خطبه ۱۵۱

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : تأثیر بعثت پیامبر اکرم [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يحذر من الفتن:
اللّه و رسولُه:
وَ أَحْمَدُ اللَّهَ وَ أَسْتَعِينُهُ عَلَى مَدَاحِرِ الشَّيْطَانِ وَ مَزَاجِرِهِ، وَ الِاعْتِصَامِ مِنْ حَبَائِلِهِ وَ مَخَاتِلِهِ؛ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ نَجِيبُهُ وَ صَفْوَتُهُ، لَا يُؤَازَى فَضْلُهُ وَ لَا يُجْبَرُ فَقْدُهُ، أَضَاءَتْ بِهِ الْبِلَادُ بَعْدَ الضَّلَالَةِ الْمُظْلِمَةِ وَ الْجَهَالَةِ الْغَالِبَةِ وَ الْجَفْوَةِ الْجَافِيَةِ، وَ النَّاسُ يَسْتَحِلُّونَ الْحَرِيمَ وَ يَسْتَذِلُّونَ الْحَكِيمَ، يَحْيَوْنَ عَلَى فَتْرَةٍ وَ يَمُوتُونَ عَلَى كَفْرَةٍ.

مَدَاحِر : موجبات طرد، آنچه موجب راندن و دور كردن مى شود.
مَخَاتِله : كيدهاى او (شيطان).
الْفَتْرَة : فاصله زمانى بين دو پيامبر، مقصود زمانى است كه مردم بدون دين و آئين الهى بودند. 
مَداحِر : دور كننده، راننده
مَزاجِر : زجر و منع كننده
حَبائل : دامها و تله ها، جمع حبالة
مَخاتِل : حيله ها و فريب ها
لا يُوازِی : برابرى نمى كند 
۱. ارزش شهادتين:
خداى را مى ستايم، و در راندن شيطان، و دور ساختن و نجات پيدا كردن از دام ها و فريب هاى آن، از خدا يارى مى طلبم و گواهى مى دهم كه جز خداى يگانه معبودى نيست، و شهادت مى دهم كه حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده برگزيده و انتخاب شده او است، كه در فضل و برترى، همتايى ندارد و هرگز فقدان او جبران نگردد. شهرهايى به وجود او روشن گشت، پس از آن كه گمراهى وحشتناكى همه جا را فرا گرفته بود، و جهل و نادانى بر انديشه ها غالب و قساوت و سنگدلى بر دلها مسلط بود، و مردم حرام را حلال مى شمردند، و دانشمندان را تحقير مى كردند، و جداى از دين الهى زندگى كرده و در حال كفر و بى دينى جان مى سپردند.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در مدح حضرت رسول و پند دادن به عرب و خبر دادن از پيش آمدهاى سخت):
قسمت أول خطبه:
(1) از خداوند يارى مى طلبم بر جاهايى كه شيطان را دور ساخته و او را باز مى دارد (در هنگام عبادت و بندگى و انجام كارهاى شايسته كه جلوگير از پيروى شيطان است از پروردگار توفيق مى خواهم) و به نيفتادن در دامها و فريبهاى او (خواهشهاى نفس و جلوه گرى دنيا) كمك مى جويم،
(2) و گواهى مى دهم كه محمّد بنده و فرستاده و پسنديده و برگزيده او است، فضل و بزرگوارى او را برابر نيست، و نبودنش را چيزى جبران نمى كند
(3) (اهل) شهرها بعد از گمراهى تاريك (پرستيدن بت) و نادانى بسيار و درشتى و بد خوئى در معاشرت (سخت دلى و خونريزى) به (نور هدايت و راهنمائى) او روشن شدند، و حال آنكه مردم (پيش از بعثت آن حضرت) حرام و ناشايسته را حلال دانسته و عالم و دانا را خوار مى شمردند، و در زمان نبودن پيغمبرى (كه آنان را براه راست هدايت كند) زندگى نموده و بر تاريكى (كفر و گمراهى) مى مردند.
 
و از او يارى مى جويم كه مرا در راندن و دور ساختن شيطان يارى دهد و نگذارد كه در دامهايش افتم و به فريبهايش گرفتار آيم و شهادت مى دهم كه محمد (صلی الله علیه وآله) بنده او و رسول او و پسنديده او و برگزيده اوست و كس در فضيلت همتاى او نيست و جاى او نتواند گرفت. جهان را، پس از ظلمت گمراهى و نادانى فراگير و سخت دليها، به وجود او روشنى بخشيد. پيش از او مردم حرامها را حلال مى شمردند و دانايان و خردمندان را خوار مى داشتند. در زمانى مى زيستند كه پيامبرى نبود و بر كفر مى بردند.
 
خداى را ستايش مى کنم، و از او براى کارهايى که موجب طرد شيطان است کمک مى جويم و براى مصون ماندن از گرفتار شدن در دام ها و فريب هاى شيطان يارى مى طلبم و گواهى مى دهم جز خداوند يکتا معبودى نيست و شهادت مى دهم که محمّد(صلى الله عليه وآله)، بنده و فرستاده و برگزيده و انتخاب شده اوست. در فضل و برترى همتا ندارد و فقدان او قابل جبران نيست; به برکت وجودش شهرهايى که غرق در ضلالت و ظلمت بود و جهل بر افکار مردمش غلبه داشت و قساوت و سنگدلى بر آن ها چيره شده بود، روشن گشت. در زمانى که مردم حرام را حلال مى شمردند، دانشمندان را تحقير مى کردند، و در دوران فترت (و غيبت اولياى الهى) قدم به عرصه حيات مى گذاشتند و در کفر و بى دينى جان مى سپردند.
 
خدا را سپاس مى گويم، و از او يارى مى جويم در راندن شيطان، و دور ساختن آن، و نيفتادن در دامهايش كه نهد و فريبها كه دهد، و گواهى مى دهم كه جز خداى يكتا، خدايى نيست، و محمّد بنده او و فرستاده اوست، و منتخب و گزيده او. هيچ آفريده را در فضيلت به پايه او نتوان آورد، و فقدان او را جبران نتوان كرد. شهرها به نور هدايت او روشن گشت، از آن پس كه در گمراهى تيره بود، و نادانى بر همه جا چيره، و درشتخويى و ستمكارى را همگان پذيره. مردم حرام را حلال مى شمردند، و خردمند را خوار مى گرفتند. مى زيستند، بى داشتن پيامبران، مى مردند، خداناشناس و بى ايمان.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در تحذير از فتنه ها:
خدا را سپاس مى گويم، و از او در موجبات طرد و باز داشتن شيطان، و محفوظ ماندن از دچار شدن در دامها و فريبهايش يارى مى خواهم. و گواهى مى دهم كه خدايى جز اللّه نيست، و گواهى مى دهم كه محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) بنده و فرستاده و انتخاب شده و برگزيده اوست، در فضيلت همتايى ندارد، و فقدانش را چيزى جبران نمى كندد. شهرها از پس گمراهى تاريك، و جهالت غالب بر مردم، و درشتخويى ستم آميز به وجود او روشن شد، آن هم در زمانى كه مردم حرام خدا را حلال دانسته، و انسان حكيم را خوار مى شمردند، در روزگار خالى از پيامبران مى زيستند، و بر حالت كفر از دنيا مى رفتند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 6، ص: 22-17 وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يحذر من الفتن.از خطبه هاى امام عليه السلام كه در آن مردم را از فتنه ها بر حذر مى دارد. خطبه در يك نگاه:عمده اين خطبه از دو بخش تشكيل شده است: بخش اوّل را حمد و ثناى الهى و سپس شهادت به رسالت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و اوصاف مهمى از آن حضرت را در بر مى گيرد.در اين بخش، امام عليه السلام به وضع نابسامان عصر جاهليّت اشاره كرده تا مسلمانان ضمن مقايسه با آن، نعمت هاى عظيمى را كه خداوند به بركت اسلام به آنان ارزانى داشت، درك كنند.در بخش دوّم از ظهور و بروز فتنه ها در آينده و بازگشت هايى به افكار و رفتار عصر جاهليّت خبر مى دهد. فتنه هايى كه ستمكاران آن را رهبرى مى كنند و يكى پس از ديگرى نقش محورى آن را دارند.و در پايان خطبه، به مردم سفارش مى كند كه فريب فتنه گران را نخورند و آلت دست آن ها نشوند، در راه هاى شيطان گام نگذارند، و از لقمه حرام بپرهيزند و خود را در همه حال در محضر خداوند بدانند.***اين خطبه از خطبه هاى ملاحم است که بخشى از حوادث خطرناک آينده را بازگو مى کند و به مردم هشدار مى دهد که مراقب خويش باشند و آلوده فتنه ها و ظلم و فسادها نشوند. امام(عليه السلام) اين خطبه را با حمد و ثناى الهى و پناه بردن به ذات پاک او از شر شياطين آغاز مى کند و مى فرمايد:«خداى را ستايش مى کنم و از او براى کارهايى که موجب طرد و منع شيطان است کمک مى جويم و براى مصون ماندن از گرفتار شدن در دام ها و فريب هاى شيطان يارى مى طلبم» (وَ أَحْمَدُ اللّهَ وَ أَسْتَعِينُهُ عَلَى مَدَاحِرِ(1) الشَّيْطَانِ وَ مَزَاجِرِهِ(2) وَالاِعْتِصَامِ مِنْ حَبَائِلِهِ وَ مَخَاتِلِهِ(3)).امام(عليه السلام) در اين دو جمله از خداوند، توفيق اطاعت و عبادت و پرهيز از گناه و معصيت مى طلبد; زيرا «مداحر» و «مزاجر» شيطان و به تعبير ديگر، امورى که او را از انسان دور مى سازد، چيزى جز اطاعت فرمان خدا نيست و «حبائل» و «مخاتل» (دام ها و فريب هاى) شيطان چيزى جز گناهان و معاصى نيست و به يقين بدون يارى خداوند و امدادهاى الهى نه اطاعت ممکن است و نه پرهيز از گناه; چرا که راه اين دو بسيار سخت است و پر پيچ و خم.سپس به سراغ شهادت بر يکتايى خدا و رسالت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى رود و چنين مى فرمايد: «گواهى مى دهم جز خداوند يکتا معبودى نيست و شهادت مى دهم که محمّد، بنده و فرستاده و برگزيده و انتخاب شده اوست» (وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللّهُ. وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، وَ نَجِيبُهُ وَ صَفْوَتُهُ).بسيارى از شارحان نهج البلاغه «نجيبه» و «صفوته» را به يک معنا تفسير کرده ـ به معناى منتخب و برگزيده ـ و تأکيد يکديگر دانسته اند; ولى با توجه به اين که «نجيب» به معناى «نفيس» و پرارزش است. تفاوتى ميان اين دو واژه وجود دارد که اوّلى در واقع، زمينه ساز دوّمى است; زيرا هنگامى که چيزى نفيس و پرارزش شد به هنگام انتخاب، آن را بر مى گزينند.در ادامه آن حضرت به دو وصف ديگر اشاره کرده، مى فرمايد: «در فضل و برترى همتا ندارد و فقدان او قابل جبران نيست» (لاَ يُؤَازَى فَضْلُهُ، وَ لاَ يُجْبَرُ فَقْدُهُ).به يقين چيزى که در فضيلت همتا ندارد، هنگامى که از دست رود جانشينى نخواهد داشت.در هفتمين و آخرين وصف به آثار وجودى آن حضرت در شرايط عصر جاهليّت اشاره کرده، مى فرمايد: «به برکت وجود او شهرهايى که غرق در ضلالت و ظلمت بود و جهل بر افکار مردمش غلبه داشت و قساوت و سنگدلى بر آن ها چيره شده بود روشن گشت» (أَضَاءَتْ بِهِ الْبِلاَدُ بَعْدَ الضَّلاَلَةِ الْمُظْلِمَةِ، وَالْجَهَالَةِ الْغَالِبَةِ، وَالْجَفْوَةِ الْجَافِيَةِ(4)).و در ادامه مى افزايد: «در زمانى که مردم حرام را حلال مى شمردند، دانشمندان را تحقير مى کردند، در دوران فترت (و غيبت اولياى الهى) قدم به عرصه حيات مى گذاشتند ودر کفر و بى دينى جان مى سپردند» (وَالنَّاسُ يَسْتَحِلُّونَ الْحَرِيمَ، وَ يَسْتَذِلُّونَ الْحَکِيمَ; يَحْيَوْنَ عَلَى فَتْرَة، وَ يَمُوتُونَ عَلَى کَفْرَةِ!).اين اوصاف هفتگانه که در عبارات کوتاهى درباره عصر جاهليّت بيان شده ترسيم گويايى از آن زمان است. گمراهى و جهل و قساوت، حلال شمردن حرام و تحقير دانشمندان، نداشتن رهبر و سرانجام، بى ايمان از دنيا رفتن.گمراهى آن ها چنان تاريک و ظلمانى بود که به جنايات خود افتخار مى کردند، کشتن و زنده به گور کردن فرزندان، نشانه غيرت، و غارتگرى دليل شجاعت شمرده مى شد.جهل و خرافات آن چنان بر جامعه آن ها سايه افکنده بود که خدايانشان را با دست خود مى ساختند; گاه از سنگ و چوب و گاه از مواد غذايى و سپس در زمان قحطى آن را مى خوردند.قساوت و سنگدلى آن چنان بود که کينه ها را از نسلى به نسلى منتقل مى ساختند و خونريزى و آدمکشى براى آن ها يک امر ساده بود، و هم چنين مفاسد ديگر.در اين زمان مى توان به عظمت خدمات پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و اهميّت رسالت او در آن محيط تاريک و ظلمانى پى برد، که در مدت کوتاهى از آن قوم وحشى و خرافى و جاهل، قومى متمدّن و عالم و آگاه ساخت.(5)* * *پی نوشت:1. «مداحر» جمع «مدحر» به معناى امرى است که سبب طرد و دورى چيزى مى شود و از ماده «دحور» به معناى راندن و دورساختن آمده است.2. «مزاجر» جمع «مزجر» به معناى بازدارنده از چيزى است و از ماده «زجر» به معناى بازداشتن است.3. «مخاتل» جمع «مختل» به معناى کارى است که به وسيله آن فريب مى دهند، از ماده «ختل» (بر وزن قتل)، به معناى خدعه و نيرنگ است.4. «جفوه» به معناى قساوت است.5. سند خطبه: اين خطبه در منابع ديگر ديده نشده؛ تنها چيزى كه نويسنده مصادر نهج البلاغه بر آن تكيه مى كند، مطلبى است كه سيّد يمانى در كتاب الطراز آورده و به چند جمله از اين خطبه استشهاد كرده است. گرچه او بعداز سيّد رضى مى زيسته، ولى تفاوتى كه در بعضى از تعبيرات او با نهج البلاغه ديده مى شود، نشان مى دهد آن را از منبع ديگرى غير از نهج البلاغه گرفته است.(به مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 341، مراجعه شود). 
شرح علامه جعفریفتنه‌هاي آينده:«و احمد الله و استعينه علي مداحر الشيطان و مزاجره و الاعتصام من حبائله و مخاتله» (و ستايش مي‌كنم خدا را و از او ياري مي‌جويم براي دور كردن شيطان و طرد او، و براي اجتناب از طنابها و وسائل حيله‌گريهاي آن پليد).درست است كه عقل و قلب آدمي و ابلاغ انبياء (ع) و حكمت حكماء عواملي بسيار نيرومند براي هدايت و ارشاد انسانها مي‌باشند، با اين حال، از قدرت و حيله‌پردازيهاي شيطان بهيچ وجه نبايد غافل شد.مشاهده كثافتها و شقاوتها و پليديهاي شگفت‌انگيزي كه در جوامع بشري ديده مي‌شود، مخصوصا گردانندگان جوامع دوران ما، ما را به اين نتيجه مي‌رساند كه بشريت در برابر شيطان و اغواهاي او از يك طرف، و در مقابل غرايز حيواني، مخصوصا سلطه‌گري و مقام‌پرستي و لذت‌گرايي از طرف ديگر، خود را شديدا باخته است. با كمال اطمينان مي‌توان گفت: اينهمه مكرپردازي و حيله‌گري و انديشه‌بازي در مسير سلطه‌جويي و شهوت‌پرستي و خودكامگي نمي‌تواند تنها ساخته استعدادها و قواي خود انسانها باشد، مخصوصا با در نظر داشتن نيروي عقل و قلب و تكاپوي بسيار جدي انبياء عليهم‌السلام و حكمت حكما، بلكه واقعيت اينست كه شيطان وارد ميدان شده و با استمداد از غرايز حيواني بشر، نخست هويت و شخصيت حقيقي انسانها را از آنان سلب نموده و آنان را به بيماري (بيگانگي از خود و ديگر انسانها) مبتلا كرده است. شيطان شقاوت و پليدي دنياپرستان جوامع را بجايي رسانيده است كه انسان از گفتگو و نوشتن در پيرامون آن، شرمنده مي‌شود، بلكه به اضافه شرمندگي، چنان لرزش و ناراحتي و انقباض سرتاسر وجود آدمي را فرا مي‌گيرد كه زندگي با آنهمه عظمتها و زيبايي‌هايش پيش چشمان انسان تيره و تار مي‌گردد. كشتارهاي فجيع، تجاوزات ناموسي، توهين بر مقدسات، شكستن هر گونه عهد و پيمان، همه دنيا را منافع خود ديدن، چپاولگريهاي متنوع با سوءاستفاده وقيحانه از علم، قرباني كردن همه ارزشها در رسيدن به هر گونه هدفي كه كمكي به خودكامگي‌ها و سلطه‌گريها داشته باشد، خودخواهي بدون فهم و درك معناي (خود).آيا شما مي‌توانيد اينهمه شقاوتها و كثافتها و پليديها را به انسان با اينكه انسان است، نسبت دهيد؟ نه هرگز،اين نسبت محال است، لذا بايد يقين پيدا كرد كه شيطان در دوران ما، بيش از همه دورانها به بشريت مسلط گشته است، در صورتي كه خداوند انسان را اينقدر عاجز نيافريده است كه بكلي هويت خود را چنان از دست بدهد كه تمامي استعدادها و نيروهاي سازنده‌اش مبدل به قواي مخرب گردد. لذا به جرات مي‌توان گفت كه در هيچ دوره‌اي از تاريخ كه بشر آن را پشت سر نهاده است، همانگونه كه در سرمايه‌هاي گوناگون علمي مانند امروز به حد شگفت‌انگيز نرسيده است، همچنان از نظر درندگي و شقاوت و تضاد و ستيزه‌گري با اصول و اخلاق عالي انسان به اين حد شرم‌آور نرسيده است و اين درجه از سقوط جز نتيجه پيروي از شيطان رجيم نمي‌تواند بوده باشد. و اينست علت ياري طلبيدن امام اميرالمومنين عليه‌السلام از خداوند سبحان براي مبارزه با شيطان.****«و اشهد ان لا اله الا لله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و نجيبه و صفوته، لا يوازي فضله، و لا يجبر فقده اضائت به البلاد بعد الضلاله المظلمه، و الجهاله الغالبه و الجفوه الجافيه، و الناس يستحلون الحريم، و يستذلون الحكيم، يحيون علي فتره، و يموتون علي كفره» (و شهادت مي‌دهم بر اينكه خداوندي جز آن خداي يگانه نيست و شهادت مي‌دهم به اينكه محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) بنده و فرستاده و پسنديده و برگزيده او است. هيچ كسي در فضيلت با او برابري نتواند كرد، و فقدانش قابل جبران نخواهد بود. جوامع بشري بعد از گمراهي تاريك و جهالتي كه بر همه غالب بود و خشونتي بسيار سخت، بوسيله او روشن گشت. در آن هنگام مردم محرمات را حلال مي‌شمردند، و انسان حكيم را پست و خوار مي‌نمودند. در دوران بي‌علم و معرفت و دور از دين و فرهنگ زندگي مي‌كردند و بر كفر و تباهي مي‌مردند.)از جمله (و يستذلون الحكيم) اثبات مي‌شود كه در جاهليت حكمايي وجود داشته و در ميان مردم بوده‌اند، ولي جهالت و حماقت مردم، آنان را پست و بي‌مقدار مي‌نمود. عده‌اي از شخصيتها در آن دوران به عنوان حكماء بوده‌اند مانند قس بن ساعده‌ايادي، اكثم بن صيفي سيف بن ذي يزن حميري، لبيد بن ربيعه عامري، البهاء زهير. از قس بن ساعده‌ايادي خطبه‌هاي پر محتوايي نقل شده است. اگر چه در آن روزگار تاريك، حكمت و حكماء و خرد و خردمندان در جامعه، بيگانه از مردم زندگي مي‌كردند ولي آن مردم تضاد آشكار و ستيزه‌گري با آنان نداشتند، نهايت امر، همانگونه كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: به جهت بي‌اعتنايي و جهل درباره انسانهاي رشديافته و حكماء، آنان را پست و خوار مي‌شمردند، ولي در جاهليت روزگار ما، بدانجهت كه هدف و ملاك زندگي سلطه‌گران خودكامه و اقوياي منفعت‌پرست و ضرربار، جز متورم ساختن خود حيواني چيز ديگري نمي‌باشد، لذا براي رسيدن به اين هدف شوم و ضد انساني، آماده محو و نابود كردن هر انسان رشديافته و حكيم و خردمند و فداكار مي‌باشند. تصور درجه شقاوت و ضد بشر بودن برخي از اين خودكامگان براي مغز انسانهاي معتدل، امكان‌ناپذير و براي انسان‌شناساني كه اطلاعي از عظمت و خصائص روحي اولاد آدم دارند، شكنجه‌آور و موجب زجر كشنده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) خطبه خود را با استعانت از پروردگار متعال بر آنچه موجب دفع شيطان و طرد آن مى گردد آغاز فرموده است و اينها همان عبادات و اعمال شايسته است كه باعث راندن و دور شدن شيطان و سركوب آن مى شود، همچنين امام (ع) از دامها و نيرنگهاى شيطان از خداوند درخواست ايمنى كرده است، دامها و نيرنگهاى شيطان شهوات و لذّات دنياست، واژه «حبائل» را كه به معناى دامهاى صيّادان است از جهت مشابهتى كه با شهوات و لذّات فريبنده دنيا دارد، براى آنها استعاره آورده است، زيرا هر دو مايه از دست رفتن ايمنى و دچار شدن به عذاب و سختى است.از جمله القاب پيامبر اكرم (ص) كه بدان ستوده مى شود اين است كه نجيب خداوند است يعنى برگزيده اوست، و در اين جا «نجيّه» (سخنگوى او) نيز روايت شده است، و «صفوته» يعنى بنده ناب و خالص اوست، «لا يوازى فضله» يعنى برترى او را هيچ كس دارا نيست، چون كمالاتش در دو نيروى نظرى و عملى اوست كه براى هيچ آفريده اى حاصل نمى شود، در اين صورت فقدان چنين شخصيتى، جز به ظهور كسى همانند او در ميان مردم جبران نمى شود، و چون در ميان آدميان مانندى ندارد، هيچ چيزى فقدان او را جبران نمى كند.فرموده است: «أضاءت به البلاد بعد الضّلالة»:مراد، ضلالت كفر است، و توصيف اين گمراهى، به صفت ظلمت و تاريكى، براى اين است كه در اين ظلمت، راهى به سوى حقّ وجود ندارد، و اين وصف بر سبيل استعاره است، همچنين ذكر صفت «إضاءه» براى پيامبر اكرم (ص) نيز استعاره است، زيرا مردم به سبب انوار وجود آن بزرگوار، در امور معاش و معاد خود هدايت يافتند، و نسبت آن به شهرها به طريق مجاز است، منظور از نادانى و جهالتى كه بر بيشتر مردم غلبه داشته عدم خداشناسى و نبودن در راهى است كه به او منتهى مى شود، همچنين ندانستن كيفيّت نظام زندگى بگونه اى كه آن حضرت بيان فرموده و اسلام مقرّر داشته است.مراد از «جفوة الجافية» درشتخويى و سنگدلى عرب و عادت آنها به خونريزى و كشتار است. صفت «جافيه» كه از جفوة مشتقّ و صفت براى آن آمده از باب مبالغه و تأكيد است، و منظور از آن بيان شدّت جفا و بد رفتارى و ستمگرى ميان عرب در اين زمان است.در جمله «و النّاس يستحلّون الحريم»، واو براى حال و عامل آن فعل أضاءت مى باشد، همچنين است جمله «يستذلّون الحكيم»، ظاهرا عرب از دير زمان تاكنون بر اين عادت بوده، كه هر كس از آنها كناره مى گرفت، و از غارت و چپاول و ايجاد فتنه و فساد خوددارى مى كرد، او را خوار و زبون مى شمردند، و براى آن كه او را بدين كارها وادارند به او نسبت ترس و ناتوانى مى دادند.«و يحيون على فترة» يعنى اينها در حال انقطاع وحى و در دوران نبودن رسولان زندگى مى كردند، و اين دورانى است كه خيرات معنوى منقطع است، و مردم با بيمارى جهل از دنيا مى روند، واژه كفره در جمله «و يموتون على كفرة» مصدر مرّه است براى كفر مردم هر قرن به سبب نداشتن رهبر و پيامبر. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 157 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الواحد و الخمسون من المختار في باب الخطب:و أستعينه على مداحر الشّيطان و مزاجره، و الاعتصام من حبائله و مخاتله، و أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، و نجيبه و صفوته، لا يوازى فضله، و لا يجبر فقده، أضاءت به البلاد بعد الضّلالة المظلمة، و الجهالة الغالبة، و الجفوة الجافية، و النّاس يستحلوّن الحريم، و يستذلّون الحكيم، يحيون على فترة، و يموتون على كفرة.اللغة:(الدّحر) الطّرد و الابعاد و الدّفع بعنف على الاهانة كالدّحور و قال سبحانه «وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ دُحُوراً» و قال أيضا «قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً».و مداحر الشّيطان جمع مدحر و هى الأمور الّتى محلّ طرده و إبعاده.و قال الشّارح البحراني و المعتزلي: هى الامور الّتي بها يطرد و يبعد، و على قولهما فهى للآلة، و على ذلك فلا يجوز جعلها جمعا لمدحر كما توهّمه البحراني لأنّ مفعل بفتح الميم للمكان و بالكسر للآلة كما صرّح به جميع علماء الأدبيّة، فلا بدّ من جعلها جمعا حينئذ لمدحرة بكسر الأوّل و الهاء أخيرا و زان مكسحة و مروحة، اللهمّ إلّا أن يقال: إنّ مدحر بالكسر للآلة أيضا و جمع مفعل على مفاعل قد ورد في كلامهم مثل ملحف و ملاحف و مقود و مقاود.فقد تلخص ممّا ذكرنا أنّ مداحر يصحّ جعلها جمع مدحر بالفتح للمكان و مدحر و مدحرة بالكسر فيهما للآلة و نحوه (المزاجر) للامور الّتي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 160 يزجر بها أو هى محلّ الزّجر من زجر الكلب نهنهه جمع مزجر و مزجر و (ختله) يختله بالكسر خدعه، و المخاتل الأمور الّتي بها يختل و يخدع و (يوازي) مضارع آزى بالهمز و لا يقال وازى و (الجهالة الغالبة) في بعض النّسخ بالموحّدة من الغلبة و في بعضها بالمثنّاة من الغلاء و هو الارتفاع أو من الغلوّ و هو مجاوزة الحدّ و (يستذلّون الحكيم) في بعض النّسخ باللّام من الحلم و (الفترة) انقطاع ما بين النبييّن و (كفرة) بالفتح واحدة الكفرات كضربة و ضربات.الاعراب:جملة لا يوازى فضله الظّاهر أنّها استيناف بيانيّ، و جملة أضاءت حال من فاعل المصدر أعني فقده، و يحتمل الاستيناف البياني أيضا، و النّاس حال من مفعول أضاءت،المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة مسوقة في معرض الاخبار عن الملاحم و الوقايع الحادثة في غابر الزّمان، و صدّرها بالاستعانة على ما يجب الاستعانة من اللَّه سبحانه عليه، و عقّب ذلك بالشّهادة بالتّوحيد و الرّسالة و ذكر ممادح الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله فقال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 162  (و أستعينه على مداحر الشّيطان و مزاجره) أى العبادات و الحسنات الّتي هى محلّ طرده و زجره أو بها يطرد و يزجر استعاره (و الاعتصام من حبائله و مخاتله) أى المعاصي و السّيئآت الّتي لها يصيد الانسان و يخدع البشر:قال الشّارح البحراني: و استعار لها لفظ الحبائل و هى أشراك الصّائد لمشابهتها في استلزام الحصول فيها للبعد عن السّلامة و الحصول في العذاب (و أشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له) قد تقدّم في شرح الفصل الثّاني من الخطبة الثّانية شرح هذه الكلمة الطيّبة بما لا مزيد عليه فليراجع ثمّة (و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله) صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم (و نجيبه) أى الكريم الحسيب الّذي انتجبه من خلقه، و يروى و نجيّه أى المناجي له و المشرف بمناجاته و مخاطبته و أصله من النّجوى و هي التّخاطب سرّا (و صفوته) أى مختاره و مصطفاه من النّاس، و قد مضى تحقيق ذلك في شرح الخطبة الثّالثة و التّسعين.و لمّا كان ههنا مظنّة أن يسأل و يقال: هل يدانيه أحد في فضله أو يوازيه في كماله فيقوم مقامه عند افتقاره؟ أجاب بقوله: (لا يوازى فضله) أى لا يحاذى و لا يساوى (و لا يجبر فقده) قال الشارح البحراني: إذ كان كماله في قوّتيه النّظرية و العمليّة غير مدرك لأحد من الخلق، و من كان كذلك لم يجبر فقده إلّا بقيام مثله من النّاس، و إذ لا مثل له فيهم فلا جبران لفقده.مجاز (أضاءت به البلاد بعد الضّلالة المظلمة) نسبة أضاءت إلى البلاد من باب التّوسع، و المراد اهتداء أهل البلاد بنور وجوده الشّريف إلى ما فيه صلاح المعاش و المعاد بعد تيههم في ظلمة الكفر و الضلال كما تقدّم في شرح الفصل السّادس عشر من الخطبة الأولى، و عرفت هناك أنّه صلّى اللَّه عليه و آله قد بعث و أهل الأرض يومئذ ملل متفرّقة، و أهواء منتشرة، و طرايق متشتّتة، بين مشبّهة و مجسّمة و زنادقة و غيرها (و) كانوا متّصفين ب (الجهالة الغالبة) عليهم (و) موصوفين ب (الجفوة الجافية) يريد بها غلظ الطّبيعة و قساوة القلوب و سفك الدّماء و وصفه بالجافية للمبالغة من قبيل شعر الشّاعر و داهية دهياء، و قد تقدّم توضيح جفوة العرب و غلظهم في شرح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 163 الفصل الأوّل من الخطبة السّابعة و العشرين. (و النّاس يستحلّون الحريم) أى حرمات اللَّه الّتي يجب احترامها و محرّماته (و يستذلّون الحكيم) أو الحليم كما في بعض الرّوايات، و الحكمة هو العلم الّذي يرفع الانسان عن فعل القبيح، و الحلم هو العقل و التّؤادة و ضبط النّفس عن هيجان الغضب، و المعلوم من حال العرب استذلال من له عقل و معرفة و تجنّب عن سفك الدّماء و عن النهب و الغارة و إثارة الفتن لزعمهم أنّ ذلك من الجبن و الضّعف (يحيون على فترة) من الرّسل و انقطاع من الوحى الموجب لانقطاع الخير و تقليل العبادات و المجاهدات و موت النفوس بداء الجهل و الضّلالات (و يموتون على كفرة) لعدم هاد يهديهم إلى النّهج القويم و الشّرع المستقيم.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام مبين و سيّد وصيّين است در ذكر ملاحم مى فرمايد:و طلب يارى ميكنم از حضرت ربّ العالمين بر عبادات و طاعات كه محلّ طرد و زجر شيطان لعين است، و بر محفوظ شدن از معاصى و سيئات كه ريسمانهاى صيد آن ملعون و اسباب مكر و خدعه آن نابكار است، و شهادت مى دهم باين كه نيست خدائى جز خداى متعال در حالتى كه تنها است شريك نيست مر او را، و شهادت مى دهم باين كه محمّد بن عبد اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بنده پسنديده و پيغمبر اوست و برگزيده و مختار اوست برابر كرده نمى شود فضل او، و جبران نمى شود فقدان او، روشن شد بوجود شريف آن بزرگوار شهرها بعد از گمراهى ظلمانى و نادانى غالب و غلظت غليظه طبايع در حالتى كه مردمان حلال مى شمردند محرمات را، و خوار مى شمردند صاحب حكمت و معرفت را زندگانى مى كردند در زمان انقطاع پيغمبران، و مى مردند بر كفر و طغيان.  
بخش ۲ : هشدار از وقوع فتنه [منبع]

التحذير من الفتن :
ثُمَّ إِنَّكُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ أَغْرَاضُ بَلَايَا قَدِ اقْتَرَبَتْ، فَاتَّقُوا سَكَرَاتِ النِّعْمَةِ وَ احْذَرُوا بَوَائِقَ النِّقْمَةِ وَ تَثَبَّتُوا فِي قَتَامِ الْعِشْوَةِ وَ اعْوِجَاجِ الْفِتْنَةِ عِنْدَ طُلُوعِ جَنِينِهَا وَ ظُهُورِ كَمِينِهَا وَ انْتِصَابِ قُطْبِهَا وَ مَدَارِ رَحَاهَا، تَبْدَأُ فِي مَدَارِجَ خَفِيَّةٍ وَ تَئُولُ إِلَى فَظَاعَةٍ جَلِيَّةٍ، شِبَابُهَا كَشِبَابِ الْغُلَامِ وَ آثَارُهَا كَآثَارِ السِّلَامِ، يَتَوَارَثُهَا الظَّلَمَةُ بِالْعُهُودِ، أَوَّلُهُمْ قَائِدٌ لِآخِرِهِمْ وَ آخِرُهُمْ مُقْتَدٍ بِأَوَّلِهِمْ، يَتَنَافَسُونَ فِي دُنْيَا دَنِيَّةٍ وَ يَتَكَالَبُونَ عَلَى جِيفَةٍ مُرِيحَةٍ، وَ عَنْ قَلِيلٍ يَتَبَرَّأُ التَّابِعُ مِنَ الْمَتْبُوعِ وَ الْقَائِدُ مِنَ الْمَقُودِ، فَيَتَزَايَلُونَ بِالْبَغْضَاءِ وَ يَتَلَاعَنُونَ عِنْدَ اللِّقَاءِ.

الْبَوَائِق : جمع «بائقه»، مصائب، حوادث ناگوار.
الْقَتَام : غبار.
العِشْوَة : نادانسته به كارى پرداختن، بدون بيان و بينش بكارى اقدام كردن.
شِبَابُهَا : ابتداى آن.
السِلَام : جمع «سلمة»، سنگها.
مُرِيحَة : گنديده، بد بو.
يَتَزَايَلُون : پراكنده مى شدند. 
أغراض : هدفها، جمع غرض
بَوائِق : جمع بائقة : مصيبت بزرگ
نِقمَة : خشم و غضب
قَتَام : گرد و خاك
عِشوَة : جهالت و تاريكى
جَنين : چيز پنهان و مستور، بچه در رحم
تَؤول : بازگشت ميكند
فَظاعَة : چيز بسيار بد و سخت و رسوائى
شباب : بفتح شين، جوانى، شباب : بكسر شين، بازى كردن
سِلام : سنگ
مُريحَة : متعفن و گنديده
مَقود : عقب كشيده شده، متبوع
يَتزايَلون بالبغضاء : با عداوت از هم جدا ميشوند 
۲. نكوهش مردم گمراه:
شما اى عرب ها، هدف تيرهاى بلا هستيد كه نزديك است. از مستى هاى نعمت بپرهيزيد، و از سختى هاى عذاب الهى بترسيد و بگريزيد، و در فتنه هاى در هم پيچيده، به هنگام پيدايش نوزاد فتنه ها و آشكار شدن باطن آنها، و برقرار شدن قطب و مدار آسياى آن، با آگاهى قدم برداريد.
فتنه هايى كه از رهگذرهاى ناپيدا آشكار گردد، و به زشتى و رسوايى گرايد، آغازش چون دوران جوانى پر قدرت و زيبا، و آثارش چون آثار باقى مانده بر سنگ هاى سخت زشت و ديرپاست، كه ستمكاران آن را با عهدى كه با يكديگر دارند، به ارث مى برند، نخستين آنان پيشواى آخرين، و آخرين گمراهان، اقتدا كننده به اوّلين مى باشند.
آنان در به دست آوردن دنياى پست بر هم سبقت مى گيرند، و چونان سگ هاى گرسنه، اين مردار را از دست يكديگر مى ربايند، طولى نمى كشد كه پيرو از رهبر، و رهبر از پيرو، بيزارى مى جويد، و با بغض و كينه از هم جدا مى شوند، و به هنگام ملاقات، همديگر را نفرين مى كنند.
 
(4) پس شما اى گروه عرب نشانه هاى (تير) بلاها (فساد و تباهكاريها) هستيد كه (پيدايش آنها) نزديك است، پس از غفلتها و مستى نعمت (كه موجب زوال و نابودى آنست) بپرهيزيد (بدين خود اهميّت دهيد تا بيچاره نشويد) و از سختيهاى كيفر (بى اعتنائى بدين) حذر كنيد، و درنگ نمائيد در غبار و تاريكى شبهه (اشتباه باطل بحقّ) و كجى و ناهموارى (راه) فتنه هنگام پيدايش و آشكار شدن نهان و نصب قطب و گردش آسياى آن
(5) (بى فكر و انديشه در امر مشتبه و مقدّمه فتنه و فساد اقدام ننمائيد، زيرا) فتنه و تباهكارى، در راههاى پنهانى آشكار ميشود و زشتى و رسوايى بار مى آورد (امر مشتبه موجب فتنه در ابتداء اندك است و كم كم بسيار ميشود) نموّ و افزونى آن مانند نموّ جوان است (كه بتدريج توانا مى گردد) و نشانه هاى آن مانند نشانه هاى سنگ است (كه بهر چه زده شود شكسته و خرد ميكند)
(6) ستمگران با پيمانى كه هر يك براى ديگرى مى گيرند (و در باره او سفارش مى نمايند) آن فتنه را ارث مى برند، اوّل ايشان پيشواى آخرشان هستند (كه آنها را براه ضلالت و گمراهى مى برند) و آخرشان (در ستمگرى به نيكان) پيرو اوّلشان مى باشند، در (بدست آوردن) دنياى فرومايه ميل و رغبت داشته از يكديگر سبقت مى گيرند، و بر سر مردار گنديده بد بو حرص زياد ورزيده با هم دشمنى ميكنند،
(7) و پس از زمان اندكى پيرو از پيشوا و پيشوا از پيرو بيزارى مى جويد، پس به دشمنى از هم پراكنده ميشوند، و هنگام ملاقات يكى ديگرى را لعن كرده دشنام مى دهد (حاجّ شيخ عبد اللّه مامقانّى -رحمه اللّه- در كتاب تنقيح المقال فى أحوال الرّجال نقل فرموده كه معاوية ابن يزيد ابن معاوية بعد از پدرش چون به مسند خلافت نشسته بمنبر رفت و پدر و جدّ خود را لعن كرده دشنام داد و از آنها و رفتارشان بيزارى جست، مادرش گفت: اى پسر كاش تو بشكل خون در كهنه مانده بودى، گفت: مادر من همان را دوست مى داشتم.)
 
شما اى قوم عرب، هدف تيرهاى بلايى هستيد كه نزديك است كه بر شما فرود آيد. از سر مستى نعمت بپرهيزيد و از خشم و سخط خداوند بترسيد. چون فتنه ها گرد انگيختند و كژراهه هاى آن اندك اندك آشكار شدند، همچنان، استوار در جاى خود بمانيد و چون چنين فتنه ها از بطن روزگار چهره نمايد و از نهانگاه خود ظاهر گردد و آسيابش به چرخش در آيد، از جاى نشويد و پايدارى ورزيد. راههايى، كه گذرگاه فتنه است، راه هايى كور و ناپيدايند. فتنه از اين راهها فرا مى رسد و رسواييها به بار آورد. آغازش، آغاز جوانى را ماند با سرعت و نشاط و، آثارش چون زخم سنگ بر جاى ماند، بهبود نايافتنى.
ستمگران روزگار با يكديگر پيمان بسته اند كه ميراثبران فتنه باشند. پيشينيان پيشواى آنهايى هستند كه در پى آمده اند و آنان كه در پى آمده اند، پيرو پيشينيان خويش اند. بر سر اين دنياى فرومايه با يكديگر رقابت و ستيز مى كنند و براى آن مردار گنده بدبو به دشمنى بر مى خيزند، به گونه اى كه، پس از اندك زمانى آنكه تابع است از متبوع خود بيزار شود و آنكه پيشواست از پيرو خود ببرد. با دلى انباشته از كينه يكدگر را ترك مى گويند و چون روياروى آيند يكديگر را لعنت كنند.
 
شما اى گروه عرب در آينده هدف بلاهايى هستيد که نزديک شده است از مستى نعمت بپرهيزيد و از بلاهايى که کيفر اعمال شماست برحذر باشيد و هنگامى که گرد و غبار حوادث ناشناخته بر مى خيزد و پيچيدگى هاى فتنه آشکار مى شود نوزادش تولد مى يابد و باطن آن ظاهر مى گردد، قطب و محورش بر جاى خود قرار مى گيرد و آسياى آن به حرکت در مى آيد (به هوش باشيد و) با احتياط گام برداريد. (آرى) فتنه ها کم کم از مراحل ناپيدا شروع به حرکت مى کنند و سرانجام به صورت خطرناک آشکار مى شوند. رشد آن ها همچون رشد جوانان سريع است و آثارشان (بر پيکر جامعه) همچون آثار سنگ هاى سخت و محکم است (که بر پيکر انسان وارد مى شود).
ستمگران آن را طبق پيمان هايى از يکديگر به ارث مى برند، نخستين آن ها رهبر آخرينشان هستند و آخرينشان پيرو نخستين آن ها. (آرى) آن ها، براى به دست آوردن دنياى پست بر يکديگر سبقت مى جويند و همچون سگانى که بر سر مردار گنديده اى ريخته باشند با يکديگر به نزاع بر مى خيزند. (گرچه در ظاهر متحدند) ولى به زودى پيروان، از پيشوايان خود برائت مى جويند و رهبران از پيروانشان و سرانجام با بغض و کينه از هم جدا مى شوند و به هنگام ملاقات (در اين جهان و يا در آخرت) يکديگر را لعن و نفرين مى کنند.
 
و شما اى عربها آماج بلايى هستيد كه نزديك است. از مستيهاى نعمت بپرهيزيد، و از سختيهاى عقوبت بترسيد و بگريزيد، و بر جاى خويش بمانيد آن گاه كه شبهت گردى برآرد، و يا فتنه راه كج پيش پاى گذارد، و هنگامى كه طليعه آن آشكار شود، و نهفته اش پديدار، كارش استوار باشد و آسايش به كار كه فتنه از رهگذرهاى نهانى در آيد، و به زشتى و رسوايى گرايد. آغازش چون عنفوان جوانى، خوش و دلربا، آثارش چون نشانه هايى كه از ضربت سنگ برجاى ماند، زشت و نازيبا.
ستمكاران اين فتنه را به ارث پذيرند، با عهدى كه از يكديگر گيرند. نخستين آنان پيشواى آخرين است و آخرين ايشان اقتدا كننده به نخستين. بر سر دنياى دون بر يكديگر پيشدستى نمايند، و چون سگان اين مردار گنديده را از هم ربايند، و ديرى نپايد كه تابع از متبوع بيزار باشد، و امير از مأمور در آزار. دشمنانه از هم جدا شوند، و با لعنت يكديگر را ديدار كنند.
 
شما اى مردم عرب، نشانه بلاهايى هستيد كه بسيار نزديك است. پس از مستى هاى نعمت بپرهيزيد، و از سختى هاى عقوبت حذر كنيد، و در گرد و غبار ظلمت شبهه، و ناهموارى راه فتنه، به وقت پديد آمدن طليعه اش، و آشكار شدن نهانش، و برقرارى محورش، و گردش آسيايش بر جاى خويش ثابت بمانيد. آن فتنه هايى كه از مدارج پنهان شروع، و به سختى و زشتى آشكارى منتهى مى شود. رشد آن فتنه همچون رشد جوانى سريع و نيرومند، و آثارش همچون آثار سنگ محكم و سفت است.
ستمكاران بر اساس پيمانها كه با هم دارند آن فتنه را از هم ارث مى برند. اول آنان پيشواى آخرشان، و آخرشان تابع اوّل آنان است. با هم در به دست آوردن دنياى پست رقابت مى كنند، و چون سگان بر سر مردار بو گرفته به جان هم مى افتند. و زمانى نمى گذرد كه تابع از متبوع، و راهنما از پيرو بيزارى  مى جويد. با كينه و دشمنى از هم جدا مى شوند، و زمانى كه يكديگر را مى بينند به هم لعنت مى كنند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏6، ص: 28-24 فتنه هايى در پيش است، به هوش باشيد:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، مردم را از فتنه هايى که در پيش است با خبر مى کند و برحذر مى دارد و به آن ها آگاهى مى دهد، تا آن جا که ممکن است از ضربات فتنه در امان بمانند و از ضايعات آن بکاهند و جالب اين که امام(عليه السلام) در اين بخش به سرچشمه هاى فتنه و کيفيت شکل گيرى و مراحل مختلف آن با بيان لطيفى اشاره مى کند و مى فرمايد: «شما اى گروه عرب! در آينده هدف بلاهايى هستيد که نزديک شده است; از مستى نعمت بپرهيزيد، و از بلاهايى که کيفر اعمال شماست بر حذر باشيد» (ثُمَّ إِنَّکُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ أَغْرَاضُ بَلاَيَا قَدِ اقْتَرَبَتْ، فَاتَّقُوا سَکَرَاتِ النِّعْمَةِ، وَاحْذَرُوا بَوَائِقَ(1) النِّقْمَةِ).امام(عليه السلام) در اين عبارت به دو عامل مهم از عوامل فتنه ها اشاره فرموده است که: يکى از آن ها مستى حاصل از نعمت است و ديگرى مجازات اعمال; که نتيجه آن فتنه هايى است که دامان مردم را مى گيرد و آن ها را هدف بلاها قرار مى دهد.سپس براى کم کردن ضايعات فتنه چنين دستور مى دهد: «هنگامى که گرد و غبار حوادث ناشناخته بر مى خيزد، و پيچيدگى هاى فتنه به هنگام تولّد نوزاد آن آشکار مى شود و باطن آن ظاهر مى گردد، قطب و محور آن بر جاى خود قرار مى گيرد و آسياى آن به حرکت در مى آيد، (به هوش باشيد و) با احتياط گام برداريد» (وَ تَثَبَّتُوا فِي قَتَامِ(2) الْعِشْوَةِ(3)، وَاعْوِجَاجِ الْفِتْنَةِ عِنْدَ طُلُوعِ جَنِينِهَا، وَ ظُهُورِ کَمِينِهَا، وَانْتِصَابِ قُطْبِهَا، وَ مَدَارِ رَحَاهَا).امام(عليه السلام) در اين عبارت گاه، فتنه را به جنينى تشبيه مى کند که به طور پنهانى پرورش پيدا مى کند و ناگهان متولّد مى شود و گاه همانند آسيايى مى شمرد که نخست قطب و محور آن را برپا مى سازند و سپس سنگ آسيا به چرخش در مى آيد. تجربيات تاريخى نيز نشان مى دهد که واقعاً فتنه ها چنين اند; مراحل کمونى دارند که بر اثر عوامل مختلف اجتماعى شکل مى گيرد; ناگهان انفجارى رخ مى دهد و آن چه در درون جامعه است، ظاهر مى شود.در ادامه اين سخن، امام(عليه السلام) نشانه هاى ديگرى از شکل گيرى فتنه ها بيان مى کند و مى فرمايد: (آرى) «فتنه ها کم کم از مراحل ناپيدا شروع به حرکت مى کنند و سرانجام به صورت خطرناک آشکار مى شوند. رشد آن ها همچون رشد جوانان (سريع است) و آثارشان (بر پيکر جامعه) همچون آثار سنگ هاى سخت و محکم است (که بر پيکر انسان وارد شود)» (تَبْدَأُ فِي مَدَارِجَ خَفِيَّة، وَ تَؤُولُ إِلَى فَظَاعَة جَلِيَّة. شِبَابُهَا کَشِبَابِ(4) الْغُلاَمِ، وَ آثَارُهَا کَآثَارِ السِّلاَمِ(5)).در اين که اين فتنه هايى که امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به آن اشاره فرموده و درباره آن هشدار مى دهد کدام فتنه است؟ در ميان شارحان «نهج البلاغه» گفتگوست; ولى ظاهر اين است که اشاره به فتنه «بنى اميّه» باشد که از زمان عثمان شروع شد و دوران کمون خود را طى کرد و با قتل «عثمان»، ظهور و بروز پيدا کرد و با حکومت «معاويه و يزيد و عبدالملک مروان» و مانند آن ها به اوج خود رسيد و به قدرى اين فتنه آشکار گشت و به رسوايى کشيده شد که علناً بر منابر، على(عليه السلام) را سبّ مى کردند و دشنام مى دادند و ضرباتى که از اين ناحيه بر پيکر اسلام وارد شد مانند ضرباتى بود که در يک زلزله وحشتناک از متلاشى شدن کوه ها و سقوط سنگ ها بر آبادى ها رخ مى دهد.و در ادامه اين بحث به ويژگى هاى ديگرى از اين فتنه اشاره مى کند و مى فرمايد، سردمداران فتنه چنان با هم متحد و متفقند که: «آن را بر طبق پيمان ها از يکديگر به ارث مى برند، نخستين آنها رهبر آخرينشان هستند و آخرينشان پيرو نخستين آن ها» (يَتَوَارَثُهَا الظَّلَمَةُ بِالْعُهُودِ! أَوَّلُهُمْ قَائِدٌ لاِخِرِهِمْ، وَ آخِرُهُمْ مُقْتَد بِأَوَّلِهِمْ).آرى! فتنه انگيزان خطرناک اين گونه اند که اسباب فتنه را از يکديگر به ارث مى برند و همه در خط واحدى سير مى کنند و در مسير واحدى گام بر مى دارند و اين هماهنگى و توارث از يکديگر خطر آن ها را افزايش مى دهد و آثار شوم فتنه هاشان را مضاعف مى سازد.آن گاه به انگيزه هاى اصلى فتنه جويان و ستمگران خودکامه اشاره کرده، مى فرمايد: «آن ها براى به دست آوردن دنياى پست بر يکديگر سبقت مى جويند و همچون سگانى که بر سر مردار گنديده اى ريخته اند با يکديگر به نزاع بر مى خيزند» (گرچه در ظاهر متحدند و مسير واحدى را طى مى کنند، ولى در باطن با يکديگر در ستيزند و هر يک مى خواهد در رأس فتنه باشد و ديگران پيرو او باشند). (يَتَنَافَسُونَ في دُنْيَا دَنِيَّة، وَ يَتَکَالَبُونَ عَلَى جِيفَة مُرِيحَة(6)).سپس در عبارتى کوتاه و گويا به عاقبت کار آن ها اشاره مى کند و مى فرمايد: «ولى به زودى پيروان، از پيشوايان خود بيزارى مى جويند و رهبران از پيروانشان; و سرانجام با بغض و کينه از هم جدا مى شوند و به هنگام ملاقات (در اين جهان يا در آخرت) يکديگر را لعن و نفرين مى کنند! (وَ عَنْ قَلِيل يَتَبَرَّأُ التَّابِعُ مِنَ الْمَتْبُوعِ، وَالْقَائِدُ مِنَ الْمَقُودِ، فَيَتَزَايَلُونَ بِالْبَغْضَاءِ، وَ يَتَلاَعَنُونَ عِندَ اللِّقَاءِ).اين قسمت ممکن است اشاره به فتنه جويان «بنى عباس» باشد; گرچه آن ها همان خط نفاق و تکالب بر دنيا و ضربه زدن بر پيکر اهل بيت(عليهم السلام) ـ که رهبران الهى امت بودند ـ همان خط بنى اميه را ادامه مى دادند، ولى در ظاهر به آن ها لعن و نفرين مى فرستادند و از اعمال آن ها بيزارى مى جستند و شعار قيامشان که براى فريب مردم بود «الرضا لآل محمّد» بود، آن ها کشتار عجيبى از بقاياى بنى اميه کردند و سيل خون جارى ساختند و آثارشان را محو و نابود کردند و اموالشان را بر باد دادند.بعضى از شارحان نهج البلاغه جمله «و يتلاعنون عند اللقاء» را اشاره به «لقاء الله» و روز قيامت مى دانند، همان گونه که در قرآن مى فرمايد: «(اِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذَابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الاَْسْبَابُ); در آن هنگام رهبران (گمراه و گمراه کننده) از پيروان بيزارى مى جويند و کيفر خدا را مشاهده مى کنند و دستشان از همه جا کوتاه مى شود».(7)همان گونه که تابعين نيز از پيشوايان خود بيزارى مى جويند; چنان که در قرآن مجيد مى خوانيم: «(وَيَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَکُوا أَيْنَ شُرَکَاؤُکُمُ الَّذِينَ کُنتُمْ تَزْعُمُونَ * ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاَّ أَنْ قَالُوا وَاللهِ رَبِّنَا مَا کُنَّا مُشْرِکِينَ); آن روز که همه آن ها را محشور مى کنيم; سپس به مشرکان مى گوييم معبودهايتان که همتاى خدا مى پنداشتيد کجايند؟ سپس پاسخ و عذر آن ها چيزى جز اين نيست که مى گويند: سوگند به خداوندى که پروردگار ماست که ما مشرک نبوديم».(8)جمله «يتکالبون على جيفه»، اين گروه ستمگر و دنياپرست را به سگ هايى تشبيه مى کند که به مردار گنديده اى حمله ور شده اند و از دست و دهان يکديگر مى ربايند. چه تشبيه دقيق گويايى!****نکته:ويژگى هاى حاکمان دنياپرست!از عبارت ياد شده از کلام امام(عليه السلام) به خوبى استفاده مى شود که ستمگران خودکامه ويژگى هايى دارند که تاريخ بشر نيز گواه و شاهد آن است; از جمله:1ـ استفاده از بهانه ها و فتنه ها براى پيش بردن اهداف خود، همان گونه که «بنى اميّه» از ماجراى خون خواهى عثمان، حدّاکثر بهره گيرى را کردند.2ـ هماهنگى نقشه ها در آغاز کار و انسجام در برنامه هاى مخرب و فتنه خيز.3ـ رقابت شديد به هنگام پيروزى به گونه اى که گويى سگانى اند که بر جيفه اى افتاده اند و هر يک سعى دارند آن را از ديگرى بربايد.4ـ سرانجام، هر فردى ديگرى را لعن و نفرين مى کند و گناهان را به گردن ديگرى مى اندازد. تاريخ گذشته و معاصر، شاهد و گوياى اين گفتار پربار امام(عليه السلام) است.****پی نوشت:1. «بوائق» جمع «بائقه» به معناى حادثه مهم و مرگبار است و از ماده «بوق» (بر وزن فوق) به معناى فاسد شدن مى باشد.2. «قتام» به معناى غبار است.3. «عشوه» به معناى پرداختن به کارى بدون آگاهى است.4. «شباب» (به کسر شين) به معناى سرحال بودن اسب و بلند شدن بر روى پاها و «شباب» (به فتح شين) به معناى جوانى و آغاز هر چيزى است; اين واژه در بعضى نسخه هاى نهج البلاغه با کسر و در برخى ديگر با فتح آمده است.5. «السِّلام» (به کسر سين) جمع «سَلِمَه» (بر وزن کلمه) به معناى سنگ سخت است.6. «مريح» به معناى بدبو و گنديده است که از ماده ريح به معناى بو گرفته شده است.7. بقره، آيه 166.8. انعام، آيات 23-22. 
شرح علامه جعفری«ثم انكم معشر العرب اغراض بلايا قد اقتربت، فاتقوا سكرات النعمه، و احذروا بوائق النقمه، و تثبتوا في تقام العشوه، و اعوجاج الفتنه عند طلوع جنينها، و ظهور كمينها، و انتصاب قطبها، و مدار رحاها» (سپس شما طائفه عرب، نشانه‌گاه بلاها و گرفتاريهايي هستيد كه نزديك شده است. بترسيد از مستي‌هاي نعمت، و برحذر باشيد از سختي‌هاي عذاب و انتقام، و قدم ثابت نماييد در تاريكيهاي غبار شبهه و انحرافات فتنه در هنگام باطن و ظهور پنهاني و برپا گشتن قطب و گرديدن آسياي آن.)از مستيهاي نعمت بپرهيزيد:نعمتهايي كه خداوند سبحان به بندگانش عنايت فرموده است، براي همه كس نعمت تلقي نمي‌شوند، حتي كساني هستند كه اگر همه امتيازات و نعمتهايي را كه خداوند متعال براي همه انسانها آفريده است به آنان بدهند، نه تنها شكرگزار آنها نمي‌باشند، بلكه مانند طلبكاران خيلي جدي، از طرفي با اراده و مشيت خداوندي در ستيز هستند و از طرف ديگر عالم طبيعت را كه تهيه‌كننده آن امتيازات و نعمتها مي‌باشد، مورد توبيخ قرار مي‌دهند كه چرا درباره آنان كوتاهي ورزيده است؟! علت چيست كه وقتي كه آنان به كهكشانها دستور مي‌دهند كه مسير خود را به سرعت تغيير بدهند و با كمال خضوع در بارگاه آن نابخردان نابكار، زانو بر زمين بزنند، گوش به دستور آنان نمي‌دهند؟!چشم باز و گوش باز و اين عما         حيرتم از چشم‌بندي خداآن كساني كه از موجوديت خود اطلاعي ندارند و گمان مي‌كنند كه در عرصه هستي به حال خود رها شده و هيچ محاسبه‌اي درباره بهره‌هاي بسيار متنوع و متعددي كه نصيبشان مي‌گردد و لذائذي كه از آنها برخوردار مي‌گردند، صورت نخواهد گرفت، بايد بدانند كه قانون هميشگي عالم هستي كه حتي ذره‌اي از جهان بيكران را بدون حساب رها نمي‌كند، اگر از بعد مادي سراغشان را نگيرد قطعي است كه مغز و روان و شخصيت آنان را مورد انتقاد قرار داده، نخستين كيفري كه به آنها وارد خواهد ساخت، اختلال تباه‌كننده در فعاليتهاي آنها ايجاد خواهد كرد. يعني مغزي كه مي‌توانست از فعاليت عالي تعقل برخوردار گردد، در اين فعاليت از كار خواهد افتاد، به اين معني كه مواد و قضايايي را كه مغز تحويل تعقل خواهد داد، چيزي جز تخيلات و انديشيدن درباره طرق زورگويي و زراندوزي و سلطه‌گري، نخواهد بود. كيفر ديگري درباره اين (خود گم كرده‌ها) اجراء مي‌گردد، نابود شدن خوب و بد و زشت و زيبا و صحيح و باطل از فضاي درون آنان مي‌باشد. تا آنجا كه همه حقائق و واقعيات جهان هستي در خود طبيعي آنان خلاصه شده و براي هيچ موجودي، حق وجود بدون اراده خود نمي‌پذيرند!!شما با ديدن اين كلمات، تعجب نكنيد و در شگفتي فرو نرويد كه ممكن نيست چنين انسانهايي هم در اين دنيا وجود داشته باشند! آري، آنان وجود دارند و افراد آنان كم هم نيست. شما دقت كنيد هرگاه ديديد كه يك انسان در برابر خود طبيعي خويشتن به زانو افتاده و با اين خود، در حال معاشقه و پرستش است، بدانيد كه به يكي از همان انسان‌نماهايي كه مطرح كرده‌ايم، رسيده‌ايد، اگر چه در جامعه خود را با امتيازات علمي، هنري، فرهنگي، خيرخواهي، صاحبنظري و امثال اينها مطرح نموده باشد. اينان، يا خود به حرفه شوم فضيلت‌كشي و انسانيت‌كشي كشيده شده‌اند، و يا سلطه‌گران جوامع انساني با پيدا كردن رگ ضعف آنان، با اشكال گوناگون از وجود آنان سوءاستفاده نموده و با منصب دلال ظلم مفتخرشان مي‌نمايند.«و تثبتوا في قتام العشوه» (و قدم ثابت نماييد در تاريكيهاي غبار شبهه) هرگز خود را به گرد و غبار كوركننده فتنه‌ها مسپاريد آن ماجراجويان و فتنه‌انگيزان زبردست كه دست به ايجاد آشوب و فتنه مي‌زنند، بدون مهارت و هشياري و تدبير و آشنايي با انواع مكرپردازي‌ها، اقدام به كار نمي‌كنند.امروزها آنان مهارت و تخصص فراواني به دست آورده‌اند و همه جوانب و ابعاد دگرگون كردن اصول و قوانين و جريانات اصلي و فرعي حيات انسانها را، با كمال دقت درك نموده و آنها را براي بيچاره كردن مردم و ناتوان ساختن آنان به كار مي‌اندازند. در اين جريان، چنان مردم بيچاره و بينوا را در ابهام و تاريكيها فرو مي‌برند و بوسيله انواع تبليغات چنان ديدگاههاي مردم را خيره مي‌كنند كه گويي اين خود مردمند كه با آگاهي و اختيار تام رو به سقوط و نابودي مي‌روند! مردم جوامع و كشورها را با داشتن انواع عوامل جدي محبت و برادري در ميانشان، چنان روياروي هم قرار مي‌دهند و چنان آنها را به خصومت و كينه‌توزي وادار مي‌كنند كه گويي آن جوامع و كشورها از آغاز خلقت كره زمين با يكديگر دشمنان خونين مي‌باشند براي ابد هم به خصومت و ستيزه‌گري با يكديگر ادامه خواهند داد! تا آنگاه كه خودكامگي خودمحوران بار ديگر اقتضاء كند كه آن خصماء و آن مردم تشنه به خون يكديگر از در صلح و صفا برآيند و چنان همديگر را به آغوش بكشند كه گويي مهر و داد آن مردمان بالنسبه به هم، يك پديده ذاتي طبيعي براي آنان محسوب مي‌شود! و مي‌دانيم كه آغاز اين همه نابكاريها و پديده ذاتي طبيعي براي آنان محسوب مي‌شود! و مي‌دانيم كه آغاز اين همه نابكاريها و ارزش‌كشي‌ها و انسان‌سوزي‌ها، با انواعي از گرد و غبارهاي كوركننده بوسيله تبليغات دروغ و بي‌اساس ولي بسيار فريبنده شروع مي‌شود.****«تبدا في مدارج خفيه، و توول الي فظاعه جليه. شبابها كشباب الغلام و آثارها كاثار السلام، يتوارثها الظلمه بالعهود! اولهم قائد لاخرهم، و آخرهم مقتد باولهم، يتنافسون في دنيا دنيه، و يتكالبون علي جيقه مريحه» (فتنه از راههاي پنهاني به حركت درمي‌آيد و به رسوايي و شناعت و زشتي آشكار منتهي مي‌گردد. نشو و نماي فتنه مانند نشو و نماي جوان (زيبا و دلربا) است، و آثار آن همانند آثار سنگهاست (كه اگر بجايي زده شود) باقي مي‌ماند. ستمكاران فتنه را با عهد و پيمانهايي كه با خود مي‌بندند، به يكديگر واگذار مي‌كنند. اولين شخص (يا اشخاص) فتنه‌گر فرمانده آخرين اشخاص فتنه‌جو است، و آخرين آنان از اولين آنان پيروي مي‌كنند. آن فتنه‌انگيزان براي بدست آوردن دنياي پست با يكديگر به رقابت برمي‌خيزند، و مانند سگان بر سر اين مردار متعفن با هم به ستيزه مي‌پردازند.)فتنه را يك پديده ساده مشماريد زيرا فتنه از راههاي پنهاني به حركت درمي‌آيد اگر چه با گذشت زمان و بروز حقائق، باطن و مقاصد آن آشكار مي‌گردد:اين قانون بسيار بااهميتي است كه گذشت قرون و اعصار و فراز و نشيبهاي تاريخ حيات بشري آن را با كمال وضوح اثبات كرده است كه بالاخره هر خيانت و جنايت و ضربه‌اي كه بوسيله فتنه‌انگيزان ستمكار بر بشريت وارد گشته است، آشكار مي‌گردد و كارها و انديشه‌ها و مقاصد آن فتنه‌گران روي پرده روزگار ظهور مي‌كند و آگاهان و عقلا، آنها را تشخيص داده و در تفسير و تحليل تاريخ بشري از آنها استفاده مي‌كنند. با اين حال، راههايي كه فتنه‌ها براي رسيدن به مقصد، سپري مي‌كنند، مخفي و باريك و پيچاپيچ است كه اغلب مردم سطح‌نگر نمي‌توانند آنها را تشخيص بدهند و چه بسا كه ناآگاهانه با كمال جديت در همان راه‌ها گام برمي‌دارند و بقول عاميان با كمال بي‌توجهي آب را بر آسياب دشمن سرازير مي‌نمايند. بهمين جهت است كه اميرالمومنين عليه‌السلام براي هشياري در هنگام فتنه‌ها، جدي‌ترين هشدارها را مي‌دهد.سپس مي‌فرمايد: اداره‌كنندگان فتنه‌ها آنها را چنان آرايش و پيرايش مي‌دهند كه به آساني هر انسان ساده‌لوح را فريب مي‌دهند و بدون اينكه مجالي براي انديشيدن و به خود آمدن بدهند، شخصيت و هويت او را از او مي‌ربايند و چه بسا كه او را به خدمتگذار جدي به فتنه و نتائج آن، تبديل مي‌نمايند. درود خداوندي بر تو باد اي انسان كامل، اين توصيف و تحليلها درباره فتنه، چنان مي‌نمايد كه نه تنها در همه دورانهاي گذشته با همه انسانها و فراز و نشيب زندگي آنان، همراه بوده‌اي، بلكه اثبات مي‌كند كه روح ابد پرواز تو همه دورانهاي آينده تاريخ را كه روزگار ما هم يك قسمت از آنها است، با چشمان باز و عقل و قلب بيدار با انسانها زندگي فرموده‌اي.«يتوارثها الظلمه بالعهود» (ستمكاران، فتنه را با عهد و پيمان‌هايي كه با يكديگر مي‌بندند، بهمديگر واگذار مي‌كنند.) همانگونه كه رادمردان تاريخ عظمتها و نيكي‌ها را از يكديگر اقتباس مي‌كنند، تبهكاران ضد انسان فتنه و فساد و پستي‌ها را با پيمانهايي كه مي‌بندند بيكديگر به ارث ميگذارند. در صورتيكه ستمكاري و تبهكاري در قومي يا يك شخصي به بالاترين حد خود نرسد، بطوريكه اميد بازگشت از آن نابكاريها براي آنان، قطع نشود، ممكن است از راه منحرف برگردند و اگر راهي كه در پيش گرفته باشند، قابل بازگشت نباشد، به سوزاندن شخصيت خود مي‌پردازند و از بين مي‌روند، و اگر ستمكاري و تبهكاري آنان به بالاترين حد خود برسد بطوريكه كمترين اميدي براي انصراف آنان از راه و مقصدي كه پيش گرفته‌اند، نمانده باشد، در اين صورت براي تتميم و تكميل نابكاريهاي خود كه ناشي از بي‌نهايت‌گرايي آدمي است اقدام به توليد مثل و پيمان بستن با درندگاني امثال خود مي‌نمايند زيرا كه ديگر هيچ ارزش و حقيقتي براي آنان مطرح نيست و از طرف ديگر براي تقويت يا توجيه وضع خود نيازمند ياران همساز و هم‌مشرب هستند كه بدون بستن پيمانها و داد و ستدها و قربان صدقه رفتن‌ها و حتي فرهنگ ساختن‌هاي تصنعي، امكان‌پذير نمي‌باشد.****«و عن قليل يتبرا التابع من المتبوع، و القائد من المقود، فيتزايلون بالبغضاء و يتلاعنون عند اللقاء» (و در اندك زمان پيرو خود برائت جويد و فرمانبر از فرماندهش. آنان با عداوت و كينه‌توزي از يكديگر جدا مي‌شوند، و همديگر را لعنت ديدار مي‌كنند).اگر پرده برداشته شود و حيله‌گريها نمايان گردند، فتنه‌انگيزان از يكديگر با خصومت و كينه‌توزي جدا مي‌شوند:در جملاتي از خطبه 148 درباره طلحه و زبير و پيروان آنان چنين فرموده‌اند: «و الله لئن اصابوا الذي يريدون لينتزعن هذا نفس هذا …» (سوگند بخدا اگر طلحه و زبير و پيروان آنان، آنچه را كه مي‌خواهند به دست بياورند، قطعا هر يكي از آنان جان ديگري را خواهد گرفت (از پاي خواهد درآورد) اينست قانون طبيعي و پايدار لوياتان‌ها (جانورهاي بزرگ) جوامع بشري كه اگر همه مردم را با همه امكانات و محصولات فكري و عضلاني آن‌ها بخورند، باز همانند چاه‌هاي بي‌نهايت عميق دوزخ سير نشده فرياد هل من مزيد (آيا باز بر آنچه كه دارم مي‌تواند افزوده شود) سر ميدهند. آري، همين است قانون اين درندگان: همين كه از كوبيدن و دريدن و بستن ديگران فارغ شدند، سراغ خودشان را مي‌گيرند. يكي از شعراي عرب جاهلي اين قانون را چنين بازگو كرده است كه (اگر براي كشتن كسي را يا قبيله‌اي را پيدا نكنيم، به كشتار خودمان مي‌پردازيم.) «و احيانا علي بكر اخينا اذا ما لم نجد بشرا سواهم» (و گاه و بيگاه به مردم قبله خود (بكر) حمله مي‌بريم و كشتار براه مي‌اندازيم اگر بشري غير از آنها براي كشتن پيدا نكنيم.) منشا اين قانون عبارتست از خاصيت خود طبيعي حيواني كه تا بلعيدن همه موجودات براي تورم، ظرفيت دارد و اگر با يك يا چند انسان ديگر دست اتحاد بهم بدهد، فقط براي اينست كه بر قدرت و امكان خود بيفزايد و بر مقصود خود نائل گردد و همين كه بر مقصود خود دست يافت، حتي نزديكترين متحدين خود را هم به خاك و خون خواهد كشيد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) به شنوندگان هشدار مى دهد كه هنگام وقوع حوادث تلخ آينده نزديك است، و آنها مانند نشانه كه تيرها به سوى آن روانه مى شود، هدف و نشانه اين حوادثند، واژه غرض را كه به معناى نشانه است براى مردم استعاره آورده است، و چون پيدايش فتنه ها و بروز حوادث مانند از ميان رفتن گروهى و نابود شدن جماعتى نتيجه آمادگى آنها براى اين وقايع، و به مقتضاى استعداد آنهاست، و بزرگترين اسباب آمادگى براى نزول بلا فراموشى از ياد خدا، و سرگرم شدن به نعمتها و لذّات دنياست، واژه سكرات را كه به معناى سرمستيهاست براى غفلتهاى حاصل از اين احوال استعاره فرموده است.سپس امام (ع) دستور مى دهد كه از سرمست شدن به نعمتهاى دنيا بپرهيزند، و از كيفر كفران نعمت و مصيبتهاى آن بر حذر باشند، پس از آن تذكّر مى دهد كه هنگامى كه كارها بر آنها مشتبه مى شود، و خبر را به دو گونه روايت مى كنند، و شبهه هاى فتنه برانگيز پديد مى آيد، در گزينش راه، تأمّل و درنگ كنند، و حقيقت را روشن گردانند، مانند شبهه قتل عثمان كه جنگهاى جمل و صفّين و خوارج از آن به وجود آمد، واژه قتام را كه به معناى غبار است براى اين گونه امور مشتبه استعاره آورده است، وجه مناسبت اين است كه انسانى كه دچار امر مشتبه و درهم و برهم مى شود نمى تواند حقيقت را دريابد و مانند كسى است كه در فضاى پر از گرد و غبار گرفتار شده و نمى تواند راه به جايى برد، منظور از «اعوجاج فتنه»، ظهور نابهنگام و دگرگونى آن است، واژه جنين ممكن است به معناى حقيقى آن باشد، يعنى هنگامى كه طليعه آن پديدار و آنچه بر شما پوشيده است آشكار گردد، و جمله «ظهور كمينها» نيز به همين معناست، يعنى زمانى كه پنهان آن ظاهر شود، و محتمل است كه استعاره و مجاز باشد.در جمله هاى «و انتصاب قطبها و مدار رحاها» منظور از قطب فتنه ستمگران و گردنكشانى است كه اين فتنه و آشوب را به پا كرده، و محور اين رويدادند، و اين به طريق استعاره است، و مراد از انتصاب، قيام اين گروه براى بر- پا كردن اين فتنه است، همچنين واژه مدار در عبارت مدار الرّحى را براى كسانى استعاره آورده كه آسياى اين فتنه بر گرد وجود آنها مى چرخد، و اينان كارگردانان و سپاهيان آنند، كه به منزله محور اين آسيا بوده، و اين آشوب و بلوا به كوشش آنها برپاست.سپس امام (ع) خبر مى دهد كه اين رويداد به تدريج در پنهانى آغاز مى شود، منظور از مدارج دلهاى كسانى است كه نيّت بر پايى اين آشوب، و قصد برانگيختن آن را دارند.بارى اين گفتار به فتنه بنى اميّه اشاره دارد كه مبدأ آن شبهه و اختلافى بود كه پس از كشته شدن عثمان به وجود آمد، و هيچ يك از اصحاب چگونگى و مشخّصات آن را پيش بينى نمى كرد، و تنها مى دانستند كه پيامبر خدا (ص) از وقوع حوادث و فتنه هايى در آينده خبر داده است، بى آن كه زمان وقوع آنها تعيين شده باشد، و يا از عاملان و رهبران آن نام برده باشند، بنا بر اين منظور از عبارت «تبدء في مدارج خفيّة» معاويه و طلحه و زبير و امثال اينهاست كه امر خود را پنهان كرده و عزم خويش را در ايجاد فتنه، و طمع خود را به خلافت و حكومت پوشيده مى داشتند، تا اين كه حرص و آز آنها، وقايعى را به وجود آورد كه آنچه در پرده داشتند آشكار و نقش تاريخ شد، واژه شباب را براى قيام و ظهور اين فتنه در ميان مردم، استعاره آورده، و وجه مناسبت سرعت ظهور آن است، چنان كه آن را از اين نظر به كودكى تشبيه فرموده كه به سرعت به حدّ شباب مى رسد و جوانى را آغاز مى كند، اين فتنه با اين سرعت و شتابى كه دارد مانند برخورد سنگ سخت و صلب با پوست بدن است و اثر عميقى كه روى آن به جا مى گذارد، تأثير زيادى در انهدام اسلام و از ميان بردن اساس آن دارد، وجه مشابهت ميان اين دو، فسادى است كه بر اثر وقوع اين فتنه در ميان مردم پديد مى آيد، و موجب گسستن نظام امور مسلمانان مى شود، مانند برخورد سنگ سخت، كه موجب شكستگى و كوبيده گى و تباهى بدن مى گردد.منظور از ظلمتى كه آن را از يكديگر به ارث مى برند بنى اميّه است كه حكّام آنها از آغاز تا پايان، خلافت را از پدر، به فرزند، به ارث مى گذارند، و بر آن عهد و پيمان مى بندند، معناى اين كه اوّلين آنها قائد و رهبر آخرين آنهاست اين است كه اوّلين آنها آخرين آنها را به سوى آتش دوزخ و ظلم و ضلالت، و برانگيختن اين فتنه ها رهبرى مى كند، واژه قيادت و رهبرى را براى نخستين حاكم آنها استعاره فرموده است، زيرا او بوده است كه اسباب سلطنت و موجبات پادشاهى و فرمانروايى را براى جانشينان خود فراهم كرده و اينها به او اقتدا و يكى پس از ديگرى در اين باره از او پيروى مى كنند، ضميرها در تتوارثها به فتنه برگشت دارد.پس از اين امام (ع) به چگونگى احوال اين طايفه در برانگيختن فتنه ها و به ارث گذاردن اين كژيها و ناهمواريها اشاره مى كند، و اين كه از ديده اهل خرد، اعمال اينها رقابت براى به دست آوردن هر چه بيشتر جيفه دنياست، واژه تكالب (به روى يكديگر پريدن) را براى نزاع و كشمكش آنها با يكديگر به خاطر دنيا استعاره آورده و اين به مناسبت شباهتى است كه احوال آنها با سگان دارد كه بر سر مردار با يكديگر گلاويز مى شوند، واژه جيفه را براى دنيا استعاره فرموده، و با ذكر واژه مريحه كه به معناى گنديده و متعفّن است به آن ترشيح داده است، و اين به سبب لزوم نفرت و دورى جستن از آن است، زيرا مستلزم آزار و اذيّت كسانى است كه خواستار آنند، و خردمندان به همان گونه كه از مردار گنديده مى گريزند از دنيا پرهيز مى كنند و از آن دورى مى جويند.سپس امام (ع) با ذكر اين كه بزودى تابع از متبوع و رهبر از پيرو بيزارى خواهد جست به سپرى شدن سريع دنيا اشاره مى كند، و معناى اين سخن اين است كه هر يك از اين دو دسته از ديگرى اظهار بيزارى و نفرت خواهد كرد، چنان كه خداوند متعال فرموده است «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا» و نيز فرموده است: «قالُوا ضَلُّوا عَنَّا بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً» گفته شده كه مراد از بيزارى كه در گفتار امام (ع) است، تبرّى جستن از اين طايفه در هنگام پديد آمدن دولت عبّاسيان است، زيرا عادت مردم بر اين جارى است كه از حاكمان معزول دورى مى جويند، بويژه اگر از گروهى كه اين حاكمان را بر كنار كرده و يا به قتل رسانيده اند بيمناك باشند كه در اين صورت با بغض و كينه از يكديگر جدا مى شوند، زيرا دوستى و الفت آنها بنا به اغراض دنيوى و مطامع مادّى بوده كه با عزل آنها از ميان رفته است، از اين رو هنگام ديدار به لعن يكديگر مى پردازند، برخى هم گفته اند كه منظور همان بيزارى جستن در روز قيامت است.فرموده است: «و عن قليل... عند اللّقاء»:اين جمله به گونه اعتراض و تأكيد بر شگفتى آن حضرت از چگونگى احوال اين دنيا پرستان است، و مانند اين است كه فرموده باشد، اينان با اين جنگ و نزاعى كه بر سر اين مردار دارند بزودى از يكديگر بيزارى خواهند جست. بديهى است اداى سخن به اين گونه، براى دورى جستن از نزاع بر سر دنيا در شنوندگان مؤثّرتر است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 158 ثمّ إنّكم معشر العرب أغراض بلايا قد اقتربت، فاتّقوا سكرات النّعمة، و احذروا بوائق النّقمة، و تثبّتوا في قتام العشوة، و اعوجاج الفتنة، عند طلوع جنينها، و ظهور كمينها، و انتصاب قطبها، و مدار رحاها، تبدو في مدارج خفيّة، و تئول إلى فظاعة جليّة، شبابها كشباب الغلام، و آثارها كآثار السّلام، تتوارثها الظّلمة بالعهود، أوّلهم قائد لآخرهم، و آخرهم مقتد بأوّلهم، يتنافسون في دنيا دنيّة، و يتكالبون على جيفة مريحة، و عن قليل يتبرّء التّابع من المتبوع، و القائد من المقود، فيتزايلون بالبغضاء، و يتلاعنون عند الّلقآء.اللغة:(ثمّ انّكم معشر العرب) في بعض النّسخ معشر النّاس و (تثبّتوا) من التثبّت و هو التوقّف، و في بعض النسخ تبيّنوا من التبيّن و بهما أيضا قرء قوله سبحانه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ» يقال تبيّنه أى أوضحه، و تبيّن الأمر أى وضح يستعمل متعدّيا و لازما كاستبان قال تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ».أى اطلبوا بيان الأمر و ثباته و لا تعجلوا فيه و (القتام) الغبار و (العشوة) بتثليث الأوّل ركوب الأمر على غير بيان و وضوح، و بالفتح فقط الظلمة و (الجنين) الولد ما دام في البطن و (الكمين) الجماعة المختفية في الحرب.و (مدار رحاها) مصدر و المكان بعيد و (تبدو في مدارج) في بعض النسخ بالواو من البدو و هو الظهور و في أكثرها تبدء بالهمز مضارع بدء و (شبّ) الفرس يشبّ شبابا بالكسر و شبيبا نشط و رفع يديه جميعا، و في بعض النسخ، شبابها كشباب الغلام بالفتح و (السّلام) بالكسر الحجارة و (مريحة) من أراح اللّحم و الماء أى أنتن أو من أراح الرّجل إذا مات.الاعراب:و قوله: تتوارثها الظلمة بالعهود، الظّرف متعلّق بالفعل أو بالظلّمة، و قوله و عن قليل إلى قوله: عند اللّقاء، جملة معترضة، و عن، بمعنى بعد.المعنى:ثمّ شرع عليه السّلام في إنذار النّاس بالبلايا النّازلة و اقتراب الحوادث المستقبلة فقال (ثمّ إنّكم معشر العرب أغراض بلايا) و أهدافها (قد اقتربت) أوقاتها (فاتّقوا سكرات النعمة) لفظة السّكرات استعارة لما يحدثه النّعم عند أربابها من الغفلة و الخمرة المشابهة للسّكرة (و احذروا بوائق النّقمة) أى دواهي المؤاخذات و العقوبات استعاره (و تثبّتوا في قتام العشوة) و هو أمر لهم بالتّثبت و التّوقّف عند اشتباه الأمور و ترك الاقتحام فيها من غير بصيرة و رويّة.قال الشّارح البحراني: استعار لفظ القتام للشّبهة المثيرة للفتن كشبهة قتل عثمان التي نشأت منها وقايع الجمل و صفين و الخوارج، و وجه المشابهة كون ذلك الأمر المشتبه ممّا لا يهتدى فيه خائضوه، كما لا يهتدى القائم في القتام عند ظهوره و خوضه. (و اعوجاج الفتنة) أى إتيانها على غير وجهها و انحرافها عن النّهج كنايه- حقيقت (عند طلوع جنينها و ظهور كمينها) كنى بالجنين و الكمين عن المستور المختفي من تلك الفتنة و يحتمل إرادة الحقيقة بأن يكون المقصود بروز ما اجتن منها و استتر و ظهور ما كمن منها و بطن كنايه (و انتصاب قطبها و مدار رحاها) كنايتان عن استحكام أمرها و انتظامها (تبدو في مدارج خفيّة و تؤل إلى فظاعة جليّة) يعني أنّها تكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 164 ابتداء يسيرة ثمّ تصير كثيرة.فانّ النّار بالعودين تذكي          و إنّ الحرب أوّلها كلام     أو أنّ ظهورها في مسالك خفيّة حتّى تنتهى إلى شناعة عظيمة (و شبابها كشباب الغلام و آثارها كآثار السّلام) أى إنّ أربابها يمرحون في أوّل الأمر كما يمرح الغلام ثمّ تؤل إلى أن تعقب فيهم أو في الاسلام آثارا كآثار الحجارة في الأبدان، أو أنّ المراد أنّها في الدّنيا كنشاط الغلام و ما أعقبتها من الآثار في الآخرة كآثار السّلام. (يتوارثها الظّلمة بالعهود) أى يتوارثها الظّلام بعهد الأوّل منهم للثّاني و عقد الأمر منه له كما هو دأب أمراء الجور يجعلون لهم وليّ العهد، أو أنّ توارثهم بما عهدوا بينهم من ظلم أهل البيت و غصب حقّهم، و على تعلّق الظّرف بالظلمة فالمراد أنّه يتوارثها الظالمين بعهد اللَّه و النّاقضين لميثاقه و التّاركين لتكاليفه. (أوّلهم قائد لآخرهم) يقوده إلى الظّلم و الضّلال و النّار (و آخرهم مقتد بأوّلهم) في الجور و إثارة الفتن و تشييد تلك الآثار (يتنافسون في دنيا دنيّة) أي يتعارضون و يتبارون في دنيا لا مقدار لها عند العقلاء استعاره مرشحة (و يتكالبون على جيفة مريحة) أي يتواثبون على جيفة منتنة عند ذوى العقول و الأولياء، و استعار لها لفظ الجيفة باعتبار النّفرة عنها، و لفظ المريحة ترشيح قال الشّاعر:و ما هي إلّا جيفة مستحيلة         عليها كلاب همّهنّ اجتذابها    ثمّ قال عليه السّلام (و عن قليل) أى بعد حين قليل) يتبرّء التّابع عن المتبوع و القائد من المقود) أى الأتباع من الرّؤساء و الرّؤساء من الأتباع و ذلك التبرّء يوم القيامة كما قاله الشّارح المعتزلي، و قد أخبر اللَّه سبحانه عن تبرّء الأتباع بقوله: «ثُمَّ قِيلَ لَهُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ تُشْرِكُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنَّا بَلْ لَمْ نَكُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَيْئاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ الْكافِرِينَ . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 165 فقولهم لم نكن ندعو هو التبرّء، و أخبر عن تبرّء الرّؤساء بقوله: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ وَ قالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا» (فيتزايلون) و يفرقون (بالبغضاء و يتلاعنون عند اللّقاء) كما قال تعالى: «ثُمَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً».الترجمة:پس از آن بدرستى كه شما أى جماعت عرب نشانهاى بلا هستيد كه نزديك شده ظهور آن، پس پرهيز كنيد از مستيهاى نعمتها، و حذر نمائيد از دواهى عذاب، و توقّف كنيد در غبار ظلمة شبهه و در كجى فتنه در وقت ظهور و بروز باطن و كمون آن فتنه، و هنگام استقامت قطب و دوران آسياى آن در حالتى كه ظاهر مى شود آن فتنه در جهاى پنهان، و باز گردد بشناعت آشكار، نشو و نماى آن مثل نشو و نماى جوانست، و أثرهاى آن مثل اثرهاى سنگها است، ارث مى برند از يكديگر آن فتنه را ظالمان با عهود و پيمان، يعنى هر يكى ديگرى را وليّ عهد خود مى سازد.اوّل ايشان پيشواى آخر ايشانست، و آخر ايشان اقتدا كننده است بأوّل ايشان، تعارض مى كنند در دنياى پست و بى مقدار، و خصومت مى كنند بر جيفه گنديده مردار، و بعد از زمان قليل تبرّى مى كند تابع از متبوع، و مقتدا از پيشوا پس پراكنده شوند از يكديگر بعداوت و دشمنى، و لعنت كنند بيكديگر هنگام ملاقات.  
بخش ۳ : ویژگیهای فتنه و آثار آن [منبع]

ثُمَّ يَأْتِي بَعْدَ ذَلِكَ طَالِعُ الْفِتْنَةِ الرَّجُوفِ وَ الْقَاصِمَةِ الزَّحُوفِ، فَتَزِيغُ قُلُوبٌ بَعْدَ اسْتِقَامَةٍ، وَ تَضِلُّ رِجَالٌ بَعْدَ سَلَامَةٍ، وَ تَخْتَلِفُ الْأَهْوَاءُ عِنْدَ هُجُومِهَا، وَ تَلْتَبِسُ الْآرَاءُ عِنْدَ نُجُومِهَا.
مَنْ أَشْرَفَ لَهَا قَصَمَتْهُ وَ مَنْ سَعَى فِيهَا حَطَمَتْهُ، يَتَكَادَمُونَ فِيهَا تَكَادُمَ الْحُمُرِ فِي الْعَانَةِ قَدِ اضْطَرَبَ مَعْقُودُ الْحَبْلِ وَ عَمِيَ وَجْهُ الْأَمْرِ.
تَغِيضُ فِيهَا الْحِكْمَةُ وَ تَنْطِقُ فِيهَا الظَّلَمَةُ، وَ تَدُقُّ أَهْلَ الْبَدْوِ بِمِسْحَلِهَا وَ تَرُضُّهُمْ بِكَلْكَلِهَا.
يَضِيعُ فِي غُبَارِهَا الْوُحْدَانُ وَ يَهْلِكُ فِي طَرِيقِهَا الرُّكْبَانُ، تَرِدُ بِمُرِّ الْقَضَاءِ وَ تَحْلُبُ عَبِيطَ الدِّمَاءِ وَ تَثْلِمُ مَنَارَ الدِّينِ وَ تَنْقُضُ عَقْدَ الْيَقِينِ.
يَهْرُبُ مِنْهَا الْأَكْيَاسُ وَ يُدَبِّرُهَا الْأَرْجَاسُ، مِرْعَادٌ مِبْرَاقٌ كَاشِفَةٌ عَنْ سَاقٍ.
تُقْطَعُ فِيهَا الْأَرْحَامُ وَ يُفَارَقُ عَلَيْهَا الْإِسْلَامُ.
بَرِيئُهَا سَقِيمٌ وَ ظَاعِنُهَا مُقِيمٌ.

الرَجُوف : پراضطراب.
الْقَاصِمَة : شكننده.
الزَحُوف : يورش برنده، هجوم كننده.
نُجُومِهَا : ظاهر شدن آن.
يَتَكَادَمُون : يكديگر را گاز مى گيرند.
الْعَانَة : گروهى از خران وحشى (گورخر).
تَغِيضُ : كم مى شود و فرو مى رود.
تَدُقُّ : مى كوبد.
مِسْحَل : سوهان، تيشه، دهنه اسب، حلقه لجام.
تَرُضّهُمْ : آنها را خرد مى كند.
الْكَلْكَل : سينه.
الْوُحْدَان : جمع «واحد»، تنها.
عَبِيط الدِّمَاءِ : خونهاى تازه و خالص.
تَثْلِمُ مَنَارَ الدِّين : منار دين را در هم مى كشند، منظور از منار دين در اينجا دانشمندان و متفكران دينى هستند.
الَاكْيَاس : جمع «كيّس»، انسانهاى عاقل و زيرك.
الَارْجَاس : جمع «رجس»، كثيفى ها، نجاستها، مقصود افراد پليد و ناپاك است. 
رَجوف : بشدت مضطرب كننده
قاصِمَة : شكننده
زَحوف : حمله كننده
تلتبس : مشتبه مى شود
نُجوم : ظاهر شدن
حَطَم : شكست
يَتكادَمون : همديگر را گاز مى گيرند
حُمُر : خران، جمع حمار
عانَة : دسته خرهاى وحشى، زير ناف
تَدُقُّ : مى كوبد و خرد ميكند
أهل بَدو : صحرانشين ها
مِسحَل : سوهان
رُضّ : ماليدن و خرد كردن
وُحدان : اشخاص تك و تنها
رُكبان : سواره ها
تَحلُب : مى دوشد
عَبيط الدّماء : خونهاى تازه و خالص
تَثلِم : رخنه بر مى دارد، شكسته مى شود
تَنقُض : گشوده و باز مى شود
أكياس : اشخاص زيرك
أرجاس : اشخاص پليد، جمع رجس
مِرعاد : رعد كننده
مِبراق : برق دهنده 
۳. خبر از آينده خونين عرب:
سپس فتنه اى سر برآورد كه سخت لرزاننده، در هم كوبنده و نابود كننده است، كه قلب هايى پس از استوارى مى لغزند، و مردانى پس از درستى و سلامت، گمراه مى گردند، و افكار و انديشه ها به هنگام هجوم اين فتنه ها پراكنده، و عقايد پس از آشكار شدنشان به شك و ترديد دچار مى گردد.
آن كس كه به مقابله با فتنه ها برخيزد كمرش را مى شكند، و كسى كه در فرو نشاندن آن تلاش مى كند، او را در هم مى كوبد. در اين ميان فتنه جويان چونان گورخران، يكديگر را گاز مى گيرند، و رشته هاى سعادت و آيين محكم شده شان لرزان مى گردد، و حقيقت امر پنهان مى ماند.
حكمت و دانش كاهش مى يابد، ستمگران به سخن مى آيند، و بيابان نشين ها را در هم مى كوبند، و با سينه مركب هاى ستم، آنها را خرد مى نمايند. تك روان در غبار آن فتنه ها نابود مى گردند، و سواران با قدرت در آن به هلاكت مى رسند.
فتنه ها با تلخى خواسته ها وارد مى شود، و خون هاى تازه را مى دوشد، نشانه هاى دين را خراب، و يقين را از بين مى برد. فتنه هايى كه افراد زيرك از آن بگريزند، و افراد پليد در تدبير آن بكوشند. آن فتنه ها پر رعد و برق و پر زحمت است، در آن پيوندهاى خويشاوندى قطع شده، و از اسلام جدا مى گردند، فتنه ها چنان ويرانگرند كه تندرست ها بيمار، و مسكن گزيدگان كوچ مى كنند.
 
(8) پس بعد از اين فتنه مقدّمات فتنه سختترى پيش آيد كه شكننده و با شتاب است (مردم در آن بسيار پريشان و تباه مى گردند) پس دلها بعد از استوارى به گرفتگى و تنگى مائل مى گردد، و مردها بعد از سلامتى گمراه ميشوند، و هنگام رو آوردن آن فتنه خواهشها ناجور گردد، زمان پيدايش آن، انديشه ها (ى درست به نادرست) اشتباه شود (پس نادان در آن سرگردان ماند)
(9) هر كه در صدد دفع آن بر آيد فتنه او را شكسته تباه گرداند، و هر كه را در (خاموش كردن) آن سعى و كوشش كند خورد كرده نابود سازد، در آن فتنه مردم مانند خرهاى وحشىّ در گلّه يكديگر را گاز گرفته آزار رسانند،
(10) ريسمان متّصل (قواعد دين و احكام شرعيّه) گسيخته شود، و روى كار پوشيده گردد (راه رستگارى ناپيدا شود) در آن فتنه (بجهت سكوت علماء و توانا نبودن بر سخن گفتن) علم و دانائى كاسته گردد، و ستمگران گويا شوند،
(11) و آن فتنه بيابان نشينان را به آهن لجام خود بكوبد و با سينه اش آنها را خورد كند (تباهكارى همه جا را فرا گيرد، مانند اسب سركشى كه شخص را زير پا گرفته بروى او افتد تا هلاكش سازد) در غبار و گرد (آثار و نشانه) آن فتنه تنها روندگان (فضلا و دانشمندان) تباه شوند (از بين بروند) و سواران (دليران و توانايان) در راه (جلوگيرى از) آن هلاك گردند (كشته شوند، خلاصه كمتر كسى از آن فتنه رهائى يابد)
(12) آن فتنه با تلخى قضاء (سخترين حكم الهىّ) وارد گشته خونهاى تازه و پاكيزه را بدوشد (خونريزى بسيار شود) و در نشانه دين (احكام شرعيّه) رخنه كند (بطوريكه طبق قوانين شرع رفتار نكنند) و پيمان يقين (عقائد حقّه) را در هم شكند (آنها را تغيير دهد)
(13) خردمندان دور انديش از آن بگريزند، و پليدان و بد خواهان فكر و انديشه بكار برده در آن راه قدم نهند، با رعد و برق (غوغاء و آشوب) باشد (يا آنكه صداى شمشير ها هنگام بيرون كشيدن از غلاف و خونريزى در همه جا آشكار باشد) بسيار سخت و با شتاب است (مانند شخص دامن به كمر زده شتابان در كار)
(14) خويشان و نزديكان در آن از هم جدا گردند، و دين اسلام از آن دورى و مفارقت نمايد (چون جريان بر خلاف قواعد دين است) بيزار از آن (كسيكه از معاصى و آشوب دور باشد) بيمار است (به انواع سختى گرفتار) و كوچ كننده (كه بخواهد از آن بگريزد) مانده است (نجات و رهائى ندارد).
 
آن گاه فتنه ديگر آشكار شود، لرزاننده و كوبنده و شتابنده. دلهايى كه آرامش يافته اند، در كشاكش ترديد افتند و مردانى كه به راه سلامت گام نهاده اند، دچار گمراهى گردند. دلها و رأيها به اختلاف گرايند و انديشه درست و نادرست به هم مشتبه شوند. هر كس در صدد دفع آن برآيد، فروكوبدش و آن را كه سعى خويش در نابود كردنش به كار برد، نابود كند.
چونان گورخرانى كه در گله اند و يكديگر را به دندان مى آزارند. ريسمان گره بسته، گسيخته شود و چهره حقيقت پوشيده ماند. آب چشمه هاى حكمت فروكش كند و ستمكاران را زبان بگشايد و بدويان را با آهن لجام مركب خود، بكوبد و با فشار، سينه بر زمين زند. آن را كه تكروى كند در غبار خود تباه سازد و دليران و نيرومندان در راه آن به هلاكت رسند. از شرنگ تقدير، جامى بر كف دارد و چونان دوشندگان، كه شير دوشند، او خون تازه مردم را بريزد.
در منار دين رخنه پديد كند و در يقين استوار مردم شكست اندازد. خردمندان و زيركان از آن بگريزند و پليدان و نابكاران به تدبير كارش پردازند. چون ابرى تاريك آذرخش مى افكند و مى غرّد. دامن بر كمر زده، مهياى كارزار است. رشته خويشاوندى گسسته گردد. مردم از اسلام جدا شوند. آنكه از آن فتنه دورى گزيده، بيمار آسيبهاى آن است و آنكه خواهد آسيبش را پشت سر نهد و برود، رفتن نتواند.
 
سپس فتنه اى اضطراب آور، در هم شکننده و نابودکننده آغاز خواهد شد; در آن هنگام قلب ها پس از استوارى مى لغزد و گروهى از شخصيت ها پس از سلامت فکر و انديشه گمراه مى شوند، آرا به هنگام هجوم اين فتنه، پراکنده و مختلف مى گردد، و عقايد با آشکار شدن آن به خطا و اشتباه آلوده مى شود.
آن کس که به مقابله باآن بر خيزد پشتش را مى شکند و کسى که براى فرونشاندنش تلاش کند او را در هم مى کوبد و فتنه جويان در اين ميان همچون گورخران وحشى اند که يکديگر را گاز مى گيرند;
رشته هاى سعادت و آيين الهى که محکم بود سست و لرزان مى شود و چهره واقعى امور پنهان مى گردد; حکمت و دانش فروکش مى کند و ستمگران به سخن در مى آيند، اين فتنه (از شهرها به روستاها کشيده مى شود و) باديه نشينان را با ابزار خود درهم مى کوبد و با سينه خود آن ها را له مى کند; افراد پياده و تنها در غبار آن گم مى شوند و افراد سواره در مسير آن نابود مى گردند.
اين فتنه با تلخى ها و با شدت وارد مى شود و خون هاى تازه اى مى دوشد، علايم دين را خراب مى کند و رشته هاى يقين را از هم مى گسلد، (به گونه اى که) عاقلان از آن مى گريزند و پليدان تدبير آن را به دست مى گيرند، بسيار پر رعد و برق است و هر انسانى را به مشقت مى اندازد، پيوندهاى خويشاوندى در آن قطع مى گردد و از اسلام جدايى حاصل مى شود، سالم هايش بيمار و کوچ کنندگانش مقيمند!
 
پس فتنه سر برآرد. سخت لرزاننده. درهم كوبنده، و خزان خزان رونده. -در آن فتنه- دلها پس از پايدارى دو دلى پذيرند، و مردانى كه سلامت مانده بودند، گمراهى پيش گيرند. به هنگام هجوم آن، هوا و هوسها گونه گون بود و بسيار، و به وقت پديدشدن آن، رأى درست به نادرست آميخته گردد -و شناختن آن دشوار-.
كسى را كه بدان نزديك شود، بشكند و دو تا كند، و كسى را كه در آن بكوشد، خرد سازد و از هم جدا كند. به دندان يكديگر را بخايند، همچون خران وحشى كه در رمه گرد آيند. رشته تافته دين گسسته گردد، و نشانه هاى راه راست پوشيده، و چشمه حكمت خشك و خوشيده.
ستمكاران در آن فتنه به سخن آيند، و بيابان نشينان را با سوهان ستم بسايند، و با سينه مركب جور خرد نمايند. تكروان از غبار آن فتنه تباه گردند، و سواران -قدرت- درونش به هلاكت رسند. با قضاى ناگوار در آيد، خون دوشد و خون پالايد. در نشان دين رخنه افكند، و يقين استوار را بشكند. زيركان از آن فتنه بگريزند. و پليدان به سر و سامان دادن كارش برخيزند. با رعد و برقى است بسيار، و آماده كارزار.
پيوند خويشاوندى در آن، بريده باشد و -مردم- از اسلام جدا گرديده. آن كه از آن فتنه به كنار است از آسيبش بيمار است، و آن كه خواهد خود را برهاند، نتواند و هم در آن بماند.
 
پس از اين فتنه، فتنه اى ديگر پيش آيد لرزاننده و درهم كوبنده و حمله آور، كه دلهايى پس از استوارى دچار لغزش مى شوند، و مردانى از پس سلامتى در دين به گمراهى مى افتند. زمان هجوم اين فتنه هوسها و اميال گوناگون مى شود، و به هنگام طلوع آن آراء درست به نادرست اشتباه مى گردد.
كسى كه به مقابله با اين فتنه برخيزد پشتش را مى شكند، و آن كه در دفع آن بكوشد او را درهم بكوبد. فتنه گران در آن فتنه چون گورخران در جمع خود يكديگر را گاز گيرند. رشته محكم دين لرزان شود، و چهره حقيقى حقيقت پوشيده گردد.
حكمت فروكش كند، و ستمگران سخنران شوند. آن فتنه باديه نشينان را با آهن لجام خود بكوبد، و با فشار سينه اش آنان را در هم شكند. تكروان در غبارش ضايع شوند، و سواران در راهش هلاك گردند.
آن فتنه با سرنوشتى تلخ وارد شود، و خونهاى خالص و تازه را بدوشد. در نشانه هاى دين رخنه مى كند، و پيمان يقين را مى شكند. زيركان از آن مى گريزند، و ناپاكان در تدبيرش مى كوشند. فتنه اى است پر رعد و برق، سخت و با شتاب. خويشان در آن فتنه از هم جدا شوند، و مردم در فضاى آن فتنه از اسلام دل بردارند. سالم از آن فتنه بيمار، و نجات براى فرارى از آن مشكل خواهد بود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏6، ص: 34-30 ويژگى هاى اين فتنه بزرگ!امام(عليه السلام) در اين خطبه به فتنه مهم ديگرى اشاره مى کند که مسلمانان در پيش دارند; فتنه اى وحشتناک و کوبنده که ويژگى هاى آن در تعبيرات امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه آمده است; به اين اميد که مؤمنان آن را بشناسند و از آن دورى گزينند و ضايعات آن به حدّاقل برسد. مى فرمايد: «سپس فتنه اى اضطراب آور، درهم شکننده و نابود کننده آغاز خواهد شد; در آن هنگام، قلب ها پس از استوارى مى لغزند، و گروهى از شخصيت ها پس از سلامت فکر وانديشه گمراه مى شوند; آرا به هنگام هجوم اين فتنه، پراکنده و مختلف مى گردد و عقايد با آشکار شدن آن به خطا و اشتباه آلوده مى شود» (ثُمَّ يَأْتِي بَعْدَ ذلِکَ طَالِعُ الْفِتْنَةِ الرَّجُوفِ(1)، وَالْقَاصِمَةِ(2) الزَّحُوفِ(3)، فَتَزِيغُ قُلُوبٌ بَعْدَ اسْتِقَامَة، وَ تَضِلُّ رِجَالٌ بَعْدَ سَلاَمَة; وَ تَخْتَلِفُ الاَْهْوَاءُ عِنْدَ هُجُومِهَا، وَ تَلْتَبِسُ الاْرَاءُ عِنْدَ نُجُومِهَا(4)).در اين که اين فتنه مربوط به کدام فتنه است، بسيارى از شارحان نهج البلاغه آن را اشاره به فتنه «مغول» و «تاتار» دانسته اند و تقريباً احتمالى غير از اين ذکر نکرده اند; ولى اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد; زيرا مغول ها جز غارت اموال و تخريب شهرها و سلطه بر حکومت کشورهاى اسلامى هدفى نداشتند; در حالى که امام(عليه السلام) در اين عبارت از خطبه از فتنه اى خبر مى دهد که افکار و اعتقادات مردم را هدف گيرى مى کند و آن ها را به گمراهى و اختلافات فکرى و مذهبى مى کشاند.از اين رو ممکن است اين فتنه اشاره به فتنه «بنى عباس» باشد که بعد از فتنه «بنى اميّه» ـ که در عبارات قبل به آن اشاره شده بود ـ به وجود آمد.مى دانيم «بنى اميّه و بنى عباس» گرچه هر دو يک هدف شيطانى را تعقيب مى کردند، ولى «بنى اميّه» همان گونه که سردمدار آن ها معاويه گفت کار به نماز و روزه و برنامه هاى دينى مردم نداشتند، مگر در جايى که با حکومت خودکامه آن ها مزاحمت داشت; در حالى که «بنى عباس» پنجه در عقايد مردم افکندند و مى دانيم بسيارى از مکتب هاى انحرافى و مذاهب فاسد در عصر آن ها به وجود آمد و اختلاف در مسائلى مانند «حدوث و قدم قرآن» و «جبر و تفويض» و اختلافات «اشاعره و معتزله» در زمان آن ها بالا گرفت و به يقين بنى عباس به دنبال آن بودند تا مردم و حتى دانشمندان و علما و متفکران را به اين مباحث سرگرم کنند و خودشان به حکومت ادامه دهند.نمى گوييم «بنى اميّه» مطلقاً دنبال اين مسائل نمى رفتند، بلکه مى گوئيم اين گونه مباحث در آن زمان ظهور و بروزى همچون عصر «بنى عباس» نداشت.بعضى از شارحان نيز احتمال داده اند که اين بخش اشاره به فتنه «دجال» در آخر الزمان است که سبب گمراهى گروهى از مردم مى شود; ولى با تعبيراتى که در کلام امام(عليه السلام) آمده است اين احتمال بعيد به نظر مى رسد.در ادامه بيانِ ويژگى هاى اين فتنه، امام(عليه السلام) به شدت و فشار آن اشاره کرده، مى فرمايد: «آن کس که به مقابله با اين فتنه برخيزد، پشتش را مى شکند و کسى که براى فرونشاندنش تلاش کند، او را درهم مى کوبد، و فتنه جويان در اين ميان همچون گورخران وحشى اند که يکديگر را گاز مى گيرند» (مَنْ أَشْرَفَ لَهَا قَصَمَتْهُ، وَ مَنْ سَعَى فِيهَا حَطَمَتْهُ; يَتَکَادَمُونَ(5) فِيهَا تَکَادُمَ الْحُمُرِ(6) فِي الْعَانَةِ!).اين تعبير، تأکيدى است بر آن چه در بخش پيشين خطبه درباره فتنه اوّل ذکر شد که سردمداران فتنه ها در آغاز متحدند; ولى هنگامى که پيروز شدند براى حذف يکديگر تلاش مى کنند.و درباره وضع دينى و اخلاقى مردم در آن زمان مى فرمايد: «رشته هاى سعادت و آيين الهى که محکم بود، سست و لرزان مى شود و چهره واقعى امور ناپيدا مى گردد، حکمت و دانش فروکش مى کند و ستمگران به سخن در مى آيند (و زمام کارها را به دست مى گيرند) اين فتنه (از شهرها به روستاها کشيده مى شود و) باديه نشينان را با ابزار خود مى کوبد و با سينه خود آن ها را له مى کند!» (قَدِ اضْطَرَبَ مَعْقُودُ الْحَبْلِ، وَ عَمِيَ وَجْهُ الاَْمْرِ. تَغِيضُ فِيهَا الْحِکْمَةُ، وَ تَنْطِقُ فِيهَا الظَّلَمَةُ، وَتَدُقُّ أَهْلَ الْبَدْوِ بِمِسْحَلِهَا(7)، وَ تَرُضُّهُمْ(8) بِکَلْکَلِهَا(9)).آرى! هنگامى که صحنه اجتماع از دانشمندان خالى شود، رشته سخن به دست ظالمان بى منطق مى افتد و هر چه مى خواهند مى گويند و مردم مجبورند عملى کنند. فتنه به اندازه اى فراگير مى شود که آبادى هاى کوچک و دورترين نقاط را تسخير مى کند.و در ادامه اين سخن درباره خطرهاى فوق العاده اين فتنه مى فرمايد: (وضع به گونه اى خواهد بود که) «افراد پياده و تنها در غبار آن گم مى شوند و گروه سواران در مسير آن نابود مى گردند!» (يَضِيعُ فِي غُبَارِهَا الْوُحْدَانُ، وَ يَهْلِکُ فِي طَرِيقِهَا الرُّکْبَانُ).اشاره به اين که فتنه به اندازه اى عظيم و سنگين است که غبار آن براى نابود کردن مخالفان محدود کافى است و مخالفان کثير و متشکل نيز هنگامى که در مسير آن قرار گرفتند در هم کوبيده مى شوند وهيچ کس را ياراى مقابله با آن نيست.و در ادامه مى فرمايد: «اين فتنه با تلخى ها و با شدت وارد مى شود و خون هاى تازه مى دوشد، علايم دين را خراب مى کند و رشته هاى يقين را از هم مى گسلد، (به گونه اى که) عاقلان از آن مى گريزند و پليدان، تدبير آن را به دست مى گيرند!» (تَرِدُ بِمُرِّ الْقَضَاءِ، وَ تَحْلُبُ عَبِيطَ(10) الدِّمَاءِ، وَ تَثْلِمُ مَنَارَ الدِّينِ، وَ تَنْقُضُ عَقْدَ الْيَقِينِ. يَهْرُبُ مِنْهَا الاَْکْيَاسُ، وَ يُدَبِّرُهَا الاَْرْجَاسُ).آرى! هنگامى که هوشمندان و دانشمندان از صحنه اجتماع کنار زده شوند و ناپاکان، زمام امور را به دست گيرند، رشته هاى ايمان و يقين گسسته مى شود و جان و مال و نواميس مردم به خطر مى افتد.سرانجام، امام(عليه السلام) در بيان آخرين ويژگى هاى اين فتنه عظيم چنين مى فرمايد: «فتنه اى است بسيار پر رعد و برق و هر انسانى را به مشقت مى اندازد; پيوندهاى خويشاوندى در آن قطع مى گردد و به خاطر آن از اسلام جدايى حاصل مى شود (آن فتنه چنان شديد است که) سالم هاى آن بيمار و کوچ کنندگانش مقيمند» (مِرْعَادٌ مِبْرَاقٌ(11)، کَاشِفَةٌ عَنْ سَاق! تُقْطَعُ فِيهَا الأَرْحَامُ، وَيُفَارَقُ عَلَيْهَا الإِسْلاَمُ! بَرِيُّهَا سَقِيمٌ، وَ ظَاعِنُهَا مُقِيمٌ!).توصيف به «پر رعد و برق» کنايه از شدت وحشتناک بودن اين فتنه است; چرا که اين تعبير، غالباً به همين معنا به کار مى رود; ولى بعضى از شارحان آن را اشاره به صداى ضربات شمشيرها و برق آن ها دانسته اند; اما معناى اول مناسب تر است.تعبير به «کاشفة عن ساق» (ساق پا را برهنه مى کنند) کنايه از شدت مشقت آن است، زيرا هنگامى که انسان مى خواهد کار پرمشقتى را انجام دهد آستين ها و پاچه ها را بالا مى زند و دامن ها را به کمر مى بندد.تعبير به «قطع رحم» اشاره به اين است که سردمداران فتنه نه برادر مى شناسند، نه پدر و نه مادر; هر کس بر خلاف خواسته هاى نامشروع آن ها گام بردارد از دم شمشير مى گذرانند و طبيعى است که در چنين شرايطى تعليمات اسلام به کلى کنار مى رود.تعبير «بريها سقيم و ظاعنها مقيم» که اشاره به اين است که حتى کسانى که فکر مى کنند از آسيب هاى اين فتنه برکنارند بازهم گوشه اى از دامانشان را مى گيرد و آن ها که گمان مى کنند مى توانند از آن فرار کنند باز در آن مى افنتد، فتنه اى است فراگير که کمتر کسى از آن رهايى مى يابد.****پی نوشت:1. «رجوف» از ماده «رجف» (بر وزن حذف) به معناى شدت اضطراب گرفته شده و به شايعاتى که جامعه را به شدت مضطرب مى کند «اراجيف» مى گويند.2. «قاصمه» از ماده «قصم» (بر وزن خصم) به معناى شکستن توأم با شدت است.3. «زحوف» از ماده «زحف» (بر وزن حرف) به معناى سنگين راه رفتن گرفته شده و به حرکت لشکر انبوه نيز گفته مى شود و «زحوف» در جمله بالا اشاره شده به فتنه گرانى است که به صورت انبوه به مردم حمله مى کنند.4. «نجوم» در اين جا معناى مصدرى دارد و به معناى آشکار شدن است.5. «يتکادمون» از ماده «کدم» (بر وزن شرم) به معناى گاز گرفتن است و «تکادم» آن است که دو حيوان به جان هم بيفتند و يکديگر را گاز بگيرند.6. «حمر» جمع «حمار» در اين جا به معناى گورخر است; به قرينه «عانه» که به معناى گله گورخران مى باشد.7. «مسحل» از ماده «سُحول» به معناى تيشه و «سوهان» و مانند آن است که چيزى را با آن مى تراشند.  8. «ترض» از «رَضَّ» به معناى کوبيدن و نرم کردن است.9. «کلکل» به معناى سينه است.10. «عبيط» از ماده «عبط» (بر وزن خبط) به معناى سربريدن حيوان است و دم عبيط به خون تازه مى گويند که از بدن انسان يا حيوان جارى مى شود.11. «مرعاد» از ماده «رعد» به معناى شىء پر سر و صدا است و «مبراق» از ماده «برق» به معناى شىء «برّاق» و خيره کننده است. 
شرح علامه جعفری«ثم ياتي بعد ذلك طالع الفتنه الرجوف، و القاصمته الزحوف، فتزيغ قلوب بعد استقامه، و تضل رجال بعد سلامه و تختلف الاهواء عند هجومها، و تلتبس الاراء عند نجومها» (سپس طلايه فتنه اضطراب‌انگيز و شكننده و خزنده (از راه مي‌رسد) پس دلهايي كه پيش از آن با استقامت بودند، مي‌لغزند، و مرداني پس از سلامت نفس گمراه مي‌گردند، در آن هنگام كه فتنه هجوم بياورد، هواها و خواهش‌ها متخلف گردد و آراء و نظريات در موقع بروز آن مشتبه شود).آماده مقاومت در برابر طوفانهاي مردافكن فتنه‌ها باشيد، وگرنه ساقط مي‌گرديد:بنا به عقيده بعضي از شارحين نهج‌البلاغه منظور از اين فتنه، آشوب‌ها و اضطرابات تاتار است كه اغلب جوامع اسلامي را دربر گرفت و مصيبتي به بار آورد كه ميتوان گفت: هنوز آثار آنها در اين جوامع باقي است. براي سالم ماندن در برابر فتنه‌ها و عوامل ويرانگر فرهنگي و ديني و ارزشي و اقتصادي و حقوقي بايد بطور جدي از دو عامل نيرومند اساسي برخوردار بود:عامل يكم- تعليم و تربيت صحيح و جدي براي آموزش و پرورش انسانهاي جامعه بر مبناي (حيات معقول) كه بر اساس محكم حقائق در دو قلمرو (انسان آنچنانكه هست) و (انسان آنچنانكه بايد) استوار است، بدون اين عامل، هيچگونه توقعي براي حفظ انسان و انسانيت نمي‌توان توقع داشت، دليل اين مدعا كاملا روشن است، و آن اينست كه هيچ تمدني و فرهنگ و حيات اجتماعي مطلوب و عمل به قوانين صالحه و احساس موجوديت بدون آموزش اصول و قوانين صحيح در زندگي و بدون پذيرش و ايمان به آنها، امكان‌پذير نبوده و نخواهد بود، زيرا هيچ انساني با داشتن امتيازات و اسباب فوق براي زندگي در (حيات معقول) از مادر متولد نمي‌شود و همه آن امور را در همين دنيا فرا مي‌گيرد و در صورت اشتياق به (گرديدن) خود را بمقتضاي آنها مي‌سازد.عامل دوم- اراده جدي و همت براي (گرديدن) و تحول از يك جاندار محض به مقام انساني كه اگر خودكامگان امروز اجازه فرمايند!! اين تحول و گرديدن به فعليت مي‌رسد و انسان از تاريخ طبيعي حيواني به (تاريخ انساني تكاملي) منتقل مي‌گردد. البته اگر اجازه فرمايند!! خداوند متعال اهميت اراده را در مواردي از قرآن مجيد گوشزد فرموده است. از آن جمله: اين اراده كه بعضي از صاحبنظران بزرگ در مشرق زمين اسلامي، مانند مولوي آن را بزرگترين و اساسي‌ترين نيرو براي حركت تكامل انساني مي‌دانند:بال بازان را سوي سلطان برد         بال زاغان را به گورستان بردعنكبوت ار طبع عنقا داشتي         از لعابي خيمه كي افراشتيمر رسن را نيست جرمي اي عنود        چون ترا سوداي سر بالا نبودتو درون چاه رفتستي ز كاخ          چه گنه دارد جهانهاي فراخيا بقول سعدي:همت اگر سلسله‌جنبان شود          مور تواند كه سليمان شودهمت بلند دار كه مردان روزگار         از همت بلند بجايي رسيده‌اندالبته دو بيت اولي و دومي تعيين هدف حيات و گرديدن را به طبيعت خاص باز، زاغ، عنكبوت و عنقا نسبت ميدهد، ولي از آنجا كه ملاك تنوع طبيعت خاص، در اراده هم هست، لذا از همان دو بيت هم ميتوان براي اين مدعا كه عظمت نيروي سازنده اراده و كارايي آن است، استفاده كرد، زيرا در افراد و مصاديق يك نوع خاص از انواع جانداران نيز، مانند انسان، بجهت ضعف و قوت اراده، تفاوت بسيار زياد است. انساني وجود دارد كه همت و اراده او، گسترش (من) وي بر تمام جهان هستي است. و انساني وجود دارد كه اگر آتش در جايگاه زندگيش بيفتد، و شعله‌هايش تا لباسها و اعضاي وي نزديك شود، آرام صدا مي‌زند كسي نيست كه بيايد مرا از اين آتش نجات بدهد!!متفكراني هم در مغرب زمين پيدا مي‌شوند مانند آرتور شوپنهور كه اصالت و قدرت اراده را تا جايي مي‌رسانند كه ميگويند: جوهر هستي، اراده است، و اگر كسي اراده را نشناسد، هيچ چيزي را در اين دنيا نخواهد شناخت. و اگر كسي نتواند از اراده خود برخوردار شود، او از هيچ قدرتي نخواهد توانست استفاده نمايد. براي تقويت اراده، اهميت و ضرورت حياتي هدف و كاري را اثبات كنيد كه شما را به آن هدف مي‌رساند معمولا چنين است كه وقتي ميخواهيم علل عقب‌ماندگي و نقائص حيات فردي و اجتماعي خود را بشماريم و بررسي كنيم، كوتاهي در عمل را يا بعنوان اساسي‌ترين علت، يا يكي از اساسي‌ترين علل مطرح ميكنيم و غالبا به اشتباه خود درباره اينكه ما علت يا علل را رها كرده و به معلولها مي‌چسبيم، متوجه نمي‌شويم. و اين بزرگترين اشتباه در زندگي است.به هر حال، نخست ما بايد با جديت تمام و هر چه زودتر عامل ضعف اراده را پيش كشيده و آن را مورد بررسي دقيق قرار بدهيم. بدين ترتيب، خواهيم ديد اولين عامل كوتاهي‌هاي ما در عمل و فعاليت كه سر راه ما را خواهد گرفت، ضعف اراده است.اگر به انديشه دقيق خود در علت‌يابي ادامه بدهيم، به علت بعدي خواهيم رسيد كه عبارت است از نبوده وجدان كار، اگر اين وجدان در كسي زنده باشد مي‌توانيم بگوييم: چنين كسي زنده است و اگر اين وجدان در كسي بميرد، با كمال شهامت و جرئت و بي‌پرده خواهيم گفت: چنين شخصي مرده است، زيرا با توجه به اينكه اگر از يك انسان داراي (شخصيت) اداره‌كننده همه موجوديت او كه استعدادها و قوا و امكان فعاليتهاي بيشماري را دارا است، شخصيت او را بگيريد، در مقابل صدها برابر آن استعدادها و قوا و امكان فعاليتها را به او بدهيد، آيا شما ميتوانيد بگوييد اين موجود، يك انسان زنده است؟! نه، هرگز نميتوانيد درباره چنين شخصي بگوييد: او زنده است، چرا؟ براي اينكه آنهمه امتيازات كه در بالا متذكر شديم، يك عده اشياء گسيخته از هم و با حركات جبري را نميتواند به يك انسان بدون شخصيت اداره‌كننده موجوديت وي نسبت داد. اين قضيه بقدري بديهي است كه نيازي به استدلال ندارد.حال به اين مطلب بايد توجه كنيم كه كسي كه شخصيت ندارد، قطعا از وجدان بي‌بهره خواهد بود، زيرا اگر شخصيت آدمي را به كشتيبان كشتي وجود او تشبيه كنيم، وجدان قطب‌نماي كشتي او است، وقتي كه كشتيباني وجود ندارد، قطب‌نما اگر هم وجود داشته باشد چه نتيجه‌اي خواهد داد. اينك علت ماقبل وجدان كار يا علت اساسي‌تر از وجدان كار را هم بدست آورده‌ايم، و آن شخصيت انساني است. حركت شخصيت سالم انساني بسوي اهدافي است كه براي او بااهميت تلقي شده و وصول به آن را ضروري ميداند. همينكه شخصيت سالم انساني، هدف را براي هدف بودن بطور جدي پذيرفت، قطعي است كه وجدان كار لزوم حركت بسوي آن هدف را ارائه خواهد داد. در اين هنگام اراده بطور جدي به فعاليت پرداخته، انسان را به سوي انجام كار تحريك جدي خواهد نمود.****«من اشرف لها قصمته، و من سعي فيها حطمته، يتكادمون فيها تكادم الحمر في العانه، قد اضطرب معقود الحبل، و عمي وجه الامر، تغيض فيها الحكمه و ينطق فيها الظلمه، و تدق اهل البدو بمسحلها، و ترضهم بكلكلها، يضيع في غبارها الوحدان، و يهلك في طريقها الركبان» (هر كسي كه بر آن فتنه نزديك شود، او را مي‌برد و مي‌شكند، و كسي كه در آن تلاش كند، او را محو و نابود مي‌سازد، مردمان در آن فتنه يكديگر را همانند خران وحشي در گله، با دندانهايشان بيازارند. در آن فتنه طناب بسته اسلام مضطرب، و حقيقت امر تاريك و مبهم مي‌گردد. در آن آشوب، حكمت فروكش مي‌كند و ظلمت به سخن گفتن درمي‌آيد. آن فتنه باديه‌نشينان را با تيشه و وسيله تراش مي‌سايد و مي‌تراشد و با سينه خود، آنها را مي‌كوبد و نرم مي‌كند. تك‌روان در غبار آن فتنه تباه شوند و سواران در راه آن به هلاكت افتند.)در آن هنگام كه نيروي فتنه به شديدترين درجه خود برسد، هر كس را كه در سر راه آن قرار بگيرد، بشكند و هر كس را كه در آن به تلاش بپردازد متلاشي و نابودش سازد:اگر چه اداره‌كنندگان فتنه‌ها ممكن است از روي آگاهي و هشياري شروع به كار كنند، و از اين جهت شكنندگي فتنه همه را فرا نگيرد، ولي ترديدي در اين نيست كه جريان استمراري تحولات و مخصوصا فتنه‌ها، آنچنان در مجراي قوانين حركت نمي‌كرد كه بتوان همه جهات و ابعاد آن را پيش‌بيني نموده، و آن را به دلخواه و به سوي اهداف تعيين شده توجيه نمود، اگر چه تحولات سازنده و تكاملي بوده باشد. اين معني را در تحولات گذشته تا به امروز مي‌توانيم مشاهده نماييم. علت اين آشفتگي در تحولات و فتنه‌ها كاملا روشن است، و آن هم عبارتست از ناآگاهي اكثريت چشم‌گير مردمي كه در حركات تحولي و يا در امواج فتنه شركت دارند. ناآگاهي اكثريت از علل و شرايط و اهداف دگرگوني‌ها از يكطرف و تنگ‌نظري و هوي‌پرستي و خودخواهي اين افراد معمولي كه متاسفانه اكثريت را تشكيل مي‌دهند از طرف ديگر، باعث ميشود كه انسانهاي فراواني كه خود را به آشفتگيهاي تحولات يا فتنه‌ها نزديك مي‌كنند، مورد اصابت ضربه‌هاي شكننده حوادث جبري و ناآگاه واقع شوند.مي‌فرمايد: تلاش‌كننده در فتنه، كوبيده ميشود و نابود مي‌گردد، زيرا فتنه طوفاني است كه حتي گردانندگان آن نيز در معرض تصادم و تضاد با حوادث و ضربات محاسبه نشده و نيرومند آن قرار مي‌گيرند، چه رسد به مردم معمولي كه نه انديشه‌اي مناسب براي آن فتنه دارند و نه توانايي مقاومت در برابر آن. ناآگاهي و حركات جبريانه چنان بر مردم مسلط مي‌شود كه مانند جانوران بي‌عقل و بي‌انديشه به جان هم مي‌افتند. تاريك سخت محيط فتنه را چنان مي‌پوشاند كه جايي براي بينائي نمي‌ماند. در چنين موقعي است كه حكمت و معرفت فروكش مي‌كند، جهالت و حماقت حكمفرما مي‌شود، بلكه جهالت و فقدان شعور گاهي به حدي مي‌رسد كه علم و حكمت و معرفت و انديشه و تعقل امور پست و گاهي وحشتناك جلوه مي‌كند!****«ترد بمر القضاء، و تحلب عبيط الدماء، و تثلم منار الدين، و تنقض عقد اليقين، يهرب منها الاكياس، و يدبرها الارجاس. مرعاد مبراق، كاشفه عن ساق، تقطع فيها الارحام، و يفارق عليها الاسلام، بريها سقيم، و ظاعنها مقيم» (با قضاي تلخ درآيد و خونهاي گرم بدوشد، و خراب كند منار (نشانها و علائم) دين را، و يقين محكم را بشكند، مردم هشيار و باكياست از آن فرار كنند و مردم پليد به تدبير و مديريت آن برخيزند. رعد و برق بسيار براه بيندازد و به شدت عرض اندام نمايد. خويشاوندي‌ها در آن فتنه از هم بگسلد، و بر مبناي آن از اسلام دوري گزيده شود. آن كس كه از آن فتنه برائت جويد بيمار است و آن كس كه با آن حركت كند ماندگار است.)فتنه با قضاي تلخ وارد عرصه جامعه مي‌گردد همه چيز را بر هم مي‌زند:اين مسئله كه آيا در حوادث ناگوار و وقايع تلخ كه جوامع بشري را با اشكال مختلف گرفتار مي‌كند، قضاي الهي در آنها نقشي دارد يا ندارد؟  پاسخ‌هاي متعددي براي اين مسئله ميتوان در نظر گرفت، ولي مهم‌ترين آنها كه خالي از هر گونه اشكال است، چنين است: اگر منظور از قضاياي الهي، حكم و اراده و فعل خداوندي باشد، پاسخ سوال قطعا منفي است، زيرا ذات اقدس خداوندي و صفات او منزه‌تر از آن است كه حكم و اراده و فعل او منشا نكبت و بدبختي و گرفتاريها و در هم ريختن ارزشها و سقوط عظمت جان انسانها و خونهاي پاك مردم (كه همگي بندگان خداوندي هستند) بوده باشد. او خير محض و بي‌نياز مطلق است و شر و ناگواري از كسي صادر مي‌گردد، كه محتاج و ناتوان با جاهل و يا سودجو باشد و هيچيك از امور مزبوره درباره خداوند صدق نمي‌كند.بنابراين، معنايي كه در اينگونه موارد براي قضاي خداوندي قابل طرح است، جريان قوانين طبيعي و ديگر ابعاد هستي است كه در موقع فتنه‌ها بدون تفاوت با موارد ديگر، كار خود را انجام مي‌دهد. و اگر جريان آن قوانين ضرر و اخلال بر زندگي مردم جامعه وارد بياورد، مربوط به خودكامگي خود انسانها و پليدي آنان مي‌باشد، نه قضاي الهي كه عبارتست از حكم و اراده خداوندي بر جريان قوانين مزبور. در يك مثال ساده ميتوان گفت: قضاي خداوندي چنين است كه اگر آتشي به ماده قابل احتراق اصابت كند، آن ماده بسوزد، حال آن ماده، هيزمي باشد براي پختن غذا يا دواي ضروري و يا كتابخانه مهمي باشد كه مردم جامعه براي كسب علم و معرفت و صنعت بدان نيازمندند. بنابراين اگر در يك فتنه، آتش به انبار بنزين زده شود، قضاي الهي از بعد قانون طبيعي (ضرورت احتراق بنزين در موقع اصابت آتش) اينست كه آن انبار بسوزد و چه بسا موجب سوختن ميلياردها تومان مواد باارزش ديگر بوده باشد. ولي خداوند سبحان هم بوسيله عقل و وجدان و هم بوسيله پيشوايان برحق از نزديك ساختن آتش به ماده قابل احتراق، دستور جدي صادر فرموده است. بنابراين، قضاي الهي در اينگونه موارد بمعناي جريان اصول و قوانين حاكم بر هستي است كه در مواردي كه خباثت و وقاحت و بيشر بروز كند، همان اصول و قوانين به ضرر او دست به كار مي‌گردد.سپس مي‌فرمايد: فتنه‌ها را مردم پست و پليد اداره مي‌كنند و انسانهاي باهوش و خردمند از آنها مي‌گريزند. اين مسئله كاملا بديهي است، زيرا مردم عاقل و خردمند وباهوش زندگي فردي و اجتماعي را همواره بر مبناي قوانين و عقل و درايت و منطق و وجدان تفسير مي‌كنند، در صورتيكه همه آنها در فتنه‌ها متزلزل مي‌گردند. شك و ترديد جاي يقين را مي‌گيرد هنگامي كه در يك جامعه ثابتهاي قراردادي متزلزل و زيبايي‌ها و نيكي‌هاي تخيلي يا تجسمي با اعتراض مواجه مي‌گردند، قطعي است كه شك و ترديد به تنها همه آنها را فرا مي‌گيرد، بلكه يقين به حقائق و واقعيات ديگر را هم تهديد مي‌نمايد، زيرا يكي از مختصات شك و ترديد در اين موارد سرايت به همه يا اكثر امور پذيرفته شده مي‌باشد. با اين ويراني‌ها كه در موقع فتنه و آشوب همه چيز را فرا مي‌گيرد، پلهايي هم خراب ميشود كه برگشتن و آباد ساختن مجدد آنها، چه بسا كه امكان‌ناپذير باشد. لذا با در نظر گرفتن همه مختصات فتنه كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه و خطبه‌هاي ديگر فرموده‌اند، بشريت در اين مسير خسارات بيشمار و غير قابل جبراني را مرتكب مي‌شود. بدترين خسارتي كه براي بشر در موارد فتنه وارد مي‌شود، اينست كه درهم شكستن همه اصول و قوانين نابود شده همه ارزشها در هنگام فتنه، قانون تلقي نموده، با كمال صراحت ميگويد: (فتنه است و نبايد هيچ چيزي و در هيچ حالي مراعات شود!!) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «ثمّ يأتي بعد ذلك طالع الفتنه الرِّجوف»:مراد از اين فتنه حمله تاتار و مغول است زيرا اين حادثه موجب زوال قدرت عرب گرديد، يكى از شارحان گفته است آن فتنه اشاره به حوادثى است كه در آخر الزمان روى خواهد داد، مانند فتنه دجّال، ذكر واژه «رجوف» (بسيار تكان دهنده) اشاره به وقايع هراس انگيز، و اضطراب امر اسلام در اين رويدادهاست، و منظور از «طالع فتنه» مقدّمات و اوايل آن است، به كار بردن صفت «قاصمة» (شكننده) كنايه از اين است كه اين فتنه خلق بسيارى را نابود خواهد كرد، واژه «زحوف» را براى آن فتنه، به مناسبت شباهت آن به دلير مردى كه در جنگ پيوسته بر حريفان يورش مى برد و به سوى آنها رو مى آورد استعاره فرموده است.پس از اين امام (ع) به بيان تأثيرات اين فتنه در مردم مى پردازد، و مى فرمايد: دلهاى گروهى كه در راه خدا گام برمى دارند، دچار كژى و انحراف شده از راه راست باز مى گردند، و مردانى كه از سلامت دين برخوردارند گمراه شده و با ارتكاب معاصى، خود را به هلاكت اخروى گرفتار مى سازند، در هنگام هجوم اين فتنه اختلاف آراء در باره دين خدا، زياد مى گردد، و نظريّات درست با افكار نادرستى كه در ميان مردم پديد مى آيد درهم و مشتبه مى شود، به گونه اى كه مردم نمى توانند راه حقّ و طريق مصلحت را بشناسند، و هر كس در برابر اين حوادث مقاومت و در دفع آنها بكوشد دستخوش تباهى و نابودى مى گردد.واژه «تكادم» (گاز گرفتن) را براى رهبران و سردمداران اين فتنه كه بر سر قدرت با يكديگر به جنگ و ستيز مى پردازند، و يا براى سلطه جويى آنها بر ديگران، استعاره آورده است، و اينها را به خران در رمه كه همديگر را گاز مى گيرند تشبيه كرده است، وجه مشابهت، ستيزه گرى و سلطه جويى آنهاست و نيز اشاره است به اين كه گروه مذكور قيد تكليف را رها كرده، و از آنچه در آخرت براى آنها مقرّر شده بكلّى غافلند، عبارت «معقود الحبل» را براى دولت اسلام و نظام مستحكم آن در گذشته استعاره آورده، همچنين واژه «حبل» (ريسمان) را براى دين استعاره فرموده است، اضطراب آن كنايه از لرزش پايه هاى دين به هنگام ظهور اين فتنه است.معناى جمله «عمى وجه الأمر» عدم آگاهى به طريق مصلحت است، و اين كه چشمه هاى حكمت در اين گير و دار خشك مى شود منظور، حكمت عملى است كه مدار تعليمات شرع مى باشد، واژه «غيض» (فرو رفتن آب در زمين) را براى از ميان رفتن حكمت و محروميّت از فوايد آن استعاره آورده است، و اين كه ظلمت و تيرگى در اين حادثه به سخن مى آيد مراد صدور امر و نهى از جانب فتنه گران و آراء و نظريّات آنهاست كه خارج از حدود حقّ و عدالت مى باشد.واژه «مسحل» استعاره براى اذيّت و آزارى است كه از اين راه به عرب و بيابان نشينان وارد مى شود، وجه مشابهت اين است كه همان گونه كه سوهان يا حلقه دهنه لجام، آزار دهنده و جان خراش است، رنج و آزارى كه از اين فتنه دامنگير عرب خواهد شد سخت و جانكاه خواهد بود، و مانند دلاورى بي باك مركب خود را در ميان آنها مى راند، و با حلقه لگام اسب خويش و امثال اينها، آنان را كوبيده و لگد مال مى سازد. و نيز واژه «كلكل» (محلّ بستن تنگ حيوان، و جايى كه وقت خوابيدن به زمين مى رسد) را براى آزارى كه از اين فتنه به صحرانشينان مى رسد استعاره آورده، زيرا اين حادثه به شترى مى ماند كه بر روى زانو بنشيند و آنچه را در زير او قرار دارد خرد و نرم كند.فرموده است: «يضيع فى غبارها الوحدان و يهلك فى طريقها الرّكبان»:عبارت مذكور كنايه از عظمت اين فتنه و گستردگى اين حادثه است، و به اين معناست كه هيچ كس تاب مقاومت در برابر آن را ندارد، و سواره و پياده از آن رهايى نخواهند يافت، واژه غبار براى حركت جزيى فتنه گران استعاره شده و در اين جا بدين معناست كه اگر عدّه اندكى از مردم در صدد دفع آن برآيند در غبار اين فتنه نابود خواهند شد، چه رسد به اين كه بتوانند با انبوه آنها در آويزند امّا منظور از ركبان (سواران) جمع كثيرى از مردم است كه بر اثر اين آشوب، و در نتيجه مقابله با آن هلاك خواهند شد، گفته شده مراد از وحدان (افراد) دانشمندان و افراد برجسته زمان است، چنان كه گفته مى شود: فلان، يگانه روزگار خويش است، و مقصود از غبار، شبهاتى است كه چشمان آنان را از مشاهده حقّ پوشانيده است. در هر حال ركبان كنايه از جماعتى است كه داراى نيرو و قدرت باشند، و هنگامى كه اينها در برابر فشار اين فتنه و امواج آن نابود شوند، حال كسانى كه فاقد نيرو و جمعيّت مى باشند روشن است.مراد از «مرّ القضاء» يا مقدّرات تلخ، كشتار و اسارت و مانند اينهاست، و اين كه پيدايش حوادث كه ظاهرا زمانى زيان آور و گاهى سودمندند، بنا بر قضاى الهى و تقديرات آسمانى است آشكار مى باشد، صفت حلب (دوشيدن) را براى اين حادثه به مناسبت شباهت آن به ناقه استعاره فرموده، و كنايه از ريختن خونهاى بسيار در اين آشوب است، منظور از «منار الدّين» نشانه هاى دين، علما و دانشمندان مى باشد و ممكن است مراد قوانين و اصول كلّى دين بوده باشد و شكست آن، كشتار علما و ويران ساختن پايه هاى دين و عمل نكردن به احكام آن است، و «عقد اليقين» عبارت است از اعتقاد راسخى كه انسان را به مرتبه علم اليقين يا عين اليقين برساند، و اين همان اعتقادى است كه مطلوب شريعت، و موجب رسيدن به جوار قرب خداوند است، و نقض اين عقد، ترك عمل به مقتضاى آن و دگرگون ساختن آن است، «أكياس» يا هوشمندانى كه از اين حادثه گريزان مى شوند دانشمندان و خردمندانى مى باشند، كه از عقل سليم برخوردارند، بارى اين اشارات همگى دلالت دارد بر فتنه مغولها كه ما پيش از اين بيان كرديم، آشكار است كه منظور از «تدبّرها الأرجاس» نفوس پليد و ناپاك است، و شيطان با ظاهر گردانيدن پليديهاى اين نفوس در حركات و اعمال آنها ايجاد فساد و تباهى مى كند، و به مقتضاى شرع پليدى انسان صفات زشت و ملكات ناپسند اوست.امام (ع) براى بيان شدّت اين حادثه، و اين كه بسيار ترس آور و هراس انگيز است، دو صفت مرعاد و مبراق (بر رعد و برق) را استعاره فرموده، و اين به ملاحظه شباهتى است كه اين حادثه به ابر پر رعد و برق دارد، و توصيف «كاشفة عن ساق» بيانگر اين است كه اين فتنه ويرانگر مانند كسى كه براى جنگ يا امر مهمّ ديگرى آستين بالا زده باشد، آماده و سبكبار رو مى آورد، اين كه در اين حادثه پيوندهاى خويشاوندى بريده، و از اسلام جدايى حاصل مى شود روشن است و نيازى به توضيح ندارد، مقصود از برىء يا بى گناه كسى است كه معتقد است در دولت فتنه گران درستكار خواهد بود و به گناه آلوده نمى شود، در حالى كه اين طور نيست و از چنين درستكارى و سلامتى برخوردار نمى باشد، زيرا ظاهر اين است كه در چنين فتنه فراگيرى كسانى كه دامن به معصيت خداوند نيالوده باشند بسيار اندك بلكه از كم كمترند، و شايد اگر جستجو شود چنين افرادى يافت نشوند، مقصود از «ظاعن» (كوچ كننده) كسى است كه معتقد است از اين فتنه دورى جسته و از آن تخلّف كرده و در آن شركت ندارد، در حالى كه چنين نيست، و روشن است كه او از فتنه جدا و دور نشده است، و شايد هم مراد از عبارت مذكور اين باشد كه هر كس از بيم آن كوچ كند از گزند آن رهايى نمى يابد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 161 ثمّ يأتي بعد ذلك طالع الفتنة الرّجوف، و القاصمة الزّحوف، فتزيغ قلوب بعد استقامة، و تضلّ رجال بعد سلامة، و تختلف الأهواء عند هجومها، و تلتبس الآراء عند نجومها، من أشرف لها قصمته، و من سعى فيها حطمته، يتكادمون فيها تكادم الحمر في العانة، قد اضطرب معقود الحبل، و عمى وجه الأمر، تغيض فيها الحكمة، و تنطق فيها الظّلمة، و تدقّ أهل البدو بمسحلها، و ترضّهم بكلكلها، يضيع في غبارها الوحدان، و يهلك في طريقها الرّكبان، ترد بمرّ القضاء، و تحلب عبيط الدّمآء، و تثلم منار الدّين، و تنقض عقد اليقين، تهرب منها الأكياس، و تدبّرها الأرجاس، مرعاد مبراق، كاشفة عن ساق، تقطّع فيها الأرحام، و يفارق عليها الإسلام، بريّها سقيم، و ظاعنها مقيم.اللغة:و (رجف) الشيء رجفا تحرّك و اضطرب شديدا و رجف القوم تهيّا و الحرب. و (زحف) اليه مشي و في شرح المعتزلي الزّحف السير على تؤدة كسير الجيوش بعضها إلى بعض و (نجم) الشيء ينجم نجوما من باب قعد ظهر و طلع و (قصمت) العود كسرته و قصمه اللَّه أى أذلّه و أهانه و قيل قرب موته و (التّكادم) التّعاض بأدنى الفم و (العانة) القطيع من حمر الوحش و (المسخل) و زان منبر المبرد أى السّوهان و يقال أيضا للمنحت و (الوحدان) جمع واحد كركبان و راكب قال الشّارح المعتزلي: و يجوز أن يكون جمع أوحد مثل سودان و أسود يقال فلان أوحد الدّهر. و (ثلمت) الاناء أى كسرت حرفه فانثلم.المعنى:قال الشّارح المعتزلي: فان قلت: ألم يكن قلت إنّ قوله عن قليل يتبرّء التابع من المتبوع يعني يوم القيامة فكيف يقول (ثمّ يأتي بعد ذلك طالع الفتنة الرّجوف) و هذا إنّما يكون قبل القيامة؟قلت: لمّا ذكر تنافس النّاس على الجيفة المنتنة و هي الدّنيا أراد أن يقول بعده بلا فصل: ثمّ يأتي بعد ذلك اه لكنّه لمّا تعجّب من تزاحم النّاس و تكالبهم على تلك الجيفة أراد أن يؤكّد ذلك التّعجب فأتى بجملة معترضة بين الكلامين فقال: إنّهم على ما قد ذكرنا من تكالبهم عليها عن قليل يتبرّء بعضهم من بعض و يلعن بعضهم بعضا، و ذلك أدعى لهم لو كانوا يعقلون إلى أن يتركوا التّكالب و التّهارش على هذه الجيفة الخسيسة، ثمّ عاد إلى نظام الكلام فقال: ثمّ يأتي بعد ذلك آه.و قال الشّارح البحراني حكاية عن بعضهم: إنّ ذلك التّبرء عند ظهور الدّولة العبّاسية، فانّ العادة جارية بتبرّء النّاس عن الولاة المعزولين خصوصا عند الخوف ممّن تولّى عزل ذلك أو قتلهم، فيتباينون بالبغضاء إذ لم تكن الفتهم و محبّتهم إلّا لغرض دنياوىّ زال، و يتلاعنون عند اللّقاء، ثمّ قال الشّارح: و قوله: ثم يأتي طالع الفتنة، هي فتنة التتار، إذ الدائرة فيها على العرب.و قال بعض الشارحين: بل ذلك إشارة إلى الملحمة الكائنة في آخر الزّمان كفتنة الدّجال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 166 و كيف كان فوصف الفتنة بالرّجوف لكثرة اضطراب النّاس أو أمر الاسلام فيها و أراد بطالعها مقدّماتها و أوايلها و وصفها ثانيا بقوله كنايه- استعاره بالكنايه (و القاصمة الزّحوف) أى الكاسرة الكثيرة الزّحف و كنّى بقصمها عن هلاك الخلق فيها و شبّهها بالرّجل الشّجاع كثير الزّحف إلى أقرانه أى يمشى إليهم قدما.ثمّ أشار إلى ما يترتّب على تلك الفتنة من المفاسد العظام و قال (فتزيغ) أى تميل (قلوب بعد استقامة) على سبيل اللَّه (و تضلّ رجال بعد سلامة) في دين اللَّه (و تختلف الأهواء عند هجومها و تلتبس الآراء) الصّحيحة بالفاسدة (عند نجومها) و ظهورها، فيشتبه الحقّ بالباطل و يتيه فيها الجاهل و الغافل (من أشرف لها) أى قابلها و صادمها (قصمته) و هلكته (و من سعى فيها) أى أسرع في إطفائها و اسكاتها (حطمته) و كسرته (يتكادمون فيها تكادم الحمر) الوحش (في العانة) أى في قطيعها.قال العلامة المجلسي (ره): و لعلّ المراد بتكادمهم مغالبة مثيرى تلك الفتنة بعضهم لبعض، أو مغالبتهم لغيرهم.تشبيه [يتكادمون فيها تكادم الحمر] و قال الشّارح البحراني: و شبّه ذلك بتكادم الحمر في العانة، و وجه التّشبيه المغالبة مع الايماء أى خلعهم ربق التّكليف من أعناقهم و كثرة غفلتهم عمّا يراد بهم في الآخرة. (قد اضطرب معقود الحبل) أى قواعد الدّين و الأحكام الشّرعيّة الّتي كلّفوا بها مجاز (و عمى وجه الأمر) في اسناد العمى الى الوجه تجوّز، و المراد عدم اهتدائهم الى وجوه الصلاح و طرق الفلاح (تغيض) و تنقص (فيها الحكمة) لسكوت الحكماء عنها و عدم تمكّنهم عن التكلّم بها (و تنطق فيها الظلمة) بما يقتضيه أهواؤهم عن الظّلم و الفساد لمساعدة الزّمان عليهم (و تدقّ) تلك الفتنة (أهل البدو) أى البادية (بمسحلها) أى يفعل بهم ما يفعل المسحل بالحديد «1» أو______________________________ (1) الاول مبنى على ان يراد بالمسحل السوهان و الثاني مبنى على ان يراد منه المنحت كما تقدم سابقا، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 167 الخشب استعارة بالكناية- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (و ترضّهم) أى تدقّهم دقّا جريشا (بكلكلها) أى صدرها شبّه هذه الفتنة بالنّاقة الّتي تبرك على الشيء فتسحقه بصدرها على سبيل الاستعارة بالكناية و إثبات الكلكل تخييل و الرّضّ ترشيح استعاره بالكنايه (يضيع في غبارها الوحدان و يهلك في طريقها الرّكبان) أى لا يخلص منها أحد و لا ينجو منها لشدّتها و قوّتها، فمن كان يسير وحده فانّه يهلك فيها بالكلّيّة و إذا كانوا جماعة فهم يضلّون في طريقها فيهلكون، و لفظ الغبار مستعار للقليل اليسير من حركة أهلها أى إذا أراد القليل من النّاس دفعها هلكوا في غبارها من دون أن يدخلوا في غمارها، و أمّا الرّكبان و هم الكثير من النّاس فانّهم يهلكون في طريقها و عند الخوض فيها.و على كون الوحدان جمع أوحد فالمراد أنّه يضلّ في غبار هذه الفتنة و شبهها فضلاء عصرها، لغموض الشبّهة و استيلاء الباطل، و يكون الركبان حينئذ كناية عن الجماعة أهل القوّة، فهلاك أهل العلم بالضّلال و هلاك أهل القوّة بالقتل و الاستيصال. (ترد بمرّ القضاء) أى بالهلاك و البوار و البلايا الصّعبة و ظاهر أنّها واردة عن القضاء الالهي متّصفة بالمرارة كنايه (و تحلب عبيط الدّماء) أى الطرىّ الخالص منها و هو كناية عن سفك الدّماء فيها استعاره (و تثلم منار الدّين) استعارة للعلماء أو القوانين الشّرع المبين و ثلمها عبارة عن هدمها و عدم العمل بها كنايه (و تنقض عقد اليقين) أى العقائد الحقّة الموصلة إلى جوار اللَّه تعالى، و نقضها كناية عن تغيّرها و تبدّلها و ترك العمل على وفقها (تهرب منها الأكياس) أى ذوو العقول السّليمة (و تدبّرها الأرجاس) الأنجاس أى ذوو النفوس الخبيثة (مرعاد مبراق) كثيرة الرّعد و البرق أى ذات تهدّد و وعيد و يجوز أن يراد بالرّعد قعقعة السّلاح و صوته و بالبرق لمعانه و ضوئه. (كاشفة عن ساق) قال ابن الأثير: السّاق في اللّغة الأمر الشّديد، و كشف السّاق مثل في شدّة الأمر و أصله من كشف الانسان عن ساقه و تشميره إذا وقع في أمر شديد، و في القاموس يذكرون السّاق إذا أرادوا شدّة الأمر و الاخبار عن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 168 هو له قال تعالى: «يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ». أى عن شدّة (تقطع فيها الأرحام و يفارق عليها الاسلام) بجريانها على خلاف قواعد الدّين و قواعد الشّرع المبين. (بريئها سقيم) قال العلّامة المجلسيّ (ره): أى من يعد نفسه بريئا سالما من المعاصي أو الآفات أو من كان سالما بالنسبة إلى ساير النّاس فهو أيضا مبتلى بها، أو أنّ من لم يكن مائلا إلى المعاصي و أحبّ الخلاص من شرورها لا يمكنه ذلك (و ظاعنها مقيم) اى المرتحل عنها خوفا لا يمكنه الخروج منها أو من اعتقد أنّه متخلّف عنها فهو أيضا داخل فيها لكثرة الشّبه و عموم الضّلالة.الترجمة:پس از آن مى آيد طلوع كننده فتنه كثير الاضطراب، و شكننده تند رونده، پس ميل بباطل مى كند قلبها بعد از استقامت آنها، و گمراه مى شوند مردمان بعد از سلامت ايشان، و مختلف مى شود خواهشات وقت هجوم آن فتنه، و ملتبس مى شود رأيها نزد ظهور آن فتنه، هر كس مقابله گرى نمايد آن را مى شكند و هلاك مى سازد او را، و هر كس سعى كند در اسكات آن بر مى كند و نابود نمايد او را.بگزند و آزار رسانند مردمان آن زمان يكديگر را در آن فتنه مثل آزار رساندن حمارهاى وحشى يكديگر را در رمه، بتحقيق كه مضطرب شد ريسمان بسته اسلام، و پوشيده شد روى صلاح كار، ناقص مى شود در آن فتنه حكمت و معرفت و ناطق مى شود در آن ستمكاران، و بكوبد آن فتنه أهل باديه را با منحت و تيشه خود و خورد و مرد كند ايشان را با سينه خود، و ضايع مى شود در غبار آن فتنه تنها روندگان، و هلاك گردد در راه آن فتنه سوارگان.وارد شود به تلخ ترين قضاى الهى، و بدوشد خونهاى تازه را، و خراب مى كند منارهاى دين را، و درهم شكند كوههاى يقين را، بگريزند از آن فتنه صاحبان عقل و كياست، و تدبير كنند آن را صاحبان پليدى و نجاست، بسيار صاحب رعد و برقست و كشف كننده است از شدّت، قطع مى شود در آن فتنه رحمها، و مفارقت مى شود بر آن از دين اسلام، برائت كننده از آن فتنه ناخوش است، و كوچ كننده آن مقيم است.  
بخش ۴ : وظیفه مردم در فتنه [منبع]

بَيْنَ قَتِيلٍ مَطْلُولٍ وَ خَائِفٍ مُسْتَجِيرٍ، يَخْتِلُونَ بِعَقْدِ الْأَيْمَانِ وَ بِغُرُورِ الْإِيمَانِ.
فَلَا تَكُونُوا أَنْصَابَ الْفِتَنِ وَ أَعْلَامَ الْبِدَعِ، وَ الْزَمُوا مَا عُقِدَ عَلَيْهِ حَبْلُ الْجَمَاعَةِ وَ بُنِيَتْ عَلَيْهِ أَرْكَانُ الطَّاعَةِ، وَ اقْدَمُوا عَلَى اللَّهِ مَظْلُومِينَ وَ لَا تَقْدَمُوا عَلَيْهِ ظَالِمِينَ، وَ اتَّقُوا مَدَارِجَ الشَّيْطَانِ وَ مَهَابِطَ الْعُدْوَانِ، وَ لَا تُدْخِلُوا بُطُونَكُمْ لُعَقَ الْحَرَامِ، فَإِنَّكُمْ بِعَيْنِ مَنْ حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَعْصِيَةَ، وَ سَهَّلَ لَكُمْ سُبُلَ الطَّاعَة.

مَطْلُول : كسى كه خونش به هدر رفته است، كسى كه حقش ضايع شده.
يُخْتِلُون بِعَقْدِ الَايْمَان : با سوگندها مى فريبند.
الَانْصَاب : نشانه ها و علامتهاى نصب شده.
اللُعَق : جمع «لعقة»، چند قاشق غذا، چند لقمه.
انَّكُمْ بِعَيْنِهِ : شما در نظر او هستيد. 
قَتيل مَطلول : مقتولى كه خونش بهدر رفته
مَدارِج : پله ها و پايه ها
مَهابِط : محل فرود آمدن
لُعَق : جمع لعقة : چيز ليسيدنى 
قسمت دوم از اين خطبه است (در چگونگى حال مؤمنين و نيكان در آخر الزّمان):
(15) بعضى (از مؤمنين) كشته شده و خونش بهدر مى رود، و برخى از آنان (از ستمگران) ترسيده و پناه مى طلبد، به سوگندها و فريب دادن (بتظاهر) ايمان (منافقين و مردم دو رو) گول مى خورند (شيّادها با سوگند دروغ و اظهار ايمان آنان را ايمن گردانيده بالأخره به هلاكت سوقشان مى دهند)
(16) پس (اگر خواسته باشيد در آن زمان از عذاب الهىّ برهيد) پرچم و نشانه هاى فتنه ها و بدعتها نباشيد (عامل تباهكاريها نبوده و احكامى در دين احداث ننمائيد) و از آنچه ريسمان جماعت بآن بسته شده و پايه هاى طاعت و بندگى بر آن بنا گرديده (دين مقدّس اسلام) دست بر نداريد،
(17) و ستمكش بر خدا وارد شويد نه ستمگر (روز رستخيز كه براى حساب و باز پرسى زنده مى شويد، ستمديده باشيد، نه ستمگر، پس در دنيا بكسى ستم روا نداريد، زيرا ظلم عقلا و شرعا كار زشتى است و ستمگر ملعون و گرفتار عذاب جاويد است) و از راهها (دامها و فريبها) ى شيطان و مكانهاى ظلم و ستم بپرهيزيد،
(18) و لقمه هاى حرام را (اگر چه اندك باشد) در شكمهاتان داخل نكنيد، زيرا در نظر خداوندى هستيد كه گناه را بر شما حرام نموده (بجزئيّات احوال شما دانا بوده بر كردارتان گواه) است و راه طاعت و بندگى را برايتان آسان فرموده (در هيچيك از احكام سخت نگرفته) است.
 
جمعى كشته شوند و خونشان به هدر رود و گروهى ترسان در پى يافتن پناهگاهى باشند. پيمانها بندند و فريبشان دهند. و به نام ايمان مغرورشان سازند.
شما از نشانه هاى فتنه ها و بدعتها مباشيد. بر خود لازم شمريد كه از آنچه رشته جماعت به آن بسته شده و اساس اطاعت و بندگى بر آن نهاده شده، دست برمداريد.
چون به ديدار خدا مى رويد، اگر ستمديده باشيد، بهتر از آنكه ستمكار باشيد. از دامهاى شيطان حذر كنيد و از گودالهاى سهمناك دشمنى دورى گزينيد.
لقمه هاى حرام را به شكمهاى خود داخل مكنيد. زيرا آنكه نافرمانى را بر شما حرام كرده و راه فرمانبردارى را برايتان هموار ساخته است شما را مى بيند.
 
مردم (در آن زمان) يا کشته مى شوند و خونشان به هدر مى رود، و يا ترسان هستند (و به گوشه اى پناه مى برند) و طالب امانند. فتنه گران با سوگندها و تظاهر به ايمان مردم را فريب مى دهند.
در چنين شرايطى سعى کنيد شما پرچم هاى فتنه و نشانه هاى بدعت نباشيد، و از آن چه پيوند جماعت به آن گره خورده و ارکان اطاعت بر آن نباشد، جدا نشويد. مظلوم بر خداوند وارد شويد و ظالم وارد نشويد. از گام نهادن در راه هاى شيطان و سراشيبى هاى ظلم و عدوان بپرهيزيد. لقمه هاى حرام هر چند اندک باشد، وارد شکم خود نسازيد; چرا که شما زير نظر کسى هستيد که گناه را بر شما حرام کرده و راه هاى اطاعت را براى شما آسان ساخته است.
 
-در آن فتنه- كشته اى است كه خونش به رايگان است، و ترسانى كه پناه خواه از اين و آن است. فريبشان دهند با بستن پيمان، و مغرورشان سازند به نام ايمان.
پس نمودارهاى فتنه و نشانه هاى بدعت مباشيد، و آن را كه پيوند جماعت مسلمانان بدان استوار است و اركان طاعت بر آن پايدار، بر خود لازم شماريد.
و بر خدا در آييد، ستمديده، نه ستم شما به ديگران رسيده. و بپرهيزيد از در افتادن به دامگاههاى شيطان، و آنجا كه در آن دشمنى خيزد با اين و آن.
لقمه حرام در دلهاى خود در مياريد چه، بر آن كس كه معصيت را بر شما نهى فرموده و راه طاعت را برايتان آسان نموده، در معرض ديداريد.
 
در آن فتنه كشته اى است خونش به هدر رفته، و ترسويى است طالب امان. با بستن عهد فريبشان دهند، و با اسم ايمان مغرورشان كنند.
شما اى اهل ايمان، پرچم هاى فتنه و نشانه هاى بدعت نباشيد، و به آنچه پيوند جماعت با آن گره خورده، و اركان طاعت بر آن بنا شده ملتزم باشيد.
مظلوم بر خدا وارد شويد و ظالم وارد نشويد. از راههاى شيطان و موارد كينه و دشمنى پرهيز كنيد.
در شكم هاى خود لقمه هاى حرام وارد نكنيد، زيرا در برابر مراقبت خداوندى هستيد كه گناه را بر شما حرام كرده، و راه بندگى را بر شما آسان نموده است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏6، ص: 38-36 وظیفه شما در اين فتنه:بعضى از شارحان نهج البلاغه چنين پنداشته اند که اين بخش از خطبه، ارتباط خاصى با بخش هاى سابق خطبه ندارد ومرحوم سيّد رضى طبق روش گزينشى خود آن را انتخاب کرده و قسمت هايى را که قبل از آن بوده ذکر نکرده است; در حالى که رابطه نزديکى ميان اين بخش و بخش هاى گذشته ديده مى شود، زيرا در بخش هاى پيشين، ويژگى هاى فتنه هايى که در برابر مردم در آينده وجود داشته است، بيان شده و در اين بخش، نتيجه آن فتنه ها و سپس وظيفه مردم در برابر آن بيان مى شود.نخست مى گويد: «مردم (در آن زمان) يا کشته مى شوند و خونشان به هدر مى رود و يا ترسان هستند (و به گوشه اى پناه مى برند) و طالب امانند» (بَيْنَ قَتِيل مَطْلُول(1)، وَ خَائِف مُسْتَجِير).و در ادامه اين سخن مى افزايد: «فتنه گران مردم را با سوگندها و تظاهر به ايمان فريب مى دهند» (يَخْتِلُونَ(2) بِعَقْدِ الأَيْمَانِ وَ بِغُرُورِ الاِْيمَانِ).آرى! فتنه گر براى پيشبرد اهداف شيطانى خود از هر وسيله اى استفاده مى کند، کشتن و در هم کوبيدن و در صورت لزوم، تظاهر به ايمان کردن و امان نامه براى افراد نوشتن و بعد همه را به دست فراموشى سپردن.سپس امام(عليه السلام) به بخشى از وظايف مردم در اين فتنه ها و آشوب هاى سخت اشاره کرده و دستورات پنجگانه اى براى پيروان حق بيان مى کنند. نخست مى فرمايد: «سعى کنيد شما پرچم هاى فتنه ها و نشانه هاى بدعت نباشيد» (فَلاَ تَکُونُوا أَنْصَابَ الْفِتَنِ، وَ أَعْلاَمَ الْبِدَعِ).اشاره به اين که با سردمداران فتنه ها و بدعت ها همکارى نکنيد و خود را از اين معرکه هاى خطرناک کنار بکشيد. و در دوّمين دستور مى افزايد: «از آن چه پيوند جماعت (و جامعه اسلامى) به آن گره خورده و ارکان اطاعت بر آن نباشد، جدا مشويد» (وَ الْزَمُوا مَا عُقِدَ عَلَيْهِ حَبْلُ الْجَمَاعَةِ، وَ بُنِيَتْ عَلَيْهِ أَرْکَانُ الطَّاعَةِ).اشاره به اين که تا مى توانيد قوانين و دستورات الهى را که ضامن بقاى جامعه اسلامى و اطاعت پروردگار است، حتى در گير و دار فتنه ها تا آن جا که مى توانيد محترم بشمريد; چرا که اگر راه نجاتى از فتنه باشد پيروى ازاين دستورات است. اين سخن مخصوصاً برنامه هايى همچون جمعه و جماعت و حج و کمک به محرومان و ستمديدگان را شامل مى شود; چرا که حفظ آن ها سبب نجات از فتنه هاست.در سوّمين دستور مى فرمايد: «مظلوم بر خداوند وارد شويد و ظالم وارد نشويد» (وَاقْدَمُوا عَلَى اللّهِ مَظْلُومِينَ، وَلاَ تَقْدَمُوا عَلَيْهِ ظَالِمِينَ).مفهوم اين سخن آن نيست که تن به ظلم بدهيد و تسليم ظالم شويد; زيرا اين کار از نظر اسلام ممنوع و نوعى کمک به ظالم و اعانت بر اثم است; بلکه منظور آن است که اگر بر سر دو راهى قرار گرفتيد که يا حقوق مردم را ببريد يا حق شما را ببرند، ترجيح دهيد که از حق خود بگذريد تا به ظلم بر ديگران آلوده نشويد. با توجه به قاعده تقديم اهم بر مهم اين کار يک برنامه عادلانه و خداپسندانه است.و در چهارمين دستور مى افزايد: «از گام نهادن در راه هاى شيطان و سراشيبى هاى ظلم و عدوان بپرهيزيد!» (وَاتَّقُوا مَدَارِجَ الشَّيْطَانِ وَ مَهَابِطَ الْعُدْوَانِ).اشاره به اين که به منطقه خطر (ظلم و فساد) نزديک نشويد; چرا که لغزشگاه انسان است. تعبير به «مدارج» (پله ها) و «مهابط» (سراشيبى ها) اشاره به نکته لطيفى است; يعنى شيطان، انسان را از پله هاى طغيان بالا مى برد و هنگامى که به اوج رسيد او را به پايين پرتاب مى کند و گاه به کنار دره هاى گناه مى کشاند تا پايشان بلغزد و در اعماق کباير سقوط کنند.در پنجمين و آخرين دستور مى افزايد: «لقمه هاى حرام را هر چند اندک باشد وارد شکم خود نسازيد; چرا که شما در معرض نگاه کسى هستيد که گناه را بر شما حرام کرده و راه هاى اطاعت را براى شما آسان ساخته است» (وَ لاَ تُدْخِلُوا بُطُونَکُمْ لُعَقَ(1) الْحَرَامِ، فَإِنَّکُمْ بِعَيْنِ مَنْ حَرَّمَ عَلَيْکُمُ الْمَعْصِيَةَ، وَ سَهَّلَ لَکُمْ سُبُلَ الطَّاعَةِ).بى شک، به هنگام سلطه ظالمان و بروز فتنه ها اموال حرام در دست مردم زياد مى شود و استفاده از آن آثار بسيار شومى در وجود انسان دارد; قلب را تاريک و انسان را از خدا دور مى سازد ودر مسير شيطان قرار مى دهد. امام(عليه السلام) در اين زمينه هشدار مى دهد و در ضمن مى فرمايد: هيچ گاه راه طاعت و کسب حلال به روى شما بسته نمى شود; زيرا در هر شرايطى خداوند طرقى براى نجات از معاصى و روى آوردن به طاعت الهى به روى مردم گشوده است.به گفته نويسنده معروف «مغنيه» بهترين تفسير براى اين جمله و ما بعد آن، همان سخنى است که در خطبه 114 گذشت که مى فرمود: إِنَّ الَّذِي أُمِرْتُمْ بِهِ أَوْسَعُ مِنَ الَّذِي نُهِيتُمْ عَنْهُ. وَ مَا أُحِلَّ لَکُمْ أَکْثَرُ مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْکُمْ. فَذَرُوا مَا قَلَّ لِمَا کَثُرَ، وَ مَا ضَاقَ لِمَا اتَّسَعَ; آن چه به آن مأمور شده ايد گسترده تر است از آن چه نهى شده ايد و آن چه بر شما حلال شده بيش از آن است که حرام گرديد; بنابراين کم را به سبب زياد ترک گوييد و محدودتر را به خاطر گسترده تر رها سازيد».****پی نوشت:1. «مطلول» کسى است که خون او به هدر رفته است و از ماده «طل» (بر وزن حل) به معناى به هدر رفتن خون است.2. «يختلون» يعنى خدعه و نيرنگ مى زنند و از ماده «ختل» (بر وزن قتل) به معناى نيرنگ زدن است.3. «لعق» جمع در «لعقه» به معناى چيز کم است، به اندازه اى که قاشق يا انگشت مى تواند از يک ماده غذايى بردارد. 
شرح علامه جعفری«بين قتيل مطلول، و خائف مستجير، يختلون بعقد الايمان و بغرور الايمان، فلا تكونوا انصاب الفتن، و اعلام البدع و الزموا ما عقد عليه حبل الجماعه، و بنيت عليه اركان الطاعه، و اقدموا علي الله مظلومين، و لا تقدموا عليه ظالمين و اتقوا مدارج الشيطان، و مهابط العدوان، و لا تدخلوا بطونكم لعق الحرام، فانكم بعين من حرم عليكم المعصيه، و سهل لكم سبل الطاعه» (انسانهاي باايمان در آن زمان يا كشته‌شدگاني هستند كه خونشان به هدر رفته است و يا ترسندگاني كه جوياي پناهند. آنان را با پيمان سوگند و نمايش ايمان بفريبند. پس نباشيد شما در نشانهاي فتنه و علائم بدعتها، و ملتزم شويد به آنچه كه طناب جماعت (حقيقي) مسلمانان بسته و اركان اطاعت خداوندي بر آن بنا نهاده شده است. و بپرهيزيد از حركت در راه‌هايي كه شيطان همواره نموده و خصومت در آن تمركز يابد. داخل نكنيد به شكمهايتان لقمه‌هاي حرام را، زيرا شما در ديدگاه آن خداوندي هستيد كه معصيت را براي شما حرام و راه‌هاي اطاعت را براي شما سهل و هموار فرموده است.)با سوگندهاي فريبنده و با نمايشگريهاي ايمان، وارد عرصه اجتماع ميشوند و همه واقعيات و حقائق را مختل مي‌سازند:اين هم يكي از مختصات گردانندگان فتنه‌ها است كه مردم ساده‌لوح در آن فتنه‌ها با پيمان‌ها و سوگندها و وعده‌ها و شعارهاي دروغين فريفته ميشوند. بقول بعضي از صاحبنظران علوم جامعه‌شناسي: (متاسفانه در تاريخ تحولات و انقلابات بشري گاهي بي‌اساس‌ترين شعارها، جذاب‌ترين و حركت آفرين‌ترين آنها بوده است.) توضيح اين جمله را در همين مبحث مطرح خواهيم نمود. همچنين پيمان‌ها و تعهدهاي فراواني كه براي گرم نگهداشتن بازار فتنه، يا توجيه و بهره‌برداري آن، بسته شده است، هيچ اثري جز قانع ساختن پيچ و مهره‌هاي فتنه كه ناآگاهانه ماشين فتنه را تنظيم و محكم نگاه مي‌دارند، در حقيقت آنها نيست. ولي همين شعارها و پيمان‌ها بوده‌اند كه روزگار خودكامگان فتنه‌جوي را به كام آنها چرخانده‌اند. آن واقعيات و حقائقي كه با نمايش شعارها و پيمان‌هاي نابكارانه مختل مي‌گردند نه تنها قابل شمارش نيستند، بلكه ضررهاي ناشي از آنها، بدون اينكه جبران‌پذير باشند، با دست آن شعارسازان و پيمان‌بندها بر بشريت وارد مي‌شوند و تاريخ ننگ‌آلودي را براي نوع انسانها ورق مي‌زنند. اما اينكه (در تاريخ تحولات و انقلابات بشري، گاهي بي‌اساس‌ترينن شعارها جذابترين و حركت آفرين‌ترين آنها بوده است) تا حدود قابل توجهي صحيح و قابل مشاهده تاريخي است.بعنوان مثال- در انقلاب دوران اخير در بعضي از كشورهاي بزرگ دنيا، شعارهايي را مي‌بينيم كه محتواي آنها، وعده جزمي مي‌دارد كه آن كشور و حتي ديگر جوامعي كه از آرمانهاي آن انقلاب پيروي كنند، به بهشت موعود خواهند رسيد. انسانهاي پيرو آن انقلاب، به حداكثر آرمانهاي خود نائل خواهند آمد. ترقي و تمدن و آزادي به بركت آن انقلاب، بشريت را نجات خواهد داد! بشريت بدون قبول آن انقلاب، حتي گام كوچكي هم در مسير تكامل نخواهد برداشت! در صورتيكه تلفات جاني و مالي و معنوي كه در آن انقلاب به وجود آمد، اگر در تاريخ بشري بي‌سابقه نبوده، حداقل كم‌سابقه بوده است.فتنه‌ها و انقلابات بمعناي واقعي آنها در توضيح ماهيت و مختصات فتنه‌ها، بهتر از آن مطالبي كه در اين خطبه و در بعضي ديگر از سخنان مبارك اميرالمومنين عليه‌السلام آمده است، از هيچ كسي شنيده نشده است. بهمين جهت است كه به بحث و بررسي ديگري درباره فتنه‌ها نمي‌پردازيم. اما ماهيت انقلاب و مختصات آن، يك تقسيم معمولي در تحولات جوامع وجود دارد كه جامعه‌شناسان آن را مطرح مي‌نمايند. اين تقسيم، با نظر به عميق و يا سطحي بودن دگرگوني، مورد بررسي قرار ميگيرد كه دو قسم عمده دارد: قسم يكم- تحول سطحي است كه در برخي از پديده‌ها يا روابط اجتماعي و فردي صورت مي‌گيرد، مانند مسائل اقتصادي، حقوقي، نظامي، سيستم‌هاي سياسي، يا فرهنگي و غيرذلك. اصطلاح متعارف اينگونه دگرگوني‌ها را رفورم مي‌نامند. بديهي است كه هم انقلابات عميق و هم حركات رفورمي نسبي بوده و حد و مرز معيني ندارند. نخست بايد در نظر بگيريم كه عمق و نفوذ هيچ انقلابي كه هدف‌گيري تكاملي دارد نمي‌تواند به آن درجه باشد كه ماهيت و مختصات انسان را چنان تغيير بدهد كه او را ذاتا و حقيقتا دگرگون نمايد. زيرا هيچ انقلابي با نظر به استحكام حقائق ذاتي انسان و باصطلاح منطق و فلسفه كلاسيك: جنس و فصل او را نميتواند بكلي تغيير بدهد، مگر اينكه او را به نابودي بكشاند. اما تقسيم فراگير درباره انواع انقلابات را مي‌توان به نحو زير بيان نمود: 1- انقلاب همه جانبه‌اي كه باعث دگرگوني طرز تفكر درباره اصل زندگي، حدود آزادي و برخورداري از مواد معيشت و تفسير جديد امتيازات و ارزش‌ها، تغيير در سيستم هاي اقتصادي، حقوقي، اخلاقي و سياسي و عناصر فرهنگي بوده باشد، اگر چه امكان وقوع چنين انقلابي بسيار اندك است، و مانند آن نوع انقلاب نيست كه همه ماهيت و مختصات انسان را دگرگون بسازد، كه خود يك دگرگوني محال است. 2- انقلابي كه بعضي از جوانب شئون انساني را تغيير مي‌دهد، البته اين نوع در تاريخ فراوان‌تر از قسم اول بوده است، مانند انقلابات مذهبي يا سياسي يا اقتصادي كه كم و بيش به وقوع پيوسته است. مانند انقلاب دين يهود و مسيحي و اسلام و غيرذلك و انقلابات سياسي مانند دگرگوني سيستم‌هاي استبدادي به مشروطيت يا دموكراسي و اقتصادي مانند كشاورزي به صنعتي، اقتصاد فرد به اجتماعي و امثال اينها. 3- گاهي در برهه‌هايي از تاريخ ديده ميشود كه انواعي از آرمانهاي جديد بوسيله متفكران و صاحبنظران ظهور مي‌كنند و مردم آنها را مي‌پذيرند و جزء فرهنگشان قرار مي‌دهند، ولي هرگز آن آرمانها از فضاي درون انسانها به عرصه عمل وارد نمي‌شوند. مانند آرمان محبت انسانها بيكديگر، لزوم مراعات كرامت و شرف انساني، برخورداري از آزادي‌هاي معقول، تعديل خودخواهي‌ها … بهيمن جهت نمي‌توان گفت: بروز اين آرمانها انقلابي در جوامع بشري ايجاد مي‌كند. اين آرمانها بقدري در مغزها و كتابهاي ساخته تفكرات انسانها فراوان و داراي جنبه‌هاي بسيار باعظمت و لذت‌بخش است كه قابل توصيف و تبيين نمي‌باشد. با اين حال، متاسفانه هر چه پيشتر مي‌رويم، حيات واقعي و عيني انسانها با اضداد اين آرمانها متبلور مي‌گردد! تا كجا؟ نميدانم! شايد خدا نخواسته تا نابودي بشريت از روي زمين!! 4- انقلابات بوسيله اجتماع نيروها و به تكاپو افتادن هماهنگ آنها بطور همزمان، مانند انقلاب كبير فرانسه، انقلاب اكتبر شوروي در دوران اخير و غيرذلك. البته نمي‌توان گفت كه يك مقدار نيروهاي متنوع در يك زمان محدود بطور هماهنگ به تكاپو افتاده، ناگهان يك انقلاب را به وجود مي‌آورند، زيرا اغلب آن نيروها و عواملي كه براي ايجاد دگرگوني دست بهم داده و موجب دگرگوين ميشوند، زاييده شده همان دوران انقلاب نيستند، بلكه ممكن است معلولهايي باشند كه علل آنها از مدتهاي طولاني پيش در آن جامعه بوجود آمده و با گذشت زمان، آن علتها به فعاليت مي‌افتد و زمينه را براي انقلاب ايجاد مي‌كنند. هر دو انقلاب كه در بالا نامبرده شد از اين قبيل مي‌باشند. 5- انقلابات تدريجي- مي‌توان گفت: از هنگام بروز ارتباطات بيشتر ميان جوامع بشري در روي زمين و مخصوصا با ظهور پديده صنعت در عرصه اجتماعات، اين نوع تحولات بيشتر از گذشته و با سرعتي بسيار زياد، بشريت را در خود فرو برده است. و بدانجهت كه عوامل اين تحولات بدون دخالت اراده آزادانه مردم و حتي بدون آگاهي اكثريت قابل توجه آنها صورت گرفته و صورت مي‌گيرد، لذا نميتوان اين تحولات را با معيارهاي ارزشي مورد محاسبه قرار داد. مخصوصا اگر عامل سودگرايي و سلطه‌گري را كه گردانندگان صنايع امروزي دنيا با استناد به آن دو، فعاليت مي‌كنند، در نظر بگيريم، مي‌فهميم كه اين تحولات چقدر از محاسبات آگاهانه و اراده آزاد به دورمي‌باشند. اگر مردم امروزه بفهمند كه تحول تدريجي و بدون پيش‌بيني‌ها و آمادگي‌هاي عقلاني بالنسبه به موجوديت گذشته آنها چه آسيب‌هايي وارد كرده است، سوالات غير قابل حل و فصل فراواني را به مديريتهاي جوامع امروزي متوجه مي‌سازند كه شماره اول آنها اينست كه كو انسان و انسانيت؟با نظر به ملاك ارزش‌ها مي‌توان به دو نوع انقلاب نيز توجه داشت و مي‌توان چنين گفت: اقسام انقلابات با توجه به ملاك ارزش‌ها بر دو قسم مهم تقسيم مي‌گردند: قسم يكم- انقلابات ارزشي. قسم دوم- انقلابات غير ارزشي. در قسم دوم بايد در نظر گرفت يك عده انسانها با توجه به امكانات دگرگوني و وجود زمينه تكاپوهاي دسته جمعي براي نفوذ و ايجاد تغييرات در جامعه، دست به كار ميشوند، بدون مراعات اينكه با اينجاد تغييرات چه ارزش‌هايي از ديدگاه تكامل انساني را به وجود خواهند آورد، حتي ممكن است تنها هدفهاي مطلوب خود را بدون قضاياي مسلم اخلاقي و معنوي كه ملاك ارزشها هستند، در نظر گرفته و هيچ پروائي نداشته باشند كه آنچه به وجود خواهد آمد ضد قضايايي مسلم اخلاقي و معنوي خواهد بود. البته بنظر نمي‌رسد كه بوجود آورنده و گردانندگان يك انقلاب اجتماعي به صراحت بگويند كه ما مي‌خواهيم انقلابي را با اين هدف يا اهداف به وجود بياوريم و كاري با آن نداريم كه اين انقلاب جامعه را با ضد ارزش‌ها آلوده خواهد ساخت، ولي همانگونه كه شواهد تاريخي نشان مي‌دهد، آن نوع انقلاباتي كه اهداف ارزشي را منظور ننموده است، معمولا جامعه را جولانگاه ضد ارزش‌ها ساخته است.يك اشتباه بسيار ضرربار كه در اين نوع جريانات تحولي پيش مي‌آيد، اينست كه مردم حتي بعضي از صاحبان انديشه، كارهاي بزرگي كه بوسيله تحولات انقلابي به وجود مي‌آيد، با كارهاي ارزشي اشتباه مي‌كنند. آنان ممكن است كار قتل و غارت چنگيز و چنگيزمنشان تاريخ را كه چشمگير و شگفت‌انگيز بوده و به يك معني بزرگ شمرده ميشود با آن كارهاي انقلابي كه خدمت به نوع بشريت مي‌كند، يكي دانسته و نفهمند كه كار بسيار چشمگير و شگفت‌انگيز چنگيزسيرتان تاريخ بزرگ و بهمان بزرگي كه دارد ضد ارزش و تباه‌كننده بشر و بشريت مي‌باشد، در صورتيكه كسي كه يك دوايي را براي معالجه سردرد كشف نموده و آن را به راه مي‌اندازد، اگر هم كارش كوچك جلوه كند داراي ارزش مي‌باشد. اگر كسي بگويد: اشتباه و غلط ميان بزرگ حسي و ارزش‌ها از بزرگترين خيانتها بر جوامع انساني است، بهيچ وجه گزافه‌گويي نكرده است. از اين بيان معناي قسم يكم كه عبارتست از انقلابات ارزشي نيز روشن مي‌شود و آن عبارتست از اينكه هر انقلابي كه موجب پيشبرد انسانها در (حيات معقول) بوده باشد، ارزشي ناميده ميشود، اگر چه در برابر دگرگوني‌هاي بزرگ كه بنام انقلاب براي بشريت روي داده است، نمود ناچيزي داشته باشد. انقلابات ديني حقيقي و اخلاقي صحيح از اين نوع محسوب ميشوند. آن حقائق كلي كه همه يا اغلب انقلابات پس از بروز تمدنها، تحقق بخشيدن آنها را اهداف يا از جمله اهداف خود ارائه مي‌دهند، ولي …!با دقت در تاريخ و اهداف و كارنامه انقلابات با مطالبي روبرو مي‌گرديم كه بعضي از آنها را ذيلا متذكر ميشويم:1- نيازهاي مادي. مانند خوراك و پوشاك و مسكن و بهداشت تامين خواهد شد. بديهي است كه ضروري‌ترين آرمان هر انقلاب و تحولي، رفع همين نيازها است. از طرف ديگر قضيه چنين نيست كه رفع اين نيازها بدون اشكالات و اختلالات ديگر براي همه مردم جامعه صورت بگيرد، بعنوان مثال محال است نتيجه صرف انرژي‌هاي فكري و عضلاني همه افراد جامعه يكنواخت بوده و همه آن بتوانند نيازهاي مادي خود را به يكسان برطرف بسازند و اين اختلاف در طول تاريخ قابل مشاهده است. حتي در انقلابات بعد از رنسانس (دوران نهضت) كه به اصطلاح عقلاني‌تر و علمي‌تر صورت گرفته است، باز ما نمي‌توانيم ارتفاع نيازهاي مزبور را بطور كاملا منطقي و فراگير و بر مبناي عدالت، مشاهده نماييم.2- آرمان آزادي. اين هدف در انقلابات پس ار دوران نهضت غرب، احساسي‌ترين و مطلوب‌ترين شعارها را به خود اختصاص داده و با جرئت مي‌توان گفت: جدي‌ترين فعاليتهاي مغزي و عضلاني و پاك‌ترين وجدان‌ها در راه تحقق بخشيدن به اين آرمان، دست بكار برده، متاسفانه آنچه كه از اين فعاليتهاي پر ارزش نصيب بشريت گشته است، آن نوع آزادي‌ها بوده است كه مزاحم خواسته‌هاي قدرتمندان خودكامه و سلطه‌گران انسان‌نشناس نبوده است، مانند آزادي در انتخاب هر نوع عوامل تخدير براي غوطه‌ور شدن در ناهشياريها و مستي‌هايي كه به سود يكه‌تاران ميدان تنازع در بقاء تمام ميشود. و مانند آزادي در اشباع غرايز جنسي اگر چه به ابطال بديهي‌ترين اصول اخلاقي منجر گردد. و مانند آزادي قلم و بيان و گرايش‌هاي عقيدتي که مغزهاي انسانهاي دوران معاصر را زير رگبار تناقض فرسوده و آنان را روانه قهوه‌خانه‌هاي پوچ‌گرايي (نهيليستي) نموده است. اين آرمان (آزادي) را كه واقعا يكي از عاليترين وسائل پيشرفت تكاملي بشر است، متاسفانه تنها براي يله و رها ساختن غرائز حيواني و گزينش انواع تخدير و ناهشياري، و بستن زنجير به دست و پاي شخصيت كمال‌جوي انسانها به كار رفت! بالاتر از اين نابكاري‌ها، حتي افراد مردم ساده‌لوح در اشباع همان بي‌بند و باري‌ها نيز (آنطور كه خيال مي‌كنند) آزاد نيستند، زيرا اصول و قوانين اقتصادي و سياسي كه سلطه‌گران خودكامه، آنها را مبناي استمرار وجود خود مي‌دانند، بايد آن بي‌بند و باري‌ها را به آنطور كه آنان مي‌خواهند، توجيه نمايند و الا با صدها عوامل تبليغاتي و سياسي از آنها جلوگيري بعمل آمده، آن نوع يله و رهايي ترويج ميشود كه بر مبناي فوق استوار شده باشد!!3- پيشرفت علم و صنعت. انقلابات دوران پس از رنسانس، اين آرمان را تحقق بخشيد، ولي براي كدامين جوامع؟ تنها براي آن جوامع كه به اصطلاح انقلاب براه انداخته‌اند، در صورتيكه همه انقلابات شايد بدون استثناء همه اين آرمان‌ها را براي بشريت مطرح كرده بودند. شما اين طرح را از ادعاي جهاني بودن همه انقلاباتي كه در چند قرن اخير صورت گرفته است، مي‌تواند استنباط نماييد. بعبارت روشن‌تر همه انقلابات در اين چند قرن اخير چنين ادعا به راه انداخته‌اند كه اين آرمانها (رفع نيازهاي مادي، آرمان آزادي، پيشرفت علم …) جهاني بوده و مردم جامعه‌اي كه انقلابي را به راه انداخته بودند، نشاط و خوشحالي‌شان بر اين انگيزه بود كه ما در اين حركت و تحول با تن دادن به هر گونه گذشت و فداكاري، بشريت را نجات خواهيم داد، و آرمانهاي مزبور را براي همه انسانهاي جوامع تحقق خواهيم بخشيد. نگاهي مختصر به بعضي از مواد قانون اساسي آن كشورها ادعاي مزبور را بخوبي اثبات مي‌كند. ولي افسوس، صد افسوس كه هيچيك از آن آرمانها نه تنها نصيب بشريت نگشت، بلكه تنها آن قسمت از آن آرمانها كه بعد مادي مردم جوامع انقلابي را تحقق مي‌بخشيد، جامعه عمل پوشيد كه خود يكي از عوال پايمال كردن حقوق ناتوانان ديگر جوامع مي‌باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «بين قتيل... مستجير»:گويا اين عبارت بيان حال كسانى است كه در فتنه نخستين به دين خدا متمسّك گشته و بدان پناه برده اند.فرموده است: «يختلون... و بغرور الإيمان»:اين جملات توصيف احوال همين كشته شدگان و شرح چگونگى ربودن آنهاست، يعنى: آنها به وسيله سوگندها و عهد و پيمانهاى دروغ فريب داده مى شوند، چنان كه حسين بن على (ع) و يارانش را بدين وسيله فريب دادند، واژه «يختلون» به صورت مبنىّ از براى فاعل نيز روايت شده كه در اين صورت فاعل آن فتنه انگيزان و پيروان آنهاست.سپس امام (ع) شنوندگان را نهى مى كند كه مبادا در صورت ادراك اين فتنه ها و مشاهده اين رويدادها فتنه انگيزان را يارى، و با بدعتگران همكارى كنند، مراد از «أعلام البدع» يعنى از سران و رهبران اين بدعتها نباشند، و در اين كار شهرت و آوازه به هم نرسانند كه مردم به آنها اقتدا كنند و به دنبال آنها بشتابند همان گونه كه به دنبال علم و نشانه مى شتابند، در حديث است كه: «هنگام ظهور فتنه همچون شتر بچّه باش كه نه پشتى دارد كه بر آن سوار شوند، و نه پستانى كه آن را بدوشند».فرموده است: «و أقدموا على اللّه مظلومين»:مراد از اين كه مظلوم بر خدا وارد شويد پذيرفتن ظلم و تن دادن به آن نيست زيرا اين خلاف فضيلت عدالت و طرف تفريط آن بوده و رذيلت است، بلكه مراد اين است كه اگر قدرت يافتيد كه ظلم و ستمگرى كنيد دست از آن باز داريد هر چند اين خوددارى از ستمكارى موجب پذيرش ظلم و تن دادن به آن باشد، بديهى است اين روش، باعث شكستن نفس و جلوگيرى از آن در ارتكاب رذيله ظلم است، بويژه در نفوس عرب كه بيشتر از ديگران دست ستم دراز مى كنند، و از پذيرش ظلم و تن دادن زير بار مظلوميّت، امتناع دارند، اگر چه اين امر مستلزم آن باشد كه به ظلم آلوده و به ارتكاب اين گناه گرفتار شوند. چنان كه شاعر عرب گفته است:و من لم يذد عن حوضه بسهامه            يهدم و من لا يظلم القوم يظلممراد از «مدارج الشّيطان» راههاى شيطان است و اين راهها همان صفات زشت و خويهاى ناپسندى است كه شيطان آنها را خوب و پسنديده جلوه داده و مردم را به سوى خود مى كشاند، همچنين «مهابط العدوان» محلّها و مواردى است كه شيطان در آن فرود مى آيد و انسان را به تعدّى و ستمكارى وا مى دارد كه اينها نيز از جمله راههاى شيطان به شمار مى آيد، منظور از «لعق الحرام» كالا يا چيزهايى است كه انسان در دنيا از غير طريق شرعى به دست مى آورد، امام (ع) با به كار بردن واژه «لعق» كمى و حقارت متاع دنيا را در مقايسه با لذّات و بهره هاى آخرت گوشزد فرموده و هشدار داده كه واجب است از آنچه نهى كرده دست باز دارند، چنان كه فرموده است: كسى كه اينها را بر شما حرام كرده شما را زير نظر دارد و... گفته مى شود فلانى او را زير نظر و چشم و گوش خود دارد، يعنى بر امور او آگاه است، بنا بر اين معناى عبارت اخير اين است كه كسى كه ارتكاب گناه را بر شما حرام كرده، و فرمانبردارى خود را بر شما واجب ساخته، بر احوال شما آگاه، و به آنچه مى كنيد دانا مى باشد، و اين سخن از نهى به تنهايى مؤثّرتر و باز دارنده تر است، واژه عين (چشم) مجازا به جاى علم به كار رفته است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 159 منها: بين قتيل مطلول، و خائف مستجير، يختلون بعقد الأيمان، و بغرور الإيمان، فلا تكونوا أنصاب الفتن، و أعلام البدع، و الزموا ما عقد عليه حبل الجماعة، و بنيت عليه أركان الطّاعة، و اقدموا على اللَّه مظلومين، و لا تقدموا على اللَّه ظالمين، و اتّقوا مدارج الشّيطان، و مهابط العدوان، و لا تدخلوا بطونكم لعق الحرام، فإنّكم بعين من حرّم عليكم المعصية، و سهّل لكم سبيل الطّاعة. (30479- 30146)اللغة:و (الطلّ) بالمهملة هدر الدّم و هو مطلول اى مهدر لا يطلب بدمه و (يختلون) في بعض النّسخ بالبناء على المفعول و في بعضها بالبناء على الفاعل من ختله خدعه و (عقد) الايمان بصيغة المصدر أو وزان صرد جمع عقدة و (الأنصاب) جمع نصب كأسباب و سبب و هو العلم المنصوب في الطريق يهدى به، و في بعض النّسخ بالرّاء و (مدارج الشّيطان) جمع مدرجة و هى السّبل التّي يدرج فيها و (لعق الحرام) جمع لعقة اسم لما يلعق بالاصبع أو بالملعقة و هى بكسر الميم آلة معروفة، و اللعقة بالفتح المرّة منه من لعقه العقه من باب تعب لحسه باصبع و مصدره لعق و زان فلس.المعنى:(منها) ما يشبه أن يكون وصفا لحال المتمسّكين بالدّين في زمان الفتنة السّابقة و هو قوله: (بين قتيل مطلول) أى مهدر الدّم لا يطلب به (و خائف مستجير) أى مستامن يطلب الأمان (يختلون بعقد الأيمان) إن كان يختلون بصيغة المجهول فهو إخبار عن حال المخدوعين الّذين يخدعهم غيرهم بعقد العهود و شدّها بمسح ايمانهم أو بالايمان المعقودة فيما بينهم، و على كونه بصيغة المعلوم فهو بيان لحال الخادعين (و بغرور الايمان) أى بالايمان الّذي يظهره الخادعون فيغرّونهم بالمواعيد الكاذبة أو الذي يظهره هؤلاء الموصوفون فيغرّون النّاس به على اختلاف النّسختين (فلا تكونوا أنصاب الفتن) أى رؤسائها يشار إليهم فيها (و أعلام البدع) الّتي يقتدى بها و هو نظير قوله عليه السّلام في كلماته القصار: كن في الفتنة كابن اللّبون لا ظهر فيركب و لا ضرع فيحلب. (و الزموا ما عقد عليه حبل الجماعة) و هى القوانين الّتي ينتظم بها اجتماع الناس على الحقّ استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (و بنيت عليه أركان الطاعة) استعارة بالكناية و ذكر الأركان تخييل و البناء ترشيح (و اقدموا على اللَّه مظلومين و لا تقدموا على اللَّه ظالمين) يعني أنّه إذا دار الأمر بين الظالمية و المظلومية فكونوا راضين بالمظلوميّة، لأنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 169 الظلم قبيح عقلا و شرعا و الظالم مؤاخذ ملعون كتابا و سنة، أو لا تظلموا الناس و إن استلزم ترك الظلم مظلوميّتكم فانّ يوم المظلوم من الظالم أشدّ من يوم الظالم من المظلوم، و المظلوم منصور من اللَّه سبحانه قال تعالى: «وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا».قال أبو جعفر عليه السّلام في رواية أبي بصير عنه عليه السّلام: ما انتصر اللَّه من ظالم إلّا بظالم، و ذلك قول اللَّه عزّ و جلّ: «وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمِينَ بَعْضاً». (و اتّقوا مدارج الشيطان) و مسالكه (و مهابط العدوان) و محاله أو المواضع الّتي يهبط صاحبه فيها (و لا تدخلوا بطونكم لعق الحرام) أى لا تدخلوا بطونكم القليل منه فكيف بالكثير أو الاتيان باللّعق للتّنبيه على قلّة ما يكتسب من متاع الدّنيا المحرّم بالنّسبة الى متاع الآخرة و حقارته عنده (فانّكم بعين من حرّم عليكم المعصية و سهّل لكم سبيل الطّاعة) أى بعلمه كقوله تعالى: «تَجْرِي بِأَعْيُنِنا».و لا يخفى ما في هذا التّعليل من الحسن و اللّطف في الرّدع عن المعاصي و الحثّ على الطاعات، فانّ العبد العالم بأنّه من مرئى من مولاه و مسمع منه يكون أكثر طاعة و أقلّ مخالفة من عبد مولاه غافل عنه و جاهل بأعماله و أفعاله و لتأكيد هذا المعنى عبّر بالموصول و قال: بعين من حرّم آه و لم يقل بعين اللَّه هذا و تسهيل سبيل الطاعة باعتبار أنّ اللَّه سبحانه ما جعل على المكلّفين في الدّين من حرج.الترجمة:از جمله فقرات آن خطبه است در وصف حال مؤمنان آن زمان مى فرمايد:ايشان در ميان كشته شده است كه خونش هدر رفته، و ترسنده كه طلب أمان مى كند، فريب داده مى شوند با سوگندهاى بسته شده دروغى، و با ايمانى كه از روى فريب و غرور است، پس نباشيد علامتهاى فتنها و نشانهاى بدعتها، و لازم شويد به آنچه كه بسته شده بآن ريسمان اجتماع و ايتلاف كه عبارتست از قواعد شريعت و بر آنچه كه بنا شده بر آن ركنهاى طاعت و عبادت، و اقدام كنيد بر خدا در حالتى كه مظلوم هستيد، و اقدام نكنيد بر او در حالتى كه ظالم باشيد، و بپرهيزيد از راههاى شيطان و از محلهاى طغيان و عدوان، و داخل نكنيد در شكمهاى خودتان لقمه هاى حرام را پس بدرستى كه شما در نظر كسى هستيد كه حرام كرده بشما گناه را، و آسان كرده از براى شما راه طاعت را چنانچه فرموده  «ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ». 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom