خطبه ۱۴۸

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۴۸ : ریاست طلبی طلحه و زبیر [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في ذكر أهل البصرة :
كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَرْجُو الْأَمْرَ لَهُ وَ يَعْطِفُهُ عَلَيْهِ دُونَ صَاحِبِهِ، لَا يَمُتَّانِ إِلَى اللَّهِ بِحَبْلٍ وَ لَا يَمُدَّانِ إِلَيْهِ بِسَبَبٍ.
كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَامِلُ ضَبٍّ لِصَاحِبِهِ وَ عَمَّا قَلِيلٍ يُكْشَفُ قِنَاعُهُ بِهِ.
وَ اللَّهِ لَئِنْ أَصَابُوا الَّذِي يُرِيدُونَ لَيَنْتَزِعَنَّ هَذَا نَفْسَ هَذَا وَ لَيَأْتِيَنَّ هَذَا عَلَى هَذَا.
قَدْ قَامَتِ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، فَأَيْنَ الْمُحْتَسِبُونَ؟ فَقَدْ سُنَّتْ لَهُمُ السُّنَنُ وَ قُدِّمَ لَهُمُ الْخَبَرُ.
وَ لِكُلِّ ضَلَّةٍ عِلَّةٌ وَ لِكُلِّ نَاكِثٍ شُبْهَةٌ.
وَ اللَّهِ لَا أَكُونُ كَمُسْتَمِعِ اللَّدْمِ يَسْمَعُ النَّاعِيَ وَ يَحْضُرُ الْبَاكِيَ، ثُمَّ لَا يَعْتَبِرُ.

لَا يَمُتَّانِ : نمى كشند.
السَّبَب : طناب.
الضَبّ : كينه.
الْمُحْتَسِبُون : كسانيكه بخاطر خدا عملى را انجام مى دهند و حقايق را آشكار مى كنند.
اللَدْم : در ماتم كسى بر سر و سينه زدن. 
لا يَمُتّان : متوسل و منتسب و متصل نمى شوند
ضَبّ : كينه و عداوت
قِناع : پوشش، مَعجر
يَنزِع : ميكند، از جا بيرون مى آورد
مُحتَسِبون : كسانى كه بخاطر خدا جهاد ميكنند يا كارى انجام مى دهند
ناكِث : بعيت شكن
مُستَمِع اللَّدم : كسى كه بصداى سينه زدن گوش مى دهد
ناعِى : كسى كه خبر مرگ مى دهد 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره اهل بصره (مذمّت طلحه و زبير):
(1) طلحه و زبير هر يك امارت و حكومت بر مردم را براى خود اميدوار بوده و درخواست مى نمايند، نه براى رفيقش (زيرا هر يك خلافت را براى خود دست و پا ميكند، پس پيمان شكنى و ياغى شدنشان بر من چنانكه اظهار ميكنند به طرفدارى از دين و ايمان نيست، بلكه بجهت حبّ دنيا و شهوت جاه است، لذا در اين جنگ و زد و خورد) بسوى خدا تقرّب نجسته به ريسمانى و به رشته اى خود را باو نزديك نمى نمايند (عذر و بهانه اى ندارند كه نزد حقّ تعالى براى ريختن خونهاى ناحقّ حجّت و دليل قرار دهند، و چون ايشان طرفدار دين نبوده خدا را در نظر ندارند)
(2) هر يك براى رفيق خود كينه در دل دارد كه بهمين زودى پرده از روى كار برداشته كينه را آشكار خواهد ساخت (چنانكه چون وارد بصره شد بمكر، عثمان ابن حنيف را دستگير كرده بسيارى از سپاه و نگهبانان بيت المال را كشتند، براى پيشنمازى با هم اختلاف نموده دشمنى ظاهر ساختند، تا اينكه عائشه ميان آنها آشتى داد باين ترتيب كه يك روز محمّد ابن طلحه پيشنماز باشد و يك روز عبد اللّه ابن زبير، و ديگر هر يك از آنها از عائشه درخواست نمود كه مردم بر او سلام كرده و او را به امارت بشناسند، پس عائشه فرمان داد تا مردم بهر دو سلام كرده و ايشان را با هم به امارت بپذيرند، خلاصه از اين گونه اختلافها بن آنها بسيار بود، و از اينرو امام عليه السّلام مى فرمايد:)
(3) سوگند بخدا اگر بآنچه كه مى خواهند دست يابند (به رياست و حكومت برسند) هر آينه هر يك جان ديگرى را بگيرد، و هر كدام رفيقش را تباه و نابود سازد.
(4) (اكنون كه) گروه ستمگر (براى فتنه و آشوب) قيام كرده اند (ما نيز براى دفاع و جلو گيرى آماده ايم) پس كجايند كسانيكه (نهى منكر نموده از خداوند) اجر و ثواب مى طلبند (تا بما كمك و يارى نمايند) كه بتحقيق سنّتها (راههاى هدايت و رستگارى) براى آنها آشكار است (همه مى دانند) و اين خبر پيش از اين براى آنان بيان شده است (پيغمبر اكرم خبر داده كه ناكثين كه پيمان شكستند يعنى اصحاب جمل، طلحه و زبير و پيروانشان، و قاسطين كه ظلم و ستم روا داشتند يعنى معاويه و لشگر شام، و مارقين كه از دين بيرون رفتند يعنى خوارج نهروان، با من جنگ كرده در راه ضلالت و گمراهى سير خواهند نمود) و (از اين جهت نبايد به سخنان ايشان «كه كشتن عثمان را بهانه نقض بيعت قرار داده اند» گوش فرا داد، زيرا) براى هر گمراهى علّت و بهانه اى است و براى هر شكستن پيمانى شبهه اى (هر مدّعى باطل و نادرستى ناگزير آنست كه براى آن مردم را بشبهه اندازد و باطل را بصورت حقّ در آورده بهانه قرار دهد، و ليكن)،
(5) سوگند بخدا من مانند كسى نيستم كه آواز دست بر سر و رو و سينه زدن در ماتمها و خبر مرگ را از خبر دهنده بشنود و (باور نكند تا) بر سر گريه كننده حاضر شود (من كسى نيستم كه بوقوع فتنه و آشوبى علم داشته و آثارش را مشاهده نموده در صدد جلوگيرى از آن بر نيايم تا آنرا آشكار ببينم، بلكه بمحض ديدن آثار فتنه و آشوب براى جلوگيرى از آن خود را آماده مى نمايم، خلاصه چون منظور طلحه و زبير و پيروانشان از اين سخنان نادرست بر پا نمودن فتنه و آشوب است من نخواهم گذاشت آنها بمقصود خود برسند).
 
درباره مردم بصره:
هر يك از آن دو فرمانروايى را براى خود اميد مى دارد، نه براى دوستش، و آن را به جانب خود مى گرداند. اين دو ميان خود و خدا راهى نگشوده اند و پيوندى برقرار نكرده اند. هر يك كينه آن ديگر را در دل مى پروراند و بزودى نقاب از چهره هايشان برخواهند گرفت. به خدا سوگند، اگر به آنچه مى خواهند دست يابند، هر يك جان آن ديگر را بگيرد و تباه و نابودش سازد. ستم پيشگان برخاسته اند، كجايند آنهايى كه تنها براى پاداش خداوندى مجاهدت مى كنند كه راههاى رستگارى پيش پايشان گشاده است و پيش از اين به آنان خبر داده اند.
براى هر گمراه شدن، سببى و بهانه اى است و هر پيمان شكنى را شبهه اى است. به خدا سوگند، كه من آن كسى نيستم كه بانگ بر سر و سينه زدن عزاداران و آواز خبردهندگان از مرگ را بشنود و سپس بر سر گريندگان حاضر آيد و در آنها ننگريسته، بگذرد.
 
هر يک از آن دو نفر (طلحه و زبير)، اميدوار است که حکومت به دست او بيفتد و آن را به سوى خود مى کشد، نه به سوى رفيقش، آنها نه به رشته اى (از رشته هاى محکم الهى) چنگ زده اند، و نه به وسيله اى به او نزديک شده اند، بلکه هر يک، بار کينه رفيقش رابر دوش مى کشد، و به زودى پرده از روى آن برداشته خواهد شد! به خدا سوگند! اگر اين دو به آنچه مى خواهند برسند (و حکومت را در دست گيرند)، اين يکى جان ديگرى را مى گيرد، و آن ديگر مى خواهد اين را از ميان بردارد.
(هم اکنون)، گروه طغيانگر و فتنه انگيز، به پاخاسته اند، کجا هستند پاداش طلبان از خدا؟ (و مجاهدان مخلص) که در برابر آنها بايستند و آتش فتنه را خاموش کنند؟ در حالى که سنتها براى آنها بيان شده، و از پيش به آنها خبر داده اند. (به يقين) براى هر ضلالتى، علتى است و براى هر پيمان شکنى، دستاويز و بهانه اى (هرگز فريب اين بهانه ها را نخوريد).
به خدا سوگند! من همچون کسى نخواهم بود که صداى بر سر وسينه کوبيدن سوگواران و نداى خبرگزار مرگ را بشنود، و نزد گريه کنندگان حضور يابد، اما عبرت نگيرد (هرگز در برابر تحرکات دشمن غافلگير نخواهم شد).
 
هر يك از دو تن كار را براى خود اميد مى دارد، ديده بدان دوخته و رفيقش را به حساب نمى آرد. نه پيوندى با خدا دارند، و نه با وسيلتى روى بدو مى آرند. هر يك كينه ديگرى را در دل دارد، و زودا كه پرده از آن بردارد. به خدا اگر بدانچه مى خواهند برسند، اين جان آن را از تن برون سازد، و آن اين را از پا در اندازد. اكنون گروه نافرمان بر پاخاست، پس گروهى كه براى خدا مى كوشد كجاست راههاى راست را پيش روى آنان گشادند، و از پيش، آنان را خبر دادند.
براى هر گمراه شدنى دستاويزى است و هر پيمان شكنى را راه گريزى است. به خدا، من چون آن كس نباشم كه بر سينه زدن، ناله برآوردن، و گريه كردن -بر مرده را- شنود و ببيند، پس سر خود گيرد، و پند نپذيرد.
 
از سخنان آن حضرت است درباره اهل بصره:
طلحه و زبير هر يك حكومت را براى خود اميد داشت، و به سوى خود مى گرداند نه دوست خويش، آن دو نفر به سوى خدا نه به ريسمان محكمى چنگ مى زنند، و نه به وسيله اى به او تقرّب مى جويند، هر يك نسبت به دوستش كينه اى در دل دارد، و به همين زودى پرده از اين حقيقت برداشته مى شود. به خدا قسم اگر به آنچه بخواهند برسند اين جان آن را نابود مى كند، و آن اين را از ميان بر مى دارد. گروه ستمگر به پا خاسته اند، در اين ميان جمعيتى كه به حساب حق كار مى كنند كجايند در حالى كه راههاى دين بر آنها روشن است، و پيش از اين وقوع اين حادثه را به آنان خبر داده اند.
براى هر ضلالتى سببى است، و هر عهد شكنى را شبهه اى است. سوگند به خدا من مانند كسى نيستم كه صداى بر سر و سينه كوبيدن و فرياد خبر دهنده مرگ را بشنود و ديده گريان را مشاهده نمايد و از آن عبرت نگيرد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 700-691 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في ذكر أهل البصرة.از سخنان امام عليه السلام است كه در مورد اهل بصره و طلحه و زبير ايراد فرموده. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در بخش اوّل اين خطبه درباره طلحه و زبير سخن مى گويد، كه به ظاهر دست اتحاد به هم دادند و بر ضدّ مولا على عليه السلام آهنگ جنگ جمل كردند، امام عليه السلام پرده از اسرار درون آن دو برمى دارد مى فرمايد: گرچه اينها ظاهراً متّحد شده اند ولى اين موقّتى ومقطعى است و هر يك از آنها، اگر به قدرت رسد ديگرى را از پاى درمى آورد.در بخش ديگرى از اين خطبه اشاره به فتنه بصره و شورش اصحاب جمل مى كند و مردم را براى خاموش كردن آتش اين فتنه فرا مى خواند و در پايان به مردم هشدار مى دهد كه مراقب حركات مرموز پيمان شكنان (طلحه و زبير و يارانشان) بوده باشند. در ظاهر متحدند و در باطن دشمن يکديگر!امام در بخش اوّل اين خطبه، اين حقيقت را براى مردم فاش مى کند که «طلحه و زبير» ـ آتش افروزان جنگ «جمل» ـ انگيزه الهى ندارند، و جز دنياطلبى و رسيدن به حکومت و قدرت، چيزى در سر نمى پرورانند و به همين دليل اگر آنها به پيروزى رسند، هر يک کوشش مى کند، ديگرى را از ميان بردارد، تا به تنهايى حکومت کند، مى فرمايد:«هر يک از آن دو (طلحه و زبير) اميدوار است که حکومت به دست او بيفتد و آن را به سوى خود مى کشد، نه به سوى رفيقش» (کُلُّ وَاحِد مِنْهُما يَرجُو الاَْمْرَ لَهُ، وَ يَعْطِفُهُ عَلَيْهِ دُونَ صَاحِبِهِ).سپس به ذکر دليل آن پرداخته، مى افزايد : «آنها، نه به رشته اى (از رشته هاى محکم الهى) چنگ زده اند و نه به وسيله اى به او نزديک شده اند، بلکه هر يک بار کينه رفيقش را بر دوش مى کشد، و به زودى پرده از روى آن برداشته خواهد شد !» (لاَ يَمُتَّانِ(1) إلَى اللهِ بِحَبْل، وَلاَ يَمُدَّانِ إلَيْهِ بِسَبَب. کُلُّ وَاحِد مِنْهُمَا حَامِلُ ضبٍّ(1) لِصَاحِبِهِ، وَعَمَّا قَلِيل يُکْشَفُ قِنَاعُهُ بِهِ).«ضب» در اصل به معنى سوسمار است، و عرب معتقد است : اين حيوان، علاوه بر حماقت، بسيار بى عاطفه است تا آن جا که فرزندان خودرا مى خورد، و به همين دليل ضرب المثلى است در بى عاطفه بودن، امام (عليه السلام) در جمله بالا (حَامِلُ ضبٍّ لِصَاحِبِهِ) از اين ضرب المثل استفاده فرموده و مى گويد : گويى هر کدام از اين دو، سوسمارى را براى ديگرى به ارمغان مى برد و اين تعبير بسيار لطيفى از کينه و عداوت پنهانى آن دو نسبت به يکديگر است.در ادامه اين سخن مطلب را بى پرده تر بيان کرده، مى افزايد : «به خدا سوگند ! اگر اين دو به آنچه مى خواهند برسند (و حکومت را در دست گيرند) اين يکى جان ديگرى را مى گيرد و آن ديگر مى خواهد اين را از ميان بردارد» (وَاللهِ لَئِنْ أَصَابُوا الِّذي يُرِيدُونَ لَيَنْتَزِعَنَّ هذَا نَفْسَ هذَا، وَ لَيَأْتِيَنَّ هذَا عَلَى هذَا).جالب اين که آنچه را امام (عليه السلام) در جمله بالا درباره «طلحه و زبير» بيان فرموده، در مورد تمام کسانى که براى رسيدن به حکومت، دست به دست هم مى دهند و ائتلاف مى کنند، ولى انگيزه الهى ندارند، صادق است. آنها تا زمانى با هم متّحدند و مؤتلف، که به پيروزى نرسيدند; به مجرّد اين که پيروز شوند، هر کدام سعى در نابودى ديگرى و به دست گرفتن قدرت بلا منازع دارد، شواهد اين معنا در طول تاريخ بشر در هر زمان و هر مکان ديده مى شود، در حالى که اگر انگيزه ها الهى باشد، همکارى و ائتلاف پايدار مى ماند و اى بسا هر يک تصدّى حکومت را به ديگرى پيشنهاد کند.گواه صدق اين گفتار امام (عليه السلام) درباره «طلحه و زبير» امورى است که در تاريخ «جنگ جمل» حتى پيش از آغاز جنگ و رسيدن به قدرت در ميان آن دو تن آشکار شد، که در نکته ها به آن اشاره خواهيم کرد إن شاء الله تعالى.سپس از آن جا که اين خطبه قبل از «جنگ جمل» ايراد شده است، امام (عليه السلام) مردم را دعوت به قيام بر ضدّ پيمان شکنان و آتش افروزان جنگ مى کند مى فرمايد : (هم اکنون) «گروه طغيانگر و فتنه انگيز، به پاخاسته اند، کجا هستند پاداش طلبان از خدا (و مجاهدان مخلص ؟) که در برابر آنها بايستند و آتش فتنه را خاموش کنند در حالى که سنّت ها براى آنها بيان شده و از پيش به آنها خبر داده اند» (قَدْ قَامَتِ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، فَأَيْنَ الْمُحْتَسِبُونَ(2) ! فَقَدْ سُنَّتْ لَهُمْ السُّنَنُ، وَ قُدِّمَ لَهُمُ الْخَبَرُ).«فئه باغيه» اشاره به هر گروهى است که در برابر حق و پيشواى عادل، قيام کند. اين سخن هم درباره «اصحاب جمل» صادق است وهم درباره دار و دسته «معاويه»، چرا که همه در مقابل حق قيام کردند و لذا درباره «عمّار» که در جنگ «صفّين» به وسيله لشکر «معاويه» شهيد شد، در کلمات پيامبر (صلى الله عليه وآله) از قبل آمده است : «يَا عَمَّارُ تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ; اى عمار ! گروه ياغى و طاغى تو را به قتل خواهند رساند»(3).واژه «مُحْتَسِبُونَ»، اشاره به کسانى است که خالصانه و براى خدا کار مى کنند، به جهاد مى روند زيرا زحمات خودرا به حساب خدا مى گذارند و چشم اميد به ثواب و پاداش او دارند.جمله «قَدْ سُنَّتْ لَهُمْ السُّنَنُ»، اشاره به اين است که در سنتهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) راه روشهاى لازم براى قيام در برابر ياغيان و باغيان ارائه شده است و جمله «وَقُدِّمَ لَهُمُ الْخَبَرُ» (از پيش به آنها خبر داده شده است) اشاره به حديث پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) است که به ياران خود فرمود : «با گروه «ناکثين» (پيمان شکنان) و «قاسطين» (ظالمان) و «مارقين» (از دين برگشته ها) پيکار کنيد»(4).بنابراين با توجه به آشکار بودن گمراهى گروه فتنه انگيز، و روشن بودن سنتهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) در برابر اين گونه افراد، و پيش بينى سريعى که در کلام پيامبر (صلى الله عليه وآله) درباره آنها شده، جاى ابهامى باقى نمى ماند و هر مؤمنِ مخلصى بايد در برابر آنها بايستد.و در ادامه اين سخن مى افزايد : (به يقين) «براى هر ضلالتى، علّتى است و براى هر پيمان شکنى، دست آويز و بهانه اى !» (وَ لِکُلِّ ضَلَّة عِلَّةٌ، وَ لِکُلِّ نَاکِث شُبهَةٌ).به يقين امام (عليه السلام) نمى خواهد در اين سخنان، خطاهاى آشکار و اعمال زشت و نادرست «طلحه و زبير» را توجيه کند، بلکه مى خواهد به اين حقيقت اشاره فرمايد، که گمراهيها بى علّت نيست و علّت آنها غالباً اختيارى است، هواى نفس، دنياپرستى، جاه طلبى، خودکامگى و کبر و غرور و حسد، عامل اصلى بسيارى از گمراهيهاست و اين معنا درباره «طلحه و زبير» کاملاً آشکار است.وجمله «لِکُلِّ نَاکِث شَبهَةٌ»، اشاره به اين است که هر پيمان شکنى معمولاً دستاويز و بهانه اى براى خود درست مى کند، تا عوام را بفريبد، و به دنبال خود بکشاند، همان گونه که «طلحه و زبير» خون «عثمان» را بهانه و دستاويز خود قرار داده بودند تا به اين بهانه که خليفه پيغمبر (صلى الله عليه وآله) مظلوم کشته شده، گروهى از عوام را بر ضدّ على (عليه السلام) بشورانند و به خواسته هاى هوس آلود، و جاه طلبانه خويش دست پيدا کنند، در حالى که خودشان از عوامل قتل «عثمان» بوده اند، همان گونه که در خطبه 137 خوانديم که امام (عليه السلام) درباره «طلحه و زبير و معاويه» فرمود : «وإِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَکُوهُ وَدَماً هُمْ سَفَکُوُه; آنها حقى را مطالبه مى کنند، که خود آن را ترک گفتند، و خونى را که خود ريختند».تعبير به «ناکث» (پيمان شکن) اشاره به «طلحه و زبير» که آنها نخست با على (عليه السلام) بيعت کردند و پيمان وفادارى بستند و سپس آن را شکستند.و در پايان اين کلام اشاره به اين نکته مهم مى کند که، بايد مراقب باشيم از سوى دشمن غافلگير نشويم، مى فرمايد : «به خدا سوگند ! من همچون کسى نخواهم بود که صداى بر سر و سينه کوبيدن (عزاداران)، و نداى خبرگزار مرگ را بشنود، و نزد گريه کنندگان حضور يابد، اما عبرت نگيرد» (وَاللهِ لاَ أَکُونُ کَمُسْتَمِعِ اللَّدْمِ(5)، يَسْمَعُ النَّاعِيَ، وَ يَحْضُرُ الْبَاکِيَ، ثُمَّ لاَ يَعْتَبِرُ).اشاره به اين که: يک رهبر بيدار و هوشيار، نمى تواند از تحرکاتى که در گوشه و کنار کشور مى گذرد غافل بماند، صداى ناله مظلومان را نشنود و بسيج نيروهاى شيطانى را نبيند.شبيه همين معنا در خطبه ششم گذشت که امام (عليه السلام) مى فرمود : «من چنان نيستم که در خواب بمانم تا دشمن فرا رسد و ضربه هاى خودرا فرود آورد، من تا زنده ام سعى دارم با هوشيارى تمام مراقب مخالفان باشم، و ابتکار عمل را از دست ندهم و با شمشير برنده هواداران حق، با کسانى که به حق پشت کرده اند نبرد مى کنم».* * *نکته:دوستان ديروز و دشمنان امروز:گفتار بالا، بيانگر اين حقيقت بود که اهل باطل گرچه براى رسيدن به مقصود در آغاز دست يکديگر را مى فشارند و با هم متحد مى شوند ولى هنگامى که به پيروزى رسيدند هر کدام سعى مى کند، ديگرى را از ميان بردارد و ميوه هاى درخت پيروزى را به تنهايى بچيند.نمونه روشن آن اتحاد «طلحه و زبير» در جنگ «جمل» است که موضوع اصلى خطبه را تشکيل مى دهد و جالب اين که : نشانه هاى اين رقابت ويرانگر، حتى قبل از آغاز جنگ جمل، در ميان آن دوديده مى شد. «ابن ابى الحديد» از مورخان نقل مى کند که : «آن دو قبل از وقوع جنگ جمل، در مسأله امام جماعت لشکر، با هم اختلاف کردند و هنگامى که کار اختلاف بالا گرفت «عايشه» براى خاموش کردن آن دو، دستور داد فرزند «طلحه» به نام «محمّد» يک روز امامت جماعت را بر عهده بگيرد و فرزند «زبير» به نام «عبدالله» روز ديگر، تا جنگ پايان يابد»(6).از سوى ديگر «طلحه» از «عايشه» تقاضا کرد به مردم بگويد : بر او به عنوان اميرالمؤمنين سلام بگويند، «زبير» نيز چنين تقاضايى را داشت، «عايشه» به ناچار سفارش کرد به هر دو به عنوان امير سلام کنند.و نيز در مسأله فرماندهى لشکر، با يکديگر اختلاف کردند، «طلحه» اصرار داشت او فرمانده لشکر باشد، و «زبير» خودرا شايسته فرماندهى لشکر مى دانست(7).اينها همه شاهد گويايى است که امام (عليه السلام) در اين خطبه پيش بينى نموده و مى فرمايد : هر کدام از آنها فرصتى پيدا کند، ديگرى را از ميان بر مى دارد چرا که انگيزه الهى ندارند و انگيزه هاى نفسانى، هميشه به انحصار طلبى منتهى مى شود.(8)* * *پی نوشت:1. «يمتّان» از مادّه «متّ» (بر وزن «خط») در اصل به معنى کشيدن طناب و مانند آن است و از آن جا که اين امر سبب نزديک شدن دلو يا مانند آن مى شود اين واژه به معنى نزديک شدن و تقرّب جستن نيز آمده است و در خطبه بالا به همين معناست.2. «ضبّ» معانى متعددى دارد از جمله به معنى «کشيدن آب» و «کينه» و «سوسمار» آمده است.3. «محتسب» از مادّه «حسبه» به معنى کار براى خدا انجام دادن و اجر و پاداش تنها از او خواستن است. واژه «محتسب» گاه به معنى مأمورى که از طرف حکومت، نظارت بر اجراى احکام دين مى کرد آمده است شايد از اين جهت که اين کار را با انگيزه الهى انجام مى داد، يا هدفش رسيدگى به حساب کار مردم بود.2. اين روايت در بسيارى از منابع اهل سنت آمده است از جمله «مسند احمد حنبل» و «صحيح مسلم» و «طبقات ابن سعد» ومنابع فراوان ديگر. (به احقاق الحق، جلد 8 صفحه 422 مراجعه فرماييد).4. تاريخ بغداد، جلد 13 صفحه 187 طبع دار الفکر.5. «لدم» در اصل به معنى کوبيدن چيزى بر چيزى است با صدايى که شديد نباشد.6. همين معنا در «مروج الذهب مسعودى» در شرح جنگ جمل آمده است و «مسعودى» مى افزايد : تقسيم امامت نماز به اين صورت نيز به سادگى انجام نشد، بلکه بعد از گفتگو و درگيرى طولانى بين «طلحه و زبير» انجام گرفت. (مروج الذهب، جلد 2 صفحه 367 چاپ دار المعرفة بيروت).7. شرح «نهج البلاغه» «ابن ابى الحديد» جلد 9 صفحه 110.8. سند خطبه: اين خطبه را قبل از سيّد رضى ابو مخنف در كتاب جمل- بنا به گفته ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه- آورده است. مرحوم شيخ مفيد نيز آن را با تفاوتهايى (بايد توجه داشت اين تفاوتها كم نيست) در كتاب ارشاد آورده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2 صفحه 332). 
شرح علامه جعفری«كل واحد منهما يرجو الامر له و يعطفه عليه دون صاحبه، لا يمتان الي الله بحبل، و لا يمدان اليه بسبب كل واحد منهما حامل ضنب لصاحبه و عما قليل يكشف قناعته به، و الله لئن اصابوا الذي بريدون لينتزعن هذا نفس هذا و لياتين هذا علي هذا» (هر يك از آن دو نفر (طلحه و زبير) اميد حيازت خلافت را براي خود دارد و آن را به طرف خود مي‌كشاند نه براي رفيقش. آن دو با هيچ طنابي به خدا نمي‌پيوندند، و با هيچ وسيله و سببي به سوي او كشيده نميشوند.) هريك از آن دو كينه رفيق را در درون دارد و زود باشد كه پرده‌اي كه روي اين كينه كشيده شده است، بر كنار گردد. سوگند بخدا، اگر به آنچه كه مي‌خواهند، برسند، قطعا يكي، ديگري را از پاي در خواهد آورد و اين يكي آن ديگري را ساقط نمود.)آنچه كه براي آن دو شيخ، مطرح نيست، خدا است و آنچه كه هر يك از آن دو مي‌خواهند تورم خود طبيعي او بوسيله رياست چند روزه دنيا است و بس.اگر آن دو پيمان‌شكن، واقعا خدا را در نظر داشتند زن پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و خودشان را روياروي آن مجسمه حق و حقيقت قرار نمي‌دادند، اگر خدا براي آنان مطرح بود، چگونه امكان داشت بجاي مذاكره و مشورت با زمامدار قانوني و شخصيت ملكوتي اميرالمومنين عليه‌السلام و ديگر مهاجرين و انصار كه شخصيت و موقعيت علي عليه‌السلام را واقعا درك كرده بودند،در جوامع اسلامي آشوب و فتنه برپا كنند و عاقبت كار هم خون ده‌ها هزار نفر مسلمان را بر زمين بريزند و يكي از آن دو (طلحه) كشته شود و زبير هم كه از عمل خود نادم گشته و براه خود رفته بود، طوفان امواج خون مظلومان راه را بر او ببندد و به او بگويد: كجا؟!! نابكاران در طول تاريخ ائتلاف مي‌كنند ودست اتحاد به هم مي‌دهند، در صورتيكه هدفي ندارند جز بدست آوردن سلطه مطلقه براي خود و محو ديگران از صفحه وجود كه در رديف اول همان ائتلاف و اتحادكنندگان با آنان مي‌باشند. از هم اكنون تواريخ بشري را برداريد و مقداري با دقت آنها را مطالعه كنيد، از جمله پديده‌ها و رويدادهايي كه شما را (كه براي انسان شرف و حيثيتي معتقديد) به شگفتي وادار خواهد كرد، همين است كه بزرگترين انسان‌شناس پس از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم، براي ما مطرح فرموده است. چيست آن پديده نابكارانه كه موجب بروز شديدترين شگفتي مي‌گردد؟!جريان از اين قرار است كه هنگامي كه خودكامگان خودخواه براي رسيدن به سلطه و اشباع حس بيماري خودخواهي‌هاي خويشتن (كه در عين كشنده بودن بسيار خوشايند است!) وارد ميدان تنازع در بقاء مي‌گردند و به هر وسيله‌اي كه ممكن است مي‌خواهند به آن مراد پليد خود برسند، اينان موقعي كه در برابر انسان‌هاي باعظمت و محبوب و سازنده قرار مي‌گيرند، به هر ترتيبي است مي‌خواهند آنان را از سر راه خود بردارند! ولي توانايي آن را در خود نمي‌بينند لذا خود را مجبور مي‌بينند كه براي خود يار و ياوري پيدا كنند، نه بدانجهت كه شايستگي مديريت و زمامداري را دارند بلكه تنها براي آنكه بتوانند آن انسان شايسته را از سر راه خود بردارند! در چنين وضعي در صدد پيدا كردن يار و ياور برمي‌آيند. اشخاصي را مي‌بينند كه مانند خود آنان بهمين بيماري خوشايند! گرفتارند و آنان نيز با همان انگيزه وارد عرصه جست و خيز و رقاصي شده‌اند. هنگامي كه اينان همديگر را پيدا كردند و براي رسيدن به هدف منظور خود دمساز شدند، از اينجا شگفت‌انگيزترين صحنه‌هاي روابط چند انسان با يكديگر شروع مي‌شود. نخست بايد در نظر بگيريد كه خود طبيعي يا بعبارت ديگر (خود حيواني) اين نابكاران هيچ حقيقت و آرمان و بلكه اصلا هيچ موجودي را در دنيا به رسميت نمي‌شناسد مگر اينكه وسيله‌اي باشد براي خواسته‌ها و هدفهاي او.اكنون، گوش كنيم به مذاكره‌هاي اين نابكاران كه جامع مشترك اهداف آنها در اين مرحله از بين بردن يك انسان و يا گروهي كاملا شايسته براي مديريت حيات اجتماعي يا هر سازندگي ديگر است:اولي- من از همان آغاز آشنايي با شما، شايستگي و لياقت كامل شما را براي تصدي به آن مقام را كه اكنون در اختيار فلاني (منظور از فلاني شخص قانوني و شايسته مديريت جامعه است) است، دريافته‌بودم و مي‌دانستم كه در اين جامعه كسي براي حيازت آن مقام مانند شما برازندگي ندارد!دومي- البته، اين فرمايشات را كه شما مي‌فرماييد، من قابليت آنها را ندارم، شما درباره اين حقير حسن‌ظن زيادي داريد. و من خود بارها به اين فكر افتاده‌بودم كه مردم از مقام والاي انساني و شايستگي مطلق شما براي هر گونه مقام و زعامت اجتماعي، آگاه كنم و در اين راه بسيار مقدس گامهايي هم برداشته‌ام. و من از شما تقاضاي عاجزانه دارم كه اين پيشنهاد را كه مردم براي شما دارند و اينجانب هم صد در صد با آن موافقم، بپذيريد و ما از هيچ كمكي براي شما در مقابل آن شخص دريغ نخواهيم داشت.اولي- من مطالعات تاريخي فراواني دارم، اصلا از آغاز جواني به اين گونه مطالعات عشق مي‌ورزيدم و از آن موقع كه با شما ارتباط پيدا كرده‌ام، همه صفات و اخلاق برجسته با عظمت‌ترين شخصيتهاي تاريخ شرق و غرب و قديم و جديد را در شما مي‌بينم و همينكه مبارزه با آن شخص را شروع كرديم، و نمونه‌اي ناچيز از آن صفات و اخلاق فوق انساني شما براي مردم آشكار گشت، فورا پيرامون شما را گرفته و آن شخص را از پاي درخواهند آورد!دومي- اختيار داريد آقا، من نه تنها از تاريخ گذشته بشري اطلاع دارم و در آن تاريخ كسي را به شايستگي جنابعالي نديده‌ام، بلكه همانطور كه مي‌دانيد اينجانب (البته قابل نيستم‌ها) اما بهره‌اي هم از آينده‌نگري دارم و امروز كاملا حدس مي‌زنم كه در آينده‌هاي بسيار دور (مثلا حتي ميليون سال بعد هم) شخصيتي مانند شما در جامعه بشري به وجود نخواهد آمد!بدين تريتب، صداي نحس يكي را سخن شوم ديگري پاسخ ميدهد! دروغي بزرگ به استقبال دروغي كوچك و دروغي بزرگتر براي مقابله با دروغي بزرگ را، يكي پس از ديگري بطرف يكديگر منظم (بطور سيستماتيك) پرتاب مي‌كنند! اينك آنان با فريب دادن يكديگر و نيرنگ‌بازيهاي وقيحانه، با كمال اطمينان به نابود ساختن همه اصول و آرمانهاي اعلاي انساني و سوزاندن همه اخلاقيات عالي بشري مشغولند! در آنهنگام كه از خر كردن يكديگر و فريب دادن و نيرنگ‌بازي‌هاي شرم‌آور خسته مي‌شوند، نوبت تحقير و اهانت به آن شخص يا گروه مي‌رسد كه از همه جهات شايستگي اشغال مقام مديريت يا هر گونه سازندگي درباره جامعه را دارا مي‌باشد.اولي- آقاجان، درست گوش كنيد به آنچه كه مي‌گويم، اصلا آن شخص نه تنها داراي هيچ فضيلت و امتيازي بر ديگران نيست، بلكه خوشبختانه مادرش نامش را طوري انتخاب كرده است كه هر كس كه آن را مي‌شنود، خود بخود از آن شخص بيزار مي‌شود!!دومي- آري، امروز ديگر آنگونه شخصيتها مقبوليت عامه ندارند، و تنها ما هستيم كه مي‌توانيم آرمانهاي جامعه را برآوريم!! پس بايد دست به كار شد و طرف مقابل را از بين برد.بسيار خوب، براي چنين كاري تبليغات روي پرده و پشت پرده لازم است كه هر چه تاخير شود، دير خواهد بود. رقص و جست و خيز شروع مي‌شود و ساده‌لوحان ناآگاه با وعده بهشت برين كه اين نيرنگ‌بازان به آنان داده‌اند، عازم ميدان كارزار و مبارزه مي‌شوند. كشتارها شروع مي‌شود، سيل دروغ‌ها و مكرپردازيها و نيرنگ‌بازيها بجريان مي‌افتد و شكست و پيروزي‌هاي ظاهري غائله را به پايان مي‌رساند. حال فرض مي‌كنيم كه آن شخصيت يا گروه واقعا ايده‌ال، با شكست ظاهري مواجه و اين نابكاران كه براي سلطه چند روزه بر جامعه بهمه زشتي‌ها و وقاحتها تن داده و آن شخصيت يا گروه مورد اميد جامعه را از بين برده‌اند خود را پيروز تلقي كرده‌اند، نوبت ايستادن آنان روياروي يكديگر فرا مي‌رسد. خوب، آقاي زبير چكاره‌اي؟ زبير مي‌گويد: آقاي طلحه، بگو ببينم تو چكاره‌اي؟! اگر من نبودم، تو در همان لحظات نخستين نابود شده بودي. طلحه مي‌گويد: آقاي زبير، اگر شخصيت و چاره‌جويي‌ها و سياستمداري من نبود اصلا دو نفر هم پيرامون ترا نمي‌گرفتند.نزاع و مشاجره بالا مي‌گيرد و تدريجا به آرايش صفهاي متخاصم مي‌انجامد و كشتارها بار ديگر، اين قادر بزرگ را كه زمين ناميده شده است، به آه و ناله درمي‌آورد. و براي تاريخ‌نويسان و جامعه‌شناسان ماده خام براي كار آماده مي‌كند! اين جريان را يكي از تحولات بسيار چشمگير اوائل قرن بيستم بخوبي نشان داد كه چگونه ياران مبارز پس از رفتن نظام قبلي به جان هم افتادند و يكديگر را از پاي درآوردند. علت اصلي اين جريان، عدم طهارت و نبودن صفاي باطن عده‌اي فراوان از مبارزان در طول تاريخ بوده است كه از مبارزه هدفي جز تورم يافتن (من) و خودكامگي و سلطه‌گري بر ديگران وجود نداشته است.****«قد قامت الفئه الباغيه، فاين المحتسبون، فقد سنت لهم السنن و قدم لهم الخير» (اينك گروه ستمكار از جا برخاسته است، پس كجا هستند كه قيام براي خدا كنند كه سنتهاي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم براي آنان بيان شده و خبر (از بايستگيها و شايستگيها) پيشتر براي آنان گفته شده است.)تا به خود بياييد خودكامگان سلطه‌جو وارد ميدان شده‌اند، اي انسانهاي الهي برخيزيد و امان به نابكاران ندهيد:تصور اينكه روزي فرا رسد كه روي زمين از لوث خودكامگان سلطه‌جو پاك شود و ميدان براي انسانهاي الهي و كمال‌يافته آماده مسابقه در خيرات شود، تصوريست آرماني كه تاريخ سرگذشت بشر بي‌پايه بودن آن را اثبات كرده است. انسانهاي طالب كمال و جوياي (حيات معقول) براي خود و جامعه، نبايد كمترين غفلت را بخود راه بدهند و بايد بفهمند كه هيچ جامعه‌اي خالي از نابكاران خودپرست كه هيچ انساني را بدون قرار دادن در سلطه خود به رسميت نمي‌شناسد، نبوده و نخواهد بود. اينان همواره در كمين رهروان منزلگه كمال نشسته و همه مردم را در تيررس خود مي‌خواهند. اميرالمومنين عليه‌السلام در آن برهه از تاريخ قرار دارد كه انواع و گروههايي گوناگون از خودكامگان سلطه‌جو كمين گرفته، مي‌خواستند جامعه آن روزي را از وحود يك انسان كامل خالي كنند. آن انسان كامل كه عدالت و محبت را براي همه مردم قلمرو زمامداري خود گسترده بود، آن انسان كامل كه هيچكس مانند او انسان و ابعاد او را نشناخته بود، با رفتن اين خورشيد، فضاي جامعه تاريك گردد تا هوسرانان و شهوت‌پرستان و جهانخواران چونان خفاشان كه خورشيد را يگانه دشمن جاني خود مي‌دانند، جامعه را زير سلطه خود درآوردند و در نتيجه جامعه‌اي را به وجود بياورند كه مطيع خواسته‌هاي حيواني آنان باشد و هيچ اصل و مبنائي جز (من و ديگران وسيله) را به رسميت نشناسند! عدالت نابود، ظلم شايع، عفت و پاكدامني رفته، و بي‌حيايي و بي‌شرمي جاي آن را گرفته، عهد و پيمان‌ها اعتبار خود را از دست داده، فريب و نيرنگ جاي منطق احياءكننده صدق و صفا را بگيرد.در چنين موقعيتي هيچ انسان الهي نمي‌تواند به حفظ و حراست خود اكتفاء كند و بگذارد مردم جامعه دستخوش اميال و هوسبازيهاي خودكامگان قرار گرفته و حيات معقول انسانها با تباهي‌ها رويارويي شود. گليم خويش را بيرون از آب كشيدن و روي تشك پرنيان آرميدن و به تماشاي ظلم و جور و بدبختي‌ها و پايمال شدن حقوق و سقوط اخلاق در جامعه پرداختن (با داشتن قدرت براي منتفي ساختن آنها)، حكم به تباهي خود دادن است. به يك عده مقامات و ارزش‌هاي اعتباري تكيه زدن، ادعاي روشنايي علم و روشنگري كردن بوسيله يك مشت اصطلاحات خوشايند ولي بي‌اساس، و نظاره‌گري بر آلام مادي و معنوي جامعه بدون احساس همدردي و تلاش براي تقليل دردها، حكمي ديگر به تباهي خود دادن است. نشستن در يك گوشه و عزلت اختيار كردن و از بامداد تا شامگاه اشتغال ورزيدن به ذكر حرفه‌اي خفي و جلي (با داشتن توانايي بر روشن ساختن مردم جامعه و پاسخ مثبت به نيازهاي ضروري آنان) فريب دادن خويشتن است، زيرا با فراموش ساختن انسانها كه جلوه‌گاههايي از حكمت و مشيت بالغه خداوندي هستند، نميتوان به ياد خدا بود، زيرا معناي چنين ذكر و فراموشي به اين قضيه برمي‌گردد كه من خدا را به ياد دارم و خدا را به ياد ندارم!! و اين يك نوع تناقض است كه تنها خودفريب‌ها نميتوانند آن را ببينند.چه خوب گفته است ويكتورهوگو: (موجوداتي هستند كه بيش از چيزي نمي‌طلبند. جانداراني هستند كه چون آسمان لاجوردي داشته باشند ميگويند: هيمن بس است! متفكراني وجود دارند كه در شگفتي‌ها فرو ميروند و در مجذوبيت و در پرستش طبيعت غوطه‌ور ميشوند و از ميان امواج آن بي‌اعتنائي به بد و خوب را حاصل ميدارند، در كون و مكان سير و سياحت مي‌كنند، با رخشندگي بسيار از آدميان فارغ‌اند، نمي‌فهمند كه آدمي در همان موقع كه ميتواند زير درختان باصفا بنشيند و در تخيل فرو رود، ميتواند انديشه‌اش را به گرسنگي اينان، به تشنگي آنان، به برهنگي فقيران در زمستان، به خميدگي لنفاوي يك ستون فقرات كوچك، به بستر بيمار، به كلبه تاريك، به زندان سياه‌چال، به لباسهاي پاره دختران جوان لرزان مشغول سازد. اينها ارواحي آرام و مخوفند كه رضائي بيرحمانه دارند. امر عجيب اينكه ابديت كفايتشان ميكند، اين احتياج بزرگ آدمي، اين وجود فاني كه بخوبي قابل ديدن و فرا گرفتن است، چيزي است كه آنان هيچ نميدانند. محدودي كه قابل ترقي است، اين شاهكار عالي چيزي است كه در فكرش نيستند. لايتناها كه از تركيب بشري و لاهوتي محدود و نامحدود بوجود مي‌آيد از نظرشان ناپديد ميشود. هر چند كه با عظمت رو در رو باشند لبخند ميزنند، هرگز مسرتي ندارند، هميشه در جذبه‌اند، غوطه خوردن حيات آنان است. تاريخ بشريت براي آنان چيزي جز يك نقشه چند پاره نيست. (كل) در آن وجود ندارد، (كل واقعي) در خارج آن است. پس اشتغال به اين (جزء) يعني آدمي براي چه خوب است؟ آدمي رنج ميبرد؟ ممكن است، اما كاري به آن نداشته باشيد و ستاره (آلده باران) را بنگريد كه چگونه اوج ميگيرد! مادر ديگر در پستان شير ندارد، كودك نوزاد از گرسنگي جان ميدهد! بسيار خوب، اما من از اين مطالب هيچ نميدانم بيائيد و تماشا كنيد كه اين خط مدور كه بر كنده درخت كاج است وقتي كه زير (ميكروسكوپ) ديده شود بصورت چه گل ستاره زيبا نمايان ميشود! زيباترين توري‌ها را بياوريد و با اين مقايسه كنيد! اين متفكران دوست داشتن را از ياد ميبرند، منطقه‌البروج چنان در اينان اثر مي‌بخشد كه از نگريستن بكودكي كه اشك مي‌ريزد بازشان ميدارد. خدا جانشان را در محاق نهاده است، اينان خانواده‌اي از ارواحند كه يكباره هم بزرگند و كوچكند.)البته منظور هوگو از اين جمله: (امر عجيب اينكه ابديت كفايتشان مي‌كند) احساس و تكيه رواني بر ابديت است، نه گرايش واقعي به ابديت، زيرا چنين گرايش محال است با غفلت از واقعيات و حقائق كه مقدمات يا رويه اين سوي ابديت است سازگار باشد. براي تكميل بررسي درباره طلحه و زبير و جريانات مربوط به آن دو پيمان‌شكن مراجعه فرماييد به: مجلد سوم از صفحه 21 تا 24- داستان ناكثين (پيمان‌شكنان) و تحليل داستان پيمان‌شكنان. از صفحه 169 تا صفحه 170- آيا زيبر در مسئله پيمان زمامداري ظاهر سازي كرده بود؟ انكار پس از اقرار شنيده نميشود. و مجلد پنجم از صفحه 25 تا صفحه 26- آنجا كه پيمان‌شكنان، انداختن جرمي را به گردن انساني مبرا وسيله‌اي براي ارتكاب جرمي ديگر قرار مي‌دهند. مجلد پنجم، از صفحه 27 تا صفحه 28- داستان پيمان‌شكنان چه ريشه‌هايي داشته است؟****«و لكل ضله عله، و لكل ناكث شبهه» (و براي هر گمراهي علتي و براي هر پيمان شكني شبهه‌ايست.)هيچ گمراهي بي‌علت نيست و براي هر پيمان شكني شبهه‌ايست:آن دو پيمان‌شكن با اعراض از اميرالمومنين عليه‌السلام گمراه گشتند. اين گمراهي مانند ديگر پديده‌ها معلول علتي است. علت در پديده‌هاي انساني بر دو قسمت عمده تقسيم مي‌گردد: علل اختياري و علل غير اختياري:1- علل اختياري گمراهي‌ها- اموري هستند كه انسان توانايي جلوگيري و امتناع از آنها را دارا است، مانند هوسبازي‌ها، خودكامگي‌ها، كبر و نخوت، سلطه‌جويي و غيرذلك. ريشه اساسي اين امور اگر چه غير اختياري مي‌باشد، با اين حال رويانيدن و به فعليت رسانيدن و بهره‌برداري از آن ريشه‌ها اختياري است. توضيح اينكه ريشه هوسبازي‌ها و خودكامگي‌ها كه عبارتست از تمايل به لذت و نشاط، قطعا حقيقتي است مربوط به اصل خلقت آدمي و اختيار در آن راهي ندارد، ولي اگر انسان تعقل و وجدان كمال جوي خود را به كار بيندازد و از تجارب بسيار فراواني كه از مشاهده نتائج هوسبازيها و خودكامگيهاي بي‌قيد و شرط بدست آمده است مي‌تواند تمايل به لذت را در مسير معتدل مهار كند و مطابق اصول عقلي و وجداني از آن استفاده كند. حال، اگر يك انسان با داشتن اين توانايي، همت به تعديل و مهار كردن تمايل به لذت نگمارد، قطعي است كه بيماري هوسراني و خودكامگي‌ها به سراغش آمده دود از دودمان شخصيت او برخواهد آورد.2- علل غير اختياري گمراهي‌ها با نظر به معناي گمراهي كه باردار ضد ارزش است، نمي‌تواند علل غير اختياري داشته باشد، به اين معني كه اگر آن علل و عواملي كه موجب انحراف انسان از اصول و مباني اخلاق والاي انساين مي‌گردد، خارج از اختيار انسان باشند، بديهي است كه آن انحراف نمي‌توان گمراهي ضد ارزشي قلمداد نمود. مانند غوطه‌خوردن در جهل بجهت دسترس نبودن عوامل و وسائل علم و محروميت از اخلاق بجهت احاطه عوامل اضطراري و جبري به انسان.بدانجهت كه اميرالمومنين عليه‌السلام طلحه و زبير را بارها توبيخ و نابكاري آنان را گوشزد فرموده و از طرف ديگر آن دو با كمال اختيار روياروي اميرالمومنين عليه‌السلام به مبارزه و پيكار برخاستند، لذا قطعي است كه علت گمراهي آن دو نفر اختياري بوده است. و اما اينكه مي‌فرمايد: (و براي هر پيمان‌شكني شبهه‌ايست) با توجه به تقسيم علل گمراهي به اختياري و غير اختياري و اينكه گمراهي طلحه و زبير مستند به علل اختياري بوده است، حتمي است كه منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از (شبهه) آن ابهام و اشتباه است كه مستند به مقدمات اختياري است، يعني اگر هم آن دو شيخ در قضيه قتل عثمان در ابهام و شبهه بودند، خود آنان از قضاياي اصلي كه يكي از آنها برائت ذمه اميرالمومنين عليه‌السلام از حادثه عثمان بوده است، مطلع بودند و آن دو چون در متن وقايع بودند مي‌دانستند كه آن حضرت تا حدود توانايي كه داشت از قتل عثمان جلوگيري كرده است، با اين حال ممكن است تلقينات و اغواگريهايي كه درباره آن حادثه شيوع پيدا كرده بود، تدريجا در اواخر آن دو را به شبهه و ابهام انداخته بوده است. ولي آن تلقينات و اغواگريها نمي‌بايست اشخاصي مانند آن دو نفر را تحت تاثير قرار داده و موجب شكاف عميق در ميان جوامع اسلامي شود كه در نتيجه غائله نابكارانه صفين و خوارج راه بيفتد.****«و الله لا اكون كمستمع اللدم، يسمع الناعي و يحضر الباكي، ثم لا يعتبر» (سوگند بخدا، من از آن اشخاص نخواهم بود كه سينه زدن و شيون‌كننده و گريه گريه‌كنندگان براي مرگ كسي را بشنود و سپس عبرت و پندي نگيرد.)شگفتا، ديدن و شنيدن معلول‌ها و غفلت از علتها!نظير اين مثل را اميرالمومنين عليه‌السلام در خطبه ششم چنين فرموده است: «و الله لا اكون كالضبع تنام علي اللدم، حتي يصل اليها طالبها و يختلها راصدها» (سوگند بخدا، مانند آن كفتار نخواهم بود كه با صداي با آهنگ او را به خواب ببرند، تا جوينده‌اش به او برسد و آنكه در كمينش نشسته است او را بفريبد.) و اگر منظور از (لدم) سينه زدن باشد، چنانكه بعضي گفته‌اند، معناي جمله مورد بحث، هشداريست كه اميرالمومنين عليه‌السلام به مردم جامعه درباره مشاهده معلولات مي‌دهد، كه دليل بوجود آمدن علتي براي آنها مي‌باشد. واقعا چه غفلت بزرگي است كه در طول تاريخ به فراواني در همه جوامع ديده ميشود، با اينكه ضرورت و بداهت قانون (عليت) در حديست كه بعضي از فيلسوفان معتقدند كه اين يكي از قوانين فطري است كه هر كسي با ديدن معلولي مي‌فهمد كه علتي در كار است. و هر عاقلي با ديدن علتي مي‌فهمد كه پشت سر اين علت، معلولي به وجود خواهد آمد. سرتاسر تاريخ پر از بي‌توجهي مردم نادان يا هوسبازان و خودكامگان به اين قانون بديهي فطري است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در باره مردم بصره بيان فرموده است:ضمير تثنيه در جمله «كلّ واحد منهما» به طلحه و زبير برگشت دارد، و مراد از امر در جمله «يرجو الأمر»، خلافت است، و اين هنگامى بود كه طلحه و زبير به همراه عايشه رهسپار بصره شده بودند. «يعطفه إليه» يعنى: آن را به سوى خود مى كشد و گمان مى كند كه او از رفيقش به خلافت سزاوارتر است.فرموده است: «لا يمتّان... تا بسبب»:يعنى طلحه و زبير هيچ دليل و عذرى ندارند كه در باره اقدام به جنگ با او، و مسلمانانى كه در اين ميان نابود مى شوند در پيشگاه خداوند ارائه دهند.فرموده است: «كلّ واحد منهما حامل ضبّ لصاحبه»:يعنى هر يك از آنها كينه ديگرى را در سينه خود دارد، كه بزودى آشكار و پرده از روى آن برداشته مى شود. واژه قناع (چيزى كه با آن سر و روى را بپوشانند) را براى پوشش باطن استعاره فرموده است، و اين مثل است براى كسى كه با دوستش دورويى مى كند و با همه حسد و بى مهرى كه در درون خود به او دارد، نسبت به او اظهار دوستى مى كند، عرب در بدرفتارى مثل به سوسمار مى زند، و مى گويد: اعقّ من ضبّ يعنى از سوسمار بدرفتارتر است براى اين كه سوسمار گاهى جوجه هاى خود را نيز مى خورد.پس از اين امام (ع) سوگند ياد مى كند كه اگر اين دو نفر به مقصود خود برسند هر يك از آنها براى كشتن همكارش خواهد كوشيد، و اين از چيزهايى است كه در آن شكّى نيست، زيرا اين عادت همواره جارى است كه دو سلطان در يك اقليم نگنجد، راز اين مطلب اين است كه طبايع بشرى در باره كمالات نسبت به يكديگر بخيلند، و هر كس آن را براى خود مى خواهد، و از ديگرى دريغ مى دارد، و اين خصلت بر حسب قوّت و ضعف كمالات در آدميان متفاوت است، بديهى است در نهاد آدمى هيچ چيزى قويتر از سلطه جويى و بزرگتر از حبّ رياست و سلطنت نيست، بويژه در نهاد كسانى كه معتقد باشند با تحصيل آن مى توانند آخرت را نيز به دست آورند، روشن است كه تحصيل دنيا و آخرت بالاترين كمال مطلوب براى انسان است، و هيچ چيزى در نفس آدمى نمى تواند با اين هدف مقاومت كند، و او براى رسيدن به اين مقصود به هر كارى كه ممكن است دست مى زند، و از كشتن فرزند و پدر و برادر نيز كوتاهى نمى كند، از اين رو گفته اند «الملك عقيم» يعنى پادشاهى فرزند ندارد و نازاست.در مورد طلحه و زبير چنان كه نقل شده پيش از آن كه به مقصود برسند و قبل از آن كه جنگ آغاز گردد، در باره اين كه كدام يك به امامت در نماز سزاوارترند ميان خود اختلاف كردند، و عايشه مقرّر كرد كه يك روز محمّد بن طلحه و روز ديگر عبد اللّه بن زبير با مردم نماز گزارند، تا زمانى كه جنگ پايان يابد، ليكن پس از اين عبد اللّه بن زبير ادّعا كرد كه عثمان در يوم الدّار به خلافت او تصريح كرده است، و به اين دليل در نماز جانشين او مى باشد، و در موقع ديگر مدّعى نصّ صريحى از او شد، از طرف ديگر طلحه به دليل اين كه سميّه دختر ابى بكر زن اوست، از مردم خواست به عنوان امير المؤمنين به او سلام دهند، زبير نيز به عنوان اين كه أسماء خواهر سميّه همسرش مى باشد همين درخواست را از مردم كرد، و عايشه دستور داد كه هر دو را به عنوان امير المؤمنين سلام دهند، در باره فرماندهى جنگ نيز ميان آنها اختلاف شد، نخست هر كدام از آن دو نفر فرماندهى را براى خود مى خواست و سپس از آن منصرف شدند، در هر حال داستان آنها در تاريخ ثبت و روشن است.فرموده است: «قد قامت الفئة الباغية»:اين جمله اشاره به همين سردمداران جنگ جمل است كه در باره آنها از پيش خبر داده بود، كه: «امرت أن اقاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين» يعنى: مأمور شده ام كه با ناكثين (اصحاب جمل) و قاسطين (معاويه و ياران او) و مارقين (خوارج) كارزار كنم.فرموده است: «فأين المحتسبون و قد سنّت لهم السّنن»:يعنى در اين هنگام كه راه، روشن گشته است خواستاران پاداشهاى الهى در كجايند به جاى المحتسبون المحسنون (نيكو كاران) نيز روايت شده است.فرموده است: «و قدّم لهم الخبر»:يعنى آنانى كه پيامبر خدا (ص) خروج و طغيان گروه باغيه (ستمگر) و ناكثه (پيمان شكن) و مارقه (از دين بيرون شونده) را به آنها خبر داده است، بنا بر اين سزاوار است كه اين گمراهان بپرهيزند از اين كه همان گروهى باشند كه پيغمبر (ص) از آنها خبر داده است.فرموده است: «و لكلّ ضلّة علّة»:يعنى براى هر گمراهى سبب و علّتى است، و اين بيان به خروج اين گروه از دين اشاره دارد، و علّت در مورد اينها تجاوز و حسد آنهاست، همچنين براى هر پيمان شكنى شبهه اى است كه چشم بصيرت او را از اين كه حق را ببيند مى پوشاند، مانند همين كسانى كه خونخواهى عثمان را مى كردند.فرموده است: «و اللّه لا أكون... »:امام (ع) سوگند ياد كرده است، اين چنين نيستم، يعنى: پس از شنيدن اين كه آنها چيرگى يافته و مردم را بر ضدّ او بر انگيخته و به تهديد آن حضرت پرداخته اند، از آنها غافل بماند، و در برابر سركشى آنها شكيبايى كند تا اين كه او را غافلگير كنند، مانند كسى كه صداى زدن و آواى گريه و شيون را كه نشانه خطر است مى شنود، ليكن تا صحنه خطر را نبيند و گريه كننده را مشاهده نكند، قضيّه را باور نمى كند، در حالى كه سزاوارتر اين است كه به نشانه هاى خطر بسنده كند و خود را براى پيكار با دشمن آماده سازد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 105 و من خطبة له عليه السّلام فى ذكر اهل البصرة و هى المأة و الثامنة و الاربعون من المختار فى باب الخطب:كلّ واحد منهما يرجو الأمر له، و يعطفه عليه دون صاحبه، لا يمتّان إلى اللَّه بحبل، و لا يمدّان إليه بسبب، كلّ واحد منهما حامل ضبّ لصاحبه، و عمّا قليل يكشف قناعه به، و اللَّه لئن أصابوا الّذي يريدون لينتزعنّ هذا نفس هذا، و ليأتينّ هذا على هذا، قد قامت الفئة الباغية، فأين المحتسبون، قد سنّت لهم السّنن، و قدّم لهم الخبر، و لكلّ ضلّة علّة، و لكلّ ناكث شبهة، و اللَّه لا أكون كمستمع الّلدم يسمع النّاعي، و يحضر الباكي. (29682- 29602)اللغة:عن النّهاية (المتّ) التوسّل و التوصّل بحرمة أو قرابة أو غير ذلك و (السّبب) في الأصل الحبل الّذي يتوصّل به إلى ماء، ثمّ استعير لكلّ ما يتوصّل به إلى شيء كقوله تعالى: «وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ» أى الوصل و المودّات و (الضبّ) الغضب و الحقد و (المحتسب) طالب الحسبة، و هي الأجر و يقال احتسب عليه أى انكر و (سنّ) الأمر بيّنه (و لكلّ ضلّة) في ما رأيناه من النّسخ بفتح الضّاد، و المضبوط في القاموس و الاوقيانوس بكسرها، قال في القاموس: الضّلال و الضّلالة و الضلّ و يضمّ و الضّلضلة و الاضلولة بالضمّ و الضلّة بالكسر و الضّلل محرّكة ضدّ الهدى إلى أن قال: و الضلّة بالضمّ الحذق بالدّلالة و بالفتح الحيرة و الغيبة بخير أو شرّ و (اللّدم) اللّطم و الضّرب بشيء ثقيل يسمع وقعه، و عن الصّحّاح اللّدم ضرب المرأة صدرها و عضديها في النياحة.الاعراب:الظاهر أنّ جملة لا يمتّان إلى اللَّه استيناف بياني أو نحوى، و تحتمل الحال، و عن في قوله: و عمّا قليل، بمعنى بعد، و ما زائدة على حدّ قوله تعالى: «عَمَّا قَلِيلٍ لَيُصْبِحُنَّ نادِمِينَ» و الباء في قوله: به، للسببيّة، و الضّمير راجع إلى الضّب، و جملة يسمع في محلّ الجرّ صفة للمستمع.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة مسوقة لاقتصاص حال طلحة و الزبير في نكثهما بيعته عليه السّلام و نهوضهما إلى حربه عليه السّلام، و نبّه على أنّ غرضهما من البغي و الخروج اليه هو الملك و الامارة، فأشار أوّلا إلى أنّ كلّا منهما يرى نفسه أحقّ بالامارة من الآخر و هو قوله: (كلّ واحد منهما يرجوا الأمر) أى أمر الامارة، فاللّام للعهد (له) أى يرى اختصاصه به (و يعطفه) أى يجذبه و يثنيه (عليه دون صاحبه) لمزعمه أنّه أولى به منه حال كونهما (لا يمتّان) و لا يتوسّلان في الحرب و قتال المسلمين (إلى اللَّه) تعالى (بحبل، و لا يمدّان اليه بسبب) يعني أنّه لا حجّة لهما يعتذران بها إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 106 اللَّه سبحانه في البغى و الخروج و على الاستيناف البياني فالمعنى أنّه عليه السّلام لما ذكر أنّ كلّا منهما يرجوه لنفسه و يعطفه عليه كان لقائل أن يقول: هذا العطف و الرّجاء هل كان لغرض دينيّ منهما و تصلّب في الاسلام؟ فأجاب بأنّ غرضهما ليس التقرّب إلى اللَّه تعالى و التمسّك بعهده.و على الاستيناف النحويّ فالمقصود به شرح حالهما، فانّه لمّا ذكر أنّ رجاء كلّ واحد منهما كون الخلافة له، و قصد كلّ جذبها إليه أردفه بذلك تنبيها على أنّهما خالفا اللَّه سبحانه إذ لم يعتصما بحبله، بل تفرّقا عنه و قد أمرهم اللَّه بالاعتصام و نهاهم عن التفرّق بقوله  «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا».قال الطبرسيّ في معنى حبل اللَّه أقوال: احدها أنّه القرآن ثانيها أنّه دين الاسلام و ثالثها ما رواه أبان بن تغلب، عن جعفر بن محمّد عليهما السّلام قال: نحن حبل اللَّه الّذى قال  «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً» قال الطبرسىّ: و الأولى حمله على الجميع و الّذي يؤيّده ما رواه أبو سعيد الخدري عن النّبي صلّى اللَّه عليه و آله أنّه قال: يا أيّها النّاس إنّي قد تركت فيكم حبلين، إن أخذتم بهما لن تضلّوا بعدي: أحدهما أكبر من الآخر كتاب اللَّه حبل ممدود من السّماء إلى الأرض، و عترتي أهل بيتي الا و إنهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض.ثمّ ذكر انهما مع اتّفاقهما على الخلاف مختلفان في نفس الأمر و أنّ (كلّ واحد منهما حامل ضبّ) و حقد (لصاحبه) و يشهد به اختلافهما قبل وقوع الحرب في الأحقّ بالتّقديم في الصّلاة، فأقامت عائشة محمّد بن طلحة و عبد اللَّه بن الزّبير يصلّي هذا يوما و هذا يوما إلى أن تنقضى الحرب.ثمّ إنّ عبد اللَّه بن الزّبير ادّعى أنّ عثمان نصّ عليه بالخلافة يوم الدّار، و احتجّ في ذلك بأنّه استخلفه على الصّلاة، و احتجّ تارة اخرى بنصّ صريح زعمه و ادّعاه، و طلب طلحة من عائشة أن يسلّم النّاس عليه بالامارة و أدلى إليها بالسّمية و أدلي الزّبير بأسماء اختها فأمرت النّاس أن يسلّموا عليهما معا بالامارة، و اختلفا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 107 أيضا في تولّى القتال فطلبه كلّ منهما اوّلا ثم نكل عنه.استعاره (و عمّا قليل يكشف) كلّ منهما (قناعه به) أى يكشف قناعه الذي استتر به و يظهر حاله به بسبب حقده، فاستعار لفظ القناع لظاهره السّاتر لباطنه (و اللَّه لئن أصابوا الّذى يريدون) و يتمنّون (لينتزعنّ هذا نفس هذا و ليأتينّ هذا على هذا) أى ليثبّ كلّ منهما إلى صاحبه و يسعى اليه و يقتله، و هذا لا غبار عليه لأنّ الملك عقيم ثمّ قال (قد قامت الفئة الباغية فأين المحتسبون) أي الطّالبون للأجر و الثّواب و العاملون للَّه أو المنكرون للمنكر، و الاستفهام للتحسّر و التحزّن من فقدان المتصلّبين في الدّين، و الراسخين فى الاسلام، و التّأسف على عدم حضورهم في تلك المعركة و قتال الفئة الباغية، و في بعض النسخ: فأين المحسنون. (و قد سنّت لهم السّنن) أى بيّنت للمحتسبين أو للفئة الباغية الطّرق (و قدّم لهم الخبر) أى أخبرهم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بخروج الناكثة و القاسطة و المارقة و بأنّ عليّا عليه السّلام يقاتلهم، و قد روى هذا الخبر عن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم غير واحد من العامّة و الخاصّة، و قدّمنا روايته في شرح الفصل الخامس من الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقية في حديث طويل عن امّ سلمة عن النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.و أقول هنا: روى في البحار من أمالي الشّيخ باسناده عن أخي دعبل عن الرّضا عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لأمّ سلمة: اشهدى على أنّ عليّا يقاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين.و من الامالي بهذا الاسناد عن الباقر عليه السّلام عن جابر الأنصاري قال: إنّي لأدناهم من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله في حجّة الوداع بمنى فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: لاعرفنّكم ترجعون بعدي كفارا ليضرب بعضكم رقاب بعض، و أيم اللَّه لئن فعلتموها لتعرفنّني في الكتيبة التي تضاربكم، ثمّ التفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم إلى خلفه ثمّ قال: أو عليّ أو عليّ أو عليّ، فرأينا أنّ جبرئيل غمزه و أنزل اللَّه عزّ و جلّ  «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ» بعليّ  «أَوْ نُرِيَنَّكَ الَّذِي وَعَدْناهُمْ فَإِنَّا عَلَيْهِمْ مُقْتَدِرُونَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 108 ثمّ نزلت «قُلْ رَبِّ إِمَّا تُرِيَنِّي ما يُوعَدُونَ رَبِّ فَلا تَجْعَلْنِي فِي الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ وَ إِنَّا عَلى أَنْ نُرِيَكَ ما نَعِدُهُمْ لَقادِرُونَ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» ثمّ نزلت  «فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ - من أمر عليّ بن أبي طالب- فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ» و انّ عليّا علم للسّاعة لك و لقومك و لسوف تسئلون عن محبّة عليّ بن أبي طالب.و من الكافي باسناده عن الفضيل بن غياض عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام عن أبيه قال:قال: بعث اللَّه محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله بخمسة أسياف ثلاثة منها شاهرة، و سيف منها مكفوف، و سيف منها سلّه إلى غيرنا و حكمه إليه، ثمّ قال: و أما السّيف المكفوف فسيف عليّ على أهل البغى و التأويل، قال اللَّه تعالى «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى  فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ» فلمّا نزلت هذه الآية قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: إنّ منكم من يقاتل على التأويل كما قاتلت على التنزيل، فسئل النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من هو؟ فقال: خاصف النّعل، يعني أمير المؤمنين عليه السّلام فقال عمّار بن ياسر: قاتلت بهذه الرّواية مع النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ثلاثا و هذه الرّابعة، و اللَّه لو ضربونا حتّى بلغوا بنا السّعفات من هجر لعلمنا أنا على الحقّ و أنّهم على الباطل.و من مناقب ابن شهر آشوب عن أبي عليّ الموصلي و الخطيب التّاريخي و أبي بكر بن مردويه بطرق كثيرة عن عليّ عليه السّلام قال: امرت بقتال النّاكثين و القاسطين و المارقين.و من كشف الغمة قال ابن طلحة: قال البغوي في شرح السّنة عن ابن مسعود قال: خرج رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فأتى منزل امّ سلمة فجاء عليّ عليه السّلام فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يا امّ سلمة هذا و اللَّه قاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين، إلى غير هذا ممّا رواه في البحار عنه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و في كشف الغمّة من المناقب لأبي المؤيد الخوارزمي عن أبي رافع أنّ النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: يا أبا رافع كيف انت و قوم يقاتلون عليّا و هو على الحقّ و هم على الباطل؟ يكون حقّا في اللَّه جهادهم، فمن لم يستطع جهادهم بيده فيجاهدهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 109 بلسانه، فمن لم يستطع بلسانه فيجاهدهم بقلبه، و ليس وراء ذلك شيء، قال: قلت:ادع اللَّه لي إن أدركتهم أن يعينني و يقوّينى على قتالهم فلمّا بايع النّاس عليّ بن ابي طالب عليه السّلام و خالفه معاوية و سار طلحة و الزّبير إلى البصرة قلت: هؤلاء القوم الّذين قال فيهم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ما قال، فباع أرضه بخيبر و داره بالمدينة و تقوى بها هو و ولده ثمّ خرج مع عليّ عليه السّلام بجميع أهله و ولده، و كان معه حتّى استشهد عليّ عليه السّلام، فرجع إلى المدينة مع الحسن عليه السّلام و لا أرض له بالمدينة و لا دار فأقطعه الحسن عليه السّلام ارضا بينبع من صدقة علىّ و أعطاه دارا، هذا.و لمّا كان هنا مظنّة سؤال و هو أن يقال: إذا كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سنّ السّنن و اخبر بحال هؤلاء البغاة و أبان عن كونهم على الباطل فكيف كان خروج هؤلاء و كيف نكثوا عن بيعتهم مع تقدّم هذا الخبر منه و اشتهاره بين النّاس؟ أجاب عليه السّلام عنه بقوله (و لكلّ ضلّة علّة و لكلّ ناكث شبهة) يعني أنّهم لما نكثوا و ضلّوا عن الطّريق لعلّة أوجبت الضّلال و شبهة أوجبت النكث أمّا العلّة فهى الحقد و الحسد و الطمع في الملك و حبّ الدّنيا، و أمّا الشّبهة فهى الطّلب لدم عثمان هذا.و قيل إنّ المعنى أنّ لكلّ ضلالة غالبا علّة، و لكلّ ناكث شبهة بخلاف هولاء، فانّهم يعدلون عن الحقّ مع وضوحه بغير عذر و شبهة.ثمّ أقسم عليه السّلام بقوله (و اللَّه لا أكون كمستمع اللّدم يسمع النّاعى و يحضر الباكى) أراد بمستمع اللّدم الضّبع هو صوت الحجر يضرب به الأرض أو حيلة يفعلها الصّائد عند باب جحرها فتنام و لا تتحرّك حتّى يجعل الحبل في عرقوبها فيخرجها فيكون نظير ما تقدّم في الكلام السّادس من قوله: و اللَّه لا اكون كضبع تنام على طول اللّدم حتى يصل اليها طالبها و يختلها راصدها، و قد مضى منّا هناك ما يتّضح به هذا المقام، فالمقصود انّى لا اغترّ و لا اغفل عن كيد الأعداء فأسمع النّاعي بقتل طائفة من المسلمين و احضر الباكي على قتلاهم فلا احاربهم حتّى يحيطوا بي و قيل: المراد إنّى لا أكون كمن يسمع اللّطم و الضرب و البكاء ثمّ لا يصدق حتّى يجيء لمشاهدة الحال، أى لا أكون كمن علم بوقوع نازلة و شاهد اماراتها ثمّ لم يتداركها حتّى يراها عيانا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 110 و قد تقدّم في شرح المختار السّادس إلى المختار الثالث عشر اقتصاص حال النّاكثة و كيفيّة بغيهم و خروجهم و جملة من أخبارهم و ذكرنا قصّة الجمل في شرح الكلام الحادى عشر، و ذكرنا في تضاعيف الشّرح و نذكر بعد ذلك أيضا إنشاء اللَّه بعض اخبارهم، و أقتصر هنا على ايراد خبرين مناسبين للمقام فأقول:روى في البحار من الارشاد قال: لما اتّصل بأمير المؤمنين صلوات اللَّه عليه مسير عايشة و طلحة و الزّبير من مكّة إلى البصرة حمد اللَّه و أثنى عليه ثمّ قال: قد سارت عائشة و طلحة و الزّبير كلّ منهما يدّعى الخلافة دون صاحبه، و لا يدّعى طلحة الخلافة إلّا أنّه ابن عمّ عايشة، و لا يدّعيها الزبير إلّا أنّه صهر أبيها، و اللَّه لئن ظفروا بما يريدان ليضربنّ الزبير عنق طلحة، و ليضربنّ طلحة عنق الزّبير ينازع هذا على الملك هذا، و لقد علمت و اللَّه أنّ الراكبة الجمل لا تحلّ عقدة و لا تسير عقبة و لا تنزل منزلة إلّا إلى معصية اللَّه حتّى تورد نفسها و من معها موردا يقتل ثلثهم، و يهرب ثلثهم، و يرجع ثلثهم، و اللَّه إنّ طلحة و الزّبير ليعلمان أنّهما مخطئان و ما يجهلان، و لربّ عالم قتله جهله و علمه معه لا ينفعه، و اللَّه لتنبحنّها كلاب الحوأب، فهل يعتبر معتبر و يتفكّر متفكّر لقد قامت الفئة الباغية فأين المحسنون.و في الكافي في باب ما يفصل به بين دعوى المحقّ و المبطل في أمر الامامة عليّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن ابن محبوب عن سلام بن عبد اللَّه و محمّد بن الحسن و عليّ بن محمّد عن سهل بن زياد و أبو عليّ الأشعري عن محمّد بن حسان جميعا عن محمّد بن عليّ عن عليّ بن أسباط عن سلام بن عبد اللَّه الهاشميّ قال محمّد بن عليّ و قد سمعته منه عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: بعث طلحة و الزّبير رجلا من عبد القيس يقال له: خدائن إلى أمير المؤمنين، إلى آخر ما يأتي في شرح الكلام المأة و التّاسع و السّتين إن شاء اللَّه.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرت است در ذكر أهل بصره و مذمت زبير و طلحة مى فرمايد:هر يك از طلحه و زبير اميد دارند كه أمر خلافت از براى او باشد و بر مى گرداند هر يكى آن را بنفس خود نه بصاحبش در حالتي كه تقرّب نمى جويند بسوى خدا بريسمان پيمان، و توسّل نمى كنند بسوى او با رشته عهد، هر يك از ايشان حمل كننده حقد و غضب است از براى رفيق خود و بعد از زمان قليل بر مى دارد پرده تزوير خود را بسبب آن كينه كه در دل دارد، قسم بخدا اگر برسند به آن چه كه مى خواهند هر آينه البته بر ميكند اين يكى جان آن يكى را، و البته مى آيد اين يكى بسر آن ديگرى بتحقيق كه برخاستند جماعت ظالم پس كجايند طالبان أجر و ثواب.بتحقيق كه بيان كرده شد از براى ايشان سنّتهاى پيغمبر، و مقدّم داشته شد بجهت ايشان أخبار حضرت سيد البشر، و از براى هر ضلالت علّت و سببى هست، و از براى هر ناقض بيعت شبهه ايست، بحقّ خدا نمى توانم بشوم مثل شنونده صداى زدن برو و سينه با دست كه شنود خبر مرگ دهنده، و حاضر شود نزد گريه كننده، يعني بعد از اين كه أمارات و علامات بغى و عدوان اين طائفه ظاهر شد بايد با ايشان محاربه و مقاتله نمائيم، و جائز نيست كه در جاى خود با غفلت بنشينيم. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 288 از سخنان على عليه السلام درباره اهل بصره در اين خطبه كه با عبارت «كل واحد منهما يرجو الامر له» (هر يك از آن دو حكومت را براى خود اميدوار است) شروع مى شود، [ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات و اينكه ضمير تثنيه «آن دو» به طلحه و زبير برمى گردد مطالب زير را آورده است. او ضمن شرح اين جمله على عليه السلام كه فرموده است «بدون ترديد اين يكى در صدد آن است كه جان آن يكى را بگيرد»] مى گويد: سخنى درست است كه در آن هيچ شكى نيست كه ممكن نيست رياست را دو تن با يكديگر تدبير كنند و اگر هر يك از آنان دو به چيزى كه مى خواست مى رسيد بر ديگرى شورش مى كرد و او را مى كشت زيرا كه پادشاهى و ملك عقيم است. مورخان نوشته اند كه طلحه و زبير پيش از شروع جنگ با يكديگر اختلاف داشتند و آن دو در مورد اينكه كداميك عهده دار پيشنمازى باشد اختلاف كردند تا آنجا كه عايشه به محمد بن طلحه و عبد الله بن زبير فرمان داد تا پايان جنگ يك روز اين و يك روز آن با مردم نماز بگزارند. وانگهى عبد الله بن زبير مدعى بود كه عثمان روز جنگ در خانه اش به خلافت او تصريح كرده است و دليلى كه عرضه مى داشت اين بود كه عثمان او را در پيشنمازى جانشين خود كرده و بار ديگر مدعى مى شد كه عثمان به خلافت او نص صريح كرده است. طلحه خواست فرمان دهد كه مردم بر او به امارت سلام دهند و از اين جهت كه از قبيله تيم بود خود را به عايشه مقرب مى دانست و زبير هم شوهر اسماء خواهر عايشه بود و سرانجام عايشه به مردم فرمان داد كه به هر دو به امارت سلام دهند. در مورد سرپرستى و فرماندهى جنگ هم با يكديگر اختلاف داشتند آن چنان كه در آغاز كار هر دو خواهان آن بودند و سپس هر دو از آن كناره گرفتند. ما در بخشهاى گذشته اخبار بسيارى از جنگ جمل آورده ايم. از اخبار جنگ جمل: ابو مخنف روايت مى كند و مى گويد: همين كه مردم براى نبرد صف كشيدند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 289 و روياروى شدند، على عليه السلام به ياران خود فرمود: هيچ كس از شما يك تير نيندازد و هيچ يك از شما نيزه يى نزند تا من فرمان دهم و پس از اينكه آنان شروع به جنگ و كشتار كنند. ياران جمل شروع به تير باران سخت و پياپى كردند، ياران امير المومنين (ع) فرياد بر آوردند و گفتند: اى امير المومنين تيرهاى آنان ما را از پاى در آورد، جسد مردى را هم كه كشته شده بود كنار خيمه كوچكى كه على (ع) در آن بود آوردند و گفتند: اين فلانى است كه كشته شده است. فرمود: بار خدايا، گواه باش. سپس فرمود: اين را بر اين قوم حجت آوريد. در اين هنگام جسد مردى ديگر را كه كشته شده بود آوردند و گفتند: اين هم كشته شده است. على همچنان عرضه داشت: بار خدايا، گواه باش و افزود كه اين را هم بر اين قوم حجت آوريد. در اين هنگام عبد الله بن بديل بن ورقاء خزاعى كه از اصحاب بود در حالى كه جسد برادر خود عبد الرحمان را كه تيرى خورده و كشته شده بود بر دوش مى كشيد آمد و جسد را مقابل على (ع) بر زمين نهاد و گفت: اى امير المومنين اين برادر من است كه كشته شده است. در اين هنگام على عليه السلام انا لله و انا اليه راجعون بر زبان آورد و زره پيامبر (ص) را كه نامش ذات الفضول بود خواست و پوشيد. دامن زره را به دست خويش از شكم خود بالاتر گرفت و به يكى از نزديكان خود فرمود: تا بر كمر او عمامه يى به صورت كمربند بست و سپس شمشير را بر شانه انداخت و رايت سياه رسول خدا (ص) را كه نامش عقاب بود به فرزندش محمد سپرد و به دو فرزند گرامى خود حسن و حسين عليهما السلام فرمود: من به سبب قرب شما به رسول خدا (ص) شما را رها كردم و رايت را به برادرتان دادم. ابو مخنف مى گويد: على عليه السلام گرد ياران خود گشت و اين آيه را تلاوت مى كرد: «آيا مى پنداريد به بهشت وارد مى شويد و بر شما مثل آنچه بر كسانى كه پيش از شما در گذشته اند نرسيده است رنج و سختى بر آنان رسيد و متزلزل شدند تا آنجا كه پيامبر و آنان كه به او گرويده بودند. گفتند: نصرت خداوند كجاست هان كه نصرت خداوند نزديك است.» سپس گفت: خداوند بر ما و شما صبر ارزانى فرمايد و براى ما و شما نصرت و عزت مقدر دارد و براى ما و شما در هر كارى پشتيبان باشد. سپس قرآنى را با دست خود برافراشت و فرمود: چه كسى اين قرآن را مى گيرد و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 290 و ايشان را به آنچه در آن است فرا مى خواند و در قبال اين كار بهشت براى او خواهد بود. پسرى جوان كه نامش مسلم بود برخاست كه جامه يى سپيد بر تن داشت، گفت: من اين قرآن را مى گيرم. على (ع) به او نگريست و فرمود: اى جوانمرد اگر اين قرآن را بگيرى نخست دست راست تو قطع مى شود، بايد آن را با دست چپ بگيرى كه آن هم قطع خواهد شد و سپس چندان شمشير بر تو زده مى شود تا كشته شوى. جوان گفت: مرا صبر بر اين كار نيست. على (ع) براى بار دوم فرياد بر آورد باز همان جوان برخاست و على (ع) همان سخن را تكرار كرد و آن جوان هم همان سخن را چند بار تكرار كرد. سرانجام جوان گفت: من اين قرآن را مى گيرم و آنچه تو گفتى در راه خدا اندك است. پس قرآن را گرفت و راه افتاد و همين كه ميان آنان رسيد فرياد بر آورد و گفت: اين كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد. مردى بر او ضربتى زد و دست راست او را بريد، قرآن را به دست چپ گرفت، ديگرى ضربه اى زد و دست چپش را جدا كرد قرآن را در آغوش گرفت چندان بر او شمشير زدند كه كشته شد. ام ذريح عبدى در اين باره چنين سروده است: «بار خدايا مسلم با قرآنى كه مولاى ايشان به او سپرده بود به سوى آنان رفت و آنان را به ايمان و دادگرى فرا خواند و كتاب خدا را بر آنان تلاوت كرد كه آنان را به بيم نينداخت و در حالى كه مادرشان [عايشه ] ايستاده بود لبه هاى شمشير خود را از خون او خضاب بستند. آرى عايشه آنان را به گمراهى فرمان مى دهد و ايشان را منع نمى كند» ابو مخنف مى گويد: در اين هنگام على عليه السلام به پسر خود محمد دستور داد رايت را پيش ببرد. او رايت را پيش برد و كشتار در هر دو گروه صورت گرفت و جنگ بر پا شد. كشته شدن طلحه و زبير: گويد: در مورد طلحه چنين بود كه چون طرفداران و سپاه طلحه و زبير جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 291 سستى گرفتند مروان گفت: جز امروز ديگر نخواهم توانست انتقام خون عثمان را از طلحه بگيرم و تيرى بر او انداخت كه به ساق پايش خورد و رگ بزرگ آن را دريد و خون از او مى رفت. طلحه از يكى از غلامان خود كه استر داشت يارى خواست، او را سوار كرد و پشت به جنگ داد و به غلام خود مى گفت: اى واى بر تو، آيا جايى پيدا نمى شود كه بتوانم پياده شوم، اين خونريزى مرا كشت غلامش به او مى گفت: بگريز و خود را نجات بده و گرنه آن قوم به تو خواهند رسيد. طلحه گفت: به خدا سوگند كشته شدن هيچ پيرمرد محترمى را ضايع تر از كشته شدن خودم نديده ام. سرانجام به يكى از خانه هاى بصره رسيد و فرود آمد و همانجا مرد. و روايت شده است كه پيش از آن كه مروان به طلحه تير بزند او چند تير ديگر خورده بود و چند جاى بدن او زخمى بود. ابو الحسن مدائنى روايت مى كند كه على عليه السلام از كنار بدن طلحه كه جان مى داد عبور كرد و گفت: به خدا سوگند كه بسيار ناخوش مى داشتم شما را اين چنين در شهرها در خاك و خون افتاده ببينم ولى تقدير هر چيز كه حتمى شده باشد اتفاق خواهد افتاد و سپس به اين ابيات تمثل جست: «و چون با شتاب آهنگ كارى مى كنى نمى دانى در كدام سرزمين فروماندگى تو را درمى يابد، شخص بينوا نمى داند چه هنگام توانگرى اوست و توانگر نمى داند چه هنگام بينوا مى شود...». اما زبير در وادى السباع در حالى كه از ميدان جنگ برمى گشت به دست اين جرموز غافلگير و كشته شد. او از آنچه كرده بود پشيمان بود و چگونگى كشته شدن او در بخشهاى گذشته اين كتاب بيان شد. كلبى روايت مى كند و مى گويد: آن رگ طلحه كه تير خورده بود هرگاه دست خود را بر آن مى نهاد و آن را مى گرفت خون باز مى ايستاد و هرگاه دستش را برمى داشت خون روان مى شد. طلحه مى گفت: اين تيرى است كه خداوند متعال آن را فرستاده است و فرمان خدا سرنوشت محتوم است و هرگز چون امروز نديده ام كه خون مردى قرشى اين چنين تباه شود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 292 گويد: و هرگاه حسن بصرى اين موضوع را مى شنيد يا براى او حكايت مى كردند مى گفت: «اى كلاغك ناپسند، نتيجه كارت را بچش». ابو مخنف از عبد الله بن عون، از نافع نقل مى كند كه مى گفته است: خودم از مروان بن حكم شنيدم مى گفت: طلحه را من كشتم. ابو مخنف همچنين مى گويد: عبد الملك بن مروان مى گفت: اگر نه اين است كه پدرم به من گفت به طلحه تير زده و او را كشته است هيچ فرد تيمى را رها نمى كردم و او را در قبال خون عثمان مى كشتم. گويد: منظور عبد الملك بن مروان محمد بن ابى بكر و طلحه بودند كه عثمان را كشته بودند و هر دو از قبيله تيم هستند. ابو مخنف گويد: عبد الرحمان بن جندب، از پدرش جندب بن عبد الله براى ما نقل كرد كه مى گفته است: از كنار طلحه گذشتم او را همراه گروهى ديدم كه جنگ مى كرد و همگى آنان زخمى شده بودند و مردم بر ايشان چيره شده بودند، طلحه را هم در حالى ديدم كه شمشير در دست داشت و زخمى شده بود و يارانش يكى يكى يا دو به دو از او جدا مى شدند و خود شنيدم كه طلحه مى گفت: اى بندگان خدا، شكيبايى شكيبايى كه پس از پايدارى و شكيبايى پيروزى و پاداش است. من به او گفتم: مادرت بر سوگت بگريد، بگريز بگريز به خدا سوگند، نه پيروزى نصيب تو مى شود و نه پاداش داده مى شوى بلكه گناه كردى و زيانكار شدى. آن گاه بر يارانش فرياد كشيدم و از گرد او پراكنده شدند و اگر مى خواستم او را نيزه بزنم زده بودم، ولى به طلحه گفتم: به خدا سوگند، اگر بخواهم مى توانم روى همين خاك تو را بر زمين افكنم و به خاك و خون كشم. گفت: به خدا سوگند، در آن صورت در دنيا و آخرت نابود خواهى شد. گفتم: به خدا سوگند، در حالتى درآمده اى كه ريختن خون تو حلال است و تو از پشيمانان خواهى بود. او برگشت و فقط سه نفر همراهش بودند و ندانستم سرانجام كارش چگونه شده است ولى اين را مى دانم كه مرده و هلاك شده است. همچنين روايت شده كه طلحه در آن روز مى گفته است: هرگز گمان نمى كردم كه اين آيه كه خداوند متعال فرموده است «بپرهيزيد از آن فتنه كه فقط به كسانى از شما كه ستم كرده اند نمى رسد-  بلكه همه گير است»، درباره ما نازل شده باشد. مدائنى مى گويد: هنگامى كه طلحه زخمى شده و پشت به ميدان جنگ كرده بود و در جستجوى جايى بود كه در آن فرود آيد به هر يك از ياران على عليه السلام كه از كنار او مى گذشت مى گفت: من طلحه هستم. چه كسى مرا پناه مى دهد و اين سخن را مكرر مى گفت. مدائنى مى گويد: هرگاه اين سخن را براى حسن بصرى مى گفتند مى گفت: همانا كه او در جوار و پناه گسترده يى بوده است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom