خطبه ۱۲۸

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : پیشگویی قیام صاحب زنج [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) فيما يخبر به عن الملاحم بالبصرة:
يَا أَحْنَفُ، كَأَنِّي بِهِ وَ قَدْ سَارَ بِالْجَيْشِ الَّذِي لَا يَكُونُ لَهُ غُبَارٌ وَ لَا لَجَبٌ وَ لَا قَعْقَعَةُ لُجُمٍ وَ لَا حَمْحَمَةُ خَيْلٍ، يُثِيرُونَ الْأَرْضَ بِأَقْدَامِهِمْ كَأَنَّهَا أَقْدَامُ النَّعَامِ.
ثُمَّ قَالَ (علیه السلام):
وَيْلٌ لِسِكَكِكُمُ الْعَامِرَةِ وَ الدُّورِ الْمُزَخْرَفَةِ الَّتِي لَهَا أَجْنِحَةٌ كَأَجْنِحَةِ النُّسُورِ وَ خَرَاطِيمُ كَخَرَاطِيمِ الْفِيَلَةِ، مِنْ أُولَئِكَ الَّذِينَ لَا يُنْدَبُ قَتِيلُهُمْ وَ لَا يُفْقَدُ غَائِبُهُمْ.
أَنَا كَابُّ الدُّنْيَا لِوَجْهِهَا وَ قَادِرُهَا بِقَدْرِهَا وَ نَاظِرُهَا بِعَيْنِهَا.

الْمَلَاحِم : جمع «ملحمة»، واقعه هاى عظيم و مهم.
لَجَبٌ : فرياد، صيحه.
قَعْقَعَة : صدايى كه از بهم خوردن لجام با دندانهاى اسب ايجاد مى شود.
لُجُم : جمع لجام.
الْحَمْحَمَة : شيهه اسب يا قاطر.
سِكَك : جمع «سكّة»، راههاى هموار و صاف.
اجْنِحَة الدُّور : روزنه و دريچه خانه ها، سر درهايى كه بصورت سقفهايى كوچك بر بالاى درب خانه ها مى سازند.
الْخَرَاطِيم : خرطومها، مقصود ناودانهاى خانه است. 
مَلاحِم : كارها و وقايع بزرگ، جمع ملحمة
لَجَب : سر و صداى جمعيت
قَعقَعَة لُجُم : صداى لجامها، صداى برخورد حلقه هاى لجام
حَمحَمَة خيل : سر و صداى اسبان
نَعام : شتر مرغ
سَكَك : راههاى راست، جمع سكة
عامِرَة : از عمارت بمعنى آباد، راه پر تردد و پر آمد و رفت
مُزَخرَفَة : زينت شده، معنى اصلى
زُخرَفة : زينت نمودن با طلا است، بعدا به هر نوع زر و زيور كردن زخرفه گويند
لا يُندَبُ : گريه و عزادارى نمى شود، از ماده ندبه : آه و ناله
كابّ : برو افكننده 
(از اين سخنرانى در سال ۳۶ هجرى پس از جنگ جمل در شهر بصره در بيان حوادث سخت آينده ايراد شد).
۱. پيشگويى امام عليه السّلام نسبت به حوادث مهم شهر بصره:
اى أحنف(۱)، گويا من او را مى بينم كه با لشكرى بدون غبار و سر و صدا، و بدون حركات لگام ها، و شيهه اسبان، به راه افتاده، زمين را زير قدم هاى خود چون گام شتر مرغان در مى نوردند.(۲)
پس واى بر كوچه هاى آباد و خانه هاى زينت شده بصره كه بال هايى چونان بال كركسان و ناودان هايى چون خرطوم هاى پيلان دارد واى بر اهل  بصره كه بر كشتگان آنان نمى گريند، و از گمشدگانشان كسى جستجو نمى كند. من دنيا را به رو، بر زمين كوبيده و چهره اش را به خاك ماليدم، و پيش از آنچه ارزش دارد، بهايش نداده ام، و با ديده اى كه سزاوار است به آن نگريسته ام.
_____________________________________________
(۱). أحنف بن قيس از ياران رسول خدا (ع) است كه پيامبر در حق او دعا كرد. مردى با هوش و عاقل بود، در هنگامه جنگ جمل به امير المؤمنين (ع) گفت: دوست دارى با ۲۰۰ سوار براى يارى تو به لشكريان شما ملحق گردم؟ يا با جمعيّت «بنى سعيد» از جنگ كناره گيرى كنم؟ كه آنگاه ۶۰۰۰ شمشير را از تو باز مى‏ دارم. امام (ع) فرمود از جنگ كناره بگير! پس از جنگ و فتح بصره خود را به امام رساند و به ياران آن حضرت ملحق شد. (سفينة البحار مادّه حنف -و- اسد الغابة ج ۱ ص ۵۵) 
(۲). آيا واقعيّت‏هاى ياد شده به عمليّات غوّاصان رزمنده ايران در حمله به شهر بصره ارتباط ندارد؟ كه از زير آب بدون سر و صدا و گرد و غبارى با پاهاى چونان پاى شتر مرغ پيش مى‏ رفتند؟
 
از سخنان آن حضرت عليه السَّلام است (بعد از جنگ جمل در بصره فرموده و از جمله اخبار غيبيّه مى باشد) كه از پيش آمدهاى سخت در بصره خبر مى دهد.
قسمت أول خطبه:
(و در آن بخروج صاحب زنج يعنى امير زنگيان علىّ بن محمّد برقعى اشاره مى فرمايد، و مخاطب آن بزرگوار أحنف است و آن لقب صخر ابن قيس ابن معاويه از قبيله بنى تميم و از اهل بصره كه كنيه او ابو بحر و از بزرگان اصحاب امير المؤمنين و رئيس بنى تميم بوده است. دعوت حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله، را بنى تميم اجابت ننموده بودند، ابتداء او مسلمان شد و ديگران را هم مسلمان نمود، چون اين خبر به پيغمبر رسيد در باره او دعاء فرمود، خلاصه بعلم و حكمت و اوصاف پسنديده معروف و در جنگ صفّين حاضر بود و بعد از امام عليه السّلام هم تا زمان حكومت مصعب ابن زبير بر عراق حيات داشت، و در سنه شصت و هفت در كوفه وفات يافت):
(1) اى احنف، مانند آنست كه من او را (رئيس لشگر زنگيان را) مى بينم در حالتى كه با لشگرى خروج ميكنند كه گرد و غبار و غوغاء و هياهو و صداى لجام و آواز اسبها ندارند (داراى اسب و اسلحه نيستند) به قدمهاى خود زمين را مى كوبند (فتنه و فساد بسيار بر پا ميكنند) قدمهاشان (از جهة پهنى و كوتاهى و فراخى انگشت) مانند قدمهاى شتر مرغان است.
(سيّد رضىّ فرمايد:) امام عليه السّلام باين بيان بخروج رئيس زنگيان اشاره مى فرمايد (تاريخ نويسان گفته اند كه او از اهل شهر رى بود و خود را علوىّ مى دانست و مدّعى بود كه پدرش محمّد ابن احمد ابن عيسى ابن زيد ابن علىّ ابن الحسين ابن علىّ ابن ابى طالب است و بيشتر خصوصا طالبيّين در نسب او طعن زده آنرا درست نمى دانستند، زيرا علماى انساب متّفقند بر اينكه او علىّ ابن محمّد ابن عبد الرّحيم است و جدّ مادرش محمّد ابن حكيم اسدى از اهل كوفه و از كسانى است كه با زيد ابن علىّ ابن الحسين بر هشام ابن عبد الملك خروج كرد و پس از كشته شدن زيد فرار كرده بشهر رى رفته در قريه اى كه آنرا ورزنين مى ناميدند اقامت نمود و در اين قريه علىّ ابن محمّد رئيس زنگيان بدنيا آمد و جدّ او عبد الرّحيم در طالقان تولّد يافت، پس از آنكه به عراق رفت كنيزى خريدارى كرد كه از او محمّد پدر علىّ متولّد گرديد، خلاصه در سال دويست و پنجاه و پنج آهنگ بصره نمود و غلامان زنگى را كه كاركنان اهل بصره بودند بيارى خود دعوت نمود و بدستور او روز معيّنى باتّفاق خواجه هاى خود را كشته، دور او گرد آمده انواع فتنه و فساد بر اهل بصره وارد ساختند، و اينكه به برقعىّ مشهور شد براى آنست كه برقع «نقاب» برو مى انداخت)
(2) پس از آن امام عليه السّلام فرمود: واى بر كوچه هاى آباد و خانه هاى آراسته شما كه داراى بالها (كنكره ها) است مانند بالهاى كركسان، و داراى خرطومها (ناودانها) است چون خرطومهاى پيلان از آن لشگر كه (همه آنها را خراب و ويران ميكنند) بر كشته هاى ايشان كسى گريه نمى كند (زيرا همه غلام سياه بوده خويشاوندان ندارند تا بر كشته هاشان گريه كنند) و از غائب آنها جستجو نمى شود (چون كسى از آنان كشته شود بر اثر سنگدلى ديگرى بجاى او مى آيد بدون اينكه از كشته شده پرسشى نمايد).
(3) من دنيا را برو انداخته ام و مقدار آنرا اندازه گرفته ام (بظاهر و باطن و گذشته و آينده آن دانا هستم) و به حقيقت آن بينا مى باشم (بى اعتبارى و بيوفائى آنرا در هر زمان مى بينم).
 
سخنى از آن حضرت (ع) از حوادث شگرف بصره خبر مى دهد:
اى احنف، گويى كه مى بينمش كه در حركت آمده، با لشكرى كه نه غبارى برمى انگيزد و نه بانگ و خروشى برمى آورد، نه از دهنه هاى اسبانشان صدايى بر مى آيد و نه از اسبانشان شيهه اى. زمين را با پاهاى خود، كه همانند پاهاى شتر مرغ است، لگدكوب مى كنند.
[اين اشارت است به صاحب الزنج].
سپس، فرمود: واى بر محله هاى آبادتان و خانه هاى آراسته تان كه چون كركسان، بالها دارند و چون فيلها خرطومها. از آن لشكر كسانى هستند كه به سوگ كشتگانشان ننشينند  و آن را، كه از ميانه رفته است، نجويند. من دنيا را به دور افكنده ام و آن را نيك سنجيده ام و به چشمى كه درخور آن است در او مى نگرم.
 
اى احنف!، گويا من او را مى بينم که با لشکرى بدون غبار و بى سروصدا، بدون حرکت افسارها و شيهه اسبان به راه افتاده، و زمين را زير قدمهاى خود که همچون پاهاى شتر مرغان است در مى نوردند!
(مرحوم سيّد رضى (رحمه الله) مى گويد: امام (عليه السلام) با اين سخن به «صاحب زنج» (مردى که در سال 255 شورش بردگان را رهبرى کرد) اشاره مى کند).
سپس امام (عليه السلام) فرمود: واى بر کوچه هاى آباد و خانه هاى پر زرق و برق شما که بالهايى همچون بالهاى کرکسان و خرطومهايى همچون خرطوم فيل ها دارد! (واى بر آنها) از (فتنه) اين گروه که کسى برکشتگانشان گريه نمى کند و از گمشدگانشان جستجو نمى شود. من دنيا را به رو افکنده ام و آن را به قدر لازم اندازه گيرى نموده ام و با چشم خودش به آن نگريسته ام!
 
 و از سخنان آن حضرت است كه در آن از فتنه هاى بصره خبر مى دهد:
اى احنف گويى او را مى بينم با سپاهى مى رود كه آن را نه گردى است نه بانگ. نه آواز خاييدن لگامها و نه شيهه اسبان. زمين را به گامهاشان شيار مى كنند چون گام شتر مرغان.
[بدين سخن اشارت به «صاحب الزّنج» كند. سپس فرمود:]
واى بر كوچه هاى آبادان شما و خانه هاى نگارين، كه سايبانهاى آن چون بالهاى كركسان است، و آبروهاى آن چون خرطومهاى پيلان. از كسانى كه بر كشته شان نمى گريند، و از آن كه نيست نمى پرسند. من دنيا را از نظر افكنده ام، و با آن چنانكه در خور است به سر مى برم و به ديده اى كه سزاوار است بدان مى نگرم.
 
از سخنان آن حضرت است كه در آن از پيشامدها و فتنه هاى بصره خبر مى دهد:
اى احنف، گويا او را مى بينم با ارتشى به راه افتاده كه نه غبار دارد نه هياهو، و نه صداى لجام مركبها، و نه شيهه اسبان و با پاهاى خود كه همچون پاهاى شتر مرغان است  از زمين غبار بر مى انگيزند.
[اين سخن اشاره به صاحب زنج است. سپس فرمود:]
واى بر كوچه هاى آباد، و عمارتهاى آراسته شما كه تراس هايى چون بال كركسان، و ناودانهايى چون خرطوم پيلان دارند، از آنان كه بر كشته شدگانشان كسى نمى گريد، و از گم شده آنان جستجو نمى شود. من دنيا را به دور انداخته ام، و مقدار آن را اندازه گرفته ام، و به ديده اى كه بايد به آن نظر كنم نظر كرده ام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 356-345 وَمِنْ كلامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ فيما يخبر به عن الملاحم بالبصرة.از سخنان امام عليه السلام است كه در آن نسبت به حوادث عظيمى كه در شهر بصره واقع مى شود پيشگويى مى كند. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه به چند نكته اشاره مى فرمايد:1- نخست از فتنه «صاحب الزنج» (گروهى از بردگان كه به سركردگى كسى كه خودرا «على بن محمّد علوى» مى ناميد، در زمان خلافت «مهتدى عباسى» قيام كردند و ويرانيهاى زيادى ببارآوردند و خونهاى بسيارى ريختند).2- اشاره به فتنه گروهى ديگر مى كند كه مفسّران نهج البلاغه آن را به «فتنه مغول» تفسير كرده اند و عجيب اين كه هم در اين جا و هم در بخش قبل، به بسيارى از صفات آنها اشاره مى فرمايد.3- در بخش سوّم در برابر سؤال يكى از حاضران كه از امام عليه السلام مى پرسد آيا شما صاحب علم غيب هستيد كه اين گونه خبر مى دهيد؟ امام عليه السلام بيان جالبى در مسأله غيب دارد و فرق ميان علم ذاتى و علم اكتسابى را در اين زمينه بيان مى كند كه در حقيقت تفسيرى است بر آيات قرآن كه در بعضى نفى علم غيب از بندگان و در بعضى اثبات علم غيب شده است.مرحوم «ابن ميثم» در شرح نهج البلاغه خود اين خطبه را تا جمله «وناظرها بعينها» پايان داده و بقيه خطبه را، خطبه ديگرى شمرده است و مرحوم «خويى» و «ابن ابى الحديد» نيز به همين صورت عمل كرده اند، اين خطبه را به دو بخش تقسيم كرده، هر بخشى را خطبه جداگانه اى به حساب آورده اند در حالى كه مرحوم «مغنيه» در شرح خود همچون «صبحى صالح» هر دو را يك خطبه دانسته اند. فتنه اى وحشتناک در پيش است:در اين خطبه نخست امام (عليه السلام) «احنف بن قيس» را که از رهبران و خردمندان طايفه خود بود، مخاطب قرار داده مى فرمايد : «اى احنف ! گويا من او را مى بينم که با لشکرى بدون غبار و بى سروصدا، بدون حرکت افسارها وشيهه اسبان به راه افتاده، و زمين را زير قدمهاى خود که همچون پاهاى شترمرغان است در مى نوردند !» (يَا أَحْنَفُ، کَأَنِّي بِهِ وَقَدْ سَارَ بِالْجَيْشِ الَّذِي لاَ يَکُونُ لَهُ غُبَارٌ وَلاَ لَجَبٌ(1)، وَلاَ قَعْقَعَةُ(2) لُجُم، وَلاَ حُمْحَمَةُ(3) خَيْل. يُثِيرُونَ الاَْرْضَ بِأَقْدَامِهمْ کَأَنَّهَا أَقْدَامُ النَّعَامِ(4)).امام (عليه السلام) نامى از اين رييس لشکر نبرده ولى قراينى که در جمله هاى بالا و جمله هاى بعد مى آيد به خوبى نشان مى دهد که اشاره به «صاحب الزنج» است همان مردى که در سال 255 هجرى قمرى در «بصره» قيام کرد و بردگان را دور خود جمع نمود، و فتنه بسيار عظيمى در آن جا و نقاط ديگر بوجود آورد، که شرح آن در نکته ها خواهد آمد ان شاء الله.تعبير به «لاَ يَکُونُ لَهُ غُبَارٌ» و جمله هاى بعد از آن به خوبى نشان مى دهد که لشکر «صاحب الزنج» لشکر پياده اى بوده، چرا که بردگان اسب و مرکبى نداشتند که بر آن سوار شوند; گروهى پا برهنه و جان به لب رسيده بر ضدّ اربابان قيام کردند و از حدّ گذارندند و جنايات عجيبى مرتکب شدند.تعبير به «يُثِيرُونَ الاَْرْضَ بِأَقْدَامِهمْ...» نشان مى دهد که پاهاى آنها برهنه بود و به خاطر اين که يک عمر با پاى برهنه راه رفته بودند پايشان همچون پاى شترمرغ پهن شده بود و با اين حال چابک و تندرو بودند.مرحوم سيّد رضى به اين جا که مى رسد مى گويد : «يُؤْمِى بِذلِکَ إلَى صَاحِبِ الزَّنْجِ; امام با اين سخن به «صاحب الزنج» اشاره مى کند».«سپس در ادامه اين سخن امام (عليه السلام) فرمود : واى بر کوچه هاى آباد و خانه هاى پر زرق و برق شما ! که بالهايى همچون بالهاى کرکسان و خرطومهايى همچون خرطوم فيل ها دارد ! (واى بر آنها) از (فتنه) اين گروه که کسى بر کشتگانشان گريه نمى کند و از گم شدگانشان جستجو نمى شود» (ثمّ قال (عليه السلام) : وَيْلٌ لِسِکَکِکُمُ(5) الْعَامِرَةِ، وَالدُّورِ الْمُزَخَرَفَةِ(6) الَّتِي لَهَا أَجْنِحَةٌ(7) کَأَجْنِحَةِ النُّسُورِ(8)  وَخَرَاطِيمُ(9) کَخَرَاطِيمِ الْفِيَلَةِ، مِنْ أُولئِکَ الَّذِينَ لاَ يُنْدَبُ قَتِيلُهُمْ، وَلاَ يُفْقَدُ غَائِبُهُمْ).از تعبيرات فوق به خوبى استفاده مى شود که «بصره» در آن زمان بسيار آباد بوده (هر چند بردگان در نهايت بدبختى و عسرت زندگى مى کردند) خانه هاى آنها همچون قصرهايى بوده که بالکنها و سايه بانهاى زيبا و ناودانهاى خرطوم مانند جالب، بر زيبايى آن مى افزوده است و چنانکه خواهد آمد، همه اينها با شورش «صاحب الزنج» به ويرانى کشيده شد و صاحبان آن قصرهاى زيبا در خاک و خون غلطيدند.تعبير به «لاَ يُنْدَبُ قَتِيلُهُمْ، وَلاَ يُفْقَدُ غَائِبُهُمْ» به خوبى نشان مى دهد که اين بردگان نه خانه و خانواده اى داشتند و نه اقوام و بستگانى که بر کشتگانشان گريه کنند و از گم شدگانشان جستجو نمايند، و اين از اوصاف بردگان آن زمان بود که با قهر و غلبه از کشورهاى دور دست مخصوصاً آفريقا آنها را به داخل ممالک اسلامى و غير اسلامى مى آوردند و بر خلاف دستورات اسلام همچون حيوانات با آنها رفتار مى کردند و قيام «صاحب الزنج» عکس العملى بود در برابر اين رفتار غير اسلامى و غير انسانى.سپس در پايان اين سخن مى فرمايد : «من دنيا را به رو افکنده ام و آن را به قدر شايستگى اش اندازه گيرى کرده ام و با چشم خودش به آن نگريسته ام !» (أَنَا کَابُّ(10) الدُّنْيَا لِوَجْهِهَا، وَقَادِرُهَا بِقَدْرِهَا، وَنَاظِرُهَا بِعَيْنِهَا).اين سه جمله اشاره به بى ارزش بودن متاع دنيا در نظر امام (عليه السلام) است گويى دنيا موجود زنده شرور و بى ارزشى است که امام (عليه السلام) او را به رو افکنده و ارزش ناچيزى براى آن قائل شده، و با چشم حقارت به آن نگريسته است.اين تعبير شبيه تعبير مشهور ديگرى است که از امام (عليه السلام) در کلمات قصار نقل شده است آن جا که مى فرمايد : «يا دُنْيا يا دُنْيا إلَيْکِ عَنِّي أَبي تَعَرَّضْتِ أَمْ إلَيَّ تَشَوَّقْتِ ؟ لاَ حَانَ حِيْنُکِ هَيْهَاتَ ! غُرِّي غَيْرِي لاَ حَاجَةَ لِي فِيْکِ قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلاثَاً لا رَجْعَةَ فِيْها; اى دنيا ! اى دنيا ! از من دور شو ! خودرا به من عرضه مى کنى ؟ و اشتياق به من نشان مى دهى ؟ هرگز آن زمان که تو مرا بفريبى فرا نرسد ! هيهات ! دور شو ! ديگرى را فريب ده ! من نيازى به تو ندارم تو را سه طلاقه کرده ام که رجوعى به آن نيست»(11).تمام بدبختى دنياپرستان آن است که دنيا را به طور صحيح ارزيابى نمى کنند و با چشم ديگر به آن مى نگرند و سردرپاى آن مى نهند و همه چيز خودرا در راه آن قربانى مى کنند اما اين که اين جمله چه ارتباطى با جمله هاى قبل درباره خطرات و فسادهاى «صاحب الزنج» مى تواند داشته باشد ؟شارحان معروف «نهج البلاغه» به توضيح اين مطلب نپرداخته اند، ولى ممکن است ارتباط از اين نظر باشد که مردم «بصره» به خاطر دنياپرستى به آن روز افتادند، قصرها را آباد و خانه ها را پر زرق و برق و زندگى خودرا مملوّ از اسراف و تبذير کردند در حالى که بردگان زيادى در شهر آنها و در مزارع اطراف در بدترين حالات زندگى داشتند. و بلاهاى وحشتناکى که بر سر آنها از طرف زنگيان مى رسد نتيجه اعمال خود آنهاست.* * *نکته:قيام «صاحب الزنج» و شورش بردگان:در سال 255 هجرى در عهد حکومت خليفه عباسى «المهتدى» مردى در «بصره» ظهور کرد که خودرا «على بن محمّد» از نسل «امام زين العابدين (عليه السلام) و زيد بن على (عليه السلام)» مى ناميد و بردگان را به مخالفت با مالکان خود فراخواند و از آن جا که بردگان در سخت ترين شرايط زندگى مى کردند گروهى در مزارع و باغات، و گروهى در خانه ها به خدمت هاى طاقت فرسا با کمترين بهره مندى از زندگى، مشغول بودند دعوت او را به سرعت پذيرا شدند و در گروه هاى صد نفرى و هزار نفرى به او پيوستند. او به آنها وعده مى داد که نه فقط شما را از بندگى آزاد مى کنم، بلکه مالکان شما را همراه با اموال و مزارعشان ملک شما قرار خواهم داد.و از آن جا که جامعه آن روز گرفتار فاصله طبقاتى شديدى شده بود، گروهى مرفه در قصرها زندگى مى کردند که اميرمؤمنان (عليه السلام) در خطبه بالا به وضع خانه هاى پرزرق و برق آنها اشاره فرموده و گروه ديگرى بدترين شرايط زندگى را داشتند، جمعى عظيم از محرومان (غير از بردگان) نيز به آنان پيوستند و به اين ترتيب لشکر عظيمى براى او فراهم شد.او آتش انتقام جويى را در دل بردگان و محرومان شعله ور ساخت تا آن جا که پس از پيروزى بر ثروتمندان و برده داران دستور مى داد هر يک از اربابان خودرا پانصد تازيانه بزنند، و زنان آنها را اسير مى کرد و براى تحقير آنها هر يک را به دو سه درهم مى فروخت و در اختيار مردان يا زنان زنجى (سياه پوست) قرار مى داد.مورخ مشهور «مسعودى» در «مروج الذهب» مى گويد : «صاحب الزنج» بزرگ و کوچک و مرد و زن را مى کشت و اموال و وسايل آنها را مى سوزاند و خانه هايشان را خراب مى کرد و در يک مورد در «بصره» سيصد هزار نفر را به قتل رسانيد و آنها که از اين کشتار به بيابان ها فرار کردند مجبور شدند که از گوشت حيواناتى همچون سگ و موش و گربه تغذيه کنند و گاه گوشت انسان هاى مرده را مى خوردند.او بر بخش عظيمى از عراق و ايران مسلّط شد و قيام و فرمانروايى او بيش از چهارده سال طول کشيد (و اين نشان مى دهد که شورش او يک شورش زودگذر نبود بلکه ريشه در اعماق جامعه آن روز داشت).کار «صاحب زنج» تا جايى بالا گرفت که نزديک بود دولت عباسى را براندازد ولى سرانجام «ابو احمد» ملقب به «موفق» برادر خليفه عباسى با لشکرى عظيم و وسايل جنگى فراوان به جنگ او برخاست و بعد از نبردى طولانى و خونبار در ماه صفر سال 270 هجرى او را کشت و لشکرش پراکنده شدند.درباره شورش زنگيان و قيام «صاحب زنج» کتاب هاى متعددى به رشته تحرير درآمده است و به يقين پديده اى نبود که بتوان آسان از کنارش گذشت زيرا جمع آورى کردن لشکرى که به گفته بعضى از مورخان هشتصد هزار نفر و به گفته بعضى ديگر سيصد هزار نفر بود در آن عصر و زمان کار آسانى نبود، همچنين برخوردارى از يک حکومت نسبتاً طولانى مدت، و اينها همه، نشان مى دهد که اين شورش، ريشه هايى قوى در نابسامانى هاى جامعه آن روز و بى عدالتى ها داشت هر چند اين شورش نيز سرچشمه مظالم و جنايت هاى بى شمارى شد.در اين جا ذکر چند مطلب لازم به نظر مى رسد :1 ـ بعضى از نويسندگان، شورش «صاحب زنج» را به قيام بردگان در «ايتاليا» به رهبرى «اسپارتاکوس» تشبيه کرده اند که در سال 73 قبل از ميلاد قيام کرد و گروه عظيمى از بردگان را گرد خود جمع کرد و با ثروتمندان و  مرفّهين جنگيد و پيروزيهايى بدست آورد و سرانجام با 40 هزار برده در سال 71 قبل از ميلاد به قتل رسيد ولى ظاهر اين است که قيام «صاحب زنج» تفاوت بسيار با قيام او داشته، چرا که قيام «صاحب زنج» بسيار گسترده تر بود و سرانجام حکومتى تشکيل داد که بر بخش عظيمى از عراق و ايران سلطه داشت و 14 سال به طول انجاميد، ولى به هر حال او مردى خونخوار و بى رحم و جنايتکار بود هر چند بهانه هاى نسبتاً منطقى براى شورش و قيام خود داشت.2 ـ همان گونه که گفتيم «صاحب زنج» خودرا «على بن محمّد» مى ناميد و از نواده هاى امام سجّاد (عليه السلام) و لقب علوى را براى خود انتخاب کرده بود ولى ظاهراً اين امر واقعيت نداشت و تنها براى اين بود که به کار خود مشروعيتى بخشد و از آبروى خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان على (عليه السلام) در ميان مسلمين بهره گيرد.لذا در حديثى از امام حسن عسکرى (عليه السلام) مى خوانيم : «صاحِبُ زنْجِ لَيْسَ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ; صاحب الزنج از ما اهل بيت نيست»(12).همان گونه که از بحثهاى سابق بدست آمد شورش «صاحب زنج» در اواخر عمر امام حسن عسکرى(عليه السلام) و مقارن با ميلاد مسعود حضرت مهدى صاحب الزمان (عج) بود.3 ـ شورش «صاحب زنج» و فتنه او هر چند در ظاهر به عنوان حمايت از بردگان و محرومان اجتماع بود ولى در عمل از اين هدف منحرف شد، ويرانى هاى عظيمى به بار آورد و خونهاى بى گناهان زيادى را بر خاک ريخت و به گفته «مسعودى» در «مروج الذهب»(13) پانصد هزار نفر از زن و مرد و کودک را به خاک و خون کشيد و اين کمترين عددى است که درباره کشته هاى او نوشته اند و به گفته بعضى از مؤرّخان هنگامى که دو سال بعد از قيامش وارد «بصره» شد «مسجد جامع» و خانه هاى زيادى را به آتش کشيد و حتّى چهارپايان در آتش سوختند و حريق تمام «بصره» را فرا گرفت و در کوچه هاى «بصره» جوى خون جارى شد(14).4 ـ «صاحب زنج» با تمام نقاط ضعف و منفى که داشت داراى نقاط مثبتى از جمله خط خوب و آگاهى به علم نحو و نجوم بود و اشعارى از او نقل شده که نشان مى دهد از ذوق شعرى بالايى برخوردار بوده از جمله اشعار زير است :لَهْفَ نَفْسِي عَلَى قُصُور بِبَغْدا دَ، وَمَا قَدْ حَوَتْهُ کُلُّ عَاصوَخُمُور هُناکَ تُشْرَبُ جَهْراً وَرِجال عَلَى الْمَعَاصِي حِراصلَسْتُ بِابْنِ الْفَواطِمِ الْغُرِّ إنْ لَمْ أَجُلِ الْخَيلَ حَوْلَ تَلکَ الْعِراصِرَأَيْتُ الْمُقَامَ عَلَى الاِْقْتِصَادِ قثُوعاً بِهِ ذِلَّةً فِي الْعِبادِ.(15)واى بر قصرهايى که در بغداد است و آنچه عاصيان در اختيار گرفته اندو شرابهايى که در آن جا آشکار نوشيده مى شود و مردانى که حريص بر معاصى هستندمن فرزند فاطمه هاى نورانى و درخشنده و باشکوه نباشم اگر اسبها را بر گرد آنها به حرکت درنياورممن معتقدم ميانه روى کردن سبب ذلت بندگان است.از اشعار ديگرى که منسوب به اوست اين است که :وَإنَّا لَتُصْبَحُ أَسْيَافُنَا إذا مَا انْتَضَيْن لِيْوَم سُفُوکمَنَابِرُهُنَّ بُطُونُ الاَْکُفِّ وَاَغْمَادُهُنَّ رُؤسُ الْمُلوُکِ.(16)شمشيرهاى ما هنگامى که براى روز خون ريزى از غلاف برآيدمنابر و قرارگاه آنها کف دست ها و غلاف آنها سرهاى پادشاهان خواهد بوداين دو بيت پر معنا به خوبى روحيه و اهداف او را مشخص مى کند.(17)* * *پی نوشت:1. «لجب» به معنى سروصداست و گاه به خصوص سروصداى اسبان و جنگجويان گفته مى شود.2. «قعقعة» صدايى است که از به هم خوردن اشيا خشک برمى خيزد مانند لجام که در خطبه بالا آمده است.3. «حمحمة» به معناى صداى اسب است که به اندازه شيهه بلند نباشد.4. «نعام» به معناى شترمرغ است.5. «سکک» جمع «سکّة» (بر وزن سکه) به معنى راه و کوچه است.6. «المزخرفة» به معنى اشياى زينت شده است و از مادّه «زخرف» که در اصل به معنى هرگونه زينت و تجمل توأم با نقش و نگار است گرفته شده و گاه به طلا نيز گفته مى شود.7. «اجنحة» جمع «جناح» به معنى بال است و در خطبه بالا اشاره به بالکن ها و سايبان هايى است که همچون بال در کنار ساختمان ها قرار مى گيرد.8. «نسور» جمع «نسر» (بر وزن قصر) به معنى کرکس است که پرنده اى قوى الجثه و شکارچى و خطرناک مى باشد.9. «خراطيم» جمع «خرطوم» است که معنى آن واضح مى باشد.10. «کابّ» از مادّه «کبّ» (بر وزن حِظ) در اصل به معنى افکندن چيزى به صورت بر روى زمين است.11. کلمات قصار، 77.12. بحار الانوار، جلد 63، صفحه 197.13. مروج الذهب، جلد 4، صفحه 120.14. الکنى والالقاب، جلد 2، صفحه 402.15. شرح ابن ابى الحديد، جلد 8، صفحه 128.16. شرح ابن ابى الحديد، جلد 8، صفحه 128.17. سند خطبه: در كتاب مصادر نهج البلاغه آمده است كه اين سخن بخشى از خطبه طولانى ترى است كه امام عليه السلام در بصره بعد از جنگ جمل ايراد فرموده و مرحوم ابن ميثم بحرانى در شرح نهج البلاغه اش بخشهاى ديگرى از آن را نقل كرده است و مخاطب در اين خطبه احنف بن قيس است كه بزرگ قوم خود بود، و مردى خردمند و پرسابقه محسوب مى شد و اين خطبه در واقع با خطبه 101 كه سابقاً شرح داده شد پيوند دارد.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 288). 
شرح علامه جعفریفتنه‌هاي بصره:«يا احنف كاني به و قد سار بالجيش الذي لا يكون له غبار و لا لجب و لا قعقعه لجم و لا حمحمه خير يثيرون الارض باقدامهم كانها اقدام النعام» (اي احنف، گوئي آن مرد را مي‌بينم با لشگري در حركت است كه براي آن نه غباريست و نه بانگي نه آوازي از جويدن لگامهاي اسبانش برمي‌آيد و نه صدائي از هيجان آنها. زمنيها را با قدمهاي خود زير و رو مي‌كنند كه گويي قدمهاي شترمرغانست).اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه پيشگويي فرموده و وقايع صاحب زنج و ويرانگريهاي او را به جهت جنگ و كشتار بياد مي‌آورد و توصيفاتي درباره اتراك كه همه آنها بعدا اتفاق افتاده بيان مي‌فرمايد. تذكر به اين مسئله لازم است كه اميرالمومين عليه‌السلام در سخنانشان چه در نهج البلاغه و چه در جاهاي ديگر پيشگوييهاي فراواني را فرموده كه همه آنها بشهادت تاريخ بوقوع پيوسته است. ما اين پيشگوييها را در مباحث ذيل بيان نموده‌ايم: مجلد دهم از همين دوره ترجمه و تفسير ص 33 و 34 و از ص 242 تا ص 261 و مجلد شانزدهم ص 294 تا ص301.همانگونه كه استعدادهاي خير انساني حد و حصري ندارد همچنان استعدادهاي شر انساني نيز قابل شمارش نيست:اين اصل را مي‌توان به اين ترتيب نيز بيان نمود كه آدمي داراي استعداد بسيار نيرومنديست كه در هر دو طرف خير و شر مي‌تواند به نهايت اوج برسد يعني چنانكه كمالات او در هر دو طرف خير بسيار گسترده و عميق متنوع مي‌گردد همچنين در طرف شر نيز مي‌تواند بسيار گسترش و عميق و تنوع شگفت‌انگيز پيدا كند. بطوريكه از تواريخ بر مي‌آيد اين صاحب زنج كه حتي از تصريح به شخصيت واقعي خود نيز در راه اشباع خواسته‌هاي خودكامانه‌اش امتناع نموده است قتل و غارتهايي با بدترين وضع و ظالمانه‌ترين شكل انجام داده است كه در تاريخ قطعا كم نظير بوده است. ابن ابي‌الحديد در مجلد هشتم از شرح نهج البلاغه ص 128 مي‌گويد: (كارهايي كه علي بن محمد (صاحب زنج) مرتكب شد خود دليل آنست كه وي از آل ابي‌طالب نبوده است. كارهاي وي اتهامي را كه به نسبش زده شده است تصديق مي‌كند زيرا ظاهر احوالش اينست كه او بر مذهب ازارقه بوده است- در كشتن زنان و كودكان و كهنسالان و بيماران-) براي تكميل اطلاع از وضع اين موجود پليد رجوع فرماييد به شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد مجلد هشتم از صفحه 126 تا صفحه 214. مراجعه به تواريخ براي آگاهي از سرگذشت اينگونه موجودات پليد و همچنين براي اطلاع از احوال انسانهاي وارسته از بزرگترين تكاليف ارشادي و تعليم و تربيتي جوامع انساني است زيرا اغلب مردم به جهت بي‌اطلاعي از وقايع اين گروه از افراد بشري درباره استعدادهاي خويشتن نيز ناآگاه مي‌مانند چنانكه معرفت بحال پيشينيان و غور در سر گذشت اين نابكاران و آن شايستگان براي عميق ساختن علوم انساني مخصوصا از نظر روانشناسي موجب پيشرفتهاي بسيار مفيد درباره شناخت انسان در هر قلمرو (آنچنانكه هست) و (انسان آنچنانكه بايد و شايد) مي‌گردد.آنچه كه جاي بسي تاسف است اينست كه مراكز تعليم و تربيتها و جايگاههاي تحصيل علوم انساني غالبا در ارائه سرگذشت تاريخي بشر وقايعي را طرح مي‌كنند كه تواريخ بشري مبناي كار خود قرار مي‌دهند كه غالبا وقايع تعجب‌آور را متذكر مي‌شوند و يا بر آنها تكيه مي‌كنند و كاري با بيان وقايعي ندارند كه كشف از نيروي انسانها براي پذيرش خير و كمال و منصرف ساختن آنان از پليديها و زشتيها مي‌نمايند و نمي‌دانند يا نمي‌خواهند ابراز كنند كه براي آموزش بديها و خوبيها و اصول انساني و قوانين زندگي فردي و اجتماعي مطالعات و آموزشهاي تاريخي درجه اول از اهميت را دارا مي‌باشد. در قرآن مجيد آيات فراواني دستور به اين آموزشها و بهره‌برداريها از وقايع تاريخ را در هر دو قلمرو خير و شر مي‌دهد. حتي در يكي از آيات تصريح مي‌فرمايد به اينكه مطالعه و بررسي و استنباط صحيح از سرگذشت انسانها موجب به فعليت رسيدن تعقل و يا افزايش آن مي‌باشد. اين آيه چنين است: «افلم يسيروا في الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها» آيا در روي زمين به سير و بررسي نپرداخته‌اند تا در نتيجه دلهايي داشته باشند كه بوسيله آنها تعقل نمايند.)اين دستور كه انسان بايد در زمين و در آنچه كه بر انسانها در روي آن گذشته و در درسهايي آموختني كه از خود بيادگار گذاشته‌اند بينديشند در موارد زير از قرآن مجيد نيز آمده است: سوره يوسف آيه 109 و الروم آيه 9 و 20 و فاطر آيه 44 و غافر آيه 21 و 82 و محمد (ص) آيه 10 و آل عمران آيه 137 و الانعام آيه 11 و النحل آيه 36 و النمل آيه 69 و العنكبوت آيه 20.يك نكته بسيار مهم در داستان صاحب زنج اينست كه اشخاصي مانند اين مرد كه هواي بدست آوردن سلطه و قدرت و خود كامگي در مغر مي‌پرورانند از مهارت خاصي در گرفتن نيروي انديشه و تعقل از مردم بينوا و ناآگاه برخوردارند. و براي آنان ناآگاهي و ناتواني اراده مردم آرمان بسيار بزرگي است كه با تسليم نمودن آنان و سلب اراده از شخصيت ناتوانشان مي‌توانند آنانرا بصورت وسيله در آورده و خواسته‌هاي خود را انجام بدهند. يك شاعر زبر دست چنين مي‌گويد:از مردم افتاده مدد جوي كه اين قوم           با بي پر و بالي پرو بال دگرانندبعضي از صاحب نظران در تفسير اين بيت گفته‌اند: مقصود شاعر اينست كه از مردم متواضع و صالح كه حالت افتادگي دارند بايد استمداد كرد زيرا اين مردم با اينكه در ظاهر پروبالي ندارند ولي مي‌توانند با پرو بال معنويتي كه دارند ديگران را به پرواز درآورند. حال خواه مقصود از بيت فوق همين معني باشد و خواه آنچه كه ما گفتيم همه صحنه‌هاي گوناگون تاريخ نشان داده است كه تراكم صفهاي مقاومت و كارزار و اكثريت را انسانهاي ضعيف و بينوا تشكيل داده‌اند. و اين يك قاعده عمومي بوده است كه در تحولات تاريخي و حركتهاي دسته جمعي و دگرگونيهاي جوامع چنان بوده است كه جز عده‌اي انگشت شمار از آن مردم كه توانسته بودند اطمينان مردم را به خود جلب كرده و آنانرا براه بيندارند اكثر قريب به اتفاق مردمي كه آن تحولات و حركات و دگرگونيها را به جريان انداخته بودند نه معناي آنها را مي‌فهميدند و نه نتايج و انگيره‌ها و منافع و مضار آنها را. يك شاعر عربي مي‌گويد: و من يحلم و ليس له سفيه يلاقي المعضلات من الرجال (و هر كس رويايي در سر داشته باشد و بخواهد سلطه و قدرتي بدست بياورد و احمقي براي تقويت و اجراي خواسته‌هاي خود نداشته باشد از مرداني كه روياروي او خواهند ايستاد به مشكلاتي دچار خواهد گشت.)****«ثم قال ويل لسكکكم العامره و الدور المزخرفه التي لها اجنحه كاجنحه النسور و خراطيم كخراطيم الفيله من اولئك الذين لا ينتدب قتيلهم و لا يفتقد غائبهم. انا كاب الدنيا لوجهها و قادرها بقدرها و ناظرها بعينها» (سپس فرمود: واي بر كوچه‌هاي آبادتان. و خانه‌هاي نگارينتان كه بالهايي مانند بالهاي كركسان و ناودانهايي مانند خرطومهاي فيل دارند. از آن لشكريان كساني هستند كه به كشته شدگان آنان ناله‌اي سر داده نمي‌شود و از آنكه ناپديد گشته است جستجويي صورت نمي‌گيرد. من دنيا را بر رويش انداختم و حقيقت آنرا شناختم و بر مبناي آنچه كه با آن ارتباط برقرار نمودم و با چشمي كه در آن بايد نگريست در او نظاره كردم.)دلهايي خراب در شهرهايي آباد!قرنها است كه در روي زمين ساختمانها و كاخهاي مجلل و قصرهاي باشكوه با استحكام و زيباييهاي خيره‌كننده بعنوان مسكنهايي براي انسانها بوجود آمده است ساده‌لوحان فراواني را هم به اشتباه انداخته و آنان را وادار كرده است كه گمان كنند استحكام و زيباييهاي آن كاخها و قصرها نشان دهنده استحكام شخصيت و زيباييهاي اخلاق ساكنان آنها هم باشند اين ساده‌لوحان وقتي كه مي‌خواهند درباره تمدن و فرهنگ تصويري داشته باشند در ذهن آنان جز همين امور فريبنده و سنگهاي صيقلي و مجسمه‌هايي بي‌جان از كساني كه روزي چند مشغول حق كشيها بوده و قهرمان ناميده شده‌اند آهن پاره‌هايي كه فقط با ابعاد مادي آدميان سر كار دارد و پاركها و باغهاي زيبا و وسايل زندگي تجملي و غيرذلك چيزي نقش نمي‌بندد.جاي شگفتي است كه وقتي عده‌اي از تمدن شناسان و صاحب نظران فرهنگهاي باستاني دو عدد كاسه سفالين يا سكه‌هاي رايج دوران باستان و يا يك وسيله آدم‌كشي را از زيرزمينها در مي‌آورند آنقدر خوشحال و به هيجان مي‌افتند كه گويي جهان هستي در اختيار آنان قرار گرفته و براي بشريت چنان گام بزرگي برداشته‌اند كه ديگر در روي زمين ظلمي بوقوع نخواهد پيوست و كسي حق كسي را ضايع نخواهد كرد. در صورتيكه يقيني است كه اگر يك انسان صاحب نظر پس از كوشش و تلاش فراوان به حل يك مسئله حقوقي و يا اخلاقي و يا سياسي سازنده برآيد كه به سود بشر باشد و دردي از دردهاي او را دوا كند كمترين توجه جامعه را به خود جلب نمي‌كند بهر حال از بركت تمدن و تكامل هنوز بشر در قربانگاه هواهاي خود سرگرم قرباني كردن عالي‌ترين ارزشها بعنوان وسيله در راه بدست آوردن بي‌ارزش‌ترين خواسته‌هاي خود بعنوان ترقي مي‌باشد، زيرا متاسفانه از ديدگاه عده فراواني از تمدن شناسان و صاحب نظران فرهنگها صرف انرژهاي مغزي و صرف اوقات گرانبهاي نوابغ در راه آباد كردن و زيبا ساختن قصور و كاخها و ديگر تجملات مادي انسانها و حتي وسايل نابودي آنان مقدم بر صرف آن انرژيها و وقتها و نبوغها براي وصول به شناخت طرق تكامل شخصيتي انسانها و تقليد جهلهاي پشت پرده علماي صوري و گريه‌هاي زير پرده‌هاي خنده مي‌باشد.بهرحال امروزه بعضي از كشورها بجهت زيباييهاي ساختمانها و پاركها و نظم امور زندگي و عدم تزاحم افراد آنان با يكديگر و پيشرفت تمام وسايل زندگي در حد خيره‌كننده (ارواحي خشك و نوميد و زندگي جامد كه نه براي لذايذش اصالتي وجود دارد و نه دردهايش از روي انگيزه‌هاي منطقي است) از اينكه در ارواح مردم جامعه آنان چه مي‌گذرد و يا چه مي‌تواند بگذرد چنان در غفلتند كه گويي اصلا موضوعي به عنوان روح و روان براي آدميان مطرح نمي‌باشد. هرگز نبايد چنين تصور كرد آنچه بعنوان آرمانهاي زندگي براي انسانها مطرح است در آن كشورها براي شهروندان تامين شده است پس ديگر جايي براي نگراني درباره زندگي مطلوب بشري وجود ندارد.براي اثبات اشتباه اين گونه تفكر مي‌توانيم اشاره كنيم به شماره خودكشيهاي نگران‌كننده مخصوصا در ميان جواناني كه بهار زندگي خود را سپري مي‌نمايند و تنهايي و گسيختگي سالخوردگان كه گويي از جامعه بشري طرد شده‌اند نه فرزنداني به سراغ آنان مي‌روند و نه ديگر خويشاوندان. به اضافه اين امور براي انسان محقق لازم است كه وارد درون آن كاخهاي مجلل شود تا ببيند مردم براي رهايي از افسردگي و يكنواختي حيات چه موسيقيهاي دلخراش و ضربه‌اي را گوش مي‌دهند با نظر به اين نابسامانيها نبايد در محاسبه تمدنها و فرهنگها بيماريهاي جديد جسماني و رواني را به حساب آورد. بنابراين بياييد نخست درباره آباديهاي دلها و سلامت عقول انسانها بينديشيم سپس در پيشبرد استحكامات و زيباييهاي قالبهاي مادي مانند قصرها و كاخها و ديگر وسايل زندگي گام برداريم.اين همان دستور بود كه در اهداف فرمان مبارك اميرالمومنين عليه‌السلام به مالك اشتر گوشزد شده است: «هذا ما امر به عبدالله علي اميرالمومنين مالك بن الحارث الاشتر في عهده اليه حين ولاه مصر: جبايه خراجها و جهاد عدوها و استصلاح اهلها و عماره بلادها». اينست فرماني كه بنده خدا علي زمامدار مومنان به مالك بن حارث اشتر صادر نمود موقعي كه او را براي سرزمين مصر والي گردانيد- براي گرفتن و تنظيم ماليات مصر و جهاد با دشمنانش و اصلاح مردمش و آباد كردن شهرهايش.ملاحظه مي‌شود كه اميرالمومنين عليه‌السلام پس از دستور به تامين حيات مردم جامعه مصر بوسيله تنظيم مسائل اقتصادي و دفع دشمن آنان دستور به اصلاح مردم آن جامعه مي‌دهد سپس لزوم آبادي شهرهاي مصر را مورد تذكر قرار مي‌دهيد. چرا من از دنيا اعراض كرده‌ام؟ زيرا آنرا ارزيابي نموده و با چشمي كه بايد در آن نگريست نظر كرده‌ام و در نتيجه اصالت را به شخصيت خود داده‌ام. در حقيقت اميرالمومين عليه‌السلام در جملات فوق علت اعراض از دنيا را هم بيان فرموده است كه عبارتست از ارزيابي حقيقي دنيا و مشاهده آن با چشمي كه شايسته انست. از اينجا معلوم مي‌شود كه اكثريت قريب به اتفاق مردم واقعا دنيا را نشناخته‌اند و يا بصيرتي كه بايد در آن بنگرند آنرا مورد توجه قرار نداده‌اند. و الا مي‌فهميدند كه اگر بخواهند به اين دنيا بعنوان آخرين منزل بنگرند و آنرا هدف تلقي كنند در آخر كارها يا در موقع وصول به آگاهي لازم خواهند فهميد كه:دنيا چو حباب است ولكن چه حباب          نه بر سر آب بلكه بر روي سرابآن هم چه سرابي كه ببينند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بدمست خراب اگر انسانها درك مي‌كردند كه در ارتباط با دنيا (كه عبارتست از تعيين موقعيت حيات در جهان هستي و برآوردن خواسته‌هاي بعد طبيعي) اصالت با انسان است نه موجودات و وسائل كه حيات طبيعي را تامين مي‌نمايد آنان نيز مانند علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام اصالت را به شخصيت انساني خود مي‌دادند نه به زرق و برق و تجملات زندگي دنيوي كه بدون از كار انداختن شخصيت كمال جو امكان پذير نمي‌باشد. بنابراين ما مي‌توانيم يك اشتباه بسيار بزرگ را مرتفع بسازيم كه دامنگير عده‌اي فراوان از مردم گشته و بلكه متاسفانه گاهي عده‌اي از صاحب نظران را هم به انحراف فكري مي‌اندازد (كه اعراض از دنيا يعني چه؟ مگر مي‌توان در اين دنيا بدون اهتمام در امور حيات طبيعي زندگي صحيح و سالم و مستقل را بدست آورد؟)طريق رفع اشتباه همانست كه اميرالمومنين عليه‌السلام بارها در سخنان مباركشان فرموده است كه دنيا وسيله است نه هدف. يعني اگر كسي بخوبي از ارزش و عظمت شخصيت خود اطلاعي داشته باشد و ماهيت و ارزش حيات دنيوي را بجاي آورد هرگز شخصيت خود را كه طبيعتش جاودانگي اشت قرباني وسائل حيات دنيوي رو به زوال نمي‌كند. نه اينكه حيات دنيوي را پشت سر بيندازد و اعتنايي به حيات طبيعي ننمايد زيرا اين گونه تفكر و رفتار ضد مشيت بالغه خداونديست كه اين دنيا را گذرگاه بسيار با عظمت و پر معني براي عبور به سراي ابديت تعبيه فرموده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است. از حوادث سختى كه در بصره روى خواهد داد خبر مى دهد:امام (ع) اين خطبه را پس از جنگ جمل در بصره ايراد فرموده است، و ما بخشهايى از آن را پيش از اين ذكر كرده ايم، روى سخن با احنف بن قيس است كه از رهبران و خردمندان و برجستگان طايفه خود بود، نام او صخر بن قيس بن معاوية بن حصن بن عباد بن مرّة بن عبيد بن تميم است، گفته شده كه نامش ضحّاك، و كنيه اش ابو بحر مى باشد، افراد قبيله بنى تميم به سبب او مسلمان شدند، زيرا هنگامى كه پيامبر خدا (ص) آنان را به اسلام دعوت فرمود، آنها نپذيرفتند، احنف به آنها گفت: او شما را به اخلاق كريمه مى خواند، و از صفات ناپسند نهى مى كند پس اسلام بياوريد، و احنف خود مسلمان شد و در ركاب على (ع) در جنگ صفّين حضور داشت، ولى در جنگ جمل در هيچ يك از دو سپاه نبود.در جمله «كأنّي به» ضمير به صاحب زنج برگشت دارد، نام او علىّ بن محمّد و منسوب به علويان است، سپاهى كه به آن اشاره شده همان سپاه زنج است، و حوادثى كه در بصره پديد آوردند، مشهور است. تفصيل اخبار و وقايع آنها نيازمند كتابى است مشتمل بر بيست جلد كه مستقلّا در اين باره نوشته شود، و بايد آگاهى بر احوال آنها را به چنين كتابى ارجاع داد.امّا اين كه سپاهيان زنج به چنين صفاتى تعريف شده اند، براى اين است كه آنها پيش از آن اهل اسب و سپاه نبوده اند، تا اين كه بدين اوصاف شناخته شوند، اين كه فرموده است، خاك زمين را با پاهاى خود بر مى انگيزند، كنايه از اين است كه اكثر آنها پابرهنه اند و پياده زمين را مى پيمايند، و چون پا برهنگى مستلزم تماس پا با زمين و آنچه در روى زمين افتاده مانند چوب و جز آن است لذا آنها با پاهاى برهنه خود به جاى سمّ ستوران، خاك زمين را بر مى انگيزانند، امّا جهت مشابهت پاهاى آنها به پاى شتر مرغ اين است كه پاهاى آنها غالبا كوتاه و كف پاى آنها پهن و ميان انگشتان آنان باز بوده چنان كه ميان طول و عرض آن تفاوتى نبوده است، از اين رو پاهاى آنها تقريبا به پاى شتر مرغان شباهت داشته است.پس از آن امام (ع) از نابودى اماكن بصره و خانه هاى آراسته و پر نقش و نگار آنها خبر مى دهد، و براى خانه هاى آنها واژه أجنحة (بالها) را استعاره فرموده است، و منظور از آن بالكنها يا كنگره هايى است كه از چوب و بوريا ساخته مى شده، كه از سقف بام بيرون بوده، و مانند حفاظى براى ساختمان بلند و ديوارها از اثرات باران بوده است و اينها در شكل و وضع از هر چه بيشتر به بال پرندگان بزرگ مانند كركس شباهت داشته است، همچنين واژه خرطوم پيلان را براى ناودان هايى استعاره فرموده، كه آنها را از شاخه درخت خرما مانند خرطوم فيل مى ساخته اند، و روى آن قير ماليده مى شده است و طول آنها نزديك به پنج ذرع يا بيشتر مى رسيده، كه نيز براى حفظ ديوارها از آسيب سرازير شدن آب، از پشت بام به پايين آويزان مى شده، و هر چه بيشتر به خرطوم فيل شباهت داشته است.در باره اين كه فرموده است كسى بر كشته آنها نمى گريد و از احوال آنها نمى پرسد، برخى از شارحان گفته اند مراد سرسختى و دليرى و شيفتگى آنها به جنگ بوده است زيرا به مرگ اعتنا نداشتند، و بر فقدان افراد خود اندوهگين نمى شدند، ولى آنچه به نظر من درست تر مى آيد اين است كه زنگيان داراى عشيره و طايفه اى نبودند و بسيارى از آنها مادر و خواهر يا قوم و خويشى نداشتند، تا بر حسب معمول بر كشته آنها گريه و زارى كند، و از ناپديد شدگان جستجو شود، زيرا بيشتر اينها در بصره غريب و بى كس بودند، از اين رو اگر كسى از آنها كشته مى شد گريه كننده اى نداشت، و اگر كسى از آنها ناپديد مى شد كسى در جستجوى او نبود.فرموده است: «أنا كابّ الدّنيا لوجهها»:يعنى: من دنيا را به رو در افكنده ام، اشاره است به زهد و بى رغبتى آن حضرت به دنيا، و مرتبه فضيلت آن بزرگوار، گفته مى شود: «كببت فلانا لوجهه» يعنى او را رها كردم و به او توجّه نكردم، و «قادرها بقدرها» يعنى به اندازه ارجى كه دنيا دارد با او رفتار مى كنم، و چون ارزش آن نزد آن حضرت كم و ناچيز است، توجّه آن بزرگوار نيز به آن اندك، و به اندازه اى است كه ضرورت بقاى در آن ايجاب مى كند. همچنين جمله «ناظرها بعينها» يعنى دنيا را با ديده اى واقع بينانه ارزيابى، و آن را چنان كه حقيقت آن است فريبنده و غدّار و حيله گر و امثال آن شناسايى كرده است، و اين كه دنيا كشتزار آخرت و راهى به سوى آن است، و خود آن، هدف و مطلوب بالذّات نيست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 204 و من خطبة له عليه السّلام فيما يخبر به عن الملاحم بالبصرة و هى المأة و الثامنة و العشرون من المختار فى باب الخطب (و شرحها فى فصلين):الفصل الاول:يا أحنف كأنّي به و قد سار بالجيش الّذي لا يكون له غبار و لا لجب و لا قعقعة لجم و لا حمحمة خيل، يثيرون الأرض بأقدامهم كأنّها أقدام النّعام.قال السّيد (ره) يومي بذلك إلى صاحب الزّنج ثمّ قال عليه السّلام: ويل لسكككم العامرة، و الدّور المزخرفة الّتي لها أجنحة كأجنحة النّسور، و خراطيم كخراطيم الفيلة من أولئك الّذين لا ينتدب قتيلهم، و لا يفتقد غائبهم، أنا كابّ الدّنيا لوجهها، و قادرها بقدرها، و ناظرها بعينها. (26323- 26249)اللغة:(الملحمة) هى الحرب أو الوقعة العظيمة فيها و موضع القتال، مأخوذ من اشتباك النّاس فيها كاشتباك لحمة الثّوب بالسّدى و (اللّجب) محرّكة الجلبة و الصّياح و (القعقعة) تحريك الشيء اليابس الصّلب مع صوت و تفسيره بحكاية صوت السّلاح و نحوه غير مناسب للمضاف إليه و (اللّجم) جمع اللّجام ككتب و كتاب و (الخمحمة) صوت الفرس حين يقصر في الصّهيل و يستعين بنفسه و (النعام) اسم لجنس النعامة و يقع على الواحد و (النسر) طائر معروف و يجمع على أنسر على وزن أفعل و نسور و (الفيلة) وزان عنبة جمع الفيل و (كببت) فلان على وجهه تركته و لم ألتفت إليه، و كبّه قلبه و صرعه.الاعراب:قول السيّد: بالبصرة إمّا ظرف لغو متعلق بقوله يخبر أو مستقرّ صفة للملاحم و كلاهما جائزان، لأنّ هذه الخطبة قد خطب بها فى البصرة كما أنّ تلك الملاحم كانت فيها، و جملة و قد سار منصوبة المحلّ على الحال من قوله به، و العامل محذوف و التّقدير كأنّى أبصر به و قد سار، و جملة يثيرون حال من الجيش، و الباقي واضح.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة قد خطب بها في البصرة كما صرّح به الشّارح المعتزلي و الشّارح البحراني، و المستفاد من الثّاني أنّها من فصول الخطبة التي قدّمنا روايتها منه في شرح الكلام الثالث عشر، و أنّه عليه السّلام خطبها بعد الفراغ من حرب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 205 أهل البصرة و وقعة الجمل على ما تقدّم ثمّة و هو من جملة الأخبار الغيبيّة له عليه السّلام و هذا الفصل كما نبّه عليه السيّد (ره) إشارة إلى خروج صاحب الزنج و هو رجل اسمه علىّ زعم أنّه عليّ بن محمّد بن أحمد بن عيسى بن زيد بن عليّ بن الحسين ابن عليّ بن أبي طالب، قال الشّارح المعتزلي: و أكثر النّاس يقدحون في نسبه خصوصا الطّالبيّون و جمهور النسابين اتّفقوا على أنّه من عبد القيس و أنّه علىّ بن محمّد بن عبد الرّحيم، و امه أسديّة من أسد بن خزيمة جدّه محمّد بن حكيم الأسدي من أهل الكوفة أحد الخارجين مع زيد بن عليّ على هشام بن عبد الملك، و ذكر المسعودى في مروج الذهب أنّ أفعال عليّ بن محمّد صاحب الزنج تدلّ على أنّه لم يكن طالبيّا و تصدّق ما رمى به من دعوته في النّسب، لأنّ ظاهر حاله كان ذهابه إلى مذهب الأزارقة في قتل النّساء و الأطفال و الشيخ الفاني و المريض و كيف كان فقد كان ظهوره في البصرة في سنة خمس و خمسين و مأتين، فتبعه الزّنج الّذين كانوا يسبخون السّباخ في البصرة و كان أكثر اتباعه في أوّل أمره عبيد الدّهاقين بالبصرة، و استمالهم إلى الفتنة بالمواعد و استنقاذهم من أيدي ساداتهم و استخلاصهم من سوء الحال و ما يلقونه من شدّة العبوديّة و الخدمة و منّا هم أن يجعلهم قوّاد جيشه، و يملّكهم الضّياع و الأموال، و حلف لهم بالايمان المغلّظة أن لا يخدع بهم و لا يخذلهم و لا يدع شيئا من الاحسان إلّا أتى إليهم، و اجتمع اليه السّودان من كلّ جهة، و تبعه جمع كثير من غيرهم، و فعل بأهل البصرة و غيرهم ما هو مشهور و في كتب السّير مسطور مأثور، و قد ذكره الشّارح المعتزلي على تفصيله من أراد الاطلاع فليراجع إليه.إذا تمهّد لك ذلك فلنعد إلى شرح كلامه فأقول: قوله: (يا أحنف) قيل كان اسمه صخر و قيل الضّحاك بن قيس بن معاوية من بني تميم و كنيته أبو بحر شهد مع أمير المؤمنين عليه السّلام الجمل و لم يشهد صفّين مع أحد الفريقين قال البحرانى: و الخطاب مع الاحنف، لأنّه كان رئيسا ذا عقل و سابقة في قومه و بسببه كان اسلام بني تميم حين دعاهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فلم يجيبوا، فقال لهم الأحنف: إنه يدعوكم إلى مكارم الأخلاق فأسلموا و أسلم الأحنف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 206 (كأنّي به) أي عليّ بن محمّد صاحب الزّنج (و قد سار بالجيش الّذي لا يكون له غبار) أصلا أو الغبار الشّديد الذي جرت العادة بسطوعها عند مسير الجيوش و الفرسان و ثورانها من حوافر الخيل (و لا لجب) و صياح (و لا قعقعة لجم و لا حمحمة خيل) إذ لم يكونوا ركبا بل كانوا مشاة حفاة استعاره بالكنايه (يثيرون الأرض بأقدامهم كأنّها أقدام النّعام) تشبيه أقدامهم بأقدام النعام لكونها في الأغلب قصارا عراضا منتشرة الصدر مفرّجات الأصابع كما في النّعام، و أراد باثارتهم الأرض بأقدامهم شدّة وطئهم لها، و كنّى بها عنها و ما قيل: من أنّ المعنى أنهم يثرون التراب بأقدامهم لأنّ أقدامهم في الخشونة كحوافر الخيل ففيه أنه لا يلائم ظاهر قوله لا يكون له غبار إلّا أن يحمل المنفيّ على الغبار الشّديد حسبما قدّمناه.ثمّ قال: (ويل لسكككم العامرة) أي لطرقكم المستوية و أزّقتكم المعمورة (و الدّور المزخرفة) المموّهة بالزّخرف و الذّهب (الّتي لها أجنحة كأجنحة النّسور) أراد بأجنحة الدّور رواشنها و ما يعمل من الأخشاب و البواري بارزة عن السّقوف حفظا للحيطان و غيرها عن الأمطار و شعاع الشمس (و خراطيم كخراطيم الفيلة) أراد بخراطيمها ميازيبها التي تعمل من الخوص على شكل خرطوم الفيل و تطلى بالقار يكون نحوا من خمسة أذرع أو أزيد تدلى من السّطوح ليسيل منها ماء المطر و يحفظ السّطوح و الحيطان (من أولئك الذين لا ينتدب قتيلهم) قيل إنه وصف لهم لشدّة البأس و الحرص على القتال و لا يبالون بالموت، و قيل: لأنهم كانوا عبيدا غرباء لم يكن لهم أهل و ولد ممّن عادتهم النّدبة (و لا يفتقد غائبهم) لكثرتهم و كونهم إذا قتل منهم قتيل سدّ مسدّه غيره، أو لكونهم غرباء ليس لهم أقرباء من شانهم افتقاد الغائب.قال: كنايه (أنا كابّ الدّنيا لوجهها) كناية عن عدم التفاته إليها كما حكي مثله عن عيسى أنه قال: أنا الّذي كببت الدّنيا على وجهها ليس لي زوجة تموت و لا بيت يخرب و سادى الحجر و فراشى المدر و سراجى القمر، أو أراد به علمه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 207 بأسرارها و بواطنها كما يقال قلّب الأمر ظهرا لبطن. (و قادرها بقدرها) أي معامل لها بمقدارها (و ناظرها بعينها) أي ناظر إليها بعين البصيرة و العبرة، أو أنظر إليها نظرا يليق بها و هو نظر الحقارة و الذّلة.كما يشهد به ما رواه في غاية المرام من رسالة الأهواز للصّادق عليه السّلام قال:قال عليّ بن الحسين سمعت أبا عبد اللّه الحسين عليهما السّلام يقول: حدّثني أمير المؤمنين عليه السّلام قال: إنّي كنت بفدك في بعض حيطانها و قد صارت لفاطمة، قال: فاذا أنا بامرئة قد قحمت عليّ و في يدي مسحاة أعمل بها، فلمّا نظرت إليها طار قلبي ممّا تداخلني من جمالها، فشبّتهها بثنية بنت عامر الجمحي و كانت من أجمل نساء قريش، فقالت: يابن أبي طالب هل لك أن تزوّج بي فاغنيك عن هذه و أدّلك على خزائن الأرض فيكون لك المال ما بقيت و لعقبك من بعدك؟ فقلت لها: من أنت حتّى أخطبك من أهلك؟ قالت: أنا الدّنيا، قلت لها: ارجعي و اطلبي زوجا غيري، و أقبلت على مسحاتي و أنشأت أقول:لقد خاب من غرّته دنيا دنيّة         و ما هي إن غرّت قرونا بطائل        أتتنا على زىّ العزيز ثنيّة         و زينتها في مثل تلك الشّمائل        فقلت لها غرّي سواى فانّني          عروف عن الدّنيا و لست بجاهل        و ما أنا و الدّنيا فانّ محمّدا         أحلّ صريعا بين تلك الجنادل        وهبها أتتنا بالكنوز و درّها         و أموال قارون و ملك القبائل        أليس جميعا بالفناء مصيرها         و تطلب من خزّانها بالطّوائل        فغرّي سواي انّني غير راغب          بما فيك من ملك و عزّ و نائل        فقد قنعت نفسي بما قد رزقته          فشأنك يا دنيا و أهل الغوائل        فانّي أخاف اللّه يوم لقائه          و أخشى عذابا دائما غير زائل     فخرج من الدّنيا و ليس في عنقه تبعة لأحد حتّى لقى اللّه سبحانه محمودا غير ملوم و لا مذموم، ثمّ اقتدت به الأئمّة من بعده بما قد بلغكم لم يتلطّخوا بشيء من بوائقها صلّى اللّه عليهم أجمعين و أحسن مثواهم.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن سرور دين و قدوه ارباب يقين است در آنچه خبر مى دهد بآن از وقايع عظيمه در شهر بصره باين نحو كه مى فرمايد:أى أحنف گويا من نظر ميكنم به آن شخص در حالتى كه سير كند با لشكرى كه نباشد مر آنرا گرد و غبارى، و نه آواز هائلى، و نه صداى حركت لجامها، و نه آواز اسبها، بشورانند خاك را بقدمهاى خود گويا كه قدمهاى ايشان قدمهاى شتر مرغان است در پهنائى و كوتاهى، و در گشادگى انگشتان اشاره مى فرمايد آن حضرت باين كلام بعليّ بن محمّد رئيس لشكر زنگيان.بعد از آن فرمود: واى در آن زمان براههاى آبادان شما، و بخانهاى زر اندودى كه مر آنها راست بالها مثل بالهاى كركسان، و خرطومها مانند خرطومهاى فيلان، از اين لشكرى كه گريسته نشود بر مقتولان ايشان، و جسته نشود غائبان ايشان، من افكننده دنيا هستم بروى او، يعنى بى اعتنا هستم بآن، و اندازه كننده اويم باندازه آن، و نظر كننده اويم بچشمى كه مناسب و لايق او هست. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 85 از سخنان آن حضرت (ع) درباره خونريزيهاى آينده در بصره [اين خطبه با عبارت «يا احنف كانى به و قد سار بالجيش الذى لا يكون الذى له غبار و لا لجب» (اى احنف گويى او [صاحب زنج ] را مى بينم كه با سپاهى حركت مى كند كه گرد و خاك و بانگ هياهو ندارد) شروع مى شود و ضمن همين خطبه به موضوع تركان هم اشاره فرموده است. ابن ابى الحديد پس از توضيح چند لغت و اصطلاح دو مبحث تاريخى مهم زير را آورده است ]. اخبار و فتنه صاحب زنج و معتقدات او: صاحب رنج، «سالار زنگيان» به سال دويست و پنجاه و پنج هجرى در ناحيه فرات بصره ظهور كرد و خودش به ياوه نسب خويش را چنين بيان كرد كه على بن-  محمد بن احمد بن عيسى بن زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام است و سياهانى كه به لايروبى و تخليه قناتها و نمك رودخانه ها اشتغال داشتند همگى در بصره پيرو او شدند. بيشتر مردم و به ويژه طالبيها در مورد نسب او طعن مى زنند و آن را درست نمى دانند. عموم نسب شناسان اتفاق نظر دارند كه او از قبيله عبد القيس است و نام و نسب اصلى او على بن محمد بن عبد الرحيم است و مادرش از قبيله اسد و از تيره اسد بن خزيمه است و جد مادرش محمد بن حكيم اسدى و از مردم كوفه است، او يكى از كسانى بوده كه همراه زيد بن على بن حسين عليه السلام بر هشام بن عبد الملك خروج كرده است و چون زيد كشته شد محمد گريخت و خود را به رى رساند و در دهكده يى كه نامش ورزنين بود مقيم شد، او مدتها در همين دهكده اقامت داشت و على بن محمد صاحب زنح در اين دهكده متولد شد و همانجا پرورش يافت. نام جدش عبد الرحيم و مردى از قبيله عبد القيس است و محل تولد عبد الرحيم طالقان بود بعدها به عراق آمد و كنيزى از مردم سند خريد و آن كنيز محمد را براى عبد الرحيم زاييد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 86 على بن محمد به گروهى از وابستگان و بردگان بنى عباس از جمله غانم شطرنجى و سعيد صغير و بشير كه خدمتكار منتصر عباسى بود پيوسته و زندگى او از ناحيه ايشان و گروهى از نويسندگان و دبيران دستگاه خلافت اداره مى شد او آنان را با شعر خويش ستايش مى كرد و از آنان تقاضاى بخشش داشت و به كودكان خط، نحو و نجوم مى آموخت. شعرش پسنديده و دلنشين و روان بود، لهجه او در شعر فصيح و روان و خود داراى همت بلند بود و به خويش وعده رسيدن به كارهاى بلند مرتبه را مى داد و راهى براى رسيدن به آن نداشت و از جمله اشعار او اين قصيده مشهور اوست كه مطلع آن چنين است: «درنگ كردن و قناعت بر اقتصاد و ميانه روى را، ميان بندگان زبونى و خوارى مى بينم». و در همين قصيده مى گويد: «هرگاه شمشير برنده در نيام خود قرار گيرد به روز شجاعت شمشير ديگر از آن پيشى مى گيرد».از ديگر اشعار منسوب به او اين ابيات است.«همانا شمشيرهاى ما فقط براى روزى كه در آن بسيار خون بريزد بركشيده مى شود، كف دستهاى ما قبضه آنها و سرهاى پادشاهان نيام آنهاست».و از شعر او در غزل اين ابيات است: «چون منازل معشوقكان در ديار آنان آشكار شد و نتوانستم نياز كسى را كه به آنجا مى رسد برآورم...» و از شعر او خطاب به نفس خود چنين است: «چون با من ستيز مى كند به او مى گويم يا به مرگى كه تو را راحت كند بساز يا به بالا رفتن از منبر، آنچه مقدر شده است بزودى صورت مى گيرد، بر آن شكيبا باش و آنچه كه مقدر نشده است براى تو امان خواهد بود». مسعودى در كتاب مروج الذهب خود مى نويسد: كارهاى على بن محمد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 87 صاحب زنج دلالت بر اين دارد كه او از اعقاب ابو طالب - و علوى-  نيست و حق با كسانى است كه ادعاى او را در مورد نسبش نمى پذيرند، زيرا ظاهر احوال او و كارهاى او در مورد كشتن زنان و كودكان و پيرمردان فرتوت و بيمار نشان اين است كه او پيرو مذهب خوارج بوده است و روايت شده است كه يك بار خطبه خواند و ضمن خطبه خود گفت: «لا اله الا اللّه و اللّه اكبر اللّه اكبر لا حكم الا للّه» وانگهى ارتكاب گناهان را شرك مى دانست. برخى از مردم در مورد دين او هم طعنه زده و او را متهم به الحاد و زنديق بودن دانسته اند و از ظاهر كار او نيز همين گونه استنباط مى شود كه در آغاز كار خود به جادوگرى و تنجيم و كار با اسطرلاب سرگرم بوده است. ابو جعفر محمد بن جرير طبرى گفته است: على بن محمد كه در سامرا معلم كودكان بود و دبيران و نويسندگان را ستايش مى كرد و مدح مى گفت و از مردم تقاضاى بخشش مى كرد به سال دويست و چهل و نه به بحرين رفت و آنجا مدعى شد كه او على بن محمد بن فضل بن حسن بن عبيد الله بن عباس بن على بن ابى طالب عليه السلام است و در شهر «هجر» مردم را به اطاعت از خويش فرا خواند. گروه بسيارى از مردم هجر از او پيروى كردند و گروه ديگرى دعوت او را نپذيرفتند، به همين سبب ميان كسانى كه دعوت او را پذيرفته بودند و آنان كه آن را رد كرده بودند نوعى تعصب و درگيرى پديد آمد كه در آن ميان گروهى كشته شدند. با اين پيشامد او از هجر به احساء رفت و به گروهى از تيره بنى سعد قبيله بنى تميم كه به آن بنى شماس مى گفتند پناه برد و ميان ايشان ماند. مردم بحرين چنانكه گفته اند او را ميان خودشان همچون پيامبر (ص) مى دانستند و سرانجام براى او خراج جمع مى شد و فرمانش ميان ايشان نافذ شد و به پاس او با مأموران و كسان حكومت جنگ كردند و گروه بسيارى از ايشان كشته شدند. آنان اين موضوع را براى او ناپسند شمردند او ناچار شد از پيش ايشان به صحرا و باديه كوچ كند. چون به صحرا رفت گروهى از مردم بحرين و از جمله ايشان مردى از مردم احساء كه نامش يحيى بن محمد ازرق و وابسته بنى دارم بود و يحيى بن ابى تغلب كه بازرگانى از مردم هجر بود و يكى از سياهان وابسته به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 88 بنى حنظله كه نامش سليمان بن جامع بود و در بحرين فرمانده لشكر صاحب زنج بود، با او همراه شدند. على بن محمد صاحب زنج در صحرا از قبيله يى به قبيله ديگر مى رفت و از او نقل كرده اند كه مى گفته است: در همين روزها نشانه ها و آياتى از امامت و رهبرى من به من ارزانى شد، از جمله اين نشانه ها اين بود كه سوره هايى از قرآن كه حفظ نبودم به من القاء شد و بر زبانم جارى گرديد و در يك ساعت همه را حفظ شدم و آنها سوره هاى-  سبحان-  اسراء-  و كهف و صاد بود، ديگر از نشانه ها آن بود كه خود را بر بستر خويش افكندم و فكر مى كردم كه آهنگ كجا كنم كه صحرا براى من نامناسب بود و از نافرمانى ساكنانش به ستوه آمده بودم در همين حال ابرى آشكار شد و بر من سايه افكند و رعد و برق زد، آواى رعد به گوشم رسيد كه مرا مخاطب قرار داد و به من گفته شد به بصره برو. به يارانم كه بر گرد من بودند گفتم: با بانگ اين رعد به من فرمان داده شد به بصره بروم. همچنين درباره او نقل شده به هنگام رفتن به صحرا مردم آنجا را دچار اين توهم كرد كه او همان يحيى بن عمر است كه به روزگار حكومت مستعين در كوفه كشته شده است.بدين گونه گروهى از آنان را فريب داد و گروهى از ايشان بر او جمع شدند.صاحب زنج با آنان به ناحيه اى از بحرين كه نامش «ردم» بود حمله كرد و ميان او و مردم ردم جنگى سخت در گرفت كه به زيان صاحب زنج و يارانش تمام شد و گروه بسيارى از ايشان كشته شدند. عربها از گرد او پراكنده شدند. و مصاحبت با او را خوش نمى داشتند.چون اعراب از گرد او پراكنده شدند و ماندن در صحرا براى او نامناسب شد از آنجا به بصره آمد و در محله بنى ضبيعة فرود آمد و گروهى از او پيروى كردند كه از جمله ايشان على بن ابان معروف به مهلبى بود كه از اعقاب مهلب بن ابى صفرة بود و دو برادرش محمد و خليل و كسان ديگرى بودند. ورود او به بصره به سال جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 89 دويست و پنجاه و چهار بود، و كارگزار سلطان در آن شهر محمد بن رجاء بود. ورود او به بصره هنگامى بود كه ميان دو طائفه بلاليه و سعديه فتنه اى در گرفته بود و صاحب زنج طمع و آرزو داشت كه يكى از آن دو گروه به او گرايش پيدا كنند، او چهار تن از ياران خويش را گسيل داشت تا مردم را به بيعت با او دعوت كنند و آن چهار تن محمد بن سلم قصاب هجرى و بريش قريعى و على ضراب و حسين صيدنانى بودند و در بحرين از ياران صاحب زنج بودند. هيچكس از مردم شهر بصره به آنان پاسخ نداد و لشكريان بر آنها تاختند، آنان پراكنده شدند و على بن-  محمد از بصره گريخت. محمد بن رجاء، عامل سلطان در بصره، به تعقيب او پرداخت ولى به او دست نيافت. به محمد بن رجاء خبر دادند كه گروهى از اهل بصره به على بن محمد، صاحب رنج، گرايش يافته اند، او آنان را گرفت و زندانى ساخت. همسر على بن محمد و پسر بزرگش و كنيز باردارى را هم كه داشت با آنان به زندان افكند. على بن محمد، صاحب زنج آهنگ بغداد كرد و گروهى از ويژگانش همراهش بودند كه از جمله ايشان محمد بن سلم و يحيى بن محمد و سليمان بن جامع و بريش قريعى بودند. آنان چون به بطيحة رسيدند يكى از وابستگان باهلى ها كه كارهاى بطيحه را عهده دار بود متوجه ايشان شد و آنان را گرفت و پيش محمد بن ابى عون كه عامل سلطان در واسط بود فرستاد. صاحب زنج چندان نسبت به محمد بن ابى عون حيله گرى و چاره انديشى كرد كه خودش و يارانش از دست او رها شدند و به بغداد رفت و يك سال در آن شهر مقيم بود. او در آن سال خود را از منسوبان و اعقاب محمد بن احمد عيسى بن زيد معرفى مى كرد و چنان مى پنداشت كه در آن سال هنگام اقامت در بغداد برايش نشانه ها و آياتى آشكار شده است و آنچه را در ضمير يارانش بوده و آنچه را كه هر يك از ايشان، انجام مى داده است شناخته و دانسته است و از خداوند خود خواسته است حقيقت امورى را كه در نفس اوست به او بشناساند. او براى خود كتابى را مى ديده كه روى ديوار نوشته مى شده است و نويسنده آن ديده نمى شده است. ابو جعفر طبرى مى گويد: سالار زنگيان در بغداد توانست گروهى را به خود مايل كند كه از جمله ايشان جعفر بن محمد صوحانى از اعقاب زيد بن صوحان عبدى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 90 و محمد بن قاسم و دو غلام از خاندان خاقان بنامهاى مشرق و رفيق بودند، صاحب زنج مشرق را حمزه نام نهاد و كنيه ابو احمد به او داد و رفيق را جعفر نام نهاد و كنيه ابو الفضل به او داد.چون آن سال را در بغداد گذراند آخر سال محمد بن رجاء از بصره معزول شد و سران آشوب از قبايل بلاليه و سعديه در بصره قيام كردند و زندانها را گشودند و هر كس را كه زندانى بود رها كردند و از جمله خويشاوندان و فرزندان صاحب زنج هم همراه ديگران رهايى يافتند، چون اين خبر به او رسيد از بغداد بيرون آمد و آهنگ بصره كرد و در رمضان سال دويست و پنجاه و پنج در حالى كه على بن-  ابان مهلبى همراهش بود وارد بصره شد. هنگامى كه او در بغداد بود فقط مشرق و رفيق و چهار تن ديگر از ويژگانش همراهش بودند و آن چهار تن يحيى بن محمد و محمد بن سلم و سليمان بن جامع و ابو يعقوب معروف به جريان بودند و آنان همگى حركت كردند و در جايى كه نامش «بر نخل» و از سرزمين هاى بصره بود و در كوشكى كه معروف به كوشك قريشى بود و كنار جويى كه معروف به عمود ابن منجم بود و آن را فرزندان موسى بن منجم حفر كرده بودند، فرود آمدند. سالار زنگيان آنجا چنان وانمود كه نماينده و وكيل فرزندان واثق عباسى است كه نمك شوره زارهاى آنان را بفروشد. طبرى مى گويد: از ريحان بن صالح كه يكى از بردگان شورگى زنگى و نخستين برده سياه پوستى است كه به صاحب زنج پيوسته است چنين نقل شده كه مى گفته است: من بر بردگان و غلامان مولاى خود گماشته بودم و براى آنان آرد مى بردم همان هنگام كه صاحب زنج ساكن كوشك قرشى بود و چنين وانمود مى كرد كه نماينده فرزندان واثق است، از آنجا مى گذشتم ياران او مرا گرفتند و پيش او بردند و به من فرمان دادند بر او به امارت سلام دهم و چنان كردم، سالار زنگيان پرسيد: از كجا مى آيم: به او گفتم كه: از بصره آمده ام. گفت: آيا در مورد ما در بصره خبرى شنيده اى گفتم: نه. پرسيد: خبر قبايل بلالى و سعدى چيست گفتم: در مورد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 91 ايشان خبرى نشنيده ام. در مورد بردگان شورگى كه در نمكزارها كار مى كنند از من پرسيد و گفت: براى هر يك از ايشان چه مقدار خرما و سويق و آرد داده مى شود و شمار كارگران آزاد و برده شوره زارها چند است هر چه مى دانستم به او گفتم و او مرا به آيين خويش فرا خواند، پذيرفتم، به من گفت: چاره سازى كن و هر كس از بردگان را كه مى توانى پيش من بياور و به من وعده داد كه مرا بر همه كسانى كه پيش او بياورم فرمانده خواهد ساخت و نسبت به من نيكى خواهد كرد و مرا سوگند داد كه هيچكس را به محل او آگاه نگردانم و پيش او برگردم، آنگاه مرا رها كرد و من آردى را كه همراه داشتم براى بردگان مولاى خود بردم و آن خبر را به ايشان دادم و براى صاحب زنج از آنان بيعت گرفتم و از سوى او به ايشان وعده نيكى و ثروتمند شدن دادم. فرداى آن روز پيش صاحب زنج برگشتم، رفيق، همان غلام خاندان خاقان كه او را براى دعوت از بردگان كارگر شوره زارها فرستاده بود، پيش او برگشته بود و يكى از دوستان خود را كه نامش شبل بن سالم بود با خود آورده بود و گروهى ديگر از ايشان را هم به بيعت با صاحب زنج فرا خوانده بود. رفيق پارچه حريرى را كه صاحب زنج فرمان داده بود براى پرچم بخرد خريده و با خود آورده بود، صاحب زنج با مركب سرخ اين آيه را بر آن پارچه نوشت كه: «همانا خداوند از مومنان جانها و مالهاى ايشان را مى خرد با تعهد به اينكه بهشت براى آنان است و در راه خدا جنگ كنند...» تا آخر آيه، همچنين نام خود و پدرش را بر آن درفش نوشت و آن را بر سر پارويى آويخت و سحرگاه شب شنبه دو شب باقى مانده از رمضان خروج كرد. چون به پشت كوشكى كه در آن مقيم بود رسيد، گروهى از بردگان مردى از صاحبان شوره زارها كه معروف به عطار بود و در حال رفتن بر سركار خود بودند او را ديدند، صاحب زنج فرمان داد سر كارگر ايشان را گرفتند و شانه هايش را بستند و از بردگان كارگر كه پنجاه تن بودند خواست به او ملحق شوند و آنان به او پيوستند. از آنجا به جايى رفت كه معروف به سنايى بود. بردگانى كه آنجا بودند و شمارشان پانصد تن بود به او پيوستند و برده يى كه به ابو حديد معروف بود ميان ايشان بود. سالار زنگيان فرمان داد سر كارگر آن گروه را هم گرفتند و شانه هايش را بستند و از آنجا به جايى كه به سرافى معروف است رفت. بردگان آنجا هم كه يكصد و پنجاه تن بودند جوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 92 و زريق و ابو الخنجر هم در زمره آنان بودند به او پيوستند، سپس به شوره زار ابن عطاء رفت و طريف و صبيح چپ دست و راشد مغربى و راشد قرمطى را گرفت و اين اشخاص سران و بزرگان سياهان بودند كه به امارت و فرماندهى لشكر زنگيان رسيدند و او همراه ايشان هشتاد برده ديگر هم گرفت. آنگاه به جايى كه معروف به نام برده سهل آسيابان است آمد و همه بردگانى را كه آنجا بودند به خود ملحق ساخت و در آن روز پيوسته چنين مى كرد تا آنكه گروه بسيارى از سياهان پيش او جمع شدند، صاحب زنج آخر آن شب ميان ايشان به پاخاست و خطبه يى ايراد كرد و به آنان وعده و نويد داد كه آنان را به رياست و فرماندهى خواهد رساند و صاحب اموال و املاك خواهند شد و سوگندهاى استوار خورد كه نسبت به ايشان هيچگونه مكر و خيانت نخواهد كرد و آنان را خوار و زبون نخواهد ساخت و از هيچ نيكى نسبت به آنان خوددارى نخواهد كرد.آنگاه گماشتگان بر آن بردگان و سركارگران را احضار كرد و گفت: مى خواستم به سبب رفتارى كه با اين بردگان داشتيد و آنان را با زور به استضعاف كشانديد و كارهايى را كه خداوند بر شما حرام داشته است نسبت به آنان روا داشتيد و آنچه را كه يارا و توانش را نداشتند بر آنان بار كرديد گردن بزنم ولى يارانم درباره شما با من سخن گفتند و چنان مصلحت ديدم كه آزادتان كنم. سركارگران به سالار زنگيان گفتند: خداوند كارهايت را اصلاح كند اينان همگى غلامان و بردگان گريزپا هستند و بزودى از پيش تو خواهند گريخت، نه ترا رعايت مى كنند و نه ما را، بهتر آن است كه از صاحبان آنان اموالى بگيرى و ايشان را رها كنى-  صاحب زنج به بردگان فرمان داد تا شاخه هاى سبز و تر و تازه خرما آوردند و هر گروه نماينده و سركارگر خود را بر زمين افكند و به هر يك پانصد ضربه شاخه زد و به طلاق زنانشان سوگندشان داد كه كسى را از جايگاه او آگاه نسازند و آنان را رها كرد.آنان همگى به بصره رفتند و مردى از ايشان از رودخانه دجيل [اهواز] عبور كرد و به شورگيان گفت: مواظب بردگان خود باشيد و آنان را حفظ كنيد، و آنجا پانزده هزار برده سياه بود. صاحب زنج حركت كرد و از رود دجيل گذشت و با ياران خويش به نهر ميمون رفت و سياهان و زنگيان از هر سو پيش او جمع شدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4 ، ص93 چون روز عيد فطر رسيد بردگان را جمع كرد و سخنرانى كرد و ضمن آن گفت: آنان در چه سختى و بدبختى بودند و خداوند رهايشان ساخت و او مى خواهد قدر و منزلت آنان را بالا ببرد و مالك بندگان و اموال و خانه كند و ايشان را به بلند-  مرتبه ترين كارها برساند و سپس در اين باره براى آنان سوگند خورد و چون سخنرانى خويش را تمام كرد به كسانى كه عربى مى دانستند و سخن او را فهميده بودند دستور داد سخنان او را به زنگيان غير عرب بفهمانند تا بدينگونه راضى و خوشحال شوند و آنان چنان كردند. ابو جعفر طبرى مى گويد: روز سوم شوال، حميرى كه يكى از كارگزاران سلطان بود همراه گروه بسيارى به رويارويى صاحب زنج آمد، صاحب زنج همراه ياران خود به جنگ او بيرون شد و او را عقب راند و يارانش را به گريز واداشت و شكست داد و تا كنار دجله عقب نشينى كردند، در اين هنگام مردى از سران سياهان كه معروف به ابو صالح قصير بود همراه سيصد تن از زنگيان از او امان خواست كه اما نشان داد، و چون شمار سياهان كه بر او جمع شدند بسيار شد او فرماندهان را مشخص و معين كرد و به آنان گفت: هر كس از ايشان كسى از زنگيان را بياورد به خود او پيوسته خواهد بود. ابو جعفر طبرى مى گويد: به صاحب زنج خبر رسيد كه گروهى از ياران سلطان در آن حدودند كه خليفة بن ابى عون كارگزار ابلة و حميرى هم از جمله ايشانند و آهنگ جانب او كرده اند. صاحب زنج به يارانش فرمان داد براى رويارويى به آنان آماده شوند، آنان براى جنگ آماده شدند در حالى كه در آن هنگام ميان همه سپاه او فقط سه شمشير وجود داشت، شمشير خودش و شمشير على بن ابان و شمشير محمد بن-  سلم، در اين هنگام آن قوم رسيدند و زنگيان فرياد برآوردند، يكى از زنگيان كه نامش مفرج و از مردم نوبه [سودان ] و كنيه اش ابو صالح بود و ريحان بن صالح و فتح حجام (خونگير) پيش دويدند، فتح در آن هنگام مشغول خوردن چيزى بود و چون جنگ برخاست بشقابى را كه پيش روى او بود برداشت و با همان بشقاب پيشاپيش ياران خود حركت كرد، يكى از لشكريان سلطان-  خليفه-  با او روياروى شد، فتح همينكه او را ديد با همان بشقاب بر او حمله كرد و آنرا بر چهره اش زد، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 94 آن سپاهى اسلحه خود را بر زمين افكند و پشت كرد و گريخت و همه آن قوم كه چهار هزار سپاهى بودند گريختند و سر خويش گرفتند. گروهى از ايشان كشته شدند و گروه بسيارى از ايشان اسير شدند و آنان را پيش صاحب زنج آوردند، فرمان داد سرهاى آنان را بزنند كه زده شد و جمجمه هاى آنان را بر استرانى كه از شورگيان گرفته بودند و-  آنها بر آنان شوره و نمك بار مى كردند-  بنهاد. ابو جعفر طبرى مى گويد: صاحب زنج در راه خود از كنار دهكده يى كه محمديه نام داشت گذشت مردى از وابستگان بنى هاشم از آن دهكده بيرون آمد و بر يكى از سياهان حمله كرد و او را كشت و به درون دهكده پناه برد، ياران صاحب زنج گفتند: اجازه بده تا اين دهكده را غارت كنيم و قاتل دوست خود را بگيريم. گفت: اين كار روا نيست مگر اينكه بدانيم عقيده مردم و ساكنان اين دهكده چيست و آيا قاتل كارى را كه مرتكب شده است با اطلاع و رضايت ايشان بوده است كه در آن صورت بايد از آنان بخواهيم قاتل را به ما بسپرند اگر آن كار را انجام دادند كه هيچ و گرنه در آن صورت جنگ با آنان براى ما حلال خواهد بود. صاحب زنج شتابان از كنار آن دهكده گذشت و آن را به حال خود رها كرد و رفت. ابو جعفر طبرى مى گويد: سپس از كنار دهكده معروف به كرخ گذشت، بزرگان آن دهكده پيش او آمدند و براى او سفره گستردند و ميزبانى كردند او آن شب را پيش آنان گذراند و چون صبح شد مردى از اهالى دهكده يى كه جبى نام داشت اسبى كه از سرخى به سياهى مى زد به او هديه داد ولى نه زين پيدا كردند نه لگام ناچار ريسمانى را لگام قرار داد و ليف خرما بر آن بست و سوار شد. مى گويم [ابن ابى الحديد]: اين وضع تصديق گفتار امير المومنين عليه السلام در اين خطبه است كه فرموده است: گويى صاحب زنج ميان لشكرى حركت مى-  كند و همراه سپاهى است كه آن را هيچ گرد و غبار و هياهو و آهنگ برخورد لگام ها جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 95 و شيهه اسبها نيست و آنان با پاهاى خود كه همچون پاى شتر مرغ است زمين را مى پيمايند. ابو جعفر طبرى مى گويد: نخستين مالى كه به دست او رسيده دويست دينار و هزار درهم بود و موضوع آن چنين است كه چون در دهكده اى معروف به جعفريه فرود آمد يكى از سران دهكده را احضار كرد و از او مال خواست گفت ندارم فرمان داد گردنش را بزنند او كه چنين ديد ترسيد و همين مقدار براى او آورد و سه ماديان هم كه سرخ و سياه و ابلق بود براى او آورد، صاحب زنج يكى را به محمد بن سلم و دومى را به يحيى بن محمد و سومى را به مشرق برده خاقانى داد.آنان در يكى از خانه هاى هاشميان اسلحه يافتند و تاراج كردند و از آن روز در دست برخى از زنگيان شمشير و ابزار جنگ و سپر ديده مى شد. ابو جعفر مى گويد: پس از آن هم ميان او و كارگزاران خليفه كه در مناطق نزديك او بودند مانند حميرى و رميس و عقيل و ديگران جنگهايى در گرفت كه در همه آنها پيروزى با او بود. صاحب زنج فرمان مى داد همه اسيران را بكشند و سرها را جمع مى كرد و با خود مى برد و چون در منزل ديگر فرود مى آمد آنها را مقابل خويش بر نيزه مى زد و از فراوانى كشته شدگان بيم و هراس در دل مردم افتاد و مى ديدند كه عفو و گذشت او چه اندك است به ويژه درباره اسيران كه هيچ يك از آنان را زنده نگه نمى داشت و گردن همه را مى زد. ابو جعفر مى گويد: پس از اين او را جنگ ديگرى با مردم بصره بود و چنان بود كه با شش هزار زنگى آهنگ بصره كرد، مردم ناحيه يى كه به جعفريه معروف است براى جنگ با او از پى او حركت كردند. صاحب زنج همانجا لشكرگاه ساخت و كشتارى بزرگ در آنان كرد كه به بيش از پانصد مى رسيد و چون از كشتار آنان آسوده شد آهنگ بصره كرد، مردم بصره و سپاهيانى كه آنجا بودند همگى جمع شدند و با او جنگى سخت كردند كه به زيان او بود و يارانش شكست خوردند و گروه بسيارى از ايشان در دو رودخانه معروف به «كثير» و «شيطان» افتادند، او بر آنان فرياد مى كشيد و مى خواست آنان را برگرداند برنمى گشتند و گروهى از سران و فرماندهان سپاه او غرق شدند كه از جمله ابو لجون و مبارك بحرانى و عطاء بربرى و سلام شامى بودند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 96 در همان حال كه صاحب زنج روى پل رودخانه كثير بود گروهى از سپاهيان بصره خود را به او رساندند او در حالى كه شمشير در دست داشت به سوى آنان برگشت و آنان نيز برگشتند و از روى پل به زمين آمدند، صاحب زنج در آن حال دراعه اى بر تن داشت و عمامه يى بر سر و كفش بر پا داشت، در دست راستش شمشير و در دست چپش سپرى بود، او از پل پايين آمد و مردم بصره در جستجوى او بالاى پل رفتند، ناگاه برگشت و نزديك پل و در فاصله پنج قدمى آن مردى از ايشان را به دست خويش كشت و شروع به فرا خواندن ياران خود كرد و جايگاه خود را به آنان نشان مى داد و در آنجا از يارانش كسى غير از ابو الشوك و مصلح و رفيق و مشرق، يعنى همان دو برده خاندان خاقان، باقى نمانده بود، و يارانش او را گم كرده بودند، در همين حال عمامه او هم از سرش باز شده بود و فقط يك يا دو دور از آن بر سرش باقى مانده بود و آن را در پشت سر خود بر زمين مى كشيد و سرعت دويدنش مانع از آن بود كه بتواند عمامه خويش را جمع كند.آن دو برده خاقانى تندتر از او حركت مى كردند و مى گريختند و صاحب زنج از آن دو عقب ماند آن چنان كه آن دو از نظرش ناپديد شدند دو مرد از مردم بصره با شمشيرهاى خود او را تعقيب مى كردند، به سوى آن دو برگشت و آن دو از تعقيب او منصرف شدند، صاحب زنج خود را به جايى رساند كه محل اجتماع يارانش بود، آنان كه سرگردان شده بودند همين كه او را ديدند آرام گرفتند. ابو جعفر طبرى مى گويد: صاحب زنج از مردان و ياران خود جويا شد معلوم شد كه گروه بسيارى از ايشان گريخته اند و چون دقت كرد و نگريست دريافت كه از تمام يارانش فقط حدود پانصد مرد باقى مانده اند از اين رو دستور داد شيپورى را كه هر گاه مى زدند بر اثر صداى آن يارانش جمع مى شدند بزنند، چنان كردند ولى هيچ كس پيش او برنگشت. گويد: مردم بصره كشتى ها و زورق هاى صاحب زنج را غارت كردند و به پاره يى از كالاها و كتابها و نامه ها و اسطرلابهايى كه همراهش بود دست يافتند. آنگاه گروهى از كسانى كه گريخته بودند به او پيوستند آن چنان كه بامداد فرداى آن روز جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 97 هزار مرد با او بود، او محمد بن سلم و سليمان بن جامع و يحيى بن محمد را پيش مردم بصره فرستاد و ضمن پند و اندرز دادن به مردم بصره به اطلاع آنان رساند كه او فقط براى خدا و دين و نهى از منكر خشم گرفته و قيام كرده است.محمد بن سلم از پل گذشت و خود را به مردم بصره رساند و شروع به گفتگو با آنان كرد، بصريان ديدند مى توانند او را غافلگير كنند برجستند و او را كشتند و سليمان و يحيى پيش صاحب زنج برگشتند و موضوع را به او خبر دادند، به آن دو فرمان داد اين موضوع را از يارانش پوشيده بدارند تا خودش به آنان خبر دهد.سالار زنگيان همين كه با ياران خود نماز عصر را گزارد خبر مرگ محمد بن-  سلم را به آنان داد و گفت: شما فردا به عوض او ده تن از مردم بصره را خواهيد كشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: جنگى كه به شكست و زيان صاحب زنج تمام شد روز يكشنبه سيزدهم ذو القعده سال دويست و پنجاه و پنج هجرى بود. فرداى آن روز كه دوشنبه بود مردم بصره همگى براى جنگ با او فراهم آمدند كه پيروزى خود را بر او روز يكشنبه ديده بودند، مردى از مردم بصره كه نامش حماد ساجى و از جنگجويان دريا و به چگونگى جنگ در بلم و كشتى آشنا بود و مى دانست چگونه بايد بر آن سوار شد، بسيارى از كسانى كه داوطلبانه براى انجام كار خير جنگ مى كردند و تير اندازان ورزيده و مردم مسجد جامع و گروهى از قبيله هاى بلاديه و سعديه و افراد ديگرى از بنى هاشم و قرشى ها و كسانى كه دوست مى داشتند شاهد و ناظر جنگ باشند جمع شدند آن چنان كه سه بلم بزرگ آكنده از تير اندازان شد و مردم براى سوار شدن در بلم ازدحام كرده بودند كه همگى آرزومند شركت در اين جنگ بودند، و بيشتر مردم پياده حركت كردند گروهى از آنان سلاح داشتند و گروهى سلاح نداشتند و فقط تماشاچى بودند، بلم ها پس از نيمروز وارد رودخانه معروف به ام حبيب شد و رودخانه در حال مد بود و مردم هم پياده از كنار رودخانه مى رفتند چه آنان كه جنگجو بودند و چه آنان كه نظاره گر، و چنان بود كه تا جايى كه چشم مى ديد انباشته از مردم بود.سالار زنگيان دوستان خود، زريق و ابو الليث اصفهانى را گسيل داشت و آن دو را در منطقه خاورى رودخانه «شيطان» به فرماندهى كسانى كه كمين ساخته بودند گماشت، صاحب زنج خود در جايگاهى مستقر بود، سپس دو دوست ديگر خود شبل و حسين حمامى را دستور داد همراه گروهى در بخش باخترى رودخانه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 98 كمين كنند، به على بن ابان مهلبى هم دستور داد با بقيه كسانى كه همراه او بودند به مردم حمله برد و به او دستور داد كه خود و يارانش با سپرهاى خود چهره خويش را بپوشانند و هيچيك از ايشان به آنان حمله نكنند تا آن قوم برسند و با شمشيرهاى خود حمله آورند. در آن هنگام به آنان حمله بردند، و به نيروهايى كه در دو سوى رودخانه كمين كرده بودند پيام داد وقتى آن جمع از شما گذشتند و احساس كرديد كه يارانتان بر آنان حمله كرده اند از سوى رودخانه بيرون آييد و فرياد برآوريد و حمله كنيد. صاحب زنج پس از اين جنگ به ياران خود مى گفته است همينكه جمع مردم بصره فرا رسيدند و آنان را ديدم متوجه شدم كه كارى سخت هول انگيز است و چنان مرا به بيم انداخت و سينه ام را انباشته از ترس و خوف كرد كه ناچار متوسل به دعا شدم و از ياران من جز تنى چند كسى با من نبود كه مصلح از جمله ايشان بود و هر يك از ما كشته شدنش در نظرش مجسم بود، مصلح مرا از بسيارى لشكر دشمن آگاه مى ساخت و به شگفت وا مى داشت ناچار به او اشاره مى كردم كه ساكت و آرام باش، و همينكه آن قوم به من نزديك شدند عرضه داشتم: پروردگارا، اين ساعت درماندگى و دشوارى است مرا يارى فرماى ناگاه پرندگانى سپيد ديدم كه روى آوردند و با آن جمع روياى شدند هنوز دعاى من تمام نشده بود كه ديدم قايقى از قايقهاى ايشان واژگون شد و همه كسانى كه در آن بودند غرق شدند پس از آن بلمى غرق شد و پياپى يكى پس از ديگرى غرق مى شد و در همين حال ياران من بر آنان حمله كردند و كسانى بر دو سوى رودخانه كمين ساخته بودند از كمين بيرون آمدند و فرياد برآوردند و به جان مردم درافتادند، مردم از خود بى خود و گروهى غرق و گروهى به اميد نجات به طرف رودخانه گريختند و شمشيرها آنان را فرو گرفت، هر كس پايدارى كرد كشته شد و هر كس خود را در آب انداخت غرق شد تا آنجا كه بيشتر آن لشكر نابود شدند و جز شمارى اندك كسى از ايشان رهايى نيافت و شمار گمشدگان در بصره بسيار شد و بانگ ناله و زارى زنان ايشان بلند گرديد. ابو جعفر طبرى مى گويد: روز بلم و جنگ بلم كه مردم آن را در اشعار خويش بسيار ياد كرده اند و شمار كشتگان آنرا بسيار دانسته اند همين جنگ است، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 99 و از جمله افراد بنى هاشم كه در اين جنگ كشته شدند گروهى از فرزندان جعفر بن-  سليمان هستند. آنگاه صاحب زنج برگشت و سرهاى كشتگان را جمع كرد كه چند بلم از آنها انباشته شد و از رودخانه ام حبيب بيرون آورد و سرها را سوار بر شتران كرد و سرها به بصره رسيد و كنار آبشخورى كه به آبشخور قيار معروف بود شتران را نگه داشتند و مردم كنار آن سرها مى آمدند و سر هر كس را وابستگانش برمى داشتند. كار صاحب زنج پس از اين روز بالا گرفت و نيرومند شد و دلهاى مردم بصره از بيم او انباشته شد و از جنگ با او خوددارى كردند و براى سلطان خبر او نوشته شد. سلطان-  خليفه-  جعلان تركى را همراه لشكرى گران با ساز و برگ به يارى مردم بصره گسيل داشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: ياران على بن محمد صاحب زنج به او گفتند: ما جنگجويان مردم بصره را كشتيم و در آن شهر كسى جز افراد ناتوان و بى جنب و جوش باقى نمانده اجازه بده تا بر آن حمله بريم. او ايشان را از اين كار منع كرد و آراء آنان را ناپسند شمرد و گفت: بر عكس چون بصره را به بيم و هراس انداخته ايم بايد از آن فاصله بگيريم و دور شويم، وقتى ديگر آنرا مى گشاييم و با ياران خود به شوره زارى در كنار دورترين آبهاى بصره موسوم به شوره زار ابو قره كه نزديك رود حاجر قرار دارد كوچ كرد و همانجا مقيم شد و به يارانش دستور داد براى خود پرچين و كوخ بسازند، اين شوره زار از لحاظ درختان خرما و دهكده ها متوسط است، يارانش را به چپ و راست گسيل داشت و آنان بر دهكده ها غارت مى بردند مزدوران را مى كشتند و اموال آنان را به تاراج مى بردند و دامهاى ايشان را به سرقت. در اين هنگام يكى از يهوديان اهل كتاب كه نامش مارويه بود پيش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 100 او آمد و دستش را بوسيد و براى او سجده كرد و سپس از صاحب زنج سؤالهاى بسيارى پرسيد كه پاسخش داد، آن يهودى به ياوه چنين مى پنداشت كه صفات او را در تورات ديده است و معتقد است كه بايد همراه او جنگ كند و از نشانه هايى در دست و بدنش پرسيد و گفت: همگى در كتابهاى يهوديان آمده است آن يهودى همراه صاحب زنج ماند. ابو جعفر طبرى مى گويد: هنگامى كه جعلان تركى با لشكر خويش به بصره رسيد شش ماه همانجا ماند و با صاحب زنج جنگ مى كرد ولى هر گاه دو گروه روياروى مى شدند فقط سنگ و زوبين به يكديگر پرتاب مى كردند و جعلان راهى براى جنگ با او پيدا نمى كرد زيرا محل استقرار صاحب زنج زمينى بود پر از درختان خرما و خار بن هاى پيچيده در هم آن چنان كه اسب نمى توانست در آن بتازد وانگهى سالار زنگيان گرد خود و يارانش خندق كنده بود. او بر لشكر جعلان شبيخونى زد كه گروهى از يارانش را كشت و ديگران از او سخت در بيم و هراس افتادند. جعلان به بصره برگشت و جنگجويان بلاليه و سعديه را همراه لشكرى گران به جنگ او فرستاد. صاحب زنج با ايشان درافتاد و آنان را مقهور ساخت و گروهى بسيار از ايشان را كشت و آنان گريزان برگشتند جعلان هم با ياران خود به بصره برگشت و در حالى كه داخل ديوارهاى آن شهر پناه گرفته بود عجز خود را از جنگ با صاحب زنج براى سلطان ظاهر ساخت، سلطان او را از آن كار بازداشت و به سعيد حاجب دستور داد براى جنگ با آنان به بصره برود. طبرى مى گويد: يكى از خوشبختى هايى كه براى سالار زنگيان اتفاق افتاد اين بود كه بيست و چهار كشتى دريانورد كه آهنگ آمدن به بصره داشتند چون از اخبار صاحب زنج و راهزنى ياران او آگاه شده بودند با توجه به اموال و كالاى بسيارى كه در كشتى ها بود تصميم گرفتند كه آن كشتى ها را به يكديگر ببندند و به صورت جزيره يى درآوردند كه اول و آخر آن به يكديگر باشد و اين كار را انجام دادند و وارد دجله شدند، سالار زنگيان مى گفته است شبى براى نماز برخاستم و شروع به دعا و تضرع كردم، مورد خطاب قرار گرفتم و به من گفته شد: هم اكنون پيروزى بزرگى بر تو سايه افكنده است، نگريستم و چيزى نگذشت كه كشتى ها آشكار شد ياران من با زورقها و بلمهاى خود به سوى آنها رفتند، جنگجويان ايشان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 101 را كشتند و بردگانى را كه در كشتى ها بودند به اسيرى گرفتند و اموالى بيرون از شمار به غنيمت آوردند كه مقدارش شناخته شده نبود، سه روز آنرا در اختيار ياران خويش قرار دادم كه هر چه خواستند به تاراج بردند و دستور دادم باقى مانده آنرا براى من قرار دهند. ابو جعفر مى گويد: آنگاه در ماه رجب سال دويست و پنجاه شش زنگيان وارد شهر «ابلة» شدند و چنين بود كه جعلان ترك از مقابل زنگيان به بصره عقب-  نشينى كرد، سالار زنگيان گروههاى جنگى خود را به جنگ مردم ابله گسيل مى داشت و او با مردم ابله از سوى نهر عثمان با پيادگان يا كشتى هايى كه از ناحيه دجله براى او فراهم بود جنگ مى كرد و دسته هاى جنگى خود را به ناحيه رودخانه معقل هم گسيل مى داشت. از قول سالار زنگيان نقل شده كه مى گفته است، ميان ابله و عبادان (آبادان) دو دل بودم كه به كداميك حمله كنم، به رفتن سوى آبادان راغب شدم و مردان را براى اين كار فرا خواندم و آماده ساختم، به من خطاب شد كه نزديك ترين دشمن و دشمنى كه سزاوارتر است از او به كس ديگرى نپردازى مردم ابله هستند و بدين سبب سپاهى را كه براى رفتن به آبادان فراهم ساخته بودم به سوى ابله برگرداندم. زنگيان با مردم ابله پيوسته جنگ مى كردند تا سرانجام آنرا گشودند و آتش زدند و چون بسيارى از خانه هاى آن شهر با چوب ساج ساخته و به يكديگر پيوسته شده بود آتش شتابان شعله ور شد، قضا را تند بادى هم برخاست و شراره هاى آتش را تا كنار رودخانه عثمان رساند و در ابله گروه بسيارى كشته شدند و با آنكه بسيارى از اموال در آتش سوخت باز هم اموال بسيارى به تاراج برده شد، مردم آبادان هم پس از سوختن ابله خودشان تسليم فرمان صاحب زنج شدند كه دلهايشان ناتوان شده بود و از او بر جان و حريم و ناموس خود بيم داشتند، اين بود كه به دست خود شهرشان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 102 را به او سپردند و ياران و سپاهيان سالار زنگيان وارد آبادان شدند و همه بردگانى را كه در آن شهر بود بردند و صاحب زنج آنرا ميان ياران خويش تقسيم كرد و مردم آبادان اموالى هم به سالار زنگيان دادند تا از ايشان دست بدارد. ابو جعفر مى گويد: زنگيان پس از آبادان آهنگ اهواز كردند. مردم اهواز در برابر آنان پايدارى نكردند و آنان هم هر چه در آن بود آتش زدند و كشتند و غارت كردند و ويران ساختند.ابراهيم بن محمد مدبر كاتب مقيم اهواز بود و جمع آورى خراج بر عهده اش بود و درآمد زمينها هم به او مى رسيد نخست بر چهره اش ضربتى زدند و سپس او را به اسيرى گرفتند و همه اموال و اثاثيه و برده و اسبهاى جنگى و ابزار كه در اختيارش بود از او گرفتند و بدين سبب ترس مردم بصره از زنگيان فزونى گرفت و گروه بسيارى از ايشان از آن شهر كوچ كردند و به شهرهاى مختلف پراكنده شدند و عوام مردم شايعه هاى گوناگون ساختند و نقل كردند. ابو جعفر طبرى مى گويد: و چون سال دويست و پنجاه و هفت فرا رسيد سلطان بغراج ترك را به فرماندهى لشكر بصره گماشت و سعيد بن صالح حاجب را براى جنگ با صاحب زنج گسيل داشت و به بغراج فرمان داد او را با اعزام مردان و نيروها مدد دهد. همينكه سعيد كنار رودخانه معقل رسيد لشكرى از سالار زنگيان را كنار رودخانه اى كه به مرغاب معروف است ديد با آنان درافتاد و ايشان را شكست داد و آنچه از اموال و زنان كه در دست ايشان بود آزاد كرد. سعيد در اين جنگ زخم برداشت، از جمله اينكه دهانش زخمى شد. سپس به سعيد خبر رسيد كه يكى از لشكرهاى سالار زنگيان در ناحيه اى كه به فرات معروف است مستقر است. او آهنگ آنجا كرد و آن لشكر را نيز شكست داد و برخى از فرماندهان و سران سپاه سالار زنگيان از او امان خواستند و كار زنگيان به آنجا رسيد كه گاهى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص103 زنى يكى از آنان را مى ديد كه خود را در پناه درخت و خار بنى قرار داده است، او را مى گرفت و به لشكرگاه سعيد حاجب مى آورد و آن مرد زنگى تسليم بود و از حركت با آن زن امتناعى نداشت.سعيد حاجب تصميم به جنگ با سالار زنگيان گرفت و به كرانه باخترى دجله رفت و چند حمله پياپى كرد كه در همه جنگها پيروزى با سعيد بود، سرانجام صاحب زنج چنان مصلحت ديد كه كسى را پيش دوست خود يحيى بن محمد بحرانى كه در آن هنگام كنار رود معقل مستقر بود و لشكرى از زنگيان هم با او بود بفرستد، او كسى را گسيل داشت و به يحيى بن محمد فرمان داد هزار مرد از لشكر خود را به سرپرستى سليمان بن جامع و ابو الليث كه هر دو از سرهنگان بودند شبانه براى شبيخون زدن به سپاه سعيد حاجب گسيل دارد و به آنان دستور داد شبى كه او تعيين مى كند هنگام سحر و برآمدن سپيده دم به سپاه سعيد حمله كنند. آنان همين گونه رفتار كردند و سعيد را غافلگير كردند و هنگام سپيده دم بر او و سپاهيانش حمله كردند و بسيارى از آنان را كشتند. سعيد بامداد آن روز سخت ناتوان شده بود، و چون گزارش كار وى به سليمان رسيد به او فرمان داد كه به بارگاه سلطان برگردد و سپاهى را كه همراه اوست به منصور بن جعفر خياط بسپرد. منصور در آن هنگام سالار جنگ اهواز بود و برايش فرمانى صادر شد كه به جنگ سالار زنگيان برود و آهنگ او كند. ميان منصور و سالار زنگيان جنگى در گرفت كه پيروزى نصيب زنگيان شد و گروهى بسيار از ياران منصور كشته شدند و از سرهاى بريده شده پانصد سر را به لشكرگاه يحيى بن محمد بحرانى فرستادند كه كنار رود معقل به نيزه نصب شد. ابو جعفر طبرى گويد: پس از آن هم ميان زنگيان و ياران سلطان در اهواز جنگهاى بسيارى روى داد كه على بن ابان مهلبى فرماندهى آنها را بر عهده داشت، شاهين بن بسطام كه از بزرگان درگاه سلطان بود كشته شد و ابراهيم بن سيما كه از اميران نام آور بود شكست خورد و گريخت و زنگيان بر لشكرگاه او دست يافتند و پيروز شدند. ابو جعفر طبرى مى گويد: پس از اين، در همين سال جنگ بصره اتفاق افتاد و چنان بود كه سالار زنگيان مانع رسيدن خواربار به مردم بصره شده بود و اين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 104 كار به آنان زيانى بزرگ زد، وانگهى صاحب زنج هر صبح و شام با لشكريان و زنگيان خود به بصره حمله مى كرد و چون شوال آن سال فرا رسيد تصميم گرفت همه ياران و سپاهيان خود را براى حمله به بصره فراهم آورد و براى خراب كردن آن كوشش كند، او مى دانست مردم بصره ناتوان و پراكنده شده اند و محاصره هم به آنان زيان بسيار رسانده و دهكده هاى حومه آن هم ويران شده است. سالار زنگيان كه به حساب نجوم نگريسته بود اطلاع داشت كه ماه در شب چهاردهم به حالت خسوف خواهد بود. محمد بن حسن بن سهل مى گويد: شنيدم سالار زنگيان مى گفت: من در نفرين به مردم بصره كوشيدم و در پيشگاه خداوند براى تعجيل در ويرانى زارى كردم، مورد خطاب واقع شدم و به من گفته شد: بصره براى تو همچون گرده نانى است كه از اطراف آن مى خورى و چون نيمى از آن نان شكسته شود بصره ويران خواهد شد، من شكسته شدن نيمى از آن نان را خسوفى كه همين شبها منتظر آن هستيم تأويل كردم كه نيمى از ماه پوشيده خواهد شد و خيال نمى كنم پس از آن كار مردم بصره رو به راه باشد. گويد: سالار زنگيان اين موضوع را چندان گفت كه ميان يارانش شايع شد و همواره به گوش آنان مى رسيد و ميان خود منتظر همان فرصت بودند.سالار زنگيان سپس محمد بن يزيد دارمى را كه يكى از ياران بحرينى او بود فرا خواند و او را ميان اعراب باديه گسيل داشت تا هر كس از آنان را كه مى-  تواند فراهم آورد. او با گروه بسيارى از بدويان باز آمد. صاحب زنج سليمان بن-  موسى شعرانى را به بصره گسيل داشت و فرمان داد به بصره درآيد و با مردم آن درافتد و همچنين به او فرمان داد اعراب بدوى را براى اين كار تمرين دهد. چون ماه گرفتگى واقع شد على بن ابان را همراه لشكرى از زنگيان و گروهى از اعراب بدوى به بصره فرستاد و به او فرمان داد از جانب قبيله و محله بنى سعد به بصره هجوم ببرد و براى يحيى بن محمد بحرانى نوشت از جانب رودخانه عدى حمله كند و بقيه اعراب بدوى را هم ضميمه لشكر او كرد.نخستين كسى كه با مردم بصره درگير شد على بن ابان بود. در آن هنگام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 105 بغراج تركى همراه گروهى از لشكريان مقيم بصره بود، او دو روز با آنان جنگ كرد. يحيى بن محمد از جانب قصر انس به قصد تصرف پل پيش آمد، على بن-  ابان هم هنگام نماز جمعه كه سيزده روز از شوال باقى مانده بود وارد شهر شد و شروع به كشتن مردم و آتش زدن خانه ها و بازارها كرد. بغراج تركى و ابراهيم بن-  اسماعيل بن جعفر بن سليمان هاشمى كه معروف به بريه و مردى پيشوا و سالار و مورد اطاعت بود، با گروهى بزرگ جنگ كردند و آن دو توانستند على بن ابان را به جاى خود برگردانند. او بازگشت و آن شب را بر جاى ماند و فردا صبح زود برگشت و در آن حال لشكر مقيم بصره پراكنده شده بود و هيچكس در مقابل او براى دفاع باقى نمانده بود. بغراج با همراهان خود به جانبى عقب نشسته بود و ابراهيم بن محمد هاشمى-  بريه-  هم گريخته بود. على بن ابان ميان مردم شمشير نهاد، ابراهيم بن محمد مهلبى كه پسر عموى على بن ابان بود پيش او آمد و از او براى مردم بصره كه همگى حاضر شده بودند امان گرفت و او آنان را امان داد و منادى او بانگ برداشت كه هر كس امان مى خواهد در خانه ابراهيم بن محمد مهلبى حاضر شود، همه مردم بصره حاضر شدند آن چنان كه همه كوچه ها از آنان انباشته شد.على بن ابان همين كه اين اجتماع بصريان را ديد فرصت را مغتنم شمرد و دستور داد نخست دهانه كوچه ها و راهها را بستند و نسبت به آنان مكر ورزيد و به زنگيان دستور داد ميان ايشان شمشير نهادند و هر كس كه آنجا حضور يافته بود كشته شد. على بن ابان پايان آن روز از بصره برگشت و در قصر عيسى بن جعفر كه در خريبة است مستقر شد. ابو جعفر طبرى همچنين، از قول محمد بن حسن بن سهل، از قول محمد بن-  سمعان نقل مى كند كه مى گفته است: آن روز در بصره بودم و شتابان به طرف خانه خودم كه در كوچه مربد بود مى گريختم تا در آن متحصن شوم. مردم بصره را ديدم كه فرياد درد و اندوه برآورده و مى گريزند و قاسم بن جعفر بن سليمان هاشمى در حالى كه شمشير بر دوش داشت و سوار استرى بود و از پى مردم مى آمد فرياد مى كشيد اى واى بر شما كه شهر و حريم و ناموس خود را اين چنين تسليم مى كنيد، اين دشمن شماست كه وارد شهر شده است هيچكس به او توجه نمى كرد و سخن او را گوش نمى داد، او هم گريزان رفت، من وارد خانه خودم شدم و در خانه ام را بستم و بر فراز بام رفتم، اعراب صحرا نشين و پيادگان زنگيان از كنار خانه ام مى گذشتند، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 106 مردى سوار بر اسبى سرخ رنگ كه نيزه يى در دست داشت و بر سر آن پارچه زردى بسته بود پيشاپيش آنان حركت مى كرد. بعدها پرسيدم كه او چه كسى بود گفتند: على بن ابان بود. گويد: منادى على بن ابان بانگ برداشت: هر كس از خاندان مهلب است به خانه ابراهيم بن يحيى مهلبى برود گروهى اندك وارد آن شدند و در را به روى خود بستند، آن گاه به زنگيان گفته شد: مردم را بكشيد و هيچكس از ايشان باقى مگذاريد ابو الليث اصفهانى يكى از سرهنگان پيش زنگيان آمد و به آنان گفت: «كيلوا»-  و اين رمز و نشانه يى بود كه مى شناختند و در مورد كسانى كه بايد بكشند مى گفتند، در اين حال شمشير مردم را فرو گرفت و به خدا سوگند، من فرياد شهادتين و ناله هاى ايشان را كه در حال كشته شدن بلند بود مى شنيدم، صداى مردم به تشهد چنان بلند شد كه در طفاوه كه از آنجا بسيار دور بود شنيده مى شد. گويد: سپس زنگيان در كوچه هاى بصره و خيابانهاى آن پراكنده شدند و هر كه را مى يافتند مى كشتند. همان روز على بن ابان وارد مسجد شد و آن را آتش زد و به محله «كلاء» رسيد و آن را تا كنار پل به آتش كشيد و آتش به هر چيزى كه مى گذشت از انسان و چهار پا و كالا و اثاث نابود مى ساخت، پس از آن هم زنگيان هر صبح و شام كسى را مى يافتند پيش يحيى بن محمد بحرانى كه در يكى از كوچه هاى بصره فرود آمده بود مى بردند، هر كه مالى داشت از او اقرار مى گرفت و پس از اينكه مال خود را نشان مى داد او را مى كشت و هر كس را تهيدست بود هماندم مى كشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: على بن ابان در محله بنى سعد تا اندازه يى از تباهى دست كشيده و حال گروهى از خاندان مهلب و پيروان ايشان را مراعات كرده بود و چون اين موضوع به على بن محمد صاحب زنج گزارش شد او را از حكومت بصره عزل كرد و يحيى بن محمد بحرانى را برگماشت، زيرا كه با او در شدت خونريزى موافق بود و كارى كه كرده بود دلخواه و مورد پسندش بود. صاحب زنج براى يحيى بن محمد نوشت: براى اين كه مردم آرام بگيرند و كسانى كه خود را مخفى كرده اند و مشهور به توانگرى هستند خود را آشكار سازند تظاهر به خوددارى از آزار مردم كن و چون آنان خود را آشكار ساختند آنان را بگيرند و آزاد نسازند تا هنگامى كه اموال پوشيده خود را نشان دهند. يحيى بن محمد چنين كرد و پس از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 107 مدتى هيچ روز نمى گذشت مگر اينكه جماعتى را پيش او مى آوردند هر يك كه معروف و شناخته شده به ثروت بود نخست ثروت و اموالش را مى گرفت و سپس او را مى كشت و هر كس كه بينوايى او معلوم مى شد هماندم او را مى كشت و هيچ كس را كه خود را براى او آشكار ساخته بود، رها نكرد و كشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: محمد بن حسن براى من نقل كرد كه چون گزارش كارهاى سختى كه ياران صاحب زنج در بصره انجام داده بودند به اطلاع او رسيد شنيدم چنين مى گفت صبحگاه روزى كه ياران من وارد بصره شدند من بر مردم بصره نفرين كردم و در نفرين كردن خود سخت پافشارى كردم و سجده آوردم و همچنان در حال سجده بر آنان نفرين مى كردم، بصره براى من آشكار و پيش ديدگانم قرار گرفت، و مردم آن شهر و ياران خود را در حال جنگ در آن شهر ديدم، ناگاه ديدم مردى به شكل و شمايل جعفر معلوف كه در ديوان خراج سامراء خراجگزار بود ميان آسمان و زمين ايستاده است دست چپ خود را پايين آورده و دست راست خود را بالا برده بود و مى خواست بصره را واژگون سازد. من دانستم كه فرشتگان عهده دار خراب كردن بصره هستند و اگر ياران من مى خواستند چنين كارى انجام دهند هرگز به اين كار بزرگ كه نقل مى شود توانا نبودند بلكه خداوند مرا با فرشتگان نصرت داده و در جنگهايم مرا تأييد فرموده است بدين گونه دل برخى از يارانم را كه سست شده بود پايدار و استوار فرمود. ابو جعفر طبرى همچنين مى گويد: سالار زنگيان در اين هنگام نسب خود را به محمد بن محمد بن زيد بن على بن حسين مى رساند و حال آنكه پيش از اين نسب خود را به احمد بن عيسى بن زيد مى رساند، و اين موضوع پس از آن بود كه شهر بصره را خراب كرده بود. در اين هنگام گروهى از علويان كه در بصره بودند پيش آمدند و از جمله گروهى از اعقاب احمد بن عيسى بن زيد همراه با زنان و حرم خويش آمده بودند و چون از تكذيب ايشان ترسيد نسب خود را به احمد بن-  عيسى رها كرد و مدعى شد كه نسبش به محمد بن محمد بن زيد مى رسد. ابو جعفر طبرى مى گويد: محمد بن حسن بن سهل براى من نقل كرد و گفت: پيش سالار زنگيان بودم و گروهى از نوفليان هم آمده بودند، قاسم بن اسحاق نوفلى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 108 به او گفت به ما خبر رسيده است كه امير از اعقاب احمد بن عيسى بن زيد است. گفت نه من از اعقاب عيسى نيستم بلكه از اعقاب يحيى بن زيدم. محمد بن حسن گفت: اين مرد از خاندان احمد بن زيد خود را به خاندان محمد بن محمد بن زيد منتقل كرد و سپس از خاندان محمد بن يحيى بن زيد منتقل شد و او دروغگوست براى اين كه مورد اجماع است كه يحيى بن زيد بدون آنكه فرزندى از او باقى مانده باشد در گذشته است و يحيى فقط داراى يك دختر بوده كه در شيرخوارگى مرده است. اينها كه گفتيم مطالبى است كه ابو جعفر طبرى در كتاب التاريخ الكبير خود آورده است. على بن حسين مسعودى در مروج الذهب مى گويد: در اين جنگ و واقعه سيصد هزار آدمى از اهالى بصره هلاك شدند، و براى على بن ابان مهلبى پس از تمام شدن اين واقعه در محله بنى يشكر منبرى نهادند و همانجا نماز جمعه گزارد و خطبه به نام على بن محمد صاحب زنج خواند و پس از آن بر ابو بكر و عمر رحمت آورد و از على عليه السلام و عثمان نام نبرد و در خطبه خود ابو موسى اشعرى و عمرو بن عاص و معاوية بن ابى سفيان را لعنت كرد. مسعودى مى گويد: اين موضوع نيز نظر و عقيده ما را تأييد مى كند كه گفتيم او از خوارج و پيرو مذهب ازارقه است. مسعودى مى گويد: هر كس از مردم بصره كه از اين واقعه جان به سلامت برد خود را ميان چاههاى خانه ها پنهان مى كرد. آنان شبها بيرون مى آمدند و سگها و گربه ها و موشها را مى گرفتند و مى كشتند و مى خوردند تا آنكه آنها را تمام كردند و بر چيز ديگرى دسترسى نداشتند، ناچار هر گاه يكى از آنان مى مرد ديگران لاشه اش را مى خوردند و برخى در انتظار مرگ برخى ديگر بودند و هر كس مى توانست دوست خود را مى كشت و او را مى خورد، با اين بدبختى آب آنان هم تمام شد. از قول زنى از زنان بصره نقل شده كه مى گفته است: كنار زنى بودم كه محتضر شده بود، خواهرش كنارش بود و مردم جمع شده و منتظر بودند تا بميرد و گوشتهايش را بخورند، آن زن مى گفته است: هنوز كامل نمره بود كه ريختيم و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 109 گوشتهايش را قطعه قطعه كرديم و خورديم. ما كنار آبشخور عيسى بن حرب بوديم كه خواهرش آمد و در حالى كه سر خواهر مرده اش را همراه داشت مى گريست.يكى به او گفت: واى بر تو، چه شده است، چرا گريه مى كنى گفت: اين گروه بر گرد خواهر محتضر من جمع شدند و نگذاشتند به طور كامل بميرد و او را پاره پاره كردند و به من ظلم كردند و چيزى جز سرش را ندادند. معلوم شد او هم در مورد ستمى كه درباره ندادن گوشت خواهرش به او روا داشته اند مى گريد. مسعودى مى گويد: آرى نظير اين بدبختى و بزرگتر و چند برابر آن بوده است و كار بدانجا كشيد كه در لشكرگاه صاحب زنج درباره فروش زنانى از اعقاب امام حسن و امام حسين و عباس عموى پيامبر (ص) و ديگر اشراف و بزرگان قريش جار مى زدند و دوشيزه اى از آن خاندانها را به دو درهم و سه درهم مى فروختند و نسب و تبار آنان را جار مى زدند و مى گفتند اين دختر فلان، پسر بهمان است و هر سياه زنگى بيست و سى تن از آنان را براى خود مى گرفت، مردان زنگى از آنان كامجويى مى كردند و آنان ناچار بودند خدمتگزار زنان زنگيان باشند، همان گونه كه كنيزان خدمت مى كردند. بانويى از اعقاب امام حسن بن على عليه السلام كه گرفتار دست يكى از سياهان بود به سالار زنگيان شكايت برد و از او دادخواهى كرد كه او را آزاد كند يا از پيش آن زنگى به خانه زنگى ديگرى منتقل كند، على بن محمد به او گفت همان شخص صاحب و مولاى توست و او براى تصميمگيرى در مورد تو سزاوارتر است. ابو جعفر طبرى مى گويد: سلطان-  خليفه-  براى جنگ با صاحب زنج محمد را كه معروف به مولد بود همراه لشكرى گران گسيل داشت. محمد مولد حركت كرد و در ابله فرود آمد و مستقر شد. على بن محمد سالار زنگيان براى يحيى بن محمد بحرانى نامه اى نوشت و فرمان داد پيش او بيايد. يحيى با سپاهيانى كه همراهش بودند پيش او آمد. صاحب زنج و محمد مولد ده روز جنگ و پايدارى كردند و پس از آن محمد مولد سستى كرد و صاحب زنج به يحيى فرمان داد به محمد مولد شبيخون زند و او چنان كرد و مولد را شكست داد و وادار به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 110 گريز كرد. زنگيان وارد لشكرگاه محمد مولد شدند و هر چه را كه در آن بود به غنيمت گرفتند. يحيى بن محمد بحرانى اين خبر را براى سالار زنگيان نوشت، وى فرمان داد او را تعقيب كند و يحيى او را تا حوانيت تعقيب كرد و برگشت و از كنار «جامده» گذشت و به جان مردم افتاد و هر چه را در اين دهكده ها بود غارت كرد و هر چه توانست خونريزى كرد و سپس به نهر معقل برگشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: چون اين اخبار و آنچه بر سر مردم بصره آمده بود به سامرا و بغداد رسيد و فرماندهان و وابستگان و درباريان و شهرنشينان از آن آگاه شدند گويى براى آنان قيامت برپا شد. معتمد دانست كه اين گرفتارى جز با همت برادرش ابو احمد طلحة بن متوكل اصلاح نخواهد شد. ابو احمد مردى منصور و مويد و آشنا به فنون جنگ و فرماندهى سپاهها بود و همو بود كه بغداد را براى معتز تصرف كرد و لشكرهاى مستعين را در هم شكست و او را از خلافت خلع كرد و ميان بنى عباس در اين باره كسى چون او و پسرش ابو العباس نبود. معتمد عباسى فرمان و درفش فرماندهى بر سرزمينهاى مصر و قنسرين و عواصم را براى او آماده كرد و روز اول ماه ربيع الثانى سال دويست و پنجاه و هفت در مجلسى نشست و بر ابو احمد و مفلح خلعت پوشاند و آن دو براى جنگ با على بن محمد صاحب زنج و به صلاح آوردن تباهيهاى او به جانب بصره حركت كردند. معتمد سوار شد و برادر خويش را تا دهكده يى كه نامش «بركواراء» بود بدرقه كرد و برگشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: سالار زنگيان پس از شكست و گريز محمد مولد، على بن ابان مهلبى را به جنگ منصور بن جعفر والى اهواز گسيل داشت و ميان آن دو جنگهاى فراوان متناوب صورت گرفت و آخرين آنها جنگى بود كه در آن ياران منصور گريختند و از اطراف او پراكنده شدند. گروهى از زنگيان به منصور رسيدند و منصور چندان به آنان حمله كرد تا نيزه اش شكست و تيرهايش تمام شد و هيچ سلاح و ابزار جنگى با او باقى نماند، كنار رودى كه به رود ابن مروان معروف است رسيد، بر اسبى كه سوارش بود بانگ زد تا از رودخانه بپرد، اسب پريد ولى نتوانست و در آب افتاد و غرق شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 111 گفته اند: اسب در پرش خود موفق بود، ولى مردى از زنگيان پيش از او خود را به رودخانه انداخته بود كه مى دانست منصور نمى تواند از آب بگريزد و و همينكه اسب پريد آن سياه بر اسب تنه زد و اسب و منصور در آب افتادند، منصور همين كه بالاى آب آمد و سر خود را بيرون آورد يكى از بردگان زنگى كه از سران سپاه مصلح بود و ابزون نام داشت خود را به رود انداخت و سر منصور را جدا كرد و جامه هاى او را برداشت. در اين هنگام يارجوخ تركى كه فرمانده جنگ ناحيه خوزستان بود اصغجون ترك را به فرماندهى مناطقى كه تحت فرماندهى منصور بود گماشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: ابو احمد از سامراء همراه لشكرى بيرون آمد كه از لحاظ شمار و ساز و برگ، شنوندگان نظير آن را نشنيده بودند. طبرى مى گويد: من خودم كه در آن هنگام ساكن محله دروازه طاق بغداد بودم آن لشكر را ديدم و از گروهى از پيرمردان بغدادى شنيدم كه مى گفتند: ما لشكرهاى بسيارى از خليفگان ديده ايم ولى هيچ لشكرى چون اين لشكر از لحاظ شمار و سلاح و ساز و برگ نديده ايم و گروه بسيارى از بازاريان بغداد هم از پى اين لشكر روان شدند. ابو جعفر مى گويد: محمد بن حسن بن سهل برايم نقل كرد كه پيش از رسيدن ابو احمد به منطقه يحيى بن محمد بحرانى كه كنار رود معقل مقيم بود از صاحب زنج اجازه گرفت كه كنار رود عباس برود، صاحب زنج اين پيشنهاد را نپسنديد و بيم آن داشت كه لشكرى از سوى خليفه به جانب او حركت كند و يارانش پراكنده باشند، يحيى در اين مورد اصرار كرد تا آنجا كه صاحب زنج اجازه داد و بدان سو بيرون رفت و بيشتر لشكريان صاحب زنج هم از پى او و با او رفتند. على بن ابان هم با گروه بسيارى از زنگيان در «جبى» مقيم بود، بصره هم عرصه تاخت و تاز سپاهيان صاحب زنج شده بود كه هر بامداد و شامگاه آنجا حمله مى بردند و هر چه به دست مى آوردند به خانه هاى خود مى بردند. در آن هنگام در لشكرگاه على بن-  محمد صاحب زنج فقط شمار كمى از يارانش بودند و او در همين حال بود كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4 ، ص 112 ابو احمد با سپاه و همراه مفلح رسيد. سپاهى بزرگ بود كه نظير آن هرگز به مقابله زنگيان نيامده بود، همين كه ابو احمد به كنار رود معقل رسيد همه زنگيان كه آنجا بودند برگشتند و ترسان خود را به سالار خويش رساندند. اين موضوع صاحب زنج را به وحشت انداخت و دو تن از سالارهاى آنان را خواست او از آن دو پرسيد به چه سبب محل خويش را ترك كرده اند آن دو گفتند: به سبب بزرگى و بسيارى شمار و ساز و برگى كه در آن سپاه ديده اند و اينكه زنگيان با شمار و ساز و برگى كه داشته اند امكان ايستادگى در قبال آن سپاه را نداشته اند.صاحب زنج از آن دو پرسيد آيا فهميده اند فرمانده و سالار آن سپاه كيست گفتند: در اين راه كوشش كرديم ولى كسى را كه راست بگويد پيدا نكرديم. صاحب زنج پيشتازان و پيشاهنگان خود را براى كسب خبر در زورقهايى نشاند و گسيل داشت. آنان برگشتند و خبرهايى درباره بزرگى سپاه و اهميت آن آوردند و هيچكدام هم نتوانسته بود از نام فرمانده آن لشكر آگاه شوند. اين موضوع هم بر ترس و بيتابى او افزود و فرمان داد به على بن ابان پيام بفرستند و خبر سپاهى را كه رسيده است به او بدهند و ضمن آن فرمان داد كه با همراهانش پيش او بيايد. سپاه ابو احمد رسيد و برابر صاحب زنج فرود آمد، چون روز جنگ و نبرد رسيد على بن محمد صاحب زنج بيرون آمد تا پياده گرد لشكر خويش بگردد و وضع ياران خويش و كسانى را كه براى جنگ مقابل او آمده و ايستاده اند ببينند. آن روز باران سبكى باريده و زمين خيس و لغزنده بود، سالار زنگيان ساعتى از آغاز روز را در لشكرگاه گشت و سپس به جاى خود بازگشت و كاغذ و قلم و دوات خواست تا براى على بن ابان نامه بنويسد و آگاهش سازد كه چه سپاهى بر او سايه افكنده است و به او فرمان دهد تا با هر اندازه از مردان كه مى تواند پيش او بيايد. در همين حال ابو دلف يكى از سرهنگان و فرماندهان زنگيان وارد شد و خود را به او رساند و گفت: اين قوم فرا رسيدند و تو را فرو گرفته اند و زنگيان از برابرشان گريختند و كسى نيست كه آنان را عقب براند، در كار خويش بنگر كه كنار تو رسيده اند.صاحب زنج بر سر او فرياد كشيد و او را به شدت از خود راند و گفت دور شو كه در آنچه مى گويى دروغگويى و اين ترس و بيمى است كه از بسيارى شمار ايشان در دل تو رخنه كرده است و دلت خالى شده است و نمى فهمى كه چه مى گويى. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 113 ابو دلف از پيش صاحب زنج بيرون رفت و او شروع به نوشتن كرد در همان حال به جعفر بن ابراهيم سجان [زندانبان ] گفت: ميان زنگيان برو و آنان را براى رفتن به ميدان و آوردگاه تحريك كن، جعفر به او گفت: آنان براى جنگ بيرون رفته اند و به دو زورق از كشتى هاى ياران سلطان دست يافته اند، صاحب زنج به او فرمان داد براى تحريك پيادگان برگردد. از قضا و قدر چنان شد كه تيرى ناشناخته به مفلح اصابت كرد كه همان دم مرد. مفلح بزرگترين فرمانده سپاه سلطان بود كه پس از ابو احمد سالارى سپاه را برعهده داشت. بر اثر اين كار شكست بر ياران ابو احمد افتاد و زنگيان در جنگ خود نيرومند شدند و گروه بسيارى از ايشان را كشتند. سياهان در حالى كه سرهاى بريده را بر نيزه ها زده بودند پيش صاحب زنج مى آمدند و آنها را برابر او مى افكندند. در آن روز سرهاى بريده چندان شد كه فضا را انباشته كرد و زنگيان شروع به تقسيم گوشتهاى كشتگان كردند و به عنوان هديه به يكديگر مى دادند.اسيرى از سپاهيان را پيش صاحب زنج آوردند از او در مورد سالار سپاه پرسيد و او از ابو احمد و مفلح نام برد، صاحب زنج از شنيدن نام ابو احمد بر خود لرزيد و ترسيد و هرگاه از چيزى مى ترسيد مى گفت: دروغ است و به همين سبب اين موضوع را هم تكذيب كرد و گفت. در اين سپاه كسى جز مفلح فرماندهى نداشته است زيرا من فقط نام او را شنيدم و اگر در اين سپاه آن كسى كه اين اسير مى گويد حضور داشت هياهويش بيش از اين بود و مفلح چاره اى جز تابعيت و وابستگى به او نداشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: پيش از آنكه به مفلح تير اصابت كند همينكه سپاه ابو احمد آشكار شد زنگيان گريختند و سخت بيتابى كردند و به كنار رودخانه-  معروف به رودخانه ابو الخصيب-  پناه بردند و در آن هنگام آن رودخانه پل نداشت گروه بسيارى از ايشان غرق شدند، چيزى نگذشت كه على بن ابان همراه ياران خود آمد و به صاحب زنج پيوست و در آن هنگام صاحب زنج از او بى نياز شده بود كه سپاه سلطانى شكست خورده بود. ابو احمد هم با سپاه به ابله رفت و همانجا ساكن شد تا بتواند سپاهيان پراكنده خويش را جمع و براى جنگ تجديد سازمان كند.ابو احمد سپس كنار رودخانه ابو الاسد رفت و همانجا ماند. ابو جعفر طبرى مى گويد: محمد بن حسن براى من نقل كرد كه صاحب زنج جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 114 نمى دانست مفلح چگونه كشته شده است و همين كه ديد هيچ كس مدعى تير انداختن به او نيست مدعى شد كه خودش به او تير زده است، محمد بن حسن مى گفته است: خودم از صاحب زنج شنيدم مى گفت تيرى از آسمان مقابل من بر زمين افتاد، واح، خدمتگزارم آن را آورد و به من داد و من آن را به مفلح زدم و به او اصابت كرد.محمد بن حسن مى گويد: صاحب زنج در اين مورد دروغ مى گفت كه من خود در اين جنگ با او بودم از اسب خود پياده نشد تا خبر هزيمت و شكست آنان به او رسيد. ابو جعفر طبرى مى گويد: پس از كشته شدن مفلح خداوند متعال مصيبتى به صاحب زنج رساند كه اندوهش معادل شادى او از كشته شدن مفلح بود و اين مصيبت آن بود كه يحيى بن محمد بحرانى سردار بزرگ او اسير و كشته شد و داستان آن چنين بود كه صاحب زنج به يحيى بن محمد نامه اى نوشت و خبر ورود آن سپاه را داد و به او فرمان داد كه پيش صاحب زنج بيايد و بر حذر باشد كه كسى از آنان با او روياروى نشود. يحيى كشتى هايى را به غنيمت گرفته بود كه در آن كالاهاى بسيارى از بازرگانان اهواز بود و با وجود آنكه لشكريان اصغجون ترك از آن كشتيها پاسدارى مى كردند كارى نساختند و يحيى آنان را شكست داد و وادار به گريز كرد و زنگيان آن كشتيها را بردند و آنها را در آب مى كشيدند و عازم لشكرگاه صاحب زنج بودند و از جانب باتلاقى كه معروف به شوره زار سحناة و راهى سخت و دشوار و متروك بود مى رفتند يحيى و يارانش به سبب حسد و رشك و همچشمى كه ميان يحيى بن محمد و على بن ابان بود آن راه را بر گزيدند. ياران يحيى به او پيشنهاد كرده بودند راهى را كه در آن مجبور است از كنار على بن ابان و يارانش بگذرد نرود. يحيى هم پيشنهاد آنان را پذيرفته بود و آنان همين راهى كه به آن باتلاق مى رسيد براى او برگزيدند و او هم همان راه را پيمود، كسى كه در آن باتلاق حركت مى كرد به رودخانه ابو الاسد مى رسيد و ابو احمد پيش از آن در آنجا موضع گرفته بود زيرا مردم دهكده ها و ناحيه سواد براى او نامه نوشته بودند و خبر يحيى بن محمد بحرانى و فراوانى سپاه و شجاعت و دلاورى او را اطلاع داده بودند و اينكه ممكن است از راه باتلاق و رودخانه ابو الاسد خروج كند، همچنين خبر داده بودند كه يحيى بن محمد آنجا لشكرگاه ساخته و مانع از رسيدن خواروبار به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 115 ابو احمد شده است و ميان ابو احمد و اعراب باديه نشين و ديگران حائل شده است.بدين سبب ابو احمد بر او پيش افتاد و در دهانه رود ابو الاسد موضع گرفت.يحيى بن محمد به راه خود ادامه داد و همين كه نزديك رود ابو الاسد رسيد پيشتازانش خود را به او رساندند و موضوع استقرار سپاه را گفتند و آن كار را بزرگ جلوه دادند و يحيى را از آن ترساندند، او ناچار همان راهى را كه به دشوارى بسيار پيموده بود و خود و يارانش به سختى افتاده بودند دوباره پيمود و به سبب آمد و شد و معطل شدن در آن باتلاق گرفتار بيمارى شدند. يحيى سليمان بن جامع را به فرماندهى پيشاهنگان خود گماشت و حركت كرد و كنار پل فورج رودخانه عباس ايستاد. آنجا تنگه اى بود كه آب به تندى جريان داشت، يحيى بن محمد ايستاده بود و به ياران سياه زنگى خود مى نگريست كه چگونه كشتيهاى انباشته از غنيمتها را مى كشند برخى غرق مى شود و برخى به سلامت مى گذرد. ابو جعفر طبرى مى گويد: محمد بن سمعان براى من نقل كرد و گفت: در همان حال من و يحيى بر پل ايستاده بوديم و او با تعجب به من رو كرد و از شدت جريان آب و آن سختى و زحمتى كه يارانش براى كشيدن كشتيها متحمل مى شدند شگفت زده بود و به من گفت به نظر تو اگر در اين حال دشمن بر ما حمله كند چه كسى از ما در موقعيت بدتر خواهد بود به خدا سوگند، هنوز سخن يحيى تمام نشده بود كه كاشهم تركى همراه لشكرى پيدا شد و ابو احمد هنگام برگشت از كنار رود ابو الاسد او را گسيل داشته بود كه با يحيى روياروى شود، فرياد برخاست و زنگيان نگران شدند و من براى اينكه بهتر ببينم از جاى برخاستم و درفشهاى سرخ را ديدم كه از كرانه غربى رودخانه عباس پيش مى آيد، يحيى بن محمد هم بر كرانه غربى بود، زنگيان همين كه درفشها را ديدند همگى خود را در آب انداختند و از رودخانه گذشتند و به كرانه شرقى رفتند و جايى را كه يحيى بن محمد مستقر بود تخليه كردند و جز ده و اندى از يارانش كس ديگرى با او نماند. يحيى در اين حال برخاست، شمشير و سپر خود را برداشت و پارچه اى بر كمر بست و همراه همان گروهى كه با او باقى مانده بودند با قوم روياروى شد. ياران كاشهم ترك آنان را تير باران كردند و بيشترشان زخمى شدند. به يحيى هم سه تير اصابت كرد كه بازوى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 116 راست و ساق چپش را زخمى كرد و ياران يحيى همين كه او را زخمى ديدند از گرد او پراكنده شدند، در عين حال چون شناخته نشد كسى آهنگ او نكرد.يحيى برگشت و در يكى از زورقها نشست و خود را به كرانه شرقى رودخانه رساند و اين به هنگام نيمروز بود. در اين هنگام زخمهاى يحيى حال او را سنگين كرد و زنگيان كه شدت زخمهاى او را ديدند دلهايشان ناتوان و بيتابى آنان بيشتر شد و جنگ را رها كردند و كوشيدند كه خود را نجات دهند. سپاهيان و ياران سلطان همه غنيمتها را كه در كشتيها و زورقهاى كرانه غربى رودخانه بود تصرف كردند. در كرانه شرقى رودخانه زنگيان پس از اينكه بسيارى از ايشان كشته و اسير شده بودند از گرد يحيى پراكنده شدند و تمام آن روز را در حال عقب نشينى بودند. چون شامگاه فرا رسيد و تاريكى شب پرده افكند همگان راه خود را پيش گرفتند و رفتند. يحيى كه پراكنده شدن ياران خويش را ديد بر زورقى كه آنجا بود نشست و طبيبى بنام عباد را با خود همراه كرد و اميد داشت كه بتواند خود را به لشكرگاه سالار زنگيان برساند. يحيى به راه خود ادامه داد و همين كه نزديك دهانه رودخانه رسيد چشمش به زورقها و بلمهاى ياران سلطان افتاد كه در دهانه رودخانه مستقر بودند، يحيى ترسيد كه اگر از ميان آنان عبور كند متعرض زورق او بشوند، قايقران يحيى را به كرانه غربى رود رساند و او و طبيبش را كنار كشتزارى كه آنجا بود پياده كرد. يحيى در حالى كه از شدت زخمها سنگين بود شروع به حركت كرد تا آنكه خود را جايى افكند و آن شب را همانجا ماند. چون آن شب را به صبح آورد زخمهايش دوباره خونريزى كرد، عباد طبيب برخاست و به اميد آنكه كسى را ببيند راه افتاد، برخى از سپاهيان سلطان را ديد و با اشاره جايى را كه يحيى افتاده بود نشان داد، آنان آمدند كنار او ايستادند و وى را گرفتند. چون خبر دستگيرى يحيى به سالار زنگيان [خبيث ] رسيد بر او سخت بيتابى كرد و بسيار رنجور شد. آنگاه يحيى را نزد ابو احمد بردند و ابو احمد او را پيش معتمد به سامراء فرستاد. يحيى سوار بر شترى بود و مردم جمع شده بودند و او را مى نگريستند معتمد دستور داد در ميدان اسبدوانى سكوى بلندى بسازند كه ساخته شد، يحيى را بر آن سكو بردند تا همه مردم او را ببينند و در حضور معتمد كه براى همين كار آمده و نشسته بود او را نخست با چوبهاى گره دار دويست تازيانه زدند، سپس دستها و پاهايش را بر خلاف جهت يكديگر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 117 بريدند و شمشير بر او زدند و سرانجام سرش را جدا كردند و بدنش را سوزاندند. ابو جعفر طبرى مى گويد: محمد بن حسن براى من نقل كرد و گفت: چون يحيى بحرانى كشته شد و خبر به سالار زنگيان رسيد به يارانش گفت همين كه كشته شدن او بر من بسيار گران آمد و اندوه من بر او بسيار شد مورد خطاب واقع شدم و به من گفته شد: كشته شدن او براى تو خير و بهتر بود زيرا كه او سخت آزمند بود. سالار زنگيان آن گاه روى به گروهى كه من ميان ايشان بودم كرد و گفت: از جمله آزمنديهاى او اين بود كه در يكى از غنائمى كه به دست آورديم دو گردن بند وجود داشت كه هر دو به دست يحيى افتاد و آن را كه گرانبهاتر بود از من پوشيده داشت و آن را كه كم ارزش تر بود به من عرضه نمود، سپس از من خواست همان گردن بند كم ارزش را هم به او ببخشم و من چنان كردم، گردن بندى را كه پوشيده نگه داشته بود به من ارائه دادند و آن را ديدم، يحيى را خواستم و به او گفتم گردن بندى را كه پنهان كرده اى براى من بياور، او همان گردن بند كم ارزش تر را كه به او بخشيده بودم آورد و منكر آن شد كه گردن بند ديگرى برداشته باشد، براى بار دوم آن گردن بند گرانبها پيش ديدگانم نمودار شد و من در حالى كه آن را مى ديدم و او نمى ديد شروع به توصيف آن كردم، مبهوت شد و رفت و آن را آورد و از من خواست آن را هم به او ببخشم، چنين كردم و به او فرمان دادم از خداوند طلب آمرزش كند. ابو جعفر طبرى مى گويد: محمد بن حسن، از قول محمد بن سمعان براى من نقل كرد كه سالار زنگيان روزى گفته است: پيامبرى به من عرضه شد، آن را نپذيرفتم، گفتند: چرا نپذيرفتى گفت: پيامبرى رنجهايى دارد كه ترسيدم نتوانم تحمل كنم ابو جعفر طبرى مى گويد: امير ابو احمد كنار رودخانه ابو الاسد برگشت و همانجا درنگ كرد، ميان همراهانش، از سپاهيان و غير ايشان، بيماريها افتاد و مرگ ميان آنان در افتاد، امير ابو احمد همچنان همانجا ماند تا كسانى كه از مرگ رسته بودند از بيمارى بهبود يابند و سپس به «باد آورد» كوچ كرد و آنجا لشكرگاهى ساخت و فرمان داد ابزارهاى جنگى و بلمها و زورقها را بازسازى كنند و به سپاهيان مقررى بپردازند و سپس كشتيها را از سرداران و وابستگان و بردگان خويش انباشته كرد و به سوى لشكرگاه «ناجم» [سالار زنگيان ] حركت كرد و گروهى از سرهنگان خود را فرمان داد به مواضعى كه براى ايشان تعيين كرده بود، از آن جمله به كنار رود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 118 ابو الخصيب و جاهاى ديگر، گسيل شوند و به ديگران كه گروه كمتر بودند فرمان داد همراهش باشند و در جايى كه او خواهد بود با دشمن جنگ كنند. زنگيان از پراكندگى ياران و سپاهيان ابو احمد آگاه شدند و گروه بسيارى آهنگ او كردند و ميان ابو احمد و ايشان جنگ در گرفت و شمار كشتگان و زخميهاى هر دو گروه بسيار شد، سپاهيان ابو احمد قصرها و خانه هايى را كه زنگيان براى خود ساخته بودند آتش زدند و گروه بسيارى از زنان مردم بصره را رها ساختند و نجات دادند، سپس زنگيان شدت و فشار حمله خود را همانجا متمركز كردند كه ابو احمد مقيم بود و گروه بسيارى از زنگيان آمدند، آن چنان كه مقاومت در قبال آنان با شمار اندكى كه همراه ابو احمد بودند امكان نداشت. ابو احمد مصلحت ديد كه از برابر آنان كناره گيرى كند و به ياران و سپاهيان خود دستور داد با آرامش و بدون شتاب، ميان قايقهاى خود برگردند و آنان همان گونه رفتار كردند. گروهى از سپاهيان ابو احمد بجا ماندند و به بيشه ها و تنگه هاى آنجا رفتند، ناگاه گروهى از زنگيان كه كمين ساخته بودند بيرون آمدند و با آنان درافتادند، آنان از خود دفاع كردند و شمار بسيارى از زنگيان را كشتند و چندان ايستادگى كردند كه همگى كشته شدند زنگيان سرهاى آنان را بريدند و نزد سالار خود بردند و اين موضوع موجب فزونى سركشى و نيرو و شيفتگى او به خودش گرديد. ابو احمد هم با سپاه خود به باد آورد رفت و همانجا ماند و براى بازگشت به جنگ زنگيان در صدد آماده سازى سپاهيان خود بود. اما در روزهايى كه وزش تند بادها شروع شده بود آتشى در اطراف لشكرگاه ابو احمد شعله ور شد كه تمام لشكرگاه را فرا گرفت و ابو احمد ناچار به واسط برگشت و اين در شعبان همين سال بود.او تا ماه ربيع الاول همانجا ماند و سپس از واسط آهنگ سامراء كرد و اين بدان سبب بود كه معتمد به او نوشته بود و وى را براى جنگ با يعقوب بن ليث صفارى امير خراسان فرا خوانده بود. ابو احمد محمد مولد را به جانشينى خود براى جنگ با سالار زنگيان گماشت. سالار زنگيان از خبر آتش گرفتن لشكرگاه ابو احمد آگاه نبود تا آنكه دو مرد از اهالى آبادان پيش او آمدند و به او خبر دادند، صاحب زنج در اين هنگام چنين اظهار داشت كه اين كار از الطاف خداوند نسبت به او و امداد او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 119 بردشمنانش است و چنين نمود كه او در پيشگاه خداوند بر ابو احمد و لشكرش نفرين كرده است و آتشى از آسمان فرود آمده و آنان را سوزانده است. سالار زنگيان به كارهاى ياوه و تباهى خود برگشت و سركشى او شدت يافت، او على بن ابان مهلبى را گسيل داشت و بيشتر سپاه را همراه او كرد و سليمان بن-  جامع را بر مقدمه خود گماشت و لشكرى را كه همراه يحيى بن محمد بحرانى و سليمان بن موسى شعرانى بود ضميمه لشكر على بن ابان كرد و به آنان فرمان داد آهنگ اهواز كنند. در آن هنگام صفجور تركى فرمانرواى اهواز بود و نيزك قائد هم با او بود. دو لشكر در صحرايى كه دشت ميشان نام دارد روياروى شدند و جنگ كردند.زنگيان پيروز شدند، نيزك با بسيارى از يارانش كشته شد و اصغجون تركى غرق گشت و گروهى بسيارى از فرماندهان سلطان اسير شدند كه حسن بن هرثمه معروف به شارى و حسن بن جعفر از جمله ايشان بودند. على بن ابان خبر پيروزى را براى سالار زنگيان نوشت و درفشها و سرهاى بريده و اسيران فراوانى را نزد او فرستاد.على بن ابان وارد اهواز شد و همانجا مقيم شد و همراه زنگيان خود تباهى بار مى آورد و دهكده ها و نخلستانها را غارت مى كرد تا آنكه معتمد على الله موسى بن-  بغا را براى جنگ با سالار زنگيان برگزيد و او در ذيقعده همان سال از سامرا بيرون آمد و معتمد عباسى شخصا او را تا پشت دو باروى شهر بدرقه كرد و آنجا بر او خلعت پوشاند. موسى حركت كرد، او پيشاپيش خود عبد الرحمان بن مفلح را به اهواز و اسحاق بن كنداخ را به بصره و ابراهيم بن سيما را به باد آورد فرستاد. ابو جعفر طبرى مى گويد: همينكه عبد الرحمان بن مفلح وارد اهواز شد كنار پل اريق ده روز توقف كرد و سپس به مقابله با على بن ابان مهلبى رفت و با او درافتاد و على او را شكست داد. عبد الرحمان از پيش او بازگشت و آماده شد و براى جنگ با مهلبى برگشت و سخت با او درافتاد و بسيارى از زنگيان را كشت و بسيارى را اسير گرفت و على بن ابان و زنگيان همراهش گريختند و به جايى كه معروف به بيان بود رفتند. سالار زنگيان هر چه خواست ايشان را به جنگ برگرداند، به سبب ترسى كه با دلهاى آنان آميخته بود نپذيرفتند. سالار زنگيان كه چنين ديد به آنان اجازه داد به لشكرگاهش بروند و آنان رفتند و همگى با هم در همان شهرى كه ساخته بود مقيم شدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 120 عبد الرحمان بن مفلح خود را به حصن مهدى رساند تا در آنجا لشكرگاه بسازد. صاحب زنج على بن ابان را به مقابله او فرستاد كه جنگ كرد ولى نتوانست بر عبد الرحمان دست يابد و ناچار نزديك «بادآورد» رفت. ابراهيم بن سيما در بادآورد بود كه با على درافتاد و على شكست خورد و گريخت و براى بار دوم به جنگ ابراهيم بن سيما آمد كه باز هم ابراهيم او را شكست داد. على شبانه عقب-  نشينى كرد و خود را به بيشه زار و جنگل انداخت و از همان راه كنار رود يحيى رسيد. چون خبر گريز او به عبد الرحمان بن مفلح رسيد طاشتمر تركى را همراه لشكرى از موالى و وابستگان به تعقيب او فرستاد و آنان به سبب سختى و ناهموارى زمين و اينكه انباشته از نى و خار بن بود به على دست نيافتند. طاشتمر نيزار و خارستان را آتش زد و زنگيان گريزان بيرون آمدند و گروهى از آنان را به اسيرى گرفت و با [خبر] پيروزى و اسيران به حضور عبد الرحمان بن مفلح برگشت. على بن ابان هم در جايى كه نامش نسوخ بود فرود آمد و اين خبر به عبد الرحمان-  بن مفلح رسيد خود را به عمود رساند و آنجا مقيم شد، على بن ابان خود را كنار رودخانه سدره رساند و به سالار زنگيان نامه نوشت و از او مدد خواست و تقاضا كرد براى او بلم بفرستد. سالار زنگيان براى او سيزده بلم فرستاد كه گروه بسيارى از يارانش در آنها بودند. على بن ابان و همراهانش نيز در همين بلمها سوار شدند و به عبد الرحمان رسيدند ولى آن روز ميان دو لشكر جنگى صورت نگرفت و برابر يكديگر ايستادند. چون شب فرا رسيد على بن ابان گروهى از ياران خود را كه به دليرى و پايدارى آنان اطمينان داشت برگزيد و در حالى كه سليمان بن موسى معروف به شعرانى هم همراهش بود و ديگر لشكريان خويش را بر جاى نهاده بود تا كارش پوشيده بماند حركت كرد و خود را پشت لشكرگاه عبد الرحمان رساند و ناگاه بر لشكرگاهش شبيخون زد و تا حدودى توفيقى نصيب او شد. عبد الرحمان از او فاصله گرفت و چهار بلم از بلمهاى خود را بر جاى گذاشت كه على بن ابان به غنيمت گرفت و برگشت و عبد الرحمان هم به راه خود ادامه داد و به دولاب رسيد و همانجا ماند و مردانى از سپاه خود را آماده ساخت و طاشتمر تركى را بر آنان فرماندهى داد و به مقابله على بن ابان فرستاد، آنان در حالى كه على بن ابان در جايى بنام «باب آرز» بود به او رسيدند و با او درافتادند و على بن ابان كنار رود سدره عقب- نشست، طاشتمر براى عبد الرحمان نوشت كه على از مقابل او گريخته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 121 عبد الرحمان با لشكر خويش آمد و خود را به عمود رساند و آنجا مقيم شد و يارانش را براى جنگ آماده ساخت و بلمهاى خود را مهيا كرد و طاشتمر را به فرماندهى آنان گماشت، او خود را به دهانه رودخانه سده رساند و با على بن ابان جنگ سختى كرد كه على شكست خورد و ده بلم از او به غنيمت گرفته شد، على گريزان و ترسان نزد سالار زنگيان برگشت. عبد الرحمان هم حركت كرد و در بيابان لشكرگاه ساخت، عبد الرحمان بن مفلح و ابراهيم بن سيما به نوبت به لشكرگاه صاحب زنج حمله مى كردند و با او در مى افتادند و كسانى را كه آنجا بودند به وحشت مى انداختند. اسحاق بن كنداجيق هم در آن هنگام والى بصره بود و مانع رسيدن خواروبار به لشكرگاه زنگيان شده بود. سالار روزى كه از حمله عبد الرحمان بن مفلح و ابراهيم بن سيما وحشت داشت همه ياران و سپاهيانش را جمع مى كرد و چون جنگ با آن دو تمام مى شد گروهى از سپاهيان خود را به ناحيه بصره مى فرستاد كه با اسحاق بن كنداجيق نبرد كنند. آنان چندين ماه بر اين حال بودند تا هنگامى كه موسى بن بغا از جنگ با زنگيان بركنار شد. ابو جعفر طبرى مى گويد: سبب بر كنارى موسى چنين بود كه معتمد عباسى ولايت فارس و اهواز و بصره و نواحى ديگرى را به برادر خويش ابو احمد واگذار كرد و اين پس از آسوده شدن ابو احمد از جنگ با يعقوب ليث صفارى و گريز او بود. ابو احمد مسرور بلخى را فرمانده جنگ با زنگيان كرد و موسى بن بغارا از آن كار بركنار ساخت. و چنان پيش آمد كه ابن واصل با عبد الرحمان بن مفلح جنگ كرد و او را اسير كرد و كشت. ابن واصل طاشتمتر تركى را هم كشت و اين درگيريها در ناحيه رامهرمز بود. مسرور بلخى ابو الساج را به فرماندهى جنگ با زنگيان و ولايت اهواز گماشت. و ميان او و على بن ابان مهلبى در ناحيه دولاب جنگى درگرفت كه در آن عبد الرحمان داماد ابو الساج كشته شد و ابو الساج به «عسكر مكرم» عقب نشينى كرد، زنگيان وارد اهواز شدند و مردم آن شهر را كشتند و اسير كردند و خانه هاى آنان را آتش زدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص122 ابو جعفر مى گويد سالار زنگيان پس از هزيمت ابو الساج لشكريان خود را به ناحيه بطيحه و حوانيت و دشت ميشان گسيل داشت و چنين بود كه واسط در جنگ ميان ابو احمد و يعقوب ليث كه در دير عاقول صورت گرفته بود از نظاميان خالى شده بود و زنگيان به آن طمع بسته بودند و سليمان بن جامع را همراه لشكرى از زنگيان براى تصرف واسط فرستادند. سالار زنگيان لشكر ديگرى را به فرماندهى احمد بن مهدى با زورقهايى كه تير اندازان سپاهش در آنها نشسته بودند از پى سليمان گسيل داشت و آنها را كنار رود «نهر المرأة» فرستاد، لشكر ديگرى هم به سرپرستى سليمان بن موسى روانه كرد و فرمان داد كنار رودى كه به رود يهودى معروف بود مستقر شود. ميان اين لشكرها و لشكرهاى خليفه كه در اين سرزمينهاى باقى مانده بودند جنگهاى سختى درگرفت كه گاه به سود اين گروه و گاه به سود آن گروه بود، زنگيان سرانجام توانستند بطيحه و حوانيت را متصرف و به واسط مشرف شوند. در آن هنگام محمد مولد از سوى خليفه حاكم آن شهر بود-  ميان محمد مولد و سليمان بن جامع جنگهاى بسيارى اتفاق افتاده است كه بر شمردن و شرح همه آنها سخن را به درازا مى كشاند-  وضع چنين بود تا آنكه سالار زنگيان با فرستادن لشكرى كه شمارش يكهزار و پانصد تن و به سرپرستى خليل بن ابان برادر على بن ابان مهلبى بود او را يارى داد. ابو عبد الله زنجى هم كه معروف به مذوب و يكى از سرداران مشهور زنگيان بود همراه ايشان بود. در نتيجه سليمان بن جامع نيرومند شد و با محمد مولد درافتاد و او را شكست داد و در ذى حجه سال دويست و شصت و چهار همراه سياهان و فرماندهان وارد واسط شد و مردمى بسيار از اهالى واسط را كشت و شهر را غارت كرد و بازارها و خانه ها را آتش زد و بسيارى از خانه ها را هم ويران ساخت. يكى از سرهنگان به نام اذكنجوز بخارى كه از سوى محمد بن-  مولد مأمور دفاع از واسط بود استقامت كرد و آن روز را تا هنگام عصر دفاع و پايدارى كرد و سپس كشته شد. كسانى كه در لشكر سليمان بن جامع فرماندهى سواران را بر عهده داشتند خليل بن ابان و عبد الله مذوب بودند. احمد بن مهدى جبائى فرمانده زورقها و مهريار زنجى فرمانده بلمها بودند، سليمان بن موسى شعرانى و دو برادرش فرماندهى ميمنه و ميسره سپاه را بر عهده داشتند، سليمان بن- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 123 جامع هم فرماندهى بر همه سپاه را بر عهده داشت و همراه با فرماندهان زنگى خود و پيادگان بود، آنان همگى متحد بودند و چون واسط را غارت كردند و مردمش را كشتند و به خواسته خود رسيدند جملگى از واسط بيرون رفتند و به سوى جنبلاء حركت كردند و همانجا مقيم شدند و به تباهى و ويرانى پرداختند. در ماههاى نخست سال دويست و شصت و پنج زنگيان به نعمانيه و جرجرايا و جبل هجوم بردند، تاراج كردند و ويران ساختند و كشتند و آتش زدند و مردم دهكده هاى عراق از آنان گريختند و به بغداد پناه بردند. ابو جعفر طبرى مى گويد: على بن ابان مهلبى بر بيشتر ولايات اهواز چيره شد و همچنان تباهى و ويرانى بار آورد و آتش مى زد، ميان او و ميان كارگزاران و فرماندهان نظامى سلطان (خليفه)، مانند احمد بن ليثويه و محمد بن عبد الله كردى و تكين بخارى و مطرح بن جامع و اغرتمش تركى و ديگران، همچنين ميان او و كارگزاران يعقوب ليث صفارى، مانند خضر بن عنبر و ديگران جنگهاى بزرگى در گرفته است كه گاه به سود على بن ابان و گاه به زيانش بوده است و در بيشتر آن جنگها على بر طرف مقابل پيروز مى شد. بدين گونه اموال زنگيان و غنيمتهايى كه از شهرها و نواحى مختلف به دست آورده بودند بسيار شد و كار ايشان بزرگ و منزلت آنان در نظر مردم شكوهمند شد و خطر زنگيان براى معتمد عباسى و برادرش ابو احمد گران گرديد. زنگيان دنيا را تقسيم كرده بودند، على بن محمد ناجم سالار زنگيان و پيشواى مذهبى آنان كنار رود ابو الخصيب مقيم بود و آنجا شهرى بزرگ ساخته و آن را مختاره نام نهاده بود و با خندقها آن را استوار ساخته و محصور كرده بود و در آنجا مردم را از روى ميل و اجبار جمع كرده بود كه بيرون از شمار بودند. مختاره شهرى شد كه به سامراء و بغداد پهلو مى زد، بلكه بر آن دو بيشى داشت، اميران و سرهنگانش در بصره و اطراف آن بودند و طبق شيوه خليفه خراج آن نواحى را مى گرفتند و بصره در تصرف ايشان بود. على بن ابان مهلبى بزرگترين امير و فرمانده نظامى زنگيان بود كه بر اهواز و شهرهاى تابع آن چيره شده بود و شهرهايى چون شوشتر و رامهرمز را نيز به تصرف خويش درآورده بود و مردم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 124 تسليم او شده بودند. او خراج مى گرفت و اموالى بيرون از شمار به دست آورد. سليمان بن جامع و سليمان بن موسى شعرانى همراه احمد بن مهدى جبايى در واسط و شهرهاى تابع آن بودند و آن منطقه را به تصرف خويش آورده بودند و شهرهاى استوار ساخته و دارايى و حاصل كشاورزى و خراج آن را مى گرفتند و كارگران و كارگزاران و سرهنگان خود را در آن منطقه مرتب ساخته بودند و به آنان مقررى مى پرداختند. چون سال دويست و شصت و هفت هجرى فرا رسيد و خطر زنگيان جدى شد و بيم آن بود كه پادشاهى عباسيان از ميان برود و منقرض شوند، بدين سبب ابو احمد موفق، كه همان طلحه پسر متوكل است، چاره اى نديد مگر اينكه شخصا آهنگ آنان كند و اين كار بزرگ را با رأى و چاره انديشى خويش سامان دهد و خود در آوردگاههاى حضور يابد. او پسر خويش ابو العباس را به عنوان مقدمه و فرمانده پيشتازان گسيل داشت. ابو احمد سوار شد و به «بستان هادى» در بغداد آمد و ياران و سپاهيان ابو العباس را سان ديد و اين در ماه ربيع الاخر همين سال بود، شمار آنان ده هزار مرد سواره و پياده بود كه در بهترين صورت و كامل ترين ساز و برگ بودند. بلمها و زورقها و پلهاى پيش ساخته متحرك براى عبور پيادگان همراهشان بود و همه چيز محكم و استوار ساخته شده بود. ابو العباس از بستان هادى حركت كرد و ابو احمد براى بدرقه او سوار شد و تا هنگامى كه در دهكده بزرگ كه نامش فرك بود فرود آمد او را بدرقه مى كرد و از آنجا برگشت، ابو العباس چند روزى در فرك ماند تا يارانش به او بپيوندند و شمار ايشان كامل شود. سپس به مداين رفت چند روزى آنجا ماند، آن گاه به دير عاقول كوچ كرد آنجا نامه يى از نصير كه معروف به ابو حمزه و از سرداران بزرگ ابو العباس و فرمانده بلمها و زورقها بود رسيد. ابو العباس او را به عنوان پيشاهنگ پيشتازان از راه دجله گسيل داشته بود، نصير براى ابو العباس نوشته بود كه سليمان بن جامع همين كه از آمدن ابو العباس آگاه شده است با سواران و پيادگان و كشتى هاى خود حركت كرده و جبائى را به فرماندهى مقدمه خود گماشته است و اينك در جزيره اى كه نزديك «بردودا» و چهار فرسخ بالاتر از واسط قرار دارد فرود آمده اند و سليمان بن موسى شعرانى هم با لشكريان خود به رودخانه ابان رسيده است هم لشكر زمينى دارد و هم لشكر دريايى. گويد: چون ابو العباس اين نامه را خواند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 125 از آنجا كوچ كرد و خود را به جرجرايا و از آنجا به دهانه رود «صلح» رفت و بر مركبها سوار شد و خود را به صلح رساند سپس پيشتازان خود را براى كسب خبر فرستاد. گروهى از پيشتازان برگشتند و به او خبر دادند كه آن قوم رسيده اند و پيشاهنگان آنان نزديك «صلح» رسيده اند و افراد ساقه لشكر آنان در بستان موسى بن-  بغا مستقر شده اند كه پايين تر از واسط قرار دارد. ابو العباس همين كه اين موضوع را دانست از شاهراهها كناره گرفت و سپاهيان او پيشتازان زنگيان را ديدند و بنابر سفارشى كه ابو العباس كرده بود از مقابل ايشان عقب نشستند، آن چنان كه زنگيان طمع بستند و فريب خوردند و آنان را تعقيب كردند و بر آنان فرياد مى زدند كه براى خودتان فرماندهى پيدا كنيد كه جنگ كند كه فرمانده و امير شما اينك سرگرم شكار است. همينكه زنگيان در صلح به ابو العباس نزديك شدند او همراه سواران و پيادگانى كه داشت براى نبرد با آنان بيرون آمد و دستور داد فرياد بكشند و خطاب به ابو حمزه بگويند: اى نصير تا چه هنگام از جنگ با اين سگها خوددارى و درنگ مى كنى به جنگ آنان برگرد. نصير با زورقها و بلمهاى خود كه مردان در آنها نشسته بودند برگشت، ابو العباس هم سوار بر بلمى شد و محمد بن شعيب هم با او بود و ياران و سپاهيان او زنگيان را از هر سو احاطه كردند و زنگيان شكست خوردند و گريختند و خداوند زنگيان را به دست ابو العباس و يارانش مغلوب كرد و آنان زنگيان را مى كشتند و جلو مى راندند تا آنجا كه به قريه عبد الله رسيدند كه شش فرسنگ دورتر از جايى است كه روبه رو شده بودند، آنجا از زنگيان پنج بلم بزرگ و ده زورق به غنيمت گرفتند و گروهى از زنگيان امان خواستند و گروهى از ايشان را به اسيرى گرفتند و كشتيهاى بسيارى از ايشان غرق شد و اين روز [و اين جنگ ] نخستين پيروزى براى ابو العباس بود. ابو جعفر مى گويد: چون اين جنگ سپرى شد و اين روز گذشت سرهنگان و دوستان ابو العباس به او پيشنهاد كردند تا لشكرگاه خود را همانجا قرار دهد كه به آن رسيده بود و آنان از نزديك شدن زنگيان به او بيم داشتند، ولى ابو العباس نپذيرفت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 126 و گفت: بايد خود به واسط رود و آنجا فرود آيد. چون خداوند بر چهره سليمان بن-  جامع و همراهانش زد و او شكست خورد و گريخت سليمان بن موسى شعرانى هم از كناره رود ابان گريخت و خود را به «سوق الخميس» رساند، سليمان بن جامع هم خود را كنار رود امير رساند. زنگيان هنگامى كه با ابو العباس روبه رو شدند ميان خود رايزنى كردند و گفتند: اين مرد نوجوانى است كه چندان ورزيدگى و تجربه اى در جنگ ندارد و رأى درست اين است كه ما با تمام نيروى خود با او روياروى شويم و در همين نخستين رويارويى كوشش كنيم تا او را از ميان برداريم يا مجبور به عقب نشينى كنيم و اين موجب ترس و روى گرداندن او از جنگ با ما شود. آنان همين كار را كردند و همگان جمع شدند و كوشش كردند، ولى خداوند متعال ترس از او و دليرى او را بر دل ايشان افكند و به آنچه پنداشته بودند نرسيدند و براى آنان فراهم نشد. فرداى همان روز كه جنگ اتفاق افتاد، ابو العباس سوار شد و در بهترين وضع وارد واسط گشت و آن روز جمعه بود براى نماز جمعه برپاخاست و گروه بسيارى از ياران و پيروان زنگيان از او امان خواستند. ابو العباس سپس به عمر كه در يك فرسنگى واسط است كوچ كرد و آن را لشكرگاه خود قرار داد. ابو حمزه نصير و ديگران به او اشاره كرده بودند كه لشكرگاه خود را بالاتر از واسط قرار دهد كه از زنگيان بر او بيم داشتند، ابو العباس نپذيرفت و گفت: من جز در عمر لشكرگاه نخواهم ساخت، او به ابو حمزه دستور داد در دهانه «بردودا» كه فراتر از واسط است فرود آيد، ابو العباس از رايزنى ياران خود و شنيدن پيشنهادهاى آنان خوددارى كرد و فقط به راى و تصميم خود عمل كرد و در عمر فرود آمد و شروع به ساختن بلمها و زورقها كرد و هر صبح و شام با زنگيان جنگ مى كرد. او غلامان ويژه و وابستگان خود را در بلمها مستقر كرد و در هر بلمى فرماندهى از خودشان تعيين كرد. پس از آن جنگ، سليمان هم آماده شد و نيروهاى خود را جمع و سپس آنان را از سه راه گسيل داشت: گروهى از راه رودخانه ابان و گروهى از صحراى «تمرتا» و گروهى از بردودا. ابو العباس با آنان روياروى شد و چيزى نگذشت كه شكست خوردند و پراكنده شدند، گروهى از آنان خود را به سوق الخميس و گروهى ديگر به «مازروان» و گروهى ديگر به صحراى تمرتا رساندند، گروهى ديگر كناره رود «ماذيان» را پيمودند و گروهى از آنان به بردودا رفتند. سپاهيان ابو العباس به تعقيب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 127 آنان پرداختند. ابو العباس هدف اصلى خويش را تعقيب گروهى قرار دارد كه كرانه رود ماذيان را پيش گرفته بودند و از تعقيب آنان دست برنداشت تا آنكه در «برمساور» به گروهى از ايشان رسيد و سپس برگشت. او كنار همه راهها و دهكده ها مى ايستاد و درباره آنها مى پرسيد و همه مناطق را شناسايى مى كرد، راهنمايان آگاهى نيز همراهش بودند و ابو العباس تمام آن سرزمين و راههاى نفوذى آن و راههايى كه به بيشه زارها و باتلاقها منتهى مى شد شناسايى كرد و به لشكرگاه خويش در عمر برگشت و چند روزى براى استراحت خود و يارانش همانجا مقيم شد. آن گاه قاصدى پيش او آمد و او را آگاه كرد كه زنگيان جمع شده و آماده اند كه به لشكرگاه ابو العباس يورش آورند و مى خواهند از سه راه هجوم بياورند و گفته اند ابو العباس جوانى مغرور و به خود شيفته است و تصميم گرفته اند گروهى را در كمينگاهها بگمارند و از سه راه به لشكرگاهش بيايند. ابو العباس از اين موضوع برحذر شد و آماده گرديد. در همين حال زنگيان به لشكرگاه او روى آوردند و بيش از ده هزار نفر در صحراى تمرتا و حدود همان شمار در «برهثا» در كمين نهادند و بيست بلم انباشته از افراد آهنگ لشكرگاه ابو العباس كردند و قصدشان اين بود كه ابو العباس به جنگ با آنان بيرون آيد پس از مقاومت اندكى از بيش او بگريزند و ابو العباس و سپاهيانش را به تعقيب خود وادارند تا از كمينگاه بگذرند و افرادى كه كمين كرده اند از پشت بر آنان حمله كنند. ابو العباس همينكه با زنگيان در افتاد ياران خود را از تعقيب آنان منع كرد و چنين وانمودند كه شكست خورده اند و برمى گردند. زنگيان دانستند كه حيله آنان كارساز نيست و در اين هنگام سليمان و و جبائى با بلمها و زورقهاى بسيار به لشكرگاه ابو العباس حمله آوردند. ابو العباس ياران خود را به صورت پسنديده اى آرايش نظامى داده بود و به ابو حمزه نصير فرمان داد كه در بلمها و زورقهاى مرتب و آراسته به زنگيان حمله كند و او آهنگ ايشان كرد. ابو العباس هم در يكى از بلمهاى خود كه غزال نام داشت سوار شد و براى آن پاروزنانى ورزيده برگزيد و محمد بن شعيب اشتيام را همراه خود ساخت گروهى از ياران و غلامان ويژه خود را برگزيد و نيزه به آنان داد و سواران را هم فرمان داد كه بر ساحل رودخانه به موازات او حركت كنند و گفت: تا آنجا كه مى توانيد به راه خود ادامه دهيد مگر اينكه جويها و رودخانه ها راهتان را ببرد و مسدود كند و ميان دو گروه جنگ درگرفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 128 معركه و ميدان جنگ از كنار دهكده رمل تا رصافه بود، سرانجام خداوند متعال شكست را براى زنگيان مقرر داشت و گريختند و ياران ابو العباس توانستند چهارده بلم از آنان به غنيمت بگيرند و سليمان و جبائى گريختند و مشرف به نابودى شده بودند و چون اسبهاى آنان را به غنيمت گرفته بودند آن دو با پاى پياده گريختند و تمام افراد سپاه زنگيان بدون اينكه يك نفر از ايشان به پشت سرش نگاه كند گريختند و خود را به طهيثا رساندند و هر ابزار و اثاثى كه داشتند رها كردند. ابو العباس برگشت و در لشكرگاه خويش در عمر فرود آمد و كشتيها و زورقهايى را كه از زنگيان به غنيمت گرفته بود مرمت و اصلاح كرد و مردان را در آنها جاى داد. زنگيان هم پس از آن بيست روز همان جا بودند و هيچ كس از ايشان آشكار نمى شد. ابو جعفر طبرى مى گويد: پس از آن جبايى هر سه روز با پيشتازان مى آمد و برمى گشت. او در راه سپاهيان ابو العباس چاله هايى كند و در آن سيخهاى تيز آهنى نهاد و با بوريا پوشاند و نهان كرد و آنها را در راههايى كه سواركاران حركت مى كردند بيشتر قرار داد و چنان بود كه تعقيب كنندگان از آن راهها آنان را تعقيب مى كردند. جبايى به كناره هاى لشكرگاه ابو العباس حمله مى كرد و با اين كار مى-  خواست سواران را به تعقيب خود وادار كند.روزى پس از حمله جبايى سواران به تعقيب او پرداختند، همان گونه كه هميشه تعقيب مى كردند، اسب سرهنگى از فرغانيان در چاله اى افتاد و سپاهيان و ياران ابو العباس از اين پيشامد به حيله جبايى پى بردند و از آن بر حذر شدند و از پيمودن آن راهها خوددارى كردند. ابو جعفر مى گويد: زنگيان در اينكه هر بامداد به جنگ ابو العباس آيند اصرار مى ورزيدند. آنان بر كرانه رود امير لشكرگاه ساختند و گروه بسيارى همراه آنان بودند. سليمان به سالار زنگيان نامه نوشت و از او خواست بلمهايى برايش گسيل دارد كه هر كدام چهل پاروزن داشته باشد. در فاصله بيست روز چهل بلم بزرگ آكنده از جنگاوران و شمشيرها و سپرها و نيزه ها به يارى او رسيد. ابو العباس را با آنان جنگهاى پياپى بود كه در بيشتر آن ياران او پيروز و زنگيان مغلوب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 129 مى شدند، ابو العباس هم براى پيشروى در رودخانه ها و تنگه ها اصرار مى ورزيد و خود را به شهرى كه سليمان بن موسى شعرانى كنار رود خميس ساخته و منيعه نام نهاده بود، رساند. ابو العباس چند بار خويشتن را به خطر انداخت و به هلاكت و مرگ نزديك شد و به سلامت ماند. گروهى از فرماندهان زنگيان از او امان خواستند كه ايشان را امان داد و خلعت پوشاند و ضميمه لشكر خود ساخت و گروهى از فرماندهان ايشان را كشت و ميان او و زنگيان همچنان روزگار مى گذشت. سرانجام به ابو احمد موفق خبر رسيد كه سليمان بن موسى بن شعرانى و جبائى و سرداران ديگر زنگيان كه در منطقه واسط مستقرند به سالار خود نامه نوشته اند و از او خواسته اند كه ايشان را با فرستادن على بن ابان مهلبى يارى دهد. على كه در اين هنگام امير همه فرماندهان و سالار اميران بود در اطراف اهواز مقيم بود و بر آن شهر و توابع آن چيره. سالار زنگيان براى او نوشت با همه كسانى كه پيش اويند به ناحيه اى كه سليمان بن جامع مقيم است برود و هر دو براى جنگ با ابو العباس متحد شوند. بدين سبب بود كه ابو احمد تصميم گرفت خودش به واسط برود و شخصا در آوردگاه حاضر شود. او در صفر اين سال از بغداد بيرون رفت و در «فرك» لشكرگاه ساخت و چند روزى آنجا ماند تا لشكريان و كسانى كه مى خواهند با او بروند به او بپيوندند، او كه آلات و ابزار دريايى [آبى ] هم فراهم كرده بود از فرك به مدائن و از آنجا به دير عاقول و سپس به جرجرايا و قنى، پس از آن به جبل و سرانجام به صلح رفت و در يك فرسنگى واسط فرود آمد و لشكرگاه ساخت. پسرش ابو العباس با گروهى از سواران كه سران سپاهش بودند به استقبال پدر آمد. و چون پدر درباره آنان از پسر پرسيد چگونگى پايدارى و خيرخواهى آنان را براى پدر بيان كرد. ابو احمد نخست بر پسر خويش ابو العباس و سپس بر فرماندهانى كه همراهش بودند خلعت بخشيد و ابو العباس به لشكرگاه خويش كه در عمر بود برگشت و شب را آنجا گذراند. بامداد فردا ابو احمد بر كنار آب و در پيچ و خم رودخانه حركت كرد و پسرش ابو العباس با همه لشكريان خود و ابزارهاى آبى به صورت جنگ و با همان آرايشى كه با زنگيان مى جنگيدند به رويايى پدر آمد كه ابو احمد چگونگى آرايش آنان را ستود و شاد شد. ابو احمد حركت كرد تا كنار دهكده يى كه به آن قريه عبد الله مى گفتند فرود آمد و مقررى و عطاى همه لشكريان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 130 را پرداخت و پسرش ابو العباس را پيشاپيش خود در كشتيها فرستاد و خود از پى او روان شد. ابو العباس در حالى كه سرهاى كشته شدگان و اسيرانى را كه از سپاه شعرانى گرفته بود همراه داشت به استقبال پدر آمد و ابو احمد فرمان داد گردن اسيران را زدند. و از آنجا كوچيد و آهنگ شهرى كرد كه شعرانى آن را ساخته و منيعه نام نهاده بود و در سوق الخميس قرار داشت. ابو احمد پيش از جنگ با سليمان بن جامع با شعرانى جنگ كرد زيرا شعرانى پشت سر ابو احمد قرار داشت و ترسيد كه اگر نخست با سليمان بن جامع جنگ كند شعرانى از پشت سرش حمله آورد و او را از سليمان به خود بازدارد و سرگرم سازد، همين كه ابو احمد نزديك شهر رسيد زنگيان براى جنگ با او بيرون آمدند، جنگى سست كردند و گريختند. سپاهيان ابو العباس بر ديوارها و با روى شهر رفتند و بر هر كس كه ديدند شمشير نهادند، زنگيان پراكنده شدند و ابو العباس وارد منيعه شد، سپاهيانش را كشتند و اسير گرفتند و هر چه را در شهر بود به تصرف درآوردند و شعرانى در حالى كه فقط ويژگانش همراهش بودند گريخت. سپاهيان ابو العباس آنان را تعقيب كردند تا آنجا كه گريختگان به باتلاقها رسيدند و گروه بسيارى از ايشان غرق شدند و ديگران به بيشه ها و نيزارها گريختند در حالى كه توانسته بودند از اين شهر پنج هزار زن مسلمان را كه در دست زنگيان بودند نجات دهند و اين غير از زنان زنگى بود كه بر آنان دست يافته بودند. ابو احمد فرمان داد زنانى را كه زنگيان اسير گرفته بودند به واسط ببرند و آنان را به كسان و خويشاوندانشان بسپارند. او آن شب را كنار شهر گذراند و بامداد به مردم اجازه داد كه همه اسباب و ابزار و كالاهاى زنگيان را غارت كنند، مردم وارد شهر شدند و هر چيز را كه در آن بود به غارت بردند. ابو احمد فرمان داد باروى آن شهر را ويران و خندقش را پر كنند و هر چه را كه آنجا باقى بود بسوزانند، مقدار فراوانى برنج و جو و گندم از اين دهكده ها كه شعرانى بر آنها چيره شده بود بدست آمد. ابو احمد فرمان داد انبارداران را كشتند و مقرر داشت تا آن برنج و جو و گندم را بفروشند تا بهاى آن را به مصرف پرداخت و مقررى و عطاى وابستگان و بردگان و لشكريانش رساند. اما شعرانى و برادرش خود را به مذار رساندند و او به سالار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 131 زنگيان نامه نوشت و اين موضوع را به اطلاع او رساند و اينكه به مذار پناه برده است. ابو جعفر طبرى مى گويد: محمد بن حسن بن سهل براى من نقل كرد و گفت: محمد بن هشام كرنبائى، كه معروف به ابو وائله است، براى من نقل كرد و گفت: آن روز من پيش سالار زنگيان بودم، او سخن مى گفت كه ناگاه نامه سليمان رسيد و موضوع شكست و پناه بردن خود را به مذار نوشته بود، همين كه صاحب زنج آن نامه را گشود و چشمش به موضوع شكست و گريز افتاد بند شكمش گشوده شد و براى قضاى حاجت برخاست و برگشت و نشست و نامه را برداشت و دقت كرد، همين كه چشمش به موضوع شكست افتاد باز برخاست و اين كار را چند بار تكرار كرد و من در بزرگى مصيبت هيچ شك و ترديدى نكردم ولى خوش نداشتم از او بپرسم، چون اين كار طولانى شد گستاخى كردم و گفتم: مگر اين نامه سليمان بن موسى نيست گفت: چرا، خبرى نوشته است كه پشت را در هم مى شكند، گفته است: كسانى كه به مقابله او آمده بودند چنان با او در افتادند كه هيچ چيز از [لشكر] او باقى نمانده است و اين نامه خود را از مذار نوشته است و چيزى جز خويشتن را به سلامت در نبرده است. ابو وائله گفت: به ظاهر اين را بلايى بزرگ شمردم و خدا مى داند چه شادى اى در دل خويش نهان داشتم. او گويد: على بن محمد صاحب زنج بر اين خبر ناخوشى كه رسيده بود شكيبايى و تظاهر به دليرى كرد و نامه يى به سليمان بن جامع نوشت و او را بر حذر داشت كه مبادا بر سر او همان رود كه بر شعرانى رفت، و به او فرمان داد در كار خويش بيدار و در حفظ و نگهدارى آنچه پيش اوست كوشا باشد. ابو جعفر طبرى مى گويد: پس از اين موضوع ابو احمد را همتى جز تعقيب سليمان بن جامع نبود. پيشتازان او آمدند و خبر آوردند كه سليمان در حوانيت است.ابو احمد پسرش ابو العباس را با ده هزار تن گسيل داشت، او خود را به حوانيت رساند و سليمان را آنجا نديد ولى آنجا با دو تن از سرهنگان زنگيان كه به شجاعت و نيرو شهره بودند برخورد، يكى از آن دو معروف به شبل بود و ديگرى ابو الندى نام داشت و از ياران قديمى سالار زنگيان بودند كه آن دو را در همان آغاز خروج خود به فرماندهى گماشته بود، سليمان بن جامع اين دو سرهنگ را در حوانيت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص132 گذاشته بود تا غلات و جو و گندم فراوانى را كه گرفته بودند حفظ و نگهدارى كنند. ابو العباس با آن دو جنگ كرد و گروهى از مردان آن دو را كشت و گروه بسيارى را با تير زخمى كرد و آنان چابكترين و دليرترين و گزينه ترين مردان سليمان بن جامع بودند كه به آنان اعتماد داشت. آن روز تا هنگامى كه تاريكى شب ميان دو گروه حائل شد جنگ ميان آنان ادامه داشت، در آن روز ابو العباس كركى بزرگى كه در حال پرواز بود چنان با تير زد كه ميان زنگيان افتاد و تير در بدنش باقى بود و گفتند: اين تير ابو العباس است و از آن به بيم افتادند. در آن روز گروهى از زنگيان از ابو العباس امان خواستند كه ايشان را امان داد و از يكى از ايشان از جاى اقامت سليمان بن-  جامع پرسيد، به او خبر داد كه سليمان در شهرى كه در منطقه طهيثا ساخته مقيم است. در اين هنگام ابو العباس با اطلاع صحيح از جايگاه سليمان نزد پدر خود برگشت و او را آگاه ساخت كه سليمان همراه تمام يارانش غير از شبل و ابو الندى آنجاست و آن دو براى حفظ غلات كه در حوانيت بدست آورده اند آنجايند. در اين هنگام ابو احمد به ياران خود فرمان داد آهنگ طهيثا كنند، ابو احمد اموال را فراهم آورد و به لشكريان خويش مقررى آنان را داد و نخست آهنگ منطقه بالاى بردودا كرد تا از آنجا به طهيثا برود كه راهى جز آن وجود نداشت. لشكريان پنداشتند كه او قصد گريز دارد و نزديك بود پراكنده شوند كه از حقيقت امر آگاه شدند. ابو احمد به دهكده اى در خوذيه رسيد و بر رودخانه مهروز پلى بست كه سواران از آن گذشتند، او همچنين به حركت خويش ادامه داد تا آنكه فاصله ميان او و شهرى كه سليمان بن جامع، در منطقه طهيثا به نام منصوره ساخته بود، دو ميل شد و با همه لشكريان خويش همانجا ماند. آسمان باران نكويى فرو باريد و آن روزها سرما شدت يافت، ابو احمد به باران و سرما سرگرم شد و از جنگ بازماند. چون سرما اندكى كاهش يافت ابو احمد همراه تنى چند از سرهنگان و وابستگان خويش به جستجوى جايى برآمد كه بتوان در آن اسبها را به جولان آورد، او نزديك ديوار آن شهر رسيد كه گروه بسيارى از زنگيان با او روياروى شدند و از چند جا افرادى كه كمين كرده بودند از كمينگاه بيرون آمدند و جنگ در گرفت و سخت شد، گروهى از دليران پياده شدند و چندان دفاع كردند كه از تنگناهايى كه در آن افتاده بودند بيرون آمدند. از ميان غلامان ابو احمد غلامى كه نامش وضيف علمدار بود و تنى چند از سرهنگان زيرك ترك اسير شدند، در همين جنگ احمد بن مهدى جبائى يكى از سرهنگان بلند مرتبه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 133 زنگيان كشته شد، ابو العباس او را تيرى زد كه از پرده هاى بينى او خورد و تا مغزش نفوذ كرد و مدهوش بر زمين افتاد او را در حالى كه زنده بود از آوردگاه بيرون بردند و تقاضا كرد او را نزد سالار زنگيان ببرند و آنان او را كنار رود ابو الخصيب و به شهرى كه سالارشان نام آن را مختاره نهاده بود، بردند او را با همان حال مقابل وى نهادند، اين مصيبت بر او گران آمد چرا كه جبائى از بزرگترين ياران و شكيباترين ايشان در اطاعت از سالار زنگيان بود.جبائى چند روزى زنده بود و معالجه مى كرد و سپس مرد، بيتابى سالار زنگيان بر مرگ او سخت شد و خودش كنار جسد او رفت و غسل و كفن كردنش را بر عهده گرفت و بر او نماز گزارد و سپس كنار گورش ايستاد تا او را به خاك سپردند آن گاه روى به ياران خود كرد و آنان را پند و اندرز داد و از مرگ جبائى ياد كرد. مرگ او در شبى بود كه رعد و برق بود و بدان گونه كه از سالار ايشان نقل كرده اند گفته است: به هنگام قبض روح جبائى ترنم فرشتگان را كه براى او دعا مى كرده و رحمت مى فرستاده اند مى شنيده است. سالار زنگيان در حالى از دفن جبائى برگشت كه شكستكى و اندوه بر رخساره اش آشكار بود. ابو جعفر مى گويد: چون ابو احمد آن روز از جنگ برگشت پگاه روز بعد به سوى آنان بازگشت. او سپاهيان خود را به صورت دسته هاى پياده و سواره آرايش داد و فرمان داد تا زورقها و بلمها نيز ميان رودى كه منذر نام داشت و از وسط شهر طهيثا مى گذشت پا به پاى او حركت كند و بدين گونه آهنگ زنگيان كرد. چون نزديك با روى شهر رسيد، فرماندهان غلامان خويش را در نقاطى قرار داد كه بيم آن بود زنگيان كمين كرده باشند و از آنجا درآيند. آن گاه پيادگان را پيشاپيش سواران داشت و خود پياده شد و چهار ركعت نماز گزارد و به درگاه خداوند متعال براى پيروزى و نصرت مسلمانان تضرع و دعا كرد، آن گاه سلاح خويش را خواست و پوشيد و به پسرش ابو العباس دستور داد به سوى ديوار و باروى شهر پيشروى كند و غلامان را به جنگ و حمله تشويق كند، او همان گونه رفتار كرد. سليمان بن جامع جلو باروى شهرى كه آن را منصوره نام نهاده بود خندقى حفر كرده بود، غلامان همينكه كنار خندق رسيدند براى عبور از آن ترسيدند و باز ماندند، فرماندهان آنان را تشويق كردند و خود پياده شدند و همراه آنان گستاخى كردند و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 134 از خندق گذشتند و كنار زنگيان رسيدند كه از بالاى ديوار شهر خود مشرف بر آنان بودند. لشكريان ابو احمد شمشير بر زنگيان نهادند، گروهى از سواران نيز از خندق عبور كردند و چون زنگيان آن گروه و گستاخى ايشان را كه به مقابله آنان آمده بودند ديدند پشت به جنگ دادند و گريختند، ياران ابو احمد آنان را تعقيب كردند و از هر سو وارد شهر شدند. زنگيان براى شهر خود پنج خندق كنده و جلو هر خندق بارويى قرار داده بودند كه كنار آنها مقاومت كنند و بدين سبب كنار هر خندق كه مى رسيدند توقف و پايدارى مى كردند و سپاهيان ابو احمد آنان را عقب مى راندند و پايداريشان را درهم مى شكستند، در همين حال بلمها و زورقهاى ياران ابو احمد در حالى كه آكنده از جنگجويان بودند از راه همان رودخانه وارد شهر شدند و تمام بلمها و زورقهاى زنگيان را كه از كنارش مى گذشتند غرق كردند و كسانى را كه بر دو سوى رودخانه بودند مى كشتند و اسير مى گرفتند آن چنان كه زنگيان را از آن شهر و اطرافش كه حدود يك فرسنگ بود به شدت عقب راندند و بيرون كردند. ابو احمد به هر چه در آن بود دست يافت و سليمان بن جامع با تنى چند از ياران خويش گريخت و كشتار و اسير شدن ميان ايشان افتاد. ابو احمد توانست حدود ده هزار زن و كودك از مردم واسط و دهكده هاى آن و نواحى كوفه را كه اسير زنگيان بودند نجات دهد. او فرمان داد ايشان را نگاهدارى كنند و به ايشان مال بخشند و به واسط برند و تسليم كسان خودشان كنند. ابو احمد به تمام چيزهايى كه در اين شهر بود و همه اندوخته ها و داراييها و خوراكى و دامهاى اهلى كه ثروت بيكران و گرانقدرى بود، دست يافت و دستور داد غلات و كالاهاى ديگر را بفروشند و به مصرف پرداخت مقررى لشكر و وابستگان او برسانند. گروهى از زنان و فرزندان سليمان بن جامع اسير شدند، در آن روز وصيف علمدار و اسيران ديگرى كه زنگيان همراه او اسير كرده بودند آزاد شدند و از زندان بيرون آمدند و موضوع جنگ و سرعت آن به زنگيان فرصت نداده بود كه او و اسيران ديگر را بكشند. ابو احمد هفده روز در طهيثا درنگ كرد و دستور داد باروى شهر را ويران و خندقها را از خاك انباشته كنند كه اين كار انجام شد سپس فرمان داد زنگيانى را كه به بيشه زارها پناه برده اند تعقيب كنند و براى هر كس كه يكى از زنگيان را مى آورد جايزه اى قرار داد و بدين گونه مردم به تعقيب زنگيان پرداختند و هر زنگى را كه پيش ابو احمد مى آوردند نسبت به او نيكى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 135 مى كرد و بر او خلعت مى پوشاند و او را به فرماندهان غلامان خويش مى سپرد كه چاره را در دلجويى از ايشان ديده بود تا بدان گونه زنگيان را از اطاعت سالارشان باز دارد. ابو احمد نصير را با بلمها و زورقهايى مأمور تعقيب سليمان بن جامع و ديگر زنگيانى كه با او گريخته بودند كرد و به نصير فرمان داد در تعقيب او كوشش كند تا آنجا كه از باتلاقها بگذرد و بركنار دجله موسوم به عوراء-  كور-  برسد و دستور داد بندهايى را كه سليمان در دجله، براى جلوگيرى از تعقيب خود، تا رودخانه ابو الخصيب كشيده و احداث كرده است ويران كند. همچنين به زيرك هم فرمان داد همراه گروه بسيارى از لشكريان در طهيثا بماند تا بتواند كسانى را كه سليمان از آن شهر تبعيد و بيرون كرده است برگرداند.چون ابو احمد آنچه را كه در طلب آن بود بدست آورد با لشكر خويش برگشت و تصميم استوار داشت كه آهنگ اهواز كند تا كار آن سرزمين را سامان بخشد. او پيشاپيش خود، پسرش ابو العباس را فرستاده بود. قبلا گفتيم كه على بن-  ابان مهلبى بر بيشتر نواحى اهواز چيره شده بود و به سپاهيان سلطانى تاخته و با آنان درافتاده و بر بيشتر اعمال و نواحى اهواز چيره شده بود. چون ابو احمد برگشت همين كه به بردودا رسيد چند روزى آنجا ماند و فرمان داد آنچه لازم است و براى رفتن با اسبها مورد نياز است فراهم آوردند تا آهنگ اهواز كند و پيشاپيش كسانى را فرستاد كه راهها و منازل را اصلاح كنند و خواروبار و علوفه براى لشكرى كه همراه اويند فراهم سازند. پيش از آنكه ابو احمد از واسط حركت كند زيرك از طهيثا برگشت و اين پس از بازگشت مردم به نواحى تحت تصرف زنگيان بود و زيرك همه را در حال امن و آسايش پشت سر نهاده بود. ابو احمد به زيرك فرمان داد آماده شود و با بلمها و زورقها و گزيدگان و دليران خود بسوى دجله حركت كند و دست او و دست نصير فرمانده نيروى آبى براى شكستن بندهاى دجله و تعقيب گريختگان زنگيان و درافتادن با هر يك از ياران سليمان كه بديشان برخورند، متحد شود و خود را به شهرى كه سالار زنگيان در آن است برسانند و اگر مناسب دانستند با او در همان شهر جنگ كنند، و هر چه پيش مى آيد براى ابو احمد بنويسند تا پاسخ دهد و فرمان صادر كند و آنان بدان گونه عمل كنند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 136 ابو احمد هارون، پسر خويش، را بر لشكريانى كه در واسط باقى گذاشته بود فرماندهى داد و تصميم گرفت كه سبكبار و همراه گروهى اندك از مردان و ياران خويش حركت كند و به هارون فرمان داد كه آن لشكر را از پى او با كشتيها و بلمها به جايگاه وى در دجله برساند و اين كار را پس از رسيدن نامه اش انجام دهد.ابو احمد از واسط به قصد اهواز بيرون آمد در «باذبين» فرود آمد و سپس به «طيب» و «قرقوب» رفت و كنار رود شوش رسيد، براى او بر آن رود پل بسته بودند. ابو احمد از اول بامداد تا هنگام ظهر كنار آن پل ماند تا همه لشكريانش عبور كردند و به شوش رسيدند و فرود آمد. او پيش از آن به مسرور بلخى كه كارگزارش در اهواز بود، فرمان داده پيش او بيايد. وى نيز همراه لشكر و فرماندهانى كه با او بودند بامداد روزى كه ابو احمد در شوش فرود آمد به حضورش آمدند. ابو احمد بر مسرور بلخى و همراهانش خلعت پوشاند و سه روز در شوش درنگ كرد. از جمله زنگيانى كه در طهيثا اسير شده بود احمد بن موسى بن سعيد بصرى معروف به قوص بود، او از سرهنگان بلند پايه زنگيان بود و از ويژگان و ياران قديمى سالار زنگيان شمرده مى شد. او پس از آنكه زخمهاى گران برداشت-  و به دليل همان زخمها كشته شد-  اسير گشت و ابو احمد دستور داد پس از مرگش سرش را بريدند و بر پل واسط نصب كردند. ابو جعفر طبرى مى گويد: و چون خبر جنگ طهيثا به سالار زنگيان رسيد و دانست كه بر سر يارانش چه آمده است در كار خود فروماند و چاره سازيهاى او كارگر نيفتاد و بيم و هراس او را واداشت به على بن ابان مهلبى كه در آن هنگام مقيم اهواز و همراه حدود سى هزار سپاهى بود نامه نوشت و به او فرمان داد هر چه خواروبار و لوازم و ابزار با اوست همانجا بگذارد و خودش با همه لشكريانش پيش او برود. اين نامه به مهلبى رسيد و او كه از آمدن ابو احمد به اهواز آگاه شده بود و از بيم خردش تباه شده بود همين كه نامه سالار زنگيان را خواند كه شتابان از او خواسته بود حركت كند همه چيزهايى را كه پيش او جمع شده بود رها كرد و محمد بن يحيى بن سعيد كرنبايى را به جانشينى خود گماشت. همين كه مهلبى حركت كرد و از او دور شد محمد بن يحيى هم پايدارى نكرد و نماند كه سخت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 137 ترسيده و اخبار پياپى رسيده بود كه ابو احمد آهنگ او دارد، او همه چيزهايى را كه براى حفظ آن گماشته شده بود رها كرد و از پى مهلبى روان شد. در آن هنگام در اهواز و نواحى آن انواع غلات و خرما و دامهاى اهلى بسيار براى زنگيان جمع شده بود كه همه را رها كردند و رفتند. سالار زنگيان به بهبود بن عبد الوهاب هم كه از سرهنگان بود و اداره ولايات ميان اهواز و فارس را بر عهده داشت نوشت همراه لشكريان خويش نزد او برود.بهبود هم هر چه خوراكى و خرما و گندم و چهارپايان كه در اختيار داشت و بسيار بود رها كرد. ابو احمد همه آنها را به تصرف خويش درآورد و موجب تقويت او و ضعف و سستى سالار زنگيان شد. پس از اينكه مهلبى از اهواز كوچ كرد يارانش ميان دهكده هايى كه بين اهواز و شهر سالار زنگيان بود پراكنده شدند و غارت كردند و مردم آن دهكده ها را كه با آنان در حال صلح بودند بيرون كردند، گروه بسيارى هم از كسانى كه با مهلبى بودند، چه پياده و چه سواره، از رفتن همراه او و پيوستن به سالار زنگيان خوددارى كردند و در اطراف اهواز ماندند و به ابو احمد نامه نوشتند و از او امان خواستند كه به آنان خبر رسيده بود او بر هر كس از ياران و سپاهيان سالار زنگيان پيروز شود او را عفو مى كند. آنچه كه سالار زنگيان را بر آن داشت تا به مهلبى و بهبود بنويسد تا شتابان به او بپيوندند، ترس او از اين بود كه ابو احمد با سپاهيانش آهنگ او كنند، آن هم در آن حال كه زنگيان را چنان ترس و بيمى فرا گرفته بود، او نمى خواست مهلبى و بهبود از او جدا باشند و كار بدان گونه كه او پنداشته بود صورت نگرفت كه ابو احمد آهنگ اهواز داشت و اگر مهلبى و بهبود در جاى خود و ميان لشكريان خويش مى ماندند براى دفاع از اهواز و نگهدارى اموالى كه در دست داشتند بهتر و سودبخش تر بود. ابو جعفر طبرى مى گويد: ابو احمد چندان درنگ كرد تا اموالى را كه مهلبى و بهبود و جانشينان آن دو رها كرده بودند جمع كرد، بندهايى را كه سالار زنگيان در دجله فراهم آورده بود برچيد و راهها براى عبور او اصلاح شد. آن گاه ابو احمد از شوش به جندى شاپور رفت و سه روز آنجا درنگ كرد و علوفه در لشكرگاه كمياب شد، كسانى را براى تهيه و گسيل داشتن علوفه فرستاد و از جندى شاپور به شوشتر رفت و آنجا براى جمع آورى اموال از بخشهاى مختلف اهواز درنگ كرد و به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 138 هر بخش و ولايت سرهنگى را فرستاد تا زودتر اموال را جمع كند و گسيل دارد. ابو احمد در همان حال احمد بن ابى الاصبغ را نزد محمد بن عبد الله كردى كه سالار رامهرمز و دژها و دهكده هاى اطراف آن بود فرستاد، محمد بن عبد الله كردى مهلبى را به شورش وا داشته و اموال بسيارى هم براى سالار زنگيان گسيل داشته بود. ابو احمد به ابن ابى الاصبغ دستور داد با كردى اظهار دوستى و محبت كند و به او بفهماند كه با همه گناهانى كه كرده ابو احمد او را عفو خواهد كرد و از لغزش او چشم خواهد پوشيد و همچنين به او بگويد در حمل اموال و رفتن با همه غلامان و سپاهيان و وابستگانى كه همراه اويند به سوق الاهواز شتاب كند تا ابن ابى الاصبغ آنان را سان ببيند. ابو احمد دستور داده بود كه او به آنان مقررى دهد و سپس آنان را همراه خود براى جنگ با سالار زنگيان ببرد، او همين گونه رفتار كرد و آنان را يكى يكى احضار كرد و سان ديد و عطا و مقررى بخشيد. ابو احمد نيز از آنجا به عسكر مكرم رفت و چند روزى آنجا را منزل قرار داد، سپس از آن كوچ كرد و به اهواز رسيد. او چنان مى پنداشت كه خوار و بار به ميزان مصرف لشكرش پيشاپيش به اهواز فرستاده شده است، حال آنكه چنان نبود و آن روزگار دشوار شد و مردم بسختى نگران شدند. او سه روز درنگ كرد و منتظر رسيدن خواروبار شد كه نرسيد و حال مردم بد شد و نزديك بود اين موضوع جمع ايشان را پراكنده سازد. ابو احمد از سبب تأخير در رسيدن خواروبار پرسيد، معلوم شد زنگيان پل قديمى ايرانيان را كه ميان سوق الاهواز و رامهرمز بوده تخريب كرده اند، آن پل اربق نام داشت، ناچار بازرگانان و ديگران از رساندن خواروبار عاجز مانده بودند و آن پل در دو فرسنگى سوق الاهواز بود. ابو احمد خود سوار شد و همه سياهانى را كه در لشكر بودند جمع كرد و آنان را به بردن سنگ واداشت و از اموال رعيت به آنان بخشيد و حركت نكرد تا آنكه همان روز آن پل اصلاح شد و به حال نخست برگشت و مردم توانستند از آن عبور كنند و كاروانهاى خواروبار راه افتادند و مردم لشكرگاه فراوانى يافتند و احوال ايشان خوب شد. ابو احمد دستور داد قايقها را براى بستن پل بر رودخانه دجيل فراهم آورند كه از همه ولايات اهواز جمع و فراهم شد. ابو احمد همچنان چند روزى در اهواز باقى ماند تا يارانش كارهاى خود را رو به راه كنند و ابزار و آلاتى را كه به آن نيازمندند فراهم آورند و اسبهايشان بهبود يابند و ضعفى كه به سبب نرسيدن علوفه بر آنها عارض شده بود برطرف شود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 139 در همين حال نامه هايى از كسانى كه با مهلبى نرفته و در سوق الاهواز مانده بودند براى ابو احمد رسيد كه از او تقاضاى عفو كرده بودند، او ايشان را امان داد، حدود هزار تن آمدند ابو احمد نسبت به همه ايشان نيكى كرد و آنان را به فرماندهان غلامان خود سپرد و براى آنان مقررى تعيين كرد. آن گاه بر رود دجيل اهواز پل بست و پس از اينكه سپاهيان خويش را جلو فرستاد خودش نيز كوچيد و از پل عبور كرد و در جايى كه معروف به قصر مأمون است سه روز درنگ كرد. او پسرش ابو العباس را پيشاپيش به كرانه نهر مبارك كه از شاخه هاى فرات بصره است گسيل داشت و براى پسر ديگرش هارون نوشت تا با لشكر خويش به ابو احمد بپيوندد و مقصودش اين بود كه همه لشكرها آنجا جمع شوند. او از قصر مأمون به قورج عباس رفت، آنجا احمد بن ابى الاصبغ همراه با هداياى محمد بن عبد الله كردى سالار رامهرمز كه شامل اموال و چارپايان بود، پيش او رسيد. آن گاه از قورج كوچ كرد و در جعفريه فرود آمد، آنجا آب نبود و ابو احمد هنگامى كه در قورج بود كسانى را فرستاده بود تا چاههاى آن را گودتر كنند و به آب برسانند. يك شبانروز آنجا ماند و به خواروبار فراوانى كه جمع شده بود دست يافت كه بر سپاهيان گشايشى شد و از آنجا توشه برداشتند، او به منزلى كه معروف به بشير است رفت آنجا آبگيرى يافت كه از آب باران انباشته شده بود، يك شبانروز درنگ كرد و به سوى مبارك كه منزلى دور بود، حركت كرد، در راه دو پسرش ابو العباس و هارون به او رسيدند و بر او سلام دادند و همراهش شدند و او با آنان وارد مبارك شد و اين به روز شنبه نيمه رجب سال دويست و شصت و هفت بود. ابو جعفر مى گويد: نصير و زيرك كه كنار دجله كور به يكديگر رسيده بودند با كشتيها و بلمهاى خود همچنان به راه خويش ادامه دادند تا به ابله رسيدند. آنجا مردى از ياران سالار زنگيان از آنان امان خواست و آن دو را آگاه كرد كه سالارشان شمار بسيارى بلم و زورق آكنده از زنگيان را به سرپرستى سرهنگى به نام محمد بن-ابراهيم كه كنيه اش ابو عيسى است، گسيل داشته است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 140 طبرى مى گويد: اين محمد بن ابراهيم مردى از اهل بصره بود كه يسار، رئيس شرطه سالار زنگيان او را به حضورش آورده بود و او وى را شايسته دبيرى براى يسار ديد و تا هنگامى كه يسار زنده بود همچنان دبيرى او را برعهده داشت. كار احمد بن مهدى جبايى نزد سالار زنگيان بالا گرفت و او را به بيشتر نقاطى كه يسار حكومت داشت حاكم ساخت و همين محمد بن ابراهيم را به عنوان دبير به او سپرد و دبيرى جبائى را بر عهده داشت و همين كه در جنگ شعرانى جبائى كشته شد اين محمد بن ابراهيم به مقام و رتبه او طمع كرد و خواست سالار زنگيان او را بر جاى جبائى بگمارد، محمد بن ابراهيم قلم و دوات را كنار افكند و جامه جنگى پوشيد و آماده شد، سالار زنگيان او را همراه اين لشكر فرستاده بود و فرمان داده بود در دجله بماند و آمد و شد كند تا لشكرهاى سلطانى را كه وارد دجله مى شوند عقب براند. او گاهى هم با گروههايى كه همراهش بودند به رودخانه معروف به يزيد مى رفت، در اين لشكر كه همراهش بود برخى از فرماندهان زنگيان از جمله شبل بن سالم و عمرو كه معروف به غلام بود حضور داشتند و گروهى از سياهان و ديگران بودند. مردى از زنگيان كه در همين لشكر بود از نصير و زيرك امان خواست و خبر او را به اطلاع ايشان رساند و گفت كه محمد بن-  ابراهيم آهنگ حمله به لشكرگاه نصير دارد. نصير در آن هنگام كنار نهر المراة اردو زده بود. آن مرد همچنين اطلاع داد كه آنها مى خواهند رودخانه هايى را كه رود معقل را قطع مى كند طى كنند و از تنگه شيرين بگذرند و به محل معروف به شرطه برسند و از پشت لشكر نصير بيرون آيند و با هر كس كه در آن است درافتند. چون نصير از اين خبر آگاه شد در حال آماده باش از ابله برگشت و در لشكرگاه خود مستقر شد، زيرك نيز آهنگ تنگه و شكاف شيرين كرد تا با محمد بن ابراهيم درگير شوند و در راه با او روياروى شد و پس از آنكه زنگيان پايدارى و جنگى سخت كردند خداوند زيرك را پيروزى عنايت كرد و زنگيان گريختند و كنار رودخانه يزيد كه محل كمين ايشان بود پناه بردند، زيرك را به محل آنان راهنمايى كردند كه زورقهاى خود را بدان سوى برد و گروهى از ايشان را كشت و گروهى ديگر را اسير كرد. محمد بن ابراهيم و عمرو-  غلام بودى-  از جمله اسيران بودند تمام بلمها و زورقهايى هم كه با آنان بود و شمار آنها به حدود سى بلم مى رسيد به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 141 غنيمت گرفته شد. شبل بن سالم همراه كسانى كه با او بودند گريخت و خود را به لشكرگاه سالار زنگيان رساند. زيرك از تنگه شيرين با سلامت و پيروزى بيرون آمد و با اسيران و سرهاى بريده و بلمها و زورقهايى كه به دست آورده بود از ناحيه دجله كور به واسط برگشت و خبر پيروزى را براى ابو احمد نوشت. مصيبت بر پيروان سالار زنگيان كه در دجله و اطراف آن بودند سنگين شد و گروهى از زنگيان و پيروان ايشان كه حدود دو هزار نفر بودند از نصير فرمانده نيروهاى آبى كه در آن هنگام كنار نهر المراة بود امان خواستند. نصير اين خبر را براى ابو احمد نوشت. ابو احمد به او فرمان داد ايشان را بپذيرد و امان دهد و مستمرى بپردازد و در زمره ياران خود قرار دهد و با آنان با دشمن جنگ كند. ابو احمد سپس به نصير نامه نوشت و دستور داد كنار رود مبارك به او ملحق شود و نصير خود را آنجا و پيش او رساند.و چنان بود كه ابو العباس هنگامى كه آهنگ آمدن كنار رود مبارك داشت با بلمها آهنگ لشكرگاه سالار زنگيان كرد و در شهر آنان كه كنار رود ابو الخصيب بود جنگ كرد و اين جنگ از اول روز تا هنگام عصر ميان دو گروه ادامه داشت. يكى از سرهنگان بلند پايه سالار زنگيان بنام منتاب كه از پيوستگان به سليمان بن جامع بود همراه گروهى از ياران خويش از ابو العباس امان خواست و اين از پيشامدهايى بود كه سالار زنگيان را سخت شكسته خاطر كرد. ابو العباس با فتح و ظفر برگشت، بر منتاب هم خلعت پوشاند و مال بخشيد و او را بر اسبى سوار كرد و با خود آورد و چون پدرش ابو احمد را ديد گزارش كار متناب را به او داد كه براى امان خواهى پيش او آمده است، ابو احمد هم فرمان داد به متناب خلعت و اموال و و چند اسب و ستور بخشيدند. او نخستين سرهنگ از سرهنگان سالار زنگيان بود كه امان خواست. ابو جعفر مى گويد: چون ابو احمد كنار رود مبارك فرود آمد نخستين كارى كه در مورد سالار زنگيان كرد اين بود كه براى او نامه يى نوشت و او را به توبه و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص142 بازگشت به سوى خداوند فرا خواند تا از خونهايى كه ريخته است و حرمتهايى كه شكسته و شهرها كه ويران كرده است و اموال و زنانى را كه حلال دانسته و ادعاى مواردى كه خداوند او را شايسته آن ندانسته است-  همچون امامت و نبوت توبه كند. به او فهماند كه در توبه براى او گشاده و امان براى او موجود است و اگر او از كارهايى كه موجب خشم خداوند متعال است دست بردارد و در جماعت مسلمانان درآيد همين موضوع جرمهاى گذشته او را با همه بزرگى خواهد پوشاند و بدين وسيله به بهره و پاداش بزرگ در دنيا و آخرت خواهد رسيد. ابو احمد اين نامه را همراه فرستاده اى گسيل داشت. فرستاده تقاضا كرد او را نزد سالار زنگيان ببرد، آنان از پذيرفتن آن نامه و بردن او پيش سالار خود امتناع كردند، فرستاده آن نامه را پيش ايشان پرتاب كرد، زنگيان نامه را برداشتند و پيش سالار خود بردند، آن را خواند و هيچ پاسخى نداد. فرستاده پيش ابو احمد برگشت و او را آگاه ساخت. ابو احمد پنج روز به سان ديدن از كشتيها و مرتب ساختن سرهنگان و غلامان و وابستگان در آنها و انتخاب تيراندازان و نشاندن در زورقها سرگرم بود و سپس روز ششم همراه سپاهيان خود و پسرش ابو العباس آهنگ شهر سالار زنگيان كه آن را «مختاره» نام نهاده بود كرد. ابو احمد از راه رود ابو الخصيب سوى آن شهر رفت و بر آن مشرف شد و با دقت نگريست، استوارى و ديوارهاى بلند و خندقهاى ژرف آن را ديد كه از هر سو شهر را احاطه كرده است و متوجه شد راهى را كه به شهر مى رسد كور كرده است و منجنيقهاى بسيار و عراده ها و كمانهاى چند تيره و ابزارهاى جنگى ديگر بر ديوارها و باروى شهر نهاده است. ابو احمد چيزهايى ديد كه نظير آن را از هيچيك از ستيز كنندگان با خليفه نديده بود و شمار جنگجويان و اجتماع ايشان چنان بود كه كار خويش را دشوار ديد. زنگيان همين كه ابو احمد و سپاهيانش را ديدند چنان بانگ برداشتند كه زمين به لرزه درآمد، ابو احمد در آن حال به پسرش ابو العباس گفت: كنار ديوار شهر پيشروى كند و كسانى را كه بر فراز ديوارند تيرباران كند. ابو العباس چنان كرد و كشتيهاى خود را چندان جلو برد كه به ديواره و بندرگاه قصر سالار زنگيان رسيد. زنگيان نيز همگى به جايى كه كشتيها نزديك شده بودند آمدند و هجوم آوردند، تيرها و سنگهاى منجنيقها و عراده ها و فلاخنهاى ايشان پياپى مى رسيد و عوام زنگيان نيز با دست خويش سنگ مى انداختند آن چنان كه چشم به هر سو مى افتاد در آن تير يا سنگ مى ديد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 143 ابو العباس سخت پايدارى كرد. سالار زنگيان و پيروانش كوشش و پايدارى و شكيبايى ايشان را چنان ديدند كه تا آن روز از هيچ كس كه با آنان جنگ كرده بود بدان گونه نديده بودند. در اين هنگام ابو احمد به پسرش ابو العباس فرمان داد با همراهان خود براى استراحت و مداواى زخمهايشان به جايگاه خويش برگردند، آنان چنان كردند. در اين حال دو تن از جنگجويان زنگى كه در زورقها جنگ مى كردند از ابو احمد امان خواستند و آن دو بلمهاى خود را همراه قايقرانان و ابزارى كه در آن بود نزد ابو احمد آوردند. او فرمان داد به آن دو قايقران خلعتهاى زيبا و كمربندهاى آراسته به زر و اموال ديگر دادند و به ديگران خلعتهاى حرير سرخ و سبز دادند كه آن را بسيار پسنديدند و به همگان مال بخشيد و فرمان داد آنان را به جايى نزديك ببرند كه ديگر همكارانشان آنان را ببينند و اين از موثرترين حيله ها بود كه عليه سالار زنگيان بكار گرفته شد. ديگر قايقرانان كه ديدند نسبت به همكاران آنان چگونه عمل شد و مورد عفو قرار گرفتند و نسبت به آنان نيكى شد به امان گرفتن راغب شدند و در آن مورد رقابت كردند و گروه بسيارى از ايشان در حالى كه به آنچه براى ايشان مقرر شده بود تمايل داشتند به ابو احمد پيوستند. او فرمان داد براى آنان نيز همان چيزهايى كه به يارانش نشان داده شده است مقرر گردد و چون سالار زنگيان ديد كه قايقرانان به گرفتن امان رغبت نشان مى دهند دستور داد همه آنان را كه در دجله بودند به رود ابو الخصيب برگردانند و كسانى را بر دهانه رود گماشت تا از بيرون آمدن ايشان جلوگيرى كنند و دستور داد بلمهاى ويژه خودش را آشكار سازند و بهبود بن عبد الوهاب را براى فرماندهى آن فرا خواند. بهبود از نيرومندترين سرداران او بود و ساز و برگ و شمار فراوان داشت. بهبود آماده شد و با لشكرى گران از زنگيان آهنگ ايشان كرد، ميان او و ابو حمزه نصير كه فرمانده نيروهاى آبى بود و ابو العباس پسر ابو احمد جنگهاى سختى روى داد كه در تمام آنها پيروزى از آن سپاهيان سلطان بود، و در هر بار بهبود پس از آنكه نيروى بيشترى جمع مى كرد به جنگ باز مى گشت و به جان آنان مى افتاد.سرانجام سپاهيان ابو احمد به خوبى و شايستگى از عهده اش برآمدند و او را وادار به شكست و گريز كردند و كنار قصر سالار زنگيان راندند، در آن حال دو نيزه به او اصابت كرد و با تيرها نيز زخمى شد و سنگهايى كه به او خورده بود جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 144 او را سست كرد و در حالى كه مشرف به مرگ شده بود او را به رود ابو الخصيب برگرداندند و [از معركه ] بيرون بردند. يكى از سرهنگان گرانقدر زنگيان كه بسيار دلير و نيرومند و در جنگ پيشتاز بود و عميره نام داشت همراه او كشته شد. گروهى ديگر از زنگيان از ابو احمد امان خواستند كه به همگان مال بخشيد و خلعت داد و به نيكى رفتار كرد. ابو احمد با تمام افراد سپاه خويش كه در آن هنگام پنجاه هزار مرد بودند سوار شد، سالار زنگيان نيز همراه سيصد هزار مرد بود كه همگان جنگ و دفاع مى كردند، برخى شمشير زن و نيزه دار و تيرانداز بودند و افرادى با فلاخن سنگ پرتاب مى كردند و با منجنيق و عراده ها جنگ مى كردند و ناتوانترين ايشان كسانى بودند كه با دست خويش سنگ مى زدند و تماشاچيان و سياهى لشكر بودند و كارشان فرياد زدن و نعره كشيدن بود، زنان هم در اين كار با آنان شركت داشتند.ابو احمد آن روز تا هنگام ظهر مقابل لشكر سالار زنگيان ماند، آن گاه فرمان داد ندا دهند كه امان براى همگان از سياه و سرخ خواهد بود مگر براى دشمن خدا على بن محمد، همچنين دستور داد بر تيرها با همان مطالبى كه جار زده بودند امان نامه هايى بنويسند و در آنها به مردم وعده نيكى و احسان دهند و ميان لشكرگاه سالار زنگيان بيندازد. بدين گونه دلهاى گروه بسيارى از آنان كه بدون بينش و دانش از او پيروى كرده بودند به ابو احمد مايل شد و در آن روز هم شمارى بلم و زورق به او پيوست و او همه سرنشينان آنها را مال داد و نسبت به آنان احسان كرد. در اين هنگام دو سرهنگ از سرهنگان ابو احمد كه از وابستگان او در بغداد بودند به حضورش آمدند يكى بكتمر نام داشت و ديگرى بغرا و آن دو با گروهى از سپاهيان خويش بودند. ورود آنان مايه افزونى نيروى ابو احمد شد و فرداى آن روز با همه سپاهيانش كوچ كرد و در جايى مقابل شهر و لشكرگاه سالار زنگيان، كه آن را براى فرود آمدن خود برگزيده بود، فرود آمد و همانجا مقيم شد و آن را لشكرگاه خويش قرار داد و سرهنگان و فرماندهان سپاه خود را مرتب و مستقر ساخت. نصير را كه سالار نيروهاى آبى بود در ابتداى لشكرگاه و زيرك تركى را در نقطه اى ديگر و على بن جهشار، حاجب خود را در نقطه اى ديگر مستقر ساخت، راشد غلام وابسته خود را به فرماندهى غلامان و وابستگان خويش كه از تركان و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 145 ديلمان و خزران و روميان و طبرستانيان و افراد مغرب و سياهان زنگى و گروهى هم از فرغانيان و كردان و ايرانيان بودند گماشت و آنان را چنان مستقر ساخت كه راشد و يارانش همگى گرداگرد خيمه ها و خرگاههاى ابو احمد بودند، صاعد بن مخلد وزير و دبير خويش را همراه لشكرى ديگر از غلامان و وابستگان بالاتر از لشكر راشد قرار داد، مسرور بلخى را كه سرهنگ و سالار اهواز بود بر لشكرى ديگر كه بر جانبى ديگر از لشكرگاهش مستقر بود گماشت، فضل و محمد دو پسر موسى بن بغا را با لشكرى ديگر بر جانبى ديگر گماشت، سرهنگى ديگر را كه معروف به موسى بود از پى آن دو فرستاد و او با لشكر و ياران آماده نبرد بود. بغراج تركى را همراه لشكرى گران با شمار و ساز و برگ فراوان بر ساقه لشكر خويش گماشت. ابو احمد كه چگونگى حال سالار زنگيان و استوارى جايگاه و بسيارى سپاه او را ديد دانست كه چاره يى از صبر و پايدارى و طولانى شدن مدت محاصره ندارد و بايد لشكريان سالار زنگيان را تا آنجا كه مى تواند پراكنده سازد و به آنان امان دهد و نسبت به هر كس از آنان كه برمى گردند نيكى كند و نسبت به كسانى كه در گمراهى خود پايدارند سختگيرى كند، و نيازمند به بيشتر كردن بلمها و زورقهاى خود و جنگ-  افزارهاى آبى است. ابو احمد شروع به ساختن شهرى مانند شهر سالار زنگيان كرد و دستور داد فرستادگانى همه جا بفرستند كه صنعتگران و آلات و ابزارهاى لازم را از زمين و آب به لشكرگاهش برسانند و خواروبار و زاد و توشه را كنار شهرى كه شروع به ساختن آن كرده و آن را موفقيه نام نهاده است فراهم سازند و به كارگزاران خويش نوشت كه اموال را به بيت المال او در آن شهر برسانند و به بيت المال كه در پايتخت [بغداد] است حتى يك درهم گسيل ندارند. فرستادگانى به سيراف و جنابه فرستاد و فرمان داد كشتيهاى بسيار بسازند كه به هنگام نياز آنها را در رودخانه ها و جايگاههاى لازم پراكنده و مستقر سازد تا آنان راههاى رسيدن خوار و بار به سالار زنگيان را قطع كنند همچنين فرمان داد بخشنامه اى براى كارگزارانش فرستاده شود تا هر كس از سپاهيان را كه استعداد مقاومت و پايدارى دارد پيش او بفرستند. او حدود يك ماه منتظر ماند و آذوقه پياپى مى رسيد، ابزار و صنعتگران هم رسيدند و شهر ساخته شد و بازرگانان انواع كالاها را آماده كردند و به آن شهر منتقل ساختند و بازارهايى در آن شهر ساخته شد و شمار بازرگانان و افراد متمكن در آن بسيار شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 146 در همين حال كشتيها از راه دريا آنجا رسيد و ده سال بود كه سالار زنگيان و يارانش آن راه را بريده بودند. ابو احمد در اين شهر مسجد جامع هم ساخت و با مردم در آن شهر نماز جمعه مى گزارد. او ضرابخانه هايى ساخت و در آن شهر درهم و دينار مى زدند و همه وسايل رفاه و انواع منافع در آنجا جمع شد، تا آنجا كه ساكنان اين شهر هيچ چيز از وسايلى كه در شهرهاى بزرگ و كهن يافت مى شود كم نداشتند و از همه سو اموال بر آن مى رسيد و مقررى مردم به هنگام پرداخت مى شد و آنان در گشايش قرار گرفتند و احوال آنان بهبود يافت و عموم مردم مايل شدند به سوى اين شهر بروند و همانجا ساكن شوند. ابو جعفر طبرى گويد: سالار زنگيان فرمان داد بهبود بن عبد الوهاب همراه گروهى از ياران خود در حال غفلت دشمن با زورقهاى خود به لشكرگاه ابو حمزه نصير كه فرمانده نيروهاى آبى ابو احمد بود حمله برد. بهبود همين گونه رفتار كرد و به لشكرگاه نصير حمله برد، گروهى از اصحاب او را كشت و گروهى را اسير گرفت و چند كوخ را كه از ايشان بود آتش زد. سالار زنگيان ابراهيم بن جعفر همدانى را كه از سرهنگان او بود همراه چهار هزار زنگى و ابو حسين محمد بن-  ابان مهلبى را همراه سه هزار زنگى و سرهنگى را كه معروف به «دور» بود همراه يكهزار و پانصد مرد فرمان داد تا به كرانه هاى لشكرگاه ابو احمد در افتند و شبيخون زنند و غارت برند. ابو العباس از قصد ايشان آگاه شد و با فوجى گران از ياران خويش آهنگ آنان كرد و ميان ابو العباس و آنان جنگهايى اتفاق افتاد كه در همگى پيروزى با او بود. گروهى از زنگيان از او امان خواستند، پذيرفت و بر آنان خلعت پوشاند و گفت: آنان را كنار شهر سالار زنگيان ببرند و بر پاى دارند تا ياران او ايشان را ببينند. ابو احمد همچنان در مورد برانداختن سالار زنگيان چاره انديشى مى كرد، گاه اموال فراوان به ياران و سپاهيان او مى داد و گاه با ايشان در مى افتاد و جنگ مى كرد و از رسيدن خواروبار بديشان جلوگيرى مى كرد. شبى به بهبود خبر رسيدن كاروانى را دادند كه در آن كالاهاى گوناگون و آذوقه وجود داشت. بهبود زنگى با گروهى از مردان گزيده خويش به قصد فرو گرفتن آن قافله حركت و در نخلستان كمين كرد. كاروان به آنجا رسيد و مردمش در بى خبرى بودند بر آنان حمله برد گروهى از كاروانيان را كشت و گروهى را اسير گرفت و آنچه از اموال مى خواست گرفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 147 ابو احمد نيز كه از آمدن اين كاروان اطلاع داشت سرهنگى را براى بدرقه و پاسدارى كاروان با گروهى اندك گماشته بود آن سرهنگ را ياراى جنگ با بهبود و گروه بسيارش نبود، ناچار به هزيمت برگشت. چون اين خبر به ابو احمد رسيد سخت افسرده شد و از گرفتارى مردم در مورد اموال و كاروانهاى تجارتى اندوهگين گرديد و فرمان داد تا به مردم عوض آنچه را از دست داده اند بپردازند و بر دهانه رودخانه يى كه معروف به رود بيان و مسير ورود كاروان است لشكرى گران براى پاسدارى بگمارند. ابو جعفر طبرى مى گويد: پس از آن سالار زنگيان لشكرى را به فرماندهى يكى از سرداران معروف خود كه نامش صندل زنگى بود گسيل داشت: چنانكه گفته اند اين مرد، سر و چهره زنان آزاده مسلمانان را برهنه مى كرد و با آنان رفتارى همچون كنيزكان داشت و گاه آنان را باژگونه مى كرد و اگر زنى از پذيرش خواسته او خوددارى مى كرد صندل بر چهره آن زن مى زد و او را به يكى از كافران زنگى مى سپرد تا با او درآميزد و سپس آن زن را به بازار بردگان مى برد و به كمترين بهاء مى فروخت. خداوند متعال مرگ او را به آسانى مقرر كرد و چنان بود كه در جنگ ميان او و ابو العباس صندل اسير شد، او را پيش ابو احمد آوردند، دستور داد شانه هايش را بستند و چندان بر او تير زدند تا هلاك شد. ابو جعفر طبرى مى گويد: سالار زنگيان پس از آن لشكر ديگرى فراهم آورد و فرمان داد به كرانه هاى لشگرگاه ابو احمد حمله برند و در حالى كه آنان آسوده و بيخبر باشند بر آنان شبيخون زنند. از اين لشكر هم يكى از زنگيان نام آور كه نامش مهذب بود و از سواركاران دلير زنگيان شمرده مى شد امان خواست، او را به هنگامى كه ابو احمد روزه مى گشود پيش او آوردند، مهذب به ابو احمد خبر داد كه با كمال رغبت و براى زينهار خواهى و فرمانبردارى آمده است و گفت در همين ساعت زنگيان در حال حركت براى شبيخون زدن به ابو احمد هستند و كسانى كه براى اين شبيخون برگزيده شده اند همگى از دليران و بلند پايگان زنگيان اند. ابو احمد به پسرش ابو العباس فرمان داد كه همراه سرهنگانى كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 148 خود آنان را برگزيده بود براى جلوگيرى حركت كند و آنان چنان كردند. لشكر زنگيان همينكه احساس كردند كه از حركت و شبيخون آنان پرده برداشته شده و سالارشان امان خواسته است به شهر و جايگاه خود برگشتند. ابو جعفر مى گويد: سالار زنگيان پس از اين على بن ابان مهلبى را كه از بزرگترين و گرانقدرترين سرداران خويش بود براى جنگ مأمور كرد و براى او همه دليران چابك را برگزيد و فرمان داد بر لشكر ابو احمد شبيخون زند. مهلبى همراه حدود پنج هزار مرد كه بيشترشان سياهان زنگى بودند و حدود دويست تن از سرهنگان زنگيان كه همگى از بزرگان و گزيدگان بودند حركت كرد و شبانه از كرانه باخترى دجله به كناره خاورى آن عبور كرد، آنان تصميم گرفتند به دو گروه تقسيم شوند: گروهى از پشت و گروه ديگر از مقابل لشكرگاه ابو احمد حمله برند و قرار بر اين شد كه نخست گروهى هجوم برند كه از مقابل حمله مى كنند. چون جنگ درگرفت اين گروه از جانب پشت لشكرگاه حمله خواهند كرد و آنان را كه سرگرم جنگ هستند فرو خواهند گرفت. سالار زنگيان و على بن ابان چنين پنداشته بودند كه بدين گونه آنچه دوست مى دارند براى آنان فراهم خواهد شد، در همين حال يكى از بردگان زنگيان كه قايقران بود شبانه از ابو احمد امان خواست و اين خبر را را به آنان داد كه چگونه مى خواهند شبيخون آورند. ابو احمد به پسرش ابو العباس و فرماندهان و بزرگان و غلامان فرمان داد آماده و كوشا و با احتياط باشند و آنان را در آن دو جهت كه گفته بود گسيل داشت. زنگيان چون ديدند تدبير ايشان درهم شكست و از وجود آنان آگاه شده اند و چاره انديشى شده است از همان راهى كه آمده بودند به جستجوى رهايى خويش شتابان برگشتند. ابو العباس و زيرك زودتر از آنان خود را به دهانه رودخانه رساندند تا از عبور آنان جلوگيرى كنند. ابو احمد غلام سياه زنگى خود را كه نامش ثابت بود و فرماندهى سياهان زنگى را كه در لشكرگاه او بودند برعهده داشت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 149 مأمور كرد كه با ياران خود راه گريز زنگيان را ببندد و مقابل آنان بايستد. او در حالى كه همراه پانصد مرد بود به آنان رسيد، زيرك و ابو العباس هم با كسانى كه همراه داشتند او را يارى دادند در نتيجه گروهى بسيار از سياهان سپاه سالار زنگيان كشته و گروه بسيارى اسير شدند و ديگران گريختند و به شهر خود بازگشتند. ابو العباس با فتح و پيروزى برگشت، او سرهاى كشتگان را از بلمها و زورقها آويخته بود و گروهى از اسيران را هم زنده بر صليب كشيده بود، و آن بلمها و زورق ها را كنار شهر زنگيان برد تا آنان را به ترس اندازد. زنگيان همين كه آنان را ديدند ترسيدند و شكسته خاطر شدند. به ابو احمد خبر رسيد كه سالار زنگيان موضوع را براى ياران خويش دگرگون ساخته و گفته است اين سرها كه ابو احمد به زورقها آويخته مجسمه هايى است كه براى ترس شما آويخته است و آنانى هم كه به صليب كشيده اند از كسانى هستند كه از او امان خواسته اند. ابو احمد فرمان داد سرهاى بريده را جمع كنند و كنار قصر سالار زنگيان ببرند و با منجنيقى كه آن را ميان يك كشتى نصب كرده بودند ميان لشكرگاه او پرت كنند. همينكه سرهاى بريده ميان شهر و اردوگاه زنگيان فرو ريخت خويشاوندان كشتگان سرهاى آنان را شناختند و فرياد گريه ايشان برآمد. ابو جعفر مى گويد: پس از اين هم ميان آنان جنگهاى بسيارى صورت گرفت كه در بيشتر آنها زنگيان شكست مى خوردند و سپاهيان ابو احمد بر آنان پيروز مى شدند، سران و سرشناسان زنگيان امان خواستند و از حمله كسانى كه امان خواست محمد بن حارث از سرهنگان مشهور زنگيان بود، او حفاظت از رودخانه معروف منكى و ديوارى را كه در طرف لشكرگاه ابو احمد بود بر عهده داشت. محمد بن حارث شبانه همراه تنى چند از يارانش به ابو احمد پيوست، ابو احمد اموال بسيار و خلعت و چند اسب با همه ابزار و زيور آن به او بخشيد و مقررى پسنديده براى وى تعيين كرد. محمد بن حارث كوشش كرده بود تا همسر خود را كه يكى از دختر-  عموهايش بود همراه بياورد ولى آن زن از پيوستن به او عاجز و ناتوان ماند و چون عقب افتاده بود زنگيان او را گرفتند و نزد سالار خود بردند كه او را مدتى به زندان انداخت و سپس فرمان داد او را از زندان بيرون آوردند و در بازار به معرض جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 150 فروش گذاشتند و فروخته شد. ديگر از كسانى كه امان خواسته بودند سرهنگى به نام احمد برذعى بود كه از مردان بسيار شجاع بود و همواره همراه مهلبى، ديگر از كسانى كه امان گرفتند سرهنگانى به نام هاى: مربد، برنكوبه، بيلويه بودند كه ابو احمد بر همه آنان خلعت پوشاند و اموال فراوان به آنان بخشيد و همگان را بر اسبهاى آراسته سوار كرد و همچنين نسبت به كسانى كه با آنان آمده بودند نيكى و محبت كرد. ابو جعفر مى گويد: آذوقه و خواروبار سالار زنگيان و يارانش كم شد و در تنگنا افتادند، او سرهنگى به نام شبل و ابو الندى را فرا خواند-  آن دو از سران بزرگ سپاه او و از ياران كهن او بودند كه بر ايشان اعتماد و نسبت به خير خواهى آنان اطمينان داشت-  و فرمان داد همراه ده هزار تن از زنگيان و ديگران بيرون روند و آهنگ رودخانه هاى دير و مرأة و ابو الاسد كنند و از آن راه خود را به بطيحه برسانند و بر مسلمانان و ساكنان دهكده هاى اطراف غارت برند و راهها را ببندند و هر چه مى توانند گندم و خواروبار فراهم آورند و به شهر حمل كنند و نگذارند خواروبار و گندم به لشكرگاه ابو احمد برسد. ابو احمد غلام خود را همراه لشكرى گران كه گروهى از راههاى آبى و گروهى ديگر از راه خشكى و با اسب حركت مى كردند گسيل داشت كه از اين كار دشمن جلوگيرى كنند. زيرك در جايى كه به نهر عمر معروف است با آنان در افتاد و ميان او و زنگيان جنگى سخت در گرفت كه سرانجام با شكست و زبونى زنگيان تمام شد و زيرك چهار صد بلم از آنان به غنيمت گرفت و گروه بسيارى را اسير كرد و با اسيران و غنايم و سرهاى بريده به لشكرگاه ابو احمد برگشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: ابو احمد پسر خود ابو العباس را براى ورود و تصرف شهر سالار زنگيان گسيل داشت. او از راه رودخانه اى كه معروف به غربى است آهنگ آن شهر كرد. سالار زنگيان براى جنگ با او على بن ابان مهلبى را آماده كرده بود، جنگ ميان دو گروه درگرفت، سالار زنگيان على را با سليمان بن جامع و لشكرى مركب از سرداران زنگيان پشتيبانى و يارى كرد، جنگ ادامه يافت و گروهى بسيار از سرداران زنگيان از ابو العباس امان خواستند. اين جنگ تا نزديك غروب ادامه يافت و در آن هنگام ابو العباس برگشت و ضمن برگشت خود از كنار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 151 شهر زنگيان عبور كرد و به جايى به نام نهر اتراك رسيد و گروهى اندك از زنگيان را ديد كه به پاسدارى ايستاده اند، بر آنان طمع بست و آهنگ ايشان كرد و گروهى از ياران ابو العباس بر باروى شهر رفتند و گروهى از زنگيان را كه آنجا بودند كشتند، خبر به سالار زنگيان رسيد چند تن از سرداران خود را به يارى ايشان فرستاد. ابو العباس نيز به پدرش پيام فرستاد و از او يارى خواست و گروهى از غلامان سبكبار از لشكرگاه ابو احمد خود را رساندند و بدين گونه لشكر ابو العباس تقويت شد. سليمان بن جامع همين كه ديد ابو العباس وارد رود اتراك شد با گروهى بسيار از زنگيان نخست به سوى بالا حركت كرد و سپس از پشت سر سپاهيان ابو العباس كه سرگرم جنگ بودند و كنار باروى شهر جنگ مى كردند درآمد و ناگاه طلبلهاى آنان به صدا درآمد و سپاهيان ابو العباس روى به گريز نهادند و پراكنده شدند. زنگيان از مقابل حمله آوردند و در اين جنگ گروهى از غلامان و سرداران ابو احمد كشته شدند و تنى چند از بزرگان و سرشناسان ايشان اسير زنگيان شدند. ابو العباس چندان از خود دفاع كرد كه توانست سالم برگردد. اين واقعه زنگيان و پيروان ايشان را به طمع انداخت و دلهاى ايشان را استوار ساخت. زان پس ابو احمد تصميم گرفت با همه لشكريان خود از رودخانه بگذرد و آهنگ شهر سالار زنگيان كند و فرمان داد آماده شوند. چون وسايل عبور براى او فراهم شد روز آخر ذو الحجه سال دويست و شصت و هفت با نيرومندترين لشكر و بهترين ساز و برگ حركت كرد و سرداران خود را بر اطراف شهر سالار زنگيان گسيل داشت و شخصا آهنگ يكى از اركان آن شهر كرد. سالار زنگيان آن بخش از شهر را كه با پسر خود، انكلاى، استوار مى داشت، على بن ابان و سليمان بن جامع و ابراهيم بن جعفر همدانى را نيز به يارى او فرستاد و شهر را از منجنيقها و عراده ها و كمانهايى كه چند تير مى انداخت آكنده كرد و زوبين اندازان را جمع كرد، و بيشتر لشكريان خود را فراهم آورد. چون دو گروه روياروى شدند ابو احمد به غلامان زوبين انداز و نيزه دار خود و سياهان فرمان داد از آن سو كه خودش ايستاده بود آهنگ آن ديوار كنند، ميان آنان رودخانه معروف به رود اتراك قرار داشت كه رودخانه اى پهن و پر آب بود و چون كنار آن رودخانه رسيدند از آن باز ماندند، بر سر سپاهيان فرياد كشيده شد و به عبور از آن تحريض شدند و با شنا كردن از آن گذشتند. زنگيان با منجنيقها و عراده ها و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص152 فلاخنها و با دستهاى خود آنان را سنگباران مى كردند و با انواع كمانهاى دستى و پايى تير اندازى مى كردند و از انواع آلات و ابزار تيراندازى بهره مى بردند. با اين وجود سپاهيان ابو احمد صبر كردند و سرانجام توانستند از رودخانه بگذرند و خود را كنار بارو برسانند ولى كارگرانى كه براى ويران كردن ديوارها آماده شده بودند هنوز به آنان نرسيده بودند. ناچار غلامان با سلاحهايى كه همراه داشتند شروع به خراب كردن ديوار كردند و خداوند متعال آن را آسان قرار داد و آنان براى خود راه بالا رفتن از آن ديوار را هموا كردند، برخى از نردبانها كه براى اين كار آماده شده بود رسيد، آنان از آن گوشه ديوار بالا رفتند و پرچمى را كه بر آن «الموفق باللّه» نوشته شده بود برافراشتند. در اين هنگام زنگيان بر آنان حمله آوردند و سخت ترين جنگ صورت گرفت و ثابت از سرداران معرف ابو احمد كه سياه پوست بود، كشته شد. تيرى به شكمش خورد و مرد. او از سرداران بزرگ ابو احمد بود. سپاهيان ابو احمد هر منجنيق و عراده كه بر آن ركن بود آتش زدند. ابو العباس هم با سپاهيان خود آهنگ بخش ديگرى كرد تا از راه رودخانه معروف منكى وارد شهر شود. على بن ابان همراه گروهى از زنگيان راه را بر او بست و ابو العباس بر على چيره شد و او را شكست داد و گروهى از يارانش را كشت و على بن ابان مهلبى گريزان برگشت و ابو العباس كنار رودخانه منكى رسيد و چنين مى انديشيد كه راه ورود به شهر از آنجا آسان است. او كنار خندق رسيد و آن را پهن و ژرف يافت، ياران خود را تشويق كرد از آنجا بگذرند كه گذشتند. پيادگان هم با شنا عبور كردند و خود را كنار ديوار رساندند و در آن رخنه اى ايجاد كردند و آن را چندان فراخ كردند كه توانستند وارد شوند و وارد شهر شدند. سليمان بن جامع كه براى دفاع از آن نقطه مى آمد با آنان روياروى شد كه با او جنگ كردند و او را عقب راندند و كنار رود ابن سمعان رسيدند و آن نهرى بود كه داخل شهر كشانده بودند، خانه يى هم كه به خانه ابن سمعان معروف بود در دست آنان قرار گرفت كه هر چه در آن بود آتش زدند و آن را ويران ساختند. زنگيان كنار رود ابن سمعان مدتى طولانى درنگ كردند و بسختى دفاع نمودند. يكى از غلامان ابو احمد موفق بر على بن ابان حمله برد، على از او گريخت و غلام توانست كمربند و لنگ او را بچسبد، على كمربند و لنگ خود را باز كرد و براى غلام افكند و پس از اينكه مشرف به هلاك شده بود توانست خود را نجات جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 153 دهد. ياران ابو احمد بر زنگيان حمله بردند و آنان را از كنار رودخانه ابن سمعان به گوشه ديگر شهر عقب راندند و چنان شد كه سالار زنگيان شخصا با گروهى از ويژگان خود سوار شد، ياران موفق به او برخوردند و وى را شناختند و بر او حمله بردند و كسانى را كه با او بودند به گريز واداشتند، يكى از پيادگان چنان به او نزديك شد كه با سپر خود به چهره اسب سالار زنگيان كوفت و اين هنگام غروب بود. شب ميان ايشان پرده درافكند و تاريك شد، باد تند شمال هم وزيدن گرفت و جزر واقع شد و آب چنان فرو نشست كه بيشتر كشتيها و بلمهاى ابو احمد موفق بر گل نشست. سالار زنگيان ياران خود را تحريض بر حمله كرد، آنان به بلمهاى موفق حمله كردند و تنى چند را كشتند و به پيروزى اندكى رسيدند. بهبود زنگى هم آهنگ مسرور بلخى كرد كه كنار نهر غربى بود و با او درافتاد و درگير شد و گروهى از يارانش را كشت و اسيرانى گرفت و چند راس از اسبان آنان را هم به غنيمت برد و اين موضوع نشاط ياران موفق را در هم شكست. در اين روز گروه بسيارى از سرداران زنگى گريخته و پراكنده شده بودند و به سوى نهر امير و عبادان [آبادان ] و جاهاى ديگر گريخته بودند. از جمله كسانى كه آن روز گريخته بودند برادر سليمان بن موسى شعرانى و محمد و عيسى بودند كه آهنگ باديه كردند و چون خبردار شدند كه سپاهيان موفق برگشته اند و زنگيان پيروزى نسبى يافته اند برگشتند. گروهى از اعرابى كه در لشكرگاه سالار زنگيان بودند نيز گريختند و خود را به بصره رساندند و كسانى را براى زينهار خواهى پيش ابو احمد گسيل داشتند، كه آنان را امان داد و كشتيهايى گسيل داشت كه ايشان را به موفقيه حمل كند و بر آنان خلعت پوشاند و براى آنان مقررى و خواروبار تعيين كرد. از جمله سرداران سالار زنگيان كه تقاضاى امان كردند سردار نامدار او ريحان بن صالح مغربى-  كه سالارى و فرماندهى داشت-  و حاجب انكلانى، پسر سالار زنگيان، بود. ريحان نامه نوشت و ضمن آن براى خود و گروهى از يارانش امان خواست. تقاضاى او پذيرفته شد و تعداد بسيارى بلم و قايق و زورق همراه لزيرك كه فرمانده پيشتازان ابو العباس بود فرستاده شد. لزيرك رود يهودى را تا آخر پيمود و آنجا ريحان و يارانش را كه همراهش بودند ديد، آنها از پيش همانجا وعده ملاقات نهاده بودند. لزيرك ريحان و همراهانش را به سراى ابو احمد موفق برد كه فرمان داد به ريحان خلعتهاى گران و چند اسب با همه ساز و برگ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 154 بخشيدند و براى او جايزه گرانقدر نيز پرداخت شد و به هر يك از ياران او هم طبق مقام و منزلتى كه داشتند جوايزى داده شد. ريحان را به ابو العباس سپردند و او فرمان داد او و يارانش را سوار كنند و كنار سراى سالار زنگيان بردند و آنان ميان بلمها و زورقها در حالى كه لباسهاى آراسته و رنگارنگ زر دوزى شده بر تن داشتند ايستادند تا زنگيان همگى آنان را مشاهده كنند. در آن روز گروهى ديگر از ياران ريحان كه از همراهى با او خوددارى كرده بودند و گروهى از مردم ديگر از ابو احمد امان خواستند كه به آنان امان داده شد و همچون ياران ايشان به آنان نيكى و احسان شد. سپس در نخستين روز سال دويست و شصت و هشت جعفر بن ابراهيم معروف به «سجان» كه يكى از افراد مورد اعتماد سالار زنگيان بود امان خواست، همان خلعت و نيكيها كه نسبت به ريحان شده بود در مورد جعفر هم انجام شد و او را هم در زورقى كنار قصر سالار زنگيان بردند تا آنجا بايستد و يارانش او را ببينند و با آنان گفتگو كند و خبر دهد كه آنان در حال غرور و فريب هستند و ايشان را از دروغها و تبهكاريهاى سالارشان كه از آنها مطلع شده است آگاه كند. در اين روز گروه بسيارى از فرماندهان زنگيان و افراد ديگر امان خواستند و مردم پياپى زينهار مى خواستند. ابو احمد بر جاى ماند، ياران و سپاهيان خود را جمع مى كرد و زخمهاى ايشان را معالجه مى كردند و هيچ جنگى نكرد و به سوى زنگيان پيش نرفت تا ماه ربيع الآخر فرا رسيد. در آن ماه ابو احمد لشكر خويش را به گونه يى كه مصلحت مى ديد عبور داد و آنان را در جهات مختلف پراكنده ساخت و دستور داد ديوار شهر را ويران كنند و فرمان داد فقط به ويران كردن ديوار شهر قناعت كنند و وارد شهر نشوند، و به هر يك از نواحى كه فرماندهان را گسيل كرده بود بلمهايى آكنده از تيراندازان براى پشتيبانى فرستاد و فرمان داد با تيراندازى از كارگرانى كه مشغول خراب كردن ديوار خواهند شد حمايت كنند. در اين روز در ديوار شهر رخنه هاى فراوان ايجاد شد و ياران ابو احمد از همه رخنه ها به شهر هجوم آوردند، و زنگيان را شكست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 155 دادند و آنها را وادار به گريز كردند و سپس در شهر به تعقيب آنان پرداختند و در كوچه ها و گذرهاى شهر و پستى و بلندى آن پراكنده شدند و به جايى دورتر از آنجا كه در هجوم قبلى رسيده بودند رفتند كه ناگاه زنگيان به جنگ با آنان برگشتند و با برآوردن فريادهايى افرادى كه در كمينگاهها بودند و سپاهيان ابو احمد از آن آگاه نبودند، بيرون ريختند. در اثر اين كار سپاهيان ابو احمد سرگردان و گروهى بسيار از آنان كشته شدند و زنگيان اسلحه و غنيمت بسيارى از آنان گرفتند، سى مرد ديلمى از سپاهيان ابو احمد شروع به دفاع و حمايت از ياران خود كردند تا آنكه گروهى توانستند خلاصى يابند و خود را به كشتيها دراندازند و آن ديلميان همگى كشته شدند و آنچه در اين روز بر سر مردم آمد بر ايشان سخت گران بود. ابو احمد به شهر خود، موفقيه، برگشت. سرداران خود را جمع كرد و ايشان را در مورد مخالفت با فرمان خويش به سختى نكوهش كرد كه چرا راى و چاره-  انديشى او را تباه كرده اند و آنان را به سخت ترين شكنجه ها تهديد كرد كه اگر بار ديگر چنان كنند آنچنان خواهد كرد، آن گاه فرمان داد كشته شدگان را بشمارند، و چون نامهاى آنان را پيش او آوردند فرمان داد مقررى و آنچه به آنان پرداخت مى شده است به فرزندان و همسران ايشان پرداخت شود و اين كار بسيار ستوده آمد و موجب افزونى حسن نيت ياران ابو احمد شد كه ديدند هر كس در فرمانبردارى از او كشته شود بازماندگانش مورد حمايت و مراقبت قرار مى گيرند. ابو جعفر طبرى مى گويد: پس از آن ابو احمد شروع به قطع خواروبار از همه جهاتى كرد كه به شهر سالار زنگيان مى رسيد، از همه نواحى مقدار زيادى ماهى به شهر سالار زنگيان مى رسيد كه از آن كار جلوگيرى شد، كسانى كه ماهى مى آوردند كشته شدند و راهها بسته شد و همه راههايى را كه به آنجا مى رسيد مسدود كردند. محاصره براى زنگيان بسيار زيانبخش بود، بدنهاشان ناتوان شد و مدت محاصره به درازا كشيد و چنان شد كه چون از اسيرى كه از آنان به اسارت گرفته مى شد يا كسى كه امان خواسته بود و به او امان داده شده بود مى پرسيدند: چه مدت است كه نان نخورده اى مى گفت يك يا دو سال همه كسانى كه در شهر سالار زنگيان مقيم بودند نيازمند چاره سازى براى روزى خود شدند و آنان بر كرانه و ميان جويهايى كه از لشكرگاه آنان دور بود در جستجوى روزى برآمدند و بدين گونه گروه بسيارى از ايشان اسير مى شدند و اصحاب ابو احمد روزانه با اسيران معاشرت و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 156 گفتگو مى كردند و چون ابو احمد انبوهى اسيران را ديد از آنان سان ديد، هر كه را نيرومند و چابك بود و ياراى حمل اسلحه داشت آزاد كرد و بر او منت نهاد و نيكى كرد و در زمره غلامان زنگى خويش درآورد و به آنان اعلام كرد كه چه نيكى و احسانى براى آنان خواهد بود، و كسانى را كه ناتوان بودند و تحركى نداشتند و پير زنان سالخورده را كه ياراى حمل سلاح نداشتند و زخميهاى زمينگير را دو جامه و چند درهم و زاد و توشه مى بخشيد و آنها را به لشكرگاه سالار زنگيان مى بردند و آنجا رها مى كردند و به آنان سفارش مى شد آنچه از احسان و محبت ابو احمد نسبت به هر كس كه پيش او برود ديده اند براى ديگران بيان كنند و بگويند عقيده و روش ابو احمد درباره هر كس كه از او امان بخواهد يا او را به اسيرى بگيرد همين گونه است. بدينگونه ابو احمد به هدف خويش، كه جلب نظر زنگيان بود، رسيد و زنگيان در خود احساس گرايش به او و پذيرش صلح با او و فرمانبرى از او كردند. ابو جعفر طبرى مى گويد: پس از آن جنگى پيش آمد كه در آن بهبود زنگى كشته شد و ابو العباس زخم برداشت، و چنين بود كه بهبود از همه ياران زنگيان بيشتر هجوم مى برد و راهها را بيشتر از همگان مى بريد و اموال بيشترى را به يغما مى برد و از اين راه براى خود اموال بسيارى فراهم آورده بود، او فراوان ميان زورقهاى سبك مى نشست و نهرهايى را كه به دجله مى رسيد مى پيمود و چون به كشتى و بلمى از بلمهاى ياران ابو احمد مى رسيد آنرا مى گرفت و بر سرنشينان آن چيره مى شد و آن را به همان نهرى كه از آن بيرون آمده بود مى كشاند و اگر كسى به تعقيب او مى پرداخت او را از پى خود مى كشاند و ناگهان گروهى از ياران وى كه از پيش آنان را براى همين كار آماده كرده بود، از كمين بيرون مى آمدند و بر تعقيب كنندگان حمله مى بردند چون اين كار تكرار شد لازم بود از او پرهيز كنند و براى دفع هجومهاى او آماده شوند. يك بار بهبود سوار بلمى شد و آن را شبيه بلمهاى ابو احمد ساخت و پرچمى نظير پرچمهاى او بر بلم نصب كرد و در حالى كه شمار بسيارى از زنگيان با او بودند حمله كرد و به جان گروهى انبوه از ياران ابو احمد افتاد و كشت و اسير گرفت. ابو احمد پسر خود ابو العباس را براى جنگ با او فرا خواند و با لشكرى گران او را روانه كرد. ميان آن دو جنگ سختى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 157 در گرفت، تيرى به سوى ابو العباس انداخته شد كه به او اصابت كرد، نيزه يى هم به شكم بهبود خورد و آن را يكى از غلامان از داخل بلمى از بلمهاى ابو العباس به سوى او انداخت. بهبود در آب افتاد يارانش او را در ربودند و سوار كردند و به سوى لشكرگاه سالار زنگيان برگشتند، آنان در حالى كه او مرده بود به لشكرگاه خويش رسيدند. مصيبت و اندوه سالار زنگيان و دوستانش گران آمد و بر او سخت بيتابى كردند، مرگ بهبود بر ابو احمد پوشيده ماند تا آنكه يكى از قايقرانان زنگى از او امان خواست و اين خبر را به او داد كه شاد شد و فرمان داد غلامى را كه بر بهبود نيزه زده است فرا خواندند و به او مال و جامه و حمايل داد و بر مقررى او افزود و به همه كسانى كه در آن بلم بوده اند نيز خلعت و مال بخشيده شد. ابو العباس هم مدتى به معالجه زخم خود سرگرم بود تا بهبودى يافت. ابو احمد همچنان در شهر خويش كه موفقيه نام داشت باقى ماند و از جنگ و درگيرى با زنگيان خوددارى مى كرد، او فقط آنان را در محاصره مى داشت، رودخانه ها را بسته بود و هر كس را كه در جستجوى آذوقه و خواروبار بيرون مى آمد مى گرفت و منتظر بهبود يافتن پسرش بود. اين كار ماههاى بسيار طول كشيد و سال دويست و شصت و هشت به پايان رسيد. اسحاق بن كنداجيق از بصره و نواحى آن منتقل گرديد و به حكومت موصل و جزيره و ديار ربيعه و ديار مضر گماشته شد. سال دويست و شصت و نه فرا رسيد و ابو احمد همچنان زنگيان را در محاصره داشت و چون بر ابو العباس و وضع مزاجى او ايمنى پيدا كرد و توانست حال عادى خود را باز يابد، دوباره به جنگ سالار زنگيان بازگشت. ابو جعفر گويد: همينكه بهبود هلاك شد سالار زنگيان به اموال بسيار و فراوان او طمع بست و براى او مسلم شد كه بهبود دويست هزار دينار طلا و همان اندازه گوهرهاى آراسته باقى گذاشته است. با همه چاره سازى ها به جستجوى آن مال برآمد، نزديكان و وراث و ياران بهبود را زندانى كرد و آنان را تازيانه زد و چند خانه او را درهم ريخت و پاره يى از ساختمانهاى او را ويران كرد به اين اميد كه گنجينه نهفته اى پيدا كند، ولى چيزى نيافت، اين كار سالار زنگيان يكى از عواملى بود كه دل يارانش را بر او تباه و آنان را وادار به گريز از او كرد و از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 158 مصاحبت با او خوددارى ورزيدند و گروهى بسيار از ايشان از ابو احمد امان خواستند و او به آنان خلعت و جايزه داد. ابو احمد چنين مصلحت ديد كه از جانب خاورى دجله به كرانه باخترى كوچ كند و براى خود لشكرگاهى بسازد و شهر ديگرى در آن سو بر پا كند تا بتواند گلوى سالار زنگيان را بيشتر بفشارد و امكان جنگ با او هر صبح و عصر فراهم آيد. هواى طوفانى و بادهاى تند بسيارى از روزها مانع عبور لشكريان از دجله مى شد. ابو احمد فرمان داد نخلستانهاى نزديك شهر سالار زنگيان را قطع كنند و جاى مناسبى را براى لشكرگاه فراهم آورند و از هر سو گرد آن خندق حفر كنند و آنجا باروى مرتفع بسازند تا از شبيخون زدن زنگيان در امان باشد. ابو احمد فرماندهان سپاه خود را به نوبت بر اين كار مى گماشت و در حالى كه كارگران و مردان همراه ايشان بودند به آن كار ادامه مى دادند. سالار زنگيان هم در اين مورد به مقابله پرداخت، او على بن ابان مهلبى و سليمان بن جامع و ابراهيم بن جعفر همدانى را به نوبت به فرماندهى جنگ گماشت تا از ساختن آن شهر جلوگيرى كنند. گاهى نيز انكلانى پسرش اين كار را بر عهده مى گرفت و سليمان بن موسى-  بن شعرانى را كه پس از شكست در جنگ مذار پيش او آمده بود همراه مى برد. سالار زنگيان اين موضوع را مى دانست كه اگر ابو احمد كنار او لشكرگاه بسازد كارش دشوار خواهد شد و راه او براى كسانى كه بخواهند به او ملحق شوند نزديكتر مى شود، وانگهى نزديك شدن ابو احمد موجب بيم و هراس ياران او مى شد و اين كار موجب شكست همه تدبيرهاى او مى شد و همه امورش را تباه مى ساخت. بدين گونه جنگ ميان سرداران ابو احمد و سردار زنگيان پيوسته وجود داشت. آنان كوشش مى كردند تا لشكرگاه خود را بسازند و زنگيان هم از اين كار جلوگيرى مى كردند. روزى گروهى از سرداران ابو احمد در حالى كه براى انجام كارهايى كه بر عهده ايشان بود در كرانه باخترى دجله بودند بادهاى تند شروع به وزيدن كرد، سالار زنگيان كه متوجه شد آنان نمى توانند از دجله بگذرند و وزش تند بادها مانع اين كار است با همه سواران و پيادگان خويش بر آنان حمله كرد، بلمهاى فرماندهان ابو احمد از شدت طوفان نمى توانست پا برجاى بماند و باد آنها را اين سو و آن سو مى برد آن چنان كه بيم برخورد به سنگها بود و قايقرانان بيم در هم شكستن بلمها را داشتند و به سبب سختى طوفان و امواج راهى براى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 159 عبور از دجله باقى نبود و بدين گونه زنگيان به جان ايشان درافتادند و همه را كشتند و فقط تنى چند توانستند بگريزند و خود را به موفقيه رساندند و اندوه و بيتابى ابو احمد و يارانش در اين مصيبت شدت يافت. چون زنگيان توانستند بر آنان دست يابند و در اين كار اهتمام ورزيدند ابو احمد انديشه خود را مورد بررسى قرار داد و دانست كه فرود آمدن و لشكرگاه ساختن او در كرانه باخترى و اقامت در همسايگى شهر سالار زنگيان اشتباه و خطا بوده است و از حيله سازيهاى او در امان نخواهد بود و ممكن است فرصتى پيدا كند و به لشكرگاه درافتد يا شبيخون زند و راههايى براى نيرومند شدن خود بيابد كه آنجا زمين ناهموار و داراى بيشه زارهاى بسيار بود و راههاى آن دشوار مى نمود، وانگهى زنگيان در پيمودن اين راههاى ناهموار و سخت از ياران ابو احمد تواناتر بودند و در هر حال براى آنان به مراتب آسانتر بود. ابو احمد از انديشه خود كه فرو آمدن در كرانه باخترى دجله بود منصرف شد و همت و قصد خود را در ويران كردن ديوار شهر سالار زنگيان متمركز كرد و به فكر توسعه و گشايش راههاى جديد نفوذى افتاد كه يارانش بتوانند وارد آن شهر شوند، و فرماندهان سپاه خود را بدين منظور آماده مى ساخت. سالار زنگيان هم فرماندهان سپاه خود را براى جلوگيرى از اين كار فرا خواند و كار به درازا كشيد و روزگار سپرى مى شد. چون ابو احمد اجتماع زنگيان و همكارى آنان را در جلوگيرى از خراب كردن ديوار ديد، تصميم استوار گرفت كه خود، شخصا آن كار را انجام دهد و آنجا حاضر شود تا بدين وسيله انگيزه اى براى كوشش بيشتر ياران خود باشد و مايه افزونى همت ايشان گردد. ابو احمد شخصا در آن كار حاضر شد و جنگ در گرفت و كار بر هر دو گروه دشوار شد و شمار زخميان و كشتگان از هر دو گروه فزونى گرفت. ابو احمد روزهاى بسيارى را همانجا مقيم گشت و هر بامداد و شامگاه با زنگيان جنگ مى كرد و هيچ كدام يك روز هم سستى نمى كردند. كارى كه ياران ابو احمد قصد داشتند انجام دهند دشوار شد و حمايت زنگيان از شهر خودشان بالا گرفت. سالار زنگيان نيز خود عهده دار جنگ شد و گزيدگان يارانش و دليران ايشان همراهش بودند و كسانى كه تا پاى جان در خدمت او و در كنارش بودند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 160 سخت ايستادگى مى كردند و چنان بود كه اگر در حال صف كشيدن در برابر دشمن به يكى از زنگيان تير يا ضربه نيزه و شمشير اصابت مى كرد و فرو مى افتاد كسى كه كنارش ايستاده بود او را از صحنه دور مى كرد و خودش از ترس آنكه مبادا جاى او خالى بماند و خللى وارد شود در جاى او مى ايستاد. قضا را روزى چنان مه شديدى پيش آمد كه مردم را از يكديگر پوشيده داشت به گونه يى كه كسى نمى توانست دوست خود و كسى را كه كنارش ايستاده است بشناسد ياران ابو احمد نيرو گرفتند و نشانه هاى فتح آشكار شد و لشكريان ابو احمد خود را به شهر زنگيان رساندند و وارد آن شدند و جاهايى را در تصرف خويش درآوردند و در همان حال كه سرگرم تحكيم مواضع خود بودند ناگاه تيرى از سپاه زنگيان، به وسيله مردى رومى بنام قرطاس كه از ياران سالار زنگيان بود پرتاب شد و به سينه ابو احمد خورد و اين واقعه پنج روز باقى مانده از جمادى الاولاى سال دويست و شصت و نه هجرى بود. ابو احمد و ويژگانش اين موضوع را از مردم پوسيده داشتند و او پس از ظهر آن روز به موفقيه برگشت. آن شب تا اندازه اى معالجه شد با آنكه زخمش گران بود پگاه فرداى آن شب با همه شدت درد به ميدان جنگ آمد تا دلهاى ياران خود را استوار بدارد و نگذارد گرفتار سستى و ناتوانى شوند ولى اين كار و حركت موجب آمد تا بيمارى او سخت تر شود و كار آن سنگين و دشوارتر گردد تا آنجا كه بر او بيم مرگ مى رفت. ابو احمد ناچار شد كه خود را با بيشترين مراقبت و دارو معالجه كند و لشكرگاه و لشكريان و مردم همگى نگران شدند و ترسيدند كه زنگيان بر ايشان نيرو گيرند و كار به آنجا كشيد كه گروهى از بازرگانان مقيم موفقيه از آن شهر كوچ كردند، چه، ترس بر دلهايشان چيره شده بود. ابو جعفر طبرى مى گويد: در همان حال كه ابو احمد بيمار بود حادثه ديگرى هم در كار سلطنت-  آنچه ميان او و برادرش معتمد بود-  پيش آمد كه ياران مورد مشورت و اطمينان او پيشنهاد كردند ابو احمد لشكرگاه خود را رها كند و به بغداد كوچ كند و كسى را به جاى خود در لشكرگاه بگمارد. ابو احمد اين پيشنهاد را نپذيرفت و ترسيد كه موجب آيد تا سالار زنگيان بتواند پراكندگى هايى را كه او ايجاد كرده است جبران كند. ابو احمد با همه شدت زخم و كار دشوارى كه در موضوع خلافت پيش آمده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 161 بود همچنان پايدار و شكيبا همانجا باقى ماند تا آنكه بهبود يافت و خود را براى ويژگان و سرداران خويش آشكار كرد و مدتها بود كه از ايشان در پرده بود. با ديدار ابو احمد روحيه سردارانش قوى شد، او همچنان افتان و خيزان تا ماه شعبان آن سال خود را معالجه و تقويت مى كرد و چون بهبود يافت و ياراى سوار شدن بر اسب و حمله پيدا كرد همچون گذشته و بر عادت خويش به جنگ روى آورد و بر آن مواظبت مى كرد. چون خبر تير خوردن ابو احمد به اطلاع سالار زنگيان رسيد به ياران خود وعده هاى فراوان مى داد و اميدهاى واهى در گوش آنان مى دميد و بدين گونه شوكت زنگيان بالا گرفت و آرزوهايشان بسيار شد و همين كه اين خبر به او رسيد كه ابو احمد ميان لشكر خود آشكار شده است روى منبر براى زنگيان سوگند مى خورد كه اين خبر ياوه و بى اساس است و آنچه در بلم ديده اند كسى شبيه ابو احمد است و كار را بر آنان مشتبه مى ساخت. مى گويم [ابن ابى الحديد] حادثه يى كه در مورد حكومت ابو احمد پيش آمد چنين بود كه برادرش معتمد كه در آن هنگام خليفه بود به منظور اظهار خشم و نفرت نسبت به ابو احمد از پايتخت و محل استقرار خلافت خويش بيرون آمد و آنجا را رها كرد و چنين مى پنداشت كه ابو احمد اموال و خراج كشور را خودسرانه تصرف مى كند و بر او ستم روا مى دارد و اموال گزينه خراج را براى خود جمع مى كند. معتمد به ابن طولون سالار مصر نامه يى نوشت و از او اجازه خواست تا به مصر برود و به او بپيوندد. ابن طولون تقاضاى او را پذيرفت و معتمد همراه گروهى از فرماندهان سپاه و وابستگان خويش از سامراء به قصد رفتن به مصر بيرون آمد. در حقيقت ابو احمد خليفه بود و معتمد صورتى خالى از معانى خلافت بود كه او را هيچ امر و نهى و هيچ حل و عقدى در كارها نبود و ابو احمد بود كه وزيران و دبيران و فرماندهان را عزل و نصب مى كرد و زمينها را به اشخاص واگذار مى كرد و در هيچيك از اين امور به معتمد مراجعه نمى كرد و چون خبر بيرون آمدن معتمد از سامراء و آهنگ او براى رفتن به مصر و پيوستن به ابن طولون به اطلاع ابو احمد رسيد، به اسحاق بن كند اجيق كه در آن هنگام امير موصل و جزيره بود نامه نوشت و فرمان داد راه را بر معتمد ببندد و فرماندهان و موالى و وابستگانى را كه همراه اويند فرو گيرد و همه را به سامراء برگرداند همچنين براى اسحاق نوشت املاك و زمينهاى همه فرماندهان و موالى را كه همراه معتمد بودند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 162 مصادره كند. اسحاق راه را بر آنان كه نزديك رقه رسيده بودند بست و همگان را گرفت و در بندهاى محكم اسير كرد، آن گاه پيش معتمد رفت و با او خشونت و او را سرزنش كرد كه چگونه در اين هنگام كه برادرش سرگرم جنگ با كسى است كه در كشتن معتمد و افراد خاندانش چاره سازى مى كند و مى خواهد پادشاهى آنان را نابود كند او از پايتخت خويش و از كشور نياكانش دورى مى جويد و از برادر خود جدا مى شود اسحاق آنان را در بند و زنجير به سامراء برگردند معتمد را بر خلافت مستقر داشت و او را از بيرون رفتن از دار الخلافه باز داشت. ابو احمد پسر خود هارون و دبير خويش صاعد بن مخلد را از موفقيه به سامراء گسيل داشت و آن دو خلعتهاى گرانسنگ بر اسحاق پوشاندند و دو شمشير زر نشان بر شانه هايش آويختند و او به ذو السيفين [صاحب دو شمشير] ملقب شد. او نخستين كس است كه دو شمشير بر او آويخته اند. پس از آن هم در يك روز قباى ديباى سياهى همراه دو رشته آراسته به گوهرهاى گرانبها و تاجى زرين كه به انواع گوهر آراسته بود و شمشيرى زرين و آراسته به گوهرهاى درشت به او بخشيدند و هارون و صاعد او را تا منزلش بدرقه كردند و بر سفره اش نشستند و غذا خوردند و همه اين كارها را به پاداش كار او در مورد معتمد انجام دادند و به راستى كه بايد از اين همت ابو احمد موفق و قوت نفس او تعجب كرد و بسيارى ايستادگى او در خور تحسين است كه در قبال چنان دشمنى قرار داشته باشد و از ياران او همواره كشته شوند سپس به پسرش تيرى اصابت كند و پس از آن به سينه خودش تيرى بخورد كه مشرف بر مرگ شود و از برادرش كه خليفه بوده است چنين كارى سربزند در عين حال شكسته خاطر و سست انديشه و ناتوان نگردد و او را به حق و شايسته لقب منصور دوم داده اند و اگر پايدارى و مقاومت او در جنگ زنگيان نمى بود بدون ترديد پادشاهى خاندانش منقرض مى شد ولى خداوند متعال چون اراده فرموده بود كه اين دولت پايدار بماند او را پايدار قرار داد. ابو جعفر طبرى مى گويد: سپس موفق در خراب كردن بارو و آتش زدن شهر كوشش مى كرد و سالار زنگيان هم در فراهم آوردن جنگجويان و احاطه كنندگان براى حفظ بارو و شهر خود همت گماشت. ميان هر دو گروه جنگهاى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 163 بزرگى كه افزون از حد توصيف است، صورت گرفت. لشكر زنگيان كشتيها و بلمهاى ابو احمد را كه به باروى شهر نزديك مى شدند با گلوله هاى بزرگ كه قلع و سرب ذوب شده بود مى زدند و با منجنيق و عراده ها سنگباران مى كردند. ابو احمد فرمان داد براى بلمها سپرهاى ضخيم چوبى ساختند و بر آنها پوست گاوميش كشيدند و روكشهايى قرار دادند كه آميخته با انواع داروها و موادى بود كه مانع آتش گرفتن مى شد و بدين گونه با سالار زنگيان مى جنگيدند و آتش و گلوله هاى سرب مذاب اثرى نمى كرد. در اين هنگام محمد بن سمعان دبير و وزير سالار زنگيان از ابو احمد موفق امان خواست و اين موضوع در ماه شعبان همان سال بود. با امان خواهى او اركان سالار زنگيان در هم شكست و نيروى او سستى گرفت. ابو العباس هم آماده شد تا خانه محمد بن يحيى كرنبائى را كه كنار خانه سالار زنگيان بود تصرف كند و آتش زند و در اين باره شروع به چاره انديشى كرد. ابو احمد موفق هم بسيارى از پنجره ها و دريچه هايى را كه مشرف بر باروى شهر بود آتش زد و غلامان ابو احمد از ديوار خانه سالار زنگيان بالا رفتند و به خانه درآمدند و خانه را غارت كردند و به آتش كشيدند، ابو العباس هم همين كار را نسبت به خانه كرنبائى انجام داد. انكلانى پسر سالار زنگيان از ناحيه شكم زخمى گران برداشت كه مشرف به مرگ شد. با توجه به همه بزرگى اين پيروزى چنان اتفاق افتاد كه ابو حمزه نصير فرمانده نيروهاى آبى و دريايى ابو احمد به هنگام هجوم بلمها و مقابله شديد زنگيان غرق شد و اين موضوع بر ابو احمد گران آمد و با غرق شدن او زنگيان نيرو گرفتند. ابو احمد پايان آن روز از جنگ برگشت و او را بيمارى و دردى عارض شد كه به ناچار بقيه شعبان و تمام رمضان و چند روز از شوال را از جنگ با زنگيان دست بداشت تا از بيمارى خويش بهبود يافت. ابو جعفر طبرى مى گويد: همين كه خانه سالار زنگيان و خانه هاى يارانش آتش زده شد و نزديك بود اسير شود و او را بگيرند و آن بيمارى براى ابو احمد پيش آمد كه از جنگ خوددارى كرد سالار زنگيان از شهرى كه خودش در كرانه غربى رود ابو الخصيب ساخته بود به كرانه شرقى آن كوچ كرد و به جايگاهى دور افتاده و ناهموار پناه برد كه به سبب بسيارى بيشه زارها و خارستانها دسترسى به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 164 آن بسيار دشوار بود، وانگهى از هر سو محاط به رودخانه هاى درهم و برهم و خندقهاى عميق بود. سالار زنگيان با ويژگان خويش و كسانى كه با او باقى مانده بودند و همگى از بزرگان و ياران مورد اعتمادش بودند آنجا اقامت كرد. حدود بيست هزار تن از زنگيان هم براى نصرت دادن او با او باقى ماندند. رسيدن خواروبار به آنان قطع و ناتوانى ايشان هم براى مردم آشكار شد، جو و گندمى هم كه به آنان مى رسيد به تأخير افتاد و بهاى يك رطل نان گندم ده درهم گرديد. نخست جوهاى خود را خوردند و سپس ديگر حبوبات خود را تمام كردند و كار همين گونه بود تا آنجا كه زنگيان مردم را تعقيب مى كردند و هرگاه كودك و زن و مردى را تنها به چنگ مى آوردند او را مى كشتند و مى خوردند. با گذشت زمان نيرومندان زنگى بر ناتوانان حمله مى بردند و چون يكى را تنها مى يافتند مى كشتند و گوشتش را مى خوردند. پس از آن گاه فرزندان خود را مى كشتند و گوشت آنان را مى خوردند، سالار زنگيان هم كسى را كه مرتكب اينگونه كارها مى شد جز با زندان و شكنجه كيفرى نمى داد آنها را هم هنگامى كه مدت زندانشان طول مى كشيد آزاد مى كرد. پس از اينكه ابو احمد موفق از بيمارى خود برخاست و بهبود يافت و دانست كه سالار زنگيان به كرانه خاورى رود ابو الخصيب كوچ كرده و پناه برده است، تصميم گرفت همان فكر خود را عملى سازد و كرانه خاورى را هم مانند كرانه باخترى ويران كند تا بتواند سالار زنگيان را بكشد يا اسير كند. ابو احمد اقدامات بزرگى براى بريدن بيشه زارها و بستن مسير رودخانه ها و انباشتن خندقها و حفر نقبها و توسعه راهها و سوزاندن باروهاى شهرها و وارد كردن بلمهاى آكنده از جنگجويان به حريم سالار زنگيان انجام داد و در همه اين موارد زنگيان هم از خود بسختى دفاع مى كردند و جنگهاى بزرگى صورت مى گرفت كه جانها از بين مى رفت و خونها بر زمين مى ريخت و در همه اين جنگها پيروزى از آن ابو احمد بود و كار زنگيان بيشتر سستى مى گرفت و مدتى اين وضع طول كشيد تا آنكه سليمان بن موسى شعرانى كه از بزرگان زنگيان بود و در گذشته سخن از او رفته است كسى گسيل داشت تا از ابو احمد براى او امان بگيرد، ابو احمد با توجه به تباهى و خونريزى بسيارى كه سليمان در گذشته در ناحيه واسط انجام داده بود نخست از پذيرش تقاضاى او خوددارى كرد، سپس به ابو احمد خبر رسيد كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 165 گروهى از سران زنگيان از اين كار كه به سليمان امان نداده است به بيم افتاده اند، از اين رو به منظور اينكه آنان را به صلاح وادارد به سليمان امان داد و فرمان داد بلمى را به جايى كه وعده گاه بود بفرستند. سليمان شعرانى و برادرش و گروهى از فرماندهانى كه زير فرمان او بودند بيرون آمدند و در بلم نشستند و نخست پيش ابو العباس رفتند و او ايشان را پيش پدر خويش ابو احمد برد و او بر سليمان و همراهانش خلعت پوشاند و براى وى چند اسب با زين و ساز و برگ فراهم آورد و براى او و همراهانش ميهمانيهاى بزرگ داد و خوراك پسنديده مقرر داشت و مالى بسيار به سليمان بخشيد و به همراهانش نيز اموالى بخشيد و او و ايشان را به لشكر ابو العباس ملحق ساخت و فرمان داد سليمان و يارانش را در بلم بنشانند و در معرض ديد ياران سالار زنگيان قرار دهند تا بر صدق سخن و رفتار ابو احمد با پناهندگان اعتماد بيشترى پيدا كنند. در آن روز هنوز بلم از جاى خود حركت نكرده بود كه گروهى بسيار از فرماندهان سياهان امان خواستند و چون به جمع زينهار-  خواهان رسيدند به آنان مال و جايزه و خلعت بخشيدند و همان گونه كه با برادران ايشان رفتار شده بود با آنان رفتار شد. با امان خواستن سليمان شعرانى همه كارهاى ساقه لشكر سالار زنگيان كه مرتب ساخته بود درهم ريخت. سالار زنگيان سليمان را به فرماندهى ساقه لشكر خويش گماشته بود كه دنباله رود ابو الخصيب را در نظر داشته باشد و بدين سبب كارش سست و ناتوان شد، سرپرستى آنچه كه بر عهده سليمان بود به يكى از سرهنگان نام آور زنگيان بنام شبل بن سالم واگذار شد و او از مشهورترين فرماندهان زنگيان بود. ابو احمد هنوز آن روز را به شب نرسانده بود كه فرستاده شبل براى زينهار خواهى آمد، او تقاضا كرده بود چند بلم براى انتقال او كنار خانه ابن سمعان بايستد تا شبانه خودش و ياران مورد اعتمادش سوار شوند، اين تقاضاى او پذيرفته شد. شبل آخر شب در حالى كه زن و فرزندانش و گروهى از فرماندهان همراهش بودند آمد و همگى نزد ابو احمد رفتند. ابو احمد به شبل اموال گران و خلعتهاى فراوان بخشيد و چند اسب با زين و ساز و برگ در اختيارش نهاد و به يارانش نيز مال و خلعت بخشيد و نسبت به آنان نيكى كرد و آنان را ميان بلمهايى سوار كرد و جايى توقف كردند كه سالار زنگيان و يارانش آنان را در روز ديدند و اين كار بر او و دوستانش گران آمد. شبل در خير خواهى نسبت به ابو احمد با خلوص رفتار كرد و از ابو احمد خواست تا جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 166 لشكرى در اختيارش بگذارد تا شبانه به لشكر زنگيان شبيخون زند و از راههايى كه او مى داند و ياران ابو احمد نمى دانند حمله برد. ابو احمد موافقت كرد و شبل سحرگاه كه زنگيان آرام و بيخبر بودند بر آنان حمله برد و گروهى بسيار از ايشان را كشت و گروهى از فرماندهان زنگيان را اسير گرفت و با آنان پيش موفق برگشت. زنگيان از شبل و اين كار او ترسان شدند و از خواب خوددارى كردند و سخت به بيم و هراس افتادند و پس از آن همه شب پاسدارى مى دادند و به سبب ترس و وحشتى كه بر دلهاى زنگيان چيره شده بود همواره ميان لشكر ايشان هياهو مى افتاد و چنان شده بود كه هياهو و فرياد پاسدارى آنان در شهر موفقيه هم شنيده مى شد. در اين هنگام موفق تصميم استوار گرفت كه براى جنگ با سالار زنگيان در كرانه خاورى رود ابو الخصيب از آن رود بگذرد. او مجلسى همگانى بر پا كرد و فرمان داد فرماندهان و سرهنگانى را كه امان خواسته اند و سواران و پيادگان سياهپوست و سفيد پوست را حاضر كنند و چون آماده شدند براى آنان سخنرانى كرد و به آنان تذكر داد كه در چه گمراهى و نادانى و انجام كارهاى حرامى بوده اند و چه معصيت هايى را كه سالارشان در نظرشان آراسته است مرتكب شده اند و به اندازه اى بوده كه ريختن خون ايشان براى او حلال و روا بوده است و با اين وجود او لغزش و عقوبت كار ايشان را بخشيده و آنان را امان داده است و نسبت به هر كس كه به او پناه آورده نيكى و بخشش كرده است و به آنان اموال گران و ارزاق پسنديده عطا كرده است و ايشان را به جمع دوستان و فرمانبرداران خود ملحق ساخته است و بدين سبب حق او و فرمانبردارى از او بر ايشان واجب شده است و آنان در مورد اطاعت از پروردگار خويش و جلب رضايت سلطان نمى توانند كارى بهتر از جنگ با سالار زنگيان انجام دهند و بايد در جنگ با او و يارانش سختكوش باشند و با توجه به اين موضوع كه آنان به راهها و تنگناهاى لشكرگاه سالار زنگيان و حيله هايى كه براى جنگ فراهم ساخته اند از ديگران آشناترند و ديگران آن آگاهيها را ندارند، شايسته است خيرخواهى خود را آشكار كرده و كوشش كنند كه بر سالار زنگيان درآيند و در دژها و حصارهاى او نفوذ كنند تا خداوند متعال آنان را بر سالار زنگيان و پيروانش پيروز فرمايد و اگر اين كار را انجام دهند نسبت به آنان احساس بيشترى خواهد شد و هر كس در اين مورد كوتاهى كند بايد منتظر اين باشد كه در نظر خليفه و سلطان كوچك و زبون گردد و منزلت او فرو افتد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 167 صداى همه حاضران براى دعا كردن به موفق و اقرار به احسانهاى او بلند شد و اظهار داشتند كه به راستى و درستى و از دل و جان شنوا و فرمانبردار خواهند بود و با دشمن او ستيز و جهاد خواهند كرد و خون و جان خود را براى تقرب به موفق فدا خواهند كرد و گفتند اين تقاضا موجب قوت دل آنان گرديده است و نشان دهنده اعتماد ابو احمد موفق نسبت به ايشان است و نمايانگر اين است كه آنان را همچون دوستان خويش پنداشته است. آن گاه از ابو احمد موفق خواستند تا ناحيه مخصوصى از ميدان را ويژه آنان قرار دهد و ايشان را با لشكر خود نياميزد تا چگونگى پيكار و جهاد و خلوص نيت ايشان در جنگ براى او روشن شود و ببيند چگونه بر جان و دل دشمن حمله مى برند كه نشانگر فرمانبردارى و اطاعت ايشان و بيرون آمدن آنان از آن حال جهل و نادانى خواهد بود. ابو احمد موفق اين تقاضاى آنان را پذيرفت و به آنان نشان داد كه فرمانبردارى آنان براى او روشن است و آنان در حالى كه از گفتار نيك و وعده پسنديده ابو احمد خرم و شاد بودند از پيش او بيرون رفتند. ابو جعفر طبرى مى گويد: سپس ابو احمد آماده نبرد شد و لشكر خويش را بياراست و با پنجاه هزار جنگجوى پياده و سواره از راه خشكى و آب به لشكرگاه سالار زنگيان در كرانه خاورى رود ابو الخصيب وارد شد. لشكريان ابو احمد همگى تكبير و تهليل مى گفتند و قرآن مى خواندند و آنان را فرياد و هياهويى وحشت زا بود. سالار زنگيان از ايشان نشانه هايى ديد كه او را به بيم انداخت و خود با لشكريان خويش به رويارويى ايشان آمد و اين موضوع در ذو القعده سال دويست و شصت و نه بود. جنگ در گرفت و شمار كشتگان و زخميان بسيار شد و زنگيان از خود و سالارشان سخت ترين دفاع را كردند و تا پاى جان و مرگ ايستادند. ياران ابو احمد هم به راستى پايدارى و جنگ كردند و خداوند با نصرت و فتح بر آنان منت نهاد و زنگيان منهزم شدند و گروهى بسيار از ايشان كشته و گروهى بسيار اسير گشتند. ابو احمد در ميدان گردن اسيران را زد و خود آهنگ خانه سالار زنگيان كرد و به آن خانه رسيد كه سالار زنگيان و سرداران دليرش براى دفاع از او آنجا بودند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 168 زنگيان چون نتوانستند چاره اى بسازند آن خانه را تسليم كردند و از آنجا پراكنده شدند. غلامان ابو احمد موفق به آن خانه درآمدند و باقيمانده اموال و اثاث او را كه سالم مانده بود گرفتند و غارت كردند و زنان و فرزندان او را اعم از دختر و پسر به اسيرى گرفتند، ولى سالار زنگيان توانست بگريزد و گريزان به خانه على بن ابان مهلبى برود بدون اينكه به زن و فرزندان و اموال خويشتن بينديشد. خانه او به آتش كشيده شد، زنان و فرزندانش را در حالى كه بند بر ايشان نهاده بودند به موفقيه آوردند. ياران ابو احمد آهنگ خانه مهلبى كردند كه سالار زنگيان به آن پناه برده بود، در اين حال شمار زنگيان بسيار شد. ياران ابو احمد هم به غارت اموال از خانه هاى زنگيان سرگرم شدند، سالار زنگيان سرگرم شدن آنان را به غارت غنيمت شمرد و به سرهنگان خويش دستور داد فرصت را مغتنم شمرده و بر آنان حمله برند، آنان از چند جهت بر ياران ابو احمد حمله كردند و گروهى هم از كمينگاههايى كه كمين كرده بودند بيرون آمدند و توانستند ياران ابو احمد را پراكنده سازند و آنان را تعقيب كردند و تا كرانه رود ابو الخصيب عقب نشاندند و گروهى از سواركاران و پيادگان ايشان را كشتند و توانستند بخشى از اموال و كالاهايى را كه غارت شده بود پس بگيرند. آنگاه مردم به حال خويش برگشتند و جنگ تا هنگام عصر ادامه يافت. ابو احمد چنان مصلحت ديد كه ياران و لشكريان خود را از معركه جنگ برگرداند و به آنان فرمان داد و ايشان با سكون و آرامش برگشتند كه شكست و گريز شمرده نشود و توانستند به كشتيهاى خود سوار شوند و زنگيان از تعقيب آنان باز ايستادند و ابو احمد توانست لشكر را به لشكرگاه برگرداند. ابو جعفر طبرى مى گويد: در اين ماه دبير ابو احمد يعنى صاعد بن مخلد از سامراء همراه ده هزار تن به يارى او رسيد، همچنين لولوء كه از دوستان و سرهنگان ابن طولون بود و حكومت نواحى رقه و مضر بر عهده اش بود همراه ده هزار تن از سواران دلير به يارى او آمد. ابو احمد به لولوء فرمان داد با لشكر خويش براى جنگ با زنگيان بيرون رود، لؤلؤ چنان كرد و گروهى از اصحاب ابو احمد هم با او بودند كه او را بر راهها و تنگه ها راهنمايى كنند، ميان لولوء و زنگيان در ذى حجه همين سال جنگهاى سختى در گرفت كه لوءلوء بر آنان پيروزى يافت و دليرى و بى باكى او و شجاعت يارانش و پايدارى ايشان در قبال زخم و استوارى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 169 دل آنان چنان آشكار شد كه ابو احمد را شاد و دلش را آكنده از مسرت كرد. ابو جعفر مى گويد: چون سال دويست و هفتاد فرا رسيد از ديگر نقاط هم نيروهاى امدادى براى ابو احمد موفق گسيل شد: احمد بن دينار همراه گروه بسيارى از پارسايان و جنگجويان داوطلب كه همگى از اهواز و آباديهاى اطراف آن شهر بودند به يارى او آمدند و پس از او گروهى حدود دو هزار مرد از پارسايان و جنگجويان داوطلب از مردم بحرين به فرماندهى مردى از قبيله عبد القيس به يارى او آمدند. همچنين حدود هزار مرد از منطقه فارس آمدند و سالارشان يكى از داوطلبان بود كه كنيه «ابو سلمه» داشت. ابو احمد به احترام هر كس كه به يارى او مى آمد مجلسى تشكيل مى داد و بر آنان خلعت مى پوشاند و براى همراهانشان خوراكيهاى بسيار مقرر مى داشت و اموالى به آنان مى بخشيد. بدين گونه لشكرش گران و زمين از ايشان آكنده شد و تصميم او بر اين قرار گرفت كه با تمام لشكر خويش با سالار زنگيان روياروى شود، لشكرهاى خود را مرتب ساخت و تقسيم بندى كرد و در اختيار فرماندهان خود قرار داد و به هر يك از ايشان فرمان داد كه به جانبى از لشكرگاه سالار زنگيان كه براى او معين كرده بود حمله كند. آن گاه خود و سپاهيانش همگى سوار شدند و در راههاى كرانه خاورى رود ابو الخصيب پيشروى كردند. زنگيان هم به رويارويى آنان آمدند و همگى جمع شده بودند و ميان آنان نبردى سخت درگرفت و خداوند متعال زنگيان را مقهور ايشان ساخت و زنگيان گريزان پشت به جنگ كردند. ياران ابو احمد زنگيان را تعقيب كردند، گروهى را كشتند و گروهى را اسير گرفتند، بدين گونه بسيارى از زنگيان كشته و بسيارى از آنان غرق شدند. سپاهيان ابو احمد لشكرگاه و شهر سالار زنگيان را به تصرف خويش درآوردند و به خانه و اموال و خانواده على بن ابان مهلبى هم دست يافتند و زن و فرزند او را همراه سگهايشان به موفقيه بردند.سالار زنگيان در حالى كه مهلبى و پسرش انكلانى و سليمان بن جامع و همدانى و گروهى از فرماندهان بزرگ همراهش بودند آهنگ جايى كردند كه وى به صورت پناهگاه براى خود ساخته بود كه اگر بر شهر و خانه اش دست يافتند آنجا پناه ببرد و آن پناهگاه كنار رودى كه به سفيانى معروف است قرار داشت. ابو احمد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 170 در حالى كه لؤلؤ همراهش بود آهنگ آن رودخانه كردند، وى را به آنجا هدايت كرده بودند. او شتابان وارد آن منطقه شد، يارانش كه او را گم كرده بودند پنداشتند كه برگشته است و همگان برگشتند و از دجله عبور كردند و تصور مى كردند ابو احمد هم از دجله گذشته است، ابو احمد همراه لؤلؤ كنار آن رود رسيدند، لؤلؤ اسب خود را در آب انداخت و از رود گذشت و يارانش هم پشت سرش عبور كردند. ابو احمد همراه گروهى از يارانش كنار رود توقف كرد و سالار زنگيان سرگردان گريخت و لؤلؤ با سپاهيان خود او را تعقيب مى كرد تا آنكه كنار رود قريرى رسيدند لؤلؤ و يارانش آنان را فرو گرفتند و به جان سالار زنگيان و همراهانش درافتادند و آنان را منهزم كردند. سالار زنگيان ناچار از آن رود عبور كرد و لؤلؤ و يارانش همچنان آنان را پيش مى راندند و تعقيب مى كردند تا كنار رود ديگرى رسيدند، زنگيان از آن عبور كردند و به نقبها و سنگرهايى كه آنجا بود درآمدند و لؤلؤ و يارانش كنار آن نهر و نقبها ايستادند. ابو احمد موفق كسى پيش لؤلؤ فرستاد و ضمن سپاسگزارى از كوشش وى او را از درآمدن در آن منطقه نهى كرد و دستور داد برگردد. در آن روز اين كار را فقط لؤلؤ و يارانش انجام دادند و هيچ كس از ياران موفق در آن كار شركت نداشت. لؤلؤ در حالى كه كارش پسنديده و مورد ستايش بود برگشت و موفق او را در بلم خويش نشاند و براى او همان گونه كه سزاوار بود در كرامت و نيكى و بلندى منزلت تجديد نظر بيشترى كرد، و به همين سبب بود كه چون سر سالار زنگيان را پيشاپيش ابو العباس به بغداد آوردند، بغداديان فرياد برآوردند كه هر چه مى خواهيد بگوييد، فتح و پيروزى ويژه لؤلؤ بوده است. ابو جعفر طبرى مى گويد: فرداى آن روز موفق سرهنگان خويش را جمع كرد و نسبت به آنان از اين جهت كه او را تنها گذاشته و برگشته بودند و تنها لؤلؤ و يارانش در جستجو و تعقيب سالار زنگيان برآمده بودند خشم آورد. او آنان را نكوهش و سرزنش و توبيخ كرد كه چرا چنان كارى از ايشان سرزده است وانگهى آنان را عاجز و ناتوان خواند و نسبت به ايشان درشتى كرد. آنان پوزش خواستند و بهانه آوردند كه تصور مى كرده اند او برگشته است و نمى دانسته اند كه او هم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص171 در جستجو و تعقيب سالار زنگيان رفته است و اظهار داشتند كه اگر اين موضوع را مى دانستند شتابان به سوى او مى آمدند. سپس در حضور او سوگند خوردند و پيمان بستند كه فردا از جايگاه خويش تكان نخواهند خورد و چون آهنگ زنگيان كنند چندان ايستادگى خواهند كرد كه خداوند آنان را بر سالار زنگيان پيروز فرمايد و اگر اين كار از عهده ايشان برنيامد هر جا كه روز تمام شود خواهند ماند تا خداوند متعال ميان ايشان و او حكم فرمايد، همچنين از ابو احمد موفق خواستند تا كشتيها و بلمها را به موفقيه برگرداند تا كسى از لشكريان طمع نكند كه به بلمها پناه ببرد و به آن وسيله از رودخانه ها بگذرد. ابو احمد عذر و بهانه ايشان را پذيرفت و در مورد اظهار پايدارى ايشان براى آنان پاداش پسنديده منظور داشت و وعده احسان داد و به آنان فرمان داد براى عبور آماده شوند و سپس آنان را با ترتيب و نظامى كه فراهم آورده بود از رودخانه ها عبور داد و اين به روز شنبه دو شب گذشته از صفر سال دويست و هفتاد بود. سالار زنگيان پس از بازگشت سپاه از پيش او از آن رودخانه ها كه عبور كرده بود به لشكرگاه خويش برگشت و ماند و اميدوار بود كه روزگار ميان او و ايشان به درازا كشد و جنگ به تأخير افتد، ولى همان روز پيشتازان لشكر ابو احمد كه از سرزنش و نكوهش ديروز سخت خشمگين و ناراحت بودند با سالار زنگيان روياروى شدند و با شدت بر او و يارانش حمله كردند و آنان را از جايگاهشان بيرون راندند زنگيان چنان پراكنده شدند كه هيچيك به ديگرى توجهى نداشت. لشكر ابو احمد آنان را تعقيب كرد و به هر كس مى رسيدند مى كشتند و اسير مى گرفتند. سالار زنگيان با گروهى از دليران و فرماندهان خويش كه مهلبى هم از ايشان بود از ديگران جدا افتاد. انكلانى پسر سالار زنگيان و سليمان بن جامع هم از او جدا ماندند و حال آنكه در آغاز جنگ همه با هم بودند و به هنگام گريز از يكديگر جدا شدند، سليمان بن جامع با گروهى از سرهنگان ابو احمد موفق روياروى شد و آنان با سليمان كه همراه فوجى گران از زنگيان بود جنگى سخت كردند، گروهى از سرداران او كشته شدند و به سليمان بن جامع دست يافتند و او اسير شد و او را بدون اينكه هيچ عهد و پيمانى با او كنند پيش موفق آوردند. مردم از اسير شدن سليمان شاد شدند و بسيار تكبير گفتند و فرياد شادى برآوردند و يقين به فتح كردند كه سليمان مهمترين يار سالار زنگيان بود. پس از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 172 سليمان ابراهيم بن جعفر همدانى كه از سرهنگان بزرگ و فرماندهان بلند پايه او بود و نادر اسود كه معروف به حفار و از سرهنگان قديمى سالار زنگيان بود اسير شدند. موفق دستور داد آنان را به بند و زنجير كشيدند و در بلمى كه از ابو العباس بود سوار كردند و مردان مسلح آنان را محاصره كردند، موفق به جستجو و تعقيب سالار زنگيان پرداخت و در رود ابو الخصيب پيشروى كرد و تا پايان آن رود جلو رفت. در همين حال مژده رسان رسيد و خبر كشته شدن سالار زنگيان را به ابو احمد داد كه گفته او را تصديق نكرد، مژده رسانى ديگر آمد و همراهش كف دستى بود كه مى پنداشت كف دست سالار زنگيان است، خبر كشته شدن او قوى تر شد و چيزى نگذشت كه يكى از غلامان لؤلؤ در حالى كه مى دويد و سر بريده سالار زنگيان را در دست داشت فرا رسيد و آن را مقابل موفق بر زمين نهاد، موفق آن را به سرهنگان زنگيان كه زان پيش از او امان خواسته و آنجا حاضر بودند نشان داد، آن را شناختند و شهادت دادند كه سر سالار زنگيان است. موفق پيشانى بر خاك نهاد و به سجده افتاد و پسرش ابو العباس هم سجده كرد و سرهنگان همگى سجده شكر بجاى آوردند و فرياد تكبير و تهليل از ايشان برآمد، او دستور داد آن سر را بر نيزه يى زدند و برابر او نصب كردند و مردم آن را ديدند و بانگ هياهو برخاست. ابو جعفر طبرى گويد: همچنين گفته شده است كه چون سالار زنگيان محاصره شد از سران سپاه او كسى جز مهلبى با او نبود و چون دانستند كشته خواهند شد از يكديگر جدا شدند، سالار زنگيان بر جاى ايستاده بود تا آنكه همين غلام همراه گروهى از غلامان لؤلؤ به او رسيدند، سالار زنگيان با شمشير خود شروع به دفاع از خويش كرد و سرانجام از دفاع ناتوان شد و او را احاطه كردند و با شمشيرها چندان زدند كه در افتاد و همين غلام از اسب پياده شد و سر او را بريد. اما مهلبى آهنگ رفتن كنار رودى به نام رود امير كرد و خود را در آن انداخت كه شايد نجات پيدا كند پيش از آن هم پسر سالار زنگيان كه معروف به انكلانى است از پدر خود جدا شد و به سمت رود دينارى رفت تا در جنگلها و بيشه زارها متحصن شود. در اين روز ابو احمد موفق بر اين دو دست نيافت ولى پس از اين روز بر آن دو دست يافت، و چنين بود كه به موفق گفته شد گروهى بسيار از زنگيان و تنى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 173 چند از سرداران بزرگ ايشان همراه آن دو هستند. ابو احمد غلامان خود را به جستجوى ايشان فرستاد و دستور داد بر آن دو سخت بگيرند، همين كه غلامان آن دو را محاصره كردند دانستند پناهگاهى ندارند و تسليم شدند، غلامان بر آن دو دست يافتند و آن دو و همراهان ايشان را پيش موفق آوردند. او گروهى از ايشان را كشت و فرمان داد مهلبى و انكلانى را در بند و زنجير كشيدند و مردان را بر آن دو گماشت. ابو جعفر طبرى مى گويد: در همين روز-  شنبه دو شب گذشته از صفر-  ابو احمد از كرانه رودخانه ابو الخصيب برگشت و سر سالار زنگيان را بر نيزه يى نصب كرده و در بلمى نهاده بودند كه از ميان رود مى گذشت و مردم از دو سوى رودخانه بر آن مى نگريستند تا آنكه به دجله رسيد. ابو احمد در حالى كه سر سالار زنگيان را پيشاپيش او مى بردند از دجله برآمد و در همان حال سليمان بن جامع و همدانى را در دو بلم زنده به ميخ كشيده بودند و بر دو جانب ابو احمد مى بردند و ابو احمد با اين حال كنار قصر خود در موفقيه رسيد. اين روايت ابو جعفر طبرى است و بيشتر مردم هم بر همين عقيده اند. مسعودى در كتاب مروج الذهب«» مى گويد: سالار زنگيان زخمى شد ولى در حالى كه زنده بود او را پيش ابو احمد بردند، ابو احمد او را به پسر خود ابو العباس سپرد و دستور داد او را شكنجه كند. او را بر روى آتش به سيخ كشيدند و چندان گرداندند كه پوستش سوخت و تركيد و هلاك شد. روايت نخست صحيح تر است، كسى را كه بر سيخ كشيدند قرطاس بود و او همان كسى است كه به ابو احمد تير زده بود. اين موضوع را تنوخى در كتاب نشوار المحاضره آورده است كه چون ابو احمد تير خورد و براى اينكه زخمش بهبود يابد جنگ را به تأخير انداخت، زنگيان فرياد مى زدند: او را نمك سود كنيد، نمك سود، يعنى او مرده است و او را پوشيده مى داريد و اينك او را نمك سود كنيد همچون گوشت كه نمك سود مى كنند. گويد: قرطاس رومى كه به ابو احمد موفق تير زده بود ضمن جنگ [به عنوان تمسخر] به ابو العباس فرياد مى زد: چون مرا گرفتى بر سيخ بكش و كباب كن. گويد: بدين سبب هنگامى كه بر قرطاس دست يافت سيخى آهنى از مخرج او داخل كرد و از دهانش بيرون آورد و روى آتش گرداند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 174 طبرى گويد: پس از آن زنگيان پياپى به زينهار خواهى مى آمدند و چون از كشته شدن سالار خويش آگاه شده بودند در سه روز حدود هفت هزار زنگى پيش او آمدند و ابو احمد هم چنان مصلحت ديد كه به آنان امان دهد تا گروهى از ايشان باقى نمانند كه از ايشان بيم زيان رساندنى براى اسلام و مسلمانان وجود داشته باشد. حدود هزار تن از زنگيان آهنگ صحرا كردند كه بيشترشان از تشنگى مردند و بر كسانى هم كه سلامت باقى مانده بودند اعراب دست يافتند و آنان را به بردگى گرفتند. پس از كشته شدن سالار زنگيان موفق مدتى در موفقيه ماند تا مردم به سبب ماندن او احساس امنيت و انس بيشترى كنند، همچنين مردم شهرهايى را كه سالار زنگيان آنان را تبعيد كرده بود به شهر و ديار خويش برگرداند. پسرش ابو العباس در حالى كه سر بريده سالار زنگيان را پيشاپيش او بر نيزه يى نصب كرده بودند و مى بردند روز شنبه دوازده شب باقى مانده از جمادى الاولاى همين سال وارد بغداد شد و مردم هم اجتماع كرده بودند و او را مشاهده مى كردند. كس ديگرى غير از ابو جعفر مطلبى را نقل كرده است كه آن را آبى هم در مجموعه اى كه نامش نثر الدرر است از قول علاء بن صاعد بن مخلد نقل مى كند كه مى گفته است: هنگامى كه سر سالار زنگيان همراه با معتضد به بغداد حمل مى شد معتضد با لشكرى وارد بغداد شد كه نظيرش ديده نشده بود. وى در همان حال كه سر را پيشاپيش او مى بردند از ميان بازارها مى گذشت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 175 گويد: چون به دروازه طاق رسيديم گروهى از كنار يكى از دروازه ها بانگ برداشتند كه خدا معاويه را رحمت كناد اين بانگ اندك اندك بيشتر شد تا آنجا كه صداى عموم مردم به اين شعار بلند شد. چهره معتضد دگرگون شد و به من گفت: اى ابو عيسى آيا مى شنوى كه اين موضوع چه اندازه شگفت انگيز است. چه چيزى مقتضى آن است كه در چنين هنگام سخن از معاويه به ميان آيد به خدا سوگند پدرم بر سر اين كار تا پاى مرگ و جان رسيد و من هم از معركه خلاص نشدم مگر اينكه مشرف به مرگ شدم و هر زحمت و سختى را متحمل شديم تا توانستيم اين سگها را از چنگ دشمنشان نجات دهيم و زنان و فرزندان ايشان را حمايت كنيم و در پناه بگيريم و اكنون اين گروه آمرزشخواهى و طلب رحمت براى عباس و پسرش عبد الله و نياكان خلفا را و همچنين طلب رحمت براى على بن ابى طالب و حمزه و جعفر و حسن و حسين را رها كرده اند. به خدا سوگند، از جاى خود حركت نمى كنم مگر اينكه اينان را چنان ادب و تنبيه كنم كه ديگر چنين كارى را تكرار نكنند و سپس دستور داد نفت اندازان را جمع كنند تا آن منطقه را آتش بزند. من به معتضد گفتم: اى امير، خداوند عمرت را طولانى فرمايد امروز از بهترين روزهاى اسلام است آن را با نادانى گروهى سفله كه از [فرهنگ و اخلاق ] بهره ندارند تباه مكن و همچنان با او مدارا مى كردم و مهربانى مى ورزيدم تا آنكه حركت كرد و رفت. اما آنچه كه مردم روايت مى كنند كه سالار زنگيان اطراف بغداد را تصرف كرده و در مداين فرود آمده است و موفق از بغداد لشكرى گسيل داشته و همراهشان خمره هاى شراب فرستاده است و به آنان دستور داده است كه هنگام رويارويى با زنگيان از مقابل ايشان بگريزند و خيمه ها و باروبنه خود را رها كنند تا آنان تاراج كنند و آنان همينگونه رفتار كردند و زنگيان به خيمه ها و باروبنه ايشان دست يافتند و خمره هاى شراب كه بسيار فراوان بود در اختيارشان قرار گرفت و آن شب چندان باده نوشى كردند كه همگى مست شدند و غافل آرميدند و موفق همان شب در حالى كه ايشان مست بودند بر ايشان حمله كرد و آنچه مى خواست بر سرشان آورد، همه باطل و بدون اصل و سند است. آن كسى كه بر زنگيان در حالى كه مست بوده اند حمله كرده و بر آنان پيروز شده است تكين بخارى بوده است و داستان او چنين است كه به سال دويست و شصت و پنج ياران على بن ابان مهلبى شبى را در اهواز جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 176 گذراندند و به تكين خبر رسيد كه آن شراب و باده در ايشان اثر كرده است، و صحيح آن است كه او هم از غارت و تعقيب ايشان تا ورودشان به سرزمين نعمانيه كار بيشترى انجام نداد و همه مردم همين گونه روايت كرده اند. ابو جعفر طبرى مى گويد: على بن ابان مهلبى و انكلانى پسر سالار زنگيان و كسانى كه همراه آن دو اسير شده بودند در بند و زنجير به بغداد منتقل و بدست محمد بن عبد الله بن طاهر سپرده شدند و يكى از غلامان موفق كه نامش فتح سعيدى بود بر ايشان گماشته شد و آنان تا ماه شوال سال دويست و هفتاد و دو بر همان حال بودند. در اين هنگام زنگيان در واسط قيامى كردند و فرياد برآوردند كه «انكلانى پيروز است»، موفق هم در آن هنگام در واسط بود و به محمد بن عبد الله بن طاهر و فتح سعيدى نوشت كه سرهاى زنگيانى را كه در اسارت آن دو هستند پيش او بفرستند. فتح سعيدى پيش زندانيان رفت و شروع به بيرون آوردن يك يك آنان كرد و كنار چاهى كه ميان خانه بود سرشان را مى بريد، همانگونه كه سر گوسپند را مى برند. اسيران پنج تن بودند: انكلانى پسر سالار زنگيان، على بن ابان مهلبى، سليمان بن جامع، ابراهيم بن جعفر همدانى و نادر اسود. فتح سعيدى سرچاه را باز كرد و اجساد آنان را در چاه افكند و دهانه آنرا استوار كرد و سرهاى ايشان را نزد موفق فرستاد و او آنها را در واسط بر نيزه نصب كرد و قيام زنگيان متوقف و منجر به نااميدى شد. پس از آن موفق درباره پيكر آنان به محمد بن عبد الله بن طاهر نوشت تا آنان را كنار پل به دار بكشند، آن اجساد را كه متورم و بدبو شده بود و پوستهايشان از گوشت جدا شده بود بيرون آوردند، دو پيكر را بر كنار پل شرقى و سه پيكر را كنار پل غربى بردار كشيدند و اين به روز بيست و سوم شوال آن سال بود. محمد بن عبد الله بن طاهر كه امير بغداد بود خود سوار شد و ايستاد تا در حضورش آنان را به دار كشيدند. شاعران در وقايع زنگيان اشعار بسيارى سروده اند: همچون بحترى و ابن رومى و ديگران و هر كس خواستار آن باشد بايد آن را در جايگاهش بدست آورد.  
بخش ۲ : پیشگویی فتنه مغول [منبع]

منه في وصف الأتراك :
كَأَنِّي أَرَاهُمْ قَوْماً كَأَنَّ وُجُوهَهُمُ الْمَجَانُّ [الْمُطْرَقَةُ] الْمُطَرَّقَةُ، يَلْبَسُونَ السَّرَقَ وَ الدِّيبَاجَ وَ يَعْتَقِبُونَ الْخَيْلَ الْعِتَاقَ، وَ يَكُونُ هُنَاكَ اسْتِحْرَارُ قَتْلٍ، حَتَّى يَمْشِيَ الْمَجْرُوحُ عَلَى الْمَقْتُولِ وَ يَكُونَ الْمُفْلِتُ أَقَلَّ مِنَ الْمَأْسُورِ.

الْمَجَانُّ الْمُطَرَّقَة : سپرهايى كه پوستى را به اندازه آنها بريده و بر آنها چسبانده باشند.
السَرَق : جمع «سرقة»، قطعه هايى از حرير سفيد.
يَعْتَقِبُونَ : نگه مى دارند، حبس مى كنند.
الْخَيلُ الْعِتَاق : اسبهاى خوب و نجيب.
اسْتِحْرَارُ الْقَتْل : كشتار زياد. 
مَجانّ : سپرهاى جنگى جمع مجن
مُطَرَّقَة : كوبيده شده
سَرَق : طاقه حرير
يَعتَقِبون : يدك مى كشند
خَيل عِتاق : اسبهاى اصيل و نجيب
إستحِرار : گرم شدن، شدت يافتن
مُفلِت : نجات يابنده از قتل و جنگ 
۲. وصف ترك هاى مغول:
گويا آنان را مى بينم كه با رخسارى چونان سپرهاى چكّش خورده، لباس هايى از ديباج و حرير پوشيده، كه اسب هاى اصيل را يدك مى كشند و آنچنان كشتار و خونريزى دارند كه مجروحان از روى بدن كشتگان حركت مى كنند و فراريان از اسير شدگان كمترند.
 
قسمت دوم از اين سخنان است كه تاتاران (و مغولها و خونريزيهايى كه بدست ايشان و مسلمانان واقع شده و در كتب و تواريخ ثبت است) را وصف مى فرمايد:
(4) مانند آنست كه من آنها را مى بينم گروهى هستند كه چهره هاشان مانند سپر (پهن و گرد و) چكّش خورده (پر گوشت و نشانه دار) است، لباسهاى ابريشمين و ديبا مى پوشند، و اسبهاى نيكو يدك مى كشند،
(5) و در آنجا (كه وارد ميشوند) خونريزى بسيار سخت واقع ميشود بطوريكه زخم خورده بروى كشته راه مى رود، و گريخته (از چنگ آنها) كمتر از اسير شده مى باشد (بيشتر مردم بظلم و ستم ايشان مبتلى بوده راه فرارى ندارند).
 
هم از اين سخن [در باره تركان اشارت دارد]:
گويى مى بينمشان، قومى هستند با چهره هايى، گرد و خشن، چون سپرهاى در پوست گرفته. جامه هايشان حرير و ديباست. همه اسبان راهوار را از آن خود كرده اند. بسيار كشتار كنند. آنسان كه مجروحان بر روى مقتولان روند و آنان كه مى گريزند، كمتر از كسانى باشند كه به اسارت در مى آيند.
 
بخش ديگرى از خطبه در وصف ترکهاى مغول:
گويا قومى را مى بينم که چهره هاشان همچون سپرهاى چکّش خورده است. آنها لباس حرير سفيد و رنگين مى پوشند و اسب هاى اصيل را يدک مى کشند، و در آن زمان چنان کشتار مى کنند که مجروحان از روى بدن کشتگان عبور مى کنند و فراريان از اسيرشدگان کمترند!
 
از اين سخنان است كه در آن به تاتار اشارت كند:
گويى آنان را مى بينم، كه چهره هاشان چون سپرهاى تو بر تو است، حرير و ديبا پوشند، و اسبهاى گزيده نگاهدارند. آنجا كشتار چنان سخت شود كه خسته بر كشته راه رود، و گريخته از اسير كمتر باشد.
 
از همين كلام است كه در آن به مغول اشاره مى فرمايد:
انگار آنان را مى نگرم كه صورتهايشان مانند سپرهاى چند لايه و سخت است، ابريشم و ديبا مى پوشند، اسب هاى ريشه دار يدك مى كشند. آنچنان كشتار به راه مى اندازند كه زخمى از روى كشته عبور مى كند، و فرارى از اسير كمتر مى باشد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏5، ص: 363-357 پيشگويى ديگر!در اين بخش، امام (عليه السلام)، به پيشگويى عجيب ديگرى مى پردازد که مرحوم سيّد رضى و تقريباً همه شارحان نهج البلاغه آن را بر «قوم مغول» و حملات وحشيانه و ويرانگرانه آنها تطبيق کردند. به همين جهت مرحوم سيّد رضى مى گويد : بخش ديگرى از اين خطبه که در توصيف «اتراک» (مغول) است.به هر حال امام (عليه السلام) در اين بخش نخست مى فرمايد : «گويا قومى را مى بينم که چهره هاشان همچون سپرهاى چکش خورده است» (کَأَنِّي أَرَاهُمْ قَوْماً «کَأَنَّ وُجُوهَهُمُ الْمَجَانُّ(1) الْمُطَرَّقَةُ(2)»).تعبير «کَأَنِّي» (گويا من) در موارد متعددى از پيش گويى هاى اميرمؤمنان على (عليه السلام) آمده است و تعبير به «أَرَاهُمْ» (مى بينم آنها را) اشاره به شهود درونى و چشم بيناى باطن آن حضرت است که از ماوراى قرن ها، حوادث آينده را مى ديد و از آن به طور دقيق حکايت مى کرد.تشبيه صورت هاى آنها به سپرها، به خاطر آن است که اين قوم داراى صورتهاى پهن و بزرگ هستند و توصيف به «مُطَرَّقَه» (چکش خورده) ممکن است اشاره به اين باشد که بسيارى از آنها صورتى آبله گون داشتند که دقيقاً شبيه جاى چکش بر صفحه سپر است.در ادامه اين سخن مى فرمايد : «آنها لباس حرير سفيد و رنگين مى پوشند و اسبهاى اصيل را يدک مى کشند» (يَلْبَسُونَ السَّرَقَ(3) وَ الدِّيبَاجَ(4)، وَيعْتَقِبُونَ(5) الْخَيْلَ الْعِتَاقَ(6)).اين تعبير نشان مى دهد که آنها گر چه در آغاز کار فقير و گرسنه بودند و لباسهاى ژنده در تن مى پوشيدند ولى به هنگامى که با غارت کشورهاى ثروتمند دستشان به اموال و ثروتهايى رسيد به سراغ لباسهاى پر زرق و برق و رنگارنگ و اسبهاى گران قيمت رفتند.اين احتمال نيز وجود دارد چون آنها علاقه زيادى به جنگيدن داشتند و معروف است لباسهاى ابريشمين و حرير به انسان قوّت قلب مى بخشد و در برابر شمشير مقاومتر است و اسبهاى چابک و ممتاز کارآيى زيادى در ميدان جنگ دارد به سراغ آن مى رفتند. سپس به سراغ اعمال آنها مى رود و در دو سه جمله کوتاه ابعاد فاجعه اى را که آنها ببار مى آورند را چنين بيان مى فرمايد : «و در آن زمان آنان چنان کشتار مى کنند که مجروحان از روى بدن کشتگان عبور مى کنند ! و فراريان از اسيرشدگان کمترند !» (وَيَکُونُ هُنَاکَ اسْتِحْرَارُ قَتْل حَتَّى يَمْشِيَ الْمَجْرُوحُ عَلَى الْمَقْتُولِ، وَيَکُونَ الْمُفْلِتُ أَقَلَّ مِنَ المَأْسُورِ(8)).اين دو جمله به خوبى نشان مى دهد که ابعاد فاجعه تا چه حدّ گسترده است. بر زمين ها، جاى خالى براى عبور مجروحان نيست بايد پا بر روى اجساد بى جان کشتگان بگذارند و بگذرند و کسانى که کشته نمى شوند به اسيرى درمى آيند و آنها که جان سالم به دربرند بسيار کمند.اندک مطالعه اى در تاريخ مغول نشان مى دهد که تمام اين اوصاف بر آنها قابل تطبيق بوده است و به گفته «ابن ابى الحديد» که در همان زمان مى زيسته اين قوم وحشى و بى رحم چنان کشتارى از مردم بى گناه کردند که در طول تاريخ بشريّت از روز خلقت آدم تا آن زمان نظير و مانندى نداشت.در اين جا اين سؤال پيش مى آيد که : اين پيشگويى هاى امام (عليه السلام) در مورد فتنه «صاحب زنج» که تقريباً دويست سال بعد واقع شد و راجع به مغول که تقريباً شش صد سال بعد به وقوع پيوست به چه منظورى است ؟ممکن است از اين نظر باشد که امام (عليه السلام) مى خواهد به آنها گوشزد کند که اين اعمال ناشايست شما که در دوران من انجام داديد، به حق پشت نموديد و به باطل روى آورديد، احکام اسلام را پشت سرافکنديد و بندگان و اسيران هوا و هوس شديد اگر در نسل هاى آينده شما ادامه يابد، عواقب بسيار دردناکى خواهيد داشت و تازيانه هاى مجازات الهى بر اندام شما نواخته خواهد شد.اين احتمال نيز وجود دارد که امام (عليه السلام) به آنها هشدار مى دهد بلاهاى عظيمى در پيش است با هم متحد شويد و نيروهاى خودرا جمع کنيد تا بتوانيد آثار مخرب آنها را به حدّ اقل برسانيد.* * *نکته:فتنه مغول:مغولها شاخه اى از «ترکان» هستند که در آسياى مرکزى و شرقى در مرز «چين» مى زيستند و طوايف مختلفى بودند که طايفه اى از آنها را «تاتارها» تشکيل مى دادند آنها معمولاً باجگزار و فرمانبردار پادشاهان «چين» بودند، اوّلين کسى که از اين طايفه توانست يوغ بندگى را بشکند و دعوى استقلال کند پدر «چنگيز» بود. هنگامى که «چنگيز» به جاى پدر نشست (در حدود سال 600 هجرى) سعى کرد اقوام مختلف آن منطقه را تحت فرمان خود درآورد و حتى بخشهايى از «چين» را تسخير کرد و بر «پکن» پايتخت «چين» مسلط گرديد.سلطان «محمّد خوارزم شاه» که بخشهاى عظيمى از خاورميانه و آسياى مرکزى را به تصرّف خود درآورده بود نخست با «چنگيز» از در دوستى درآمد ولى سرانجام بر اثر ندانم کارى از درِ عداوت درآمد و فرستادگان «چنگيز» را کشت و «چنگيز» کينه جو با تمام قوا، براى گرفتن انتقام به کشور ايران و ساير کشورهايى که در تحت تسلّط «خوارزمشاه» بود حمله ور شد.«ابن ابى الحديد» که خود در آن زمان مى زيسته و به گفته خودش، بخشى از حوادث مربوط به حمله مغول را با چشم ديده، و بخشهاى ديگرى را شنيده، شرح مفصّلى درباره حمله «مغول» به کشورهاى اسلامى ـ که 25 صفحه از کتاب او را فرا مى گيرد ـ بيان کرده است و تصريح مى کند پيشگويى على (عليه السلام) که درباره مغول در خطبه بالا آمد در زمان ما واقع شد و ما با چشم خود ديديم.که ما بخشى از سخنان او را در اين جا مى آوريم، او مى گويد : «آنها همان قوم «تاتار» بودند که از خاور دور برخاستند و تا آن جا پيش آمدند که وارد عراق و شام گرديدند، آنها با مناطق قفقاز و ماوراء النهر و خراسان و بلاد ديگر به گونه اى رفتار کردند که از روز خلقت آدم تا آن زمان سابقه نداشت.فرمانده اين جمعيّت «چنگيز» نام داشت که مردى بى باک و در جنگ، ورزيده و با تدبير بود و لشکر او نيز افراد بى باک و جنگ جو بودند و در عين حال به صورت افراد نيمه وحشى زندگى مى کردند، مرکب آنها تنها از گياهان زمين و ريشه هاى درختان استفاده مى کرد و خودشان از گوشت مردار و سگ و خوگ و هر چه به دست مى آوردند، و در برابر گرسنگى و عطش و مشکلات تحمّل فراوانى داشتند، آنها افرادى بسيار کينه توز و انتقام جو بودند و هر جا مى رسيدند مردان را مى کشتند و اموال را غارت مى کردند و شهرها را مى سوزاندند و زنان و کودکان را اسير کرده، با خود مى بردند، آنها از شرق کشور ايران وارد شدند و چنان رعب و وحشت ايجاد کرده بودند که کمتر کسى به فکر مقابله با آنان بود و در موارد کمى که جنگجويان ايرانى به فکر مقاومت افتادند سرانجام از پاى درآمدند و تسليم شدند و به قتل رسيدند.گاه براى سهولت کار، مردم بعضى از شهرهاى مهم را امان مى دادند آنها نيز دروازه هاى شهر را مى گشودند ولى اين وحشيان آدم نما به زودى امان خودرا زيرا پا گذاشته، به جان مردم شهر مى افتادند و از کشته ها پشته ها مى ساختند.«چنگيز» قشون خودرا به شاخه هايى تقسيم مى کرد و هر گروهى را به سوى شهرى مى فرستاد و آنها نيز همان برنامه هميشگى را يعنى غارت کردن و کشتن و سوزاندن و اسير کردن به طور يکسان عمل مى کردند.از شگفتى هاى ماجراى آنها اين که آنها پس از تسخير شهرهاى ايران به «اصفهان» رسيدند و با مقاومت سرسختانه آنها رو به رو شدند، بارها به «اصفهان» حمله کردند و کشته ها دادند و عقب نشينى کردند ولى سرانجام در سال 630 در ميان مردم «اصفهان» اختلاف افتاد و ميان شافعى ها و حنفى ها برخورد شديدى شد، شافعيان با لشکر «مغول» تماس گرفتند و گفتند به سوى ما بياييد و ما شهر را تسليم شما مى کنيم، هنگامى که لشکر مغول وارد شهر شدند نخست شافعيان را قتل عام کردند و آن گاه حنفى ها را و بدنبال آن ساير مردم، و بعد از غارت شهر، آن جا را سوزاندند سپس به سوى بلاد عرب حرکت کردند و به «بغداد» حمله ور شدند ولى جنگجويان اسلام در مقابل آنها مقاومت سختى از خود نشان دادند و ساليانى بعد از آن که «چنگيز» از دنيا رفته بود و نوه اش «هولاکو خان» به حکومت رسيد «بغداد» را هم فتح کرد و آخرين خليفه عباسى «المستعصم بالله» را کشت و به حکومت عباسيان پايان داد.سرانجام «مغولها» در ايران و کشورهاى اسلامى ماندند و خوى و خلق وحشى گرى را تدريجاً از دست دادند و حتى تحت تأثير فرهنگ اسلام قرار گرفتند و «هولاکو خان» مسلمان شد و سلطان «محمّد خدابِنده» يکى از مغولان آيين تشيّع را انتخاب کرد(9).* * *پی نوشت:1. «المجانّ» جمع «مِجَنّ» و «مِجَنّة» به معنى سپر است.2. «المطرقة» از مادّه «طرق» (بر وزن برق) به معنى کوبيدن چيزى با چکش است يا کوبيدن به طور مطلق بنابراين «مطرقه» به معنى چکش خورده مى باشد.3. «سرق» به معنى حرير گران قيمت يا حرير سفيد رنگ است و غالب ارباب لغت گفته اند اصل آن فارسى است (و از سره که به معنى خوب و خالص است گرفته شده).4. «ديباج» به معنى پارچه هاى ابريشمين رنگين است و گاه به معنى هرگونه پارچه خوش نقش و نگار نيز استعمال مى شود اصل آن نيز فارسى است و از کلمه ديبا گرفته شده.5. «يعتقبون» از مادّه «اعتقاب» به معنى نگهدارى چيزى است و در اين جا اشاره به نگهدارى و يدک کشيدن اسبان چابک است.6. «عتاق» جمع «عتيق» به معنى هر چيز خوب و گرانبهاست و در مورد اسبهاى خوب و پرارزش بکار مى رود.5. «استحرار» از مادّه «حرارت» به معنى گرما گرفته شده و در اين جا به معنى شدت و حدّت است.6. «مفلت» از مادّه «فلت» (بر وزن فرد) به معنى رها شدن و فرار کردن است و «مفلت» به کسى گفته مى شود که از تنگنايى رهايى يافته است.7. «مأسور» به معنى اسير است.8. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 8، صفحه 218.9. شرح ابن ابن الحديد، جلد 8 ، صفحه 218 و 252 و لغت نامه دهخدا واژه مغول. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است که به احوال تركان مغول اشاره فرموده است:بايد دانست كه روش امام (ع) در هنگامى كه مى خواهد از وقايع آينده خبر دهد اين است كه سخن خود را با عبارت «كأنّي» آغاز مى كند، همچنان كه پيش از اين در مورد آينده كوفه فرمود: «كأنّى بك يا كوفة» و نيز در موقعى كه شاميان را صدا زد، فرمود «كأنّي به»، علّت اين است كه آنچه را آن حضرت از آينده مى داند به چشم بصيرت آن را ديده، و انوار غيبى آن را از طريق مرشد و استادش پيامبر گرامى (ص) بر نفس قدسى او افاضه و الهام فرموده است از اين رو آنچه را به چشم باطن ديده به سبب جلوه و ظهور آن كه خالى از هر شكّ و ريب است به رؤيت چشم سر تشبيه فرموده است. لذا به كار بردن حرف تشبيه در آغاز سخن زيبا و نيكوست.و ضميرهاى جمع در خطبه به تركان برگشت دارد، اين كه چهره هاى آنها را به سپرهاى پينه خورده و پوست بردوخته تشبيه فرموده، جهت مشابهت، گردى و استخوان بندى و فراخى صورت آنهاست، و مراد از آن خشونت و ستبرى چهره هاى آنهاست، و اين تشبيه محسوس به محسوس است.امّا توصيف آنها به اين كه جامه ابريشمين و حرير مى پوشند، و اسبان را نگهدارى و آماده مى كنند، بررسى چگونگى احوال تركان به صدق اين گفتار گواهى مى دهد، و خبر آن حضرت در باره كشتار سخت آنها به شرحى كه ذكر فرموده در آن هنگام كه هجوم مى آورند نيز از جمله مطالبى است كه تاريخ بر آن گواه است، وقايعى كه ميان تركان و اعراب و ديگر مسلمانان در روزگار عبد اللّه بن زبير و قتيبة بن مسلم روى داده مشهور است، همچنين جنگهاى مغولان با مسلمانان و كشتار بى رحمانه آنان در عراق عرب و خوزستان و خراسان و ديگر شهرها براى صدق گفتار امام (ع) بدان شرح كه بيان فرموده كافى است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 208 الفصل الثاني منها و يؤمى بذلك الى وصف الاتراك:كأنّى أراهم قوما كأنّ وجوههم المجانّ المطرقة، يلبسون السّرق و الدّيباج، و يعتقبون الخيل العتاق، و يكون هنالك استحرار قتل حتّى يمشى المجروح على المقتول، و يكون المفلت أقلّ من المأسور.اللغة:(المجانّ) بفتح الميم و تشديد النّون جمع المجن بكسر الميم و هو الترس أو المجنّة بالكسر أيضا كالمحاشّ و المحشّة و هو الدّبر إلّا أنّه بالفتح و هو مأخوذ من الجنّ و هو السّتر كأنّ التّرس يستتر به و منه الجنّ لاستتاره عن النّظر و الجنين لاستتاره في الرّحم، و المجنون لاستار عقله، و الجنان للقلب و الجنّة لالتفافها بالأشجار و استتارها بها و قال سبحانه: «فلمّا جنّ عليه اللّيل» أى ستره.و (المطرقة) و زان مكرمة من باب الافعال قال في القاموس و المجانّ المطرقة كمكرمة الذي يطرق بعضها على بعض كالنّعل المطرقة المخصوفة، و يروي المطرقة بالتّشديد كمعظّمة أي الّتي طرّق و ركب بعضها على بعض و اطراق البطن ما ركب بعضها على بعض، و الطّراق كلّ خصيفة يخصف بها النّعل و يكون حذوها سواء، و كلّ صنعة على حذو، و جلد النّعل و أن يقوّر جلد على مقدار التّرس فيلزق بالتّرس. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 210 و (السرق) محرّكة شقق الحرير الأبيض أو الحرير عامّة و الواحدة سرقة و (يعتقبون الخيل) أي يحتبسونها و يرتبطونها من اعتقب السلعة إذ احبسها من المشتري ليقبض الثّمن أو يجبنونها لينتقلوا من غيرها إليها.الاعراب:قوما منصوب على البدل من ضمير الجمع في أراهم و ابدال الظاهر من الضّمير الغائب لا غبار عليه بتصريح علماء الأدبيّة، و جملة يلبسون منصوبة المحلّ على الحال من ضمير الجمع أيضا.المعنى:اعلم أنّ الموجود في نسخ النّهج غير نسخة الشّارح البحراني عنوان هذا الفصل بلفظ: منها، و أمّا نسخة الشّارح فالعنوان فيها بقوله: و من كلام له عليه السّلام و هو يفيد كون ذلك كلاما مستقلّا لا من فصول الكلام السّابق و الأمر سهل.قال السّيد ره: و يؤمى به إلى وصف الأتراك، و هم امّة تسمّون بالتّتار، و كانت مساكنهم في أقاصي بلاد المشرق في جبال طخاج من حدود الصّين، و بينهم و بين بلاد الاسلام الّتي ما وراء النّهر ما يزيد على مسير ستّة أشهر، و كان عددهم في الكثرة متجاوزا عن حدّ الاحصاء، و كانوا من أصبر النّاس على القتال لا يعرفون الفرار، و يعملون ما يحتاجون إليه من السّلاح بأيديهم و من أصبر خلق اللّه على الجوع و العطش و الشّقاء، يأكلون الميتة و الكلاب و الخنازير، و كان ثيابهم من أخشن الثياب، و منهم من يلبس جلود الكلاب و الدّواب الميتة، و هم أشبه شي ء بالوحش و السّباع، و كان چنگيز خان رئيسهم و ابن رئيسهم، و ما زال سلفه رؤساء تلك الجهة، و كان شجاعا مدبّرا عاقلا موفقا منصورا في الحرب فأحبّ الملك و طمع في البلاد فنهض بمن معه من أقاصي الصّين، إلى حدود تركستان في سنة ستّ عشر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 211 و ستّ مأئة، و حارب الملوك ملوك الخطاء و قفجاق و ما وراء النّهر و خراسان و العراقين و آذربيجان و أرمنيّة و الشام و غيرها، و ملك هذه البلاد، و قتل من الذّكران و الاناث في كلّ ما مرّ عليه جيشه من البلدان ما لا يحصى عددهم إلّا اللّه سبحانه، و قد نهبوا أكثر ما مرّوا عليه من المدن و القرى، و أحرقوه و خرّبوه و استأصلوا أهله، و سبوا الخرم، و استرّقوا الغلمان، و فعلوا كلّ قبيح منكر فيها، و لم يتركوا من الظّلم و الجور على المسلمين و المعاهدين شيئا على ما هو في كتب التّواريخ و السّير مسطور، و في الألسنة إلى زماننا هذا و قد مضى من زمانه نحوا من سبعمائة سنة مشهور مأثور، و كان ظهورهم في عصر الشّارح المعتزلي، فأورد طرفا من حالهم و وقائعهم في الشّرح من أراد الاطلاع فليراجع إليه.إذا تمهّد لك ذلك فأقول: إنّه عليه السّلام يخبر عن حالهم و يقول تشبيه (كأنّي أراهم قوما كأنّ وجوههم المجانّ المطرقة) تشبيهها بالمجان في الاستدارة و العظم و الانبساط و توصيفها بالمطرقة للخشونة و الغلظة (يلبسون السّرق و الدّيباج) و لا منافاة بين ذلك و بين ما قدّمنا من كون لباسهم أخشن اللّباس، لأنّ ما قدّمناه كان في بدو حالهم و ذلك بعد ما ظهر دولتهم و علا أمرهم، أو أنّ ذلك وصف حال الرؤساء، و ما قدّمنا وصف ثياب الأتباع مع أنّه لا داعي إلى الجمع لأنّ ما تقدّم من نقل أرباب التواريخ و كلام الامام هو الصّحيح الأحقّ بالاتباع. (و يعتقبون الخيل العتاق) أى يحتبسونها لينتقلوا من غيرها إليها عند مسيس الحاجة و مقام الضّرورة (و يكون هناك استحرار قتل) و شدته (حتّى) ينتهي الأمر إلى أن (يمشي المجروح) منهم (على المقتول) منهم لعدم مبالاة الجرحى بقتل القتلى أو من مقاتليهم فيكون إشارة إلى كونهم مجروحين و كون مقابليهم مقتولين (و يكون المفلت) النّاجي من أيديهم (أقلّ من المأسور).الترجمة:بعض ديگر از اين خطبه است، و اشاره مى فرمايد بآن بسوى وصف تركان و بيان حال ايشان گويا من مى بينم ايشان را گروهى گويا روهاى ايشان سپرهائيست كه پوست بر پوست دوخته شده باشند در استداره و غلظت در حالتى كه مى پوشند جامهاى حرير و ديبا، و جنيه مى كشند اسبهاى خوب و نجيب، و باشد در آن مكان شدت قتل و قتال تا اين كه راه مى رود مرد زخم دار بر مرد كشته شده، و باشد نجات يابنده كمتر از اسير و دستگير.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 177 على (ع) در همين خطبه ضمن بيان اوصاف تركان مى فرمايد: «كانى اراهم قوما كان وجوههم المجان المطرقه...» (گويى هم اكنون ايشان را مى بينم كه چهره هايشان چون سپرهاى كوفته شده است...). [ابن ابى الحديد ضمن شرح پاره يى از مشكلات لغوى و توضيح درباره پنج امر غيبى كه در آخرين آيه سوره لقمان آمده است بحث تاريخى زير را در مورد مغول ايراد كرده است.] ذكر چنگيزخان و فتنه تاتار: بدان اين خبر پوشيده و غيبى كه امير المومنين عليه السلام از آن خبر داده است به روزگار ما آشكارا اتفاق افتاد و خود ما آن را ديديم و مردم از همان قرن اول منتظر آن بودند ولى قضا و قدر آن را در روزگار ما قرار داد. اين مسئله موضوع تاتار است كه از نقاط دور مشرق زمين خروج كردند و سواران ايشان به عراق و شام رسيدند، نسبت به پادشاهان خطا و قپچاق و سرزمينهاى ماوراء النهر و خراسان و ديگر سرزمين هاى ايرانيان چنان رفتارى كردند كه تاريخ از هنگامى كه خداوند آدم را آفريد تا روزگار ما حكايت چنان رفتارى را ندارد. مثلا بابك خرمدين هر چند مدتى طولانى و حدود بيست سال فتنه و آشوب بر پا كرد ولى گرفتارى و بدبختى او فقط در يك اقليم يعنى آذربايجان بود و حال آنكه اين گروه، تمام مشرق را بر هم ريختند و نابسامان كردند و گرفتارى آنان به سرزمينهاى ارمنستان و شام هم رسيد و سوارانشان وارد عراق شدند و حال آنكه بختنصر كه يهوديان را كشت فقط بيت المقدس را خراب كرد و اسرائيليانى را كه در شام بودند كشت، و چه نسبتى ميان اسرائيليان مقيم بيت المقدس با كشورها و شهرهايى كه مغولان ويران كردند و ميان شمار ايشان و شمار مردمى مسلمان و غير مسلمان كه مغولان كشتند وجود دارد اينك، خلاصه اى از اخبار و آغاز ظهور ايشان را بازگو مى كنيم و مى گوييم: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 178 با آنكه ما به كتابهاى تاريخ و كتابهاى مربوط به احوال و اصناف مردم بسيار سرگرم هستيم و مراجعه مى كنيم ولى نام اين ملت را هيچ جا نيافتيم ولى اسامى اصناف تركان از قبيل قپچاق و يمك و برلو و تفريه و يتبه و روس و خطا و قرغز و تركمن را ديده ايم و در هيچ كتاب جز يك كتاب نام اين امت را نديديم و آن كتاب مروج-  الذهب مسعودى است كه او از آنان به صورت «تتر» بدون الف ياد كرده است و حال آنكه امروز مردم آن را به صورت تاتار با الف تلفظ مى كنند. اين قوم در دورترين ناحيه خاور دور در دامنه كوههاى طمغاج كه در مرزهاى چين است زندگى مى كردند و فاصله ميان ايشان و سرزمينهاى اسلامى كه ماوراء النهر است فاصله اى بيش از شش ماه راه وجود داشت. محمد پسر تكش كه خوارزمشاه بود بر سرزمينهاى ماوراء النهر چيره شد و پادشاهان آن منطقه را كه از تركان خطا بودند و در بخارا و سمرقند و ديگر شهرهاى تركستان چون كاشغر و بلاساغون پادشاهى مى كردند نابود ساخت و حال آنكه آنان ميان او و مغولان حجاب و مانع بودند. خوارزمشاه اين سرزمينها را از لشكريان و سرهنگان خويش انباشته كرد و او در اين كار بر اشتباه بود زيرا ملوك خطا براى او سپر بلاى اين قوم بودند و چون آنان را نابود كرد خودش عهده دار جنگ يا صلح با مغولان شد. اميران و سرهنگان خوارزمشاه كه مقيم تركستان بودند با مغولان بد رفتارى كردند و راههاى بازرگانى را بستند، ناچار گروهى از مغولان كه حدود بيست هزار خانوار بودند و هر خانوار سالارى داشت و همگى پشتيبان يكديگر بودند به سرزمينهاى تركستان آمدند و با سرهنگان خوارزمشاه در افتادند و با كارگزارانش ستيز و شهرها را تصرف كردند و چنان شد كه بازماندگان لشكريان خوارزمشاه كه از شمشير مغولان جان سالم به در بردند پيش خوارزمشاه برگشتند و او اين موضوع را ناديده گرفت و چنين مصلحت ديد كه بزرگى و گستردگى كشورش مانع از آن است كه خود شخصا عهده دار جنگ با آنان شود و هيچكس از سرهنگانش هم نمى تواند عهده دار كار او شود اين بود كه سرزمينهاى تركستان را براى مغولان رها كرد و كار بر اين قرار گرفت كه تركستان براى آنان باشد و ديگر شهرهاى ماوراء النهر چون سمرقند و بخارا از خوارزمشاه. حدود چهار سال بر اين منوال گذشت. پس از آن چنگيزخان، كه مردم آن را با راء و به صورت چنگيزخان تلفظ مى كنند و حال آنكه گروهى از كسانى كه به احوال تركان آگاهند اين كلمه را براى من به صورت چنگيز با زاى نقطه دار نقل كردند، تصميم جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 179 گرفت كه به سرزمينهاى تركستان حمله كند و اين بدين سبب بود كه چنگيزخان سالار گروهى از تاتار بود كه در نقاط دور خاور ساكن بودند. چنگيزخان پسر سالار آن قبيله بود و نياكانش هم سالارهاى آن قبيله بودند او خردمند و شجاع و موفق و در جنگها پيروز بود و اين انديشه كه به سرزمينهاى تركستان بتازد از اين روى در او قويتر شد كه ديد گروهى از تاتار شاه ندارند و هر طايفه اى از ايشان را مردى اداره مى كند و آنان به تركستان تاخته اند و آن را با همه بزرگى به تصرف خويش درآورده اند او از اين جهت به غيرت آمد و خواست رياست بر همگان را براى خود بدست آورد. چنگيز پادشاهى را دوست مى داشت و به تصرف كشورها طمع بست و همراه كسانى كه با او بودند از دورترين نقاط شرقى چين حركت كرد و خود را به مرزهاى نقاط تركستان رساند و گروه بسيارى از ايشان را كشت. تاتارهاى ساكن آن منطقه نخست با او جنگ كردند و مانع از ورود او به كشور شدند ولى ياراى آن را نداشتند و چنگيز تمام نقاط تركستان را تصرف كرد و همسايه شهرهاى خوارزمشاه شد اگر چه مسافت ميان آن دو بسيار طولانى و دور بود، ظاهرا ميان او و خوارزمشاه صلح و آشتى بود ولى صلحى همراه با دلتنگى و كدورت. مدتى كوتاه روابط بر اين گونه بود و سپس تيره شد و سبب آن اخبارى بود كه وسيله بازرگانان به خوارزمشاه مى رسيد كه چنگيزخان تصميم دارد به سمرقند و شهرهاى اطراف آن حمله كند و مشغول آماده شدن براى اين كار است. اگر خوارزمشاه با او مدارا مى كرد براى خودش بهتر بود ولى او [ناسازگارى را] شروع كرد و راه بازرگانان را كه قصد سفر به ناحيه ايشان داشتند بست و بدين گونه رسيدن پوشاك براى آنان دشوار شد و خواروبار از ايشان بازداشته شد و خوراكيهايى كه از نقاط مختلف ماوراء النهر به تركستان حمل مى شد قطع گرديد، اى كاش به همين كار قناعت مى كرد ولى كارگزار خوارزمشاه در شهرى كه اوتران نام داشت و آخرين شهر در ماوراء النهر بود به خوارزمشاه گزارش داد كه چنگيزخان گروهى از بازرگانان تاتار را كه همراه ايشان مقدار بسيارى نقره است به سمرقند گسيل داشته است تا براى او و خانواده و پسر عموهايش لباس و پارچه و وسايل ديگر خريدارى كنند. خوارزمشاه به او پيام داد كه آن بازرگانان را بكشد و نقره هايى را كه همراهشان است بگيرد و براى او بفرستد. حاكم اوتران آنان را كشت و نقره ها را براى خوارزمشاه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 180 گسيل داشت و به راستى مقدار بسيارى بود كه خوارزمشاه آن را ميان بازرگانان سمرقند و بخارا تقسيم كرد و معادل ارزش آن را براى خود گرفت و سپس دانست كه در اين مورد خطا كرده است، كسى پيش نايب خود در اوتران فرستاد و فرمان داد جاسوسانى بفرستد و شمار مغولان را خبر دهد. جاسوسان به اين منظور حركت كردند و با گذشتن از صحراها و كوهستانها پس از مدتى برگشتند و حاكم اوتران را آگاه كردند كه شمار مغولان چندان است كه ايشان نتوانسته اند بشمارند و بفهمند و آنان از پايدارترين مردم در جنگ هستند كه فرار از جنگ را نمى شناسند و تمام سلاح مورد نيازشان را به دست خود مى سازند و اسبهاى آنان هم نيازى به خوردن جو ندارند و همه رستنى ها و باقيمانده هاى مراتع را مى خورند و تعداد اسب و گاو آنان بيرون از شمار است، و خود مغولان گوشت جانوران مرده و سگ و خوك را مى خورند و پايدارترين مردم در گرسنگى و تشنگى اند و در سختى و بدبختى شكيبايند و جامه هاى آنان بسيار خشن است و برخى از ايشان پوست سگ و ديگر جانوران مرده را به صورت جامه مى پوشند و شبيه ترين مردم به جانوران وحشى و درندگان اند. چون اين اخبار را به خوارزمشاه اطلاع دادند از كشتن بازرگانان آنان پشيمان شد و از اينكه پرده اى را كه ميان او و ايشان بود با گرفتن اموال ايشان دريده است سخت انديشناك و نگران شد و ترس و اضطراب بر او چيره گرديد. خوارزمشاه شهاب خيوقى را كه فقيهى فاضل و در نظر خوارزمشاه بلند مرتبه بود و از رأى و و انديشه او سرپيچى نمى كرد فرا خواند و به او گفت: كارى بس بزرگ پيش آمده است كه چاره اى جز انديشيدن درباره آن و رايزنى در اينكه چه بايد بكنم نيست، و چنان است كه دشمنى از تركان با گروهى بى شمار آهنگ ما كرده است. خيوقى گفت: لشكرهاى تو بسيار است به اطراف نامه مى نويسى و سپاهها را گرد- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 181 مى آورى و بسيج و حركت همگانى خواهد بود كه بر همه مسلمانان يارى دادن تو با اموال و مردان واجب است و سپس با همه لشكرهاى خود به كرانه سيحون خواهى رفت-  سيحون رودخانه بزرگى است كه مرز ميان سرزمينهاى تركان و خوارزمشاه است-  و همانجا خواهى بود و چون دشمن آنجا برسد به سبب پيمودن راهى دور و دراز خسته خواهد بود و حال آنكه ما همگى آسوده و جمع خواهيم بود، طبيعى است كه دشمن و لشكرهايش گرفتار خستگى و فرسودگى اند. خوارزمشاه اميران و مشاوران را فرا خواند و با آنان رايزنى كرد. آنان گفتند: راى درست اين است كه آنان را به حال خود رها كنى تا از رودخانه سيحون بگذرند و به سوى ما حركت كنند و اين كوهستانها و تنگه ها را در نوردند كه به راههاى آن ناآشنايند و چون ما بر همه راههاى آن وارديم بر آنان پيروز مى شويم و همگى را نابود مى سازيم. در همين حال بودند كه رسولى همراه جماعتى از مغولان از چنگيز براى تهديد خوارزمشاه آمد و پيام آورد كه ياران و بازرگانان مرا مى كشى و اموال مرا از ايشان مى گيرى آماده براى جنگ باش كه من با جمعى به تو خواهم رسيد كه ترا ياراى مقابله با آن نخواهد بود. چون فرستاده اين پيام را به خوارزمشاه رساند، دستور داد او را بكشند و چنان كردند، ريش و سبيل كسانى را كه همراه او بودند تراشيدند و آنان را پيش چنگيزخان برگرداندند تا به او خبر دهند با سفيرش چگونه رفتار شده است و اين پيام را به او برسانند كه خوارزمشاه مى گويد: من خود به سوى تو مى آيم و نيازى نيست كه تو پيش من بيايى و اگر در نقطه پايان دنيا هم باشى من تو را مى يابم تا تو را بكشم و نسبت به خودت و يارانت همان كار را انجام دهم كه نسبت به سفيرت كردم. خوارزمشاه آماده شد و پس از آنكه فرستاده خويش را گسيل داشت براى اينكه از او پيشى گيرد و بر تاتار حمله برد و آنان را غافلگير كند حركت كرد و مسافت چهار ماه را يكماهه پيمود و به خانه ها و خرگاههاى ايشان رسيد ولى كسى جز زنان و كودكان نديد باروبنه آنان هم بود، خوارزمشاه به آنان درافتاد و همه چيز را به غنيمت ربود و زنان و كودكان را اسير كرد. سبب غيبت مغولان از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 182 خانه هاى خود چنين بود كه به جنگ يكى از پادشاهان تركان بنام «كشلوخان» رفته بودند با او جنگ كردند و او را به هزيمت راندند و اموالش را غنيمت گرفتند و بازگشتند ميان راه به آنان خبر رسيد كه خوارزمشاه نسبت به بازماندگان آنان چه كرده است شتابان بر سرعت سير خود افزودند و او را در حالى كه مى خواست از اردوگاه ايشان بيرون رود دريافتند و با او درافتادند و براى جنگ صف كشيدند و سه شبانروز پياپى و بدون هيچ سستى جنگ كردند و از هر دو گروه تعدادى بيرون از شمار كشته شدند و هيچ گروه منهزم نشدند. مسلمانان براى حميت و دفاع از دين پايدارى مى كردند و مى دانستند كه اگر بگريزند هيچ نام و نشانى از اسلام باقى نمى ماند وانگهى آنان نجات پيدا نخواهند كرد بلكه آنان را مى گيرند و به سبب دورى آنان از سرزمين خود كه از آنجا بسيار فاصله داشت، نمى توانند به جايى پناه ببرند. مغولان نيز براى رهاندن زن و فرزند و اموال خويش پايدارى مى كردند، جنگ و درگيرى ميان دو گروه سخت شد و كار به آنجا كشيد كه از اسب پياده مى شدند و پياده با هماورد خود با كارد و خنجر جنگ مى كردند و چندان خون بر زمين ريخته شد كه اسبها مى لغزيدند. چنگيزخان خودش در اين جنگ حاضر نشده بود پسرش قاآن فرماندهى را بر عهده داشت در اين جنگ كشتكان مسلمانان شمرده شد كه بيست هزار تن بودند و كشتكان مغول شمار نشد. چون شب چهارم فرا رسيد دو گروه پراكنده شدند و در لشكرگاههايى مقابل يكديگر فرود آمدند و چون تاريكى شب همه جا را فرو گرفت مغولان آتشهاى خويش را برافروختند و به حال خود باقى گذاردند و به سوى چنگيزخان برگشتند، مسلمانان هم در حالى كه محمد خوارزمشاه با ايشان بود برگشتند و بدون توقف به راه خود ادامه دادند تا آنكه به بخارا رسيدند و خوارزمشاه دانست كه او را ياراى جنگ با چنگيزخان نيست، زيرا در اين جنگ بخشى از سپاهيان چنگيز شركت داشتند و گروهى ديگر با خوارزمشاه روياروى نشده بودند. او مى پنداشت در صورتى كه همه سپاهيان مغول جمع شوند و در حالى كه چنگيز خودش همراه ايشان باشد و به جنگ آيند چگونه خواهد بود بدين سبب آماده شد تا در دژهاى خود پناه گيرد و كسى را به سمرقند فرستاد و به فرماندهان و سرهنگانى كه مقيم آن شهر بودند پيام داد كه آماده پناه گرفتن باشند و براى خود اندوخته فراوان بيندوزند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 183 كه بتوانند درون شهر و از پشت ديوارها و باروها دفاع كنند، او در بخارا بيست هزار سوار براى حمايت از آن شهر و در سمرقند پنجاه هزار تن گماشت و به آنان فرمان داد در حفظ شهرها كوشا باشند تا او بتواند به خوارزم و خراسان برود و سپاه جمع كند و از مسلمانان و جنگجويان داوطلب يارى بطلبد و پيش ايشان باز گردد. سلطان محمد خوارزمشاه سپس به خراسان رفت و از رود جيحون گذشت و اين واقعه به سال ششصد و شانزده بود، او نزديك بلخ فرود آمد و لشكرگاه ساخت و از مردم خواست كه بيرون آيند و به جنگ روند. مغولان هم پس از اينكه آماده شدند در طلب شهرهاى ماوراء النهر بيرون آمدند، آنان پنج ماه پس از رفتن خوارزمشاه از بخارا به آن شهر رسيدند و آن را محاصره كردند و با لشكرى كه مقيم آنجا بود سه شبانروز پيوسته جنگ كردند و لشكر خوارزمشاهى را ياراى مقاومت در برابر ايشان نبود. آنان شبانه دروازه هاى شهر را گشودند و همگى به خراسان برگشتند، فرداى آن شب مردم بخارا متوجه شدند كه از آن لشكر يك تن هم باقى نمانده است ناتوان شدند و قاضى بخارا را براى امان گرفتن پيش مغولان فرستادند، ايشان براى مردم به او امان دادند. در قلعه بخارا گروهى از لشكريان خوارزمشاه كه به آن پناه برده بودند باقى بودند. مردم بخارا چون ديدند كه امان داده شد دروازه هاى شهر را گشودند و اين به روز چهارم ذى حجه سال ششصد و شانزده بود و مغولان وارد شهر شدند و متعرض هيچ كس از رعيت نشدند و به آنان گفتند: هر وديعه و ذخيره كه از خوارزمشاه پيش شماست براى ما بيرون آوريد و ما را براى جنگ كردن با كسانى كه در قلعه بخارا حصارى شده اند يارى دهيد و بر شما باكى نيست و ميان ايشان عدل و داد و خوشرفتارى كردند و چنگيزخان خودش به شهر درآمد و قلعه را احاطه و محاصره كرد، منادى او در شهر جار زد كه هيچ كس نبايد از حضور در جنگ با متحصنان خوددارى كند و هر كس چنان كند كشته خواهد شد. در نتيجه مردم همگان حاضر شدند، چنگيز فرمان داد نخست خندق را پر و آكنده كنند كه آن را با هيمه و چوب و خاك پر كردند و به سوى قلعه حمله كردند شمار سپاهيان خوارزمشاه در آن قلعه چهارصد تن بود كه تا حد توان ايستادند و ده روز مقاومت و از قلعه پاسدارى كردند، سرانجام نقب زنندگان به ديوار قلعه رسيدند و نقب زدند و وارد شهر شدند و همه سپاهيان و كسان ديگرى را كه در آن قلعه بودند كشتند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 184 چون از اين كار آسوده شدند چنگيزخان فرمان داد براى او نام سران و سرشناسان شهر نوشته شود، اين كار انجام شد. چون بر او عرضه داشتند فرمان داد آنان را بياورند. چون آوردند به آنان گفت از شما شمش هاى نقره يى را كه خوارزمشاه به شما فروخته است مى خواهم كه آنها از من بوده و به ناروا از يارانم گرفته شده است. هر كس كه چيزى از آن نقره پيش او بود آن را حاضر ساخت، و چون از اين كار فارغ شد دستور داد آنان به تنهايى از شهر بيرون روند و ايشان بدون هيچ مالى و در حالى كه فقط لباسى را كه بر تن داشتند همراهشان بود از شهر بيرون رفتند، چنگيز فرمان كشتن ايشان را داد كه همگان را كشتند. آن گاه دستور داد شهر را به تاراج برند هر چه در آن بود به تاراج برده شد و زنان و كودكان به اسيرى گرفته شدند و مردم را در طلب مال بسيار شكنجه دادند و سپس از بخارا براى رفتن به سمرقند كوچ كردند. ناتوانى خوارزمشاه از مبارزه با آنان براى ايشان مسلم شده بود، تاتار كسانى از مردم بخارا را كه تسليم شده يا به سلامت مانده به زشت ترين صورت پياده با خود مى بردند و هر كس را كه از پياده رفتن بازمانده و ناتوان مى شد مى كشتند. چون نزديك سمرقند رسيدند اسب سواران را پيشاپيش فرستادند و پيادگان و اسيران و باروبنه را پشت سر خود رها كردند تا آنكه اندك اندك آنان را جلو بياورند و بدانگونه مردم سمرقند را بترسانند. همين كه سمرقنديان سياهى لشكر و طول فاصله آن را ديدند آنان را بسيار بزرگ پنداشتند. روز دوم كه پيادگان و اسيران و باروبنه رسيد همراه هر ده تن از اسيران رايتى بود، مردم شهر پنداشتند كه همه آنان جنگجويان اند. مغولان سمرقند را احاطه كردند، در آن شهر پنجاه هزار تن خوارزمى و تعدادى بيرون از شمار از ديگر مردم بودند. لشكريان خوارزمشاه از بيرون آمدن و مقابله با مغولان خوددارى كردند، عامه مردم با سلاح بيرون آمدند مغولان براى اينكه آنان را در مورد خود به طمع اندازند نخست عقب نشينى كردند و بر سر راه سمرقنديان كمينها نهاده بودند كه از آن گذشتند مغولان از كمين بيرون آمدند و بر ايشان تاختند و همه مغولان بازگشتند و تمام ايشان را كشتند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 185 كسانى كه در شهر مانده بودند چون اين وضع را ديدند دلهايشان ناتوان شد و سپاهيان خوارزمى چنين پنداشتند كه اگر از مغولان امان بخواهند از اين جهت كه با آنان از يك نژاد هستند امان خواهند داد و ايشان را باقى خواهند گذاشت آنان با اموال و زن و فرزند خويش براى زينهار خواهى پيش مغولان رفتند. مغولان اسلحه و اسبهاى آنان را گرفتند و سپس شمشير بر آنان نهادند و همگان را كشتند و ميان شهر ندا دادند: هر كس بيرون نيايد از عهد و پيمان بيرون است و هر كس بيرون آيد در امان خواهد بود. مردم همگان بيرون آمدند مغولان بر ايشان درآويختند و ميان ايشان شمشير نهادند، توانگران ايشان را شكنجه دادند و اموال آنان را تصرف كردند سپس وارد سمرقند شدند و آن را ويران كردند و خانه هايش را درهم شكستند و اين واقعه در محرم سال ششصد و هفده بود. خوارزمشاه در جايگاه نخستين خود يعنى خوارزم مقيم بود و هر لشكرى كه براى او جمع مى شد به سمرقند گسيل مى داشت كه برمى گشت و ياراى ورود و دست يافتن به سمرقند نداشت. مغولان چون بر سمرقند چيره شدند و به كام دل رسيدند چنگيزخان بيست هزار سوار را گسيل داشت و به آنان گفت فقط در جستجوى خوارزمشاه باشيد هر كجا كه باشد اگر چه به آسمان پيوسته و آويخته شود همچنان وى را تعقيب كنيد تا او را بگيريد و به او دست يابيد. اين گروه از مغولان را تاتار مغربى نام نهاده اند زيرا به سوى غرب خراسان حركت كردند و همين ها هستند كه در همه كشورها و شهرهاى آن نواحى پيشروى كردند، سالارشان شخصى بنام جرماغون و از منسوبان چنگيزخان بوده است. حكايت شده است كه چنگيزخان، نخست بر اين لشكر يكى از پسر عموهاى خود را گماشت كه بسيار مورد توجه بود و متكلى نويره نام داشت. به او فرمان داد كوشش كند و شتابان و با سرعت برود، چون متكلى با چنگيز بدرود گفت آهنگ خرگاهى كرد كه يكى از زنانش كه او را دوست مى داشت در آن بود تا با او وداع كند چون اين خبر به چنگيزخان رسيد او را از فرماندهى بر كنار كرد و گفت: كسى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 186 كه عزم او را زنى سست و معطل كند شايسته فرماندهى لشكرها نيست. و به جاى او جرماغون را گماشت. آنان حركت كردند و از جيحون آهنگ جايى به نام «پنج آب» كردند كه عبور از آن ممكن نبود و چون در آنجا كشتى نيافتند از چوب، حوضهاى بزرگى ساختند و پوست گاو بر آن كشيدند و سلاحهاى خود را در آن نهادند و اسبهاى خود را در آب راندند و خود، دمهاى اسبها را در دست گرفتند و آن حوضها به ايشان بسته بود و اسبها مردان را از پى خود مى كشيدند و مردان حوضها را و بدينگونه همگان يك باره از آن آب عبور كردند. خوارزمشاه متوجه آنان نشد تا اينكه ناگاه آنان را در سرزمين خود ديد. لشكر خوارزمشاه از ترس و بيم از مغولان آكنده بودند و نتوانستند پايدارى كنند و پراكنده شدند و هر گروه به سويى گريخت. خوارزمشاه با تنى چند از ويژگان خود در حالى كه به هيچ چيز توجه نداشت از آنجا كوچ و آهنگ نيشابور كرد. چون وارد نيشابور شد برخى از لشكرهاى او بر گرد او جمع شدند ولى هنوز مستقر نشده بود كه جرماغون به نيشابور رسيد، او در مسير خود هيچ غارت و كشتارى نمى كرد و فقط شتابان در تعقيب و جستجوى سلطان محمد خوارزمشاه منازل را طى مى كرد و با اين كار خود به خوارزمشاه مهلت جمع كردن سپاه نمى داد. خوارزمشاه همين كه نزديك شدن مغولان را شنيد از نيشابور به مازندران گريخت و خود را در آن ديار انداخت. جرماغون هم از پى او روان بود آن چنان كه راه خود را به سوى نيشابور كژ نكرد بلكه آهنگ مازندران كرد و خوارزمشاه از مازندران گريخت، از هر منزلى كه او كوچ مى كرد مغولان در آن فرود مى آمدند. سرانجام خوارزمشاه كنار درياى مازندران رسيد و خود و يارانش در كشتى هايى نشستند و رفتند و چون مغولان آنجا رسيدند و دانستند كه به دريا رفته است نااميد شدند و برگشتند، اين مغولان همان گروه اند كه عراق عجم و آذربايجان را به تصرف خود درآورده اند و تا روزگار ما مقيم ناحيه تبريزند. در مورد فرجام خوارزمشاه اختلاف است. گروهى گفته اند او در دژى استوار كه ميان درياى طبرستان داشت مقيم شد و همانجا درگذشت. برخى گفته اند كه او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 187 در دريا غرق شد. و برخى ديگر گفته اند در دريا افتاد و در حالى كه برهنه بود نجات پيدا كرد، خود را به يكى از دهكده هاى طبرستان رساند اهل آن دهكده او را شناختند و برابرش زمين را بوسه دادند و كارگزار خود را خبر دادند كه پيش سلطان آمد و خدمت كرد. خوارزمشاه به او گفت: مرا به هندوستان برسان و او را پيش شمس الدين اتليمش پادشاه هند برد كه از منسوبان او بود يعنى خويشاوند همسر خوارزمشاه و مادر سلطان جلال الدين بود. مادر جلال الدين هندى و از خاندان سلطنتى هند بود. گويند: خوارزمشاه هنگامى كه پيش اتليمش رسيد عقلش دگرگون شده بود و اين از بيم مغولان يا بيمارى بود كه خداوند بر او چيره كرده بود و او هر بامداد و شامگاه و هر وقت و ساعت هذيان مى گفت و فرياد مى كشيد كه مغولان از اين در بيرون رفتند و از اين پلكان هجوم آوردند و مى لرزيد و رنگش دگرگون و سخن و حركاتش مختل مى شد. يكى از فقيهان خراسان كه معروف به برهان بود به بغداد آمد براى من حكايت كرد و گفت: برادرم همراه خوارزمشاه و از ويژگان و اشخاص مورد اعتماد او بود، وى مى گفت: هنگامى كه عقل خوارزمشاه مختل شده بود همواره به تركى اين كلمات را تكرار مى كرد «قرا تتر گلدى» كه معناى آن چنين است: «تاتارهاى سياه آمدند». ميان مغولان گروهى سياه پوست شبيه زنگيان هستند كه شمشيرهاى بسيار پهنى غير از شمشيرهاى معمولى دارند و آنان گوشت مردم را مى خورند و خوارزمشاه با بردن نام ايشان مدهوش مى شد. همچنين برهان براى من نقل كرد كه شمس الدين اتليمش، محمد خوارزمشاه را به يكى از دژهاى بسيار بلند و بركشيده و استوار هند برد كه هيچگاه ابرها بر فرازش نبودند و معمولا پايين تر از آن باران مى باريد. شمس الدين به خوارزمشاه گفت: اين دژ استوار از آن تو و اموال و اندوخته هاى ميان آن اموال و اندوخته هاى خودت خواهد بود همين جا در كمال امن و خوشى باش تا طالع و بخت تو مستقيم شود كه پادشاهان همواره چنين بوده اند، گاه بخت ايشان پشت مى كند و سپس روى مى آورد. خوارزمشاه به او گفت: قادر نيستم كه در اين دژ اقامت كنم و پايدار بمانم زيرا تاتار بزودى در تعقيب و جستجوى من اينجا مى رسند و اگر بخواهند زينهاى اسبهاى خود را روى هم مى نهند تا بر فراز دژ برسند و بالا بيايند و با دست خويش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 188 مرا بگيرند. اتليمش دانست كه عقل خوارزمشاه دگرگون شده است و خداوند نعمتهاى او را مبدل فرموده است. او به خوارزمشاه گفت: چه مى خواهى گفت: مى خواهم مرا در دريايى كه به درياى كرمان معروف است سوار كنى. او خوارزمشاه را با تنى چند از بردگان خويش به كرمان گسيل داشت و از آنجا به اطراف فارس رفت و آنجا در دهكده يى از دهكده هاى فارس درگذشت، مرگش را پوشيده داشتند تا تاتارها براى بيرون آوردن پيكرش آهنگ آنجا نكنند. خلاصه آنكه سرانجام احوال او مشتبه است و به يقين دانسته نشده است. مردم حدود هفت سال پس از مرگش همچنان منتظرش بودند و بسيارى از ايشان بر اين عقيده بودند كه او زنده است و خود را پوشيده داشته است تا آنكه پيش همه مردم ثابت شد كه او درگذشته است. اما جرماغون همينكه از دست يافتن به خوارزمشاه نااميد شد از كناره دريا به مازندران برگشت و با همه استوارى و دشوارى ورود به آن و سخت بودن تصرف دژها با سرعت آن را تصرف كرد. مازندران از ديرباز همين گونه بوده است مسلمانان هنگامى كه كشور خسروان ايران را از عراق تا دورترين نقاط خراسان تصرف كردند مازندران به حال خود باقى ماند و خراج مى پرداخت و مسلمانان قادر نبودند به آن درآيند تا روزگار سليمان بن عبد الملك. همين كه مغولان مازندران را به تصرف درآوردند كشتار و تاراج و غارت كردند و سپس آهنگ رى كردند. ميان راه به مادر سلطان محمد و زنان او برخوردند اموال و اندوخته هاى خزانه خوارزمشاه و گوهرهاى گرانبهايى كه نظير آن ديده و شنيده نشده بود همراهشان بود، آنان آهنگ رى داشتند كه به يكى از دژهاى استوار پناه ببرند، مغولان بر ايشان و هر چه كه همراهشان بود دست يافتند و همه را به حضور چنگيزخان كه در سمرقند بود فرستادند و آهنگ رى كردند و به آنان ضمن شايعات راست و دروغ كه ميان مردم رايج است خبر رسيده بود كه خوارزمشاه به رى رفته است. مغولان در حالى كه مردم رى از ايشان غافل بودند به آن شهر رسيدند و لشكر رى هنگامى متوجه شدند كه مغولان آن را به تصرف درآوردند و تاراج كردند و زنان را به اسيرى و پسران را به بردگى گرفتند و هر كار زشتى كه توانستند انجام دادند و در رى درنگ نكردند و شتابان به طلب خوارزمشاه رفتند و در راه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 189 خود از هر شهر و دهكده اى كه گذشتند غارت كردند و به آتش كشيدند و ويران ساختند و زن و مرد را كشتند و هيچ چيز را باقى نگذاشتند. آنان آهنگ همدان كردند، سالار همدان در حالى كه اموال گرانبهاى بسيارى كه شامل زر و سيم و كالا و اسب بود و از مردم همدان جمع كرده بود به استقبال مغول رفت و از آنان براى مردم شهر امان خواست كه آنان را امان دادند و متعرض ايشان نشدند و به زنجان رفتند و ريختن خون آنان را حلال دانستند از آنجا آهنگ قزوين كردند، مردم قزوين به دژ شهر خود پناه بردند، مغولان با زور و شمشير وارد آن شهر شدند، قزوينيان با كارد و خنجر با مغولان جنگى سخت كردند و آنان به جنگ با كارد و خنجر عادت داشتند و در جنگهاى خود با اسماعليان آموخته بودند، از دو گروه بيرون از شمار كشته شدند و گفته شده است فقط كشته شدگان مردم قزوين به چهل هزار تن رسيد. در اين هنگام سرماى بسيار سخت و برف و يخ انبوه بر مغولان هجوم آورد آنان نخست به سوى آذربايجان رفتند و دهكده ها را غارت كردند و هر كس را مقابل ايشان ايستاد كشتند و همه جا را ويران كردند و آتش زدند تا آنكه به تبريز رسيدند. سالار آذربايجان ازبك پسر پهلوان پسر ايلدگز در تبريز مقيم بود او نه براى جنگ با آنان بيرون آمد و نه با خود تصور جنگ با ايشان را كرد كه شب و روز به لهو و لعب و باده نوشى سرگرم بود كسى پيش مغولان فرستاد و با آنان در قبال پرداخت اموال و لباس و چهارپايان صلح نمود و همه را براى آنان جمع كرد و فرستاد و مغولان از پيش او كوچ كردند و به ساحل درياى خزر رفتند كه آنجا لشكرگاه زمستانى مناسبى بود و مراتع بسيار داشت. آنان خود را به موقان رساندند كه همان جايى است كه پيروان بابك خرمدين به روزگار معتصم در آن وارد شدند و لشكرگاه ساختند و آن دو شاعر طايى در اشعار خود مكرر از آن نام برده اند. مردم امروز موقان را به صورت مغان تلفظ مى كنند. مغولان ضمن راه به برخى از نواحى گرجستان رفتند كه از مردم گرجستان ده هزار جنگجو به جنگ آنان بيرون آمدند كه با آنان جنگ كردند و ايشان را شكست دادند و بيشترشان را كشتند، و چون مغولان در ناحيه مغان مستقر شدند مردم گرجستان كه تصور مى كردند مغولان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 190 تا هنگام بهار و باز شدن برف و يخ همانجا اقامت خواهند كرد به ازبك پسر پهلوان حاكم تبريز و موسى بن ايوب معروف به اشرف كه حاكم ارمنستان و خلاط بود پيام فرستادند و براى جنگ با مغولان تقاضاى كمك مالى كردند، ولى مغولان تا پايان زمستان صبر نكردند و در وسط زمستان از مغان آهنگ سرزمينهاى گرجستان كردند. گرجى ها به جنگ ايشان بيرون آمدند و جنگى سخت كردند و نتوانستند مقابل مغولان پايدارى كنند و به زشت ترين صورت گريختند و بيرون از شمار از ايشان كشته شدند و اين واقعه در ذى حجه سال ششصد و هفده بود مغولان در آغاز سال ششصد و هجده آهنگ مراغه كردند و در ماه صفر آن را به تصرف خويش درآوردند. مراغه در اختيار زنى از بازماندگان پادشاهان مراغه بود كه همان زن و وزيرانش امور شهر مراغه را اداره مى كردند. مردم مراغه منجنيق هايى بر باروهاى شهر نصب كردند و مغولان اسيران مسلمان را پيشاپيش مى داشتند و اين عادت ايشان بود كه در جنگها آنان را سپر بلاى خود قرار مى دادند در نتيجه شدت و تيزى اين گونه حملات به اسيران مى رسيد و مغولان از زيان آن سلامت مى ماندند، مغولان مراغه را با زور و جنگ گشودند و شمشير بر ايشان نهادند و آنچه را براى آنان سودبخش بود تاراج كردند و آنچه را سودمند نبود آتش زدند، مردم هم از جنگ با آنان خوار و زبون شدند و چنان بود كه يكى از مغولان به دست خود صد انسان را كه شمشير در دست داشتند مى كشت ولى هيچيك از آنان را ياراى آن نبود كه شمشير خود را مقابل آن مرد تاتار به حركت درآورد و اين بدبختى بود و تقدير آسمانى كه بر آن مردم مقدر گشته بود. مغولان سپس به همدان برگشتند و از مردم همدان همان مالى را كه بار نخست داده بودند مطالبه كردند و مردم را چنان توان و مال اضافه يى نبود كه به راستى آن مال بسيار بود. گروهى از مردم همدان برخاستند و به سالار همدان سخنان درشت گفتند كه دربار نخست ما را فقير و مستمند كردى و اينك براى بار دوم مى خواهى عصاره ما را بكشى وانگهى مغولان را چاره يى جز كشتن ما نيست، بگذار تا با شمشير با آنان جنگ كنيم و با كرامت بميريم. آنان بر شحنه يى كه مغولان بر همدان گماشته بودند حمله كردند و او را كشتند و در شهر حصارى شدند. مغولان ايشان را محاصره كردند خوراك و خواروبار مردم همدان اندك شد و اين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 191 كار همدانيان را زيان مى رساند و حال آنكه مغولان را زيانى نمى رسيد و بر فرض كه خواروبار فراهم نمى شد چيزى جز گوشت نمى خوردند و شمار بسيارى اسب و گله هاى بزرگ گوسپند همراه داشتند و هر كجا مى خواستند مى بردند، اسبهاى مغولان هم معمولا جو نمى خوردند و فقط به رستنيها و علفهاى زمين قناعت مى كردند، آنها با سم زمين را گود مى كردند و ريشه هاى گياهان را مى جستند و مى خوردند. سالار همدان و مردمش ناچار شدند به جنگ مغولان بيرون آيند و از شهر و حصار بيرون آمدند، چند روزى جنگ و خونريزى ميان آنان ادامه داشت ولى ناگهان حاكم همدان گم شد و به سرداب و نقبى كه از قبل بيرون شهر آماده ساخته بود پناه برد و كسى هم از حقيقت حال و سرانجام او آگاه نشد مردم همدان پس از گم شدن او سرگردان شدند و به شهر برگشتند و تصميم گرفتند ميان شهر تا پاى جان و مرگ جنگ كنند. مغولان هم به سبب بسيارى كشته شدگان تصميم گرفته بودند از همدان بروند ولى همين كه ديدند كسى از شهر براى جنگ با آنان بيرون نيامد طمع بستند و آن را نشانه ضعف و سستى مردم شهر دانستند و آهنگ شهر كردند و با شمشير وارد شهر شدند و اين به ماه رجب سال ششصد و هجده بود. مردم كنار دروازه ها با مغولان جنگ كردند و از شدت ازدحام سلاح از كار افتاد ناچار با كاردها جنگ كردند و گروهى بيرون از شمار از هر دو سو كشته شدند، مغولان بر مسلمانان پيروز و چيره گشتند و همه را كشتند و نابود كردند و هيچ كس از همدانيان به سلامت نماند مگر آنان كه سرداب و نقبى زير زمين داشتند و در آن پنهان شدند. مغولان در شهر آتش افكندند و همدان را سوزاندند و سپس به شهر اردبيل و اطراف آذربايجان رفتند و اردبيل را تصرف كردند و گروه بسيارى از ايشان را كشتند، از آنجا به تبريز رفتند كه شمس الدين عثمان طغرائى حاكم آن بود، پس از آنكه ازبك پسر پهلوان، حاكم قبلى آذربايجان، از آنجا رفته بود و از بيم مغولان مقيم نخجوان شده بود با او هماهنگ شدند. طغرايى مردم را تقويت كرد و روحيه داد كه از خود به خوبى دفاع كنند و آنان را از بدفرجامى سستى ترساند و حصار شهر را استوار كرد. همين كه مغولان آنجا رسيدند و اتفاق و اتحاد مسلمانان و استوارى حصار شهر را ديدند از آنان فقط مال و جامه خواستند و به ميزان معينى ميان آنان توافق شد و مردم شهر آن را براى مغولان فرستادند و ايشان نيز همين كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 192 آن را گرفتند به شهر بيلقان حمله بردند و با مردمش جنگيدند و چنان ميان ايشان شمشير نهادند كه همگان را نابود كردند. سپس به شهر گنجه كه مهمترين شهر ناحيه اران است حمله كردند، مردم آنجا به سبب مقاومت در برابر گرجيان و تجربه اى كه در جنگ داشتند بسيار دلير و چابك بودند، مغولان كه ياراى پيروزى بر آنان نداشتند پيام دادند و مال و جامه طلب كردند و مردم گنجه براى ايشان فرستادند و مغولان از آنجا آهنگ گرجستان كردند. گرجى ها با آنكه آماده شده بودند ولى همين كه با مغولان روياروى شدند گريختند و شمشير مغول ايشان را فرو گرفت و جز گروهى اندك به سلامت نماندند، شهرهاى آنان ويران و تاراج شد مغولان در سرزمين گرجستان پيشروى نكردند چرا كه تنگه هاى كوهستانى آن بسيار بود، آنان آهنگ «دربند شروان» كردند، شهر شماخى را محاصره كردند و با نردبام ها خود را بر باروى شهر رساندند و پس از جنگى بسيار سخت شهر را تصرف كردند و بسيارى را در آن كشتند. چون شماخى را تصرف كردند خواستند از دربند بگذرند ولى بر آن كار اقدام نكردند به شروان شاه پيام فرستادند كه كسانى را براى گفتگو درباره صلح بفرستد. او ده تن از افراد مورد اعتماد خويش را پيش مغولان فرستاد، مغولان آنان را جمع كردند يكى از ايشان را در حضور ديگران كشتند و به نه تن ديگر گفتند: اگر راهى به ما نشان دهيد كه از دربند بگذريم براى شما امان خواهد بود و گرنه شما را همان گونه كه دوستتان را كشتيم خواهيم كشت. آنان گفتند: در اين «دربند» راهى نيست ولى جايى را به شما نشان مى دهيم كه آسان ترين جا براى گذر كردن اسب و سواركار است. آنان پيشاپيش مغولان حركت كردند و از دربند گذشتند و آن را پشت سر نهادند مغولان در آن سرزمينها حركت كردند كه آكنده از قبايل مختلف از جمله «لان» و «لكر» و اصناف ديگر تركان بود. مغولان آنجا را تاراج كردند و بسيارى از ساكنان منطقه را كشتند و سپس به [جايگاه ] قبيله لان برگشتند كه گروهى بسيار بودند و چون خبر مغول به ايشان رسيده بود آماده و جمع شده بودند و گروههايى از قپچاق هم به آنان پيوسته بودند. مغولان و ايشان با يكديگر جنگ كردند و هيچيك بر ديگرى پيروز نشد، در اين هنگام مغولان به افراد قبيله قپچاق پيام دادند كه شما برادران ماييد و ما از يك نژاديم و حال آنكه لان از نژاد شما نيستند كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 193 آنان را يارى دهيد و آيين ايشان آيين شما نيست و ما با شما پيمان مى بنديم كه متعرض شما نشويم و اگر به سرزمين خود برگرديد هر اندازه مال و جامه كه به توافق برسيم براى شما مى فرستيم. كار بر مقدارى مال و جامه قرار گرفت كه مغولان براى آنان بردند و مردم قپچاق از مردم لان كناره گرفتند و مغولان به مردم لان درافتادند و آنان را كشتند و اموال را تاراج و زن و فرزندشان را اسير كردند و چون از جنگ با آنان آسوده شدند آهنگ سرزمينهاى قپچاق كردند. آنان با اعتماد به صلح و سازشى كه ميان ايشان و مغولان بود پراكنده و در امان بودند و بدون آنكه متوجه شوند ناگاه مغولان به سرزمين و شهرهاى آنان درآمدند و با ايشان درافتادند و چند برابر آنچه به ايشان داده بودند باز ستدند. كسانى كه در سرزمينهاى دور دست قپچاق بودند چون اين موضوع را شنيدند بدون جنگ گريختند برخى به بيشه ها و برخى به كوهها و برخى به سرزمين روس پناه بردند، مغولان در قپچاق ماندند كه در زمستان داراى چراگاههاى بسيار است و مناطق سردسيرى هم براى تابستان دارد كه آنها هم داراى چراگاهها و نيزارها و بيشه ها بر كرانه درياست. آن گاه گروهى از مغولان به سرزمينهاى روس رفتند كه بسيار گسترده و مذهب مردمش مسيحى است و اين به سال ششصد و بيست بود، روس ها و مردم قپچاق براى پاسدارى و دفاع از سرزمين خود متحد شدند و چون مغولان به آنان نزديك شدند و از اجتماع ايشان آگاه شدند چون نسبت به روس ها شناخت درستى نداشتند نخست عقب نشينى كردند و روس ها را به اين گمان انداختند كه از ترس و بيم عقب مى نشينند و فرار مى كنند، روسها در تعقيب تاتارها كوشش كردند و آنان همچنان عقب نشينى مى كردند تا آنجا كه دوازده روز در تعقيب ايشان بودند و در اين هنگام بود كه مغولان ناگاه برگشتند و بر روسها و قپچاق ها حمله كردند و بسيارى را كشتند و اسير گرفتند و جز اندكى از آنان به سلامت نماندند آنان هم كه سالم ماندند سوار قايقها شدند و ميان دريا آهنگ ساحل شامى كردند و برخى از قايقها غرق شد. همه اين كارها را تاتارهاى مغربى كه سالارشان جرماغون بود انجام دادند و سالار بزرگ ايشان چنگيزخان بود كه در تمام اين مدت در سمرقند ماوراء النهر جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 194 سكونت داشت. چنگيز لشكريان خويش را به چند بخش كرد، بخشى را به فرغانه و اطراف آن گسيل داشت كه آن را تصرف كردند بخشى را به ترمذ و اطراف آن فرستاد كه آن را به تصرف خود درآوردند و بخشى را به بلخ و اطراف آن كه از توابع خراسان است گسيل داشت، مردم بلخ را امان دادند و معترض نشدند و هيچ كشتار و تاراجى نكردند و فقط شحنه يى از سوى خود بر آن شهر گماشتند و نسبت به فارياب و بسيارى از شهرهاى ديگر همين گونه رفتار كردند ولى مردم آن شهرها را با خود بردند و آنان را در برابر هر كس كه مقاومت مى كرد سپر بلاى خويش قرار دادند. مغولان به طالقان رسيدند كه ناحيه يى مركب از چند شهر است و دژى استوار هم دارد و در آن دژ مردانى دلير و كار آزموده بودند. آنان چند ماه شهر را محاصره كردند و نتوانستند بگشايند، ناچار به چنگيزخان پيام فرستاند و از اين كار اظهار ناتوانى كردند. او شخصا حركت كرد و در حالى كه گروهى بى شمار همراهش بودند از جيحون عبور كرد و كنار اين دژ و قلعه فرود آمد و بر گرد آن دژى ديگر از خاك و گل و چوب و هيمه ساخت و بر آن منجنيق ها نصب كرد و شروع به سنگباران كردن قلعه كرد. ساكنان آن دژ كه چنان ديدند دروازه دژ را گشودند و بيرون آمدند و همگى با هم حمله كردند گروهى از ايشان كشته شدند و گروهى به سلامت ماندند، آنان كه به سلامت مانده بودند خود را به دره ها و كوهستانهاى اطراف رساندند و خويشتن را نجات دادند. مغولان وارد دژ شدند اموال و كالاها را غارت و زنان و كودكان را اسير كردند. پس از آن چنگيزخان لشكرى گران به فرماندهى يكى از پسرانش به شهر مرو گسيل داشت. در مرو دويست هزار مسلمان ساكن بودند و ميان مغولان و ايشان جنگهاى سختى درگرفت كه مسلمانان نخست پايدارى كردند و سپس به هزيمت شدند و خود را به شهر انداختند و دروازه ها را بستند. مغولان مدتى دراز آن شهر را محاصره كردند و سپس به سالار شهر امان دادند. چون سالار شهر پيش مغولان رفت پسر چنگيز او را گرامى داشت و بر او خلعت پوشاند و با او پيمان بست كه متعرض هيچ كس از مردم مرو نخواهد شد. مردم دروازه ها را گشودند و همين كه مغولان بر ايشان دست يافتند آنان را بر شمشير عرضه داشتند و هيچ كس از ايشان را زنده نگذاشتند و اين پس از آن بود كه اموال توانگران را پس از شكنجه هاى سخت از چنگ آنان بيرون كشيدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 195 مغولان پس از آن به نيشابور رفتند و همان كار را كه در مرو انجام داده بودند-  از كشتار و درماندگى-  نسبت به مردم نيشابور انجام دادند. سپس به طوس رفتند مردم طوس را كشتند و شهر را تاراج كردند و مرقد على بن موسى الرضا عليه السلام و رشيد يعنى هارون پسر مهدى را ويران ساختند، سپس به هرات رفتند، نخست شهر را محاصره كردند و سپس به آنان امان دادند و چون دروازه ها را گشودند گروهى را كشتند و بر ديگران شحنه يى گماردند و همين كه مغولان دور شدند مردم هرات بر آن شحنه شورش كردند و او را كشتند، لشكرى از مغولان برگشتند و آنان را از دم شمشير گذراندند و همه را كشتند. آنان سپس به طالقان برگشتند كه چنگيزخان پادشاه بزرگ و سالارشان، آنجا بود. چنگيز گروهى از مغولان را كه سران و بزرگان يارانش در آن بودند به خوارزم گسيل داشت، در آن هنگام خوارزم پايتخت خوارزمشاه بود و گروهى بسيار از خوارزميان و لشكرهاى ايشان آنجا بودند، مردم عادى شهر هم معروف به شجاعت و دليرى بودند، مغولان حركت كردند و به خوارزم رسيدند و دو گروه روياروى شدند و سخت ترين جنگى كه شنيده شده است صورت گرفت، مسلمانان ناچار به شهر پناه بردند و مغولان پنج ماه ايشان را در محاصره داشتند مغولان به چنگيز پيام فرستادند و از او مدد خواستند و او لشكرى از لشكرهاى خود را گسيل داشت كه چون رسيدندند مغولان قوى شدند و حمله هاى پيوسته و پياپى انجام دادند و گوشه يى از بارو را تصرف و به داخل شهر نفوذ كردند. مسلمانان درون شهر با مغولان به جنگ و ستيز پرداختند ولى ياراى ايستادگى نداشتند، مغولان شهر را متصرف شدند و هر كس را كه در آن بود كشتند. چون از اين كار آسوده شدند و آنچه خواستند تاراج و كشتار كردند سدى را كه از ورود آب به خوارزم جلوگيرى مى كرد شكستند و آب جيحون به شهر سرازير شد و همه شهر را غرق كرد و ساختمانها همه ويران شد و آنجا دريايى باقى ماند و بديهى است كه يك تن هم از مردم خوارزم به سلامت نماند، در ديگر شهرها گروهى اندك از مردم به سلامت مى ماندند ولى در خوارزم هر كس برابر شمشير ايستاد كشته شد و هر كس پنهان شده بود غرق شد يا زير آوار ماند و خوارزم ويرانه شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 196 چون مغولان از اين شهرها آسوده شدند، سپاهى به غزنين فرستادند كه جلال الدين منكبرى پسر سلطان محمد خوارزمشاه مالك آن سرزمين بود و همه لشكريان پدر را كه به سلامت مانده بودند و ديگر سپاهيان را جمع كرده بود و حدود شصت هزار تن بودند. سپاه مغولان كه براى جنگ با آنان حركت كرده بود دوازده هزار تن بودند، دو سپاه حدود غزنه روياروى شدند و جنگى سخت كردند كه سه روز پياپى طول كشيد و خداوند نصرت را نصيب مسلمانان كرد. لشكر تاتار روى به گريز نهاد و مسلمانان هر گونه كه خواستند آنان را كشتند و كسانى از مغولان كه نجات پيدا كردند به طالقان پناه بردند كه چنگيزخان هم آنجا بود. جلال الدين فرستاده اى سوى چنگيز فرستاد و از او خواست جايى را براى جنگ تعيين كند و چنان اتفاق كردند كه جنگ در كابل باشد. چنگيزخان لشكرى به كابل گسيل داشت، جلال الدين، خود به آنجا رفت و همانجا جنگ كردند و پيروزى از آن مسلمانان بود. مغولان به طالقان پناه بردند كه چنگيزخان همچنان آنجا بود. مسلمانان غنيمت بسيار بدست آورند و ميان ايشان در مورد غنايم فتنه اى بزرگ درگرفت و اين بدان سبب بود كه ميان يكى از اميران جلال الدين كه نامش بغراق بود و در جنگ با تاتار متحمل رنج بسيار شده بود و امير ديگرى كه نامش ملك-  حان و از خويشاوندان سلطان محمد خوارزمشاه بود گفتگو و بگو و مگويى صورت گرفت كه منجر به كشته شدن برادر بغراق شد، بغراق خشمگين گشت و همراه سى هزار تن از سلطان جلال الدين جدا شد. سلطان خود از پى او رفت و از او دلجويى كرد و رضايتش را طلبيد ولى بغراق برنگشت و بدينگونه سپاه جلال الدين ضعيف شد در همين حال خبر رسيد كه چنگيزخان به همراه سپاههايش از طالقان به سوى جلال الدين حركت كرده است. جلال الدين از پايدارى برابر چنگيز ناتوان ماند و دانست كه او را ياراى جنگ با چنگيز نيست، سوى سرزمين هند رفت و از رودخانه سند گذشت و غزنه را همچون شكارى براى شير خالى و رها كرد. چنگيزخان به غزنين رسيد و آن را تصرف كرد مردمش را كشت زنانش را اسير و كاخهايش را را خراب كرد و آن را چون ويرانه هاى گذشته درآورد. پس از اينكه مغولان غزنين را به تصرف درآوردند و خون و مال مردمش جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 197 را روا دانستند وقايع بسيار ديگرى ميان ايشان و پادشاهان روم كه خاندان قليچ-  ارسلان بودند صورت گرفت. مغولان در سرزمينهاى آنان پيشروى نمى كردند بلكه گاهى بر آن شبيخون مى زدند و هر چه بدست مى آوردند با خود مى بردند. پادشاهان مناطق فارس و كرمان و مكران و تيز همگان فرمان و طاعت ايشان را پذيرفتند و خراج براى آنان فرستادند و در مناطق فارسى زبان هيچ منطقه يى نماند مگر اينكه شمشير مغولان يا حكم و فرمان ايشان حاكم بود. آنان مردم بيشتر شهرها را كشتند و شمشير ميان ايشان از هر نكوهشى پيش گرفت و ديگران هم بر خلاف ميل خود و با حقارت و كوچكى، پرداخت خراج، اطاعت از ايشان را پذيرفتند و چنگيزخان به ماوراء النهر برگشت و همانجا در گذشت. پس از چنگيز پسرش قاآن جانشين او شد. او جرماغون را همچنان بر حكومت آذربايجان گماشت و هيچ جاى فتح ناشده اى، غير از اصفهان، براى مغولان باقى نماند. آنان در فاصله سالهاى ششصد و بيست و هفت تا ششصد و سى و سه چند بار كنار اصفهان فرود آمدند و هر بار مردمش با آنان جنگ كردند و از هر دو گروه بسيارى كشته شدند ولى مغولان به خواسته خود نرسيدند. سرانجام مردم اصفهان كه دو مذهب شافعى و حنفى داشتند و ميان آنان همواره جنگ و ستيز و تعصب وجود داشت اختلاف پيدا كردند، گروهى از شافعيان اصفهان به ديگر شافعيانى كه در همسايگى اصفهان بودند پيوستند و به برخى از سران لشكر مغول گفتند: شما آهنگ اين شهر كنيد تا ما آن را به شما تسليم كنيم. اين سخن و پيشنهاد براى قاآن پسر چنگيز نقل شد كه پس از مرگ پدرش پادشاهى به راى و تدبير او بسته بود. او لشكرهايى از شهر استوار و نوسازى كه ساخته بودند و قراحرم نام نهاده بودند گسيل داشت كه از رود جيحون گذشتند و آهنگ باختر كردند. گروهى نيز به صورت نيروهاى امدادى از كسانى كه جرماغون فرستاده بود به ايشان پيوستند و آنان به سال ششصد و سى سه حدود اصفهان فرود آمدند و آن را محاصره كردند، ميان شهر شمشيرهاى حنفيان و شافعيان با يكديگر درافتادند آن چنان كه گروهى بسيار كشته شدند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 198 در اين هنگام دروازه هاى اصفهان گشوده شد، شافعى ها با قرارى كه ميان خود و مغولان داشتند مبنى بر اينكه چون شهر را بگشايند مغولان حنفيان را بكشند و شافعيان را ببخشند، اين كار را كردند ولى مغولان همين كه وارد شهر شدند نخست شافعيان را كشتند و بر عهدى كه با آنان بسته بودند پايدار نماندند و بسختى تمام آنان را كشتند و سپس حنفيان و پس از آنان ديگر مردم را كشتند، زنان را اسير كردند و شكم زنان آبستن را دريدند و اموال را تاراج كردند و اموال توانگران را ستاندند، سپس آتش افروختند و اصفهان را آتش زدند، آن چنان كه به صورت تپه هايى از خاكستر درآمد. چون هيچ سرزمينى از سرزمينهاى ايران زمين باقى نماند مگر اينكه آن را مغولان تصرف كردند به سال ششصد و سى چهار آهنگ تصرف اربل كردند كه پيش از آن هم مكرر بر آن شبيخون زده بودند و به برخى از نواحى آن دست يازيده ولى در آن پيشروى نكرده بودند، اميرى كه در آن هنگام اربل را در دست داشت بانكين رومى بود. در ذى قعده سال ششصد و سى چهار حدود سى هزار تن از مغولان را كه جرماغون گسيل داشته بود و يكى از سرداران بزرگ مغول به نام جغتاى فرمانده آنان بود بر كرانه اربل فرود آمدند و هر صبح و شام با مردم آن به جنگ پرداختند، لشكرى گران از مسلمانان در اربل مقيم بود، از هر دو لشكر گروهى بسيار كشته شدند، سرانجام مغولان نيرو يافتند و به شهر درآمدند. مردم به دژ شهر گريختند و در آن پناه گرفتند و مغولان ايشان را محاصره كردند و مدت محاصره چندان به طول انجاميد كه گروهى در آن دژ از تشنگى مردند، باتكين از مغولان تقاضا كرد كه در قبال دريافت مالى كه از سوى مسلمانان پرداخت كند مصالحه كنند. مغولان اين پيشنهاد را به ظاهر پذيرفتند اما همين كه مال را فرستاد آن را گرفتند و سپس حيله گرى كردند و حمله هاى بزرگ و پياپى بر قلعه اربل كردند و منجنيق ها نصب كردند. در اين هنگام مستنصر با الله خليفه عباسى لشكرهاى خود را همراه غلام ويژه اش شرف الدين اقبال شرابى به تكريت روانه كرد. مغولان همين كه از حركت ايشان آگاه شدند پس از اينكه گروه بسيارى از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 199 مردم اربل را كشتند و شهر را ويران و «آن را با خاك يكسان كردند» به تبريز برگشتند كه جايگاه جرماغون و پايتخت او بود. هنگامى كه مغولان از اربل كوچ كردند لشكر بغداد به شهر خود بازگشت. پس از اين هم مغولان حملات بسيارى به سرزمينهاى شام كردند كه كشتند و به تاراج بردند و اسير گرفتند تا آنجا كه سواران ايشان به حلب رسيدند و به آن درافتادند و مردم و امير حلب با چاره سازى آنان را عقب راندند. مغولان سپس آهنگ سرزمينهاى كيخسرو، سالار روم كردند و اين پس از مرگ جرماغون بود. شخصى كه به جاى جرماغون نشست بابايسيجو بود. پادشاه روم تمام امكانات و لشكرهاى خويش را آماده ساخت و گروهى از كردان عتمرى و لشكريان شام و حلب را هم گرد آورد-  گفته شده است: صد هزار پياده و سواره جمع كرد. مغولان با بيست هزار سپاهى با او روياروى شدند و ميان آنان جنگهاى سخت درگرفت. مغولان تمام افراد مقدمه لشكر كيخسرو را كشتند كه تمام يا بيشتر آنان از دليران و نامداران حلب بودند و همگى كشته شدند و بدينگونه لشكر روم شكست خورد و سالارشان گريخت و به دژ «انطاكيه» كه كنار دريا بود پناهنده شد و لشكرهايش از هم پاشيده شد و گروهى بيرون از شمار كشته شدند. مغولان به شهر قيساريه درآمدند و كارهاى زشت و ناپسندى چون كشتار و تاراج و آتش زدن مرتكب شدند همچنين در شهر «سيواس» و ديگر شهرهاى بزرگ روم همانگونه رفتار كردند. سالار روم براى اطاعت از ايشان سر فرود آورد و كسى نزد آنان فرستاد و از ايشان خواست كه پرداخت مال و جزيه را از او بپذيرند. مغولان براى او خراجى مقرر داشتند كه همه ساله بپردازد و از كشور او كوچ كردند. پس از آن مغولان نسبت به همه سرزمينهاى اسلامى موضعى همراه با آرامش و صلح نسبى داشتند تا سال ششصد و چهل سه فرا رسيد. در اين سال سليمان بن-  برجم يكى از اميران بغداد كه سالار طايفه تركمانان «ايواء» بود در يكى از دژهاى كوهستان شحنه يى از مغولان را كه نامش خليل بن بدر بود كشت. قتل او موجب آمد كه از تبريز ده هزار غلام مغول به سالارى جغتاى صغير بيرون آيند و شتابان منازل را بپيمايند آن چنان كه خود از خبر خويش پيشى گرفتند و مردم در بغداد به جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 200 خود نيامده بودند كه ناگهان مغولان را كنار شهر ديدند و اين در ماه ربيع الآخر آن سال و در فصل خزان بود. قضا را خليفه المستعصم بالله لشكر خود را بنابر احتياط كنار باروى بغداد مستقر ساخته بود، اين خبر به مغولان رسيده بود ولى جاسوسهاى آنان ايشان را فريب داده بودند و در ذهن ايشان چنين افكنده بودند كه بيرون از بارو چيزى جز خيمه و خرگاههاى خالى نيست و مردانى در آنها وجود ندارند و شما همين كه بر آنان مشرف شويد بر باروبنه آنان دست خواهيد يافت و حداكثر اين است كه گروهى اندك آنجا خواهند بود و ناچار مى گريزند و به ديوارهاى شهر پناه خواهند برد. مغولان بر اين وهم و گمان همچنان آمدند و چون نزديك بغداد رسيدند و نزديك بود كه بر لشكرگاه مشرف شوند مستعصم بالله غلام ويژه خود و سالار لشكرش شرف الدين اقبال شرابى را كنار ديوار و باروى بغداد فرستاد، بيرون آمدن او در اين روز از الطاف خداوند متعال نسبت به مسلمانان بود كه اگر مغولان مى رسيدند و او كنار لشكر خود نرسيده بود لشكر از هم پاشيده مى شد، چرا كه بدون سالار و فرمانده بودند و هر يك خود را امير خويش مى پنداشت و اختلاف نظر داشتند و يكدل نبودند و هيچ كس بر آنان حاكم نبود و در مظان پراكندگى و نگرانى و از هم پاشيدگى و اختلاف قرار مى گرفتند. بيرون آمدن شرف الدين اقبال شرابى به روز شانزدهم اين ماه بود و مغولان روز هفدهم كنار ديوار و باروى شهر رسيدند و در يك صف برابر لشكريان بغداد ايستادند. لشكر بغداد آرايش و نظم پسنديده يى داشت. مغولان كثرت شمار و سلاح و اسبهاى آنان را چنان ديدند كه هرگز چنان نمى پنداشتند و براى آنان روشن شد كه جاسوسهايشان ياوه و بيهوده گفته اند. تدبير كار دولت و وزارت در اين هنگام با وزير مؤيد الدين محمد بن احمد-  علقمى بود كه خود در جنگ حاضر نشد و در دربار و ديوان خلافت حضور مى يافت و لشكر اسلام را از آراء و تدبيرهاى خود بهره مند مى كرد به نحوى كه همان كار و تدبير را به كار مى بستند. مغولان بر لشكر بغداد حمله هاى پياپى آوردند و چنين مى پنداشتند كه يك حمله لشكر بغداد را منهزم خواهد ساخت زيرا عادت كرده بودند كه هيچ لشكرى برابر ايشان ايستادگى نكند و اينكه ترس و بيم از ايشان كفايت مى كند و لزومى ندارد كه جنگ كنند، ولى لشكر بغداد برابر مغولان به بهترين صورت پايدارى كرد. بغداديان مغولان را تيرباران كردند مغولان نيز نسبت به ايشان چنين كردند و خداوند آرامش را به لشكر بغداد عنايت فرمود و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 201 پس از آرامش نصرت و پيروزى را. بدين گونه براى لشكر بغداد نشانه هاى نيرومندى و براى مغولان نشانه هاى ناتوانى و زبونى آشكار مى شد تا آنكه شب ميان دو لشكر مانع گشت، دو لشكر و رايتهاى بزرگ درگير نشدند بلكه حملات پراكنده و سبكى بود كه ضرورتى براى درگيرى پيوسته نبود فقط زوبين اندازى بسختى ادامه داشت. چون شب تاريك شد مغولان آتشهاى بزرگ افروختند كه چنين به نظر برسد كه آنان كنار آتش مقيم هستند و همان شب سوى سرزمين هاى خود برگشتند. لشكر بغداد چون شب را به صبح آورد از آنان هيچ نشانى نديد، مغولان شتابان منازل را درمى نورديدند و از دهكده ها بدون توقف مى گذشتند تا آنكه به دربند رسيدند و به سرزمينهاى خود پيوستند. اين هم نشانى ديگر از معجزات و دلايل نبوت بود كه پيامبر (ص) اين ملت را وعده فرموده است كه تا روز قيامت پيروز و باقى خواهد ماند و حال آنكه اگر از مغولان بر بغداد حادثه يى مى رسيد همان گونه كه بر شهرهاى ديگر رسيده بود آيين اسلام منقرض مى شد و چيزى از آن باقى نمى ماند. تاكنون كه در شرح نهج البلاغه به اينجا رسيده ايم عراق را جز همين موضوع كه نوشتيم تهديد ديگرى از سوى مغولان نبوده است. مى گويم: كه از سخنان امير المومنين عليه السلام در اين خطبه براى من چنين روشن شد كه بر بغداد و عراق از مغولان شرى نخواهد رسيد و خداوند متعال شر آنان را از اين سرزمين كفايت مى فرمايد و كيد و مكر آنان را از اين كشور برمى گرداند. اين سخن را از آنجا مى گويم كه على عليه السلام فرموده است «و يكون هناك استحرار قتل» (و در آنجا خونريزى و كشتار بسيار خواهد بود). كلمه «هناك» دلالت بر دورى و بعد دارد، براى اشاره به نزديك «هنا» و براى اشاره به دور «هناك» مى گويند و اين در زبان عربى منصوص و قطعى است و اگر مغولان در عراق خونريزى پيوسته و بسيار داشتند امير المومنين در كلام خود «هناك» نمى فرمود بلكه «هنا» مى گفت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 202 على عليه السلام اين خطبه را در بصره ايراد فرموده است و معلوم است كه بصره و بغداد از يك كشور و سرزمين است و هر دو در اقليم عراق قرار دارد و يك ملك محسوب مى شود و پادشاه هر دو منطقه يكى است، بايد به اين مسئله دقت كرد كه لطيف است. پس از اين جريان كه در آن اسلام نصرت و پيروزى يافت و مغولان خوار و زبون شدند و بر پاشنه هاى خود چرخيدند و برگشتند ابيات زير را سرودم و براى مؤيد الدين وزير فرستادم كه در آن فتح و پيروزى را متذكر شده ام و اشاره كرده ام كه مؤيد الدين علقمى براى اين فتح و پيروزى قيام كرده است هر چند كه خود شخصا در آن جنگ شركت نكرده است و از اينكه نمى توانم چنانكه شايد و بايد به مدح او بپردازم از او پوزشخواهى كرده ام كه گرفتاريها و دل نگرانى ها مانع از آن آمده است كه بتوان پيوسته به آن كار قيام كرد. و آن اشعار چنين است: «خداوند اين وزير را براى ما جاودانه بداراد و او را با سواران و لشكرهايى از نصرت و پيروزى فرا گيرد سايه بلند پايه اش بر ميهمانان او مستدام و آبهاى آبشخورش براى آشامندگان صاف و گوارا باد اى نگهبان اسلام، به هنگامى كه نيزه فراخ پيكان كه بانگ خونريزى و تاراج برداشته بود بر آن نازل شد...» اين قصيده بسيار بلند است و از آن آنچه كه مقتضى حال بود آورده شد.  
بخش ۳ : آیا امام علم غیب دارد؟ [منبع]

فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ لَقَدْ أُعْطِيتَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عِلْمَ الْغَيْبِ! فَضَحِكَ (علیه السلام) وَ قَالَ لِلرَّجُلِ وَ كَانَ كَلْبِيّاً يَا أَخَا كَلْبٍ لَيْسَ هُوَ بِعِلْمِ غَيْبٍ وَ إِنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِي عِلْمٍ، وَ إِنَّمَا عِلْمُ الْغَيْبِ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ مَا عَدَّدَهُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِقَوْلِهِ :
«إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ماذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ .
.
.
»؛ فَيَعْلَمُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مَا فِي الْأَرْحَامِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَ قَبِيحٍ أَوْ جَمِيلٍ وَ سَخِيٍّ أَوْ بَخِيلٍ وَ شَقِيٍّ أَوْ سَعِيدٍ وَ مَنْ يَكُونُ [لِلنَّارِ] فِي النَّارِ حَطَباً أَوْ فِي الْجِنَانِ لِلنَّبِيِّينَ مُرَافِقاً.
فَهَذَا عِلْمُ الْغَيْبِ الَّذِي لَا يَعْلَمُهُ أَحَدٌ إِلَّا اللَّهُ، وَ مَا سِوَى ذَلِكَ فَعِلْمٌ عَلَّمَهُ اللَّهُ نَبِيَّهُ (صلی الله علیه وآله) فَعَلَّمَنِيهِ وَ دَعَا لِي بِأَنْ يَعِيَهُ صَدْرِي وَ تَضْطَمَّ عَلَيْهِ جَوَانِحِي.

تَضْطَمُّ : شامل مى شود، در بر مى گيرد.
الْجَوَانِح : جمع «جانحة»، استخوانهاى پهلو نزديك سينه 
عَدَّدَ : شمرد، مهيا كرد
حَطَب : هيزم
مُرافِق : رفيق و هم صحبت شدن
يَعِيَه صَدرى : سينه ام آنرا حفظ كند
تَضطَمّ عليه جَوانِحى : دنده هاى سينه ام آنرا احاطه كنند 
(يكى از اصحاب گفت: اى امير مؤمنان تو را علم غيب دادند. امام عليه السّلام خنديد و به آن مرد كه از طايفه بنى كلب بود فرمود): ۳. جايگاه علم غيب: اى برادر كلبى اين اخبارى كه اطّلاع مى دهم علم غيب نيست،(۱) علمى است كه از دارنده علم غيب (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) آموخته ام، همانا علم غيب علم قيامت است، و آنچه خدا در گفته خود آورده كه: «علم قيامت در نزد خداست، خدا باران را نازل كرده و آنچه در شكم مادران است مى داند، و كسى نمى داند كه فردا چه خواهد كرد و در كدام سرزمين خواهد مرد». پس خداوند سبحان، از آنچه در رحم مادران است، از پسر يا دختر، از زشت يا زيبا،(۲) سخاوتمند يا بخيل، سعادتمند يا شقى آگاه است، و از آن كسى كه آتشگيره آتش جهنّم است يا در بهشت همسايه و دوست پيامبران عليهم السّلام است، از همه اينها آگاهى دارد. اين است آن علم غيبى (ذاتى) كه غير از خدا كسى نمى داند. جز اينها، علومى است كه خداوند به پيامبرش تعليم داده (علم غيب اكتسابى) و او به من آموخته است، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم براى من دعا كرد كه خدا اين دسته از علوم و اخبار را در سينه ام جاى دهد و اعضاء و جوارح بدن من از آن پر گردد. ______________________________ (۱). اشاره به: پرسانيس ‏PRESCIENCE (علم غيب). (۲). اشاره به علم: آ اس تيكس ‏AECTHETICS (زيبا شناسى).
يكى از اصحاب آن بزرگوار (توهّم كرد كه آنچه حضرت از اخبار غيبيّه مى فرمايد بدون معلّم و از پيش خود مى باشد، از اين جهت) گفت يا امير المؤمنين: خداوند بتو علم غيب عطاء فرموده، امام عليه السّلام خنديد و براى (دفع توهّم) آن مرد كه از قبيله كلب بود فرمود:
(6) اى برادر كلبى آنچه گفتم علم غيب نيست، بلكه تعلّم و آموختنى است (كه آنرا) از صاحب علم و دانش (رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرا گرفته ام)
(7) و علم غيب منحصر است به دانستن وقت قيامت و آنچه خداوند سبحان در گفتارش شمرده است (سوره 31 آیه 34): «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ، إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» يعنى نزد خدا است دانستن وقت قيامت و وقتى كه باران مى فرستد و ميداند آنچه در رحم مادرها است و هيچكس نمى داند فردا چه ميكند و به كدام زمين مى ميرد، و بتحقيق خداوند دانا و آگاه است.
(8) پس خداوند سبحان ميداند آنچه در رحمها است، پسر است يا دختر، زشت است يا نيكو، بخشنده است يا بخيل، بدبخت است يا نيك بخت، و ميداند چه كسى هيزم آتش دوزخ است يا با پيغمبران يار و همنشين در درجات بهشت،
(9) پس اينها كه شمرده شد (و يكى از آنها را بر سبيل مثال شرح داديم) علم غيب است كه هيچكس نمى داند آنرا مگر خدا (كنايه از اينكه آنچه از اين نوع علوم به پيغمبر وحى رسيده و او هم بمن آموخته مأمور به فاش كردن نيستيم، پس مانند آنست كه نمى دانيم) ولى غير از اينها پس علمى است كه خداوند به پيغمبر خود، صلّى اللَّه عليه و آله، ياد داد (فاش كردن آنرا اجازه فرمود) و او هم بمن آموخت و دعاء كرد كه سينه من آنرا نگاه داشته و پهلوهايم احاطه اش نمايد (حفظ كرده آنرا ضبط نمايم).
 
[يكى از اصحابش به او گفت: يا امير المؤمنين، شما را علم غيب داده اند. امام (ع) خنديد و به آن مرد، كه از قبيله كلب بود، چنين فرمود:]
اى مرد كلبى اين علم غيب نيست. بلكه چيزى است كه از صاحب علمى آموخته شده. علم غيب علم به زمان قيامت است و آنچه خدا در اين آيه برشمرده: «خداست كه علم زمان قيامت در نزد اوست». اوست كه مى داند، كه در رحمهاى زنان چگونه فرزندى است. پسر است يا دختر، زشت است يا زيبا، سخاوتمند است يا بخيل، بدبخت است يا نيكبخت، هيزم آتش دوزخ است يا در بهشت، همنشين پيامبران. اين است علم غيبى كه جز خدا آن را نداند. جز اينها، علمى است كه به پيامبرش آموخته و او نيز به من آموخته است. و از خدا خواسته كه سينه ام آن را در خود حفظ كند و دلم در درون خود جاى دهد.
 
(هنگامى که امام (عليه السلام) از فتنه صاحب الزنج و حمله مغول در عبارات بالا با ذکر بسيارى از جزئيات خبرداد) يکى از ياران آن حضرت عرض کرد: اى اميرمؤمنان! شما داراى علم غيب هستيد! امام خنده اى کرد و با آن مرد که از طائفه بنى کلب بود فرمود: اى برادر کلبى! اين علم غيب نيست اين تعلّم و آموخته اى است از عالِمى (از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)) علم غيب تنها علم (به زمان قيام) قيامت است و آنچه خداوند سبحان در اين آيه برشمرده است آن جا که مى فرمايد: «آگاهى به وقت قيامت نزد اوست، او باران را نازل مى کند، و از آنچه در رحم مادران است با خبر است هيچ کس (جز او ) نمى داند فردا چه خواهد کرد و هيچ کس نمى داند در کدامين سرزمين از دنيا مى رود...». بنابراين خداوند سبحان از آنچه در رحمهاست آگاه است که پسر است يا دختر، زشت است يا زيبا، سخاوتمند است يا بخيل، سعادتمند است يا شقّى و چه کس که آتشگيره آتش دوزخ است يا کسى که در بهشت رفيق و هم نشين پيامبران مى باشد اين است آن علم غيبى که هيچ کس جز خدا آن را نمى داند و غير از اينها علمى است که خداوند به پيامبرش تعليم فرموده و او به من آموخته است و براى من دعا کرد که سينه ام آن را در خود جاى دهد و اعضا و جوارحم از آن پر شود.
 
[يكى از اصحاب امام گفت: اى امير مؤمنان تو را علم غيب داده اند. امام خنديد و به مرد كه از بنى كلب بود گفت:]
اى كلبى اين علم غيب نيست، علمى است كه از دارنده علم آموخته شده. علم غيب، علم قيامت است، و آنچه خدا در گفته خود شمرده است كه «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ». پس خداى سبحان مى داند آنچه در زهدانها است، از نر و ماده، و زشت يا زيبا و جوانمرد يا بخيل، و بدبخت يا نيك بخت، و كه هيزم آتش سوزان است، يا در بهشت همراه پيامبران است پس اين علم غيب است، كه جز خدا كسى آن را نداند، و جز اين، علمى است كه خدا آن را به پيامبرش آموخت، و او مرا ياد داد، و دعا كرد كه سينه من آن را فرا گيرد، و دلم آن علم را در خود پذيرد.
 
[يكى از يارانش گفت: يا امير المؤمنين به شما علم غيب عنايت شده. امام خنديد و به آن مرد كه از طايفه كلب بود فرمود:]
اى برادر كلبى، اين علم غيب نيست، علمى است كه از پيامبر فراگرفته ام. علم غيب علم به قيامت است و به امورى كه خداوند سبحان در كتاب خود بر شمرده: «خداوند است كه علم قيامت نزد اوست، و اوست كه باران نازل مى كند، و آنچه را در ارحام است مى داند، و كسى نمى داند آنچه را كه فردا خواهد اندوخت، و كسى نمى داند در چه سرزمينى خواهد مرد...». خداوند سبحان است كه آنچه را در رحم هاست مى داند: پسر يا دختر، زشت يا زيبا، سخى يا بخيل، سعيد يا شقى، كسى كه هيزم جهنّم است، يا در بهشت همنشين انبياست. اين است علم غيب كه كسى آن را جز خدا نمى داند، و غير اينها دانشى است كه خداوند آن را به پيامبرش (صلّى اللّه عليه و آله) تعليم داده، او هم به من آموخت و از خدا برايم خواست كه در سينه ام جاى گيرد، و قفسه سينه ام آن را در خود جاى دهد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه‏ السلام، ج‏5، ص: 373-366 علم غيب مخصوص خدا است اما....هنگامى که امام (عليه السلام) از دو حادثه مهم آينده (شورش اصحاب الزنج و فتنه مغول) با ذکر خصوصيات، خبر داد : «يکى از ياران آن حضرت عرض کرد : اى اميرمؤمنان ! شما داراى علم غيب هستيد» (فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أصْحَابِهِ : لَقَدْ أُعْطِيْتَ يا أمِيْرَالمُؤْمِنْيِنَ عِلْمَ الْغَيْبِ !).اين تعبير گر چه به صورت خبر است ولى در واقع استفهام است زيرا او شنيده بود که علم غيب مخصوص خداست لذا از امام (عليه السلام) در اين باره توضيح خواست.«امام (عليه السلام) خنده اى کرد و به آن مرد که از طايفه بنى کلب بود فرمود : اى برادر کلبى ! اين علم غيب نيست اين تعلّم و آموخته اى از عالمى است (از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)) (فَضَحِکَ (عليه السلام)، وَقَالَ لِلرَّجُلِ، وَکَانَ کَلْبيّاً : يَا أَخَا کَلْب، لَيْسَ هُوَ  بِعِلْمِ غَيْب، وَإنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِي عِلْم).به يقين خنده امام (عليه السلام) نه از روى تمسخر بود و نه ناشى از غرور، بلکه خنده خوشحالى بود، شايد از اين نظر که خوب شد، اين مرد کلبى چنين سؤالى بيان کرد تا امام (عليه السلام) همگان را از چنين اشتباهى درآورد. و يا اين که خنده امام (عليه السلام) از روى تعجب بوده که نبايد چنين مسأله اى بر آن سؤال کننده مخفى باشد. به هر حال تعبير امام (عليه السلام) اشاره به اين حقيقت است که آن علم که مخصوص خداست علم ذاتى است و اما علمى که حاصل از تعلّم باشد و جنبه اکتسابى داشته باشد يعنى امام (عليه السلام) از پيامبر (صلى الله عليه وآله) بياموزد و پيامبر (صلى الله عليه وآله) از وحى الهى، اين براى غير خدا امکان پذير است (شرح اين مطلب در ادامه سخن خواهد آمد).سپس افزود : «علم غيب تنها علم (به زمان قيام) قيامت است و آنچه خداوند سبحان در اين آيه برشمرده است آن جا که مى فرمايد : «آگاهى به وقت قيامت نزد اوست، او باران را نازل مى کند و از آنچه در رحم مادران است با خبر است، هيچ کس (جز او) نمى داند فردا چکار خواهد کرد و هيچ کس نمى داند در کدام سرزمين از دنيا مى رود...» (وَإنَّمَا عِلْمُ الْغَيْبِ عِلْمُ السَّاعَةِ، وَمَا عَدَّدَهُ اللهُ سُبْحَانَهُ بِقَوْلِهِ : (إنَّ اللهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ، وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ، وَيَعْلَمُ مَا فِي الاَْرْحَامِ، وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَداً، وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْض تَمُوتُ...) (1).سپس در شرح اين معنى مى افزايد : «بنابراين خداوند سبحان از آنچه در رحمهاست با خبر است که پسر است يا دختر، زشت است يا زيبا، سخاوتمند است، يا بخيل، سعادتمند است يا شقىّ و آن کس که آتشگيره آتش دوزخ است يا کسى که در بهشت رفيق و هم نشين پيامبران مى باشد» (آرى تنها خداوند از اين امور آگاه است) (فَيَعْلَمُ اللهُ سُبْحَانَهُ مَا فِي الاَْرْحَامِ مِنْ ذَکَر أَوْ أُنْثَى، وَقَبِيح أَوْ جَمِيل، وَسَخِيٍّ أَوْ بَخِيل، وَشَقِيٍّ أَوْ سَعِيد، وَمَن يَکُونُ فِي النَّارِ حَطَباً، أَوْ فِي الْجِنَانِ لِلنَّبِيِّينَ مُرَافِقاً).و در نتيجه گيرى نهايى مى فرمايد : «اين است آن علم غيبى که هيچ کس جز خدا آن را نمى داند و غير از اينها، علمى است که خداوند به پيامبرش تعليم فرموده، و او به من آموخته است و براى من دعا کرد که سينه ام آن را در خود جاى دهد و اعضا و جوارحم از آن پر شود» (فَهذَا عِلْمُ الْغَيْبِ الَّذِي لاَ يَعْلَمُهُ أَحَدٌ إلاَّ اللهُ، وَمَا سِوَى ذلِکَ فَعِلْمٌ عَلَّمَهُ اللهُ نَبِيَّهُ فَعَلَّمَنِيهِ، وَدَعَا لِي بَأَنْ يَعِيَهُ(2) صَدْرِي، وَتَضْطَمَّ(3) عَلَيْهِ جَوَانِحِي(4)).از مجموع اين عبارات، به خوبى استفاده مى شود که اوّلاً علم غيب علم ذاتى است که مخصوص خداوند است ولى علم آموختنى و اکتسابى و اعطايى، علم غيب ناميده نمى شود بلکه آن چيزى است که خدا به پيامبرش تعليم داده و پيامبر (صلى الله عليه وآله) آن را به کسى که شايسته دانسته است آموخته است و ثانياً اين علوم آموختنى نيز استثنائاتى دارد که پنج مورد آن در آيه شريفه آخر سوره «لقمان» آمده است و اينها مصداق علم غيبى است که خداوند آن را به هيچ کس نياموخته است.* * *در اين جا چند سؤال مطرح است :1 ـ چگونه از آيه شريفه استفاده مى شود که اين علوم پنجگانه مخصوص خداست ؟2 ـ چگونه اين علوم مخصوص خداست حال آن که پيغمبران و امامان گاه از نزول باران، فرزندانى که در ارحامند و يا زمان و مکانى که در آن از دنيا مى روند خبر داده اند و حتى گاهى علوم امروز مى تواند آن را پيش بينى کند که مثلاً کى و در کجا باران مى بارد و جنين پسر است يا دختر ؟3 ـ چه تفاوتى ميان اين علوم پنجگانه و ساير امور پنهانى است که غير خدا از آنها با خبر نيست ؟در پاسخ سؤال اوّل مى توان گفت : جمله اوّل درباره قيامت به وضوح اختصاص علم آن را به خداوند بيان کرده و تقديم «عِنْدَهُ» بر «عِلْمُ السَّاعَةِ» دلالت بر حصر دارد يعنى آگاهى بر قيام قيامت فقط مخصوص ذات اوست و جمله چهارم و پنجم نيز به وضوح دلالت بر حصر دارد چرا که مى گويد هيچ کس نمى داند فردا چه انجام مى دهد و هيچ کس نمى داند در کدامين سرزمين مى ميرد.بنابراين مورد دوّم و سوّم به مقتضاى وحدت سياق نيز جزو علوم اختصاصى خداوند مى باشد، روايات متعدّدى که در تفسير آيه از معصومين (عليهم السلام) نقل شده نيز گواه ديگرى بر اين معناست(5).در پاسخ سوال دوّم توجه به اين نکته لازم است که آگاهى بر اين امور پنجگانه به طور تفصيل مخصوص خداوند است هر چند ممکن است علم اجمالى براى معصومين (عليهم السلام) يا بعضى اولياء الله حاصل شود، مثلاً ممکن است پيامبر (صلى الله عليه وآله) يا امام معصوم بداند که فردا باران مى آيد يا فلان کس در فلان سرزمين از دنيا مى رود ولى جزئيات اين امر مانند آگاهى بر لحظه شروع و لحظه قبل و دانه هاى باران که در هر مکانى مى بارد و همچنين آگاهى بر لحظه فوت و قطعه زمينى که در آن مى ميرد و حالات ناشى از سکرات موت و امثال اينها مخصوص ذات پاک خداوند است.شاهد اين سخن توضيحى است که امام (عليه السلام) درباره جنين هايى که در رحم مادران قرار مى گيرند داده است مى فرمايد : پسر يا دختر بودن (از لحظه اوّل انعقاد نطفه تا به آخر) و زشت و زيبا و سخاوتمند و بخيل بودن و ساير صفات جسمانى و روحانى و مسير زندگى آينده جنين همه را خداوند مى داند. بنابراين به فرض که انسانها از طريق تعلّم غيب، يا آزمايشهايى که امروز متداول شده بعضى از اين حالات را در بعضى از دورانهاى جنينى بدانند اين يک علم جزئى است در حالى که علم کلى آن نزد خداوند است.و اما در پاسخ سؤال سوّم بايد اعتراف کرد که غير از مسأله قيامت در چهار مورد ديگر ما فرقى بين آنها و ساير امور پنهانى نمى بينيم جز اين که آيه فوق و روايات معصومين اين امور را از ساير امور پنهانى جدا مى سازد و مى گويد : علم تفصيلى آن مخصوص ذات پاک خداست ولى در امور ديگرى مانند آنچه در خطبه بالا در مورد فتنه صاحب الزنج و حمله مغول آمده است ممکن است خداوند علم اجمالى و تفصيلى آن را در اختيار بعضى از بندگان خاصش بگذارد و در هر حال ما تابع نصوص قرآنى و روايات معتبر معصومين (عليهم السلام) هستيم.* * *نکته:علم غيب در آيات و روايات اسلامى:دانشمندان اسلام در مورد «علم غيب» و اين که غير از خداوند کسى آگاه بر غيب است يا نه، اختلاف نظر دارند و ظاهر اين است که اختلاف نظر آنها از اختلاف ظواهر آيات و روايات سرچشمه مى گيرد زيرا : بعضى از آيات قرآن به وضوح مى گويد : علم غيب مخصوص خداست مانند آيه 65 سوره «نمل»: «(قُلْ لاَ يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّمواتِ وَالاَْرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللهُ); بگو هيچ يک از کسانى که در آسمانها و زمين هستند غيب را نمى دانند، جز خدا».در آيه 59 سوره «انعام» نيز مى خوانيم : (وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَا إِلاَّ هُوَ); کليدهاى غيب نزد خداست جز او کسى آنها را نمى داند».در حالى که از بعضى از آيات به خوبى استفاده مى شود که حدّ اقل بخشى از علم غيب در اختيار بعضى از اولياء الله بوده است مانند آنچه درباره حضرت مسيح در آيه 49 سوره «آل عمران» آمده : « (وَاُنَبِّئُکُمْ بِمَا تَأْکُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِکُمْ); من شما را از آنچه مى خوريد يا در خانه هاى خود ذخيره مى کنيد خبر مى دهم» و در آيه 26 و 27 سوره «جن» مى خوانيم : « (عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَداً * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَسُول...); عالم به امور پنهانى اوست و هيچ کس را بر اسرار غيبش آگاه نمى سازد مگر رسولانى که آنها را برگزيده است...».در روايات نيز همين تفاوت را مى بينيم مثلاً در حديثى مى خوانيم که «ابو بصير» و چند تن ديگر از ياران معروف امام صادق (عليه السلام) در مجلسى حاضر بودند امام خشمگين وارد مجلس شد، هنگامى که نشست در حضور جمع فرمود : «يَا عَجَباً لإَقْوام يَزْعَمُونَ اَنَّا نَعْلَمُ الْغَيْبَ مَا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إلاّ اللهُ عَزَّوَجَلَّ; شگفت آور است که عده اى گمان مى برند ما علم غيب داريم هيچ کس جز خداوند متعال از غيب آگاه نيست»(6).در حالى که از روايات فراوانى استفاده مى شود امامان معصوم (عليهم السلام) از بسيارى از امور پنهانى آگاه بودند مانند آنچه از خطبه بالا درباره فتنه «صاحب الزنج» و «مغول» يا در ساير خطبه هاى نهج البلاغه در مورد امور آينده آمده است.بى شکّ نه در ميان آيات بالا (و مانند آن) و نه در ميان روايات فوق (و روايات ديگرى که به اين مضمون وارد شده)، تضادّى وجود ندارد و محققان بزرگ براى جمع ميان اين آيات و روايات وجوه زيادى گفته اند از جمله :1 ـ آيات و رواياتى که علم غيب را مخصوص خدا مى شمرد منظور از آن علم ذاتى است و آنچه انبيا و اوليا مى دانند تعليمى است از سوى خداوند بزرگ (اين همان چيزى است که در کلام امام (عليه السلام) در خطبه بالا آمده بود).2 ـ اسرار غيب بر دو گونه است بخشى مخصوص خداست و هيچ کس جز او بر آن آگاه نيست مانند زمان قيام قيامت و امور ديگرى که در آيه 34 سوره لقمان آمده است و در خطبه بالا نيز به اين وجه جمع اشاره شده است و ما شرح آن را ذکر کرده ايم.3 ـ آگاهى خداوند بر اسرار غيب بالفعل است يعنى در هر زمان همه را مى داند ولى آگاهى اولياء الله فعلى نيست بلکه هنگامى است که اراده کنند که چيزى را بدانند و اين اراده نيز با اذن و رضاى خدا انجام مى گيرد به همين جهت در سوره «يوسف» مى خوانيم که حضرت «يعقوب» از سرنوشت فرزندش در بيابان «کنعان» ظاهراً خبر نداشت در حالى که بعد از سالها از سرنوشت او در «مصر» آگاه شد، از «مصر» بوى پيراهنش را شنيد ولى در چاه «کنعانش» نديد، در مورد اوّل مأذون نبود که اراده کند تا بداند ولى در مورد دوّم مأذون بود.4 ـ راه ديگر براى جمع ميان آيات و روايات مختلف اين است که اسرار غيب در دو جا ثبت مى شود «لوح محفوظ» (خزانه مخصوص علم خداوند) که هيچ گونه دگرگونى در آن رخ نمى دهد و کسى جز خدا بر آن آگاه نيست و در «لوح محو و اثبات» که در واقع علم به مقتضيات است نه علم به علت تامه و به همين دليل قابل دگرگونى است. آنچه اولياء الله مى دانند مربوط به همين قسم است.شرح بيشتر را درباره هر يک از طرق چهارگانه بالا در «تفسير نمونه» جلد 25، صفحه 142 تا 151 از تفسير سوره «جن» مطالعه فرماييد.* * *پی نوشت:1. لقمان، آيه 34.2. «يعى» از مادّه «وعى» (بر وزن سعى) به معنى نگهدارى چيزى در قلب يا به تعبير ديگر : ياد گرفتن و به حافظه سپردن است.3. «تضطمّ» از مادّه «ضمّ» به معنى جمع کردن چيزى است بنابراين «تضطمّ» يعنى جمع مى کند.4. «جوانح» جمع «جانحه» به معنى دنده هاى اطراف سينه است و در اصل از مادّه «جنيح» به معنى تمايل و انحنا گرفته شده و از آن جا که دنده ها مخصوصاً دنده هاى فوقانى داراى انحنا مى باشد واژه جانحه بر آن اطلاق شده است.5. در تفسير «نورالثقلين» حدّ اقل هفت روايت در ذيل آيه فوق در اين زمينه نقل شده است.6. اصول کافى، جلد 1، صفحه 257 حديث 3 از باب «نادر فيه ذکر الغيب». 
شرح علامه جعفری«يا اخا كلب ليس هو بعلم غيب و انما هو تعلم من ذي علم و انما علم الغيب الساعه و ما عدده الله سبحانه بقوله: (ان الله عنده علم الساعه و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ما تدري نفس باي ارض تموت …) فيعلم الله سبحانه ما في الارحام من ذكر او انثي و قبيح او جميل و سخي او بخيل و شقي او سعيد و من يكون في النار حطبا او في الجنان للنبيين مرافقا فهذا علم الغيب الذي لا يعلمه احد الا الله و ما سوي ذلك فعلم علمه الله نبيه فعلمينه و دعا لي بان يعيه صدري و تضطم عليه جوانحي». (بعضي از ياران حضرت عرض كردند: آيا به شما علم داده شده است؟ آن حضرت خنديد و به آن مرد كه از قبيله كلب بود فرمود: (يا كلبي اينكه گفتم علم غيب نيست بلكه علمي است كه از صاحب علم (پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم) گرفته‌ام و جز اين نيست كه علم غيب علم به قيامت است و علم به آن امور كه خداوند سبحان در فرموده خود شمرده است. (خدا است كه علم قيامت نزد او است كه باران را مي‌فرستد و مي‌داند آنچه را كه در ارحام است و هيچ كسي نمي‌داند آنچه را كه فردا خواهد اندوخت و كسي نمي‌داند كه در كدامين زمين خواهد مرد. پس خداوند سبحان است كه آنچه را كه در ارحام است مي‌داند- مرد يا زن زشت يا زيبا سخي يا بخيل شقي يا سعيد و همچنين خدا مي‌داند، كسي را كه هيزم آتش دوزخ خواهد شد يا در بهشت با پيامبران همدم خواهد گشت. اينست آن علم غيب كه كسي جز خدا آنرا نمي‌داند و جز اينها علمي است كه خداوند آنرا به پيامبرش تعليم فرموده است و آن بزرگوار هم به من تعليم نموده و در حق من دعا كرده است كه سينه من پذيراي آن شود و دلم آنرا دريابد.)درباره توضيح علم غيب در موضوعهاي فوق در مجلد هشتم از صفحه هشتم به بعد مطالبي را بيان نموده‌ايم و در اينجا به بعضي از آنها متذكر مي‌شويم. اينكه علم به روز قيامت علم غيب است كاملا روشن است و اما پديده باران كه در آيه شريفه آمده است ممكن است گفته شود: امروز با وسايلي كه در مسائل هواشناسي بدست آمده است و ابزاري كه در رساندن اطلاعات از نقطه‌اي به نقطه‌هايي دورتر به وجود آمده است مي‌توان از موقع آمدن باران مطلع گشت. بنابراين چگونه مي‌توان گفت كه علم اين پديده فقط در نزد خدا است؟ اين سئوال درباره محتواي ارحام نيز قابل طرح است كه امروزه با وسايلي ممكن است از آنچه كه در ارحام است مطلع گشت.پاسخ اين سوالات و امثال آنها را مي‌توان چنين مطرح نمود: همه اموري كه در فوق گفته شده است بشر مي‌تواند با دانشها و اطلاعات عمومي آنها را بداند موقعيكه آن امور به وسيله مقدمات يا نزديك شدن بروز آنها در عرصه طبيعت قابل آگاهي بوده باشند. به اين معني پس از آنكه عوامل جوي براي باريدن باران فراهم و انسان توانست از ناحيه آن عوامل و مقدمات به ظهور و تراكم ابر در فضا علم پيدا كند و سمت حركت آنرا تشخيص بدهد مي‌تواند بگويد موقع باريدن باران مورد آگاهي ما قرار گرفته است ولي اين علم غير از علم به موقع و علل اصلي بروز ابر بخارهاي دريايي و حركت ابرها و غيرذلك مي‌باشد. و با نظر ما در هر سال بارها خطاهايي را در اطلاعاتي كه درباره وضع عمومي هوا مي‌دهند مشاهده مي‌كنيم.مي‌توانيم پاسخ مزبور را قبول كنيم و به اين نتيجه برسيم كه علم به اين نتيجه كه علم به اين گونه پديده‌ها نسبي و به اضافه علل و مقدمات تحقق مي‌باشد. همچنين مي‌توان گفت: منظور از علم غيب كه در انحصار خدا است عبارتست از علمهاي بدون واسطه. لذا اگر به وسيله اشعه‌اي يا وسايلي ديگر فهميده شود كه جنين پسر است يا دختر اين علم را نمي‌توان گفت كه علم غيب است. چنانكه اگر رحم ماده را بشكافند و از محتواي رحم اطلاع بدست آورند علم غيب نمي‌باشد. البته علم به اينكه جنين در رحم زيبا است يا نازيبا وقايعي كه در زندگي در اين دنيا در پيش دارد چه خواهد بود، قطعا از مقوله علم غيب است كه هيچ كس جز خدا آنها را نمي‌داند.در مجلد هشتم از صفحه 18 به بعد درباره آيه شريفه (و ينزل الغيث) اين احتمال قوي وجود دارد كه مقصود از آن عبارتست از ذكر فاعل حقيقي باران باشد كه خداوند است نه انحصار علم آن براي خداوند سبحان. و اين مسئله كه ساير جملات آيه مباركه درباره علم غيب خداونديست و قرار گرفتن اين آيه كه بيان‌كننده فاعليت مطلقه خداونديست در ميان آنها خلاف وحدت سياق است مردود است به اينكه در آيات قرآن مجيد آن ترتيب خاصي كه در كتابهاي علمي معمولي متداول است در قرآن ملاحظه نمي‌گردد. زيرا آن ترتيبهاي علمي كه در آثار قلمي مولفان مراعات مي‌شود بر مبناي ارتباطات مفاهيم و قضايا از ديدگاه بشري است كه وسايل محدود درك و با هدف گيريهاي مشخص بوجود مي‌آورد و اين محدوديت در اظهار واقعات از خالق آنها قابل تصور نيست. به عنوان مثال در سوره قيامت از آيه 1 تا15 مربوط به روز قيامت است و پس از آيه 15 خطاب به پيامبر اكرم مي‌فرمايد: «لا تحرك به لسانك لتعجل به» زبانت را براي خواندن قرآن شتابزده تحريك مكن. از آيه 20 خطاب به مردم نموده دنياپرستي آنان را گوشزد مي‌فرمايد. همچنين در سوره البقره از آيه 221 تا241 احكام مربوط به ازدواج و طلاق و مسائل مربوطه آمده است در صورتيكه دو آيه 237 و 238 مربوط به نماز مي‌باشند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امّا پاسخ آن بزرگوار به مرد كلبى مشعر بر اين كه آنچه فرموده است علم غيب نيست، و آن را از صاحب علم فرا گرفته و اين كه امام (ع) دانشهايى را علم غيب شمرده كه جز خداوند كسى آنها را نمى داند، همه گفتارى حقّ و صدق است، و با اين توضيح ما را به تفاوت ميان علم غيب و خبر دادن از آنچه در آينده روى خواهد داد آگاه فرموده است، ليكن سزاوار است دانسته شود كه فراگيرى او از پيامبر گرامى (ص) بدين طريق نبوده كه صور و وقايع جزيى به آن بزرگوار القا شده باشد، بلكه معنايش اين است كه بر اثر طول مصاحبت با پيامبر اكرم (ص) از دوران كودكى تا زمان وفات آن حضرت، همچنين بر اثر رياضات كامله و تعليمات تامّه و آگاهى به كيفيّت سلوك و اسبابى كه موجب رام شدن نفس امّاره براى نفس مطمئنّه است، نفس قدسى او داراى آن مرتبه گرديد كه امور غيبى در آن نقش بندد، و صور كلّى در آن منعكس شود، و توانايى يافت كه از مغيبات خبر دهد و مردم را بدان آگاه سازد، از اين رو فرمود: «و دعا لي بأن يعيه صدرى و تضطمّ عليه جوانحي» يعنى: دعا فرمود كه دلم آن را نگه دارد و سينه ام آن را فرا گيرد.واژه جوانح كه به معناى پهلوهاست كنايه از قلب است زيرا ميان دو پهلو قرار دارد، و اگر علومى كه از جانب پيامبر اكرم (ص) به آن حضرت القا شده مشتمل بر صور جزيى بود نيازى به اين دعا نداشت، زيرا فهم صور جزيى و حفظ آنها براى هر صحابى عامى و غير عامى ميسّر بود، بلكه آنچه نگهدارى آن مشكل، و نياز به دعا به درگاه خداوند دارد تا دل، آن را نگه دارد، و ذهن براى قبول آن آماده شود، قوانين كلّى جهان خلقت و كيفيّت انشعاب و تفصيل آنها و فراهم شدن اسبابى است كه ادراك آنها را ممكن سازد تا نفس آماده شود كه صور جزيى به آن افاضه، و در آن منعكس شود، چنان كه پيش از اين به آن اشاره كرده ايم. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 209 فقال له بعض أصحابه: لقد اعطيت يا أمير المؤمنين علم الغيب؟ فضحك عليه السّلام و قال للرّجل و كان كلبيّا يا أخا كلب ليس هو بعلم غيب و إنّما هو تعلّم من ذي علم، و إنّما علم الغيب علم السّاعة و ما عدّده اللّه سبحانه بقوله: إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ الآية، فيعلم سبحانه ما في الأرحام من ذكر أو أنثى، و قبيح أو جميل، و سخيّ أو بخيل، و شقيّ أو سعيد، و من يكون في النّار حطبا، أو في الجنان للنّبيّين مرافقا، فهذا علم الغيب الّذي لا يعلم أحد إلّا اللّه، و ما سوي ذلك فعلم علمه اللّه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فعلّمنيه، و دعا لي بأن يعيه صدري، و تضطمّ عليه جوانحي. (26494- 26328)اللغة:و (اضطمّ) الشّيء جمعه إلى نفسه، و (الجوانح) الضّلوع تحت التّرائب مما يلي الصّدر و يروي جوارحي بدل جوانحي.الاعراب:و الاضافة في أخا كلب لانتسابه إلى تلك القبيلة و هي من الاضافات الشائعة في لهجة العرب و الرّابط إلى الموصول في قوله لا يعلم أحد محذوف.المعنى:فقال له بعض أصحابه لقد اعطيت يا أمير المؤمنين علم الغيب فضحك عليه السّلام) قال الشّارح المعتزلي: و سرّ هذا الضّحك أنّ النّبي و الوليّ إن تجدّدت عنده نعمة للّه سبحانه أو عرف النّاس وجاهته عند اللّه فلا بدّ أن يسرّ بذلك، و قد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 212 يحدث الضحك من السّرور و ليس ذلك بمذموم إذا خلا من التّيه و العجب و كان محض السّرور و قد قال سبحانه: «فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» . (اقول:) و في هذا المعنى قوله سبحانه: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» ، فانّ التحدّث بالنّعمة أعنى إظهارها و إشاعتها قد يكون الدّاعي إليه هو العجب و الشّهرة و إظهار الكبر و النّخوة به على الخلق فهو قبيح محرّم مذموم، و قد يكون السّبب له محض إظهار أنها ممّا منّ اللّه سبحانه بها عليه فيشكر عليه و يحمد له، و هذا حسن ممدوح مأمور به في الآية و إليه الاشارة في الحديث بقوله: و التحديث بنعمة اللّه شكر و تركه كفر.و قال الصّادق عليه السّلام في رواية الكافي: إذا أنعم اللّه بعبده بنعمة فظهرت عليه سمّى حبيب اللّه محدّثا بنعمة اللّه، و إذا أنعم اللّه على عبده بنعمة فلم تظهر عليه سمّى بغيض اللّه مكذّبا بنعمة اللّه. (و قال عليه السّلام للرّجل و كان كلبيّا: يا أخا كلب ليس هو) أى ما أخبرت به من خبر الأتراك (بعلم غيب و إنّما هو تعلّم من ذى علم) أراد به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما سيصرّح به (و إنّما علم الغيب) هو العلم بامور خمسة أشار إليها سبحانه في سورة لقمان و هو (علم السّاعة و ما عدّده اللّه سبحانه بقوله: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ».يعني عنده سبحانه علم وقت قيامها و استأثر به و لم يطلّع عليه أحد من خلقه، و يعلم نزول الغيث في مكانه و زمانه، و يعلم ما تحمله الحوامل (فيعلم سبحانه ما في الأرحام من ذكر أو أنثى و قبيح أو جميل و سخىّ أو بخيل و شقىّ أو سعيد و من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 213 يكون في النّار حطبا أو في الجنان للنّبييّن مرافقا) و ما تدري نفس ما ذا تكسب غدا من خير أو شرور بما تعزم على شي ء فتفعل خلافه و قيل ما يعلم بقائه غدا فكيف يعلم تصرّفه، و ما تدري نفس في أىّ أرض تموت و قيل انّه إذ ارفع خطوة لم يدر انّه يموت قبل أن يضع الخطوة أم لا. (فهذا) أى ما ذكر من العلم بالامور الخمسة المعدودة (علم الغيب الذي لا يعلمه أحد إلّا اللّه سبحانه و ما سوى ذلك فعلم علّمه سبحانه نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فعلّمنيه) رسول اللّه باذن من اللّه (و دعا لى بأن يعيه) أى يحفظه كنايه (صدري و تضطم عليه جوانحي) أى تضبطه قلبي و يشتمل عليه، و كنّى بالجوانح عن القلب لاشتمالها عليه. (اقول:) و محصّل ما استفيد من كلامه أنّ ما أخبر به من خبر الأتراك و نحوه ممّا يكون و يحدّث به في غابر الزّمان فليس هو من علم الغيب و إنّما علم الغيب هو العلم بالامور الخمسة المعدودة في الآية الشّريفة إلّا أنه يشكل بوجهين.أحدهما انّه كيف يمكن نفي علم الغيب عمّا أخبر به مع أنّك قد عرفت في شرح الفصل الثّاني من الخطبة التّسعين أنّ الغيب عبارة عمّا غاب عن الخلق علمه و خفى مأخذه، و من المعلوم أنّ الحوادث التي تحدث و الملاحم التي تقع في غابر الزّمان ممّا هو غائب عن نظر الخلق و هو اسّهم.و ثانيهما أنّه كيف يصلح حصر علم الغيب في الامور الخمسة فانّه بعد ما كان المدار على التعلّم من ذيعلم فلا تفاوت حينئذ بين تلك الامور و غيرها، لا مكان العلم بها بتعليم ذى العلم، بل هو واقع، و تحقيق المقام يحتاج إلى بسط في الكلام لكونه من مزالّ الأقدام.فأقول بعد الاعتصام بالملك العلّام و التمسّك بذيل أئمّة الأنام عليهم الصّلاة و السّلام: إنّ مقتضى بعض الأدلّة هو اختصاص علم الغيب باللّه سبحانه و نفيه عمّن سواه تعالى، و مقتضي البعض الآخر إثباته لغيره تعالى من الأنبياء و الأئمة و الملائكة و الرّسل عليهم السّلام، و مفاد طائفة ثالثة من الأدلّة هو التّفصيل.أمّا الأدلّة الأول فمنها قوله تعالى في سورة الأنعام: و عنده مفاتح الغيب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 214 لا يعلمها إلّا هو، و في سورة الأعراف: لو كنت أعلم الغيب لاستكثرت من الخير و ما مسّني السّوء، و في سورة يونس إنّما الغيب للّه، و في سورة هو دو النّحل، و للّه غيب السّماوات و الأرض، و في سورة النّمل قل لا يعلم من في السماوات و الأرض الغيب إلّا اللّه، و بمعناها آيات و أخبار اخر.و أمّا الأدلّة الثّانية فمثل ما دلّ بعلم المدبّرات من الملائكة بأوقات وقوع الحوادث، و ما دلّ بعلم ملك الموت بأوقات الآجال، و ما دلّ على اخبار الأنبياء بالمغيبات، و ما دلّ على علم النبيّ و الأئمة بما كان و ما يكون و ما هو كائن.كما في البحار من بصائر الدّرجات عن ابن معروف عن حمّاد عن حريز عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السّلام قال: سئل عليّ عليه السّلام عن علم النبيّ فقال: علم النبيّ علم جميع النّبيّين و علم ما كان و علم ما هو كائن إلى قيام السّاعة، ثم قال: و الّذي نفسي بيده إنّي لأعلم علم النبيّ و علم ما كان و علم ما هو كائن فيما بيني و بين قيام الساعة و فيه أيضا من البصائر عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن سنان عن يونس عن الحرث بن مغيرة و عدّة من أصحابنا فيهم عبد الأعلى و عبيدة بن عبد اللّه بن بشر الخثعميّ و عبد اللّه بن بشير سمعوا أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّي لأعلم ما في السماوات و أعلم ما في الأرضين و أعلم ما في الجنة و أعلم ما في النّار و أعلم ما كان و ما يكون، ثمّ مكث هنيئة فرأى أنّ ذلك كبر على من سمعه فقال: علمت من كتاب اللّه إنّ اللّه يقول: فيه تبيان كلّشيء.و فيه من مصباح الأنوار باسناده إلى المفضّل قال: دخلت على الصّادق عليه السّلام ذات يوم فقال لي يا مفضّل هل عرفت محمّدا و عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين عليهم السّلام كنه معرفتهم؟ قال: يا مفضّل من عرفهم كنه معرفتهم كان مؤمنا في السّنام  «1» الأعلى، قال: قلت: عرّفني ذلك يا سيّدي، قال: يا مفضّل تعلم أنّهم علموا ما خلق اللّه عزّ و جلّ، و ذراه و براه و أنّهم كلمة التّقوى و خزّان السماوات و الأرضين و الجبال و الرّمال و البحار، و علموا كم في السّمآء من نجم______________________________ (1) اى أعلى مدارج الايمان و سنام كل شى أعلاء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 215 و ملك و وزن الجبال وكيل ماء البحار و أنهارها و عيونها، و ما تسقط من ورقة إلّا علموها و لا حبّة في ظلمات الأرض و لا رطب و لا يابس إلّا في كتاب مبين، و هو في علمهم، و قد علموا ذلك، فقلت: يا سيّدي قد علمت ذلك و أقررت به و آمنت، قال: نعم يا مفضّل، نعم يا مكرم، نعم يا محبور «1»، نعم يا طيّب طبت و طابت لك الجنّة و لكلّ مؤمن بها.و في الكافي عن محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد، عن عمر بن عبد العزيز، عن محمّد بن الفضيل، عن أبي حمزة قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: لا و اللّه لا يكون عالم جاهلا أبدا، عالما بشي ء جاهلا بشي ء، ثمّ قال: اللّه أجلّ و أعزّ و أكرم من أن يفرض طاعة عبد يحجب عنه علم سمائه و أرضه، ثمّ قال: لا يحجب ذلك عنه.إلى غير ذلك من الأخبار المتظافرة بل المتواترة الدّالة على عموم علمهم عليهم السّلام بما في الآفاق و الأنفس، و على كونهم أعرف بطرق السّماء من طرق الأرض، و كونهم شهداء على النّاس و الشهادة فرع العلم و معرفتهم على النّاس لحقيقة الايمان و حقيقة الكفر و علمهم بعدد أهل الجنّة و أهل النّار، و غير ذلك ممّا كان أو يكون و قد مضى كثير من تلك الأخبار في شرح الخطب السّابقة، و لا حاجة إلى الاعادة المفضية إلى التكرار و الاطالة و أمّا الطائفة الثّالثة من الأدلّة فيستفاد منها التفصيل و به يجمع بين الأدلّتين المتقدّمتين و يقيّد اطلافهما أو يخصّص عمومهما و وجه الجمع امور ثلاثة:الأول:أن يكون المراد بالأدلّة الاول الحاصرة للغيب في اللّه سبحانه النافية له عن غيره أنّه سبحانه عالم به بذاته لا يعلمه غيره كذلك فيكون المراد بالأدلّة الاخر أنّ غيره يعلم الغيب بعلم مستفاد منه سبحانه بوحى أو إلهام أو نكت في القلوب و نقر في الأسماع أو غير ذلك من جهات العلم و يدلّ على ذلك قوله سبحانه في سورة آل عمران: «ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ»______________________________ (1) لعله من الحبرة قال فى القاموس الحبرة بالضم نعمة حسنة و المبالغة فى ما وصف بجميل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 216 و في سورة الجنّ: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً».روى في الصّبا في عن الخرائج عن الرّضا عليه السّلام في هذه الآية قال: فرسول اللّه عند اللّه مرتضى، و نحن ورثة ذلك الرّسول الذي اطّلعه اللّه على ما يشاء من غيبه، فعلمنا ما كان و ما يكون إلى يوم القيامة و يأتي في رواية الكافي و البحار من البصائر عن أبي جعفر عليه السّلام أنّه قال في هذه الآية، و كان محمّد ممّن ارتضاه، و مضى في شرح الفصل الثالث من فصول الخطبة السّادسة و الثّمانين في رواية البحار قول أمير المؤمنين لسلمان: يا سلمان أما قرأت قول اللّه عزّ و جلّ حيث يقول: عالم الغيب فلا يظهر على غيبه أحدا إلّا من ارتضى من رسول، فقلت: بلى يا أمير المؤمنين، فقال أنا ذلك المرتضى من الرسول الذي أظهره اللّه عزّ و جلّ على غيبه.أقول: و المستفاد من هذه الرّواية كون لفظة من في قوله من رسول اللّه ابتدائية، كما أنّ المستفاد من الروايتين السّابقتين كونها بيانيّة و لا منافاة لأنّ هذه تأويل للباطن و ما تقدّم تفسير للظّاهر كما هو ظاهر هذا.و قال الطبرسيّ في تفسير هذه الآية: ثمّ استثنى فقال إلّا من ارتضى من رسول، يعني الرّسل، فانّه يستدلّ على نبوّتهم بأن يخبروا بالغيب فيكون آية و معجزة لهم، و معناه أنّ من ارتضاه و اختاره للنبوّة و الرسالة فانّه يطلعه على من شاء من غيبه على حسب ما يراه من المصلحة و هو قوله: «فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً».و الرّصد الطريق أي يجعل له إلى علم ما كان من قبله من الأنبياء و السّلف و علم ما يكون بعده طريقا و قال (ره) في قوله تعالى: «وَ لِلَّهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»: معناه و للّه علم ما غاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 217 في السّموات و الأرض لا يخفى عليه شيء منه، ثمّ قال (ره): وجدت بعض المشايخ ممّن يتّسم بالعدل و التّشيّع قد ظلم الشّيعة الاماميّة في هذا الموضع من تفسيره فقال: هذا يدلّ على أنّ اللّه تعالى يختصّ بعلم الغيب خلافا لما تقول الرّافضة:إنّ الأئمة عليهم السّلام يعلمون الغيب، و لا شكّ أنّه عنى بذلك من يقول بامامة الاثنى عشر و يدين بأنّهم أفضل الأنام بعد النبيّ عليهم السّلام، فإنّ هذا دأبه و ديدنه، فهو يشنّع في مواضع كثيرة من كتابه عليهم و ينسب القبايح و الفضائح اليهم و لا نعلم أحدا منهم استجاز الوصف بعلم الغيب لأحد من الخلق، و إنّما يستحقّ الوصف بذلك من يعلم جميع المعلومات لا بعلم مستفاد، و هذه صفة القديم سبحانه، العالم لذاته لا يشركه فيه أحد من المخلوقين، و من اعتقد أنّ غير اللّه سبحانه يشركه في هذه الصّفة فهو خارج عن ملّة الاسلام و أمّا ما نقل عن أمير المؤمنين عليه السّلام و رواه عنه الخاصّ و العامّ من الاخبار بالغائبات في خطب الملاحم و غيرهما كاخباره عن صاحب الزّنج و عن ولاية مروان الحكم و أولاده و ما نقل من هذا الفنّ عن أئمة الهدى عليهم السّلام، فانّ جميع ذلك ملقّى من النّبي ممّا اطّلعه اللّه عليه، فلا معنى لنسبة ما روى عنهم هذه الأخبار المشهورة إلى أنّه يعتقد كونهم عالمين بالغيب، و هل هذا إلّا سبّ قبيح و تضليل لهم بل تكفير و لا يرتضيه من هو بالمذهب خبير، و اللّه يحكم بينه و بينهم و إليه المصير.و في البحار من بصائر الدرجات باسناده عن عبد الأعلى و عبيدة بن بشير قال:قال أبو عبد اللّه ابتداء منه: و اللّه إنّي لأعلم غيب السّموات و الأرض و ما في الجنّة و ما في النّار و ما كان و ما يكون إلى أن تقوم السّاعة، ثمّ قال: اعلمه من كتاب اللّه أنظر إليه هكذا ثمّ بسط كفّيه ثمّ قال: إنّ اللّه يقول: «وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ» و فيه من مجالس المفيد باسناده عن أبي المغيرة قال: كنت أنا و يحيى بن عبد اللّه بن الحسين عند أبي الحسن عليه السّلام فقال له يحيى جعلت فداك إنّهم يزعمون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 218 أنّك تعلم الغيب؟ قال: سبحان اللّه ضع يدك على رأسي فواللّه ما بقيت شعرة فيه و لا جسدي إلّا قامت، ثمّ قال: لا و اللّه ما هى إلّا وراثة عن رسول اللّه و في الكافي عن عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن معمّر بن خلّاد قال: سأل أبا الحسن عليه السّلام رجل من أهل فارس فقال له: أ تعلمون علم الغيب فقال قال أبو جعفر: يبسط لنا العلم فنعلم و يقبض عنّا فلا نعلم، و قال: سرّ اللّه عزّ و جلّ أسرّه إلى جبرئيل و أسرّه جبرئيل إلى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و أسرّه محمّد إلى من شاء اللّه.قال المفيد (ره) في محكيّ كلامه من كتاب المسائل: أقول: إنّ الأئمة من آل محمّد عليهم السّلام قد كانوا يعرفون ضمائر بعض عبادهم، و يعرفون ما يكون قبل كونه و ليس ذلك بواجب في صفاتهم، و لا شرط في إمامتهم، و إنّما أكرمهم اللّه تعالى به و علّمهم إيّاه للطف في طاعتهم و التبجيل بامامتهم، و ليس ذلك بواجب عقلا، و لكنّه وجب لهم من جهة السّماع، فأما اطلاق القول عليهم بأنّهم يعلمون الغيب فهو منكر بيّن الفساد، لأنّ الوصف بذلك إنّما يستحقّه من علم الأشياء بنفسه، لا بعلم مستفاد و هذا لا يكون إلّا للّه عزّ و جلّ، و على قولي هذا جماعة أهل الدهامة إلّا من شذّ عنهم من المفوّضة و من انتمى إليهم من الغلاة، هذا.و أنت بعد ما أحطت خبرا بما ذكرنا تقدر على دفع ما استشكلناه في كلامه عليه السّلام من نفيه علم الغيب عمّا أخبر به عن خبر الأتراك، و محصّل دفعه أنّ قوله:يا أخا كلب إنّه ليس هو بعلم غيب، لم يرد به نفى علم الغيب عنه رأسا أراد به سلب علم الغيب على زعم الكلبي السّائل فانه عليه السّلام لما أخبر بما أخبر من الغيب توهّم السّائل أنه عليه السّلام علمه من تلقاء نفسه بدون توسّط معلم كما هو زعم الغلاة فرّده عليه السّلام بقوله: ليس هو بعلم غيب و انّما هو تعلّم من ذي علم فان قلت: قول السّائل لقد اعطيت يا أمير المؤمنين علم الغيب ينافي ذلك، لظهوره في أنّ اعتقاده أنّ اللّه أعطاه العلم بذلك، لا أنّه علمه بنفسه قلنا: لفظ الاعطاء لا ينافيه، لامكان أن يكون مراده منه أنّه عليه السّلام آتاه اللّه قوّة يقتدر بها على علم الغيب من غير حاجة إلى وساطة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أو إلهام إلهى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 219 أو توسّط الملائكة النّازلين في ليلة القدر و نحو ذلك و بالجملة من دون حاجة إلى تعليم معلّم فافهم و تأمّل و الحاصل أنّهم عليهم السّلام لا يعلمون إلّا ما علّمهم اللّه سبحانه، و تعليمه فيكلّ آن فلو لم يعلمهم في آن ما كان عندهم شيء و لا يعلمهم اللّه إلّا بواسطة محمّد و هو قولهم الحقّ كما في الكافي عن زرارة قال سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: لو لا أنّا نزاد لأنفدنا، قال: قلت: تزدادون شيئا لا يعلمه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟ قال: أما انّه إذا كان ذلك عرض على رسول اللّه ثمّ على الأئمة ثمّ انتهى الأمر إلينا.و عن يونس بن عبد الرّحمن عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: ليس شيء يخرج من عند اللّه عزّ و جلّ حتّى يبدء برسول اللّه، ثمّ بأمير المؤمنين، ثمّ بواحد بعد واحد لكيلا يكون آخرنا أعلم من أوّلنا فملخّص الكلام و فذلكة المرام ما ورد في الأخبار و ذكره علمائنا الأخيار من أنّهم لا يعلمون الغيب لا ينافي باخبارهم بأشياء كثيرة من الغيب، لأنّ ذلك كلّه من الوحى الذي نزل على رسول اللّه فعلّمهم رسول اللّه ذلك بأمر من اللّه، و لأنّ عندهم علم القرآن كلّه و فيه تبيان كلّ شي ء، و تفصيل كلّ شيء و هو مستور محجوب عن الأغيار و قد كشفه اللّه سبحانه لمحمّد و آله الأطهار الأبرار، و ما أخبروا به من ذلك المستور عن غيرهم، و أيضا عندهم الاسم الأكبر و به يعلمون ما شاءوا كما ورد في أحاديثهم فعلى ما ذكر لو قيل انّهم لا يعلمون الغيب بمعنى من ذاتهم فهو حقّ، و أمّا لو قيل إنّهم لا يعلمونه أصلا فلا، بل قد علموا كثيرا منه بتعليم الرّسول و علموا بعضه بما عندهم من الاسم الأكبر و بعضه بما كتب في القرآن و مصحف فاطمة و الجامعة و الجفر، و بعضه بالملائكة الذين ينزلون إليهم ليلة القدر و بغيرهم من الملائكة المسخّرين لهم، و الجانّ الذين يخدمونهم و ينقلون إليهم علوم ما غاب عنهم و ما لم يكن مشاهدا و على هذه كلّها دلّت أخبارهم و هذه العلوم الغائبة هي المشار إليها في قوله: فلا يظهر على غيبه أحدا إلّا من ارتضى من رسول، و في قوله و لكنّ اللّه يجتبى من رسله من يشاء هى المراد بقوله في الزّيارة الجامعة: و اصطفاكم بعلمه و ارتضاكم لغيبه و اختاركم لسرّه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 220 الوجه الثاني:أن يقال: إنّ الغيب على قسمين: قسم هو غيب عند الكلّ، و قسم هو غيب عند بعض شهادة عند آخر، و الأول قد يعبّر عنه بالعلم المكفوف و هو مختصّ باللّه سبحانه و عليه يحمل الأدلّة الدّالّة على أنّ الغيب للّه، و الثاني هو المعبّر عنه بالعلم المبذول و عليه يحمل الأدلّة المثبتة لعلهم بالغيب و هذه القسمة مستفادة من أخبار كثيرة مثل ما في البحار من بصائر الدّرجات باسناده عن بشير الدهان قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ للّه علما لا يعلمه أحد غيره، و علما قد علمه ملائكته و رسله فنحن نعلمه.و عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال إنّ للّه علما علّمه ملائكته و أنبيائه و رسله فنحن نعلمه، و علما لم يطّلع عليه أحد من خلق اللّه و عن سدير قال: سمعت حمران بن أعين يسأل أبا جعفر عليه السّلام عن قول اللّه تبارك و تعالى: بديع السّموات و الأرض، قال أبو جعفر عليه السّلام إنّ اللّه ابتدع الأشياء كلّها على غير مثال كان، و ابتدع السّموات و الأرض و لم يكن قبلهنّ سموات و لا أرضون، أما تسمع لقوله تعالى: و كان عرشه على الماء، فقال حمران: عالم الغيب فلا يظهر على غيبه أحدا، فقال له أبو جعفر عليه السّلام: إلّا من ارتضى من رسول فانّه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا، و كان اللّه و محمّد ممّن ارتضاه، و أمّا قوله عالم الغيب فانّ اللّه تبارك و تعالى عالم بما غاب عن خلقه ممّا يقدّر من شيء و يقضيه في علمه، فذلك يا حمران علم موقوف عنده إليه فيه المشيّة فيقضيه إذا أراد و يبدو له فلا يمضيه، فأمّا العلم الذي يقدّره اللّه و يقضيه و يمضيه فهو العلم الذي انتهى إلى رسول اللّه ثمّ إلينا و رواه في الكافي عن سدير نحوه إلّا أنّ فيه بعد قوله: و يقضيه في علمه، قبل أن يخلقه و قبل أن يفضيه إلى الملائكة و في البحار من البصائر أيضا عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ للّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 221 علمين: علم مكنون مخزون لا يعلمه إلّا هو من ذلك يكون البداء، و علم علّمه ملائكته و رسله و أنبيائه و نحن نعلمه قال العلامة المجلسيّ: قوله: من ذلك يكون البداء، أى إنّما يكون البداء فيما لم يطّلع اللّه عليه الأنبياء و الرّسل حتما لئلّا يخبروا فيكذبوا هذا.و ربما يظهر من بعض الأخبار أنّه قد يخرج من العلم المخزون إليهم عليهم السّلام ما لا يخرج إلى غيرهم، و هو ما رواه في البحار من البصائر عن ابن هاشم عن البرقي رفعه قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام إنّ للّه علمين، علم تعلمه ملائكته و رسله، و علم لا يعلمه غيره، فما كان ممّا يعلمه ملائكته و رسله فنحن نعلمه، و ما خرج من العلم الذى لا يعلم غيره فالينا يخرج و يدلّ على ذلك ما قدّمناه في تحقيق معنى السّر في شرح الفصل الرّابع من فصول الخطبة الثانية فليراجع إليه و قال بعض الأعلام في توضيح المرام: اعلم أنّ المراد بالغيب ما غاب عن الحسّ، فاذا قيل غيب اللّه يراد به ما غاب عن بعض خلقه أو عن كلّهم، لأنّ اللّه سبحانه لم يغب عنه غائبة فلا يكون عنده غيب، و أمّا خلقه فلهم غيب و شهادة، و قد يكون غيب في امكان عند بعض شهادة عند بعض آخر، و قد يكون غيب عند الكلّ أمّا الأوّل هو الغيب الذي ارتضاهم عليهم السّلام له، و هو غيب عند غيرهم و شهادة عندهم و أمّا الثّاني و هو ما كان غيبا عند كلّ الخلق فهو ما دخل في الامكان و أحاطت به المشية إلّا أنّه لم تتعلّق به تعلّق التكوين، و هذا لا يتناهى و لا ينفد أبد الآبدين و ذلك هو خزائنه التي لا تفنى و لا يتصوّر فيها نقص بكثرة الانفاق، فهو عزّ و جلّ ينفق منها كيف يشاء، و الذي ينفق منه في أوقات الانفاق و أمكنته ينزل من الغيب، إلى البيوت التي ارتضاهم لغيبه و ينزّل من أبوابها ما يشاء.و ذلك المخزون منه محتوم، و منه موقوف فالمحتوم منه ما لا يمكن تغييره و هو كون ما كان فانّه لا يمكن بعد أن كان ألّا يكون، و منه ما يمكن تغييره و لكنّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 222 وعد ألّا يغيّره و هو لا يخلف الميعاد و قال تعالى في محتوم الخير: فلا كفران لسعيه و إنّا له لكاتبون، و في محتوم الشرّ: و لكن حقّ القول منّى لأملئنّ جهنّم من الجنّة و النّاس أجمعين، و هذا المحتوم لو شاء غيّره و محاه و الموقوف مشروط فيكون كذا إن حصل كذا و إن لم يحصل كذا لكان كذا و كذا، و الشّرط هو السّبب و أما المانع فقد يكون في الغيب و الشّهادة، و قد يكون في الغيب و لا يكون في الشهادة، لأنّه إذا وجد في الشهادة وجد في الغيب و لا يلزم العكس.فإذا وجد المقتضى فان وجد المانع منه فان اعتدلا فهو الموقوف كما ذكر و إن رجّح أحدهما فالحكم له فاذا وجد المقتضى و فقد المانع فان فقد في الغيب و الشّهادة حتم وجوده، فان تمّت قوابله وجد و وصل إليهم علمه لأنّه ممّا شاء، و إن انتظرت جاز في الحكمة الاخبار به فيخبر به على جهة الحتم و لا بدّ أن يكون إلّا أنّه قبل كونه في الصّفحة الثّانية من اللّوح، و هذا عندهم عليهم السّلام و منه ما كان و منه ما يكون، و إلى هذا القسم أشاروا في أخبارهم أنّ عندنا ما كان و ما يكون إلى يوم القيامة و إن فقد المانع في الغيب خاصّة جاز في الحكمة الاخبار به فيخبر به من غير حتم، و هذا قد يكون و قد لا يكون، و الفائدة في الاخبار به مع أنّه سبحانه لا يكذّب نفسه و لا يكذّب أنبيائه و رسله و حججه هى اظهار التّوحيد بالخلق و الأمر و الاستقلال بالملك و إرشاد الخلق إلى اعتقاد البداء، لأنّه ما عبد اللّه شيء أفضل من البداء أى إثبات البداء للّه تعالى، و هذا بجوز للحجج الاخبار به لا على سبيل الحتم بل عليهم أن يعرفوا من لا يعرفوا إنّ اللّه يفعل ما يشاء و إنّه يمحو ما يشاء و يثبت و عنده أمّ الكتاب و لهذا قالوا عليهم السّلام ما معناه إذا أخبرناكم بأمر فكان كما قلنا فقولوا:صدق اللّه و رسوله، و إن كان بخلاف ذلك فقولوا: صدق اللّه و رسوله توجروا مرّتين و ليس عليهم أن يعرفوا من لا يعرف هذا في خصوص الواقعة، لأنّ ذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 223 يوجب الشّك في تصديقهم عند أكثر النّاس، و قد يلزمهم من ذلك التقول على اللّه لانه سبحانه لم يأمر بذلك في كلّ واقعة، و إن كان قد يأمر بذلك كما في وعد موسى بين ثلاثين و أربعين في معرض التقرير و الهداية و البيان و قد يلزم من البيان خلاف المقصود من الاخبار، و هذا القسم قد يكون يوجد مانعة في الشهادة كالصدقة في دفع البلاء المبرم يعني الذي ابرم في الغيب لعدم المانع هناك و الدّعاء في ردّ البلاء و قد ابرم ابراما كذلك، و كبعض الأفعال بل و كلّ الطّاعات و تفصيل ذلك يطول.الوجه الثالثأن يحمل الأدلّة الحاصرة لعلم الغيب في اللّه سبحانه على الخمسة المذكورة في الآية، و الأدلّة المثبتة له على غيره تعالى على ما سوى الخمسة و يدلّ على هذا الجمع هذا الكلام لأمير المؤمنين عليه السّلام الذي نحن في شرحه و يدلّ عليه أيضا ما في البحار من تفسير عليّ بن إبراهيم القميّ (ره) بعد ذكر الآية قال الصّادق عليه السّلام: هذه الخمسة أشياء لم يطّلع عليه ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل و هى من صفات اللّه عزّ و جلّ و من الخصال عن ابن الوليد عن الصّفار عن ابن هاشم عن عبد الرحمن بن حمّاد عن إبراهيم بن عبد الحميد عن أبي اسامة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال لي أبي: ألا اخبرك بخمسة لم يطلع اللّه عليه أحدا من خلقه؟ قلت: بلى قال عليه السّلام:إنّ اللّه عنده علم السّاعة، الآية.و من البصائر عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن سنان عن أبي الجارود عن الاصبغ ابن نباتة قال سمعت أمير المؤمنين عليه السّلام يقول: إنّ للّه علمين: علم استأثر به في غيبه فلم يطلع عليه نبيّا من أنبيائه و لا ملكا من ملائكته و ذلك قول اللّه تعالى إنّ اللّه عنده علم السّاعة و ينزّل الغيث و يعلم ما في الأرحام و ما تدرى نفس ما ذا تكسب غدا و ما تدرى نفس بأىّ أرض تموت، و له علم قد اطلع عليه ملائكته فما اطلع عليه ملائكته فقد اطلع عليه محمّدا و آله، و ما اطلع عليه محمّدا و آله فقد اطلعني عليه بعلمه الكبير منّا و الصّغير. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 224 و بمعناها أخبار اخر مفيدة لتفرّد اللّه سبحانه بهذه الامور الخمسة إلّا أنّ هذا الجمع يشكل من وجهين: (احدهما) أنّ أشياء كثيرة أخبروا عليهم السّلام بأنّهم لا يعلمونها، و ليست من هذه الخمسة (و ثانيهما) أنّهم عليهم السّلام كثيرا ما أخبروا بكثير من هذه الامور الخمسة كما هو غير خفيّ على من تتبّع الأخبار و الآثار منها إخبار أمير المؤمنين بحمل الجارية التي اختصم فيها قومه و إعلامه بأنّ الجنين في بطنها علقة وزنها سبعمائة و خمسون درهما و دانقان، فوجدوها كما قال عليه السّلام حتى قال أبوها أشهد أنّك تعلم ما في الأرحام و الضمائر، و أنت باب الدّين و عموده في قصّة بيت الطست المعروفة و منها إخباره بوقت قتله و مقتله و قاتله و كذلك الحسين عليه السّلام و منها إخبارهم بآجال النّاس مثل ما في الكافي عن أحمد بن مهران عن محمّد بن عليّ عن سيف بن عميرة عن إسحاق بن عمّار قال: سمعت العبد الصّالح ينعى إلى الرّجل نفسه، فقلت في نفسي: و إنّه ليعلم متى يموت الرّجل من شيعته فالتفت إلىّ شبه المغضب و قال: يا اسحاق قد كان رشيد الهجرى يعلم علم المنايا و البلايا و الامام أولى بعلم ذلك، ثمّ قال: يا اسحاق اصنع ما أنت صانع فانّ عمرك قد فنا و انّك تموت إلى سنتين و إخوتك و أهل بيتك لا يلبثون إلّا يسيرا حتّى يتفرّق كلمتهم و يخون بعضهم بعضا حتّى يشمت بهم عدوّهم، فكان هذا في نفسك، فقلت فانّي استغفر اللّه ممّا عرض في صدري، فلم يلبث اسحاق بعد هذا المجلس إلّا يسيرا حتى مات، فما أتى عليهم إلّا قليل حتّى قام بنو عمّار بأموال النّاس فافلسوا و فيه عن إسحاق قال حدّثني محمّد بن الحسن بن شمّون قال حدّثني أحمد بن محمّد قال كتبت إلى أبي محمّد عليه السّلام حين أخذ المهتدي في قتل الموالي: يا سيّدي الحمد للّه الذي شغله عنّا، فقد بلغني أنّه يهدّدك و يقول و اللّه لا جلينّهم عن جديد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 225 الأرض فوقّع أبو محمّد بخطه عليه السّلام: ذاك أقصر لعمره، عد من يومك هذا خمسة أيّام و يقتل في اليوم السّادس بعد هوان و استخفاف يمرّ به، فكان كما قال عليه السّلام و في العيون عن سعد بن سعد عن أبي الحسن الرّضا عليه السّلام أنّه نظر إلى رجل فقال له يا عبد اللّه أوص بما تريد و استعدّ لما لا بدّ منه فكان فمات بعد ذلك بثلاثة أيّام.و في الاحتجاج فيما خرج من التّوقيع إلى أبي الحسن السّمرى رابع الوكلاء الأربعة: بسم اللّه الرّحمن الرحيم يا عليّ بن محمّد السّمري أعظم اللّه أجر إخوانك فيك، فانّك ميّت ما بينك و بين ستّة أيام، فاجمع أمرك و لا توص إلى أحد يقوم مقامك بعد وفاتك، فقد وقعت الغيبة التّامة، فلا ظهور إلّا بعد إذن اللّه تعالى ذكره و ذلك بعد طول الأمد و قسوة القلوب و امتلاء الأرض جورا، و سيأتي من شيعتي من يدّعى المشاهدة، ألا فمن ادّعى المشاهدة قبل خروج السّفياني و الصّيحة فهو كاذب مفترى و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العليّ العظيم. فنسخوا هذا التّوقيع و خرجوا من عنده فلمّا كان اليوم السّادس عادوا إليه و هو يجود بنفسه، فقال له بعض النّاس: من وصيّك بعدك، فقال: للّه أمر هو بالغه و قضى، فهذا آخر كلام سمع منه رضى اللّه عنه و أرضاه، هذا و الاخبار الدّالة على علمهم  «1» عليهم السّلام بالمنايا و البلايا و الانساب، و بعلمهم بأنّهم متى يموتون، و بعلمهم بما في الأرحام، و بما يصيبون و يكتسبون، و بنزول المطر فوق حدّ الاحصاء متجاوزة عن حدّ الاستقصاء روى أبو بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: إنّ الامام لو لم يعلم ما يصيبه و إلى ما يصير فليس ذلك بحجّة اللّه على خلقه و إذا عرفت ذلك فأقول: و يمكن التفصّى عن هذين الاشكالين (اما عن الاول) فبحمل ما اخبروا بأنّهم لا يعلمونه على أنهم عليهم السّلام لا يعلمونه______________________________ (1) يعنى علمهم بامور المعدودة في الآية الشريفة أعنى قوله: إن اللّه عنده علم الساعة و ينزّل الغيث الآية م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 226 من تلقاء أنفسهم على ما تقدّم تفصيلا في أوّل وجوه الجمع (و أما عن الثاني) فبما في المجلد السّابع من البحار قال (ره) بعد ما عقد بابا على أنّ الأئمة عليهم السّلام لا يعلمون الغيب و أورد الآيات و الأخبار الدالّة لذلك:تذكرة:قد عرفت مرارا أنّ نفى علم الغيب عنهم معناه أنّهم لا يعلمون ذلك من أنفسهم بغير تعليمه تعالى بوحى أو إلهام و إلّا فظاهر أنّ عمدة معجزات الأنبياء و الأوصياء عليهم السّلام من هذا القبيل و أحد وجوه إعجاز القرآن أيضا اشتماله على الاخبار بالمغيبات و نحن نعلم أيضا كثيرا من المغيبات باخبار اللّه تعالى و رسوله و الأئمة صلوات اللّه عليهم كالقيامة و أحوالها و الجنّة و النّار و الرجعة و قيام القائم و نزول عيسى عليه السّلام و غير ذلك من أشراط السّاعة و الكرسي و الملائكة و أمّا الخمسة التي وردت في الآية فتحتمل وجوها الأوّل أن يكون المراد أنّ تلك الامور لا يعلمها على التعيين و الخصوص إلّا اللّه تعالى، فانّهم إذا أخبروا بموت شخص في اليوم الفلاني فيمكن أن لا يعلموا خصوص الدقيقة التي تفارق الرّوح الجسد فيها مثلا، و يحتمل أن يكون ملك الموت لا يعلم ذلك.الثاني أن يكون العلم الحتمى بها مختصّا به تعالى و كلّ ما أخبر اللّه به من ذلك محتمل للبداء الثالث أن يكون المراد عدم علم غيره تعالى إلّا من قبله فيكون كسائر الغيوب، و يكون التخصيص بها لظهور الأمر فيها أو لغيره أقول: و يؤيّد ذلك ما رواه سدير قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ أبي مرض مرضا شديدا حتّى خفنا عليه، فبكى بعض أهله عند رأسه، فنظر إليه فقال عليه السّلام إنّي لست بميّت من وجعى هذا إنّه أتاني اثنان فأخبرانى أنّي لست بميّت من وجعي هذا قال: فبرء و مكث ما شاء اللّه أن يمكث فبينما هو صحيح ليس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 227 به بأس قال عليه السّلام: يا بنيّ إنّ الذين أتياني من وجعي ذاك أتياني فأخبراني أنّي ميّت يوم كذا و كذا، قال: فمات في ذلك اليوم الرّابع ما أومأنا إليه سابقا، و هو أنّ اللّه تعالى لم يطّلع على تلك الامور كلّية أحدا من الخلق على وجه لابداء فيه، بل يرسل علمها على وجه الحتم في زمان قريب من حصولها، كليلة القدر أو أقرب من هذا، و هذا وجه قريب تدلّ عليه أخبار كثيرة، إذ لا بدّ من علم ملك الموت بخصوص الوقت كما ورد في الأخبار و كذا ملائكة السّحاب و المطر بوقت نزول المطر، و كذا المدبّرات من الملائكة بأوقات وقوع الحوادث، هذا و قد أطنبنا الكلام في هذا المقام لكونه من مزالّ الأقدام، و قد أتينا فيه ما يقتضيه التأمّل و يسوق إليه النّظر و التدبّر في أخبار الأئمة عليهم السّلام، و الأمر بعد ذلك موكول إليهم، فانّ أهل البيت أدرى بما فيه و سرّ الحبيب مع الحبيب ليس قلم يحكيه، و ما التوفيق إلّا باللّه، و الحمد للّه على ذلكالترجمة:پس گفت مر آن حضرت را بعض أصحاب او: هر آينه بتحقيق عطا شده يا أمير المؤمنين علم غيب را، پس تبسّم فرمود آن حضرت و فرمود بآن مرد و بود او از قبيله كلب أى برادر كلب نيست آن چه كه خبر دادم من از آن علم غيب، و جز از اين نيست كه آن آموختنى است از صاحب علم يعنى حضرت رسالتمآب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و غير از اين است كه علم غيب علم بوقت قيامت است و به آن چه كه خداوند تبارك و تعالى تعداد فرمود آنرا با كلام معجز نظام خود كه فرموده: إنّ اللّه عنده علم السّاعة و ينزّل الغيث و يعلم ما في الأرحام تا آخر آيه، يعنى بدرستى خداوند عالم در نزد اوست علم قيامت، و فرو مى فرستد باران را، و ميداند آن چه كه در رحم مادران است، پس ميداند حق تعالى آنچه كه در رحمها است از مذكّر يا مؤنّث و زشت يا خوب و صاحب سخاوت و بخيل و صاحب شقاوت يا سعادت را، و آن كسى را كه باشد در آتش دوزخ سوزان، و در بهشت عنبر سرشت رفيق پيغمبران، پس اين است علم غيب كه نمى داند او را هيچكس جز خدا و آنچه كه غير از اين است پس علمى است كه تعليم فرموده آنرا خداوند متعال پيغمبر خود، پس تعليم فرمود پيغمبر سلام اللّه عليه بمن آنرا، و دعا كرده در حقّ من باين كه نگه دارد آن علم را سينه من، و ضبط كند آنرا قلب من، و اللّه أعلم بالصّواب.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom