خطبه ۱۴۷

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : اهداف بعثت پیامبر اکرم [منبع]

الغاية من البعثة :
فَبَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ إِلَى عِبَادَتِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ الشَّيْطَانِ إِلَى طَاعَتِهِ، بِقُرْآنٍ قَدْ بَيَّنَهُ وَ أَحْكَمَهُ لِيَعْلَمَ الْعِبَادُ رَبَّهُمْ إِذْ جَهِلُوهُ وَ لِيُقِرُّوا بِهِ بَعْدَ إِذْ جَحَدُوهُ وَ لِيُثْبِتُوهُ بَعْدَ إِذْ أَنْكَرُوهُ.
فَتَجَلَّى لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِهِ وَ خَوَّفَهُمْ مِنْ سَطْوَتِهِ، وَ كَيْفَ مَحَقَ مَنْ مَحَقَ بِالْمَثُلَاتِ وَ احْتَصَدَ مَنِ احْتَصَدَ بِالنَّقِمَاتِ.

تَجَلّى لَهُمْ سُبْحَانَهُ : بر آنها ظاهر شد (البته نه به گونه اى كه بتوان او را ديد).
الْمَثُلَات : كيفرها، عقوبتها. 
أوثان : بتها، جمع وثن : بت : معبود چوبى و سنگى 
۱. فلسفه بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
خداوند حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به حق برانگيخت تا بندگان خود را از پرستش دروغين بت ها رهايى بخشيده به پرستش خود راهنمايى كند، و آنان را از پيروى شيطان نجات داده به اطاعت خود كشاند، با قرآنى كه معنى آن را آشكار كرد و اساسش را استوار فرمود، تا بندگان عظمت و بزرگى خدا را بدانند كه نمى دانستند، و به پروردگار، اعتراف كنند پس از انكارهاى طولانى اعتراف كردند، و او را پس از آن كه نسبت به خدا آشنايى نداشتند به درستى بشناسند.
پس خداى سبحان در كتاب خود بى آن كه او را بنگرند خود را به بندگان شناساند، و قدرت خود را به همه نماياند، و از قهر خود ترساند، و اينكه چگونه با كيفرها ملّتى را كه بايد نابود كند از ميان برداشت و آنان را چگونه با داس انتقام درو كرد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در باره بعثت پيغمبر اكرم و خبر از آنچه بعد واقع ميشود و پند و اندرز بمردم و ترغيب آنان به اطاعت و فرمانبردارى):
قسمت أول خطبه:
(1) پس (از حمد و ثناى الهىّ) خداوند محمّد -صلّى اللَّه عليه و آله- را بحقّ و راستى بر انگيخت تا بندگانش را از پرستش بتها باز داشته به عبادت و بندگى او وا دارد، و از پيروى شيطان منع كرده به فرمانبردارى او سوق دهد، با قرآنى كه آنرا (در همه آفاق) آشكار و محكم و استوار فرمود تا بندگان به پروردگارشان دانا شوند در حاليكه نادان بودند،  و باو اعتراف كنند پس از آنكه انكار داشتند، و هستى او را اثبات نمايند بعد از آنكه باور نداشتند،
(2) پس خود را در كتابش بايشان هويدا ساخت بآنچه از قدرت و توانائيش بآنها نشان داد بى آنكه او را به بينند (چنانكه در سوره 2 آیه 164 مى فرمايد: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» يعنى در آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز و سير كشتى در دريا براى آنچه كه بمردم سود مى رساند و در آبى كه خداوند از ابر فرو مى فرستد پس زمين بسبب آن بعد از مردن و پژمردگى زنده و سبز و خرّم مى گردد، و در پراكنده كردن هر جنبنده اى در آن و در گردش بادها و ابرى كه ميان آسمان و زمين نگاه داشته شده است هر آينه نشانه هايى است براى خردمندان و كسانيكه در آثار او تفكّر و انديشه مى نمايند) و (نيز در كتاب خود) آنان را از سطوت و شوكتش بيم داده،
(3) و آنها را آگاه ساخت كه چگونه به انواع عذاب تباه گردانيد قومى را كه نابود نمود، و درو كرد بسختيها (از بين برد) گروهى را كه داس خشم ميان آنان انداخت (چنانكه در سوره 29 آیه 34-35 مى فرمايد: «إِنَّا مُنْزِلُونَ عَلى أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ - وَ لَقَدْ تَرَكْنا مِنْها آيَةً بَيِّنَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» يعنى ما بر اهل اين شهر «قوم حضرت لوط على نبيّنا و اله و عليه السّلام» از آسمان عذاب فرستاديم بسبب اينكه فاسق بوده و نافرمانى كردند، و نشانه آشكار از عذاب در آن شهر را باقى گذاشتيم براى گروهى كه در آن تدبّر و تأمّل نمايند).
 
خداوند محمد (صلى اللّه عليه و آله) را، بحق، به پيامبرى مبعوث داشت، تا بندگانش را از پرستش بتان برهاند و به پرستش او وادارد. و از فرمانبردارى شيطان منع كند و به فرمان او آورد. با قرآنى كه معانى آن را روشن ساخت و بنيانش را استوار داشت، تا مردم پروردگارشان را كه نمى شناختند، بشناسند و پس از آنكه انكارش مى كردند، به او اقرار آورند و پس از آنكه باورش نداشتند، وجودش را معترف شوند.
پس، خداوند سبحان در كتاب خود بى آنكه او را ببينند، خود را به بندگانش آشكار ساخت، به آنچه از قدرت خود به آنان نشان داد و از قهر خود ايشان را ترسانيد. كه چگونه قومى را به عقاب خود نابود كرده و چسان كشت هستى جماعتى را به داس انتقام درو كرده است.
 
خداوند محمّد (صلى الله عليه وآله) را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از پرستش بتها به عبادت خويش دعوت کند، و از عبادت شيطان، به عبادت خود فراخواند (اين دعوت الهى) به وسيله قرآنى انجام شد که آن را با بيانى روشن تبيين، و استوار کرده است، تا بندگان، پروردگار خويش را بشناسند، بعد از آن که او را نمى شناختند، و به او اقرار خداوند سبحان در کتاب خويش بر بندگان تجلّى کرد و آشکار شد، بى آن که او را ببينند، بلکه اين تجلى به وسيله آيات قدرتش بود که به آنان نشان داد و بندگان را از سطوت و غضب خويش بر حذر داشت، و چگونگى نابودى اقوام  طغيان گر و درو شدنشان به وسيله عقوبتها و کيفرها را به آنها ارائه کرد.
 
پس خدا، محمّد (صلی الله علیه وآله) را به راستى برانگيخت تا بندگانش را از پرستش بتان برون آرد، و به عبادت او وادارد، و از پيروى شيطان برهاند، و به اطاعت خدا كشاند، با قرآنى كه معنى آن را آشكار نمود، و اساسش را استوار فرمود، تا بندگان بدانند -بزرگى- پروردگار خود را كه داناى آن نبودند، و بدو اقرار كنند، از پس آنكه بر انكار مى فزودند، و او را نيك بشناسند، از آن پس كه خود را ناآشنا بدو مى نمودند.
پس خداى سبحان، در كتاب خويش -قرآن-، بى آنكه او را ببينند خود را به ايشان آشكار گردانيد، بدانچه از قدرتش به آنان نماياند، و از قهر خود ترساند. و اين كه چگونه با كيفرها، آن را كه بايد نابود گردانيد، و با داس انتقام خرمن هستى شان را درويد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در فلسفه بعثت، حوادث آينده و پند و اندرز:
خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به حق بر انگيخت تا بندگانش را از حلقه پرستش بتها در آورده به مدار عبادت خود وارد كند، و از طاعت شيطان نجات داده به گردونه طاعت خود بياورد، به وسيله قرآنى كه معنايش را روشن و بنيانش را استوار كرد، تا بندگان خداى خود را بعد از جهل به او بشناسند، و پس از انكار (زبانى) او به وجودش اقرار نمايند.
و پس از انكار (قلبى) او وجودش را ثابت بدانند. خداوند سبحان بدون اينكه او را ببينند خود را در قرآن به وسيله آيات قدرتش نشان داد، و آنان را از سطوتش بيم داد، و چگونگى هلاكت اقوام را به كيفرها، و درو شدنشان را به عذابها ارائه فرمود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 667-661 از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن، هدف از بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله (و اهميّت قرآن و بخشى از حوادث آينده) بيان شده است. خطبه در يك نگاه:اين خطبه از چند بخش تشكيل شده بخش اوّل، اشاره به اهداف بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و نقش قرآن در هدايت مردم دارد.در بخش دوّم امام عليه السلام از فتنه هاى آينده خبر مى دهد و از زمانى سخن مى گويد، كه مردم غرق گناه و انواع آلودگى ها مى شوند و قرآن را به فراموشى مى سپارند.و در بخش سوّم، به همگان هشدار مى دهد و سرنوشت اقوام پيشين را كه به انواع بلاها گرفتار شدند يادآور مى شود.در بخش چهارم اندرزهاى بسيار مفيد و مؤثرى براى مردم بيان مى فرمايد و آنها را به پيروى قرآن و اهل بيت عليهم السلام براى نجات از چنگال فساد دعوت مى كند. تجلى خداوند بر بندگان در قرآن:امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه ـ همان گونه که شارح بحرانى بيان کرده ـ نخست اشاره به بعثت پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) مى کند و بعد، اهداف بعثت را شرح مى دهد و سپس به وسيله اى که از آن براى وصول به اين هدف استفاده کرد، يعنى قرآن مجيد اشاره مى فرمايد. مى گويد : «خداوند محمّد (صلى الله عليه وآله) را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از پرستش بتها به عبادت خويش دعوت کند و از اطاعت شيطان به اطاعت خود فراخواند» (فَبَعَثَ اللهُ مُحَمَّداً، صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الاَْوْثَانِ إلَى عِبَادَتِهِ، وَ مِنْ طَاعَةِ الشَّيْطَانِ إلَى طَاعَتِهِ).چه تعبير گويا و زيبا و فشرده اى در مورد هدف بعثت پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله)، تعبيرى که بر دو اصل استوار است : نخست رها کردن عبوديت و پرستش بتها و تمسّک به توحيد در عبادت يعنى عبادت پروردگار، و ديگر رها ساختن از اطاعت شيطان وتمسّک جستن به اطاعت پروردگار.درست است که اطاعت شيطان نيز نوعى بت پرستى است و بنابراين داخل در مفهوم جمله اوّل يعنى «عِبَادَةِ الاَْوْثَانِ» است ولى تقابل اين دو جمله با يکديگر نشان مى دهد که عبادت در معنى خاص خود، يعنى پرستش، به کار رفته است و منظور از اطاعت شيطان، پيروى از فرمان اوست نه پرستش. به هر حال «اَوثَانِ» (بتها) و شيطان در اين دو جمله مفهوم وسيع و گسترده اى دارد که هرگونه معبودى غير از خدا را شامل مى شود، وشياطين انس و جن را در برمى گيرد.بنابراين تسليم در برابر حاکمان ظالم، و اطاعت فرمان آنها و تن دادن به استعمار و استثمار خودکامگان، و پذيرش قوانين غير الهى، همه، در مفهوم اين جمله ها داخل است و هدف بعثت اين بود که انسان را از تمام آنها رهايى بخشد.مرحوم «کلينى» در «کافى» جمله هاى بالا را به اين صورت نقل کرده است: «إنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَى بَعَثَ مُحَمَّداً (صلى الله عليه وآله) بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ عِبَادِهِ إلَى عِبَادَتَهِ وَمِنْ عُهُودِ عِبَادِهِ إلَى عُهُودِهِ وَمِنْ طَاعَةِ عِبَادِهِ إلَى طَاعَتِهِ وَمِنْ وِلاَيَةِ عِبَادِهِ إلَى وَلاَيَتَهِ; خداوند محمّد (صلى الله عليه وآله) را به حق مبعوث کرد، تا بندگانش را از عبادت بندگان خارج سازد و به عبادت خويش فراخواند، و از پيمانهاى بندگانش به پيمانهاى خودش، و از اطاعت بندگانش به اطاعت خودش و از پذيرش ولايت بندگانش، به ولايت خودش دعوت نمايد».اين تعبيرات، گواه تفسيرى است که براى خطبه بالا ذکر کرديم(1).به اين ترتيب امام (عليه السلام) هدف اصلى بعثت پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) که بقيه اهداف به آن باز مى گردد در چند جمله کوتاه بيان فرموده، وهرگونه ابهام را زدوده است.در ادامه اين سخن به ابزار و وسيله نيل به اين هدف عالى اشاره کرده مى فرمايد : «اين دعوت الهى به وسيله قرآنى انجام شد که آن را با بيانى روشن تبيين کرده و استوار گردانيده است، تا بندگان، پروردگار خودرا بشناسند بعد از آن که او را نمى شناختند و به او اقرار نمايند بعد از آن که او را انکار مى کردند، و او را ثابت بدانند بعد از آن که او را نفى مى کردند». (بِقُرْآن قَدْ بَيَّنَهُ وَ أَحْکَمَهُ، لِيَعْلَمَ الْعِبَادُ رَبَّهُمْ إذْ جَهِلُوهُ، وَ لِيُقِرُّوا بِهِ بَعْدَ إذْ جَحَدُوهُ، وَ لِيُثْبِتُوهُ بَعْدَ إذْ أَنْکَرُوهُ).بى شک مشرکان عرب به خدا ايمان داشتند و به او اعتراف مى کردند، خالق آسمان و زمينش مى شمردند و بت ها را شفيعان در گاهش مى دانستند ولى، اين اعتقاد که آلوده به شرک بود هيچ ارزشى نداشت، خداوند پيامبر خويش را فرستاد تا علف هرزه هاى شرک و بت پرستى را از بوستان فکر و روح آنها برکَنَد و توحيد و خداپرستى را جلوه گر سازد و اين در واقع کار همه انبيا و پيامبران الهى بود که توحيد را از آلودگى به شرک پاک مى کردند.و در ادامه اين سخن به معرفى قرآن و آثار سازنده آن در فکر و عمل پرداخته مى گويد : «خداوند سبحان ! در کتاب خويش بر بندگان تجلى کرد، و آشکار شد، بى آن که او را ببينند بلکه اين تجلى به وسيله آيات قدرتش بوده که به آنان ارائه کرده است» (فَتَجَلَّى(2) لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي کِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَکُونُوا رَأَوْهُ بِمَا أَرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِهِ).اين سخن اشاره به آيات توحيد و بيان اسما و صفات خداوند است که دقت در آنها چنان در انسان اثر مى گذارد که گويى خدا را مى بيند، آرى مى بيند اما با چشم دل نه با چشم سر.بعضى احتمال داده اند: منظور از «کتاب» در اين جا، کتاب آفرينش و جهان تکوين است که مملوّ از آثار و نشانه هاى خداست که بر هر چه نظر کنيم سيماى او مى بينيم و سرهاى سرافرازان را در پاى او مشاهده مى کنيم(3) ولى با توجه به اين که در جمله قبل، اشاره به قرآن شده و در جمله بعد اشاره به انذارهاى الهى آمده است اين معنا بعيد به نظر مى رسد و به يقين منظور از کتاب همان قرآن مجيد است.و از آن جا که تجلى پروردگار به وسيله آيات قرآنى ممکن است اين توهم را ايجاد کند که خداوند را مى توان با چشم سر ديد بلا فاصله مى فرمايد اين تجلّى بدون رؤيت با چشم ظاهر است.در جمله بعد اشاره به بخش ديگرى از آيات قرآن که آيات انذار و تخويف است کرده مى فرمايد : «خداوند بندگان را از سطوت و غضب خويش بر حذر داشته» (وَخَوَّفَهُمْ مِنْ سَطْوَتِهِ).و در بخش آخر به آيات گسترده که از سرگذشت دردناک اقوام پيشين خبر مى دهد و درس هاى عبرتى را که در آن است يادآورى کرده مى فرمايد : «و چگونگى نابودى اقوام طغيانگر و درو شدنشان را به وسيله عقوبتها و کيفرها به آنها نشان داد». (وَکَيْفَ مَحَقَ(4) مَنْ مَحَقَ بِالْمَثُلاَتِ(5) وَ احْتَصَدَ(6) مَنِ احْتَصَدَ بِالنَّقِمَاتِ).اين احتمال نيز در تفسير جمله هاى بالا وجود دارد که خداوند خودرا در کتاب خويش به مجموعه اين موارد (آيات قدرت، تخويف از سطوت و سرگذشت دردناک اقوام گنهکار) نشان داده است.* * *نکته:چگونگى جلوه هاى خدا در قرآن:همان گونه که در جاى جاى کتاب آفرينش در آيات آفاقى و انفسى در آسمان و زمين، در بزرگترين منظومه ها و کرات آسمانى، و در کوچکترين ذرات وجود ما آثار عظمت و قدرت خدا جلوه گر است و به گفته شاعر :هر گياهى که از زمين رويد         وحده لا شريک له گويدويا به گفته ديگرى که در حال مکاشفه بود :مست افتادم و در آن مستى          به زبانى که شرح آن نتواناين سخن مى شنيدم از اعضا          همه، حتى الوريد والشريانکه يکى هست و هيچ نيست جز او          وحده لا اله الا هوهمچنين در لابه لاى آيات قرآن جلوه هاى ذات او آشکار است آن جا که سخن از نشانه هايش در آسمان و زمين مى گويد، و آن جا که شرح نعمتهاى بهشت و نقمتهاى دوزخ را مى دهد، آن جا که از قدرت باهره اش در آفرينش سخن به ميان مى آورد و آن جا که از صفات جلال و جمال و رحمانيّتش پرده برمى دارد، در همه اين آيات جلوه هاى ذات پاکش نمايان است.و به گفته بعضى از بزرگان، بيشترين مکاشفات آنها به هنگام تلاوت آيات قرآن و تدبّر در مفاهيم آن روى داده است.آرى جمال دل آراى خدا را با چشم سر نتوان ديد ولى با چشم دل در لابه لاى آيات قرآن مى توان مشاهده کرد، چه خوب است که گاهى نظر به عالم آفرينش بيفکنيم و در اسرار عالم هستى بينديشيم، سپس قرآن را باز کنيم و همان آيات تکوينى را در کتاب تدوين بخوانيم.به يقين اگر صد هزار چشم داشته باشيم، صدها هزار جلوه او را مشاهده مى کنيم و به گفته شاعر:با صدهزار جلوه برون آمدى که من          با صد هزار ديده تماشا کنم تو را (7)* * *پی نوشت:1. کافى، جلد 8 صفحه 386.2. «تجلّى» از مادّه «تجلّي» و از ريشه «جلو» (بر وزن دلو) به معنى ظهور و بروز گرفته شده و تجلّى خداوند به اين معناست که آثار ونشانه هاى او چنان آشکار است که گويى مى توان او را در لابه لاى اين آثار ديد.3. شاعر مى گويد :بر هر چه نظرم کردم سيماى تو مى بينم          سرهاى سرافرازان در پاى تو مى بينم4. «محق» از مادّه «محق» (بر وزن خلق) به معنى محو شدن کامل و نابودى يا از بين رفتن برکت چيزى است.5. «مثلات» جمع «مثله» (بر وزن عضله) به معنى کيفر و عقوبت است.6. «احتصد» از مادّه «حصد» به معنى درو کردن آمده است.7. سند خطبه: مرحوم كلينى قبل از سيّد رضى در كتاب روضه كافى اين خطبه را به طور مشروحتر و با تفاوت مختصرى آورده است و در خطبه 237 بخشى از اين خطبه ديده مى شود همان گونه كه در كلمات قصار كلمه 98 اشاره به قسمتى از خطبه شده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2 صفحه 331). 
شرح علامه جعفریدر هدف از بعثت:«فبعث محمدا صلي الله عليه و آله بالحق ليخرج عباده من عياده الاوثان الي عبادته، و من طاعه الشيطان الي طاعته بقرآن قد بينه و احكمه، ليعلم العباد ربهم اذ جهلوه و ليقروا به بعد اذ حجدوه، و ليثبتوه بعد اذ انكروه» (پس خداوند سبحان محمد صلي الله عليه و آله و سلم را بر حق مبعوث فرمود تا بندگان خود را از پرستش بتها نجات داده و به عبادت خود وادار نمايد، و از اطاعت شيطان رها نموده و به اطاعت خود نائل بسازد- بوسيله قرآني كه آن را تبيين و استوار فرموده است، تا بندگان با پروردگارشان آشنا شوند پس از آنكه او را نمي‌شناختند و از او بيگانه بودند و به وجود او اقرار نمايند بعد از آنكه او را منكر شده بودند، و اثبات كنند او را پس از آنكه انكارش نموده بودند.)آيا در دوران جاهليت، الله مطرح نبوده است يا اينكه بدانگونه كه شايسته الوهيت او است، شناخته نشده بود؟آنچه كه از مفاد آيات مباركه قرآني برمي‌آيد و سرگذشت اقوام و ملل نشان مي‌دهد، اينست كه چنين نيست كه درباره اعتقادات هر قوم و ملتي سخن از بت و بت‌پرستي بميان آيد، حتما آن قوم و ملت منكر خدا نيز بوده‌اند. آيه‌اي در قرآن مجيد صراحتا اين قضيه را مطرح فرموده است: «و ما يومن اكثرهم باالله الا و هم مشركون» (و بخدا ايمان نمي‌آورند و اكثر آنان مگر اينكه آنان شرك ورزيدند) «و يعبدون من دون الله ما لا يضرهم و لا ينفعهم و يقولون هولاء شفعاونا عند الله …» (آنان در مقابل خدا چيزي را مي‌پرستند كه نه ضرري براي آنان دارد و نه منفعتي و مي‌گويند: اين بتها شفاعتگران ما هستند نزد خدا) براي بحث و بررسي كامل در پيرامون اين قضيه كه در هر جامعه‌اي كه بت‌پرستي و پديده خدايان مطرح بوده است، دليل آن نيست كه براي مردم آن جامعه حقيقتي به عنوان خداي بزرگ (الله) مورد توجه نبوده است، مراجعه فرماييد به مجلد دهم از تفسير و نقد و تحليل مثنوي از صفحه 63 تا ص 74 به اضافه دلالت آيات شريفه به قضيه‌اي كه بيان مي‌كنيم (بت‌پرستي منافاتي با اعتقاد به خدا نداشته است) دلائلي را كه در ماخذ فوق (تفسير و نقد و تحليل مثنوي آورده‌ايم) بطور مختصر متذكر مي‌شويم:1- قطعا افلاطون از پيشتازان مكتب خداشناسي است، با اينكه تاكيد صريح به وجود خداوندي دارد كه ماوراي مثل (حقائق معقول) و جهان محسوس است. خداوند آفريننده مطلق است، كه نظم و جمال را به وجود مي‌آورد با اين حال، افلاطون ارواح بشري را از ساخته‌هاي خدايان ثانوي معرفي مي‌نمايد.2- قبيله نزار از عرب در عين بت‌پرستي خداي بزرگ را پذيرفته و در موقع بجا آوردن اعمال مكه خداي بزرگ را اولا و بت خود را ثانيا بعنوان شريك كوچك خدا متذكر مي‌شدند.3- اوس بن حجر بدينگونه قسم مي‌خورد: و باللات و العزي و من دان دينها و باالله ان الله منهن اكبر (و سوگند به لات و عزي و به هر كسي كه به دين آن گرويده و سوگند به خدا كه قطعا خدا از آنها بزرگتر است)4- درهم بن زيدالاوسي بترتيب زير قسم مي‌خورد: اني و رب العزي السعيده و الله الذي دون بيته سرف (من سوگند مي‌خورم به خداي عزي خوشبخت و خداوندي كه پيرامون بيتش غوغا و ازدحام است)5- قبيله خولان بتي داشته است به نام عميانس چارپايان و محصولات زراعتي خود را ميان خدا و آن بت تقسيم مي‌كردند.6- ابوسفيان- در نامه تهديدآميز كه به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نوشته است، جملات زير آمده است: باسمك اللهم فاني احلف بااللات و العزي و اساف و نائله و هبل، لقد سرت اليك … (بنام تو اي الله، من به لات و عزي و اساف و نائله و هبل سوگند مي‌خورم كه بطرف تو (براي جنگ با تو) حركت كردم …).7- گريگوري ملطي مي‌گويد: (موسي به خدا گفت: زبان من لكنت دارد و براي سخن گفتن سنگين است، فرعون چگونه دعوت مرا خواهد پذيرفت، خدا فرمود: من ترا به فرعون (آله قرار دادم) از اين مطلب هم اثبات مي‌شود كه معناي كلمه خدا و آله و آلهه موجود عظيم و مقدس و وابسته به خداوند بزرگ است.8- ژان ژاك روسو در كتاب معروف خود پس از ذكر شرائط قانونگذاري مي‌گويد: (بنابر آنچه گفته شد، فقط خدايان مي‌توانند چنانكه شايد و بايد براي مردم قانون بياورند) بدانجهت كه روسو مردي است مسيحي و يكتاپرست. لذا منظور وي از خدايان انسان‌هاي مقدس و وابسته به خدا مي‌باشند. مانند انبياء عليهم‌السلام در اصطلاح ما.9- در مراتب خدايان مصر باستاني اين ترتيب وجود دارد: امون رع بعنوان آفتاب مخفي خدايي است كه مرزي براي معبود (خداوند) سيستم‌دهنده هستي است و مرتبه اين خدا پس از پتاح است كه ايجادكننده كائنات است. اميدواريم مطالعه‌كنندگان ارجمند حتما براي تكميل اين مبحث همانگونه كه اشاره كرديم، مراجعه فرمايند به مجلد دهم از تفسير و نقد و تحليل مثنوي از ص 63 تا ص 74 از مجموع اين تحقيقات به يك نتيجه مهم مي‌رسيم و آن اينست.اكنون به تفسير جملات خطبه مي‌پردازيم: اينكه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: (خداوند پيامبر را مبعوث فرمود تا بندگان خود را از پرستش بتها نجات داده و به عبادت خود وادار نمايد) منظور آن نيست كه اهل جاهليت خداوند بزرگ را قبول نداشتند، بلكه مقصود آن حضرت اينست كه آنان خداشناس حقيقي نبودند، زيرا اگر معرفت آنان درباره خدا كامل بود، نه بتها و ديگر موضوعات را مي‌پرستيدند، و نه با ارتكاب قتل و غارت و انواع زشتي‌ها شيطان را مي‌پرستيدند. ممكن است گفته شود: مگر بعد از بعثت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم پرستش غير خدا و پيروي از شيطان از بين رفت، درست است كه بتهاي جامد شكسته شد و مردم هم با زبانشان لعنت به شيطان مي‌فرستادند و مي‌فرستند، ولي آيا مي‌توان گفت: پس از ظهور اسلام خداشناسي حقيقي رائج گشت و پرستش غير خدا منسوخ شد و از بين رفت؟پاسخ اين سوال خيلي روشن است، به اين بيان كه آنچه مقتضاي بعثت و انگيزه آن بود، ارائه طرق تحول راستين در حيات مادي و معنوي انسان‌ها بود كه در راس آن، خداشناسي حقيقي و دوري از اطاعت شيطان مي‌باشد، و بديهي است كه اين ارائه طرق در حد اعلا و به گونه‌اي كه همه استعدادها و امكانات پيامبر عزيز اقتضاء مي‌كرد، انجام گرفت بطوري كه هيچ نقصي از اين جهت در ابلاغ رسالت مشاهده نشده و هيچ مسئله‌اي براي بشريت در دو قلمرو مادي و معنوي در هر دو منطقه (آنچنانكه هست) و (آنچنانكه بايد) بي‌پاسخ نماند. بهترين دليل براي اثبات اين مدعا، به اضافه بررسي و تحقيق در خود مكتب اسلام با همه اجزاء و ابعادي كه دارد (از عالي‌ترين عقائد عقلي و والاترين حقائق قابل شهود گرفته تا كوچكترين مسئله فقهي) پرورش‌يافتگان بسيار باعظمت از صدر اسلام تاكنون مي‌باشد، يعني اسلام انسانهايي را در دو ميدان معرفت و عمل تربيت كرد كه نه پيش از ظهور اسلام امثال آنان ديده مي‌شوند و نه در اقوام و ملل غير اسلامي تاكنون. بطوري كه اگر آن تربيت‌شدگان و رشديافتگان اسلامي در هر برهه‌اي از تاريخ در هر جامعه‌اي كه اصول انساني والا در آنجا شناخته شده باشد، زندگي نمايند عالي‌ترين نمونه انسانيت تلقي خواهند گشت.و بعبارت مختصرتر هدف بعثت پيامبر اسلام عبارت بود از طرح يك فرهنگ كلي در همه شئون حيات بشري در همه قلمروهاي (آنچنانكه هستند) و (آنچنانكه بايد باشند) و ترديدي نيست در اينكه اين فرهنگ با ابعاد و اجزاء كامل مطرح شد- خداشنانسي، كمال‌گرائي، فلسفه و جهان‌شناسي در حد اعلا، پايه‌ريزي براي نگرش علمي در محكمترين اساس، اقتصاد احياءكننده، حقوق عادلانه، هنر در مسير حيات معقول، سياست و مديريت تكاملي، اخلاق سازنده، فقهي كه پاسخ‌گوي همه بايدها و شايدهاي زندگي بشري، مطرح شد و هر فرد و جامعه‌اي كه بخواهد از يك حيات پويا و هدفدار برخوردار شود، با چنين فرهنگي مي‌تواند. از طرف ديگر مي‌بينيم اين فرهنگ در هر دوره‌اي از تاريخ و جوامع اسلامي، در آن هنگام كه از سلطه و سيطره طواغيت و قدرت‌پرستان خودكامه نجات پيدا كرده بمقتضاي نيروي ذاتي خود جوشيده و مدينه فاضله نسبي را اگر چه از يك يا چند بعد بوجود آورده است.****«فتجلي لهم سبحانه في كتابه من غير ان يكونو اراوه بما اراهم من قدرته و خوفهم من سطويته، و كيف محق من محق بالمثلات، و احتصد من احتصد بالنقمات» (پس خداوند سبحان در كتاب خود براي آنان تجلي كرد، بدون اينكه او را ببينند- بوسيله ارائه قدرتش و بيمناك ساختن از قدرت و سطوتش و با نشان دادن اينكه چگونه بوسيله كيفرهاي اعمال زشت اقوام گذشته، آنان را نابود ساخت و عذابهاي سخت مزارع هستي آنان را درو كرد و از بين برد.)قرآن تجلي‌گاه خداوندي:درست است كه مردم با بعثت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم خدا را با چشم سر نديدند و اين يك امر محال است، ولي كلمات خداوندي در قرآن مجيد، تا آنجا كه مردم بتوانند از استعداد خدايابي خود استفاده كنند. خدا را براي آنان قابل شهود ساخت. كلمات علياي خداوندي علم و قدرت و ديگر صفات جمال و جلال كبريايي را قابل دريافت نمود. اين كلمات خبر از هستي و جريان آن را داد كه هيچ مخبري جز خالق آن هستي نمي‌تواند چنين خبري از هستي بدهد. واقعيات را آنچنان روشن ساخت كه با هيچ وسيله و ابزاري نمي‌توان به آنها رسيد. انسان را در همه ابعاد و سطوح و استعدادها و سرمايه‌هايي كه دارد و به كدامين فعليتها و كمالات مي‌تواند برسد، چنان بيان فرمود كه فروغ رباني حاصل از معرفت انسان بدانگونه كه خدا طرح فرموده است، براي هر انسان آگاه قابل شهود مي‌باشد. از طرف ديگر كلمات خداوندي در قرآن، در تفسير سقوط و نابودي جوامع چنان روشن و چنان ارائه دهنده است كه هر آگاه و خردمندي با مطالعه و تفكر در آنها، نظم و قانونمندي هستي را مشاهده مي‌كند و يقين پيدا مي‌كند كه (با گردنده گرداننده‌اي هست). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اساس اين خطبه بر بيان بعثت پيامبر گرامى (ص) و هدف آن، و شرح اسبابى كه موجب وصول به اين مقصود است مبتنى مى باشد، و پس از آن توضيح هدفى كه در اين منظور وجود دارد. چنان كه در عبارت: «فبعث... بالحقّ» اشاره به بعثت پيامبر (ص) كرده، و در جملات «ليخرج... طاعته» مقصود از اين بعثت را بيان فرموده است، و مى دانيم كه طاعت و فرمانبردارى خداوند عبارت از اين است كه در دنيا در صراط مستقيم گام برداريم يعنى از دين خدا پيروى كنيم، و از فرمانبردارى شيطان باز ايستيم، و اطاعت شيطان همان خروج از حدّ اعتدال و گرايش به جانب افراط يا تفريط است.همچنين امام (ع) با گفتار خود كه: «بقرآن قد بيّنه و أحكمه» اشاره به آنچه موجب حصول اين مقصود مى باشد فرموده است، و مى دانيم كه قرآن كريم مشتمل بر جاذبه هايى است الهى كه انسان را به فرمانبردارى خداوند سوق مى دهد، و به پيروى از راه راست و صراط حق مى كشاند، امام (ع) در گفتار خود كه فرموده است: «ليعلم العباد... أنكروه» به نهايت اين مقصد، و هدف غايى كه اطاعت و فرمانبردارى از خداوند است اشاره كرده، و بيان آن حضرت مشتمل بر دو مسأله از مهمترين مسائل علوم الهى است:1- (ليعلم العباد ربّهم إذ جهلوه)اين كه معرفت خداوند پس از جهل به او براى بندگان حاصل گردد.2- (و ليقرّوا به إذ جحدوه، و ليثبتوه بعد إذ أنكروه)اين كه بندگان پس از تكذيب وجود خداوند به هستى او اقرار، و پس از انكار، وجود او را اثبات كنند.در اين دو جمله هر چند الفاظ مختلف است ليكن معنا يكى است و آن عبارت از تصديق به وجود خداوند است مگر اين كه اقرار و تكذيب را در جمله اوّل زبانى، و اثبات و انكار را در جمله دوّم قلبى بدانيم كه در اين صورت دو معناى جداگانه خواهند داشت.امام (ع) به تجلّى حقّ جلّ و علا در كتابش، اشاره كرده، و اين كه خداوند با يادآورى و توجّه دادن بندگانش به شگفتيهاى آفرينش خويش، و ترسانيدن آنان از عذاب و كيفر خود، و همچنين با بيان احوال امّتهاى گذشته كه بر اثر عقوبتهاى خداوند، محو و نابود شده، و وجود آنها يكباره درو گرديده و از ميان رفته اند خود را به آنان نمايانده است و همه اينها ظهور و تجلّى اوست، بى آن كه رؤيت و مشاهده اى در كار باشد، زيرا خداوند متعال برتر است از اين كه با حواسّ ظاهر ادراك شود، يكى از دانشمندان گفته است: احتمال دارد مراد از تجلّى خداوند در كتاب خويش، پيدايى او در مصنوعات بهت انگيز و مكنونات شگفت آميز عالم آفرينش بوده، و واژه كتاب براى علم استعاره شده باشد، وجه مشابهت اين است كه همان گونه كه كتاب محلّ نقش حروف و كلمات است، علم نيز محلّى است كه پذيراى آثار گوناگون خلقت، و عجايب صورى است كه در آن نقش بسته مى شود، بديهى است اين تجلّى و ظهور و پيدايى از طريق مشاهده حسّ باصره نيست، زيرا خداوند جلّ و علا برتر و منزّه تر از اينهاست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 61 و من خطبة له عليه السّلام و هى الماة و السابعة و الاربعون من المختار في باب الخطب:فبعث محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بالحقّ ليخرج عباده من عبادة الأوثان إلى عبادته، و من طاعة الشّيطان إلى طاعته، بقرآن قد بيّنه و أحكمه ليعلم العباد ربّهم إذ جهلوه، و ليقرّوا به بعد إذ جحدوه، و ليثبّتوه بعد إذ أنكروه، فتجلّى سبحانه لهم في كتابه من غير أن يكونوا رأوه بما أريهم من قدرته، و خوّفهم من سطوته، و كيف محق من محق بالمثلات، و احتصد من احتصد بالنّقمات.اللغة:(تجلّى) الشيء انكشف و ظهر و (محق) الشيء محقا من باب منع أبطله و محاه و محق اللَّه الشيء أذهب منه البركة و قيل هو ذهاب الشّيء كلّه حتّى لا يرى له أثر و (المثلات) جمع المثلة بفتح الميم و ضمّ الثاء المثلّثة فيهما و هي العقوبة كذا في الاقيانوس و في القاموس، مثل بفلان نكل كمثل تمثيلا و هى المثلة بضمّ الثاء و سكونها و الجمع مثولات و مثلات و قال الفيومى: و مثلت بالقتيل مثلا من باب قتل و ضرب اذا جدعته و ظهرت آثار فعلك عليه تنكيلا و التشديد مبالغة و الاسم المثلة وزان غرفة و المثلة بفتح الميم و ضمّ الثاء العقوبة.و (حصد) الزرع و النبات و احتصده قطعه بالمنجل و حصدهم بالسّيف و احتصدهم استأصلهم و (النّقمة) بالكسر و بالفتح و كفرحة المكافاة بالعقوبة جمعه نقم ككلم و عنب و نقمات ككلمات.الاعراب:قوله: ليعلم العباد، متعلّق بقوله: بيّنه أو أحكمه أو كليهما على سبيل التنازع و قوله: و كيف، عطف على قوله: من سطوته، و من الموصولة في قوله: من محق و من احتصد في محلّ النّصب مفعول به، و فاعل الأفعال الأربعة راجع إلى اللَّه سبحانه.المعنى:اعلم أنّ مدار هذه الخطبة على فصول أربعة:الفصل الاول في الاشارة إلى بعثة الرّسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و الغرض من بعثتهو هو قوله (فبعث اللَّه محمّدا بالحقّ) و انّما بعثه (ليخرج عباده من عبادة الأوثان) و الأصنام (إلى عبادته و من طاعة الشيطان إلى طاعته) و لتخليص الخلق من عشق الدّنيا ورّق الطّبيعة و عبوديّة الهوى، و تشويقهم إلى حظائر القدس و مجالس الانس، و إيقاظهم عن مراقد الأبدان و نوم الغافلين، و ايصالهم إلى منازل الأبرار و المقرّبين و لم يقتصر سبحانه على مجرّد بعثه و إرساله، بل بعثه صلّى اللَّه عليه و آله (ب) ما يدلّ على صدق دعواه و مقاله من البراهين و الدلائل الباهرات و المعجزات الخارقة للعادات و أعظمها (قرآن قد بيّنه و أحكمه) أى كشفه و أوضحه و جعله متقنا مضبوطا مستقيما نظمه خاليا عن الخلل و الاختلاف كما قال عزّ من قائل: «هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ» و قال  «كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ» و في موضع آخر «وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً».و تخصيص القرآن بالذّكر من بين سائر المعجزات لما أشرنا إليه من أنّه أعظم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 66 معجزاته و أقويها و آكدها في باب التّحدى، و ذلك لأنّ الغالب على العرب حين بعثه صلوات اللَّه عليه و آله إنشاء الخطب و الرّسائل و المبالغة في فصاحة الكلام و بلاغته و حسن البيان و سلاسته، و مراعات المطابقة لمقتضى الحال و المحافظة على محاسن اللّفظ و بدائع النكت الغريبة، و لطائف المناسبات العجيبة و وجوه الاستعارات و التخيلات، و أنحاء المجاز و الكنايات، و سائر ما يزيد في الكلام رونقا و تاثيرا في القلوب.فبعث اللَّه النّبيّ متحدّيا بالقرآن كتابا ساطعا تبيانه قاطعا برهانه بحجج و بيّنات و رسوم و آيات عجز عن الاتيان بما يماثلها أو يدانيها مصاقع الخطباء مشتملا على رموز و أسرار و علوم و أنوار تحيّرت في إدراكها عقول الأدباء، و مواعظ و حكم تبلّدت عن فهمها أذهان الحكماء، و لم يتصدّ لمعارضة أقصر سورة من سوره واحد من الفصحاء، و لم ينهض للقدح في كلمة من كلماته ناهض من أزكياء البلغاء، مع طول المدّة و كثرة العدّة، و شدّة الحرص و قوة الكدّ و غاية العصبيّة و نهاية الانانية و الافراط في المضادّة و المضارّة، و الرّسوخ في المنافرة و المفاخرة فاختاروا المقاتلة بالسّيف و السّنان على المعارضة بالكلام و البيان و الحجّة و البرهان، بعد ما خيّروا بين الأمرين.فعلم أنّ المأتىّ به خارج عن مقدرة البشر، و إنّما هو أمر من عند خالق القوى و القدر، و به يهتدى إلى الرّشاد، و يحصل المعرفة بالمبدإ و المعاد كما قال عليه السّلام (ليعلم العباد ربهم إذ جهلوه) يعني ببيان القرآن و أحكامه يحصل العلم بالربّ تعالى و ذلك لما اشتمل عليه من الآيات الدّالة على نعوت الجلال و صفات الجمال، و أدلّة التوحيد و براهين التّفريد مضافا إلى أنّه بنفسه مع قطع النّظر عن تلك الآيات كاف في الهداية إلى الحقّ الأوّل سبحانه بما فيه من وصف الاعجاز حسب ما اشرنا إليه، هذا.و العجب من الشارح البحراني أنّه قال في شرح هذا المقام: و مدار هذا الفصل على بيان بعثة الرّسول، و بيان غاية البعثة، و السّبب المعدّ للوصول إلى تلك الغاية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 67 ثمّ بيان غاية تلك الغاية، و الاشارة إلى البعثة بقوله: فبعث إلى قوله: بالحقّ، و أشار إلى غايتها بقوله: ليخرج إلى طاعته، و أشار إلى سبب تلك الغاية بقوله: بقرآن قد بيّنه، و أشار إلى غاية تلك الغاية أعني غاية طاعة اللَّه بقوله: ليعلم العباد إلى قوله: أنكروه، انتهى.و أنت خبير بأنّ طاعة اللَّه سبحانه و عبادته إنّما تحصل بعد حصول العلم بالرّب، لأنّها فرع الدّين و هذا أصله و الأصل مقدّم على الفرع فكيف يمكن جعله غاية لها و ما هو إلّا من مفاسد قلّة التدبّر. (و ليقرّوا به بعد إذ جحدوه و ليثبتوه بعد إذ أنكروه) إن كان المراد بالاقرار الاقرار باللّسان وحده و بالاثبات الاثبات بالجنان يكون عطف الجملة الثّانية على الاولى من باب التأسيس، و إن اريد بكلّ منهما الأعمّ فالمعنى بالجملتين واحد و الاختلاف في العبارة، و الاتيان بهما للتفنّن و على أيّ تقدير فالاثبات و الاقرار من جنود العقل، و الجحود و الانكار من جنود الجهل كما يفيده الحديث المرويّ في الكافي في باب العقل و الجهل عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام هذا.و لما ذكر أنّ بالقرآن يحصل العلم بالرّب سبحانه و الاقرار به و إثباته أشار إلى كيفيّة حصول هذا العلم بقوله: (فتجلّى لهم سبحانه) أى ظهر ظهورا بيّنا (في كتابه) ربما يفسّر الكتاب هنا بعالم الايجاد و لما كان لفظ التجلّى موهما للظّهور برؤية البصر اتبعه بقوله (من غير أن يكونوا رأوه) من باب الاحتراس الذي عرفته في المحاسن البديعيّة من ديباجة الشّرح يعني أنّه سبحانه تجلّى لعباده و ظهر لهم لا برؤية البصر بل برؤية البصيرة (بما أراهم من قدرته) و ذكّرهم من بدائع مصنوعاته و حكمته و عجائب مبدعاته و صنعته كما قال عزّ من قائل: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 68 و قال «وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقى  بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ إِنَّ» و قال  «وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» إلى غير ذلك ممّا لا نطيل بذكرها و قد مضى في شرح الخطبة التّسعين لا سيّما شرح الفصل السّادس منها ما فيه غنية للطالب و كفاية للمهتدى فليراجع ثمّة. (و خوّفهم من سطوته) و حذرهم من نقمته كما قال عز و جلّ: «ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ وَ إِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحِينَ وَ بِاللَّيْلِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ» و قال  «إِنَّا مُنْزِلُونَ عَلى  أَهْلِ هذِهِ الْقَرْيَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ، وَ لَقَدْ تَرَكْنا مِنْها آيَةً بَيِّنَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» و غير ذلك من الآيات المشتملة على التّحذير بقصص الأوّلين، و التخويف بما جرى على السّلف الماضين. (و) أنّه (كيف محق من محق بالمثلات) أي أهلك من أهلكه منهم و أذهب آثارهم عن وجه الأرض بالعقوبات النّازلة عليهم (و احتصد من احتصد بالنّقمات) أى استأصل من استأصله بما عذّبهم به مكافاة لسوء أعمالهم .الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام مبين و وليّ ربّ العالمين است در بيان بعثت حضرت خاتم الأنبياء صلوات اللَّه و سلامه عليه و آله و إشاره بفوائد بعثت مى فرمايد:پس مبعوث فرمود خداوند تبارك و تعالى محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله را براستى و درستى تا اين كه خارج نمايد بندگان را از عبادت بتان بسوى عبادت پروردگار، و از طاعت شيطان بسوى طاعت حضرت كردگار، با قرآنى كه بيان فرمود آنرا و محكم ساخت آنرا تا اين كه بدانند بندگان پروردگار خودشان را وقتى كه جاهل بودند بأو، و تا اقرار كنند بآفريدگار بعد از اين كه منكر بودند بوحدانيّت او، و تا اثبات كنند وجود او را بعد از اين كه نمى شناختند او را پس ظاهر گرديد حق سبحانه و تعالى از براى ايشان در كتاب عزيز خود بدون اين كه ديده باشند او را به آن چه نمود بايشان از قدرت خود، و ترسانيد ايشان را از غضب و سطوت خود، و چه گونه محو و نابود كرد آن كسى را كه نابود كرد از قرون ماضيه با عقوبات نازله، و درويد و مستأصل ساخت كسى را كه مستأصل نمود با عذابهاى هائله.  
بخش ۲ : واژگونه شدن ارزشها [منبع]

الزمان المقبِل :
وَ إِنَّهُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِي زَمَانٌ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ أَخْفَى مِنَ الْحَقِّ وَ لَا أَظْهَرَ مِنَ الْبَاطِلِ وَ لَا أَكْثَرَ مِنَ الْكَذِبِ عَلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ، وَ لَيْسَ عِنْدَ أَهْلِ ذَلِكَ الزَّمَانِ سِلْعَةٌ أَبْوَرَ مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ، وَ لَا أَنْفَقَ مِنْهُ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ، وَ لَا فِي الْبِلَادِ شَيْءٌ أَنْكَرَ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَ لَا أَعْرَفَ مِنَ الْمُنْكَرِ، فَقَدْ نَبَذَ الْكِتَابَ حَمَلَتُهُ وَ تَنَاسَاهُ حَفَظَتُهُ، فَالْكِتَابُ يَوْمَئِذٍ وَ أَهْلُهُ طَرِيدَانِ مَنْفِيَّانِ وَ صَاحِبَانِ مُصْطَحِبَانِ فِي طَرِيقٍ وَاحِدٍ لَا يُؤْوِيهِمَا مُؤْوٍ، فَالْكِتَابُ وَ أَهْلُهُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ فِي النَّاسِ وَ لَيْسَا فِيهِمْ وَ مَعَهُمْ وَ لَيْسَا مَعَهُمْ، لِأَنَّ الضَّلَالَةَ لَا تُوَافِقُ الْهُدَى وَ إِنِ اجْتَمَعَا، فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَى الْفُرْقَةِ وَ افْتَرَقُوا [عَنِ] عَلَى الْجَمَاعَةِ، كَأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْكِتَابِ وَ لَيْسَ الْكِتَابُ إِمَامَهُمْ، فَلَمْ يَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إِلَّا اسْمُهُ وَ لَا يَعْرِفُونَ إِلَّا خَطَّهُ وَ زَبْرَهُ.
وَ مِنْ قَبْلُ مَا [مَثَلُوا] مَثَّلُوا بِالصَّالِحِينَ كُلَّ مُثْلَةٍ وَ سَمَّوْا صِدْقَهُمْ عَلَى اللَّهِ فِرْيَةً وَ جَعَلُوا فِي الْحَسَنَةِ عُقُوبَةَ السَّيِّئَةِ.

انْفَق : رايجتر، پررونق تر.
الزَبْر : كتابت، نوشتن.
مَثّلُوا : عذاب و شكنجه كردند.
الْفِرْيَة : دروغ. 
نَبَذ : دور انداخت، ترك نمود
حَمَلَة : بردارنده ها، حمل كنندگان
تَنَاسَاه : آنرا بفراموشى سپرده است
طَريدان مَنفيّان : رانده شده و تبعيد شده اند
لا يُؤوِيهِما : به آن دو منزل نمى دهد، مَؤو : منزل دهنده اى
زَبر : نوشتن و كتابت
مَثَّلوا : شكنجه و عذاب نموده اند
فِريَة : بهتان و افتراء 
۲. خبر از آينده تأسّف بار اسلام و مسلمين:
همانا پس از من در روزگارى بر شما فراخواهد رسيد كه چيزى پنهان تر از حق، و آشكارتر از باطل، و فراوان تر از دروغ به خدا و پيامبرش نباشد. و نزد مردم آن زمان كالايى زيانمندتر از قرآن نيست اگر آن را درست بخوانند و تفسير كنند، و متاعى پرسودتر از قرآن يافت نمى شود آنگاه كه آن را تحريف كنند و معانى دلخواه خود را رواج دهند.
در شهرها چيزى ناشناخته تر از معروف، و شناخته تر از منكر نيست، حاملان قرآن، آن را واگذاشته و حافظان قرآن، آن را فراموش مى كنند، پس در آن روز قرآن و پيروانش از ميان مردم رانده و مهجور مى گردند، و هر دو غريبانه در يك راه ناشناخته سرگردانند، و پناهگاهى ميان مردم ندارند. پس قرآن و پيروانش در ميان مردمند اما گويا حضور ندارند، با مردمند ولى از آنها بريده اند، زيرا گمراهى و هدايت هرگز هماهنگ نشوند گر چه كنار يكديگر قرار گيرند. مردم در آن روز، در جدايى و تفرقه هم داستان، و در اتّحاد و يگانگى پراكنده اند، گويى آنان پيشواى قرآن بوده و قرآن پيشواى آنان نيست، پس از قرآن جز نامى و نزدشان باقى نماند، و آنان جز خطى را از قرآن نشناسند. و در گذشته نيكوكاران را كيفر داده، و سخن راست آنان را بر خدا دروغ پنداشتند، و كار نيكشان را پاداش بد دادند.
 
قسمت دوم خطبه:
(4) زود است كه بعد از من بر شما روزگارى بيايد كه چيزى در آن پنهان تر از حقّ و درستى نبوده، و آشكارتر از باطل و نادرستى و بيشتر از دروغ گفتن بر خدا و رسول او نباشد،
(5) و نزد مردم آن زمان كالايى بى قدرتر از قرآن كه از روى حقّ و راستى خوانده (و بدرستى تفسير و تأويل آن بيان) شود نيست، و رواجتر از آن هرگاه در معانى آن تحريف و تغيير دهند (و آنرا از روى هواى نفس با اغراض باطله تطبيق نمايند)
(6) و در شهرها چيزى زشت تر از كار شايسته و زيباتر از كار بد نمى باشد،
(7) پس حاملان قرآن (كسانيكه با آن آشنا بوده و اطّلاع دارند) بآن بى اعتناء هستند (طبق دستورش رفتار نمى كنند) و حافظانش (كسانيكه آنرا از حفظ تلاوت مى نمايند در موقع عمل) از ياد مى برند،
(8) پس قرآن و اهل آن (ائمّه هدى عليهم السّلام و پيروانشان) در آنروز دور انداخته شده و در ميان جمعيّت نيستند (زيرا مردم آن روزگار بباطل رو آورده از حقّ دور مانده اند، و اين اعراضشان در حكم طرد و نيستى آنها است) و اين هر دو با هم در يك راه يار هستند (بدستور قرآن رفتار مى نمايند) و كسى (از اهل آن روزگار) قرآن و اهلش را احترام نكرده نزد خود نگاه ندارد (چون با هواى نفس سازگار نيستند) پس قرآن و اهل آن در آن زمان (گر چه بظاهر) در بين مردم بوده و با ايشان هستند، و (در حقيقت) در ميانشان نبوده و با آنها نمى باشند، زيرا ضلالت و گمراهى با هدايت و رستگارى موافقت ندارد و اگر چه در يك جا با هم گرد آيند،
(9) پس آن مردم (گمراه) دست بدست مى دهند بر جدائى (از قرآن) و پراكنده ميشوند از جماعت (پيروان قرآن) مانند آنست كه ايشان پيشوايان قرآن هستند (زيرا طبق اغراض باطله و انديشه هاى نادرست خود آنرا تفسير و تأويل مى نمايند) و قرآن پيشواى آنها نيست (كه بايد از آن متابعت و پيروى كنند) پس (چون قرآن را پشت سر انداخته به مفاد آن عمل نمى كنند) نزد ايشان باقى نمانده از آن مگر نام،  نمى شناسند مگر خطّ و كتابت آنرا،
(10) و پيش از اين كه اين زمان بيايد (بر اثر ظلم و ستم بنى اميّه و بنى عبّاس) به نيكان انواع عذاب و سختى روا مى دارند، و گفتار راست آنان را بر خدا بهتان و دروغ مى پندارند، و پاداش كار شايسته را كيفر كار زشت مى دهند (زيرا به پيروى از شهوات و خواهشهاى نفس كارهاى شايسته نيكان را ناشايسته پنداشته آنان را بقتل رسانده و آزار مى دادند).
 
هر آينه، بعد از من بر شما روزگارى خواهد آمد كه در آن هيچ چيز پنهانتر از حق نباشد و هيچ چيز آشكاراتر از باطل نبود و دروغ بستن به خدا و پيامبرش از هر چه رايجتر باشد. در نزد مردم آن زمان، كالايى كاسدتر از قرآن نيست، اگر آن را چنانكه بايد بخوانند و باز كالايى پرسودتر از قرآن نخواهد بود، اگر معنيش را تحريف كنند.
در سراسر بلاد، چيزى ناشناخته تر از كار نيك و شناخته تر از زشتكارى نباشد. حاملان قرآن، قرآن را واگذارند. و حافظان قرآن، قرآن را فراموش كنند. پس قرآن و اهل قرآن رانده شدگان باشند و از جمع مردم به دور. قرآن و اهل قرآن هر دو در يك راه روان باشند و كس آن دو را احترام و نگه داشت ننمايد. در اين روزگار، قرآن و اهل قرآن در ميان مردم اند و در ميان مردم نيستند با مردم اند و با مردم نيند. زيرا گمراهى و هدايت را با هم سازگارى نباشد، هر چند در كنار هم آيند. آن قوم بر آن نهاده اند كه از قرآن جدايى جويند و از اهل قرآن خود را به يك سو كشند، گويى، كه آنها پيشواى قرآن اند، نه قرآن پيشواى آنها. در نزد ايشان، از قرآن جز نامى باقى نماند و از آن نشناسند، مگر، خطش را و نوشته هايش را. پيش از آنكه چنين زمانى رسد، صالحان را تا چه حد شكنجه كنند و سخن راستشان را دروغ بستن به خدا فرانمايند و نيكيهايشان را به بدى پاداش دهند.
 
(آگاه باشيد) به زودى بعد از من زمانى فراخواهد رسيد، که چيزى پنهان تر از حق و آشکارتر از باطل و فراوان تر از دروغ بر خدا و پيامبرش نخواهد بود، و نزد مردم آن زمان کالايى کسادتر از قرآن يافت نشود، هرگاه آن را درست تلاوت و تفسير کنند، و نه پر رونق تر از قرآن هرگاه از معنى اصليش تحريف گردد (و طبق دلخواه تفسير شود).
در شهرها چيزى ناشناخته تر از معروف و نيکى و شناخته تر از منکرات نخواهد بود (تا آن جا که) حاملان قرآن، قرآن را به کنارى مى افکنند و حافظانش آن را به فراموشى مى سپارند آن روز قرآن و پيروانش هر دو از ميان مردم رانده و تبعيد شوند. آن دو همگام و همراه با يکديگر و در يک جاده حرکت مى کنند ولى کسى پناهشان نمى دهد چرا که گمراهى با هدايت موافق نيست هر چند در کنار هم باشند.
(در آن روز) مردم بر تفرقه و پراکندگى اتحاد کنند و از اجتماع و وحدت پراکنده شوند گويى آنها پيشوايان کتاب خدا هستند وقرآن پيشواى آن ها نيست.
(آن روز) چيزى از قرآن نزد آنها نمى ماند جز نامش، و از آن جز خطوط و حروفش را نمى شناسند، و پيش از اين (براى برداشتن موانع از سر راه) صالحان و نيکوکاران را به انواع کيفرها مجازات کنند (تا کسى به اعمال ننگين آنها اعتراض نکند آرى) صدق و راستى نيکان را افترا و دروغ بر خدا نامند و براى اعمال نيک کيفر گناه قرار دهند!
 
و زودا، كه پس از من بر شما روزگارى آيد، كه چيزى از حق پنهانتر نباشد، و از باطل آشكارتر. و از دروغ بستن بر خدا و رسول او بيشتر. و نزد مردم آن زمان، كالايى زيانمندتر از قرآن نيست اگر آن را چنانكه بايد بخوانند، و نه پرسودتر از قرآن، اگر معنى كلماتش را برگردانند، و در شهرها چيزى از معروف ناشناخته تر نباشد، و شناخته تر از منكر. حاملان كتاب خدا آن را واگذارند، و حافظانش آن را به فراموشى بسپارند. پس در آن روزگار قرآن و قرآنيان از جمع مردمان دورند، و رانده و مهجور. هر دو با هم در يك راه روانند و ميان مردم پناهى ندارند.
پس در اين زمان قرآن و قرآنيان ميان مردمند و نه ميان آنان، با مردمند نه با ايشان. چه، گمراهى و رستگارى سازوار نيايند، هرچند با هم در يكجا بپايند. پس آن مردم در جدايى متّفقند، و از جمع گريزان. گويى آنان پيش واى قرآن اند، نه قرآن پيشواى آنان. پس، جز نامى از قرآن نزدشان نماند، و نشناسند جز خطّ و نوشته آن. و از اين پيش چه كيفر كه بر نيكوكاران نراندند، و سخن راستشان را دروغ بر خدا خواندند، و كار نيك را پاداش بد دادند.
 
پس از من به زودى بر شما روزگارى رسد كه در آن چيزى پنهان تر از حق، و آشكارتر از باطل، و فراوان تر از دروغ به خدا و پيامبرش نباشد پيش مردم آن زمان اگر قرآن را به درستى تلاوت كنند متاعى كسادتر از آن يافت نشود، و اگر در معانى آن تحريف ايجاد كنند كالايى رواج تر از آن نباشد، و در شهرها چيزى بدتر از معروف، و بهتر از منكر پيدا نشود.
قرآن را حاملانش كنارى اندازند، و حافظانش آن را از ياد ببرند. در آن روز قرآن و تابعان حقيقى اش مطرود و در تبعيدند، و چون دو يار همراه در يك راهند، كه پناه دهنده اى آن دو را پناه ندهد. بنا بر اين كتاب و اهلش در آن زمان ميان مردمند اما بين آنها نيستند، و با مردمند ولى با آنان نمى باشند، چرا كه گمراهى با هدايت توافقى ندارند گرچه يك جا جمع شوند. آن مردم در تفرقه متّحد، و از جماعت رويگردانند، گويى آنان پيشواى قرآنند نه قرآن پيشواى آنان، از اين رو از قرآن نزد آنان جز اسمى نماند، و از كتاب خدا جز خطّ و نوشته اى نشناسند. پيش از اين نيكوكاران را به هر عقوبتى دچار كردند، و صدق آنان را بر خدا بهتان ناميدند، و كار نيكشان را كيفر بد دادند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 678-670 از قرآن جز اسمى باقى نمى ماند!امام (عليه السلام) به دنبال سخنان بلند و بالايى که در بخش اوّل، راجع به ظهور اسلام، اهداف مقدّس پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) و آثار روح پرور قرآن مجيد بيان فرمود، در اين بخش از زمانى سخن به ميان مى آورد که در آينده نه چندان دور، اوضاع دگرگون مى گردد، و زحمات و آثار پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در مخاطره قرار مى گيرد، به تمام اهل ايمان هشدار مى دهد که مراقب خطرات عظيمى که در پيش است باشند.در آغاز وضع آن زمان را در هفت جمله کوتاه و گويا چنين بيان مى فرمايد :(آگاه باشيد!) «به زودى، بعد از من، زمانى فرا خواهد رسيد که چيزى پنهان تر از حق، و آشکارتر از باطل، و فراوان تر از دروغ بر خداوند و پيامبرش نخواهد بود ! (وَإنَّهُ سَيَأْتِي عَلَيْکُمْ مِنْ بَعْدِي زَمَانٌ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ أَخْفَى مِنَ الْحَقِّ، وَلاَ أَظْهَرَ مِنَ الْبَاطِلِ، وَلاَ أَکْثَرَ مِنَ الْکَذِبِ عَلَى اللهِ وَرَسُولِهِ).«و نزد مردم آن زمان کالايى کسادتر از قرآن يافت نشود، هر گاه آن را درست تلاوت (و تفسير) کنند، ونه پر رونق تر از قرآن، هر گاه از معنى اصليش تحريف گردد (و طبق دلخواه تفسير شود)» (وَلَيْسَ عِنْدَ أَهْلِ ذلِکَ الزَّمَانِ سِلْعَةٌ(1) أَبْوَرَ(2) مِنَ الْکِتَابِ إذَا تُلِيَ حَقَّ تِلاَوَتِهِ. وَلاَ أَنْفَقَ(3) مِنْهُ إذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ).(و از آن مصيبت بارتر اين که:) «در آن زمان در شهرها چيزى ناشناخته تر از معروف و نيکى، و آشکارتر از منکرات، نخواهد بود (تا آن جا که) حاملان قرآن، قرآن را به کنارى افکنند و حافظانش، آن را به فراموشى سپارند» (وَلاَ في الْبِلاَدِ شَيْءٌ أَنْکَرَ مِنَ الْمَعْرُوفِ، وَلاَ أَعْرَفَ مِنَ الْمُنْکَرِ! فَقَدْ نَبَذَ الْکِتَابَ حَمَلَتُهُ، وَ تَنَاسَاهُ(4) حَفَظَتُهُ).آرى ابرهاى تيره و تار جاهليّت بار ديگر در فضاى اسلام آشکار مى شود و چهره تابناک آفتاب نبوت و قرآن را مى پوشاند، همه چيز دگرگون و واژگون مى گردد وحقايق اسلام به دست فراموشى سپرده مى شود، بازماندگان سران شرک و کفر و بت پرستى، بر حکومت اسلامى مسلط مى شوند، و مردم گرفتار تاريکى جهل و جور و ستم مى شوند.در اين که امام (عليه السلام) به چه زمانى اشاره مى کند ؟ آيا زمان خاصى منظور است ؟ يا سخنش مفهوم عام دارد و زمانهاى مختلف را ـ حتى عصر ما را نيز ـ شامل مى شود ؟ در ميان مفسّران نهج البلاغه گفتگوست و هر کدام راهى را پيموده اند.ولى با توجه به جمله «سَيَأْتِي» که معمولاً خبر از آينده نزديک مى دهد، و تعبير «عَلَيْکُمْ» و «مِنْ بَعْدِي» که خبر از درک مخاطبينش نسبت به آن دارد، به نظر مى رسد اشاره به دوران سيطره «بنى اميه»: «معاويه»، «يزيد» و ديگر حکام آنها که تمام اين اوصاف بر آن منطبق است باشد.آرى، آنها بودند که حق را چنان مخفى کردند که اگر کسى از آن حمايت مى کرد سرش بالاى نيزه بود، يا تنش بالاى دار. کذّابين و وضاعين حديث و متملّقان چاپلوس که درباره «بنى اميه» و حاميان آنها جعل حديث مى کردند و به مداحى مى پرداختند بازارشان رونق گرفت، منکرات همه جا آشکار شد و معروف به دست فراموشى سپرده شد. البتّه انکار نمى کنيم که اين جريان در زمانهاى ديگر و حتى در عصر ما رخ داده و مى دهد و همه آنها از اصول واحد شناخته شده اى پيروى مى کنند، ولى منظور امام (عليه السلام) در جمله هاى بالا عصر تاريک و ظلمانى «بنى اميه» است.امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن به وضع قرآن و طرفدارانش در آن زمان تاريک مى پردازد و در واقع علت بدبختى مردم آن زمان را که همان فاصله گرفتن از قرآن است، با بيانى زيبا و گويا شرح مى دهد مى فرمايد : «در آن روز قرآن و پيروانش هر دو از ميان مردم رانده و تبعيد شوند، آن دو (قرآن و پيروانش) و همگام و همراه يکديگر، و در يک جادّه حرکت مى کنند ولى کسى پناهشان نمى دهد» (فَالْکِتَابُ يَوْمَئِذ وَأَهْلُهُ طَرِيدَانِ(5) مُنْفِيَّانِ(6)، وَصَاحِبَانِ مُصْطَحِبَانِ فِي طَرِيق وَاحِد لاَ يُؤْوِيهِمَا(7) مُؤْو).و در ادامه اين سخن تاکيد مى فرمايد که : «قرآن و اهلش در آن زمان در ميان مردمند اما در ميان آنها نيستند، با آنها هستند ولى با آنها نيستند !» (فَالْکِتَابُ وَأَهْلُهُ فِي ذلِکَ الزَّمَانِ فِي النَّاسِ وَ لَيْسَا فِيهِمْ، وَ مَعَهُمْ وَ لَيْسَا مَعَهُمْ).آرى قرآن را بر فراز منابر و در خانه ها مى خوانند، مى بوسند و گرامى مى دارند ولى در زندگى فردى و اجتماعى آنها اثرى از تعليمات و مفاهيم قرآن نيست. از قرآن به پوستى قناعت کرده و مغز را رها ساخته اند، الفاظ را گرفته و معانى را پشت سرافکنده اند.سپس به دليل آن پرداخته مى فرمايد : «اين به خاطر آن است که گمراهى با هدايت موافق نيست، هر چند در کنار هم قرار گيرند» (لأَنَّ الضَّلاَلَةَ لاَ تُوَافِقُ الْهُدَى، وَإنِ اجْتَمَعَا).آرى گمراهان به راه خود مى روند و هدايت و هوادارانش به راه خود، هر چند در ظاهر در کنار هم باشند و در ادامه، به دليل ديگرى از دلايل مهم بدبختى آنان پرداخته مى افزايد : (در آن روز) «مردم بر تفرقه و پراکندگى اتحاد کنند و از اجتماع و وحدت پراکنده شوند، گويى آنها پيشوايان کتابِ خدا هستند و قرآن پيشواى آنها نيست !» (فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَى الْفُرْقَةِ، وَافْتَرَقُوا عَلَى الْجَمَاعَةِ، کَأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْکِتَابِ وَلَيْسَ الْکِتَابُ إمَامَهُمْ).و به تعبير ديگر، اتفاق کردند بر اين که اتفاق نکنند. اين پراکندگى سبب شده است که هر کدام قرآن را به ميل خود تفسير کنند يا به تعبير ديگر، اساس کار خودرا بر تفسير به رأى بگذارند. آياتى که موافق ميلشان است بگيرند و آنچه موافق هوس هاى آنها نيست چنان توجيه کنند که با آن سازگار باشد، به جاى اين که قرآن را پيشواى خود قرار دهند، خود پيشواى قرآن مى شوند، و اين جا است که نه تنها از قرآن بهره اى نمى برند بلکه آن را توجيه کننده گمراهى و ضلالت خويش قرار مى دهند و از اين طريق بر گمراهى خويش مى افزايند.و در آخرين سخن درباره سرنوشت قرآن در آن عصر و زمان، تعبير جالبى مى فرمايد که از آن بهتر تصور نمى شود، مى فرمايد : «در آن روز از قرآن نزد آنها، چيزى جز نامش نمى ماند، و از آن، جز خطوط و حروفش را نمى شناسند !» (فَلَمْ يَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إلاَّ اسْمُهُ، وَلاَ يَعْرِفُونَ إلاَّ خَطَّهُ وَ زَبْرَهُ(8)).چه بسا قرآن را با زيباترين خطوط بنويسند، و اطرافِ صفحات و جلدها را تذهيب کنند و شاهکارهاى هنرى در اين زمينه بيافرينند، و قرآن ها دست به دست بگردد، و در مساجد با صداى آهسته و بلند به صورت فردى و جمعى تلاوت شود، ولى از محتواى قرآن در ميان آنها خبرى نباشد، درست مثل اين که داروى شفا بخشى را در شيشه هاى زيبا قرار دهند و در ورق هاى زرين بپيچند، اما هيچ کس براى درمان بيماريش از آن دارو نخورد.در اين جا اين سؤال پيش مى آيد که آيا صالحان و مؤمنان و طرفداران قرآن در آن زمان خاموشند ؟ گويا امام (عليه السلام) در آخرين جمله هاى اين فراز ناظر به پاسخ اين سؤال است، مى فرمايد: «آنها پيش از اين صالحان و نيکوکاران را به انواع کيفرها مجازات کنند (و همه را تار و مار نمودند تا مانعى بر سر راه خودکامگى هاى آنان نباشد، آرى،) صدق و راستى نيکان را، افترا و دروغ بر خدا ناميدند. و براى اعمال نيک، کيفر گناه قرار دادند !» (وَمِنْ قَبْلُ مَا مَثَّلُوا(9) بِالصَّالِحِينَ کُلَّ مُثْلَة، وَسَمَّوْا صِدْقَهُمْ عَلَى اللهِ فِرْيَةً(10)، وَجَعَلُوا فِي الْحَسَنَةِ عُقُوبَةَ السَّيِّئَةِ).اين سخن اشاره به تاريخ ننگين «بنى اميه» است که در آغاز کار صالحان و پاکان و نيکان را که مزاحم خود مى ديدند به بدترين وجهى از ميان برداشتند تا آن جا که به گفته بعضى از بزرگان، «معاويه» چهل هزار نفر از مهاجران و انصار و فرزندان آنها را کشت و فرزندش «يزيد» با امام حسين (عليه السلام) و يارانش در کربلا جناياتى روا داشت که نياز به بيان ندارد.«عبدالملک» و فرماندارش «حجاج» آن قدر از مردم «عراق و حجاز» کشتند که حساب ندارد(10) و به اين ترتيب هر صداى حقى را خاموش و هر زبان حقگويى را بريدند و جادّه ها را براى پياده کردن افکار و اميال خود هموار ساختند.* * *نکته ها:1. تاريک ترين دوران تاريخ اسلام:بى شک دوران حکومت «بنى اميه» از تاريک ترين دورانهايى است که بر امّت اسلامى گذشت، حاکمان «بنى اميه» از «معاويه» گرفته تا آخرين نفر که «مروان حمار» بود در اين سه خصلت مشترک بودند : بى رحمى و قساوت فوق العاده، عشق و علاقه به حکومت به هر قيمتى که ممکن شود، و روح انتقام جويى.به همين دليل آنها حق و عدالت، شرف و انسانيّت، و همه چيز را در پاى ادامه حکومت ننگين خود قربانى کردند و ظلم و ستمهايى روا داشتند که در تاريخ بى نظير بود.آنها براى فراهم کردن زمينه خودکامگى خويش، زبان حق گويان را بريدند، صحابه مخلص و مبارز پيامبر (صلى الله عليه وآله) را يا کشتند، يا تبعيد کردند، يا خانه نشين نمودند و اين همان چيزى است که امام (عليه السلام) در جمله هاى اخيرِ بخش بالا از اين خطبه به آن اشاره فرموده است.ولى مهمترين پناهگاه امت اسلامى و بزرگترين مانع بر سر راه آنها قرآن بود. قرآن که اعلان جنگ به ظالمان و ستمگران مى داد و خودکامگان را مرتّباً تهديد مى کرد، و مقياس و معيارى براى شناخت حکومت اسلامى از حکومتهاى غاصب و ظالم و کفر آلود بدست مى داد.آنها براى برداشتن اين مانع از سر راه خود گروهى عالم نماى مزدور را در اختيار گرفتند تا قرآن را به ميل آنها تفسير کنند، و آيات آن را شاهد حقانيّت اين بيگانگان از قرآن، و بى خبران از خدا معرفى کنند و از کسى که مى خواست قرآن را آن گونه که هست، تلاوت و تفسير کند مانع مى شدند و به اين ترتيب از قرآن جز خط و رسم و نامى باقى نماند و همچون يک زندانى که در زندان مخوف انفرادى گرفتار شود از دسترس افکار مردم دور نگه داشته شد و اين همان چيزى است که امام (عليه السلام) دقيقاً در خطبه بالا به آن اشاره فرموده است.در روايات اسلامى آمده است «معاويه» هنگامى که به «مدينه» آمد از کنار مجلسى از بزرگان قريش، عبور کرد، هنگامى که او را ديدند همه (از ترس) برخاستند جز «ابن عباس». «معاويه» گفت : ابن عباس ! چرا مثل ديگران برنخاستى ؟ حتماً کينه هاى جنگ «صفّين» مانع شد ؟ تو از اين کار طرفى نمى بندى زيرا «عثمان» مظلوم کشته شد، (و ما به خاطر او قيام کرديم) «ابن عباس» گفت : «عمر بن خطاب» نيز مظلوم کشته شد (چرا براى او فرياد نکشيدى) «معاويه» گفت : «عمر» به دست کافرى کشته شد، «ابن عباس» گفت پس «عثمان» را چه کسانى کشتند ؟ «معاويه» گفت : مسلمانان، «ابن عباس» گفت : اين دليل روشنى بر ضدّ توست.«معاويه» گفت : به هر حال ما به همه جا نوشته ايم که هيچ کس حق ندارد فضايل على و اهل بيتش را بازگو کند، زبانت را نگه دار.«ابن عباس» گفت : اى «معاويه !» ما را از قرائت قرآن نهى مى کنى ؟ «معاويه» گفت نه، «ابن عباس» گفت : از تفسير آن نهى مى کنى ؟ «معاويه» گفت : آرى، بخوان و لکن از معنى آن و آنچه مقصود خداوند بوده است سخن مگو !سخن در ميان «ابن عباس» و «معاويه» به درازا کشيد، سرانجام «معاويه» گفت : قرآن را بخوانيد و تفسير کنيد اما در مورد آياتى که فضيلت شما اهل بيت را بيان مى کند سکوت اختيار کنيد سپس افزود : اى ابن عباس ! اگر اين گونه آيات را نيز مى خواهى بخوانى پنهانى بخوان که هيچ کس از تو نشنود.سپس «معاويه» به محل اقامت خود بازگشت و دستور داد صد هزار درهم براى «ابن عباس» ببرند (به اين ترتيب تهديد را با تطميع همراه ساخت تا به هر قيمتى ممکن است دهان حق گوى ابن عباس را ببندد(11)).اينها همان چيزى است که امام (عليه السلام) دقيقاً در خطبه بالا به آن اشاره فرموده است.درباره جنايات «بنى اميه» و شناسائى دقيق آنها از نظر قرآن و احاديث اهل سنّت و اعمالى که براى مسخ و تحريف معارف اسلامى انجام دادند به جلد سوّم همين کتاب صفحه 243 تا 253 مراجعه فرماييد.2. تاريخ تکرار مى شود:آنچه در اين خطبه درباره عصر تاريک حکومت امويان بيان شده که از قرآن جز خط و رسمى باقى نمى ماند منحصر به آن زمان نيست و با نهايت تأسف بارها در نقاط مختلف تکرار شده، هر چند به شدت دوران حکومت «بنى اميه» نبوده است، حتى در عصر و زمان خود نيز نمونه هايى از آن را مى بينيم.در کلمات قصار حضرت، تعبيرى ديده مى شود که شايد فراگيرتر از تعبير بالا است مى فرمايد : «يَأتِي عَلَى النّاسِ زَمَانٌ لاَ يَبْقَى فِيْهِمْ مِنَ الْقُرآنِ إِلاَّ رَسْمُهُ وَ من الاِْسْلاَمِ إِلاَّ اِسْمُهُ وَ مَسَاجِدُهُمْ يَؤْمئِذ عَامِرَةٌ مِنَ الْبِنَاءِ، خَرابٌ مِنَ الْهُدى، سُکّانُها وَعُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إلَيْهِمْ تَأْوِى الْخَطِيْئَةُ; بر مردم روزگارى خواهد آمد که در بين آنان از قرآن جز خطوطش، و از اسلام جز نامش، باقى نماند. مساجدشان در آن زمان از جهت بنا و ساختمان، آباد، امّا از جهت هدايت، خراب است. ساکنان و آبادکنندگان آن بدترين مردم روى زمينند، فتنه و فساد از آنان برمى خيزد و خطاها در آنها لانه مى کند»(12).****پی نوشت:1. «سلعة» به معنى متاع و کالاست.2. «ابور» از مادّه «بوار» به معنى شدت کساد بودن چيزى است و «بائر» به معنى زمين خالى از درخت و گياه است.3. «انفق» افعل تفضيل است از مادّه «نفاق» معانى مختلفى دارد يکى از آنها گران شدن و مرغوب شدن اجناس است و در اين جا به همين معنا به کار رفته است.4. «تناسا» از مادّه «نسيان» به معنى فراموش کردن چيزى است.5. «طريدان» تثنيه «طريد» از مادّه «طَرْد» به معنى راندن است و طريد به معنى رانده شده مى باشد.6. «منفيان» از مادّه «نفى» در اين جا به معنى تبعيد کردن است و منفى شخصى است که تبعيد شده است.7. «يؤوى» از مادّه «ايواء» به معنى پناه دادن است و «مؤو» به معنا پناه دهنده است.8. «زبر» به معنى نوشتن يا نوشته است (هم به معنى مصدرى آمده و هم اسم مصدر).9. «مثلوا» از مادّه «تمثيل» و از ريشه «مُثله» گرفته شده که به معنى مجازات کردن و شکنجه دادن است.10. «فرية» از مادّه «فرى» (بر وزن فرد) در اصل به معنى قطع کردن است و از آن جا که قطع کردن چيزى غالباً باعث فساد و خرابى مى شود به هر کار خلاف و از جمله دروغ و تهمت فريه گفته شده است.11. اين سخن را مرحوم علامه حلى در کتاب «کشف الحق» از کتاب «الهاويه» نقل کرده است. (شرح نهج البلاغه علامه خويى، جلد 9 صفحه 70).12. بحار الانوار، جلد 44 صفحه 124. 
شرح علامه جعفری«و انه سياتي عليكم من بعدي زمان ليس فيه شي‌ء اخفي من الحق و لا اظهر من الباطل، و لا اكثر من الكذب علي الله و رسوله، و ليس عند اهل ذلك الزمان سلعه ابور من الكتاب اذا تلي حق تلاوته، و لا انفق منه اذا حرف عن مواضعه و لا في البلاد شيء انكر من المعروف، و لا اعرف من المنكر» (و قطعي است كه پس از من روزگاري براي شما روي خواهد آورد كه در آن چيزي پوشيده‌تر از حق و آشكارتر از باطل، و فراوان‌تر از دروغ بستن به خدا و رسولش نخواهد بود. و در نزد اهل آن زمان كالايي كسادتر از قرآن وجود نخواهد داشت- اگر حق خواندن آن ادا شود، و متاعي با رونق‌تر از كتاب الهي نخواهد بود- اگر از معاني و حقائق خود منحرف گردد. در آن روزگار هيچ چيزي ناشناخته‌تر از معروف (يا زشت‌تر از نيكو) و شناخته‌تر از ناشناخته (يا نيكوتر از زشت) وجود نخواهد داشت).آري، چنين است مختصات روزگار بني‌اميه و بني‌اميه صفتان در هر دوران و جامعه‌اي كه منطق گردانندگان مردمش چنين باشد:- منم (يا ماييم) شايسته‌ترين مردم به رياست! و زعامت! و خلافت! و زمامداري! و پيشتازي! - منم كه زندگي و اراده و تصميم مردم را بايد امضاء كنم! - منم كه هيچ كسي را حق ايستادن در مقابل من نيست! منم كه بايد منافع من به هر نحو و شكلي باشد، تامين شود! منم كه خداوند هستي‌آفرين، يا قوانين ماده و طبيعت هيچ ضرري را متوجه وجود من نساخته است و همه ضررها و تلخي‌ها و ناگواريها مربوط به ديگران است! و اينكه بيماري يا مرگ سراغ مرا بگيرد، قطعا مرتكب اشتباه و خطا بوده و مورد اصلي خود را گم كرده است! منم كه اگر نتوانم يا نگذارند همان آرزويم را عملي كنم كه هم‌مكتب من نرون در دل داشت: (كاش همه مردم يك گردن داشتند و من آن را با يك ضربه شمشير مي‌زدم.) گردن همه مردم را يكباره بزنم. حتما مظلوم واقع شده‌ام، اي مردم، اي ستارگان، اي كهكشانها، و بطور كلي اي كيهان بزرگ، داد مرا از آن موانع بگيريد كه مرا مظلوم كردند و نگذاشتند همه مردم را براي لذت احساس سلطه‌گري با يك ضربه بكشم!وقتي كه مغز گردانندگان يك جامعه پر از اين امواج شعله‌هاي تباه‌كننده باشد، قطعي است كه حق زير پرده‌هايي ظلماني تمايلات حيواني پوشيده خواهد ماند و همه فضاي جامعه را باطل تحت پوشش خود قرار خواهد داد. دروغ بستن به خدا و رسول او شايع‌ترين سخنان خواهد بود. قرآن را به دلخواه خود تفسير و تاويل خواهند كرد … اين يك جريان كاملا طبيعي است و ناشي از قانون عام عليت است كه فراگير همه شئون فردي و اجتماعي بشريت است.****«فقد نبذ الكتاب حملته و تناساه حفظته: فالكتاب يومئذه و اهله طريدان منفيان، و صاحبان مصطحبان في طريق واحد لا يوويهما موو. فالكتاب و اهله في ذلك الزمان في الناس و ليسا فيهم، و معهم و ليسا معهم لان الضلاله لا توافق الهدي وان اجتمعا» (در آن زمان آنانكه كتاب الهي را با خود داشتند و به آن معتقد بودند آن را دور خواهند انداخت و حافظانش آن را فراموش خواهند كرد (يا خود را به فراموشكاري خواهند زد) در آن موقع، كتاب و مدافعان و معتقدان و عمل‌كنندگان به آن مطرود و مهجور از جامعه گشته و دو همدم در يك مسير خواهند بود كه هيچ به آن دو پناه نخواهند داد. در آن روزگار كتاب خداوندي و معتقدان و عمل‌كنندگان به آن، در ميان مردم، ولي از آنان نخواهند بود، و با آنان ديده خواهند شد، ولي با آنان نيستند، زيرا گمراهي با هدايت توافق و هماهنگي ندارند اگر چه پهلوي هم قرار گرفته و با همديگر جمع شده باشند).در آن زمان قرآن و اهل قرآن ميان مردمند ولي از آنان نيستند:سازمان زندگي دسته جمعي چنين است كه تشابه شكلي و استعدادها و خواسته‌ها و فعاليتها و رفتارها بزرگترين و باارزش‌ترين انسانها را با پست‌ترين و بي‌ارزش‌ترين آنان مساوي مي‌نمايد. اگر بخواهند براي كندن چاه آب دست به كار شوند همه بايد ابزار معيني را به كار ببرند و وقت صرف كنند تا آن چاه كنده شود و از آب آن استفاده كنند. همانگونه كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در جنگ خندق بهمان ترتيب كار مي‌كرد كه ديگر مسلمانان.آيات شريفه قرآني در توضيح استدلال كساني كه ايمان به رسول خدا (ص) نمي‌آوردند، همين تشابه شكلي بوده است كه مي‌گفتند: «ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه» (نيست اين مرد مگر بشري مانند شما. از آنچه شما مي‌خوريد. او هم مي‌خورد.) «و قالوا ما لهذا الرسول ياكل الطعام و يمشي في الاسواق» (و گفتند: چه مي‌شود به اين رسول غذا مي‌خورد و در بازارها راه مي‌رود) در صورتيكه فرق مابين آن كسي كه به قرآن عمل مي‌كند، واقعا به مبدا و معاد معتقد است، رسالت رسولان الهي را واقعا پذيرفته است و خود را ملزم به عمل به همه تكاليف و دستورات الهي مي‌داند. او انسانها را مي‌شناسد، ولي آنانكه هم قافله معنوي او نيستند، او را نمي‌شناسند، حتي بجهت بي‌اعتنائي آن رشديافتگان به لذائذ و آمال دنيا و گذشت و فداكاري در راه تهذيب خود و خدمت به ديگر انسانها، مردماني بدبخت و احمق نيز تلقي شوند! به هر حال، تشابه در شكل و استعدادها و ديگر امور، همواره اين مشكل را در تاريخ داشته است كه علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام را با يك عرب معمولي تنها بدانجهت كه در يك جامعه زندگي مي‌كردند و از يك نژاد و داراي شكل و رفتار مشابهند، نتوانستند تميز دهند و از وجود او استفاده كنند. از قياسش خنده آمد خلق را         كاو چو خود پنداشت صاحب‌دلق راكار پاكان را قياس از خود مگير        گرچه ماند در نوشتن شير شيرجمله عالم زين سبب گمراه شد         كم كسي ز ابدال حق آگاه شد اشقياء را ديده بينا نبود نيك و بد         در ديده‌شان يكسان نمودهمسري با انبياء برداشتند          اوليا را همچو خود پنداشتند گفته اينك ما بشر ايشان بشر         ما و ايشان بسته خوابيم و خور اين ندانستند ايشان از عمي          هست فرقي در ميان بي‌منتهيهر دو گون زنبور خوردند از محل        ليك شد زان نيش و زين ديگر عسل هر دو گون آهو گيا خوردند و آب         زين يكي سرگين شد و زان مشك ناب هر دو ني خوردند از يك آبخور        اين يكي خالي و آن پر از شكر آن منافق با موافق در نماز         از پي استيزه آيد ني نيازدر نماز و روزه و حج و زكات         با منافق مومنان در برد و مات مومنان را برد باشد عاقبت         بر منافق مات اندر آخرت****«فاجتمع القوم علي الفرقه، و افترقوا علي الجماعه، كانهم ائمه الكتاب و ليس الكتاب امامهم» (در آن زمان مردم به پراكندگي و جدايي از يكديگر متفق مي‌شوند. و براي بدست آوردن اتفاق و اجتماع از يكديگر جدا و پراكنده‌اند.)عاملي مشترك در درون اين تبهكاران بوجود مي‌آيد كه آنانرا وادار به تفرقه مي‌نمايد:مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام آن نيست كه روزي فرا مي‌رسد كه مردم بجهت انحراف و لغزش از مسير حق و حقيقت با يكديگر مي‌نشينند و گفتگوها و تحقيقات براه مي‌اندازند و يكديگر را قانع مي‌سازند كه پس از اين تاريخ ما هرگز نبايد اتحاد و اتفاق داشته باشيم و همواره بايد پراكنده و از يكديگر جدا زندگي كنيم و آنگاه قرارداد يا قطعنامه‌اي در چند ماده بنويسند و امضاء كنند كه ما انسانها، ما مسلمانان كه بر خلاف حكم بديهي عقل و عوامل احساسات و عواطف عالي انساني و بر خلاف همه منابع اسلامي، ملتزم مي‌شويم كه هرگز اتحادي نداشته باشيم و همواره با تفرقه و پراكندگي زندگي كنيم!! بديهي است كه چنين نشست و گفتگو و تحقيق و قطعنامه و قراردادي صورت نگرفته و نمي‌گيرد.آنچه كه امكان‌پذير است، اينست كه مردم بجهت از دست دادن روحيه تعاون و هماهنگي و بجهت از دست دادن اساسي‌ترين عامل اتحاد و اتفاق كه عبارتست از احساس راستين هماهنگي در جاذبه كمال ربوبي و هم قافله بودن در مسير (حيات معقول) رو به ابديت كه مستلزم درك و دريافت اصل مقدس- 1= همه و همه = 1 است، از يكديگر پراكنده مي‌شوند و گويي هيچ عامل اشتراكي ندارند، و اصلا اينان افراد و مصاديق يك نوع نيستند! و اصلا اينان در يك مكتب و رو به يك هدف نمي‌روند! اين همه عربده و مستي و ناسازي چيست نه همه همره و هم‌قافله و همزادند! گويي آن مردم منحرف از حق و حقيقت قرآن را بايد به هر چه كه تمايلات حيواني‌شان اقتضاء مي‌كند بكشانند! آنان هستند كه قرآن بايد از آنان پيروي نمايد! اگر آنان خواستند هوي‌پرستي را پيشه كنند، نه تنها آيه قرآني كه ميگويد: «و من اضل ممن اتبع هواه …» (و كيست گمراه‌تر از كسي كه از هواي خود پيروي مي‌كند) نبايد جلوگيري كند، بلكه فورا بايد آيه مزبور قيدي و شرطي براي خود ايجاد كند و بگويد: بشرط اينكه فلان احمق يا فلان ابلهان تمايل به هوي‌پرستي نداشته باشند. و اگر آنان خواستند ظلم و بيدادگري راه بيندازند فورا آيه شريفه «ان الله يامر بالعدل و الاحسان» (خداوند شما را به عدالت و احسان دستور مي‌دهد) خود را با خواسته آن نابخردان وفق داده و به اين شكل درآيد «ان الله يامركم بالظلم و الشح»!! (خداوند شما را به ظلم و لئامت وقيح دستور مي‌دهد!!!)چشم باز و گوش باز و اين عمي          حيرتم از چشم‌ بندي خدا!****«فلم يبق عندهم منه الا اسمه و لا يعرفون الا خطه و زبره» (در آن موقع نمانده است از قرآن در ميان آنان مگر نامي از قرآن، و نمي‌شناسد مگر خط و حروف نوشته شده آن را).وقتي كه اعتقاد و عمل به قرآن مجيد از بين رفت، مجبورند كه براي حفظ مقام خود خط و شكل و حتي تجويد و قرائت آن را حفظ كنند!زيرا همان قرآن بوده است كه آن جاه‌پرستان خودكامه را از سقوط نجات داد و دنيا را متوجه آنان ساخت و به ثروت و جاه و مقامي رسيدند كه حتي تصورش براي آنان محال بود. حال اگر بخواهند حتي نام و نشان و قرائت و مباحث لفظي محض آن را از دست بدهند، هيچ مبنائي براي سلطه‌گري و عيش و خوشگذراني خود نخواهند داشت. بحث از اينكه قرآن حادث است يا قديم، تحقيق در اينكه قرآن بر مباني ادبيات كدامين قبيله نازل شده است، براي اثبات اينكه آنان اهل قرآن هستند و از قرآن حمايت مي‌كنند كافي است! ما چو خود را در سخن آغشته‌ايم از حكايت ما حكايت گشته‌ايم. و اما اينكه «فاستقم كما امرت و من تاب معك» (همانگونه در دين خدا استقامت كن كه مامور شده‌اي و كساني كه با تو بسوي خدا بازگشت كرده‌اند) «اتقوا الله» (به خدا تقوي بورزيد) «عدلوا» (عدالت كنيد) «و لا ينال عهدي الظالمين» (عهد زمامداري و امامت من به ستمكاران نمي‌رسد) «و لا تبخسوا الناس اشياءهم» (هيچ چيز مردم را از ارزش نيندازيد) نه تنها كاري با آنها ندارند، بلكه بايد مطابق خواسته‌هاي آن خودكامگان تفسير و تاويل شوند هر چند كه محكم‌ترين آيات باشند نه متشابه.****«و من قبل ما مثلوا بالصالحين كل مثله، و سموا صدقهم علي الله فريه، و جعلوا في الحسنه عقوبه السيئه» (و آنان پيش از آن زمان، عذابهايي را بر مردم آن زمان وارد كردند و سخنان راست آنان را افتراء به خدا تلقي نمودند، و آن نابكاران كيفر گناه را به كار نيك و داراي ثواب قرار دادند.)مبارزه بي‌امان با انسانهاي صالح و رشديافتگان را مبناي سلطه‌گري خود قرار دادند!سلطه‌گري و استبداد تباه‌كننده آن نابخردان با شكنجه و زجر انسانهاي پاك شروع ميشود و به نابودي خود آنان پايان مي‌يابد.  مرحوم محقق هاشمي خوئي از علامه حلي از صاحب كتاب الهاويه نقل مي‌كند كه (معاويه از مهاجرين و انصار چهل هزار نفر را كشت. و آنچه كه پسر ملعون او يزيد در كربلا و قتل عام مدينه كرد، بي‌نياز از بيان است و آنچه كه عبدالملك بن مروان و كارگزار او حجاج بن يوسف در عراق و حجاز و غير آنها انجام داده‌اند، مشهور است.)بديهي است كه آنان براي توجيه شكنجه‌ها و كشتاري كه انجام مي‌دادند، مي‌بايست هر گونه خلاف واقع را مرتكب گردند، آيات و روايات را به سود خود تفسير كنند. حتي اگر مقتضي باشد رواياتي را جعل كنند و سخنان حق آن ستمديدگان و آن مردان راه حق را به دروغ و افتراء متهم بسازند. آن شاگردان مكتب ماكياولي كه از يك جهت اساتيد اين مرد و بنيانگزاران اصلي مكتب او بودند. (مي‌گفتند: براي هر هدفي كه مي‌خواهي بدست بياوري، هر حقيقتي را مي‌تواني بعنوان وسيله، قرباني آن هدف نمايي!!) اف بر تو اي خودكامگي و سلطه‌گري كه بي‌شرم‌ترين دروغگويي را براي بقاي چند روزه خود مرتكب مي‌شوند و در شام شايع مي‌سازند كه علي بن ابيطالب عليه‌السلام نماز نمي‌خواند!!! وقتي كه آن حضرت در محراب عبادت شهيد مي‌شود و خبر آن در تمامي جوامع اسلامي شايع مي‌شود، مردم از يكديگر مي‌پرسند: مگر علي بن ابيطالب نماز مي‌خواند!! امام حسين بن علي عليه‌السلام را با فجيع‌ترين وضعي كه تاريخ به خود ديده است مي‌كشند و تكبير هم مي‌گويند!!«جاوا براسك يابن بنت محمد مترملا بدمائه ترميلا           و يكبرون بان قتلت و انما قتلوا بك التكبير و التهليلا(سر بريده ترا اي پسر دختر محمد صلي الله عليه و آله و سلم آوردند و در حاليكه آغشته به خون خود بود، آنان تكبير مي‌گفتند كه ترا به قتل رساندند! در حاليكه كشتند تكبير و تهليل را با كشتن تو.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «سيأتى... المنكر»:امام (ع) در اين گفتار از دورانى خبر مى دهد كه به گونه اى كه ذكر فرموده پس از او فرا مى رسد، و ما اين دوران را ديده و نسلهاى پيش از ما نيز آن را مشاهده كرده اند، زيرا پنهان بودن حقّ و پيدايى باطل، در اين ازمنه امرى آشكار و ملموس است، اين كه فرموده است چيزى از حقّ پوشيده تر، و از باطل آشكارتر نيست بر سبيل مبالغه است و همچنين است اين جمله كه: چيزى از دروغ بستن به خدا و پيامبرش بيشتر و فراوانتر نيست، در اين باره از شعبه كه امام محدّثان بوده روايت شده كه گفته است: نه دهم احاديث دروغ است، و نيز از دار قطنى نقل شده كه: حديث صحيح در ميان احاديث ديگر همچون موى سپيدى است كه در گاو سياه يافته شود.فرموده است: «و ليس عند أهل... حفظته»:شرح اين مطلب در ذيل خطبه امام (ع) در نكوهش كسانى كه در ميان امّت، حكومت و فرمانروايى مى كنند و شايستگى آن را ندارند بيان شده است، اين كه فرموده است حاملان قرآن آن را كنار مى گذارند و از آن دست مى كشند، مراد اين است كه تلاوت كنندگان قرآن از تدبّر و تفكّر در آيات آن و به كار بستن احكامش روگردان مى شوند، و منظور از جمله تناساه حفظته نيز چشم پوشى از اجراى اوامر و نواهى كتاب خدا و بى اعتنايى در پيروى از آن است.فرموده است: «فالكتاب... و إن اجتمعتا»:منظور از اهل كتاب كسانى هستند كه پايبند عمل به آنند، و چون مردم دورانى كه توصيف شد توجّهى به كتاب خدا ندارند طبعا اهل قرآن و كسانى كه پايبند احكام آنند نيز مورد توجّه و عنايت آنها نيستند، بلكه چون اين اقليّت در مواردى كه احكام كتاب خدا اقتضا مى كند و پيروى از آن واجب مى گردد با آن اكثريّت مخالفت مى كنند مورد اذيّت و آزار آنها نيز قرار مى گيرند، و اين مخالفت و اعراض، باعث طرد و آوارگى آنها مى گردد. امّا راهى كه كتاب خدا و پيروان آن مى سپرند همان راه خداست كه يك راه بيش نيست، و به راستى كسى از مردم اين زمان اين دو يار همراه را در پناه خود نمى گيرد مگر اين كه اين دو با هدف او موافقت و همراهى كنند و در اين صورت كارى براى كتاب خدا و عامل به آن نكرده بلكه آنچه انجام داده به خاطر موافقت آنها با هدف اوست، و اين كه اين دو، در ميان مردمند منظور، وجود و حضور آنهاست، و معناى اين كه در ميان مردمان نيستند عدم پيروى مردم از ايشان و در نتيجه بى فايده بودن حضور آنهاست كه به مانند فقدان آنها در ميان مردم است براى اين كه موجود آن است كه از وجود آن سود برده شود. همچنين است معناى معيّت آنها با مردم كه اگر چه به سبب مصاحبتهايى كه در زندگى اتّفاق مى افتد، با مردمند امّا در واقع با آنها همنشين و همراه نيستند، زيرا ضلالت آنها با هدايت قرآن و كسانى كه پايبند آنند در يك جا جمع نمى شود، و اين دو با گمراهان ضدّ و دشمنند، هر چند در صحنه زندگى در كنار هم باشند.فرموده است: «فاجتمع القوم على الفرقة»:يعنى مردمان بر اين كه در تفرقه و پراكندگى بسر برند، و از آنچه مايه وحدت و جمعيّت است دورى گزينند اتّفاق كرده اند، اين موضوع در دوران آن حضرت بر فرقه خوارج، و آنهايى كه سركشى كرده و به جنگ او برخاستند صدق مى كند، و در دورانهاى پس از او بر كسانى راست مى آيد كه آراء و مذاهب گوناگون در دين پديد آوردند، بديهى است اتّفاق آنها در تفرقه و پراكندگى مستلزم جدايى آنها از جماعت است.فرموده است: «كأنّهم أئمّة الكتاب»:امام (ع) آنها را به سبب گستاخى كه در مخالفت با ظواهر و حقايق قرآنى دارند، و به علّت جرأت آنها بر مخالفت كردن با ظواهر قرآن و ايجاد اختلاف در كتاب خدا، و تأويل آن بر وفق اغراض و مقاصد خود، به افرادى كه سمت امامت و پيشوايى مردم را دارند تشبيه فرموده است، زيرا اعمالى كه اينها انجام مى دهند از نوع وظايف امام نسبت به مأموم است، با اين كه امام آنها كسى است كه پيروى و متابعت از آثار او بر آنها واجب است، و اگر با او مخالفت ورزند و از متابعت او دورى گزينند پيوند خود را با او بريده، و بى آن كه مقاصد او را دنبال كنند، جز نام و نوشته اى از او چيزى براى آنها باقى نيست.فرموده است: «و من قبل ما مثّلوا بالصّالحين»:اين گفتار به بنى اميّه و زمان آنها كه پيش از دورانى است كه امام (ع) از آن خبر مى دهد اشاره دارد، و اين كه بنى اميّه صلحاى صحابه و تابعان را شكنجه و آزار مى دادند، و آنها را به سود خود به اعمالى كه مورد خشنودى آنها نبود وادار مى كردند، و دروغ بستن به خدا را به آنها نسبت مى دادند، و جزاى حسنه را سيّئه قرار مى دادند روشن است، و توصيف آنچه بدين گونه در آينده واقع خواهد شد، با آنچه در گذشته بدين گونه به وسيله بنى اميّه واقع شده منافات ندارد، ما در جمله ما مثّلو با فعل مثّلو تأويل به مصدر مى شود و محلّ آن بنا بر اين كه مبتداست رفع، و خبر آن من قبل مى باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 62 و إنّه سيأتي عليكم من بعدي زمان ليس فيه شيء أخفى من الحقّ، و لا أظهر من الباطل، و لا أكثر من الكذب على اللَّه و رسوله، و ليس عند أهل ذلك الزّمان سلعة أبور من الكتاب إذا تلى حقّ تلاوته، و لا أنفق منه إذا حرّف عن مواضعه، و لا في البلاد شيء أنكر من المعروف، و لا أعرف من المنكر، فقد نبذ الكتاب حملته، و تناساه حفظته، فالكتاب يومئذ و أهله طريدان منفيّان، و صاحبان مصطحبان في طريق واحد لا يؤويهما مؤو، فالكتاب و أهله في ذلك الزّمان في النّاس و ليسا فيهم، و معهم و ليسا معهم، لأنّ الضّلالة لا توافق الهدى و إن اجتمعا، فاجتمع القوم على الفرقة، و افترقوا عن الجماعة، كأنّهم أئمّة الكتاب و ليس الكتاب إمامهم، فلم يبق عندهم منه إلّا اسمه، و لا يعرفون إلّا خطّه و زبره، و من قبل ما مثلوا بالصّالحين كلّ مثلة، و سمّوا صدقهم على اللَّه فرية، و جعلوا في الحسنة عقوبة السّيّئة.اللغة:و (بار) الشيء يبور من باب قال إذا فسد و (زبرت) الكتاب زبرا كتبته فهو زبور فعول بمعنى مفعول كرسول و الجمع زبر قال سبحانه: «وَ كُلُّ شَيْءٍ فَعَلُوهُ فِي الزُّبُرِ» و الزّبر بالكسر الكتاب و جمعه زبور مثل قدر و قدور. و (مثلوا) يروى بالتخفيف و التشديد معا أى نكلوا.الاعراب:و قوله: ليس فيه شيء أخفى لفظة أخفى إمّا بتقدير الرّفع صفة لشيء و يؤيّده رفع لفظ أظهر و أكثر المعطوفين عليه كما في بعض النسخ، و إمّا بتقدير النّصب على أنّه خبر ليس و يكون فيه متعلقا به، و على الأوّل فهو خبر مقدّم و ليس مع اسمه و خبره فى محل الرّفع صفة لزمان، و على تقدير نصب أخفى فيكون ما عطف عليه منصوبا كما في نسخة الشّارح المعتزلي و غيره، و مثله لفظ أبور و أنفق و أنكر و أعرف، و تروى جميعا بالرّفع و النّصب معا.و قوله: و من قبل ما مثلوا بالصّالحين، لفظة ما مع الفعل بعدها في حكم المصدر و محلّه الرّفع بالابتداء، و من قبل خبرها أى مثلهم أو تمثيلهم بالصّالحين من قبل ذلك. و لا يجوز جعل ما موصولة و الجملة بعدها صلتها الخلوّها من الرّبط و على في قوله: و سمّوا صدقهم على اللَّه فرية، متعلّقة بفرية لا بصدقهم قال الشّارح المعتزلي، فان امتنع أن يتعلّق حرف الجرّ به لتقدّمه عليه و هو مصدر فليكن متعلّقا بفعل مقدّر دل عليه هذا المصدر الظّاهر.و قوله: و جعلوا في الحسنة عقوبة السّيئة، باضافة العقوبة و في بعض النّسخ العقوبة السّيئة قال الشّارح المعتزلي: و الرّواية الاولى بالاضافة أكثر و أحسن.المعنى:الفصل الثاني:في الاخبار عن زمان يأتي بعده بالأوصاف المذكورة و هو قوله: (و أنّه سيأتي عليكم من بعدى زمان) الأظهر أنّ المراد به زمان بني اميّة و أيّام خلافتهم لاتّصافه بما وصفه من أنّه (ليس فيه شيء أخفى من الحقّ و لا أظهر من الباطل و لا أكثر من الكذب على اللَّه و رسوله) و هو ظاهر للخبير بالسير و الأخبار.فقد روى عن شعبة و هو امام المحدّثين عند العامّة أنّه قال: تسعة أعشار الحديث كذب، و عن الدّارقطنى ما الحديث الصحيح إلّا كالشعرة البيضاء في الثور الأسود، و قد كان جعل الأخبار الكاذبة و اشتهارها في زمن بني اميّة.قال ابن عرفة المعروف بنفطويه و هو من أكابر محدّثى العامّة و أعلامهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 69 في تاريخه: إنّ أكثر الأحاديث الموضوعة في فضائل الصّحابة افتعلت في أيّام بني اميّة تقرّبا اليهم بما يظنّون أنّهم يرغمون به أنف بني هاشم.و يشهد بذلك ما تقدّم روايته في شرح الكلام السّابع و التّسعين من الخبر الذي رويناه من البحار عن كتاب سليم بن قيس الهلالي. (و ليس عند أهل ذلك الزّمان سلعة أبور من الكتاب) أى متاع أكسد و أفسد من كتاب اللَّه سبحانه (إذا تلى حقّ تلاته) و فسّر على الوجه الذى انزل عليه و على المعنى الذي اريد منه، و ذلك لمنافاة المعنى المراد و الوجه الحقّ لأغراض أهل ذلك الزّمان الغالب على أهله الباطل و اتّباع الهوى. (و لا أنفق منه) بيعا و أكثر رواجا (إذا حرّف عن مواضعه) و مقاصده الأصليّة و ذلك لموافقة أغراضهم الفاسدة (و لا في البلاد شيء أنكر من المعروف و لا أعرف من المنكر) لما ذكرناه في شرح الكلام السابع عشر من أنّ المعروف لما خالف أغراضهم و مقاصدهم طرحوه حتّى صار منكرا بينهم يستقبحون فعله، و المنكر لما وافق دواعيهم لزموه حتّى صار معروفا بينهم يستحسنون أخذه. (فقد نبذ الكتاب) وراء ظهره (حملته) أي أعرض عنه و ترك التدبّر فيه و العمل به قرّاؤه الحاملون له كمثل الحمار يحمل أسفارا (و تناساه حفظته) أى تغافلوا عن اتّباعه و عن امتثال أوامره و نواهيه (فالكتاب يومئذ و أهله) الّذين يتلونه حقّ تلاوته و هم أئمّة الدّين و أتباعهم الّذين يعملون به و يتّبعونه (طريدان منفيان) لأنّ أهل ذلك الزّمان برغبتهم إلى الباطل و عدولهم عن الحقّ معرضون عن الكتاب الهادي إلى الحقّ و عن أهله الأدلّاء اليه، بل مؤذون لهم فيما يخالفونهم فيه مما يقتضيه أحكام الكتاب، فكان إعراضهم عنه و عنهم إبعادا لهما و نفيا و طردا (و صاحبان مصطحبان في طريق واحد) أى متلازمان متّفقان على الدلالة في طريق الحقّ (لا يؤويهما مؤو) أى لا يضمّهما أحد من ذلك الزّمان إليه و لا ينزلهما عنده لنفرته عنهما و مضادّتهما لهواه. (فالكتاب و أهله في ذلك الزّمان في النّاس) و بينهم ظاهرا (و ليسا فيهم) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 70 حقيقة لعدم اتّباعهما و الغاء فائدتهما فأشبها ما ليس بموجود و معهم بالمصاحبة الاتفاقية في الوجود، و ليسا معهم لانتفاء ثمرتهما و منافعهما عنهم (لأنّ الضّلالة لا توافق الهدى) يعني ضلالتهم لا توافق هدى الكتاب و أهله فكانا مضادّين لهم (و إن اجتمعا) في الوجود. (فاجتمع القوم على الفرقة) أي اتّفق أهل ذلك الزّمان على الافتراق من الكتاب و تركه و طرده (و افترقوا عن الجماعة) أى الجماعة المعهودة و هم أهل الكتاب العاملون به.قال الشارح البحراني (ره) في شرح هذه القرينة و سابقته، أي اتّفقوا على مفارقة الاجتماع و ما عليه الجماعة، أمّا في وقته عليه السّلام فكالخوارج و البغاة، و أمّا فيما يستقبل بعده من الزّمان فكالآخذين بالآراء و المذاهب المتفرّقة المحدثة في الدّين و الاجتماع على الفرقة يلازم الافتراق عن الجماعة، انتهى.و ما ذكرنا أقرب و أنسب بالسياق و أولى فافهم (كأنّهم أئمة الكتاب) يحرّفونه و يغيّرونه و يبدّلونه و يأوّلونه عن وجهه على ما يطابق أغراضهم الفاسدة و يجبرون على مخالفته كما هو شان الامام مع الماموم (و ليس الكتاب إمامهم) الواجب عليهم اتّباعه و اللّازم لهم اقتفاء اثره.و حيث إنهم خالفوه و نبذوه وراء ظهورهم (فلم يبق عندهم منه) في مقام التّمسك و الاستناد (إلّا اسمه و لا يعرفون) من آثاره و شئونه (إلّا خطّه و زبره) أى رسمه و كتابته فقط دون اتّباع مقاصده (و من قبل ما مثلوا بالصّالحين كلّ مثلة) أى من قبل الحالات المتقدّمة التي اشير اليها تنكيلهم بالصّالحين غاية تنكيل و عقوبتهم أشدّ عقوبة.و لعلّه اشارة إلى ما صدر من بني اميّة في أوائل سلطنتهم، فقد روى العلّامة الحلّي قدّس اللَّه روحه في كشف الحقّ عن صاحب كتاب الهاوية أنّ معاوية قتل من المهاجرين و الأنصار و أولادهم أربعين ألفا، و فعل ابنه يزيد اللّعين بالحسين عليه السّلام و أصحابه في الطّف غني عن البيان، و كذلك ما فعله عبد الملك بن مروان و عامله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 71 الحجّاج عليهما لعائن اللَّه سبحانه بالعراق و الحجاز و غيرهما مشهور و مأثور، هذا.و يحتمل أن يكون الاشارة بالكلام السّابق أعنى قوله: و إنّه سيأتي عليكم من بعدي زمان، إلى قوله: و من قبل إلى ملك فراعنة الأمّة أعني بني العبّاس خذلهم اللَّه، و يكون المراد بقوله: و من قبل الاشارة إلى زمن بني اميّة الكائن قبل زمن بني العبّاس، فانّ اتّصاف كلا الزّمانين بالأوصاف المذكورة لا غبار عليه.و قوله: (و سمّوا صدقهم على اللَّه فرية) أى سمّوا صدق الصّالحين افتراء على اللَّه سبحانه و نسبوهم فى ما يقولون إلى الكذب (و جعلوا في الحسنة عقوبة السيّئة) يعني أنّهم بغلبة الشّرور و الفساد على طباعهم رأوا حسنات الصّالحين سيئات، فعاقبوهم عليها و عذّبوهم بها كما يعاقب المسيء بإسائته.الترجمة:و بدرستى كه زود باشد كه بيايد بشما از پس رفتن من بعالم قدس زمانى كه نباشد در او چيزى كه پنهان تر باشد از حق، و نه آشكاراتر از باطل، و نه بيشتر از دروغ بخدا و رسول او، و نباشد نزد اهل آن زمان متاع كاسدتر از قرآن زمانى كه تلاوت شده باشد حقّ تلاوت آن، و نه متاع رايج تر از قرآن زمانى كه تغيير داده شوداز مواضع خود، و نباشد در شهرها چيزى كه قبيح تر باشد از معروف، و نه چيزى كه پسنديده تر باشد از منكر، پس بتحقيق كه بيندازند قرآن را حاملان او، و فراموش كنند او را حافظان او، پس قرآن در آن روز و اهل آن منفى و مطرود باشند و دو مصاحب صحبت گيرنده باشند با يكديگر در يك طريق در حالتي كه منزل ندهد ايشان را منزل دهنده، پس كتاب و اهل آن در آن زمان در ميان مردمان باشند بصورت و أبدان و نباشند در ميان ايشان بحسب معنى، و با ايشان باشند ظاهرا و نباشند با ايشان باطنا از جهة اين كه ضلالت موافقت نمى نمايد با هدايت اگر چه مجتمع شوند در يك زمان پس متفق باشند قوم آن روزگار بر جدائى از قرآن، و جدا باشند از جماعت محقّه گويا ايشان پيشوايان كتاب عزيزند و كتاب عزيز پيشواى ايشان نيست، پس باقى نماند نزد ايشان از قرآن مگر نام او، و نشناسند مگر خطّ او را او كتاب او را، و پيش از اين است مثله و عقوبت نمودن ايشان بصالحان با هر گونه عقوبت، و تسميه كردن ايشان راست گوئى صالحان را بر خداى تعالى افترا و بهتان، و گردانيدن ايشان در حسنات عقوبت سيئات را.
بخش ۳ : غفلت از مرگ [منبع]

وَ إِنَّمَا هَلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ بِطُولِ آمَالِهِمْ وَ تَغَيُّبِ آجَالِهِمْ، حَتَّى نَزَلَ بِهِمُ الْمَوْعُودُ الَّذِي تُرَدُّ عَنْهُ الْمَعْذِرَةُ وَ تُرْفَعُ عَنْهُ التَّوْبَةُ وَ تَحُلُّ مَعَهُ الْقَارِعَةُ وَ النِّقْمَةُ.

الْمَوْعُود : وعده داده شده، مقصود مرگ است، كه به هنگام فرا رسيدنش نه عذرى پذيرفته مى شود و نه توبه اى قبول مى گردد.
الْقَارِعَة : مصيبت سخت و هلاك كننده. 
قارِعَة : بلاى كوبنده 
و همانا آنان كه پيش از شما زندگى مى كردند، به خاطر آرزوهاى دراز، و پنهان بودن زمان اجل ها، نابود گرديدند، تا ناگهان مرگ وعده داده شده بر سرشان فرود آمد، مرگى كه عذرها را نپذيرد، و درهاى باز توبه را ببندد، و حوادث سخت و مجازات هاى پس از مردن را به همراه آورد.
 
(11) و جز اين نيست كسانيكه پيش از شما بودند بسبب آرزوهاى دراز و نامعلومى مرگهاشان هلاك و معذّب گشتند (به آرزوى بسيار وابسته و از مردن غافل بودند) تا اينكه مرگ ايشان را دريافت، چنان مرگى كه عذر خواهى از آن دور مى مانده و دسترسى به توبه و بازگشت (از كردار زشت) بآن نمى ماند (مجال معذرت و توبه باقى نماند) و مصيبت و سختى (جان كندن و عذاب هميشگى) با آن همراه مى باشد.
 
كسانى كه پيش از شما بودند به سبب آرزوهاى درازى كه در سر مى پروردند و باور نداشتن مرگى كه از آن گريزى نبود، هلاك شدند تا آنكه وعده خداوند، يعنى مرگ، گريبانشان بگرفت. مرگى كه با آمدنش عذرها پذيرفته نيايد و توبه ها برداشته شود. و خشم خدا و عذاب سخت او همراه آن در رسد.
 
آنها که پيش از شما بودند تنها به جهت آرزوهاى طولانى و پنهان بودن (و فراموش کردن) سرآمد زندگيشان، گمراه و هلاک شدند، و اين (طول امل و غفلت و بى خبرى از پايان زندگى) همچنان ادامه يافت تا مرگشان فرارسيد، همان مرگى که به هنگام فرا رسيدنش عذرها پذيرفته نمى شود، و درهاى توبه بسته مى شود و مصيبتهاى سخت و مجازاتها با آن فرا مى رسد.
 
همانا، آنان كه پيش از شما بودند تباه شدند، به خاطر آرزوهاى دراز كه در سر داشتند، و نهان بودن مرگ از آنان كه باورش نمى داشتند، تا موعود بر آنان در آمد، موعدى كه با آمدنش عذرى نپذيرند، و توبه را به حساب نگيرند، و به همراه آن بلا و سختى بار گشايد، و هنگام كيفر و عقوبت آيد.
 
كسانى كه پيش از شما بودند به طول آرزوهايشان و نهان بودن زمان مرگشان به معرض هلاكت در آمدند، تا مرگشان رسيد، مرگى كه با فرا رسيدن آن عذر خواهى پذيرفته  نمى گردد، و فرصت توبه از دست مى رود، و به سبب آن سختى جان كندن و عذاب بر آدمى فرود مى آيد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 681-679 عامل بدبختى انسانها:در اين بخش از خطبه امام (عليه السلام) به همگان هشدار مى دهد که تاريخ امم پيشين را مطالعه کنند، و درباره عوامل بدبختى آنها بينديشند، و درس عبرت گيرند، مى فرمايد: «آنها که پيش از شما بودند تنها به جهت آرزوهاى طولانى و پنهان بودن (و فراموش کردن) سرآمد زندگيشان، گمراه و هلاک شدند، و اين (طول امل و غفلت و بى خبرى از پايان زندگى،) همچنان ادامه يافت تا مرگشان فرارسيد» (وَإنَّما هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ بِطُولِ آمَالِهِمْ وَ تَغَيُّبِ آجَالِهِمْ، حَتَّى نَزَلَ بِهِمُ الْمَوْعُودُ).منظور از هلاکت در جمله «وَإنَّما هَلَکَ» به گفته جمعى از مفسران «نهج البلاغه»، هلاکت معنوى يعنى گمراهى است که نتيجه آن عذاب اخروى مى باشد.ولى بعيد نيست که هم هلاکت معنوى و اخروى، و هم هلاکت مادى و دنيوى را شامل بشود يعنى آرزوهاى دور و دراز و فراموش کردن پايان زندگى، و غرق شدن در شهوات، هم آخرت آنها را تباه کرد و هم قدرت و عظمت آنها را در دنيا بر باد داد و سرانجام آنها را گرفتار انواع عذابهاى دنيوى مانند «طوفان قوم نوح»، زمين لرزه هاى «قوم لوط» و صاعقه هاى آسمانى اقوام ديگر.آرى طول امل که يکى از آثار آن «تَغَيُّبِ آجَالِ» (به فراموشى سپردن سرآمد زندگى) است، از بزرگترين دشمن سعادت انسانهاست چرا که حجاب ضخيمى در برابر ديد عقل انسان مى افکند و هوا و هوس را بر وجود او حاکم مى سازد، و او را غرق انواع گناهان و معاصى خطرناک مى کند، اين همان چيزى است که در حديث معروف پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان (عليه السلام) آمده است : «وَاَمّا طُوْلُ الأَملِ فَيُنْسِي الاْخِرَةَ; آرزوهاى دراز، آخرت را به فراموشى مى سپارد»(13).از جمله «حَتَّى نَزَلَ بِهِمُ الْمَوْعُودُ; تا زمانى که وعده الهى يعنى مرگ آنها فرا رسد»، چنين برمى آيد که اين افراد در آن لحظه بيدار مى شوند، آرى بيدار مى شوند ولى اين بيدارى براى آنها سودى ندارد و لذا امام (عليه السلام) مى فرمايد : «همان مرگى که به هنگام فرا رسيدنش عذرها پذيرفته نمى شود و درهاى توبه بسته مى شود و مصائب سخت و مجازاتها با آن فرا مى رسد» (الَّذِي تُرَدُّ عَنْهُ الْمَعْذِرَةُ، وَ تُرْفَعُ عَنْهُ التَّوْبَةُ، وَ تَحُلُّ مَعَهُ الْقَارِعَةُ(14) والنِّقْمَةُ(15)).آرى سرچشمه همه آن جنايتها و خلاف کاريها که در بخش پيشين از اين خطبه، بيان شد حبّ دنيا و طول امل و به فراموشى سپردن سر پايان زندگى است، پايانى که راه بازگشت، در آن نيست و جبران خطاهاى گذشته در آن ممکن نباشد.****پی نوشت:13. خطبه 42 و بحار الانوار، جلد 70 صفحه 91.14. «قارعه» از مادّه «قرع» (بر وزن فرع) به معنى کوبيدن چيزى بر چيز ديگرى است و «قارعه» به هر حادثه مهم و سخت و کوبنده گفته مى شود.15. «نقمة» در اصل به معنى زشت شمردن چيزى است که گاه با زبان و گاه به صورت مجازاتِ عملى انجام مى شود ولذا غالباً اين واژه به معنى مجازات کردن بکار مى رود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «و إنّما هلك... آجالهم»:اين گفتار هشدارى است بر اين كه در دنيا رشته آرزوها را بايد كوتاه كرد، زيرا داشتن آرزوهاى دراز و در پى آنها بودن مايه هلاكت در آخرت است، منظور امام (ع) از «من كان قبلكم» نسلهاى گذشته و مراد از هلاكت، نابودى اخروى است و علت نابودى آنها آرزوهاى درازشان در دنياست كه موجب مى شود به لذّتهايى سرگرم شوند كه آنان را از خدا دور، و از مرگ غافل مى سازد، معناى «تغيّب آجالهم عنهم» غفلت آنها از مرگ، و نينديشيدن در باره آن، و ناآگاهى آنان به زمان وقوع آن است، زيرا توجّه به مرگ مانع فرو رفتن در لذّات دنيوى و تيره كننده آنهاست.فرموده است: «حتّى نزل بهم الموعود...»:امام (ع) در اين عبارت نهايت مدّت طول آمال آنها را بيان فرموده است و مراد از موعود، مرگ است، «و تردّ عنه المعذرة» يعنى: ديگر پوزش پوزشخواه پذيرفته نمى شود، «و ترفع عنه التوبة» يعنى: وقتى مرگ فرا مى رسد، باب توبه مسدود مى گردد، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِينَ...».«وَ تَحُلُّ مَعَهُ القَارِعَةُ» يعنى: با فرا رسيدن مرگ سختيهاى كوبنده و وقايع هراس انگيز فرا مى رسد و به دنبال آنها عقوبتهاى اخروى و عذابهاى آن جهانى دامنگير انسان مى شود. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 64 و إنّما هلك من كان قبلكم بطول آمالهم، و تغيّب آجالهم، حتّى نزل بهم الموعود الّذي تردّ عنه المعذرة، و ترفع عنه التّوبة، و تحلّ معه القارعة و النّقمة.اللغة:و (القارعة) الدّاهية تفجؤ الانسان و قال الشّارح المعتزلي: المصيبة تقرع أى تلقى بشدّة و قوّة، و قوله.المعنى:الفصل الثالث:في النّصح و الموعظة و تنبيه المخاطبين:على وجوب قصر الآمال على مفاسد طول الأمل الذي هو من أعظم الموبقات و أخزى السيّئات حسب ما عرفته في الخطبة الثانية و الأربعين و شرحها قال عليه السّلام هنا: (و إنّما هلك) أراد به الهلاك الاخروى (من كان قبلكم) من القرون الماضية (بطول آمالهم) في الدّنيا الموجب للاستغراق في لذّاتها و الانهماك في شهواتها المبعدة عن اللَّه سبحانه (و تغيّب آجالهم) عنهم الموجب للغفلة عنها و عن أخذ الزّاد ليوم المعاد (حتّى نزل بهم الموعود) أى الموت (الذي تردّ عنه المعذرة) أى لا يقبل فيه اعتذار معتذر (و ترفع عنه التّوبة) لأنّ بابها تنسدّ حين نزوله.قال تعالى: «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتَّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفَّارٌ أُولئِكَ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً» (و تحلّ معه القارعة) و المصيبة التي تقرع النّاس بالإفزاع و الأهوال (و) تتبعها (النقمة) و النكال.الترجمة:و بدرستى كه هلاك شدند كسانى كه بودند پيش از شما بجهت طول آرزوها و پنهان بودن اجلها تا اين كه نازل شد بايشان مرگ موعود كه ردّ مى شود از او عذر خواهى، و برداشته مى شود از او توبه و پشيمانى، و حلول مى كند بأو مصيبت شديده و نقمت.  
بخش ۴ : موعظه انسانها [منبع]

عِظَةُ الناس :
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ مَنِ اسْتَنْصَحَ اللَّهَ وُفِّقَ، وَ مَنِ اتَّخَذَ قَوْلَهُ دَلِيلًا هُدِيَ لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ، فَإِنَّ جَارَ اللَّهِ آمِنٌ وَ عَدُوَّهُ خَائِفٌ.
وَ إِنَّهُ لَا يَنْبَغِي لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَةَ اللَّهِ أَنْ يَتَعَظَّمَ، فَإِنَّ رِفْعَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَنْ يَتَوَاضَعُوا لَهُ، وَ سَلَامَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا قُدْرَتُهُ أَنْ يَسْتَسْلِمُوا لَهُ.
فَلَا تَنْفِرُوا مِنَ الْحَقِّ نِفَارَ الصَّحِيحِ مِنَ الْأَجْرَبِ وَ الْبَارِئِ مِنْ ذِي السَّقَمِ.
وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي تَرَكَهُ، وَ لَنْ تَأْخُذُوا بِمِيثَاقِ الْكِتَابِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَقَضَهُ، وَ لَنْ تَمَسَّكُوا بِهِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَبَذَهُ.
فَالْتَمِسُوا ذَلِكَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ، فَإِنَّهُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ وَ مَوْتُ الْجَهْلِ، هُمُ الَّذِينَ يُخْبِرُكُمْ حُكْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ، لَا يُخَالِفُونَ الدِّينَ وَ لَا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ، فَهُوَ بَيْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ وَ صَامِتٌ نَاطِق.

الْبَارِئ : شفا يافته از مرض.
السَقَم : مرض، بيمارى. 
نِفَار : رم كردن
بَارِئ : داراى بهبودى، سالم 
۳. پندهاى حكيمانه:
اى مردم هر كس از خدا خير خواهى طلبد، توفيق يابد، و آن كس كه سخنان خدا را راهنماى خود قرار دهد به راست ترين راه، هدايت خواهد شد، پس همانا همسايه خدا در أمان، و دشمن خدا ترسان است، آن كس كه عظمت خدا را مى شناسد سزاوار نيست خود را بزرگ جلوه دهد، پس بلندى ارزش كسانى كه بزرگى پروردگار را مى دانند در اين است كه برابر او فروتنى كنند، و سلامت آنان كه مى دانند قدرت خدا چه اندازه مى باشد در اين است كه برابر فرمانش تسليم باشند.
پس، از حقّ نگريزيد چونان گريز انسان تندرست از فرد «گر»(۱) گرفته، يا انسان سالم از بيمار، و بدانيد كه هيچ گاه حق را نخواهيد شناخت جز آن كه ترك كننده آن را بشناسيد. هرگز به پيمان قرآن وفادار نخواهيد بود مگر آن كه پيمان شكنان را بشناسيد، و هرگز به قرآن چنگ نمى زنيد مگر آن كه رها كننده آن را شناسايى كنيد.
۴. ويژگى هاى اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (امامان دوازده گانه):
پس رستگارى را از اهل آن جستجو كنيد، كه اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رمز حيات دانش، و راز مرگ جهل و نادانى هستند، آنان كه حكمتشان شما را از دانش آنان، و سكوتشان از منطق آنان، و ظاهرشان از باطنشان، اطلاع مى دهد، نه با دين خدا مخالفتى دارند، و نه در آن اختلاف مى كنند،  دين در ميان آنان گواهى صادق، و ساكتى سخنگوست.
__________________________________________
(۱). گر، نوعى بيمارى پوستى كه با خارش شديد همراه است.
 
قسمت سوم خطبه:
(12) اى مردم، كسيكه از خداوند پند و اندرز طلب كند (نصيحت پذير بوده گفتار و كردارش طبق اوامر و نواهى خدا باشد بهر كار خير و نيكوئى) موفّق گردد، و هر كه گفتار او (قرآن كريم) را راهنماى خود قرار دهد به راهى كه استوارترين راهها است هدايت شود (چنانكه خداوند سبحان در سوره 17 آیه 9 مى فرمايد: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» يعنى اين قرآن هدايت و راهنمائى مى نمايد به راهى كه استوارترين راهها است) زيرا آشناى با خدا (كسيكه گفتار او را راهنماى خويش قرار داده از عذاب هميشگى) ايمن و آسوده است، و دشمن او (كسيكه گردن از زير بار عبادت و بندگيش كشيده و در راه او قدم ننهاده) هراسان است،
(13) و سزاوار نيست كسيكه عظمت و بزرگى خدا را شناخت (و دانست كه او بر هر چيز قادر و توانا است) خود را بزرگ شمارد (از اوامر و نواهى او پيروى ننمايد) زيرا بلندى مقام و شايستگى اشخاصى كه مى دانند بزرگى خداوند متعال را حدّى نيست به اينست كه در مقابل او متواضع و فروتن باشند (بآنچه دستور داده رفتار نمايند) و سلامتى (رهائى از عذاب) كسانيكه مى دانند قدرت و توانائى او فوق هر توانائى است باين است كه فرمان او برند،
(14) پس از حقّ (و اهل آن يعنى زمامداران دين) دورى نكنيد مانند شخص تندرست كه از جرب دار، و شفاء يافته كه از بيمار دورى مى نمايد،
(15) و بدانيد هرگز براه راست (دين حقّ) پى نخواهيد برد تا كسيرا كه آنرا وا گذاشته (از آن پيروى ننموده) بشناسيد، و هرگز بعهد و پيمان قرآن وفاء نمى كنيد (بخدا و رسول ايمان نمى آوريد) تا كسيرا كه نقض عهد كرده و پيمان شكسته (بآنها نگرويده) بشناسيد، و هرگز بكتاب خدا چنگ نمى زنيد (بدستور آن رفتار نمى نمائيد) تا كسيرا كه آنرا دور انداخته (به احكام آن عمل ننموده) بشناسيد،
(16) پس (چون اشخاصى را كه در راه راست قدم ننهاده و عهد و پيمان قرآن را شكسته و آنرا رها كرده اند شناختيد و از آنها دورى و بيزارى جستيد) راه راست و وفاى بعهد و پيمان و كيفيّت وا بسته شدن بقرآن را از اهل آن (أئمّه هدى عليهم السّلام) درخواست نمائيد، زيرا ايشان زنده دارنده علم و دانش و ميراننده جهل و نادانى هستند
(17) (بدليل اينكه) آنانند كسانيكه حكم ايشان (احكام شرعيّه و تكاليف الهيّه كه بيان فرموده اند) شما را آگاه مى سازد و از علم و دانائيشان، و خاموشى آنها (در جائيكه سخن نبايد گفت) از (نيكوئى) گفتارشان، و ظاهرشان از باطنشان (برابرى گفتار و كردارشان از درستى اعتقاد و راستى ايمانشان)
(18) مخالف دين نيستند (زيرا زمام آن بدست آنها بوده و معصوم و مبرّى از هر عيب و گناه مى باشند) و در (هيچ حكم از احكام) آن با يكديگر اختلاف ندارند (زيرا علوم آنان از يك سرچشمه كه معدن رسالت باشد فرا گرفته شده است) پس دين در باره آنان گواهى است راستگو (بيگانگى و عدم اختلاف آنها گواهى مى دهد) و خاموشى است گويا (در حقيقت دين گويا است كه حقّ با ايشان است و ايشان با حقّ هستند، اگر چه در ظاهر سخنى نمى گويد).
 
اى مردم، آنكه از خداوند خواستار نصيحت باشد، توفيق يابد و هر كه سخن خدا را رهنماى خود قرار دهد، به راست ترين راهها راهنمايى شود. زيرا، آنكه به خدا پناه گيرد، ايمن است و آنكه با خدا دشمنى ورزد، همواره ترسان.
شايسته نيست، كسى كه به عظمت خداوند آگاه است، خود را بزرگ شمرد، زيرا رفعت مقام كسانى كه به عظمت او آگاه اند در اين است كه در برابر او فروتنى كنند. و سلامت كسانى كه مى دانند كه قدرت او تا چه پايه است اين است كه تسليم او باشند. پس از حق مگريزيد آنسان كه تندرست از جرب گرفته مى گريزد و شفا يافته از بيمار.
بدانيد، كه شما رستگارى را نخواهيد شناخت، مگر آن گاه كه بدانيد آنان كه طالب رستگارى نيستند، چه كسانند و هرگز به پيمان قرآن وفا نمى كنيد، مگر آن گاه كه بدانيد چه كسانى پيمان قرآن را مى شكنند. و به قرآن تمسك نخواهيد جست تا آن گاه كه واگذارندگان قرآن را بشناسيد. پس همه اينها را از اهل آن بجوييد، زيرا ايشان زنده كننده دانش اند و نابود كننده نادانى. آنان كه حكم كردنشان شما را از علمشان خبر مى دهد و خاموشيشان از سخن گفتنشان و ظاهرشان از باطنشان نه با دين مخالفت مى كنند و نه در آن اختلاف. دين در ميان ايشان شاهدى است صادق و خاموشى است گويا.
 
اى مردم! آن کس که از خداوند نصيحت بپذيرد، موفق مى شود، و آن کس که سخن او را دليل و راهنماى خويش قرار دهد، به استوارترين راه هدايت مى گردد; زيرا کسى که به خدا پناه برد در امان است و دشمن خدا همواره خائف و ترسان، و آن کس که عظمت خدا را شناخته، سزاوار نيست خودرا بزرگ شمرد; زيرا بزرگى کسانى که از عظمت خدا آگاهند در اين است که در برابر او متواضع باشند، و سلامت آنان که از قدرت (بى انتهاى) او باخبرند اين است که در مقابل او تسليم باشند. حال که چنين است، از حق فرار نکنيد آن گونه که شخص سالم از مبتلا به بيمارى جرب، فرار مى کند، و تندرست از مريض گريزان است.
بدانيد! شما هرگز راه حق را نخواهيد يافت، مگر اين که ترک کنندگان آن را بشناسيد، و هرگز به پيمان قرآن وفادار نخواهيد بود مگر اين که از کسى که آن پيمان را شکسته است آگاه شويد، و هرگز به قرآن تمسّک نخواهيد جست، مگر اين که به کسانى که آن را دور افکنده اند پى ببريد.
اين (آگاهى ها) را از اهلش بياموزيد، چرا که آنها حيات علم و مرگ جهلند آنها هستند که حکمشان، شما را از علمشان آگاه مى سازد، و سکوتشان از منطقشان، وظاهرشان از باطنشان. آنها نه با دين خدا مخالفت مى کنند و نه در آن اختلاف دارند. قرآن در ميان آنها شاهدى صادق است و خاموشى سخنگو (و تمام علوم قرآن نزد آنهاست).
 
اى مردم آن كه از خدا خير خويش خواهد، توفيق يافته است، و آن كه گفته او را راهنما گيرد به راست ترين راه هدايت شده كه همسايه خدا در امان است و دشمن خدا ترسان.
آن كه عظمت خدا را داند، سزاوار نيست خود را بزرگ خواند. بلندى قدر كسانى كه بزرگى پروردگار را مى دانند، در اين است كه برابر او فروتنى كنند، و سلامت آنان كه مى دانند قدرت او تا كجاست در آن است كه به فرمانش گردن نهند.  پس از حق مگريزيد چنانكه تندرست از گرگين گريزان است، و به شده از بيمار روگردان.
و بدانيد كه تا واگذارنده رستگارى را نشناسيد، رستگارى را نخواهيد شناخت، و تا شكننده پيمان قران را ندانيد، با قرآن، پيمان استوار نخواهيد ساخت، و تا واگذارنده قرآن را به جاى نياريد در قرآن چنگ نتوانيد انداخت. پس رستگارى را نزد كسانى جوييد كه اهل آنند -و آنان از خاندان پيامبرانند- كه دانش به آنان زنده است، و نادانى به دانش آنان مرده.
آنان كه حكمشان شما را از دانش آنان خبر دهد، و خاموشى شان از گفتار، و نهان آنان از ظاهرشان پديدار، نه با دين مخالفت دارند، و نه در آن خلاف آرند، دين ميان آنان گواهى است راست و خاموشى گوياست.
 
اى مردم، بدون شك آن كه خير خود را از خدا خواهد موفق گشته، و هر كه گفتار حق را دليل خود قرار دهد به استوارترين راه هدايت شده، زيرا كه قطعا پناهنده خدا در امان، و دشمن خدا هراسان است. و آن كه عظمت حق را شناخت شايسته نيست خود را بزرگ شمارد، زيرا بزرگى آنان كه به عظمت حق معرفت دارند اين است كه در برابر او فروتنى كنند، و سلامت آنان كه از قدرت حق آگاهند اين است كه تسليم او باشند. پس از حق نگريزيد آن گونه كه سالم از كچل، و تندرست از بيمار مى گريزد.
و بدانيد راه حق را نشناسيد مگر كسانى را كه آن را ترك كردند بشناسيد، و پيمان قرآن را محكم نگيريد مگر به آنان كه عهد كتاب را شكستند شناخت پيدا كنيد، و متمسّك به آن نشويد مگر به وضع آنان كه آن را به جانبى انداختند معرفت پيدا نماييد.  همه اين واقعيات را از اهلش (كه اهل بيت پيامبرند) بخواهيد، زيرا آنان حيات علم و مرگ جهلند، آنان كه سخنان حكيمانه شان شما را از دانششان، و سكوتشان از گفتارشان، و ظاهرشان از باطنشان خبر مى دهد، نه در مخالفت با دين اند و نه در دين اختلاف مى كنند، دين در ميان اهل بيت گواهى است راستگو، و ساكتى است گويا.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 690-684 راه نجات:در بخشهاى قبل، امام (عليه السلام) از گروهى گمراه و خودکامه سخن گفت که همه حقايق را دگرگون ساختند و آلوده بدترين جنايات شدند، سپس مرگشان فرا رسيد و بى آن که راه توبه به سوى آنها باز باشد به سراى ديگر شتافتند و گرفتار مجازات الهى شدند.امام (عليه السلام) در اين بخش، راه نجات را نشان مى دهد تا ديگران گرفتار آن سرنوشت نکبت بار نشوند. نخست مى فرمايد: «اى مردم آن کس که از خداوند نصيحت بپذيرد، (و اطاعت فرمانش کند) موفّق مى شود و آن کس که سخن او را دليل و راهنماى خويش قرار دهد، به استوارترين و مستقيم ترين راه هدايت مى گردد» (أَيُّهَا النَّاسُ، إنَّهُ مَنِ اسْتَنْصَحَ اللهَ وُفِّقَ، وَمَنِ اتَّخَذَ قَوْلَهُ دَلِيلاً هُدِيَ (لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ)).آرى اين نخستين گام براى هدايت به سوى حق و راه مستقيم است.و به دنبال آن به ذکر دليل پرداخته مى فرمايد : «زيرا کسى که به خدا پناه آورد در امان است و دشمن خدا همواره خائف و ترسان است» (فَإنَّ جَارَ اللهِ آمِنٌ، وَعَدُوَّهُ خَائِفٌ).در گام بعد، براى اين که مردم به نصايح الهى گوش فرا دهند و باد کبر و غرور از سر بيرون کنند و تسليم فرمانش باشند، مى افزايد : «و آن کس که عظمت خدا را شناخته سزاوار نيست خودرا بزرگ شمرد، زيرا بزرگى کسانى که از عظمت خدا آگاهند، در اين است که در برابر او متواضع باشند، و سلامت آنان که از قدرت (بى انتهاى) او با خبرند اين است که در برابرش تسليم گردند !» (وَإنَّهُ لاَ يَنْبَغِي لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَةَ اللهِ أَنْ يَتَعَظَّمَ، فَإنَّ رِفْعَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَنْ يَتَوَاضَعُوا لَهُ، وَسَلاَمَةَ الَّذِينَ يَعْلَمُونَ مَا قُدْرَتُهُ أَنْ يَسْتَسْلِمُوا لَهُ).اشاره به اين که : آنها که باد غرور و تکبر در سر دارند از عظمت خدا غافلند و آنها که به قدرت خويش مى نازند از قدرت خدا آگاه نيستند، آن کس که عظمت و قدرت خدا را بداند مى فهمد که ما در برابر او هيچ هستيم، با اين حال، کبر و غرور و قدرت نمايى مفهومى ندارد.سپس در يک نتيجه گيرى مى فرمايد : «حال که چنين است از حق فرار نکنيد آن گونه که شخص سالم از مبتلا به بيمارى جرب فرار مى کند وشخص تندرست از مريض گريزان است» (فَلاَ تَنْفِرُوا مِنَ الْحَقِّ نِفَارَ الصَّحِيحِ مِنَ الاَْجْرَبِ، والْبَارِي(1) مِنْ ذِي السَّقَمِ).اشاره به اين که: سلامت و سعادتِ شما در پيروى حق است و گرايش به باطل، نوعى بيمارى و ناتندرستى، ولى مع الاسف ! گروهى گمراه، چنان از حق مى گريزند که گويى از فرد مبتلا به بيمارى سرايت کننده فرار مى کنند. يا به گفته قرآن «(کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ * فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةِ); آنها از حق گريزانند، گويى گورخران رميده اند که از مقابل شيرى فرار کرده اند»(2).سپس امام (عليه السلام) در گام ديگرى براى هدايت مخاطبان به سوى حق و دورساختن از باطل راه روشنى را پيشنهاد مى کند و مى فرمايد «بدانيد شما هرگز راه حق را نخواهيد شناخت مگر آن که ترک کنندگان آن را بشناسيد، و هرگز به پيمان قرآن وفادار نخواهيد بود مگر اين که از کسى که آن پيمان را شکسته است آگاه شويد، و هرگز به قرآن تمسّک نخواهيد جست مگر اين که به کسانى که آن را دور افکنده اند، پى ببريد» (وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي تَرَکَهُ، وَلَنْ تَأْخُذُوا بِمِيثَاقِ الْکِتَابِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِي نَقَضَهُ، وَلَنْ تَمَسَّکُوا بِهِ حَتَّى تَعْرِفُوا الذِي نَبَذَهُ).اين در واقع يکى از از طرق شناخت حق و باطل است و مشمول قاعده معروف «تُعْرَفُ الاَْشْيَاءُ بِاضْدَادِها; هر چيزى را با ضد آن مى توان شناخت»، مى باشد. تا انسان بيمار نباشد، معنى سلامتى را نمى فهمد و تا تاريکى را نبيند مفهوم روشنايى را تشخيص نمى دهد.امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه چنانکه در بالا آمد راهيابى به سوى حق را شناخت تارکان و مخالفان حق شمرده است و به سه گروه اشاره فرموده است : گروهى که حق را ترک کرده اند، و گروهى که پيمان قرآن را شکسته اند، و گروهى که آن را پشت سرافکنده اند، تفاوت اين سه گروه روشن است; بعضى حق را رها مى کنند بى آن که آن را تحقير کنند. بعضى علاوه بر آن به تحقير حق مى پردازند و بعضى ديگر پيمانهاى الهى را مى شکنند، که ظاهراً اشاره به آيه شريفه قرآن است که مى فرمايد : « (اَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِّيِثَاقُ الْکِتَابِ أَنْ لاَ يَقُولُوا عَلَى اللهِ إِلاَّ الحَقَّ وَ دَرَسُوا مَا فِيهِ); آيا پيمان کتاب خدا از آنها گرفته نشده بود که بر خدا دروغ نبندند و جز حق نگويند و آنان بارها آن را خوانده بودند»(3).گرچه اين آيه به ظاهر در مورد «بنى اسرائيل» است ولى درباره ديگران نيز مى تواند صادق باشد. آرى با شناخت اين تارکان حق، و ناقضان پيمانهاى الهى، و تحقيرکنندگان کتاب خدا و شناخت اصولى که بر زندگى آنها حاکم است و مخالفت با آن، مى توان راه حق را پيدا کرد.سپس امام (عليه السلام) در آخرين بخش اين خطبه براى کسب اطمينان بيشتر، جهت دست يافتن به حق و درک حقيقتِ مفاهيم قرآن، طريق ديگرى را ارائه مى دهد و آن تمسّک به ذيل عنايت اهل بيت و عترت (عليهم السلام) است که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) آن را به عنوان يکى از دو شىء گرانمايه که در ميان امّت به يادگار مى گذارد، شمرده است.امام (عليه السلام) در اين بخش مى فرمايد : «اين (آگاهيها) را از اهلش بياموزيد، زيرا آنها حيات علم و مرگ جهل اند، آنها هستند که حکمشان شما را از علمشان آگاه مى سازد، و سکوتشان از منطقشان، و ظاهرشان از باطنشان، آنها نه با دين خدا مخالفت مى کنند و نه در آن اختلاف دارند، قرآن در ميان آنها شاهدى صادق است و خاموشى سخنگو (و تمام علوم قرآن نزد آنهاست)» (فَالْتَمِسُوا ذلِکَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ، فَإنَّهُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ، وَمَوْتُ الْجَهْلِ. هُمُ الَّذِينَ يُخْبِرُکُمْ حُکْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ، وَصَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ، وَظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ; لاَ يُخَالِفُونَ الدِّينَ وَلاَ يَخْتَلِفُونَ فِيهِ; فَهُوَ بَيْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ، وَصَامِتٌ نَاطِقٌ).در اين جمله هاى کوتاه و پر معنا، امام (عليه السلام) ائمه اهل بيت (عليهم السلام) را به اوصافى معرفى مى کند. نخست اين که : آنها مايه حيات علم و مرگ جهل اند زيرا علوم الهى و سنّت پيامبر (صلى الله عليه وآله) نزد آنهاست هر جا باشند نور افشانى مى کنند و پرده هاى ظلمانى جهل را مى درند، ديگر اين که : حکم آنها (خواه حکم به معنى داورى باشد و يا حکم به معنى هرگونه دستور و بيان راه حلها) حکايت از علمشان مى کند، و سکوت پرمعنايشان حکايت از منطق و مقصود آنها مى نمايد (زيرا در بسيارى از موارد، سکوت گوياتر از سخن است) و ظاهر آنها آن قدر آراسته و پاک و خالصانه و مخلصانه است که از درون پاک و خالصشان خبر مى دهد.از ويژگيهاى ديگر آنها اين است که هرگز عملشان بر خلاف دين نيست و در تفسير حقيقت دين، با هم اختلافى ندارند، چرا که علوم همه آنها از منبع واحدى سرچشمه مى گيرد.به همين دليل حقيقت و روح دين و قرآن، در ميان آنهاست و همه چيز را از قرآن مى فهمند و همان گونه که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در حديث ثقلين فرمود : هيچ گاه جدايى ميان آنها و قرآن نمى افتد و تمسّک به اين دو مسلمين را از گمراهى و ضلالت مى رهاند.* * *نکته:هر چيز را از ضدش بايد شناخت:راههاى شناخت حق و باطل بسيار است مهم آن است که انسان تصميم بر شناخت بگيرد و با شجاعت و دقت پيش برود. يکى از اين طرق همان است که مولا على (عليه السلام) در خطبه بالا به آن اشاره فرموده است و آن استفاده از مطالعه اضداد است. هنگامى که انسان سرنوشت شوم گروهى را مى بيند که در ميان انواع اشتباهات و خطاها و بدبختيها غوطه ورند به خوبى مى فهمد، که راه صحيح از راه آنها جداست. و اگر مى خواهد در راه حق گام بگذارد بايد اصولى را که آنها بر آن تکيه کرده اند رها کند، ادب را از بى ادبان بياموزد و عدالت را از ظالمان، و پاکى را از ناپاکان.گاه تصور مى شود که اين خطبه، با آنچه در عبارت ديگرى از امام (عليه السلام) آمده است که به «حارث همدانى» فرمود : «إنَّ دِيْنَ اللهِ لاَ يُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآيَةِ الْحَقِّ فَاعْرِفْ الْحَقَّ تَعْرِفْ اَهْلَه; دين خدا را به وسيله اشخاص نمى توان شناخت بلکه به نشانه هاى روشن حق بايد شناخت بنابراين حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى»(4).ولى اين هر دو صحيح است اما هر کدام در جايى، در آن جا که حق به روشنى شناخته مى شود شخصيت افراد را با معيار آن بايد شناخت، آنها که با حق هماهنگ ترند درستکار، و آنها که ناهماهنگ ترند بدکارانند، در اين جا اشخاص را با معيار حق مى شناسيم و آن جا که افراد به خوبى شناخته شده اند و طريق حق مخفى وناشناخته است، بايد حق و باطل را به وسيله آنها از هم تشخيص دهيم، مثلاً هنگامى که عمّار ياسر و ابو جهل را در مقابل هم مى بينيم به خوبى مى دانيم روش عمّار روش حق است و روش هاى ابو جهل ها روش هاى باطلى است.گاه، هم شناختن اشخاص مشکل مى شود و هم شناختن حق، در اين جا به دوستان و هواداران آن افراد نگاه مى کنيم. اگر فرضاً در شخصيت معاويه شک کرديم و ديديم اطرافيان او جمعى منافق، دنياپرستانى همچون عمروعاص و مطرودان عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله) و بازماندگان دوران جاهليتند به خوبى مى توان او را شناخت.کوتاه سخن اين که شناخت حق و باطل طرق مختلفى دارد که در هر مورد بايد از طريق مناسب آن استفاده کرد.* * *پي نوشت:1. «بارئ» از مادّه «بُرء» (بر وزن قفل) دراصل داراى دو معناست، نخست آفريدن و ايجاد کردن است و به همين جهت خدا را بارى مى گويند و ديگر به معناى دور شدن از چيزى است و به همين جهت به معنى سلامتى و دور شدن از بيمارى به کار مى رود و در خطبه بالا معنى دوّم اراده شده است.2. مدثر، آيه 50 و 51.3. اعراف، آيه 169.4. بحار الانوار، جلد 6 صفحه 179. 
شرح علامه جعفری«ايها الناس، انه من استنصح لله وفق و من اتخذ قوله دليلا هدي للتي هي اقوم فان جار الله آمن و عدوه خائف، و انه لا ينبغي لمن عرف عظمه الله ان يتعظم، فان رفعه الذين يعلمون ما عظمته ان يتواضعوا له و سلامه الذين يعلمون ما قدرته ان يستسلموا له» (اي مردم، كسي كه از خدا پند و خير خويش را مسئلت نمايد، موفق گردد، و هر كس كه كلام خدا را براي خود راهنما اتخاذ كند به آن طريقه‌اي كه محكم‌تر و راست‌تر است هدايت مي‌شود، زيرا كسي كه به همسايگي خدا نائل گردد، در امن و آسايش غوطه خورد، و كسي كه با او از در خصومت در آيد ترسان و هراسناك گردد. و قطعي است كه شايسته نيست هر كس كه عظمت خداوندي را شناخت، به مقام شامخ او تكبر بورزد، زيرا عظمت و بلندي كساني كه عظمت ربوبي را مي‌دانند، در آنست كه در برابر او تواضع كنند، و سلامت كساني كه مي‌دانند قدرت او چيست، در آنست كه تسليم او شوند.)براي همسايگي با خدا، بايد نصيحت او پذيرفته شود و كلامش دليل هدايت باشد:نصايح خداي ما همان است كه بوسيله وحي به محبوب و برگزيده خدا محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم بعنوان آيات قرآني نازل شده است. نصايح خداي ما همان است كه بوسيله عقل سليم و وجدان پاك در درون ما مي‌درخشد. تنها بعنوانن نمونه: اينكه پروردگار جلت عظمته مي‌فرمايد: «لكيلا تاسوا علي مافاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم» (باشد كه به آنچه از دست شما رفته است اندوهگين مباشيد و به آنچه كه هم اكنون در اختيار شما قرار داده است شادمان نشويد) نصيحتي است حيات‌بخش. و بدون پذيرش اين نصيحت الهي و عمل به آن كه از خالق وجود ما به ما عنايت شده است، محال است كه ما راز حقيقتي حيات و جان و روان خود را بفهميم- «السر في النفس حزن النفس يستره فان تولي فبا الافراح يستتر فان ترفعت عن رغد و عن كدر جاورت ظل الذي حارت له الفكر» (جبران خليل جبران): (راز نهاني نفس را اندوه نفس مي‌پوشاند، و آنگاه كه اندوه زائل شود، با شادي‌ها پوشيده مي‌شود. پس اگر از شادي و كدورت بالاتر رفتي، همسايه خداوندي خواهي گشت كه انديشه‌ها درباره او حيران است.)اگر ارتباط ما با دنيا و شئون و مختصات آن، از نوع ارتباط آزاد نباشد قطعي است كه من يا شخصيت ما زير چنگالهاي درنده آن شئون و مختصات متلاشي خواهد گشت و شخصيتي نخواهد ماند تا بتواند شايستگي قرار گرفتن در جاذبه همسايگي خداوندي را به دست بياورد. زيبايي صوري يكي از شئون حيات طبيعي است، اگر بدون اينكه منبع اصلي آن را كه خداوند جميل است مورد توجه و گرايش قراربدهيم و بهمان لذت طبيعي موقت حاصل از درك آن است، خود را وابسته كنيم، بديهي است كه شخصيت يا من ما با زوال همان زيبايي و لذت، متلاشي يا حداقل مجروح خواهد گشت. چه نصيحتي بالاتر از اينكه خداوند خالق هستي براي قرار دادن ما در جاذبه كمال خود، مي‌فرمايد كه: (به آنچه كه از دست شما رفته است اندوهگين مباشيد و به آنچه كه هم اكنون در اختيار شما قرار داده است، شادمان مباشيد) خداوند ما را چنين نصيحت مي‌فرمايد: «و ان ليس للانسان الا ما سعي. و ان سعيه سوف يري» (و نيست براي انسان مگر كوششي كه كرده است و قطعي است كه كوشش او ديده خواهد شد.)هيچ اصلي اصيل‌تر و هيچ قاعده‌اي ثابت‌تر از آن نيست كه ما در اين نصيحت خداوندي مي‌بينيم. اين نصيحت ما را در مجراي قانون كلي هستي قرار مي‌دهد كه بايد بكوشيم و چون نتيجه كوشش خود را مشاهده خواهيم كرد، پس سعي ما بايستي در مسير خيرات باشد كسي كه عظمت خداوندي را مي‌داند، عظمت و كمال خود را در تواضع به مقام شامخ ربوبي مي‌داند ريشه‌كن شوي اي جهل، نابود شوي اي جهل، تويي كه اساس دردهاي بي‌درماني، تويي كه در دوران انسان‌هايي كه تحت سلطه خود طبيعي حيواني زندگي مي‌كنند، عامل همه نكبتها و بدبختيها هستي. زيرا اگر كسي بداند كه خدا كيست، محال است كه تسليم او نشود، كسي كه بداند خداوند سبحان چگونه بر همه اجزاء هستي محيط است، و او است كه علم او فراگير همه اشياء از تاريكترين و ناچيزترين حادثه تا روشنترين و بزرگترين حوادث و جريانات عالم وجود است، به او خضوع مي‌كند «سبحانك اللهم و بحمدك من ذا يعلم قدرتك فلا يخافك و من ذا يعلم ما انت فلا يهابك» (پاك پروردگارا، حمد ترا گوييم، كيست كه قدرت ترا بداند و از تو نترسد و كيست بداند كه تو كيستي و عظمت تو در دلش جايگير نگردد) «ما لكم لا ترجون لله وقارا، و قد خلقكم اطوارا» (چه شده است بشما! (چه برهاني داريد) كه عظمت و سلطه مطلقه را براي خداوند و احاطه و فيض او را براي مخلوقات اميد نداريد، در حاليكه شما را در اطوار و اشكال گوناگون آفريده است).حقيقت اينست كه اگر بشر به معرفت صحيح اگر چه نسبي درباره خداوند و عظمت و فيض و لطف او نائل گردد، اين وضع اسف‌باري كه در اين موجود ديده ميشود منتفي مي‌گردد و مسير رشد و كمال را پيش مي‌گيرد.****«فلا تنفزوا من الحق نفار الصحيح من الاجرب، و الباري من ذي السقم» (پس هرگز از حق گريزان مباشيد آنچنانكه انسان داراي مزاج صحيح از مبتلاء به بيماري گرمي گريزد و آدم تندرست از مريض.)چه عامل رواني در درون آدميزاد ايجاد مي‌گردد كه از حق و حقيقت وحشت مي‌كند و مي‌گريزد؟آيا واقعا چنين است؟ يعني انساني پيدا مي‌شود كه از حق بگريزد و از حق نفرت و وحشت داشته باشد؟! آري، چنين است. اين اشخاص كم نيستند كه گفته شود: مردم استثنائي هستند. آيا مي‌توان اين پديده گريز از حق را توضيح داد؟ آري، تصور اين پديده چندان مشكل نيست. همين كه شما انساني را تصور كرديد كه مبتلا به بيماري خانمانسوز كبر و خودبزرگ‌بيني و خودپسندي است، مي‌توانيد تصور كنيد انساني را كه اگر روشنايي خورشيد موجب شد كه سقوط مرگبار شخصيت او را از حركات چشم و طرز نگاههاي نفرت‌آور مشاهده كرديد و خواستيد آن حالت رواني بيمارگونه‌اي او را با روشنايي خورشيد توضيح بدهيد، قطعا بدانيد كه استدلال خواهد كه يا خورشيد تاريك است و منظومه شمسي و ميلياردها ميليارد موجودات كه از روشنايي خورشيد استفاده مي‌كنند، دروغ مي‌گويند و شما در عالم خيال بسر مي‌بريد كه مي‌گوييد نور خورشيد اين همه آثار سازنده و حيات‌بخش دارد و يا خواهد گفت: خورشيد، خصومت و عداوت مخصوصي با او دارد كه حركات چشم و طرز نگاههاي او را كه نشان مي‌دهد كه از پليدي درون او كه ناشي از كبر و نخوت اوست خبر مي‌دهد!!شما مي‌توانيد به اين مطلب اضافه كنيد كه وقتي كه عامل رواني خاصي در درون آدمي ايجاد مي‌گردد و وادار مي‌كند كه او از حق و حقيقت متنفر شود يا وحشت كند و از آن بگريزد، يقينا وضع چنين انساني از خفاش هم پست‌تر مي‌گردد، زيرا خفاش تنها كاري كه مي‌كند بازتاب (عكس‌العمل)، (رفلكس) منفي از خود در برابر نور خورشيد از خود پديدار مي‌سازد و هيچ كار و فعاليتي عمدي و آگاهانه در برابر نور خورشيد انجام نمي‌دهد و بعبارت ديگر مثل خفاش، مثل عضوي از اعضاي جاندار است كه اگر حرارت غير عادي به آن برسد، بدون آگاهي و اراده و اختيار و تصميم و گزينش، از خود بازتاب نشان مي‌دهد. در صورتيكه انسان مبتلا به بيماري كبر و خودپرستي بجهت داشتن قدرت بر امور فوق (آگاهي، اراده، اختيار، تصميم و گزينش) حداقل در بعضي از نقطه‌هاي مسير خود، مي‌تواند از آنها برخوردار شود، بهمين جهت است كه اگر متكبر خودپرست مرتكب زشتي‌ها و پليدي‌ها و وقاحتها شد، اگر هم بجهت نابودي وجدانش، از درون خود مورد سرزنش و ندامت قرار نگيرد، جامعه و مقررات و قوانين آن، او را مسئول دانسته و در صورت بوجود آمدن عوامل كيفر، او را كيفر هم مي‌دهد، ولي خفاش بينوا چنين نيست.****«و اعلموا انكم لن تعرفوا الرشد حتي تعرفوا الذي تركه، و لن تاخذوا بميثاق الكتاب حتي تعرفوا الذي نقضه و لن تمسكوا به حتي تعرفوا الذي نبذه. فالتمسوا ذلك من عند اهله، فانهم عيش العلم، و موت الجهل. هم الذين يخبركم حكمهم عن علمهم، و صمتهم عن منطقهم، و ظاهرهم عن باطنهم لا يخالفون الدين و لا يختلفون فيه، فهو بينهم شاهد صادق، و صامت ناطق» (و بدانيد شما حقيقت رشد و كمال را نخواهيد شناخت مگر اينكه كسي را كه آنرا ترك كرده است بشناسيد، و پيمان كتاب را اتخاذ نخواهيد كرد مگر اينكه به حال كسي كه آن را شكسته است، آگاه شويد. و تمسك به قرآن نخواهيد كرد مگر اينكه بشناسيد كسي را كه آن را پشت سر انداخته است. پس بطلبيد آن را (حق، رشد، پيمان كتاب) و برخورداري از آن را از اهل آنها، زيرا آنان هستند باعث حيات علم، و مرگ ناداني. و آنان هستند كه حكمشان (درباره واقعيات) خبر از علمشان مي‌دهد و سكوتشان از گفتارشان و آشكارشان از نهانشان. آنان نه با دين مخالفت مي‌ورزند و نه در دين اختلافي با يكديگر دارند، پس دين در ميان آنان شاهدي است راستگو و ساكتي است گويا.)شناخت رشد نخست با تبلور ضد آن در مردم پست و سپس جستجوي آن از خود اهل رشد و كمال:اين يك اصل است كه «تعرف الاشياء باضدادها» (اشياء با اضداد خود شناخته مي‌شوند) شايد بتوان گفت: اولين مرحله شناخت، توجه و رويارويي با اضداد موضوعي است كه براي تحصيل شناخت مطرح شده است. البته مقصود از ضد در اين مورد، معناي منطقي و فلسفي آن نيست بلكه منظور هر شيئي مغاير با موضوع است كه مي‌تواند در تعيين مرز و كميت و كيفيت آن تاثيري داشته باشد. از متفكراني كه در اين مرحله از شناخت (شناسايي با ضد) را قابل توجه مطرح نموده است، جلال‌الدين محمد مولوي است. او مي‌گويد:در درون خود بيفزا درد را             تا ببيني سرخ و سبز و زرد راكي ببيني سبز و سرخ و بور را            تا نبيني پيش از اين سه نور راليك چون در رنگ گم شد هوش تو           شد ز نور آن رنگها روپوش توچونكه شب آن رنگها مستور بود            پس بديدي ديد رنگ از نور بودنيست ديد رنگ بي‌نور برون            همچنين رنگ خيال اندرون اين بروناز آفتاب و از شماست وان درون           از عكس انوار علاست نورنور چشم، خود نور دل است           نور چشم از نور دلها حاصل استباز نور نور دل نور خداست            كاو ز نور عقل و حس پاك و جداستشب نبد نور و نديدي رنگ را           پس به ضد، آن نور پيدا شد تراشب نديدي رنگ كان بي‌نور بود          رنگ چپود مهره كور و كبودكه نظر بر نور بود آنگه به رنگ           ضد به ضد پيدا شود چون روم و زنگديدن نور است آنگه ديد رنگ           وين به ضد نور داني بي‌درنگپس به ضد نور دانستي تو نور          ضد، ضد را مي‌نمايد در صدوررنج و غم را حق پي آن آفريد          تا بدين ضد خوشدلي آيد پديدپس نهاني‌ها به ضد پيدا شود           چونكه حق را نيست ضد پنهان بودنور حق را نيست ضدي در وجود           تا به ضد او را توان پيدا نموداين مرحله را اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير با اين جمله: «و اعلموا انكم لن تعرفوا الرشد حتي تعرفوا الذي تركه …» (و بدانيد شما رشد را نخواهيد شناخت مگر اينكه كسي را كه او را ترك كرده است بشناسيد.) يعني در حالات كساني كه از رشد رويگردان شده است، دقت كنيد و در رفتارها و وضع رواني آنها به بررسي بپردازيد، در نتيجه خواهيد ديد كه فقدان رشد در آنان چه اثري گذاشته است. وقتي كه كسي رشد را رها مي‌كند، حق و باطل هيچ معنايي براي او ندارد، زشت و زيبا براي او مفهوم خود را از دست مي‌دهند. ارزشها در نزد او هيچ اعتباري ندارند. عهد و پيمان هيچگونه قداستي براي او نشان نمي‌دهد. با توجه به اين جريانات ضد وجدان و عقل و فطرت اولي، مي‌فهمد كه رشد يعني چه؟ كسي كه به نعمت عظماي رشد نائل گشته است چه هويتي پيدا كرده است. همچنين براي شناخت عمل به پيمانهاي كتاب الهي كه خداوند سبحان براي تحريك انسانها در مسير (حيات معقول) و قرار دادن آنان در ميدان مسابقه در خيرات و كمالات، مطرح فرموده است، نخستين قدم شناخت آن انسان‌نماهاي ناپاك است كه آن پيمانها را شكسته و زير پا گذاشته‌اند و در نتيجه اين پيمان‌شكني به چه سيه چالهايي سقوط كرده‌اند، ديگر نه چشمي در آنان مانده است كه ببينند و نه گوشي كه با آن بشنوند و نه عقلي كه بوسيله آن درك كنند و نه قلب و وجداني كه به راهنمايي آن، راه رشد و كمال را پيش بگيرند.مرحله بعدي- توجه و تجربه و بررسي و تحقيق درباره خود اشياء است. يعني وقتي كه از آلودگي‌ها و پليديهاي مردم فاقد رشد و فاقد علم، نتائج بي‌رشدي و جهل را فهميديم، بايد برويم بسراغ شناخت حقيقت خود رشد و علم. در اين مرحله تكاپوي ما در سطوح و ابعادي مختلف درباره رشد شروع مي‌شود، مانند درك عوامل اوليه رشد، موانع به وجود آمدن آن عوامل، مقدمات و شرايط گوناگون رشد، مراتب و درجات آن، نتائج باعظمت آنكه موجب اعتلاي ذاتي فرد و ابعاد مختلف وجودي او در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن، با خدا، با جهان هستي، و با همنوعان خود) مي‌گردد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )پس از اين امام (ع) دوباره به بيان آنچه مقتضاى رأى صحيح و موجب صلاح حال شنوندگان است مى پردازد و با مخاطب قرار دادن آنها، هشدار مى دهد كه واجب است خدا را ناصح و خير خواه واقعى خود بدانند، و اوامر و نواهى او را بپذيرند، و گفتار او را راهنماى مقاصد مهمّ خود قرار دهند، زيرا خدا را ناصح و خيرخواه خود دانستن مستلزم كاميابى و توفيق است، و گفتار او را دليل خود قرار دادن موجب هدايت به راست ترين و استوارترين راههاست، سپس خوبى پناه بردن به خدا را كه موجب حصول امنيّتى است كه هدف هر پناهنده است تذكّر مى دهد و زشتى و قبح دشمنى با خدا را كه موجب بروز ترس و بيمى است كه نتيجه دشمنى با پادشاهان، بويژه قدرتبخش قدرتمندان و سلطان اين جهان و آن جهان است يادآورى مى كند، منظور از پناه بردن به خدا، تقرّب جستن به او از طريق طاعت و بندگى است و مراد از دشمنى با خدا، دورى كردن از او به سبب نافرمانى و مخالفت با اوامر اوست، و شكّ نيست كه طاعت خدا موجب ايمنى از عذابهاى آخرت، و نافرمانى او باعث خوف و خطر مى باشد.فرموده است: «و إنّه لا ينبغي لمن عرف... و موت الجهل»:اين گفتار ارشادى است براى مردم، كه در برابر خداوند و كسانى كه به راه او مى روند، تواضع و فروتنى داشته باشند، و باز مى دارد از اين كه در برابر حقّ تعالى و مردان خدا تكبّر ورزند، و از پذيرش حقّ سر، باز زنند، اين كه امام (ع) كسانى را كه عظمت خدا را دريافته اند مخاطب قرار داده براى اين است كه اينان حقارت خود را دانسته و نسبت خود را با جلال و كبريايى او سنجيده اند، و زودتر از كسان ديگر متأثّر و شرمنده شده اند و خود را كوچكتر از اين مى بينند كه بر خدا تكبّر ورزند، و تذكّر مى دهد كه با يادآورى عظمت پروردگار، و اين كه عظمت او فوق عظمت جهانيان است به شايستگى نسبت به او فروتنى كنند، زيرا او عظيم على الاطلاق است، و عظمت و بزرگى هر بزرگى از جانب او افاضه شده و در پرتو تقرّب به او حاصل گرديده است، روش پادشاهان بر اين است: كسى كه در برابر جلال و سطوت آنها فروتنى داشته باشد و شرايط احترام و توقير آنان را به جا آورد، و نسبت به آنان اظهار انقياد و فرمانبردارى كند، او را مورد ترفيع و ترقّى قرار مى دهند، و به او سرورى و بزرگى مى بخشند، بديهى است به طريق اولى رفعت انسان و بالا رفتن قدر و منزلت او در اين خواهد بود كه در برابر ملك الملوك و عظيم على الاطلاق اظهار فروتنى و زبونى كند، همچنين سلامت كسى كه قدرت خداوند را مى داند، و به سيطره و استيلاى او آگاهى دارد، اين است كه خود را تسليم او كند و بنده فرمانبردار او باشد.امام (ع) پس از آن كه مردم را به رعايت ادب و فروتنى در برابر خداوند و اولياى او دستور مى دهد، آنان را دعوت مى كند كه سخن حقّ را از مردان حقّ بپذيرند، و مانند كسى كه از مبتلاى به جرب مى گريزد يا همچون تندرستى كه از بيمار دورى مى كند از او دورى نگزينند، در اين تشبيه، وجه مشابهت شدّت نفرت و گريز است.پس از اين امام (ع) به آنان تذكّر مى دهد كه از ائمّه ضلال و پيشوايان طريق گمراهى دورى كنند و به آنان هشدار مى دهد كه شما به رشد و صلاح و معرفت صحيح آگاهى نداريد، و به ميثاق كتاب خدا پايبند نيستيد و به كتاب خدا تمسّك كامل نجسته ايد مگر هنگامى كه اين گمراهان و رهزنان طريق هدايت را بشناسيد. و شرط شناخت رشد و صلاح اين است كه تارك آنها شناخته شود، زيرا معرفت كامل به چگونگى آنها بلكه معرفت هر چيزى منوط به شناخت شكوك و شبهاتى است كه موجب بروز دو دلى و پراكندگى و ترك عمل بر وفق آن شده است، و چون راه حقّ و صواب همان است كه آن حضرت و پيروان او برآنند، و آنهايى كه اين طريق را ترك كرده اند همان مخالفان و كسانى هستند كه در امر خلافت با آن حضرت به دشمنى و نزاع برخاسته و رهبرى اهل ضلالت را دارند، لذا شناخت كامل حقّ و صلاح و رشدى كه آن بزرگوار به آن دعوت مى كند منوط به شناخت دشمنان آن حضرت شده است، و اگر كسى كه جوياى حقّ است اين را بداند معرفتش كامل مى شود و در راه صواب گام برخواهد داشت و از كسى كه از اين راه منحرف است دورى خواهد گزيد، اخذ به ميثاق كتاب يعنى تمسّك به قرآن و عمل به احكام آن، كه مشروط به شناخت كسانى شده است كه اين ميثاق را نقض و به نزاع با آن حضرت پرداخته اند نيز همين معنا را دارد، يعنى پيروى آن بزرگوار در آنچه طبق كتاب خدا عمل مى كند كامل نيست، مگر اين كه شبهات كسانى كه با برداشت نادرست از قرآن دچار شبهه شده و حكم آن بزرگوار را نقض كرده اند دانسته شود، و چون به فساد شبهه و گمراهى آنها آگاه شوند، از روى بصيرت به ميثاق كتاب تمسّك جويند و بدانند كه آنها ناقض كتاب خدايند، و از آنها دورى اختيار كنند، عبارت «و لن تمسّكوا به حتّى تعرفوا الّذي نبذه» نيز به همين معناست، يعنى تمسّك به كتاب خدا و اجراى ميثاق آن منوط است به اين كه كسانى كه قرآن را به پشت سر انداخته اند شناخته شوند و دانسته شود كه اينها گمراهند، تا از آنها دورى و نفرت حاصل شود، و تمسّك به كتاب خدا تحقّق يابد، و اجراى ميثاق ان صورت پذيرد، و غرض از همه اين تأكيدها در باره لزوم شناخت سردمداران انحراف و پيشوايان گمراهى و نفاق و آگاهى به اعتقادات و شبهات آنها و بيزارى جستن از آنان همين است.پس از تأكيد در باره لزوم شناختى كه ذكر شد، امام (ع) اعلام مى كند كه معرفت را از اهلش فرا گيريد و مقصود از اهل معرفت، خود آن حضرت و اهل بيت بزرگوار اويند، كه درود خداوند بر آنان باد، امام (ع) صفت «عيش العلم» يعنى حيات علم، و مرگ جهل را براى آنان استعاره فرموده است، زيرا همان گونه كه سود بردن از چيزى موكول به وجود آن چيز است، علم و استفاده از آن نيز به وجود آن بزرگواران وابسته مى باشد، امّا اين كه آنها مرگ نادانى و جهلند براى اين است كه همان گونه كه با مرگ شخص شرور، شرّ معدوم و زيان آن نابود مى شود، در سايه وجود آنها نيز جهل از ميان مى رود و زيانهاى حاصل از آن معدوم مى گردد.فرموده است: «هم الّذين يخبركم حكمهم عن علمهم... باطنهم»:يعنى منطق آنها شما را به حكمت رهبرى مى كند، و روش آنان كه بر همين اساس استوار است، نمايانگر اين است كه نفوس آنها به انواع علوم آراسته و كامل گشته است، سكوت آنها روشنگر منطق قوى آنهاست، براى اين كه سكوت سخنور و زبان آور فرزانه اى كه از كمال حكمت و هوشمندى برخوردار است در هر موقع و به هر شكل و در هر حال نشانه حسن منطق و كمال دانش، و توجّه او است به آنچه مى گويد، همچنين ظاهر آنها بيانگر باطن آنهاست.فرموده است: «لا يخالفون الدّين... فيه»:يعنى آنها بر اجراى اوامر خداوند مداومت دارند، و در طريق شريعت پويا هستند، اين كه فرموده است در آن هيچ اختلافى ندارند اشاره است به اين كه اتّفاق آراى آنها بر احكام دين نشانه كمال دانش آنها به شريعت است، براى اين كه راه دين يكى است و چون همه آنها در شناخت اين راه اتّفاق دارند و همگى داراى علوم آنند لازم است كه در آن اختلاف نداشته باشند و چنين نباشد كه يكى از آنان حكمى از احكام دين را نداند تا با ديگرى از آنها در اين باره مخالفت داشته باشد.فرموده است: «فهو بينهم شاهد صادق... »:يعنى قرآن گواه صادقى است كه در باره احكام و حوادثى كه بر مسلمانان و جز آنها وارد مى شود، به آن استدلال مى كنند، و اين گواهى است كه دروغ نمى گويد، همچنين قرآن، خاموشى است گويا، خاموش است براى اين كه مركّب از حروف و اصوات است، و گوياست زيرا بر زبان آنان سخن مى گويد، و به منزله اين است كه ناطق است. واژه ناطق و صامت هر دو استعاره است، جهت مشابهت بهره رساندن به وسيله سخن گفتن و بى بهره ماندن بر اثر خاموشى است، مانند ناطق كه با سخن خود فايده مى رساند، و صامت كه با گزيدن خاموشى، از آن باز مى ايستد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 63 أيّها النّاس من استنصح للَّه وفّق، و من اتّخذ قوله دليلا هدي للّتي هي أقوم، فإنّ جار اللَّه آمن، و عدوّ اللَّه خائف. و إنّه لا ينبغي لمن عرف عظمة اللَّه أن يتعظّم، فإنّ رفعة الّذين يعلمون ما عظمته أن يتواضعوا له، و سلامة الّذين يعلمون ما قدرته أن يستسلموا له، فلا تنفروا من الحقّ نفار الصّحيح من الأجرب، و البارىء من ذي السّقم، و اعلموا أنّكم لن تعرفوا الرّشد حتّى تعرفوا الّذي تركه، و لن تأخذوا بميثاق الكتاب حتّى تعرفوا الّذي نقضه، و لن تمسّكوا به حتّى تعرفوا الّذي نبذه، فالتمسوا ذلك من عند أهله، فإنّهم عيش العلم، و موت الجهل، هم الّذين يخبركم حكمهم عن علمهم، و صمتهم عن منطقهم، و ظاهرهم عن باطنهم، لا يخالفون الدّين، و لا يختلفون فيه، فهو بينهم شاهد صادق، و صامت ناطق. (29592- 29206)اللغة:فانّ رفعة الذين، لفظة رفعة في بعض النّسخ بضمّ الرّاء و في أكثرها بالفتح و ضبط القاموس بالكسر قال: رفع ككرم رفاعة صار رفيع الصّوت و رفعة بالكسر شرف و علا قدره فهو رفيع كذا في الاوقيانوس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 65 الاعراب:و قوله: إنّه من استنصح، الضمير الشأن قال الشيخ عبد القاهر: إنّ لضمير الشأن مع إنّ حسنا ليس بدونها بل لا يصحّ بدونها نحو: إنّه من يتّق و يصبر، و إنّه من يعمل سوء، و انّه لا يفلح الكافرون، قال الشّارح المعتزلي: ما في قوله: ما عظمته بمعنى أىّ شيء، و من روى بالنّصب جعلها زائدة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 72 المعنى:و لمّا خوّفهم من طول الأمل عقّبه بالارشاد و الدّلالة على ما فيه صلاحهم فقال (أيّها النّاس إنّه من استنصح اللَّه وفّق) أي من اتّخذ اللَّه ناصحا له واعيا لكلامه حافظا لأوامره و نواهيه وفّق لكلّ خير (و من اتّخذ قوله دليلا) في مطالبه و مقاصده تلميح (هدى ل) لطريقة (الّتي هي أقوم) الطّرق و أنهجها.و في هذه القرينة تلميح إلى قوله تعالى: «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» قال الطّبرسي: يهدي إلى الديانة و الملّة و الطريقة الّتي هي أشدّ استقامة يقال هذه الطريق و للطّريق و إلى الظّريق، و قيل: معناه يرشد إلى الكلمة الّتي هى أعدل الكلمات و أصوبها و هى كلمة التّوحيد، و قيل: يهدى إلى الحال الّتي هي أعدل الحالات و هي توحيد اللَّه و الايمان به و برسله و العمل بطاعته انتهى.و الأخير أظهر بمقتضى عموم وظيفته، و في تفسير أهل البيت عليهم السّلام أنه يهدى إلى الامام، في رواية اخرى يهدى إلى الولاية.و لما ذكر أنّ استنصاح اللَّه يستلزم التّوفيق و اتخاذ قوله دليلا يستلزم الهدى رتب عليه قوله: (فإنّ جار اللَّه آمن) تنبيها على ثمرة التوفيق و الهداية و هو حصول الجوار من اللَّه و القرب المحصّل لأمنه (و) به يعرف أنّ (عدوّ اللَّه خائف) لأنّ ترك استنصاحه تعالى مستلزم للخذلان و عدم اتّخاذ قوله دليلا موجب للضلال المبعدين عنه سبحانه و الجالبين لعداوته الذي هو محلّ الخوف و الخطر.الفصل الرابع:في الأمر بالتّواضع و التّسليم و الانقياد للَّه سبحانه:و بالمتابعة لأولياء الدّين و الرجوع اليهم و الأخذ منهم و هو قوله (و إنّه لا ينبغي لمن عرف عظمة اللَّه) سبحانه و جلاله و جبروته و سلطانه (أن يتعظّم) أى يظهر العظمة و يتكبّر، و تخصيص النّهى عن التعظّم بمن عرف عظمته تعالى لاحتقاره نفسه عند ملاحظته لنفسه و نسبته لها إلى جلاله تعالى، فهو أسرع انفعالا و أحقر في نفسه أن يتكبّر على اللَّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 73 فهو نظير قوله سبحانه: «قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا» فانّ شرطها في التعوّذ منه كونه تقيا، لأنّ التقىّ إذا تعوّذ بالرّحمن منه ارتدع عمّا يسخط اللَّه كما تقول: إن كنت مؤمنا فلا تظلمنى قال أمير المؤمنين عليه السّلام: علمت أنّ التّقيّ ينهاه التّقى عن المعصية، هذا.و علّل حسن التّواضع بقوله (فانّ رفعة الّذين يعلمون ما عظمته أن يتواضعوا له) يعني أنّ تواضعهم سبب لرفعة درجاتهم و علوّ مقامهم عند الخالق و الخلايق في الدّنيا و الآخرة أمّا في الدّنيا فمعلوم بالبديهة و العيان غنيّ عن البيان، و أمّا في العقبى فلدلالة الأخبار الكثيرة عليه.روى في البحار عن أبي بصير قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إنّ موسى بن عمران حبس عنه الوحى ثلاثين صباحا، فصعد على جبل بالشّام يقال له اريحا، فقال: يا ربّ لم حبست عنّى وحيك و كلامك الذنب أذنبته فها أنا بين يديك فاقتص لنفسك رضاها، و إن كنت إنما حبست عنّى وحيك و كلامك لذنوب بني اسرائيل فعفوك القديم، فأوحى اللَّه إليه يا موسى تدرى لم خصصتك بوحيى و كلامى من بين خلقى؟ فقال: لا أعلمه يا ربّ، قال: يا موسى إنّي اطلعت على خلقي اطلاعة فلم أر في خلقي أشد تواضعا منك، فمن ثمّ خصصتك بوحيى و كلامي من بين خلقي، قال عليه السّلام: فكان موسى إذا صلّى لم ينفتل حتّى يلصق خدّه الأيمن بالأرض و خدّه الأيسر بالأرض.و في عدّة الدّاعي عن الباقر عليه السّلام قال: أوحى اللَّه تعالى إلى موسى أ تدرى لم اصطفيتك بكلامى من دون خلقى؟ قال: لا يا ربّ قال: يا موسى إني قلّبت عبادى ظهرا لبطن فلم أرأذلّ نفسا منك، إنك إذا صلّيت وضعت خدّيك على التراب.و في رواية اخرى قلّبت عبادى ظهرا لبطن فلم أرأذلّ لي نفسا منك فأحببت أن أرفعك من بين خلقى.و عن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله ثلاثة لا يزيد اللَّه بهنّ إلّا خيرا: التواضع لا يزيد اللَّه به إلّا ارتفاعا، و ذلّ النّفس لا يزيد اللَّه به إلّا عزّا، و التعفّف لا يزيد اللَّه به إلّا غني. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 74 و في احياء العلوم لأبي حامد الغزالي قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: ما زاد اللَّه عبدا بعفو إلّا عزّا و ما تواضع أحد للَّه إلّا رفعه اللَّه.قال المسيح عليه السّلام: طوبى للمتواضعين في الدّنيا هم أصحاب المنابر يوم القيامة طوبى للمصلحين بين النّاس في الدّنيا هم الّذين يرثون الفردوس، طوبى للمطهرة قلوبهم في الدّنياهم الّذين ينظرون إلى اللَّه تعالى يوم القيامة و قال ابن عباس قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إذا تواضع العبد رفعه اللَّه إلى السّماء السّابعة و قال صلّى اللَّه عليه و آله: التواضع لا يزيد العبد إلّا رفعة فتواضعوا يرحمكم اللَّه و عن الفضيل و قد سئل عن التواضع ما هو، فقال: أن تخضع للحقّ و تنقاد له و لو سمعته من صبىّ قبلته و لو سمعته من أجهل النّاس قبلته، هذا.و التّواضع من جنود العقل و يقابله التكبّر الّذي نشرح حاله في التّنبيه الآتى و هو من جنود الجهل، و الأوّل من منجيات الأخلاق و فضائل الأحوال، و الثاني من موبقات الصفات و رذائل الخصال، و لا يحصل التواضع إلّا بمعرفة النفس و معرفة الرّب تعالى، فمهما عرف نفسه حقّ المعرفة علم أنّه أذلّ من كلّ ذليل و أقلّ من كلّ قليل، و أنّه لا يليق به إلّا التواضع و الذلّة و المهانة، و إذا عرف ربّه علم أنّه لا يليق العظمة و الكبرياء إلّا به.و علّله أيضا بقوله (و سلامة الّذين يعلمون ما قدرته أن يستسلموا له) يعني سلامة من علم عموم قدرته سبحانه و غلبة عزّته تعالى من النّار و من غضب الجبّار إنّما تحصل بالاستسلام و ترك الاستكبار و الأوّل من جنود العقل، و الثّاني من جنود الجهل.قال بعض شرّاح الكافي: الاستسلام هو الطاعة و الانقياد لكلّ ما هو حقّ، و هو من صفات المؤمن، و عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: المؤمنون هيّنون ليّنون إن قيدوا انقادوا و ان انيخوا استناخوا، و ضدّ الانقياد الاستكبار و الانفة، و الفرق بينه و بين الكبر أنّ الكبر حالة نفسانية كائنة في النفس ربما لم يظهر أثره في الخارج بخلاف الاستكبار فانّه عبارة عن إظهار التكبر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 75 و لما أمرهم بالتواضع و الاستسلام للَّه سبحانه المستلزمين لأخذ الحقّ و قبوله من أهله اتبعه بقوله: تشبيه (فلا تنفروا من الحقّ) و أهله و هم أولياء الدّين (نفار الصحيح من الأجرب و البارىء من ذى السّقم) أى أشدّ النّفار كما في الشّبه بهما، هذا و لما نهاهم عن النفار من الحقّ و أمرهم بلزومه عقّبه بقوله (و اعلموا أنكم لن تعرفوا الرّشد حتّى تعرفوا الّذي تركه) الرّشد يساوق الحقّ كما أنّ الغيّ يساوق الباطل، و الغرض بهذه الجملة التنبيه على أنّ معرفة الرّشد أي الحقّ تتوقّف على معرفة تاركه أى أئمّة الضّلال و أهل الباطل إذ مع عدم معرفتهم ربما يشتبه فيزعم أنّ أقوالهم حقّ فيأخذ بها و يقع في الخبط و الضلال.كما اشير إليه في الخطبة الثامنة و الثلاثين بقوله: و إنما سمّيت الشبّهة شبهة لأنّها تشبه الحقّ فأما أولياء اللَّه فضياءهم فيها اليقين و دليلهم سمت الهدى و أمّا أعداء اللَّه فدعائهم فيها الضّلال و دليلهم العمى، و قد مضى في شرح هذه الخطبة ما ينفعك ذكره في هذا المقام، فاللّازم على طالب الرّشد أن يعرف أئمة الغىّ و الضلال و يجتنب عنهم.و بما ذكر يظهر أيضا معنى قوله: (و لن تأخذوا بميثاق الكتاب حتّى تعرفوا الّذي نقضه و لن تمسّكوا به حتّى تعرفوا الّذي نبذه) توضيح ذلك أنّ كتاب اللَّه سبحانه لما كان من أسباب الرّشد كما قال تعالى: «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الجن» و كان التمسّك به منقذا من الضّلال كما قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله في حديث الثقلين: انّي قد تركت فيكم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي الثقلين و أحدهما أكبر من الآخر كتاب اللَّه حبل ممدود من السماء إلى الأرض و عترتي أهل بيتي، لاجرم كان الأخذ و التمسّك به واجبا.و لما كان معنى الأخذ و التمسّك هو اتّباعه و معرفة معناه حقّ العلم و العمل بمواثيقه و أحكامه الّتى هي عهد اللَّه تعالى لزم على ذلك معرفة الناقضين لمواثيقه و النابذين لأحكامه وراء ظهورهم، و هم المحرّفون المبدّلون له و المغيّرون لأحكامه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 76 و المفسّرون له بآرائهم المتبوّءون مقعدهم من النّار، و إنّما توقف الأخذوا لتمسّك على معرفة هؤلاء ليحترز عن الرّجوع اليهم و الى تفاسيرهم كيلا يتبوّء مقعده مثلهم من النار.و محصّل المراد من هذه الجملات الثلاث التّنبيه على وجوب التبرّى من أئمّة الضّلال و المعاداة لأعداء اللَّه سبحانه و قد دلّت عليه النصوص الكثيرة.مثل ما في البحار من السرائر من كتاب انس العالم للصفوانى قال: إنّ رجلا قدم على أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: يا أمير المؤمنين إنّي احبّك و احبّ فلانا و سمّى بعض أعدائه فقال: أمّا الآن فأنت أعور فإمّا أن تعمى و إمّا أن تبصر.و قيل للصّادق عليه السّلام: إنّ فلانا يواليكم إلّا أنّه يضعف من البراءة من عدوّكم فقال هيهات كذب من ادّعى محبّتنا و لم يتبرّء من عدوّنا.و روى عن الرّضا عليه السّلام أنه قال: كمال الدّين ولايتنا و البراءة من عدوّنا.ثمّ قال الصفواني: و اعلم أنّه لا يتمّ الولاية و لا تخلص المحبّة و لا تثبت الموده لآل محمّد عليهم السّلام إلّا بالبرائة من أعدائهم قريبا كان أو بعيدا، فلا تأخذك به رأفة فانّ اللَّه عزّ و جلّ يقول: «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ».و فيه من تفسير العيّاشي عن أبي حمزة الثمالي قال: قال أبو جعفر عليه السّلام يا أبا حمزة انّما يعبد اللَّه من عرف اللَّه، و أمّا من لا يعرف اللَّه كأنّما يعبد غيره هكذا «1» ضالّا، قلت:أصلحك اللَّه و ما معرفة اللَّه؟ قال: يصدّق اللَّه و يصدّق محمّدا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم في موالاة عليّ و الائتمام به و بأئمّة الهدى من بعده، و البراءة إلى اللَّه من عدوّهم، و كذلك عرفان اللَّه، قال قلت: أصلحك اللَّه أىّ شيء اذا علمته أنا استكملت حقيقة الايمان؟ قال: توالى أولياء اللَّه و تعادى أعداء اللَّه و تكون مع الصّادقين كما أمرك اللَّه، قال: قلت: و من أولياء اللَّه و من أعداء اللَّه؟ فقال: أولياء اللَّه محمّد رسول اللَّه و عليّ و الحسن و الحسين______________________________ (1) قوله هكذا كانه (ع) أشار الى الخلف أو الى اليمين أو الشمال، أى حادّ عن الطريق الموصل الى النجاة فلا يزيده كثرة العمل الّا بعدا عن المقصود كمن ضلّ عن الطريق (بحار) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 77 و عليّ بن الحسين، ثمّ انتهى الأمر الينا ثمّ ابنى جعفر و أومأه إلى جعفر عليه السّلام و هو جالس، فمن والى هؤلاء فقد والى أولياء اللَّه و كان مع الصّادقين كما أمره اللَّه قلت و من أعداء اللَّه أصلحك اللَّه؟ قال: الأوثان الأربعة قال: قلت: من هم؟ قال: ابو الفصيل  «1»، و رمع، و نعثل، و معاوية و من دان دينهم، فمن عادى هؤلاء فقد عادى أعداء اللَّه.و من عقايد الصّدوق قال: اعتقادنا في الظّالمين أنّهم ملعونون و البراءة منهم واجبة، قال اللَّه عزّ و جلّ: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أُولئِكَ يُعْرَضُونَ عَلى رَبِّهِمْ وَ يَقُولُ الْأَشْهادُ هؤُلاءِ الَّذِينَ كَذَبُوا عَلى رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ».و قال ابن عبّاس في تفسير هذه الآية: إنّ سبيل اللَّه عزّ و جلّ في هذا الموضع هو عليّ بن أبي طالب.و الأئمة في كتاب اللَّه عزّ و جلّ إمامان: إمام هدى و إمام ضلالة، قال جلّ ثناؤه  «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا» و قال عزّ و جلّ في أئمة الضلالة: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ».و لمّا نزلت هذه الآية: «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً» قال النّبي صلّى اللَّه عليه و آله من ظلم عليا مقعدى هذا بعد وفاتي فكأنما جحد نبوّتي و نبوّة الأنبياء من قبلي، و من تولّى ظالما فهو ظالم. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» و قال اللَّه عزّ و جلّ: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ» و قال عزّ و جلّ  «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ»______________________________ (1) أبو الفصيل أبو بكر لأنّ الفصيل و البكر متقاربان فى المعنى و رمع مقلوب عمر و نعثل هو عثمان كما فى كتب اللغة (بحار) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 78 و قال عزّ و جلّ: «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ» و الظلم هو وضع الشيء في غير موضعه، فمن ادّعى الامامة و ليس بامام فهو ظالم ملعون.و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من جحد عليا إمامته من بعدى فانّما جحد نبوّتى، و من جحد نبوّتي فقد جحد اللَّه ربوبيّته.و قال النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لعليّ عليه السّلام: يا عليّ أنت المظلوم بعدي من ظلمك فقد ظلمني و من أنصفك فقد أنصفني و من جحدك فقد جحدني و من والاك فقد والاني و من عاداك فقد عاداني و من أطاعك فقد أ طاعتي و من عصاك فقد عصاني، الى غير ذلك مما لا نطيل بذكرها.فقد علم بذلك كلّه وجوب التّبرّى عن أئمّة الضّلال و التولّى لأئمّة الهدى.و ذلك لما نبّه أمير المؤمنين عليه السّلام على التنفير عن الفرقة الاولى بمعرفتهم و معرفة ما هم عليه من الخطاء و الجهل و الشبّه أمر باتّباع الفرقة الاخرى و الرجوع اليهم بقوله: (فالتمسوا) و اطلبوا (ذلك) أى ما سبق ذكره يعني الحقّ و الرشد و ميثاق الكتاب و كيفية التمسّك به (من عند أهله) أراد به نفسه الشريف و الطيّبين من أولاده أعنى الأئمة المعصومين و ينابيع العلم و اليقين استعاره (فانهم عيش العلم و موت الجهل) أى بهم حياة العلم و ممات الجهل و استعار لهم هذين الوصفين باعتبار أنّ بهم ينتفع بالعلم و يحصل ثمراته و آثاره كما أنّ بحياة الشيء يوجد آثاره و ينتفع به، و كذلك بهم يبطل الجهل و يضمحلّ كما أنّ بالموت يبطل حياة الحىّ و يفنى. (هم الذين يخبركم حكمهم عن علمهم) يجوز أن يراد بالحكم ما صدر عنهم من الأحكام الشرعية و التكاليف الالهية، و أن يراد به القضاء و فصل الخصومات في الوقائع الشخصيّة، و على أيّ تقدير يدلّ ما صدر عنهم من القضاء و الأحكام على غزارة علمهم و جمّ معرفتهم عليهم السّلام، و ينبئك بذلك ما قدّمناه في شرح قوله عليه السّلام: و عندنا أهل البيت أبواب الحكم، في شرح الكلام المأة و التاسع عشر فتذكّر. (و صمتهم من منطقهم) فانّ لصمت اللّسن ذي الحكمة الغزيرة هيئة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 79 و حالة و وقارا يدل على حسن منطقه و علمه بما يقول (و ظاهرهم عن باطنهم) أي حسن أفعالهم و حركاتهم الظاهريّة يكشف عن كمالاتهم و ملكاتهم النفسانيّة (لا يخالفون الدّين) لأنهم قوامه و أولياؤه و ملازمون له، معصومون من الذنوب، مبرّؤون من العيوب (و لا يختلفون فيه) أى لا يختلف أحدهم للآخر فيما يؤدّونه من أحكام اللَّه و يبلّغونه من أوامره، لأنّ علومهم كلّها من نبع واحد ملقاة عن مهبط الوحى و معدن الرّسالة، و بعد اتّحاد المنبع لا يتصوّر الاختلاف لمكان العصمة المانعة عن تعمد الكذب و الغلط و السّهو و الخطاء النّاشي منها الاختلاف.روى في الكافي عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال اللَّه عزّ و جلّ في ليلة القدر: «فيها يفرق كلّ أمر حكيم»، يقول: ينزل فيها كلّ أمر حكيم، و المحكم ليس بشيئين، فمن حكم بما ليس فيه اختلاف فحكمه من حكم اللَّه عزّ و جلّ، و من حكم بأمر فيه اختلاف فرأى أنّه مصيب فقد حكم بحكم الطّاغوت، الحديث و قد مرّ بتمامه في شرح الفصل التّاسع من الخطبة الاولى.و في البحار من معاني الأخبار عن الحسين الأشقر قال: قلت لهشام بن الحكم ما معنى قولكم: إنّ الامام لا يكون إلّا معصوما؟ قال: سألت أبا عبد اللَّه عليه السّلام عن ذلك فقال: المعصوم هو الممتنع باللَّه من جميع محارم اللَّه، و قال اللَّه تبارك و تعالى: «وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ».قال المحدّث العلّامة المجلسيّ: قال الصّدوق في معاني الأخبار بعد خبر هشام: الدّليل على عصمة الامام أنّه لما كان كلّ كلام ينقل عن قائله يحتمل وجوها من التأويل كان أكثر القرآن و السنّة مما اجتمعت الفرقة على أنّه صحيح لم يغيّر و لم يبدّل و لم يزد فيه و لم ينقص منه محتملا لوجوه كثيرة من التّأويل، وجب أن يكون مع ذلك مخبر صادق معصوم من تعمّد الكذب و الغلط منبىء عمّا عنى اللَّه عزّ و جلّ في الكتاب و السّنّة على حقّ ذلك و صدقه، لأنّ الخلق مختلفون في التّأويل، كلّ فرقة تميل مع القرآن و السّنة إلى مذهبها، فلو كان اللَّه تبارك و تعالى تركهم بهذه الصّفة من غير مخبر عن كتابه صادق فيه لكان قد سوّغهم الاختلاف منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 80 في الدّين و دعاهم اليه إذ أنزل كتابا يحتمل التأويل و سنّ نبيّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم سنّة تحتمل التأويل و أمرهم بالعمل بهما، فكأنّه قال: تأوّلوا و اعملوا، و في ذلك إباحة العمل بالمتناقضات و الاعتماد للحقّ و خلافه، فلمّا استحال ذلك على اللَّه عزّ و جلّ وجب أن يكون مع القرآن و السّنّة في كلّ عصر من يبيّن عن المعاني الّتي عناها اللَّه عزّ و جلّ في القرآن بكلامه دون ما يحتمل ألفاظ القرآن من التأويل، و يبيّن عن المعاني الّتي عناها رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم في سنّته و أخباره دون التأويل الّذي يحتمله الأخبار المرويّة عنه المجمع على صحّة نقلها، و إذا وجب أنّه لا بدّ من مخبر صادق وجب أن لا يجوز عليه الكذب تعمّدا، و لا الغلط فيما يخبر به عن مراد اللَّه عزّ و جلّ و عن مراد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم في اخباره و سنّته، و إذا وجب ذلك وجب أنّه معصوم، انتهى كلامه رفع مقامه.فقد ظهر بذلك أنّه لا يتصوّر منهم الاختلاف في شرائع الدّين لا من أحدهم للآخر و لا من كلّ منهم فيما يصدر عنه من الأحكام المتعدّدة كما ظهر به وجوب الرجوع في فهم مرادات الكتاب و السّنّة إليهم حسب ما نبّه عليه أمير المؤمنين عليه السّلام بقوله آنفا: فالتمسوا ذلك من عند أهله، فافهم و اغتنم. (فهو) أى الدّين بينهم (شاهد صادق) أى شاهد صدق يشهد على اتّفاقهم فيه و عدم اختلافهم و خلافهم له (و صامت ناطق) أى ساكت باعتبار كونه أمرا عرضيّا اعتباريّا لا وجود له في الأعيان، و ناطق باعتبار افادته لكونهم ملازمين له و متّفقين عليه و إنبائه عن أنّهم على الحقّ و الحقّ معهم، هذا.و ما ذكرناه في تفسير هاتين الفقرتين أظهر و أولى ممّا قاله الشارح البحراني حيث قال: و قوله: شاهد صادق أى شاهد يستدّلون به على الأحكام و الوقائع النّازلة بهم و بغيرهم لا يكذّب من حيث هو شاهد، و صامت ناطق لكونه حروفا و أصواتا، و إنما ينطق بألسنتهم فهو بمنزلة النّاطق، انتهى.قال الشّارح المعتزلي: فالدّين بينهم شاهد صادق يأخذون بحكمه كما يأخذ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 81 بحكم الشاهد الصادق، و صامت ناطق لأنه لا ينطق بنفسه بل لا بدّ له من مترجم فهو صامت في الصّورة و في المعنى أنطق النّاطقين، لأنّ الأوامر و النواهي و الآداب كلّها مبنيّة عليه و متفرّعة عنه، انتهى.و أنت خبير بما فيما قالاه من الضّعف و الفساد و كونه أجنبيّا على تقدير صحّته من مساق كلام الامام عليه السّلام فافهم و تأمّل.تنبيه:لمّا كانت هذه الخطبة الشريفة متضمنة للأمر بالتواضع و النّهى عن التكبّر و اشرنا إلى فضل التّواضع و حسنه أحببنا أن نشرح صفة الكبر و نبيّن ما ورد فيه من الأدلّة الدّالة على قبحه و خسّته و كونه من الموبقات، و الكلام فيه في مقامات:المقام الاول في الآيات و الأخبار الواردة في النّهى عن تلك الصّفة، و المتضمّنة لقبحها و ذمّها و ما يترتّب عليه من الخزى و العقاب.فأقول: قال اللَّه تعالى في سورة الزّمر: «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ».و في سورة المؤمن: «الَّذِينَ يُجادِلُونَ فِي آياتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ».و في سورة المؤمن أيضا: «وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ» أى صاغرين ذليلين.و في سورة بني اسرائيل: «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا» قال الطبرسي: معناه لا تمش على وجه الأشر و البطر و الخيلاء و التكبّر و قوله: إنّك لن تخرق الأرض، هذا مثل ضربه اللَّه تعالى، قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 82 إنّك أيّها الانسان لن تشقّ الأرض من تحت قدمك بكبرك، و لن تبلغ الجبال بتطاولك، و المعنى أنّك لن تبلغ ممّا تريد كثير مبلغ كما لا يمكنك أن تبلغ هذا فما وجه المنابذة على ما هذا سبيله مع أنّ الحكمة زاجرة عنه، و انّما قال ذلك، لأنّ من النّاس من يمشى فى الأرض بطرا يدقّ قدميه عليها ليرى بذلك قدرته و قوّته و يرفع رأسه و عنقه، فبيّن سبحانه أنه ضعيف مهين لا يقدر أن يخرق الأرض بدقّ قدميه عليها حتّى ينتهى إلى آخرها، و أنّ طوله لا تبلغ طول الجبال و إن كان طويلا، هذا.و الآيات الناهية في الكتاب العزيز كثيرة لا حاجة إلى ايرادها.و اما الاخبار ففي الكافي باسناده عن أبي حمزة الثمالي قال. قال عليّ بن الحسين صلوات اللَّه عليهما: عجبا للمتكبّر الفخور الذي كان بالأمس نطفة ثمّ هو غدا جيفة.و عن عيسى بن ضحاك قال: قال أبو جعفر عليه السّلام: عجبا للمختال الفخور و إنّما خلق من نطفة ثمّ يعود جيفة و هو فيما بين ذلك لا يدرى ما يصنع به.و عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكوني عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: أتى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رجل فقال: يا رسول اللَّه أنا فلان بن فلان حتى عدّ تسعة.فقال له رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: أما أنّك عاشرهم في النّار.و عن حكيم قال: سألت أبا عبد اللَّه عليه السّلام عن أدنى الالحاد، قال عليه السّلام: إنّ الكبر أدناه.و عن العلاء بن الفضيل عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: قال أبو جعفر عليه السّلام: العزّ رداء اللَّه، و الكبر ازاره، فمن تناول منه شيئا أكبّه اللَّه في جهنّم.و عن عبد الأعلا بن أعين قال: قال أبو عبد اللَّه عليه السّلام: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: إنّ أعظم الكبر غمس الخلق و سفه الحقّ، قلت: و ما غمس الخلق و سفه الحقّ؟ قال:يجهل الحقّ و يطعن على أهله، فمن فعل ذلك فقد نازع اللَّه ردائه.و عن أعظم بن كثير عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: إنّ في جهنّم لواديا للمتكبّرين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 83 يقال له سقر شكى إلى اللَّه شدّة حرّة و سأله أن يأذن له أن يتنفّس فتنفّس فأحرق جهنّم.و عن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه عن ابن أبي عمير عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: ما من عبد إلّا و في رأسه حكمة و ملك يمسكها فاذا تكبّر قال له: اتّضع وضعك اللَّه، فلا يزال أعظم النّاس في نفسه و أصغر النّاس في أعين الناس، و إذا تواضع رفعها اللَّه عزّ و جلّ ثمّ قال له: انتعش نعشك اللَّه فلا يزال أصغر الناس في نفسه و أعظم النّاس في أعين النّاس.و في احياء العلوم قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لا يدخل الجنّة من كان في قلبه مثقال حبّة من خردل من كبر، و لا يدخل النّار من كان في قلبه مثقال حبّة من خردل من ايمان.و قال أبو هريرة: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: يقول اللَّه تعالى: الكبرياء ردائى و العظمة ازاري فمن نازعنى واحدا منهما ألقيته في جهنّم و لا ابالي.و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: بئس العبد عبد تجبّر و اعتدى و نسى الجبّار الأعلى، بئس العبد عبد تجبّر و اختال و نسي الكبير المتعال، بئس العبد عبد غفل و سهى و نسى المقابر و البلى، بئس العبد عبد عتا و بغى و نسى المبدأ و المنتهى.و قال أبو هريرة قال النّبي صلّى اللَّه عليه و آله: يحشر الجبّارون و المتكبّرون يوم القيامة في صور الذّر تطؤهم النّاس لهوانهم على اللَّه تعالى.و عن محمّد بن واسع قال: دخلت على بلال بن أبي بردة فقلت له: يا بلال إنّ أباك حدّثني عن أبيه عن النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: إنّ في جهنّم واديا يقال له هبهب حقّ على اللَّه أن يسكنه كلّ جبار فايّاك يا بلال أن تكون ممّن يسكنه.الثاني في حقيقة الكبر و ماهيتهو هو الانتفاخ و التعزّز الحاصل من استعظام النّفس و استحقار الغير، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 84 و بعبارة اخرى هو أن يرى نفسه فوق غيره في صفات الكمال فيحصل من ذلك فيه نفخة و اهتزاز و تلك النفخة هي الكبر، و لذلك قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: أعوذ بك من نفخة الكبرياء، و هذه الحالة إذا حصلت في النفس اقتضت أعمالا في الظاهر تصدر عن الجوارح هي ثمرات تلك الخصلة الرّذيلة، فالكبر هي الحالة النّفسانيّة و الخلق الباطني، و ثمرات تلك الخضلة و آثارها في الظّاهر تسمّى تكبّرا كالترفّع في المجالس و التقدّم على الغير و توقع السّلام و النظر بعين التحقير، فان حاجّ أو ناظر أنف أن يردّ عليه، و إن وعظ استنكف من قبول الحقّ، و إن وعظ أعنف في النّصح، و إن ردّ عليه شيء من قوله غضب، و إن علّم لم يرفق بالمتعلّمين و استذلّهم و امتنّ عليهم، و إن نظر إلى العامّة نظر إليهم بعين الاحتقار كأنه ينظر إلى الحمير استجهالا لهم و استحقارا.الثالث في المتكبر عليه:و الفرق بين الكبر و العجب بذلك، فانّ العجب لا يستدعى غير المعجب بل لو لم يخلق الانسان إلّا وحده يمكن أن يكون معجبا، بخلاف الكبر فانّه يتوقّف على أن يكون هنا غير فيرى نفسه فوق هذا الغير في صفات الكمال، و ذلك الغير هو المتكبّر عليه، و ينقسم الكبر باعتبار المتكبّر عليه إلى ثلاثة أقسام:القسم الاول التكبّر على اللَّه سبحانه:و هو من أفحش أنواع الكبر و أقبحها و أوبقها، و لا منشأ له إلّا محض الجهل و الحمق و الطّغيان، و ذلك مثل ما كان في نمرود حيث كان يحدّث نفسه بأنّه يقاتل ربّ السّماء، و في فرعون حيث قال أنا ربّكم الأعلى و في شدّاد حيث بنى إرم ذات العماد، و نحو ذلك ممّا صدر عن المدّعين للرّبوبيّة و المترفّعين عن درجة العبودية، «وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَ مَا الرَّحْمنُ أَ نَسْجُدُ لِما تَأْمُرُنا وَ زادَهُمْ نُفُوراً». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 85 القسم الثاني التكبّر على الأنبياء و الرّسل و الأوصياء عليهم السّلاممن حيث تعزّز النفس و ترفّعها عن الانقياد لبشر مثل سائر النّاس، و ذلك تارة يصرف عن الفكر و الاستبصار فيبقى في ظلمة الجهل بكبره و هو ظانّ أنّه محقّ فيه، و تارة يمنع مع المعرفة و لكن نفسه لا تطاوع الانقياد للحقّ و التّواضع للرّسل كما حكى اللَّه عن قولهم: «قالُوا ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا» و قوله: «إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا» «وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ».و قال سبحانه فيما اخبر عن كفّار قريش في رسول اللَّه: «وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً أَوْ يُلْقى إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها» استبعدوا أن يكون من يأكل الطعام و يطلب المعاش في الأسواق رسولا مطاعا و استحقروه لفقره حتّى تمنّوا له الكنز لينفق منه و يستغني به عن النّاس و تمنّوا له البستان ليأكل من ثمارها.و أخبر عنهم أيضا بقوله: «وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ» يعنون بالقريتين مكّة و الطّائف و بالرّجل العظيم الوليد بن المغيرة من مكة و أبا مسعود عروة بن مسعود الثقفي من الطائف، و انما قالوا ذلك لأنّ الرجلين كانا عظيمي قومهما ذوى الأموال الجسيمة فزعموا أنّ من كان كذلك أولى بالنّبوّة من غلام يتيم لا مال له فردّ اللَّه عليهم بقوله: «أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ» أى النّبوة بين الخلق يعني أ بأيديهم مفاتيح الرسالة يضعونها حيث شاءوا، بل هى بيد اللَّه سبحانه يعطيها من يشاء.و من هذا القسم تكبّر المتخلّفين على أمير المؤمنين عليه السّلام و تكبّر امراء بنى امية و بني مروان و بني العبّاس لعنهم اللَّه أجمعين على أئمّة الدّين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 86 القسم الثالث التكبّر على العباد:و ذلك بأن يستعظم نفسه و يستحقر غيره، فيدعوه ذلك إلى التّرفع عليه و يأباه عن الانقياد إليه و هذا أيضا قبيح من وجهين:أحدهما أنّ الكبر و العزّ و العظمة و الجلال لا يليق إلّا بالملك القادر المتعال فمن أين يليق هذا الوصف بالعبد الضّعيف الذّليل المهين، فمتى تكبّر فقد نازع اللَّه في جلاله و انتحل وصف كماله، و ما أشدّ جرئته على مولاه، و ما أقبح ما ادّعاه و تعاطاه، و لذلك قال عزّ من قائل: العظمة ازاري و الكبرياء ردائي فمن نازعني فيهما قصمته، أراد أنّهما مختصّان بي اختصاص الازار و الرّداء و المنازع فيهما منازع في الصفّة المخصوصة بي.و ثانيهما أنّه ربما يدعو إلى مخالفة أمر اللَّه و نهيه، لأنّ المتكبّر إذا سمع الحقّ من أحد استنكف من قبوله، و لذلك ترى اكثر المناظرين في المسائل العلمية يزعمون أنّهم يتباحثون للافادة و الاستفادة فمهما اتّضح الحقّ على لسان واحد منهم أنف الآخر من قبوله و ركب مركب العصبية و العناد، و يتجاحد تجاحد المنكر، و يحتال لدفعه بما يقدر عليه من التلبيس، لئلّا يظهر للنّاس مغلوبيّته، و من ذلك كان علماء الآخرة يتجنّبون عن المناظرة في المجالس.و قد روى السيّد المحدّث الجزائري أنّ المولى الصّالح العالم عبد اللَّه التستري كان إذا سأل مولانا المقدّس الأردبيلي عطّر اللَّه مرقده عن مسألة و تكلّما فيها سكت الأردبيلي في أثناء الكلام، و قال حتّى اراجعها في الكتب، ثمّ أخذ بيد التّسترى و يخرجان من النّجف الأشرف إلى خارج البلد فاذا انفردوا قال المولى الأردبيلي: هات يا أخي تلك المسألة فيتكلّم فيها و يحقّقها الأردبيلي على ما يريد المولى التسترى، فسأله و قال يا أخي هذا التحقيق هلّا تكلّمت به هناك حيث ما سألتك؟ فقال: إنّ كلامنا كان بين النّاس و عسى أن يكون فيه تنافس و طلب الظفر منك أو منّى و الآن لا أحد معنا سوى اللَّه سبحانه.و كيف كان فهذا الخلق من أخلاق الكافرين و المنافقين الّذين حكى اللَّه عنهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 87 بقوله: «وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ» فكلّ من يناظر للافحام و الغلبة لا يغتنم الحقّ إذا ظفر به فقد شاركهم في هذا الخلق و تبعهم عليه.و أوّل من صدر عنه التّكبر على أمر اللَّه تعالى هو ابليس اللّعين حيث إنّه لما دعى إلى السّجود لآدم عليه السّلام قال: أنا خير منه خلقتني من نار و خلقته من طين، فحمله الكبر على الاباء من السّجود الّذي أمره اللَّه به، و كان مبدؤه الكبر على آدم و الحسد له فجرّه ذلك إلى التكبّر على أمر اللَّه فكان ذلك سبب الطّرد و الابعاد، و اهلاكه أبد الآباد.الرابع في ما به التكبر:فاعلم أنّ أسباب الكبر سبعة:الاول العلم:و ما أسرع الكبر إلى العلماء و لذلك قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آفة العلم الخيلاء فلا يلبث العالم أن يتعزّز بعزّ العلم و يستشعر في نفسه جمال العلم و كماله و يستعظم نفسه و يستحقر النّاس و يستجهل و يتوقّع أن يبدءوه بالسّلام، فان بدء واحدا منهم بالسّلام أو ردّ عليه ببشر أو قام له أو أجاب له دعوة يمتنّ به عليه و رأى ذلك صنيعة عنده و اعتقد أنّه أكرمه و فعل به ما لا يستحقّه.و السّبب لكبره هو خوضه في تحصيل العلوم و هو ردىّ النّفس خبيث الدّخلة سيّء الأخلاق فانّه لم يشتغل أوّلا بتهذيب نفسه و تزكية قلبه بالمجاهدات و الرياضات فبقى خبث الجوهر فاذا خاض في العلم أىّ علم كان صادف العلم من قبله منزلا خبيثا فلم يطب ثمره و لم يظهر في الخير أثره.و لذلك قال عيسى بن مريم عليه السّلام: بالتّواضع تعمر الحكمة لا بالتكبّر و كذلك في السّهل ينبت الزرع لا في الجبل.و قال وهب: العلم كالغيث ينزل من السّماء حلوا صافيا فتشربه الأشجار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 88 بعروقها فتحوله على قدر طعومها فيزداد المرّ مرارة و الحلو حلاوة، فكذلك العلم يحفظه الرّجال فتحوله على قدر هممها و أهوائها فيزيد المتكبّر كبرا و المتواضع تواضعا، لأنّ من كان همّته الكبر و هو جاهل إذا حفظ العلم وجد ما يتكبّر به فازداد كبرا، و إذا كان الرّجل خائفا مع جهله و ازداد علما علم أنّ الحجّة قد تأكّدت في حقّه فيزداد خوفا و إشفاقا و ذلّا و تواضعا.الثاني العمل و العبادة:و كثيرا ما ترى العبّاد و الزّهاد يترشّح الكبر منهم على غيرهم بسبب زعمهم أنّهم ناجون و النّاس هالكون فيرى نفسه ناجيا و هو الهالك حقيقة، و لذلك قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: إذا سمعتم الرّجل يقول هلك النّاس فهو أهلكهم.الثالث النّسب:فترى من له نسب شريف يتكبّر على من ليس له ذلك النّسب.الرابع التفاخر بالحسن و الجمال:و ذلك أكثر ما يجرى بين النّسوان.الخامس الثروة و المال:و ذلك يجرى بين الملوك في خزائنهم و بين التجار في بضايعهم و بين الدّهاقين في أراضيهم و بين المتجمّلين في لباسهم و خيولهم و مراكبهم فيستحقر الغنى الفقير و يتكبّر عليه.السادس القوّة و شدّة البطش:فيتكبّر بها على أهل الضّعف.السابع الملك و السّلطنة و كثرة الأتباع و الخدم و الجنود و الجيوش:و ذلك يجري بين الملوك في الافتخار بكثرة العساكر و الرعيّة و الخدم، و بالجملة فكلّ ما هو نعمة و أمكن أن يعتقد كمالا و إن لم يكن كمالا في نفسه أمكن أن يتكبّر به حتّى أنّ المخنّث ليتكبّر على أقرانه بزيادة معرفته و قدرته في صنعة المخنّثين، لأنّه يرى ذلك كمالا يفتخر به، و إن لم يكن فعله إلّا نكالا، و كذلك الفاسق قد يفتخر بكثرة الشّرب و الفجور و يتكبّر به لزعمه أنّ ذلك كمال و إن كان خزيا و وبالا و نكالا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 89 الخامس في معالجة الكبر:فاعلم وفّقك اللَّه تعالى و ألهمك الخير أنّ الكبر من أعظم المهلكات، و قلّما ينفكّ عن شيء منه أحد و إزالته فرض عين و لا يزول بمجرّد التمنّى بل بالمعالجة و استعمال الأدوية القامعة له، و علاجه انّما يحصل بامور أربعة:الاول معرفة الرّب تعالى الثاني معرفة النّفس الثالث معرفة الغرض الدّاعى إلى خلقته الرابع معرفة المفاسد المترتّبة على الكبر.أما الاول:فانّ من عرف ربّه و أنّه القادر الّذي لا يعجزه شيء، و القوىّ الّذي لا يضعفه شيء، و الأزليّ الّذي ليس له بداء، و الدّائم القيّوم بأمر الأشياء، و الفّعال لما يريد أو يشاء، و الممسك للسّموات و الأرض من الزّوال، و المستولى على الخلايق في كلّ حال، إلى غير ذلك من صفاته الحسنى و أمثاله العليا عرف أنّ العزّ و العظمة و الجلال و الجمال و الجبروت و الكبرياء لا تليق إلّا بجنابه، و أنّها إزاره و رداءه، و أنّ غيره مقهور تحت قدرته، ضعيف تحت قوّته، مسخّر تحت ارادته، منقاد لمشيّته ذليل مهين مستكين لا يملك لنفسه نفعا و لا ضرّا و لا موتا و لا حياتا و لا نشورا.و اما الثاني:فقد أشار إليه أمير المؤمنين عليه السّلام بقوله: ابن آدم أنّى لك و الفخر فان أوّلك جيفة و آخرك جيفة و في الدّنيا حامل الجيف، و نشرح حال هذه الجيف فانها ليست كجيف الحيوانات.اما الجيفة الاولى و هى المني فقد أوجب الشّارع الغسل بخروجها من الانسان و أغلظ نجاسته حتّى فهم بعض الأصحاب من تغليظه وجوب تطهير الثياب و البدن منه مرّتين كما في البول. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 90 و اما الجيفة الاخيرة فانّه بعذر هوق روحه يكون ميتة أخبث و أنجس و أوحش من ميتة الكلب و الخنزير، و ذلك لأنّ مسّ ميتة الكلب بالرّطوبة لا يوجب إلّا غسل اليد و تطهيرها بخلاف مسّ ميتة الانسان فقد أوجب الشارع فيه مضافا إلى تطهير الملاقي غسل المسّ مبالغة في خبث جيفته و قذارته، و ترى الأحياء أوحشوا جانب الميّت و تجنّبوا عنه و خافوا منه و لا يخافون من ميتة سائر الحيوانات و لا يستوحشون منها و اما كونه حامل الجيف فهو أظهر من أن يذكر لأنّه أخسّ من جمار يحمل العذرة، لأنّ الحمار يحملها اضطرارا و بالاجبار و الانسان يحملها بالرّضا، و الاختيار و هو يحملها على الظّهر و هذا على البطن، و إلى هذه الحالات الثلاث و ما بعدها اشير في قوله سبحانه: «قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَكْفَرَهُ مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ» فقد أشارت الآية إلى أوّل خلق الانسان و إلى آخر أمره و إلى وسطه، فليفهم معناها و ليتفكّر في مغزاها.فقد أتى عليه حين من الدّهر لم يكن شيئا مذكورا، و قد كان في حيّز العدم و أيّ شيء أخسّ و أقلّ من المحو و العدم، فبدء اللَّه بخلقه من أرذل الأشياء ثمّ من أقذرها إذ خلقه من سلالة من طين ثمّ من ماء مهين ثمّ من علقة ثمّ من مضغة ثمّ جعله عظاما فكسى العظام لحما، فهذا بداية وجوده.و ما صار شيئا مذكورا إلّا و هو على أخسّ الأوصاف و أرذلها إذ لم يخلق كاملا بل خلقه جمادا ميّتا لا يسمع و لا يبصر و لا يحسّ و لا يشعر و لا ينطق و لا يبطش و لا يدرك و لا يفهم و لا يميّز و لا يعلم فبدء بموته قبل حياته، و بضعفه قبل قوّته، و بعجزه قبل قدرته، و بجهله قبل علمه، و بعماه قبل بصره، و بصممه قبل سمعه، و ببكمه قبل نطقه، و بضلاله قبل هداه، و فقره قبل غناه.فهذا معنى قوله  «مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ» ثمّ امتنّ عليه فقال: «ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ» أى يسّر له سبيل الخير و الشرّ و أرشده إلى طريق الضّلال و الهدى يسلك الأوّل و يترك الثّاني كما قال: «إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً» و قال: «وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 91 فانظر إلى عظم ما أنعم اللَّه سبحانه به عليه حيث نقله من حالة الذّلة و القلّة و الخسّة و القذارة إلى رتبة العزّ و الشّرف و الرّحمة و الكرامة، فصار موجودا بعد العدم، و حيّا بعد الموت، و ناطقا بعد البكم، و بصيرا بعد العمى، و قويّا بعد الضّعف و عالما بعد الجهل، و مهديّا بعد الضّلال، فكان في ذاته لا شيء و أيّ شيء أخسّ و أحقر من لا شيء، و أىّ قلّة أقلّ من العدم المحض، ثمّ صار باللَّه شيئا و إنّما خلقه من التراب الذّليل الّذي يوطأ بالأقدام، و النطفة القذرة ليعرّفه خسّة نفسه و مهانة ذاته، و أكمل النعمة عليه ليعرف بها ربّه، و يعلم عظمة بارئه و جلالة مبدئه و أنّه لا يليق الكبرياء و الجلال إلّا بحضرة ربوبيّته.فمن كان هذا بدؤه و هذا حاله كيف يسوغ له البطر و الكبر و الخيلاء و الفخر نعم هذه عادة الخسيس إذا رفع من خسّته شمخ بأنفه و تعظّم.و لو أكمله و فوّض إليه اموره و أدام له الوجود باختياره لكان أكثر من ذلك يطغى و نسى المبدأ و المنتهى، و لكنّه سلّط عليه في دوام وجوده الأمراض الهائلة و الأسقام العظيمة، و الآلام المختلفة، و الطّبائع المتضادّة من الصّفراء و السّوداء و البلغم و الدّم يهدم بعضها بعضا شاء أم أبى، رضى أم سخط، فيجوع كرها، و يعطش كرها، و يمرض كرها، و يموت كرها، لا يملك لنفسه خيرا و لا شرّا و لا نفعا و لا ضرّا، يريد أن يعلم الشيء فيجهله، و يريد أن يذكر الشيء فينساه، و يريد أن ينسى الشيء و يغفل عنه فلا يغفل عنه، و يريد أن يصرف قلبه إلى ما يهمّه فيحول في أودية الوساوس و الأفكار بالاضطرار فلا تملك قلبه قلبه و لا نفسه نفسه، و يشتهى الشيء فربما يكون هلاكه فيه، و يكره الشيء و ربّما يكون حياته فيه، يستلذّ الأطعمة و هى تهلكه و ترديه، و يستبشع الأدوية و هى تنفعه و تحييه، و لا يأمن في لحظة من ليله و لا نهاره أن يسلب سمعه و بصره و تفلج أعضائه و يختلس عقله و يختطف و يسلب جميع ما يهواه في دنياه، فهو مضطّر ذليل إن ترك بقي و إن اختطف فنى، عبد مملوك لا يقدر على شيء من نفسه و لا على شيء من غيره، فأىّ شيء أذلّ منه لو عرف نفسه و انّي يليق الكبر لو لا جهله، فهذا أوسط أحواله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 92 و أمّا آخره فهو الموت المشار إليه بقوله: «ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ» و معناه انّه يسلب روحه و سمعه و بصره و علمه و قدرته و حسّه و إدراكه و حركته فيعود جمادا كما كان أوّل مرّة، لا يبقى إلّا شكل أعضائه و صورته، لا حسّ فيه و لا حركة، ثمّ يوضع في التراب فيصير جيفة منتنة قذرة كما كان في الأوّل نطفة مذرة.ثمّ تبلى أعضاؤه، و تتفتت أجزاؤه، و تنخرّ عظامه، و تصير رميما رفاتا، و يأكل الدّود أجزائه فيبتدىء بحدقتيه فيقلعهما، و بخديّة فيقطعهما، و بسائر أجزائه فيصير روثا في أجواف الدّيدان، و يكون جيفة يهرب منه الحيوان، و يتنفّر منه كلّ انسان، و يكرهه لشدّة الانتان، و أحسن أحواله أن يعود إلى ما كان، فيصير ترابا يعمل منه الكيزان، و يعمر منه البنيان، فيصير مفقودا بعد ما كان موجودا و صار كأن لم يغن بالأمس حصيدا، كما كان في أوّل أمره أمدا مديدا.و ليته بقى كذلك، و يأمن ممّا يتلوه من المعاطب و المهالك، فما أحسنه لو ترك ترابا لابل يحييه بعد طول البلى ليقاسي شدّة البلاء، و إليه أشار بقوله: «ثمّ إذا شاء أنشره» فيخرج من قبره بعد جمع أجزائه المتفرّقة، و أعضائه المتفتّتة، و يسرع إلى أهوال القيامة، فينظر إلى قيامة قائمة و سماء مشقّقة، و أرض مبدّلة و جبال مسيّرة، و نجوم منكدرة، و شمس منكسفة. و أحوال مظلمة و كثرة عرق ملجمة، و ملائكة غلاظ شداد، و أهوال تتفتّت منها الأكباد.و يرى الصّحائف منشورة فيقال له: «اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً» فيقرأ فيه مساويه الّتى كان افتخاره بها، و استكباره بأسبابها، فعند ذلك يقول: «يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها» فيقال له: هلّم إلى الحساب و استعدّ للجواب أو تصير إلى أليم العذاب فينقطع قلبه من قول ذلك الخطاب.فما لمن هذا حاله و التكبّر و التعزز و الكبرياء و الخيلاء، بل ماله و للفرح في لحظة واحدة فضلا عن البطر و الأشر مدّة متمادية، و لو ظهر آخره و العياذ باللَّه أحبّ أن يكون ترابا، و لا يكون إنسانا يسمع خطابا، و لا يشاهد الجحيم له مآبا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 93 و لو رأى أهل الدّنيا العبد المذنب في النّار لصعقوا من وحشة خلقته و قبح صورته، و لو وجدوا ريحه لماتوا من نتنه، و لو وقعت قطرة من شرابه في بحار الدّنيا لصارت أشدّ عفونة من الجيفة.فمن هذا حاله في العاقبة كيف يفرح و يبطر، و كيف يتجبّر و يتكبّر، و كيف يرى نفسه شيئا، و يعتقد له فضلا، و أىّ عبد لم يذنب ذنبا استحقّ به العقوبة إلّا أن يعفو له الكريم بفضله، و يغفره باحسانه و منّه.أ رأيت من جنى على ملك قاهر قادر، و استحقّ بجنايته القتل أو السيّاسة فجلس في السّجن و هو ينتظر أن يخرج إلى العرض و يقام عليه العقوبة على ملاء من الخلق، و ليس يدرى أ يعفى عنه أم يعاقب، كيف يكون ذلّه، أفترى أنه يتكبّر على من في السّجن، و ما من عبد مذنب إلّا و الدّنيا سجنه، و قد استحقّ العقوبة من اللَّه و لا يدرى كيف يكون آخر أمره فيكفيه لو تفكّر ذلك حزنا و خوفا و إشفاقا و مهانة و ذلّا.و أما الثالث:فاعلم أنّ الغرض من خلقة الانسان هو العبوديّة و الاطاعة، قال تعالى: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» فاذا لا فضل لأحد أفراد هذا النّوع على الآخر إلّا بحصول ذلك الغرض منه أعنى القيام بوظائف العبوديّة، و به يترقّي إلى درجات الكمال، و يتقرّب إلى الربّ المتعال، و يكرم عنده كما قال عزّ من قائل: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ».يعني إنّ أكثركم عند اللَّه ثوابا و أرفعكم عند اللَّه منزلة أتقيكم لمعاصيه و أعملكم بطاعته.روى الطبرسي في مجمع البيان في وجه نزول الآية أنّ ثابت بن قيس بن شماس كان في اذنه و قر، و كان إذا دخل تفسّحوا له حتّى يقعد عند النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله فيسمع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 94 ما يقول، فدخل المسجد يوما و النّاس قد فرغوا من الصّلاة و أخذوا مكانهم، فجعل يتخطّى رقاب النّاس و يقول: تفسّحوا، حتّى انتهى إلى رجل، فقال له: اصبت مجلسا فاجلس، فجلس خلفه مغضبا، فلمّا انجلت الظّلمة قال: من هذا؟ قال الرّجل: أنا فلان، فقال ثابت: ابن فلانة؟ ذكر أمّا له كان يعيّر بها في الجاهليّة فنكس الرّجل رأسه حياء فقال صلوات اللَّه و سلامه عليه و آله: من الذّاكر فلانة؟فقام ثابت فقال: أنا يا رسول اللَّه، فقال: انظر في وجوه القوم، فنظر إليهم، فقال: ما رأيت يا ثابت؟ قال: رأيت أبيض و أحمر و أسود، قال فانّك لا تفضّلهم إلّا بالتقوى و الدّين فنزلت هذه الآية.و قيل لمّا كان يوم فتح مكّة أمر رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بلالا حتّى علا ظهر الكعبة و أذّن، فقال عتاب بن اسيد: الحمد للَّه الذي قبض أبي حتّى لم ير هذا اليوم، و قال الحارث بن هشام: أما وجد محمّد غير هذا الغراب الأسود مؤذّنا، و قال سهيل بن عمر: ان يرد اللَّه شيئا لغيّره، و قال أبو سفيان: إنّى لا أقول شيئا أخاف أن يخبره به ربّ السّماوات، فأتى جبرئيل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فأخبره بما قالوا فدعاهم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و سألهم عمّا قالوا فأقرّوا به، و نزلت الآية و زجرهم عن التّفاخر بالأنساب و الازراء بالفقر و التكاثر بالأموال.فقد ظهر بذلك أنّ جهة الفضل في أفراد النّوع الانساني منحصرة في الورع و التقوى فقط.و يدلّ عليه أيضا ما روى أنّ رجلا سأل عيسى بن مريم أىّ النّاس أفضل فأخذ قبضتين من التّراب فقال: أىّ هاتين أفضل، النّاس خلقوا من تراب، فأكرمهم أتقيهم.و كان أمير المؤمنين عليه السّلام لمّا عوتب على التّسوية في العطاء و عدم التفضيل لاولى السابقات و الشّرف من المهاجرين و الأنصار على غيرهم، و اعترض عليه بعدم ترجيح المولى على العبيد و عدم التّفرقة بين الأبيض و الأسود أجاب عليه السّلام بقوله: إنّى نظرت في كتاب اللَّه فلم أجد لولد إسماعيل على ولد إسحاق فضلا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 95 و كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم صعد المنبر يوما و ذكر ما كانوا يتفاخرون و يتكبّرون به في الجاهليّة، فقال: إنّه موضوع تحت قدمى إلى يوم القيامة و لم ينزل من المنبر حتى زوّج بنت عمّته صفيّة ابنة عبد المطلب من المقداد مع كونه من أفقر النّاس حالا و أقلّهم مالا.و قد سوّى بينهم أيضا في أعظم الأمور و أهمّها و هو أمر الدّماء فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: المسلمون اخوة تتكافا دماؤهم و يسعى بذمّتهم أدناهم.فاذا كان دم السّلطان مساويا لدم الكنّاس فأىّ مزيّة له عليه.فقد علم بذلك أن لا تفضيل في غير الورع و التّقوى و الدّين و أنّه لا يجوز الافتخار و التفاخر به بل لا يجوز التفاخر بالتقوى أيضا و لا ينبغي المباهاة به.و يؤمى إليه ما رواه الطبرسي عن ابن عباس قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: إنّ اللَّه عزّ و جلّ جعل الخلق قسمين: فجعلني في خيرهم و ذلك قوله: و أصحاب اليمين و أصحاب الشّمال فأنا من أصحاب اليمين و أنا خير أصحاب اليمين، ثمّ جعل القسمين أثلاثا فجعلنى في خيرها ثلثا و ذلك قوله و أصحاب الميمنة و أصحاب المشئمة و السابقون السّابقون، فأنا من السابقين و أنا خير السابقين، ثمّ جعل الأثلاث قبائل فجعلنى في خيرها قبيلة و ذلك قوله: «وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ» الآية، فأنا أتقى ولد آدم و لا فخر و أكرمهم على اللَّه و لا فخر ثمّ جعل القبائل بيوتا فجعلني في خيرها بيتا و ذلك قوله عزّ و جلّ: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» فأنا و أهل بيتى مطهّرون من الذّنوب فانّ غرضه بذلك بيان شأنه للناس لا التفاخر، و لهذا قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم في المقامين: و لا فخر، فبالغ في نفيه بلاء النافية للجنس.و الى هذا المعنى ينظر ما جاء في الحديث من أنّ اللَّه سبحانه أوحى الى موسى اذا جئت للمناجاة فاصحب معك من تكون خيرا منه، فجعل موسى عليه السّلام لا يعترض أحدا و هو لا يجسر أن يقول إنّى خير منه، فنزل عن الناس و شرع في أصناف الحيوانات حتى مرّ بكلب أجرب فقال: أصحب هذا، فجعل في عنقه حبلا ثمّ مرّ به، فلما كان به في بعض الطريق شمر الحبل و أرسله، فلما جاء إلى مناجاة الرّبّ سبحانه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 96 قال تعالى: يا موسى أين ما أمرتك به؟ قال: يا ربّ لم أجده، فقال تعالى: و عزّتي و جلالي لو أتيتني بأحد لمحوتك من ديوان النّبوة.فاذا كان مثل موسى مع كونه نبيّا أولى العزم و أفضل أهل زمانه كما هو اعتقادنا في الأنبياء و الرّسل لم يجسر أن يقول لأحد من آحاد النّاس و لفرد من أفراد الحيوان حتّى الكلب الأجرب أنا خير منه فكيف لغيره.و أىّ معنى للتعزّز و التكبّر و التّفاخر على عباد اللَّه و قد قال اللَّه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ» مع أنّ الامور التي يتكبّر المتكبّر بها على غيره و يزعمها كمالا لنفسه ليست كمالا ذاتيا في الحقيقة، و لا تليق أن يتعزّز بها.لان المتكبر به ان كان النسب ففيه أنّ التكبّر إن كان بالنسب البعيد «ففيه أن النّسب البعيد ظ» لكلّ إنسان هو الماء و الطّين لا تفاوت بين أفراده من هذه الجهة كما لا تفاوت بينهم في الجدّ و الجدّة قال أمير المؤمنين عليه السّلام في الديوان المنسوب إليه:النّاس من جهة التّمثال أكفاء         أبوهم آدم و الامّ حوّاء       و إن يكن لهم في أصلهم شرف          يفاخرون به فالطين و الماء    و إن كان بالنّسب القريب ففيه انّه إذا كان خسيسا في ذاته ذميما في صفاته فلا يجبر نقصانه كمال آبائه و أسلافه قال الشاعر:لئن فخرت بآباء ذوي شرف          لقد صدقت و لكن بئس ما ولدوا    و قال آخر:كن ابن من شئت و اكتسب أدبا         يغنيك مضمونه من النسب        إنّ الفتى من يقول ها أنا ذا         ليس الفتى من يقول كان أبي     على أنّ التعزّز بالنسب تعزّز بكمال غيره و لا ينفعه ذلك في الدّنيا و لا في العقبى، و لذلك كان أمير المؤمنين عليه السّلام يقول بعد تلاوة «أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ»: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 97 أ فبمصارع آبائهم يفخرون، أم بعديد الهلكى يتكاثرون، إلى آخر ما يأتي في الكلام المأتين و التاسع عشر، و قال سلمان (رض):أبي الاسلام لا أب لي سواه          إذا افتخروا بقيس أو تميم     و قال صاحب بن عبّاد:لعمرك ما الانسان إلّا بدينه          فلا تترك التّقوى اتّكالّا على نسب        لقد رفع الاسلام سلمان فارس          و قد وضع الشرك الشريف أبا لهب     ألا ترى إلى ابن نوح فانّه مع كونه ابن نبيّ مرسل من اولى العزم ما نجاه ذلك النّسب الشريف و لا نفعه، بل كان من المغرقين، و في جهنّم من الخالدين، «وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي، وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ» فلم يستجب فيه دعوته و نفى عنه بنوّته لمخالفته لأبيه و عصيانه له.و روى عن سيّد السّاجدين عليه السّلام أنّه قال: إنّما خلقت النّار لمن عصى اللَّه و لو كان سيّدا قرشيّا، و الجنّة لمن أطاع اللَّه و لو كان عبدا حبشيّا.و ناهيك في المنع من التكبّر بالنّسب قوله عزّ من قائل: «فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خالِدُونَ».بل أقول: إنه إذا كان البناء على افتخاره بأصله و نسبه القريب فليفتخر بأقرب اصوله و أنسابه و هو النّطفة القذرة و الدّودة الّتي خرجت من مبال أبيه، فأين الافتخار بالدّودة و أنّى التعزّز بالعلقة و المضغة.قال سبحانه: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً» فالأصل تراب يوطأ بالأقدام، و الفصل نجس تغسل منه الأبدان فمن كان هذا أصله و فصله كيف يسوغ له التكبّر بالأنام، و لنعم ما قيل: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 98 يا ابن التراب و ماكول التّراب غدا         أقصر فإنّك مأكول و مشروب     و أما العلم فهو إنّما يكون كمالا إذا أوجب ارتفاع درجة العالم و قربه من اللَّه سبحانه، و إلّا فالجهل منه أفضل البتّة، و قد مضى في شرح الفصل الثّاني من الخطبة السّادسة و الثّمانين ما فيه كفاية في ذم العلماء السّوء.و أقول هنا مضافا إلى ما سبق: من أنّ العالم مهما خطر بخاطره عظم قدره بالاضافة إلى الجاهل فليتفكّر في الخطر العظيم الذي هو بصدده، فانّ خطره أعظم من خطر غيره كما أنّ قدره أعظم من قدر غيره، فقد يغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل أن يغفر للعالم ذنب واحد، و ذلك لمكان علمه.و قد ضرب اللَّه مثلا للعالم العامل بغيره تارة بالحمار فقال: «مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً» و أخرى بالكلب فقال: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ» إلى قوله  «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ» نزلت في بلعم بن باعور فقد اوتى اسم الأعظم و قال ابن عبّاس اوتى كتابا فأخلد إلى شهوات الأرض أى سكن حبّه اليها فمثّله بالكلب إن تحمل عليه يلهث أو تتركه يلهث أى سواء أتيته الحكمة أو لم اوته لا يدع شهوته.و يكفى العالم هذا الخطر فبعد معرفته بأنّ الكبر لا يليق إلّا بذات اللَّه سبحانه و أنّه مختصّ به و علمه بانّه إذا تكبّر يصير ممقوتا عنده تعالى بغيضا اليه محروما من قربه، و بأنّ المطلوب منه الذّل و التّواضع و هو موجب لمحبّته تعالى، فلا بدّ أن يكلّف نفسه ما يحبّه مولاه و ما فيه رضاه، فهذا يزيل التكبّر عن قلبه.و يمكن ازالته أيضا بالتفكّر في امور ثلاثة.أحدها أن يلتفت إلى ما سبق من ذنوبه و خطاياه حتّى يصغر قدره في عينيه.الثّاني أن يلاحظ لما هو فيه من وصف العلم من حيث انه نعمة من اللَّه سبحانه في حقّه فيرى ذلك منه تعالى حتّى لا يعجب بنفسه، و إذا لم يعجب لم يتكبّر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 99 الثالث ملاحظة سوء الخاتمة فربما يمكن أن يختم عاقبته بالسّوء و عاقبة المتكبّر عليه بالحسنى حتّى يشغله الخوف عن التكبّر عليه.و أما الحسن و الجمال فما أعجب التكبّر به مع كونه سريع الزّوال، و اللّازم على المتعزّز بجماله أن ينظر إلى قبح باطنه لا إلى حسن ظاهره، فلو لا حظ باطنه رأى فيه من القبائح و الخبائث ما يكدّر تعزّزه، فانه وكّل به الأقذار في جميع أجزائه الرّجيع في امعائه، و البول في مثانته، و المخاط في أنفه، و البزاق في فيه، و الوسخ في اذنيه، و الدّم في عروقه، و الصّديد تحت بشرئه، و يخرج منه في كلّ يوم من الأقذار ما يتأذّى بنفسه من رؤيته و من فضول ريحه إلى شامته فضلا عن غيره فانّما مثله كالقبور المجصّصة يرى ظاهرها مليحا و باطنها قبيحا، و لو ترك نفسه في حياته يوما لم يتعهّدها بالتنظيف و التّطهير لشارت منه الأنتان و الأقذار و صار أنتن من الدّواب المهملة التي لا تتعهّد نفسها قطّ فحسنه كخضراء الدّمن و كالأزهار في الرّبيع بينما تعجبها إذ صارت هشيما تذروه الرّياح.و اما الغنى و كثرة المال و في معناه الملك و السلطنة فلأنّه أيضا سريع الزوال و في معرض الانتقال، بينا تراه غنيا إذ صار فقيرا، أو فقيرا إذ صار غنيّا، و ترى المغبوط مرحوما و المرحوم مغبوطا، فما أقبح التكبّر بشيء ليس اختياره بيده، و ما أذلّ الغنى إذ انتزع ماله أو اختلسه سارق، و ما أذلّ السّلطان إذ انتزع من ملكه و غلب عليه في سلطنته، مع أنّ ما بيد الغنى ليس إلّا أقلّ قليل من مال الدّنيا قد كان قبله في يد غيره و سيصير في يد آخر، و الدّنيا كلّها عند اللَّه سبحانه لا تزن جناح بعوضة و الّا لما سقى الكافر شربة ماء، و عند نظر أولياء اللَّه أزهد من عرق خنزير في يد المجذوم.فما هذا شأنه لا يليق التعزّز به، و ناهيك في ذلك الأخبار الواردة في ذمّ الدّنيا و أكثر خطب أمير المؤمنين عليه السّلام في هذا الكتاب مسوق لهذا الغرض على أنّ الغنى لو تأمل لوجد في اليهود و النّصارى من يزيد عليه في الغنى و الثروة و التجمّل، فافّ لشرف يسبقك به الكافر و افّ لشرف يأخذه السارق في لحظة واحدة فيعود صاحبه ذليلا مفلسا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 100 و اما القوة و شدة البطش فيكفى في المنع من التكبّر به أن يعلم ما سلّط عليه من العلل و الأمراض، و أنّه لو توجع عرق واحد في يده لصار أعجز من كلّ عاجز و أذلّ من كلّ ذليل، و أنّه لو سلبه الذّباب شيئا لم يستنقذه منه، و أنّ بقّة لو دخلت في أنفه أو نملة دخلت في أذنه لقتلته، و أنّ شوكة لو دخلت في رجله لأعجزته، و أنّ حمى يوم تحلّل من قوّته ما لا ينجبر في مدّة، فمن لا يطيق شوكة و لا يقاوم بقّة و لا يقدر على أن يدفع عن نفسه ذبابة فلا ينبغي أن يفتخر بقوّته.ثمّ إن قوى الانسان فلا يكون أقوى من حمار أو بقرة أو فيل أو جمل، و أىّ افتخار في صفة يسبقه فيها البهائم.و أمّا الزهد و العبادة فيزول التكبّر بهما على الفاسق بالتفكّر في سوء الخاتمة و حسنها، فربّما يموت الفاسق و يختم له بالخير، و يزلّ العابد فيختم له بالشرّ.ألا ترى إلى برصيصاء عابد بني إسرائيل كيف سائت خاتمته على ما عرفت في شرح الفصل السّادس من الخطبة الثانية و الثمانين.و إلى خليع بنى إسرائيل كيف حسنت عاقبته و كان من قصّته أنّه لكثرة فساده يسمّى خليع بني إسرائيل، فمرّ يوما برجل يقال له عابد بني إسرائيل، و كان على رأس العابد غمامة تظلّله فلمّا مرّ الخليع به قال الخليع في نفسه: أنا خليع بني إسرائيل و هذا عابد بني إسرائيل، فلو جلست إليه لعلّ اللَّه يرحمني، فجلس إليه فقال العابد: أنا عابد بني إسرائيل و هذا خليع بني إسرائيل فكيف يجلس إلىّ، فأنف منه و قال له: قم عنّي، فأوحى اللَّه إلى نبيّ ذلك الزّمان مرهما فليستأنفا العمل فقد غفرت للخليع و أحبطت عمل العابد، و في رواية اخرى فتحوّلت الغمامة إلى رأس الخليع.و كيف كان فقد ظهر ممّا ذكرنا أنّ الأمور الّتي يزعمها المتكبّر كمالا له و يتعزّز بها على غيره ليست كمالا في الحقيقة، بل هى منقصة و وبال.و يرشد إلى ما ذكرته ما روى عن النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم إنّ اللَّه سبحانه أوحى إليه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 101 أن يقول لمن يتعزّز بالحسن و الجمال: تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ، و لمن يتعزّز بالفصاحة:«الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ» ، و لمن يتعزّز بالنّسب: «فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ»، و لمن يتعزّز بالمال و الولد: «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ» ، و لمن يتعزّز بالقوّة: «عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ»، و لمن يتعزّز بالملك: «لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ».و اما الامر الرابع:أعني معرفة معايب الكبر و مفاسده فنقول: إنّ هذه الصّفة الخبيثة لا منفعة فيها للمتكبّر البتة بل هي مضرّة له في الدّنيا و الآخرة.أما في الدنيا فلا يجابها انحطاط درجته عند الخلايق و كراهتهم له و بعدهم عنه فهو لا يحبّهم و هم لا يحبّونه كما هو مشاهد بالعيان معلوم بالتجربة و الوجدان، و يبتليه اللَّه سبحانه في أغلب الأوقات بالذّل و الهوان.و يدلّ عليه ما قدّمنا روايته في المقام الأوّل عن الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: ما من عبد إلّا و في رأسه حكمة و ملك يمسكها فاذا تكبّر قال له: اتّضع وضعك اللَّه فلا يزال أعظم النّاس في نفسه و أصغر النّاس في أعين النّاس الحديث.و قد مثّل الصادقان عليهما السّلام الدّنيا ببيت سقفه مخفوض، فالدّاخل إليه لا بدّ من أن يطأطأ رأسه عند الدّخول و من رفع رأسه تلك الحالة شجّه السّقف و أخرج دمه و رمى بعمامته من فوق رأسه و فضحه بين الاقران الّذين كان يريد الترفّع عليهم.و ناهيك في التنبيه على عظم ضرره ما رواه في الكافي عن عدّة من أصحابه عن أحمد بن محمّد عن مدرك بن عبيد عمّن حدّثه عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: إنّ يوسف لما قدم عليه الشّيخ يعقوب عليه السّلام دخله عزّ الملك فلم ينزل إليه فهبط عليه جبرئيل فقال: يا يوسف ابسط راحتك، فخرج منها نور ساطع فصار في جوّ السّماء، فقال يوسف: يا جبرئيل ما هذا النّور الذي خرج من راحتي؟ فقال: نزعت النبوّة من عقبك عقوبة لما لم تنزل إلى الشّيخ يعقوب فلا يكون من عقبك نبيّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 102 و اما فى الاخرة فلا يجابها دخول النّار و سخط الجبّار جلّ جلاله كما يشهد به ما قدّمنا في المقام الأوّل من الآيات و الأخبار، و ناهيك في ذلك التذكر بحال ابليس اللّعين فانّه مع كونه خطيب الملائكة و قد عبد اللَّه في السّماء ستّة آلاف سنة كيف حبط أجره و انحط قدره و حزم الحضرة الرّبوبيّة و الألطاف الآلهيّة و استحقّ مقت الجبّار و الخلود في النّار بمحض الانائيّة و الاستكبار على ما يأتي مشروحا في الخطبة القاصعة و هي المأة و الحادية و التسعون من المختار في باب الخطب، و ما التوفيق إلّا باللَّه.الترجمة:اى گروه مردمان هر كسى طلب نصيحت كند از خداى تعالى موفّق مى شود، و هر كس اخذ نمايد فرمايش خدا را دليل خود هدايت يابد براه راست، پس بدرستى كه همسايه خدا ايمن است از عذاب، و دشمن خدا ترسانست از عقاب.و بدرستى كه سزاوار نيست مر كسى را كه معرفت رساند بعظمت خدا اين كه اظهار بزرگى نمايد، پس بتحقيق كه بلندي مرتبه كسانى كه مى دانند چيست عظمت و جلال خدا در اين است كه تواضع نمايند او را، و سلامتى كساني كه مى دانند چيست قدرت آفريدگار در اين است كه انقياد و اطاعت نمايند بر او، پس نفرت نكنيد از حق مثل نفرت صحيح المزاج از كسى كه ناخوشى جرب داشته باشد، و مثل نفرت سالم البدن از صاحب مرض، و بدانيد كه بدرستى شما نخواهيد شناخت طريق حق را تا اين كه بشناسيد آن كسى را كه ترك نموده او را، و نمى توانيد فراگيريد عهد و پيمان قرآن را مگر اين كه معرفت رسانيد آن كسى را كه نقض عهد او را كرده و نمى توانيد چنك بزنيد بقرآن تا اين كه عارف شويد كسى را كه انداخته آن را، پس طلب كنيد اين را از نزد أهل أو، پس بدرستى كه ايشان حيات علمند و ممات جهل، ايشان كسانى هستند كه خبر مى دهد شما را حكم ايشان از علم ايشان، و سكوت ايشان از گفتار ايشان، و ظاهر ايشان از باطن ايشان، مخالف نباشند دين را و اختلاف نمى كنند در او، پس دين در ميان ايشان شاهدى است راست گو، و ساكتى است زبان دار.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom