خطبه ۱۳۸

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : رسالت امام زمان علیه السلام [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) يومئ فيها إلى ذكر المَلاحم :
يَعْطِفُ الْهَوَى عَلَى الْهُدَى، إِذَا عَطَفُوا الْهُدَى عَلَى الْهَوَى؛ وَ يَعْطِفُ الرَّأْيَ عَلَى الْقُرْآنِ، إِذَا عَطَفُوا الْقُرْآنَ عَلَى الرَّأْيِ.

يَعطِفُ : برميگرداند و توجه مى دهد 
(در اين خطبه امام از تحوّلات آينده سخن مى گويد).
۱. خبر از ظهور و سيستم حكومتى حضرت مهدى عليه السّلام:
او (حضرت مهدى «عج») خواسته ها را تابع هدايت وحى مى كند، هنگامى كه مردم هدايت را تابع هوس هاى خويش قرار مى دهند، در حالى كه به نام تفسير نظريّه هاى گوناگون خود را بر قرآن تحميل مى كنند، او نظريّه ها و انديشه ها را تابع قرآن مى سازد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن به پيش آمدهاى سخت (و بظهور قائم منتظر-عجّل اللّه فرجه-) اشاره مى فرمايد:
 قسمت أول خطبه:
(1) (چون امام منتظر از پس پرده غيب بيرون آيد) هواى نفس را به هدايت و رستگارى بر مى گرداند (گمراه شدگان را براه راست مى برد) زمانيكه مردم هدايت را به هواى نفس تبديل كرده باشند (از شريعت محمّديّه دست شسته خواهش نفس را پيروى نمايند) و رأى را بقرآن بر مى گرداند (مردم را از بكار بستن انديشه هاى نادرست نهى و برجوع بقرآن وا مى دارد تا بدستور كتاب خدا رفتار نموده و مخالف آنرا دور اندازند) زمانيكه مردم قرآن را به رأى و انديشه (خود) مبدّل كرده باشند (از قرآن چشم پوشيده امور را طبق انديشه نادرست خود انجام دهند).
 
سخنى از آن حضرت (ع) که در آن به حوادث بزرگ اشارت دارد:
هواهاى نفسانى را به متابعت هدايت الهى بازمى گرداند، در روزگارى كه هدايت الهى را به متابعت هواهاى نفسانى در آورده باشند. آراء و انديشه ها را تابع قرآن گرداند در روزگارى كه قرآن را تابع آراء و انديشه هاى خود ساخته باشند.
 
او خواسته هاى دل را پيرو هدايت قرار مى دهد در زمانى که مردم هدايت را پيرو خواسته هاى دل قرار داده اند، و رأى و فکر خود را پيرو قرآن مى سازد در آن زمان که مردم قرآن را تابع فکر خود قرار مى دهند.
 
و از خطبه هاى آن حضرت است و در آن به حادثه ها و فتنه ها اشارت كند:
خواهش نفسانى را به هدايت آسمانى بازگرداند، و آن هنگامى است كه -مردم- رستگارى را تابع هوى ساخته اند، و رأى آنان را پيرو قرآن كند، و آن هنگامى است كه قرآن را تابع رأى خود كرده اند.
 
از خطبه هاى آن حضرت است كه در آن به فتنه ها (و حكومت امام عصر) اشاره مى فرمايد:
هواى نفس را به هدايت بر مى گرداند آن زمان كه مردم مسير هدايت را به هوا بر گردانده اند، و رأى مردم را تابع قرآن مى كند آن وقتى كه قرآن را پيرو رأى خود كرده اند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 527-523 وَمِنْ خطبة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يومىء فيها إلى ذكر الملاحم.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه از حوادث مهم آينده پيشگويى مى كند. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع از سه بخش تشكيل شده كه همه مرتبط با يكديگر است. در بخش اوّل اشاره به يك مرد الهى مى كند كه اساس كار خودرا بر هدايتهاى قرآنى مى گذارد و در سايه آن پيش مى رود و غالب شارحان نهج البلاغه اين مرد الهى را با توجه به اوصافى كه در ادامه مى آيد همان حضرت مهدى (عج) مى دانند.در بخش دوّم به حوادث خونينى اشاره مى كند كه با قيام آن مرد الهى براى اقامه حكومت عدل صورت مى گيرد پس آرامش و عدالت و غنا و بى نيازى صفحه زمين را پر مى كند.در بخش سوّم به حوادث خونين ديگرى اشاره مى فرمايد: كه از شام برمى خيزد و مردم را شديداً گرفتار مى كند (اين بخش ممكن است اشاره به حكومت بعضى از «بنى مروان» بوده باشد و يا به ظهور افرادى مانند «سفيانى» قبل از قيام حضرت مهدى عليه السلام). ويژگى حضرت مهدى (عليه السلام):اين خطبه از حوادث آينده پيش گويى مى کند، و به سه حادثه مهم اشاره مى نمايد که نخستين آن را غالب شارحان نهج البلاغه اشاره به حضرت مهدى (عليه السلام) مى دانند; زيرا مى فرمايد : «او خواسته هاى دل را پيرو هدايت قرار مى دهد در زمانى که مردم هدايت را پيرو خواسته هاى دل قرار داده اند، و رأى و فکر را پيرو قرآن مى سازد در آن زمان که مردم قرآن را تابع فکر خود قرار مى دهند» (يَعْطِفُ(1) الْهَوى عَلَى الْهُدَى، إذَا عَطَفُوا الْهُدَى عَلَى الْهَوَى، وَ يَعْطِفُ الرَّأْيَ عَلَى الْقُرْآنِ إذَا عَطَفُوا الْقُرْآنَ عَلَى الرَّأْيِ).آيا اين دو جمله داراى يک مفهوم و يک محتواست و در واقع تاکيد يکديگر است ؟ يا اين که جمله اوّل اشاره به هدايتهاى عقلانى و جمله دوّم ناظر به هدايتهاى قرآنى است ؟معنى دوّم صحيح تر به نظر مى رسد، يعنى در آن روز که مردم به خاطر هواپرستى منطق عقل و هدايتهاى خردمندانه را به فراموشى سپرده اند، پرده هاى هواپرستى را کنار مى زند و هدايتهاى عقلانى را حاکم مى کند، و آن روز که توجيه گران براى رسيدن به خواسته هاى نادرست خويش قرآن را از طريق تفسير به رأى برخواسته هاى خويش تطبيق مى کنند او فرمان وحى را معيار سنجش و برنامه کار خويش قرار مى دهد و تفسير به رأى و توجيه گرى را کنار مى زند.اگر درست دقت کنيم ريشه همه بدبختى ها همين دو چيز است : حاکم کردن هواى نفس بر عقل و تطبيق خواسته هاى دل بر آيات قرآن از طريق تفسير به رأى، و اگر اين دو از ميان برود جادّه براى رسيدن به حکومت عدل الهى هموار مى گردد.تمام مسائلى که دامان مسلمين را از آغاز تاکنون گرفته بخاطر همين دو انحراف است و طريق اصلاح نيز اصلاح همين دو مى باشد.* * *نکته:دانشمندان در بحث شناخت و معرفت از جمله حجابهاى معرفت را حجاب هواپرستى ذکر کرده اند، آن گونه که قرآن مجيد مى فرمايد : «(اَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَواهُ وَ اَضَلَّهُ اللهُ عَلَى عِلْم وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشاوَةً); آيا ديدى کسى که معبود خودرا هواى نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهى (بر اين امر که شايسته هدايت نيست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهرزده و بر چشمش پرده افکنده است»(2).چه زيبا فرمود اميرمؤمنان على (عليه السلام) در خطبه نورانى 109: «مَنْ عَشِقَ شَيْئَاً أَعْشى بَصَرَهُ; کسى که به چيزى عشق ورزد چشم او را کم نور و يا بى نور مى کند».تفسير به رأى و تطبيق آيات الهى به رأى، يکى ديگر از دامهاى بزرگ شيطان است که جمله ها را از معنى واقعى خود تهى مى کند و به شکل دلخواه درمى آورد، و وحى الهى را به کلى از ارزش مى اندازد، به همين دليل در احاديث اسلامى اين کار به منزله کفر شناخته شده، امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد : «مَنْ فَسَّرَ بِرَأْيِهِ آَيَةً مِنْ کِتابِ اللهِ فَقَدْ کَفَرَ; کسى که يک آيه قرآن را تفسير به رأى کند کافر شده»(3).و از آن جا که مبارزه با اين دو انحراف به طور قاطع از برنامه هاى حضرت مهدى ارواحنا فداه مى باشد، شارحان نهج البلاغه ـ چنانکه گذشت ـ معتقدند که ضمير در عبارات بالا به حضرت مهدى (عليه السلام) باز مى گردد.(4)* * *پی نوشت:1. «يعطف» از مادّه «عطف» (بر وزن فتح) به معنى تمايل پيدا کردن يا مايل ساختن به چيزى است. اين واژه گاهى به صورت متعدى بکار مى رود که به معنى مايل ساختن است و گاه با «إلى» متعدى مى شود که به معنى مايل شدن به چيزى است و گاه با «على» متعدى مى شود که به معنى بازگشت به چيزى است و گاه با «عن» که به معنى انصراف از چيزى است.2. جاثيه، آيه 23.3. تفسير برهان، جلد 1، صفحه 19.4. سند خطبه: در مصادر نهج البلاغه تنها بخشى از اين خطبه را از آمدى در غرر الحكم نقل كرده، ومى افزايد: با توجه به اين كه شارحان نهج البلاغه، بخش اوّل اين خطبه را اشاره به قيام حضرت مهدى(عج) مى دانند معلوم مى شود خطبه را از جاى ديگرى گرفته اند كه اشاراتى به قيام مهدى(عج) در آن بوده است.(مصادر، جلد 2، صفحه 312). ولى به اعتقاد ما اين استنباط چندان موجّه به نظر نمى رسد، ممكن است آن را از روى قراينى كه در خود خطبه است استنباط كرده باشند. 
شرح علامه جعفریاشارت به حوادث بزرگ:«يعطف الهوي علي الهدي، اذا عطفوا الهدي علي الهوي، و يعطف الراي علي القرآن اذا عطفوا القران علي الراي» (آن پيشتاز الهي مردمي را كه از مسير نوراني (انبياء عليهم‌السلام) منحرف شده و از هوي پيروي مي‌نمايند، به سوي هدايت كه راه پيامبران است، برمي‌گرداند، در آن هنگام كه آن مردم هدايت را به هوي و هوس خود ارجاع مي‌نمايند. و آراء و نظريات مخالف با قرآن را به سوي قرآن باز مي‌گردانند در آن هنگام كه آن مردم قرآن را به آراء و نظريات فاسد خود برمي‌گردانند.)آن پيشتاز الهي همانند وجدان كل و حساس انسانيت، هوي را مغلوب هدايت سازد و آراء و نظريات فاسد را مقهور قرآن:در آن هنگام كه ولي اعظم الهي و حاكم عدل و پرچمدار هدايت، قدم به جوامع بشري بگذارد، هوي و هوس و تمايلات حيواني كه ملاك و محور رشد و كمال قرار گرفته بود، بوسيله آن حجت برگزيده رباني بطلان و سقوط خود را آشكار مي‌سازد و قدرت اخلالگري و بي‌رنگ ساختن رشد و كمال را كه هدف اعلاي حيات بشري است، از دست مي‌دهد. شگفتا، با اينكه اكثريت قريب به اتفاق مردم مي‌دانند كه هوي و هوس و خودكامگي به اضافه اينكه براي برقراري و فعاليتهاي خود، نيازمند صرف انرژيهاي متنوع و اتلاف وقت گرانبها و رسواييهاي گوناگون مي‌باشد، و با اينكه موقت و نسبي و تباه‌كننده اصيل‌ترين اصول اخلاقي انساني است، با همه اينها، نه تنها نمي‌خواهد دست از هوي و هوس خود بردارد، بلكه مي‌كوشد تا رشد و كمال و هدايت و وسايل آنها را كه اصول سازنده اخلاق انساني است، با زنجير تخيلات و توهمات مغزي خود، به طرف هوي و هوس بكشاند و آن را ملاك تكاپوي خود در اين دنيا قرار بدهد! و هدايت را بوسيله هوي و هوس خود تفسير و توجيه كند. كيست آن كسي كه هدايت را مغلوب هوي مي‌سازد؟ آن نگونبختي كه نام هوسراني را آزادي مي‌گذارد! شطرنج‌بازيهاي مغزي آلوده با تخيلات و بازيگريهاي ذهني را انديشه و تعقل مي‌نامد! بازي با الفاظ را نبوغ فكري مي‌پندارد! نيرنگ‌بازيهاي ضد واقع و مخالف حق را فهم و شعور و سياست مي‌داند! هر وسيله‌اي را قرباني هر هدفي مي‌نمايد! خود را با هر وضعي كه پيش مي‌آيد تطبيق مي‌دهد و در برابر هيچ اصل و قانوني دست خود را بسته نمي‌بيند! همواره خود را هدف و ديگران را وسيله تلقي مي‌كند! همه هستي و عظمت و اصول و امتيازات را در خودطبيعي پست و مست خود مي‌نگرد!اينست مختصات آن كسي كه هدايت را مغلوب هوي و هوس خود مي‌نمايد. اينست صفات آن پست‌تر از حيواني كه حاضر است براي چند لحظه لذت و مستي خود ميليونها انسان را به خاك و خون بكشد. اگر زندگي اين دون‌صفتان رذل، مزاحم حيات ساير انسانها نمي‌گشت، و اگر اين آفاتهاي نابودكننده درخت تنومند جوامع انسانها، تنها به دور خود مي‌پيچيدند، و كاري با زندگي ديگر مخلوقات نداشتند، مي‌گفتيم: بگذاريد در دوزخ هوي و شيطنت و كثافت خود بسوزند و تباه شوند، ولي چه بايد كرد كه ضرر اين ضد انسان‌ها در اين دشمنان انسانيت، بر جانها و شخصيتها و اصول اخلاقي و حتي بر حيات اقتصادي و سياسي و حقوقي و فرهنگي جوامع بشري تلخ‌تر و نابودكننده‌تر از آن است كه حتي يك لحظه از حيات آنان قابل پذيرش باشد. همه اين نابكاريهاي نابخردانه كه تباه‌كننده‌ترين عامل فرهنگ متعالي انساني است، يكطرف و قابل پذيرش ساختن آنها براي افراد نوع انساني بعنوان پديده‌هاي زندگي آزادانه از طرف ديگر، تير خلاصي است كه همه خردمندان صداي شليك آن را شنيده‌اند. كيست آن كسي كه هوي را مغلوب هدايت مي‌سازد؟آن كمال‌يافته الهي و تربيت و تعليم‌يافته باغبان باغ هستي است كه همه وجدانهاي ناب بشري به انتظار مقدم او لحظه‌شماري مي‌كنند، و آن بقيه رسالت و امامت است كه براي به ثمر رساندن تلاشهاي پيشتازان رباني، تاريكيهاي شديدتر از ظلمات دوران جاهليت را از فضاي ننگ‌آلود تاريخ زدوده و طعم تاريخ انسانيت را براي مردم جوامع قابل دريافت خواهد فرمود. در اين روزگار است كه حيات انسانها جوانه مي‌زند و براي به ثمر رسانيدن حكمت وجودي خود، شاخه‌ها برگها و ميوه خود را كه قرار گرفتن در جاذبيت كمال ربوبي است، سرسبز و خرم مي‌گرداند براي همين است كه ورد زبان همه اقوام و ملل وابسته به اديان الهي، همواره چنين بوده است:منتظرم تا كه فصل دي بسر آيد          باغ شود سبز و باغبان به در آيدبلبل عاشق به پاي گلبن توحيد          اشك فشان باش تا دم سحر آيدبگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر          بار دگر روزگار چون شكر آيداين انسان كامل است كه ماهيت هوي و مختصات آن را و همچنين ماهيت هدايت و لوازم و صفات آن را براي همه آدميان مي‌شناساند و طرق تقويت اراده را براي مردم تعليم مي‌نمايد تا آنجا كه مردم حيات خود را در هدايت و كمال ببينند و مرگ خود را در هوي و هوس. در چنين روزگاري است كه احدي از آدميان به فكر تفسير و توجيه هواهاي نفساني و شيطاني خود بوسيله كج و منحرف ساختن مفهوم هدايت و مختصات آن نخواهد افتاد. ديگر كسي نخواهد گفت: حيات يعني لذت حيواني من، (اگر چه به آلام ديگران تمام شود) حيات يعني بدست آوردن منفعت براي من (اگر چه به ضرر ديگران تمام شود) و بطور كلي هدايت در آن روز چنان تفسير خواهد شد كه هيچ كسي نتواند مفهوم و مختصات آن را به دلخواه خود به اين سو و آن سو كشيده و آنها را در خدمت هواي خود قرار بدهد. اينكه مي‌گوييم: چنين روزگاري در آينده فرا مي‌رسد، معنايش آن نيست كه امروز همه نيروها و استعدادهاي خود را از كار بيندازم و دست و پاي خود را ببنديم و به انتظار آينده بنشينيم. زيرا چنين توهمي براي نابود كردن خويشتن خوب است كه نه امروزي براي انسان باقي مي‌گذارد و نه فردايي تا نوبت به انتظار برسد.همانگونه كه در آن زمان هدايت مغلوب هوي نخواهد شد، قرآن نيز مقهور آراء و نظريات پيش‌ساخته و موافق هوي و خودخواهي نخواهد گشت. در آن روزهاي الهي، چهره نوراني آن انسان كامل، قيافه حقيقي قرآن را روشن خواهد ساخت. آراء و نظريات پيش‌ساخته كه بر مبناي آلودگي‌هاي مغزي و تمايلات دروني شكل گرفته‌اند، توانايي رويارويي با آن قيافه نوارني قرآن را از دست خواهند داد. درون مردم رشديافته آن دوران، چنان صفايي خواهد داشت كه با رويارويي با قرآن، خود را با فروغ رباني مواجه خواهند ديد. شنيدن يا ديدن آيه «هو الله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني يسبح له ما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم» (او است خداوند خالق و به وجود آورنده و صورتگر انسانها، از آن او است اسماء حسني، هر چه كه در آسمانها و زمين است، تسبيح او را مي‌گويند و او است خداوند عزيز و حكيم.) همان و مشاهده جمال و جلال گوينده آن كه خدا است جل شانه همان. بدان جهت كه در آن زمان مردم از جمادي بالاتر رفته و به درجه عالي انساني و روح ملكوتي نائل مي‌گردند، لذا با ديدن و يا شنيدن (هرچه كه در آسمانها و زمين است، تسبيح او را مي‌گويند.) تسبيح آنها را مي‌شنوند، زيرا همه آنچه كه در آسمانها و زمين است با نظم شگفت‌انگيزي كه در همه آنها است، مي‌گويند:ما سميعيم و بصيريم و هشيم           با شما نامحرمان ما خامشيمچون شما سوي جمادي مي‌رويد          آگه از جان جمادي كي شويددر آن روزهاي الهي، فروغي در دلهاي آدميان مي‌درخشد كه با هر كلمه از كلمات الله و هر آيه‌اي از آيات الله كه روياروي مي‌شوند گويي خود مخاطب مستقيم آن كلمات و آيات مي‌باشند و آنها را از خداوند سبحان مي‌شنوند. در اين موقع است كه تاويلات نابجا و نظريات بي‌اساس درباره قرآن و تفسير آن، همه و همه از بين مي‌روند، و با ارتباط با كلام‌الله ناطق انس و الفت حقيقي با قرآن را نائل مي‌گردند. مكتبهاي ساختگي مخصوصا، آن آراء و تفسيراتي كه تحت نفوذ قدرتمندان خودكامه در زمان آل‌اميه و آل‌عباس به وجود آمده بود، همگي بي‌اساس بودن خود را ظاهر مي‌سازند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است در آن به رويدادهاى مهمّ آينده اشاره مى فرمايد. اين بخش در توصيف امام منتظر (ع) است كه طبق احاديث و اخبار، ظهور آن حضرت در آخر الزّمان وعده داده شده است.فرموده است: «يعطف الهوى على الهدى»:يعنى: نفوس سرگردانى را كه از راه حق باز مانده، و در وادى ظلمانى هوسها و خواهشهاى نفسانى گام بر مى دارند، به راه خويش باز مى گرداند. و آنها را از تباهيها و اعتقادهاى فاسد گوناگون مى رهاند و به پيروى از انوار هدايت خويش، وا مى دارد، اين دگرگونى در آخر الزّمان واقع خواهد شد كه مردم از پيروى انوار هدايت إلهى، و حركت در راه روشن حقّ برمى گردند، و به تبعيّت از خواهشهاى نفسانى و اعتقادهاى باطل مى پردازند، و دين ضعيف و ناتوان خواهد شد، و مردم گمان مى كنند كه حقّ و هدايت همين گمراهيهايى است كه به آنها دچارند.همچنين در باره اين كه فرموده است: «و يعطف الّرأي على القرآن إذا عطفوا القران على الرّأي» يعنى: او هر نظريّه اى را كه با قرآن سازگار نباشد، طرد مى كند، و مردم را به آنچه موافق قرآن است و با كتاب الهى مخالفت ندارد، برمى گرداند و اين تحوّلات هنگامى روى خواهد داد كه مردم قرآن را بر طبق آرا و افكار خويش تأويل كنند، و آيات آن را با انديشه ها و خواهشهاى نفسانى خود تطبيق دهند، چنان كه ارباب مذاهب مختلف اسلامى چنين كرده، هر كدام به دنبال خيالات و اوهام خويش به راه افتاده اند، و هر يك از آنها مى پندارند كه آنچه را قرآن حقّ و صحيح معرّفى مى كند همان است كه او يافته و تشخيص داده است، و جز آن حقّى وجود ندارد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 346 و من خطبة له عليه السّلام فى ذكر الملاحم و هى المأة و الثامنة و الثلاثون من المختار فى باب الخطب و شرحها في فصلين: الفصل الاول:يعطف الهوى على الهدى إذا عطفوا الهدى على الهوى، و يعطف الرّأى على القرآن إذا عطفوا القرآن على الرّأى.الاعراب:إذا ظرف للزّمان المستقبل و النّاصب فيها شرطها على مذهب المحقّقين فتكون بمنزلة متى و حيثما و ايّان و جزائها على قول الأكثرين كما عزاه إليهم ابن هشام و الأظهر هنا أن يكون ناصبها يعطف لحقّ التّقدم و لما حقّقه نجم الأئمة حيث قال: العامل في متى و كلّ ظرف فيه معنى الشّرط شرطه على ما قال الأكثرون و لا يجوز أن يكون جزاؤه على ما قال بعضهم كما لا يجوز في غير الظّروف أ لا ترى انك لا تقول أيّهم جاءك فاضرب، بنصب أيّهم، و أمّا العامل في اذا فالأكثرون على أنّه جزاءه، و قال بعضهم: هو الشّرط كما في متى و اخواتها، و الأولى أن نفصّل و نقول: إن تضمّن إذا معنى الشّرط فحكمه حكم اخواته في متى و نحوها و إن لم يتضمّن نحو إذا غربت الشّمس جئتك بمعنى أجيئك وقت غروب الشّمس فالعامل هو الفعل الذي في محلّ الجزاء و ان لم يكن جزاء في الحقيقة دون الذي في محلّ الشّرط و هو مخصّص للظّروف انتهى. و من المعلوم أنّ إذا في هذا المقام من قبيل إذا في قوله: إذا غربت الشّمس جئتك، و ليس فيها معنى الشّرط.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة حسبما ذكره السّيد (ره) واردة في ذكر الملاحم أى الوقايع العظيمة المتضمّنة للقتل و الاستيصال، و اتّفق الشراح على أنّ هذا الفصل منها اشارة إلى ظهور القائم المنتظر عجّل اللّه فرجه و سهل اللّه مخرجه و جعلنا اللّه فداه و منحنا اتّباع آثاره و هداه.فقوله (يعطف الهوى على الهدى) يريد به أنه عليه السّلام إذا ظهر يردّ النفوس الهائرة عن سبيل اللّه التابعة لظلمات أهوائها عن طرقها الفاسدة و مذاهبها المختلفة إلى سلوك النّهج القويم و الصّراط المستقيم، فتهدى الامم بظهوره و تسفر الظّلم بنوره و ذلك (إذا عطفوا الهدى على الهوى) أى إذا ارتدّت تلك النّفوس عن اتّباع أنوار هدى اللّه تعالى في سبيله الواضح إلى اتّباع أهوائها فيجدّد الشّريعة المحمّديّة بعد اندحاضها، و يبرم عقدها بعد انتقاضها، و يعيدها بعد ذهابها و انقراضها. (و يعطف الرّأى على القرآن) أى يردّ الآراء الفاسدة المخالفة للقرآن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 349 عليه و يأمر بالرّجوع إليه، و يأخذ ما وافق الكتاب و طرح ما خالفه في كلّ باب و ذلك (إذا عطفوا القرآن على الرّأى) و تأوّلوه على ما يطابق مذاهبهم المختلفة و آرائهم المتشتّته فانّ فرق الاسلام من المرجية و المشبّهة و الكراميّة و القدرية و المعتزلة و غيرها قد تمسّك كلّ على مذهبه الفاسد و استشهد على رأيه الكاسد بآيات الكتاب و زعم أنّ ما رآه و دان به إنّما هو الحقّ و الصّواب مع أن كلّا منهم قد حاد عن سوى الصّراط، و اعتسف في طرفي التّفريط و الافراط، لعدو لهم عن قيّم القرآن، و استغنائهم عن خليفة الرّحمن، و تركهم السؤال عن أهل الذّكر و الرجوع إلى وليّ الأمر، و إنّما يعرف القرآن من خوطب به و من نزل ببيته، و هم أهل بيت النّبوّة و معدن الوحى و الرّسالة، فمن رجع في تفسيره إليهم كالشّيعة الاماميّة فقد اهتدى، و من استغنى برأيه عنهم فقد ضلّ و غوى، و من فسّره برأيه فليتبوّء مقعده النار، و ليتهيأ غضب الجبار.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام عاليمقام است در ذكر واقعات عظيمه و فتن كثيره كه واقع مى شود در زمان آينده در وقت ظهور امام زمان و ولىّ حضرت سبحان عجّل اللّه فرجه مى فرمايد كه:بر مى گرداند صاحب الزّمان عليه السّلام هواى نفس مردمان را بر هدايت در زمانى كه بر گردانند هدايت را بر هوى، و بر مى گرداند رأى خلق را بر طبق قرآن در وقتى كه برگردانند قرآن را بر طبق رأى.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 265 از سخنان آن حضرت (ع) كه اشاره به پيشگويى ها و خونريزى هاى آينده است [در اين خطبه كه با عبارت «يعطف الهوى على الهدى» (هواى نفس را به هدايت برمى گرداند) شروع مى شود، ابن ابى الحديد مى گويد:] اين سخن، اشاره است به وجود امامى كه خداوند متعال او را در آخر الزمان خلق خواهد كرد و در اخبار و روايات به وجود او وعده داده شده است. معنى اين سخن آن است كه هواى نفس را سركوب مى كند و آن را از اراده خويش دور مى سازد و به هدايت عمل خواهد كرد و هدايت بر او چيره و آشكار خواهد بود و در جملات بعدى اين خطبه هم مى گويد: «احكامى را كه با رأى و قياس و يا گمان غالب صادر شود مقهور و مغلوب مى سازد و به قرآن عمل مى كند آن هم به روزگارى كه مخالفان و ستيزه گران با آن امام، به هدايت عمل نكرده و فقط به هواى نفس عمل مى كنند و نه بر طبق قرآن بلكه فقط طبق رأى خويش حكم مى كنند.» [سپس مى فرمايد] «تا آنكه جنگى سخت بر پا مى شود كه دندانهاى آسياى خود را براى شما آشكار خواهد ساخت» و اين كنايه از شدت جنگ است همچنان كه نقطه اوج خنده و دهان گشودن هنگامى است كه دندانهاى آسيا آشكار شود همچنين جملات بعد هم نمودارى از شدت جنگ است.  
بخش ۲ : وصف دوران ظهور [منبع]

حَتَّى تَقُومَ الْحَرْبُ بِكُمْ عَلَى سَاقٍ بَادِياً نَوَاجِذُهَا، مَمْلُوءَةً أَخْلَافُهَا، حُلْواً رَضَاعُهَا، عَلْقَماً عَاقِبَتُهَا.
أَلَا وَ فِي غَدٍ وَ سَيَأْتِي غَدٌ بِمَا لَا تَعْرِفُونَ، يَأْخُذُ الْوَالِي مِنْ غَيْرِهَا عُمَّالَهَا عَلَى مَسَاوِئِ أَعْمَالِهَا، وَ تُخْرِجُ لَهُ الْأَرْضُ أَفَالِيذَ كَبِدِهَا، وَ تُلْقِي إِلَيْهِ سِلْماً مَقَالِيدَهَا؛ فَيُرِيكُمْ كَيْفَ عَدْلُ السِّيرَةِ، وَ يُحْيِي مَيِّتَ الْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ.

النَوَاجِذ : دندانهاى آسيا.
بَادِياً نَوَاجِذُهَا : با دندانهايى آشكار، كنايه از شعله ور شدن آتش جنگ و شدت گرفتن آنست.
الَاخْلَاف : جمع «خلف»، نوك پستان شتر.
افَالِيذ : جمع «افلاذ»، قطعه هاى طلا و نقره. 
تَقومُ عَلى ساق : روى پا مى ايستد، يعنى شدت مى يابد
بادِياً نَواجِذها : دندانهاى آخرش را آشكار ميكند
أخلاف : پستانها
عَلقَم : ماده تلخ
أفالِيذ : قطعه ها و تكه ها، جمع فلذة 
در آينده آتش جنگ ميان شما افروخته مى گردد، و چنگ و دندان نشان مى دهد، با پستان هايى پر شير، كه مكيدن آن شيرين، امّا پايانى تلخ و زهر آگين دارد، به سوى شما مى آيد.
آگاه باشيد فردايى كه شما را از آن هيچ شناختى نيست، زمامدارى حاكميّت پيدا مى كند كه غير از خاندان حكومت هاى امروزى است (حضرت مهدى «عجل اللّه تعالى فرجه الشريف») عمّال و كارگزاران حكومتها را بر اعمال بدشان كيفر خواهد داد، زمين ميوه هاى دل خود (معادن طلا و نقره) را براى او بيرون مى ريزد، و كليدهايش را به او مى سپارد، او روش عادلانه در حكومت حق را به شما مى نماياند، و كتاب خدا و سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را كه تا آن روز متروك ماندند، زنده مى كند.
 
قسمت دوم از اين خطبه است (كه به فتنه هاى نزديك ظهور امام زمان «عليه السّلام» اشاره مى فرمايد):
(2) (پيش از ظهور حضرت -أرواحنا فداه- تباهكاريها خواهد شد) تا اينكه جنگ و خونريزى سخت به (آيندگان از) شما رو آورد، بطوريكه (چون شير درنده خشمگين) دندانهايش را آشكار گرداند (جنگهايى كه واقع ميشود آماده نابود كردن همه است، و يا شترى ماند) داراى پستانهاى پر از شير كه (آن جنگ مانند پستان شتر پستانهايش پر از شربت مرگ است) نوشيدن شير آن (در اوّل امر به كام كسانيكه وارد كارزار ميشوند و اميد فتح و فيروزى دارند) شيرين است و در آخر كار (كه زد و خورد و كشتن و كشته شدن و مصائب آن همه را فرا خواهد گرفت) تلخ و بد مزه (رنج آور) است.
(3) آگاه باشيد (آنچه خبر مى دهم) در فردا (پس از اين) واقع خواهد شد و بزودى فردا با چيزيكه نمى شناسيد (از آن خبر نداريد) مى آيد، حاكمى از غير طايفه پادشاهان (امام عصر عليه السّلام) كار گردانان آنها را به بدى اعمال و كردارشان بازخواست مى نمايد، و زمين پاره هاى جگرش را براى او بيرون خواهد آورد (تمام كانها از طلا و نقره و غير آنها هويدا شده در دسترس آن حضرت قرار مى گيرد) و كليدهايش را تسليم آن بزرگوار مى نمايد (همه شهرها بتصرّف او در مى آيد)
(4) پس عدالت و دادگسترى در روش مملكت دارى را بشما مى نمايد، و (قوانين) متروك شده از كتاب و سنّت را زنده ميكند (احكام قرآن و سنّت پيغمبر اكرم را اجراء مى فرمايد).
 
تا آن گاه كه جنگى سخت در ميان شما درگير شود، جنگى كه چونان درنده اى دندان نمايد، همانند حيوانى شيرده كه پستانهايش پر شير باشد و شيرش به دهانها شيرين آيد ولى در پايان به شرنگ بدل شود.
آگاه باشيد كه فردا -و فردا خواهد آمد و ندانيد با خود چه خواهد آورد- فرمانروايى كه نه از اين قوم است، كارگزاران را به سبب اعمال ناپسندشان باز خواست خواهد كرد و زمين براى او گنجينه هايش را، چون پاره هاى جگرش، بيرون افكند. و كليدهاى خود را تسليم او كند و او به شما نشان خواهد داد كه دادگرى در كشوردارى چگونه است. و كتاب خدا و سنت او را، كه مرده است، زنده كند.
 
(اين وضع همچنان ادامه مى يابد) تا جنگ، همچون حيوان خطرناک و خشمگينى، روى پاهاى خود بايستد، در حالى که دندانهايش آشکار باشد، پستانهايش پر از شير است و نوشيدنش شيرين،اما سرانجامش تلخ و ناگوار است!
آگاه باشيد فردا ـ همان فردايى که حوادثى با خود مى آورد که شما نمى دانيد ـ کسى بر شما حکومت خواهد کرد که از غير آن طايفه (آتش افروزان جنگهاى خونين و ظالمانه) است و او عمّال حکومتهاى ظالم پيشين را بر اعمال بدشان کيفر مى دهد، در آن زمان زمين گنجهاى درونش را بيرون مى ريزد و کليدهايش را تسليم وى مى کند، آن وقت او روش عدالت گسترى را به شما نشان مى دهد که چگونه است؟ و آنچه را از کتاب و سنت مرده است زنده مى کند.
 
تا آنكه آتش جنگ ميان شما افروخته گردد -و از شرار آن همه چيز سوخته، چون شير خشمگين- دندان نمايد، -و چون ماده شترى از اين سو و آن سو آيد- پستانها پر از شير، و مكيدن آن شيرين، امّا پايان آن تلخ و زهرآگين.
آگاه باشيد كه فردا -و كه داند كه فردا چه پيش آرد- فرمانروايى، كه از اين طايفه -امويان- نيست، عاملان حكومت را به جرم كردار زشتشان بگيرد -و عذرى از آنان نپذيرد-.
زمين گنجينه هاى خود را برون اندازد، و كليدهاى خويش -از در آشتى تسليم او سازد-. پس روش عادلانه را به شما بنمايد و آنچه از كتاب و سنّت مرده است زنده فرمايد.
 
تا جنگ همچون شيرى خشمگين كه دندانهايش را بنماياند بر شما بر پا گردد، پستانهايش پر شير، و مكيدنش شيرين، ولى پايان كارش تلخ است.
بدانيد در فردا -و مى آيد فردا به چيزى كه نمى دانيد- حاكمى غير از اين حاكمان، كارگزاران حكومتها را به زشتى اعمالشان كيفر خواهد داد، و زمين پاره هاى جگرش را براى او بيرون خواهد داد، و كليد گنجهايش را تسليم او خواهد كرد. پس او روش عدالت را به شما بنماياند، و آنچه از كتاب و سنّت متروك شده زنده گرداند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 532-529 گوشه اى از حوادث هولناک آخر الزمان:اين بخش از خطبه در واقع ادامه بخش پيشين است، و اشاره به حوادث سخت آخر الزمان مى کند که نخست جنگهاى خونين و ويرانگر، جوامع بشرى را تحت شديدترين فشارها قرار مى دهد و ظلم وجور همه جا را پر مى کند، سپس نماينده عدل الهى ظاهر مى گردد، به جنگها و ستيزها پايان مى بخشد، زمين را پر از عدل و داد مى کند، وسايل رفاه و بهزيستى را فراهم مى سازد.مى فرمايد: (اين وضع همچنان ادامه مى يابد) «تا جنگ همچون حيوان خطرناک و خشمگينى روى پاهاى خود بايستد در حالى که دندانهايش آشکار باشد !» (حَتَّى تَقُومَ الْحَرْبُ بِکُمْ عَلَى سَاق، بَادِياً نَوَاجِذُهَا(1)).سپس به پيروزيهاى آغاز جنگ و تلخيهاى سرانجام آن اشاره کرده، مى فرمايد : «پستانهايش پر از شير است و نوشيدنش شيرين، اما سرانجامش تلخ و ناگوار مى باشد !» (مْملُوءَةً أَخْلاَفُهَا(2)، حُلْواً رَضَاعُهَا، عَلْقَماً(3) عَاقِبَتُهَا).گويى جنگ شيرهاى شيرين و در عين حال مسمومى در پستان دارد، که افراد هوسباز را به اميد پيروزى سريع به سوى خود مى کشد; ولى عاقبت آنها را زمين گير و متلاشى مى سازد.سپس به ظهور حکومت الهى اشاره کرده، مى فرمايد : «آگاه باشيد ! فردا ـ همان فردايى که حوادثى با خود مى آورد که شما نمى دانيد ـ کسى بر شما حکومت خواهد کرد که از غير آن طايفه (آتش افروزان جنگ هاى خونين و ظالمانه) است، و او عمّال حکومت هاى ظالم پيشين را بر اعمال بدشان کيفر مى دهد» (أَلاَ وَ فِي غَد ـ وَسَيَأْتِي غَدٌ بِمَا لاَ تَعْرِفُونَ ـ يَأْخُذُ الْوَالِي مِنْ غَيْرِهَا عُمَّالَهَا عَلَى مَسَاوِىءِ أَعْمَالِهَا).سپس به اوضاع رضايت بخش و پر خير و برکتى که بعد از قيام او به وجود مى آيد، اشاره کرده، مى فرمايد : «در آن زمان، زمين گنجهاى درونش را بيرون مى ريزد و کليدهايش را تسليم وى مى کند، آن وقت او روش عدالت گسترى را به شما نشان مى دهد، که چگونه است و آنچه را از کتاب و سنت مرده است زنده مى کند !» (وَتُخْرِجُ لَهُ الاَْرْضُ أَفَالِيذَ(4) کَبِدِهَا، وَتُلْقِي إلَيْهِ سِلْماً مَقَالِيدَهَا، فَيُرِيکُمْ کَيْفَ عَدْلُ السِّيرَةِ، وَيُحْيِي مَيِّتَ الْکِتَابِ وَالسُّنَّةِ).از يکسو: در حکومت مهدى (عليه السلام) معادن گرانبهاى درون زمين به آسانى کشف مى شود.واز سوى ديگر: کليد اين منابع و يا کليد حکومت سرتاسر زمين در اختيار او قرار مى گيرد.و از سوى سوّم: با برخوردارى از آن منابع غنى و اين حکومت فراگير، آيين عدالت را در سراسر زمين گسترش مى دهد.از سوى چهارم: تعليمات و ارزشهاى فراموش شده قرآن و سنّت را احيا مى کند، و به اين ترتيب مردم از نظر مادّى و معنوى در مسير تکامل قرار مى گيرند، و آسوده خاطر در اين راه پيش مى روند. در سايه حکومت مهدى (عليه السلام) عقلها کامل مى شود و ارزشهاى انسانى زنده مى گردد و انواع مواهب الهى در اختيار انسانها قرار مى گيرد و عوامل ظلم و ستم برچيده مى شود.شبيه اين تعبيرات در روايات مربوط به قيام مهدى (عليه السلام) به روشنى ديده مى شود، در يکجا از امام باقر (عليه السلام) نقل شده است که درباره حضرت مهدى (عليه السلام) مى فرمايد: «وَتَظْهَرُ لَهُ الْکُنُوزُ وَ يَبْلُغُ سُلْطَانُهُ الْمَشْرِقَ وَالْمَغِرْبَ وَيُظْهِرُ اللهُ دِيَنُهُ عَلَى الدِّينِ کُلِّهِ وَلَوج کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ فَلاَ يَبْقَى عَلَى وَجْهِ الاَْرْضِ خَرابٌ إلاَّ عُمِّرَ; گنجهاى درون زمين براى او آشکار مى شود و حکومت او شرق و غرب جهان را مى گيرد. و آيين او بر همه آيينها پيروز مى شود، هر چند مشرکان ناخوش داشته باشند و در آن زمان هيچ ويرانه اى بر صفحه زمين باقى نمى ماند مگر اين که آباد مى شود»(5).در جاى ديگر مى فرمايد: «يَمْلاَُ اللهُ الاَْرْضَ بِهِ عَدلاً وَ قِسطاً کَمَا مُلِئَتْ ظُلْمَاً وَ جُورَاً فَيَفْتَحُ اللهُ لَهُ شَرْقَ الاَْرْضِ وَغَرْبَها... وَتُطْوِى لَهُ الاَْرْضُ; زمين را به برکت او پر از عدل و داد مى کند آن گونه که از ظلم و جور پر شده است و خداوند شرق و غرب زمين را براى او فتح مى کند و زمين براى او پيچيده مى شود (با سرعت از نقطه اى به نقطه ديگر نقل مکان مى کند)(6).* * *پی نوشت:1. «نواجذ» جمع «ناجذ» به معنى دندانهاى آسياب که بعد از «انياب» (نيشها) واقع شده است مى باشد و گاه آن را به معنى همه دندانها تفسير کرده اند و در خطبه بالا مناسب همين معناست.2. «اخلاف» جمع «خلف» (بر وزن جلف) به معناى نوک پستان شتر ماده است و گاه به معناى نوک پستان ساير حيوانات مانند گاو و گوسفند نيز گفته مى شود.3. «علقما» بوته اى است بسيار تلخ که به آن «حنظل» نيز گفته مى شود. اين واژه به هر چيز تلخى نيز اطلاق مى شود.4. «افاليذ» جمع «افلاذ» و آن جمع «فِلذ» (بر وزن فکر) به معناى کبد شتر، يا کبد هر انسان يا حيوانى است و «فلذة» به معناى قطعه اى از کبد مى آيد و در عبارت بالا منظور اشياى گرانقيمت و گنج ها و معادن گرانبهايى است که در درون زمين نهفته است.5. شرح نهج البلاغه خويى، جلد 8 ، صفحه 353.6. بحار الانوار، جلد 52، صفحه 390. 
شرح علامه جعفری«حتي تقوم الحرب بكم علي ساق، باديا نواجذها، مملوءه اخلافها، حلو ارضاعها، علقما عاقبتها» (و از جمله اين خطبه است: تا اينكه جنگ با شما برپا شود، و دندانهاي خود را (مانند درندگان) نشان بدهد، با پستانهائي پر از شير كه نوشيدن شيرين و عاقبتش زهرآگين باشد.)اينست قاعده كلي زهرهاي عسل‌نما كه نخست مي‌فريبند و جذب مي‌كنند و عاقبت آدمي را به چنگ مرگ و تباهي مي‌سپارند:لطف و سالوس جهان خوش لقمه‌ايست          كمترش خور كان پر آتش لقمه‌ايستآتشش پنهان و ذوقش آشكار          دود او ظاهر شود پايان كارتاريخ طولاني بشر قواعد كلي فراواني را به افراد انساني نشان داده است و هر كسي در يك عمر معمولي حداقل چند بار آنها را مشاهده مي‌كند، ولي متاسفانه كمتر كسي ديده مي‌شود كه از آن قواعد كلي براي حيات خود بهره‌برداري‌ها نمايد. و بطور جدي مي‌توان گفت: علوم جامعه‌شناسي و جامعه‌سازي بدون توجه به آن قواعد كلي، بر اساس منطقي استوار نمي‌باشد. از آنجمله:1- آنچه براي انسان خيلي شيرين مي‌نمايد، شيريني آن چيز را به قدري شديد تلقي كند كه شخصيت انسان را از موقعيت و حد طبيعي خود، منحرف بسازد، تلخي ناگواري را بايد بعنوان كيفر تجاوز شخصيت از موقعيت و حد طبيعي خود بچشد.2- هر عملي، عكس‌العملي دارد كه بالضروره آن را به وجود خواهد آورد. نهايت امر اين است كه مقداري قابل توجه از عكس‌العملها در اين زندگاني مشاهده مي‌شود كه بهترين هشدار براي انسانها است كه بفهمند- اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوي ما آيد نداها را صدا. و اكثر عكس‌العملها بطور كامل و تمام در سراي ابديت مشاهده خواهد شد، زيرا مواد و پديده‌ها و روابط و قوانين حاكم باين دنيا كه (عامل طبيعت است) توانايي به وجود آوردن يا نشان دادن عكس‌العملهاي بسيار شديد يا بسيار عالي و ممتاز را ندارند. به عنوان مثال- اگر همه دنيا تمامي نيروها و استعدادها و امكانات خود را جمع‌آوري كند كه كيفر قتل عمدي يك انسان بي‌گناه را در صورت عكس‌العمل واقعي آن نشان بدهد، نمي‌تواند، و همچنين اگر دنيا با همه موجوديت خود بخواهد پاداش عالي عدالت و حق‌گرايي جدي انبياء و اولياء مانند اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام را بدهد، توانايي آن را ندارد. بنابراين باش تا خورشيد حشر آيد عيان.3- تكيه بر هر موضوعي و عشق و خيرگي به آن، عامل اختلال خود را در درون خود مي‌پروراند. تفسير اين قاعده چنين است- شخصيت (من انساني) در برابر حقايقي كه به آنها جلب مي‌شود، يكي از دو عامل بسيار مهم را (كه به نظر مي‌رسد آنها را در درون خود دارد) به فعاليت وامي‌دارد:الف- اگر محبت و علاقه شخصيت انسان درباره يك حقيقت در حد معقول و به مقتضاي هويت واقعي آن حقيقت باشد، يك عامل مثبت و سازنده (از طرف خود شخصيت) آن محبت و علاقه را به سود آن شخصيت به ثمر مي‌رساند و آدمي را از خود بهره‌ور مي‌سازد. ب- در صورتي كه آدمي آن حقيقت را مانند يك حقيقت مطلق تلقي نموده و در آن خيره شود و بيش از حد معقول كه طبيعت آن حقيقت اقتضاء مي‌كند، به آن عشق بورزد، عاملي ويرانگر از طرف همان شخصيت سر مي‌كشد و نخست ناشايستگي حقيقت مزبور را براي آن خيرگي و عشق‌ورزي اثبات مي‌كند و سپس تباهي شخصيت را در رابطه با آن حقيقت تحقق مي‌بخشد.4- تكيه بر خويشتن، بيش از حد معقول، سقوط دردآوري را بدنبال دارد. البته درك همه آن قواعد كلي كه در اين مبحث متذكر مي‌شويم، نيازمند هشياري و حساسيت وجدان و ذهن آدمي است، زيرا هنگامي كه وجدان و ذهن آدمي هشيار و حساس نباشد، چنين شخصيتي حتي پيوستگي مربوط ترين پديده‌ها را به يكديگر كه در جريان علت و معلول (بطور مستقيم) مشاهده مي‌كند، نمي‌فهمد، چه رسد به مشاهده عكس‌العملهاي معقول كه به دنبال عملهاي محسوس به وجود مي‌آيند. اينگونه اشخاص چه بسا با چشم خود مي‌بينند كه سوختن يك جسم قابل احتراق، مثلا، فرش، به علت آتشي است كه چند لحظه پيش در آن فرش افتاده است، با اين حال، همان آتش به سرعت از ذهن او ناپديد مي‌شود و معلول كه همان سوختن فرش است، در جلو چشمانش نمودار مي‌گردد. آري، درك و دريافت آن قواعد كلي نيازمند هشياري و حساسيت وجدان و ذهن آدمي است. ولي براي درك و دريافت (سقوط دردآور تكيه بر خويشتن بيش از حد معقول) شرط مزبور (هشياري و حساسيت) در حد بسيار عالي بايد باشد تا آدمي بتواند بفهمد كه از كدامين موقعيت عالي به كدامين درجه پست سيه‌چال سقوط كرده است.يك مثال بسيار ساده ولي كاملا، قابل تطبيق بر مورد بحث، موضوع سيگار كشيدن است كه انسان در آغاز شروع به كشيدن سيگار، به جهت سلامت و حساسيت ريه و ديگر اعضاي دروني (كه استعداد عكس‌العمل تاثري در برابر دود مزاحم را دارند) احساس سوزش و ناراحتي ريوي مي‌نمايد، كم كم با تكرار كشيدن سيگار از تاثر مزبور (سوزش و ناراحتي) كاسته مي‌شود، تا جايي كه آدم معتاد عمل سيگار كشيدن را يك پديده طبيعي احساس مي‌كند و هنگامي كه سيگار را كنار مي‌گذارد، تا مدتي احساس ناراحتي و زجر مي‌نمايد. يك مثال ديگر هم كه در عين سادگي، وضع مورد بحث ما را دقيقا، بيان مي‌كند، شغل قصابي است. قطعي است كه يك انسان با داشتن مغز و روان معتدل، براي اولين بار كه حيواني مي‌كشد، حالت ناراحتي و غير عادي دارد، و با تكرار اين كار، روزي فرا مي‌رسد كه اگر همه حيوانات روي زمين را از پاي درآورد، نه تنها احساس ناراحتي براي او دست نمي‌دهد، بلكه اگر موقعيت از نظر حرفه‌اي مقتضي چنان عملي باشد و او آن را انجام ندهد، خود را ناراحت مي‌يابد. آيا با فقدان حساسيتها در موقع اعتياد، طبيعت انساني واقعا، دگرگون مي‌گردد؟آري، كساني پيدا مي‌شوند و مي‌گويند: هر اندازه كه اعتياد در يك انسان بيشتر رسوخ پيدا كند، تاثير آن در دگرگون ساختن طبيعت انساني شديدتر مي‌گردد. و به عبارت مشهور: (طبيعت ثانوي براي انسان ايجاد مي‌نمايد) اين نظريه از عمق شايسته برخوردار نيست، زيرا اگر چه انواع اعتيادهاي مضر تاثيراتي شديد در طبيعت قانوني انسان مي‌گذارند، ولي توانايي دگرگون ساختن طبيعت ذاتي انسان را ندارند، بله، مي‌توانند طبيعت قانوني انسان را مختل بسازند. به همين جهت است كه قابل انتقال بوسيله عوامل وراثت در مختصات رواني نمي‌باشند، يعني ضروري قانوني نيست كه فرزند انساني كه معتاد به مواد مخدر است، به همين مواد معتاد باشد. و ضروري نيست كسي كه عادت به قصابي پيدا كرده است، فرزندان او هم گرايش به قصابي داشته باشند، نهايت آنچه كه در تجارب مشاهده مي‌شود. اينست كه ممكن است يك زمينه غير كامل در فرزندان درباره همان حرفه به وجود بيايد. براي اثبات كلي اين قضيه كافي است كه ما به نسل امروز نگاه كنيم، حتي نسل امروز در كشورهايي كه از نظر صنعتي پيشرفته هستند و تا حدودي به جوجه‌هاي ماشيني شباهت دارند، نسخه‌هاي تمام‌نماي نسل گذشته در بي‌بند و باري و لذت‌گرايي و پوچ‌انديشي به دنيا نيامده‌اند، لذا قابليت هر گونه تعليم و تربيت را دارا مي‌باشند يعني چنين نيست كه امروزه هر فرزندي كه از مادر زاييده مي‌شود، نشان دهنده مختصات رواني پدران و مادران خود بوده باشند. بهترين و روشن‌ترين دليل تجربه علمي اين مدعا اينست كه اگر ما از معلومات كلي و جزئي خود كه تا امروز درباره نوع انساني بدست آورده‌ايم، صرف نظر كنيم و به شناخت كامل موجوديت فعلي نسل حاضر اكتفاء نماييم نمي‌توانيم نسل آينده را نسخه تمام‌نماي معلوماتي نماييم كه امروزه درباره همه ابعاد كلي و جزئي و ثابت و متغير موجوديت بشر بدست آورده‌ايم.****«الا و في غد- وسياتي غد بما لا تعرفون- ياخذ الوالي من غيرها عمالها علي مساوي اعمالها و تخرج له الارض افاليذ كبدها و تلقي اليه سلما مقاليدها، فيريكم كيف عدل السيره و يحيي ميت الكتاب و السنه» (آگاه باشيد فردايي (كه در پيش داريد) حوادثي را با خود مي‌آورد كه آنها را نمي‌شناسيد. در آن زمان حاكم كه جزء اين طايفه طغيانگر (از گروه اين طايفه طغيانگر) نيست، كارگزاران آنان را بر زشتي كردارهايشان مواخذه كند. زمين قطعات جگرش را براي او بيرون بيندازد و همه كليدهاي خود را با كمال تسليم در اختيار آن پيشواي الهي قرار دهد. در اين موقع است كه چگونگي عدالت رفتار با انسانها را براي شما ارائه بدهد و كتاب و سنت از بين رفته را احياء نمايد.)بالاخره روزگاري فرا مي‌رسد كه بشر طعم حقيقي عدالت را بچشد:بارها گفته‌ايم: اگر بنا شود ما چند جمله كامل و نهايي درباره انسانها از دو جهان شرق و غرب برگزينيم، قطعا، مقداري از آن جملات اينست كه گفته شده است:1- بشر توانائي آن را نداشت كه عدالت را قدرت و انسان عادل را قدرتمند بنامد، قدرت را عدالت و قدرتمند را عادل ناميده است! بايد گفت:2- نهايت ناتواني بشر در همين جا ظاهر شده است كه نتوانسته است قانون را منطق واقعي زندگي خود قرار بدهد، قدرت را بر جاي قانون نشانده است! بهر حال، بشر ناتوانيهاي فراواني از خود نشان داده است.3- بيش از نيمي از عمر و انرژيهاي مغزي او براي اثبات (من هستم) صرف مي‌شود!4- بشر پر ارزش‌ترين انرژيهاي خود را براي اثبات اينكه (من نبوغ دارم) و (يك سر و گردن از ديگران بلندترم) مستهلك مي‌سازد.5- بشر با ناتواني شديد كه در برابر تمايلات و هوي و هوسهاي خود دارد، از تعديل خود داشتن (صيانت تكاملي ذات) ناتوان است. اين ناتوانيها كه خود به وجود آورنده صدها ناتواني ديگر است، معلول يك خطاي نابخشودني است كه عبارت است از مقدم داشتن (مي‌خواهم) بر عدالت. از جرياناتي كه بشر پشت سر گذاشته و از تلقيناتي كه بعضي از روان‌شناسان و جامعه‌شناسان عالم‌نما بر مردم جوامع امروزي مي‌نمايند، به خوبي اثبات مي‌شود كه اغلب گردانندگان جوامع و قدرتمندهاي خودكامه، در تزريق و تلقين (تقدم مي‌خواهم بر عدالت) تاثير بسزائي داشته‌اند، زيرا عدالت آن هماي سعادت است كه اگر روزي به نفع يك فرد يا گروهي از انسان بال و پر بگشايد، روزي هم به ضرر او به پرواز درمي‌آيد.در صورتي كه ما مي‌دانيم اگر قدرتمندان خودكامه احساس كنند كه هماي سعادت عدالت، آنان را مواخذه نموده و شايستگي آنان را براي كيفر اثبات خواهد كرد، قطعي است كه نه تنها عدالت را به سود خود تفسير و توجيه خواهند كرد، بلكه فشار شديد خودخواهي آنان را وادار خواهد كرد كه اصلا، به وجود آوردن مكتبي را سفارش بدهند كه تنازع در بقاء را به عنوان اصيل‌ترين منطق زندگي بشري مطرح نمايند!! آنگاه با كلماتي فريبنده مانند (انتخاب اصلح)، (اصلاح نسل بشر) ساده‌لوحان را به سوي آن مكتب بكشانند و چون آنان توانائي شطرنج‌بازي با مهره‌هاي مفاهيم فلسفي را ندارند، با اشعاري مانند- مرگ براي ضعيف امري طبيعي است هر قوي اول ضعيف گشت و سپس مرد قانع بسازند! اين جملات فريبنده را بطوري جالب و زيبا مطرح مي‌كنند كه در مغز آنان مجالي براي انديشيدن درباره اين حقيقت نمي‌ماند كه (آري، اصل اينست كه هر قوي اول ضعيف مي‌شود و سپس مي‌ميرد، اما معناي اين اصل آن نيست كه براي بدست آوردن قدرت و سلطه بر ديگران، آنان را ضعيف كنيم، تا بر مبناي اصل طبيعي فوق، مرگ گريبان آنان را بگيرد!!)آيا اين بشر مدعي فهم و شعور و تكامل نبايد بداند كه قدرت در ناتوان ساختن بشر از زندگي نيست، بلكه قدرت در توانا ساختن بشر براي زندگي است. بهرحال، مطابق دريافتهاي وجداني و حكم عقل سليم و شهادت مكتبهاي انساني- الهي و صاحبنظران آگاه از ابعاد وجودي بشر در طول تاريخ، روزي در اين كره زمين فرا مي‌رسد كه هماي سعادت عدالت بال و پر گشايد و فضاي اين نيرنگ‌سرا و ميدان تنازع در بقاء را به آشيانه انسان و انسانيت مبدل بسازد. قطعي است آن روز كه عنايت الهي مدد كند و عدالت در روي زمين بوسيله دولت جهاني كه زمامدارش انسان كامل الهي حضرت حجه بن الحسن عليه‌السلام خواهد بود، استعدادهاي نهاني انسان كه در طول قرون و اعصار متمادي، راكد مانده بوده است، به فعليت درمي‌آيد و انسان تعريف حقيقي خود را در مي‌يابد و علوم انساني مشكل واقعي خود را پيدا مي‌كند. خداوند سبحان در آن روزگار همه نيروهاي روي زمين را در اختيار كسي قرار مي‌دهد كه آنها را در مجراي عدالت به ثمر مي‌رساند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «حتّى تقوم الحرب بكم على ساق... عاقبتها»:يعنى: تا اين كه جنگ با منتهاى شدّت به شما رو آورد، گويا مراد، بيان نتيجه سستى آنها در يارى و فرمانبردارى از آن حضرت در راه پيش برد جنگ و روبرو شدن با دشمن است، و مانند اين است كه گفته باشد: شما پيوسته از يارى و كمك دست باز داشته ايد و از رفتن به سوى جنگ خوددارى و كناره گيرى مى كنيد تا اين كه دشمن نيرو يابد، و جنگ را در نهايت سختى بر شما تحميل كند اصطلاح قيامها على السّاق به معناى اين است كه جنگ به منتهاى شدّت و اوج خود برسد، و جمله باديا نواجذها يعنى دندانهاى خود را آشكار مى سازد كنايه از سختيها و مصيبتهايى است كه با جنگ همراه است، و اين از اوصاف شير است كه در هنگام خشم دندانهايش ظاهر مى شود، و ذكر اين وصف براى اين است كه امام (ع) براى جنگ واژه اسد را كه به معناى شير است استعاره فرموده است.برخى از شارحان گفته اند كه دندانها در هنگام خنديدن نمايان مى شود، و در اين جا مراد اين است كه همان گونه كه در موقع شدّت خنده، دندانها آشكار مى شود، جنگ نهايت حدّت خود را نمايان، و سختيهاى خود را بر آنان وارد خواهد ساخت، نواجذ عبارت از دندانهاى آسياست كه از همه دندانها كناره تر و دورترند، و اين خود كنايه از اين است كه آنچه را دور مى پندارند به آنها روى خواهد آورد.مى گويم اگر چه اين سخن خالى از احتمال نيست، ليكن جنگ ميدان خشم و كين است، و جاى خنديدن نيست، از اين رو آنچه در پيش گفته شد، به نظر مناسبتر مى آيد.جمله «مملوّة أخلافها» در توصيف ناقه (شتر ماده) است كه براى بيان آمادگى جنگ استعاره شده است، يعنى: همان گونه كه پستانهاى ناقه از شير پر گشته، آماده دوشيدن است، جنگ نيز افراد و وسايل خود را به حدّ كمال فراهم ساخته مهيّاى درگيرى است.فرموده است: «حلوا رضاعها»:اين جمله نيز براى شيرخوارگان از اين ناقه استعاره شده، و اين كه گفته شده در آغاز شير آن شيرين است، اشاره به اين است كه دلير مردان و پيكارگران، در آغاز نبرد به سوى آن رو مى آورند، و هر كدام از آنها دوست دارد كه با همآورد خويش بجنگد، و مانند شيرخواره كه مى كوشد از شير مادر شيرين كام شود، براى به دست آوردن حلاوت پيروزى تلاش مى كند.همچنين واژه علقم (حنظل) را براى تلخى فرجام اين جنگ استعاره آورده است. جهت مناسبت، شباهت تلخى حنظل و تلخكامى حاصل از سرانجام اين جنگ، و همگونى است كه در اين دو تلخى حسّى و روحى وجود دارد، واژه هاى باديا، مملوّة، حلوا و علقما بنا بر اين كه حالند منصوبند، و كلمات پس از آنها بر حسب اين كه فاعلند مرفوع شده اند، و در باره اين كه واژه علقما كه اسم جامد است چگونه ممكن است لفظ عاقبتها را كه پس از آن است رفع داده باشد بايد گفت كه اين واژه جانشين اسم فاعل شده و مانند اين است كه: مريرة عاقبتها گفته شده باشد.فرموده است: «ألا و في غد»:اين عبارت مبتنى بر آگاهى دادن از امورى است كه در آينده واقع خواهد شد.فرموده است: «و سيأتى غد بما لا تعرفون»:يعنى: فردايى خواهد آمد، كه به چگونگى آن آگاهى نداريد، اين جمله براى بزرگ شمردن رويدادهايى است كه وقوع آنها وعده داده شده، همچنين نمايانگر مقام فضيلت آن بزرگوار است كه آنچه را ديگران نمى دانند مى داند، و نيز در حكم جمله معترضه است مانند آنچه خداوند متعال فرموده است: «فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ» كه جمله و إنّه لقسم معترضه است.فرموده است: «يأخذ الوالى من غيرها عمّالها»:گويا امام (ع) پيش از اين، در باره اقوامى كه داراى پادشاهى و فرمانروايى بوده اند سخن رانده، و در دنباله آن بيان مى كند كه آن حكمرانى كه خواهد آمد از آن اقوام و طايفه ها نيست، و بدين طريق به امام منتظر (ع) اشاره مى كند. يأخذ عمّالها على مساوى أعمالها يعنى: آنان را مورد بازخواست قرار داده، گناهان و خطاهاى آنها را كيفر مى دهد.فرموده است: «و تخرج الأرض أفاليذ كبدها»:امام (ع) واژه كبد (جگر) را براى گنجها و خزاين زمين استعاره فرموده است، براى اين كه گنجهايى كه در اندرون زمين نهفته است، مانند كبد يا جگر در بدن انسان پنهان و پر ارج است، ذكر افاليذ (پاره ها) براى ترشيح اين استعاره است، در حديثى كه از پيامبر خدا (ص) نقل شده عينا چنين آمده است كه «و قادت له الأرض أفلاذ كبدها» يعنى: زمين پاره هاى جگرش را براى او مى برد، برخى از مفسّران آيه شريفه «وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها» را بر همين معنا تفسير كرده اند، در باره اين كه چگونه زمين گنجها و وديعه هاى گرانبهاى خود را بيرون مى آورد، برخى از پژوهشگران گفته اند: گفتار امام (ع) اشاره به اين است كه همه پادشاهان و فرمانروايان روى زمين كليدهاى كشور و قلمرو حكومت خود را خواه و ناخواه به او تسليم، و گنجينه ها و ذخاير خود را به سوى وى فرستاده تقديم او مى كنند، و بطور مجاز اخراج اين اشيا به زمين نسبت داده شده است، زيرا منابع و معادن هر سرزمين به وسيله مردم آن استخراج مى شود، و بعيد دانسته اند كه زمين خود، بيرون آورنده گنجها و نهفته هاى ارزنده اش باشد، امّا آنهايى كه ظواهر آيات و اخبار را رها نمى كنند، و به آنها پايبندى دارند مى توانند بگويند خداوند بيرون آورنده حقيقى اين اشيا از اندرون زمين است، و اين خود از جمله معجزات امام منتظر (ع) خواهد بود، و هيچ منعى هم وجود ندارد.فرموده است: «و تلقى إليه سلما مقاليدها»:يعنى: زمين كليدهايش را به او تسليم مى كند، در اين جا نيز القاى كليدها بطور مجاز، به زمين نسبت داده شده است، زيرا مردم زمينند كه سر تسليم فرود آورده و كليد گنجها و ذخاير سرزمينهاى خود را تقديم او مى كنند، اين عبارت اشاره دارد به اين كه همگى مردم روى زمين مطيع او مى شوند، و اوامر او را گردن مى نهند، و به زير فرمان او در مى آيند، واژه سلما مصدرى است كه جانشين حال شده است. سپس امام (ع) آگاهى مى دهد كه او شيوه عدل و دادگرى خويش را به مردم نشان خواهد داد، و آنچه را از كتاب خدا و سنّت پيامبر (ص) مرده و ترك شده، زنده و بر پا خواهد داشت. واژه ميّت براى آنچه از كتاب و سنّت متروك مانده، و آثار و فوايد آن مانند مردگان منقطع گشته استعاره شده است.اگر گفته شود: كه فعل «و يريكم» دلالت مى كند بر اين كه مردمى كه طرف خطابند وقايعى را كه آن حضرت خبر داده است، درك و لمس خواهند كرد و حال اين كه در اين جا گفته شده كه اين حوادث در آخر الزّمان روى خواهد داد، سبب اين چيست پاسخ اين است كه خطاب به حاضران امّت، به منزله خطاب به همگى امّت اسلام مى باشد، و اين مانند خطابهايى است كه قرآن كريم با مردم همزمان پيامبر اكرم (ص) دارد، و همه انسانها را تا روز رستاخيز شامل مى شود، در اين جا نيز چنين است، بديهى است عمر افرادى كه در آن زمان مخاطب قرار گرفته اند، بر حسب معمول تا ظهور امام منتظر (ع) امتداد پيدا نمى كند و از جمع امّت، به تدريج خارج مى شوند، و همانها كه زمان آن حضرت را درك خواهند كرد باقى مى مانند و طرف خطاب خواهند بود. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 347 (منها:) حتّى تقوم الحرب بكم على ساق باديا نواجذها، مملوّة أخلافها، حلوا رضاعها، علقما عاقبتها، ألا و في غد و سيأتي غد بما لا تعرفون، يأخذ الوالي من غيرها عمّالها على مساوي أعمالها، و تخرج له الأرض أفاليذ كبدها، و تلقي إليه سلما مقاليدها، فيريكم كيف عدل السّيرة، و يحيى ميّت الكتاب و السّنّة. (27910- 27837)اللغة:(السّاق) ما بين الركبة و القدم و الجمع سوق قال سبحانه: فطفق مسحا بالسّوق و الأعناق، و السّاق أيضا الشدّة و منه قوله تعالى: و يوم يكشف عن ساق، أى عن شدّة، قال الفيروزآبادي: و التفت السّاق بالسّاق آخر شدّة الدّنيا بأوّل شدّة الآخرة و (النّواجذ) أقصى الأضراص و (الأخلاف) جمع الخلف بالكسر كحمل و أحمال و هو من ذوات الخف و الظّلف كالثدى للانسان و (العلقم) الحفظل و قيل قثاء الحمار و يقال لكلّ شيء مرّ.و (الأفاليذ) جمع أفلاذ و أفلاذ جمع فلذ و هى القطعة من الكبد، هكذا في شرح المعتزلي، و في المصباح للفيومى: الفلذة القطعة من الشيء و الجمع فلذ كسدرة و سدر، و قال الفيروزآبادي: الفلذ بالكسر كبد البعير و بهاء القطعة من الكبد و من الذّهب و الفضّة و اللّحم و الأفلاذ جمعها كالفلذ كعنب و من الأرض كنوزها و (الكبد) بفتح الكاف و كسرها و ككتف معروف و (المقاليد) المفاتيح.الاعراب:و الباء في قوله: حتّى تقوم الحرب بكم بمعنى في بدليل قوله تعالى لا تقم فيه أبدا لمسجد اسّس على التّقوى من أوّل يوم أحقّ أن تقوم فيه، فتكون للظرفيّة المجازيّة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 348 و باديا و مملوّة و حلوا و علقما منصوبات على الحال و العامل تقوم، و المرفوعات بعدها فواعل و رفع علقما لما بعده مع كونه اسما جامدا لأنّه بمعنى المشتق، أى مريرة عاقبتها.و قوله: في غد متعلّق بقوله يأخذ، و تقدّمه للتّوسّع، و جملة و سيأتي غد بما لا تعرفون معترضة بين الظروف و المظروف، و سلما منصوب على الحال من فاعل تلقى و لا بأس بجموده لعدم شرطيّة الاشتقاق في الحال أو لتأويله بالمشتق أى تلقى مستسلما منقادا كما في قوله اجتهد و حدك أى متوحّدا، و قوله فيريكم كيف عدل السّيرة، الفاء فصيحة و كيف خبر مقدّم و هو ظرف عند سيبويه و موضعها نصب و ما بعدها مبتدأ و الجملة في محلّ النّصب مفعول ثان ليريكم، و علق عنها العامل لأجل الاستفهام، و المعنى يريكم عدل السّيرة على أى نحو.المعنى:و الفصل الثّاني منها اشارة إلى الفتن التي تظهر عند ظهور القائم عليه السّلام و هو قوله عليه السّلام كنايه (حتّى تقوم الحرب بكم على ساق) أراد به اشتدادها و التحامها، قال الشّارح البحراني و العلّامة المجلسي: و قيامها على ساق كناية عن بلوغها غايتها في الشدّة.مجاز فى المفرد- استعاره تمثيلية- استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة و أقول: [حتّى تقوم الحرب بكم على ساق ] و التّحقيق أنّه اريد بالسّاق الشدّة فيكون تقوم بمعنى تثبت فيكون مجازا في المفرد و يكون المجموع كناية عن اشتدادها، و ان اريد بالسّاق ما بين القدم و الرّكبة فيكون الكلام من باب الاستعارة التّمثيليّة حيث شبّه حال الحرب بحال من يقوم و لا يقعد، على حدّ قولهم للمتردّد: أراك تقدّم رجلا و تؤخّر اخرى، و لا تجوّز على ذلك في شيء من مفرداته.و كذا لو قلنا إنّ المجموع مركّب من تلك المفردات موضوع للافادة المركّب من معانيها، و لم يستعمل فيه و استعمل في مشابهه على طريق التّمثيل بأن شبّه ثبات الحرب و استقرارها بصورة موهومة و هى قيامها على ساق، فعبّر عن المعنى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 350 الأوّل بالمركّب الموضوع للمعني الثّاني، كما ذهب عليه جماعة من الاصوليين من أنّ المركّبات موضوعة بازاء معانيها التركيبيّة كما أنّ المفردات موضوعة بازاء معانيها الافراديّة.و يمكن أن يقال: إنّ الحرب نزلت منزلة انسان ذى ساق على سبيل الاستعارة بالكناية، و يكون ذكر السّاق تخييلا و القيام ترشيحا و كيف كان فالمراد الاشارة إلى شدّتها.استعاره تخييلية- استعاره بالكنايه- كنايه- استعاره تهكمية و هو المراد أيضا بقوله (باديا نواجذها) لأنّ بدو النّواجذ و ظهورها من أوصاف الأسد عند غضبه و افتراسه، فأثبته للحرب على سبيل التخييل بعد تنزيلها منزلة الأسد المغضب باعتبار الشدّة و الأذى على الاستعارة بالكناية.و قال الشّارح المعتزلي: و الكلام كناية عن بلوغ الحرب غايتها كما أنّ غاية الضّحك أن تبدو النّواجذ، و اعترض عليه البحراني بأنّ هذا و إن كان محتملا إلّا أنّ الحرب مظنّة إقبال الغضب لا إقبال الضّحك فكان الأوّل أنسب، أقول: و يستظهر الثاني بجعله من باب التّهكم.استعاره تخييلية- استعاره مرشحة و قوله (مملوّة أخلافها) تأكيد ثالث لشدّتها نزّلها منزلة الناقة ذات اللّبن في استعدادها و استكمالها عدّتها و رحالها كما تستكمل النّاقة باللّبن و تهيّئوه لولدها، و ذكر الأخلاف تخييل و المملوّة ترشيح.و أراد بقوله: (حلوا رضاعها و علقما عاقبتها) أنّها عند اقبالها تستلذّ و تستحلي بطمع الظّفر على الأقران و الغلبة على الشجعان، و يكون آخرها مرّا لأنّه القتل و الهلاك، و مصير الاكثر إلى النّار، و بئس القرار و في هذا المعنى قال الشّاعر:الحرب أوّل ما تكون فتية         تسعى بزينتها لكلّ جهول        حتّى إذا اشتعلت و شبّ ضرامها         عادت عجوزا غير ذات خليل        شمطاء جزّت رأسها و تنكّرت          مكروهة للشمّ و التقبيل     ثمّ أشار إلى بعض سيرة القائم فقال (ألا و فى غد و سيأتي غد بما لا تعرفون) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 351 تنبيه على عظم شأن الغد الموعود بمجيئه و على معرفته بما لا يعرفون (يأخذ) أى يؤاخذ (الوالى من غيرها عمالها على مساوى أعمالها) قال الشّارح المعتزلي هذا الكلام منقطع عمّا قبله، و قد كان تقدّم ذكر طائفة من النّاس ذات ملك و امرة فذكر عليه السّلام أنّ الوالي من غير تلك الطائفة يعني الامام الذي يخلفه في آخر الزمان يأخذ عمّال هذه الطائفة بسوء أعمالهم أى يؤاخذهم بذنوبهم.أقول: و من هذه المؤاخذة ما ورد في رواية أبي بصير و من غيره من أنّه عليه السّلام إذا ظهر أخذ مفتاح الكعبة من بني شيبة و قطع أيديهم و علّقها بالكعبة و كتب عليها هؤلاء سرّاق الكعبة.و ورد الأخبار أيضا بملك الجبابرة و الولاة السّوء عند ظهوره عليه السّلام في النبوي الذي رواه كاشف الغمّة من كتاب كفاية الطّالب عن الحافظ أبي نعيم في فوائده و الطّبراني في معجمه الأكبر عن جابر بن عبد اللّه أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: سيكون بعدى خلفاء و من بعد الخلفاء أمراء و من بعد الامراء ملوك جبابرة، ثمّ يخرج المهدي من أهل بيتي يملاها عدلا كما ملئت جورا.استعاره (و تخرج له الأرض أفاليذ كبدها) استعار لفظ الكبد لكنوز الأرض و خزائنها و الجامع مشابهة الكنوز للكبد في الخفاء و بذلك الاخراج فسّر قوله تعالى:و أخرجت الأرض أثقالها، في بعض التّفاسير استعاره بالكنايه (و تلقى إليه سلما) أى منقادا (مقاليدها) و مفاتيحها قال الشّارح البحراني: أسند لفظ الالقاء إلى الأرض مجازا لأنّ الملقى للمقاليد مسالما هو أهل الأرض و كنّى بذلك عن طاعتهم و انقيادهم أجمعين لأوامره و تحت حكمه.أقول: و الأقرب أن يراد بالقاء المقاليد فتح المداين و الأمصار.و قد اشير إليهما أعني إخراج الكنوز و إلقاء المقاليد في رواية نبويّة عاميّة و هى ما رواه في كشف الغمّة عن الحافظ أبي نعيم أحمد بن أبي عبد اللّه باسناده عن أبي أمامة الباهلي قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: بينكم و بين الروم أربع هدن يوم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 352 الرّابعة على يد رجل من آل هرقل يدوم سبع سنين فقال له رجل من عبد القيس يقال له للمستورد بن غيلان: يا رسول اللّه من إمام النّاس يومئذ؟ قال: المهدي من ولدى ابن أربعين سنة كان وجهه كوكب درّى في خدّه الأيمن خال أسود عليه عبائتان قطوا نيّتان كأنّه رجال من بني إسرائيل يستخرج الكنوز و يفتح مدائن الشّرك. (فيريكم كيف عدل السيرة) أى العدل في السيرة أو السيرة العادلة (و يحيى ميّت الكتاب و السّنة) أى يعمل بهما و يحمل النّاس على أحكامهما بعد اندراس أثرهما و هو إشارة إلى بعض سيرته عليه السّلام عند قيامه و طريقة أحكامه.و قد اشير إلى نبذ منها و من علامات ظهورها فيما رواه كاشف الغمّة عن الشّيخ المفيد (ره) في كتاب الارشاد قال: قال: فأمّا سيرته عليه السّلام عند قيامه و طريقة أحكامه و ما يبيّنه اللّه تعالى من آياته فقد جاءت الآثار به حسب ما قدّمناه.فروى المفضّل بن عمر الجعفي قال: سمعت أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السّلام يقول: إذا أذن اللّه تعالى للقائم في الخروج صعد المنبر فدعى النّاس إلى نفسه و ناشدهم اللّه و دعاهم إلى حقّه و أن يسير فيهم بسنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و يعمل فيهم بعمله، فيبعث اللّه تعالى جبرئيل حتّى يأتيه فنزل على الحطيم و يقول له: إلى أىّ شي ء تدعو؟ فيخبره القائم عليه السّلام، فيقول جبرئيل أنا أوّل من يبايعك و ابسط يدك فيمسح على يده و قد وافاه ثلاثمائة و سبعة عشر رجلا فيبايعونه و يقيم بمكّة حتّى يتمّ أصحابه عشرة آلاف و روى محمّد بن عجلان عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا قام القائم عليه السّلام دعى النّاس إلى الاسلام جديدا، و هديهم إلى أمر قد دثر فضلّ عنه الجمهور، و إنّما سمّى القائم مهديّا لأنّه هدى إلى أمر مضلول عنه، و سمّى بالقائم لقيامه بالحقّ.و روى أبو بصير قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: إذا قام القائم هدم المسجد الحرام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 353 حتّى يردّه إلى أساسه، و حوّل المقام إلى الموضع الذي كان فيه، و قطع أيدي بني شيبة و علّقها بالكعبة، و كتب عليها هؤلاء سرّاق الكعبة.و روى أبو الجارود عن أبي جعفر عليه السّلام في حديث طويل أنّه إذا قام القائم فيخرج منها بضعة عشر ألف أنفس يدعون التبرية، عليهم السّلاح، فيقولون له:ارجع من حيث جئت فلا حاجة بنا إلى بني فاطمة، فيضع عليهم السّيف حتّى يأتي إلى آخرهم ثمّ يدخل الكوفة فيقتل فيها كلّ منافق مرتاب، و يهدم قصورها و يقتل مقتاتلها حتّى يرضى اللّه عزّ و جلّ.و روى أبو خديجة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: إذا قام القائم جاء بأمر جديد كما دعى رسول اللّه في بدو الاسلام إلى أمر جديد.و روى عليّ بن عقبة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا قام القائم حكم بالعدل و ارتفع في أيّامه الجور و امنت به السبل و اخرجت الأرض بركاتها و ردّ كلّ حقّ إلى أهله و لم يبق أهل دين حتّى يظهروا الاسلام و يعترفوا بالايمان أما سمعت اللّه عزّ و جلّ يقول:و له أسلم من في السّموات و الأرض طوعا و كرها و إليه يرجعون، و حكم في النّاس بحكم داود و حكم محمّد صلّى اللّه عليهما فحينئذ يظهر الأرض كنوزها و تبدى بركاتها فلا يجد الرّجل منكم يومئذ موضعا لصدقته و لا لبرّه، لشمول الغنى جميع المؤمنين ثمّ قال عليه السّلام إنّ دولتنا آخر الدّول و لم يبق أهل بيت لهم دولة إلّا ملكوا قبلنا لئلّا يقولوا إذا رأو سيرتنا إذا ملكنا سرنا مثل سيرة هؤلاء، و هو قول اللّه عزّ و جلّ: «و العاقبة للمتّقين».و روى كاشف الغمّة أيضا عن الشّيخ الطبرسي عن أبي جعفر عليه السّلام قال: المنصور القائم منّا منصور بالرّعب، مؤيّد بالنّصر، تطوى له الأرض، و تظهر له الكنوز و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب و يظهر اللّه دينه على الدّين كلّه و لو كره المشركون فلا يبقى على وجه الأرض خراب إلّا عمّر، و ينزل روح اللّه عيسى بن مريم فيصلّى خلفه.قال الرّاوي: فقلت يابن رسول اللّه و متى يخرج قائمكم؟ قال: إذا تشبّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 354 الرّجال بالنّساء و النّساء بالرجال و اكتفى الرّجال بالرجال و النّساء بالنساء، و ركب ذوات الفروج السّروج، و قبلت شهادة الزّور و ردّت شهادات العدل، و استخفّ الناس بالرّياء و ارتكاب الزّناء و أكل الرّبا، و اتقى الأشرار مخافة ألسنتهم، و خرج السّفياني من الشّام، و اليماني من اليمن، و خسف بالبيداء، و قتل غلام من آل محمّد بين الرّكن و المقام و اسمه محمّد بن الحسن النّفس الزكيّة، و جاءت صيحة من السّماء بأنّ الحقّ معه و مع شيعته، فعند ذلك خروج قائمنا، فاذا خرج أسند ظهره إلى الكعبة و اجتمع عليه ثلاثمأة و ثلاثة عشر رجلا، فأوّل ما ينطق به هذه الآية:بقيّة اللّه خير لكم إن كنتم مؤمنين، ثمّ يقول: أنا بقية اللّه و خليفته و حجّته عليكم فلا يسلّم عليه مسلّم إلّا قال: السّلام عليك يا بقيّة اللّه في الأرض، فاذا اجتمع له العدّة عشرة آلاف رجل فلا يبقى في الأرض معبود من دون اللّه من صنم إلّا وقعت فيه نار فاحترق، و ذلك بعد غيبة طويلة ليعلم اللّه من يطيعه بالغيب و يؤمن به.تنبيه:قال الشّارح المعتزلي في شرح هذا الفصل من الخطبة: هذا اشارة إلى إمام يخلقه اللّه تعالى في آخر الزّمان و هو الموعود به في الأخبار و الآثار انتهى.أقول: لا خلاف بين العامّة و الخاصّة في أنّ اللّه يبعث في آخر الزّمان حجّة يملاء الأرض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا، و أنّه المهدي من أولاد فاطمة سلام اللّه عليها، و إنّما وقع الخلاف في وقت ولادته و تعيين أمّه و أبيه.فذهب العامة إلى أنّه يخلقه اللّه في مستقبل الزّمان و أنّه غير موجود الآن استنادا إلى حجج ضعيفة و وجوه سخيفة مذكورة في محالّها، و عمدة أدلّتهم استبعاد طول عمره الشّريف، فانّ بنية الانسان على ما هو المشاهد بالعيان يأخذها السّن و يهدمها طول العمر و العناصر لا يبقى تركيبها أزيد من العمر المتعارف.و ذهبت الخاصّة إلى أنّه الامام الثاني عشر صاحب الزّمان محمّد بن الامام حسن العسكري ابن الامام على الهادي ابن الامام محمّد الجواد ابن عليّ الرّضا ابن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 355 الامام موسى الكاظم ابن الامام جعفر الصّادق ابن الامام محمّد الباقر ابن الامام علىّ زين العابدين ابن الامام الحسين الشّهيد ابن الامام عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام، و امّه نرجس امّ ولد و أنّه حىّ موجود الآن غائب عن أعين النّاس لمصالح اقتضت غيبته.فإمامته و غيبته من ضروريّات مذهب الاماميّة و عليه دلّت الأخبار المتواترة من طرقهم و من طرق العامّة، و قد دوّنوا فيها أى في الغيبة الكتب، و صنّفوا فيها التصانيف مثل كتاب محمّد بن إبراهيم النعماني الشهير بالغيبة، و كتاب الغيبة للشيخ أبي جعفر الطوسي و كتاب إكمال الدّين و إتمام النّعمة للشّيخ الصّدوق، و المجلّد الثالث عشر من بحار الأنوار للمحدّث العلّامة المجلسي و غيرها.بل من العامة من صرّح بتواتر الأخبار عندهم بذلك و استدلّ على إمامته بروايات كثيرة و براهين محكمة: مثل الشّيخ أبي عبد اللّه محمّد بن يوسف بن محمّد الگنجي الشّافعي في كتاب البيان في أخبار صاحب الزّمان في الجواب عن الاعتراض في الغيبة، و كمال الدّين أبو عبد اللّه محمّد بن طلحة بن محمّد بن الحسن النصيبي الشافعي في كتاب مطالب السؤول في مناقب الرّسول، و إبراهيم بن محمّد الحموينى في كتاب فرايد السّمطين في فضل المرتضى و البتول و السّبطين.و قد أورد المحدّث العلامة السّيد هاشم البحراني أكثر ما أورده في كتاب غاية المرام و كذلك عليّ بن عيسى الإربلى في كشف الغمّة، و قد كفانا سلفنا الصّالحون و مشايخنا الماضون مؤنة الاستدلال في هذا المقال، و قد أوردوا في كتبهم شبه العامّة و أجابوا عنها بوجوه شافية وافية، و لا حاجة بنا إلى ايرادها إلّا الجواب عن قوله:إنّه لا يمكن أن يكون في العالم بشر له من السّنّ ما تصفونه لامامكم و هو مع ذلك كامل العقل صحيح الحسّ.و محصّل الجواب أنّ من لزم طريق النّظر و فرّق بين المقدور و المحال لم ينكر ذلك إلّا أن يعدل عن الانصاف إلى العناد و الخلاف، لأنّ تطاول الزّمان للدّنيا في وجود الحياة و مرور الأوقات لا تأثير له في القدرة، و من قرء الأخبار و نظر في كتاب المعمّرين علم أنّ ذلك ممّا جرت العادة به، و قد نطق الكتاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 356 الكريم بذكر نوح و أنّه لبث في قومه ألف سنة إلّا خمسين عاما، و قد تظافرت الأخبار بأنّ أطول بني آدم عمرا الخضر عليه السّلام، و أجمعت الشّيعة و أصحاب الحديث بل الامّة بأسرها ما خلا المعتزلة و الخوارج على أنّه موجود في هذا الزّمان كامل العقل صحيح الحسّ معتدل المزاج، و وافقهم على ذلك أكثر أهل الكتاب.و في حديث الصّدوق باسناده عن الصّادق عليه السّلام و أمّا العبد الصّالح أعنى الخضر عليه السّلام فانّ اللّه ما طوّل عمره لنبوّة قدّرها له، و لا كتاب نزّله عليه، و لا لشريعة ينسخ بها شريعة من كان قبله من الأنبياء و لا لامامة يلزم عباده الاقتداء بها، و لا لطاعة يفرضها له، بل إنّ اللّه تبارك و تعالى لما كان في سابق علمه أن يقدّر من عمر القائم ما يقدّر من عمر الخضر، و ما قدّر في أيّام غيبته ما قدّر و علم ما يكون من انكار عباده بمقدار ذلك العمر في الظّول، قدّر عمر العبد الصّالح في غير سبب يوجب ذلك إلّا لعلّة الاستدلال به على عمر القائم، و ليقطع بذلك حجّة المعاندين، لئلّا يكون للنّاس على اللّه حجّة.و لا خلاف أيضا أنّ سلمان الفارسي أدرك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد قارب أربعمائة سنة، فهب أنّ المعتزلة و الخوارج يحملون أنفسهم على دفع الأخبار فكيف يمكنهم دفع القرآن في عمر نوح و في دوام أهل الجنّة و النّار، و لو كان ذلك منكرا من جهة العقول لما جاء به القرآن، فمن اعترف بالخضر عليه السّلام لم يصحّ منه هذا الاستبعاد، و من أنكره فحجّته الأخبار و الآثار المنبئة عن طول عمر المعمّرين زائدا على قدر المعتاد المتعارف.و قال محمّد بن يوسف بن محمّد الگنجي الشافعى: و أمّا بقاء المهديّ عليه السّلام فقد جاء في الكتاب و السّنة، أمّا الكتاب فقد قال سعيد بن جبير في تفسير قوله عزّ و جل:ليظهره على الدّين كلّه و لو كره المشركون، قال: هو المهدي عليه السّلام من عترة فاطمة، و قد قال مقاتل بن سليمان في تفسير قوله عزّ و جل: و إنّه لعلم للسّاعة، قال هو المهديّ يكون في آخر الزّمان و يكون بعد خروجه قيام السّاعة و اماراتها و أمّا السّنة فقد تقدّم في كتابنا هذا من الأحاديث الصحيحة الصّريحة انتهى. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 357 و لا حاجة بنا إلى اطالة الكلام في هذا المقام و ذكر وجوه النقض و الابرام، لأنّ في كتب علمائنا الصّالحين هداية للمسترشد، و غنية للطالب، و إبطالا لقول المنكر المجاحد، و لنعم ما قيل فيه عليه السّلام:بهم عرف النّاس الهدى فهداهم          يضلّ الّذي يقلى و يهدى الذي يهوى        موالاتهم فرض و حبّهم هدى          و طاعتهم قربى و ودّهم تقوى    الترجمة:بعضى از اين خطبه اشارتست بشدّة أيام ظهور آن بزرگوار مى فرمايد:تا اين كه قائم شود محاربه بشما بر ساق خود در حالتى كه كه ظاهر شده باشد دندانهاى آن حرب چون شير غضبناك، و در حالتى كه پر شده باشد پستانهاى آن و شيرين باشد شيردادن آن و تلخ باشد عاقبت آن، آگاه باشيد در فردا و زود باشد بيايد فردا بحيثيتي كه نمى شناسيد شما مؤاخذه ميكند والى كه از غير آن طائفه است كه در روى زمين سلطنت مى نمايند عمّال و امراء ايشان را بر بديهاى عملهاى ايشان، و خارج ميكند از براى آن بزرگوار زمين جگرپارها يعني خزائن و دفائن خود را، و بيندازد بسوى او در حالتي كه اطاعت كننده است كليدهاى خود را، پس بنمايد بشما كه چگونه است عدالت در روش مملكت دارى و رعيّت پرورى، و زنده كند مرده كتاب خدا و سنت خاتم الأنبياء را، يعني أحكام متروكه قرآن و سنّت نبوى را احيا مى نمايد، و رواج مى دهد و بر پا مى دارد. 
بخش ۳ : خبر از فتنه های آینده [منبع]

كَأَنِّي بِهِ قَدْ نَعَقَ بِالشَّامِ وَ فَحَصَ بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي كُوفَانَ، فَعَطَفَ عَلَيْهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ وَ فَرَشَ الْأَرْضَ بِالرُّءُوسِ، قَدْ فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ وَ ثَقُلَتْ فِي الْأَرْضِ وَطْأَتُهُ، بَعِيدَ الْجَوْلَةِ، عَظِيمَ الصَّوْلَةِ؛ وَ اللَّهِ لَيُشَرِّدَنَّكُمْ فِي أَطْرَافِ الْأَرْضِ حَتَّى لَا يَبْقَى مِنْكُمْ إِلَّا قَلِيلٌ كَالْكُحْلِ فِي الْعَيْنِ، فَلَا تَزَالُونَ كَذَلِكَ حَتَّى تَئُوبَ إِلَى الْعَرَبِ عَوَازِبُ أَحْلَامِهَا.
فَالْزَمُوا السُّنَنَ الْقَائِمَةَ وَ الْآثَارَ الْبَيِّنَةَ وَ الْعَهْدَ الْقَرِيبَ الَّذِي عَلَيْهِ بَاقِي النُّبُوَّةِ، وَ اعْلَمُوا أَنَّ الشَّيْطَانَ إِنَّمَا يُسَنِّي لَكُمْ طُرُقَهُ لِتَتَّبِعُوا عَقِبَهُ.

فَحَصَ : كاوش كرد، كاويد.
كُوفَان : كوفه.
الضَرُوس : شتر بد خويى كه دوشنده اش را گاز مى گيرد.
فَغَرَتْ فَاغِرَتُهُ : دهانش را باز كرد.
لَيُشَرِّدَنَّكُمْ : شما را متفرق و پراكنده مى سازد.
عَوَازِبُ احْلَامِها : آنچه از عقل آنها پنهان است.
يُسَنِّى : آسان مى كند. 
فَحَصَ : زمين را ميكند و جستجو ميكند
ضَواحِى : جمع ضاحية : طرف نمايان هر چيز، جاهاى خوب و چشم بخور
كُوفان : شهر كوفه
بَعيد الجَولَة : گردش و حركت آن بسيار است
يُشَرِّد : متفرق ميكند، مى رماند
تَؤوب : برميگردد، رجوع ميكند
عَوازِب : جمع عازِبة : پنهان و غائب شده 
۲. خبر از تهاجم خونين عبد الملك مروان به كوفه:
گويى او را مى بينم كه از شام فرياد بر مى آورد،(۱) و با پرچم هايش پيرامون كوفه را پر مى كند، و چونان شتر خشمگين به كوفه يورش مى آورد، زمين را با سرهاى بريده فرش مى كند، دهانش گشاده، گام هايش را سخت و سنگين بر زمين مى كوبد، تاخت و تاز او بى امان و پايدار و هجوم او سخت و دشوار است.
به خدا سوگند، شما را در اطراف زمين مى پراكند، آنگونه كه اندكى از شما باقى خواهد ماند چونان باقى مانده سرمه در اطراف چشم. و اين وضع خونبار تداوم يابد تا آن كه عقل از دست رفته عرب باز آيد،(۲) پس بايد بر سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باقى مانيد كه برپاست، و بر آثار رسالت تكيه نماييد، كه آشكار است، به عهد نزديكى كه بسته ايد وفادار مانيد كه يادگار پيامبر بر آن تكيه دارد، و بدانيد اين شيطان است كه راه هايش را هموار مى نمايد تا قدم بر جاى قدم هايش نهيد و راهش را پى گيريد.
_______________________________
(۱). منظور امام از اين شخص، عبد الملك مروان خليفه اموى است كه به كوفه لشكر كشى كرد، و مصعب بن زبير را كشت و مردم كوفه را به خاك و خون كشيد.
(۲). اشاره به اتّحاد و هماهنگى مردم در نابودى بنى اميّه و ظهور بنى العبّاس كه پيروان بنى اميّه را نابود كردند.
 
قسمت سوم از اين خطبه است (كه ظاهرا اشاره بخروج سفيانى مى باشد، چنانكه شارح خوئى -رحمه اللّه- در شرح خود از علّامه مجلسى «طاب ثراه» نقل كرده، ولى بيشتر شرّاح گفته اند: اشاره است بفتنه و خونريزى عبد الملك ابن مروان كه چون بخلافت رسيد از شام براى جنگ مصعب ابن زبير كشنده مختار ابن ابى عبيده ثقفى به كوفه رفت، در مسكن كه از جمله نواحى كوفه بود بهم برخوردند، و مصعب كشته شد و در شهر كوفه مردم با او بيعت كردند، آنگاه حجّاج ابن يوسف را براى جنگ عبد اللّه ابن زبير به مكّه فرستاد، حجّاج در مكّه عبد اللّه را بقتل رسانيده و خانه خدا را با منجنيق خراب نمود، و بسيارى را بكشت و بر مسلمانان مسلّط شده ساليان دراز انواع ظلم و ستم را بايشان روا داشت، امام عليه السّلام از ستمگرى او خبر مى دهد):
(5) مانند آنست كه من او را (عبد الملك را) مى بينم در شام بانگ مى زند (لشگر گرد آورده) و با پرچمهايش در اطراف كوفه مى گردد (عراق را بتصرّف آورده) و باهل آن ديار رو مى آورد مانند رو آوردن شتر سركش بد خو، و زمين را از سرها فرش مى نمايد (بسيارى را بقتل مى رساند) و دهانش (چون درندگان براى دريدن) گشاده، و گامش در زمين سنگين مى باشد (سپاه بسيار دارد) جولان او دور و دراز و حمله اش سخت مى گردد (شهرهاى دور را تصرّف نموده به بيدادگرى دست مى زند، چنانكه حجّاج امراء و سردارانى بديار دور دست مانند خراسان و كابل و تركستان فرستاد و بسيارى از مردم را كشت)
(6) سوگند بخدا (آيندگان) شما را در اطراف زمين (شهرها و دهات) مى پراكند تا اينكه بر جا نماند از شما مگر اندكى مانند سرمه در چشم، پس سختى و بيچارگى (فرزندان شما از دست بنى اميّه) همواره برقرار خواهد ماند تا اينكه بر گردد بسوى عرب عقلهاى پنهان شده ايشان (عبّاسيان روى كار آمده از روى فكر و انديشه با كمك ايرانيان بنى اميّه را از بين ببرند)
(7) پس (اگر بخواهيد در هيچ عصرى مسئوليّت متوجّه شما نباشد و از فتنه و فساد رهائى يابيد) سنّتها و راههاى پاينده و بر قرار و نشانه هاى آشكار (قرآن و سنّت) و پيمان نزديك را كه اتمام نبوّت بر آن استوار است (امام بحقّ و جانشين پيغمبر اكرم را) راهنماى خود گردانيد،
(8) و بدانيد كه شيطان راههاى (فريب) خود را براى شما آسان مى نمايد تا بجاى قدمش گام نهاده از او پيروى كنيد (آسايش را از دست داده در دنيا و آخرت مبتلى و گرفتار باشيد).
 
چنان است كه مى بينم كه مرغى شوم در شام بانگ مى كند و پرچمهايش را در اطراف كوفه به چپ و راست به جنبش مى آورد. و چون اشترى مست و چموش به آن ديار روى آورد و زمين را از سرهاى بريده فرش مى كند. بلعيدن را دهان گشاده دارد. و زمين در زير گامهاى سنگينش مى لرزد. به هر سو و هر جا جولان كند و حمله اش سخت و جانشكار است.
به خدا سوگند، كه شما را در اطراف زمين پراكنده سازد تا از شما همان قدر باقى ماند كه سياهى سرمه بر چشم. و همواره بر اين حال خواهيد بود تا عرب عقل خويش بازيابد و آيينهاى پيامبر، را به كار دارد و آثار او را پيش چشم داشته باشد و آن عهدى را كه هنوز زمانى بر آن نگذشته و متمم نبوّت است [يعنى امامت] رعايت كند. بدانيد، كه شيطان راههاى خود را پيش پاى شما مى گشايد، كه از پى او رويد.
 
گويا او را مى بينم که نعره اش از «شام» بلند است، و پرچم هايش را در اطراف «کوفه» به اهتزاز درآورده ! همانند شترى خشمگين و خطرناک به سوى آن مى آيد، و زمين ها را با سرها فرش مى کند! دهانش را باز کرده (و همه چيز را فرو مى بلعد). گام هايش بر زمين سنگين است (و همه مناطق را زير نفوذ خود مى گيرد) جولان او وسيع و حمله اش عظيم است.
به خدا سوگند! شما را در اطراف زمين پراکنده مى کند تا آن جا که جز تعداد کمى از شما ـ همچون بقاياى سرمه در چشم ـ باقى نماند ! اين وضع همچنان ادامه مى يابد، تا زمانى که عقل و فکر از دست رفته عرب، به او باز گردد (و در سايه عقل و درايت، دست اتّحاد به هم دهند و بر ستمگران شورند) سپس با سنّت هاى جاودانه اسلام و آثار آشکار پيامبر (صلى الله عليه وآله) و پيمان نزديکى که نشانه ميراث نبوّت بر آن باقى است، همراه و همگام باشيد، و بدانيد شيطان راههاى خويش را براى شما آسان جلوه مى دهد، تا از او پيروى کنيد!
 
گويى او را مى بينم كه از شام بانگ برداشته است، و پرچمهاى خود را پيرامون كوفه برافراشته. چون ماده شتر بدخو كه دوشنده خود را با دندان بدراند. -رعيّت خويش را در خاك و خون بغلطاند- و سرها بر زمين بگستراند. دهانش گشاده، ستم و بيداد را بنياد نهاده، به هر سو تازان، حمله او سخت گران.
به خدا، كه شما را در اين سوى و آن سوى زمين پراكنده گرداند، چندان كه جز اندكى به مقدار سرمه چشم از شما باقى نماند. پس پيوسته چنين باشيد تا آنكه عرب بر سر عقل  آيد و در پى نظم كار خويش برآيد. پس بر سنّت پيامبر بمانيد كه بر پاست، و بر آثار -او- كه هويداست، و عهدى كه زمانى بر آن نگذشته، و نشانى كه از پيامبر به جا مانده، و بدانيد كه شيطان راههاى خود را براى شما هموار مى كند، تا در پى او برويد -و از راه خدا به در شويد-.
 
از اين خطبه است در اشاره به خروج سفيانى، يا فتنه عبد الملك مروان:
گويا او را مى بينم كه در شام فرياد برداشته، و با پرچمهايش در حول و حوش كوفه مى گردد، و به اهل كوفه همچون شتر سركش رو مى آورد، زمين را از سرهاى بريده فرش مى كند، دهانش گشوده، قدمش در زمين سنگين، جولانش گسترده، و هيبتش عظيم است.
به خدا قسم شما را در اين طرف و آن طرف زمين پراكنده مى كند تا از شما جز به مانند باقى مانده سرمه در چشم باقى نماند. اين برنامه ادامه دارد تا عرب بر سر عقل آيد. پس سنّت هاى برقرار را ملتزم شويد، و آثار آشكار و پيمان نزديكى را كه بقاى نبوت بر آن است پاى بند باشيد، و بدانيد كه شيطان راههاى خود را براى شما هموار مى كند تا به دنبال او برويد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏5، ص: 539-534 ويژگيهاى آن حاکم خونخوار!امام (عليه السلام) در اين بخش خطبه، اشاره به حاکم خونخوار و سنگدل و پرقدرتى مى کند که در آينده از «شام» سربرمى آورد، و تمام کشور اسلام را به زور شمشير زير سيطره خود قرار مى دهد و اوصاف نُه گانه اى را براى او مى شمرد.نخست مى فرمايد : «گويا او را مى بينم که نعره اش از «شام» بلند شده است» (کَأَنِّي بِهِ قَدْ نَعَقَ(1) بِالشَّامِ).«وپرچم هايش را در اطراف «کوفه» به اهتزاز درآورده است» (وَفَحَصَ(2) بِرَايَاتِهِ فِي ضَوَاحِي(3) کُوفَانَ(4)).«وهمانند شترى خشمگين و خطرناک به سوى آن مى آيد» (فَعَطَفَ عَلَيْهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ(5)).«و زمين را با سرها فرش مى کند !» (وَفَرَشَ الاَْرْضَ بِالرُّؤُوسِ).«دهانش را باز کرده (و همه چيز را فرو مى بلعد)» (قَدْ فَغَرَتْ(6) فَاغِرَتُهُ).«گام هايش بر زمين سنگين است (و همه مناطق را زير نفوذ خود مى گيرد)». (وَثَقُلَتْ فِي الاَْرْضِ وَطْأَتُهُ).«جولان او وسيع» (بَعِيدَ الْجَوْلَةِ(7)).«و حمله اش عظيم است» (عَظِيمَ الصَّوْلَةِ(8)).و سرانجام مى افزايد : «به خدا سوگند شما را در اطراف زمين پراکنده مى سازد تا آن جا که جز تعداد کمى از شما ـ همچون بقاياى سرمه در چشم ـ باقى نماند !» (وَاللهِ لَيُشَرِّدَنَّکُمْ(9) فِي أَطْرَافِ الاَْرْضِ حَتَّى لاَ يَبْقَى مِنْکُمْ إِلاَّ قَلِيلٌ، کَالْکُحْلِ فِي الْعَيْنِ).اين تعبيرات نُه گانه که معرفى کاملى از آن حاکم خونخوار، پرقدرت و بى رحم را در بردارد، نشان مى دهد که او چنان اهل ايمان را درهم مى کوبد که جز اندکى از آنها باقى نمى ماند. نفس ها را در سينه ها حبس مى کند، و قيام ها را در نطفه خفه مى نمايد، و با خون ريزى گسترده از «شام» تا «کوفه» و از «کوفه» تا مناطق ديگر را زير سيطره خود قرار مى دهد.در اين که اين شخص با اين اوصاف کيست ؟ شارحان نهج البلاغه دو نظر مختلف دارند : گروهى آن را اشاره به «عبدالملک بن مروان» مى دانند که پنجمين خليفه اموى بوده و مردى بسيار خونخوار و جبّار بود.با لشکرکشى عظيم خود از «شام»، «مصعب بن زبير» را که «در کوفه» حکومت مى کرد از ميان برداشت و لشکر او را در هم کوبيد، و بر «کوفه» و «عراق» مسلّط شد، سپس لشکر عظيمى به سرگردگى «حجّاج» به سوى «حجاز» فرستاد و «عبدالله بن زبير» را که در آن جا سربرآورده بود به قتل رسانيد، و «مکه» و «مدينه» را نيز تحت سلطه خود درآورد، و حتى بخشى از خانه کعبه را که گروهى از لشکريان «عبدالله بن زبير» به آن پناه برده بودند ويران ساخت.گروه ديگرى از شارحان معتقدند اين شخص کسى جز «سفيانى» نيست، که قبل از قيام حضرت مهدى (عليه السلام) از «شام» ظاهر مى شود و خون هاى بسيارى مى ريزد و مردم را به سوى خود فرا مى خواند، و با توجه به اين که بخش هاى گذشته اين خطبه درباره ظهور حضرت مهدى (عليه السلام) بود به نظر مى رسد اين بخش هم درباره ظهور اوست و جمله هاى بالا اشاره به ظهور «سفيانى» است.در حديثى از «حذيفة بن يمان» از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) مى خوانيم : اشاره به فتنه اى که ميان اهل شرق و غرب ظاهر مى شود فرمود، سپس افزود : در اين حال «سفيانى» خروج مى کند تا به «دمشق» وارد مى شود، لشکرى به شرق مى فرستد و لشکرى به «مدينه» تا به سرزمين «بابل» و «بغداد» مى رسند، بيش از سه هزار نفر را به قتل مى رسانند و بيش از يک صد زن را مورد هتک قرار مى دهند. سپس به سوى «کوفه» سرازير مى شوند و اطراف آن را خراب مى کنند، آن گاه به «شام» باز مى گردند، در اين هنگام پرچم هدايتى از «کوفه» ظاهر مى شود و با لشکرى به سوى لشکر «سفيانى» حرکت مى کند، آنها را به قتل مى رساند، تنها يک نفر که خبر آنها را به جاى ديگر مى برد باقى مى ماند (به اين ترتيب آتش فتنه خاموش مى شود).مرحوم «علاّمه مجلسى» بعد از نقل اين حديث مى گويد : اصحاب ما همانند اين حديث را از امام باقر (عليه السلام) و امام صادق (عليه السلام) در ضمن احاديث مهدى (عليه السلام) نقل کرده اند(10).ولى قسمت پايانى اين خطبه ناهماهنگى هايى با اين تفسير دارد.سپس امام (عليه السلام) در قسمت پايانى اين خطبه مى فرمايد : «اين وضع ناگوار، (خونريزى ها و ناامنى ها و تبعيدها و پراکندگى ها) همچنان ادامه مى يابد، تا زمانى که عقل و فکر از دست رفته عرب، به او باز گردد (و در سايه عقل و درايت اختلاف ها را دور بريزند و دست اتّحاد را به هم دهند، مردم را از خواب بيدار کنند و بر ستمگران بشورند)» (فَلاَ تَزَالُونَ کَذلِکَ، حَتَّى تَؤُوبَ(11) إلَى الْعَرَبِ عَوَازِبُ(12) أَحْلاَمِهَا(13)).سپس چهار دستور به مردم مى دهد که در سايه آن مى توانند، بر حاکمان ظالم پيروز شوند و سلامت و امنيّت را به اجتماعشان باز گردانند. مى فرمايد : «با سنّت هاى جاودانه اسلام و آثار آشکار پيامبر (صلى الله عليه وآله) و پيمان نزديکى که ميراث نبوّت بر آن باقى است، همراه و همگام باشيد و بدانيد شيطان راههاى خويش را براى شما آسان جلوه مى دهد تا از او پيروى کنيد !» (فَالْزَمُوا السُّنَنَ الْقَائِمَةَ، وَ الاْثَارَ الْبَيِّنَةَ، والْعَهْدَ الْقَرِيبَ الَّذِي عَلَيْهِ بَاقِي النُّبُوَّةِ. وَاعْلَمُوا أَنَّ الشّيْطَانَ إنَّمَا يُسَنِّي(14) لَکُمْ طُرُقَهُ لِتَتَّبِعُوا عَقِبَهُ).منظور از «سنن قائمه» ضروريات و برنامه هاى جاويدان اسلام است که در هر زمان بايد محور همه فعاليّت هاى سياسى و اجتماعى و فردى بوده باشد.و منظور از «آثار بيّنه» آثار و رواياتى است که از طرق معتبر ثابت شده و بخش عظيمى از تعليمات و برنامه هاى اسلام در آن نهفته است.و منظور از «عهد قريب» وصيّت پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) درباره ولايت على (عليه السلام) است که ميراث پيامبر (صلى الله عليه وآله) را با خود داشت.و منظور از «واعلموا....» اين است که در انجام امور بالا مراقب وسوسه هاى شياطين باشند، چرا که شيطان، راههاى خودرا آسان جلوه مى دهد، تا افراد را از پيمودن راه اطاعت خدا و پيشوايان معصوم ـ که به هر حال خالى از مشکلاتى نيست ـ باز مى دارد.کسانى که بخش اخير خطبه را مربوط به حکومت «عبدالملک بن مروان» مى دانند، در اين جا گرفتار دو اشکال شده اند.نخست اين که: مفهوم گفتار بالا اين است که ساقط کردن حکومت بنى اميه و روى کارآمدن حکومت بنى عباس، در سايه عقل و درايت عرب، و بازگشت به راه صحيح بوده است، در حالى که مى دانيم بنى عباس نيز جنايات بنى اميّه را ادامه دادند و حکومت هاى خودکامه آنان دست کمى از بنى اميه نداشت; مگر اين که گفته شود، سقوط بنى اميه و آغاز حرکت بنى عباس حساب شده و عاقلانه بود، هر چند در ادامه راه از مسير منحرف شدند.مشکل ديگر اين که : ظهور بنى عباس بلا فاصله بعد از مرگ «عبدالملک» نبود، بلکه دهها سال طول کشيد که فرزندان «عبدالملک» حکومت کردند و سپس سقوط بنى اميه آغاز شد; مگر اين که در پاسخ اين اشکال گفته شود که حکومت فرزندان «عبدالملک» نيز ادامه حکومت خود او بود.ولى کسانى که بخش اخير را اشاره به خروج «سفيانى» قبل از قيام مهدى (عليه السلام) مى دانند، جمله هاى بالا را چنين تفسير مى کنند که بعد از خونريزى هاى بى حساب در آخر زمان، و فساد و تباهى هايى که با خروج «سفيانى» صورت مى گيرد، پرده هاى غفلت کنار مى رود، عقل ها بيدار مى شوند و مردم آماده پذيرش حکومت الهى حضرت مهدى (عليه السلام) مى گردند، و در آن شرايط براى فراهم شدن آمادگى بيشتر بايد سنّت هاى اسلامى را حفظ کنند و نسبت به ولايت وفادار باشند.در شرح خطبه 101 که تعبيراتى شبيه به اين خطبه بود نيز، بحث هايى درباره تطبيق آن بر حکومت «عبدالملک» آمده است.* * *پی نوشت:1. «نعق» از مادّه «نَعْق» (بر وزن کعب) در اصل به معنى صدا کردن کلاغ و يا صدايى که چوپان به هنگام حرکت دادن گوسفندان سرمى دهد، گرفته شده و در اين جا اشاره به نعره هاى حاکم ظالمى است که از شام سربرمى آورد.2. «فَحَصَ» از مادّه «فَحصْ» (بر وزن بحث) در اصل به معنى جستجو کردن است و گاه به معنى بسط و گسترش دادن آمده و در خطبه بالا همين مراد است.3. «ضواحى» جمع «ضاحيه» از مادّه «ضحو» (بر وزن سهو) به معنى قرار گرفتن در مقابل آفتاب مى باشد و «ضواحى» به مناطق باز در اطراف شهرها گفته مى شود.4. «کوفان» : نام ديگرى از کوفه است و در اصل به معنى تپه هاى شن دايره مانند و سرخ است.5. «ضروس» از مادّه «ضَرْس» (بر وزن ترس) به معنى دندان گذاردن بر چيزى و فشار دادن است. و «ضروس» به شتر کج خلقى مى گويند که افراد را گاز مى گيرد.6. «فغرت» از مادّه «فَغْر» (بر وزن فقر) به معنى گشودن دهان است و در اين جا کنايه از حرص و آز براى به چنگ آوردن همه چيز است. و «فاغر» اسم فاعل از همين مادّه است.7. «جوله» از مادّه «جول» (بر وزن قول) به معنى حرکت کردن و گردش گرد مکانى است اين تعبير کنايه از تلاش و کوشش و فعاليتهاى پى در پى مى باشد.8. «صوله» و «صول» (بر وزن قول) به معنى حمله کردن در جنگ و يا پريدن بر چيزى است.9. «ليشردّنکم» از مادّه «تشريد» به معنى تبعيد کردن و طرد نمودن و پراکنده ساختن است.10. بحار الانوار، جلد 52، صفحه 186 ـ 187 (با تلخيص).11. «تؤب» از مادّه «أوبْ» به معنى بازگشت از سفر و يا هرگونه بازگشت است.12. «عوازب» جمع «عازبه» در اصل از مادّه «عُزْبه» (بر وزن لقمه) و «عزوبت» گرفته شده که به معنى ازدواج نکردن است و «عزب» به افرادى که فاقد همسرند اطلاق مى شود. ولى گاه به معنى پنهان شدن و دورگشتن نيز آمده است و در خطبه بالا منظور همين است.13. «احلام» جمع «حُلُم» (بر وزن شتر) به معنى عقل است.14. «يسنّى» از مادّه «سَنْو» (بر وزن سَرْو) در اصل به معنى سيراب کردن زمين از سوى ابرها است و سپس به معنى هرگونه تسهيل براى انجام کارى استعمال شده است. 
شرح علامه جعفری«كاني به قد نعق بالشام، و فحص براياته في ضواحي كوفان، فعطف عليها عطف الضروس و فرش الارض بالروس. قد فغرت فاغرته، و ثقلت في الارض و طاته، بعيد الجوله، عظيم الصوله. و الله ليشردنكم في اطراف الارض حتي لا يبقي منكم الا قليل، كالكحل في العين».طوفاني كه بعد از آن آرامشي نسبي به وجود آمد، ولي نه آرامش مطلوب:با توجه به همه جملات اين قطعه از سخنان مبارك اميرالمومنين عليه‌السلام، معلوم مي‌شود كه همانگونه كه اكثر شارحان نهج‌البلاغه گفته‌اند، منظور همان عبدالملك بن مروان است كه در شام خروج كرد و چنانكه محقق خويي در شرح خود آورده است: (مروان، عبدالملك را در شام به خلافت نصب كرد و سپس عبدالملك براي جنگ با مصعب بن الزبير به كوفه رفت. اين حركت هنگامي بود كه مصعب، مختار بن ابي‌عبيده ثقفي را كشته بود. عبدالملك در زمين مسكن با مصعب روياروي و به كارزار پرداختند و مصعب را كشت و به كوفه وارد شد، اهل كوفه با عبدالملك بيعت كردند و او حجاج بن يوسف را به جنگ با عبدالله بن الزبير به مكه فرستاد و عبدالله را كشت و مكه را ويران كرد. و اين در سال 73 هجري بوده است. عبدالملك (يا حجاج) در وقايع مربوط به عبدالرحمن بن اشعث مردم بسياري از عرب را كشت. اين هم يك برهه از تاريخ صدر اسلام كه خودكامگان براي وصول به خودكامگي‌هاي چند روزه زندگي دنيوي، انسانها را از حركت در مسير نور كه همان (حيات معقول) قابل تقديم به خدا بود باز داشتند. در اين باره بينديشيم كه همانگونه كه در جملات بعدي اين خطبه مي‌بينيم، هنوز مدت طولاني از زمان پيامبر و مشاهده و مصاحبت با آن نور الهي نگذشته بود!****«فلا تزالون كذلك حتي توب الي العرب عوازب احلامها. فالزموا السنن القائمه و الاثار البينه، و العهد القريب الذي عليه باقي النبوه» (روزگار بر اينسان بر شما بگذرد، تا آنگاه كه عقول غائب شده عرب به خود آنان برگردد. اي مردم، سنتهاي محكم پيامبر و آثار كاملا، روشن او را تبعيت كنيد و پيمان او را كه مدتي زياد از آن نگذشته است، وفا كنيد.)برخورداري انسانها از انديشه و تعقل كه بزرگ‌ترين نعمتهاي خداوندي هستند:همواره نگهبانان و معلمان و مربياني لازم است كه نعمتها موجب نقمت نباشند و مبادا كه دزدان سرمايه‌هاي سازنده بشري، آنها را بربايند. اگر هوي و هوس و تمايلات حيواني، يا زندگي ناخودآگاه ماشيني، خود موجب ركود انديشه و زوال تعقل از جامعه بشري بود، و تعمدي در كار نبود، جاي تاسف و بدبيني زيادي نبود، ولي تاسف و بدبيني ناشي از اينست كه عده‌اي بر مبناي عوامل بسيار اسف‌انگيز عمدا، مي‌خواهند چشمه‌سارهاي حيات‌بخش انديشه و تعقل را بخشكانند! ولي جوانه‌هاي بسيار نيرومند و ثمربخش كه از مغز بشري مي‌رويد، اين خواسته‌هاي ضد انديشه و تعقل انسانها را دستخوش فنا و زوال قرار خواهند داد. در سالهاي اخير، تاليفاتي درباره بيهودگي انديشه و تعقل و به يك معناي عام- از كار انداختن هر گونه فعاليتهاي مغزي و مقالات و كتابهاي نوشته شده است، اميدواريم اين مقالات و كتابها بدون توجه به نتائج ويرانگر انسان و انسانيت، كه از نابود ساختن انديشه و تعقل ناشي خواهد گشت، نوشته شده باشد. بهر حال، اينجانب مقداري از اين كتابها و مقالات را مطالعه و بررسي نموده‌ام و يادداشتهايي را تهيه كرده‌ام، اينك آنها را در اختيار دانش‌پژوهان ارجمند مي‌گذارم: پيش از ورود به مباحث مربوطه، لازم است دو نكته را به خاطر بسپاريم:نكته يكم- فرقي كه مابين انديشه و تعقل وجود دارد، متذكر شويم: انديشه عبارت است از آن فعاليت واقع‌يابي در مغز كه مقيد به حركت در مسير اصول و قواعد پذيرفته شده قبلي نمي‌باشد، در حالي كه تعقل عبارتست از فعاليت مغز براي واقع‌يابي در پرتو اصول و قواعد پذيرفته شده. و چون مقالات و كتابهايي كه براي تخليه مغزها نوشته شده است شامل هر دو نوع فعاليت مي‌باشد، لذا بحث و بررسي ما براي هر دو نوع تعميم دارد.نكته دوم- اهتمام شديد ما براي توضيح و بررسي اين مسئله بدان جهت است كه اينكه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه مباركه مي‌فرمايد: (تا آنگاه كه عقول از سر رفته عرب به مغزشان برگردد، در حقيقت خود دليل آن است كه عقول انسانها كه ممكن است به جهت هوسبازيهاي خودخواهانه از سر آنان برود و بار ديگر با دگرگونيهاي مناسب به مغزهاي آنان برگردد، همچنين محال نيست كه عقول و عواطفي كه بوسيله زندگي ماشيني و عوامل ديگر، مغزها را وداع كرده‌اند بار ديگر، جوانه بزنند و انسان را به خود بياورند.انسان و انديشه و تعقل:حتمي است كه مطالعه‌كننده ارجمند اين مبحث با تعجب فراوان از خود خواهد پرسيد: مگر در ضرورت و عظمت و ارزش انديشه و اينكه بزرگ‌ترين عامل پيشرفت بشر در طول تاريخ تفكرات او بوده است، كمترين ترديدي وجود دارد كه ما امروز با صرف وقت و مستهلك ساختن انرژيهاي مغزي اثبات كنيم كه اگر انديشه نبود، به قول باستان‌شناسان: نوع انساني تاكنون در غارنشيني دورانهاي ابتدائي مشغول خميازه كشيدن بود. اينهمه علوم و فرهنگها و هنرها و فلسفه‌ها و تكنولوژي‌ها همه و همه از نتايج انديشه و واقع‌گرايي و علاقه به گسترش من در عرصه وجود بوده است. آيا با اين حال كسي مي‌تواند بگويد كه تفكر يك فعاليت زائد، بلكه مضريست كه در مغز بشر به وجود مي‌آيد و او را از زندگي حقيقي باز مي‌دارد؟!! كساني كه امروزه مي‌گويند انديشه يك پديده زايدي است و ما بايد تنها با تماس با محسوسات فعلي نيازهاي معرفتي و علمي خود را مرتفع بسازيم، بايد از اينان پرسيد كه منظور شما از اين سفارش چيست؟ بدان جهت كه در نوشته‌هاي اين اشخاص چه در قضاياي مربوط به ادعاها و چه در قضايايي كه بعنوان دلائل مي‌آورند. ابهام و مصادره به مطلوب (تكرار ادعا بجاي استدلال) زياد است، لذا مجبوريم از ديدگاه علمي، منظور آنان را با تحليل به احتمالات بدست بياوريم. لذا براي شناخت منظور اين مدعيان احتمالاتي را مطرح مي‌كنيم و آنها را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهيم.احتمال يكم اين است كه آنان مي‌گويند: آن فعاليت مغزي كه انديشه ناميده مي‌شود، يك فعاليت بيهوده و بلكه مضر است كه در طول تاريخ زندگي بشر خود را به مغز انسانها تحميل نموده است! اين احتمال خلاف همه حقايق روشني است كه ما با آنها در ارتباط هستيم. زيرا ما با كمال وضوح مي‌بينيم اين انديشه بوده است كه بشريت را از زندگيهاي ابتدائي به مراحل پيشرفته فرهنگها و تمدنها و علوم و معارف و صنعت و هنرها رهنمون گشته و (من) او را تا بالاترين كهكشانها و ريزترين ذرات بنيادين طبيعت گسترده است. اگر ما انسانها در دوران كنوني گرفتار مصائب و ناگواريهاي فراواني هستيم، اين ناراحتي و ناگواريها ناشي از فعاليتهاي متنوع انديشه نيست، بلكه ناشي از يك تبهكاري بسيار ريشه‌دار است كه از آغاز تاريخ تاكنون گريبان انسان را مي‌فشارد و سطرهاي تاريخ او را با خونابه و خون مي‌نويسد. اين تبهكاري همان (خودخواهي) است كه موجب هزاران دردهاي بي‌درمان گشته و همه تلاشها و فداكاريها و محصولات عالي انديشه او را به باد فنا مي‌دهد. حتي همين مدعيان كه مي‌خواهند با منتفي ساختن انديشه از قاموس بشري بزرگ‌ترين خدمت را!! به قول خودشان به بشريت انجام بدهند (و در حقيقت انسان را با همين اختراعات و كامپيوترهايش روانه دوران ماقبل غارنشيني بفرمايند!! و تاكيد كنند كه مبادا از اين بهشت برين گوريلهاي باهوش گام بيرون بگذاريد!) خود بوسيله فعاليتهاي فكري فراوان، و مقدمات منطقي انديشه، مي‌خواهند بشريت را از انديشه و آزادي و علم و معرفت قطع كنند. آنچه كه اصول انساني مبتني بر علم و تجربه نشان مي‌دهد و صاحبنظران بي‌غرض و دانشمندان آگاه از دردهاي بشري و درمانهاي آنها، با كمال خلوص به بشريت تقديم مي‌كنند، اينست:آينه چون روي تو بنمود راست           خود شكن، آيينه شكستن خطاستشما انديشه را نشكنيد، زيرا انديشه كه عبارت است از حركت عامل واقع‌يابي از يك عده مقدمات روشن براي كشف واقعيات و اثبات آنها، حياتي‌ترين فعاليت مغز بشريست، آنچه كه شما را به انديشه بدبين ساخته است قضايا و واحدهايي است كه فعاليت انديشه روي آنها به جريان مي‌افتد. در يك مثال بسيار ساده: آسيابي كه مطابق نظم و قانون خود كار مي‌كند، اگر كلوخ در آن بريزيد آن را خاك كرده به شما تحويل خواهد داد و توقع آرد گندم اعلا از آن كلوخ ريخته شده در آسياب، احمقانه‌ترين توقع است. اگر از فعاليتهاي عالي فكري، نابودكننده‌ترين اسلحه را بسازيم و كره زمين را با ساكنانش و هر چه كه در آن است، از بين ببريم! تقصير انديشه نيست، اين تقصير ما است كه از بهترين وسيله بدترين هدف را منظور كرده‌ايم. اولين سخني كه ما با اينگونه نويسندگان داريم، اينست كه نخست هر موضوعي را كه مي‌خواهند اثبات يا نفي كنند آن را تعريف و تعيين كنند، سپس شروع به كار اثبات يا نفي موضوعي كه به عهده گرفته‌اند بنمايند.احتمال دوم- اينست كه منظور اين اشخاص از انديشه، فعاليتهاي تجريدي و تخيلي محض باشد كه متاسفانه عده‌اي فراوان از مردم را بخود مشغول داشته است، اين يك حقيقت است كه در ميدان معرفت، انسانهائي را مشاهده مي‌كنيم كه از واقعيات و جريانات عيني برون ذاتي بريده، گويي در عالم هستي غير از من و مغز آنان چيزي به عنوان موجودات واقعي (جز من) وجود ندارد! اين همان ذهن‌گرايي ايده‌آليسم مردود است كه اگر بشريت از آن پيروي مي‌كرد، هيچ گونه علم و معرفت و صنعت و هنري در طول تاريخ نصيبش نمي‌گشت. به راستي كساني كه انديشه خود را صرف مفاهيم تجريدي و تخيلي محض مي‌نمايند و هيچ اعتنائي به واقعيتها ندارند، همان مقدار مزاحم معارف انساني هستند كه كساني كه مي‌گويند: براي ما ارتباط مستقيم با واقعيات محسوس جهان عيني براي فهم همه ابعاد آنها كافي است و هيچ نياز به استدلال و استنباط و هشياريها و اكتشافات و خلاقيتهاي ذهني وجود ندارد!!احتمال سوم- واكنش سخت در مقابل انديشه‌گرايي است كه مردم فراواني را از تماس با واقعيات جهان عيني محروم ساخته است آري، چنين جرياني نيز در عرصه تفكرات بشري ديده مي‌شود كه گمان مي‌كنند: آسياب از ذات خود گندم مي‌روياند و آن را آرد مي‌كند و حتي آن آرد را خمير نموده و مي‌پزد و روي سفره آدم گرسنه مي‌گذارد! نويسندگاني كه بجاي تعديل نظريات افراطي درباره انديشه، نظريات تفريطي درباره آن ابراز مي‌دارند، منتظر باشند كه روزي خود همين نظريات تفريطي نيز واكنش تند به وجود آورد. ما بايد بدانيم پاسخ كساني كه انديشه را حقيقت زاينده همه واقعيات مي‌پندارند، آن نيست كه انديشه را بكلي از كار بيندازيم و مغز انسان را آيينه‌اي تعريف كنيم كه تنها صورتها و اشكال پديده‌هاي جهان عيني خارجي را منعكس مي‌سازد!احتمال چهارم- اين است كه تكيه بر مطلق انديشه كه پر از قضاياي مردود و خرافي است، انسان را از واقعيات دور مي‌سازد. بلي قطعا، همينطور است كه شما مي‌گوييد: ولي گرفتاري به جهل و حماقت و خرافات مربوط به خود انديشه كه يك فعاليت بسيار عالي براي تشخيص حقائق از خرافات است، نمي‌باشد، بلكه همانطور كه گفتيم: مربوط به موادي (قضايا و موضوعات و روابطي) است كه ما انسانها به آسياب انديشه مي‌ريزيم و همانطور كه مي‌دانيم آسياب آرد همان مواد تحويل ما مي‌دهد كه در آن ريخته‌ايم. به اضافه اينكه ما اگر بخواهيم حقائق را از تخيلات باطل تفكيك كنيم. قطعا، به انديشه و حركت از طرق درست انديشيدن نياز داريم تا بتوانيم كار حياتي مزبور را انجام بدهيم.احتمال پنجم- گفته شده بشر بر همه دانستنيها دست يافته است، ديگر مجهولي براي او باقي نمانده است كه نيازي به انديشه داشته باشد!! من درباره اين احتمال كه با نظر به وجود مجهولات بي‌شمار در برابر يك عده معلومات محدود، مساوي هذيان‌گويي است، هيچ سخني براي گفتن ندارم. تاكنون هيچ دانشمند و فيلسوفي ديده نشده است كه واقعا، از جريان علوم و فلسفه اطلاعي بدست بياورد و چنين ادعايي داشته باشد كه ما بر همه مجهولات دست يافته‌ايم و هيچ مجهولي در ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستي و ارتباط انسان با همنوعان خود) براي ما وجود ندارد!! اگر هيچ مجهولي وجود ندارد، تقسيم شدند هر يك از علوم به نظري و علمي خود به تنهايي دليل وجود هزاران مجهول در دانستنيها مي‌باشد. البته منظور ما از علمي، مطلق قضاياي ثابت شده در علم است اعم از آنكه تطبيقات علمي عيني هم داشته باشند يا نه؟ زيرا اگر همه آنچه كه بعنوان مسائل فيزيكي مطرح مي‌شود، علمي محض بود تقسيم به علمي و نظري چه معني دارد مانند فيزيك علمي و نظري، رياضيات علمي و نظري، حقوق علمي و نظري، اقتصاد علمي و نظري و غيرذالك و بديهي است كه معناي يك قضيه نظري اين است كه نوعي تاريكي و ابهام در آن قضيه وجود دارد كه مانع از ورود آن قضيه در جدول قضاياي علمي محض گشته است. بعلاوه اينكه هر يك از علوم ارتباطاتي با بينشهاي فلسفي خود دارد و موجب مي‌شود كه فلسفه‌اي براي آن علم محسوب شود مانند فلسفه حقوق، فلسفه اقتصاد، فلسفه فيزيك، حتي فلسفه فلان عنصر هنري و غيرذالك و بديهي است كه بررسيهاي فلسفي درباره يك مسئله خود دليل آن است كه پيرامون آن مسئله، مفاهيم عمومي وجود دارد كه تطبيق آنها بر آن مسئله بايد بررسي شود.از طرف ديگر اين يك اصل بديهي است كه: در پيرامون هر قضيه بديهي، قضاياي نظري فراواني وجود دارد مانند قضيه كل بزرگتر از جزء است كه پيرامون آن اين مسائل نظري وجود دارد: - معناي كل چيست؟ آيا كل فقط در كميتهاي محدود قابل تحقق است؟ انواع ارتباطات كل‌ها با اجزاء خود چيست؟ آيا با رفتن جزء از بين كل هم از بين مي‌رود؟ همانگونه كه پيرامون هر قضيه نظري، قضاياي بديهي وجود دارد. در اين صورت اگر ما در اين واكنش افراطي ذهن را مانند آيينه محض تصور كنيم،1- تكليف عدد در عمليات رياضي چه مي‌شود؟2- مفاهيم كلي تجريدي يا انتزاعي كه موضوعات قوانين علمي از آنها تشكيل مي‌شود، بكلي منتفي خواهند گشت.3- تجسيم كه در موارد بسيار فراوان از هنرها ضرورت دارد، معناي خود را بكلي از دست مي‌دهد. معناي تجسيم همانگونه كه مي‌دانيم عبارتست از تصور يك مفهوم يا يك مصداق بر خلاف آنچه كه هست با ترتيب اثر بر طبق همان خلاف. يكي از دوستان شما در صحنه نمايش زندگي اميركبير، نقش اين شخصيت را بازي مي‌كند، شما دوستتان را كه مثلا، نامش هم مسعود است مي‌شناسيد و يقين داريد كه اميركبير نيست، ولي در همه موقعيتهاي حياتي سياسي و اجتماعي كه آن شخص (آقاي مسعود) بازي مي‌كند، او را اميركبير تلقي نموده و همه كارها و گفتارها و همه حركاتش را به آن شخصيت نسبت داده و بر طبق واقعيت آنها را در وجود اميركبير بوده است، بازتاب نشان مي‌دهيد، خشمگين مي‌شويد تعجب مي‌كنيد و حادثه‌اي كه زندگي اين شخصيت را پايان داده است شخصيت شما را غمگين مي‌سازد، در صورتي كه در هر يك از آن حالات بازتابي، اگر از شما بپرسند كه واقعيت اين شخص كيست كه شما را به ايجاد عكس‌العمل موجب شده است؟ شما در پاسخ خواهيد گفت: اين شخص دوست من آقاي مسعود است كه با او همسايه هستيم.4- خودهشياري كه در اصطلاح عربي علم حضوري و در اصطلاح خارجي كنسيانس، كانشنس گفته مي‌شود. انسان در چنين حالتي من خود را درك مي‌كند، بدون اينكه كمترين مغايرتي ميان من درك كننده و من درك شونده باشد. يعني من انسان در حال علم حضوري هم درك مي‌كند و هم درك مي‌شود و اين درك به هيچ وجه با آينه بودن ذهن سازگار نمي‌باشد.5- اكتشافات و اختراعات و همچنين ابداعهاي هنري براي ابد بي‌تفسير و توجيه مي‌ماند، زيرا موضوعات و قضايايي كه بوسيله نوابغ كشف مي‌شوند و ابداعهايي كه بوسيله هنرمندهاي بزرگ به وجود مي‌آيند، ناشي از انعكاس پديده‌هاي جهان عيني محسوس نمي‌باشند، بلكه معلول انواعي از فعاليتهاي مغزي انسان است كه برخي از آنها مانند انديشه و تصور و حدس شناخته شده و بعضي ديگر مانند ريشه اصلي اكتشافات مجهول مانده‌اند. و اگر وجود محسوسات عيني براي اكتشاف و اختراع و ابداعهاي هنري كافي بود و نيازي به فعاليتهاي پيچيده مغزي نبود، به چه علت همه مردم كه از همان حواس و ذهن آينه‌اي مكتشفين و مخترعين و هنرمندهاي بزرگ بر خور دارند، توانائي اكتشافات و اختراع و ابداع را ندارند؟!6- تكيه بر فعاليتهاي حواس بطور مطلق در مواقع ارتباط با محسوسات، موجب احكام و قضاياي خطا مي‌گردد، براي منتفي ساختن اين خطا، ضرورت انديشه و تكيه بر معلومات قبلي و اصول و قوانين تجربه علمي كه بيش از ارتباط فعلي با محسوسات در مغز ذخيره شده‌اند، بحديست كه هيچ عاقلي نمي‌تواند آن را منكر شود يا مورد ترديد قرار بدهد.بعنوان مثال كاملا روشن: وقتي كه شما يك پنكه برقي را به جهت حركت سريع به شكل يك دائره حقيقي مي‌بينيد، اگر بر مبناي اين مشاهده (يك دائره حقيقي عيني در مقابل شما وجود دارد) صدها هزار قضيه علمي و فلسفي بسازيد، همه آنها بر خطا است و حتي يك قضيه از آنها نمي‌تواند صحيح باشد. زيرا اگرچه ساختمان ذهن شما اقتضا مي‌كند كه به جهت ناتواني آن را تفكيك نقاط حركت شاخه‌هاي پنكه برق از يكديگر در ذهن، آنرا دائره حقيقي ببينيد، (و خود اينگونه مشاهده خطا نيست) ولي بديهي است كه با ديدن آن پنكه در حال سكون (سه شاخه ساكن) خطاي حكم شما درباره پنكه متحرك كه دائره بودن آن است، آشكار مي‌گردد. ديدن حالت سكون سه شاخه پنكه در مغز شما بعنوان يك واقعيت ذخيره مي‌شود و در مواقع انديشه درباره نمايش دائره اجسام متحرك ديگر مورد بهره‌برداري قرار مي‌گيرد. بنابراين در بسياري از موارد براي منتفي ساختن خطاهاي خود، از واقعيات تجربي و قوانين تصفيه شده قبل از ارتباط با محسوسات استفاده مي‌كنيم.7- آخرين مطلبي كه براي ضرورت انديشه مبتني بر يك عده اصول و قواعد اثبات شده قبلي است، چنين است: مطالبي را كه امثال مورتي در كتابهايشان آورده‌اند، يا مبتني بر وحي است، يعني اين نويسندگان مطالبي را كه مطرح كرده‌اند بوسيله وحي از خدا گرفته‌اند!! و هيچ كس را حق چون و چرا در آنها نيست. اين درست همان است كه مي‌توان گفت: نفي آن، يعني نفي واقعيت داشتن وحي يكي از عمده‌ترين هدفهاي مورتي است. دوم اينكه تمامي مطالبي را كه او در كتابهايش آورده است، بديهياتي هستند كه هيچكس نمي‌تواند آنها را نفي كند! اگر چنين است، پس چرا اين بديهيات را فقط مورتي درك كرده است، در صورتيكه بديهيات قابل فهم عموم ولو بطور نسبي مي‌باشد. و اگر مسائل نظري هستند، بديهي است كه مورتي بايد براي آنها دليل بياورد و ترديدي نيست در اينكه اين دليل مبتني بر اصول و قوانيني خواهد بود كه براي مغزهاي بشري قابل درك و فهم بوده باشد. پس براي اثبات گفته‌هاي مورتي، انديشيدن كه مبتني بر اصول و قواعد اثبات شده با قطع نظر از دعاوي مورتي است، ضرورت كامل دارد. از اين مباحث كه مطرح كرديم به اين نتيجه مي‌رسيم كه بشر بدون انديشه، يعني بشر بدون فرهنگ، بشر بدون علم، بشر بدون تمدن، بشر بدون تاريخ، بشر بدون پيشرفت و بطور كلي بشر بدون انديشه يعني بشر و آغاز دوران غارنشيني او.همانگونه كه در مباحث گذشته اشاره كرديم در طول تاريخ اينگونه تخيلات براي انكار بديهي‌ترين حقايق فراوان بوده است. كيست فراموش كند آن سفسطه معروف كه مي‌گفت: دنيا با هر آنچه كه در آنست، يك دقيقه قبل به وجود آمده است! و هيچ كس نمي‌تواند اثبات كند كه دنيا دو دقيقه قبل از اين به وجود آمده است، و اگر كسي بگويد پس اين همه كوهها و، درياها، ستاره‌ها و ميلياردها موجودات ديگر كه با كمال وضوح گذشت ميليونها بلكه ميلياردها سال بر اين دنيا را اثبات مي‌كند چيست؟ پاسخش روشن است و آن اينست كه دنيا با همه اين موجودات و با همين حافظه فعلي شما كه صدها هزار واحد را در طول ساليان عمر در آن ذخيره كرده‌اي همين دقيقه به وجود آمده است. پاسخ اين سفسطه چنين است: اولا، بر مبناي همان انكار واقعيت، آينده دنيا را پس از يك دقيقه نيز مي‌توان مورد انكار قرار داد. با اين بيان كه شما با هيچ راهي نمي‌توانيد اثبات كنيد كه دنيا يك دقيقه ديگر باقي خواهد ماند، بنابراين اگر براي يك ساعت ديگر كه غذا و آب و پوشاك براي شما ضرورت خواهد داشت، تهيه نكنيد، زيرا بهيچ وجه اثبات نمي‌توان كرد كه دنيا تا يك دقيقه ديگر وجود خواهد داشت. و اگر در اين اتاق شما يك ماده منفجره گذاشته‌اند كه چند دقيقه بعد منفجر خواهد شد، شما منطقا نبايد فرار كنيد، زيرا هيچ دليل قاطعي براي بقاي دنيا پس از يك دقيقه وجود ندارد بديهي است كه براي گويندگان هر دو مطلب (درباره به وجود آمدن دنيا يك دقيقه پيش، و عدم بقاي دنيا پس از يك دقيقه) اتاق مخصوص براي بحث و گفتگو در بيمارستانهاي رواني تهيه شده است كه مي‌توانند در آنجا مشغول تحقيقات شده و انقلابي در تكامل فكري بشر ايجاد فرمايند!! تجديد سفسطه‌بازي‌هاي يونان باستان براي تخليه مغز ساده‌لوحان در دوران معاصر بوسيله مورتي چند ماه پيش يكي از دوستان فاضل چند مجلد كتاب براي اينجانب آورده و مواردي از آنها را نشان داد كه مورتي در آن موارد، انديشه و مفاهيم كلي ثابت شده و فلسفه‌ها و اديان و هر گونه مفاهيم ماوراء الطبيعه را بكلي مورد انكار قرار داده بود! بعنوان نمونه مي‌توانيد جملات زير را ملاحظه كنيد: (ابتدا درك اين مسئله مهم است كه متوجه باشيد هيچ نوع فلسفه و آليهات و بحث درباره تصورات و مفاهيم ماوراءالطبيعه را تجويز نمي‌كنيم. به نظر من همه ايدئولوژي‌ها كاملا، احمقانه است … )نخستين مسئله‌اي كه متوجه نويسنده است، اينست كه اگر آثار قلمي شما بر هيچ مبنا و اصل و قانون مستند نيست، چطور واجب مي‌دانيد كه مردم اين آثار گسيخته و پاشيده شما را مورد مطالعه قرار بدهند و ابعاد زندگي خود را با آنها پاسخ بدهند. و اگر آثار قلمي شما بر پايه اصول و قوانين استوار است، پس خود يك دستگاه ايدئولوژي است. به جمله (تجويز نمي‌كنيم) بيشتر دقت كنيد، گويا نويسنده معتقد بوده كه ضرورت و قوانين همه عالم هستي و مخصوصا معارف و علوم ناشي از ارتباط انسان با خويشتن، خدا، جهان هستي، همنوعان خود نياز به تجويز نويسنده دارد، لذا تاكنون صدها بلكه هزاران دانشمند و متفكر و فلاسفه كه فرهنگ و علوم و تمدن بشريت را به اينجا رسانده‌اند و همه آنان يا حداقل اكثريت قريب به اتفاق آنان كه در حقائق و واقعيات مزبور انديشيده‌اند مرتكب جرم و جنايت شده‌اند! در نتيجه اين سوال متوجه شما مي‌شود كه به چه دليل ايدئولوژي ساخته مغز شما از حكمي كه كرديد (به نظر من همه ايدئولوژي‌ها كاملا، احمقانه است) مستثني مي‌باشد؟!من مقدار مهمي از مباحث كتابهاي مورتي را مطالعه كردم- مي‌توانم بگويم: عمده مطالب مورتي در چند جمله خلاصه مي‌شود كه اكثر آنها در كتاب رهائي از دانستگي آمده است. لذا با بررسي اين جملات، مي‌توان با طرز تفكر اينگونه اشخاص و نكات ضعف آن آشنا شد. در مقدمه اين كتاب آقاي عيسي جلالي اين جمله را نوشته‌اند: ( … به نظر من لااقل نقدي كه به هر دوي آنها (كاستاندا و مورتي) وارد است مسلم است كه ناتواني نظريات هر دو نويسنده از حل مشكلات انسان، منظور همه انواع مشكلات است، خواه فكري باشد و خواه علمي، و چه مادي و چه معنوي آشكار است.انتقاداتي كه بر طرز تفكر و عقائد مورتي و امثال او وارد است، به قرار زير است: در صفحه 13 از سطر 1 سطر 9 چنين آمده است: (ما نسبت به طبيعت كلي فرآيندهاي تفكر خويش جاهل و نادان هستيم يا به عبارت ديگر مي‌توان گفت تا زماني كه ما درگير فعاليت تفكر هستيم، آنچه را كه عملا، در حال وقوع است نمي‌بينيم.)اين مطلب از جهتي به قدري بديهي است كه نيازي به تذكر ندارد، زيرا اولين نتيجه تمركز فكر و قواي مربوط، درك و دريافت عميق موضوع مورد تفكر است كه انسان در اين موقع نه تنها (آنچه را كه عملا، در حال وقوع است نمي‌بيند) بلكه حتي از ذات خود و از ديگر فعاليتهاي بيولوژيك و فيزيولوژيك وجود خود نيز غافل است. و از جهتي اين مطلب صحيح نيست، زيرا اولا، انسان متفكر در حال تجربه و مشاهده يك موضوع بوسيله حواس يا آزمايشگاه (كه تحقيق آنرا به عهده گرفته است) معمولا، همه آنچه را كه مربوط به مجموعه مورد تحقيق اوست، مي‌بيند و آنچه را كه نمي‌بيند يا بيرون از منطقه تحقيق اوست يا بالنسبه به او پشت پرده موقعيت مشاهده و تجربه قرار دارد. ديگر اينكه هر انسان هر اندازه هم از توانايي مغزي بالاتري برخوردار باشد، در لحظات زندگي كه بر او مي‌گذرد، هرگز نمي‌تواند به يك پديده (و حادثه و بطور كلي به يك حقيقت در جهان بروني و دروني با بيش از ديدگاه يا ديدگاههاي محدود خود) ارتباط پيدا كند، يعني آنرا درك كند و همه جانبه بفهمد. در صورتي كه تمامي اشياء و پديده‌ها در دو جهان دروني و بروني، با واقعياتي بسيار فراوان ارتباط و پيوستگي دارند كه بدون درك آن واقعيات، قابل فهم و تصديق نمي‌باشند. اين نويسندگان مي‌بايست براي اظهار نظر در اينگونه مسائل بسيار بااهميت، مقداري با مباني و اصول اساسي علوم و جهان‌بيني‌ها كه يكي از آنها ارتباط اشياء و واقعيات عالم هستي با يكديگر است، آشنايي پيدا كنند و بفهمند كه:بهر جزوي ز كل كان نيست گردد           كل اند دم ز امكان نيست گرددجهان كل است و در هر طرفه‌العين         عدم گردد و لا يبقي زمانيندگر باره شود پيدا جهاني            بهر لحظه زمين و آسمانياگر يك ذره را برگيري از جاي          خلل يابد همه عالم سراپايالبته احتمال مي‌رود كه مضامين اينگونه مطالب از ذهن اين نويسندگان دور باشد. اشكال ديگر كه به سخن مورتي وارد است اينست كه اگر ما نسبت به طبيعت كلي فرآيندهاي تفكر خويش جاهل و نادان هستيم، پس با كدامين منطق علمي، اين نويسنده در كتابهاي خود آن همه ادعا و استدلال و توصيف به راه انداخته است؟ در مقدمه كتاب (رهائي از دانستگي) ص 13 از سطر 1 تا سطر 9 اين جمله تناقض‌انگيز هم از سخنان مورتي نقل شده است: (از طريق تمركز و محدود كردن توجه براي ديدن كار تفكر، معلوم مي‌شود كه فكر يك فرآيند مادي است كه در درون انسان و بطور كلي در مغز و سيستم عصبي او در جريان است.) شما ابتدا اين جمله را كه نقل كرديم و سپس جمله اول او را كه مي‌گويد: (ما نسبت به طبيعت كلي فرآيندهاي تفكر خويش جاهل و نادان هستيم) در نظر بگيريد. اگر اين جمله (فكر يك فرايند مادي است كه در مغز و سيستم عصبي او در جريان است) يك قضيه روشني را بيان مي‌دارد، نتيجه‌اش اينست كه ما مي‌دانيم كه فكر يك فرايند مادي است، در صورتي كه اين جمله (ما نسبت به طبيعت كلي فرآيندهاي تفكر خويش جاهل و نادان هستيم) لازمه‌اش اينست كه ما حقيقت فكر را نمي‌دانيم، زيرا اگر حقيقت فكر را مي‌دانستيم، معلومات آن را نيز كه فرآيندهاي آن مي‌باشند مي‌شناختيم، زيرا اين يك قانون ثابت شده است كه علم به علت بطور لازم و كافي مستلزم علم به معلول است از آن جهت كه معلول آن علت است.2- در صفحه 14 از سطر 19 تا سطر 21 چنين مي‌گويد: (به عبارت ديگر انسان توجه خود را معطوف مي‌كند نسبت به همه آن چيزي كه در حال رخ دادن و در رابطه با تلاش علمي تفكر كه سرچشمه تضمين‌كننده بي‌نظمي كلي و عمومي است) پاسخ:يك- شگفت‌آور است كه نويسنده اين كتاب در كتابهاي خود، مخصوصا در كتاب مزبور با اينكه بارها درباره تفكر اظهار نظر كرده است. حتي يكبار هم در صدد تعريف تفكر برنيامده است كه مردم بدانند آنهمه اظهار نظرها متوجه كدام موضوع است.دو- اين مسئله كه اگر تفكر از مواد صحيح ماخوذ شود، و از حواس و آزمايشگاهها و تعقل مربوط به اصول بديهي يا قضاياي بالضروره راست استفاده كند، قطعا، يكي از منحصرترين وسايل ارتباط با واقعيات بوده و نظم دهنده همه مسائل و معارف بشري است. و شگفت‌آورتر از همه، اينست كه مورتي بجاي اينكه حواس و جنبه آينه‌اي ذهن انسان با محسوسات در حال گذر و تحول را كه جزئيات جاري در متن طبيعت مي‌باشند منشاء بي‌نظمي معرفي كند، انديشه را منشاء بي‌نظمي تلقي نموده است.سه- مطالعه‌كنندگان اين كتاب و ديگر آثار قلم اين نويسنده در سرتاسر آنها، مي‌داند كه وي در همه مسائلي كه مطرح مي‌كند براي اثبات آنها استدلال مي‌نمايد، آيا استدلال بدون تنظيم عقلي قضايا بعنوان مقدمات در فعاليت فكري امكان‌پذير مي‌باشد؟! بديهي است كه تنظيم مزبور بدون تفكر محال است. از اينجا است كه مي‌توان گفت كه اينگونه نويسندگان، هيچ سيستمي را براي انسان‌شناسي و جهان‌بيني ارائه نمي‌دهند بطوريكه پاسخگوي چون و چراهاي شما بوده باشد، زيرا بيان يك عده قضاياي گسيخته (كه بطور حتم به تناقض‌گويي هم منجر مي‌گردد) به طرز جالب، غير از ارائه يك سيستم معرفتي قابل قبول مي‌باشد.3- در صفحه 33 از سطر 10 تا سطر 13 چنين مي‌گويد: (آيا ماوراي اين زندگي چيزي وجود دارد؟ انسان بدون يافتن اين چيز بي نام با هزاران نام كه هميشه در جستجوي آن بوده، ايمان را رواج داد. ايمان به يك ناجي، يا يك ايده‌آل، اما ايمان همواره و بي‌هيچ ترديد منجر به خشونت شد.)پاسخ: يك- اينكه الفظ موضوعه در لغتهاي مختلف دنيا، خيلي محدودتر از واقعياتي است كه بشر با آنها در حال ارتباط است، يا مي‌تواند با آنها در ارتباط باشد، جاي هيچ ترديدي نيست. شما يك كلمه محبت را به زبان مي‌آوريد، در صورتي كه بدون ترديد با نظر به مراتب آن از نظر شدت و ضعف (از كمترين درجه ميل گرفته تا آخرين درجه عشق سوزان) و همچنين با نظر به حقيقتي كه متعلق محبت (محبوب) است، و نيز با توجه به مقتضيات و شرايط و پديده‌ها و فعاليتهاي درون آن شخص كه دراي محبت است، هزاران نوع، يا صنف محبت وجود دارد كه بيش از چند لفظ محدود، مانند علاقه، محبت، ميل، رغبت، و وداد و در فارسي مهر و غيرذالك در برابر آنهمه معاني وجود ندارد.دو- نويسنده مي‌بايست بداند كه اگر آن حقيقت اعلا (به اصطلاح وي بي‌نام با هزاران نام) واقعيت نداشت، جستجوي او در همه گذرگاه تاريخ و از طرف همه انسانها و در همه شرايط دروني و بروني ادامه نداشت.سه- ضروري بود كه نويسنده يك توضيح مختصر درباره آن ناجي و ايده‌آل كه ايمان به آنها همواره موجب خشونت بوده است، مي‌داد، اين ضرورت از آن قانون علمي محض سرچشمه مي‌گيرد كه مي‌گويد: براي ساختن هر قضيه‌اي بايد موضوع آن، واضح و روشن بوده باشد، و الا قضيه پوچ و بي‌معني است. حال اين قضيه را مورد بررسي قرار مي‌دهيم كه نويسنده گفته است: (ايمان به يك ناجي، يا يك ايده‌آل و بطور كلي ايمان (به هر چيزي) همواره و بي‌هيچ ترديد منجر به خشونت شده است) موضوع اين قضيه (ايمان به يك ناجي، يا ايمان به ايده‌آل) در سخنان نويسنده تعريف نشده است، لذا قضيه مزبور نمي‌تواند جنبه علمي داشته باشد.چهار- اگر نويسنده به اطلاع لازم درباره آن ناجي و ايده‌آل كه ايمان به آنها را محكوم كرده است، مي‌انديشيد، قطعا، به اين حقيقت مي‌رسيد كه خود درك و ايمان به اين دو حقيقت، عامل خشونت نيست، بلكه عامل خشونت خودخواهي و خودكامگي‌هايي است كه از هر حقيقت و واقعيتي سوء استفاده مي‌كند. مگر علم باعث سوء استفاده‌هاي نابكارانه نشده است؟ مگر آزادي و داد و فريادهاي فراواني كه در ترويج اين حقيقت صورت گرفته است موجب تخدير مردم جوامع نگشته است؟ بااين حال ايمان به علم و آزادي و ديگر وسايل پيشرفت بشري براي هميشه مطلوب ضروري انسانها بوده و اعراض از آنها هيچ نتيجه‌اي جز سقوط انسان و انسانيت را در بر نخواهد داشت.پنج- جاي تعجب است كه نويسنده نفهمد كه ايمان به اينكه (انسان استعداد وصول به كمال در ابعاد مختلف دارد و بايد تا حد مقدور اين استعداد را به فعليت برساند) نه تنها منجر به خشونت نمي‌شود، بلكه بدان جهت كه وحدت و هماهنگي انسانها در (حيات معقول) در ماهيت كمال تضمين شده است، حتما، منجر به تعاون و مهر و محبت و برادري و برابريهاي نشاطانگيز خواهد بود. همچنين باور كردني نيست كه شخص خردمند ايمان به خدا را كه نه تنها ذاتا، موجب خشونت نيست، رها كند، بلكه بهترين عامل براي عطوفت و محبت افراد نوع بشر به يكديگر است، زيرا كه شخص باايمان به خداي حقيقي، نه خدايان ساخته ذهن بشري، همه انسانها را نهالهاي باغ خداوندي مي‌داند و كمترين تعدي و تجاوز به آنان را جرم بزرگ تلقي مي‌نمايد. شما همه فرهنگها و مخصوصا، ادبيات اقوام و ملل متمدن را مطالعه كنيد و با دقت لازم و كافي در محتويات آنها بينديشيد، خواهيد ديد همه آنها در اين اصل اتفاق نظر دارند كه:اين همه عربده و مستي و ناسازي چيست!         نه همه همره و هم‌قافله و همزادند (مولوي)بني‌آدم اعضاي يكديگرند          كه در آفرينش ز يك گوهرندچو عضوي به درد آورد روزگار          دگر عضوها را نماند قرارتو كز محنت ديگران بي‌غمي          نشايد كه نامت نهند آدمي (سعدي)خلق همه يكسره نهال خدايند هيچ نه بشكن ازين نهال و نه بركن دست خداوند باغ خلق دراز است بر خسك و خار همچو بر گل و سوسن خون بنا حق نهال كندن اويست دل ز نهال خداي كندن بركن ناصرخسرو قبادياني تفرقه در روح حيواني بود نفس واحد روح انساني بود مفترق شد آفتاب جانها در درون روزن ابدانها چون نظر بر قرص داري خود يكيست آنكه شد محبوب ابدان درشكيست روح حيواني سفال جامده است روح انساني كنفس واحده است جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهاي شيرين خداست بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان چونكه حق رش عليهم نوره مفترق هرگز نگردد نور او آري، ايمان به حقائق سازنده و حمايت‌كننده حقوق اصيل انسانها در برابر خودكامگان، مستلزم خشونت است و چه مقدس است خشونتي كه باعث نجات انسانها از چنگال قدرت‌پرستان خودپرست مي‌گردد. مورتي بايد بگويد: آنهمه توصيه به عصيان كه مي‌كند چيست؟ لابد منظورش عصيان در برابر حق و عدل و آزادي نيست، و الا نام كتابش را رهايي از حق و عدل و آزادي مي‌گذاشت، نه (رهايي از دانستگي) بلكه براي مراعات خوانندگان و جلب توجه آنان بايد بگويد: عصيان در برابر ظلم و تعدي.شش- بايد ديد پاسخ امثال مورتي به اين سوال چيست كه آيا آنچه كه در تاريخ باعث خشونت و تعدي و تجاوز گشته است، ايمان به خدا بوده است يا خودخواهي‌ها و خودكامگي‌ها؟ امروز يك بچه كلاس ابتدائي هم مي‌داند كه عامل جنگ جهاني اول و دوم هيچگونه ريشه مذهبي و ايماني نداشته است، بلكه اين دو جنگ، مانند هزاران جنگهاي خونين ديگر كه تاريخ بشريت را در چند صفحه شرم‌آور خلاصه مي‌كنند، معلول بي‌ايماني به خداوند و ابديت از يكطرف، و خودپرستي و خودكامگي چنانچه اشاره كرديم از طرف ديگر بوده است. اگر هم در بعضي از برهه‌هاي تاريخ جنگهايي بنام جنگهاي مذهبي به وقوع پيوسته است، بايد گفت: شكل و ادعا مذهبي بوده است، نه حقيقت آنها، زيرا چنانكه در اسلام مي‌بينيم، محال است دو نفر يا دو گروه با اينكه ايمان به خدا و ابديت و انجام تكاليف الهي در اين دنيا داشته باشند، با يكديگر به جنگ و ستيزه برخيزند. آيا نويسنده كه در همين قرن كنوني كه به پايانش نزديك مي‌شويم زندگي مي‌كند، شاهد ميليونها كشتار و ظلم و خشونت كه هيچ گونه ريشه مذهب و ايمان و حقائق غيبي نداشته است، نمي‌باشد؟! امروزه، دنياي پر از تجاوز و تعدي، بر مبناي سودجوئي و ضعيف كشي حركت مي‌كند، يا بر مبناي اصول عالي انساني كه ريشه‌هاي فوق طبيعت دارد؟! پاسخ اين سوال را همه مي‌دانند كه همه تجاوزات و تعديها بر مبناي سودجويي و ضعيف كشي است.بنابراين، اگر مورتي واقعا، با انسان سر و كار داشت، مي‌بايست بگويد: (مگذاريد خودكامگان و قدرتمندان ايمان به خدا را وسيله سلطه‌گريها و خودكامگيهاي نابكارانه خود قرار بدهند. بسيار احمقانه است اگر كسي خيال كند كه مورتي از كاربرد علوم امروزي كه منجر به كشتار انسانها بوسيله اسلحه نابودكننده مي‌گردد اطلاع نداشته است. اگر مورتي مي‌خواهد واقعا، براي انسانها گامي بردارد، مي‌بايست به صاحبنظران علمي و سياسي و ديني و اخلاقي و حقوقي توصيه كند كه: نگذاريد سلطه‌گران خودخواه از بهترين وسيله مانند علم، خدا و آزادي بدترين نتايج را به سود خودكامگيهاي خود بگيرند.4- ص 34 از سطر 11 تا آخر و ص 35 از سطر 11 چنين است: در طي قرون، ما از كودكي توسط معلمين، شخصيتها، كتابها و قديسانمان، تغذيه شده‌ايم. ما ميگوييم: (همه چيز را راجع به زندگي به ما بگوييد يعني چه چيزي آن سوي تپه‌ها و كوهستانها، آن سوي زمين وجود دارد؟) و آن وقت از توصيفاتي كه به ما مي‌دهند راضي مي‌شويم در واقع اين بدين معني است كه ما بر اساس (واژه) زندگي مي‌كنيم و زندگي ما سطحي، تهي و پوچ است. ما آدمهاي دست دومي هستيم و بر اساس آنچه كه به ما ديكته شده است زندگي كرده‌ايم. خواه اين ديكته از طرف خلق و خوها و تمايلات ما باشد، خواه به وسيله شرايط و محيط وادار به قبول آن شده باشيم. ما محصول انواع نفوذها و تاثيرات هستيم و هيچ چيز نوئي در ما وجود ندارد، چيزي كه خودمان آنرا كشف كرده باشيم، چيزي كه بكر و دست نخورده باشد. در طول تاريخ اديان، راهنمايان مذهبي اين اطمينان را به ما داده‌اند كه اگر تشريفات مذهبي خاصي را اجرا كنيم و مانتراها و دعاهاي معيني را نيز تكرار كنيم و از الگوهاي خاصي پيروي نمائيم و تمايلاتمان را سركوب كرده و افكارمان را كنترل كنيم، يا احساساتمان را منزه نگهداشته و خواستها و آرزوهايمان را محدود سازيم و از زياده‌روي در مسائل جنسي اجتناب بورزيم، پس از تحمل كليه رياضتهاي ذهني و بدني، به چيزي كه ماوراي اين زندگي كوچك دست خواهيم يافت و اين كاري است كه ميليونها نفر از انسانهاي به اصطلاح مذهبي در طي اعصار و قرون انجام داده‌اند، يعني: با توسل به خلوت‌گزيني و تنهائي يا با رفتن به صحرا و كوهستانها و غارها يا سرگرداني كشيدن و رفتن با كاسه گدائي از دهكده‌اي به دهكده ديگر يا با پيوستن به گروهي در يك خانقاه يا صومعه و يا با وارد كردن ذهنشان به پيروي از الگوئي (داده شده) در جهت تحقيق آن كوشيده‌اند. اما يك ذهن شكنجه شده، يك ذهن شكسته و تقسيم شده، ذهني كه مي‌خواهد از همه آشفتگي‌ها فرار كند، ذهني كه جهان بيرون را انكار كرده و به وسيله اجراي ديسيپلين و تطبيق دادنهاي خود منگ شده است، چنين ذهني هم كه طلب و تلاش كند باز همه چيز را بر طبق تحريفات خود مي‌بيند. بنابراين به نظر من براي كشف اين مسئله كه آيا واقعا، چيزي ماوراي اين هستي مضطرب، گناه‌آلود، ترسناك و رقابت‌آميز وجود دارد يا نه، انسان محكوم است بكلي طرز نگرشي متفاوت داشته باشد، غافل از اينكه دنيا اغلب طرز نگرش سنتي را پذيرفته و از آن پيروي مي‌كند.پاسخ- يك- اينكه مي‌گويد: ما ميگوييم: همه چيزها را راجع به زندگي به ما بگوييد، يعني چه چيزهايي آن سوي تپه‌ها و كوهستانها، آن سوي زمين وجود دارد؟ (مقصود مورتي از اين جملات اينست كه ما همه واقعيات و حقائق راجع به زندگي را توسط معلمين، شخصيتها، كتابها و قديسانمان تغذيه مي‌شويم) اين سخن قطعا، خلاف واقع است. زيرا انسانها اساسي‌ترين اصول زندگي و شناخت خود را درباره انسان و جهان بوسيله حواس و تعقل با درجات مختلف به دست مي‌آورند. البته معلمان و شخصيتها و كتابها و قديسانمان، قسمتي از وسايل انتقال حقائق به درون هستند. ولي كوشش خود آنان نيز بر مبناي اينست كه تعقل و درك و استعدادها و خلاقيت ما را به فعليت برساند. از طرف ديگر چگونه امثال اين نويسنده توجه ندارند كه همانگونه كه معلمان و شخصيتها و كتابها و قديسانمان واقعيات پشت پرده را براي ما مي‌فهمانند، حقائق علمي ماخوذ از طبيعت را هم به درون ما منتقل مي‌سازند. حال اگر منظور نويسنده اشخاص يا جوامع خاصي است كه با حواس بسته و عقول از دست رفته زندگي مي‌كنند، بايد درباره آن اشخاص و جوامع و ركود حواس و تعقل آنان تحقيقات علمي همه جانبه‌اي را بدست بياوريم تا ببينيم مفهوم زندگي آنان چيست؟ و علل و انگيزه‌هاي آن كدام است؟دو- اگر ما نتوانستيم استناد زندگي همه انسانها را به حواس و انديشه و تعقل اثبات كنيم، اينكه هر جامعه‌اي براي خود انسانهاي آگاه و بافهم و شعور و علاقمند به طرز تفكرات علمي بدون تغذيه و تقليد از ديگران، بطور بسيار فراوان دارد، بديهي‌تر از آن است كه براي امثال مورتي پوشيده بماند.سه- اگر اين اتهام درباره همه انسانها صحيح باشد كه (معلمين، شخصيتها، كتابها، قديسانمان هستند كه همه جهات و ابعاد و سطوح زندگي ما را در ارتباطات چهارگانه (ارتباط با خدا، با خويشتن، با جهان هستي و با همنوعان خود) به ما تلقين مي‌كنند و انسانها هيچ چيزي از خود ندارند. اينهمه ترقيات و پيشرفتهاي محيرالعقول در علوم و هنرها و صنايع و امثال اين امور از كجا آمده است؟!چهار- مي‌گويد: (در واقع اين بدين معني است كه ما بر اساس (واژه) زندگي مي‌كنيم و زندگي ما سطحي، تهي و پوچ است) مشاهدات تاريخي ما بطور بسيار فراوان از عظمتها و فداكاريها و گذشتها و تفكرات بسيار بسيار فراوان و مستمر خبر مي‌دهند كه براي پيشرفت حيات مادي و معنوي انسانها صورت گرفته است و اگر كسي چنين سرگذشتي را منكر شود بدون ترديد از انسان و تاريخ او بي‌اطلاع است، و روي سخن ما هم با چنين اشخاص بي‌اطلاع نيست. البته اين پديده را هم گاهگاهي در طول تاريخ، چه در شرق و چه در غرب ديده‌ايم كه اشخاصي پيدا شده‌اند كه در توصيف انسان (آنچنانكه هست) و (انسان آنچنانكه بايد) آينه‌اي جلو روي خود گذاشته به خيال اينكه درباره انسانها تحقيق مي‌كنند، توصيف خود را مطرح كرده‌اند. آيا زندگي آن همه عظماي دين و علم و حكمت و اخلاق بر مبناي واژه بازي بوده است؟ اگر چنين است خواهشمنديم همان واژه‌ها يا واژه‌هاي جديدتري را پيدا كنيد تا بجاي جلادان خون‌آشام و خودخواهان خودكامه، انبياي عظام و حكيمان وارسته و انسانهاي برازنده مانند ابوذرها و سلمان‌ها، سقراطها و گاندي‌ها و كانت‌ها را وجود بياورد، باشد كه از دست بشريت اسلحه نابودكننده را گرفته و دسته گل بدست آنها بدهند.پنج- مورتي با اين عبارت كه (زندگي، سطحي، تهي و پوچ است) خبر از يك واقعيت نمي‌دهد، بلكه به انسانها دستور مي‌دهد كه: (زندگي را سطحي، تهي و پوچ تلقي كنيد) و الا براي اثبات چنين مسئله بي‌اساس فقط به ادعا قناعت نمي‌كرد، مخصوصا اگر متوجه بود كه خود او با تعقل و انديشه‌اي كه در زندگي پوچ بدست آورده است، سخن مي‌گويد و زندگي را پوچ قلمداد مي‌كند.شش- يقيني است كه مورتي نياز به پزشك براي معاينه داشت و خود از پزشكي بي‌بهره بود از پزشكان التماس مي‌كرد كه راجع به صحت و بيماري و مداواي من بگوييد و حتما، به گفته شما عمل خواهيم كرد. و بطور كلي مورتي در برابر آن علوم و معارف و تكنولوژي كه سواد و اطلاعي نداشت سراغ صاحبنظران معارف و تكنولوژي را خواهد گرفت و نخواهد گفت: اگر من براي رفع نيازهاي علمي و عملي خود به آنان مراجعه كنم، زندگي من همه تغذيه و تلقين و تقليد از ديگران خواهد بود!!هفت- مي‌گويد: (ما محصول انواع نفوذها و تاثيرات هستيم و هيچ چيز نوئي در ما وجود ندارد چيزي كه خودمان آن را كشف كرده باشيم؟ چيزي كه بكر و دست نخورده باشد.) بايد ببينيم مقصود مورتي از (ما) چيست و يا كيست؟ آيا مقصود از (ما) پايين‌ترين انسانها از نظر علم و معرفت است كه به اصطلاح مناسب‌تري همان كرومانيون و نه آندرتال را به ياد مي‌آورند، نيازي به گفتن ندارد كه اينان همگي محصول انواع نفوذها و تاثيرات هستند … ) ولي آيا با در نظر گرفتن امثال اين جانداران (انسانهايي ابتدائي) مي‌توان درباره انسان آنچنانكه هست و انسان آنچنانكه بايد، قضاوت نمود؟!هشت- مورتي اعتراف مي‌كند كه بعضي از انسانها داراي نفوذ و تاثير در ديگران هستند كه با انديشه‌ها و نوآوريهاي خود ديگران را تحت تاثير قرار مي‌دهند، بسيار خوب، البته چنين است، اگر ما بخواهيم خدمتي به اين انسانها نماييم، بايد اصول و قواعدي را تحقيق و در دسترس عموم قرار بدهيم كه داراي نفوذ و تاثير در به وجود آوردن معارف حقيقي داشته باشند نه خيالات بي‌اساس، همانگونه كه گذشتگان تا امروز، انگيزه خود را در تحقيق و تعميم تعلميات منطق (راه درست انديشيدن) را همين امر بيان كرده‌اند.نه- مطلبي را كه مورتي در اين مورد مطرح مي‌كند: (در طول تاريخ اديان، راهنمايان مذهبي اين اطمينان را به ما داده‌اند كه اگر (چنين و چنان كنيم) … پس از تحمل كليه رياضتهاي ذهني و بدني به چيزي ماوراي اين زندگي كوچك دست خواهيم يافت … خوشبختانه هيچ يك از مطالب مخالف عقلي كه مورتي درباره مذهب مي‌شمارد، در اديان توحيدي ابراهيمي كه آخرين آنها دين اسلام است وجود ندارد. اين نويسنده قطعا از دين اسلام كه مكتب انساني، اجتماعي، علمي و طرح‌كننده همه عوامل سعادت است، اطلاعي ندارد. زيرا نه تنها اسلام خلوت‌گزيني و تنها رفتن به صحراها و كوهستانها و غارها و سرگردان شدن و رفتن با كاسه گدائي از دهكده‌اي به دهكده ديگر و غيرذالك از امور مختل‌كننده مغز و روان انسانها را تجويز نكرده است، بلكه آنها را غير مجاز شمرده و با جمله لا سياحه و لا رهبانيه في الاسلام (كه از پيامبر اسلام (ص) نقل شده است) به ابعاد حيات طبيعي انسانها چه در حالت انفرادي و چه در قلمرو زندگي اجتماعي اهميت اساسي را ابراز نموده است. اگر نويسنده كمترين اطلاعي از تكاپو و تلاش حيات‌بخش دانشمندان اسلامي در طول قرون اعصار مخصوصا، در قرن سوم و چهارم و پنجم هجري داشت، از اين گونه كلي‌گويي‌هاي بي‌ماخذ و بي‌مدرك خودداري مي‌كرد، ولي چه بايد كرد كه هدفي كه ايشان منظور كرده است، نگذاشته است كه توجهي به واقعيات و حقائق سرگذشت تاريخي بشر داشته باشد. اين يك امر بديهي است كه اسلام نه تنها مكتب مرتاضان نيست، بلكه به عنوان يكي از تمدنهاي اصيل تاريخ بشري (به قول آلفرد نورث وايتهد در كتاب سرگذشت انديشه‌ها) محسوب مي‌شود.بطور كلي، حال كه خود مورتي از دنيا رفته است به مطالعه كنندگان كتابهاي وي مخصوصا همين كتاب كه مورد بررسي و نقد ما است، پيشنهاد مي‌كنيم، پس از آنكه اين كتاب (رهايي از دانستگي) را مطالعه كردند، چند مجلد كتاب درباره سرگذشت علماء و دانشمنداني را مطالعه كنند كه با كمال مذهبي بودن، بشريت را به تكامل و پيشرفتهاي علمي نائل ساخته اند.مطالعه‌كنندگان محترم، مخصوصا اي جوانان عزيز و نونهالان باغ شكوهمند هستي، اگر هم براي مطالعه درباره سرگذشت علماء و دانشمندان و انسان‌سازان فرصتي نداريد، چند سطر ذيل را كه از ماكس پلانك (يكي از پدران علم معاصر، مخصوصا يكي از برجسته‌ترين پيشتازان انقلاب فيزيك در عصر ما است) نقل مي‌كنيم، با دقت مطالعه نماييد، سپس هر كجا مي‌رويد برويد و همه نوشته‌هاي مورتي را بخوانيد فقط فراموش نكنيد كه شما انسانيد و وجدان انساني داريد. چند سطر ماكس پلانك چنين است:(هر انكار ارزش زندگي، انكاري از انديشه بشري است، و بنابراين در آخرين تحليل نه تنها انكار شالوده حقيقي علم است بلكه انكار دين نيز هست. گمان من اين است كه بيشتر دانشمندان با نظر من موافقند و دست خود را به عنوان موافقت با اين امر كه انكاريگري (نيهليسم) ديني مخرب علم نيز هست بلند خواهند كرد. هرگز تضاد واقعي ميان علم و دين پيدا نخواهد شد، چه يكي از آن دو مكمل ديگري است. هر شخص جدي و متفكر، به عقيده من، به اين امر متوجه مي‌شود كه، اگر بنا باشد تمام نيروهاي نفوس بشري در حال تعادل و هماهنگي با يكديگر كار كنند، لازم است كه به عنصر ديني در طبيعت خويش معترف باشد و در پرورش آن بكوشد. و اين تصادفي نيست كه متفكران بزرگ همه اعصار چنان نفوس ديني ژرف داشته‌اند، ولو اينكه چندان تظاهري به دينداري خود نكرده‌اند. از همكاري فهم بااراده است كه لطيف‌ترين ميوه فلسفه پيدا شده كه همان ميوه علم اخلاق است. علم بر ارزشهاي اخلاقي زندگي مي‌افزايد، از آن جهت كه عشق به حقيقت و قدسيت را با خود به ارمغان مي‌آورد عشق به حقيقتي كه در تلاش دايم براي رسيدن به معرفت صحيح‌تري از جهان مادي و معنوي پيرامون ما متجلي مي‌شود، و قدسيت از آن جهت كه هر پيشرفت در معرفت، ما را با سر وجودمان رو به روي يكديگر قرار مي‌دهد.)5- صفحه 39 از سطر 7 تا سطر 10 (به همه اين گستره بزرگي كه شما آن را زندگي مي‌ناميد- گستره‌اي كه در هر شكل از روابط آن، تضاد وجود دارد و آبستن دشمني، تقابل، بي‌رحمي و جنگهاي بي‌پايان است. به اين گستره خوب نگاه كنيد، اين گستره، اين زندگي همه آن چيزي است كه ما مي‌شناسيم).پاسخ- يك- منحصر ساختن شناخت ما در زندگي به آن پديده‌هاي منفي كه ذكر مي‌كند دليلي ديگر براي اثبات ناآشنايي نويسنده با همه ابعاد حيات بشري است. آيا آنهمه تعاونها و هماهنگيها كه بشر در عبور از فراز و نشيبها و سنگلاخهاي تاريخ از خود نشان داده است كه شايسته تحسين و تمجيد بينهايت است، براي ما قابل شناخت از زندگي نيست! آيا آنهمه پيشرفتهاي علمي كه بشريت در طول تاريخ با تكاپوي جدي بدست آورده است، براي ما شناخته شده نيست! آيا بهترين گذشتها و فداكاريها و حتي قربانيها را در كوتاه كردن چنگالهاي ستمگران از گلوي ستمديدگان از خود ارائه نكرده است! نكند اين نويسنده هم مانند بعضي از تيزكنندگان اسلحه قدرت‌پرستان با تفسير زندگي به جنگ و خصومت و بي‌رحمي‌ها، مي‌خواهد ساده‌لوحان را چنين توصيه كند كه: از زندگي جز آنچه را كه من به شما مي‌گويم، مورد توجه و شناخت قرار ندهيد، تا يكه‌تازان ميدان تنازع در بقاء بدون اضطراب و نگراني و بدون تحمل مشقت فراوان، انديشه و اراده و بطور كلي زندگي شما را در راه خودكامگي و سلطه‌جويي‌هاي خود استخدام كنند. اين نويسنده بدون توجه به استعدادهاي سازنده صلح و صفا و نوع‌دوستي بشري، به بعد ستيزه‌جوئي انسانها مي‌پردازد، بطوريكه ساده‌لوحان بدون زحمت به اين نتيجه برسند كه در ذات خود چيزي جز تضادي بيرحمانه و انديشه براي كشت و كشتار ندارد، با اين حال اين نويسنده بدون توجه به تناقض‌گويي تقصير را به گردن قدرت‌پرستان انداخته، چنين مي‌گويد ( … زيرا مي‌بينم جهان اسير جنگهاي بي‌انتها شده‌است، جهان توسط سياستمداراني كه هميشه در حال جستجوي قدرت هستند، هدايت مي‌شود، جهان، جهان وكلا، پليس‌ها، سربازان و زنان و مردان جاه‌طلبي است كه همگي خواستار مقام هستند و بر سر كسب آن با يكديگر به جنگ و دعوا و مجادله مي‌پردازند.6- صفحه 39 از سطر 10 تا سطر 17 (و به علت عدم توانايي‌مان در درك چگونگي نبرد بي‌اندازه عظيم هستي طبيعتا، از آن وحشت داريم و زيركانه و بهر نحوي كه شده راه فراري از آن مي‌جوييم. ما از ناشناخته نيز مي‌ترسيم يعني از مرگ و از هر آنچه كه ماوراي فردا قرار مي‌گيرد دچار وحشت مي‌شويم در نتيجه ما هم از شناخته‌ها مي‌ترسيم و از ناشناخته‌ها. اينست زندگي روزمره ما كه در آن هيچ اميدي وجود ندارد. پس هر نوع فلسفه و دريافت مبني بر الهيات، تنها فرار از واقعيت فعلي، يعني هر آنچه كه هست مي‌باشد.)پاسخ- يك- نگرش به عظمت هستي و درك نبرد آن با ما، يك نگرش ساده و يك بعدي است. اين نگرش از آن كساني است كه از هستي توقع دارند همه آنچه را كه مي‌خواهند و آرزو مي‌كنند و هر آنچه را كه آرمان تلقي مي‌كنند، بدون كمترين حركت و تلاش در اختيار آنان بگذارد!! و اين همان انتظار است كه گربه‌ها از ستارگان و كهكشانهاي كيهان بزرگ دارند كه مي‌خواهند همه آنها سوراخهاي موش‌هاي چاق و چربي باشند و آن موشها فقط به خانه‌هايي كه آن موشها زندگي مي‌كنند، به بارند!دو- اصل اين كلمات (نبرد بي‌اندازه عظيم هستي) در اين مورد، از ديدگاه منطق علم و فلسفه، معنايي ندارد، زيرا هرگز عالم هستي با ما انسانها از روي آگاهي و اختيار جنگي ندارد. بلكه آنچه كه در عرصه هستي مي‌گذرد، حركات و تفاعلات و تعارض‌هايي است كه ميان همه موجودات عالم هستي وجود دارد جهان هستي كينه بالخصوص با انسان ندارد كه با وي اعلان جنگ كند و موجب وحشت انسان باشد. اينگونه نگرش همانند محتواي آن بيت ساده‌لوحانه است كه مي‌گويد:كسي چه داند كاين گوژپشت مينا رنگ           چگونه مولع آزار مردم دانا استسه- اشخاصي مانند مورتي كه از جريانات و نتايج علوم اطلاعي ندارند، نمي‌دانند در برابر نگرش عاميانه بدبينانه به هستي، اكثريت قريب به اتفاق، بلكه همه آن دانشمنداني كه از ابعاد گوناگون با عالم هستي ارتباط برقرار مي‌كنند چه شكوه و عظمتي در آن مي‌بينند، آنان در حال احساس شكوه و جمال و جلال هستي گام فرا سوي زمان نهاده و عالم مافوق طبيعت را مشاهده مي‌نمايند و لذت بيكران و نشاط سرتاسر وجود آنان را فرا مي‌گيرد. در اين مورد عبارات بزرگترين فيزيكدان قرن 20 را مطالعه كنيد: اين فيزيكدان، آلبرت اينشتين است. او چنين مي‌گويد: (اما يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثناء در بين همه وجود دارد گرچه با شكل خالص و يكدست در هيچكدام يافت نمي‌شود. من آن را احساس مذهبي آفرينش وجود مي‌دانم. بسيار مشكل است كه اين احساس را براي كسي كه كاملا، فاقد آن است، توضيح دهم، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثي از آن خدا كه با اشكال مختلفه تظاهر مي‌كند، نيست. در اين مذهب فرد، كوچكي آمال و هدفهاي بشري و عظمت و جلالي را كه در ماوراي امور پديده‌ها در طبيعت و افكار تظاهر مي‌نمايد حس مي‌كند. او وجود خود را يك نوع زندان مي‌پندارد چنانكه مي‌خواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستي را يكباره به عنوان يك حقيقت واحد دريابد.) امثال اين عبارت را از عده فراواني از صاحبنظران شرقي و غرب و قديم و جديد مي‌بينيم.چهار- اگر واقعيت چنان باشد كه مورتي مي‌گويد: (در نتيجه ما هم از شناخته‌ها مي‌ترسيم و هم از ناشناخته‌ها. اينست زندگي روزمره ما كه در آن هيچ اميدي وجود ندارد) مي‌بايست نسل بشر در همان آغاز تاريخ آگاهي‌اش از وحشت‌انگيز بودن دانسته‌ها و ندانسته‌هايش منقرض مي‌گشت و راه نابودي را پيش مي‌گرفت. زيرا حيات با چنان وحشت فراگير نمي‌تواند ادامه داشته باشد. يا حداقل مي‌بايست مغز و روان او بكلي دگرگون گشته و مشاعر و دريافت و انديشه و تعقل او مختل گردد. با اينكه تاريخ بشر شاهد هزاران نوع پيشرفت و تكاپو و به وجود آمدن هزاران رشته علمي و هنري و صدها هزار آثار زيبا به وجود آورده است كه همه آنها دلالت قاطع دارد بر اينكه زندگي بشريت برخلاف گفته مورتي اميد و نشاط و ابتهاج فراواني را ارائه مي‌كند. البته ناگواريها و بيماريها او را ناراحت مي‌نمايد. ولي ناراحتي غير از نوميدي و ياس مهلك است.مورتي در ص 94 مي‌گويد: (البته اين گفته بدين معني نيست كه مي‌خواهم بميرم، نه من مي‌خواهم روي اين زمين بي‌نظير و شگفت‌انگيز و اين چنين پر نعمت و غني و زيبا زندگي كنم، من مي‌خواهم به درختها و گلها و رودخانه‌ها، مرغزارها، زنان، پسرها، دخترها نگاه كنم و در عين حال نيز با خود و با دنيا صلح و آرامش كامل بسر برم.) آيا اين جملات مورتي با گفته‌هاي وي كه مورد بحث و نقد ما است تناقض ندارد! تناقض از آنجا ناشي است كه اگر انسان در اين زندگاني هم از شناخته شده‌هايش وحشت دارد و هم از ناشناخته شده‌هايش، پس درون او را وحشت اشغال كرده است، چنين انساني چگونه مي‌تواند در اين دنيا چيزهاي زيبا و عظيم و دوست‌داشتني را احساس كند و آن را بخواهد! از طرف ديگر همه رشديافتگان جامعه بشري چه در شرق و چه در غرب چه ديروز و چه امروز اين حقيقت را پذيرفته‌اند كه در متن قانون كلي نظام هستي، اصل لذت به عنوان هدف حيات انسانها ثبت نشده است.مورتي در اين كتاب قسمت 4 اعتراف مي‌كند لذت نمي‌تواند همه حقيقت و هدف زندگي باشد. اپيكوراپيكوريان براي اثبات اينكه هدف‌گيري در زندگي، بايد لذت بوده باشد، كمترين دليلي نياورده‌اند، جز اينكه لذت خوشايند انسان است. اينان اين واقعيت كه هيچ لذت مشروع و قانوني نيست مگر اينكه درد و رنجهايي را يا در مقدمات خود دارد و يا در دنبال خود مي‌آورد، هيچ مطلب قابل توجه ندارد. مورتي خودش اگر تحصيلات علمي داشته است، بهتر از همه مي‌دانسته است كه بدون تحمل رنج، بدست آوردن حقايق علمي امكان‌پذير نيست. آري، زندگي خوشيها و نشاط هايي هم دارد يقيني است كه مورتي در زندگي خود از نوشتن اين كتابها (اگر آگاهانه و آزادانه نوشته باشد) چقدر لذت برده است، زيرا در مغز خود، تصور مي‌كرده است كه براي بشريت خدمت انجام مي‌دهد! آيا گذار مورتي به زيبا و زيباييها هم افتاده بود يا همواره زشتيها و عوامل وحشت را مي‌ديده است!!پنج- مي‌گويد: (از ناشناخته نيز مي‌ترسيم يعني از مرگ و از هر آنچه كه ماوراي فردا قرار مي‌گيرد، دچار وحشت مي‌شويم.)يك: - اين مطلب همان مقدار ارزش دارد كه گفته شود: (ما از داخل شدن به يك باغ كه آن را تاكنون نديده بوديم مي‌ترسيم) اين يك قضيه علمي نيست، بلكه يك احساس ابتدايي عام است كه اگر بشر مي‌خواست به اين گونه احساسهاي عام اعتنا كند، مبتلا به بيماري ناتواني و زبوني و به اصطلاح معمولي دچار (بزدلي) گشته، در همان دوران اوليه حيات، در روي زمين به زندگي خود پايان مي‌داد، ولي اينكه مي‌بينيم بشر با موفقيتهاي روزافزون و با گسترش ابعاد وجودي خود در اين كيهان بزرگ دائما، در حال پيشرفت بوده و ميليونها كارهاي مثبت از خود بروز داده است، كشف مي‌كند كه ترس و هراس ابتدايي نمي‌تواند و نبايد بتواند از پيشرفت تكاملي بشر جلوگيري به عمل بياورد. آنچه وحشتناك است، خود طبيعي انسان است كه شهرت‌پرستي و لذت‌جويي و خودكامگي‌هايش حاضر است، همه حقوق انسانها را پايمال كند و براي بدست آوردن شهرت جهانگير از هر راهي اقدام به كار كند- خواه از راه چنگيز و تيمور لنگ و آتيلا و نرون و خواه از راه قلم بدست گرفتن و تخليه كردن يا مسموم ساختن مغز انسانها و نوشتن و منتشر ساختن خيالاتي كه هيچ ارزش علمي دربر ندارد.دو- اينكه مي‌گويد: ما از مرگ وحشت داريم. تكرار همان جمله كودكانه است كه از دهان عاميان برمي‌آيد. اگر مورتي مي‌خواست واقعا، براي روشنگري مردم جامعه حرفي مفيد بزند، مي‌بايست به تحليل علمي اين توهم بچه‌گانه بپردازد. آيا ما از مرگ مي‌ترسيم براي اينكه درد دارد؟ نه، زيرا درد در حال بيماري هم چشيده مي‌شود. به اضافه اينكه با از كار افتادن هر يك از اجزاء كارگاه بدن، دردي در آن احساس نمي‌شود. آيا براي آن از مرگ نمي‌ترسيم كه نمي‌دانيم پس از مرگ به چه موقعيتي قدم مي‌گذاريم؟ پس ما از خود مرگ نمي‌ترسيم، بلكه اين جهل است كه ما را به وحشت انداخته است. بنابراين، به قول ابن‌سينا: از جهل خود بترسيم، نه از مرگ. به همين جهت است كه نه مورتي و نه هيچ كس از فرا رسيدن شب و تاريك شدن هوا نمي‌ترسند، زيرا مي‌دانند كه چگونگي حركات كرات منظومه شمسي است كه پس از پايان يافتن روز، شب فرا مي‌رسد و بالعكس پس از پايان شب هوا روشن مي‌گردد. آيا ترس ما از مرگ براي اينست كه به عوامل لذت بردن ما خاتمه مي‌دهد؟ آري چنين است، ولي معناي وحشت از مرگ نيست، بلكه از انقراض زندگي لذت‌بار است كه هدف قرار دادن آن، به قول ويكتورهوگو و همه انسان‌شناسان كار جانوران است. اگر مسائل مربوط به وحشت از مرگ و از چيز مجهول را مورد دقت و بررسي قرار بدهيم قطعا به اين نتيجه خواهيم رسيد كه ما بايد زندگي خود را به نحوي سپري كنيم كه اطمينان پيدا كنيم به اينكه اگر پس از مرگ مورد مسئوليت قرار گرفتيم و روح ما با مشاهده نتايج كارهايش به بقاي خود ادامه داد، به عذاب و مشقت و كيفر كه همان نتايج مجسم شده از اعمال ما است، دچار نشويم نه اينكه بمردم تلقين كنيم: مترسيد، مترسيد، پس از مرگ هيچ خبري نيست! زيرا اگر اين تلقين اثري داشت و مي‌توانست فطرت ابديت‌گراي آدمي را مختل بسازد، پيش از حرفهاي از هم گسيخته امثال نويسنده به سخنان اپيكور و امثال او گوش مي‌داد و از تلقينات آنان تاثير مي‌پذيرفت. پس آنچه كه حكم عقل درباره وحشت از مرگ و فرداي مبهم است، اينست كه مولوي انسان‌شناس و جهان‌بين مي‌گويد:مرگ هر يك از پس همرنگ اوست           پيش دشمن دشمن و بر دوست دوستاي كه مي‌ترسي ز مرگ اندر فرار           وحشتت از جهل باشد هوش‌دارروي زشت تست ني رخسار مرگ           جان تو همچون درخت و مرگ برگگر بخاري خسته‌اي خود كشته‌اي           ور حرير و قزدري خود رشته‌ايباز مولوي مي‌گويد:اين جهان همچون درخت است اي كرام           ما بر او چون ميوه‌هاي نيم خامسخت گيرد خامها مر شاخ را            زان كه در خامي نشايد كاخ راچون بپخت و گشت شيرين لب‌گزان           سست گيرد شاخه‌ها را بعد از آنچون از آن اقبال شيرين شد دهان          سست شد بر آدمي ملك جهانسه- يك بررسي علمي بااهميت در مسئله مرگ كه بايد مورد توجه انسانها قرار بگيرد، اينست كه: اساسي‌ترين اصلي كه حيات ما را با تمامي ابعاد و پديده‌ها و فعاليتهايي كه دارد مديريت و توجيه مي‌نمايد، اصل (صيانت ذات) (خود داشتن، ابقاء خويشتن، حب حيات و حب ذات) و غيرذلك از اصطلاحاتي است كه در كتب علمي فلسفي مطرح مي‌گردد. آنچه كه داراي اهميت درجه يك براي انسان (بلكه براي همه جانداران) است، همين صيانت ذات است. ترس و وحشت درباره هر موضوعي كه تصور شود، مربوط به همين است كه مبادا اصل مزبور مختل گردد. با نظر به اين قانون كلي، هر تفسيري كه ما درباره ذات خود داشته باشيم مطابق همان تفسير عمل صيانت را انجام مي‌دهيم. به عنوان مثال: اگر ما ذات خود را حقيقتي لذت‌جو و لذت‌ياب تفسير كنيم و چنين گمان كنيم كه ماهيت ذات ما چيزي جز گرايش به لذت، و طرد مخالف عوامل لذت نيست، بديهي است كه هر اندازه از لذت‌يابي محروم شويم از عوامل اين محروميت وحشت‌زده خواهيم بود. و همه تكاپوها و مبارزه‌ها و تفكرات، ما درباره صيانت (ذاتي) خواهد بود كه بيشترين لذت را در طول زندگي نصيب انسان نمايد و قطعي است چنين انساني نه تنها نمي‌تواند از بدست آوردن علم و معرفت و خدمت به انسان به انسانيت لذت ببرد، بلكه از اينگونه فعاليتهاي انساني گريزان هم خواهد بود و به همين علت اگر با عواملي روياروي شود كه فعاليت در بدست آوردن علم و معرفت و خدمت به انسان و انسانيت ايجاب كند، از آن عوامل وحشت‌زده خواهد شد. آقاي مورتي، بدانيد كه اين وحشت عاقلانه است؟!چهار- در آخر جملات مورد نقد و بررسي اين مطلب را مي‌بينيم: (بنابراين، به نظر من براي كشف اين مسئله كه آيا واقعا، چيزي ماوراي اين هستي مضطرب، گناه‌آلود، ترسناك و رقابت‌آميز وجود دارد يا نه، انسان محكوم است بكلي طرز نگرشي متفاوت داشته باشد، غافل از اينكه دنيا اغلب طرز نگرشي سنتي را پذيرفته و از آن پيروي مي‌كند.) نويسنده اگر درست دقت مي‌كرد و سرگذشت معرفتي و علمي و فلسفي و ايدئولوژي بشري را به خوبي مورد تحليل و تفسير قرار مي‌داد، چاره‌اي جز قبول اين مطلب را نداشت كه بشر با آنهمه سوابق طولاني در قيام مقابل خرافات و مبارزه با اصول و قضاياي بي‌اساس و طرد هر آنچه كه بر ضد حكم صريح عقل بوده است، اگر گرايشات معنوي و ماوراي طبيعي او بي‌اساس بود، نمي‌بايست اين همه مقاومت براي حفظ نگرش سنتي از خود نشان بدهد و از آن پيروي كند. همانگونه كه بشر از قديمترين دورانها به وجدان و محبت به نوع و تعقل و منطق‌گرايي اهميت حياتي داده و بر مبناي آنها زندگي را براي خود قابل تحمل ساخته است، همانطور اين سوالات اساسي را كه در ذيل مي‌آوريم براي خود مطرح نموده است:1- من كيستم؟ 2- من از كجا مي‌آيم؟ 3- من براي چه به اينجا آمده‌ام؟ 4- من به كجا مي‌روم؟ و سفسطه‌بازي‌هايي كه از نهيليستهاي يونان گرفته تا نويسندگان مقلد آنان در شرق و غرب امروز بكار برده‌اند. بلكه بتوانند رنگ اين سوالات را مات كنند و مردم را از اهميت آنها منصرف نمايند. نتوانسته‌اند، زيرا سوالات مزبور ريشه‌دارتر از آن هستند كه با اين سطح‌نگري‌هاي شبيه به مزاح و شوخي، از دلهاي مردم زدوده شوند. مورتي اگر با ترديد علمي اين مسائل را مي‌نگريست، با كلمه (سنتي) روي حقيقت (ريشه‌دار بودن سوالات مزبور) را نمي‌پوشاند. و به اين اصل معروف توجه مي‌كرد، بازي به اين درازي و استحكام قانوني نمي‌شود. امثال اين نويسنده اگر بخواهند سخني براي گفتن به بشريت داشته باشند، بايستي مردم و مخصوصا، صاحبنظران را درباره سوالات چهارگانه روشن بسازند، نه اينكه قلمي به دست بگيرند و روي آن سوالات خط بكشند تا مردم آنها را نبينند! زيرا سوالات مزبور در اعماق مغز و روان انسانها است و قلم امثال مورتي راهي به ابطال آنها ندارد. حتي مي‌توان گفت: انسان صاحبنظر با دقت كامل در نوشته‌هاي اين نويسنده به ياد آن كودك مي‌افتد كه در تاريكي شب در كوچه مي‌دود و با صداي بلند آواز مي‌خواند و خود را با آن آواز مشغول مي‌كند كه ابهام و تاريكي شب او را زجر ندهد. آقاي مورتي به اين سوالات پاسخ پيدا كنيد، سوال جدي را ناديده گرفتن و فرار از آن شايان يك مغز آگاه نيست.پنج- به اين جمله‌اي كه مي‌آوريم دقت كنيد: (اينست زندگي روزمره ما كه در آن هيچ اميدي وجود ندارد، پس هر نوع فلسفه و دريافت مبني بر الهيات تنها فرار از واقعيت فعلي، يعني هر آنچه كه هست، مي‌باشد.) از امثال اينگونه جملات مراتب حساسيت (آلرژي) مورتي به (فلسفه و دريافت مبني بر الهيات) با كمال وضوح اثبات مي‌شود و به طور قطع مي‌توان گفت: همانگونه كه زيگموند فرويد بنا به اعتراف صريحش درباره مفاهيم و حقايق معنوي حساسيت پيدا كرده بود، مورتي نيز در برابر حقايق معنوي مخصوصا الهيات به چنين حساسيتي مبتلا بوده است. فرويد مي‌گويد: (من در مقابل مسائل توزين‌ناپذير خود را ناراحت مي‌يابم و همواره به اين ناراحتي اعتراف مي‌كنم) حال مورتي و فرويد با كدامين وجدان علمي و صاف (با داشتن چنين حساسيتي) درباره انسان و حقايق معنوي الهيات اظهار نظر مي‌كنند؟ بايد انگيزه اينگونه مغالطه را در هوا و هوس و شهرت‌پرستي و يا از انگيزه‌هاي سفارشي كه آنان را به چنين اظهار نظرهاي ويرانگر وارد كرده است، جستجو كرد. در اين مورد يك دليل كاملا، روشن براي اثبات وضع غير طبيعي رواني (آلرژي و حساسيت) امثال نويسنده درباره الهيات مي‌آوريم، و در مباحث آينده اين مدعا روشن‌تر خواهد شد. در جمله مورد بحث مي‌گويد: (اينست زندگي روزمره ما كه در آن هيچ اميدي وجود ندارد و هر نوع فلسفه و دريافت مبني بر الهيات، تنها فرار از واقعيت فعلي، يعني هر آنچه كه هست، مي‌باشد.)اولا از مباحث گذشته اثبات شد كه اين مطلب كاملا، بي‌اساس و مبتني بر بدبيني مطلق است كه از حالت خاص مغزي و نويسنده سرچشمه گرفته است.ثانيا فرض مي‌كنيم اين نوميدي مطلق در زندگي واقعيت دارد، آيا تنها نتيجه اين پديده خطرناك اينست كه (پس هر نوع فلسفه و دريافت مبني بر الهيات، تنها فرار از واقعيت فعلي، يعني هر آنچه كه هست، مي‌باشد؟!) آيا اين نوميدي، همه مكتبها و عقايدي را كه براي حيات بشري و مبناي آن اصالت و واقعيتي را اثبات مي‌كند منتفي نمي‌سازد؟ آيا بنابر استدلال مورتي همه مكتبها و تفكرات و عقايد براي فرار از واقعيت فعلي كه وي براي ساده‌لوحان آن را تلقين مي‌كند، به وجود نيامده است؟! آري، قطعا، چنين است، زيرا تلقين او براي مردم ساده‌لوح، نوميدي مطلق در زندگي است و لازمه چنين قضيه‌اي اينست كه زندگي يعني هيچ و پوچ. بنابراين هيچ مكتب و عقيده‌اي چاره‌ساز براي نوميدي مطلق در زندگي نيست و خواه مادي محض باشد و خواه طبيعي و خواه الهي. حال كه چنين است، پس اختصاص دادن الهيات به اينكه فرار از واقعيات است، جز خصومت و كينه رواني ناشي از حساسيت درباره الهيات چيزي ديگر نخواهد بود. بلي، نويسنده گاهي هر گونه انديشه و اصول از پيش ثابت شده را نفي مي‌كند، ولي به آن شدت نمي‌تواند آنها را مطرح كند كه هر عاقلي با شنيدن آن بگويد: آقاي نويسنده، اين همه حرفها را كه مي‌زني آيا با منطقي تكيه دارد يا هر چه كه به زبانت مي‌آيد بيرون مي‌راني؟!پاسخ- مورتي در اين جملات چند مطلب را آورده است: يك- مي‌گويد: هر چاره‌جويي كه به وسيله نهضتها، قوانين و ايدئولوژي‌ها براي اصلاح جوامع بشري صورت گرفته است، با شكست روبرو شده است اين مطلب بيان يك پديده سطحي از جامعه بشري است. زيرا اگر ما در تاريخ سرگذشت بشري و كارنامه او را درست دقت كنيم با 21 تمدن به قول توين‌بي روبرو مي‌شويم كه اگر از بدبيني‌هاي بيمارگونه برخي از قلم بدستها صرف نظر كنيم، عظمت فكري و اراده و اقدام و فعاليتهاي بني نوع انسان را در خودسازي و جامعه‌پردازي به خوبي اثبات مي‌كند، به اضافه هزاران اجتماعات متشكل كه ابعاد بسيار بااهميت انساني در آنها به فعليت رسيده و شكوفا گرديده است. ناديده گرفتن اين همه فرهنگها و ادبيات كه بازگوكننده مجراي حيات انسانها در بايستگي‌ها و شايستگي‌ها بوده است، مساوي است با كشيدن خط بطلان بر همه صفحات تاريخ. تفسير انسان و انسانيت در همه ابعاد آن و در همه گذرگاه تاريخ با مختصات ماشيني دوران ما كه انسانها را به صورت دندانه‌هاي ناآگاه ماشين درآورده است، اگر از روي بي‌اطلاعي باشد، اشتباهي است بزرگ كه بايد بهر نحوي است پس گرفته شود، و اگر از روي عمد و غرض‌ورزي است، خيانتي است به بني نوع انسان و تاريخ او كه تنها ساده‌لوحان ناآگاه از آن، غفلت دارند. آري، بشر امروزي از فشار ماشين ناآگاه كه كليد آن در دست سوداگران خودكامه دوران ما است، رنج مي‌برد و ذهن و روان او منطق فعاليت شايسته خود را از دست داده است، و با ناآگاهي شرم‌آور در فاجعه بسيار دردناك مصرف‌زدگي، اراده خود را تسليم سوداگران و مغز خود را تقديم امثال اينگونه نوشته‌هاي وارداتي و داخلي مي‌نمايد!بديهي است كه مصلحان واقعي قطعا بايد در صدد چاره‌جويي برآمده و بشريت را از اين گردنه خطرناكي كه سوداگران زندگي و مرگ انسانها از آن عبور مي‌دهند، نجات داده و به مسير اصلي خود وارد كنند. نه اينكه براي گسترش شهرت و جمع‌آوري ثروت كلان از انتشار مطالبي كه بشر گيج را گيج‌تر و ديوانه را ديوانه‌تر بسازد، قلم بدست بگيرد و به اصطلاحات و جملات فريبنده اصول ثابت و سازنده او را به باد انتقاد بدهند.دو- مي‌گويند: بياييد به عنوان موجودات بشري كه در اين جهان زشت و هولناك زندگي مي‌كنيم از خويش بپرسيم كه آيا اين اجتماعي كه بر اساس رقابت، بي‌رحمي و ترس پايه‌گذاري شده مي‌تواند سرانجامي نيكو داشته باشد مغالطه اين جملات در اينست كه نويسنده با دليلي خاص (اگر كاملا، صحيح باشد) مي‌خواهد نتيجه عام بگيرد! (و اين از نظر منطق بديهي همه دانشها، غلط است.) زيرا اختلاف ناگواري كه زندگي بشر امروزي دچار آن شده است، همانگونه كه در بالا متذكر شديم، معلول سوداگري سلطه‌جويان خودكامه است كه حيات ماشين‌گونه انسانها را به اختيار خود گرفته‌اند، و با كمال بي‌رحمي با شعار نابودكننده (منافع من چنين ايجاب مي‌كند!!) بشريت را سخت تحت فشار قرار داده‌اند. اما اينكه (ما در اين جهان زشت و هولناك زندگي مي‌كنيم) يك مفهوم عام است كه اثبات آن به دليلي عام نيازمند است، جهان ما زشت و هولناك نيست، و همانگونه كه از كلمه (اجتماع) در جمله بعدي برمي‌آيد. اين زندگي ضعفاء و بينوايان است كه با دست خودخواهان سلطه‌گر و قدرت‌پرست، زشت و هولناك شده است. البته آن زندگاني كه بسته به اراده بيماران قدرت و لذت‌جويي و سلطه‌گري دارد، بسيار زشت و هولناك است و بايد در فكر چاره‌جوي جدي و عملي عيني بود. آقاي نويسنده اين حقيقتي است كه همه اديان الهي و ايدئولوژي‌هاي انساني ضرورت آن را گوشزد مي‌كنند. حال توجه فرماييد به جملات بعدي مورتي:سه- (براي اصلاح و نيكو ساختن اين اجتماع نه بعنوان يك مفهوم روشنفكرانه و نه بعنوان يك امر واقع، به نحوي كه ذهن ما تازه و نو و معصوم شود و بتواند به طور كلي دنياي كاملا، متفاوتي را به وجود آورد. من فكر مي‌كنم اين مسئله وقتي اتفاق مي‌افتد كه هر يك از ما اين حقيقت را به رسميت بشناسيم كه همه ما به عنوان افراد موجودات در هر نقطه‌اي از جهان كه اتفاقا زندگي مي‌كنيم و با هر فرهنگي كه متعلق به آن هستيم، مسئوليت تمامي جهان را به عهده داريم.) تا اينجا مطلب كاملا، صحيح است بشرط اينكه منظور از (مسئوليت) مسئوليت نسبي باشد كه ناشي است از سهيم بودن هر يك از افراد بشري در وضعي كه در جامعه بشري پيش آمده است.چهار- اكنون بايد ببينيم نويسنده چه پيشنهادي مي‌كند، يعني در اصلاح و نيكو ساختن جامعه بشري چه كاري مي‌توانيم انجام بدهيم. او مي‌گويد: (هر يك از ما مسئول هر جنگي هستيم كه اتفاق مي‌افتد، به خاطر تمايلات تهاجمي‌اي كه در زندگي خود داريم، به خاطر ملي‌گرايي‌هايمان، خودپسندي‌هايمان، خدايانمان، تعصباتمان، و ايده‌آلهايمان و نهايتا تمامي چيزهايي كه بين ما تفرقه مي‌اندازد مسئول هستيم.)پاسخ- يك- آنچه كه موجب تمايلات تهاجمي افراد بشر به يكديگر مي‌باشد، ريشه اصلي آن در خودخواهيهاي حيواني ما است كه هر حقيقت سازنده را براي ما وسيله تهاجم و تضادهاي كشنده مي‌نمايد. اگر گردانندگان جوامع بشري اهميتي به زندگي مردم بدهند و معلمان و مربيان با تعليم و تربيت انسانها در مسير (حيات معقول) آنان، تمايلات تهاجمي موجود در درون مردم را به تمايلات تعاوني و هماهنگي مبدل بسازند، قطعي است كه حيات انسانها در وضعي كه در اين دوران ماشيني گرفتار آن شده‌اند، نجات پيدا خواهد كرد. بنابراين، مورتي و امثال وي مقداري دردهاي روبنايي را كه معلولند، نه علل مانند عده‌اي از انسانهاي ديگر مورد توجه قرار داده‌اند، ولي نمي‌دانند يا نمي‌خواهند كه به جاي شمردن پشه‌هاي مالاريا، باتلاق توليدكننده آنها را پيدا كرده و راه نابود كردن آن را به جوامع عرضه كنند. علل اصلي و ريشه اول اين نابسامانيها و اختلالات، شكست انسانها و به زانو در آمدن آنان در برابر خودخواهي‌هايشان است كه آسانترين و كم خرج‌ترين و همه جانبه‌ترين وسيله براي ريشه دوم بدبختي و تيره‌روزيها است كه عبارتست از مرعوب شدن بينوايان و سلطه طواغيت خودكامه روزگار، نه آرمانها و ايده‌آلهاي اعلاي انساني كه زيربناي آنها محبت واقعي همه افراد و اقوام و ملل به يكديگر است.در اينجا يك توضيح مختصر را ضروري مي‌بينم و آن اينست كه مورتي با كمال زيركي توام با خاموش كردن وجدان علمي خود كه بدون آن، هيچ حقيقت و ارزشي را نمي‌توان به نظريات يك شخصيت درباره مسائل و علوم انساني نسبت داد (اگر چه آن شخصيت برجسته‌ترين و مشهورترين فيلسوف و دانشمند همه تاريخ بشري بوده باشد) مفاهيمي را پشت سر هم رديف كرده است كه به هيچوجه براي استدلال او هماهنگي ندارند. دقت فرماييد: (هر يك از ما مسئول هر جنگي هستيم كه اتفاق مي‌افتد، به خاطر تمايلات تهاجمي‌اي كه در زندگي خود داريم. به خاطر ملي‌گرايي‌هايمان، خودپسندي‌هايمان، خدايانمان، تعصباتمان، ايده‌آلهايمان و نهايتا، تمامي چيزهايي كه بين ما تفرقه مي‌اندازد، مسئول هستيم) حالا توجه فرماييد كه نويسنده با رديف كردن اين مفاهيم ناهماهنگ، چه ارمغاني به بشريت آورده است؟ قبل از همه چيز، نخست اين مغالطه را مورد بررسي قرار بدهيم: (هر يك از ما مسئول هر جنگي هستيم كه اتفاق مي‌افتد. چرا؟ به خاطر تمايلات تهاجمي‌اي كه در زندگي خود داريم … ) از نظر منطق علمي و مشاهده واقعيات هيچ فردي هر چند كه داراي تمايلات تهاجمي باشد، مادامي كه شركت در تهاجم دسته جمعي نكرده است، نه از نظر حقوقي مسئوليت دارد و نه از نظر اخلاقي و ديني و ساير عناصر فرهنگي. كوهي كه در درونش مواد آتشفشان دارد، ولي منفجر نشده و هيچ آسيبي به مزارع و جانداران و غيرذلك نرسانده است، اگر آن مزارع و جانداران با دست خصومت فردي يا گروهي به آتش كشيده شده باشد، آن سوختن و تباه شدن به هيچ وجه قابل استناد به كوه آتشفشان نبوده و مسئول و مقصر آن فرد يا گروه است، كه مزارع و جانداران را به آتش كشيده است.از طرف ديگر معلوم نشد چرا اين نويسنده درون انسانهاي باشرف و باوجدان را كه با عوامل بسيار والاي اخلاقي در پيشبرد انسانيت و تثبيت اصول عالي آن، بزرگترين خدمتها را به بشريت نموده‌اند، ناديده مي‌گيرد. اگر او بگويد: چنين انسانهايي وجود نداشته‌اند، ما هيچ سخني در برابر انكار رگه‌هاي الماس در ميان انبوه زغال‌سنگ تاريخ نداريم. و اگر اعتراف كنند كه چنين انسانهايي وجود داشته‌اند، بنابر اين اعتراف، چرا قضيه برعكس نباشد؟ يعني چرا در مقابل مورتي، استدلال به وجود انسانهاي پاك و انسان‌دوست نتواند معناي زيبا و مطلوبي به زندگي بشر مطرح نمايد؟! حال مي‌پردازيم به مفاهيم كه مورتي دنبال هم رديف كرده نه از نظر واقعيت كليت دارند و نه براي هدف وي هيچگونه هماهنگي دارند:1- تمايلات تهاجمي- چنانكه اشاره كرديم حالت درنده‌خويي و تمايلات تهاجمي اگر هم در بعد طبيعي حيواني و انساني وجود داشته باشد. با تعليم و تربيتهاي صحيح قابل تعديل و بهره‌برداري در (حيات معقول) مي‌باشد، منكران تعديل مي‌توانند با بررسي جامعه و حتي خانواده خود نيز عقيده خود را تصحيح نمايند كه بشر به اندازه بسيار قابل اهميت داراي قابليت اصلاح بوده و پذيراي اصول اخلاقي است. مگر اينكه جامعه يا خانواده او زندگي جنگي داشته باشند. اين مطلب را كاش نويسنده بجاي آنهمه صرف وقت براي توضيح واضحات كه نه تنها هيچ مشكلي را حل نكرده است، بلكه بر پيچيدگي و ابهام مسائل پيچيده و مبهم نيز افزوده است. علت شرارت و درنده‌خويي مردم را در ايجاد بدبختيها، از علت خودكامگان قدرت‌پرست جدا مي‌كرد و بجاي تخليه مغزها از اصول علمي و سازنده براي فعاليتهاي واقع‌جويانه انسانها، راه نشان مي‌داد. بهر حال نويسنده نمي‌خواهد يا نمي‌تواند با شجاعت و جرات وجدان علمي وضع منطقه درون انسانها را از جاه‌طلبي‌هاي قدرت‌پرستان تفكيك كند، و كار فكري او به تناقض مي‌كشد، زيرا جملات او طوري بيان شده است كه هر يك را علت كامل بدبختيها و خصومتها معرفي مي‌كند او بجاي طرح صحيح مسئله و چاره‌جويي آن فقط كاري كه مي‌كند، مي‌گويد: عصيان كنيد! بسيار خوب، عصيان به وسيله كدامين اصول و ايده‌آل! با اينكه بنابر توصيه‌هاي نويسنده اصول ايده‌آل همگان تقليدي و كليشه‌اي هستند؟ اينك ببينيد بدون تحليل و تفسير علمي صحيح هر دو عامل كينه‌توزيها و خصومتها را در سخنانش چگونه بيان مي‌كند: (در ص 33 از همين كتاب چنين گفته است: (آيا ماوراي اين زندگي چيزي وجود دارد؟ انسان بدون يافتن اين چيز بي‌نام يا هزاران نام هميشه در جستجوي آن بوده است، ايمان را رواج داد، ايمان به يك ناجي، يا يك ايده‌آل اما ايمان همواره و بي‌هيچ ترديد منجر به خشونت شد.اين است به عقيده مورتي علت تضادها و خصومتها و كينه‌توزيها كه هم در اين كتاب و هم در كتاب نارضايتي خلاق مطرح ساخته است. حالا توجه كنيد كه چگونه براي تفسير تضادها و خصومتها مرتكب تناقض مي‌شود. صفحه 12 چنين مي‌گويد: زيرا مي‌بينم جهان اسير جنگهاي بي‌انتها شده است. جهان توسط سياستمداراني كه هميشه در حال جستجوي قدرت هستند، هدايت مي‌شود. جهان، جهان وكلاء، پليسها، سربازان و زنان و مردان جاه‌طلبي است كه همگي خواستار مقام هستند و بر سر كسب آن با يكديگر به جنگ و دعوا و مجادله مي‌پردازند. با اينكه عبارت ص 33 كتاب (رهايي از دانستگي) علت خشونت را به طور عام معلول ايمان معرفي كرد. عبارت فوق (ص 12 از كتاب نارضايتي خلاق) علت را جاه‌طلبي و مقام‌پرستي قدرتمندان قرار داده است. هر يك از دو عبارت فوق به اصطلاح منطقي علمي علت منحصر بدبختي بشري را مطرح مي‌كند. در صورتي كه هيچ علت منحصر براي يك معلول، امكان دخالت علت ديگر را در تاثير در آن معلول نمي‌گذارد. و اگر نويسنده بگويد: من مجموع هر دو را عامل بدبختي‌ها و خصومتها مي‌دانم، نه اينكه هر يك را علت مستقل بدانم. در اين صورت او بايد با يك تحليل علمي دقيق سهم هر يك از دو عامل را بيان كند، تا انسانهاي مصلح بفهمند كه براي برطرف ساختن اين همه شر و ناگواريها چه بايد كرد؟ زيرا بعيد به نظر مي‌رسد كه او بي‌اساس بودن كلي‌گويي و اينكه كلي‌گويي هيچ دردي را تاكنون دوا نكرده است، درك نكرده باشد و اگر مورتي حداقل از تاريخ سرزمين بزرگ خود اطلاعي داشته باشد، مي‌داند كه در سرودهاي وداها و اوپانيشاد و ديگر آثار فرهنگي آن سرزمين چه كلي‌گويي‌هاي جالبي وجود دارد. مي‌بايست اينگونه نويسندگان بدون درهم آميختن مسائل و پيچيده‌تر ساختن آنها، به تحليل دقيق بنشيند و هم علت دروني تخاصم‌ها و تضادها را با روش علمي بدست بياورند و چاره آنها را مطرح كنند و هم علت بروني آنها را كه به قول خودشان قدرت‌پرستان خودكامه و ستمگر مي‌باشد. آنان مي‌بايست به جاي توصيه به تخليه مغزها به طور مطلق (كه به بستن درهاي مغز حتي به سخنان مورتي و امثال او منتهي مي‌گردد) راه اصلاح درون بشر و محدود كردن قدرت و اراده خودكامگان سلطه‌گر را به مردم، مخصوصا به جوانان ياد بدهند.2- به خاطر ملي‌گرايي‌هايمان- ملي‌گرايي به معناي وابستگي به يك قوم و ملتي خاص بر سه گونه است:يكم- وابستگي جبري مانند انتساب نژادي يا جغرافيايي به يك ملت، اگر انسان به بركت تعليم و تربيت توانسته باشد روحيه انسان جهان وطني خود را تقويت نمايد و گام فراتر از پديده نژادگرايي و محصور شدن شخصيتش در يك محيط جغرافيايي بگذارد، (حتي اگر قدمي بيرون از آن محيط و جمع نژادي بيرون نگذاشته باشد) هيچگونه اعتراض از نظر مباني انساني بر او وجود ندارد.دوم- وابستگي اختياري، معناي اين وابستگي چنين است كه انسان همه ارزشهاي وجودي خود را به آن نژاد و محيطي مستند بسازد كه در آنجا به دنيا آمده نسل او با آن نژاد درآميخته است. اين نوع عقب‌افتادگي رواني و مغزي است كه نخست موجب بيگانگي از ديگر انسانها مي‌گردد سپس بيماري (از خود بيگانگي) را به دنبال مي‌آورد، مانند همان شاعر كوته‌بين و خودساز كه مي‌گويد: و ما انا الا من غزيه ان غوت غويت و ان ترشد غزيه ارشد (و من نيستم مگر از قبيله غزيه، اگر غزيه گمراه شود، من هم گمراه مي‌شوم و اگر غزيه رستگار شود من هم رستگار مي‌شوم.)سوم- منظور از ملي‌گرايي وابستگي به يك مكتب و ايدئولوژي و به يك فرهنگ به معناي عمومي آن. ارزش اينگونه ملي‌گرايي بستگي به ارزش آن مكتب و ايدئولوژي و فرهنگ دارد كه مورد گرايش قرار گرفته است، لذا هر اندازه محتواي آنها انساني‌تر و عالي‌تر و سازنده‌تر باشد، ارزش آن ملي‌گرايي والاتر و باعظمت‌تر خواهد بود. و بالعكس، اگر محتواي آنها انحرافي و پليد و رذالت و خصومت‌آميز باشد، ساقط تر و پوچ‌تر و ضرربارتر مي‌باشد.3- خود پسندي‌هايمان. اين يك عامل از اساسي‌ترين عوامل تمايلات تهاجمي انسانها است. و كاملا بايد به آن به مبارزه پرداخت. اين مبارزه با فلسفه‌بافي‌هاي بي‌اساس، قلم‌پردازيهاي شهرت‌طلبانه، شطرنج‌بازي‌هاي مغزي، فريبكاريهاي فضل‌فروشانه، هنرنماييهاي مبتكرانه، لطيف‌گويي‌هاي نبوغ‌بازانه و امثال اين نابكاريها كه خود از مهلك‌ترين بيمارييهاي خودپسندي و خودنمايي است، نه تنها نمي‌تواند از سقوط در لجن خودخواهي‌ها و خودفروشيها جلوگيري كند، بلكه چون خود از همان ريشه بيماري سر مي‌كشد، لذا مي‌تواند طرق متنوع و تازه‌تري براي خودخواهيها و خودفروشيها ارائه بدهد. تا اينجا سخنان نويسنده قابل تفسير و توجيه بود كه متذكر شديم. حال ببينيم او چه عواملي را به عنوان علل تمايلات تهاجمي پيش مي‌كشد؟ شماره بعدي چنين است:4- خدايانمان: آيا وقتي كه مورتي اين كلمه را روي كاغذ مي‌آورد، واقعا متوجه بود كه چه مي‌نويسد! مي‌بايست اين شخصيت مقداري بيشتر درباره مفهوم خدايان مي‌انديشيد- خدا و خدايان كدامين اقوام و ملل؟ من يقين دارم اين شخص كمترين مطالعه‌اي در خداي ابراهيمي كه ازلي و ابدي و فوق محسوسات و فوق وابستگي‌ها و بي‌نياز و عالم و قادر مطلق است نداشته است. او درباره خداي واقعي حضرت ابراهيم و موسي و عيسي و محمد و علي بن ابيطالب عليهم‌السلام كه همه انسانها را مانند يك انسان معرفي مي‌كند، اطلاعي نداشته است. قطعي است كه او از كتاب قرآن كه متن كلي دين ابراهيم است حتي يك آيه مانند انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا را نديده است (قطعي است كه هر كس يكي از انسانها را بدون عنوان قصاص قانوني و يا فساد در روي زمين بكشد مانند اينست كه همه آنانها را كشته است و اگر كسي يك نفس انساني را احياء كند مانند اينست كه همه انسانها را احياء نموده است.) آيا مورتي بتهاي بت‌پرستان را مي‌گويد؟ آيا منظور وي ارباب انواع خيالي گذشتگان است؟ آيا او مي‌خواهد خداياني را كه طواغيت خودكامه قرون و اعصار براي تحميق و تسلط بر بينوايان و ضعفاء ساخته‌اند مورد انتقاد قرار بدهد؟ كاش اين نويسنده بجاي چند صد جمله در اين كتاب يك جمله هم در تفسير معناي خدايان مي‌گفت و مغز جوانان را از اين جهت آماده فهم و درك حقايق مي‌نمود. اگر مقصود اين نويسنده خدايان فوق است، كدامين عاقل آنها را به عنوان الوهيت و خداي واقعي پذيرفته است كه او اين همه حماسه براي نفي آنها در كتابهايش به راه انداخته و به عنوان يك مطلب جديد به افكار بشري عرضه نموده است؟! كاش در آن موقع انسان يا انسانهايي در نزد نويسنده بودند و مي‌گفتند: انرژي مغزي خود را در نفي اين خدايان خيالي مستهلك مساز، عقلاي جامعه بشري روشن‌تر از آنند كه اين را ندانند، جامعه از تو و امثال تو ارائه حل مشكلات و واقعيات را مطالبه مي‌كند. شايسته است كه اينگونه نويسندگان چند سطر محدود درباره خدا و صفات او و ارتباط او با هستي و دلائل بسيار متين و محكمي كه براي اثبات او اقامه شده است، مي‌نوشتند، سپس به عبارات افسونگرانه مي‌پرداختند.5- تعصباتمان- در اين مورد هم نويسنده مي‌بايست توضيحي مي‌داد كه منظور از تعصب چيست؟ اگر منظور مقاومت و لجاجت و عناد در برابر قضاياي حق و بااساس و حتي قضايايي كه احتمال واقعيت دارد. رهايي از اين تعصب نه تنها امريست شايسته، بلكه بدون آن هيچ انساني به بلوغ عقلي و وجداني نمي‌رسد. كاش اين نويسنده نگاهي به تاريخ معرفتي بشر كه پشت سر گذشته مي‌انداخت و مي‌ديد كه در اين موضوع رشديافتگان بدون گرفتن قيافه ابتكار چه گفته‌اند؟ سخت‌گيري و تعصب خامي است تا جنيني كار خون‌آشامي است مولوي يك تحليل ضروري درباره تعصب كه به معناي مقاومت شديد رواني در پذيرش يا انكار يك قضيه است، به قرار زير است:قسم يكم- محتواي آن قضيه، حقيقتي است كه ضرورت آن كاملا معقول و مطابق وجدان عام بشري است، مانند (به خود بپسند آنچه را كه بر ديگران مي‌پسندي و بر ديگران مپسند آنچه را كه بر خود نمي‌پسندي) و مانند (ارزش حقيقتي كار و كالاي هر كسي بايد به او پرداخته شود) حقوق اساسي پنجگانه انسان (حق حيات شايسته حق آزادي مسئولانه، حق كرامت، حق تعليم و تربيت و حق تساوي در برابر قانون) بايد به طور حتم مراعات گردد.) تعصب درباره اين قضايا كه مبناي ضروري حيات فردي و اجتماعي همه انسان‌هاست، نه تنها موجب تمايلات تهاجمي انسانها به يكديگر نيست بلكه تعصب و عمل به آنها است كه بهترين زمينه را براي (حيات معقول) انسانها آماده مي‌سازد.قسم دوم- تعصب درباره قضايايي است كه محتواي آنها شر و پليدي و خباثت و جهل است، تعصب درباره اين نوع قضايا نه تنها امري ناشايست است، بلكه مبارزه با آنها از اهم تكاليف ديني و سياستها و اخلاق و فرهنگهاي سازنده عام بشري مي‌باشد، و هر كس كه بتواند كاري در اين مبارزه انجام بدهد و با اين حال كوتاهي بورزد، او مجرم است، نه جامعه بشري از او مي‌گذرد و نه تاريخ او را عفو مي‌كند و نه خدا او را خواهد بخشيد. قسم سوم- تعصب درباره قضاياي است كه محتويات آنها نه ذاتا امور خير و ضرورتهاي الزامي است و نه شر و پليدي، بلكه امور مباح هستند كه با ذوقيات و شرايط ذهني اشخاص ممكن است تا درجه پذيرش و اعتقادي تعصب پيش برود. اينگونه قضايا نيز به نوبت خود به دو گروه عمده تقسيم مي‌گردند:گروه يكم- آن قضايا هستند كه لوازم زيانبار مغزي و رواني تعصب درباره آنها، فقط به خود شخص متعصب بر مي‌گردد و هيچ ضرري براي جامعه كه در آن زندگي مي‌كند، وارد نمي‌سازد بايد با اين پديده بيمارگونه براي نجات دادن شخص مبتلا به آن از راه معالجات ارشادي و روانپزشكي اقدام نمود و نگذاشت شخصيت اين بيمارگونه با ابتلاء به پديده مزبور مختل گردد و اين يك وظيفه براي حكومت و جامعه و هر كس كه توانايي انجام آن را دارد، مسلم است.گروه دوم- از قضاياي مباح بلكه خوب و شايسته كه مورد تعصب قرار مي‌گيرند، قضايايي هستند كه با اينكه آنها ذاتا قبيح و شر و پليد نيستند، ولي خود پديده تعصب درباره آنها، موجب سوء تفاهم‌ها و اختلالات فرهنگي مي‌باشد. مانند وطن‌دوستي، البته دوست داشتن وطن نه تنها مطلوب و شايسته است، بلكه حتي در موقعيتهايي ممكن است حمايت از آن به حد ضرورت و لزوم برسد، با اين حال اگر در موقعيتهاي عادي بحد تعصب افراطي برسد، مثلا انسان همه ارزشها را در محور وطن خود قرار بدهد، قطعي است كه نتايج ناشايستي را به بار مي‌آورد كه شرعا و عرفا و با نظر به همه اصول عالي فرهنگهاي مفيد جوامع بشري ممنوع و قبيح مي‌باشد. آيا مورتي نمي‌بايست به اين تحليل توجه داشته باشد؟!6- ايده‌آلهايمان- اين شماره ششم از عوامل تمايلات تهاجمي است كه مورتي رهايي از آن را براي چاره‌جويي خصومتها و كينه‌توزيهاي بشري پيشنهاد كرده است! همه مي‌دانيم كه كلمه ايده‌آل داراي معناي متعددي است كه در كتب لغت مطرح مي‌شود از آن جمله است: افكار، آرزوي باطني، فلسفه يا فرضيه‌اي كه معتقد است افكار و تصورات صرفا زاييده حواس و محسوسات است، بحث در تصورات، مبحث فكريات، خيال، طرز تفكر، سنخ فكري، نظر، علم تصورات و انديشه‌ها، علم خيال، هدف، منظور، هدف آرزوي مطلوب. بديهي است كه منظور نويسنده در اين مورد (ايده‌آل به عنوان عوامل تمايلات تهاجمي) آن اصول و آرمانها است كه هر انساني براي زندگي يا در زندگي خود داشته و وصول به آن را مطلوب جدي تلقي مي‌نمايد. بهر حال مي‌خواهيم بدانيم اينكه ايده‌آلهاي ما يكي از علل تمايلات تهاجمي ما است يعني چه؟ آيا بشر هر ايده‌آلي را كه براي خود انتخاب مي‌كند همه كوششها و تلاشهاي خود را صرف وصول به آن مي‌نمايد، موجب تضاد و تزاحم و كينه‌توزي و به اصطلاح مورتي علت به وجود آمدن (تمايلات تهاجمي) مي‌گردد؟ نه هرگز، زيرا ناديده گرفتن آن ايده‌آلهايي كه باعث پيشرفت بشري در طول تاريخ گشته است غير از جهل يا غرض‌ورزي علتي ندارد، نديدن علم دوستي، معرفت و حكمت‌گرايي، علاقه بر پيشرفت صنعت، وضع و تدوين قوانين حقوقي، ترويج شديد اخلاقيات والاي انساني از طرف اديان و حكماء و ديگر رشديافتگان شريف و باكرامت، و تكاپوي جدي و مخلصانه در مسير تنظيم و تصفيه فرهنگهاي سازنده و غيرذالك در گذرگاه تاريخ، با بستن چشم فقط امكان‌پذير نيست، بلكه بايد سقوط درك بر بينهايت زير صفر رسيده باشد، تا انسان بتواند تمدنهاي ديني و ديگر مدينيت‌هايي را كه در طول تاريخ به وجود آمده‌اند منكر شود. البته موجود بشري مي‌تواند براي خود هدفهاي بسيار كثيف و وقيح و شرم‌آور را ايده‌ال قرار بدهد، ولي هيچ انسان عاقل نمي‌تواند ايده‌آل را در هدفهاي ناپاك و تضادانگيز و وقيح منحصر كند.ص 41 از سطر 3 تا آخر و ص 42 از سطر 1 تا آخر 18 مورتي مي‌گويد: به ما گفته شده است كه همه راهها به حقيقت ختم مي‌شود يعني شما راه خود را به عنوان يك هندو مي‌رويد ديگر به عنوان يك مسيحي يا يك مسلمان، در نهايت هم، تمام راهها به يك در منتهي مي‌شود دري كه وقتي خوب به آن نگاه كنيد، به طرزي بسيار واضح به پوچي آن پي مي‌بريد. حقيقت هيچ جاده‌اي ندارد و همين زيبايي حقيقت است. حقيقت زنده است براي رسيدن به يك چيز مرده جاده وجود دارد زيرا كه ايستا است. اما اگر پي ببريد كه حقيقت يك چيز زنده متحرك است كه هيچ قرارگاهي ندارد، نه معبدي، نه مسجدي، نه كليسايي، نه مذهبي و نه معلمي و نه فيلسوفي و در نتيجه هيچ كس نمي‌تواند شما را به سوي آن هدايت كند، در آن صورت درخواهيد يافت كه اين حقيقت زنده همانست كه شما واقعا هستيد يعني خشم شما، بي‌رحميتان، شورشتان حقارتتان، اندوه و غم و عذابي كه در آن زندگي مي‌كنيد. درك تمام اين چيزها از طريق حقيقت صورت مي‌گيرد و شما وقتي مي‌توانيد آن را بفهميد كه بدانيد، چگونه به اين حقايق در زندگي خود نگاه كنيد. شما نمي‌توانيد از پشت عينك يعني ايدئولوژي حجابي از واژه، اميدها و ترسها آن را به روشني ببينيد.حالا درمي‌يابيد كه قادر نيستيد به كس ديگري اتكا داشته باشيد. هيچ راهنما، معلم يا مرشدي وجود ندارد. فقط شما هستيد يعني ارتباط شما با ديگران و جهان، هيچ چيز ديگري وجود ندارد وقتي اين را تشخيص داديد، يا دچار احساس حقارت شديد مي‌شويد كه خود منجر به نااميدي، بدبيني و تلخيتان مي‌شود يا با اين حقيقت روبرو مي‌شويد كه نه شما نه هيچ كس ديگري مسئول جهان يا خودتان و آنچه كه فكر مي‌كنيد، آنچه كه احساس مي‌كنيد يا چگونگي رفتارتان نيست و در نتيجه همه ترحم شما به خود مي‌باشد. آيا من و شما قادريم بدون هيچ نفوذ خارجي يا بدون هيچ ترغيب يا تشويق يا ترس از تنبيه و توبيخ انقلاب همه جانبه و كاملي را در جوهر حقيقي وجود خود ايجاد كنيم؟ و به عبارت ديگر تحولي رواني را تحقق بخشيم تا نتيجتا حالتهاي جانورخويي نظير عصيان، رقابت، اضطراب، ترس، حرص، حسادت، رشك و بقيه تظاهرات وجودي ما كه در واقع بناكننده جامعه فاسدي است كه فعلا در آن بسر مي‌بريم، از بين برود؟ ابتدا درك اين مسئله مهم است كه متوجه باشيد، هيچ نوع فلسفه و الهيات و بحث درباره تصورات و مفاهيم ماوراءالطبيعه را تجويز نمي‌كنيم. به نظر من همه ايدئولوژي‌ها كاملا احمقانه است. آنچه كه حائز اهميت است نوعي فلسفه زندگي نيست، بلكه ديدن آن چيزي است كه عملا در زندگي روزمره، چه بيروني چه دروني در حال اتفاق افتادن است. اگر واقعا از نزديك به آنچه كه در شما در شرف وقوع است بنگريد و آن را مورد بررسي قرار دهيد، مي‌بينيد كه همه آن، بر اساس نوعي مفهوم است و حال آنكه ذهن تمامي گستره هستي نيست، بلكه جزئي از آن است اين عبارات را كه آورديم براي ارزيابي محتويات آنها مجبوريم يك تحليلي اختصاري درباره آنها داشته باشيم.يك- (به ما گفته شده است كه همه راهها به حقيقت ختم مي‌شود … ) آري، همينطور است، يعني اگر راهها واقعا راه باشد نه چاه، و از طرف ديگر مشعل عقل و وجدان در آن راهها نصب شده باشد، بالاخره به حقيقت يا حقايقي مي‌رسند كه مشتركات آنها است. به عنوان مثال، آيا انسانها از آغاز تاريخ اجتماعات بشري، از راههاي گوناگون به حقوق طبيعي مشترك خود نرسيده‌اند؟! بلي رسيده‌اند. كاش مورتي فرصتي براي مطالعه داشت و مطالب زير را مطالعه نموده و ريشه‌هاي اوليه حقوق طبيعي را بدست مي‌آورد:1- اديان حقه الهي 2- درك و دريافتهاي مغزي متفكر بشري كه در فرهنگهاي سازنده اقوام و ملل منعكس شده است كه مي‌توان با نظر دقيق درباره آنها، وجود و فعاليت يك وجدان عام بشري را كه در اشكال گوناگون تجلي مي‌كند، پذيرفت. 3- قوانين ذوالقرنين (كورش به نظر مرحوم طباطبايي در تفسير آيه 83 از سوره الكهف در تفسير الميزان.) 4- اصول مذهب ملت اسه (قومي از يهود) 5- رواقيون: الف- ماركوس اورليوس ب- سيسرون ج- سنكاد- ژوستينين 6- منشور كبير انگليس 7- توماد آكن 8- جان لاك 9- منتسكيو 10- توماس پين 11- حقوق بشر در قوانين فرانسه 12- كاترين حقوقدان آلماني 13- فرانسواژني حقوقدان فرانسوي 14- مباني حقوق بشر از ديدگاه اسلام اگر نويسنده به ريشه‌هاي حقوق بشر كه حقيقت مشترك در روابط انسانها است و از طرق گوناگون و شخصيتهاي مختلف ارائه شده است، توجه پيدا مي‌كرد، مسئله بسيار پر اهميت (حقيقت و طرق مختلف آن) را با آن سادگي ابتدايي برگزار نمي‌كرد.همچنين است حقايق مشترك كه در فرهنگ و اخلاقيات مشترك بشري وجود دارد و از قديم‌ترين تاريخ، تا كنون (حيات معقول) انسانها بر مبناي آنها استوار شده است. به عنوان مثال بشر از هر راهي كه در ارتباط با همنوعان خود پيش بگيرد، مي‌داند و مي‌پذيرد كه (لزوم پرداخت ارزش كار و كالاي مفيد حقيقت است). (ممنوعيت تعدي و تجاوز و ظلم در هر موقعيت و با هر استدلال و طريقي كه در نظر گرفته شود، حقيقت است). (قباحت و وقاحت حيله‌گري و فريبكاري براي قرار دادن مردم در جهل، و اغواي آنان، حقيقت است). (ضرورت خيرانديشي و خيرخواهي از هر جهت و با هر راهي كه ممكن است، حقيقت است). (تكاپو براي رشد فكري و بهداشت جسماني و فرهنگ والا، حقيقت است). بشر از هر راه برود، اگر خودكامگان و نادانان و غرض‌ورزان بگذارند، به اين حقايق خواهد رسيد و اگر به اين حقايق رسيد و آنها را ناديده گرفت، در حقيقت دست به سقوط مغزي و رواني خود زده است كه خودكشي محسوب مي‌گردد. گمان نمي‌رود مورتي اينگونه حقايق را هر چند كه از راههاي مختلف به آنها برسيم منكر شود، بلكه منظور او همانگونه كه از ديگر نوشته‌هايش برمي‌آيد و ما آن را (ترجيع‌بند) مورتي اصطلاح كرده‌ايم، تخليه مغز ساده‌لوحان از اصول و قوانين عالي است كه عوامل پيشرفت انسانها مي‌باشد مانند دين الهي و ديگر معنويات كه با انكار آنها هيچ مكتب و صاحبنظري نمي‌تواند به زندگي انسانها فلسفه و هدفي را مطرح كند و اين همان مطلوب آگاهانه يا ناآگاهانه تخليه‌كنندگان مغز بشري مي‌باشد. بهر حال او مي‌گويد (شما راه خود را به عنوان يك هندو مي‌رويد و ديگري به عنوان يك مسيحي يا يك مسلمان، در نهايت هم تمام راهها به يك در منتهي مي‌شود، در حالي كه وقتي خوب به آن نگاه كنيد به طرزي بسيار واضح به پوچي آن پي مي‌بريد.) همانطور كه اشاره كرده‌ايم حدس قوي زده شده است كه همه هدف اين تلاشگران، تخليه و شستشوي مغز ساده‌لوحان است از همه حقايق، كه با امثال عبارات مزبور وارد ميدان مي‌شود.اولا- همانطور كه ملاحظه كرديد بشر با حقايقي زندگي مي‌كند كه از راههاي مختلف به آن مي‌رسد.ثانيا- اگر كسي اطلاع لازم و كافي از اديان بزرگ الهي در روي زمين داشته باشد، خواهد ديد كه حقيقت مشترك آنها در متن دين حضرت ابراهيم خليل عليه‌السلام است كه نخست به وسيله پيامبران عبري و سپس به وسيله پيامبر عظيم‌الشان اسلام بر جامعه بشريت عرضه شده است. همه اين اديان، حتي بعضي از مسلكهاي حكيمانه‌اي كه با مغز انسانها رشد يافته مانند كنفوسيوس و لائوتسه و بودا و گويندگان وداها حقايقي مشترك را مانند پنج قضيه گذشته مطرح نموده‌اند، به اضافه قضاياي پر محتواي حقيقتي ديگر كه به عنوان حقايق مشترك مورد بهره‌برداري انسانها در همزيستي معقولشان تلقي شده است. هيچ گروه ديني نزاعي با گروه ديني ديگر در خود حقايق نداشته‌اند، مانند اينكه (خدا به وجود آورنده و فيض‌بخش عالم هستي است، و لزوم پيروي از پيشتازان معرفت و صدق و صفا كه به خدا وابسته‌اند. ابديت كه بدون آن، زندگي و جهان هستي قابل هيچگونه تفسير و توجيه معقول نمي‌باشد. آنچه كه موجب تخاصم و تضاد بوده است، چگونگي برداشت و فهم خصوصيات از اين حقايق بوده است و اين اختلاف در برداشتها از كليات جريانيست كه در طرز تفكرات همه صاحبنظران در قلمرو علوم و معارف و فلسفه‌ها و هنرها نيز جريان دارد يعني در امور مزبور هم اختلافهاي فراوان در برداشت از اصول و كليات آنها طرقي را پيشنهاد مي‌كند كه مردم و متفكران در برداشتهاي خود از حقايق، خودپرستي و كجروي را كنار گذاشته با تفاهيم و تحقيق‌هاي معقول و مخلصانه در آن برداشتها به نتايج مثبت برسند. مي‌بايست اينگونه نويسندگان بدانند كه اختلافهاي بي‌غرضانه از سازنده‌ترين جريانات معارف بشري است.البته نبايد مخفي بماند كه حقيقت‌نماها غير از حقايق واقعي هستند و چنين نيست كه هر موضوع و هر ايده‌آلي كه مورد پذيرش و ايمان جمعي از مردم به عنوان حقيقت، قرار گرفته باشد، حتما بايد ديگران نيز آن را حقيقت تلقي نمايند، زيرا همانطور كه گذرگاه تاريخ پر از مسائل علم‌نما بوده و تدريجا با كوشش انسانهاي محقق، پرده از روي آنها برداشته شده و واقعيتها از خلاف واقعيتها تفكيك شده‌اند عقايد مكتبي نيز از همين قرار است، قطعي است كه همه آنچه كه در روي زمين در امتداد تاريخ به عنوان مكاتب ديني و معتقدات مسلكي به وجود آمده است، با منطق علمي و احكام بديهي عقل و وجدان سازگار نمي‌باشد، بنابراين، بهترين راهي كه بايد براي بازشناسي حقايق پيشنهاد كرد، تخليه مغز انسانها نيست و همچنين كشيدن قلم بطلان روي همه آنها نيست چنانكه در هيچ برهه‌اي از تاريخ ديده نشد كه صاحبنظران علوم و معرفت بنشينند و براي تشخيص حقايق علمي از تخيلات بي‌اساس، قلم بطلان بر همه آنچه كه به عنوان علم مطرح شده بود، ولي مخلوط با تخيلات بي‌اساس بوده است، بكشند. هم امروزه با توجه به فعاليتهاي بي‌غرضانه عده‌اي از صاحبنظران مي‌توان مشتركات بسيار بااهميتي را در قلمرو اديان و معتقدات مسلكي تصفيه نموده و از اين راه مردم را با حقايق اصيل مواجه ساخت. در نتيجه آنچه كه منطقي به نظر مي‌رسد، تشكيل دانشكده‌ها و آكادمي‌هاي فعال زير نظر انسانهاي صاحبنظر و بااخلاص براي تحقيقات دامنه‌دار درباره حقائقي است كه در اديان و معتقدات مسلكي، وجود دارد تا پس از تصفيه و تنظيم آنها، در اختيار افكار بشري قرار داده شود.دو- مورتي مي‌گويد: (در حقيقت هيچ جاده‌اي ندارد و همين زيبايي حقيقت است) اگر دو جمله فوق را مانند مقداري فراوان از جملات كتابهاي نويسنده به اشتباه در ترجمه حمل كنيم، بهتر است از اينكه بگوييم: آنها را يك نويسنده اواخر قرن بيستم در جامعه مترقي دنيا به عنوان مسائل علمي بيان نموده است. اين نويسنده بدون ترديد هر چيز را حقيقت نمي‌داند، و براي حقيقت ثبات و ضرورتي قائل است. بديهي است كه اگر كسي بگويد: آقاي نويسنده اين كتابهايي كه نوشتهاي هيچ حقيقتي ندارد، وي سخت خشمگين شده خواهد گفت: تو جاهلي، احمقي، تو غرض‌ورزي (و از اين گونه كلمات.) زيرا من هر چه را كه نوشته‌ام عين حقيقت است، يا حداقل هر چه را كه نوشته‌ام آن را حقيقت تلقي كرده‌ام. بسيار خوب، اگر گفته شود: آقاي مورتي آيا اين حقايق را! كه تو نوشته‌اي آنقدر بديهي هستند كه همگان آنها را مي‌فهمند، و مي‌پذيرند يا اينكه احتياج به بيان و تعريف و استدلال دارند؟ هيچ ترديدي نيست در اينكه او خواهد گفت: همه آنچه را كه من نوشته‌ام براي همه انسانها بديهي نيست، بلكه احتياج به تبيين و اثبات و استدلال دارند (وگرنه هيچ كس به عقيده مورتي گمراه و احمق نبود، زيرا حقائقي را كه او در كتابهايش مطرح كرده همه مي‌فهمند و همگان آنها را به عنوان حقايق قبول دارند!!!)لازمه اينكه مطالب مورتي هم مانند ديگر حقايق! نياز به توضيح و تعريف و اثبات و استدلال دارند، اينست كه همواره مابين حقايق و مغزهاي انسانها فاصله‌هايي وجود دارد كه براي رسيدن به آن حقايق حتما آن فاصله‌ها بايد پيموده شود جاده اين فاصله‌ها همان توضيحات و تعريفات و براهين و استدلال و استشهادها است كه تا طالبان حقيقت از آن جاده‌ها عبور نكنند آن فاصله را طي نخواهند كرد و تا آن فاصله‌ها طي نشود، هيچ حقيقتي قابل وصول نيست و به عبارت خيلي روشن مطالبي كه مورتي در كتابهاي خودش گفته است نه وحي منزل است و نه چنان بديهي است كه نيازي به تعريف و اثبات و استدلال نداشته باشد، زيرا اگر مطالب او بديهي بود نياز به آن توصيف و تعريف و اثبات و استدلال نداشت، اگر اين امور را كسي نفهمد، حتي يك كلمه از سخنان او را هم نخواهد فهميد. اين امور (توصيف و تعريف و استدلال و استشهاد) همان فاصله‌ها است كه بايد براي فهميدن مطالب نويسنده همه آنها را فهميد، بنابراين، براي رسيدن به حقايقي كه مورتي گفته است جاده‌هايي وجود دارد كه بايد از آنها عبور كرد.سه- مي‌گويد: (همين زيبايي حقيقت است) يعني اينكه حقيقت جاده ندارد، خود زيبايي حقيقت است، اين جمله مانند همان شطحيات متصوفه است يا به اصطلاح خود مورتي مانترا (اوراد و طلسم) و شبيه به اين مفاهيم است كه براي پوشاندن حقايق يا فرار از آنها گفته مي‌شود. آخر كدامين حقيقت است كه بدون فعاليتهاي مغزي و شهود و دريافتهاي وجداني كه وصول به خود آنها نيز نيازمند تكاپوها و تلاشهاي مستمر و عميق است، در دسترس بشر قرار گيرد؟ اگر حقايق احتياج به جاده‌اي نداشت، صدها هزار مسائل علمي و تكنولوژي كه دنياي امروز را اداره مي‌كند؟ چه نيازي به دبستانها و دبيرستانها و دانشگاهها و تحقيقات فوق دانشگاهي و آزمايشگاههاي محيرالعقول داشت كه بااهميت‌ترين بودجه‌هاي جوامع و مغزهاي متفكران را بخود اختصاص داده است. بايد گفت زيبايي حقيقت در آن نيست كه جاده‌اي ندارد، زيبايي حقيقت در آن است كه جاده‌اي دارد كه بشر بايد با تلاش از آن عبور كرده و به حقيقت برسد كه انسان با دريافت آن، گويي پس از تلاش جان گمشده خود را دريافته است. بلي حقيقت در دو مورد نيازي به جاده ندارد- يكي عبارتست از وجود اقدس الهي كه هر كس توجه خالص به آن مقام شامخ نمايد، توجه همان، و دريافت او همان، دومين حقيقت كه جاده ندارد عبارتست از دريافت ذات خود (خود هشياري، علم حضوري كانشنس (كنسيانس)) كه هيچ احتياجي به جاده و دالان و دهليز ندارد.شگفت‌آورتر از همه اينست كه مورتي براي اثبات اينكه (حقيقت جاده ندارد) اين دليل را مي‌آورد كه (حقيقت زنده است، براي رسيدن به يك چيز مرده جاده وجود دارد) يعني چه؟ حتما مقصود او اينست كه چيزي كه مرده است، ايستاده است (راكد و بي‌حركت است) و براي رسيدن به آن، طي مسافت لازم است، ولي چيزي كه ايستا نيست، يعني در حركت است شما هر اندازه هم بدويد و از هر راهي هم كه برويد به آن نخواهيد رسيد اين استدلال براي سكونها و حركتهاي فيزيكي آنهم در بعضي موارد صحيح است، نه حقايق و واقعيات فوق فيزيكي وقتي كه مي‌گوييم: شما براي وصول به اين حقيقت كه همه اجزاء جهان و پديده‌ها و روابط آنها در حركت و تحول است بايد بيانديشيد و حتي كارهاي آزمايشگاهي فراوان انجام بدهيد و از همه طرق علمي استفاده نماييد. تا بفهميد كه همه اجزاء جهان و پديده‌ها و روابط آنها در حركت‌اند. وقتي كه شما به اين معلوم مي‌رسيد به يك حقيقت عالي رسيديد كه محتوايش حركت و تحول هستي است. و به عبارت كلي‌تر وقتي كه به فعاليت و تكاپوي علمي مي‌پردازيد و صدها جاده كوتاه و دراز را مي‌پيماييد و به نتايج قاطعانه علمي مي‌رسيد، شما به اشياء مرده نمي‌رسيد، بلكه به زنده‌ترين حقايق مي‌رسيد كه اگر آنها را ندانيد و نپذيريد خودتان مرده‌ايد. چهار- مي‌گويد: (اما اگر پي ببريد كه حقيقت يك چيز زنده و متحرك است كه هيچ قرارگاهي ندارد، نه معبدي، نه مسجدي، نه كليسايي نه مذهبي و نه معلمي و نه فيلسوفي، و در نتيجه هيچكس نمي‌تواند شما را به سوي آن هدايت كند، در آن صورت درخواهيد يافت اين حقيقت زنده همانست كه شما واقعا هستيد، يعني خشم شما، بي‌رحمي‌تان، شورشتان، حقارتتان، اندوه و غم و عذابي كه در آن زندگي مي‌كنيد. درك تمام اين چيزها از طريق حقيقت صورت مي‌گيرد و شما وقتي مي‌توانيد آن را بفهميد كه بدانيد چگونه به اين حقايق در زندگي خود نگاه كنيد. شما نمي‌توانيد از پشت عينك، يعني ايدئولوژي، حجابي از واژه‌ها، اميدها و ترسها آن را به روشني ببينيد)همانطور كه ملاحظه مي‌كنيد بار ديگر ترجيع‌بند مورتي (نه معبدي، نه مسجدي، نه كليسايي نه مذهبي و نه خدايي نه مكتبي معلمي و نه فيلسوفي) تكرار مي‌شود، يعني در حقيقت همه تلاش فكري اين شخص صرف همين ترجيع‌بند است كه بايد در كتابهايش آن را تكرار نمايد. يك چيز خنده‌آور در اين ترجيع‌بند ديده مي‌شود كه علم و عالم را نمي‌تواند در آن، نفي كند، اگر مي‌توانست آن دو را هم رديف نموده مي‌گفت: نه معلمي و نه فيلسوفي و نه عالمي … ) خنده‌آور بودن آن در اينست كه يا مورتي علم را قبول مي‌كند، يا قبول نمي‌كند. اگر قبول مي‌كند بدان جهت كه مبناي همه علوم بر قوانين كلي است، و قوانين كلي از واقعيت نظم ثابت خبر مي‌دهد. و واقعيتهاي ثابت، همه رشته‌هاي مورتي را به باد مي‌دهد، (زيرا او ثابت را مرده قلمداد كرده است) مخصوصا با در نظر داشتن اينكه ثابتها بدون وابستگي به عالم ماوراي طبيعت، نمي‌تواند واقعيتي داشته باشند. و اگر مورتي علم را قبول نكند همه مشتريهاي خود را از دست خواهد داد، زيرا حتي پوچ‌گراترين مردم دورانها در نتايج و آثار و پديده‌هاي علم غوطه مي‌خورند و با آنها زندگي مي‌كنند.پنج- مي‌گويد: حقيقت زنده همان است كه شما واقعا هستيد، يعني خشم شما ولي در اين عبارت هم يك مغالطه بسيار باريكي وجود دارد كه ساده‌لوحان به سختي مي‌توانند آن را تشخيص بدهند. نخست ظاهر قضيه مزبور را كه از يك جهت صحيح است، دقت كنيد: (حقيقت زنده همان است كه شما واقعا هستيد) البته حقيقت فقط همان نيست كه من موجودم، من زنده‌ام، زيرا حقايق موجود و قانونمند در اين هستي خيلي فراوانند وجود من هم يكي از آنها است خود اين مطلب حقيقتي است كه همه فلاسفه و دانشمندان علوم انساني آن را مي‌دانند و مي‌پذيرند و اديان الهي و فلسفه‌هاي مثبت روي آن، اصرار شديد و تاكيد دارند. اين همان است كه به اضافه متن اديان الهي كه همه را به شناخت و دريافت دقيق خود توصيه و تاكيد كرده‌اند. از سقراط به اين طرف همه صاحبنظران شرقي و غربي آن را پذيرفته و عالي‌ترين مطالب را در توضيح و اثبات آن مطرح كرده‌اند. آنچه كه منشا مغاطه است، اين است كه مي‌گويد: اين (شما واقعا) يعني نفس، ذات، شخصيت و جوهر واقعي شما، همان خشم شما، بي‌رحميتان، شورشتان، حقارتتان، اندوه و غم و عذابي كه در آن زندگي مي‌كنيد، مي‌باشد!! بايد دقت كرد چه علتي در كار بوده است كه نويسنده نمي‌گويد: خشم شما، و مقابل آن تحمل و شكيبايي شما، بي‌رحمي شما و مقابل آن ترحم و مهرباني شما، شورش شما، و در مقابل آن آرامش شما، حقارت شما، و مقابل آن احساس عزت و شرف و حيثيت شما!! چرا نويسنده نمي‌گويد: اكتشافات شما، انواع ذوقيات و مديريت شما، استعدادهاي علمي شما، هنري شما، اخلاقي شما، اصلاح‌طلبي شما … !معلوم است كه اگر مورتي در برابر پديده‌هاي شر و منفي انساني نيروها و پديده‌ها و فعاليتها و استعدادهاي خير و مثبت انسانها را هم يادآوري مي‌كرد، به هدف ترجيع‌بند خود كه در كتابهايش تعقيب مي‌كند كه همان تخليه جمجمه‌هاي ساده‌لوحان از همه چيز و سپردن آنها بدست پوچي و اراده قدرت‌پرستان خودكامه است موفق نمي‌گشت.شش- دستور هميشگي و ترجيع‌بند مورتي باز همين جا گل مي‌كند و مي‌گويد: (شما نمي‌توانيد از پشت عينك، يعني ايدئولوژي، حجابي از واژه‌ها، اميدها و ترسها آن را به روشني ببينيد) نويسنده اگر كمي دقت مي‌كرد مي‌توانست حساسيت و آلرژي خود را به حقايق اصيل ولو براي چند لحظه كنار بگذارد، و براي يك بار هم كه شده وجدان خود را سركوب نكند و ببيند - اگر چه همه ايدئولوژي‌ها و واژه‌ها بر حق و مبتني بر واقعيتها نيستند، ولي انكار هر ايدئولوژي و هر واژه‌اي هم كه وجود خود شما و تفكرات شما را توجيه و تفسير مي‌نمايد، به هيچ منطق و علمي مستند نيست. آيا ايدئولوژي‌هاي مثبت نيستند كه اصول اساسي حق حيات شايسته را با لوازم آن و حق كرامت و شرف انساني را با لوازم آن، و حق و آزادي مسئولانه را با لوازم آن، اثبات و پيروي از آنها را براي همگان توصيه مي‌كنند؟! چرا خلاف واقع مي‌گوييد؟!اگر واژه‌ها از اعتبار بيفتند، مردم سخنان شما را با كدامين واژه‌ها بفهمند؟! مي‌گويد: (اميدها و ترسها) آقاي نويسنده تو اگر بجاي شطرنج‌بازي با كلمات و واژه‌ها، در حقيقت حيات انساني مي‌انديشيدي، آن وقت ترديدي نداشتي كه پديده‌هاي مزبور رواني، با نظر به اختلاف موقعيتهاي انسانها در ارتباطات اساسي (ارتباط انسان با خويشتن، ارتباط انسان با جهان هستي، ارتباط انسان با همنوعان خود ارتباط انسان با سرسلسله هستي) نه تنها اميدها و ترسها را ضروري مي‌سازد، بلكه محبت و اشتياق و عشق و انجذاب به كمال و اكتشاف و اختراع و رقابتهاي سازنده و احساس برين تكليف را كه باعظمت‌تر از همه عظمتها است، ضروري و حتمي مي‌نمايد، نهايت امر اين است كه صاحبنظران و محققان انسان‌شناس و انسان‌دوست موظفند در هر جامعه و در هر دوراني با تكاپوهاي خستگي‌ناپذير، آن پديده‌ها را مورد شناخت كامل قرار داده و بشريت را در ارتباط با آنها، تا آنجا كه ممكن است، تامين و تنظيم نمايند.هفت- مي‌گويد: (آيا من و شما قادريم بدون هيچ نفوذ خارجي، يا بدون هيچ ترغيب يا تشويق يا ترس از تنبيه و توبيخ، انقلاب همه جانبه و كاملي را در جوهر حقيقي وجود خود ايجاد كنيم و به عبارت ديگر تحولي رواني را تحقيق بخشيم، تا نتيجتا حالتهاي جانورخويي، نظير عصيان، رقابت، اضطراب، ترس، حرص، حسادت، رشك و بقيه تظاهرات وجودي ما كه در واقع بناكننده جامعه فاسدي است كه فعلا در آن بسر مي‌بريم، از بين برود؟) مي‌دانيد معناي اين سوال چيست؟ معناي اين سوال چيزي شبيه به اين است كه آيا بشر مي‌تواند بذرها را بر زمين بپاشد، نهالها را بكارد، و آن بذرها و نهالها بدون آبياري و فتونهاي خورشيدي و قواي زميني خودبخود برويند و به ثمر بنشينند؟ ميدانيد معناي اين سوال چيست؟ معناي اين سوال درست مانند اينست كه ايا مي‌توان افراد بشر را پس از تولد از مادر در يك كويري رها كنند و فقط نان و آب و لباس او را بدهند و از عوامل مرگ آنان را حراست كنند، بدون نياز به معلم و حواس و انديشه و تعقل و تجربه و آزمايش همه آنان فارابي مي‌شوند، ابن‌سينا، حسن بن هيثم، ملاصدرا، و از آنان رونتگن درمي‌آيد و مندليف مي‌رويد؟ به اضافه اينكه همه آنان همه دانشها را فرا مي‌گيرند. همه آنان سقراط غرب و گاندي شرق هم مي‌شوند!!!هشت- مورتي اولين شرط تحول انقلاب رواني را به قرار زير كه صريح‌ترين شعار و ترجيع‌بند هميشگي او است، چنين بيان مي‌دارد: (ابتدا درك اين مسئله است كه متوجه باشيد هيچ نوع فلسفه‌اي و الهيات و بحث درباره تصورات و مفاهيم ماوراءالطبيعه را تجويز نمي‌كنيم. به نظر من همه ايدئولوژي‌ها كاملا احمقانه است) اولا- بايد بدانيم: اينكه مي‌گويد: (ابتدا درك اين مسئله مهم است … ) اين هم ابتداي فعاليت مغزي مورتي است و هم هدف اصلي او از نوشتن اينگونه مسائل كه خود اعتراف مي‌كند نه به تبليغات و آموزشهاي بروني مربوط است و نه به دريافتها و درك دروني. اين جمله واقعا صحيح است، واقعا مورتي تحقيق را به حد نصاب رسانده! و با پيدا كردن شرط تحول و انقلاب رواني، بزرگ‌ترين انقلاب را در تاريخ بشري به وجود آورده است! نهايت امر اين تحول را كه مورتي شرط آن را پيدا كرده است، نه براي به وجود آمدن انساني كامل‌تر است، بلكه براي برگشتن به دوران غارنشيني است كه هيچگونه نياز به دانستن و فلسفه و الهيات! و تصورات و مفاهيم ماوراءالطبيعه و علم و معرفت و هيچگونه ايدئولوژي و انديشه و غيرذالك ندارد! بدان جهت كه تاكنون پاسخ جملات مورتي در اين مقاله، با اشكال گوناگون گفته شده است، تفصيل ديگر در اين مورد نمي‌دهيم. فقط بايد دانست به كدامين علت، سخنان مورتي كه به نظر او و پيراوانش قطعا جنبه فلسفي و ايدئولوژي دارد، از نظريه خود او (احمقانه بودن همه ايدئولوژي‌ها و فلسفه‌ها) استثناء شده است!!!اينكه مي‌گوييم: سخنان مورتي هم جنبه فلسفي و ايدئولوژي دارد، براي اينست كه سخنان او جنبه علمي ندارد، زيرا اگر علمي بود، مي‌بايست مورد پذيرش همه كساني كه آنها را مطالعه كرده‌اند، قرار مي‌گرفت. طلسم و جادو و كهانت هم نيست، زيرا مفردات و جملات و همه واژه‌هايي كه بكار برده است، هر يك به تنهايي داراي معنايي روشن و قابل فهم همگان مي‌باشند. پس سخنان او هم نوعي فلسفه و ايدئولوژي است، نهايت امر براي ساده‌لوحان و پيروانش. ما جسارت نمي‌كنيم، بلكه عبارت خود مورتي جسارت كرده مي‌گويد: آنها همه احمقانه هستند جاي نهايت شگفتي است كه مورتي با كدامين وجدان علمي به خود اجازه داده است كه همه انواع فلسفه‌ها و الهيات و تصورات و مفاهيم ماوراءالطبيعه و ايدئولوژي‌ها را مردود قلمداد مي‌كند، در صورتي كه اگر او مي‌خواست همه عمر خود را در بررسي و تحقيق در همه جوانب يك مكتب فلسفي و يك ايدئولوژي سپري كند، عمر او وفا نمي‌كرد، با اين حال مي‌گويد: هيچ يك از آنها را تجويز نمي‌كنيم!! و متوجه نباشد كه اگر بشريت به تجويز و عدم تجويز من و او گوش فرا مي‌داد هنوز از غارنشيني نجات پيدا نمي‌كرد. اميدوارم اين جمله: (به نظر من همه ايدئولوژي‌ها كاملا احمقانه است! اشتباه در ترجمه باشد. زيرا گوينده چنين جمله‌اي يا از ايدئولوژي‌ها و كاربرد بسيار مثبت آنها در ترقي بشري اطلاع نداشته است و يا منظورش از كلمه (احمقانه) آن معنايي نيست كه از خود اين كلمه بر مي‌آيد. ما اميدواريم متهم ساختن عظماي بشريت در طول تاريخ (كه به وسيله ايدئولوژيهاي انسان‌ساز بزرگ‌ترين خدمتها را به تمدنها و حيات فرهنگي بشريت نموده‌اند) به حماقت، فقط ناشي از بي‌اطلاعي و غفلت نويسنده بوده باشد.ص 48 و 49 مورتي پس از انكار هر گونه تعليم و فلسفه و ايدئولوژي و مفاهيم و خلاصه پس از انكار هر حقيقتي كه از بيرون وارد درون ما مي‌شود، مي‌گويد: محتويات دروني را هم بايد ناديده بگيريم با تشخيص اين مسئله كه ما مي‌توانيم به هيچ اتورتيه (مفاهيم انتزاعي، قراردادي و تحميلي) در به وجود آوردن انقلابي كلي در ساختار روان خود متكي نباشيم، مشكل بزرگ‌تري پيش مي‌آيد و آن، نفي اتورتيه دروني خود اوست. اتورتيه تجربيات كوچك و ويژه و عقايد گردآوري شده، دانش، ايده‌ها و آرمانها. شما ديروز تجربه كرده‌ايد كه به شما درسي داده و آنچه كه به شما اين درس را داده حالا يك اتورتيه جديدي شده و آن اتورتيه ديروز به اندازه اتورتيه هزاران سال پيش مخرب است. درك شناخت خود احتياج به هيچ اتورتيه، چه اتورتيه ديروز و چه اتورتيه صدها سال پيش ندارد. زيرا ما موجودات زنده‌ايم، هميشه در حال حركت و شكوفا شدن هستيم و هرگز از حركت باز نمي‌مانيم. وقتي ما به خود به اتورتيه مرده ديروز نگاه مي‌كنيم، از درك پويايي و زندگي و زيبايي و كيفيت آن حركت عاجز هستيم. رهايي از دام هر مقامي، چه مقام خود و چه مقام ديگران، مردن از (گذشته) است و نتيجتا داشتن ذهني هميشه تازه، بانشاط، جوان، معصوم، و مملو از شور و وجد و نيرومندي. تنها در آن ساحت است كه انسان مي‌آموزد و مشاهده مي‌كند و براي اين كار هشياري بسيار زيادي لازم است، هشياري علمي نسبت به آنچه كه در درون ما مي‌گذرد، بدون تحريف و يا گفتن اينكه چه چيزي بايد باشد و چه چيزي نبايد باشد.زيرا از لحظه‌اي كه شروع به تصحيح آنچه كه در درونتان مي‌گذرد، مي‌كنيد، در واقع شما اتورتيه ديگري را ساخته‌ايد يعني يك سانسورچي. بنابراين حالا ما مي‌خواهيم در مورد (خود) با يكديگر به تفحص و پژوهش بپردازيم، نه اينكه در حالي كه شما مي‌خوانيد، يك نفر ديگر توضيح دهد يا همانطور كه لغات را دنبال مي‌كنيد با او موافقت يا مخالفت كنيد، بلكه بوسيله سفري با يكديگر، سفري براي اكتشاف مرموزترين گوشه‌هاي ذهنمان. براي رفتن به يك چنين سفري بايد سبك سفر كنيم، ما مي‌توانيم زير بار عقايد و تعصبات و نتيجه‌گيري‌ها تحت فشار قرار بگيريم، يعني زير بار همه آن تجهيزات قديمي كه براي مدت دو هزار سال يا بيشتر جمع‌آوري كرده‌ايم. هر چه راجع به خودتان مي‌دانيد فراموش كنيد هرچه راجع به خودتان تا كنون فكر مي‌كرده‌ايد فراموش كنيد حالا مي‌خواهيم با يكديگر طوري شروع كنيم كه انگار هيچ چيز نمي‌دانيم. ديشب باران سختي مي‌باريد و حالا آسمان شروع به صاف شدن كرده، حالا روز جديدي است، بياييد با اين روز تازه تنها روزي كه وجود دارد برخورد كنيم، سفر خود را با پشت سر نهادن همه خاطرات گذشته آغاز كرده و براي نخستين مرتبه به درك خود نائل شويم.) پاسخ: يك- مي‌گويد: (و آن اتورتيه ديروز به اندازه اتورتيه هزاران سال پيش مخرب است. درك شناخت خود، احتياج به هيچ اتورتيه، چه اتورتيه ديروز و چه اتورتيه صدها سال پيش ندارد، زيرا موجودات زنده‌اي هستيم، هميشه در حال حركت و شكوفا شدن هستيم و هرگز از حركت باز نمي‌مانيم) براي ارزشيابي اين جملات، نخست به اصل اساسي حركت و تحول مستمر همه موجودات عالم هستي توجه كنيم:1- من دو بار به يك رودخانه وارد نشده‌ام (هراكليد يوناني)2- نه تنها همه اعراض و پديده‌ها در حركتند، بلكه جوهر اشياء نيز در حركت است. (صدرالمتالهين شيرازي)3- موجيم كه آسايش ما در عدم ماست           ما زنده آنيم كه آرام نگيريم (محمد اقبال لاهوري)4- بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين          كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس (حافظ)5- چيست نشاني آنك هست جهاني دگر          نو شدن حالها رفتن اين كهنه‌هاستروز نو و شام نو، باغ نو و دام نو           هر نفس انديشه نو، نو خوشي نو عناستعالم چون آب جوست بسته نمايد وليك          مي‌رود و مي‌رسد نونو اين از كجاستنو ز كجا مي‌رسد كهنه كجا مي‌رود             گرنه وراي نظر عالم بي‌منتهاست (جلال‌الدين مولوي)6- هر نفس نو مي‌شود دنيا و ما           بي‌خبر از نو شدن اندر بقاعمر همچون جوي نونو مي‌رسد          مستمري مي‌نمايد در جسدشاخ آتش را بجنباني بساز            در نظر آتش نمايد بس درازاين درازي مدت از تيزي صنع           مي‌نمايد سرعت‌انگيزي صنعنيك بنگر ما نشسته مي‌رويم            مي‌نبيني قاصد جاي نويم (مولوي)دو- پس اينكه ما زنده هستيم و همواره در حال حركت و شكوفائي هستيم نه تنها هيچ تازگي ندارد كه آقاي مورتي حماسه آن را سر دهد و خيال كند كه چيز تازه‌اي را كشف كرده است، نه اختصاص به انسان و نه به ديگر جانداران دارد. آنچه كه بايد در نظر گرفته و نمي‌شود با طفره رفتن، كار را ختم شده تلقي نمود، اينست كه اين حركت و تحول كاملا بر مبناي قانون انجام مي‌گيرد و راهي براي تصادف و شانس و بخت در آن وجود ندارد. اگر علت حركت رو به نزول است، مانند فرهنگها و تمدنها در حال تنزل و سقوط (مانند ظلم و اشاعه جهل و فساد در جامعه متمدن) محال است آن حركت رو به ترقي و اعتلاء باشد و اگر علت حركت رو به صعود و ترقي باشد، محال است تحول رو به سقوط باشد. و بديهي است كه وجود قانون در هر مورد دليل وجود ثابتي است كه آن مورد و امثال آن را بطور كلي اداره مي‌كند. وقتي كه ظلم و اشاعه جهل و فساد همواره مستلزم سقوط و اضمحلال فرهنگها و تمدنها باشد، كشف مي‌كند از اينكه قانون به وجود آمدن و استمرار فرهنگ تمدن، حقيقتي است ثابت كه در نظم هستي موثر است و آن عبارت است از ضرورت علم و معرفت و عدالت و اصلاح در جامعه. همانگونه كه در گذشته اشاره كرديم، بدان جهت كه هر آنچه كه در جهان عيني است در حركت و تغيير بوده و همه آنها جزئياتي مشخص است و ثابت و كلي در متن محسوس جهان عيني وجود ندارد و با اين حال هيچ حركت و پديده مشخص بدون تكيه به قانون (كه خود از ثابت انتزاع مي‌شود) وجود ندارد. حال سوال اينست كه جاي اين ثابتها كجاست؟اين سوالات است كه نه مورتي و نه ديگر نويسندگان منكر متافيزيك نه تنها پاسخ آن را نمي‌دهند، بلكه با كمال زيركي از آن فرار مي‌كنند، ولي فرار به كجا؟ زيرا خود آن فرار هم مستند به قانون ثابت (من هر چه مي‌گويم عين حقيقت است و حقيقت تنها در اختيار من است)!! مي‌باشد كه از تورم خود طبيعي ناشي مي‌شود. بهر حال اميد مي‌رود كه خوانندگان نوشته‌هاي مورتي يك نگاه ولو گذرا به فرهنگ اصيل و باهويت خود نيز بيندازند كه مي‌گويد: قرنها بگذشت اين قرن نويست ماه آن ماه است، آب آن آب نيست عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم ليك مستبدل شد اين قرن امم قرنها بر قرنها رفت اي همام وين معاني برقرار و بردوام شد مبدل آب اين جو چند بار عكس ماه و عكس اختر برقرار پس بنايش نيست بر آب روان بلكه بر اقطار اوج آسمان حال كه چنين است، يعني حركت و تحولها بر مبناي قوانين صورت مي‌گيرد، ما آن قوانين را بايد از كجا بياموزيم؟ از درون يا از بيرون؟ در حالي كه مورتي هم تعليمات بروني را مورد انكار قرار داده است و هم دريافتهاي دروني را و هر كسي كه با كمي دقت نوشته‌هاي مورتي را بخواند، قطعي است كه مقصودي جز رساندن مغزهاي بشري (البته ساده‌لوحان ناآگاه) به خلاء محض نخواهد يافت و بديهي است كه چنين مغزهايي براي توپ‌بازي يكه‌تازان خودكامه روزگار در ميدان تنازع در بقاء مناسب است نه براي درك و فهم و انديشه.سه- شايد در مغز هيچ بشري تناقضي شگفت‌انگيزتر از اين خطور نكند كه از طرفي بپذيرد كه (انسان هيچ احتياجي به تعليم و تربيت و فلسفه و معرفت و ايدئولوژي و مكتب بروني ندارد، يعني انسان نبايد چيزي را از مقامي و از كسي بپذيرد. از طرف ديگر صراحتا بپذيرد كه هيچ دريافت و فهم و شهود دروني خود شخص هم معنائي ندارد!! و بگويد: (رهايي از دام، هر مقامي چه مقام خود و چه مقام ديگران، مردن از (گذشته) است (رها كردن برون و درون به كلي) و نتيجتا داشتن ذهني هميشه تازه، بانشاط و جوان، معصوم و مملو از شور و وجد و نيرومندي) آيا باد بدون هوا و موج بدون آب و بطور كلي حركت و نوسان و اهتزاز بدون محلي كه حركت و نوسان و اهتزاز در آن به وجود بيايد، امكان‌پذير است!! وقتي كه ذهن انسان در خلاء محض قرار گرفته است، چه تازه‌اي! كدامين نشاط! و چگونه جواني! و شور و وجد و نيرومندي! آيا وقتي كه اين پديده‌ها در ذهن انسان به وجود مي‌آيد، آن انسان در خلاء محض بسر مي‌برد، يا در حال ارتباط با خويشتن، با جهان هستي، با همنوعان خود، كه هر يك در معرض بروز صدها پديده و فعاليت است، بسر مي‌برد. صراحت تناقض در اينجا ظاهر مي‌شود كه پس از توصيه و دستور موكدي كه مورتي نه يكبار، بلكه چند بار براي تخليه درون صادر مي‌كند، در اينجا مي‌گويد: (تنها در آن ساحت است كه انسان مي‌آموزد و مشاهده مي‌كند و براي اين كار هشياري بسيار لازم است، هشياري علمي نسبت به آنچه كه در درون ما مي‌گذرد) مورتي مي‌گويد: همه آنچه را كه از گذشته در درونتان جاي داده‌ايد (تصور، تصديق علوم، معارف، فلسفه‌ها، ايدئولوژي‌ها … ) حذف كنيد. و خود را بوسيله آنها سانسور نكنيد. در اينجا مي‌گويد: انسان مي‌آموزد … يعني در يك لحظه نيستها هست مي‌شوند!! چه چيز را بياموزد، از درون خالي چه مي‌توان گرفت! كدامين هشياري؟! و هشياري درباره چه؟! از همه صريح‌تر براي تشكيل تناقض اينكه مي‌گويد: (هشياري علمي نسبت به آنچه كه در درون ما مي‌گذرد) آقاي مورتي مگر شما دستور نداديد كه همه آنچه در درون ما در جريان است، اتورتيه مقام دروني است و بايد آنها را حذف كرد! مگر اينكه بگوييد: هنگامي كه درون را از عوامل بيروني و دروني قطع كرديد، شما ناگهان همه علوم اولين و آخرين را بدست مي‌آوريد سهل است كه اصلا شما همه عالم هستي مي‌شويد!!!در اينجا مقصد نهايي مورتي را كه همان تخليه مغز است، با عبارت روشني كه آورده است، مطرح نموده و مطالعه‌كننده ارجمند را در متن مقصود مورتي قرار مي‌دهيم: ص 68 و 69. آنچه كه در ماوراء وجود دارد، نمي‌تواند در قالب واژه‌ها درآيد زيرا واژه شيئي نيست. ما قادريم تا اينجا كلام را توصيف كنيم و توضيح دهيم، اما هيچ واژه، يا توضيحي قادر نيست در بصيرت را باز كند. آنچه كه در بصيرت و روشن‌بيني را باز خواهد كرد، هشياري و توجه هر روزه و دائمي است. هشياري نسبت به اينكه چگونه صحبت مي‌كنيم، چه مي‌گوئيم، چگونه راه مي‌رويم و چه فكر مي‌كنيم. اين مانند تميز كردن يك اتاق و مرتب نگهداشتن آن است. پاك نگهداشتن ذهن به يك معنا بسيار مهم است، اما از سوي ديگر اهميت چنداني ندارد. اتاق بايد همواره مرتب و تميز باشد اما نظم و ترتيب، در يا پنجره را باز نمي‌كند. آنچه كه در را باز مي‌كند خواسته يا اراده شما هم نيست. نمي‌توانيد چيزي را به آن اتاق جذب كنيد. همه آنچه كه قادريد انجام دهيد تميز و خالي نگهداشتن آن است يعني منزه و مبري بودن حتي نه منزه نگهداشتن براي هدف يا ثمري. در آن حال اگر سعادتش را داشته باشيد پنجره باز مي‌شود و نسيم فرحبخش داخل مي‌گردد. احتمال دارد كه نسيمي نيز داخل نشود. اين بستگي به حالت ذهنتان دارد. آن حالت ذهني را تنها مي‌توان تماشا كرد. هرگز سعي نكنيد به آن شكل ببخشيد يا در رابطه با آن حالت جبهه‌گيري يا مخالفت يا توجيه و ملامت و قضاوت داشته باشيد يعني بدون هيچ تبعيضي آنرا تماشا كنيد و در آن هشياري بدون تبعيض، احتمالا در باز خواهد شد و ساحتي را كه در آن نه تضاد وجود دارد و نه زمان خواهيد ديد.پاسخ- يك- در اين عبارت، مطالبي آمده است با اينكه تكراري از جملات گذشته و آينده است، ما از آنها نمي‌گذريم و مورد نقد قرار مي‌دهيم، مي‌گويد: (اما هيچ واژه و يا توضيحي قادر نيست در بصيرت را باز كند) اين مطلب در صورت كلي آن درست نيست، زيرا انكار تاثير تعليم و تربيتهاي صحيح در انسانها، جز انكار تاريخ و پيشرفت معرفت بشري نتيجه‌اي نمي‌دهد. بله آنچه كه صحيح است اينست كه تعليمات صحيح انسان را مي‌تواند وارد آستانه خويشتن نمايد، اين خود انسان است كه بايد براي باز شدن در بصيرت به روي خويشتن بكوشد. اين همان حقيقت است كه قرنها پيش از مورتي در معارف اسلامي مشرق زمين مطرح گشته است:من ترا بردم فراز قله هان          بعد از آن تو از درون خود بخوان (مولوي)دو- سپس مي‌گويد: (آنچه كه در بصيرت و روشن‌بيني را باز خواهد كرد، هشياري و توجه هر روزه و دائمي است. در اينجا بايد از مورتي پرسيد هشياري و توجه به چه؟ آيا غير از واقعيات دو قلمرو انسان و جهان است كه مورد هشياري و توجه قرار خواهد گرفت؟ قطعا چنين است، در اين صورت اگر هشياري و توجه فقط به جزئيات محسوس و پديده‌هاي گذران عالم طبيعت متعلق باشد، ذهن آدمي در اين صورت مانند آينه‌اي در كنار جويباري خواهد بود كه آب در آن در جريان است و روي خود برگها و كاغذ پاره‌ها و ديگر اشياء را مي‌برد. بنابراين فرض، تكليف علم كه مبتني بر درك و شناخت قوانين كلي است چه مي‌شود. و اگر متعلق هشياري و توجه فعاليتها و نيروها و پديده‌هاي دروني است كه از راه حواس يا آزمايشگاهها و تعقل و انديشه به وجود آمده‌اند، مورتي همه آن امور دروني را خرافات تلقي كرده و زدودن همه آنها را همانگونه كه در همين عبارات مورد بحث مي‌بينيد، سفارش مي‌كند!!مورتي مي‌گويد: (هشياري نسبت به اينكه چگونه صحبت مي‌كنيم، چه مي‌گوئيم، چگونه راه مي‌رويم و چه فكر مي‌كنيم) حالا اين سوال پيش مي‌آيد كه انگيزه ما از اينكه به امور مزبور (صحبت، گفتگو، تفكر) هشيار باشيم چيست؟ مسلم است كه انگيزه براي اين هشياري جز تشخيص صحيح و غلط امور مزبور نيست، بديهي است كه تشخيص مزبور ناشي از تطبيق قوانين كلي بر آن امور است كه اگر امور مزبور قابل تطبيق بر آن قوانين كلي بود، آنها صحيح خواهند بود و در غير اين صورت باطل، با اين تحقيق بايد مورتي بپذيرد كه مغز ما پيش از ارتباط با محسوسات و واقعيات عيني در دو قلمرو انسان و طبيعت، اصول و قوانيني را دارد كه ملاك صحت و بطلان آن واقعيات و فعاليتهاي دروني مي‌باشد، ولي اين درست همان قضيه است كه مورتي منكر آن است.سه- مي‌گويد: اين هشياري و توجه هم مهم است و هم اهميتي ندارد. (زيرا اين كار مانند تميز كردن يك اتاق و مرتب نگهداشتن آن است. پاك نگهداشتن ذهن به يك معنا بسيار مهم است، اما از سوي ديگر اهميت چنداني ندارد. اتاق بايد همواره مرتب و تميز باشد اما نظم و ترتيب، در يا پنجره را باز نمي‌كند.) پس هشياري و توجه هم كاري نمي‌تواند انجام بدهد، يعني نمي‌تواند براي شما معرفتي را نصيب كند يا به اصطلاح اين نويسنده در بصيرت را باز كند. سپس مي‌گويد: (آنچه كه در را باز مي‌كند خواسته يا اراده شما هم نيست. نمي‌توانيد چيزي را به آن اتاق جذب كنيد. همه آنچه كه قادريد انجام دهيد تميز و خالي نگهداشتن آن است (خلاء محض) يعني منزه و مبري بودن، حتي نه منزه نگهداشتن براي هدف يا ثمري!) با اين جمله اخير به روشني اثبات مي‌شود كه مقصود مورتي انكار تمام خويشتن است، نه باي مبدل شدن و تحول يافتن به خود عالي، بلكه به (هيچ محض) آنگاه مي‌گويد: (اگر سعادتش را داشته باشيد پنجره باز مي‌شود و نسيم فرحبخش داخل مي‌شود) آقاي مورتي، از كجا؟ از بيرون يا از درون؟ شما همه محتويات بيرون و درون را بطور صريح منكر شده‌ايد، اگر چه گاهي هم براي رهايي از اتهام، اصالت را به درون داده‌ايد، ولي نمي‌گوييد اين درون واقعيتي دربر دارد كه بايد از آن استفاده كرد. اين نويسنده بگفته خود هشيار است. و چون بارها صريحا گفته است: درون و برون چيزي ندارند كه به شما تعليم كنند، لذا براي اينكه مورد اعتراض به تناقض‌گوئي واقع نشود، مي‌گويد: احتمال دارد كه نسيمي نيز داخل نشود بنابراين هيچكس نخواهد توانست گريبان مورتي را بگيرد، زيرا اگر پس از تخليه محض، يك عده تخيلات به ذهن انسان روي بياورد، او خواهد گفت: اينست همان نسيم فرحبخش. و اگر خلاء محض ادامه يابد، خواهد گفت: مگر من نگفتم (احتمال دارد كه نسيمي نيز داخل نشود)مورتي عمل تخليه كامل مغز را در عبارات زير به پايان مي‌رساند: (اين بستگي به حالات ذهنتان دارد. آن حالت ذهني را تنها مي‌توان تماشا كرد، هرگز سعي نكنيد به آن شكل ببخشيد، يا در رابطه با آن حالت جبهه‌گيري يا مخالفت يا توجيه و ملامت و قضاوت داشته باشيد، يعني بدون هيچ تبعيضي آن را تماشا كنيد) چه چيز را؟ خلاء محض را؟ و در آن هشياري بدون تبعيض، احتمالا در باز خواهد شد و ساحتي را كه در آن، نه تضاد وجود دارد و نه زمان خواهيد ديد. بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كه منظور مورتي دريافتي شبيه به دريافت انسان معلق در فلسفه ابن‌سينا باشد (انسان خود را با كمال تجرد پس از انقطاع از همه عوامل بروني و دروني موثر درك كند) و همچنين بسيار بعيد به نظر مي‌رسد كه منظور وي (مي‌انديشم پس هستم) رنه دكارت باشد، زيرا او به اعتراف خودش كاري با اين علوم و معارف كه ديگران گفته‌اند، ندارد. بدين ترتيب رسالت و ماموريت نويسنده از برون و درون خود، براي مواجه ساختن مغز انسانها با خلاء محض صورت مي‌گيرد. چه موقعي عقول ناپديد شده عرب به خود آنان برگشت؟ تاريخ پرتلاطم عرب بعد از صدر اسلام جاي بررسي و تحقيق فراواني دارد. فراز و نشيبي را كه عرب پس از ظهور اسلام، مخصوصا پس از سي سال اول پيدا كرد، نمي‌توان به سادگي و با روش تاريخ‌نويسي حرفه‌اي و تحليل‌گري معمولي مورد تفسير و توجيه قرار داد.آنچه كه درباره سوال مطرح شده در فوق، از ديدگاه مربوط به كار ما در اين تفسير مربوط مي‌شود، دو جنبه از سرگذشت عرب بعد از اسلام است كه به هر ترتيبي باشد، بايد با تحقيق مناسب مورد دقت قرار بگيرد.جنبه يكم- سرگذشت نژاد عرب (چه نژاد اصيل آن كه عبارتست از عرب قحطان، و چه غير اصيل آن كه شامل اقوام و مللي مي‌باشد كه عمدتا پس از ظهور و رواج اسلام از نظر زبان و آداب و رسوم فرهنگي و ايدئولوژي كه به عرب ملحق شدند و تدريجا در دورانهاي بعدي بدون ذكر ريشه‌هاي نژادي، مجموعه‌اي از جوامع عربي را تشكيل داده‌اند) عرب از اين جنبه و از اين بعد، مانند ديگر نژادها و اقوام و ملل براي خود تاريخ و سرگذشت داشته و شاهد جريانات فرهنگي و اقتصادي و سياسي و تحولات گوناگوني بوده است كه كم و بيش مورد بحث و بررسي صاحبنظران عرب و غير عرب قرار گرفته است.جنبه دوم- سرگذشت نژاد عرب، عبارتست از تاريخ اين نژاد پس از ظهور و شيوع اسلام كه آنان را با عنوان ايدئولوژي اسلام (مسلمانان) متصف و مشهور ساخت. آنچه كه در اين مبحث مختصر مورد توجه ما است، اين جنبه دوم است كه از اهميت بسيار بالائي برخوردار بوده و موجب درخشش چهره جهاني اين نژاد گشته است. اساسي‌ترين سوالي كه در اين جنبه از سرگذشت عرب مطرح است، اينست كه اين نژاد مهم در ارتباط با ايدئولوژي اسلامي و اختصاص دادن و به دوش گرفتن پرچم اسلام به خويشتن، چه كارنامه‌اي را براي خود تنظيم نموده است؟ قطعي است كه پاسخ به اين سوال يكي از مشكلات غير قابل حل و فصل نهائي است. ما با كمال وضوح مي‌بينيم كه در آن زمان كه عرب با ادعاي تمدن ديني در جوامع بشري حركت مي‌كرد و كردارش اگر چه بطور نسبي و محدود گفتارش را تصديق مي‌نمود، داراي استقلال در زندگي اجتماعي و هويت اصيل فرهنگي بوده، روي پاي خود حركت كرده است، متاسفانه از آن هنگام كه دين اسلام را از متن زندگي جدي خود كنار گذاشتند، بار ديگر مشمول كلام مبارك اميرالمومنين عليه‌السلام گشتند. براي توضيح و اثبات اين حقيقت، مطلبي را از عبدالرحمن بن خلدون نقل مي‌كنيم و اميدواريم مورد توجه برادران عرب ما كه روزگاري مناديان و پرچمداران تمدن انساني بودند، قرار بگيرد.ابن‌خلدون چنين مي‌گويد: الفصل السابع و العشرون في ان العرب لا يحصل لهم الملك الا بصبغه دينيه من نبوه او ولايه او اثر عظيم من الدين علي الجمله و السبب في ذلك انهم لخلق التوحش الذي فيهم اصعب الامم انقيادا بعضهم لبعض للغلظه و الانفه و بعد الهمه و المنافسه في الرئاسه فقلما تجتمعاهواوهم فاذا كان الدين بالنوه او الولايه كان الوازع لهم من انفسهم و ذهب خلق الكبر و المنافسه منهم فسهل انقيادهم و اجتماعهم و ذلك بما يشملهم من الدين المذهب للغلظه و الانفه الوازع عن التحاسد و التنافس فاذا كان فيهم النبي او اولي الذي يبعثهم علي القيام بامر الله يذهب عنهم مذمومات الاخلاق و ياخذهم بمحمودها و يولف كلمتهم لاظهار الحق تم اجتماعهم و حصل لهم التغلب و الملك و هم معذلك اسرع الناس قبولا للحق و الهدي لسلامه طباعهم من عوج المكات و برائتما من ذميم الاخلاق الا ما كان من خلق التوحش القريب المعاناه المتهيي بقبول الخير ببقائه علي الفطره الاولي و بعده عما ينطبع في النفوس من قبيح العوائد و سوء الملكات فان كل مولود يولد علي الفطره كما ورد في الحديث و قد تقدم (فصل بيست و هفتم- در اينكه براي عرب ملك حاصل نمي‌گردد مگر بوسيله يك روش (شكل و رنگ) ديني از پيامبري يا ولايت يا اثري بزرگ از دين- علت اين مسئله اينست كه به جهت خوي و خلق توحش كه در آنان وجود دارد، آنان سخت‌ترين امتها در اطاعت و تسليم به يكديگر هستند و به جهت خشونت و تكبير و بلندي همت و رقابت تضادانگيز در رياست كه در اين نژاد وجود دارد. در نتيجه كم اتفاق مي‌افتد كه ميل و رغبت آنان در يك موضوع اتفاق و اتحاد داشته باشد. در آن هنگام كه دين بوسيله نبوت و يا ولايت براي آنان مطرح گردد، اين پديده يك عامل دروني براي آنان به وجود مي‌آورد كه باعث مي‌شود تكبر و رقابت تضادانگيز از ميان آنان مرتفع گردد. در اين صورت هنگام اطاعت و اجتماع آنان به يك شخص (يا يك آرمان) آسان مي‌گردد. علت بر طرف گشتن خشونت و تكبر و نخوت از آنان، سلطه ديني است كه صفات مزبوره را كه معلول حسادت و رقابت تضادانگيز مي‌باشند، از بين مي‌برد. پس زماني كه ميان عرب يك پيامبر يا ولي باشد كه آنان را به قيام به امر خداوندي برانگيزد، اخلاق فاسد را از آنان سلب و به پذيرش اخلاق پسنديده وادارشان مي‌سازد و سخن همه آنان را براي اظهار حق متحد مي‌گردد، و با اين حال آنان در پذيرش حق و هدايت، سريع‌ترين مردم هستند، زيرا طبيعت آنان از عادات كج محفوظ و از اخلاق فاسد به دور است مگر خوي توحش كه به تحمل مشقت نزديك و آماده قبول خير است به جهت استمرار بر فطرت اوليه و دوري از كيفيات قبيح و عادات و ملكات بد مي‌باشد. زيرا هر انساني بر مبناي فطرت زاييده مي‌شود، همانگونه كه در حديث وارد شده است و ما آن را بيش از اين گفته‌ايم.)و اعلموا ان الشيطان انما يسني لكم طرقه لتتبعوا عقبه (و بدانيد كه شيطان راه خود را سهل و هموار مي‌سازد كه به دنبال او برويد و از او پيروي كنيد.) مبارزه با خود طبيعي (نفس اماره) و شيطان، مقدمه ضروري تكامل اين دو عامل تخريب شخصيت آدمي، چنان مورد غفلت ما اولاد آدم عليه‌السلام قرار مي‌گيرد كه گويي اصلا ما دشمناني به نام (خود طبيعي) و شيطان نداريم، يا ما چنان موجودات نيرومندي هستيم كه آن دو دشمن نمي‌توانند با ما به مبارزه برخيزند! و به هر تقدير در خطرناك بودن اين دو دشمن همين بس كه در قرآن مجيد در 69 مورد، شيطان با كلمه مفرد و در 18 مورد، شيطان با كلمه جمع آمده و با اشكال و طرق گوناگون، پليدها و اغواهاي دخالتهاي فريبانه او را بيان فرموده و با بيانات مختلف اجتناب و دوري از او را مورد دستور قرار داده است. همچنين خداوند متعال درباره اجتناب از نفس اماره كه به اصطلاح امروزي همان (خود طبيعي) يا (خود حيواني) است، با اشكال متنوع، دستوراتي صادر فرموده است، احاديث كاملا معتبر به مضمون اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك (دشمن‌ترين دشمنان تو، نفس توست كه ميان دو پهلويت (درونت) قرار دارد.) بسيار فراوان وارد شده است. ولي متاسفانه، چند جهت باعث مي‌شود كه ما در مقابل آن دو، هيچ اهميتي به دفاع از شخصيت انساني خود قائل نشويم:1- نامحسوس بودن اين دو دشمن خطرناك. 2- انعطاف‌پذيري شگفت‌انگيزي كه در نيرنگ‌بازي‌هاي خود دارند. 3- لذت‌گرايي افراطي كه قواي مقاومت را از ما مي‌گيرد و در برابر آن دو، ما را به زانو در مي‌آورد. 4- فوري نبودن نتائج پيروي از آن دو دشمن خطرناك، يعني اغلب نتائج بنيان‌كن پيروي از نفس اماره و شيطان، چنان فوري و چنان روشن نيست كه انسان با چشيدن طعم تلخ آنها، در برابر آن دو دشمن مقاومت بورزد.مباحث مربوط به شيطان و فعاليتها و خصومتهاي آن با انسان در مجلدات زير مطرح شده است، لطفا مراجعه فرماييد:مجلد دوم ص 160 و 161 سجده فرشتگان به آدم (ع) و امتناع ورزيدن شيطان.مجلد دوم از ص 165 تا 167 شيطان تكبر نموده از سجده به آدم (ع) امتناع مي‌ورزد.مجلد دوم از ص 167 تا 171 آدم (ع) در جايگاه پررفاه و آسايش قرار مي‌گيرد و به او توصيه مي‌شود كه از شيطان و عداوت او برحذر باش.مجلد سوم از ص 155 تا ص 157 نخست دست بردگي به سوي شيطان دراز كردند، سپس شيطان بردگي آنان را پذيرفت.مجلد سوم از ص 157 تا ص 159 سينه‌هايي كه مبدل به قفسه شيطان مي‌گردند.مجلد سوم ص 159 ديروز انسانهايي بودند و امروز شياطين گشته اند.مجلد سوم ص 193 و 194 در برابر حزب شيطان كه براي فريب دادن اولاد آدم (ع) بسيج شده است، بي‌تفاوت نباشيد.مجلد پنجم ص 17 و 18 شيطان و حزب او مجلد پنجم ص 18 آنان كه دور اين شياطين جمع مي‌شوند.مجلد سيزدهم از ص 144 تا ص 147 براي تقوي كه اصل‌الاصول در (بايستگي‌ها و شايستگي‌ها) اجتناب از آرايشها و اغواهاي شيطان مطرود ضرورت دارد.مجلد سيزدهم از ص 327 تا ص 330 عامل يكم شيطان. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين بخش از خطبه از پيدايش مردى به اين صفات خبر مى دهد، برخى از شارحان گفته اند: اين مرد عبد الملك بن مروان است، براى اين كه پدرش او را جانشين خويش ساخت و پس از درگذشت او به حكومت شام رسيد، و پس از آن كه مصعب بن زبير، مختار بن ابى عبيده ثقفى را به قتل رسانيد، او براى جنگ با مصعب رهسپار كوفه شد، سپاهيان آنها در محلّى به نام مسكن (با كسر كاف) كه از توابع كوفه است با يكديگر به كارزار پرداختند، در اين جنگ مصعب كشته، و عبد الملك وارد كوفه شد، مردم اين شهر با او بيعت كردند، سپس عبد الملك، حجّاج بن يوسف را براى پيكار با عبد اللّه بن زبير به مكّه فرستاد، حجّاج عبد اللّه را كشت و خانه كعبه را ويران كرد، و اين اتفاق در سال 73 هجرى روى داد، سپس عبد الملك در جريان وقايع عبد الرّحمان بن اشعث گروه بسيار زيادى از اعراب را به قتل رسانيد و به وسيله حجّاج بن يوسف مردم را مورد آزار و كشتار بسيار قرار داد.در اين خطبه نكات و لطايفى به شرح زير است:1- امام (ع) براى اين مرد و دعوت و تبليغ او در شام و فرمانهايى كه صادر مى كند، واژه «نعيق» را بطور مجاز به كاربرده، و نيز واژه «فحص» را براى جنايات آن مرد در كوفه و اين كه اوضاع مردم آن جا را واژگون مى كند، و نيز براى نارسايى او در درك احوال مردم، استعاره آورده است، سپس توجّه و هجوم او را به شهر كوفه به حمله شتر گزنده تشبيه فرموده، و وجه تشبيه، شدّت خشم و كينه و آزارى است كه در نتيجه يورش او حاصل مى شود.2- اين كه زمين را از سرها مفروش مى كند، اشاره است به كشتار زيادى كه در كوفه به عمل خواهد آورد كه تاريخ گوياى آن است، با به كار بردن واژه فغر برخى از صفات درّندگان براى او استعاره شده كه كنايه است از اين كه نفوس بسيارى را كشتار، و با مردم با درّنده خويى و خشم و آزار رفتار خواهد كرد، همچنين واژه «ثقلت وطأته في الأرض»، اشاره است به اين كه در زمين نيرومندى و توانايى بسيار خواهد يافت.3- عبارت «بعيد الجولة»: حاكى از اين است كه قلمرو فرمانروايى او وسيع بوده، و كشورهاى دور دست نيز عرصه تاخت و تاز سواره ها و پياده هاى سپاه او خواهد شد، واژه هاى بعيد و عظيم هر دو حال و منصوبند و كسانى كه آنها را مرفوع روايت كرده اند آنها را خبر مبتداى محذوفى دانسته اند.4- امام (ع) پس از بيان صفات عمومى او، به شرح آنچه اين ستمگر در آينده با مردم خواهد كرد، و آنها را در اطراف شهرها و نقاط دور پراكنده و آواره خواهد ساخت پرداخته، و گفتار خود را با سوگند به خداوند متعال تأكيد فرموده است، اين سخنان به عبد الملك بن مروان و فرزندانش كه جانشين وى شدند، و رفتار آنها با صحابه و تابعانى كه تا زمان آنها در قيد حيات بودند اشاره دارد، و كارهاى آنها در مورد بدگويى و تحقير و طرد و كشتار صحابه و تابعان روشن است، اين كه بازمانده آنها را به غبارى كه از سرمه در چشم باقى مى ماند تشبيه فرموده براى بيان اين است كه شمار بسيار كمى از اين دسته باقى خواهد ماند.5- اين كه امام (ع) خبر داده است كه «فلا تزالون كذلك» (پيوسته چنين خواهيد بود) مراد اين است كه احوال مردم در روزگار حكومت عبد الملك و فرزندانش كه جانشين او شدند به گونه اى كه توصيف شد ادامه خواهد داشت تا اين كه اعراب خرد از دست رفته خود را باز يابند، يعنى عقل عملى خويش را كه رها كرده بودند، براى برقرارى نظام احوال خود به كار گيرند، منظور از عرب، بنى عبّاس و عربهايى است كه در روزگار حكومت خاندان عبّاس آنها را يارى و پيروى كردند مانند قحطبة بن شبيب الطّائى و دو فرزندش حميد و حسن. همچنين بنى زريق ابى طاهر بن الحسين، و اسحاق بن ابراهيم مصعبى و امثال اينها از قبيله خزاعة و ديگر عربها، گفته شده كه ابو مسلم نيز از نژاد عرب بوده است، در هر حال همه اينها در زمان حكومت بنى اميّه خوار و تهيدست و مقهور بودند، و هيچ كدام از اينها نمى توانست حركت يا نهضتى به پا كند، تا اين كه خداوند حميّت و غيرت آنها را به آنان باز گردانيد، و براى حفظ دين و رهايى مسلمانان از ستم بنى مروان به جنبش در آمدند، و توانستند حكومت آنها را سرنگون و دولت بنى عبّاس را بر پا دارند.اگر گفته شود كه فعل «تؤوب» كه در خطبه است دلالت دارد كه دولت بنى مروان به سبب قيام اعراب و بيدارى و بازگشت عقول خفته آنها، ساقط خواهد شد، در حالى كه عبد الملك پس از مدّتى فرمانروايى مرد، و پس از او فرزندانش حكومت كردند، و دولت آنها به وسيله قيام اعراب از ميان نرفت، در اين صورت دخول حتّى بر فعل مذكور كه براى انتهاى غايت و به پايان رسيدن مدّت به كار مى رود چه سودى دارد پاسخ اين است كه مراد از اين انتهاى غايت، به نهايت رسيدن دولت عبد الملك نيست، بلكه منظور از آن به پايان رسيدن روزگار پريشانى و آوارگى مردم در اطراف و اكناف شهرها و كشورهاست، اين بيچارگى و پريشانى احوال اگر چه مربوط به عبد الملك و دوران فرمانروايى اوست، ليكن در زمان حكومت فرزندانش نيز ادامه داشته و تا زمان انقراض حكومت اين خاندان همچنان برقرار بوده است، و در اين جا مقصود به پايان رسيدن تمام اين دوران است. برخى از شارحان چنين پاسخ داده اند كه: حكومت فرزندان عبد الملك به منزله حكومت خود اوست، و حكمرانى آنها زمانى به پايان رسيد كه عقول خفته اعراب بيدار گشت و در برابر آنها به پا خاستند، ليكن اين پاسخ را كسانى داده اند كه در سخنان آن حضرت دقّت به كار نبرده، و الفاظ خطبه را بررسى نكرده اند تا بدانند حتّى كه انتهاى مدّت را مى رساند براى چه منظورى در اين جا به كار رفته و متعلّق به چيست پس از اين امام (ع) دستور مى دهد كه احكام خداوند را اجرا و سنّتهاى پيامبر (ص) را كه از او به جا مانده و برقرار است مواظبت، و آثار روشن، و ميثاق نزديكى را كه ميان او و آنهاست رعايت كنند، صدور دستور مذكور براى اين است كه هم در زمان حال و هم در هنگامى كه سختيها و بدبختيها به آنها هجوم مى آورد اين امور را رعايت كنند، و به اين معناست كه در هنگام وقوع رويدادهاى مذكور وظيفه آنها انجام دادن اين كارهاست.پس از آن امام (ع) در باره اين كه دسترسى به اسباب ارتكاب گناه آسان است تذكّر مى دهد، كه نفس امّاره راههاى آن را هموار مى كند، و موانع به جا آوردن اعمال حرام را از پيش پاى انسان بر مى دارد، به اين صورت كه نخست خرد او را فرمانبردار خويش مى گرداند، و سپس او را از راه خدا بيرون برده به وادى گمراهى مى كشاند و در آنجا او را دچار هلاكت ابدى مى سازد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 358الفصل الثاني منها:كأنّي قد نعق بالشّام، و فحص براياته في ضواحي كوفان، فعطف عليها عطف الضّروس، و فرش الأرض بالرّؤوس قد فغرت فاغرته، و ثقلت في الأرض وطأته، بعيد الجولة، عظيم الصّولة، و اللّه ليشرّدنّكم في أطراف الأرض حتّى لا يبقى منكم إلّا قليل كالكحل في العين، فلا تزالون كذلك حتّى تؤب إلى العرب عوازب أحلامها، فالزموا السّنن القائمة، و الآثار البيّنة، و العهد القريب الّذي عليه باقي النّبوّة، و اعلموا أنّ الشّيطان إنّما يسنّي لكم طرقه لتتّبعوا عقبه. (27989- 27912)اللغة:(نعق) الرّاعي ينعق من باب ضرب نعيقا صاح بغنمه و زجرها و (فحصت) عن الشّيء و تفحّصت استقصيت في البحث عنه، و فحص المطر التّراب قلبه و فحص فلان أسرع و (ضواحى) البلد نواحيه البارزة لأنّها تضحى و قيل ما قرب منه من القرى و (الضّروس) النّاقة السّيئة الخلق و (فغر) الفم فغرا من باب نفع انفتح و فغرته فتحته يتعدّى و لا يتعدّى و (شرد) البعير شرودا من باب قعد ندّ و نفر و شرّدته تشريدا و (عزب) الشيء عزوبا من باب قعد أيضا بعد و عزب من بابي قتل و ضرب غاب و خفى فهو عازب و الجمع عوازب و (سنّاه) تسنية سهّله و فتحه و (العقب) مؤخر القدم.الاعراب:الباء في قوله: بالشام، بمعنى في، و في قوله: و فحص براياته، للمصاحبة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 359 أو زائدة و قال الشّارح المعتزلي: ههنا مفعول محذوف تقديره و فحص النّاس براياته أى نحاهم و قلبهم يمينا و شمالا.أقول: إن كان فحص بمعنى أسرع فلا حاجة إلى حذف المفعول و على جعله بمعنى قلب فيمكن جعل براياته مفعولا و الباء فيها زائدة، و قوله: بعيد الجولة منصوب على الحال و كذلك عظيم الصّولة و يرويان بالرفع فيكونان خبرين لمبتدأ محذوف، و إضافتها لفظيّة لأنّها من إضافة الصّفة إلى فاعلها.قال نجم الأئمة الرّضى: و أمّا الصفة المشبّهة فهى أبدا جائزة العمل، فاضافتها أبدا لفظيّة، و الفاء في قوله: فالزموا فصيحة.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من كلامه عليه السّلام الظاهر أنّه اشارة إلى السّفياني كما استظهره المحدّث العلّامة المجلسي طاب ثراه، و قال أكثر الشّراح إنّه إخبار عن عبد الملك بن مروان، و ذلك لأنّه ظهر بالشّام حين جعله أبوه الخليفة من بعده و سار لقتال مصعب بن الزبير إلى الكوفة بعد قتل مصعب مختار بن أبي عبيدة الثقفي فالتقوا بأرض مسكن بكسر الكاف من نواحى الكوفة، ثمّ قتل مصعبا و دخل الكوفة فبايعه أهلها، و بعث الحجّاج بن يوسف إلى عبد اللّه بن الزّبير بمكّة فقتله و هدم الكعبة و ذلك سنة ثلاث و سبعين من الهجرة، و قتل خلقا عظيما من العرب في وقايع عبد الرّحمن بن الأشعث.إذا عرفت ذلك فلنعد إلى شرح كلامه عليه السّلام فنقول قوله (كأنّى به) أى كانّى ابصر بالشخص الذي يظهر و أراه رأى العين (قد نعق) و صاح بجيشه للشخوص (بالشّام و فحص) أى أسرع (براياته في صواحى كوفان) أي أطراف الكوفة و نواحيها البارزة تشبيه (فعطف عليها عطف الضّروس) شبّه عطفه أى حمله بعطف النّاقة السّيئة الخلق التي تعضّ حالبها لشدة الغضب و الأذى الحاصل منه كما فيه.استعارة تبعيّة- استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية (و فرش الأرض بالرّؤوس) استعارة تبعيّة أى غطّاها بها كما يغطى المكان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 360 بالفراش، أو استعارة بالكناية حيث شبّه الرّؤوس بالفراش في كون كلّ منهما ساترا لوجه الأرض و مغطيّا لها فيكون ذكر فرش تخييلا و الأظهر جعله كناية عن كثرة القتلى فيها استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية (قد فغرت فاغرته) استعارة بالكناية حيث شبّه بالسّبع الضارى يصول و ينفتح فمه عند الصّيال و الغضب فاثبت الفغر تخييلا.كنايه (و ثقلت في الأرض وطأته) كناية عن استيلائه و تمكنه في الأرض لا عن ظلمه و جوره كما توهّمه الشّارح المعتزلي إذ لا ملازمة بين ثقل الوطى و الجور عرفا كما هو ظاهر (بعيد الجولة) أى جولان خيوله و جيوشه في البلاد و اتساع ملكه أو جولان رجاله في الحروب بحيث لا يتعقّبه السكون (عظيم الصّولة) أى صياله في القتال.و لما فرغ من صفاته العامّة أشار إلى ما يفعله بهم مفتتحا بالقسم البارّ تحقيقا لوقوع المخبر به و تحقّقه لا محالة فقال تشبيه (و اللّه ليشردّنكم) أى يطردنكم و يذهبنّ بكم (في أطراف الأرض حتّى لا يبقى منكم إلّا قليل كالكحل في العين) شبّه النّاجي من شرّهم بالكحل بالاشتراك فى القلّة (فلا تزالون كذلك) مشرّدين مطرودين منقضين محتقرين (حتّى تؤب) و ترجع (إلى العرب عوازب أحلامها) أى ما كان ذهب من عقولهم العملية في نظام أحوالهم و انتظام امورهم.قال الشارح المعتزلي: و العرب ههنا بنو العبّاس و من اتّبعهم من العرب أيّام ظهور الدّولة كقحطبة بن شبيب الطّائى و ابنيه حميد و الحسن و كبني رزيق بتقديم الراء المهملة منهم طاهر بن الحسين و إسحاق بن إبراهيم المصعبى و عدادهم في خزاعة و غيرهم من العرب من شيعة بني العبّاس و قد قيل إنّ أبا مسلم أيضا عربيّ أصله، و كلّ هؤلاء و آباؤهم كانوا مستضعفين مقهورين مغمورين في دولة بني اميّة لم ينهض منهم ناهض و لا وثب إلى الملك واثب إلى أن أفاء اللّه تعالى هؤلاء ما كان ذهب و عزب عنهم من إبائهم و حميتهم فغاروا للدّين و المسلمين من جور بني مروان و ظلمهم و قاموا بالأمر و أزالوا تلك الدّولة التي كرهها اللّه تعالى و أذن في انتقالها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 361 ثمّ أمرهم باتّباع السّنة النبويّة و سلوك جادّة الشّريعة بقوله (فالزموا السّنن القائمة و الآثار البيّنة) أى الواضحة الرّشد (و العهد القريب الذي عليه باقي النّبوة) يعني عهده و أيّامه عليه السّلام.قال الشّارح المعتزلي: و كأنه عليه السّلام خاف من أن يكونوا باخباره لهم بأنّ دولة هذا الجبّار تنقضى إذا آبت إلى العرب عوازب أحلامها يتوهّمون وجوب اتّباع ولاة الدّولة الجديدة في كلّ ما تفعله، فوصّيهم بهذه الوصيّة، أنّه إذا تبدّلت تلك الدّولة فالزموا الكتاب و السنّة و العهد الّذي فارقتكم عليه.ثمّ نبّه على خدع الشيطان و تسهيله طرق المعاصى ليتنبّهوا عليها و يحذروا منها فقال (و اعلموا أن الشّيطان يسنى) و يسهل (لكم طرقه لتتّبعوا عقبه) حتّى يوقعكم في العذاب الأليم و الخزى العظيم.الترجمة:اين فصل از خطبه اشارتست بفتنه سفيانى كه قبل از ظهور امام زمان عليه السّلام خروج خواهد كرد، يا بفتنه عبد الملك بن مروان عليه اللّعنة و النّيران مى فرمايد كه:گويا مى نگرم باو در حالتي كه فرياد كند در شام و بر گرداند علمهاى خود را يا سرعت مى كند با علمهاى خود در أطراف شهر كوفه، پس حمله مى كند بر آن أطراف مثل حمله كردن ناقه بد خلق گزنده بدندان بر دوشندگان خود، و فرش ميكند زمين را با سرهاى مردمان در حالتى كه گشاده شود دهان او بجهت استيصال قبائل مثل سبع صائل، و سنگين باشد در زمين قدم نهادن او در حالتي كه دور و دراز باشد جولان او در شهرها، و بزرگ باشد حمله او، قسم بذات پاك خدا كه كه البته پراكنده گرداند شما را در أطراف زمين بظلم و جفاء تا اين كه باقي نماند از شما مگر اندكى مانند سرمه در چشم، پس ثابت مى باشيد تا اين كه باز گردد بسوى جماعت عرب عقلهاى غايب شده ايشان، و چون كه حال بر اين منوال باشد پس لازم شويد بر سنّتهاى ثابته، و نشانهاى واضحه و بر عهد و پيمان نزديك كه بر او است باقي پيغمبرى، و بدانيد كه بدرستى شيطان ملعون جز اين نيست كه آسان مى گرداند از براى شما راههاى خود را تا تبعيّت نمائيد در عقب او. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 266 [ابن ابى الحديد سپس بحثى ادبى درباره اعتراض-  آوردن جمله معترضه ميان كلام-  مطرح كرده و در آن شواهد بسيارى از كلام الله مجيد و اشعار شاعران متقدم ارائه داده است و پس از آن ضمن شرح بقيه اين خطبه و از آنجا كه با عبارت «كانى به قد نعق بالشام» (گويى هم اكنون او را مى بينم كه در شام بانگ برداشته است) شروع مى شود مطالب زير را آورده است.] اين موضوع خبر دادن از كار عبد الملك بن مروان و چگونگى ظهور او در شام و سپس پادشاهى او بر عراق و اشاره به كشته شدن بسيارى از اعراب است كه به روزگار حكومت عبد الرحمان بن اشعث و مصعب بن زبير روى داد. [پس از آن ضمن توضيح پاره يى از لغات و استعارات مى گويد:] ممكن است اين اشكال به ذهن خواننده خطور كند كه چگونه على (ع) فرموده است تا عقلهاى پوشيده اعراب به ايشان برگردد و از اين جمله چنين فهميده مى شود كه اين كار بايد به روزگار پسر مروان باشد و حال آنكه ظاهرا چنين نبوده است و عبد الملك در حالى كه پادشاه بوده در گذشته است و پادشاهى او با برگشت عقلهاى پوشيده اعراب نابود نشده است. مى گويم: چنين پاسخت مى دهم كه مدت پادشاهى فرزندان عبد الملك هم در واقع پادشاهى خود اوست و پادشاهى از فرزندان مروان زايل نشد تا آنكه خرد و عقل پوشيده عرب به خودش برگشت و منظور از عرب در اينجا بنى عباس و ديگر اعرابى است كه هنگام ظهور دولت آنان از ايشان پيروى كردند نظير: قحطبة بن- شبيب طائى و دو پسرش حميد و حسن و «بنى رزتنى» كه طاهر بن حسين و اسحاق بن ابراهيم مصعبى هم از ايشان اند و از قبيله خزاعه شمرده مى شوند و ديگر اعرابى كه پيرو بنى عباس بوده اند. در مورد ابو مسلم هم گفته شده است كه اصل او از عرب است و همه اين اشخاص و پدرانشان در حكومت اموى و مروانى از افراد مقهور و مستضعف و ناتوان بودند و هيچ كس از ايشان قيامى نكرد و هيچ كس براى دسترسى به پادشاهى از جاى نجست تا آنكه خداوند متعال خرد و حميت و غيرت اين اعراب را به آنان ارزانى داشت و براى خاطر دين و نجات مسلمانان از ستم مروانيان قيام كردند و آن دولتى را كه خداوند ناخوش مى داشت و نابودى آن را مقدر فرموده بود از ميان برداشتند. امير المومنين عليه السلام به مسلمانان فرمان مى دهد كه پس از نابود كردن آن دولت به قرآن و سنت و راه و رسمى كه بر راه پيامبر استوار است يعنى راه و رسم دوران حكومت خودش متعهد و ملتزم باشند، گويا از اين بيم داشته است كه اين خبر يعنى منقرض شدن حكومت ستمگر بنى مروان پس از بازگشت خرد و انديشه عرب را چنان معنى كنند كه بايد از حاكمان حكومت جديد پيروى كنند و آنچه انجام دهند پسنديده است. بدين سبب آنان را اين چنين سفارش مى كند و مى گويد: چون دولت مروانيان منقرض شد بايد بر كتاب و سنت و همين راه و رسمى كه من با آن از شما جدا مى شود متعهد و پايبند باشيد.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom