خطبه ۱۳۹

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۳۹ : هشدار از پیامد شورای خلافت [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في وقت الشورى :
لَنْ يُسْرِعَ أَحَدٌ قَبْلِي إِلَى دَعْوَةِ حَقٍّ وَ صِلَةِ رَحِمٍ وَ عَائِدَةِ كَرَمٍ؛ فَاسْمَعُوا قَوْلِي وَ عُوا مَنْطِقِي، عَسَى أَنْ تَرَوْا هَذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِ هَذَا الْيَوْمِ تُنْتَضَى فِيهِ السُّيُوفُ وَ تُخَانُ فِيهِ الْعُهُودُ، حَتَّى يَكُونَ بَعْضُكُمْ أَئِمَّةً لِأَهْلِ الضَّلَالَةِ وَ شِيعَةً لِأَهْلِ الْجَهَالَةِ.

تُنْتَضَى : بيرون كشيده مى شود. 
عَائِدة : احسان، آنچه بدست مى آيد
عُوا : حفظ كنيد، از وَعى - يَعى
تُنتَضَى : شمشيرها از غلاف كشيده مى شود 
(در سال ۲۳ هجرى وقتى در شوراى شش نفره تنها با تأييد داماد عثمان «عبد الرحمن» به عثمان رأى دادند و حقائق مسلّم را ناديده گرفتند، فرمود).
ويژگى هاى امام عليه السّلام (و هشدار از حوادث خونين آينده):
مردم هيچ كس پيش از من در پذيرش دعوت حق شتاب نداشت، و چون من كسى در صله رحم، و بخشش فراوان تلاش نكرد، پس به سخن من گوش فرا دهيد، و منطق مرا در يابيد، كه در آينده اى نه چندان دور براى تصاحب خلافت شمشيرها كشيده شده، و عهد و پيمان ها شكسته خواهد شد، تا آن كه بعضى از شما پيشواى گمراهان و پيرو جاهلان خواهيد شد.
 
از سخنان آن حضرت عليه السَّلام است (بعد از وفات عمر) هنگاميكه (بدستور او براى امر خلافت) شورى برقرار شد (امام عليه السّلام به زيان آن مجلس اشاره فرمود):
(1) هيچكس پيش از من به دعوت حقّ و پيوند با خويشان و باحسان و بخشش (خلاصه در كارهاى خدا پسند) نشتافته است، پس (در آنچه اقدام نمى نمايم مانند اين مجلس كه عمر امر به تشكيل آن داده حقّ و حقيقى نمى بينم، بنا بر اين) سخنم را شنيده گفتارم را در نظر داشته باشيد،
(2) بزودى بعد از امروز (كه اين مجلس منعقد ميشود) امر خلافت را مى بينيد كه شمشيرها در آن كشيده و عهد و پيمانها شكسته خواهد شد تا جائيكه بعضى از شما (طلحه و زبير) پيشوايان گمراهان شده و برخى پيرو نادانان (عثمان و غيره) مى گردد (و اين همه فتنه و فساد و خونريزيها نتيجه اين مجلس است كه اساس آن روى باطل و نادرستى قرار گرفت).
 
سخنى از آن حضرت (ع) هنگام شورا:
هيچكس پيش از من براى قبول دعوت حق و صله رحم و احسان نشتافت. پس سخن من بشنويد و هر چه مى گويم، نيك، در خاطر نگه داريد. پس از اين روز، خواهيد ديد كه شمشيرها از غلاف كشيده شود و پيمانها شكسته آيد تا آنجا كه بعضى از شما سركرده گمراهان شويد و برخى ديگر از پيروان اهل جهالت.
 
هيچ کس زودتر از من دعوت حق را اجابت نکرد، و به سوى صله رحم و احسان و بخشش همچون من نشتافت. بنابراين سخنم را بشنويد، و گفته هايم را حفظ کنيد. ممکن است بعد از امروز در مورد اين امر (خلافت) با چشم خود، شمشيرهايى را ببينيد که از نيام درآمده و به پيمانها خيانت شده! (و بيعت ها نقض گرديده) تا آن جا که بعضى از شما پيشوايان اهل ضلالت و (بعضى ديگر) پيروان اهل جهالت خواهيد بود.
 
و از سخنان آن حضرت است به هنگام شورى:
هيچ كس پيش از من به -پذيرفتن- دعوت حق نشتافت، و چون من توفيق صله رحم و افزودن در بخشش و كرم نيافت. پس گفته مرا بشنويد و به سخنم گوش فرا دهيد كه بيم آن است كه پس از اين روز، بر سر اين كار شمشيرها كشيده شود، و در پيمانها خيانت رود، تا آنجا كه بعض از شما پيشواى گمراهان گردد، و پيرو فرقه نادانان.
 
از سخنان آن حضرت است به هنگام شورا:
احدى پيش از من به قبول دعوت حق، و صله رحم، و احسان كريمانه نشتافته. پس سخنم را بشنويد، و گفتارم را حفظ كنيد، ممكن است بعد از امروز ببينيد كه در مسأله خلافت شمشيرها بر آمده، و به پيمانها خيانت عارض شده، تا جايى كه برخى از شما پيشواى گمراهان گشته، و بعضى تابع جاهلان شده ايد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 547-541 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في وقت الشورى.از سخنان امام عليه السلام كه به هنگام تشكيل شوراى شش نفرى براى انتخاب خليفه پس از عمر، ايراد فرمود. خطبه در يك گناه:مى دانيم هنگامى كه عمر خودرا در آستانه مرگ ديد براى تعيين خليفه بعدى اقدام به تشكيل شوراى شش نفره اى كرد كه يكى از آنها على عليه السلام و ديگرى عثمان بود. چينش افراد شورا بسيار حساب شده و كاملًا سياسى بود و از همان آغاز پيدا بود كه هدف، كنارگذاشتن على عليه السلام و روى كارآوردن عثمان نه به عنوان نصب خليفه پيشين، بلكه به عنوان منتخب شوراى بزرگان اسلام بود كه شرح آن در تفسير خطبه سوّم خطبه شقشقيه گذشت.على عليه السلام كه از حوادث پشت برده شورى كاملًا با خبر بود، براى اتمام حجت خطبه اى خواند و به شوراييان هشدار داد كه بخش كوتاهى از آن را مرحوم سيّد رضى در اين جا آورده است. هشدار نسبت به حوادث آينده:اين سخن امام (عليه السلام) در واقع از سه قسمت تشکيل شده است : نخست اشاره به چند فضيلت از فضايل خود مى فرمايد، نه براى خود ستايى بلکه تا زمينه را براى پذيرش آنان آماده سازد. پس از آن از آنان مى خواهد که به منطقش گوش فرا دهند، و اندرزهايش را بپذيرند، که خير و صلاح و سعادت آنها در آن است، و در قسمت سوّم به حوادث دردناکى که در صورت عدم پذيرش اندرزهايش در جامعه اسلامى روى مى دهد، اشاره مى فرمايد و به آنها هشدار مى دهد.در قسمت اوّل مى فرمايد : «هيچ کس زودتر از من دعوت حق را اجابت نکرد و به سوى صله رحم و احسان و بخشش همچون من نشتافت» (لَنْ يُسْرِعَ أَحَدٌ قَبْلِي إلَى دَعْوَةِ حَقٍّ، وَ صِلَةِ رَحِم، وَ عَائِدَةِ کَرَم).در اين سه فضيلت بزرگ، ابتدا اشاره به پذيرش اسلام مى فرمايد : که على (عليه السلام) نخستين کسى بود که اسلام را پذيرفت، و طبيعى است چنين کسى از همه با هوش تر و نسبت به اسلام دلسوزتر است، و ديگر اين که او در صله رحم نيز پيشگام بود، چرا که از آغاز دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله) تا پايان عمرش همواره در کنار او قرار داشت، و در حوادث سخت همچون ليلة المبيت و جنگ احد و مانند آن خودرا سپر بلا براى حفظ جان پيامبر (صلى الله عليه وآله) نمود. و در احسان و بخشش نيز از همه پيشگام تر بودم، تا آن جا که خداوند آياتى در قرآن در مورد بخشيدن خاتم، در حال رکوع(1)، و يا بخشيدن غذاى خود به مسکين و يتيم و اسير(2)، و يا بخشيدن درهمى پنهان و درهمى آشکار، درهمى در شب و درهمى در روز(3)، نازل فرمود.سپس با توجه به اعترافى که همگان نسبت به او در اين امور داشتند، مى فرمايد : «اکنون که چنين است، سخنم را بشنويد و گفته هايم را حفظ و نگهدارى کنيد». (فَاسْمَعُوا قَوْلِي، وَ عُوا مَنْطِقي).در انتخاب عثمان عجله نکنيد، اين کار خطرناکى است که عواقب شومى دارد و براى مسلمين بسيار گران تمام مى شود.در ادامه اين سخن به شرح آينده تاريک اين انتخاب پرداخته، مى افزايد : «ممکن است بعد از امروز، در مورد اين امر (خلافت) با چشم خود شمشيرهايى را ببينيد که، از نيام به درآمده و به پيمان ها خيانت شده ! (و بيعت ها نقض گرديده است) تا آن جا که بعضى از شما پيشوايان اهل ضلالت، و (بعضى ديگر) پيروان اهل جهالت خواهيد بود». (عَسَى أَنْ تَرَوْا هذَا الاَْمْرَ مِنْ بَعْدِ هذَا الْيَوْمِ تُنْتَضَى فِيهِ السُّيُوفُ، وَتُخَانُ فِيهِ الْعُهُودُ، حَتَّى يَکُونَ بَعْضُکُمْ أَئِمَّةً لأَهْلِ الضَّلاَلَةِ، وَ شِيعَةً لأَهْلِ الْجَهَالَةِ).در اين که، اين پيشگويى اشاره به حوادث قتل عثمان و کشيده شدن شمشيرها و شکستن بيعت ها از سوى کسانى همچون طلحه و زبير، و مانند آنها است، يا اشاره به شورش ناکثين و قاسطين و مارقين( آتش افروزان جنگ جمل و صفّين و نهروان) مى باشد، در ميان مفسّران نهج البلاغه گفتگوست.ولى با توجه به ظروفى که اين خطبه در آن ايراد شده، (هنگام شورا براى انتخاب خليفه سوّم) به نظر مى رسد که تفسير اوّل قويتر است، و همان گونه که امام (عليه السلام) پيش بينى کرده بود با روى کارآمدن عثمان، حيف و ميل در بيت المال آغاز شد، و بستگان و اطرافيان او مقامهاى حسّاس کشور اسلامى را در اختيار گرفتند، وخودرا روى بيت المال افکندند و هر کارى خواستند با بيت المال مسلمين انجام دادند، و اين امر خشم مسلمين را برانگيخت و بر ضد او قيام کردند، گروهى همچون طلحه و زبير، سردمدار اين قيام بودند، و گروهى هم به دنبال آنها افتادند و شد آنچه نمى بايست بشود، در حالى که اگر تعصّبهاى خويشاوندى و ملاحظات شخصى بر آن شوراى آنچنانى حاکم نمى شد، و خلافت را به دست اهلش مى سپردند، نه آن حوادث به وجود مى آمد، و نه حوادث نامطلوب بعد از آن، چرا که ريشه هاى فتنه ناکثين و قاسطين و مارقين را نيز بايد در حوادث عصر عثمان جستجو کرد.* * *نکته:ريشه اصلى فساد:در جلد اوّل اين کتاب در شرح خطبه سوّم (خطبه شقشقيه) داستان شوراى شش نفره عمر را که منتهى به انتخاب عثمان براى خلافت گرديد و در واقع توطئه اى بر ضد خلافت على (عليه السلام) بود آورديم و بخشى از گفتنى ها به استناد تواريخ معتبر در اين زمينه بيان شد. آنچه مناسب است در اين جا بر آن بيفزاييم اين است که اگر درست در ترکيب اين شوراى شش نفرى و پيامدهاى بسيار منفى آن بينديشيم خواهيم ديد که بيشترين مشکلات مسلمين از اين شورا برخاست.حکومت عثمان و سيطره اميه و بنى مروان بر پستهاى حساس کشور اسلامى و بيت المال و حکومت معاويه و جنگ هاى جمل و صفّين و نهروان و پس از آن، حکومت يزيد و امثال عبدالملک همه از اين پديده شوم نشأت گرفت.جالب اين که ابن ابى الحديد مى گويد : متأسفانه اين شورا سبب هر فتنه اى بود که در آن زمان واقع شد و تا دامنه قيامت در جهان اسلام روى مى دهد «انّ ذلک کان سبب کلّ فتنة وقعت و تقع إلى أن تنقضي الدُّنيا»(4).اين شورا بود که سرانجام ارزش هاى اسلامى را کم رنگ و بى رنگ ساخت و ارزشهاى جاهلى و معيارهاى مادى و دنيوى را بر جامعه اسلامى حاکم کرد و زبان حق گويان را بريد، ابوذرها به تبعيد کشيده شدند و افراد با شخصيتى همچون عمّار ياسر هنگامى که به نتيجه شورا اعتراض کردند مورد خشم و غضب واقع شدند و هيچ کس به سخنان آنها اعتنا نکرد(5).خودکامگان بر مرکب غرور و نخوت سوار شدند و جامعه اسلامى را غرق فساد کردند، فساد در حکومت و فساد در ايمان و اخلاق و اگر تعصب هاى فرقه اى اجازه مى داد تحليل دقيقى روى پيامدهاى اين شورا شود معلوم مى شد چقدر مسلمين از ناحيه اين شورا خسارت ديدند.(6)* * *پی نوشت:1. مائده، آيه 55.2. دهر، آيه 8 .3. بقره، آيه 274.4. «تنتضى» از مادّه «نضو و نضى» (بر وزن نظم) به معنى کشيدن شمشير از غلاف است و يا به معنى خارج شدن از خانه و پريدن رنگ و مانند آن آمده است و در خطبه بالا همان معنى اوّل مراد است.5. شرح ابن ابى الحديد، جلد 11، صفحه 11.6. سند خطبه: طبرى در كتاب تاريخ خود در شرح حوادث سال 23 هجرى (سال كشته شدن عمر) اين خطبه را نقل كرده است و ابن ابى الحديد نيز مى گويد: اين بخشى از خطبه اى است كه امام عليه السلام آن را براى اهل شورى بعد از وفات عمر ايراد كرد. در كلمات قصار شماره 22 (لنا حق ...) سخنى آمده كه آن هم قسمتى از اين خطبه راتشكيل مى دهد (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 313). 
شرح علامه جعفریبه هنگام شوري:در اين مورد توضيحي كه اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام درباره شخصيت كمال‌جوي خود مي‌دهد، مانند موارد فراوان ديگر براي هيچكس پوشيده نبوده، مخصوصا براي كساني كه معاصر آن بزرگ بزرگان بوده‌اند. بنابراين، مسئله‌اي در اين مورد مطرح مي‌شود كه قابل اهميت است. مسئله اينست كه با فرض وضوح صفات كمالي كه آن حضرت دارا بوده‌اند، چه نيازي به آنهمه گوشزد و اصرار درباره معرفي خويشتن داشته است؟ پاسخ اين مسئله، خيلي دشوار نيست. نخست نظري به آيات شريفه قرآني بيندازيم، خواهيم ديد: خداوند سبحان براي تفهيم و قابل پذيرش ساختن و تطبيق همه شئون زندگي بر مبناي تقوي در حدود 242 بار بندگان خود را مخاطب قرار داده آنان را براي فهماندن ضرورتها و عظمتهاي تقوي كه عبارت است از (صيانت تكاملي ذات) و تباهيهاي مخالفت با تقوي، تشويق و تحريك فرموده است. مگر قاعده عقلي اين نيست كه:دل گفت مرا علم لدني هوس است         تعليمم كن اگر ترا دسترس استگفتم كه: الف، گفت دگر هيچ مگوي        در خانه اگر كس است يك حرف بس استبا اين حال، خداوند متعال نه تنها در 242 مورد، مردم را به تقوي توصيه مي‌فرمايد، بلكه در صدها مورد ديگر، لزوم اتصاف به ساير صفات شايسته انساني و اخلاق فاضله را اكيدا تذكر مي‌دهد، باز مي‌بينيم، اكثريت بسيار چشمگير مردم، از اين تشويق و تحريك و دستور و توصيه برخوردار نمي‌شوند، به اضافه اينكه در مقداري فراوان از آيات مربوطه مطالبي آورده شده است كه در آنها دلائل و شواهد حسي و عقلي براي اثبات مطلوبيت تقوي و قبح ضد تقوي ارائه شده است، معذلك كمياب‌ترين مردم، انسانهاي باتقوي هستند. از اينجا روشن مي‌شود كه علت محدوديت افرادي كه در دور اميرالمومنين عليه‌السلام جمع شده بودند، چه بوده است و به چه دليل آن بزرگوار در اين دنيا تنها مي‌زيست؟ برگرديم به تفسير سخنان آن حضرت.****«لن يسرع احد قبلي الي دعوه حق، وصله رحم، و عائده كرم. فاسمعوا قولي، و عوا منطقي، عسي ان تروا هذا الامر من بعد هذا اليوم ينتضي فيه السيوف، و تخان فيه العهود، حتي يكون بعضكم ائمه لاهل الضلاله و شيعه لاهل الجهاله».داستان شوري:شارح معتزلي (ابن ابي‌الحديد) اين داستان را در مورد آورده است:مورد يكم- شرح خطبه شقشقيه- مجلد يكم از ص 185 تا ص 196مورد دوم- مجلد نهم از ص 49 تا ص 58 در اين دو مجلد مطالب متنوعي آمده است كه نياز قطعي به بحث و تحليل مشروح دارد.و هر محقق و صاحبنظري كه بخواهد مطالب مزبور را مورد بررسي و دقت قرار بدهد، با نوسانات و تناقضات شگفت‌انگيز و مسائل تعجب‌آوري روياروي خواهد گشت. ما اميدواريم در وقت مناسبي جريان اين داستان را با آن مطالب كه ابن ابي‌الحديد با آن اطلاعات وسيعش مطرح نموده است، با دقت كامل رسيدگي كنيم ان شاءالله تعالي. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين قسمتى از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه خطاب به اعضاى شورا ايراد فرموده است، و ما بخشى از اخبار آن را پيش از اين بيان كرده ايم.فرموده است: «لن يسرع أحد... و عائدة كرم»:جملات مذكور را كه مبتنى بر ذكر فضايل خود آن حضرت است، براى اين منظور بيان كرده است كه سخنان او را گوش دهند چنان كه پس از آن مى فرمايد: سخنم را بشنويد، و گفتارم را به خاطر بسپاريد.امام (ع) سه فقره از فضايل خود را بيان فرموده است، يكى اين كه در قبول دعوت حقّ و پيش برد آن هيچ كس بر او پيشى نگرفته است، و اين نتيجه ملكه عدالت است، ديگر صله رحم و حفظ پيوند خويشاوندى، و ديگر بخشش و احسان است، و اين دو فضيلت از فروع ملكه عفّتند، پس آنچه را دستور مى دهد بشنوند و در خاطر نگه دارند، هشدار آن حضرت در باره امر خلافت و عواقب آن، و آشفتگيهايى است كه پس از آنها به خاطر رسيدن به آن روى خواهد داد، چنان كه هم اكنون اين امر دستخوش اشتباه و ناهنجاريهايى شده است، و مانند اين است كه مى گويد: اگر كار خلافت بدينسان دچار اشتباه و مورد كشمكش و طمع كسانى باشد كه شايستگى آن را ندارند، و بر اساس غلبه جستن بر آنانى باشد كه داراى استحقاق آنند، شايد ديرى نگذرد كه ببينيد مردم براى به دست آوردن آن بر روى يكديگر شمشير مى كشند، و به پيمانها خيانت مى شود، اين گفتار به طلحه و زبير و معاويه و ياران آنها و گروه خوارج و حوادثى كه در آينده پديد مى آورند و بر آن حضرت پوشيده نيست اشاره دارد.فرموده است: «حتّى يكون بعضكم... الجهالة»:يعنى: تا اين كه برخى از شما رهبر گمراهان، و بعضى پيرو نادانان باشيد، مراد بيان نتيجه و حاصل درگيرى و ستيزگى براى به چنگ آوردن مقام خلافت است، منظور از اين كه برخى از آنها رهبر گمراهان شوند، طلحه و زبير است، و مقصود از «أهل الضّلالة» پيروان اينها مى باشد. مراد از «أهل الجهالة» معاويه و سران خوارج و ديگر حكّام بنى اميّه است و «شيعة أهل الجهالة» عبارت از ياران و پيروان اينهاست. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 362 و من كلام له عليه السّلام في وقت الشورى و هو المأة و التاسع و الثلاثون من المختار فى باب الخطب:لن يسرع أحد قبلي إلى دعوة حقّ، و صلة رحم، و عائدة كرم، فاسمعوا قولي، و عوا منطقي، عسى أن تروا هذا الأمر من بعد هذا اليوم تنتضى فيه السّيوف، و تخان فيه العهود، حتّى يكون بعضكم أئمّة لأهل الضّلالة، و شيعة لأهل الجهالة. (28041- 27998)اللغة:(العائدة) المعروف و الصّلة و العطف و المنفعة و منه يقال: فلان كثير العائدة و هذا أعود أى أنفع و (عوا) جمع ع أمر من وعيت الحديث وعيا من باب وعد حفظته و تدبّرت فيه و (نضوت) السّيف من غمده و انتضيته أخرجته.الاعراب:قوله: إلى دعوة حقّ في بعض النّسخ دعوة بالتنّوين فيكون حقّ صفة له و في بعضها بالاضافة و الاضافة محضة و كذلك الاضافة في صلة رحم و عائدة كرم، و عسى في قوله: عسى أن تروا للاشفاق في المكروه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 363 المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام كما أشار إليه السّيّد (ره) و نبّه عليه الشارح المعتزلي من جملة كلام قاله لأهل الشّورى بعد وفات عمر، و قد مضى أخبار الشّورى و مناشداته عليه السّلام مع أهل الشورى في التّذييل الثّاني و الثالث من شرح الفصل الثالث من الخطبة الثالثة المعروفة بالشّقشقيّة و فيها كفاية لمن أراد الاطلاع.و أقول: ههنا: إنّ غرضه عليه السّلام بهذا الفصل من كلامه تنبيه المخاطبين و تحذيرهم من الاقدام على أمر بغير تدبّر و تثبّت و رويّة، و نهيهم عن التّسرع و العجلة كيلا يكون بيعتهم فلتة فيتورّطوا في الهلكات و يلقوا بأيديهم إلى التّهلكة و قدّم جملة من فضائله تحريصا لهم على استماع قوله و ترغيبا على حفظ منطقه فقال (لن يسرع أحد قبلي إلى دعوة حقّ) أى لن يبادر أحد قبلي إلى اجابة الدّعاء الحقّ فما لم أجب إليه لا يكون حقا أو لن يسبقني أحد إلى أن يدعو إلى حقّ فما لم ادع إليه لا يكون حقّا، و في بعض النّسخ لم يسرع بدل لن يسرع فيكون الغرض أن نظرى كان فيما مضى إلى الحقّ فكذلك يكون فيما يستقبل، و كيف كان فالمقصود به الاشارة إلى كونه مع الحقّ و كون الحقّ معه كما هو منطوق الحديث النّبوى المعروف بين الفريقين. (و صلة رحم و عائدة كرم) أى معروف و إحسان و انعام (فاسمعوا قولي) فانّ الرّشد في سماعه (وعوا منطقى) فانّ النّفع و الصّلاح في حفظه، و إنّما أمرهم بالحفظ و السّماع ليتنبّهوا على عاقبة امورهم و ما يترتّب عليها من الهرج و المرج فكانّه يقول إذا كان بناء الأمر أى بناء أمر الخلافة على الخبط و الاختلاط و التّقلب فيه على أهله و مجاذبة من لا يستحقّه:ف (- عسى أن تروا هذا الأمر من بعد هذا اليوم) بحال (تنتضى) و تشتهر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 364  (فيه السّيوف و تخان فيه العهود) قال الشّارح البحراني: و هو اشارة إلى ما علمه من حال البغاة عليه و الخوارج و النّاكثين لبيعته، فقوله: (حتّى يكون بعضكم أئمة لأهل الضّلالة و شيعة لأهل الجهالة) غاية للتغلّب على هذا الأمر و أشار بالأئمّة إلى طلحة و الزّبير و بأهل الضلالة إلى أتباعهم و بأهل الجهالة إلى معاوية و رؤساء الخوارج و سائر بني اميّة، و بشيعة أهل الجهالة إلى اتباعهم انتهى.أقول: و فيه ما لا يخفى، لأنّ هذا الكلام إنّما قاله في وقت الشّورى حيث ما أرادوا عقد البيعة لعثمان، و كان مقصوده به الايقاف عن بيعته و التحذير عنه بما كان يترتّب عليها من المفاسد و يتعقّبها من المضارّ، فلا ارتباط لخروج الخوارج و نكث الناكثة و بغى القاسطة بهذا المقام حتّى يكون كلامه عليه السّلام إشارة إليها، لعدم ترتّب تلك الامور على بيعة عثمان، و إنّما ترتّبت على بيعته عليه السّلام كما هو واضح.نعم لو كان يقوله لما اريد على البيعة بعد قتل عثمان مثل ما تقدّم في الخطبة الاحدى و التّسعين لم يتأمل في كونه إشارة إلى ما قاله الشّارح، و بعد ذلك كلّه فالأولى أن يجرى كلامه مجرى العموم من دون أن يكون إشارة إلى خصوص حال طائفة مخصوصة.و إن كان و لا بدّ فالأنسب أن يشاربه إلى ما ترتّب من بيعة عثمان من المفاسد فيكون المراد بالسّيوف المنتضاة ما سلّت يوم الدّار لقتل عثمان، و بالعهود التي خينت فيها ما عهده عثمان لأهل مصر أو خيانته في عهود اللّه عزّ و جلّ و أحكامه، و خيانة طلحة و الزّبير و أمثالهما في ما عقدوا و عهدوا من بيعة عثمان، و يكون قوله: أئمة لأهل الضّلالة، اشارة إلى طلحة و الزبير حيث كانا أشد النّاس إغراء على قتل عثمان و تبعهما أكثر النّاس، و وصفهم بالضّلالة باعتبار عدم كون قتلهم له على وجه مشروع ظاهرا و قوله: شيعة لأهل الجهالة، إشارة إلى مروان و أضرابه من شيعة عثمان و تبعه الحامين له و الذّابين عنه.و يمكن ما قاله الشّارح بأنّ فساد النّاكثين و القاسطين و المارقين ممّا تولّد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 365 من بيعة عثمان و نشأ من خلافته، و ذلك لأنه فضّل في العطاء و راعى جانب بني اميّة و بني أبي معيط على سائر الناس، فلما قام أمير المؤمنين عليه السّلام بالأمر تمنّى طلحة و الزبير منه أن يعامل معهما معاملة عثمان لأقربائه من التفضيل في العطاء و التّقريب، فلمّا لم يحصل ما أملا نكثا، و تبعهما من كان غرضه حطام الدّنيا، و كذلك أقرّ معاوية على عمل الشّام حتّى قويت شوكته، فلمّا نهض أمير المؤمنين بالخلافة أبي و استكبر من البيعة له و بغى و أجابه القاسطون فكانت وقعة صفين و منها كان خروج الخوارج، فهذه المفاسد كلّها من ثمرات الشجرة الملعونة و معايب الشورى، و اللّه العالمالترجمة:از جمله كلام هدايت نظام آن امام انام است در وقت شورى مى فرمايد كه:هرگز مبادرت نمى كند احدى پيش از من بسوى دعوت حق و برعايت صله رحم و بر احسان و كرم، پس گوش كنيد گفتار مرا، و حفظ نمائيد سخنان مرا، مبادا كه ببينيد اين أمر خلافت را كه كشيده مى شود در او شمشيرها، و خيانت كرده شود در او عهدها، تا آنكه باشد بعضى از شما پيشوايان أهل ضلالت و گمراهى و شيعيان أهل جهالت و نادانى. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 267 از سخنان آن حضرت (ع) به هنگام شورى در اين خطبه كه پس از مرگ عمر براى افراد شورى ايراد شده و با عبارت «لن يسرع احد قبلى الى دعوة حق و صلة رحم» (هرگز كسى پيش از من به پذيرش دعوت حق و رعايت پيوند خويشاوندى پيشى و شتاب نگرفته است) شروع مى شود. [ابن ابى الحديد بحث زير را ايراد كرده است.] از اخبار روز شورى و به ولايت رسيدن عثمان: ما در مباحث گذشته درباره شورى چندان سخن گفتيم كه در آن كفايت است و اينك مطالبى را مى آوريم كه در مباحث گذشته نياورده ايم و اين روايتى است كه آن را عوانة از اسماعيل بن ابى خالد از شعبى در كتاب الشورى و مقتل عثمان نقل كرده است و ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى هم در بخش افزونيهاى كتاب السقيفة آن را آورده است. او مى گويد: چون عمر زخم خورد تعيين حاكم و حكومت را در اختيار شورايى مركب از شش تن نهاد كه عبارتند: على بن ابى طالب، عثمان بن عفان، عبد الرحمان بن عوف، زبير بن عوام، طلحة بن عبيد الله و سعد بن مالك [سعد بن ابى وقاص ]. در آن روز طلحه در شام بود. عمر گفت: رسول خدا (ص) رحلت فرمود در حالى كه از اين شش تن خشنود بود و ايشان از ديگران براى اين حكومت سزاوارترند. عمر به صهيب بن-  سنان وابسته و برده آزاد كرده عبد الله بن جدعان كه گفته اند اصل او از شاخه هاى قبيله ربيعة بن نزار است كه به «عنزه» معروف بوده اند، فرمان داد تا هنگامى كه آن گروه براى خود كسى از ميان خويش را به خلافت برنگزيده اند با مردم نماز گزارد و عمر ترديد نداشت كه حكومت به يكى از اين دو مرد يعنى على يا عثمان خواهد رسيد. عمر گفت: اگر طلحه رسيد همراه ايشان خواهد بود و گرنه همان پنج تن از ميان خويش يكى را برگزينند. روايت شده است كه عمر پيش از آنكه بميرد سعد بن ابى وقاص را از عضويت شورى كنار نهاد و گفت: اين چهار تن ديگر صاحب رأى خواهند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 268 بود، سعد را به حال خود بگذاريد كه براى امام امير و فرمانده باشد. سپس عمر گفت: اگر ابو عبيدة بن جراح زنده مى بود درباره او بر دل من شك و ترديدى خطور نمى كرد، اينك اگر سه تن با حكومت كسى موافقت كردند شما هم با آنان هماهنگ باشيد و اگر اختلاف كردند با آن گروه باشيد كه عبد الرحمان بن عوف با آنهاست. آن گاه عمر به ابو طلحة انصارى گفت: اى ابو طلحه به خدا سوگند، چه مدتهاى درازى است كه خداوند دين را به شما عزت و اسلام را نصرت بخشيده است، اينك هم از ميان مسلمانان پنجاه مرد انتخاب كن و با آنان هر روز يك بار پيش اين گروه برويد و آنان را تشويق كنيد تا از ميان خود براى خودشان و امت مردى را به خلافت برگزينند. سپس گروهى از مهاجران و انصار را جمع كرد و به آنان گفت: كه به ابو طلحه چه سفارشى كرده است و در وصيت خود نوشت كه آن كس كه به خلافت رسد سعد بن-  ابى وقاص را با ابو موسى اشعرى به ولايت كوفه بگمارد كه عمر بر سعد بن ابى وقاص خشم گرفته و او را عزل كرده بود و دوست مى داشت براى به دست آوردن رضايت سعد به كسى كه پس از عمر خليفه مى شود چنين سفارشى كرده باشد. شعبى مى گويد: يكى از انصار كه او را متهم نمى دارم براى من چنين گفت-  احمد بن عبد العزيز جوهرى مى گويد آن شخص سهل بن سعد انصارى بوده است- : كه چون على بن ابى طالب از پيش عمر بيرون آمد عباس بن عبد المطلب كنارش بود و با هم مى رفتند، من پشت سر على مى رفتم شنيدم به عباس مى گويد: به خدا سوگند، كار از دست ما بيرون شد. عباس گفت: چگونه دانستى گفت: مگر سخن عمر را نشنيدى كه مى گفت: «همراه گروهى باشيد كه عبد الرحمان بن عوف با آنان باشد» و اين به سبب آن است كه پسر عموى اوست وانگهى داماد عثمان و نظير اوست و اگر آن دو با هم باشند بر فرض كه دو تن ديگر با من باشند براى من كارى نمى توانند انجام دهند علاوه بر آنكه من فقط به يكى از آن دو اميدوارم، و عمر با اين كار خود دوست مى داشت به ما بفهماند كه عبد الرحمان را در نظر او بر ما فضيلتى است و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 269 حال آنكه به خدايى خدا سوگند كه خداوند چنين فضيلتى براى آنان بر ما قرار نداده است همانگونه كه براى فرزندان ايشان هم بر فرزندان ما فضيلتى قرار نداده است. همانا اگر عمر نميرد به او خواهم گفت كه در گذشته و حال چه بر سر ما آورده است و بد انديشى او را در مورد خودمان به او تذكر مى دهم و اگر بميرد كه بدون ترديد خواهد مرد، اين گروه هماهنگ خواهند شد كه حكومت را از ما برگردانند. اگر چنين كنند كه بدون ترديد چنين خواهند كرد، مرا چنان كه خوش ندارند خواهند ديد و به خدا سوگند، مرا رغبتى به حكومت و محبت دنيا نيست بلكه حكومت را براى آشكار ساختن عدالت و قيام به كتاب و سنت خواهانم. گويد: در اين هنگام على برگشت مرا ديد من هم او را ديدم و فهميدم كه از اين كار من ناراحت شده است. گفتم: اى ابا حسن، باكى نداشته باش. به خدا سوگند، اين سخنى را كه من از تو شنيدم در اين جهان تا با هم باشيم هيچ كس نخواهد شنيد. به خدا سوگند تا خداوند على را به جوار رحمت خود نبرد هيچ آفريده يى اين سخن را از من نشنيد. عوانه مى گويد: اسماعيل از قول شعبى براى ما نقل كرد كه مى گفته است: چون عمر مرد و او را كفن كردند و براى اينكه بر او نماز گزارده شود آماده اش كردند على بن ابى طالب جلو رفت و كنار سر عمر ايستاد و عثمان جلو رفت و كنار پاى عمر ايستاد، على عليه السلام فرمود: براى نماز اين چنين بايد ايستاد و عثمان گفت: نه كه چنين بايد ايستاد. عبد الرحمان گفت: چه زود اختلاف پيدا كرديد. اى صهيب، بر عمر نماز بگزار كه او تو را پسنديده است كه نمازهاى واجب را با مردم بگزارى. صهيب جلو رفت و بر جنازه عمر نماز گزارد. شعبى مى گويد: اعضاى شورى وارد حجره يى شدند و همگى براى رسيدن بر خلافت آزمند و براى از دست دادن آن بخيل بودند، گروهى براى اين جهان و و گروهى براى خير آن جهان. چون كار به درازا كشيد عبد الرحمان بن عوف گفت چه كسى از شما حاضر است خود را از خليفه شدن كنار بكشد و عوض آن مردى را براى خلافت بر اين امت انتخاب كند من با كمال ميل حاضرم از خليفه شدن كنار بروم و آيا اجازه دارم براى شما كسى را انتخاب كنم همگان جز على ابن ابى طالب گفتند: خشنوديم، ولى على گفت: بايد بنگرم و بينديشم و نسبت به عبد الرحمان خوش گمان نبود. ابو طلحه انصارى روى به على (ع) كرد و گفت: اى ابا حسن به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 270 رأى عبد الرحمان راضى شو، چه حكومت براى تو باشد چه براى غير تو. على (ع) به عبد الرحمان گفت: سوگند بخور و عهد و پيمان خدايى با من ببند كه فقط حق را برگزينى و از هواى دل پيروى مكنى و گرايش به دامادى و پيوند سببى و خويشاوندى نداشته باشى و جز براى خدا عمل نكنى و كوشش كنى كه براى اين امت بهترين ايشان را برگزينى. عبد الرحمان براى على (ع) به خداوندى كه خدايى جز او نيست سوگند خورد و گفت: براى خودم و براى امت كمال كوشش را خواهم كرد و هيچ گرايشى به هواى نفس و خويشاوندى سببى نخواهم داشت. گويد: عبد الرحمان بيرون رفت و سه روز با مردم رايزنى كرد و سپس برگشت و مردم بر در خانه او جمع شدند و شمارشان بسيار شد و در اين شك نداشتند كه عبد الرحمان بن عوف با على بيعت خواهد كرد. جز خاندان بنى هاشم، هواى دل قريش با عثمان بود، گروهى از انصار هواى على را در دل داشتند و گروهى هواى عثمان را و اين گروه كمترين گروه انصار بودند و گروهى هم توجه نداشتند كه با كداميك از آن دو تن بيعت شود. گويد: در اين هنگام مقداد بن عمرو پيش آمد مردم جمع بودند، او گفت: اى مردم آنچه مى گويم بشنويد من مقداد بن عمرو هستم اگر شما با على بيعت كنيد مى شنويم و اطاعت مى كنيم و اگر با عثمان بيعت كنيد مى شنويم و سرپيچى مى كنيم. عبد الله بن ابى ربيعة مخزومى برخاست و بانگ برداشت: اى مردم شما اگر با عثمان بيعت كنيد مى شنويم و اطاعت مى كنيم و اگر با على بيعت كنيد مى شنويم و سرپيچى مى كنيم. مقداد به او گفت: اى دشمن خدا و اى دشمن رسول خدا و دشمن كتاب خدا از چه هنگام و چه وقت صالحان و نكوكاران سخن تو را شنيده و مى شنوند عبد الله بن ابى ربيعه هم، به او گفت: اى پسر همپيمان فرومايه از چه هنگامى كسى چون تو چنين گستاخ شده است كه در كار قريش دخالت كند؟ عبد الله بن سعد بن ابى سرح گفت: اى گروه اگر مى خواهيد قريش گرفتار اختلاف و پراكندگى نشود با عثمان بيعت كنيد. عمار بن ياسر گفت: اگر مى خواهيد مسلمانان اختلاف و پراكندگى پيدا نكنند با على بيعت كنيد. سپس به عبد الله بن سعد روى كرد و گفت: اى تبهكار، فرزند تبهكار آيا تو كسى هستى كه مسلمانان از تو خير خواهى يا در كارهاى خود با او رايزنى كنند. در اين هنگام صداها بلند شد و منادى يى كه به درستى دانسته نشد كيست و قريشيان مى پندارند كه او مردى از خاندان مخزوم بوده است و انصار مى پندارند كه مردى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 271 سيه چرده و بلند قامت كه كسى او را نمى شناخته و بر مردم مشرف بوده است و با صداى بلند مى گفته است: اى عبد الرحمان، خود را از اين كار آسوده گردان و آنچه در دل دارى انجام بده كه همان صحيح و صواب است. شعبى مى گويد: عبد الرحمان بن عوف روى به على بن ابى طالب كرد و گفت: عهد و پيمان خداوند به همان سختى و استوارى كه خداوند از پيامبران عهد و پيمان گرفته است برگردن تو باشد كه اگر با تو بيعت كنم بايد به كتاب خدا و سنت رسول خدا و راه و روش ابو بكر و عمر عمل كنى. على عليه السلام فرمود: نه كه به اندازه طاقت و ميزان علم و اجتهاد خود رفتار خواهم كرد. و مردم گوش مى دادند. عبد الرحمان بن عوف روى به عثمان كرد و همان سخن را گفت. عثمان گفت: آرى، هرگز از همين راه برنمى گردم و چيزى از آن را فرو گذار نخواهم كرد. عبد الرحمان بن عوف باز روى به على كرد و آن سخن را سه بار تكرار كرد و براى عثمان هم سه بار تكرار كرد. پاسخ على (ع) همان گونه بود و پاسخ عثمان هم همان. عبد الرحمان به عثمان، گفت: دست دراز كن و عثمان دست دراز كرد و عبد الرحمان با او بيعت كرد و آن گروه كه همگان جز على بن ابى طالب با عثمان بيعت كرده بودند برخاستند و بيرون رفتند و على با عثمان بيعت نكرد. گويد: عثمان در حالى كه چهره اش شاد و رخشان بود پيش مردم آمد و على در حالى كه شكسته خاطر و چهره اش گرفته بود پيش مردم آمد و مى گفت: اى پسر عوف، اين نخستين روز نيست كه پشت به پشت يكديگر داديد و ما را از حق خودمان باز داشتيد و ديگران را بر ما ترجيح داديد، همانا اين كار براى ما سنت شده است و راهى است كه شما آن را رها كرده ايد. مغيرة بن شعبه به عثمان گفت: به خدا سوگند، اگر با كسى ديگر غير از تو بيعت مى شد ما با او بيعت نمى كرديم. عبد الرحمان بن عوف به او گفت: به خدا سوگند دروغ مى گويى كه اگر با كس ديگرى هم بيعت مى شد تو با او بيعت مى كردى وانگهى اى پسر «زن دباغ» تو را با اين امور چه كار به خدا سوگند اگر كس ديگرى غير از عثمان عهده دار خلافت مى شد به منظور تقرب به او و طمع به دنيا به او نيز همين سخن را مى گفتى كه اينك گفتى. اى بى پدر، پى كارت برو. مغيره گفت: اگر حفظ حرمت امير المومنين نبود چيزها كه ناخوش مى دارى به گوش تو مى رساندم، و هر دو رفتند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 272 شعبى مى گويد: و چون عثمان به خانه خود رفت بنى اميه چندان پيش او آمدند كه خانه از ايشان انباشته شد و درب خانه را بر روى خود بستند. در اين هنگام ابو سفيان بن حرب گفت: آيا كسى غير از خودتان در اين خانه و پيش شما هست گفتند: نه. گفت: اى بنى اميه اينك خلافت را چون گوى به يكديگر پاس دهيد، سوگند به آن كس كه ابو سفيان به او سوگند مى خورد نه حسابى است و نه عذابى و نه بهشتى و نه دوزخى و نه برانگيخته شدن و نه قيامتى. گويد: عثمان بر او بانگ زد و در قبال آنچه او گفته بود ناراحت شد و فرمان داد او را بيرون راندند. شعبى مى گويد: عبد الرحمان بن عوف پيش عثمان آمد و گفت: چه كردى به خدا سوگند، كار خوبى نكردى كه پيش از آن كه به منبر روى و خداوند را ستايش و نيايش و امر به معروف و نهى از منكر كنى و به مردم وعده پسنديده دهى به خانه ات آمدى. گويد: عثمان بيرون آمد و به منبر رفت حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و گفت: اين مقامى است كه تا كنون بر آن قيام نكرده ايم و سخنى كه بايد در اين گونه موارد گفته شود فراهم نكرده ايم و به خواست خداوند بزودى فراهم خواهم ساخت و براى امت محمد از هيچ خيرى فرو گذارى نمى كنم و از خداوند بايد يارى خواست. و فرود آمد. عوانه مى گويد: يزيد بن جرير، از شعبى، از شقيق بن مسلمه نقل مى كند كه على بن ابى طالب چون به خانه خويش برگشت به اعقاب پدر خويش گفت: اى فرزندان عبد المطلب، اين قوم شما پس از رحلت پيامبر (ص) با شما دشمنى و ستيز كردند همان گونه كه در زمان زندگى رسول خدا با او دشمنى مى كردند و اگر قوم شما فرمانروا باشند شما هرگز به امارت نخواهيد رسيد و به خدا سوگند، گويا چيزى جز شمشير اين قوم را به حق برنمى گرداند. گويد: عبد الله بن عمر بن خطاب ميان ايشان بود و تمام سخن را شنيده بود پيش آمد و گفت: اى ابا حسن، آيا مى خواهى برخى را با برخى ديگر فرو كوبى؟ فرمود: واى بر تو خاموش باش كه به خدا سوگند اگر پدرت و رفتار او نسبت به من در گذشته و حال نبود هرگز پسر عفان و پسر عوف با من ستيز نمى كردند. عبد الله برخاست و رفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 273 گويد: مردم در مورد هرمزان و كشته شدنش به دست عبيد الله بن عمر فراوان سخن گفتند و آنچه كه على بن ابى طالب گفته بود به اطلاع عثمان رسيد. عثمان برخاست و به منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: اى مردم، از مقدرات و قضاى خداوند اين است كه عبيد الله بن عمر هرمزان را كشته است. او مردى مسلمان بود ولى وارثى جز خداوند و مسلمانان ندارد و من كه امام شمايم او را عفو كردم، آيا شما هم از عبيد الله كه پسر خليفه ديروز شماست گذشت و عفو مى كنيد گفتند: آرى. عثمان او را عفو كرد. چون اين خبر به على (ع) رسيد به ظاهر خنديد و سپس فرمود: سبحان الله براى نخستين بار اين عثمان است كه چنين مى كند آيا مى تواند از خون و حق مردى كه ولى او نيست در گذرد به خدا سوگند كه اين كار شگفتى است. گويند: اين اولين كار عثمان بود كه مورد اعتراض قرار گرفت. شعبى مى گويد: فرداى آن روز مقداد بيرون آمد، عبد الرحمان بن عوف را ديد، دستش را گرفت و گفت: اگر در اين كار كه كردى رضايت خدا را در نظر داشتى كه خداوندت پاداش اين جهانى و آن جهانى دهد و اگر قصد دنيا داشتى خداوند اموالت را بيشتر فرمايد. عبد الرحمان گفت: گوش بده خدايت رحمت كناد، گوش بده. گفت: به خدا سوگند گوش نمى دهم و دست خود را از دست عبد الرحمان بيرون كشيد و رفت و خود را به حضور على عليه السلام رساند و گفت: برخيز و جنگ كن تا ما همراه تو جنگ كنيم. على فرمود: خدايت رحمت كناد، به يارى چه كسانى جنگ كنم؟ در اين هنگام عمار بن ياسر هم رسيد و با صداى بلند اين بيت را مى خواند: «اى خبر دهنده مرگ، برخيز و خبر مرگ اسلام را بگو كه معروف بمرد و منكر آشكار شد». [و سپس گفت:] به خدا سوگند اگر براى من يارانى مى بود با آنان جنگ مى كردم: به خدا قسم اگر يك تن با ايشان جنگ كند من نفر دوم آنان خواهم بود. على عليه السلام فرمود: اى ابا يقظان، به خدا سوگند من براى جنگ با آنان يارانى نمى يابم و دوست نمى دارم شما را به كارى كه توان آن را نداريد وادار كنم و در خانه خود باقى ماند و تنى چند از افراد خانواده اش پيش او بودند و هيچ كس از بيم عثمان پيش او نمى رفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 274 شعبى مى گويد: اعضاى شورى با يكديگر اتفاق كرده بودند تا در قبال كسى كه بيعت نكند متحد باشند و يك سخن بگويند، بدين سبب همگى برخاستند و به على گفتند: برخيز و با عثمان بيعت كن. گفت: اگر اين كار را نكنم چه مى شود؟ گفتند: با تو جهاد و ستيز خواهيم كرد. گويد: او پيش عثمان رفت تا بيعت كند و مى فرمود: خدا و رسولش راست فرموده اند، و چون بيعت كرد عبد الرحمان بن عوف پيش او آمد و از على (ع) پوزش خواست و گفت: عثمان دست و سوگند خود را در اختيار ما نهاد و تو چنان نكردى و چون دوست داشتم كار مسلمانان را استوار و همراه عهد و پيمان كنم خلافت را در او قرار دادم. فرمود: خاموش باش و سخنى ديگر گوى كه او را بر آن كار برگزيدى تا خود پس از او به خلافت رسى. خداوند ميان شما همچون عطر منشم برافشاند. شعبى مى گويد: پس از اينكه با عثمان بيعت شد طلحه از شام رسيد و به او گفتند: اين كار را برگردان و در آن رأى و انديشه خود را بنگر. گفت: به خدا سوگند اگر با بدترين خودتان بيعت مى كرديد راضى بودم تا چه رسد كه با بهترين خود بيعت كرده ايد. گويد: پس از اين طلحه و دوستش [زبير] چنان از عثمان برگشتند و بر او ستم ورزيدند كه او را كشتند، پس از آن هم مدعى شدند كه خون او را مى طلبند. شعبى مى گويد: آنچه مردم از سوگند خوردن و سوگند دادن على عليه السلام، اعضاى شورى را، نقل كردند كه به آنان مى گفته است «آيا ميان شما كسى هست كه رسول خدا درباره اش چنين فرموده باشد» به روز بيعت نبوده است بلكه اندكى پس از آن رخ داده است و چنين بود كه على عليه السلام پيش عثمان رفت و گروهى از مردم و اعضاى شورى پيش او بودند و سخنانى زشت و نادرست از ايشان شنيده بود. به آنان فرمود: آيا ميان شما كسى هست كه چنين باشد و همگان مى گفتند. نه. على فرمود: ولى من شما را در مورد خودتان خبر مى دهم: اما تو اى عثمان، در جنگ حنين گريختى و در جنگ احد پشت كردى، و تو اى طلحه، گفتى: اگر محمد(ص) بميرد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 275 ميان خلخالهاى پاهاى زنان او خواهيم دويد، همان گونه كه او نسبت به زنان ما چنين كرد، اما تو اى عبد الرحمان صاحب قيراطهايى و تو اى سعد، اگر درباره تو چيزى گفته آيد درهم شكسته خواهى شد. على عليه السلام سپس بيرون رفت. عثمان گفت: آيا ميان شما هيچ كس نبود كه پاسخ او را بدهد گفتند: تو را كه امير المومنين هستى چه چيزى از پاسخ دادن باز داشت و پراكنده شدند. عوانه مى گويد: اسماعيل از قول شعبى نقل مى كند كه مى گفته است: عبد الرحمان بن جندب از قول پدر خويش جندب بن عبد الله ازدى نقل مى كند كه مى گفته است: روزى كه با عثمان بيعت شد من در مدينه بودم رفتم كنار مقداد بن عمرو نشستم، شنيدم مى گفت: به خدا سوگند، هرگز چيزى كه بر سر اين خاندان آمده است نديده ام، عبد الرحمان بن عوف كه نشسته بود گفت: اى مقداد، تو را با اين موضوع چه كار است مقداد گفت: به خدا سوگند كه من آنان را به سبب محبت به رسول خدا (ص) دوست دارم و من از قريش و دستيازى ايشان بر مردم به بهانه اينكه رسول خدا از ماست در شگفتم و آن گاه چگونه حكومت را از دست خاندانش بيرون مى كشند. عبد الرحمان گفت: به خدا سوگند كه من خود را براى شما سخت به زحمت افكندم و كوشيدم. مقداد گفت: همانا به خدا سوگند مردى از آن گروه را كه به حق فرمان مى دهد و به آن گرايش دارد رها كردى، به خدا سوگند اگر براى من يارانى وجود مى داشت با آنان همان گونه كه در جنگهاى بدر و احد جنگ كردم مى جنگيدم. عبد الرحمان گفت: مادرت بر سوگت بگريد اين سخن تو را مردم نشنوند كه بيم آن دارم موجب فتنه و پراكندگى شوى. مقداد گفت: كسى كه به حق و اهل حق و كسانى كه به راستى واليان امر هستند دعوت مى كند نمى تواند فتنه انگيز باشد ولى آن كس كه مردم را در باطل مى افكند و هواى دل را بر حق برمى گزيند فتنه انگيز و پراكنده كننده است. گويد: چهره عبد الرحمان بر هم آمد و به مقداد گفت: اگر بدانم كه مقصودت من هستم براى من و تو كارى خواهد بود. مقداد گفت: اى پسر مادر عبد الرحمان مرا تهديد مى كنى سپس برخاست و رفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 276 جندب بن عبد الله مى گويد: من از پى مقداد رفتم و به او گفتم: اى بنده خدا من از ياران تو خواهم بود. گفت: خدايت رحمت كند اين كار كارى است كه براى آن دو سه مرد بسنده نيست. جندب گويد: هماندم به خانه على عليه السلام رفتم و چون كنارش نشستم گفتم: اى ابا حسن به خدا سوگند قوم تو كار صحيحى نكردند كه خلافت را از تو برگرداندند. فرمود: صبرى پسنديده بايد و از خداوند بايد يارى جست. من گفتم: به خدا سوگند كه تو صبور و شكيبايى. فرمود: اگر صبر كنم. گفتم: من هم اكنون كنار مقداد و عبد الرحمان بن عوف نشسته بودم و چنين و چنان گفتند و مقداد برخاست من او را تعقيب كردم و به او چنان گفتم و او آن پاسخ را داد. على عليه السلام فرمود: مقداد راست مى گويد، من چه كنم؟ گفتم: ميان مردم برخيز و آنان را به حكومت خود فرا بخوان و به آنان بگو كه تو به پيامبر (ص) سزاوارترى و از مردم بخواه كه تو را بر اين گروهى كه به ستم بر تو پيروز شده اند يارى دهند و اگر ده تن از صد تن سخن تو را پذيرفتند و با آنان بر ديگران سخت بگير، اگر تسليم نظرت شدند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ خواهى كرد و چه كشته شوى و چه زنده بمانى عذر تو موجه و در پيشگاه خداوند حجت تو روشن خواهد بود. فرمود: اى جندب، آيا گمان مى كنى از هر ده تن يك تن با من بيعت خواهد كرد؟ گفتم: آرى، اين اميد را دارم. فرمود: نه، به خدا سوگند، من اميدوار نيستم كه از هر صد تن يك تن با من بيعت كند و بزودى خبرت مى دهم كه مردم به قريش مى نگرند و مى گويند: آنان قوم و قبيله محمد (ص) هستند. قريش هم ميان خود مى گويند: خاندان محمد (ص) براى خود از اين جهت كه محمد (ص) از ايشان است فضيلتى مى بينند و چنين گمان دارند كه آنان براى خلافت از قريش سزاوارترند و از ديگر مردم شايسته ترند و اگر آنان حكومت را به دست گيرند هرگز به دست كس ديگرى غير از ايشان نخواهد رسيد و حال آنكه اگر حكومت در اختيار كس ديگرى غير از ايشان باشد قريش آن را دست به دست خواهد داد. نه، به خدا سوگند كه مردم با ميل و رغبت اين حكومت را هرگز به ما واگذار نمى كنند. گفتم: اى پسر عموى پيامبر، فدايت گردم كه با اين سخن خود دلم را شكستى، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 277 آيا اجازه مى دهى به شهر برگردم و اين سخن را براى مردم بگويم و آنان را به حكومت تو فرا خوانم> فرمود: اى جندب، اينك زمان اين كار نيست. [گويد:] من به عراق برگشتم و همواره فضل و برترى على عليه السلام را براى مردم بيان مى كردم ولى هيچ كس را نيافتم كه با من در اين باره موافق باشد. بهترين سخنى كه مى شنيدم سخن كسى بود كه مى گفت: اين را رها كن و به چيزى كه براى تو سودبخش است بپرداز. و چون مى گفتم: همين سخن چيزى است كه براى من و تو سودبخش است از كنار من برمى خاست و رهايم مى كرد. ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در پى اين سخن از قول جندب چنين آورده است: اين سخنان مرا هنگامى كه وليد بن عقبه در كوفه بر ما ولايت داشت به او گزارش دادند، وى و مرا احضار كرد و به زندان انداخت، تا درباره من شفاعت كردند، سپس آزادم ساخت. جوهرى روايت مى كند و مى گويد: عمار بن ياسر در آن روز با صداى بلند مى گفت: اى گروه مسلمانان روزگارى ما چنان اندك و زبون بوديم كه ياراى سخن گفتن نداشتيم، خداوند با دين خود ما را عزت بخشيد و با رسول خود گرامى داشت، و سپاس خداوند پروردگار جهانيان را. اى گروه قريش تا چه هنگام اين حكومت را از اهل بيت پيامبر خود باز مى داريد يك بار به جايى و بارى به جاى ديگر، من در امان نيستم كه خداوند اين حكومت را از دست شما بيرون نكشد و به غير از شما ندهد همان گونه كه شما آن را از دست اهل آن بيرون كشيديد و به دست نااهل سپرديد. هاشم بن وليد بن مغيره به او گفت: اى پسر سميه، منزلت خويش را نشناختى و پاى از گليم خود فراتر نهادى تو را به آنچه كه قريش براى خود مصلحت مى بيند چه كار؟ تو را نشايد كه در كار قريش و اميرى ايشان سخن گويى، خود را از اين كار كنار بكش. قريش هم همگان سخن گفتند و بر عمار فرياد كشيدند و او را بسختى راندند. عمار گفت: سپاس خداوند پروردگار جهانيان را كه همواره ياران حق خوار و زبون اند. سپس برخاست و رفت.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom