خطبه ۱۵۸

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : رسالت پیامبر اکرم و هدایت قرآن کریم [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يُنبّهُ فيها على فضل الرسول الأعظم، و فضل القرآن، ثم حال دولة بني أمية:
النبي و القرآن:
أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ انْتِقَاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ؛ فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِيقِ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ النُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ؛ ذَلِكَ الْقُرْآنُ، فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ.
أَلَا إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتِي وَ الْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِي وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ وَ نَظْمَ مَا بَيْنَكُمْ.

الْهَجْعَة : يك بار خوابيدن در شب، منظور خواب غفلت در تاريكى هاى جهالت است.
المُبْرَم : محكم، منظور احكام الهيه است كه از طريق انبياء تحكيم گرديده. 
هَجعَة : خواب شبانه
إنتِقاض : باز شدن چيز محكم 
(برخى از شارحان گفتند كه اين خطبه در شهر كوفه ايراد شد).
۱. ارزش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قرآن:
خداوند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را هنگامى فرستاد كه پيامبران حضور نداشتند، و امّت ها در خواب غفلت بودند، و رشته هاى دوستى و انسانيّت از هم گسسته بود.
پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به ميان خلق آمد در حالى كه كتاب هاى پيامبران پيشين را تصديق كرد، و با «نورى» هدايتگر انسانها شد كه همه بايد از آن اطاعت نمايند، و آن، نور قرآن كريم است. از قرآن بخواهيد تا سخن گويد، كه هرگز سخن نمى گويد، امّا من شما را از معارف آن خبر مى دهم، بدانيد كه در قرآن علم آينده، و حديث روزگاران گذشته است، شفا دهنده دردهاى شما، و سامان دهنده امور فردى و اجتماعى شما است.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در بعثت پيغمبر اكرم و ستودن قرآن كريم):
قسمت أول خطبه:
(1) خداوند پيغمبرش را فرستاد هنگامى كه مدّتى بود پيغمبرى نيامده، و رفتن فرق مختلفه مردم به خواب غفلت و گمراهى و نادانى طولانى شده، و پايه استوار (احكام و دستور الهىّ) ويران گشته بود (مدّتى بود پيغمبرى از جانب خدا مبعوث نشده مردم در راه گمراهى و نادانى قدم نهاده سخنان پيغمبران از يادشان رفته كه خداوند حضرت مصطفى «صلّى اللَّه عليه و آله» را بر انگيخت)
(2) پس بسوى مردم آمد با تصديق و اعتراف آنچه در دست داشت، و نورى كه بايستى از آن پيروى نمايند، و آن (چه در دست داشت و مصدّق نبوّت و پيغمبرى آن حضرت و روشن كننده تاريكى هاى نادانى و گمراهى بود) قرآن است، پس در خواست نمائيد تا گويا گردد (از كسيكه عالم بتنزيل و تأويل و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و ظاهر و باطن آنست هر چه مى خواهيد بپرسيد تا براى شما بيان كند) و هرگز (قرآن به خودى خود و بى مبيّن حقيقى) گويا نمى شود، و ليكن (چون عالم بحقائق و اسرار آن ما اهل بيت هستيم، لذا) من شما را از آن خبر مى دهم (علوم و احكام آنرا بيان ميكنم)
(3) آگاه باشيد در قرآن است علم بآنچه (بعد از اين) مى آيد، و خبر از گذشته (از آفرينش آسمانها و زمين و آنچه در آنها است، و چگونگى احوال پيشينيان) و داروى درد (نادانى و گمراهى) و نظم و ترتيب دادن بآنچه (از امور دنيا و آخرت و سود و زيان كه) مربوط بشما است.
 
محمد (صلى اللّه عليه و آله) را هنگامى به رسالت فرستاد، كه پيامبرى نبود و مردم سالها مى گذشت كه به خواب غفلت بودند و ستون ايمان شكسته شده بود.
او به رسالت مبعوث شد و آنچه را كه در نزد آنان بود -يعنى كتابهاى آسمانى پيشين را- تصديق كرد و خود نورى آورد كه مقتداى همگان شد. و آن نور قرآن بود. از قرآن
بخواهيد، كه برايتان سخن گويد و قرآن هيچگاه سخن نگويد ولى من شما را از آن خبر مى دهم. بدانيد، كه در قرآن است علم آينده و حديث گذشته و داروى درد شما و نظام زندگى شما.
 
خدا او (پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)) را در زمانى فرستاد که مردم از پيامبران پيشين فاصله گرفته بودند (و تعليمات آن ها به فراموشى سپرده شده بود) ملت هاى جهان به خواب عميقى فرو رفته بودند و تار و پود نظام زندگى انسان ها و حقايق مبرم از هم گسسته بود. او در اين هنگام براى مردم کتابى آورد که کتب آسمانى پيشين را تصديق مى کرد و نورى که بايد به آن اقتدا شود، (در پرتو آن پيش روند) اين کتاب همان قرآن است. آن را به سخن آريد (تا همه چيز را بازگو کند); هر چند هرگز براى شما (نسبت به تمام اين امور) سخن نمى گويد; ولى من از جانب او به شما خبر مى دهم (و اسرار مکتومش را فاش مى سازم). آگاه باشيد! در آن علم آينده و اخبار پيشين و داروى بيمارى هاى شما و نظم و سامان بخش روابط ميان شماست.
 
او را هنگامى فرستاد كه پيامبران نبودند، و امّتها در خواب غفلت مى غنودند. رشته ها گسسته بود، و بناى استوار -دين- شكسته. پس نزد آنان آمد، كتابهاى پيامبران پيشين را تصديق كنان، و با چراغى كه ره جويند بدان. آن -كتاب خدا است- قرآن، از آن بخواهيد تا سخن گويد. و هرگز سخن نگويد. امّا من شما را از آن خبر مى دهم. بدانيد كه در قرآن علم آينده است، و حديث گذشته. درد شما را درمان است، و راه سامان دادن كارتان در آن است.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در باره پيامبر و قرآن، و دولت بنى اميّه:
او را در عصرى به رسالت برانگيخت كه خالى از پيامبران بود، و خواب گران ملل عالم طولانى شده بود، و رشته محكم دين گسيخته بود. پس او با كتابى كه تصديق كننده حقايق كتب آسمانى بود، و نورى كه بايد از آن پيروى شود به جانب مردم آمد. آن نور قرآن است، آن را به سخن آريد ولى هرگز سخن نمى گويد، امّا من شما را از آن خبر مى دهم: آگاه باشيد كه دانش آنچه مى آيد، و خبر آنچه كه در عالم گذشت، و درمان دردهاى شما، و مقررات نظم دهنده زندگيتان در اين كتاب است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 194-189 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ ينبّه فيها على فضل الرسول الاعظم و فضل القرآن ثم حال دولة بنى اميّة.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن از فضايل پيامبر بزرگ اسلام و عظمت قرآن مجيد و سپس از وضع دولت بنى اميّه سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه از دو بخش تشكيل مى شود: در بخش اوّل امام عليه السلام ترسيمى از عصر بعثت و سپس اهمّيّت و عظمت قرآن ارائه داده است و بر اين معنا تأكيد مى كند كه داروى تمام دردها و آگاهى مربوط به آينده و گذشته در اين قرآن است. و در بخش دوّم اشاره به فتنه بنى اميّه و ستم هاى عظيم و گستردگى ظلم آن ها مى كند؛ ولى در ادامه سخن مى گويد: حكومت آن ها چندان نمى پايد و چنان از ميان مى روند كه هرگز باز نخواهند گشت. کتابى که همه چیز در آن است:امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه اشاره کوتاه و پرمعنا به وضع زمان جاهلیّت، مقارن قیام پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) کرده، مى فرماید: «خدا او را در زمانى فرستاد که فاصله اى از پیامبران پیشین گرفته بود (و امّت ها تعلیمات آنان را به فراموشى سپرده بودند) ملت هاى جهان به خواب عمیقى فرو رفته و تار و پود حقایق مبرم (نظام زندگى انسان ها) از هم گسسته بود» (أَرْسَلَهُ عَلَى حِینِ فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ، وَ طُولِ هَجْعَة(1) مِنَ الاُْمَمِ، وَانْتِقَاض مِنَ الْمُبْرَمِ(2)).محتواى این سه جمله، از قبیل علّت و معلول است. فاصله افتادن در میان عصر ظهور پیامبران پیشین و پیامبر بعد، سبب غلبه خواب غفلت بر امّت ها شد و این خواب، موجب «انتقاض مبرم» یعنى از هم گسستن تار و پود حقایق و نظام زندگى انسان ها گشت و مردم در ظلمت جهل و گناه، گرفتار شدند.و به دنبال آن مى افزاید: «در این هنگام پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) براى مردم کتابى آورد که کتب آسمانى پیشین را تصدیق مى کرد و نورى که باید به آن اقتدا شود، (در پرتو آن پیش روند)» (فَجَاءَهُمْ بِتَصْدِیقِ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ، وَالنُّورِ الْمُقْتَدَى بِهِ).در چنان شرایطى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دو کار کرد: معارف و احکامى که در اصول کلّى با معارف و احکام انبیاى پیشین هماهنگ بود براى مردم تبیین کرد و دیگر این که براى نجات آن ها از ظلمات جهل و گمراهى، چراغ پرفروغى فرا راه آن ها قرار داد.سپس به معرفى این چراغ پرفروغ و این نور الهى پرداخت; مى فرماید: «این همان قرآن است. آن را به سخن آرید (تا همه چیز را بازگو کند); هر چند هرگز براى شما (نسبت به تمام این امور) سخن نمى گوید; ولى من از جانب آن به شما خبر مى دهم (و اسرار مکتومش را فاش مى سازم)» (ذلِکَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ، وَ لَنْ یَنْطِقَ، وَ لَکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ).در آیات بسیارى از آن، قرآن به نور تشبیه شده است. در سوره مائده مى فرماید: «(قَدْ جَاءَکُمْ مِّنَ اللهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُّبِینٌ); به یقین از سوى خدا نور و کتاب آشکارى به سوى شما آمد».(3)، در سوره اعراف مى فرماید: «(فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); کسانى که به او ایمان آوردند و او را بزرگ داشتند و یارى کردند و از نورى که با او نازل شده بود پیروى کردند، آن ها رستگارانند».(4)همان گونه که نور، فضاى زندگى را روشن مى سازد و انسان را از گمراهى و سقوط در پرتگاه ها حفظ مى کند، گیاهان را مى رویاند و تمام موجودات زنده را پرورش مى دهد، قرآن مجید نیز در جنبه هاى معنوى و مادّى، نجات بخش و پرورش دهنده است.منظور از «تَصْدِیقِ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ» (با توجّه به این که «بین یدیه» در این گونه موارد به معناى قبل است) این نیست که تورات و انجیلِ تحریف یافته را تصدیق مى کند; بلکه اشاره به آن کتب آسمانى است که بر موسى و مسیح نازل شد و نیز منظور از تصدیق این نیست که اسلام در تمام جزئیات با آن ها هماهنگ است; بلکه مقصود، همان اصول کلّى اى است که بر تمام ادیان آسمانى حاکم بوده; هر چند اسلام در سطحى برتر و بالاتر آن ها را پیاده کرده است.جمله «وَ لَنْ یَنْطِقَ» مفهومش این نیست که قرآن با هیچ کس (جز با امامان معصوم(علیهم السلام)) سخن نمى گوید; چرا که قرآن به «لسان عربى مبین» و با منطق روشن و آشکار نازل شده و همگان مأمور به تدبّر در قرآنند و دستور داده شده به مواعظ قرآن که مى رسند گوش جان به آن فرا دهند تا آیات بشارت آن سبب تشویق و آیات بیم و ترس سبب وحشت آنان گردد.بنابراین منظور از جمله «لَنْ یَنْطِقَ»، بطون قرآن و اسرار نهفته اى است که اضافه بر ظواهر آن دارد. این بطون در اختیار پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و جانشینان معصوم اوست.به همین جهت، در جمله بعد چنین اضافه مى فرماید: «لیکن من به شما خبر مى دهم ; آگاه باشید! در آن علم آینده و اخبار پیشین و داروى بیمارى هاى شما و نظم و سامان دادن به روابط میان شماست» (أَلاَ إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا یَأْتِی، وَ الْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی، وَ دَوَاءَ دَائِکُمْ، وَ نَظْمَ مَا بَیْنَکُمْ).جمله «عِلْمَ مَا یَأْتِی» به گفته بعضى از شارحان اشاره به مسائل مربوط به آخرت است: از حساب و کتاب و صراط و بهشت و دوزخ; ولى ظاهر این است که اشاره به حوادث آینده این جهان است که در بطون این قرآن قرار دارد و معصومین(علیهم السلام) از آن آگاهند; به قرینه جمله بعد «وَ الْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی» که اشاره به اُمم پیشین و شرح سرگذشت آن هاست. گاه گفته اند: اشاره به آغاز آفرینش و دوران هاى نخستین خلقت این جهان نیز مى باشد.تعبیر به «دَوَاءَ دَائِکُمْ»، اشاره به تعلیمات و معارف و دستوراتى است که داروى انواع بیمارى هاى اخلاقى و اجتماعى است و در سایه آن مى توان در عافیت و سلامت زندگى کرد. قرآن مجید نیز مى گوید: (وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ).(5)و آخرین تعبیر یعنى «وَ نَظْمَ مَا بَیْنَکُمْ» اشاره به تمام قوانینى است که نظام مجتمع انسانى را حفظ مى کند و به نابسامانى ها و بى نظمى ها پایان مى دهد و امنیّت و آرامش را براى جامعه به ارمغان مى آورد و قیام به قسط را که رکن اساسى حفظ نظام است، تأمین مى کند.(6)****پی نوشت:1. «هجعة» از ماده «هجوع» به معناى خواب شبانه است و از آن جا که خواب شبانه عميق تر مى باشد وضع اقوام جاهلى به آن تشبيه شده است.2. «مبرم» از ماده «ابرام» به معناى محکم کردن و تابيدن است در اصل به تابيدن ريسمان گفته شده، سپس گسترش يافته و به هر کار محکم و متقن اطلاق مى شود.3. مائده، آيه 15.4. اعراف، آيه 157.5. اسراء، آيه 82.6. سند خطبه: سرآغاز اين خطبه همانند خطبه 89 است كه در جلد سوّم صفحه 615 گذشت. از اين جهت بعضى تصور كرده اند كه هر دو يك خطبه بوده و مرحوم سيّد رضى در يك جا مشروح تر و در يك جا فشرده تر آورده است؛ در حالى كه چنين نيست و اين دو خطبه تنها در دو جمله با هم شباهت دارند و بقيه مطالب آن دو از يكديگر جداست. به هر حال، تنها سندى غير از نهج البلاغه كه در كتاب مصادر براى آن ذكر شده اين است كه ابن اثير در كتاب نهايه به تفسير لغاتى از اين خطبه پرداخته و تعبيراتى ذكر مى كند كه با آن چه در اين خطبه آمده تفاوت هايى دارد و اين نشان مى دهد كه ابن اثير آن را از منبع ديگرى غير از نهج البلاغه گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 364). مرحوم كلينى در كتاب كافى بخشى از اين خطبه را با تفاوت هايى نيز آورده است.(اصول كافى، جلد 1، صفحه 60- 61). همچنين در تفسير قمى، جلد 1، صفحه 2. 
شرح علامه جعفری«ارسله علي حين فتره من الرسل و طول هجعه من الامم و انتقاض من المبرم، فجاء هم بتصديق الذي بين يديه و النور المقتدي به». (خداوند پيامبر  عظيم‌الشان اسلام را در دوران انقطاع وحي و رسولان و در امتداد خواب امتها و در تاريكي (جهالتها) فرستاد. در آن هنگام اصول و قوانين حيات سعادتمندانه‌ي انسانها (دين) شكسته بود. آن  رسول گرامي با تصديق آنچه پيش رو داشت (كتابهاي الهي آورده بود)، و با نوري كه از آن پيروي مي‌شود، براي آن مردم مبعوث شد).پيامبر اسلام محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله در دوران فترت وارد جامعه‌ي بشري گشت و همه‌ي كتابهاي آسماني و پيامبران الهي را تصديق فرمود:آيات شريفه‌ي قرآني در موارد متعددي به تصديق پيامبر اسلام و ايمان او به پيامبران الهي  گذشته و كتابهاي منحرف نشده‌ي آنان تصريح فرموده است. از آنجمله: «و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب» (و ما كتاب را بر حق به تو فرستاديم در حاليكه آنچه از كتاب  پيش رو دارد تصديق مي‌نمايد)، «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله و ق الوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير».در قرآن مجيد در مواردي متعدد ابراهيمي بودن دين اسلام صراحتا وارد شده است. از آنجمله: «قولوا آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الي ابراهيم …» (بگوييد ما به خدا و به آنچه كه بما نازل شده و به آنچه كه به ابراهيم نازل شده است ايمان آورده‌ايم.) «و من يرغب عن مله ابراهيم الا من سفه نفسه» (و كيست كه از دين ابراهمي رويگردان  شود مگر كسي كه خويشتن را احمق بسازد.) «ان اولي الناس بابراهيم للذين اتبعوه و هذا النبي …» (بگو سزاوارترين مردم به ابراهيم كساني هستند كه از او تبعيت كرده‌اند و اين پيامبر …) «قل آمنا بالله و ما انزل علينا و ماانزل علي ابراهيم» (بگو ما به خدا و به آنچه كه به ما نازل شده است و به آنچه كه به ابراهمي نازل شده است، ايمان آورده‌ايم.)تجديدنظر در دين جهاني ابراهيمي براي هماهنگي اهل كتاب و توجه آنان به يك وحدت عالي ديني:بحث يكم- تجديدنظر در دين ابراهيمي جهاني در عصر حاضر و تصفيه‌ي آن از عوارضي كه آن دين الهي را در گذرگاه قرون  متمادي پوشانده است از با اهميت ترين واجبات ديني و عقلي است، زيرا اين دين جهاني كه از طرف خداوند سبحان به پدربزرگ ما حضرت ابراهيم عليه‌السلام نازل شده است، همان است كه همه‌ي ما اهل كتاب را در اصول جامع و مشتركي متحد ساخته است.اين اصول مشترك كه معتقدات كليه همه‌ي ما را تشكيل مي‌دهند عبارتند از:  توحيد، نبوت، معاد، تكاليف الهي و حقوق و اخلاق عالي انساني. همين معتقدات است كه يگانه عامل نجات انسان از پوچي هلاكت بار است كه امروزه درهاي اميد انسانها را به آن حيات  سعادتمند و آينده بهتر كه اصيل‌ترين آرزوي آنان مي‌باشد، بسته است. ضرورت تجديدنظر پيرامون دين الهي جهاني، چيزي نيست كه تنها حوادث جبري دوران معاصر ما، آن را براي ما تحميل  كرده باشد. بلكه ريشه‌هاي ضرورت اهتمام و تكليف جدي ما به اين تجديدنظر، به نصوص كتب مقدس منتهي مي‌گردد كه همه‌ي ما اهل كتاب را با اشتراك در عرصه‌ي زندگي مادي و معنوي  سعادت‌آميز دعوت مي‌نمايند. بطوريكه اگر اهل كتاب به آن نصوص اهميت لازم مي‌دادند، نه جنگهاي صليبي اتفاق مي‌افتاد و نه غير آنها. همه‌ي ما دائما با امثال اين آيات در قرآن مجيد  روياروي هستيم:1. قطعا كساني كه ايمان آورده‌اند و كساني كه به دين يهود گرويده‌اند و صائبيون و نصاري، كساني (كسي) هستند كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و عمل صالح انجام  مي‌دهند، براي ا ينان خوفي نيست و اندوهگين نخواهند بود.2. بگو اي اهل كتاب، بياييد همه‌ي ما به يك كلمه‌ي مشترك مابين ما و شما بگرويم (آن كلمه اين است): نپرستيم مگر خداوند را و چيزي را براي  او شريك قرار ندهيم و بعضي از ما بعضي ديگر را در برابر خدا، خدايان قرار ندهيم و اگر آنان (از اين دعوت) رويگردان شدند به آنان بگوييد: شاهد باشيد كه ما مسلمانيم. زيرا آن وحدت  معقول كه آرمان اعلاي اهل كتاب (مسلمانان و مسيحيان و يهود) مي‌باشد و دعوت صريح به آن وحدت، مقتضاي دين جهاني ابراهيمي است كه مطابق آيات قرآن محمد (ص) پيامبر اسلام از  آن تبعيت نموده و آنرا براي مردم تبليغ نموده است- (سپس ما به تو وحي كرديم كه از ملت حنيف ابراهيم تبعيت نما (النحل، آيه‌ي 123).و اما وحدت اهداف انبياء عليهم‌السلام و لزوم تبعيت  از آنان، در قرآن چنين آمده است: (پيامبر به آنچه كه از پروردگارش به او نازل شده ايمان آورده است و همه‌ي مومنان به خدا و فرشتگان او و كتب و رسولان او ايمان آورده‌اند ما ميان هيچ  يك از پيامبران خدا تفاوتي نمي‌گذاريم و (مومنان) گفتند: ما شنيديم و اطاعت كرديم. مغفرت را نصيب ما فرما و سرنوشت همه‌ي ما به سوي توست.) اما وحدت معنا و اهداف كتب آس ماني، در قرآن چنين آمده است: (ما تورات را فرستاديم، در اين كتاب هدايت و نور است كه پيامبراني كه به دين يهود گرويده‌اند مطابق آن حكم مي‌كنند (و همچنين) انسانهاي الهي و روحانيان  نيز مطابق آنچه كه از كتاب خداوندي حفظ نموده‌اند به پيروي از آن حكم مي‌كنند و آنان بر آن كتاب شاهد بودند پس، از مردم نترسيد و از من بترسيد و آيات مرا دربرابر ارزش اندك از دست  ندهيد و هر كس به آنچه كه خداوند فرستاده است حكم نكند آنان هستند گروه كافران) (و به دنبال آن عيسي بن مريم را فرستاديم كه در مقابل خود تورات را تصديق مي‌كرد و انجيل را به او  داديم هدايت و نور در آن بود و تصديق مي‌كرد و آنچه را كه از تورات و انجيل را به او داديم هدايت و نور در آن بود و تصديق مي‌كرد آنچه را كه از تورات و هدايت و موعظه براي مردم  پرهيزكار در مقابل خود داشت.) (و براي تو فرستادم كتاب را بر مبناي حق كه آن چه را از كتب آسماني پيش رو داشت تصديق مي‌كند و پيرو آن است. پس ميان آنان به آنچه كه خداوند  فرستاده است حكم كن و از هواهاي آنان كه بر خلاف حق فرستاده شده به تو است پيروي مكن.)سپس ما با كمال وضوح مي‌بينيم كه دين ابراهيمي كه براي همه امتهاي جهاني است در كتاب تورات چند بار تصريح شده است از آنجمله: (خداند به ابراهيم گفت: از سرزمين و خويشاوندان پدرت به سوي زميني كه به تو نشان خواهم داد حركت كن (هجرت كن) تا من تو را يك امت  عظيم قرار بدهم و تو را مباك و نام تو را با عظمت بسازم و تو خود بركت شوي و من كساني را كه تو را مبارك بدانند، مبارك مي‌گردانم و كسي را كه به تو لعنت كند، لعنت مي‌كنم و همه‌ي  مردم روي زمين به وسيله‌ي تو مبارك خواهند گشت) (تورات سفر تكوين اصحاح دوازدهم) و در مورد دوم از تورات چنين آمده است: (و خداوند به ابراهيم پس از جدا شدن قوم لوط از او،  چنين گفت: چشمت را باز كن و از آن محل كه هستي به طرف شمال و جنوب و شرق و غرب نگاه كن، زيرا همه‌ي زميني را كه تو مي‌بيني به تو و نسل تو خواهم داد و من نسل تو را بقدر خاك زمين قرار خواهم داد تا آنجا كه اگر كسي بتواند دانه‌هاي خاك زمين را بشمارد، نسل تو قابل شمارش خواهد بود. برخيز در طول و عرض زمين حركت كن، زيرا آن را به تو عطا خواهم  كرد. (التكوين- اصحاح سيزدهم). اما كتاب عهد جديد (انجيل) چنين مي‌گويد: (من به شما مي‌گويم مردم فراواني از مشارق و مغارب مي‌آيند و به ابراهيم در ملكوت آسمانها تكيه مي‌كنند) (انجيل متي- اصحاح هشتم) (پولس بارها گفته است: ختنه كردن انسانها را فرزند ابراهيم نمي‌نمايد، بلكه فرزندان او كساني هستند كه با قدمهاي ايمان حركت مي‌كنند. و ابراهيم پدر همه‌ي ما است و خداوند او را  پدر امتهاي فراواني قرار داده است. (ابراهيم ابوالانبياء- عباس محمود العقاد، ص 85).بحث دوم- پيش از ورود به تحقيق وحدت دين جهاني ابراهيم (ع) چند مقدمه‌ي مختصر را براي توضيح  مقصود خود در اين مقاله كه در كشور سوئيس در كنفرانس اسلام و مسيحيت مطرح كرده‌ايم متذكر مي‌شويم:مقدمه‌ي يكم- منظور ما از وحدت جهاني دين ابراهيمي، آن نيست كه همه‌ي  مومنين اهل كتاب دست از مذهب خاص خود بردارند تا در يك دين جهاني ابراهيمي شركت نمايند، نه هرگز، بلكه مي‌گوييم: هر امتي دين خود را دارد و به عقايد و تكاليف آن، پايبند خواهد  بود. مسلمان، مسلمان است، مسيحي، مسيحي است، و يهود، يهودي است. و هدف و منظور ما از اين دين جهاني اين است كه همه‌ي ما ابراهيميان در اعتقاد به اصول مشتركي كه مابين ما مورد  قبول است متحد شويم. كليات اين اصول عبارتند از: اعتقاد به خدا و صفات كماليه‌ي او و به معاد و ابديت و فرشتگان و تكاليف الهي (عبادات و امثال آن، هر كسي بر مبناي دين خود) و اخل اق فاضله‌ي اعلي و مانند آنها در مسير خود به سوي جاذبيت كمال اعلي.مقدمه‌ي دوم- مقصود از اين كنفرانس و امثال آن چيزي نيست، جز همان هدفي كه متذكر شديم (اقدام جدي به محقق  ساختن وحدت عالي براي اهل كتاب در دين ابراهيمي). اگر چه رسيدن به نتايج مطلوب در راه اين هدف به صرف انرژيهاي فكري و تحريك احساسهاي وجداني فراواني و به اطاعات گسترده  و عميق پيرامون اديان الهي ابراهيمي نيازمند است و همچنين احتياج به بررسي نصوص اصلي در متون كتابهاي مقدس و فعاليتهاي متنوع پيرامون مسائل مربوط دارد. طبيعي است كه چنين  تحقيقي در يك زمان كوتاه و عده‌اي از كنگره‌ها و كنفرانسها به دست نمي‌آيد، بلكه به صرف وقت نسبتا طولاني نيازمند است تا بتوانند به نتايج واقعي قطعي برسد.مقدمه‌ي سوم- مقصود از  اين كنفرانس و امثال آن، اين نيست كه يك بيانيه يا قطعنامه‌ي رسمي براي صلح صادر كنيم كه اديان ابراهيمي بوسيله‌ي آن، تمام شدن جنگهاي صليبي را ميان مسلمانان و مسيحيان اعلان  نماييم، چنانكه بعضي از مردم گمان مي‌كنند. و ميان معتقدان به يك عده اصول و عقائد تكاليف الهي و اخلاقي انساني عالي كه مستند به امور مزبوره (خدا و معاد و … ) بوده باشد جنگي وجود  ندارد، تا م ا يك قطعنامه براي قطع جنگ و آغاز صلح صادر نماييم، نه به عنوان جنگهاي صليبي و نه با عنوان ديگر موضوعات، زيرا اديان ابراهيمي جهاني همه‌ي انسانها را برادر يكديگر مي‌داند و ميان  آنان هيچ خصومت و كينه و عداوتي وجود ندارد. آنچه كه موجب دشمني و كينه‌توزي و عداوت ميان بشر است مستند به عواملي است كه ما نمونه‌اي از آنها را در اينجا متذكر مي‌شويم:1. خودخواهي افراطي كه انسان را از برادرانش جدا مي‌كند و آن دو را مانند دو دشمن خونخوار روياروي هم قرار دهد، اين صفت پليد معلول دوري از خدا است كه اساسي‌ترين عامل وحدت  انسانها است.2. نژادپرستي است كه مي‌تواند آتش خصومت را ميان گروههاي بشر شعله‌ور بسازد.3. قدرت پرستي و سلطه‌جويي بر ديگر انسانها كه ناشي از هدف ديدن خويشتن و وسيله  ديدن ديگران مي‌باشد.4. جهل به ارزشهاي عالي انساني.5. جهل به حقيقت دين و هدفها و علل آن، بنابراين، جنگهايي كه دود از دودمان بشر در مي‌آورد، امور مزبور بوده است كه براي توجيه  خويشتن، به دفاع از دين و حق و عدالت تمسك مي‌كند. او با اين حركت نابخردانه خود به بهانه دين و حق و عدالت همين حقايق را نابود مي‌سازد!! و با توجه به اين حقيقت است كه ما  مي‌توانيم به خطاي بعضي از مورخين جنگهاي صليبي آگاه شويم كه گمان كرده‌اند يگانه علت جنگهاي صليبي انگيزه‌هاي ديني بوده است! حقيقت اين است كه زعماء و فرماندهان آن جنگها توانسته  بودند دين را بهانه نموده و يكي از فجيع‌ترين آدمكشي‌ها را كه سه يا چهار قرن طول كشيده و خون بيگناهان را به زمين ريخته و موجب ناگواريها و مصيبتها گشته است به راه بيندازند. آنچه كه  امروزه براي ما واجب است اينست كه يك بيانيه يا قطعنامه رسمي درباره‌ي وحدت كلمه ما اهل كتاب پيرامون ابراهيم و دين جهاني او صادر كنيم كه همه‌ي ما در آن مشترك مي‌باشيم.بحث سوم- از مهمترين مسائلي كه در اين كنفرانس بايد مورد تحقيق قرار بگيرد منابع و ماخذي است كه بتواند دين ابراهيمي را براي ما ارائه بدهد. اين منابع و ماخذ بر دو نوع است:نوع اول- كتب  مقدسه‌اي است كه اهل كتاب به آنها ايمان دارد و عقايد و تكاليف و اخلاق به آنها استناد مي‌نمايد. نوع دوم- فطرت پاك و عقل خالص و منزه از آلودگيهاي اوهام و تخيلات است.نوع اول- كتب مقدسه و آنها عبارتند از: قرآن و انجيل و تورات. بديهي است كه در اين كتابها يك عده اصول و قضايايي صريح به عنوان عقايد و تكاليف و حقوق و اخلاقيات دين ابراهيم وارد نشده است. بلكه ما در آن كتب حقايق مزبوره را از قضايا يا صفات مستند به ابراهيم عليه‌السلام استخراج خواهيم كرد، زيرا هر صفت اختياري براي انسان از اعمال و گفتارها و انديشه‌هاي  اختياري او حاصل مي‌گردد، مانند علم، عدالت، مديريت و اخلاق فاضله و امثال آنها. و اين اعمال و اقوال و افكار يا به تكاليف و احكام صادره از خداوند سبحان بوسيله‌ي وحي مستند مي‌گردد  و يا به آنچه كه وجدان صاف و آگاه به حقايق عالي حيات حكم مي‌كند متكي مي‌باشد. اما آن قضاياي شخصي و صفات خصوصي حضرت ابراهيم (ع) كه در كتب مقدس آمده مانند ماموريت  الهي او براي ذبح فرزندش اسمعيل يا اسحق (ع) و صفت نبوت و مانند اين امور كه از حيطه‌ي اختيار آدمي خارج است.اينك نخست مي‌پردازيم به آن صفات عالي ابراهيمي كه در قرآن آمده  است:1- صدق در حد اعلي در سخن و كردار و انديشه (مريم، آيه‌ي 41)2- پيروي مطلق در آزمايشهاي شديد (البقره، آيه‌ي 124)3- تطهير خانه‌ي خدا و آماده ساختن آن براي عبادت (  البقره، آيه‌ي 125)4- اشتياق كامل به امنيت و صلح و معيشت زيبا براي مردم (البقره، آيه‌ي 126)5- بازگشت (توبه) به خدا (البقره، آيه‌ي 128)6- اعتقاد به اسلام (دين فطرت) ( البقره، آيه‌ي 128 و 131 و 132)7- آموزش عبادت و تكاليف الهي (البقره، آيه‌ي 128)8- اشتياق به بعثت رسولان براي تلاوت آيات خداوندي و تعليم كتاب و حكمت به فرزندانش (همه‌ي  مردم) و تزكيه‌ي آنان (البقره، آيه‌ي 129)9- تشويق و ترغيب براي تحصيل رشد و كمال و نهي از رويگردان شدن از كمال كه مقتضاي دين ابراهيم است (البقره، 130)10- پيروي از دين  حنيف كه مقتضاي فطرت و رنگرزي اصل انساني است. (البقره، آيه‌ي 135 و 138 و آل عمران، آيه‌ي 67)11- اعتقاد به توحيد (البقره، آيه‌ي 135 و 138 و آل عمران، آيه‌ي 64)12- دوستي  اصيل كه ناشي از تقرب به خدا بوسيله‌ي اعتقادات سالم و اعمال صالح است (النساء، آيه‌ي 125)13- اعلان مخالفت با مشركين (الانعام، آيه‌ي 74 و التوبه، آيه‌ي 114)14- بينايي به ملكوت  آسمانها و زمين (الانعام، آيه‌ي 75)15- رسيدن به درجه‌ي يقين (به خدا و به حقايق غيبي) (الانعام، آيه‌ي 75)16- اهميت دادن به عقل و استدلال براي اثبات حق (الانعام، آيه‌ي 76 الي 79)17- مراعات ادب و احترام در بحث و احتجاج (الانعام، آيه‌ي 76 الي 79)18- ارائه امن‌ترين راه براي اعتقادات (الانعام، آيه‌ي 80 الي 83)19- اخلاص در همه‌ي عبادات براي خداوند متعال (الانعام، آيه‌ي 162)20- توجيه زندگي و مرگ تنها براي خدا (الانعام، آيه‌ي 126)21- صبر و بردباري (التوبه، آيه‌ي 114)22- مناجات با خدا (التوبه، آيه‌ي 114)23- رحم و محبت براي مردم (ابراهيم، آيه‌ي 36)24- شريعت آسان و بدون مشقت (الحج، آيه‌ي 78)25- اسناد آفريش و هدايت و اطعام و سيراب كردن و شفاء و ميراندن و زنده كردن به  خداوند (اين اسناد مربوط به قانون عام (لا حول و لا قوه الا بالله) مي‌باشد) (الشعراء، آيه‌ي 78 الي 81)26- حاكميت از طرف خداوند متعال (الشعراء، آيه‌ي 78 الي 81)27- توكل به خدا (  الممتحنه، آيه‌ي 4)28- اعتقاد به اينكه سرنوشت همه‌ي انسانها به سوي خدا است (الممتحنه، آيه‌ي 4)29- رشد و كمال از طرف خداوند (الانبياء، آيه‌ي 51).صفات حضرت ابراهيم (ع) از ديدگاه تورات:در كتاب تورات صفاتي به حضرت ابراهيم (ع) نسبت داده شده است كه كشف از وصول آن حضرت به عالي‌ترين درجات رشد و كمال انساني مي‌نمايد. نمونه‌اي از آن صفات  بدين قرار است:1- ابراهيم به تنهايي يك امت عظيم الهي است (التورات، التكوين، اصحاح دوازدهم 3 -1) كه اين صفت را در قرآن مجيد نيز مشاهده مي‌كنيم: (ابراهي م به تنهايي يك امت مطيع خداوندي و رستگار مي‌باشد) (النحل، آيه‌ي 123)2- خداوند ابراهيم را مبارك و عطاكننده‌ي بركت قرار داده است. (التورات، التكوين، اصحاح دوازدهم 3 -1)3-  خداوند همه‌ي مردم روي زمين را بوسيله‌ي ابراهيم (ع) بركت داده است (التورات، التكوين، اصحاح دوازدهم 3 -1)4- دين ابراهيم روي زمين را از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب  فراخواهد گرفت (التورات، التكوين اصحاح، دوازدهم 3 -1)5- خداوند به ابراهيم ظاهر شد و ابراهيم او را ديد (التورات، التكوين، اصحاح هفدهم- 1)6- ابراهيم به رشد و كمال رسيده است.  (التورات، التكوين، اصحاح دوازدهم 2)7- خداوند عهد نبوت و امامت بر همه‌ي مردم را به ابراهيم عطا نموده است. (التورات، التكوين، اصحاح دوازدهم 6)عهد جديد (انجيل)- سخن  درباره‌ي حضرت ابراهيم (ع) در انجيل در بيش از سي مورد آمده است. در اين موارد تمجيد و تعظيم براي آن حضرت فراوان ذكر شده است، مانند:1- اينكه او پدر همه‌ي امتها است.2- او  خليل الله (دوست خاص) خدا است.3- امت او زمين را به ارث مي‌برند.اگر ما در آنچه در قرآن و انجيل و تورات آمده است دقت كنيم، خواهيم ديد كه اين كتب مقدس در اينكه او پدر  همه‌ي ما اهل كتاب است، اتفاق دارند. و اگر ما به دين اين پيامبر بزرگ كه از طرف خدا آمده است ايمان بياوريم، در دين جهاني ابراهيمي كه دين فطرت و وجدان صاف و عقل سليم است، هماهنگ  خواهيم گشت. و ما امروز اعتراف مي‌كنيم كه ما در ابتداي راهي هستيم كه خداوند متعال با حركت در اين راه همه‌ي ما را در يك مجتمع براي رسيدن به وحدت عالي ديني ياري خواهد كرد. و  ما نبايد از مشكلاتي كه در سپري كردن اين راه به حقيقت وجود دارد هراسي به خود راه بدهيم، زيرا راهي كه ما را به حيات سعادتمندانه خواهد رساند از مهمترين وظايف ما است. مخصوصا  در تفسير كتب مقدس و توجيه محتويات آنها به استنباط دين ابراهيمي جهاني كه بدون آن، نمي‌توانيم به نتايج مطلوب خود برسيم. همه ما در برداشتن اين گام سازنده به خدا توكل مي‌كنيم.  پاسخ به مطلبي كه يكي از شخصيتهاي بزرگ سوئيس در كنفرانس اظهار كرد: (مسيحيون از اسلام مي‌ترسند.)در روز دوم كنفرانس اسلام و مسيحيت، شهردار شهر بيل‌بن كه كنفرانس در آنجا  تشكيل شده بود، با كمال صراحت، صحبت از ترس برادران مسيحي از مسلمان را به ميان آورد. انيجانب چنين پاسخ دادم: هيچ علتي براي ترس برادران مسيحي از مسلمان و براي ترس  مسلمانان از مسيحيان وجود ندارد، زيرا اين دو گروه با داشتن عقائدي مشترك درباره‌ي خدا و ابديت و اصول اخلاقي عالي، برادران يكديگرند، و براي ترس، هيچ انگيزه‌اي وجود ندارد و به همين جهت بوده  است كه مردم اين دو دين در طول قرون و اعصار با يكديگر همزيستي سالمي داشته‌اند، مگر در دوران جنگهاي صليبي كه آن هم معلول دين نبوده است، چنانكه از تحليل دقيق تاريخ به دست  مي‌آيد. آنچه كه به عنوان عامل ترس بايد محسوب شود سلطه‌گريهاي فرهنگي و اقتصادي و امثال اين امور است كه به انگيزگي به دست آوردن تسلط بر ديگران، همزيستي مسالمت‌آميز را  مختل مي‌سازد و ما آنچه را كه در اثناء اين كنفرانس مشاهده نموديم تفاهم و تسالم و احساس وصول اعضاء به يكي از آرمانهاي اصيل خود مي‌باشد. متاسفانه آنچه كه موجب اضطراب و  نگراني حال و آينده است، عمليات راديوها و تلويزيونها و ديگر رسانه‌هاي گروهي است كه حقايق و واقعيت جوامع اسلامي را مشوش و منحرف مي‌سازند. مي‌دانيد ترس از چيست؟ ما بايد از  جهل بترسيم همانگونه كه در حكمت اسلامي و مسيحيت آمده است، جهل درد بزرگي است. متنبي مي‌گويد: «لكل داء دواء يستطب به الا لجهاله اعيت من يداويها».جهل حجاب ضخيمي است كه  نمي‌گذارد از ماهيت و مختصات يكديگر مطلع شويم و بديهي است كه مشتركات ما مسلمانان و همچنين در كتب مقدسه و فلسفه‌هاي مثبت بيش از آن است كه ما با وجود آنها از همزيستي ديني و فرهنگي و  اقتصادي ناتوان بمانيم. و من معتقدم اگر ما مسلمانان و مسيحيان در اين برهه حساس از تاريخ كه با كمال صفا و اميد دور هم جمع شده‌ايم نتوانيم به جهت بردگي در مقابل سلطه‌جويي‌ها و  ثروت بازيها، موفق به تفاهم براي (وحدت معقول) شويم، قطعي است كه قرنهاي آينده اين ناتواني ما را از آماده كردن واجبترين وسيله‌ي حيات سالم نبخشيده و ما را همانگونه ملامت خواهند  كرد كه ما پديده‌ي بردگي را در دوران‌هاي قديم ملامت مي‌كنيم كه از برخورداري از بديهي‌ترين عامل زندگي شايسته كه آزادي است ناتوان بوده‌اند. آيا گمان مي‌بريد ما براي اثبات برادري  ديني به عنوان پيروان حضرت ابراهيم (ع) به بيش از آنچه كه در كتب مقدس ما آمده است، نيازمنديم؟ همه‌ي ما فرزندان ابراهيم خليل عليه‌السلام در دين الهي هستيم كه قرآن آن را دين فطرت  ناميده است. ما واجب مي‌دانيم از برگزاركنندگان اين كنفرانس مخصوصا از استاد يوهان گالتن رئيس محترم كنفرانس تشكر كنيم كه حقايق فراواني را با دقت عالي مطرح نمودند.*****«ذلك القرآن فاستنطقوه و لن ينطق و لكن اخبركم عنه: الا ان فيه علم ما ياتي، و الحديث عن الماضي و دواء دائكم و نظم ما بينكم». (آن است قرآن، او را به سخن وادار كنيد و هرگز (با شما) سخن  نخواهد گفت، ولي من براي شما از قرآن خبر مي‌دهم: آگاه باشيد در اين كتاب الهي است هر آنچه كه خواهد آمد و حديث هر آنچه كه گذشته است و دواء درد شما و نظم آنچه كه در ميان  شما است و (بايد باشد)).اين قرآن با شما سخني نخواهد گفت:اين جمله سه احتمال دارد:احتمال يكم. اينكه ظاهر اين كتاب مدون، نقوش كلماتي است كه دلالت آنها بر معاني خود قراردادي است. به همين جهت، و با توجه به همين معنا است كه گفته مي‌شود: قرآن قطعي‌الصدور و ظني الدلاله است. يعني اينكه قرآن از خدا به پيامبرش وحي شده است، قطعي است، ولي دلالتش به معاني مقصوده ظني است. البته بدان جهت نيست. كه اكثر آيات، محكمات، و داراي ظهور قابل استناد است. لذا اين احتمال صحيح نيست.احتمال دوم. همان است كه مرحوم محقق هاشمي خويي بيان نموده است: (فهم قرآن از خود قرآن امكان‌پذير نيست، زيرا قرآن مشتمل محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ و ظاهر و باطن و تنزيل و تاويل و … است)، لذا فهم قرآن نيازمند تفسير و تاويل است كه كار هر كس نيست، بهمين جهت پشت سر جملات فرمود: (و لكن من از قرآن به شما خبر مي‌دهم.)احتمال سوم. فهم همه‌ي حقائق قرآني به طور يكايك آيات و مجموع آنها از ديدگاه  موضوعي و اسرار نهفته در آيات، از عهده‌ي انسانهاي معمولي برنمي‌آيد و بايد پيامبر اكرم (ص) و ائمه معصومين عليهم‌السلام آن را به عهده بگيرند. و ظن قوي اين است، بلكه مي‌توان از روي  يقين گفت كه روايت بسيار معروف از رسول خدا (ص): اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي … ) (من در ميان شما دو امانت بزرگ مي‌گذارم و مي‌روم: كتاب خدا و عترت من). يعني  همانگونه كه عترت پيامبر بدون قرآن، ماموريت الهي خود را نمي‌توانند بطور كامل انجام بدهند، كتاب خدا (قرآن) هم بدون تفسير و تاويل و تبيين ظاهر و باطن آن به وسيله‌ي عترت كه  راسخون در علم هستند، امكان‌ناپذيراست.*****«الا ان فيه علم ما ياتي و الحديث عن الماضي و دواء دائكم و نظم ما بينكم». (آگاه باشيد در اين كتاب الهي است علم هر آنچه كه خواهد آمد و حديث  هر آنچه كه گذشته است و دواء درد شما و نظم آنچه كه در ميان شما بايد باشد.)اين قرآن علم آنچه را كه از آينده مي‌رسد و آنچه كه در گذشته روي داده است دربر دارد:در قرآن كريم مقدا ري از رويدادهاي آينده را مانند سرنوشت مغلوبيت و غالبيت روم را صراحتا بيان فرموده است. و حوادث و وقايع ديگر به دو نوع است:1- به وسيله‌ي آياتي آمده است كه ظواهر معمولي قرآن  آنها را، بطور واضح بيان ننموده، ولي راسخون در علم، از بطون آن آيات، توانايي استخراج آنها را دارند، چنانكه در بعضي از موارد مشاهده شده است.2- مي‌توان گفت: (در آيات قرآني، اصول  كليه‌اي به عنوان سنن الهي آمده است كه چنانكه سرگذشت بشري دربر دارد، همانگونه آينده‌ي آن را هم بيان مي‌كند، نهايت امر، تطبيق آنها بر حوادث آينده و گذشته به اضافه تجارب، به يك  نورانيت دروني و اسشتهام ملكوتي نيازمند است. دواي دردها و نظم لازم در زندگي اجتماعي در قرآن دواي دردهاي نفساني و رواني كه زندگي بشريت را تباه مي‌سازد، در قرآن كريم است.  حدس زده شده است كه كتابهايي كه به وسيله‌ي بشر تاليف شده است تاكنون بيش از پنج ميليارد مجلد ضبط و كشف و نگهداري مي‌شود.قطعي است كه صدها ميليون از اين مجلدات  درباره‌ي علوم انساني است و ما به قدر متقين به ده ميليون مجلد درباره‌ي علوم انساني بسنده مي‌كنيم. و از اين ده ميليون، يك ميليون مجلد را درباره‌ي علوم مذهبي و اخلاقي و ديگر ا مور وابسته به دردها و دواها (بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي بشري) در نظر مي‌گيريم. و هر مجلد را به طور معمولي سيصد صفحه به حساب مي‌آوريم. مجموع صفحات نوشته شده درباره‌ي  دردهاي بشري و دواهاي آنها، مي‌شود سيصد ميليون صفحه و از اين سيصد ميليون، دويست و نود و نه ميليون مجلد را به عنوان تمثيلات و حكايات و مطالب اضافي منها مي‌كنيم. در نتيجه ما  يك ميليون صفحه درباره‌ي دردها و دواهاي بشري مربوط به تشخيص و نسخه درمان آنها را در اختيار داريم بالاتر از اين همه واقعيات، كه با توانايي‌هاي گوناگون انسانها به وجود آمده است،  كتب آسماني را در نظر مي‌گيريم كه حقائق اصلي و نهائي دردها و دواها را با واضحترين بيانات مطرح نموده است. با اين حال، آن كدامين درد است كه نمي‌گذارد انسانها دردها و درمان‌هاي  خود را در اين تشخيص نامه‌ها و نسخه‌ها بفهمد و به يك زندگي سالم توفيق يابد؟! مي‌گويند كاش، يك كتاب هم درباره‌ي پيدا كردن اين درد كه مانع اصلي پيدا كردن دردها و درمانهاي  خويشتن است، تاليف مي‌شد. مي‌گوييم: قطعي است كه اين كتاب به وسيله‌ي كتابهاي آسماني و آن دسته از صاحبنظران وارسته از آلودگي‌ها كه آنها را براي مردم تفسير و تفهيم نموده‌اند، تاليف و در اختيار آنان گذاشته شده است. اين درد عبارت است از خودخواهي تعديل نيافته كه هر لحظه با شرنگ جانگزاي جهل مركب آبياري مي‌گردد. براي مبارزه با اين درد، يك دوا وجود  دارد كه بدون آن كاري از دست هيچ كس ساخته نيست. اين دوا عبارت است از اراده كه تا در درون آدمي به وجود نيايد و نفس از خواب برنخيزد، محال است بيماري مزبور از بين برود. زندگي بدون نظم مساوي زندگي بي‌قانون و اصل است كه مساوي بي‌هويتي زندگي است:اميرالمومنين عليه‌السلام در چند مورد ديگر، پديده‌ي نظم را كه اساس زندگي قابل تفسير است، متذكر  شده است از آن جمله:1- اوصيكما و جميع ولدي و من بلغه كتابي بتقوي الله و نظم امركم (من شما را و همه‌ي فرزندانم و هر كسي را كه اين نوشته‌ي من به او برسد، توصيه مي‌كنم به تقواي  خداوند و نظم امورشان)2- فانهم ان تمموا علي فياله هذا الراي انقطع نظام المسلمين. (آنانكه با زمامداري من مخالفت مي‌كنند من صبر خواهم كرد مادامي كه از مختل شدن اجتماع شما  نترسم.) (زيرا اگر آنان به اين راي بي‌پايه اصرار بورزند و آن را پيش ببرند نظم زندگي مسلمانان گسيخته خواهد گشت.)3- و اعظم ما افترض (الله) سبحانه من تلك الحقوق حق الوالي علي  الرع يه و حق الرعيه علي الوالي. فريضه فرضها الله سبحانه لكل علي كل فجعلها نظاما لالفتهم و عزا لدينهم. (و بزرگترين واجبي را كه خداوند سبحان از آن حقوق مقرر فرموده است، حق زمامدار بر  رعيت و حق رعيت بر زمامدار است. اين يك تكليف واجب است كه خدا براي هر يك از طرفين درباره‌ي ديگري قرار داده است. خداوند اين تكليف الزامي را نظامي براي اجتماع هماهنگ و  عزت دين آنان مقرر فرموده است).روشنترين و محكمترين دليل بر ضرورت نظم در زندگي، قانونمندي همه‌ي اجزاء كوچك و بزرگ جهان هستي است كه زندگي آدمي هم يكي از آنها است.  كسي كه انتظار دارد مي‌توان زندگي را بدون نظم سپري كرد، در حقيقت منكر قانون حاكم بر هستي بوده و هيچ چيز را شرط هيچ چيز نمي‌داند! اين همان كوري است كه با وجود آن، امكان  ديدن و دانستن هيچ چيزي وجود ندارد. به جرئت مي‌توان گفت: نيرومندترين عامل تخريب زندگي (چه فردي و چه اجتماعي) همين بي‌اعتنايي به نظم است كه معلول جهل يا بي‌اعتنايي به  قانونمندي حيات است كه جزئي بسيار بااهميت از كيهان منظم و قانونمند است.ما در اين مبحث حياتي، دو مسئله‌ي مهم را مورد بررسي قرار مي‌دهيم:مسئله يكم. علل نتايج بي‌نظمي در  زندگي. مسئله دوم. علل و نتايج نظم در زندگي. مسئله يكم- علل و نتايج بي‌نظمي در زندگي تعريف نظم، نظم عبارتست از قرار گرفتن يا قرار دادن هر يك از اجزاء و پديده‌هاي يك مجموعه در جايگاه قانوني طبيعي  يا قراردادي خود. نوعي از بي‌نظمي در زندگي، ناشي از جهل و يا غفلت از ضرورت نظم و معناي بسيار بااهميت آن مي‌باشد. مانند جهل و يا غفلت انسان درباره‌ي خويشتن و اهميت شناخت  آن كه زيانبارترين زندگي را نصيب انسان مي‌سازد. اينگونه اشخاص به اضافه‌ي اينكه در يك پوچي مهلك بسر مي‌برند، به اندازه‌ي ارتباطاتي كه با ديگر افراد جامعه دارند، آنان را نيز در معرض  ورود اختلالات زندگي قرار مي‌دهند. به قول ابوالعتاهيه:لن يصلح الناس و انت فاسد هيهات ما ابعد ما تكابد (مادامي كه تو فاسدي هرگز مردم موفق به صلاح نخواهند گشت (اگر چنين خيالي  در سر داري) كوشش بسيار بيهوده‌اي براي يك امر ناشدني انجام مي‌دهي) و به قول ديگر: چو از قومي يكي بي‌دانش كرد نه كه را منزلت ماند نه مه را نمي‌بيني كه گاوي در علفخوار بيالايد  همه گاوان ده را وجود چنين فردي در يك جامعه مانند گرداب مهلك ناآگاهي است براي قوانين و مردم آن جامعه. اما علل و نتائج مشروح بي‌نظمي در زندگي با ف رض آگاهي به معناي نظم و ضرورت آن در مجتمع:1- بي اعتنايي به اصول و قوانين، كه احساس ضرورت آنها در جهان دروني و بروني، يكي از دريافتهاي اصيل و بديهي (من انساني) است.  چنين شخصي با بي‌اعتنائي مزبور، دريافت اصيل خود را زير پا مي‌گذارد و در نتيجه (من) يا شخصيت خود را از بين مي‌برد.2- خودخواهي و خود بزرگ‌بيني، كه آدمي با اين بيماري، خود را  فوق (آنچنانكه هست مي‌پندارد)! اين علت بر دو قسم است:قسم يكم- خودخواهي معمولي است كه متاسفانه اكثريت قريب به اتفاق مردم جوامع، در برابر اين بيماري با شكست فاحشي به  زانو در مي‌آيند.قسم دوم- خودخواهي افراطي كه انسان بجهت اين بيماري، خود را هدف و ديگران را وسيله تلقي مي‌كند و خود را محور اساسي جهان و انسان مي‌داند. لازمه‌ي ضروري و  بديهي اين بيماري زير پا گذاشتن هر گونه نظم و قانون است كه براي او از ديدگاه ماهيت خويش و جامعه مطرح گردد. انسان در هر دو قسم خودخواهي كه هر گونه نظم و قانون را زير پا  مي‌گذارد، مهمترين قانون را كه مي‌شكند تعديل خودخواهي است، او با شكست در مقابل مراعات اين قانون، مست و ناآگاه و ديوانه‌وار زندگي مي‌كند، اگر چه نابساماني‌هاي زندگي اجتماعي و  سياسي و فرهنگ ي جامعه‌اي كه در آن بسر مي‌برد، پوشش بر مستي‌ها و ناآگاهي‌ها و ديوانگي‌هاي چنين شخصي يا چنين اشخاص بيندازد.3- نابساماني‌ها و ناهنجاريهاي حيات اجتماعي، اين علت ناشي از  خود فرد نيست بلكه مربوط به اختلالات زندگي اجتماعي است كه در حالات تحولات و انقالابات فراوان اتفاق مي‌افتد، و ممكن است در حالات اعتدال زندگي اجتماعي انساني باشد معتقد و  ملتزم به نظم و قانون. متاسفانه برخي از جوامع اسلامي كه دين آنها بيش از همه اديان و مكاتب ديگر جوامع به مراعات نظم و قانون اصرار مي‌ورزد، از زيانهاي بي‌نظمي، رنج مي‌برد.4- تقدم  روابط بر ضوابط، با از كار افتادن نظم، در زندگي، ضوابط و مقررات اصالت و استحكام خود را از دست مي‌دهند و از هر شخصي، هر كاري خواسته مي‌شود. با يك تملق و چاپلوسي و با  احساس خويشاوندي و روابط سود و زيان كارها به جريان مي‌افتد. در چنين وضعي، براي رسيدن به هدف، هر گونه دل به دست آوردن از رشوت بازيها گرفته تا زير بار ذلت رفتن رواج پيدا  مي‌كند و بدين ترتيب در جامعه همه‌ي اصول و قوانين و همه‌ي قوانين بي‌اصل و ثبات گشته و شناور مي‌باشند، تا موج انگيزه‌هاي روابط چه بخواهد!5- اختلالات در ارزشها، در حكومت  بي‌نظمي، فرمانروايان اصلي عبارتست از تشخيص شخصيتها، مهارت در فرصت‌يابي‌ها. روانشناسي اشخاصي كه مورد بهره‌برداري قرار مي‌گيرند. كاري كه از دست يك سلام گفتن و دست بر سينه  ايستادن به موقع برمي‌آيد، از عهده‌ي هيچ اصل و قانون حيات بخش برنمي‌آيد. پست‌ترين افراد مي‌تواند خود را شريف‌ترين افراد قلمداد كند و بالعكس شريفترين افراد تحت‌الشعاع  نقشه‌كشي‌هاي ماهرانه روبه‌صفتان قرار مي‌گيرد. روشنترين حق، جمال زيباي خود را به سرعت از دست مي‌دهد. تاريكترين باطل مي‌تواند سرنوشت‌ساز انسان يا انسانها تلقي گردد!6- تلف  شدن بيهوده وقتها، در آن هنگام كه بي‌نظمي در يك جامعه حاكم مي‌شود، چه وقتهاي گرانبها كه تلف مي‌شود. گاهي اين نوع بي‌نظمي بقدري فراوان و شيوع پيدا مي‌كند كه قبح و وقاحت تلف  كردن بيهوده‌ي وقت و آتش زدن لحظات عمر از بين مي‌رود و لازمه‌ي چنين خسارت، نابودي عظمت خود زندگي است.7- ابهام‌انگيز بودن چهره‌ي جهان هستي، در آن هنگام كه اصول و  قوانين اداره‌كننده‌ي حيات فردي و اجتماعي، هويت و اصالت خود را براي يك فرد يا جامعه‌اي از دست داد، به جهت ارتباطي كه حقائق جهان هستي چه بطور مستقيم و چه بوسيله قوانين  قراردادي با منشاء همين اصول و قوانين دارند، ثبات و اصالت و هويت خود را از دست مي‌دهند.8- برهم خوردن وسائل و هدف‌ها، يكي از نتايج زشت بي‌نظمي برهم خوردن قانون وسيله و هدف مي‌باشد، بعنوان مثال: با  اولويت دادن به تعميم قدرت و سلطه مطلقه بر جامعه، بر مسائل اخلاقي و مذهبي و ديگر ارزشهاي اصيل انساني كه زندگي بدون آنها پوچ و بي‌معني است، هدف اصلي حيات وسيله‌اي براي  سياست قرار مي‌گيرد (روش ماكياولي) در صورتي كه سياست بعنوان يك وسيله‌ي ضروري براي تحقق بخشيدن به حيات معني‌دار و رو به هدف اعلا است.9- غلبه شك و بلاتكليفي در  زندگي فردي و اجتماعي، با حاكميت بي‌نظمي در يك جامعه، وظائف و حقوق حالت قاطعيت خود را از دست مي‌دهند، انگيزه‌ي عمل به وظائف و ايفاي حقوق توانايي عمل، از تاثير مي‌افتند،  محال‌ها به ممكن‌ها و ممكن‌ها به محال‌ها، موقتها به دائمي‌ها و دائمي‌ها به موقتها و اصيل‌ها به فرعي‌ها و فرعي‌ها به اصيل‌ها مبدل مي‌گردد!!! آري، معجزه! بي‌نظمي‌ها بيش از اينها است، مثلا:  هست را نيست و نيست را هست مي‌نمايد!!10- از بين رفتن توانايي براي خلاقيتهاي مفيد، با نظر به ضرورت تقيد به شرايط خاص توفيق يافتن براي خلاقيتها، 1- علاقه و عشق به تنظيم  مقدمات وصول به دهليز ابداع و اكتشاف. 2- تلاش مرتب در مسير تجربه‌ها. 3- آگاهي به نظم قوانين و اصول مربوط به علل و شرايط حقيقي كه تكاپو و تلاش براي كشف آن صورت مي‌گيرد و  بهره‌برداي صحيح از آنها، براي وصول به ابداع و اكتشاف ضروري‌تر از آن است كه نيازي به اثبات داشته باشد، اگر چه لحظاتي در مسير تجارب و تفكرات براي اكتشافات مي‌گذرد كه شهود و  حتي حالتي شبيه به بي‌طرفي بودن همه‌ي معلوماتي كه انسان مكتشف را به آستانه‌ي كشف و ابداع رهنمون شده است. وارد جريان مي‌گردد، ولي اين شهودها و حالات پديده‌هايي مخصوص  هستند كه براي اكتشاف و ابداع لزوم دارند لذا اگر هم همان شهودها و حالات براي كسي كه در جريان تلاشها و تجربه‌هاي ممتد و متنوع براي اكتشاف و ابداع آن حقيقت معين نيستند دست  بدهند، موفق به كشف و الهام و ابداع نمي‌گردند.مسئله دوم- علل و نتايج نظم در زندگي با بررسي و انديشه‌ي لازم و كافي در علل و نتائج دهگانه‌ي بي‌نظمي در زندگي، براي فهم علل و نتائج  نظم در زندگي ملاحظه‌ي اضداد (يا نقائض) آنها كافي بنظر مي‌رسد. يعني با توجه به ضد (نقيض) بي‌اعتنايي به اصول و قوانين، كه عبارتست از اعتناء و اهتمام به اصول و قوانين، ضرورت و  ارزش والاي مراعات نظم در زندگي بخوبي روشن مي‌گردد. و با توجه به ضد (يا نقيض) خودخواهي و خود بزرگ‌بيني، كه عبارتست از تعديل خودخواهي، لزوم بايستي و عظمت شايستگي نظم در  زندگي واضح مي‌گردد و بدين ترتيب شماره‌ي امتيازات و علل ضروري زندگي با نظم به (15) بالغ مي‌گردد.حال مي‌پردازيم به منطق واقع‌گرايانه و امتيازات حياتي زندگي بانظم:1- تفاوت  زندگي بي فلسفه و بي هدف با مراعات نظم، با زندگي با فلسفه و با هدف ولي بي‌نظم. بياييد در اين مسئله شگفت‌انگيز (در ظاهر) كه از واقعيت كامل برخوردار است قدري بينديشيم. امروزه  جوامع فراواني را مي‌بينم كه از مردم آنها به‌استثناي عده‌ي معدودي از صاحبنظران و فرزانگان آنها درباره‌ي فلسفه و هدف زندگي بپرسيم، يا هيچ چيزي درباره‌ي آن نمي‌دانند و يا موضوعاتي را  پيش مي‌كشند كه به هيچ وجه پاسخ واقعي سئوال نمي‌باشد و اگر هم مفاهيمي را مطرح كنند كه تا حدودي نزديك به فلسفه و هدف زندگي مي‌باشد، اگر از آنان دليل مطالبه كنيم، توانايي ارائه  دليل و بحث و كاوش در موضوع را ندارند. با اينحال تقيد مردم آن جوامع به نظم و قانونگرائي، چنان مفهومي به زندگي آنان داده است كه گويي: آنان هر لحظه در خود هدف زندگي غ وطه‌ورند. انديشه‌ها و تخيلات آنان درباره‌ي كيفيت زندگي كه به وجود آورده‌اند، شكوفا گشته، و رضايت و انبساط دروني براي همان زندگي كه براي آن، هيچ فلسفه و هدف عالي تصور  نكرده‌اند، دارا مي‌باشند. در صورتيكه جوامعي ديگر وجود دارند كه با داشتن فلسفه و هدف عالي براي اين زندگي دنيوي (كه مقتضاي مكتب ديني آنان مي‌باشد) به جهت فقدان نظم و  قانونگذاري، گويي در يك پوچي ممتد به نام زندگي بسر مي‌برند، زيرا همانگونه كه از علل و نتائج دهگانه زندگي بي‌نظم مشاهده كرديم و از علل و نتائج زندگي بانظم در اين مسئله دوم  خواهيم ديد، هويت حيات بدون نظم فاقد جوهر است.2- احساس نظم در عالم هستي و لزوم آن در زندگاني فردي و اجتماعي هم ريشه‌ي دروني دارد و هم ريشه‌ي بروني. ريشه‌ي دروني  نظم همان است كه موجب سعي و تلاش دانشمندان و متفكران براي پيدا كردن اصول و قوانين حاكم بر جهان بوده و اين همه پيشرفت علمي و صنعتي را نصيب بشريت ساخته است. حتي  عده‌اي از فيلسوفان را چه در شرق و چه در غرب وادار كرده است كه بگويند: ريشه‌ي مطلوبيت آهنگهاي موزون چه بوسيله‌ي اعضاي طبيعي انسانها مانند حنجره و دهان و زبان و لبها و چه  بوسيله‌ي ابزار و آلات موسيقي در اش تياق ذاتي ما به نظم است. اين نظريه را از نويسندگان اخوان‌الصفاء و خلان الوفاء از شرقي‌ها و فلسفه‌ي هگل از غربي‌ها مي‌توان استفاده كرد.3- ريشه‌ي عظمت احساس تكليف و انجام آن كه  بايد گفت: بعد از اعتقادات فطري مانند توحيد و نبوت و معاد و امامت و صفات كماليه‌ي خداوندي، حيات‌بخش‌ترين احساس است، از عظمت نظم بايد جستجوكرد، زيرا ارواح بزرگ و  مغزهاي تكامل يافته بخوبي دريافته‌اند كه تكليف معمولي است كه قانون علت آن است و قانون معلولي است كه نظم علت آن است و نظم معلولي است كه هويت كارگاه هستي آن را اقتضاء  مي‌كند.4- يكي از مهمترين نتايج حيات بانظم، هماهنگي فعاليتها و بازتابهاي دروني در برابر تموجات گوناگون درون و انگيزه‌ها و علل جهان عيني بروني است. انسان مقيد به نظم، بدان جهت  كه زندگي خود را بر مبناي اصل و قانون انتخاب و آن را سپري مي‌كند، لذا هرگز اضطراب و نگراني سراغش را نمي‌گيرد. او به جهت آشنايي با واقعيات جاريه در ارتباط با او، با محاسبه‌ي  احتمال بروز پديده‌هاي مخالف، هرگز با حوادثي خلاف انتظار رويارويي نمي‌گردد و مي‌داند- يا ز سيلاب حوادث رو نبايد تافتن يا نبايد خانه در صحراي امكان ساختن نداند به جز ذات پ روردگار كه فردا چه بازي كند روزگار اين انسان آگاه بدان جهت كه آماده‌ي رويارويي با رويدادهاي غيرمنتظره و محاسبه نشده است، لذا با توجه به قانون (قدرت شرط تكليف است) دست و  پاي خود را گم نمي‌كند و به مقدار توانايي خود، نظم موقعيت را بوجود مي‌آورد.5- آنچه كه در بررسي‌هاي امتيازات نظم و زشتي‌هاي بي‌نظمي در زندگي، از نظرها دور مي‌ماند، جنبه‌ي زيبايي  خود نظم و زشتي بي‌نظمي است. در گذشته، در گفتگو با بعضي از رياضي‌دانان عالي‌مقام، اين صحبت پيش آمد كه آنان در عمليات رياضي كه منظم‌ترين فعاليتهاي مغزي درباره‌ي واقعيات  مسائل رياضي مي‌باشند، نوعي زيبايي معقول احساس مي‌كند كه كاملا قابل توصيف نيست. كساني كه در تعريف زيبايي به اين حقيقت معتقدند كه زيبايي نمودي است نگارين و شفاف كه بر  روي نظم عالي (كمال) كشيده است، جنبه‌ي زيبايي نظم را به خوبي مي‌پذيرند. آيا مراعات نظم مطلق در زندگي با آزادي ناسازگار است؟ با توجه به هويت نظم در جهان عيني و كارهاي  انساني كه همه‌ي ادراكات و انديشه و پيش‌بيني و اراده و تصميم او را وابسته‌ي زنجير علل و معلولات و وسائل و اهداف رويدادها و فعاليتهاي جبري و شبه جبري مي‌نمايد، آدمي را در اسارت (بايد)ها و (نبايد)ها درمي‌آورد. اين توهم اگر چه از جهت گرفتاري انسان به تعاقب و حلقه‌هاي زنجيري امور زندگي در صورت نظم محض صحيح به نظر مي‌رسد، ولي ضرورت نظم در  زندگي چنانكه در مبحث قبلي اثبات شد، از يك طرف، و اشتياق ذاتي انسان به آزادي (البته مسئولانه) مخصوصا علاقه‌ي فراوان او به زندگي در جهاني كه ديوارهاي آهنين قوانين طبيعت و  قراردادها، ديدگاه او را تاريك نكند، از طرف ديگر، تضادي را بوجود مي‌آورد، بايد براي مرتفع ساختن اين تضاد راه و چاره‌اي صحيح انديشيد.براي اين اقدام حياتي، مديريتهاي اجتماعي بايد  دو كار بسيار اساسي را انجام بدهند:1- شناخت و تشخيص قدرت مغزي و رواني انسانها در برابر فعاليتهاي دروني و بروني فيزيكي براي تعيين مقدار كار عضلاني و مغزي بحسب زمان و  كيفيت و كميت، از طرف متخصصان عادل تعيين شود. تا احساس آزادي و استقلال هويت شخصيت در حلقه‌هاي زنجيري امور زندگي به شكل پيچ و مهره‌ي زندگي ماشيني، خود را از دست  ندهد، آنگاه نوبت سياستمداران دلسوز و مخلص جامعه مي‌رسد كه برنامه‌ي زندگي مردم جامعه‌ي خود را بانظم به انسان محوري به ترتيب بالا تنظيم نموده و به اجراء درآورند.2- مقامات  تعليم و تربيت و فره نگ به طور كلي براي تقويت شخصيت انسانها، دست به كار جدي شوند و نخست اثبات كنند كه همانگونه كه بشر از آغاز زندگي با قدرت شخصيت و توانايي‌هاي مغزي خود همه‌ي موانع  طبيعت را كه مانعيت آنها به طور قانوني از پيشرفت بشر جلوگيري مي‌نمود، و با اينحال، او با قانون اراده‌ي قوي همه‌ي آنها را تسليم خود كرده و به حركت پيشروي خود ادامه داده است، به  همانگونه به حركت منظم با اشراف و قدرت شخصيت به زندگي خود ادامه بدهد.ملاحظه مي‌شود كه به اين ترتيب بشر مي‌تواند هم آزادي معقول و مسوولانه خود را حفظ كند و هم با نظم  منطقي، تلاشهاي خود را به ثمر برساند و تنها با اين دو راه است كه آدميان مي‌توانند نظم زندگي را حتي در خشن‌ترين كيفيت ماشيني آن، مراعات نموده و كليد آن را به دست داشته باشند نه  اينكه كليد هويت و شخصيت و اراده و آزادي و ارزشهاي خود را به بهانه‌ي نظم به دست ماشين ناآگاه و بي‌اختيار بسپارند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )هدف از اين خطبه اعلام برترى و فضيلت پيامبر اكرم (ص) است، و منظور از فترت فاصله زمانى ميان دو پيامبر است، عبارت «هجعة من الامم» اشاره است به خوابيدن مردم در خوابگاه طبيعت و غفلت آنها از آنچه به خاطر آن آفريده شده اند در طول زمان فترت، مراد از مبرم نظام اجتماعى و احكام و دستورهايى است كه به وسيله اديان سابق برقرار و مردم از آن پيروى مى كردند و امور آنها بدين سبب منتظم بوده است، و منظور از «انتقاض» ويرانى و تباهى اين نظام اجتماعى در نتيجه دگرگونى و نابودى شرايع و اديان مذكور است، مقصود از تصديق آنچه در پيش روى پيامبر (ص) بوده، تورات و انجيل است، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ» بايد دانست هر امرى كه مورد انتظار و يا نزديك و در دسترس باشد در باره آن گفته مى شود: «جار بين اليدين». واژه «نور» را براى قرآن استعاره آورده، و مناسبت آن روشن است.پس از اين امام (ع) دستور مى دهد كه از قرآن بخواهيد تا سخن گويد و اين گفته خود را تفسير مى كند به اين كه سخن قرآن را از او بشنوند، زيرا او زبان كتاب خدا و سنّت است، و با جمله «فلن ينطق» يعنى: هرگز قرآن سخن نمى گويد توهّم كسانى را كه از گفته آن حضرت داير بر استنطاق قرآن به شگفتى و انكار در آمده اند از ميان برده است.سپس اعلام مى كند كه علم پيشينيان و اخبار گذشتگان، و آگاهى به رويدادها و فتنه هاى آينده و احوال رستاخيز و درمان درد شما همه در قرآن است. منظور از درد، نقايص و رذايل اخلاقى است، و درمان آنها مواظبت بر فضيلتهاى علمى و عملى است كه قرآن كريم مشتمل بر آنهاست، مقصود از نظام ما بين مردم، قانونهاى شرع و آيينهاى سياسى حكمت آميزى است كه نظام جهان و استقامت امور مردمان بر آنها استوار است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 332 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و السابعة و الخمسون من المختار فى باب الخطب و الظاهر أنّها مع الخطبة الثّامنة و الثّمانين متّحدتان ملتقطتان من خطبة طويلة قدّمنا روايتها من الكافي في شرح الخطبة التي أشرنا اليها:أرسله على حين فترة من الرّسل، و طول هجعة من الامم، و انتقاض من المبرم، فجاءهم بتصديق الّذي بين يديه، و النّور المقتدى به، ذلك القرآن فاستنطقوه و لن ينطق، و لكن أخبركم عنه، ألا إنّ فيه علم ما يأتي و الحديث عن الماضي، و دواء دائكم، و نظم ما بينكم.اللغة:(الفترة) بين الرّسل انقطاع الوحى و الرّسالة و (الهجعة) النّومة من اللّيل أو من أوّله و (أبرم) الحبل جعله طاقين ثمّ فتله و أبرم الأمر أحكمه.الاعراب:على في قوله عليه السّلام: على فترة بمعنى في كما في قوله تعالى: «عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ» .و من في قوله: من الرّسل نشوية و كذا في قوله: من الامم و من المبرم، و الباء في قوله فجاءهم بتصديق آه يحتمل المصاحبة و التّعدية.المعنى:اعلم أنّ مدار هذه الخطبة على فصلين:الفصل الاول:في الاشارة إلى بعثة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و فضيلته عليه السّلام و فضيلة ما جاء به من كتاب اللّه سبحانه و هو قوله (أرسله على حين فترة من الرّسل و طول هجعة من الامم) قد تقدّم شرح هاتين القرينتين في شرح الخطبة الثّامنة و الثّمانين، فليراجع ثمّة (و انتقاض من المبرم) أى انتقاض ما أبرمه الأنبياء و الرّسل من أحكام الدّين و أحكموه من قوانين الشرع المبين (فجاءهم بتصديق الّذي بين يديه) أى جاءهم الرّسول مصاحبا بالتّصديق أى مصدّقا لما قبله فيكون التّصديق وصفا لنفس الرسول كما قال تعالى: «وَ لَمَّا جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ...» .و على كون الباء للتّعدية فالمعنى أنّه أتاهم بكتاب فيه تصديق الّذي بين يديه، فيكون المصدّق هو الكتاب كما قال تعالى: «نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ» .قال في مجمع البيان: أى لما قبله من كتاب و رسول عن مجاهد و قتادة و الرّبيع و جميع المفسّرين و إنّما قيل لما بين يديه لما قبله لأنّه ظاهر له كظهور الّذي بين يديه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 335 و قال الفخر الرّازي في تفسير هذه الآية: الوصف الثّاني لهذا الكتاب قوله: مصدّقا لما بين يديه، و المعنى أنّه مصدّق لكتب الأنبياء عليهم السّلام و لما أخبروا به عن اللّه عزّ و جلّ. ثمّ في الآية وجهان:الأوّل أنّه تعالى دلّ بذلك على صحّة القرآن لأنّه لو كان من عند غير اللّه لم يكن موافقا لساير الكتب، لأنّه كان امّيا لم يختلط بأحد من العلما و لا تلمّذ لأحد و لا قرء على أحد شيئا، و المفترى إذا كان هكذا امتنع أن يسلم عن الكذب و التّحريف، فلمّا لم يكن كذلك ثبت أنّه عرف هذه القصص بوحى اللّه الثّاني قال أبو مسلم: المراد منه أنّه تعالى لم يبعث نبيّا قطّ إلّا بالدّعاء إلى توحيده و الايمان به و تنزيهه عمّا لا يليق به، و الأمر بالعدل و الاحسان و الشّرايع الّتي هي صلاح كلّ زمان، فالقرآن مصدّق لتلك الكتب في كلّ ذلك بقي في الآية سؤالان:الأوّل كيف سمّى ما مضى بأنّه بين يديه و الجواب أنّ تلك الأخبار لغاية ظهورها سماها بهذا الاسم.الثاني كيف يكون مصدّقا لما تقدّمه من الكتب مع أنّ القرآن ناسخ لأكثر تلك الأحكام و الجواب إذا كانت الكتب مبشّرة بالقرآن و بالرّسول و دالّة على أنّ أحكامها تثبت إلى حين بعثته و أنّها تصير منسوخة عند نزول القرآن كانت موافقة للقرآن، فكان القرآن مصدّقا لها، و أمّا فيما عدا الأحكام فلا شبهة في أنّ القرآن مصدّق لها، لأنّ دلائل المباحث الالهيّة لا تختلف في ذلك، فهو مصدّق لها في الأخبار الواردة في التوراة و الانجيل، هذا.و الأظهر كون التّصديق في قوله عليه السّلام: وصفا للقرآن و الباء فيه للتّعدية بقرينة قوله (و النّور المقتدى به) فانّه وصف له أيضا و كونه نورا يهتدى به في ظلمات الجهل، و يقتدى بأحكامه ظاهر، قال سبحانه: «قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 336 (ذلك) الموصوف بما تقدّم هو (القرآن) المنزل من عند اللّه إعجازا لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (فاستنطقوه) يحتمل أن يكون المراد به الأمر باستفهام مضامينه و تفهم ما تضمّته من الحقائق و الدقايق و الحلال و الحرام و الحدود و الأحكام.و لمّا كان التّفهّم عنه بنفسه غير ممكن لاشتماله على المحكم و المتشابه و النّاسخ و المنسوخ و الظّاهر و الباطن و التنزيل و التأويل و غيرها عقّبه بقوله (و لن ينطق) أى لا يمكن تفهيمه بنفسه أبدا بل لا بدّ له من مترجم فأردفه بقوله (و لكن أخبركم عنه) تنبيها على أنّه عليه السّلام مترجمه و قيّمة و مفهم معانيه و ظواهره و بواطنه.احتراس [فاستنطقوه] و يجوز أن يكون استفعل بمعنى أفعل فيكون المراد باستنطاقهم له إنطاقهم إياه و لمّا كان ذلك موهما لكونه ذا نطق بنفسه أتى بقوله: و لن ينطق، من باب الاحتراس الّذي عرفت في ديباجة الشّرح من المحسنات البديعية ثمّ عقّبه بقوله: و لكن اخبركم عنه تنبيها على أنّه خطّ مسطور بين الدّفتين ليس له لسان بل لا بدّ له من ترجمان و هو عليه السّلام لسانه و ترجمانه و إلى ذلك يشير عليه السّلام في الخطبة المأة و الثانية و الثّمانين بقوله:فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق، أى صامت بنفسه و ناطق بترجمانه، و لعلّنا نذكر لهذا الكلام معنى آخر في مقامه إنشاء اللّه حيثما بلغ الشّرح إليه هذا.و قد تقدّم في التّذييل الثّالث من تذييلات الفصل السّابع عشر من الخطبة الاولى الأدلّة العقليّة و النقليّة على أنّ دليل القرآن و قيّمه و ترجمانه و العالم بمعانيه و مبانيه و بأسراره و بواطنه و ظواهره هو أمير المؤمنين عليه السّلام و الطيّبون من أولاده سلام اللّه عليهم جميعا.و قد علمت هناك أيضا أنّ القرآن مشتمل على علم ما كان و ما يكون و ما هو كائن و إليه أشار هنا بقوله (ألا إنّ فيه علم ما يأتي) أى أخبار اللّاحقين كليّاتها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 337 و جزئياتها و أحوال الموت و البرزخ و البعث و النّشور و القيامة و الجنّة و النّار و درجات الجنان و دركات الجحيم و أحوال السّابقون إلى الاولى و السّائرون إلى الأخرى، و تفاوت مراتب المثابين و المعاقبين في الثواب و العقاب شدّة و ضعفا و قلّة و كثرة و غير ذلك ممّا يحدث في المستقبل. (و الحديث عن الماضي) أى أخبار السّابقين و كيفيّة بدء الخلق من السّماء و الأرض و الشّجر و الحجر و النّبات و الانسان و الحيوان و قصص الأنبياء السّلف و اممهم و معاصريهم من ملوك الأرض و السّلاطين و غير ذلك ممّا مضى. (و دواء دائكم) لاشتماله على الفضايل العلميّة و العمليّة بها يحصل اصلاح النّفوس و الشّفاء من الأمراض النّفسانيّة و البرء من داء الغفلة و الجهالة (و نظم ما بينكم) لتضمّنه القوانين الشّرعية و الحكمة السّياسيّة الّتي بها نظام العالم و استقامة الأمور.الترجمة:از جمله خطب آن بزرگوار و وليّ پروردگار است در بعثت پيغمبر آخر الزمان و فضيلت قرآن و وصف حال بني اميّة و ظلم ايشان و زوال دولت آنها بعد از فساد و طغيان مى فرمايد:فرستاد خداى تبارك و تعالى پيغمبر مختار را در زمان منقطع شدن وحى و خالى بودن آن از پيغمبران، و بر درازى خواب غفلت از أمّتان، و هنگام شكسته شدن ريسمان پرتاب شريعت پيشينان، پس آورد بايشان تصديق آن چيزى را كه پيش از او بود از توراة و انجيل و زبور، و آورد نورى را كه اقتدا و تبعيّت مى شود بآن، آن نور عبارتست از قرآن پس طلب كنيد نطق و گفتار او را و حال آنكه أبدا گويا نخواهد شد، و لكن من خبر دهم شما را به مضمون آن از جهة اين كه منم ترجمان قرآن آگاه باشيد بدرستى در قرآن است علم آنچه كه خواهد آمد و خبر از گذشته يعنى متضمّن علم أوّلين و آخرين است، و در اوست دواء درد شما و نظام ما بين شما.  
بخش ۲ : عاقبت حکومت ظالم بنی امیه [منبع]

دولة بني أمية :
فَعِنْدَ ذَلِكَ لَا يَبْقَى بَيْتُ مَدَرٍ وَ لَا وَبَرٍ إِلَّا وَ أَدْخَلَهُ الظَّلَمَةُ تَرْحَةً وَ أَوْلَجُوا فِيهِ نِقْمَةً، فَيَوْمَئِذٍ لَا يَبْقَى لَهُمْ فِي السَّمَاءِ عَاذِرٌ وَ لَا فِي الْأَرْضِ نَاصِرٌ، أَصْفَيْتُمْ بِالْأَمْرِ غَيْرَ أَهْلِهِ وَ أَوْرَدْتُمُوهُ غَيْرَ مَوْرِدِهِ، وَ سَيَنْتَقِمُ اللَّهُ مِمَّنْ ظَلَمَ مَأْكَلًا بِمَأْكَلٍ وَ مَشْرَباً بِمَشْرَبٍ، مِنْ مَطَاعِمِ الْعَلْقَمِ وَ مَشَارِبِ الصَّبِرِ وَ الْمَقِرِ وَ لِبَاسِ شِعَارِ الْخَوْفِ وَ دِثَارِ السَّيْفِ، وَ إِنَّمَا هُمْ مَطَايَا الْخَطِيئَاتِ وَ زَوَامِلُ الْآثَامِ.
فَأُقْسِمُ ثُمَّ أُقْسِمُ لَتَنْخَمَنَّهَا أُمَيَّةُ مِنْ بَعْدِي كَمَا تُلْفَظُ النُّخَامَةُ، ثُمَّ لَا تَذُوقُهَا وَ لَا [تَتَطَعَّمُ] تَطْعَمُ بِطَعْمِهَا أَبَداً مَا كَرَّ الْجَدِيدَانِ.

بَيْتُ مَدَرٍ وَ وَبَرٍ : خانه گلى و چادر پشمى، كنايه از شهر نشينان و باديه نشينان است.
تَرْحَة : حزن، اندوه.
اصْفَيْتُمْ : اختصاص داديد، برگزيديد.
الصَّبِر : عصاره ايست تلخ كه از درخت گرفته مى شود.
الْمَقِر : زهر.
الدِثَار : لباس روئين.
الزَوَامِل : جمع «زاملة»، حيوان بار كش مثل شتر و غيره.
النُخَامَة : اخلاط سر و سينه.
الْجَدِيدَان : شب و روز. 
تَرحَة : غصه و ناراحتى
أولَجوا : داخل كردند
عاذِر : عذر آورنده
اصفَيتُم : صاف و خالص كرديد
صَبِر : ماده تلخى است
مَقِر : زهر
زَوامِل : شترهائى كه به آنها طعام و چيزهاى خوردنى بار ميكنند
نُخامَة : اخلاط سينه، تنخم : اخلاط را بيرون مى اندازد
كَرَّ الجَديدان : رجوع و بازگشت كند دو تازه (شب و روز) 
۲. خبر از آينده دردناك بنى اميّه:
پس از تسلّط فرزندان اميّه، خانه اى در شهر يا خيمه اى در بيابان باقى نمى ماند جز آن كه ستمگران بنى اميّه، اندوه و غم را بدانجا مى كشانند، و بلا و كينه توزى را در همه جا مطرح مى كنند. پس در آن روز براى مردم نه عذر خواهى در آسمان و نه ياورى در زمين باقى خواهد ماند، زيرا نا اهلان را به زمامدارى برگزيده ايد، و زمامدارى را به جايگاه دروغينى قرار داده ايد. امّا به زودى خداوند از ستمگران بنى اميّه انتقام مى گيرد، خوردنى را به خوردنى، و نوشيدنى را به نوشيدنى، خوردنى تلخ تر از گياه «علقم»، و نوشيدنى تلخ و جانگدازتر از شيره درخت «صبر» خداوند از درون ترس و وحشت، و از بيرون، شمشير را بر آنها مسلّط خواهد كرد كه آنان مركب هاى عصيان و نافرمانى و شتران بار كش گناهانند.
من پياپى سوگند مى خورم كه پس از من بنى اميّه خلافت را چونان خلط سينه بيرون مى اندازند، و پس از آن ديگر، تا شب و روز از پى هم در گردش است مزه حكومت را براى بار ديگر نخواهند چشيد.
 
قسمت دوم از اين خطبه است (در باره بنى اميّه و ستمگرى و انقراض حكومت و سلطنتشان):
(4) در آن زمان (كه بنى اميّه بر مردم مسلّط مى گردند) باقى نمى ماند خانه گلى و نه خانه چادرى (خانه هايى كه در شهر ساخته شده و خرگاههائى كه در بيابانها بر پا مى نمايند، خلاصه جائى نيست) مگر آنكه ستمگران غمّ و اندوه و سختى و گرفتارى را در آن وارد ميكنند، پس در آن هنگام در آسمان عذر خواهى و در زمين يارى كننده اى براى آنها باقى نمى ماند (چون ظلم و ستم همه جا را فرا گرفت اهل آسمان و زمين نفرين ميكنند، پس خداوند سبحان آنها را منقرض و پراكنده فرمايد، و ستمگرى ايشان در مدّت حكومتشان بر اثر اينست كه)
(5) شما براى امر خلافت كسيرا كه لياقت نداشت برگزيديد، و (براى دوستى دنيا و دشمنى با اهل حقّ) آنرا در غير مورد خود جا داديد، و بزودى خداوند از آنان كه ستم ميكنند (خواه بنى اميّه باشد خواه ديگرى) انتقام مى كشد، خوردنى را به خوردنى و آشاميدنى را به آشاميدنى، از خوردنيهاى حنظل (گياه بسيار تلخ) و آشاميدنيهاى شيره درخت صبر (تلخ و بد مزه) و زهر آلود، و از پوشيدنى پيراهن ترس و جامه شمشير (خلاصه خداوند نعمت و دولت آنها را برنج و سختى و شادى را بترس و آسايش را بشكست خوردن در جنگ مبدّل مى فرمايد)
(6) و اين كيفر آنها است در دنيا و در آخرت هم بعذاب الهىّ مبتلى خواهند بود، زيرا) ايشان چهار پايان كشنده بار معاصى و شترهاى برنده توشه گناهان مى باشند، پس (به اين جهت) سوگند ياد ميكنم و باز سوگند ياد ميكنم كه بنى اميّه پس از من خلافت را بيفكنند (از دست بدهند) مانند خلط سينه كه از دهان بيرون انداخته ميشود، و پس از آن هم هرگز آنرا نچشيده مزه اش را در نيابند چندان كه روز و شب از پى هم برسند (بعد از شكست خوردن از بنى العبّاس ديگر روى كار نيامده به بدبختى و بيچارگى مبتلى خواهند بود).
 
در آن هنگام نه خيمه اى مى ماند و نه خانه اى، جز آنكه ستمكارانش پر از اندوه و كينه كنند. در آن زمان، نه در آسمان كسى عذرتان را پذيرا آيد و نه در زمين كسى به ياريتان برخيزد. زيرا كسى را به فرمانروايى برگزيده ايد كه اهليّت آن را نداشته است و او را در جايى نشانده ايد كه جاى او نبوده است.
زودا، كه خدا از ستمكار انتقام كشد: خوردنى را به خوردنى و نوشيدنى را به نوشيدنى. با طعامى تلخ، چون حنظل و آبى تلخ و زهرآگين، چون «صبر». لباسى در بر آنان كه جامه زيرين آن وحشت باشد و جامه رويينش شمشير، زيرا، آنان مركب هاى خطا و ستوران باركش گناهان اند.
سوگند مى خورم و سوگند مى خورم، كه بنى أميه، پس از من، خلافت را رها كنند چون خلط سينه اى كه به دور افكنند. و تا شب و روز از پى هم مى آيند، نه هرگز مزه آن بچشند و نه طعمش را دريابند.
 
در آن هنگام خانه اى در شهر و خیمه اى در بیابان باقى نمى ماند، جز این که ستمگران غم و اندوه را در آن فرو مى ریزند و بلا و بدبختى را در آن وارد مى کنند. در آن روز براى آن ها (مردم ستمدیده) نه در آسمان عذرپذیرى وجود دارد و نه در زمین یار و یاورى. (و به آن ها خطاب مى شود:) شما حکومت را به غیر اهلش سپردید و آن را در غیر محلّش قرار دادید (و این نتیجه کار خود شماست). و به زودى خداوند از ستمگران انتقام مى گیرد (و کارهایشان را مو به مو کیفر مى دهد) خوردنى به خوردنى و آشامیدنى به آشامیدنى، در برابر هر لقمه لذیذى که خوردند لقمه اى بس ناگوار و زهرآلود خواهند خورد و در مقابل هر جرعه گوارائى، جامى تلخ و مسموم خواهند نوشید. از درون، وحشت و از برون، شمشیر بر آن ها مسلّط خواهد کرد; چرا که این گروه مرکب هاى معاصى و شتران بارکش گناهانند.
سوگند ياد مى کنم باز هم سوگند ياد مى کنم که بعد از من بنى اميّه خلافت را همچون اخلاط سر و سينه بيرون مى افکنند، سپس هرگز طعم آن را نخواهند چشيد و تا آن زمان که شب و روز در پى هم مى آيند از آن بهره اى نخواهند گرفت.
 
پس در اين هنگام خانه اى در دهستان، و خيمه اى در بيابان نيست، جز آنكه گروه ستمكار غمى در آن نشاند، و كينه اى بدان كشاند، و در آن روز عذرخواهى در آسمان و ياورى در زمين براى شما نماند. آن را كه در خور اين كار نبود، گزيديد، و به آبشخورى كه از آن او نيست، كشيديد، و به زودى خدا از ستمكار انتقام ستاند، و آن را كه در خورد اوست بدو خوراند و چشاند. از خوردنيى تلخ، چون زهر گيا، و نوشيدنيى چون صبر، تلخ و جانگزا. از درون سو ترسان، و از برون سو نشان تيغ برّان، و همانا آنان بارگيهااند كه نافرمانيها را مى برند و ستورانند كه زير بار گناهان درند.
سوگند مى خورم، و سوگند مى خورم كه فرزندان اميّه پس از من اين خلافت را رها سازند، چنانكه خلط سينه را بيرون اندازند. و از آن پس، چند كه شب و روز از پى هم آيد مزه آن را نچشند.
 
در روزگار بنى اميه خانه اى در شهر و چادرى در بيابان باقى نماند مگر اينكه ستمگران غم و اندوه و رنج و گرفتارى وارد آن كنند. در آن زمان عذر خواهى در آسمان، و ياورى در زمين براى آنان نماند. شما حكومت را به غير اهلش سپرديد، و آن را در غير جايش قرار داديد.
و خداوند از آنان كه ستم كردند به زودى انتقام گيرد: خوردنى را به خوردنى، و نوشيدنى را به نوشيدنى، در برابر هر لقمه اى لذيذ لقمه اى تلخ، و در برابر هر شربت شيرين جامى تلخ و زهر آلود، از درون در وحشت، و از بيرون در معرض شمشير تيز. اينان مركبهاى معاصى، و شتران بار كش گناهانند.
سوگند به خدا، باز هم سوگند به خدا، كه بنى اميّه پس از من خلافت را همچون خلط سينه بيرون اندازند، و پس از آن تا شب و روز برقرار است از شربت حكومت نچشند و هرگز طعمش را در نيابند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 201-190 حکومتى ظلمانى و وحشتناک در پیش است:امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه به فتنه فراگیر بنى امیّه اشاره مى کند که تمام مسلمین را در غم و اندوه فرو مى برد و ظلم و ستم آن ها در تمام خانواده ها وارد مى شود; در حالى که راه فرارى از آن ندارند; چرا که نتیجه اعمال خود مردم است; مى فرماید: «در آن هنگام خانه اى در شهر و خیمه اى در بیابان باقى نمى ماند، جز این که ستمگران غم و اندوه را در آن فرو مى ریزند و بلا و بدبختى را در آن وارد مى کنند» (فَعِنْدَ ذلِکَ لاَ یَبْقَى بَیْتُ مَدَر(1) وَ لاَ وَبَر(2) إِلاَّ وَ أَدْخَلَهُ الظَّلَمَةُ تَرْحَةً(3)، وَ أَوْلَجُوا فِیهِ نِقْمَةً).ممکن است در خانه اى غم و اندوه بیاید، ولى ظلم نیاید; غم و اندوه دیگران، دوستان و بستگان و توده مردم، ولى ظلم بنى امیّه چنان بود که هم غم و اندوه را با خود به همه جا مى برد و هم مصیبت و بلا و بدبختى را; چرا که دستیاران ظالمان همیشه از میان افرادى همانند خود آن ها انتخاب مى شوند. گویى روح آن ها در تمام پیکر حکومتشان دمیده مى شود و همه به ظلم و ستم مى پردازند تا چند صباحى بر سر قدرت بمانند.سپس مى افزاید: «در آن روز براى آن ها (مردم ستمدیده) نه در آسمان عذرپذیرى وجود دارد و نه در زمین یار و یاورى. (و به آن ها خطاب مى شود:) شما حکومت را به غیر اهلش سپردید و آن را در غیر محلّش قرار دادید (و این نتیجه کار خود شماست)» (فَیَوْمَئِذ لاَ یَبْقَى لَهُمْ فِی السَّمَاءِ عَاذِرٌ، وَ لاَ فِی الاَْرْضِ نَاصِرٌ. أَصْفَیْتُمْ بِالاَْمْرِ غَیْرَ أَهْلِهِ، وَ أَوْرَدْتُمُوهُ غَیْرَ مَوْرِدِهِ).بنابراین، مخاطب در این چند جمله مردمى اند که بر اثر کوتاهى و فرار از زیربار مسئولیت و سکوت در برابر ظالمان گرفتار ظلم و ستم شده اند و جمله هاى «أَصْفَیْتُمْ بِالاَْمْرِ غَیْرَ أَهْلِهِ، وَ أَوْرَدْتُمُوهُ غَیْرَ مَوْرِدِهِ» شاهد گویاى این معناست; زیرا خطاب به مردم مى گوید: شما کار را به غیر اهل سپردید و حکومت را به دست افراد ناشایست دادید.شبیه این معنا در خطبه 192 آمده است; آن جا که مى فرماید: «وَ اِنَّکُمْ إِنْ لَجَأْتُمْ إِلَى غَیْرِهِ حَارَبَکُمْ أَهْلُ الْکُفْرِ ثُمَّ لاَ جَبْرَائِیلُ وَ لاَ مِیکَائِیلُ وَ لاَ مُهاجِرُونَ وَ لاَ اَنْصارٌ یَنْصُرُونَکُمْ; شما اگر به غیر اسلام پناه برید کافران با شما نبرد مى کنند و بر شما مسلّط مى شوند; سپس نه جبرئیل و نه میکائیل نه مهاجران و نه انصار نمى توانند شما را یارى دهند».و این که بعضى از شارحان مخاطبان این جمله را حاکمان ظالم قرار داده اند، به هیچوجه با مجموعه خطبه سازگار نیست.سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن اشاره به انتقام خداوند از ظالمان مى کند; انتقامى سخت و درهم کوبنده; مى فرماید: «و به زودى خداوند از ستمگران انتقام مى گیرد (و کارهایشان را مو به مو کیفر مى دهد) خوردنى به خوردنى و آشامیدنى به آشامیدنى، در برابر هر لقمه لذیذى که خوردند لقمه اى بس ناگوار و زهرآلود خواهند خورد و در مقابل هر جرعه گوارائى، جامى تلخ و مسموم خواهند نوشید. از درون، وحشت و از برون، شمشیر بر آن ها مسلّط خواهد کرد; چرا که این گروه مرکب هاى معاصى و شتران بارکش گناهانند» (وَ سَیَنْتَقِمُ اللّهُ مِمَّنْ ظَلَمَ، مَأْکَلا بِمَأْکَل، وَ مَشْرَباً بِمَشْرَب، مِنْ مَطَاعِمِ الْعَلْقَمِ(4)، وَ مَشَارِبِ الصَّبِرِ(5) وَ الْمَقِرِ(6)، وَ لِبَاسِ شِعَارِ الْخَوْف، وَ دِثَارِ السَّیْفِ. وَ إِنَّمَا هُمْ مَطَایَا(7) الْخَطِیئَاتِ وَ زَوَامِلُ(8) الاْثَامِ).اشاره به این که هر بلایى بر سر مردم آوردند خداوند بر سر آن ها خواهند آورد و در برابر هر لذتى که از مقام بردند خداوند تلخى ذلت را در کام آن ها فرو خواهد ریخت. در حکومت خود مردم را در ترس و وحشت و در زیر برق شمشیرها قرار دادند، خداوند گروهى بر آن ها مسلّط مى کند که همین کار را با آن ها خواهند کرد.تاریخ مى گوید تمام این پیش بینى ها به واقعیت پیوست و خداوند چنان خاندان بنى امیّه و وابستگان به آن ها را متلاشى و نابود کرد که بازماندگان آن ها از ترس و وحشت به مناطق دوردست فرار کردند و از دیده مردم پنهان شدند و چیزى جز نام ننگین و تاریخ سیاه از آنان باقى نماند.تعبیر (إِنَّمَا هُمْ مَطَایَا الْخَطِیئَاتِ) تشبیه جالب و گویایى است. آن ها را به حیواناتى تشبیه مى فرماید که از سر نادانى و نداشتن ایمان و عقل و شعور کافى، بارکش گناهان مردم شده اند و همان گونه که قرآن درباره گروهى از کافران مى گوید: «(وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَ أَثْقَالا مَّعَ أَثْقَالِهِمْ وَلَیُسْأَلُنَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَمَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ); آن ها بارهاى سنگین گناهان خویش را بر دوش مى کشند و نیز بارهاى سنگین دیگران را اضافه بر بارهاى سنگین خود; و روز قیامت به یقین از تهمت هایى که مى بستند سؤال خواهند شد».(9)در پایان خطبه، پیش گویى قاطع دیگرى درباره سرنوشت بنى امیّه مى کند و مى فرماید: «سوگند یاد مى کنم باز هم سوگند یاد مى کنم! که بعد از من بنى امیّه خلافت را همچون اخلاط سر و سینه بیرون مى افکنند، سپس هرگز طعم آن را تا ابد نخواهند چشید و از آن بهره نمى گیرند تا آن زمان که شب و روز در پى هم آیند!» (فَأُقْسِمُ، ثُمَّ أُقْسِمُ، لَتَنْخَمَنَّهَا(10) أُمَیَّةُ مِنْ بَعْدِی کَمَا تُلْفَظُ النُّخَامَةُ، ثُمَّ لاَ تَذُوقُهَا وَ لاَ تَطْعَمُ بِطَعْمِهَا أَبَداً مَا کَرَّ الْجَدِیدَانِ!).در این جمله، امام(علیه السلام) تعبیر عجیبى درباره حکومت بنى امیّه مى کند; مى فرماید: حکومت اسلامى را آن قدر آلوده و کثیف و با ظلم و فساد آمیخته مى کنند که همچون اخلاط سر و سینه خواهد شد و کار به جایى خواهد رسید که خود آن ها نیز تحمل آن را نخواهند داشت و همانند کسى که اخلاط درون را برون مى ریزد، آن را از دست خواهند داد و چنان مبغوض و منفور خواهند شد که هرگز مردمان مسلمان به سراغ آن ها نخواهند رفت.****نکته ها:1. مسئولیت سنگین حاکمان و مردم:امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه به دو مسأله مهمّ در ارتباط با حوادث تلخ تاریخى اشاره مى فرماید: نخست مسئولیت حاکمان و دیگر، مسئولیت حکومت پذیران. امام(علیه السلام) گناه حاکمان ظالم را یک طرفه نمى شمارد، بلکه حکومت پذیرانى را که به ظلم تن دادند نیز شریک جنایات آن ها مى شمارد.حاکمان جور و دار و دسته آن ها معمولا گروه محدودى اند، اگر توده مردم در برابر آن ها سکوت نکنند و وظیفه الهى امر به معروف و نهى از منکر را درتمام ابعادش انجام دهند، هرگز آنان به قدرت نمى رسند و دمار از روزگار مظلومان در نمى آورند.امام(علیه السلام) در این خطبه مى فرماید: بلاهایى که در حکومت بنى امیه به شما مى رسد و مظالم بى سابقه اى که نسبت به شما روا مى دارند از یک نظر، نتیجه اعمال خود شماست. شمایید که آن ها را تقویت مى کنید. شمایید که کار را به دست غیر اهلش سپرده و مى سپارید. آرى، شمایید که با سکوت و تسلیم خود، راه را براى به قدرت رسیدن آن ها هموار کرده اید، و شاید این وضع نابسامان نیز یکى از الطاف خفیه الهى باشد که بیدار شوید و دیگر از این راه نروید; همان گونه که قرآن مجید مى فرماید: «(ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِى النَّاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ); فساد در خشکى و دریا به سبب اعمال مردم آشکار شد. خدا مى خواهد نتیجه قسمتى از اعمال آن ها را به آنان بچشاند; شاید (به سوى حق) بازگردند».(11)بدیهى است، مسئولیت حکومت پذیران به معناى تبرئه حاکمان ظالم نیست; لذا امام(علیه السلام) مجازات شدید آن ها را هم در این خطبه بیان کرده و در عباراتى کوتاه و بسیار پرمعنا سرانجام شوم و مرگبارشان را شرح مى دهد.2. پایان نکبت بار حکومت بنى امیّه:مى دانیم حکومت بنى امیّه بیش از هشتاد و چند سال طول نکشید و در این مدت، 14 تن از حکّام بنى امیّه به حکومت رسیدند که حکومت بعضى از آنان بیش از دو ماه یا دو ماه و ده روز ادامه نیافت; ولى چنان ظلم و ستمى بر عموم مردم، به خصوص بنى هاشم روا داشتند که تاریخ به خاطر ندارد.بنى امیّه در این دوران کوتاهى که حاکمانش پى در پى عوض مى شدند آرامشى نداشتند; با قیام ها و شورش ها از هر سو درگیر بودند و در هر قیام و شورشى، گروه دیگرى را به قتل مى رساندند; بدین ترتیب، منفورتر و منفورتر مى شدند.سرانجام، نفرت عمومى مسلمین، سبب قیام فراگیر براى دفاع از آل محمّد(صلى الله علیه وآله) شد. که شعار آن قیام «اَلرِّضَا لاِلِ مُحَمَّد»(12) بود; ولى نتیجه اش پیش دستى بنى عباس و به حکومت رسیدن آنان بود. نخستین خلیفه عباسى هنگامى که به حکومت رسید، دستور قتل عام بنى امیّه را صادر کرد و چنان کشتارى از آنان شد که عدد کشتگانش به شمار نمى آمد; حتى قبرهاى آن ها را شکافتند و جنازه هاى آن ها را بیرون آوردند و سوزاندند.بخشى از ماجراى سرانجام عبرت انگیز بنى امیّه در بخش پایانى خطبه 106 (جلد چهارم این کتاب، صفحه 495) و پایان خطبه 93 از همین جلد، صفحه 242 به بعد و جلد سوّم، صفحه 593 به بعد آمده است.مرحوم علاّمه شوشترى در جلد ششم شرح نهج البلاغه اش داستان عبرت انگیزى نقل مى کند، مى نویسد: هنگامى که مروان، آخرین خلیفه بنى امیّه کشته شد «عامر بن اسماعیل» به خانه اى که در آن مروان و زنانش بودند حمله کرد. آن ها درها را بستند و فریاد و شیون بلند کردند. عامر مردى را که از آن ها مراقبت مى کرد گرفت و درباره خانواده مروان سؤال کرد، او گفت: مروان به من دستور داده که اگر کشته شدم گردن تمام دختران و کنیزانم را بزن (تا به دست دیگران نیفتند) ولى من چنین کارى را نکردم. در این حال دو دختر مروان را نزد عامر آوردند. او سفارش کرد، سر مروان را در دامان دختر بزرگ ترش بگذارند و به او گفت: بسیار پوزش مى طلبم; این کار در برابر کارى است که شما با سر «یحیى بن زید» کردید که سر او را در دامان مادرش گذاردید و شما که ابتدا به این کار کردید، ستم کارترید (و بعد همه آن ها را به قتل رساند).(13)*****پی نوشت:1. در لغت گاه به معناى گل هاى به هم فشرده و گاه به معناى خشت خام و گاه به معناى آجر سنگ آمده است و «بيت مدر» معمولا به خانه هاى شهرى گفته مى شود.2. «وبر» به معناى کُرک و پشم است و «بيت وبر» به خانه هاى بيابانى که به صورت چادرهاى پشمى است، اطلاق مى شود.3. «ترحه» به معناى اندوه و حزن است.4. «علقم» بوته اى است که ميوه اى بسيار تلخ دارد و به آن «حنظل» نيز گفته مى شود.5. «صبر» (با کسر «ب») جمع صبر (بر وزن فقر) نام شيره تلخ درختى است که درتلخى آن هم ضرب المثل است و گاه به خود آن درخت هم اطلاق مى شود.6. «مقر» گياهى است سمى و گاه به هر گونه سم نيز گفته مى شود.7. «مطايا» جمع «مطيّة» به معناى مرکب راهوار و سريع السير است.8. «زوامل» جمع «زاملة» به معناى حيوان باربر است.9. عنکبوت، آيه 13.10. «تنخمنها» از ماده «نخامة» گرفته شده و به معناى اخلاطى است که در سر و سينه قرار دارد و بيرون افکنده مى شود.11. روم، آيه 41.12. اين شعار در موارد زيادى در تاريخ به چشم مى خورد; از جمله درباره ابومسلم خراسانى مى خوانيم: «قد قام يدعو الى الرضا من آل محمّد» او قيام کرد و مردم را به منظور خشنودى آل محمّد(صلى الله عليه وآله) به قيام دعوت کرد. (کتاب شرح الاخبار، نعمان بن محمد، جلد 3، صفحه 418).13. شرح نهج البلاغه، علاّمه شوشترى، جلد 6، صفحه 116. 
شرح علامه جعفریدولة بني‌اميه:فعند ذالك لا يبقي بيت مدر و لا وبر الا و ادخله الظلمه ترحه و اولجوا فيه نقمه، فيومئذ لا يبقي في السماء عاذر، و لا في الارض ناصر. اصفيتم بالامر غير اهله و اوردتموه غير مورده، و سينتقم الله ممن ظلم، ماكلا بماكل و مشربا بمشرب، من مطاعم العلقم و مشارب الصبر و المقر، و لباس شعار الخوف، و دثار السيف. و انما هم مطايا الخطيئات و زوامل الاثام. فاقسم ثم اقسم، لتنخمنها اميه من بعدي كما تلفظ النخامه، ثم لا تذوقها و لا تطعم بطعمها ابدا ما كر الجديدان. (آن موقع خانه‌اي نمي‌ماند مگر اينكه ستمكاران (بني‌اميه) اندوهي در آن نشانند و كينه و بدبختي و تيره‌روزي بدان وارد كنند، در چنان روزگاري براي آنان نه عذرآورنده‌اي در آسمان مي‌ماند و نه ياوري در زمين. شما كسي يا (كساني) را براي امر زمامداري برگزيديد كه شايسته‌ي آن نبودند و اين امر مهم را به آن چشمه‌ساري كه از آن او (يا آنان) نبود كشيديد. زود باشد كه خداوند از كسي كه ظلم كرده است انتقام بشكد- درباره‌ي آن خوراك و آشاميدني كه براي خود اختصاص داده است، به وسيله‌ي خوراكي تلخ و شرنگزا و آشاميدني چون صبر زهرآگين و با لباس باطني خوف و وحشت و با لباس شمشير كه از اوست. آل اميه مركبهايي هستند كه بار گناهان مي‌كشند و شتراني كه توشه‌ي معاصي حمل مي‌كنند. سوگند مي‌خورم، بار ديگر سوگند مي‌خورم- بني‌اميه همانند خلط سينه كه بيرون مي‌اندازند، خلافت را بيرون خواهند انداخت، سپس هرگز آن را نخواهند چشيد و طعمش را نخواهند يافت مادامي كه شب و روز پي‌درپي هم خواهند آمد.)در يك كلمه در دوران بني‌اميه:ترك ساقي گشت و در ده كس نماند         گرگ ماند و گوسفند و تركمانبراي بررسي موقعيت بني‌اميه در اسلام و نتيجه كارهاي آنان مراجعه فرماييد به: ج 11. ص 18 تا ص 192 و ص 210 تا ص 214 و ج 14. ص 132 تا ص 136 و ج 16. ص 306 تا ص 314 و ج 18. ص 211 تا ص 213 و ص 216 و ج 19. ص 81 و 82. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين سخنان در زمينه آگاهى دادن از احوال بنى اميّه و ستمهايى است كه در دوران حكمرانى خود مرتكب مى شوند بيت مدر و وبر اشاره به خانه گلى شهرنشينان و خيمه مويى صحرانشيناناست، امام (ع) خبر مى دهد هنگامى كه بنى اميّه اين كارها را مرتكب شدند مستحقّ آن مى شوند كه اوضاع آنها دگرگون و دولتشان سرنگون گردد، و در آسمان عذر پذيرى و در روى زمين يار و ياورى نداشته باشند.پس از اين شنوندگان را سرزنش مى كند كه خلافت را ويژه كسانى ساختند كه اهل آن نبوده و شايستگى آن را نداشتند، اين خطاب اختصاص به شنوندگان ندارد و همه كسانى را كه به حكومت معاويه و خاندانش خشنودند فرا مى گيرد، و بسا آنانى را كه از جنگ با معاويه سرباز زده و آن حضرت را يارى و همراهى نكردند نيز شامل گردد، زيرا دست باز داشتن از دفع ستمكار و خوددارى از پيكار با او، موجب تقويت وى، و در حكم يارى و نصرت او، و به منزله كمك به وى در ظلم و ستمگرى است هر چند كسى كه اقدام به دفع ستمكار نكرده چنين قصدى نداشته باشد، سپس آن حضرت اعلام مى كند كه خداوند از آنان انتقام خواهد گرفت.واژه هاى «مأكلا و مشربا» به فعل مضمرى منصوبند كه تقدير آن و يبدّلهم مأكلا بمأكل مى باشد، واژه «علقم» (حنظل) و «صبر و مقر» (تلخ) را براى كشتار و سختيهايى كه دشمن بر آنها وارد خواهد كرد و تلخيهاى زوال دولت و نعمت استعاره فرموده است، همچنين واژه شعار براى ترس استعاره است و ذكر لباس ترشيح آن است، واژه دثار براى شمشير استعاره گرديده است، مناسبت استعاره نخستين روشن است و مناسبت استعاره دوّم چيرگى و پيوستگى ترس بر آنهاست همچون جامه زيرين كه بر بدن چسبيده و پيوسته مى باشد.يكى از شارحان گفته است اين كه ترس به شعار تعبير شده براى اين است كه ترس در درون دل جاى دارد و تعبير سيف به دثار از اين جهت است كه شمشير بر ظاهر اندام پوشيده مى شود همچنان كه شعار جامه زيرين و متّصل به بدن است و دثار جامه اى است كه بر بالاى آن پوشيده مى شود و در ظاهر قرار دارد، واژه هاى «مطايا» (مركب هاى سوارى) و «زوامل» (شتران باركش) را بدين مناسبت كه آنان بار گناهان را به دوش مى كشند استعاره آورده است، واژه انّما كه ادات حصر است اشاره به اين است كه همگى حركات و اعمال آنها بر خلاف قانون شرع بوده و جز خطا و گناه نمى باشد.پس از اين آن بزرگوار سوگند ياد مى كند كه پس از او بنى اميّه خلافت را ناگزير رها مى كنند و در اين جا «لفظ تنخّم» (آب بينى يا اخلاط سينه را بيرون افكندن) را استعاره فرموده است كه بيانگر زوال حكومت از آنهاست و گويى آنان حكمرانى را قى مى كنند، و يا مانند اخلاط سينه آن را بيرون مى افكنند و اين به ملاحظه شباهت حكومت و خلافت آنها به اخلاط و آب بينى است، اين كه فرموده است آن را نخواهند چشيد و طعم آن را نخواهند يافت اشاره است به اين كه پس از اين ديگر حكومت به آنها باز نخواهد گشت.كلمه ما در جمله «ما كرّ الجديدان» به معناى مدّت است، و مراد از جديدان شب و روز است و ذكر اين عبارت كنايه از طول مدّت است و هم آگاهى دادن است از آنچه در آينده واقع خواهد شد.از پيامبر گرامى (ص) نقل شده است كه آن حضرت خبر داد كه بنى اميّه پس از او خلافت را تصاحب خواهند كرد و آنها را نكوهش فرمود. به همين گونه مفسّران در تفسير قول خداوند متعال: «... وَ إِذْ قُلْنا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحاطَ بِالنَّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً...» از آن حضرت روايت كرده اند كه در اين رؤيا پيامبر (ص) مشاهده كرد كه بنى اميه مانند بوزينگان بر منبر او جست و خيز مى كنند و پس از نزول آيه مذكور آن حضرت به همين گونه آن را تفسير فرمود، و اين امر او را اندوهگين ساخت و به دنبال آن فرمود: شجره ملعونه، بنى اميّه و بنى مغيره اند.همچنين از آن حضرت روايت شده كه فرموده است: هنگامى كه فرزندان ابى العاص به سى نفر برسند مال خدا را ميان خود دست به دست مى گردانند و بندگان خدا را برده خود مى سازند و نيز در تفسير آيه شريفه «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» از آن حضرت روايت شده است كه اين هزار ماهى است كه بنى اميه در آن پادشاهى مى كنند، و نيز فرموده است: مبغوضترين اسمها نزد خداوند متعال اسامى حكم و هشام و وليد است، و هم روايات ديگرى در اين باره نقل شده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 333 منها- فعند ذلك لا يبقى بيت مدر و لا وبر إلّا و أدخله الظّلمة ترحة، و أولجوا فيه نقمة، فيومئذ لا يبقى لهم في السّماء عاذر، و لا في الأرض ناصر، أصفيتم بالأمر غير أهله، و أوردتموه غير ورده، و سينتقم اللّه ممّن ظلم مأكلا بمأكل، و مشربا بمشرب، من مطاعم العلقم، و مشارب الصّبر و المقر، و لباس شعار الخوف، و دثار السّيف، و إنّما هم مطايا الخطيئات، و زوامل الآثام، فاقسم ثمّ أقسم لتنخمنّها أميّة من بعدي كما تلفظ النّخامة، ثمّ لا تذوقها و لا تتطعّم بطعمها أبدا ما كرّ الجديدان. (32520- 32373)اللغة:و (الترحة) المرّة من التّرح بالتحريك الهمّ و الحزن و (أصفيت) فلانا بكذا خصّصته به و (المأكل) و (المشرب) مصدران بمعنى الأكل و الشّرب و يجوز هنا أن يجعلا بمعنى المفعول و (المقر) ككتف الصّبر أو شبيه به أو السمّ كالمقروزان فلس و (الشعار) ما يلي الجسد من الثّياب و (الدّثار) ما فوقه و (المطايا) جمع مطيّة و هى الدّابة تمطو أى تجدّ في سيرها و (الزّوامل) جمع الزّاملة و هي الّتي يحمل عليها من الابل و غيرها و (تنخم) دفع بشيء من أنفه أو صدره و (النّخامة) بالضمّ النّخاعة.الاعراب:قال الشّارح المعتزلي: مأكلا منصوب بفعل مقدّر أى يأكلون مأكلا، و الباء هنا للمجازاة الدّالّة على الصّلة كقوله تعالى: «فَبِما نَقْضِهِمْ مِيثاقَهُمْ» و قال سبحانه  «قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمِينَ»  و قال البحراني: و مأكلا و مشربا منصوبان بفعل مضمر و التّقدير و يبدلهم مأكلا بمأكل.أقول: الظّاهر أنّ الباء على ما قرّره الشّارح المعتزلي من الفعل سببيّة لا للمجازاة، و إن كان مراده بالمجازاة هى السّببيّة فلا مشاحة، و على تقرير البحراني فهى للمقابلة، و على قول الأوّل فمن في قوله: من مطاعم العلقم و مشارب الصبر، بيان لمأكلا و مشربا، و على قول الثّاني فهى بيان لقوله: بمأكل و مشرب فافهم جيّدا.و الانصاف أنّه لا حاجة إلى تقدير الفعل، بل يجعل مأكلا و مشربا مفعولين لظلم بواسطة الحرف المقدّر، و يجعل قوله: بمأكل متعلّقا بينتقم، و على ذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 334 فيكون من مطاعم بيانا لقوله: لمأكل كما قدّمناه في قول البحراني، و تقدير الكلام و سينتقم اللّه ممن ظلم أحدا في أكل أو شرب بأكل من مطاعم العلقم و بشرب من مشارب الصّبر، و على ذلك فيستقيم الكلام على أحسن نظام كما هو غير خفيّ على اولى الأفهام.المعنىالفصل الثاني (منها):في وصف حال بني اميّة و الاخبار عن ملكهم و ظلمهم و زوال دولتهم بعد فسادهم في الأرض و هو قوله (فعند ذلك لا يبقى بيت مدر و لا وبر) أى أهل الحضر و البدو (إلّا و أدخله الظلمة) من بني أميّة و من أعوانهم (ترحة) أى همّا و حزنا (و اولجوا) أى ادخلوا (فيه نقمة) و عقوبة (فيومئذ) يحيق بهم العذاب و (لا يبقى لهم في السّماء عاذر) أى ناصر (و لا في الأرض ناصر) فيزول دولتهم و يكسر صولتهم.و أردف ذلك بتوبيخ المخاطبين الرّاضين بفعل الظّلمة و المتقاعدين عن ردعهم عن ظلمهم فقال (أصفيتم بالأمر) أى آثرتم بأمر الخلافة (غير أهله) الّذي هو حقّ له (و أوردتموه غير ورده) أى أنزلتموه عند من لا يستحقّه من الأوّل و الثاني و الثّالث و من يحذ و حذوهم من معاوية و ساير بني اميّة، إذ الخطاب في أصفيتم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 338 و إن كان متوجّها إلى المخاطبين الحاضرين إلّا أنّ المراد به العموم كساير الخطابات الشّفاهيّة.استعاره (و سينتقم اللّه ممّن ظلم مأكلا بمأكل و مشربا بمشرب من مطاعم العلقم و مشارب الصّبر و المقر) أى يبدل نعمتهم بالنّقمة و مطاعمهم اللّذيذة الشّهية بالمريرة.قال الشّارح البحراني: و استعار لفظ العلقم و الصّبر و المقر لما يتجرّعونه من شدايد القتل و أحوال العدوّ و مرارات زوال الدّولة (و) ينتقم أيضا ب (لباس شعار الخوف و دثار السّيف) أى بالخوف اللّازم لهم لزوم الشّعار و بالسّيف اللّازم عليهم لزوم الدّثار، و تخصيص الشّعار بالخوف و الدّثار بالسيف لأنّ الخوف باطن في القلوب و السّيف ظاهر في البدن كما أنّ الشّعار ما كان يلي الجسد من الثّياب و الدّثار ما فوقه فناسب الأوّل بالأوّل و الثّاني بالثّاني (و انّما هم مطايا الخطيئات و زوامل الآثام) يعنى أنّهم حمّال المعاصي و السّيئات لكون حركاتهم و سكناتهم كلّها على خلاف القانون الشّرعي.ثمّ أخبر عن زوال ملكهم و أتى بالقسم البارّ المؤكّد تنبيها على أنّ المخبر به واقع لا محالة فقال (فاقسم) باللّه العليم (ثمّ اقسم) به و إنّه لقسم لو تعلمون عظيم (لتنخمنّها اميّة) أى لتلفظنّ الخلافة بنو أميّة (من بعدى كما تلفظ النخامة) أى تدفع من الصدر و الأنف (ثمّ لا تذوق) لذّت (ها و لا تتطعم بطعمها أبدا ما كرّ الجديدان) أى اللّيل و النهار يعني أنّهم لا يجدون حلاوتها و لا يستلذّون بها و لا ينالون إليها أبدا الدّهر، لأنه تعالى قد أخبر نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ مدّة ملكهم ألف شهر بقوله: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ».و أخبره رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أمير المؤمنين عليه السّلام و أولاده الطاهرين.روى في الصافي عن عليّ بن إبراهيم القمّي (ره) قال: رأى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كان قرودا تصعد منبره فغمّه ذلك، فأنزل اللّه سورة القدر: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 339 «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ».تملك بنو أميّة ليس فيها ليلة القدر.و فيه عن الكافي عن الصادق عليه السّلام أري رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في منامه أنّ بني أميّة يصعدون على منبره من بعده و يضلّون الناس عن الصراط القهقرى، فأصبح كئيبا حزينا قال عليه السّلام: فهبط عليه جبرئيل عليه السّلام فقال: يا رسول اللّه مالى أراك كئيبا حزينا قال: يا جبرئيل إنّي رأيت بني أميّة في ليلتي هذه يصعدون منبري من بعدي يضلّون النّاس عن الصراط القهقرى، فقال: و الذي بعثك بالحقّ نبيا إنّي ما اطّلعت عليه، فعرج إلى السماء فلم يلبث أن نزل عليه بآى من القرآن يونسه بها قال: «أَ فَرَأَيْتَ إِنْ مَتَّعْناهُمْ سِنِينَ ثُمَّ جاءَهُمْ ما كانُوا يُوعَدُونَ ما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يُمَتَّعُونَ» و أنزل عليه «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ».جعل اللّه ليلة القدر لنبيّه خيرا من ألف شهر ملك بني أميّة، و في معناه اخبار أخر هذا و قد تقدّم تفصيل زوال الدّولة الأمويّة و انقراضهم بيد السّفاح في شرح الخطبة المأة و الرّابعة، فليراجع هناك.الترجمة:از جمله آن خطبه است مى فرمايد:پس نزد دولت بنى أميّه باقى نمى ماند هيچ خانه كه ساخته شده باشد از گل و خشت و نه خانه كه بنا شده باشد از پشم يعنى نمى ماند عمارتى در شهر و نه خرگاهى در بيابان مگر اين كه داخل مى كنند ظلام در آن خانه همّ و حزن را، و در آورند در آن عقوبت و نقمت را، پس در آن روز باقى نماند از براى ظلام در آسمان عذر آورنده، و نه در زمين يارى كننده، اختيار كرديد شما بأمر خلافت غير أهل آن را، و وارد كرديد أمر خلافت را در غير محلّ او، و زود باشد كه انتقام بكشد خداوند قهّار از كسى كه ظلم كرده باشد كسى را در مأكول و مشروبى با مأكول و مشروبى كه از مأكولات تلخ است و از مشروبات تلخ و بد مزه، و با لباس باطني خوف و ترس و با لباس ظاهرى شمشير، و بدرستى كه ايشان شتران بار كش گناهانند و شتران توشه معاصى، پس قسم مى خورم بخدا باز قسم مى خورم البته مى اندازد خلافت را بنى اميه بعد از من چنانچه انداخته شود آب دهن از دهن پس از آن نچشند هرگز چاشنى خلافت را، و نمى خورند طعام آن را هيچ مادامى كه باز گردد شب و روز. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom