خطبه ۱۳۷

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : نکوهش جنگ افروزان جمل [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في شأن طلحة و الزبير و في البيعة لَه:
طلحة و الزبير:
وَ اللَّهِ مَا أَنْكَرُوا عَلَيَّ مُنْكَراً وَ لَا جَعَلُوا بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ نِصْفاً، وَ إِنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقّاً هُمْ تَرَكُوهُ وَ دَماً هُمْ سَفَكُوهُ؛ فَإِنْ كُنْتُ شَرِيكَهُمْ فِيهِ فَإِنَّ لَهُمْ نَصِيبَهُمْ مِنْهُ، وَ إِنْ كَانُوا وَلُوهُ دُونِي، فَمَا الطَّلِبَةُ إِلَّا قِبَلَهُمْ، وَ إِنَّ أَوَّلَ عَدْلِهِمْ لَلْحُكْمُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ.
إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي مَا لَبَسْتُ وَ لَا لُبِسَ عَلَيَّ، وَ إِنَّهَا لَلْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فِيهَا الْحَمَأُ وَ الْحُمَّةُ وَ الشُّبْهَةُ [الْمُغْدَفَةُ] الْمُغْدِفَةُ، وَ إِنَّ الْأَمْرَ لَوَاضِحٌ وَ قَدْ زَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ نِصَابِهِ وَ انْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ شَغْبِهِ.
وَ ايْمُ اللَّهِ لَأُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ، لَا يَصْدُرُونَ عَنْهُ بِرِيٍّ وَ لَا يَعُبُّونَ بَعْدَهُ فِي حَسْيٍ.

النِصف : انصاف.
الطَلِبَة : خوانخواهى، آنچه در خواست مى شود.
الْحَمَاء : خويشاوند، در اينجا منظور زبير پسر عمه پيامبر است.
الحُمَة : مار، نيش حشرات گزنده.
الْمُغْدِفَة : پوشاننده، «اغدفت المراة قناعها» : زن روبنده زد، «اغدف الليل» : شب پرده تاريكى را گستراند. مقصود اين است كه شبهه خونخواهى عثمان همچون پرده ايست كه پوشاننده حق است.
زَاحَ : دور شد و رفت.
النِصَاب : اصل، ريشه.
الشَغَب : تهييج شر و بدى، آشوبگرى.
افْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً : حوضى بر ايشان پر سازم، مقصود حوض مرگ است.
مَاتِحُه : كشنده آب آن.
لا يَعُبُّونَ : لا جرعه آب را نمى نوشند، «العبّ» : لا جرعه خوردن آب.
الْحَسى : زمين نرمى كه آب در آن جمع مى شود. 
طَلِبَة : چيز خواستنى، قصاص و انتقام
قِبَلَهم : نزد ايشان، پيش ايشان
فِئَة باغِيَة : گروه ستمگر
حَمَأ : خويش نزديك، گل سياه و متعفن
حُمَّة : نيش زنبور و عقرب، منظور از حمأ و حمة زبير است كه خويشاوند حضرت و صاحب شمشير بود، و يا منظور سياهى دل و اذيت ايشان ميباشد
مغدقة : پائين انداخته شده، آويزان پرده فرو افكنده شده، غَدق : شاخه آويزان
زَاحَ : دور شد، برطرف شد
شَغب : سر و صدا نمودن براى تحريك شر
لا يَعُبّون : به يك نفس نمى نوشند، عُبّ : آب را بيك نفس نوشيدن
حَسىٍ : زمينى كه آب در آن كم كم جمع مى شود كه قسمت اول نوشيده بعد جاى آن پر مى شود 
(در باره طلحه و زبير در سال ۳۶ هجرى در آستانه جنگ فرمود):
۱. شناسايى طلحه و زبير:
به خدا سوگند (طلحه و زبير) و پيروانشان، نه منكرى در كارهاى من سراغ دارند كه برابر آن بايستند، و نه ميان من و خودشان راه انصاف پيمودند. آنها حقّى را مى طلبند كه خود ترك كرده اند، و انتقام خونى را مى خواهند كه خود ريخته اند.(۱) اگر من در ريختن اين خون شريكشان بودم آنها نيز از آن سهمى دارند، و اگر خودشان تنها اين خون را ريخته اند، بايد از خود انتقام بگيرند. اولين مرحله عدالت آن كه خود را محكوم كنند.
همانا آگاهى و حقيقت بينى، با من همراه است، نه حق را از خود پوشيده داشته ام و نه بر من پوشيده بود، همانا ناكثين (اصحاب جمل) گروهى سركش و ستمگرند، خشم و كينه، و زهر عقرب(۲)، و شبهاتى چون شب ظلمانى در دلهايشان وجود دارد. در حالى كه حقيقت پديدار و باطل ريشه كن شده، و زبانش از حركت بر ضد حق فرومانده است. به خدا سوگند، حوضى برايشان پر از آب نمايم كه تنها خود بتوانم آبش را بيرون كشم، به گونه اى كه از آب آن سيراب برنگردند، و پس از آن از هيچ گودالى آب ننوشند (يعنى نقشه اى براى آنان طرح كنم كه راه فرار نداشته باشند).
______________________________
(۱) طلحه در روز قتل عثمان، نقاب بر چهره زد تا او را نشناسند و چون درهاى منزل عثمان را بستند تا كسى نتواند وارد خانه او شود، طلحه مهاجمان را از خانه يكى از انصار كه در همسايگى خانه عثمان قرار داشت هدايت كرد تا از آنجا وارد شوند، و خود به طرف خانه عثمان تيراندازى مى‏ كرد و او بود كه تا سه روز نگذاشت جنازه عثمان را دفن كنند، و مانع دفن عثمان در قبرستان مسلمانان شد. حال كه مردم با امام على عليه السّلام بيعت كردند شگفت آن كه در صف خونخواهان عثمان قرار گرفت!! (تاريخ طبرى) 
(۲). «حما» گل تيره و بد بو و «حمه» يعنى زهر عقرب‏.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره طلحه و زبير (و ابطال گفتارشان كه پس از نقض بيعت كشتن عثمان را بآن بزرگوار نسبت دادند):
 قسمت أول خطبه:
(1) سوگند بخدا خوددارى نكردند (نسبت دادن) منكرى را بمن (به كشتن عثمان و رضاى بقتل او نسبت دروغ بمن دادند) و ميان من و خودشان بعدل و انصاف رفتار نكردند (زيرا اگر انصاف داشتند بطلان دعويشان ظاهر بود)
(2) و (نادرستى دعويشان آنست كه) حقّى را (از من) مى طلبند كه خودشان ترك كرده اند، و (خونخواهى مى نمايند از) خونى كه خودشان ريخته اند،
(3) پس من اگر در ريختن آن خون (كشتن عثمان) با آنها شركت كرده بودم آنان هم از آن بى بهره نبودند (پس ايشان نبايد در صدد خونخواهى عثمان بر آيند، زيرا آنان نيز قاتل هستند نه وارث تا بتوانند طلب خون او نمايند) و اگر بدون من مباشرت كرده اند پس بازخواست نيست مگر از ايشان، و اوّل عدلشان (كه آنرا عذر نقض بيعت خود قرار داده و مى گفتند خروج و ياغى شدن ما بر امام براى امر بمعروف و نهى از منكر و حكم كردن به عدالت است) آن باشد كه حكم از روى عدل را در باره خودشان جارى سازند،
(4) و بصيرت و بينائى من با من است (زيان گفتار بر خلاف كردار را مى دانم بهمين جهت امرى را بر كسى) مشتبه نكرده ام (چيزى نگفته ام كه بر خلاف آن رفتار كنم چون طلحه و زبير) و (امرى هم) بر من مشتبه نشده است (مانند پيروان آنها)
(5) و آنها گروهى هستند ستمگر و تباهكار (چنانكه رسول اكرم بمن خبر داده) در ايشان است گل سياه (فتنه و فساد كه بر اثر آن آسايش امّت را از بين مى برند چنانكه گل آب صاف را تيره مى سازد) و زهر عقرب (كينه و دشمنى) و شبهه ظلمانى (نادانى و گمراهى)
(6) و اين امر (گفتار ايشان در باره خونخواهى عثمان كه مردم را باشتباه انداخته اند نزد دانايان و هوشمندان) آشكار گرديد و باطل (سخن بر خلاف حقّ) از ريشه كنده و زبانش از انگيختن شرّ قطع شد (پس سعى و كوشش ايشان بى فايده است، زيرا دانسته شد كه منظورشان از نقض بيعت و بر پا كردن غوغاء و ايجاد فتنه و فساد خونخواهى عثمان نيست، بلكه براى حبّ دنيا و بدست آوردن رياست است)
(7) و (چون جلوگيرى از فتنه جويان بر من فرض است) سوگند بخدا براى ايشان حوضى را پر كنم كه خود آب آنرا بكشم (در كارزار آنها را نابود سازم بطوريكه) بر نگردند سير آب شده و بعد از آن هم در موضع ديگر آب نياشامند (زيرا اين حوض مانند حوضهاى ديگر نيست كه هر كه بآن رسيد سيراب شده بر گردد يا اگر سير آب نشد جاى ديگر آب بدست آرد، بلكه حوضى است كه وارد بر آن غرق شده هلاك و نابود ميشود).
 
سخنى از آن حضرت (ع) در باره طلحه و زبير:
به خدا سوگند، كه از انتساب هيچ منكرى به من خوددارى ننمودند و، در رفتار ميان من و خود رعايت انصاف نكردند. ايشان حقى را طلب مى كنند كه خود آن را واگذاشتند و خونى را مى خواهند كه خود آن را ريخته اند. اگر من در آن كار با آنان شريك بوده ام آنان خود بى نصيب نبوده اند و اگر آنان خود و بى من چنان كرده اند، پس آنهايند كه بايد بازخواست شوند و نخستين گامى كه در راه عدالت برمى دارند، بايد به زيان خود حكم دهند.
هر آينه، بصيرت و بينايى من با من است. من امرى را بر كسى مشتبه نكرده ام و امرى هم بر من مشتبه نشده است. اينان گروه ستمكاران اند. در ميان ايشان گل سياه فتنه است و زهر كژدم گزنده و كارشان به شبهه افكندن است، شبهه اى ظلمانى. و حال آنكه، حقيقت آشكار است و باطل خود درختى است از ريشه بركنده. زبانش بريده است و شرانگيزى نتواند. به خدا سوگند برايشان به دست خود آبگيرى كنم كه سيراب از آن بيرون نروند و از آن پس از هيچ آبگيرى آبى ننوشند.
 
به خدا سوگند آنها (آتش افروزان جنگ جمل) هيچ ايراد (منطقى) بر من نداشتند، و ميان من و خود انصاف را مراعات ننمودند، آنها حقى را مطالبه مى کنند که خود آن را ترک نموده اند! و انتقام خونى را مى خواهند که خود آن را ريخته اند! اگر من در ريختن اين خون (فرضاً) شريک آنها بودم آنان نيز در آن سهمى دارند. و اگر خودشان به تنهايى اين کار را کرده اند، بايد انتقام را از خود بگيرند! و نخستين مرحله عدالت اين است که خودرا محکوم کنند.
من بصيرت و بينايى خويش را به همراه دارم (و حقايق کاملاً بر من روشن است). هيچ امرى را بر کسى مشتبه نساخته ام و چيزى نيز بر من مشتبه نشده است. آنان همان گروه سرکش و ستمگرند که (پيامبر از آنها به من خبر داد و فرمود:) فساد و زيان (در جامعه اسلامى) و اشتباه کارى ظلمانى همراه آنهاست ولى مطلب (براى هوشياران) واضح است (به همين دليل) باطل از ريشه کنده شده و زبانش از فتنه انگيزى بريده است. به خدا سوگند! حوض آبى براى آنها فراهم سازم که فقط خودم بتوانم آب آن را بکشم. به يقين آنها از آن سيراب برنمى گردند و پس از آن ديگر آبى نخواهد نوشيد.
 
و از سخنان آن حضرت است در باره طلحه و زبير:
به خدا كه، گناهى را به من نسبت دادن، نتوانستند، و ميان من و خود انصاف را كار نبستند. آنان حقّى را مى خواهند كه خود رها كردند -و از آن گريختند-. و خونى را مى جويند كه خود ريختند. اگر با آنان در اين كار انباز بودم، آنان نيز از آن بهرى دارند، و اگر خود به تنهايى بدان پرداختند، از من چه مى خواهند كه خود بدان گرفتارند. نخستين گام كه بايد در راه عدالت بردارند، آن است كه خود را محكوم شمارند.
همانا، حقيقت بينى من، با من همراه است، نه حق را از خود پوشيده داشته ام و نه بر من پوشيده بوده است. اينان گروهى هستند ستمكار -تيره درون زيانبار- چون لاى تيره و عقرب جرّار، در شبهتى چون شب تيره گرفتار، حالى كه حقيقت پديدار است و باطل از حريم آن رانده، و زبانش از فرياد بريده و در كام مانده. به خدا به دست خود براى آنان آبگيرى پر كنم كه از آن سيراب بيرون نروند، و پس از آن از هيچ گودالى جرعه اى نچشند.
 
از سخنان آن حضرت است در باره طلحه و زبير:
به خدا قسم نتوانستند گناهى را به من نسبت دهند، و بين من و خودشان انصاف ندادند، اينان حقّى را مى خواهد كه خود ترك كردند، و خونى را مى طلبند كه خود ريختند. اگر در ريختن آن خون همدستشان بودم آنان نيز نصيب داشتند، و اگر من در كار نبودم و كار دست خودشان بود پس بايد از خودشان خونخواهى كنند، و نخستين عدل آنان در حكم اين است كه عليه خود حكم كنند.
قطعا مرا در كار خود بصيرت است، مسأله اى را بر كسى مشتبه نكرده و هيچ امرى هم بر من مشتبه نيست. اينان همان قوم ستمكارند كه در ميانشان لجن و زهر عقرب و شبهه تاريك است. و قطعا حق روشن است، و باطل از ريشه برطرف شده، و زبانش از تحريك بريده. به خدا قسم براى آنان حوضى را پر خواهم كرد كه آب آن را خودم خواهم كشيد، آنان از آن حوض سيراب بيرون نشوند، و جاى ديگر هم آب نخواهند خورد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 513-505 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في شأن طلحة والزبير وفي البيعة له.از سخنان امام عليه السلام است كه درباره بيعت طلحه و زبير» بيان فرموده. خطبه در يك نگاه:محورهاى اصلى خطبه عبارتند از:1- پيمان شكنى «طلحه و زبير» به بهانه شركت على عليه السلام در قتل «عثمان» در حالى كه آنها بودند كه مردم را بر ضدّ «عثمان» تحريك مى كردند.2- نصيحت آميخته به تهديد نسبت به «طلحه و زبير» تا دست از فتنه انگيزى خود بردارند و به جمهور مسلمين بپيوندند.3- اشاره به مسأله بيعت، واين كه، من طالب حكومت نبودم، شما مردم بوديد كه به اصرار مرا وادار به پذيرش بيعت كرديد.4- در پايان امام عليه السلام به «طلحه و زبير» نفرين مى كند همان نفرينى كه سرانجام دامان هر دو را گرفت. دروغگويان بى انصاف!شک نيست که «طلحه» و «زبير» از کسانى بودند که مردم را بر ضدّ «عثمان» تحريک مى کردند و به گفته دوست و دشمن در قتل «عثمان» شريک بودند، همان گونه که «عايشه» نيز مخالفت خودرا با کارهاى او با صراحت بيان مى کرد ولى عجب اين که هنگامى که على (عليه السلام) با بيعت عامّه مردم زمام حکومت را بدست گرفت هم «طلحه» و «زبير» بر ضدّ او برخاستند و هم «عايشه»، و جالب اين که بهانه آنها در اين کار خونخواهى عثمان بود و تاريخ از اين عجايب وفرصت طلبى هاى طالبان زر و زور، فراوان به خاطر دارد.به هر حال امام (عليه السلام) در اين خطبه اشاره به همين مطلب کرده، نخست مى فرمايد : «به خدا سوگند ! آنها (آتش افروزان جنگ جمل) هيچ ايراد (منطقى) بر من نداشتند و ميان من و خود، انصاف را مراعات ننمودند». (وَاللهِ مَا أَنْکَرُوا عَلَيَّ مَنْکَراً، وَلاَ جَعَلُوا بَيْنِي وَبيْنَهُمْ نِصْفاً(1)).سپس مى افزايد: «آنها حقّى را مطالبه مى کنند که خود آن را ترک نموده اند و انتقام خونى را مى خواهند که خود آن را ريخته اند» (وَإنَّهُمْ لَيَطْلُبُونَ حَقًّا هُمْ تَرَکُوهُ، وَ دَماً هُمْ سَفَکُوهُ).آن گاه براى توضيح بيشتر به دليل روشنى تکيه کرده مى فرمايد : «اگر من در ريختن اين خون (فرضاً) شريک آنها بودم آنان نيز در آن سهمى دارند، و اگر خودشان به تنهايى اين کار را کرده اند بايد انتقام را از خود بگيرند و نخستين مرحله عدالت اين است که خودرا محکوم کنند». (فَإنْ کُنْتُ شَرِيکَهُمْ فِيهِ، فَإنَّ لَهُمْ نَصِيبَهُمْ مِنْهُ، وَإنْ کَانُوا وَلُوهُ دُونِي فَمَا الطَّلِبَةُ إلاَّ قِبَلَهُمْ. وَإنَّ أَوَّلَ عَدْلِهِمْ لَلْحُکْمُ عَلَى أَنْفُسِهِمْ).به يقين امام (عليه السلام) در خون عثمان شريک نبود، هر چند بسيارى از صحابه، عثمان را مستحق چنين امرى مى دانستند ولى امام (عليه السلام) نه تنها در اين کار شرکت نکرد بلکه فرزندان خود امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) را براى دفاع از او فرستاد، امّا در برابر بهانه جويى هاى «طلحه» و «زبير» و به اصطلاح خلع صلاح آنان مى فرمايد: احدى نگفته است که من به تنهايى قاتل عثمان بوده ام به فرض که من در اين کار شرکت داشته ام، شما نيز شريک من بوده ايد بنابراين با کدام منطق چيزى را که در آن شريک بوده ايد بر ديگرى عيب مى گيريد و اگر عامل اصلى تنها شما بوده ايد تمام ملامت متوجه شماست و شما بايد قبل از هر کس خودرا محکوم کنيد.در عالم سياست بازان شيطانى، هميشه معمول است که براى اقدام بر ضدّ رقيبان خود دنبال بهانه عوام پسندى هستند و سعى مى کنند رقيب را به کارى که در نظر توده مردم ناخوشايند است متهم کنند، حتى اگر عامل اصلى آن کار خودشان باشند، در چنين برنامه هايى نه منطق حاکم است نه عدالت و وجدان و شرف، هدف بيرون راندن رقيب است به هر قيمتى که ممکن شود و اين درست همان راهى است که «طلحه» و «زبير» و «عايشه» بعد از بيعت توده مردم با على (عليه السلام) پيمودند و به وسيله آن گروه زيادى را براى جنگ با حضرتش بسيج نمودند، سرانجام خودشان نيز در اين آتش سوختند.به هر حال امام (عليه السلام) بهانه را از دست بهانه جويان گرفته و نقشه آنها را نقش بر آب مى کند تا مردم بدانند آنان عاملان قتل عثمانند که به لباس خون خواهان برآمده اند و هدفشان منافع شخصى خويش است; نه به فکر مردمند و نه به فکر خونخواهى خليفه پيشين.سپس امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن اشاره به حديثى مى کند که از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) درباره پيمان شکنان جمل شنيده بود، مى فرمايد : «من بصيرت و بينايى خويش را به همراه دارم (و حقايق کاملاً بر من روشن است) امرى را بر کسى مشتبه نساخته ام و چيزى نيز بر من مشتبه نشده است، آنان همان گروه سرکش و ستمگرند که (پيامبر (صلى الله عليه وآله) از آنها به من خبر داد و فرمود :) فساد و زيان و اشتباه کارى تيره و تار با آنهاست ولى مطلب (براى هوشياران) واضح است، باطل از ريشه کنده شده و زبانش از فتنه انگيزى بريده است». (إنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي(2) مَا لَبَسْتُ وَلاَ لُبِسَ عَلَيَّ. وَإنَّهَا لَلْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فِيهَا الْحَمَأُ وَالْحُمَّةُ، وَالشُّبْهَةُ الْمُغْدِفَةُ; وَإنَّ الاَْمْرَ لَوَاضِحٌ وَقَدْ زَاحَ الْبَاطِلُ عَنْ نِصَابِهِ، وَانْقَطَعَ لِسَانُهُ عَنْ شَغَبِهِ(3)).اين کلام مبارک امام (عليه السلام) اشاره به حديث معروفى است که از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) صادر شده است، آن جا که فرمود : «لاَ تَذْهَبُ اللْيَّالِيَ وَالاَْيّامَ حَتّى تَتَنابَحَ کِلابُ مَاء بِالْعَراقِ يُقَالُ لَها الحَوأَبُ اِمْرَأَةٌ مِنْ نِسَائِي فِي فِئَة بَاغِيَة; شبها و روزها نمى گذرد تا زمانى که سگهاى آبادى معروفى در «عراق» که به آن «حوأب» گفته مى شود در برابر زنى از زنان من که در ميان گروه ستمگرى قرار گرفته، پارس مى کنند»(4).اين همان حادثه معروفى است که «اصحاب جمل» به هنگامى که از «مدينه» به سوى «بصره» مى آمدند وقتى به سرزمين «حوأب» رسيدند سگهاى زيادى در اطراف «عايشه» پارس کردند، او به ياد اين حديث افتاد و بسيار وحشت کرد و فرياد کشيد و گفت : مرا به «مدينه» بازگردانيد. ولى سياست بازان حرفه اى گروهى از مردم محل را بسيج کردند که گواهى دهند اين جا سرزمين «حوأب» نيست(5).«ابن عساکر» در تاريخ «دمشق» و «متقى هندى» در «کنز العمال» اين حديث را نقل کرده اند که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) خطاب به على (عليه السلام) فرمود : «يَا عَلَيُّ (عليه السلام) سَتُقَاتِلُ الْفِئَةُ البَاغِيَةُ وَاَنْتَ عَلَى الْحَقِّ فَمَنْ لَمْ يَنْصُرْکَ يَومُئِذ فَلَيْسَ مِنّي; اى على گروه ستمگر به جنگ با تو برمى خيزد در حالى که تو بر حق هستى، هر کس تو را يارى ندهد از من نيست»(6).امام (عليه السلام) مى فرمايد: نه من در اين خبر اشتباه کرده ام و نه کسى که آن به من فرموده، يعنى پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله).تعبير به «فِيهَا الْحَمَأُ وَالْحُمَّةُ» با توجه به اين که «حمأ» به معنى لجن و ماده تيره رنگى که در کف استخرها وحوضها مى باشد و«حمّه» به معنى نيش عقرب و مار و يا سمّ آنهاست کنايه اى است از افراد کثيف آلوده و خطرناکى که در ميان فئه يعنى آتش افروزان جنگ جمل بوده است.اين احتمال نيز در تفسير اين دو واژه داده شده که «حمأ» به معنى خويشاوندان نزديک و «حمّه» به معنى همسر است. اشاره به اين که در لشکر جمل کسانى مثل «زبير بن عوام» بود که پسر عمه پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) بود و «عايشه» که يکى از همسران آن حضرت (صلى الله عليه وآله) بود.«وَالشُّبْهَةُ الْمُغْدِفَةُ» با توجه به اين که «مغدفه» از مادّه «اغداف» است که در اصل به معنى پوشانيدن آمده اشاره به جنجالى است که آتش افروزان جنگ جمل به عنوان خونخواهى عثمان بر پا کردند و در حالى که دستهاى آنها به خون عثمان آلوده بود، خودرا به عنوان حاميان عثمان معرفى کردند.اين تعبير منافاتى با جمله بعد که مى گويد : مطلب واضح است ندارد، زيرا منظور اين است که حقيقت امر بر افراد عاقل و فهميده پوشيده نيست. چرا که آنها از فتنه انگيزى لشکر جمل و تبليغات دروغين آنها به خوبى آگاه بودند.سپس در پايان اين بخش از اين خطبه امام (عليه السلام) آنها را به شديدترين وجهى تهديد مى کند مى فرمايد : «به خدا سوگند حوض آبى براى آنها فراهم سازم که فقط خودم بتوانم آب آن را بکشم! به يقين آنها از آن سيراب برنمى گردند، و پس از آن ديگر آبى نخواهند نوشيد» (وَايْمُ اللهِ لاَُفْرِطَنَّ(7) لَهُمْ حَوْضاً أَنَا مَاتِحُهُ(8)، لاَ يَصْدُرُونَ عَنْهُ بِرِيٍّ(9)، وَلاَ يَعُبُّونَ(10) بَعْدَهُ فِي حَسْي(11)).همان گونه که در شرح خطبه دهم که از جهات زيادى شباهت به خطبه مورد بحث دارد بيان کرديم، منظور امام (عليه السلام) از اين تعبير آن است که من ميدان جنگ جمل را براى آنها به گردابى خطرناک مملوّ از آب، تبديل مى کنم که راه فرار از آن نداشته باشند و ابتکار عمل را در دست مى گيرم و آتش فتنه را در همان جا خاموش مى کنم آن گونه که در آينده فکر بازگشت به چنان صحنه اى براى آنها پيدا نشود. و آن گونه که تاريخ مى گويد : امام (عليه السلام) به گفتار خود جامه عمل پوشانيد، سردمداران اصلى جنگ جمل کشته شدند و «عايشه» باشرمندگى تمام به «مدينه» بازگشت و فتنه انگيزان رسوا و پراکنده شدند.(12)* * *پی نوشت:1. «نصف» به کسر نون و به ضمّ آن به معنى انصاف است.2. در توضيح جمله «إنَّ مَعي لَبَصيرتي» بيان مشروحى ذيل خطبه دهم (جلد 1، صفحه 481) داشتيم.3. «شغب» مصدر است و به معنى به راه انداختن شرّ و فساد است.4. منهاج البراعه، جلد 8، صفحه 338 ـ الاحتجاج، جلد 1، صفحه 165.5. «ابن اثير» در جلد دوّم «الکامل» صفحه 315 داستان پارس کردن سگهاى «حوأب» و فرياد کشيدن «عايشه» و تصميم بر بازگشت و شهادت بعضى بر دروغ بودن گفته کسانى که آن جا را «حوأب» دانسته اند را به طور مشروح آورده است.6. «تاريخ دمشق» جلد3، صفحه 171 طبع بيروت و «کنز العمال» جلد 12، صفحه 211 طبع حيدرآباد (مطابق نقل «احقاق الحق» جلد 17، صفحه 166).7. «أفرطنّ» از مادّه «افراط» در اصل به معنى تجاوز از حد است ولى گاه به معنى انجام حدّ اکثر کارى آمده است و در جمله بالا نيز به همين معناست يعنى گرداب جنگ رابراى مخالفان کاملاً پر مى کنم که راه نجاتى نداشته باشند، بنابراين جاى اين سؤال باقى نمى ماند که مگر امام (عليه السلام) هم ممکن است در چيزى افراط کند.8. «ماتح» از مادّه «متح» (بر وزن مدح) به معنى کشيدن آب از بالا مانند کشيدن آب از چاه به وسيله دلو است. بنابراين «ماتح» به کسى گفته مى شود که دلو را به وسيله طناب در چاه مى افکند و آب آن را مى کشد.9. «رىّ» اسم مصدر به معنى سيرابى است و مصدر آن «رَىّ» (بر وزن حَىَّ) مى باشد و «باء» در «برىّ» معنى معيت دارد.10. «يعبّون» از مادّه «عبّ» به معنى نوشيدن آب يا مايع ديگر با يک نفس است و در تعبيرات معمولى «لا جرعه» گفته مى شود.11. «حسى» به معنى بيابانى است که آب در آن جمع مى شود.12. سند خطبه: اين خطبه را ابن عبدالبرّ از علماى اهل سنت در قرن پنجم در كتاب استيعاب در شرح حالات طلحه نقل كرده و ابن اثير از علماى اهل سنت در قرن هفتم نيز آن را در اسد الغابه آورده است. مرحوم شيخ مفيد آن را در كتاب الجمل از واقدى نقل مى كند و ابن ابى الحديد از ابو مخنف ابن اثير نيز در كتاب عوذ بخشهايى از آن را تفسير كرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 309). 
شرح علامه جعفریدرباره طلحه و زبير:«و الله ما انكروا علي منكرا و لا جعلوا بيني و بينهم نصفا، و انهم ليطلبون حقا هم تركوه، و دما هم سفكوه، فان كنت شريكهم فيه فان لهم نصيبهم منه، و ان كانوا ولوه دوني فما الطلبه الا قبلهم، و ان اول عدلهم للحكم علي انفسهم» (سوگند بخدا، آنا منكري (امر ناشايستي) نتوانسته به من نسبت بدهند، آنان ما بين من و خودشان انصاف نكردند و آنان حقي را طلب مي‌كنند كه خود آن را رها كرده‌اند و خوني را مطالبه مي‌نمايند كه خود آن را ريخته‌اند. اگر من در كاري كه كرده‌اند، با آنان شريك بوده‌ام، پس آنان نيز در همان كار سهمي دارند. و اگر آنان خود به تنهايي آن كار را مرتكب شده‌اند، قرار گرفتن تحت تعقيب و مطالبه بجز آنان هيچ احدي را نشايد).آن نابكاران هيچ جرمي از من نديده‌اند، حقي را مي‌خواهند كه خود آن را رها كرده‌اند:اين هم يكي از نابخرديهاي نوع بشر كه همانگونه كه با كمال وقاحت مجرم را تبرئه مي‌كند و چه بسا جايزه و پاداشي هم به او مي‌دهد! انسانهاي مبرا و بيگناه را هم مجرم قلمداد مي‌كند! و هيچ توجهي به اين اصل ضروري انساني نمي‌كند كه مجرم را تبرئه كردن خيانت به قانون و پايمال كردن حقوق ديگران است، همچنين با كمال وقاحت، انساني مبرا و دست پاك، و پيشاني سفيد و دل صاف و طاهر را مجرم و بدكردار معرفي مي‌نمايد!مخوان آلوده دامن هر كسي را          كه دامان تا به دامان فرق دارد (منسوب به فروغي بسطامي)چون خدا خواهد كه پرده كس درد          ميلش اندر طعنه پاكان برد (مولوي)چه بگوييم درباره آن نابخردان نابكار! واقعا آنان علي (ع) را مي‌شناختند و به او تهمت مي‌زدند و او را درباره خون عثمان مجرم قلمداد مي‌كردند! اگر اين احتمال صحيح باشد، يعني آنان مي‌دانستند كه علي (ع) از پاي درآوردن حيات محقرترين جاندار را مخالف ناموسي هستي و قانون الهي دانسته و محال بود كه چنان امر ناشايستي را مرتكب شود، چگونه بخود اجازه مي‌دادند كه پاك ترين دست چنين جان‌شناس را آلوده به خون عثمان معرفي نمايند! و اگر آنان علي (ع) را واقعا نمي‌شناختند. حداقل مي‌بايست يك حادثه كوچك يا يك انسان معمولي را بعنوان شاهد براي شركت آن بزرگوار در قتل عثمان ارائه بدهند. اگر تاريخ را بطور لازم و كافي مورد بررسي و تحقيق قرار بدهيم، خواهيم ديد: همن دو نفر (طلحه و زبير) از مهمترين عوامل قتل عثمان بوده‌اند. اين قضيه را ابن ابي‌الحديد در شرح «و دما هم سفكوه» چنين آورده است: (يعني خون عثمان، و طلحه شديدترين تحريك را به كشتن عثمان نموده است و زبير سبك‌تر از او، مردم را تشويق به اين كار كرده است.روايت شده است كه عثمان گفته است، واي بر فرزند زن حضرميه- يعني طلحه- من چند بهار طلا به او داده‌ام و او مردم را به ريختن خون من تحريك و تشويق مي‌كند! خدايا، طلحه را از آن مال بهره‌مند مساز و عواقب ظلم او را به او نصيب فرما. و كساني كه تصنيفي در حادثه يوم الدار (روز محاصره و قتل عثمان در خانه‌اش) نموده‌اند، روايت كرده‌اند كه در آن روز كه عثمان كشته شد، طلحه روي خود را با پارچه‌اي پوشانده بود كه از چشمان مردم پوشيده باشد، او به خانه عثمان تيراندازي مي‌كرد. و نيز روايت شده است: وقتي كه مردم از ورود به خانه عثمان جلوگيري شدند، طلحه آنان را به خانه بعضي از انصار برد و آنان را به پشت بام آن خانه رساند و از آن پشت بام به خانه عثمان سنگر گرفتند و او را كشتند. و نيز روايت كرده‌اند كه: زبير مي‌گفت: بكشيد عثمان را او دين شما را تغيير داده است. به او گفتند: پسرت در خانه عثمان از وي حمايت مي‌كند؟ زبير در پاسخ آنان گفت: از كشته شدن عثمان كراهتي ندارم اگر چه پيش از او پسرم كشته شود، عثمان فردا لاشه‌ايست بر سر راه. مروان بن الحكم در جنگ جمل گفته است: سوگند بخدا، نخواهم گذاشت: خون وابسته به من هدر برود، و قطعا طلحه را به خونخواهي عثمان مي‌كشم، زيرا او است كه عثمان را كشته است، سپس تيري به طرف او انداخت كه به طرف ران او اصابت كرد و به جهت خونريزي از آن زخم مرد.ابن ابي‌الحديد مي‌گويد: (اما نفريني كه اميرالمومنين عليه‌السلام درباره آن دو نفر فرمود، اجابت شد. يعني با سوء عاقبت از اين دنيا رخت بر بستند) ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينوري مي‌گويد: (روايت كرده‌اند كه پس از كشته شدن عثمان بامداد روز بعد مردم در مسجد جمع شدند و پشيماني و تاسف به عثمان ابراز كردند و مردم به طلحه و زبير خيلي اعتراض نموده و آن دو نفر را به قتل عثمان متهم كردند و به آن دو نفر گفتند: اي دو مرد، شما بوديد كه در كشتن عثمان دخالت داشتيد، برويد كنار و خود را در معرض انتخاب براي زمامداري مي‌آوريد.ابن‌قتيبه در ص 52 از همين ماخذ مي‌گويد: (پس از آنكه علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام پس از قبول خلافت خواسته‌هاي طلحه و زبير را كه رياست بود، نداد، زبير در ميان جمعي از قريش برخاست و گفت: ما گناه عثمان را ثابت كرديم و ما بوديم كه اسباب قتل او را فراهم نموديم).****«و ان معي لبصيرتي ما لبست و لا لبس عليّ» (من امري را به كسي مشتبه نساخته‌ام و هيچ امري هم براي من مشتبه نشده است).نيرومندترين اقوياء كسي است كه در دوران زندگي‌اش نه او كسي را بفريبد و نه كسي او را بفريبد:يكي از آن كلمات كه در قاموس بشر معناي خود را از دست داده و مفهومي ضد معناي حقيقي خود را در برگرفته است، كلمه قوي است. اگر درست دقت كنيم مي‌بينيم: اين كلمه درباره كسي بكار مي‌رود كه براي ادامه زندگي دلخواه خود، به هر وسيله ممكن دست بزند! همه را بفريبد و زندگي خود را با دسيسه و نيرنگ و دغل بازيها، زرق و برق بدهد! در هر موقعيتي از زندگي كه قرار بگيرد، تنها سود و لذت آن را ببيند و به سوي خود بكشد و آن ضرر و دردي را كه لازمه قانوني آن دو پديده (سود و لذت) است، به ديگران تحميل كند! و اين نابكاري را قوه و قدرت بنامد. اين تبهكاري با نظر به علل و انگيزه‌هاي آن، خيلي شگفت‌آور نيست، شگفت‌آور آن است كه همين تبهكاري را قانون هستي و عدالت بنامند كه نهايت ناتواني بشري را اثبات مي‌نمايد. بهرحال، با توجه به همه مسائل مربوط به علوم انساني و قوانين ثابته آن، اين نتيجه را مي‌گيريم كه كساني كه تمسك به تلبيس و نيرنگ و فريبكاري در زندگي مي‌نمايند، كاشف از ناتواني آنان از زندگي با شخصيت داراي هويت و با شرافت و كرامت ذاتي و ارزشي است كه مي‌توانند از آنها برخوردار شوند. شخصيت آدمي آن حقيقت عظمائي است كه با تعليم و تربيت صحيح، با واقعيات روبرو مي‌شود و انحصار حيات با كرامت و شرافت ذاتي و ارزشي را در ارتباط با واقعيات ديده و آن را تامين مي‌كند و نه تنها نيازي به سالوس بازي و دغل‌كاري نمي‌بيند، بلكه اين گونه نيرنگ بازيها را مخالف اصول انساني تلقي كرده و با آن، به مبارزه برمي‌خيزد.اين نكته را كه تبليس و شيطنت و نيرنگ بازي ضد تقوي است، در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام با كمال صراحت مشاهده كرده‌ايم از آنجمله «و لا يغدر من علم كيف المرجع. و لقد اصبحنا في زمان قد اتخذ اكثر اهله الغدر كيسا و نسبهم اهل الجهل فيه الي حسن الحيله. ما لهم قاتلهم الله! قد يري الحول القلب وجه الحيله و دونه مانع من امر الله و نهبه فيدعها راي عين بعد القدره عليها و ينتهز فرصتها من لا جريحه له في الدين» (خطبه 41) (و كسي كه بداند سرنوشت نهايي زندگي چيست، مكر و حيله نمي‌كند ما در زماني بسر مي‌بريم كه اكثر مردمش مكر را هوشياري تلقي كرده‌اند و نادانان اين مكرپردازي به مهارت در چاره‌جويي نسبت مي‌دهند. اينان در چه وضعي هستند! (چه فكر مي‌كنند) خدا آنان را بكشد. انسان آگاه به دگرگونيها و ابعاد گوناگون امور، راههاي حيله‌گري را مي‌بيند، ولي در مقابل او، از امر و نهي خداوندي براي ارتكاب به حيله‌گري و نيرنگ بازي مانعي وجود دارد، و در نتيجه آن حيله‌گري را در عين حال كه قدرت بر اعمال آن دارد، رها مي‌كند، و كسي كه هيچ تاثير و اجتنابي در دين ندارد فرصت را براي حيله‌گري غنيمت مي‌شمارد.)و در خطبه 200 مي‌فرمايد: «و الله ما معاويه بأدهي مني، و لكنه يغدر و يفجر، و لولا كراهيه الغدر لكنت من ادهي الناس، و لكن كل غدره فجره. و لكل غادر لواء يعرف به يوم القيامه، و الله ما استغفل بالمكيده و لا استغمز بالشديده» (سوگند بخدا، معاويه زيركتر از من نيست، بلكه او نيرنگ بازي مي‌كند و تبهكاري مي‌نمايد (كار او وعده شكني و معصيت كاري است) و اگر نبود وقاحت و زشتي پيمان‌شكني و مكرپردازي از زيركترين (سياست بازترين) مردم بودم. ولي هر نيرنگ بازي گناهي است، و براي هر مكر پرداز عهدشكن پرچمي است كه در روز قيامت با او شناخته مي‌شود، و سوگند بخدا، با حيله‌گري غافلگير نمي‌شوم و با حوادث تند ناتوان نمي‌گردم.)همانطور كه مي‌بينيم در اين سخنان مبارك هم از حيله‌گري و عهدشكني و نيرنگ بازي، خود را تبرئه مي‌فرمايد و هم از تحت تاثير قرار گرفتن از امور مزبور، آري، علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام انسان است و چند رويي و حيله‌گري و مكرپردازي كاشف از وقيح‌ترين مقاومت در مقابل اصول انساني است كه هر داراي شخصيتي بايد آنها را مراعات نمايد. همچنانكه شخصيت با هويت نمي‌تواند مردم را بفريبد، و با دغل‌بازي در حيات اجتماعي به رقاصي بپردازد نبايد، در برابر مكرپردازيها و فريبكاريهاي تبهكاران انسان نما بزانو درآيد، اين اصل كه انسان با ايمان كه از تجارب و انيشه‌ها استفاده كرده است، گول نمي‌خورد و در برابر سالوس بازان غدار مات نمي‌شود، با اشكالي مختلف در احاديث معصومين آمده است كه خود حكم بديهي عقل را تاييد مي‌نمايند مانند المومن كيس (مومن زيرك و هشيار است) «و اتقوا فراسه المومن فانه ينظر بنور الله» (از فراست و زكاوت مومن برحذر باشيد، زيرا او با نور خداوندي مي‌نگرد) «و لا يلدغ المومن من جحر مرتين» (شخص با ايمان از يك لانه (لانه حشرات گزنده) دوباره گزيده نمي‌شود.اگر با عنايت خداوندي فرصتي پيش آيد، درباره آن قسمت از سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام كه حوادث گذشته و آينده و حال حاضر را بر مبناي تفكرات و دريافتهاي سياسي داهيانه مطرح فرموده‌اند، تحقيقي خواهيم داشت. تنها در اين مورد بعنوان نمونه قضيه‌اي را از ابومحمد عبد بن مسلم ابن‌قتيبه دينوري نقل مي‌كنيم: (امتناع علي از بيعت … سپس علي را براي اخذ بيعت آوردند، او مقاومت نموده و امتناع كرد … وقتي كه يكي از حاميان خلافت اصرار كرد، علي (ع) فرمود: (شير را براي او به دوش و امروز موقعيت او را محكم كن، فردا همين امر را به تو برمي‌گرداند) و امثال اين تحليلها و استدلالها درباره قضايا و روشهاي سياسي، بطور فراوان از اميرالمومنين عليه‌السلام چه در نهج‌البلاغه و چه در ديگر سخنان آن حضرت، مشاهده مي‌نماييم.تا اينجا تفسير جمله مبارك بنا بر مفاد مستقيم خود جمله (امري را به كسي مشتبه نساخته‌ام و هيچ امري هم براي من مشتبه نشده است) بود. ولي با نظر به جمله بعدي: (و انها للفئه الباغيه … ) (و اين همان گروه ستمكار است) معلوم مي‌شود كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم خبر غائله جمل را به اميرالمومنين عليه‌السلام اطلاع داده بود و آن حضرت، كلام رسول الله را بر اين غائله تطبيق مي‌فرمايد يعني در اين تطبيق امر را نه براي مردم و نه بخودم مشتبه نساخته‌ام روايات از هر دو گروه (شيعه و سني) آمده است كه پيامبر اكرم (ص) روزي به زنهاي خود فرمود: ايتكن صاحبه الجمل الاديب تنبحها كلاب الحواب (كدام يك از شما صاحب شتر پرمو هستيد (كه در موقع حركت براي جنگ علي (ع) در عراق، سگهاي بني‌حواب به او عوعو خواهند كرد؟) در حالي كه ظالم است. رسول خدا (ص) طبق روايات معتبر اين خبر را هم به اميرالمومنين (ع) و هم به زوجه خود فرموده است).****«و انها للفئه الباغيه فيها الحماء و الحمه و الشبهه المغدفه، و ان الامر لواضح، و قد زاح الباطل عن نصابه، و انقطع عن شغبه، و ايم الله لافرطن لهم حوضا انا ماتحه، لا يصدرون عنه بري و لا يعبون بعده في حسي» (و اين گروهي كه (با طلحه و زبير) براي شعله‌ور ساختن آتش جنگ به راه افتاده‌اند، ستمكارند، در ميان اين قوم ظالم هم لجن است و هم زهر عقرب و هم شبهه تاريكي كه در آن نهفته است. و حقيقت امر آشكار است، و باطل از اصلش بر طرف شده است و زبانش از تحريك براي بر پاكردن شر بريده است و سوگند بخدا، براي آن نابكاران حوضي را پر خواهم ساخت (جنگي را بر پا خواهم كرد) كه آب آن را خودم كشيده‌ام. آنان از آن حوض سيراب بر نخواهند گشت، و آب گوارائي بعد ازآن از هيچ بركه و گودال آبي نخواهند آشاميد.)اين همان گروه ستمكار است كه به من خبر داده شده است:ستمكار بودن اين گروه، سه علت دارد: علت اول اينست كه با طغيانگري خود در مقابل اميرالمومنين عليه‌السلام، جامعه‌اي را از بركت وجود آن انسان بزرگ محروم مي‌ساختند. و از آن جهت كه با حركت هوسبازانه خود ضرر بر جامعه‌اسلامي زده و موجب بروز اختلاف شديد ميان افراد جامعه گشته‌اند ظلم بر جامعه نموده‌اند- اختلافي كه به كشتار هزاران نفر منتهي گشته است. با يك تحليل دقيق مي‌توان گفت: اين علت نه تنها موجب بروز اختلاف و خون‌ريزي در جامعه شده است، بلكه به اضافه آن، مردم را از برخورداري از امتيازات تكاملي كه با زمامداري اميرالمومنين عليه‌السلام نصيبشان مي‌گشت، محروم ساخته‌اند.علت دوم- ظلم به خود علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام بود كه آن گروه ناكثين (پيمان شكنان) با آن حركت نابخردانه خود مرتكب گشته‌اند، زيرا با اتفاق نظر همه صاحبنظران تاريخ، امتيازات و عوامل بسيار فراوان كه علي (ع) را شايسته زمامداري و مديريت جامعه‌اسلامي ساخته بود، براي هيچ كسي در صدر اسلام فراهم نبود. و چه ظلمي بالاتر از اينكه شايستگيهاي بي‌شمار آن انسان الهي را فقط به جهت آنكه مخالف هوي و هوس و خود خواهيهاي عده‌اي از اشخاص جامعه آن دوران حركت مي‌كرد، مورد انكار قرار بدهند؟!علت سوم- ظلم (انحراف) از اصول و قوانين انساني كه موجب سقوط آنها از ضروري بودن مي‌گردد، به اين معني كه به اين گونه طغيانگريها اصول و قوانين انساني مانند ضرورت قطعي عمل به تعهدها و پيروي از شايستگيها و انسانهاي شايسته كه حياتي‌ترين پديده براي جوامع انسانها است، استحكام و اصالت و ضرورت خود را براي ساده‌لوحان كه متاسفانه اكثريت مردم جامعه از آنها تشكيل مي‌يابند از دست مي‌دهند. در دوران اين گروه ستمكار خباثت و فساد موج مي‌زند با نظر به علل سه‌گانه كه در بحث قبلي گفتيم: نيازي براي اثبات خباثت و فساد آن گروه ستمكار وجود ندارد.بعضي از مفسران و شارحان نهج‌البلاغه مانند ابن ابي‌الحديد، چنين مي‌گويد: مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام از (الحما) كنايه از زبير است و زبير پسر عمه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم بود و اين گونه وابستگي سببي در لغت عرب الحماء گفته مي‌شود. و منظور آن حضرت از حمه (زهر عقرب) زوجه پيامبر (ص) است و در نسخه‌هاي ديگر از سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام در (الحم) نقل شده است كه به معناي آلوده و ناصاف است.سپس مي‌فرمايد: (و شبهه تاريكي در اين غائله نهفته است) اين شبهه تاريك براي مردم معمولي است، كه غالبا ساده‌لوحند، زيرا آگاهان كم و بيش از حقيقت قضايا مطلع بودند و همه آنان مي‌دانستند: علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام كيست؟ و چه مي‌خواهد. طلحه و زبير و همراهان آن دو كيستند؟ و چه مي‌خواهند. به همين جهت است كه فرمود: «و ان الامر لواضح و قد زاح الباطل عن نصابه» (و واقعيت، آشكار است و باطل از اصل خود بر طرف شده است.) و احتمال مي‌رود منظور آن حضرت وضوح و روشني براي همه مردم آن غائله و آن دوران باشد، مشروط بر اينكه توجهي كنند و بخواهند حادثه مورد بررسي (حادثه دردناك جمل) را مورد فهم و درك قرار بدهند. و اينكه مي‌فرمايد: «و زاح الباطل عن نصابه» (و باطل از اصلش بر طرف شده است) يعني آنقدر حق و حقيقت امر واضح است كه پوشاكهاي باطل نمي‌توانند آن را بپوشانند. به همين جهت است كه مي‌توان گفت: نصاب، به همان معناي معمولي خود مي‌باشد كه بمعناي اندازه است، يعني باطل آن اندازه را كه براي پوشانيدن حقيقت لازم است، ندارد. علت اين امر احتجاجات و استدلالهاي اميرالمومنين عليه‌السلام و سرداران او با طرف مقابل در موقعيتهاي گوناگون و اطلاعاتي بود كه بر پاكنندگان غائله جمل و حتي اكثر مردم آن دوران از حقائق پشت پرده داشتند. آخرين جمله اين خطبه اشاره به پيروزي آن حضرت است كه در جنگ جمل به وقوع پيوست. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان امام عليه السّلام است در باره چگونگى هدف طلحه و زبير ايراد فرموده است:چون عبارت «و اللّه...» تا آن جا كه فرموده است: «و لا لبّس علّى» در ذيل گفتار آن حضرت كه: «ألا و إنّ الشّيطان قد ذمّر حزبه» و همچنين در خطبه پيش از آن، بنا به روايت ديگرى كه در اين باره موجود بود سابقا شرح و تفسير شده است، نيازى به توضيح دوباره نيست،امّا اين كه فرموده است: «و إنّها للفئة الباغية فيها الحما و الحمة»،برخى از شارحان در باره «فئة» كه با الف و لام تعريف آمده گفته اند كه اين اشاره است به آنچه پيامبر گرامى (ص) به او خبر داده بود كه گروهى در آينده بر او ستم و سركشى خواهند كرد، بى آن كه نام آن گروه را بيان فرموده باشد، و هنگامى كه اينها بر ضدّ او خروج كردند با نشانه هايى كه در آنها بود، دانست كه اين همان «فئه باغيه» يا گروه ستمگرى است كه پيامبر (ص) پيش از اين به او خبر داده است، و نيز در باره «حمأ و حمة» طبق برخى روايات و اقوال، پيش از اين سخن گفته ايم، امّا در اين جا براى كينه ها و تيرگيهاى درونى اين گروه استعاره شده است، زيرا همان گونه كه گل و لاى، آب را تيره و گنديده مى كند، فتنه اى كه اين گروه پا كرده است نيز موجب پيدايش تيرگى در اوضاع جهان اسلام، و پديد آمدن بى نظمى و آشوب در ميان مسلمانان، و مانند زهر كژدم سبب آزار و كشتار است.ذكر «شبهه مغدفه» اشاره است به اين كه اينها دست به شبهه كارى زده و براى عثمان به خونخواهى برخاسته، و امر را بر مردم مشتبه ساخته اند، براى اين اقدام آنها صفت مغدفه را كه به معناى تاريكى است استعاره آورده است، براى اين كه مانند شب تاريك كه انسان در آن راه به جايى نمى برد، اكثر مردم در اين فتنه دچار شبهه و فريب گرديده تا حدّى كه در اين راه كشته شده و جان خود را از دست داده اند.فرموده است: «و إنّ الأمر لواضح... شغبه»:امام (ع) آنچه در خلال جملات مذكور بيان كرده براى ردّ افترا از شخص خود، و رفع هر گونه شبهه در باره حقّانيّت حكومتش مى باشد، زيرا در اين مورد حقّ روشن است و باطل را بدان راه، و زبان را ياراى ياوه گويى و فتنه انگيزى نيست، واژه زبان به گونه استعاره ذكر شده و شغب ترشيحى براى آن است، بقيّه اين خطبه نيز در ذيل فصولى كه ذكر شد، پيش از اين شرح داده شده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 334 و من كلام له عليه السّلام فيمعنى طلحة و الزبير و هو المأة و السابع و الثلاثون من المختار فى باب الخطب (و الأشبه انّه ملتقط من خطبة طويلة قدّمنا روايتها في شرح الخطبة الثانية و العشرين بطرق عديدة فليتذكّر):و اللّه ما أنكروا علىّ منكرا، و لا جعلوا بيني و بينهم نصفا، و إنّهم ليطلبون حقّا هم تركوه، و دما هم سفكوه، فإن كنت شريكهم فيه فإنّ لهم نصيبهم منه، و إن كانوا ولّوه دوني فما الطّلبة إلّا قبلهم و إنّ أوّل عدلهم للحكم على أنفسهم، و إنّ معى لبصيرتي ما لبّست و لا لبّس علىّ و إنّها للفئة الباغية فيها الحمأ و الحمة و الشّبهة المغدفة، و إنّ الأمر لواضح، و قد راح الباطل عن نصابه، و انقطع لسانه عن شغبه، و أيم اللّه لافرطنّ لهم حوضا أنا ماتحه، لا يصدرون عنه برىّ، و لا يعبّون بعده في حسى.اللغة:(النّصف) محرّكة اسم من الانصاف و هو العدل و (الطّلبة) بكسر الّلام المطلوب و (لبّست) بالبناء للفاعل و (لبّس) بالبناء للمفعول، قال الشّارح المعتزلي، و لبّست على فلان الأمر و لبس عليه الأمر كلاهما بالتخفيف و لكنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 335 الموجود في ما رأيته من النسخ بالتشديد قال الفيروزآبادي: لبس عليه الأمر يلبسه خلطه و ألبسه غطّاه، و أمر ملبس و ملتبس بالأمر مشتبه التّلبيس و التّخليط و التدليس، و قال بعض الشّارحين: التّشديد للتكثير.و (الحماء) بالتّحريك كالحماة بالتاء الأسود المنتن، قال سبحانه: من صلصال من حماء مسنون، و يروى حما مقصورة، و (الحمة) بضمّ الحاء و فتح الميم و تخفيفها العقرب و كلّشىء يلسع أو يلدغ و (المغدفة) بفتح الدّال الخفيفة من اغدفت المرأة قناعها أرسلته على وجهها، و عن بعض النّسخ بكسر الدال من أغدف اللّيل إذا أظلم و (النّصاب) الأصل و المرجع. (و الشّغب) بسكون الغين المعجمة تهييج الشرّ من شغب الحقد شغبا من باب منع و في لغة ضعيفة بالتحريك و ماضيها شغب بالكسر كفرح و (افرطنّ) بضم الهمزة من باب الافعال من أفرطت المزادة أى ملاتها، و يروى بفتح الهمزة و ضمّ الرّاء من فرط زيد القوم أى سبقهم فهو فرط بالتحريك و (الماتح) المستقى من فوق و (العبّ) شرب الماء من غير مصّ أو تتابع الجرع. (الحسى) في النّسخ بكسر الحاء و سكون السّين قال الشّارح المعتزلي: ماء كامن في رمل يحفر عنه فليستخرج و جمعه أحساء و في القاموس الحسى كالى سهل من الأرض يستنقع فيه الماء أو غلظ فوقه رمل يجمع ماء المطر و كلّما نزحت دلوا جمت اخرى جمعه احساء و حساء.الاعراب:قال الشّارح المعتزلي: نصفا على حذف المضاف أى ذا نصف أى حكما منصفا عادلا يحكم بيني و بينهم.أقول: و الأولى أن يقدّر المضاف المحذوف لفظ الحكم أى حكم نصف و عدل إذ على ما ذكره الشّارح يحتاج إلى حذف موصوف ذا و هو تكلف مستغني عنه فتأمل و عن في قوله: عن نصابه، إمّا بمعناها الأصليّ أو بمعنى بعد كما في قوله تعالى: عمّا قليل لتصبحنّ نادمين، و قوله: و لأفرطنّ لهم حوضا، قد مضى اعرابه في شرح الخطبة العاشرة، و جملة أنا ماتحه، في محلّ النّصب صفة لحوضا، و جملة لا يصدرون عنه حال من الضمير في ماتحه.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام له عليه السّلام كما نبّه عليه السيّد (ره) وارد فيمعنى طلحة و الزّبير أى القصد فيه متوجّه إليهما و الغرض منه تقريعهما و توبيخهما و توبيخ سائر أصحاب الجمل و ابطال ما نقموه عليه و ردّ ما تشبّثوا به في خروجهم عن ربقة طاعته.و أشار عليه السّلام إلى وجه البطلان بقوله (و اللّه ما أنكروا علىّ منكرا) قبيحا يعنى أنّ ما زعموه منكرا من قتل عثمان و التّسوية في العطاء فليس هو بمنكر في الواقع حتّى يرد علىّ إنكارهم، و إنّما حملهم على الانكار الحسد و حبّ الاستيثار بالدّنيا و التفضيل في العطاء (و لا جعلوا بيني و بينهم نصفا) أى حكما عدلا تقديم و تأخير (و انهم ليطلبون حقّا هم تركوه) قال الشّارح المعتزلي: أى يظهرون أنّهم يطلبون حقّا بخروجهم إلى البصرة و قد تركوا الحقّ بالمدينة، و قيل: المراد بالحقّ نصرة عثمان و إعانته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 337 أقول: و الظاهر أنه أراد بالحقّ حقّ القصاص، يعني أنّهم يطلبون حقّ القود من قاتلي عثمان و لكنّهم هم الذين تركوه حيث أمسكوا النكير على قاتليه، فتقديم المسند إليه للتّخصيص ردّا عليهم إلى زعمهم انفراد أمير المؤمنين عليه السّلام و أصحابه بترك الحقّ.و مثله قوله (و دما هم سفكوه) أى لا غيرهم و أراد به دم عثمان ، و يدلّ على سفكهم دمه و كونهم أشدّ النّاس تحريضا عليه ما قدّمناه في شرح الخطبة الثانية و العشرين و الكلام الثلاثين.و يدلّ عليه أيضا ما رواه في شرح المعتزلي و غيره أنّ عثمان قال: ويلي على ابن الخضرميّة، يعني طلحة أعطينه كذا و كذا ذهبا و هو يروم دمي يحرض على نفسي اللّهم لا تمتّعه به.قال الشّارح و روى النّاس الذين صنفوا في واقعة الدّار أنّ طلحة كان يوم قتل عثمان مقنّعا بثوب قد استتر به عن أعين النّاس يرمى الدّار «1» السّهام، و أنّه لمّا امتنع على الّذين حصروه الدّخول من باب الدّار حملهم طلحة إلى دار لبعض الأنصار فأصعدهم إلى سطحها و تسوّروا منها على عثمان داره فقتلوه.و رووا أيضا أنّ الزّبير كان يقول: اقتلوه فقد بدّل دينكم، فقالوا: إنّ ابنك يحامي عنه بالباب، فقال: ما أكره أن يقتل عثمان و لو بدء بابني إنّ عثمان لجيفة على الصّراط غدا، و قال مروان بن الحكم يوم الجمل: و اللّه لا أترك ثارى و أنا أراه و لأقتلنّ طلحة بعثمان فانّه قتله ثمّ رماه بسهم فأصاب مأبضه  «2» فنزف الدّم  «3» حتّى مات.فقد ظهر من ذلك أنّه لا ريب في إغرائهم و تحريضهم و دخولهم في دم عثمان فلا يجوز لهم المطالبة بدمه منه، لأنّ دخولهم فيه إمّا أن يكون بالاشتراك، أو يكون بالاستقلال، و على التّقديرين فيبطل المطالبة.______________________________ (1) أى دار عثمان التي حصروه فيه، منه. (2) المأبض كمجلس باطن الركبة و من البعير باطن المرفق، ق (3) نزف فلان دمه اذا سال حتى يفرط، لغة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 338 أمّا على التّقدير الأول فلما أشار إليه بقوله (فان كنت شريكهم فيه فانّ لهم نصيبهم منه) و ليس لأحد الشّريكين أن يطالب الشّريك الآخر بل اللّازم له أن يبدء بنفسه و يسلّمها إلى أولياء المقتول ثمّ بالشريك الآخر.و أمّا على التّقدير الثّاني فلما أشار إليه بقوله (و إن كانوا و لوّه) و باشروه (دونى فما الطّلبة) أى المطلوب (إلّا قبلهم) فاللّازم عليهم أن يخصّوا أنفسهم بالمطالبة وحدهم (و إنّ أوّل عدلهم) الّذى جعلوه عذرا في نقض البيعة و الخروج إلى البصرة حيث قالوا إنّما خرجنا للأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و إقامة العدل و إماتة الباطل و إحياء الحقّ (للحكم على أنفسهم) و الانكار للمنكر الذي أتوا به و اقتصاص الدّم الذي هجموا عليه قبل الانكار، و الحكم على غيرهم لأنّ النّهى عن المنكر إنّما هو بعد التّناهى (و انّ معى لبصيرتي) و عقلى (ما لبّست و لا لبّس علىّ) و قد مضى معنى هذه الفقرة في شرح الخطبة العاشرة.و يحتمل احتمالا قويّا أن يكون المراد أنّه ما لبّست على نفسى و لا على النّاس أمرى و أمورهم و لم يلبس أيضا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الأمر علىّ بل ما أقدم عليه في أمرى و أمر النّاس و ما أخبرني به النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله هو الحقّ و بالاتباع أحقّ، و في هذا الكلام تعريض عليهم بأنّهم غابت عنهم عقولهم و تاهت حلومهم، و أنّ ما أقدموا عليه أمر ملتبس، و أنّ خروجهم إنّما هو بهوى النّفس و النّاس مدلّسون ملبّسون ثمّ قال: (و إنّها للفئة الباغية) يعنى أنّ هذه الفئة للفئة الّتي أخبرني رسول اللّه ببغيها و خروجها علىّ حيث قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا تذهب اللّيالي و الأيام حتّى تتنابح كلاب ماء بالعراق يقال له الحوأب امرأة من نسائى في فئة باغية، على ما تقدّم في رواية الاحتجاج في التّنبيه الثاني من شرح الكلام الثّالث عشر، و قد قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: له عليه السّلام غير مرّة أنّك ستقاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين، أو ما هذا معناه.و تقدّم في شرح الفصل الخامس من الخطبة الثّالثة في رواية غاية المرام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 339 أنّ امّ سلمة قالت لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا رسول اللّه من النّاكثون؟ قال: الذين يبايعونه بالمدينة و ينكثون بالبصرة، و لسبق عهد هذه الفئة أتى بها معرّفة بلام العهد.استعاره بالكنايه و قوله: (فيها الحماء و الحمة) قال الشارح البحراني: استعارة للغلّ و الفساد الذي كان في صدور هذه الفئة، و وجه الاستعارة استلزامه لتكدير الاسلام و إثارة الفتنة بين المسلمين كما تكدّر الحماة الماء و تخبثه و استلزامه للأذى و القتل كما يستلزم ذلك سمّ العقرب.و قال الشّارح المعتزلي: أى في هذه الفئة الفساد و الضّلال و الضّرر، و إذا أرادت العرب أن تعبّر عن الضّلال و الفساد قالت الحماء مثل الحماة بالتاء و يروى فيها الحما بألف مقصورة و هو كناية عن الزّبير لأنّ كلّ ما كان بسبب الرّجل فهم الأحماء واحدهم حما مثل قفا و أقفاء، و ما كان بسبب المرأة فهم الأحمات، و قد كان الزّبير من عمّة رسول اللّه و قد كان النّبي صلّى اللّه عليه و آله أعلم عليّا بأنّ فئة من المسلمين تبغى عليه أيّام خلافته فيها بعض زوجاته و بعض أحمائه فكنّى عليّ عليه السّلام عن الزّوجة بالحمة، و هي سمّ العقرب و ظهر أنّ الحماء الذي أخبر النّبي صلّى اللّه عليه و آله بخروجه مع هؤلاء البغاة هو الزّبير ابن عمّته.أقول: و هذا ألطف ممّا ذكره البحراني، و يؤيد ما قاله من أنّه كنّى عن الزّوجة بالحمة ما يرويه السيّد (ره) عنه في أواخر الكتاب من قوله: المرأة عقرب حلوة اللّبسة، أى حلوة اللّسعة.و قوله: (و الشبهة المغدفة) أى الشّبهة الخفية المستورة التي لبّسوا بها على أكثر النّاس من طلب دم عثمان و من روى بكسر الدّال فالمراد الشّبهة المظلمة اى الموقعة في ظلمة الجهالة التي لم يهتد فيها أكثر الخلق حتّى قتلوا بسببها كما لا يهتدى في ظلمة اللّيل.ثمّ قال (و انّ الأمر لواضح) أى عند ذوى العقول لعلمهم بأنّى على الحقّ و أنّ الباغين علىّ على الباطل و أنّ خروجهم بعد بيعتهم إنّما هو لمحض الغلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 340 و الحسد و الاستيثار بالدّنيا عن اتّباع الهوى (و قد راح) أى تنحّى و بعد (الباطل) أى باطلهم (عن نصابه) و أصله يعني ما أتوا به من الباطل لا أصل له استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (و انقطع لسانه عن شغبه) استعارة بالكناية حيث شبّه الباطل بحيوان ذى لسان فأثبت له اللّسان تخييلا و ذكر الشّغب ترشيح.و محصّل المراد أنّه بعد وضوح الأمر فيّ و في أنّي على الحقّ لم يبق للباطل أصل و قد خرس و اعتقل لسانه عن تهيّج شرّه، و يحتمل أن يكون المرد بالباطل الباطل الّذي كان له رواج في زمن المتخلّفين الثلاثة، أى قد زال الباطل بعد موتهم و بيعة النّاس إلىّ عن أصله و تزعزعت أركانه و انهدم بنيانه و انقطع لسانه بعد ما هيّج شرّه فلا اعتداد بنكث هؤلاء القوم و بغى هذه الباغية.ثمّ هدّدهم بقوله (و أيم اللّه لأفرطنّ لهم حوضا أنا ماتحه) و قد سبق شرح هذه الفقرة في شرح الخطبة العاشرة و قوله (لا يصدرون عنه برىّ) يعني أنّ هذا الحوض ليس كسائر الحياض الحقيقية التي يردها الظّمان فيصدر عنها برىّ و يروى غلّته، بل الواردون إليه أن لا يعود (و لا يعبّون بعده في حسى) أى لا يشربون بعده بارد الماء ابدا لهلاكهم و غرقهم في ذلك الحوض.و قال السيد (ره) (منها) هكذا في أكثر ما عندنا من النّسخ، و الأولى منه بدله كما في بعضها و لعلّ الأوّل من تحريف النّساخ لأنّ العنوان بقوله: و من كلام، فلا وجه لتأنيث الضّمير الرّاجع إليه و الغرض بهذا الفصل تأكيد الاحتجاج على الفئة الباغية بنحو آخر.الترجمة:از جمله كلام آن امام أنام است عليه الصّلاة و السّلام در معنى و مقصودى كه متعلّق است بطلحه و زبير و وارد است در مذمت و توبيخ ايشان و ابطال دعويشان در مطالبه خون عثمان مى فرمايد:قسم بخدا انكار نكردند بر من فعل منكر قبيح را، و قرار ندادند در ميان من و ميان خودشان حكم عدلى را، و بدرستي كه ايشان طلب ميكنند حقّى را كه خود آنها ترك كرده اند، و خوني را كه خود آنها ريخته اند آنرا، پس اگر باشم من شريك ايشان در آن خون پس بدرستى كه مر ايشان راست نصيبشان از آن خون، و اگر مباشر شدند آنرا بدون من پس نيست مطلوب ايشان مگر پيش خودشان، و بدرستى كه اول عدالت ايشان حكم كردن است بر خودشان، و بدرستى كه با من است بصيرت من تلبيس نكرده ام و تلبيس كرده نشده بر من، و بدرستى كه اين جماعت همان جماعت طاغيه باغيه است كه پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله خبر داده بود، در اين جماعت است گل سياه متغير و زهر عقرب و شبهه صاحب ظلمت، و بدرستى كه امر در اين شبهه واضح است، و بتحقيق كه كنار شده است باطل از أصل خود، و بريده شده زبان آن از برانگيختن شر و فساد خود، و سوگند بخدا هر آينه پر مى سازم بجهت ايشان حوض جنگيرا كه منم كشنده آب آن در حالتى كه بر نگردند از آن حوض سيراب و نياشامند بعد از آن آب خوشگوار.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی ) جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4    ، صفحه ى 261 از سخنان آن حضرت (ع) درباره طلحه و زبير [در اين خطبه كه با عبارت «و الله ما انكروا على منكرا» (به خدا سوگند، آنان كارى را كه به راستى زشت و ناپسند باشد نتوانسته اند به من نسبت دهند) شروع مى شود، ابن ابى الحديد پس از توضيح لغات و آوردن شواهدى براى آن و اشاره به اينكه مقصود طلحه و زبير و شركت كنندگان در جنگ جمل است بحث مختصر تاريخى و اجتماعى زير را آورده است. او مى گويد:] على عليه السلام مى فرمايد: به خدا سوگند، آنان نتوانسته اند كارى را كه به راستى زشت و ناپسند باشد به من نسبت دهند بلكه چيزى براى من زشت و ناپسند شمرده اند كه دليل و حجت آن به زيان خودشان است نه به سود ايشان و آنان را رشك و دنيا خواهى و برترى جويى در مقررى و عطا به اين كار واداشته است كه امير المؤمنين عليه السلام آن امور را در دين روا نمى دانست و مصلحت هم نمى ديد. على (ع) سپس مى گويد: آنان ميان من و خودشان انصاف ندادند و كسى را كه منصف باشد و با انصاف حكم كند قرار ندادند و ناگهان از اطاعت بيرون شدند. و شگفتا حقى را مى طلبند كه خودشان آن را رها كرده اند، يعنى با خروج خود به سوى بصره چنين تظاهر مى كنند كه در طلب حق هستند و حال آنكه حق را در مدينه رها كرده اند. سپس مى گويد: آنان خونى را مطالبه مى كنند كه خود آن را ريخته اند-  يعنى خون عثمان-  طلحه از سر سخت ترين مردم در برانگيختن بر ضد عثمان بود و زبير در اين مورد پس از او قرار داشت. روايت شده است كه عثمان مى گفته است: اى واى بر من از پسر زن خضرمى-  يعنى طلحه-  كه به او آن همه شمش هاى زر دادم و او آهنگ ريختن خون من دارد و مردم را بر ضد جان من تحريك مى كند. بار خدايا، او را از آن طلاها بهره مند مفرماى و فرجام هاى ستمش را به خودش برگردان. كسانى كه درباره جنگ خانه عثمان تاليف و تصنيف كرده اند روايت مى كنند كه روز كشته شدن عثمان طلحه جامه را چنان به خود پيچيده بود كه از چشمهاى مردم پوشيده بماند و به خانه تير اندازى مى كرد و همچنين روايت كرده اند كه چون در خانه عثمان را بر كسانى كه او را محاصره كرده بودند بستند و نگذاشتند وارد خانه شوند طلحه آنان را به خانه يكى از انصار برد و آنان را به پشت بام رساند و آنان از آنجا از ديوار خانه عثمان فرود آمدند و او را كشتند. همچنين روايت كرده اند كه زبير مى گفته است: عثمان را بكشيد كه آيين شما را دگرگون ساخته است. به او گفتند: پسرت بر در خانه اش از او حمايت مى كند. گفت: من ناخوش نمى دارم كه عثمان كشته شود هر چند نخست و پيش از او پسرم را بكشند همانا فردا عثمان به صورت لاشه يى ميان راه افتاده خواهد بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 262 بدين سبب بود كه در جنگ جمل مروان گفت: به خدا سوگند، اينك كه طلحه را مى بينم و بر او چيره ام از خون نمى گذرم و او را در قبال عثمان مى كشم و همان كار را هم كرد و تيرى به كشاله ران يا زير زانويش زد و چندان خون از طلحه رفت كه مرد. على عليه السلام سپس مى گويد: بر فرض كه من در ريختن خون عثمان شريك آنان باشم آنان هم كه شريك در جرم اند و براى آنان جايز و روا نيست كه خون او را مطالبه كنند و اگر بدون اينكه من شركت در آن كار داشته باشم خودشان آن را انجام داده اند پس در آن صورت از آنان بايد اين خون مطالبه شود نه از كس ديگرى غير از ايشان. على عليه السلام فرض سوم را بيان نكرده است و آن فرض اين است كه على به تنهايى و بدون مشاركت طلحه و زبير عثمان را كشته باشد و اين بدان سبب است كه هيچ كس چنين سخن ياوه يى نگفته است، مردم در مورد كشته شدن عثمان دو فرض بيشتر نداشته اند يكى آنكه خون عثمان بر عهده على و طلحه و زبير است آن هم نه به اين صورت و معنى كه آنان به كشتن او مباشرت كرده باشند بلكه به اين معنى كه مردم را بر آن كار تحريض و ترغيب كرده و شورانده اند و فرض دوم اين است كه على عليه السلام از اين اتهام برى است و طلحه و زبير از آن برى نيستند. على (ع) سپس مى گويد: «آغاز دادخواهى آنان بايد چنان باشد كه به زيان خود حكم كنند». منظور اين است كه اين گروهى كه بيعت را شكسته و خروج كرده اند مى گويند: ما براى امر به معروف و نهى از منكر و اظهار عدل و زنده كردن حق و از ميان بردن باطل قيام و خروج كرده ايم و آغاز عدل اين است كه به زيان خود حكم كنند كه بر آدمى واجب است نخست بر خويشتن قضاوت كند و سپس بر ديگرى و چون خون عثمان بر عهده ايشان هم هست واجب است پيش از آنكه آن را بر ديگران زشت بشمارند براى خود ناپسند ببينند. آن گاه مى گويد: همانا خرد و بينش من همراه من است چيزى را بر مردم مشتبه نساخته ام و چيزى هم بر من مشتبه نشده است. يعنى رسول خدا (ص) هرگز براى من چيز مشتبهى بيان نفرموده است بلكه براى من توضيح داده و درست به من شناسانده است. سپس فرموده است: آرى همين گروه آن گروه ستمگرند و چون آن را با جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 263 اشاره و به صورت معرفه ايراد فرموده است دليل بر آن است كه با نص و تصريح به على عليه السلام گفته شده بوده است كه گروهى ستمگر بر او خروج مى كنند ولى وقت خروج و تمام صفات و نشانى هاى آنان داده نشده بوده است بلكه برخى از نشانه ها داده شده بوده است و همينكه اصحاب جمل خروج كردند و على عليه السلام آن نشانه ها را ديد فرمود: اين گروه ستمگرند يعنى همان گروهى كه به خروج ايشان بر ضد من وعده داده شده ام و اگر چنين نبود آن را به صورت نكره و نامعين بيان مى داشت. سپس برخى از نشانه ها را بيان كرده و گفته است اين كار روشن است و همه اين امور در نظر على و ديگران مويد آن است كه اين جماعت همان گروه ستمگرند كه به خروج آنان وعده داده شده است، اينك باطل از ميان رفته و نابود شده است و زبانش پس از برانگيختن شر بريده شده است. سپس سوگند مى خورد كه براى آنان حوضى را انباشته خواهد كرد كه كشنده آب آن خودش خواهد بود. اين سخن كنايه از جنگ و خونريزى است و اينكه كشته شدن و نابودى بهره طلحه و زبير مى شود و آنان از كنار آن حوض سيراب برنمى گردند و آن حوض مانند اين حوضهاى حقيقى نيست كه چون تشنه يى كنار آن برسد سيراب شود و تشنگى او برطرف گردد بلكه از كنار آن برنمى گردند مگر اينكه خوراك شمشيرها شده اند و ديگر كنار هيچ آب و بركه يى فرو نخواهند آمد كه همگى نابود شده اند و پس از آن هيچ آب سرد و گوارايى نمى نوشند. عمرو بن ليث صفار امير خراسان سپاهى را براى جنگ با اسماعيل سامانى گسيل داشته بود، آن لشكر شكست خورد و پيش عمرو برگشت، عمرو خشم بر آورد و سخنان درشت به سرهنگان گفت. يكى از ايشان گفت: اى امير، براى تو ديگى بزرگ پخته اند ما به لقمه يى از آن رسيديم و باقى آن براى تو اندوخته است، چرا آن را رها مى كنى برو بازمانده آن را خودت بخور، عمرو ليث خاموش ماند و پاسخى نداد. مقصود ما از آوردن داستان عمرو ليث مشابهت و مناسبت ميان اين دو كنايه بود. [ابن ابى الحديد پس از توضيح ديگر لغات و اصطلاحات خطبه مى گويد]: على عليه السلام مى فرمايد: شما چنان بر من هجوم آورديد كه ناقه ها به كره هاى خود هجوم مى آورند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 264 و از من مى خواستيد بيعت شما را بپذيرم، و من خوددارى كردم تا آنكه از اجتماع شما آگاه شدم و با شما بيعت كردم. سپس على عليه السلام پس از آنكه طلحه و زبير را به پيمان شكنى و گسستن پيوند خويشاوندى و شوراندن مردم بر ضد خود توصيف كرده است بر آن دو نفرين كرده كه خداوند گرهى را كه آن دو زده اند باز فرمايد و قصد ايشان را استوار نكند و در آنچه كرده اند و آرزو بسته اند بدى ببينند. آنچه كه آن دو را به آن وصف فرموده است راست و درست گفته است، نفرين آن حضرت هم محقق شد و بدى اين جهانى آن دو را فرو گرفت نه بد فرجامى آن جهانى زيرا خداوند متعال به زبان رسول گرامى خود به آن دو وعده بهشت داده است و آنان با توبه يى كه انجام دادند و ياران [معتزلى ] ما كه خدايشان رحمت كناد در كتابها و آثار خود از قول آن دو نقل كرده اند مستحق بهشت شده اند و اگر آن توبه نباشد كه از هلاك شدگان اند.  
بخش ۲ : نکوهش بیعت شکنی [منبع]

أمرُ البيعة :
فَأَقْبَلْتُمْ إِلَيَّ إِقْبَالَ الْعُوذِ الْمَطَافِيلِ عَلَى أَوْلَادِهَا، تَقُولُونَ الْبَيْعَةَ الْبَيْعَةَ، قَبَضْتُ كَفِّي فَبَسَطْتُمُوهَا وَ [نَازَعْتُكُمْ] نَازَعَتْكُمْ يَدِي فَجَاذَبْتُمُوهَا.
اللَّهُمَّ إِنَّهُمَا قَطَعَانِي وَ ظَلَمَانِي وَ نَكَثَا بَيْعَتِي وَ أَلَّبَا النَّاسَ عَلَيَّ، فَاحْلُلْ مَا عَقَدَا وَ لَا تُحْكِمْ لَهُمَا مَا أَبْرَمَا وَ أَرِهِمَا الْمَسَاءَةَ فِيمَا أَمَّلَا وَ عَمِلَا؛ وَ لَقَدِ اسْتَثَبْتُهُمَا قَبْلَ الْقِتَالِ وَ اسْتَأْنَيْتُ بِهِمَا أَمَامَ الْوِقَاعِ، فَغَمَطَا النِّعْمَةَ وَ رَدَّا الْعَافِيَةَ.

الْعُوذ : جمع «عائذة»، نوزادهاى شتر، اسب، گوسفند يا هر ماده ديگرى.
الْمَطَافِيل : جمع «مطفل»، صاحبان فرزند.
الَّبَا : آن دو نفر (طلحه و زبير) فساد و فتنه كردند.
اسْتَثَبتُهُمَا : بازگشت آن دو نفر را (به بيعت دوباره) خواستار شدم.
امَامَ الْوِقَاع : قبل از مواقعه و جنگيدن.
غَمِطَا النِّعْمَة : آن دو (طلحه و زبير) نعمت را انكار كردند و ناديده گرفتند. 
عُوذ : جمع عائذة، شترى كه تازه زاده است
مَطافِيل : حيوان بچه دار
ألَّبَا : مردم را جمع و فاسد نمودند
استَثَبتُ : درخواست رجوع و بازگشت نمودم
استَأنَيتُ : منتظر شدم، مهلت دادم
وِقاع : جنگ و روبرو شدن
غَمَطَ النّعمَة : حقير شمرد، انكار نمود نعمت را 
۲. وصف بيعت بى همانند:
(شما مردم) براى بيعت كردن، به سوى من روى آورديد، همانند مادران تازه زاييده كه به طرف بچّه هاى خود مى شتابند. و پياپى فرياد كشيديد، بيعت بيعت من دستان خويش فروبستم، اما شما به اصرار آن را گشوديد، من از دست دراز كردن، سرباز زدم، و شما دستم را كشيديد.
۳. شكوه از طلحه و زبير:
خدايا طلحه و زبير پيوند مرا گسستند، بر من ستم كرده و بيعت مرا شكستند، و مردم را براى جنگ با من شوراندند، خدايا آنچه را بستند تو بگشا، و آنچه را محكم رشته اند پايدار مفرما، و آرزوهايى كه براى آن تلاش مى كنند بر باد ده من پيش از جنگ از آنها خواستم تا باز گردند، و تا هنگام آغاز نبرد انتظارشان را مى كشيدم، لكن آنها به نعمت پشت پا زدند و بر سينه عافيت دست رد گذاردند.
 
قسمتى از اين سخنان است (همچنين در باره طلحه و زبير و پيروانشان):
(8) پس (از قتل عثمان براى بيعت كردن) رو آورديد بمن مانند رو آوردن نو زائيده ها به فرزندانشان، پى در پى مى گفتيد آمده ايم بيعت كنيم،
(9) دست خود را بهم نهادم شما باز كرديد، و آنرا عقب بردم شما بسوى خود كشيديد (خلاصه با كمال رغبتى كه شما به بيعت با من داشتيد من بآن مائل نبودم، پس چرا نقض بيعت كرديد، من هم شكايت شما را بخدا برده مى گويم:)
(10) بار خدايا طلحه و زبير (از قريش هستند و من هم از آن طايفه ام) با من قطع رحم كرده ستم نموده پيمان خود را شكستند، و مردم را بر من شوراندند، پس بگشا آنچه ايشان بسته اند، و استوار مگردان آنچه تابيده اند، و بنما بآنها بدى (دنيا و آخرت) را در آنچه آرزو داشته و رفتارى كه كردند (در دنيا به آرزوى خود خلافت و رياست نرسند و در آخرت بعذاب جاويد مبتلى باشند)
(11) و (هيچ توبيخ و سرزنشى متوجّه من نيست كه چرا با ايشان مى جنگم، زيرا) پيش از شروع بجنگ بازگشت آنها را به بيعتى كه نقض كردند خواستم و تأنّى و تأمّلشان را (در اين امر) قبل از واقعه طلبيدم، پس (پند و اندرز مرا نپذيرفته انديشه نادرست خود را تعقيب كردند) نعمت (اطاعت از خدا و رسول و امام زمان) را خوار شمرده و سلامتى (دنيا و آخرت) را از دست دادند.
 
همانند ماده شترى كه به كره خود مى گرايد، به من روى نهاديد و، در حالى كه، پياپى مى گفتيد: بيعت، بيعت. من دستم را مى بستم و شما آن را مى گشوديد. من دستم را واپس مى بردم و شما مى گرفتيد و آن را به سوى خود مى كشيديد.
بار خدايا، آن دو -طلحه و زبير- پيوند خود بريدند و بر من ستم كردند و بيعت من گسستند. و مردم را بر ضد من برانگيختند. بار خدايا، هر گره كه بسته اند، بگشاى و آنچه تابيده اند، سست نماى و بدى و ناكامى را، در هر چه آروزيش را دارند و در راه و روشى كه در پيش گرفته اند، به آنان بنماى. پيش از آنكه جنگ را آغازند، از آنان خواستم به بيعتى كه شكسته اند بازگردند، و درنگ و تأنى نمايند، ولى نعمتى را كه به ايشان ارزانى داشته بودم، خوار شمردند و عافيت را پس زدند.
 
شما همچون مادرانى که از روى شوق به فرزندان خود روى مى آورند، به سوى من آمديد ومى گفتيد: بيعت! بيعت! من دستم را بستم و شما آن را گشوديد، من دست خودرا عقب مى کشيدم و شما به سوى خود مى کشيديد!
خداوندا! آن دو (طلحه و زبير) از من بريدند و به من ستم کردند، بيعتم را شکستند و مردم را بر ضد من شوراندند (خداوندا!) بيعتى را که از مردم گرفته اند نافرجام کن، و کارهايى را که تصميم بر آن گرفته اند استحکام نبخش و آنها را نسبت به آرزوهايى که به آن دل بسته اند و براى رسيدن به آن تلاش مى کنند ناکام کن، من پيش از جنگ از آنها درخواست کردم که دست بردارند و بازگردند و انتظار بازگشتشان را نيز مى کشيدم، ولى آنها پشت پا به نعمت زدند و دست رد بر سينه عافيت نهادند!
 
همچون ماده شتر، كه به طفل خود روى آرد، به من رو آورديد و فرياد بيعت بيعت برآورديد. دست خود را باز پس بردم آن را كشيديد، از دستتان كشيدم به خود برگردانيديد.
خدايا آن دو -طلحه و زبير- پيوند مرا گسستند، بر من ستم كردند، و بيعتم را شكستند، و مردم را به جنگ من فراهم آوردند. پس آنچه را بستند، بگشا و آنچه را محكم كرده اند، پايدار مفرما و نافرجامى آنچه آرزو كردند، و آنچه انجام دادند به آنان بنما پيش از آغاز كشتار، از آن دو خواستم، تا دست به جنگ نگشايند -و به جمع مسلمانان در آيند-، و به هنگام گيرودار انتظار بردم، لكن نعمتى را كه نصيبشان شده بود نپذيرفتند و عافيت را بازگرداندند.
 
براى بيعت با من مانند شترهاى ماده اى كه به جانب بچه هاى خود روند روى آوريد، فرياد مى زديد: بيعت بيعت. دستم را به ستم باز كرديد، دستم را عقب بردم كشيديد.
خدايا، طلحه و زبير با من قطع رحم كردند و بر من ستم روا داشتند، و بيعتم را شكستند، و مردم را بر من شوراندند. پس آنچه را ايشان بسته اند بگشا، و آنچه را تابيده اند محكم مكن، و براى آنان در آنچه آرزو كردند و به اجرا گذاشتند بدى ارائه كن. من پيش از جنگ توبه آنان را خواستم، و پيش از حادثه انتظار باز گشتشان را كشيدم، ولى آنان نعمت را خوار شمردند، و عافيت را رد كردند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 521-516 شما اصرار به بيعت داشتيد:امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه، اشاره به مسأله بيعت کرده و با صراحت مى فرمايد : من هرگز براى بيعت، به سراغ شما نيامدم، اين شما بوديد که به سراغ من آمديد و اصرار کرديد، مى فرمايد: «شما همچون مادرانى که از روى شوق به فرزندان خود روى مى آورند، به سوى من آمديد، ومى گفتيد : بيعت! بيعت! من دستم را بستم و شما آن را گشوديد، من دست خودرا عقب مى کشيدم و شما به سوى خود مى کشيديد!» (فَأَقْبَلْتُمْ إلَيَّ إقْبَالَ الْعُوذِ(1) الْمَطَافِيلِ(2) عَلَى أَوْلاَدِهَا، تَقُولُونَ: الْبَيْعَةَ الْبَيْعَةَ! قَبَضْتُ کَفِّي فَبَسَطْتُمُوهَا، وَنَازَعَتْکُمْ يَدِي فَجَاذَبْتُمُوهَا).امام (عليه السلام) در واقع به اين حقيقت اشاره مى کند که ، شما مردم بايد مدّعيان خونخواهى قتل عثمان که آن را بهانه اى براى دست يابى به خلافت و حکومت قرارداده اند، يعنى «طلحه» و«زبير» را با من مقايسه کنيد، آنها با هر حيله و نيرنگ بدنبال رسيدن به مقصودشان هستند ولى من از آغاز امر به شما نشان دادم که طالب مقام نيستم، شما بوديد که با اصرار هر چه تمامتر مى خواستيد با من بيعت کنيد، و اگر بيعت شما را پذيرا شدم تنها به خاطر انجام يک مسئوليت بزرگ الهى، يعنى اجراى حق و عدالت و احياى اسلام بود.تعبيرات امام (عليه السلام) بيانگر اشتياق فوق العاده مردم به بيعت است، در عين بى اعتنايى امام (عليه السلام) نسبت به آن.سپس در بخش آخر اين خطبه رو به درگاه الهى آورده و شکايت اين پيمان شکنان ظالم و ستمگر را که ريختن خون مردم بى گناه را وسيله اى براى نيل به هوا و هوسها قرار دادند به خدا مى برد، و سخت به آنها نفرين مى کند و عرضه مى دارد : «خداوندا! آن دو (طلحه و زبير) از من بريدند و به من ستم کردند، بيعتم را شکستند و مردم را بر ضدّ من شوراندند». (اللَّهُمَّ إنَّهُمَا قَطَعَانِي وَ ظَلَمَانِي، وَ نَکَثَا بَيْعَتِي، وَ أَلَّبَا(3) النّاسَ عَلَيَّ).«(خداوندا!) بيعتى را که از مردم گرفته اند نافرجام کن، و کارهايى را که تصميم قطعى بر آن گرفته اند استحکام نبخش، و آنها را به آرزوهايى که به آن دل بسته اند و براى رسيدن به آن تلاش مى کنند ناکام کن!» (فَاحْلُلْ مَا عَقَدَا، وَ لاَ تُحْکِمْ لَهُمَا مَا أَبْرَمَا، وَ أَرِهِمَا الْمَسَاءَةَ فِيمَا أَمَّلا وَعَمِلاَ).سپس امام (عليه السلام) روى سخن را به مردم کرده و با صراحت مى گويد: من قبل از جنگ با اين دو نفر اتمام حجت کردم، مى فرمايد : «من پيش از جنگ از آنها درخواست کردم که دست بردارند و بازگردند، و انتظار بازگشتشان را نيز مى کشيدم، ولى آنها پشت پا به نعمت زدند و دست رد بر سينه عافيت نهادند» (وَلَقَدْ اسْتَثَبْتُهُما(4) قَبْلَ الْقِتَالِ، وَاسْتَأْنَيْتُ(5) بِهمَا أَمَامَ الْوِقَاعِ(6)، فَغَمَطَا(7) النِّعْمَةَ، وَ رَدَّا الْعَافِيَةَ).جمله هاى اخير ممکن است ادامه شکوه امام (عليه السلام) به پيشگاه خدا بوده باشد، و ممکن است خطاب به مردم، و معنى دوّم مناسبتر به نظر مى رسد.به هر حال اين جمله ها نشان مى دهد که امام (عليه السلام) به شدّت از جنگ و خون ريزى پرهيز داشت، و تا آن جا که ممکن بود آتش افروزان جنگ «جمل» را اندرز داد، شايد بر سر عقل آيند يا عواطف دينى آنها تحريک شود، و از راه خطرناکى که در پيش گرفته اند بازگردند، ولى هوس خلافت و حبّ جاه و مقام چنان چشم و گوش آنها را کور و کر کرده بود، که حتّى نصايح مشفقانه امام (عليه السلام) نيز در آنها اثر نکرد و سرانجام نفرين امام (عليه السلام) دامانشان را گرفت و در کار خود ناکام شدند، هم طعم تلخ شکست را چشيدند و هم با ذلّت به قتل رسيدند.* * *نکته:عاملان قتل به خونخواهى برخاستند!بى شک «طلحه» و «زبير» از کسانى بودند که مردم را بر ضد عثمان شوراندند. «ابن قتيبه» در کتاب «الإمامه والسياسه» مى گويد : هنگامى که اهل «کوفه» و «مصر» بر عثمان شوريدند و خانه اورا محاصره کردند «طلحه» از کسانى بود که هر دو گروه را بر ضد عثمان مى شورانيد، ومى گفت : عثمان به محاصره شما اعتنايى ندارد; چرا که مرتّباً آب و غدا براى او مى برند، نگذاريد آب و غذا براى او ببرند(8).«ابن ابى الحديد» درباره «زبير» مى نويسد : او به مردم مى گفت عثمان را بکشيد، دين و آيين شما را دگرگون ساخته به او گفتند : پسرت بر در خانه عثمان از او دفاع مى کند. او گفت : من ناراحت نمى شوم اگر عثمان را بکشند هر چند قبل از او پسرم را بکشند، عثمان فردا مردارى است بر جاده(9).آن دو تصور مى کردند اگر پاى عثمان از ميان برداشته شود، ممکن است خلافت به آنها رسد، ولى بعد از کشته شدن عثمان و بيعت پرشور مردم با على (عليه السلام) ورق برگشت و اوضاع دگرگون شد و به گفته «عقاد» نويسنده معروف «مصرى» مردم حاضر نبودند با آن دو بيعت کنند; چرا که وضع آنها با عثمان چندان تفاوت نداشت(10).«عايشه» از منتقدين معروف عثمان بود(11)، ولى بعد از بيعت مردم با امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) هر سه نفر چرخش عظيمى کردند و طرفدار عثمان شدند و به خونخواهى او برخاستند، در عالم سياست بازان حرفه اى از اين چرخش ها فراوان ديده شده است و سرانجام هر سه به عاقبت شوم فتنه انگيزيهاى خود گرفتار شدند; «طلحه» و «زبير» شکست خوردند و کشته شدند و «عايشه» با شرمندگى به «مدينه» برگشت و در گوشه خانه نشست.ما درباره «طلحه» و «زبير» و ماجراهاى جنگ «جمل» و کارهاى ناپخته «عايشه» در مجلدات پيشين همين شرح، به اندازه کافى بحث کرديم(12).ولى آنچه در اين جا لازم است اضافه کنيم اين است که : طرفداران آنها براى توجيه اعمالشان در تنگناى سختى افتادند، از يکسو «طلحه» و «زبير» را از صحابه مى دانند و قاعده «تنزيه صحابه» (پاکى و قداست همه اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله)) را در حق آنها جارى مى دانند، و از سوى ديگر هر دو را جزو «عشره مبّشره» مى دانند يعنى آن ده نفرى که پيامبر (صلى الله عليه وآله) بشارت بهشتى بودن آنها را داده بود.گاه مى گويند : آنها مجتهد بودند، هر چند در اجتهاد خود خطا کردند. بنابراين معذورند و مأجور، در حالى که اگر اعمال آنها را با اين بهانه توجيه کنيم هر جنايتى را از هر کسى مى توان توجيه کرد; چرا که اجتهاد منحصر به آنها نيست و اين امر سبب مى شود که بديهيات عقلى و نصوص قرآنى را به اين بهانه زير پا بگذاريم.وگاه مى گويند : آنها توبه کردند، و توبه آنها در پيشگاه خدا پذيرفته است، ولى آيا مى توان آتشى افروخت و 17 هزار نفر را در کام آن سوزاند و بعد با گفتن يک «استغفر الله» از زير بار مسئوليّت آن همه خونهايى که بر باد رفته است بيرون آمد ؟! آيا آنها خونبهاى اين همه کشتگان را به صاحبانش دادند ؟ آيا اموالى که در اين راه از بين رفت جبران نمودند ؟ آيا «عايشه» و «طلحه» و «زبير» در ملأ عام به خطاى خود اعتراف کردند؟اين گونه دفاعهاى ناموجّه، نتيجه چشم پوشى از واقعيّات و تعصبهاى کورکورانه است.آيا بهتر اين نيست که ما ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به دو گروه تقسيم کنيم، گروهى که : در عصر او صالح بودند، و گروهى که : منافق و ناصالح، و نيز گروه صالح را به دو گروه ديگر تقسيم کنيم : گروهى که بر خير و صلاح باقى ماندند، و گروهى که تسليم هوا و هوسها شدند، و از حق و عدالت و ايمان و صلاح فاصله گرفتند.و منظور از بشارت قرآن يا پيامبر (صلى الله عليه وآله) به نجات شخص يا اشخاص، اين را بدانيم که در آن روز و در آن زمان مشمول اين حکم بودند، هر چند بعداً تغيير مسير دادند; ممکن است انسان کارى انجام دهد که بهشت بر او واجب گردد، سپس بر خلاف آن کارى انجام دهد که جهنم بر او واجب گردد.* * *پی نوشت:1. «عوذ» جمع «عائذ» به معنى حيوان يا انسانى که تازه فرزند آورده است.2. «مطافيل» جمع «مطفل» (بر وزن مسلم) به معنى انسان يا حيوانى است که داراى فرزند است. بنابراين «عوذ» و «مطافيل» قريب المعنى مى باشند و در اين جا جنبه تأکيد دارند.3. «الّبا» از مادّه «تأليب» به معنى تحريک و افساد و شوراندن مردم است.4. «استثبت» از مادّه «ثوب» (بر وزن صوم) به معنى بازگشت بيمار به تندرستى است و مفهوم جمله اين است که من از طلحه و زبير خواستم از راه انحرافى خود بازگردند.5. «استأنيت» از مادّه «أنات» (بر وزن قنات) به معنى صبر کردن و انتظار کشيدن است و مفهوم جمله اين است که من منتظر بودم پيشنهادم در آنها مؤثّر افتاد و بر سر عقل آيند و راه عافيت را در پيش گيرند ولى افسوس... .6. «وقاع» به معنى جنگ است اين واژه گاه به معنى مصدرى بکار مى رود و گاه به عنوان جمع «وقيعه».7. «غمطا» از مادّه «غمط» (بر وزن غصب) به معنى کوچک شمردن چيزى و کفران نعمت است و جمله بالا اشاره به اين است که طلحه و زبير فرصت خوبى را که من به آنها داده بودم کوچک شمردند و کفران نعمت کردند.8. الامامه والسياسه، جلد 1 صفحه 38.9. ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 36.10. في ظلال نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 294.11. کامل ابن اثير، جلد 3، صفحه 206 و تاريخ طبرى، جلد 3 صفحه 477.12. جلد 1، شرح خطبه سيزدهم، جلد 2، شرح خطبه هاى سى ام و سى ويکم و جلد 3، صفحه 209 ـ 301. 
شرح علامه جعفری«فاقبلتم الي اقبال العود المطافيل علي اولادها، تقولون البيعه، البيعه، قبضت يدي فبسطتموها، و نازعتكم يدي فجاذبتموها» (براي بيعت با من، مانند شتران ماده كه به سوي بچه‌هاي خود رو بياورند، به من رو آورديد، مي‌گفتيد: بيعت، بيعت، من دستم را براي امتناع از بيعت مي‌بستم، شما باز مي‌كرديد و دستم را پس مي‌كشيدم، شما آن را به سوي خود براي بيعت جذب مي‌كرديد).شما بوديد كه با كمال عشق و علاقه براي بيعت با من، به طرف من هجوم آورديد:در چند مورد از اين ترجمه و تفسير با توجه به سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام درباره مسائل مربوط به بيعت، مباحثي را مطرح نموده‌ايم. از آنجمله:مجلد سوم از ص 24 تا ص 41 بدينقرار:- بحثي در ماهيت بيعت و لزوم آن براي رشد و اعتلاي انساني ص 24- آزادي، اساسي‌ترين عنصر پيمان مقدس ص 25- جوامع امروزي دليلي براي لزوم بيعت (پيمان مقدس) نمي‌بينند. ص 26- انگيزه و هدف پيمان زمامداري امروزي ص 27- تعهدشكني، عبارت ديگري از خودكشي ص 27- بازيگريهاي ماكياولي‌گري معاويه در پيمان‌شكني طلحه و زبير ص 28- آگاهي پيشين علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام از قرار گرفتن پيمان‌شكنان در معرض فريب ص 29- اعتراض پيمان شكنان ص 31- پيمان‌شكنان به عمره مي‌روند تا انصراف خود را از پيمان با رهبر الهي، با عبادت (پوشالي) بپوشانند ص 33- پيمان‌شكنان سوگند مي‌خورند كه پيمان خود را نخواهند شكست. ص 34- پيمان‌شكنان از پديده پيمان الهي كه مقدس‌ترين پديده‌ها است، سوء استفاده مي‌كنند. ص 35- پيمان شكنان از عدالت رهبران الهي هم سوء استفاده مي‌كنند. ص 35- پيمان و پيمان‌شكني از ديدگاه قرآن ص 39 تا 41مجلد نهم: -وفاء به بيعت ص 37- ما به آنچه كه تعهد بسته‌ايم ايفاء خواهيم كرد، اينست وظيفه حتمي ما، پس از آن رضا به قضاي او داريم و امر او به خود او وا مي‌گذاريم و به راه خود ادامه مي‌دهيم ص 175- بحثي در تعهد و مسئوليت از ص 178 تا ص 198مجلد دهم- با چنين بيعتي كه مردم با من كرده‌اند، چگونه مي‌توانم در چنين مسئله حياتي سستي بورزم! ص 157 تا ص 159مجلد يازدهم- خداوندا، اين ظلم بزرگ تعهد با خويشتن و شكستن آن را بر من ببخشاي ص 221 و 222مجلد بيست و سوم: 1- ترجمه و تفسير خطبه 136- بيعت شما با من يك پديده ناگهاني نبوده و با كمال اختيار و بدون كوچكترين اجبار بوده است.2- ترجمه و تفسير خطبه 137- شما بوديد كه با كمال عشق و علاقه براي بيعت با من به طرف من هجوم آورديد.اين نكته را هم بايد توجه كنيم كه: علي (ع) در چند مورد، صريحا فرموده‌اند كه من زمامداري بر شما را نمي‌پذيرم، و فرموده‌اند: من به جهت تماميت حجت مجبور شدم زمامداري را قبول كنم. علت اين امتناع همانطور كه در خود همان موارد مي‌بينيم، عدالت محض آن حضرت بود، يعني آن حضرت به جهت عشق شديدي كه به عدالت داشت و اطلاعي كه از ضرورت و عظمت آن داشت، مي‌دانست كه اگر خلافت را قبول كند با چه مشكلاتي مواجه خواهد گشت، ولي همانگونه كه گفتيم: باز همين عدالت بود كه موجب شد آن حضرت مطابق قانون پيروي از قيام حجت فرمايد، يعني آن حضرت به جهت قيام حجت احساس قانوني‌ترين قدرت كه بوسيله بيعت و ياران وفادارش براي او آماده شده بود، زمامداري را پذيرفت و چنانكه ديديم همين خلافت براي او سخت ترين رياضتي بود كه آن را تحمل فرمود. صلوات الله و سلامه عليك يا اميرالمومنين يا اباالحسنين.****«اللهم انهما قطعاني و ظلماني و نكثا بيعتي، و البا الناس علي، فاحلل ما عقدا، و لا تحكم لهما ما ابرما، و ارهما المساءه فيما املا و عملا. و لقد استثبتهما قبل القتال، و استانيت بهما امام الوقاع فغمطا النعمه و ردا العافيه» (خداوندا، آن دو نفر (طلحه و زبير) رابطه ضروري خود را با من قطع كردند به من ظلم كرده و بيعتي را كه با من نموده بودند، شكستند و مردم را عليه من تحريك كرده و شوراندند خداوندا، باز كن آنچه را كه آن نابكاران بستند و محكم مفرما آنچه را كه برقرار نمودند و آرزوها و كرده‌هاي آنان را به عاقبت بد و ناگواريها مبتلا بفرما. من پيش از جنگ، از آن دو پيمان‌شكن خواستم برگردند و حق را بپذيرند، و من پيش از بروز پيكار تحمل نمودم (باشد كه از راه منحرف برگردند) ولي آنان قدر اين نعمت الهي را ندانستند و عافيت را (كه به سراغشان آمده بود) برگرداندند).ظلم و ظالم و مظلوم. عدل و عادل و كسي كه درباره او با عدل رفتار شده است:نخست يك تعريف اجمالي درباره ظلم و عدل مطرح مي‌نماييم و سپس به مسائل مربوطه مي‌پردازيم. حكماء و فيلسوفان و متكلمان و ديگر صاحبنظراني كه درصدد تعريف اين دو پديده متقابل (عدل و ظلم) برآمده‌اند، اختلاف نظر دارند. ولي عمده اختلافات مربوط به مصاديق و موارد و مناقشات لفظي و غيرذلك مي‌باشد. و مي‌توان براي آن همه تعاريف يك جامع مشترك را در نظر گرفت كه هم مورد قبول اكثريت صاحبنظران بوده باشد و هم جامع مفاهيم و مصاديق خود و هم آنچه را كه داخل در تعريف آن دو نيست، خارج شوند.مقدمتا- اين مطلب را بايد در نظر بگيريم كه ظلم و عدل از حقائق قصدي مي‌باشند. به اين معني كه تعدي و تجاوز به حق يا حقوق انساني بدون آگاهي به ماهيت كاري كه وسيله تجاوز است، ظلم نيست، همانگونه كه اگر ماهيت كار معلوم باشد، ولي تعدي‌كننده از آن كار قصد ظلم و تجاوز ندارد. براي هر دو صورت مثالي مي‌آوريم:1- اگر كسي زميني را در تاريكي زير و رو مي‌كند و سنگها و خاكها را از جايي به جايي ديگر منتقل مي‌نمايد و نمي‌داند كه اين فعاليت چيست؟ و چه نتيجه‌اي دارد، فقط اين مقدار مي‌فهمد كه قطعه‌اي از زمين را دگرگون كرده است، و در واقع كار او تغييري در مجراي آب يك جوي بوده است كه از اين راه تجاوز و تعدي بر حق كساني صورت مي‌گيرد كه از آن آب، بهره‌برداري حياتي مي‌نمايند. اگر چنين شخصي توانائي فهم و درك ماهيت كار مزبور را نداشته و فقط به انگيزگي تلاش و كوشش، آن را انجام داده باشد، بديهي است كه موصوف به ظالم نخواهد بود، و اگر توانايي بدست آوردن فهم و درك ماهيت و نتيجه كار را (كه موجب ضرر بر انسانها شده است، دارا بوده، و در اين مورد تقصير نموده باشد) قطعي است كه هر اندازه آن ضرر با اهميت تر باشد، به موصوف بودن به ظالم شايسته‌تر خواهد بود.2- در كار فوق ماهيت كار را مي‌داند، ولي ارزش آن را نمي‌داند، يعني نمي‌فهمد كه اين كار را كه انجام مي‌دهد، ظلم است يا نيست؟ در اينصورت هم اگر بتواند وصف ظلم بودن آن كار را بدست بياورد و در اين مورد تقصير كند و كار را كوركورانه انجام بدهد، هر اندازه تاثير زشت آن كار بيشتر باشد، جرم و خطاي او بيشتر خواهد بود.3- يقين دارد كه كاري را كه انجام مي‌دهد، صحيح و شايسته است، و ظلم نيست، در صورتي كه كار ناشايسته است. در اين صورت، بدان جهت كه عمدا مرتكب ظلم نشده است، موصوف به قبح فاعلي نمي‌باشد، بدين معني كه نمي‌توان گفت: چنين انساني مجرم و ظالم است، ولي اگر آن كار ناشايست اثر و نتيجه قبيحي داشته باشد (و به اصطلاح فقاهي) اثر وضعي ناشايسته‌اي داشته باشد، آن اثر وضعي دامنگير او خواهد بود.4- مي‌داند كه كاري كه مي‌كند ظلم و تجاوز است و با اينحال مرتكب آن كار مي‌گردد، اينست ظالم حقيقي كه بنا بر حكم بديهي عقل و وجدان بشر بطور عام و متن همه اديان الهي و همه مكتبهاي اخلاقي و فرهنگهاي بوجود آورنده تمدن، يا محصول تمدن، محكوم و ملعون و مطرود و خبيث است. آيات قرآني با عبارت مختلف در بيش از 200 مورد ظلم و ظالم را محكوم و آن دو را مورد طرد و لعنت خداوندي قرار داده است. بعيد بنظر مي‌رسد كه امثال طلحه و زبير نمي‌دانستند كه آيا كار آن دو مشمول ظلم است يا نه. بايد گفت: بطور كلي انسانهاي كه مقداري آگاهي درباره اصول و قوانين و مقررات بدست آورده‌اند، مي‌فهمند كه تخلف از آنها جرم بوده و اگر بوسيله تخلف از آنها، حقوقي چه الهي، چه مردمي و حتي حقوق جان خود را پايمال كرده است، كار او ظلم و خود او ظالم است. گفتيم: همه اديان الهي و مكتبهاي اخلاقي و حكم بديهي عقل و وجدان بشر بطور عام و فرهنگهاي مولد تمدن يا محصول آن، ظلم را محكوم و آن را مردود و مطرود معرفي نموده‌اند. در فرهنگ ادبي مخصوصا در جوامع اسلامي، شديدترين تقبيح درباره ظلم و تجاوز را مشاهده مي‌كنيم. از آنجمله بعنوان نمونه:از تيره آه مظلوم ظالم امان نيايد           پيش از نشان خيزد از دل فغان كمان را (صائب تبريزي)آه دل مظلوم به سوهان ماند          گر خود بزد برنده را تيز كند (صائب تبريزي)عدل آري، مقبلي جف القلم          ظلم آري مدبري جف القلم (مولوي)گر كشم كينه از آن مير و حرم           آن تعدي هم بيايد بر سرمهمچنان كاين ظلم آمد در جزا          آزمودم باز نزمايم ورادرد صاحب موصلم گردن شكست          من نيارم اين دگر را نيز خستداد حقمان از مكافات آگهي          گفت ان عدتم به عدنا بهربنا انا ظلمنا سهو رفت           رحمتي كن اي رحيم هيهات زفتبازگو كز ظلم آن استم نما           صد هزاران زخم دارد جان ما …اما عدالت كه عبارتست از حركت مطابق قانون با آگاهي و تعهد به آن. يعني همانگونه كه ظلم عبارت بود از تجاوز و تعدي عمدي از قانون، همچنان عدل عبارتست از تطابق آگاهانه و عمدي حركات با قانون. به همين جهت است كه قبح ظلم و حسن و ضرورت عدل ذاتي آن دو است و قابل تغيير نمي‌باشند. يعني اگر يك پديده، ظلم بود، قطعا قبيح است، و اگر موضوع يا هدف عوض شد، ظلم نيست نه اينكه ظلم است و قبيح نيست. بعنوان مثال: شما اگر كسي را بعنوان اجراي كيفري كه شايسته آن است، به زندان انداختيد، نه اينكه اين كار ظلم است ولي قبيح نيست، بلكه اصلا چنين كاري ظلم و تجاوز نمي‌باشد. درجات عظمت عدالت و مراتب قبح و وقاحت ظلم هر دو پديده متقابل عدل و ظلم داراي درجات گوناگون مي‌باشند. يعني بعضي از عدالتها با ارزش‌تر و با عظمت تر از بعضي ديگر است، چنانكه بعضي از ظلمها وقيح‌تر و قبيح‌تر از ديگر انواع ظلم مي‌باشند. حسن و قبح عدالت و ظلم دو منشا دارد: منشا يكم- دروني است و منشا دوم- بروني.1- گاهي وضع دروني آدم ستمكار چنان در خباثت و وقاحت غوطه‌ور است، گويي از تعدي و تجاوز به حقوق ديگران مخصوصا به حقوق ضعفاء و بينوايان لذت مي‌برد و هر چه كه در تعدي و تجاوز به ديگران بيشتر خشونت انجام مي‌دهد، بر لذت و شقاوت او مي‌افزايد! تاريخ بشري از اين اشقياء بطور فراوان ديده است. نرون پس از قتل عام وحشتناك كه گفته شده است در حدود 300000 انسان بوده و همچنين كشتن مادرش، روي تپه‌اي در كنار شهر نشسته با نواختن موسيقي خود را هنرمندترين مردم مي‌دانست! حجاج بن يوسف ثقفي در همين حدود انسان بيگناه را آغشته به خون نموده، خنده از لبانش قطع نمي‌شده است! چنگيز حداقل در حدود يك ميليون نفر را به خاك و خون انداخته و خود را قهرمان مي‌نامد! تيمورلنگ و آتيلاها هم با خباثت و شقاوت غير قابل توصيف، صدهزار مردم بيگناه را از دم شمشير گذرانده و اين ستمهاي فوق تصور را براي خود افتخار تلقي نموده‌اند! اينگونه حيوانات مبتلاء به بيماري خطرناك زندگي خود را در مرگ مظلومانه‌ي ديگران مي‌بينند، نه مرگ عادي طبيعي، يعني اگر روزي اين حيوانات درنده و بيمار از خواب بيدار شوند و بينند همه مردم مرده‌اند و همه اموال و اشياء با ارزشها را كه داشتند در اختيار اين حيوانات گذاشته و رفته‌اند، باز راضي نخواهند شد، زيرا هدف ايده‌آل اينان از پاي در آوردن و كشتن انسانها است كه موجب لذت بردن آنان مي‌باشد، نه مردن آنان.2- گاهي منشا ظلم و تعدي سودجوئي و خودخواهي و خودكامگي است. اگر چه قباحت و وقاحت اين نوع ظلم به شدت قسم اول نيست، ولي در عين حال، با نظر به عظمت حقي كه پايمال مي‌شود، يا بي‌يار و ياور بودن شخصي كه قرباني ظلم و تعدي قرار مي‌گيرد، داراي درجات شديد و ضعيف مي‌باشد. در روايتي آمده است پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم فرموده است: يقول الله عز و جل اشتد غضبي علي من ظلم من لا يجد ناصرا غيري (خداوندي مي‌فرمايد: غضب من شديد است بر كسي كه به انساني ظلم كند كه ياوري جز من نداشته باشد) بسيار مناسب است كه براي تكميل اين مبحث بعضي از روايات معتبر مربوط به قبح ظلم و شقاوت ظالم را مطرح نماييم:1- اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: فالله الله في عاجل البغي و آجل وخامه الظلم … (خدا را، خدا را (در نظر بگيريد) بترسيد از انتقام تمرد و تعدي در اين دنيا و كيفر شديد ظلم در آخرت)2- از امام محمد باقر عليه‌السلام نقل شده است كه فرمود: الظلم ثلاثه: ظلم يغفره الله و ظلم لا يدعه الله و ظلم لا يغفره الله فاما الظلم الذي يغفره الله عز و جل فظلم الرجل نفسه فيما بينه و بين الله عز و جل، و اما الظلم الذي لا يدعه الله عز و جل فالمدينه بين العباد فاما الظلم الذي لا يغفره الله عز و جل فالشرك باالله (ظلم به سه نوع است- ظلمي است كه خدا آن را مي‌بخشد. ظلمي است كه خدا آن را رها نمي‌كند. ظلمي است كه خدا آن را نمي‌بخشد.) اما ظلمي كه خدا آن را مي‌بخشد، ظلمي است كه انسان ما بين خود و خدا مرتكب شده است (مثلا شراب خورده است) و ظلمي كه خدا آن را رها نمي‌كند، تجاوز و ظلمي است كه مردم ميان خود مرتكب مي‌شوند، يعني به يكديگر ظلم مي‌كنند. و اما ظلمي كه خدا آن را نمي‌بخشد، شرك به خدا است.)3- از امام جعفر بن محمد الصادق عليه‌السلام در توضيح آيه «ان ربك لبالمرصاد»، (خداي تو قطعا در كمين است) قال: قنطره علي الصراط لا يجوزها عبد بمظلمه (فرمود: پلي است بر صراط كه هيچ بنده‌اي كه مرتكب ظلم شده است، نمي‌تواند از آن عبور كند)4- باز آن حضرت نقل شده است: كه فرمود: ان الله اوحي الي نبي من انبيائه في مملكه جبار من الجبارين، ان ائت هذا الجبار فقل له: اني لم استعملك علي سفك الدماء و اتخاذ الاموال و انما استعملتك لتكف عني اصوات المظلومين فاني لن ادع ظلامتهم و انكانوا كفارا (خداوند متعال به يكي از پيامبرانش كه در مملكت يكي از جباران بود، وحي فرمود: برو نزد آن جبار و به او بگو: خدا مي‌فرمايد: من ترا نگماشتم براي خونريزي و چپاول اموال مردم، بلكه ترا گماشتم براي اينكه ناله‌هاي ستمديدگان را خاموش كني و صداهايشان به من نرسد، زيرا من مظلوميت مردم را رها نخواهم كرد اگر چه كافر باشند)5- باز از امام صادق عليه‌السلام نقل شده است كه فرمود: من عذر ظالما بظلمه سلط الله عليه من يظلمه و ان دعالم يستجب له و لم ياجره الله علي ظلامته (هر كس ظلم ظالمي را مورد عذر قرار بدهد، (آن را بپوشاند، يا اهميت آن را پايين بياورد، يا مرتكب شونده‌اش را بي‌تقصير جلوه بدهد) خداوند كسي را بر او مسلط مي‌نمايد كه به او ظلم كند و اگر دعا كند، دعاي او مستجاب نمي‌شود و خداوند به مظلوميت او پاداش نمي‌دهد.)6- عن النبي صلي الله عليه و آله و سلم قال: اوحي الله تعالي الي ان يا اخا المرسلين و يا اخا المندرين انذز قومك لايدخلوا بيتا من بيوتي و لاحد من عبادي عند احدهم مظلمه فاني العنه مادام قائما يصلي بين يدي حتي برد تلك المظلمه فاكون سمعه الذي يسمع به … ) (از پيامبر اكرم (ص) نقل شده است كه فرمود: خداوند به من وحي فرمود كه اي برادر رسولان و اي برادر تبليغ‌كنندگان، ابلاغ كن (تهديد كن) قوم خود را كه هيچ احدي با ارتكاب ظلمي به يكي از بندگان وارد هيچ خانه‌اي از خانه‌هاي من نشود، زيرا من او را لعنت مي‌كنم مادامي كه در مقابل من به نماز ايستاده تا ظلمي را كه مرتكب شده است جبران كند، در آن هنگام بمنزله گوش او خواهم بود كه بوسيله آن مي‌شنود.)ظلم بر اميرالمومنين علي بن ابي‌طالب قبيح‌ترين ظلمها است:اما شدت قباحت ظلمي كه معلول پايمال شدن حق يا حقوق با عظمت مي‌باشد، مانند ظلم به آن راهنمايان و پيشتازان كه مي‌توانند بشريت را از ظلم و جهل نجات بدهند و عدالت و معرفت را در جامعه بگسترانند، ظلم بر اين اشخاص، بدان جهت قبيح‌ترين ظلم است كه اثر و نتيجه آن، همه مردم جامعه را فرا مي‌گيرد و ممكن است اثر و نتيجه آن قرنهاي متمادي دامنگير مردم جوامع فراواني بوده باشد. از اينجا روشن مي‌شود كه ظلم بر انبياء و اوصياء و اولياء و حكماي انسان ساز وقيح‌ترين و شقاوت بارترين ظلم است كه مي‌توان تصور نمود، زيرا ظلم بر اين راهنمايان روشنگر و پيشتازان تمدن ساز و بوجود آورندگان فرهنگهاي انساني، محروم ساختن انسانها از نور و معرفت و تمدن و فرهنگ و حقوق و اقتصاد و اخلاق سازنده مي‌باشد.اكنون ثابت مي‌شود كه چرا ظلم به علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام از خبيث ترين ظلمها و تجاوزات است، زيرا در اينجا مظلوم به علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام نيست، بلكه همه جوامع بشري تحت تاثير ظلم به آن حضرت واقع مي‌شوند. شما چند ورق از تاريخ را بخوانيد و در آنها دقت كنيد، خواهيد ديد اگر خودكامگان مهلت مي‌دادند و براي جاه و مقام چند روزه دنيا آن انسان بزرگ و معلم و مربي سترگ را بحال خود مي‌گذاشتند، چه ارمغان بزرگي از تمدن و فرهنگ به جوامع بشر تقديم مي‌كرد. شما مقداري در مغز و روحيه آن فخر انسانيت بينديشيد كه با وجود آن همه طوفانها و حق‌كشيها و جنگ و جدالها كه به راه انداختند، در مدتي كه شايد به شش سال نرسد، آن همه سخنان حكمت‌آميز را در الهيات، در حقوق، در سياست مجتمع، در اخلاق و در عموم عناصر فرهنگ انسانساز مطرح فرموده است. اگر خودكامگان دنياپرست امان مي‌دادند، اين فخر انبياء و رسل و اوصياء و اولياء و حكما، رسالت خود را به جوامع بشري ابلاغ مي‌فرمود، آيا امروزه باز بشر در اين جاهليت وحشتناك و در اين عرصه تنازع در بقاء غوطه‌ور مي‌گشت؟! نه، سوگند به خدا، نه سوگند به جمال و جلال حق و حقيقت.نقل شده است كه يكي از متفكران مغرب زمين گفته است كه: (متاسفانه مردم مغرب زمين ارزش كار معاويه را در جلوگيري از اشاعه اسلام نمي‌دانند، اگر درست بينديشند خواهند ديد اگر معاويه مانع گسترش اسلام به وسيله علي بن ابي‌طالب (ع) نمي‌شد، علي همه دنيا را تحت سيطره اسلام قرار مي‌داد) بديهي است كه اين متفكر نماي مغرب زمين، علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام و اسلام را نمي‌شناخته است، زيرا علي (ع) آن انسان عادل و عدالت گستر بود كه حتي تعدي به يك مورچه را در برابر مالكيت بر همه دنيا محكوم فرموده بود. اين انسان بزرگترين حمايت كننده حق حيات شايسته و كرامت انساني و آزادي مسئولانه و تعليم و تربيت و تساوي همگان در برابر قانون بود. اين عظمت مربوط به دين اسلام بود كه علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام رسالت ابلاغ آن را به عهده گرفته بود. اگر اسلام دنيا را فرا مي‌گرفت بشر اين اندازه سقوط نمي‌كرد، زيرا اسلام جامع همه عظمتها و ارزشهاي مكتبها و اديان است بهرحال، ما در اين مبحث درباره ماهيت و مختصات اسلام بررسي نمي‌كنيم. آنچه را كه در اين مبحث، تعقيب مي‌نماييم: پديده ظلم و قباحت و وخامت آن است كه يكي از شديدترين درجات آن ظلم به بشريت است بوسيله ظلم به راهنمايان انسانيت. انواع ظلم- مالي، جاني، اعتباري، فكري و روحي مخالفت با قوانين و پايمال كردن حقوق مردم كه ظلم ناميده مي‌شود، با نظر به موضوع قانون و حق، داراي اقسام گوناگون مي‌باشد. عمده آنها عبارتند از ظلم مالي، ظلم جاني، ظلم اعتباري، ظلم فكري و ظلم رواني روحي.در اين مبحث به توضيح اختصاري هر يك از اين اقسام مي‌پردازيم:1- ظلم مالي- عبارت است از پايمال كردن حق مالي يك انسان يا حق مالي يك جامعه. وارد كردن ضرر مالي مستقيم يا غير مستقيم، جلوگيري از استفاده مشروع از مال، ايجاد كردن علل تباهي مال و امثال اين امور از نوع ظلم مالي است كه ممنوع است. از اين نوع ظلم است امتناع از دادن ارزش عادلانه كار و كالا. درست است كه اين نوع تعدي و تجاوز بطور مستقيم مربوط به مال است، ولي بدان جهت كه قوام حيات طبيعي انسانها با مال در صورت مواد معيشت است، لذا ممكن است يك ضرر مالي موجب اختلال حيات انسان يا انسانهايي را فراهم بياورد. بي‌جهت نيست كه گاهي مال را با خون مساوي گرفته‌اند- اي خورنده خون خلق از راه برد تا نيارد خون ايشانت نبرد مال ايشان خون ايشان دان يقين زانكه مال از روز آيد در يمين در بعضي از احاديث آمده است كه كسي كه در راه دفاع از مالش كشته شود، شهيد محسوب مي‌گردد. البته نيازي به گفتن ندارد كه اين قضيه مشروط به اينست كه مال از راه قانوني بدست آمده باشد و مربوط به قوام حيات انساني بوده باشد. در طول تاريخ ما شاهد هزاران جنگ و كشتار جزئي و محلي و كشوري بر سر مسائل مالي مي‌باشيم.2- ظلم جاني- اينگونه تجاوز و ستمكاري از وارد كردن يك جراحت كوچك بر بدن گرفته، تا كشتن و پايان دادن به زندگي يك يا چند انسان را شامل مي‌گردد. قبح و وقاحت اين ظلم شديدتر از ظلم مالي است. اگر بخواهيم شدت وخامت و پليدي اين قسم ظلم را درك كنيم، بهتر است به چند مطلب توجه داشته باشيم:يك- همه انسانها با نظر به مشيت بالغه و فعل خداوندي در ايجاد انسانها، مانند يك حقيقت مي‌باشند. آيات قرآني براي اثبات اين معني صريح و كافي است، از آنجمله: من اجل ذلك كتبنا علي بني‌اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا (المائده آيه 32) (به همين جهت مقرر داشتيم به بني‌اسرائيل اينكه هر كس يك نفس را بدون عنوان قصاص يا افساد در روي زمين بكشد مانند اينست كه همه انسانها را كشته است و هر كس يك انسان را احياء كند مانند اينست كه همه انسانها را احياء نموده است.) و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحده (لقمان آيه 28) (و نيست آفرينش و مبعوث شدن شما مگر مانند يك نفس)دو- با قطع نظر از كوته‌نظريهاي بعضي از روانشناسان دوران معاصر كه هيچ حقيقي را مافوق ابعاد بيولوژي و فيزيولوژي انسان درك نمي‌كنند، يك ارتباط بسيار لطيف و ظريف ميان احساسهاي انساني وجود دارد كه بدون تاثير دوري فاصله و كشش زمان و ديگر مشخصات فردي، تاثير و تاثرات را به يكديگر منتقل مي‌سازند. فرزند شما از يك دردي متاثر مي‌شود، شما همان درد را احساس مي‌كنيد.دوست عزيز شما به فكر خدمت به شما مي‌افتد شما آنرا حس مي‌كنيد، البته هر اندازه روابط نزديكتر باشد احساس قوي‌تر مي‌گردد، ولي آنچنانكه مشاهده مي‌شود ارتباط احساساتي فراگير همه انسانها، بلكه همه جانداران است. اي كاش به جاي سهل انگاري و افراط گري در محسوس گرايي اين مسئله فوق‌العاده با اهميت توجه صاحبنظران را به خود جلب مي‌كرد و مي‌فهميدند كه عظمت و اهميت جان در پشت پرده نمودهاي فيزيولوژي و بيولوژيك آن است. و هيچ راهي براي درك و دريافت اين اهميت و عظمت، جز درك و شهود ذاتي كه هر يك از جانداران دارا است وجود ندارد و لذا براي فهماندن وقاحت ظلم جاني هيچ وسيله‌اي جز متوجه ساختن مردم به درد و الم جانكاه ظلم جاني از درون خود آنان وجود ندارد، زيرا پديده‌هاي انعكاسي و بازتابي و فعاليتهايي كه جانداران در موقع احساس درد و يا براي جلوگيري از درد از خود بروز مي‌دهند، خود درد و رنج و زجر و شكنجه را قابل دريافت مستقيم نمي‌سازد.سه- نتائج ظلم جاني كه خداوند جان آفرين گاهي براي هشدار بندگانش ارائه مي‌دهد، به خوبي مي‌تواند پليدي ظلم جاني و ظالم به جانهاي آدميان را اثبات نمايد، ولي چه بايد كرد كه ستمكاران اولين چيزي را كه به جهت ظلم از دست مي‌دهند، بينايي و عقل و وجدان حساس است كه اگر هزاران بار عكس‌العمل و نتائج سوء تعدي و تجاوز خود را ببينند، باز به خود نمي‌آيند كه آن سيليها را از كجا مي‌خورند و آن اضطرابات دروني از كجا سرچشمه مي‌گيرد. و به يك اعتبار مي‌توان گفت: كشنده‌ترين عكس‌العملي كه گريبان ستمكاران را مي‌گيرد، همين است كه درك و شعور اساسي خود را از دست مي‌دهند و نمي‌فهمند كه ستمكاري آنان بر جانهاي آدميان چه بر سرشان مي‌آورد و عواقب بسيار وخيم ظلم در آينده جاوداني چه خواهد بود.3- ظلم اعتباري- مقصود از ظلم اعتباري، تجاوز به حقوق اعتباري انسانها است. كسي كه از روي استحقاق بتواند مقامي را حيازت كند، سلب آن مقام از شخص مزبور ظلم محسوب مي‌شود. بديهي است كه منظور آن نيست كه بعضي از ظلمها اعتباري هستند، زيرا انحراف از قانون و پايمال نمودن حق، يك پديده واقعي است، همانگونه كه عدالت يك پديده واقعي است. بلكه منظور آن است كه متعلق ظلم كه موضوع حق است، مانند مقام امري است اعتباري. از ديدگاه مجموع شئون حيات بشري چه در قلمرو انفرادي و چه در زندگي اجتماعي نمي‌توان انواع اين ظلمها را با حدودي معين مرزبندي نموده و براي هر يك اثر و مختص معيني را مشخص نمود. اين مطلب داراي اهميت فوق‌العاده‌اي است كه پس از بيان ديگر انواع ظلم، توضيح مختصري درباره آن خواهيم داد.4- ظلم فكري- اين نوع ظلم قابل تقسيم به اقسامي گوناگون است. از آن جمله:يك- كسي كه انديشه خود را به طوفان هوي و هوس حيواني و شيطاني خود مي‌سپارد. يعني با اينكه توانايي انديشه مفيد براي خود و جامعه خود دارد، به جهت لذت گرايي و تمايلات خودكامگي، قضايا و واحدهايي را كه در جريان انديشه و استدلال و شناخت قرار مي‌دهد، تنها براي اشباع هوي و هوسهاي خويشتن است. اين شخص هم ظلم به خويشتن مي‌كند و هم به جهت محروم ساختن ديگران از نتائج مثبت انديشه خويش. و بديهي است هر اندازه انديشه‌اي كه در مسير فوق مستهلك و تلف مي‌شود، قوي‌تر و تابناك تر باشد، به همان اندازه، ظلمي كه به جهت استهلاك و تلف شدن انديشه در مسير مزبور، به خود به جامعه وارد مي‌سازد قبيح‌تر و پليدتر خواهد بود.دو- كساني كه با ايجاد مغالطه‌ها سفسطه‌هاي بظاهر علمي و فلسفي و حكمي، مردم را از انديشيدن صحيح جلوگيري مي‌كنند. ظلمي كه از اين راه بر انسان و انسانيت وارد مي‌شود، بقدري وقيح است كه مي‌تواند با شديدترين ظلم جاني قابل مقايسه بوده باشد، زيرا با توجه به اين حقيقت كه انسان يا جامعه بي‌فكر نه تنها از امتيازات زندگي محروم است، بلكه همواره آلت دست اقوياء و نيرومندان بوده، با يك نمايش زندگي طفيلي حركت مي‌كند و نام آن را حيات مي‌نامد! در صورتي كه نه مالك اراده خود مي‌باشد، و نه طعم استقلال و آزادي حيات را مي‌تواند بچشد. اشخاصي كه راه درست انديشيدن را براي مردم جامعه مي‌بندند، مخصوصا بوسيله شناخت رگ اغفال جوانان و تخليه مغزي آنان، راه را براي تفكر و فعاليتهاي منتج مغزي آنان سد مي‌كنند، بلكه تاريخ فرهنگ آن جامعه، هشياران جامعه آنان را مطرود و ظالم تلقي مي‌كنند، بلكه تاريخ فرهنگ آن جامعه، سطرهاي سياه خود را اختصاص به آنان مي‌دهد و پرده را از روي مغالطه‌ها و سفسطه‌ها و شطرنج بازيها آنان را كه روي مهره‌هاي اصطلاحات فريبا انجام داده‌اند بر كنار نموده بار ديگر حقائق را بوسيله وجدانهاي پاك و عقول سليم انسانهاي برازنده نمودار خواهد ساخت. اين ظلم از دوران شيوع زندگي ماشيني از چشم ساده‌لوحان ناپديد گشته و اشتغالات بي‌امان و تكاپو براي تامين زندگي مصرف گرا، مانع از توجه به تجاوزات و ظلمهاي متنوع فكري از راه تخليه مغز و تحريف اصول اساسي انديشه صحيح گشته است. اگر روزي فرا رسد كه صاحبنظران دلسوز به انسان و انسانيت، به محاسبه خسارات بي‌نهايتي كه از راه ظلم به انديشه انسانها وارد شده و وارد مي‌آيد بپردازند، در آن روز معلوم خواهد گشت كه خسارات مغزي خيلي بيش از خسارات مالي و اعتباري و حتي جاني او بوده و ظلمي را كه بشريت از اين راه متحمل شده است، بيش از تجاوز و تعدي بر ديگر شئون حياتي آن بوده است.5- ظلم رواني يا روحي- اين سئوالات را با دقت شايسته مورد توجه و بررسي قرار بدهيم:الف- افراد بشر در ايجاد اضطرابات و تشويشهاي رواني به همنوعان خود، تا چه اندازه موثر است؟ب- افراد بشر در ايجاد دوروئيها و اشاعه آن در ميان مردم كه موجب اختلال رواني شبيه به خود ستيزي مي‌گردد، تا چه حد دخالت دارد؟ج- عوامل و انگيزه‌هاي بيماري چند شخصيتي كه از افراد بشري به درون همنوعان خود وارد مي‌گردد، آيا قابل شمارش است؟!د- در ايجاد وحشتهاي رواني ناشي از نفوذ تخيلات و توهمات در مغز انسانها، خود افراد بشري چقدر تاثير داشته و دارد؟ه-در اشاعه دو نوع بيماري مربوط به شخصيت (خود بزرگ بيني و خود كوچك بيني يعني احساس حقارت) تا چه اندازه خود انسانها دست به كار هستند؟و- آيا مي‌توانيد حدس بزنيد كه در ايجاد ضعف شخصيت در انسانها، همنوعان آنان چه مقدار و با چه كيفيتي سهيم هستند؟! آيا مي‌توانيد اين نوع ظلم را مورد بررسي قرار داده و راه از بين بردن آن را (كه قطعا وجود دارد) بوسيله تعليم و تربيتهاي سازنده به جوامع انساني هموار كنيد. اگر همه انواع ظلم را كه در اين مبحث مطرح نموديم، مورد دقت و بررسي قرار بدهيم و سپس تاريخ حيات بشري را مطالعه نمائيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه بشريت در هيچ برهه‌اي از تاريخ نتوانسته است ننگ انواع ستمكاري را در عرصه حيات خود، نابود كند، تا آنجا كه شاعري توانا مي‌گويد: الظلم من شيم النفوس فان تجد ذاعفه فلعله لا يظلم (ظلم از اخلاق ريشه‌دار نفوس است، پس اگر پاكدامني پيدا كردي (كه ظلم نمي‌كند) حتما علتي موجب شده است كه دست از ستمگري برداشته است).انواع ظلمهاي پنجگانه حد و مرز معيني ندارد اينكه مي‌گوئيم انواع ظلمهاي پنجگانه حد و مرزي ندارند، دو معني دارد:معناي يكم- انواع ظلمهاي پنجگانه‌اي كه در اين مبحث مطرح نموديم، در حقيقت اصول اساسي تعدي و ستم است، والا اگر بخواهيم همه اقسام آن را براي بررسي طرح كنيم، فراوان‌تر از اين انواع خواهد بود. بطور كلي به شماره هر نوع حقي كه پايمال مي‌گردد و به شماره هر قانوني كه مورد مخالفت واقع مي‌شود، نوعي يا قسمي ظلم تحقق مي‌يابد. پس ما در هر لحظه‌اي در معرض آلوده شدن به پليدي ظلم و تجاوز هستيم، آيا با اينحال، بشر به تعليم و تربيت و ارشاد مستمر و اصيل نيازمند نمي‌باشد!معناي دوم- مخلوط شدن انواع ظلم با همديگر و امكان نتيجه دادن هر يك از آنها ديگري را.توضيح اينكه ممكن است نوع ظلم بطور مستقيم مالي باشد، ولي همين ظلم مالي موجب بوجود آمدن جنايت باشد كه ظلم جاني است. و اينگونه به وجود آمدن نوعي خاص از ظلم از نوعي ديگر، در عرصه زندگي انسانها بسيار فراوان است، و منشا اين تولد (به وجود آمدن نوعي از ظلم از نوعي ديگر) مانند بوجود آمدن ظلم جاني از ظلم به انديشه مردم، ارتباط شديد مباني و اركان اساسي با حيات مردم دارد و ظلم و اخلال در آن موجب ظلم و اخلال در حيات مردم مي‌باشد، همچنين انديشه و وضع رواني و پديده‌هاي اعتباري هم (كه از واقعيتهاي اصيل بوده و خود نيز منشا واقعيتهاي اصيل ديگر مي‌گردند) كاملا با زندگي مردم در ارتباط جدي مي‌باشند. براي پوچ ساختن حيات واقعي مردم جامعه، كافي است كه انديشه‌هاي پوچ گرايانه و تخيلات بي‌اساس سرازير شود، چنانكه مي‌توان با مختل كردن وضع رواني انسانها حيات آنان را در خطر اضمحلال و نابودي قرار داد.الحمدلله اولا و آخرا و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين خطبه بر طلحه و زبير و پيروان آنها كه بيعت خود را با آن حضرت شكسته اند اعتراض و استدلال كرده است.فرموده است: «فأقبلتم... فجذبتموها»:اين جملات به منزله صغراى شكل اوّل قياس ضمير است، و خلاصه اش اين است كه شما براى بيعت با من كوشيديد تا اين كه ناگزير با شما بيعت كردم و ميثاق شما را پذيرفتم، كبراى قياس كه در تقدير است اين است كه «هر كس به اندازه شما در راه اين مقصود بكوشد بر او لازم است كه به عهد خود وفا كند و بر پيمان خود استوار باشد» صغراى اين قضيّه مورد ترديد آنها نيست، و براى صدق كبراى آن، كتاب خداوند دليل و حجّت است كه فرموده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و «أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا عاهَدْتُمْ».امام (ع) هجوم آنان را براى عقد بيعت با آن حضرت به هجوم شتران پير به سوى بچّه هايشان، تشبيه فرموده است، وجه مشابهت، شدّت شتاب و ميل زياد مردم در بيعت با آن بزرگوار براى خلافت بوده است، و اين كه آنان را به ماده شتران كهنسال تشبيه فرموده، براى اين است كه شتران پير به بچّه هايشان مهربانترند، واژه «البيعة» بنا بر قاعده اغراء منصوب شده و تكرار آن بنا بر همين قاعده نحوى است، فايده اش تأكيد در تشويق، و دالّ بر اين است كه گوينده در باره آنچه سفارش مى كند اهتمام و توجّه زياد دارد. برخى از شارحان گفته اند فايده تكرار چيزى كه مورد اغراء و تشويق است، اين است كه گفتن آن در مرتبه اوّل دلالت بر سفارش انجام دادن آن در زمان حال دارد، و تكرار آن عمل به آن چيز را، در زمان آينده نيز سفارش مى كند، بنا بر اين معناى «البيعة البيعة» اين است كه هم اكنون و نيز در آينده بيعت را پذيرا باش و گفته اند، در آن جا كه امام (ع) فرموده است «أللّه أللّه» يعنى هم در حال و هم در آينده از خدا بترسيد و از نافرمانى او بپرهيزيد، ولى الفاظ، هيچ گونه دلالتى بر آنچه آنها گفته اند ندارد.فرموده است: «أللّهم... علّى»:امام (ع) در خلال اين سخنان به سبب سه چيز از اينها به درگاه حق تعالى شكايت مى كند. نخست اين كه طلحه و زبير پيوند خويشاوندى خود را با او بريده و با درخواستهاى نابحقّ خود، ستم به وى روا داشته اند، دوّم اين كه بيعت خود را با او شكسته اند و سوّم اين كه مردم را گرد آورده و به جنگ با او واداشته اند.فرموده است: «فاحلل...»:در باره سه چيز نيز به اين دو تن، نفرين كرده است: اين كه خداوند رشته تصميمات فاسد آنها را كه موجب تباهى و نابودى مسلمانان است از هم بگسلاند ديگر اين كه بنيان تبليغات و نقشه هايى را كه براى به راه انداختن جنگ با او طرح ريزى كرده اند ويران و واژگون فرمايد، ديگر اين كه بدى فرجام خواستها و كردار ناهنجار آنها را به آنان بنماياند، يعنى عكس آنچه را مى خواهند بهره آنها گرداند، و با كشته شدن اين دو تن در جنگ جمل نفرين آن حضرت در باره آنها به اجابت رسيد.فرموده است: «و لقد استثبتّهما... الوقاع»:امام (ع) در اين گفتار عذر خود را در مورد طلحه و زبير، پيش از شروع جنگ با آنها براى مردم بيان مى كند و تذكّر مى دهد كه براى جنگ با اينها پيش از اين خوددارى و بردبارى بسيار كرده، و با مهربانى از آنها خواسته است كه به سوى حقّ باز گردند، و از گناهى كه به سبب شكستن بيعت خود مرتكب شده اند توبه كنند.فرموده است: «فغمط ...»:اين مطلب در باره چگونگى پاسخى است كه آنها به درخواست آن حضرت داده اند كه عبارت از ناسپاسى در برابر نعمت پروردگار است. و منظور از آن سهمى است كه از غنايم، نصيب طلحه و زبير مى شده است، و آنها سهم خود را اندك شمرده و به ديده حقارت بدان نگريسته اند، زيرا يكى از انگيزه هاى كناره گيرى و طغيان آنها اين بود، كه آن حضرت عطاياى بيت المال را ميان آنها و ديگران به تساوى بخش مى كرد، همچنين نعمت سلامت و عافيت را كه موجب ايمنى از بلاى جنگ و اختلاف و تباهى دين و از ميان رفتن نفوس است كفران كرده نپذيرفتند، و بر نبرد اصرار و بى آن كه در فرجام كار بينديشند اعلام جنگ كردند. و توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 335 منها: فأقبلتم إليّ إقبال العوذ المطافيل على أولادها تقولون البيعة البيعة، قبضت كفّي فبسطتموها، و نازعتكم يدي فجاذبتموها، ألّلهمّ إنّهما قطعاني، و ظلماني، و نكثا بيعتي، و ألبّا النّاس علىّ فاحلل ما عقدا، و لا تحكم لهما ما أبرما، و أرهما المسائة فيما أمّلا و عملا، و لقد استتبتهما قبل القتال، و استأنيت بهما قبل الوقاع، فغمطا النّعمة، و ردّا العافية. (27826- 27663)اللغة:و (العوذ) بالضمّ الحديثات النتّاج من النوق و الظباء و كلّ انثى كالعوذ ان جمعا عائذ كحائل و حول و راع و رعيان و (المطافيل) كالمطافل جمع المطفل و زان محسن ذات الطّفل من الانس و الوحش و (التّأليب) النحريض و الافساد و (أحكم) الشيء أتقنه و (أبرم) الحبل جعله طاقين ثمّ فتله و أبرم الأمر أحكمه.و (استتبتهما) في بعض النّسخ بالثاء المثلّثة من ثاب يثوب أى رجع و منه المثابة للمنزل، لأنّ النّاس يرجعون إليه في أسفارهم و في بعضها استتبتهما بالتاء المثناة من تاب يتوب أى طلبت منهما أن يتوبا و (استأنيت) من الاناة و استانى بفلان انتظر به و (غمط) فلان بالنّعمة إذا لم يشكرها و حقّرها من باب ضرب و سمع. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 336 الاعراب:و البيعة البيعة، منصوبان على الاغراء.المعنى:و هو قوله: تشبيه (فأقبلتم إلىّ) للبيعة مزدحمين منثالين (إقبال العوذ المطافيل) أى الوالدات الحديثات النتاج و ذات الطّفل على أولادها و تشبيهه إقبالهم باقبالها لأنّها أكثر إقبالا و أشدّ عطفا و حنّة على أولادها. (تقولون البيعة البيعة) أى هلمّ البيعة أقبل إليها و فائدة التكرار شدّة حرصهم إليها و فرط رغبتهم فيها (قبضت كفّى) و امتنعت (فبسطتموها مجاز فى الاسناد و نازعتكم يدي) من التّوسع في الاسناد أى نازعتكم بيدى و تمنّعت (فجاذبتموها) فبايعتم عن جدّ و طوع منكم و كره و زهد منّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 341 ثمّ شكا إلى اللّه سبحانه من طلحة و الزّبير بقوله (اللّهمّ إنّهما قطعاني) أى قطعا رحمى لأنّهما كانت لهما رحم ماسة به عليه السّلام لكونهم جميعا من قريش مضافا إلى ما للزّبير من القرابة القريبة فانّه كان ابن عمّة أمير المؤمنين و امّه صفية بنت عبد المطّلب عليه السّلام (و ظلماني) في خروجهما إلىّ و مطالبة ما ليس لهما بحقّ (و نكثا بيعتي) و نقضاها (و ألبّا النّاس) و أفسداهم (عليّ).ثمّ دعا عليهما بقوله (فاحلل ما عقدا) من العزوم الفاسدة الّتي أضمراها في نفوسهم (و لا تحكم لهما ما أبرما) أى لا تجعل ما أبرماه و أحكماه في أمر الحرب محكما مبرما (و أرهما المسائة فيما أمّلا و عملا) أى أرهما المسائة في الدّنيا و الآخرة و لا تنلهما آمالهما و اجزهما السّوءى بأعمالهما و أفعالهما.ثمّ اعتذر من قتاله معهما بانّه انّما قام بالقتال بعد اكمال النّصح و الموعظة و اتمام الحجّة قاصرا على البغى فيكون اللّائمة في ذلك راجعة اليهما لا إليه و الذّنب عليهما لا عليه و هو معنى قوله (و لقد استتبتهما قبل القتال) أى طلبت منهما أن يرجعا عن البغى أو يتوبا عن ذنبهما استعطافا لهما (و استأنيت بهما قبل الوقاع) أى تأنّيت و تثبّت بهما قبل وقاع الحرب لعلّهما يرجعا إلى الحقّ (ف) لم يقبلا نصحى و لم يسمعا قولى بل أصرّا على البغى و المخالفة و (غمطا النّعمة) اى استحقرا ما أنعم اللّه عليهما و هو قسمتهما من بيت المال و طلبا الزّيادة و التّوفير (و ردّا العافية) أى السّلامة في الدّنيا و الدّين فكان عاقبتهما أنّهما في النّار خالدين.تنبيه:قال الشّارح المعتزلي في شرح قوله عليه السّلام: اللّهم إنّهما قطعاني إلى قوله و عملا امّا و صفهما بما وصف به من القطع و الظلم و النّكث و التأليب فقد صدق عليه السّلام فيه، و أمّا دعاؤه فاستجيبت له و المسائة التي دعا بهما مسائة الدّنيا لا مسائة الآخرة، فانّ اللّه قد وعدهما على لسان رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بالجنّة و إنّما استوجبا بالتوبة التي ينقلها أصحابنا عنهما في كتبهم و لولاها لكانا من الهالكين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 342 أقول: ظاهر قول الامام عليه السّلام و أرهما المسائة هو الاطلاق و تقييدها بمسائة الدنيا لا دليل عليه، و أمّا وعد اللّه لهما بالجنّة فغير ثابت و مدّعيه كاذب لأنّ المدّعى إنّما استند فيه إلى حديث العشرة الذي قدّمنا في التذييل الثّاني من شرح الكلام الثالث و الأربعين ضعفه و بطلانه و أنّه ممّا تفرّد المخالفون بروايته.و نزيد على ما قدّمنا ما قاله الشّيخ (ره) في محكيّ كلامه من تلخيص الشافي عند الكلام على بطلان هذا الخبر إنّه لا يجوز أن يعلم اللّه مكلّفا ليس بمعصوم من الذّنوب بأنّ عاقبته الجنّة، لأنّ ذلك يغريه بالقبيح و ليس يمكن أحدا ادّعاء عصمة التّسعة و لو لم يكن إلّا ما وقع من طلحة و الزّبير من الكبيرة لكفى، و قد ذكرنا أنّ هذا الخبر لو كان صحيحا لاحتجّ به أبو بكر لنفسه و احتجّ به له في السقيفة و غيرها، و كذلك عمر و عثمان.و ممّا يبيّن أيضا بطلانه إمساك طلحة و الزبير عن الاحتجاج به لما دعوا النّاس إلى نصرتهما و استنفارهم إلى الحرب معهما، و أىّ فضيلة أعظم و أفخم من الشّهادة لهما بالجنّة، و كيف يعدلان مع العلم و الحاجة عن ذكره إلّا لأنّه باطل، و يمكن أن يسلّم مسلّم هذا الخبر و يحمله على الاستحقاق في الحال لا العاقبة فكانّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أراد أنّهم يدخلون الجنّة إن وافوا بما هم عليه، و يكون الفائدة في الخبر إعلامنا بأنّهم يستحقّون الثواب في هذا الحال، هذا.و أمّا قول الشّارح إنّهما استوجبا الجنّة بالتّوبة الّتي ينقلها أصحابنا عنهما ففيه إنّا قدّمنا في شرح الكلام الثامن بطلان توبة الزّبير، و في شرح الكلام الثاني عشر بطلان توبة طلحة، و أقول هنا: قال الشّيخ (ره) في محكيّ كلامه من تلخيص الشافي بعد كلام طويل له على بطلان توبتهما تركناه حذرا من الاطالة و الاطناب ما لفظه:و روى الشّعبي عن أمير المؤمنين عليه السّلام أنه قال: ألا إنّ أئمه الكفر في الاسلام خمسة: طلحة، و الزّبير، و معاوية، و عمرو بن العاص، و أبو موسى الأشعري، و قد روى مثل ذلك عن عبد اللّه بن مسعود. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 343 و روى نوح بن درّاج عن محمّد بن مسلم عن حبّة العرني قال: سمعت عليّا عليه السّلام حين برز أهل الجمل يقول: و اللّه لقد علمت صاحبة الهودج أنّ أهل الجمل ملعونون على لسان النّبي الامّي و قد خاب من افترى، و قد روى هذا المعنى بهذا اللّفظة أو بقريب منه من طرق مختلفة.و روى البلادرى في تاريخه باسناده عن جويرية بن أسماء أنّه قال: بلغني أنّ الزبير حين ولي و لم يكن بسط يده بسيفه اعترضه عمّار بن ياسر بالرّمح و قال أين يا أبا عبد اللّه و أنت ما كنت بجبان و لكني احسبك شككت؟ قال: و هو ذاك و مضى حتّى نزل بوادى السّباع فقتله ابن جرموز، و اعترافه بالشكّ يدلّ على خلاف التوبة لأنّه لو كان تائبا لقال له في الجواب ما شككت بل تحقّقت انّك و صاحبك إلى الحقّ و أنا على الباطل و قد ندمت على ما كان منّي و أىّ توبة لشاكّ غير متحقّق.فهذه الأخبار و ما شاكلها تعارض أخبارهم لو كان لها ظاهر يشهد بالتوبة، و إذا تعارضت الأخبار في التوبة و الاصرار سقط الجميع و تمسكنا بما كنّا عليه من أحكام فسقهم و عظيم ذنبهم، و ليس لهم أن يقولوا إنّ كلّ ما رويتموه من طريق الآحاد و ذلك إنّ جميع أخبارهم بهذه المثابة، و كثير ممّا رويناه أظهر ممّا رووه و أفشى و إن كان من طريق الآحاد فالأمر ان سيّان.و أمّا توبة طلحة فالأمر فيها أضيق على المخالف من توبة الزّبير، لأنّ طلحة قتل بين الصّفين مباشرا للحرب مجتهدا فيها و لم يرجع عنها حتّى أصابه السّهم فأتى على نفسه، و ادّعاء توبة مثل هذا مكابرة، و ليس لأحد أن يقول إنّه قال بعد ما أصابه السهم:ندمت ندامة الكسعى لمّا         رأت عيناه ما صنعت يداه     لأنّ هذا بعيد عن الصّواب و البيت المروىّ بأن يدلّ على خلاف التّوبة أولى لأنّه جعل ندامته ندامة الكسعى و خبر الكسعى معروف لأنّه ندم بحيث لا ينفعه النّدم و حيث فاته الأمر و خرج عن يده، و لو كان ندم طلحة واقعا على وجه التوبة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 344 الصحيحة لم يكن مثل ندامة الكسعى، بل كان شبيها لندامة من تلافي ما فرط فيه على وجه ينتفع به.و روى حسين الأشفر عن يوسف البزاز عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام قال أمير المؤمنين عليه السّلام لطلحة و هو صريع فقال: اقعدوه، فأقعد، فقال عليه السّلام: قد كان لك سابقة لكن دخل الشّيطان في منخريك فأدخلك النّار، انتهى كلامه رفع مقامه و قد ظهر بذلك بطلان توبتهما كما توهّمه الشّارح المعتزلي وفاقا لأصحابه المعتزلة و تبيّن أنّهما في النار خالدين ببغيهم على الامام المبين، هذا.و ندامة الكسعى يضرب بها المثل فيقال: أندم من الكسعى، و هو محارب بن قيس من بني كسع حىّ من اليمن كان يرعى إبلا بواد معشب فرأى نبقة على صخرة فأعجبته فقطعها و اتّخذ منها قوسا، فمرّت به قطعان من حمر الوحش ليلا فرمى عشرا فأنفذها و أخرج السّهم فأصاب الجبل فارى نارا فظنّ أنّه أخطا، ثمّ مرّ قطيع آخر فرماه كالأوّل و فعل ذلك مرارا فعمد إلى قوسه فكسره من حنقه، فلما أصبح و أى الحمر قتلن مضرّجة بالدّم فندم و عضّ إبهامه فقطعها.الترجمة:بعضى از اين كلام در ردّ ايشانست بطرز آخر كه مى فرمايد:پس اقبال كرديد بطرف من مثل اقبال شتران نوزايندگان صاحبان طفل بر اولاد خود در حالتى كه مى گفتيد بيا ببيعت اقبال كن ببيعت، بهم گرفتم و قبض نمودم كف خود را پس بسط كرديد شما آنرا، و منازعه كرد با شما دست من پس كشيديد دست مرا، پروردگارا بدرستى كه طلحه و زبير قطع رحم كردند از من و ظلم كردند بر من و شكستند بيعت مرا و تحريص و تحريك كردند خلق را بر محاربه من، پس بگشاى آنچه كه بسته اند آن را از عزمهاى فاسده، و محكم نساز از براى ايشان آنچه كه استوار كرده اند آن را از رأيهاي باطله، و بنماى بايشان پريشاني را در آنچه كه اميد دارند و در آنچه كه عمل مى آرند، و بتحقيق كه طلب كردم از ايشان باز گشتن ايشان را از بغى و ظلم پيش از مقاتله، و منتظر شدم و توقّف نمودن بايشان پيش از محاربه، پس حقير شمردند نعمت را و كفران نمودند و رد كردند سلامتى را و خود را بورطه هلاكت أفكندند. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom