خطبه ۱۳۶

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۳۶ : حکومت برای اجرای عدالت [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في أمر البيعة :
لَمْ تَكُنْ بَيْعَتُكُمْ إِيَّايَ فَلْتَةً وَ لَيْسَ أَمْرِي وَ أَمْرُكُمْ وَاحِداً، إِنِّي أُرِيدُكُمْ لِلَّهِ وَ أَنْتُمْ تُرِيدُونَنِي لِأَنْفُسِكُمْ.
أَيُّهَا النَّاسُ أَعِينُونِي عَلَى أَنْفُسِكُمْ، وَ ايْمُ اللَّهِ لَأُنْصِفَنَّ الْمَظْلُومَ مِنْ ظَالِمِهِ وَ لَأَقُودَنَّ الظَّالِمَ بِخِزَامَتِهِ، حَتَّى أُورِدَهُ مَنْهَلَ الْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ كَارِهاً.

الْفَلْتَة : كارى كه بدون تفكر و تدبر انجام شود.
الْخِزَامَة : حلقه ايست از جنس مو كه در بينى شتر مى كنند و افسار را به آن مى بندند. 
فَلتَة : سخن و كارى كه بدون فكر و تدبر باشد
أقودَنَّ : حتما خواهم كشيد
خِزامَة : حلقه لجام و افسار
مَنهَل : راه آب 
(آنگاه كه همه با امام بيعت كردند و عبد اللّه بن عمر، سعد بن ابى وقاص، محمّد بن مسلمه، حسّان بن ثابت(۱)، و اسامة بن زيد از بيعت سرباز زدند امام عليه السّلام اين سخنرانى را در مدينه در سال ۳۵ هجرى ايراد كرد).
بيعت بى همانند:
بيعت شما مردم با من بى مطالعه و ناگهانى نبود، و كار من و شما يكسان نيست، من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى خود مى خواهيد. اى مردم براى اصلاح خودتان مرا يارى كنيد. به خدا سوگند كه داد ستمديده را از ظالم ستمگر بستانم، و مهار ستمگر را بگيرم و به آبشخور حق وارد سازم، گر چه تمايل نداشته باشد.
____________________________
(۱) از شگفتى‏ هاى تاريخ آنكه حسّان بن ثابت اوّلين شاعرى بود كه در روز غدير خم حضور داشت و پس از اعلام و دستور بيعت از طرف رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با امام على عليه السّلام بيعت كرد و اشعار بسيار جالبى سرود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از او تشكّر كرد و هشدار داد مادام كه با اهل بيت من مى‏ باشى فرشتگان تو را امداد خواهند كرد و اين معجزه رسول خدا بود، زيرا مى‏ دانست روزى از راه هدايت فاصله مى ‏گيرد، حال پس از ۲۵ سال انزواى سياسى امام، كه همه مردم با او بيعت مجدّد كردند، حسّان بن ثابت مخالفت ورزيد.!
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (براى اصحابش فرمود كه منظورشان از بيعت با آن بزرگوار بدست آوردن رياست و متاع دنيا بود نه ترويج دين مقدّس اسلام):
(1) بيعت شما با من بدون فكر و انديشه نبود (بلكه همه اجتماع كرده از روى فكر و انديشه درست اقدام بر اين امر نموديد، پس نبايد هيچيك از شما نقض بيعت كرده يا پشيمان شويد، و اين مانند بيعت با ابى بكر نبود كه بى انديشه انجام داديد و عمر گفت: «إنّ بيعة أبى بكر كانت فلتة، وقى اللّه شرّها، فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه» يعنى بيعت با ابى بكر بى انديشه انجام گرفت، خدا از شرّ آن نگاه دارد، پس اگر ديگرى بمانند آن باز گردد او را بكشيد) و كار من و شما يكسان نيست
(2) (زيرا) من شما را براى خدا (ترويج از قواعد دين) مى خواهم و شما مرا براى (بدست آوردن بهره هاى دنياى) خود مى خواهيد
(3) اى مردم مرا بر نفس (امّاره) خودتان يارى كنيد (از هواى نفس پيروى نكرده مطيع و فرمانبردار من باشيد) سوگند بخدا براى گرفتن حقّ ستمديده از ستمگر از روى عدل و انصاف حكم ميكنم و ستمكار را با حلقه بينى او مى كشم (مانند شتر كه در بينيش حلقه كنند و مهارش را بكشند) تا اينكه او را به آب خور حقّ وارد سازم اگر چه بآن بى ميل باشد (ستمگر را ذليل و خوار گردانم تا حقّ ستمديده را از او بستانم).
 
بيعت شما با من كارى نبود كه بتصادف يا بدون انديشه صورت پذيرفته باشد. و كار من با شما يكى نيست. من شما را براى كارهاى خدايى مى خواهم و شما مرا براى منافع خود مى خواهيد. اى مردم، مرا يارى كنيد، هر چند، خلاف ميلتان باشد، سوگند به خدا، حق ستمديده را از ستمگر مى ستانم و مهار در بينى ستمگر كرده، چون شتر مى كشانم تا او را به آبشخور حق برم، اگر چه، رفتن به آنجا را ناخوش دارد.
 
بيعت شما (مردم) با من بى مطالعه و ناگهانى نبود، و وضع من و شما يکسان نيست، من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى خويشتن، اى مردم! مرا براى اصلاح خودتان يارى دهيد (تا بتوانم عيوب شما را بر طرف سازم) به خدا سوگند! داد مظلوم را از ظالمش مى ستانم و افسار ظالم را مى کشم تا او را به آبشخور حق وارد سازم هر چند از اين کار ناخشنود باشد!
 
بيعت شما با من بى انديشه و تدبير نبود، و كار من و شما يكسان نيست. من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى خود مى خواهيد. اى مردم مرا بر كار خود يار باشيد -و فرمانم را پذيرفتار-. به خدا سوگند، كه داد ستمديده را از آن كه بر او ستم كرده بستانم و مهار ستمكار را بگيرم و به ناخواه او تا به آبشخور حق كشانم.
 
از سخنان آن حضرت است در باره بيعت خود:
بيعت شما با من حادثه ناگهانى نبود، و برنامه من و شما يكى نيست، من شما را براى خدا مى خواهم، و شما مرا براى خود مى خواهيد اى مردم، مرا در راه سركوبى نفس سركش خود يارى كنيد، به خدا قسم داد ستمديده را از ستمكار مى گيرم، و افسار ستمكار را مى كشم تا به آبشخور حق وارد سازم گر چه به آن ميل نداشته باشد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 504-499 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في امر البيعة.از سخنان امام عليه السلام است كه درباره بيعت فرموده. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه به چند نكته اشاره مى فرمايد:نخست اين كه: بيعت با من يك امر اتفاقى و بدون فكر وانديشه، از سوى مردم نبوده است، وبنابراين كسى حقّ تخلّف از آن را ندارد چون بيعت عام است.ديگر مى فرمايد: من شما را براى به ثمر رساندن اهداف الهى مى خواهم، ولى شما مرا براى تأمين منافع دنيوى خود مى خواهيد.سوّم اين كه: از همه مردم مى خواهد او را براى گرفتن حق مظلومان از ظالمان يارى دهند، وتصميم قاطع خود را بر اين امر بيان مى كند. داد مظلوم را از ظالم مى ستانم:اين سخن ـ يا به تعبير ديگر اين بخش از خطبه را ـ امام (عليه السلام) زمانى بيان فرمود که، چند نفر از صحابه سرشناس پيامبر (صلى الله عليه وآله) از بيعت با او کناره گيرى کرده بودند و امام (عليه السلام) با اين سخن با آنها اتمام حجّت مى کند مى فرمايد : «بيعت شما (توده مردم) با من بى مطالعه و ناگهانى نبود» (لَمْ تَکُنْ بَيْعَتُکُمْ إيَّايَ فَلْتَةً).بلکه هنگامى که مشکلات ناشى از بيعت با خلفاى پيشين مخصوصاً بيعت با خليفه سوّم و پيامدهاى آن را ديديد، همگى تصميم گرفتيد به سراغ من بياييد و طرح نوى در مسأله بيعت ريختيد، بنابراين با پذيرش اکثريّت قاطع مردم، اقليت کوچکى حق ندارد از بيعت سرباز زند و بر خلاف مسلمين گام بردارد.با توجه به اين که «فلته» به معنى کارى است که بى مطالعه و ناگهانى و بدون استحکام صورت گيرد، امام (عليه السلام) مى خواهد، اوّلاً روشن سازد که بيعت با او کاملاً حساب شده و بعد از مشورت مردم و سران قوم با يکديگر صورت گرفت، وثانياً تعريضى است به بيعت «ابو بکر» که در يک محيط کاملاً بسته با موافقت عده اى معدود صورت گرفت تا آن جا که «عمر» در سخن معروفش گفت : «إِنَّ بَيْعَةَ أَبِي بَکْر کَانَتْ فَلْتَةً، وَقَى اللهُ شَرَّها; بيعت با ابو بکر بى مطالعه بود، خداوند مسلمانان را از پيامدهاى بد آن حفظ کرد»(1).و در بعضى از روايات در ذيل همين حديث آمده است : «فَمَنْ عَادَ إلَى مِثْلِها فَاقْتُلُوه; هر کس به سراغ مثل آن برود او را به قتل برسانيد»(2).در پايان اين بحث به هنگام ذکر نکته ها شرح لازم را در اين باره خواهيم داد.به هر حال امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد : «وضع من و شما يکسان نيست، من شما را براى خدا مى خواهم و شما مرا براى خويشتن !» (وَلَيْسَ أَمْرِي وَأَمْرُکُمْ وَاحِداً. إنِّي أُرِيدُکُمْ للهِ وَأَنْتُمْ تُرِيدُونَنِي لإَنْفُسِکُمْ).اشاره به اين که : من همچون حاکمان دنياپرست که حکومت و اطاعت مردم را براى جاه و جلال و منافع شخصى وعيش ونوش خود مى خواهند نيستم من مى خواهم به وسيله شما آيين خدا را بر پا سازم و حقوق بندگان را ادا کنم، و رضاى او را از اين طريق بدست آورم، ولى شما مرا براى منافع شخصى خود مى خواهيد، براى گرفتن سهم بيشتر از بيت المال، يا رسيدن به پست و مقام، و يا رفاه در زندگى، و با توجه به اختلاف اين دو ديدگاه طبيعى است که مسيرها همچون ابزارهاى کار يکسان نيست.سپس بعد از توبيخ و سرزنش و بيدار ساختن مخاطبين از آنها دعوت مى کند، به اصلاح خويش در سايه برنامه هاى امام (عليه السلام) بپردازند مى فرمايد:«اى مردم ! مرا براى اصلاح خودتان يارى دهيد» (أيُّهَا النَّاسُ، أَعِينُوني عَلَى أَنْفُسِکُمْ).اشاره به اين که : مکتب تربيتى من براى اصلاح همه شما آماده است، از شما مى خواهم، با پذيرش نصايح من، ـ که برگرفته از منبع وحى، قرآن مجيد و تعليمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) است ـ در آن شرکت جوييد و با من همکارى کنيد، چرا که اگر جوششى از درون شما نباشد هيچ برنامه اى مفيد نخواهد افتاد.و در پايان، به نکته بسيار مهمى اشاره کرده و اراده و تصميم قاطع خود را نسبت به آن روشن مى سازد و آن «بسط عدالت» در سراسر کشور اسلامى و مبارزه با ظالمان بيدادگر است مى فرمايد:«به خدا سوگند داد مظلوم را از ظالمش مى ستانم و افسار ظالم را مى کشم تا او را به آبشخور حق وارد سازم هر چند از اين کار ناخشنود باشد !» (وَايْمُ اللهِ لاَُنْصِفَنَّ الْمَظْلُومَ مِنْ ظَالِمِهِ، وَ لاََقُودَنَّ الظَّالِمَ بِخِزَامَتِهِ(3)، حَتَّى أُورِدَهُ مَنْهَلَ(4) الْحَقِّ وَإنْ کَانَ کَارِهاً).اين تشبيه زيبا که ظالمان را به شتر جموشى همانند مى سازد که، حتى از نوشيدن آب خوددارى مى کند، وصاحبش مى خواهد او را به زور، وارد آبشخورگاه کرده و سيراب نمايد، نشان مى دهد که هدف از مبارزه با ظالمان، تنها گرفتن حقّ مظلومان نيست، بلکه اين کار به نفع خود آنها نيز مى باشد; زيرا هنگامى که ظلم از حد گذشت، شورش و عصيان عمومى همچون آتشى زبانه مى کشد، و تر و خشک را مى سوزاند و اوّلين طعمه اين آتش، ظالمان خواهند بود، همان چيزى که در عصر «عثمان» و کمى قبل از حکومت امام (عليه السلام) صورت گرفت.از سوى ديگر، نشان مى دهد که مهمترين هدف اجتماعى امام (عليه السلام)، گسترش عدالت و گرفتن حقّ ستمديدگان بود واين همان داروى حيات بخشى است که غالباً در کام افراد بى خبر، تلخ است.اين همان چيزى است که از مهمترين اهداف بعثت انبيا، طبق گواهى قرآن مجيد مى باشد آن جا که مى فرمايد : «(لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيَنّاتِ وأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِيْزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ); ما رسولان خودرا با دلايل روشن فرستاديم و با آنها کتاب آسمانى و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل کرديم، تا مردم قيام به عدالت کنند»(5). (6)* * *پی نوشت:1. صحيح بخارى، جلد 6 صفحه 2505 چاپ دار النشر بيروت ـ و صحيح ابن حبان، جلد 2، صفحه 148 طبع مؤسسه الرساله.2. بحار الانوار، جلد 10، صفحه 348 (به نقل از مناقب ابن شهرآشوب).3. «خزامه» حلقه اى است که در بينى شتر مى کنند و طنابى به آن مى بندند که با کشيدن آن، شتر ناچار مى شود پيروى کند. بعضى گفته اند اگر جنس آن حلقه از مس باشد به آن «بُرَه» (بر وزن خوره) مى گويند، و اگر از مو باشد «خزامه» ناميده مى شود.4. «منهل» از مادّه «نهل» (بر وزن جهل) به معنى نوشيدن نخستين گرفته شده و منهل به جايى گفته مى شود که مى توان از آن جا از آب نهر استفاده کرد (توجه داشته باشيد که سطح آب بسيارى از رودخانه ها از ساحل پايين تر است و معمولاً براى رسيدن آب، بريدگى مخصوص درست مى کنند تا مردم و حيوانات به راحتى به آب برسند آن مسير را «شريعه» ونقطه آخر آن را «منهل» مى گويند).5. حديد، آيه 25.6. سند خطبه: به گفته مرحوم شيخ مفيد در كتاب ارشاد اين سخن را امام عليه السلام هنگامى بيان فرمود كه چند نفر از جمله: عبداللَّه بن عمر و سعد بن ابى وقاص و محمّد بن مسلمه وحسّان بن ثابت واسامة بن زيد- به روايت شعبى- از بيعت با امام عليه السلام خوددارى كردند، امام عليه السلام خطبه اى خواند و ضمن بيان حقانيّت بيعتش كلام بالا را ذكر فرمود. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 306) به اين ترتيب مرحوم مفيد كه قبل از سيّد رضى مى زيسته اين سخن را در ارشاد خود آورده است به علاوه ابن اثير در مادّه فلت از كتاب نهايه نيز به اين سخن اشاره كرده است. 
شرح علامه جعفریدر مسئله بيعت:«لم تكن بيعتكم اياي فلته» (بيعت شما با من يك حادثه ناگهاني نبود).بيعت شما با من يك پديده ناگهاني نبوده و با كمال اختيار و تدبير و بدون كوچكترين اجبار بوده است:ابن ابي‌الحديد شارح مشهور نهج‌البلاغه مي‌گويد: (اميرالمومنين عليه‌السلام در اين سخن به بيعت ابوبكر اعتراض مي‌نمايد و ما در معناي اين سخن كه (كانت بيعه ابي‌بكر فلته وقي الله شرها) كه عمر آن را گفته است، كلامي داريم كه در گذشته مطرح كرده‌ايم) اين جمله كه عمر درباره داستان بيعت به ابوبكر گفته است، احتياج به توضيح و تحليل بيشتري دارد، زيرا از يك طرف بعضي از مدافعين مي‌گويند: ابوبكر به جهت شايستگي و علل منطقي مورد بيعت قرار گرفته است، زيرا اگر چنين نبود، مورد اعتراض مهاجرين و انصار و همه مسلمانان قرار مي‌گرفت. در مقابل اين گروه كساني هستند كه مي‌گويند: اصل جريان نه مطابق نظر آن مدافعين بوده است و نه فلته (حادثه ناگهاني)، بلكه بعضي از صحابه پيش از وفات پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم اين جريان را تدبير و تثبيت كرده بودند. و بهرحال، با نظر به اينگونه تناقضات در تفسير جريان فوق، لازم است صاحبنظران مخلص و متقي و مطلع از قضاياي صدر اسلام اين جريان را با كمال دقت و تحمل و صرف وقت لازم و كافي مورد تحليل قرار داده و واقعيت را تبيين نمايند.****«و ليس امري و امركم واحدا، اني اريدكم لله و انتم تريدوني لانفسكم» (كار و تلاش و هدف من در حيات، غير از كار و خواسته‌هاي شما است، زيرا من شما را براي خدا مي‌خواهم، شما مرا براي خودتان).من شما را براي قراردادن در جاذبه كمال الهي مي‌خواهم، شما مرا براي اشباع هوي و هوسهاي خود مي‌خواهيد:عاشق به جهان در طلب جانان است           معشوق برون ز حيز امكان استناديد به مكان آن نرود اين زمكان          اينست كه درد عشق بي‌درمان استدر تفسير فرمان مبارك اميرالمومنين عليه‌السلام به مالك اشتر براي اداره جامعه مصر، بحثي تحت اين عنوان داشتيم كه (عالي‌ترين رابطه ميان زمامدار و مردم جامعه، رابطه شخصيت رشد يافته يك انسان است با اجزاء و نيروها و فعاليتهاي وجود او) با توجه به اين رابطه، بديهي است كه شخصيت رشد يافته يك انسان، همواره درصدد صعود تكاملي است و اجزاء و نيروها و فعاليتهاي مادي او بمقتضاي طبيعت مادي كه دارند، همواره درصدد تنزل و غلطيدن در علفزار ماديات مي‌باشند:خواجه مي‌گرديد كه ماند از قافله        خنده‌ها دارد از اين ماندن خرشبر گشاده روح بالا بالها          تن زده اندر زمين چنگالها (مولوي)اين است قانون شخصيت كمال جوي آدمي كه رو به بالا دارد، و قانون اجزاء و شئون طبيعي او كه رو به پايين دارد. اينست داستان يك مرد كمال يافته در جامعه‌اي كه افراد آن، نمي‌خواهند سر به بالا نموده و رو به گرديدنهاي تكاملي حركت كنند. چنين شخصيتي در حقيقت مي‌خواهد دو مجموعه مادي سنگين را تصفيه و تزكيه نموده و آن دو را براي پروازهاي تكاملي به حركت درآورد:مجموعه يكم- اجزاء و نيروهاي مادي وجود خود اوست كه بايد بقدري شفاف و تصفيه شده باشند كه مانع پرواز تكاملي شخصيت نباشند.مجموعه دوم- افراد جامعه‌اي هستند كه آن شخصيت رشد يافته مديريت تكاملي آن را به عهده گرفته است.و بايد به اين نكته هم توجه داشت كه چنين نيست كه اگر شخصيت بزرگ توانسته باشد اجزاء و نيروهاي مادي خود را تسليم خويشتن نموده و از مزاحمت و مانع بودن آنها جلوگيري به عمل بياورد، حتما بايد افراد جامعه‌اي را كه مديريت آن را به عهده گرفته است، مانند اجزاء و نيروهاي شخصي خود تسليم حركت تكاملي نمايد، زيرا تاريخ طولاني بشري شواهد بسيار فراوان به ما ارائه مي‌كند كه انبياء و اولياء و حكماء راستين و مصلحان بسيار فراوان بوده‌اند، كه از نظر رشد و اعتلاي روحي در حد اعلا بوده‌اند، ولي نتوانسته‌اند آن مردي را كه مديريت (حيات معقول) آنان را بعهده گرفته بودند، آماده پروازهاي تكاملي نمايند. اما معناي اينكه من شما را براي خدا مي‌خواهم، چنين است كه همه تفكرات و هدف گيريها و تكاپوي دائمي و گذشتهايي كه انجام مي‌دهم و همه گفتارهاي من درباره شما مردم جامعه از روي احساس تكليف برين است، همانگونه كه شخصيت رشد يافته يك انسان همه فعاليتهاي مديريت خود را براي معتدل ساختن و اصلاح همه اجزاء و قوا و سطوح موجوديت طبيعي خود را براي شركت در ايجاد و استمرار (حيات معقول) متمركز مي‌سازد.البته ما بين قوا و اجزاء و سطوح موجوديت طبيعي يك انسان در ارتباط با شخصيت سالم و رشد يافته از يك طرف و يك زمامدار داراي كمال شخصيت از طرف ديگر، تفاوت مهمي وجود دارد و آن اينست كه اجزاء و قوا و سطوح موجوديت طبيعي يك انسان داراي هويت مستقل و هدف علي حده در برابر شخصيت و اهداف عليه آن در (حيات معقول) نيست، در صورتي كه هر يك از افراد و گروه‌هاي يك جامعه، داراي هويت مستقل و علي حده و هدف گيري مربوط به وجود خويشتن دارد، نهايت امر، آن شخصيت رشد يافته‌اي كه مديريت آنان را بعهده گرفته است، آنان را مانند اجزاء و قواي خويشتن تلقي مي‌نمايد. اينست خواسته يك زمامدار الهي از مردم قلمرو و حكومتش.اما مردم، مردم با اكثريت قريب به اتفاق، چيز ديگري از زمامدار مي‌خواهند. آنان با كمال صراحت مي‌خواهند زمامدار همه قدرتهاي طبيعي و قراردادي و همه امتيازاتي كه دارا است، در راه آمدن ساختن عوامل و وسائل هوي و هوس و شهوات و تمنيات و خواسته‌هاي حيات طبيعي (نه فقط ضرورتهاي) آنها مستهلك بسازد. هر ثروتي و هر مقامي و هر آنچه را كه براي زندگي طبيعي محض و تجملات آنها كمك مي‌كند، زمامدار تهيه نمايد، اگر چه ديگر افراد و گروه‌هاي قلمرو زمامداري آن حاكم در نهايت ذلت و بيچارگي زندگي كنند. آنان سرخي گونه‌هاي خود را مي‌خواهند و كاري با زردي روي ديگران كه بايد براي سرخ كردن گونه‌هاي آنان تحمل نمايند، ندارند و نمي‌دانند يا اعتنائي به اين ندارند كه:ده تن از تو زرد روي و بينوا خسبه همي          تا به گلگون مي‌تو روي خويش را گلگون كني (ناصر خسرو)و همچنين، آن دون صفتان نمي‌دانند يا اعتنائي به آن خسارت ابدي ندارند كه لذت پرستيها و خودكامگيها بوجود خواهد آورد. براستي، اين تبهكاران كه به فكر خويشتن نيستند چگونه مي‌توانند به فكر ديگران باشند؟! ايها الناس، اعينوني علي انفسكم (اي مردم، مرا براي اصلاح خود ياري نماييد) اي مردم، بيايد مرا براي اصلاح خودتان ياري كنيد خداوندا، پروردگارا، داورا، دادگرا، روزي فرا خواهد رسيد كه اين موجودات كه نام خود را انسان نهاده و ادعاي ترقي و اعتلايشان، بر فراز كيهان سترگ طنين انداخته است، و هنوز براي تشخيص دردهاي اساسي خود و درمان آنها حتي كوچكترين گام اختياري برنداشته‌اند بخود بيايند! درست است كه همواره قدرتمندان خودكامه نه تنها براي شناخت درد؛ و درمان و علاج دردهاي مردم گامي برنداشته‌اند، بلكه نتيجه يكه تازيهاي آنان در عرصه حيات انسانها، افزودن به دردها و جلوگيري از معالجات طبيبان انساني بوده است. با اينحال، در طول گذرگاه تاريخ، انسانهاي تكامل يافته‌اي را مي‌بينيم كه با كمال خلوص و صفا و با كمال اطلاع از دردهاي بشري و از درمان آنها، همه موجوديت خود را وقف بهبود و اصلاح حال انسانها نموده و گذشت و فداكاريهاي فوق تصور در اين عرصه مجاهدت از خود بروز داده‌اند.باتفاق همه تاريخ نويسان و تحليل‌گران تاريخ و صاحبنظران تشريح و تحقيق واقعيات صدراسلام تا پايان حيات اميرالمومنين علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام، اين شخصيت الهي در رديف اول آن انسانهاي كمال يافته بوده است، بلكه با يك دقت نظر لازم و كافي، به اين نتيجه مي‌رسيم كه اولين شخصيت پس از پيامبر عظيم‌الشان اسلام، همين علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام بوده است كه لحظه‌اي از فداكاري و روشنگري انسانها و بيان دردها و درمان آنها و تكاپوي عملي در مسير ايجاد (حيات معقول) فروگذاري نكرده است. مخصوصا اگر اين حقيقت را در نظر بگيريم كه اين بزرگمرد تاريخ هيچ گونه توقع و طمع مادي و ارزشهاي اعتباري از جامعه نداشته است. بعبارت ديگر بدون اينكه نيرو و سعادت خود را از جامعه بگيرد، در راه سعادتمند ساختن جامعه نهايت تلاش را مبذول نموده است.حال، دقت كنيد كه در جملات بالا چگونه از مردم استمداد مي‌كند و هدفش از اين استمداد چيست؟ آن بزرگ بزرگان با كمال خلوص و صفا و باصطلاح از اعماق قلب با ايمانش، از مردم كمك مي‌طلبد، نه با كلمات فريبنده‌اي كه براي تثبيت موقعيت خود در جامعه سخن پردازي مي‌نمايد. حال ببينيم چه چيزي را مورد استمداد نموده است؟ آيا از مردم مي‌خواهد او را براي تصدي مقام كمك كنند كه چند صباحي در اين دنيا از لذت جاه و مقام و قدرتمندي برخوردار گردد؟ نه سوگند بخدا، او همان انسان است كه بارها قولا و عملا اثبات فرمود كه طالب جاه و مقام نيست و تصريح فرمود كه ارزش زمامداري براي او از ارزش بند يك كفش وصله خورده بالاتر نيست، و هم اين انسان وارسته از ماده و مقام بود كه فرمود: اما و الذي فلق الحبه و برا النسمه لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر، و ما اخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطه عنز (خطبه 3) (سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و روح را آفريد، اگر گروهي براي ياري من آماده نبودند و حجت خداوندي با وجود ياران براي من تمام نمي‌گشت و نبود پيمان الهي با دانايان درباره عدم تحمل پرخوري ستمكاران و گرسنگي ستمديدگان، مهار اين زمامداري را بدوشش مي‌انداختم و انجام آن را مانند آغازش با پياله بي‌اعتنايي سيراب مي‌كردم، در آن هنگام مي‌فهميديد كه اين دنياي شما در نزد من ناچيز است از اخلاط دماغ يك بز.)و فرمود: «و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها علي ان اعصي الله في نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلت، و ان دنياكم عندي لاهون من ورقه في فم جراده تقضمها، ما لعلي و لنعيم يفني و لذه لا تبقي، نعوذ بالله من سبات العقل و قبح الزلل» (خطبه 224) (سوگند بخدا، اگر همه اقاليم هفتگانه (زمين را) با آنچه در اين كيهان بزرگ است به من داده شود كه خدا را با كشيدن پوست جوي از دهان مورچه‌اي معصيت نمايم، نخواهم كرد، و اين دنياي شما در نزد من ناچيزتر است از آن برگ (ناچيز) كه ملخي آن را در دهانش مي‌جود و مي‌خورد. علي را با نعمتهاي دنيا كه رو به فنا است و با لذائذي كه رو به زوال است، چكار؟! پناه مي‌بريم به خدا از خفتن عقل و زشتي لغزشها).بنابراين، همه تلاشها و تكاپوها و مشقتها و شكنجه‌ها كه اميرالمومنين عليه‌السلام تحمل فرموده است، براي به فعليت رساندن استعدادها و سرمايه‌هاي عالي وجودانسان بود كه خداوند در درون آنان به وديعت نهاده است. او با كمال صراحت از پروردگار خود شنيده كه فرموده است: و من احياها فكانما احيا الناس جميعا (المائده آيه 32) (و هر كس يك نفس انساني را احياء كند، چنان است كه همه انسانها را احياء نموده است.) او از پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سلم شنيده بود كه: يا علي لئن هدي الله بك رجلا خير مما طلعت الشمس عليه و غرب (اي علي، اگر خداوند بوسيله تو مردي را هدايت كند بهتر از همه آن چيزها است كه خورشيد بر آن طلوع و غروب مي‌كند) هم او مي‌دانست كه اگر يك انسان در اين زندگاني بتواند استعدادها و سرمايه‌هاي مثبت الهي خود را به فعليت برساند، در حقيقت بمقام خليفه اللهي رسيده است كه قطعا هم به هدف اعلاي حيات خود مي‌رسيد و هم در تحقق هدف جهان هستي شركت مي‌ورزد.در اين جا براي توضيح اجمالي اين حقيقت كه انسان در اين زندگي به چه درجه‌اي والا گام مي‌گذرد، دو مطلب را متذكر مي‌شويم:مطلب اول- فهم مقام والاي انساني با نظر به آيات قرآني است. آيات قرآني در حدود 20 مورد، لقاء الله (ديدار خداوندي) را مطرح نموده است. اين آيات با كمال صراحت اثبات مي‌كند كه خداوند متعال در انسانها آن عظمت را بوديعت نهاده است كه با تعليم و تربيت صحيح و با مديريت كامل، مي‌توانند آن عظمت را فعليت برسانند و به ديدار خداوند جلت عظمته نائل آيند. من اگر بالاتر از اين، مقامي براي انسانيت سراغ داشتم، در همين جا متذكر مي‌گشتم، ولي من سراغ ندارم و هيچ كس هم سراغ ندارد.مطلب دوم- بياناتي است كه صاحبنظران بزرگ بشري درباره سرمايه عظيم انساني در طي قرون متمادي مصرح ساخته‌اند. يكي از عالي‌ترين بيانات درباره مقام عظيم انساني چند بيت از مولوي است كه ذيلا مي‌آوريم:هيچ محتاج مي‌گلگون نه اي            ترك كن گلگونه تو گلگونه اياي رخ گلگونه‌ات شمس الضحي            اي گداي رنگ تو گلگونه‌هاباده كاندر خم همي جوشد نهان           زاشتياق روي تو جوشد چناناي همه درياچه خواهي كرد نم             وي همه هستي چه مي‌جويي عدماي مه تابان چه خواهي كرد گرد           اي كه خور در پيش رويت روي زردتو خوشي و خوب و كان هر خوشي           تو چرا خود منت باده كشيتاج كرمناست بر فرق سرت             طوق اعطيناك آويز برتجوهر است انسان چرخ او را عوض             جمله فرع و سايه‌اند تو غرضعلم جوئي از كتبهاي فصوص              ذوق جوئي تو ز حلواي فسوساي غلامت عقل و تدبيرات و هوش            چون چنيني خويش را ارزان فروشخدمتت بر جمله هستي مفترض             جوهري چون عجز دارد با عرضبحر علمي در نمي‌ پنهان شده             در سه گز تن عالمي پنهان شدهمي‌ چه باشد يا جماع و يا سماع            تا تو جوئي زان نشاط و انتفاعآفتاب از ذره كي شد وام خواه             زهره اي از خمره كي شد جام خواهجان بي كيفي شده محبوس كيف           آفتابي حبس عقده اينست حيفابيات زير را هم درباره‌ي عظمت وجود انسان مورد دقت قرار بدهيم:عارفي در باغ از بهر گشاد            عارفانه روي بر زانو نهادپس فرو رفت او به خود اندر نغول          شد ملول از صورت خوابش فضولكه چه خسبي آخر اندر زر نگر           اين درختان بين و آثار خضرامر حق بشنو كه گفتست انظروا            سوي اين آثار رحمت آر روگفت آثارش دلست اي بوالهوس           آن برون آثار آثار است و بسباغها و سبزها در عين جان           بر برون عكسش چو در آب روانآن خيال باغ باشد اندر آب           كه كند از لطف آب آن اضطرابباغها و سبزها در عين جان          بر برون عكسش چو در آب آناضطراب باغها و ميوه‌ها اندر دل است           عكس لطف آن برين آب و گل است …تا بداني كاسمانهاي سمي          هست عكس مدركات آدمياميرالمومنين عليه‌السلام مي‌خواست از اين انسان كوچك آن انسان بزرگ را به وجود بياورد كه نام ديگرش (الله اكبر) است، همانگونه كه از آن حضرت نقل شده: اتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر (آيا خيال مي‌كني كه تو يك جرم كوچكي هستي در حالي كه يك جهان بزرگتر از جهان عيني در تو پيچيده است) دريغا، كه خودكامگان جوامع بشري نگذاشته‌اند كه مقصد اميرالمومنين عليه‌السلام و هم كاروانيان در تعليم و تربيت و مديريت مردم، آشكار شود كه اين انسان‌شناسان مردم را با چه عينكي مي‌نگريستند و از آنان چه مي‌خواستند؟! اگر خود انسانها به معلمان و مربيان و مديران برازنده جامعه خود را ياري نكنند تلاش آنان بجايي نخواهد رسيد. مردم در مقابل تلاش معلمان و مربيان و مديران بر سه قسم عمده تقسيم مي‌شوند:قسم يكم- اشخاص بي طرف. قسم دوم- اشخاص پذيرا و جوينده. قسم سوم- اشخاص مقاوم.قانون تاثير تعليم و تربيت و مديريت درباره قسم اول چنين است كه (هر اندازه هدف و انگيزه توجيهات مزبور (تعليم و تربيت و مديريت) محكم‌تر و روشنتر و روش در آن توجيهات منطقي‌تر و مناسب تر باشد، تاثير توجيهات مزبور در اين قسم از اشخاص عالي‌تر و ثمربخش‌تر خواهد بود. مي‌توان گفت: اين قسم از مردم به جهت حالت بي‌طرفي كه دارند، داراي يك نوع آمادگي قبلي براي تاثير آن توجيهات را دارا مي‌باشند، و اينان با آن حالت آمادگي در حقيقت معلمان و مربيان را در فعاليتهاي توجهي مزبور (تعليم و تربيت و مديريت) ياري مي‌كنند. و اگر همه افراد و گروه‌هاي جامعه بشري از اين قسم باشند، حركتهاي آرماني در جوامع آسان‌تر و ثمربخش‌تر خواهد بود. قسم دوم- كساني هستند كه در برابر تعليم و تربيت و مديريت نه تنها حالت آمادگي دارند، بلكه از حالت پذيرش نيز برخوردارند. علل و انگيزه‌هاي اين حالت هر چه باشد، در پيشرفت آرمانهاي اصلاح بشري در هر دو قلمرو فردي و اجتماعي بسيار موثر است، به همين جهت است كه براي گردانندگان جامعه ضروري است با هر دو وسيله ممكن و با هر شكلي كه شايسته و مناسب است، مردم را از حالت جويندگي و پذيرش برخوردار بسازند. اين قسم از مردم چه آگاه باشند و چه نباشند بهترين ياران معلمان و مربيان و مديران در سازندگي خويشتن هستند كه اميرالمومنين عليه‌السلام آرزو مي‌كند كه كاش مردم آن دوران او را در اصلاحات فردي و اجتماعي كمك نمايند. كساني كه اسباب عقب ماندگي قافله بشريت از حركتهاي تكاملي بوده و موجب سخت ترين ناگواريها و شكنجه‌ها براي معلمان و مربيان و مديران واقعي جوامع بشري مي‌باشند، قسم سوم هستند كه در برابر هرگونه فعاليتهاي اصلاحي مصلحان اعم از ماوراي طبيعي (پيامبران و نمايندگان آنان) و مصلحان بشري مقاومت مي‌كنند و نه تنها حركتي نمي‌كنند، بلكه جلو حركت كنندگان و عوامل تحريك را هم به شدت مي‌گيرند. اينان نه تنها كمترين اعتنائي، به تعليم و تربيت و مديريت پيشتازان حقيقي كاروان انسانيت نمي‌كنند، بلكه از سقوط عقلي و وجداني خود نيز احساس ناراحتي نمي‌نمايند! باصطلاح مرحوم آيه الله آقاي حاج شيخ محمد حسين كاشف الغطاء، اينان پيروان انبياي شر و پليدي هستند كه همواره در برابر انبياي خير و طهارت و عظمتها ايستادگي مي‌كنند.****«و ايم الله لانصفن المظلوم من ظالمه، و لاقودن الظالم بخزامته حتي اورده منهل الحق و ان كان كارها» (و سوگند بخدا، داد مظلوم را از ظالمش مي‌ستانم، و افسار ستمكارش را مي‌گيرم و او را تا چشمه‌سار حق مي‌كشانم اگر چه او نخواهد).اگر كسي بخواهد وقاحت و وخامت ظلم را بفهمد به كينه و ستيزه شديد اميرالمومنين عليه‌السلام درباره ظلم بنگرد:همانگونه كه براي درك عظمت و زيبائي و ارزش عدالت، بايد به عشق و علاقه فوق‌العاده اميرالمومنين علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام به اين حقيقت عظماي الهي (عدالت) توجه كنيم، همچنين، اگر كسي بخواهد وقاحت و وخامت و پليدي ظلم را بفهمد، بايد اول به قرآن مجيد (كلام الهي جاويدان) و سپس به سخنان و كردار آن نمونه عدل بي‌پايان الهي بنگرد. ما در قرآن مجيد بيش از 250 آيه در پليدي و زشتي و وقاحت و وخامت ظلم مي‌بينيم. با اينكه يك آيه در كتاب الهي براي اثبات حسن يا قبح پديده‌اي كفايت مي‌كند، و در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام فقط در نهج‌البلاغه بيش از 50 مورد قبح ظلم را با اشكال مختلف بيان فرموده است. همين حساسيت شديد آن حضرت بود كه موجبات زجر و شكنجه‌ها و مشقتهاي طاقت فرساي دوران خلافت را نصيب او ساخت، زيرا همه مي‌دانند اگر اين شخصيت الهي، مسير سياست بازي معمولي را در پيش مي‌گرفت و از مسير مدار با دشمنان ستمگر حركت مي‌كرد، هيچ علتي براي آن همه زجر و فشار و ناراحتي وجود نداشت.بايد با كمال صراحت بگوييم: اگر اميرالمومنين علي عليه‌السلام با ستمكاران براي بوجود آوردن زمامداري خود و ادامه آن، مدارا مي‌كرد (و نام آن را مصلحت مي‌گذاشت) العياذ باالله نه تنها خود يكي از ستمكاران به انسانها محسوب مي‌گشت، بلكه جنايت بر قانون عدالت را نيز مرتكب مي‌گشت. زيرا او مانند يك زمامدار معمولي بود كه در صورت ارتكاب ظلم، جامعه و تاريخ فقط يك جرم (ظلم بانسانها) را براي او ثبت نمايد، بلكه بدانجهت كه آن بزرگ بزرگان مجسمه اصل دادگري و تجلي گاه عدل در عالم هستي و انسانها بود، خود اصل و قانون عدل و داد با شكست مواجه مي‌گشت. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )مفهوم گفتار امام (ع) كه فرموده است: بيعت شما با من بى انديشه و ناگهانى نبود اين است كه چون بيعت آنها از روى تدبّر و انديشه بوده كسى نمى تواند پس از انجام يافتن بيعت مخالفت كند، و يا از آن پشيمان گردد، در اين عبارت اشاره به بيعت مردم با ابى بكر شده كه عمر در باره آن گفت: «كانت بيعة أبى بكر فلتة وقى اللّه شرّها» يعنى: بيعت مردم با ابى بكر ناسنجيده و بدون انديشه بود، و خداوند مردم را از شرّ آن محفوظ داشت.فرموده است: «و ليس أمري و أمركم واحدا»:اين بيان اشاره است به تفاوتى كه ميان اقدامات امام (ع) و خواستهاى آنها وجود دارد، و اين تفاوت و اختلاف را با ذكر اين كه من شما را براى خدا مى خواهم روشن مى گرداند، و معناى سخن مزبور اين است كه من از شما پيروى و فرمانبردارى مى خواهم تا به يارى شما دين خدا را بر پاى دارم، و احكام و حدود او را اجرا كنم و شما مرا براى خودتان مى خواهيد يعنى براى اين كه از عطايا و مقام و منزلت و منافع ديگر دنيوى برخوردار شويد.و پس از اين گفتار توبيخ آميز آنان را مخاطب قرار داده از آنها مى خواهد كه براى اصلاح احوال خودشان او را يارى كنند، و فرمانبردار او باشند و دستورهايش را به كار بندند، سپس سوگند مى خورد كه انتقام ستمديده را خواهد گرفت، و ستمگر را مهار خواهد كرد، استعاره واژه «قود» كه به معناى كشيدن است براى توصيف اين معناست كه او ستمكار را به ذلّت خواهد كشانيد، و او را وادار خواهد كرد كه حقّ را اذعان كند و به آن تن در دهد، واژه «خزامه» ترشيحى بر اين استعاره است، همچنين واژه «منهل» (آبشخور) را براى حقّ، استعاره فرموده است، بدين مناسبت كه آبشخور محلّى است كه تشنه كامان با رسيدن به آن از رنج تشنگى آسوده مى شوند، حقّ نيز چشمه زلالى است كه سينه ستمديدگان به آن شفا مى يابد و با رسيدن بدان درد و رنج آنان بر طرف مى شود، و توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 330 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و السادس و الثلاثون من المختار في باب الخطب. (قاله (ع) لما تخلف عن بيعته عبد اللّه بن عمر و سعد بن أبى وقاص و جماعة اخرى و رواه فى الارشاد باختلاف تطلع عليه):لم تكن بيعتكم إيّاى فلتة، و ليس أمري و أمركم واحدا، إنّي أريدكم للّه و أنتم تريدونني لأنفسكم، أيّها النّاس أعينوني على أنفسكم و أيم اللّه لانصفنّ المظلوم من ظالمه، و لأقودنّ الظّالم بخزامته حتّى أورده منهل الحقّ و إن كان كارها. (27645- 27604)اللغة:(الفلتة) الأمر يقع من غير تدبّر و لا رويّة و (خزمت) البعير بالخزامة و هى حلقة من شعر تجعل في وترة انف البعير ليشدّ فيها الزّمام و يسهل قياده و (الورد) حضور الماء للشّرب و الايراد الاحضار و (المنهل) المشرب من نهل الماء كفرح شربه.الاعراب:قوله: و أيم اللّه لفظة أيم من كلمات القسم، و قد مضى بعض الكلام فيها في شرح منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 331 الخطبة الخامسة و شرح الفصل الثاني من الخطبة الثّانية و التسعين.و أقول هنا: إنّ فيها اثنتين و عشرين لغة قال في القاموس: و اليمين القسم مؤنّث لأنّهم كانوا يتماسحون بأيمانهم فيتحالفون، الجمع ايمن و ايمان و أيمن اللّه و أيم اللّه و يكسر أوّلهما و أيمن اللّه بفتح الميم و الهمزة و يكسر و أيم اللّه بكسر الهمزة و الميم، و قيل ألفه ألف وصل و هيم اللّه بفتح الهاء و ضمّ الميم و أم اللّه مثلّثة الميم و إم اللّه بكسر الهمزة و ضمّ الميم و فتحها و من اللّه بضمّ الميم و كسر النّون و من اللّه مثلّثه الميم و النّون و م اللّه مثلّثة و ليم اللّه و ليمن اللّه اسم وضع للقسم و التّقدير ايمن اللّه قسمى.و قال ابن هشام في المغنى: أيمن المختصّ بالقسم اسم لا حرف خلافا للزجاج و الرّماني مفرد مشتقّ من اليمن و همزته وصل لا جمع يمين و همزته قطع خلافا للكوفيّين و يردّه جواز كسر همزته و فتح ميمه، و لا يجوز مثل ذلك في الجمع من نحو أفلس و اكلب و قول نصيب:فقال فريق القوم لما نشدتهم          نعم و فريق ليمن اللّه ما ندرى     فخذف ألفها في الدّرج و يلزمه الرّفع بالابتداء و حذف الخبر و اضافته إلى اسم اللّه سبحانه خلافا لابن درستويه في إجازة جرّه بحرف القسم و لابن مالك في إجازته إضافته إلى الكعبة و كاف الضّمير، و جوّز ابن عصفور كونه خبرا و المحذوف مبتدأ أى قسمى ايمن اللّه.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام له عليه السّلام لجمهور أصحابه الذين كان غرضهم في بيعته و اتّباعه عليه السّلام حطام الدّنيا لا إحياء شرائع الدّين و إقامة معالم الشرع المبين كما يرشد إليه ما سيأتي من قوله: أنتم تريدونني لأنفسكم، إذا عرفت ذلك فأقول:قوله تعريض (لم تكن بيعتكم إيّاى فلتة) فيه تعريض ببيعة أبي بكر و إشارة إلى قول عمر فيها، فقد روت العامة و الخاصة عن عمر أنّه قال: إنّ بيعة أبي بكر كانت فلتة وقى اللّه شرّها و من عاد إلى مثلها فاقتلوه، و في بعض الرّوايات فمن دعاكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 332 إلى مثلها فاقتلوه، و قد رواه الشّارح المعتزلي في شرح الخطبة السّادسة و العشرين بعدّة طرق و أطنب الكلام في بيان معنى الفلتة و لا حاجة بنا إلى إيراد ما أورده.و مقصود أمير المؤمنين عليه السّلام أنّ بيعتكم إيّاى لم تكن بغتة و من غير تدبّر و رويّة و إنّما كانت عن تدبّر و اجتماع رأى منكم فليس لأحدكم بعدها أن ينكث و يندم (و ليس أمرى و أمركم واحدا) إشارة إلى اختلاف مقاصده و مقاصدهم و تفريق بينهما، و جهة التّفريق ما أشار إليها بقوله: (إنّي اريدكم للّه و أنتم تريدونني لأنفسكم) يعني إنّما اريدكم لاقامة أمر اللّه و إعلاء كلمة اللّه و تأسيس أساس الدّين و انتظام قوانين الشّرع المبين و أنتم تريدونني لحظوظ أنفسكم من العطاء و التقريب و ساير المنافع الدّنيوية. (أيّها النّاس أعينوني على أنفسكم) لمّا كان وظيفته الدّعوة إلى اللّه و الدلالة إلى سبيل اللّه و الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر جعل طاعتهم له و امتثالهم لأوامره و انتهائهم عن المنكرات إعانة منهم له لحصول غرضه و فراغه عن تعب الطلب.ثمّ أشار إلى قيامه بوظائف العدل فقال (و أيم اللّه لأنصفنّ المظلوم) أى أحكم في ظلامته بالعدل و الانصاف و آخذ حقّه (من ظالمه و استعارة بالكناية- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة لأقودّن الظّالم بخزامته حتّى أورده منهل الحقّ و إن كان كارها) جعل الظالم بمنزلة الابل الصّعب التي لا تنقاد إلّا بالخزامة على سبيل الاستعارة بالكناية و ذكر الخزامة تخييل و القود ترشيح. أى لأذللنّ الظالم و أقودنّه بالمقود حتّى يخرج من حقّ المظلوم و يردّ عليه مظلمته و ان كان كارها له.تكملة:هذا الكلام رواه المفيد في الارشاد قال: و من كلامه عليه السّلام حين تخلّف عن بيعته عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب و سعد بن أبي وقاص و محمّد بن مسلمة و حسّان بن ثابت و اسامة بن زيد ما رواه الشعبي قال: لما اعتزل سعد و من سمّيناه أمير المؤمنين عليه السّلام و توقّفوا عن بيعته حمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 333 أيّها النّاس إنكم بايعتموني على ما بويع عليه من كان قبلي و إنما الخيار للنّاس قبل أن يبايعوا فاذا بايعوا فلا خيار لهم، و إنّ على الامام الاستقامة و على الرّعيّة التسليم، و هذه بيعة عامّة من رغب عنها رغب عن دين الاسلام و اتّبع غير سبيل أهله، و لم تكن بيعتكم إيّاى فلتة و ليس أمرى و أمركم واحدا، و انّى اريدكم للّه و أنتم تريدونني لأنفسكم و أيم اللّه لأنصحنّ للخصم و لأنصفنّ للمظلوم، و قد بلغني عن سعد و ابن مسلمة و اسامة و عبد اللّه و حسّان بن ثابت امور كرهتها و الحقّ بيني و بينهم.الترجمة:از جمله كلام آن امام انام است كه فرموده: نبود بيعت شما با من چيزى كه بدون تروى و تدبّر واقع شده باشد، و نيست كار من و كار شما يكى، بدرستى من مى خواهم شما را از براى خدا، و شما مى خواهيد مرا از براى حظهاى نفوس خودتان أى مردمان إعانت نمائيد مرا بر قهر و غلبه نفسهاى خود، و قسم بذات پاك خداوند هر آينه البته حكم انصاف ميكنم در حقّ مظلوم از ظالم او، و هر آينه البته مى كشم ظالم را بحلقه بيني او تا اين كه وارد نمايم او را بآبش خور حق و اگر چه باشد آن ظالم كراهت دارنده. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 260 از سخنان آن حضرت (ع) [در اين خطبه كه با عبارت «لم تكن بيعتكم اياى فلتة» (بيعت شما با من ناگهانى و بدون انديشه نبود) شروع مى شود ابن ابى الحديد پس از توضيح درباره چند لغت چند سطرى درباره روحيه بيشتر همراهان امير المومنين عليه السلام نوشته و گفته است:] اينكه على مى گويد: «من شما را به خاطر خدا مى خواهم و شما مرا به خاطر خودتان». بدين معنى است كه على از اطاعت و فرمانبردارى ايشان از خودش چيزى جز نصرت دين خدا و قيام به حدود آن و حفظ حقوق خداوند اراده نفرموده است و آنان را براى حفظ منافع شخصى خود نمى خواسته است و حال آنكه آنان او را براى بهره هاى نفسى خود از عطا و مقررى و تقرب به وى و فراهم آوردن اسباب جلب منافع دنيايى مى خواسته اند. البته كه خواص ياران على عليه السلام او را به همان منظور مى خواسته اند كه خودش مى خواسته است يعنى اقامه حدود شريعت و زنده ساختن معالم آن.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom