امروز ۱۴۰۴/۱۲/۲۰ طبق رؤیت هلال با چشم غیرمسلح بیست و یکم ماه مبارک رمضان و امشب ، شب بیست و دوم ماه مبارک رمضان است جهت مشاهده اعمال مخصوص امروز کلیک کنید

خطبه ۱۴۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۴۰ : مذمت عیب جویی از دیگران [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في النهي عن غيبة الناس :
وَ إِنَّمَا يَنْبَغِي لِأَهْلِ الْعِصْمَةِ وَ الْمَصْنُوعِ إِلَيْهِمْ فِي السَّلَامَةِ، أَنْ يَرْحَمُوا أَهْلَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعْصِيَةِ، وَ يَكُونَ الشُّكْرُ هُوَ الْغَالِبَ عَلَيْهِمْ وَ الْحَاجِزَ لَهُمْ عَنْهُمْ.
فَكَيْفَ بِالْعَائِبِ الَّذِي عَابَ أَخَاهُ وَ عَيَّرَهُ بِبَلْوَاهُ، أَ مَا ذَكَرَ مَوْضِعَ سَتْرِ اللَّهِ عَلَيْهِ مِنْ ذُنُوبِهِ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنَ الذَّنْبِ الَّذِي عَابَهُ، بِهِ وَ كَيْفَ يَذُمُّهُ بِذَنْبٍ قَدْ رَكِبَ مِثْلَهُ، فَإِنْ لَمْ يَكُنْ رَكِبَ ذَلِكَ الذَّنْبَ بِعَيْنِهِ فَقَدْ عَصَى اللَّهَ فِيمَا سِوَاهُ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ؛ وَ ايْمُ اللَّهِ لَئِنْ لَمْ يَكُنْ عَصَاهُ فِي الْكَبِيرِ وَ عَصَاهُ فِي الصَّغِيرِ [لَجُرْأَتُهُ] لَجَرَاءَتُهُ عَلَى عَيْبِ النَّاسِ أَكْبَرُ.
يَا عَبْدَ اللَّهِ لَا تَعْجَلْ فِي عَيْبِ أَحَدٍ بِذَنْبِهِ، فَلَعَلَّهُ مَغْفُورٌ لَهُ، وَ لَا تَأْمَنْ عَلَى نَفْسِكَ صَغِيرَ مَعْصِيَةٍ، فَلَعَلَّكَ مُعَذَّبٌ عَلَيْهِ.
فَلْيَكْفُفْ مَنْ عَلِمَ مِنْكُمْ عَيْبَ غَيْرِهِ لِمَا يَعْلَمُ مِنْ عَيْبِ نَفْسِهِ، وَ لْيَكُنِ الشُّكْرُ شَاغِلًا لَهُ عَلَى مُعَافَاتِهِ مِمَّا ابْتُلِيَ [غَيْرُهُ بِهِ] بِهِ غَيْرُهُ.

الْمَصْنُوع الَيْهِمْ فِى السَّلَامَةِ : آنان كه خداوند نعمت دورى و پرهيز از گناه را به آنها بخشيده است. 
أهلُ العِصمَة : كسانى كه از گناه محفوظ مانده اند
مَصنوعٌ إليهم : كسانى كه بايشان احسان و انعام شده
حاجِز : حائل و مانع
لِيَكفُف : بايد خوددارى كند
مُعافاة : سالم ماندن، معافاة اينست كه تو از اذيت مردم سالم مانى و مردم از اذيت تو سالم بمانند 
(در نهى از عيب جوئى مردم ايراد كرد).
پرهيز دادن از غيبت و بدگويى:
به كسانى كه گناه ندارند، و از سلامت دين برخوردارند، رواست كه به گناهكاران ترحّم كنند، و شكر اين نعمت گزارند، كه شكرگزارى آنان را از عيب جويى ديگران باز دارد.
چرا و چگونه آن عيب جو، عيب برادر خويش گويد و او را به بلايى كه گرفتار است سرزنش مى كند؟ آيا به خاطر ندارد كه خدا چگونه او را بخشيد و گناهان او را پرده پوشى فرمود؟ چگونه ديگرى را بر گناهى سرزنش مى كند كه همانند آن را مرتكب شده يا گناه ديگرى انجام داده كه از آن بزرگ تر است؟ به خدا سوگند گر چه خدا را در گناهان بزرگ عصيان نكرده و تنها گناه كوچك مرتكب شده باشد، اما جرأت او بر عيب جويى از مردم، خود گناه بزرگ ترى است.
اى بنده خدا، در گفتن عيب كسى شتاب مكن، شايد خدايش بخشيده باشد، و بر گناهان كوچك خود ايمن مباش، شايد براى آنها كيفر داده شوى. پس هر كدام از شما كه به عيب كسى آگاه است، به خاطر آنچه كه از عيب خود مى داند بايد از عيب جويى ديگران خود دارى كند، و شكر گزارى از عيوبى كه پاك است او را مشغول دارد از اينكه ديگران را بيازارد.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در نهى از غيبت مردم:
(غيبت سخن پشت سر ديگرى است اگر راست باشد و اگر دروغ بود آنرا بهتان مى نامند، و آن از گناهان بزرگست، براى آنكه مفاسد آن بيش از سائر منهيّات است چون ضرر آن نوعى و زيان سائر معاصى غالبا شخصى است، لذا امام عليه السّلام در نهى آن تأكيد مى فرمايد):
(1) سزاوار است كسانى را كه از معاصى دورى گزيده اند (مرتكب گناه نگشته و بسبب عقل و خردمندى نفس امّاره مقهور و مغلوب آنان بوده و به اين جهت عيوب گناه و فوائد اطاعت را شناخته اند) و خداوند نعمت پرهيز از گناهان را بآنها بخشيده، به گناهكاران و كسانيكه زير بار فرمان خدا و رسول نمى روند، مهربانى كنند (از ايشان غيبت نكرده و بآنها بهتان نزنند، بلكه آنان را هدايت و براه راست ارشاد نمايند) و سزاوار است كه شكر و سپاسگزارى بر آنها (از نعمتى كه خداوند بآنها بخشيده و آنان را توفيق داده كه از گناهان به سلامت مانده اند) مسلّط باشد (مجال سخن گفتن از ديگرى بآنها ندهد) و مانع گردد از اينكه از گناهكاران غيبت كنند، پس (در جائيكه دوران از معاصى و بى گناهان سزاوار نيست از ديگرى غيبت كنند) چگونه است حال غيبت كننده اى كه از برادر (هم كيش) خود غيبت كرده او را به گناهى كه مرتكب شده سرزنش نمايد (در صورتيكه چنين شخصى گناه كارى خود به غيبت سزاوارتر است)
(2) آيا بياد نمى آورد جايى را كه گناهانش را خداوند پوشانيده و آن بزرگتر از گناهى است كه برادر خود را بآن غيبت كرده (غيبت كننده معامله خداوند را با خودش كه گناهانش را پوشانيده و مفتضح و رسوايش ننموده فراموش كرده كه برادر خود را در گناهى كه كرده رسوا مى نمايد)
(3) و چگونه او را به گناهى سرزنش مى نمايد كه خود مانند آنرا مرتكب بوده، پس اگر عين آن گناه را هم مرتكب نگشته طرز ديگرى نافرمانى خدا نموده (گناه ديگرى مرتكب شده است) كه بزرگتر از گناه برادرش مى باشد،
(4) و سوگند بخدا اگر گناه بزرگى مرتكب نشده باشد و با گناه كوچكى نافرمانى نموده باشد هر آينه جرأت و دليرى او بر عيب جوئى و بد گوئى مردم (از گناه بزرگى كه مرتكب نشده) بزرگتر است.
(5) (پس از اين امام عليه السّلام بر سبيل پند و اندرز مى فرمايد:) اى بنده خدا در عيب جوئى و بد گوئى از هيچكس بر اثر گناه او عجله و شتاب مكن كه شايد او (از گناهى كه كرده توبه و بازگشت نموده و) آمرزيده شده باشد، و بر نفس خود از گناه كوچك ايمن و آسوده مباش (و بچشم حقارت و كوچكى در آن ننگر) كه شايد بر اثر آن معذّب و گرفتار باشى،
(6) و هر كه از شما عيب و بدى غير خود را ميداند بايد (از عيب جوئى و طعن زدن بر او) خوددارى نمايد بجهت آنكه بعيب خود آشنا و دانا است، و بايد شكر از اجتناب گناهى كه ديگرى بآن مبتلى است او را مشغول سازد (و سپاسگزارى از اين نعمت باو مجال ندهد كه عيب ديگرى گويد).
 
سخنى از آن حضرت (ع) در نهى از غيبت مردم:
شايسته است، آنان كه مرتكب گناه نشده اند و از معصيت در امان مانده اند، به گناهكاران و عاصيان رحمت آورند. و همواره به درگاه خداوندى سپاس گزارند تا سپاس خداوندى، آنان را از عيبجويى گناهكاران باز دارد.
پس چگونه است حال غيبت كننده اى كه زبان به غيبت برادر خود مى گشايد و او را به سبب گرفتار شدنش در چنگ گناه سرزنش مى كند. آيا به ياد ندارد كه خداوند گناهان او را مستور داشته، آن هم گناهانى، كه از گناهان كسى كه زبان به غيبتش گشاده، بسى بزرگتر بوده است. و چگونه او را به گناهى نكوهش مى كند كه خود نيز همانند آن را مرتكب مى شود. و اگر آن گناه را، عينا، مرتكب نشده، خداوند را در مواردى كه از آن گناه عظيمتر بوده است، نافرمانى كرده است. به خدا سوگند، اگر گناه بزرگى مرتكب نشده ولى نافرمانى كوچكى از او سر زده است، جرأت او در عيبجويى و غيبت مردمان گناهى بزرگتر است.
اى بنده خدا، به عيبجويى گناهكار مشتاب، شايد خداوند او را آمرزيده باشد و از خردك گناهى هم كه كرده اى، ايمن منشين، بسا كه تو را بدان عذاب كنند. هر كس از شما كه به عيب ديگرى آگاه است، بايد از عيبجويى باز ايستد. زيرا مى داند كه خود را نيز چنان عيبى هست. بايد به سبب عيبى كه ديگران بدان مبتلا هستند و او از آن در امان مانده است، خدا را شكر گويد و اين شكرگزارى او را از نكوهش ديگران به خود مشغول دارد.
 
سزاوار است، آنها که از عيوبى پاکند و از گناه، سالم نگه داشته شده اند، به گنهکاران و اهل معصيت ترحم کنند، و شکر و سپاس خدا، چنان بر وجود آنان غلبه کند که آنها را از عيب جويى و غيبت ديگران باز دارد. چگونه آن عيب جو بر برادر خود عيب مى گيرد، و او را به خاطر بلايى که گرفتار شده است سرزنش مى کند، (در حالى که خودش نيز خالى از عيب نيست و خداوند به لطفش، بر آن پرده افکنده است)، آيا به خاطر نمى آورد که آنچه را خدا از گناهان او مستور داشته، (گاه) بزرگتر از گناهى است که بر ديگران عيب مى گيرد، (راستى) چگونه ديگرى را مذمّت مى کند بر گناهى، که خود مثل آن را مرتکب شده است، و اگر به آن گناه آلوده نشده، (شايد) معصيت ديگرى کرده که از آن بزرگتر است، (پس چرا به اصلاح خويش نمى پردازد؟!) به خدا سوگند حتى اگر خدا را در گناهان کبيره عصيان نکرده، و تنها صغيره اى انجام داده، همين جرأتش بر عيب جويى مردم گناه بزرگترى است!
اى بنده خدا! در عيب جويى هيچ کس نسبت به گناهى که انجام داده است شتاب مکن، شايد او آمرزيده شده باشد، و بر گناه کوچکى که خود انجام داده اى ايمن مباش، شايد به خاطر آن مجازات شوى، بنابراين، هر کدام از شما از عيب ديگرى آگاه شود، به سبب آنچه از عيب خود مى داند، از عيب جويى او خوددارى کند، و اگر کسى از عيب و گناهى پاک است، بايد شکر و سپاس بر اين نعمت، او را از عيب جويى کسى که به آن عيب و گناه مبتلا شده است، باز دارد.
 
از سخنان آن حضرت است در نهى از گفتن عيب مردمان:
بر كسانى كه گناه ندارند، و از سلامت دين برخوردارند، سزا است كه بر گناهكاران و نافرمانان رحمت آرند، و شكر اين نعمت بگزارند، چندان كه اين شكرگزارى آنان را مشغول دارد، و به گفتن عيب مردمان وانگذارد. تا چه رسد به عيبجويى كه برادر را نكوهش كند، و به آنچه بدان گرفتار است سرزنش كند. آيا به خاطر ندارد كه خدا چگونه بر او بخشيد، و گناهان او را پوشيد -بزرگتر از گناهى كه او را بدان مذمّت كند- و چگونه او را مذمّت كند كه خود چنان گناهى كرده است -ليكن پوشيده و در پرده است-. و اگر چنان گناهى نداشته گناهان ديگرى داشته كه از آن گناه بزرگتر است، و به خدا سوگند، اگر گناهى كه كرده بزرگ نيست و گناهى است خرد، جرأت او را بر زشتى مردمان گفتن، گناهى بزرگتر بايد شمرد.
اى بنده خدا در گفتن عيب كسى كه گناهى كرده است، شتاب مكن چه، اميد مى رود كه آن گناه را بر او ببخشند، و بر گناه خرد خويش ايمن مباش چه، بود كه تو را بر آن عذاب كنند. پس اگر از شما كسى عيب ديگرى را دانست، بر زبان نراند به خاطر عيبى كه در خود مى داند. و شكر بر كنار ماندن از گناه او را بازدارد، از آنكه ديگرى را كه به گناه گرفتار است بيازارد.
 
از سخنان آن حضرت است در نهى از غيبت مردم:
آنان كه از عيوب پاكند و از لطف خدا از گناهان سالمند شايسته است به اهل گناه و معصيت ترحم آورند، و سر گرم شكرگزار نعمت پاكى باشند، و اين شكر مانع آنان از عيب جويى ديگران شود، چه رسد به كسى كه (خود گنه كار است آن گاه) از برادر ايمانى غيبت كرده، و وى را به گناه انجام گرفته سرزنش نموده. آيا توجه ندارد كه خداوند گناهى بزرگتر از گناهى را كه برادرش را به آن ملامت كرده بر او پرده پوشى نموده؟ چگونه ديگرى را به گناهى سرزنش مى كند كه خود مانند آن را مرتكب شده اگر هم به گناهى مانند آن آلوده نشده در گناهى بزرگتر از آن (كه عيب جويى است) خدا را عصيان كرده. به خدا سوگند اگر به گناه بزرگى آلوده نگشته و مرتكب گناه كوچك هم نشده باشد هر آينه اين جرأتش بر عيب جويى از مردم بزرگترين گناه است.
اى بنده خدا، در عيب جويى از كسى به خاطر گناهش شتاب مكن، شايد خداوند آن گناه او را بخشيده باشد. و از گناه كوچكى كه خود گرفتار آن شده اى آسوده مباش، كه ممكن است به آن گناه عذاب شوى. بنا بر اين هر كدام از شما كه از عيب ديگرى آگاه است، به خاطر عيبى كه از خود خبر دارد دست از عيب جويى او بردارد و لازم است شكر پاك بودن از گناهى كه ديگرى به آن دچار است او را از دنبال كردن عيب ديگران باز دارد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 562-549 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في النهي عن غيبة الناس.از سخنان امام عليه السلام است كه در آن مردم را از غيبت كردن نهى فرموده. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه، مردم را از غيبت و عيب جويى يكديگر نهى كرده است، و دلايل مختلفى براى آن ذكر مى فرمايد: نخست اين كه: آنها كه از عيب و گناه پاكند بايد شكر اين نعمت رادر پرهيز از غيبت و عيب جويى ديگران قرار دهند.ديگر اين كه: اگر عيب جويان درست در خويش بنگرند، عيوبى همانند آنچه بر ديگران خرده مى گيرند در خود مى يابند، با اين حال چگونه مى توانند ديگران را بر آن عيوب ملامت كنند، در حالى كه خود به آن گرفتارند.سوّم اين كه: گاه ممكن است، انسان گناه كوچكى مرتكب شده باشد، و به گمان اين كه آلوده گناه بزرگى نيست به غيبت و عيب جويى ديگران پردازد، كه خود بزرگترين گناه است افزون بر اين، شخص عيب جو چه مى داند، شايد خداوند گناه كسى را كه غيبتش مى كند بخشيده باشد، ولى گناه عيب جو بخشوده نشده باشد.كوتاه سخن اين كه: امام عليه السلام از طرق مختلف، راه را بر غيبت كنندگان و عيب جويان مى بندد، تا جامعه اسلامى را از اين گناه بزرگ پاك سازد. با آن همه عيب، عيبجويى ديگران چرا؟از آن جا که يکى از مشکلات بزرگ اجتماعى، غيبت و عيب جويى مردم از يکديگر است، که روح بدبينى و نفاق را گسترش مى دهد، و پايه هاى اعتماد را لرزان مى سازد، و روح همکارى و اتحاد را از ميان مى برد، اسلام به اين موضوع اهميّت فوق العاده داده، و غيبت را يکى از بزرگترين گناهان شمرده است.امام (عليه السلام) در خطبه بالا، به شدّت از اين کار نهى مى کند، و دلايل مختلف و نکته هاى بسيار جالب در اين باره بيان مى فرمايد.در واقع امام (عليه السلام) مردم را به پنج گروه تقسيم مى کند. نخست گروهى که لطف الهى شامل آنها شده و آلوده گناه نگشتند، درباره اين گروه مى فرمايد : «سزاوار است آنها که از عيوبى پاکند، و از گناه سالم نگه داشته شده اند، به گناهکاران و اهل معصيت ترحم کنند، و شکر و سپاس خدا چنان بر وجود آنان غلبه کند، که آنها را از عيب جويى و غيبت ديگران باز دارد». (وَإنَّمَا يَنْبَغِي لأَهْلِ الْعِصْمَةِ وَالْمَصْنُوعِ إلَيْهِمْ فِي السَّلاَمَةِ أَنْ يَرْحَمُوا أَهْلَ الذُّنُوبِ وَالْمَعْصِيَةِ، وَيَکُونَ الشُّکْرُ هُوَ الْغَالِبَ عَلَيْهِمْ، والْحَاجِزَ لَهُمْ عَنْهُمْ).چه نعمتى از اين بالاتر که، لطف الهى شامل حال انسانى گردد، و او را از آلودگى به گناه حفظ کند، و چه شکر و سپاسى از اين بهتر که، انسان به شکرانه اين نعمت بزرگ الهى، زبان از غيبت و عيب جويى ديگران بربندد.گروه دوّم کسانى هستند که، خودشان داراى همان عيوبى مى باشند، که ديگران را نسبت به آن ملامت و غيبت مى کنند، يعنى حبّ ذات به آنها اجازه نمى دهد که عيوب خويش را ببينند، ولى نسبت به عيوب ديگران دقيق و کنجکاوند، امام (عليه السلام) درباره آنها مى فرمايد : «چگونه آن عيب جو بر برادر خود عيب مى گيرد، و او را به خاطر بلايى که گرفتار شده است سرزنش مى کند، (در حالى که خودش کانون آن عيب هاست، و خدا به لطفش بر آن پرده افکنده است) آيا به خاطر نمى آورد که آنچه را خدا از گناهان او مستور داشته، (شايد) بزرگتر از گناهى است که بر ديگران عيب مى گيرد». (فَکَيْفَ بِالْعَائِبِ الَّذِي عَابَ أَخَاهُ وَعَيَّرَهُ بِبَلْوَاهُ ! أَمَا ذَکَرَ مَوْضِعَ سَتْرِ اللهِ عَلَيْهِ مِنْ ذُنُوبِهِ مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنَ الذَّنْبِ الَّذِي عَابَهُ بِهِ !).اشاره به اين که انسان مؤمن بايد پرتوى از صفات الهى در وجودش باشد، خداوند ستّار العيوب است، او نيز بايد عيوب ديگران را بپوشاند و سرمايه معنوى و اجتماعى آنها را که بر محور آبروى آنها دور مى زند بر باد ندهد.گروه سوّم کسانى هستند که خودشان مرتکب گناهى مى شوند، و ديگران را نسبت به آن عيب جويى مى کنند، در حالى که انسان به طور طبيعى نسبت به خويش دل سوزتر است، چگونه اين انسان دلسوز و واقع بين، پيش از آن که به اصلاح عيوب خويش بپردازد، در فکر عيوب ديگران است، کدام عقل چنين اجازه اى را مى دهد که، انسان خويش را به کلّى رها سازد و در گرداب بدبختى گرفتار کند، و به ديگران بپردازد آن هم نه به قصد اصلاح، بلکه به قصد افساد، امام (عليه السلام) درباره آنها مى فرمايد :«چگونه ديگرى را مذّمت مى کند بر گناهى که خود مثل آن را مرتکب شده است ؟» (وَکَيْفَ يَذُمُّهُ بِذَنْب قَدْ رَکِبَ مِثْلَهُ !).گروه چهارم کسانى هستند که مرتکب گناهى که ديگران نسبت به آن سرزنش و غيبت مى کنند، نشده اند، ولى اى بسا گناهان ديگرى دارند که از آن بزرگتر است، و نسبت به آن غافل و بى خبر، و يا بى تفاوتند، امام (عليه السلام) درباره اين گروه مى فرمايد : «اگر به آن گناه آلوده نشده، (اى بسا) معصيت ديگرى کرده که از آن بزرگتر است (پس چرا به اصلاح خويش نمى پردازد) » (فَإِنْ لَمْ يَکُنْ رَکِبَ ذلِکَ الذَّنْبَ بِعَيْنِهِ فَقَدْ عَصَى اللهَ فِيمَا سِوَاهُ، مِمَّا هُوَ أَعْظَمُ مِنْهُ).گروه پنجم کسانى هستند که شايد گناه کبيره اى همچون کسانى که مورد غيبت آنها قرار مى گيرند مرتکب نشده باشند، تنها گناهان کوچکترى از آنها صادر شده، ولى آن گناه را کوچک مى شمرند و با جرأت و جسارت به غيبت ديگران مى پردازند. امام (عليه السلام) درباره آنها مى فرمايد : «به خدا سوگند حتى اگر خدا را در گناهان کبيره عصيان نکرده، و تنها صغيره اى انجام داده، همين جرأتش بر عيب جويى مردم گناه بزرگترى است !» (وَايْمُ اللهِ لَئِنْ لَمْ يَکُنْ عَصَاهُ فِي الْکَبِيرِ، وَعَصَاهُ فِي الصَّغِيرِ، لَجَرَاءَتُهُ عَلَى عَيْبِ النَّاسِ أَکْبَرُ).به اين ترتيب، امام (عليه السلام) تمام راه ها را بر عيب جويان و غيبت کنندگان مى بندد، و هرگونه بهانه اى را از دست آنها مى گيرد، و عواقب شوم عمل زشتشان را به آنها گوشزد مى کند، تا از وسوسه هاى شياطين بر کنار بمانند و هواى نفس اعمال زشت آنها را در نظرشان تزيين نکند.*****عيب جويى ناسپاسى بزرگى است!امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه بر همان اصولى که در بخش نخست بيان فرمود، پافشارى مى کند، و همه بندگان خدا را از عيب جويى و غيبت بر حذر مى دارد، و با دلايل منطقى اين بحث را تعقيب مى کند، مى فرمايد : «اى بنده خدا ! در عيب جويى هيچ کس نسبت به گناهى که انجام داده است شتاب مکن، شايد او آمرزيده شده باشد، و بر گناه کوچکى که خود انجام داده اى ايمن مباش، شايد به خاطر آن مجازات شوى». (يَا عَبْدَاللهِ، لاَ تَعْجَلْ فِي عَيْبِ أَحَد بِذَنْبِهِ، فَلَعَلَّهُ مَغْفُورٌ لَهُ، وَلاَ تَأْمَنْ عَلَى نَفْسِکَ صَغِيرَ مَعْصِيَة، فَلَعَلَّکَ مُعَذَّبٌ عَلَيْهِ).اشاره به اين که گناه ديگرى، هر قدر بزرگ باشد ممکن است به خاطر توبه يا شفاعت معصومين (عليهم السلام) يا انجام کارهاى خيرِ جبران کننده، بخشوده شده باشد، و گناه خود انسان هر قدر کوچک باشد، ممکن است بر اثر غرور و غفلت و اصرار، مشمول عفو الهى نشده باشد، بنابراين چگونه شخص گنهکار مى تواند به خود اجازه دهد، که ديگران را بر گناهانشان سرزنش و ملامت، و يا عيب جويى و غيبت کند.در ادامه اين سخن به بيان ديگرى مى پردازد، مى فرمايد : «هر کدام از شما از عيب ديگرى آگاه شود، به سبب آنچه از عيب خود مى داند، از عيب جويى او خوددارى کند». (فَلْيَکْفُفْ مَنْ عَلِمَ مِنْکُمْ عَيْبَ غَيْرِهِ لِمَا يَعْلَمُ مِنْ عَيْبِ نَفْسِهِ).اشاره به اين که بى عيب خداست، و پاکدامن از هرگونه گناه تنها معصومانند، و هيچ کس را نزيبد که دعواى بى گناهى کند، بنابراين عقل اجازه نمى دهد ديگرى را با تيرهاى غيبت و ملامت هدف قرار دهيم، در حالى که خودمان عيوب بسيارى داريم.و در پايان خطبه به همان مطلبى اشاره مى فرمايد که در بخش نخست خطبه نيز آمده بود، ولى با تعبير ديگر; مى فرمايد : «اگر کسى از عيب و گناهى پاک است، بايد شکر و سپاس بر اين نعمت، او را از عيب جويى کسى که به آن عيب و گناه مبتلا شده است، بازدارد». (وَلْيَکُنِ الشُّکْرُ شَاغِلاً لَهُ عَلَى مُعَافَاتِهِ مِمَّا ابْتُلِيَ بِهِ غَيْرُهُ).اشاره به اين که فرض مى کنيم کسى از هر عيب، و يا از عيوب خاصّى، پاک و منزّه باشد، اين نعمتى است بسيار بزرگ که بايد خدا را بر آن شکر گذارد، و لطف الهى را در مورد خود احساس کند، به يقين اين شکرگزارى چنان او را به خود مشغول مى دارد که فرصتى براى عيب جويى ديگران نخواهد داشت.آرى، اين معلّم بزرگ آسمانى براى از ميان بردن صفت رذيله غيبت و عيب جويى، به انواع دلايل منطقى که هر انسان حق طلبى را قانع مى سازد متوسّل مى شود، و راه را بر بهانه جويان مى بندد.* * *نکته:غيبت و عيب جويى بلاى بزرگ جوامع انسانى:«غيبت» يعنى افشاى عيوب و گناهان پنهانى افراد، که متأسفانه در اکثر جوامع متداول است، بى شک آثار زيانبار و بسيار منفى، هم از نظر اخلاقى و هم از نظر اجتماعى دارد; چرا که سرمايه اصلى هر کس در اجتماع، آبروى اوست و غيبت، آبروها را بر باد مى دهد، و افراد جامعه را نسبت به يکديگر بدبين مى سازد، و پايه هاى اعتماد را که خمير مايه همکارى و تعاون اجتماعى است، سُست مى کند، به همين دليل در اسلام به عنوان يکى از زشت ترين و بزرگترين گناهان محسوب شده است، که قرآن مجيد آن را تشبيه به خوردن گوشت برادر مُرده خود مى نمايد.پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در خطبه «حجّة الوداع» که خطبه بسيار حساسى است، فرمود : «أَيُّها النّاسُ إنَّ دِمَاءَکُمْ وَأمْوالَکُمْ وَاَعْراضَکُمْ عَلَيْکُمْ حَرامٌ کَحُرْمَةِ يَوْمِکُمْ هذا فِي شَهْرِکُمْ هذَا فِي بَلَدِکُمْ هذَا إِنَّ اللهَ حَرَّمَ الْغِيَبةَ کَمَا حَرَّمَ الْمَال والدَّمَ; اى مردم ! خون شما و اموال شما و آبروى شما بر شما محترم است، مانند احترام اين روز و اين ماه و اين شهر (مکّه)، خداوند غيبت (و ضايع کردن آبروى مردم) را حرام کرده، همان گونه که مال و خون شما را بر يکديگر حرام نموده است»(1).در زشتى غيبت همين بس که در حديث قدّسى مى خوانيم، خداوند به «موسى بن عمران» (عليه السلام) خطاب کرد و فرمود : «مَنْ مَاتَ تَائِباً مِنَ الْغِيْبَةِ فَهُوَ آخِرُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَمَنْ مَاتَ مُصِرّاً عَلَيْهَا فَهُوَ أَوّلَ مَنْ يَدْخُلُ النّارَ; کسى که بميرد در حالى که از غيبت توبه کرده باشد، آخرين کسى است که وارد بهشت مى شود، و کسى که بميرد و از غيبت توبه نکند و بر آن اصرار ورزد، نخستين کسى است که وارد دوزخ مى شود»(2).در حديث ديگرى از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) مى خوانيم : «مَنْ مَشَى فِي غَيْبَةَ أَخِيهِ وَکَشْفِ عَوْرَتِهِ کَانَ أَوَّلَ خُطْوَة خَطَاهَا وَضَعَها فِي جَهَنَّمَ; کسى که در طريق غيبت برادر مسلمانش و کشف عيوب پنهانى او گام بردارد، نخستين گامى را که برمى دارد در جهنم مى گذارد»(3).درحديث ديگرى از همان بزرگوار مى خوانيم : «مَا عُمِّرَ مَجْلِسٌ بِالغَيِبةِ إلاّ خَرَّبَ بِالدِّينِ; هيچ مجلسى با غيبت آباد نمى شود، مگر اين که از نظر دين ويران مى گردد»(4).احاديث در اين باره بسيار زياد و تکان دهنده است، که در اين مختصر نمى گنجد. به ذکر حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام) اکتفا مى کنيم، و خوانندگان محترم را به جلد سوّم کتاب «اخلاق در قرآن» بحث غيبت و کتاب «جامع السعادات» جلد دوّم و «وسايل الشيعه» جلد هشتم ارجاع مى دهيم. امام صادق (عليه السلام) فرمود : «الْغِيْبَةَ حَرامٌ عَلَى کُلِّ مُسْلِم وَأنَّهَا تَأْکُلُ الْحَسَناتِ کَمَا تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ; غيبت بر هر مسلمانانى حرام است، و حسنات را از ميان مى برد همان گونه که آتش، هيزم را مى خورد و نابود مى کند»(5).حقيقت اين است که اسلام براى آبروى مسلمان احترامى به اندازه خون او قائل است، و عِرْض و دَمْ، (آبرو و خون) در روايات اسلامى در کنار هم قرار مى گيرد، بنابراين کسى که شخصيت اجتماعى ديگرى را با ريختن آبروى او از طريق غيبت مى کشد، گويى شخص او را کشته است، و به همين دليل در روايات به طور مکرّر آمده است که شخص غيبت کننده، بايد بهاى سنگينى در قيامت در برابر غيبت هايى که کرده است بپردازد، و براى جبران آن از حسنات او برمى دارند و بر حسنات غيبت شونده مى افزايند، و اگر حسناتى نداشته باشد از سيئات غيبت شونده برمى دارند و بر سيئات غيبت کننده اضافه مى کنند.آرى غيبت حق الناس است، همان گونه که قتل نفس و مجروح ساختن افراد از حق الناس محسوب مى شود. به همين دليل، اگر افراد با ايمان از تبعات و آثار سوء اين گناه مطابق آنچه در روايات اسلامى وارد شده آگاه شوند، کمتر کسى جرأت مى کند به سراغ آن برود.از اين رو امام (عليه السلام) در خطبه بالا با دلايل منطقى متعدد، اثرات سوء اين گناه را بيان فرموده و همه مردم را از آن بر حذر داشته است.بحث درباره غيبت، آن گونه که علماى اخلاق نوشته اند بسيار گسترده است، ما در اين مختصر به ذکر چند نکته بسنده مى کنيم :1 ـ قبل از هر چيز بايد به سراغ انگيزه هاى غيبت برويم، زيرا از زشتى انگيزه ها به زشتى نتيجه ها مى توان پى برد; انگيزه غيبت عمدتاً حسد، خودخواهى، غرور وکبر، کينه توزى، دنياپرستى، رياکارى، انتقام جويى، سخريّه و استهزاى ديگران و امور مانند آن است، و افراد آلوده به اين امور تلاش مى کنند از طريق غيبت، به اين مقاصد شوم برسند، و با توجه به اين که انگيزه هاى مزبور همه از گناهان کبيره است، مى توان به زشتى غيبت پى برد.2 ـ مهمترين سرمايه يک جامعه که مردم را با يکديگر متّحد مى سازد، و در مسير اهداف بزرگ به راه مى اندازد، همان اعتماد عمومى است و نخستين پيامد شوم غيبت از ميان بردن اين سرمايه است; چرا که هر کسى غالباً عيب يا عيوبى دارد که اگر پنهان بماند به ديگران لطمه نمى زند، و خوش بينى و اعتماد مردم به يکديگر باقى مى ماند، ولى کشف اين عيوب از طريق عيب جويى و غيبت و نکوهش يکديگر، جامعه را به جهنم سوزانى از بدبينى ها مبدّل مى سازد، که همگى نسبت به يکديگر بدبين هستند و نفرت دارند و در نتيجه غيبت، نظم و انسجام عمومى جامعه را متزلزل مى سازد.به تعبير ديگر، همان گونه که غارت اموال و ريختن خون بى گناهان امنيّت عمومى را از ميان مى برد، غارت و دزدى آبروها از طريق غيبت همين نا امنى را به بار مى آورد، زيرا همان طور که در روايت بالا از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) خوانديم، تعرض نسبت به آبروى مردم همچون تعرض نسبت به جان و مال آنهاست.غيبت ها غالباً مکتوم نمى ماند، و بر صاحبان آنها فاش مى شود، و آتش کينه ها را در آنها شعله ور مى سازد، کينه هايى که مى تواند اسباب خونريزى و مشکلات عظيم ديگر گردد.غيبت يکى از اسباب اشاعه فحشاست، و عامل مهمّى جهت سوء ظنّ به علاوه گنهکاران را در گناهانشان جسور مى سازد، زيرا هنگامى که گناه مستور باشد گنهکار جانب احتياط را از دست نمى دهد، اما هنگامى که پرده ها کنار برود شرم و حيا نيز از ميان خواهد رفت.3 ـ غيبت، «حق الناس» است; مسأله مهم در مورد غيبت اين است که، تنها گناهى نيست که ميان انسان و پروردگارش صورت گرفته باشد، و با آب ندامت و توبه شستشو شود، بلکه همان گونه که ريختن خون مردم و غصب اموال آنها بدون قصاص يا ديه و پرداختن خسارت مالى جبران نمى شود، ضايع کردن آبروى مردم نيز بدون جبران بخشوده نخواهد شد، مخصوصاً اگر غيبت شونده از دنيا برود و دست انسان از دامان او کوتاه گردد، و کار او به قيامت بيفتد، يعنى در جايى که راهى براى جبران نيست جز اين که حسناتش را به او دهد يا سيّئات او را بپذيرد، و اين مصيبت بسيار بزرگى است.4 ـ بهترين راه درمان غيبت همان است که مولاى موّحدان اميرمؤمنان (عليه السلام) در کلام بالا بيان فرموده است، که انسان به اين حقيقت توجه کند که اگر عيب و گناهى را که به ديگرى نسبت مى دهد در خودش وجود ندارد، به شکرگزارى خدا پردازد، شکرى که او را از عيب جويى ديگران باز دارد و اگر گناهى همانند او کرده سزاوار نيست عيب خود را ناديده بگيرد و به ديگران پردازد، و اگر گناه کوچکترى انجام داده به اين معنا بينديشد که شايد گناه بزرگتر آن شخص بخشوده شده و گناه کوچکتر او مشمول عفو نگرديده است، بلکه جرأت او بر عيب جويى مردم از گناه او ـ هر چه باشد ـ بزرگتر است.افزون براين، همان گونه که بيمارى هاى جسمانى تا ريشه هاى آن از بين نرود درمان کامل نخواهد شد، در بيماريهاى روحانى همچون غيبت نيز بايد به سراغ ريشه ها رفت، و با از بين بردن آنها تمايل به غيبت را در دل نابود کرد.5 ـ استماع غيبت نيز يکى از گناهان است ـ همان گونه که در خطبه بعد شرح آن خواهد آمد ـ چرا که شنونده در تضييع آبروى مسلمانى شرکت جسته و معاون جرم است، مخصوصاً اگر با روى گشاده و باز استماع کند، که سبب جرأت و جسارت غيبت کننده شود.6 ـ راه توبه از غيبت، تنها استغفار نيست، بلکه علاوه بر ندامت و پشيمانى و تقاضاى عفو و بخشش از درگاه خداوند بايد به نوعى، آبروى از دست رفته غيبت شونده را جبران کند، اگر ممکن است از او ولو به صورت سربسته حلّيت بطلبد، و اگر اين کار مفسده اى دارد يا غيبت شونده از دست رفته است، آن قدر کار خوب براى او انجام دهد که او راضى شود.تمام اين امور نشان مى دهد که گناه غيبت تا چه حد سنگين و مشکل آفرين است. براى توضيح بيشتر درباره مسائل مربوط به غيبت، از جمله مستثنيات آن به جلد سوّم کتاب «اخلاق در قرآن» صفحه 107 تا 133 مراجعه فرماييد.(6)****پی نوشت:1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 162.2. جامع السعادات، جلد 3، صفحه 302 و بحار الانوار، جلد 72، صفحه 257.3. همان مدرک، صفحه 303.4. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 259.5. جامع السعادت، جلد 3، صفحه 305.6. سند خطبه: آمدى در كتاب غرر الحكم بخش هايى از اين خطبه را آورده كه با آنچه در نهج البلاغه است تفاوت هاى قابل ملاحظه اى دارد و اين، نشان مى دهد كه مدرك او غير از نهج البلاغه بوده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 314). در بعضى از منابع، خطبه فوق به عنوان جزئى از خطبه معروف به ديباج نقل شده است.(كتاب تمام نهج البلاغه، صفحه). 
شرح علامه جعفریدر نهي از غيبت مردم:«و انما ينبغي لاهل العصمه و المصنوع اليهم في السلامه ان يرحموا اهل الذنوب و المعصيه و يكون الشكر هو الغالب عليهم و الحاجز لهم عنهم، فكيف بالعائب الذي عاب اخاه و عيره ببلواه» (و جز اين نيست براي كساني كه از معصيت محفوظ و از ارتكاب خطا محروس و سالم هستند، سزاورا است كه كساني را كه مرتكب گناهان و معصيت مي‌شوند مورد ترحم قرار بدهند و شكرگزاري در برابر اينكه توانسته‌اند از آلودگي به گناه در امان باشند بر آنان غالب شود و مانع عيبجويي و عيب‌گويي مبتلايان به گناه گردد. (حال كه چنين است، يعني لازم است كه مردم سالم و محفوظ از گناه و خطا، عيبجويي و عيب‌گويي نكنند) پس بطريق اولي نبايد كساني كه خود مبتلاء و آلوده به آن عيوب هستند، انحرافات و گناهان ديگران را افشاء كنند).ابراز عيب و خطاي ديگران، سلب كرامت و شرف انساني آنان مي‌باشد:هر موقعي كه گناه و لغزش يك انسان، بدون دليل مجوز افشاء مي‌گردد، در حقيقت حيات با كرامت و شرف و آبرومندانه او با خطر سقوط مواجه مي‌شود. اين قضيه در تفسير آيه مربوط (آيه 12 از سوره الحجرات) مطرح خواهد شد. اگر چنين فرض كنيم كه شما از گناه و لغزش‌ها محفوظ و مبرا هستيد، باز نمي‌توانيد گناهان ديگران را بازگو كنيد و آنان را مورد مذمت و استهزاء قرار بدهيد، چه رسد به اينكه خود به معاصي آلوده باشيد. در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام در نهج‌البلاغه كه اينك توفيق تفسير آن را، عنايات خداوندي نصيب فرموده است، مطالبي آمده است كه اگر بشريت به آنها مقيد باشد، قطعا به آن شكوفائي اخلاق مي‌رسد كه از تاريخي كه در پشت سر گذاشته است، پشيمان مي‌گردد. ولي متاسفانه بجهت غلبه ماشين ناآگاه بر زندگي انسانها و سلب آزادي آنان از يكطرف، و انواع تخديرهايي كه براي ناهشيار نگاه داشتن بشريت در جريان است، از طرف ديگر، نه تنها اخلاق والاي انساني را از وي سلب نموده بلكه حتي تبليغات فراگير براي لذت‌پرستي و مصرف‌گرايي، انسان را از اينكه با خويشتن آشنا شود، جلوگيري نموده چه رسد به اينكه برگردد و تاريخي را كه پشت سر خود گذاشته است، بررسي نمايد و درس‌هايي آموزنده از آن فرا بگيرد. بهر حال در سخنان مورد تفسير اميرالمومنين عليه‌السلام مطالبي وجود دارد كه آنها را بطور مختصر متذكر مي‌شويم:مطلب يكم- لازم است كه همه انسانها، آن قسمت از مردماني را كه به لغزش افتاده و مرتكب خطا مي‌گردند، مورد ترحم قرار بدهند، و از اينكه عضوي يا اعضائي از پيكر جامعه مختل و مجروح است، احساس تلخي و ناگواري نمايد، زيرا قطعي است كه اعضاي پيكر جامعه مجموعه واحدي را تشكيل مي‌دهند كه در همديگر تاثير و از يكديگر متاثر مي‌گردند.مطلب دوم- بدانجهت كه غير از معصومين عليهم‌السلام (انبياء و ائمه) هيچكس فوق خطا و لغزش نيست، لذا آدمي با توجه به نقص و عيب خود، اگر خردمند و هوشيار باشد، هرگز خطا و لغزش ديگران را بهيچ وجه ابراز و مورد سخريه و شماتت قرار نمي‌دهد.مطلب سوم- اين قضيه كه هر كسي، انساني را براي لغزش و خطا و نقصي كه دارد، مورد استهزاء و شماتت قرار بدهد، بالاخره خود روزي گرفتار همان لغزش خواهد بود، قاعده‌ايست كلي كه با تجاربي فراوان اثبات شده است.مطلب چهارم- انسان خردمند و باايمان با مشاهده لغزش و نقص در ديگران، بجاي عيبجويي و عيب‌گويي كه خود موجب عميق‌تر بودن جراحت مي‌گردد، سپاسگزار عنايات خداوندي باشد كه او را از سقوط در معصيت و خطا جلوگيري نموده است.****«اما ذكر موضع ستر الله عليه من ذنوبه مما هو اعظم من الذنب الذي عابه به! و كيف يذمه بذنب قد ركب مثله، فان لم يكن ركب ذلك الذنب بعينه فقد عصي الله فيما سواه، مما هو اعظم منه. و ايم الله لئن لم يكن عصاه في الكبير، و عصاه في الصغير، لجراته علي عيب الناس اكبر» (آيا آن عيبجو نمي‌بيند پرده‌پوشي خداوندي را درباره گناهان خود او كه بزرگتر است از آن خطايي كه آن انسان مرتكب خطا مبتلاء به آن شده است، و اگر هم مانند آن گناه را مرتكب نشده باشد، در غير از آن مورد، خدا را نافرماني كرده است كه بزرگتر از آن معصيت بوده است. و سوگند بخدا، اگر آن عيبجو خدا را با گناه بزرگ، نافرماني نكرده و گناه كوچك انجام داده باشد، جرئت او بر ابراز عيب مردم گناهي است بزرگتر.)گناه ناشي از جرئت به ابراز عيب ديگران، از گناه آن عيب كمتر نيست:در اين جملات مورد تفسير نيز مطالبي بسيار آموزنده وجود دارد كه توضيح آنها لازم است:مطلب يكم- مفاد جمله اول چنين است كه آدمي بايد بشكرانه عنايت خداوندي كه عيوب او را (كه چه بسا بزرگتر از لغزش ديگران است،) مي‌پوشاند، عيب ديگران را مخفي بدارد. در يك مثال ساده چنين آمده است كه (بعضي از مردم تير چوبي بزرگ را در چشمان خود نمي‌بينند ولي كاه را در چشم ديگران مي‌بينند!!) بايد اينگونه مردم غافل از عيوب و نقائص خويشتن، بجاي كشف عيوب ديگران و افشاي آنها بر اصلاح خويشتن بپردازند.مطلب دوم- جرئت به كشف و افشاي لغزش‌ها و خطاهاي انسانها خود گناهي است بزرگتر دليل اين مطلب روشن است، زيرا گناهي را كه يك شخص مرتكب شده است، ظلم بر خويشتن نموده و با توبه و انابه قابل جبران است، در صورتيكه كشف و افشاي لغزشها و خطاهاي مردم، ظلم بر ديگران است (ناشي از پايمال ساختن حق انسانها است) و منابع اسلامي بالصراحه حكم مي‌كند كه اين ظلم بخشودني نيست، به اضافه ظلم بر انسانها، معصيت خداوندي نيز در اين صورت وجود دارد، زيرا غير از اينكه ظلم به يك انسان، گناهي است ناشي از پايمال كردن حق يا حقوق او، همچنين گناهي است كه ناشي از رفتار بر خلاف مشيت الهي درباره لزوم مراعات حقوق انسانها مي‌شود.مطلب سوم- ذكر و افشاي عيوب مردم نه تنها در غير از موارد استثنائي موجب منتفي شدن آن عيوب نمي‌گردد، بلكه ممكن است باعث لجاجت شخص داراي عيب و لغزش هم بوده و به انجام دادن خطا اصرار بيشتر بورزد. يكي از نويسندگان بسيار معروف در كشور ما نوشته است: روزي از يك روستا عبور مي‌كردم، روستائي را ديدم كه چند راس الاغ را مي‌برد و آن جانداران را زياد مي‌زد! رفتم نزد او و گفتم: اين حيوانها كه مي‌روند چرا اينها را مي‌زني؟ مي‌گويد: وقتي من اين اعتراض را كردم (نويسنده نمي‌دانسته است كه مي‌بايست آن عيب را با زبان قابل فهم براي روستایی تذكر بدهد) چند چوب ديگر حتي به آن الاغي كه بهتر از همه آن الاغ‌ها راه مي‌رفت، زد، و من از پيشنهاد و يا به اصطلاح عيبجوئي خودم پشيمان شدم.****«يا عبدالله لا تعجل في عيب احد بذنبه فلعله مغفور له، و لا تامن علي نفسك صغير معصيه، فلعلك معذب عليه. فليكفف من علم منكم عيب غيره لما يعلم من عيب نفسه وليكن الشكر شاغلا له علي معافاته مما ابتلي به غیره» (اي بنده خدا، در اظهار عيب هيچ كس درباره گناهي كه مرتكب شده است شتاب مكن، زيرا شايد كه براي او بخشيده شده باشد. و براي خود درباره معصيت كوچك احساس امان مكن، شايد كه براي همان معصيت معذب خواهي گشت. پس هر كسي از شما كه به عيب ديگري اطلاعي پيدا كرد، بجهت آگاهي كه از عيب خود دارد، از ابراز آن خودداري نمايد و شكر و سپاسگذاري براي محفوظ ماندن از خطا، او را از توجه به آنچه كه ديگري به او مبتلا شده است، منصرف بسازد.)احتمال توبه و بازگشت به سوي خدا، مانع از عيبجوئي و عيبگوئي است:تو از كجا مي‌داني كه شخصي كه مرتكب خطائي گشته است، علم به خطا بودن آن داشته و با آن علم دچار لغزش گشته است؟ تو از كجا مي‌داني آن شخص خطاكار در آن لغزشي كه افتاده است، اختيار داشته و كمترين اضطرار و اكراه و اجباري او را به وقوع در آن لغزش وادار نكرده است؟ پس از ارتكاب معصيت در آتش ندامت و پشيماني شعله‌ور نگشته است؟ تو از كجا مي‌داني آن خطاكار پس از ندامت و چشيدن طعم كيفر وجداني به سوي خدا بازگشت ننموده است؟ بنابراين، برو، بكار خود مشغول باش، در صدد تطهير خويشتن برآي و آنگاه با كمال دقت و بررسي‌هاي لازم و كافي و با داشتن شرائط ارشاد و تعليم و تربيت، به پاك كردن انسانها از نقائص و عيوب بپرداز. آيه مباركه در قرآن مجيد در تحريم غيبت چنين است: «يا ايها الذين امنو اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضا ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه و اتقوا الله ان الله تواب رحيم» (اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از گمان‌هاي فراواني اجتناب كنيد، زيرا بعضي از گمانها معصيت است و تجسس و ماجراجويي مكنيد و هيچ يك از شما غيبت ديگري را نكند. آيا از شما كسي هست كه گوشت برادر خود را بخورد (شما از خوردن گوشت برادر خود) كراهت داريد، به خداوند تقوي بورزيد و قطعا خداوند پذيراي توبه و مهربان است).در حقيقت كسي كه عيب و نقص يك انسان را كه كرامت و حيثيت خدادادي خود را مختل نساخته است، جستجو و كشف و افشاء مي‌كند، حيات باكرامت و حيثيت او را نابود مي‌سازد و لذا خداوند متعال تعبير مرده فرموده است. يعني انساني كه پرده شرف و كرامت انساني‌اش دريده مي‌شود، در حقيقت مانند مرده‌ايست كه كشنده‌اش آن عيبجوي عيبگو است. نكته ديگري كه در تعبير (ميته) ممكن است وجود داشته باشد، بي‌اختيار بودن شخص مورد غيبت است، يعني همانگونه كه مرده اراده و قدرت و اختيار دفاع از خود را ندارد، همچنان شخصي كه در غياب او شرف و آبرويش ريخته مي‌شود و او نمي‌تواند از خود دفاع كند. اما احاديث كاملا صحيح و معتبر در ممنوعيت غيبت و بطور كلي در ممنوعيت مجروح ساختن كرامت و شرف و حيثيت انساني و ريختن آبروي او، بقدري فراوان است كه جايي براي كوچكترين ترديد در حرمت شديد اين نابكاري نمي‌گذارد. امام صادق عليه‌السلام انگيزه‌هاي غيبت و بدگوئي را ده نوع فرموده است. روايت چنين است: الغيبه تتنوع عشره انواع: شفاء غيظ، و مساعده قوم، و تصديق خبر بلا كشف، و تهمه و سوء ظن، و حسد، و سخريه، و تعجب و تبرم، و تزين غيبت (انگيزه آن) به ده نوع تقسيم مي‌گردد:1- ارضاي نفس يا خاموش كردن آتش غضب.2- كمك و ياري جمعي كه غيبت‌كننده مي‌خواهد از آن حمايت كند و اهانت بر شخص مورد غيبت، او را موهون مي‌سازد و قدرت طبيعي يا اعتباري آن قوم سقوط مي‌نمايد.3- تصديق خبري بدون تحقيق در راست و دروغ بودن آن.4- تهمت زدن، (البته خود اين انگيزه (تهمت) بطور مستقيم يا غير مستقيم معلول عليت است كه اثر كوبيدن و تحقير شخصيت مورد تهمت مي‌باشد.)5- بدگماني، اين انگيزه هم ممكن است ناشي از عواملي بوده باشد، مانند صدور سخنان يا بروز رفتار ابهام‌انگيز كه مي‌توانند دلالت بر خطا و لغزش داشته باشد.6- حسد، اين پديده از رايج‌ترين انگيزه‌هاي غيبت و اهانت بر انسانها است. اين پديده پليد موقعي بوجود مي‌آيد كه شخصي داراي امتيازات جبري باشد مانند زيبائي، قدرت انديشه، اراده، و ديگر مزايا و يا داراي امتيازات اختياري، مانند علم و معرفت و مقام و ديگر مزايايي كه با كوشش و تلاش بدست مي‌آيند.7- استهزاء و به مسخره گرفتن كه بنوبت خود ميتواند معلول عللي باشد.8- تعجب يعني شگفت‌زده شدن و وادار ساختن به شگفت‌زدگي، اين انگيزه هم بسيار رائج است، مخصوصا در موقعي كه اهانت‌كننده مي‌خواهد ابراز اطلاع نمايد و خود را شخصي آگاه و هشيار قلمداد كند. بعلاوه اينكه عده‌اي در زندگي خود، وادار كردن مردم به شگفتي را هنر بزرگي براي خود مي‌دانند تا جائيكه بعضي از صاحبنظران دوران معاصر معتقدند كه عظمت يك اثر هنري بايست كه چه اندازه شگفتي مردم را به خود جلب مي‌كند.9- دلتنگي يا بدخلقي، عده‌اي هستند كه با بروز اين حالات رواني، به گمان اينكه درباره مردم بدگويي كنند، وضع رواني‌شان به اعتدال خود برمي‌گردد، باين وسيله پليد دست مي‌برند. بدتر از اين، حالات كساني است كه اهانت را حتي نه به انگيزگي بدست آوردن اعتدال رواني، بلكه تنها بمقتضاي دلتنگي مانند كوه آتش‌فشان، اهانت و تهمت و هر گونه تحقير درباره اشخاص را به راه مي‌اندازند.10- تزين، بگمان خودآرايي و نشان دادن وارستگي، اقدام به توهين و تحقير مي‌نمايند.روايت در تقبيح غيبت و تهمت و افتراء و هر گونه تحقير اشخاص بقدريست كه نيازي به نقل و توضيح آنها نمي‌بينيم. هر گونه افشاي عيب و كشف آن ممنوع است و موارد استثناي آن از مجموع سخنان مبارك اميرالمومنين عليه‌السلام در خطبه مورد تفسير چنين برمي‌آيد كه هر گونه عيبجوئي و عيب‌گويي و عيب‌تراشي اكيدا ممنوع است خواه بعنوان غيبت باشد (كه عبارتست از ابراز معصيتي كه انجام دهنده آن، از اظهار كردنش امتناع ورزيده است كه در اصطلاح فقهي (اظهار ما اخفاه الله) (آشكار كردن چيزي كه خداوند آن را پنهان ساخته،) است) و يا هر گونه طرح عيوب و لغزش‌ها كه موجب اشاعه دادن فساد در جامعه و سبك جلوه دادن آن در نظر مردم و اذيت و آزار نمودن مرتكب گناه بوده باشد. اگر خطا و گناهي كه از يك يا چند نفر صادر مي‌شود و آن خطا و گناه به ضرر جامعه تمام خواهد گشت، بدون ترديد مشمول عفو و اغماض نمي‌گردد، زيرا هر عاملي كه جامعه را تهديد كند، بلكه حتي به ضرر يك انسان بيگناه تمام شود، آن عامل به هر شكلي هم كه باشد، بايد ريشه‌كن شود. همچنين اگر كسي مظلوم واقع شود، ميتواند ظلم وارد بر خود را افشاء نموده، و ظالم را به كيفر خود برساند. همچنانكه اگر يك خطاكار درباره شئون زندگي مادي يا معنوي مورد مشورت قرار بگيرد، و كشف حال آن خطاكار ضروري باشد، ترديد نيست كه براي منتفي ساختن ضرر، بايد وضع او افشاء شود. اگر از خطاكاري يك تبهكار جلوگيري نشود، بر تبهكاري خود مي‌افزايد و هم باعث سقوط خويشتن و هم باعث ورود ضرر بر ديگران مي‌باشد، در اين صورت نيز افشاي خطاي او اگر تذكر دادن براي او نتيجه‌اي نبخشد، بدون اشكال بوده و در صورت انحصار چاره واجب مي‌شود.جلال‌الدين مولوي درباره عيبجوئي و افشاي عيب ديگران ابياتي بسيار جالب دارد كه در اينجا متذكر مي‌شويم:عيب باشد كاو نبيند جز كه عيب         عيب كي بيند روان پاك غيبچار هندو در يكي مسجد شدند         بهر طاعت راكع و ساجد شدندهر يكي بر نيتي تكبير كرد        در نماز آمد به مسكيني و دردموذن آمد زان يكي لفظي بجست         كاي موذن بانگ كردي وقت هست؟گفت آن هندوي ديگر از نياز        هي سخن گفتي و باطل شد نمازآن سوم گفت آن دوم را اي عموي         چه زني طعنه به او خود را بگويآن چهارم گفت حمدالله كه من         در نيفتادم به چو چون اين سه تنپس نماز هر چهاران شد تباه          عيب‌گويان بيشتر گم كرده راهاي خنك جاني كه عيب خويش ديد         هر كه عيبي گفت، آن بر خود خريدزانكه نيم او ز عيبستان بده است         وان دگر نيمش ز غيبستان بده استچون كه بر سر مر ترا ده ريش هست         مرهمت بر خويش بايد كار بستعيب كردن ريش را داروي اوست          چون شكسته گشت جاي ارحمو استگر همان عيبت نبود ايمن مباش        بو كه آن عيب از تو گردد نيز فاشلا تخافو از خدا نشنيده‌اي؟          پس چه خود را ايمن و خوش ديده‌اي!سالها ابليس نيكونام زيست         گشت رسوا، بين كه او را نام چيستدر جهان معروف بد علياي او         گشت معروفي به عكس اي واي اودر توضيح پاكيزگي غلام پادشاه كه در شكل طنز مي‌گويد:عيب ديگر اينكه خودبين نيست او         هست او در هستي خود عيبجوعيبجوي و عيبگوي خود بده است           با همه نيكو و با خو بد بده استدر رخ مه عيب بيني مي‌كني          در بهشتي خارچيني مي‌كني!حرص نابيناست بيند مو به مو         عيب خلقان و بگويد كو به كوعيب خود يك ذره چشم كور او         مي‌نبيند گر چه هست او عيبجوشاخ گل هر جا كه مي‌رويد گل است        خم مل هر جا كه مي‌جوشد مل استگر ز مغرب سر زند خورشيد سر          عين خورشيد است ني چيز دگرعيب‌جويان را ازين دم كور دار           هم به ستاري خود اي كردگارگفت حق چشم خفاش بدخصال         بسته‌ام من ز آفتاب بيمثالاز نظرهاي خفاش كم و كاست          انجم و آن شمس نيز اندر خفاستيك بيان بسيار زيبائي هم از ويكتورهوگو داريم كه بسيار سازنده بنظر مي‌رسد، و آن اينست: (آدمي بر بدنش گوشتي دارد كه هم در آن حال بار گران و وسوسه او است، اين بار را مي‌كشد و تسليمش مي‌شود، بايد مراقبش باشد، اختيارش را در دست گيرد، مقهورش سازد و تن به اطاعتش ندهد، مگر در آخرين حد، در اين اطاعت نيز ممكن است خطائي وجود داشته باشد، اما خطائي كه ارتكابش اينگونه باشد گناه صغيره است. اين نيز سقوط است، اما سقوطي بر زانو كه ممكن است به سجود پايان يايد.) و اگر درباره چنين انساني ما هم به خطاي ديگري مرتكب شويم و به ملامت و استهزاء و شماتت او بپرازيم و عيب او را فاش كنيم، در حقيقت بجاي نجات دادن آن خطاكار، او رابه سقوط ابدي كه قابل هيچگونه بازگشت نيست، گرفتار خواهيم ساخت.تعبير بسيار زيبايي است كه مي‌گويد: (اما سقوطي بر سر زانو كه ممكن است به سجود پايان يابد) آري، آنگاه كه دل آدمي شكسته شود، دست تواناي خداوندي به سوي او دراز مي‌شود، بار ديگر آن دل شكسته را جبران نموده و التيام مي‌بخشد. باز همان آيينه است كه فروغ جمال خداوندي را در خود منعكس مي‌سازد. گفته شده است كه خدا فرموده است «انا عند المنكسره قلوبهم» (من در نزد كساني هستم كه دلهاي آنان شكسته شده است) البته تجارب بسيار فراوان هم مويد همين جبران و التيام، بلكه انقلابات سازنده رواني است كه در هنگام شكسته شدن يك قلب به وجود مي‌آيد.اين متفكر انسان‌شناس در مورد ديگر مي‌گويد: (نسبت به عقوبت‌زدگان شفقت داشته باشيم- دريغا! ما خود كيستيم؟ من كه با شما سخن مي‌گويم كيستم؟ شما كه گوش به من مي‌داريد كيستيد؟ از كجا مي‌آئيم؟ آيا كاملا اطمينان داريم كه پيش از آنكه زائيده شويم كاري نكرده‌ايم؟ زمين خالي از شباهت بيك زندان نيست، از كجا معلوم است كه آدمي يك بازداشت شده عدل الهي نيست، از نزديك به زندگي بنگريد، اين زندگي چنان ساخته شده است كه در همه جايش عقوبتي احساس مي‌شود، آيا شما آن كسيد كه خوشبخت نام دارد؟ بسيار خوب، با اينهمه همه روزه غمگين هستيد، هر روز اندوه بزرگي يا پرواي كوچكي مخصوص به خود دارد. ديروز براي سلامت كسيكه نزد شما عزيز است مي لرزيديد، امروز بر سلامت خود بيمناكيد، فردا اضطرابتان راجع به پول خواهد بود، پس فردا زخم‌زبان يك مفتري اندوهگين‌تان خواهد ساخت، پسين فردا بدبختي يك دوست سبب تاثرتان خواهد شد، سپس بدي يا خوبي هوا، پس از آن شكستن يا گم شدن چيزي نفيس، پس از آن تفريحي كه بدليل آن وجدان و ستون فقرات ملامتتان ميكند يك بار ديگر جريان امور عمومي. اين در صورتيست كه آلام قلبي را بشمار نياوريم و همچنين امتداد مي‌يابد ابري از ميان ميرود، ابر ديگري پديدار ميشود، در هر صد روز بزحمت يك روز اتفاق مي‌افتد كه آفتاب شادماني براي شما بدرخشد و حال آنكه شما از افراد نادري هستيد كه سعادت دارند، اما ديگر آدميان ظلمت راكد بر سرشان افتاده است، كساني كه صاحب فكراند اين عبارت را كمتر بكار ميبرند: (خوشبختان و بدبختان) در اين عالم كه مسلما دهليز عالم ديگري است خوشبخت وجود ندارد. تقسيم واقعي بشري از اين قرار است: روشنان و تاريكان. كاستن از تعداد تاريكان و افزودن بر تعداد روشنان هدف اصلي است.از اين جهت است كه فريادكنان ميگوئيم: تعليم! دانش! خواندن را آموختن روشن كردن آتش است. از هجي كردن هر هجا شراره‌اي بيرون ميجهد. در واقع كسيكه ميگويد: روشنائي، واجب نمي‌آيد كه بگويد شادماني. آدمي در روشنائي رنج ميبرد، افراط در آن ميسوزاند، شعله دشمن بال و پر است، سوختن و از پرواز وانماندن خارقه‌اي از نبوغ است، هنگاميكه بشناسيد و هنگاميكه دوست بداريد باز هم رنج خواهيد برد، روز با چشم اشكبار بوجود مي‌آيد. روشنان اگر هم هيچ مورد براي گريستن نداشته باشند بر ظلمت‌زدگان ميگريند.) (ماخذ مزبور ص 322) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه در نهى از غيبت بيان فرموده است:منظور از اهل عصمت و كسانى كه داراى ملكه خوددارى از گناه مى باشند، همان كسانى هستند كه خداوند آنان را يارى كرده است، تا بر نفس امّاره پيروز شوند، و آن را اسير نيروى عاقله خود گردانند، و در نتيجه داراى ملكه ترك گناه و قدرت خوددارى از ارتكاب حرام شوند، اينها همانهايى هستند كه خداوند نعمت سلامت از انحراف، و سلوك در راه خودش را به آنها بخشيده، و آنان را از افتادن در پرتگاه نابودى مصون داشته است.امام (ع) نخست آنان را به وظايفى كه دارند آگاه مى سازد، و تذكّر مى دهد كه به اهل معصيت ترحّم داشته باشند، اين ترحّم و دلسوزى هنگامى در آنها پديد مى آيد كه از احوال گنهكاران و وقوع آنها در پرتگاه نابودى عبرت گيرند، بديهى است اين خوى بندگان شايسته خداوند است كه هنگامى كه كسى را در سراشيب خطر مى بينند، او را دستگيرى و نسبت به رهايى او اقدام مى كنند، ديگر اين كه شكر نعمتهاى خداوند بر وجود آنها غالب باشد و آنها را از آلودگى و انحراف باز دارد، و اين زمانى ميسّر است كه از مشاهده احوال گنهكاران عبرت گيرند، و از اين كه خداوند به آنها بخشش فرموده، و در سركوبى شيطان كه مادّه گناه و ريشه انحراف است، آنها را يارى كرده است به سپاس او مشغول باشند.فرموده است: «فكيف بالعائب»:اين آغاز تذكّرى است به افرادى كه رتبه آنان از كسانى كه داراى ملكه خوددارى از گناهند پايين تر مى باشد و كم و بيش مرتكب گناهان كوچك يا بزرگ مى شوند، مشعر بر اين كه بدگويى از ديگران را ترك كنند، و مانند اين است كه فرموده است: اين اظهار ترحّم و دلسوزى نسبت به گنهكاران شايسته كسانى است كه خداوند آنان را از آلودگى به گناه مصون و در امان داشته است امّا جز آنها از قبيل كسى كه به عيبجويى برادر خود مى پردازد و بر مصيبت و بلايى كه دچار است او را سرزنش مى كند در خور اين امر نيستند بلكه آنچه بر هر يك از اين افراد لازم است اين است كه غيبت و عيبجويى از ديگران را ترك كند و خدا را هر چه بيشتر شكر و سپاس گويد، زيرا خداوند پرده بر روى گناهان او افكنده، و آنچه را كه در اوست و از عيب برادرش كه او را به سبب آن سرزنش مى كند بزرگتر و زشت تر است از ديگران مستور و پوشيده داشته است، و اين نعمتى است كه بايد خدا را بدان شكر گويد، و با ذكر «موضع ستر اللّه عليه من ذنوبه» به نعمتى كه خداوند به چنين كسى بخشيده و به او اين شايستگى و آمادگى را داده كه پرده بر عيبش افكند و گناهش را پوشيده بدارد اشاره فرموده است.در جمله «و كيف يذمّه بذنب...»، استفهام بر سبيل انكار است، و با اظهار شگفتى كه صورت احتجاج و استدلال را دارد مى پرسد: چگونه كسى ديگرى را بر گناهى سرزنش مى كند و حال اين كه خود، آن را به جا مى آورد، مفاد اين عبارت تا جمله يا عبد اللّه اين است كه جايز نيست كسى ديگرى را به گناهى كه خود مرتكب آن مى شود عيبجويى و سرزنش كند، زيرا گناهى را كه او مرتكب شده يا مانند همان گناهى است كه خود آن را به جا مى آورد، يا بزرگتر و يا كوچكتر از آن است اگر او را به سبب گناهى عيبجويى كرده كه خود مانند آن يا بزرگتر از آن را مرتكب شده است، بر اوست كه به سرزنش خويش پردازد، و اين امر او را از نكوهش ديگران باز دارد، و اگر گناه كسى كه مورد عيبجويى اوست از گناه او كوچكتر است حقّ چنين كارى را ندارد، زيرا با توجّه به اين كه خود او آن گناه را به جا آورده، مرتكب غيبت شده و يكى از معاصى كبيره را به عمل آورده است.اين كه فرموده است: جرأت به عيبجويى و بازگويى گناه ديگران، در نزد خداوند گناهى بزرگتر است، يا براى مبالغه در نكوهش اين گناه است، و يا به سبب اين است كه آثار زشتى كه بر ديگر محرّمات مترتّب مى شود كمتر از مفاسدى است كه در نتيجه غيبت و بدگويى مردم از يكديگر در جامعه پديد مى آيد، زيرا يكى از مقاصد مهمّ شارع مقدّس ايجاد وحدت و هماهنگى در جامعه و همسو كردن مردم به وسيله اجراى اوامر و نواهى خداوند براى حركت در راه اوست، و اين غرض هنگامى تحقّق پيدا مى كند كه همكارى و همدلى و الفت و محبّت در ميان مردم برقرار باشد، و همگى يكدل و يك جهت مانند يك بنده فرمانبردار در خدمت آقا و مولاى خود باشند، و دلهاى آنها از زنگار كينه و دشمنى و حسد و مانند اينها پاك باشد و چون بدگويى از ديگران، نشانه كينه و باعث اين است كه كسى كه مورد غيبت قرار گرفته نيز به بدگويى از غيبت كننده خود بپردازد، و دامنه اين فساد، گسترش يابد، و اين كاملا ضدّ مقصود شارع مقدّس است لذا اين عمل مفسده اى بزرگ و اجتماعى به شمار آمده است، به همين سبب در قرآن كريم و احاديث نبوى از آن نهى بسيار شده است، چنان كه در قرآن كريم است كه «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» و تا آن اندازه در اين باره تأكيد وارد شده كه در قرآن براى آن بخش از آبروى انسان كه بر اثر غيبت تضييع مى شود، واژه لحم (گوشت) استعاره شده و براى بيان شدّت كراهت و زشتى اين عمل صفت مرده به آن داده و به گوشت مردگان تعبير شده و فرموده است: «أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً» و پيامبر گرامى (ص) فرموده است: «از غيبت بپرهيزيد، چه غيبت از زنا بدتر است، همانا مردى كه زنا مى كند ممكن است خداوند از گناه او در گذرد، امّا غيبت كننده را نمى آمرزد تا آن گاه كه رفيق وى كه مورد غيبت او قرار گرفته او را ببخشد» و نيز از آن حضرت روايت شده كه فرموده است: «در شبى كه به معراج برده شدم گذرم به گروهى افتاد كه با ناخنهاى خويش صورتهاشان را مى خراشيدند، از جبرائيل (ع) در باره آنها پرسيدم گفت: اينها كسانى هستند كه از مردم بدگويى و غيبت مى كنند»، براء بن عاذب روايت كرده است كه پيامبر خدا (ص) ما را موعظه فرمود، و آواز خود را در آن حال چنان بلند كرد كه سخنان خود را به گوش دختران تازه بالغ كه در خانه هايشان بودند نيز رسانيد، فرمود: زنهار مسلمانان را غيبت نكنيد و پرده از عيبهاى آنها بر مداريد، زيرا هر كس از برادر مسلمان خود عيبجويى كند، خداوند عيب او را پيگيرى مى كند و كسى كه خداوند پيگير عيب اوست او را رسوا مى گرداند هر چند در درون خانه اش خزيده باشد».پس از اين امام (ع) از شتاب در سرزنش گنهكاران و عيبجويى از آنان نهى مى كند و هشدار مى دهد كه لازم است اين احتمال داده شود كه گناهى را كه در برادر مسلمانش سراغ دارد، و به سبب آن او را مورد نكوهش قرار داده از جانب خداوند آمرزيده شده باشد، هر چند از جمله گناهان بزرگ باشد، براى اين كه مى توان احتمال داد كه اين گناه را به سبب حالتى كه بر او چيره شده، انجام داده و قدرت بر ترك آن نداشته است. همچنين نهى فرموده است از اين كه كسى گناه كوچك خود را ناچيز شمرده و از كيفر آن خود را ايمن بداند، زيرا ممكن است همين گناه صغيره ملكه او گردد و در وجود او راسخ شود، و به سبب آن مورد عذاب و عقوبت خداوند قرار گيرد، پس از اين به دستور خود در موضوع لزوم خوددارى از عيبجويى ديگران ادامه داده و تذكّر مى دهد كه هر كسى به اعتبار عيبهايى كه در خويشتن سراغ دارد بايد از پيگيرى عيبهاى ديگران باز ايستد، و شكر خدا را پيشه خود كند كه وى را از افتادن در ورطه گمراهى و هلاكت كه گنهكاران در آن گرفتار و مورد آزمونند مصون داشته است.بايد دانست كه غيبت عبارت از اين است كه كسى در باره ديگرى سخنى گويد كه او نسبت آن را به خود ناخوش مى دارد و در عرف مردم هم اين سخن دلالت بر نقصان داشته، و نيز گوينده به قصد عيبجويى و نكوهش آن را گفته باشد، خواه اين نقصان مربوط به نارساييهاى جسمانى مانند كورى و يا يك چشمى بودن، و يا حاكى از كمبودهاى روحى باشد مانند نادانى و حرص و ستمكارى يا اين كه خارج از اين دو باشد، مانند نداشتن اصل و نسب و يا پستى خانواده و تبار. اين كه در اين تعريف گفته شد كه بايد گوينده قصد عيبجويى داشته باشد براى اين است كه مواردى از قبيل بيان عيب بيمار جهت پزشك، غيبت به شمار نمى آيد، همچنين است درخواست ترحّم و دستگيرى از صاحبان قدرت نسبت به كور و زمينگير كه گفتن نقص آنها غيبت محسوب نيست، بارى غيبت گاهى به زبان انجام مى شود كه معناى حقيقى آن است و گاهى هم به اشاره و ديگر چيزهايى است كه مى توان به وسيله آنها عيب برادر مسلمان خود را اعلام كرد و به ديگران فهمانيد كه اين هم مجازا غيبت گفته مى شود زيرا همان كاربرد را دارد. غيبت را انگيزه هاى مختلفى به شرح زير است:1- فرو نشاندن خشم. در بسيارى از اوقات انسان با گفتن بديها و عيبهاى ديگران خشم خود را فرو مى نشاند.2- فخر فروشى و برتريجويى. چنان كه كسى كه به كار نويسندگى اشتغال دارد، و شعر مى سرايد بگويد: سخن فلانى ركيك و شعر او خنك است.3- شوخى و مسخرگى و وقت گذرانى يكى از اسباب ديگر غيبت است، كه هر چه مايه خنده حاضران مى شود در باره ديگران مى گويد.4- از انگيزه هاى ديگر غيبت اين است كه بطور مثال كسى احساس كند كه ديگرى در نظر دارد از او در نزد حاكم بدگويى كند، او بر وى پيشى مى گيرد تا گفتار او را از اعتبار ساقط سازد.گاهى ممكن است غيبت انگيزه هاى ديگرى جز اينها كه ذكر شد نيز داشته باشد.غيبت و بدگويى متجاهر به فسق يعنى كسى كه آشكارا محرّمات را به جا مى آورد اجازه داده شده است، همچنين غيبت مى فروش و مخنّث (مرد زن صفت) و عشّار (عشريّه گير) كه بسا به كار ناشايست خود ببالند و از ارتكاب آن شرم نمى كنند، رخصت داده شده است، چنان كه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: هر كس نقاب شرم را از رخسار خود به دور اندازد، سخن گفتن از او غيبت نيست ليكن ترك غيبت و خاموشى سزاوارتر است، و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 366 و من كلام له عليه السّلام فى النهى عن غيبة الناس و هو المأة و الاربعون من المختار فى باب الخطب:و إنّما ينبغي لأهل العصمة و المصنوع إليهم في السّلامة أن يرحموا أهل الذّنوب و المعصية، و يكون الشّكر هو الغالب عليهم، و الحاجز لهم عنهم، فكيف بالعائب الّذي عاب أخاه، و عيّره ببلواه، أ ما ذكر موضع ستر اللّه عليه من ذنوبه ممّا هو أعظم من الذّنب الّذي عابه به، و كيف يذمّه بذنب قد ركب مثله، فإن لم يكن ركب ذلك الذّنب بعينه فقد عصى اللّه فيما سواه ممّا هو أعظم منه، و أيم اللّه لئن لم يكن عصاه في الكبير و عصاه في الصّغير لجرأته على عيب النّاس أكبر، يا عبد اللّه لا تعجل في عيب أحد بذنبه، فلعلّه مغفور له، و لا تأمن على نفسك صغير معصية فلعلّك معذّب عليه، فليكفف من علم منكم عيب غيره لما يعلم من عيب نفسه، و ليكن الشّكر شاغلا له على معافاته ممّا ابتلى به غيره. (28187- 28052)اللغة:(صنع) إليه معروفا من باب منع صنعا بالضّم فعله و الاسم الصنيع و الصنيعة و (عافاه) اللّه من المكروه معافاة و عافية وهب له العافية من العلل و البلاء كأعفاه.الاعراب:قوله: و يكون الشكر هو الغالب، بنصب الغالب خبر يكون و على ذلك فلفظ هو قبله فصل أتى به للدّلالة على أنّ ما بعده خبر لا تابع له، و له فائدة معنويّة نشير إليه في بيان المعنى، و على مذهب البصيريّين لا محلّ له من الاعراب، لأنّه عندهم حرف، و قال الكوفيّون: له محلّ فقال الكسائى: محلّه باعتبار ما بعده، و قال الفرّاء: باعتبار ما قبله، فمحلّه بين المبتدأ و الخبر رفع، و بين معمولي ظنّ نصب، و بين معمولي كان كما في هذا المقام رفع عند الفرّاء، و نصب عند الكسائي، و بين معمولي انّ بالعكس هذا و في بعض النّسخ الغالب بالرّفع فيكون هو مبتدأ و الغالب خبره و الجملة خبر يكون. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 367 و قوله: فكيف بالغائب، الباء زائدة في المبتدأ و كيف خبر له قدّم عليه، و هو ظرف على مذهب الأخفش و اسم على مذهب سيبويه، فمحلّه نصب على الأوّل، و على الثّانى رفع و يتفرّع على ذلك أنّك إذا قلت كيف زيد فمعناه على الأوّل على أىّ حال زيد، و على الثّاني أ صحيح زيد مثلا أم مريض.و أمّا في قوله و كيف يذمّه فهو حال كما نبّه عليه ابن هشام حيث قال:و يقع أى كيف خبرا قبل ما لا يستغنى عنه نحو كيف أنت و كيف كنت. و منه كيف ظننت زيدا و كيف أعلمته فرسك لأنّ ثاني مفعولي ظنّ و ثالث مفعولات اعلم خبران في الأصل، و حالا قبل ما يستغنى عنه نحو كيف جاء زيد أى على أىّ حالة جاء زيد، انتهى.استفهام تعجبى و الاستفهام هنا [و كيف يذمّه ] خارج مخرج التّعجب كأنّه عليه السّلام يتعجّب من غيبة الغائب لأخيه و من مذمة المذنب لمثله، و من هذا القبيل قوله سبحانه: كيف تكفرون باللّه، فانّه اخرج أيضا مخرج التعجّب.استفهام تقريرى- استفهام انكارى و أ ما في قوله: أ ما ذكر موضع ستر اللّه عليه، حرف عرض بمنزلة لو لا فيختصّ بالفعل قال ابن هشام و قد يدّعى في ذلك أنّ الهمزة للاستفهام التقريري مثلها في ألم و ألا و أنّ مانا فئة، انتهى، و أراد بالتّقرير التّقرير بما بعد النّفى.و قد يقال إنّها همزة الانكار، أى لانكار النّفى و قال التفتازاني: و أما العرض فمولد من الاستفهام، أى ليس بابا على حدّه، فالهمزة فيه همزة الاستفهام دخلت على النّفى و امتنع حملها على حقيقة الاستفهام لأنّه يعرف عدم النزول مثلا فالاستفهام عنه يكون طلبا للحاصل فتولّد منه بقرينة الحال عرض النزول على المخاطب و طلبه، و هى في التحقيق همزة الانكار، أى لا ينبغي لك أن لا تنزل، و انكار النّفى اثبات، انتهى.و قال بعض المحقّقين: إنّ حروف التّحضيض تختصّ بالجمل الفعليّة الخبريّة فاذا كان فعلها مضارعا فكونها لطلب الفعل و الحضّ عليه ظاهرا، و أما إذا كان ماضيا فمعناها اللّوم على ترك الفعل إلّا أنّها تستعمل كثيرا في لوم المخاطب على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 368 أنّه ترك شيئا يمكن تداركه في المستقبل، فكأنّها من حيث المعنى للتحضيض على فعل مثل ما فات، و ليكن هذا على ذكر منك ينفعك في معرفة المعنى.و من في قوله: من ذنوبه، إمّا للابتداء كما في قوله: إنّه من سليمان، أو لبيان الجنس أعنى موضع أو للتّبعيض أو زائدة في المنصوب كما في قوله: ما اتّخذ اللّه من ولد، إلّا أنّه على قول من يجوز زيادتها في الاثبات أى ستر اللّه عليه ذنوبه، و قوله: ممّا هو أعظم، إمّا بدل من ذنوبه أو من زائدة، و يؤيّده ما في بعض النّسخ من حذف من فيكون ما هو أعظم مفعول ستر فافهم و تدبّر.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام له عليه السّلام كما نبّه عليه السّيد (ره) وارد في مقام النّهى عن غيبة النّاس، و هى من أعظم الموبقات الموقع في الهلكات و الموجب لانحطاط الدّرجات لأنّ المفاسد الّتى تترتّب على ارتكابها أكثر من المفاسد التي تترتّب على سائر المنهيات، و ضرره ضرر نوعى، و ضرر سائر المعاصي شخصىّ غالبا.بيان ذلك كما قاله الشّارح البحراني أنّه لمّا كان من المقاصد المهمّة للشّارع اجتماع النّفوس على همّ واحد و طريقة واحدة، و هى سلوك سبيل اللّه بسائر وجوه الأوامر و النّواهى و لن يتمّ ذلك إلّا بتعاون هممهم و تصافي بواطنهم و اجتماعهم على الالفة و المحبّة حتّى يكونوا بمنزلة عبد واحد في طاعة مولاه، و لن يتم ذلك إلّا بنفى الضّغائن و الأحقاد و الحسد و نحوه، و كانت الغيبة من كلّ منهم لأخيه مثيرة لضغنه، و مستدعية منه مثلها في حقّه، لاجرم كانت ضدّ المقصود الكلّى للشّارع فكانت مفسدة كليّة، انتهى.أقول: هذا هو محصّل قوله سبحانه: تعاونوا على البرّ و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان، و ستعرف إن شاء اللّه معنى الغيبة و الأدلّة الواردة في ذمّها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 369 و مفاسدها بعد الفراغ من شرح ما رواه السيّد (ره).و هو قوله: (و انّما ينبغي لأهل العصمة) و هم الّذين عصمهم اللّه من المعاصي و وقيهم من الجرائر بجعل نفوسهم الأمّارة مقهورة لقوّتهم العقلانيّة بما عرّفهم من معايب المعاصي و منافع الطّاعات فحصل لهم بذلك ملكة الارتداع عن الذّنوب و الامتناع عن اقتحام المحارم و هم (المصنوع إليهم في السّلامة) أى الّذين اصطنع اللّه سبحانه إليهم و أنعم عليهم بالسّلامة من الانحراف عن صراطه المستقيم و الاعتساف عن نهجه القويم، و من الخروج من النّور إلى الظّلمات و الوقوع في مهاوى الهلكات (أن يرحموا أهل الذّنوب و المعصية) لمّا رأوا منهم الخطيئة و العصيان و الغرق في بحر الذّل و الهوان و الّتيه في وادى الضّلال و الخذلان، و الرّحمة منهم إنّما يحصل بانقاذهم الغريق من البحر العميق و إرشاد التّائه إلى الرّشاد بالتنبّه على السّداد في العمل و الاعتقاد.تقديم المسند و تأخيره (و يكون الشّكر) منهم على ما اصطنع اللّه إليهم (هو الغالب عليهم) و الاتيان بضمير الفصل لقصد تخصيص المسند إليه بالمسند أى قصر المسند على المسند إليه على حدّ قوله سبحانه: اولئك هم المفلحون، قال صاحب الكشاف في هذه الآية:فائدة الفصل الدّلالة على أنّ الوارد بعده خبر لا صفة، و التّوكيد أى توكيد الحكم بما فيه من زيادة الرّبط لا التوكيد الاصطلاحي إذ الضمير لا يؤكّد الظّاهر، و ايجاب أنّ فائدة المسند ثابتة في المسند إليه دون غيره يعني أنّ اللّازم على أهل العصمة أن يكون شكرهم على نعم اللّه سبحانه و من أعظمها عصمته له من الاقتحام في المعاصي هو الغالب عليهم دون غيره، و الشّاغل لهم عن حصائد الألسنة و عن التّعريض بعيوب النّاس  (و الحاجز لهم عنهم) و عن كشف سؤاتهم و عوراتهم.و إذا كان اللازم على أهل العصمة مع ما هم عليه من العصمة و ترك المعاصي ذلك (فكيف ب) من هو دونهم من اسراء عالم الحواس و الآخذين بهوى الأنفس و المتورطين في الجرائم و موبقات العظائم أعنى (العائب الذى عاب) و اغتاب (أخاه) بما يكرهه (و عيّره) و قرّعه (ببلواه) يعني أنّ اللائق بحال أهل العصمة إذا كان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 370 ترك التّعرض بعيوب النّاس فغيرهم مع ما عليهم من العيب أولى بترك التّعرض و أحرى.و قوله (أما ذكر موضع ستر اللّه عليه من ذنوبه) توبيخ و لوم لهم على ترك الذّكر و تحضيض على تداركه في المستقبل يعني أنّه ينبغي له أن يذكر مكان ستر اللّه عليه ذنوبه مع علمه و إحاطته سبحانه بها صغائرها و كبائرها و بواطنها و ظواهرها و سوالفها و حوادثها، و قد ستر عليه من ذنوبه (مما هو أعظم من الذّنب الذي عابه به) فاذا ذكر معاملة اللّه سبحانه مع عبده هذه المعاملة و ستره عليه جرائمه و جرائره و عدم تفضيحه له مع علمه بجميع ما صدر عنه من الخطايا و الذّنوب فكيف به (و كيف يذمّه بذنب قد ركب مثله) و لا يذمّ نفسه (فان لم يكن ركب) مثل (ذلك الذّنب بعينه فقد عصى اللّه سبحانه فيما سواه ما هو أعظم منه و أيم اللّه) قسما حقا (لئن لم يكن عصاه في الكبير و عصاه في الصغير لجرأته على عيب النّاس) و غيبتهم (أكبر) و محصّل المراد أنّه لا يجوز لأحد أن يغيب أخاه لأنّه إمّا أن يكون بذنب و قد ارتكب الغائب مثله أو أكبر منه أو أصغر، فان كان بذنب قد ارتكب مثله أو أكبر كان له في عيب نفسه شغل عن عيب غيره.و فيه قال الشّاعر:و إذا جريت مع السّفيه كما جرى          فكلا كما في جريه مذموم        و اذا عتبت على السّفيه و لمته          في مثل ما تأتي فأنت ظلوم        لاتنه عن خلق و تأتي مثله          عار عليك إذا فعلت عظيم     إلى آخر الأبيات التي مرّت في شرح الفصل الثاني من الخطبة المأة و الرابعة و إن كان بذنب ارتكب أصغر منه فهو ممنوع أيضا، لأنّ جرئته على الغيبة و إقدامه عليها أكبر المعاصي باعتبار ما يترتّب عليها من المفاسد و المضارّ الدّنيويّة و الاخرويّه.ثمّ نادى عليه السّلام نداء استعطاف فقال (يا عبد اللّه لا تعجل في عيب أحد بذنبه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 371 فلعلّه مغفور له) و لعلّه تائب عنه (و لا تأمن على نفسك صغير معصية فلعلّك معذّب عليه) و معاتب به.ثمّ أكّد لهم الوصيّة بقوله (فليكفف من علم منكم عيب غيره) عن غيبته و توبيخه و تفضيحه (ل) مكان (ما يعلم من عيب نفسه و ليكن الشّكر شاغلا له على) ما أنعم اللّه سبحانه به عليه من (معافاته) و عصمته له (ممّا ابتلى به غيره).تنبيه:في تحقيق معنى الغيبة و الأدلّة الواردة في حرمتها و ما يترتّب عليها من العقوبات و دواعيها و مستثنياتها و علاجها و كفارتها.و قد حقّق الكلام فيها علمائنا البارعون قدّس اللّه أرواحهم في كتب الأخلاق و الفقه في مقدّمات أبواب المعايش بما لا مزيد عليه، بل قد أفرد بعضهم لتحقيقها رسالة مستقلّة فأحببنا أن نورد بعض ما فيها حسب ما اقتضته الحال و المجال لكونها من أعظم عثرات الانسان و أوبق آفات اللّسان، فأقول و باللّه التّوفيق:الكلام في المقام في امور:الامر الاول:في تحقيق معناها، فأقول: قال الفيومى اغتابه اغتيابا إذا ذكره بما يكره من العيوب و هو حقّ و الاسم الغيبة فان كان باطلا فهو الغيبة في بهت، و في القاموس غابه عابه و ذكره بما فيه من السوء، كاغتابه و الغيبة بالكسر فعلة منه، و عن الصّحاح الغيبة أن يتكلّم خلف انسان مستور بما يغمّه لو سمعه، فان كان صدقا سمّى غيبة فان كان كذبا سمّى بهتانا.و عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد سأله أبو ذر عن الغيبة: أنّها ذكرك أخاك بما يكرهه.و في رواية اخرى عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أ تدرون ما الغيبة؟ فقالوا: اللّه و رسوله أعلم، قال:ذكرك أخاك بما يكره، قيل أرأيت إن كان في أخي ما أقول، قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إن كان فيه ما تقول فقد اغتبته و إن لم يكن فيه فقد بهتّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 372 و الظاهر أن يكون المراد بالذكر في كلامه و كلام غيره كما فهمه الأصحاب الأعمّ من الذكر القولي و إن كان عبارة الصّحاح تفيد الاختصاص، فكلّ ما يوجب التذكر للشّخص من القول و الفعل و الاشارة و غيرها فهو ذكر له، و ممّن صرّح بالعموم ثاني الشهيدين و صاحب الجواهر و شيخنا العلّامة الأنصاري في المكاسب.قال الغزالي: إنّ الذكر باللّسان إنّما حرم لأنّ فيه تفهيم الغير نقصان أخيك و تعريفه بما يكرهه، فالتّعريض به كالتّصريح، و الفعل فيه كالقول، و الاشارة و الايماء و الغمز و الهمز و الكتابة و الحركة و كلّ ما يفهم المقصود فهو داخل في الغيبة، فمن ذلك قول عايشة دخلت علينا امرأة فلمّا ولّت أومأت بيدي أنّها قصيرة فقال عليه السّلام اغتبتها، و من ذلك المحاكاة كأن يمشي متعارجا أو كما يمشي لأنّه أعظم في التّصوير و التّفهيم و لما رأى صلّى اللّه عليه و آله عايشة حاكت امرأة قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما يسرّني انّى حاكيت انسانا ولي كذا و كذا، و كذلك الغيبة بالكتابة فانّ القلم أحد اللّسانين.قال شيخنا العلّامة الانصاري: و من ذلك تهجين المطلب الذى ذكره بعض المصنّفين بحيث يفهم منه الازراء بحال ذلك المصنّف فانّ قولك: إنّ هذا المطلب بديهى البطلان تعريض لصاحبه بأنّه لا يعرف البديهيات، بخلاف ما إذا قيل إنّه مستلزم لما هو بديهى البطلان، لأنّ فيه تعريضا بأنّ صاحبه لم ينتقل إلى الملازمة بين المطلب و بين ما هو بديهيّ البطلان، و لعلّ الملازمة نظريّة، هذا.و المراد من الأخ في النبويّين كما صرّح به غير واحد من الأعلام هو المسلم فانّ غيبة الكافر و إن تسمّى غيبة في اللّغة إلّا أنّها لا يترتّب عليها حكم الحرمة إذ لا اخوّة بينه و بين المسلم، بل لا خلاف في جواز غيبتهم و هجوهم و سبّهم و لعنهم و شتمهم ما لم يكن قذفا و قد أمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حسّانا بهجوهم، و قال: انّه أشدّ عليهم من رشق النّبال.و بذلك يظهر اشتراك المخالفين للمشركين في جواز غيبتهم كما يجوز لعهنم لانتفاء الاخوّة بينهم و بين المؤمنين، و لذلك قال ثاني الشّهيدين في حدّها: و هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 373 القول و ما في حكمه في المؤمن بما يسوءه لو سمعه مع اتّصافه به، و في جامع المقاصد و حدّها على ما في الأخبار أن يقول المرء في أخيه ما يكرهه لو سمعه ممّا فيه، و من المعلوم أنّ اللّه تعالى عقد الاخوّة بين المؤمنين بقوله: إنّما المؤمنون اخوة، دون غيرهم و كيف يتصوّر الاخوّة بين المؤمن و المخالف بعد تواتر الرّوايات و تظافر الآيات في وجوب معاداتهم و البراءة منهم.فانقدح بذلك فساد ما عن الأردبيلي و الخراساني (ره) من المنع عن غيبة المخالف نظرا إلى عموم أدلّة تحريمها من الكتاب و السنّة لأنّ قوله تعالى: و لا يغتب، خطاب للمكلّفين أو لخصوص المسلمين، و على التّقديرين فيعمّ المخالف و السّنة أكثرها بلفظ النّاس و المسلم و هما معا شاملان للجميع و لا استبعاد في ذلك اذ كما لا يجوز أخذ مال المخالف و قتله لا يجوز تناول عرضه.و وجه ظهور الفساد أنّ ذيل الآية مفيد لاختصاص الخطاب بالمؤمنين، لأنّ تعليل النّهى عنها بأنّها بمنزلة أكل لحم الأخ يدلّ على اختصاص الحرمة بمن كان بينه و بين المغتاب اخوّة كما أشرنا.قال شيخنا العلامة و توهّم عموم الآية كبعض الرّوايات لمطلق المسلم مدفوع بما علم بضرورة المذهب من عدم احترامهم و عدم جريان أحكام الاسلام عليهم إلّا قليلا مما يتوقّف استقامة نظام معاش المؤمنين عليه، مثل عدم انفعال ما يلاقيهم بالرّطوبة، و حلّ ذبايحهم و مناكحهم و حرمة دمائهم، لحكمة دفع الفتنة و فسادهم لأنّ لكلّ قوم نكاح أو نحو ذلك.و قال صاحب الجواهر بعد نقل كلام الأردبيلي: و لعلّ صدور ذلك منه لشدّة تقدّسه و ورعه، لكن لا يخفى على الخبير الماهر الواقف على ما تظافرت به النّصوص بل تواترت من لعنهم و سبّهم و شتمهم و كفرهم و أنّهم مجوس هذه الامّة و أشرّ من النّصارى و أنجس من الكلاب أنّ مقتضى التّقدّس و الورع خلاف ذلك، و صدر الآية: الّذين آمنوا، و آخرها التشبيه بأكل لحم الأخ «إلى أن قال» و على كلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 374 حال فقد ظهر اختصاص الحرمة بالمؤمنين القائلين بامامة الأئمة الاثنى عشر دون غيرهم من الكافرين و المخالفين و لو بانكار واحد منهم.ثمّ الظّاهر من المؤمن المغتاب بالفتح أعمّ من أن يكون حيّا أو ميّتا ذكرا أو انثى بالغا أو غير بالغ مميّزا أو غير مميّز، و قد صرّح بالعموم شيخنا السيّد العلّامة طاب رمسه في مجلس الدّرس، و مثله كاشف الرّيبة حيث صرّح بعدم الفرق بين الصّغير و الكبير و ظاهره الشّمول لغير المميّز أيضا.و قال شيخنا العلّامة الأنصاري (قد): الظاهر دخول الصّبي المميّز المتأثّر بالغيبة لو سمعها، لعموم بعض الرّوايات المتقدّمة و غيرها الدّالة على حرمة اغتياب النّاس و أكل لحومهم مع صدق الأخ عليه كما يشهد به قوله تعالى: و إن تخالطوهم فاخوانكم في الدّين، مضافا إلى إمكان الاستدلال بالآية و إن كان الخطاب للمكلّفين بناء على عدّ أطفالهم منهم تغليبا و امكان دعوى صدق المؤمن عليه مطلقا أو في الجملة.و على ما ذكرناه من التّعميم فلا بدّ أن يراد من السّماع في تعريفهم لها بأنّها ذكر المؤمن بما يسوءه لو سمعه الأعمّ من السّماع الفعلي، و المراد بالموصول فيما يسوءه ما يكره ظهوره سواء كره وجوده كالجذام و البرص و نحوهما أم لا كالميل إلى القبائح.و المستفاد من بعض الرّوايات كغير واحد من الأصحاب عدم الفرق في ما يكره بين أن يكون نقصا في الدّين أو الدّنيا أو البدن أو النّسب أو الخلق أو الفعل أو القول أو ما يتعلّق به من ثوبه أو داره أو دابّته أو غير ذلك.أمّا في الدّين فكقولك هو سارق أو كذّاب أو شارب الخمر أو خائن أو ظالم أو متهاون بالصّلاة أو الزّكاة أو لا يحسن الرّكوع أو السّجود أو لا يحترز من النّجاسات أو ليس بارّا بوالديه.و أمّا في الدّنيا فكقوله إنّه قليل الأدب متهاون بالنّاس أو لا يرى لأحد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 375 على نفسه حقا أو يرى لنفسه الحقّ على النّاس أو أنّه كثير الكلام أو كثير الأكل أو كثير النّوم ينام في غير وقته.و أما البدن فكما تقول إنّه طويل أو قصير أو أعمش أو أحول أو أقرع أو لونه أصفر أو أسود و نحو ذلك ممّا يسوئه.و أمّا النسب فكقولك: أبوه فاسق أو خسيس أو حجام أو زبّال أو ليس بنجيب.و أما الخلق فبأن تقول إنّه سيّء الخلق بخيل متكبّر مختال مراء شديد الغضب جبان عاجز ضعيف القلب متهوّر و ما يجرى مجرى ذلك.و أما الفعل فامّا أن يكون متعلّقا بالدّين أو الدّنيا و قد مرّ مثالهما.و أمّا القول فكقولك إنّه كذّاب أو سبّاب أو أنّه تمتام أو أعجم أو ألكن أو ألثغ أو أليغ و نحو ذلك.و أمّا في ثوبه فكقولك إنّه واسع الكم طويل الذّيل و سخ الثّياب و نحوها.و أمّا في داره فكما تقول أنّه مفحص قطاة أى في الصّغر أو كدير النّصارى أو نحوهما.و أمّا في دابّته فكقولك لحصانه إنّه برذون أو لبغلته إنّها بغلة أبي دلامة أى كثيرة العيوب و لأبى دلامة ذلك قصيدة في ذكر معايبها منها قوله:أرى الشّهباء تعجن اذ غدونا         برجليها و تخبزنا بيدين    الثاني في الأدلة الدالّة على حرمة الغيبة:و ما ترتّب عليها من الذّم و العقوبة فأقول: إنّها محرّمة بالأدلّة الأربعة أعنى الكتاب و السنّة و الاجماع و العقل، فأمّا الاجماع فواضح، و أمّا العقل فلأنّها موجبة لفساد النظام و انفصام عروة الانتظام، و عليها تبنى القبائح و منها يظهر العدوّ المكاشح على ما مرّ توضيحه في شرح كلام الامام عليه السّلامو أما الكتاب فمنه قوله تعالى: «و لا يغتب بعضكم بعضا أيحبّ أحدكم أن يأكل لحم أخيه ميتا فكرهتموه و اتّقوا اللّه إنّ اللّه توّاب رحيم»، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 376 فجعل سبحانه المؤمن أخا و عرضه كلحمه و التفكّه به أكلا و عذم شعوره بذلك بمنزلة حالة موته.قال الفخر الرّازي: الحكمة في هذا التشبيه الاشارة إلى أنّ عرض الانسان كدمه و لحمه و هذا من باب القياس الظّاهر، و ذلك لأنّ عرض المرء أشرف من لحمه، فاذا لم يحسن من العاقل أكل لحوم النّاس لم يحسن منه قرض عرضهم بالطريق الأولى، لأنّ ذلك ألم. و قوله: لحم أخيه آكدا في المنع لأنّ العدوّ يحمله الغضب على مضغ لحم العدوّ فقال تعالى أصدق الأصدقاء من ولدته امّك فأكل لحمه أقبح ما يكون، و قوله تعالى: ميتا، إشارة إلى دفع و هم و هو أن يقال:القول في الوجه يولم فيحرم و أما الاغتياب فلا اطلاع عليه للمغتاب فلا يؤلم، فقال:أكل لحم الأخ و هو ميّت أيضا لا يؤلم، و مع هذا هو في غاية القبح لما أنّه لو اطلع عليه لتألّم كما أنّ الميّت لو أحسّ بأكل لحمه لآلمه ذلك هذا.و الضّمير في قوله: فكرهتموه، إمّا راجع إلى الأكل المستفاد من أن يأكل، أو إلى اللّحم، أى فكما كرهتم لحمه ميتا فاكرهوا غيبته حيّا، أو الميت في قوله ميّتا، و التّقدير أيحبّ أحدكم أن يأكل لحم أخيه ميّتا متغيّرا فكرهتموه فكأنّه صفة لقوله ميتا و يكون فيه زيادة مبالغة في التّحذير يعني الميتة إن اكلت لسبب كان نادرا و لكن إذا أنتن و أروح و تغيّر لا يؤكل أصلا فكذلك ينبغي أن تكون الغيبة.و الفاء فيه يفيد التعلّق و ترتّب ما بعدها على ما قبلها، و هو من تعلّق المسبّب بالسّبب و ترتّبه عليه كما تقول جاء فلان ماشيا فتعب، لأنّ المشى يورث التّعب فكذا الموت يورث النفرة و الكراهة إلى حدّ لا يشتهى الانسان أن يبيت في بيت فيه ميّت فكيف يقربه بحيث يأكل منه، ففيه إذا كراهة شديدة فكذلك ينبغي أن تكون حال الغيبة.و من الكتاب أيضا قوله سبحانه: ويل لكلّ همزة لمزة، قال اللّيث: الهمزة هو الّذي يعيبك بوجهك، و اللّمزة الّذي يعيبك بالغيب، و قيل: الهمز ما يكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 377 باللّسان و العين و الاشارة، و اللّمز لا يكون إلّا باللّسان، و قيل: هما بمعنى واحد.و منه أيضا قوله: لا يحبّ اللّه الجهر بالسّوء من القول إلّا من ظلم، و قوله: «إنّ الّذين يحبّون أن تشيع الفاحشة في الّذين آمنوا لهم عذاب أليم» روى في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من قال في مؤمن ما رأته عيناه و سمعته أذناه فهو من الّذين قال اللّه عزّ و جلّ إنّ الّذين يحبّون أن تشيع الفاحشة.و أما السنة فيدلّ عليها منها أخبار لا تحصى:مثل ما رواه في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن النّوفلي عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الغيبة أسرع في دين الرّجل المسلم من الاكلة في جوفه.قال: و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: الجلوس في المسجد انتظار الصّلاة عبادة ما لم يحدث، قيل يا رسول اللّه و ما يحدث؟ قال: الاغتياب.و فيه مسندا عن مفضّل بن عمر قال: قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام من روى على مؤمن رواية يريد بها شينه و هدم مروّته ليسقط من أعين النّاس أخرجه اللّه من ولايته إلى ولاية الشّيطان فلا يقبله الشيطان.و في الوسائل من المجالس باسناده عن أبي بصير عن النّبي صلّى اللّه عليه و آله في وصيّة له قال:يا أبا ذر إيّاك و الغيبة فانّ الغيبة أشدّ من الزّنا، قلت: و لم ذاك يا رسول اللّه؟ قال لأنّ الرّجل يزني فيتوب إلى اللّه فيتوب اللّه عليه، و الغيبة لا تغفر حتّى يغفرها صاحبها يا أبا ذر سباب المسلم فسوق و قتاله كفر و أكل لحمه من معاصى اللّه و حرمة ماله كحرمة دمه، قلت: يا رسول اللّه و ما الغيبة؟ قال: ذكرك أخاك بما يكرهه، قلت يا رسول اللّه فان كان فيه الذي يذكر به؟ قال: اعلم أنّك إذا ذكرته بما هو فيه فقد اغتبته، و إذا ذكرته بما ليس فيه فقد بهتّه.و في الوسائل عن الحسين بن سعيد في كتاب الزهد مسندا عن زيد بن عليّ عن آبائه عليهم السّلام عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: تحرم الجنّة على ثلاثة: على المنّان، و على المغتاب، و على مدمن الخمر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 378 و فيه أيضا عن أبي عبد اللّه الشّامي عن نوف البكالي أنه قال: أتيت أمير المؤمنين و هو في رحبة مسجد الكوفة فقلت: السّلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته فقال: و عليك السّلام و رحمة اللّه و بركاته، فقلت: يا أمير المؤمنين عظني، فقال:يا نوف أحسن يحسن إليك «إلى أن قال» قلت زدني قال: اجتنب الغيبة فانّها ادام كلاب النّار، ثمّ قال: يا نوف كذب من زعم أنّه ولد من حلال و هو يأكل لحوم النّاس بالغيبة.و في المكاسب لشيخنا العلّامة الأنصاري طاب رمسه عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنه خطب يوما فذكر الرّبا و عظّم شأنه فقال: إنّ الدّرهم يصيبه الرّجل أعظم من ستّة و ثلاثين زنية، و إنّ أربى الرّبا عرض الرّجل المسلم.و عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من اغتاب مسلما أو مسلمة لم يقبل اللّه صلاته و لا صيامه أربعين صباحا إلّا أن يغفر له صاحبه.و عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من اغتاب مؤمنا بما فيه لم يجمع اللّه بينهما في الجنّة، و من اغتاب مؤمنا بما ليس فيه انقطعت العصمة بينهما، و كان المغتاب خالدا في النّار و بئس المصير.و عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كذب من زعم أنّه ولد من حلال و هو يأكل لحوم النّاس بالغيبة، فاجتنب الغيبة فانها ادام كلاب النّار.و عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من مشى في غيبة أخيه و كشف عورته كانت أوّل خطوة خطاها وضعها في جهنّم.و روى أنّ المغتاب إذا تاب فهو آخر من يدخل الجنّة و إن لم يتب فهو أوّل من يدخل النّار.و عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إنّ الغيبة حرام على كلّ مسلم و إنّ الغيبة ليأكل الحسنات كما تأكل النّار الحطب.قال شيخنا (قد): و أكل الحسنات إمّا أن يكون على وجه الاحباط لاضمحلال ثوابها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 379 في جنب عقابه، أو لأنها تنقل الحسنات إلى المغتاب كما في غير واحد من الأخبار و من جملتها النبوى يؤتى بأحد يوم القيامة فيوقف بين يدي الرّب عزّ و جلّ و يدفع إليه كتابه فلا يرى حسناته فيه، فيقول إلهي ليس هذا كتابي لا أرى فيه حسناتي، فيقال له: إنّ ربّك لا يضلّ و لا ينسى ذهب عملك باغتياب النّاس، ثمّ يؤتى بآخر و يدفع إليه كتابه فيرى فيه طاعات كثيرة فيقول إلهى ما هذا كتابي فانّى ما عملت هذه الطاعات، فيقال له: إنّ فلانا اغتابك فدفع حسناته إليك.و في عقاب الأعمال باسناده عن أبي بردة قال: صلّى بنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ثمّ انصرف مسرعا حتّى وضع يده على باب المسجد ثمّ نادى بأعلى صوته: يا معشر النّاس لا يدخل الجنّة من آمن بلسانه و لم يخلص الايمان إلى قلبه، لا تتّبعوا عورات المؤمنين فانّه من تتبّع عورات المؤمنين تتبّع اللّه عورته و من تتبّع اللّه عورته فيفضحه و لو في جوف بيته.و فيه أيضا باسناده عن حفص بن غياث عن جعفر بن محمّد عليهما السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أربعة تؤذون أهل النّار على ما بهم من الأذى يسقون من الحميم و الجحيم ينادون بالويل و الثبور فيقول أهل النّار بعضهم لبعض: ما لهؤلاء الأربعة قد آذونا على ما بنا من الأذى: فرجل معلّق عليه تابوت من جمر، و رجل تجرى أمعاؤه صديدا و دما أسودنتنا، و رجل يسيل فوه قيحا و دما، و رجل يأكل لحمه، فيقال لصاحب التابوت: ما بال الأبعد قد آذانا على ما بنا من الاذى؟ فيقول: إنّ الأبعد مات و في عنقه أموال النّاس لم يجد لها في نفسه أداء و لا وفاء، ثمّ يقال للّذي يجرى امعاؤه: ما بال الأبعد قد آذانا على مابنا من الأذى؟ فيقول: إنّ الأبعد كان لا يبالي أين أصاب البول من جسده، ثمّ يقال للّذي يسيل فوه قيحا و دما: ما بال الأبعد قد آذانا على ما بنا من الأذى؟ فيقول: إنّ الأبعد كان يحاكي فينظر إلى كلّ كلمة خبيثة و يحاكي بها ثمّ يغتاب النّاس، ثمّ يقال للّذي يأكل لحمه:ما بال الأبعد قد آذانا على ما بنا من الاذي؟ فيقول: إنّ الأبعد كان يأكل لحوم النّاس بالغيبة و يمشي بالنّميمة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 380 و في الأنوار النّعمانية للمحدّث الجزائري عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: مررت ليلة اسرى بي إلى السّماء على قوم يخمشون وجوههم بأظافيرهم، فقلت: يا جبرائيل من هؤلاء؟ فقال: هؤلاء الذين يغتابون النّاس و يقعون في أعراضهم.و فيه أيضا و روى أنّه أمر بصوم يوم و قال: لا يفطرنّ أحد حتّى آذن له، فصام النّاس حتى إذا أمسوا جعل الرّجل يجي ء فيقول: يا رسول اللّه ظللت صائما فأذن لي لأفطر فيأذن له، و الرّجل و الرّجل حتّى جاء رجل فقال: يا رسول اللّه فتاتان من أهلي ظللتا صائمتين فانّهما تستحيان أن يأتيانك فأذن لهما أن تفطرا فأعرض عنه، ثمّ عادوه فأعرض عنه، ثمّ عادوه فقال صلّى اللّه عليه و آله إنّهما لم تصوما و كيف صام من ظلّ هذا اليوم يأكل لحوم النّاس اذهب فمرهما إن كانتا صائمتين أن تستقيا فرجع إليهما فأخبرهما فاستقائتا فقاءت كلّ واحدة منهما علقة من دم، فرجع إلى النّبيّ فأخبره، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: و الّذي نفس محمّد بيده لو بقيتا في بطونهما لأكلتهما النّار.و في رواية أنّه لما أعرض عنه جاءه بعد ذلك و قال: يا رسول اللّه إنّهما و اللّه لقد قائتا و كادتا أن تموتا، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ائتوني بهما فجاءتا فدعى بقدح فقال لإحداهما قيئي فقاءت من قيح و دم صديد حتّى ملأت القدح، و قال للاخرى قيئي، فقاءت كذلك، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ هاتين صامتا عمّا أحل اللّه و أفطرتا على ما حرّم اللّه عليهما، جلست إحداهما على الاخرى فجعلتا تأكلان لحوم النّاس، و رواهما الغزالي في إحياء العلوم عن أنس مثلهما.قال شيخنا العلّامة طاب رمسه: ثمّ إنّه قد يتضاعف عقاب المغتاب إذا كان ممّن يمدح المغتاب في حضوره، و هذا و إن كان في نفسه مباحا إلّا أنّه إذا انضمّ مع ذمه في غيبته سمّى صاحبه ذا اللسّانين يوم القيامة و تأكّد حرمته و لذا ورد في المستفيضة أنّه يجي ء ذو اللّسانين يوم القيامة و له لسانان من نار، فانّ لسان المدح في الحضور و إن لم يكن لسانا من نار إلّا أنّه إذا انضمّ إلى لسان الذّم في الغياب صار كذلك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 381 و عن المجالس بسنده عن حفص بن غياث عن الصادق عن أبيه عن آبائه عليهم السّلام عن عليّ عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من مدح أخاه المؤمن في وجهه و اغتابه من ورائه فقد انقطعت العصمة بينهما.و عن الباقر عليه السّلام بئس العبد عبد يكون ذا وجهين و ذا لسانين يطرى أخاه شاهدا و يأكله غائبا إن اعطى حسده و إن ابتلى غضبه.الثالث في دواعى الغيبةو هي كثيرة و قد أشار إليها الصّادق عليه السّلام اجمالا بقوله: الغيبة تتنوّع عشرة أنواع شفاء غيظ، و مساعدة قوم، و تصديق خبر بلا كشف، و تهمة، و سوء ظنّ، و حسد و سخرية، و تعجّب، و تبرّم، و تزيّن، رواه في المكاسب و الأنوار النّعمانيّة و أمّا تفصيلها فقد نبّه عليه أبو حامد الغزالي في احياء العلوم و قال:فالاول تشفى الغيظو ذلك إذا جرى سبب غضب به عليه فانّه إذا هاج غضبه يشتفى بذلك مساويه فيسبق اللّسان إليه بالطبع إن لم يكن ثمّ دين رادع، و قد يمتنع تشفّى الغيظ عند الغضب فيحتقن الغضب بالباطن فيصير حقدا ثابتا، فيكون سببا دائما لذكر المساوي فالحقد و الحسد من البواعث العظيمة على الغيبة.الثاني موافقة الأقران و مجاملة الرفقاء و مساعدتهم على الكلام، فانّهم إذا كانوا يتفكّهون بذكر الأعراض فيرى أنّه لو أنكر عليهم أو قطع المجلس استثقلوه و نفروا عنه، فيساعدهم و يرى ذلك من حسن المعاشرة و يظنّ أنّه مجاملة في الصّحبة، و قد يغضب رفقائه فيحتاج إلى أن يغضب بغضبهم إظهارا للمساهمة في السّراء و الضراء، فيخوض معهم في ذكر العيوب و المساوى.هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة و تكملة منهاج البراعة (خوئى)، 21جلد، مكتبة الإسلامية - تهران، چاپ: چهارم، 1400 ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى) ؛ ج 8 ؛ ص381 الثالث أن يستشعر من انسان أنّه سيقصده و يطول لسانه عليه أو يقبح حاله عند محتشم أو يشهد عليه بشهادة فيبادره قبل أن يقبح هو حاله، و يطعن فيه ليسقط أثر شهادته أو يبتدى بذكر ما فيه صادقا ليكذب عليه بعده، فيروج كذبه بالصّدق الأوّل و يستشهد به و يقول ما من عادتى الكذب فانّى أخبرتكم بكذا و كذا عن أحواله فكان كما قلت. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 382 الرابع أن ينسب إلى شي ء فيريد أن يتبرّء منه فيذكر الذى فعله و كان من حقّه أن يبرّى نفسه و لا يذكر الذي فعل فلا ينسب غيره إليه أو يذكر غيره بأنه كان مشاركا له في الفعل ليمهد بذلك عذر نفسه في فعله.الخامس إرادة التصنّع و المباهات و هو أن يرفع نفسه بتنقيص غيره فيقول:فلان جاهل و فهمه ركيك، و غرضه في ضمن ذلك فضل نفسه و يوهم أنّه أفضل منه أو يحذّر أن يعظّم مثل تعظيمه فيقدح فيه لذلك.السادس الحسد و هو أنّه ربما يحسد من يثنى الناس عليه و يحبّونه و يكرمونه فيريد زوال تلك النعمة عنه، فلا يجد سبيلا إليه إلّا بالقدح فيه، فيريد أن يسقط ماء وجهه عند النّاس حتّى يكفّوا عن إكرامه و الثناء عليه.السابع اللّعب و الهزل و المطايبة و ترجية الوقت بالذكر و تزيين الوقت بالذّكر فيذكر غيره بما يضحك النّاس على سبيل المحاكاة و منشاؤه التّعجب و التعجيب.الثامن السّخرية و الاستهزاء استحقارا له فانّ ذلك قد يجرى في الحضور و يجري أيضا في الغيبة و منشاؤه التكبّر و استصغار المستهزء به.التاسع الرّحمة و هو مأخذ دقيق ربما يقع فيه الخواص، و هو أن يغتمّ بسبب ما يبتلى به فيقول مسكين فلان قد غمّني أمره و ما ابتلى به فيكون صادقا في دعوى الاغتمام و يلهيه الغمّ عن الحذر من ذكر اسمه، فيصير بذكره مغتابا فيكون غمّه و رحمته خيرا لكنّه ساقه الشيطان إلى شرّ من حيث لا يدرى و الترحّم و الاغتمام ممكن من دون ذكر اسمه فهيّجه الشيطان على ذكر اسمه ليبطل به ثواب اغتمامه و ترحّمه.العاشر الغضب للّه تعالى و هو كسابقه في غموض ادراكه و خفائه على الخواص فضلا عن العوام فانّه قد يغضب على منكر قارفه انسان إذا رآه أو سمعه فيظهر غضبه و يذكر اسمه و كان الواجب أن يذكر غضبه عليه بالأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر، و لا يظهر على غيره أو يستره و لا يذكر اسمه بالسّوء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 383 الرابع في عدم جواز استماع الغيبة:قال شيخنا في المكاسب: يحرم استماع الغيبة بلا خلاف، فقد ورد أنّ السّامع للغيبة أحد المغتابين، و الأخبار في حرمته كثيرة إلّا أنّ ما يدلّ على كونه من الكبائر كالرّواية المذكورة و نحوها ضعيفة السّند.أقول: و من جملة الأخبار الدّالّة على حرمته ما رواه الصّدوق في عقاب الأعمال باسناده عن أبي الورد عن أبي جعفر عليه السّلام: قال من اغتيب عنده أخوه المؤمن فنصره و أعانه نصره اللّه و أعانه في الدّنيا و الآخرة، و من لم ينصره و لم يدفع عنه و هو يقدر على نصرته حقّره اللّه عزّ و جلّ في الدّنيا و الآخرة.و فيه أيضا في حديث طويل عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: و من ردّ عن أخيه غيبة سمعها في مجلس ردّ اللّه عزّ و جلّ عنه ألف باب من الشرّ في الدّنيا و الآخرة و إن لم يرد عنه كان عليه كوزر من اغتاب.و في الوسائل عن الصّدوق باسناده عن شعيب بن واقد عن الحسين بن زيد عن الصّادق عن آبائه عليهم السّلام في حديث المناهى إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نهى عن الغيبة و الاستماع إليها، و نهى عن النّميمة و الاستماع إليها، و قال لا يدخل الجنّة قتات، يعني نمّاما، و نهى عن المحادثة التي يدعو إلى غير اللّه، و نهى عن الغيبة و قال:من اغتاب امرء مسلما بطل صومه و نقض وضوئه و جاء يوم القيامة يفوح من فيه رائحة أنتن من الجيفة يتأذّي به أهل الموقف، و إن مات قبل أن يتوب مات مستحلّا لما حرّم اللّه عزّ و جلّ، ألا و من تطوّل على أخيه في غيبة سمعها فيه في مجلس فردّها عنه ردّ اللّه عنه ألف باب من الشرّ في الدّنيا و الآخرة، فان لم يردّها و هو قادر على ردّها كان عليه كوزر من اغتابه سبعين مرّة.قال شيخنا: و لعلّ وجه زيادة عقابه أنّه إذا لم يردّه تجرّى المغتاب على الغيبة فيصّر على هذه الغيبة و غيرها، ثمّ قال: و الظاهر أنّ الرّد غير النّهى عن الغيبة و المراد به الانتصار للغائب بما يناسب تلك الغيبة، فان كان عيبا دنيويّا انتصر له بأنّ العيب ليس إلّا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 384 ما عاب اللّه به من المعاصى التي من أكبرها ذكرك أخاك بما لم يعبه اللّه به، و إن كان عيبا دينيّا وجّهه بمحامل تخرجه عن المعصية فان لم يقبل التوجيه انتصر له بأنّ المؤمن قد يبتلى بالمعصية فينبغى أن يستغفر له و يهتم له، لا أن يعيّر عليه، لأنّ تعييرك إيّاه لعله أعظم عند اللّه من معصيته و نحوه.ثمّ اعلم أنّ المحرم إنّما هو سماع الغيبة المحرّمة دون ما علم حلّيتها و لو كان متجاهرا عند المغتاب مستورا عند المستمع و قلنا بجواز الغيبة حينئذ للمتكلّم فالأقوى جواز الاستماع لأنّه قول غير منكر، فلا يحرم الاصغاء إليه للأصل و الرّواية الدّالة على كون السّامع أحد المغتابين تدلّ على أنّ السّامع لغيبة كقائل تلك الغيبة، فان كان القائل عاصيا كان المستمع كذلك، فيكون دليلا على الجواز فيما نحن فيه.الخامس في مستثنيات الغيبة:أى الموارد التي يجوز فيها الغيبة جوازا بالمعنى الأعمّ، فانّ المستفاد من الأخبار أنّ حرمتها إنّما هو لأجل ما فيها من هتك عرض المؤمن و انتقاصه و تأذيه فلو لم توجب هتكا لكونه مهتوكا بدونها ككونه متجاهرا بالفسق أو لم يقصد بها الانتقاص بالذات فلا.قال في جامع المقاصد: و ضابط الغيبة كلّ فعل يقصد به هتك عرض المؤمن و التفكّه به أو إضحاك النّاس منه، و أمّا ما كان لغرض صحيح فلا يحرم كنصيحة المستشير و التظلّم آه.قال شيخنا العلامة: حرمة الغيبة لأجل انتقاص المؤمن و تأذّيه منه، فاذا فرض هناك مصلحة راجعة إلى المغتاب بالكسر أو الفتح أو ثالث دلّ العقل أو الشّرع على كونها أعظم من مصلحة احترام المؤمن بترك ذلك القول فيه وجب كون الحكم على طبق أقوى المصلحتين كما هو الحال في كلّ معصية من حقوق اللّه و حقوق النّاس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 385 إذا عرفت ذلك فنقول: إنّ مسوّغاتها امور.الاول التظلّم، أى تظلّم المظلوم بذكر ظلم الظّالم عند من يرجو رفعه الظلم منه قال سبحانه: لا يحبّ اللّه الجهر بالسّوء من القول إلّا من ظلم، فعن تفسير القمّى أى لا يحبّ أن يجهر الرّجل بالظلم و السّوئة و يظلم إلّا من ظلم، فاطلق أن يعارض بالظلم.قال شيخنا العلّامة: و يؤيد الحكم فيه إنّ في منع المظلوم من هذا الذي هو نوع من التّشفى حرجا عظيما، و لأنّ في تشريع الجواز مظنّة ردع للظّالم و هى مصلحة خالية عن مفسدة فيثبت الجواز، لأنّ الأحكام تابعة للمصالح، و يدلّ عليه ما روى عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مطل الواجد يحلّ عقوبته و عرضه.الثاني نصح المستشير، فانّ النّصيحة واجبة للمستشير فانّ خيانته قد تكون أقوى مفسدة من مفسدة الغيبة فقد قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لفاطمة بنت قيس المشاورة في خطابها: معاوية صعلوك لا مال له و ابو الجهم لا يضع العصا على عاتقه، قال شيخنا: و كذلك النّصح من غير استشارة، فانّ من أراد تزويج امرأة و أنت تعلم بقبائحها التي يوجب وقوع الرّجل في الغيبة و الفساد لأجلها فلا ريب انّ التنبيه على بعضها و إن أوجب الوقيعة فيها أولى من ترك نصح المؤمن، مع ظهور عدّة من الأخبار في وجوبه.الثالث الاستفتاء:بأن يقول للمفتى: ظلمني فلان حقّى فكيف طريقي في الخلاص، قال أبو حامد الغزالي و المحدّث الجزائرى: و الأسلم التّعريض، بأن يقول ما قولك في رجل ظلمه أبوه أو أخوه أو زوجته، و لكن التّعيين مباح بهذا القدر، و قيّده شيخنا العلّامة بما إذا كان الاستفتاء موقوفا على ذكر الظالم بالخصوص، و إلّا فلا يجوز، و ظاهر الأخبار كظاهر كثير الأصحاب هو الاطلاق.و استدلّوا عليه بما روى عن هند زوجة أبي سفيان أنّها قالت للنّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ أبا سفيان رجل شحيح لا يعطيني ما يكفيني أنا و ولدى أ فآخذ من غير علمه؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 386 فقال صلّى اللّه عليه و آله: خذى ما يكفيك و ولدك بالمعروف، فذكرت الظلم و الشحّ لها و لولدها و لم يزجرها إذ كان قصدها الاستفتاء.و بصحيحة عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: جاء رجل إلى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال: إنّ أمّي لا يدفع يد لا مس، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: احبسها، قال: قد فعلت، فقال:فامنع من يدخل عليها، قال: قد فعلت، قال: فقيّدها فانّك لا تبرّها بشي ء أفضل من أن تمنعها عن محارم اللّه، و احتمال كونها متجاهرة مدفوع بالأصل.الرابع تحذير المسلم من الشرّ و عن الوقوع في الضّرر لدنيا أو دين، لأنّ مصلحة دفع فتنة الشّر و الضّرر أولى من هتك شرّ المغتاب مثل من يريد أن يشترى مملوكا و أنت تعلم بكونه موصوفا بالسّرقة أو بعيب آخر، فسكوتك عن ذكر عيبه إضرار بالمشترى، و كذلك المبتدع الذي يخاف من إضلاله النّاس، فاذا رأيت من يتردّد إلى مبتدع أو فاسق و خفت أن يتعدّى إليه بدعته أو فسقه فلك أن تكشف مساويه.و يدلّ عليه ما عن الكافي بسنده الصّحيح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إذا رأيتم أهل الرّيب و البدع من بعدى فأظهروا البراءة منهم و أكثروا من سبّهم و القول فيهم و الوقيعة و باهتوهم كيلا يطمعوا في الفساد في الاسلام، و تحذرهم النّاس و لا تتعلّموا من بدعهم يكتب اللّه لكم بذلك الحسنات و رفع لكم به الدّرجات، هذا.و ربّما يجعل هذا المورد من باب نصح المستشير بعد تعميمه بالنّسبة إلى النصح المسبوق بالاستشارة و غيره.الخامس قصد ردع المغتاب عن المنكر الذى يفعله:إذا لم يمكن الرّدع إلّا به فانّه أولى من ستر المنكر عليه فهو في الحقيقة إحسان في حقّه، مضافا إلى عموم أدلّة النّهى عن المنكر.السادس باب التّرجيح و التّعديل في الرّواية:لأجل معرفة قبول الخبر و عدمه و معرفة صلاحيّته للمعارضة و عدمها، و إلّا لانسدّ باب التّعادل و التّراجيح الذي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 387 هو أعظم أبواب الاجتهاد و جرت السّيرة عليه من قديم الزّمان كجريانها على الجرح في باب الشهادة و على ترجيح ما دلّ على وجوب اقامتها على ما دلّ على حرمة الغيبة على وجه الاشكال فيه، و إلّا لضاعت الحقوق في الدّماء و الأموال و غيرها و لغلب الباطل، و يلحق بذلك الشّهادة بالزّنا و غيره لاقامة الحدود.السابع دفع الضّرر عن المغتاب:في دم أو عرض أو مال و عليه يحمل ما ورد في ذمّ زرارة من عدّة أحاديث و قد ورد التّعليل بذلك في بعض الأحاديث و يلحق بذلك الغيبة للتّقية على نفس المتكلّم أو ماله أو عرضه، فانّ الضّرورات تبيح المحظورات.الثامن ذكر الشخص بعينه الّذي صار بمنزلة الصّفة المميّزةالّتي لا يعرف إلّا به كالأعمش و الأعرج و الأشتر و الأحول و نحوها، فلا بأس به إذا صارت الصّفة في اشتهار يوصف بها الشّخص إلى حيث لا يكره ذلك صاحبها، و عليه يحمل ما صدر عن العلماء الأعلام.التاسع إظهار العيوب الخفيّة:للمريض عند الطبيب للمعالجة.العاشر ردّ من ادّعى نسبا ليس له:فانّ مصلحة حفظ الانساب أولى من مراعات حرمة المغتاب.الحادى عشر إذا علم اثنان عن رجل معصية:و شاهداها فأجرى أحدهما ذكره في غيبة ذلك العاصي جاز، لأنّه لا يؤثر عند السّامع شيئا و إن كان الأولى تنزيه اللّسان عن ذلك لغير غرض من الأغراض الصّحيحة خصوصا مع احتمال نسيان المخاطب لذلك أو خوف اشتهاره.الثاني عشر غيبة المتجاهر بالفسق:في ما تجاهر به، فانّ من لا يبالي بظهور فسقه بين النّاس لا يكره ذكره بالفسق و قد قال الامام عليه السّلام إذا جاهر الفاسق بفسقه فلا حرمة له و لا غيبة، و في رواية اخرى من ألقى جلباب الحياء فلا غيبة له، و أمّا جواز غيبته في غير ما تجاهر به فقد منع منه الشّهيد الثّاني و حكى عن الشهيد الأوّل أيضا و استظهر الفاضل النراقي الجواز. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 388 قال شيخنا العلامة الأنصاري (قد): ظاهر الرّوايات النّافية لاحترام المتجاهر و غير السّاتر هو الجواز، و استظهره في الحدائق من كلام جملة من الأعلام، و صرّح به بعض الأساطين، قال شيخنا العلامة: و ينبغي الحاق ما يتستّر به بما يتجاهر فيه إذا كان دونه في القبح، فمن تجاهر و العياذ باللّه باللّواط جاز اغتيابه بالتّعريض للنّساء الأجانب، و من تجاهر بقطع الطرق جاز اغتيابه بالسّرقة، و من تجاهر بكونه جلاد السّلطان يقتل النّاس و ينكلهم جاز اغتيابه بشرب الخمر، و من تجاهر بالقبايح المعروفة جاز اغتيابه بكلّ قبيح، و لعلّ هذا هو المراد بمن ألقى جلباب الحياء لا من تجاهر بمعصية خاصّة و عدّ مستورا بالنّسبة إلى غيرها كبعض عمّال الظّلمة، هذا.و هذه الموارد المذكورة هو المعروف استثناؤها بين جمع من الأصحاب، و بعضهم قد زادوا عليها، و بعضهم قد نقصوا و لا حاجة إلى الاطناب بعد ما عرفت أنّ مدار الحرمة على قصد الانتقاص و الأذى بالذات، و اللّه العالم.السادس فى معالجة الغيبة:و علاجها إنّما هو بالعلم بما يترتّب عليها من المفاسد الدنيوية و الأخرويّة و بالتدبّر في المضار المترتّبة عليها عاجلا و آجلا. (اما المضار الدنيوية) فهو أنّها تورث العداوة و الشّحناء و توجب غضب المغتاب فيكون في مقام المكافاة و المجازاة لشنيع قولك فيغضبك و يؤذيك و يهينك و من ذلك تنبعث الفساد و ربّما يؤل الأمر إلى ما لا يمكن علاجه، بل قد يؤل إلى القتل و الجرح و الاستيصال و إتلاف الأموال و غيرها. (و اما المضار الاخروية) فيحصل التنبّه عليها بالتفكّر و التدبّر في الآيات و الأخبار الواردة في ذمّها و عقوبتها، و بالعلم بأنّها توجب دخول النّار و غضب الجبار و مقته تعالى و تحبط الحسنات و تنقلها إلى ميزان حسنات المغتاب، فان لم تكن له حسنة نقل اللّه من سيئات خصمه بقدر ما استباحه من عرضه قال صلّى اللّه عليه و آله: ما النّار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 389 في اليبس أسرع من الغيبة في حسنات العبد و إن كانت الغيبة في العيب بالخلق فليعلم أنّه عيب على الخالق فانّ من ذمّ الصنعة فقد ذمّ الصّانع، قيل لحكيم:يا قبيح الوجه، قال: ما كان خلق وجهى إلىّ فأحسنه.و روى إنّ نوحا عليه السّلام مرّ على كلب أجرب فقال: ما هذا الكلب؟ فنطق الكلب و قال: يا نبيّ اللّه هكذا خلقنى ربّي فان قدرت أن تغيّر صورتي بأحسن من هذه الصورة فافعل، فندم نوح على ما قال و بكى أربعين سنة فسمّاه اللّه نوحا و كان اسمه عبد الملك أو عبد الجبّار.و روى أيضا أنّه مرّ عيسى عليه السّلام و معه الحواريّون بجيفة كلب فقال الحواريّون ما أنتن ريح هذا الكلب، فقال عليه السّلام: ما أشدّ بياض أسنانه كأنّه نهاهم عن غيبة الكلب و تعييبه، فانظر إلى عظم الخطر في تعييب النّاس فاذا لم يرض أولياء الدّين بعيب ميتة حيوان فكيف بعيب النفوس المحترمة قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: طوبى لمن شغله عيب نفسه عن عيوب النّاس، فاذا أردت أن تذكر عيوب صاحبك فاذكر عيوبك قال الشّاعر:و أجرء من رأيت بظهر غيب          على عيب الرّجال و ذو العيوب     فلربّما تبصر في عين أخيك القذى و لا تبصر الجذع في عينك و مطروفة عيناه عن عيب نفسه          فان لاح عيب من أخيه تبصّرا    و قد قيل للرّبيع بن خثيم: ما نراك تعيب أحدا قال: لست راضيا عن نفسي فأتفرّغ لذكر عيوب النّاس ثمّ قال:لنفسي أبكى لست أبكى لغيرها         لنفسى في نفسى عن النّاس شاغل     نعوذ باللّه من زلّات البيان و هفوات اللّسان و سقطات الألفاظ و رمزات الألحاظ.السابع فى كفارة الغيبة:قال المحدّث الجزائري (ره) اعلم أنّ الواجب على المغتاب أن يندم و يتوب و يأسّف على ما فعل ليخرج من حقّ اللّه تعالى ثمّ يستحلّ المغتاب فيحلّه ليخرج منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 390 عن مظلمته و ينبغي أن يستحلّه و هو نادم حزين و إلّا فالمرائي قد يطلب المحالة فيكون عليه ذنب آخر، و قد ورد في كفارته حديثان: (أحدهما) قوله عليه السّلام: كفّارة من اغتبته أن تستغفر له، و في حديث آخر كلّما ذكرته، و معنى قوله: كلّما ذكرته على طريقة الغيبة أو كلّما عنّ في خاطرك أو جرى ذكره على لسانك بعد المحالة الاولى. (الثاني) قوله صلّى اللّه عليه و آله: من كانت لأخيه عنده مظلمة في عرض أو مال فيتحلّلها منه من قبل أن يأتي يوم ليس هناك دينار و لا درهم يؤخذ من حسناته فان لم يكن له حسنات أخذ من سيئات صاحبه فيزيد على سيئاته.و جمع بين الحديثين شيخنا الشهيد الثّانى قدّس اللّه روحه بحمل الاستغفار له على من يبلغ غيبة المغتاب فينبغي الاقتصار على الدّعاء له و الاستغفار لأنّ في محالته إثارة للفتنة و جلبا للضّغائن، و في حكم من لم يبلغه من لم يقدر على الوصول إليه لموت أو غيبة، و حمل المحالة على من يمكن الوصول إليه مع بلوغه الغيبة قال الجزائري و يمكن الجمع بينهما بوجهين:أحدهما أنّ الاستغفار له كفّارة معجلة تكون مقارنة للغيبة و المحالة متأخّرة عنه غالبا فيجب عليه المبادرة بذلك لعدم توقّفه على التمكن و عدمه، و المحالة إذا تمكّن بعد هذا فيكون الواجب اثنين لا واحد كما هو مذكور في القول الأوّل.الثاني حمل الاستغفار له على الاستحباب و الواجب إنّما هو المحالة لا غير، و إذا جاء إلى المغتاب فينبغي أن لا يظهر له الكلام الذي اغتاب خوفا من إثارة الشحناء و تجديد العداوة، بل يقول له: يا أخي لك حقوق عرضيّة و اريد أن تحالني منها، و نحو ذلك من العبارات المجملة، و يستحبّ للمعتذر إليه قبول العذر و المحالة استحبابا مؤكّدا، انتهى.أقول: و الأظهر في وجه الجمع ما حكاه عن الشّهيد بل و هو الأقرب.و التّحقيق ما حقّقه شيخنا العلّامة الأنصارى (قد) في المكاسب حيث قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 391 مقتضى كون الغيبة من حقوق النّاس توقّف رفعها على إسقاط صاحبها أمّا كونها من حقوق النّاس فلأنّه ظلم على المغتاب، و للأخبار في أنّ من حقّ المؤمن على المؤمن أن لا يغتابه و أنّ حرمة عرض المسلم كحرمة دمه و ماله و أمّا توقّف رفعها على إبراء ذي الحقّ فللمستفيضة المعتضدة بالأصل، ثمّ ذكر جملة من المستفيضة.ثمّ قال: و لا فرق في مقتضي الأصل و الأخبار بين التمكّن من الوصول إلى صاحبه و تعذّره، لأنّ تعذّر البراءة لا يوجب سقوط الحقّ كما في غير هذا المقام، لكن روى السّكوني عن أبي عبد اللّه عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله إنّ كفارة الاغتياب أن تستغفر لمن اغتبته كلّما ذكرته، و لو صحّ سنده أمكن تخصيص الاطلاقات المتقدّمة به، فيكون الاستغفار طريقا أيضا إلى البراءة مع احتمال العدم أيضا لأنّ كون الاستغفار كفّارة لا يدلّ على البراءة، فلعلّه كفّارة للذّنب من حيث كونه حقّا للّه تعالى نظير كفّارة قتل الخطاء الّتي لا توجب برائة القاتل إلّا أن يدّعى ظهور السّياق في البراءة.ثمّ ذكر كلام الشّهيد الثّاني (ره) و جمعه بين الخبرين المتقدّمين المتعارضين على ما تقدّم ذكره في كلام المحدّث الجزائري (ره) ثمّ أورد عليه بأنّه إن صحّ النّبوى أى ما رواه السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله مسندا، فلا مانع عن العمل به بجعله طريقا إلى البراءة مطلقا في مقابل الاستبراء، و إلّا تعيّن طرحه و الرّجوع إلى الأصل و اطلاق الأخبار المتقدّمة و تعذّر الاستبراء أو وجود المفسدة فيه لا يوجب وجود مبرء آخر.نعم أرسل بعض من قارب عصرنا عن الصّادق عليه السّلام أنّك إن اغتبت فبلغ المغتاب فاستحلّ منه و إن لم يبلغه فاستغفر اللّه له.و في رواية السّكوني المرويّة في الكافي في باب الظلم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و من ظلم أحدا ففاته فليستغفر اللّه له فانّه كفّارة له.و الانصاف أنّ الأخبار في هذا الباب كلّها غير نقيّة السّند و أصالة البراءة تقتضى عدم وجوب الاستحلال و لا الاستغفار، و أصالة بقاء الحقّ الثّابت للمغتاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 392 بالفتح على المغتاب بالكسر تقتضي عدم الخروج منه إلّا بالاستحلال خاصّة، لكن المثبت لكون الغيبة حقّا بمعني وجوب البراءة منه ليس إلّا الأخبار الغير النّقية السّند، مع أنّ السند لو كان نقيّا كانت الدّلالة ضعيفة لذكر حقوق اخر في الرّوايات لا قائل بوجوب البراءة منها، فالقول بعدم كونه حقّا للنّاس بمعنى وجوب البراءة نظير الحقوق الماليّة لا يخلو عن قوّة، و امكان الاحتياط في خلافه بل لا يخلو عن قرب من جهة كثرة الأخبار الدالّة على وجوب الاستبراء منها بل اعتبار سند بعضها و الأحوط الاستحلال إن تيسّر و إلّا فالاستغفار، غفر اللّه لنا و لمن اغتبناه و لمن اغتابنا بحقّ محمّد و آله الطّاهرين صلوات اللّه عليهم أجمعين.الترجمة:از جمله كلام آن امام أنام عليه السّلام است در نهى از غيبت مردمان مى فرمايد:و جز اين نيست كه سزاوار است أهل عصمت و طهارت و كسانى كه انعام شده است ايشان را در سلامتى دين اين كه رحم نمايند گناهكاران و أهل معصيت را، و اين كه شود شكر خدا غالب بر ايشان و مانع ايشان از مذمت گنه كاران، پس چگونه است غيبت كننده كه غيبت برادر خود را كند و سرزنش نمايد او را ببلائى كه گرفتار شده است، آيا بيادش نمى آرد مقام پوشانيدن خداوند تعالى بر او از گناهان او گناهى را كه بزرگتر است از گناهى كه عيب سرزنش نمود برادرشرا باو، و چگونه مذمّت ميكند او را بر گناهى كه مرتكب شده است مثل او را پس اگر نبوده باشد مرتكب آن گناه پس بتحقيق معصيت نموده خداى را در غير آن از گناهى كه بزرگتر است از آن. و قسم بخدا هر آينه اگر نبوده باشد معصيت نموده خدا را در گناه كبير و عصيان نموده او را در گناه صغير هر آينه جرئت و جسارت او بر عيب و غيبت مردمان بزرگتر است اى بنده خدا سرعت مكن در عيب بنده بجهة گناه او پس شايد كه آن گناه آمرزيده شده او را، و أيمن مباش بر نفس خود گناه كوچك را پس شايد تو معذّب باشي بر آن، پس بايد كه خود دارى نمايد آن كسى كه داند از شما عيب ديگرى را از جهة آنكه ميداند از عيب خود، و بايد كه باشد شكر كردن او مشغول كننده او بر سلامتى خود از گناهى كه مبتلا شده است بأو غير او. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 278 از سخنان آن حضرت (ع) در نهى از غيبت كردن از مردم [در اين خطبه كه با عبارت «و انما ينبغى لاهل العصمة و المصنوع اليهم فى السلامه ان يرحموا اهل الذنوب و المعصية» (همانا براى آنان كه اهل عصمت اند و سلامت از گناه براى آنان فراهم است شايسته است كه بر بزهكاران و گنه پيشگان رحمت آورند) شروع مى شود هيچ گونه بحث تاريخى نيامده است ولى مبحثى بسيار خواندنى و عبرت آموز درباره زشتى غيبت و بر شمردن عيب مردم در غياب ايشان در چهار فصل آورده است كه به راستى بسيار مفيد است: فصل نخست، درباره سخنان خداوند و بزرگان در نكوهش غيبت و گوش دادن به آن است كه با بخشى از آيه دوازدهم سوره حجرات شروع مى شود و خداوند فرموده است «و غيبت مكند برخى از شما برخى را» و سپس به ذكر احاديث و سخنان برخى از زهاد و لطايفى پرداخته و نيكو از عهده بر آمده است. فصل دوم، درباره حكم غيبت از لحاظ دين است كه آن را از جهات مختلف بررسى كرده و اين روايت را نيز آورده است كه معاذ بن جبل روايت مى كند و مى گويد: در حضور رسول خدا (ص) نام مردى برده شد، گروهى گفتند: چه مرد ناتوانى است. پيامبر (ص) فرمود: از دوست خويش غيبت كرديد. گفتند: همان چيزى كه در اوست گفتيم. فرمود: اگر چيزى كه در او نبود مى گفتيد بر او تهمت زده بوديد. فصل سوم، در علل و انگيزه هاى غيبت است و فصل چهارم در نشان دادن راه توبه از غيبت. اين تذكر براى اطلاع خوانندگان محترمى بود كه اگر علاقمند باشند به متن مراجعه كنند.]  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom