(از اين سخنرانى در سال ۳۶ هجرى پس از جنگ جمل در شهر بصره در بيان حوادث سخت آينده ايراد شد).
۱. پيشگويى امام عليه السّلام نسبت به حوادث مهم شهر بصره:
اى أحنف(۱)، گويا من او را مى بينم كه با لشكرى بدون غبار و سر و صدا، و بدون حركات لگام ها، و شيهه اسبان، به راه افتاده، زمين را زير قدم هاى خود چون گام شتر مرغان در مى نوردند.(۲)
پس واى بر كوچه هاى آباد و خانه هاى زينت شده بصره كه بال هايى چونان بال كركسان و ناودان هايى چون خرطوم هاى پيلان دارد واى بر اهل بصره كه بر كشتگان آنان نمى گريند، و از گمشدگانشان كسى جستجو نمى كند. من دنيا را به رو، بر زمين كوبيده و چهره اش را به خاك ماليدم، و پيش از آنچه ارزش دارد، بهايش نداده ام، و با ديده اى كه سزاوار است به آن نگريسته ام.
_____________________________________________
(۱). أحنف بن قيس از ياران رسول خدا (ع) است كه پيامبر در حق او دعا كرد. مردى با هوش و عاقل بود، در هنگامه جنگ جمل به امير المؤمنين (ع) گفت: دوست دارى با ۲۰۰ سوار براى يارى تو به لشكريان شما ملحق گردم؟ يا با جمعيّت «بنى سعيد» از جنگ كناره گيرى كنم؟ كه آنگاه ۶۰۰۰ شمشير را از تو باز مى دارم. امام (ع) فرمود از جنگ كناره بگير! پس از جنگ و فتح بصره خود را به امام رساند و به ياران آن حضرت ملحق شد. (سفينة البحار مادّه حنف -و- اسد الغابة ج ۱ ص ۵۵)
(۲). آيا واقعيّتهاى ياد شده به عمليّات غوّاصان رزمنده ايران در حمله به شهر بصره ارتباط ندارد؟ كه از زير آب بدون سر و صدا و گرد و غبارى با پاهاى چونان پاى شتر مرغ پيش مى رفتند؟
از سخنان آن حضرت عليه السَّلام است (بعد از جنگ جمل در بصره فرموده و از جمله اخبار غيبيّه مى باشد) كه از پيش آمدهاى سخت در بصره خبر مى دهد.
قسمت أول خطبه:
(و در آن بخروج صاحب زنج يعنى امير زنگيان علىّ بن محمّد برقعى اشاره مى فرمايد، و مخاطب آن بزرگوار أحنف است و آن لقب صخر ابن قيس ابن معاويه از قبيله بنى تميم و از اهل بصره كه كنيه او ابو بحر و از بزرگان اصحاب امير المؤمنين و رئيس بنى تميم بوده است. دعوت حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله، را بنى تميم اجابت ننموده بودند، ابتداء او مسلمان شد و ديگران را هم مسلمان نمود، چون اين خبر به پيغمبر رسيد در باره او دعاء فرمود، خلاصه بعلم و حكمت و اوصاف پسنديده معروف و در جنگ صفّين حاضر بود و بعد از امام عليه السّلام هم تا زمان حكومت مصعب ابن زبير بر عراق حيات داشت، و در سنه شصت و هفت در كوفه وفات يافت):
(1) اى احنف، مانند آنست كه من او را (رئيس لشگر زنگيان را) مى بينم در حالتى كه با لشگرى خروج ميكنند كه گرد و غبار و غوغاء و هياهو و صداى لجام و آواز اسبها ندارند (داراى اسب و اسلحه نيستند) به قدمهاى خود زمين را مى كوبند (فتنه و فساد بسيار بر پا ميكنند) قدمهاشان (از جهة پهنى و كوتاهى و فراخى انگشت) مانند قدمهاى شتر مرغان است.
(سيّد رضىّ فرمايد:) امام عليه السّلام باين بيان بخروج رئيس زنگيان اشاره مى فرمايد (تاريخ نويسان گفته اند كه او از اهل شهر رى بود و خود را علوىّ مى دانست و مدّعى بود كه پدرش محمّد ابن احمد ابن عيسى ابن زيد ابن علىّ ابن الحسين ابن علىّ ابن ابى طالب است و بيشتر خصوصا طالبيّين در نسب او طعن زده آنرا درست نمى دانستند، زيرا علماى انساب متّفقند بر اينكه او علىّ ابن محمّد ابن عبد الرّحيم است و جدّ مادرش محمّد ابن حكيم اسدى از اهل كوفه و از كسانى است كه با زيد ابن علىّ ابن الحسين بر هشام ابن عبد الملك خروج كرد و پس از كشته شدن زيد فرار كرده بشهر رى رفته در قريه اى كه آنرا ورزنين مى ناميدند اقامت نمود و در اين قريه علىّ ابن محمّد رئيس زنگيان بدنيا آمد و جدّ او عبد الرّحيم در طالقان تولّد يافت، پس از آنكه به عراق رفت كنيزى خريدارى كرد كه از او محمّد پدر علىّ متولّد گرديد، خلاصه در سال دويست و پنجاه و پنج آهنگ بصره نمود و غلامان زنگى را كه كاركنان اهل بصره بودند بيارى خود دعوت نمود و بدستور او روز معيّنى باتّفاق خواجه هاى خود را كشته، دور او گرد آمده انواع فتنه و فساد بر اهل بصره وارد ساختند، و اينكه به برقعىّ مشهور شد براى آنست كه برقع «نقاب» برو مى انداخت)
(2) پس از آن امام عليه السّلام فرمود: واى بر كوچه هاى آباد و خانه هاى آراسته شما كه داراى بالها (كنكره ها) است مانند بالهاى كركسان، و داراى خرطومها (ناودانها) است چون خرطومهاى پيلان از آن لشگر كه (همه آنها را خراب و ويران ميكنند) بر كشته هاى ايشان كسى گريه نمى كند (زيرا همه غلام سياه بوده خويشاوندان ندارند تا بر كشته هاشان گريه كنند) و از غائب آنها جستجو نمى شود (چون كسى از آنان كشته شود بر اثر سنگدلى ديگرى بجاى او مى آيد بدون اينكه از كشته شده پرسشى نمايد).
(3) من دنيا را برو انداخته ام و مقدار آنرا اندازه گرفته ام (بظاهر و باطن و گذشته و آينده آن دانا هستم) و به حقيقت آن بينا مى باشم (بى اعتبارى و بيوفائى آنرا در هر زمان مى بينم).
سخنى از آن حضرت (ع) از حوادث شگرف بصره خبر مى دهد:
اى احنف، گويى كه مى بينمش كه در حركت آمده، با لشكرى كه نه غبارى برمى انگيزد و نه بانگ و خروشى برمى آورد، نه از دهنه هاى اسبانشان صدايى بر مى آيد و نه از اسبانشان شيهه اى. زمين را با پاهاى خود، كه همانند پاهاى شتر مرغ است، لگدكوب مى كنند.
[اين اشارت است به صاحب الزنج].
سپس، فرمود: واى بر محله هاى آبادتان و خانه هاى آراسته تان كه چون كركسان، بالها دارند و چون فيلها خرطومها. از آن لشكر كسانى هستند كه به سوگ كشتگانشان ننشينند و آن را، كه از ميانه رفته است، نجويند. من دنيا را به دور افكنده ام و آن را نيك سنجيده ام و به چشمى كه درخور آن است در او مى نگرم.
اى احنف!، گويا من او را مى بينم که با لشکرى بدون غبار و بى سروصدا، بدون حرکت افسارها و شيهه اسبان به راه افتاده، و زمين را زير قدمهاى خود که همچون پاهاى شتر مرغان است در مى نوردند!
(مرحوم سيّد رضى (رحمه الله) مى گويد: امام (عليه السلام) با اين سخن به «صاحب زنج» (مردى که در سال 255 شورش بردگان را رهبرى کرد) اشاره مى کند).
سپس امام (عليه السلام) فرمود: واى بر کوچه هاى آباد و خانه هاى پر زرق و برق شما که بالهايى همچون بالهاى کرکسان و خرطومهايى همچون خرطوم فيل ها دارد! (واى بر آنها) از (فتنه) اين گروه که کسى برکشتگانشان گريه نمى کند و از گمشدگانشان جستجو نمى شود. من دنيا را به رو افکنده ام و آن را به قدر لازم اندازه گيرى نموده ام و با چشم خودش به آن نگريسته ام!
و از سخنان آن حضرت است كه در آن از فتنه هاى بصره خبر مى دهد:
اى احنف گويى او را مى بينم با سپاهى مى رود كه آن را نه گردى است نه بانگ. نه آواز خاييدن لگامها و نه شيهه اسبان. زمين را به گامهاشان شيار مى كنند چون گام شتر مرغان.
[بدين سخن اشارت به «صاحب الزّنج» كند. سپس فرمود:]
واى بر كوچه هاى آبادان شما و خانه هاى نگارين، كه سايبانهاى آن چون بالهاى كركسان است، و آبروهاى آن چون خرطومهاى پيلان. از كسانى كه بر كشته شان نمى گريند، و از آن كه نيست نمى پرسند. من دنيا را از نظر افكنده ام، و با آن چنانكه در خور است به سر مى برم و به ديده اى كه سزاوار است بدان مى نگرم.
از سخنان آن حضرت است كه در آن از پيشامدها و فتنه هاى بصره خبر مى دهد:
اى احنف، گويا او را مى بينم با ارتشى به راه افتاده كه نه غبار دارد نه هياهو، و نه صداى لجام مركبها، و نه شيهه اسبان و با پاهاى خود كه همچون پاهاى شتر مرغان است از زمين غبار بر مى انگيزند.
[اين سخن اشاره به صاحب زنج است. سپس فرمود:]
واى بر كوچه هاى آباد، و عمارتهاى آراسته شما كه تراس هايى چون بال كركسان، و ناودانهايى چون خرطوم پيلان دارند، از آنان كه بر كشته شدگانشان كسى نمى گريد، و از گم شده آنان جستجو نمى شود. من دنيا را به دور انداخته ام، و مقدار آن را اندازه گرفته ام، و به ديده اى كه بايد به آن نظر كنم نظر كرده ام.