مشابهت، پيوستگى و نزديكى آنها به پيامبر گرامى (ص) است چنان كه شعار كه به معناى جامه زيرين است به بدن بستگى و پيوستگى دارد، سپس خود و آنان را اصحاب و ياران پيامبر (ص) و خزانه داران علم او خوانده است، همچنان كه از رسول گرامى (ص) نقل شده كه فرموده است: على خزانه دار علم من است، و در روايتى عيبة علمى آمده يعنى خزانه علم من است، و «خزنة الجنّة» نيز نقل شده، يعنى آنها خزانه داران بهشتند، و در روز رستاخيز تنها كسانى وارد بهشت مى شوند كه ولايت و دوستى آنان را با خود داشته باشند، به هر تقدير واژه خزن استعاره است، وجه مناسبت اين است كه آنان گنجوران علم و معرفت خدايند، و در منع و اعطاى آن صاحب اختيارند، و به وسيله آنهاست كه بهشت داده، و يا باز گرفته مى شود. چنان كه خزانه دار هر چيزى، از چنين اختيارى برخوردار است، اين كه آنها ابواب مى باشند، مراد ابواب علم يا درهاى دانش است، همچنان كه پيامبر خدا (ص) فرموده است: كه من شهر علمم عليهم درست، يا اين كه آنها ابواب بهشتند كه در اين صورت استعاره و به شرحى خواهد بود كه در مورد «خزنة الجنّة» گفته شد.فرموده است: «لا تؤتى البيوت إلّا من أبوابها»:و اين به چند دليل است:1- اين كه طبق عادت جارى، كه بر وفق حكمت است بايد به خانه ها از در وارد شوند.2- صريح قرآن مجيد است كه «وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ».3- اين كه هر كس به خانه ها جز از در وارد شود، عرف او را دزد مى نامد، و آنچه را عرف زشت مى شمارد بايد ترك شود.بارى مقصود اين است كه هر كس جوياى علم و حكمت و دانستن اسرار شريعت است، بايد به ما رجوع كند.سپس به فضايل اهل بيت (ع) اشاره دارد و فرموده است:1- «فيهم كرائم الإيمان»:يعنى عاليترين و نفيس ترين شايستگيها را از نظر ايمان، كه مستلزم بالاترين درجات قرب به خداوند متعال است دارا هستند، مانند اخلاق فاضله و اعتقادات حقّه اى كه مطابق با خواست خداوند است.2- «هم كنوز الرّحمان»:يعنى: آنان گنجينه هاى علوم پروردگار، و خزاين مكارم اخلاقند، و آنچه را خداوند به انجام دادن آنها فرمان داده نزد آنان است.3- گفتار آنها مقرون به صدق و راستى است.4- حكمت به آنها اختصاص دارد، اگر آنان از آن دم فرو بندند، كسى را ياراى آن نيست كه از آن سخن گويد و بر آنان پيشى گيرد، از اين رو سخن گفتن و خاموشى آنها به مقتضاى حكمت، و سكوت آنان در موضع و محلّ خود مى باشد. بيان اين فضايل براى خود و خاندانش بدين منظور است كه توجّه شنوندگان را براى شنيدن سخنان خويش، جلب و آنان را به پذيرفتن دعوتش براى سلوك در راه خدا وادار كند، از اين رو به دنبال اين سخنان به جمله: «فليصدق رائد أهله» تمثّل جسته است و با اين مثل اشاره بدين مطلب فرموده كه كسى كه نزد ما حاضر مى گردد تا ما را رهبر و راهنماى خود قرار دهد بايد با وى در امرى كه موجب كمك به اوست، سخن به راستى گفته شود، كه ما مردان حقّ و چشمه سارهاى علوم و حكمت، و راهنمايان به سوى پروردگاريم، همچون رائد كه در پيشاپيش كاروان براى يافتن آب و گياه حركت مى كند و هنگامى كه مژده يافتن آنها را مى دهد به كاروانيان نبايد جز به راستى سخن گويد و بايد در آنچه مى گويد خرد خود را به كار گيرد تا آنچه را ادّعا مى كند درست دانسته شود و باور گردد.سپس امام (ع) به ايراد سخنانى كه در خور مقام والاى اوست مى پردازد كه عبارت است از بيان احوال آخرت، و اين كه خردمند بايد خود را فرزند آخرت بداند، وجه استعاره فرزند آخرت بودن، جمله زير است:فرموده است: «فإنّه منها قدم و إليها ينقلب»:يعنى همچنان كه كودك از مادر پا به عرصه وجود مى گذارد، و محبّت و شيفتگى و رجوع او به مادر است، همچنين انسان كه آفريده دست صنع پروردگار است و در محضر او جاى داشته و از آن جا به اين جهان پست فرود آمده، و به آن جا بازگشت دارد سزاوار است كه فرزند تبار حقيقى و ديار اصلى خود بوده و به آن جا دلبستگى و شيفتگى داشته باشد، و براى وصول به آن مقصد كار و كوشش كند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 229 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثالث و الخمسون من المختار في باب الخطب و فيه فصلان:الفصل الاول:و ناظر قلب اللّبيب، به يبصر أمده، و يعرف غوره و نجده، داع دعا، و راع رعا، فاستجيبوا للدّاعي، و اتّبعوا الرّاعى، قد خاضوا بحار الفتن، و أخذوا بالبدع دون السّنن، و أرز المؤمنون، و نطق الضّالّون المكذّبون، نحن الشّعار و الأصحاب، و الخزنة و الأبواب، و لا تؤتى البيوت إلّا من أبوابها، فمن أتاها من غير أبوابها سمّي سارقا.الفصل الثاني (منها):فيهم كرائم القرآن، و هم كنوز الرّحمن، إن نطقوا صدقوا، و إن صمتوا لم يسبقوا، فليصدق رائد أهله، و ليحضر عقله، و ليكن من أبناء الآخرة فانّه منها قدم، و إليها ينقلب.(31132- 31073)اللغة:(الناظر) من المقلّة السّواد الأصغر الذي فيه انسان العين و (الغور) بالفتح قعر كلّ شيء و المنخفض من الأرض و (النّجد) المرتفع منها و الجمع نجود مثل فلس و فلوس و (رعت) الماشية رعيا إذا سرحت بنفسها و رعيتها و أرعاها يستعمل لازما و متعدّيا فانا راع، و في القاموس الرّاعى كلّ من ولى أمر قوم و الجمع رعاة و رعاء بالكسر و رعيان و القوم رعية و (ارز) من باب علم و ضرب انقبض و انجمع و (الشّعار) بالكسر ما ولى الجسد من الثياب و (الرّائد) المرسل في طلب الماء و الكلاء و (ليحضر عقله) مضارع حضر من باب نصر أو أحضر من باب الأفعال.الاعراب:داع مرفوع تقديرا خبر ناظر و قال الشّارح المعتزليّ: إنّه مبتداء محذوف الخبر تقديره في الوجود داع دعا.المعنى:اعلم أنّه لمّا كان من دأب الرّحمة الرحمانية أن يصدر عنه أقسام الموجودات على أكمل ما يتصوّر في حقّها، و أن يعطى لكلّ نوع بعد إعطاء الوجود ما يحفظ به كماله الأوّل و يستدعى كماله الثّاني كما قال تعالى «هو الّذى أعطى كلّ شيء خلقه ثمّ هدى» أشار إلى أنّه أعطى أصل وجوده، ثمّ أفاد له ما يتهيّأ و يهتدى به إلى فضيلة زايدة من القوى و الآلات، لا جرم كان كلّ نوع من أنواع المكونات منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 231 اعطى له من خزائن رحمة اللَّه ما يستعدّ به للوصول إلى ما هو خير له و سعادة بالنسبة إليه و يحترز عمّا هو شرّ له و شقاوة، و لا شكّ أنّ الانسان أشرف هذه الأنواع فاعطاء ما يستطيع به لطلب ما هو الخير و السّعادة له أولى و أوجب، لكن لمّا كان كماله الخاصّ به أمرا متميّزا عن كمالات ساير الأنواع الحيوانيّة من جلب مأكول أو مشروب أو منكوح و نحوها من كمالات البهايم، فليس خيره و سعادته ممّا يوجد في هذا العالم، بل كماله و خيره في العلم و التّجرد عن الدّنيا و ما فيها و التّقرّب إليه تعالى و ملكوته الأعلى فيجب في العناية الرّبانيّة أن يعطيه ما يهتدى به إلى سبيل سعادته و طريق نجاته، و يتجنّب عن طريق شقاوته و شقائه بأن يعرف أوّلا و لو بوجه من الوجوه ما الاله و ما الملكوت و ما الآخرة و ما الاولى، و ما السعادة و الشقاء، ثمّ إن كان ممّن لا يهتدى إلى ذلك إلّا بواسطة معلّم من خارج من نبيّ أو امام أو كتاب وجب عليه تعالى أن يعرّفه ذلك و وجب عليه أن يتعلّم منه و يطيع له و يقبل منه روى يزيد بن معاوية عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: ليس للَّه على خلقه أن يعرفوا و للخلق على اللَّه أن يعرّفهم، و للَّه على الخلق إذا عرفهم أن يقبلوا إذا عرفت ذلك فأقول: إنّ الانسان قد أعطاه اللَّه سبحانه بمقتضا عنايته العقل يهتدى به إلى مصالحه و مفاسده، و جعل عقول بعض أفراد هذا النوع كاملة فاضلة غير محتاجة في كسب كمالاتها إلى الغير و هى عقول الأنبياء و الرّسل و الأئمّة عليهم السّلام، و جعل عقول غيرهم ناقصة، فهؤلاء لا يكمل معرفتهم إلّا بمعلّم خارجي، لعدم استقلال عقلهم بمعرفة كثير من المصالح و المفاسد و المنافع و المضارّ، و ذلك المعلّم هو النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و الامام.و إلى هذا المعنى أشار أبو عبد اللَّه عليه السّلام في رواية الكافي حيث قال: أبي اللَّه أن يجرى الأشياء إلّا بأسباب، فجعل لكلّ شيء سببا و لكلّ سبب شرحا، و جعل لكلّ شرح علما، و جعل لكلّ علم بابا ناطقا عرفه من عرفه و جهله من جهله ذاك رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و نحن. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 232 فظهر لك بتلك المقدّمة معنى قوله عليه السّلام (و ناظر قلب اللّبيب به يبصر أمده و يعرف غوره و نجده داع دعا و راع رعا) أى عين بصيرة العاقل التي بها يبصر غايته التي يتوجه إليها أى معاده و بها يعرف ما انخفض و انحطّ من حالاته الموجبة لشقاوته المتردّية له إلى دركات الجحيم، و ما ارتفع و استعلي من خصاله الموجبة لسعادته الموصلة له إلى نضرة النعيم هى أى هذه العين داع دعا و راع رعا، استعاره [داع دعا] أراد بالدّاعي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لدعائه إلى طرف الحقّ قال اللَّه تعالى: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ». [و راع رعا] و أراد بالرّاعى نفسه عليه السّلام لأنّه ولىّ الخلق و القائم بأمرهم كالرّاعي الذي يرعى غنمه و يحفظها و يربّيها، و قد مرّ تشبيه الامام بالرّاعي و الرعيّة بالغنم و تشبيه من لم يعرف امامه بغنم ضلّت عن راعيها في الحديث الّذي رويناه من الكافي في التّذنيب الثالث من تذنيبات شرح الفصل الرّابع من فصول الخطبة الأولى و ورد في وصف الأئمة عليهم السّلام في الزّيارة الجامعة: و استرعاكم أمر خلقه، قال شارح الزّيارة، يعنى به: أنّه تعالى استرعاهم أمر خلقه جعلهم قائمين برعاية الخلق فيما يتعلّق بأمر الوجود الكوني و شرعه، و فيما يتعلّق بأمر الكون الشّرعي و وجوده، و فيما يتعلّق بامر الغيب و الشّهادة، و فيما يتعلّق بأمر الدّنيا و الآخرة، و فيما يتعلّق بامر الجنّة و النّار، طلب تعالى منهم عليهم السّلام رعاية جميع خلقه في هذه الامور الخمسة فهم عليهم السّلام المربّون لرعيّتهم الرّاعون الّذين استرعاهم اللَّه أمر غنمه فان شاءوا فانّما شاء، هذا.و انّما جعل الدّاعي و الرّاعى ناظر القلب اللّبيب لأنّ النّاظر من الانسان هو آلة الابصار، و بها يدرك الأشياء على ما هى عليها، و يفرّق بين الألوان و الأضواء و الأشكال و المقادير و نحوها، و بناظره القلبي أى عين بصيرته يفرّق بين الحقّ و الباطل، و الصّلاح و الفساد، فاستعار لفظه للرّسول و الامام عليهما السّلام إذ بهما يحصل له المعرفة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 233 بالمبدإ و المعاد، و بدلالتهما و إرشادهما يكمل له الحكمة النّظرية و العملية، فالنبيّ و الامام عقل من خارج كما أنّ العقل رسول من باطن و إليه يشير قول موسى بن جعفر عليه السّلام لهشام بن الحكم في الحديث الطويل المروىّ في الكافي: يا هشام إنّ للَّه على النّاس حجّتين حجّة ظاهرة و حجّة باطنة فأمّا الظّاهرة فالرّسل و الأنبياء و الأئمة عليهم السّلام، و أمّا الباطنة فالعقل إلى أن قال:يا هشام نصب الحقّ لطاعة اللَّه و لا نجاة إلّا بالطاعة، و الطاعة بالعلم، و العلم بالتّعلّم و التّعلّم بالعقل يعتقل و لا علم إلّا من عالم ربّاني و معرفة العلم بالعقل و انّما خصّ عليه السّلام ناظر قلب اللّبيب بالبيان لأنّ الجاهل بمعزل عن الالتفات غافل عمّا له و عليه كما قال عليه السّلام في رواية الكافي عن عليّ بن محمّد عن سهل بن زياد عن النوفليّ عن السّكوني عن جعفر عن أبيه عليهما السّلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام إنّ قلوب الجهّال تستفزّها الأطماع و ترتهنها المنى، و تستعلقها الخدائع يعني يستخفّها الأطماع لأنّهم كثيرا ما ينزعجون من مكانهم بطمع فاسد لا أصل له و لا طائل تحته، و أنّها مقيّدة مرتهنة بالأماني و الآمال الكاذبة، و هم ينخدعون سريعا فيستسخر قلوبهم خدايع الخادعين، و يستعبدها مكر الماكرين، و لهذا يعدهم الشّيطان و يمنّيهم بالأماني الباطلة، و يغرّهم و يستفزّهم و يستعبدهم بالخدايع و ما يعدهم الشّيطان إلّا غرورا قال تعالى: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها».قال أبو جعفر عليه السّلام في هذه الآية: ميّت لا يعرف شيئا و نورا يمشي به في النّاس اماما يأتمّ به كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها، قال: الذي لا يعرف الامام، هذا و لمّا كان همّة العاقل مصروفة لتحصيل كمالاته و الترقى من حدّ النّقص و الوبال إلى ذروة الفضل و الكمال، و من هبوط الجهل و الدّنائة إلى شرف العزّ و السّعادة، و كان ذلك الاستكمال و التّرقّي موقوفا على طاعة الرّسول و الإمام عليهما السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 234 حسبما عرفت أمر بطاعتهما بقوله (فاستجيبوا للدّاعي و اتّبعوا الرّاعي) لأنّهما قوّاد النّاس و هداتهم إلى المحجّة البيضاء و الصّراط المستقيم، و بالاستجابة و المتابعة لهما ينال حسن العاقبة و سعادة الخاتمة، و لذلك قرن اللَّه طاعتهما بطاعته فقال: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ».و قوله عليه السّلام التفات استعاره مرشحة (قد خاضوا بحار الفتن) قال الشارح البحراني: يحتمل أن يكون التفاتا إلى قوم معهودين للسّامعين كمعاوية و أصحاب الجمل و الخوارج، و يحتمل أن يكون منقطعا عمّا قبله متّصلا بكلام لم يحكه الرّضي (ره) و إليه ذهب الشّارح المعتزليّ، و قال: هذا كلام متّصل بكلام لم يحكه الرّضي، و هو ذكر قوم من أهل الضّلال قد كان أخذ في ذمّهم و نعا عليهم عيوبهم أقول: و الأظهر عندي أنّه متّصل بالكلام السّابق، و وجه نظمه أنّه لمّا أمر بوجوب متابعته و فرض طاعته و طاعة الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم التفت إلى حكاية حال المخالفين لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و المغيّرين لوصيّته، و الغاصبين لخلافته من الخلفاء الثلاث و متابعتهم، و كيف كان فتشبيه الفتن بالبحار لاهلاكها و استيصالها فمن دخل فيها يغرق كما يغرق البحر الخائض فيه، و ذكر الخوض ترشيح للتّشبيه. (و أخذوا بالبدع دون السّنن) يعني أنّهم عدلوا عن سنّة سيّد المرسلين، و تركوا منهج الشّرع المبين، و أبدعوا في الدّين، و أخذوا بالرّأى و المقائيس عن هوى الأنفس، فلم يزالوا دهرهم في الالتباس و الارتماس في بحر الظلمات و الانغماس في مهوى الشّهوات، و ذلك كلّه لاعراضهم عن أئمّة الحقّ و أولياء الصّدق.قال يونس بن عبد الرّحمن: قلت: لأبي الحسن الأوّل عليه السّلام بما أوحّد اللَّه عزّ و جلّ؟ قال: لا تكوننّ مبتدعا، من نظر برأيه هلك، و من ترك أهل بيت نبيّه ضلّ، و من ترك كتاب اللَّه و قول نبيّه كفر قال الشّارح البحراني: البدعة قد يراد بها ترك السنّة و قد يراد بها أمر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 235 آخر يفعل مع ترك السنّة و هو أظهر في العرف.أقول: و البدعة ملازمة لترك السّنة كما يفصح عنه ما رواه في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن يونس عن حريز عن زرارة قال:سألت أبا عبد اللَّه عليه السّلام عن الحلال و الحرام فقال: حلال محمّد حلال أبدا إلى يوم القيامة و حرامه حرام أبدا إلى يوم القيامة لا يكون غيره و لا يجيء غيره.و قال عليه السّلام قال عليّ عليه السّلام: ما أحد ابتدع بدعة إلّا ترك بها سنّة.وجه دلالته على الملازمة أنّ حلاله و حرامه إذا كانا مستمرّين إلى يوم القيامة فمن أتى بشيء إمّا أن يكون حكمه ثابتا في الكتاب و السنّة فلا يكون بدعة، و إلّا ففيه تركهما، و بعبارة اخرى لو لم يكن مخالفا للسّنة لم يكن بدعة، و حيث كان مخالفا مناقضا لها يلزم من إتيانها ترك سنّة هي في مقابلها البتة، و هو معنى قول أمير المؤمنين عليه السّلام الذي استشهد به الامام عليه السّلام (و أرز المؤمنون) أى انقبضوا و سكتوا لشمول التّقية و غلبة الباطل (و نطق الضّالّون المكذّبون) لاختفاء الحقّ و استيلاء أهل الضّلال.ثمّ عاد عليه السّلام إلي ذكر مناقبه و مفاخره المقتضية لوجوب طاعته حثّا للمخاطبين على الرّجوع إليه و تأكيدا للتّعريض و التقريع على المنحرفين العادلين عنه إلى غيره و الغاصبين لحقّه فقال استعاره (نحن) أراد به نفسه و الطّيبين من أولاده (الشّعار و الأصحاب) أى شعار رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و أصحابه، و استعار لفظ الشّعار لهم باعتبار ملازمتهم له عليه السّلام و مزيد اختصاصهم به ملازمة الشّعار للجسد و اختصاصه به، و هم أيضا أدركوا صحبته بالايمان و صدقوه في جميع ما جاء به بالاذعان و الايقان، و عرف المسند بلام التّعريف للعهد قصدا للحصر، يعني أنّ الشّعار و الأصحاب المعهودين نحن لا غيرنا.قال العلامة التفتازاني: إذا كان للشّيء صفتان من صفات التعريف عرف السّامع اتّصافه باحداهما دون الأخرى حتّى يجوز أن تكونا وصفين لشيئين متعدّدين في الخارج فأيّهما كان بحيث يعرف السامع اتّصاف الذّات به و هو كالطالب بحسب زعمك أن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 236 يحكم عليه بالاخرى يجب أن تقدّم اللّفظ الدّالّ عليه و تجعله مبتداء، و أيّهما كان بحيث يجعل اتصاف الذّات به و هو كالطالب أن تحكم بثبوته للذات أو بنفيه عنها يجب أن تؤخّر اللّفظ الدّالّ عليه و تجعله خبرا، فاذا عرف السامع زيدا بعينه و اسمه و لا يعرف اتّصافه بأنه أخوه و أردت أن تعرفه ذلك قلت: زيد أخوك، و كذلك إذا عرف زيدا و علم أنّه كان من انسان انطلاق و لم يعرف اتّصاف زيد بأنه المنطلق المعهود و أردت أن تعرفه ذلك قلت: زيد المنطلق، و لا يصحّ المنطلق زيد، انتهى استعاره (و الخزنة و الأبواب) أى خزّان خزينة علم اللَّه و علم رسوله و إنّما استعار لهم ذلك اللّفظ لأنّ الخازن إنّما يتولّى ما في الخزانة و يحفظه و يتصرّف فيه و يصرفه في مصارفه و هم عليهم السّلام كذلك لأنّهم حفّاظ علم اللَّه تعالى، و المتصرّفين فيه و الباذلين له لمن يشاءون، و المانعين له عمّن يشاءون قال تعالى: «هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ».فانّ ظاهرها في حقّ سليمان بن داود عليهما السّلام و باطنها في أهل البيت عليهم السّلام حسبما عرفته في شرح الكلام التّاسع و الخمسين.و يدلّ على كونهم خزّان اللَّه تعالى ما في البحار من بصاير الدّرجات للصّفار بسنده عن سورة بن كليب قال: قال لي أبو جعفر عليه السّلام: و اللَّه إنّا لخزّان اللَّه في سمائه و أرضه لا على ذهب و لا على فضّة إلّا على علمه، قال العلّامة المجلسيّ ره أى خزّان علم السّماء و الأرض.أقول: و الأولى جعل ضمير علمه راجعا إلى اللَّه كما يفصح عنه إضافة العلم إلى لفظ الجلالة في الأخبار الآتية و ستعرف تحقيق ذلك.و فيه منه عن أبي حمزة الثمالي عن أبي جعفر عليه السّلام قال سمعته يقول: و اللَّه إنّا لخزّان اللَّه في سمائه و خزّانه في أرضه، لسنا بخزّان على ذهب و لا على فضّة و إن منّا لحملة العرش إلى يوم القيامة.و عن سدير عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: قلت له: جعلت فداك ما أنتم؟ قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 237 نحن خزّان اللَّه على علم اللَّه نحن تراجمة وحى اللَّه نحن الحجّة البالغة على ما دون السّماء و فوق الأرض.و عن سدير عن أبي جعفر عليه السّلام قال: سمعته يقول: نحن خزّان اللَّه في الدّنيا و الآخرة و شيعتنا خزّاننا.و عن عبد الرّحمن بن كثير قال: سمعت أبا عبد اللَّه عليه السّلام يقول: نحن ولاة أمر اللَّه و خزنة علم اللَّه و عيبة وحى اللَّه.و عن حمران عن أبي جعفر عليه السّلام قال: انّ اللَّه تبارك و تعالى أخذ الميثاق على اولى العزم أنّي ربّكم و محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رسولي و عليّ أمير المؤمنين و أوصياؤه من بعده ولاة أمري و خزّان علمي، و أنّ المهديّ انتصر به اديني.فظهر بهذه الرّوايات كونهم ولاة خزانة علمه تعالى، و يدلّ عليه أيضا ما عن احتجاج الطّبرسي عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام في حديث طويل و فيه: قال لصاحبكم أمير المؤمنين: «قُلْ كَفى  بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» و قال اللَّه عزّ و جلّ: «وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ».و علم هذا الكتاب عنده.و بهذا المضمون أيضا أخبار اخر قدّمنا روايتها في التّذييل الثالث من شرح الفصل السّابع عشر من الخطبة الاولى فليتذكّر.قال بعض الأفاضل: و العلم الذي هم خزائنه هو علم الموجودات بالمعني المتعارف و هو قوله تعالى: «وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ» يعني أنّ ما لم يشأ من علمه أن يعلموه لا يحيطون به، و ليس المراد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 238 بهذا العلم الذي لا يحيطون بشيء هو القديم الذي هو الذات ليكون المعنى و لا يحيطون بشيء من ذاته إلّا بما شاء أن يحيطوا به منها، و هذا معنى باطل، بل المراد به أنّ العلم الحادث الذي هو غير الذات منه ممكن مقدّر غير مكوّن، و منه تكوين و منه مكوّن، فالممكن المقدور غير المكوّن هو الممكنات قبل أن تكسى حلّة الوجود في جميع مراتب الوجود، فهذه لم تكن مشائة إلّا في أماكنها، فهذا لا يحيطون بشيء منه إحاطة وجود، و يحيطون به إحاطة إمكان إذ ذاك مشائة مشية إمكان، و التكوين الممكن، و هذا يحيطون به لأنّه مشاء بنفسه و هم محالّ ذلك، و المكوّن قسمان مكوّن مشروط، و مكوّن منجّز، و المكوّن المشروط يحيطون به لأنّه مشاء و لا يحيطون بالشّرط إلّا بعد أن يكون مشاء، و المكوّن المنجّز يحيطون به، ثمّ ما كانوا يحيطون به قسمان: قسم كان و هم يحيطون به أنّه كان و لا يحيطون به انه مستمرّ أو منقطع إلّا إحاطة اخبار لا إحاطة عيان، و قسم لم يكن فهم يحيطون به إحاطة اخبار أيضا لا إحاطة عيان، فظهر لمن نظر و أبصر من هذا التّفصيل أنّهم عليهم السّلام لا يحيطون بشيء من علمه الذي هو غير ذاته إلّا بما شاء أن يحيطوا به، و الّذي شاء أن يحيطوا به هو ما سمعته في هذا التفصيل، هذا تمام الكلام في كونهم عليهم السّلام خزّان اللَّه.و أمّا كونهم الأبواب فالمراد به أنّهم عليهم السّلام أبواب الايمان و المعرفة باللَّه، و أبواب علم اللَّه و علم رسوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كما ورد في الأخبار المستفيضة العاميّة و الخاصيّة بل لا يبعد تواترها أنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: أنا مدينة العلم و عليّ بابها فمن أراد المدينة فليأت الباب و قال أيضا: أنا مدينة الحكمة و في بعضها: دار الحكمة و عليّ بابها فمن أراد الحكمة فليأتها من بابها و إلى هذا أشار عليه السّلام بقوله: كنايه (و لا تؤتى البيوت إلّا من أبوابها فمن أتاها من غير بابها سمّى سارقا) و هو كناية عن أنّ من أخذ العلم من غير أهله و أراد المعرفة عن غير الجهة التي امر بالتوجّه إليها فهو منتحل له كالسّارق الذي يتسوّر البيوت من غير أبوابها و يأخذ ما فيها غصبا و عدوانا قال تعالى: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 239 روى في البحار من الاحتجاج للطبرسي عن الأصبغ بن نباته قال: كنت جالسا عند أمير المؤمنين عليه السّلام فجائه ابن الكوا فقال: يا أمير المؤمنين قول اللَّه عزّ و جلّ  «لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ» الآية فقال عليه السّلام: نحن البيوت الّتي أمر اللَّه أن يؤتى أبوابها، نحن باب اللَّه و بيوته التي يؤتي منها، فمن تابعنا و أقرّ بولايتنا فقد أتى البيوت من أبوابها، و من خالفنا و فضّل علينا غيرنا فقد أتى البيوت من ظهورها «إلى أن قال» إنّ اللَّه عزّ و جلّ لو شاء عرّف النّاس نفسه حتّى يعرفوه و يأتوه من بابه، و لكن جعلنا أبوابه و صراطه و سبيله و بابه الذي يؤتى منه، قال: فمن عدل عن ولايتنا و فضّل علينا غيرنا فانّهم عن الصّراط لناكبون، و قد تقدّمت هذه الرّواية في شرح الفصل الرّابع من الخطبة الاولى من الصّافي عن أمير المؤمنين عليه السّلام مثله. (منها) ما هو أيضا في فضايل أهل البيت عليهم السّلام و هو قوله عليه السّلام (فيهم كرايم القرآن) يحتمل أن يكون المراد بالكرايم الآيات الكريمة قال: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ».أى حسن مرضىّ في جنسه، و قيل: كثير النّفع لاشتماله على اصول العلوم المهمّة في المعاش و المعاد و الكريم صفة لكلّ ما يرضى و يحمد، و منه وجه كريم أى مرضيّ في حسنه و بهائه، و كتاب كريم مرضىّ في معانيه.و أن يكون المراد بها الآيات الدّالة على كرامتهم أى على جمعهم لأنواع الشّرف و الفضايل، إذ الكريم هو الجامع لأنواع الخير و الشّرف، و قد مضى بعض تلك الآيات في شرح الفصل الثالث من الخطبة السّادسة و الثّمانين، و تقدّم كثير منها في تضاعيف الشّرح و تأتي أيضا انشاء اللَّه في مواضعها اللّايقة، و في بعض النّسخ: فيهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 240 كرايم الايمان، أي الخصال الكريمة الّتي هى من لوازم الايمان و خواصّه (و هم كنوز الرّحمن) لأنّ الكنز ما يدّخر فيه نفايس الأموال و هم عليهم السّلام قد أودع اللَّه فيهم نفايس جميع ما في الكون و خيار الفضايل و الفواضل من العلم و الحلم و السّخاء و الجود و الكرم و الخلافة و الولاية و الشّجاعة و الفصاحة و العصمة و القدس و الطهارة إلى غير تلك ممّا لا يضبطها عدّ و لا يحيط بها حدّ. «وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ». (إن نطقوا صدقوا) لأنّهم أزمّة الحقّ و ألسنة الصّدق المستجاب بهم دعوة إبراهيم عليه السّلام في قوله: «وَ اجْعَلْ لِي لِسانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ».و المفروض متابعتهم بقوله: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ».على ما قدّمنا في شرح الفصل الثالث من الخطبة السّادسة و الثّمانين. (و إن سكتوا لم يسبقوا) لأنّ سكوتهم إنّما هو بمقتضى المصلحة و اقتضاء الحكمة لا عن عيّ و عجز حتّى يسبقهم الغير و يتكلّم و لا يتمكّنوا و يتمكّن بل يعلمون ما كان و ما هو كائن و يتكوّن و لذلك شاع المثل السائر: قضيّة و ليس لها أبو الحسن ثمّ إنّه عليه السّلام لمّا نبّه على جملة من مناقبهم الباهرة و مفاخرهم الزاهرة عقّب ذلك بالمثل المشهور و فرّعه على ما سبق فقال (فليصدق رائد أهله) يعني أنّ المرسل من الحىّ لطلب الماء و الكلاير تادلهم المرعى ينبغي له أن يصدق أهله و لا يكذب لمن أرسله و يبشّر له بها، و أراد بذلك أنّ من يحضر الأئمة عليهم السّلام من النّاس طلبا لاخبارهم و اقتباس أنوارهم و أخذ معالم الدّين عنهم فليصدق من يكل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 241 إليه أمره انّنا أهل الحقّ و ينابيع العلم و الحكمة و الأدلّاء (و ليحضر عقله) لاستماع كلامنا حتّى يعرف صحّة ما ادّعينا قال تعالى: «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ».روى في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس بن عبد الرحمن قال: حدّثنا حماد عن عبد الأعلى قال: سألت أبا عبد اللَّه عليه السّلام عن قول العامة أنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: من مات و ليس له إمام مات ميتة جاهليّة، فقال عليه السّلام: الحق و اللَّه، قلت: فان إماما هلك و رجل بخراسان لا يعلم من وصيّه لم يسعه ذلك، قال عليه السّلام:لا يسعه انّ الامام إذا هلك وقعت حجّة وصيّة على من هو معه في البلد و حقّ النّفر على من ليس بحضرته إذا بلغهم إنّ اللَّه عزّ و جلّ يقول  «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ» قلت: فنفر قوم فهلك بعضهم قبل أن يصل فيعلم قال: إنّ اللَّه عزّ و جلّ يقول: «وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ».قلت: فبلغ البلد بعضهم فوجدك مغلقا عليك بابك و مرخى عليك سترك لا تدعوهم إلى نفسك و لا يكون من يدلّهم عليك فبما يعرفون ذلك؟ قال: بكتاب اللَّه المنزل، قلت: فيقول اللَّه عزّ و جلّ كيف؟ قال: أراك قد تكلّمت في هذا قبل اليوم، قلت:أجل، قال عليه السّلام: فذكّر ما أنزل اللَّه في عليّ عليه السّلام و ما قال له رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله في حسن و حسين عليهما السّلام و ما خصّ اللَّه به عليا عليه السّلام و ما قال فيه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من وصيّته إليه و نصبه إيّاه و ما يصيبهم و إقرار الحسن و الحسين بذلك و وصيّته إلى الحسن و تسليم الحسين له يقول اللَّه:«النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 242 قلت: فان النّاس تكلّموا في أبي جعفر عليه السّلام و يقولون كيف تخطّت من ولد أبيه من له مثل قرابته و من هو أسنّ منه و قصرت عمّن هو أصغر منه؟ فقال عليه السّلام: يعرف صاحب هذا الأمر بثلاث خصال لا تكون في غيره: هو أولى النّاس بالذي قبله، و هو وصيّه، و عنده سلاح رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و وصيّته و ذلك عندى لا انازع فيه، قلت: إنّ ذلك مستور مخافة السّلطان؟ قال: لا يكون في ستر إلّا و له حجّة ظاهرة إنّ أبي استودعني ما هناك فلما حضرته الوفاة قال: ادع لي شهودا فدعوت أربعة من قريش فيهم نافع مولى عبد اللَّه بن عمر قال: اكتب: هذا ما أوصى به يعقوب بنيه  «وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ» و أوصى محمّد بن عليّ إلى جعفر بن محمّد و أمره أن يكفنّه في برده الّذى كان يصلّى فيه الجمع، و أن يعمّمه بعمامته، و أن يربع قبره و يرفعه أربع أصابع ثمّ يخلى عنه، فقال عليه السّلام اطووه ثمّ قال للشّهود: انصرفوا رحمكم اللَّه، فقلت بعد ما انصرفوا ما كان في هذا يا ابه أن تشهد عليه؟ فقال عليه السّلام: إنّي كرهت أن تغلب و أن يقال إنّه لم يوص فأردت أن تكون لك حجّة فهو الذي إذا قدم الرّجل البلد قال إلى من وصىّ فلان، قيل: فلان، قلت: فان كان أشرك في الوصيّة قال: تسألونه فانّه سيبيّن لكم.و قد رويت هذه الرّواية لاشتماله على فوايد عظيمة جمّة، و ايضاحه كيفية تكليف من ينفر لطلب الامام و وظيفة الامام و ما يعرف به المحقّ من المبطل، و أنّ اللّازم على النافرين إنذار قومهم بعد تفقّههم في الدّين و معرفتهم بالامام بالبيّنات التي هى من دلالات الامامة، فعلم بذلك أنّ النّافر لطلب الامام بمنزلة الرّائد السّابق ذكره في كلام أمير المؤمنين عليه السّلام فافهم ذلك و تبصّر ثمّ أمر عليه السّلام الرّائد أمر إرشاد فقال (و ليكن من أبناء الآخرة) و رغبته اليها (فانّه منها قدم و إليها ينقلب) لأنّ الانسان مبدؤه الحضرة الالهيّة و هو سبحانه المبدأ و إليه المنتهى و هو غاية مراد المريدين و منتهى سير السائرين.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن بزرگوار و وصىّ محمّد مختار است در موعظه و نصيحت و ذكر فضايل أهل بيت عصمت و طهارت مى فرمايد:آلت نظر عاقل كه بوساطت آن مى بيند غايت خود را و مى شناسد پستى و بلندى خود را دعوت كننده ايست كه دعوت نمود و رعايت كننده ايست كه رعايت فرمود، و مراد از دعوت كننده حضرت خاتم رسالت و از رعايت كننده جناب شاه ولايت عليهما السّلام است، پس استجابت نمائيد دعوت كننده را، و متابعت كنيد رعايت نماينده را، پس بتحقيق كه غوطه ور شدند مخالفان آن داعى و راعى در درياى فتنها، و أخذ نمودند بدعتها نه سنّتها را، و منقبض شدند مؤمنان، و ناطق شدند گمراهان و تكذيب كنندگان.ما أهل بيت لباس مخصوص پيغمبر خدائيم و أصحاب پسنديده حضرت مصطفى و خزينه داران علم ربّ العزّة و درهاى مدينه علم و حكمت، و داخل نمى توان شد بخانها مگر از درهاى آنها، پس هر كه بيايد بخانها از غير درهاى آن ناميده شود دزد و سارق.بعض ديگر از اين خطبه باز در فضايل آل رسول عليه و عليهم السّلام است مى فرمايد در حق ايشانست آيات كريمه قرآن، و ايشانست خزينهاى رحمان، اگر گويا بشوند راست مى گويند، و اگر ساكت شوند كسى نمى تواند سبقت نمايد بر ايشان، پس بايد راست بگويد طالب آب و گياه بأهل خود، و بايد كه حاضر سازد عقل خود را، و بايد كه بشود از ابناى آخرت، پس بدرستى كه او از آخرت كه عالم لاهوتست آمده بسوى عالم ناسوت، و بسوى آخرت برگشت او خواهد شد.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 298 از سخنان آن حضرت (ع) اين خطبه با عبارت «و ناظر قلب اللبيب به يبصر امده» (چشم دل خردمند چنان است كه با آن تا پايان كار را مى بيند) شروع مى شود. ابن ابى الحديد مى گويد: اين گفتار امير المومنين دنباله گفتارى است كه سيد رضى كه خدايش رحمت كناد آن را نياورده است و پيش از اين سخنانى درباره قومى از گمراهان بوده است كه على عليه السلام شروع به نكوهش آنان و بيان صفات نكوهيده ايشان براى آنان كرده است. گويد: على (ع) با عبارت «نحن الشعار و الاصحاب» (ماييم ياران و لباس چسبيده به بدن) به خودش اشاره مى كند و معمولا على (ع) همواره در اين گونه موارد لفظ جمع مى آورد و مراد او مفرد است. از كلمه «شعار» كه به معنى جامه به بدن چسبيده و نزديكتر از جامه هاى ديگر به بدن است و مقصود او اين است كه وى از خواص [ياران ] رسول خدا (ص) بوده است. كلمات «خزنه» و «ابواب» را ممكن است به معنى گنجوران و دروازه هاى دانش دانست چرا كه رسول خدا (ص) در مورد على (ع) فرموده است «من شهر دانشم و على در آن است، هر كس خواهان دانش و حكمت است از در در آيد» و پيامبر در مورد على «گنجور علم من» و گاه «گنجينه علم من» تعبير فرموده است و نيز ممكن است مراد گنجوران بهشت و درها و دروازه هاى بهشت باشد، يعنى كسى جز آن كس كه به ولايت ما وفادار باشد وارد بهشت نمى شود و در خبرى شايع و مستفيض درباره على عليه السلام آمده است كه او تقسيم كننده بهشت و دوزخ است. ابو عبيد هروى در كتاب الجمع بين الغريبين مى گويد: گروهى از پيشوايان ادب و عربيت آن را تفسير كرده و گفته اند از اين جهت كه دوستدار على از اهل بهشت و دشمن او از اهل دوزخ است به اين اعتبار على (ع) تقسيم كننده بهشت و دوزخ است. ابو عبيد مى گويد: گروهى ديگر گفته اند: على شخصا تقسيم كننده آتش و بهشت است، قومى را به بهشت درمى آورد و قومى را به دوزخ مى افكند. اين موضوع دوم كه ابو عبيد گفته است چيزى است كه با اخبار وارده در اين مورد مطابق است و على عليه السلام خطاب به آتش مى گويد: اين شخص از من است آزادش بگذار اين از توست، او را فرو گير. سپس على (ع) مى گويد: در خانه ها جز از درش وارد نبايد شد و خداوند متعال هم فرموده است «نيكى آن نيست كه به خانه ها از پشت آن درآييد، نيكى آن است كه پرهيزگارى پيشه سازيد و به خانه ها از درهاى آن درآييد». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 299 ذكر احاديث و اخبارى كه در مورد فضايل على آمده است: و بدان كه اگر امير المومنين عليه السلام بر خويشتن ببالد و در بر شمردن مناقب و فضائل خويش آن هم با فصاحتى كه خدايش ارزانى داشته و او را به آن مخصوص فرموده است مبالغه كند و همه فصيحان عرب او را در اين مورد مساعدت كنند نمى تواند يك دهم فضائلى را كه رسول صادق خداوند كه درودهاى خداوند بر او باد در مورد او گفته است بيان دارد. منظورم از اين موضوع احاديث و اخبار شايع نيست كه اماميه با آنها به امامت او استناد مى كنند همچون حديث «غدير» و «منزلت» و «[ابلاغ ] سوره براءة» و موضوع «در گوشى سخن گفتن» و «خيبر» و خبر «خانه در مكه»، در آغاز دعوت، و نظاير آن، بلكه منظورم اخبار مخصوصى است كه پيشوايان علم حديث درباره او نقل كرده اند كه در حد بسيار كمتر از آن براى غير از او نقل نشده است. من چيز اندكى از آنچه علماى حديث كه متهم به گرايش به على نيستند درباره اش گفته اند و همه آنان معتقدند كه ديگران بر او برترى دارند-  يعنى ابو بكر و عمر و عثمان-  نقل مى كنم. روايتى كه اين افراد از فضائل على نقل مى كنند بيش از روايات ديگران موجب آرامش نفس مى شود. خبر اول: «اى على همانا خداوند تو را به زينتى آراسته است كه بندگان را به زينتى خوشتر از آن در نظر خود نياراسته است و آن زينت نيكان و برگزيدگان پيشگاه الهى است و زهد در اين جهان است و تو را چنان قرار داده است كه تو از دنيا چيزى نمى گيرى و دنيا هم از تو چيزى نمى گيرد و محبت بينوايان را به تو ارزانى داشته است تو را چنان قرار داده است كه شاد و خشنودى كه ايشان پيروان تو باشند و آنان هم به امامت تو شادند». اين حديث را حافظ ابو نعيم كه در كتاب معروف حلية الاولياء آورده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 300 ابو عبد الله احمد بن حنبل در كتاب المسند خويش عبارت زيرا نيز بر آن افزوده است كه «خوشا به حال هر كس كه تو را دوست بدارد و تصديق كند و واى بر كسى كه تو را دشمن بدارد و تكذيب كند». خبر دوم: پيامبر (ص) به نمايندگان قبيله ثقيف فرمود «آيا مسلمان مى شويد يا آنكه مردى را كه از من است-  يا فرموده است: مردى را كه عديل و همسنگ من است-  بفرستم تا گردنهاى شما را بزند و فرزندانتان را به اسيرى و اموالتان را به تاراج ببرد». عمر مى گفته است: هيچ روزى جز آن روز آرزوى امارت نداشتم و سينه خود را براى آن كار جلو مى دادم به اين اميد كه پيامبر بگويد: او اين مرد است. ولى نگريستم و ديدم كه پيامبر دست على را گرفت و دو بار فرمود: «آن مرد اين است». اين حديث را هم احمد بن حنبل در كتاب مسند خويش در بخش فضايل على عليه السلام به اين صورت آورده است كه پيامبر (ص) فرمود: «اى بنى وليعة، آيا بس مى كنيد يا آنكه مردى را كه همچون خود من است به سوى شما گسيل دارم كه فرمان مرا ميان شما اجرا كند، جنگجويان شما را بكشد و فرزندانتان را اسير كند» ابوذر مى گويد: در اين هنگام ناگهان سردى كف دست عمر را در تهيگاه خود احساس كردم و به من گفت: اى ابوذر خيال مى كنى پيامبر چه كسى را منظور نظر دارد گفتم: تو را منظور نمى دارد، منظور او همان پينه زننده كفش [على عليه السلام ] است. گفت: آرى هموست. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 301 خبر سوم: پيامبر فرموده است «خداوند با من در مورد على عهدى فرمود. عرضه داشتم: پروردگارا آن را براى من بيان فرماى. فرمود: بشنو على رايت هدايت و امام دوستان من و پرتو كسانى است كه با پرهيزگاران ملازم و همراه ساخته ام، هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر كس او را فرمان برد مرا فرمان برده است، او را بر اين مژده بده. گفتم: بار خدايا او را مژده دادم، گفت: من بنده خدا و در قبضه قدرت خداوندم اگر عذابم كند در قبال گناهان من است و به من ستم نكرده است و اگر آنچه را به من وعده فرموده است به اتمام رساند او خود سزاوار و شايسته است. و من براى على دعا كردم و عرضه داشتم: پروردگارا دلش را پرتو افشان فرماى و بهار او را ايمان به خودت قرار بده. خداوند فرمود: چنين كردم جز اينكه او را به آزمون و بلايى ويژه مى كنم كه هيچ يك از اولياى خود را بدان اختصاص نداده ام. عرضه داشتم: بار خدايا، او برادر و دوست من است فرمود: در علم من چنين مقدر شده و پيشى گرفته است كه آزمون شده و آزمون كننده است». حديث فوق را حافظ ابو نعيم در حلية الاولياء از قول ابو برزه اسلمى آورده است و سپس با اسناد و با الفاظ ديگرى از قول انس بن مالك آن را چنين آورده است: «همانا پروردگار جهانيان با من در مورد على عهدى فرموده است كه او رايت هدايت و منار ايمان و پيشواى اولياى من است و پرتو همه كسانى است كه مرا اطاعت كنند. همانا على فرداى رستاخيز امين من و صاحب رايت من است و كليدهاى گنجينه هاى رحمت پروردگارم در دست على خواهد بود». خبر چهارم: چنين است «هر كه مى خواهد به نوح و عزم استوارش و به آدم درباره علمش و به ابراهيم در مورد حلمش و به موسى در مورد زيركى او و به عيسى در مورد زهدش بنگرد، به على بن ابى طالب بنگرد». اين حديث را احمد بن حنبل در مسند و احمد بيهقى در صحيح خود آورده اند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 302 خبر پنجم: «هر كه را خوش مى آيد و شاد مى شود كه چون من زندگى كند و چون من بميرد و چوبدستى ياقوت نشانى را كه خداوند به قدرت خويش آفريده است در دست بگيرد و به آن بگويد: چه بشو و بشود، به دوستى و ولايت على بن ابى طالب چنگ زند». حديث فوق را حافظ ابو نعيم در حلية الاولياء آورده است و ابن حنبل هم در مسند، در بخش فضائل على عليه السلام آن را آورده است ولى كلمات حديث احمد كه خدايش از او خشنود باد، چنين است «هر كس دوست مى دارد به چوبدستى سرخى كه خداوند به قدرت خود در بهشت عدن كاشته است دست يابد به محبت على بن ابى طالب چنگ زند». خبر ششم: چنين است «سوگند به كسى كه جان من در دست اوست، اگر نه اين است كه ممكن است گروهى از امت من درباره تو همان اعتقاد را پيدا كنند و بگويند كه مسيحيان درباره عيسى بن مريم مى گويند، امروز در مورد تو سخنى مى گفتم كه به هيچ گروهى از بزرگان مسلمانان نمى گذشتى مگر آنكه براى تبرك از زير پاى تو خاك برمى داشتند». اين حديث را ابو عبد الله احمد بن حنبل در كتاب المسند خود آورده است. خبر هفتم: پيامبر (ص) شامگاه عرفه پيش حاجيان آمد و به آنان فرمود: خداوند به وجود همه شما بر فرشتگان مباهات فرمود و به طور عموم شما را آمرزيد و به وجود على به خصوص مباهات فرمود و بر خود باليد و او را ويژه آمرزش خود قرار داد، اينك براى شما بدون اينكه رعايت خويشاوندى نزديك او را كرده باشم سخن مى گويم: همانا سعادتمند و به تمام معنى و به راستى سعادتمند كسى است كه على را در زندگى و پس از مرگش دوست بدارد». اين خبر را ابو عبد الله احمد بن حنبل هم در كتاب مسند و هم در كتاب فضائل على عليه السلام آورده است. خبر هشتم: اين خبر را هم ابو عبد الله بن حنبل در همان دو كتاب آورده است كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 303 پيامبر فرموده است «روز رستاخيز من نخستين كسى خواهم بود كه فرا خوانده مى شود و بر سمت راست عرش مى ايستم و حله يى مى پوشم، من زير سايه عرش خواهم بود، سپس پيامبران را يكى پس از ديگرى فرا مى خوانند آنان هم بر سمت راست عرش مى ايستند و حله هايى مى پوشند، سپس على بن ابى طالب را به سبب قرابت و منزلت او در نظر من، فرا مى خوانند و لواى من كه لواى حمد است به او سپرده مى شود، آدم و همه افراد پس از او زير همين پرچم خواهند بود» پيامبر (ص) آن گاه به على فرمود: تو با آن رايت حركت مى كنى تا آنكه ميان من و ابراهيم مى ايستى و بر تو حله پوشانده مى شود و بانگ سروشى از عرش به گوش مى رسد كه خطاب به من مى گويد: پدرت ابراهيم چه نيكو بنده يى است و برادرت على چه نيكو برادرى است بر تو مژده باد كه چون فرا مى خوانى فرا خوانده مى شوى و چون حله مى خواهى بر تو حله پوشانده مى شود و زنده مى شوى آن گاه كه زندگى بخواهى». خبر نهم: اين خبر را حافظ ابو نعيم در حلية الاولياء آورده است كه پيامبر فرمودند «اى انس، براى من آب وضو فراهم آور» سپس برخاست و دو ركعت نماز گزارد و فرمود «اى انس، نخستين كس كه از اين در بر تو درآيد امام پرهيزگاران و سرور مسلمانان و مهتر دين و خاتم اوصيا و رهبر سپيد چهرگان درخشان پيشانى است». انس مى گويد: من گفتم پروردگارا آن شخص را مردى از انصار قرار بده، و اين دعاى خود را نوشتم. در اين هنگام على (ع) آمد پيامبر (ص) فرمود «اى انس، چه كسى آمد» گفتم: على، پيامبر شاد و خرم به سوى او برخاست و او را در آغوش كشيد و سپس عرق پيشانى و چهره او را با دست خود خشك فرمود. على عرضه داشت: اى رسول خدا سلام و درود خداوند بر تو باد امروز مى بينم نسبت به من كارهايى انجام مى دهى كه پيش از آن انجام نمى دادى فرمود «چه چيز بايد مرا از اين كار بازدارد و حال آنكه تو از جانب من امانات مرا اداء خواهى كرد و صداى مرا به گوش ايشان مى رسانى و براى ايشان چيزهايى را كه پس از من درباره اش اختلاف كنند روشن مى سازى». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 304 خبر دهم: پيامبر فرمودند «سرور عرب، على را براى من فرا خوانيد». عايشه گفت: مگر تو سرور عرب نيستى فرمود «من سرور فرزندان آدمم و على سرور عرب است». چون على آمد پيامبر (ص) به انصار پيام داد پيش او آمدند، به آنان فرمود «اى گروه انصار، آيا شما را به چيزى راهنمايى كنم كه تا به آن متمسك باشيد هرگز گمراه نگرديد» گفتند: آرى اى رسول خدا. فرمود «اين على است، او را به دوستى من گرامى بداريد كه جبريل از جانب خداى عز و جل به من فرمان داده است آنچه را كه گفتم براى شما بگويم». اين خبر را هم حافظ ابو نعيم در حلية الاولياء آورده است. خبر يازدهم: پيامبر خطاب به على فرمودند «بر سرور مومنان و امام پرهيزگاران آفرين باد» به على عليه السلام گفته شد: سپاسگزارى تو چگونه است گفت: بر آنچه به من ارزانى فرموده است خداى را مى ستايم و از او مى خواهم توفيق سپاسگزارى در آنچه عنايت خواهد فرمود به من بدهد و بر آنچه به من عطا فرموده است بيفزايد». اين خبر را هم حافظ ابو نعيم در حلية الاولياء آورده است. خبر دوازدهم: «هر كه را خوش مى آيد كه چون من زندگى كند و چون من بميرد و در بهشت عدن كه پروردگار من آن را ساخته و پرداخته است ساكن شود بايد پس از من ولايت على را داشته باشد و دوستدار دوست على باشد و بايد كه به امامان پس از من اقتدا كند كه آنان عترت من اند، از طينت من آفريده شده اند و به آنان فهم و علم ارزانى شده است. اى واى بر دروغگويان و تكذيب كنندگان، از امت من كه پيوند خويشاوندى مرا در مورد ايشان مى گسلند خداوند شفاعت مرا بهره ايشان نخواهد كرد». اين خبر را هم مولف حلية الاولياء آورده است. خبر سيزدهم: پيامبر (ص) خالد بن وليد را به سريه يى و على عليه السلام را به سريه ديگرى گسيل داشت و هر دو به جانب يمن رفتند. پيامبر (ص) فرمود «اگر به يكديگر پيوستيد على امير همه مردم است و اگر از يكديگر جدا شديد هر يك از شما بر لشكر خود فرمانده خواهد بود». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 305 قضا را هر دو گروه به يكديگر پيوستند و حمله بردند و زنانى را به اسارت و اموالى را به غنيمت گرفتند و تنى چند را كشتند، على از آن ميان كنيز دوشيزه يى را براى خود برگزيد. خالد به چهار تن از مسلمانان كه بريده اسلمى هم از ايشان بود گفت: پيش از من سبقت بگيريد و حضور پيامبر برويد و براى او در مورد على چنين و چنان بگوييد و كارهايى را براى على برشمرد. آنان خود را شتابان به حضور پيامبر رساندند، يكى از آنان از جانبى آمد و گفت: على چنين كرده است. پيامبر (ص) روى از او برگرداند، ديگرى از جانب ديگر آمد و گفت: على چنين كرده است. پيامبر روى از او برگرداند. سرانجام بريده آمد و گفت: اى رسول خدا على چنين كرده و كنيزك دوشيزه يى را براى خود برگزيده است. پيامبر چنان خشمگين شد كه چهره اش سرخ و برافروخته گرديد و چند بار فرمود «على را براى من واگذاريد.» سپس فرمود «همانا على از من است و من از على هستم و بهره او در خمس بيشتر از آن چيزى است كه گرفته است و او پس از من ولى هر مومنى است». روايت فوق را ابو عبد الله احمد بن حنبل در مسند خود مكرر نقل كرده و آن را در كتاب فضائل على هم آورده است و بيشتر محدثان آن را نقل كرده اند. خبر چهاردهم: پيامبر (ص) چنين فرموده است «من و على چهارده هزار سال پيش از آن كه آدم آفريده شود نورى در پيشگاه خداوند بوديم و چون آدم آفريده شد اين نور در او به دو بخش قسمت شد: بخشى از آن منم و بخشى على است». اين روايت را احمد حنبل در مسند و هم در كتاب فضائل على عليه السلام آورده است، مولف كتاب الفردوس هم آن را آورده و در آن چنين افزوده است: «سپس به عبد المطلب منتقل شديم، پيامبرى از آن من شد و وصيت از آن على». جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 306 خبر پانزدهم: پيامبر (ص) فرموده است «اى على، نگريستن به چهره تو عبادت است، تو سرور اين جهان و سرور آن جهانى، آن كس كه تو را دوست بدارد دوستدار من است و كسى كه مرا دوست بدارد محبوب خداست و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداوند است، بدبختى از آن كسى است كه بر تو كينه بورزد». اين را هم احمد حنبل در مسند آورده و گفته است: ابن عباس اين روايت را چنين تفسير مى كرده است كه هر كس به على عليه السلام بنگرد و بگويد، سبحان الله، اين جوانمرد چه عالم و چه شجاع و چه فصيح است. خبر شانزدهم: چون شب جنگ بدر فرا رسيد پيامبر (ص) فرمود «چه كسى براى ما آب مى آورد» مردم خاموش ماندند، على برخاست و مشكى برگرفت و كنار چاهى بسيار ژرف و تاريك آمد و در آن فرو شد تا آب بردارد، خداوند به جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل وحى فرستاد كه آماده يارى رساندن به محمد و برادرش و گروهش شويد. آنان از آسمان فرود آمدند و چنان هياهويى داشتند كه هر كس مى شنيد هراسان مى شد و چون كنار چاه رسيدند هر يك جداگانه براى بزرگداشت على (ع) بر او سلام دادند. اين خبر را هم احمد حنبل در كتاب فضائل على عليه السلام آورده و افزوده است در دنباله اين حديث به طريق ديگرى كه از قول انس بن مالك نقل شده چنين آمده است: پيامبر فرمودند «اى على، روز رستاخيز براى تو ناقه يى از ناقه هاى بهشت مى آورند سوار آن مى شوى و در حالى كه زانوى تو كنار زانوى من خواهد بود وارد بهشت خواهى شد». خبر هفدهم: پيامبر (ص) براى مردم روز جمعه يى خطبه ايراد فرمود و ضمن آن چنين گفت «اى مردم، قريش را مقدم بداريد و بر قريش مقدم مشويد و از آنان بياموزيد و چيزى به ايشان مياموزيد. نيروى يك مرد قريشى دو برابر نيروى مردى از ديگر قبائل است و امانت يك مرد قرشى معادل امانت دو مرد از غير قريش است. اى مردم، شما را به دوست داشتن نزديكان قريش به خودم سفارش مى كنم، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 307 يعنى برادر و پسر عمويم على بن ابى طالب كه كسى جز مومن او را دوست نمى دارد و كسى جز منافق او را دشمن نمى دارد. هر كس او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر كس او را دشمن بدارد و با او كينه توزى كند بر من كينه ورزيده است و هر كس نسبت به من بغض و كينه داشته باشد خداوندش با آتش عذاب مى فرمايد». اين را هم احمد حنبل كه خدايش از او خشنود باد در كتاب فضائل على عليه السلام آورده است. خبر هجدهم: پيامبر (ص) فرموده است «صديقان سه تن هستند: حبيب نجار كه از دورترين نقطه شهر دوان دوان آمد و مومن آل فرعون كه ايمان خويش را پوشيده مى داشت و على بن ابى طالب كه برتر ايشان است». اين را هم احمد بن حنبل در كتاب فضائل على عليه السلام آورده است. خبر نوزدهم: در مورد على پنج چيز به من ارزانى شده است كه آن پنج چيز براى من بهتر از جهان است و هر چه در آن قرار دارد: يكى آنكه او در پيشگاه خداوند عز و جل ايستاده است تا خداوند از بررسى حساب همه خلايق آسوده شود، دوم آنكه رايت حمد در دست اوست، آدم و همه آدمى زادگان زير آن رايت قرار دارند، سوم آنكه بر كناره حوض من ايستاده است، هر كس از امتم را كه بشناسد سيراب مى كند، چهارم اينكه او پوشاننده برهنگى من و تسليم كننده من به پيشگاه خداى من است [عهده دار كفن كردن و به خاك سپردن من است ]، پنجم اينكه در مورد او هرگز بيم ندارم كه پس از ايمان كافر شود و پس از ازدواج به حرام افتد». اين را هم احمد در كتاب فضائل نقل كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 308 خبر بيستم: گروهى از ياران از خانه هاى خود در مسجد رسول خدا (ص) داراى در بودند كه از آن آمد و شد مى كردند تا آنكه روزى پيامبر فرمودند «همه درهايى را كه در مسجد است جز در خانه على ببنديد» و همه درها بسته شد. در اين باره گروهى اعتراض كردند و سخنانى گفتند و به اطلاع رسول خدا (ص) رسيد و ميان ايشان برخاست و فرمود «گروهى در مورد بستن درهاى خانه ها و اينكه من در خانه على را به حال خود باقى گذاشته ام اعتراض كرده اند، همانا من نه بسته ام و نه گشوده ام و به من فرمانى داده شده است و از آن پيروى كرده ام.» اين روايت را هم احمد بن حنبل مكرر در كتاب مسند و در كتاب الفضايل آورده است. خبر بيست و يكم: پيامبر (ص) در جنگ طائف على را فرا خواند و با او آهسته سخن گفت و به درازا كشيد آن چنان كه گروهى آن را ناخوش داشتند و يكى از صحابه گفت: امروز در گوشى سخن گفتن او با پسر عمويش به درازا كشيد. اين سخن به اطلاع پيامبر (ص) رسيد گروهى از صحابه را جمع كرد و فرمود «كسى گفته امروز آهسته سخن گفتن با پسر عموى خود را به درازا كشانده است، همانا كه من با او نجوا نكرده ام كه خداوند با او نجوا فرموده است». احمد بن حنبل كه خدايش رحمت كناد، اين حديث را در مسند آورده است. خبر بيست و دوم: پيامبر (ص) فرموده است «اى على، در نبوت من بر تو چيره ام كه پس از من پيامبرى نيست و تو در هفت مورد بر همه مردم فضيلت دارى و در آن مورد هيچ كس از قريش هم منكر آن نيست: تو نخستين كس از ايشانى كه به خدا ايمان آوردى و از همه آنان نسبت به پيمان خداوند وفادارترى و فرمان خداوند را از همه آنان بهتر بر پا مى دارى و در تقسيم به صورت مساوى و برابر از همگان برتر و در مورد رعيت از همگان دادگرتر و در قضاوت از همگان بيناتر و از لحاظ مزيت در پيشگاه خداوند، از همه برترى». اين حديث را حافظ ابو نعيم در كتاب حلية الاولياء روايت كرده است. خبر بيست و سوم: فاطمه (ع) به پيامبر عرض كرد مرا به همسرى مردى دادى كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 309 بينواست و مالى ندارد. پيامبر فرمود «من تو را به پيشگام ترين مسلمانان در مسلمانى و به بزرگترين ايشان از لحاظ بردبارى و عالم ترين ايشان تزويج كردم، مگر نمى دانى كه خداوند يك بار بر جهان به ديده لطف سركشيد و پدرت را از آن برگزيد و بار ديگر بر آن سر كشيد و شوهرت را از جهان برگزيد» اين را هم احمد حنبل در مسند نقل كرده است. خبر بيست و چهارم: چون پس از بازگشت پيامبر (ص) از جنگ حنين [سوره نصر] «إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ» نازل شد، پيامبر فراوان «سبحان الله و استغفر الله» مى گفت و سپس فرمود «اى على، همانا آن چيزى كه به آن وعده شده بودم فرا رسيد، پيروزى آمد و مردم گروه گروه وارد دين خدا شدند و هيچ كس از تو براى مقام من سزاوارتر نيست كه تو در اسلام از همگان پيشگام ترى و به من نزديكى و داماد منى و سرور زنان جهانيان در خانه تو است، و وانگهى به پاس تحمل رنجهاى فراوان ابو طالب در مورد من به هنگام نزول قرآن بسيار دوست مى دارم كه حق اين نعمت را در مورد فرزندان ابو طالب رعايت كنم». اين موضوع را ابو اسحاق ثعلبى در تفسير قرآن خود آورده است. بدان كه ما اين اخبار را از اين جهت اينجا آورديم كه بسيارى از كسانى كه از على عليه السلام منحرف اند چون به اين گونه سخنان او در نهج البلاغه يا ديگر كلمات او مى رسند كه در آن از نعمت خداوند نسبت به خود و اختصاص خويش به پيامبر (ص) سخن گفته است و بدين گونه خود را از ديگران مشخص مى سازد، او را به تكبر و فخر فروشى و به خود باليدن متهم مى كنند، و پيش از ايشان هم گروهى از اصحاب پيامبر (ص) همين سخنان را مى گفتند، آن چنان كه به عمر گفتند: على را به سرپرستى جنگ و فرماندهى لشكر بگمار. گفت: او به خود بالنده تر از اين است. زيد بن ثابت هم مى گفته است: خود پسندتر از على و اسامة بن زيد نديده ام. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 310 ما خواستيم با آوردن اين احاديث در شرح گفتارش كه فرموده است «ما جامه چسبيده به بدن و اصحاب پيامبر و گنجوران و دروازه هاى آنيم»، به بزرگى و عظمت مقام او در نظر حضرت ختمى مرتبت اشاره كنيم و هر كس درباره او اين گونه احاديث گفته شده باشد اگر به آسمان عروج كند و در هوا پرواز كند و بر فرشتگان و پيامبران به سبب اين تعظيم و گراميداشتى كه از او شده است فخر بفروشد نمى توان او را سرزنش كرد كه شايسته و سزاوار آن است در حالى كه على عليه السلام هيچگاه راه كبر و غرور و خودپسندى را در گفتار و كردار خود نپيموده است و نرمخوترين، گرامى ترين، افتاده ترين، شكيباترين و گشاده روترين افراد بشر بوده است، تا آنجا كه گروهى او را به بذله گويى و شوخى نسبت داده اند و اين دو از خويهايى است كه با تكبر و قدرت طلبى مغايرت دارد. همچنين بايد در نظر داشت كه اگر على (ع) گاهى از اين گونه سخنان بر زبان مى آورد همچون آه دردمند و گله اندوهگينى است كه براى آنكه لحظه يى نفسى بكشد بيان مى دارد و قصد او شكر نعمت است و اينكه اشخاص غافل را آگاه سازد كه خداوند چه فضيلتى به على ارزانى فرموده است و اين از باب امر به معروف است و تحريك و برانگيختن مردم به اعتقاد داشتن به حق و حقيقت درباره خودش و بازداشتن مردم از اينكه ديگرى را بر على فضيلت و برترى دهند بوده است و خداوند سبحان هم در قرآن از اينكه چنين كنند نهى كرده و در آيه سى و پنجم سوره «يونس» چنين فرموده است: «آيا آن كس كه به حق هدايت مى كند سزاوارتر است پيروى شود يا آن كس كه به هدايت راه نمى يابد مگر اينكه هدايت شود، پس چيست شما را چگونه حكم مى كنيد».  
بخش ۲ : تفکر قبل از اقدام [منبع]

فَالنَّاظِرُ بِالْقَلْبِ الْعَامِلُ بِالْبَصَرِ يَكُونُ مُبْتَدَأُ عَمَلِهِ أَنْ يَعْلَمَ أَعَمَلُهُ عَلَيْهِ أَمْ لَهُ؟ فَإِنْ كَانَ لَهُ مَضَى فِيهِ وَ إِنْ كَانَ عَلَيْهِ وَقَفَ عَنْهُ.
؛ فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ طَرِيقٍ، فَلَا يَزِيدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ إِلَّا بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ، وَ الْعَامِلُ بِالْعِلْمِ كَالسَّائِرِ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ؛ فَلْيَنْظُرْ نَاظِرٌ أَ سَائِرٌ هُوَ أَمْ رَاجِعٌ.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

پس آن كه با چشم دل بنگرد، و با ديده درون كار كند، آغاز كارش آن است كه بينديشد: آيا عمل او به سود او است يا زيان او. اگر به سود است ادامه دهد، و اگر زيانبار است توقف كند، زيرا عمل كننده بدون آگاهى چون رونده اى است كه بيراهه مى رود، پس هر چه شتاب كند از هدفش دورتر مى ماند، و عمل كننده از روى آگاهى، چون رونده اى بر راه راست است، پس بيننده بايد به درستى بنگرد آيا رونده راه مستقيم است يا واپس گرا.
 
(6) پس كسيكه چشم دل گشوده از روى بينائى كارى انجام مى دهد بايد پيش از انجام عمل بداند كه آيا آن عمل به زيان او است يا به سودش پس اگر به سود او است آنرا بجا آورد، و اگر به زيانش باشد ترك نمايد،
(7) زيرا كسيكه از روى نادانى كارى انجام دهد مانند كسى است كه در غير راه سير ميكند، پس دور شدن او از راه روشن چيزى باو نمى افزايد مگر دور شدن از مطلوب او (رونده در راه كج هر چند بيشتر راه رود از مقصد دورتر گردد)
(8) و كسيكه از روى دانائى بكارى اقدام نمايد مانند كسى است كه در راه روشن راه مى رود، پس بايد شخص بينا (كه چشم دل گشوده با تأمّل و انديشه كارى انجام مى دهد) ببيند آيا در راه سير ميكند، يا بيراهه مى رود (در اوّل امر رسيدگى كند اگر كار خدا پسند است انجام دهد و گر نه اقدام ننمايد).
 
خردمندى كه به ديده دل مى نگرد و از روى بصيرت كار مى كند، در آغاز، بايد بداند كه آنچه مى كند به زيان اوست يا به سود او. اگر به سود او بود، همچنانش پى گيرد و اگر به زيان او بود از انجام، آن بازايستد. زيرا هر كس بدون علم دست به عملى زند، چونان كسى است كه بيرون از راه گام مى زند، كه هر چه پيشتر رود بيشتر از مقصود دور گردد. كسى كه بر مقتضاى علم عمل مى كند، همانند كسى است كه در راهى روشن و آشكار راه مى سپرد. پس بر بيننده است كه بنگرد كه آيا پيش مى رود يا بازپس مى گردد.
 
آن کس که با چشم دل مى بيند و با بينايى عمل مى کند بايد در آغاز هر کار بينديشد که آيا آن عمل به سود اوست يا به زيان او; اگر به سود اوست ادامه دهد و اگر به زيانش مى باشد از عمل باز ايستد; زيرا آن کس که بدون آگاهى به انجام دادن کار مى پردازد همچون کسى است که از بيراهه مى رود و چنين کسى هر قدر جلوتر مى رود از منزل مقصود فاصله بيشترى مى گيرد ولى آن کس که از روى آگاهى عمل مى کند همچون رهروى است که در جاده روشن گام بر مى دارد (و به زودى به مقصد مى رسد). حال که چنين است هر شخص بايد بنگرد آيا (به سوى مقصد) پيش مى رود يا به عقب باز مى گردد؟!
 
آن كه به چشم دل نگرد، و با ديده درون كار كند آغاز كارش آن است كه بداند آنچه كند به سود اوست يا بر او زيان است، اگر به سود اوست پى آن رود، و اگر به زيان اوست باز ايستد. چه، آن كه نادانسته كارى كند، مانند كسى است كه به بيراهه رود. هر چه در آن راه پيش راند، از مقصود خود دورتر ماند، و آن كه از روى دانش كننده كار است، همچون رونده در راه آشكار است. پس نگرنده بايد بپايد كه پيش مى رود يا پس مى آيد.
 
آن كه با ديده قلب بنگرد و با روشن بينى وارد عمل شود آغاز كارش بايد اين باشد كه آيا عملى كه انجام مى دهد به سود يا به زيان اوست. اگر به سود اوست انجام دهد، و اگر به زيان اوست ترك كند. زيرا آن كه بدون بصيرت عمل كند چون كسى است كه به بيراهه مى رود، هر چه از راه روشنش دورتر شود از مقصودش دورتر مى گردد. و عامل آگاه مانند رونده در راه روشن است. پس هر كس بايد بنگرد كه آيا به پيش مى رود يا به عقب بر مى گردد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏6، ص: 100-98آن گاه امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن با توجه به آن چه در فراز قبل درباره امامان اهل بيت(عليهم السلام) آمده هشدار مى دهد که با دقت هر چه بيشتر، مراقب اعمال خويش باشند و راهى که را آن امامان يعنى گنجينه هاى علم الهى و آگاهان بر قرآن ارائه مى دهند، بپويند و در آغاز هر کار در نتيجه و پايان آن بينديشند و تصميم بگيرند; مى فرمايد:«آن کس که با چشم دل مى بيند و با بينايى عمل مى کند بايد در آغاز هر کار بينديشد که آيا آن عمل به سود اوست يا به زيان او; اگر به سود اوست ادامه دهد و اگر به زيانش مى باشد از عمل باز ايستد» (فَالنَّاظِرُ بِالْقَلْبِ، الْعَامِلُ بِالْبَصَرِ، يَکُونُ مُبْتَدَأُ عَمَلِهِ أَنْ يَعْلَمَ: أَعَمَلُهُ عَلَيْهِ أَمْ لَهُ؟! فَإِنْ کَانَ لَهُ مَضَى فِيهِ، وَ إِنْ کَانَ عَلَيْهِ وَقَفَ عَنْهُ).در واقع، امام(عليه السلام) شرط پيروزى را سه چيز شمرده که هر سه از شاخه هاى علم و دانش است. انديشيدن در ا صل کار و عمل کردن با بصيرت و آگاهى و مطالعه درباره نتيجه آن کار که آيا به سود است يا زيان؟سپس به دليل آن پرداخته و با تشبيه زيبايى فرق ميان عالم و جاهل را روشن مى سازد و مى فرمايد: «زيرا آن کس که بدون آگاهى (و مطالعه کافى) به انجام دادن کار پردازد همچون کسى است که از بى راهه مى رود و چنين کسى هر قدر جلوتر مى رود از منزل مقصود فاصله بيشترى مى گيرد ولى آن کس که از روى آگاهى عمل مى کند همچون رهروى است که در جاده روشن گام بر مى دارد (و به زودى به مقصد مى رسد)» (فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْم کَالسَّائِرِ عَلَى غَيْرِ طَرِيق. فَلاَ يَزِيدُهُ بَعْدُهُ عَنِ الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ إِلاَّ بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ. وَالْعَامِلُ بِالْعِلْمِ کَالسَّائِرِ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ).چه تشبيه جالبى! افراد دانا و نادان هر دو در تلاشند; ولى دانا چون در جاده اصلى حرکت مى کند لحظه به لحظه به مقصد نزديک تر مى شود; ولى نادان چون در بى راهه گام بر مى دارد لحظه به لحظه از مقصد دورتر مى شود و به تعبير ديگر تلاش هاى او نتيجه معکوس دارد.در سخنان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) تعبير جالب ديگرى از اين مطلب نقل شده است: «مَنْ عَمِلَ عَلَى غَيْرِ عِلْم کَانَ مَا يُفْسِدُ اَکْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُ; کسى که بدون آگاهى عملى انجام دهد آن چه را خراب مى کند بيش از آن است که آباد مى کند».(1)و در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «اَلْعَامِلُ عَلَى غَيْرِ بَصِيرَة کَالسَّائِرُ عَلَى غَيْرِ الطَّرِيقِ لاَ يَزِيدُهُ سُرْعَةَ السَّيْرِ إِلاَّ بُعْداً; کسى که بدون آگاهى عمل کند مانند رهروى است که در غير مسير گام بر مى دارد که هر چه سريع تر سير کند از مقصد دورتر مى شود».(2)و در پايان اين بخش امام(عليه السلام) چنين نتيجه مى گيرد، مى فرمايد: «حال که چنين است هر شخص بايد بنگرد آيا (به سوى مقصد) پيش مى رود يا به عقب باز مى گردد؟!» (فَلْيَنْظُرْ نَاظِرٌ أَسَائِرٌ هُوَ أَمْ رَاجِعٌ؟!).اين تعبير نشان مى دهد که افراد ناآگاه نه تنها با تلاش هاى خود به مقصد نزديک نمى شوند بلکه گاهى با تلاش هاى خود درست در جهت ضد آن گام بر مى دارند.****نکته:مشکل بزرگ در دنياى کنونى:در جهانى که زندگى مى کنيم امکانات و وسايل زندگى بيش از هر زمان آماده است. قواى مختلف طبيعت به تسخير انسان درآمده و زحمت ها را از دوش او برداشته و بردوش صنايع سبک و سنگين افکنده است. ذخاير زمين يکى پس از ديگرى کشف شده و در اختيار انسان ها قرار گرفته است. حجم ثروت و نعمت از هر زمانى بيشتر است; ولى با اين حال گروه عظيمى از مردم دنيا با فقر و بدبختى دست به گريبانند و هر سال جمعيّت عظيمى از گرسنگى جان مى دهند; جنگ ها و بيمارى ها قربانى زيادى مى گيرد.اگر درست بنگريم، مى بينيم عامل اصلى يا ضعف مديريت هاست و يا خيانت در امانت هاى الهى که آن نيز با دقت به ضعف مديريت باز مى گردد; زيرا پيشرفت در امانت است نه خيانت. خيانت آثار مقطعى دارد ولى در دراز مدت نتيجه منفى آن دامان خائن را مى گيرد. اساساً در يک جامعه بدبخت نمى توان خوشبخت زندگى کرد.اگر به توصيه ياد شده که در کلام امام و سائر معصومين(عليهم السلام) آمده است عمل مى شد آگاهان را براى مديريت ها بر مى گزيدند و هر کارى را به اهلش مى سپردند. آنها نيز مرتکب خيانت نمى شدند; دنيا چهره ديگرى داشت. ولى افسوس چون کارها به دست اهلش نيست، تلاش ها نتيجه معکوس مى دهد و مردم جهان را از مقصد اصلى، يعنى آرامش و بى نيازى و سعادت دور مى سازد و نعمت هاى عظيم خداداد در مسيرهاى غلط تباه و نابود مى شود.****پی نوشت:1. اصول کافى، جلد اوّل، صفحه 44، باب عمل بغير علم حديث 3.2. همان مدرک، صفحه 43، حديث 1. 
شرح علامه جعفری«فالناظر بالقلب، العامل بالبصر، يكون مبتدا عمله ان يعلم: اعمله عليه ام له؟ فان كان له مضي فيه و انكان عليه وقف عنه، فان العامل بغير علم كالسائر علي طريق، فلا يزيده بعده عن الطريق الواضح الا بعدا من حاجته، و العامل بالعلم كالسائر علي الطريق الواضح فلينظر ناظر سائر هو ام راجع». (كسي كه با بينايي دلش مي‌نگرد و با بصيرت عمل مي‌كند، آغاز كارش اين است كه بايد بداند آيا عمل او به ضرر او است، يا به نفع او، اگر به سود اوست، حركت خود را ادامه بدهد و اگر به ضرر او است، از حركت باز ايستد، زيرا كسي كه بدون علم حركت مي‌كند، مانند كسي است كه بيراهه مي‌رود، چنين شخصي هر اندازه كه از راه واضح دور شود، از هدفي كه به آن نيازمند است، دورتر مي‌گردد و آن كس كه بر مبناي علم و عمل كند مانند كسي است كه در راه آشكار و روشن حركت مي‌نمايد. آن كس كه بينا است بايد بنگرد و ببيند آيا واقعا در حال حركت به پيش است يا به عقب برمي‌گردد؟)آغاز كار، انسانهايي كه با دل بينا و بابصيرت عمل مي‌كنند، بايد بدانند كه آن عمل به ضرر آنها است يا به سود آنان:هدف شناسي و تنظيم كار و وسائل بر حسب آن، از بهترين دلائل عقل و خرد انساني و بينايي و بصيرت دروني او مي‌باشد. قرار گرفتن در تحريك انگيزه‌ها و عواملي كه مانع از شناخت مبدا و مسير و مقصد است، مساوي تباه كردن سرمايه آن زندگي است كه ارزش آن با هدفگيري و تنظيم فعاليتهاي مغزي و رواني و عضلاني، مشخص مي‌گردد. كساني كه در اين زندگاني محدود و چند روزه، با دل نابينا و عقل راكد حركت مي‌كنند و اهميتي به اهداف و وسائل و فعاليتها براي تنظيم آنها نمي‌دهند. قطعي است كه براي شناخت و تحصيل هدف اعلاي حيات نيز اهميتي قائل نخواهند گشت و بدين ترتيب در امواج هوي و هوس و انگيزه‌هاي خودخواهي، روزگار خود را به سر خواهند آورد- «من كان في هذه اعمي فهو في الاخره اعمي و اضل سبيلا» (هر كس در اين دنيا كور باشد (كور زندگي كند) پس او در آخرت كورتر و گمراه‌تر خواهد بود.)همانگونه كه محاسبه اهداف و وسائل و محاسبه دقيق سود و زيان‌هاي مشروع و نامشروع، براي اين زندگي دنيوي اهميت حياتي دارد، براي حركت در مسير آخرت كه جاوداني مي‌باشد، داراي همان اهميت مي‌باشد، زيرا ابديت، تجسمي از كيفيت تنظيم شئون زندگي دنيوي و انگيزه‌هاي آن است. احساس مسئوليت درباره سخن بدون علم، عمل بدون علم، اظهار نظر بدون علم، انديشه بدون علم، همين‌ها آفات بي‌علاج حركت انسانها در مسير (حيات معقول) فرد يا جامعه‌اي است كه خود را درباره علم مسئول احساس نمي‌كند و مي‌گويد: بدون استناد به علم، عمل مي‌كند، بدون استناد به علم، همچنين اظهار نظر مي‌كند و مي‌انديشد بدون استناد به علم، به جنايتي مرتكب مي‌شود كه قابل مقايسه با جنايات جسماني نمي‌باشد. در جنايات جسماني، ارواح جنايت‌شدگان، ممكن است با كمال سعادت از قفس تن پرواز نمايند. ولي جنايتكاراني كه با اسلحه مهلك سخن بي‌علم، عمل بدون علم، اظهار نظر و انديشه بي‌علم، كار مي‌كنند. ارواح انسانها را از پاي درمي‌آورند و كل موجوديت و سرمايه اصلي آن مردم را نابود مي‌سازند.عالم بدون علم مانند كسي است كه بيراهه مي‌رود و دوري از راه براي او نتيجه‌اي جز دوري از مقصد باز (بار) نمي‌آورد و بالعكس آن كسي كه با تكيه به علم عمل مي‌كند، حركت او در راهيست روشن، يكي از مهلكترين دردهاي بيدرمان بشر معاصر همين عدم احساس مسئوليت درباره علم! آيا هيچ مي‌دانيد كه ركود علم انساني كه به ركود انسانها از حركتهاي تكاملي باز داشته است، معلول ادعاي علم درباره مسائل انساني است كه دلائل صحيحي ندارد؟ صاحبنظران آگاه از واقعياتي كه علوم انساني تحقيق و كشف آنها را به عهده گرفته است، مي‌دانند كه در زمانهاي پيشين، مخصوصا در دو قرن گذشته ادعاي علم در هر مسئله‌اي كه مربوط به انسان بود، براه افتاد، مانند تاريخ‌نگري علمي، تحليل تاريخ علمي، فلسفه تاريخ علمي، فلسفه علمي، فرهنگ‌شناسي علمي، باستانشناسي علمي، روانشناسي علمي، روانكاوي علمي، جامعه‌شناسي علمي، اقتصاد علمي، حيوان‌شناسي علمي كه نظريه تحول انواع حيوانات را در برمي‌گرفت در صورتي كه مسائل مطروحه در دائره موضوعات مزبور، به استثناي ابعاد طبيعي محض آنها، غالبا بر مبناي احتمال، احتمال قوي و ظن بررسي مي‌شد، در صورتي كه علمي بودن يك مسئله بايد تا درجه انكشاف صد در صد واقع نائل گردد.به نظر مي‌رسد اگر ما در صدد جمع‌آوري قضايايي كه درباره آنها ادعاي علم شده در صورتيكه از حدود احتمال، احتمال قوي و ظن بالاتر نبوده است، برآييم، قطعا احتياج به جمع‌آوري مجلدات متعددي خواهيم داشت. هم‌اكنون دوران معاصر ما كه اوائل قرن 15 و اواخر قرن 20 ميلادي است، كتابهاي علمي و فلسفي پر از دعاوي علمي است كه اغلب آنها اعتباري بيش از فرضيه و نظريه و ذوق‌پردازي ندارد. براي اثبات اين مسئله، لازم است كه آن قضايا را كه با عنوان پر طمطراق عملي در عرصه معارف بشري طرح گشته و سپس خلاف واقع بودن آنها اثبات شده است، جمع‌آوري نماييم و آنگاه ببينيم بر سر ارتباطات چهارگانه بشري (ارتباط انسان با خويشتن، با خدا، با جهان هستي و با همنوع خود) چه گذشته است. به قول استانيسلا و اندرسكي درباره انتقاد از نوعي دعاوي علمي مي‌گويد: (علم است يا حقه‌بازي؟!)از طرف ديگر همه ميدانيم در هنگام سخن بدون علم، عمل بدون علم، انديشه و اظهار نظر بدون علم، پاي شخصيت واقع‌گراي آدمي در ميان نيست. زيرا انسان هر كس را كه بتواند فريب بدهد، شخصيت حقيقي و واقع‌گراي خود را نمي‌تواند بفريبد. بنابراين، انسان در اين مواقع نخست با خويشتن مبارزه مي‌كند، سپس با افراد جامعه كه با آنها در ارتباط است. انسان آگاه در زندگاني بايد ببيند آيا حركت او به پيش است يا به عقب برمي‌گردد؟ مضمون يك حديث معروف از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است كه چنين فرمود: قد نجي من كان غده خيرا من امسه و من ساوي يوماه فهو مغبون و من كان امسه خيرا من يومه فهو ملعون (هر كسي كه فردايش از ديروزش بهتر باشد، نجات پيدا كرد و هر كس دو روزش مساوي باشد، او مغبون است و هر كسي ديروزش بهتر از امروزش باشد ملعون است.)خداوند متعال در آيات مباركه قرآني استناد مردم جاهل آن دوران را به نياكان گذشته خود و عدم پذيرش دين جاوداني اسلام را كه سعادت دنيا و آخرت را براي آنان به ارمغان آورده بود، مردود ساخته و مي‌فرمايد: «و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آباءنا او لو كان اباوهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون» (و هنگامي كه به آنان گفته مي‌شد پيروي كنيد از آنچه كه خدا نازل كرده است، آنها مي‌گفتند: ما پيروي مي‌كنيم از آنچه كه پدرانمان را در تبعيت از آنان دريافتيم (آيا آنان باز از گذشتگانشان پيروي خواهند كرد) اگر چه تعقل نمي‌كردند و هدايت را نپذيرفته بودند.)با اين توبيخ‌هاي قرآني و با اين تاكيد اميرالمومنين عليه‌السلام به نوگرايي و پيش روي و پرهيز از عقب‌ماندن و ارتجاع‌گرايي، و با اصرار شديد فرهنگ ادبي مسلمانان به نوبيني و نوجويي، آيا باز مي‌توان گفت: دين عموما حتي دين اسلام يك پديده ارتجاعي است؟ خدايا، اين چه ارتجاعي است كه با وجود آنهمه تاكيد به پيش رفتن و توبيخ و مردود شدن عقب گشتن و ارتجاع، باز بعضي از بي‌خبران و يا غرض‌ورزان به ارتجاعي بودن دين اصرار مي‌ورزند! آيا فرهنگ اسلامي چنين ادبياتي ندارد:بيزارم از آن كهنه خدايي كه تو داري           هر لحظه مرا تازه خداي دگرستياي مقيمان درت را عالمي در هر دمي           رهروان راه عشقت هر دمي در عالمي (خواجوي كرماني)تازه مي‌گير و كهن را مي‌سپار          كه هر امسالت فزون است ازسه پار (مولوي)هر نفس نو مي‌شود دنيا و ما          بي‌خبر از نوشدن اندر بقاء (مولوي) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) به كسى كه از عقل و انديشه سالم برخوردار است و با ديده بصيرت به امور مى نگرد، آنچه را كه بايد در آغاز حركات و سكنات خود در نظر گيرد تذكّر مى دهد، و آن اين كه در هر كارى كه قصد انجام دادن و يا ترك آن را دارد، نخست احوال درونى خود را بررسى كند و دريابد كه اين تصميم يا عمل، او را به خداوند نزديك مى گرداند، و براى خشنودى او انجام مى گردد، كه در اين صورت سزاوار است نسبت به آن اقدام كند، ليكن چنانچه او را از خداوند دور ساخته، مستلزم ناخشنودى و خشم اوست و براى رضاى غير او انجام مى شود، بايد دست از آن باز دارد.سپس امام (ع) نادان را در كارهايى كه انجام مى دهد به كسى تشبيه فرموده كه در بيراهه مشغول حركت است، و ذكر اين كه پرتى او از راه، جز اين كه هر چه بيشتر او را از مقصودش دور سازد حاصلى براى او ندارد گوياى وجه اين تشبيه است، زيرا دورى او از مطلوبى كه دارد به اندازه دورى او از راه وصول به اين مطلوب است، برخلاف اين، كسى كه از روى دانش و بينش راهى را مى پيمايد هر اندازه بيشتر گام برمى دارد همان قدر به مقصود خود نزديكتر مى گردد، امام (ع) با اين تشبيه مردم را از نادانى و ناآگاهى بيزارى مى دهد و براى اين كه بيشتر شنوندگان را از جهالت دور و متنفّر سازد، فرموده است: آن كه پوياى راهى است بايد خوب بنگرد كه او به پيش مى رود يا اين كه رو به بازگشت دارد، زيرا هنگامى كه دانست به پيش مى رود، ناگزير بايد بداند چگونه بايد راه را بپيمايد، و براى اين كه از گمگشتگى و افتادن در ورطه نابودى مصون بماند چراغ دانش را برمى افروزد و در پرتو آن گام برمى دارد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 243 فالنّاظر بالقلب العامل بالبصر يكون مبتدأ عمله أن يعلم أ عمله عليه أم له، فإن كان له مضى فيه، و إن كان عليه وقف عنه، فإنّ العامل بغير علم كالسّائر على غير طريق، فلا يزيده بعده عن الطّريق إلّا بعدا من حاجته، و العامل بالعلم كالسّائر على الطّريق الواضح، فلينظر ناظر أ سائر هو أم راجع.المعنى:ثمّ أشار عليه السّلام إلى فضيلة العلم فقال عليه السّلام (فالناظر بالقلب العامل بالبصر) أى ينبغي لصاحب العقل البصير في عمله أن (يكون مبتدأ عمله أن يعلم أعمله عليه أم له) أى يعرف قبل أن يعمل أنّ عمله نافع له مقرّب إلى الحضرة الرّبوبية أم مضرّ مبعّد له (فان كان له مضى فيه) و أتى به (و إن كان عليه وقف عنه) و تركه و إنما كان اللّازم على العاقل تحصيل العلم قبل العمل (فانّ العامل بغير علم كالسائر على غير طريق فلا يزيده بعده عن الطريق إلّا بعدا من حاجته) إذ كان بعده عن مطلوبه بقدر بعده عن طريق ذلك المطلوب.قال طلحة بن زيد: سمعت أبا عبد اللَّه عليه السّلام يقول: العامل على غير بصيرة كالسائر على غير الطريق لا يزيده سرعة السير إلّا بعدا، رواه في الكافي.و فيه عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من عمل على غير علم كان ما يفسد أكثر ممّا يصلح. (و) هذا بخلاف العامل العالم فانّ (العامل بالعلم كالسائر على الطريق الواضح) فلا يزيده سرعة سيره إلّا نجاحا بحاجته (فلينظر ناظر) أى النّاظر بالقلب المسبوق ذكره (أسائر هو أم راجع) أقول: و ما ذكرناه في شرح هذه الفقرات أعنى قوله: تلويح- تمثيل فالنّاظر بالقلب إلى قوله: أم راجع، إنّما هو مفاد ظاهر كلامه عليه السّلام، و الأشبه عندي أن تكون تلويحا و إشارة إلى وجوب اتباع الأئمّة و الايتمام بهم، فانّه لمّا ذكر أوصاف الأئمة و نعوتهم الكماليّة، عقّب ذلك بما يلزم على الرائد الطّالب للامام، ثمّ فرّع عليه قوله: فالنّاظر بالقلب آه يعنى أنّ صاحب العقل و البصيرة لا بدّ له قبل أن يشرع في عمل أن يعلم أنّ عمله له أم عليه، و العلم موقوف على التّعلّم من الامام العالم و الاقتباس من نوره و الاهتداء به، إذ المتلقّى من غيره: «كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 244 و يؤمى إلى ما ذكرناه تمثيل العامل العالم بالسّائر على الطريق و تمثيل الجاهل بالساير على غير طريق قال تعالى: «قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي».قال زيد بن عليّ: قال النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله في هذه الآية: أنا و من اتّبعني من أهل بيتي لا يزال الرّجل بعد الرجل يدعو إلى ما أدعوا اليه، و قال تعالى أيضا: «أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ».قال البيضاوي و معنى مكبّا أنّه يعثر كلّ ساعة و يخرّ على وجهه لو عورة طريقه و اختلاف أجزائه، و لذلك قابله بقوله: أمّن يمشى سويّا قائما سالما من العثار، على صراط مستقيم مستوى الأجزاء و الجهة، و المراد تمثيل المشرك و الموحّد بالسالكين و الدئيين بالمسلكين، و قيل: المراد بالمكبّ الأعمى فانّه يعتسف فيكبّ و بالسوىّ البصير، انتهى و أما تأويله فالمراد بالمكبّ أعداء آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و بمن يمشى سويّا أولياؤهم عليهم السّلام كما ورد في تفسير أهل البيت.الترجمة:پس كسى كه نظر كند بقلب خود و عمل كننده باشد به بصيرت خود ميباشد ابتداء عمل او اين كه بداند آيا عمل او ضرر دارد بر او يا منفعت دارد مر او را، پس اگر نافع باشد او را اقدام مى كند در او، و اگر مضر باشد خوددارى مى نمايد از او پس بدرستي كه عمل كننده بغير علم مثل سير كننده است بر غير راه راست پس زياده نمى كند دورى او از راه مگر دورى از مقصود او را، و عمل كننده بعلم مثل سير كننده است بر راه روشن، پس بايد كه نظر كند نظر كننده آيا سير كننده است او يا رجوع نماينده است.  
بخش ۳ : ظاهر خوب نشانۀ باطن خوب [منبع]

وَ اعْلَمْ أَنَّ لِكُلِّ ظَاهِرٍ بَاطِناً عَلَى مِثَالِهِ، فَمَا طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ، وَ مَا خَبُثَ ظَاهِرُهُ خَبُثَ بَاطِنُهُ.
وَ قَدْ قَالَ الرَّسُولُ الصَّادِقُ (صلی الله علیه وآله) إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَ يُبْغِضُ عَمَلَهُ وَ يُحِبُّ الْعَمَلَ وَ يُبْغِضُ بَدَنَهُ؛ وَ اعْلَمْ أَنَّ لِكُلِّ عَمَلٍ نَبَاتاً وَ كُلُّ نَبَاتٍ لَا غِنَى بِهِ عَنِ الْمَاءِ، وَ الْمِيَاهُ مُخْتَلِفَةٌ، فَمَا طَابَ سَقْيُهُ طَابَ غَرْسُهُ وَ حَلَتْ ثَمَرَتُهُ، وَ مَا خَبُثَ سَقْيُهُ خَبُثَ غَرْسُهُ وَ أَمَرَّتْ ثَمَرَتُهُ.

سَقْی : آب مشروب
حَلَّت : شيرين شد
أمَرَّت : تلخ شد 
(9) و بدان براى هر ظاهر و آشكارى برابر آن باطن و پنهانى است، پس آنچه را ظاهر نيكو باشد باطنش هم نيكو است، و آنچه را ظاهرش زشت و بد باطنش زشت و ناپاك است، و (گاه ميشود كه ظاهر طبق باطن نيست، لذا) پيغمبر صادق صلّى اللّه عليه و آله فرمود: خداوند بنده اى را دوست مى دارد (رحمت خود را شامل حالش مى گرداند) و عمل او را دشمن (حرام و گناه) ميداند، و (گاهى) عمل (كارهاى نيكو) را دوستدار است و عامل آنرا دشمن مى دارد.
(10) و بدان براى هر عمل و كردارى گياهى است و هر گياهى را از آب بى نيازى نيست، و آبها گوناگون است، پس هر چه آب گوارا مى آشامد درختش نيكو و ميوه آن شيرين است، و هر چه آب ناپاك و بد مى آشامد درخت آن بد و ميوه اش تلخ است (منظور امام عليه السّلام از اين جمله و تشبيه عمل به گياه بعد از نقل فرمايش پيغمبر اكرم آنست كه درخت عمل از عقيده و باطن صاحب آن آب مى آشامد، اگر عقيده درست و باطن نيكو باشد از عمل شايسته و كردار پسنديده سودمند مى گردد، و اگر عقيده نادرست و باطن ناپاك بود عمل نيكو «اگر چه خداوند او را دوست مى دارد» سودى باو نمى رساند يعنى بر اثر آن سعادت هميشگى بدست نخواهد آورد).
 
بدان، كه هر ظاهرى را باطنى است همانند آن. آنچه ظاهرش پاكيزه باشد، باطنش نيز پاكيزه است و آنچه ظاهرش ناپاك باشد باطنش نيز ناپاك است. پيامبر راستگوى (صلى اللّه عليه و آله) فرمود: بسا خداوند بنده اى را دوست دارد، ولى عملش را دوست ندارد. و گاه عملش را دوست دارد، ولى كننده آن را دوست ندارد.
و بدان كه هر عملى را درختى است كه آن عمل به مثابه ميوه آن است. و هيچ درختى از آب بى نياز نيست و آبها گونه گونند. هر آنچه آبياريش نيكو درختش نيكو و ميوه اش شيرين است و هر آنچه آبياريش بد درختش بد و ميوه اش تلخ است.
 
بدان هر ظاهرى باطنى دارد همانند خود، آن چه ظاهرش پاک و خوب است باطنش نيز پاک و خوب است و آن چه ظاهرش خبيث و بد است باطنش نيز خبيث است. پيامبر صادق(صلى الله عليه وآله) فرمود: گاه خداوند بنده اى را دوست مى دارد ولى عملش را مبغوض مى شمرد و گاه عملش را دوست مى دارد و شخصش را مبغوض مى دارد.
بدان هر عملى رويشى دارد و هيچ رويشى از آب بى نياز نيست و آب ها مختلفند. آن چه آبيارى اش پاکيزه باشد نهالش پاک و ميوه اش شيرين است و آن چه آبياريش ناپاک باشد نهالش ناپاک و ميوه اش تلخ است.
 
و بدان كه هر ظاهرى را باطنى است كه بر مثال آن است، آنچه ظاهرش پاكيزه بود باطن آن نيز آن چنان است، و آنچه ظاهرش پليد است، باطن آن نيز پليد است، و رسول صادق (ص) فرموده است: «خداوند بنده را دوست دارد، و كرده او را ناخوش مى دارد، و كارى را خوش دارد و كننده آن را ناخوش مى دارد».
و بدان هر كرده اى چون ميوه اى است كه از گياهى رسته است، و هيچ گياه را از آب بى نيازى نيست، و آبها گونه گون بود. آنچه آبيارى اش نيكو، درختش نيكو و ميوه اش شيرين است، و آنچه آبيارى اش پليد، درختش پليد و ميوه اش تلخ است.
 
آگاه باش كه هر ظاهرى را باطنى مانند اوست، آنچه ظاهرش پاك باطنش نيز پاك است، و آنچه ظاهرش آلوده باطنش نيز آلوده است. رسول راستگو (صلّى اللّه عليه و آله) فرمود: «بى شك خداوند گاهى دوست دارد بنده را و دشمن دارد عملش را، و گاهى دوست دارد عمل را و دشمن دارد انجام دهنده اش را».
آگاه باش هر عملى را گياهى است، و هيچ گياهى را بى نيازى از آب نيست، و آبها گوناگون است: آنچه آبياريش پاكيزه باشد نهالش پاكيزه و ميوه اش شيرين است، و آنچه آبياريش آلوده باشد نهالش آلوده و ميوه اش تلخ است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏6، ص: 105-102در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) براى تکميل آن چه در بخش هاى سابق آمد راه شناخت نيکان از بدان را نشان مى دهد، مى فرمايد: «بدان هر ظاهرى باطنى دارد همانند خود، آن چه ظاهرش پاک و خوب است باطنش نيز پاک و خوب است و آن چه ظاهرش خبيث و بد است باطنش نيز خبيث است» (وَاعْلَمْ أَنَّ لِکُلِّ ظَاهِر بَاطِناً عَلَى مِثَالِهِ، فَمَا طَابَ ظَاهِرُهُ طَابَ بَاطِنُهُ، وَ مَا خَبُثَ ظَاهِرُهُ خَبُثَ بَاطِنُهُ).اين يک قاعده کلى است که مى تواند در بسيارى از موارد راهگشاى انسان در مسأله شناخت افراد و جوامع بشرى و تشکيلات مختلف اجتماعى و سياسى و عقيدتى باشد (هر چند مانند هر قاعده کلى ممکن است استثناهايى داشته باشد) زيرا معمولا اعمال انسان ها بازتاب افکار و اخلاق و صفات درونى آن هاست و ظاهر آنان تراوشى از باطن شان است; همان گونه که در ضرب المثل معروف نقل شده: «از کوزه همان برون طراود که در اوست».بر اين اساس هنگامى که باطن کسى براى ما مشکوک شود بايد در اعمال او دقت کنيم و از لابه لاى آن به باطن او پى ببريم. قرآن مجيد نيز اين حقيقت را در آيات مختلف تأييد کرده و درباره منافقان گاه مى فرمايد: «(قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِى صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ); نشانه هاى عداوت آن ها از دهان و کلامشان آشکار شده و آن چه در دل هايشان پنهان مى دارند از آن مهم تر است».(1)و در جاى ديگر مى فرمايد: «(وَلَوْ نَشَاءُ لاََرَيْنَاکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيمَاهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِى لَحْنِ الْقَوْلِ); اگر ما بخواهيم منافقان را به تو نشان مى دهيم تا آن ها را به قيافه هاشان بشناسى، هر چند مى توانى آن ها را از سخنانشان بشناسى».(2)و در جاى ديگر مى فرمايد: «(وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِى خَبُثَ لاَ يَخْرُجُ إِلاَّ نَکِداً); سرزمين پاکيزه گياهش (پاکيزه) به فرمان پروردگار مى رويد; اما سرزمين خبيث و بد جز گياه ناچيز و بى ارزش از آن نمى رويد».(3)در روايات اسلامى و کلمات فقها نيز اين مسأله ديده مى شود:اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: «مَا أَضْمر اَحَدٌ شَيئاً اِلاّ ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ; کسى چيزى را در دل پنهان نمى کند مگر اين که در سخنانى که از دهانش بيرون مى پرد و در چهره اش، آشکار مى شود».(4)فقها نيز در بحث عدالت مى گويند: حسن ظاهر و عمل به وظايف شرع حکايت از وجود ملکه عدالت در باطن مى کند.جالب اين که در عصر ما وسايلى ساخته اند به نام دروغ سنج که از تغيير حرکات نبض و قلب و فشار خون و غير آن مى توان راستگو بودن يا دروغ گو بودن شخص را به هنگامى که مطلبى را اظهار مى دارد، شناخت.همان گونه که اشاره شد اين قاعده کلى مانند ساير قواعد بدون استثنا نيست; زيرا افرادى هستند بسيار پيچيده و به تعبير عاميانه «تودار» که به آسانى نمى توان آن ها را از اعمالشان شناخت; چنان رياکار و متظاهر و مردم فريبند که گاه افراد عاقل و هوشيار را نيز به خطا مى افکنند و به همين جهت امام(عليه السلام) در ادامه سخن چنين مى فرمايد: «پيامبر راستگو(صلى الله عليه وآله) فرمود: گاه خداوند بنده اى را دوست دارد ولى عملش را مبغوض مى شمرد و گاه عملش را دوست دارد و شخصش را مبغوض مى داند» (وَ قَدْ قَالَ الرَّسُولُ الصَّادِقُ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ : «إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ، وَ يُبْغِضُ عَمَلَهُ، وَ يُحِبُّ الْعَمَلَ وَ يُبْغِضُ بَدَنَهُ»).دليل جدايى ظاهر از باطن و عمل از عقيده در اين گونه موارد، عوامل فوق العاده اى است که رخ مى دهد و شخص را از آن اصل کلى دور مى سازد; مثلا همنشينى با بدان و خوبان و قرار گرفتن در محيط هاى سالم يا فاسد و همچنين تعصب ها، کينه ها، حسادت ها، هوس هاى شديد و تبليغات مسموم يا سالم و فقر و تنگدستى فوق العاده و مانند آن، اين هاست که گاهى هماهنگى ظاهر و باطن را بر هم مى زند و از کوزه چيزى برون مى تراود که در آن نيست.مرحوم علامه خويى در شرح اين جمله، مطلب ديگرى دارد. او بعد از آن اشاره به تناقض صورى صدر و ذيل اين بخش از خطبه مى گويد: من بعد از تدبّر و تفکر بسيار در چند روز و توسّل به جدم اميرمؤمنان، به اين نتيجه رسيدم که حضرت به استناد کلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خواهد اشاره به اين نکته کند که اگر کسى بر خلاف آن اصل کلى، ظاهر و باطن خود را هماهنگ نديد بايد کوشش کند آن را در جهت صلاح، هماهنگ سازد; يعنى اگر باطن خوب بود و عمل بد، سعى در اعمال صالحه کند و اگر عمل، خوب بود و باطن بد، تلاش در اصلاح باطن نمايد.(5)گرچه اين سخن، سخنى است صحيح; ولى استفاده اين معنا از جمله هاى ياد شده خالى از اشکال نيست و به نظر مى رسد تفسير اوّل مناسب تر است.سپس در بخش پايانى اين خطبه، امام(عليه السلام) در تکميل گفتار سابق در زمينه هماهنگى ظاهر و باطن ولزوم پاکسازى درون براى پاک شدن برون، چنين مى فرمايد: «بدان هر عملى رويشى دارد و هيچ رويشى از آب بى نياز نيست و آب ها مختلفند آن چه آبيارى اش پاکيزه باشد نهالش پاک و ميوه اش شيرين است و آن چه آبياريش ناپاک باشد نهالش ناپاک و ميوه اش تلخ خواهد بود» (وَاعْلَمْ أَنَّ لِکُلِّ عَمَل نَبَاتاً. وَ کُلُّ نَبَات لاَ غِنَى بِهِ عَنِ الْمَاءِ، وَالْمِيَاهُ مُخْتَلِفَةٌ; فَمَا طَابَ سَقْيُهُ، طَابَ غَرْسُهُ وَ حَلَتْ ثَمَرَتُهُ، وَ مَا خَبُثَ سَقْيُهُ، خَبُثَ غَرْسُهُ وَ أَمَرَّتْ ثَمَرَتُهُ).امام(عليه السلام) در اين تشبيه زيبا، انسان و اعمالش را به درختان و ميوه هايش تشبيه نموده است; همان گونه که درختان وگياهان از آب براى رويش بى نياز نيستند، انسان ها نيز به تعليم و تربيت و تبليغ نياز دارند. آن کس که از تعليم و تربيت و تبليغ صحيحى برخوردار باشد اعمالش پاک و آن کس که تحت تأثير تبليغات سوء قرار گيرد، عملى ناپاک خواهد داشت.به تعبير ديگر ارزش ميوه هاى درختان در واقع از سه چيز نشأت مى گيرد: بذر خوب و زمين خوب و آب خوب. به يقين بذر انسان ها با توجه به فطرت پاک خداداد خوب است. هر گاه وراثت محيط که به منزله زمين است و تعليم و تربيت که به منزله آب است پاک و پاکيزه باشد، آثار وجودى انسان ها ارزشمند و پاک و پاکيزه خواهد بود.* * *پی نوشت:1. آل عمران، آيه 118.2. محمّد، آيه 30.3. اعراف، آيه 58.4. کلمات قصار، 26.5. منهاج البراعه، جلد 9، صفحه 248. (با تلخيص) 
شرح علامه جعفری«و اعلم ان لكل ظاهر باطنا علی مثاله، فما طاب ظاهره طاب باطنه و ما خبث ظاهره خبث باطنه و قد قال رسول الله صلي عليه و آله: (ان الله يحب العبد و يبغض عمله و يحب العمل و يبغض بدنه) و اعلم ان لكل عمل نباتا و كل نبات لا غني به عن الماء. و المياه مختلفه فما طاب سقيه، طاب غرسه و حلت ثمرته ما خبث سقيه خبث غرسه و امرت» (و بدان براي هر ظاهري باطني است بر مثال خود، آنچه كه ظاهرش پاك است، باطنش نيز پاك است و آنچه كه ظاهرش پليد است، باطنش نيز پليد است. پيامبر صادق (ص) فرموده است: خداوند دوست مي‌دارد بنده را در حالي كه دشمن مي‌دارد عمل او را و عمل او را دوست مي‌دارد در حالي كه بدنش را دشمن مي‌دارد. و بدان براي هر عملي روييدني است و هيچ گياهي از آب بي‌نياز نيست و آبها مختلفند. آن آب كه پاك باشد، كشتش و سيراب كردنش پاك و ميوه آن شيرين خواهد بود و آنچه كه پليد باشد، كشتش پليد و ميوه‌اش تلخ خواهد بود.)تطابق ظاهر با باطن در پاكي و ناپاكي:هستند كساني كه توفيق عمل به تكاليف را از دست داده و براي دست يافتن به هدف نهايي زندگي، هيچ وظيفه‌اي را نمي‌شناسند، اينان با يك جمله بي‌اساس، خود را تسليت و فريب مي‌دهند و مي‌گويند: (اي آقا، انسان بايد قلبش پاك باشد، درونش صاف باشد، تكاليف و وظايف و حقوق و غيرذلك از الزام‌ها و بايستي‌ها اهميتي ندارند!! (اينان نخستين خطائي را كه مرتكب مي‌شوند، اين است كه روابط پيوند دهنده ظاهر و باطن را به يكديگر نمي‌فهمند، يا عمدا خود را به نفهمي مي‌زنند كه خود را توجيه كنند! آيا نسبت اعمال خير مانند عمل به حقوق، انجام تكاليف و خدمت به بني نوع خود به درون آدمي مانند (من، شخصيت، دل و وجدان)، نسبت معلول به علت خود نيست؟ يا نسبت انگيزه به عمل مولود آن نمي‌باشد؟ آيا انجام يك تكليف همانند موجي از شخصيت من بيقرار آدمي براي حركت به سوي گرديدن‌هاي ارزشي تكاملي نمي‌باشد؟بديهي است كه پاسخ همه اين سئوالات مثبت است، بنابراين تفكيك ظاهر از باطن مانند تفكيك معلول از علت خود، يا موج از دريا و انگيزه از انگيزش خود مي‌باشد. امروزه مانند گذشته كشف نيت و تصميم بر جرم و كشف وارستگي و آلودگي از طرز كيفيت چهره و نگاه و رفتار، يك امر طبيعي و رايج است. آيه شريفه قرآني مي‌فرمايد: «و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذي خبث لا يخرج الا نكدا» (و گياه شهر و جايگاه پاكيزه با اذن پروردگارش ميرويد و آنچه كه پليد است، بيرون نمي‌آورد مگر چيزي پست را.)در تفسير حديث پيامبر اكرم (ص) اختلاف نظرهايي وجود دارد. مرحوم محقق هاشمي خوئي درباره حديث شريف توجيه خوبي دارد. او مي‌گويد: (منظور پيامبر اكرم (ص) اين است كه بدان جهت كه خداوند سبحان مي‌خواهد ظاهر و باطن مردم باايمان يكي باشد، لذا پيامبر (ص) مي‌فرمايد: مومنان بايد مواظب باشند كه وضع وجودي آنان طوري نباشد كه خداوند خود آنان را دوست داشته باشد ولي عملشان را كه ظاهرا آنان را ارائه مي‌دهد، مبغوض بدارد و نيز آنچنان نباشند كه عملشان را دوست بدارد ولي بدنشان را مبغوض بدارد. جملات بعدي تمثيل مطلب قبلي است و لذا احتياجي به تفسير ندارد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «و اعلم أنّ لكلّ ظاهر باطنا... و يبغض بدنه»:بايد دانست آنچه در خلال اين عبارت آمده قضيّه كلّى صادقى است، زيرا هنگامى كه خداوند متعال به مقتضاى لطف، عالم غيب و شهود، يا عالم خلق و امر يا جهان روحانى و جسمانى را آفريد، حكمت او اقتضا كرد كه عالم شهود براى نفوس بشرى راهى و گذرگاهى براى وصول به عالم غيب باشد، براى اين كه اگر چنين نبود سفر به پيشگاه خداوند غير ممكن، و راه ترقّى و تقرّب به او مسدود مى شد، از اين رو هر چه در عالم شهود نمايان است نمونه و مثالى متناسب از امرى است باطنى و پوشيده كه در عالم غيب موجود است و اين مثال مشهود، راهى به سوى آن امر غيبى است و بر وجود آن، دليل و رهنمون مى باشد، امّا آنچه از گفتار امام (ع) در اين جا دانسته مى شود محدوديّت اين كلّى و تخصيص آن به يكى از دو امر است، زيرا منظور آن بزرگوار از ظاهر، يا هيأت و چگونگى ساختمان ظاهرى اشخاص است و يا مراد افعال و كردار آنهاست، و باطن اشاره به اخلاق و اعمال قلوب، و خوبيها و بديهايى است كه با نهاد انسان سرشته شده است.گفته شده كه منظور از باطن، ثواب و عقاب آخرت است، به هر حال استقراء و قياس نشان مى دهد افرادى كه از حسن صورت برخوردارند، و يا ظاهر اعمال آنها نيكوست، داراى خلق خوش و حسن معاشرت و سيرت خوب و معتدل نيز مى باشند، و آن كه دچار عكس اين صفات است شرير و بد اخلاق مى باشد استقراى اين مطلب روشن است امّا قياس مبتنى بر اين اصل است كه حسن خلق و نزديك بودن نفس به موزونى و استقامت در طلب حقّ، مقتضى نزديك بودن مزاج به سر حدّ اعتدال است، حسن صورت نيز همين طور است و مى توان قياسى به اين گونه ترتيب داد كه: نيكروى معتدل المزاج است و هر معتدل المزاج خوش اخلاق است، پس نيكروى، خوش اخلاق است يا اين كه گفته شود: معتدل المزاج نيكروى و خوش اخلاق است، و در هر صورت اين قضيّه بنا بر اكثريت است چه برخى كه از زيبايى صورت برخوردارند درونى تيره و زشت دارند، و بعضى كه چهره اى زشت و ناپسند دارند باطن آنها خوب و پسنديده است.از اين رو امام (ع) به آنچه از پيامبر اكرم (ص) روايت شده استشهاد فرموده است، براى اين كه خداوند بنده اى را كه داراى صورتى نيكوست از آن جهت دوست مى دارد كه حسن و جمال مقتضاى حكمت الهى و نسبت به قبح و زشتى كه شرّ محض و لايق عدم مى باشد به وجود سزاوارتر است ليكن از آن جهت كه كردارش بد و زشت است عمل او را دشمن مى دارد، همچنين عمل بنده اى كه داراى درونى پاكيزه است محبوب خداوند است، ولى بدنش به مناسبت زشتى آن كه سزاوار عدم است و عدم شرّ است مبغوض اوست، امّا نصّ بر اين كه ظاهر دلالت بر باطن دارد كريمه قرآن است كه فرموده است: «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً» (يعنى: دشوار و ناميمون) ابن عبّاس و مجاهد و حسن و قتاده و سدّى گفته اند خداوند در اين آيه مؤمن را به زمين خوب حاصلخيز و كافر را به زمين شوره و نمكزار مثل زده، و مؤمن را كه در هنگام شنيدن قرآن به آن گوش مى دهد، و آن را حفظ و درك مى كند و از آن بهره مى گيرد، و آثار آن در اعمال نيك و كردار پسنديده اى كه از او صادر مى شود ظاهر مى گردد به شهرى پاكيزه تشبيه فرموده است، زيرا شهر پاكيزه سر سبز و خرّم و آبادان، و نعمت در آن فراوان، و آثار حياتبخش باران در آن نمايان است، همچنين كافر را كه قرآن را مى شنود و در جان همچون سنگ خاراى او اثر مطلوبى نمى گذارد به شهرى پليد و ناپاك همانند كرده است، زيرا در چنين شهرى سبزى و خرّمى و فراوانى نيست، و اثرات نعمت زاى باران در آن ديده نمى شود.امّا در باره حبّ و بغض كه به خداوند نسبت داده شده است چنان كه پيش از اين گفته و دانسته ايم، اين دو در مورد خداوند به رضايت و كراهت او برگشت دارد، از اين رو هر چه خير محض، و يا خير بر وجود او غالب باشد ذاتا مطلوب حقّ تعالى است، و آنچه شرّ محض و يا شرّ بر وجود او غلبه داشته باشد اگر چه بالعرض متعلّق به اراده اوست ليكن ذاتا مكروه خداوند متعال است.فرموده است: «و اعلم أنّ لكلّ عمل نباتا»:واژه «نبات» (رويش) را براى زياد شدن عمل و نموّ و افزايش آن استعاره آورده، و با ذكر «ماء» (آب) ترشيح داده شده، و اين كنايه از ريشه اعمال انسان است كه در دل جاى دارد، وجه مشابهت اين است كه همان گونه كه رويش و خيزش گياه بستگى به آب دارد، اعمالى كه انسان براى عبادت و بندگى خداوند انجام مى دهد، نيز وابسته به اميال قلبى و برخاسته از نيّات اوست، و آشكار است كه اختلاف آبها از نظر شيرينى و شورى، سبب بروز اختلاف در چگونگى استعداد روييدنيها و خوبى كشتزارها و ميوه هاست، و هر چه از آب پاكيزه ترى بهره مند است ميوه اش بهتر و پاكيزه تر است و بدى و فساد در آن نيست، اعمال انسان نيز كه شبيه روييدنيهاست پاكيزگى ثمرات آن كه همان ميوه هاى پاكيزه بهشت و انواع لذّتهاى آن است بستگى به زلال بودن مادّه و منشأ اين اعمال دارد، و مادّه آنها اخلاص براى خداست و بدى و پليدى ثمرات اعمال نيز بر حسب خبث ماده آنهاست كه عبارت است از ريا و شهرت طلبى، و ثمره اينها تلخترين ثمرات است، زيرا چيزى در كام تلخ تر از آتش نيست، و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 230 و اعلم أنّ لكلّ ظاهر باطنا علي مثاله، فما طاب ظاهره طاب باطنه، و ما خبث ظاهره خبث باطنه، و قد قال الرّسول الصّادق صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «إنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْعَبْدَ وَ يُبْغِضُ عَمَلَهُ، وَ يُحِبُّ الْعَمَل وَ يُبْغِضُ بَدَنُهُ» و اعلم أنّ كلّ عمل نبات، و كلّ نبات لا غنى به عن الماء، و المياه مختلفة، فما طاب سقيه طاب غرسه، و حلت ثمرته، و ما خبث سقيه خبث غرسه، و أمرّت ثمرته. (31294- 31134)الاعراب:قوله: و اعلم أنّ كلّ عمل نبات هكذا في بعض النسخ فيكون كلّ اسم إنّ و نبات خبرها و في بعضها أنّ لكلّ عمل نباتا فيكون نباتا اسما لها.المعنى:ثمّ قال عليه السّلام (و اعلم أنّ لكلّ ظاهر باطنا على مثاله، فما طاب ظاهره طاب باطنه، و ما خبث ظاهره خبث باطنه) المراد بهما إمّا كلّ ما يصدق عليه أنّه ظاهر و باطن فيشمل الأفعال الظاهرة و الأقوال الصّادرة عن الانسان خيرا أو شرّا و الملكات و الأخلاق النّفسانيّة الباطنيّة له حسنة أو قبيحة فالجود و الكرم و الانعام و الاحسان و نحوها ممّا هو حسن ظاهرا كاشف عن حسن الباطن أعنى ملكة السّخاء و الجود، و القبض و الامساك و المنع و نحوها ممّا هو قبيح ظاهرا دالّ على قبح الباطن و خبثه أعنى ملكة البخل و هكذا، و كذلك في الأقوال ما هو الطيّب ظاهرا كاشف عن طيب الباطن و ما هو الخبيث كاشف عن خبث الباطن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 245 قال عليه السّلام في الخطبة الشقشقيّة في وصف حال الثاني: فصيّرها في حوزة خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسّها، و قال تعالى: «مَثَلُ كَلِمَةٍ طَيِّبَةٍ كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ» ... «وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ» و يشمل أيضا لمثل حسن الصّورة الموافق لحسن الباطن أعني اعتدال المزاج، و قبحها الموافق لقبح الباطن أعني عدم اعتداله أو الأعمّ من الاعتدال و عدم الاعتدال.و يشهد بذلك ما رواه في البحار من الأمالى عن أنس بن مالك قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: عليكم بالوجوه الملاح و الحدق السّود فانّ اللَّه يستحيى أن يعذّب الوجه المليح بالنّار و فيه من ثواب الأعمال عن موسى بن إبراهيم عن أبي الحسن الأوّل عليه السّلام قال: سمعته يقول: ما حسّن اللَّه خلق عبد و لا خلقه إلّا استحيى أن يطعم لحمه يوم القيامة النّار و فيه من العيون عن الرّضا عن آبائه عليهم السّلام عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال:لا تجد في أربعين أصلع رجل سوء و لا تجد في أربعين كوسجا رجلا صالحا و أصلع سوء أحبّ إليّ من كوسج صالح و من ذلك ما روى أنّ أبا محمّد الحسن بن عليّ عليهما السّلام دخل يوما على معاوية فسأله عليه السّلام تعنّتا و قال: قال اللَّه تعالى: «وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ».فأين ذكر لحيتك و لحيتي من الكتاب؟ و كان أبو محمّد وفر المحاسن  «1» و معاوية بخلافه فقرأ عليه السّلام: «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً».______________________________ (1) أى كثّ اللحية، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 246 و نحوه ما عن المناقب قال عمرو بن العاص للحسين عليه السّلام: ما بال لحاكم أوفر من لحانا؟ فقرأ عليه السّلام هذه الآية و من هذا الباب كلّ ما في الكتاب العزيز من التّعبير عن الأئمة عليهم السّلام بأعزّ الأسماء و أحسن الأفعال و أفضل الخصال و التّعبير عن أعدائهم بأخبثها و أخسّها و أنزلها.و يدلّ عليه ما في الصّافي من الكافي عن الصّادق عليه السّلام في تفسير قوله تعالى: «إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ».قال عليه السّلام: إنّ القرآن له ظهر و بطن فجميع ما حرّم اللَّه في القرآن هو الظاهر و الباطن من ذلك أئمّة الجور، و جميع ما أحلّ اللَّه في الكتاب هو الظاهر و الباطن من ذلك أئمة الحقّ.و في البحار من البصاير بسنده عن الهيثم التميمي قال: قال أبو عبد اللَّه عليه السّلام: يا هيثم إنّ قوما آمنوا بالظاهر و كفروا بالباطن فلم ينفعهم شيء، و جاء قوم من بعدهم فآمنوا بالباطن و كفروا بالظاهر فلم ينفعهم ذلك شيئا، و لا ايمان بظاهر إلّا بباطن و لا بباطن إلّا بظاهر.و من كنز جامع الفوايد قال: روى الشّيخ أبو جعفر الطوسي باسناده إلى الفضل ابن شاذان عن داود بن كثير قال: قلت لأبي عبد اللَّه عليه السّلام: أنتم الصّلاة في كتاب اللَّه عزّ و جلّ و أنتم الزّكاة و أنتم الحجّ، فقال: يا داود نحن الصّلاة في كتاب اللَّه عزّ و جلّ، و نحن الزّكاة، و نحن الصّيام، و نحن الحجّ، و نحن الشّهر الحرام، و نحن البلد الحرام، و نحن كعبة اللَّه، و نحن قبلة اللَّه، و نحن وجه اللَّه قال اللَّه تعالى: «فَأَيْنَما تُوَلُّوا- وجوهكم- فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 247 و نحن الآيات و نحن البيّنات، و عدوّنا في كتاب اللَّه عزّ و جلّ الفحشاء و المنكر و البغى و الخمر و الميسر و الأنصاب و الأزلام و الأصنام و الأوثان و الجبت و الطّاغوت و الميتة و الدّم و لحم الخنزير، يا داود إنّ اللَّه خلقنا فأكرم خلقنا، و فضّلنا و جعلنا امنائه و حفظته و خزّانه على ما في السّماوات و ما في الأرض، و جعل لنا أندادا أضدادا و أعداء فسمّانا في كتابه و كنّى عن أسمائنا بأحسن الأسماء و أحبّها إليه، و سمّى أضدادنا و أعدائنا في كتابه و كنّى عن أسمائهم، و ضرب لهم الأمثال في كتابه في أبغض الأسماء إليه و إلى عباده المتّقين هذا كلّه مبنيّ على أن يراد بالظّاهر و الباطن المعنى الأعمّ، و يجوز أن يراد بهما الخصوص أعنى العلم المأخوذ من معدنه، فيكون قوله، فما طاب ظاهره طاب باطنه إشارة إلى العلوم الحقّة المتلقّاة من الأئمة عليهم السّلام الخارجة من مهبط الوحى و معدن الرّسالة، و قوله: و ما خبث ظاهره خبث باطنه، إشارة إلى العلوم الباطلة المأخوذة من أهل الضّلال عن طريق الرأي و القياس و الاستحسانات العقليّة الفاسدة، و الوجه الأوّل أعني إرادة العموم هو الأوفق بنفس الأمر، و الوجه الثّاني أنسب بالنّسبة إلى ما حقّقناه سابقا، فانّه عليه السّلام حسبما ذكرنا لمّا أشار إلى أنّ السّالك لا بدّ أن يكون سلوكه على علم و بصيرة حتّى لا يكون كالسّائر على غير الطّريق أردفه بهذه الجملة تنبيها على أنّ كلّ علم ليس ممّا ينتفع به في مقام السّلوك بل خصوص العلم الموصل إلى الحقّ المتلقّى من أهل الحقّ أعني أئمّة الدّين و هو الطيّب ظاهرا و باطنا، و امّا غيره أعني العلم المأخوذ من أهل الضّلال فهو جهل في صورة العلم لا يوجب إلّا بعدا من الحقّ خبيث ظاهره و باطنه و قد يفسّر به قوله تعالى: «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ».قال القمّي: إنّه مثل للأئمّة يخرج علمهم باذن ربّهم و لأعدائهم لا يخرج علمهم إلّا كدرا فاسدا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 248 (و قد قال الرّسول الصّادق صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم إنّ اللَّه يحبّ العبد و يبغض عمله و يحبّ العمل و يبغض بدنه) يعني أنّ اللَّه يحبّ العبد المؤمن بما فيه من وصف الايمان لكنّه يبغض عمله لكونه سيّئة و حراما، و يبغض الكافر بما له من الكفر لكنّه يحبّ عمله لكونه حسنا و صالحا، و هذا لا غبار عليه و إنّما الاشكال في ارتباط هذا الكلام لسابقه و في استشهاد الامام عليه السّلام به مع أنّه لا مناسبة بينهما ظاهرا، و ليس للاستشهاد به وجه ظاهر، بل منافاته لما مرّ أظهر من المناسبة كما هو غير خفيّ إذ لازم محبّة اللَّه للعبد كون العبد طيّبا، و لازم بغضه لعمله كون العمل خبيثا فلم يكن الظّاهر موافقا للباطن، فينا في قوله عليه السّلام: فما خبث ظاهره خبث باطنه، و كذلك مقتضي بغض اللَّه سبحانه لبدن الكافر كونه خبيثا، و حبّه لعمله كون عمله طيّبا ففيه أيضا مخالفة الظّاهر للباطن، فينا في قوله: فما طاب ظاهره طاب باطنه و الذي سنح لي في وجه الارتباط و حلّ الاشكال بعد التّروى و صرف الهمّة إلى حلّه أيّاما و الاستمداد من جدّى أمير المؤمنين عليه و آله سلام اللَّه ربّ العالمين هو أنّه لمّا ذكر أنّ ما هو طيّب الظّاهر طيّب الباطن و ما هو خبيث الظّاهر خبيث الباطن، عقّبه بهذا الحديث النّبوي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم تنبيها و ايقاظا للسّامعين بأنّ العبد قد يكون نفسه محبوبا و عمله مبغوضا، و قد يكون بالعكس كما أفصح عنه الرّسول الصّادق المصدّق فاللّازم له إذا كان محبوب الذّات للَّه سبحانه و مبغوض العمل أن يجدّ في تحبيب عمله إليه تعالى حتّى يوافق نفسه عمله في المحبوبيّة، و إذا كان محبوب العمل و مبغوض البدن أى الذّات أن يجدّ في تحبيب ذاته إليه كى يوافق عمله نفسه و الغرض بذلك الحثّ على تطبيق الظّاهر للباطن في الأوّل و تطبيق الباطن للظّاهر في الثّاني في المحبوبيّة حتى يكونا طيّبين، و يفاز إلى النّعيم الدّائم و الفوز الأبد، و لا يعكس حتّى يكونا خبيثين مبغوضين له تعالى فيقع في العذاب الأليم و الخزى العظيم، و قد زلّت في هذا المقام أقدام الشّراح و المحشّين، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 249 و كلّت فيه أفهامهم طوينا عن ذكر كلامهم، من أراد الاطلاع فليراجع الشّروح، و اللَّه وليّ التّوفيق ثمّ حثّ على تزكية الأعمال و تصفيتها بمثل ضربه بقوله استعاره مرشحة- تشبيه بليغ (و اعلم أنّ كلّ عمل نبات) و في بعض النّسخ أنّ لكلّ عمل نباتا، قال الشّارح البحراني: استعار لفظ النّبات لزيادة الأعمال و نموّها و رشّح الاستعارة بذكر الماء آه، و على ما روينا فهو من التّشبيه البليغ أعنى التّشبيه المحذوف الأداة أى كلّ عمل بمنزلة نبات، و وجه الشّبه أنّ النّباتات كما أنّها مختلفة من حيث طيبها و نضارتها و خضرتها و حسنها و ثبات أصلها في الأرض و رسوخ عروقها و ارتفاع فروعها و حلاوة ثمراتها و من حيث كونها على خلاف ذلك، فكذلك الأعمال و إلى ذلك أشار بقوله (و كلّ نبات لا غنى به عن الماء) و هو مادّة حياته كما قال سبحانه: «أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ...» و قال  «وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَباتاً».و كذلك كلّ عمل لا غنى به عن النيّة و عن توجّه القلب اليه و هو مادّة حصوله (و المياه مختلفة) هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج، و النيّات أيضا مختلفة بعضها صادرة عن وجه الخلوص و التقرّب إلى الحضرة الرّبوبيّة، و بعضها عن وجه الشّرك و الرّياء و السّمعة (فما طاب سقيه) أى نصيبه من الماء لكونه عذبا صافيا (طاب غرسه) و ثبت أصله و ارتفع فرعه و كان له خضرة و نضرة (و حلت ثمرته) و كذلك العمل الصّادر عن وجه الخلوص و التقرّب إلى الحقّ يعلو و يزكو و يثمر ثمرات طيبة و هى ثمرات الجنان اكلها دائم و ظلّها قال تعالى: «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 250 (و ما خبث سقيه) لكون مائه ملحا اجاجا أو كدرا فاسدا (خبث غرسه) لا يكون له رونق و بهاء و لا لأصله ثبات و لفرعه ارتفاع (و أمرّت ثمرته) و هكذا العمل المشوب بالشّرك و الرّيا يثمر ثمرات خبيثة أعنى ثمرات الجحيم و هى الضّريع و الرّقوم قال تعالى: «طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ».و أقول: قد وقع مثل هذا التّشبيه الواقع في كلام أمير المؤمنين أعني تشبيه العمل بالنّبات في كلام اللَّه ربّ العالمين قال سبحانه في سورة إبراهيم: «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ، وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ».قال في مجمع البيان «ألم تر» أى ألم تعلم يا محمّد «كيف ضرب اللَّه مثلا» أى بين اللَّه شبها ثمّ فسّر ذلك المثل فقال «كلمة طيّبة» و هى كلمة التّوحيد شهادة أن لا إله إلّا اللَّه عن ابن عباس، و قيل هى كلّ كلام أمر اللَّه به من الطاعات عن أبي علي قال: و إنّما سمّاها طيّبة لأنّها زاكية نامية لصاحبها بالخيرات و البركات «كشجرة طيبة أصلها ثابت و فرعها في السّماء» أى شجرة زاكية نامية راسخة اصولها في الأرض عالية أغصانها و ثمارها في السّماء و أراد به المبالغة في الرّفعة و الأصل سافل و الفرع عال إلّا أنّه يتوصّل من الأصل إلى الفرع «تؤتى اكلها» أى تخرج هذه الشّجرة ما يؤكل منها «كلّ حين» أى كلّ غدوة و عشيّة «باذن ربّها» و قيل:إنّه سبحانه شبّه الايمان بالنّخلة لثبات الايمان في قلب المؤمن كثبات النخلة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 251 في منبتها، و شبّه ارتفاع عمله إلى السّماء بارتفاع فروع النّخلة، و شبّه ما يكسبه المؤمن من بركة الايمان و ثوابه في كلّ وقت و حين بما ينال من ثمرة النخلة في أوقات السّنة كلها من الرّطب و التمر «و يضرب اللَّه الأمثال للنّاس لعلّهم يتذكّرون» أى لكى يتدبّروا فيعرفوا الغرض بالمثل «و مثل كلمة خبيثة» و هى كلمة الكفر و الشّرك، عن ابن عبّاس و غيره، و قيل: هو كلّ كلام في معصية اللَّه عن أبي عليّ «كشجرة خبيثة» غير زاكية و هى شجرة الحنظل عن ابن عبّاس و أنس و مجاهد «اجتثّت من فوق الأرض» أى اقتطعت و استوصلت و اقتلعت جثّته من الأرض «ما لها من قرار» أى ما لتلك الشّجرة من ثبات فانّ الرّيح تنسفها و تذهب بها، فكما أنّ هذه الشّجرة لا ثبات لها و لا بقاء و لا ينتفع بها أحد، فكذلك الكلمة الخبيثة لا ينتفع بها صاحبها و لا يثبت له منها نفع و لا ثواب.تبصرة:قال الشّارح المعتزلي عند شرح قوله عليه السّلام من هذه الخطبة: نحن الشّعار و الأصحاب و الخزنة و الأبواب:و اعلم أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام لو فخر بنفسه و بالغ في تعديد مناقبه و فضايله بفصاحته التي أتاه اللَّه إيّاها و اختصّه بها و ساعده على ذلك فصحاء العرب كافّة لم يبلغوا إلى معشار ما نطق به الصّادق صلوات اللَّه عليه و آله في أمره، و لست أعني بذلك أخبار العامّة الشّايعة التّي يحتجّ بها الاماميّة على إمامته، كخبر الغدير، و المنزلة، و قصّة برائة، و خبر المناجاة، و قصّة خيبر، و خبر الدار بمكّة في ابتداء الدّعوة و نحو ذلك، بل الأخبار الخاصّة الّتي رواها فيه أئمّة الحديث الّتي لم يحصل أقلّ القليل منها لغيره، و أنا أذكر من ذلك شيئا يسيرا ممّا رواه علماء الحديث الذين لا يتّهمون فيه و جلّهم قائلون بتفضيل غيره عليه، فروايتهم فضائله توجب سكون النّفس ما لا يوجبه رواية غيرهم ثمّ أورد أربعة و عشرين حديثا نبويّا في فضائله، و الحديث الرّابع و العشرون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 252 قوله: لمّا نزل إذا جاء نصر اللَّه و الفتح بعد انصرافه من غزاة حنين جعل يكثر سبحان اللَّه استغفر اللَّه ثمّ قال: يا عليّ إنّه قد جاء ما وعدت به جاء الفتح و دخل النّاس في دين اللَّه أفواجا و ليس أحد أحقّ منك بمقامي لقدمك في الاسلام و قربك منّي و صهرك و عندك سيدة نساء العالمين، و قبل ذلك ما كان من بلاء أبي طالب عندى حين نزل القرآن فأنا حريص أن اراعى ذلك لولده، رواه أبو إسحاق الثّعلبيّ في تفسير القرآن.ثمّ قال الشّارح: و اعلم أنّا إنّما ذكرنا ههنا هذه الأخبار لأنّ كثيرا من المنحرفين عنه عليه السّلام إذا مرّوا على كلامه في نهج البلاغة و غيره المتضمّن للتّحدّث بنعمة اللَّه عليه من اختصاص الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و تميزه إيّاه عن غيره ينسبونه فيه إلى التّيه و الزّهو و الفخر، و لقد سبقهم بذلك قوم من الصّحابة قيل لعمر ولّ عليّا أمر الجيش و الحرب فقال: هو أتيه من ذلك، و قال زيد بن ثابت: ما رأينا أزهى من عليّ و اسامة فاردنا ايراد هذه الأخبار أن تنبّه على عظيم منزلته عليه السّلام عند الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و أنّ من قيل في حقّه ما قيل لو رقى إلى السّماء و عرج في الهواء و فخر على الملائكة و الأنبياء تعظما و تبجحا لم يكن ملوما بل كان بذلك جديرا فكيف و هو عليه السّلام لم يسلك قطّ مسلك التعظّم و التكبّر في شيء من أقواله و لا من أفعاله، و كان ألطف البشر خلقا، و أكرمهم طبعا، و أشدّهم تواضعا، و أكثرهم احتمالا، و أحسنهم بشرا، و أطلقهم وجها حتّى نسبه من نسبه إلى الدّعابة و المزاح و هما خلقان يتنافيان التكبّر و الاستطالة، و إنما كان يذكر احيانا ما يذكره نفثة مصدور و شكوى مكروب و تنفّس مهموم و لا يقصد به إذا ذكره إلّا شكر النعمة و تنبيه الغافل على ما خصّه اللَّه به من الفضيلة، فانّ ذلك من باب الأمر بالمعروف و الحضّ على اعتقاد الحقّ و الصواب في أمره و النهى عن المنكر الذي هو تقديم غيره عليه في الفضل، فقد نهى اللَّه سبحانه عن ذلك فقال: أ فمن يهدي إلى الحقّ أحقّ أن يتّبع أمّن لا يهدّى إلّا أن يهدى فما لكم كيف تحكمون، انتهى أقول: و لقد أجاد الشارح فيما أفاد و لا يخفى ما في كلامه من وجوه التعريض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 253 إلى عمر من حيث نسبته أمير المؤمنين عليه السّلام تارة إلى التيه و التكبّر، و اخرى إلى المزاح و الدّعابة، و قد نبّه الشّارح على أنّ هذه النّسبة افتراء منه عليه عليه السّلام لأنّ التكبّر و الدّعابة على طرفى الافراط و التفريط و هما مع تضادّهما و عدم امكان اجتماعهما في محلّ واحد لا يجوز أن يوصف الامام عليه السّلام الّذي هو على حدّ الاعتدال في الأوصاف و الأخلاق بشيء منهما فضلا عن كليهما، و قد مرّ فساد نسبة الدّعابة إليه في شرح الكلام الثالث و الثّمانين بما لا مزيد عليه.ثمّ العجب من الشّارح أنّه مع نقله هذه الرّوايات كيف ضلّ عن الهدى و أعمى عن الحقّ و أنكر وجود النّص على خلافة أمير المؤمنين عليه السّلام مع ظهور دلالتها على خلافته لو لم تكن نصا فيها لا سيّما الرّواية الأخيرة أعني الحديث الرّابع و العشرين.و أعجب من ذلك أنّه قد صرّح هنا بأنّ تقديم غيره عليه السّلام من المنكر، و أنّ غرض أمير المؤمنين عليه السّلام من تعديد مناقبه و فضايله كان النّهي عن ذلك المنكر و ردع النّاس عن الاعتقاد الباطل إلى الحقّ و الصّواب و هو مناف لمذهبه الّذي اختاره وفاقا لأصحابه المعتزلة من أنّ تقديم غيره عليه إنّما هو من فعل اللَّه سبحانه و تعالى عمّا يقول الجاهلون الضّالّون علوّا كبيرا كما هو صريح كلامه في خطبة الشّرح حيث قال هناك: و قدّم المفضول على الأفضل لمصلحة اقتضاها التّكليف، و إذا كان تقديم غيره عليه منكرا و قبيحا كيف نسبه إلى اللَّه تعالى هنالك، و قد أجرى اللَّه الحقّ على لسانه هنا حتّى صرّح بنفسه على فساد مذهبه، و اللَّه الهادى إلى سواء السّبيل.الترجمة:و بدانكه بدرستى هر ظاهري را باطنى است بر طبق او پس آنچه كه پاكيزه است ظاهر او پاكيزه است باطن او، و آنچه كه خبيث است ظاهر او خبيث است باطن او، و بتحقيق كه فرموده است پيغمبر صادق القول صلّى اللَّه عليه و آله اين كه بدرستى خداى تعالى دوست مى دارد بنده را و دشمن مى دارد عمل او را، و دوست مى دارد عمل خوب را و دشمن مى دارد بدن او را، و بدانكه بدرستى كه هر عمل بمنزله گياهيست، و هر گياه استغنا نيست او را از آب، و آبها مختلفند پس آنچه كه پاكيزه باشد سيرابى او پاكيزه شود كاشتن او و شيرين شود ميوه او، و آنچه كه زشت باشد آب خوردن آن زشت باشد كاشتن آن و تلخ و بد مزه باشد ميوه آن. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom