خطبه ۱۵۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : وصف گمراهان و غافلان [منبع]

صفة الضالّ:
وَ هُوَ فِي مُهْلَةٍ مِنَ اللَّهِ يَهْوِي مَعَ الْغَافِلِينَ وَ يَغْدُو مَعَ الْمُذْنِبِينَ، بِلَا سَبِيلٍ قَاصِدٍ وَ لَا إِمَامٍ قَائِدٍ.
صفات الغافلين:
حَتَّى إِذَا كَشَفَ لَهُمْ عَنْ جَزَاءِ مَعْصِيَتِهِمْ وَ اسْتَخْرَجَهُمْ مِنْ جَلَابِيبِ غَفْلَتِهِمُ، اسْتَقْبَلُوا مُدْبِراً وَ اسْتَدْبَرُوا مُقْبِلًا، فَلَمْ يَنْتَفِعُوا بِمَا أَدْرَكُوا مِنْ طَلِبَتِهِمْ وَ لَا بِمَا قَضَوْا مِنْ وَطَرِهِمْ؛ إِنِّي أُحَذِّرُكُمْ وَ نَفْسِي هَذِهِ الْمَنْزِلَةَ.

يَهوِى : پائين مى رود (بشهوات و ماديات)
يَغدُو : صبح ميكند
سَبيل قاصِد : راه عادلانه
جَلابِيب : جمع جلباب : روپوش، لباس
وَطَر : احتياج 
(در سال ۳۶ هجرى در مدينه وقتى مردم را براى جنگ با شورشيان بصره آماده مى كرد ايراد فرمود).
۱. وصف گمراهان و غفلت زدگان:
چند روز از طرف خدا به گمراه، مهلت داده شد، و او با غافلان و بى خبران در راه هلاكت قدم مى نهد، و تمام روزها را با گناهكاران سپرى مى كند، بى آن كه از راهى برود تا به حق رسد و يا پيشوايى برگزيند كه راهنماى او باشد.
و تا آن زمان كه خداوند كيفر گناهان را مى نمايد، و آنان را از پرده غفلت بيرون مى آورد، به استقبال چيزى مى روند كه بدان پشت كرده بودند (يعنى آخرت)، و پشت مى كنند بدانچه روى آورده بودند (يعنى دنيا)، پس نه از آنچه آرزو مى كردند و بدان رسيدند سودى بردند، و نه از آنچه حاجت خويش بدان روا كردند بهره اى به دست آوردند، من، شما و خود را از اين گونه غفلت زدگى مى ترسانم.
 
(در وصف كسيكه در راه ضلالت و گمراهى سر گردان است):
(1) و آن كس گمراه را خداوند مهلت داده اجلش را بتأخير انداخته در راه غفلت داران (كه عذاب الهىّ را در نظر ندارند) قدم مى نهد و با گناهكاران شب را بصبح مى رساند بدون (آنكه سير كند در) راهى كه او را بمقصود رساند، و بى (آنكه پيروى نمايد از) پيشوايى كه او را به سعادت كشاند.
(2) (گناهكاران كه در راه ضلالت و گمراهى قدم نهاده اند از هيچ گونه نافرمانى پروا ندارند) تا اينكه خداوند كيفر گمراهيشان را بآنها نمايان ساخته بخواهد آنان را از پشت پرده هاى غفلت و نافرمانيشان بيرون آورد (مرگ ايشان را دريابد، آنگاه) رو آورند بآخرت كه بآنها پشت كرده (عذاب و بد بختى را بهره آنان قرار داده) و پشت كنند بدنيا كه بايشان رو آورده (خوشى و شادى ظاهرى را نصيبشان نموده بود) پس از آنچه مى خواستند (لذّت و خوشى دنيا) و بدست آورده بودند، سود نبردند (زيرا نتوانستند همراه بياورند) و از هوا و آرزوشان (خواهش نفس امّاره) كه بآن رسيده بودند، بهره مند نگرديدند (زيرا با رفتن آنها آرزوها همه بر باد رفته است)
(3) و من شما و خودم را از اين پيشآمد (گرفتارى و سرگردانى و عذاب و بيچارگى) بر حذر مى نمايم (تا از خواب غفلت بيدار شده بلذّتها و خوشيهاى ناپايدار دنيا دل نبنديد. و اينكه امام عليه السّلام خود را در اين رديف قرار داده براى اهميّت دادن بموضوع است تا مردم بدانند چنين بزرگوارى كه معصوم و منزّه از هر خطاء است از دل بستن بدنيا نگران است، پس ديگران سزاوارترند كه بيشتر مراقب باشند كه دنيا آنها را نفريبد).
 
خدايش مهلت داد تا با جماعت غفلت زدگان در پى هواى خويش باشد و با گناهكاران شب را به روز رساند، بى آنكه به قصد هدفى در راهى گام زند يا امامى او را به مقصد و مقصودى كشاند. تا كيفر نافرمانيهايشان را برايشان آشكار كرد و از پرده غفلتها بيرونشان آورد، در اين هنگام، روى به چيزى نهادند كه به آن پشت كرده بودند -يعنى آخرت- و به چيزى كه به آنان پشت كرده بود، روى نمودند. پس، از آنچه در طلبش بودند، سودى نبردند و از آنچه نياز خود بدان برآورده بودند، فايدتى حاصل نكردند. من شما و خود را از چنين حالتى بر حذر مى دارم.
 
او (انسان گمراه) در اين چند روزى که خدا به او مهلت داده (تا با اعمال صالح، سعادت جاودان را براى خود فراهم سازد) پيوسته با غافلان به سوى سقوط مى رود و همه روز با گنهکاران بسر مى برد; بى آن که در طريقى گام نهد که او را به حق رساند يا پيشوايى برگزيند که قائد و راهنماى او باشد.
(اين وضع دنياپرستان غافل همچنان ادامه مى يابد) تا هنگامى که خداوند پرده از کيفر گناهانشان بردارد و آن را به آن ها نشان دهد و آنان را از پشت پرده هاى غفلت بيرون کشد. در اين هنگام به استقبال آن چه پشت کرده بودند مى شتابند و به آن چه روى آورده بودند، پشت مى کنند. آن ها (مى بينند) نه از آن چه به آن رسيدند نفعى بردند و نه از مواهبى که به دست آوردند بهره اى گرفتند. من شما و خويشتن را از چنين وضعى بر حذر مى دارم.
 
و او -گمراهى است- كه خدايش مهلت داده، تا در پى هواى بيخبران افتاده. روز را با گناهكاران گزارد، نه راهى راست در پيش و نه امامى راهبر دارد. تا چون كيفر نافرمانى شان را بر ايشان آشكار كرد، و از پرده هاى غفلتشان بيرون آورد، رو به چيزى نهادند كه بدان پشت كرده بودند، و پشت به چيزى كردند كه روى بدان نهاده بودند. پس نه از آنچه مى خواستند و بدان رسيدند، سودى بردند، و نه از آنچه حاجت خويش بدان روا كردند، برى خوردند. -من از اين غفلت نگرانم- و شما و خود را از آن مى ترسانم.
 
و تبهكار در مهلتى كه از جانب خدا دارد به دنبال بى خبران است، و با گنه كاران به سر مى برد، بدون راهى كه او را به مقصد رساند، و به غير امامى كه راهنمايش باشد.
تا آنگاه كه كيفر گناهانشان را آشكار كرد، و از پرده هاى غفلت بيرونشان نمود، رو به آخرت آرند كه به آنان پشت كرده، و پشت به دنيا كنند كه به آنها رو آورده، از آنچه از مرادهاى خود در دنيا يافتند نفع نبردند، و از آرزوهايى كه به آن رسيدند بهره نگرفتند. من شما و خودم را از مثل اين حالت مى ترسانم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 67-61 از خطبه هاى امام عليه السلام است (كه در آن به صفات گمراهان و غافلان اشاره شده است). خطبه در يك نگاه:اين خطبه گلچينى است از چند بخش از خطبه مفصلى كه امام ايراد فرموده است:در بخش اوّل، برخى از صفات افراد فاسد و مفسد و گمراه را بيان مى كند تا مردم بدانند و از آن ها فاصله گيرند.در بخش ديگرى، به صفات غافلان اشاره مى كند كه وقتى بيدار مى شوند كه كار از كار مى گذرد و گرفتار آثار سوء اعمال خود مى شوند.در بخش سوّم، همگان را مخاطب ساخته و اندرزهاى مفيد و مؤثر به آن ها مى دهد تا از خواب غفلت بيدار شوند و به فكر آخرت خويش باشند.در بخش چهارم، به چند صفت خطرناك اشاره مى كند كه هر كس گرفتار آن باشد هر عملى انجام دهد، مقبول نخواهد شد و اهل نجات نخواهد بود.در پنجمين و آخرين بخش، صفات چهارپايان و درندگان و انسان هاى دنياپرست و مؤمنان بيدار را در يك مقايسه كوتاه روشن مى سازد و به اين ترتيب خطبه پايان مى گيرد.***بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته اند: اين خطبه را امام(عليه السلام) در حال حرکت به سوى «بصره» براى خاموش کردن فتنه «طلحه و زبير و عايشه» ايراد و نصايح مؤثرى براى بيدارى همگان بيان فرموده است.در اين بخش، از انسان هاى گمراه ـ که نمونه روشن آن آتش افروزان «جنگ جمل» بودند ـ سخن مى گويد و چهار وصف از اوصاف آن ها را بيان مى دارد; مى فرمايد:«او (انسان گمراه) در اين چند روزى که خدا به او مهلت داده (تا با اعمال صالح، سعادت جاويدان را براى خود فراهم سازد) پيوسته با غافلان به سوى سقوط مى رود و همه روز با گنهکاران به سر مى برد، بى آن که در طريقى گام نهد که او را به حق رساند، يا پيشوايى برگزيند که قائد و راهنماى او باشد» (وَ هُوَ فِي مُهْلَة مِنَ اللّهِ يَهْوِي(1) مَعَ الْغَافِلِينَ، وَ يَغْدُو مَعَ الْمُذْنِبِينَ، بِلاَ سَبِيل قَاصِد، وَ لاَ إِمَام قَائِد).آرى! اسباب بدبختى او در اين چهار امر خلاصه مى شود، با غافلان همراه بودن و سقوط کردن و با گنهکاران همنشين شدن، از راه راست حرکت نکردن و پيشواى صالحى برنگزيدن.تعبير به «امام قائد» ممکن است اشاره به امامان(عليهم السلام) معصوم باشد يا هر پيشواى عالم و با تقوايى که پيرو معصومين(عليهم السلام) است و در هر حال، نقش رهبرى صالحان را در هدايت و نجات انسان ها را مشخص مى کند; همان گونه که نقش همنشينى با غافلان و گنهکاران را در بدبختى و سقوط انسان روشن مى سازد.***اندرزی سودمند و گرانبها:از آن جا که امام(عليه السلام) به غفلت شديد دنياپرستان اشاره فرمود، مى فرمايد: اين غفلت چندان طولانى نمى شود و به زودى حجاب ها کنار مى رود و هنگامى که سيلى مرگ بر صورت آنان نواخته شود از خواب غفلت بيدار مى شوند، ولى چه سود! مى فرمايد:(اين وضع دنياپرستان غافل ادامه مى يابد) «تا هنگامى که خداوند پرده از کيفر گناهانشان بردارد و آن را به آن ها نشان دهد و آنان را از پشت پرده هاى غفلت بيرون کشد; در اين هنگام به استقبال آن چه پشت کرده بود مى شتابند و به آن چه روى آورده بودند پشت مى کنند» (حَتَّى إِذَا کَشَفَ لَهُمْ عَنْ جَزَاءِ مَعْصِيَتِهِمْ، وَاسْتَخْرَجَهُمْ مِنْ جَلاَبِيبِ غَفْلَتِهِمُ اسْتَقْبَلُوا مُدْبِراً، وَاسْتَدْبَرُوا مُقْبِلا).آرى! عمر دنيا کوتاه است و به زودى پايان مى گيرد و هنگامى که انسان در آستانه مرگ قرار گرفت چشم برزخى پيدا مى کند. پرده هاى غفلت کنار مى رود و هر انسانى نتايج اعمالش را با چشم خود مى بيند و به استقبال آن چه را از خود دور مى ديد يعنى سراى ديگر مى شتابد و به اين دنيا که به او روى آورده بود پشت مى کند. همه چيز دگرگون مى شود و تمام رشته هايى که او را به هم تابيده بود، پاره مى شود.از اين رو در يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «آن ها (مى بينند) نه از آن چه به آن رسيدند نفعى بردند، و نه از مواهبى که به دست آوردند بهره اى گرفتند» (فَلَمْ يَنْتَفِعُوا بِمَا أَدْرَکُوا مِنْ طَلِبَتِهِمْ، وَ لاَ بِمَا قَضَوْا مِنْ وَطَرِهِمْ).آرى! آن ها اموال و مقامات قصرهاى پرشکوه و باغ هاى پرطراوت و خادمان و چاکرانى براى خود فراهم ساختند; به گمان اين که، ساليان دراز از آن بهره مى گيرند; اما در برابر توفان حوادث، همچون يک پر کاه از جا کنده شدند و به نقطه دوردستى پرتاب گشتند و در زير خاک هاى سرد آرميدند.گويى در جمله اوّل اشاره به کسانى مى فرمايد که از امکانات خود به هيچ وجه استفاده نکردند (مثلا قصرى ساخته و پيش از آن که ساکن آن شود، دست اجل گريبان او را گرفته است).و جمله دوّم اشاره به کسانى است که شروع به بهره گيرى از امکانات خود کرده اند; ولى پيش از آن که بهره خود را کامل کنند، مرگ ميان آن ها و خواسته هايشان جدايى افکند (همچون کسى که قصرى ساخته، چند روزى در آن ساکن شده، سپس دعوت حق را لبيک گفته و از دنيا رخت بر بسته است).امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن به نصايح بسيار سودمندى مى پردازد که راه سعادت در آن ها نشان داده شده است. اشاره به زندگى پردرد و رنج غافلان کرد، مى فرمايد: «من شما و خويشتن را از چنين وضعى بر حذر مى دارم» (إِنِّي أُحَذِّرُکُمْ، وَ نَفْسِي، هذِهِ الْمَنْزِلَةَ).(2)****پی نوشت:1. «يهوى» از ماده «هوى» (بر وزن تُهِى) در اصل به معناى سقوط کردن از بلندى است و «هوى» (بر وزن هوا) به معناى تمايل به چيزى است و معمولا در مورد تمايلات نفسانى به امور باطل به کار مى رود و در جمله بالا به همان معناى اوّل است; يعنى شخص دنياپرست همراه غافلان در وادى بدبختى سقوط مى کند.2. سند خطبه: در مصادر نهج البلاغه نقل شده است: در برخى از نسخه هاى نهج البلاغه اين خطبه به صورت جزئى از خطبه گذشته ذكر شده است، ابن ابى الحديد مى گويد، اين خطبه را امام در حالى ايراد كرد كه به سوى بصره (براى جنگ جمل و خاموش كردن آتش فتنه) در حركت بود و شك نيست كه او اين خطبه را در جاى ديگر ديده است كه آن را چنين معرفى مى كند. قبل از سيّد رضى در كتاب تحف العقول اين خطبه به صورت مشروح ترى آمده است و مرحوم كلينى بخش هايى از آن را در جلد پنجم كتاب كافى آورده و در كلمات قصار نيز يك جمله از اين خطبه به صورت كلمه 398 ذكر شده است. (ضع فخرك، واحفظ كبرك واذكر قبرك).(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 347). 
شرح علامه جعفریصفت انسان گمراه:«و هو في مهله من الله يهوي مع الغافلين. و يغدو مع المذنبين بلا سبيل قاصد و لا امام قائد». (انسان گمراه در مهلتي از جانب خدا به  سر مي‌برد. هوي و ميلش با  غفلت‌زدگان است. بامدادان كه سر از خواب بردارد، دمساز گنهكاران است. نه راه راست براي حركت پيش مي‌گيرد و نه از پيشوايي راهنما پيروي مي‌نمايد.)اين  چند روز زندگي مهلتي است  براي انسانها كه خدا عنايت فرموده است:هر شام و سحر قوانين نوازنده كارگاه باعظمت هستي كه انسان در آن، روزگار خود را سپري مي‌نمايد. اين آهنگ هشدار  دهنده را مي‌نوازد كه:فرصت‌ شمار صحبت كز اين دو راهه منزل          چون بگذريم ديگر نتوان بهم رسيدن (حافظ)يك آگاهي خردمندانه لازم است آدمي ارزش واقعي لحظات زندگي را در اين كيهان  باشكوه كه خود را  براي اثبات حيات انساني و هدف اعلاي آن دليلي است روشن، بفهمد و حقيقتا درك كند. و يك آگاهي ديگر لازم است كه معناي مهلت را بفهمد كه هر لحظه‌اي از زندگي  كه از آينده مي‌رسد و به گذشته مي‌خزد، هرگز برنخواهد گشت، پس هيچ زمزمه‌اي مناسبتر از رباعي ذيل براي چنين شخص مهلت از دست داده قابل تصور نخواهد بود.افسوس كه ايام جواني بگذشت          سرمايه عمر جاوداني بگذشتتشنه به كنار جوي چندان خفتم          كز جوي من آب زندگاني بگذشتگمراهان همانگونه از آگاهي و معرفت وحشت‌زده مي‌شوند كه آگاهان و عارفان از گمراهان. گمراهان راهي براي حقيقت ندارند و پيشوا و رهبري براي ايصال به آن حقيقت، زيرا حقيقتي وراي خور و خواب و خشم و شهوت و چرخيدن به دور خويشتن نمي‌شناسند.****«حتي‌ء اذا كشف لهم عن جزاء معصيتهم و استخرجهم من جلابيت غفلتهم، استقبلوا مدبرا و استدبروا مقبلا فلم ينتفعوا بما ادركوا من طلبتهم و لا بما قضوا من وطرهم». (تا آنگاه كه خداوند توانا از روي  جزاي گناه آنان را از حجابهاي غفلتشان بيرون بياورد. در اين هنگام كه با اموري روياروي مي‌شوند كه پشت به آنها داشتند و پشت مي‌گردانند به آنچه كه رو به آنها كرده بودند. غفلت‌زدگان نه از آنچه به عنوان مطلوب دريافته بودند، سودي بردند و نه از آن امور كه خود را نيازمند آنها مي‌دانستند به نفعي رسيدند.)بالاخره روزي فرا رسد كه از نتايج گناهان پرده برداشته  شود:اگر امروز در اين زندگاني دنيوي، موجودات و روابط سراي تاريك طبيعت، مانع از بينايي كامل پشت پرده باشد، هيچ ترديدي نيست در اينكه بالاخره روزي فرا مي‌رسد كه روشنتر و روشنگرتر از اين روزها براي آدمي باعث بينايي و روشن‌بيني ماده مي‌شود كه حقائق را بي‌پرده ببيند. «لقد كنت في غفله من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد» (تو از اين ظهور  حقائق، غوطه‌ور و در غفلت بودي، ما امروز پرده از مقابل چشمان تو برداشتيم. امروز بينايي تيزي خواهي داشت.اگر شامه عقل و وجدان انساني نتواند بادرك و دريافت آيات الهي در دو جهان بيروني (آفاق) و  دروني (انفس)، فرا رسيدن روزي را كه تمام موجوديت اكتسابي او را بي‌پرده ارائه بدهد استشمام كند. اگر ديدگان باطني آدمي نبيند كه  برخورداري چنين انساني از عقل و وجدان، جز انس با  دو لفط زيباي آن دو، چيز ديگري نمي‌باشد.تا مايه طبعها سرشتند            ما را ورقي دگر نوشتند (نظامي)پس بياييد از هم اكنون، فردي و  دسته جمعي اين دو آهنگ معرفت زا و روح‌افزا را سر  بدهيم:بيني آن باشد كه او بويي برد          بوي او را جانب كويي بردهر كه بويش نيست بي‌بيني بود          بوي آن بويست كان ديني بودچونكه  بويي برد و شكر آن نكرد         كفر نعمت آمد و بينيش خورد (مولوي)ما نمي‌خواهيم غير از ديده‌اي           ديده‌اي تيزي گشي بگزيده‌ايبعد از اين ما ديده خواهيم از تو بس           تا نپوشد بحر را خاشاك و  خس (مولوي)در آن روشنايي و ظهور حقائق، چه كار از دست ما خواهد آمد! آن سراي ابديت خرمنگاه است نه كشتگاه هنگام شهود نتايج است نه فعاليت و تلاش.فردا كه معاملان هر فن طلبند          حسن عمل از شيخ و برهمن طلبندآنها كه دروده‌اي  جوي نستانند          آنها كه نكشته‌اي به خرمن طلبند****«اني احذركم و نفسي هذه المنزله» (من شما و خودرا از غفلت‌زدگي برحذر مي‌دارم).من در تكليف به خود سازي و تحصيل هشياري، فردي از شما هستم:مگر من در لرزوم جلوگيري از غوطه‌خودن در غفلت و لزوم عمل به هر تكليفي كه براي  به ثمر رساندن شخصيت الهي در گذرگاه ابديت ضرورت دارد، خودم را از شما جدا كردم و تنها  شما را مخاطب قرار دادم كه آگاهي و هشياري را از دست ندهيد و از عمل به تكاليف غفلت  نورزيد! در آن هنگام كه از مضار غفلت سخن در ميان آوردم و از غفلت به خدا پناه بردم، نيايشم  با خدا چنين بود: نعوذ بالله من سبات العقل و قبح الزلل و به نستعين (پناه مي‌بريم به خدا از  خواب رفتن عقل (غفلت) و زشتي لغزشها و از خدا ياري ميجوييم.) و نحن نستقيل الله عثره الغفله (و ما از خداوند متعال گذشت از غفلت را مسئلت مي‌داريم.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين بخش از خطبه مشتمل بر مطلق احوال كسى است كه در وادى گمراهى در افتاده است. مقصود از مهلت، مدّت عمرى است كه خداوند براى او مقدّر ساخته است.«يهوى مع الغافلين» اشاره به اين است كه بر اثر نادانى و غفلت از تكاليف خود، در جرگه بى خبران در آمده و در اين وادى سقوط كرده است، امام (ع) واژه «هوى» (در افتاد) را براى در آمدن او در زمره غافلان و پيروى وى از خواهشهاى نفس استعاره آورده است، وجه مشابهت اين است: كسى كه در گرداب غفلت فرو رفته، و در وادى نادانى و بى خبرى سرگردان گشته، از جرگه اهل سلامت بيرون رفته، و در پرتگاه نابودى كه همان صفات زشتى است كه انسان را از خداوند دور مى گرداند افتاده است، و به مانند چيزى كه از بالا به پايين فرو افتد سقوط كرده است.مقصود از «يغدوا مع المذنبين» موافقت و همراهى اين گمراه با گنهكاران و مبادرت او به ارتكاب معاصى است بى آن كه در راهى گام بردارد كه او را به حقّ برساند، و از امام يا استاد راهنمايى كه او را به سوى حقّ بكشاند متابعت، يا از كتاب و سنّتى پيروى كند. و توفيق از خداوند است.آغاز اين خطبه در بيان فرجام كار غافلان از آخرت و تلاش كنندگان در طلب دنياست، فاعل فعل «كشف» ضميرى است كه به «اللّه» در خطبه پيش بر مى گردد.مى دانيم كه نفس انسانى را دو هدف است، يكى تدبير امور بدن، به وسيله قواى عملى، و ديگرى كامل گردانيدن خويش از طريق قواى نظرى، يعنى نيروهايى كه نفس به وسيله آنها كمالات را از مبادى عاليه مى گيرد، و نيز مى دانيم كه نفس به همان اندازه كه در تكميل قواى عملى از حدّ اعتدال بيرون مى رود، همان مقدار از جنبه قواى نظرى منقطع مى شود، تا جايى كه نفس تنها در قالب حالات بدنى و شهوانى ظهور مى كند، و از نظر قواى فكرى بكلّى محجوب مى گردد، پس از آن با شتافتن به تحصيل و گردآورى آنچه در دنيا خير خود مى پندارد، پرده هاى غفلت او را فرو مى گيرد، و وى را از توجّه به جنبه نظرى نفس و تفكّر در امورى غير از اين، باز مى دارد، و به اندازه رو آوردن و سرازير شدن در اين سو، و چيره شدن قواى نفسانى و سلطه خواهشهاى حيوانى بر او از خداوند دور مى گردد، و از درجات نعيم، به دركات جحيم سقوط مى كند. عكس آن كه اهتمام به جنبه نظرى نفس است نيز به همين منوال است. چنان كه فرموده است (ص): دنيا و آخرت هووى يكديگرند، به اندازه اى كه به يكى از آنها نزديك شوى از ديگرى دور مى افتى.ظاهرا مرگ به اين بى توجّهى و غفلت پايان مى دهد، و اين پرده ها را از ميان بر مى دارد، و در آن هنگام انسان، گذشته خود را به ياد مى آورد، امّا چه جاى يادآورى است (و أنّى له الذّكرى)، زيرا آنچه در اين روز بر اثر فرو رفتن در گرداب غفلت، و آلودگى و تيرگى نفس، و سقوط از درجات كمال، و ديدن سلاسل و اغلال دامنگير او مى شود، كيفر گناهان اوست كه اكنون پرده از روى آنها برداشته شده و در پيش روى او قرار گرفته است، واژه «جلابيب» استعاره محسوس است براى معقول، وجه مناسبت اين است كه همان گونه كه جلباب چهره را مى پوشاند، پرده غفلت نيز چشم بصيرت انسان را از روشن شدن به انوار إلهى محجوب و محروم مى دارد، مراد از مدبر نوع كسانى است كه به آخرت پشت كرده، و اكنون به عذاب آخرت و اهوال قيامت، كه از آنها پنهان بود رو مى آورند، و منظور از مقبل نوع كسانى است كه دنيا به ايشان رو آورده و آرزوهاى آنها را بر آورده ساخته و اكنون بدآنها پشت مى كنند، پيداست كه در اين هنگام از آنچه در دنيا به آن دست يافته و به آرزوهايى كه رسيده، و بى نيازى كه پيدا كرده بودند سودى نمى برند.امام (ع) پس از اين سخنان شنوندگان را از اين كه در چنين موقعيّت و منزلتى باشند بيم مى دهد، منظور از منزلت در اين جا، داشتن روش ارباب غفلت است كه احوال آنها را بيان فرمود، زيرا غفلت و عدم توجّه، حالتى دشوار و منشأ لغزش و گناه مى باشد، سرّ اين كه امام (ع) در اين تحذير خود را نيز شريك ساخته و به خود نيز بيم مى دهد اين است كه در توجّه دادن شنوندگان به طاعت و فرمانبردارى خويش مؤثّرتر است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 208 الفصل الثالث [و الرابع] منها:و هو في مهلة من اللَّه يهوي مع الغافلين، و يغدو مع المذنبين، بلا سبيل قاصد، و لا إمام قائد. الفصل الرابع منها حتّى إذا كشف لهم عن جزاء معصيتهم، و استخرجهم من جلابيب غفلتهم، استقبلوا مدبرا، و استدبروا مقبلا، فلم ينتفعوا بما أدركوا من طلبتهم، و لا بما قضوا من وطرهم، و إنّي أحذّركم و نفسي هذه المنزلة.اللغة:(هوى) يهوي من باب ضرب هويا بالضمّ و الفتح و هواء بالمدّ سقط من أعلى إلى أسفل و (الجلباب) ما يغطى به من ثوب و غيره و قيل ثوب أوسع من الخمار و دون الرّداء و (الطلبة) بالكسر اسم كالطّلب محرّكة.الاعراب:جملة يهوى حال من فاعل الظّرف.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من كلامه عليه السّلام متضمّن لفصلين اما الفصل الاول فقد قال الشّارح المعتزلي و غيره: انّه يصف فيه انسانا من أهل الضّلال غير معيّن كقوله عليه السّلام: رحم اللَّه امرء اتّقى ربّه و خاف ذنبه أقول: و هو إنّما يتمّ لو علم بعدم سبق ذكر مرجع للضّمير الآتى أعنى قوله:هو، في كلامه عليه السّلام حذفه السيّد على ديدنه في الكتاب، و أمّا على تقدير سبقه و حذفه كما هو الأظهر في النّسخ الّتي فيها عنوان هذا الفصل بقوله (منها) بل الظّاهر أيضا في نسخة الشّارح المعتزلي الّتي عنوانه فيها بمن خطبة له عليه السّلام فلا و كيف كان فقوله (و هو في مهلة من اللَّه يهوى مع الغافلين) أراد أنّ اللَّه سبحانه أمدّ في عمره و أمهله و أخّر أجله و كان ذلك سببا لغفلته فهو يسقط و يتردّى من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 211 درجة الكمال و السّلامة في مهابط الهلاك و مهوات الغفلة و ينخرط في سلك ساير الجهّال و الغافلين كنايه (و يغدو مع المذنبين) أى يصبح معهم و هو كناية عن موافقته لهم و ملازمته إيّاهم في ارتكاب المعاصي و انهماك الآثام و الذّنوب (بلا سبيل قاصد و لا إمام قائد) أى من دون أن يسلك سبيلا مستقيما يوصله إلى المطلوب و يتّبع إماما عادلا يقوده إلى الصّواب و أما الفصل الثاني متضمّن للنّصح و الموعظة و تذكير المخاطبين بالموت و تنبيههم من نوم الغفلة و هو قوله (حتّى إذا كشف لهم عن جزاء معصيتهم و استخرجهم من جلابيب غفلتهم) قال الشّارح البحراني: النفس ذو جهتين جهة تدبير أحوالها البدنيّة بما لها من القوّة العملية، و جهة استكمالها بقوّتها النظرية التي تتلقّى بها من العاليات كمالها، و بقدر خروجها عن حدّ العدل في استكمال قوّتها العملية تنقطع عن الجهة الأخرى و تكتنفها الهيآت البدنيّة فتكون في أغطية منها و جلابيب من الغفلة عن الجهة الاخرى بالانصباب إلى ما يقتنيه مما يعدّ خيرا في الدّنيا و بسبب انصبابها في هذه الجهة و تمكن تلك الهيآت البدنية منها يكون بعدها عن بارئها و نزولها في دركات الجحيم عن درجات النعيم و بالعكس كما قال صلّى اللَّه عليه و آله و: الدّنيا و الآخرة ضرّتان بقدر ما تقرب من إحداهما تبعد من الأخرى، و ظاهر إنّ بالموت تنقطع تلك الغفلة، و تنكشف تلك الحجب، فيؤمئذ يتذكر الانسان و أنى له الذّكرى، و يكون ما أثبته له يومئذ من تعلّق تلك الهيئات بنفسه و حطها له عن درجات الكمال من السلاسل و الأغلال هو جزاء معصيتهم المنكشف لهم، انتهى، هذا تشبيه المعقول بالمحسوس [حتّى إذا كشف لهم عن جزاء معصيتهم و استخرجهم من جلابيب غفلتهم ] و تشبيه الغفلة بالجلباب من باب تشبيه المعقول بالمحسوس، و وجه الشّبه إحاطتها بهم و ملازمتها لهم إحاطة الثوب بالبدن و لزومه له و قوله (استقبلوا مدبرا و استدبروا مقبلا) أراد بالمدبر الّذي استقبلوه ما كان غائبا عنهم من الشقاء و النكال و النقم، و بالمقبل الّذي استدبروه ما كان حاضرا لهم من الآلاء و الأموال و النعم (فلم ينتفعوا بما أدركوا من طلبتهم) أى اللّذات الدّنيوية التي كانت أعظم طلباتهم، لأنّهم تركوها وراء ظهورهم (و لا بما قضوا من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 212 وطرهم) أى الشهوات النفسانية الّتي كانت أهمّ حاجاتهم، لأنها قد زالت عنهم (و انّي أحذّركم و نفسي هذه المنزلة) أراد بها الحالة التي كان الموصوفون عليها من الغفلة و الجهالة، و تشريك نفسه عليه السّلام معهم في التحذير لتطييب قلوب السامعين و تسكين نفوسهم ليكونوا إلى الانقياد و الطاعة أقرب، و عن الآباء و النفرة أبعد، و في بعض النسخ بدل المنزلة المزلّة، فالمراد بها الدّنيا الّتي هي محلّ الزّيغ و الزّلل و الخطاء و الخطل.الترجمة:بعض ديگر از آن خطبه شريفه در صفت بعض أهل ضلالست مى فرمايد:و آن شخص معصيت كار در مهلت است از پروردگار فرو مى افتد با غافلان، و صباح مى كند با گنه كاران، بدون راه راست و بدون پيشوائى كه كشنده خلايق است بطرف حضرت ربّ العزّة.و بعض ديگر از اين خطبه متضمّن نصيحت و موعظه است مر مخاطبين را مى فرمايد: تا آنكه چون كشف كند خداى تعالى از جزاء معصيت ايشان، و خارج ميكند ايشان را از لباسهاى غفلت ايشان استقبال مى كنند بچيزى كه ادبار كرده بود و غايب بود از ايشان كه عبارتست از عقوبات آخرت، و استدبار مى كنند بچيزى كه حاضر بود ايشان را كه عبارتست از لذايذ دنيا، پس نفع نبردند از آنچه دريافتند از مطلوب خودشان، و نه به آنچه كه رسيدند از حاجت خود، و بدرستى كه من مى ترسانم شما را و نفس خود مرا از اين حالت غفلت.  
بخش ۲ : وصف انسان بصیر [منبع]

فَلْيَنْتَفِعِ امْرُؤٌ بِنَفْسِهِ، فَإِنَّمَا الْبَصِيرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَكَّرَ وَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ وَ انْتَفَعَ بِالْعِبَرِ، ثُمَّ سَلَكَ جَدَداً وَاضِحاً، يَتَجَنَّبُ فِيهِ الصَّرْعَةَ فِي الْمَهَاوِي وَ الضَّلَالَ فِي الْمَغَاوِي، وَ لَا يُعِينُ عَلَى نَفْسِهِ الْغُوَاةَ بِتَعَسُّفٍ فِي حَقٍّ، أَوْ تَحْرِيفٍ فِي نُطْقٍ، أَوْ تَخَوُّفٍ مِنْ صِدْقٍ.

المَغَاوِي : جمع مغواة، شبهاتى كه انسان را به راه غير حق بكشاند. 
جَدَد : زمين و راه هموار كه حركت در آن آسان باشد
يَتَجَنّب : دورى ميكند
صَرعَة : افتادن و بزمين خوردن
مَهاوِى : جمع مهوى : سقوط گاه
مَغاوِى : جاى گمراهى، از ماده غوى
تَعَسُّف : بيراهه رفتن 
۲. درمان غفلت زدگى ها:
هر كس بايد از كار خويش بهره گيرد، و انسان بينا كسى است كه به درستى شنيد و انديشه كرد، پس به درستى نگريست و آگاه شد، و از عبرت ها پند گرفت، سپس راه روشنى را پيمود، و از افتادن در پرتگاه ها، و گم شدن در كوره راهها، دورى كرد، و كوشيد تا عدالت را پاس دارد و براى گمراهان جاى اعتراض باقى نگذارد، كه در حق سختگيرى كند، يا در سخن حق تحريف روا دارد، يا در گفتن سخن راست بترسد.
 
(در باره گناهكاران و اندرز به شنوندگان):
(4) پس بايد مرد از خود سود برد (در بدبختى و زيان نماند) زيرا بينا (ى واقعى) كسى است كه (اندرز خدا و رسول و ائّمه اطهار را) شنيده (در آن) تفكّر و انديشه نمايد، و (بدنيا) نگاه كرده، و (به بيوفائى آن) آشنا گردد، و از عبرتها (گذشتگان) سودمند شود،
(5) آنگاه در راه راست روشن (فرمانبردارى از خدا و رسول) سير نمايد، بشرط آنكه در آن از افتادن در گودالها و درّه ها (خواهشهاى نفس) و از گمراه شدن در اشتباه كاريها (ى شيطان) دورى كند، و بر زيان خود اقدام نكرده گمراهان را يارى ننمايد: به بيراه رفتن در راه حقّ (نهى نكردن آنان را از منكر) يا تغيير در گفتار (به دلخواه آنها سخن گفتن اگر چه بر خلاف رضاء و خوشنودى خدا باشد) يا براى گفتن سخن راست ترس به خويشتن راه دادن (اگر چه در واقع نترسد).
 
هر كس بايد از عمل خود سود برد. اهل بصيرت كسى است كه بشنود و بينديشد و بنگرد و ببيند و از حوادث عبرت گيرد، سپس به راهى روشن قدم نهد. از فرو غلطيدن در پرتگاهها و گم شدن در كوره راهها دورى گزيند. و با اعمالى چون به بيراهه رفتن و در سخن حق تحريف نمودن و از گفتن حقيقت ترسيدن، گمراهان را بر زيان خويش يارى نكند.
 
هر کس بايد از (مواهب و امکانات) خويشتن بهره گيرد; چرا که شخص بصير و بينا کسى است که (با گوش خود) بشنود و بينديشد و با (چشم خود) ببيند و عبرت گيرد; سپس در جاده روشنى گام نهد که در آن از راه هايى که به سقوط و گمراهى و شبهات اغواگر منتهى مى شود، دورى جويد و گمراهان را از طريق سازشکارى در حق، يا تحريف در سخن، يا ترس از راستگويى (بر خود) مسلط نکند.
 
هر كسى بايد از -كار- خود سود ببرد، كه بينا كسى است كه شنيد، و انديشيد، و ديد، و به دل بينا گرديد، و از آنچه مايه عبرت است سود گزيد، سپس راهى روشن را سپرد، و از افتادن در پرتگاهها و گم شدن در كوره راهها دورى كرد، -و بكوشيد تا جانب عدالت را نگه دارد- و براى گمراهان جاى اعتراض نگذارد، با ستم و سختگيرى در راه حق كردن، يا معنى سخنى را دگرگون نمودن، يا از سخن راست گفتن ترسيدن.
 
بايد هر انسانى از وجود خود بهره مند گردد، كه بينا كسى است كه شنيد و انديشه كرد، و نظر كرد و بصير شد، و از عبرتها پند گرفت، سپس در راه روشن حركت كرد، او در آن راه از افتادن در مواضع تباهى، و قرار گرفتن در مراحل گمراهى اجتناب مى كند، و گمراهان را به زيان خود با بيراهه رفتن نسبت به حق، و تحريف در گفتار، يا ترس از راستگويى يارى نمى نمايد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏6، ص: 69-67 امام (عليه السلام) به دنبال آن راه نجات را از غفلت مرگبار ضمن اشاره به پنج دستور بيان مى کند; مى فرمايد: «هر کس بايد از (مواهب و امکانات) خويشتن بهره گيرد; چرا که شخص بصير و بينا کسى است که (با گوش خود) بشنود و بينديشد و (با چشم خود) ببيند و عبرت گيرد; سپس در جاده روشنى گام نهد که در آن از راه هايى که به سقوط و گمراهى و شبهات اغواگر منتهى مى شود دورى جويد» (فَلْيَنْتَفِعِ امْرُؤٌ بِنَفْسِهِ، فَإِنَّمَا الْبَصِيرُ مَنْ سَمِعَ فَتَفَکَّرَ، وَ نَظَرَ فَأَبْصَرَ، وَانْتَفَعَ بِالْعِبَرِ، ثُمَّ سَلَکَ جَدَداً وَاضِحاً يَتَجَنَّبُ فِيهِ الصَّرْعَةَ فِي الْمَهَاوِي، وَالضَّلاَلَ فِي الْمَغَاوِي).در اين تعبيرات امام(عليه السلام) نخست خود و مخاطبان را خطاب مى کند تا سخن تأثير بيشترى بگذارد; چرا که شنونده هنگامى که ببيند گوينده سخنان خود را باور دارد و به کار مى بندد، تأثير بيشترى خواهد پذيرفت.و به دنبال آن به همگان هشدار مى دهد که خداوند مواهب بسيارى در اختيارشان گذاشته و استعدادهاى مهمى در درونشان نهفته، بايد از آن ها به نفع خويش بهره گيرند و راه بهره گيرى را در گوش شنوا و چشم بينا و استفاده از تجارب ديگران و سپس گام نهادن در جاده هاى روشن دوراز پرتگاه ها و عوامل گمراهى مى شمرد.و در آخرين دستور، هشدار مهمى مى دهد که از مسلّط کردن گمراهان بر خويش که سبب انواع مزاحمت ها مى شود، بپرهيزد. مى فرمايد: «گمراهان را از طريق سازشکارى در حق يا تحريف در سخن يا ترس از راستگويى بر خود مسلّط نکند» (وَ لاَ يُعِينُ عَلَى نَفْسِهِ الْغُواةَ بِتَعَسُّف فِي حَقٍّ، أَوْ تَحْرِيف فِي نُطْق، أَوْ تَخَوُّف مِنْ صِدْق).اشاره به اين که بعضى از افراد ضعيف النفس و عافيت طلب هنگامى که در برابر افراد گمراه قرار مى گيرند سعى دارند با چشم پوشى از بعضى حقايق يا تحريف در بيان مطالب حق يا ترس از راستگويى و صراحت در بيان، مخالفت هاى آن ها را کاهش دهند و همين امر سبب مى شود که آن ها بر انسان مسلّط شوند و جسور گردند که جلوگيرى از آنان بعد از آن مشکل خواهد شد. بايد با صراحت آميخته با ادب و دلسوزى حقايق را بيان کرد و از مخالفت گمراهان نترسيد، آن ها غالباً در برابر موضع گيرى هاى شجاعانه عقب نشينى مى کنند و اجازه جسارت به خود نمى دهند.داستان قريه «حوأب» در «جنگ جمل» معروف است. «عايشه» از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) شنيده بود که رو به او کرد و فرمود: گويا مى بينم يکى از شما همسرانم را (که در يک مسير باطل) به قريه «حوأب» مى رسيد و سگ هاى آن در برابر او پارس مى کنند. اى «عايشه» بترس که تو آن فرد باشى. اتفاقاً در مسير آتش افروزان در جنگ جمل به سوى «بصره» هنگامى که «عايشه» همراه لشکر به «حوأب» رسيد، صداى پارس کردن سگ ها را شنيد. سؤال کرد: اين جا کجاست؟ گفتند: «حوأب» است. «عايشه» در وحشت فرو رفت. گفت: من از همين جا به «مدينه» بر مى گردم. «محمّد بن طلحه» گفت: اين سخنان را کنار بگذار! ديگرى گفت: که اين جا به يقين «حوأب» نيست و گروه زيادى از مردم آن محل را آوردند که به دروغ شهادت دهند اين جا «حوأب» نيست. عايشه پذيرفت و به راه خود ادامه داد. نظير اين داستان در گذشته و حال بسيار بوده و هست.(1)****پی نوشت:1. شرح نهج البلاغه شوشترى، جلد 12، صفحه 74. 
شرح علامه جعفری«فلينتفع امرء بنفسه، فانما البصير من سمع فتفكر، و نظر فابصر و انتفع بالعبر ثم سلك جددا واضحا يتجنب فيه الصرعه في المهاوي و الضلال في المغاوي، و لا يعين علي نفسه الغواه بتعسف في حق، او تحريف في نطق او  تخوف من صدق». (پس هر كسي براي خود به وسيله خويشتن منتفع گردد، جز اين نيست كه انسان بينا  كسي است كه بشنود و در آن بينديشد، و نظر كند و بينا شود و از تجارب دنيا بهره‌ها  گيرد، سپس در راه راست و روشن حركت كند و از سقوط در سيه‌چالها و گمراهي در كژراهه‌ها بپرهيزد،  گمگشتگان وادي معصيت را به وسيله كجروي در مسير حق يا تحريف و اخلال در گفتار يا  به وسيله ترس و هراس در صدق و صفا بر ضرر خود كمك نكند.)براي پرواز در فضاي حيات معقول به سوي هدف اعلاي حيات از دو بال ذات خويشتن بهره برداريد:تفاوت بسيار است  مابين چسباندن يك بوته گل به سر يك چوب خشك به وسيله چسب، و روييدن گل از شاخه و  ساقه خويشتن كه عناصر اوليه آن را از درون خود عبور داده و شكوفا ساخته است. هواپيما  پرواز نمي‌كند، بلكه اجزاء و روابط بسيار زيادي با نيروي محرك مناسب با مديريت و رانندگي  خلبان از زمين جدا ميشود و در فضا به حركتش در مي‌آورند، ولي يك پرنده ناچيز به جهت  داشتن جان و عناصري براي روييدن بال در جسم او، به پرواز درمي‌آيد. به قول مولوي:آن شغالت رفت اندر خم رنگ          اندر آن خم كرد يك ساعت درنگپس برآمد پوستش رنگين شده         كه منم  طاووس عليين شده!پشم رنگين رونق خوش يافته         ز آفتاب آن رنگها برتافتهديد خود را سرخ و  سبز و فور و زرد         خويشتن را بر شغالان عرضه كردجمله گفتند اي شغالك حال چيست؟         كه ترا  در سر نشاط معنويستاز نشاط ما كرانه كرده‌اي          اين تكبر از كجا آورده‌اييك شغالي پيش او شد كاي فلان         شيد كردي يا شدي از خوشدلانشيد كردي تا به منبر برجهي          تا زلاف اين خلق را حسرت دهيپس  بجوشيدي نديده گرمئي         پس ز شيد آورده‌اي بي‌شرمئيصدق و گرمي خود شعار اولياست          باز بيشرمي پناه هر دغاستخويش را هم لحن مرغان خدا        مي‌شمرد آن بد صفيري چون صدالحن  مرغان را اگر واصف شوي        بر ضمير مرغ كي واقف شويگر بياموزي صفير بلبلي          تو چه داني كاو چه گويد با گليور بداني از قياس و از گمان          باشد آن بر عكس آن، اي ناتواناگر  خود را بينا مي‌دانيد بشنويد، بينديشيد، بنگريد و ديده‌ور شويد بشر در گذرگاه  تاريخي كه پشت سر گذاشته است، خيلي چيزها شنيده است و اينك در روزگار ما در هر لحظه اگر مي‌توانست،  مطالبي بسيار زياد مي‌شنيد و اگر بخواهد امروز درباره يك موضوع، مقاله يا  كتابي بخواند، قطعي است كه مي‌تواند صدها مقاله و كتاب براي خواندن بدست بياورد. ولي آيا انسان درباره آنچه كه  مي‌خواند و مي‌شنود (تنها در آنچه مربوط به وجود او در دو قلمرو (  آنچنانكه هست) و (آنچنانكه بايد) چقدر مي‌انديشد و چگونه مي‌انديشد؟ آيا اصلا فرصتي براي انديشه دارد؟ آيا اصول و مباني انديشه را بطور صحيح آموخته است؟اينها سوالاتي است كه  شما هرگز نمي‌توانيد درباره پاسخ آنها به قضاياي قانع‌كننده‌اي برسيد. اكثريت مردم در جوامع دنيا، از قدرت انديشه در حدود ضرورتها و نيازها و تجملاتي كه براي آنان عرضه مي‌شود،  مي‌انديشند. طبيعي است كه اين گونه انديشه‌هاي تحميلي باعث شده است كه اكثريت بسيار چشمگير دنيا،  از زندگي طبيعي جز ابعاد محدود مادي آن را درك نكنند. و نفهمند كه موجوديتشان  چيست؟ از كجا آمده است؟ به كجا آمده است؟ با كه زندگي ميكند و براي چه آمده است؟ و به كجا  مي‌رود؟ و بديهي است كه هيچ فردي در اين دنيا، بدون دريافت پاسخ جدي به سوالات  فوق، نمي‌تواند تفسير و توجيهي قانع‌كننده براي زندگي خود دريابد.اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد:  بنگريد و ديده‌ور شويد. نديده بينا شدن! نظر نكرده ديده‌ور شدن! اينست آرزوي محال  كه عده‌اي فراوان آن را در سر مي‌پرورانند! ممكن است بگوييد: مگر مردم چشم ندارند! مگر مردم تعليمات  نمي‌بينند! مسلم است كه انسانها به هر چه كه جلب نظر كند، مينگرند و هر چه را كه  مورد نياز بينند، آن را مي‌آموزند. آري صحيح است. ولي بحث در اين است كه ملاك جلب شدن آنانبه اشياء و پديده‌ها چيست؟ آيا واقعا آنچه را كه بايد ببينند، تشخيص داده‌اند و به آن دست  يافته‌اند؟ و از آنچه كه مي‌بينند، نتيجه‌گيري مي‌كنند؟ اگر پاسخ اين سوالات مثبت بود، آيا تاريخ بشر  همين مسير را پيش مي‌گرفت كه امروزه نام قرن خود را (قرن بيگانگي انسان از انسان)، (  قرن از خود بيگانگي)، (قرن محكوميت انديشه)، (قرني كه به دنبالش بقاء زندگي مردم در روي زمين  مشكوك شده است) همچنانكه در بيانيه كنفرانس ونك اور- كانادا آمده است. اگر  گردانندگان جوامع ميخواهند به انسانها حكومت كنند و اين قرن بيستم كه به پايانش نزديك مي‌شويم، آخرين  قرن زندگي انسانها در روي زمين نباشند، بايد و به طور حتم فرهنگ شنيدن و  ديدن را ترويج كنند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس دستور مى دهد كه هر كسى بايد از وجود خود سود برد، و چون تنها افراد با بينش مى توانند از وجود خود منتفع شوند، با شرح حال افراد بصير، كيفيّت اين انتفاع را بيان فرموده و امورى را متذكّر شده است:1- اين كه انسان در باره آنچه از كلام خدا و سخنان پيامبرش (ص) مى شنود، و پندهاى مؤثّرى كه از آنها به گوش او مى رسد انديشه كند، زيرا چنان كه مى دانيم بدون تفكّر، سودى از اينها نخواهد برد.2- به چشم سر و به ديده دل بنگرد، و مقاصد مفيدى را دنبال كند و پس از شناخت با هوشمندى از آنها اندرز گيرد.3- از عبرتها و دريافتهاى خود بهره بردارد، و اين در هنگامى ميسّر است كه همواره بر طبق آنچه دانسته و دريافته است عمل كند.4- اين كه در صراط مستقيم گام بردارد، همان راهى كه شرع آن را نشان داده است، و راههاى آن روشن است، و بايد از عدول و انحراف از آن دورى كند، زيرا هر كس از راه دين منحرف شود، هر چند انحراف او كم باشد در پرتگاه نابودى مى افتد، و در وادى گمراهى سرگردان مى شود، و ما ضمن سطور گذشته مثلى را كه در اين باره پيامبر گرامى (ص) بيان كرده است ذكر كرده ايم، در آن جا كه فرموده است: «خداوند مثل درستى زده، كه در دو سوى صراط، درهاى گشاده اى است و بر اين درها پرده ها انداخته شده، و بر ابتداى صراط گوينده اى است كه مى گويد: بگذريد و درنگ نكنيد» صراط عبارت از دين است و در اين جا به راه روشن از آن تعبير شده، گوينده قرآن است، و درهاى گشاده محرّمات الهى است كه در اين جا مهاوى و مغاوى گفته شده اند و اسباب تباهى و گمراهيند، پرده هاى انداخته شده حدود الهى و نواهى اوست.سپس امام (ع) نهى مى كند از اين كه انسان، گمراهان را به سبب امورى كه ذكر مى شود بر ضدّ خود برانگيزد، يعنى در امر حقّ بيراهه رود، و گمراهان را وادار كند كه حقّ را تمام و كمال انجام دهند و يك باره همگى سختيها و دشواريهاى آن را بپذيرند، زيرا براى حقّ درجاتى است كه برخى آسانتر از ديگرى است، و تحميل مشكل ترين درجات آن به كسى كه اهل آن نيست موجب پديد آمدن نفرت او از گفتار و دستورى است كه به وى داده مى شود، و باعث برانگيختن دشمنى و اعتراض اوست، ممكن است مراد از جمله بتعسّف فى حقّ اين باشد كه كسى با تكلّف و دشوارى كار حقّى را انجام دهد، و در عين حال به گونه اى در آن كار مقصّر باشد، و چون گمراهان همان كسانى هستند كه حقّ را رها كرده اند، هنگامى كه چيز ناخوشايندى در اين باره ببينند، يا كسى را مشاهده كنند كه در عمل به حقّ، تكلّف به خرج مى دهد و كوتاهى مى كند زبان به باطل مى گشايند و سخن ناهنجار مى گويند، در اين صورت او چنين افراد گمراهى را بر ضدّ خود برانگيخته است، همچنين است هنگامى كه از او دروغ يا تحريف گفتارى را بشنوند، يا دريابند كه او از گفتن سخن راست بيم دارد، كه در اين موقع اينها بيشتر از هر چيز به طمع مى افتند كه او را تحت تأثير باطل خود قرار دهند و او را در جرگه خود وارد سازند، در اين صورت او آنان را در گمراه ساختن خود، بدين طريق كمك كرده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 210 فلينتفع امرء بنفسه، فإنّما البصير من سمع فتفكّر، و نظر فأبصر، و انتفع بالعبر، ثمّ سلك جددا واضحا، يتجنّب فيه الصرّعة في المهاوي، و الضّلال في المغاوي، و لا يعين على نفسه الغواة بتعسّف في حقّ، أو تحريف في نطق، أو تخوّف من صدق.اللغة:و (الجدد) محرّكة ما أشرق من الرّمل و الأرض الغليظة المستوية و بالضمّ جمع جدّة كغرف و غرفة و هو الطريق و (الصّرعة) بالفتح الطّرح على الأرض و (المهاوى) جمع المهواة و هو بفتح الميم ما بين الجبلين و قيل الحفرة و قيل الوهدة العميقة و (المغاوى) جمع المغوة قال الشّارح المعتزلي: و هي الشّبهة التي يغوى بها الانسان أى يضلّ و (الغواة) جمع غاو من غوى غيّا انهمك في الجهل و ضلّ.الاعراب:و قوله: بتعسّف، متعلّق بقوله يعين.المعنى:و لمّا نبّههم بعدم الانتفاع بالمطالب و المآرب الدّنيوية أردف ذلك بالتنبيه على ما نفعه أعمّ، و صرف الهمّة إليه أهمّ فقال: (فلينتفع امرء بنفسه) بأن يصرفها فيما صرفها فيه أولوا الأبصار و الفكر و يوجّهها الى ما وجّهها إليه أرباب العقول و النظر و إليه أشار بقوله (فانّما البصير) العارف بما يصلحه و يفسده و الخبير المميّز بين ما يضرّه و ينفعه (من سمع) الآيات البيّنات (فتفكّر) فيها (و نظر) إلى البراهين الساطعات (فأبصر) ها و أمعن فيها (و انتفع بالعبر) أى نظر بعين الاعتبار إلى السلف الماضين من الجبابرة و الملوك و السلاطين و غيرهم من الناس أجمعين كيف انتقلوا من ذروة القصور إلى و هدة القبور، و من دار العزّ و المنعة إلى بيت الذّلّ و المحنة، و فارقوا من الأموال و الأوطان، و جانبوا الأقوام و الجيران، و صاحبوا الحيّات و الديدان، و كيف كانت الدّيار منهم بلاقع، و القبور لهم مضاجع و اندرست آثارهم، و انقطعت أخبارهم، و خربت ديارهم، و قسمت أموالهم، و نكحت أزواجهم، و حشر في اليتامى أولادهم، و أنكرهم صديقهم، و تركهم وحيدا شفيقهم، ففى أقلّ هذه عبرة لمن اعتبر، و تذكرة لمن اتّعظ و تذكّر (ثمّ سلك جددا) أى طريقا (واضحا) و هو الصراط المستقيم، و النهج القويم أى جادّة الشريعة و منهج الدّين الموصل لسالكه إلى حظاير القدس، و مجالس الانس بشرط أن (يتجنّب) و يتباعد (فيه) عن اليمين و الشمال فانّ الطريق الوسطى هى الجادّة و اليمين و الشمال مزلّة و مضلّة توجبان (الصّرعة في المهاوى و الضلال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 213 في المغاوي) كما قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: ضرب اللَّه مثلا صراطا مستقيما و على جنبتى الصّراط أبواب مفتّحة، و عليها ستور مرخاة و على رأس الصّراط داع يقول جوزوا و لا تعرّجوا، قال: فالصّراط هو الدّين و هو الجدد الواضح هنا، و الدّاعى هو القرآن و الأبواب المفتّحة محارم اللَّه، و هي المهاوى و المغاوى هنا، و السّتور المرخاة هى حدود اللَّه و نواهيه.و لمّا نبّه عليه السّلام على ما ينفع المرء و يصلحه نبّه على ما يضرّه و يفسده فقال عليه السّلام (و لا يعين على نفسه الغواة) أى أهل الضّلالات و المنهمكين في الجهالات (بتعسّف في حقّ) قال الشّارح البحراني: أى لا يحملهم على مرّ الحقّ و صعبه، فانّ الحقّ له درجات بعضها سهل من بعض، فالاستقصاء فيه على غير أهله يوجب لهم النّفرة عمّن يقوله و يأمر به، و العداوة له و القول فيه، و قريب منه ما قاله الشّارح المعتزلي أى يتعسّف في حقّ يقوله أو يأمر به فانّ الرّفق أنجح.أقول: و ظاهر كلامهما يفيد أنّهما فهما من التّعسف من كلامه عليه السّلام تشديد التّكليف على الغواة و التّضييق عليهم في الأحكام، فيكون محصّل مقصوده عليه السّلام على ما قالاه الرّفق بهم عند الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر، لئلّا يجلب العداوة منهم لنفسه بتركه فيصيبه منهم مكروه و ضرر و هذا معنى لا بأس به، و قد مرّ نظيره في قوله عليه السّلام في الفصل الثّاني من الكلام السّادس عشر: من أبدى صفحته للحقّ هلك عند جهلة النّاس، إلّا أنّ الظّاهر أنّه عليه السّلام أراد معنى آخر أى لا يعين الغاوين بما ضرره عايد إليه، و هو تعسّفه في حقّ و عدم كشفه لهم و تبليغه عليهم و إرجاعهم إليه، و ذلك لما رأى من تركهم للحقّ و عدو لهم عنه و انهما كهم في الغيّ و الضّلال و رغبتهم في الباطل، فيتعسّف تطييبا لنفوسهم و تحصيلا لرضاهم، و عود ضرر هذا التّعسف إليه معلوم حيث يشترى رضاء المخلوق بسخط الخالق.فعلى ما قلناه يكون المراد بالضّرر الضّرر الأخروى، و بالتّعسف العدول و الانحراف عن قول الحقّ و العمل به (أو تحريف في نطق) أى يحرّف الكلم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 214 عن مواضعه، و يكذب مداراة معهم و منازلة أذواقهم (أو تخوّف من صدق) أى يتكلّف الخوف من قول الصّدق و إن لم يكن خائفا في الواقع، و عود ضرر التّحريف و التّخوف على المحرّف و المتخوّف لاستلزامها مداهنة الغواة، و قد ذمّ اللَّه أقواما بترك الصّدق و الجهاد في الحقّ بقوله: «إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ».فاللّازم على المرء أن لا يأخذه في اللَّه لومة لائم، و لا يكون له من ردع من خالف الحقّ و خابط الغيّ و زجره من أوهان و لا ايهان.الترجمه:پس بايد كه منتفع بشود مرد بنفس خود، پس بدرستى كه صاحب بصيرت شخصى است كه بشنود پس تفكر نمايد، و نظر كند پس بينا گردد، و منتفع بشود با عبرتهاى روزگار پس از آن راه برود در راه راست آشكار كه دورى ورزد در آن راه از افتادن مواضع پستى و تباهى و از گمراه شدن در مواضع گمراهى، و اعانت نكند بر ضرر خود گمراهان را بجهة كج روى در امر حق يا بجهة تغيير دادن در گفتار، يا بجهة اظهار خوف در راستى و صداقت.  
بخش ۳ : موعظه برای درمان غفلت [منبع]

عِظَةُ الناس :
فَأَفِقْ أَيُّهَا السَّامِعُ مِنْ سَكْرَتِكَ وَ اسْتَيْقِظْ مِنْ غَفْلَتِكَ وَ اخْتَصِرْ مِنْ عَجَلَتِكَ، وَ أَنْعِمِ الْفِكْرَ فِيمَا جَاءَكَ عَلَى لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ (صلی الله علیه وآله) مِمَّا لَا بُدَّ مِنْهُ وَ لَا مَحِيصَ عَنْهُ، وَ خَالِفْ مَنْ خَالَفَ ذَلِكَ إِلَى غَيْرِهِ وَ دَعْهُ وَ مَا رَضِيَ لِنَفْسِهِ؛ وَ ضَعْ فَخْرَكَ، وَ احْطُطْ كِبْرَكَ، وَ اذْكُرْ قَبْرَكَ، فَإِنَّ عَلَيْهِ مَمَرَّكَ؛ وَ كَمَا تَدِينُ تُدَانُ، وَ كَمَا تَزْرَعُ تَحْصُدُ، وَ مَا قَدَّمْتَ الْيَوْمَ تَقْدَمُ عَلَيْهِ غَداً، فَامْهَدْ لِقَدَمِكَ وَ قَدِّمْ لِيَوْمِكَ؛ فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ، وَ الْجِدَّ الْجِدَّ أَيُّهَا الْغَافِلُ، "وَ لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ".

فَامْهَد : بگستر، مهيا ساز. 
أفِق : بهوش بيا، فعل امر است از افاقة
استَيقِظ : بيدار شو، امر است از يقظة
أنعِم الفِكر : بهتر فكر كن
مَحيص : راه چاره و فرار
ضَع : فرو بگذار، امر است از وضع يضع
أحطُط : پائين بيار، از ماده حَط است
كَما تَدينُ تُدَانُ : همچنان كه كيفر مى دهى كيفر مى بينى
إمهَد : جا مهيا كن، امر است از مهد 
پس بهوش باش اى شنونده و از خواب غفلت بيدار شو، و از شتاب خود كم كن، و در آنچه از زبان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر تو رسيده انديشه كن، كه ناچار به انجام آن مى باشى و راه فرارى وجود ندارد، و با كسى كه رهنمودهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به كار نمى بندد و به جانب ديگرى تمايل دارد مخالفت كن و او را با آنچه براى خود پسنديده رها كن.
فخر فروشى را واگذار، و از مركب تكبّر فرود آى. به ياد قبر باش كه گذرگاه تو به سوى عالم آخرت است، كه همانگونه به ديگران پاداش دادى به تو پاداش مى دهند، و آن گونه كه كاشتى، درو مى كنى، آنچه امروز، پيش مى فرستى، فردا بر آن وارد مى شوى، پس براى خود در سراى آخرت جايى آماده كن، و چيزى پيش فرست. اى شنونده هشدار، هشدار، اى غفلت زده بكوش، بكوش «هيچ كس جز خداى آگاه تو را با خبر نمى سازد».
 
(6) پس اى شنونده از بيهوشى (ضلالت و گمراهى) بهوش بيا، و از (خواب) غفلت و بى خبرى (از كيفر كردار و گفتار ناپسنديده) خود بيدار شو، و از شتاب كردن (در امور دنيا كه بقاء و هستى آن اندك و زوال و نابودى آن نزديك است) آرام گير،
(7) و در آنچه (از جانب خداوند سبحان) بتو وارد شده است بر زبان پيغمبر امّى (كه از كسى چيزى نياموخته و نوشتنى ياد نگرفته) «درود خداوند بر او و بر آلش» و چاره و گريزى از آن نيست، بدقّت انديشه كن، و مخالفت و دورى نما كسيرا كه از انديشه نمودن در فرمايشهاى پيغمبر اعراض كرده و بغير آن (پيروى از شيطان و نفس امّاره) توجّه نموده است، و واگذار او را بآنچه (گمراهى و بدبختى) كه بآن خوشنود است (زيرا آشنائى با چنين كسى سبب بد بختى دنيا و آخرت است)
(8) و فخر و نازش و كبر و خود پسندى را از خويشتن دور كن، و گور خود را بياد آور، كه گذر تو از آنجا است،
(9) و همانطور كه بجا مى آورى جزاء داده مى شوى، و آنچه را كه مى كارى درو ميكنى، و آنچه را كه امروز (در دنيا) از پيش فرستاده اى فردا (در قيامت) بر آن وارد مى گردى، پس براى خود (در محشر) جائى آماده كن، و (اكنون كه فرصت دارى) براى روز (بازگشت) خويش توشه اى بفرست،
(10) پس اى شنونده (از نافرمانى خدا و رسول) بر حذر باش، و اى بيخبر (به اطاعت و فرمانبردارى) كوشش نما، و (از احوال قيامت كسى) ترا مانند شخص آگاه (پيغمبر و أئمّه اطهار عليهم السّلام) مطّلع نمى كند.
 
اى آنكه سخن مرا مى شنوى، از مستيت به هوش آى و از خواب گران غفلت بيدار شو و از شتابكاريت بكاه و نيك بينديش در آنچه از زبان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله) به تو رسيده است. سخنانى كه از آنها گزيرى و گريزى نيست. از كسى كه با سخن پيامبر مخالفت مى ورزد و به سخن ديگرى گرايش مى يابد، دورى گزين و او را با هر چه خود را بدان خشنود مى سازد به حال خود واگذار.
نازش و تفاخر را رها كن و كبر و نخوت را فرو نه و به ياد گورت باش كه آنجا گذرگاه تو خواهد بود. هر چه كرده اى، همان گونه كيفر بينى و هر چه كشته اى همان مى دروى و هر چه امروز پيشاپيش فرستاده اى، فردا فراروى تو نهند. جاى پاى استوار كن و براى آن روز توشه اى بيندوز. بترس، بترس، اى آنكه سخن مرا مى شنوى و بكوش، بكوش اى انسان غافل. [كسى تو را چون خداى آگاه خبر ندهد.]
 
اى شنونده! از مستى خود به هوش آى! و از غفلت بيدار شو! واز عجله و شتاب خود (در امر دنيا) بکاه. در آن چه از زبان پيامبر امّى(صلى الله عليه وآله) به تو رسيده و راه گريزى از آن نيست درست بينديش (و دستوراتش را به کار بند). با کسى که از اين دستورات سرپيچى مى کند همراه مشو. و او را به آن چه براى خود راضى شده واگذار.
فخرفروشى را کنار بگذار و از مرکب تکبر به زير آى! و به ياد قبرت باش که گذرگاهت به سوى عالم آخرت است. (بدان!) همان گونه که جزا مى دهى جزا داده خواهى شد و همان چيز را که زراعت مى کنى درو خواهى کرد و آن چه امروز از پيش مى فرستى فردا بر آن وارد خواهى شد. پس براى ورود خود در سراى ديگر جايى فراهم ساز! و براى آن روزت چيزى از پيش بفرست. به هوش باش، به هوش باش اى شنونده! و کوشش و تلاش کن اى غافل و (بدان) هيچ کس مانند شخص آگاه تو را از حقايق امور با خبر نمى سازد!
 
پس اى شنونده از پس مستى هشيار باش و از خواب غفلت بيدار باش،  و اندكى بكاه از شتاب خويش، و بدانچه از زبان پيامبر امّى (ص) به تو رسيده نيك بينديش آنچه را كه شنيدنش بايد، و تركش نشايد. آن كس را كه جز اين گفت، و سخن ديگرى را شنفت، رها كن با آنچه براى خود پذيرفت.
ناز خود بنه و بزرگى فروختن بگذار و گور خويش به ياد آر كه گذرگاه تو بر آن است، و هر چه كنى بر تو تاوان است، و آنچه كشتى، درو نمايى، و آنچه امروز فرستى، فردا بر آن در آيى. پس جاى در آمدنت را بگستران و برگ آن را از پيش روانه گردان. پس اى شنونده پرهيز پرهيز و اى بيخبر، برخيز برخيز «و كس تو را خبر ندهد چون خدا، كه -آگاه است و دانا»-.
 
پس اى شنونده، از مستى خود به هوش آى، و از خواب غفلت بيدار شو، و از شتاب خويش بكاه، و در آنچه از زبان پيامبر امّى صلّى اللّه عليه و آله به تو رسيده و از آن چاره اى نيست و گريزى ندارد به دقت بينديش، و با كسى كه مخالف با روش رسول خداست و به جانب ديگر روى آورده مخالفت كن، و او را با آنچه كه براى خود پسنديده واگذار.
ناز و فخر را رها كن، و از مركب كبر فرود آى، قبرت را كه گذر تو بر آن است ياد كن. همان گونه كه عمل مى كنى جزا داده مى شوى، و همان كه مى كارى درو مى نمايى، و آنچه امروز پيش مى فرستى فردا بر آن وارد مى شوى. پس جاى پايى براى خود مهيّا نما، و براى فردايت توشه اى پيش فرست. اى شنونده، بترس بترس، و اى بى خبر، بكوش بكوش، كه «احدى بهتر از انسان آگاه تو را آگاه نمى كند».
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏6، ص: 75-72 به هوش باش!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه بعد از هشدارهايى که در بخش قبل آمد، به موعظه ونصيحت شنوندگان پرداخته و اندرزهاى بسيارسودمندى با عبارات کوتاه و پرمعنايى بيان مى دارد. شنونده خود را مخاطب ساخته، مى فرمايد: «اى شنونده! از مستى خود به هوش آى و از غفلت بيدار شو و از عجله و شتاب خود (در امر دنيا) بکاه» (فَأَفِقْ(1) أَيُّهَا السَّامِعُ مِنْ سَکْرَتِکَ، وَاسْتَيْقِظْ مَنْ غَفْلَتِکَ، وَاخْتَصِرْ مِنْ عَجَلَتِکَ).اشاره به اين که زرق و برق دنيا و مال و مقام و شهوت انسان را مست مى کند و در خواب غفلت، فرو مى برد و او را بدون مطالعه به شتاب وا مى دارد و اين امور سه گانه موجب انواع اشتباهات و خطاها و گناهان است. از آدم مست و خواب و شتابزده چه انتظارى جز اشتباه و خطا مى توان داشت؟!سپس مى افزايد: «در آن چه از زبان پيامبر امى(صلى الله عليه وآله) به تو رسيده و راه فرارى از آن نيست، درست بينديش (و دستورات آن بزرگوار را به کار بند) و با کسى که نسبت به اين دستورات مخالفت کند همراه مشو و او را به آن چه براى خود راضى شده واگذار!» (وَ أَنْعِمِ الْفِکْرَ فِيمَا جَاءَکَ عَلَى لِسَانِ النَّبِىِّ الاُْمِّىِّ(2) ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّمَ ـ مِمَّا لاَبُدَّ مِنْهُ وَ لاَ مَحِيصَ عَنْهُ; وَ خَالِفْ مَنْ خَالَفَ ذلِکَ إِلَى غَيْرِهِ، وَ دَعْهُ وَ مَا رَضِىَ لِنَفْسِهِ).دراين سه دستور نيز نخست به پيروى بى قيد و شرط از پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) دعوت مى کند; چرا که آن چه را او فرموده وحى الهى و سبب سعادت دنيا و آخرت و نجات انسان هاست و بعد مى گويد: اگر کسانى با اين روش مخالفت کنند، هر چند گروه زيادى از مردم باشند، مخالفت کن و در پيروى از حق ترديد به خود راه مده! و آن ها را به حال خود واگذار.و در ادامه اين نصايح مى فرمايد: فخرفروشى را کنار بگذار، و از مرکب تکبر به زير آى و به ياد قبرت باش که گذرگاهت به سوى عالم آخرت است» (وَ ضَعْ فَخْرَکَ، وَاحْطُطْ(3) کِبْرَکَ، وَاذْکُرْ قَبْرَکَ).در اين سه دستور امام نخست به خمير مايه شرّ وفساد يعنى فخر فروشى و تکبر اشاره مى کند که تا انسان آن را کنار نگذارد روى سعادت نخواهد ديد و به همان سرنوشتى گرفتار خواهد شد که شيطان متکبّر و فخرفروش گرفتار شد، سپس به يادآورى مرگ و قبر اشاره مى فرمايد که فراموش کردن آن موجب «طول امل» و غرق شدن در زرق و برق دنياست; همان قبرى که سهميه ثروتمند و درويش در آن يکسان است و چنان در کنار هم مى خوابند که گويى هميشه با هم بوده اند. نه درويش بى کفن مى ميرد و نه ثروتمند يک کفن دارد بيش. عين اين سه جمله در کلمات قصار (حکمت 398) آمده است و نشان مى دهد که مرحوم «سيّد رضى» کلمات قصار را گاه از خطبه هاى طولانى بر مى گزيده است.و در ادامه اين بحث، سه اندرز ديگر که هماهنگ با هم است بيان مى کند و مى فرمايد: (بدان) «همان گونه که جزا مى دهى جزا داده خواهى شد و همان چيز که زراعت مى کنى درو خواهى کرد و آن چه امروز از پيش مى فرستى فردا بر آن وارد خواهى شد; پس براى قدوم خود در سراى ديگر جايى فراهم ساز و براى آن روزت چيزى از پيش بفرست» (کَمَا تَدِينُ تُدَانُ، وَ کَمَا تَزْرَعُ تَحْصُدُ، وَ مَا قَدَّمْتَ الْيَوْمَ تَقْدَمُ عَلَيْهِ غَداً، فَامْهَدْ(4) لِقَدَمِکَ، وَ قَدِّمْ لِيَوْمِکَ).چگونه انسان مى تواند به ديگران ظلم و ستم کند و جزاى نيکى را به بدى بدهد ولى از خداوند انتظار داشته باشد جزاى اعمال بد او را به نيکى بدهد؟ و چگونه انسان مى تواند بذر خام بپاشد و انتظار داشته باشد گل درو کند و به گفته شاعر:تخم گل کاشتى آخر گل شد *** بر سرش نغمه سرا بلبل شدخار کشتى ثمرت خار دهد *** خار جز خار کجا بار دهد؟در زمين دل خود کشتى خار *** خار بار آمد و دادت آزار!در واقع اين اندرزها از آيات قرآنى و روايات نبوى مايه مى گيرد; آن جا که خدا را «مالک يوم الدين» و دنيا را «مزرعه آخرت» مى شمريم و در سوره «حشر» مى فرمايد: «(وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَد); هر کس بايد بنگرد که براى فردايش چه چيز از پيش فرستاده».(5) و در سوره «بقره» مى خوانيم: «(وَمَا تُقَدِّمُوا لاَِنفُسِکُمْ مِنْ خَيْر تَجِدُوهُ عِنْدَ اللهِ); و هر کار خيرى را براى خود از پيش مى فرستيد، آن را نزد خدا (در سراى ديگر) خواهيد يافت».(6)و امام(عليه السلام) در پايان اين بخش به همان مطلبى که در آغاز از آن شروع کرد باز مى گرداند و مخاطبان خويش را از خواب غفلت بيدار مى کند و به جدّ و جهد وا مى دارد و مى فرمايد: «به هوش باش، به هوش باش اى شنونده! و کوشش و تلاش کن اى غافل و (بدان) هيچ کس مانند شخص آگاه تو را از حقايق امور با خبر نمى سازد!» (فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ أَيُّهَا الْمُسْتَمِعُ! وَالْجِدَّ الْجِدَّ أَيُّهَا الْغَافِلُ! (وَ لاَ يُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِير)).جمله اخير که اقتباس از آيه 14 سوره «فاطر» است اشاره به اين است که هيچ کس همچون گوينده اين سخنان نمى تواند، حقيقت مرگ و زندگى و امروز و فرداى آدمى و سرنوشت او رادر اين جهان بيان کند و به گفته يکى از شارحان نهج البلاغه، کسى که در خطبه ها و نامه ها و کلمات قصار امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) دقت کند به يقين مى داند کسى با اين دقت و ظرافت درباره دنيا و ماهيّت آن و آغاز و انجامش سخن نگفته، سخنى تکان دهنده و بيدارگر.شاعر عرب در زمينه نصايح اخير چنين مى گويد:«هِىَ الدُّنْيَا تَقُولُ بِمَلاَِ فِيهَا *** حَذَارِ! حَذَارِ! مِنْ بَطْشِي وَفَتْکِيفَلاَ يَغْرُرْکُمُ حُسْنُ ابْتِسامِي *** فَقُولِي مُضْحِکٌ وَ الْفِعْلُ مُبْکِياين دنيا پيوسته با تمام دهان مى گويد: از حملات و کشتارهاى غافلگيرانه من برحذر باشيد، برحذر!تبسّم زيباى من شما را نفريبد; چرا که سخنانم شيرين و خنده آفرين است; ولى کار من گريه آور است».(7)****پی نوشت:1. «افق» از ماده «افاقه» به معناى به هوش آمدن است.2. «امى» منسوب به «ام» يعنى مادر به معناى درس نخوانده است. گويى به همان حالتى که ازمادر متولّد شده باقى مانده و مکتب استاد را نديده. بديهى است درس نخواندن پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) به اين معناست که علوم و دانش هاى آن حضرت همه الهى بود و به وسيله انسانى تعليم نيافته بود و به گفته شاعر:نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت *** به غمزه مسأله آموز صد مدرس شددر تفسير اين واژه ديدگاه هاى ديگرى هست که شرح آن را در «تفسير نمونه»، جلد 6، ذيل آيه 157 سوره اعراف، مطالعه فرماييد.3. «احطط» از ماده «حط» (بر وزن خط) به معناى پايين آمدن و پايين آوردن (لازم و متعدى) هر دو آمده است و در خطبه مزبور به معناى دوّم است.4. «فامهد» از ماده «مهد» (بر وزن عهد) در اصل به معناى گاهواره يا محلى است که براى کودک آماده مى کنند، سپس به معناى آماده سازى به کار رفته است که در خطبه ياد شده نيز به همين معناست.5. حشر، آيه 18.6. بقره، آيه 110.7. اشعار بالا از «ابوالفرج ساوى» است. (شرح ابن ابى الحديد، جلد 3، صفحه 335). 
شرح علامه جعفری«فافق ايها السامع من سكرتك و استيقظ من غفلتك و اختصر من عجلتك و انعم الفكر فيما جاءك علي لسان النبي الامي صلي الله عليه و آله و سلم- مما لابد منه و لا محيص عنه و خالف من خالف ذلك الي غيره و دعه و ما رضي لنفسه». (پس بيدار شو و به خود آي اي شنونده، از آن  مستي كه تو را از تو ربوده و از غفلتي كه تو را در خود فرو برده است و  از شتاب و حرص و آز در امور دنيوي (بيش از نيازهاي ضروري) كم كن و خوب بينديش در آنچه كه بازبان پيامبر امي (ص) به تو رسيده است- اموري كه چاره و گريز از آنها امكان‌پذير  نيست، مخالف باش با هر كسي كه مخالفت كند با آنچه كه از پيامبر به تو رسيده و روي به بيگانه دارد و او  را رها كن تا روزگار خود را با آنچه كه براي خود پسنديده است، سپري كند.) بكوشيم اين چند روز زندگي را با آشنايي با خويشتن بگذرانيم:نگذاريم كبر و نخوت و عشق به مال و منان و شهوت و نام‌آوري ما را چنان مست كند كه زندگي ما با سايه‌اي ناقص از يك  خويشتن مجازي سرآيد و از اين همه واقعيات و حقائق كه پيرامون ما در گرفته و ميتوانند بهترين وسائل ترقي و  تعالي ما در مسير معرفت و گرديدن در اين عرصه مسابقه بر خيرات، بوده  باشند، توشه‌اي جز براي متورم ساختن خود طبيعي حيواني برداريم. اگر تمامي صفحات كتاب هستي را چه در قلمرو  طبيعت و چه در دايره بسيار بزرگ انسان و انسانيت، در اختيار ما بگذارند  و ما هم توانايي خواندن اين كتاب را داشته باشيم، با اينحال با فرض مستي و ناهشياري كه مغز و روان ما را در هم  پيچيده باشد، چه نتيجه‌اي مي‌توانيم بگيريم! ترديد روا نيست در اينكه  هنگامي كه (من انساني) هويت و استقلال خود را به دست انگيزه‌هاي خود طبيعي داد، همه واقعيات پيرامون او انواعي از پياله‌هاي شراب ميگردد كه مستي از يكي از آن پياله‌ها تمام نشده  شراب پياله ديگر را به سر مي‌كشيم. بدينسان (با ديدگان فرو بسته (مست و ناهشيار) لب بر جام زندگي نهاده و  اشك سوزان بر كناره زرين آن فرو مي‌ريزيم، اما روزي فرا ميرسد كه دست  مرگ نقاب از ديدگانمان بر مي‌دارد و هر آنچه را كه در زندگاني مورد علاقه ما بوده از ما مي‌گيرد، فقط آن وقت  مي‌فهميم كه جام زندگي از اول خالي بوده و ما از روز نخست، از اين جام جز  باده خيال ننوشيده‌ايم) لرمانتوف.از طرف ديگر اكثر انسان‌شناسان خردمند چه در شرق و چه در غرب سطح‌نگري  اكثريت مردم در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن، با خدا، با  جهان هستي و با همنوع خود) را، معلول خواب‌آلود بودن آنان در اين زندگاني مي‌دانند كه مساوي مستي است. آينه‌اي  خوش بزدايم جهت منظر من واي از اين خاك تن و تيره دل اكدر من  رفت شب و اين دل من پاك نشد از گل من ساقي مستقبل من كو قدح احمر من درباره آنچه كه از زبان پيامبر اكرم به تو  رسيده است بينديش اين است پاسخ آن سطح‌نگران كه گمان ميكنند  دين با انديشه و تعقل كاري ندارد! دين با علم كار ندارد! اين گونه سخنان كه بدون احساس مسئوليت ارائه مي‌شود، سرنوشت معرفتي و اخلاقي و تكامل ديني ناآگاهان را مختل مي‌سازد.ما در  كتاب الهي قرآن مجيد در بيش از 200 مورد و در همين نهج‌البلاغه بارها و بارها لزوم انديشه و  تعقل و تفهم و شعور گوشزد مي‌شود، مي‌بينيم آيا با احتمال اينكه دين با انديشه و تعقل سر و  كار ندارد، امكان داشت كه خداوند به وسيله آيات قراني و اميرالمومنين عليه‌السلام و ديگر  پيشوايان الهي اين همه تحريك و تشويق به تفكر و تعقل و به كار انداختن خرد، دستور و تاكيد و  تشويق فرمايند. براي انديشيدن همه جانبه پيرامون دين، نخست انسان بايد هدف دين و طرق  وصول به آن را كه از ضرورت قطعي برخوردار مي‌باشند دريابد و آنگاه در حكمت اصول عقائد و  احكام و تكاليف و حقوق اسلامي بينديشد. تو اي انسان آگاه، بينديش و تعقل كن و كاري با  رجز خواني‌هاي مخالفان نداشته باش. قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون. (بگو: الله سپس آن  مخالفان را رها كن تا در فسادي كه غوطه‌ورند جست و خيز كنند).****«وضع فخرك، واحطط كبرك و اذكر قبرك، فان عليه ممرك و كما تدين تدان، و كما تزرع تحصد و ما قدمت اليوم تقدم عليه  غدا، فامهد لقدمك و قدم ليومك». (فخر و مباهات را بگذار و كبرت را ساقط نما، گوري (كه آخرين منزلگه حيات طبيعي توست) بياد بياور زيرا كه بالاخره گذارت به آن خواهد افتاد و همانگونه  كه ديگران را جزا داده‌اي جزاي كارهاي تو داده خواهد شد. همان را درو خواهي كرد كه  كشته‌اي، با آنچه كه امروز براي فردا اندوخته‌اي روياروي خواهي گشت. براي گامي كه خواهي  برداشت راه هموار كن و توشه براي آن روز كه به انتظار تو است، از پيش بفرست.)فخر و كبر و فراموشي پايان زندگي و غفلت از مجازات و انتظار محصولي غير از آنچه كاشته شده است و بي‌اعتنايي به فردايي كه بدون پذيرش آن، زندگي اين دنيا به هيچ وجه قابل فهم و تفسير نيست ناشي از يك بيماري است كه خود بزرگ‌بيني ناميده مي‌شود. اگر مردم مي‌فهميدند كه موجودات  باعظمتي هستند كه خداوند آنان را تكريم فرموده است: (و لقد كرمنا بني آدم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا) (قطعا ما فرزندان آدم  (ع) را تكريم نموده و آنانرا در خشكي و دريا به حركت درآورديم و از مواد پاكيزه آنان روزي  داديم و به بسياري از آنچه كه آفريده‌ايم برتري داديم) و اگر مي‌فهميدند كه بزرگترين مانع درك  اين عظمت و بهره‌برداري از آن، بيماري خود بزرگ‌بيني است، قطعي است كه درصدد معالجه اين بيماري برمي‌آمدند. ولي چه بايد كرد! كه انسانهاي استثنايي هستند كه به اين بيماري مهلك  متوجه ميباشند، و در صدد معالجه خود برمي‌آيند.دردناكتر از اين پديده، اين است كه به  جهت فراگيري و عموميت پديده خودخواهي در طول تاريخ در همه جوامع براي اكثريت قريب به  اتفاق مردم، نه تنها بدون اينكه كلمات كبر و نخوت و غرور و خودخواهي و خودپسندي و  خود بزرگ‌بيني را بكار ببرند، اين بيماري خوشايند را به عنوان يك قانون طبيعي انساني تلقي نموده،  قلم به دست هابس‌ها و نيچه‌ها مي‌گذارند كه با نوشته‌هاي خود شمشير يكه‌تازان ميدان  تنازع در بقاء را تيز نموده و بنابر فرمول (من هدف و ديگران وسيله)! مانند دروگر حيات انسانها، آنان را  مجبور به اعتراف بر لزوم تسليم شدن در برابر فعاليت بيماري (اشباع خودخواهي) آنان،  نمايند! اگر مردم مي‌فهميدند كه هيچ علتي بي‌معلول و هيچ مقدمه‌اي بي‌نتيجه و هيچ كنشي بدون واكنش  نيست، هرگز بدون محاسبه دقيق در هدف‌گيريها و انتخاب وسائل، قدمي در زندگاني  برنمي‌داشتند. افسوس، كه اين انسان‌نماها قوانين فوق را درباره همه چيز و شايد درباره همه كس صادق  بدانند غير از خويشتن، يعني خود را بركنار يا فوق آن بدانند كه عللي كه از آنان صادر مي‌شود، معلولاتي نخواهد داشت! مقدماتي كه از آنان به وجود مي‌آيد هيچ نتيجه‌اي را به دنبال نخواهند  داشت! همچنين قانون كنش و واكنش در همه كائنات جريان دارد،  تنها موقعي كه به آنها نزديك شود، با استثناء روبه‌رو مي‌گردد! بار ديگر بگوييم: چشم باز و گوش باز و اين عما! حيرتم از  چشم‌بندي خدا (مولوي)اگر به اين غفلت‌زدگان بگوييد:روزگار و چرخ  و انجم سر بسر بازيستي           گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي (ناصرخسرو)براي تسليت و خودفريبي خواهد گفت: اي آقا  تو بهتر مي‌فهمي، يا خيام كه گفته است: كه رفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت؟ شما در برابر اين مغالطه مي‌توانيد بگوييد: اي آقا، شخصي كه مصرع رباعي فوق را ساخته (و به خيام دانشمند و  فيلسوف الهي كه با توجه به عبارات صريحش اعتقاد به معاد و ابديت  دارد) بهتر مي‌فهمد يا خود خيام در كتابهاي فلسفي‌اش كه بر مبناي اصول و عقايد كامل اسلامي در آنها  انديشيده است؟ تصريح خيام را درباره معاد در عبارات زير مطرح مي‌كنيم: «ثم  يحصل من تلقي الاوامر و النواهي الالهيه و النبويه بالطاعات ثلاث منافع: احدها ارتياض النفس بتعود الامساك عن  الشهوات و رفعها عن القوه الغضبيه المكدره للقوه العقليه. الثانيه تعويدها النظر في الامور الالهيه و احوال المعاد في الاخره لتجرها المواظبه علي العبادات عن جانب الغرور الي جناب الحق و  التفكر في الملكوت و تحرضها علي تحقيق  وجود الحق الاول، اعني الذي عنه وجود كل موجود جل جلاله و تقدست اسمائه و لا آله غيره الذي فاضت الموجودات عنه منتظمه في سلسله  الترتيب التي اقتضتها الحكمه الحقه بالبرهان المبني  علي القياس المجرد عن اصناف التمويهات و المغالطات». (سپس از پذيرش اوامر و نواهي الهي و منسوب به پيامبر به وسيله اطاعتها سه فائده  نتيجه مي‌شود: نخست- عادت كردن نفس به  خوداري از شهوات و ارتقاء دادن آن، از قوه غضبيه تيره‌كننده به قوه عقليه. دوم- عادت دادن نفس به نظر در امور الهي و احوال معاد در آخرت تا  مواظبت بر عبادت، نفس را از دنياي فريبا به  بارگاه حق و تفكر در ملكوت بكشاند. نفس را به دريافت وجود حق اول تحريك نمايد، يعني خداوندي كه وجود هر موجودي از اوست كه بزرگ  است جلالش و مقدس است نامهايش، و جز  او خدايي نيست، خدايي كه فيض موجودات با نظام اتم در سلسله مراتبي كه بر مبناي حكمت حقه با برهاني مبتني بر قياس دور از ابهامات و  مغالطات از او سرازير شده است.)آيا عباراتي صريح‌تر از عبارات فوق درباره مبدا و معاد و تزكيه نفس براي صلاحيت ورود به به ابديت و پيشگاه خداوندي مي‌توانيد پيدا كنيد! آيا يك مصرع  عاميانه از يك رباعي بي‌صاحب مي‌تواند با  مطالب فوق تعارض داشته باشد؟ عبارات ذيل را هم بخوانيد، تا ارزش رباعيات منسوب به خيام را كه مصرع فوق (كه رفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت) براي شما كاملا روشن شود: (الحمدلله ولي الرحمه و الانعام و سلام علي عباده الذين اصطفي و خصوصا علي سيد الانبياء محمد و آله الطاهرين. ان تحقيق العلوم بالبراهين الحقيقه مما  يفترض علي طالب النجاه و السعاده الابديه و  خصوصا الكليات و القوانين التي يتوصل بها الي تحقيق المعاد و اثبات النفس و بقائها و تحصيل اوصاف واجب الوجود تعالي بحسب طاقه  الانسان.) (ستايش مر خداي راست كه صاحب نعمت  است و احسان و درود بر بندگان برگزيده او مخصوصا بر سرور پيامبران محمد و اولاد طاهرين او باد. تحقيق علوم با براهين حقيقي براي  جوينده نجات و سعادت ابدي از جمله واجبات است.  مخصوصا آن قسمت از كليات و قوانيني كه به وسيله آنها توفيق يافته مي‌شود به تحقيق معاد و اثبات نفس و بقاء آن و دريافت صفات  خداوند واجب الوجود تعالي به اندازه توانايي انسان.)كبررا پايين آور. اين است اولين ماده برنامه اصلاحي پيامبران عظام و ديگر پيشوايان الهي و حكماي راستين و آرمان اصلي همه انسانهاي  آگاه. اين است اولين پله صعود بر مدارج عاليه انسانيت.  شما مي‌توانيد بگوييد اينست اولين گام بعد از عبور از مرز حيوانيت به سرزمين انسانيت. و بدان جهت كه اكثريت قريب به اتفاق  بشريت از آغاز تاريخ تاكنون با وجود انواع بيشمار از عوامل و  انگيزه‌هاي لزوم تعديل خودخواهي، با شكست رسوا كننده‌اي در برابر اين پديده (خودخواهي) روياروي شده است، لذا مي‌توانيم  اين نتيجه را بگيريم كه آن همه ترقيات شگفت‌انگيز كه در  تكنولوژي و شناخت طبيعت و تسلط بر آن، نصيب بشريت گشته است، به جز آن منافع طبيعي كه بر طبيعت بي‌روح بشر رسانده  است، كاري كه كرده است بر تورم و حالت تزاحم خود طبيعي  او افزوده است.گور تاريك و سردي را كه در آن خواهي خفت بياد بيارو. اين مسئله در خطبه‌اي بعدي مشروحا مطرح خواهد  گشت.هر گونه كه جزا بدهي، مجازات خواهي گشت و  همانگونه كه كاشته‌اي درو خواهي كرد، و با آنچه كه امروز براي فردا اندوخته‌اي روياروي خواهي گشت. بياييد آنچه را كه مي‌دانيم به  روي خود بياوريم و به آن عمل كنيم و معتقد باشيم آنچه  كه ميدانيم روزي دامن ما را خواهد گرفت. خود را به ناداني و غفلت نزنيم و همواره بياد داشته باشيم كه: هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت (حافظ). هر چه بر مبناي علوم و جهان بيني پيشرو  رفتيم به اين حقيقت نزديكتر شديم كه:اين جهان كوه است و فعل ما ندا         سوي ما آيد نداها را صدا (مولوي)در داستان (شير و  خرگوش و نابود شدن شير به وسيله خرگوش) قانون (عمل و  عكس‌العمل) را چنين آورده است:شير عكس خويش ديد از آب تفت          شكل شيري در برش خرگوش زفتچونكه خصم خويش  را در آب ديد        مرو را بگذاشت و اندر چه جهيددرفتاد اندر چهي كاو كنده بود          زانكه ظلمش بر سرش آينده بودچاه مظلم گشت ظلم ظالمان         اين چنين گفتند جمله عالمانهر كه ظالم‌تر چهش با هول‌تر        عدل فرموده است بدتر را بتراي كه تو از ظلم چاهي مي‌كني         از براي خويش دامي مي‌تنيبر ضعيفان گر تو ظلمي مي‌كني          دان كه اندر قعر چاه بي‌بنيگر خود چون كرم پيله بر متن           بهر خود- چه مي‌كني اندازه كنگر ضعيفي در زمين خواهد امان          غلغل افتد در سپاه آسمانگر به دندان گزي پر خون كني           درد دندانت بگيرد چون كنيشير خود را ديد در چه وز غلو         خويش را نشناخت آن دم از عدوعكس خودرا او عدوي خويش ديد           لا جرم بر خويش شمشير كشيد 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس امام (ع) دستورهاى خود را به شنوندگان، به شرح زير ادامه مى دهد:1- اين كه از مستى جهل به هوش آيند، و از خواب غفلت بيدار شوند، واژه «سكرة» (مستى) مستعار است و مناسبت آن اين است كه غفلت مانند مستى موجب پشت پا زدن به حكومت عقل است.2- اين كه از شتاب خود بكاهند، مراد از عجله سرعت حركت و شتافتن در طلب دنيا و اهتمام نسبت به آن است و مقصود از اختصار، كاستن اين حركت و كم كردن آن است.3- اين كه در باره سخنان پيامبر گرامى (ص) كه در آنها مرگ، و زمان حضور خلايق در پيشگاه خداوند متعال براى داورى، فراوان ياد شده است سخت بينديشند. انعام فكر در اين باره، عبارت از تدقيق نظر و سخت انديشيدن در پيرامون مرگ و احوال پس از آن است، همچنين پند گرفتن و عبرت آموختن از حادثه اى كه هيچ كس را در برابر آن چاره و گريزى نيست.4- با كسى كه خلاف اين سخنان رفتار مى كند، و نظر خود را متوجّه غير از اين ساخته، و دنيا و زيب و زيور آن را پناه خود در برابر مرگ قرار داده است، بايد مخالفت كند، و او را به آنچه بدان خشنود است واگذارد، و به اين كه امور فانى را به جاى نعمتهاى باقى برگزيده، و شقاوتها و عذابهايى را كه مستلزم اين كار است براى خود پسنديده است او را رها سازد.5- بايد فخر و به خود نازيدن را فرو گذارد، و تكبّر و خود بزرگ بينى را رها كند، ما پيش از اين پيامدها و آفات تكبّر را بيان كرده ايم، فخر و مباهات نيز مستلزم كبر است، زيرا هر كس كه به خود مى بالد و فخر و مباهات مى كند متكبّر نيز هست و اين دو ملازم يكديگرند.6- اين كه انسان بايد همواره گور خود را به ياد آورد، زيرا ياد آن مايه كمال عبرت است.فرموده است: «فإنّ عليه ممرّك»:اين بيان، هشدارى است بر اين كه يادآورى مرگ و به خاطر داشتن خانه گور واجب است، زيرا كسى كه ناگزير از پيمودن راهى است، اگر در ميان آن منزلگاهى مخوف و ظلمانى باشد، لازم است براى توقّف در آن خود را آماده كند و وسيله روشنايى با خود بردارد، بديهى است انسان در سفر آخرت نيز ناگزير به عبور از گذرگاه قبر است، و احكامى كه در اين باره از شارع مقدّس رسيده بسيار است.پس از اين امام (ع) دو مثلى را كه مشهور است، براى وجوب حسن معامله با خداوند گوشزد مى فرمايد كه يكى «كما تدين تدان» مى باشد، زيرا حسن پاداش خداوند همواره متناسب با خوبى عمل فرد، و بدى كيفر او نيز به اندازه بدى كردار او است، ديگرى مثل «كما تزرع تحصد» است. واژه زرع (كشت كردن) براى كردار انسان كه به سبب آن داراى ملكه خوبى يا بدى مى شود استعاره شده است همچنين واژه حصد (درويدن) براى ثمرات كشت و كار او و پاداش خوب يا بدى كه بر اثر آن بدو تعلّق مى گيرد استعاره گرديده و مناسبت در هر دو روشن است.فرموده است: «و كما قدّمت اليوم تقدم عليه غدا»:معناى اين عبارت آشكار است، زيرا حالات و كيفيّات نفسانى كه ثمره اعمال خوب يا بدى است كه انسان به سبب آنها مستوجب سعادت يا شقاوت مى شود، اگر چه در طول زندگانى دنيا نيز با نفس همراه بوده است، ليكن چنان كه پيش از اين توضيح داده ايم تنها پس از جدا شدن از بدن، صورت واقعى آن نمودار، و پرده از روى آن برداشته مى شود، و نفس در اين هنگام كه منكشف شده به منزله كسى است كه با امرى روبرو گرديده كه پيش از اين با آن برخورد نكرده است، و چون فرجام كار اين است سزاوار است انسان براى پاى خود در آن روز جايى فراهم كند، معناى «فامهد لقدمك» اين است كه با كردار شايسته جاى پاى خود را در آن جهان هموار و آماده سازد، و آنچه در مصلحت و توان اوست براى قيامت خود از پيش بفرستد.پس از اين امام (ع) به گفتار خود در تحذير و پرهيز دادن كسانى كه مواعظ او را استماع مى كنند باز مى گردد و آنچه را كه در باره كوشش در عمل براى پس از مرگ، و بيدارى از خواب غفلت بيان فرموده بود تأكيد مى كند، و با استشهاد به آيه قرآن به شنونده هشدار مى دهد كه كسى كه او را موعظه مى كند، به احوال و اهوال آخرت خبير و آگاه است، و هيچ كس مانند كسى كه به حقايق امور داناست نمى تواند از امور آگاهى دهد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 209 فأفق أيّها السّامع من سكرتك، و استيقظ من غفلتك، و اختصر من عجلتك، و أنعم الفكر فيما جاءك على لسان النّبيّ الأمّيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ممّا لا بدّ منه، و لا محيص عنه، و خالف من خالف في ذلك إلى غيره، و دعه و ما رضى لنفسه، و ضع فخرك، و احطط كبرك، و اذكر قبرك، فإنّ عليه ممرّك، و كما تدين تدان، و كما تزرع تحصد، و ما قدّمت اليوم تقدّم عليه غدا، فامهد لقدمك، و قدّم ليومك، فالحذر الحذر أيّها المستمع، و الجدّ الجدّ أيّها الغافل، «و لا ينبّئك مثل خبير».الاعراب:و قوله: الحذر الحذر و الجدّ الجدّ، منصوبات على الاغراء، و قوله: و لا ينبّئك مثل خبير، مثل صفة لمحذوف و كذلك خبير أى لا ينبّئك منبيء مثل امرء خبير.المعنى:ثمّ أمر السّامعين بأوامر نافعة و نصحهم بمواعظ بالغة فقال استعاره تحقيقية- استعاره مرشحة (فأفق أيّها السّامع من سكرتك و استيقظ من) رقدتك و (غفلتك) استعار لفظ السّكرة الغفلة باعتبار كون الغفلة موجبة لترك أعمال العقل كما أنّ السّكرة كذلك، و هى استعارة تحقيقيّة و ذكر الافاقة ترشيح، استعاره باكنايه- استعاره تخييلية و شبه الغفلة بالنّوم [استيقظ من غفلتك ] باعتبار أن لا التفات للغافل كالنّائم، و هى استعارة بالكناية و ذكر الاستيقاظ تخييل (و اختصر من عجلتك) و سرعتك في امور الدّنيا أى قصّر الاهتمام بها، فانّ بقائها يسير و زوالها قريب (و أنعم الفكر) أى أمعن النّظر (فيما جاءك) و كثر دورانه (على لسان النّبيّ الأمىّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) قد مضى تفسير الامّي من النّهاية في شرح الخطبة الثامنة و الثّمانين و أقول هنا: روى في الاحتجاج عن أبي محمّد العسكري عليه السّلام في قوله تعالى: «وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ».إنّ الأميّ منسوب إلى امّه أى هو كما خرج من بطن امّه لا يقرأ و لا يكتب فزعم بعض النّاس و منهم الشّارح المعتزلي أنّ وصف النّبيّ به كان أيضا بذلك الاعتبار، أى لا يحسن أن يقرأ و يكتب، و هو زعم فاسد، بل وصفه باعتبار نسبته إلى امّ القرى أعنى مكّة زادها اللَّه شرفا و عزّا و يدلّ على ما ذكرنا ما رواه في الصّافي في تفسير قوله تعالى: «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 215 من علل الشّرايع عن الجواد عليه السّلام أنّه سئل عن ذلك فقال: ما يقول النّاس؟ قيل يزعمون أنّه سمّى الامّي لأنّه لم يحسن أن يكتب، فقال عليه السّلام: كذبوا عليهم لعنة اللَّه أنّي ذلك و اللَّه يقول: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ».فكيف كان يعلّمهم ما لا يحسن، و اللَّه لقد كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقرأ و يكتب باثنين و سبعين أو قال بثلاث و سبعين لسانا، و انّما سمّى الامّى لأنّه كان من أهل مكّة و مكّة من أمّهات القرى، و ذلك قوله تعالى: «لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها»*. هذا و بيّن ما جاء على لسان النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله بقوله (ممّا لا بدّ منه و لا محيص عنه) أى الموت الذي ليس منه مناص و لا خلاص و لا مهرب و لا مفرّ (و خالف من خالف في ذلك إلى غيره) يعني أنّ من خالف في امعان النّظر في الموت و أهاويل الفناء و الفوت و أعرض عنه و التفت إلى غيره و اتّبع هواه و أطال أمله و مناه، كادحا سعيا لدنياه في لذّات طربه و بدوات اربه فخالفه (و دعه و ما رضى لنفسه) فانّ الموافقة له توجب فوات الثّواب و أليم العذاب، و تجرّ الشّقاء الأبد و الخزى السّرمد (وضع فخرك) فانّ من صنع شيئا للمفاخرة حشره اللَّه يوم القيامة أسود، رواه في عقاب الأعمال عن أمير المؤمنين عليه السّلام (و احطط كبرك) لأنّ من مشى على الأرض اختيالا لعنته الأرض و من تحتها و من فوقها، رواه في عقاب الأعمال عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.و فيه أيضا عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللَّه: ويل لمن في الأرض يعارض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 216 جبّار السّماوات و الأرض هذا و قد تقدّم الكلام في شرح الخطبة المأة و السّابعة و الأربعين في تحقيق معنى الكبر و كونه من أعظم الموبقات و ما في ذمّه من الأخبار و الآيات، و كذلك الكلام في حسن التّواضع مفصّلا و مستوفا فليراجع ثمة (و اذكر قبرك) و ما فيه من الوحدة و الوحشة و الغربة و الظلمة و الحسرة و النّدامة (فانّ عليه ممرّك) و مجازك و لا بدّ لمن يمرّ على منزل موحش مظلم أن يذكره و يتزوّد له و يهتمّ بأخذ الزّاد و تكميل الاستعداد ليتمكّن من الوصول إلى المطلوب و النّجاح بالمقصود (و كما تدين تدان) أى كما تجزي تجزى و هو من باب المشاكلة، و المقصود أنّك كما تعمل للَّه سبحانه و تعالى و تعامل معه فاللَّه يعامل معك إنّ خيرا فخيرا و إن شرا فشرّا و لنعم ما قيل:من يفعل الحسنات اللَّه يشكرها         و الشرّ بالشرّ عند اللَّه مثلان     (و كما تزرع تحصد) فانّ من زرع النّواة حصد النّخل باسقات، و من زرع الفجور حصد الثّبور، و من توانا عن الزّرع في أوانه حرم الحصاد في ابانه إذا أنت لم تزرع و أدركت حاصدا         ندمت على التقصير في زمن البذر    (و ما قدّمت اليوم) لنفسك أو عليها (تقدم عليه غدا) و تقام فيه (فا) جهد نفسك في تحصيل الخير و تجنّب الشرّوا (مهد لقدمك) أى مهّد و هيّىء لموضع قدمك من الحسنات و الأعمال الصالحات (و قدّم) الزّاد (ليوم) معاد (ك) و إياك و التفريط فتقع في الحسرة و تعقب الندامة و ملامة النفس اللّوامة لدي الحساب يوم القيامة (فالحذر الحذر) من التقصير و الغفلة (أيها المستمتع) المفتون (و الجدّ الجدّ) للتقوى و الطاعة (أيها الغافل) المغرور (و لا ينبّئك) أحد (مثل) واعظ (خبير) و عارف بصير بأحوال الآخرة و أهوالها.الترجمة:پس افاقه حاصل كن اى شنونده از بيهوشى خود را بيدار باش از خواب غفلت خود، و مختصر كن از تعجيل و شتاب خودت، و نيك تأمّل نما در آنچه آمده بتو بر زبان پيغمبرى كه از أهل مكه معظمه است از آنچه ناچار است از آن و هيچ گريزى نيست از آن، و مخالفت كن با كسى كه مخالفت كند در آن، و متوجّه بشود بطرف غير آن، و مگذار او را به آن چه كه پسنديده است او را از براى خودش، و بگذار فخر خودت را، و پست كن كبر خود را، و ذكر كن قبر خود را پس بدرستى كه بر آن قبر است عبور تو، و همچنان كه جزا مى دهى جزا داده مى شوى، و همچنان كه زراعت مى كنى مى دروى، و آنچه كه پيش فرستاده امروز مى آئى بر او فردا پس مهيّا كن از براى آمدن خود بدار بقا، و مقدّم كن از براى روز حاجت خود، پس البته حذر كن و بترس أى گوش دهنده، و البتّه جدّ و جهد كن أى غفلت كننده، و آگاه نكند تو را هيچ كس مانند كسى كه آگاهست از كارها. 
بخش ۴ : گناهانی که بخشیده نمی شوند [منبع]

إِنَّ مِنْ عَزَائِمِ اللَّهِ فِي الذِّكْرِ الْحَكِيمِ الَّتِي عَلَيْهَا يُثِيبُ وَ يُعَاقِبُ وَ لَهَا يَرْضَى وَ يَسْخَطُ، أَنَّهُ لَا يَنْفَعُ عَبْداً وَ إِنْ أَجْهَدَ نَفْسَهُ وَ أَخْلَصَ فِعْلَهُ أَنْ يَخْرُجَ مِنَ الدُّنْيَا لَاقِياً رَبَّهُ بِخَصْلَةٍ مِنْ هَذِهِ الْخِصَالِ لَمْ يَتُبْ، مِنْهَا :
أَنْ يُشْرِكَ بِاللَّهِ فِيمَا افْتَرَضَ عَلَيْهِ مِنْ عِبَادَتِهِ، أَوْ يَشْفِيَ غَيْظَهُ بِهَلَاكِ نَفْسٍ، أَوْ يَعُرَّ بِأَمْرٍ فَعَلَهُ غَيْرُهُ، أَوْ يَسْتَنْجِحَ حَاجَةً إِلَى النَّاسِ بِإِظْهَارِ بِدْعَةٍ فِي دِينِهِ، أَوْ يَلْقَى النَّاسَ بِوَجْهَيْنِ أَوْ يَمْشِيَ فِيهِمْ بِلِسَانَيْنِ؛ اعْقِلْ ذَلِكَ فَإِنَّ الْمِثْلَ دَلِيلٌ عَلَى شِبْهِهِ، إِنَّ الْبَهَائِمَ هَمُّهَا بُطُونُهَا، وَ إِنَّ السِّبَاعَ هَمُّهَا الْعُدْوَانُ عَلَى غَيْرِهَا، وَ إِنَّ النِّسَاءَ هَمُّهُنَّ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ الْفَسَادُ فِيهَا؛ إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ مُسْتَكِينُونَ، إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ مُشْفِقُونَ، إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ خَائِفُون.

يَعُرُّ : عيب مى گيرد.
يَسْتَنْجِحُ حَاجَةً : رفع حاجتش را طلب مى كند.
مُسْتَكِينُون : خاضع و فروتن. 
عَزائم : تصميمات، چيزهاى حتمى
يَثِيبُ : ثواب مى دهد
يَسخَطُ : غضب ميكند، خشمگين مى شود
أجهَدَ : خود را بتلاش و زحمت افكند
يَعُرّ : معيوب و آلوده كند
يَستَنجِح : حاجتى را روا سازد و برطرف نمايد
إعقِل : بفهم، عقل خود را بكار انداز
عُدوان : تجاوز نمودن
مُستَكِينون : متواضعند
مُشفِقون : از آينده نگران و در هراسند
خائِفون : اشخاصى كه از آينده نگرانند 
(11) (پس اكنون ترا ببعض آنچه كه بايد از آن بر حذر باشى آگاه مى نمايم:) از جمله احكام خدا در قرآن محكم و استوار كه (تجاوز از آن نمى توان كرد، و) به (پيرو) آنها پاداش داده راضى و خوشنود ميشود (مشمول رحمت خويش مى نمايد) و براى (مخالفين) آنها كيفر مقرّر فرموده و بخشم مى آيد، آنست كه بنده اى كه از دنيا مى رود اگر چه (با عبادت و بندگى) بخود رنج داده و عمل خويش را (ظاهرا) خالص نموده باشد، سودى بدست نمى آورد در حاليكه ملاقات كند پروردگارش را با يكى از اين خصلتها (ى پنجگانه زير) كه از آنها توبه و بازگشت نكرده باشد:
اوّل): شرك بخدا در آنچه بر او واجب گردانيده از عبادت و پرستش خود (ديگرى را شريك او قرار دهد خواه آشكار خواه پنهان كه عبارت است از رئاء و خودنمايى. در سوره 18 آیه 110 مى فرمايد: «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» يعنى كسيكه اميدوار است رحمت پروردگارش شامل حال او گردد بايد كار شايسته بجا آورد، و در پرستش پروردگارش كسى را شريك قرار ندهد،
دوّم:) يا بسبب هلاك كردن (از بين بردن) ديگرى خشم خويشتن را بر طرف نمايد (سوره 4 آیه 93 مى فرمايد: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً» يعنى هر كه مؤمنى را از روى قصد بكشد كيفر او دوزخ است كه در آن جاويد مى ماند و خداوند بر او غضب نموده او را از رحمت خويش دور و عذاب بزرگ برايش آماده فرمايد،
سوّم:) يا بيان كند كار زشتى را كه ديگرى بجا آورده (سوره 24 آیه 19 مى فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ» يعنى آنانكه دوست دارند كه ناشايسته و كار زشتى در باره كسانيكه ايمان آورده اند فاش گردد براى ايشان در دنيا و آخرت عذاب دردناك است،
چهارم:) يا بمردم رو آورد براى درخواست حاجتى بوسيله آشكار نمودن بدعتى در دين خود (سوره 28 آیه 50 مى فرمايد: «وَ مَنْ أَضَلُ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ» يعنى كيست گمراهتر از كسيكه آرزوى خود را پيروى كند بدون راهنمائى از جانب خدا،
پنجم:) يا مردم را بنفاق و دو روئى ملاقات كند، يا در ميان ايشان بدو زبان رفتار نمايد (در ظاهر خود را دوست و ثناء گو نشان داده در پشت سر دشمن و بد گو باشد، (سوره 4 آیه 145 «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً» يعنى مردم دو رو در پائين ترين درجه آتش دوزخ قرار خواهند گرفت، و هرگز براى ايشان ياورى نمى يابى كه آنان را از آنجا بيرون آورد)
(12) عظمت و بزرگى اين مثل را (كه ذكر ميشود) بفهم و در آن انديشه كن (بواسطه كوتاهى فهم مردم از ادراك حقائق خداوند سبحان و پيغمبران و اوصياء ايشان بيان مطلب را با مثل آميخته اند تا حقيقت آن بر كسى پوشيده نماند) زيرا مثل نشان دهنده است شبيه و مانند خود را (چنانكه گفته ميشود مثل علم كه غذاى روحانىّ است چون شير مادر مى باشد براى بچّه كه بسبب آن روح انسان كامل مى گردد همانطور كه طفل بوسيله شير مادر توانا ميشود. و امّا مثل فرموده امام عليه السّلام اينست): مقصود چهارپايان (از جهت كمال قوّه شهويّه) شكمهاشان است (هميشه در بند آب و علفند) و مقصود درّندگان (از جهت بسيارى قوّه غضبيّه) دشمنى و آزار رساندن به غيرشان است (پس بسير شدن شكم قناعت نمى كنند، بلكه طالب غلبه و استيلاء مى باشند) و مقصود زنها (از جهت كمال قوّه شهويّه و شدّت قوّه غضبيّه) آرايش زندگانى دنيا و فساد و تباهكارى نمودن در آن است (منظور امام عليه السّلام از اين مثل آنست كه بايستى انسان خود را از عالم حواسّ ترقّى داده قوّه استعداد خويش را بكار انداخته از صفات رذيله دورى نمايد، پس اگر از قوّه شهويّه و غضبيّه پيروى نمايد با چهار پايان و درّندگان يكسان است، و اگر آرايش دنيا را شعار خويشتن قرار داده در فساد و تباهكارى بكوشد در سلك زنان است، و امّا صفاتى كه بايستى پيروى نمود صفات) مؤمنين (است كه آنان در برابر خداوند سبحان) فروتن (گردن كش نيستند) و (بمردم) پند دهنده و مهربان، و (از قهر خدا) ترسناكند.
 
يكى از احكام خداوند در قرآن حكيم، كه انجام دادن آن سبب ثواب و تركش موجب عقاب است و خشنودى و خشم خدا را در پى دارد، اين است كه بنده را سود نكند كه خود را در عبادت به رنج افكند و در اعمالش خلوص نيت به خرج دهد، آن گاه كه از دنيا بيرون رود خدايش را ملاقات كند، در حالى كه، يكى از اين گناهان به گردن او باشد و از آن توبه نكرده باشد و آنها چنين اند: در عبادتى كه خداوند براى او مقرر كرده كسى را شريك خدا قرار دهد، يا خشم خود را فرو نشاند به كشتن ديگرى يا كار زشتى را كه ديگرى مرتكب شده بر زبان راند، يا حاجت خود را با گذاشتن بدعتى در دين برآورده سازد يا با مردم دورويى كند يا دو زبانى.
در اينها تعقل كن زيرا هر مثل نشان دهنده همانند خود است. چهارپايان، همه همّشان شكمشان است و درندگان، همه همّشان تجاوز و حمله به ديگران است و زنان همه همّشان آرايش اين جهان و فساد كردن در آن است. و مؤمنان مردمى فروتن هستند و مؤمنان مردمى مهربان هستند و مؤمنان از خداى ترسان هستند.
 
از امور قطعى و مسلّم الهى در کتاب حکيم و استوار او (قرآن مجيد) که خداوند به آن پاداش و کيفر مى دهد، و براى آن خشنود مى شود يا خشم مى گيرد، اين است که هر گاه انسان با يکى از اين خصلت ها بدون توبه از دنيا برود و پروردگار خود را با آن ملاقات کند، اعمالش سودى براى او نخواهد داشت; هر چند خود را به زحمت افکند و عملش را خالص گرداند. (نخست) اين که همتايى براى خدا در عبادتى که بر او فرض کرده قرار دهد يا خشم خود را با کشتن بى گناهى فرو نشاند يا کسى را به سبب عملى که ديگرى انجام داده نکوهش کند. (و او را متّهم سازد). يا براى به دست آوردن حاجتى که به مردم دارد بدعتى در دين خدا بگذارد يا مردم را با دو چهره ملاقات کند و در ميان آنان با دو زبان سخن بگويد (و نفاق و دورويى پيشه کند) در آن چه گفتم بينديش; (و بقيه را بر آن قياس کن) چرا که هر چيز را با مثل و مانندش مى توان شناخت.
(بدان) چهارپايان تمام همّتشان شکم هاى شان است و درّندگان تمام همّتشان تجاوز و تعدى به ديگران است و زنان (هوسباز) تمام فکرشان زينت زندگى و فساد در آن است; در حالى که مؤمنان، خاضع و متواضعند و نسبت به ديگران بيمناکند (مبادا آسيبى به آن ها برسد). و (در برابر مسئوليت هاى شان در پيشگاه خدا) خائف و ترسانند.
 
همانا از جمله حكمهاى خدا در قرآن كريم، كه قطعى است و در آن تأويل و تغييرى نيست، و بر انجام آن ثواب دهد، و بر ترك آن عقاب كند، و به خاطر آن خشنود شود، و يا به خشم آيد، اين است كه: بنده را سودى ندهد -هر چند بكوشد و كار خود را خالص گرداند- اگر يكى از اين گناهان برگردن او بود و توبه ناكرده پروردگار خود را ملاقات كند، آنكه: در عبادتى كه خدا بر او واجب كرده، چيزى را شريك خدا گرداند، يا با كشتن انسانى، خشم خود را فرو نشاند، يا عيب كسى را به خاطر كارى كه كرده بر زبان راند، يا با بدعتى كه در دين گذارد، روايى حاجتش را از مردمان چشم دارد، يا با دورويى مردم را ديدار كند. يا با دو زبان ميان آنان راه رود.
اين را نيك بينديش كه هر مثال را دليل همانند آن توان گرفت -و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل-. چهارپايان در بند شكمند، و درندگان در پى تجاوز به هم، و زنان در فكر آرايش اين جهان و تبه كارى كردن در آن. مؤمنان فروتنند، مؤمنان مهربانند، مؤمنان ترسان.
 
از جمله احكام حتمى خداوند در كتاب حكيم كه بر آن جزا مى دهد و عذاب مى نمايد، و به خاطر آن خشنود مى شود و خشمگين مى گردد از دنيا رفتن بنده است بدون دريافت بهره آخرتى هر چند خود را در عمل به زحمت انداخته، و كارش را خالص نموده، در حالى كه كه خداوند را به خصلتى از اين خصال ملاقات كند و توبه ننموده باشد:
در عبادتى كه خداوند بر او واجب نموده شريك براى خدا قرار دهد، يا به سبب كشتن بى گناهى آتش خشم خود را فرو نشاند، يا كار زشتى را كه خود مرتكب شده به ديگرى نسبت دهد، يا براى درخواست حاجتى از مردم در دين خدا بدعت گذارد، يا مردم را به نفاق و دو رويى ملاقات كند، يا در بين آنان به دو زبان حركت كند.
آنچه را شمردم انديشه كن، كه هر مثالى دليلى براى راهنمايى به مانند آن است. همّت چهارپايان شكمشان، و انديشه درندگان آزار و تجاوز به ديگران، و همّ و غم زنان زينت حيات دنيا و فساد در آن است. مؤمنان فروتنند، مؤمنان مهربانند، مؤمنان اهل بيم از خدايند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏6، ص: 83-78 از اين سه خوى زشت بپرهيز:به دنبال بخش پيشين اين خطبه که امام(عليه السلام) مخاطبان خود را به شدّت هشدار مى دهد تا از خواب غفلت به درآيند و به تلاش و کوشش بپردازند، در اين بخش، انگشت روى پنج گناه کبيره و خطرناک مى گذارد و تصريح مى کند: هر کس بدون توبه از اين گناهان از دنيا برود هيچ عملى از او مقبول نيست; مى فرمايد:«از امور قطعى و مسلّم الهى در کتاب حکيم و استور او (قرآن مجيد) که خداوند به آن پاداش و کيفر مى دهد، و براى آن خرسند مى شود يا خشم مى گيرد، اين است که هر گاه انسان با يکى از اين خصلت ها بدون توبه از دنيا برود و پروردگار خود را با آن ملاقات کند، اعمالش سودى براى او نخواهد داشت; هر چند خود (براى انجام دادن کارهاى خير) را به زحمت افکند و عملش را خالص گرداند» (إِنَّ مِنْ عَزَائِمِ اللّهِ فِي الذِّکْرِ الْحَکِيمِ، الَّتِي عَلَيْهَا يُثِيبُ وَ يُعَاقِبُ، وَ لَهَا يَرْضَى وَ يَسْخَطُ، إِنَّهُ لاَ يَنْفَعُ عَبْداً ـ وَ إِنْ أَجْهَدَ نَفْسَهُ، وَ أَخْلَصَ فِعْلَهُ(1) ـ أَنْ يَخْرُجَ مِنَ الدُّنْيَا، لاَقِياً رَبَّهُ بِخَصْلَة مِنْ هذِهِ الْخِصَال لَمْ يَتُبْ مِنْهَا).سپس امام(عليه السلام) به شرح اين خصلت ها که عبارتند از: شرک، قتل نفس، تهمت، بدعت و نفاق پرداخته و هر يک از اين امور پنج گانه را در عبارت کوتاهى بيان مى کند و مى فرمايد:«همتايى براى خدا در عبادتى که بر او فرض کرده قرار دهد يا خشم خود را با کشتن بيگناهى فرو نشاند يا کسى را به سبب عملى که ديگرى انجام داده نکوهش کند. (و او را متّهم سازد). يا براى به دست آوردن حاجتى که به مردم دارد بدعتى در دين خدا بگذارد يا مردم را با دو چهره ملاقات کند و در ميان آنان با دو زبان سخن بگويد (و نفاق و دورويى پيشه کند) در آن چه گفتم بينديش; (و بقيه را بر آن قياس کن) چرا که هر چيز را با مثل و مانندش مى توان شناخت» (أَنْ يُشْرِکَ بِاللّهِ فِيمَا افْتَرَضَ عَلَيْهِ مِنْ عِبَادَتِهِ، أَوْ يَشْفِيَ غَيْظَهُ بِهَلاَکِ نَفْس، أَوْ يَعُرَّ(2) بِأَمْر فَعَلَهُ غَيْرُهُ، أَوْ يَسْتَنْجِحَ حَاجَةً إِلَى النَّاسِ بِإِظْهَارِ بِدْعَة فِي دِينِهِ، أَوْ يَلْقَى النَّاسَ بِوَجْهَيْنِ، أَوْ يَمْشِيَ فِيهِمْ بِلِسَانَيْنِ. اعْقِلْ ذلِکَ فَإِنَّ الْمِثْلَ دَلِيلٌ عَلَى شِبْهِهِ).به اين ترتيب; نخستين گناه بسيار خطرناک، شرک در عبوديّت پروردگار است; کارى که اگر انسان از آن توبه نکند هرگز مشمول عفو الهى نخواهد شد: «(إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَکَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَنْ يَشَاءُ); خداوند هرگز شرک را نمى بخشد و کمتر از آن را براى هر کس بخواهد وشايسته بداند مى بخشد».(3)ديگر اين که انسان با ريختن خون ديگرى خشم خود را فرو نشاند همان گونه که قرآن مى فرمايد: «(وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُّتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا); هر کس انسان با ايمانى را به قتل برساند کيفر او جهنم است که جاودانه در آن خواهد ماند»(4).بعضى از شارحان نهج البلاغه اين جمله را شامل انتحار و خودکشى نيز دانسته اند ولى ظاهر عبارت همان معناى اوّل است و به هر حال بعضى آيه فوق را دليل بر اين مى دانند که قتل بى گناهان سبب مى شود قاتل بى ايمان از دنيا برود; چرا که خلود و جاودانگى مخصوص افراد بى ايمان است.در مورد سوّمين وصف که متّهم ساختن افراد به اعمالى است که انجام نداده اند و در واقع، کشتن شخصيت و ريختن آبروى آن هاست. در روايات اسلامى مى خوانيم که اهميّت آبروى انسان به اندازه اهميّت خون اوست.درباره چهارمين وصف يعنى بدعت گزارى در دين خدا براى رسيدن به مال و مقام دنيا همين بس که از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَهْلُ الْبِدَعِ شَرُّ الْخَلْقِ وَ الْخَلِيقَةِ، اَهْلُ الْبِدَعِ کِلاَبُ اَهْلِ النَّارِ; بدعت گزاران، بدترين خلق خدا هستند، اهل بدعت سگان دوزخيانند!»(5)و در مورد وصف پنجم يعنى نفاق و دورويى و دوگويى همين بس که قرآن مجيد درباره منافقان مى فرمايد: «(وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ ءَامَنُوا قَالُوا ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَکُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ); و هنگامى که افراد با ايمان را ملاقات مى کنند مى گويند: ما ايمان آورده ايم (ولى) هنگامى که با شيطان هاى خود خلوت مى کنند مى گويند: ما با شماييم ما فقط (آن ها) را مسخره مى کنيم».(6)و در آيات بعد از آن تصريح شده است که اعمال آن ها سودى به حالشان ندارد و مشمول هدايت هاى الهى واقع نمى شوند.به راستى اگر جامعه بشرى از آلودگى به اين صفات پنج گانه پاک شود، چه آرامش و امنيّتى بر آن حاکم خواهد شد! جان و مال و آبروى مردم محفوظ مى ماند; مردم با صفا و صميميّت با هم گفتگو مى کنند. شرک و بدعت رخت بر مى بندد و از نظر جنبه هاى معنوى نيز رشد و نمو کافى پيدا مى کنند.بعضى از شارحان نهج البلاغه جمله «او يلقى الناس بوجهين» را اشاره به معنايى دانسته اند و جمله «او يمشى فيهم بلسانين» را اشاره به معناى ديگرى; اوّلى دورويى خود شخص را بيان مى کند و دوّمى دوگويى نسبت به ديگران را; به همين دليل اوصاف ياد شده را شش صفت شمرده اند; ولى بديهى است هر دو از آثار نفاق است: يکى با زبان و ديگرى با چهره; لذا بهتر است که هر دو را با يک عنوان مطرح کنيم.از نکات قابل ملاحظه اين که به گفته بعضى از شارحان نهج البلاغه با توجه به اين که اين خطبه قبل از جنگ جمل ايراد شده، اشاره به اين است که اوصاف مزبور در آتش افروزان جنگ جمل وجود داشت; زيرا از يک سو آن ها هواى نفس خويش را به جاى مقدّس خدا پرستيدند و از سوى ديگر خشمشان را نسبت به على(عليه السلام) با ريختن خون بى گناهان فرو نشاندند و از سويى قتل عثمان که به دست ديگران و با تحريک آنان واقع شده بود به على(عليه السلام) نسبت دادند و از طرف چهارم مسأله امامت و جانشينى على(عليه السلام) را نسبت به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) انکار کردند و بدعت در دين خدا گذاشتند و از سوى پنجم از يک طرف مردم را از قتل عثمان باز مى داشتند و از طرف ديگر به طور پنهانى بر ضدّ او تحريک مى کردند و جمله «اعقل ذلک» (در آن چه گفته ام بينديش) را اشاره به همين نکته دانسته اند.(7)امام(عليه السلام) به دنبال اين تذکّرات پر معنا مى فرمايد: «آن چه گفته ام بينديش و امثال و مانند آن را درک کن و به تعبير ديگر تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».بعضى از شارحان نهج البلاغه جمله «اعقل ذلک» را اشاره به مطالبى که در جمله هاى بعد آمده است مى دانند; ولى اين خلاف ظاهر تعبير «ذلک» مى باشد.به هر حال، امام(عليه السلام) در پايان اين خطبه به چند نکته مهم ديگر که بى ارتباط به مسأله جنگ جمل نيست اشاره مى کند و مى فرمايد: «چهارپايان تمام همّتشان شکم هاى شان است و درّندگان تمام همّتشان تجاوز و تعدى به ديگران است و زنان (هوسباز) تمام فکرشان زينت زندگى و فساد در آن است; در حالى که مؤمنان، خاضع و متواضعند و مؤمنان نسبت به ديگران بيمناکند (مبادا آسيبى به آن ها برسد). و (در برابر مسئوليت هاى شان در پيشگاه خدا) خائف و ترسانند» (إِنَّ الْبَهَائِمَ هَمُّهَا بُطُونُهَا; وَ إِنَّ السِّبَاعَ هَمُّهَا الْعُدْوَانُ عَلَى غَيْرِهَا; وَ إِنَّ النِّسَاءَ هَمُّهُنَّ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ الْفَسَادُ فِيهَا; إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ مُسْتَکِينُونَ(8) إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ مُشْفِقُونَ. إِنَّ الْمُؤْمِنِينَ خَائِفُونَ).آرى! مؤمنان صالح و درستکار و وظيفه شناس هم در برابر خالق خائفند و هم در برابر خلق خدا. در برابر خالق به دليل وظايف سنگينى که بر عهده دارند و در برابر خلق به علت اين که مبادا حقى از حقوق کسى را پايمال کنند; به عکس انسان هاى درنده خو و هوسباز و شکم پرور که جز اسطبل و علف نشناسند و غير از غارت و چپاول ديگران کارى ندارند.در واقع، امام(عليه السلام) مظاهر دنيوى را در سه چيز خلاصه کرده: شکم پرورى، درنده خويى و بهره گيرى از تجملات و زينت ها. يکى را برنامه چهارپايان ذکر کرده و يکى را حيوانات درنده و ديگرى را زنان هوسباز.اين تعبيرات ممکن است اشاره به سردمداران جنگ جمل باشد که با همين انگيزه ها آتش آن جنگ را برافروختند و گروه زيادى را به کشتن دادند و خودشان نيز ناکام شدند. (توجه داشته باشيد که طبق بعضى از روايات امام(عليه السلام) اين خطبه را در آستانه جنگ جمل ايراد فرمود).****پی نوشت:1. تعبير به اخلاص در عمل ـ با اين که کسى که داراى اين صفات پنج گانه است نمى تواند عمل خالص داشته باشد ـ ظاهراً اشاره به اخلاص هاى مقطعى و موردى است که در يک لحظه همه زشتى ها را فراموش مى کند و مثلا صدقه اى در راه خدا مى دهد و به درمانده اى کمک مى کند، ولى اين خلوص نيّت ديرى نمى پايد که جاى خود را به شرک و نفاق و بدعت مى سپارد.2. «يعرّ» از ماده «عَرّ» (بر وزن شر) يا «عُرّ» (بر وزن حرّ) در اصل به معناى بيمارى جرب که يک نوع عارضه شديد پوستى است; سپس به هر گونه ضرر و عيبى که به انسان مى رسد، اطلاق شده است و در جمله بالا به معناى عيب جويى و تهمت است.3. نساء، آيه 48.4. نساء، آيه 93.5. کنزالعمال، حديث 1095 و 1126.6. بقره، آيه 14.7. اقتباس از: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 162.8. «مستکينون» از ماده «سکون» است که معناى روشنى دارد. سپس به خضوع و خشوع نيز اطلاق شده است. 
شرح علامه جعفری«ان من عزائم الله في الذكر الحكيم التي عليها يثيب و يعاقب و لها يرضي و يسخط انه  لا ينفع عبدا و ان اجهد نفسه و اخلص فعله لله ان يخرج من الدنيا لاقيا ربه بخصله من هذه الخصال لم يتب  منها: ان يشرك بلله فيما افترض عليه من عبادته، او يشفي غيظه بهلاك نفس، او يعر  بامر فعله غيره، او يستنجع حاجه الي الناس باظهار بدعه في دينه، او يلقي الناس بوجهين، او يمشي فيهم  بلسانين. اعقل ذلك فان المثل دليل علي شبهه».(از حتمي‌ترين دستورات خداوندي در  قرآن حكيم كه بر مبناي آن پاداش مي‌دهد و كيفر مي‌كند و ملاك رضايت و خوشنودي اوست و هيچ بنده‌اي  را اگر چه خويشتن را به تلاش وادارد و عمل خود را خالص نمايد، سودي  نخواهد داشت اگر از اين دنيا برود و خداي خود را با يكي از خصلتهاي ذيل كه از آنها توبه نكرده است، ديدار  نمايد: 1. در عباداتي كه خدا به او مقرر فرموده است، شرك بورزد شرك در  عبادت بهر معني كه در نظر گرفته شود، مستلزم جهل به حقيقت عبادت و آن مقام ربوبي است كه عبادت بايد براي  او انجام بگيرد. پس در حقيقت شرك در عبادات، نتيجه دو جهل است: جهل  يكم- ناداني به ماهيت عبادت است كه عبارت است از قرار گرفتن آدمي در جاذبه باعظمت پيشگاه خداوندي و رويارويی خالص روح انسان عبادت كننده با معبود يگانه. جهل دوم- وقتي كه  شخص عبادت كننده، كسي يا چيزي جز خدا را مورد توجه خويشتن قرار مي‌دهد، رو به آن كس يا چيز  نموده، پشت به خدا مينمايد! در اين حالت، اگر هم در گوشه‌اي از ذهنش مفهومي از  خدا داشته باشد، قطعي است كه اين مفهوم ساختگي و مخلوق مغز بيمار خود اوست، زيرا شرك با دريافت  حقيقي مفهوم خدا سازگار نمي‌باشد. در نتيجه اين مشرك از بزرگترين نعمت  خداوندي كه خداشناسي مي‌باشد محروم است. 2. با كشتن نفس محترمه‌اي تشفي (تسكين) پيدا مي‌كند. شخصي كه  بدون عامل مجوز عمدا مرتكب قتل نفس محترمه‌اي مي‌گردد و آن را  وسيله‌اي براي تشفي (تسكين قلب) تلقي مي‌نمايد، در عين حال كه نهالي از نهالهاي باغ خلقت خداوندي را مي‌خشكاند يا  آن را مي‌سوزاند، در مقام تجري و جسارت به مقام شامخ باغبان باغ  بزرگ خلقت نيز برمي‌آيد، و اين غير از ارتكاب قتل نفس عمدي بدون حالت تشفي مي‌باشد. لذا كيفر اخروي او بسيار  شديدتر از كشتن يك فرد از انسان خواهد بود. در اين مورد هم مانند  شماره يكم بايد بگوييم: چنين تبهكاري خدا را نمي‌شناسد كه با نابود ساختن يك نهال از باغ او كه مساوي آتش زدن بر همه نهالهاي باغ او است تسكين و تشفي پيدا مي‌كند.3. انساني را  معيوب كند به وسيله كاري كه ديگران آن را انجام داده است. اگر بخواهيم براي معيوب كردن يك انسان پاك و بري از عيب، عبارتي پيدا  كنيم كه تا حدي بتواند كار انجام شده را توضيح  بدهد، بايد بگوييم: چنان شخصي، صدمه‌اي بر شخصيت يك انسان وارد آورده است كه مديريت تمامي زندگي مادي و معنوي انسان بي‌گناه را  به عهده دارد. پس در حقيقت، شخص مزبور  مرتكب قتل شخصيت بدون مجوز گشته است. و با نظر به اينكه گاهي مختل ساختن يك شخصيت، زندگي او را در امواجي از زجر و شكنجه فرو  مي‌برد و گاهي اين ناگواري به درجه‌اي  مي‌رسد كه مرگ براي آن شخص آسانتر از تحمل زجر و شكنجه مي‌گردد، لذا مي‌توان گفت آن كسي كه شخصيت فردي را مختل ساخته است، در  حقيقت او را كشته و در يك زندگي غير  قابل تحمل او را رها كرده است، همانگونه كه احياء شخصيتي، واقعا مانند بخشيدن حيات به يك انسان است كه بتواند با آن شخصيت، حيات مطلوب  خود را ادامه بدهد. 4. بدعتي در دين  ايجاد كند كه نياز خود را از اين راه برآورد هيچ احتياجي از نظر بزرگي به آن درجه نمي‌رسد كه كسي مجبور شود ايجاد بدعت در دين را تجويز نمايد.  ايجاد بدعت، يعني منحرف ساختن دين  از هويت يا از مختصات اساسي آن، آن كدامين نياز است كه برآورده شدن آن را بتواند نابود ساختن سعادت دنيوي و اخروي انسانها را جبران نمايد، زيرا هر احتياجي كه تصور شود يا  مادي  است يا معنوي. اگر احتياج مادي باشد، آن جامعه‌اي كه سعادت ديني (دنيوي و اخروي) آن، به جهت بدعت يك تبهكار به خطر خواهد افتاد، بديهي است كه گردانندگان آن جامعه بهر  نحو  است بايد نياز آن تبهكار را (اگر نياز حقيقي باشد) چنان مرتفع بسازند كه نوبت به بدعت نهادن در دين نرسد. و اگر نياز مفروض معنوي باشد، هرگز نياز معنوي صحيح موجب ايجاد  بدعت در  دين نمي‌باشد. بنابراين، هرگز يك انسان براي مرتفع ساختن نياز حقيقي خود، به بدعت نهادن مجبور نمي‌گردد. شما از هم‌اكنون برگرديد به تاريخي كه پشت سر گذاشته‌ايد، با دقت  بنگريد،  خواهيد ديد هيچ موردي از موارد بدعت‌گذاري وجود نداشته است كه نه تنها نياز حقيقي يك فرد بلكه نياز افرادي فراوان، بوجود آمدن آن بدعت را ايجاب نموده باشد. آنچه كه در  طول تاريخ  انگيزه براي بدعت‌گذاران در دين، مشاهده شده است، علتي جز جهل و خودخواهي و تعصب‌هاي كوركورانه وجود نداشته است، نه نيازهاي قانوني كه برآورده شدن آنها، هيچ  احتياجي به  مختل ساختن اساسي‌ترين عامل سعادت مردم كه دين است، ندارد. 5. ارتباط با مردم با چهره‌هاي متفاوت و با زبانهاي گوناگون: رويارويي با مردم با چهره‌هاي مختلف و به اصطلاح عاميانه (نخود هر آش شدن) و به مناسبت هر موقعيتي، سخن گفتن كه همواره به تضاد و تناقض منتهي شود، بر دو قسم است:قسم يكم- اختلاف و تفاوتهاي مزبور معلول چندشخصيتي بودن است. در اين قسم، شخص مفروض مبتلا به تجزيه و انحلال شخصيت است كه نه خودش براي زندگي خويش مديريت منطقي دارد و نه در ارتباط با ديگران، مي‌تواند به عنوان يك عضو صحيح و قابل محاسبه در جامعه تلقي شود. البته چند شخصيتي بودن هم بر دو مبنا تقسيم مي‌شود: مبناي يكم- ضعف اراده و تصميم و ناتواني از مقاومت در انتخاب اهداف و مسيرهايي كه شخص را مي‌تواند به آن هدفها برساند. چاره اين مبنا، تلاش جسماني و رواني براي تقويت اراده و منطقي ساختن تصميم‌ها و تحصيل عوامل مقاومت، در جريان هدف‌گيريها و انتخاب وسائل مي‌باشد.  مبناي دوم- نيروي مهار نشده خود طبيعي است كه نه قانوني براي شخصيت قابل تكامل مي‌شناسد و نه منطقي براي جهان هستي، زيرا خود طبيعي جز خود هيچ حقيقتي را به رسميت نمي‌شناسد. مبارزه با فعاليتهاي بي‌مهار اينخود، جز با استمداد از خداوند سبحان به نتيجه‌اي نمي‌رسد، مگر در حدود عدم تزاحم با ديگر افراد جامعه كه ناشي از بيم از كيفر يا طمع پاداش  مي‌باشد.قسم دوم- اختلاف‌ها و تفاوتها مربوط  به نفاق و درويي و دو زباني است. انسان در اين قسم از يك شخصيت (يك من) برخوردار است، نهايت امر آن يك شخصيت همان موجود  قدرت يافته خود طبيعي است كه براي وصول به  مقاصد و خواسته‌هاي خود، از هر گونه وسائل چند چهره‌اي، چند زباني، چند كرداري … بهره‌برداري مي‌نمايد. اكثر سياستمداران پيرو ماكياولي  خود نيازمند اينگونه منش و رفتار مي‌بينند.****«اعقل ذلك، فان المثل دليل علي شبهه: ان البهائم همها بطونها و ان السباع همها العدوان علي غيرها، و ان النساء همهن زينه الحياه الدنيا و  الفساد فيها، ان المومنين مستكينون. ان المومنين مشفقون.  ان المومنين خائفون». (تعقل كن اين پند را (كه به تو مي‌گويم، زيرا هر مثلي دليلي است براي مثل و شبيه خود) تمامي همت و هدف  چهارپايان سير كردن شكم است و هدف جدي درندگان  دشمني با غير خويشتن. همت و كوشش زنها آراستن زندگي دنيوي و فساد در آن است. مردمان باايمان فروتن و متواضعند. مردم  باايمان درباره خدا خوف و رجاء دارند. مردم باايمان از خدا  بيمناكند.)چهار پايان هدفي جز شكم و درندگان جز دشمني با غير خود ندارند:تو انساني، تو موجودي هستي كه مورد تكريم  خداوند سبحاني، تويي كه براي دفاع از جانهاي ديگران و حقوق  آنان به تحمل سخت‌ترين مشقتها و شكنجه‌ها تن مي‌دهي، تويي كه علم و معرفت به دست مي‌آوري، تويي كه با يك سازندگي  دروني، همه انسانها را اجزائي از شخصيت خود تلقي مي‌كني،  تويي كه براي زدودن غم و اندوه از درون همنوع خود از همه لذائذ صرف نظر مي‌كني، تويي كه داراي آن زندگي و مرگ هستي  كه قابل اسناد بر خدا است، بنابراين تو را با حيوانات چكار! تو را با درندگان چه ارتباط! هيچ ميداني كه اگر يك حيوان علف خود را به حد لازم و كافي خورد به علف ديگر حيوانات تعدي  نمي‌كند؟ هيچ توجه كرده‌اي كه به استثناي موارد  غيرعادي، هيچ حيواني همنوع خود را تكه پاره نمي‌كند؟ ترديدي نيست كه همه اينها را مي‌داني. تنها يك چيز را نمي‌داني، نه خير، آن را هم  مي‌داني ولي خود را به غفلت يا ناداني مي‌زني و آن  همانا انسان بودن است. اگر مي‌دانستي كه انساني و انسان چه استعداد و ابعاد و چه توانايي‌هايي دارد، روزگارت به اينجا نمي‌رسيد كه با  كمال صراحت اعتراف كني كه دوران ما دوران (از خود  بيگانگي) است.معمولا همت زنها آراستن و آرايش زندگي دنيوي است. اين انسان خودخواه از دو صنف تشكيل مي‌شود: 1- مرد، 2-  زن. مادامي كه اين دو صنف خودخواهي خود را تعديل  نكرده‌اند، هر يك از آنان براي اجابت به طغيانها و سركشي‌هاي بيماري مزبور، به طوري خاص گردن مي‌نهد. صنف مرد به وسيله  تحصيل قدرت و اجراي آن، شهرت‌طلبي، ثروت‌اندوزي و  سلطه‌گري و امثال اينها. صنف زن به وسيله تحكيم موقعيت، آرايش و بي‌اعتنايي به اصول و قوانين مقرره، مخصوصا در آن هنگام كه  زن به مقداري ناتواني‌هاي خود در مقابل قدرت جسماني مردان و تنوع فعاليتهاي فيزيكي و مغزي و رواني خود متوجه مي‌شود، بجاي به فعليت رساندن اميتازات خاص خود، بناي اخلالگري  مي‌گذارد و همين پديده در صنف مرد هم وجود دارد، با اين  تفاوت كه به جهت گسترش فعاليت صنف مرد در صحنه زندگي درصدد جبران ضعف‌هاي خود برمي‌آيد. سه جمله اخير اين خطبه در تفسير خطبه‌هاي گذشته شرح داده شده و در آينده نيز (در تفسير خطبه همام) مورد توضيح  قرار خواهد گرفت. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اسم إنّ در جمله «إنّ من عزائم اللّه...» جمله «أنّه لا ينفع...» مى باشد، و ضمير «أنّه...» در جمله اخير ضمير شأن است، و فاعل «ينفع...» جمله «ان يخرج...» است، «لاقيا» بنا بر اين كه حال است منصوب شده است.منظور امام (ع) در اين گفتار اين است كه از جمله نصوص الهى كه در قرآن مجيد آمده، و اعتقاد و عمل به آنها موجب پاداشهاى خداوند و خشنودى او مى گردد، و ترك آنها باعث كيفر و خشم او مى شود، اين كه سودى عايد بنده نيست اگر هنگام بيرون رفتن از دنيا، خداوند را با يكى از صفاتى كه در زير ذكر مى شود ديدار كند هر چند به خود رنج فراوان داده و عمل خود را خالص كرده باشد.اوّل: شرك به خداوند متعال، ما پيش از اين درجات شرك را بيان كرده ايم، بايد دانست كه قوّت و شدّت عذاب و عقاب خداوند به اندازه شدّت و ضعف شرك به اوست، و گفتار خداوند متعال كه فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ...» صريح است بر زيان شرك و بى حاصل بودن آن، از اين كه امام (ع) فرموده است: شرك در عبادتى كه خداوند آن را واجب فرموده است، دانسته مى شود كه مراد از آن، رياى در عبادت است، نه اين كه خداى دوّمى اتّخاذ و آن را شريك حقّ تعالى قرار داده باشد، شرك به خدا گاهى در نتيجه غلبه جهل و استيلاى غفلت، و ترك تحصيل معرفت و عدم تفكّر در يگانگى خداوند در نفس پديد مى آيد، و زمانى به علّت غلبه شهوت و خواهشهاى نفسانى است، چنان كه شخص رياكار در عبادت غرضى جز طلب دنيا ندارد.دوّم: اين كه براى فرو نشانيدن خشم خود كسى را به هلاكت برساند، در يكى از نسخه هاى نهج البلاغه بهلاك نفسه آمده است ليكن نفس بدون الحاق ضمير اعمّ است، هلاكت مذكور گاهى در دنيا واقع مى شود مانند اين كه از طريق سخن چينى و بدگويى نزد پادشاهان و حاكمان و مانند اينها باعث نابودى ديگرى گردد و زمانى در آخرت است و اين به سبب گناهانى است كه در نتيجه انتقامجويى و براى فرو نشانيدن خشم حاصل مى شود، چنان كه صريح قول خداوند متعال است كه: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها» و اين گناه به سبب قوّه غضبيّه دامنگير آدمى مى شود.3- كارى را كه ديگرى انجام داده مورد عيبجويى قرار دهد، منظور اين است كه با عيبجويى و بدگويى از عمل ديگرى موجبات آزار و نابودى او را فراهم كند، در اين صورت در زمره كسانى خواهد بود كه در روى زمين به فساد و تباهى كوشيده اند و صريح قول خداوند متعال است كه: «إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا...» برخى از شارحان فعل يعرّ را با عين مهمله نقل كرده اند كه در اين صورت معنايش اين است كه: در كارى كه خود آن را انجام داده است ديگرى را مورد تهمت و بدگويى قرار دهد، و در اين جا واژه غيره مفعول به و منصوب خواهد بود و عامل آن فعل يعرّ مى باشد، و فعل يعرّ از عرّ يعرّ عرّا مشتقّ است و معناى عيب كردن، و نسبت دادن به كار بد را دارد، بديهى است چنين كسى بنا به اين روايت در جرگه فاسقان و دروغگويان است، و مصداق آيه «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا» مى باشد. اين آفت اخلاقى ناشى از مشاركت دو قوّه شهوت و غضب است.4- براى اين كه مردم نياز او را بر آورند، بدعتى در دين خود پديد آورد، و ناروايى را مرتكب شود، مانند اين كه به دروغ گواهى دهد تا بر مقصودش دست يابد، يا در حكم و قضا رشوه بگيرد.5- اين كه با مردم دورويى كند، و در ميان آنان به دو زبان سخن گويد، يعنى اگر مثلا به دو دوست برخورد كند آنچه به يكى از اين دو مى گويد غير از آن باشد كه به ديگرى مى گويد، و هدفش در اين كار ايجاد تفرقه ميان دو دوست، و يا تشويق دو دشمن به دشمنى با يكديگر باشد، بطور خلاصه آنچه را به زبان مى گويد خلاف آن را در دل داشته باشد، در اين صورت در جرگه منافقان وارد شده، و در قرآن ضمن آيه «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ» وعده سخت ترين عذاب به منافقان داده شده است. عقل نيز حكم مى كند: كسى كه بدى با صور مختلف آن در صفحه ضميرش نقش بسته، و زشتيها جزء طبيعت او گشته، و با توبه و بازگشت به سوى خدا آنها را نزدوده و درون خود را پاكيزه نساخته است در زمره اهل دوزخ است.فرموده است: «اعقل ذلك»،يعنى: مثلى را كه براى تو آورده مى شود، تعقّل، و نظاير و امثالش را بر آن قياس كن، زيرا مثل، بر شبيه و مانند خود دلالت دارد و بيانگر آن است، منظور از مثل همان است كه در جملات: إنّ البهائم... تا و الفساد فيها آمده است.فرموده است: «إنّ البهائم همّها بطونها»:اين بيان اشاره به اين است كه انسانى كه به دنبال شهوات نفسانى خويش است، از نظر متابعت از قواى شهوانى و اهتمام او به خوردن و آشاميدن، و عدم توجّه به حقايق، به منزله چهار پاست.فرموده است: «إنّ السّباع همّها العدوان على غيرها»:اشاره به اين است كه پيرو قوّه غضبيّه به سبب متابعت او از اين قوّه، و ميل به انتقامجويى و غلبه بر ديگران در حكم درّندگان است.فرموده است: «و إنّ النساء همهنّ زينة الحياة الدّنيا و الفساد فيها»:توضيح مطلب اين است كه: زنان پيرو دو نيرويند، يكى نيروى شهويّه است، كه انديشه آنها را به زيب و زيور دنيا مشغول مى كند، ديگرى نيروى غضبيّه است كه فكر آنها را متوجّه ايجاد فساد و تباهى در زندگى مى سازد، از اين رو كسى كه فرمانگزار اين دو نيرو است بايد در زمره زنان به شمار آيد. و چون امام (ع) پيروان شرّ و بدى را در كسانى منحصر فرموده است كه از نيروهاى شهوت و غضب متابعت مى كنند به ذكر صفات سه گانه مؤمنان كه همگى سركوب كننده و شكننده اين دو نيرويند پرداخته است، اين صفات يكى احساس زبونى و اظهار فروتنى در برابر خداوند، و ديگرى بيم از خشم او، و سوّم ترس از كيفر اوست. روشن است كه هر يك از اين صفات، انسان را از زياده روى در شهوت و غضب باز مى دارد، و مانع آن مى شود كه انسان در به كارگيرى اينها از حدّ اعتدال بيرون رود.فايده اى كه از بيان اين نكات مورد نظر است، نفرت دادن مردم از اطاعت شهوت و غضب، و هشدار دادن به اين است كه هر كس در استفاده از اين دو غريزه از حدّ اعتدال خارج شود به ميزانى كه شايسته و سزاوار است به چهار پايان يا درّندگان و يا زنان شبيه مى گردد، و اين چيزى است كه هر خردمندى از آن روگردان است و همان است كه آن بزرگوار با جمله «اعقل ذلك» امر به تعقّل و درك آن فرموده است.در اين جا سزاوار است بنگريم كه اين سخنان چه اشاره ها و نكته هاى لطيفى را در بر دارد، و آن بزرگوار با ديده حقّ بين خود آن چنان كه هست آنها را تذكّر داده است، و ما هنگامى كه با اين گونه سخنان كه مشحون از دانش و حكمت است برخورد مى كنيم و به ياد مى آوريم كه آن بزرگوار آن را در كتابى نخوانده و از بحثى استفاده نكرده است در مى يابيم كه اين فيض ربّانى است كه از طريق سرور بشر و استاد و مرشدش (ص) به آن بزرگوار منتقل شده است.عبد الحميد بن ابى الحديد شارح فاضل نهج البلاغه رحمه الله گفته است كه باطن سخنان مذكور به سران جنگ جمل اشاره دارد، زيرا آنها در صدد بر آمدند با از ميان بردن آن حضرت و كشتار مسلمانان، خشم خود را فرو نشانند، و همانها بودند كه بر كارى كه خود، آن را مرتكب شده بودند آن بزرگوار را سرزنش كردند، و اين همان برانگيختن و گردآورى مردم بر ضدّ عثمان و محاصره خانه او بود، همچنين سران جنگ جمل بودند كه براى رسيدن به مطامع خود، با اظهار بدعت و ايجاد فتنه به مردم بصره رو آوردند، و دورويى كردند، و به دو زبان با مردم سخن گفتند، زيرا آنها پيش از اين با امام (ع) بيعت كرده و نسبت به آن حضرت اظهار خشنودى كردند، ليكن پس از آن چهره ديگرى از خود نشان داده بيعت خود را با او شكستند، از اين رو امام (ع) اين گناه آنان را به منزله شرك به خدا دانسته است كه جز با توبه آمرزيده نخواهد شد.پس از اين شارح مذكور گفته است كه مراد از جمله «اعقل ذلك» تعقّل و درك همين موضوع است، زيرا مثل هر چيزى دليل اشباه و نظاير خود مى باشد. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 216 إنّ من عزائم اللَّه في الذّكر الحكيم الّتي عليها يثيب و يعاقب، و لها يرضى و يسخط، أنّه لا ينفع عبدا و إن أجهد نفسه و أخلص فعله، أن يخرج من الدّنيا لاقيا ربّه بخصلة من هذه الخصال لم يتب منها أن يشرك باللَّه فيما افترض عليه من عبادته، أو يشفي غيظه بهلاك نفسه، أو يقرّ بأمر فعله غيره، أو يستنجح حاجة إلى النّاس باظهار بدعة في دينه، أو يلقى النّاس بوجهين، أو يمشى فيهم بلسانين، اعقل ذلك فإنّ المثل دليل على شبهه، إنّ البهائم همّها بطونها، و إنّ السّباع همّها العدوان على غيرها، و إنّ النّسآء همّهنّ زينة الحياة الدّنيا و الفساد فيها، إنّ المؤمنين مستكينون، إنّ المؤمنين مشفقون، إنّ المؤمنين خائفون. (31062- 30756)اللغة:و (استنجح) الحاجة و تنجّحها تنجزّها و استقضاها.الاعراب:و قوله: انّه لا ينفع عبدا، اسم إنّ على تأويله بالمصدر أى إنّ من عزائمه تعالى عدم نفع عبد، و قوله:أن يخرج، فاعل ينفع، و قوله: ان يشرك بدل من خصلة أو من هذه الخصال فتكون أو في الجملات المعطوفة بعدها بمعنى الواو، و جملة إنّ البهايم استيناف بيانيّ، و كذلك جملة إنّ المؤمنين آه.المعنى:و لما أمرهم بالحذر و الجد و نبّههم على أنّ المنبئ لهم خبير و بصير بما يحذر منه و يجد عليه، عقّب ذلك بالتنبيه على بعض ما يجب الحذر منه و الجدّ على تركه فقال (إنّ من عزائم اللَّه) أى الأحكام التي لا يجوز مخالفتها في حال من الأحوال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 217 على ما مر تفصيلا في شرح الفصل السابع عشر من الخطبة الاولى (في الذكر الحكيم) أى القرآن الكريم أو اللّوح المحفوظ كما قيل، و على الأوّل فلا ينافيه عدم ورود بعض ما يذكره من العزائم فيه بخصوصه لامكان استفادته من عمومات الكتاب أو فحاويه حسبما تطلع عليه انشاء اللَّه و وصف العزائم بقوله (الّتى عليها يثيب و يعاقب و لها يرضى و يسخط) أى يرضى و يثيب على الأخذ بها و امتثالها، و يسخط و يعاقب على مخالفتها و تركها (أنه) الضمير للشأن (لا ينفع عبدا و إن أجهد نفسه و أخلص فعله) أمّا إجهاد النفس فيتصوّر في حقّ كلّ من ارتكب باحدى الخصال الخمس الآتية، و أمّا إخلاص الفعل فانّما يتصوّر في المرتكب بغير الاولى من الأربع الباقية، و أمّا الأولى فلا لظهور أنّ الاخلاص لا يجتمع مع الرّيا فيكون الشّرطيّة الثّانية بملاحظة الأغلب أو من باب التغليب فتدبّر (أن يخرج من الدّنيا) أى لا ينفع خروجه منها حالكونه (لاقيأ ربّه بخصلة) واحدة (من هذه الخصال) و الحال أنّه (لم يتب منها) و لم يندم عليها، و هذه الخصال خمس:إحداها (أن يشرك باللَّه فيما افترض عليه من عبادته) أى يرائي في عمله و لم يخلصه للَّه سبحانه، و الدليل من الكتاب الحكيم على حرمته قوله تعالى: «فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» و قوله  «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ الَّذِينَ هُمْ يُراؤُنَ».و قد مضى تحقيق الكلام في الرياء و تفصيل أقسامه في شرح الفصل الأوّل من الخطبة الرابعة و العشرين الثانية ما أشار إليها بقوله (أو يشفى غيظه بهلاك نفسه) أى يقتل نفسه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 218 لافراط قوّته الغضبيّة بحيث لا يطفى نار غضبه إلّا به، و الدليل على حرمته قوله تعالى  «وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ».روى في عقاب الأعمال عن أبي ولاد الحنّاط قال سمعت أبا عبد اللَّه عليه السّلام يقول: من قتل نفسه متعمّدا فهو في نار جهنّم خالدا فيها، هذا و يحتمل أن يكون المراد بهلاك نفسه الهلاك الاخروى أى لا يتشفّى من غيظه إلّا بأن يكتسب إثما و يوبق نفسه مثل أن يكون بينه و بين آخر بغضاء و عداوة فيغتابه أو يفترى عليه أو ينمّ عليه أو يسعى به إلى الملوك أو يسبّه و نحو ذلك ممّا فيه أليم العذاب و نصّ على حرمته محكم الكتاب، هذا و في بعض النّسخ بهلاك نفس بدل نفسه فيكون المراد أنّه لا يسكت غضبه إلّا بالقتل، و يدلّ على حرمته و عقابه صريحا قوله تعالى: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً».و روى في عقاب الأعمال بسنده عن حمران قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام: قول اللَّه عزّ و جلّ: «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً».و إنّما قتل واحدا، فقال عليه السّلام: يوضع في موضع من جهنّم إليه ينتهى شدّة عذاب أهلها لو قتل النّاس جميعا كان إنّها يدخل ذلك المكان، قلت: فانّه قتل آخر قال:و يصاعف عليه.و عن أبي عمير قال: حدّثني غير واحد عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: من أعان على قتل مؤمن بشطر كلمة جاء يوم القيامة بين عينيه مكتوب آيس من رحمة اللَّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 219 و عن جابر بن يزيد عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: أوّل ما يحكم اللَّه في القيامة في الدّماء فيوقف ابنا آدم فيفصل بينهما، ثمّ الّذين يلونهم من أصحاب الدّماء حتّى لا يبقى منهم أحد، ثمّ النّاس بعد ذلك فيأتي المقتول قاتله فيشخب دمه في وجهه فيقول: هذا قتلنى، فيقول أنت قتلته فلا يستطيع أن يكتم اللَّه حديثا و عن سعيد الأزرق عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام في رجل قتل رجلا مؤمنا يقال له: مت أىّ ميتة شئت إن شئت يهوديا و ان شئت نصرانيّا، و إن شئت مجوسيّا الثالثة ما أشار اليها بقوله (أو يقرّ بأمر فعله غيره) الظّاهر أنّ المراد به أن يحكى أمرا قبيحا ارتكبه غيره، و يدلّ على أنّه حرام و معصية قوله تعالى: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» روى في عقاب الأعمال عن محمّد بن الفضيل عن أبي الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام قال: قلت له: جعلت فداك الرّجل من اخواني بلغني عنه الشيء الذي أكرهه فأسأله عنه فينكر ذلك، و قد أخبرني عنه قوم ثقات، فقال لي: يا محمّد كذّب سمعك و بصرك عن أخيك و إن شهد عندك خمسون قسامة و قال لك قولا فصدّقه و كذّبهم، و لا تذيعنّ عليه شيئا تشينه به و تهدم به مروّته، فتكون من الذين قال اللَّه عزّ و جلّ  «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ» الآية و عن المفضّل بن عمر عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: من روى عن مؤمن رواية يريد بها شينه و هدم مروّته ليسقطه من أعين النّاس أخرجه اللَّه عزّ و جلّ من ولايته إلى ولاية الشّيطان.قال الشّارح البحراني: و روى بعض الشّارحين يعرّ بالعين المهملة قال:و معناه أن يقذف غيره بأمر قد فعله هو فيكون غيره منصوبا مفعولا به و العامل يعرّ يقال عرّه يعرّه أى عابه و لطخه أقول: و على هذا فيدلّ على حرمته ما يدل على حرمة البهت و الافتراء، قال تعالى: «إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 220 روى في عقاب الأعمال عن ابن أبي يعفور عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: من اتّهم مؤمنا أو مؤمنة بما ليس فيهما بعثه اللَّه يوم القيامة في طينة خبال حتّى يخرج ممّا قال، قلت: و ما طينة خبال؟ قال: صديد يخرج من فروج الزّناة، بل يدلّ عليه جميع ما ورد في حرمة الغيبة إذ ذلك قسم من الغيبة بل من أعظم أقسامها كما لا يخفى.الرابعة ما أشار اليها بقوله (أو يستنجح حاجة إلى النّاس باظهار بدعة في دينه) يعني أنّه يبدع في الدّين طلبا لنجاح حاجته، و من المعلوم أنّ كلّ بدعة ضلالة و الضّلالة في النّار قال تعالى: «وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً» و قال  «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ».و استنجاح الحاجة بالبدعة أشدّ خزيا و أعظم مقتا، كما يدلّ عليه ما في عقاب الأعمال عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: صونوا دينكم بالورع، و قوّوه بالتّقوى و الاستغناء باللَّه عزّ و جلّ عن طلب الحوائج من السّلطان، و اعلموا أنّه أيّما مؤمن خضع لصاحب سلطان أو لمن يخالفه على دينه طلبا لما في يديه أخمله اللَّه و مقته عليه و وكله اللَّه إليه، و إن هو غلب على شيء من دنياه و صار في يده منه شيء نزع اللَّه البركة منه و لم يأجره على شيء ينفقه في حجّة و لا عمرة و لا عتق و فيه عن هشام بن الحكم عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: كان رجل في الزّمن الأوّل طلب الدّنيا من حلال فلم يقدر عليها، فطلبها من حرام فلم يقدر عليها، فأتاه الشّيطان فقال له: يا هذا إنّك قد طلبت الدّنيا من حلال فلم تقدر عليها و طلبتها من حرام فلم تقدر عليها أفلا أدلّك على شيء يكثر به مالك و دنياك و تكثر به؟؟؟ بعك؟ قال: بلى، قال: تبتدع دينا و تدعو إليه النّاس، ففعل، فاستجاب له منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 221 النّاس فأطاعوه و أصاب من الدّنيا، ثمّ إنّه فكّر فقال: ما صنعت ابتدعت دينا و دعوت النّاس إليه و ما أرى لى توبة إلّا أن آتى من دعوته إليه فأردّه، فجعل يأتي أصحابه الذين أجابوه فيقول: إنّ الذى دعوتكم اليه باطل و إنّما ابتدعته فجعلوا يقولون: كذبت هذا الحقّ و لكنّك شككت في دينك فرجعت عنه، فلمّا رأى ذلك عمد إلى سلسلة فوتد لها و تدا ثمّ جعلها في عنقه و قال: لا احلّها حتّى يتوب اللَّه عزّ و جلّ علىّ، فأوحى اللَّه عزّ و جلّ إلى نبيّ من الأنبياء قل لفلان: و عزّتي لو دعوتني حتّى ينقطع أو صالك ما استجبت لك حتّى تردّ من مات على ما دعوته إليه فيرجع عنه.الخامسة ما أشار إليها بقوله (أو يلقى النّاس بوجهين أو يمشى فيهم بلسانين) قال الشّارح البحرانيّ: أى يلقى كلّا من الصّديقين مثلا بغير ما يلقى به الآخر ليفرق بينهما، أو بين العدوّين ليضري بينهما، و بالجملة أن يقول بلسانه ما ليس في قلبه فيدخل في زمرة المنافقين و وعيد المنافقين في القرآن: «إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ».أقول: و يدخل أيضا في زمرة المغتابين فيشمله الآيات المفيدة لحرمة الغيبة و يدلّ على حرمته من السّنة ما رواه في الكافي بسنده عن ابن أبي يعفور عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: من لقى المسلمين بوجهين و لسانين جاء يوم القيامة و له لسانان من نار و عن أبي جعفر عليه السّلام قال: بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين، يطرى أخاه شاهدا و يأكله غائبا إن أعطى حسده، و ان ابتلى خذله و عن عبد الرّحمان بن حماد رفعه قال: قال اللَّه تبارك و تعالى لعيسى: يا عيسى ليكن لسانك في السّر و العلانية لسانا واحدا و كذلك قلبك إنّي احذّرك نفسك و كفى بي خبيرا، لا يصلح لسانان في فم واحد، و لا سيفان في غمد واحد، و لا قلبان في صدر واحد، و كذلك الأذهان، و رواها جميعا في عقاب الأعمال نحوها.و في عقاب الأعمال عن زيد بن عليّ عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 222 يجيء يوم القيامة ذو الوجهين دالعا لسانه في قفاه و آخر من قدامه يلتهبان نارا حتّى يلهبا جسده ثمّ يقال له: هذا الّذي كان في الدّنيا ذا وجهين و ذا لسانين يعرف بذلك يوم القيامة. (اعقل ذلك) أشار به إلى ما يذكره بقوله إنّ البهايم آه (فانّ المثل دليل على شبهه) لمّا كان أكثر الأفهام قاصرة عن إدراك الماهيّة العقليّة للشّيء إلّا في مادّة محسوسة كمن لا يعرف حقيقة العلم مثلا فيقال له إنّه مثل اللّبن حيث إنّه غذاء للرّوح النّاقص و يصير به كاملا كما يتغذّي باللّبن الطّفل النّاقص و به يصير كماله و هكذا، لا جرم جرت عادة اللَّه تعالى و عادة رسله و أوليائه في بيان الأحكام للنّاس و تبليغ التكاليف اليهم على ضرب الأمثال تقريبا للأفهام و أكثر القرآن أمثال ضربت للنّاس ظواهرها حكاية عن حقايقها المكشوفة عند ذوى البصاير قال صدر المتألّهين: كثر في القرآن ضرب الأمثال لأنّ الدّنيا عالم الملك و الشّهادة، و الآخرة عالم الغيب و الملكوت، و ما من صورة في هذا العالم إلّا و لها حقيقة في عالم الآخرة و ما من معنى حقيقى في الآخرة إلّا و له مثال و صورة في الدّنيا، إذ العوالم و النّشئات مطابقة تطابق النفس و الجسد، و شرح أحوال الآخرة لمن كان بعد في الدّنيا لا يمكن إلّا بمثال، و لذلك وجدت القرآن مشحونا بالأمثال كقوله: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ»* «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» مثله  «كَمَثَلِ الْكَلْبِ» مثلهم  «كَمَثَلِ الْحِمارِ».و ليس للأنبياء أن يتكلّموا مع الخلق إلّا بضرب الأمثال، لأنّهم كلّفوا أن يكلّموا النّاس على قدر عقولهم، و قدر عقولهم أنّهم في النوم و النائم لا يكشف له شيء إلّا بمثل، فاذا ماتوا انتبهوا و عرفوا أنّ المثل صادق، فالأنبياء هم المعبرون لما عليه أهل الدّنيا من الأحوال و الصّفات و ما يؤل عليه عاقبتها في يقظة الآخرة بكسوة الأمثال الدّنيوية إذا عرفت ذلك فأقول: إنّ أمير المؤمنين عليه السّلام لمّا كان مقصوده التمثيل و أداء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 223 غرضه بضرب المثل، و المثل ينتفع به العام و الخاص، و كان نصيب العامى من كلّ مثل أن يدرك ظاهره المحسوس و يقف عليه و ينتفع به ترغيبا و ترهيبا لما فيه من نوع مطابقة لأصله و نصيب الخاصى أن يدرك باطنه و يعبّر من ظاهره إلى سرّه و من محسوسه الجزئي إلى معقوله الكلّى كما قال تعالى: «وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ».أراد عليه السّلام أن يكون انتفاع المخاطبين بالمثل الذي يضربه على وجه الكمال و نحو الخصوص، فلذلك قال عليه السّلام: مقدّمة و تنبيها لهم: اعقل ذلك فانّ المثل دليل على شبهه، أي أفهم ما أقول و تدبّر فيه و لا تقصر نظرك إلى ظاهره، بل تفكّر في معناه حتّى تصل من قشره إلى لبّه، و يمكن لك الاستدلال بالمثل على ممثّله و الانتقال من ظاهره إلى باطنه و الوصول من قشره إلى لبّه و المثل الّذي ضربه هو تمثيل قوله (إنّ البهايم همّها بطونها) لكمال قوّتها الشّهوية فاهتمامها دائما بالطعام و الشّراب و الأكل و الشّرب و النزو و السّفاد (و إنّ السّباع همّها العدوان) لافراط قوّتها الغضبيّة فلذّتها أبدا في الاضراء و الافتراس و الغلبة و الانتقام (و إنّ النّساء همهنّ زينة الحياة الدّنيا) لفرط قوّتها الشّهويّة (و الفساد فيها) لشدّة قوّتها الغضبيّة و غرضه عليه السّلام من هذا المثل التنبيه على أنّ كمال الانسان الّذي به فارق غيره هو إدراك ما يخرج عن عالم الحواس و الاحاطة بالمعلومات و التنزّه عن التّعلّقات و التّرقّي إلى الملاء الأعلى، فمن ذهل عن ذلك و عطل نفسه عن تحصيله و أهمله و لم يجاوز عالم المحسوسات فهو الذي أهلك نفسه و أبطل قوّة استعداده بالاعراض عن الآيات و التأمّل فيها، و نزل عن مرتبة الانسانية و أخلد إلى الأرض فان كان تابعا لقوّته الشهويّة البهيميّة فهو نازل عن حقيقة الانسانيّة إلى درجة البهايم، و وافق الأنعام فمثله كمثل الحمار بل البهايم أشرف منه و هو أضلّ منها كما قال تعالى. «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا»* منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 224 و ذلك لأنّها ما ابطلت استعدادها لما كان لها و ما أضلّت عن سبيلها الّتي كانت عليها، بل ما من دابّة إلّا هو آخذ بناصيتها، بخلاف هذا، فانّه أبطل كماله و انسانيّته و تبع شهوة بطنه و فرجه و آثر البهيميّة و ان كان تابعا لقوته الغضبيّة فهو منحطّ إلى درجة السّبعيّة فمثله كمثل الكلب أو الخنزير أو الضّبع و نحوها و إن كان تابعا لشهوته و غضبه معا فقد انحطّ من كمال الرجوليّة إلى مرتبة الأنوثيّة.فقد تلخّص مما ذكرنا أنّ غرضه عليه السّلام من التمثيل التنفير عن اتّباع الشهوة و الغضب بالتنبيه على أنّ الخارج فيهما عن حدّ العدل إلى مرتبة الافراط إمّا أن تشبه البهيمة أو السبع أو المرأة، و كلّ منها مما يرغب العاقل عنه و لا يرضى به لنفسه، و لذلك قال أوّلا: اعقل ذلك ثمّ إنّه عليه السّلام لما نفّر عن اتباع هاتين القوّتين عقّب ذلك بصفات المؤمنين ترغيبا إليها فقال عليه السّلام: (إنّ المؤمنين مستكينون) أى خاضعون للَّه متواضعون له (إنّ المؤمنين مشفقون) كما قال سبحانه: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها- أي الساعة- وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ» و قال في موضع آخر: «وَ الَّذِينَ هُمْ مِنْ عَذابِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ» و قال  «وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ». (إنَّ المؤمنين خائفون) كما قال تعالى: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» و قال  «وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلى رَبِّهِمْ راجِعُونَ أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 225 هذا و انما أتى عليه السّلام في الجملات الثلاث الأخيرة بالأسماء الظاهرة مع اقتضاء الظاهر الاتيان في الأخيرتين بالضمير لغرض زيادة تمكين المسند إليه عند السامع كما في قوله تعالى: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ» و في قوله  «وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ».و هو من محسّنات البلاغة.تذييل:قال الشّارح المعتزلي في شرح هذا الفصل من كلامه عليه السّلام: إنّما رمز بباطن هذا الكلام إلى الرّؤساء يوم الجمل، لأنّهم حاولوا أن يشفوا غيظهم باهلاكه و إهلاك غيره من المسلمين، و عزوه بأمرهم فعلوه و هو التّأليب على عثمان و حصره و استنجحوا حاجتهم إلى أهل البصرة باظهار البدعة و الفتنة و لقوا النّاس بوجهين و لسانين، لأنّهم بايعوه و أظهروا الرّضا به، ثمّ دبّوا له فجعل دبوبهم هذه مماثلة للشّرك باللَّه سبحانه في أنّها لا تغفر إلّا بالتّوبة، و هذا هو معنى قوله: اعقل ذلك فانّ المثل دليل على شبهه، و روى فانّ المثل واحد الأمثال أى هذا الحكم بعدم المغفرة لمن أتى شيئا من هذه الأشياء عام و الواحد منها دليل على ما يماثله و يشابهه.فان قلت: فهذا تصريح بمذهب الامامية في طلحة و الزّبير و عايشة قلت: كلّا فانّ هذه الخطبة خطب بها و هو سائر إلى البصرة و لم يقع الحرب بعد، و رمز فيها إلى المذكورين و قال إن لم يتوبوا و قد ثبت أنّهم تابوا، و الأخبار عنهم بالتّوبة مستفيضة، ثمّ أراد أن يؤمى إلى ذكر النّساء للحال الّتي كان وقع إليها من استنجاد أعدائه بالامرأة فذكر قبل ذكر النّساء أنواعا من الحيوان تمهيدا لقاعدة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 226 ذكر النساء فقال: إنّ البهايم همّها بطونها كالحمر و البقر و الابل، و إنّ السبّاع همّها العدوان على غيرها كالاسود الضّارية و النّمور و الفهود و البزاة و الصّقور، و إنّ النساء همّهنّ زينة الحياة الدّنيا و الفساد فيها انتهى أقول: أمّا ما ذكره الشّارح من كون هذا الكلام رمزا إلى قادة الضلال يوم الجمل فغير بعيد، و اتّصافهم بالخصال الخمس التي هى من أوصاف أهل النفاق و الضلال معلوم و مبرهن.و أمّا جوابه عن الاعتراض الذي اعترض به فسخيف جدّا أمّا أوّلا فلأنّ صدور هذه الخطبة عنه عليه السّلام حين مسيره إلى البصرة و قبل وقوع الحرب لا يرفع الايراد بعد تحقّق اتّصاف الرّؤساء بالخصال المذكورة و أمّا ثانيا فلأنه عليه السّلام لم يقل إن لم يتوبوا بل قال و لم يتب، و كونه رمزا إلى عدم توبتهم و أنهم يموتون بلا توبة أظهر من أن يكون رمزا إلى حصول التوبة و أمّا ثالثا فلأنّ أخبار توبتهم التي ادعى استفاضتها بعد تسليم كونها مستفيضة مما تفرّدت العامّة بروايتها، و لا يتمّ بها الاحتجاج قبال الاماميّة، و قد قدّمنا في شرح الكلام الثامن بطلان توبة الزبير، و في شرح الكلام الثاني عشر بطلان توبة الطلحة، و في شرح الكلام التاسع و السبعين بطلان توبة الخاطئة، و قد مرّ تحقيق بطلان توبة الأوّلين أيضا في شرح الكلام المأة و السابعة و الثلاثين بما لا مزيد عليه فليتذكّر.الترجمة:بدرستى كه از جمله أوامر محتومه پروردگار در ذكر محكم و استوار كه بر اخذ آن ثواب مى دهد، و بر ترك آن عقاب مى نمايد، و از براى اطاعت آن خوشنود مى شود، و بجهة مخالفت آن غضب مى كند. اينست كه هيچ نفع نمى بخشد بنده را اگر چه بمشقت اندازد نفس خود را و خالص نمايد فعل خود را اين كه خارج بشود از دنيا در حالتى كه ملاقات كند پروردگار خود را با يك خصلت از اين خصلتهاى ذميمه در حالتى كه توبه ننموده باشد از آن:آنكه شرك آورد بخدا در آنچه كه واجب نموده است بر او از عبادت خود، يا شفا بدهد غيظ خود را با هلاك كردن نفس خود، يا اقرار كند بكارى كه ديگرى او را نموده، يا خواهش روا كردن حاجتى نموده باشد بسوى خلق با اظهار بدعت در دين خود، يا ملاقات كند مردمان را بدو روئى و نفاق، يا مشى كند در ميان ايشان با دو زباني و عدم وفاق درك كن و بهم اين مثل را كه خواهم زد از براى تو پس بدرستى كه مثل دليل است بر مشابه خود، و آن مثل اينست كه: چهار پايان قصد آنها شكمهاى آنهاست، و بدرستى كه درندگان قصد ايشان ستم و عدوانست، و بدرستى كه زنان قصد ايشان زينت زندگاني اين جهان و فساد كردنست در آن، بدرستى كه مؤمنان متواضعانند، بدرستى كه مؤمنان ترسندگانند از غضب پروردگار، بدرستى كه مؤمنان خائفند از سخط آفريدگار، اللّهمّ وفّقنا بمحمّد و آله الأطهار. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom