جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۵ : عدل علی علیه السلام [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) فيما ردّه على المسلمين من قطائع عثمان :
وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ.
فَإنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ.

قَطَائِعُ عُثْمَان : زمينهايى كه عثمان به ديگران بخشيده بود، مانند آنچه كه به معاويه و مروان داد، در حاليكه مى بايست آن را بعنوان ابن السبيل و... انفاق مى كرد.
إماء : كنيزان، جمع أمَة 
(در باره اموال فراوان بيت المال كه عثمان به بعضى از خويشاوندان خود بخشيده بود. ابن عباس مى گويد: روز دوّم خلافت در سال ۳۵ هجرى اين سخنرانى را ايراد فرمود): 
سياست اقتصادى امام عليه السّلام:
به خدا سوگند، بيت المال تاراج شده را هر كجا كه بيابم به صاحبان اصلى آن باز مى گردانم، گر چه با آن ازدواج كرده، يا كنيزانى خريده باشند، زيرا در عدالت گشايش براى عموم است، و آن كس كه عدالت بر او گران آيد، تحمّل ستم براى او سخت تر است.(۱)
________________________(۱). نفى حركت‏هاى رفورميست و فورماليسم‏ FORMALISM ( ظاهر پرستى و ظاهر سازى) كه تنها به ظاهر سازى و ريا كارى توجّه دارند. /*-->*/
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره زمينهايى كه در زمان خلافت خود به مسلمانان باز گردانيد، و آنها زمينهايى بود كه عثمان (در زمان خلافتش به خويشان و كسانيكه سزاوار احسان نبودند) بخشيده بود: 
(1) سوگند بخدا اگر بخشيده عثمان را بيابم بمالك آن باز گردانم اگر چه از آن زنها شوهر داده و كنيزان خريده شده باشد، زيرا در عدل و درستى (براى مردم در امر دين و دنيا) وسعت و گشايشى است 
(2) و بر كسيكه عدل و درستى تنگ گردد (از رفتار بر طبق آن عاجز باشد، بطريق اولى) جور و ستم تنگ تر شود (عاجزتر و ناتوانتر باشد). 
سخنى از آن حضرت (ع) در باره زمينهايى كه عثمان در زمان خلافت خود به اين و آن داده بود و امام (ع) آنها را به مسلمانان بازگردانيد:
به خدا سوگند، اگر چيزى را كه عثمان بخشيده، نزد كسى بيابم، آن را به صاحبش باز مى گردانم، هر چند، آن را كابين زنان كرده باشند يا بهاى كنيزكان. كه در دادگرى گشايش است و آنكه از دادگرى به تنگ آيد از ستمى كه بر او مى رود، بيشتر به تنگ آيد. 
درباره آنچه عثمان از بیت المال به افراد خاصّى بخشیده بود و امام (علیه السلام) آنها را به بیت المال بازگرداند:
به خدا سوگند (اموال غارت شده بیت المال را به آن باز مى گردانم حتّى) اگر آن را بیابم که مهر زنان شده یا کنیزانى با آن خریده باشند; همه را قاطعانه به بیت المال بر مى گردانم (و اجازه نمى دهم بى عدالتى سابق در جهان اسلام ادامه یابد!) زیرا در عدالت گشایش است (براى همه قشرهاى جامعه) و آن کس که عدالت براى او تنگ (و ناگوار) باشد، ظلم و ستم براى تنگتر (و ناگوارتر) است! 
و از سخنان آن حضرت است در باره آنچه عثمان تيول بعضى كرده بود، و امام آن را به مسلمانان بازگرداند:
به خدا، اگر بينم كه به مهر زنان يا بهاى كنيزكان رفته باشد، آن را باز مى گردانم؛ كه در عدالت گشايش است و آن كه عدالت را برنتابد، ستم را سخت تر يابد. 
از سخنان آن حضرت است در رابطه با برگرداندن املاك بيت المال كه عثمان به ميل خودش به ديگران بخشيده بود:
به خدا قسم اگر آن املاك را بيابم به مسلمين بر مى گردانم گر چه مهريه زنان شده باشد، يا با آن كنيزها خريده باشند. زيرا گشايش امور با عدالت است، كسى كه عدالت او را در مضيقه اندازد ظلم و ستم مضيقه بيشترى براى او ايجاد مى كند.
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 1، ص: 533-525و من كلام له عليه السّلام فيما ردّه على المسلمين من قطائع عثمان.در باره آنچه عثمان از بيت المال به افراد خاصّى بخشيده بود و امام (ع) آنها را به بيت المال باز گرداند. خطبه در يك نگاه:اين سخن امام (ع) در واقع بخشى از خطبه اى است كه بعد از بيعت مردم با آن حضرت در مدينه ايراد فرمود و در آن به تمام افرادى كه در عصر عثمان اموال بيت المال را غارت كرده بودند يا از طرف خليفه به آنها اهدا شده بود هشدار مى دهد و به آنها اعلام مى كند كه بايد تمام اين اموال را به بيت المال باز گردانند و اگر باز نگردانند با قدرت از آنها خواهد گرفت و به اين ترتيب امام (ع) اميد طمع ورزان را قطع كرد و در پايان خطبه در جمله هايى كوتاه و بسيار پر محتوا ارزش عدالت را بيان فرموده است. به خدا سوگند اموال غصب شده را باز مى گردانم! همان گونه که از لحن خطبه پيداست، در آغاز خلافت ظاهرى اميرمؤمنان على(عليه السلام) ايراد شده است. «ابن ابى الحديد» از «ابن عباس» حديث نقل مى کند که على(عليه السلام) اين خطبه را در روز دوّم بيعتش ايراد فرمود (البتّه عبارات «ابن عباس» کمى با آنچه «سيّدرضى» آورده است تفاوت دارد، ولى مطلب دقيقاً يکى است). بديهى است اين سخن همچون آبى بود که بر آتش سوزانى که در سينه هاى مردم زبانه مى کشيد فروپاشيده شد; همانها که نسبت به بى عدالتى هايى که در زمان عثمان شده بود شديداً معترض بودند و حتّى گروهى نسبت به نظام اسلامى و قوانين آن، بدبين شده بودند، همه احساس آرامش کردند که فصل نوى در تاريخ اسلام گشوده شده و حکومت اسلامى که به بيراهه مى رفت هم اکنون راه اصلى خود را بازيافته است و اگر اين جمله هاى حساب شده نبود آرامشى در مدينه پيدا نمى شد و اى بسا هجوم به خانه عثمان و ياران او از سوى مردم خشمگين ادامه مى يافت و خونهاى زيادى در اين راه ريخته مى شد. به هر حال، نخست مى فرمايد: «به خدا سوگند اگر آن (اموالى که از بيت المال غارت شده و عطايايى که عثمان بى حساب به اين و آن بخشيده است) را بيابم که کابين زنان شده يا کنيزانى با آن خريده شده باشد (و جزء زندگى افراد شده باشد)، همه را قاطعانه به بيت المال باز مى گردانم (و اجازه نمى دهم بى عدالتى سابق در جهان اسلام ادامه يابد)!» (وَاللهِ لَوْ وَجَدْتُه قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّساءُ، وَ مُلِکَ بِهِ الاِماءُ، لَرَدَدْتُهُ). سپس مى افزايد: «(ممکن است کسانى از اين کار که ضامن اجراى عدالت است ناراحت شوند و احساس مضيقه و تنگنا کنند، ولى اين اشتباه بزرگى است!) زيرا عدالت مايه گشايش براى جامعه است و آن کس که عدالت براى او موجب مضيقه و تنگنا گردد ظلم و ستم براى او سخت تر و تنگتر است!» (فَاِنَّ فِى الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ، فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ اَضْيَقُ). امام(عليه السلام) در نخستين جمله هاى اين کلام، تصميم قاطع خود را براى بازگرداندن اموالى که به ظلم از بيت المال گرفته شده است بيان مى دارد تا آن جا که اگر اين اموال را در مصارف حسّاس و خاصّى که مربوط به زندگى خانوادگى افراد است صرف شده باشد، باز هم بايد به بيت المال برگردد تا مردم بدانند آنچه قبلا عمل شده قانون اسلام نبوده و الگو و سرمشقى براى آيندگان نگردد! سپس در ذيل اين سخن، اين تصيم قاطع را با منطق و دليل همراه مى سازد و مى فرمايد: اين مصداق روشن عدالت است که مايه شکوفايى جامعه و رضايت عموم مردم و خاموش شدن آتش فتنه هاست. سرانجام به کسانى که دستهايشان به اين اموال آلوده است و تصوّر مى کنند اين تصميم امام(عليه السلام) به زيان آنهاست اندرز مى دهد که اين کار به نفع خود آنها مى باشد; زيرا اگر کسى عدالت بر او تنگ باشد ظلم تنگتر است چرا که عدالت اموال حلال او را به او مى دهد و تنها اموال نامشروعش را مى گيرد ولى اگر تن به عدالت ندهند و رسم ظلم و جور را زنده کنند، تمام اموالشان به خطر مى افتد; هم حلالشان و هم حرامشان! درست است که ظلم ممکن است در کوتاه مدّت به سود ظالم باشد، ولى بى شک در دراز مدّت چنين نخواهد بود و تاريخ نشان داده است که چگونه ظالمان سرانجام گرفتار همان قانونهاى ظالمانه اى مى شوند که خود ساخته و پرداخته بودند; حتّى نزديکترين دوستان و بستگان آنها به آنها خيانت مى کنند و در فرصت مناسب از پشت به آنها خنجر مى زنند. قابل توجّه اين که به گفته «کلبى» (مورّخ و مفسّر معروف)، طبق نقل «ابن ابى الحديد»، على(عليه السلام) بعد از ايراد اين خطبه دستور داد تمام سلاحهايى که در خانه عثمان براى تهاجم بر مسلمين گردآورى شده بود از آن جا بيرون آورند و همچنين ساير اموال بيت المال را، ولى دستور فرمود متعرّض اموال شخصى او (که از طريق مشروع حاصل شده بود) نشوند و نيز فرمان داد تمام اموالى که عثمان به عنوان جايزه و بدون استحقاق به افراد داده بود به بيت المال باز گردانده شود. اين سخن به عمروبن عاص در سرزمين شام رسيد; بلافاصله به معاويه نوشت هرکارى از دستت ساخته است انجام ده، زيرا فرزند «ابوطالب» (مطابق اين فرمان) تو را از تمام اموالت بيرون کشيده است همان گونه که پوست شاخه درختان را براى ساختن عصا بر مى کنند! در اين که منظور از «مَنْ ضاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ، فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ اَضْيَقُ; کسى که عدالت براى او تنگ باشد ظلم براى او تنگتر است» چيست؟ مفسّران نهج البلاغه تفسيرهايى ذکر کردند. يک تفسير همان بود که در بالا ذکر شد. تفسير ديگر اين که: گشايش عدالت از اين نظر است که مايه خشنودى خدا و خشنودى خلق خدا و هماهنگ با نظام هستى است، در حالى که ظلم موجب خشم الهى و خشم مردم و سبب تنگناها در دنيا و آخرت مى باشد. ديگر اين که هرگاه از طريق عدالت چيزى را از کسى بگيرند ممکن است بر او سخت آيد، امّا به طور مسلّم اگر ظالمانه از او بگيرند سخت تر است! ديگر اين که کسى که طاقت تحمّل عدل و انصاف را ندارد و از آن متنفّر است چگونه مى تواند طاقت تحمّل ظلم و جور را داشته باشد! مانعى ندارد که هر چهار تفسير در مفهوم اين جمله کوتاه و پر معنا جمع باشد. *** نکته ها: 1ـ آثار عدالت در جامعه انسانى در نهج البلاغه بارها و بارها روى مسأله عدالت و انصاف تکيه شده و اصولا اميرمؤمنان على(عليه السلام) يکى از بزرگترين بنيانگذاران عدل در جامعه بشرى است و به گفته نويسنده معروف مسيحى (جرج جرداق)، او بانگ عدالت انسانيّت است که از حلقوم تاريخ برخاسته و به همين دليل نام کتابش را «الامام عَلِىّ صَوْتُ الْعَدالَةِ الاِنْسانِيَّةِ» ناميده است. در روايات اسلامى ـ هماهنگ با سخنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه ـ تعبيرات جالبى در اين زمينه ديده مى شود. در سخنى از امام سجاد على بن الحسين(عليه السلام) مى خوانيم: «اَلْعَدْلُ اَحْلى مِنَ الْماءِ يُصيبُهُ الظَّمآنُ; عدالت شيرينتر از آب براى تشنه کامان است! (همان گونه که حيات تشنه کامان در آب است، حيات جامعه انسانيّت در عدالت است!)».(1) در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «اَلْعَدْلُ اَحْلى مِنَ الشَّهْدِ وَ اَلْيَنُ مِنَ الزَّبَدِ وَ اَطْيَبُ ريحاً مِنَ الْمِسْکِ; عدل شيرين تر از عسل، نرم تر از کره، خوشبوتر از مشک است».(2) در حديث ديگرى از امام اميرالمؤمنين(عليه السلام) مى خوانيم: «اَلْعَدْلُ اَساس بِهِ قِوامُ الْعالَمِ; عدل شالوده اى است که قوام جهان بر آن بنا شده است!»(3) و در تعبير زيبا و پرمعناى ديگرى از همان حضرت آمده است: «ما عُمِّرَتِ الْبُلْدانُ بِمِثْلِ الْعَدْلِ; شهرها و کشورها آباد نمى شوند مگر به عدالت!».(4) اصولا همان گونه که در احاديث بالا اشاره شد، پايه جهان هستى بر عدالت نهاده شده، عدالت به مفهوم جامعش يعنى قرار گرفتن هر چيزى در جاى خود، زمين و آسمان و کرات منظومه شمسى و منظومه ها و کهکشانها در جهان بزرگ همه بر طبق قوانين حساب شده اى در مسير خود حرکت دارند. الکترونها و پروتونها و اجزاى اتم و مدارات آن، همه حساب شده اند و هر کدام در جاى خويش قرار گرفته اند. در ساختمان وجود انسان اگر اعتدال در هريک از دستگاه ها و نظامات حاکم بر آن، به هم بخورد بيمارى يا مرگ را به دنبال دارد. همين معنا در جهان نبات و حيوان و ساير موجودات زمينى و آسمانى حاکم است. اين است مفهوم حديث معروف نبوى که مى فرمايد: «بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّمواتُ وَ الارْضُ; آسمانها و زمين با عدالت برپاست».(5) آيا در چنين مجموعه اى انسان و جامعه انسانيّت که جزء کوچکى از آن است مى تواند دور از نظم و عدالت به حيات خود ادامه دهد؟ آيا ممکن است به صورت وصله ناهمرنگى درآيد و جايى براى ادامه حيات داشته باشد؟ ممکن است ظلم در کوتاه مدّت، منافع شخص يا کشورى را تأمين کند، ولى اثرات مرگبار آن در دراز مدّت قابل انکار نيست! 2ـ بخششهاى عجيب عثمان! اين مسأله مورد اتفاق همه مورّخان است که عثمان خليفه سوّم، حاتم بخشيهاى عجيبى از بيت المال کرد و مبالغ فوق العاده اى از آن را در ميان اطرافيان و بستگان و دوستان خود تقسيم نمود و بر خلاف سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و حتّى برخلاف روش دو خليفه پيشين تبعيضهاى ناروايى در بيت المال مقرّر داشت و همان بود که سبب قيام عمومى بر ضدّ او گرديد و به قتل او انجاميد. جالب اين که اين ارقام به طور گسترده در تواريخ با ذکر عدد آمده است که قسمت کمى از آن را در شرح خطبه شقشقيّه آورديم. مرحوم علامه امينى در جلد هشتم الغدير با استفاده از منابع معروف اهل سنّت حاتم بخشيهاى عثمان را به طور دقيق جمع آورى کرده است که مطالعه اعداد و ارقام آن هر خواننده اى را در تعجّب فرو مى برد. «مسعودى» در «مروج الذهب» ارقام عجيبترى را ارائه مى دهد (هر چند او اين تبعيضهاى نارواى شگفت آور را به حساب جود و کرم عثمان مى گذارد ولى جود و کرم از چه چيز و از مال چه کسى)؟! از جمله مى گويد در ايّام عثمان، جماعتى از صحابه، صاحب املاک مزروعى و خانه ها شدند; از جمله «زبير» خانه اى در بصره ساخت که قرنها برقرار بود. «مسعودى» تصريح مى کند که هم اکنون (سال 332 هجرى) آن خانه آباد است و به مهمانسرايى براى تجّار و سرمايه داران و واردکنندگانى که از بحرين، اجناس مهمّى وارد مى کنند تبديل شده و نيز «زبير» خانه اى در مصر و ديگرى در کوفه و ديگرى در اسکندريه که نزد همه کس معروف است، ساخت. (اينها همه در حالى است که او در مدينه زندگى مى کرد و معلوم نيست با وسايل کندرو آن زمان که پيمودن راه ها به وسيله آن بسيار مشکل بود چه موقع مى توانست به قصرهاى خود سرکشى کند)؟! فراموش نکنيد که همه اينها در عصر عثمان فراهم شد و به يقين راهى به جز حاتم بخشيهاى عثمان نداشت! «مسعودى» در پايان مى افزايد: هنگامى که «زبير» از دنيا رفت پنجاه هزار دينار و هزار اسب و هزار غلام و کنيز از خود به يادگار گذاشت! درباره «طلحه» و «عبدالرحمن بن عوف» و «سعدبن ابى وقّاص» و بعضى ديگر، اعداد و ارقام عجيبى درباره ثروت آنها مى نويسد که همه آنها را از «بيت المال» و توسط عثمان دريافت داشته اند که انسان وحشت مى کند.(6) از اين جا دو چيز روشن مى شود: نخست اين که چرا مردم مسلمان بر ضدّ عثمان شوريدند و ديگر اين که مخالفت افرادى همچون طلحه و زبير و معاويه و بعضى ديگر از سرشناسان مکّه و مدينه، به چه دليل بود. آيا همان خطبه بالا که در دو خط خلاصه شده و مى گويد: من تمام اموال غصب شده از بيت المال و قطايع عثمان را به بيت المال باز مى گردانم هرچند کابين زنان شده باشد کافى نيست که صاحبان اين ثروتهاى بادآورده را به وحشت بيندازد؟ 3ـ پاسخ به يک سوال مهم بعضى مى گويند آيا بهتر نبود که على(عليه السلام) گذشته را فراموش مى کرد و عدالت را از زمان خلافت ظاهرى خود آغاز مى کرد تا کينه هاى افراد سودجو و فرصت طلب را برنينگيزد؟ پاسخ اين سؤال را در سخنان خود اميرمؤمنان مى توان يافت; زيرا در بعضى از روايات که در بخشهاى ديگرى از اين خطبه آمده است، چنين مى خوانيم: «اَلا اِنَّ کُلَّ قَطيعَة(7) اَقْطَعَها عُثْمانُ وَ کُلُّ مال اَعْطاهُ مِنْ مالِ اللهِ فَهُوَ مَرْدُود فى بَيْتِ الْمالِ فَاِنَّ الْحَقَّ الْقَديمَ لا يُبْطِلُهُ شَيء وَلَوْ وَجَدْتُهُ...; آگاه باشيد تمام زمينهايى را که عثمان به اين و آن بخشيده و همه اموالى را که از بيت المال داده، همه به بيت المال باز مى گردد; چرا که هيچ چيز نمى تواند حقوق گذشته را باطل کند»!(8) بديهى است اگر مردم ببينند دزدان بيت المال با کمال آزادى در ميان جامعه رفت و آمد دارند و به احساسات جريحه دار شده مردم عملا لبخند تمسخر مى زنند و تنها بحث عدالت از روز معيّنى آغاز شده، هرگز براى آنها قابل تحمّل نخواهد بود و اين کار با هيچ منطقى سازگار نيست که دزدان ديروز آزاد باشند و دزدان امروز در بند! اين دوگانگى همه را از اجراى عدالت مأيوس مى کند. در فقه اسلامى نيز چنين است که اموال غصب شده بايد به صاحبانش برگردد و فرقى ميان ديروز و امروز نيست و مسأله مرور زمان که اين روزها مطرح است، گذشته از اين که جايگاهى در فقه اسلام ندارد، مربوط به دعاوى است نه اموال غصب شده مسلّم!(9) *** پی نوشت: 1. بحارالانوار، ج 72، ص 36. 2. بحارالانوار، ج 72، ص 39. 3. بحارالانوار، ج 75، ص 83. 4. مستدرک الوسائل، ج 11، ص 320. 5. تفسير صافى، ذيل آيه 7، سوره الرحمن. 6. «مروج الذهب»، ج 2، ص 332 به بعد. 7. «قطيعه» که جمع آن«قطايع» است به معناى زمين هايى است که تعلق به «بيت المال» دارد و حاکم، آن را به افراد مورد نظر خود به صورت رايگان يا با خراج بسيار کم مى بخشد، در عصر عثمان بخشش اين «قطايع» به «بنى اميه» و ساير نزديکان عثمان به طور گسترده صورت گرفت، به گفته «ابن ابى الحديد» در عصر عمر نيز قطايعى وجود داشت امّا مربوط به رزمندگان و رنجديدگان جنگى بود ولى عثمان به اقوام و بستگان خود بخشيد. 8. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 269. 9. در «مصادر نهج البلاغه» آمده است که اين خطبه در کتاب «الاوائل» نوشته «ابوهلال عسکرى» و همچنين در کتاب «دعائم الاسلام» نوشته «قاضى نعمان مصرى» و «اثبات الوصية سعودى» (با تفاوت هايى) ذکر شده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد 1، صفحه 350).  
شرح علامه جعفریدر برگرداندن بيت‌المال: «و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماء لرددته». (سوگند به خدا، اگر آن املاك را پيدا كنم به مسلمانان برمي‌گردانم اگر چه مهريه‌ي زنان قرار گرفته باشد و كنيزها با آن‌ها خريداري شده باشد). اين جملات جزئي از خطبه‌اي است كه كلبي از ابن عباس از علي (ع) نقل كرده مي‌گويد: اميرالمومنين عليه‌السلام روز دوم پس از بيعت كه در مدينه انجام گرفت، خطبه‌اي خواند و فرمود: «الا ان كل قطيعه اقطعها عثمان و كل مال اعطاه من مال الله فهو مردود في بيت المال فان الحق القديم لايبطله شيي‌ء و لو وجدته و قد تزوج به النساء و فرق في البلدان لرددته الي حاله فان في العدل سعه و من ضاق عنه الحق فالجور عليه اضيق». (بدانيد، هر قطعه‌اي از زمين را كه عثمان بخشيده است و هر مالي از مال الله كه به ناحق داده است، بايد به بيت‌المال برگردد، زيرا هيچ چيزي حق قديم و ثابت را باطل نمي‌كند و اگر آن اموال را پيدا كنم به حال اصلي خود بر مي‌گردانم اگر چه مهريه‌ي زنان قرار گرفته در شهرها پراكنده شده است، زيرا گشايش در عدالت است و كسي كه حق درباره او تنگ باشد، ستم براي او تنگناتر خواهد بود). اين مالكيت‌هاي غيرقانوني لغو و باطل است ما موضوع مالكيت از ديدگاه اميرالمومنين عليه‌السلام را در داستان ابوذر غفاري مطرح خواهيم كرد. در اين مبحث تنها سرگذشت بيت‌المال اجتماع اسلامي را در دوران حكومت عثمان بطور مختصر از نظر مطالعه‌كنندگان محترم ميگذرانيم: عبدالله بن عتبه مي‌گويد: روزي كه عثمان كشته شد، صد و پنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم در نزد خزانه‌دارش موجود داشت. و ارزش املاكش در وادي‌القري و حنين و غيره صد هزار دينار بوده است و اسبها و شترهاي فراواني از خود به جاي گذاشت. اين اموال شخصي موقعي مملوك عثمان بوده است كه اكثر مردم از ضرورتهاي معيشت محروم بوده‌اند. اگر وضع اقتصادي مردم آن دوران با سطح زندگي مناسبي جريان داشت، اعتراض كنندگان معاصر عثمان و تحليل‌گران تاريخ اسلام، آن ارقام را وحشت‌انگيز تلقي نمي‌كردند و آنها را مورد انتقاد سخت قرار نمي‌دادند. سپس مسعودي اضافه مي‌كند: در روزگار عثمان جمعي از صحابه املاك و خانه‌ها اندوختند، از آنجمله: زبير بن عوام خانه‌اي در بصره ساخت كه تا اين زمان (332هجری) باقي و معروف است. بازرگانان و مالداران و غير هم، در اين خانه فرود مي‌آيند. زبير خانه‌هايي نيز در مصر و كوفه و اسكندريه ساخته بود …. مال (نقد) زبير پس از وفاتش به پنجاه هزار دينار بالغ بود و هزار اسب و هزار اسب و هزار برده و كنيز و زمين‌هايي از خود به جاي گذاشت. طلحه بن عبيدالله تيمي خانه‌اي در كناسه كوفه ساخت و قيمت گندمي كه براي او از عراق مي‌آمد، هر روز به مبلغ هزار دينار بوده است، بعضي گفته‌اند: درآمد غلات او از عراق بيش از اين بوده است. طلحه خانه‌اي در مدينه ساخت كه مصالح آن آجر و گچ و آهك بوده است. (توضيح- مسلم است كه در آن دوران چنين مصالحي ارزش كلاني داشته است كه در تاريخ ثبت شده است). همچنين عبدالرحمن بن عوف زهري خانه‌اي وسيع ساخت و صد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت و نقد او پس از مرگش در حدود دو ميليون و ششصد و هشتاد و هشت هزار دينار يا درهم بود. سعد بن ابي‌وقاص خانه‌اي در عقيق ساخت كه بسيار مرتفع و داراي فضايي بسيار وسيع و بالاي ديوارهايش داراي كنگره‌ها بوده است. سعيد بن مسيب مي‌گويد: وقتي كه زيد بن ثابت مرد، طلا و نقره‌هايي كه از او مانده بود، با تبرها مي‌شكستند، باضافه نقدينه‌ها و اراضي كه صد هزار دينار ارزش داشت … يعلي بن منيه موقعي كه مرد پانصد هزار دينار و مطالباتي بر ذمه‌ي مردم داشت و اراضي و ساير ماترك او سيصد هزار دينار ارزش داشت. براي توضيح بيشتر در مالكيت‌هاي غيرقانوني دوران عثمان، اطلاعات بسيار باارزشي را كه مرحوم علامه اميني در الغدير از منابع معتبر آورده است، مورد استفاده قرار مي‌دهيم: عثمان به برادر شيري خود عبدالله بن سعدبن ابي‌سرح در جنگ اول يك پنجم غنيمت‌هاي افريقا را داد. ابن كثير مي‌گويد: يك پنجم يك پنجم غنيمت افريقا را كه صد هزار دينار بوده بخشيد. (بانظر به گفته‌ي ابوالفداء) درصورتي كه سهم هريك از سواره نظام سه هزار و پياده نظام يك هزار بوده است. (چنانكه ابن اثير در كتاب اسدالغابه ج 3 ص 173 و ابن كثير در تاريخش ج 7 ص 152 متذكر شده‌اند). ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه ج 1 ص 67 مي‌گويد: عثمان همه غنايم افريقا را (از طرابلس تا طنجه) به عبدالله بن سعد بن ابي‌سرح داد بدون اينكه كسي از مسلمانان را در آن غنايم با عبدالله شريك نمايد. بخاري در صحيح (كتاب جهاد باب بركه‌الغازي في ماله ج 5 ص 21) مي‌گويد: زبير يازده خانه در مدينه و دو خانه در بصره و يك خانه در كوفه و يك خانه در مصر داشته است. زبير داراي چهار زن بوده كه سهم هر يك از زنان او، پس از كسر ثلث آنها، يك ميليون و دويست هزار بوده است. بخاري مي‌گويد: پس همه مال زبير پنجاه ميليون و دويست هزار بوده است. ابن الهايم مي‌گويد: همه مال زبير با محاسبه‌ي صحيح‌تر پنجاه و نه ميليون و هشتصد هزار بوده است. ابن بطال و قاضي عياض نظريه ابن الهايم را تصديق نموده محاسبه‌ي بخاري را غلط مي‌دانند. توضيح- منابع تاريخي رقم مزبور را بدون تصريح باينكه دينار بوده است يا درهم مطرح كرده‌اند. تنها در تاريخ ابن كثير ج 7 ص 249 به درهم تصريح شده است. ابراهيم بن محمد بن طلحه مي‌گويد: ارزش ماترك طلحه از اراضي و اموال و دينار و درهم سي ميليون بوده است. سعدي ام يحيي بن طلحه مي‌گويد: موقعي كه طلحه كشته شد دوميليون و دويست هزار درهم و اراضي اشجارش به ارزش سي ميليون درهم در نزد خزانه‌دارش موجود بوده است. با نظر به اعتراض همه مسلمانان صدر اول به اين گونه تراكم ثروت‌ها اعم از منقول و غير منقول است كه نظريه كساني كه ميگويند: اسلام فئوداليگري و جامعه‌ي طبقاتي را بوجود آورده است، بي مدرك بوده بلكه سيستم اقتصادي و اجتماعي اسلام كاملا مخالف نظريه مزبور ميباشد. با نظر باين رفتار عثمان با مروان و طلحه و زبير و امثال آنها، بخوبي روشن مي‌شود كه عوامل تلاطم حكومت اميرالمومنين عليه‌السلام و طغيانگري‌هاي طلحه و زبير بر زمامداري عادلانه‌ي آن حضرت چه بوده است. براي تفسير آن تلاطم و سركشي‌ها احتياجي به ياد گرفتن سحر و طلسمات نداريم. با يك عبارت مختصر و روشن علي بن ابيطالب (ع) حاضر نيست انداك آذوقه‌اي زيادتر از حق خود عقيل و فرزندانش به آنان ببخشد، ولي عثمان با تمام آرامش خاطر آنهمه بيت‌المال مسلمانان را در اختيار خويشاوندان و هواداران خود مي‌گذارد. جمله مورد تفسير كه مي‌گويد: سوگند به خدا، اگر آن اموال و املاك را پيدا كنم به مسلمانان بر ميگردانم، اگر چه مهريه زنان قرار گرفته باشد و كنيزها با آنها خريداري شده باشد. همه آت تصرفات و مالكيت‌ها غير قانوني اعلان نموده، بيان مي‌كند كه تكليف الهي و اجتماعي علي (ع) برگرداندن آن اموال به بيت‌المال مجتمع است، اموال هر چه كه باشد و در اختيار هر كسي كه قرار گرفته باشد.  **** «و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق». (كسي كه عدالت براي او تنگي به وجود بياورد، ستم براي او تنگناتر ميباشد). عدالت و ستم از آنهنگام كه در ديدگاه نوع انساني، حقيقتي بنام قانون نمودار شده است، مفهوم عدالت نيز براي او مطرح گشته است. زيرا عدالت عبارت است از رفتار مطابق قانون. اين تعريف كه به نظر ما جامع‌ترين تعريفات براي عدالت است مي‌تواند شامل همه رفتارها و پديده‌هاي عادلانه بوده باشد. براي توضيح اين تعريف بايستي جلوه‌هاي عدالت را در قلمروهاي گوناگون جهان هستي و انسان در نظر بياوريم: عدالت در شئون انساني كه با اراده به وجود مي‌آيد: 1- رفتار مطابق قوانين طبيعت حيات. بدانجهت كه حيات آدمي احتياج به آماده كردن عوامل ادامه آن دارد، كوشش براي بدست آوردن آن عوامل، عدالت است، زيرا رفتار مطابق قانون است و مسامحه و بي‌تفاوتي درباره آن عوامل، ستم است، زيرا انحراف از قانون و رفتار خلاف آن مي‌باشد. 2- مهمترين خاصيت حيات و سازنده‌ترين نيروهاي آن، عبارت است از آگاهي به حيات، فرد يا جامعه‌اي كه آگاهي به زندگي خود دارد، عمل به قانون آن مي‌نمايد، اين فرد يا جامعه در برابر آن قانون عادل است. و بالعكس، كسي كه در عوامل ضد آگاهي به حيات غوطه‌ور است، يا با بي‌تفاوتي درباره‌ي آن حركت مي‌نمايد، از قانون منحرف و ستمگار است. 3- طبيعت آدمي داراي احساسات و عواطف متنوعي مي‌باشد. اين پديده‌ها با نظر به انگيزه‌ها و نتايج و ماهيتي كه دارند، مشمول قوانين معيني هستند، تخلف از آن قوانين، ستم، و رفتار مطابق آنها عدالت است. 4- وجدان و جاذبه‌هاي اخلاق با نظر به ابعادي كه دارند، پيرو قوانين ثابتي هستند، رفتار مطابق آنها عدالت و انحراف از آنها، يا بي‌تفاوتي در برابر آنها ستم و ستمگاري مي‌باشد. 5- زندگي اجتماعي انسان‌ها داراي قوانين و مقرراتي است كه براي امكان‌پذير بودن آن زندگي و بهبود آن، وضع شده‌اند، رفتار مطابق آن قوانين عدالت و تخلف از آنها يا بي‌تفاوتي در برابر آنها ظلم است. 6- عوامل تكامل و ترقي كه در درون آدميان مانند هسته‌هايي كاشته شده است، توجه به آنها و كوشش براي به فعليت رسانيدن و بارور ساختن آنها كه قانون تعيين شده آن هسته‌هاي بنيادين است، عدالت و رفتار بر ضد آن يا ناديده گرفتنش ظلم و جور مي‌باشد. اين نوع از عدالت (عدالت در شئون انساني كه با اراده به وجود مي‌آيد)، آن حقيقت عالي انساني است كه بايستي بهر وسيله‌اي كه ممكن است آنرا بدست آورد. عدالت در جهان هستي يكي از آن اصول معرفتي اساسي كه هيچ متفكر جهان‌بين و هيچ مكتب فلسفي متكي به علم، ترديد در آن ندارد، حكومت قانون بر جهان هستي است. كسي كه در اين اصل با ديده‌ي نفي و انكار مي‌نگرد يا ترديد در آن ابراز مي‌كند خالي از حالات زير نيست: يا واقعا ارتباطي با جهان ندارد، يا معناي قانون را درك نمي‌كند و يا عينك پيش ساخته‌اي از موهومات و خرافات به چشمش زده است، يا غرض ورزي ميكند. بهرحال چنين شخصي كه هنوز نتوانسته وجود خود را كه به اعتراف به قانون نيازمند است، ثابت كند، شايسته ي دخالت در علم و معرفت نيست. اگر كسي بپذيرد كه واقعيتي عيني وجود دارد كه در وجود خود احتياجي به درك كننده ندارد، بطور قطع حكومت قانون در همه اجزاء و روابط جهان هستي پذيرفته است. واقعيت در حركت و تحول معين تجسم يافته قانون است، و گر نه، مي‌توانستيم توقع آن را داشته باشيم كه ناگهان روزي آفتاب با يكي از كازارهاي غول‌پيكر فضا كه داراي قطري به امتداد هزار سال نوري است دست به دست هم داده از پنجره‌ي اطاق منكر قانون وارد شده، ناگهان به دو گلدان كوچك مبدل گشته در طاقچه‌ي اطاق منكر قرار بگيرند!! بطور مختصر بگوييم: كمترين ترديد در حكومت قانون بر جهان هستي يا انكار آن، مساوي است با ترديد در همه علوم و يا انكار آنها!! ما با چنين افرادي گفتگو نداريم، زيرا خود آنان وجودشان را منكر يا مورد ترديد قرار مي‌دهند. نتيجه‌اي كه از اين اصل مي‌گيريم اينست كه جهان هستي از كوچكترين جزئش گرفته تا مجموع آن، مشمول قانون بوده اندك تخلفي در حركات و ارتباط جزئي با ساير اجزاء نشان نمي‌دهد، اين جهان جلوه‌گاه عدالت بزرگ است. اينست معناي: و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا. (و مشيت پروردگار تو با صدق و عدالت بجريان افتاده است). اين عدالت را مي‌توانيم عدالت وجودي يا عدالت فلسفي بناميم. نكته بسيار مهمي را كه در پايان اين مبحث متذكر مي‌شويم، اينست كه: بدانجهت كه در تعريف عدالت رفتار مطابق قانون را انتخاب كرديم، لازم است بدانيم كه مشيت و فعل خداوندي فوق قوانيني است كه ما از جهان درك مي‌كنيم و يا از معلومات و خواسته‌هاي خود انتزاع مي‌كنيم. بعبارت روشن‌تر عدالت خداوندي رفتار مطابق قوانيني كه ما از پديده‌ها و روابط جهان هستي با معلومات و خواسته‌هاي محدود خود، درك و انتزاع مي‌كنيم، نمي‌باشد، بلكه عدالت خداوندي عبارت از رفتار مطابق حكمت متعالي ربوبي خود. با توجه به اين نكته بسيار مهم است كه همه اشكالات و ابهام‌هايي كه گروه زيادي از مردم را درباره‌ي عدالت خداوندي، در خود غوطه‌ور ساخته است، بكلي مرتفع مي‌گردند. براي روشن شدن مطلب، اين مثال را درنظر بگيريم: اگر ما بخواهيم عدالت الهي را مطابق قانون خواسته‌هاي خود منظور نماييم، بايستي خداوند انسان‌ها را بطوري بيافريند كه انسان‌ها در همان لحظه‌اي كه از شكم مادر بيرون مي‌آيند، اين مختصات را با خود بياورند: زيبايي حضرت يوسف (اگر مرد باشند) زيبايي كلئوپاتره (اگر زن باشند)!! ثروتي پايان‌ناپذير بطوري كه با بروز كمترين ميلي بيك خواسته شده، فورا در اختيار آنان قرار بگيرد!! قدرتي كه اگر بخواهند يك كهكشان را با يكدست و كهكشان ديگري را با دست ديگر بردارند و دور خود چرخ بزنند، بتوانند!! آن آزادي كه هيچ قانوني و هيچ موجودي نتواند سر راهشان را بگيرد و آنان را از حركت باز بدارد!! خنده از لبانشان قطع نشود و شادماني از دلشان!! حتي يك لحظه هم بيماري سراغشان را نگيرد!! و … آن خداوندي كه حكمت متعاليه‌اش اقتضا مي‌كند كه انسان‌ها در مجراي حركت و تحول و بوسيله كار و كوشش و تحريك اراده به سوي كمال جوهر هستي خود را تصفيه نموده از عالم خاك به عالم انسانيت پاك اعتلا و ترقي بدهند، عدالتش همين است كه در قوانين هستي و انساني مشاهده مي‌كنيم و با گذشت قرون و اعصار آشنايي بيشتري با آن قوانين و ابعاد پنهاني آنها بدست مي‌آوريم. ميگويند: عدالت آن معشوق مطلق انسانيت است كه انسان‌ها از آن فرار مي‌كنند!!! گمان نمي‌رود يك انسان عاقل پيدا شود و معناي قانون و عدالت و اهميت اساسي آن دو را درك كند، با اينحال عاشق عدالت نشود. عدالت است كه واقعيت را از ضد واقعيت تفكيك مي‌كند. عدالت است كه طعم حياتي قانون را بما مي‌چشاند. عدالت است كه انسان را از حيوان جدا مي‌سازد. عدالت حيات است و ظلم مرگ و نابودي. آن فرد يا جامعه‌اي كه عدالت را به شوخي و مسخره بگيرد، قوانين جبري جهان هستي و حيات، آن فرد و جامعه را زير پنجه‌هاي پولادين خود بطور جدي متلاشي خواهد ساخت. فرد و يا جامعه‌اي كه عدالت را وسيله خودكامگي‌ها قرار مي‌دهد، حيات واقعي خود را بازيچه فضولات زندگي حيواني قرار داده است. هنگامي كه از يك قانون منحرف مي‌شويم و آن را زير پا مي‌گذاريم و مثلا مي‌گوييم: سقراط سنگ است و هيچ سنگي شعور ندارد، پس سقراط شعور ندارد!! بعدي از حيات خود را كه آگاهي به انسان بودن سقراط مي‌باشد، با دست خود نابود مي‌كنيم. بدينسان با هر انحرافي كه از قانون به عمل مي‌آوريم، يعني با هر رفتار ضد عدل، بعدي از حياتمان را به نابودي مي‌سپاريم، سپس با تمام پر روئي خود را موجودي داراي حيات مي‌ناميم! معلوم مي‌شود ما هنوز نفهميده‌ايم كه حيات چيست؟! و مادامي كه عمر ما در مبارزه با عدالت مي‌گذرد، از درك واقعي حيات محروم خواهيم بود. گفتيم كه اگر درست دقت كنيم خواهيم ديد: عدالت است كه واقعيت را از ضد واقعيت تفكيك مي‌كند، عدالت است كه طعم حياتي قانون را به ما مي‌چشاند. و بطور كلي عدالت يعني حيات و ظلم يعني مرگ و نابودي مزاحم. اگر عدالت تنها داراي اين مختصات بود، مي‌گفتيم: عدالت حقيقتي است ضروري حيات، نه معشوق مطلق انسانها، مانند تنفس از هوا و خوابيدن و خوردن و آشاميدن. در صورتي كه گفته مي‌شود: عدالت حقيقتي است فوق ضرورت جبري، بلكه داراي آن ارزش و عظمت مطلق است كه شايسته معشوق قرار گرفتن نيز ميباشد و در عين حال همه مردم از اين معشوق فرار مي‌كنند!! در تفسير و توضيح اين مطلب، مي‌گوييم: حقيقت عدالت نه تنها معشوق همه انسان‌ها نيست، بلكه با نظر به خودمحوري نابكارانه‌اي كه متاسفانه دامنگير اكثريت مردم است، عدالت براي آنان يك پديده منفور است كه هرچه زودتر و با هر وسيله‌اي كه ممكن است بايستي از آن فرار كرد. زيرا اساسي‌ترين اصل خودمحوري اينست كه من هدف و ديگران وسيله در صورتي كه عدالت مي‌گويد: اگر وجود تو هدف است، ديگران نيز هدفند و اگر وجود ديگران وسيله است، تو نيز وسيله‌اي. و ميان اين دو عقيده، تضاد كشنده‌اي وجود دارد كه هرگز با يكديگر آشتي نخواهند كرد، لذا مي‌گوييم: عشق به عدالت در كساني به وجود مي‌آيد كه عشق به حيات واقعي در آنان شكوفان گردد شما در اين دنيا موجوداتي را مي‌بينيد كه زنده‌اند و از قوانين زيست پيروي مي‌كنند، نه موجوداتي را كه به حيات خود عشق بورزند. پديده‌هاي جبري اشباع خواسته‌ها را نبايد با عشق به حيات مخلوط كرد. لذت حاصل از اشباع حس انتقام يك پديده جبري است كه بدنبال عمل انتقام به وجود مي‌آيد. اين لذت نشان نميدهد كه شخص انتقامجو معناي حيات خود را درك نموده به آن عشق مي‌ورزد، چنانكه دويدن درندگان در جنگل‌ها بانگيزه‌ي انتقامجويي دنبال يكديگر نشان نمي‌دهد كه آن درندگان زيست‌شناسي را از ديدگاه اوپارين و درون بيني را از عينك هنري برگسون و معرفت به عظمت حيات را از افق جلال‌الدين مولوي دريافته و در راه عشق به آن زيست و درون و حيات باعظمت دنبال يكديگر مي‌تازند. لذت حاصل از اشباع غريزه جنسي يك پديده‌ي جبري است كه همه جانداران را با هدف‌گيري ناآگاهانه‌ي ادامه‌ي نسل دنبال يكديگر براه انداخته است اين پديده كه از افعي گرفته تا ماكس پلانك و اينشتين را به جست و خيز در مي‌آورد، هيچگونه عشق به حيات را كه احتياج به شناخت خويشتن و درك آهنگ با عظمت عالم هستي دارد، اثبات نمي‌كند. مگر آنكه لذت جنسي به آن مرحله از عظمت تصعيد شود كه بقول گوته: در شبهاي عشق آنجا كه نهال زندگي كاشته مي‌شود مشعل فروزان حيات در گذرگاه ابديت دست بدست مي‌گردد. همچنين است لذت بردن از مقام و آزادي و ثروت و ساير قدرت‌ها و امتيازات كه دليل درك حيات و عشق به آن نمي‌باشد. حيات جمال خود را كه شايسته‌ي عشق ورزيدن است به آن فرد و جامعه‌اي نشان مي‌دهد كه از كف‌ها و فضولات زندگي حيواني بالاتر رفته به درك حقيقت حيات نايل شده است. چهره‌اي در آن حيات ديده است كه بهشت را در يك گل وحشي و ابديت را در يك لحظه در مي‌يابد. چهره‌اي از حيات را تماشا كرده است كه همه حوادث هستي و زندگي خود را نو مي‌بيند و هيچ رويدادي براي او تكرار نمي‌شود. حياتي وابسته به حيات آفرين كه هر لحظه جلوه‌اي از جمال و جلالش را به آن حيات سرازير مي‌كند. اين حيات است كه قابل عشق ورزيدن است، نه آن زندگي كه انسان را مانند يك كيفر لازم‌الاجراء در خود مي‌فشارد و تدريجا نابودش مي‌كند. تفاوت ميان دو نوع حيات را كه در زير مي‌آوريم، فراموش نكنيم: 1- هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي          كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را (حافظ) 2- اي مردم، فراموش نكنيد كه سنگ وجود دارد، ماه و آفتاب و عقرب و سيل و زلزله و وبا و طاعون وجود دارند، ضمنا زندگي ما هم وجود دارد!!! درست دقت كنيم: زندگي ما هم وجود دارد چه معنا مي‌دهد؟ مانند اينكه يك قدرتمند خودكامه‌اي پس از فراغت از كامكاري‌ها ناگهان در فكرش خطور كند كه كره‌ي زمين وجود دارد، ضمنا چهار ميليارد انسان هم در روي آن زندگي مي‌كنند!! پس از درك اين مطلب مي‌رويم در اين‌باره بيانديشيم كه: عشق به عدالت بدون عشق به حيات، خيالي بيش نيست. من هرگز به پند و اندرز شعر و اصطلاح بافي كسي كه نتوانسته است حيات را شايسته‌ي عشق معرفي كند ولي مي‌خواهد عدالت را معشوق انسان‌ها قلمداد كند، گوش فرا نخواهم داد، زيرا عشق به عدالت يا به هر چيز ديگر پديده‌اي از لذت را دربردارد كه جالب‌ترين خواسته‌ي خودمحوري است، درصورتي كه حيات بمعناي واقعي فوق خودخواهي و خودمحوري مي‌باشد، زيرا حيات واقعي كه در يك فرد بجريان مي‌افتد، با حيات ديگران نيز مشترك است، كه رو به كمال دارد. ملاحظه مي‌شود كه اشتراك با حيات ديگران و لزوم تعديل و تصعيد، با لذت‌جويي سازگار نمي‌باشد. بنابراين عشق به عدالت كه از عشق به حيات واقعي توليد مي‌گردد، نميتواند يكي از عوامل لذت بوده باشد. اين منطق علمي دو نوع از انسان‌ها را در ادعاي عدالتخواهي تكذيب مي‌كند: 1- افراد و گروه‌هايي كه از حيات جز خود محوري هدفي ندارند. 2- آن انسانهايي كه زندگي بي‌لذت را زندگي نمي‌دانند. اين دو گروه هرچه درباره‌ي عدالت بيانديشند و بگويند، جز صرف بيهوده‌ي عمر خود و ديگران نمي‌توانند كاري انجام بدهند. براي روشن شدن اين مطلب، مضمون جمله‌اي از اميرالمومنين (ع) را كه در خطبه‌هاي آينده خواهيم ديد، در اينجا مي‌آوريم: عدالت آن پيك امين است كه اگر روزي به نفع تو به سراغت آيد، روزي ديگر به ضرر تو در خانه‌ات را خواهد زد. عدالت يعني رفتار مطابق قانون. قانون بيان‌كننده ضرورت‌ها و شايستگي‌ها در نوع ارتباطات آدمي با جز خود مي‌باشد. بنابراين: 1- موضوع عدالت فوق خوشي‌ها و ناخوشي‌ها و لذت‌ها و الم‌ها ميباشد. 2- عدالت درمان دردهاي زندگي اجتماعي ما است، هيچ عاقلي توقع طعم شربت گوارا را از درمان ندارد. 3- عدالت عالي‌ترين نماينده اوصاف الهي در روي زمين است، اوصاف الهي فوق لذت و خوشي و شادي‌هاي طبيعي است. 4- در هر انساني كه عشق به عدالت بر افروخته شود، فاصله ميان او و عشق به خدا گامي بيش نمانده است. عدالت منها نمي‌كند، بلكه اضافه مي‌نمايد اين جمله را بعنوان يك اصل انساني بپذيريم كه: ما نبايد چيزي را از روح انساني بازبگيريم، حذف و بريدن و منها كردن از روح آدمي غلط و ضد قانون است، تعديلش كنيم و اصلاحش نماييم. ويكتور هوگو اگر چيزي شايسته‌ي نابود شدن بود، خدا آنرا در موجوديت آدمي قرار نمي‌داد. اگر يك نيرو و استعدادي در طبيعت آدمي زائد و مضر بود، ميليونها حركات و فعاليت‌ها و قوانين طبيعت دست بهم نمي‌داد تا آن نيرو و استعداد را به وجود بياورد. اگر متفكري را ديديد كه با رجزخواني‌هاي جالبش مي‌خواهد عدالتي را پي‌ريزي كند كه سرمايه‌ي كلان روحي را از تولستوي حذف كند و با فلان تزار او را مساوي قرار داده، عدالت را برقرار كند! بدانيد كه اين متفكر نه عدالت را ميشناسد و نه انسان را. اگر مكتبي را ديديد كه عدالت را چنين تفسير مي‌كند كه نيرو و فعاليتهاي مغزي بوجود آورندگان تمدن‌هاي اصيل را از منجمان مصري گرفته تا هبل از سولا گرفته تا اسپينوزا و از دموكريت گرفته تا ژرژ تومسون و از هراكليد تا مولوي و تا هگل و از هومر تا ويكتور هوگو و از ارسطوي پير گرفته تا نيوتن و اينشتين و ماكس پلانك حذف كرده، اين پيشتازان را با آن افرادي كه بقول اميرالمومنين عليه‌السلام: جايي جز آخور و جايگاه دفع مدفوع سراغ ندارند، متحد و مساوي بسازند، بدانيد كه اين مكتب نه از انسان و انسانيت اطلاعي دارد و نه معناي عدالت را مي‌فهمد. حذف كردن امتيازات آدميان و پايين آوردن و مساوي قرار دادن آنان با جانداران دو پا، تباه‌كننده‌ترين ظلمي است كه بر انسانها روا ديده شده است. زندگي زنبور عسل چيزي است و حيات انساني چيز ديگر. پا به پاي عدالت در حقوق زندگي اجتماعي، عدالتي هم براي دارندگان امتيازات سودمند به حال انسان‌ها لازم است كه پيشرفت تكاملي انسان‌ها را به عهده گرفته‌اند. آن كدامين مكتب است كه چپاولگران اجتماع را با پيش برندگان اجتماع بنام عدالت و دموكراسي يكي ميگيرد و ننگي ديگر بر ننگ‌هاي تاريخ انسان‌ها مي‌افزايد!! ما با مشاهده‌ي عيني تفاوت در افراد انسان‌ها و لزوم ارزيابي امتيازات است كه مي‌گوييم: عدالت منها نمي‌كند، بلكه اضافه مي‌نمايد. ما در تعريف عدالت ديديم كه عدالت عبارت است از رفتار مطابق قانون، در آن هنگام كه مي‌خواهيم وجود استعداد و نيرويي سازنده در انسان را براي برابر ساختن با انساني ديگر كه آن استعداد و نيرو را خنثي نموده يا مبدل به عامل تخريب و ويرانگري ساخته است، حذف و منها نمائيم، در حقيقت سرمايه‌ي جامعه را تباه مي‌سازيم، بدون اينكه بتوانيم فاقد آن امتياز را بالا ببريم. حالا مي‌خواهيم معناي اين جمله‌ي عدالت منها نمي‌كند، بلكه اضافه مي‌نمايد را توضيح بدهيم: چون عدالت عبارتست از رفتار مطابق قانون، براي درك و برقرار ساختن عدالت درباره‌ي يك فرد يا در قلمرو اجتماعي از انسانها، مجبوريم قوانين طبيعي و رواني و محيطي آن فرد و اجتماع را كه نمايشگر واقعياتي معين در آنها است، بپذيريم. سپس آن قوانين را مطابق اصول و قواعد سازندگي كه براي فرد يا اجتماع در نظر گرفته‌ايم، توجيه نموده آنها را به حركت در آوريم. ملاحظه مي‌شود كه واقعيات موجود در فرد و اجتماع بوسيله‌ي عدالت نابود نمي‌شوند، بلكه براي پيشرفت بسوي اصول و قوانين سازنده مهار و توجيه ميگردند، بهمين جهت است كه مي‌گوييم: تساوي انسان‌ها در حقوق زندگي عدالتي است كه ضرورت حيات طبيعي آن را ايجاب مي‌كند و مراعات حقوق امتيازات انساني كه ناشي از گذشت‌ها و مهار خودخواهي‌ها و چشم‌پوشي از شهوات است، عدالتي ديگر است كه بدون مراعات آن، هيچ سخني جز تاريخ طبيعي حيوانات درباره انسان نداريم كه داد و فريادها راه بياندازيم و در برابر اصل تنازع در بقا قد علم كرده، چنگيز و چنگيزيان را به مبارزه بطلبيم. حال مي‌توانيم معناي مستقيم جمله اميرالمومنين (ع) را دريابيم كه مي‌فرمايد: آن فرد و جامعه‌اي كه احساس فشار از عدالت نمايد، ظلم و جور او را در محاصره‌ي تنگنايي سختتر قرار خواهد داد پس: فرد و جامعه‌اي كه با عدالت اصلاح نشود، بازيچه‌ي جور و ستم خواهد بود رها كردن كشتي مجهز با همه وسايل مبارزه با امواج طوفاني و با كشتي‌بان كارآزموده و قطب نماي حساس و همه انواع رفاه و آسايش و نشستن در يك قايق ناچيز و بي‌بادبان و بي‌قطب نما و سپردن خويش به بادهاي گوناگون و حركت در اقيانوس پهناور و عميق كه هر لحظه‌اي بيم طوفان در آن مي‌رود پديده‌اي فوق جنون است كه تصورش براي مغزهاي معتدل بسيار دشوار است. رها كردن عدالت و خود را سپردن به بادهاي عوامل محيط و انسان‌هايي كه با انواعي از انگيزه‌هاي سودجويانه، ارتباط با يكديگر برقرار كرده‌اند، جز با همان مثال كشتي و قايق توضيح دادني نيست. ناراحت كننده‌تر از آن، اينست كه چنين نيست كه اگر عدالت در روابط اجتماعي برقرار نگردد، تنها يك امتياز از دست رفته باشد، بلكه با از دست دادن اين امتياز قايق حيات انساني سيلي‌خور طوفان‌هاي جور و ستم قرار خواهد گرفت، زيرا در آن جامعه كه قانون حكومت خود را از دست بدهد، و افراد و گروه‌ها رفتار خود را با آن تطبيق نكنند، حكومت ستم با انواع گوناگونش آغاز مي‌گردد، دليل اين مدعا روشن‌تر از آن است كه احتياجي به تفصيل داشته باشد. همين مقدار كافي است كه توجهي به اختلاف افراد و طبقات از نظر قدرت و ناتواني بنماييم. روي همين اصل بديهي اختلاف در قدرت و ضعف است كه مي‌گوييم: از هر جامعه‌اي كه عدالت رخت بر بندد، ظلم و جور فورا رخت خود را باز نموده و بساط خود را مي‌گستراند. عدالت از ديدگاه قرآن: هيچ متفكر و مكتبي نمي‌تواند ضرورت و امتيازات عدالت را با آن عظمت كه قرآن مطرح كرده است، معرفي و توصيه نمايد. اين آيه را چند بار و با دقت حياتي مطالعه فرماييد: 1- «و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته». (و مشيت پروردگار تو با صدق به جريان افتاده است هيچ عامل تبديل كننده‌اي براي مشيت‌هاي او وجود ندارد). اگر در اعماق زمين فرو شويد و سپس از اين خاكدان بالا رويد و همه كهكشانها و فضاها را در نورديد و حتي روزي فرا رسد كه دانه الكترون را بشكافيد و كوچكترين جزء آن را در حال ارتباط با مجموع كيهان بررسي كنيد آنگاه اعماق روان آدمي را باز كنيد و همه سطوح آن را درك نماييد باز قانون را در همه جا حكمفرما خواهيد ديد. قانوني كه اجراي يك نظم عالي را به عهده گرفته است. وضع و اجراي آن قوانين با مشيت الهي نه از روي احتياج بوده و نه از روي جبر و اضطرار. بنابراين انساني كه در قلمرو جهان هستي كه تجسم يافته‌اي از عدالت خداوندي است، در برابر مفهوم عدالت، چهره تضاد بخود مي‌گيرد، در حقيقت آن چهره وقيح را براي موجوديت خود گرفته است. فرد يا جامعه‌اي كه درباره عدالت بي‌تفاوتي از خود نشان مي‌دهد، اين بي‌تفاوتي مربوط به واقعيت خود اوست. شوخي با عدالت عبارت ديگري از مسخره خويشتن است. آن تحليل‌گر تاريخ كه براي پيدا كردن عوامل سقوط يك جامعه به همه كوشش‌ها و تكاپوها تن مي‌دهد و انواعي از علل را مطرح ميكند، ولي از بي‌اعتنايي آن جامعه به عدالت صرف نظر مي‌كند، ارزش تحليلي كه انجام داده است ناچيزتر از كاغذ باطل شده‌ايست كه با تحليل مزبور سياه كرده است. آيات متعدد از قران مجيد با صراحت كامل نابودي اجتماعات گذشته را معلول ظلم و ستمگاري معرفي مي‌نمايد كه عبارت است از تضاد با عدالت و يا بي‌اعتنايي درباره آن. اين آيات را در مسائل مربوط بهمين مبحث يادآور خواهيم گشت. و بالعكس، هيچ اعتلا و تمدن اصيل را در تاريخ بشري بدون در نظر گرفتن عامل عدالت، نمي‌توان تحليل و تفسير نمود، زيرا چنانكه در مباحث گذشته اشاره كرده‌ايم، عدالت آب حيات شئون سازنده بشري است. اگر جامعه‌اي فرض شود كه از همه جهات داراي عوامل تمدن اصيل باشد مانند نوابغ و متفكران كامل، فرهنگ قابل بهره‌برداري، ثروت مادي كلان، وضع جغرافيايي عالي، با اينحال عدالت در آن جامعه حكمفرما نباشد، عوامل مزبور مانند هسته‌هاي بسيار باارزشي كه در زير خاك بماند و بپوسد، و يا در مجراي باد و جايگاه سقوط سنگ و كلوخ قرار بگيرد و از بين برود، مستهلك خواهد گشت و چه بسا موجبات زبان‌ها و بدبختي‌هاي بيشتري را فراهم خواهد آورد. چرا؟ براي آنكه قانون رويانيدن و بارور ساختن آن هسته‌هاي بسيار با ارزش مراعات نشده است. وقتي كه عدالت در روياندن بارور ساختن امتيازات حيات مراعات نگردد هشياران پاكدل جامعه زندگي با زجر و شكنجه‌اي دارند، و بي‌تفاوت‌ها و خودكامه‌ها و شهوت پرستان مانند مگس‌ها كه روي شيره مي‌نشينند و بر مي‌خيزند و آن را به مدفوع مبدل مي‌سازند، آن امتيازات و نعمت‌هاي خداوندي را پايمال خواسته‌هاي پست خود مي‌نمايند. بار ديگر مضمون آيه را در نظر بگيريم: مشيت پروردگار تو با صدق و عدل به جريان افتاده است. 2- «فلذلك فادع تو استقم كما امرت و لاتتبع اهوائهم و قل آمنت بما انزل الله من كتاب و امرت لاعدل بينكم الله ربنا و ربكم لنا اعمالنا و لكم اعمالكم لاحجه بيننا و بينكم الله يجمع بيننا و اليه المصير». (و بدينجهت دعوت بسوي خدا كن و چنانكه دستور داده شده‌اي، استقامت نما و پيرو هوي‌هاي آنان مباش و به آنان بگو: من به آن كتاب كه خدا نازل كرده است، ايمان آورده‌ام. و من مامور گشته‌ام كه ميان شما عدالت را بر پاي دارم. خدا پروردگار ما و شما است. ما در گرو اعمال خود و شما مرهون كردارهاي خويشتن مي‌باشيد. ميان ما و شما حجتي نمانده كه بيان نشده باشد. خداوند همه ما را جمع خواهد كرد و بازگشت نهايي ما بسوي او است). چند موضوع بسيار مهم در آيه فوق با رابطه‌هاي زير بنايي بيكديگر پيوسته‌اند: يك- دعوت كن و در دعوت خود پايدار باش، تو به اين دعوت و پايداري مامور گشته‌اي. دعوت تو فصلي و موسمي نيست و انگيزه آن موقت و زود گذر نمي‌باشد، بلكه بدانجهت كه رسالت تو متكي به واقعيات ثابت و محو نشدني است، لذا در اجراي آن جدا پايدار باش و سستي بخود راه مده و از كسي بيمناك مباش، زيرا رسالت تو بازگوكننده قوانين هستي و حيات آدميان است كه جلوه‌گاه مشيت عادلانه الهي است. دو- پيرو هوي‌هاي تبهكاران مباش، زيرا هوي و هوس و اميال پا در هوا نمي‌توانند واقعيات را مختل بسازند. قانون الهي تنها بوسيله تمايلات طبيعت پرست آنان شكاف بر نمي‌دارد، بلكه دير يا زود تباهي آن تمايلات را هم فاش مي‌سازد و بردگان آنها را رهسپار سيه چال سقوط مي‌نمايد. سه- به آنان بگو: من به كتابي كه از طرف خدا نازل شده است، ايمان آورده‌ام. كتابي كه براي من نازل شده است چيست و چه مي‌خواهد؟ براي دريافت پاسخ اين سئوال اين آيه را توجه كنيد: 3- «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط». (البته ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و كتاب و وسيله سنجش حق و باطل را با آنان نازل كرديم تا مردم به عدالت برخيزند). چهار- من مامورم كه در ميان شما عدالت را اجرا كنم، زيرا چنانكه در آيه فوق ديديم هدف فرستادن رسولان و نازل كردن كتاب‌هاي آسماني اشاعه و اجراي عدالت درميان انسان‌ها است. پنچ- ملاك واقعي عدالت معلومات محدود و خواسته‌هاي بي‌اساس شما نيست، اين ملاك الله است كه پروردگار ما و شما است. تنها خداست كه ملاك عدالت ميان انسان‌ها است هيچ مكتب و عقيده‌اي نمي‌تواند براي لزوم عدالت در ميان انسان‌ها ملاكي واقعي نشان بدهد مگر اينكه پس از تحليل‌هاي نهايي باين حقيقت اعتراف كند كه ملاك واقعي عدالت، خداست و بس. بارتلمي سانتهيلر در مقايسه‌اي ميان فلسفه سياسي ارسطو و افلاطون كه در حقيقت مقايسه ميان فلسفه سياسي افلاطون و ديگر متفكر انساني است چنين ميگويد: فلسفه سياسي تربيت افلاطون چنين است: با اينحال كفايت نمي‌كند كه كودكان را رها كنيم و باكي از آن نداشته باشيم كه دامان طهارت آنان آلوده شود. كفايت نمي‌كند كه ما عقول كودكان‌مان را تنها با نور علم روشن بسازيم و آنان را با پند و اندرزها و ضرب‌المثل به نيكي‌ها عادت بدهيم، بلكه بالاتر از اين بايستي اصول اساسي دين كه طبيعت در دل‌هاي همه كودكان به وديعت نهاده است، رويانده شود. اين اصول دين است كه قوي‌ترين اعتقاداتي كه انسان را با خدا مربوط مي‌سازد، بوجود مي‌آورد، قطعا خداست اول و وسط و پايان همه كائنات. او است كه ملاك و مقياس عدالت ميان مخلوقات است در همه اشياء. ما بايستي با اين عقايد با اهميت و ضروري افكار كودكانمان را روشن كنيم. اين عقايد است كه اگر قانونگذار شخصي حكيم باشد بايستي با هر وسيله‌اي كه ممكن است چه با نرمي و چه با خشونت آنرا در درون شهروندان بگستراند. اين عقايد در عين حال كه ساده و آسان است، ضروري و سودمند به حال انسان‌ها است. اساس اين عقايد سه اصل مهم است: 1- وجود خدا. 2- نظارت او بر همه هستي. 3- عدالت او كه هيچگونه تمايل راهي به آن ندارد. انسان بدون اعتقاد به اين اصول سه گانه در زندگي تصادف نماي اين دنيا گم مي‌شود، زيرا تسليم تمايلات مي‌شود و در تاريكي‌هاي شهوات و جهالتش غوطه‌ور مي‌گردد. اين نظريه افلاطون مانند بعضي از عقايد ديگرش در مسائل انساني، چنانچه وايتهد درك كرده است، پايدار بوده تاكنون مطلبي اساسي‌تر از نظريه وي در مسئله ما گفته نشده است. هرگز گمان نمي‌رود كه در مقابل اصالت تنازع در بقا، بدون اعتراف به ملاك بودن خدا براي عدالت، انديشه قابل توجهي از مغز بشر تراوش كرده باشد. كدامين دليل مي‌تواند صاحب قدرت و امتياز را قانع كند كه دست از قدرت و امتياز خود بردارد تا انسانهاي ديگر هم از آن بهره‌مند شوند؟ آيا تطميع و دادن قدرت و امتياز ديگر!! آيا تهديد به تقليل نيرو و مزايايي كه دارد!! آيا با بدست گرفتن شمشير و قطع كردن موجوديت او!! آنچه كه تاريخ اجتماعات عملا نشان داده است، نه تنها اينگونه چاره‌جويي‌ها خلاف جريان واقعيت‌هاي طبيعي بوده است، بلكه نتايج ناگوار و غيرمنطقي ببار آورده است و به عبارت ديگر نقض غرض‌ها به وجود آورده است، زيرا اينگونه چاره‌جويي‌ها عملا موجب انتقال قدرت و امتياز از فردي به فرد ديگر يا از گروهي به فرد، يا از گروهي به گروه ديگر گشته است، نه توزيع عادلانه قدرت. روي همين نتايج مخالف غرض اساسي است كه پيامبران و مصلحان و انسان‌شناساني كه خود انسانند، فرياد عدالت بر مي‌آورند و مي‌گويند: شما كه مي‌توانيد بعد قانون شناسي بشر را بيدار كنيد و به فعليت برسانيد، قدمي ديگر برداريد و تخم عدالت را به وسيله تعليم و تربيت‌هاي منطقي در دل‌هاي همه افراد بپاشيد و با رفتار عادلانه و احترامي كه خودتان به قانون و عدالت ميگذاريد، آن را آبياري كنيد. و مسلم است كه اگر بخواهيد لزوم عدالت را براي همه افراد اجتماعات بوسيله تعليم و تربيت اثبات كنيد، هيچ راهي جز اين نداريد كه بايد اثبات كنيد كه: تنها خداست كه ملاك عدالت ميان انسان‌ها است. شش- حكمت متعاليه خداوندي چنين است كه كسي را به جرم ديگري كيفر نكند. شما در گرو اعمال خود ما هم مرهون كردارهاي خويشتن مي‌باشيم، اينست مقتضاي عدل الهي. اين موضوعات ششگانه هر يك به نحوي دلالت بر ثبوت قانون در شدن‌هاي تكاملي مي‌نمايد كه با ناديده گرفتن آنها، سراغ عدالت را در جوامع بشري نمي‌توان گرفت. 4- «يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهدا لله و لو علي انفسكم او الوالدين و الاقربين ان يكن غنيا او فقيرا فالله اولي بهما فلاتتبعوا الهوي ان تعدلوا». (اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، قيام كنندگان دائمي به عدالت باشيد و شهادتهاي شما براي خدا ادا شود، اگر چه به ضرر خويشتن يا پدر و مادر و خويشاوندان تمام شود، بدون تفاوت ميان بي‌نياز و نيازمند، خداوند به نيازمندي و بي‌نيازي آن دو داناتر و شايسته‌تر است. از هوي پيروي نكنيد تا عدالت بورزيد). قيام دائمي و همه جانبه براي عدالت مسلم است كه مقصود از قيام دائمي و همه جانبه براي عدالت، ايستادن و يا بالا رفتن و پايين آمدن جسماني نيست. همچنين منظور خداوندي از قيام فرياد و داد و بي‌داد و حماسه‌خواني‌هاي محض كه احساسات و هيجانات خام مردم معمولي را مي‌شوراند و انرژي آنان را مستهلك مي‌سازد و سپس فرو مي‌نشيند، نميباشد. هر فرد و جامعه‌اي كه عدالت مي‌ورزد در حال قيام است. و هر قيام راستين با هدف گيري منطقي براي عدالت گستري، عين عدالت است. تفكر درباره‌ي عدالت نوعي از قيام براي عدالت است، چنانكه انديشه درباره حيات جلوه‌اي عالي از حيات است. آن فرد و جامعه اين كه عدالت را حقيقي جدي تلقي نموده درباره‌ي عوامل بوجود آورنده و موانع مزاحم برقراري عدالت مي‌انديشد و نتايج انديشه‌هايش را بطور قابل بهره‌برداري عرضه مي‌كند، قيام به عدالت نموده است. آن فرد يا جامعه‌اي كه نيروهاي سودمند خود را در راه شناخت عدالت و چگونگي برقراري آن بكار مي‌اندازد، قيام به عدالت كرده است. اين اشتباه را از خود دور كنيم كه عدالت مانند سرب پايدار است كه همينكه به وجود آمد، جاوداني خواهد ماند و هرگز متزلزل نخواهد گشت. اگر بخواهيم دوام و زوال عدالت را در جامعه متشكل از انسان‌ها درك كنيم، بايستي باين مثال روشن و معمولي توجه نماييم: فرض كنيد: ما توانستيم صدها مهندس و كارشناس عالي مقام را جمع نموده، آنگاه همه گونه وسايل انديشه و نقشه‌كشي آنان را فراهم كنيم و در اختيارشان بگذاريم سپس مصالح ساختماني و تزيين با عظمت ترين قصر باشكوه را آماده نمائيم. مهندسين و كارشناسان و كارگران آماده‌ي كار و پياده نقشه آن قصر با شكوه گردند. ولي جايي را كه براي اين ساختمان در نظر گرفته‌ايم، قله پهناور كوه آتسفشان است كه گاه و بيگاه آتشفشاني مي‌كند و انفجارها بوجود مي‌آورد و پيرامون خود را به آتش مي‌كشد. آيا آنهمه كار و كوشش‌ها و صرف نيروهاي مادي و فكري ما براي ساختن قصر با شكوه در چنان قله آتشفشان جز حماقت و جنون نام ديگري دارد؟ اگر بشر اينست كه تاريخ به ما معرفي كرده است اگر انسان اين موجود خودخواه است كه براي يك دستمال ناچيزي كه مورد تمايل او است، قيصريه‌ها را آتش مي‌زند. اگر آدمي همين جاندار است كه مولوي درباره‌ي او مي‌گويد: از كمين سگ سان سوي داود جست        عامه مظلوم كش ظالم پرست و متنبي درباره‌اش مي‌گويد: «الظلم من شيم النفوس فان تجد داعفه فلعله لايظلم» (ظلم از عادات طبيعي نفوس انساني است، اگر پاكدامني پيدا كردي، بدان كه روي علت ثانوي ستم نمي‌ورزد). وقتي كه سراغ مغرب زميني‌ها را مي‌گيريم، متفكران آنان را مي‌بينيم كه سخت تر از ما اين جاندار را توصيف به خودخواهي و درندگي مي‌كنند. فقط كافي است كه جمله توماس هابس را بياد بياوريم كه مي‌گفت: انسان گرگ انسان است. اگر انسان اينست كه خود را در اينگونه عبارات نشان مي‌دهد، هر برنامه و قوانين عادلانه‌اي كه براي او تنظيم شود و هر كوشش و تلاشي كه در راه برقرار ساختن عدالت در ميان افراد اين نوع مبذول گردد، با نظر به آن طبيعت خودخواه و خود محوري كه دارد همانند آن قصر باشكوه است كه روي قله كوه آتش‌فشان بنا مي‌شود كه اميدي بر دوام و بقايش نيست. لذا اين مسئله‌ي اساسي را بايد در نظر گرفت كه براي بقاي ساختمان عدالت در ميان انسان‌ها كوشش پي‌گير در راه خنثي كردن مواد آتش‌فشاني درون او لازم و ضروري است و گرنه بقول عاميان نتيجه‌اي جز عوض شدن دستي كه سيلي را فرود مي‌آورد و صورت همان صورت است، نخواهد داشت. اين مثل سعدي را فراموش نبايد كرد: شنيدم گوسفندي را بزرگي رهانيد از دهان و چنگ گرگي شبانگه كارد بر حلقش بماليد روان گوسفند از وي بناليد كه از چنگال گرگم در ربودي چو ديدم عاقبت گرگم تو بودي بهمين جهت است كه قرآن مجيد نمي‌گويد: كونوا قائمين بالقسط. (قيام كنندگان به عدالت باشيد) بلكه مي‌گويد: «كونوا قوامين بالقسط». قوام كه صيغه مبالغه است، با نظر به مفهوم خود قسط و عدالت، اشاره به لزوم دوام قيام و همه جانبه بودن آن مي‌نمايد، نه موقت و يكجانبه بودنش. در تاريخ بشري كه بخوبي مي‌تواند سرگذشت متلاطم او را نشان بدهد، قيام‌هاي فراواني را مي‌بينيم كه مانند رعد و برق‌هاي پر صدا و خيره‌كننده ولي موقت و محلي سر كشيده به سرعت به خاموشي گرائيده‌اند. 5- «و لايجرمنكم شنان قوم علي الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوي و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون». (عداوت گروهي شما را وادار نكند كه عدالت ننماييد. عدالت بورزيد، كه نزديكتر به تقوي است و براي خداوند تقوي بورزيد، قطعا خداوند بكردار شما دانا است). اينست يكي از مختصات عالي عدالت كه حتي كينه‌توزي و خصومت شخصي هم نمي‌تواند سد راه آن بوده باشد. اينست آن جوهر مقدس كه فوق مي‌خواهم و نمي‌خواهم‌ها است در آيه شماره چهار ديديم كه خداوند متعال دستور داده كه بايستي عدالت بر پاي شود و شهادت براي خدا باشد اگر چه به ضرر خود شهادت دهنده تمام شود. اين آيه هم كه مورد تفسير قرار داده‌ايم، دستور صريح به عدالت ميدهد حتي درباره‌ي انسانهايي كه مورد كينه و عداوتند. همچنين در آيه زير: 6- «لاينهاكم عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم». (خداوند شما را از نيكوكاري و عدالت درباره‌ي كساني كه با شما جنگ ديني ندارند و شما را از وطنتان آواره نكرده‌اند، جلوگيري نمي‌كند). با اينگونه اشخاص كه در عقايد و ايمان با شما همگام نيستند، كه طبعا يك حالت جدائي و نفرت از آنها داريد باز دستور الهي اينست كه بايستي عدالت و نيكوكاري بورزيد. با نظر به اين شش آيه، اثبات مي‌شود كه عدالت آن جوهر مقدس الهي است كه فوق ميخواهم و نمي‌خواهم قرار گرفته است. از اين تعظيم و تمجيد درباره‌ي عدالت مي‌فهميم كه خواست واقعي روح آدمي و عامل رشد آن عدالت است نه حب و بغض‌هاي شخصي و نه مي‌خواهم‌ها و نمي‌خواهم‌هايي كه دو عامل تورم خود طبيعي مي‌باشند. اگر لنگر عدالت ميان انسانها تعادل كشتي حيات آنان را در اقيانوس حيات تامين ننمايد، بادهاي طوفاني اميال و خواسته‌هاي بي‌محاسبه، اين كشتي فوق همه ارزش‌ها را در برخورد با صخره‌ها طوفان‌ها از بين مي‌برد و حتي تخته پاره‌اي از آن به كرانه اقيانوس نمي‌رسد. بي‌خبران از جوهر حياتي عدالت نمي‌دانند كه مبارزه با اين امانت الهي جز مبارزه با حيات خويشتن نمي‌باشد. بهمين جهت است كه مي‌گوئيم: هر جامعه‌اي كه از آشنا كردن افرادش با خود ناتوان باشد يقينا از اجراي عدالت عاجز است كه انسان‌ها را به درد از خود بيگانگي مبتلا ساخته است قانونگذار را درك ميكنيم زيرا چنانكه در تعريف عدالت ديديم عدالت عبارت است از رفتار مطابق قانون پس در حقيقت قانون عبارت است از قطبي كه با انديشه و تجارب قانون‌گذار مشخص مي‌شود، وجدان عبارت است از قطب‌نما كه لزوم حركت شخصيت آدمي را به سوي آن قطب نشان مي‌دهد و اين حركت عبارت است از عدالت. بنابراين تعيين‌كننده‌ي مقصد و جهت فعاليت اين جوهر مقدس قانون است كه بازگوكننده واقعيت است. با نظر به كار قانونگذار مسائل زير به وجود مي‌آيد: 1- آزادي طبيعي افراد و جامعه‌اي كه مي‌خواهند با آن قانون عمل كنند از بين مي‌رود و زنجيري بوسيله آن قانون بدست و پاي مي‌خواهم و نمي‌خواهم‌هاي مردم زده مي‌شود. 2- نيروهاي انديشه و تعقل و هوش و تجسم مردم متمركز در آن قانون مي‌گردد، اگر چه ناآگاهانه بوده باشد، مانند چگونگي هوايي كه تنفس به وسيله آن انجام مي‌گيرد. زيرا اغلب انسان‌ها قانون وضع شده را ملاك حيات خود تلقي مي‌كنند. و مسلم است كه نيروهاي مزبور معمولا در جاذبه ملاك‌هاي حيات آدمي قرار مي‌گيرند. 3- معمولا ملاك خوشبختي‌ها و بدبختي‌ها با قانون تعيين ميگردد. 4- قوانين بطور طبيعي موجب رضايت اغلب مردم به موقعيتي ميشود كه در آن قرار گرفته‌اند زيرا كلمه قانون داراي نوعي قداست و جنبه آرماني مي‌باشد كه عمل به آن، قانع‌كننده‌ي حس آنچه كه بايد بشود مي‌باشد. با نظر به اين مختصات و مزايايي كه قانون آن‌ها را در بردارد مي‌توان به اهميت حياتي كار قانونگذاران پي برد. زيرا آنان هستند كه با كار خود به اضافه امور مزبور حس عدالتخواهي بشر را اشباع ميكنند. پس در حقيقت مي‌توانيم اين نتيجه را قطعي تلقي كنيم كه قانونگذاران حيات آدميان را مطابق قوانيني كه وضع مي‌كنند، توجيه مي‌نمايند لذا دخالت كمترين هوي و هوس و غرض‌ورزي در منطقه قانون به بازيچه قراردادن حيات آدميان منجر مي‌گردد. دراين مورد سئوالي اساسي پيش مي‌آيد، و آن اينست كه كجايند آن انسان و يا انسان‌هايي كه با واقعيات حيات آدميان آشنايي كامل داشته بتوانند كلياتي را از آنها انتزاع نمايد و به صورت قوانين مردم را به پيروي از آن وادار نمايند؟! و چون متفكران نتوانسته‌اند پاسخ صحيح به اين سئوال پيدا كنند، ژان ژاك روسو مي‌گويد: براي كشف بهترين قوانين كه به درد ملل بخورد، يك عقل كل لازم است كه تمام شهوات انساني را ببيند، ولي خود هيچ حس نكند. با طبيعت هيچ رابطه‌اي نداشته باشد ولي آن را كاملا بشناسد. سعادت او مربوط به ما نباشد ولي حاضر بشود به سعادت ما كمك كند … بنابر آنچه گفته شد فقط خدايان مي‌توانند چنانكه شايد و بايد براي مردم قانون بياورند. البته مقصود روسو از خدايان، آن اصطلاح باستاني است كه به هر انساني كه ارتباط با خدا دارد بكار ميرفته است كه در اصطلاح عمومي ما پيامبران ميباشند. در جاي ديگر مي‌گويد: از بيانات فوق معلوم شد كه قانون نويس نه زور بكار مي‌تواند ببرد و نه استدلال، بنابراين، بايد به وسيله ديگري متشبث شود كه بتواند مردم را بدون عنف و تشدد در راه بياورد و بدون اينكه آنها را از روي منطق متقاعد سازد، يك قسم ايمان تعبدي در ايشان ايجاد نمايد. بهمين جهت از قديم‌الايام مشايخ قوم و قائدين ملل مجبور شدند به مداخله آسمان متوسل شوند، يعني خود را مامور عالم بالا خوانده دستورات عالي را كه زاييده فكر حكيمانه خودشان بود به خدايان نسبت دهند تا مردم قوانين اجتماعي را مانند قوانين طبيعي اطاعت نمايند و همان قدرتي را كه خلق‌كننده‌ي انسان است تشكيل دهنده جامعه بدانند و به طوع و رغبت به قوانين اطاعت كرده باري را كه موجب سعادت عموم است، بدون چون و چرا تحمل نمايند. بهمين دليل بسيار عالي كه از حدود فكر عوام خارج است قانون نويس تصميمات خود را از قول خدايان نقل مي‌كند تا اينكه نفوذ كلمات آسماني كساني را كه تحت تاثير عقول بشري واقع نمي‌شوند، تكان دهد، ولي همه كس اين قابليت را ندارد كه باسم خدايان صحبت نموده خود را مترجم و نماينده آنها بخواند و مردم او را باور نمايند. روح بزرگ قانون نويس تنها معجزه‌ايست كه مي‌تواند صدق ماموريت آسماني او را به خلق ثابت نمايد. هر كسي مي‌تواند مطالبي بر روي الواح سنگي نقر كند يا روابط دروغين خود را با خدايان به رخ مردم بكشد يا مرغي را تربيت كند كه در گوش او سخن گويد و يا وسايل مزخرف ديگري براي فريب دادن مردم و تحميل فكر خود جعل نمايد، حتي ممكن است يك همچو شخصي تصادفا گروهي ديوانه را دور خود جمع كند، ولي هيچوقت تاسيس يك امپراطوري نخواهد نمود و تشكيلات بي‌سر و ته خود را با خويشتن بگور خواهد برد. عظمت دروغين يا عناوين ظاهري ممكن است مردم را فريب داده رابطه‌ي موقتي بين آنها ايجاد نمايد، ليكن فقط عقل و حكمت مي‌تواند اين رابطه را برقرار نگاهدارد. از مجموع اين عبارات به خوبي روشن مي‌شود كه وظيفه قانونگذار در چه حدي داراي اهميت است زيرا چنانكه توضيح داديم، قانونگذار يعني تعيين‌كننده قطبي كه راهنمائي كشتي وجود فرد و جامعه را در اختيار خود مي‌گيرد. ما با اين نظريه روسو كه مي‌گويد: بهمين جهت از قديم‌الايام مشايخ قوم و قائدين ملل مجبور شدند به مداخله آسمان متوسل شوند، يعني خود را مامور عالم بالا خوانده دستورات عالي را كه زاييده فكر حكيمانه خودشان بود بخدايان نسبت دهند موافق نيستيم، زيرا در هر دوره و جامعه‌اي، هشياراني وجود داشته‌اند كه دير يا زود استناد دروغين قانون را به خدا درك مي‌كنند و ادعاي استناد دهنده را بر باد مي‌دهند وانگهي روسو خود بهتر مي‌داند كه قوانيني كه اساسش بر دروغ بزرگي مانند اسناد واهي به خدا استوار شود از روح حكيمانه‌اي صادر نميگردد. بلكه آنچه كه در اين مورد مي‌توان گفت اينست كه هر قانون مفيد به حال انسان‌ها كه موجب عدالت صادقانه در رفتار مردم گشته است، جنبه الهي دارد چه بوسيله پيامبران آسماني ابراز گردد و چه بوسيله مردان حكيم. جمله‌اي كه روسو در خلال عبارت فوق مي‌گويد: روح بزرگ قانون نويس تنها معجزه‌ايست كه مي‌تواند صدق ماموريت آسماني او را به خلق ثابت نمايد همين مطلبي را كه گفتيم بطور روشن تاكيد مي‌كند كه روح بزرگ قانون نويس كه تا سر حد اعجاز رسيده است رابطه‌اي با خدا دارد كه مي‌تواند قانون او را الهي جلوه بدهد. نتيجه كلي كه از اين مبحث مي‌گيريم اينست كه علت واقعي كه بتواند دليل رشد انسان‌هاي يك جامعه باشد رفتار مطابق آن قانون است كه ناشي از طبيعت و خواسته‌هاي معمولي انسان‌ها نباشد بلكه مستند به واقعياتي بوده باشد كه به منبع وجود آورنده آنها پيوسته است. 7- «ان الله يامركم ان تودوا الامانات الي اهلها و اذا حكمتم بين‌الناس ان تحكموا بالعدل ان الله نعما يعظكم به ان الله كان سميعا بصيرا». (خداوند شما را دستور مي‌دهد كه امانتها را به صاحبانش برگردانيد و هنگامي كه ميان مردم حكم مي‌كنيد، حكم با عدالت نماييد. خداوند بهترين موعظه را براي شما مي‌كند، قطعا خداوند شنوا و بينا است). چنانكه امانتي كه به دست شخصي سپرده شده است، مال او نيست، بلكه مال آن شخص يا گروهي است كه مال را به او سپرده است، حكم با عدالت نيز امانت الهي است كه بايستي مورد خيانت قرار نگيرد و مطابق دستور خداوندي به مردم داده شود. دو آيه بعدي را در نظر بگيريم: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي‌الامر منكم فان تنازعتم في شيي فردوه الي الله و الرسول ان كنتم تومنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاويلا. الم تر الي الذين يزعمون انهم آمنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الي الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به و يريد الشيطان ان يضلهم ضلالا بعيدا». (اي مردمي كه ايمان آورده‌ايد، خدا و رسول و آنان را كه امر (حيات الهي شما) را به عهده دارند اطاعت كنيد و اگر در چيزي نزاعي ميان شما افتاد، به خدا و رسولش ارجاع كنيد، اگر به خدا و معاد ايمان آورده‌ايد. اين بهترين راه نجات و نيكوترين تعيين سرنوشت است نمي‌بيني آنان را كه گمان مي‌كنند كه به آنچه كه بر تو و پيش از تو نازل شده است ايمان آورده‌اند، مي‌خواهند محاكمه خود را به طاغوت واگذار كنند، در صورتي كه به آنان دستور داده شده است كه به طاغوت كفر بورزند، شيطان مي‌خواهند آنان را به گمراهي وسيعي بيندازد). از اين دو آيه بخوبي روشن مي‌گردد كه تنها خدا و رسول او و آنان كه امر الهي حيات انسان‌ها را در عهده دارند، مي‌توانند حكم به عدالت نمايند. آنان كه از اين راه منحرف مي‌شوند طاغوت را به حكميت انتخاب مي‌كنند در صورتي كه بايستي كفر به آن بورزند. بعبارت ديگر اگر آدمي از مجراي عدالت كه تعيين‌كننده آن خدا است به وسيله نماينده راستينش منحرف گردد، اسير دام طاغوت‌ها خواهد گشت. در اين مورد يك سخن جاوداني از ارسطو داريم كه مي‌گويد: مركز دايره بيش از يك نقطه ندارد. اگر سرنوشت آدمي را در يك موضوع و رويدادي عدالت تعيين نكند، بطور قطع او در ظلم و ستم غوطه‌ور خواهد گشت. 8- «و ضرب الله مثلا رجلين احدهما ابكم لايقدر علي شيي‌ء و هو كل علي موليه اينما يوجهه لايات بخير هل يستوي هو و من يامر بالعدل و هو علي صراط مستقيم». (خداوند مثل دو مردي را مي‌زند كه يكي از آن دو لال است و قدرت بهيچ كاري ندارد و بار سنگيني بر دوش گرداننده خود مي‌باشد، بهر طرف كه روي آورد خيري از او ساخته نيست آيا چنين موجود ناچيز با كسي كه امر به عدالت مي‌دهد و در صراط مستقيم حركت مي‌كند يكي است). آري، اينست ماهيت و سرنوشت فرد و جامعه‌اي كه عدالت را حكمفرماي حيات خود قرار نمي‌دهد. او لال است، زيرا واقعيتي را درك نمي‌كند يا درك ميكند و آن را نمي‌پذيرد، تا سخني درباره‌ي آن داشته باشد. فرد و جامعه‌اي كه از عدالت بدور است سخناني نغز و دلنشين و رجزخواني‌هاي فراواني راه بياندازد، ولي حتي يك سخن براي گفتن نداشته باشد، بقول حافظ: راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد شعري بخوان كه با آن رطلي گران توان زد از طرف ديگر چنين فرد يا جامعه‌اي ناتوان است و ناتواني او در حديست كه بار سنگيني بر دوش گرداننده خويش است. بعبارت ديگر من و سرنوشت من او در دست ديگران است، زيرا از عدالت كه قانون حيات است، محروم و بدور است و هرگز موفق به حركت در صراط مستقيم نخواهد بود. اين بينوايان هر كجا بروند و هر راهي را انتخاب كنند، خيري در آن راه نخواهند يافت. عمري در تناقض، حياتي در تضاد، اينست سرگذشت و سرنوشت اين شكست خوردگان حيات. در صورتي كه: در برابر اين محروم از حيات، آن فرد و جامعه‌ايست كه واقعيت‌ها را دارا بوده، سخني درباره‌ي آنها دارد و داراي قدرت بر حيات است و در صراط مستقيم حركت مي‌نمايد. آري، اين بينوايان هر كجا بروند و هر راهي را انتخاب كنند، خيري در آن جهت و راه نخواهند يافت. حياتي غوطه‌ور در تضاد، عمري در تلاطم‌هاي تناقض، اينست سرگذشت و سرنوشت پايدار آن فرد يا جامعه‌اي كه عدالت را براي حيات نپذيرفته‌اند، در صورتي كه براي زندگي قابل تفسير و توجيه: قول و فعل بي‌تناقض بايدت          تا مگر زين ره دري بگشايدت سعيكم شتي تناقض اندريد           روز مي‌دوزيد و شب بر ميدريد (مولوي) 9- «ان الله يامر بالعدل و الاحسان». (خداوند دستور به عدل و احسان مي‌دهد). در اين آيه از قرآن مجيد يك اصل بسيار اساسي مورد دستور قرار گرفته است كه جامعيت دين اسلام در بر همه جوامع و براي هميشه روشن ساخته است براي توضيح اين اصل مجبوريم مقدمه‌اي را يادآور شويم: موقعي كه كلمه عدل و عدالت را بكار مي‌بريم مسلم است كه رفتار مطابق با قانون را مطرح مي‌كنيم. از طرف ديگر مي‌دانيم كه همه انسان‌ها در همه احوال و موقعيت‌ها قدرت كشش قانون را ندارند، چه بسا كه اقلا براي اجراي قانون احتياج به ارفاق و نرمش و احسان و حتي اشباع مقداري از عواطف پيدا مي‌شود، يا موضوع و رويدادي كه در مجراي اعمال عدالت قرار گرفته است، داراي ابعادي است كه تفكيك و تشخيص آنها دشوار است دراين موارد نياز به احسان و نيكوكاري قطعي است و بايستي از انواعي محبت و احسان براي تنظيم مورد عدالت استفاده كرد، اين همان اصل است كه ازفاق قانوني يكي از مشتقات آن است. اميرالمومنين عليه‌السلام درباره‌ي قاتلش ابن ملجم، نخست اجراي عدالت را گوشزد مي‌كند و مي‌فرمايد: شما با حق قصاص كه داريد مي‌توانيد اين جنايتكار را بكشيد و مي‌توانيد او را عفو كنيد، او را عفو نمايد، آيا نمي‌خواهيد خداوند پاداشي براي عفو شما بدهد. با يك نظر بالاتر مي‌توان گفت: خود استمداد از ارفاق و احسان و نيكوكاري عدالت برين و فوق حقوق است كه خداوند متعال با حكمت متعالي خود آنرا مورد دستور قرار داده است. همه آن متفكران كه معلومات لازم را درباره‌ي انسان بدست آورده‌اند، مي‌دانند كه انسان آن موجود نيست كه با محكوميت به عدالت رياضي بتواند به حيات خود ادامه بدهد، لذا قانونگذار حكيم بايد اين اصل را بپذيرد كه عدالت دو معناي متفاوت دارد: 1- معناي قانوني. 2- معناي انساني برين. اگر آن معناي اول با معناي دوم چه در وضع و چه در قلمرو تطبيق و اجراء آبياري نشود، موجب بي‌عدالتي‌هايي خواهد گشت كه ممكن است قابل جبران نباشند، زيرا آن بيدادگري‌ها معلول عدالت حرفه‌اي بوده يا با عنوان دادگري بوجود آمده‌اند. از ستم دور شويد و ستمگار نباشيد، زيرا ستمگار از رحمت ربوبي خداوندي بريده است ما كه در مباحث گذشته عدالت و مختصات و ضرورت آن را دريافتيم بطور اجمال درباره‌ي ستم و ستمكاري نيز واقعيت‌هايي را دريافته‌ايم. ما آيات الهي را كه مربوط به لزوم تنفر از ستمگري است در لوحه درون خود خوانده‌ايم. اكنون براي تاكيد آيات دروني، آياتي از قرآن مجيد را در موضوع ستمگري ميخوانيم: 1- «ان الذين كفروا و ظلموا لم يكن الله ليغفرلهم» (كساني كه كفر ورزيدند و ظلم كردند، شان خداوندي نيست كه آنان را ببخشد). 2- «و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون» (آنان كه ستم ورزيدند بزودي خواهند دانست كه به چه سرنوشتي دچار خواهند گشت). 3- «فويل للذين ظلموا من عذاب يوم اليم». (واي بر كساني كه ظلم ورزيده‌اند، از عذاب روزي دردناك). 4- «انه لايفلح الظالمون». (قطعا، ستمكاران رستگار نخواهند گشت). اين آيات نمونه‌اي از گروه آياتي است كه ستمكاران را دور و محروم از بخشايش خداوندي معرفي مي‌كند. در همين گروه آياتي رامي‌بينيم كه مي‌فرمايد: اگر ستمكاران توبه نكنند و ستم‌هاي خود را جبران ننمايند، از رحمت الهي بدور و در عذاب ابدي غوطه‌ور خواهند گشت. ستم عامل سقوط تمدن‌ها و متلاشي شدن اجتماعات در يكي از مباحث گذشته تذكر داديم آن گروه از تحليل گران تاريخ و انديشمندان در فلسفه‌ي آن كه عدالت را عامل اساسي اعتلا و پيشرفت اجتماع نميداند و در سقوط تمدن‌ها و متلاشي شدن اجتماعات ظلم و ستم را به حساب نمي‌آورد، نتايج فكري آنان ارزش علمي واقعي ندارد، زيرا با تعريفي كه درباره‌ي عدالت گفتيم، اثبات كرديم كه عدالت گردونه اصلي حيات آدميان است. و چون خاصيت اساسي حيات اعتلا و تكامل است، هر فرد يا جامعه‌اي كه عدالت بورزد، محال است كه قهقرا و سقوط او را تهديد نمايد. و بالعكس، هنگامي كه عدالت از قلمرو حيات فرد يا جامعه رخت بر مي‌بندد، اعتلا و تكامل او بدون ترديد با سقوط و تباهي روبرو خواهد گشت، زيرا گردونه‌ي عدالت را از كار انداخته حيات را راكد ساخته است. ركورد حيات مانند سكون يك جسم فيزيكي نيست كه در همانجا كه حركت را از دست داده ساكن شود، و متوقف بماند، بلكه با نظر به حقيقت حيات كه نيروي تكامل و اعتلا را در درون آدمي مي‌جوشاند، اگر ظلم و ستم در آن، راه بيابد، فعاليت آن نيرو تغيير جهت داده انسان را رو به سقوط خواهد برد، زيرا نيروي حيات لحظه‌اي بدون فعاليت نمي‌ماند. اكنون نمونه‌اي از آياتي را كه ستم را عامل سقوط تمدن‌ها و متلاشي شدن اجتماعات معرفي مي‌كند، مطرح مي‌نماييم: 1- «فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمدلله رب العالمين». (بريده شد دنباله گروهي كه ستم ورزيدند و ستايش مر خداي راست كه پروردگار عالميان است). گروهي كه در زندگاني خود ستمكاري را پيشه خود مي‌سازند، گور خود را با دست خود مي‌كنند، اميدي بر دوام و بقاي آن قوم كه با حيات انسان‌ها مبارزه مي‌كنند، وجود ندارد، نكته بسيار باارزشي كه در آيه‌ي مورد بحث ديده ميشود: ستايش خداوندي است كه عامل آن را پايان يافتن حيات ستمكاران و متلاشي شدن آنان قرار داده است. از اين نكته معلوم مي‌شود كه ستم و ستمكاري نوعي مبارزه با ربوبيت خداوندي است، و خداوند با صفت ربوبي خود ستمكاران را از بين مي‌برد و آنان را متلاشي مي‌سازد. 2- «و لقد اهلكنا القرون من قبلكم لما ظلموا». (ما پيش از شما جوامعي را در طول قرون و اعصار بعلت ستمكاري كه كردند، هلاك ساختيم). 3- «و تلك القري اهلكناهم لما ظلموا و جعلنا لمهلكم موعدا». (و آن آباديها را بجهت ظلم و ستمي كه كردند، هلاك ساختيم و براي هلاكت آنها زمان معيني را مقرر نموديم). ما نبايد سقوط يك تمدن و متلاشي شدن يك اجتماع را يك پديده‌ي عيني تلقي كرده گمان كنيم كه از بين رفتن مدنيت و جامعه‌ي متشكل، عبارت است از نابود شدن انسان‌ها و خراب شدن ساختمانها مانند ويران گشتن يك شهر بوسيله‌ي زلزله و غيره … بلكه سقوط تمدن و ويراني يك اجتماع از موقعي آغاز مي‌شود كه بيماري اختياري ظلم، شروع به گستردن ريشه‌هاي خود نمايد. خواسته‌هاي حياتي مردم مورد بي‌اعتنايي قرار بگيرد. استثمار و بهره‌كشي كه انسان‌ها را از كس به چيز پايين مي‌آورد، شيوع پيدا كند. هيچ روزي بوجود نيايد كه فردايي قابل محاسبه در دنبال خود داشته باشد. رنگ حياتي حق و باطل مات شود و واقعيتي مشخص بنام حق و ضد واقعيتي معين بنام باطل وجود نداشته باشد. هدفها و وسيله بهم خورده، ارزش‌ها پيرو اراده‌هاي معدودي از انسان‌ها قرار بگيرد. قوانين سازنده نه تنها از فعاليت خنثي گردند، بلكه آلت دست اقويا قرار بگيرند. آن تمدن و اجتماعي كه بيماري‌هاي مزبور، افراد و گروه‌هايش را مبتلا بسازد، ساقط شده است، و احتياجي به انقراض نسل انسانهايش از روي كره خاكي و ويران شدن ساختمان‌ها و جاده‌ها و ابزار زندگيش ندارد. بهمين جهت است كه مي‌توان صراحتا گفت: حتي در آن جوامع كه نمودها و ظواهر زندگي با درخشش جالب، افراد و گروه‌هاي خود را اداره مي‌كنند و قدرت‌هاي فراواني بدست مي‌آورند، با اين حال انسان‌هاي آن در پديده‌ي از خودبيگانگي غوطه‌ورند، متلاشي و داراي تمدن منفي مي‌باشند. تمدن منفي اصطلاحي است درباره‌ي جوامعي كه داراي هر گونه وسايل زندگي مادي و قدرتهاي برتري طلبانه و نمودهاي هنري زيبا و جالب باشند، ولي انسانهايي كه در آن زندگي مي‌كنند، بجهت ناآشنايي با هدف حيات، در زندگي از خودبيگانه حركت نمايند. خداوند عامل ظلم نيست البته تاكنون هيچ متفكر و جهان‌بيني را سراغ نداريم كه بگويد: خدا ظلم مي‌كند، ولي گاهي بي‌پروائي‌هايي از بعضي اشخاص در تفسير حيات انسان‌ها ديده مي‌شود كه بطور غيرمستقيم، بدبختي‌ها و تباهي‌هاي فردي يا اجتماعي را به خدا نسبت ميدهد!! يكي از دوستان دانشمند ما از يك ساده‌لوحي نقل مي‌كرد كه گفته بود: من امر خلقت را از خدا نمي‌بخشم!!! آيا اين شخص معناي من و خلقت و خدا و بخشش را فهميده بود؟! آيا لحظه‌اي در اين انديشيده بود كه بي‌نيازترين موجود، چه احتياجي به خلقت داشت كه آن را بوجود بياورد و بجريان بياندازد و در معرض قضاوت لايب نيتز و اين ساده‌لوح قرار بدهد كه خوب، بفرماييد ببينم: اين امر خلقت را كه بجريان انداخته‌ام مي‌پسنديد يا نه؟ تا لايب نيتز بگويد: بلي، من موافقم، زيرا بهترين خلقتي كه تصور شود همين است. آن آقاي ساده‌لوح هم بگويد: نه هرگز، اين خلقت درست نيست و من آن را نمي‌بخشم!!! در اين اثبات و نفي‌ها مورچگاني كه در توي توپ فوتبال ميدان حيات زير پاي قوانين هستي به اينسو و آنسو ميغلطند چه منطقي دارند، خودشان بهتر مي‌دانند. داستان كوتاهي از فرزند جلال‌الدين محمد مولوي نقل شده است كه ما مضمون آن را در اينجا مي‌آوريم: مي‌گويد: شبي مولانا نشسته بود، شخصي از در درآمد و سلام كرد و نشست و بمولانا گفت: ديشب بسي انديشيدم. مولانا فرمود: درباره‌ي چه موضوعي انديشيدي؟ گفت: درباره خدا. مولانا فرمود: نتيجه فكرت بكجا رسيد؟ گفت: وجود خدا را با چند دليل تازه اثبات نمودم. مولانا فرمود: ديشب در چه ساعتي از اين تفكرات فارغ شدي؟ گفت: پاسي از شب گذشته بود. مولانا فرمود: ديشب پاسي از شب گذشته بود، جبرئيل بر من نازل شد و گفت: خدا بر تو سلام ميرساند و ميگويد: از طرف من از آن شخص كه وجود مرا اثبات كرده است، تشكر كن و من از لطف و محبت او بسيار ممنونم كه مرا اثبات كرده است!!! اين آقايان هم در قضاوت‌هاي خود، خدا را ممنون مي‌كنند و يا او را ناراحت نموده به شب بيداري مبتلا مي‌سازند!! آخر لحظه‌اي نمي‌انديشند كه ظلم يعني انحراف از قانون، انحراف از قانون يعني زير پا گذاشتن واقعيات. چگونه تصور مي‌شود كه خداوند واقعيتي را كه كمترين نيازي به آن نداشت كه بوجود بياورد آن را بيافريند و آنگاه آن واقعيت را ناديده بگيرد؟! اين ساده‌لوحان ممكن است داراي معلومات و اطلاعات مفيد فراواني بوده باشند، ولي اين اصل را در نظر نمي‌گيرند كه: اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوي ما آيد نداها را صدا درست است كه كوه و وضع هندسي آن و صوت و خواص موجي آن، جلوه‌هايي از واقعيات و قوانيني است كه با مشيت خداوندي در طبيعت جلوه‌گر شده است، و من و تو بدون دگرگون ساختن شرايط مزبور، در مقابل آن جلوه‌ها دست بسته‌ايم ولي موقعي كه من در ميان كوه‌ها بانگي بر مي‌آورم بدون ترديد عامل انعكاس صوت را بوجود آورده‌ام. بعبارت ديگر پس از آن كه من بانگي برآورم نه تنها بروز انعكاسات آن بانگ، يك حقيقت قانوني است، بلكه ممكن است همان بانگ موجب بروز صدها حوادث زنجيري شود و مطابق قوانين مخصوص بخود بجريان بيفتند. مسلم است كه در اين هنگام عامل اصلي آن حوادث زنجيري من هستم. آيا اين پندار منطقي است كه شراب را من بياشامم، فلان درخت مست شود!! من ظلم كنم، كوه هيماليا شاخ درآورد! من حقوق انسان‌ها را پايمال كنم، كهكشانها مسير خود را عوض كنند!! ترديدي نيست در اينكه هر انحراف از قانوني، نتايج زنجيري خود را بدنبال خواهد آورد، اين ارتباط ميان علل و معلولات بوسيله عقل و وجدان و پيامبران و مصلحان و متفكران دائما گوشزد مي‌شود. نمونه‌اي از آن آيات كه خدا را منزه و بري از ظلم معرفي مي‌كند، بقرار زير است: پس از بيان نابود شدن قوم ثمود، داستان فرعون و نابود شدن شوكت او را متذكر شده سپس مي‌فرمايد: 1- «و ما ظلمناهم و لكن ظلموا انفسهم». (و ما به آنان ستم نكرديم، بلكه آنان بودند كه به خودشان ظلم مي‌كردند). 2- «و علي الذين هادوا حرمنا ما قصصنا عليك من قبل و ما ظلمناهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون». (و به آنان كه به يهوديت گرويدند، آنچه را كه پيش از اين داستانش را به تو گفتيم، حرام كرديم و ما به آنان ظلم نكرده‌ايم، بلكه آنان بودند كه بخودشان ستم مي‌كردند). توضيح- قوم يهود در عمل به شريعت، خودسري‌ها كردند و احترام قانون الهي را بجاي نياوردند، در نتيجه به سختي‌ها گرفتار شدند. عامل مشقتها و سختيها خودشان بوده‌اند، نه خداوند متعال. 3- «مثل ما ينفقون في هذه الحيوه الدنيا كمثل ريح فيها صر اصابت حرث قوم ظلموا انفسهم فاهلكته و ما ظلمهم الله و لكن انفسهم يظلمون». (مثل آنچه كه در اين زندگي دنيوي در راه هوي و هوس‌هاي خود انفاق مي‌كنند مانند باد زهرآگيني است كه به زراعت مردمي كه به خويشتن ستم ورزيده‌اند بوزد و آن را نابود بسازد. خداوند به آنان ظلم نكرده است، بلكه خودشان بوده‌اند كه ستم به خويشتن مي‌ورزيدند). 4- «هل ينظرون الا ان تاءتيهم الملائكه او ياتي امر ربك كذلك فعل الذين من قبلهم و ما ظلمهم الله و لكن كانو انفسهم يظلمون». (آيا مي‌نگرند و انتظار آن را مي‌كشند كه فرشتگان به سراغشان بيايند، يا امر پروردگارت بيايد، آنان كه پيش از اين تبهكاران بودند، چنين توقع و انتظاري داشتند. و خداوند بر آنان ظلم نكرد، بلكه آنان بودند كه به خويشتن ظلم ميورزيدند). در چهار آيه فوق عوامل ظلم صريحا به خود مردم تبهكار نسبت داده شده است: 1- كبر و خودكامگي فرعون و فرعونيان و غوطه‌ور شدن آنان در لذايذي كه به تيره روزي بينوايان جامعه تمام مي‌شد. 2- از ارزش انداختن قانون و خودسري در انجام تكليف. 3- مصرف كردن مواد اقتصادي كه ركن معيشت جامعه است، در راه هوي و هوس‌ها و بدست آوردن مقام و برتري‌هاي بي‌پايه و از بين بردن انسانهايي كه به صلاح جامعه كار مي‌كردند. 4- خرافات پرستي و غوطه‌ور شدن در موهومات، بجاي حق‌پرستي و واقعيت گرايي. اين امور چهارگانه كه موجبات بدبختي و تباهي ملل را ببار مي‌آورد، مربوط به اراده و اختيار خود تبهكاران است، نه به مشيت خداوندي. ستمكاران آن خودكامگانند كه جلو هرگونه اعتلاء و پيشرفت را ميگيرند دو اصطلاح مشخص در قرآن مجيد درباره‌ي خودكامگان ستمكار بكار رفته است: 1- مترفين. 2- ملا. معناي لغوي مترفين كه از ماده‌ي ترف است، عبارت است از غوطه‌وران در عيش و كامكاري و اسراف در اموال. و معناي لغوي ملا عبارت است از چشمگيران و اشراف و اغنياي كامجوي يك جامعه. در امتداد تاريخ هر دو گروه همواره در مسير خود محوري حركت نموده خود را غايت و ديگران را وسيله تلقي كرده‌اند. اينان بودند كه فطرت‌هاي پاك آدميان را آلوده نموده، جز كاميابي در اين دنيا هدفي نداشته‌اند. و اينان ستمكاراني بودند كه جلو هر گونه اعتلاء و پيشرفت را كه موجب دگرگوني وضع خوشايندشان مي‌گشت، مي‌گرفتند. 1- مترفين- آيات قرآني اين ستمكاران را با شديدترين لحن و خشن‌ترين بياني مي‌كوبد. نمونه‌اي از آيات مربوط به مترفين از اينقرار است: 1- و كم قصمنا من قريه كانت ظالمه و انشانا بعدها قوما آخرين. فلما احسوا باسنا اذاهم منها يركضون. لاتركضوا و ارجعوا الي ما اترفتم فيه و مساكنكم لعلكم تسئلون. قالوا يا ويلنا انا كنا ظالمين. (چه بسا اجتماعاتي را هلاك كرديم كه ستمكار بودند و پس از آنان گروه‌هاي ديگري را بوجود آورديم. آن هلاك شدگان هنگامي كه عذاب ما را احساس كردند، فورا پا بفرار گذاشتند. (كجا فرار مي‌كنيد!) نگريزيد و برگرديد بهمان جايگاهي كه در آنجا در كامكاري غوطه‌ور بوديد، برگرديد به مسكن‌هاي خويش، شايد كه مسئول قرار خواهيد گرفت. آنان گفتند: واي بر ما، ما ستمكاران بوده‌ايم). 2- و ما ارسلنا في قريه من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون. (ما هيچ رسولي را براي تبليغ به جامعه‌اي نفرستاديم، مگر اينكه خودكامگان كامور آن جامعه گفتند: ما به آن رسالتي كه شما براي آن فرستاده شده ايد، كفر مي‌ورزيم). 3- و اذا اردنا ان نهلك قريه امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا. (و هنگامي كه بخواهيم اجتماعي را به هلاكت بياندازيم، به كاموران آن جامعه دستورات خود را صادر مي‌كنيم، آنان از دستورات ما منحرف مي‌شوند و در آن جامعه فسق مي‌ورزند، در نتيجه تهديد ما درباره‌ي آنان تثبيت ميگردد و محو و نابودشان مي‌سازيم). نتيجه قطعي كه از اين گروه آيات مي‌گيريم، اينست كه دين اصيل در طول تاريخ دو كار اساسي را بر عهده‌ي خود گرفته است: يك- نشان دادن و هموار كردن راه‌هاي پيشرفت بسوي زندگي پاكيزه و قابل تفسير با اصول عالي انساني. دو- مهار كردن اميال و هوي و هوس‌هايي كه مانع پيشرفت بسوي زندگي مزبور مي‌باشند. مسلم است كه برداشتن موانع پيشرفت، چه عوامل طبيعي و چه عوامل انساني با آرزو و خيال امكان‌پذير نيست، لذا پيامبران الهي هر اندازه كه مي‌توانستند كاموران را تبليغ و ارشاد و موعظه نموده آنان را آگاه مي‌ساختند و سپس آنان را از عواقب هوي پرستي و ستمكاري بر حذر مي‌داشتند و تا آنجا كه قدرت داشتند، عملا جلو انحرافاتشان را مي‌گرفتند. و هنگامي كه ناتوان مي‌گشتند، آنان را بحال خود مي‌گذاشتند، تا نتايج كردارشان را ببينند.آري براي كسي كه: چندين چراغ دارد و بيراهه مي‌رود پاسخي جز اين وجود ندارد كه: بگذار تا بيفتد و بيند سزاي خويش آيا دين براي تخدير بينوايان بوجود آمده است؟ از اين مبحث اين نتيجه اساسي را هم مي‌گيريم كه مبارزه‌كنندگان با دين و مخالفان آن همواره مردم خودكامه و لذت پرست بوده‌اند، نه اينكه اين تبهكاران دين را براي تخدير بينوايان مي‌ساختند، تا آنان را استثمار كنند. زيرا اديان حقه‌اي كه مستند به منابع الهي‌اند، متن كار و هدف اساسي خود را عدالت قرار داده‌اند، تبهكاران از عدالت و تعديل قدرت‌ها و امتيازات وحشت داشتند. و براي جلوگيري از عامل وحشت خويش بهر كاري اقدام مي‌كردند، اگر چه مبارزه با مذهب و اخلاق و ساير وسايل ترقي و زندگي پاكيزه بوده باشد. 2- ملاء- چنانكه در تعريف آن گفتيم، عبارت از چشمگيران و اشراف و كساني است كه موقعيت خود را در مجراي اشباع خودخواهي در مجتمع تثبيت كرده‌اند. براي توضيح اهميت مسئله ملا در جوامع بشري و صف‌آرايي آنان در برابر اديان و هر گونه عامل پيشرفت، اين مطلب را يادآور مي‌شويم كه از يادگارهاي قرن نوزدهم ميلادي است. بعضي از متفكران در آن قرن به اين مطلب تاكيد مي‌كردند كه اغنيا و ثروتمندان دين را براي تخدير بينوايان مي‌ساختند و آنان را با وعده‌هاي بهشت و نعمتهاي اخروي قانع مي‌ساختند تا آنان را بدون زحمت چپاول كنند و دسترنجشان را به يغما ببرند. حالا كه موضوع مذهب چنين است، پس مذهب افيون توده‌ها است! مي‌گوئيم: درست است كه چنين سرنوشت نابكارانه‌اي را درباره‌ي مذاهب مي‌بينيم، ولي فراموش نكنيم كه همه‌ي اصول سازنده انساني مانند علم و اخلاق و سياست عادله و مفاهيم آزادي و برابري و ساير حقايق ضروري زندگي نيز در دست اغنياء و چشمگيران به چنين سرنوشت شوم دچار شده وسايل قاطعانه براي تخدير و سوءاستفاده‌ها قرار گرفته‌اند، آيا يك منطق واقع‌بينانه مي‌تواند حقايق مزبور را بجهت آن تخديرها و سوءاستفاده محكوم نمايد و آنها را از قاموس بشري بيرون براند؟! آنچه كه منطق واقع‌بينانه و تجربي به ما مي‌آموزد، اينست كه افراد و گروه‌هايي كه در شرايط معيني در يك جامعه موقعيت دلخواه خود را تثبيت كرده‌اند، هدف حيات خود را در ادامه‌ي تثبيت آن موقعيت منحصر مي‌سازند. طبيعي است كه براي وصول باين هدف و ادامه‌ي آن، هيچ واقعيتي را بحال خود نخواهند گذاشت، بلكه هر حقيقت و واقعيتي را وسيله‌ي هدف مزبور قرار داده نه تنها از مختصات آن وسايل سوءاستفاده‌ها خواهند كرد، بلكه اگر هدفشان اقتضا كند كه آن حقايق و واقعيت‌ها را از بين ببرند، آنها را محو و نابود خواهند ساخت و اگر بخواهند در راه وصول به هدفشان و ادامه آن، حقايق و واقعيت‌ها را كم يا زياد كنند، يا دگرگوني‌هايي را در كيفيت آنها بوجود بياورند، فرو گذاري نخواهند كرد، خواه مذهب باشد، خواه علم و معرفت و اخلاق و سياست و آزادي و عدالت و برابري و غيره. اينست منطق واقع‌بينانه‌اي كه شناخت‌هاي عيني ما درباره‌ي انسان و تجربه‌هاي قاطعانه‌اي كه درباره‌ي سرگذشت تاريخ او اثبات كرده است. پس در حقيقت، اغنياء و چشمگيران و كاموران خود محور، كاري با هيچ حقيقت و واقعيتي ندارند، جز هدفي كه براي خود در پيش گرفته‌اند. و چون مذاهب حقه همواره با ستمكاري و طغيان و استثمار و خودكامگي مبارزه داشته‌اند، لذا مخالفان جدي مذاهب، طبقاتي بوده‌اند كه بنحوي از انحاء قدرت و امتيازي براي خود احساس كرده از تحول‌هاي سازنده نفرت داشته‌اند، نه اينكه مذهب ساخته‌ي اين طبقات براي تخدير بينوايان بوده باشد. پيامبران عبري بزرگترين مبارزات را با فراعنه و فرعونيان زمان خود داشته، به اعتراف تاريخ‌دانان تحليل‌گر تخم آزادي را كاشته‌اند. قرآن كه به عقيده‌ي ما مسلمانان كتاب آسماني است و حداقل بعقيده‌ي عموم انسان‌هاي با اطلاع كتاب مستندي است كه هزار و سيصد و نود و هشت سال پيش از اين، بظهور پيوسته است، و درباره‌ي انسان و تاريخش واقعيات راستين را بيان كرده است، صريحا مي‌گويد: چشمگيران و كاموران و تثبيت شدگان شرايط مخصوص در جوامع، بوده‌اند كه در ابلاغ رسالت‌هاي رسولان كارشكني و مبارزه‌ها براه مي‌انداخته‌اند. اين حقيقت را در آياتي كه كلمه ملا را آورده است، بخوبي مي‌بينيم: 1- قال الملا من قومه انا لنراك في ضلال مبين. قال يا قوم ليس بي ضلاله و لكني رسول من رب العالمين. ابلغكم رسالات ربي و انصح لكم و اعلم من الله ما لاتعلمون. (چشمگيران قوم نوح گفتند: ما ترا در ضلالت آشكار مي‌بينيم. نوح گفت: من گمراه نيستم، بلكه رسول پروردگار جهانيانم. رسالت‌هاي پروردگارم را بشما تبليغ مي‌كنم و شما را اندرز مي‌دهم و حقايقي را از خدا مي‌دانم كه شما نميدانيد). آيا كسي كه خود را رسول رب‌العالمين معرفي مي‌كند و قوم خود را اندرز مي‌دهد، مي‌تواند وسيله‌ي تخدير جامعه باشد؟! آيا كسي كه ساخته‌ي ملا است مي‌تواند برگردد، با آنان به مبارزه برخيزد و ملا هم در برابر او دست به كارشكني‌ها و تهمت‌ها و مبارزه‌ها بزنند؟! 2- قال الملا الذين كفروا من قومه انا لنراك في سفاهه و انا لنظنك من الكاذبين. قال يا قوم ليس بي سفاهه ولكني رسول من رب العالمين. (چشمگيران قوم هود گفتند: ما ترا در حماقت مي‌بينيم و ما گمان مي‌كنيم تو از دروغگوياني. هود گفت: من حماقتي ندارم، بلكه رسول پروردگار جهانيانم). 3- واذكروا اذ جعلكم خلفاء من بعد عاد وبواكم في الارض تتخذون من سهولها قصورا و تنحتون الجبال بيوتا فاذكروا الاء الله و لاتعثوا في الارض مفسدين. (و بياد بياوريد كه خدا شما را پس از عاد جانشيناني قرار داد و شما را در روي زمين مستقر نموده (زندگي با آسايش شما را براه انداخت) شما در زمين هموار قصرها مي‌سازيد و كوه‌ها را براي خانه‌سازي مي‌تراشيد. نعمتهاي خداوندي را متذكر شويد و در روي زمين فساد براه نيندازيد). اين است خواسته‌ي صالح پيغمبر عظيم‌الشان قوم ثمود كه آنان را از فساد در روي زمين جلوگيري مي‌كند. آيا فسادي بالاتر از ستمكاري و از بين بردن نفوس انساني بوسيله‌ي استثمار قابل تصور است. اكنون ببينيم منطق قدرتمندان در برابر اين سازندگي صالح چه بوده است: قال الملاء الذين استكبروا من قومه للذين استضعفوا لمن آمن منهم اتعلمون ان صالحا مرسل من ربه قالوا انا بما ارسل به مومنون. قال الذين استكبروا انا بالذي امنتم به كافرون. (چشمگيران متكبر قوم صالح به آن بينوايان كه از آن قوم ايمان آورده بودند، گفتند: آيا مي‌دانيد كه صالح از طرف پروردگارش فرستاده شده است؟ بينوايان پاسخ دادند: ما به رسالت صالح ايمان آورده‌ايم. آن متكبران گفتند: ما به آنچه كه شما ايمان آورده‌ايد كفر مي‌ورزيم.) توضيح- آيا تكبر بدون قدرت امكان‌پذير است؟ پس معلوم مي‌شود كه قدرتمندان بوده‌اند كه با مذاهب الهي مبارزه‌ها مي‌كرده‌اند. مخصوصا با تصريح به اينكه ايمان‌آورندگان مردم بينوايي بوده‌اند. 4- و الي مدين اخاهم شعيبا قال يا قوم اعبدوا الله ما لكم من اله غيره قد جائتكم بينه من ربكم فاوفوا الكيل و الميزان و لاتبخسوا الناس اشيائهم و لاتفسدوا في الارض بعد اصلاحها ذلكم خير لكم ان كنتم مومنين. و لاتقعدوا بكل صراط توعدون و تصدون عن سبيل الله من امن به و تبغونها عوجا و اذكروا اذ كنتم قليلا فكثركم و انظروا كيف كان عاقبه المفسدين. (و ما شعيب (هم جامعه‌ي اهل مدين) را به آن جامعه فرستاديم. به آنان گفت: خدا را بپرستيد، براي شما خدايي جز او نيست. دليل روشني از پروردگارتان آمده است. پيمانه و ميزان را ايفا كنيد و اشياء مردم را از ارزش نياندازيد و در روي زمين كه اصلاح شده است افساد نكنيد، اين روش براي شما اگر باايمان باشيد بهتر است. و سر راه مردم را نگيريد كه آنان را از ايمان و اصلاح بترسانيد و ايمان‌آورندگان را از راه خداوندي باز بداريد و كجروي‌ها براه نيندازيد و بياد آوريد كه شما اندك و ناچيز بوديد، خداوند شما را تكثير نمود و متشكل ساخت و بنگريد كه پايان كار افسادگران بكجا رسيد). اينست منطق پيامبر: 1- خداپرست باشيد، اين غريزه‌ي كمال‌جو را در پرستش موضوعات ناشايست مستهلك نسازيد. 2- عدالت را ميان قيمتها و كالاهايي كه با مقدار معين بايد تشخيص داده شوند، جدا مراعات كنيد. 3- اشيا مردم را از ارزش نيندازيد). 4- فساد در روي زمين بر پا نكنيد. مردمي را كه در مسير پيشرفت قرار گرفته‌اند، تهديد نكنيد. 5- قدر و ارزش اجتماع و تشكل خود را بدانيد. در ميان اين مواد سازنده، توضيحي در ماده‌ي سوم كه فوق‌العاده بااهميت است بيان مي‌كنيم: ارزش كار و كالا و انديشه‌ي مردم را پايمال نكنيد كلمه شيي‌ء مانند وجود يا پس از آن عمومي‌ترين مفهومي است كه ذهن بشري مي‌تواند آن را درك كند. در آيه فوق كلمه‌ي اشيا كه جمع شيي است مطرح و چنين دستور داده شده است كه ارزش هيچ شيي‌ء منسوب به انسان را كاهش ندهيد. (و لاتبخسوا الناس اشيائهم). بايستي ارزش كار بجاي آورده شود، نه اينكه به آنچه كه انجام‌دهنده‌ي كار قناعت بورزد، كفايت كنيد. بعضي از اقتصاددانان گفته‌اند: كارگر مي‌خواهد زندگي كند و كاري باارزش حقيقي كار خود ندارد! اين منطق از نظر پيامبران اهلي چنانكه در آيه‌ي فوق ديده مي‌شود، محكوم است. زيرا پيامبران حيات انسان‌ها و ارزش آن را مي‌شناسند و مي‌دانند: هر كاري كه از انسان صادر مي‌شود، مقداري از حيات او به آن كار مبدل شده است. لذا بايستي رضايت واقعي او در مقابل از دست دادن مقداري از حيات بدست آورده شود، در حقيقت معناي آيه با نظر به تحليل آن بر عوامل اوليه‌ي كار و مزدي كه گرفته مي‌شود، چنين است كه از ارزش حيات مردم نكاهيد. شايد معناي جمله‌ي بعدي و لاتفسدوا في الارض بعد اصلاحها (در روي زمين پس از اصلاح افساد نكنيد) اينست كه فساد در نتيجه اسقاط ارزش‌ها است، يعني اگر ارزش‌ها كاسته شود فساد روي زمين قطعي است. اينست منطق پيامبران كه اساسي‌ترين مبارزه با ظلم را پي‌ريزي مي‌كند. ملا چه مي‌گويد؟ قال الملا الذين استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب و الذين آمنوا معك من قريتنا او لتعودن في ملتنا قال او لو كنا كارهين. (چشمگيران قوم شعيب كه تكبر ورزيدند به آن پيامبر الهي گفتند: اي شعيب، ترا و آنان را كه بتو ايمان آورده‌اند بهمراه تو از اجتماع خود بيرون مي‌كنيم، مگر اينكه به عقايد ما برگرديد، شعيب فرمود: اگر چه ما از عقايد شما كراهت داشته باشيم). بهمين ترتيب مبارزه‌كنندگان جدي در برابر دين و پيامبران الهي قدرتمندان و كاموران بوده‌اند، نه اينكه مذاهب حقه ساخته آنان مي‌باشد. اين نكته را جلال‌الدين مولوي در قرن هفتم هجري متوجه شده مي‌گويد: كاموران سبايون به پيامبران چنين مي‌گفتند: كه اين مسائل مذهبي را كه شما مطرح مي‌كنيد: رنج را صد تو و افزون مي‌كند         عقل را دارو به افيون مي‌كند شما پيامبران ما را تخدير مي‌كنيد كه از قدرت و مقام و موقعيت چشمگيري كه بدست آورده‌ايم، دست برداريم. مبارزه‌ي جدي و و داد و فرياد پيامبران براي ريشه كن كردن ظلم اين مبحث را تفصيل نمي‌دهيم، تنها از مطالعه‌كنندگان محترم تقاضا داريم، به زنده‌ترين كتاب مذهبي دنيا كه قرآن است، مراجعه فرمايند، مخصوصا آن افراد كه اطلاعاتشان درباره‌ي دين محدود و منحثر به اطلاعات عمومي‌است اين كتاب الهي را ورق بزنند، و ببينند ظلم از نظر دين چيست و عدالت كدام است. ما تا حدودي آيات مربوط به عدالت را در همين مبحث متذكر شديم و آياتي چند درباره‌ي ستم و ستمكاري آورديم. وقتي كه قرآن را ورق بزنيم خواهيم ديد در حدود 290 آيه درباره‌ي پيكار با ستم و ستمكاري و دفاع از ستمديدگي با صراحت قاطعانه بيان فرموده است. آيا 290 آيه براي اثبات اينكه يگانه مبارز جدي ستم و ستمكاري دين است، كافي نيست!!! بر مي‌گرديم به جمله‌ي مورد تفسير: «و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق». (براي فرد و جامعه‌اي كه عدالت براي او تنگي ايجاد كند، ظلم و ستم براي آن فرد و جامعه تنگناتر خواهد بود). براي درك اين اصل كه اميرالمومنين عليه‌السلام بيان كرده است، بار ديگر به تعريف عدالت رجوع مي‌كنيم. مي‌دانيم كه تعريف عدالت عبارت از رفتار مطابق قانون اين حقيقت را هم مي‌دانيم كه هر قانون صحيحي از يك واقعيتي كشف مي‌كند. بنابراين، انحراف از عدالت، مساوي انحراف از قانون است و انحراف از هر قانوني مساوي انحراف از واقعيت است. و چون انسان در روابط خود با ساير انسان‌ها مانند روابطش با عالم طبيعت، خلاءپذير نيست، پس بطور قطع با اعراض از واقعيت رابطه اي با ضد واقعيت برقرار خواهد كرد. اين ضد واقعيت مجموع واحدهاي موقعيت او را مختل خواهد ساخت، در نتيجه مجبور خواهد شد براي هر واحد مختل انرژي‌ها و وقت‌ها و منافعي را قرباني نمايد. بعنوان مثال يك فرد ناشايسته‌اي خود را شايسته‌ي قانونگذاري يا اظهار نظر در قانون معرفي مي‌نمايد. اين فرد كه از عدالت منحرف شده است، بايستي اين ضد واقعيت‌ها را مرتكب شود: 1- نمي‌داند، ولي مي‌گويد مي‌دانم! 2- براي اثبات اين مي‌دانم مجبور خواهد بود، تغييراتي در معناي دانستنيهاي مربوط به قانون بدهد و مردم را در جهل و بدبختي غوطه‌ور بسازد. 3- شخصيت خود اين مدعي دروغ پرداز تباه خواهد گشت. 4- نوعي از حالت بدبيني در اجتماع بوجود خواهد آورد. 5- اگر قدرت و مهارت او در تصدي به منصب قانونگذاري، يا موقعيت خاص جامعه اقتضا كند كه او بتواند ادعاي خود را عملي كند، و قانوني را وضع كند، حلقه‌هاي زنجيري فساد دور گردن مردم خواهد پيچيد، چه بسا كه اين زنجير ساليان طولاني مردم را شكنجه بدهد. از طرف ديگر امكان ندارد كه فردي در ميان انسانهايي كه در شكنجه غوطه‌ورند، آسايش داشته دور از مشقت و بدبختي بماند. اينست معناي اينكه فرد و جامعه‌اي كه عدالت براي او تنگي ايجاد كند، ظلم و ستم براي آن فرد و جامعه تنگناتر خواهد بود.   
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 1، صفحه 589-587 از سخنان آن حضرت است در باز گرداندن زمينهاى زراعتى كه عثمان به اقوام خود بخشيده بود  «وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ».  شرح:  اين فصل با فصلهاى بعدى از خطبه هاى امام (ع) پس از قتل عثمان و بيعت مردم با امام (ع) در مدينه ايراد شده است. اين بخش از كلام وى در اين جا با كم و زياد وارد شده و آغاز اين بخش از خطبه اين است: «آگاه باشيد هر قطعه زمينى كه عثمان بخشيده است يا مالى كه از بيت المال مسلمين برداشته بايد بدان باز گردد. چيزهايى كه مهر زنان شده و در شهرها پراكنده شده است باز مى گردانم، زيرا اگر حقّ به كارها گشايش نبخشد، باطل هرگز نخواهد بخشيد» ما بزودى تمام اين خطبه را در يكى از فصلهاى آينده به خواست خدا، خواهيم آورد.  بايد دانست كه اين كلام امام (ع) نشانه عزم استوارى است كه با قسم به خداوند تأكيد شده مبنى بر اين كه زمينهايى را كه عثمان به اقوامش بخشيده است باز خواهد گرداند. سپس كسانى را كه بناحق زمين دريافت كرده اند به اين حقيقت توجّه مى دهد كه در عدالت گشايش است و عدل خدا ايجاب مى كند كه براى گشايش امور مسلمين آن زمينها را بازگرداند. گشايش امور مردم كنايه از اجراى عدل و بازگرداندن اراضى غصب شده و اموال تاراج رفته به بيت المال مسلمين است. بنا بر اين لازم است غاصبان تسليم دستورات خدا و عدل شوند، زيرا در عدالت گشايشى است براى نظام دنيا كه مظلوم با رسيدن به حقّش راضى مى شود و ظالم نيز مى فهمد كه آنچه از او گرفته مى شود از آن او نبوده است و علم ظالم بر اين امر با ترس واقعى حاصل مى شود، هر چند شيطان نفسش در موقع ردّ اموال غصب شده عدالت را در نظرش سختى و تنگنا جلوه دهد با اين كه عدالت فطرتاً مورد رضا و پسند انسان است. بنا بر اين اگر عدالت را تنگنا فرض كرده و رضا ندهد، ستم در دنيا و آخرت تنگناى بيشترى مى آفريند، زيرا قهراً اموال غصب شده از او گرفته مى شود و ستم او سبب اين تنگنا براى او خواهد شد. همانا اوامر و نواهى الهى بر انسانها محيط است و مانع تصرّفات باطل مى شود. زمانى كه عدل اجرا شود مى داند چيزى را از او گرفته اند كه از آن او نيست و هر گاه بر او ستمى شود مى داند كه چيزى را از او گرفته اند كه نبايد مى گرفتند. شكّ نيست گرفتن چيزى كه نبايد بگيرند بر نفس انسان دشوارتر است از گرفتن چيزى كه بايد بگيرند و اين يك امر وجدانى است.  معناى الفاظى كه در خطبه آمده است با آنچه ما در اين جا ذكر كرديم نزديك به هم است، جز اين كه ضمير در «انّه» و «لم يسعه» در عبارت ما به مال باز مى گردد. بايد دانست كه عثمان زمينهاى زيادى از بيت المال را به گروهى از بنى اميّه و ديگران از صحابه واگذار كرد عمر نيز همين كار را كرد ولى مشهور است كه عمر به خاطر جهاد در راه خدا و ترغيب مردم به آن، اين كار را انجام داد و همين اختلاف عمل عمر با عثمان سبب شد كه على (ع) فقط زمينهاى بخشيده شده به وسيله عثمان را به بيت المال برگرداند. و توفيق از جانب خداست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 213 و من كلام له عليه السّلام فيما رده على المسلمين من قطايع عثمان و هو الخامس عشر من المختار فى باب الخطب الجارى مجراها:و اللّه لو وجدته قد تزوّج به النّساء، و ملك به الإماء، لرددته فإنّ في العدل سعة، و من ضاق عليه العدل فالجور عليه أضيق. (3938- 3914)اللغة:(القطايع) اسم لما لا ينقل من المال كالاراضى و الحصون و يقابله الصّفايا و هو اسم للمنقول و في شرح المعتزلي القطايع ما يقطعه الامام لبعض الرّعية من أرض بيت المال ذات الخراج و يسقط عنه خراجه و يجعل عليه ضريبة يسيرة عوضا عن الخراجالاعراب:اسناد تزوّج و ملك إلى النّساء و الاماء مع خلوهما من علامة التأنيث على حدّ قوله تعالى: وَ قالَ نِسْوَةٌ.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام مع الخطبة الآتية من فصول خطبة خطب عليه السّلام بها بعد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 214 قتل عثمان، و قد رويت بزيادة و نقصان و نحن نوردها بتمامها في شرح الخطبة الاتية و نقول هنا مضافا إلى ما سيأتي أنّه قد رواه الشّارح المعتزلي عن الكلبي مرفوعا إلى أبي صالح عن ابن عباس (رض) قال: إنّ عليّا عليه السّلام خطب في اليوم الثاني من بيعته بالمدينة فقال: ألا إنّ كلّ قطيعة أقطعها عثمان و كلّ مال أعطاه من مال اللّه فهو مردود في بيت المال، فإنّ الحقّ القديم لا يبطله شي ء، و لو وجدته قد تزوّج به النسّاء و فرق في البلدان لرددته إلى حاله فإنّ في العدل سعة و من ضاق عنه العدل فالجور عنه أضيق إذا أحطت خبرا بذلك فلنعد إلى شرح كلامه عليه السّلام على ما أورده الرّضيّ ره.فنقول: إنّ عثمان كان أقطع كثيرا من بني اميّة و غيرهم من أصحابه و أتباعه قطايع من أرض الخراج كما عرفته في شرح الفصل الرّابع من فصول الخطبة الشقشقية و قد كان عمر أقطعها أيضا إلّا أنّه أقطعها لأرباب الجهد و العناء و ذوى الوقايع المشهورة في الحروب، ترغيبا في الجهاد، و لمّا كان قطايعه لغرض صحيح لم يتعرّض عليه السّلام له بعد نهوضه بالخلافة، و إنّما تعرض لقطايع عثمان التي أقطعها لمجرّد هوى نفسه و ميلا إلى أصحابه من غير عناء في الحرب فقال عليه السّلام (و اللّه لو وجدته) أى ما بذله عثمان من تلك القطايع (قد تزوّج به النّساء و ملك به الاماء) أى صار مهرا للحرائر و ثمنا للاماء (لرددته) إلى حاله و إلى بيت مال المسلمين.ثمّ علل ذلك بقوله: (فإنّ في العدل سعة) يعني أنّ وجوب الردّ بمقتضى العدل و فيه وسعة للنّاس إذ به نظامهم و قوام امورهم، و لولاه لاختلّ النّظام و ضاع القوام.ثمّ أكّد ذلك بقوله: (و من ضاق عليه العدل فالجور عليه أضيق) يعني من ضاق عليه القيام بالحكم الذي اقتضاه العدل فالجور الذي أقدم عليه بمقتضى هوى نفسه و ميل طبعه أضيق عليه في الدّنيا و الآخرة، و ذلك توعيد لهم و إشارة إلى أنّ ردّ القطايع التي أقطعها عثمان لهم و إن كان ضيقا عليهم و شاقا في أنفسهم، لكنّه عدل و القيام به سهل بالنّسبة إلى عدم الرّدّ و الامتناع منه، لأنّه جور و هو أضيق عليهم منه في الدّنيا و الآخرة، أمّا في الدّنيا فلأنّها ربّما انتزعت منهم قهرا و يكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 215 جورهم سببا للتحريج و التّضييق، و أمّا الآخرة فلكونها موجبة للسّخطة و العقوبة هذا.و ذكر شارحوا الكتاب في تفسير كلامه عليه السّلام ذلك وجوها يأبى عنها الذّوق السّليم و الطبع المستقيم من أراد الاطلاع عليها فليرجع إليها.قال الكلبيّ بعد روايته ما روينا عنه سابقا: ثمّ أمر عليه السّلام بكلّ سلاح وجد لعثمان في داره ممّا تقوى بها «1» على المسلمين فقبض و أمر بقبض نجائب كانت في داره من ابل الصّدقة فقبضت و أمر بقبض سيفه و درعه و أمر أن لا يعرض لسلاح وجد له لم يقاتل به المسلمون و بالكفّ عن جميع أمواله التي وجدت في داره و غير داره، و أمر أن ترتجع الأموال التي أجاز بها عثمان و حيث اصيبت أو اصيبت أصحابها فبلغ ذلك عمرو بن العاص و كان بايلة من أرض الشّام أتاها حيث دئب النّاس على عثمان فنزلها، فكتب إلى معاوية ما كنت صانعا فاصنع اذا قشرك ابن أبي طالب من كلّ مال تملكه كما تقشر عن العصا لحائها «2» قال الشّارح المعتزلي: و قال الوليد بن عقبة و هو أخو عثمان من امّه يذكر قبض عليّ عليه السّلام نجائب عثمان و سيفه و صلاحه:. «3»بني هاشم ردّوا سلاح ابن اختكم          و لا تنهبوه لا تحلّ مناهبه        بني هاشم كيف الهوادة بيننا         و عند عليّ درعه و نجائبه        بني هاشم كيف التّودّد منكم «4»        و بز ابن اردى  «5» فيكم و حرائبه        بني هاشم إلا تردّوا فانّنا         سواء علينا قاتلاه و سالبه        بني هاشم إنّا و ما كان منكم          كصدع الصّفا لا يشعب الصّدع شاعبه        ______________________________ (1) متعلق بقوله وجد منه. (2) اى قشرها منه. (3) اى الصلح (4) اى سلبه، (5) اردى ام عثمان منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 3، ص: 216 قتلتم أخي كى ما تكونوا مكانه          كما غدرت يوما بكسرى مراز به     فأجابه عبد اللّه بن أبي سفيان بن الحرث بن عبد المطلب بأبيات طويلة من جملتها:فلا تسألونا سيفكم إنّ سيفكم          اضيع و القاه لدى الرّوع صاحبه        سلوا أهل مصر عن سلاح ابن اختنا         فهم سلبوه سيفه و حرائبه        و كان وليّ الأمر بعد محمّد         عليّ و في كلّ المواطن صاحبه        عليّ إلى أن أظهر اللّه دينه          و أنت مع الاشقين فيمن يحاربه        و أنت امرؤ من أهل صفّور نارخ          فما لك فينا من حميم يغائبه        و قد أنزل الرحمن إنّك فاسق          و ما لك في الاسلام سهم تطالبه        و شبّهته كسرى و قد كان مثله          شبيها بكسرى هديه و ضرائبه     أى كان كافرا كما كان كسرى كافرا قال الشّارح: و كان المنصور إذا أنشد هذا البيت يقول لعن اللّه الوليد هو الذي فرّق بين بني عبد مناف بهذا الشّعر.الترجمة:از جمله كلام آن حضرت است در خصوص چيزى كه ردّ فرموده بود آن را بر مسلمانان از قطيعه هاى عثمان كه بر بني اميّه و ساير اعوان خود بخشش كرده بود و آن كلام عدل نظام اينست كه فرمود: بخداوند سوگند اگر بيابم آن مال را كه تزويج شده باشند بآن زنان و ملك شده باشند بآن كنيزان هر آينه بر مى گردانم آن را، از جهة اين كه در عدل وسعت است و هر كه تنك آيد بر او عدل پس جور و ستم بر او تنك تر است. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص135 اين خطبه با عبارت «و اللّه لو وجدته...» (به خدا سوگند اگر آنرا بيابم...) شروع مى شود. قطائع عبارت از زمينهاى متعلق به بيت المال است كه از آن خراج مى گيرند، امام مى تواند آنرا به برخى از افراد رعيت واگذارد و معمولا خراج را از آن بر مى داشته و درصد اندكى به عوض خراج از آن مى گرفته اند. عثمان به گروه بسيارى از بنى اميه و ديگر ياران و دوستان خود قطائع فراوان از سرزمينهاى داراى خراج را به اين صورت واگذار كرد. البته عمر هم پيش از او قطائعى در اختيار افراد گذارد، ولى آنان كسانى بودند كه در جنگها زحمت فراوان كشيده و در جهاد به موفقيتهاى چشمگيرى دست يافته بودند و عمر در واقع آنرا بهاى جانفشانى ايشان در راه فرمانبردارى از خداوند سبحان قرار داده و حال آنكه عثمان اين كار را دستاويز رعايت پيوند خويشاوندى و توجه و گرايش به ياران خويش مى كرد، بدون اينكه در جنگ متحمل رنج شده باشند يا كار چشمگيرى انجام داده باشند. كلبى اين خطبه را با اسناد خود از ابو صالح، از ابن عباس روايت مى كند و مى گويد: به گفته ابن عباس كه خدايش از او خشنود باد، على عليه السلام در دومين روز خلافت خود در مدينه آنرا ايراد فرمود و گفت: همانا هر قطيعه كه عثمان داده و آنچه كه از اموال خدا به ديگران بخشيده به بيت المال برگردانده خواهد شد و حق قديمى را چيزى باطل نمى كند [مشمول مرور زمان نمى شود] و اگر آن اموال را در حالى بيابم كه كابين زنان قرار داده اند و در سرزمينها پراكنده كرده اند به حال خودش برخواهم گرداند...كلبى در پى اين سخن مى گويد: آنگاه على عليه السلام فرمان داد همه سلاحهايى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص136 را كه در خانه عثمان پيدا شد، كه بر ضد مسلمانان از آن استفاده شده بود، بگيرند و در بيت المال نهند. همچنين مقرر فرمود شتران گزينه زكات را كه در خانه اش بود تصرف كنند و شمشير و زره او را هم بگيرند و مقرر فرمود هيچكس متعرض سلاحهايى كه در خانه عثمان بوده و بر ضد مسلمانان از آن استفاده نشده است نشود و از تصرف همه اموال شخصى عثمان كه در خانه اش و جاهاى ديگر است خوددارى شود. و دستور فرمود اموالى را كه عثمان به صورت پاداش و جايزه به ياران خود و هر كس ديگر داده است بر گردانده شود. چون اين خبر به عمرو بن عاص كه در ايلة از سرزمين شام بود رسيد، و عمرو بن عاص هنگامى كه مردم بر عثمان شورش كردند به آنجا رفته و پناه برده بود، او براى معاويه نوشت هر چه بايد انجام دهى انجام بده كه پسر ابى طالب همه اموالى را كه دارى از تو جدا خواهد كرد، همانگونه كه پوست عصا و چوبدستى را مى كنند. وليد بن عقبه برادر مادرى عثمان در اين ابيات كه سروده است موضوع تصرف شتر گزينه و شمشير و سلاح عثمان از سوى على عليه السلام را متذكر شده است: «اى بنى هاشم، اسلحه خواهر زاده خود را پس دهيد و آنرا به تاراج مبريد كه تاراج آن روا نيست. اى بنى هاشم چگونه ممكن است ميان ما دوستى و آرامش باشد و حال آنكه زره و شتران گزينه عثمان پيش على است اى بنى هاشم، چگونه ممكن است از شما دوستى را پذيرفت و حال آنكه جامه ها و كالا و ابزار زندگى پسر اروى [عثمان ] پيش شماست اى بنى هاشم، اگر آنرا بر نگردانيد، همانا در نظر ما قاتل عثمان و آن كس كه اموال او را از او سلب كرده يكسان است. اى بنى هاشم، ميان ما و شما با آنچه كه از شما سر زد همچون شكاف كوه است كه كسى نمى تواند آنرا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص137 بر هم آورد. برادرم را كشتيد كه به جاى او باشيد همانگونه كه روزى به كسرى [خسرو] سرهنگانش خيانت ورزيدند.»عبد الله بن ابى سفيان بن حارث بن عبد المطلب ضمن ابياتى مفصل او را پاسخ داد كه از جمله اين است: «شما شمشير خود را از ما مطالبه مكنيد كه شمشير شما تباه شده است و صاحبش آنرا هنگام ترس و بيم كنار انداخته است. او را به خسرو تشبيه كرده بودى، آرى نظير او بود، سرشت و عقيده اش همچون خسرو بود.» يعنى همانگونه كه خسرو كافر بود، عثمان هم كافر بوده است. منصور دوانيقى هر گاه ابيات وليد را مى خواند مى گفت: خدا وليد را لعنت كناد اوست كه با سرودن اين شعر ميان فرزندان عبد مناف تفرقه انداخت.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom