خطبه ۱۴۹

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : فرار از مرگ [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) قبلَ مَوته :
أَيُّهَا النَّاسُ، كُلُّ امْرِئٍ لَاقٍ مَا يَفِرُّ مِنْهُ فِي فِرَارِهِ، الْأَجَلُ مَسَاقُ النَّفْسِ وَ الْهَرَبُ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ.
كَمْ أَطْرَدْتُ الْأَيَّامَ أَبْحَثُهَا عَنْ مَكْنُونِ هَذَا الْأَمْرِ، فَأَبَى اللَّهُ إِلَّا إِخْفَاءَهُ، هَيْهَاتَ عِلْمٌ مَخْزُونٌ.

مَسَاقُ النَّفْسِ : سر آمد زندگى، رانده شدن نفس (بسوى پايان زندگى).
اطْرَدْتُ : گذراندم، سپرى كردم. «اطرده» : دستور داد او را طرد كنند و برانند. 
مَساقُ النَفس : حركت نفس، رانده شدن نفس
أطرَدتُ : بجلو انداخته و راندم 
(در سال ۴۰ هجرى در بيستم رمضان قبل از شهادت فرمود).
۱. ياد مرگ:
اى مردم هر كس از مرگ بگريزد، به هنگام فرار آن را خواهد ديد، اجل سر آمد زندگى، و فرار از مرگ رسيدن به آن است. چه روزگارانى كه در پى گشودن راز نهفته اش بودم اما خواست خداوند جز پنهان ماندن آن نبود، هيهات كه اين علمى پنهان است.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (پس از ضربت زدن ابن ملجم بر فرق آن بزرگوار، و) پيش از وفاتش (در اينكه مرگ بهمه مى رسد، و توصيه به پيروى از خدا و رسول و خبر دادن از وفات خود):
(1) اى مردم، هر مردى در عين اينكه از مرگ مى گريزد آنرا ملاقات ميكند، و مدّت زندگانى ميدان راندن جان است (و مقصد بسر رسيدن عمر و دريافتن مرگ) و فرار از مرگ نزديك شدن بآن است (زيرا انسان براى فرار در صدد علاج بر مى آيد و حركت و كوششى مى نمايد كه آن خود موجب نابود كردن مدّت زندگانى است و از دست دادن مدّت زندگانى مستلزم رسيدن به مرگ است، خلاصه مرگ دست ردّ به سينه هيچكس نمى گذارد، نه حقّ و نه باطل).
(2) چه بسيار روزهايى را گذرانده ام كه در باب اين امر پنهان شده كنجكاوى مى نمودم (در بى اعتنائى مردم بحقّ و مظلوميّت اهل آن و تمسّك بباطل و غلبه و توانائى پيروانش تحقيق و جستجو مى كردم) پس (باين سرّ دست يافتم، و) خداوند نخواست مگر پنهان داشتن آنرا (از شما، زيرا اين امر از مسائل مشكله قضاء و قدر است و عقل و فهم شما كوتاهتر از اينست كه آنرا درك نمائيد. و نظير اين جمله در سخن پنجم آن حضرت است كه فرمود: «اندمجت على مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشية فى الطّوىّ البعيدة» يعنى سكوت من براى آنست كه فرو رفته ام در علمى كه پنهان است و اگر ظاهر و هويدا نمايم آنچه را كه مى دانم شما مضطرب و لرزان مى شويد مانند لرزيدن ريسمان در چاه ژرف) چه دور است آگاه شدن بآن (زيرا) علمى است پنهان شده (و آشكار كردن آن براى هر كس سزاوار نيست).
 
سخنى از آن حضرت (ع) پيش از وفاتش:
اى مردم. هر كس چيزى را كه از آن مى گريزد، به هنگام فرار خواهد ديد. مدت عمر هر كس چونان میدانى است كه در آن ميدان به سوى مرگش مى رانند. فرار از مرگ، گرفتار آمدن است به چنگ آن. چه روزگاران كه براى دانستن راز اجل كنجكاويها نمودم، ولى مشيت خداى تعالى آن بود كه هر بار پوشيده ترش دارد. هيهات، دانشى است در خزانه اسرار.
 
اى مردم! هر کس از آنچه فرار مى کند، در همان حال فرار به آن مى رسد! «اجل» سرآمد زندگى و پايان حيات است، و فرار از آن، رسيدن به آن است! چه روزهايى که من به بحث و کنجکاوى از اسرار و باطن اين امر (پايان زندگى) پرداختم، ولى خداوند جز اخفاى آن را نخواسته است. هيهات! اين علمى است پنهان، (و مربوط به ذات پاک خداوند).
 
و از سخنان آن حضرت است پيش از مرگش:
اى مردم هر كس مرگى را كه از آن گريزان است -به هنگام فرار- خواهد ديد. دوران زندگى انسان، ميدان رانده شدن اوست در جهان، و گريختن از مرگ، رسيدن است بدان.
چند كه روزگار را از اين سو بدان سو راندم، و به خاطر دانستن اين راز پوشيده اش كاواندم، خدا نخواست، جز آنكه آن را بپوشاند، هيهات كه اين علمى است نهفته -كه هيچكس آن را نداند-.
 
از سخنان آن حضرت است پيش از در گذشت از دنيا:
اى مردم، هر كس مرگى را كه از آن فرارى است ملاقات خواهد كرد، ايّام زندگى صحنه راندن به سوى مرگ است، و گريز از مرگ آمدن به سوى آن است. چه روزهايى كه در اسرار پنهان مرگ كنجكاوى كردم، ولى خداوند جز پنهان داشتن آن را نخواست. هيهات، اين دانشى نهفته است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 706-701 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ قبل موته.از سخنان امام عليه السلام است كه پيش از فرا رسيدن مرگش ايراد فرموده. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در شرح اسناد خطبه آمده است امام عليه السلام اين سخنان را زمانى بيان فرمود كه در بستر شهادت افتاده بود، هم در نظر داشت وصيّت كند و هم مى خواست به همگان پند و اندرز دهد. در حقيقت اين خطبه، از سه بخش تشكيل يافته است بخش اوّل درباره مرگ است كه هيچ كس توان فرار از آن را ندارد و زمان و مكان آن، بر هيچ كس معلوم نيست.بخش دوّم وصيّت كوتاه و گويا بسيار پر محتوايى است، كه امام عليه السلام از خود به يادگار گذاشته، وصيّتى كه دل ها را به خود جذب مى كند و مسير آينده را روشن مى سازد.در بخش سوّم درسهاى عبرتى را كه مردم مى توانند از شهادت آن حضرت بگيرند بيان مى فرمايد و در ضمن، اين حقيقت را گوشزد مى كند كه وقتى من از ميان شما بيرون بروم، و ديگرى بر جاى من بنشيند متوجه خواهيد شد كه من كه بودم؟ و چه مى خواستم؟ و چه در دل داشتم؟ فرار از مرگ ممکن نيست!امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه، بر اين امر تأکيد مى کند که نه تنها فرار از مرگ ممکن نيست، بلکه انسان در حال فرار، به استقبال مرگ مى رود مى فرمايد : «اى مردم! هر کس از آنچه فرار مى کند، در همان حال فرار به آن مى رسد !، «اجل» سرآمد زندگى و پايان حيات است، و فرار از آن، رسيدن به آن است !» (أَيُّهَا النَّاسُ، کُلُّ امْرِىء لاَق مَا يَفِرُّ مِنْهُ فِي فِرَارِهِ. الاَْجَلُ مَسَاقُ(1) النَّفْسِ وَالْهَرَبُ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ).در اين که، چگونه فرار از مرگ سبب ملاقات آن مى شود شارحان «نهج البلاغه» تفسيرهايى دارند. بعضى مى گويند: منظور از اين جمله که : «هر کس از مرگى که فرار مى کند، در همان حال فرار به آن مى رسد» اين است : هنگامى که اجل فرا رسد و فرمان حرکت از دنيا از سوى خداوند صادر شود، حتى داروها نتيجه معکوس مى دهند سرکه انگبين، صفرا مى افزايد و آنچه در حال عادى شفابخش بود، سبب مرگ مى شود.اين احتمال نيز در تفسير جمله بالا داده شده که، انسان زمانى را که براى درمان در چنين حالات صرف مى کند او را به پايان عمرش نزديکتر مى سازد(2).و به تعبير ديگر بسيار ديده شده، انسان از همان چيزهايى که مى ترسد، به آن گرفتار مى شود و از چيزى که فرار مى کند، به آن مى رسد و طبق اين تفسير، حکم بالا يک حکم کلى نيست بلکه يک حکم غالبى است.سپس مى افزايد: «چه روزهايى که من به بحث و کنجکاوى از اسرار و باطن اين امر (پايان زندگى) پرداختم، ولى خداوند جز اخفاى آن را نخواسته است، هيهات ! اين علمى است پنهان، (و مربوط به ذات پاک خداوند) » (کَمْ أَطْرَدْتُ(3) الأَيَّامَ أبْحَثُهَا عَنْ مَکْنُونِ هذَا الأَمْرِ، فَأَبَى اللهُ إلاَّ إخْفَاءَهُ. هَيْهَاتَ! عِلْمٌ مَخْزُونٌ).* * *سؤال:در اين جا سؤالى مطرح شده است و آن اين که : طبق اخبار زيادى که از اميرمؤمنان على (عليه السلام) رسيده آن حضرت هم زمان مرگ خودرا به خوبى مى دانست، و هم قاتل خودرا مى شناخت، و در شب شهادت، پيوسته به فرزندانش خبر مى داد، و حتى در اثناى همان ماه «رمضان»، که در آن شهيد شد با تعبيرات مختلفى اشاره به زمان شهادت خود کرد، حتى از روايت معروفى که در «کافى» نقل شده، بر مى آيد که مرغان خانگى حضرت، نيز خبر دار بودند، با اين حال چگونه امام (عليه السلام) مى فرمايد : که جز خدا کسى از اجل انسانها با خبر نيست ؟(4).پاسخ:بعضى به استناد پاره اى از روايات، معتقدند، حالات معصومين (عليهم السلام) و اولياء الله مختلف است، گاه به اراده پروردگار همه چيز را مى دانند، و گاه به اراده حق، مسائلى از آنها پنهان مى شود، حتى ممکن است لحظه ها، متفاوت باشد، «يعقوب» پيامبر (صلى الله عليه وآله) بوى پيراهن «يوسف» را از فاصله دور (از مصر) شنيد، ولى او را در چاه «کنعان» نزديک خود، نديد !اين احتمال نيز وجود دارد که آنچه را امام (عليه السلام) در بالا مى فرمايد : يک قانون کلى درباره اجل و سرآمد زندگى همه انسانها باشد، ولى اين قانون کلى مانند همه قوانين کلى، استثنائاتى دارد، چه مانعى دارد که بعضى از اولياء الله به فرمان خدا و تعليم او، لحظه مرگ خود را بدانند.در اين جا نکته سوّمى نيز وجود دارد و آن اين که : علوم معصومين (عليهم السلام) نسبت به مسائل آينده بر اساس «لوح محو و اثبات» است که قابل تغيير است و به اصطلاح علم به مقتضيات است، نه علم به علت تامه که قابل تغيير نباشد; زيرا آن قسمت که نامش «لوح محفوظ» است مخصوص خداوند متعال است. مثلاً در داستان حضرت مسيح (عليه السلام) آمده است که او خبر از فوت عروسى در شب عروسى داد، ولى اين امر واقع نشد چرا که آنها صدقه اى داده بودند و صدقه مانع از تحقق اين مصيبت شده بود.شرح اين مطلب را به خواست خدا در جاى خود خواهيم گفت.(5)* * *پی نوشت:1. «مساق» مصدر ميمى يا اسم مکان از مادّه «سوق» است و به معنى مقصدى است که انسان به آن مى رسد يا به تعبير ديگر پايان راه است.2. شرح نهج البلاغه «ابن ميثم بحرانى» و «منهاج البرائه خويى» (رحمه الله).3. «اطردت» از مادّه «طرد» به معنى کنار زدن است و جمله «اطردت الأيام» مفهومش اين است که روزها را يکى بعد از ديگرى کنار زدم.4. «اصول کافى» جلد اوّل باب «ان الأئمه يعلمون متى يموتون» حديث 4.5. سند خطبه: مرحوم كلينى اين خطبه را با كمى تفاوت در كتاب كافى جلد 1 صفحه 299 آورده و همچنين مسعودى در مروج الذهب به صورت مختصرتر و ابن عساكر در كتاب مقتل اميرالمؤمنين و همگى بر اين نظر اتفاق دارند كه اين خطبه بعد از ضربت ابن ملجم و قبل از شهادتِ مولا واقع شده است و از آن جا كه در بخش نامه هاى نهج البلاغه نامه 23 قسمت مهمى از اين خطبه آمده است نويسنده مصادر نهج البلاغه اسناد اين خطبه را در آن جا ذكر كرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 3 صفحه 247). 
شرح علامه جعفری«ايها الناس، كل امري‌ء لاق ما يفر منه في فراده، و الاجل مساق النقس، و الهرب منه موافاته» (اي مردم، هر كس از آنچه فرار مي‌كند (مرگ) در حال فرار آن را خواهد ديد. آدمي به واپسين روز عمر خود رانده ميشود كه پايان حيات او است.)هر حركت و هر لحظه‌اي فرزندان آدم را به ديدار مرگ نزديك مي‌كند:ابهام ديدار مرگ و همچنان قطعيت و سرعت حركت به سوي آن، چنان است كه درك حقيقتي آن، براي ما انسانها كه عينك حيات به چشم داريم وبا عبارت ديگر براي ما كه غوطه‌ور در چشمه‌سار حيات هستيم قابل تصور نيست اين يك خاصيت اساسي حيات است كه بهيچ وجه نمي‌تواند مرگ را در خود منعكس نمايد، زيرا حيات، حيات است و مرگ، اگر نقيض حيات نباشد، حداقل ضد آن است و نقيض نمي‌تواند نقيض خود را در خود منعكس نمايد. اينكه مولوي مي‌گويد:عمر همچون جوي نونو مي‌رسد           مستمري مينمايد در جسدشاخ آتش را بجنباني بساز          در نظر آتش نمايد بس درازاين درازي مدت از تيزي صنع           مي‌نمايد سرعت انگيزي صنعپس ترا هر لحظه مرگ و رجعتيست          مصطفي فرمود دنيا ساعتيستبايد چنين تفسير شود كه جريان فيض حيات از طرف خداوند سبحان به سوي آدميان، يك جريان استمراريست كه اگر از ديدگاه عقل آن را به ذرات يا لحظات حيات تجزيه كنيم، معناي تخميني آن چنين ميشود كه هر يك از ذرات يا لحظات حيات كه وارد متن طبيعت زندگي آدمي مي‌گردد، پس از يك فاصله بسيار بسيار كوچك كه هرگز به تصور ما درنمي‌آيد ذره يا لحظه بعدي وارد متن طبيعت مي‌شود، ولي چنان نيست كه خود آن ذره يا لحظه بتواند آن فاصله را كه در تعبير مولوي (رجعت) است در خود داشته باشد. همچنين هيچ احدي تاكنون فاصله (خلا يا نيستي يا مرگ) مابين دو لحظه حيات را نمي‌تواند دريافت كند، بلكه آنچه را كه در اين پديده درمي‌يابد، بوسيله تصور ذهني يا تعقل محض است. با مرور هر لحظه‌اي از زندگي آدمي، كه محدود و معين است، بمقدار همان لحظه به پايان زندگي نزديك ميشود، همانگونه كه با برگرداندن يك صفحه از كتاب، شما بمقدار يك صفحه به آخر كتاب نزديك ميشويد. اين انقراض و سپري شدن لحظات، با هيچ تخيل و بازيگري ذهني و خودفريبي و غيرذلك، منتفي نمي‌گردد. تنها يك قانون وجود دارد كه فوق قانون زندگي و مرگ طبيعي است كه عبارتست از تقويت شخصيت كه توانايي حركت به فرا سوي زمان و گذشت آن را بدست بياورد، تا جائيكه يك لحظه را مثلا يك سال تلقي نمايد. حتي شخصيت آدمي آن قدرت را دارد كه ميتواند با يك سر كشيدن صحيح در اين عمر، سرمايه ابدي براي خود بيندوزد: حباب‌وار براي زيارت رخ يار سري كشيم و نگاهي كنيم و آب شويم. حال كه هر لحظه و حركتي كه انسان در اين زندگاني سپري مي‌كند، به مرگ نزديك‌تر ميشود، گويي چنان است كه مرگ به دنبال او مي‌دود، نه اينكه او به طرف مرگ حركت مي‌كند كه با اغفال خويشتن از حركت، گمان كند كه مرگ را به تاخير انداخته است! بنابراين، اگر انسان جدي‌ترين تلاش و چاره‌جويي را براي فرار از مرگ يا براي تاخير انداختن آن، انجام بدهد، باز لحظاتي را كه در آن تلاش و چاره‌جوئي صرف مي‌كند، خود را به مرگ نزديك مي‌كند، يا مرگ براي او نزديكتر مي‌گردد.****«كم اطردت الايام ابحثها عن مكنون هذا الامر فابي الله الا اخفائه، هيهات! علم محزون» (بسا روزهايي را كه در كاوش از راز نهاني اين امر، پشت سر گذاشتم ولي خداوند سبحان نخواست مگر پوشيده داشتن آن را، هيهات: علم به حقيقت اين امر نهفته و براي هيچكس آشكار نيست.)كوشش و تلاش فراواني براي حل راز اين امر نمودم، ولي خداوند آشكار شدن اين راز را نميخواست:در تفسير اين امر (راز نهاني) كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين سخنان مبارك فرموده است، اختلاف نظر وجود دارد. ابن ابي‌الحديد و ابن‌ميثم بحراني مي‌گويند: منظور آن حضرت از (امر مخفي) چگونگي قتل او و زمان و مكان آن بوده است. اين نظريه را محقق مرحوم هاشمي خويي مردود ميشمارد و ميگويد: اين نظريه با توجه به كثرت دلائلي كه علم اميرالمومنين عليه‌السلام را به همه خصوصيات شهادتش بيان كرده است، قابل قبول نيست.سپس مرحوم هاشمي خويي در توضيح (امر مخفي) چنين مي‌گويد: (ممكن است امر مخفي را بدين نحو توجيه نمود كه مقصود آن حضرت: مخفي بودن حق بر مردم و مظلوميت اهل حق و غلبه باطل و اصحاب و ياران باطل و كثرت كمك كنندگان آن است، زيرا آن بزرگوار در آغاز امر حكومت براي گرفتن حق خود، نهايت كوشش را انجام داد و با اين حال به مقصود خود نرسيد. و حوادثي به جريان افتاد كه مثل آنها به قلب هيچكس خطور نمي‌كرد، و در آخر كار هم كه نوبت خلافت به او رسيد و ياران و ياوراني براي او آماده شدند و در راه خدا به بهترين وجه جهاد كرد و بر منافقان پيروز گشت، فتنه حكميت كه از شگفت‌انگيزترين حوادث بود، سر راه او را گرفت. سپس بعد از آنكه لشكريان را جمع‌آوري فرمود و تصميم به حركت به طرف دشمنان (معاويه و فريب‌خوردگان) خود گرفت آن حادثه بسيار كوبنده و وحشتناك ضربت ابن‌ملجم پليد و جنايتكارترين فرد تاريخ پيش آمد! پس مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام از (مكنون) (مخفي) راز كل اين جريان شگفت‌انگيز و سبب آن است و خداوند نخواست مگر اين راز را از شما پوشيده بدارد. زيرا عقول شما از فهم چنين راز بسيار شگفت‌انگيز ناتوان است، زيرا اين راز از مشكلات قضا و قدر الهي است) سپس اين توجيه را از مرحوم مجلسي نقل كرده است. اين توجيه را بايد مورد بررسي قرار داد، زيرا:اولا- همانگونه كه از گفتارها و كردارهاي اميرالمومنين عليه السلام برمي‌آيد آن حضرت بر همه آن حوادث كه در روزگار زمامداري او به وقوع مي‌پيوست، عالم بود و در بعضي از موارد صريحا مي‌فرمود كه من اين جريانات را مي‌دانستم و بطور فراوان از حوادث آينده خبر مي‌داد.ثانيا- اينكه آن حوادث تاريك‌تر از مسئله مرگ و آن امور غيبي كه خبر مي‌داد (و باتفاق مفسران نهج‌البلاغه مانند ابن ابي‌الحديد و ديگران همه آن امور تحقق مي‌يافت) نبود.ثالثا- بسيار بعيد بنظر مي‌رسد كه اميرالمومنين عليه‌السلام رازهاي ناگشودني قضا و قدر را از اسرار قابل گشوده شدن تشخيص نداده و روزهاي فراواني را به بحث و كاوش از رازهاي ناگشودني سپري فرمايد.اما اينكه مرحوم خويي در آخر جملاتش مي‌گويد: (و خداوند نخواست مگر اين راز را از شما پوشيده بدارد، زيرا عقول شما از فهم چنين راز بسيار شگفت‌انگيز ناتوان است) خلاف ظاهر بسيار روشن كلام آن حضرت است، زيرا ظاهر فرمايش آن بزرگوار اينست كه روزهايي را سپري فرموده است كه آن راز مخفي براي خود او گشوده شود، نه براي مردم جامعه. يك احتمال ديگر در تفسير و توجيه جمله آن حضرت بر مبناي همان است كه ابن‌ميثم بحراني و ابن ابي‌الحديد متذكر شده‌اند كه منظور آن حضرت موقع قتل او و بقيه خصوصيات آن بوده است، نهايت امر، ضروري بود كه اين مسئله را در نظر بگيرند كه آگاهي و علم اميرالمومنين عليه‌السلام به شهادتش و حتي آگاهي آن بزرگوار به خصوصيات شهادتش، هيچ منافاتي با اعتقاد آن حضرت به استمرار اختيار مطلق خداوندي در محو و اثبات كه در معتقدات شيعه با نظر به آيه مباركه (يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب) (خداوند آنچه را بخواهد محو مي‌كند و آنچه را بخواهد اثبات مي‌كند و ام‌الكتاب در نزد او است.) ثابت شده و با نام (بدا)، مصطلح شده است، ندارد.بحثي درباره بدا:معناي (بدا) آن نيست كه بعضي از عاميان گمان كرده‌اند كه: آشكار شدن چيزي كه براي خدا مخفي بوده است! بلكه معناي (بدا) عين معناي آيه مباركه است كه در بالا آورديم. مي‌توان گفت: هيچ اصل و قانوني براي اثبات سلطه مطلقه و اختيار مطلق خداوندي مانند (بدا) نيست كه اثبات مي‌كند كه خداوند متعال- «كل يوم هو في شان» (خداوند در هر زماني كاري انجام مي‌دهد):كل يوم هو في شان بخوان         مرو را بيكار و بي‌فعلي مدانكمترين كارش بهر روز آن بود         كاو سه لشكر را روانه مي‌كندلشكري ز اصلاب سوي امهات        بهر آن تا در رحم رويد نباتلشكري ز ارحام سوي خاكدان         تا ز نر و ماده پر گردد جهانلشكري از خاكدان سوي اجل         تا ببيند هر كسي عكس‌العملباز بي‌شك بيش از آنها مي‌رسد         آنچه از حق سوي جانها مي‌رسدآنچه از جانها به دلها مي‌رسد          آنچه از دلها به گلها مي‌رسداينست لشكرهاي حق بي‌حد و مر         بهر اين فرمود، ذكري للبشر (مولوي)پيش از توضيح معناي بدا، چند بيت از مولوي براي تصور (بدا) در اينجا نقل مي‌كنيم. مولوي اين ابيات را در تفسير آن حديث منسوب به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم سروده است مي‌گويد: (جف القلم بما هو كائن) (قلم درباره آنچه كه به وقوع خواهد پيوست، خشكيده است، يعني همه آنچه كه در عالم هستي تحقق پيدا خواهد كرد، قلم قضا آن را نوشته و تمام شده است.)هكذا تاويل قد جف القلم          بهر تحريض است بر فعل اهمچون قلم بنوشت كه هر كار را         لايق آن هست تاثير و جزاكژ روي جف‌القلم كژ آيدت         راست رو جف‌القلم بفزايدتكرد دزدي دست شد جف‌القلم          خورده باده مست شد جف‌القلمعدل آري مقبلي جف‌القلم         ظلم آري مدبري جف‌القلمتو روا داري روا باشي كه حق          خود كند معزول از حكم سبق؟معناي بيت آخر محكم‌ترين و روشنترين دليل براي اصل (بدا) است كه مي‌گويد: آيا عقل و وجدان تو تجويز مي‌كند كه بگويي: خداوند سبحان با ثبت و نوشتن هر آنچه كه در جهان هستي به وقوع خواهد پيوست، قدرت تصرف در هستي را از خود سلب نموده است!! چنين تصوري مساوي اينست كه بگويي: خداوند با ثبت همه آنچه كه تحقق خواهد يافت، (در لوح محفوظ يا در ام‌الكتاب) خدايي را از خود سلب نموده است! زيرا قدرت مطلقه او عين ذات اقدس او است و با سلب قدرت از خويشتن، در حقيقت خدايي را از خود سلب نموده است! بنابراين بايد بگوييم: آنچه كه در عرصه پهناور هستي به وقوع مي‌پيوندد، بمقتضاي مشيت و حكمت بالغه الهي است كه بر مبناي واقعيات شايسته تحقق، واقع مي‌گردد، ولي از آن جهت كه نظم عالم در ارتباط با خداوند ناظم دستگاه آفرينش باز است (اين سيستم باز است) و هيچيك از موجودات و قوانين حاكمه در برابر آن قادر مطلق غير قابل تغيير نيست. همانگونه كه (نسخ) يك حكم كشف از محدوديت مقتضي آن حكم و پايان يافتن آن مي‌نمايد، (بدا) نيز كشف از محدوديت مقتضي آن واقعيت مي‌كند كه در مجراي هستي قرار گرفته بود.حال مي‌توانيم بگوييم: اميرالمومنين عليه‌السلام كه پس از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم عارف‌ترين انسان به مقام شامخ ربوبي بوده است، بهتر از همه مي‌دانست كه مقرر شدن قتل او در آن زمان مخصوص و با دست آن پليد و اشقي‌ الاشقيا، و در محراب مسجد كوفه بحسب قانون قضا و قدر، نمي‌تواند در برابر مشيت بالغه خداوندي بر (محو و اثبات) مقاومت نموده و از نفوذ اراده خداوندي جلوگيري نمايد. و قطعي است كه اميرالمومنين عليه‌السلام با اشتياق شديد كه به انكشاف واقعيات داشت، به كشف مشيت نهائي خداوندي درباره خبر قتل خود كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به او داده بود، پرداخته و در صدد آگاهي به اين كه آيا درباره اين حادثه (بدا) صورت خواهد گرفت يا نه؟ برآمده بود، ولي خداوند حادثه مزبور را بجهت امكان (بدا) از وي مخفي داشته است. اين توجيه درباره علم ائمه عليهم‌السلام به همه خصوصيات شهادت آنان نيز جريان دارد. و اگر كسي اعتراض كند كه همان انتقادي كه پيش از اين وارد كرديم كه (بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كه اميرالمومنين عليه‌السلام رازهاي ناگشودني قضا و قدر را با اسرار گشودني تشخيص نداده و در صدد شناخت رازهاي ناگشودني برآيد) به اين احتمال نيز وارد است، پاسخ اين اعتراض روشن است، زيرا لازمه كوشش براي شناخت اينكه آيا قتل اميرالمومنين عليه‌السلام با همه خصوصياتش مشمول (بدا) خواهد گشت يا نه؟ آن نيست كه آن بزرگوار رازهاي ناگشودني را از اسرار قابل گشودن تشخيص نداده و در صدد شناخت راز ناگشودني برآمده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه پيش از وفاتش ايراد فرموده است:اين گفتار مبتنى بر پند و اندرز و لزوم عبرت آموزى است، امام (ع) مردم را مخاطب قرار داده و به آنها هشدار مى دهد كه مرگى كه طبع شما از آن نفرت دارد، ناگزير به شما خواهد پيوست، و چه نيكوست اين كه فرموده است «... ما يفرّ منه في فراره»، زيرا انسان پيوسته از مرگ گريزان، و در حال حفظ خود از آن است، و چون چاره اى از آن نيست ناگزير آن را در ضمن گريز از آن ديدار خواهد كرد.أجل گاهى بر پايان زندگى دنيا اطلاق مى شود، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ...» و گاهى هم مراد از آن مدّت عمر، و دورانى است كه براى زندگى انسان در دنيا تعيين شده است، در عبارت «و الأجل مساق النّفس» مراد معناى اخير است، براى اين كه مدّتى را كه انسان در لباس تن زندگى مى كند، به منزله اين است كه در اين مدّت به سوى هدفى كه براى اوست رانده مى شود نه اين كه محلّى براى قرار و آرام اوست.فرموده است: «الهرب منه موافاته»:سخن در نهايت لطافت است، براى اين كه كسى كه مثلا با حركت و معالجه و مانند اينها از مرگ گريزان است، هر گونه حركت و اقدام او در اين راه، مستلزم تباه كردن اوقات و از ميان بردن روزگار عمر اوست، و تباهى اوقات نيز موجب فرا رسيدن مرگ و ديدار آن است، بنا بر اين واژه موافات (فرا رسيدن) مجازا بر هرب (گريختن) اطلاق شده است، و اين از باب اطلاق نام لازم بر ملزوم است.فرموده است: «كم أطردت الأيّام»:يعنى چه بسيار روزها را كه گريز دادم، و پياپى گذراندم، و در باره راز اين امر پيگيرى و بررسى كردم، مراد از اين امر واقعه شهادت آن حضرت است، و مقصود از مكنون (پوشيده) زمان معيّن آن به تفصيل، و مكان آن است، زيرا اينها از جمله امورى است كه خداوند متعال دانش آنها را ويژه خود گردانيده چنان كه فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ» و نيز «وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ» هر چند پيامبر خدا (ص) كيفيّت شهادتش را مجملا به او خبر داده بود چنان كه از آن حضرت نقل شده كه به امير المؤمنين (ع) فرموده است: ضربت بر اين (اشاره به سر آن حضرت فرمود) وارد خواهد شد و از آن، اين (اشاره به محاسن آن حضرت فرمود) خضاب خواهد گشت، همچنين از پيامبر اكرم (ص) روايت است كه به آن حضرت فرمود: آيا مى دانى شقى ترين پيشينيان كيست عرض كرد: آرى آن كه ناقه را پى كرد، فرمود: شقى ترين پسينيان را مى دانى كى خواهد بود عرض كرد: نه، فرمود: كسى كه به اين جا (اشاره به سر حضرت) ضربت مى زند، و اين (اشاره به محاسن حضرت) را از آن خضاب مى كند.امّا بررسى و پيگيرى آن حضرت در اين باره، مربوط است به وقت و مكان و قرائن مشخّصه آن به تفصيل، كه ممكن است اين بررسى از طريق پرسش از پيامبر گرامى (ص) در دوران زندگى آن بزرگوار باشد، و رسول اكرم (ص) تفصيل اين واقعه را از او پنهان داشته است، يا اين كه براى دريافت اين مطلب، احوال آن حضرت را در ديگر اوقاتى كه با مردم بوده مورد فحص و دقّت قرار داده است، امّا خداوند همواره اين امر را پوشيده و مكتوم داشته است، از اين رو فرموده است: چه دور است دانستن اين امر، كه آن در خزانه علم خداوند نهفته است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 111 و من كلام له عليه السّلام قبل موته و هو المأة و التاسع و الاربعون من المختار فى باب الخطب:و هو مرويّ في الكافي على اختلاف تطلع عليه  أيّها النّاس كلّ امرء لاق ما يفرّ منه في فراره و الأجل مساق النّفس، و الهرب منه موافاته، كم اطّردت الأيّام أبحثها عن مكنون هذا الأمر فأبى اللَّه إلّا إخفائه، هيهات علم مخزون.اللغة:(الطّرد) الابعاد و تقول طزدته أى نفيته عنّي، و الطريدة ما طردته من صيد و غيره، و الطّريدان اللّيل و النهار، و أطردت الرّجل على صيغة الافعال، إذا أمرت باخراجهالاعراب:قوله: في فراره متعلّق بقوله لاق، و جملة أبحثها منصوبة المحلّ على الحالية و علم مخزون خبر لمبتدأ محذوف أى ذلك العلم علم مخزون،المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام قد قاله عليه السّلام لما ضربه ابن ملجم المرادي عليه لعائن اللَّه و هو مسوق فى معرض التوصية و التّذكير، فأيّة بالنّاس و نبّههم على لحوق ضرورة المنفور منه طبعا بقوله: (أيّها النّاس كلّ امرء لاق ما يفرّ منه في فراره) يعنى أنّ الانسان يفرّ من الموت ما دام حيّا، فهو في مدّة الفرار و هى الحياة الدّنيا يلاقي ما يفرّ منه البتّة كما قال تعالى  «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِيكُمْ» (و الأجل مساق النّفس) يجوز أن يراد بالأجل غاية العمر كما في قوله تعالى  «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ اجل لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 116 فيكون المساق بمعنى ما يساق إليه، و أن يراد به المدّة المضروبة لبقاء الانسان أعني مدّة العمر فيكون المساق بمعنى زمان السّوق، فانّ مدّة بقاء النّفس في هذا البدن مساق إلى غايتها.مجاز من باب اطلاق اسم اللّازم على الملزوم (و الهرب منه) أى من الأجل بالمعنى الأوّل أو ممّا يفرّ منه إن اريد به المعنى الثاني (موافاته) لأنّ الهرب منه إنّما يكون بعلاج و حركة يفنى بهما بعض المدّة، و إفناء المدّة يلزمه الموافاة فأطلق لفظ الموافاة على الهرب من باب اطلاق اسم اللّازم على الملزوم، أو لأنّه إذا قدّر زوال عمر أو دولة فكلّ تدبير يدبّره الانسان يصير سببا لحصول ما يهرب منه كما أنّ كلّ دواء و معالجة إذا صادف قرب مجيء الأجل يكون مضرّا بالبدن و إن كان بحيث اذا لم يصادفه كان نافعا مجرّبا عند الأطباء مع أنّ المرض و المزاج في كلتا الصّورتين واحد بناء على إبطال أفعال الطبيعة و أنّ نفع الأدوية إنّما هو فعل اللَّه تعالى عند الدّواء، و مع قطع النظر عن ذلك إذا صادف الدّواء الأجل يصير أحذق الأطباء عاجزا غافلا عمّا ينفع المريض، فيعطيه ما يضرّه و إذا لم يصادفه يلهم أجهل الأطبّاء بما ينفعه كما هو المجرّب.و كيف كان فقوله عليه السّلام: و الهرب منه موافاته، جار مجرى المبالغة في عدم كون الفرار منجيا من الموت و عاصما عنه حتّى جعل نفس الهرب منه ملاقاة له و لم يقل و الهارب منه يوافيه. (كم اطّردت الأيام) أى صيّرتها طريدة قال الشارح المعتزلي فالاطّراد أدلّ على العزّ و القهر من الطرد (أبحثها) و افتّشها (عن مكنون هذا الأمر فأبى اللَّه إلّا إخفائه) قال الشّارح المعتزلي: كأنه عليه السّلام جعل الأيّام أشخاصا يأمر باخراجهم و ابعادهم عنه، أى ما زلت أبحث عن كيفية قتلي و أىّ وقت يكون بعينه و في أىّ أرض يكون يوما يوما، فاذا لم أجده في اليوم اطردته و استقبلت يوما آخر فأبحث فيه أيضا فلا أعلم فأبعده و اطرده و أستأنف يوما آخر، و هكذا حتّى وقع المقدور.قال الشّارح: و هذا الكلام يدلّ على أنه عليه السّلام لم يكن يعرف حال قتله مفصّلة من جميع الوجوه، و أنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم أعلمه بذلك مجملا، لأنّه قد ثبت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 117 أنّه صلّى اللَّه عليه و آله قال له: ستضرب على هذه و أشار إلى هامته فتخضب منها هذه، و أشار إلى لحيته و ثبت أنّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال له: أتعلم من أشقى الأوّلين؟ قال: نعم عاقر النّاقة فقال له: أتعلم من أشقى الآخرين؟ قال: لا، فقال: من يضرب ههنا فتخضب هذه و كلام أمير المؤمنين عليه السّلام يدلّ على أنّه بعد ضرب ابن ملجم له لا يقطع على أنّه يموت من ضربته، ألا تراه يقول: إن ثبتت الوطأة في هذه المزّلة فذاك آه.و يظهر منه أنّ الشارح زعم أنّ مراده عليه السّلام بمكنون هذا الأمر وقت قتله و مكانه المعينان بالتفصيل.و حذا حذوه الشارح البحراني حيث قال: و ذلك المكنون هو وقته المعيّن بالتفصيل و مكانه، فان ذلك ممّا استأثر اللَّه بعلمه كقوله تعالى  «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ» و قوله  «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ» و إن كان قد أخبره الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بكيفية قتله مجملا- إلى أن قال- و أمّا بحثه هو فعن تفصيل الوقت و المكان و نحوهما من القراين المشخصة و ذلك البحث إمّا بالسّؤال من الرّسول مدّة حياته و كتمانه ايّاه، أو بالفحص و التّفرّس من قراين أحواله في ساير أوقاته مع النّاس، فأبى اللَّه إلّا أن تخفى عنه تلك الحال انتهى.اقول: و لا يكاد ينقضي عجبى من هذين الفاضلين كيف توهّما أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام لم يكن عالما بزمان موته و لا مكانه إلّا اجمالا، و أنّه لم يكن يعرفهما تفصيلا إن هذا إلّا زعم فاسد و رأى كاسد.أمّا الشّارح المعتزلي فمع روايته الأخبار الغيبيّة له عليه السّلام و إذعانه على صحّتها حسبما تقدّمت في التّنبيه الثاني من شرح الخطبة الثانية و التّسعين كيف خفى عليه وجه الحقّ و كيف يتصوّر في حقّ من هو عالم بما كان و ما يكون و من يقول:فاسألوني قبل أن تفقدوني فو الّذي نفسي بيده لا تسألوني عن شيء فيما بينكم و بين السّاعة و لا عن فئة تهدى مأئة و تضلّ مأئة إلّا أنبئكم بناعقها و قائدها و سائقها و مناخ ركابها و محطّ رحالها و من يقتل من أهلها قتلا و يموت منهم موتا، الى آخر ما مرّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 118 في الخطبة الّتي أشرنا اليها، أنّه لم يكن يعرف زمان موته و مكانه.و أمّا الشّارح البحراني فمع كونه من فضلاء علماء الامامية قدّس اللَّه ضرايحهم كيف قصرت يده عن الأخبار العامية و الخاصية المفيدة لعلم الأئمّة عليهم السّلام بما كان و ما يكون و ما هو كائن و لمعرفتهم عليهم السّلام بوقت موتهم و موت شيعتهم، و أنّهم يعلمون علم المنايا و البلايا و الانساب، و هذه الأخبار قريبة من التواتر بل متواترة معنى و قد مضى جملة منها في تضاعيف الشّرح لا سيّما في شرح الفصل الثّاني من الخطبة المأة و الثّامنة و العشرين، و يأتي شطر منها في مواضعها اللّايقة، و قد روى المخالف و المؤالف قول أمير المؤمنين للحارث الأعور الهمداني:يا حار همدان من يمت يرني          من مؤمن أو منافق قبلا       يعرفني طرفه و أعرفه          بنعته و اسمه و ما فعلا    فانّ من كان حاضرا عند كلّ ميّت، عارفا بوقت موته كيف لا يعرف وقت موت نفسه.و كفاك دليلا على ما ذكرنا أنّ الكلينيّ قد عقد في الكافى بابا على ذلك، و قال: باب أنّ الأئمّة عليهم السّلام يعلمون متى يموتون و أنّهم لا يموتون إلّا باختيار منهم، و روى في ذلك الباب عن عليّ بن محمّد عن سهل بن زياد عن محمّد بن عبد الحميد عن الحسن بن الجهم قال: قلت للرّضا عليه السّلام: إنّ أمير المؤمنين عليه السّلام قد عرف قاتله و اللّيلة التّي يقتل فيها، و الموضع الّذي يقتل فيه، و قوله لما سمع صياح الأوز في الدّار:صوايح تتبعها نوايح، و قول امّ كلثوم: لو صلّيت اللّيلة داخل الدّار و أمرت غيرك يصلّي بالنّاس فأبى عليها، و كثر دخوله و خروجه تلك اللّيلة بلا سلاح، و قد عرف عليه السّلام ان ابن ملجم قاتله بالسّيف كان هذا ممّا لم يحسن «لم يجز لم يحلّ خ ل» تعرّضه؟فقال عليه السّلام: ذلك كان و لكنه عليه السّلام خيّر في تلك اللّيلة لتمضى مقادير اللَّه عزّ و جلّ.و هذا الحديث و إن كان ضعيفا عند بعض لكنّه سهل عند آخرين معتضد بأخبار أخر.قال العلّامة المجلسي (ره) في شرحه: منشا الاعتراض أنّ حفظ النّفس واجب عقلا و شرعا، و لا يجوز إلقاؤها الى التّهلكة، فقال عليه السّلام: ذلك كان و لكنّه خيّر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 119 أى خيّره اللَّه بين البقاء و اللّقاء فاختار لقاء اللَّه، و هو مبنيّ على منع كون حفظ النّفس واجبا مطلقا، و لعلّه كان من خصائصهم عدم وجوب ذلك عند اختيارهم الموت و حكم العقل في ذلك غير متّبع مع أنّ حكم العقل في مثل ذلك غير مسلّم.و في بعض النّسخ أعني نسخ الكافي حيّن بالحاء المهملة و النّون أخيرا، بدل خير، قال الجوهريّ: حيّنه جعل له وقتا يقال: حيّنت النّاقة إذا جعلت لها في يوم و ليلة وقتا تحلبها فيه انتهى، فالمعنى أنّه كان بلغ الأجل المحتوم المقدّر و كان لا يمكن الفرار منه.قال المحدّث العلّامة المجلسيّ: و حاصله أنّ من لا يعلم أسباب التّقديرات الواقعة يمكنه الفرار عن المحذورات و يكلّف به، و أمّا من كان عالما بجميع الحوادث، فكيف يكلّف الفرار و إلّا يلزم عدم وقوع شيء من التّقديرات فيه، بل هم عليهم السّلام غير مكلّفين بالعمل بهذا العلم في أكثر التّكاليف.فانّ النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و أمير المؤمنين عليه السّلام كانا يعرفان المنافقين و يعلمان سوء عقايدهم و لم يكونوا مكلّفين بالاجتناب عنهم و ترك معاشرتهم و عدم مناكحتهم أو قتلهم و طردهم ما لم يظهر منهم شيء يوجب ذلك.و كذا علم أمير المؤمنين عليه السّلام بعدم الظّفر بمعاوية و بقاء ملكه بعده لم يكن سببا لأن يترك قتاله، بل كان يبلغ في ذلك غاية جهده إلى أن استشهد صلوات اللَّه عليه مع أنّه كان يخبر بشهادته و استيلاء معاوية بعده.و كذا الحسين عليه السّلام كان عالما بغدر أهل العراق به و أنّه سيستشهد هناك مع أولاده و أقاربه و أصحابه، و يخبر بذلك مرارا و لم يكن مكلّفا بالعمل بهذا العلم بل كان مكلّفا بالعمل بهذا الأمر حيث بذلوا له نصرتهم و كاتبوه و راسلوه و وعدوه البيعة و بايعوا مسلم بن عقيل رضى اللَّه عنه انتهى.و قال المجلسيّ أيضا في موضع آخر من شرح الكافي: الظاهر من ساير الأخبار أنّه عليه السّلام كان عالما بشهادته و وقتها و كان ينتظرها و يخبر بوقوعها و يستبطئها في اللّيلة التي وعدها و يقول: ما منع قاتلي من قتلي انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 120 فقد ظهر و اتّضح بذلك كلّه أنّه عليه السّلام كان يعرف تفصيلا زمان قتله و مكانه كما ظهر دفع الاشكال فيه و الاعتراض عليه بأنّه مع المعرفة التفصيليّة كان الواجب عليه حفظ نفسه و عدم إلقاءه لها إلى التهلكة.فان قلت: سلّمنا هذا كلّه و لكن ما تصنع بقوله عليه السّلام كم اطّردت الأيّام أبحثها عن مكنون هذا الأمر فأبى اللَّه إلّا إخفاءه؟قلت: يمكن توجيهه بأن يكون المراد بهذا الأمر خفاء الحقّ و مظلوميّة أهله و ظهور الباطل و غلبة أصحابه و كثرة أعوانه، لأنّه عليه السّلام سعى في أوّل الأمر في أخذ حقّه غاية السّعى فلم يتيسّر و جرت امور لم يكن يخطر ببال أحد وقوع مثله، و في آخر الأمر لمّا انتهى إليه و حصل له الأنصار و الأعوان و جاهد في اللَّه حقّ الجهاد و غلب على المنافقين سنحت فتنه التحكيم الّتي كانت من غرايب الامور ثمّ بعد ذلك لمّا جمع العساكر و أراد الخروج إليهم وقعت الطامة الكبرى، فالمراد بالمكنون سرّ ذلك و سببه فظهر لي و أبى اللَّه إلّا إخفاءه عنكم لضعف عقولكم عن فهمه، إذ هي من غوامض مسائل القضاء و القدر.و هذا التوجيه أورده المحدّث المجلسيّ في مرآت العقول نقلا عن بعضهم و استحسنه.و محصّله أنّ المراد بالأمر المكنون في كلامه عليه السّلام سرّ غلبة الباطل على الحقّ و علّة مظلومية أهل الحقّ، و المراد باخفاء اللَّه إياه إخفاءه منهم لا منه عليه السّلام، فيكون هذا الكلام منه نظير قوله عليه السّلام في الكلام الخامس: بل اند مجت على مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشية في الطوى البعيدة.قوله (هيهات علم مخزون) أى بعد الاطلاع على ذلك السّر فانه علم مخزون و من شأن المخزون أن يسرّ و يخفى.الترجمة:از جمله كلام آن امام است پيش از مرگ خود مى فرمايد:أي مردمان هر مردى از شما ملاقات كننده است در گريختن خود به آن چه كه مى گريزد از آن، و مدت عمر محل جريان نفس است بنهايت آن، و گريختن از مرگ رسيدنست بآن، بسا گردانيدم روزگار را رانده شده از خود در حالتى كه نيك تفحّص مى كردم از پوشيده اين كار پس امتناع فرمود حق تعالى مگر پنهان كردن آن را، چه دور است مطّلع شدن بآن، اين علم علميست پوشيده شده.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 294 از سخنان آن حضرت (ع) پيش از مرگش [در اين خطبه كه با عبارت «ايها الناس كل امرىء لاق ما يفر منه فراره» (اى مردم، هر كس از چيزى بگريزد در گريز خود همان را خواهد ديد) شروع مى شود. ابن ابى الحديد ضمن شرح مطالب، موضوعى مختصر در مورد تاريخ مطرح كرده است.] اين سخن دلالت بر آن دارد كه على عليه السلام چگونگى كشته شدن خود را از جميع جهات و به تفصيل نمى دانسته و پيامبر (ص) در اين مورد علم مجمل و مختصرى به او ارزانى فرموده است. اين موضوع ثابت است كه پيامبر (ص) به او فرموده است «بزودى بر اين ضربه مى خورى، و اشاره به فرق سرش فرموده است و اين از آن خضاب مى شود و اشاره به ريش على فرمود» اين هم ثابت شده است كه پيامبر (ص) به على فرموده است «آيا مى دانى بدبخت ترين پيشينيان كيست» عرضه داشت: آرى آنكه ناقه را پى كرد. فرمود «آيا مى دانى بدبخت ترين پسينيان كيست» عرضه داشت نه. فرمود «آن كس كه بر سرت ضربه مى زند و ريش تو را خضاب مى كند». سخن امير المومنين على عليه السلام همچنين دلالت مى كند بر اينكه پس از ضربه زدن ابن ملجم به طور قطع نمى دانسته است كه از ضربت او خواهد مرد مگر نمى بينى كه مى گويد «اگر سلامت ماندم همان چيزى است كه شما آن را خواهانيد» و اهل و فرزندان خود را مخاطب قرار داده است و شايسته نبوده است كه بگويد اين همان چيزى است كه من خواهان آنم، زيرا على عليه السلام آخرت را بيش از دنيا مى خواسته است. در كلام ديگرى هم كه از او نقل شده است تأكيد موضوعى كه گفتيم ديده مى شود و آن اين سخن اوست كه مى گويد: «اگر زنده ماندم من خود صاحب خون خويشتنم و اگر مردم يك ضربه در مقابل ضربه». همچنين اين گفتار على عليه السلام كه فرموده است «من امروز مايه عبرت شمايم و فردا از شما جدا مى شوم» و سخنان ديگرى كه نظير اين سخن باشد با سخن ما تناقضى ندارد و اين بدان جهت است كه منظور او از كلمه فردا همان فرداى واقعى نيست بلكه مقصود زمان آينده است همان گونه كه انسان سالم هم گاهى مى گويد: فردا من مى ميرم چرا بايد براى اين جهان آزمندى كنم. گاهى انسان در بيمارى سخت خود به زن و فرزندان خويش مى گويد: با شما بدرود مى كنم و از شما جدا مى شوم و بزودى خانه از من خالى مى ماند و شما بر دورى و جدايى من اندوهگين مى شويد و پس از من جايگاه مرا خواهيد شناخت. همه اين سخنان با گمان قوى است و صالحان و نكوكاران با اين سخنان مى خواهند ديگران را پند و اندرز دهند و شنوندگان را به جانب پرهيزگارى بكشند و آنان را از دوستى نسبت به دنيا و هواى نفس بازدارند. و اگر بگويى در مورد اين سخن على عليه السلام به ابن ملجم چه مى گويى كه به او فرمود: «من پاداش دادن به او را مى خواهم و او كشتن مرا مى خواهد چه كسى پوزشخواه اين دوست مرادى توست» و در مورد اين گفتار شيعيان خالص كه «اى كاش او را بكشى» و پاسخ او كه فرمود «قاتل خود را چگونه بكشم» يا اين پاسخ ديگرش كه فرمود «او كه هنوز مرا نكشته است چگونه كسى را كه قاتل نيست بكشم» و اينكه على (ع) در آن شب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 295 كه ابن ملجم او را ضربت زد در مورد مرغابيهايى كه پشت سرش بانگ مى زدند فرمود: آنها را به حال خود بگذاريد كه نوحه گرانند و اينكه در همان شب فرمود: امشب رسول خدا را در خواب ديدم و پيش آن حضرت شكايت بردم و گفتم: اى رسول خدا، از امت تو چه سختيها و چه ناملايمتها كه نكشيدم. فرمود: بر ايشان نفرين كن. گفتم: بار خدايا، عوض آنان بهتر از ايشان را به من ارزانى فرماى و عوض من بدتر از من به آنان بده. و اين گفتار امير المومنين على كه «من در حال جنگ كشته نمى شوم و همانا به صورت غافلگير كردن و ناگهانى كشته مى شوم، مردى گمنام مرا خواهد كشت» و در اين باره اخبار فراوانى از على عليه السلام رسيده است. مى گويم: تمام اين اخبار دلالت بر آن نمى كند كه على (ع) موضوع را به صورت مفصل و از همه جهات بداند، مگر نمى بينى كه در اخبار و آثار چيزى كه دلالت كند بر وقت معين كشته شدن وجود ندارد و همچنين از جايگاهى كه در آن كشته مى شود سخنى نيست. البته در مورد ابن ملجم ممكن است على (ع) دانسته باشد او همان كسى است كه او را خواهد كشت. ولى چنين نبوده است كه به صورت محقق دانسته باشد كه همين ضربت جان شريفش را خواهد گرفت و همچنين ممكن بوده است كه از اين ضربه بهبود يابد و برهد و بعدها كشته شدنش به دست ابن ملجم اتفاق بيفتد هر چند در دراز مدت باشد و اين كار محال نيست كه نظير آن اتفاق افتاده است: عبد الملك بن مروان به روزگار حكومت معاويه عمرو بن سعيد اشدق را به سبب كدورتى كه ميان آن دو بود زخمى كرد، عمرو از او گذشت كرد ولى بعدها قضاء و سرنوشت چنان بود كه عبد الملك به دست خود همانگونه كه گوسپند را مى كشند سر عمرو بن سعيد اشدق را بريد. اما گفتار على عليه السلام در مورد مرغابيها كه فرموده است «آزادشان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 296 بگذاريد كه نوحه گرانند» شايد مى دانسته است در آن شب ضربه مى خورد و زخمى مى شود هر چند نمى دانسته است كه از آن ضربه خواهد مرد، و نوحه گران گاه بر مقتول و گاه بر مجروح نوحه مى كنند، و آن خواب ديدن و نفرين كردن دلالت بر اين ندارد كه كسى علم به وقت معين آن داشته باشد و دلالت بر اين موضوع هم ندارد كه اجابت دعا و نفرين همان دم صورت بگيرد... آرى چنان بود كه پس از مرگ على (ع) و از دست دادن او مقام و منزلت او براى ايشان آشكار شد و پس از اينكه حكومت ديگران را از پى حكومت او ديدند دانستند كه على (ع) با آن جنگهاى بزرگ فقط رضاى خداوند را مى خواسته است و اينكه در زمين كار ناپسند آشكار نگردد، هر چند گروهى به روزگار زندگى او مى پنداشتند كه او آهنگ پادشاهى و دنيا را دارد.  
بخش ۲ : وصیت امام علی علیه السلام [منبع]

أَمَّا وَصِيَّتِي، فَاللَّهَ لَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً، وَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) فَلَا تُضَيِّعُوا سُنَّتَهُ.
أَقِيمُوا هَذَيْنِ الْعَمُودَيْنِ وَ أَوْقِدُوا هَذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ، وَ خَلَاكُمْ ذَمٌّ مَا لَمْ تَشْرُدُوا.
حُمِّلَ كُلُّ امْرِئٍ مِنْكُمْ مَجْهُودَهُ وَ خُفِّفَ عَنِ الْجَهَلَةِ.
رَبٌّ رَحِيمٌ، وَ دِينٌ قَوِيمٌ، وَ إِمَامٌ عَلِيمٌ.

خَلَاكُمْ ذَمٌّ : از مذمت مبرا هستيد.
لَمْ تَشْرُدُوا : از حق منحرف نشديد. 
اَوقِدوا : روشن نگهداريد
خَلاكم ذَمّ : از سرزنش و مذمت برى هستيد
لَم تَشرُدُوا : از حق رم نكرده باشيد
مَجهود : آنچه انسان بقدر طاقتش سعى كرده باشد 
۲. وصيّت هاى امام على عليه السّلام:
امّا وصيّت من نسبت به خدا، آن كه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد، و نسبت به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اين است كه، سنّت و شريعت او را ضايع نكنيد. اين دو ستون محكم را بر پا داريد و اين دو چراغ را فروزان نگهداريد و تا آن زمان كه از حق منحرف نشده ايد، سرزنشى نخواهيد داشت، كه براى هر كس به اندازه توانايى او وظيفه اى تعيين گرديده، و نسبت به افراد جاهل و نادان تخفيف داده شده است زيرا كه: پروردگار رحيم، و دين استوار، و پيشوا آگاه است.
 
(3) امّا وصيّت و سفارش من (بشما) خدا است كه چيزى را با او شريك قرار ندهيد، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله است كه سنّت (احكام) او را بى قدر و تباه نگردانيد، اين دو ستون (توحيد حقّ تعالى و شريعت پيغمبر اكرم) را بر پا نگاه داريد (زيرا بقاء اسلام و نظام امور مسلمانها در معاش و معاد بر توحيد خداوند سبحان و پيروى از سنّت حضرت رسول است) و بيفروزيد اين دو چراغ را (تا در تاريكى هاى نادانى و گمراهى سرگردان نمانيد) و بر شما توبيخ و سرزنشى نيست مادامى كه (از اين دو) دور و پراكنده نشويد.
(4) (و پيروى از دستور خدا و رسول را دشوار نشماريد، چون) خداوند بهر مردى از شما باندازه طاقت و توانائيش تكليف فرموده و به نادانان تخفيف داده است (پس نادانان باندازه دانايان مكلّف نيستند، زيرا) پروردگار شما پروردگارى است مهربان، و دين شما دينى است استوار (كه كجى در آن راه ندارد) و پيشواى شما (پيغمبر اكرم و ائمّه هدى عليهم السّلام) پيشوايى است (بجميع احكام الهىّ) دانا.
 
اما وصيت من به شما، هيچگونه شرك به خدا مياوريد و سنّت و شريعت محمد (صلى اللّه عليه و آله) را ضايع مگذاريد و اين دو ستون را همواره بر پاى داريد و اين دو چراغ را همواره افروخته نگه داريد. تا زمانى كه دست در دست يكديگر داريد و پراكنده نشده ايد، كسى شما را نكوهش نخواهد كرد. هر كس از شما بايد به قدر طاقتش بكوشد و بر نادانان آسان گيرد. پروردگارى است بخشاينده و دينى است استوار و درست و، پيشوايى است دانا.
 
اما وصيّت من اين است که: چيزى را همتاى خدا قرار ندهيد، و سنّت و شريعت محمّد (صلى الله عليه وآله) را ضايع نکنيد، اين دو ستون را محکم بر پا داريد، و اين دو چراغ پرفروغ را فروزان نگهداريد! و نکوهشى بر شما نخواهد بود، مادام که (از اين دو امر) منحرف نشويد. هر کس به اندازه توانايى اش، وظيفه دارد، و به جاهلان تخفيف داده شده است. پروردگارى مهربان، و دينى استوار، و امام و پيشوايى آگاه داريد.
 
امّا وصيّت من: خدا چيزى را شريك او مياريد و محمّد (ص) سنّت او را ضايع مگذاريد اين دو ستون را بر پا بداريد و اين دو چراغ را افروخته نگهداريد، و نكوهشى بر شما نيست ما دام كه پراكنده نيستيد و پايداريد. هر كس به اندازه توان خود بكوشد، و بر نادانان آسان گيرد و مخروشد، كه پروردگارتان مهربان است و دينتان راست، و امام شما داناست.

 
اما سفارشم به شما: خداست پس چيزى را با او شريك قرار ندهيد، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله است پس سنّت او را ضايع نكنيد. اين دو پايه (يعنى توحيد و سنّت) را بر پا نگاه داريد، و اين دو چراغ را بيفروزيد. تا وقتى پراكنده نگرديد سرزنشى بر شما نيست. به هر يك از شما به اندازه قدرتش تكليف شده، و به نادانان تخفيف داده شده است. خدايتان پروردگارى مهربان، و دينتان دينى استوار، و پيشوايتان پيشوايى داناست.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 712-707 وصيّت نامه کوتاه و پر محتوا:در بخش دوّم از اين سخن، امام (عليه السلام) وصيّت تاريخى خودرا بيان مى کند و در آن لحظه هاى حساس و سختى که بر امام (عليه السلام) در بستر شهادت مى گذشت عصاره روح و فکر خودرا در قالب اين وصيّت نامه ريخته و براى پيروان مکتبش به تاريخ مى سپارد، مى فرمايد : «اما وصيّت من اين است که : چيزى را همتاى خدا قرار ندهيد، و سنّت و شريعت محمّد (صلى الله عليه وآله) را ضايع مکنيد !، اين دو ستون محکم را بر پا داريد، و اين دو چراغ پر فروغ را فروزان نگهداريد، و (در اين حال) نکوهشى بر شما نخواهد بود مادام که (از اين دو امر) منحرف نشويد» (أَمَّا وَصِيَّتِي: فَاللهَ لاَ تُشْرِکُوا بِهِ شَيْئاً، وَ مُحَمَّداً صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، فَلاَ تُضَيِّعُوا سُنَّتَهُ. أَقِيمُوا هذَيْنَ الْعَمُودَيْنِ، وَ أَوْقِدُوا هذَيْنِ الْمِصْبَاحَيْنِ، وَ خَلاَکُمْ ذَمٌّ(1) مَا لَمْ تَشْرُدُوا(2)).«شرک» در اين جا به معنى وسيع کلمه، اراده شده، که هم شامل شرک در ذات و صفات مى شود و هم شرک در افعال، و به تعبير ديگر هرگونه گرايش به غير خدا چه در اعتقاد باشد، چه درعمل، در اين تعبير وارد است، همان گونه که «سنّت» پيامبر (صلى الله عليه وآله) به معنى وسيع آن اراده شده که شامل تمام برنامه هاى عبادى و اخلاقى و سياسى و اجتماعى مى شود، در واقع تمام اسباب سعادت انسان در اين دو جمله خلاصه شده است. اگر به غير خدا عشق نورزد، و جز رضاى او نطلبد و هواى نفس و شيطان را بر وجود خود حاکم نسازد، و تعليمات پيغمبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) را در تمام زمينه ها اجرا کند، به يقين خوشبخت و سعادتمند است.به همين دليل امام (عليه السلام) اين دو را تشبيه به دو ستون خيمه کرده است که تا بر پا هستند، خيمه پناهگاهى است در برابر سوز گرما و سرما و حافظى است در مقابل بسيارى از خطرات، و نيز تشبيه به دو چراغ فروزان کرده، که در دو طرف انسان باشد، و تمام محيط و مسير را روشن سازد، بديهى است با وجود اين دو چراغ روشن، گمراهى نخواهد بود.و لذا در ادامه آن فرموده است : اگر به اين دو دستور عمل کنيد، هيچ مذمت و نکوهشى نخواهيد داشت، و کمبودى در دين و ايمان و زندگى شما نخواهد بود، ولى آن را مشروط به اين مى کند که در ادامه راه نيز منحرف نشويد و در همان مسير توحيد و عمل به سنّت باقى بمانيد.در واقع تمام اصول و فروع اسلام در اين دو جمله جمع است : «توحيد» شامل تمام اصول اعتقادى مى شود و «حفظ سنّت» پيامبر (صلى الله عليه وآله) شامل تمام دستورات عملى و اخلاقى، و اگر مى فرمايد : با اقامه اين دو اصل ملامتى بر شما نيست به همين دليل است.و از آن جا که ممکن است اقامه توحيد و سنّت پيامبر در تمام ابعادش براى همگان ميسّر نباشد چرا که توان فکرى و جسمى همگان يکسان نيست به دنبال اين سخن چنين مى افزايد: «هرکس به اندازه تواناييش وظيفه دارد، و به جاهلان تخفيف داده شده است» (حُمِّلَ کُلُّ امْرِىء مِنْکُمْ مَجْهُودَهُ، وَ خُفِّفَ عَنِ الْجَهَلَةِ).اين همان چيزى است که در آيات و روايات کراراً به آن اشاره شده است; قرآن مجيد در يکجا مى فرمايد : « (لا يُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا); خداوند هيچ کس را جز به اندازه توانش تکليف نمى کند»(3) و در جاى ديگر مى فرمايد : (لاَ يُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلاَّ مَا آتَاهَا); خداوند هيچ کس جز به مقدار توانايى که به او داده، تکليف نمى کند»(4).و در حديثى از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است : «يُغْفَرُ لِلْجَاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْباً قَبْلَ اَنْ يُغْفَرَ لِلْعَالِمِ ذَنْبٌ واحِدٌ; خداوند هفتاد گناه جاهل را مى بخشد پيش از آن که يک گناه از عالم را ببخشد»(5) و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام) آمده : «إنَّمَا يُداقُّ الْعِبادَ فِي الْحِسابِ يَوْمَ الْقَيامَةِ عَلَى قَدْرِ مَا آتَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِي الدُّنْيَا; خداوند به هنگام حساب اعمال، هر کس را به اندازه عقلى که به او در دنيا داده است حساب رسى مى کند»(6) و در واقع مقتضاى عدالت همين است که تواناييهاى فکرى و جسمانى افراد در سپردن مسئوليتها و حساب رسى در برابر تخلّفات منظور گردد.به همين دليل، به دنبال آن مى فرمايد : «پروردگارى مهربان، و دينى استوار، و امام و پيشوايى آگاه داريد» (رَبٌّ رَحِيمٌ، وَ دِينٌ قَوِيمٌ، وَ إمَامٌ عَلِيمٌ).در واقع در سايه اين سه، همه اسباب سعادت فراهم است. خداوند رحيم، همه راههاى سعادت را به روى انسان گشوده و دينى که پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) آورده است از استحکام و استوارى بى نظيرى برخوردار است. و امامى که براى سرپرستى انسانها و اجراى احکام دين منصوب کرده، از هر نظر آگاه است !واژه امام در اين جا مى تواند اشاره به شخص پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله)، يا شخص على (عليه السلام) و يا همه پيشوايان اسلام، از پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله) گرفته، تا وصىّ خاتم، حضرت مهدى ـ سلام الله عليهم اجمعين ـ بوده باشد. بديهى است چنين خداوند و آيين و امامى، هيچ کس را جز به مقدار توانش تکليف نمى کند.* * *پی نوشت:1. «خلاکم ذم» ضرب المثلى است در ميان عرب، و مفهومش اين است که نکوهشى بر شما نيست چرا که وظيفه خودرا انجام داده ايد. بعضى مى گويند نخستين کسى که اين جمله را به کاربرد «قصير بن سعد» غلام «جزيمه» (يکى از شاهان عرب) بود که به دست مردى به نام «زُبَاء» کشته شد. «قصير» به خواهرزاده پادشاه گفت انتقام خون «جزيمه» را بگير، او در پاسخ گفت من چگونه دسترسى به قاتل پيدا کنم او از عقاب آسمان هم گريزپاتر است. «قصير» گفت : «اطلب و خلاک ذم; تو در مقام خونخواهى باش ديگر نکوهشى برتو نخواهد بود» (هر چند دسترسى پيدا نکنى). (شرح نهج البلاغه بيهقى از علماى قرن ششم، صفحه 239 ذيل خطبه مورد بحث).2. «لم تشردوا» از مادّه «شرد» (بر وزن سرد) به معنى پراکنده شدن و آواره گشتن است و در جمله بالا منظور اين است که مادامى که از حق دور نشويد.3. بقره، آيه 286.4. طلاق، آيه 7.5. اصول کافى، جلد 1 صفحه 47 حديث 1.6. اصول کافى، جلد 1 صفحه 11. 
شرح علامه جعفری«اما وصيتي: فالله لا تشركوا به شيئا، و محمدا صلي الله عليه و آله فلا تضيعوا سنته. اقيموا هذين العمودين، و او قدوا هذين المصباحين و خلاكم ذم ما لم تشردوا» (اما وصيت من به شما: پس هرگز به خدا شريك قرار ندهيد، و سنت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را ضايع مكنيد. اين دو ستون را برپا داريد. و اين دو چراغ را روشن نگهداريد، با عمل به اين دو تكليف اساسي سرزنشي براي شما متوجه نيست- مادامي كه متفرق نشويد.)به خداوند سبحان شرك نورزيد، سنت پيامبر را ضايع نكنيد، رستگار خواهيد گشت:تمايل شديد آدمي بر هر چيزي در حدي كه آن تمايل همه سطوح و ابعاد شخصيت را به خود جذب كند، نوعي شرك است. خداوند بندگان خود را از هر نوع شرك برحذر داشته است. حتي گناه شرك را غير قابل بخشايش معرفي فرموده است. از آنجمله: ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك (قطعا خداوند شرك را نخواهد بخشيد و كمتر از آن را مي‌بخشد) در ديگر آيات فرموده است: ان الشرك لظلم عظيم (قطعا شرك ظلمي است بزرگ) در گروهي از آيات شرك را گناه بزرگ توصيف فرموده است: و من يشرك بالله فقد افتري اثما عظيما (و هر كس به خدا شرك بورزد افترايي به خدا زده است كه گناهي بزرگ است).دلائل براي اثبات توحيد خداوندي بسيار قوي و غير قابل اشكال و كاملا واضح است. از آنجمله است اينكه اگر بيش از يك خدا وجود داشته باشد، قطعي است كه اراده هر يك از آن خدايان براي كاري كه مي‌خواهد انجام بدهد مشروط به اين خواهد بود كه آن ديگري مخالف آن را اراده نكند. چنين شرطي موجب ناتواني همه آن خدايان خواهد بود. دليل ديگر امكان‌ناپذير بودن اجتماع بي‌نهايت حقيقي با تعدد، زيرا در هر موردي كه تعدد فرض شود، لازمه بديهي آن محدود و متناهي بودن هر يك از آن واقعيات متعدد است. دلائل ديگري نيز براي اثبات توحيد خداوندي آورده شده است كه در كتب كلامي و فلسفي مطرح شده است. اينگونه شرك كه واقعا يك انسان با داشتن روان و مغز معتدل براي خدا شريكي قرار بدهد، يا وجود ندارد و يا ادعايش بر هيچ مبناي عقلاني استوار نمي‌باشد. آنچه كه فراوان است شرك اخلاقي است كه متاسفانه اكثريت چشمگيري از مردم را آلوده كرده است. اگر ما در وضع رواني مردم دقت كنيم به اين نتيجه مي‌رسيم كه اكثر آنان به اشيائي دل سپرده‌اند كه تمايل شديد آنان را به نحوي به خود جذب نموده‌اند كه ديگر شخصيت آنان مجالي براي توجه به كمال مطلق و خداوند اعلي جل شانه ندارند. تمايل به آن خواسته‌ها از حد معتدل تجاوز نموده سر به خيرگي و عشق كشيده است. نمونه اين خيرگي و عشق را در يك مصرع از يك بيت عربي در مباحث گذشته آورديم كه درباره پول گفته بود: لو لا التقي لقلت جلت قدرته اگر ترس از خدا نبود مي‌گفتم: (قدرت پول مطلق است.) هيچ چيزي براي شخصيت بشري، سازنده‌تر يا مخرب‌تر از عامل گرايش نيست اگر چه بعضي از صاحبنظران بسيار مشهور عامل سازنده شخصيت انساني را تفكر معرفي كرده‌اند از آن جمله جلال‌الدين محمد مولوي كه مي‌گويد:اي برادر تو همان انديشه‌اي          مابقي خود استخوان و ريشه‌ايگر بود انديشه‌ات گل، گلشني          ور بود خاري تو هيمه گلخنياين رباعي هم به عبدالرحمن جامي نسبت داده شده است:گر در دل تو گل گذرد گل باشي         ور بلبل بي‌قرار بلبل باشيتو جزئي و حق كل است اگر روزي چند         انديشه كل پيشه كني كل باشيولي اگر درست دقت كنيم، خواهيم ديد انديشه بمعناي اصطلاح معمولي آن نيست كه عامل سازنده شخصيت انساني باشد، بلكه اشتياق در حد گرايش و ستايش است كه مي‌تواند شكل‌دهنده، بلكه سازنده شخصيت باشد. البته ممكن است انديشه و تفكر را در اصطلاح اشخاصي مانند صاحبنظران فوق به نحوي تفسير كنيم كه مساوي حقيقت عشق و ايمان و گرايش بحد اعلي بوده باشد. هنگامي كه تمايل بحد گرايش مي‌رسد، در حقيقت شخصيت آدمي طالب گرديدن و تبدل به آن حقيقت مي‌باشد كه مورد گرايش او قرار گرفته است. و بدانجهت كه هيچ حقيقتي شايستگي آن را ندارد كه شخصيت او به تمام معني‌الكلمه و بطور كامل در جاذبيت او قرار بگيرد و تجلي‌گاه آن حقيقت باشد و مانند آهن تفتيده از آن حقيقت (رنگ و حرارت) بپذيرد، جز خداوند كامل مطلق، لذا شريك قرار دادن به خدا در گرايش و عشق و ايمان به هر چيزي جز خدا بزرگترين ظلم و خيانت، بلكه جنايت غير قابل جبران بر شخصيت كمال‌گرا مي‌باشد. و اينكه خدا مي‌فرمايد: شرك ظلمي بزرگ است، واقعا چه ظلمي وقيح‌تر از آنكه انسان شخصيت خود را با گرايش‌ها و عشق‌هاي بي‌اساس تباه بسازد.يك نكته را در اين مبحث در نظر مي‌گيريم و آن اينست كه اگر چه ممكن است شرك، ظلم درباره خدا هم بوده باشد، زيرا شرك كاري است بر خلاف مقام شامخ ربوبي، ولي از آن جهت كه خداوند سبحان فوق آنست كه از طرف مخلوقاتش ظلمي به او وارد گردد همانطور كه خود فرموده است: و ما ظلمونا ولكن كانوا انفسهم يظلمون (و آنان به ما ظلم نكردند، بلكه آنان به خويشتن ظلم روا مي‌داشتند.) لذا بنظر مي‌رسد مقصود از ظلم در آيه شرك، ظلم به خويشتن است.ثبات و دوام سنت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم:امروزها براي پوچ كردن هويت انساني و بريدن او از هر گونه اصل و مبنا و ارزشي، دستهايي در كار است كه گويي سوگند الزام‌آوري ياد كرده‌اند كه تا انسان و انسانيت را از پاي درنياورند، آرام نشوند! اينان به چند گروه تقسيم مي‌گردند كه ما بعضي از آنها را متذكر مي‌شويم.گروه يكم- سلطه‌گران خودكامه جوامع هستند كه معمولا براي ادامه سلطه‌گريها و زورگويي‌هاي خود، همه چيز را وسيله ت لقي نموده و بخود اجازه مي‌دهند همانگونه كه با شمشير بران ميليونها انسانها را به خاك و خون بكشند، با سلاح فريبكاري و زرنمايي و مس‌فروشي درون انسانها را از هر گونه انديشه و ايدئولوژي كه مخالف آنان مي‌باشد، تهي كنند و با اين كار ويرانگرانه بساط انسانيت و انسان را از روي زمين برچينند. در اين دورانها گروه اصلي همين دنياپرستان خودكامه مي‌باشند.گروه دوم- خودخواهان متفكرنما كه براي به نمايش گذاشتن خود در صحنه جوامع، بازي با هر اصل و قانون ثابت را براي اثبات آزادي‌گرايي و نوآوري خود، به عهده مي‌گيرند. اينان كه با يك شخصيت )مجازي) بلكه با يك (من دروغين) در اين دنيا زندگي مي‌كنند، ارزش و عظمت شخصيت ديگران هيچ اعتباري براي آنان ندارد، تا انسان و انسانيت را بفهمند و از آن دفاع نمايند.گروه سوم- جمعي هستند كه از علم و معرفت به آن مقدار بهره ندارند كه توانايي تشخيص حق و باطل را داشته و فريب زرنمايان مس‌فروش را نخورند. اينان همان مردماني هستند كه همواره تحت تاثير انگيزه‌هاي بي‌اساس (خود طبيعي) خويش و اراده‌هاي اقوياي روزگار خود مي‌باشند.گروه دوم ميتوانند واسطه‌هايي با چهره‌هاي عالم‌نما، گروه سوم را بصورت وسيله‌هايي براي گر وه يكم درآورند. اما تكليف گروه يكم و سوم كاملا روشن است، زيرا براي گروه يكم با طبيعت ثانويه‌اي كه با سلطه‌گري و خودكامگي براي خود بوجود آورده‌اند، نه حقي مطرح است و نه باطلي، نه زشتي براي آنان مفهومي دارد و نه زيبايي، براي آنان نه ثابتي معني مي‌دهد و نه متغيري. آنچه كه براي آنان مطرح و داراي معني است، خود طبيعي است كه اگر همه دنيا را از آغاز خلقت تا پايان آن، براي تورم يا اشباع آن، در اختيارش بگذارند، سير نخواهد گشت. يكي از خدمات بسيار موثري كه در دوران ما، گروه دوم (خودخواهان متفكرنما كه براي به نمايش گذاشتن بخود در صحنه جوامع، بازي با هر اصل و قانون ثابت را براي اثبات آزادي‌گرايي و نوآوري خود به عهده مي‌گيرند) براي گروه اول، ولو بطور ناآگاه به گردن گرفته‌اند، متزلزل ساختن ثابتها و حاكم كردن تحول و تغير بر همه واقعيات ثابت و غير ثابت است. عده‌اي از اين گروه دوم با كلمات فريبا و جملات هنري احساسات برانگيز چنان وارد صحنه افكار بيچاره ساده‌لوحان مي‌گردند، كه سخنانشان را جزمي‌تر از وحي منزل مي‌نمايانند! و بدان جهت كه مسئله ثابتها از اساسي‌ترين پايه‌هاي شخصيت انساني در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خود، با خدا، با جهان هستي، و با همنوع خود) مي‌باشد، لذا واجب مي‌دانيم كه در اين مسئله حياتي تا حدودي بطور مشروع وارد بحث و تحقيق شويم:ريشه‌هاي اساسي ثابتها و ارتباط آنها با متغيرات:مباحث مربوط به ثابت و متغير و ارتباط آن دو با هم يكديگر و همچنين مباحث مربوط به ريشه‌هاي اصلي آنها از زمانهاي گذشته تاكنون افكار عده‌اي از صاحبنظران را به خود جلب نموده است. بديهي است كه در اين مورد هم با نظريات افراطي و تفريطي در تاريخ فلسفه و ديگر معارف كلي رويارو مي‌شويم. در برابر پارمنيد كه حركت و تغير را منكر است، از يكطرف هراكليد و از طرف افراط گري نامعقول سوفسطائي‌ها را داريم كه معتقد به هيچگونه ثابت نيستند، ولي مي‌دانيم كه براي اثبات اينگونه قضاياي افراطي و تفريطي كه خلاف واقع مي‌باشند، جز مغالطه و سفسطه راهي ديگر وجود ندارد. بدينجهت است كه از طرح آنها خودداري مي‌كنيم و مي‌پردازيم به اثبات اين حقيقت كه حقائقي كه در جهان هستي با آنها در ارتباط علمي و عملي قرار مي‌گيريم، بر دو قسم عمده تقسيم مي‌گردند: ثابت و متغير. هيچگونه ترديدي نداريم در اينكه بشر از آغاز تاريخ معرفتي خود، در جستجو و شناخت واقعيات ثابتي بوده است كه متغيرات محسوس بر مبناي آنها به جريان افتاده و قابل محاسبات علمي مي‌باشند. اگر بشر از راه فطرت سليم و عقل سالم و تتبع و تحقيق حسي و تجربي، يقين به وجود ثابتها و نظم كلي در ماوراي محسوسات، نداشت، نه فلسفه‌اي در امتداد تاريخ به وجود مي‌آمد و نه علمي. زيرا هر دو مقوله فلسفه و علوم مبتني بر قوانين كلي هستند كه كشف از ثابتها و درون متغيرها مي‌نمايند. اين مطلب مورد قبول همه صاحبنظران قديم و جديد و شرق و غرب است. دليل علمي اين مطلب، وضوح كامل اين حقيقت است كه آنچه در عرصه جهان عيني در جريان است، جزئيات مشخص و محدود و وابسته و غير قابل تكرار است و بهمين جهت است كه هيچ موجود و پديده عيني قابل صدق و تطبيق به بيش از خود آن موجود و پديده نمي‌باشد.بنابراين، قانون (قضيه كلي) را كه قابل تطبيق بر همه موارد و مصاديق خود باشد، نمي‌توان از محسوسات جزئي عيني و مشخص جستجو نمود. از طرف ديگر جريانات را مي‌بينيم كه بدون استثناء از مجموعه‌اي معين از اشياء (بعنوان علت( مجموعه‌اي ديگر بوجود مي‌آيد كه معلول ناميده مي‌شود و چنين نيست كه هر چيزي از هر چيزي به وجود بيايد و چيزي شرط هست و نيست اشياء نباشد. نتيجه اين دو قضيه بديهي اينست كه ما وجود ثابتهاي ي را كه متغيرات با استناد به آنها در جريانند، بايد بپذيريم و الا مي‌توانيم ادعا كنيم كه همه چيز در همه حال از همه چيز حتي بدون هيچ علتي ممكن است بوجود بيايد! انديشيدن براي پاسخ‌گويي به اين گونه خرافات بدترين، ظلم به مغز و روان است. حتي هراكليد كه مي‌گويد: (من دوبار به يك رودخانه وارد نشده‌ام) آتش را يك حقيقت ثابت و ابدي مي‌داند.مسئله بعدي كه در اين مبحث وجود دارد، رابطه متغيرها با ثابتها است. توضيح و حل اين رابطه افكار عده‌اي قابل توجه از صاحبنظران را به خود جلب نموده است. اشكال مسئله و بعبارت مناسبتر معماي مسئله در اينست كه ثبات با تغير (و ثابت با متغير) تقابل تضاد بمعناي معمولي آن دارد. معناي ثابت چيزي است كه دگرگون نمي‌شود، معناي متغير چيزيست كه دگرگون مي‌شود و آنچه كه در عرصه گسترده عالم طبيعت در جريان است، متغير است اگر چه از نظر نمود فيزيكي سكون و ثبات هزار ساله را داشته باشند بنابراين، ثابتهايي كه مستند قوانين كلي هستند، نمي‌توانند در جهان عيني كه جزئيات و متغيرند، وجود داشته باشند. پس اين ثابتها كجا هستند؟ و رابطه آنها با متغيرها چيست؟سه نظريه براي حل معما در نظر گرفته شده است:نظريه يكم- مثل افلاط وني است و معناي آن اينست كه حقائق اصلي و واقعيات فوق محسوسات متغير عالم طبيعت است و آن حقائق اصيل وثابتند و محسوسات متغير سايه‌هاي آنها مي‌باشند.نظريه دوم- مي‌گويد ما واقعياتي بعنوان ثابتها نداريم، و آنچه كه در عالم محسوس در جريان است، بطور مكرر در ذهن بشر منعكس ميشود، و بشر قانون كلي را از تكرار آن انعكاسات ذهني انتزاع مينمايد. اين نظريه با توجه به اينكه نظم جاري در عالم هستي كه منشاء بروز قوانين در ذهن ما است، واقعيت خارج از ذهن ما دارد، چه ما باشيم و چه ما نباشيم نظم جاري در عالم طبيعت، همه متغيرات را اداره مي‌كند. نظريه سوم- كه بي‌شباهت به نظريه مثل افلاطوني نيست، همان است كه جلال‌الدين محمد مولوي بطور واضح مطرح نموده است:قرنها بگذشت اين قرن نويست           ماه آن ماه است و آب آن آب نيستعدل آن عدل است و فضل آن فضل هم           ليك مستبدل شد اين قرن و اممقرنها بر قرنها رفت اي همام         وين معاني برقرار و بردوامشد مبدل آب اين جو چند بار         عكس ماه و عكس اختر برقرارپس بنايش نيست بر آب روان          بلكه بر اقطار اوج آسمانمعناي اين نظريه عين مثل افلاطوني نيست، زيرا به احتمال قوي منظور مولوي اينست كه اصل ثابتها حقائق م اوراء طبيعي هستند كه متغيرات را اداره مي‌كنند، اما اينكه نسبت آنها با متغيرات نسبت اجسام با سايه‌هاي آنها باشد، قطعي نيست. احتمال ديگري در نظريه مولوي مي‌رود و آن اينست كه متغيرات مستند به استمرار فيض خداوندي بر موجودات است نه اينكه حقائقي بعنوان ثابتها در ماوراء طبيعت وجود داشته باشد. انواع ثابتها با نظر به اصالت و وسعت مفاهيم آنها مقدمتا بايد بدانيم- اين مسئله نيازي به تذكر ندارد كه معناي ثبوت و ثابت غير از سكون و ساكن طبيعي است كه در ابعاد فيزيكي و شيميائي اشياء مشاهده مي‌كنيم. آب يك چشمه‌سار در حال جريان ساكن نيست، ولي با توجه به منبع ژرف آن، ثابت است، يعني جريان چشمه‌سار وابسته به منابع درون كوه‌ها يا زيرزميني يا بارش برفهاي مستمر مثلا، در فلان شهر يا روستا يا بيابان ثابت است، همانگونه كه تغييرات بيوشيمي در بدن جانداران و انسان يك جريان ثابت است.بنابراين، وقتي كه مي‌گوييم: (موجودات عالم طبيعت در حركت و تحول است) يك واقعيت، يا حقيقت يا اصل ثابت است، معنايش آن نيست كه موجودات عالم طبيعت ساكن و بي‌حركتند، بلكه منظور اينست كه حقيقتي ثابت وجود دارد كه عالم طبيعت را در حركت و تحول قرار داده است. يا قانون ثا بت طبيعت اينست كه همه موجودات واقع در آن حركت و دگرگوني مي‌باشند. حال مي‌پردازيم به ملاك اصالت و وسعت مفاهيم ثابتها: هر حقيقتي كه واقعيت آن (چه در هستي و چه در بقاء) بي‌نيازتر از علل و بركنارتر از تاثر از موجودات جهان هستي باشد، ثابت‌تر و مفهوم آن وسيعترين مفاهيم است. ثابت مطلق با نظر به اين تعريف آن حقيقت ثابت مطلق كه فوق همه ثابتها است خدا است، زيرا وجود اقدس او بي‌نياز و بالاتر از همه علل و دور از هر گونه تاثر از موجودات عالم هستي است، زيرا او است به وجود آورنده همه ثابتها و متغيرها، و او است محيط بر همه كائنات، لذا هيچگونه تغير و نيستي راه به او ندارد.خداوند سبحان پيش از آفرينش هستي همان است كه پس از آفرينش آن. حركت و تغير و گذشت زمان كمترين تاثيري در آن وجود اقدس ندارد. در برابر ثبات ازلي و ابدي و سرمدي آن مقام ربوبي، هيچ ثابتي وجود ندارد، «و كل شي‌ء هالك الا وجهه» بنابراين، اصيل‌ترين و محيط ترين و مستقل‌ترين ثابت خداوند لم يزل و لا يزال در صقع سرمدي است. و چنانكه اشاره كرديم، در برابر وجود ثابت او، هيچ ثابتي وجود ندارد. ثابتهاي نسبي- بدانجهت كه هيچ حقيقتي غير از خداوند متعال ثابت مطلق نيست، لذا همه ثا بتها نسبي بوده و نبايد تصور كرد كه منظور از ثابت در مقابل متغير، حقيقتي است دور از نيستي و دگرگوني بطور مطلق اختلاف ثابتها در وسعت محدود و نامحدود يك حقيقتي است بديهي. آن حكمت والا كه موجت جريان فيض خداوندي بر همه كائنات است، حقيقتي است ثابت و وسيع‌ترين مفهوم را دارا مي‌باشد. در درجه بعدي جريان قانون در هستي، ثابتي است وسيع و فراگير. همچنين در ميان قوانين، هم نسبيت از نظر وسعت مفهوم حاكم است. اين ثابتها را در ارتباطات چهارگانه بايد مورد بررسي قرار داد:يك- ارتباط با خويشتن. دو- ارتباط انسان با خدا. سه- ارتباط انسان با جهان هستي. چهار- ارتباط انسان با همنوعان خود.و هر يك از اين ارتباطات بر دو قسم عمده تقسيم مي‌گردد:1- ارتباط انسان با خويشتن آنچنانكه هست. 2- ارتباط انسان با خويشتن آنچنانكه بايد و شايد. 3- ارتباط انسان با خدا آنچنانكه هست. 4- ارتباط انسان با خدا آنچنانكه بايد و شايد. 5- ارتباط انسان با هستي آنچنانكه هست. 6- ارتباط انسان با هستي آنچنانكه بايد و شايد. 7- ارتباط انسان با همنوع آنچنانكه هست. 8- ارتباط انسان با همنوع آنچنانكه بايد و شايد.آن قسمت از احكام اسلامي كه بر مبناي نيازهاي ثابت وضع شده اس ت، احكام اوليه ناميده مي‌شود. ثابت‌ترين اصل بعد از اصل صيانت ذات كه در (ارتباط انسان با خويشتن) (انسان با نظر به ماهيت آن) مطرح است دو بعدي بودن انسان است- (بعد مادي و بعد معنوي او) لذا حكم يا احكامي كه بر مبناي دو بعد مزبور مقرر مي‌گردد، حكم يا احكام اولي بوده، قابل تغيير نمي‌باشد. خداوند سبحان در آيات قرآني كه به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم وحي فرموده است، لزوم مراعات دو بعد را بطور مكرر بيان فرموده است، از آن جمله: و ابتغ فيما آتاك الله الدار الاخره و لا تنس نصيبك من الدنيا (القصص 77) در آن نعمتها و وسايلي كه خداوند به تو داده است سراي آخرت را طلب كن و نصيب و سهم خود را از دنيا فراموش مكن. «و اذا قضيت الصلوه فانتشروا في الارض و ابتغوا من فضل الله و اذكرو الله كثيرا لعلكم تفلحون» (الجمعه آيه 10) (و هنگامي كه نماز ادا شد، در روي زمين بحركت درآييد و منتشر شويد و فضل خداوندي (وسايل معيشت) را جستجو و طلب كنيد و خدا را فراوان ذكر نماييد باشد كه رستگار شويد.)در اين دو آيه مباركه احكام اوليه الزامي ثابت با كمال صراحت بيان شده است. و لقد كرمنا بني آدم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلنا هم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا (الاسراء) (ما قطعا فرزندان آدم را تكريم نموديم و آنان را در خشكي و دريا به حركت درآورديم و از مواد پاكيزه معيشت آنان را روزي داديم و آنان را به بسياري از آنچه كه آفريديم برتري داديم.) اگر چه اين آيه مباركه بطور مستقيم موضوع تكريم انسانها و مسلط ساختن آنان به خشكي‌ها و درياها و برخوردار نمودن آنان از مواد پاكيزه معيشت و برتري دادن آنان به بسياري از مخلوقات را مطرح فرموده است. ولي بطور حتم، ولي غير مستقيم احكام اوليه آن موضوعات را بيان فرموده است، يعني:1- چون انسان داراي كرامت و حيثيت ذاتي است، پس اين كرامت و حيثيت بايد ميان انسانها مراعات شود، مگر درباره كسي كه بسبب انحراف از قوانين كرامت ذات را از خود سلب نموده باشد. 2- و چون نياز مادي آنان براي ابقاي حيات طبيعي خود به مواد پاكيزه معيشت قطعي است، لذا بايد در خشكي و دريا براي تحصيل آنها به تكاپو بپردازند. 3- و چون انسانها را در بعد معنوي مانند روح، روان، شخصيت، تعقل و انديشه، وجدان و غيرذلك از نيروها و حقائق ممتاز به مقدار فراواني از مخلوقات برتري داديم، بايد در حفظ و تقويت و بهره‌برداري عقلاني از اين امتيازات كوشش نمايد. در اين آيه شريفه دو حكم اولي و ثابت درباره بعد معنوي و يك حكم اولي و ثابت درباره بعد مادي انسان مقرر شده است. در احاديث معتبره نيز دو بعدي بودن انسان (مادي و معنوي) بسيار فراوان و با كمال صراحت مطرح شده است و احكام اوليه و ثابت براي هر دو بعد مقرر گشته است. از آنجمله:1- اميرالمومنين عليه‌السلام در خطبه اول نهج‌البلاغه فرموده است: فبعث فيهم رسله، و واترا اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسي نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ، و يثيروا لهم دفائن العقول، و يروهم آيات المقدره، من سقف فوقهم مرفوع و مهاد تحتهم موضوع، و معايش تحييهم … (سپس خداوند رسولان و انبياي خود را بسوي مردم فرستاد تا پيمان فطري آنان را كه (درباره خداشناسي و قرار گرفتن در مسير حيات تكاملي) به مرحله عمل برسانند و آن نعمتهاي خداوندي را كه فرزندان آدم (ع) فراموش كرده‌اند بيادشان بياندازند و حقائق الهي را به آنان تبليغ نمايند و نيروها و فعاليتهاي عقول را در آنان به فعليت و جريان بيندازند و نشان بدهند به آنان آيات قدرت خداوندي را آنچه كه در آسمان مرتفع و گهواره زمين كه زير پايشان گسترده و طرق معاشي كه آنان را احياء كند.)2- محمد بن يعقوب كليني ا ز پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل مي‌كند كه آن حضرت در حال نيايش با خدا چنين عرض كرد: اللهم بارك لنا في الخبز فانه لو لا الخبز ما صلينا و لا صمنا و لا ادينا فرائض ربنا ( خداوندا، نان ما را مبارك فرما (وسائل معيشت ما را مختل مساز و ما را به تهيه آنها موفق فرما) زيرا اگر نان نباشد (وسائل بعد مادي ما تنظيم نشود) نه نماز مي‌خوانيم و نه روزه مي‌گيريم و نه واجبات پروردگارمان را به جاي مي‌آوريم) صراحت اين روايت در ضرورت توجه به دو بعد مادي و معنوي انسان و حكم اولي و ثابت آن دو هيچ نيازي به شرح و توضيح ندارد.3- از رسول خدا و امام موسي بن جعفر عليهماالسلام نقل شده است: اعمل لدنياك كانك تعيش ابدا و اعمل لاخرتك كانك تموت غدا (چنان درباره نيازهاي دنيوي خود عمل كن كه گويي هميشه و براي ابد زنده خواهي ماند، و چنان براي تامين آخرتت بكوش كه گويي فردا خواهي مرد.) 4- رواياتي درباره تقسيم اوقات شبانه‌روزي آمده است كه معصومين عليهم‌السلام دستور مي‌دهند انسان مسلمان و عاقل شبانه‌روزي خود را به چند قسمت تقسيم مي‌كند. از آن جمله: عن الرضا عليه‌السلام … و اجتهدوا ان يكون زمانكم اربع ساعات: ساعه لله لمناجاته و ساعه لامر المعاش و ساعه لمعاشره الاخوان الثقات الذين يعرفونكم عيوبكم و يخلصون لكم في الباطن، و ساعه تخلون فيها للذاتكم و بهذه الساعه تقدرون علي الثلاث الساعات (و بكوشيد زمان شما در چهار قسمت سپري شود: قسمتي براي خدا با مناجات به درگاه او. قسمتي براي امر معاش. قسمتي براي انس با برادران موثق كه عيوب شما را براي شما بازگو كنند و اخلاص باطني با شما داشته باشند. و قسمت ديگر براي لذات (مشروع) و اين قسمت موجب مي‌شود كه بر توانايي شما براي انجام آن سه قسمت افزوده شود.)با نظر به مجموع منابع قرآني و حديثي و حكم بديهي عقل به وجود نيازهاي مادي و معنوي در انسان و ضرورت برطرف ساختن آنها، هر حكمي كه براي مرتفع ساختن اين نيازها وضع و مقرر شود، حكم اولي و ثابت است. توضيحي درباره تغير احكام اوليه پيش از ورود به بيان موارد دگرگوني احكام اوليه، لازم است كه توضيحي درباره تغير احكام اوليه داشته باشيم. معناي تغير در احكام اوليه آن نيست كه اين احكام براي زماني معين (نسخ) و يا در موقعيتي خاص درباره موضوعات خود وضع و مقرر مي‌شوند، سپس با منقضي شدن آن زمان يا آن موقعيت خاص و يا انتفاء موضوعات آن احكام، از بين مي‌روند، مانند اينكه اصلا وضع و م قرر نشده بودند، بلكه با نظر به توضيحي كه مي‌دهيم، از قبيل منتفي شدن حكم به جهت انتفاء موضوع خويش است،زيرا احكام اوليه كه مستند به نيازهاي ثابت در ارتباط با مصالح و مفاسد واقعي، از قبيل قضاياي حقيقيه هستند كه موضوعات آنها ذاتا داراي مصالح يا مفاسد مي‌باشند، بهمين جهت است كه با عدم تحقق موضوع، قضاياي مزبور معدوم نمي‌شوند، بلكه فعليت پيدا نمي‌كنند. بعنوان مثال- اگر روزي فرا رسيد كه عوامل اخلال حيات مادي يا معنوي انسانها از جامعه‌اي منتفي گشتند، بديهي است كه حكم جهاد و مبارزه در آن جامعه منتفي مي‌گردد. اين انتفاء حكم مانند نسخ يا نابودي كلي حكم مزبور نيست، بلكه انتفاء موضوع موجب شده است كه حكم فعليت نداشته باشد.مثال ديگر چنين است كه اگر به علتي يا عللي توليد مسكرات در يك جامعه منتفي گردد، لازمه‌اش آن نيست كه حكم اولي مسكرات كه ممنوعيت و حرمت است از بين رفته است، بلكه بجهت نبودن موضوع، حكم مزبور فعليت ندارد، زيرا در مثال اول ماهيت عامل اخلال حيات مادي يا معنوي انسانها، فساد و پليدي است كه مقتضي مبارزه و جهاد با آن است. اگر آن عامل وجود خارجي پيدا كرد، حكم مزبور (مبارزه و جهاد) نيز فعليت پيدا مي‌كند و هر انساني ك ه داراي شرائط تكليف است مانند قدرت و عقل و بلوغ مكلف به امتثال آن حكم مي‌گردد. و اگر آن عامل وجود خارجي پيدا نكرد، حكم مزبور به فعليت نميرسد نه اينكه از بين مي‌رود.يك مثال ديگر را نيز مي‌توان در نظر گرفت و آن احكام بردگي است. مي‌دانيم كه بردگي از دورانهاي بسيار قديم ريشه‌هاي عميق و پيچيده‌اي در جوامع بشري داشته است. صاحبنظران محقق در سرگذشت جوامع بشري درباره شدت استحكام ريشه‌هاي بردگي در ميان اقوام و ملل دورانهاي باستاني چنين مي‌گويند كه: (حيات اجتماعي و سياسي و اخلاقي و حقوقي و اقتصادي انسانها در آن دورانها مبتني بر اصل بردگي بود بطوريكه بدون پذيرش آن هيچيك از امور مزبور قابل تفسير و تحليل نبود.) مضمون اين جمله را از كتاب آلفرد نورث وايتهد (سرگذشت انديشه‌ها) نقل نموديم. اسلام با واقع‌بيني الهي خود مبارزه با اين پديده را با منطقي‌ترين طرق آغاز و ريشه آن را تدريجا از جوامع اسلام بركنده است. و بدين ترتيب موضوع بردگي منتفي گشته و به پيروي آن، احكام بردگي از فعليت مي‌افتد. بسيار مناسب است در اين مبحث مقداري از طرق ريشه‌كن كردن برده را بوسيله احكام اسلامي متذكر شويم:1- نفي اين پديده مستمر در جوامع باستاني كه ج نگ‌ها ريشه ضروري براي برده‌گيري است. هنگامي كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مكه را فتح فرمود، حكم آزادي همه مردم مكه را صادر نمود و بدين وسيله اسلام اين پديده را كه مردم پيروز، مردم شكست‌خورده را بايد برده نمايند، منتفي ساخت و اثبات كرد كه اين يك جريان تاريخي بوده است كه بشر بر خودش تحميل نموده است. حقيقت امر همان است كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده است: ايها الناس ان آدم لم يلد عبدا و لا امه و ان الناس كلهم احرار ولكن الله خول بعضكم علي بعض فمن كان له بلاء فصبر في الخير فلا يمن به علي الله (اي مردم، حضرت آدم عليه‌السلام، نه برده‌اي توليد كرده است و نه كنيزي. بلكه خداوند متعال تدبير و ادراه بعضي از شما را به بعض ديگر سپرده است پس هر كس در اين جريان در آزمايشي قرار گرفت و با هدف‌گيري خير صبر و شكيبائي نمود، منتي بجهت آن به خدا نگذارند.) اين روايت شريفه اشاره بسيار لطيفي به اصل بوجود آمدن پديده بردگي دارد. و آن تفاوت انسانها در قدرت و ضعف استعدادهاي مغزي و رواني و عضلي است كه ايجاب كرده است، اداره امور بعضي از مردم در اختيار بعضي ديگر قرار بگيرد. آنگاه بشر افراط گر اين جريان را مبدل به برده‌گي نموده است!2- مكتب اسلام در بيان فضايل و ارزشها و يا رزائل اخلاقي و صفات پست انسانها، كمترين تفاوتي ميان آزاد و برده بميان نياورده و از نظر حق كرامت و حيات شايسته و آزادي شخصيتي همه آنان را مساوي قلمداد كرد.بعنوان نمونه: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: (خلق الله الجنه لمن اطاعه و انكان عبدا حبشا و خلق الله النار لمن عصاه و انكان سيدا قرشيا … ) (خداوند متعال بهشت را براي كسي آفريده است كه او را اطاعت كند اگر چه يك بنده حبشي باشد، و خداوند آتش را براي كسي آفريده است كه او را معصيت نمايد اگر چه سيد قرشي باشد) و اين تساوي در اصول انساني ميان همه افراد مردم، ايجاب مي‌كرد كه مالكان برده‌ها به اضافه اينكه با آنان با بهترين روابط رفتار كنند، با توجه به آن تساوي در صدد آزاد كردن آنان برآيند البته اين يك انگيزه اخلاقي بسيار والا بود.3- بردگان بجهت دريافتن حقوق بنيادين انساني خود، توانستند در جوامع اسلامي با ابراز لياقتهاي متنوع، مناصب بسيار عالي را حيازت كنند و خود همين پيشرفت در به فعليت رسيدن استعدادها، خود آنان به توانائي‌هاي مختلف براي آزاد ساختن خود دست يافتند.4- اگر كنيزي از يك مرد آزاد داراي فرزند مي‌شد، به عنوان (ام ولد) آزاد مي‌گشت.5- مكاتبه يكي از بهترين وسائل آزادي بردگان گشته بود. بدين ترتيب كه برده‌ها با مالكان خود قراردادي منعقد مي‌كردند كه بروند كار كنند و قيمت خود را به مالك بپردازند و آزاد شوند.6- روايات بسيار فراوني در اجر و پاداش بسيار بزرگ براي آزاد كردن بندگان وارد شده است كه دلالت صريح به استحباب موكد آزاد كردن بردگان نيز دارند. 7- اسلام كيفر بسياري از گناهان را آزاد ساختن برده‌ها قرار داد.8- پيامبر اسلام در برخي از جهادها كه مسلمانان اسيراني را مي‌گرفتند، دستور مي‌داد: آن اسيران، از معلومات و صنايعي كه مي‌دانستند به مسلمانان تعليم بدهند و در مقابل آزاد شوند.9- يكي ديگر از اقدام‌هاي بسيار منطقي اسلام براي ريشه‌كن كردن بردگي، دستوري بود كه پيامبر اسلام درباره مردمي كه از آفريقا ربوده مي‌شدند و در كشورهاي ديگر بعنوان برده فروخته مي‌شدند، صادر فرمود: لا عبوديه لهولاء المختطفين، و انهم احرار مثل سائر الاحرار. (بردگي آن ربوده شدگان صحيح نيست، و آنان همگي آزادند مانند ساير مردم آزاد.)10- مقداري از اساسي‌ترين ماليات اسلامي را كه زكات ناميده مي‌شود، براي آزاد ساختن برده‌ها مقرر نمود.11- اگر صاحب برده‌اي او را بيش از اندازه اذيت مي‌كرد، محكوم به آزاد ساختن آن مي‌گشت. بهمين جهت بود كه در زمان عمر بن عبدالعزيز بردگي تقريبا ريشه‌كن شده بود، زيرا در آن زمان مقداري مال به بيت‌المال رسيد، موردي براي مصرف آن پيدا نشد، لذا پسر عبدالعزيز دستور داد برده‌ها را جمع‌آوري نموده آنان را آزاد كنند و از آن برده‌هايي كه مسلمان نبودند تعهد گرفته مي‌شد كه ارتباط دوستي با مسلمين (رابطه ولايي) داشته باشند. و بدين ترتيب آن عده احكام اوليه‌اي كه براي برده‌ها مقرر شده بود، با منتفي شدن موضوع (بردگي) منتفي گشت.ج- همچنان تغيير شرايط نيز مي‌تواند مانند دگرگوني وسائل و موضوعات موجب تحول يافتن احكام اوليه باشد. بعنوان مثال افزايش جمعيت و گسترش بسيار زياد شهرنشيني‌ها و پيچيدگي روابط موجب وضع مقرارتي اضافه بر شرائط شرعي مي‌گردد، مانند احكام ثبت ازدواج و اسناد املاك و غيرذلك. در حقيقت هر كسي كه امروز ملكي را مورد خريد و فروش قرار مي‌دهد، مي‌داند كه ملزم است آن را در دواير رسمي به ثبت برساند و در غير اينصورت دعاوي و مرافعات او رسما مسموع نخواهد گشت. نمونه‌اي از عمده‌ترين اصول ثابت كه منشاء احكام اوليه ميباشند، بقرار زير است: ثاب تها در ارتباط انسان با خويشتن (آنچنانكه هست) انسان در هر حال كه باشد، داراي ثابتهايي است. خواه به آنها آگاهي داشته باشد يا نه، البته در صورت آگاهي به آنها، در تنظيم (حيات معقول) خود موفق‌تر مي‌گردد. اصول عمده اين ثابتها بقرار زير است: 1- اصل صيانت ذات ريشه‌دارترين ثابتها، صيانت ذات است كه با سه اصطلاح معروف (حب ذات، حب بقاء، حب حيات) مورد بررسي قرار مي‌گيرد. اين حقيقت يا اصل ثابت بر سه قسم عمده تقسيم مي‌گردد:قسم يكم- صيانت ذات در حيات طبيعي و ادامه آن كه همه جانداران در آن مشتركند و اگر اين حقيقت ثابت از فعاليت و تاثير بيفتد، حيات طبيعي در خطر قرار مي‌گيرد.قسم دوم- صيانت ذات در حيات مطلوب در زندگي جمعي است كه فقط در انسان به جريان مي‌افتد. مقصود از اين قسم صيانت ذات عبارتست از اينكه انسان در ارتباط با محيط و اجتماع و فرهنگ (بمعناي عام آن) و تاريخي كه در پشت سر گذاشته است، وصول به يك عده حقائق و اصول را مانند الگو و معيار براي زندگي خود تلقي مي‌كند و ذات (شخصيت، جان، من، يا حياتي) را كه مي‌خواهد آن را داشته باشد، حقيقتي است كه بايد با آن حركت كند و وصول به درجات عالي آن را كه حيات مطلوب او است، با كمال جديت تعقيب مي‌نمايد. البته مطلوبيت چنين حيات يا ذات ممكن است، بلكه اغلب چنين است كه عوامل محيطي و فرهنگي و اجتماعي براي انسان مقرر مي‌دارند و او را وادار به تطبيق زندگي با آنها مي‌نمايد. قسم سوم- صيانت تكاملي ذات است. انسان با اين صيانت ذات است كه از آلودگي‌هاي متنوع در حيات طبيعي رها ميشود، و به هدف اعلاي (حيات معقول) كه انبياي عظام و عقول سليمه و وجدانهاي پاك انسانها رسالت خود را بر مبناي آن قرار داده‌اند، نائل مي‌گردند. و مي‌توان گفت: اگر اين قسم صيانت بعنوان يك حقيقت يا اصل ثابت در انسان (آنچنانكه بايد و شايد) مورد قبول واقع نشود، حيات انسان به هيچ وجه قابل تفسير قانع‌كننده نخواهد بود. اصل صيانت ذات ريشه عده‌اي از احكام اوليه است كه ثابت و غير قابل تغير است. از آن جمله:يك- ممنوعيت خودكشي و حرمت آن. ماخذ اين حكم (حرمت خودكشي) آيه شريفه در قرآن و احاديث متعددي است كه متذكر ميشويم. آيه شريفه چنين است: و لا تقتلوا انفسكم ان الله كان بكم رحيما (و نكشيد خودتان را، قطعا خداوند براي شما مهربان است) احتمال اينكه اين آيه قتل نفس ديگران را ممنوع مي‌سازد، با دو دليل مردود است: دليل يكم- عموميت آيه شريفه است كه شامل خوي شتن و ديگران مي‌باشد.دليل دوم- استدلال امام صادق عليه‌السلام به همين آيه براي حرمت خودكشي است: وقال الصادق عليه‌السلام: من قتل نفسه متعمدا فهو في نار جهنم خالدا فيها. قال الله عز و جل: و لا تقتلوا انفسكم … در آيه‌اي ديگر چنين آمده است: و لا تلقوا بايديكم الي التهلكه (و خودتان را با دست خود به هلاكت نيندازيد.) رواياتي متعدد در حرمت قتل نفس وارد شده است. از آن جمله در ماخذ ذيل چنين است: ان المومن يبتلي بكل بليه و يموت بكل ميته الا انه لا يقتل نفسه (قطعا مومن بهر بلائي مبتلاء مي‌شود و با هر نوع مرگي مي‌ميرد، ولي او خود را نمي‌كشد.) بعضي از اشخاص گمان كرده‌اند كه مطابق آيه شريفه (مربوط به دو فرزند آدم عليه‌السلام (هابيل و قابيل) لئن بسطت الي يدك لتقتلني ما انا بباسط يدي اليك لا قتلك اني اخاف الله رب العالمين (المائده آيه 28)((اگر دست دراز كني بسوي من كه مرا بكشي، من دستم را بسوي تو براي كشتن باز نخواهم كرد، من از خداوند پروردگار عالميان مي‌ترسم) دفاع از خويشتن واجب نيست! يعني وقتي كه انسان در برابر كسي قرار گرفت كه قصد كشتن او را دارد مي‌تواند تسليم او شود و آن شخص را نكشد، و اين نوعي خودكشي است.پاسخ اين مسئله چنين است كه احتمال قوي مي‌رود كه هابيل يقين نداشت كه برادرش يعني قابيل حتما او را خواهد كشت لذا با يك جمله نصيحت‌گونه‌اي براي اثبات ارزش حيات انساني، قابيل را بيدار مي‌سازد كه اگر هم تو قصد كشتن مرا داشته باشي من بجهت احترام شديد حيات، دست براي كشتن تو دراز نخواهم كرد، باشد كه قابيل با شنيدن اين سخن از نيت پليد خود منصرف شود. و معلوم است كه در آيات شريفه و در روايات مربوط اين مطلب نيامده است كه در موقع اقدام قابيل، هابيل خود را بي‌اختيار به زمين انداخته و قابل را براي كشتن خود كمك كرده باشد! لذا بحكم عقل، او تلاش نهايي خود را براي نجات دادن جان خويشتن انجام داده ولي موفق نشده است. يا همانگونه كه علامه طباطبائي در تفسير آيه احتمال داده است، قابيل، هابيل را غافلگير نموده و كشته است. مويد اين مطلب اينست كه آيه از زبان هابيل چنين مي‌فرمايد كه )اگر تو به سوي من دست دراز كني كه مرا بكشي) و نمي‌گويد كه (من مي‌خواهم با دست تو كشته شوم.و اما آن نظام‌هاي حقوقي كه دفاع را مشروع، ولي لازم نمي‌دانند، از اين اصل بااهميت اطلاع ندارند كه لزوم دفاع از حيات، دفاع از يك حق نيست كه قابل اسقاط و چشم‌پوشي باشد، بلكه صيانت ذات و دفاع از حيات ديگران حكم است كه نه قابل اسقاط است و نه قابل نقل و انتقال. اين حكم قابل تغيير نيست اگر چه علوم و فلسفه‌ها هزار بار هم تحول و دگرگوني پيدا كند مگر اينكه حيات و جان بمعنايي ديگر مبدل شود.دو- حرمت اضرار به نفس، اگر چه بعضي از فضلاي معاصر، قائل به اين حكم نيستند، ولي با توجه به دلائل فوق و همچنين حكم صريح عقل به اينكه همانگونه كه انسان اختيار زندگي و مرگ خود را ندارد، يعني نمي‌تواند زندگي خود را از بين ببرد، همچنين نمي‌تواند ضرر بخويشتن وارد كند، به اضافه اينكه چگونه مي‌توان اسراف در مال خويشتن را كه قطعا اهميتش كمتر از اعضاء و مغز و روان آدمي است، ممنوع و حرام شمرد، ولي اضرار به اعضاء و مغز و روان را كه چه بسا موجب اخلال بر حيات طبيعي انساني بوده باشد، حرام تلقي نشود و اين استدلال مبتني بر قياس ظني ممنوع (مستنبط العله) بي‌اساس نيست، بلكه مبتني بر قياس اولويت است كه حجيت آن جاي ترديد نيست، مانند استفاده حرمت زدن پدر يا مادر از قياس اولويت است كه از آيه شريفه (و لا تقل لهما اف) (به پدر و مادرت، اف مگو) كه زدن و ديگر انواع آزار و شكنجه را بطريق اولي حرام مي‌نمايد. از طرف ديگر گمان نمي‌رود هيچ فقيه ي با نظر به نصوص و قواعد فقهي گوناگون، مانند قصاص و ديه وارد كردن نقص بر اعضاء و همچنين مانند امتناع از مداوا در موقع بيماري و غيرذلك بگويد: اضرار به نفس جائز است، زيرا انسان مالك خويشتن است! زيرا اولا همانگونه كه گفتيم: انسان نمي‌تواند خودكشي كند به اين دليل كه من مالك خويشتنم!! زيرا مالك زندگي و مرگ خدا است و بس، ثانيا تعلق اجزاء جسماني و نيروها و استعدادهاي مغزي و رواني به خود انسان از قبيل تعلق مملوك به مالك نيست كه گفته شود: مالك اختيار هر گونه تصرف در مملوك خود را دارا مي‌باشد. و بلكه همانگونه كه قبلا اشاره كرديم انسان نمي‌تواند با استناد به مالكيت، مال خود را به هدر بدهد يا در آن اسراف كند.سه- ممنوعيت و حرمت تن به استضعاف دادن، انسان در رابطه با خويشتن نمي‌تواند بگويد: من اختيار خود را دارم و مي‌خواهم با استضعاف و بينوايي زندگي كنم و اين حكم اولي ثابت است كه به هيچ وجه تغيير نيست، زيرا كرامت و شرف انسان ذاتي است، مگر اينكه خود (بوسيله انحراف از اصول انساني)، موجب از بين بردن عزت و شرف خود بوده باشد. اين حكم به اضافه حكم بديهي عقل سليم مفاد آيات متعددي در قرآن است. از آن جمله: و لقد كرمنا بين آدم و حم لنا هم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا (الاسراء آيه 70) (تحقيقا ما فرزندان آدم را تكريم نموديم و آنان را در خشكي و دريا (براي تكاپو در مسير تحصيل وسائل حيات) وادار نموديم و از مواد پاكيزه به آن روزي داديم و آنان را به مقداري فراوان از آنچه كه آفريده‌ايم، برتري داديم) اگر درست دقت كنيم خواهيم ديد همه نظام‌هاي اخلاقي و حقوق‌هاي پيشرو حقيقي، كرامت و شرف انساني را از اصيل‌ترين مباني خود مي‌دانند. آيه‌اي ديگر كه در ممنوعيت و حرمت استضعاف صريح‌تر است، اينست: ان الذين توفاهم الملائكه ظالمي انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين في الارض قالو الم تكن ارض الله واسعه فتها جروا فيها فاولئك ماويهم جهنم و ساءت مصيرا (النساء 97) (كساني كه فرشتگان آنان را (در موقع مرگ) در حاليكه بخود ظلم كرده‌اند، درمي‌يابند، و به آنان مي‌گويند آيا زمين خداوند پهناور نبود تا در آن مهاجرت كنيد، پس منزلگاه نهاني آنان دوزخ است و دوزخ سرنوشت تنهاي بديست) و همچنين ميتوان گفت: همه آيات قرآني كه ظلم به نفس را تحريم مي‌فرمايند با عموميت يا اطلاقي كه دارند شامل ظلم جسماني و معنوي مي‌باشد.2- انسان جانداريس ت داراي دو بعد مادي و معنوي (و بعبارت ديگر جسماني و روحاني و غيرذلك از اصطلاحاتي كه در فلسفه‌ها و علوم انساني و فرهنگها به كار مي‌روند، مانند كالبد مادي و رواني) اين يك حقيت و اصل ثابت است. هر مكتب فلسفي و هر روش علمي و طرز تفكري اين حقيقت را ناديده بگيرد، انسان را ناقص مطرح نموده و هر سخني را كه بر مبناي تك بعدي … مادي فقط، يا معنوي فقط مطرح نمايد، مستند به اساس علمي و واقعي نخواهد بود.الف- نيازهاي انسان در بعد مادي او- بقاي حيات آدمي در مجراي طبيعت داراي نيازهاي ثابت است. مانند غذا، پوشاك، مسكن، بهداشت، استراحت، زناشوئي و فرار از خطر و غيرذلك. اين نيازها با نظر به ساختمان جسماني انسان در قلمرو (آنچنانكه هست) اموري ثابت مي‌باشند، اگر چه از نظر كمي و كيفي به پيروي از شرايط و موقعيتها و ساليان عمر و غيرذلك حتي در خود يك انسان هم مختلف مي‌باشند. ولي به هر حال، تا ساختار وجود مادي آدمي از اجزاء و پديده‌ها و فعاليتهائي كه دارد، تشكل داشته باشد، قطعي است كه نيازهاي مزبور هم وجود خواهد داشت. و همه آن عوامل كه براي رفع نيازهاي مزبور لازم است، بعنوان ثابتهاي مستمر در بقاي حيات آدمي دخالت خواهد داشت.ب- نيازهاي بعد معنوي انسان- همانگونه كه بعد مادي ما انسانها داراي نيازهايي است ثابت و مادامي كه عوامل مقتضي آن نيازها وجود داشته باشد، قطعي است كه آن نيازها به وجود خود ادامه خواهند داد، بعد معنوي انسان نيز داراي نيازهايي ثابت است كه نمونه‌اي از آنها را در اين مباحث ملاحظه مي‌فرماييد:3- اصل حيات شايسته، با دقت در دو اصل يكم و چهارم (اصالت صيانت ذات و اصالت كرامت و شرف انساني) اين اصل اثبات مي‌شود كه اصل حيات شايسته از اصيل‌ترين و پايدارترين اصول است كه مي‌تواند منشاء احكام اوليه ثابت بوده باشد. معناي اين اصل چنين است كه حياتي كه مطلوب ذاتي انسانها است، حيات مقرون به شرف و كرامت و حيثيت است، نه حيات ذليلانه و خوار و پست.4- انسان داراي كرامت و شرف ذاتي است، يعني خداوند انسان را موجودي آفريده است كه داراي شرف و حيثيت ذاتي است، هرگز قابل تغيير نيست، مگر اينكه خود انسان بجهت ارتكاب جرم، شرف و حيثيت ذاتي خود را از دست بدهد، يا با كسب اخلاق فاضله انساني به كرامت و شرف اكتسابي نيز نائل آيد. اين تغيير از جانب خويشتن براي انسان هم در حال انفراد ممكن است و هم در حال جمعي خداوند مي‌فرمايد: كل نفس بما كسبت رهيئه (المدثر آيه 38) هر نفسي در گرو هر چيزيست كه آن را اندوخته است و مي‌فرمايد ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم (الرعد آيه 11) (خداوند وضع هيچ قومي را تغيير نمي‌دهد مگر اينكه آنان وضع خود را دگرگون بسازند) و بديهي است كه اين تغيير كه ناشي از دگرگوني در شرايط است با ثابت بودن (اصل كرامت و شرف ذاتي) هيچ منافاتي ندارد.5- اصل آزادي مسئولانه- برخلاف كساني كه آزادي را بطور مطلق از اصول ثابته مي‌دانند، با نظر به همه ابعاد شخصيت انساني و انواع ارتباطات انسانها با يكديگر اين پديده (آزادي) حتما بايد مقيد به قيد مسئولانه باشد، زيار آزادي بمفهوم مطلق نه تنها قابل تحقق نيست، بلكه از يك جهت خود موجب از بين رفتن خود مي‌باشد. زيرا اگر آزادي مربوط به هوي و هوس و اشباع غرائز حيواني باشد هم آزادي شخصيت را كه آزادي معقول و ارزشي است از بين مي‌رد. و هم مزاحم آزادي ديگر افراد جامعه مي‌باشند.6- اصل ضرورت تعلم و تربيت‌پذيري- منشا اين اصل ثابت و نياز پايدار يك امر بديهي است و آن اينست كه همه افراد انساني وقتي كه گام به اين دنيا مي‌گذارند، هيچ شكل و كيفيت خاصي كه غير قابل تغيير باشد با خود نمي‌آورند. در صورتيكه اصول و اهداف حيات فردي و اجتما عي انسانها داراي ماهيت و مختصات معيني مي‌باشند، لذا براي آماده شدن به تطبيق حيات بر آن اصول و مسير و اهداف، تعليم و تربيت ضرورت ثابت دارد.7- اشتياق جدي انسان براي وصول به كمال (اگر چه اغلب مردم در تفسير معناي كمال با يكديگر اختلاف دارند) ولي مشاهدات و تجارب بسيار فراوان در طي قرون و اعصار طولاني نشان داده است كه انسان ماداميكه تخدير نشده باشد همواره نوعي عدم رضايت از وضع و موقعيت فعلي خود داشته، دائما در صدد پيشرفت در تحصيل مقاصد خود مي‌باشد و اين تكاپو تا گسترش (من) بر جهان هستي ادامه مي‌يابد، البته چنانكه گفتيم: مشروط به اينكه تخدير نشده باشد، و عشق به يك موضوع پاهاي او را نبسته باش. بنابراين كمال‌جوئي در ذات انسانهايي كه از مغز و روان معتدل برخوردارند، حقيقتي است ثابت در نتيجه احكام مربوط به آن، مانند وجوب فهم و شناخت معناي كمال و وجوب ارشاد مردم براي دريافت و تحصيل آن، از جهت آماده كردن وسائل و مقدمات آن، احكامي است اوليه و ثابت.8- فرهنگ‌گرايي- انسان موجوديست طالب فرهنگ، يعني او مي‌خواهد زندگي خود را از جبر و ناآگاهي نجات داده و با (حيات معقول) سپري نمايد. (حيات معقول) بطور مختصر عبارتست از آن زندگي كه اجزاء و پديده‌ها و روابط تشكيل‌دهنده آن، موافق احكام روشن عقل سليم بوده و حتي در پيچيده‌ترين موضوعاتي كه چه در قلمرو علم و معرفت و چه در ميدان عمل پيش مي‌آيد، فروغ فرهنگ (حيات معقول) تاركي مزاحم آن را مرتفع مي‌سازد، همانند كسي كه وارد كارگاه ماشيني باعظمتي مي‌شود و با ده‌ها، بلكه با صدها پديده‌هاي پيچيده مواجه مي‌گردد، ولي با روشنائي آن معرفتي كه درباره عقل و دانش و بينش مهندسان و بنيانگزاران و اهداف و محصول آن كارگاه دارد، بدون اينكه گيج و كلافه شود، با احساس عظمت كارگاه و با احترام به مقام علمي و صنعتي مهندسان و غيرذلك توام با نشاط به تماشاي خود ادامه مي‌دهد. يعني بجهت داشتن يك فرهنگ اجمالي درباره آن كارگاه ماشيني باعظمت، با كمال خشنودي و نشاط، تماشاي خود را انجام داده و بيرون مي‌آيد. خلاصه، براي حركت در (حيات معقول) فروغ يك فرهنگ كلي بر مباني و اهدف نسبي و هدف مطلق آن، كفايت مي‌كند. آن عده از احكام اسلامي كه زندگي با فرهنگ پويا و هدف‌دار را در مسير (حيات معقول) مطلوب معرفي مي‌كند، احكام اوليه و ثابت مي‌باشند، زيرا علت گرايش به چنان فرهنگ در انسان كاملا ريشه‌دار است و كساني كه چه در گذشته و چه در دوران معاصر فرهنگ‌گرايي را از انسان منفي مي‌دانند، يا معناي انسان را نمي‌فهمند و يا با مفهوم فرهنگ آشنايي ندارند.فرهنگ از ديدگاه اسلام محصول زندگي با حيات شايسته و كرامت و آزادي مسئولانه و احساس برين تكليف است به اضافه اخلاق نيكوي فردي و جمعي و با يكرنگي عقل سليم و وجدان پاك و معرفت به آنچه كه در زندگي در دو قلمرو مزبور با آن ارتباط داريم. منشا احكام ثابت فرهنگ مزبور، اشتياق جدي انسان به داشتن حيات شايسته است يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم (الانفال آيه 24) (اي مردمي كه ايمان آورده‌ايد، استجابت كنيد (بپذيريد) دعوت خدا و رسول او را به آنچه كه براي شما حيات‌بخش مي‌باشد.) و بديهي است كه ادامه و اداره حيات طبيعي محض احتياج به پذيرش دعوت انبياء ندارد، زيرا انسان در اين حيات طبيعي مانند ديگر حيوانات است كه غرايز او به اضافه تفكرات و ديگر نيروهاي مغزي وي مي‌توانند مديريت حيات طبيعي او را به عهده بگيرند، پس واضح مي‌شود كه منظور (حيات معقول) (حيات با فرهنگ پويا و هدفدار) است.در آيه ديگر چنين آمده است: من عمل صالحا من ذكر او انثي و هو مومن فلنحيينه حياه طيبه (النحل آيه 97) (هر كسي از مرد يا ز ن عمل صالح انجام بدهد در حاليكه باايمان است، ما او را در زندگي به حيات طيبه (پاكيزه) نائل مي‌سازم.) بديهي است كه اين حيات طيبه همان (حيات معقول) است كه پاسخگوي همه نيازهاي معنوي آدمي است. باز مي‌فرمايد: (قل ان صلوتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين) (الانعام آيه 162) (به آنان بگو: نماز و عبادت و زندگي و مرگ من از آن خداوند پرورنده عالميان است) و قطعي است كه حياتي كه نتوانسته است از لجنزار هوي و هوس حيوانيت بيرون آمده و راهي موقعيت تصعيد تكاملي باشد، شايستگي استناد به خدا را ندارد، پس حيات بي‌فرهنگ كه همان حيات نامعقول است، سزاوار انتساب به خدا را ندارد. حيات غوطه‌ور در جهل و تباه شده در لهو و لعب در منطق قرآن، حيات حقيقي نيست، بلكه نمودي از زندگي دنيوي است كه علم و معرفت آنان از آن نمود تجاوز نمي‌كند- يعلمون ظاهرا من الحياه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون (الروم آيه 7) (آنان نمودي از زندگي دنيوي را مي‌دانند و از حيات حقيقي پشت پرده غافلند) با توجه دقيق به معناي حيات با فرهنگ پويا و هدفدار و آيات صريح قرآني به اين نتيجه مي‌رسيم كه حيات با فرهنگ كه همان (حيات معقول) و (حيات طيبه) است، مطلوب واقعي اسلام ب وده و احكام مربوط به تثبيت چنين فرهنگ عناصر آن اوليه و ثابت مي‌باشند.9- تمايل شديد براي دريافت موقعيت در جهان هستي، انسان موجوديست كه مي‌خواهد موقعيت خود را در كتاب هستي بداند. اين حقيقت هم منشا احكام ثابتي است كه دگرگوني راهي به آن ندارد از آن جمله انسان بايد بداند كه اين كيهان بزرگي كه او در گوشه‌اي ناچيز از آن، به نام كره زمين زندگي مي‌ك‌ند بر مبناي حق آفريده شده است، حق در اصطلاح قرآن واقعيت شايسته وجود است. خداوند مي‌فرمايد: و هو الذي خلق السماوات و الارض بالحق (الانعام آيه 73) (و اوست خداوندي كه آسمانها و زمين را برحق آفريده است.) الم تر ان الله خلق السماوات و الارض بالحق (ابراهيم آيه 19) (آيا نديده‌اي كه خداوند آسمانها و زمين را برحق آفريده است) و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بينهما الا بالحق (الحجر آيه 85) (و ما نيافريديم آسمانها و زمين را مگر برحق) و همين مطلب در موارد زير آمده است: النحل آيه 3 و العنكبوت آيه 44 و الروم آيه 8 و الزمر آيه 5 و الدخان آيه 39 و الجاثيه آيه 22 و الاحقاف آيه 3. تاكيد خداوند متعال در 10 مورد از قرآن كريم درباره حق بودن آفرينش (واقعيت شايسته وجود) شديدترين تذكر است به ا ينكه بشر بايد بداند كه در جهاني زندگي مي‌كند كه بر مبناي حق آفريده شده است.بنابراين، نميتواند وجود او كه قطعا از نظر كرامت و حيثيت و عظمت، شايستگي برتري بر همه جهان كيهاني دارد، لغو و عبث و بيهوده باشد. و در سوره الانبياء آيه 16 مي‌فرمايد: و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لا عبين (ما آسمان و زمين را براي بازيگري نيافريديم و سوره الدخان آيه 38 همين مطلب آمده است با اين تفاوت كه بجاي (آسمان) آسمانها فرموده است. به اضافه اين آيات كريمه، آيات ديگري در قرآن آمده است كه هدفدار بودن وجود آدمي را در اين دنيا با كمال صراحت اثبات مي‌نمايد. از آن جمله: افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون (المومنون آيه 115) (آيا گمان كرديد كه ما شما را بيهود آفريديم و شما به سوي ما نخواهيد برگشت.) در موارد ديگر با اشكال مختلف مسير حركت انسان را از حكمت و مشيت خداوندي شروع و بازگشت به طرف خدا را تذكر داده است. از آن جمله:كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون ( همه نفوس مرگ را خواهند چشيد سپس به سوي ما برمي‌گرديد.) انا لله و انا اليه راجعون (البقره) (ما از آن خداييم و به سوي او برمي‌گرديم) فلينظر الانسان مم خلق. خلق من ماء دافق. يخرج من بين الصلب و الترائب (الطارق آيه 5 تا 7) (پس بنگرد انسان به آنچه كه از آن خلق شده است. او از آبي جهنده آفريده شده. اين آب از ميان استخوانهاي پشت و استخوانهاي سينه بيرون مي‌آيد.)هو الذي خلقكم من تراب ثم من نطفه ثم من علقه ثم يخرجكم طفلا ثم لتبلغوا اشدكم ثم لتكونوا شيوخا و منكم من يتوفي من قبل و لتبلغوا اجلا مسمي و لعلكم تعقلون، 67) (اوست خداوندي كه شما را از خاك آفريده سپس (در جريان نسل) از نطفه، سپس از علقه قرار داده، سپس شما را در صورت كودك بيرون مي‌آورد، سپس (جريان خلقت ادامه پيدا مي‌كند) تا به نيرومندي برسيد و سپس به دوران پيري مي‌رسيد و بعضي از شما پيش از وصول به دوران پيري مي‌ميريد، (و همچنين جريان وجودي شما استمرار دارد) تا به مدت معين (پايان زندگي) برسيد.)و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طين. ثم جعلناه نطفه في قرار مكين. ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين. ثم انكم بعد ذلك لميتون (المومنون از آيه 12 تا 16) (و ما انسان را از عصاره‌اي از گل آفريديم. سپس آن را در صورت نطفه در قرارگاه محفوظ قرار داديم. آ نگاه نطفه را علقه نموديم و از علقه مضغه آفريده و آنگاه مضغه استخوانها آفريديم و سپس به استخوانها گوشت پوشانديم. سپس او را خلقت ديگري ايجاد نموديم، پس بركت دهنده است خداوندي كه نيكوترين آفرينندگان است.)در بعضي از آيات هدف اعلاي حيات را بيان فرموده است مانند و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون (الذاريات 56) (و من نيافريدم جن و انس را مگر اينكه مرا عبادت كنند.) و بديهي است كه معناي عبادت چيزي جز قرار گرفتن در جاذبه كمال الهي نيست و اينكه خداوند هيچ نيازي به عبادت ما ندارد، به هيچگونه استدلال احتياجي ندارد، زيرا قضيه بديهي‌تر از آن است كه بر انسان عاقل پوشيده بماند. مجموع اين آيات با اشكال گوناگون دستور مي‌دهد كه انسانها بايد موقعيت خود را در اين دنياي معنادار درك نموده و مطابق اين درك مطيع دستورات عقل و وجدان دروني و انبياي الهي كه عقل و وجدان بروني هستند، باشند. همه احكام مربوط به اين بعد انساني نيز ثابت و اوليه محسوب مي‌شوند.10- نياز انسان به پاسخ براي چهار سوال اساسي كه در روياروي او قرار گرفته‌اند: 1- من كيستم؟ 2- از كجا آمده‌ام؟ 3- به كجا مي‌روم؟ 4- براي چه آمده‌ام؟ سوفسطائي‌هاي قرون و اعصار از يكطرف، لذ ت‌گرايان خودكامه از طرف ديگر، و شطرنج‌بازان ماهر با مهره‌هاي اصطلاحات فريبا از ديگر سو كوشش كرده و تلاش مي‌كنند براي بشر بزرگترين خدمت را!! انجام داده و مغز او را چنان تخليه و شستشو بدهند كه اصلا هيچيك از سوالات چهارگانه فوق نتواند راهي به مغز بشري داشته باشد. و اين تخليه و شستشو با سه وسيله عمده انجام مي‌گيرد:قسم يكم- قرص و شربت مخدر ( زندگي حداكثر برخورداري از لذائذ حسي طبيعي است و بس) در دوران ما اين قسم وسيله با اشكال مختلف و بسيار فراوان در جوامع بشري حتي بطور مجاني توزيع مي‌شود كه مبادا كسي به اين فكر بيفتد كه: (من كيستم؟) و سپس دنبال آن را بگيرد كه (از كجا آمده‌ام؟)، (به كجا مي‌روم؟) و (براي چه آمده بودم؟)!قسم دوم- سفسطه‌گرايي‌هاي گوناگون كه از يادگارهاي دوران باستاني يونان مي‌باشد كه بوسيله امثال گورگياس مطرح گشته است. قسم سوم- چشم‌بندي‌هايي كه با كلمات به ظاهر علمي، چهار سوال فوق را از ورود به مغزهاي ساده‌لوحان جلوگيري مي‌نمايد. اين همان چشم‌بنديست كه استانيسلا در مقاله معروف خود تحت عنوان (علم است يا حقه‌بازي؟) مطرح مي‌كند. توضيح اينكه اين مستخدمان يكه‌تازان تنازع در بقاء در برابر اين سوال كه (من ك يستم؟) با امثال اين كلمات: از ديدگاه علم!! من وجود ندارد، آنچه كه هست يك عده رفتار و فونكسيون (فعاليت)هاي دروني است كه انسان‌ها دارند! و اگر شما بخواهيد دلائلي را كه براي اثبات نفس و تجرد آن (كه بيش از 40 دليل مي‌باشد) بياوريد، با كمال بي‌پروائي در پاسخ شما مي‌گويند: اين دلائل جنبه فلسفي يا ادبي يا اخلاقي دارند!! در صورتيكه همه يا اكثر آن دلائل مستند به علم و يا دريافتهاي مستقيم است.همچنين اگر بخواهيد سوال دوم را مطرح كنيد (از كجا آمده‌ام؟) بدون توجه به اينكه اين سوال بدون اشراف اجمالي به عالم كيهاني و ماوراي آن، قابل پاسخگويي نيست، با كلماتي عام و مبهم مانند (طبيعت)، (ماده) تحولات كيهاني و امثال اينها مغز شما را آكنده از مفاهيم عام و يا انتزاعي و تجريدي نموده و با كمال بي‌اعتنايي آن را روش علمي هم محسوب خواهد كرد! بدين ترتيب با يكي از سه وسيله مزبور، گاهي هم با همه آنها چهار سوال اساسي را كه بدون پاسخ قانع‌كننده به آنها، تفسير معقول براي زندگي بشر قابل تصور نخواهد بود، از مغز بشري مي‌زدايند! در مكتب اسلام، معرفي انسان در برابر سوال (من كيستم؟) كاملا روشن و همانگونه كه لزوم طرح خود سوال مزبور از احكام ثابت و غير قابل تغيير است، پاسخي كه به آن داده شده است، داراي حكم يا احكام ثابت مي‌باشد. انسان در اسلام موجودي داراي استعدادها و نيروهاي بسيار عالي و وسائل رشد و كمال است كه بايد از طرق علوم گوناگون شناخته شود، و آن معرفي كه مخصوص اسلام است، و بعبارت ديگر آن بعد از انسان كه معرفي آن را تنها اسلام مي‌تواند مطرح كند عبارتست از اين كه من انساني داراي نفخه‌اي (دمي از روح الهي) است و بر مبناي حكمت و مشيت بالغه خداوندي بوجود آمده و با قرار گرفتن در جاذبه كمال ربوبي رو به لقاءالله (ديدار خداوندي) در حركت است. وقتي كه من انساني از اين بعد اساسي كاملا معرفي شد، اين سوال كه (من كيستم؟) به پاسخ واقعي خود مي‌رسد و با اين پاسخ است كه انسان درباره سه سوال ديگر نيز به حل نهايي آنها نائل مي‌گردد، بدين ترتيب: - از كجا آمده‌ام؟ حكمت و مشيت بالغه خداوندي مرا به وجود آورده است. كجا مي‌روم؟ به بارگاه كمال ربوبي. براي چه آمده‌ام؟ براي تلاش در مسير (حيات معقول) براي قرار گرفتن در جاذبه كمال ربوبي. آيا اين جريان قابل توضيح است؟ آري، بكمك علم و معرفت آن را مي‌فهميم، و با حركت عملي عيني به آن مي‌رسيم.پاسخ همه اين سوالات كه احكام ثابته اول يه هستند در اسلام داده شده است. پاسخ سوال دوم و سوم با مضمون آيه شريفه «انا الله و انا اليه راجعون» كه بطور فراوان در منابع اصلي همه اديان الهي مخصوصا در اسلام با كمال صراحت مطرح شده است، بيان شده است. پاسخ سوال سوم همانگونه كه متذكر شديم، عبور از آزمايشهاي متنوع و قرار گرفتن در جاذبه كمال است كه با تعبير عبادت در آيه و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون (و ما جن و انس را نيافريده‌ايم مگر اينكه مرا عبادت كنند.) مطرح گشته است.ممكن است گفته شود: شناخت حقيقت اين سوالات 4 گانه و پاسخ آنها از قبيل موضوعات هستند نه از مقوله احكام، در صورتيكه شما مي‌خواهيد احكام ثابت و اوليه در اسلام را مطرح نماييد؟ پاسخ اين اعتراض چنين است كه اگر چه سوالات مزبور و پاسخ‌هاي آنها بطور مستقيم از سنخ موضوعات مي‌باشند، ولي اين موضوعات اساسي‌ترين ريشه‌هاي احكام ثابت اوليه در اسلام را معرفي مي‌نمايند. اين موضوعاتند كه منشاء دستورات و احكام ثابت و اوليه درباره لزوم به فعليت رساندن استعدادها و سرمايه‌هاي موجود در نهاد انسان مي‌باشند.بعنوان مثال براي شناخت (من) لازم است علم و معرفت و انديشه و تعقل و دريافتهاي شهودي را تحصيل و يا تقويت نمود. من ابع اين دستورات در قرآن و احاديث بيش از حد شمارش است. به اضافه حكم بديهي و ثابت و اولي خود عقل و وجدان درباره لزوم به فعليت رساندن امور مزبور، (استعدادها و سرمايه‌هاي موجود در نهاد آدمي.) همچنين منشا اساسي اين حكم ثابت و اولي كه من نبايد در اين دنيا بي‌هدف و بيهوده و رها زندگي كنم و حركتي كه در اين زندگاني دارم، بايد قابل تفسير و توجيه باشد، اينست كه من از يك فيض و حكمت و مشيت بالغه به اين دنيا آمده‌ام-دگر گفتي مسافر كيست در راه          كسي كاو شد ز اصل خويش آگاهنه تنها لزوم حركت هدف‌دار و قابل تفسير و توجيه به منشاء اساسي مزبور مستند است، بلكه لزوم احساس برين تكليف فوق احكام و قوانين و مقررات حيات طبيعي محض نيز مستند به همان منشا مي‌باشد. ثابتها در ارتباط انسان با خويشتن آنچنانكه بايستگي‌ها و شايستگيها اقتضاء مي‌كند اين قضيه كه آيا براي نوع انساني ثابتهايي در ارتباط انسان با خويشتن در قلمرو آنچنانكه (بايستگي‌ها و شايستگي‌ها) اقتضاء مي‌كند وجود دارد يا نه؟ مورد توجه و تحقيق اكثريت قريب باتفاق صاحبنظران چه در گذشته و چه در دوران معاصر و در همه جوامع بشري بوده است. مقصود ما از (بايستگي‌ها) قوانين و مقررات الزا مي‌است كه انسان در قلمرو صيانت ذات خود (در هر سه قلمرو اساسي كه متذكر مي‌شويم) ملزم به عمل به آنها است:1- صيانت ذات در حيات طبيعي و ادامه آن. 2- صيانت ذات در حيات مطلوب در زندگي جمعي است. 3- صيانت تكاملي ذات.1- اصول ثابته- در صيانت ذات در (بايستگيهاي) حيات طبيعي- اكثر اين اصول مستند به مقتضيات و قوانين حاكم بر طبيعت آدمي است. مانند ضرورت غذا و پوشاك و مسكن و بهداشت و غيرذلك، اگر چه صور و اشكال آنها در جوامع بشري بسيار متنوع است. لذا اگر يك عده احكام الزامي از طرف مكتب‌ها و يا مذهب درباره امور مزبور وارد شود، در حقيقت ارشاد و يا تاكيد بر همان الزام و بايستگي‌ها است كه از مقتضيات و قوانين حاكمه بر طبيعت انسان ناشي مي‌گردد. منابع معتبر اسلامي مخصوصا عقل سليم با كمال صراحت تنظيم و پرداخت به (حيات طبيعي) را تا آنجا كه مزاحم هدف اعلاي (حيات معقول) نباشد، مورد دستور بايستگي قرار مي‌دهد. بدانجهت كه اين بايستگي‌ها از اصول ضروري و بديهي اسلام است. لذا بهيچوجه نيازي براي توضيح و استدلال مشروح ديده نمي‌شود. براي بيان ضروري بودن اين بايستگي‌ها از ديدگاه اسلام فقط به دو قضيه اجمالي اكتفاء مي‌كنيم:يك- انساني كه قدرت اد اره حيات طبيعي خود را داشته باشد و با اين حال از قدرت خود استفاده نكند، يا حتي اگر بتواند قدرتي براي اداره (حيات طبيعي) خود بدست آورد، و از اين كار كوتاهي نمايد و در نتيجه ضرري به (حيات طبيعي) خود كه ملزم به ادامه و مراعات آنست وارد بسازد، مجرم و مورد بازخواست از ديدگاه اسلامي است.دو- كساني كه در هر رشته از اشغال و حرفه‌ها و صنايع و هر پديده‌اي كه قوام (حيات طبيعي) انسانها چه در حال فردي و چه در زندگي جمعي بدون آنها امكان‌پذير نيست، مهارت داشته باشند، براي آنان واجب كفايي است كه از آن اشغال و حرفه‌ها و صنايع براي تنظيم (حيات طبيعي) مردم استفاده كنند و در غير اينصورت مجرم و مورد بازخواست خواهند بود.2- اصول ثابته- در صيانت ذات در (بايستگي‌هاي) حيات مطلوب در زندگي جمعي- نخستين منشا و ريشه اصول ثابته در اين نوع (صيانت ذات) عبارتست از ضرورت قطعي محدود كردن تمايلات و بطور عموم همه (مي‌خواهم)هاي شخصي (كه در صورت رها بودن انسانها در اشباع آنها بدون قيد، تزاحم و تضاد ويرانگر زندگي دسته جمعي حتمي است) و تبديل آنها به تمايلات و (مي‌خواهم)هاي محدود است (كه موجب مرتفع شدن تزاحم و تضاد مخرب از ميان مردم جامعه مي‌باشد) و اين جريان ضروري تنها با وضع حقوق و تكاليف و اجراي آنها تحقق مي‌پذيرد. از آغاز بروز تعهدها و حقوق و تكاليف (و بطور عموم مقررات) اجتماعي مقداري بسيار بااهميت از آنها مخصوصا آن قسمت كه منشا آنها حقوق طبيعي و فطري مي‌باشد، با نمودهاي مختلف مورد اشتراك همه اقوام و ملل بوده است. مانند احكام كلي مربوط به وفاء به تعهدها با انواعي كه دارند، مگر آنكه بر صلاح طرفين تعهد نباشد. دو- احكام كلي مربوط به كار و ارزش آن. سه- احكام كلي مربوط به معاملات ضروري در حيات اجتماعي چهار- احكام كلي مربوط به دادرسي و آئين‌هاي آن. پنج- احكام كلي مربوط به مجازاتها با انواعي كه دارند. شش- اصول و احكام كلي مربوط به آزادي مسئولانه افراد جامعه در انتخاب كار و مسكن و همسر و غيرذلك.ملاك كلي اين نوع احكام ثابت و اوليه، امكان‌پذير ساختن زندگي اجتماعي با مراعات حداكثر عدالت ممكن است. در اين نوع احكام خصوصيتي كه فقه اسلامي دارد، اينست كه بعد (بايستگي و شايستگي) انساني را در گذرگاه اين حيات دنيوي براي آمادگي براي ابديت مراعات نموده و از هر آنچه كه خللي بر اين بعد وارد كند، همانند آنچه كه خللي بر حيات دنيوي معقول وارد بسازد، جلوگيري مي‌كند. بعنوان م ثال فقه اسلامي از ساختن مواد مضر بر جسم و مغز و روان بشري به هر نحوي كه باشد جلوگيري مي‌كند. فقه اسلامي احتكار مواد ضروري معيشت را ممنوع و حرام مي‌داند، همچنين فروش اسلحه را به دو گروه متخاصم در حال جنگ حرام مي‌داند، مگر اسلحه دفاعي را. و ما با توجه دقيق به موارد ممنوعه از معاملات و صنايع به اين نتيجه مي‌رسيم كه اسلام هر آنچه را كه ممنوع كرده است، بجهت ضرري است كه بر يكي از ابعاد مادي يا معنوي انسانها وارد مي‌سازد بنابراين، هر كالا و كاري كه مفيد به حال انسانها باشد احكام اوليه اسلامي مقتضي حليت آنها است. و بطور كلي هر نياز ضروري كه در حيات اجتماعي انسانها وجود دارد، منشا احكام ثابت و اوليه مي‌باشد. تحولاتي كه در ابعاد حيات اجتماعي به وجود مي‌آيد، خالي از دو قسم نيست:قسم اول- تحولاتي است كه بر ضرر حيات فردي يا اجتماعي تمام مي‌شود، مانند انحلال نظام خانوادگي كه در دوران ما با وضع بسيار اسف‌انگيزي دامنگير جوامع غير اسلامي گشته و حتي اگر گردانندگان اين جوامع مواظب نباشند، تدريجا به اين جوامع نيز نفوذ مي‌كند. و همچنين مانند بروز عوامل تخدير كه انديشه و هشياري مردم را از بين مي‌برد و مغز آنان را مختل مي‌نمايد. بد يهي است كه هر مخالفتي كه اين تحولات با احكام اوليه داشته باشد، نمي‌تواند اخلال بر آنها وارد بسازد. يعني اسلام در برابر اينگونه تحولات شديدا مقاومت مي‌كند و نمي‌گذارد حيات انساني را دستخوش فساد و تباهي بسازد.قسم دوم- تحولاتي است كه بر ضرر حيات فردي و اجتماعي تمام نمي‌شود، لذا يا به نفع انسان بروز مي‌كند و يا حالتي جديد به وجود مي‌آورد كه نه بر ضرر انسان تمام مي‌شود و نه بر نفع او. چون اين تحولات بطور مستقيم روي موضوعات انجام مي‌گيرد، لذا مشمول آن نوع دگرگوني‌ها مي‌گردد كه بر مبناي تغير در موضوعات بجريان مي‌افتد. مانند دگرگوني در غذاها، دواها، مسكن‌ها، وسائل نقليه و زندگي در مناطق قطبي كه موجب محاسبه اوقات عبادات مانند نماز و روزه با ساعات مي‌باشد. نه طلوع و غروب آفتاب. مثلا و بطور كلي دگرگوني‌هاي مستند به تغييرات در موضوعات در صورتيكه موضوعات از طرف قانونگزار اسلامي مشخصا تعيين نشده باشد، موجب دگرگوني در احكام مي‌شود و اشكالي از اين جهت وجود ندارد، همانطور كه در مباحث قبلي گفتيم.3- اصول ثابته در صيانت ذات در (بايستگيها)ي حيات معقول تكاملي. بايستگيهاي (حيات معقول تكاملي) همان واجبات و محرمات اوليه است كه در دين كلي الهي مقرر شده است، مانند عبادات و اعتقادات عقلاني سالم كه با احكام فطرت هماهنگ مي‌باشند و همچنان برقرار كردن ارتباطات سالم با انسانها و تكاپوي مستمر براي آماده كردن زمينه براي به فعليت رسيدن استعدادهاي مثبت خود و ديگران.4- اصول ثابته در صيانت ذات، در (شايستگيها)ي حيات طبيعي. اين اصول انتخاب طرق و وسائل شايسته براي حيات طبيعي را مقرر مي‌دارد، مانند استفاده از غذاها و پوشاكهاي بهداشتي و تهيه مسكن مطابق نظم حيات طبيعي اصيل و همچنين تنظيم حيات خانوادگي و اجتماعي و برخورداري از مواد و امور پاكيزه‌اي كه خداوند متعال آنها را براي بندگانش آماده فرموده است.5- اصول ثابته در صيانت ذات در (شايستگيها)ي حيات مطلوب در زندگي جمعي. بديهي است كه حيات مطلوب در زندگي جمعي، داراي اصول ثابته‌اي است كه با دگرگوني‌هاي عارضي بوسيله عوامل گوناگون محيطي و علمي و فرهنگي كه خود قابل تغيير مي‌باشند، متزلزل نمي‌گردند. مانند اصل تعاون و مواسات و عمل به تعهدها و غيرذلك. اين اصول در مباحث مربوط به (اصول ثابته ارتباط انسانها با همنوعان خود) مورد بررسي قرار خواهد گرفت.6- اصول ثابته در صيانت ذات در (شايستگي)هاي حيات معقول تكاملي مانند اصول اخلاقي سازنده كه بدون تطبيق زندگي بر آنها، حيات معقول تكاملي به شايستگي‌هاي خود نائل نمي‌گردد.2- ثابتها در ارتباط انسان با خدا اين ثابتها براي كساني مطرح است كه با نظر به فطرت پاك اولي و وجدان ناب و حكم عقل سليم بوسيله دلائل متعدد و متنوع وجود خدا را بعنوان آفريننده جهان و انسان پذيرفته‌اند. اكثريت قريب به اتفاق انسانها در طول تاريخ افراد همين كاروان بوده و هستند. و بهمين جهت است كه اگر بخواهيم شماره كساني را كه منكر خدا هستند بدست بياوريم و به آن دلائلي كه انكار خدا به آنها تكيه نموده و پاسخي براي آنها پيدا نكرده‌اند، قطعا از شماره انگشتان دست تجاوز نخواهند كرد. توضيح اينكه اگر ما بخواهيم منكران واقعي خدا را بشناسيم و كميت آنها را بدانيم نخست بايد ببينيم: آن مفهوم را كه آنان بعنوان خدا تصور نموده و آن را مورد انكار قرار داده‌اند، چيست؟ وقتي كه در صدد پيدا كردن مفهوم مزبور برمي‌آييم، مي‌بينيم، منكران خدا يك تصور ساخته ذهن خود را بعنوان خدا براي خود مطرح مي‌نمايند، سپس بدون توجه به اينكه چنان مفهومي شايسته انطباق بر مفهوم حقيقي خدا نيست، آنرا منكر مي‌شوند.شگفت‌انگيزتر از هر چيز، اينكه به اين بازيگر ي مغزي خود هم بعنوان آزادانديشي بالاترين نمره را هم مي‌دهند!! همچنين اگر از اين منكران بخواهيد كه دليل شما براي نفي آن ذات اقدس ربوبي كه بزرگترين مغزها و دلهاي بشري آن را دريافته است، چيست؟ براي شما هيچ پاسخي جز اين كه (من آن موجود را نمي‌بينم)! ندارد. حقيقت اينست كه بشر در هيچ موقعيتي مانند اين موقعيت، دچار فراموشكاري عمدي و ويرانگر نمي‌شود. زيرا با اينكه او به وجود روابط ضروري حاكم در قوانين عالم هستي كه قابل ارتباط با حواس نيستند و در علوم بطور عام جلوه مي‌كنند، با كمال قاطعيت معتقد است، در اين مورد مي‌گويد: چون او را نمي‌بينم، پس وجود ندارد!! اگر همين قضيه را كه منكر مي‌گويد: (خدا وجود ندارد) مورد تحليل قرار بدهد، خواهد ديد كه آنچه را بعنوان خدا نفي مي‌كند، اگر يك مفهوم ساختگي ذهن خود او و امثال او است، تلاش و فعاليت مغزي براي نفي چنين مفهومي بيهوده‌ترين كاريست كه انجام داده است، زيرا واقعيت نداشتن چنان مفهومي بقدري بديهي است كه نيازي به قضيه‌سازي و استدلال و اثبات ندارد، و اگر آنچه را كه بعنوان خدا نفي مي‌كند، حقيقتي است كامل مطلق فوق وابستگي‌ها، بي‌نياز از علت، فوق هر چيزي كه بعنوان مانع از وجود او تصو ر شود، (همان خدايي كه انبياء، اولياء و حكماي بزرگ و فطرتهاي پاك آنرا دريافته‌اند) محال است چنين مفهومي در درون كسي دريافت شود و بتواند در وجود آن ترديدي داشته باشد يا آنرا منكر شود.لذا قاطعانه مي‌گوييم تاكنون هيچ منكر و مرتدي در طول تاريخ پيدا نشده است بلكه نمي‌تواند پيدا شود كه مفهوم حقيقتي خدا را دريافت نمايد و آن را مورد انكار يا ترديد قرار بدهد بدانجهت كه ما در اين مبحث در صدد تفصيل و تكميل و اثبات خدا نيستيم، لذا تنها به ذكر اسامي براهيني كه براي اثبات خدا آورده شده و همه آنها قانع‌كننده است، قناعت مي‌كنيم:1- برهان عليت. 2- برهان وابستگي آنچه كه عرضي است به ذات مستقل. 3- برهان حركت.4- برهان احساس تكليف برين. 5- برهان محال بودن دور و تسلسل. 6- برهان وجوبي يا كمالي. 7- برهان شهود فطري. 8- برهان نظم. 9- برهان فعاليت غائي (هدفدار بودن) حيات. 10- برهان كمال‌گرايي انسان تا وصول به جاذبه كمال مطلق.انسان در ارتباط با خدا- انسان در اين ارتباط هم در دو قلمرو قرار مي‌گيرد:يك- انسان (آنچنانكه هست) در ارتباط با خدا. دو- انسان (آنچنانكه بايد) در ارتباط با خدا. اما قلمرو يكم كه عبارتست از انسان (آنچنانكه هست در ا رتباط با خدا) داراي اصول ثابتي است، از آنجمله:1- خداوند سبحان هيچ نيازي به آفريدن انسان نداشته است، زيرا آن ذات اقدس داراي كمال بي‌نهايت و هيچ نقصي در او تصور نمي‌شود كه با آفريدن مخلوقات بخواهد آنرا برطرف نمايد. بنابراين، انسان موجودي است ناشي از فيض و عنايت رباني، كه حكمت عاليه خداوندي آن را در مجراي قوانين معين بوجود آورده و براي وصول به يك هدف عالي او را به تكاپو انداخته است. 2- خداوند متعال انسان را در بهترين وضع خلقت آفريده است و براي او استعدادها و قواي گوناگوني عنايت فرموده است. 3- انسان با اشتياق به كمالي كه در نهاد اوست، اگر تحذير نشود و اگر بوسيله عوامل جبري يا خواسته‌هاي حيواني خود، از حركت باز نايستد، اين اشتياق او را تا لقاي خداوندي تحريك مي‌نمايد.4- انسان با قطع نظر از خدا كه خالق او است روشنايي دنيا را از دست مي‌دهد، زيرا انسان موجوديست داراي روحيه اشراف‌طلب، او مي‌خواهد من خود را در عرصه هستي بگستراند و اين گسترش بدون قرار گرفتن در جاذبه خداوندي و بدون قرار گرفتن در معرض تابش فروغ الهي، امكان‌پذير نمي‌باشد. بهمين جهت است كه انسان داراي آن نهاديست كه با قطع رابطه با خدا خود را از اشراف ب ر هستي و فروغ الهي محروم مي‌سازد و در نتيجه دنيا براي او تاريك مي‌شود. اين مطلب را يكي از صاحبنظران بزرگ دوران ما چنين مي‌گويد: (زماني در اسكندريه يك رشته الهيات بوسيله حكماي آن زمان بوجود آمد پس از مدتي علم‌گرائي افراطي رواج پيدا كرد، بدين ترتيب بار ديگر دنيا وضوح و روشنائي خود را از دست داد، زيرا پروفسورها خواستند بر پيامبران پيشي بگيرند.5. انسان در هر شرايط ذهني كه باشد، مخصوصا در حالات اضطراري، سخت به خدا متوجه است و اين يك حقيقت روحي است كه هر كسي در عمر خود كم و بيش آن را مشاهده نموده است.6- انسان از سه راه مي‌تواند رهسپار كوي خداوندي شود: راه يكم- فطرت پاكي كه خداوند در نهاد او قرار داده است. راه دوم- دريافت نظم و قانونمندي انسان و جهان كه همه علوم آن را تاييد مي‌كنند. راه سوم- زيبائي‌ها و شكوه خيره‌كننده‌اي كه هر عاقلي مي‌تواند آنرا دريابد. انسان آنچنانكه بايد در ارتباط با خدا- انسان در اين ارتباط محكوم به احكام ثابتي است كه هرگز دگرگون نمي‌گردد. از آنجمله:يك- لزوم تحصيل اعتقاد به وجود خداوند و وحدانيت او و همچنين اعتقاد به همه صفات كماليه آن ذات اقدس. اين اعتقاد كه اصل همه اعتقادات الهي است، مستلزم اهميت دادن به اين مسئله است كه همه سرنوشت انسان از آن لحظه‌اي كه قدم به هستي گذاشته تا ابد در دست خدا است و او نمي‌تواند حتي يك حركت ناچيز در برابر مشيت و حكمت تغيير ناپذير خداوندي انجام بدهد. انسان با درك حساسيت اين حقيقت است كه از كمترين انحراف تا بزرگترين جنايات اجتناب مي‌نمايد زيرا مي‌داند كه او شاهد اوست حاكم اوست عادل در حكومتي كه درباره همه حركات و سكنات بشري صورت خواهد داد.دو- لزوم اعتقاد به ضرورت بعثت انبياء عليهم‌السلام كه عقل سالم و وجدان بشري حكم به آن مي‌نمايد، زيرا او با كمال وضوح مي‌بيند كه هر اندازه هم كه آدمي در كشف سطوح طبيعت و ابعاد استعدادهاي خويش پيش مي‌رود و هر اندازه كه در بهره‌برداري از اين همه معلومات بيكران كه در دو قلمرو طبيعت و انسان بدست آورده است چيره‌دستي مي‌نمايد، با اين حال هر چه پيش مي‌رود به مشكلات زندگي او افزوده مي‌گردد، تا آنجا كه با تمام صراحت به پوچي زندگي مي‌رسد و به هر دري كه مي‌زند جز صداي ياس و نوميدي از آن در به گوشش نمي‌رسد. در اينجا بسيار مناسب است به اين نكته متوجه شويم كه بشر هر مكتبي را كه براي حل مشكلات خود به وجود مي‌آورد، اگر چه يك مقدار روشنايي‌هاي ي را براي پيش پاي خود مي‌گسترد ولي تاريكيهايي را كه بهمراه همين روشناييها در پيرامو و سايه‌افكن مي‌گردد نمي‌تواند برطرف بسازد.سه- اعتقاد جزمي به روز معاد و مسئول قرار گرفتن درباره اعمالي كه انجام داده بروز اعمال او به شكل خوشايند يا ناخوشايند كه مجازات و كيفر ناميده مي‌شوند، روشنترين استدلال براي اين اصل ثابت به اضافه حكم فطري بديهي كه در نهاد همه انسانهاي آلوده نشده به تخيلات و هوي و هوسهاي ويرانگر درون، آن عده اصول و قواعد ارزشي است كه بطور ملموس يا ناملموس در فرهنگ عام بشري درباره انسانها مي‌جوشد، مانند خدمت به نوع و تعاون و تساوي در برابر قوانين و كرامت و شرف ذاتي انسان و احساس تكليف بالاتر از سوداگري‌هاي رايج كه با هيچ مغالطه‌بازي و سفسطه‌گرايي نمي‌توان آنها را از فرهنگ عام بشري محو و نابود ساخت. اين اصول و قواعد با كمال صراحت لزوم ابديت را اثبات مي‌نمايد زيرا-روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستي          گر نه اين روز دراز دهر را فرداستيچهار- ادامه زعامت و ولايت كبري كه در اصطلاح علم كلام آن را امامت و خلافت نيز مي‌گويند. اين منصب دامنه نبوت (پيامبري انبياي عظام) است كه بشريت را از سرگرداني در بروز حوادث جد يد و مستمر تاريخ نجات مي‌دهد.پنج- عدالت مطلقه خداوندي كه هيچ تمايلي راه به آن ندارد. درست است كه در شماره يك از اعتقادات همه صفات خداوندي بعنوان مهمترين موضوعات اعتقادي مطرح گشته است، با اينحال بجهت اهميت فوق‌العاده اين صفت كمالي (عدالت) در همه معارف بشري درباره نظم جهان هستي و انسان و سرنوشت او مطرح مي‌گردد مجبور مي‌شويم كه اين صفت را بطور اختصاصي نيز بياوريم. دليل بسيار بديهي اين اصل اعتقادي عبارتست از اينكه ظلم از كسي صادر مي‌شود كه نيازمند است و مي‌خواهد براي برطرف ساختن نيازهاي خود اقدام كند اگر چه به حق و قانون تثبيت شده براي ديگران تعدي و تجاوز نمايد در صورتيكه خداوند متعال هيچ نيازي ندارد همچنين ظلم ممكن است براي بدست آوردن منفعت يا دفع ضرر بطور عام از خود بوده باشد، و بديهي است كه هيچيك درباره خداوند قابل تصور نيست و ممكن است اقدام به ظلم ناشي از جهل باشد كه اين امر هم درباره خدا محال است. و كساني كه با نظر به ناگواريها و تلخيها و اضطرابات و زجر و شكنجه‌هايي كه زندگي انسانها را فرا گرفته است در عدالت خداوندي ترديد مي‌نمايند، قطعا متوجه نيستند كه آنان خواسته‌ها و تمايلات خود را كه در زندگاني مي‌خواهن د به آنها برسند و قوانين هستي مانع از رسيدن به آنها مي‌گردد ملاك عدالت خداوندي تلقي مي‌كنند و هنگاميكه به آنها نمي‌رسند و بيماريها و اضطرابات و ناگواريها بطور عام بسراغشان مي‌آيند حكم به عدم عدالت خداوندي مي‌نمايند، اينان متوجه نمي‌شوند كه با چنين حكم نابجا جهل خود را مي‌ستايند و بر مبناي جهل خود هستي‌شناسي براه مي‌اندازند اينان بايد بدانند كه براي شناخت نظم و قانون كلي هستي نخستين قدمي كه بايد بردارند، حذف خواسته‌ها و لذايذ و تمايلات طبيعي است كه نظم قانون هستي بالاتر از آنها در جريان است.شش- به ياد خدا بودن، همانگونه كه آگاهي از شخصيت و توجه به مديريت آن در وجود انساني حركات و فعاليتها و حتي اراده‌ها و تصميم‌گيريهاي او را موافق احكام عقل و وجدان مي‌نمايد به ذكر خدا بودن نيز موجب مي‌شود كه انسان همواره در همه حركات و فعاليتهاي بروني و دروني خود چه در قلمرو فردي و چه در عرصه زندگي اجتماعي آن اهداف و مسيرها را انتخاب كند كه براي وجود او خير و كمال است. هفت- انجام دادن تكاليف بطور كلي (بجا آوردن واجبات و ترك محرمات) خواه بعنوان عبادات باشند، مانند اعمال و اذكاري كه در نماز بجاي مي‌آورند و همچنين در اعمال حج و غيره و يا اجتناب‌هايي كه از بعضي چيزها بايد صورت بگيرد چنانكه در حال روزه و نيز مانند ترك همه كارهايي كه براي بعد مادي يا معنوي انسان ضرري برساند. با توجه به معاني و هدف كلي از عبادات و ديگر تكاليف مربوط به نيازهاي اوليه و ثابت كه گفته مي‌شود: احكام مربوط به آنها ثابت و اوليه مي‌باشند. همه مي‌دانيم كه انسانها از آغاز تاريخ زندگي خود در هر شرايط و موقعيتهايي كه قرار گرفته است همراه با برطرف كردن نيازهاي مادي خود، اعمالي را بعنوان برطرف‌كننده نيازهاي معنوي خود انجام داده است و در هر موقع ديده شود يك قوم و ملتي هيچگونه اشتغال اعمال عبادي نداشته است، بايد فرهنگ آنان را مورد بررسي و دقت قرار داده، در اين صورت خواهيم ديد كه آنان براي اشباع حس كمال‌گرايي و احساس برين تكليف (كه عبادت ناميده مي‌شود) يك عده اشتغالات فوق ماديات محسوس را بعنوان فرهنگ خاص جامعه خود در زندگي خود وارد نموده و به آنها دلخوش داشته‌اند.ما در قديمي‌ترين اقوام و ملل، آثار خطي و غير خطي و همچنين به كمك تواريخ انواعي از عبادات را مي‌بينيم كه طرق گوناگون ارتباط گرايشي انسانها را با خدا با كمال وضوح اثبات مي‌كند. اختلاف در كيفيتها و كميتهاي عبادات ناشي از عوامل خصوصي است كه هيچ منافاتي با ثابت بودن اصل عبادات ندارد خداوند سبحان در قرآن مجيد همين اصل را بيان فرموده است: لكل جعلنا منسكا هم ناسكوه (الحج آيه 67) ( براي هر امتي عبادتي قرار دايم كه آنرا بجاي مي‌آورند.) كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون (البقره آيه 183)، (مقرر شده است روزه براي شما همچنانكه مقرر شده بود براي كساني پيش از شما، باشد كه تقوي بورزيد.) و بدان جهت كه دين اسلام آن متن دين كلي الهي است كه خداوند براي بشريت از حضرت نوح عليه‌السلام به اين طرف بطور مشروح تشريع فرموده است و در زمان حضرت ابراهيم خليل عليه‌السلام بوسيله آن حضرت بهمه انسانها تبليغ شده است، لذا هر عبادتي كه در دين مقدس اسلام مقرر شده است، قطعي است كه در متن كلي دين الهي تشريع گشته است.خداوند مي‌فرمايد: شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه كبر علي المشركين ما تدعوهم اليه الله يجتبي اليه من يشاء و يهدي اليه من ينيب (الشوري آيه 13)، (خداوند براي شما همان دين را تشريع نموده است كه به نوح توصيه كرده و آنچه كه ما به تو وحي نمو ديم و به ابراهيم و موسي و عيسي توصيه كرديم، اينست كه دين را برپا داريد و در آن پراكنده نشويد سخت است براي مشركين آن ديني كه شما به آن دعوت مي‌كنيد. خداوند هر كس را بخواهد بسوي خود برمي‌گزيند و هركس را كه به سوي او بازگشت كند هدايت مي‌نمايد نيايش حضرت ابراهيم خليل عليه‌السلام در قرآن آمده است چنين است: ربنا اني اسكنت من ذريتي بواد غير ذي زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوه فاجعل افئده من الناس تهوي اليهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون (ابراهيم آيه 37) (اي پروردگار ما، من اولادم را در يك وادي بي‌آب و علف در نزد خانه محترم تو ساكن كردم، اي خدا ما براي اينكه نماز برپا دارند، پس اي پروردگار ما، دلهايي از مردم را به سوي آنان مايل فرما و از ميوه‌ها براي آنان روزي فرما، باشد كه سپاسگزار تو باشند) به اضافه اينكه خداوند سبحان هدف خلقت بشر را عبادت (بجا آوردن اعمالي كه انسان را در جاذبه كمال به حركت در مي‌آورد و شخصيت او را به ثمر مي‌رساند) معرفي فرموده است.بنابر اين اصل قرار گرفتن بشر در ارتباط با خدا بعنوان عبادت، با تاريخ بشريت وجود داشته است. لذا، مادامي كه انسان با موجوديت مادي و معنوي و مغزي و رواني كه دار د، به وجود خود ادامه بدهد، حكم وجوب عبادات و اجتناب از محرمات براي او ثابت خواهد بود. هشت- لزوم اكتساب اخلاق فاضله، احكام ثابته ناشي از اين معني، مربوط به شايستگي تخلق به اخلاق‌الله و تادب به آداب‌الله است كه بدون بدست آوردن آن، زندگي به هدف خود نخواهد رسيد. بعنوان مثال:1- تقويت عقل و دور داشتن آن از اينكه در استخدام خود طبيعي قرار بگيرد. 2- صاف و پاك نگهداشتن وجدان از رذائل و كثافاتي كه آن را از فعاليت باز بدارد. 3- اجتناب از حسادت و رقابتهاي ويرانگر. 4- صبر و تحمل در هنگام طغيان شهوات حيواني و مهار كردن آنها بر مبناي قوانين مقرره 5- صبر و تحمل در برابر آلام و ناگواريها. 6- داشتن شجاعت براي ابراز حق و دفاع از آن. 7- عفت و پاكدامني با خودداري از زشتي‌ها و انحرافات. 8- احساس اشتراك در خوشي‌ها و ناخوشي‌ها با ديگر افراد انساني كه در نتيجه انسان بپسندد به خويشتن آنچه را كه به ديگران مي‌پسندد و نپسندد به ديگران آنچه را كه به خود نمي‌پسندد. 9- اجتناب از خودخواهي در هر مشكلي كه باشد. 10- اجتناب از عجب و خود بزرگ‌بيني و خود كوچك‌بيني. 11- خيرخواهي و خيرانديشي درباره ديگران. 12- حداكثر تكاپو در راه تحصيل معرفت. 13- اجتناب از رياكاري. 14- احساس برين تكليف و انجام آن فوق سوداگري. 15- اخلاص در عمل و غيرذلك.3- ثابتها در ارتباط انسان با جهان هستي.اين ثابتها هم بر دو قسمند: قسم يكم- ثابتها در ارتباط انسان (آنچنانكه هست) با جهان هستي. قسم دوم- ثابتها در ارتباط انسان (آنچنانكه بايد) با جهان هستي.قسم يكم- ثابتها در ارتباط انسان (آنچنانكه هست) با جهان هستي:1. اين جهان هستي براي انسانها نمايش‌هاي مختلف دارد و ملاك اختلاف نمايشها، چگونگي مغزي و رواني انسان‌ها است يعني هر اندازه مغز انساني رشيدتر باشد، به واقعيات بيشتر و همه جانبه‌تري علم پيدا مي‌كند.نمايش يكم- براي كساني است كه به رشد مغزي نرسيده‌اند، از دنيا جز نموها و اشكال و اجسامي محدود كه در مسير ديد و زندگيش قرار مي‌گيرند چيز ديگر نمي‌بينند.نمايش دوم- براي كساني است كه با آن مقدار از اجزاء عالم هستي كه در ارتباط قرار مي‌گيرند، از روابط و قوانين و ارزشهاي آن اجزاء نيز آگاهيهائي بدست مي‌آورند بديهي است كه دنيا براي اين گروه نمايشي اعلي‌تر دارد، اين گروه هم نه از همه سطوح و ابعاد واقعيات آن اجزاء و قوانين اطلاعي دارند و نه از ارتباط آنها با ديگر موجودات جهان هستي.نمايش سوم- براي كساني است كه با به فعليت رساندن استعداد گسترش من بر جهان هستي از راه تهذيب و تصفيه درون، يك اشراف اجمالي به جهان هستي پيدا كرده و فروغ و جمال و عظمتي حيرت‌انگيز در آن مشاهده مي‌كنند.نمايش چهارم- نمايش محقر و ناچيز در برابر جهان ماوراي طبيعت است. هر كسي كه توانسته باشد بوسيله تربيتهاي معنوي و صفاي درون، گام به فوق عرصه ماده و ماديات بگذارد معناي اين ابيات را خواهد فهميد كه اي خدا، جان را تو بنما آن مقام كاندران بي‌حرف مي‌رويد كلام تا كه سازد جان پاك از سر قدم سوي عرصه دور پهناي عدم عرصه‌اي بس با گشاد و با فضا كاين خيال و هست زو يا بد نوا تنگ‌تر آمد خيالات از عدم زان سبب باشد خيال اسباب غم باز هستي تنگ‌تر بود از خيال زان شود در وي قمر همچون هلال باز هستي جهان حس و رنگ تنگ‌تر آمد كه زندانيست تنگ علت تنگيست تركيب و عدد جانب تركيب حسها مي‌كشد از آن جهت كه انسان از ابعاد مادي و مختصات وجود طبيعي و رواني و روحي خود جزئي از عالم هستي است و او با انواعي مختلف از قوانين با اين عالم در ارتباط است، لذا يكي از ضروري‌ترين وظائف انسان آگاه اينست كه بداند ارتباط وجود و شئون وجودي او و همه (افراد نوع) او با جهان هستي چيست؟ بديهي است كه در اين فعاليت فكري با يك توجه لازم بر مقداري اصول ثابت مي‌رسد كه ذاتا قابل تغيير و دگرگوني نمي‌باشند. از آنجمله:2- انسان در صحنه قوانين و تفاعلات اجزاء و روابط جهان طبيعت به دنيا مي‌آيد و پس از گذراندن ساليان زندگي كه با تكاپو و تاثير و تاثر با عالم طبيعت سپري مي‌شود، از اين دنيا چشم مي‌پوشد.3- شئون و قوانين طبيعت در او تاثير مي‌گذارد-  روشنائي‌ها و تاريكي‌ها، سرما و گرما، نياز انسان در رسيدن به نتيجه به كار و تلاش مناسب. عوامل نيرومند طبيعت گاهي مزاحم زندگي او است. عوامل فراواني از طبيعت ميدان را براي زندگي بشر آماده مي‌سازد. انسان مي‌تواند از طبيعت تقليد كند يا باصطلاح ديگر برداشتهاي مفيدي از طب يعت به دست بياورد.4- عالم طبيعت با موجوداتي كه دارد آماده بهره‌برداري مستقيم و يا غير مستقيم بكمك وسائل براي زندگي انسانها است، اگر ديوانه‌وار آن را مختل نسازد.5- انسان با زيبائي‌هاي محسوس در طبيعت انس و الفت داشته و در برابر آنها انبساط پيدا مي‌كند.6- انسان با مشاهده شكوهي كه در ديدگاه خود در عالم طبيعت دارد، انبساط والاتري را درون خود درمي‌يابد.7- انسان بوسيله استعداد اشراف و احاطه‌اي كه دارد، مي‌تواند و لو بطور اجمال به جهان هستي اشراف پيدا كند، و از ديدگاه جهان‌بيني درباره آن، احكام فلسفي صادر كند و اين استعداد از عالي‌ترين نهادهاي انساني است كه بجهت فراواني آن در افراد نوع انساني مورد اهميت قرار نمي‌گيرد. انسان با اين استعداد شگفت‌انگيز است كه با نيروهاي ماوراي طبيعي خود آشنائي پيدا مي‌كند. عقل ما بر آسيا كي پادشا گشتي چنين گر نه عقل مردمي از كل خويش اجزاستي ناصرخسرو علوي8- انسان بوسيله‌ي استعداد قانون‌يابي خود، جهان هستي را قانونمند مي‌يابد و با اين استعداد است كه تاكنون به كشف اين همه قوانين در طبيعت نائل آمده است.9- جهان هستي با چهره قانونمندي و شكوه ملكوتي خود، انسان را به دريافت معنايي و الا در پشت پرده خود، شديدا تحريك مي‌كند.10- جهان هستي با كمال عظمتي كه دارد، در برابر قدرت روحي انسان توانايي مقابله ندارد. همه مي‌دانيم كه انسان در حال توجه شديد به خدا انقطاع كلي از جهان هستي پيدا مي‌كند، در اين حال انسان چنان اوج مي‌گيرد كه همه جهان مانند يك نمود ناچيز مطرح مي‌گردد، و بالعكس. اگر انسان بهر يك از اجزاء و شئون اين دنيا بطور كامل دل ببندد از همان مورد با شكست قطعي مواجه مي‌گردد.11- يكي از مهمترين اصول ثابته كه انسان در ارتباط با جهان هستي دارد، انعكاس جهان عيني يا وجود اجمالي جهان عيني در درون او است. اين اصل را به چند صورت مي‌توان در نظر گرفت:يك- انسان به اصطلاح ادبي در درون خود داراي آن جام جهان‌بين است كه بوسيله آن عكسي از جهان عيني را در آينه‌ي درون خود شهود كند و اين شهود غير از اشراف است كه در شماره (6) بيان نموديم، زيرا انسان در حال اشراف نخست جهان عيني را در ديدگاه خود تعين مي‌دهد و سپس به آن اشراف پيدا مي‌كند، يا بالعكس، يعني نخست به جهان عيني اشراف پيدا مي‌كند، آنگاه به آن تعين مي‌دهد و ممكن است هر دو جريان همزمان واقع شوند.دو- انسان در برخي از حالات رواني جهان حقيقي را در درون خود مي‌بيند و جهان بروني عيني را صورت يا عكسي از آن تلقي مي‌كند.سه- جهاني باعظمت‌تر از جهان عيني در درون انسان نهفته است. اين مطلب از بيتي كه به اميرالمومنين عليه‌السلام منسوب است، استفاده ميشود: اتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر (آيا گمان مي‌كني تو يك حبه كوچكي هستي! در حاليكه جهان بزرگتر در درون تو نهفته است) بيت سوم از مولوي (از خود اي جزوي ز كلها مختلط فهم مي‌كن حالت هر منبسط) قابل تطبيق به كلام اميرالمومنين عليه‌السلام است كه بالا آورديم. و بهر معني كه اين رابطه را در نظر بگيريم، فوق‌العاده بااهميت است. اصول ثابته‌اي كه از اين رابطه مي‌توان استفاده كرد، بسيار مهم است. از آنجمله: - اهميت دادن بسيار شديد به سرمايه‌هاي دروني انساني و شناخت آنها كه جامع‌ترين آنها خودشناسي است. و اين اصل در منابع اسلامي سخت مورد تاكيد است، تا آنجا كه از پيامبر اكرم نقل شده كه آن حضرت فرموده است: من عرف نفسه فقد عرف ربه (هر كس خود را شناخت خدايش را شناخت)12- از يك جهت رابطه انسان با جهان هستي، مانند ارتباط او با كوههايي است كه هر صدايي را ايجاد كند، به خود او برمي‌گردد- اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوي ما آيد نداها را صدا در يكي از روزهاي اخير يك دانش‌پژوه تكاپوگر در تحقيقات كمپيوتري در دانشكده فيزيك تهران (كه آن روز اينجانب در آنجا درباره قانون عليت و تحولاتي كه در طول تاريخ ديده است، سخنراني نمودم) به اينجانب گفت: من از شما وقتي مي‌خواستم كه شما را ببينم، با موافقت طرفين ساعتي در يكي از روزهاي بعد از سخنراني براي ديدار معين شد. ايشان در همان ساعت به منزل اينجانب آمدند و گفتند: من در امور كمپيوتري اشتغال دارم و اخيرا مطلبي به ذهنم رسيده است مي‌خواهم آن را با شما در ميان بگذارم. گفتم: بفرماييد. ايشان گفتند: مطلبي كه به ذهنم خطور كرده است، اينست كه جهان هستي كه ما در آن زندگي مي‌كنيم، مانند كمپيوتري است كه انسان هر اطلاع و يا هر واحدي را كه وارد آن دستگاه كند، قطعا در فعاليتهاي آن كمپيوتر وارد شده و در نتائجي كه بدست خواهد آمد، (خواه انسان بخواهد خواه نخواهد، آنرا فراموش كند يا در يادش باشد، بحساب بياورد يا نياورد،) وجود پيدا خواهد كرد.بيانات ايشان بطور كلي قانع‌كننده بود و همان منشا اصلي آن اصل ثابت را توضيح مي‌داد كه از قرون و اعصار گذشته با بيانات مختلفي تحت عنوان (هر عملي در جهان هستي عكس‌العملي دارد) اين اصل به اضافه اينكه به مشاهدات فراوان ما مستند است، و عقل آن را تاييد مي‌نمايد، منابع اسلامي با تاكيد كامل آن را مطرح كرده است. حال، هر حكم وجداني و عقلي كه مستند به اين منشا است ثابت و اولي مي‌باشد. اين تمثيل، يك قضيه بسيار مفيد ديگري را بياد مي‌آورد. آن اينست كه تا پيش از كشف و به كار بردن امواجي كه عامل انتقال اعراض (به اصطلاح فلسفه و منطق) از جايي به جايي ديگر مي‌باشند، حتي اغلب دانشمندان هم مي‌گفتند: اعراض قابل نقل و انتقال نيستند، در صورتيكه منابع اسلامي خبر از تجسم اعمال در روز قيامت مي‌دهند، پس از بكار افتادن راديو و تلويزيون، حقيقتي را كه اسلام مطرح كرده بود، براي همگان قابل قبول و يكي از دلائل الهي بودن اين دين تلقي گشت. حال پس از بكار افتادن دستگاه كمپيوتر اين حقيقت كه جهان هستي آنچه را كه از انسان بروز مي‌كند، نه تنها محو و نابود نمي‌سازد، بلكه با اشكال و نمودهاي گوناگون بعنوان نتيجه يا معلول آن چيزي كه به اين كمپيوتر بزرگ داده است، تحويل مي‌گيرد.قسم دوم- ثابتها در ارتباط انسان (آنچنانكه بايد) با جهان هستي- اين ثابتها بر دو نوعند: مادي و معنوي. نوع يكم- انسان در ارتباط با جهان هستي، عوا مل مرتفع شدن نيازهاي مادي خود را در طبيعت مي‌بيند و براي رفع نيازهاي مزبور، بايستي‌هاي خود را تشخيص مي‌دهد و آنگاه به فعاليتهاي مناسب در جريان مزبور مي‌پردازد. اصولي كه در اين جريان به او كمك مي‌كند، هر چند كه در گذرگاه تحولات و بروز نيازهاي جديد و از بين رفتن برخي از نيازهاي معمولي قابل تغيير و دگرگوني مي‌باشد، با اينحال، اصول عمومي‌تري كه فوق اصول متغير قرار دارد به بقاء و استمرار خود ادامه مي‌دهند. مانند:1- اصل پاك‌سازي و پاك نگهداشتن محيط از آلودگي‌ها. 2- اصل كوشش مستمر براي شناخت طبيعت و برخورداري صحيح از آن در زندگي. 3- اصل لزوم نگرش به اين دنيا از ديدگاه گذرگاه بودن آن و اينكه اين دنيا منزلگه نهايي نيست. 4- اصل ضرورت توليد مناسب استهلاك، اصل عرضه و تقاضاي مواد استخراج شده از طبيعت. 5- اصل ضرورت مصرف در حدود نياز و اصل تقدم برآوردن نيازهاي ضروري بر نيازهاي تجملي. 6- اصل زيباسازي محيط طبيعي كه انسان در آن زندگي مي‌كند و غيرذلك. بديهي است كه احكام موضوعه براي محافظت به اصول مزبور، ثابت و اولي مي‌باشند.نوع دوم- انسان در اين ارتباط به كمك حواس و عقل و وجدان و به راهنمايي پيامبران و صاحبنظران متعهد، بايد آن اصول را كه بصلاح انسان و بايستگي‌هاي او در بهره‌برداري معنوي از جهان هستي است. بياموزد، از آن جمله:1- اصل ضرورت نگرش به اين دنيا از ديدگاه آيات الهي كه با اين چهره هدفدار بودن خود را براي انسانها اثبات مي‌كند. 2- اصل لزوم ذخيره‌سازي از اين دنيا براي سراي ابدي كه سرنوشت همه انسانها به آن ختم مي‌گردد. 3- اصل تلقي كردن اين دنيا همانند يك معبد بزرگ كه با نيت عضويت در مجموعه‌اي از موجودات انساني و غير انساني كه رو به هدف اعلا پيش مي‌روند. 4- اصل تلقي كردن اين دنيا بمنزله تجارتخانه بسيار سترگ كه امروز روز كار و كوشش است و فردا سود بردن، يا مزرعه، كه امروز روز كشت و كار است و فردا روز جمع كردن محصول. 4- ثابتها در ارتباط انسان با افراد همنوع خود- اين ثابتها هم بر دو قسم اساسي تقسيم مي‌گردند:قسم يكم- ثابتها در ارتباط انسان آنچنانكه هست با افراد همنوع خود- قسم دوم- ثابتها در ارتباط انسان آنچنانكه بايد با افراد همنوع. انسان در ارتباط قسم اول اصول ثابت فراواني دارد كه هر اندازه آگاهي فرد و جامعه و گردانندگان جامعه درباره آنها بيشتر و بهتر بوده باشد، بديهي است كه بهمان اندازه از امتيازات آنها بيشتر و بهتر برخوردار خو اهند بود:1- رابطه نسبي مانند پدر- فرزند، مادر- فرزند، برادري و خواهري. 2- سببي (روابط ناشي از ازدواج). 3- نژادي. 4- جغرافيايي. 5- حقوقي. 6- فرهنگي. 7- سياسي. 8- كشوري. 9- قاره‌اي. 10- جهاني (اشتراك در نوع). 11- مديريت. 12- تعاون. 13- تعليم و تربيت. 14- مهر و محبت نوعي. 15- مهر و محبت شخصي. 16- انتفاع. 17- رقابت سازنده. 18- رقابت و تضاد ويرانگر. 19- كارگري و كارفرمايي. 20- راهنمائي.قسم دوم- ثابتها در ارتباط انسان (چنانكه بايد) با افراد همنوع خود- اصول ثابته در اين قسم بسيار فراوان است. از آن جمله 1- اصول ثابته مذهبي 2- اصول ثابته حقوقي، 3- اصول ثابته سياسي، 4- اصول ثابته اخلاقي.1- اصول ثابته مذهبي- ريشه‌دارترين اصولي كه در ارتباط انسانها با يكديگر بايد مراعات شود.يك- تعاون و همياري در همه شئون مادي و معنوي است. دين كلي الهي كه همه اديان آسماني از آن پيروي مي‌كنند، اصل لزوم تعاون و همياري را اكيدا مطرح مي‌نمايند بطوري كه مي‌توان گفت: هر كس چنين اصلي را منكر شود يا آن را مورد ترديد قرار بدهد، در حقيقت ركني بسيار بااهميت از دين را انكار و يا آن را مورد ترديد قرار داده است. اهميت اين اصل را مي‌توان از اين نك ته استنباط كرد كه اگر ما نتوانيم اين اصل را از دين استفاده كنيم، هيچگونه دليلي براي اثبات ضرورت تعاون و همياري ميان افراد نوع انساني در برابر ادعاهاي طرفداران تنازع در بقاء نخواهيم داشت.دو- احترام انسان و انسانيت- انسان بدانجهت كه انسان است و مورد تكريم خداونديست شايسته احترام است، خواه اين احترام نفعي براي مراعات‌كننده اصل مزبور داشته باشد يا نه، همچنين خواه ضرري را از وي برطرف كند يا نه.سه- قوانين و مقرراتي كه براي تنظيم حيات مادي يا تكاملي حيات معنوي انساني وضع مي‌گردد، از هر مقام قانونگزاري كه باشد، اگر واقعا براي مصلحت افراد در زندگي جمعي باشد، واجب‌الاتباع ميباشد. خود اين اصل يكي از اصول ثابته است، اگر چه آن قوانين و مقررات كه بر مبناي همين اصل وضع و تدوين مي‌شود، شامل قضاياي دائمي و متغير مي‌باشد. چهار- اصل لزوم دفاع از حيات انسانها، مگر در مواردي كه خود انسان حيات خود را از قابليت دفاع ساقط كند مانند كساني كه مرتكب افساد فكري يا مادي در جامعه مي‌باشند، در اينصورت قطعي است كه خود چنين شخص بايد از بين برود اگر قابل اصلاح نباشد.2- اصول ثابته حقوقي- در امتداد تاريخ حيات جمعي انسانها، مقداري قابل توجه مواد حقوقي كه مستند به يك عده اصول ثابته است وضع و تدوين شده و در حفظ روابط افراد وگروه‌هاي اجتماعي بطوريكه زندگي جمعي مسير شود، تاثير بسزائي داشته‌اند. حقوق و قوانين فطري يا به اصطلاح ديگر حقوق طبيعي از اين مقوله است، اين قسم از حقوق و قوانين كه مستند به اصول ثابته فطرت و طبيعت اصلي انسان است، پايدار و ثابت بوده و در اغلب جوامع بشري و در اغلب دورانها با اشكال گوناگون مورد تبعيت و اجرا بوده است. مانند: يك- اصل آزادي مسئولانه. دو- اصل مالكيت محدود. سه- اصل تلازم كار و مزد. چهار- اصل مساوات در برابر قوانين و دادرسي‌ها. پنج- اصل دفاع از حيات شايسته. شش- اصل تبعيت از اخلاق بمعناي خاص آن كه مي‌بايد مبناي همه حقوق‌هاي طبيعي و وضعي تلقي شود.اين اصل مستند به آرمان و ايده‌آل (حيات معقول) است كه همه انسانها آن را در درون خود دارند، اگر چه غالبا ستمكاران و خودكامگان، براي اشباغ خودپرستي‌ها كه هدف زندگي آنان است، از فعليت رسيدن اين آرمان و ايده‌آل حياتي مانع بوجود مي‌آورند، ولي آنچه كه مشاهدات و تجارب متنوع در زندگي انسانها در طول تاريخ نشان مي‌دهد، اينست كه آرمان و ايده‌آل مزبور از درون بشر نابود نمي‌گردد، بلكه از فعاليت موثر مي‌افتد. دو دليل براي اثبات اصول ثابته حقوقي داريم:دليل يكم- انتقال حقوق از جامعه‌اي به جامعه يا جوامع ديگر است كه در طول تاريخ به فراواني ديده مي‌شود.دليل دوم- ايده تدوين حقوق جهاني بشر كه از گذشته‌هاي بسيار دور بطور متفرقه در مغزهاي متفكران بزرگ وجود داشته و در دين اسلام تقريبا با صراحت قابل توجه (اگر چه نه بطور رسمي و سيستماتيك) و در قرن حاضر در سال 1948 ميلادي رسما به جوامع عرضه شده است اگر چه مقداري از مواد اين حقوق بشر كه فرهنگ غربي دارد، مورد قبول همه جوامع بشري نيست. محتواي اين مطلب كه ذيلا مي‌آوريم، قاطعيت هر دو دليل را اثبات مي‌كند. (علاوه بر تشابه طبيعي فوق كه مستقل از هر ارتباطي است، نفوذهائي نيز ديده ميشود كه در نتيجه روابط عملي بين ملل به وجود مي‌آيد. از اينجا به اين نتيجه مي‌رسيم كه ممكن است حقوق ملتي نزد ملت ديگر پايه گرفته باشد. و اين امر خيلي بيش از آنچه بعضي مكتب‌ها تصور كرده‌اند، اتفاق افتاده. هر ملت مي‌تواند خود را با حقوق سايرين متجانس كرده، لدي‌الاقتضاء خود را به آن تطبيق دهد. علت اين موضوع آنكه حقوق تنها يك پديده ملي نبوده بلكه يك پديده بشري است. هر سيستم شامل عن اصري است كه آن را درباره ساير ملل (غير از ايجادكننده آن) بنحوي قابل اجرا مي‌سازد.مانند اينكه حقوق رم در آلمان با تغييراتي بصورت حقوق عمومي درآمد و تقريبا تا عصر ما يعني تا موقع اجراي حقوق مدني 1900 مورد اجراء بوده مورد فوق استثنائي نبوده است و كمتر اتفاق مي‌افتد كه ملتي در جريان توسعه حقوقي خود كم و بيش تحت تاثير ساير ملل قرار نگرفته باشد. چنانكه حقوق رم قبل از اينكه در آلمان پديرفته شود، با عناصر حقوق‌هاي ديگر ممزوج شده بود، از جمله حقوق آتيك (يونان قديم) و حقوق ملل مختلفه مديترانه. كيفيت مزبور در عصر ما نيز صورت گرفته و مي‌گيرد، چنانكه حقوق عمومي كشور انگليس مدل قوانين اساسي عده‌اي از ملل اروپائي قرار گرفت و قوانين بسياري از دول در تركيه و ژاپن پذيرفته شد. بايد متوجه بود كه نفوذهاي متقابل تاريخي و يكنواختي طبيعي حقوق متناقض نيستند. بعكس، نفوذ مزبور ممكن و مفيد است، چه اساس روح بشري يكي است. البته اگر تشكيلات سياسي منحصرا به يك ملت اختصاص داشت، فقط با شرائط تاريخي و خصوصي آن ملت متناسب مي‌بود، نمي‌توانست قابل انتقال باشد، و در نتيجه هر يك از ملل واحد مجزائي تشكيل مي‌داد كه نسبت به ديگري مسدود بود. ولي مطلب چنين نيست، در حقوق هر ملت يك سلسله عناصر كلي يافت مي‌شود كه پرتوهاي طبيعت مشترك انساني بوده به تحولات حقوقي (خصوصي) اجازه مي‌دهد كه بوسيله عاريتهاي متقابل خود را غني سازند.بنابراين، انتقالات مزبور به پيشرفت نظم و نسق حقوقي سرعت مي‌بخشد، هر چند كه پايه‌هاي اوليه اين پيشرفت در طبيعت خود آدمي است. در اين طريق نه تنها مي‌توانيم بلكه مجبوريم، همانند ويكو وحدت روح آدمي و بالنتيجه، وحدت حقوقي را بپذيريم، در ضمن بر اساس تجربه تاريخي قابليت انتقال حقوق را قبول كنيم.) 3- اصول ثابته سياسي. اين اصول نيز بر دو قسم اساسي تقسيم مي‌گردند: قسم يكم- اصول ثابته سياسي (آنچنانكه هست) در ارتباط انسان‌ها با يكديگر. قسم دوم- اصول ثابته سياسي (آنچنانكه بايد) در ارتباط انسان‌ها با يكديگر.قسم اول- اصول ثابته سياسي (آنچنانكه هست): - مديريت زندگي اجتماعي و توجيه آن بسوي هدف مطلوب يك تعريف عمومي درباره سياست است كه همه مكتب‌هاي اجتماعي و سياسي و صاحبنظران علوم انساني آن را مي‌پذيرند. ريشه ثابت اين اصل، پديده بسيار ريشه‌دار خودخواهي افراد انسانها است كه متاسفانه همواره بر طبيعت معنوي آنان غلبه داشته است. پديده عمومي خودخوداهي بدان جهت كه از ناحيه ارشاد و تعليم و تربيت جوامع تعديل نمي‌شود و در مسير صيانت ذات تكاملي قرار نمي‌گيرد، لذا همواره مقتضي تزاحم و تضادهاي ويرانگر بوده موجب مي‌شود كه سياست بعنوان ضروري‌ترين عامل بقاء حيات اجتماعي بشر به وجود خود ادامه بدهد. از جمله اصول ثابته در سياست آنچنانكه هست.يك- معمولا قدرتها است كه روش سياسي جامعه را تعيين مي‌كنند اعم از قدرتهاي طبيعي يا قدرتهاي قراردادي (اوتورتيه). دو- در سياست بمعناي معمولي آن همواره از اصل (وسيله قرباني هدف) استفاده مي‌شود- همان طرز تفكري كه متاسفانه در گذرگاه قرون و اعصار مورد اجراي همه سياستمداران بوده است بجز اقليت اسف‌انگيز. سه- بدانجهت كه ارتباطات انسان‌ها با يكديگر و دولتها با جوامع خود و ديگر جوامع همواره در حال تغير و دگرگوني است. لذا قوانين ثابت در تطبيق مكتب‌هاي سياسي بر ارتباطات مزبور غالبا جنبه تماشاگري به خود مي‌گيرند. چهار- مذهب و فرهنگ و اخلاق در فعاليتهاي سياسي معمولي نقش دست دوم را دارند، بلكه گاهي از ديدگاه سياستمدار بكلي ناپديد مي‌گردند، زيرا سر و كار او با توجيه آن پديده‌ها است كه با آنها روياروي قرار گرفته است و اگر توجيهات او با قضاياي مذهبي و فرهنگي و ا خلاقي سازش نداشته باشند، بديهي است كه اولويت را به توجيهات مطلوب خود قرار مي‌دهد، و همين اولويت است كه بشر را از زندگي با اصول عالي انساني محروم نموده است. پنج- از ريشه‌دارترين و موثرترين اصول در سياست،درك صحيح موقعيتها است كه معمولا در معرض تغيير مي‌باشند.قسم دوم- اصول ثابته سياسي (آنچنانكه بايد) در ارتباط انسانها با يكديگر- متاسفانه هر چه زمان پيشتر مي‌رود از تبعيت سياستمداران از اصول ثابته سياسي (آنچنانكه بايد) كاسته مي‌شود و بعد انتخاب طبيعي داروين و اصالت قدرت نيچه و مكتب لذت‌گرايي اپيكوري و خودپرستي‌ها بس كه طبيعت سياست معمولي اقتضاء مي‌كند، افزوده ميشود!! با اينحال، هنوز صاحبنظران شريف و انسان‌شناسان انسان‌دوست در شرق و غرب زمني نه بطور استثنائي، بلكه بطور اقليت هستند كه نجات بشر را از بلاي نابودكننده لذت‌پرستي (هدونيسم) و منفعت‌گرايي (يتيلتاريانيسم) كه انسان امروز را به بدتر از دندانه‌هاي ماشين ناآگاه در آورده است،در آن اصول ثابته مي‌بينند. بطور كلي بايد گفت: از آن هنگام كه اصول ثابته سياسي (آنچنانكه بايد) مواجه با بي‌اعتنائي و شكست شده است. عقب‌گرد بشر از نظر اصول عالي انساني به دوران ماقبل غارنشيني شروع شده است. ما پيش از بيان نتائج شكست خوردن اصول ثابته، مقداري از آنها را بيان مي‌كنيم:يك- بدانجهت كه سياست مديريت و توجيه انسانها را بعهده مي‌گيرد، بالضروره بايد انسان را كه موضوع كار آن است، بمقدار لازم بشناسد. از همين جا است كه مي‌توان گفت صدمه‌اي كه بشريت از سياستهاي جاهل به انسان به خود ديده‌است، از هيچ عاملي مشاهده نكرده است. اينكه گفتيم (بمقدار لازم) براي اينست كه شناخت بشر به حد كافي نه تنها كار سياستها و سياستمداران نيست، بلكه كار بزرگترين صاحبنظران علوم انساني هم نيست. چه بايد كرد در برابر آن طرز تفكر كه مي‌گويد: انسانها در عرصه سياست از ديدگاه سياستمداران مانند مقدراي تخته‌پاره و چند عدد ميخ و آهن‌پاره و ديگر اجزايي كه براي ساختن اطاقك مصنوعي به درد مي‌خورد، تلقي مي‌شوند. بنابر آنچه كه در سياستهاي معمولي واقعا مطرح نيست، خود انسان است كه مورد مديريت و توجيه قرار مي‌گيرد. اينكه نوع بشريت با همه تسلطي كه بر طبيعت پيدا كرده و با آن تكنولوژي پيشرفته كه واقعا شگفت‌انگيز است، درباره انسان و شناخت و توجيه و عقب‌نشيني كرده است، مربوط به همين علت است كه متذكر شديم. مطلبي در اين موضوع از افلاطون نقل شد ه است كه بسيار مفيد است. او با كمال صراحت مي‌گويد: (ناداني و عدم صلاحيت سياسيون موجب لعنت و بدبختي دموكراسي گرديد صنعتگران لااقل آگاه به فن خود مي‌باشند، ولي سياسيون هيچ بلد نيستند مگر فن پست و فرومايه تهيه وسائل شهوت‌راني يك حيوان عظيم‌الجثه را (افراد جامعه را)، (تاريخ فلسفه سياسي- آقاي بهاءالدين پاسارگاد ج 1 ص 98) مولف كتاب تاريخ فلسفه سياسي (حيوان عظيم‌الجثه) را به زمامدار اول هر جامعه، تفسير مي‌كند، اگر چه اين تفسير با نظر به روياروي قرار گرفتن دموكراسي با تهيه وسائل شهوت‌راني يك حيوان بزرگ بيشتر محتمل است، ولي بنظر مي‌رسد كه با توجه به اين حقيقت كه اگر سياست يك جامعه هدفدار تكاملي نباشند، مردم آن جامعه جز شئون حيواني خود به چيز ديگر نمي‌انديشند، تفسيري كه ما براي (حيوان عظيم‌الجثه) بيان كرديم، نيز مناسب خواهد بود.دو- آن نوع سياست مي‌تواند براي حال بشريت مفيد باشد كه هدفي عالي‌تر از آنچه كه جامعه با عوامل جبري به آنها رسيده و بر مبناي آن حركت مي‌كند. جامعه‌اي كه بر مبناي عوامل جبر مادي در موقعيتي قرار مي‌گيرد، توجيه چنين جامعه بر مبناي عوامل جبري ديگر، شبيه به جابجا كردن و ايجاد تغيير در چند عدد آجر يا جانداران بي‌عقل و وجدان مي‌باشد. براي فهم اين اصل، مي‌توانيم از وضع زندگي يك فرد نيز، بهره‌برداري نماييم. اگر يك فرد از انسان بدون اينكه صيانت ذاتي و مديريت زندگي خود را با روش هدفداري به جريان بيندازد، قطعي است كه مانند يك وسيله ناآگاه و بي‌اختيار تحت سلطه و تصرف عوامل قوي‌تر، در اين دنيا حركت خواهد كرد. او همان طبلي است كه در مركز تقاطع راههاي حوادث قرار گرفته است كه هر حادثه‌اي و هر شخصي و هر عاملي كه از راه مي‌رسد، دستي بر او مي‌كوبد و مي‌رود. و اگر يك انسان بخواهد مانند طبل در اين دنيا زندگي نكند و هويتي مستقل داشته باشد و بگويد (من هستم) بايد براي خود هدفي عالي‌تر از پديده‌هاي زندگي معمولي حيواني كه صداي او را جبرا درمي‌آورند، پيدا كند. جامعه انساني هم كه متشكل از افراد است، اگر براي حيات خود هدفي نداشته باشد، يا اگر سياست نتواند براي زندگي اجتماعي او هدف عالي‌تر در مسير تكامل آن تعيين نمايد، نه تنها براي جامعه كاري نكرده است، بلكه باعث ركود و عقب‌افتادگي مردم جامعه گشته است.اينكه آلفرد نورث وايتهد مي‌گويد: (در خصوص اختلاف نظرهاي سياسي دنياي باستاني هنوز تاكنون چيزي حل و تصفيه نشده است. تمامي مسائل مو رد بحث افلاطون امروز هم مطرح است. مع‌ذلك مابين نظريات سياسي قديم و جديد تفاوت عمده‌اي وجود دارد. چون ما با قديميها در يك قضيه كه آنها همگي در آن اتفاق داشتند اختلاف داريم. در آن دوران بردگي محور استدلال نظريات سياستمداران بود، اما امروز محور استدلال سياستمداران مساله آزادي است. در آن روزها افكار نافذ در تطبيق اصول بردگي بر حقايق ساده احساسات اخلاقي و روشهاي اجتماعي با مشكلات مواجه مي‌شد. و امروزه تحقيقات اجتماعي ما در تطبيق دادن عقيده ما راجع به آزادي با دسته‌اي ديگر از حقايق آشكاري كه بهت‌آور و تطبيق‌ناپذيرند و فقط بعنوان ضرورت وحشي تنفرآور تصور مي‌شوند دچار اشكالاتي مي‌گردد. با اين اوصاف آزادي و مساوات با اختلاطي از اوصاف معيوب كه بدنبال دارد محور استدلال افكار سياسي جديد را تشكيل مي‌دهد، در حالي كه بردگي براي پيشينيان محور استدلال مشابهي بود با اختلاط به اوصاف معيوب آن.) يك حقيقت غير قابل انكار است كه جريان عمومي قرون و اعصار گذشته است كه تا به امروز ادامه يافته است.اين عقب‌ماندگي نتيجه هدفدار نبودن سياستهايي است كه مديريت زندگي اجتماعي انسانها را به عهده گرفته است. اگر سياست اين اصل را كنار بگذارد و به ت نظيم تمايلات مهار نشده و خواسته‌هاي مستند به غرايز طبيعي حيواني بپردازد، نه تنها مشكلات سياسي هرگز حل و فصل نخواهد گشت، بلكه روز بروز مشكلات ديگري براي جامعه بشريت افزوده خواهد گشت، تا منتفي ساختن وجود خود سقوط خواهد كرد. سه- سياست پديده‌اي است كه بدانجهت كه انسانها را از ابعاد مختلفي در اختيار سياستمدار مي‌گذارد، لذا كبر و خودبيني و خودپرستي، سراغ سياستمداران را زودتر از ديگران مي‌گيرد، بهمين جهت اصل مديريت انسانها به سوي هدف خير بوسيله سياست، هرگز نبايد دستخوش اختيارات بي‌اساس بوده باشد و اصل ثابت مسئوليت سياستمدار از اين ريشه برمي‌آيد.چهار- بدانجهت كه قاعده اولي عدم تسلط كسي بر كسي است، بايد همه انسانها در سرنوشت سياسي خود سهيم باشند. يعني اصل ثابت در (سياست آنچنانكه بايد) شركت همه افراد و گروههاي انساني در سرنوشت سياسي خود مي‌باشد، مگر در آن اصول كه بعد پيشرفت تكاملي جامعه را بعهده مي‌گيرد. اين اصول در آن نظام‌هاي سياسي است كه هدفدار باشند و هدفي را هم كه منظور مي‌كنند، كمال و سعادت معنوي انسان به اضافه كمال و سعادت مادي او بوده باشد. اصول سياست هدفدار تكاملي نمي‌تواند ساخته فكري سياستمداران حرفه‌اي باش د كه تنها تلاش و هدف‌گيري‌شان تنظيم ضرورتها و اميال طبيعي حيواني جامعه است، بلكه استنباط و يا درك شهودي اين اصول (اگر مستند به وحي الهي نباشد) بايد بوسيله متخصصان علوم انساني و حكمت عاليه وجود آدمي و اخلاق سازنده و مذهب عام الهي كه مورد قبول ارباب مذاهب آسماني باشد، انجام بگيرد و هيچ راهي بجز اينكه متذكر شديم، براي تحقق بخشيدن به يك سياست هدفدار تكاملي وجود ندارد.پنج- اصل عدالت در اصول ثابته (سياست آنچنانكه بايد) از اهميت بسيار بالائي برخوردار است. هر سياستي كه از اين حقيقت اعلا برخوردار نباشد، جز اضافه كردن بر دردهاي بشري نتيجه‌اي نخواهد داد. و چه دردي بالاتر از اينكه هر جا كه عدالت نتواند مديريت بشر را به عهده بگيرد، قدرت ناآگاه و ضعيف‌كش وارد ميدان مي‌شود و متاسفانه اين نكبت و بدبختي دامنگير بشر شده است كه چون نتوانسته است عدالت را قدرت بداند، قدرت را عدالت تلقي كرده است!! (بگذار تا بيفتد و بيند سزاي خويش( شش- قانون تطبيق اصول ثابته بر پديده‌هاي عارضي جامعه كه بجهت باز بودن سيستم جوامع، همواره بوجود مي‌آيد، يك قانون ضروري و ثابت است كه بايد در هر برهه‌اي از تاريخ با جديت تمام مورد عمل قرار بگيرد.هفت- بر اي وصول به سياست هدفدار تكاملي، ضرورت حياتي دارد كه اصل (ضوابط نه روابط) حكمفرما باشد.هشت- اصل ثابت برخوردار ساختن افراد و گروههاي جامعه از حداكثر استعدادهايي كه دارند در سياست. خشكاندن بعضي از استعدادهاي انسانها و به فعليت رساندن بعضي ديگر از آنها، نه تنها سياست نيست، بلكه بزرگ‌ترين جنايت بر بني نوع انساني است. توضيح اينكه انسان همانگونه كه مي‌دانيم داراي استعدادهاي فوق‌العاده مهمي است كه اگر بطور هماهنگ به فعليت برسند و هر يك از آنها مكمل بقيه استعدادها عمل كند، آن وقت مي‌بينيم سطح رشد و كمال بشري تا چه حد اوج مي‌گيرد.نه- براي تحقق بخشيدن به آرمان اعلا و بسيار قديمي (برخورداري از آزادي در انتخاب سرنوشت زندگي اجتماعي) از اصل ثابت تعليم و تربيت و انواع ارشاد براي پيشبرد رشد سياسي و درك حقوق و عدالت اجتماعي مردم بايد استفاده شود. و الا هيچ جامعه‌اي به خودي خود و بدون ارشاد و تعليم و تربيت نمي‌تواند فهم سياسي خود را تكامل ببخشد و از همين جهت است كه پس از آنهمه دستورات اكيد اديان آسماني و توصيه‌هاي حكماء و صاحبنظران علوم انساني، استبدادها رخت از جوامع انساني برنبسته‌اند. ده- اصل ثابت تطابق مديريت سياسي جامعه با قدرت مردم آن جامعه. اين اصل به اضافه آنكه به منابع قرآني و عقول سليمه مستند است، از قديمترين تواريخ بدين ترتيب در جوامع بشري منعكس شده است كه (به مردم بهترين قوانين را وضع كنيد كه طاقت تحمل آن را دارند.)4- اصول ثابته اخلاق در دو قلمرو (آنچنانكه هست) و (آنچنانكه بايد) اصول ثابته اخلاق در قلمرو (انسان آنچنانكه هست) البته منظور ما از اخلاق در اين مبحث آن عادات و ملكات و فعاليتهاي دروني نيست كه بطور طبيعي و با قطع نظر از تعليم و تربيت و ارشادهاي سازنده از خودخواهي سر مي‌كشند و به خودسوزي منتهي مي‌شوند، بلكه مقصود ما از اخلاق همان حقائق است كه انسان را از حيوان جدا مي‌كند و بدون آن انسان يك حيوان پست است كه چه بسا بسبب طغيان خودخواهي‌هايش به خطرناك‌ترين موجود تبديل مي‌گردد. حال مي‌پردازيم به بيان برخي از اصول ثابته اخلاق در قلمرو (انسان آنچنانكه هست):يك- اشتياق به صيانت تكاملي ذات- همانگونه كه در مباحث گذشته اشاره كرديم، اين يك ريشه بسيار باارزش براي تصعيد تكاملي ذات انساني است كه اگر آدمي تخدير نشود، و تعلق خاطر او به بعضي از خواستني‌هاي عالم ماديات به مرحله عشق نرسد، اين اشتياق در درون آدمي مي‌جوشد و او را تا درجه‌اي از كمال بالا مي‌برد كه همه اديان و مكتب‌هاي انسان‌شناس و انسان‌ساز و همه حكماء و شخصيتهاي كمال‌يافته گذرگاه تاريخ آن را بزرگترين ايده‌آل معرفي مي‌كنند.دو- وجدان اخلاقي، اين عامل شريف و ارزنده در درون انسانها وجود دارد و بذر اولي آن را در ذات خود احساس مي‌كند. يك دقت مختصر كافي است كه انسان بداند كه يك امر عارضي كه معلول حوادث و پديده‌هاي خارج از ذات باشد، نمي‌تواند اين اندازه در اعماق شخصيت آدمي نفوذ كند و اينقدر منشا آثار بزرگي مانند فداكاري‌ها و قرباني‌ها و گذشتن از لذائذ و از هر گونه امتيازات زندگي در راه پيشبرد آرمانهاي اعلا بوده باشد. براي اثبات اين معني كه بذر اساسي وجدان اخلاقي در ذات انسانها كاشته شده است، اين استدلال را مي‌توان در نظر گرفت: هيچ انسان عاقل و هشياري نمي‌تواند منكر اين حقيقت باشد كه به فعليت رسيدن وجدان اخلاق در انسانها موجب وصول جامعه بشري به امتيازات مادي رواني و روحي فراوان و منتفي شدن دردهاي خانمانسوزي است كه جامعه بشري همواره به آنها مبتلا بوده است. در حقيقت قوانين و مقررات و حقوق و هر آنچه كه بعنوان تنظيم‌كننده حيات بشري مطرح بوده است، بدون وجدان اخلاقي، درست مانند آن كاخهاي مجلل است كه بر قله‌هاي كوه آتشفشان ساخته شده‌اند! بنابراين اگر وجدان اخلاقي كه بزرگترين وسيله اصلاح حيات فردي و اجتماعي انسانها است، ناشي از پديده‌هاي خارج از ذات مانند اوامر و نواهي دوران كودكي و مقررات خانواده و جايگاه تعليم و تربيت كودكان و نوجوانان است. بياييد آن امور را تنظيم و تقويت نماييم، بلكه بشريت را از بيماري مهلك بي‌وجداني و ضد وجداني بهبود ببخشيم.سه- دريافت حقيقي وحدت يا اشتراك همه افراد مردم در اصول و مختصات جسماني، رواني، و روحاني، مانند انديشه، تعقل، لذت و الم، محبت و كينه، صيانت ذات، اراده، حب شهرت و نيكنامي، و غيرذلك. اين است منشاء اصلي آن اصل ثابت كه مي‌گويد: (بر خود بپسند آنچه را كه بر ديگران مي‌پسندي و بر ديگران مپسند آنچه را كه بر خود نمي‌پسندي(چهار- احساس و انجام تكليف مستند به مطلوبيت ذاتي آن، نه در مجراي سوداگريهاي خودخواهانه. پنج- مراعات جدي ارزش هدف و وسيله، به اين معني، هر هدفي كه مقتضي استخدام وسيله يا وسائلي است، بايد داراي ارزشي عالي‌تر از ارزش آن وسيله يا وسائل بوده باشد كه هم ارزش از دست رفته وسيله جبران شود و هم خود هدف قابل وصول باشد.5- اصول ثابته اخلاق در قلمرو ا نسان (آنچنانكه بايد و شايد) اديان الهي و وجدان فرهنگ‌هاي سازنده انساني كه بوسيله علما و حكماي صاحبنظر در قلمرو انسان (آنچنانكه بايد) بوجود آمده‌اند، بر لزوم مراعات يك عده قضاياي كلي بعنوان اصول ثابته اخلاق والاي انساني تاكيد مي‌ورزند. نخستين ريشه ثابت و اساسي اخلاق، از دين كلي الهي برمي‌آيد. متن از دين كلي را خداوند سبحان بوسيله حضرت ابراهيم خليل عليه‌السلام و سپس بوسيله حضرت موسي و حضرت عيسي عليهماالسلام و پس از آن پيشوايان بوسيله محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم كه خاتم پيامبران است ابلاغ فرموده است. اخلاق والاي انساني از ديدگاه دين الهي، بقدري بااهميت است كه پيامبر اسلام فرموده است: بعثت لاتمم مكارم الاخلاق (من مبعوث شده‌ام تا فضائل اخلاقي را تتميم و تكميل كنم.)اگر ما دين و اخلاق را بطور دقيق تعريف كنيم به اين نتيجه مي‌رسيم كه دين، يعني اخلاق. و اخلاق يعني دين. توضيح اينكه دين بمعناي عمومي آن، عبارتست از اعتقاد به اساسي‌ترين اصول سازنده شخصيت انساني (اعتقاد به وجود خدا و يگانگي آن ذات اقدس و اعتقاد به نبوت انبياء عليهم‌السلام كه راهنمايان بشريت به سوي كمال هستند و اعتقاد به معاد و ابديت و اعتقاد به حكومت الهي در روي زمين كه فقط پيشوايان معصوم يا جانشينان واقعي آنان مي‌توانند آن را برقرار نمايند و اعتقاد به صفات كمال خداوند جل و علا كه علم و قدرت و حيات و عدل از جمله آنها است. فقط اعتقادات مزبور مي‌توانند انسان را در اين زندگاني از پوچي نجات داده و فلسفه و هدف زندگي آنان را تعيين نمايند. و اگر كسي اعتقادات مزبور را ناديده بگيرد، هيچ راه حلي براي معماي زندگي نخواهد داشت.اگر اين اعتقادات در همه سطوح شخصيت آدمي تاثير بگذارد و شكوفايي ايمان را كه همه استعدادهاي مثبت انساني را شكوفا مي‌سازد در آن به وجود بياورد، قطعي است كه چنين شخصيتي در هر گونه گرفتاريها و ناگواريها زندگي هم غوطه ور شود، به كمترين انقباض و گرفتگي رواني دچار نخواهد گشت. الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (آگاه باشيد، قطعي است كه براي اولياي خداوندي نه ترسي وجود دارد و نه آنان اندوهگين مي‌شوند.) همچنين همه احكام فقهي و قضاياي اخلاقي دين الهي، هدفي جز ابتهاج و شكفتن شخصيت آدمي در مسير (حيات معقول) ندارد. آيا هدف اخلاق فاضله جز همين است كه شخصيت آدمي در با همه استعدادهاي مثبت وي شكوفا بسازد. قطعا چنين است مخصوصا با نظر به تعريف بسيار زيبا و رسايي كه بعضي از صاحبنظران علوم انساني گفته‌اند: اخلاق، يعني شكوفايي حقائق در درون انساني. دومين ريشه ثابت و اساسي اخلاق از وجدان ناب بشري سرچشمه مي‌گيرد. گوش به حرفهاي آن قلم بدستهاي عامي و آن همواركنندگان ميدان تنازع در بقاء كه وسيله دست سلطه‌جويان خودكامه تاريخ بشري هستند، گوش فرا ندهيد كه مي‌گويند: وجدان اخلاقي ساخته تاثر از امر و نهي‌هاي پدران و مادران در دوران كودكي ما مي‌باشد (فرويد اسم عامل اين اخلاق را (من برتر) مي‌نامد) آري، اين قلم بدستهاي حرفه‌اي متفكرنما با امثال اينگونه سخنان بي‌اساس، انقلابي در انديشه و زندگي انسانها ايجاد مي‌كنند. آري، انقلاب! ولي از كمال به پستي، از عظمتها به حقارتها، از ارزش به ضد ارزش‌ها!!مثل اين متفكرنماها همان است كه سعدي آن شاعر بزرگ مطرح كرده است: حريف سفله در پايان هستي نينديشد ز روز تنگدستي سفله‌اي كاو روز روشن شمع كافوري نهد زود بيني كش به شب روغن ندارد در چراغ اين انقلاب نامي ديگر دارد كه انتحار است. درستي اين نامگذاري را از بيانيه كنفرانس ونك‌اوركانادا بعنوان (بقاء بشر در قرن بيست و يكم) بپرسيد. حاصل اين بيانيه كه در حدود 20 نفر از بزرگترين متفكران امروزي دنيا آن را صادر كرده‌اند، اينست كه بشر از مسير آن تخيلات و خودخواهي‌ها كه بنام علم و صنعت عبور كرده و فرهنگ و اخلاق و مذهب را زير پا گذاشته است، رو به انتحار مي‌رود و روي زمين به موتور سوزاني مبدل شده است. اين نويسندگان براي بي‌اساس نشان دادن اصول اخلاقي، بسراغ وجدان رفتند و چنين گفتند: پايه اساسي اخلاق وجدان است و چون احكام و اصول مستند به وجدان در نزد اقوام و ملل مختلف است، پس معلوم مي‌شود كه وجدان يك حقيقت اصيل نبوده بلكه ساخته اجتماع است.اينان اينقدر اهميت به اين مسئله حياتي ندادند كه فاصله چند سانتيمتر از قلب تا مغز را سپري نموده عقل را مورد توجه قرار بدهند تا بفهمند كه اختلاف اقوام و ملل در تعقل و اصول و احكام آن كمتر از اختلاف آنان در وجدان و اصول و احكام آن نمي‌باشد. با اينحال، هيچكس اجازه ندارد به مقام شامخ تعقل اهانت بورزد و بگويد: عقل و احكام آن، اصالتي ندارد، زيرا انسانها در برخورداري از آن بسيار مختلفند. براي بررسي نمونه‌اي از اصول اخلاقي ثابت، مراجعه فرماييد به (مبحث انسان آنچنانكه بايد را ارتباط با خدا) علت اينكه ما اصول اخلاقي ثابت را در آن مبحث متذكر شديم، براي اينست كه ريشه‌ه اي اصلي اخلاق چه آنها كه مستند به دين الهي است و چه آنها كه مربوط به وجدان ناب بشري است مستند به خدا است.****«حمل كل امري مجهوده، و خفف عن الجهله» (هر انساني بمقدار توانائيش تكليف شده و بايد براي اداي آن بكوشد. و بار مسئوليت نادانان سبك مقرر شده است).هر كس مسئول كار خود و بار هر كسي مطابق توانايي اوست:اينگونه احكام يا اصول كلي، قضاياي تعبدي محض نيستند، بلكه احكام صريح عقل سليم خدادادي هستند كه هر كسي كه از صفاي دروني برخوردار باشد، آنهارا درك مي‌كند و مي‌پذيرد. آيات شريفه‌اي كه دلالت بر مضمون هر دو جمله (هر انساني بمقدار توانائيش تكليف شده است) دارد در قرآن مجيد در موارد متعدد آمده است.از آن جمله «و ان ليس للانسان الا ما سعي» (و اينكه نيست براي انسان مگر جهد و كوشش او) «لا يكلف الله نفسا الا وسعها» (خداوند هيچ نفسي را بجز بمقدار توانايي‌اش تكليف نمي‌نمايد.) از اين آيات شريفه و حكم صريح عقل درباره هر دو مطلب، آن نظريه كلامي كه مطرح شده و مي‌گويد: تكليف فوق قدرت اشكالي ندارد، بايد مردود قلمداد شود. بي‌اساس بودن اين نظريه بحدي است كه باور كردن آن دشوار است، زيرا حكم بديهي عقل و عدالت محض خداوندي از يكطرف و قبح تكليف ما لا يطاق از طرف ديگر و آيات و منابع حديثي از طرف سوم، فساد چنان نظريه‌اي را با كمال بداهت اثبات مي‌نمايد.جمله بعدي (رب رحيم و دين قويم و امام عليم)، (پروردگاري مهربان، ديني مستقيم و پيشوايي دانا) مي‌تواند بعنوان علت محتواي دو جمله مورد تفسير تلقي گردد. به اين معني خداوند مهربان، و دين مستقيم الهي و پيشواي دانا هرگز كوشش و تلاش انسانها را بيهوده تلقي نمي‌كنند و بيش از توانايي از هيچكس تكليفي نمي‌خواهند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) وصيّت خويش را آغاز، و آن را به ترتيب «الأهمّ فالأهمّ» بيان مى فرمايد، سفارش نخست آن حضرت در باره اخلاص عمل براى خداوند است، كه بايد با روگردانيدن از هر چه جز اوست عمل را براى او خالص گردانيد، و اين مستلزم مواظبت بر اجراى اوامر و نواهى بارى تعالى و ديگر چيزهايى است كه قرآن كريم بدانها ناطق است، سپس بر لزوم پيروى از سنّت محمّد (صلی الله علیه وآله) و اين كه نبايد سنّتهاى آن حضرت رها شود وصيّت مى كند، اين كه امام (ع) نام خدا را بر نام پيامبر (ص) مقدّم داشته، چنان كه اشاره كرديم براى اين است كه بر طبق علم بيان مقدّم داشتن اهمّ بر مهمّ واجب است.پس از اين، گفتار خود را در باره پيروى از توحيد خالص و تمسّك به سنّتهاى نبوى تأكيد مى كند، واژه عمودين را براى اين دو امر استعاره آورده است، و با واژه «أقيموا» ترشيح داده است، همچنين لفظ «مصباحين» را استعاره، و إيقاد (افروختن) را ترشيح آن قرار داده است، استعاره نخست بدين مناسبت است كه اسلام و نظام امور مسلمانان در باره معاش و مسائل معاد بر پايه توحيد خداوند و آنچه پيامبر (ص) از جانب او براى مردم آورده قرار دارد همان گونه كه خيمه و خرگاه بر پايه و عمود آن بر پا و استوار است، مناسبت استعاره دوّم اين است كه اعتقاد به يگانگى خداوند و پيروى از احكام دين كه موجب هدايت به راه حقّ، و رهايى از تيرگيهاى جهل است، انسان را به جوار قرب خداوند و جنّات نعيم او مى كشانند كه مطلوب حقيقى مى باشد، همچنان كه چراغ، در تاريكى شب، انسان را در راهى كه به سوى مقصد مى سپارد راهنمايى مى كند.فرموده است: «و خلاكم ذمّ»:«خلا» در اين جا به معناى «عدا» (ترك كرده است) مى باشد، و اين جمله در حكم مثل است، يعنى: تا هنگامى كه بر توحيد خداوند و سنّت پيامبرش (ص) پايداريد نكوهشى متوجّه شما نيست، و نخستين كسى كه اين مثل گونه را گفته است، قصير هم پيمان جذيمه است كه هنگامى كه عمرو بن عدّى پسر خواهر جذيمه را تشويق كرد كه از طايفه زباء انتقام بگيرد، عمرو گفت: چگونه براى من چنين چيزى ممكن است و حال آن كه قبيله زباء از عقاب در فضا بلند پروازتر، و دست يافتن بر آنها از هر چيز دشوارتر است، قصير گفت: تو آن را بخواه و در اين حال نكوهشى متوجّه تو نيست.فرموده است: «ما لم تشردوا»:اين جمله نفى نكوهش را استثنا مى كند، يعنى تا هنگامى كه چراغهاى توحيد الهى و سنّت نبوى را فروزان نگه داشته ايد نكوهشى بر شما وارد نيست، مگر اين كه از اين راهى كه مى رويد پراكنده شويد، و از اين اعتقادى كه داريد دست باز داريد.سپس چون پيش از اين به آنها سفارش فرمود كه بر اين دو محور كه عبارت از توحيد و سنّت نبوى است و همه تكاليف دين بر آنها دور مى زند، تكيه و مواظبت كنند، در اين جا براى آنها توضيح مى دهد كه: «حمل كلّ امرىء منكم... تا الجهلة» يعنى: در اين باره تكليف متفاوت است، دانشوران و هوشمندان و كسانى كه در صدد كسب دانشند، به اندازه مايه و توان خود بار تكليف را به دوش داشته، و مكلّف به آگاه كردن مردم و آموزش دادن آنانند، امّا نادانان مانند زنان و صحرانشينان و سياهپوستان و امثال اين ناآگاهان، تكليفى سبكتر و كمتر دارند، و وظيفه آنها در زمينه عبادات بدنى است نه تفكر در مقاصدى كه در وضع عبادات وجود دارد.پس از اين به مناسبت آنچه در باره تخفيف بار تكليف نادانان و ناآگاهان در پيش بيان فرموده از رحمت بى كران پروردگار سخن گفته است، منظور از دين قويم اين است كه در آن كژى نيست، و انحرافى از مقصد حقيقى انسان در آن يافت نمى شود، مراد از إمام عليم پيامبر اكرم (ص) است كه به چگونگى سلوك طريق خدا دانا، و به مراحل و منازل آن آگاه، و به مقتضاى حكمت قولى و عملى راهنماى اين راه است، و يا منظور خود آن حضرت است، زيرا او وارث علوم پيامبر (ص) و رهرو راه اوست.واژه ربّ در جمله «ربّ رحيم» خبر مبتداى محذوفى است كه تقدير آن «المكلّف ربّ رحيم» مى باشد يعنى تكليف كننده پروردگارى مهربان است، و جايز است كه ربّ فاعل فعل محذوفى باشد كه فعلهاى حمل و خفّف در جمله هاى بعدى، آن را تفسير و تعيين مى كند، يعنى «يحملكم ربّ»، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ ...». 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 113أمّا وصيّتي فاللَّه لا تشركوا به شيئا، و محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فلا تضيّعوا سنّته أقيموا هذين العمودين و أوقدوا هذين المصباحين، و خلاكم ذمّ ما لم تشردوا، حمل كلّ امرء منكم مجهوده، و خفّف عن الجهلة، ربّ رحيم، و دين قويم، و إمام عليم.اللغة:و (شرد) البعير شرودا من باب قعد ندّ و نفر، و الاسم الشراد بالكسر و (حمل كلّ امرء منكم مجهوده) في بعض النّسخ على البناء للمفعول من باب التّفعيل و رفع كلمة كلّ، و في بعضها على المعلوم من باب التفعيل أيضا و نصب كلّ، فالفاعل هو اللَّه سبحانه، و في بعضها حمل كضرب على المعلوم و رفع كلّ و (خفف) على بناء المجهول.الاعراب:و قوله: فاللَّه لا تشركوا به شيئا و محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله، منصوبان على الاضمار على شريطة التفسير، و في بعض النسخ بالرّفع على الابتداء و الأوّل أرجح كما قرّر في الأدبيّة لاستلزام الثّاني كون الجملة الطّبيّة خبرا فتأمّل، و قوله: و خلاكم ذمّ بالرّفع فاعل خلا أى عداكم و هي كلمة تجرى مجرى المثل.قال الشّارح البحراني: و أوّل من قالها قصير مولى حذيمة حين حثّ عمرو بن عدى اخت حذيمة على طلب ثاره من الزّباء فقال له عمرو: و كيف لي بذلك و الزّباء أمنع من عقاب الجوّ، فقال له قصير اطلب الأمر و خلاك ذمّ.و قوله: ربّ رحيم و دين قويم و إمام عليم، برفع الجميع على الخبر أى ربّكم ربّ رحيم و دينكم دين قويم و هكذا على الابتداء و الخبر محذوف أى لكم ربّ رحيم و دين قويم آه قال الشّارح المعتزلي: و من النّاس من يجعل ربّ رحيم فاعل خفّف على رواية من رويها فعلا معلوما، و ليس بمستحسن، لأنّ عطف الدين عليه يقتضي أن يكون الدّين أيضا مخففّا، و هذا لا يصحّ انتهى.و قال المحدّث العلّامة المجلسيّ: إنّ في أكثر النّسخ خفف على بناء المعلوم فقوله: ربّ فاعله و لا يضرّ عطف الدّين و الامام عليه لشيوع التّجوّز في الاسناد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 115 مجاز فى الاسناد أقول: و ههنا [ربّ رحيم و دين قويم و إمام عليم ] وجه آخر على رواية حمل و خفف بالبناء على المجهول، و هو أن يكون ربّ مرفوعا بفعل محذوف على حدّ قوله سبحانه: «يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ» على قراءة يسبح بصيغة المجهول، كأنّه قيل: من حمل و خفّف، فقال: ربّ رحيم و دين قويم، و هذا الوجه أيضا مبنيّ على التجوّز في الاسناد.المعنى:ثمّ شرع في الوصيّة فقال: (أما وصيّتي فاللَّه لا تشركوا به شيئا) أى وحّدوه و أخلصوا العمل له و الزموا أوامره و نواهيه (و محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله فلا تضيّعوا سنّته) أى لا تهملوها، و هو أمر بلزوم شرايع الدّين و سلوك نهج الشرع المبين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 121 و أكّد الأمر بالتّوحيد و اتّباع السّنة النّبويّة بقوله استعاره (أقيموا هذين العمودين) و استعار لهما لفظ العمود، لأنّ مدار الاسلام و نظام امور المسلمين في المعاش و المعاد على توحيد اللَّه سبحانه و اتباع سنّة رسوله، كما أنّ مدار الخيمة و القسطاط على العمود، و المراد باقامتهما الاعتقاد بهما و العمل بمقتضيات الايمان بهما.استعاره مرشحة (و اوقدوا هذين المصباحين) و هو استعارة اخرى و الجامع أنّهما يهديان إلى الصّراط المستقيم و جنّات النّعيم، و يدلّان على حظاير القدس و مجالس الانس، كما أنّ بالمصباح يهتدى في غياهب الدّجى إلى الطريق المطلوب، و ذكر الايقاد ترشيح للاستعارة (و خلاكم ذمّ ما لم تشردوا) أى سقط عنكم ذمّ و تجاوزكم فلا ذمّ يلحقكم ما لم تنفروا.قال في مرآت العقول: و الغرض النّهى عن التّفرق و اختلاف الكلمة، أى لا ذمّ يلحقكم ما دمتم متّفقين في أمر الدّين متمسّكين بحبل الأئمّة الطاهرين أو المراد النّهى عن الرّجوع عن الدّين و إقامة سنّته.و قوله (حمل كلّ امرء منكم مجهوده) كلام متّصل بما قبله، لأنّه لمّا قال ما لم تشردوا أنبأ عن تكليفهم كلّما وردت به السّنة النّبويّة أى كلّف كلّ أحد منكم مبلغ وسعه و طاقته.و لمّا كان هذا الكلام بظاهره يعطى أنه سبحانه كلّف كلّ أحد بما هو مبلغ طاقته و نهاية و سعه فبيّن عليه السّلام أنّ التّكليف على حسب العلم و استدرك بقوله (و خفّف عن الجهلة) يعني أنّ الجهّال ليسوا مكلّفين بما كلّف به العلماء و قد قد قال اللَّه سبحانه: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ».و هو بظاهره يدلّ على أنّ الجاهل معذور في أكثر الأحكام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 122 و قوله (ربّ رحيم) قد عرفت جهات الاحتمال في وجه اعرابه، و باختلافها يختلف المعنى فافهم، و وصف الرّب بالرّحمة لمناسبته بالتخفيف عن الجهلة (و دين قويم) ليس فيه أودوا عوجاج (و إمام عليم) أراد به الإمام في كلّ زمان، و يحتمل شموله لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله تغليبا، و ربّما يخصّ بالرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و وصفه بالعلم لكونه عالما بكيفيّة سلوك مسالك الآخرة و قطع مراحلها و منازلها و الهادى فيها بما يقتضيه حكمته من القول و العمل.الترجمة:و أمّا وصيّت من بشما پس اينست كه پروردگار عالميان را شريك قرار ندهيد و محمّد بن عبد اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ضايع نگردانيد سنّت و شريعت او را، بر پا داريد اين دو ستون اسلام را، و بر افروزيد اين دو چراغ هدايت را و خالى باشد از شما مذمّت مادامى كه رم ننمائيد از توحيد پروردگار و شريعت سيّد مختار.برداشت هر مردى از شما تكليفي كه باندازه وسع و طاقت او است، و تخفيف داده شد بار تكليف از جاهلان و ضعيفان، خداى شما خدائيست مهربان، و دين شما دينى است راست، و امام شما امامى است عالم و آگاه. 
بخش ۳ : عبرت از مرگ دیگران [منبع]

أَنَا بِالْأَمْسِ صَاحِبُكُمْ وَ أَنَا الْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ غَداً مُفَارِقُكُمْ، غَفَرَ اللَّهُ لِي وَ لَكُمْ.

انْ تَثْبُتِ الْوطْاَةُ : اگر جاى پا استوار شد، يعنى چنانچه اين زخم التيام يافت.
الْمَزَلّة : لغزشگاه.
انْ تَدْحَضِ الْقَدَمُ : اگر قدمها بلغزد.
الَافْيَاء : جمع فىء : سايه ها.
مُتَلَفّق : بهم پيوسته، جمع شده، يعنى ابرهاى جمع شده و متراكم در جو.
مَخَطُّهَا : اثر و نشانه آن.
جُثّةً خَلًاء : جسم بى روح.
الْخُفُوت : سكون.
اطْرَافِى : دست و پا و سر من.
مُرصِد : اسم فاعل از «ارصد»، منتظر. 
وَطأَة : قدم برداشتن، پا گذاشتن
مَزَلَّة : لغزشگاه
تَدحَض القدَم : بلغزد قدم، لغزش كند پا
أفيَاء : سايه ها، جمع فيى
أغصان : شاخه هاى درخت، جمع غُصن
مُتَلَفّق : آنچه بيكديگر منضم شده است
عَفى : محو شده، از بين رفته است
مَخَطّ : جاى خط، آنچه در زمين خط و اثرى نهاده
خَلَاء : خالى، بى روح
هُدُوّ : سكون و سكوت
خُفُوت : سكوت، آرام بودن
وَداع : خداحافظى كردن، جدا شدن
مُرصِد : منتظر، آماده
سَرائِر : جمع سَريره : باطن، پنهانيها 
من ديروز رهبر شما بودم و امروز مايه پند و عبرت شما هستم،  و فردا از شما جدا خواهم شد، خدا شما و مرا بيامرزد. من ديروز رهبر شما بودم و امروز مايه پند و عبرت شما هستم،  و فردا از شما جدا خواهم شد، خدا شما و مرا بيامرزد. اگر از اين ضربت و در اين لغزشگاه نجات يابم، كه حرفى نيست، امّا اگر گام ها بلغزد و از اين جهان بروم، ما نيز چون ديگران در سايه شاخسار درختان، مسير وزش باد و باران، و زير سايه ابرهاى متراكم آسمان پراكنده مى شويم، و آثارمان در روى زمين نابود خواهد شد. من از همسايگان شما بودم، كه چند روزى در كنار شما زيستم، و به زودى از من جز جسدى بى روح و ساكن پس از آن همه تلاش، و خاموش پس از آن همه گفتار، باقى نخواهد ماند، پس بايد سكوت من، و بى حركتی دست و پا و چشم ها و اندام من، مايه پند و اندرز شما گردد، كه از هر منطق رسايى و از هر سخن مؤثّرى عبرت انگيزتر است.
وداع و خدا حافظى من با شما چونان جدايى كسى است كه آماده ملاقات پروردگار است، فردا ارزش ايّام زندگى مرا خواهيد ديد، و راز درونم را خواهيد دانست. پس از آن كه جاى مرا خالى ديديد و ديگرى بر جاى من نشست، مرا خواهيد شناخت.
 
(5) من ديروز همراه و همنشين با شما بودم (با تندرست و توانائى و دليرى بشما خدمت مى كردم) و امروز براى شما عبرت و پند هستم (با اين همه دلاورى و بزرگى از پا افتاده ام) و فردا از شما دورى گزيده جدا ميشوم (مى ميرم) خدا من و شما را بيامرزد (اين جمله «و غدا مّفارقكم» يعنى فردا از ميان شما مى روم، صريح و آشكار در اين است كه آن حضرت زمان موت خود بلكه همه چيز را مى دانسته، زيرا امام عالم بما كان و ما يكون و ما هو كائن است، و مضمون اين معنى را در خطبه نود و دوّم هم بيان فرمود: «فاسألوني قبل أن تفقدونى» يعنى بپرسيد از من پيش از آنكه مرا نيابيد، و شرح آن گذشت، و نيز رجال و بزرگان علم و دانش از سنّى و شيعه اخبار غيبيّه از گذشته و آينده و زمان حاضر از آن بزرگوار و سائر أئمّه هدى عليهم السّلام روايت نموده و به صحّت و درستى آنها تصديق و اعتراف دارند).
(6) اگر جاى پا نهادن در اين لغزشگاه استوار باشد (در اين دنيا زنده بمانم) پس (چون راضى بقضاء و قدر خدا هستم و نمى خواهم غير از آنچه را كه او خواسته) آن مراد و مطلوب شما است، و اگر قدم بلغزد (مرگ مرا دريابد) پس ما بوديم در سايه شاخه هاى درختان و در جاى وزش بادها و در زير سايه ابر كه در ميان آسمان و زمين جمع شده و نابود گشته و نشانه آن بادها در زمين از بين رفته (خلاصه اگر من مردم شگفتى نيست، زيرا در دنيايى بوده ام كه مانند اين امور كه بزودى فانى و نابود مى گردند در آن بسيار بوده است. ترديد در اين دو جمله منافات ندارد با آنچه كه در باره امام بيان كرديم كه به گذشته و آينده و زمان حاضر عالم و دانا است، زيرا اين نوع سخنان از قبيل آنست كه عالم براى مصلحت خود را بصورت كسيكه در امرى ترديد دارد در آورد، مانند آنكه خداوند در قرآن كريم سوره (3) آیه (144) مى فرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ» يعنى نيست محمّد مگر فرستاده اى كه پيش از او پيغمبرهايى بوده و مردند، پس آيا اگر اين پيغمبر هم بميرد يا در جنگ كشته شود شما بر پاشنه هاى خود بر مى گرديد يعنى كافر شده و جهاد را ترك مى كنيد. و امّا پاسخ معترض باينكه حفظ نفس عقلا و شرعا واجب است و جائز نيست كسى دانسته خود را بخطر اندازد، و امير المؤمنين با اينكه مى دانست ابن ملجم او را با شمشير شهيد خواهد نمود چرا آن شب بمسجد تشريف برد اينست كه خداوند او را مخيّر فرمود بين بقاء و لقاء يعنى ماندن در دنيا و رفتن در جوار الهىّ، پس آن حضرت لقاء را اختيار نمود، چنانكه اين معنى مضمون بعض رواياتست، بنا بر اين حفظ نفس در همه جا واجب نيست و نبايد در چنين موردى از عقل پيروى نمود در صورتيكه عقل هم در اينجا چنين حكومت نمى كند، زيرا گريز از اجل حتمى و مقدّر ممكن نيست)
(7) و من همسايه شما بودم و روزهايى بدنم همنشين شما بود و بزودى مى بينيد تنم را بى جان كه پس از حركت و جنبش آرام و پس از گفتار خاموش گرديده تا سكونت من و چشم پيش افكندنم و آرامى اعضايم براى شما پند باشد، زيرا اين حال براى عبرت گيرنده ها از هر گفتار بليغ و سخن پذيرفته شده اى پند دهنده تر است،
(8) وداع و جدائى من از شما مانند وداع و جدائى مردى است كه ياران او براى ملاقات و ديدنش آماده اند (روز رستخيز در پيشگاه عدل الهىّ شما را ملاقات خواهم نمود) فردا بياد روزهاى من مى افتيد (بعد از رفتن من از دنيا و بر سر كار آمدن بنى اميّه و ديگران قدر مرا خواهيد دانست) و انديشه هاى من براى شما آشكار مى گردد (معلوم ميشود كه در اين جنگها منظورى جز بدست آوردن رضاء و خوشنودى خداوند متعال نداشتم) و پس از تهى شدن جاى من و بر پا ايستادن ديگرى در آن مرا خواهيد شناخت (چون از دنيا رفتم و ديگرى مقام مرا غصب نمود و بهمه ظلم و ستم روا داشت، قدر و منزلت و عدل و داد گسترى و مهربانى من هويدا مى گردد).
 
من ديروز يار و مصاحب شما بودم و امروز عبرت شما هستم و فردا در ميان شما نخواهم بود. خدا مرا و شما را بيامرزد. اگر در اين لغزشگاه [دنيا] جاى پاى استوار باشد و زنده بمانم، كه مطلوب شماست و اگر پاى بلغزد و مرگ در رسد، نه عجب، در سايه شاخه هاى درختان و در معرض بادهاى وزنده و در سايه ابرها، ابرهايى كه خود در فضا پراكنده مى شدند و از ميان مى رفتند و سايه شان نيز از روى زمين ناپديد مى گشت، به سر برديم.
روزهايى همسايه شما بودم، تنم در جوار شما بود. بزودى از من جسدى خواهد ماند، بيجان. پس از آن همه تلاش و جنبش، ساكن و بى حركت و پس از آن همه سخنورى، ساكت و خاموش. آرام خفتن من، از حركت بازماندن ديدگانم و، دستها و پاها و سر و گردنم، براى آنان كه پند مى پذيرند، از هر بيان بليغ و سخن شنيدنى، اندرزدهنده تر است.
وداع كردن من با شما، همانند وداع كردن كسى است كه منتظر ديدار ديگرى است. فردا به ياد روزهايى زندگى من مى افتيد و رازهاى درون من برايتان آشكار خواهد شد. آن گاه كه من از ميان شما بروم و ديگرى جاى مرا بگيرد، مرا خواهيد شناخت.
 
من ديروز همراه (و رهبر) شما بودم، و امروز مايه عبرت شما هستم، و فردا از شما جدا مى شوم! خداوند من و شما را بيامرزد. اگر گام (من) در اين لغزشگاه، ثابت بماند (و از اين ضربت خطرناک رهايى يابم) اين همان مطلوب ماست، و اگر گام بلغزد (و از اين جهان رخت بربندم جاى تعجّب نيست زيرا) ما در سايه شاخه ها، و مسير وزش بادها و زير سايه ابرهاى متراکمى بوديم که در آسمان پراکنده شدند و آثارشان روى زمين محو شد (ما نيز خواهيم رفت).
من همسايه اى بودم که چند روزى در کنار شما زيستم و به زودى از من تنها جسدى بى روح و بى حرکت، بعد از آن همه حرکتها، و خاموش، بعد از آن همه گفتارها، باقى خواهيد يافت. از حرکت ايستادن من، و از کار افتادن چشمهايم، و بى حرکتى اعضاى پيکرم بايد شما را پند و اندرز دهد، چرا که پند و اندرز آن براى عبرت گيرندگان از هر منطق رسا و گفتار شنيدنى مؤثّرتر است.
وداع من با شما، وداع کسى است که آماده ملاقات (پروردگار) است و فردا ارزش زندگى با من را خواهيد دانست و باطن من براى شما آشکار خواهد شد و آن زمان که جاى خالى مرا ببينيد و ديگرى بر جاى من نشيند، مرا خواهيد شناخت!
 
من ديروز يار شما بودم  و امروز براى شما مايه پند و اعتبار، و فردا از شما جدا و به كنار. خدا مرا و شما را بيامرزاد. اگر پاى در اين لغزشگاه بر جاى ماند كه هيچ، و اگر بلغزد -و مرگ در رسد، شيوه روزگار است و روزگار ناپايدار است-. ما در سايه شاخساران و وزشگاه بادهاى وزان و زير سايه ابرهاى گران به سر برديم كه توده هاى آن در فضا نابود گرديد و نشانه هاى آن در زمين ناپديد، و من براى شما همسايه اى بودم، كه چند روزى تنم مجاورتان گرديد، و به زودى از من كالبدى خالى خواهيد ديد. آرام پس آنكه در جنبش بود، و خاموش، از آن پس كه گفتگو مى نمود. پس پند دهد شما را آرميدن من، و از گردش افتادن ديدگانم، و بى جنبش ماندن پاها و دستانم، كه اين براى پند پذيران بهتر است از گفتار رسا، و سخن شنيدنى و شيوا.
شما را بدرود مى گويم، بدرود كسى كه آماده ديدار است -و ديدارش با پروردگار است-. فردا كه جاى من خالى ماند، و ديگرى بر آن نشست، راز درونم را خواهيد دانست و اين كه چه كسى را داديد از دست.
 
من ديروز همراه شما بودم، امروز مايه عبرت شما هستم، و فردا از شما جدايم. خداوند من و شما را بيامرزد. اگر در لغزشگاه دنيا گامم استوار بماند (و زنده باشم) كه مراد شماست، و اگر گامم بلغزد (و از دنيا بروم) چنان بوده كه مدتى زير سايه شاخه ها، و گذرگاه بادها، و در سايه ابرهاى متراكمى كه در فضاى آسمان نابود شد، و آثارشان روى زمين از بين رفت به سر برده ايم. من همسايه شما بودم كه مدتى جسمم با شما مجاورت داشت، و به زودى از من بدنى بى جان: ساكن پس از حركت، و ساكت پس از گويايى به جا خواهد ماند. آرميدن من، از گردش افتادن زبانم، و بى حركت شدن دست و پايم بايد شما را پند دهد، چرا كه اين وضع براى آنان كه بخواهند پند گيرند از هر منطق رسا و گفتار با اثر پند آموزتر است.
وداع من با شما وداع كسى است كه مهيّاى ديدار خداست.  فردا كه نيستم ارزش حيات مرا خواهيد يافت، و رازهاى درونم برايتان آشكار خواهد شد، و آنچنان كه بايد مرا خواهيد شناخت پس از اينكه جايم را خالى ديديد، و ديگرى به جاى من قرار گرفت.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص 718-714 آن زمان که رفتم مرا خواهيد شناخت!سرانجام امام (عليه السلام) مى فرمايد : «من ديروز همراه (و رهبر) شما بودم، و امروز مايه عبرت شما هستم، و فردا از شما جدا مى شوم، خداوند من و شما را بيامرزد» (أَنَا بِالاَْمْسِ صَاحِبُکُمْ، وَ أَنَا الْيَوْمَ عِبْرَةٌ لَکُمْ، وَ غَداً مُفَارِقُکُمْ! غَفَرَ اللهُ لِي و لَکُمْ).اشاره به اين که: اگر سه روز زندگى مرا در کنار هم قرار دهيد، مطالب بسيارى به شما مى آموزد. ديروز همچون شما، بلکه رهبر و فرمانده شما بودم، «عمرو بن عبدود» ها را بر خاک سياه مى غلطاندم، درِ «خيبر» را با پنجه آهنين مى گشودم، از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در ميدان جنگ در برابر انبوه دشمن به تنهايى دفاع مى کردم، در ميدان هاى جنگ «جمل و صفّين و نهروان» هنگامى که شمشير به دست مى گرفتم لشکر دشمن از برابر من فرار مى کردند، ولى امروز با اين فرق شکافته که در ميان بستر افتاده ام، درس عبرتى براى شما هستم، و فردا مى روم، تنها جاى خالى مرا خواهيد ديد. آيا اين سه روز بيانگر وضع دنيا و بى اعتبارى آن براى همه شما نيست ؟به راستى سخنى به اين کوتاهى و پرمعنايى کمتر شنيده شده است.در اين که منظور از جمله «غَداً مُفَارِقُکُمْ» پيش بينى شهادتش در همان بستر است يا خبر از آينده هاى دور مى دهد که در تعبيرات عادى از آن به «فردا» تعبير مى شود، در ميان شارحان نهج البلاغه گفتگوست. ولى آنچه از قرائن مختلف و گفتگوهاى ديگر امام (عليه السلام) در آن حادثه دلخراش و قبل از آن، استفاده مى شود اين است که منظور خبر قطعى از همان آينده نزديک است و جمله «إنْ تَثْبُتِ الْوَطْأَةُ...» (اگر من از اين ضربت نجات يابم...) منافاتى با آن ندارد زيرا اين گونه تعبيرات براى بيان مقاصد خاصى معمول است همان گونه که در قرآن مجيد آمده «(أَفَإِينْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى اَعْقَابِکُمْ) (آل عمران، آيه 144); آيا هرگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله) بميرد يا کشته شود شما به گذشته خود برمى گرديد؟» (در حالى که خداوند عالم بوده که پيامبر (صلى الله عليه وآله) به قتل نمى رسد). هدف امام (عليه السلام) نيز در اين جا بيان اين مطلب بوده است که من اگر مى ماندم اى بسا ضارب خودرا عفو مى کردم. سپس امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه، سرنوشت آينده خودرا در آن بستر شهادت، شرح مى دهد و وضع مسلمين را بعد از خود نيز تبيين مى کند نخست مى فرمايد : «اگر گام من در اين لغزشگاه ثابت بماند (و از اين ضربت خطرناک رهايى يابم) اين همان مطلوب ماست (تصميم درباره ضاربم يا عفو او بر عهده خود من خواهد بود) و اگر گام بلغزد (و از اين جهان رخت بره بندم جاى تعجب نيست زيرا) ما در سايه شاخه ها و مسير وزش بادها و زير سايه ابرهاى متراکمى بوديم که در آسمان پراکنده شدند و آثارشان روى زمين محو شد». (إنْ تَثْبُتِ الْوَطْأَةُ(1) فِي هذِهِ الْمَزَلَّةِ(2) فَذَاکَ، وَإنْ تَدْحَضِ(3) الْقَدَمُ فَإنَّا کُنَّا فِي أَفْيَاءِ(4) أَغْصَان، وَ مَهَابِّ(5) رِيَاح، وَ تَحْتَ ظِلِّ غَمَام، اضْمَحَلَّ فِي الْجَوِّ مُتَلَفَّقُهَا(5)، وَ عَفَا(7) فِي الأَرْضِ مَخَطُّهَا(8)).اين تشبيهات زيبا، و تعبيرهاى گويا، اشاره به اين حقيقت است که:زادن و کشتن و پنهان کردن        چرخ را رسم و ره ديرين استيا به گفته شاعر نکته سنج ديگر :اين سيل متفق بکَنَد روزى اين درخت        وين باد مختلف بکُشد روزى اين چراغتاريخ بشر و تجربيات روزمره همه ما، نيز اين حقيقت را بر ملا ساخته است که زندگى ها همچون سايه هاى درختان و قدرتها، همچون سايه هاى ابرهاست به سرعت مى گذرند و آثارشان براى هميشه برچيده مى شود ولى عجب است که انسان با ديدن اين همه نمونه ها، پند نمى گيرد، و گويى خودرا از شمول اين قانون برکنار مى بيند.اين بزرگ معلّم آسمانى، به دنبال اين سخن، با توجه به اين که مى داند به زودى از اين جهان رخت برمى بندد درس هاى عبرتى از مرگ و شهادت خود براى ديگران بيان مى کند و از آن برنامه اى مى سازد که سبب بيدارى همه انسانها باشد مى فرمايد : «من همسايه اى بودم که چند روزى بدنم در کنار شما زيست، و به زودى از من تنها جسدى بى روح، و بى حرکت بعد از آن همه حرکت ها، و خاموش بعد از آن همه گفتارها، باقى خواهيد يافت» (وَإنَّمَا کُنْتُ جَاراً جَاوَرَکُمْ بَدَنِي أَيَّاماً، وَسَتُعْقَبُونَ مِنِّي جُثَّةً خَلاَءً(9) سَاکِنَةً بَعْدَ حَرَاک(10)، وَ صَامِتَةً بَعْدَ نُطْق).بلا فاصله از آن نتيجه گيرى کرده مى افزايد : «از حرکت ايستادن من و از کارافتادن چشمهايم، و بى حرکتى اعضاى پيکرم بايد شما را پند و اندرز دهد، چرا که پند و اندرز آن براى عبرت گيرندگان، از هر منطق رسا و گفتار شنيدنى، مؤثرتر است». (لِيَعِظْکُمْ هُدُوِّي(11)، وَ خُفُوتُ(12) إطْرَاقِي(13)، وَ سُکُونُ أَطْرَافِي(14)، فَإنَّهُ أَوْعَظُ لِلْمُعْتَبِرِينَ مِنَ الْمَنْطِقِ الْبَلِيغَِ وَ الْقَوْلِ الْمَسْمُوعِ).راستى هم، چنين است چرا که گويندگان هر چند فصيح و بليغ و نکته سنج باشند، و شنوندگان هر قدر آماده شنيدن، ولى شنيدن کى بود مانند ديدن، هنگامى که انسان مى بيند در يک لحظه مرد شجاع و نيرومندى که آوازه او همه جا را پر کرده بود، به جسم بى جانى تبديل مى شود که حتى پلکهاى چشم او از گردش باز مى ايستد، و لبهايش کمترين حرکتى ندارد، بزرگترين درس عبرت را فرا مى گيرد و پايان زندگى و افول قوتها و قدرتها را با چشم خود مشاهده مى کند، تکان مى خورد و در فکر عميقى فرو مى رود، کدام واعظ توان يک چنين تأثيرگذارى را دارد ؟سرانجام در پايان اين خطبه با مردم وداع مى گويد و خدا حافظى مى کند اما وداعى سوزناک و پر معنا مى فرمايد : «وداع من با شما، وداع کسى است که آماده ملاقات (پروردگار) است و فردا ارزش ايّام زندگى با من را خواهيد دانست، و باطن من، براى شما آشکار خواهد شد. و آن زمان که جاى خالى مرا ببينيد، و ديگرى برجاى من نشيند، مرا خواهيد شناخت!» (وَدَاعِي لَکُمْ وَدَاعُ امْرِىء مُرْصِد(15) لِلتَّلاَقِي ! غَداً تَرَوْنَ أَيَّامِي، وَيُکْشَفُ لَکُمْ عَنْ سَرَائِرِي، وَتَعْرِفُونَنِي بَعْدَ خُلُوِّ مَکَانِي وَقِيَامِ غَيْرِي مَقَامِي).آرى هنگامى که آن مظهر عدالت، از ميان مردم رخت بر بست و آن رهبر دلسوز و مهربان جاى خودرا به ديگران سپرد، هنگامى که آن مخزن علوم الهى که به هنگام خواندن اين خطبه ها، علم و دانش از زبانش فرو مى ريخت، از ميان مردم رفت و ظالمان و جباران بنى اميه که جز هوسهاى شيطانى و غرايز حيوانى چيزى را به رسميّت نمى شناختند بر جاى او نشستند وسيل خون بى گناهان را جارى ساختند، مسلمانان فهميدند، چه کسى را از دست داده اند، و چه خسارت عظيمى دامان آنها را گرفته است.بنابراين تعبير به «غداً» (فردا) همان گونه که ظاهر عبارت است نه اشاره به عالم برزخ است، نه قيامت، (آن گونه که بعضى از شارحان پنداشته اند) بلکه اشاره به همان ايّام شوم و تلخ و تاريکى است که بعد از شهادت اميرمؤمنان (عليه السلام) بر مسلمانان گذشت.جمله «مُرْصِد لِلتَّلاَقِي» (کسى که آماده و منتظر ملاقات است) خواه به معنى ملاقات با فرشته مرگ باشد، يا پروردگار، نشان مى دهد که روح مقدّس على (عليه السلام) پيوندى با اين جهان مادى و زودگذر نداشت، بلکه پيوندش، با عالم بالا، با فرشتگان خدا و با ذات پاک پروردگار بود، و ضربت «ابن ملجم» را مقدمه اى براى اين فوز عظيم و لقاى پروردگار «کعبه» مى دانست و جمله «فُزْتُ وَرَبِّ الْکَعْبَةِ» شاهد گوياى آن است.و اگر چند روزى بر طبق حکمت پروردگار روح پاکش در اين قفس تن، زندانى بود، و در کنار مردم دنيا مى زيست، هنگامى که اين قفس شکسته شد، پر و بال گشود و به هواى کوى دوست پرواز نمود.خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست        به هواى سرکويش پروبالى بزنم* * *پی نوشت:1. «وطأه» به معنى جاى پا و محلّ قدم است و گاه به صورت کنايى به معنى فشار شديد بکار مى رود.2. «مزلّه» از مادّه «زلل» (بر وزن ضرر) به معنى لغزش گرفته شده، و «مزلّه» يعنى لغزشگاه.3. «تدحض» از «دَحْض» (بر وزن محض) نيز به معنى لغزش است.4. «افياء» جمع «فىْء» (بر وزن شىء) به معنى سايه است.5. «مهابّ» از مادّه «هبوب» به معنى وزش باد گرفته شده و «مهابّ» جمع «مهبّ» به معنى محل وزش بادهاست.6. «متلفّق» به معنى قطعات به هم پيوسته است از مادّه «لفق» (بر وزن لفظ) به معنى به هم پيوستن قطعات چيزى است (قطعات پارچه، قطعات ابرها و مانند آن).7. «عفا» از مادّه «عفو» به معنى رها ساختن و ترک نمودن، گرفته شده و از آن جا که رها ساختن چيزى سبب فرسودگى و پوسيدگى و اندراس مى شود در خطبه بالا و مانند آن به همين معنا (اندراس) آمده است.8. «مخطّ» از مادّه «خطّ» به معنى محلّ خطوط است.9. «خلاء» به معنى خالى بودن است.10. «حراک» و حرکت به يک معناست.11. «هدوّ» بر وزن «غلوّ» به معنى سکون و آرامش و يا عدم قدرت بر حرکت است.12. «خفوت» به معنى سکون و باز ايستادن از حرکت است.13. «اطراق» به معنى پايين انداختن چشم، به جهت ضعف پلکهاست.14. «اطراف» جمع طرف (بر وزن شرف) به معنى اعضاى بدن است.15. «مرصد» از مادّه «ارصاد» به معنى آماده و منتظر شدن گرفته شده است. 
شرح علامه جعفری«انا بالامس صاحبكم و انا اليوم عبره لكم، و غدا مفارقكم. غفر الله لي ولكم» (من تا ديروز با شما بودم و امروز عبرتي براي شما هستم، و فردا از شما جدا مي‌شوم. خداوند مرا و شما را ببخشايد(.تا ديروز با شما، امروز عبرتي براي شما و فردا از شما جدا مي‌شوم و مي‌روم:اينست سرنوشت همه انسانها، اگر مردم اين جريان را با ديده بصيرت مي‌نگريستند، يقيني است كه زندگي آنان پاك‌تر و باصفاتر از آن بود كه تاريخ ننگ‌آلوده نشان مي‌دهد. اگر اين جريان را به خوبي درك مي‌كرديم، هرگز همديگر را تكه و پاره پاره نميكرديم، بجاي خصومت با يكديگر، محبت بهم مي‌ورزيديم، يكديگر را مي‌شناختيم و از هم دروي نمي‌گزيديم. اگر مي‌فهميديم كه انسانها در زندگي با همديگر چه امتيازاتي را مي‌توانستند بهم بدهند و با چه لطف و عظمتي، به يكديگر مي‌نگريستند، روزگار ما به اين بدبختيها و تيره‌روزيها دچار نمي‌گشت. اگر آن روزي كه قامت سرو مانند آدمي نقش زمين مي‌گردد و چراغ بسيار درخشان وي خاموش مي‌شود و احساس و اراده و تمامي غرايزش از كار مي‌افتد، مورد نظاره دقيق و آگاهي عميق قرار بگيرد، مي‌تواند درسهايي بسيار آموزنده براي تماشاگران باشد، ولي هيهات!ما درباره اين منظره آموزنده تنها به يك خيره شدن چند لحظه و كشيدن آه و اگر آن افتاده بر روي زمين خيلي براي ما محبوب باشد، به ريختن چند قطره اشك قناعت ورزيده و راه هميشگي خود را پيش مي‌گيريم و بار ديگر همان عينك حيات طبيعي حيواني را به چشمانمان مي‌زنيم و پاياني براي خود نمي‌بيند.*****«ان ثبتت الوطاه في هذه المزله فذاك، و ان تدحض القدم، فانا كنا في افياء اغصان، و مهب رياح، و تحت ظل غمام اضمحل في الجو متلفقها، و عفا في الارض مخطها» (اگر پايم در اين لغزشگاه بر جاي بماند كه به زندگي ادامه خواهم داد، و اگر در اين ورطه پايم بلغزد (و رخت از اين دنيا بربندم) موجب شگفتي نيست، زيرا زندگي ما در سايه‌هاي شاخسار و محل وزش بادها و زير سايه ابري بود كه تراكم انبوهش از بين برود و نشانه‌هاي آن از روي زمين محو گردد.)عوامل بقاء حيات ما همانند سايه‌ها و ابرها و بادهايي است كه در حركت رو به فنا است:بدانجهت كه پديده حيات براي مردم ناآگاه يك حقيقت جاوداني مي‌نمايد، اگر چه در طول عمرشان چندين بار با مرگ انسانها روبرو شوند، لذا درك و دريافت آنان به اصل عوامل حيات و بقاء آن، نفوذ نمي‌كند، چه رسد به اينكه مقتضيات و كيفيات و كميات آن عوامل را بفهمند. شخصي مي‌گفت: در بهشت زهراء عليهاالسلام (گورستان تهران) با يك گوركن صحبت مي‌كردم، در اثناي سخنانش گفت: روزي در حدود پنجاه گور مي‌كنم و مرده‌ها را در آنها دفن مي‌كنيم، هنوز مرگ براي خود من جدي مطرح نشده است! همه اجزاء و اعضاي كالبد بدن نيروي مقاومت محدودي دارند، و همين محدوديت در استعداد بقا و مقاومت، روشنترين دليل انقراض فعاليت آنها است. بهمين جهت است كه صحبت از اكسير جواني و بقاي جاوداني (در غير موارد وابسته به ماوراي طبيعت) تسليت براي خود در برابر قيافه هولناك مرگ و يا لالايي گفتن براي بخواب بردن خويشتن و يا تخديريست كه هشياري را از دست ما بگيرد، تا متوجه انقراض زندگي نباشيم!****«و انما كنت جارا جاوركم بدني اياما، و ستعقبون مني جثه خلاء ساكنه بعد حراك، و صامته بعد نطق. ليعظكم هدوي، و خفوت اطراقي و سكون اطرافي فانه اوعظ للمعتبرين من المنطق البليغ و القول المسموع» (و جز اين نيست كه همسايه‌اي براي شما بودم كه روزگاري بدنم با شما مجاورت داشت، و بهمين زودي بدني خالي از روح از من خواهيد ديد كه پس از حركت ساكن شده است و بعد از گويايي خاموش، باشد كه آرامش (ابدي) و از حركت افتادن چشمان، و سكون اعضاي بدنم، پندي براي شما باشد زيرا موعظه‌اي كه اين آرامش و بي‌اراده افتادن براي كساني كه بخواهند عبرت بگيرند، از سخن و منطق‌رسا و گفتار شنيدني موثرتر است.)روزگاري بدن من با شما همسايه بوده است آنچه كه شما از من ديديد، تنها جسم بود و جسماني:شما كجا و نفس و جان و روح علي بن ابي‌طالب كجا!! عقول و دلهاي شما ناتوان‌تر از آن است كه حقيقت علي را بشناسد. اگر شما علي را مي‌ديديد و مي‌شناختيد، آيا او را با ديگر افراد بشر معمولي يكي مي‌گرفتيد؟ آيا اگر او را مي‌شناختيد از فرمانش سرپيچي مي‌كرديد؟! بالاتر از اينها شما اگر علي را مي‌ديديد، اينهمه روزگار او را تيره و تار و دلش را خونابه مي‌كرديد؟!كار پاكان را قياس از خود مگير       گرچه باشد در نوشتن شير و شيرجمله عالم زين سبب گمراه شد        كم كسي ز ابدال حق آگاه شداشقياء در ديده بينا نبود          نيك و بد در ديده‌شان يكسان نمودهمسري با انبياء برداشتند          اوليا را همچو خود پنداشتندگفته اينك ما بشر ايشان بشر         ما و ايشان بسته خوابيم و خوراين ندانستند ايشان از عما        هست فرقي در ميان بي‌منتهاهر دو گون زنبور خوردند از محل        ليك شد زان نيش و زين ديگر عسلهر دو گون آهو گيا خوردند و آب         زين يكي سرگين شد و زان مشك نابهر دو مي خوردند از يك آبخور         اين يكي خالي و آن پر از شكرصد هزاران اين چنين اشباه بين        فرقشان هفتاد ساله راه بيناين خورد گردد پليدي زو جدا           و آن خورد گردد همه نور خدااين خورد زايد همه بخل و حسد        وان خورد زايد همه نور احداين زمين پاك و آن شوره است و بد         اين فرشته پاك و آن ديو است و ددهر دو صورت گر بهم ماند رواست         آب تلخ و آب شيرين را صفاستجز كه صاحب ذوق كه شناسد بيات         او شناسد آب خوش از شوره آباين تشابه‌هاي صوري چه گرفتاري‌ها و بدبختيها و نيرنگ‌بازيها كه در تاريخ بوجود نياورده است.****«وداعي لكم وداع امري‌ء مرصد للتلاقي» (وداع من با شما. وداع مرديست كه انتظار ديدار را دارد.)من از شما جدا مي‌شوم و به ديدار خدايم مي‌روم:جاده‌اي كه در زندگي انسان تا ديدار خداوندي كشيده شده است، (حيات معقول) نام دارد. اين جاده‌ايست پر از فراز و نشيب و سنگلاخ و گلستانها و خارستانها. مردمي كه از رشد و كمال بي‌بهره‌اند در آغاز فراز و نشيب‌هاي زندگي از پاي درمي‌آيند و راه خود را عوض مي‌كنند. آنان در اين دنيا راحتي مي‌طلبند، اشباع شهوت مي‌خواهند و برخورداري از هر گونه لذت. اينان خدا را درنيافته‌اند تا مشتاق ديدارش باشند. اينان روزهايي جز روزي خوش و كامكاري نمي‌خواهند، تا اشتياقي به ايام‌الله (روزهاي ربوبي) داشته باشند. بهمين جهت است كه نامانوس‌ترين سخن براي آنان، اينست كه بگويي: (من به ديدار خدايم مي‌روم.) اگر هزاران بار اين كلام حق (انا لله و انا اليه راجعون) به زبان بياورند و آن را با لحن داودي بخوانند، باز نخواهند فهميد-هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش           باز جويد روزگار وصل خويشو نخواهند فهميد كه-ما ز بالاييم، بالا مي‌رويم           ما ز درياييم دريا مي‌رويماز اينجاست كه اين كوردلان نگون‌بخت با اولين و كمترين ناگواري‌ها خود را مي‌بازند و از حكمت اعلاي هستي نمي‌توانند برخوردار گردند و مغز خود را با آرزويمرگ مي‌آكنند! در اين مورد بسيار مناسب است كه اشاره‌اي به گروههاي مختلف بشر در موقع تصور مرز نهايي زندگي بنماييم تا ببينيم وضع مغزي و روحي آدميان در برابر مشاهده ساحل زندگي چيست و چگونه است؟گروه يكم- مردماني هستند كه پايان زندگي براي آنان، خلاء محض است و پس از مرگ، هيچگونه بقايي براي خود نمي‌بينند.گروه دوم- كساني هستند كه مرز نهايي زندگي و بعد از آن را مبهم و تاريك مي‌بينند و حتي در فكر آن نيستند كه معلومات و اطلاعاتي درباره مرگ و پس از مرگ، بدست بياورند. اين دو گروه و امثال آنان كساني هستند كه درباره زندگي و حقيقت و هدف آن نينديشيده‌اند، زيرا انديشه راستين درباره زندگي بهترين آموزنده معناي مرگ و پس از آن مي‌باشد-مرگ هر يك اي پسر همرنگ اوست          پيش دشمن، دشمن و بر دوست دوستآنكه مي‌ترسي ز مرگ اندر فرار          آن ز خود ترساند از وي گوشدارروي زشت تست ني رخسار مرگ          جان تو همچون درخت و مرگ برگگر بخاري خسته‌اي خود كشته‌اي            ور حرير و قزدري خود رشته‌ايگروه سوم- كساني هستند كه مي‌گويند:اي دل، ار سيل فنا بنياد هستي بركند           چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور (حافظ)سعديا، گر بكند سيل فنا خانه عمر          دل قوي‌دار كه بنياد بقاء محكم از اوست (سعدي)گروه چهارم- كه افراد آن بسيار اندكند، مي‌گويند:در غم ما روزها بيگاه شد          روزها با سوزها همراه شدروزها گر رفت گو رو باك نيست           تو بمان اي آنكه جز تو پاك نيست (مولوي)البته بديهي است كه سخن گروه چهارم با معني‌تر از سخن گروه سوم است كه اصلا بقاي خود را در برابر وجود و بقاي خداوندي در نظر نمي‌آورد. در قله اعلاي معرفت انبياء و اولياء قرار گرفته‌اند كه فرزند ابيطالب عليه‌السلام بعنوان نمونه تمام عيار آنان چنين مي‌فرمايد كه: من شما را وداع مي‌گويم و به انتظار ديدار خدايم مي‌نشينم. گوينده اين سخن اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام است. او پس از پيامبر اكرم (ص) همان موحد و عارف بالله بي‌نظير است كه به ذعلب يماني فرموده است كه (من خدايي را كه نديده‌ام، نپرستيده‌ام) بنابراين، بايد منظور اميرالمومنين عليه‌السلام شهود نهايي خدا است كه تا از اين عالم مادي بيرون نرود، امكان‌پذير نخواهد بود. بنابراين، زندگي اين موحد عالي مقام كه بر مبناي «ان صلوتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين» بوده است. (نماز من و عبادات من (و بطور كلي) زندگي و مرگ من از آن خداونديست كه پروردگار عالميان است) به جريان افتاده است، از آغاز تا پايان آن، هستند و متكي به ديدار خدا و شهود او بوده است، نه اينكه آن حضرت پس از رحلت از دار دنيا، با خداوند اعلي ارتباط برقرار مي‌كند.****«غدا ترون ايامي، و يكشف لكم عن سرائري، و تعرفونني بعد خلو مكاني، و قيام غيري مقامي» (فردا روزگاري را كه من ميان شما سپري كرده‌ام خواهيد ديد، و در آن روزهاي آينده، نهاني‌هاي من براي شما آشكار مي‌گردد، و خواهيد شناخت مرا پس از آنكه جاي من در جامعه شما خالي گشت و ديگري به جاي من نشست.)فردا كه از ميان شما رخت بربستم، مرا خواهيد شناخت:شما از آغاز زندگي من تا امروز، مرا ديديد و در فراز و نشيب اين زندگي مرا مشاهده نموديد. شما آن همه تكاپو در مسير (حيات الهي) را از من، ملاحظه كرديد، اما چه بايد كرد كه قدرت حق، شمشير حق و ديده حق، شير حق و بطور كلي تجلي‌گاه حق را ديديد و او را نشناختيد. بگذاريد چند روزي بگذرد، و اين قرص درخشنده از چشمان شما پنهان شود و شب‌پره‌گان ضد خورشيد فضاي حيات جامعه را پر كنند و شهوت‌پرستان خودكامه زمام امور شما را به دست بگيرند. تاريكي‌هاي گمراه‌كننده پشت سر هم بيايند و فضاي اجتماع را تيره و تار كنند و راهزنان، راهنمايي شما را به دست بگيرند، نورانيت و صفاي الهي در دلها جاي خود را به تاريكي‌ها و كدورتهاي تباه‌كننده خالي كنند، در آن هنگام اگر مست مقام و ثروت نشويد و اگر شهرت‌پرستي و سقوط در فرنگهاي رسوبي را كه تخديرتان نكند، بخود آمده و از خويشتن و از يكديگر خواهيد پرسيد كو علي بن ابيطالب. كو آن مرد خاكي (ابوتراب) كه از بالاتر افلاك و با ديد الهي به ما مي‌نگريست؟ كجا رفت آن فرزند ابيطالب که عدالت را درباره دوست و دشمن شخصي‌اش به يكنواخت اجرا مي‌كرد؟ كو آن مردي كه فقير به اين دنيا آمد و با دست تهي از اين دنيا برخاست و راهي ملكوت الهي گشت؟! كو آن يگانه آزادمرد دنيا، كه حقيقت آزادي سازنده را به ما تعليم مي‌فرمود؟! كو آن انسان‌شناس كامل كه انسانها كرامت و حيثيت و شرف و آزادي واقعي و هدف حيات خود را از او دريافت مي‌كردند؟!آري، اي انسانها، اينست عامل ركود شما در گذرگاه تاريخ. تا شخصيتهاي بزرگ و انسان‌ساز در ميان شما زندگي مي‌كنند، تنها به ظواهر آنان مي‌نگريد و آنان را با ديگران مقايسه مي‌كنيد! و در آن هنگام كه چشم از دنيا بستند، حس تحقيق و كنجكاوي شما بيدار گشته و به فعاليت مي‌افتد كه ببينيد او كه بود؟ او چگونه مي‌انديشيد؟ آرمان‌ها و ايده‌آلهاي او چه بود؟ چرا مردم او را بجاي نياوردند؟ اين انسان‌نماها كه بجاي او نشسته‌اند، كيستند و چه مي‌گويند؟ اي كاش، اندكي از اين سوالات را در روزگار حيات او، از خويشتن مي‌نمودند و قدمي در زندگي قابل توجيه برمي‌داشتند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس امام (ع) وصيّت خود را با دعا و درخواست آمرزش براى آنان و خود پايان داده است. امام (ع) در تكميل وصاياى خود به آنان تذكّر مى دهد كه از زندگى او عبرت گيرند، و از دگرگونى احوال او در زمانهاى مختلف پند آموزند، به ياد آورند كه ديروز همكار آنها در پيكار، و يار آنان در جنگ با اقران، و عهده دار امر و نهى در ميان آنان بود... و امروز بر بستر مرگ افتاده، و توان جنبش از او گرفته شده، و فردا با فرا رسيدن مرگ از آنان جدا مى گردد، اين دگرگونيها و تبدّل احوال، همه مايه عبرت و پند و اندرز است، امام (ع) از غد در جمله «غدا مفارقهم» ممكن است معناى حقيقى را اراده كرده باشد، به اين سبب كه آن بزرگوار گمان برده كه مرگ او فردا مى رسد، يا اين كه مراد زمان آينده است هر چند آينده اى دور باشد، و اين معنا درست است.فرموده است: «إن ثبتت الوطأة في هذه المنزلّة»: يعنى اگر برايم در اين دنيا دوامى، و در اين لغزشگاه بقائى باشد، مراد از «مزلّة» جايگاه از ميان رفتن زندگى است. فذاك يعنى همين مورد اميد است، «ثبات وطأه» يا استوارى گام كنايه از دوام و بقاى عمر، و «دحض القدم» يعنى لغزش گام اشاره به زوال آن است.فرموده است: «فإنّا كنّا فى أفياء أغصان... تا مخطّها»:اين جملات، جواب شرط است، يعنى اگر بميريم ما نيز اين چنين بوده ايم، آنچه را در طىّ جملات مذكور بيان فرموده اشاره به احوال دنيا و خوشيها و دوران آن و بهره مندى انسان از آن مى باشد، واژه «أغصان» (شاخه ها) براى عناصر چهارگانه، و واژه «أفياء» (سايه ها) را براى آنچه از تركيب اين عناصر در اين جهان پديد مى آيد و انسان در سايه آنها آرامش مى يابد استعاره آورده است، مناسبت استعاره نخست اين است كه عناصر در حقيقت مانند شاخه هاى درخت هستند، و وجه استعاره دوّم اين كه سايه، محلّ آرميدن و لذّت بردن است، همچنان كه وجود و هستى، در صورت سلامت تن و اعتدال مزاج كه از تركيب درست عناصر حاصل مى شود مايه خوشى و لذّت است، و نيز «مهابّ الرّياح» (جايگاههاى وزش بادها) براى بدنها و رياح (بادها) را براى ارواح و نفخه هاى الهى كه بر جان انسانها مى وزد استعاره آورده است، وجه استعاره نخست، اين است كه بدنها مانند محلّهايى كه باد بر آنها مى وزد نفخه هاى ربّانى را مى پذيرد، و اين استعاره محسوس است براى معقول، و مناسبت استعاره دوّم روشن است و نياز به توضيح ندارد، همچنين واژه غمام (ابر) را براى حركت كرات آسمانى و اتّصال آنها، و آنچه از بالا افاضه و سبب بقاى انسان مى شود استعاره فرموده، و مناسبت آن اشتراك در افاضه و سبب بودن است، و ظلّ (سايه) آن عبارت از چيزهايى از حركات كرات، و افاضات سماوى است كه انسان بدانها آرامش مى يابد، چنان كه گفته مى شود: او در سايه فلانى زندگى مى كند، يعنى از زندگى و عنايت او بهره مند است.عبارت «اضمحلّ في الجوّ متلفّقها» اشاره است به زوال و پراكنده شدن اسباب سماوى كه براى بقاى آن لازم است، و مراد از «عفا في الأرض مخطّها» محو آثار آن از ابدان است، ضمير «متلفّقها» به غمام و ضمير «مخطّها» به مهابّ الرّياح برگشت دارد.فرموده است: «فإنّما كنت جارا جاوركم بدني أيّاما»:اين بيان تذكارى است بر اين كه نفس قدسى آن حضرت به ملأ اعلا پيوسته بوده، و تمايلى به بقاى در دنيا و بودن در كنار مردم آن نداشته، و تنها با بدن، چند گاهى همنشين آنها بوده است، و نيز چون همنشينى و همسايگى از عوارض جسمانى است، ممكن است اين گفتار تذكّر اين مطلب باشد كه غير از تن چيز ديگرى كه همان نفس است نيز وجود دارد. منظور از ايّام، مدّت زندگى آن حضرت در اين دنياست.فرموده است: «و ستعقبون...»:يعنى در پايان كار، از من كالبدى بى جان و بى حركت خواهيد يافت، كه آنچه را از خردمندى و سخنورى و نيرومندى او به خاطر داريد از دست داده، و حركت او به سكون، و نطق او به سكوت مبدّل گشته است، و براى اين كه آنها را دوباره مورد وعظ و اندرز قرار دهد مى فرمايد: تا اين كه از سكون و بى حركت ماندن چشمهايم، و از كار افتادن اعضايم بر اثر مرگ، پند و عبرت گيريد.فرموده است: «فإنّه أوعظ للمعتبرين من المنطق البليغ»:اين سخنى حقّ و درست است كه طبع انسان از مشاهده آنچه در آن عبرت و موعظه است، بيشتر متأثّر مى شود، و زيادتر پند مى اندوزد تا اين كه همان را به زبان براى او توصيف كنند و شرح آن را به گوش او برسانند، هر چند با رساترين عبارات و شيواترين كلمات باشد.پس از اين امام (ع) با آنها آخرين خدا حافظى را به جا مى آورد: فرموده است: «وداعي لكم» (انشاء است نه خبر) «وداع امرىء مرصد للتّلاقي»، يعنى: وداع و بدرود من با شما وداع مردى است كه آماده و مهيّاى لقاى پروردگار شده است.فرموده است: «غدا ترون أيّامى... »:اين گفتار امام (ع) تذكّر و هشدارى است در باره فضيلت و برترى خودش، تا اين كه پيروانش بر متابعت از او پايدار و استوار باشند، و آنانى كه بر فضيلت او آگاهى ندارند، و مقام او را در ميان مردم نمى دانند، هنگامى كه از ميان آنان رخت بر بندد، و ستمكاران زمام امور آنها را به دست گيرند، و ناگزير پرده هاى غفلت و بى خبرى از پيش چشم بصيرت آنها برداشته شود، راه خدا را در پيش گيرند، و زمانى كه اعمال زشت كسانى را كه بر جاى او نشسته اند بنگرند، منزلت و برترى او را بشناسند، و بدانند كه مبارزه ها و جنگهاى او و مطالبه خلافت، براى رسيدن به مقاصد دنيوى نبوده، بلكه براى بر پا داشتن دين حق، و شيوه هاى عدل، و خشنودى خداوند متعال بوده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 114 أنا بالأمس صاحبكم و أنا اليوم عبرة لكم، و غدا مفارقكم، غفر اللَّه لي و لكم. إن ثبتت الوطأة في هذه المزلّة فذاك، و إن تدحض القدم فإنّا كنّا في أفياء أغصان و مهبّ رياح، و تحت ظلّ غمام اضمحلّ في الجوّ متلفّقها، و عفى في الأرض مخطّها، و إنّما كنت جارا جاوركم بدني أيّاما، و ستعقبون منّي جثّة خلاء ساكنة بعد حراك، و صامتة بعد نطوق ليعظكم هدويّ و خفوت أطراقي و سكون أطرافي فإنّه أوعظ للمعتبرين من المنطق البليغ، و القول المسموع، وداعيكم وداع امرء مرصد للتّلاقي، غدا ترون أيّامي، و يكشف لكم عن سرائري، و تعرفونني بعد خلوّ مكاني، و قيام غيري مقامي. (29874- 29693)اللغة:و (الوطأة) بالفتح موضع القدم و المرّة من الوطى و هو الدّوس بالرّجل. و (دحض) الرّجل دحضا من باب منع زلق و زلّ و (الأفياء) جمع فيء و هو الظلّ الحادث بعد الزّوال و (مهبّ الرّياح) محلّ هبوبها و في بعض النّسخ و مهاب رياح بصيغة الجمع و (اضمحل) السّحاب تقشّع و الشيء ذهب و فنى و (الجوّ) ما بين السّماء و الأرض و (متلفقّها) بكسر الفاء من تلفّق الشيء انضمّ و التأم و لفقت الثّوب لفقأ من باب ضرب ضممت احدى شقتيه إلى الأخرى للخياطة و (المخطّ) بالخاء المعجمة ما يحدث في الأرض من الخطّ الفاصل بين الظلّ و النّور.و (ستعقبون) بالبناء على المجهول من الاعقاب و هو اعطاء الشيء عقيب الشيء يقال أكل أكلة أعقبته سقما أى أورثته و (حراك) كسحاب الحركة و (هدوى) في بعض النّسخ بالهمز على الأصل و في بعضها بتشديد الواو بقلب الهمزة واوا و (خفت) الصّوت خفوتا سكن و (اطراقى) إمّا بكسر الهمزة من اطرق إطراقا أى أرخى عينيه إلى الأرض، أو بفتحها جمع طرق بالكسر بمعنى القوّة كما في القاموس، أو بالفتح و هو الضرب بالمطرقة، و قيل جمع طرقة بالفتح أى صنايع الكلام يقال: هذا طرقته أى صنعته و الأوّل أظهر و أضبط، و في بعض النّسخ أطرافي بالفاء فهو جمع الطرف بالتسكين و هو تحريك العين و الجفن إلّا أنّ جمعه لم يثبت إلّا عند القتيبى و قال الزّمخشري: الطّرف لا يثنى و لا يجمع لأنّه مصدر و كذا ذكره الجوهري.و (سكون أطرافي) جمع الطرف بالتحريك كجمل و جمال، و المراد بها الأعضاء و الجوارح كاليدين و الرّجلين و (الوداع) بفتح الواو اسم من ودّعته توديعا و هو أن تشيعه عند سفره، و أمّا الوداع بالكسر فهو اسم من أودعته موادعة أى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 114 صالحته و (رصدته) إذا قعدت له على طريقه تترقّبه و أرصدت له العقوبة أى أعددتها له و حقيقتها جعلها على طريقة كالمترقّبة له، و مرصد في بعض النّسخ على صيغة اسم المفعول فالفاعل هو اللَّه تعالى أو نفسه عليه السّلام، و في بعضها على صيغة اسم الفاعل فالمفعول نفسه عليه السّلام أو ما ينبغي اعداده و تهيئته.الاعراب:و قوله: ليعظكم بكسر اللّام و نصب الفعل كما في أكثر النّسخ، و يحتمل الجزم لكونه أمرا أو فتح اللّام و رفع الفعل أيضا.و قوله: وداعيكم وداع امرء مرفوعان على المبتدأ و الخبر، و إضافة و داعى إلى ضمير المفعول أى وداعى إيّاكم، و في بعض النّسخ بنصب وداع، و في بعضها بجرّها، و كلاهما مبنىّ على حذف الخافض أى كوداع امرء فالنّصب على حدّ قوله تعالى  «وَ اخْتارَ مُوسى  قَوْمَهُ» أى من قومه، و الثاني على حدّ قول امرء القيس «أشارت كليب بالأكفّ الأصابع»            أى إلى كليب، و في نسخة الشّارح المعتزلي و داعى لكم وداع امرء و روى فيها أيضا ودّعتكم وداع امرء على صيغة المتكلّم من باب التّفعيل، فالوداع منصوب بالمصدريّة و غدا ظرف للأفعال بعده.المعنى:و عقّب وصيّته بالتّنبيه على مجارى حالاته لاعتبار الحاضرين و اتّعاظ المشاهدين فقال (أنا بالأمس صاحبكم) أى كنت صحيحا مثلكم نافذ الحكم فيكم، و صاحب الأمر و النّهى، أو صاحبكم الذي تعرفونني بالقوّة و الشّجاعة (و اليوم عبرة لكم) تعتبرون باشرافي على الموت و ضعفى عن الحراك بعد ما كنت اصرع الابطال و اقتل الأقران (و غدا مفارقكم غفر اللَّه لي و لكم) هذا الكلام نصّ في علمه عليه السّلام تفصيلا بزمان موته حسبما قدّمناه.و تأويل الشّارح المعتزلي له بأنّه لا يعنى غدا بعينه بل ما يستقبل من الزّمان كما يقول الانسان الصّحيح: أنا غدا ميّت فمالى أحرص على الدّنيا خروج عن ظاهر الكلام بلا دليل.فان قلت: الدّليل عليه قوله (إن ثبتت الوطأة في هذه المزلّة فذاك) فانّه يدلّ على أنّه عليه السّلام لم يكن يقطع بموته.قلت: هذا الكلام من قبيل تصوير العالم نفسه بصورة الشّاك لبعض المصالح على حدّ قوله تعالى: «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ».و كيف كان فمقصوده أنّه إن ثبتت القدم بالبقاء في هذه الدّنيا بأن لا يؤدّي الجرح إلى الهلاك فذاك المراد أى مرادكم، فانّه عليه السّلام كان آنس بالموت من الطّفل بثدى امّه، أو مرادى لأنّه عليه السّلام كان راضيا بقضاء اللَّه فمع قضاء اللَّه حياته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 123 و ارادته له لا يريد غير ما أراده سبحانه كنايه (و ان تدحض القدم) و تزلق و هو كناية عن الموت تشبيه (فانّا كنّا في أفياء أغصان) و ظلالها (و مهبّ رياح) أى محلّ هبوبها (و تحت ظلّ غمام اضمحلّ) و فنى (في الجوّ) أى ما بين السّماء و الأرض (متلفّقها) و ملتئمها (و عفى) و انمحى (في الأرض مخطّها) أى أثرها و علامتها و الغرض بهذه الجملات أنّي إن متّ فلا عجب، فانّا كنّا في امور فانية شبيهة بتلك الامور، لأنّها كلّها سريعة الانقضاء لا ثبات لها و لا بقاء، أو لا أبالي فانّي كنت في الدّنيا غير راكن إليها كمن كان في تلك الامور، و فيه حثّ للقوم أيضا على الزّهد في الدّنيا و ترك الرّغبة في زخارفها.استعاره- استعاره بالكنايه [فانّا كنّا في أفياء أغصان و مهبّ رياح و تحت ظلّ غمام اضمحلّ في الجوّ متلفّقها و عفى في الأرض مخطّها] و قيل: أراد على وجه الاستعارة بالأغصان الأركان من العناصر الأربعة، و بالأفياء تركيبها المعرض للزّوال، و بالرّياح الأرواح، و بمهبّها الأبدان الفايضة هي عليها بالجود الالهي، و بالغمام الأسباب العلويّة من الحركات السّماويّة و الاتّصالات الكوكبيّة و الأرزاق المفاضة على الانسان في هذا العالم الّتي هي سبب بقائه، و كنّى باضمحلال متلفّقها في الجوّ عن تفرّق الأسباب العلويّة للبقاء و فنائها، و بعفاء مخطّها في الأرض عن فناء آثارها في الأبدان. (و إنما كنت جارا) أي مجاورا (جاوركم بدني أيّاما) تخصيص المجاورة بالبدن لأنّها من خواصّ الأجسام أو لأنّ روحه عليه السّلام كان معلّقا بالملاء الأعلاء و هو بعد في الدّنيا (و ستعقبون منّي) أى تعطون عقيب فقدى و تجدون بعد رحلتى (جثّة خلاء) أى جسدا و بدنا خاليا من الرّوح و الحواسّ (ساكنة بعد حراك و صامتة بعد نطوق) أى متبدّلة الحركة بالسّكون و النّطق بالسّكوت (ليعظكم هدّوى) و سكونى (و خفوت اطراقى) أى سكون ارخاء عينى إلى الأرض و هو كناية عن عدم تحريك الأجفان، و قد مرّ وجوه اخر في بيان اللغة فتذكّر (و سكون أطرافي) أى الرّاس و اليدين و الرجلين و غيرها من الجوارح و الأعضاء و جناس الخط بين قوله اطرافي و اطرافي غير خفيّ (فانّه أوعظ للمعتبرين من المنطق البليغ و القول المسموع) لأنّ الطّباع أكثر اتعاظا و انفعالا عن مشاهدة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 124 ما فيه من العبرة من الوصف له بالقول المسموع و لو كان بأبلغ لفظ و أفصح عبارة ثمّ أخذ في توديعهم فقال (و داعيكم وداع امرء مرصد للّتلاقي) أي وداعى إيّاكم كوداع رجل مترقّب و منتظر للملاقات من ربّه تعالى و ساير الوجوه مرّ في بيان اللّغة (غدا ترون أيّامي) أي بعد مفارقتي إيّاكم و تولّى بني اميّة و غيرهم أمركم تعرفون فضل أيّام خلافتى و إني كنت بارّا بكم عطوفا عليكم و كنت على الحقّ (و يكشف لكم عن سرائرى) و يظهر أنّى ما أردت في حروبى و ساير ما أمرتكم به إلّا وجه اللَّه عزّ و جلّ و ابتغاء مرضاته (و تعرفوننى بعد خلوّ مكاني و قيام غيري مقامي) أي تعرفون عدلى و قدرى بعد قيام غيري مقامي بالامارة و الخلافة و تظاهره بالمنكرات، لأنّ الأشياء إنما تتبيّن بضدّها كما قال أبو تمام:راحت وفود الأرض عن قبره          فارغة الأيدي ملاء القلوب        قد علمت ما ورثت إنما         تعرف قدر الشمس بعد الغروب     و قيل: و السرّ فيه أنّ الكمل إنما يعرف قدرهم بعد فقدهم، إذ مع شهودهم لا يخلو من يعرفهم عن حسد منه لهم، فكمال قدرهم مخبوء عن عين بصيرته لغشاوة حسده الّتي عليها هذا.و قال المحدّث العلّامة المجلسيّ في شرح هذه الفقرات من رواية الكافي الآتية: اقول: و يحتمل أن يكون المراد بقوله: غدا، أيام الرجعة و يوم القيامة فانّ فيهما تظهر شوكتهم و رفعتهم و نفاذ حكمهم في عالم الملك و الملكوت، فهو عليه السّلام في الرّجعة وليّ انتقام العصاة و الكفّار و تمكين المتّقين الأخيار في الأصقاع و الأقطار، و في القيامة وليّ الحساب و قسيم الجنّة و النار و غير ذلك مما يظهر من درجاتهم و مراتبهم السنية فيها، فالمراد بخلوّ مكانه خلوّ قبره عن جسده في الرّجعة أو نزوله عن منبر الوسيلة و قيامه إلى شفير جهنّم يقول للنار: خذى هذا و اتركى هذا في القيامة.قال: و في أكثر نسخ الكتاب أي الكافي: و قيامي غير مقامي، و هو أنسب بالأخير، و على الأوّل يحتاج إلى تكلّف شديد كأن يكون المراد قيامه عند اللَّه تعالى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 125 في السموات و تحت العرش و في الجنان في الغرفات و في دار السّلام كما دلّت عليه الرّوايات.قال: و في نسخ النّهج و بعض نسخ الكتاب: و قيام غيري مقامي، فهو بالأوّل انسب و يحتاج في الأخير إلى تكلّف تامّ بأن يكون المراد بالغير القائم عليه السّلام فانّه إمام الزّمان في الرّجعة، و قيام الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مقامه للمخاصمة في القيامة.قال: و يخطر بالبال أيضا أنّه يمكن الجمع بين المعنيين، فيكون أسدّ و أفيد بأن يكون ترون أيّامي و يكشف اللَّه عن سرائرى في الرّجعة و القيامة لاتّصاله بقوله: وداع مرصد للتّلاقي، و قوله عليه السّلام: و تعرفوني كلاما آخر إشارة إلى ظهور قدره في الدّنيا كما مرّ في المعنى الأوّل، و هذا أظهر الوجوه لا سيّما على النّسخة الأخيرة انتهى.تذكرة:قد أوردنا في شرح الكلام التّاسع و السّتين قصّة شهادة أمير المؤمنين عليه السّلام تفصيلا، و أحببت أن اورد هنا بعض ما قيل في رثائه عليه السّلام.فأقول: روى في شرح المعتزلي عن أبي الفرج الاصبهاني قال: أنشدني عمي الحسن بن محمّد قال: أنشدني محمّد بن سعد لبعض بني عبد المطلب يرثي عليّا و لم يذكر اسمه:يا قبر سيّدنا المجنّ سماحة         صلّى الإله عليك يا قبر       ما ضرّ قبرا أنت ساكنه          أن لا يحلّ بأرضه القطر       فليغدينّ سماح كفّك بالثرى          و ليورقنّ بجنبك الصخر       و اللَّه لو بك لم أجد أحدا         إلّا قتلت لفاتنى الوتر     و قال عبد اللَّه بن عبّاس بن عبد المطلب:و هزّ عليّ بالعراقين لحية         مصيبتها جلّت على كلّ مسلم        و قال سيأتيها من اللَّه نازل          و يخضبها أشقى البريّة بالدّم     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 126 فعاجله بالسّيف شلّت يمينه          لشؤم قطام عند ذاك ابن ملجم        فيا ضربة من خاسر ضلّ سعيه          تبوّء منها مقعدا في جهنّم        ففاز أمير المؤمنين بحظّه          و إن طرقت إحدى اللّئام بمعظم        ألا إنّما الدّنيا بلاء و فتنة         حلاوتها شيبت بصبر و علقم     و قالت امّ الهيثم بنت الأسود النخعية و هى الّتي استوهبت جثّة ابن ملجم من الحسن عليه السّلام فوهبها لها فحرّقتها بالنّار.ألا يا عين ويحك فاسعدينا         ألا تبكى أمير المؤمنينا       رزينا خير من ركب المطايا         و حبّسها و من ركب السّفينا       و من لبس النّعال و من حذاها         و من قرء المثاني و المئينا       و كنّا قبل مقتله بخير         نرى مولى رسول اللَّه فينا       يقيم الدّين لا يرتاب فيه          و يقضى بالفرايض مستبينا       و يدعو للجماعة من عصاه          و ينهك قطع أيدي السّارقينا       و ليس بكاتم علما لديه          و لم يخلق من المتجبّرينا       لعمر أبي لقد أصحاب مصر         على طول الصحابة أرجعونا       و غرّونا بأنّهم عكوف          و ليس كذاك فعل العاكفينا       أ في شهر الصّيام فجعتمونا         بخير النّاس طرّا أجمعينا       و من بعد النبيّ فخير نفس          أبو حسن و خير الصّالحينا       كأنّ النّاس إذ فقدوا عليّا         نعام جال في البلد سنينا       و لو أنّا سئلنا المال فيه          بذلنا المال فيه و البنينا       أشاب ذؤابتى و أطال حزني          أمامة حين فارقت القرينا       تطوف بها لحاجتها إليه          فلمّا استيئست رفعت رنينا       و عبرة امّ كلثوم إليها         تجاو بها و قد رأت اليقينا       فلا تشمت معاوية بن صخر         فانّ بقيّة الخلفاء فينا       و جمّعت الامارة عن تراض          إلى ابن نبيّنا و إلى أخينا     منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 127 و لا نعطى زمام الأمر فينا         سواه الدّهر آخر ما بقينا       و إنّ سراتنا و ذوى حجانا         تواصوا أن نجيب إذا دعينا       بكلّ مهنّد عضب و جرد         عليهنّ الكماة مسوّمينا    روى أحمد بن حازم قال لما بلغ نعى أمير المؤمنين عليه السّلام إلى عايشة سجدت للَّه شكرا، و لمّا بلغ إلى معاوية فرح فرحا شديدا و قال: إنّ الأسد الّذي كان يفترش ذراعيه في الحرب قد قضى نحبه ثمّ قال:قل للأرانب ترعى أينما سرحت          و للظّباء بلا خوف و لا وجل    تكملة:قد أشرنا سابقا إلى أنّ هذا الكلام له عليه السّلام مروىّ في الكافي على اختلاف لما أورده السيّد في الكتاب فأحببت أن أورد ما هناك، و هو ما رواه عن الحسين بن الحسن الحسني رفعه، و محمّد بن الحسن عن إبراهيم بن إسحاق الأحمري رفعه قال:لمّا ضرب أمير المؤمنين عليه السّلام حفّ به العوّاد و قيل له: يا أمير المؤمنين أوص، فقال عليه السّلام ثنوالي وسادة ثمّ قال:الحمد للَّه قدره متّبعين أمره، أحمده كما أحبّ، و لا إله إلّا اللَّه الواحد الأحد الصّمد كما انتسب، أيّها النّاس كلّ امرء لاق في فراره مامنه يفرّ، و الأجل مساق النّفس اليه، و الهرب منه موافاته، كم اطّردت الأيام أبحثها عن مكنون هذا الأمر فأبى اللَّه عزّ ذكره إلّا إخفائه، هيهات علم مكنون (مخزون خ ل)، أمّا وصيّتي فأن لا تشركوا باللَّه جلّ ثناؤه شيئا، و محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فلا تضيّعوا سنّته، أقيموا هذين العمودين، و أوقدوا هذين المصباحين، و خلاكم ذمّ ما لم تشردوا، حمل كلّ امرء منكم مجهوده، و خفّف عن الجهلة، ربّ رحيم، و امام عليم، و دين قويم، أنا بالأمس صاحبكم، و اليوم عبرة لكم، و غدا مفارقكم، إن تثبت الوطأة في هذه المزلّة فذاك المراد، و إن تدحض القدم فانّا كنّا في أفياء أغصان و ذرى رياح و تحت ظلّ غمامة اضمحلّ في الجوّ متلفّقها، و عفى في الأرض مخطّها، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 128 و إنّما كنت جارا جاوركم بدني أيّاما، و ستعقبون منّي جثّة خلاء ساكنة بعد حركة، و كاظمة بعد نطق ليعظكم هدوّى، و خفوت أطرافي، و سكون أطرافي، فانّه أوعظ لكم من النّاطق البليغ، ودّعتكم وداع مرصد التّلاقي، غدا ترون أيّامي، و يكشف اللَّه عزّ و جلّ عن سرائرى، و تعرفوني بعد خلوّ مكاني، و قيامي غير مقامي، أنا إن أبق فأنا وليّ دمى، و إن أفن فالفناء ميعادى، العفو لي قربة و لكم حسنة فاعفوا و اصفحوا ألا تحبّون أن يغفر اللَّه لكم، فيا لها حسرة على كلّ ذي غفلة أن يكون عمره عليه حجّة أو تؤدّيه امامه على شقوة، جعلنا اللَّه. و إيّاكم ممّن لا يقصر به عن طاعة اللَّه رغبة أو يحلّ به بعد الموت نقمة، فانّما نحن له و به.ثمّ أقبل على الحسن عليه السّلام فقال: يا بنيّ ضربة مكان ضربة و لا تأثم.بيان:قال في مرآت العقول «حفّ به» أي أحاط و «العوّاد» جمع عائدوهم الزّائرون للمريض و «الوسادة» ما يتّكاء عليه في المجلس، و ثنيّها إمّا للجلوس عليها ليرتفع و يظهر للسّامعين، أو للاتّكاء عليها لعدم قدرته على الجلوس مستقلا.و قوله «الحمد للَّه قدره» أي حمدا يكون حسب قدره و كما هو أهله قائم مقام المفعول المطلق «متّبعين أمره» حال من فاعل الحمد، لأنّه في قوّة أحمده «كما أحبّ» أي حمدا يكون محبوبه و موافقا لرضاه «كما انتسب» أي نسب نفسه إليه في سورة التوحيد و لذا تسمّى نسبة الرّب و «الأجل» منتهى العمرو هو مبتداء و «مساق النّفس» مبتداء ثان و «إليه» خبره و الجملة خبر المبتدأ الأوّل. «و محمّدا» منصوب بالاغراء بتقدير الزموا و «الفاء» للتفريع و «ذرى رياح» أي ما ذرته و جمعته شبّه ما فيه الانسان في الدّنيا من الأمتعة و الأموال بماذرته الرّياح في عدم ثباتها و قلّة الانتفاع، فانّها تجمعها ساعة و تفرقها اخرى، أو المراد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 129 محال ذروها و «كاظمة بعد نطق» قال الفيروزآبادي: كظم غيظه ردّة و حبسه و الباب أغلقه. «ودّعتكم» على صيغة المتكلّم من باب التفعيل و «يكشف اللَّه عن سرائرى» لأنّ بالموت ينكشف بعض ما يسرّه الانسان من النّاس من حسناته المتعدّية إليهم «إن أبق فأنا وليّ دمى» صدق الشرطيّة لا يستلزم وقوع المقدّم، و قد مرّ الكلام فيه فلا ينافي ما مرّ من قوله: و غدا مفارقكم «فالفناء ميعادى» كما قال جلّ ثناؤه  «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ...». «العفو لي قربة و لكم حسنة» يحتمل أن يكون استحلالا من القوم كما هو الشّايع عند الموادعة أي عفوكم عنّى سبب مزيد قربى و حسناتكم، أو عفوى لكم قربة و عفوى عنكم حسنة، فيكون طلب العفو على سبيل التّواضع و من غير أن يكون منه إليهم جناية، و في أكثر النّسخ و إن أعف فالعفو لي قربة، أي إن أعف عن قاتلى، فقوله: و لكم حسنة، لصعوبة ذلك عليكم حيث تريدون التّشفّى منه و تصبرون على عفوى بعد القدرة على الانتقام. «فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا» عنّي على الوجه الأوّل أو عن غير قاتلى ممّن له شركة في هذا الأمر، أو عن جرايم اخوانكم و زلّاتهم و ظلمهم عليكم أو إذا جيء عليكم بمثل هذه الجناية لئلا يناقض قوله عليه السّلام: ضربة مكان ضربة، مع أنّه يحتمل أن يكون معناه إن لم تعفوا فضربة لكن الأمر بالعفو عن مثل هذا الملعون بعيد.الترجمة:من ديروز مصاحب شما بودم، و امروز كه با اين حالت ضعف افتاده ام عبرتم از براى شما، و فردا مفارقت كننده ام از شما بيامرزد خداى تعالى مرا و شما را. اگر ثابت بشود قدم من در اين دنيا كه محلّ لغزش است پس اينست مقصود شما، و اگر بلغزد قدم پس بدرستي كه ما بوديم در سايه هاى شاخه هاى درخت و محلّ وزيدن بادها و در زير سايه أبرها كه نيست شد و نابود گشت و در هوا جمع شده آن ابرها و مندرس شد در زمين اثر آنها.و جز اين نيست كه بودم من همسايه كه همسايگى نمود با شما بدن من چند روزى و زود باشد كه بيابيد بعد از من بدنى كه خالى باشد از روح، چنان بدنى كه ساكن باشد بعد از حركت، و خاموش باشد بعد از گفتار، تا وعظ نمايد بشما سكون من و چشم در پيش افكندن من، و ساكن شدن أطراف بدن من.پس بدرستى كه مرگ پند دهنده تر است از براى عبرت يابندگان از گفتار بليغ و فصيح، و از قول مسموع صريح، وداع كردن من شما را وداع مرديست كه مهيا شده از براى ملاقات پروردگار، فردا مى بينيد روزهاى مرا، و كشف مى شود شما را از سرّهاى من، و بشناسيد عدالت و قدر مرا بعد از خالى بودن مكان من از من، و ايستادن غير من بجاى من با امارت و خلافت و بى مبالاتي او در دين. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom