خطبه ۱۴۶

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : حفاظت خدا از دین خود [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) و قد استشارَه عمرُ بن الخطاب في الشُخوص لقتال الفُرس بنفسه :
إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَ لَا خِذْلَانُهُ بِكَثْرَةٍ وَ لَا بِقِلَّةٍ، وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ وَ جُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ، حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ وَ طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ، وَ نَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ، وَ اللَّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ.

أعَدَّه : آنرا مهيا و آماده كرده است
أمَدَّه : آنرا يارى كرده است 
(عمر با اميرالمؤمنين على عليه السّلام مشورت كرد كه آيا در جنگ ايران شركت كند، امام پاسخ داد):(۱)
۱. علل پيروزى اسلام و مسلمين:
پيروزى و شكست اسلام، به فراوانى و كمى طرفداران آن نبود،(۲) اسلام دين خداست كه آن را پيروز ساخت، و سپاه اوست كه آن را آماده و يارى فرمود، و رسيد تا آنجا كه بايد برسد، در هر جا كه لازم بود طلوع كرد، و ما بر وعده پروردگار خود اميدواريم كه او به وعده خود وفا مى كند، و سپاه خود را يارى خواهد كرد.
__________________________________________
(۱). جنگ «قادسيه» در سال ۱۶ هجرى بين اعراب به فرماندهى سعد وقّاص، و ايران در پادشاهى يزدگرد، و فرماندهى رستم، در اطراف مدائن رخ داد، فرماندهان ايران ۳۰ هزار سرباز از أهالى فارس را با زنجير به هم بسته بودند كه فرار نكنند، روز اوّل جنگ با ۳۳ فيل حمله كردند كه خرطوم آنها را مسلمانان بريدند و فيلها فرار كردند، كه ۵۰۰ نفر كشته شدند، روز سوّم طوفان سختى در گرفت و جنگ ادامه داشت كه مسلمانان به خيمه فرماندهى سپاه ايران، رستم رسيدند و هلال بن علقمه او را كشت و تزلزل در سپاه ايران افتاد و ۳۰۰۰۰ نفر كشته داده و فرار كردند كه بزرگ‏ترين غنائم جنگى نصيب مسلمانان شد، و دولت ساسانى فرو پاشيد، و قادسيّه شهر كوچكى بود كه در جنوب عراق ۳۱ كيلو مترى كوفه قرار داشت. «شرح ابن ابى الحديد ج ۹ ص ۹۶- ۱۰۲» 
(۲) در جنگ قادسيه، تعداد لشكريان يزدگرد، ۱۲۰ هزار نفر و تعداد مسلمانان سى و چند هزار نفر بود كه با يارى خدا پيروز شدند.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است بعمر ابن خطّاب هنگامى كه براى رفتن خود بجنگ با اهل ايران با آن بزرگوار مشورت نمود:
(مورّخين در زمانيكه امام عليه السّلام اين سخنان را فرموده اختلاف دارند: بعضى گفته اند در باره جنگ قادسيّه بوده كه موضعى است نزديك كوفه از سمت مغرب بطرف صحراء و اين جنگ در سال چهارده از هجرت واقع شده، چون عمر با مسلمانان براى رفتن خود بجنگ مشورت نمود امام عليه السّلام او را از رفتن نهى فرمود، پس سعد ابن ابى وقّاص را سردار لشگر گردانيد كه  با هفت هزار نفر وارد كارزار شدند و يزدگرد شهريار ايران هم رستم فرّخ زاد را با لشگر بسيارى بجنگ آنان فرستاد و بالأخره لشگر اسلام غلبه يافته و رستم را با بسيارى از لشگرش بقتل رسانده و فتح و فيروزى بدست آوردند و بعد از آن مسلمين و سعد بسمت مدائن رفته داخل ايوان كسرى شدند و آنچه در آنجا بود بيغما بردند و يزدگرد از آنجا فرار كرد. و برخى گفته اند درباره جنگ نهاوند بوده كه شهرى است نزديك همدان، و مجمل اين واقعه اينست: يزدگرد پادشاه ايران لشگر بيشمارى در شهر نهاوند به سپهسالارى فيروزان گرد آورد تا بجنگ لشگر اسلام قيام نمايد، عمّار ياسر كه در آن وقت حاكم كوفه بود چون آگاهى يافت نامه اى بعمر نوشته باو خبر داد، عمر اصحاب را گرد آورده براى رفتن خود باين كارزار مشورت نمود، هر كس رأى و انديشه خويش را اظهار مى داشت، عثمان گفت به همه مسلمانان شام و يمن و مكّه و مدينه و كوفه و بصره بنويس تا براى جنگ حاضر شوند و خود نيز به همراهى ايشان حركت نما، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود صلاح نيست از مدينه حركت كنى، چون اين شهر مركز مملكت و پايتخت اسلام است، و نيز صلاح نيست كه لشگر از شام بخواهى، چون شهرى كه بسختى بتصرّف در آمده سزاوار نيست از لشگر تهى ماند، مبادا هرقل پادشاه روم آگاه شده از كمين بيرون آمده دوباره آنجا را بتصرّف در آورد، عمر گفت يا علىّ پس دستور چيست؟ فرمود رأى اينست كه تو در مدينه مانده مرد دليرى را امير لشگر اسلام نموده بجنگ ايرانيها بفرستى و اگر هم مغلوب شده شكست بخورند تو در جاى خود مانده دوباره لشگر آماده مى سازى و براى سردارى لشگر اسلام نعمان ابن مقرن لياقت دارد، عمر اين رأى را اختيار نموده نامه اى بنعمان كه در بصره بود نوشت و او را مأمور نمود كه به سپهسالارى لشگر اسلام بجنگ ايرانيها برود، و نعمان چون نامه را خواند با زياده از سى هزار نفر مرد جنگى روانه نهاوند شد و پس از زد و خورد بسيار آخر الأمر فتح نصيب مسلمانان شد و اين جنگ را مسلمين فتح الفتوح ناميدند، و يزدگرد فرار كرد، خلاصه از جمله فرمايشهاى امام عليه السّلام هنگام مشورت نمودن عمر با آن حضرت اينست):
(1) يارى نمودن و خوار كردن اين امر (دين مقدّس اسلام از ابتداء) به انبوهى و كمى (لشگر) نبوده است (تا از بسيارى لشگر كفّار و كمى سپاه خود بهراسيم) و آن دين خدا است كه آنرا (بر سائر اديان) پيروزى داده و لشگر خدا است كه آنها را مهيّا ساخته و كمك فرموده تا آنكه رسيده به مرتبه اى كه بايد برسد و آشكار گرديده جائيكه بايد آشكار شود، و ما به وعده از جانب خدا منتظريم (در قرآن كريم سوره 24 آیه 55 مى فرمايد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً» يعنى خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و گرويدند و كارهاى شايسته كردند وعده داده است كه زمين كفّار و شهرهاشان را بتصرّف ايشان در آورد، چنانكه پيش از آنان بنى اسرائيل را در زمين مصر و شام مسلّط گردانيد، و وعده داده است كه دين پسنديده و برگزيده براى ايشان را استوار گرداند، و پس از خوف و ترس از كفّار بآنان امنيّت و آسودگى عطاء فرمايد) و خدا به وعده خود وفاء كرده لشگرش را يارى مى فرمايد.
 
سخنى از آن حضرت (ع) به عمر بن الخطاب گفت، هنگامى كه با او مشورت كرد، كه خود به جنگ ايرانيان برود:
اين كارى بود كه نه پيروزى در آن به انبوهى لشكر بود و نه شكست در آن به اندك بودن آن. آن دين خدا بود كه خدايش پيروز گردانيد و لشكر او بود كه مهيّاى نبردش كرد و ياريش داد. تا به آنجا رسيد كه بايد برسد و پرتوش بر آنجا تافت كه بايد بتابد. خداوند ما را وعده پيروزى داده و خدا وعده خويش برمى آورد و لشكر خود را يارى مى دهد.
 
پيروزى و شکست اين امر (اسلام)، تاکنون بستگى به فزونى و کمى جمعيّت نداشته است، اين آيين خداست که خداوند آن را پيروز ساخته، و سپاه اوست که آن را آماده کرده و يارى نموده، تا بدان جا که بايد برسد رسيد، و هر جا بايد طلوع کند طلوع کرد. خداوند به ما وعده پيروزى داده است، و او به وعده خودش عمل خواهد کرد، و سپاه خودرا يارى مى کند.
 
عمر با او مشورت كرد كه خود براى جنگ با ايرانيان بيرون شود:
اين كار پيروزى و خوارى اش نه به اندكى سپاه بود، و نه به بسيارى آن. دين خدا بود كه خدا چيره اش نمود، و سپاه او كه آماده اش كرد، و يارى اش فرمود، تا بدانجا رسيد كه رسيد، و پرتو آن بدانجا دميد كه دميد. ما از خدا وعده پيروزى داريم، -و به وفاى او اميدواريم-. او به وعده خود وفا كند و سپاه خود را يارى دهد.
 
از سخنان آن حضرت است به عمر بن خطاب وقتى كه براى رفتن به جنگ ايرانيان با حضرت مشورت كرد:
پيروزى و شكست اسلام به فراوانى لشكر و اندكى آن نبود، آن دين خداست كه خدايش پيروز كرد، و ارتش حق است كه آن را مهيّا نمود و يارى داد، تا رسيد به آنجا كه بايد برسد، و طلوع كرد تا جايى كه بايد طلوع كند. ما را از جانب حق وعده پيروزى است، و خداوند وفا كننده به وعده خويش است، و لشكرش را يارى مى دهد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 648-641 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ وقد استشاره عمر بن الخطاب في الشخوص لقتال الفرس بنفسه.از سخنان امام عليه السلام است كه پس از مشورت خواهى عمر از آن حضرت كه شخصاً براى جنگ با ايرانيان حركت كند بيان فرموده است. خطبه در يك نگاه:در اين مورد كه اين مشورت خواهى و پاسخ آن در خصوص حضور در نبرد نهاوند بوده يا قادسيه، در ميان مورخان اختلاف نظر است. طبرى -مطابق گفته ابن ابى الحديد- آن را مربوط به جنگ نهاوند مى داند در حالى كه مدائنى در كتاب الفتوح آن را مربوط به جنگ قادسيه مى شمرد.آنچه در تاريخ طبرى آمده به طور خلاصه چنين است: هنگامى كه عمر تصميم گرفت شخصاً با نيروهاى عجم در نهاوند روبه رو شود، از صحابه مشورت خواست. طلحه و عثمان پيش قدم شدند و نظر خودرا گفتند، ولى عمر از اميرمؤمنان على عليه السلام تقاضاى اظهار نظر كرد، حضرت نظر خودرا داير بر عدم حضور عمر در جنگ طى بيانى مستدل و حساب شده ايراد فرمود كه خطبه بالا بخشى از آن است.مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مى گويد: از جمله امورى كه از اميرمؤمنان على عليه السلام در مورد ارشاد كردن مسلمين به آنچه مصلحتشان در آن است، و پيشگيرى از مفاسدى كه اگر ارشاد حضرت عليه السلام نبود به آن گرفتار مى شدند نقل شده، چيزى است كه ابو بكر هذلى آن را بازگو مى كند: گروهى از مردم همدان و رى و اصفهان و دامغان و نهاوند با يكديگر مكاتبه كردند و رسولانى فرستادند و پس از مشورتها به اين نظر رسيدند، كه چون اسلام رهبر نخستين خود (پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله) را از دست داده و پس از او زمامدارى آمده كه چندان دوام نكرد، و بعد از او ديگرى آمده كه عمرش طولانى شده و به شهرهاى ما حمله نموده است، اگر او را از سرزمين خود بيرون نرانيم ما را رها نخواهد كرد. خبر اتّحاد ايرانيان در مبارزه در برابر لشكر اسلام به عمر رسيد و او بيمناك شد، به مسجد آمد و جريان را با صحابه در ميان گذاشت، هر كسى چيزى گفت، ولى اميرمؤمنان على عليه السلام آخرين سخن را در اين زمينه ايراد كرد (كه بخشى از آن در خطبه مورد بحث آمده) و خليفه را به آنچه را صلاح اسلام و مسلمين بود فراخوانده.شيخ مفيد در پايان اين نقل مى گويد: بنگريد! چگونه امام عليه السلام در چنين موقعيت حسّاسى رأى صائب را بيان فرمود و مسلمين را نجات داد.به هر حال اين خطبه در مجموع يك مطلب را دنبال مى كند، و آن اين كه در بعضى از شرايط، شركت رييس حكومت در جنگ بسيار خطرناك است و ممكن است دو مشكل مهم به بار آورد: يكى اين كه، نفرات دشمن دست به دست هم بدهند و او را به هر قيمتى كه شده از پاى درآورند، و نظام لشكر از هم گسسته شود، ديگر اين كه، به فرض كه چنين خطرى پيش نيايد، ممكن است با خالى شدن پشت جبهه، دشمنان از اطراف و اكناف به مراكز اصلى اسلام حمله ور شوند و خطرات مهمى از اين نظر دامان اسلام و مسلمين را بگيرد.اين خطبه به خوبى نشان مى دهد كه على عليه السلام آن جا كه پاى مصالح اسلام و مسلمين در ميان بود، حتى به مخالفين خود نيز كمك مى كرد مبادا كمترين آسيبى به حوزه اسلام برسد.البتّه اين سخن بدان معنا نيست كه رييس حكومت، هرگز نبايد شخصاً در ميدان نبرد حاضر شود، تا به كار خود اميرمؤمنان عليه السلام در جنگهاى جمل و صفين و نهروان و از آن بالاتر به حضورى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله در غزوات داشت نقض شود، بلكه شرايط كاملًا متفاوت است و شرايط زمان خليفه دوّم چنين اقتضا مى كرد.اين نكته شايان توجه است كه گاهى جنگ در داخل كشور اسلام است و در مناطق نزديك، در چنين شرايطى حضور رييس حكومت در جنگ، مشكلى ايجاد نمى كند، ولى گاه در نقاط دور دست و در برابر دشمنانى بسيار نيرومند و داراى لشكرى گسترده صورت مى گيرد، در چنين شرايطى حضور وى در ميدان نبرد ممكن است مشكلات عظيمى به بار آورد. در ذيل خطبه 134 كه مضمونى مشابه اين خطبه داشت نيز در اين زمينه سخن گفتيم. امام (عليه السلام) در آغاز براى اين که مسلمانان به خاطر فزونى لشکر دشمن در اين نبرد بزرگ مرعوب نشوند، به خصوص اين که از تواريخ چنين برمى آيد که «عثمان» در برابر مشورت خليفه دوّم سخنى گفت که نشان مقبوليّت داشت، مى فرمايد : «پيروزى و شکست اين امر (اسلام) تاکنون بستگى به فزونى و کمى جمعيّت نداشته است، اين آيين خداست که خداوند آن را پيروز ساخته، و سپاه اوست که آن را آماده کرده و يارى نموده، تا بدان جا که بايد برسد رسيد، و هر جا بايد طلوع کند طلوع کرد» (إنَّ هذَا الاَْمْرَ لَمْ يَکُنْ نَصْرُهُ وَلاَ خِذْلاَنُهُ بِکَثْرَة وَلاَ بِقِلَّة. وَهُوَ دِينُ اللهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ، وَجُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ، حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ، وَطَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ).اشاره به اين که ما در بسيارى از جنگها در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مقابل دشمن در اقليّت بوديم، با اين حال پيروز شديم، ما مشمول عنايات و الطاف الهى هستيم، و هميشه سايه اين عنايات را بر سر خود ديده ايم، بنابراين از فزونى لشکر دشمن نهراسيد، و با توکّل بر لطف خدا پيش رويد.اين تعبير يادآور پيروزى مسلمين در جنگ هاى «بدر» و «احزاب» ومانند آنهاست.ممکن است تفاوت ميان جمله «بَلَغَ مَا بَلَغَ» و «طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ» اين بوده باشد که جمله دوّم از خواستگاه اسلام خبر مى دهد، و جمله اوّل از منتهاى منطقه نفوذ اسلام سخن مى گويد.اين احتمال نيز وجود دارد که جمله اوّل اشاره به مناطقى دارد که اسلام در آن جا نفوذ کرد، و جمله دوّم اشاره به مناطقى دارد که هر چند اسلام در آن جا نفوذ نکرد، ولى آوازه اسلام در آنجا پيچيد، و شعاع اسلام در آن افتاد، و زمينه را براى پيشرفت اسلام فراهم ساخت. و يا اين که جمله اوّل اشاره به قدرت و قوّت اسلام است، و جمله دوّم اشاره به گسترش اسلام.و به دنبال اين سخن براى تأکيد بيشتر، چنين مى فرمايد : «خداوند به ما وعده پيروزى داده است، و او به وعده خودش عمل خواهد کرد، و سپاه خودرا يارى مى کند» (وَنَحْنُ عَلَى مَوْعُود مِنَ اللهِ، وَاللهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ، وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ).اشاره به آيه شريفه: «(هُوَ الَّذِي اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشِرْکُونَ); او کسى است که رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد تا آن را بر همه آيين ها پيروز کند هر چند مشرکان کراهت داشته باشند»(1).و آيه: « (إنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيوةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُوْمُ الاَْشْهَادُ); ما به يقين پيامبران خود و کسانى را که ايمان آورده اند در زندگى دنيا و (در آخرت) روزى که گواهان به پا مى خيزند يارى مى دهيم»(2).آرى!، در سايه ايمان، پيروزى دنيا و آخرت به ما وعده داده شده است، و آيات ديگر که همه بر اين معنا گواهى مى دهد.(3)* * * *پی نوشت:1. توبه، آيه 33.2. غافر (مؤمن)، آيه 51.3. سند خطبه: ابو حنيفه دينورى بخشى از اين خطبه را در كتاب اخبار الطوال آورده همچنين احمد بن اعثم كوفى در كتاب الفتوح و طبرى در تاريخ معروف خود در حوادث سال 27 هجرى (صحيح 21 هجرى است همان گونه كه در تاريخ طبرى آمده) و شيخ مفيد در كتاب ارشاد آن را ذكر كرده اند. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2 صفحه 325). 
شرح علامه جعفری«ان هذا الامر لم يكن نصره و لا خذلانه بكثره و لا بقله. و هو دين الله الذي اظهره و جنده الله الذي اعده و امده، حتي بلغ ما بلغ و طلع حيث طلع، و نحن علي موعود من الله، و الله منجز وعده و ناصر جنده». (پيروزي و شكست اين دين الهي با زيادي و كمي نبوده است، و اين همان دين خداونديست كه خود آن را پيروز ساخت و لشكريان او كمك و ياري نمودند، تا رسيد به آنجا كه رسيد، و طلوع كرد همانگونه كه طلوع كرد و ما در مسير وعده خداوندي هستيم و خداوند وعده خود را بجاي مي‌آورد و سپاهش را ياري مي‌نمايد.)پيروزي و شكست دين الهي بر مبناي عدد و قدرت و ديگر وسائل مادي نبوده است، به همين جهت است كه تحليل‌گران معمولي از تفسير و توجيه صحيح اين انقلاب بزرگ ناتوان بوده، مطالب غير قابل قبولي را مطرح مي‌كنند. مي‌توان گفت:1- با نظر به گسترش و عمق رسالتي كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در مدت كمي از زمان اجرا نمودند،2- و با توجه به كثرت و تنوع موانع بسيار شديد كه در مسير اجراي رسالت آن حضرت بوده است،3- همچنين از جهت كم بودن عدد سپاهيان و ديگر وسائل جنگ و دفاع، به اين نتيجه قطعي مي‌رسيم كه پيروزي اسلام به هيچ وجه بر مبناي عدد و قدرت طبيعي نبوده است.صاحبنظراني كه تحقيقات مشروح درباره بروز تمدنها و اديان دارند، به اين حقيقت اعتراف صرحي دارند كه پيروزي و شيوع اسلام با توجه به سه موضوع فوق (گسترش و عمق رسالت اسلام در مدت اندك از زمان، كثرت و تنوع موانع بسيار شديد و كم بودن عدد سپاهيان و ديگر وسائل جنگ و دفاع) امري است كاملا غير عادي، زيرا با فرض سه موضوع مزبور، رسالت اسلام حركتي بر ضد جريان شديد جامعه آن دوران بوده است. كساني هستند كه پيروزي اسلام را مبتني بر زور شمشير قلمداد كرده و در تحليل بي‌اساس خود مي‌گويند: اسلام با شمشير پيشرفت كرده است! اين ناآگاهان نمي‌خواهند زحمت مقداري مطالعه و تحقيق را به خود داده بفهمند كه:1- هرگز در طول تاريخ شمشير به دلها راه نداشته است، در صورتيكه اسلام مخاطب خود را از همان آغاز ظهور، دلها و عقول بشري قرار داده است، اسلام ايدئولوژي و مكتب الهي براي بشريت آورده است، اين دين هيچ هدفي جز ساختن انسان با اصول والاي انسانيت نداشته است. و نظري به كشورگشايي و ماديات دنيوي نداشته و تكيه بر اين امور نكرده است، به همين جهت بود كه در دورانهاي بني‌اميه و بني‌عباس و امراء و سلاطين ديگر كه با اظهار اسلام و دفاع از آن، سلطه‌گري و خودكامگي‌ها به راه انداختند، تنها با قدرت و سپاه حركت مي‌كردند، نه با حقيقت الهي اسلام، نه با هدف‌گيري ايجاد تحول تكاملي در جهان بشريت. بهمين جهت بود كه با اينكه جغرافياي كشورهاي اسلامي گسترش يافت، ولي آن تحول تكاملي را كه اسلام براي انسانيت، بعهده گرفته بود، با آشكار شدن ماهيت خود اسلام در تاريخ بطور متفرقه (در اين جامعه يا در آن جامعه، در يك دوران، يا در دروان ديگر) مشاهده مي‌كنيم- و اين تحول نسبي مستند به زمامداران خودسر و جاه‌طلب و خودكامه نمي‌باشد.2- پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و ياران او در آن زمان كه اقدام به اشاعه اسلام نمودند نه شمشيري قابل توجه داشتند و نه قدرت و قوه‌اي كه بتواند آن موانع آهنين را برداشته و به حركت خود ادامه بدهد، همه مي‌دانند كه شمشير و قدرت در آن زمان در دست دو امپراطور بزرگ ايران و رم بوده است.3- تاريخ بشري چنگيزها و نرون‌ها و تيمورلنگ‌هاي زيادي ديده است كه بيشترين و بران ترين شمشيرها و بزرگترين قدرتهاي دوران خود را در اختيار داشتند، با اين حال نتوانستند كمترين اثر عقيدتي در مردم به وجود بياورند.4- شما چند ورقي از تاريخ بزنيد با اين واقعيت روبرو خواهيد گشت كه مغول با شديدترين خشونت و وحشي‌گري به جوامع اسلامي تاخت و تاز كرد و چنان كشتار و ويرانگري در آن جوامع به وجود آورد كه تاريخ نظير آن را سراغ نداشت، و بزرگترين قدرت آن دوران و تيزترين شمشيرها را در اختيار داشت، ولي مدتي طولاني نگذشت كه همين مغول مسلط و شمشير به دست، اسلام را پذيرفت و در اشاعه و پيشبرد فرهنگ و تمدن اسلام، شركت جدي نمود. بنابراين، ابراز اينكه اسلام به زور شمشير پيش رفته است، مخصوصا در زمان ما كه تاريخ صدر اسلام همه سطوح و ابعاد خود را آشكار نموده و جاي ابهام و تاريكي در آنها نمانده است، اگر مستند به مزدوري و عمل به سفارشات نباشد و اگر مستند به ترس از دست دادن جاه و مقام و شهرت و ثروت نباشد، و اگر مستند به خودنمايي بوسيله رويارويي با حق و حقيقت نباشد و اگر مستند به بي‌اطلاعي و جهل نباشد قطعي است كه ناشي از تعصب كورانه است كه خورشيد را مي‌تواند منكر شود- بگذاريد اين نابخردان در لابلاي ظلماني حالت جنيني خون بياشامند و لذت هم ببرند! اگر احتمال داديد كه ممكن است گوش بدهند، براي فهميدن وضع روحي آنان كه در يكي از ابيات ذيل آمده است، اين ابيات را براي آنان بخوانيد:ني نگويم زانكه تو خامي هنوز          در بهاري و نديدستي تموزاين جهان همچون درختست اي كرام           ما بر او چون ميوه‌هاي نيم خامسخت گيرد خام‌ها مر شاخ را           زانكه در خامي نشايد كاخ راچون به بخت و گشت شيرين لب‌گزان           سست گيرد شاخ‌ها را بعد از آنچون از آن اقبال شيرين شد دهان            سست شد بر آدمي ملك جهانسخت‌گيري و تعصب خامي است           تا جنيني كار خون‌آشامي استتو بايد نيت الهي خود را در اين لشگركشي تقويت كني، تو به فكر آن نباش كه پيروزي و پيشرفت مسلمانان مربوط به كثرت عدد و قوه زياد است. اين طرز تفكر از آن جهانخواران جهانگشاي و جهان‌پرست است، نه خداپرستان انسان‌ساز. آنچه كه براي يك زمامدار اسلامي ضرورت دارد. آماده كردن سپاه و قدت بعنوان وسيله و سبب است، نه تكيه بر سپاه و قدرت و بريدن از رحمت و فيض رباني. اينكه خداي ما فرموده است: «و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه …» (و آماده كنيد براي دشمنانتان هر قوه‌اي را كه مي‌توانيد) معنايش آن نيست كه شما تنها بوسيله آن قدرت و قوه پيروز خواهيد گشت. همين خداي ما است كه فرموده است: «و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمي» (و تو نبودي كه آن يك مشت ريگ بيابان را بسوي دشمن انداختي (و آنان شكست خوردند) بلكه خدا بود) و همين خدا فرموده است: «ان القوه لله جميعا» (قطعا همه قوه‌ها از آن خداست) «و لولا اذ دخلت جنتك قلت ماشاءالله لا قوه الا بالله» (مي‌بايست هنگامي كه وارد باغ خود شدي بگويي: هيچ قوه‌اي نيست مگر مستند به خدا است).«لقد نصركم الله في مواطن كثيره و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين. ثم انزل الله سكينته علي رسوله و علي المومنين و انزل جنودا لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين» (خداوند شما را در موقعيتهاي فراواني كمك كرد و روز (جنگ) حنين، آنگاه كه كثرت سپاهيان شما را به اعجاب واداشت و آن كثرت شما را از هيچ چيز بي‌نياز نكرد و زمين با آن وسعتي كه دارد براي شما تنگ گشت، سپس در حال هزيمت پشت به ميدان كارزار كرديد. سپس خداوند آرامش خود را به رسولش و به مومنان فرستاد و لشكرياني فرستاد كه شما آنها را نمي‌ديديد و خداوند كساني را كه كفر ورزيدند عذاب فرمود و اينست مجازات كافران.)بنابراين، لزوم و ضرورت آماده كردن سپاه و قدرت و قوه در همه اشكال آنها، تنها براي اطاعت از قانون الهي وسيله و هدف در جهان هستي است، يعني بدانجهت كه «ابي‌الله ان يجري الامور الا باسبابها» (خداوند امتناع فرموده است از اينكه امور بدون اسباب و وسائل مخصوص به خود بجريان بيفتد) لذا دستور به تهيه وسائل در نهايت جدي كه ممكن است، صادر فرموده است، همانگونه كه در صورت نياز به ديگر امور زندگي مانند تندرستي واجب است كه انسان متوسل به طبيب و مداوا گردد، اما شفاي حقيقي بدست خدا است.نتيجه اينكه جامعه اسلامي با اينكه براي دفاع از خود موظف است كه هر گونه وسيله مورد نياز را تهيه نمايد، حتما بايد بداند كه پيروزي بسته به مشيت او است، و ما همين معني را در طول تاريخ فراوان مشاهده كرده‌ايم كه برد كشتي آنجا كه خواهد خداي و گر جامه بر تن درد ناخداي. نتيجه حيات‌بخش اين اعتقاد كه پيروزي و قدرت از خدا است پذيرش اين حقيقت كه پيروزي و قدرت از خدا است، ناشي از قبول اين اصل بااهميت است كه هر وسيله حركت و غلبه و نفوذ از آن خدا است و بشر مانند يك امانت‌دار است كه بايد آن را بر مبناي مشيت خداوندي به كار ببرد. اين اصل مورد تاييد و دستور همه انبياي الهي عليهم‌السلام و مفاد حكم عقل و وجدان ناب انسان‌ها است. نتيجه اعتقاد به اين اصل، برخورداري واقعي بشر از حيات مي‌باشد كه يكه‌تازان ميدان تنازع در بقاء آن را نمي‌فهمند و نمي‌خواهند، همانند خفاشان كه خورشيد را نمي‌فهمند و آن را نمي‌خواهند. نفي اين اصل است كه موجب شده است سرتاسر تاريخ بشر مالامال از خون بر زمين ريخته و خون دلهايي باشد كه درون انسانها موج زده است. در طول اين تاريخ هر كجا بنگري يا ظلم است يا مظلوم. اما مستي و تخدير پيروزي و قدرت بقدري شديد است كه نمي‌گذارد قدرتمندان حتي يك ورق از تاريخ را بخوانند و بفهمند كه قانون اصيل حيات (عمل و عكس‌العمل) فراگيرتر از آن است كه از آنان چشم‌پوشي كند. اين قانون اصيل همان است كه همه مظلومان تاريخ در موقع شمردن آخرين نفسهاي خود، يا به زبان آورده‌اند و يا به خطور از درونشان قناعت ورزيده‌اند:بر من است امروز و فردا بر وي است          خون من همچون كسي ضايع كي استنفي اين اصل (قدرت از آن خدا است) مدتي است به اين منطق تباه‌كننده منتهي شده است كه اشخاصي كه مي‌خواهند مقامي را در جامعه خود بدست بياورند، نخست بايد نمايشي درباره برخورداري از قدرت در ستمگري ارائه بدهند، تا اثبات كنند كه آري، آنان مي‌توانند با نابود كردن ناتوانان، براي جامعه خود افتخاري كسب كنند يا بر برگ و نواي مردم آن جامعه بيفزايند!! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )مورّخان در باره اين كه امام (ع) در چه هنگامى اين سخنان را به عمر فرموده است اختلاف دارند، گفته شده كه اين سخنان را در هنگام جنگ قادسيّه ايراد فرموده، و اين مطلب از مدائنى در كتاب الفتوح نقل شده است، نيز گفته شده كه در هنگام جنگ نهاوند اين سخنان بيان شده، و اين را محمّد بن جرير طبرى روايت كرده است، امّا جنگقادسيّه در سال 14 هجرى اتّفاق افتاده است، و در اين زمان عمر با مسلمانان مشورت كرد كه خود به همراه سپاهيان به جنگ ايرانيان رود، و على (ع) نظر خود را همان گونه كه ذكر شد به او سفارش فرمود، و عمر آن را به كار بست و از اين كه خود با سپاهيان عزيمت كند منصرف شد و سعد بن ابى وقّاص را به سردارى سپاه مسلمانان منصوب كرد، نقل شده است كه در اين جنگ، رستم فرمانده سپاه يزدگرد پيكهايى از افراد سپاه خود در طول راه قادسيّه تا مدائن يكى پس از ديگرى گمارد و هر زمان رستم سخنى بر زبان مى آورد، هر يك آن را به ديگرى مى گفت تا به گوش يزدگرد مى رسيد، داستانهاى جنگ قادسيّه مشهور و در تاريخها مسطور است.امّا جنگ نهاوند بدين گونه است كه در هنگامى كه عمر بر آن شد كه با ايرانيان بجنگد و سپاهيان يزدگرد در نهاوند گرد آمده بودند با اصحاب به مشورت پرداخت، عثمان به او سفارش كرد كه خليفه به همه حكّام قلمرو اسلام مانند شام و يمن و مكّه و مدينه و كوفه و بصره نامه بنويسد و همه مسلمانان را از جريان آگاه سازد و دستور دهد براى جنگ بيرون آيند و خود نيز با سپاهيان عازم جهاد گردد، ليكن على (ع) نظر خود را به شرحى كه ذكر شد بيان، و فرمود: «أمّا بعد و إنّ هذا الأمر لم يكن نصره و لا خذلانه...» و عمر گفت آرى رأى همين است، و دوست دارم كه از همين نظريّه پيروى كنم، اكنون مردى را به من معرّفى كنيد كه انجام اين مهمّ را به عهده او واگذارم، حاضران گفتند: نظر خليفه درست تر است، عمر گفت كسى را به من نشان بدهيد كه عراقى نيز باشد، آنان گفتند تو خود به مردم عراق داناترى و آنها همواره نمايندگانى نزد تو فرستاده اند كه آنها را ديده اى و با آنان سخن گفته اى، عمر گفت: آگاه باشيد به خدا سوگند مردى را به فرماندهى اين سپاه مى گمارم كه فردا پيشاپيش آنها باشد، گفته شد او كيست عمر گفت: نعمان بن مقرن، گفتند او در خور اين كار است، و نعمان در اين زمان در بصره بود، عمر به او نامه نوشت و وى را به فرماندهى سپاه منصوب داشت.اكنون به شرح خطبه باز مى گرديم.فرموده است: «بحذافيره» يعنى: به تمامى آن.فرموده است: «إنّ هذا الأمر... تا بالاجتماع»:اين كه امام (ع) جملات مذكور را سر آغاز سخن قرار داده براى اين است كه رأى خود را كه پس از اين بيان مى كند بر اساس آن قرار دهد، از اين رو ضمن آن تذكّر مى دهد كه اين امر يعنى امر اسلام، پيروزى آن به سبب فزونى لشكر و شكست آن به علّت كمى سپاه نبوده است، و به صدق اين ادّعا اشاره و خاطرنشان مى كند كه اسلام دين خداست و او آن را پشتيبانى و لشكريان آن را يارى مى فرمايد، و اينها سپاهيان خدايند كه آنها را فراهم و با فرشتگان و مردمان آنها را يارى داده تا به اين مايه و پايه رسيده، و در آفاق گيتى ظهور و بروز كرده اند، پس از آن وعده نصر و پيروزى و جانشينى خود را در زمين به ما داده چنان كه فرموده است: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» و وعده هاى خدا قطعى است و تخلّفى در آن نيست.فرموده است: «و ناصر جنده»:اين عبارت به منزله نتيجه اين استدلال است، زيرا از جمله وعده هاى خداوند اين است كه لشكريان خود را يارى مى كند و لشكريان او همان مؤمنانند، و مؤمنان در هر حال منصور و پيروزند، خواه شمار آنها كم يا بسيار باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 49 و من كلام له عليه السّلام و قد استشاره عمر بن الخطاب في الشخوص لقتال الفرس بنفسه و هو المأة و السادس و الاربعون من المختار في باب الخطب و قد رواه غير واحد من الخاصّة و العامّة على اختلاف تطلع عليه:إنّ هذا الأمر لم يكن نصره و لا خذلانه بكثرة و لا بقلّة، و هو دين اللَّه الّذي أظهره، و جنده الّذي أعدّه و أمدّه، حتّى بلغ ما بلغ، و طلع حيث ما طلع، و نحن على موعود من اللَّه، و اللَّه منجز وعده، و ناصر جنده.اللغة:في بعض النّسخ بدل قوله (أعدّه) أعزّه و (طلع) الكوكب طلوعا ظهر و طلع الجبل علاه.الاعراب:قوله: و طلع حيث ما طلع، حيث ظرف مكان في محلّ النصب على الظّرفيّة أو جرّ بمن إن كان طلع بمعنى ظهر، و إن كان بمعنى علا فهو مفعول لطلع كما في قوله تعالى: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ» ، و على أيّ تقدير فلفظ ما بعده مصدريّة و في بعض النّسخ حيث طلع بدون ما.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام قاله عليه السّلام لعمر في وقعة القادسيّة أو نهاوند على اختلاف من الرواة تطلع عليه، و ذلك حين أراد عمر أن يغزو العجم و جيوش كسرى، و قد استشاره عمر و استشار غيره في الشخوص و الخروج لقتال الفرس بنفسه فأشاروا عليه بالشخوص و نهاه عليه السّلام عن ذلك و أشار إلى وجه الصّواب و الرأى الصّواب بكلام مشتمل على أنواع البلاغة فقال (إنّ هذا الأمر) مؤكّدا بإنّ واسميّة الجملة لأنّ المخاطب إذا كان متردّدا في الحكم حسن التقوية بمؤكّد، قال الشيخ عبد القاهر: أكثر مواقع إنّ بحكم الاستقراء هو الجواب، لكن يشترط فيه أن تكون للسّائل ظنّ على خلاف ما أنت تجيبه به، هذا و تعريف المسند إليه بالاشارة و ايراده اسم الاشارة لقصد التعظيم و التفخيم على حدّ قوله سبحانه ذلك الكتاب تنزيلا لبعد درجته و رفعة محلّه منزلة بعد المسافة، و المراد به الاسلام. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 52 لف و نشر (لم يكن نصره و خذلانه بكثرة و لا بقلّة) نشر على ترتيب اللّف (و هو دين اللَّه الذي أظهره) أي جعله غالبا على سائر الأديان بمقتضى قوله: ليظهره على الدّين كلّه و لو كره المشركون، و في الاتيان بالموصول زيادة تقرير للغرض المسوق له الكلام و هو ربط جاش عمرو سائر من حضر، و إزالة الخور و الفشل عنهم.و لهذا الغرض أيضا عقّبه بقوله (و جنده الذي أعدّه و أمدّه) أى هيّأه أو جعله عزيزا و أعطاه مددا و كثرة (حتّى بلغ ما بلغ) من العزّة و الكثرة (و طلع حيث ما طلع) أي ظهر في مكان ظهوره و انتشر في الآفاق، أو طلع من مطلعه أى أقطار الأرض و أطرافها، أو أنّه علا مكان علوّه و المحلّ الذي ينبغي أن يعلى عليه، و على أيّ تقدير فالاتيان بالموصول في القرينة الاولى أعنى قوله: بلغ ما بلغ، و ابهام مكان الطلوع في هذه القرينة على حدّ قوله تعالى: «فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ ما غَشِيَهُمْ» .قال أبو نواس:و لقد نهزت مع الغواة بدلوهم          و اسمت سرح اللحظ حيث أساموا       و بلغت ما بلغ امرء بشبابه          فاذا عصارة كلّ ذاك اثام     ثمّ أكّد تقوية قلوبهم و تشديدها بقوله (و نحن على موعود من اللَّه) أى وعدنا النصر و الغلبة و الاستخلاف بقوله: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً».و عقّبه بقوله (و اللَّه منجز وعده و ناصر جنده) من باب الايغال الذي قدّمنا ذكره في ضمن المحسّنات البديعيّة من ديباجة الشّرح، و قد كان المعنى يتمّ دونه لظهور أنّ اللَّه منجز لوعده لا محالة، لكن في الاتيان به زيادة تثبيت لقلوبهم و تسكين لها.الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست در حالتى كه مشاوره كرد بأو عمر بن الخطاب در رفتن بمحاربه أهل فارس بنفس خود فرمود: كه بدرستي اين أمر يعني اسلام نيست يارى نمودن او و نه خوارى او بزيادتي لشكر و نه بكمى آن و آن امر دين خدائيست غالب گردانيد او را بر همه أديان و لشكر او است كه مهيا فرمود و قوّت داد آنرا بر دشمنان تا اين كه رسيد آن مقامى را كه رسيد و بلند شد هر چه بلند شد و ما مستقرّيم بر وعده خداوند تعالى و خدا وفا كننده وعده خود است و نصرت دهنده لشكر خود.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 281 از سخنان على عليه السلام هنگامى كه عمر با او مشورت كرد كه به تن خويش به جنگ ايرانيان برود. [در اين خطبه كه با عبارت «ان هذا الامر لم يكن نصره و لا خذلانه بكثرة و لا بقلة» (همانا نصرت و زبونى در اين كار به افزونى و كمى شمار افراد بستگى ندارد) شروع مى شود، ابن ابى الحديد مباحث تاريخى زير را آورده است.]...  
بخش ۲ : مشاوره نظامی با امیرالمؤمنین [منبع]

وَ مَكَانُ الْقَيِّمِ بِالْأَمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ، فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ الْخَرَزُ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذَافِيرِهِ أَبَداً، وَ الْعَرَبُ الْيَوْمَ وَ إِنْ كَانُوا قَلِيلًا فَهُمْ كَثِيرُونَ بِالْإِسْلَامِ عَزِيزُونَ بِالاجْتِمَاعِ، فَكُنْ قُطْباً وَ اسْتَدِرِ الرَّحَى بِالْعَرَبِ وَ أَصْلِهِمْ دُونَكَ نَارَ الْحَرْبِ، فَإِنَّكَ إِنْ شَخَصْتَ مِنْ هَذِهِ الْأَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَ أَقْطَارِهَا، حَتَّى يَكُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَكَ مِنَ الْعَوْرَاتِ أَهَمَّ إِلَيْكَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْكَ.
إِنَّ الْأَعَاجِمَ إِنْ يَنْظُرُوا إِلَيْكَ غَداً يَقُولُوا هَذَا أَصْلُ الْعَرَبِ فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ اسْتَرَحْتُمْ، فَيَكُونُ ذَلِكَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ عَلَيْكَ وَ طَمَعِهِمْ فِيكَ.
فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إِلَى قِتَالِ الْمُسْلِمِينَ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَكْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْكَ وَ هُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ؛ وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإِنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ فِيمَا مَضَى بِالْكَثْرَةِ وَ إِنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَ الْمَعُونَةِ.

الْقَيِّم بِالَامْرِ : زمامدار، خليفه، حكمران.
النِظَام : رشته اى كه با آن مهره هاى سوراخ دار را بنظم مى كشند.
حَذَافِير : جمع «حذفار»، همگى، تمامى.
شَخَصْتَ : خارج شدى. 
قَيِّم بِالأمر : كسى كه بكار جامعه قيام ميكند، خليفه و رهبر جامعه
نِظام : ريسمان و رشته اى كه دانه ها را بآن مى چينند
خَرَز : دانه هاى تسبيح و گردن بند (مهره)
حَذافِير : اصل و تمامى هر چيز
أصلِهِم : وارد كن ايشان را بآتش جنگ، از صَلى : وارد آتش شدن
عَورَات : چيزهاى پنهان كردنى 
جايگاه رهبر چونان ريسمانى محكم است كه مهره ها را متّحد ساخته به هم پيوند مى دهد. اگر اين رشته از هم بگلسد، مهره ها پراكنده و هر كدام به سويى خواهند افتاد و سپس هرگز جمع آورى نخواهند شد.
عرب امروز گر چه از نظر تعداد اندك، امّا با نعمت اسلام فراوانند، و با اتّحاد و هماهنگى عزيز و قدرتمندند، چونان محور آسياب، جامعه را به گردش در آور، و با كمك مردم، جنگ را اداره كن، زيرا اگر تو از اين سرزمين بيرون شوى، مخالفان عرب از هر سو تو را رها كرده و پيمان مى شكنند، چنانكه حفظ مرزهاى داخل كه پشت سر مى گذارى مهم تر از آن باشد كه در پيش روى خواهى داشت.
۲. واقع بينى در مشاوره نظامى:
همانا، عجم اگر تو را در نبرد بنگرند، گويند اين ريشه عرب است اگر آن را بريديد آسوده مى گرديد، و همين فكر سبب فشار و تهاجمات پياپى آنان مى شود و طمع ايشان در تو بيشتر گردد. اينكه گفتى آنان به راه افتاده اند تا با مسلمانان پيكار كنند، ناخشنودى خدا از تو بيشتر، و خدا در دگرگون ساختن آنچه كه دوست ندارند تواناتر است. امّا آنچه از فراوانى دشمن گفتى، ما در جنگ هاى گذشته با فراوانى سرباز نمى جنگيديم، بلكه با يارى و كمك خدا مبارزه مى كرديم.
 
(2) (پس رأى خود را براى نرفتن عمر به كارزار از روى برهان چنين بيان فرمود:) و مكان زمامدار دين و حكمران مملكت مانند رشته مهره است كه آنرا گرد آورده بهم پيوند مى نمايد، پس اگر رشته بگسلد مهره ها از هم جدا شده پراكنده گردد، و هرگز همه آنها گرد نيامده است (تو اگر از مدينه بيرون روى فساد و تباهكارى رخ داده جمع مسلمين پراكنده ميشود. پس از آن براى رفع نگرانى عمر از جهت كمى لشگر اسلام و بسيارى سپاه دشمن مى فرمايد:)
(3) اگر چه امروز عرب اندكست، ليكن بسبب دين اسلام (و غلبه آن بر سائر اديان) بسيار است، و بجهة اجتماع و يگانگى (كه نفاق و دوروئى در آنها راه ندارد) غلبه دارند،
(4) پس تو مانند ميخ وسط آسيا (ساكن و برقرار) باش، و آسيا (ى جنگ) را بوسيله عرب بگردان (در تجهيز لشگر و آراستگى و انتظام امر ايشان بكوش) و آنان را به آتش جنگ در آورده خود به كارزار مرو، زيرا اگر تو از اين زمين (مدينه طيّبه پايتخت اسلام) بيرون روى عرب از اطراف و نواحى آن (فرصت بدست آورده) عهد با ترا شكسته فساد و تباهكارى مى نمايند (از زير بار اطاعت و پيروى تو گردن مى كشند، و رشته نظم مملكت از هم گسيخته ميشود) تا كار بجائى مى رسد كه حفظ و نگهبانى سر حدّها كه در پشت سر گذاشته اى نزد تو از رفتن بكار زار مهمّتر مى گردد (خلاصه چون بيرون روى بيم آن هست كه اعراب فتنه و آشوب بر پا نموده در نظم مملكت اخلال كنند بحدّى كه اهميّت تدبير در آن كار بر تو از تدبير جنگ با كفّار بيشتر گردد، و ديگر آنكه اگر تو وارد كارزار شوى)
(5) و ايرانيها ترا ببينند مى گويند: اين پيشواى عرب است (كه بجز او براى آنها پيشوايى نمى باشد) كه اگر او را از بين ببريد (بقتل رسانيد) آسودگى خواهيد يافت، و اين انديشه حرص ايشان را بر (جنگ با) تو و طمعشان را در (نابود كردن) تو سختتر و زيادتر مى گرداند،
(6) و (چون از جمله پرسشهاى عمر از آن حضرت اين بود كه گفت: ايرانيها تصميم گرفته اند كه بمسلمين هجوم آورده با ايشان بجنگند، و اين تصميم آنها دليل انبوهى سپاه و قوّت و توانائيشان مى باشد، و من كراهت دارم از اينكه آنان پيش جنگ شوند، امام عليه السّلام در پاسخ او مى فرمايد:) امّا آنچه تو راجع به آمدن ايرانيها بجنگ مسلمين ياد آورى نمودى، پس (باكى نيست، زيرا) خداوند سبحان از آمدن ايشان بيش از تو كراهت دارد و او تواناتر است به برطرف نمودن آنچه را كه از آن كراهت دارد (و بآن راضى نيست)
(7) و امّا آنچه راجع به بسيارى عدد ايشان ذكر كردى، پس (آنهم نگرانى ندارد، زيرا) ما پيش از اين (در زمان حضرت رسول و صدر اسلام با كفّار) به بسيارى لشگر جنگ نمى كرديم، بلكه بكمك و يارى خداوند متعال مى جنگيديم (اكنون از كمى لشگر نگران مباش، حقّ تعالى ما را يارى فرموده بالأخره فتح و فيروزى را از آن ما مى گرداند).
 
جايگاه فرمانده سپاه، همانند رشته اى است كه مهره ها را در آن كشند، و او آنها را در كنار هم جاى داده. اگر آن رشته بگسلد، مهره ها پراكنده شوند و هر يك به سويى  روند، آنسان، كه گرد آوردنشان هرگز ميسر نگردد.
عربها امروز اگر چه به شمار اندك هستند ولى با وجود اسلام بسيارند. و به سبب اتحادشان پيروزمند. تو محور اين آسياب باش و ساكن بر جاى. به نيروى عرب آسياب را به چرخش در آور و آتش جنگ را به ايشان برفروز، نه به خود. زيرا اگر از اين سرزمين بروى، عربها از اطراف و اكناف پيمان بشكنند و كار به جايى كشد كه نگه دارى آنچه پشت سر نهاده اى، از آنچه روياروى آن هستى، دشوارتر گردد.
ايرانيان فردا تو را ببينند و گويند اين است ريشه عرب، اگر آن را قطع كنيد، از جنگ آسوده شويد. و همين سبب مى شود كه حرص و طمعشان در نابود كردن تو افزون گردد.
اما آنچه از آمدن اين قوم به جنگ مسلمانان گفتى، خداوند سبحان، از آمدن آنها به جنگ مسلمانان ناخشنودتر از توست و او تواناتر است تا آنچه را سبب ناخشنودى او مى شود، دگرگون سازد. اما در باب شمار بسيارشان، ما درگذشته هرگز به پشتگرمى انبوهى سپاه نمى جنگيديم، به اميد يارى و مددكارى خداوند بود كه مى جنگيديم.
 
(بدان) موقعيت زمامدار مانند رشته است که مهره ها را جمع مى کند و ارتباط مى بخشد، اگر رشته از هم بگسلد، مهره ها پراکنده مى شوند، و هر يک به جايى خواهد افتاد، به گونه اى که هرگز نتوان همه را جمع کرد.
عرب، گر چه امروز از نظر تعداد کم است، ولى با وجود اسلام بسيار است، و با اجتماع (و انسجامى که در پرتو اين آيين پاک) به دست آورده است، قدرتمند و شکست ناپذيرست. حال که چنين است تو همچون قطب آسياب باش، و آن را به وسيله عرب به گردش درآور و آتش جنگ را دور از خود شعله ور ساز; چرا که اگر شخصاً از اين سرزمين خارج شوى، ممکن است اعراب باقيمانده (که در ميان آنها منافقان وجود دارند) از گوشه و کنار سر از فرمانت برتابند، تا آن جا که نقاط آسيب پذيرى که پشت سر نهاده اى از آنچه پيش رو دارى مهمتر خواهد بود!
هرگاه عجم ها فردا چشمشان به تو (عمر) افتد مى گويند: اساس و ريشه عرب اين است، و اگر آن را قطع کنيد راحت خواهيد شد. اين فکر آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودى و آزارت حريص تر و سرسخت تر مى کند.
اما آنچه يادآور شدى که آنها به سوى جنگ با مسلمانان آمده اند، (و اين دليل قوت و قدرت آنهاست و تو را نگران ساخته) خداوند بيشتر از تو حرکت آنها را ناپسند مى دارد، و او بر تغيير آنچه نمى پسندد تواناتر است، و آنچه درباره تعداد زياد سربازان دشمن يادآور شدى، بدان که ما، در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس فزونى نفرات پيکار نمى کرديم، بلکه با يارى و کمک خداوند جنگ مى کرديم (و پيروز مى شديم).
 
جايگاه زمامدار در اين كار، جايگاه رشته اى است كه مهره ها را به هم فراهم آرد و برخى را ضميمه برخى ديگر دارد. اگر رشته ببرد، مهره ها پراكنده شود و از ميان رود، و ديگر به تمامى فراهم نيايد، و عرب امروز اگر چه اندكند در شمار، امّا با يكدلى و يك سخنى در اسلام نيرومندند و بسيار.
تو همانند قطب برجاى بمان، و عرب را چون آسيا سنگ گرد خود بگردان، و به آنان آتش جنگ را برافروزان كه اگر تو از اين سرزمين برون شوى، عرب از هر سو تو را رها كند، و پيمان بسته را بشكند، و چنان شود كه نگاهدارى مرزها كه پشت سر مى گذارى براى تو مهمّتر باشد از آنچه پيش روى دارى.
همانا عجم اگر فردا تو را بنگرد، گويد اين ريشه عرب است، اگر آن را بريديد آسوده گرديديد، و همين سبب شود كه فشار آنان به تو سخت تر گردد و طمع ايشان در تو بيشتر.
اين كه گفتى آنان به راه افتاده اند، تا با مسلمانان پيكار كنند، ناخشنودى خداى سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بيشتر است، و او بر دگرگون ساختن آنچه خود ناپسند مى دارد تواناتر. امّا آنچه از شمار آنان گفتى، ما در گذشته نمى جنگيديم به نيروى بسيارى، بلكه مى جنگيديم با چشم داشتن به پيروزى و يارى.
 
مرتبه زمامدار در اين محور مرتبه رشته اى است كه مهره ها را جمع مى كند و به هم ارتباط مى دهد، اگر رشته بگسلد مهره ها پراكنده شده و هر يك به جايى مى رود، پس از آن هرگز همه آنها جمع نشود.
عرب اگر چه امروز در شمار و عدد اندك است اما با بستگى به رشته اسلام بسيار، و به خاطر اتحاد نيرومند است. پس تو همچون محور آسيا باش، و به وسيله عرب آسيا را بگردان، و آنان را در دل آتش جنگ بيفكن و خود به جبهه جنگ مرو، زيرا اگر بيرون روى عرب از همه طرف پيمان با تو را بگسلند، تا جايى كه حفظ مرزهايى كه پشت سر گذاشته اى براى تو از رفتن به كارزار مهم تر شود. بى شك اگر ايرانيها فردا تو را ببينند مى گويند اين ريشه عرب است، اگر آن را قطع كنيد آسوده مى شويد، و اين انديشه باعث مى شود كه آنها را در جنگ با تو و طمع در از بين بردنت حريص تر و سر سخت تر كند.
اما آنچه در رابطه با آمدن ايرانيان به جنگ با مسلمانان گفتى، خداوند سبحان بيش از تو از آمدن آنان ناخشنود است، و خود بر تغيير آنچه خوش نمى دارد تواناتر است. و اما آنچه در باره كثرت عددشان گفتى، ما در زمان پيامبر با لشگر انبوه با كفّار نمى جنگيديم، بلكه با نصرت و يارى خداوند وارد كارزار مى شديم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 659-648 مرکز حکومت را رها مکن:امام (عليه السلام) بعد از ذکر آن مقدمه که براى آرامش روحى خليفه و حاضران بيان فرموده، به سراغ موضوع اصلى مشورت که شرکت شخص «عمر» در جنگ بوده، مى رود و چنين مى فرمايد: (بدان!) «موقعيت زمامدار مانند رشته است که مهره ها را جمع مى کند و ارتباط مى بخشد، اگر رشته از هم بگسلد، مهره ها پراکنده مى شوند، و هر يک به جايى خواهد افتاد، به گونه اى که هرگز نتوان همه را جمع کرد». (وَمَکَانُ الْقَيِّمِ بِالاَْمْرِ مَکَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَ يَضُمُّهُ : فَإنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ(1) تَفرَّقَ الْخَرَزُ(2) وَ ذَهَبَ، ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعْ بِحَذَافِيرِهِ(3) أَبَداً).چه تعبير جالب و تشبيه زيبايى! زمامدار و فرمانده يک کشور به منزله ريسمان تسبيح يا گردنبند است، که رمز وحدت و انسجام امت است، و در ضمن اين نکته را به زمامداران مى آموزد که بايد آن قدر سعه صدر و گستردگى فکر داشته باشند که بتوانند تمام افراد زير نظر خودرا در يک مجموعه منسجم گردآورند.سپس امام (عليه السلام) بار ديگر به تقويت روحيه آنان پرداخته، مى فرمايد : «عرب گرچه امروز از نظر تعداد کم است ولى با وجود اسلام بسيارند، وبا اجتماع (و انسجامى که در پرتو اين آيين پاک) به دست آورده اند قدرتمند و شکست ناپذيرند !» (وَالْعَرَبُ الْيَوْمَ، وَإنْ کَانُوا قَلِيلاً، فَهُمْ کَثِيرُونَ بِالاْسْلاَمِ، عَزِيزُونَ بِالإجْتِمَاعِ).سپس بار ديگر به نتيجه گيرى اصلى پرداخته مى افزايد : «حال که چنين است تو همچون قطب آسياب باش، و آن را به وسيله عرب به گردش درآور، و آتش جنگ را دور از خود شعله ور ساز!» (فَکُنْ قُطْباً، وَاسْتَدِرِ الرَّحَا بِالْعَرَبِ، وَأَصْلِهِمْ(4) دُونَکَ نَارَ الْحَرْبِ).سپس به دليل آن پرداخته، مى فرمايد: «چرا که اگر شخصاً از اين سرزمين خارج شوى، ممکن است اعراب باقيمانده (که در ميان آنها منافقان وجود دارند) از اطراف و اکناف سر از فرمانت برتابند، تا آن جا که نقاط آسيب پذيرى که پشت سرگذارده اى از آنچه پيش روى دارى مهمتر خواهد بود !» (فَإنَّکَ إنْ شَخَصْتَ(5) مِنْ هذِهِ الأَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْکَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَأَقْطَارِهَا، حَتَّى يَکُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَکَ مِنَ الْعَوْرَاتِ(6) أَهَمَّ إلَيْکَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْکَ).اشاره به اين که اسلام هنوز در آغاز کار بود، و منافقان و بازماندگان عصر جاهليّت هنوز در صفوف عرب جاى داشتند، و در انتظار فرصتى بودند که از پشت به مسلمين واقعى خنجر بزنند، اگر زمامدار و ياران وفادارش همگى به نقطه دور دستى بروند، ميدان براى بد انديشان و مفسدان و منافقان خالى مى شود، و ممکن است آنها خطراتى بيافرينند که از خطر دشمن بيرونى مهمتر باشد.اضافه بر اين اگر مشکلى براى لشکر در جبهه ها به وجود آيد، زمامدارى که در مرکز نشسته است مى تواند گروه هاى تازه نفسى را بسيج کند، و به ميدان بفرستد، ولى اگر خودش حضور در ميدان داشته باشد پشت لشکر به کلى خالى مى شود.در ضمن توجه به اين نکته لازم است که عرب در جمله (وَالْعَرَبُ الْيَوْمَ...) با عرب در جمله (انْتَقَضَتْ عَلَيْکَ الْعَرَبُ...) اشاره به دو گروه مختلف از عرب است. گروه اوّل مؤمنان خالص را مى گويد، و گروه دوّم منافقان به ظاهر مؤمن و يا مسلمانان آسيب پذير.* * *نکته:آنچه از فراز بالا استفاده مى شود درسهاى مهمى در زمينه مديريت و فرماندهى و کشوردارى است، اوّلاً نشان مى دهد که حفظ رهبر و زمامدار يک قوم و ملّت، نه به عنوان يک مسأله شخصى، بلکه به عنوان يک مسأله اجتماعى از اهمّ واجبات است; چرا که رمز وحدت و انسجام و پايدارى آنهاست، به همين دليل بايد تمام تدابير لازم براى حفظ او در نظر گرفته شود و حتى احتمال خطر را نبايد از نظر دور داشت، به خصوص اين که دشمن نيز با اطلاع بر اين موضوع سعى دارد قبل از هر چيز شخص رهبر و زمامدار را هدف قرار دهد.تجربه تاريخى نيز نشان داده است که نزديکترين راه براى شکست يک جمعيّت، درهم کوبيدن رهبر و تشکيلات رهبرى است. در قرآن مجيد در داستان «بنى اسرائيل» و مبارزه آنها با «جالوت» نيز مى بينيم «داوود» شخص «جالوت» را نشانه گيرى کرد و او را از پاى درآورد، و به دنبال آن لشکرش متلاشى شد.ثانياً : رهبران جامعه بايد با يک چشم دشمنان خارجى را بنگرند و با چشم ديگر مراقب دشمنان داخلى باشند، حتى مطابق اين خطبه و تجارب فراوان تاريخى، خطر دشمنان داخلى بيش از خارجى است; چرا که آنها که از بيرون مى آيند شناخته شده اند، و دشمنان داخلى غالباً به صورت منافقانى خودرا در لابه لاى جمعيّت مستور مى دارند، و هر زمان فرصت پيدا کنند ضربه مى زنند، به علاوه از تمام نقاط آسيب پذير داخل آگاه و با خبرند، و راه نفوذ به مناطق حسّاس را مى دانند، به همين دليل اميرمؤمنان على (عليه السلام) از آنها و آسيبهاى احتمالى آنها تعبير به «عورات» مى فرمايد، و خطر آنها را مهمتر مى شمرد.****فزونى نفرات دليل بر پيروزى نيست:اين بخش از خطبه در واقع تأييد و تأکيدى است بر بخش اوّل، و به سه نکته اشاره مى کند :نخست دليلى است که امام (عليه السلام) براى عدم حضور خليفه در ميدان نبرد اقامه مى فرمايد و مى گويد : «اگر عجم ها فردا چشمشان به تو افتد مى گويند اساس و ريشه عرب اين است، و اگر آن را قطع کنيد راحت خواهيد شد، اين تفکّر، آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودى و آزارت حريص تر و سرسخت تر مى کند» (إنَّ الأَعَاجِمَ إنْ يَنْظُرُوا إلَيْکَ غَداً يَقُولُوا: هذَا أَصْلُ الْعَرَبِ، فَإذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ استَرَحْتُمْ، فَيَکُونُ ذلِکَ أَشَدَّ لِکَلَبِهِمْ(7) عَلَيْکَ، وَ طَمَعِهِمْ فِيکَ).نکته ديگر اين که: «(از هجوم و حرکت دشمن وحشتى به خود راه نده و) آنچه يادآور شدى که آنها به سوى جنگ با مسلمانان آمده اند (و اين دليل قوت و قدرت آنهاست، و تو را نگران ساخته) خداوند سبحان بيشتر از تو حرکت آنها را ناپسند مى دارد، و او بر تغيير آنچه نمى پسندد تواناتر است» (فَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إلَى قِتَالِ المُسْلِمِينَ، فَإنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَکْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْکَ، وَهُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَکْرَهُ).اين عبارت نشان مى دهد که «عمر» قبلاً گفته بود جمعيّت فارسى زبان به سوى ما حرکت کرده اند و قصد جنگ با ما را دارند، و اين نشان مى دهد آنها قوّت و قدرتى عظيم در خود مى يابند، و به حسب ظاهر و شواهد تاريخى نيز مطلب همين گونه بود، ولى امام (عليه السلام) براى تقويت روحيه او مسأله قدرت خدا و عنايت خاص او را نسبت به مسلمين يادآور شد، همان چيزى که بارها در غزوات اسلامى مشاهده شده بود.بديهى است اگر مسلمين در وطن خود مى ماندند و دشمنان به سوى بلاد آنها هجوم مى آوردند، کار بسيار پيچيده تر مى شد، چه بهتر که توکّل بر خدا کنند و به دشمن در خارج بلادشان هجوم برند.نکته سوّم اين که: خليفه دوّم از عدم موازنه قواى مسلمين و دشمنان اسلام نيز وحشت داشت، امام (عليه السلام) در پاسخ او مى فرمايد : «اما آنچه درباره تعداد زياد سربازان دشمن يادآور شدى، بدان که ما در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس کثرت نفرات پيکار نمى کرديم، بلکه با يارى و کمک خداوند جنگ مى نموديم (و پيروز مى شديم)». (وَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإنَّا لَمْ نَکُنْ نُقَاتِلُ فِيمَا مَضَى بِالْکَثْرَةِ، وَإنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَالْمَعُونَةِ).در واقع «عمر» دو چيز را دليل بر قوّت و قدرت لشکر دشمن مى دانست، يکى کثرت و فزونى نفرات آنها، و ديگر حرکت و هجوم آنها به سوى بلاد اسلام، و امام (عليه السلام) هر دو را به يک چيز ـ البتّه با دو تعبير ـ پاسخ گفت، و آن اين که : ما هرگز به آن نيروى ظاهرى بر دشمن غلبه نکرديم، و در تمام ميدانهاى نبرد نصرت و امداد الهى شامل حال ما گشت، و على رغم کمى نفرات و فزونى و هجوم دشمن بر آنها غلبه کرديم.به اين ترتيب امام (عليه السلام) هم او را تشجيع به مقابله با دشمن کرد، و هم تأکيد فرمود که شخصاً در ميدان نبرد حاضر نشود، عمر هر دو را پذيرفت و سرانجامش پيروزى لشکر اسلام بود.* * *نکته:نبرد قادسيه و نهاوند:در ميان مسلمين و سپاه «ساسانيان» دو نبرد مهم در زمان خلافت «عمر» به وقوع پيوست; «قادسيه»(8) در سال 14 هجرى بود و نبرد «نهاوند» در سال 21.در نبرد اوّل «عمر» در مورد رفتن خود به ميدان جنگ به همراهى لشکر اسلام با مردم مشورت کرد، و همان گونه که در خطبه بالا ديديم امام (عليه السلام) با دلايل قاطع منطقى او را از اين کار بازداشت، در حالى که ديگران نظر دادند که «عمر» شخصاً در ميدان حضور يابد، ولى او سخن امام (عليه السلام) را ترجيح داد و در «مدينه» ماند، ولى بعضى از مورّخان اين مشورت و گفتگو را مربوط به نبرد «نهاوند» مى دادند.به هر حال «عمر» هنگامى که تصميم گرفت که در جنگ «قادسيه» شرکت نکند، «سعد وقّاص» را به عنوان فرمانده لشکر برگزيد، در حالى که «يزدگرد» پادشاه «ساسانى» «رستم فرخزاد» را به فرماندهى انتخاب کرد.«سعد وقّاص»، «نعمان بن مقرن» را به عنوان رسول خويش نزد «يزدگرد» فرستاد، ولى او با فرستاده «سعد»، باخشونت رفتار کرد; چرا که هرگز چنين انتظارى را از عربهاى به ظاهر عقب افتاده نداشتند. «يزدگرد» به او گفت : اگر نه اين بود که رسول هستى، دستور قتل تو را صادر مى کرديم سپس دستور داد مقدارى خاک روى سرش قرار دادند و او را از «مدائن» بيرون ساختند، و به او گفت : به فرمانده لشکرم «رستم» دستور داده ام فرمانده لشکر شما را در «خندق قادسيه» دفن کند، و با شما کارى مى کنم که از اقدام معروف «شاپور ذو الاکتاف» با آنها سخت تر باشد.هنگامى که «نعمان» نزد «سعد» بازگشت، «سعد» گفت : خاکى را که بر سر تو قرار دادند به فال نيک مى گيريم، دليل آن است که کشور آنها را مالک خواهيم شد.عجب اين که «رستم» از جنگ با مسلمين وحشت داشت، با اين که سپاه او 120 هزار مرد جنگى را در خود جاى مى داد، در حالى که سپاه «سعد وقّاص» سى و چند هزار نفر بيشتر نبود.سرانجام دو سپاه با هم درگير شدند، روز اوّل سپاه «ساسانى» با تعداد زيادى «فيل» به سپاه اسلام حمله کردند، ولى مسلمانان خرطوم فيلها را قطع کردند، در آن روز 500 نفر از مسلمين و 2 هزار نفر از سپاه ساسانيان کشته شدند.روز دوّم «ابو عبيده جراح» با لشکرى از «شام» به کمک «سعد وقّاص» آمد، اين روز بر سپاه «ساسانى» از روز اوّل سختر گذشت، از مسلمانان 2 هزار نفر کشته شدند در حالى که سپاه ساسانى 10 هزار نفر کشته دادند.روز سوّم آتش جنگ شعله ورتر شد و شب و روز مى جنگيدند و تا ظهر روز چهارم ادامه داشت که آثار ضعف در لشکر ساسانى نمايان گشت، در اين هنگام باد سختى وزيدن گرفت و لشکر دشمن از جنگيدن بازماندند و مسلمانان به سرا پرده «رستم» رسيدند، «رستم» مى خواست فرار کند که زير سم اسبان له شد. با کشته شدن «رستم» لشکر «ساسانى» منهزم شد و غنايمى از خود به جاى گذاشت، خبر پيروزى به خليفه دوّم رسيد او دستور داد لشکر دشمن را تعقيب نکنند، و در همان جا منزل نمايند، «سعد» در همان جا که «کوفه فعلى» است فرود آمد، و مسجد و خانه هايى را بنا نمود و به اين ترتيب بنيان شهر «کوفه» نهاده شد.* * *و اما نبرد «نهاوند»(9)، «طبرى» مورخ معروف در تاريخ خود مى نويسد : «عمر» مى خواست با لشکر «ساسانى» که در «نهاوند» گردآمده بودند بجنگد، با صحابه پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) به مشورت نشست، هر کس سخنى گفت، ولى امام (عليه السلام)(طبق روايتى) سخن بالا را ايراد فرمود، و «عمر» پسنديد، گفت : نظر صحيح همين است، سپس «نعمان» را که در «بصره» بود امير لشکر نمود و به او نوشت بايد به جنگ «فيروزان» فرمانده بزرگ لشکر «کسرى» در «نهاوند» بروى و اگر حادثه اى براى تو پيش آمد «حذيفه» فرمانده باشد، و اگر به او صدمه اى رسيد «نعيم» را فرمانده سپاه کنى، در ضمن دو نفر را به نام «طلحه ابن خويلد» و «عمرو بن معديکرب» را که به فنون جنگ آشنا بودند، به کمک او فرستاد، و دستور داد با آنها حتماً مشورت کن.در اين جنگ که از روز به شب کشيده شد فرمانده اوّل لشکر اسلام «نعمان» کشته شد، و «حذيفه» پرچم را برداشت، ولى سرانجام «فيروزان» به قتل رسيد و مسلمانان وارد «نهاوند» شدند غنايم فراوانى به دست آنها آمد، آنها غنايم جنگى را براى «عمر» فرستادند. «عمر» با ديدن غنايم گريه کرد، پرسيدند چرا ؟ گفت : از اين بيم دارم که اين ثروت عظيم مردم را بفريبد.اين جنگ که به گفته بعضى از مورخان، سال 21 هجرى و هفت سال بعد از جنگ «قادسيه» رخ داد، آخرين مقاومت «ساسانيان» را در هم شکست، و مسلمين وارد «ايران» شدند، ايرانيان که از هوش و ذکاوت خاصى برخوردار بودند اسلام را شناختند و پذيرفتند، و از پيشگامان در اسلام و علوم اسلامى شدند.جالب اين که مقاومت لشکر «ايران» تنها در اين دو نقطه بود، هنگامى که مسلمين وارد ساير شهرهاى «ايران» در شمال وجنوب و مرکز و شرق شدند، از آنها استقبال به عمل آمد، و تقريباً هيچ مقاومتى ظاهر نگشت; زيرا از يکسو از مظالم استبداد «ساسانى» شديداً در رنج بودند، و از سوى ديگر اسلام را آيين نجات بخش مى ديدند(10).* * * *پی نوشت:1. گر چه يک مفهوم کلّى شناخته شده اى دارد ولى در اين جا به معنى ريسمانى است که در تسبيح يا گردنبند مى کنند و دانه ها رانظام مى بخشد.2. «خرز» به معنى دانه هاى سوراخ دارى است که گاه قيمتى و گاه معمولى است و از آن گردن بند يا تسبيح درست مى کنند و ريشه اصلى آن «خَرْز» (بر وزن فرض) به معنى سوراخ کردن پوست يا چيز ديگرى است.3. «حذافير» جمع «حذفور» (بر وزن مزدور) و «حذفار» (بر وزن مضمار) به معنى جانب و اطراف چيزى است و «حذافير» به معنى تمام جوانب است.4. «اَصْل» از مادّه «صلى» (بر وزن سعى) به معنى ورود در آتش يا سوختن در آن است و هنگامى که به باب افعال مى رود به معنى افکندن در آتش مى آيد و اين تعبير در خطبه بالا اشاره به اين است که وقتى لشکريان در آتش جنگ مشغول فعاليتند خود را از آنها دور دار تا دشمن نتواند به تو آسيب برساند.5. «شخصت» از مادّه «شخوص» (بر وزن خلوص) در اصل به معنى خارج شدن از منزل يا شهر است و از آن جا که به هنگام بيرون رفتن، انسان نمايان مى شود به بلنديها وقامت انسان که از دور ظاهر مى شود اطلاق شده است و به مسافر «شاخص» مى گويند چون به هنگام ورودش به شهر نمايان است. اين واژه به هر چيز بلندى نيز اطلاق مى شود.6. «عورات» جمع «عورت» در اصل به معنى عيب وعار است و از آن جا که آشکار ساختن آلت جنسى مايه عيب و عار است در لغت عرب به آن «عورت» اطلاق شده، ولى اين واژه معنى وسيعتر و گسترده ترى نيز دارد و آن نقطه آسيب پذير و آنچه انسان از آن بيم و وحشت و نگرانى دارد و از آن جايى که مرزهاى هر کشورى از مناطق آسيب پذير و نگران کننده است اين واژه در اين مورد نيز بکار مى رود ولى در خطبه بالا بر خلاف آنچه بسيارى از شارحان گفته اند به معنى مرزها نيست بلکه منظور نقاط آسيب پذير و نگران کننده در داخل کشور اسلام است که از سوى منافقان ممکن است مورد هجوم واقع شود و جمله «مَا تَدَعُ وَرَاءَکَ» گواه بر اين معناست; زيرا هنگامى که لشکر به سوى دشمن خارجى حرکت مى کند آنچه پشت سر او قرار مى گيرد بخشهاى داخلى کشور است.7. «کلب» به معنى اذيت و آزار است.8. «قادسيه» از شهرهاى غربى ايران بود که ميان آن با «کوفه» فاصله چندانى نبود (بعضى فاصله آن را تا کوفه حدود 90 کيلومتر نوشته اند) واکنون جزء شهرهاى کشور عراق محسوب مى شود.9. «نهاوند» شهر معروفى است در غرب ايران که در حال حاضر جزء استان همدان بوده و فاصله زيادى با آن ندارد.10. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 9 صفحه 96 تا 102 و تاريخ طبرى، جلد 3 صفحه 202 به بعد. 
شرح علامه جعفریراهنمائي عمر:«و مكان القيم بالامر مكان النظام من الخرز يجمعه و يضمه فان انقطع النظام تفرق الخرز و ذهب، ثم لم يجتمع بحذافيره ابدا. و العرب اليوم و ان كانوا قليلا، فهم كثيرون بالاسلام، عزيزون بالاجتماع. فكن قطبا و استدر الرحا بالعرب و اصلهم دونك نار الحرب. فانك ان شخصت من هذه الارض انتقضت عليك العرب من اصرافها و اقطارها، حتي يكون ما تدع و رائك من العورات اهم اليك مما بين يديك» (و موقعيت كسي كه زمامداري جامعه‌اي را در دست دارد، موقعيت طناب در دانه‌هاي (ارزشمند) است كه آنها را جمع مي‌نمايد و پهلوي هم قرار مي‌دهد. پس اگر آن طناب بريده شود، دانه‌ها پراكنده شود و از بين برود و سپس همه آنها با يكديگر جمع نمي‌گردد. اگر چه عدد عرب امروز كم است، ولي به جهت ايمان راستين به اسلام زيادند و با اتحادي كه دارند عزيزند. تو قطب و محور باش و آسياب عرب را بگردان و آتش جنگ را به دور از خود شعله‌ور ساز. تو اگر از اين سرزمين حركت كني، عرب از اطراف و اكناف اين زمين از تو سرپيچي كنند و پيمانها بشكنند، تا آنجا كه آن اختلالات مرزي كه پشت سر تو به وجود مي‌آيد، بااهميت‌تر و سخت‌تر از آن پيكار خواهد گشت كه در پيش رو داري).آيا با اين نظريه عالي درباره بااهميت‌ترين مسئله سياسي كه اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام بيان نمودند و جامعه اسلامي را از خطر نجات دادند باز ميتوان گفت: علي بن ابيطالب عليه‌السلام مرد سياست نبوده است!!!عده‌اي از كساني كه خود را تحليل تاريخ صدر اسلام، صاحب‌نظر مي‌دانند، در عين حال كه شخصيت اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام را در اوج اعتلاء و كمال مي‌دانند و معرفي مي‌كنند، او را به دور از سياست و سياستمداري مي‌دانند. اين طرز تفكر درباره آن بزرگوار ريشه‌هايي از بعضي از نويسندگان مسلمان گرفته و بهانه‌اي به نويسندگان خارج از اسلام داده موجب شده است كه آنان صريحا بگويند: علي بن ابيطالب عليه‌السلام سياستمدار نبوده است. از آنجمله ايليا پطروشفسكي است كه مي‌گويد: (علي پرورده محمد (صلی الله علیه وآله) و عميقا به وي و امر اسلام پايدار بود، علي تا سر حد شور و عشق پايبند دين بود. صادق و راستگار بود، در امور اخلاقي بسيار خرده‌گير و از نامجويي و مال‌پرستي به دور و بي‌شك هم مردي سلحشور و هم شاعر و تمام صفات لازمه اولياءالله در وجودش جمع بود … علي بالكل از صفات ضروري يك رجل دولتي و سياستمدار عادي عاري بود، غلو در خرده‌گيريهاي اخلاقي كه ناشي از علل ديني بود (ترس از مسئوليت در برابر خداوند، ترس از مسئوليت ريختن خون مسلمانان) وي را از اخذ تصميم باز مي‌داشت و گرايشي به مدارا در نهادش ايجاد كرده بود). براي مطالعه توضيح و استدلال براي اثبات خلاف اين تهمت (عاري بودن علي عليه‌السلام از صفات ضروري يك رجل دولتي و سياستمدار عادي) مراجعه فرماييد به مجلد يكم از اين مجلدات از صفحه 241 تا صفحه 249.جالب توجه اينست كه بعضي از كساني كه در اين مورد راي به خروج عمر بن الخطاب از مدينه براي جنگ با فرس دادند، بعدها يا براي زمامداري نامزد گشتند و بعنوان زمامدار تعيين شدند، در صورتيكه عالي‌ترين و ضروري‌ترين نظريه سياسي از آن اميرالمومنين عليه‌السلام بود كه او را بجهت دور بودن از مسائل سياسي، از زمامداري بركنار مي‌دانستند. ابن ابي‌الحديد معتزلي شارح بسيار معروف نهج‌البلاغه در اين مورد چنين ميگويد: (اينكه اين كلام را اميرالمومنين عليه‌السلام در چه موقعيتي به عمر گفته است، مورد اختلاف است. گفته شده است: كه درباره جنگ قادسيه بوده و برخي ديگر مي‌گويند: در جنگ نهاوند بوده است. محمد بن جرير طبري در تاريخ كبير مي‌گويد: در موقع جنگ نهاوند بوده است. علي بن محمد بن سيف مدائني در كتاب الفتوح قادسيه را مطرح مي‌كند.و به هر حال اگر كسي با نظر دقيق در اينگونه نظريات اميرالمومنين عليه‌السلام در مدتي كه توانايي ابراز آنها را داشته است، بنگرد، مي‌فهمد كه آن بزرگوار همه معاني و موقعيتهاي مديريت سياسي جامعه را (اعم از مديريت انساني و يا مديريت بمعناي معمولي آن كه امروزها به سياست ماكياولي مشهور است، مي‌دانسته است، ولي از آلوده شدن به سياست معمولي بمعناي ماكياولي آن سخت اجتناب مي‌ورزيده است. براي اثبات اين معني و علل آن، همانگونه كه متذكر شديم، قطعا مراجعه فرماييد به مجلد يكم از اين مجلدات از صفحه 241 تا صفحه 249.****«ان الاعاجم ان ينظروا اليك غدا يقولوا: هذا اصل العرب فان اقتطعتموه استرحتم …» (اگر عجم‌ها فردا در تو بنگرند، خواهند گفت: اينست اصل (و رئيس) عرب اگر او را ببريد و از بين ببريد، راحت خواهيد گشت … ) بدان جهت كه بقيه جملات مبارك كاملا بديهي بود، نيازي به شرح و تفسير ديده نشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس موقعيّت زمامدار و سرپرست امر را به رشته گردن بند تشبيه فرموده است، وجه تشبيه بيان خود آن حضرت است كه فرموده است: «يجمعه و يضمّه... أبدا» يعنى: مهره ها را جمع مى كند و در كنار هم قرار مى دهد.فرموده است: «لم يجتمع بحذافيره أبدا»:دليل اين كه ديگر هرگز به تمامى، گرد هم نمى آيند آن است كه پس از تباهى رشته پيوند، و فساد نظام آنها بر اثر كشته شدن رهبر مثلا طمع دشمنان برانگيخته مى شود و با دست يافتن بر آنها موجبات استيصال و درماندگى آنان فراهم مى گردد، پس از اين امام (ع) به رفع اين شبهه كه القا شده بود پرداخته، و عدم نياز به بسيج همگى اعراب را براى جنگ گوشزد مى كند، زيرا اعراب بر اثر داشتن ديانت اسلام، و رو آوردن دولت و عزّت به آنها كم آنها بسيار، و يگانگى و همآهنگى و همدلى آنها، بهتر از كثرت اشخاص است، كثرت در جمله «كثيرون بالإسلام» مجازا به معناى قدرت و غلبه آمده، و اين از باب اطلاق اسم «مظنّة الشّى على الشّىء» است.فرموده است: «فكن قطبا»:از اين جا رأى آن حضرت در باره عمر، آغاز مى شود، و اين گونه به او تذكّر مى دهد كه خود را مرجع و پناه عرب قرار دهد، و محور جامعه باشد تا مردم در سختيها بدو پناه برند، و به دور او گرد آيند، براى عمر واژه قطب (محور) و براى مردم واژه رحا (آسيا) را استعاره آورده و با كلمه استدارة (چرخش) ترشيح داده است.و امام (ع) آن را كنايه قرار داده بر اين كه عمر بايد عرب را حريم و نگهبان خود قرار دهد، از اين رو فرموده است: «و أصلهم دونك نار الحرب» يعنى: بى آن كه خود در جنگ شوى آنان را وارد كار زار كن، زيرا اگر آنها سلامت مانند و پيروزى يابند اين چيزى است كه شايسته و مطلوب ماست، و اگر دچار شكست شوند، عمر پناه و پشتيبان آنهاست، بر عكس اگر عمر خود به همراه سپاهيان رهسپار جنگ شود، در صورت پيروزى لشكر، مطلوب همان است. و در صورت شكست سپاه، چنان كه گفته شد براى مسلمانان پناهى باقى نمى ماند كه بدان التجا جويند.فرموده است: «فإنّك إن شخصت... فيك»:اين جملات در بيان مفاسدى است كه در صورت بيرون رفتن عمر به همراه سپاهيان، از دو نظر وجود دارد: 1-  اين كه اسلام در اين زمان مانند شاخه نورسته، تازه و شكننده بود، و دلهاى بسيارى از اعراب كه مسلمان شده بودند هنوز بر آن استقرار و اطمينان پيدا نكرده بود، و اگر اينها به اعرابى كه هنوز مسلمان نشده بودند مى پيوستند، و بر خروج عمر از مركز خلافت آگاه مى شدند، طمع آنها بر انگيخته مى شد، و سر به شورش برداشته فتنه آنها حرمين شريفين (مكّه و مدينه) و ديگر شهرهاى اسلام را فرا مى گرفت، در اين صورت آنچه خليفه از پشت سر از دست مى دهد خيلى مهمّتر از آن چيزى است كه خواسته و در طلب آن شتافته است، و دشمنان از دو سو او را در ميان مى گيرند.2-  ايرانيان اگر دريابند كه عمر خود به جنگ آنها آمده است، براى دست يافتن بر او كوشا شده و سخنها در اين باره خواهند گفت، در اين صورت اين امر آنان را بر جنگ حريصتر و راغبتر خواهد ساخت. و عجم بيشتر از ديگران با او دشمنى دارد و خواهان نابودى اوست.فرموده است: «فامّا ما ذكرت من مسير القوم... »:اين سخنان در پاسخ گفتار عمر است كه به آن حضرت گفت: ايرانيان قصد دارند كه براى جنگ با مسلمانان حركت كنند و من خوش ندارم كه پيش از آن كه ما به جنگ آنها رويم آنها به جنگ ما آيند، امام (ع) به او پاسخ داد اگر اين امر ناخوش و مكروه توست خداوند متعال بيش از تو آن را ناخوش مى دارد، و براى دگرگونى و رفع آن از تو تواناتر است، سخن امام (ع) بر اين پايه است كه هر چند آمدن ايرانيان به جنگ مسلمانان خطر و مفسده است ليكن رفتن او به همراه سپاهيان براى جنگ با ايرانيان، خطر و مفسده اى بزرگتر است، در اين صورت بايد خطر بزرگتر را بر طرف ساخت، و دفع مفسده ديگر را به خدا واگذاشت، زيرا خداوند نيز آن را ناخوش مى دارد، و او در دفع آنچه مكروه اوست تواناتر است.فرموده است: «و امّا ما ذكرت من عددهم... »:عمر گفته بود كه شمار ايرانيان زياد و عدد آنها بسيار است و امام (ع) در پاسخ عمر يادآورى كرد كه عدد مسلمانان در صدر اسلام زياد نبود، و آنچه آنها را در جنگها پيروز ساخت يارى و كمك خداوند بود، و سزاوار است كه در اين زمان نيز حال بدين منوال باشد، اين گفتار امام (ع) را مى توان استدلال بر سبيل تمثيل دانست، چنان كه در ذيل مشورت نخستين عمر با على (ع) بيان كرده ايم و به مقتضاى وعده خداوند در قرآن است كه خلافت زمين را نصيب مسلمانان مى كند، و دين آنان را كه خداوند بدان خشنودى داده قدرت و قوّت خواهد داد، و بيم و هراس آنان را به ايمنى مبدّل خواهد ساخت. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 50 و مكان القيّم بالأمر مكان النّظام من الخرز، يجمعه و يضمّه، فإذا انقطع النّظام تفرّق الخرز و ذهب ثمّ لم يجتمع بحذافيره أبدا، و العرب اليوم و إن كانوا قليلا فهم كثيرون بالإسلام، عزيزون بالاجتماع، فكن قطبا و استدر الرّحى بالعرب، و أصلهم دونك نار الحرب، فإنّك إن شخصت من هذه الأرض انتقضت عليك العرب من أطرافها و أقطارها، حتّى يكون ما تدع ورائك من العورات أهمّ إليك ممّا بين يديك، إنّ الأعاجم إن ينظروا إليك غدا يقولوا هذا أصل العرب فإذا قطعتموه استرحتم، فيكون ذلك أشدّ لكلبهم عليك و طمعهم فيك، فأمّا ما ذكرت من مسير القوم إلى قتال المسلمين، فإنّ اللَّه سبحانه هو أكره لمسيرهم منك، و هو أقدر على تغيير ما يكره، و أمّا ما ذكرت من عددهم فإنّا لم نكن نقاتل فيما مضى بالكثرة، و إنّما كنّا نقاتل بالنّصر و المعونة. (29197- 29017)اللغة:و (نظمت) الخرز نظما من باب ضرب جعلته في خيط جامع له و هو النظام بالكسر و (الخرز) محرّكة معروف و الواحد خرزة كقصب و قصبة و (الحذفور) و زان عصفور الجانب كالحذفار و الجمع حذافير، و أخذه بحذافيره أي بأسره أو بجوانبه و (صلى) اللّحم يصليه صليا من باب رمى شواه أو ألقاه في النّار للاحراق كأصلاه و صلاه و يده بالنّار سخنها و صلى النّار و بها كرضى صليا و صليّا قاسى حرّها، و أصلاه النّار و صلا إيّاه و فيها و عليها أدخله إيّاها و أثواه فيها و (العورة) في الثغر و الحرب خلل يخاف منه و الجمع عورات بالسّكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 51 للتخفيف و القياس الفتح لأنّه اسم و هو لغة هذيل و (الكلب) محرّكة الحرص و الشدّة.الاعراب:جملة يجمعه و يضمّه حال من النّظام، و العامل فيها معنى التشبيه، و يجوز الوصف، و اليوم ظرف لقليلا و تقدّمه للتوسّع و اللّام فيه للعهد الحضورى، و الباء في قوله: بالعرب، للاستعانة، و دونك، حال من فاعل أصل أى متجاوزا الاصلاء أو الصلى المستفاد منه عنك أو من نار الحرب فتقديمه على ذيها على التوسع، و يمكن كونه حالا من مفعول أصل أى متجاوزين عنك فافهم.المعنى:ثمّ قال: التشبيه المؤكد بحذف الأداة (و مكان القيّم بالأمر) أى الامراء و الولا (مكان النظام من الخرز) و هو من التشبيه المؤكد بحذف الأداة، و الغرض به تقرير حال المشبّه و وجه الشبّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 53 قول (يجمعه و يضمّه) يعنى أنّ انتظام أمر الرّعية إنما هو برئيسهم كما أنّ انتظام الخرز إنّما هو بالنظام و الخيط الّذي ينتظم به و محلّه من الرّعيّة محلّه من الخرز (فاذا انقطع النظام) و انضم (تفرّق الخرز و ذهب) و انتثر (ثمّ لم يجتمع بحذافيره) أى بجوانبه (أبدا) و كذلك إذا ارتفع الأمير من بين الرعيّة و لم يكن فيهم فسد حال الرّعية و ضاع نظم امورهم.ثمّ رفع الفزع عن عمر بقلّة جنده و كثرة العدوّ فقال (و العرب اليوم و ان كانوا قليلا) بالعدد مجاز (فهم كثيرون بالاسلام) قال الشارح البحرانى: أراد بالكثرة القوّة و الغلبة مجازا اطلاقا للاسم مظنّة الشيء على الشيء (عزيزون) أى غالبون (بالاجتماع) أى باجتماع الرّأي و اتّفاق القلوب، و هو خير من كثرة الأشخاص مع النفاق.و لما مهّدما مهّده من المقدّمة أمره بالقيام في مقامه و الثبات في مركزه فقال (فكن قطبا) قائما بمكانك (و استدر الرّحى) أي رحى الحرب (بالعرب) و استعانتهم (و اصلهم) أى ادخلهم (دونك نار الحرب) لأنّهم ان سلموا و غنموا فهو الغرض، و ان انقهروا و غلبوا كنت مرجعا لهم و ظهرا يقوى ظهورهم بك و تتمكّن من اصلاح ما فسد من امورهم.و لمّا أمره بالثبات في مقامه نبّهه على مفاسد الشخوص و ما فيه من الضّرر و هو أمران:أحدهما ما أشار إليه بقوله: (فانك إن شخصت من هذه الأرض) و نهضت معهم إلى العدوّ (انتقضت عليك العرب من أطرافها) أي من أطراف الأرض (و أقطارها) و ذلك لقرب عهدهم يومئذ بالاسلام و عدم استقراره في قلوبهم و ميل طبائعهم الى الفتنة و الفساد، و مع علمهم بخروجك و تركك للبلادهاج طمعهم و صار فتنتهم على الحرمين و ما يضاف إليهما (حتّى يكون ما تدع ورائك من العورات) و خلل الثغور (أهمّ إليك ممّا بين يديك) و الأمر الثاني ما أشار إليه بقوله: (انّ الأعاجم إن) تخرج اليهم بنفسك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 54 و (ينظروا إليك غدا) طمعوا فيك و (يقولوا هذا أصل العرب) أى به قوامهم و ثباتهم (فاذا قطعتموه استرحتم) إذ لا أصل لهم سواه و لا لهم ظهر يلجئون به (فيكون ذلك أشدّ لكلبهم) و حرصهم (عليك و) أقوى ل (طمعهم فيك) ثمّ إنّ عمر حسب ما نذكره بعد تفصيلا قد كان قال له عليه السّلام في جملة ما قال: إنّ هؤلاء الفرس قد قصدوا المسير إلى المسلمين و قصدهم إيّاهم دليل قوّتهم و أنا أكره أن يغزونا قبل أن نغزوهم فأجابه عليه السّلام بقوله: (فأمّا ما ذكرت من مسير القوم إلى قتال المسلمين فانّ اللَّه سبحانه هو أكره لمسيرهم منك) و أشدّ كراهيّة لذلك (و هو أقدر على تغيير ما يكره).قال الشّارح البحراني، و هذا الجواب يدور على حرف، و هو أنّ مسيرهم إلى المسلمين و ان كان مفسدة إلّا أنّ لقائه لهم بنفسه فيه مفسدة أكبر، و إذا كان كذلك فينبغي أن يدفع العظمى و يكل دفع المفسدة الاخرى إلى اللَّه تعالى فانّه كاره لها و مع كراهيّته لها فهو أقدر على إزالتها. (و أمّا ما ذكرت من) كثرة القوم و (عددهم فانا لم نكن نقاتل) الأعداء (فيما مضى) أى في زمن رسول اللَّه و صدر الاسلام (بالكثرة و إنّما كنّا نقاتل بالنصر و المعونة) أى بنصر اللَّه سبحانه و معونته.و يصدّقه قوله تعالى: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ، الْآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً، فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ، وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ».تبصرة:قد أشرنا فيما مضى إلى أنّ هذا الكلام مما رواه الخاصّة و العامّة، و قد اختلف في الحال الّتي قاله فيها لعمر، فقيل: قاله عليه السّلام له في غزاة القادسيّة، و قيل في غزوة نهاوند، و لا بأس بايراد ما رووه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 55 فأقول: روى المحدّث العلّامة المجلسي في المجلّد التاسع من البحار عن المفيد في الارشاد في فضل ما جاء عن أمير المؤمنين في معنى صواب الرّأى و إرشاد القوم إلى مصالحهم و تداركه على ما كان يفسدهم لو لا تنبيهه على وجه الرّأى عن سبابة بن سوار عن أبي بكر الهذلي قال:سمعت رجالا من علمائنا يقولون: تكاتبت الأعاجم من أهل همدان و أهل الرى و اصفهان و قومس  «1» و نهاوند و أرسل بعضهم إلى بعض أنّ ملك العرب الذي جاءهم بدينهم و أخرج كتابهم قد هلك، يعنون النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و أنّه ملكهم من بعده رجل ملكا يسيرا ثمّ هلك، يعنون أبا بكر، ثمّ قام بعده آخر قد طال عمره حتّى تناولكم في بلادكم و اغزاكم جنوده، يعنون عمر بن الخطاب، و أنه غير منته عنكم حتى يخرجوا من في بلادكم من جنوده و تخرجون إليه و تغزون في بلاده، فتعاقدوا على هذا و تعاهدوا عليه.فلمّا انتهى الخبر إلى من بالكوفة من المسلمين أنهوه إلى عمر بن الخطاب فلمّا انتهى إليه الخبر فزع لذلك فزعا شديدا، ثمّ أتى مسجد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فصعد المنبر فحمد اللَّه و أثنى عليه ثمّ قال:معاشر المهاجرين و الأنصار إنّ الشيطان قد جمع لكم جموعا و أقبل بها ليطفئ نور اللَّه ألا إنّ أهل همدان و أهل اصبهان و أهل الرى و قومس و نهاوند مختلفة ألسنتها و ألوانها و أديانها، قد تعاقدوا و تعاهدوا أن يخرجوا من بلادهم إخوانكم من المسلمين و يخرجوا إليكم فيغزوكم في بلادكم، فأشيروا إلىّ فاوجزوا و لا تطنبوا في القول فانّ هذا يوم له ما بعده من الأيّام فتكلّموا.فقام طلحة بن عبيد اللَّه فحمد اللَّه و أثنى عليه ثمّ قال: يا أمير المؤمنين قد حنكتك  «2»______________________________ (1) قومس صقع كثير من بلاد خراسان و اقليم بالاندلس، ق (2) حنكتك الاموراى راضّتك و هدبهتك و جرستك الدهوراى حنكتك و احكمتك التجارب اى جعلتك خبيرا بالامور مجرّبا و عجمتك البلايا اى خبرتك من العجم و هو البعث تقول عجمت العود اذا عضضته لتنظر أصلب هو أم رخو، بحار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 56 الأمور و جرستك الدّهور و عجمتك البلايا و أحكمتك التّجارب، و أنت مبارك الأمر و ميمون النقيبة و قد وليت فخيّرت و اختبرت و لم تكشف من عواقب قضاء اللَّه إلّا عن خيار فاحضر هذا الأمر برأيك و لا تغب عنه ثمّ جلس.فقال عمر: تكلّموا فقام عثمان بن عفان فحمد اللَّه و أثنى عليه ثمّ قال: أمّا بعد يا أمير المؤمنين إنّي أرى أن تشخص أهل الشّام من شامهم و أهل اليمن من يمنهم و تسير أنت في أهل هذين الحرمين و أهل المصرين الكوفة و البصرة فتلتقى جميع المشركين بجميع المؤمنين، فانك يا أمير المؤمنين لا تستبقى من نفسك باقية بعد العرب، و لا تمتع من الدّنيا بعزيز و لا تلوذ منها بحريز فاحضره برأيك و لا تغب عنه ثمّ جلس فقال عمر: تكلّموا فقال: أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام: الحمد للَّه حتّى تمّ التحميد و الثناء على اللَّه و الصّلاة على رسوله ثمّ قال: أمّا بعد فانّك إن أشخصت أهل الشّام من شامهم سارت أهل الرّوم إلى ذراريهم، و إن أشخصت أهل اليمن من يمنهم سارت الحبشة الى ذراريهم، و إن شخصت من هذين الحرمين انتقضت عليك العرب من أطرافها و أكنافها حتّى تكون ما تدع وراء ظهرك من عيالات العرب و العجم أهمّ إليك ممّا بين يديك، فأمّا ذكرك كثرة العجم و رهبتك من جموعهم فانا لم نكن نقاتل على عهد رسول اللَّه بالكثرة، و إنما كنّا نقاتل بالنّصرة و أمّا ما بلغك من اجتماعهم على المسير إلى المسلمين فانّ اللَّه لمسيرهم أكره منك لذلك و هو أولى بتغيير ما يكره، و إنّ الأعاجم إذا نظروا إليك قالوا: هذا رجل العرب فان قطعتموه قطعتم العرب و كنت أشدّ لكلبهم و كنت قد ألبتهم  «1» على نفسك و أمدّهم من لم يكن يمدّهم، و لكنّى أرى أن تقرّ هؤلاء في أمصارهم و تكتب إلى أهل البصرة فليفترقوا على ثلاث فرق فليقم فرقة على ذراريهم حرسا لهم، و ليقم فرقة على أهل عهدهم لئلا ينتقضوا، و لتسر فرقة إلى إخوانهم مددا لهم.______________________________ (1) التأليب التجميع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 57 فقال عمر: أجل هذا الرأى، و قد كنت أحبّ أن اتابع عليه، و جعل يكرّر قول أمير المؤمنين عليه السّلام اعجابا و اختيارا له.قال الشيخ المفيد (ره): فانظروا أيّدكم اللَّه إلى هذا الموقف الذي ينبى بفضل الرّأى، إذ تنازعه اولو الألباب و العلم، و تأمّلوا في التوفيق الذى قرن اللَّه به أمير المؤمنين عليه السّلام في الأحوال كلّها و فزع القوم إليه في المعضل من الامور، و اضيفوا ذلك إلى ما أثبتناه من الفضل في الدّين الّذى أعجز متقدّمي القوم حتّى اضطرّوا في علمه إليه، تجدوه من باب المعجز الّذى قدّمناه و اللَّه ولىّ التّوفيق.قال الشّارح المعتزلي في شرح هذا المقام: و اعلم أنّ هذا الكلام قد اختلف في الحال التّي قاله فيها لعمر، فقيل قاله له في غزوة القادسيّة، و قيل في غزوة نهاوند، و الى هذا القول الأخير ذهب محمّد بن جرير الطّبرى في التاريخ الكبير، و إلى هذا القول الأوّل ذهب المدايني في كتاب الفتوح.أمّا وقعة القادسيّة فكانت في سنة أربع عشر للهجرة استشار عمر المسلمين فى أمر القادسيّة فأشار إليه عليّ بن أبي طالب عليه السّلام في رواية أبي الحسن عليّ بن محمّد ابن سيف المدايني أن لا يخرج بنفسه و قال: إنّك إن تخرج تكن للعجم همّة لاستيصالك لعلمهم أنّك قطب الرّحى للعرب فلا يكون للاسلام بعدها دولة و أشار عليه غيره من النّاس أن يخرج بنفسه فأخذ برأي عليّ، ثم أورد الشارح وقعة القادسيّة و لا حاجة بنا إلى ايرادها ثمّ قال:فأما وقعة نهاوند فانّ أبا جعفر محمّد بن جرير الطّبرى ذكر في كتاب التاريخ انّ عمر لمّا أراد أن يغزو العجم و جيوش كسرى و هي مجتمعة بنهاوند استشار الصّحابة.فقام عثمان فتشهّد فقال: أرى يا أمير المؤمنين أن تكتب إلى أهل الشّام فيسيروا من شامهم و تكتب إلى أهل اليمن فيسيروا من يمنهم ثمّ تسير أنت بأهل هذين الحرمين إلى المصرين البصرة و الكوفة فتلقى جميع المشركين بجميع المسلمين فانّك إذا سرت بمن معك و من عندك تكن فى نفسك بالكاثر من عدد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 58 القوم و كنت أعزّ عزّا و أكثر انّك لا تستبقى بعد اليوم باقية و لا تمنع من الدّنيا بعزيز و تكون منها في حرز حريز، إنّ هذا يوم له ما بعده فاشهده برأيك و نفسك و لا تغب عنه.قال أبو جعفر: و قام طلحة فقال: أمّا بعد يا أمير المؤمنين فقد أحكمتك الامور و عجمتك البلايا و حنكتك التّجارب و أنت و شأنك و أنت و رأيك لا تنبو في يديك و لا نكل أمرنا إلّا إليك، فأمرنا نجب، و ادعنا نطع، و احملنا نركب، و قدمنا ننقد، فانّك ولىّ هذا الأمر و قد بلوت و جربت و اختبرت فلم ينكشف شيء من عواقب الامور لك إلّا عن خيار.فقال عليّ بن أبي طالب: أمّا بعد فانّ هذا الأمر لم يكن نصره و لا خذلانه بكثرة و لا قلّة، إنما هو دين اللَّه الّذي أظهره و جنده الّذي أعزّه و أمدّه بالملائكة حتّى بلغ ما بلغ، فنحن على موعود من اللَّه و اللَّه منجز وعده و ناصر جنده، و انّ مكانك منهم مكان النّظام من الخرز يجمعه و يمسكه، فان انحلّ تفرّق ما فيه و ذهب ثمّ لم يجتمع بحذافيره أبدا، و العرب اليوم و إن كانوا قليلا فانّهم كثير، و عزيز بالاسلام، أقم مكانك و اكتب إلى أهل الكوفة فانّهم أعلام العرب و رؤسائهم، و ليشخص منهم الثلثان و ليقم الثّلث، و اكتب إلى أهل البصرة أن يمدّوهم ببعض من عندهم، و لا تشخص الشّام و لا اليمن إنّك إن أشخصت أهل الشام من شامهم سارت الرّوم إلى ذراريهم و إن أشخصت أهل اليمن من يمنهم سارت الحبشة إلى ذراريهم و متى شخصت من هذه الأرض، انتقضت عليك العرب من أطرافها و أكنافها حتّى يكون ما تدع ورائك أهمّ إليك ممّا بين يديك من العورات و العيالات، إنّ الأعاجم إن ينظروا إليك غدا قالوا: هذا أمير العرب و أصلهم فكان ذلك أشدّ لكلبهم عليك و أمّا ما ذكرت من مسير القوم فانّ اللَّه هو أكره لمسيرهم منك و هو أقدر على تغيير ما يكره، و أمّا ما ذكرت من عددهم فانا لم نكن نقاتل فيما مضى بالكثرة و إنّما كنّا نقاتل بالصّبر و النّصر.فقال عمر: أجل هذا الرأى و قد كنت أن اتابع عليه، فأشيروا علىّ برجل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 9، ص: 59 اوليّه ذلك الثغر، قالوا أنت أفضل رأيا فقال: أشيروا علىّ به و اجعلوه عراقيّا قالوا أنت أعلم بأهل العراق و قد وفدوا عليك فرأيتهم و كلّمتهم، قال: أما و اللَّه لأوّلينّ أمرهم رجلا يكون غمدا لأوّل الأسنّة فقيل: و من هو يا أمير المؤمنين؟قال: النّعمان بن مقرن، قالوا: هولها و كان النّعمان يومئذ بالبصرة فكتب إليه عمر فولّاه أمر الجيش.قال أبو جعفر: كتب اليه عمر: سر إلى نهاوند فقد وليتك حرب الفيروزان و كان المقدم على جيوش كسرى فان حدث بك حدث فعلى النّاس حذيفة بن اليمان، فان حدث به حدث فعلى النّاس نعيم بن مقرن، فان فتح اللَّه عليكم فاقسم على النّاس ما أفاء اللَّه عليهم و لا ترفع إلىّ منه شيئا، و إن نكث القوم فلا ترانى و لا أراك، و قد جعلت معك طليحة بن جويلد و عمرو بن معديكرب لعلمهما بالحرب فاستشرهما و لا تولّهما شيئا.قال أبو جعفر: فسار النّعمان بالعرب حتّى وافى نهاوند و ذلك في السّنة السّابعة من خلافة عمر، و ترائى الجمعان و نشب القتال و حجزهم المسلمون «المشركون» في خنادقهم و اعتصموا بالحصون و المدن و شقّ على المسلمين ذلك، فأشار طليحة عليه فقال أرى أن تبعث خيلا ببعض القوم و تحمشهم  «1» فاذا استحمشوا خرج بعضهم و اختلطوا بكم فاستطردوا لهم فانهم يطمعون بذلك ثمّ نعطف عليهم حتّى يقضى اللَّه بيننا و بينهم بما يجب، ففعل النّعمان ذلك فكان كما ظنّ طليحة و انقطع العجم عن حصونهم بعض الانقطاع فلمّا أمعنوا في الانكشاف للمسلمين حمل النعمان بالنّاس فاقتتلوا قتالا شديدا لم يسمع السّامعون مثله، و زلق النعمان فرسه فصرع و اصيب فتناول الرّاية أخوه فأتا حذيفة فدفعها إليه و كتم المسلمون مصاب أميرهم و اقتتلوا حتّى أظلم اللّيل و رجعوا و المسلمون ورائهم، فعمى عليهم قصدهم فتركوه و غشيهم المسلمون بالسيوف، فقتلوا منهم ما لا يحصى، و أدرك المسلمون الفيروزان و هو هارب و قد هارب و انتهى إلى ثنيّة مشحونة ببغال موقّرة عسلا فحبسته على أصله فقتل فقال المسلمون: إنّ للَّه جنودا من عسل، و دخل المسلمون نهاوند فاحتووا على ما فيها و كانت أنفال هذا اليوم عظيمة.______________________________ (1) حمشه و أحمشه جمعه و أغضبه و القوم ساقهم بغضب ق، الترجمة:و مكان قائم بأمر مردمان و رئيس ايشان مكان خياطه است از مهره كه جمع ميكند آن را و انضمام مى دهد او را بهم، پس اگر بريده شود مهره متفرّق و پراكنده مى شود مهرها و از هم بپاشند، پس از آن جمع نمى شود بتمامى خود هيچوقت و مردمان عرب اگر چه امروز اندكند نسبت بكافران پس ايشان بسيارند بجهت اسلام عزيزند بحسب اجتماع و اتّفاق پس باش مثل قطب آسيا از جاى خود حركت مكن و بگردان آسياى حرب را با عرب و در آرايشان را نه خود را در آتش مقاتله و محاربه، پس بدرستى كه تو اگر بيرون روى از اين زمين يعني مدينه منوّره فرود آيند بتو عربها از اطراف و جوانب تا اين كه باشد آنچه كه ترك كرده آنرا در پشت خود از مواضع مخافت بر اسلام و أهل آن مهم تر بسوى تو از آنچه كه در پيش تو است از محاربه دشمن بدرستى كه عجمها اگر نظر كنند بسوى تو فردا گويند اين مرد اصل عرب و أمير ايشانست پس اگر شما پاره پاره كرديد او را راحت مى شويد پس باشد رفتن تو بمحاربه ايشان باعث شدت حرص ايشان بر تو و طمع ايشان در تو، پس امّا آنچه ذكر كردى از آمدن أهل فارس بمحاربه مسلمانان پس بدرستى كه خداى تعالى ناخوش گيرنده تر است از تو رفتار ايشان را و او قادر تر است بر تغيير آن چه كه ناخوش مى گيرد و أمّا آنچه كه ذكر كردى از بسيارى عدد ايشان پس بدرستى كه ما نبوديم كه دعوا كنيم در زمان گذشته با بسيارى لشكر و جز اين نيست كه بوديم كه محاربه مى كرديم بمعاونت و نصرت پروردگار، يعنى در حرب اعدا توكل بخدا بايد نمود و از كثرت أعدا نبايد ترسيد. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 281 جنگ قادسيه: بدان كه درباره اين موضوع كه اين سخنان را چه هنگامى براى عمر فرموده است اختلاف نظر است، برخى گفته اند: در مورد جنگ قادسيه بيان داشته است و برخى گفته اند: در مورد جنگ نهاوند است. مدائنى در كتاب الفتوح خود سخن اول را پذيرفته است و طبرى در كتاب التاريخ الكبير خود سخن دوم را قبول كرده است و همان گونه كه روش ماست و در مورد بيان مطالب سيره و جنگها تا كنون معمول داشته ايم اشاره مختصرى به اين دو جنگ خواهيم داشت. جنگ قادسيه به سال چهاردهم هجرت بوده است. عمر با مسلمانان در مورد اين جنگ رايزنى كرد و در روايت ابو الحسن على بن محمد بن سيف مدائنى چنين آمده است: على عليه السلام به وى پيشنهاد كرد كه او شخصا نرود و گفت: اگر تو بروى ايرانيان را همتى جز درمانده كردن تو نخواهد بود كه مى دانند تو محور آسياى عربى و پس از آن براى اسلام دولتى نخواهد بود. كسان ديگرى غير از على عليه السلام به عمر پيشنهاد كردند كه خود برود و او نپذيرفت و رأى و پيشنهاد على را پذيرفت. كسان ديگرى غير از مداينى روايت كرده اند كه اين رأى را عبد الرحمان بن عوف پيشنهاد كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 282 ابو جعفر محمد بن جرير طبرى مى گويد: پس از آنكه براى عمر از حركت خويش انصراف حاصل آمد سعد بن ابى وقاص را بر مسلمانان امير قرار داد، يزدگرد هم رستم ارمنى را بر ايرانيان فرماندهى داد. سعد بن ابى وقاص، نعمان بن مقرن را به رسالت پيش يزدگرد گسيل داشت. نعمان به حضور او در آمد و سخنى درشت گفت. يزدگرد گفت: اگر نه اين است كه رسولان را نمى كشند تو را مى كشتم. سپس توبره يى پر از خاك بر سرش نهادند و او را براندند و از دروازه هاى مداين بيرونش كردند و يزدگرد به او گفت: پيش سالار خود بر گرد كه من براى رستم نوشته ام تا او و سپاهيان عربش را در خندق قادسيه به خاك بسپارد و پس از آن اعراب را به يكديگر گرفتار و سرگرم خواهم ساخت و ايشان را سخت تر از آنچه شاپور ذو الاكتاف زخمى ساخت زخمى خواهم كرد. نعمان بن مقرن پيش سعد برگشت و او را آگاه ساخت. سعد به او گفت: مترس كه خداوند سرزمين ايشان را در اختيار و ملك ما قرار داد و اين را به فال نيك مى گرفت كه خود خاكشان را به او داده اند. ابو جعفر طبرى گويد: رستم از آغاز كردن به جنگ تن مى زد و آن را خوش نمى داشت و سلامت را ترجيح مى داد. يزدگرد چند بار او را به شتاب در جنگ واداشت و او همچنان نمى پذيرفت و مصلحت مى ديد كه كار به درازا كشد. شمار لشكريان سعد بن ابى وقاص سى و اند هزار و شمار لشكريان رستم يكصد و بيست هزار بود. رستم از قادسيه تا مداين مردان را گماشته بود كه به فاصله كم ايستاده بودند و همين كه رستم سخن مى گفت آنان به يكديگر مى گفتند و همان دم آن سخن به آگاهى يزدگرد مى رسيد. در جنگ قادسيه طليحة بن خويلد و عمرو بن خويلد و عمرو بن معدى كرب و شماخ بن ضرار و عبدة بن طبيب شاعر و اوس بن-  معن همراه مسلمانان بودند و ميان مردم بر پا مى خاستند و براى آنان شعر مى خواندند و ايشان را به جنگ تحريض مى كردند. ايرانيان براى اينكه نگريزند خويشتن را با زنجيرها به يكديگر بسته بودند و آن گروه كه خود را بسته بودند حدود سى هزار تن بودند. نخستين روزى كه دو گروه به جان يكديگر افتادند فيلهايى كه همراه لشكر رستم بود بر اسبها و سواركاران [مسلمانان ] حمله بردند و آنان را زير پا گرفتند ولى گروهى از پيادگان در قبال فيلها ايستادگى كردند. شمار فيلها سى و سه بود كه فيل جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 283 پادشاه يكى از آنها بود و فيلى سپيد و تنومند بود. مردان پياده با شمشير خرطوم فيلان را قطع كردند و نعره آنها بلند شد در اين روز كه نخستين روز جنگ بود پانصد تن از مسلمانان و دو هزار تن از ايران كشته شدند. روز دوم ابو عبيده بن جراح با لشكرهاى مسلمانان از شام رسيد كه پشتيبان سعد بن ابى وقاص بودند و اين روز كه در آن جنگ دوم صورت گرفت بر ايرانيان دشوارتر از روز نخست بود و از مسلمانان دو هزار تن و از مشركان ده هزار تن كشته شدند. روز سوم از بامداد به جنگ پرداختند و روزى سخت بر عرب و عجم بود و هر دو گروه پايدارى كردند و آن روز و آن شب همچنان جنگ ادامه داشت و هيچ كس سخن نمى گفت و سخن آنان جز هياهو نبود و به اين سبب آن شب را «شب هرير» نام نهادند. همه اخبار و صداها از سعد بن ابى وقاص و رستم قطع شد و سعد فقط به نماز و دعا خواندن و گريستن روى آورده بود و مردم آن شب را خسته و فرسوده به صبح آوردند كه تمام آن شب ديده فرو نبسته بودند و جنگ همچنان تا هنگام ظهر ادامه داشت. در اين هنگام خداوند طوفانى سخت برانگيخت و اين به روز چهارم بود و گرد و خاك را به سوى ايرانيان جهت داد و آنان شكست خوردند و اعراب كنار تخت رستم رسيدند، رستم از تخت خود برخاست تا سوار بر شترى شود و پرچم فراز سرش بود، هلال بن علقمه بارى را كه رستم روى آن بود زد و با شمشير ريسمانهاى آن را بريد، يكى از دو لنگه بر هلال افتاد و ديگرى بر رستم و مهره هاى پشت او را درهم شكست، رستم خود را به جانب آب كشاند و خويشتن را در آن انداخت و هلال هم بر او حمله برد و پايش را بگرفت و از آب بيرونش كشيد و او را زير سم اسبان افكند و خود بالاى تخت رفت و فرياد بر آورد: من هلالم، من قاتل رستم هستم در اين هنگام ايرانيان شكست خورده و به هزيمت رفتند و گروهى از ايشان در آب سقوط كردند و حدود سى هزار تن از ايرانيان كشته شدند و اموال و جامه هاى آنان كه بسيار فراوان بود به غارت رفت. اعراب به كافور بسيارى دست يافتند و چون آن را نمى شناختند اهميتى ندادند و به وزن مساوى با نمك فروختند و از اين كار شاد بودند و مى گفتند: نمك خوبى از آنها گرفتيم و نمك ناپسندى به آنان داديم. مقدار بسيارى جام زرين و سيمين كه بيرون از حد شمار بود به دست- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 284 آوردند و گاه مردى از اعراب دو جام زرين را به دوست خود مى داد تا از او يك جام سيمين بگيرد زيرا از سپيدى و رخشندگى آن بيشتر لذت مى برد و فرياد مى زد: چه كسى حاضر است دو [جام ] زرد را با يك [جام ] سپيد عوض كند. سعد بن ابى وقاص غنيمتها و آنچه را به دست آمده بود براى عمر فرستاد و عمر براى سعد نوشت ايرانيان را تعقيب مكن و همانجا كه هستى بمان و آن را جايگاه خويش قرار ده. سعد همانجا كه محل امروز كوفه است فرود آمد و نخست حدود مسجد آن را مشخص ساخت و سپس در آنجا خانه و جايگاههايى براى اعراب ساخت. جنگ نهاوند: در مورد جنگ نهاوند، ابو جعفر محمد بن جرير طبرى در كتاب تاريخ چنين آورده است: چون عمر مى خواست با ايرانيان و سپاههاى خسرو كه در نهاوند جمع بودند جنگ كند با اصحاب پيامبر (ص) رايزنى كرد. عثمان برخاست و پس از گفتن تشهد گفت: اى امير المومنين من چنين مصلحت مى بينم كه براى شاميان بنويسى از شام حركت كنند و بروند و براى يمنى ها بنويس از يمن حركت كنند و سپس خود همراه مردم اين دو شهر محترم [مكه و مدينه ] به سوى دو شهر بصره و كوفه برو و به كمك نيروهاى مسلمانان با نيروى مشركان روياروى شو و اگر چنين كنى و با همه كسانى كه نزد تو و همراه تو هستند به جنگ آنان بروى شمار آنان هر چه باشد در نظر تو اندك خواهد آمد و تو نيرومندتر و پر شمارتر خواهى بود، تو پس از آن روز چيزى از خود باقى مخواه و ديگر از دنيا عزت و قدرتى نخواهى يافت و در هيچ پناهى نخواهى بود. اين روز را روزهايى از پى است، تو خود به تن خويش و رأى و ياران خود در آن حاضر باش و از آن غيبت مكن. ابو جعفر طبرى مى گويد: طلحه برخاست و گفت: اى امير المؤمنين همانا كارها تو را استوار كرده است و سختيها تو را آزموده است و تجربه ها ورزيده ات ساخته است تو خود دانى، اينك اين تو و اين انديشه تو، در دست تو وا نمانيم و كار خود را جز به تو وانمى گذاريم. اينك فرمان بده تو را اجابت كنيم و ما را فراخوان تا فرمانبردارى كنيم و دستور سوار شدن بده تا سوار شويم و به هر سو كه مى خواهى ما را روانه كن تا روانه شويم كه تو عهده دار و سالار اين كارى و تو خود آزموده و محنت كشيده اى و هيچ چيز از فرجام كارها براى تو جز با نيكى و پسنديدگى نبوده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 285 على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: اما بعد، همانا نصرت و زبونى در اين كار به بيشى و كمى افراد نيست همانا كه آيين خداوند است كه آن را ظاهر ساخته است و لشكر خداوند است كه آن را عزت بخشيده و با فرشتگان امداد فرموده است تا به اين پايه و مايه رسيده است وانگهى ما بر وعده خداوند چشم اميد داريم و خداوند وعده خود را برمى آورد و لشكر خود را نصرت مى بخشد. جايگاه تو در مورد ايشان همچون بند و رشته گلوبند است كه همه گوهرها را جمع مى كند و نگه مى دارد و اگر آن رشته پاره شود هر چه بر آن است پاشيده مى شود و به هر سو مى رود و سپس هرگز جمع نمى شود. اعراب هم هر چند امروز از لحاظ شمار اندك اند ولى در پناه اسلام، عزيز و نيرومنداند. بر جاى خود باش و براى مردم كوفه كه سران و بزرگان عرب اند بنويس كه دو سوم آنان به جنگ بروند و يك سوم ايشان در شهر بمانند و براى مردم بصره بنويس كه با بخشى از نيروهاى خود آنان را مدد كنند و مردم شام و يمن را از جايگاه خود حركت مده كه اگر شاميان را حركت دهى روميان، آهنگ حمله به زن و فرزند ايشان مى كنند و اگر يمنى ها را از اين سرزمين و از يمن ايشان حركت دهى حبشيان آهنگ حمله به زن و فرزند آنان مى كنند و اگر خودت از اين سرزمين حركت كنى و بروى اعراب باديه نشين از هر سو پيمان شكنى مى كنند و چنان خواهد شد كه نگرانى تو از پشت سرت در مورد زنان و نواميس به مراتب مهمتر از آن خواهد بود كه در پيش روى دارى و ايرانيان هم فردا همين كه تو را ببيند خواهند گفت: اين مرد ريشه و امير عرب است و موجب شدت حمله آنان بر تو خواهد شد. اما آنچه كه درباره حركت مشركان گفتى، خداوند حركت آنان را از تو ناخوشتر مى دارد و خودش تواناتر است كه آنچه را ناخوش مى دارد تغيير دهد. اما آنچه درباره شمار ايشان گفتى ما در جنگهاى گذشته با تكيه بر شمار و بسيارى نيرو جنگ نمى كرديم بلكه با صبر و پايدارى و انتظار نصرت مى جنگيديم. عمر گفت: آرى، همين رأى درست است و دوست مى داشتم همين كار را انجام دهم. اينك بر من اشاره كنيد كه چه كسى را به حكومت آن مرز بگمارم گفتند: تو خود بهتر مى دانى. عمر گفت: راهنمايى ام كنيد و آن مرد را عراقى برگزينيد. گفتند: تو خودت به مردم آشناترى آنان پيش تو آمده اند ايشان را ديده اى و با آنان گفتگو كرده اى. عمر گفت: آرى، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 286 به خدا سوگند كار ايشان را به مردى وامى گذارم كه در قبال سرنيزه هاى نخستين دشمن پايدار و سخت استوار باشد. گفتند: اى امير المؤمنين او چه كسى است گفت: نعمان بن مقرن. گفتند: آرى كه شايسته براى آن كار است. نعمان بن مقرن در آن هنگام در بصره بود، عمر براى او نامه نوشت و او را به فرماندهى سپاه گماشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: عمر براى نعمان چنين نوشت: به نهاوند برو كه تو را سالار جنگ با فيروزان كه سالار سپاهيان كسرى است قرار دادم اگر براى تو حادثه يى آمد فرمانده حذيقة بن اليمان خواهد بود و اگر براى او حادثه يى پيش آمد نعيم بن مقرن فرمانده خواهد بود و اگر خداوند براى شما فتح و پيروزى نصيب فرمود غنايم را كه خداوند بر مردم ارزانى فرموده است ميان ايشان تقسيم كن و چيزى از آن پيش من مفرست و اگر قوم پيمان شكنى كردند ديگر نه مرا ببينى و نه من تو را. اينك طليحة بن خويلد و عمرو بن معدى كرب را به سبب آنكه به فنون جنگ آگاه اند همراه تو قرار دادم، با آن دو مشورت كن ولى ايشان را بر كارى مگمار. ابو جعفر طبرى مى گويد: نعمان همراه اعراب حركت كرد و به نهاوند رسيد و اين موضوع به سال هفتم خلافت عمر بود. دو گروه روياروى شدند و جنگ در گرفت. مسلمانان مشركان را تا كنار خندقها عقب راندند و آنان به شهرها و دژهاى خود پناهنده شدند و اين كار بر مسلمانان گران آمد. طليحه به نعمان گفت: پيشنهاد مى كنم و چنين مصلحت مى بينم كه گروهى از سواران را گسيل دارى و ايشان را تحريك كنى و چون تحريك شوند برخى از ايشان بيرون خواهند آمد و با شما درگير خواهند شد، شما براى آنان راه بگشاييد، آنان طمع خواهند بست و به تعقيب شما مى پردازند و شما ناگاه برگرديد و حمله كنيد تا خداوند به آنچه دوست مى دارد ميان ما و ايشان حكم كند. نعمان اين كار را انجام داد و همان گونه بود كه طليحه پنداشته بود و ايرانيان از دژها و حصارهاى خود بيرون آمدند و چون مسلمانان را تعقيب كردند ناگاه نعمان با مردم حمله آورد و جنگى سخت كردند آنچنان كه شنوندگان نظير آن را نشنيده بودند. اسب نعمان لغزيد و او را با سر بر زمين كوفت و نعمان كشته شد. رايت را برادرش نعيم براشت، حذيفه پيش آمد و نعيم رايت را به او سپرد. مسلمانان كشته شدن امير خود را پوشيده داشتند و همچنان به جنگ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 287 ادامه دادند تا شب فرا رسيد و تاريك شد، مشركان برگشتند و مسلمانان آنان را تعقيب كردند مشركان سرگردان شدند و جنگ را رها كردند، مسلمانان تيغ بر آنان نهادند و بيرون از شمار از آنان كشتند، آنان به فيروزان كه در حال فرار بود رسيدند او به گردنه يى رسيد كه گروه بسيارى استر در حالى كه عسل بر آنان بود عبور مى كردند و بدين سان اجل او فرا رسيد و كشته شد و مسلمانان مى گفتند: خداوند را لشكرهايى از عسل است. مسلمانان وارد نهاوند شدند و به هر چه كه در آن بود دست يافتند و غنايم اين جنگ بسيار بود و براى عمر گسيل داشتند كه چون غنايم را بديد بگريست. مسلمانان به او گفتند: امروز روز شادى و شاد كامى است، گريه تو از چيست گفت: گمان مى كنم كه خداوند متعال اين گونه غنايم را از رسول خدا كه سلام و درود بر او باد و از ابو بكر به سبب خيرى كه بر آنان اراده فرموده بود پوشيده داشته است و چنين مى بينم كه گشايش اين غنايم براى من به سبب شرى است كه نسبت به من اراده فرموده است، بعيد نيست و چيزى نمى گذرد كه اين اموال مسلمانان و مردم را به فتنه در اندازد. عمر سپس دستهاى خود را سوى آسمان برافراشت و دعا مى كرد و مى گفت: بار خدايا، مرا در پرده عصمت قرار ده و به خويشتنم وامگذار و اين كلمات را مكرر ادا مى كرد و همه آن اموال را ميان مسلمانان تقسيم كرد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom