خطبه ۱۵۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : دوران ظهور امام زمان [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يومي فيها إلى الملاحم و يصف فئة من أهل الضلال :
وَ أَخَذُوا يَمِيناً وَ شِمَالًا ظَعْناً فِي مَسَالِكِ الْغَيِّ وَ تَرْكاً لِمَذَاهِبِ الرُّشْدِ، فَلَا تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ كَائِنٌ مُرْصَدٌ وَ لَا تَسْتَبْطِئُوا مَا يَجِيءُ بِهِ الْغَدُ، فَكَمْ مِنْ مُسْتَعْجِلٍ بِمَا إِنْ أَدْرَكَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمْ يُدْرِكْهُ وَ مَا أَقْرَبَ الْيَوْمَ مِنْ تَبَاشِيرِ غَدٍ.
يَا قَوْمِ، هَذَا إِبَّانُ وُرُودِ كُلِّ مَوْعُودٍ وَ [دُنُوٌّ] دُنُوٍّ مِنْ طَلْعَةِ مَا لَا تَعْرِفُونَ.
أَلَا وَ إِنَّ مَنْ أَدْرَكَهَا مِنَّا يَسْرِي فِيهَا بِسِرَاجٍ مُنِيرٍ وَ يَحْذُو فِيهَا عَلَى مِثَالِ الصَّالِحِينَ، لِيَحُلَّ فِيهَا رِبْقاً وَ يُعْتِقَ فِيهَا رِقّاً وَ يَصْدَعَ شَعْباً وَ يَشْعَبَ صَدْعاً، فِي سُتْرَةٍ عَنِ النَّاسِ لَا يُبْصِرُ الْقَائِفُ أَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ.
ثُمَّ لَيُشْحَذَنَّ فِيهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَيْنِ النَّصْلَ تُجْلَى بِالتَّنْزِيلِ أَبْصَارُهُمْ وَ يُرْمَى بِالتَّفْسِيرِ فِي مَسَامِعِهِمْ وَ يُغْبَقُونَ كَأْسَ الْحِكْمَةِ بَعْدَ الصَّبُوحِ.

تَبَاشِير : اوائل.
ابَّان : هنگام، وقت.
الدُنُوّ : نزديكى.
الرِبْق : طناب گره دار.
يَصْدَع شَعْباً : جمعى را متفرق مى كند.
يَشْعَب صَدْعاً : پراكنده اى را جمع مى كند.
الْقَائِف : اثر شناس، قيافه شناس.
يُشْحَذُ : تيز مى شود.
الْقَيْن : آهنگر.
النَصْل : تيغه كارد و شمشير و مانند آن.
يُغْبَقُونَ : در شب نوشانده مى شود.
الصَبُوح : آنچه در صبح آشاميده مى شود. 
تَباشِير : اوائل
أبّان : وقت
طَلعَة : طلوع، نمايان شدن
يَحُلّ رِبقاً : گرهى و بسته اى را بگشايد
يُعتِق رِقّاً : بنده اى را آزاد نمايد
يَصدع شَعبَا : جمعيتى را متفرق سازد
يَشعَب صَدعَا : جمع كند متفرق را
قائِف : كسى كه رد پا را مى شناسد
شَحذ : تند و تيز شدن كارد و شمشير
قَين : آهنگر
نَصل : تيغه و دم شمشير
تُجلَى : كشف مى شود، روشن مى گردد
يُغبَقون : شبانگاه مى نوشند
صَبُوح : آنچه طرف صبح نوشيده مى شود 
(در اين خطبه به حوادث سخت آينده اشاره دارد).
۱. آينده بشريّت و ظهور حضرت مهدى (عج):
به راههاى چپ و راست رفتند، و راه ضلالت و گمراهى پيمودند، و راه روشن هدايت را گذاشتند. پس در باره آنچه كه بايد باشد شتاب نكنيد، و آنچه را كه در آينده بايد بيايد دير مشماريد، چه بسا كسى براى رسيدن به چيزى شتاب مى كند امّا وقتى به آن رسيد دوست دارد كه اى كاش آن را نمى ديد، و چه نزديك است امروز ما به فردايى كه سپيده آن آشكار شد. اى مردم اينك ما در آستانه تحقّق وعده هاى داده شده، و نزديكى طلوع آن چيزهايى كه بر شما پوشيده و ابهام آميز است، قرار داريم.
۲. ره آورد حكومت حضرت مهدى (عج):
بدانيد آن كس از ما (حضرت مهدى «عج») كه فتنه هاى آينده را دريابد، با چراغى روشنگر در آن گام مى نهد، و بر همان سيره و روش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و  امامان عليهم السّلام رفتار مى كند تا گره ها را بگشايد، بردگان و ملّت هاى اسير را آزاد سازد، جمعيّت هاى گمراه و ستمگر را پراكنده و حق جويان پراكنده را جمع آورى مى كند. حضرت مهدى (عج) سال هاى طولانى در پنهانى از مردم به سر مى برد آن چنان كه اثر شناسان، اثر قدمش را نمى شناسند، گر چه در يافتن اثر و نشانه ها تلاش فراوان كنند.
سپس گروهى براى درهم كوبيدن فتنه ها آماده مى گردند، و چونان شمشيرها صيقل مى خورند، ديده هاشان با قرآن روشنايى گيرد، و در گوش هاشان تفسير قرآن طنين افكند، و در صبحگاهان و شامگاهان جامهاى حكمت سر مى كشند.(۱)
___________________________________________
(۱). اشاره به: فوتوريسم MSIRUTUF (آينده نگرى)، نظر امام (ع) يك آينده نگرى مثبت است كه آينده جهان را روشن و متكامل و خوب مى ‏شناساند، بر خلاف نظريّه پردازانى كه آينده را وحشت‏زا و تاريك معرّفى مى‏ كنند.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن به فتنه و پيش آمدهاى سختى كه (بعد از آن بزرگوار) واقع شده است اشاره مى فرمايد (و از غيبت امام زمان «عجّل اللّه فرجه» خبر مى دهد):
قسمت أول خطبه:
(1) و (دنيا پرستان) گرفتند راههاى گمراهى را از راست و چپ و از راههاى مستقيم هدايت و رستگارى چشم پوشيدند (در شاهراه قدم ننهاده بر اثر آن فتنه و فساد توليد گشته و بر نيكان ظلم و ستم روا داشته و خونهاى بنا حقّ خواهند ريخت) پس (شنوندگان از اين سخنان به شگفت آمده زمان پيدايش اين پيش آمدها را از آن حضرت پرستش نمودند، فرمود:) شتاب نداشته باشيد، تباهكاريهايى كه واقع خواهد شد و انتظار پيدايش آنها مى رود و آنچه را كه فردا مى آيد (بعد از اين آشكار ميشود) دير مشماريد كه بسا شتاب كننده بچيزى چون آنرا دريابد آرزو كند كه كاش بآن نرسيده بود (اگر فتنه هاى زمان بعد را مى ديديد آرزو مى كرديد كه كاش در دنيا نبوديد، چنانكه ستمديدگان آن ايّام چنين آرزو خواهند كرد) و چه بسيار نزديك است امروز آثار فردا (رسيدن آن وقائع و نشانهاى آن تباهكاريها از كردار مردم اين زمان هويدا است)
(2) اى گروه مردم اين وقت، زمان آمدن هر موعودى است، و گاه نزديك شدن ديدار فتنه هايى كه از آن آگاه نيستيد (اكنون كه در اوّل اسلام ديگران حقّ مرا غصب كرده و هر نالائقى ادّعاى مقام خلافت مى نمايد، فتنه و فساد در سراسر عالم شروع شده، هر چه پيش برود در خواهيد يافت آنچه را كه بشما خبر مى دهم)
(3) آگاه باشيد كسيكه از ما (صاحب الزّمان عجّل اللّه تعالى فرجه) آن فتنه ها را دريابد، در تاريكى آن فسادها با چراغى روشن (با نور امامت و ولايت) سير ميكند و بر رويّه نيكان رفتار مى نمايد، تا در آن گرفتاريها بندى را بگشايد (گرفتار در ضلالت و گمراهى را نجات و رهائى دهد) و اسيرى را (از قيد جهل و نادانى) آزاد كند، و جمعيّت (گمراهى) را پراكنده سازد و پراكندگى (حقّ) را گرد آورد، در پنهانى از مردم كه اثر و نشانه او را جوينده نمى بيند هر چند در پى او نظر افكند (هيچكس او را نخواهد ديد اگر چه سعى و كوشش بسيار بكار برد مگر كسيكه لياقت ملاقات داشته و حكمت الهيّه بر آن قرار گيرد)
(4) پس گروهى در آن فتنه ها صيقلى ميشوند (هدايت و رستگارى يافته براى پيروى از آن بزرگوار آماده هستند) مانند صيقل دادن آهنگر شمشير را (بطوريكه) ديده هاى آنها بنور قرآن جلاء داده و تفسير در گوشهايشان جا گرفته شود (در آيات قرآن تأمّل و تدبّر كنند، و تفسير را از اهلش مى آموزند) و در شب جام حكمت را بآنها بنوشانند بعد از اينكه در بامداد هم آشاميده باشند (اسباب سعادت و نيكبختى و علم و عمل براى آنان در آشكار و نهان آماده گردد).
أللّهمّ اجعلنى من أنصاره و أعوانه و أتباعه و شيعته، و أرنى فى آل محمّد عليهم السّلام ما يأملون، و فى عدوّهم مّا يحذرون، إله الحقّ امين يا ذا الجلال و الإكرام، يا أرحم الرّاحمين.
 
خطبه اى از آن حضرت (ع) به حوادث بزرگ اشارت دارد:
گاه به راست رفتند و گاه به چپ، ولى، راهشان راه ضلالت بود و دورى از طريق هدايت. پس، آنچه را كه آمدنى است و انتظارش مى رود به شتاب مطلبيد و هر چه را، كه فردا خواهد آورد، آمدنش را دير مشماريد. بسا كسى كه چيزى را به شتاب مى طلبد و، چون به آن رسد، آرزو كند كه اى كاش هرگز نرسيده بود. چقدر امروز به سپيده فردا نزديك است.اى مردم، زمان فراز آمدن چيزهايى است كه شما را وعده داده اند. و نزديك است كه فتنه اى را، كه نمى دانيد چيست، ديدار نمايد.
بدانيد، كه از ما هر كه آن را دريابد با چراغ روشنى كه در دست دارد، آن تاريكيها را طى كند و پاى به جاى پاى صالحان نهد، تا بندهايى را كه بر گردنهاست بگشايد و اسيران را آزاد كند و جمعيت باطل را پريشان سازد و پراكندگان اهل صلاح را گرد آورد و اين كارها پوشيده از مردم به انجام رساند. آنكه در پى يافتن نشان اوست، هر چه به جستجويش كوشد، از او نشانى نيابد.
پس گروهى در كشاكش آن فتنه ها بصيرت خويش را چنان صيقل دهند كه آهنگر تيغه شمشير را. ديدگانش به نور قرآن جلا گيرد و تفسير قرآن گوشهايشان را نوازش دهد و هر شامگاه و بامداد جامهاى حكمت نوشند.
 
آنها (مردم آن زمان) به چپ و راست متمايل شده، در مسير ضلالت و گمراهى گام نهاده و راههاى مستقيم را رها کرده اند، درباره آنچه بايد رخ دهد و مورد انتظار است، عجله مکنيد و آنچه را فردا با خود مى آورد، دور مشمريد. چه بسيارند کسانى که براى چيزى عجله مى کنند که اگر آن را به دست آورند، (پشيمان مى شوند و) دوست دارند که به آن نمى رسيدند و چه نزديک است امروز به آغاز فردا.
اى جماعت! اکنون هنگام فرا رسيدن تمام آنچه (به شما) وعده داده شده است، مى باشد، و نيز هنگام نزديک شدن طلوع چيزى است که از آن آگاهى نداريد. بدانيد! آن کس از ما (اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله)) که آن فتنه ها را دريابد، با چراغ روشنى بخش، در آن گام مى نهد و به سيره و روش صالحان (پيامبر و ائمه اهل بيت) رفتار مى کند. او مى آيد تا در آن ميان گره ها را بگشايد، بردگان را آزاد سازد، گمراهان و ستمگران متحد را پراکنده کند، و حق جويان متفرّق را گردهم آورد، او مدّتى در پنهانى از مردم به سر مى برد آن گونه که پى جويان اثر قدمش را نبينند، هر چند براى يافتن او بسيار جستجو کنند. سپس گروهى (براى يارى او) آماده مى شوند همچون آماده شدن شمشير به دست آهنگر تيزگر. چشم آنان با قرآن روشنى مى گيرد و تفسير آياتش به گوش آنها افکنده مى شود و هر صبح و شام از جام حکمت سيراب مى شوند!
 
و از خطبه هاى آن حضرت است كه به فتنه ها اشارت كند:
چپ و راست رفتن گرفتند بر پيمودن راههاى ضلالت، و واگذاردن راههاى هدايت. پس بدانچه بودنى است و انتظار آن مى رود، شتاب مياريد و آن را كه فردا خواهد آورد، دير مشماريد. چه بسا شتابكارى كه چون به چيزى كه مى خواست رسيد دوست داشت كه كاش آن را نمى ديد، و چه نزديك است امروز، به فردايى كه سپيده آن خواهد دميد.
اى مردم وقت است كه هر وعده نهاده در آيد، و آنچه را نمى شناسيد نزديك است -از پرده- برآيد، هر كه از ما -اهل بيت- بدان رسد، با چراغى روشن در آن راه رود، و بر جاى پاى صالحان گام نهد تا بند -از گردنها- بگشايد، و از بندگى آزاد نمايد. جمع -گمراهان- را پراكنده گرداند، و پريشانى -مؤمنان- را به جمعيّت كشاند، و نهان از مردمان -كار راند-. پى شناس به نشان او راه نبرد، هر چند پياپى نگرد.
پس در آن فتنه مردمى ذهن خود را چنان تيز كنند، كه آهنگر تيغ را زدايد، و ديده هاشان به تفسير قرآن كه شنوند روشن شود -چنانكه بايد-. بام و شام جامهاى حكمت نوشند -و در تكميل نفس بكوشند-.
 
از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن اشاره به فتنه ها دارد:
راه راست و چپ را گرفتند براى رفتن در جادّه هاى گمراهى، و ترك مسيرهاى هدايت. در آنچه واقع خواهد شد و انتظار پديد آمدنش مى رود شتاب نكنيد، و آنچه را كه فردا پيش مى آورد دير ندانيد. چه بسا شتاب كننده به چيزى كه چون آن را بيابد دوست دارد كه كاش آن را نمى يافت، و امروز به فرا رسيدن فردا چه نزديك است. اى جامعه، اين وقت زمان آمدن هر موعودى است، و نزديك پديد آمدن آنچه نمى دانيد.
بدانيد از ما آن كسى كه فتنه هاى آينده را درك كند با چراغى روشن در آن حركت كند، و به روش نيكان قدم بردارد، تا در آن فتنه ها بندى را بگشايد، و اسيرى را آزاد كند، و جمع گمراهان را پراكنده، و پراكندگى حق را جمع كند. او به دور از ديده مردم است، جويندگان نشانش را نبينند هر چند پياپى نظر كنند.
آن گاه در آن فتنه ها بصيرت قومى چون تيز شدن شمشير به دست آهنگر تيز گردد، ديده هايشان به نور قرآن جلا گيرد، و حقيقت آيات در گوشهاشان طنين افكند، و شبانگاه از جام حكمت نوشند پس از آنكه در صبحگاهان آشاميده باشند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 728-719 وَمِنْ خطبة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يومى فيها إلى الملاحم ويصف فئة من أهل الضلال.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن به حوادث آينده، اشاره مى كند و اوصاف گروهى از گمراهان را بيان مى دارد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع از سه بخش تشكيل مى شود. در بخش اوّل از گروهى سخن مى گويد، كه راه راست را رها كرده و به انحراف كشيده شده اند، سپس درباره رهبرى از اهل بيت عليهم السلام سخن مى گويد كه با چراغى روشن در فتنه ها وارد مى شود و هدايت مردم را بر عهده مى گيرد، رهبرى كه گره ها را مى گشايد و ملت ها را آزاد مى سازد، كسى كه مدت ها از ديده مردم پنهان خواهد گشت و كسى به او دست نمى يابد.در بخش دوّم اين خطبه، سخن از افراد ضعيف الايمانى به ميان مى آورد كه به خاطر پيروى از هواى نفس در گمراهى و فتنه ها غوطه ورند و گروه ديگرى كه داراى ايمانى راسخ بوده اند و با كفر و شرك و آلودگى پيكار كرده و به قرب الهى رسيده اند.در بخش سوّم به افرادى اشاره مى كند، كه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله به قهقرا برگشتند و رشته هاى ايمان را گسَستند، از دوستان خدا بريدند و به دشمنان پيوستند، بناى ولايت را از اساس برداشتند و به جايى كه كانون خطا بود، منتقل ساختند. نابسامانى ها در پرتو وجودش سامان مى يابد:اين خطبه در مجموع پيش گويى از حوادث آينده، مى کند و قرائن و تعبيرات موجود در خطبه، به خوبى نشان مى دهد که سخنان امام (عليه السلام) در اين خطبه اشاره به حوادثِ پيش از قيام مهدى (عليه السلام) و سپس قيام مبارک اوست.نخست مى فرمايد: «مردم به چپ و راست متمايل شده در مسير ضلالت و گمراهى گام نهاده، و راه هاى مستقيم را رها کرده اند» (وَأَخَذُوا يَمِيناً وَ شِمَالاً ظَعْناً فِي مَسَالِکِ الْغَيِّ، وَتَرْکاً لِمَذَاهِبِ الرُّشْدِ).سپس مى افزايد: «درباره آنچه بايد رخ دهد و مورد انتظار است عجله مکنيد و آنچه را فردا با خود مى آورد، دور مشمريد» (فَلاَ تَسْتَعْجِلُوا مَا هُوَ کَائِنٌ مُرْصَدٌ(1)، وَلاَ تَسْتَبْطِئُوا مَا يَجِيءُ بِهِ الْغَدُ).آن گاه به ذکر دليل براى ترک شتاب پرداخته مى افزايد : «چه بسيارند کسانى که براى چيزى عجله مى کنند که اگر آن را به دست آورند (پشيمان مى شوند و) دوست دارند که به آن نمى رسيدند. و چه نزديک است امروز به آغاز فردا». (فَکَمْ مِنْ مُسْتَعْجِل بِمَا إنْ أَدْرکَهُ وَدَّ أَنَّهُ لَمُ يُدْرِکْهُ. وَمَا أَقْرَبَ الْيَوْمَ مِنْ تَبَاشِيرِ(2) غَد).اشاره به اين که، براى پيروزيهايى که بعد از فتنه ها وعده داده شده (به خصوص ظهور مهدى که در عصر خود پيامبر وعده هاى صريح درباره اقامه عدل و داد در سراسر جهان به وسيله او داده شده است) عجله مکنيد چرا که هر چيز، زمانى دارد و شرايطى، و تا شرايط آن حاصل نشود، همچون ميوه خامى است که آن را از درخت بچينند که موجب پشيمانى و ندامت خواهد شد.آن گاه، مردم را مخاطب قرار داده مى فرمايد : «اى جماعت ! اکنون، هنگام فرا رسيدن تمام آنچه (به شما) وعده داده شده است، مى باشد (از ظهور فتنه ها و آشوبها و سلطه ظالمان و تحت فشار قرار گرفتن مظلومان) و نيز هنگام نزديک شدن طلوع چيزى است که از آن آگاهى نداريد (از حکومت عدل و داد و برچيده شدن ظلم و فساد)» (يَا قَوْمِ، هذَا إبَّانُ(3) وُرُودِ کُلِّ مَوْعُود، وَدُنُوٍّ مِنْ طَلْعَةِ مَا لاَ تَعْرِفُونَ).سپس با بيان روشن ترى از اين ظهور بزرگ، سخن مى گويد و مى فرمايد : «آگاه باشيد ! آن کس از ما (اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله)) که آن فتنه ها را دريابد با چراغ روشنى بخش، در آن گام مى نهد و به سيره و روش صالحان (پيامبر و ائمه اهل بيت) رفتار مى کند» (أَلاَ وَإنَّ مَنْ أَدْرَکَهَا مِنَّا يَسْرِي فِيهَا بِسِرَاج مُنِير، وَ يَحْذُو(4) فِيهَا عَلَى مِثَالِ الصَّالِحِينَ).و در ادامه اين سخن برنامه هاى آن مصلح بزرگ را در چند جمله کوتاه و پرمعنى بيان مى کند، مى گويد : «او مى آيد تا در آن ميان گره ها را بگشايد، بردگان (ملّتها و افراد اسير) را آزاد سازد، گمراهان و ستمگران متحد را پراکنده کند و حق جويان متفرق را گردهم آورد، او (مدّتى) در پنهانى از مردم به سر مى برد آن گونه که پى جويان اثر قدمش را نبينند، هر چند براى يافتن او بسيار جستجو کنند» (لِيَحُلَّ فِيهَا رِبْقاً(5)، وَ يُعْتِقَ فِيهَا رِقّاً، وَ يَصْدَعَ(6) شَعْباً(7)، وَ يَشْعَبَ صَدْعاً، فِي سُتْرَة عَنِ النَّاسِ لاَ يُبْصِرُ الْقَائِفُ(8) أَثَرَهُ وَ لَوْ تَابَعَ نَظَرَهُ).اين تعبيرات کاملاً بر مسأله ظهور مهدى (عليه السلام) تطبيق مى کند زيرا او زنجيرهاى اسارت را پاره مى کند و مظلومان در بند را آزاد مى سازد، شوکت ظالمان را در هم مى شکند و جمع آنها را پراکنده مى سازد، سال ها در خفا زندگى مى کند بى آن که تيزبين ترين جستجوگران بتوانند جاى او را پيدا کنند.بعضى از شارحان در تفسير جمله هاى بالا احتمالات ديگرى داده اند، که چون شايان توجه نبود از ذکر آن صرف نظر شد.جالب توجه اين که «ابن ابى الحديد» با تعصب خاصى که در بسيارى از مسائل مربوط به امامت دارد در شرح عبارات فوق تصريح مى کند که منظور از جمله «وَإنَّ مَنْ أَدْرَکَهَا مِنَّا يَسْرِي فِيهَا بِسِرَاج مُنِير...» مهدى آل محمّد (صلى الله عليه وآله) است و اوصاف بعد را نيز منطبق بر او مى داند هر چند طبق عقيده اى که اهل سنّت درباره مهدى (عليه السلام) دارند مى گويد او در آخرالزمان متولد مى شود(9).و در پايان اين بخش به اصحاب و ياران آن حضرت و اوصاف آنها اشاره کرده چنين مى فرمايد : «سپس گروهى (براى يارى او) مهيّا مى شوند همچون مهيّا شدن شمشير به دست آهنگر تيزگر، چشم آنان با قرآن روشنى مى گيرد و تفسير آياتش به گوش آنها افکنده مى شود، و هر صبح و شام از جام حکمت سيراب مى شوند» (ثُمَّ لَيُشْحَذَنَّ(10) فِيهَا قَوْمٌ شَحْذَ الْقَيْنِ(11) النَّصْلَ. تُجْلَى بِالتَّنْزِيلِ أَبْصَارُهُمْ، وَ يُرْمَى بِالتَّفْسِيرِ فِي مَسَامِعِهمْ، وَ يُغْبَقُونَ(12) کَأْسَ الْحِکْمَةِ بَعْدَ الصَّبُوحِ).از اين تعبيرات پر معنا به خوبى استفاده مى شود که ياران آن پيشواى بزرگ و دادگر، مردانى شجاع و بيدار و آگاهند که از قبل ساخته شده اند و سازندگى درباره آنها همچنان ادامه دارد، قلبشان با آيات قرآن و تفسير کلمات الهى، روشن شده و صبح و شام آموزشهاى تازه اى مى بينند و هر زمان برآمادگى آنها افزوده مى شود.اما چه کسى اينها را از قبل ساخته است ؟ آيا خودشان يا معلّمان و استادانى که مأموريت شکوفا کردن اين استعدادها را دارند ؟ ويا ارتباط معنوى آنها با امام (عليه السلام) و رهبر غايبشان ؟ درست بر ما روشن نيست ولى به هر حال آنها افرادى هستند که لباس همکارى در اين انقلاب بزرگ، بر قامتشان دوخته شده است و شايستگى آن را دارند و به گفته «ابن ابى الحديد» «اين گروه عارفانى هستند که زهد و حکمت و شجاعت را در وجود خود جمع کرده اند و امثال آنها بايد ياران ولى اللهى باشند که خدا او را برگزيده است»(13).از مجموع آنچه در اين بخش از خطبه گذشت، به خوبى برمى آيد که امام آينده بسيار روشنى را بعد از بروز تاريکى ها و آشکار شدن ظلمتها به مسلمين نويد مى دهد، آينده اى که به دست تواناى فرزند رشيدش مهدى (عج) رقم مى خورد، و با طلوع خورشيد جمالش، تاريکها و ظلمتها رخت برمى بندد.* * *نکته:قيام مهدى موعود (عليه السلام) قطعى است:در اين خطبه شريفه در فصلى که گذشت ـ مانند چندين خطبه ديگر از نهج البلاغه ـ بشارات ظهور مهدى (عج) ديده مى شود. بشارتى که در روايات متواتر از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) به ما رسيده است و به همين دليل هم علماى اسلام اعم از شيعه واهل سنّت بر آن اتفاق نظر دارند و جز افراد بسيار معدودى که گرفتار نوعى انحراف فکرى هستند آن را انکار نکرده اند و حتى بعضى از علماى معروف اهل سنّت کتاب و يا کتابهايى تحت عنوان تواتر روايات مهدى (عليه السلام) نگاشته اند(14).از خطبه مورد بحث مانند بسيارى از رواياتى که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) و ائمه اهل بيت نقل شده دو امر مهم استفاده مى شود.نخست اين که : اين ظهور مقدّس که براى برچيدن بساط ظلم و گسترش توحيد و عدل، صورت مى گيرد. زمانى خواهد بود که فساد صحنه جهان را گرفته باشد، يعنى انسانها از ظلم و جور و ستم خسته مى شوند و راههاى اصلاح بسته مى شود و تمام مکتبها و قانونهاى بشرى ناکارآمدى خودرا عملاً ثابت مى کنند و همين امر آمادگى براى پذيرش آن حکومت الهى را افزايش مى دهد.ديگر اين که : ياران مهدى (عليه السلام) و اصحاب او براى پياده کردن اين طرح عظيم جهان انسانى افرادى هستند آگاه و دانشمند، شجاع با شهامت و دلسوز و مهربان و همواره گوش به فرمان.اين بحث کوتاه را با حديثى از صحابى معروف «ابو سعيد خدرى» که در کتاب «مسند احمد حنبل» آمده است پايان مى دهيم او مى گويد : پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) فرمود : «لاَتَقُومُ السَّاعَةُ حَتّى تَمْتَِلأُ الاَْرْضُ ظُلْماً وَ عُدْواناً قَال : ثُمَّ يَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ عِتْرتِي أَوْ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي يَمْلاَُها قِسْطاً وَعَدْلاً کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَعُدْواناً; قيامت بر پا نمى شود تا آن زمانى که زمين پر از ظلم و ستم گردد، سپس مردى از عترت من ـ يا از اهل بيت من ـ خروج مى کند و زمين را پر از عدل و داد مى کند آن گونه که از ظلم و ستم پرشده است»(15).همين معنا در «سنن ابى داود» نيز با مختصر تفاوتى نقل شده است(16). (17)* * *پی نوشت:1. «مرصد» از مادّه «رصد» (بر وزن صمد) در اصل به معنى مراقبت از چيزى است و «مرصد» به چيزى گفته مى شود که مورد مراقبت و انتظار قرار گرفته است.2. «تباشير» به معنى بشارت و آغاز هر چيزى است (که در واقع بشارت ورود آن را مى دهد) و «تباشير صبح» به معنى اوايل آن است. بعضى تباشير را جمع تبشير مى دانند ولى از تعبیرات عده اى استفاده مى شود که مفرد است يا جمعى است که مفرد ندارد.3. «ابّان» به معنى آغاز و ابتدا و وقت هر چيزى است.4. «يحذو» از مادّه «حذو» (بر وزن حذف) به معنى پيروى و همانند ساختن گرفته شده است.5. «ربق» به معنى طنابى است که در آن گره هاى متعددى باشد و هر گرهى را «ربقه» مى گويند و در جمله بالا به معنى گره هاى مشکلات است.6. «يصدع» از مادّه «صدع» در لغت به معنى شکافتن به طور مطلق و يا شکافتن اجسام محکم است و از آن جا که با شکافتن چيزى درونش آشکار مى شود اين کلمه به معنى «اظهار و افشا و آشکار کردن» نيز آمده است.7. «شعب» به معنى گروه عظيمى از مردم است و در ادبيات امروز به معنى ملت به کار مى رود.8. «قائف» از مادّه «قوف» (بر وزن خوف) به معنى جستجوى آثار چيزى است و «قائف» به کسى مى گويند که جستجوگرى در آثار اشيا يا افراد مى کند. قيافه شناسى هم در اصل به همين معناست.9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 9 صفحه 128.10. «ليشحذنَّ» از مادّه «شحذ» در اصل به معنى تيزکردن چاقوست ولى اين واژه به معنى تيزکردن هوش و آماده ساختن نيز به کار مى رود.11. «قَيْن» به معنى آهنگر است. اين واژه معنى مصدرى هم دارد يعنى آهنگرى و آماده کردن و مرتب ساختن.12. «يغبقون» از «غبوق» گرفته شده که به معنى نوشابه اى است که در عصر مى نوشند در مقابل «صبوح» که به معنى نوشابه صبح است و مصدر آن «غبق» (بر وزن غبن) مى باشد.13. شرح ابن ابى الحديد، جلد 9 صفحه 129.14. از جمله کتابى است که دانشمند معروف «شوکانى» به عنوان «التوضيح في تواتر ما جاء في المنتظر...» نگاشته است (براى توضيح بيشتر به کتاب «پيام قرآن» جلد 10 صفحه 423 مراجعه کنيد).15. مسند احمد، جلد 3 صفحه 36.16. سنن ابى داود، جلد 4 صفحه 152.17. سند خطبه: تنها سندى كه در كتاب مصادر نهج البلاغه براى اين خطبه آمده است كتاب المسترشد طبرى است كه بخش هايى از آخر اين خطبه را با تفاوت هايى نقل كرده و از روايت طبرى چنين برمى آيد كه اين خطبه طولانى تر از آنچه مرحوم سيّد رضى نقل كرده، بوده است و مرحوم سيّد طبق برنامه اى كه دارد تنها به ذكر بخش هايى بسنده كرده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2 صفحه 337). 
شرح علامه جعفریاشارت به حوادث بزرگ:«و اخذوا يمينا و شمالا ظعنا في مسالك الغي و تركا لمذاهب الرشد» (آن گمراهان براي حركت در مسيرهاي گمراهي و رها كردن طرق رشد و كمال به راست و چپ زدند).نه راست و نه چپ، بلكه راه راست كه همان صراط مستقيم است:اميرالمومنين عليه‌السلام در چند مورد از سخنان مبارك خود، دو مسير انحرافي (راست و چپ) را متذكر و مردم را به اجتناب از آن دو، توصيه فرموده و دستور اكيد براي حركت در مسير مستقيم داده است. اين نكته را بايد در نظر گرفت كه اصطلاح راست دو معني دارد: يكي راست به معناي راه صحيح كه رهروان آن، اصحاب‌اليمين ناميده شده است.دوم- راست به معناي راه انحرافي‌اند مانند چپ. اگر راست (يمين) در اينگونه تركيبات قرار بگيرد، همين معني را در بردارد، در حقيقت منظور در امثال اين موارد انحراف از صراط مستقيم است كه رو به هدف اعلاي حيات است. وقتي كه يمين و شمال در مقابل راه راست (صراط مستقيم) قرار بگيرد، شامل هر گونه انحراف مي‌شود، يعني اين سو و آن سو غير از آن صراط مستقيم الهي. در نهج‌البلاغه در چند مورد، يمين و شمال به هر راه و سمت خارج از صراط مستقيم آمده است:1- اليمين و الشمال مضله و الطريق الوسطي هي الجاده … (راست و چپ گمراه‌كننده است و طريق وسط (صراط مستقيم) جاده حقيقي است.)2- ارسله بالضياء … حتي سرح الضلال عن يمين و شمال (خداوند پيامبرش را با نور فرستاد … تا اينكه آن حضرت گمراهي را از راست و چپ بركنار نمود.)3- و من اخذ يمينا و شمالا ذموا اليه الطريق و حذروه من الهلكه (و كسي كه به راست و چپ بزند مورد سرزنشش قرار دهند و او را از هلاكت برحذر بدارند).درباره افراط و تفريط و حد معتدل در زندگاني، مباحثي در مجلد 13 از صفحه 127 تا صفحه 132 و در مجلد چهاردهم ص 143 و 144 و در مجلد هفدهم از ص 78 تا ص 79 مطرح شده است، مي‌تواند به آنها مراجعه فرماييد.****«فلا تستعجلوا ما هو كائن مرصد، و لا تستبطئوا ما يجيي به الغد. فكم من مستعجل بما ان ادركه ود انه لم يدركه و ما اقرب اليوم من تباشير غد» (شتاب نكنيد براي رسيدن به چيزي كه آماده و در صدد وصول به شما است، و دير تلقي نكنيد آنچه را فردا از راه مي‌رسد. پس چه بسا شتابزده‌اي براي بدست آوردن چيزي كه اگر آن را دريابد، آرزو خواهد كرد كه ايكاش، آنرا درنمي‌يافت.)درباره آنچه كه خواهد رسيد شتابزده نباشيد و دير تلقي نكنيد و آنچه را كه فردا خواهد رسيد:هر يك از دو وضع رواني، نتائجي براي خود دارد كه مي‌تواند در برهم زدن نظم حيات موثر بوده باشد. شتابزدگي ذاتا فعاليتهاي مغزي و رواني را درباره واقعيات زندگي، مختل مي‌سازد. مثلا نمي‌گذارد علتي كه براي صدور معلول خود، بايد مراحلي را سپري كند (از مقتضيات و اجزاء علل اعدادي آن اجزاء از علت كه زمينه را براي صدور معلول آماده مي‌سازد، مسير طبيعي و قانوني را طي نمايد.) حتي گاهي ممكن است شدت عجله به حدي باشد كه اصلا قانون عليت به فراموشي سپرده شود و نظم گذشت زمان لازم براي حادثه مورد توقع بر هم بخورد، به همين جهت است كه نبايد در مجراي حوادث صبر و شكيبايي را از دست داد. اين خطا (شتابزدگي) ممكن است خطاهاي ديگري را به وجود بياورد، و خود در ميدان جريان هيچگونه نمايشي و نمودي نداشته باشد، به اين معني كه انسان شتابزده با اين گمان كه به مقصد زودتر خواهد رسيد، عجله و دست‌پاچه شدن براي او يك امر طبيعي تلقي مي‌گردد، و از اين جهت مورد توجه خاص آدم شتابزده قرار نمي‌گيرد، ولي آن عجله كار خود را انجام مي‌دهد، مانند اختلال در ارزيابي حوادث و زمان و عليت و غيرذلك در حالي كه شتابزده گمان مي‌كند همه تفكرات و رفتارهايش بر طبق منطق صحيح است! شتابزدگي در كارها مستند به عواملي است كه دو عامل اساسي آن را در اينجا متذكر مي‌شويم:عامل اساسي يكم- شدت هيجان غرايز مربوط به آن خواسته كه براي شتابزده بسيار بااهميت تلقي شده است.عامل اساسي دوم- همان است كه اميرالمومنين عليه‌السلام به آن اشاره فرموده است (دير تلقي كردن آنچه كه فردا خواهد رسيد) و هيچيك از اين دو عامل نمي‌تواند مجوزي براي شتابزدگي در امور بوده باشد. اميرالمومنين عليه‌السلام در اين جملات مبارك توصيه مي‌فرمايد كه هرگز عجله نكنيد، زيرا ممكن است هنگامي كه به آنچه كه مي‌خواهيد زودتر برسيد، در اختيار شما قرار گرفت، آرزو كنيد كه كاش به مقصد نمي‌رسيدند. اين آرزو مي‌تواند به اموري مستند باشد. از آنجمله:1- مقصدي را كه وصول به آن را منظور نموده بود، صحيح نبوده و به ضرر وي بوده است. 2- آن اهميت را كه براي مقصد خود قائل بوديد اساس نداشته است. 3- آنقدر ارزش نداشته است كه حتي ضررهاي شتابزدگي را جبران نمايد. 4- عجله باعث شده است كه نظام و قانونمندي شئون زندگي بهم خورده است، مثلا نظام عليت را مختل ساخته، علت را بجاي معلول، يا بالعكس، معلول را بجاي علت گرفته است.****«يا قوم، هذا ابان ورود كل موعود و دنو من طلعه ما لا تعرفون الا و ان من ادركها منا يسري فيها بسراج منير، و يحذو فيها علي مثال الصالحين، ليحل فيها ربقا و يعتق فيها رقا و يصدع شعبا و يشعب صدعا، في ستره عن الناس لا يبصر القائف اثره و لو تابع نظره» (اي قوم من، اي مردم جامعه من، اينك آغاز زمان ورود هر آنچه كه وعده شده است، و نزديك شدن ظهور چيزي كه آن را نمي‌شناسيد. آگاه باشيد، كسي كه از ما است، در موقع بروز آن فتنه‌ها، با چراغي روشن حركت خواهد كرد، و پيروي از آرمانهاي صلحاء خواهد نمود، تا در آن فتنه گره باز كند و برده آزاد نمايد و جمع گمراهان (يا انحرافات را) متفرق سازد و صلحاء و رادمردان (يا سنتهاي شايسته را) كه از يكديگر جدا شده‌اند، جمع نمايد. تلاش در پنهاني از مردم نمايد و قيافه‌شناس در قيافه آن انسان بزرگ اثر و نمود تلاش را نبيند، اگر چه با دقت كامل بنگرد.)انساني كه وابسته به ما است، در طوفان فتنه‌ها، با كمال آرامش تلاش خود را انجام وظيفه بجاي مي‌آورد: بعضي از مفسران نهج‌البلاغه احتمال داده‌اند كه منظور از (من ادركها منا) (كسي از ما كه آن فتنه را درك خواهد كرد) در جملات مورد تفسير حضرت بقيه الله عجل الله تعالي فرجه الشريف مي‌باشد. البته صفاتي كه در جملات مورد تفسير آمده است، قابل تطبيق به آن حضرت مي‌باشد، ولي صراحت در اين معني بطور انحصاري ندارد، لذا قابل انطباق بر هر انسان رشيد و كامل است. با نظر به دو صفت در جملات فوق (بسراج منير)، با چراغي روشن و (في ستره عن الناس)، (مخفي از ديدگاه مردم) احتمال قوي مي‌رود كه مقصود وجود مقدس حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه بوده باشد، زيرا اين تنها از خصائص آن حضرت است كه با اينكه وجود مباركش از ديدگاه مردم پوشيده است، با اين حال، اثر و بركت آن وجود مقدس مانند چراغ روشن مسير حق و حقيقت را روشن مي‌سازد.****«ثم ليشحذن فيها قوم شحذ القين النصل. تجلي بالتنزيل ابصارهم، و يرمي بالتفسير في مسامعهم، و يغبقون كاس الحكمه بعد الصبوح» (سپس در آن فتنه‌ها گروهي (در هوش و فهم و اراده) چنان تيز شوند كه آهنگر شمشير را تيز نمايد. چشمان آنان با نور قرآن روشن شود و در گوشهايشان تفسير قرآن طنين‌انداز گردد. كاسه حكمت در شامگاه بنوشند، پس از آنكه در صبحگاه آن را سر كشيده‌اند).در آن هنگام جمعي از مردم باايمان چشمانشان با قرآن نوراني، و گوشهايشان آشنا با تفسير، و جام حكمت را شامگاهان و صبحگاهان سر كشند: توضيح- به جهت ابهام و گسيختگي در جملات اين خطبه مباركه مشاهده مي‌شود، به احتمال بسيار قوي تقطيع و گزينشي از طرف مرحوم شريف سيد رضي در اين خطبه صورت گرفته است كه معلوم نيست فتنه‌هايي كه در اين جملات ديده مي‌شود، مربوط به چه زماني است. مرحوم محقق خويي مي‌گويد: (شارحين نهج‌البلاغه در شرح اين فصل از كلام اميرالمومنين عليه‌السلام (قسمت دوم از اين خطبه كه از (وطال الامد) شروع مي‌شود و همچنين در قسمت اول هم مي‌گويد: مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام از اين سخن متشابه است، زيرا سيد رضي اول اين خطبه را حذف كرده و بدون مراعات نظم كلام خطبه را آورده و موجب ابهام و اشكال سخت در جملات آن حضرت شده است.) اختلاف و اضطراب بزرگ دارند. آنان در تعيين مراجع ضماير متحير شده‌اند و در اصلاح نظم كلام به تاويلات خنك كه فهم آن را نمي‌پذيرد مرتكب شده‌اند) با توجه به ارتباط دو قسمت از خطبه به يكديگر، اضطراب متن به همه دو قسمت سرايت مي‌كند. به هر حال، در اين مورد مناسب است كه هر مجموعه‌اي از جملات مربوط به طور مستقل تفسير شود.در آن هنگام، انسانها در مسير تكامل قرار مي‌گيرند عمل به قرآن، چشمان آنان را نوراني مي‌كند، زيرا درون آنان با پذيرش راستين كتاب الهي و عمل به آن، چنان نوراني مي‌شود كه حتي چشمان آنان را نيز روشن مي‌سازد، در نتيجه حقائق را آنچنانكه هستند، با آن نور الهي مي‌بينند، هيچگونه شك و ابهام و تاريكي در ديدگاه آنان باقي نمي‌ماند. اينست معناي حديث منسوب به رسول خدا صلي الله عليه و آله كه فرمود: اتقوا فراسه المومن فانه ينظر بنور الله (برحذر باشيد از فهم بسيار دقيق مومن، زيرا او با نور خداوندي مي‌نگرد)- اينان واقعا فروغ عظمت ربوبي را درك مي‌كنند.در لا احب الافلين پاكي ز صورتها يقين          در ديده‌هاي غيب بين هر دم ز تو تمثال‌ها (مولوي)هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال          با كه گويم كه در اين پرده‌ چه‌ها مي‌بينم (حافظ)گوشهاي آن انسانهاي باايمان با تفسير كلام رباني آشنا است:گوش دل مومن است سامع صوت خداي          گر چه بظاهر همي ملك پر از هايهواست (فواد كرماني)در آن هنگام كه جان آدمي با كلمات علياي خداوندي آشنا مي‌شود، گوش جسماني را در اختيار خود گرفته، هيچ صدايي جز صداي رباني و آنچه را كه وابسته به آن است، به درون چنان انساني راه نمي‌دهد، الفاظ و صداها از مقابل در گوشهاي اين مردم حق‌گرا عبور مي‌نمايد و توانايي ورود به مغز و دل آنان را ندارد. همانگونه كه چشمان آن سالكان طرق رباني هيچ شكل و نمود و رنگي را نمي‌پذيرد مگر اينكه جان نوراني آن سالكان، راه ورود به آنها را با مشاهده وابستگي آنها به مبدا نور، به درون آن روشن‌ضميران باز كند. ديگر از صفات بسيار باعظمت اينان، آن است كه صبحگاهان و شامگاهان با حقائق حكمي حيات خود را تغذيه و آبياري مي‌نمايند. حيات انساني آن پديده الهي است كه اگر با فرهنگ رباني كه حكمت ناميده مي‌شود، اشباع شود، حقيقت خود را كه جاودانگي در عرصه هستي متصل به ايام‌الله و رضوان‌الله و لقاءالله است، به فعليت مي‌رساند و اگر با حكمت تغذيه و آبياري نشود، خود پوچ مي‌شود و آنچه و آنكه را با آن در حال ارتباط است تباه مي‌كند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در باره فتنه ها و حوادث سخت آينده:فرموده است: «و أخذوا يمينا و شمالا... الرّشد»:اين گفتار اشاره است به فرقه هايى كه در اسلام از راه راست كه مبتنى بر كتاب و سنّت است، منحرف و گمراه شده به سوى افراط يا تفريط گراييدند، چنان كه آن حضرت پيشتر در اين باره فرموده است: «راست و چپ گمراهى است و راه ميانه راه رستگارى است»، و ما تفسير اين سخن را پيش از اين بطور كامل بيان كرده ايم، «مسالك الغيّ» يا راههاى گمراهى، دو طرف فضيلتها مانند حكمت، عفّت، شجاعت، عدالت و فروع آنهاست كه زشت بوده و به آنها رذيله گفته مى شود، و «مذاهب الرّشد» يا راههاى درست، عبارت از همان فضيلتهاست، طعنا و تركا هر دو مصدر يا مفعول مطلقند كه جانشين حال شده اند.فرموده است: «فلا تستعجلوا ما هو كائن مرصد»:اين عجله و شتاب اشاره است به فتنه هايى كه پيامبر خدا (ص) از وقوع آنها در آينده، خبر داده است و آنها انتظار آن را داشتند، و در بسيارى از اوقات در باره رويدادهاى مذكور از آن حضرت مى پرسيدند، از اين رو فرموده است: در باره آنچه شدنى است، و از وقوع آن گريزى نيست، و آماده و مورد انتظار است شتاب مكنيد، و فتنه ها و حوادثى را كه فردا فرا مى رسد دير نشماريد.فرموده است: «فكم من مستعجل... لم يدركه»:اين بيان نكوهشى است بر شتاب كردن و دير انگاشتن آنها نسبت به فرا رسيدن آنچه به آنها وعده داده شده است مانند قول خداوند متعال كه «وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ...». واژه «تباشير» در جمله «و ما أقرب اليوم من تباشير غد» به معناى مژده و بشارت است، يعنى: چه نزديك است امروز به مژده فردا، چنان كه در جاى ديگر فرموده است «ما أقرب اليوم من غد» و يا فرموده است: «و إنّ غدا للنّاظرين قريب» (فردا براى بينندگان نزديك است)، سپس نزديك بودن وقوع فتنه هايى را كه وعده داده شده گوشزد كرده و فرموده است: اينك زمان وقوع آنچه وعده داده شده فرا رسيده، يا هنگام ظهور فتنه و آشوبهاى موعود كه چگونگى آنها را نمى دانيد نزديك گشته است.فرموده است: «ألا و إنّ من أدركها منّا... نظره»:يعنى: هر كس از ائمّه طاهرين (ع) از خاندان او، اين فتنه ها را درك كند، و با اين آشوبها همزمان شود، با چراغى روشنى بخش از ميان ظلمات اين حوادث خواهد گذشت، واژه «سراج» (چراغ) را براى كمالات نفسانى او كه با فروغ علوم و اخلاق فاضله راه حق را روشن مى سازد استعاره آورده است و با واژه منير آن را ترشيح داده است، اين گفتار خبر از اين است كه آن كس كه در زمان وقوع اين فتنه ها قرار گرفته، و از خاندان اوست، از كمال معرفت حقّ برخوردار، و از باطل جداست، و اين حوادث شبهه اى براى او به وجود نمى آورد، و در صدق و صفاى عقيده اش تأثيرى نمى گذارد، او با پيروى از انوار هدايت حقّ تعالى بر صراط مستقيم گام بر مى دارد، و به اصلاح اوضاع مى پردازد، و هيچ چيزى او را از اين راه باز نمى دارد، بلكه در اين كار به راه پدران شايسته خود مى رود، و به صفات فاضله و اخلاق كريمه ملتزم و متعهّد مى باشد، از اين رو هر جا گرهى در كار است آن را باز، و مشكل شبهات مردم را بر طرف مى كند، و قيد شكّ را از گردن نفوس آنها مى گشايد، يا اين كه با دادن فديه، اسيران را از بند رهايى داده و آزاد مى گرداند، همچنين گمراهيها را كه به هم پيوند خورده و نفوذ ناپذير شده است تا آن جا كه ممكن است، دستخوش نابودى و پراكندگى مى سازد و آنچه را از امور دين گرفتار نابسامانى و پراكندگى شده اصلاح، و رخنه هاى فساد و تباهى را مسدود مى گرداند، او پنهان از ديده مردم است. پيگير و ردشناس اثر پاى او را نمى بيند، هر چند بسيار جستجو و پيگيرى كند.به راستى ائمّه اهل البيت (ع) در ميان مردم همواره ناشناخته و مقهور بوده اند، كسى آنها را نمى شناخت مگر اين كه آنها خودشان را به او معرّفى مى كردند، تا آن جا كه اگر كسى در پى شناخت آنها بود، و آنها نمى خواستند او آنها را بشناسد خود را به وى معرّفى نمى كردند، من نمى گويم كه شخص امامان (ع) شناخته و سرشناس نبودند، بلكه منظورم اين است كه كسى نمى دانست كه آنها صاحبان حقّ و به خلافت و ولايت امر سزاوارترند.فرموده است: «ثمّ ليشحذنّ فيها قوم... »:يعنى: در خلال بروز اين فتنه ها و آشوبها گروهى صيقلى مى شوند، و به همان گونه كه آهنگر شمشير را تيز و برّا مى كند و به آن جلا مى دهد، زنگار تيرگيها از دل و انديشه آنها زدوده مى شود، و براى پذيرش دانش و حكمت آماده مى شوند، واژه «شحذ» (تيز كردن) براى آماده كردن افكار و انديشه ها استعاره شده است و وجه مناسبت اين است كه هر يك از اين دو براى استفاده كامل و مفيد مهيّا مى شوند، و اين گروه مانند تيغ كه اگر بر چيزى وارد شود آن را مى برّد و تا عمق آن فرو مى رود، در مسائل علم و حكمت فرو مى روند.پس از آن امام (ع) اين برّندگى و آمادگى را تفسير مى كند و مى فرمايد ديدگان آنها به انوار تنزيل روشنى گرفته است، يعنى با تلاوت قرآن كريم، و تدبّر در آيات آن، چشم بصيرت آنها براى ادراك حكمت و اسرار علوم آماده گرديده است، زيرا كتاب الهى مشتمل بر اينهاست، و «يرمى بالتّفسير في مسامعهم» يعنى: تفسير واقعى آيات قرآن از جانب امام وقت به آنها القا مى شود، سپس استفاده و كاميابى آنها را از حكمت، و مواظبت آنها را بر فرا گيرى و حفظ آن، پس از آن كه قابليّت آن را يافته اند به غبوق و صبوح تعبير فرموده است. اين دو واژه استعاره اند زيرا معناى حقيقى آنها آشاميدن محسوس در اوقات مخصوص است و اينانى كه مورد اشاره اند و داراى قابليّت دريافت حكمت و علوم الهى هستند علماى امّتند كه جامع كمالات نفسانى، و پويندگان راه خداوندند و كسانى مى باشند كه از نظر آن حضرت و ائمّه اهل البيت (ع) پس از او، پسنديده و پذيرفته هستند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 131 و من خطبة له عليه السّلام في الملاحم و هى المأة و الخمسون من المختار في باب الخطب:و أخذوا يمينا و شمالا ظعنا في مسالك الغىّ، و تركا لمذاهب الرّشد، فلا تستعجلوا ما هو كائن مرصد، و لا تستبطئوا ما يجيىء به الغد، فكم من مستعجل بما إن أدركه ودّ أنّه لم يدركه، و ما أقرب اليوم من تباشير غد، يا قوم هذا إبّان ورود كلّ موعود، و دنوّ من طلعة ما لا تعرفون، ألا و من أدركها منّا يسري فيها بسراج منير، و يحذو فيها على مثال الصّالحين، ليحلّ فيها ربقا، و يعتق رقّا، و يصدع شعبا، و يشعب صدعا، في سترة عن النّاس لا يبصر القائف أثره و لو تابع نظره، ثمّ ليشحذنّ فيها قوم شحذ القين النّصل، يجلى بالتّنزيل أبصارهم، و يرمى بالتّفسير في مسامعهم، و يغبقون كأس الحكمة بعد الصّبوح.اللغة:(ظعن) ظعنا من باب منع و ظعنا بالتّحريك سار و (التباشير) أوائل الصّبح و كلّ شيء، و (إبّان) الشيء بكسر الهمزة و تشديد الباء الموحّدة وقته و زمانه و (الرّبق) بالكسر فالسّكون حبل فيه عدّة عري يشدّ به البهم و كلّ عروة ربقة بالكسر و الفتح و الجمع ربق و رباق و أرباق و (يشحذنّ) على البناء للمفعول من الشّحذ و هو التّحديد و (القين) الحدّاد و (النّصل) حديدة الرّمح و السّهم و السّيف ما لم يكن له مقبض و (الغبوق) وزان صبور الشّرب بالعشىّ و غبقه سقاه ذلك و (الصّبوح) كصبور أيضا الشّرب بالغداة، و صبّحهم سقاهم صبوحا و قد يطلق الغبوق و الصّبوح على ما يشرب بالعشىّ و الغداة.الاعراب:قال الشّارح المعتزلي: ينصب ظعنا و تركا على المصدريّة و العامل فيهما من غير لفظهما و هو أخذوا، انتهى.و الصّواب أنّهما حالان من فاعل أخذوا على التّأويل بالفاعل، أى ظاعنين و تاركين، و يا قوم بكسر الميم منادى مرّخم، و قوله: في سترة خبر لمبتدأ محذوف و جملة لا يبصر القائف أثره حال مؤكّدة نحو: وليّ مدبرا، و جملة يجلى بالتّنزيل في محلّ الرّفع صفة لقوم.المعنى:اعلم أنّه عليه السّلام يذكر في هذه الخطبة قوما من فرق الضّلال زاغوا عن طريق الهدى إلى سمت الرّدى و مدارها على فصول:الفصل الاول:قوله عليه السّلام: (و أخدوا يمينا و شمالا ظعنا في مسالك الغيّ و تركا لمذاهب الرّشد) أى مرتحلين في مسالك الغيّ و الضّلال، و تاركين لمذاهب الرّشد و السّداد، فانّ اليمين و الشّمال مضلّة و الطّريق الوسطى هي الجادّة على ما تقدّم تفصيلا في شرح الفصل الثّاني من الكلام السّادس عشر، فمن أخذ بالشّمال و اليمين ضلّ لا محالة عن النّهج القويم و الصراط المستقيم.ثمّ نهاهم عن استعجال ما كانوا يتوقّعونه من الفتن الّتي أخبرهم الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 135 و هو عليه السّلام بوقوعها في مستقبل الزّمان، و كانوا يسألونه عليه السّلام عنها و يستبطئون حصولها فقال: (فلا تستعجلوا ما هو كائن مرصد) أى مترقّب و معدّ (و لا تستبطئوا ما يجيء به الغد) و علّل النّهى عن الاستعجال بقوله (فكم من مستعجل بما إن أدركه) حريص عليه (ودّ أنّه لم يدركه) و ذلك لأنّه ربّما يستعجل أمرا غفلة عمّا يترتّب عليه من المفاسد و المضارّ، و جهلا بما يتضمّنه من الشّرور و المعايب فاذا أدركه ظهر له ما كان مخفيّا عنه فيودّ أن لا ينيله و لا يدركه قال سبحانه: «وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ».و لمّا نهاهم عن استبطاء ما يجيء به الغد أشار إلى قربه بقوله (و ما أقرب اليوم من تباشير غد) و أوائله كما قال الشّاعر: غد ما غد ما أقرب اليوم من غد.ثمّ قال عليه السّلام: (يا قوم هذا إبّان ورود كلّ موعود) أى وقت وروده و زمانه و المستفاد من شرح البحراني أنّ المقصود بهذه الجملة تقريب ذلك الموعود من الفتن، و من شرح المعتزلي أنّها إشارة إلى قرب وقت القيامة و ظهور الفتن التي يظهر أمامها، و الانصاف أنّ كلامه عليه السّلام متشابه المراد، لأنّ السيّد (ره) حذف أوّل الخطبة و ساقها على غير نسق، فأوجب ذلك إبهام المرام و إعضال الكلام، و كم له (ره) من مثل هذا الاسلوب المخالف للسّليقة في هذا الكتاب الموجب للغلق و الاضطراب هذا.و قوله: (و دنوّ من طلعة ما لا تعرفون) أى هذا وقت قرب ظهور ما لا تعرفون من تلك الملاحم و الفتن الحادثة بالتّفصيل.قال الشّارح المعتزلي: لأنّ تلك الملاحم و الأشراط الهايلة غير معهود مثلها، نحو دابّة الأرض، و الدّجال و فتنته و ما يظهر على يده من المخاريق و الامور الموهمة، و واقعة السّفياني و ان يقتل فيها من الخلائق الذي لا يحصى عددهم، انتهى ثمّ أشار إلى سيرة أهل بيته عليه السّلام عند ظهور هذه الفتن فقال (ألا و من أدركها منّا) أهل البيت (يسرى فيها) أى في ظلمات هذه الفتن (بسراج منير) أى بنور منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 136 الامامة و الولاية، فلا توجب ظلماتها انحرافه عن طريق الهدى، و لا توقع له شبهة في عقيدته الصّادقة الصّافية بل يسلك فيها مسلك الحقّ المبين (و يحذو فيها على مثال) أسلافه (الصّالحين) و يقتفى آثار أولياء الدّين (ليحلّ فيها ربقا و يعتق رقّا) أى يستفكّ الهدى و ينقذ مظلومين من أيدى الظّالمين، و يحتمل أن يكون كناية عن حلّه فيها ربق الشّك من أعناق النّفوس و عتقها من ذلّ الجهل (و يصدع شعبا و يشعب صدعا) أى يفرّق ما اجتمع و اتّفق من الضّلال و يصلح ما تشتّت و تفرّق من الهدى.و قوله: (في سترة عن النّاس) قال الشّارح المعتزلي هنا بعد بنائه على أنّ المراد بالموصول في قوله عليه السّلام سابقا: و من أدركها، هو مهدىّ آل محمّد سلام اللَّه عليه و على آبائه الطّاهرين: إنّ هذا الكلام يدلّ على استتار هذا الانسان المشار إليه و ليس ذلك بنافع للاماميّة في مذهبهم و إن ظنّوا أنّه تصريح بقولهم، و ذلك لأنّه من الجايز أن يكون هذا الامام يخلقه اللَّه في آخر الزّمان و يكون مستترا مدّة و له دعاة يدعون إليه و يقرّرون أمره ثمّ يظهر بعد ذلك الاستتار و يملك المماليك و يقهر الدّول و يمهّد الأرض كما ورد في الخبر انتهى.أقول: قد أشرنا في شرح الخطبة المأة و الثّامنة و الثلاثين أنّ المهدىّ صاحب الزّمان عليه صلوات الرّحمن مخلوق موجود الآن، و أنّ خلاف المعتزلة و من حذا حذوهم فيه و إنكارهم لوجوده بعد ممّا لا يعبأ به بعد قيام البراهين العقليّة و النقلية و دلالة الأصول المحكمة على وجوده كما هو ضروريّ مذهب الاماميّة رضوان اللَّه عليهم، و كتب أصحابنا في الغيبة كفتنا مؤنة الاستدلال في هذا المقام و كيف كان فلو اريد بالموصول خصوص امام الزّمان عليه السّلام لا بدّ أن يكون المراد بقوله: في سترة عن النّاس، غيبته و استتاره عن أعين النّاس، و يكون قوله (لا يبصر القائف أثره و لو تابع نظره) إشارة إلى شدّة استتاره و عدم إمكان الوصول إليه و لو استقصى في الطلب و بولغ في النّظر و التّأمل إلّا للأوحدىّ من النّاس إذا اقتضت الحكمة الالهيّة، و لو اريد به العموم كان المقصود به ما قاله الشّارح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 137 البحراني حيث قال: و ما زالت أئمة أهل البيت عليهم السّلام مغمورين في النّاس لا يعرفهم إلّا من عرّفوه أنفسهم حتّى لو تعرّفهم من لا يريدون معرفته لم يعرفهم، لست أقول لم يعرف أشخاصهم بل لا يعرف أنّهم أهل الحقّ و الأحقّون بالأمر. (ثمّ ليشحذنّ فيها قوم شحذ القين النّصل) قال الشّارح المعتزلي: يريد ليحرضنّ في هذه الملاحم قوم على الحرب و قتل أهل الضّلال، و ليوطننّ عزائمهم كما يشحذ الصّيقل السّيف و يطلق حدّه.استعاره [ثمّ ليشحذنّ فيها قوم شحذ القين النّصل ] و قال الشّارح البحراني: أى في أثناء ما يأتي من الفتن تشحذ أذهان قوم و تعدّ لقبول العلوم و الحكمة كما يشحذ الحدّاد النّصل، و لفظ الشّحذ مستعار لاعداد الأذهان، و وجه الاستعارة الاشتراك في الاعداد التّام النّافع، فهو يمضى في مسائل الحكمة و العلوم كمضىّ النّصل فما يقطع به و هو وجه التّشبيه المذكور، انتهى.أقول: فعلى قول الأوّل يكون المراد بقوله عليه السّلام: قوم، أنصار إمام الزمان عليه السّلام و أصحابه، و على قول الثّاني يكون المراد به علماء الامّة المستجمعين لكمالات النفوس، السّالكين لسبيل اللَّه من جاء منهم قبلنا و من يأتي في آخر الزمان و وصف هؤلاء بقوله (يجلى بالتنزيل أبصارهم و يرمى بالتّفسير في مسامعهم) أى يكشف الرّين و تدفع ظلمات الشّكوك و الشّبهات عن أبصار بصائرهم بالقرآن و التّدبر في بديع اسلوبه و معانيه، و يرمى بتفسيره حقّ التفسير في مسامعهم، و الجملة الثّانية بمنزلة التّعليل للأولى، يعني أنّهم لتلقّيهم تفسيره على ما يحقّ و ينبغي من أهل الذكر الذينهم معادن التنزيل و التّأويل و تحصيلهم المعرفة عنهم عليهم السّلام بمعانيه و مبانيه و اسراره الباطنة و الظاهرة و حكمه الجليّة و الخفيّة ارتفعت غطاء الشّبهات و غشاوة الشّكوكات عن ضمائرهم و بصائرهم، فاستعدّت أذهانهم لادراك المعارف الحقّة و الحكم الالهيّة، و لم يزل الأسرار الرّبانيّة و العنايات الالهيّة تفاض اليهم صباحا و مساء.و هو معنى قوله: استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (و يغبقون كأس الحكمة بعد الصّبوح) و هو من باب الاستعارة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 138 بالكناية حيث شبّه الحكمة التي هى عبارة عن المعارف المتضمّنة لصلاح النشأتين بالشّراب، و الجامع عظم المنفعة و اللّذة فيهما و إن كانت منفعة الأولى للأرواح و بها التذاذها و كمالها، و نفع الثّاني للأبدان و منه حظّها، و اثبات الكأس تخييل، و ذكر الغبوق و الصّبوح ترشيح.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن بزرگوار است كه اشاره فرموده در آن بواقعات عظيمه مى فرمايد:و فرا گرفتند گمراهان امت طريق يمين و شمال و راه افراط و تفريط را در حالتى كه كوچ كنندگانند در راه جهل و ضلالت، و ترك نمايندگانند راه رشد و سعادت را، پس طلب ننمائيد بشتاب آنچه كه واقع شونده است و مهيا، و دير مشماريد آنچه كه مى آورد آنرا فردا پس بسا بشتاب طلب كننده است چيزى را كه اگر درك نمايد آن را دوست مى گيرد در نيافتن آن را، و چه نزديكست امروز بأوايل فردا.اى قوم اين زمان وقت وارد شدن هر وعده داده شده است و وقت نزديكيست از طلوع و ظهور آنچه كه نمى شناسيد آن را در فتنه هاى حادثه و علامات هائله، آگاه باشيد قسم بخدا بدرستى كسى كه درك نمايد آن فتنه ها را از ما سير مى كند در ظلمتهاى آن فتنه ها بچراغى كه نور بخشنده است، و رفتار مى كند در آن بقرار صالحان تا اين كه بگشايد در آن فتنه ها ريسمانها را از گردن اسيران، و آزاد نمايد بندگان را از بندگى، و پراكنده سازد آنچه كه بهم پيوسته از منكرات، و بهم بست كند آنچه كه پاشيده شده از محسنات، آن شخص در پرده است از أنظار مردمان نمى بيند صاحب قيافه أثر و نشانه آن را اگر چه امعان نظر نمايد.پس از آن البته تيز ساخته شود در آن فتنه ها طائفه بجهة قتال أهل ضلال يا بجهة كسب معارف و كمالات همچو تيز ساختن شمشير ساز شمشير را در حالتى كه جلا داده بشود با نور قرآن ديدهاى بصيرت آن طائفه، و انداخته شود تفسير قرآن در گوشهاى ايشان، و مى آشامند كاسه حكمت را در شبانگاه بعد از آشاميدن آن در چاشتگاه.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 297 از سخنان على عليه السلام درباره خونريزى ها و فتنه ها [در اين خطبه كه با عبارت «و اخذوا يمينا و شمالا ظعنا فى مسالك الغى» (آهنگ چپ و راست كردند و در راههاى گمراهى كوچ كردند) شروع مى شود ابن ابى الحديد مى گويد:] على عليه السلام گروهى از فرقه هاى گمراه را ياد مى كند كه به چپ و راست متمايل شدند و از راه مستقيم كه همان راه كتاب و سنت است گمراه گشتند. سپس درباره برخى از عبارات كه اشاره به وجود مهدى موعود صلوات الله عليه است توضيح مى دهد و همان عقيده معتزله را بيان مى كند كه خداوند اين امام را در آخر-  الزمان خواهد آفريد و مدتى پوشيده خواهد ماند و دعوت كنندگانى خواهد داشت كه مردم را به سوى او فرا خواهند خواند و فرمان او را تقرير مى كنند و آن امام پس از پوشيدگى و غيبت آشكار مى شود و كشورها را به تصرف مى آورد و دولتها را سركوب مى سازد و زمين را آماده و مهيا مى سازد. و سپس درباره ياران امام زمان توضيح مى دهد و جملات و عبارات خطبه را شرح مى دهد كه آنان بر امور پيچيده و رازهاى نهانى آگاه مى شوند و هر بام و شام ساغر حكمت مى آشامند و معارف ربانى و اسرار خداوندى صبح و شب ايشان را سيراب مى كند و ايشان عارفانى هستند كه ميان زهد و حكمت و شجاعت را جمع كرده اند و به راستى شايسته اند كه انصار امامى باشند كه خدايش برگزيده است و او را در آخرين وقت جهان مى آفريند و خاتم اولياست و عصاى تكليف پيش او افكنده خواهد شد... مقصود و منظور امير المومنين عليه السلام از اين گروه گمراه دشمنان قريشى و غير قريشى آن حضرت اند كه در جنگ صفين مقابل او ايستاده و جنگ كرده اند و همانها هستند كه رحم و پيوند خويشاوندى رسول خدا را بريده اند و ريسمان خدايى را گسسته اند و پايه هاى حكومت را به ديگران منتقل كرده اند، نظير: عمرو عاص، مغيرة بن شعبه، مروان بن حكم، وليد بن عقبه، حبيب بن مسلمه، بسر بن ارطاة، عبد الله بن زبير، سعيد بن عاص، حوشب ذى الكلاع، شرحبيل بن سمط، ابو الاعور سلمى و كسان ديگرى كه در بخشهاى گذشته و آنچه مربوط به صفين بوده است نامهاى ايشان را آورده و گفته ايم و همين گروه بودند كه امامت را از على عليه السلام به معاويه منتقل كردند و پايه حكومت را از جاى خود درآوردند و در جايى كه سزاوار نبود نهادند.  
بخش ۲ : بازگشت به جاهلیت بعد از پیامبر [منبع]

حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ (صلی الله علیه وآله) رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَ اتَّكَلُوا عَلَى الْوَلَائِجِ وَ وَصَلُوا غَيْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ فَبَنَوْهُ فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ.
مَعَادِنُ كُلِّ خَطِيئَةٍ وَ أَبْوَابُ كُلِّ ضَارِبٍ فِي غَمْرَةٍ، قَدْ مَارُوا فِي الْحَيْرَةِ وَ ذَهَلُوا فِي السَّكْرَةِ، عَلَى سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ، مِنْ مُنْقَطِعٍ إِلَى الدُّنْيَا رَاكِنٍ، أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّينِ مُبَايِن.

الْوَلَائِج : جمع «وَليجة»، همراز، ياران خاص و نزديك.
الْغَمْرَة : شدت و فشار.
مَارُوا : روان شدند، رفت و آمد كردند. 
رَصّ : چيدن چيزها پهلوى هم مثل آجر
أساس : پايه و بن
مَارُوا : مضطرب شدند
ذَهَلوا : غافل شدند
راكِن : تكيه و اعتماد كننده 
تا آن كه خدا، پيامبرش را نزد خود برد، (افسوس) كه گروهى به گذشته جاهلى خود باز گشتند، و با پيمودن راه هاى گوناگون به گمراهى رسيدند، و به دوستان منحرف خود پيوستند و از دوستى با مؤمنان بريدند كه به آن امر شده بودند، و بنيان اسلامى را تغيير داده در جاى ديگرى بنا نهادند، آنان كانون هر خطا و گناه، و پناهگاه هر فتنه جو شدند.
كه سرانجام در سرگردانى فرو رفته، و در غفلت و مستى به روش و آيين فرعونيان در آمدند، يا از همه بريده و دل به دنيا بستند، و يا پيوند خود را با دين گسستند.
 
(8) تا زمانيكه خداوند رسول خود صلّى اللّه عليه و آله را قبض روح فرمود، گروهى به قهقرا برگشتند (به اوامر و نواهى حضرت رسول پشت كرده دوباره براه ضلالت و گمراهى قدم نهادند) و راهها (ى گمراهى) آنان را هلاك ساخت (در دنيا به تباهكارى و در آخرت بعذاب هميشگى گرفتار شدند) و بر آراء و انديشه هاى نادرست خود اعتقاد نمودند (احكام را از پيش خود نادرست بيان كرده و مردم را به پيروى از آن وادار مى نمودند)
(9) و از غير رحم و خويش (رسول اكرم) متابعت نمودند (براى شهوت رانى و دنيا پرستى امام عليه السّلام را خانه نشين كرده ديگران را كه لايق خلافت نبوده روى كار آوردند) و از سبب (وسيله هدايت و رستگارى يعنى اهل بيت حضرت رسول) كه مأمور به دوستى آن بودند، دورى كردند (در قرآن كريم سوره (42) آیه (23) مى فرمايد: «ذلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا» يعنى بگو من بر تبليغ رسالت از كسى مزد نمى خواهم مگر دوست داشتن خويشان را. ابن عبّاس فرموده كه بعد از نزول اين آيه اصحاب گفتند: يا رسول اللّه خويشان شما كه آنها را دوست بايد داشت كيستند فرمود: علىّ و فاطمه و دو پسر ايشان حسن و حسين. ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه در اينجا مى گويد: اين جمله «و هجروا السّبب الّذى أمروا بمودّته» اشاره است به فرمايش پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله: «خلّفت فِيكم الثّقلين: كتاب اللّه و عترتى أهل بيتى حبلان مّمدودان من السّمآء إلى الأرض، لا يفترقان حتّى يردا علىّ الحوض» يعنى دو چيز گرانبها ميان شما باقى گذاشتم يكى كتاب خدا و ديگرى خويشان و اهل بيتم كه دو ريسمان كشيده شده اند از آسمان بزمين يعنى اين دو چيز اهل عالم را هادى و راهنما هستند كه از هم جدا نمى شوند تا اينكه بر سر حوض در بهشت بر من وارد شوند. پس چون پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله در اينجا كتاب خدا و اهل بيتش را حبلان يعنى دو ريسمان فرموده، امير المؤمنين هم از اهل بيت بلفظ سبب تعبير نموده و سبب در لغت بمعنى ريسمان است) و ساختمان (دين و ايمان) را از بنياد استوارش انتقال داده آنرا در جائيكه سزاوار نبود ساختند (امام را كه پيغمبر اكرم از جانب خداوند متعال بخلافت تعيين فرموده عقب زده و اشخاص نالائقى را روى كار آوردند) ايشان كانهاى هر معصيت و گناه و درهاى هر وارد شده بسختى و نادانى هستند (پس هر كه باطل و نادرستى اراده كند از آنها پيروى مى نمايد، زيرا ايشان درهاى ضلالت و گمراهى و منشأ فتنه و فساد و اختلال امور دين و دنيا بودند)
(10) در حيرت و سرگردانى (چون موج دريا) رفت و آمد داشتند (زيرا از حقّ دست كشيده پيرو پيشواى دين نبودند) و در بيهوشى (جهل و نادانى) به روش پيروان فرعون (از عذاب و كيفر كردار خود) غافل بودند (چنانكه فرعونيان به بنى اسرائيل ظلم و ستم روا داشته با حضرت موسى كه آنها را بسوى خدا دعوت مى فرمود دشمنى كردند، و در دنيا و آخرت بعذاب الهىّ مبتلى گشتند، ايشان هم از پيشوايان هدايت و رستگارى پيروى نكرده و سختى كيفر را از ياد بردند) بعضى از آخرت چشم پوشيده بدنيا متوجّه شدند (مانند خلفاء) و برخى از دين دست كشيده (و از هدايت و رستگارى) جدا گشتند (مانند بنى اميّه).
 
در اين هنگام، خدا جان پيامبر خود (صلى اللّه عليه و آله) را بستد. قومى به عقب بازگشتند و در راههاى گوناگون، كه به هلاكتشان مى انجاميد گام نهادند. بر آن آراء باطل، كه در دلشان مى گذشت، اعتماد كردند و از خويشاوند بريدند و از وسيله اى كه به دوستى آن مأمور شده بودند [يعنى اهل بيت] دور گشتند و بنا را از بنيان محكمش برافكندند و در جاى ديگر، نه شايان آن، برآوردند.
اينان معدن هر خطا بودند و به منزله دروازه هايى، كه هر كه خواهان باطل و گمراهى مى بود، از آنها داخل مى شد. در حيرت و سرگردانى راه مى سپردند و به شيوه آل فرعون در بيهوشى و گمگشتگى و غفلت سر مى كردند. برخى از ايشان از آخرت بريدند و به دنيا گرويدند و پاره اى پيوند خويش از دين گسستند.
 
هنگامى که خداوند پيامبرش را بر گرفت و قبض روح کرد، گروهى به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراکندگى، آنها را هلاک ساخت، تکيه بر غير خدا کردند، و با غير خويشاوندان (يعنى عترت رسول الله) پيوند بر قرار ساختند، و از وسيله اى که مأمور به مودّت آن بودند دورى گزيدند. آنها بنا (ى خلافت و ولايت) را از اساس و محل اصلى آن برداشته در غير جايگاهش نصب کردند. آنها معدن تمام خطاها، و درهاى هرگونه گمراهى بودند. در حيرت و سرگردانى غوطه ور شدند و در مستى و غرور از حق بيگانه گشتند و بر روش آل فرعون حرکت کردند. گروهى به دنيا پرداختند و بر آن تکيه نمودند و گروهى از دين جدا گشتند.
 
و چون خدا فرستاده خود را نزد خويش برد، گروهى به گذشته برگرديدند، و با پيمودن راههاى گوناگون به گمراهى رسيدند، و به دوستانى كه خود گزيدند پيوستند، و از خويشاوند گسستند. از وسيلتى كه به دوستى آن مأمور بودند جدا افتادند، و بنيان را از بن برافكندند، و در جاى ديگر بنا نهادند.
كانهاى هرگونه گناهند، و هر فتنه جو را درگاه و پناه. از اين سو بدان سو سرگردان، در غفلت و مستى به سنّت فرعونيان، يا از همه بريده و دل به دنيا بسته، و يا پيوند خود را با دين گسسته.
 
تا چون خداوند پيامبرش صلّى اللّه عليه و آله را از دنيا برد گروهى به جاهليت باز گشتند، راههاى باطل آنان را هلاك كرد، بر آراء نادرست تكيه كردند، و به بيگانگان پيوستند، و از وسيله اى كه مأمور به مودّت آن بودند جدا شدند، ساختمان (دين و حكومت) را از بنيادش انتقال دادند، و آن را در غير جاى خودش بنا كردند.
آنان معادن هر خطايى هستند، و درهاى گام نهادگان در وادى گمراهيند. غوطه ور در درياى حيرت، و افتاده در مستى و جهالت اند، به روش فرعونيان: كه گروهى از آخرت دل بريده و به دنيا دلبسته اند، و عدّه اى پيوند خود را با دين بريده و از آن جدا گشته اند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 739-734 بازگشت به ارزشهاى جاهلى:در ادامه بحث قبل، که سخن از عصر جاهليّت و سپس زمان قيام پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) و ظهور اسلام بود، امام (عليه السلام) در اين بخش به دوران بعد از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) اشاره کرده و ترسيم دقيق و گويايى از آن را ارائه مى دهد، پرده ها را کنار مى زند و واقعيت ها را روشن مى سازد، مى فرمايد : «اين وضع (قيام صالحان به پيشوايى پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله)) همچنان ادامه داشت تا خداوند پيامبرش را برگرفت (و به سوى خويش فراخواند) در آن هنگام گروهى به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراکندگى آنها را هلاک ساخت، تکيه بر غير خدا کردند و با غير خويشاوندان (و اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله)) پيوند برقرار ساختند، و از وسيله اى که مأمور به مودّت آن بودند، دورى گزيدند» (حَتَّى إذَا قَبَضَ اللهُ رَسُولَهُ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الاَْعْقَابِ، وَغَالَتْهُمُ(1) السُّبُلُ، وَاتَّکَلُوا عَلَى الْوَلاَئِجِ(2)، وَ وَ صَلُوا غَيْرَ الرَّحِمِ، وَهَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِي أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ).منظور از جمله «رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الاَْعْقَابِ» بازگشت به عصر جاهليّت، و زنده کردن ارزشهاى آن زمان است که با نهايت تأسف، پس از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در جامعه اسلامى ظاهر شد، ناصالحان پُستهاى مختلف جامعه را در اختيار گرفتند و صالحان کنار گذارده شدند، و دنياپرستى آشکار گشت، و بيت المال اسلامى که به همه تعلق داشت تدريجاً در اختيار قشر خاصى قرار گرفت.جمله «غَالَتْهُمُ السُّبُلُ» اشاره به اختلاف آرايى است که پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله) به وجود آمد و بسيارى از افراد، محکمات اسلام را مطابق سليقه شخصى خود و منافع خويش تفسير کردند، و اين کار موجب گمراهى بسيارى از مردم شد، همان گمراهى که امام (عليه السلام) از آن، به هلاکت تعبير فرموده است.منظور از «اتَّکَلُوا عَلَى الْوَلاَئِجِ» اين است که جمعى از مسلمانان، محرم اسرار خود را از بيگانگان و منافقان انتخاب کردند.جمله «وَصَلُوا غَيْرَ الرَّحِمِ» اشاره به آيه شريفه (قُلْ لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَيْهِ اَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى); بگو من در برابر رسالتم پاداشى جز مودت خاندانم را از شما نمى طلبم(3)» مى باشد، که گروهى آن را رها کردند و به غير آنها پيوستند.و جمله «هَجَرُوا...» تأکيد ديگرى بر همين معناست که آنها مأمور به مودّت اهل بيت (عليهم السلام) و پيمودن راه ايشان شده بودند، ولى آن را رها ساختند و پيرو ديگران شدند.سپس امام (عليه السلام) پرده را بالاتر زده و با صراحت بيشترى در مسأله خلافت و تغيير اساس آن، سخن مى گويند، مى فرمايد : «آنها بنا(ى خلافت و ولايت) را از اساس و محل اصلى آن، برداشته در غير جايگاهش، نصب کردند» (وَنَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ(4) أَسَاسِهِ، فَبَنَوْهُ فِي غَْيْرِ مَوْضِعِهِ).با اين که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) بارها گاه با صراحت و گاه با کنايه، جانشين خودرا تعيين کرده بود و فرموده بود بعد از من دست از دامان «قرآن و عترتم» برنداريد، ولى با نهايت تأسف اين بناى محکم را ويران کردند و در جايى ديگر بناهاى لرزانى ساختند.سرانجام امام (عليه السلام) در قسمت هاى پايانى اين خطبه به اوصاف گروهى که عامل اصلى اين تغيير و دگرگونى بوده، پرداخته چنين مى فرمايد : «آنها معدن تمام خطاها، و درهاى هرگونه گمراهى بودند. در حيرت و سرگردانى غوطه ور شدند و در مستى و غرور از حق بيگانه گشتند و بر روش آل فرعون حرکت کردند، گروهى به دنيا پرداختند و بر آن تکيه نمودند و گروهى از دين خدا، جدا گشتند» (مَعَادِنُ کُلِّ خَطِيئَة، وَأَبْوَابُ کُلِّ ضَارِب فِي غَمْرَة(5). قَدْ مَارُوا(6) فِي الْحَيْرَةِ ، وَذَهَلُوا فِي السَّکْرَةِ، عَلَى سُنَّة مِنْ آلِ فِرْعَونَ: مِنْ مُنْقَطِع إلَى الدُّنْيَا رَاکِن، أَوْ مُفَارِق لِلدِّينِ مُبَايِن).اين اوصاف پنج گانه براى آنها بيان مى فرمايد تا نشان دهد که افکار و اعمال آنها از ريشه خراب بوده است; افرادى فاسد و مفسد، مست و مغرور و دنياپرست و بيگانه از آيين حق.در توصيف بالا امام (عليه السلام) آنها را به «آل فرعون» تشبيه مى کند; يکى از ويژگيهاى آل فرعون اين بود که مردم را به دو گروه تقسيم کردند : گروهى «قبطيان» بودند و گروهى «سبطيان»، يا به تعبيرى ديگر : «آل فرعون» و «بنى اسرائيل».گروه اوّل همه امتيازات را در کشور «مصر» مخصوص خود ساختند و گروه دوّم را به خاک سياه نشاندند; مردانشان را مى کشتند و زنانشان را به اسارت مى گرفتند. و فساد در زمين را به حدّ اعلا رساندند (إنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِي الاَْرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ اَبْنَاءَهُمْ وَيَسْتَحْي نِسَاءَهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ)(7).ادامه خط نفاق جاهليّت بعد از رسول خدا (صلى الله عليه وآله)، نيز همين سنّت فرعونى را به کار بست، در عصر «بنى اميّه» همه امتيازات کشور اسلامى، مخصوص آنها بود و شيعيان على (عليه السلام) و مخلصان اهل بيت را هر جا مى يافتند «تَحْتَ کُلِّ حَجَر وَ مَدَر» آنها را مى کشتند يا به سياه چالهاى زندان مى افکندند وصحنه جهانى اسلامى را پر از فساد کردند.جمله «مُنْقَطِع إلَى الدُّنْيا» اشاره به اين است که گروهى از آنان رسماً به دنياپرستى روى آوردند، کاخهاى پر زرق و برق آنها سر به آسمان کشيد و زندگى اشرافى آنها يادآور زندگى «کسرا و قيصر» بود، ولى در ميان اطرافيان آنها زهد فروشانى بودند که ظاهراً علاقه به دنيا نداشتند ولى دين خودرا به دنياى دگران فروخته بودند، به نفع آنها حديث جعل مى کردند و به پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) نسبت مى دادند، و توجيه گر اعمال زشت و ننگين آنها بودند که مصداقهاى آن بر همه روشن است.* * *نکته:سرنوشت منحرفان از ولايت:اين خطبه در زمره قوى ترين خطبه هايى است که از مسأله ولايت اهل  بيت دفاع مى کند، هر چند بعضى از شارحان «نهج البلاغه» به سادگى از کنار آن گذشته اند.امام (عليه السلام) صريحاً در اين خطبه بيان مى کند که بعد از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) يک حرکت ارتجاعى بوجود آمد و اساس آن جدا کردن ولايت از اهل بيت و  پشت کردن به توصيه هاى مؤکّد پيامبر (صلى الله عليه وآله) در اين زمينه بود، که خوش بينانه ترين قضاوت، اين است که آنها «اجتهاد در مقابل نص» کردند و انجام وصاياى پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به مصلحت مسلمين ندانستند.ولى، به هر حال آتش بياران اين معرکه، مهره هاى شناخته شده عصر جاهليّت و دشمنان قسم خورده اى همچون «ابو سفيان» و دارودسته او بودند که به تدريج در خلافت اسلامى نفوذ کردند، در آغاز پشت صحنه بودند و سرانجام روى صحنه آمدند و همه چيز را در اختيار خود گرفتند، و فجايعى به بارآوردند که در تاريخ بشريّت بى سابقه يا کم سابقه بود.اما در خطبه بالا خط سير آنها را دقيقاً ترسيم مى کند و سرانجام کارشان را بيان مى فرمايد.جالب اين که: «ابن ابى الحديد» که تعصّب خاصى در مسأله خلافت بعد از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) و خلفاى نخستين دارد، با صراحت اعتراف مى کند که نظر امام (عليه السلام) در اين خطبه، به مسأله خلافت و ولايت است، منتها با تکلّف زياد سعى دارد آن را مخصوص زمان «بنى اميه» بداند و جمله «حَتَّى إذَا قَبَضَ اللهُ رَسُولَهُ» را از «رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الاَْعْقَابِ» جدا سازد و به چهل سال بعد از آن پرتاب کند(8); همان توجيهى که سستى آن بر هر کس نمايان است; چرا که ظاهر يا صريح کلام امام (عليه السلام) اين است که حرکت به قهقرا بعد از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) بلا فاصله شروع شد، و تاريخ هم نشان مى دهد که جنايات «بنى اميه» ريشه هايى در عصر خلفا داشت.قابل توجه اين که: در «صحيح بخارى» که معتبرترين کتاب روايى اهل سنّت است به همين نکته اشاره شده که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) از حوادث دردناک بعد از خود خبر داد; در حديثى مى خوانيم که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) فرمود : «يَرِدُ عَلَىَّ الْحَوضَ رِجالٌ مِنْ أَصْحَابِي فَيُحلَّوْنَ عَنْهُ فَأَقُولُ : يَا رَبِّ أَصْحَابِي، فَيَقُولُ إنَّکَ لاَ عِلْمَ لَکَ بِما أَحْدَثُوا بَعْدَکَ إنَّهُمْ اِرْتَدّوُا عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرى; گروهى از ياران من روز قيامت در کنار «حوض کوثر» مى خواهند بر من وارد شوند ولى جلوى آنها را مى گيرند، مى گويم: پروردگارا اينها اصحاب منند ! مى فرمايد : تو نمى دانى بعد از تو چه ها کردند ! آنها به عقب برگشتند (و به سنن جاهليّت روى آوردند(9)) (جمله «ارتدوا» قابل دقّت است).قابل توجه اين که در «صحيح بخارى» چندين روايت در همين زمينه و در همين باب نقل شده است. که همه نشان مى دهد پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) از اعمال گروهى از اصحاب خود بعد از رحلتش نگران بود و اين تاييد روشنى است بر آنچه در خطبه بالا پيرامون حوادث دردناک بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمده است.در واقع پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) با اين بيان مى خواهد به ياران خود هشدار دهد که مراقب باشند هرگونه تخلفى، در قيامت مجازات دارد و سعى کنند جزء آن گروه متخلف نباشند.****پی نوشت:1. «غالتهم» از مادّه «غول» (بر وزن قول) در اصل به معنى فسادى است که به طور پنهانى در چيزى نفوذ مى کند و لذا به قتل هاى مخفى و ترور «غيلة» گفته مى شود. اين واژه به معنى هلاک کردن و نابود ساختن با عوامل پنهانى مى آيد و از آن جا که گمراهى، هلاکت معنوى است به اين معنى نيز آمده است و در خطبه بالا به همين معنا مى باشد.2. «ولائج» جمع «وليجة» به معنى محرم اسرار و نيز به معنى نظير و مثل و مانند آمده است.3. شورى، آيه 23.4. «رصّ» به معنى چسباندن چيزى به چيز ديگر است و «مرصوص» به هر بناى محکمى اطلاق مى شود. در جمله بالا «رصّ» به معنى مرصوص است و تعبير امام (عليه السلام) به «رص اساسه» از قبيل اضافه صفت به موصوف مى باشد يعنى اساس محکم ولايت.5. «غمرة» از ريشه «غمر» (بر وزن امر) به معنى از بين بردن آثار چيزى گرفته شده سپس به آب فراوانى که چيزى را بپوشاند و آثار آن را از بين ببرد اطلاق شده است و در خطبه بالا اشاره به کسانى است که در غفلت و گمراهى فرورفته اند.6. «ماروا» از مادّه «مور» (بر وزن فور) به معنى جريان سريع و موّاج شدن است.7. قصص، آيه 4.8. شرح کلام «ابن ابى الحديد» و اعترافات و توجيهات ضعيف او را مى توانيد در جلد 9 شرح نهج البلاغه او صفحه 134 به بعد مطالعه فرماييد.9. صحيح بخارى، جلد 8 صفحه 217 حديث 165 (باب ما جاء في حوض النبيّ (صلى الله عليه وآله)). 
شرح علامه جعفری«حتي اذا قبض الله رسوله صلي الله عليه و آله رجع قوم علي الاعقاب، و غالتهم السبل، و اتكلوا علي الولائج، و وصلوا غير الرحم، و هجروا السبب الذي امروا بمودته و نقلوا البناء عن رص اساسه، فبنوه في غير موضعه» (تا آنگاه كه خداوند رسول خدا را از اين دنيا برگرفت، جمعي به عقب برگشتند، و گمراهي آنها را منحرف ساخت و به كساني كه خود انتخاب كردند، تكيه نمودند و با بيگانگان انس و الفت گرفتند و دوري گزيدند از آنچه كه مامور به محبت آن بودند، و بناء را از اساس محكم آن، بركندند و در غير محل حقيقي‌اش برنهادند.)عده‌اي كه به انگيزگي مال و مقام دور پيامبر صلي الله عليه و آله را گرفته بودند، با رحلت آن بزرگوار بهمان وضع اولي خود برگشتند و راه جاهليت را پيش گرفتند:در كتاب صحيح بخاري (ابوعبدالله محمد بن اسمعيل بن المغيره برد زيه البخاري الجعفي) چنين آمده است: عمرو بن علي از محمد بن جعفر از شعبه از مغيره مي‌گويد: از ابو وائل شنيدم كه از عبدالله رضي الله عنه نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه (و آله) و سلم فرمود: انا فرطكم علي الحوض و ليرفعن رجال منكم ثم ليختلجن دوني، فاقول يا رب اصحابي، فيقال: انك لا تدري ما احدثوا بعدك (من پيش از شما به حوض (كوثر) مي‌رسم مرداني از شما را مي‌گيرند و آنان از من قطع و بر كنار مي‌گردند، پس من مي‌گويم: پروردگارا، اينان اصحاب من هستند. گفته مي‌شود: تو نمي‌داني بعد از تو چه كردند و چه حوادثي به وجود آوردند!) اين روايت را عاصم هم از ابو وائل نقل كرده است.باز بخاري در همين ماخذ از مسلم بن ابراهيم از وهيب از عبدالعزيز از انس از پيامبر اكرم صلي الله عليه (و آله) و سلم چنين نقل كرده است: (ليردن علي ناس من اصحابي الحوض، حتي عرفتهم اختلجوا دوني، فاقول: اصحابي، فيقول ما تدري ما احدثوا بعدك!) (عده‌اي از اصحاب من (در روز قيامت) در نزد حوض بر من وارد مي‌گردند و من آنان را مي‌شناسم. اين عده را از من بركنار مي‌كنند. من مي‌گويم: پروردگارا، اينان اصحاب من هستند. خداوند مي‌فرمايد: تو نمي‌داني بعد از تو چه حوادثي (خلاف با تو) را به وجود آوردند.)سعيد بن ابي‌مريم از محمد بن مطرف مي‌گويد: ابوحازم از سهل بن سعد نقل مي‌كند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه (و آله) و سلم فرمود: من پيش از شما به حوض مي‌رسم و هر كس به من برسد از آب آن حوض مي‌آشامد و هر كس از آن بياشامد هرگز تشنه نمي‌شود. مردماني (در آن روز بر من وارد مي‌شوند كه من آنها را مي‌شناسم و آنها نيز مرا مي‌شناسند، سپس مابين من و آنها حائل به وجود مي‌آيد) (آنها را از من دور مي‌كنند) ابوحازم مي‌گويد: نعمان بن ابي‌عياش اين حديث را از من شنيد و گفت: آيا از سهل (بن سعد) چنين شنيدي؟ گفتم: آري. نعمان گفت: من شهادت مي‌دهم به ابوسعيد خدري كه من هم از او شنيدم و اين جمله را اضافه مي‌كرد كه (پيامبر فرمود: من در آن موقع خواهم گفت: آنان از من هستند (صحابه من هستند) به من گفته خواهد شد: تو نمي‌داني پس از تو چه حادثه (خلاف با تو) به وجود آوردند پس مي‌گويم: سقوط باد سقوط باد هر كسي كه بعد از من (در دين) تغيير ايجاد كرد.)بخاري در همين ماخذ از احمد بن شبيت بن سعيد الحبطي از ابويونس از ابن‌شهاب از سعيد بن المسيب از ابوهريره نقل كرده است كه رسول خدا صلي الله عليه (و آله) و سلم مي‌فرمود: گروهي از اصحاب من روز قيامت بر من وارد مي‌شوند و از حوض كنار زده مي‌شوند. پس من مي‌گويم: اي خداي من، اينان اصحاب من هستند. خداوند مي‌فرمايد: تو نمي‌داني آنچه (خلاف دين) را كه اينان بعد از تو به وجود آوردند. آنان به عقب برگشتند (ارتدوا علي اعقابهم القهقري) آنان مرتد شدند.چند حديث ديگر در همين مضمون نقل شده است. نسخه‌اي كه ما اين احاديث را از آن، نقل كرديم، همان است كه به دستور عبدالحميد خان ثاني جمع‌آوري و تصحيح شده است. در تصحيح اين نسخه از صحيح بخاري از همه نسخه‌هاي قديمي كه در دسترس بوده، استفاده شده و شانزده نفر از بزرگ‌ترين علماء در تصحيح آن شركت داشته‌اند: 1- استاد شيخ سليم البشري 2- سيد علي ببلاوي 3- شيخ احمد الرفاعي 4- شيخ اسمعيل الحامدي 5- شيخ احمد الجيزاوي 6- استاد شيخ حسن داود العدوي 7- استاد شيخ سليمان العبد 8- استاد شيخ يوسف النابلسي 9- استاد شيخ بكري عاشور الصدفي 10- استاد شيخ عمر الرافعي 11- استاد شيخ محمد حسين الابريري 12- استاد شيخ محمد ابوالفضل الوراقي 13- استاد شيخ هارون عبدالرزاق 14- استاد شيخ حسن الطويل 15- استاد شيخ حمزه فتح‌الله 16- سيد محمد غانم جاي مهر حسونه النواوي الحنفي شيخ جامع الازهر.بدان جهت كه بقيه جملات اين خطبه مباركه آسان بود و نيازي به تفسير نداشت، لذا به ترجمه و تفسير خطبه بعدي مي‌پردازيم. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «حتّى إذا قبض اللّه رسوله... رجع»:اين بخش از خطبه منقطع از مطالب بخش قبلى است، زيرا اين قسمت تصريح دارد بر پايان گرفتن اين جريان در زمان حيات پيامبر اكرم (ص)، و همچنين در بيان احوال مردم با او و پيش از او و بعد از اوست. و در سخنان پيش چيزى از اين مطالب وجود ندارد، مگر اين كه جمله «من طال الأمد بهم» را كه در صدر بخش نخست خطبه است، بر گمراهان عصر جاهليّت و دوران پيش از اسلام حمل كنيم، در اين صورت مفاد جملات بعد اين است: تا اين كه دوران اين مردم به پايان نزديك شد و گروهى از آنها با غارت و تاراج اموال ديگران، به ايجاد فتنه و خونريزى پرداخته و سود و آسودگى خود را در اين كارها يافتند.«و اشّالوا عن لقاح حربهم» يعنى: خود را براى جنگ آماده كردند، چنان كه ناقه با بلند كردن دم، اظهار آمادگى و جفت جويى مى كند، و در اين هنگام شائل ناميده مى شود، به اين ترتيب ضمير لم يمنّوا به صحابه پيامبر (ص) كه پيش از اين در اين خطبه از آنها ياد شده است برگشت دارد، همان صحابه اى كه هنگامى كه پيامبر اكرم (ص) در ميان آنان قيام كرد، در ركاب او نبرد كردند، و شكيبايى خود را در برابر سختيها و كوششهاى خويش را براى يارى حقّ بر خدا منّت ننهادند، و نثار جان را در راه او بزرگ نشمردند، تا اين كه قضاى الهى بر پايان گرفتن دوران بلا و گرفتارى و خاتمه يافتن سلطه كفر و جاهليّت جارى شد. اينان يعنى همين كسانى كه پيروزى خود را بر خدا منّت ننهادند، بينش و اعتقاد خود را كه در آغاز اسلام پنهان مى داشتند بر شمشيرهاى خود حمل كردند، يعنى عقايد خويش را چنان كه پيش از اين بيان كرديم آشكار ساختند، يا اين كه از كافران خونخواهى كرده و انتقام خونهايى را كه از آنها ريخته شده بود از آنان گرفتند، و به فرمان پند دهنده خود كه پيامبر اكرم (ص) است فرمانبردار پروردگار خويش شدند. با توجيهى كه ذكر شد مى توانيم اين بخش خطبه را كه با جمله: «حتّى إذا قبض اللّه رسوله» آغاز مى شود دنباله بخش پيشين بدانيم.فرموده است: «رجع قوم على الأعقاب... »:بنا بر مذهب طايفه اماميّه، اين سخن اشاره است به عدول صحابه كه خلافت را از آن حضرت و فرزندانش به خلفاى سه گانه انتقال دادند، و بنا بر مذهب كسانى كه خلافت آن سه را صحيح دانسته اند، محتمل است كه مراد آن حضرت از اين گروه، آن عدّه از اصحاب است كه به جاهليّت خود بازگشت كرده، و در زمان خلافتش سر به طغيان برداشته و بر او خروج كردند، مانند معاويه و طلحه و زبير و جز آنها كه مدّعى شدند آنها به خلافت از آن بزرگوار و فرزندانش سزاوارترند، «رجوع على الاعقاب» كنايه از اين است كه اين گروه از اوامر خداوند و پيامبرش سرپيچى كرده، و از اطاعت و انقياد در برابر شريعت و وصيّت پيامبر گرامى (ص) در باره خاندانش سرباز زده و از دين خدا برگشته اند.«غالتهم السّبل» كنايه از اين است كه حقّ و ناحقّ، درهم آميخته، و راههاى باطل، آنان را به سوى خود ربوده و به نابودى كشانيده است. مراد از سبل، راههاى باطل، و نظريات فاسد و نادرست است، چنان كه در عرف مردم گفته مى شود: «أخذته الطّريق إلى مضيق» يعنى: راه، او را به تنگنا كشانيده است، عبارت «و غالتهم السّبل» هم از نظر مفردات جمله و هم از لحاظ تركيب، مجاز است، امّا در مفرد براى اين كه سير آنها در راههاى باطل از روى علم و دانش نيست، و چون نمى دانند كه در بيراهه گام بر مى دارند بطور ناگهانى دچار نابودى مى شوند، از اين رو واژه غيله كه به معناى ترور كردن و به ناگهانى كشتن است مناسب حال آنهاست، امّا در تركيب براى اين كه نسبت دادن غيله به سبل نمى تواند بطور حقيقى باشد، زيرا ترور كردن و به ناگهانى كسى را كشتن تنها از ذوى العقول برمى آيد.و منظور از «واتّكلوا على الولائج» يعنى بر خاصّان خود اعتماد كرده اند، اين است كه هر كدام از اينها در نظريّه فاسد و رأى نادرست خود، تكيه بر وابستگان و دوستان خاصّ خويش دارد، و مقصود از جمله «وصلوا غير الرّحم» اين است كه پيوند خود را با پيامبر خدا (ص) بريده اند، حذف مضاف اليه رحم براى اين است كه از نظر شنونده معلوم است، همچنين مراد از سببى كه مردم مأمور و موظّفند بدان تمسّك جويند و نسبت به آن دوستى ورزند اهل بيت (ع) است، و اين كه واژه سبب در مورد آنها به كار رفته براى اين است كه آنها وسيله هدايت خلايق به سوى آفريدگارند، چنان كه پيامبر گرامى (ص) فرموده است: «خلّفت فيكم الثّقلين: كتاب اللّه و عترتي أهل بيتي، حبلان ممدودان من السّماء إلى الأرض لم يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض» يعنى: دو چيز گرانبها در ميان شما به جاى مى گذارم كه آن كتاب خدا و عترت من كه خاندان منند مى باشد، اينها دو ريسمان كشيده از آسمان به زمينند كه از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد گردند. در اين حديث شريف واژه حبل (ريسمان) را براى اهل بيت (ع) استعاره آورده است، و سبب در لغت نيز به همين معناست، و اين كه امر به مودّت و دوستى آنها شده به دليل قول خداوند متعال است كه فرموده است: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».فرموده است: «و نقلوا البناء عن رصّ أساسه فبنوه في غير موضعه»:اين گفتار اشاره به اين است كه امر خلافت را از آن حضرت و فرزندانش به ديگران عدول دادند، بديهى است قطع صله رحم موجب خروج از دايره فضيلت عدالت، و دچار شدن به رذيلت ظلم است، همچنين عدم مودّت و دلبستگى به اولى القربى يعنى خويشاوندان پيامبر خدا (ص) كوتاهى در تحصيل فضيلتى است كه در ذيل صفت عفّت مندرج است، و نيز نقل بناى خلافت از محلّى كه خداوند براى آن قرار داده بود، داخل در صفت زشت و ناپسند ظلم مى باشد.سپس امام (ع) اين منحرفان از جادّه عدالت، و آلودگان به ستم و بيدادگرى را به گونه اى كوتاه و فشرده توصيف مى كند كه: اينها معدن هر خطا و گناهند، يعنى اين ستم پيشگان براى ارتكاب هر گناهى آمادگى دارند و مهيّاى آن هستند، و گمان هر خطا و ناروا به آنها مى رود، واژه معادن در جمله «معادن كلّ خطيئة» استعاره است، جمله «أبواب كلّ ضارب فى غمرة» نيز به همين معنا و مفاد آن اين است كه: اينان براى هر نادانى كه در طريق گمراهى گام بر مى دارد، درهاى گشاده اند، واژه أبواب را براى آنان به اين اعتبار استعاره فرموده كه هر كسى بر اثر تيرگيهاى جهل، يا به منظور القاى شبهه فتنه اى برپا كند، و در اين راه از آنها كمك بخواهد، آنان همين درها را به روى او مى گشايند، و او را كمك، و رأى فاسد او را تحسين مى كنند، و با اين كار خود چنين نشان مى دهند كه آنها درهاى رسيدن به مرادند، و او براى رسيدن به مقصودش بايد از همين در داخل شود.فرموده است: «قد ماروا في الحيرة»:يعنى اينها در كار خود دچار شك و ترديدند، و چون راه حقّ را نمى دانند تا به سوى آن رو آورند گرفتار سرگردانى و حيرتند، «و ذهلوا في السّكرة» يعنى فكر و انديشه آنها در ظلمت نادانى و مستى بى خبرى فرو رفته و در نتيجه سنّت و روش آل فرعون را در پيش گرفته اند، اين كه واژه (سنّة) نكره ذكر شده براى اين است كه پيروى آل فرعون را در برخى از شيوه ها دارند، و مراد از آل فرعون پيروان اوست.فرموده است: «من منقطع إلى الدّنيا... »:اين عبارات در بيان چگونگى روشها و شيوه هاى مردمى است كه از سنّتهاى آل فرعون پيروى مى كنند، برخى از اينها از همه چيز بريده، و به دنيا رو آورده، و در لذّات آن فرو رفته، و همه نيروى خود را در راه به دست آوردن آن به كار گرفته اند، برخى ديگر اگر چه از دنيا چيزى در دست ندارند، ليكن از دين جدا و با آن در تضادّند، اين قضيّه نسبت به اين دسته «منفصله مانعة الخلوّ» است، و محتمل است «مانعة الجمع» بودن اين دو حال مراد باشد، و منظور از «مفارق للدّين» كسى است كه به دنيا و خوشيهاى آن رغبتى ندارد، مانند بسيارى از كسانى كه مدّعى زهد مى شوند و نسبت به دنيا اظهار نفرت و بى ميلى مى كنند و گمان دارند كه داراى مقام و مرتبه اى مى باشند و حال اين كه راه صحيح دين را نمى دانند و نسبت به آن نادانند، و ناآگاهى آنها به اين كه چگونه بايد در راه حقّ سير و سلوك كرد آنان را از صراط مستقيم بيرون برده، و به جانب چپ و راست اين راه كشانيده است. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)حتّى إذا قبض اللَّه رسوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رجع قوم على الأعقاب، و غالتهم السّبل، و اتّكلوا على الولائج، و وصلوا غير الرّحم، و هجروا السّبب الّذي أمروا بمودّته، و نقلوا البناء عن رصّ أساسه فبنوه في غير موضعه، معادن كلّ خطيئة، و أبواب كلّ ضارب في غمرة، قد ماروا في الحيرة، و ذهلوا في السّكرة، على سنّة من آل فرعون، من منقطع إلى الدّنيا راكن، أو مفارق للدّين مباين. (30131- 29890)اللغة:و (غاله) السّيل أهلكه كاغتاله و (الرّص) مصدر من رصّ الشيء ألصق بعضه ببعض و ضمّ كرصّصه قال تعالى: «كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ» و تراصّوا في الصفّ تلاصقوا و انضمّوا و (مار) الشيء من باب قال تحرّك بسرعة قال سبحانه: «يَوْمَ تَمُورُ السَّماءُ مَوْراً»الاعراب:و قوله: معادن كلّ خطيئة، خبر لمبتدأ محذوف و الجملة في محلّ الرّفع صفة لقوم.و قوله: على سنّة من آل فرعون من منقطع آه ظرف مستقرّ حال من فاعل ذهلوا، و من الاولى نشويّة ابتدائيّة و الثّانية أيضا للابتداء، و مجرور الثانية بدل من مجرور الاولى بدل اشتمال نظير قوله تعالى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 134 «فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ» قال ابن هشام: من فيهما للابتداء و مجرور الثانية بدل من مجرور الأولى بدل اشتمال لأنّ الشّجرة كانت نابتة بالشّاطىء، انتهى.و ربّما يعترض عليه بانّه لا بدّ على ذلك من تقدير ضمير يعود على المبدل منه، و اجيب عنه بأنّ تكرار من يغنى عن تقدير الضّمير، هذا.و يحتمل كون من الثانية للتّبيين فهى إمّا بيان لمجرور من الاولى على حدّ قوله تعالى: «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا».أو بيان لمعادن كلّ خطيئة، و الأوّل أقرب لفظا و الثّاني معنى، فافهم.المعنى:الفصل الثالث:في اقتصاص حال المرتدّين بعد قبض الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و ظاهر هذا الفصل يعطى أن يكون قبله كلام أسقطه الرّضىّ حتى يكون هذا الكلام غاية له، و إلّا فلا ارتباط له بالفصل المتقدّم.يقول عليه السّلام: (حتّى إذا قبض اللَّه رسوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رجع قوم على الأعقاب) و تركوا ما كانوا عليه من الانقياد للشريعة و امتثال أوامر اللَّه و رسوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و المراد بهؤلاء القوم الغاصبون للخلافة و متّبعوهم و المقتفون اثرهم (و غالتهم السبل) أى أهلكتهم سبل الضلال و عدو لهم عن سبيل الحقّ قال سبحانه: «وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ».و قد فسّر السبيل في هذه الآية و في غير واحد من الآيات بالأئمة و ولايتهم، و فسّر السبل بأئمة الضلال و ولايتهم و قد مضى طرف من الأخبار في هذا المعنى في شرح الفصل الثاني من الكلام السابع عشر و أقول هنا: روى في البحار من تفسير فرات بن إبراهيم عن جعفر بن محمّد الفزارى معنعنا عن حمران، قال سمعت أبا جعفر يقول في قول اللَّه: «وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 141 قال: عليّ بن أبي طالب و الأئمة من ولد فاطمة عليهم السّلام هم صراط اللَّه، فمن أتاهم سلك السبيل و من كنز جامع الفوايد و تأويل الآيات عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النضر عن يحيى الحلبي عن أبي بصير عن أبي جعفر في قوله: «وَ أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ».قال: طريق الامامة فاتّبعوه. «وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ». أى طرقا غيرها.و عن محمّد بن القاسم عن السيارى عن محمّد بن خالد عن حماد عن حريز عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام أنه قال قوله عزّ و جلّ: «يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا». يعني عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و من تفسير الامام قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: ما من عبد و لا أمة اعطى بيعة أمير المؤمنين عليه السّلام في الظاهر و نكثها في الباطن و أقام على نفاقه إلّا و إذا جاءه ملك الموت لقبض روحه تمثّل له إبليس و أعوانه، و تمثّلت النيران و أصناف عفاريتها لعينيه و قلبه و مقاعده مقاعد الناكث من مضايقها، و تمثّل له أيضا الجنان و منازله فيها لو كان بقى على ايمانه و وفي بيعته فيقول له ملك الموت: انظر إلى تلك الجنان التي لا يقادر قدر سرّائها و بهجتها و سرورها إلّا اللَّه ربّ العالمين كانت معدّة لك، فلو كنت بقيت على ولايتك لأخى محمّد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كان يكون إليها مصيرك يوم فصل القضاء، و لكن نكثت و خالفت فتلك النيران و أصناف عذابها و زبانيتها و أفاعيها الفاغرة أفواهها و عقاربها الناصبة أذنابها و سباعها الثائلة مخالبها و ساير أصناف عذابها هو لك و إليها مصيرك فعند ذلك يقول: «وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى  يَدَيْهِ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 142 و قبلت ما أمرني به و التزمت من موالاة عليّ عليه السّلام ما ألزمنى. (و اتكلوا على الولايج) أى اعتمدوا في آرائهم الفاسدة و بدعهم المبتدعة على أهلهم و خواصّهم في نصرة ذلك الرّأى و ترويج تلك البدعة (و وصلوا غير الرّحم) أى رحم آل محمّد و اللّام عوض عن المضاف إليه يعني أنّهم قطعوا رحم الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله بحسبانهم أنّها لا تنفع، و وصلوا غيرها لانتفاعهم في دنياهم بها.و هؤلاء هم الّذين أشار إليهم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم في الحديث المرويّ في البحار من أمالي الشّيخ و ابنه عن المفيد معنعنا عن حمزة بن أبي سعيد الخدري عن أبيه قال: سمعت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يقول على المنبر: ما بال أقوام يقولون إنّ رحم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لا ينفع يوم القيامة، بلى و اللَّه إنّ رحمي لموصولة في الدّنيا و الآخرة، و إنّي أيّها النّاس فرطكم يوم القيامة على الحوض، فاذا جئتم قال الرّجل يا رسول اللَّه أنا فلان بن فلان فأقول: أمّا النّسب فقد عرفته و لكنّكم أخذتم بعدى ذات الشّمال و ارتددتم على أعقابكم القهقرى.و فيه منه باسناده عن حمزة بن أبي سعيد الخدرى أيضا عن أبيه عن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: أ تزعمون أنّ رحم نبيّ اللَّه لا ينفع قومه يوم القيامة؟ بلى و اللَّه إنّ رحمي لموصولة في الدّنيا و الآخرة، ثمّ قال: يا أيّها النّاس أنا فرطكم على الحوض فاذا جئت و قام رجال يقولون يا نبيّ اللَّه أنا فلان بن فلان، و قال آخر يا نبيّ اللَّه أنا فلان بن فلان، و قال آخر يا نبيّ اللَّه أنا فلان بن فلان، فأقول: أمّا النّسب فقد عرفت و لكنّكم أحدثتم بعدى و ارتددتم القهقرى قال العلّامة المجلسيّ بعد رواية هذا الحديث: الظّاهر أنّ المراد بالثلاثة الثّلاثة. (و هجروا السبب الّذى أمروا بمودّته) أراد بهم آل محمّد عليهم السّلام أيضا لكونهم سببا لمن اهتدى بهم في الوصول إلى اللَّه سبحانه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 143 و يدلّ عليه ما رواه في البحار من أمالى الشّيخ و ابنه بسنده عن محمّد بن المثنى الأزدي أنّه سمع أبا عبد اللَّه عليه السّلام يقول. نحن السّبب بينكم و بين اللَّه عزّ و جلّ و قد أمرنا اللَّه بمودّتهم في قوله: «ذلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا».و قال رسول اللَّه في مروىّ البحار من كتاب العمدة من مناقب الفقيه ابن المغازلي الشّافعي باسناده إلى ابن عمر قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: لمّا خلق اللَّه الخلق اختار العرب فاختار قريشا و اختار بني هاشم فأنا خيرة من خيرة، ألا فأحبّوا قريشا و لا تبغضوها فتهلكوا، ألا كلّ سبب و نسب منقطع يوم القيامة إلّا سببى و نسبي، ألا و إنّ عليّ بن أبي طالب عليه السّلام من نسبى و حسبي فمن أحبّه فقد أحبّني و من أبغضه فقد أبغضني.قال الشّارح المعتزلي في شرح قوله: و هجروا السّبب: يعني أهل البيت، و هذا إشارة إلى قول النّبي صلّى اللَّه عليه و آله: خلفت فيكم الثقلين: كتاب اللَّه و عترتي أهل بيتي، حبلان ممدودان من السّماء إلى الأرض لا يفترقان حتّى يردا علىّ الحوض فعبّر أمير المؤمنين عن أهل البيت بلفظ السّبب لما كان النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: حبلان، و السبب في اللغة الحبل، انتهى.أقول: و قد استعير لهم عليهم السّلام لفظ الحبل في غير واحد من الآيات، قال شيخنا أبو عليّ الطبرسي في تفسير قوله تعالى: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» قيل في معنى حبل اللَّه أقوال: أحدها أنّه القرآن ثانيها أنّه دين الاسلام و ثالثها ما رواه أبان بن تغلب عن جعفر بن محمّد عليهما السّلام قال: نحن حبل اللَّه الذي قال: و اعتصموا بحبل اللَّه جميعا، و الأولى حمله على الجميع.و الّذي يؤيّده ما رواه أبو سعيد الخدرى عن النّبيّ أنّه قال: يا أيّها النّاس إنّي قد تركت فيكم حبلين إن أخذتم بهما لن تضلّوا بعدي أحدهما اكبر من الآخر كتاب اللَّه حبل ممدود من السّماء إلى الأرض، و عترتي أهل بيتي ألا و إنّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 144 و في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم في هذه الآية قال: التّوحيد و الولاية و في رواية أبي الجارود في قوله تعالى: «وَ لا تَفَرَّقُوا»، قال: إنّ اللَّه تبارك و تعالى علم أنّهم سيفترقون بعد نبيّهم و يختلفون، فنهاهم اللَّه عن التفرّق كما نهى من كان قبلهم، فأمرهم أن يجتمعوا على ولاية آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و لا يتفرّقوا.و في البحار أيضا من كنز جامع الفوايد و تأويل الآيات رواية عن صاحب نهج الايمان، عن الحسين بن جبير باسناده إلى أبي جعفر الباقر عليه السّلام في قوله تعالى: «إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النَّاسِ».قال: حبل من اللَّه كتاب اللَّه، و حبل من النّاس عليّ بن أبي طالب عليه السّلام.و فيه من الكتاب المذكور أيضا مسندا عن حصين بن مخارق عن أبي الحسن موسى عن آبائه عليهم السّلام في قوله عزّ و جلّ: «فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى »*.قال: مودّتنا أهل البيت.و في الصّافي من معاني الأخبار عن النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من أحبّ أن يستمسك بالعروة الوثقى الّتي لا انفصام لها فليستمسك بولاية أخي و وصيّي عليّ بن أبي طالب فانّه لا يهلك من أحبّه و تولاه، و لا ينجو من أبغضه و عاداه. (و نقلوا البناء عن رصّ أساسه فبنوه في غير موضعه) أى نقلوا بناء الدّين و الايمان عن أساسه المرصوص المستحكم اللّاصق بعضه ببعض، فبنوه في غير موضعه و هو اشارة إلى عدو لهم بالخلافة عن أصلها و مكانها اللّايق به إلى غيره، و هو توبيخ و تفريع آخر لأولئك المنافقين بعد و لهم عن أولياء المؤمنين و أئمة الدّين، كما و بخّ اللَّه اخوانهم في هذا المعنى بقوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 145 «أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ».يعني أنّ المحقّ اسّس بنيان دينه على قاعدة محكمة و أساس وثيق و هو الحقّ الّذي هو التّقوى من اللَّه و طلب مرضاته بالطّاعة، و المبطل أسّس بنيانه على قاعدة هي أضعف القواعد و هو الباطل و النّفاق الذي مثله مثل شفا جرف هار في قلّة الثّبات فهوى به الباطل في نار جهنّم.ثمّ وصفهم، بأوصاف اخرى فقال (معادن كلّ خطيئة) قال الشّارح البحراني أى إنّهم مستعدّون لفعل كلّ خطيئة و مهيّؤن لها، فهم مظانّها، و لفظ المعادن استعارة، انتهى.أقول: و الظّاهر أنّ المراد أنّهم معدن كلّ خطيئة صدرت من هذه الامّة و أصل كلّ ذنب واقع منهم و منشاه و مبدء الشّرور و المساوى، و ذلك باغتصابهم للخلافة إذ لو استقرّت في أهلها أعنى أهل بيت العصمة و الطهارة لحملوا النّاس على الحنيفيّة البيضاء، و جرى الامور على وفق الحقّ فضّلوا و أضلّوا. «وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قالُوا أَساطِيرُ الْأَوَّلِينَ لِيَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ» روى في الصّافى عن العيّاشي عن الباقر عليه السّلام ما ذا أنزل ربّكم في عليّ؟ قالوا:أساطير الأوّلين سجع أهل الجاهليّة في جاهليّتهم ليحملوا أوزارهم ليستكملوا الكفر ليوم القيامة و من أوزار الّذين يضلّونهم يعني كفر الّذين يتولّونهم و عن عليّ بن إبراهيم القمّي قال: يحملون آثامهم يعني الّذين غصبوا امير المؤمنين و آثام كلّ من اقتدى بهم، و هو قول الصّادق عليه السّلام: و اللَّه ما اهريقت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 146 محجمة من دم و لا قرع عصا بعصا و لا غصب فرج حرام و لا اخذ مال من غير حلّه إلّا و زر ذلك في أعناقهما من غير أن ينقص من أوزار العاملين شيء.و في حديث مفضّل بن عمر الوارد في الرّجعة عن الصّادق عليه السّلام بعد اقتصاصه مسير المهدي عليه السّلام إلى قبر جدّه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و إخراجه بضجيعيه و أمره بصلبهما قال: فيأمر المهدى ريحا فتجعلهم كأعجاز نخل خاوية، ثمّ يأمر بانزالهما فينزلان فيحييهما باذن اللَّه تعالى و يأمر الخلايق بالاجتماع، ثمّ يقصّ عليهم قمص أفعالهم في كلّ كور و دور حتّى يقصّ عليهم قتل هابيل بن آدم عليه السّلام، و جمع النّار لابراهيم، و طرح يوسف في الجبّ، و حبس يونس في بطن الحوت، و قتل يحيى، و صلب عيسى، و عذاب جرجيس، و دانيال، و ضرب سلمان الفارسى، و اشعال النّار على باب أمير المؤمنين و فاطمة و الحسنين عليهم السّلام و إرادة إحراقهم بابها، و ضرب صديقة الكبرى فاطمة الزّهراء بسوط، و رفس بطنها و إسقاطها محسنا، و سمّ الحسن عليه السّلام، و قتل الحسين و ذبح أطفاله و بني عمّه و أنصاره و سبى ذرارى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و إراقة دماء آل محمّد، و كلّ دم مؤمن، و كلّ فرج نكح حراما، و كلّ ربا اكل، و كلّ خبث و فاحشة و ظلم منذ عهد آدم إلى قيام قائمنا، كلّ ذلك يعد ده عليهما و يلزمهما إيّاه و يعترفان به ثمّ يأمر بهما فيقتصّ منهما في ذلك الوقت مظالم من حضر، الحديث. (و) بما ذكرنا ظهر أيضا أنّهم (أبواب كلّ ضارب في غمرة) يعني أنّ كلّ من أراد الباطل و الضّلال فليقصد هؤلاء و ليرمق أعمالهم و ليتّبع آثارهم، إذ كلّ ضلال قد خرج منهم و انتشر في مشارق الأرض و مغاربها، فهم أبواب الضلال كما أنّ الأئمة عليهم السّلام أبواب الهدى.روى في البحار من كنز جامع الفوايد و تأويل الآيات عن حماد بن عيسى عن بعض أصحابه رفعه إلى أمير المؤمنين عليه السّلام أنّه قال: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ* ثانِيَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 147 قال: هو الأوّل ثاني عطفه إلى الثّاني، و ذلك لما أقام رسول اللَّه أمير المؤمنين علما للناس و قال: و اللَّه لا نفى بهذه له أبدا (قد ماروا في الحيرة) أى تردّدوا في أمرهم، فهم حائرون تائهون لا يعرفون جهة الحقّ فيقصدونه، و ذلك بعدو لهم عن أئمة الدين و أدلّاء الشّرع المبين.روى العلّامة المجلسيّ من كتاب المحاسن عن محمّد بن عليّ بن محبوب عن العلا عن محمّد بن مسلم قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إنّ من دان اللَّه بعبادة يجهد فيها نفسه بلا إمام عادل من اللَّه فانّ سعيه غير مقبول، و هو ضالّ متحيّر، و مثله كمثل شاة ضلّت عن راعيها و قطيعها فتاهت ذاهبة و جائية يومها، فلمّا أن جنّها الليل بصرت بقطيع غنم مع راعيها فجاءت إليها فباتت معها في ربضها «1»، فلمّا أن ساق الرّاعي قطيعه أنكرت راعيها و قطيعها فهجمت متحيّرة تطلب راعيها و قطيعها، فبصرت بسرح  «2» قطيع غنم آخر فعمدت نحوها و حنّت إليها، فصاح بها الرّاعي: ألحقى بقطيعك فانّك تائهة متحيّرة قد ضللت عن راعيك و قطيعك فهجمت زعرة متحيّرة لا راعى لها يرشدها إلى مرعاها أو يردّها، فبينا هى كذلك إذا اغتنم الذّئب ضيعتها فأكلها، و هكذا يا محمّد بن مسلم من أصبح من هذه الامّة لا إمام له من اللَّه عادل أصبح تائها متحيّرا إن مات على حاله تلك مات ميتة كفر و نفاق، و اعلم يا محمّد أنّ أئمة الحقّ و أتباعهم على دين اللَّه.و قد تقدّمت هذه الرّواية في التّذنيب الثّالث من شرح الفصل الرّابع من الخطبة الاولى برواية الكافي و أوردتها هنا لاقتضاء المقام، و توضيح كلام الامام عليه السّلام (و ذهلوا في السّكرة) أى غابت أذهانهم في سكرة الجهل (على سنّة من آل فرعون) أى على طريقة اتباع فرعون الّذين قال اللَّه فيهم: «أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ» كما أنّ الأئمة عليهم السّلام على سنّة آل موسى و شيعته، و المراد أنّهم______________________________ (1) ربض الغنم مرعاها (2) السرح المال السائم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 148 على طريقة أهل الظلم و الضّلال كما أنّ الأئمة عليهم السّلام على طريقة أهل العدل و الهدى.و قد صرّحوا بذلك في غير واحد من الرّوايات مثل ما في البحار عن العياشي عن أبي الصّباح الكناني قال: نظر أبو جعفر إلى أبي عبد اللَّه عليهما السّلام فقال: هذا و اللَّه من الذين قال اللَّه: «وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ». الآية و قال سيّد العابدين عليّ بن الحسين عليهما السّلام: و الذي بعث محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بالحقّ بشيرا و نذيرا إنّ الأبرار منّا أهل البيت و شيعتهم بمنزلة موسى و شيعته، و إنّ عدوّنا و أشياعهم بمنزلة فرعون و أشياعه.و فيه من تفسير فرات بن إبراهيم عن الحسين بن سعيد باسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السّلام قال: من أراد أن يسأل عن أمرنا و أمر القوم فانا. و أشياعنا يوم خلق اللَّه السّموات و الأرض على سنّة موسى و أشياعه، و إنّ عدوّنا يوم خلق اللَّه السّموات و الأرض على سنّة فرعون و أشياعه، فنزلت فينا هذه الآيات: «نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإِ مُوسى وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ، إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ، وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ، وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 149 و إنّي اقسم بالّذى خلق «فلق ظ» الحبّة و برىء النّسمة ليعطفنّ عليكم هؤلاء عطف الضّروس  «1» على ولدها.و فيه عن عليّ بن إبراهيم قال: حدّثني أبي عن النّضر عن ابن حميد عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: لقى المنهال بن عمرو عليّ بن الحسين صلوات اللَّه عليهما فقال له: كيف أصبحت يا ابن رسول اللَّه؟ قال: ويحك أما آن لك أن تعلم كيف أصبحت؟أصبحنا في قومنا مثل بني إسرائيل في آل فرعون يذبّحون أبنائنا و يستحيون نسائنا (من منقطع إلى الدّنيا راكن أو مفارق للدّين مباين) أو لمنع الخلوّ يعني أنّ صنفا منهم منقطع إلى الدّنيا منهمك في لذّاتها مكبّ على شهواتها، و الصّنف الآخر مفارق للدّين مزايل له و إن لم يكن له دنيا كما ترى كثيرا من أحبار النّصارى و رهبانهم، يتركون الدّنيا و يزهدون فيها و هم من أهل الضّلال.تنبيه:قال الشّارح المعتزليّ في شرح هذا الفصل الأخير من الخطبة:فان قلت: أليس الفصل صريحا في تحقيق مذهب الاماميّة؟قلت: لا، بل نحمله على أنّه عنى عليه السّلام أعدائه الّذين حاربوه من قريش و غيرهم من افناء العرب في أيّام صفّين، و هم الّذين نقلوا البناء، و هجروا السّبب و وصلوا غير الرّحم، و اتّكلوا على الولايج، و غالتهم السّبل، و رجعوا على الأعقاب كعمرو بن العاص و المغيرة بن شعبة و مروان بن الحكم و الوليد بن عقبة و حبيب بن مسلمة و بسر بن أرطاة و عبد اللَّه بن الزّبير و سعيد بن العاص و جوشب، و ذى الكلاع و شرجيل بن الصمت و أبي الأعور السّلمى و غيرهم ممّن تقدّم ذكرنا لهم في الفصول المتعلّقة بصفين و أخبارها، فانّ هؤلاء نقلوا الامامة عنه عليه السّلام إلى معاوية، فنقلوا البناء عن رصّ أصله إلى غير موضعه.فان قلت: لفظ الفصل يشهد بخلاف ما تأوّلته لأنّه عليه السّلام قال: حتّى إذا______________________________ (1) ضرسهم الزمان شدّ عليهم و ناقة ضروس سيئة الخلق تعضّ حالبها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 150 قبض اللَّه رسوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رجع قوم على الأعقاب، فجعل رجوعهم على الأعقاب عقيب قبض الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و ما ذكرته أنت كان بعد قبض الرّسول بنيّف و عشرين سنة قلت: ليس يمتنع أن يكون هؤلاء المذكورون رجعوا على الأعقاب لمّا مات رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و أضمروا في أنفسهم مشاقّة أمير المؤمنين عليه السّلام و أذاه، و قد كان فيهم من يتحكّك به في أيام أبي بكر و عمر و عثمان و يتعرّض له و لم يكن أحد منهم و لا من غيرهم تقدّم على ذلك في حياة رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله، و لا يمتنع أيضا أن يريد برجوعهم على الأعقاب ارتدادهم عن الاسلام بالكلّية، فانّ كثيرا من أصحابنا يطعنون في ايمان بعض من ذكرناه، و يعدّونهم من المنافقين، و قد كان سيف رسول اللَّه يقمعهم و يردعهم عن إظهار ما في أنفسهم من النفاق، فأظهر قوم منهم بعده ما كانوا يضمرونه من ذلك خصوصا فيما يتعلّق بأمير المؤمنين الّذي ورد في حقّه: ما كنا نعرف المنافقين على عهد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم إلّا ببغض عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، و هو خبر محقّق مذكور في الصّحاح.فان قلت: يمنعك من هذا التّأويل قوله: و نقلوا البناء عن رصّ أساسه فجعلوه في غير موضعه، و ذلك لأنّ إذا ظرف و العامل فيها قوله: رجع قوم على الأعقاب، و قد عطف عليه قوله: و نقلوا البناء، فاذا كان الرّجوع على الأعقاب واقعا في الظرف المذكور و هو وقت قبض الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله وجب أن يكون نقل البناء إلى غير موضعه واقعا في ذلك الوقت أيضا، لأنّ أحد الفعلين معطوف على الآخر، و لم ينقل أحد وقت قبض الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله البناء إلى معاوية عن أمير المؤمنين عليه السّلام، و إنّما نقل عنه إلى شخص آخر و في إعطاء العطف حقّه إثبات مذهب الاماميّة صريحا.قلت: إذا كان الرّجوع على الأعقاب واقعا وقت قبض النّبي صلّى اللَّه عليه و آله فقد قلنا بما يجب من وجود عامل في الظرف، و لا يجب أن يكون نقل البناء إلى غير موضعه واقعا في تلك الحال أيضا بل يجوز أن يكون واقعا في زمان آخر إمّا بأن يكون الواو للاستيناف لا للعطف، أو بأن يكون العطف في مطلق الحدث لا في وقوع الحدث في عين ذلك الزّمان المخصّص كقوله تعالى: «حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 151 فالعامل في الظرف استطعما، و يجب أن يكون استطعامهما وقت إتيانهما أهلها لا محالة، و لا يجب أن يكون جميع الأفعال المذكورة المعطوفة واقعة حال الاتيان أيضا، ألا ترى أنّ من جملتها، فأقامه، و لم يكن إقامة الجدار حال إتيانهما القرية بل متراخيا عنه بزمان ما اللّهم إلّا أن يقول قائل أشار بيده إلى الجدار فقام، أو قال له قم فقام، لأنّه لا يمكن أن يجعل إقامة الجدار مقارنا للاتيان إلّا على هذا الوجه، و هذا لم يكن و لا قاله مفسّر، و لو كان قد وقع على هذا الوجه لما قال له: لو شئت لا تّخذت عليه أجرا لأنّ الأجر إنّما يكون على اعتمال عمل فيه مشقّة و إنّما يكون فيه مشقّة إذا بناه بيده و باشره بجوارحه و أعضائه.قال الشّارح: و اعلم أنّا نحمل كلام أمير المؤمنين عليه السّلام على ما يقتضيه سودده الجليل و منصبه، و دينه القويم من الاغضاء عمّا سلف ممّن سلف، فقد صاحبهم بالمعروف برهة من الدّهر، فامّا أن يكون ما كانوا فيه حقّهم أو حقّه فتركه لهم رفعا لنفسه عن المنازعة أو لما رآه من المصلحة، و على تحمّلى التّقديرين فالواجب علينا أن نطبق بين آخر أفعاله و أقواله بالنّسبة اليهم و بين أوّلها، فان بعد تأويل من يتأوّل كلامه فليس بأبعد من تأويل أهل التّوحيد و العدل الآيات المتشابهة في القرآن، و لم يمنع بعدها من الخوض في تأويلها محافظة على الاصول المقرّرة فكذلك ههنا، انتهى كلامه هبط مقامه.أقول: و أنت خبير بما فيه من وجوه الكلام و ضروب الملام اما اولا فلأنّ قوله: لا بل نحمله على أنّه عنى أعداءه الّذين حاربوه من قريش و غيرهم في أيّام صفّين، فيه أنّه لا وجه لهذا الحمل بل ظاهر كلامه عليه السّلام بمقتضى الاطلاق يشمل كلّ من اتّصف بالأوصاف الّتي ذكره عليه السّلام، و من المعلوم أنّ اتّصاف المتخلّفين الثلاثة و متبعيهم بالأوصاف المذكورة أظهر و أشهر من اتّصاف أهل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 152 صفّين بها، لأنّهم أوّل من فتح باب غصب الخلافة و نقلوها عن أمير المؤمنين عليه السّلام إلى أنفسهم و تبعهم أشياعهم فنقلوها عنه عليه السّلام إليهم.بل أقول: انّه لو لا جسارة الثّاني على إحراق باب بيت النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و إخراج أمير المؤمنين عليه السّلام من البيت للبيعة ملبّبا و ضربه لفاطمة عليها السّلام و كسره ضلعها، و غصب فدك و قطعه لرحم الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و هتكه لناموس أهل بيته، لم يجسر أحد على معارضة أمير المؤمنين عليه السّلام، و لم يخطر على قلب أحد نزع الخلافة عنه عليه السّلام إلى نفسه، و لو لا تولية معاوية للشّام و رضاه بظلمه و جوره و أفعاله المخالفة للشّريعة، و تشييده بصنعه لم يطمع معاوية في الأمارة و الخلافة و النّهوض لقتال عليّ عليه السّلام، فكلّ فتنة و فساد و أمر مخالف للدّين و لسنّة سيد المرسلين من فروع تلك الشجرة الملعونة على ما عرفته في شرح الكلام المأة و السّادس و العشرين.و بالجملة فكلامه عليه السّلام بحكم الاصول و القواعد اللّفظية العموم و الاطلاق، و حمله على طائفة مخصوصة خلاف الأصل لا يصار إليه إلّا بدليل و ليس فليس.و أما ثانيا فلأنّ قوله: قلت ليس يمتنع أن يكون هولاء المذكورون رجعوا على الأعقاب لمّا مات رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و أضمروا في أنفسهم آه فيه إنّ هؤلاء إن كانوا رجعوا على الأعقاب حين موته و أضمروا في أنفسهم مشاقة أمير المؤمنين عليه السّلام و أذاه فالّذين ذكرناهم أعنى الثلاثة و أشياعهم قد رجعوا على الأعقاب أيضا و أبدوا مشاقته و أذاه عقيب موته صلوات اللَّه عليه و آله، يشهدك على ذلك إحراقهم بابه و إخراجهم له من بيته ملبّبا و تدبيرهم لقتله على يد خالد بن الوليد كما روته العامّة و الخاصّة.و يشهد به أيضا ما رواه الشّارح في الشّرح في غير هذا المقام.قال: روى كثير من المحدّثين أنّ عليّا عقيب يوم السّقيفة تظلّم و تألّم و استنجد و استصرخ حيث ساموه إلى الحضور و البيعة و أنّه قال و هو يشير إلى القبر:يا نبيّ إنّ القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني، و أنّه قال: وا جعفراه و لا جعفر لى اليوم وا حمزتاه و لا حمزة لى اليوم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 153 و بهذا كلّه يظهر لك أنّ رجوع من ذكرناه على الأعقاب مع نصبهم العداوة لأمير المؤمنين عليه السّلام و إعلانهم بالمشاقة و الأذى له أظهر من رجوع غيرهم ممّن ذكره الشّارح مع إخفائهم له، و مع هذا فصرف كلام الامام عليه السّلام إلى الآخرين دون الأوّلين لا وجه له.و أما ثالثا فانّ قوله: و لا يمتنع أيضا أن يريد برجوعهم على الأعقاب ارتدادهم عن الاسلام بالكليّة حقّ لا ريب فيه، و لكن قوله: فانّ كثيرا من أصحابنا يطعنون في ايمان بعض ما ذكرناه و يعدّونهم من المنافقين، فيه أنّ تخصيص الارتداد و النّفاق ببعض من ذكره لا وجه له، بل كلّ من ذكره و ذكرناه مطعون منافق ملعون.و قد ورد في غير واحد من أحاديثنا و إن لم يكن حجّة على العامّة، ارتدّ النّاس إلّا ثلاثة نفر: سلمان، و أبو ذر، و المقداد.و روى في غاية المرام عن ابن شهر آشوب من طريق العامّة عن سعيد بن جبير عن ابن عباس في قوله تعالى: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ».يعني بالشّاكرين عليّ بن أبي طالب، و المرتدّين على أعقابهم الّذين ارتدّوا عنه.فقد ظهر بذلك أنّ الارتداد عن الاسلام في الحقيقة هو الارتداد عن أمير المؤمنين فكلّ من ارتدّ عنه فقد ارتدّ عنه، و التّخصيص بقوم دون قوم تعسّف و تعصّب.و أما رابعا فانّ قوله: بل يجوز أن يكون واقعا في زمان آخر، بعيد و جعل الواو للاستيناف سخيف، و العطف في مطلق الحدث خلاف الظّاهر، و القياس على الآية فاسد، لأنّ العاطف هنا هي الواو، و هى للجمع و التّشريك، و الكلام من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 154 باب التنازع، فيدلّ على وقوع الجملات المتعاطفة في زمان القبض إن قلنا إنّ العامل في إذا الشرطيّة هو الجواب دون الشّرط، و أمّا الآية فالعاطف فيها هي الفاء و هي تفيد التّرتيب و التّعقيب، فلا يلزم من عدم وقوع إقامة الجدار حين الاتيان هناك عدم وقوع نقل البناء حين القبض فيما نحن فيه.و التّحقيق أنّ قوله: فأقامه، عطف على قوله: فوجدا، و ليس عطفا على استطعما، فلا يلزم عمله في الظّرف لأنّ المعطوف على المعطوف على الجواب لا يجب أن يكون مشتركا للجواب في جميع الأحكام و عاملا فيما يعمله، بخلاف المعطوف على نفس الجواب.و هذا كلّه مبنيّ على التنزّل و المماشاة، و إلّا فنقول: إنّ إقامة الجدار قد كانت حال إتيان القرية و التراخى بزمان ما لا ينافيه، لأنّهم قد صرّحوا في إفادة الفاء للتعقيب أنّه في كلّ شيء بحسبه، فيقال: تزوّج فلان فولد له ولد، إذا لم يكن بينهما إلّا مدّة الحمل، و دخلت البغداد فالبصرة إذا لم يقم في بغداد و لم يتوقّف بين البلدين.هذا على قول بعض المفسّرين من أنّه نقض الجدار و بناه، و أمّا على قول من قال إنّه أقامه بيده، و كذا على قول من قال: إنّه مسحه بيده فقام، كما رواه في الكشّاف و غيره عن البعض الآخرين فلا يكون هناك تراخ أصلا، إذ لا فرق بين الاشارة باليد كما فرضه الشّارح و بين المسح بها كما رواه الزّمخشري.ثمّ استبعاد الشّارح لذلك بأنّه لو كان على هذا الوجه لم يستحقّ اجرة لأنّ الاجرة إنّما يكون على اعتمال عمل فيه مشقّة، مدفوع بأنّ الاجرة إنّما هى على عمل فيه منفعة للغير سواء كان فيه مشقّة أم لا، لا سيّما عمل له منفعة عظيمة مثل إقامة الجدار، فقد قيل كما في الكشّاف: إنّ طوله في السّماء مأئة ذراع.و أما خامسا فانّ قوله: و اعلم أنّا نحمل كلام أمير المؤمنين عليه السّلام آه، تمويه باطل بصورة الحقّ، فانّ سودد أمير المؤمنين عليه السّلام و منصبه و حلمه إنّما كان مقتضيا للعفو و الصّفح و الاغضاء و الاغماض فيما يتعلّق بأمر الدّنيا، و قد كان عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 155 كذلك حسبما عرفت من مكارم أخلاقه في تضاعيف الشّرح و تعرفه بعد ذلك في مواقعه انشاء اللَّه أيضا، و أمّا أمر الدّين و ما فيه صلاح الشّرع المبين فلا يجوز له فيه الاغضاء و الاغماض أصلا، بل لا بدّ له من باب اللّطف و الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر التّنبيه على هفوات المتخلّفين الضالين المضلّين الغاصبين للخلافة من دون أن يأخذه في اللَّه لومة لائم، ليتنبّه النّاس من مراقد الغفلة، و يلتفتوا إلى سوء ما فعلوه من البدعات المبتدعة، و يرتدعوا عن حسن الاعتقاد و الظنّ لهم، و لا يتّخذوا من دون اللَّه و لا رسوله و لا المؤمنين وليجة.و أما سادسا فانّ قوله: فان بعد ذلك فليس بأبعد من تأويل أهل التوحيد و العدل الآيات المتشابهة، فيه أنّ تأويلنا للآيات المتشابهة مثل قوله  «وَ جاءَ رَبُّكَ» و «إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ» و «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى» و نحوها إنما هو لقيام الأدلّة القاطعة و البراهين العقلية و النقلية و الاصول المحكمة الملجئة لنا على التأويل، و أما فيما نحن فيه فأيّ دليل و برهان و داع دعى إلى التأويل؟ و أىّ أصل محكم اقتضى ذلك لو لم يقتض خلافه؟و غير خفيّ على الخبير المنصف المجانب للتعصّب و التعسّف أنّ أهل السّنّة حيث ضاق بهم الخناق لم يبق لهم إلّا التمسك بحسن الظنّ على السلف، و الحال أنّ الظنّ لا يغنى من الحقّ شيئا، و اللَّه الهادي إلى سواء السبيل.الترجمة:تا زمانى كه قبض فرمود خداوند تبارك و تعالى روح رسول خود را بازگشتند گروهى بر پاشنهاى خود بارتداد، و هلاك ساخت ايشان را طرق ضلالت، و اعتماد كردند بر خواص و انصار خود، و پيوستند بغير خويشان پيغمبر، و دورى گزيدند از سببى كه مامور شده بودند از جانب خدا بمحبّت آن، و نقل كردند بناى خلافت را از استوارى بنياد خود، پس بنا كردند آن را در غير محل و مكان خود.ايشان معدنهاى هر خطا و ضلالتند، و درهاى هر در آمده در باطل و جهالت، بتحقيق كه متردّد شدند در حيرت، و غفلت ورزيدند در مستى جهالت بر طريقه آل فرعون و روش أتباع آن ملعون، هستند بعضى از ايشان منقطعند از عقبا بسوى دنيا مايلند بآن، و برخى مفارقند از دين خدا مباينند از آن. 
بخش ۳ : وصف ياران صالح پيامبر اکرم [منبع]

في الضّلال :
وَ طَالَ الْأَمَدُ بِهِمْ لِيَسْتَكْمِلُوا الْخِزْيَ وَ يَسْتَوْجِبُوا الْغِيَرَ، حَتَّى إِذَا اخْلَوْلَقَ الْأَجَلُ وَ اسْتَرَاحَ قَوْمٌ إِلَى الْفِتَنِ وَ [اشْتَالُوا] أَشَالُوا عَنْ لَقَاحِ حَرْبِهِمْ، لَمْ يَمُنُّوا عَلَى اللَّهِ بِالصَّبْرِ وَ لَمْ يَسْتَعْظِمُوا بَذْلَ أَنْفُسِهِمْ فِي الْحَقِّ، حَتَّى إِذَا وَافَقَ وَارِدُ الْقَضَاءِ انْقِطَاعَ مُدَّةِ الْبَلَاءِ، حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى أَسْيَافِهِمْ وَ دَانُوا لِرَبِّهِمْ بِأَمْرِ وَاعِظِهِمْ.

الغِيَر : حوادث و مصائب روزگار.
اخْلَوْلَقَ الَاجَلُ : پايان زندگى فرا رسيد.
اشْتَالُوا : بالا بردند، بلند كردند.
حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى اسْيَافِهِم : بينائى خويش را بر شمشيرهاى خود حمل كردند (اشاره به اينكه از روى آگاهى و عقيده جنگ مى كردند). 
خِزى : ذلت و خوارى
يَستَوجِبوا الغِيَر : مستحق تغيرات و تبدلات شوند
إخلَولَق الأجَل : اجل سريع شد، مدت عمر نزديك بپايان شد
أشالُوا : دست بالا نمودند
لَقاح : شتر باردار، اشالوا عن لقاح حربهم : دست بالا نمودن از شتر بارور جنگ
غالَت : از ماده غول، ديو، غالتهم السبل : راهها خوفناك و پر از ديو شد
بَصائِر : ديدها و بينش ها، جمع بصيرة
أسياف : شمشيرها، جمع سيف 
۳. سرنوشت امّت اسلامى پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
روزگار آنان به طول انجاميد تا رسوايى آنها به نهايت رسيد، و خود را سزاوار بلاى زمانه گرداندند، و چون پايان مدّت آنها نزديك شد، گروهى در فتنه ها آسودند و گروهى دست به حمله و پيكار با فسادگران زدند و با شكيبايى كه داشتند بر خدا منّت ننهادند، و جان دادن در راه خدا را بزرگ نشمردند. تا آنجا كه اراده الهى به پايان دوران جاهليّت موافق شد، شمشيرها در راه خدا كشيدند، و بينش هاى خود را بر شمشير نشاندند، و طاعت پروردگار خود را پذيرفتند، و فرمان پند دهنده خود را شنيدند، و در پيروزى و سربلندى زيستند.
 
قسمت دوم از اين خطبه است (در باره مردم زمان جاهليّت و اصحاب پيغمبر اكرم):
(5) (پيش از پيدايش دين مقدّس اسلام ضلالت و گمراهى سراسر جهان را فرا گرفته بود و مردم به تباهكارى هاى بسيار مى پرداختند) و زمان (معصيت و نافرمانى) ايشان بطول انجاميد تا عذاب و كيفر را (براى خود) كامل گردانند (چنانكه در قرآن كريم سوره (3) آیه (178) مى فرمايد: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً، وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ» يعنى كسانيكه كافر شدند گمان نكنند كه مهلت ما براى آنان بهتر است، بلكه آنان را مهلت مى دهيم تا هر چه مى توانند معصيت و نافرمانى نمايند، و براى ايشان است عذاب رسوا كننده) و مستوجب پيش آمدهاى سخت روزگار گردند، تا اينكه نزديك شد زمان آنها بسر رسد، و گروهى (از رؤساء و زمامدارانشان) به تباهكاريها دل بسته و از آن راحتى يافتند، و دستها را با شمشير بلند كردند تا آتش جنگ را بيفروزند (و مانند شتر ماده كه براى آبستن شدن دم بلند ميكند از هيچ كار زشتى پروا نداشتند، و گمان مى كردند دنيا بهمين هرج و مرج باقى و برقرار خواهد ماند كه ناگاه پيغمبر اكرم مبعوث به رسالت گشته براى كندن ريشه فساد در عالم از هيچ گونه فداكارى دريغ ننمود، و اصحاب و پيروان خويش را براى تبليغ و ترويج از دين مقدّس اسلام طورى تربيت فرمود كه)
(6) شكيبائى (در سختيها و جنگيدن با دشمنان) را بر خدا منّت ننهادند، و جانبازيشان را در راه حقّ بزرگ نشمردند (عظمت و بزرگى دين خدا را در نظر گرفته و براى پيشرفت آن خود را ناچيز دانسته از هر گونه فداء كارى خوددارى ننمودند) تا زمانى كه قضاء و قدر الهىّ بسر رسيدن زمان بلاء و سختى را ايجاب نمود (مسلمانان توانا شده و دينشان شهره آفاق گرديد)
(7) شمشير زدنشان (در جنگها) از روى بينائى بود (و براى ايمان بخدا و رسول نه از راه نادانى و شهوت) و بر اثر امر راهنما و پند دهنده شان (پيغمبر اكرم) به  پروردگارشان نزديك گشتند (اوامر و نواهى آن حضرت را پيروى نموده رضاء و خوشنودى خدا را بدست آوردند و بهمين منوال روزگار گذراندند).
 
زمان -جاهليشان- به طول انجاميد تا خوارى و عقوبت را به كمال رسانند و مستوجب حوادث سخت روزگار گردند. تا نزديك شد كه مدت پايان گيرد و گروهى به تبهكاريها دل خوش كردند و آسودگى خويش در فتنه ها يافتند. و تا آتش فتنه را برافروزند، شمشير بركشيدند و مؤمنان در پيكارشان شكيبايى و پايدارى ورزيدند و بر خدا هم منت نگذاردند و فدا كردن جان خويش در راه خدا را كارى بزرگ نپنداشتند. تا آن گاه، كه قضاى الهى به پايان گرفتن ايام محنت موافق افتاد و از روى بصيرت شمشير زدند و به فرمان اندرزدهنده خود، به پروردگارشان تقرب جستند.
 
مدتى طولانى به آنان مهلت داده شد، تا رسوايى را به حدّ نهايى برسانند و مستحق دگرگونى (نعمتهاى الهى و مجازات او) گردند و هنگامى که اجل آنها به سر رسد، گروه ديگرى با فتنه ها مماشات کردند و دست از مبارزه با آن کشيدند (ولى گروه ديگرى از مسلمانان راستين به پاخاستند که) به خاطر صبر و استقامتشان منّتى بر خدا نمى نهادند و بذل جان در راه حق را بزرگ نمى شمردند، تا آن که به فرمان خدا دوران آزمايش به پايان رسد و (اين گروه مبارز) آگاهى و بينايى خودرا بر شمشيرها حمل کردند (و آگاهانه با دشمن به مبارزه برخاستند) و به فرمان واعظ خويش (قيام مى کنند و) به پرستش پروردگارشان پرداختند.
 
روزگار بر آنان دراز شد، تا خوارى را به نهايت رسانند، و خود را مستوجب بلاى زمانه گردانند، و چون پايان مدّت نزديك گرديد و گروهى آسايش خود را در پيوستن به فتنه ديد، آنان دست به پيكارشان گشادند، و با شكيبايى كه كردند، بر خدا منّت ننهادند، و جان باختن در راه حق را بزرگ نشماردند. پس چون قضاى آمده با پايان مدّت بلا ساز وار شد، شمشيرها در راه حقّ آختند، و بصيرتى را-  كه در كار دين داشتند-  آشكار ساختند. طاعت پروردگار خويش را پذيرفتند، و فرمان واعظ خود را شنفتند.
 
ايّام مهلت تبهكاران طولانى گشت تا سبب ذلّت را كامل نمايند، و مستوجب حوادث ناگوار گردند، تا آنكه مدّتشان كهنه شد و زمانشان به سر آمد، و گروهى براى به دست آوردن راحتى به فتنه ها وصل شدند، و مهيّاى جنگ افرزوى گشتند، و مسلمانان حقيقى پايدارى خود را در حوادث بر خداوند منّت ننهادند، و جانبازى در راه حق را بزرگ نشمردند، تا چون قضاى الهى به پايان دادن زمان امتحان و گرفتارى موافق شد، از روى بصيرت دست به اسلحه بردند، و به دستور راهبرشان تن به فرمان خدا دادند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 732-730 ويژگيهاى ياران مخلص پيامبر (صلى الله عليه وآله):در اين بخش از خطبه شارحان «نهج البلاغه» راههاى مختلفى را پيموده اند زيرا اوصافى که در اين بخش آمده و ضمايرى که در آن وجود دارد، هماهنگ به نظر نمى رسد، به همين جهت بعضى از شارحان، جمله هايى را در تقدير گرفته اند و اين ناهماهنگى را مربوط به جدا سازى و گزينش هاى مختلف «سيّد رضى» دانسته اند که اگر آن مرحوم تمام خطبه را نقل کرده بود، چه بسا اين ناهماهنگى ديده نمى شد.به هر حال آنچه مناسب تر در تفسير اين بخش به نظر مى رسد اين است که امام (عليه السلام) نظر به مردم عصر جاهليّت و سپس دوران ظهور پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) دارد و در اين رابطه اهل آن زمان را به سه گروه تقسيم فرموده است : گمراهان، افراد ضعيف الايمان و مؤمنان شجاع و قوى الايمان.درباره گروه اوّل مى فرمايد: «مدتى طولانى به آنها مهلت داده شد تا رسوايى را به سر حد نهايى برسانند و مستحق دگرگونى (نعمت هاى الهى و مجازات او) گردند» (وَ طَالَ الاَْمَدُ بِهِمْ لِيَسْتَکْمِلُوا الْخِزْيَ، وَ يَسْتَوْجِبُوا الْغِيَرَ(1)).آرى گاه مى شود که خداوند کسانى را که در راه عصيان و طغيان اصرار دارند به حال خود وامى گذارد تا رسوايى را به حد اعلا برسانند و مستوجب کيفر الهى شوند. آيات قرآن نيز در موارد مختلفى به آنها اشاره کرده و مجازات آنها را «استدراجى» مى شمرد.سپس به گروه دوّم و سوّم اشاره کرده مى فرمايد : «هنگامى که اجل آنها (گروه اوّل) به سررسد گروهى با فتنه ها مماشات کردند و دست از مبارزه با آن کشيدند (ولى گروه ديگرى از مومنان راستين به پاخاستند) آنها به خاطر صبر واستقامتشان منّتى بر خدا نمى نهادند و بذل جان را در راه حق بزرگ نمى شمردند تا آن که به فرمان خدا دوران آزمايش به پايان رسد (اين گروه مبارز) آگاهى و بينايى خودرا بر شمشيرها حمل کردند (و آگاهانه با دشمن به مبارزه برخاستند) و به فرمان واعظ خويش (پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله)) به پرستش پروردگارشان (خداوند يکتا) پرداختند». (حَتَّى إذَا اخْلَوْلَقَ(2) الاَْجَلُ، وَاسْتَرَاحَ قَوْمٌ إلَى الْفِتَنِ، وَأَشَالُوا(3) عَنْ لَقَاحِ(4) حَرْبِهِمْ، لَمْ يَمُنُّوا عَلَى اللهِ بِالصَّبْرِ، وَلَمْ يَسْتَعْظِمُوا بَذْلَ أَنْفُسِهِمْ فِي الْحَقِّ; حَتَّى إذَا وَافَقَ وَارِدُ الْقَضَاءِ انْقِطَاعَ مُدَّةِ الْبَلاَءِ، حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى أَسْيَافِهمْ، وَ دَانُوا لِرَبِّهِمْ بِأَمْرِ وَاعِظِهِمْ).به اين ترتيب صفوف اين سه گروه که در هر جامعه اى نظير آنها پيدا مى شود از يکديگر جدا مى گردد و هر يک به راه خود مى روند.جمعى از شارحان نهج البلاغه آنها را به دو گروه تقسيم کرده اند و جمله «اسْتَرَاحَ قَوْمٌ إلَى الْفِتَنِ...» را اشاره به صالحانى دانسته اند که در مقطع خاصى در برابر فتنه ها خاموش مى نشينند و تقيّه مى کنند تا زمان لازم براى قيام فرا رسد و جمله «لَمْ يَمُنُّوا...» را معطوف بر آن مى دانند.در اين که اين قوم و گروه چه کسانى هستند و کى قيام مى کنند و رهبر آنها در چه زمانى ظهور مى کند همان گونه که اشاره شد شارحان «نهج البلاغه» تفسيرهاى مختلفى دارند. بعضى آن را ناظر به زمان «بنى اميه» مى دانند که نخست، آنها بر تمام کشور اسلامى سلطه پيدا مى کنند و نيکان و پاکان را از صحنه اجتماع دور مى سازند و صداى مظلومان را خاموش مى کنند ولى چيزى نمى گذرد که گروهى برضد آنها قيام مى کنند و سلطه آنها را درهم مى پيچنند و آنها را به زباله دان تاريخ مى فرستند.و بعضى ديگر معتقدند که آنها ياران حضرت مهدى (ارواحنا فداه) هستند که بعد از يک دوران ظلم و فساد و تباهى و بيگانگى از خدا، به فرمان پيشوايشان قيام مى کنند و آن را پر از عدل و داد مى سازد پس از آن که ظلم وجور همه جا را فرا گرفته است.ولى با توجه به آنچه در بخش بعد مى آيد چنين به نظر مى رسد که اين گروهها اشاره به مردمى هستند که در عصر جاهليّت مى زيستند. گروهى راه فساد را پيمودند و گروهى بى تفاوت بودند و سرانجام گروهى از صالحان مخلص به پاخاستند و به حمايت پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) پرداختند و جان و مال خويش را نثار او کردند و اسلام در همه جا حاکم شد.جمله «حَمَلُوا بَصَائِرَهُمْ عَلَى أَسْيَافِهمْ; آگاهى خودرا بر شمشيرها حمل مى کنند» تعبير بسيار زيبايى است که نشان مى دهد مبارزات اسلامى بايد بر اساس آگاهى ها باشد و مبارزه فرهنگى بر مبارزه نظامى مقدّم است.* * *پی نوشت:1. «غير» جمع «غيره» (مثل سير جمع سيره) به معنى دگرگونى ها و حوادث روزگار است که موجب تغييراتى در نعمتها مى شود و بعضى گفته اند : «غير» مفرد است نه جمع.2. «اخلولق» از ريشه «خلق» که يکى از معانى آن کهنگى است گرفته شده، و در اين جا به معنى پايان يافتن و به انتها رسيدن است زيرا لازمه کهنگى پايان يافتن عمر چيزى است.3. «اشالوا» از ريشه «شول» (بر وزن قول) گرفته شده و در اصل به معنى بالا بردن چيزى است مانند بالا بردن حيوان دم خودرا، و در اين جا به معنى دست برداشتن از مبارزه است.4. «لقاح» در اصل به معنى باردار ساختن است و در اين جا به معنى آغاز کردن جنگ است. 
شرح علامه جعفری«و طال الامد بهم ليستكملوا الخزي، و يستوجبوا الغير، حتي اذا اخلولق الاجل، و استراح قوم الي الفتن، و اشالوا عن لقاح حربهم، لم يمنوا علي الله بالصبر، و لم يستعظموا بذل انفسهم في الحق، حتي اذا وافق وارد القضاء انقطاع مده البلاء حملوا بصائرهم علي اسيافهم، و دانوا لربهم بامر واعظهم» (زمان آن فتنه‌گران و فتنه‌جويان طولاني مي‌گردد، تا آنگاه كه رسوايي آنان به كمال مي‌رسد و مستوجب تغييرات مي‌گردند، تا آنگاه كه مدت پايان مي‌يابد و جمعي از مردم (صالح) به فتنه مي‌گروند و در آن بيارامند و دست از باردار ساختن جنگ با فتنه‌گران برمي‌دارند، اينان كساني بودند كه با صبر و شكيبائي كه در راه حق داشتند، منتي بر خدا نگذاشتند و اينكه جانهاي خود را در مسير حق بذل كرده بودند، بزرگ نشمرده بودند. تا آنگاه كه عامل قضاي خداوندي با پايان يافتن مدت آزمايش موافقت نمود، بصيرتهاي خود را بر شمشيرهايشان حمل كردند و با اطاعت از امر راهنمايشان به پروردگار نزديك شدند.)خداوند مهلت مي‌دهد و تبهكاران به نهايت رسوايي مي‌رسند و دگرگوني آغاز مي‌گردد:بعضي از سطحي‌نگران از امثال جمله اول، چنين برداشت مي‌كنند كه خداوند زمان را براي تبهكار ان طولاني مي‌كند و به آنان مهلت مي‌دهد كه آنان بر فساد و گناهان خود بيفزايند و در نتيجه گمان مي‌كنند خداوند متعال در گمراه ساختن بندگان خود، دخالت مي‌ورزد! اينان غافلند از اينكه (لام) در ادبيات عربي دو معني دارد:معناي يكم- هدف و غايت مقصود است. اين لام به سر هر جمله‌اي داخل شود، اثبات مي‌كند كه غرض و هدف و غايت مقصود از جمله قبلي همان است كه لام بر سر آن آمده است، مانند اينكه به ديدار دوست مي‌روي و مي‌گويي: جئتك لازورك (آمدم تا با تو ديدار كنم) يعني غرض و هدف و غايت مقصود من، از آمدن نزد تو، ديدار تو مي‌باشد.معناي دوم- لام عاقبت (پايان) است. يعني مفاد كلمه‌اي كه اين لام بر سر آن آمده است، از نظر زماني پس از حادثه قبلي مي‌آيد بدون رابطه عليت و هدفي و غايي مانند لام در بيت زير:له ملك ينادي كل يوم          لدوا للموت و ابنوا للخراب(براي خدا فرشته‌اي است كه هر روز به مردم ندا مي‌كند كه بزاييد براي مردن و آباد كنيد براي ويران شدن).در صورتي كه قطعي است كه مقصد و هدف هيچكس از توليد فرزند، مردن او نيست و مقصد و هدف هيچكس از آباد كردن تخريب نمي‌باشد، بلكه مقصود شاعر اينست كه به دنبال تولد، مرگ مي‌رسد و پس از آبادي روزگار خرابي. در آيه شريفه «و لا تحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لا نفسهم، انما نملي لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين» (كساني را كه كفر ورزيده‌اند گمان نكنند كه ما وسائل لذت و خودكامگي‌ها را براي آنان آماده مي‌نماييم، به سود و خير آنهاست، جز اين نيست كه ما زمينه و وسائل لذت و عيش را براي آنها آماده مي‌كنيم و آنان به گناه خود مي‌افزايند و پايان كارشان عذابي خواركننده است.) آن نابخردان خيال نكنند كه گسترش و آمادگي وسائل عيش و نوش و خودكامگي‌ها به نفع آنان خواهد بود. آن تبهكاران از طول زمان و مجال و فرصتي كه در اختيارشان گذاشته شده و همچنين از آن وسائل كه بدست آورده‌اند، (از همه اين نعمتها و امتيازات قابل استفاده تكاملي) سوءاستفاده كرده بر گناهان خود خواهند افزود، نه اينكه هدف و مقصود خداوند سبحان از (املاء) دادن فرصت و آماده كردن وسائل، گمراه ساختن آنان مي‌باشد.اين مطلب با نظر به جمله بعدي (و يستوجبوا الغير) (به سبب كثرت گناهان و ادامه آنها، خداوند وضع آنان را دگرگون مي‌كند. قانون كلي اين مضمون در آيه شريفه 11 از سوره الرعد چنين آمده است: «ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» (خداوند وضع و موقعيت قومي را تغير نمي‌دهد، مگر اينكه (خود) آنان وضع خود را تغيير بدهند) و در سوره الانفال آيه 53 چنين آمده است: ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم (اين بدان جهت است كه خداوند نعمتي را كه به قومي داده است، تغيير نمي‌دهد مگر اينكه (خود آنان) در وضع خود دگرگوني ايجاد كنند).****سپس مي‌فرمايد: (تا مدت به پايان رسيد و قومي از مردان صالح در همان فتنه آرميدند و دست از پيكار با آنان (تبهكاران) برداشتند. اينان كساني بودند كه درباره صبر و شكيبايي كه در راه خدا داشته‌اند، به خدا منت نگذاشتند و دست از جان شستن در راه خدا را بزرگ نشمردند.)شهادت بلي، خودكشي نه، جهاد و تكاپو در راه خدا بلي، تلاش بيهوده و بي نتيجه، نه:آنچه كه به عنوان بهترين عبور از پل زندگي در اسلام مطرح شده است، شهادت است، نه خودكشي. حتي شهادت هم به عنوان پل منحصر براي عبور از مرگ معرفي نشده است، زيرا اگر موقعيت و جريانات زندگي خود شهادت را ايجاب نكند، و عمر آدمي در هر حال در مسير انجام تكاليف الهي سپري گردد، خود نوعي از شهادت محسوب مي‌شود. همه انبياي عظام با شهادت معمولي رخت از اين دنيا نبسته‌اند، با اين حال بدان جهت كه زندگي آنان در جاذبه ربوبي به پايان رسيده است، مانند اينست كه شهيد از اين دنيا رفته‌اند. ترك آتش بس كه امام حسن مجتبي عليه‌السلام با معاويه فرمود و روزگاري عمر مباركش در موقعيت آتش بس مزبور گذشت، لازمه‌اش نيست كه آن فتنه و فسادي كه معاويه و پيروان او به راه انداخته بودند، مورد رضايت آن بزرگوار بوده است، بلكه آن حضرت و پيروان راستين او شديدترين ناگواريها را در آن زمان متحمل شدند و تسليم ماكياولي‌هاي آن دوران (معاويه و مگسهاي سفره‌هاي رنگين او) نگشتند.اين مطلب را كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه فرموده است در مورد ديگر چنين فرموده است: (افلح من نهض بجناح او استسلم فاراح (رستگار شد كسي كه با بال به حركت درآمد، يا آرام شد و راحت گشت).****پس از آن جريانات و حوادث، قضاي الهي مدت آزمايش و فتنه‌ها به پايان رسيد، آن رادمردان باايمان، شمشيرها را كشيده و آماده پيكار با باطل گشتند، ولي بينايي‌هاي دروني بر روي شمشيرها داشتند و به وسيله اوامر رهبر و واعظشان به پروردگار خود نزديك شدند.رنگ سرخ خون هرگز جوهر شمشير و انسانهاي رشديافته و هدف فعاليت آن را نمي‌پوشاند:مضامين ابيات ذيل را همه انسانهاي رشديافته و حق‌جو و حق‌گرا زمزمه مي‌كنند:گفت من تيغ از پي حق مي‌زنم           بنده حقم نه مامور تنمشير حقم نيستم شير هوا          فعل من بر دين من باشد گوامن چو تيغم وان زننده آفتاب          مادميت اذرميت در حرابرخت خود را من زره برداشتم         غير حق را من عدم انگاشتممن چو تيغم پر گهرهاي وصال         زنده گردانم نه كشته در قتالسايه‌ام من كدخدايم آفتاب           حاجبم من نيستم او را حجابخون نپوشد گوهر تيغ مرا          باد از جا كي كند ميغ مراکَه نيم كوهم ز صبر و حلم و داد           كوه را كي درربايد تندباداحتمال مي‌رود مولوي جمله مورد تفسير را (احملوا بصائرهم علي اسيافهم) يعني بينائي‌هايشان را بر روي شمشيرهاي خود نهادند، در سخنان مبارك اميرالمومنين عليه‌السلام ديده و در ابيات فوق منعكس نموده است. اينست منطق الهي شمشير كه براي احياي انسانها است نه براي كشتن آنان از روي هوسبازي و خودكامگي. چنين شمشيري از رنگرزي خداوندي (صبغه‌الله) رنگين شده است نه از خون سرخ رگهاي آدميان. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين خطبه دنباله سخنانى است كه امام (ع) پيش از اين بيان فرموده و سيّد رضىّ رضوان اللّه عليه آن را ذكر نكرده است، در اين گفتار گروه گمراهى را كه بر مردم چيره شده و قدرت يافته، و خداوند نيز به آنها مهلت داده بود توصيف فرموده است.فرموده است: «و طال الأمد بهم ليستكملوا الخزى... حتّى إذا»:اين سخن شبيه گفتار خداوند متعال است كه فرموده است: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا» همچنين «وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً».فرموده است: «حتّى إذا اخلولق الأجل»:يعنى: تا اين كه دوران آنها كهنه گردد، و اين كنايه از سر آمدن روزگار آنها، و به پايان رسيدن مدّتى است كه قلم قضاى الهى براى آنها نوشته و مقدّر كرده بود.فرموده است: «و استراح قوم إلى الفتن»:اين سخن اشاره به كسانى است كه از پيروان و ياوران حقّ به شمار مى آيند، و از مشاركت در وقايعى كه در آخر الزّمان روى مى دهد خوددارى كرده گوشه نشينى اختيار مى كنند. «یستريح إليها»، يعنى: درگيرى مردم را با يكديگر آسايشى براى خود شمرده صلاح خود را در بريدن از مردم و گوشه گيرى و گمنامى تشخيص مى دهند، و «أشالوا عن لقاح حربهم» يعنى: خود را از هيجانات جنگ دور داشتند. واژه «لقاح» به فتح لام را براى جوش و خروش جنگ استعاره آورده است، و اين به مناسبت شباهتىاست كه با هيجان ناقه دارد.فرموده است: «لم يمنّوا»:اين جمله جواب شرطى است كه در «إذا خلولق الأجل» مى باشد، و در باره ضمير «يمنّو» يكى از شارحان گفته است: كه به عارفان و خداشناسانى برگشت دارد كه در خطبه پيش، از آنان سخن گفته شده است، در اين جا مى فرمايد: هنگامى كه دسته اى كه ذكر آنها گذشت در برابر گروه ستمگر و سركش، تسليم شوند، و از جنگ با آنها كناره گيرى كرده، فتنه آنها را وسيله آسايش و استراحت خود قرار دهند، خداوند متعال گروهى را كه به حكمت خود مخصوص گردانيده، و به علوم خود آگاه ساخته بر مى انگيزاند، اينان به پا مى خيزند و شكيبايى خود را در راه اجراى فرمان خداوند، بر او منّت نمى گذارند.به جاى «بالصّبر»، بالنّصر نيز روايت شده است، يعنى پيروزى براى خدا را بر او منّت قرار ندادند و فداكارى و از جان گذشتگى خود را در راه حقّ بزرگ نشمردند، تا اين كه قضا و قدر الهى با پايان يافتن دوران اين گروه ستمكار، و بر طرف شدن اين بلاى فراگير موافق شد، از اين پس اين خداشناسان بينش خود را بر شمشيرهايشان حملكردند، در اين سخن نكته لطيفى است كه عبارت است از اين كه آنها عقايد قلبى خود را براى مردم آشكار كردند، و به همراه شمشيرهاى برهنه خود، پرده از روى اعتقادات خويش برداشتند، و اين كار آنها مانند اين است كه بصيرت و بينش خود را بر شمشيرهايشان حمل كرده اند، و همان گونه كه شمشير برهنه از ديد كسى پوشيده نيست، اعتقاد و بينش آنها نيز در نهايت پيدايى و ظهور است، برخى گفته اند بصائر جمع بصيرت، و به معناى خون است، و مراد اين است كه در صدد انتقام برآمده و خونهايى را كه گروه ستمكار و سركش به ناحقّ ريخته اند خونخواهى مى كنند، و مانند اين است كه مطالبه خونهاى مظلومان بر شمشيرهاى آنها كه براى جنگ از نيام بيرون آمده، حمل شده است، مقصود از «واعظهم» امام قائم (ع) است.اين نيز محتمل است كه منظور از ضمير جمع در يمنّوا و ما بعد آن گروهى باشد كه در قبال اين فتنه و آشوبها كناره گيرى و آسودگى را اختيار كرده، و از جنگ با آشوبگران دست باز داشتند، زيرا از اين جهت راه تسليم را در پيش گرفته و از جنگ خوددارى كردند كه به آنها اجازه قيام داده نشده بود، و به سبب عدم حضور ولىّ امر و قائم بحقّ، توان مقاومت در برابر ستمگران را نداشتند، و هم در آن هنگام كه در برابر اوضاع، روش مسالمت در پيش گرفتند و شكيبائى مى كردند، از مشاهده منكرات رنج مى بردند و دلهاى آنها در سوز و گداز بود، و اگر پشتيبان و پناهى مى داشتند در راه نصرت حق بذل جان را مهمّ نمى شمردند، تا بالأخره فرمان خداوند براى قطع مدّت بلا و به سر آمدن دوران اين گروه ستم پيشه فرا مى رسد، و كسى كه براى يارى حقّ قيام مى كند و مردم را به سوى آن مى خواند ظاهر مى گردد، در اين هنگام اين مردم اعتقادات درونى خود را بر شمشيرهايشان حمل و آشكار كرده، و به فرمان كسى كه در ميان آنها ظاهر شده و پند دهنده و ترساننده آنها و مبلّغ حقّ است، براى اجراى اوامر پروردگار قيام مى كنند. در اين توجيه ضمير «لم يمنّوا» به نزديكترين مرجع كه قوم در جمله پيش است برگشت دارد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 132 منها: و طال الأمد بهم ليستكملوا الخزى، و يستوجبوا الغير حتّى إذا اخلولق الأجل، و استراح قوم إلى الفتن، و اشتالوا عن لقاح حربهم، لم يمنّوا على اللَّه بالصّبر، و لم يستعظموا بذل أنفسهم في الحقّ، حتّى إذا وافق وارد القضاء انقطاع مدّة البلاء، حملوا بصائرهم على أسيافهم، و دانوا لربّهم بأمر واعظهم.اللغة:و (الغير) بكسر الغين المعجمة و فتح الياء المثنّاة قال في مجمع البحرين: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 133 في الحديث: الشكر أمان من الغير، و مثله من يكفر باللَّه يلقى الغير، أى تغيّر الحال و انتقالها عن الصّلاح إلى الفساد و (شالت) النّاقة ذنبها و أشالته رفعته فشال الذّنب نفسه لازم متعدّ و (اللقاح) بالفتح اسم ماء الفحل لقحت النّاقة من باب سمع لقاحا أى قبلت اللّقاح فهى لاقح أى حامل.الاعراب:و قوله: حتّى اذا اخلولق الأجل، جواب اذا محذوف بقرينة جواب اذا الآتية أعنى قوله: حملوا بصائرهم، و جملة لم يمنّوا حال من فاعل اشتالوا.المعنى:الفصل الثاني:(منها) قوله عليه السّلام مجاز (و طال الأمد بهم ليستكملوا الخزى و يستوجبوا الغير) قال الشارحان البحراني و المعتزلي: هذا الفصل من كلامه يتّصل بكلام قبله لم يذكره الرّضيّ قد وصف فيه فئة ضالّة قد استولت و ملكت و املى لها اللَّه سبحانه انتهى.ان قيل: كيف ساغ جعل طول الأمد علّة لاستكمال الخزى؟قلت: اللّام هنا ليست على التّعليل حقيقة بل هى على العلّية المجازيّة كما في قوله سبحانه «فالتقطه آل فرعون ليكون لهم عدوّا و حزنا» حيث شبّه ترتّب كونه عدوّا و حزنا على الالتقاط بترتّب العلّة الغائية على معلولها، فاستعمل فيه اللّام الموضوعة للعليّة، و فيما نحن فيه أيضا لمّا كان طول المدّة سببا لتماديهم في الغيّ و الغفلة، و فعلهم للآثام و المعاصي بسوء اختيارهم، و كان فعل المعاصى جالبا لكمال الخزى، و موجبا لتغيّر النّعم، فجعلوا بفعلهم للمعاصي بمنزلة الطّالبين لكمال الخزى، ثمّ رتّب استكمال الخزى على طول الأمد و استعمل اللّام الموضوعة للعليّة فيه و مثله قوله تعالى: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ».و محصّل المرام أنّهم بطول بقائهم في الدّنيا ركبوا الذّنوب و المعاصي، فاستحقّوا بذلك الخزى و النّكال، و استوجبوا تغير النّعمة بسوء الأعمال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 139 لأنّ «اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» قال «فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ، وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِما كَفَرُوا». (حتّى إذا اخلولق الأجل) قال الشّارح البحراني: أى صار خليقا، و ليس بشيء، لأنّ اخلولق لم يذكر له إلّا الفاعل فهو فعل تامّ بمعنى قرب، و ما ذكره معنى اخلولق إذا ذكر له اسم و خبر و كان فعلا ناقصا مثل: اخلولق السّماء أن تمطر أى صار خليقا للأمطار، و كيف كان فالمراد أنّه قرب انقضاء مدّة هؤلاء الضّالين المستكملين للخزى و المستوجبين للغير.(و استراح قوم إلى الفتن) أى مال و صبا قوم من الشّيعة و أهل البصرة إلى فتن تلك الفئة الضّالّة، و وجدوا الرّاحة لأنفسهم في توجّههم إليها استعاره تخييلية (و اشتالوا عن لقاح حربهم) أى رفع هؤلاء المستريحون أنفسهم عن تهيّج الحرب بينهم و بين هذه الفئة، و شبّه الحرب بالنّاقة اللّاقح و أثبت لها اللّقاح تخييلا، و المراد أنّهم تركوا محاربتهم و رفعوا أيديهم عن سيوفهم إمّا لعجزهم عن القتال أو لعدم قيام القائم بالأمر فهادنوهم و ألقوا اليهم السّلم.حالكونهم (لم يمنّوا على اللَّه بالصّبر) على مشاقّ القتال، و في رواية: بالنّصر، أى بنصرهم للَّه (و لم يستعظموا بذل أنفسهم في) طلب (الحقّ) و نصرته (حتّى إذا وافق وارد القضاء انقطاع مدّة البلاء) أى ورد القضاء الالهي بانقطاع بلاء هذه الفئة الضّالة و انقضاء ملكهم و أمارتهم و أذن اللَّه في استيصالهم بظهور من يقوم بنصر الحقّ و دعوته اليه (حملوا) أى هؤلاء المستريحون إلى الفتن (بصائرهم على أسيافهم) لحرب أهل الضّلال، قال الشّارح المعتزلي: و هذا معنى لطيف، يعني أنّهم أظهروا بصائرهم و عقايد قلوبهم للنّاس و كشفوها و جرّدوها من أجفانها مع تجريد السّيوف من أجفانها فكأنها شيء محمول على السيوف يبصره من يبصر السيوف، فترى في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 140 غاية الجلاء و الظهور كما ترى السيوف المجرّدة (و دانوا لربّهم بأمر و اعظهم) أشار به إلى الامام القائم عجّل اللَّه ظهوره، هذا.و للشّراح في شرح هذا الفصل من كلامه عليه السّلام اضطراب عظيم، و تحيّروا في مراجع الضمائر الموجودة فيه، و اضطرّوا في إصلاح نظم الكلام إلى التأويلات الباردة التي يشمئزّ عنها الأفهام، و نحن شرحناه بحمد اللَّه على ما لا يخرجه من السلاسة و النظم بمقتضى سليقتنا، و العلم بعد موكول إلى صاحب الكلام عليه السّلام .الترجمة:از جمله اين خطبه است كه مى فرمايد: و طول يافت مدّت بآن أهل ضلال تا اين كه كامل نمايند ذلت و خوارى را، و مستحق باشند بتغيير نعمت پروردگار تا زمانى كه نزديك شد گذشتن آن عهد ميل كردند طايفه از أهل بصيرت بآن فتنه ها، و بلند كردند دم را از آبستنى جنگشان در حالتى كه منت نگذاشتند به پروردگار با صبر نمودن در كار زار، و بزرگ نشمردند بخش كردن جانهاى خودشان را در راه حق تا زمانى كه موافقت نمود قضاء فرود آمده الهى با بريده شدن مدّت بلا، برداشتند أهل معرفت و بصيرت بصيرتهاى خودشان را بر شمشيرهاى خود، و تقرّب جستند بسوى پروردگار بفرمان واعظ خودشان.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom