خطبه ۱۲۷

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : ردّ منطق پوچ خوارج [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) و فيه يبيّن بعض أحكام الدين و يكشف للخوارج الشبهة و ينقض حكم الحَكَمين :
فَإِنْ أَبَيْتُمْ إِلَّا أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَ ضَلَلْتُ، فَلِمَ تُضَلِّلُونَ عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) بِضَلَالِي وَ تَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي وَ تُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِي؟ سُيُوفُكُمْ عَلَى عَوَاتِقِكُمْ تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ الْبُرْءِ وَ السُّقْمِ وَ تَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ بِمَنْ لَمْ يُذْنِبْ! وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) رَجَمَ الزَّانِيَ الْمُحْصَنَ ثُمَّ صَلَّى عَلَيْهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ، وَ قَتَلَ الْقَاتِلَ وَ وَرَّثَ مِيرَاثَهُ أَهْلَهُ، وَ قَطَعَ [يَدَ] السَّارِقَ وَ جَلَدَ الزَّانِيَ غَيْرَ الْمُحْصَنِ ثُمَّ قَسَمَ عَلَيْهِمَا مِنَ الْفَيْءِ وَ نَكَحَا الْمُسْلِمَاتِ؛ فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) بِذُنُوبِهِمْ وَ أَقَامَ حَقَّ اللَّهِ فِيهِمْ وَ لَمْ يَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الْإِسْلَامِ وَ لَمْ يُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَيْنِ أَهْلِهِ.

عَواتِق : شانه ها
بُرْءِ : بهبودى و صحت
سُقم : مرض و بيمارى
زانِى مُحصَن : كسى كه خود زن دائمى در دسترس دارد و زنا كرده
جَلَد : تازيانه زد 
(قبل از جنگ نهروان در سال ۳۷ هجرى در ردّ اعتقادات خوارج ايراد كرد، خوارج عقيده داشتند: كسى كه گناه كبيره انجام دهد كافر و از اسلام خارج شده است، مگر توبه كند و دوباره مسلمان گردد).
۱. افشاء گمراهى خوارج:
پس اگر چنين مى پنداريد كه من خطا كرده و گمراه شدم، پس چرا همه امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را به گمراهى من گمراه مى دانيد و خطاى مرا به حساب آنان مى گذاريد و آنان را براى خطاى من كافر مى شماريد شمشيرها را بر گردن نهاده، كور كورانه فرود مى آوريد و گناهكار و بى گناه را به هم مخلوط كرده همه را يكى مى پنداريد در حالى كه شما مى دانيد، همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم زناكارى را كه همسر داشت(۱) سنگسار كرد، سپس بر او نماز گزارد، و ميراثش را به خانواده اش سپرد، و قاتل را كشت و ميراث او را به خانواده اش بازگرداند، دست دزد را بريد و زناكارى را كه همسر نداشت تازيانه زد، و سهم آنان را از غنائم مى داد تا با زنان مسلمان ازدواج كنند. پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آنها را براى گناهانشان كيفر مى داد، و حدود الهى را بر آنان جارى مى ساخت، امّا سهم اسلامى آنها را از بين نمى برد، و نام آنها را از دفتر مسلمين خارج نمى ساخت. (پس با انجام گناهان كبيره كافر نشدند).
_____________________________
(۱). محصن: مردى يا زنى را گويند كه همسر دارد و آلوده به زنا مى‏ شود.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است ايضا درباره خوارج:
(چون عقيده و مذهب خوارج نهروان اين بود كه هر كه خطاء كرده گناهى مرتكب شود كافر است، و گمان كردند كه تن دادن به حكميّت حكمين گناه است به اين جهت گفتند كه امير المؤمنين عليه السّلام، و اصحابش -العياذ باللّه- كافر شده اند و آنجا را دار الكفر دانستند، دست از اهل آن بر نداشته هر چه توانستند اگر چه بچه يا از چهار پايان بود مى كشتند، پس امام عليه السّلام براى ابطال گفتارشان مى فرمايد):
(1) اگر مخالفت شما (با من) براى اينست كه گمان مى كنيد (در نصب حكمين و تن دادن به حكميّت ايشان) خطاء كرده و گمراه شده ام، پس چرا همه امّت محمّد، صلّى اللَّه عليه و آله، را به گمراهى من (به گمان خود) گمراه مى دانيد، و آنان را به خطاى من مى گيريد و به گناه من تكفيرشان مى نماييد
(2) (بطوريكه) شمشيرهاتان را كه بر دوشهايتان است بر جاهاى سلامت و هم بر مواضع بيمارى فرود مى آوريد (مقصّر به گمان خود و بى تقصير هر دو را مى كشيد) و كسيرا كه (به گمان شما) گناه كرده با كسى كه گناهى مرتكب نشده خلط مى كنيد،
(3) و (همه را كافر مى پنداريد، در صورتيكه شرع مقدّس اسلام هيچكس را بارتكاب گناه اگر چه كبيره باشد كافر نمى داند، چنانكه) مى دانيد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله زناء كننده اى را كه همسر داشت سنگسار كرد و بعد بر او نماز گزارده و (با اينكه عقيده شما بر اين است كه كفر مانع از ارث بردن است و اگر چه وارث مسلمان باشد) ميراثش را به كسان او داد، و قاتل را كشت وارث او را بوارثش تقسيم كرد، و دست دزد را بريد و زناء كننده بى همسر را تازيانه زد، بعد از آن از مالى كه مسلمانها به غنيمت آورده بودند بايشان قسمت داده و آنان هم زنهاى مسلمان را بنكاح خود در آوردند، پس (اگر زناء و آدم كشى و دزدى كه گناه كبيره است موجب كفر مى گشت، پيغمبر اكرم بر زانى نماز نمى خواند و ارث او و قاتل را به كسانشان نمى پرداخت و يا بزناء كننده بى همسر و دزد دست بريده از غنيمت قسمت نداده و آنها زنهاى مسلمان را به نكاحشان در نمى آوردند، زيرا نماز خواندن بر كافر جائز نيست و كفر از جمله موانع ارث بردن و همسرى با زن مسلمان و بهره بردن از غنيمت است) رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ايشان را (كافر ندانسته، بلكه) به گناهانشان گرفته حقّ خدا را در باره آنان جارى ساخت و از بهره آنها از اسلام جلوگيرى ننمود و اسمشان را از بين مسلمانان خارج نفرمود (پس اگر شما خود را مسلمان و پيرو اين پيغمبر مى دانيد چرا بمحض توهّم گناه مسلمان را كافر دانسته جان و مالشان را مباح مى پنداريد؟).
 
خطاب به خوارج:
اگر گمان آن داريد كه من خطا كرده ام و گمراه شده ام، پس به چه سبب همه امت محمد (صلى اللّه عليه و آله) را به گمراهى من، گمراه مى شمريد و آنان را به خطايى كه من كرده ام، بازخواست مى نماييد و به گناهى كه من مرتكب شده ام به كفر نسبت مى دهيد؟ شمشيرهاى خود را بر دوش نهاده، بر سر بيگناه و گناهكار فرود مى آوريد و گناهكار و بيگناه را با هم در مى آميزيد.
و خود مى دانيد، كه رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله) كسى را كه مرتكب زناى محصنه شده بود، سنگسار نمود. سپس، بر او نماز كرد و ميراثش را به كسانش داد. قاتل را كشت  و ميراثش را به كسانش داد. دست دزد را بريد و زناكار غير محصن را تازيانه زد ولى، سهمى را كه از غنايم نصيبشان مى شد به آنان پرداخت و رخصت داد كه با زنان مسلمان ازدواج كنند. رسول الله(صلى اللّه عليه و آله) آنان را به سبب گناهى كه مرتكب شده بودند، مواخذه كرد و حدّ خدا را بر ايشان جارى ساخت ولى از سهمى، كه اسلام برايشان معين كرده بود منعشان ننمود و نامشان از ميان مسلمانان نزدود.
 
(اى گروه خوارج) اگر چنين مى پنداريد که من خطا کرده و گمراه شده ام (به فرض محال که چنين باشد) چرا به خاطر گمراهى من، همه امّت محمّد (صلى الله عليه وآله) را گمراه مى شمريد؟ و آنها را به خاطر خطاى من، مورد مؤاخذه قرار مى دهيد و تکفير مى کنيد؟
شما شمشيرهاى خودرا بر دوش گذاشته ايد (و به هر کس و هر جا ضربه مى زنيد و) آن را بر جاى درست و نادرست فرود مى آوريد، و گناهکار و بى گناه را با هم فرق نمى گذاريد، در حالى که مى دانيد رسول خدا (صلى الله عليه وآله) زناکار همسردار را سنگسار مى کرد ولى بعد از آن بر وى نماز مى خواند، سپس ارث او را در ميان خانواده اش تقسيم مى نمود (و به اين ترتيب تمام احکام اسلام را بر آنها جارى مى کرد) قاتل را مى کشت ولى ارث او را به خاندانش مى داد; و دست سارق را مى بريد، و زنا کار بدون همسر را تازيانه مى زد، سپس سهم آنها را از بيت المال مى داد و مى توانستند از زنان مسلمان همسر انتخاب کنند. (کوتاه سخن اين که) رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آنها را به خاطر گناهانشان مجازات مى کرد و حدّ الهى را بر آنان اجرا مى نمود، اما سهم آنها را از اسلام مى پرداخت و نام آنان را از دفتر مسلمين خارج نمى ساخت. (پس شما چرا بر خلاف دستور پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) هر گنهکارى را کافر مى شمريد).
 
و از سخنان آن حضرت است به خوارج:
پس اگر به گمان خود جز اين نپذيريد كه من خطا كردم، و گمراه گشتم، چرا همه امّت محمّد (صلی الله علیه وآله) را به گمراهى من گمراه مى پنداريد، و خطاى مرا به حساب آنان مى گذاريد و به خاطر گناهانى كه من كرده ام ايشان را كافر مى شماريد شمشيرهاتان بر گردن، به جا و نا به جا فرود مى آريد، و گناهكار را با بيگناه مى آميزيد و يكى شان مى انگاريد.
همانا دانستيد كه رسول خدا (ص) زناكار محصن را سنگسار كرد، سپس بر او نماز گزارد، و به كسانش داد و قاتل را كشت و ميراثش را به كسانش واگذارد. دست دزد را بريد و زناكار نامحصن را تازيانه نواخت. سپس بخش هر دو را از فيىء به آنان پرداخت، و هر دو خطا كار -دزد و زناكار- زنان مسلمان را به زنى گرفتند. رسول خدا (ص) گناهانشان را بى كيفر نگذاشت، و حكم خدا را در باره ايشان برپا داشت، و سهمى را كه در مسلمانى داشتند از آنان باز نگرفت، و نامشان را از تومار مسلمانان بيرون نكرد.
 
از سخنان آن حضرت است باز هم به خوارج:
اگر به گمان خود جز اين را قبول نكنيد كه من اشتباه كردم و گمراه شدم، چرا همه امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به گمراهى من گمراه مى دانيد، و آنان را به خطاى من مؤاخذه مى كنيد، و به گناه من تكفير مى نماييد؟ شمشيرهايتان بر دوشتان قرار دارد، بر سالم و نا سالم فرود مى آوريد، و گناهكار و بى گناه را با هم مخلوط مى كنيد، و حال اينكه مى دانيد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله زناكار همسردار را سنگسار مى كرد سپس بر جنازه اش نماز مى خواند و ارثش را به اهلش مى سپرد، قاتل را مى كشت و ارثش را به زن و فرزندش مى داد، دست سارق را قطع مى كرد، و زناكار بى همسر را تازيانه مى زد، آن گاه قسمت هر دو را از غنيمت مى پرداخت و حق داشتند زنان مسلمان را به همسرى بگيرند، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گناهكاران را به خاطر گناهشان مؤاخذه مى كرد، و حق خدا را نسبت به آنان اجرا مى نمود، ولى سهم اسلامى آنان را از آنان منع نمى كرد، و نامشان را از دفتر مسلمانان حذف نمى نمود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 325-315 وَمِنْ كلامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ «وفيه يبيّن أحكام الدين ويكشف للخوارج الشبهة وينقض حكم الحكمين».يكى ديگر از سخنان كه در آن پاره اى از احكام دينى را بيان مى كند و اشتباه خوارج را روشن مى سازد و حكم حكمين را باطل اعلام مى دارد. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام اين خطبه را در برابر «خوارج» ايراد كرد و مخاطبان اصلى، آنها بودند هر چند نفع خطبه، عام است و در واقع از چند بخش تشكيل مى شود. در بخشى از اين خطبه عليه السلام امام بطلان نظريه «خوارج» را در خصوص كافر دانستن مرتكبين گناهان كبيره، و حكم به قتل عموم امت پيامبر صلى الله عليه و آله با استدلال قوى آشكار مى سازد.در بخش ديگرى به غفلت و جهل آنان، اشاره مى كند كه در دشمنى راه تفريط را پيموده اند همان گونه كه گروه ديگرى در دوستى راه افراط و غلوّ را طى كرده اند و هر دو گروه را گمراه مى شمرد.در بخش سوّم تأكيد بر همگام شدن با معظم مسلمين و اجتناب از تكروى فرموده و از تفرقه و جدايى بر حذر مى دارد و شعار «خوارج» را يك شعار گمراه كننده و خطرناك مى شمرد.در بخش چهارم اشاره به اشتباه «حكمين» مى كند و اين نكته را روشن مى سازد كه آنها وظيفه داشتند دستور قرآن را احيا كنند ولى آنها به راه خطا رفتند به همين دليل حكم آنها هيچ گونه ارزشى ندارد. خشونت بى منطق خوارج:اين بخش از خطبه ناظر به پاسخ به شبهات «خوارج» است که بر اثر جهل و نادانى و تعصب و تقليد کورکورانه دامنگير آنها شده بود.آنها معتقد بودند، هر کس مرتکب هر گناه کبيره اى شود کافر مى شود و کافر واجب القتل است و در اين جا صغرا و کبرايى براى خود درست مى کردند و بر طبق آن به خود اجازه مى دادند که بر هر يک از اصحاب على (عليه السلام) دست يابند او را به قتل رسانند، اين تشنه هاى خون ريزى و شرارت و جنايت به همين جهت شمشير بر دوش گذاشته و در گوشه و کنار خونهاى بى گناهان را مى ريختند و کارى کردند که صفحه تاريخ را سياه نمودند.آنها براى خود صغرا و کبرا درست مى کردند و مى گفتند : على (عليه السلام) حکميّت افراد را در برابر قرآن پذيرفته، بنابراين مرتکب گناهى شده، و هر کس مرتکب گناهى شود کافر است و پيروان على (عليه السلام) نيز همانند او هستند پس آنها هم کافرند و کافر واجب القتل است.امام (عليه السلام) در عبارت بالا با پاسخهاى بسيار روشن و منطقى، اشتباهات آنها را آشکار مى سازد و به آنها اتمام حجّت مى کند مى فرمايد : «اگر چنين مى پنداريد که من خطا کرده، و گمراه شده ام (به فرض محال که چنين باشد) چرا به خاطر گمراهى من همه امت محمّد (صلى الله عليه وآله) را گمراه مى شمريد ؟، و آنها را به خاطر خطاى من مورد مؤاخذه قرار مى دهيد و تکفير مى کنيد ؟!» (فإنْ أَبَيْتُمْ إلاَّ أَنْ تَزْعُمُوا أَنِّي أَخْطَأْتُ وَضَلَلْتُ، فَلِمَ تُضَلِّلَونَ عَامَّة أُمَّةِ مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله)، بِضَلاَلِي، وَتَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي، وَتُکَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوبِي).و در ادامه مى افزايد : «شما شمشيرهاى خودرا بر دوش گذاشته ايد (و به هر کس و هر جا ضربه مى زنيد و) آن را بر جاى درست و نادرست فرود مى آوريد و گناهکار و بى گناه را با هم فرق نمى گذاريد !» (سُيُوفُکُمْ عَلَى عَوَاتِقِکُمْ(1) تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ الْبُرْء وَالسُّقْمِ. وَتَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ بِمَنْ لَمْ يُذْنِبْ).اين بخش از کلام امام (عليه السلام) اشاره به چند پاسخ دارد : نخست اين که : اين تصوّر که من خطا کردم و گمراه شدم، پندار باطلى بيش نيست اوّلاً : من تحت فشار شما و امثال شما تن به حکميّت دردادم. و ثانياً : اگر حکميّت به صورت صحيح انجام شود، مطابق قرآن است، فى الواقع، حَکَم، قرآن مى باشد، و مردانى که در نقش حکميّت ظاهر مى شوند به قرآن مراجعه مى کنند و حکم خدا را از آن استنباط مى نمايند و کليات را بر مصاديق تطبيق مى کنند همان گونه که در خطبه هاى قبل گذشت، بنابراين هيچ کارى بر خلافِ حکم خدا انجام نمى گيرد که موجب ضلالت و خطا گردد.ثالثاً : به فرض که من مرتکب خلافى شدم ساير مسلمين چه گناهى دارند ؟ چرا آنها را تکفير مى کنيد و خون بى گناهان را مى ريزيد ؟ اين چه قانونى است که شما از آن پيروى مى کنيد ؟ و به کدامين آيين، ايمان داريد ؟سپس امام (عليه السلام) به سراغ اشتباه اصلى آنان مى رود که مى گفتند : «هر گنهکارى کافر است»، و پاسخ دندان شکنى به آنان مى دهد مى فرمايد : «شما مى دانيد رسول خدا (صلى الله عليه وآله) زناکار همسردار را سنگسار مى کرد، ولى بعد از آن بر وى نماز مى خواند، سپس ارث او را در ميان خانواده اش تقسيم مى نمود، (و به اين ترتيب تمام احکام اسلام را بر آنها جارى مى کرد) قاتل را مى کشت ولى ارث او را به خاندانش مى داد، دست سارق را مى بريد و زناکار بدون همسر را تازيانه مى زد سپس سهم آنها را از بيت المال مى داد و مى توانستند از زنان مسلمان همسر انتخاب کنند (خلاصه اين که) رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آنها را به خاطر گناهشان مجازات مى کرد و حدّ الهى را بر آنان اجرا مى نمود اما سهم آنها را از اسلام مى پرداخت و نام آنان را از دفتر مسلمانان خارج نمى ساخت» (وَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللهِ (صلى الله عليه وآله) رَجَمَ الزَّانِيَ الْمُحْصَنَ، ثُمَّ صَلَّى عَلَيْهِ، ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ; وَقَتَلَ الْقَاتِلَ وَوَرَّثَ مِيرَاثَهُ أَهْلَهُ. وَقَطَعَ السَّارِقَ وَجَلَدَ الزَّانِيَ غَيْرَ الْمُحْصَنِ، ثُمَّ قَسَمَ عَلَيْهِمَا مِنَ الْفَيْءِ، وَنَکَحَا الْمُسْلِمَاتِ. فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله)بِذُنُوبِهمْ، وَأَقَامَ حَقَّ اللهِ فِيهمْ، وَلَمْ يَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ مِنَ الاِْسْلاَمِ، وَلَمْ يُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ مِنْ بَيْنِ أَهْلِهِ).امام (عليه السلام) با اين بيان، شواهد متعددى از سنّت پيغمبر (صلى الله عليه وآله) بر اشتباه و خطاى واضح «خوارج» مى آورد نخست اين که : پيغمبر (صلى الله عليه وآله) هم، زانى محصن را اعدام مى کرد و هم قاتل را سپس بر آنها نماز مى خواند و ارث آنها را به وارثان مسلمانش مى داد، در حالى که اگر آنها با ارتکاب زنا و قتل نفس، کافر شده باشند نبايد ارثشان ـ به عقيده شماـ به وارثان مسلمان برسد، چرا که مسلمان از کافر ارث نمى برد. (اين اعتقاد غالب فقهاى اهل سنّت است).ديگر اين که : پيامبر (صلى الله عليه وآله) گنهکاران ديگرى را همچون سارق و زانى غير محصن مشمول حکم حدّ قرار مى داد، دست يکى را قطع مى کرد و ديگرى را شلاّق مى زد ولى بعد از آن در صفوف مسلمين بودند و تمام احکام اسلام از جمله ازدواج با زنان مسلمان و گرفتن سهم از بيت المال را براى آنها مجاز مى دانست، در حالى که اگر کسى با گناه کبيره کافر شود بايد هيچ يک از اين امور در حق او اجرا نگردد.* * *نکته ها:1 ـ خوارج و تکفير همه گنهکاران!از خطبه بالا اين نکته به خوبى استفاده مى شود که «خوارج» معتقد بودند : ارتکاب هر گناه کبيره، سبب خروج از دين اسلام مى شود، بنابراين، هر کس مرتکب گناه کبيره اى شود، اگر قبلاً مسلمان بوده «مرتّد» است و محکوم به اعدام.اين اعتقاد سخيف، و آميخته با گمراهى شديد، در کتب عقايد نيز، به آنها نسبت داده شده است. آنها براى اثبات مقصود خود، به ظاهر بعضى از آيات قرآن که مفهوم آن را درک نکرده بودند توسّل مى جستند، از جمله، آيه شريفه 97 سوره «آل عمران» در مورد تارک حج که مى فرمايد : (وَمَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ) و آيه 44 «مائده» که مى فرمايد : « (وَمَنْ لَمْ يَحْکُمْ بِمَا اَنْزَلَ اللهُ فَاُولئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ); کسى که به حکم خدا حکم نکند کافر است» و آيه 23 سوره «جن» که درباره همه گِنهکاران مى گويد : (وَمَنْ يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِيْنَ فِيْها أبَداً) مى باشد.در اين آيات، گاه درباره بعضى از گنهکاران اطلاق کلمه کفر شده و گاه تعبير به خلود در جهنم (جاودانه در دوزخ ماندن) که مخصوص کافران است ديده مى شود.غافل از اين که : واژه کفر در لغت و در اصطلاح شرع، هميشه به معنى خروج از اسلام نيست بلکه، کفر درجات و مراحلى دارد : گاه به معنى ارتکاب گناه و گاه به معنى انکار خداوند و اعتقادات دينى بکار مى رود، به عبارت ديگر کفر، به معنى فاصله گرفتن از حق يا پوشانيدن حق است که مراحل و درجاتى دارد و هر کدام براى خود داراى احکام مخصوصى همان گونه که ايمان نيز داراى درجاتى است و هر کدام احکام ويژه اى دارد.امام صادق (عليه السلام) در روايت معروفى که در «اصول کافى» آمده است، کفر را در قرآن به پنج معنا تفسير فرموده است که يکى از آنها، کفر به معنى ترک اوامر الهى و عصيان است و در همان روايت شواهدى از قرآن مجيد بر اين معانى پنجگانه در عبارات مشروح برمى شمرد(2).روشن ترين دليل بر بطلان اين عقيده، همان است که اميرمؤمنان على (عليه السلام) در خطبه بالا بيان فرموده و آن اين که : در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله) گنهکاران متعددى بودند که حدّ شرعى بر آنها جارى مى شد ولى در عين حال، تمام احکام اسلام نسبت به آنها رعايت مى گشت حتى اگر توبه نمى کردند، خواندن نماز ميّت، دفن در مقابر مسلمين، احکام ارث اسلامى و در صورتى که بعد از اجراى حدّ، زنده بودند سهم بيت المال، ازدواج با خانواده هاى مسلمان و امثال آن، اين سيره مستمره پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) که در دورانهاى بعد جريان داشت و تا به امروز در ميان تمام مسلمين جهان جارى است، نشان مى دهد که مرتکب گناه کبيره هرگز، کافر، به معنى خارج از اسلام نيست; نه تنها نمى توان خون او را ريخت بلکه وارد کردن کمترين جراحت بر او ديه دارد.* * *2 ـ گوشه اى از جنايات وحشتناک خوارجبراى اين که بدانيم اميرمؤمنان على (عليه السلام) با چه گروه هايى روبه رو بوده و چه امورى اسباب عدم پيشرفت برنامه هاى آن بزرگوار شد، کافى است گوشه اى از تاريخ پر ننگ «خوارج» را بررسى کنيم.در تاريخ اسلام گروهى مانند «خوارج» ديده نمى شوند، متعصبانى که زندگى آنها مملوّ از تضادّها و تناقض ها بود. به آسانى خون مى ريختند و بر صغير و کبير و حتى بچه ها در شکم مادرانشان رحم نمى کردند همان گونه که مولا (عليه السلام) در خطبه بالا به آنها فرمود، شمشيرهايشان را بر دوش گذارده بودند و به هر بهانه اى خون مى ريختند. در منطقه حاکميت آنان که خوشبختانه ديرى نپاييد، هيچ کس در امان نبود، گويى آنها مالکان بودند و مردم بردگان متخلّف، که آنها به خود اجازه مى دادند هر تصميمى درباره آنان بگيرند مرگ، حيات، شکنجه و آزادى.ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه چنين آورده است :هنگامى که «خوارج» عازم «نهروان» بودند دو نفر را ديدند يکى مسلمان و ديگرى مسيحى، مسلمان را کشتند زيرا او را پيرو افکار خود نمى دانستند و کافر و مرتد مى شمردند و مسيحى را نوازش کردند، بدين سبب که پيامبر (صلى الله عليه وآله) درباره اهل ذمه سفارش به نيکى کرده بود.«واصل بن عطا» که از دانشمندان معروف عصر خود بود، به اتفاق جمعى از يارانش به راهى مى رفتند از دور گروهى از «خوارج» را ديدند سخت احساس خطر نمودند. «واصل» به ياران خود گفت : اگر آنها سؤالى کردند، جواب را به من حواله دهيد و شما ساکت باشيد. هنگامى که با آنها ملاقات کردند «خوارج» از «واصل» و همراهانش پرسيدند : شما بر کدام مذهب هستيد ؟«واصل» گفت : ما گروهى مشرک هستيم که به شما پناه آورده ايم تا کلام خدا را از زبانتان بشنويم و با احکام و معارف اسلام آشنا شويم. آنها گفتند : ما شما را به پناه خود پذيرفتيم.«واصل» گفت : پس احکام خدا را به ما بياموزيد، آنها شروع کردند احکام خدا را به آنان آموختن.«واصل» گفت : من و همراهانم دين اسلام را پذيرفتيم اکنون ما را به جايگاه امن خود برسانيد چون قرآن شما مى گويد : « (وَإنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِيْنَ اسْتَجارَکَ فَإجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ کَلاَمَ اللهِ ثُمَّ اَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ); هر گاه يکى از مشرکان از تو پناه جويد به او پناه ده تا کلام خدا را بشنود، سپس او را به محل امنش برسان»(3) آنها به يکديگر نگاه کردند و سپس گفتند : درست است، حق همين است. سپس آنان را همراهى کردند تا از منطقه قلمرو «خوارج» سالم بيرون روند(4).داستان سربريدن «عبدالله بن خبّاب» فرزند صحابى معروف پيامبر (صلى الله عليه وآله) و همچنين کشتن همسر باردارش که در بسيارى از تواريخ آمده است و قبلاً آن را شرح داده ايم، نمونه ديگرى از جنايات وحشتناک آنهاست.اين در حالى بود که اگر يکى از آنها خوکى را مى کشت بر او اعتراض مى کردند که اين مصداق فساد در ارض است و تو مفسد در ارض هستى(5).به نظر مى رسد جهل و نادانى و تعصب و بدآموزى و خود بزرگ بينى، عوامل اصلى به وجود آمدن اين گروه سفاک و خون ريز و جنايت پيشه بود.آيا سزاى آنها اين نبود که با حملات پى درپى و مؤثر لشکر على (عليه السلام)، بعد از اتمام حجت کافى و توبه افراد فريب خورده، بقيه همگى نابود شوند آن گونه که در «نهروان» اتفاق افتاد؟!* * *3 ـ پاسخ به يک سؤالامام (عليه السلام) در خطبه بالا در مقام پاسخ گويى به «خوارج» که معتقد بودند : مرتکب گناه کبيره، کافر است فرمود : اين بر خلاف سيره پيامبر (صلى الله عليه وآله) است چنان که مرتکبان گناهان کبيره را مجازات مى کرد و در مواردى که محکوم به اعدام بودند (مانند موارد قصاص قاتل) حکم اعدام آنها را مى داد سپس ميراث آنها را به بستگان مسلمانشان مى داد.اين در حالى است که طبق مذهب ما مسلمان از کافر ارث مى برد. بنابراين سپردن ميراث آنها به وارثان مسلمان دليل بر نفى کفر آنها نيست.در پاسخ اين سؤال بايد به اين نکته توجه کرد که اين سخن را امام (عليه السلام) طبق مذهب غالب اهل سنت و خوارج بيان کرده که معتقد بودند نه کافر از مسلمان ارث مى برد و نه مسلمان از کافر. بنابراين مطابق مسلّمات مذهب آنها استدلال فرموده است ولى در مکتب اهل بيت (عليهم السلام) کافر از مسلمان ارث نمى برد و مسلمان از کافر ارث مى برد چرا که طبق روايات اهل بيت (عليهم السلام) : «إنَّ الاْسْلاَمَ لَمْ يَزِدْ الْمُسْلِمَ إِلاَّ عِزاً فِي حَقِّهِ; اسلام چيزى جز عزت در گرفتن حق بر مسلمان نمى افزايد»(6). (7)****پی نوشت:1. «عواتق» جمع «عاتق» به معنى قسمتى از بدن است که در ميان گردن و شانه قرار دارد (و در فارسى به آن «دوش» اطلاق مى شود).2. اصول کافى، جلد 2، صفحه 389، باب وجوه الکفر، حديث 1.3. توبه، آيه 6.4. شرح ابن ابى الحديد، جلد 2، صفحه 281 ـ 279.5. به جلد دوّم همين کتاب صفحه 377 به بعد مراجعه فرماييد.6. وسائل الشيعه، جلد 17، صفحه 377.7. سند خطبه: از كسانى كه اين خطبه را نقل كرده اند مورخ معروف « طبرى» است كه آن را در حوادث سنه 37 هجرى از « ابو مخنف» با تفاوتى نقل مى كند، « ابن اثير» نيز در كتاب « نهايه» به تناسب كلمه « بجر» اشاره به بخشى از اين خطبه كرده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 285). 
شرح علامه جعفریدر خطاب به خوارج:«فان ابيتم الا ان تزعموا اني اخطات و ضللت فلم تضللون عامه امة محمد صلي الله عليه و آله بضلالي و تاخذونهم بخطائي و تكفرونهم بذنوبي! سيوفكم علي عواتقكم تضعونها مواضع البرء و السقم و تخلطون من اذنب بمن لم يذنب». (اگر شما از پذيرش حق امتناع مي‌ورزيد و قبول نمي‌كنيد جز اين را كه من مرتكب خطا و گمراه گشته‌ام پس چرا امت محمد صلي الله عليه و آله را به حساب گمراهي من تلقي مي‌كنيد و با خطاي من آنرا مواخذه و با گناهان من آنرا تكفير مي‌نماييد شمشيرها بر گردنهايتان بسته (در هر جا كه دلتان بخواهد) موارد صحيح و ناصحيح آنها را بكار مي‌بريد و گناهكار را با بي‌گناه مخلوط مي‌نماييد.)گيرم كه من مرتكب خطا شده‌ام آيا عموم امت پيامبر اكرم هم خطا كار و گمراه گشته‌اند؟ نوعي بيماري رواني وجود دارد كه نامش پارانوييد (بد بيني و سوء ظن به ديگران) است و نوعي ديگر نيز وجود دارد بنام نارسيسم كه در فارسي خودمداري ناميده مي‌شود. اگر دارنده اين دو نوع بيماري تكيه‌گاه مذهبي پيدا كند همان گروه خواهد بود كه روياروي علي عليه السلام ايستاده و او را تكفير نمودند. اين نامگذاري با نظر به مجموع تاريخ اين گروه و كارنامه فكري و علمي آنان كاملا صحيح است و دريغا چگونه گاهي انسانهايي بدرجه‌اي از سقوط مي‌رسند كه يك انسان كامل را به عمل قانون رسمي مناظره و مجادله وادار مي‌كنند آري نابينايي و تعصب و لجاجت ناشي از بدبيني و خودمداري نه حدي مي‌شناسد و نه مرزي. با تصور آن مسائل و اصولي كه ما درباره عظمتهاي انساني سراغ داريم حقيقتا از تصور اينگونه پستيها و رذالتها ناتوانيم كه مردمي بظاهر انسان كه مي‌گويند: ما درك داريم و فهم داريم و مي‌انديشيم و تعقل مي‌كنيم و از وجدان برخورداريم با همه اينها خطايي را كه خودشان مرتكب آن شده‌اند و ضلالتي كه آنانرا در خور فرو برده است به مردي نسبت مي‌دهند كه بني نوع انساني شخصيتي را بعد از پيامبر عظيم الشان به عظمت او نديده‌اند.حال شما بياييد و اخلاق بسيار والاي آن اميد انسان و انسانيت را مورد توجه قرار بدهيد مي‌فرمايد: - خوب بنظر شما من گنهكارم من گمراه شده‌ام؟ آيا همه امت پيامبر با آن همه مهاجرين و انصار و با آن همه مردم رشد يافته هم گنهكار و گمرا شده‌اند؟ بياييد امت پيامبر را تكفير نكنيد و با آنها به بحث و گفتگو و كشف حقيقت امر بنشينيد. با اين خودمداري و بدبيني بيمارگونه شمشيرها آويخته به گردن بهر مورد كه مي‌رسند خواه بجا و خواه نابجا مي‌بريد و مي‌دريد و مي‌كشيد و سپس مي‌نشينيد مشغول ذكر و تسبيح هم مي‌شويد محقق محروم هاشمي خويي نقل مي‌كند: (وقتي كه خوارج اميرالمونين عليه‌السلام را تكفير كردند كساني را كه در جامعه اسلامي بودند نيز تكفير نموده مي‌گفتند: اين جامعه كفر است و نبايد هيچ كس از مردم آنرا رها كرد و هر كس را كه مي‌ديدند حتي اطفال و چهارپايان را نيز مي‌كشند) اين بيماران عقيدتي كه با پارانوييد و نارسيسم (بدبيني درباره ديگران و خودمداري) مي‌خواستند حكومت اسلامي را بدست بياورند و بر مهاجرين و انصار كه از آنان رشد يافته‌ترين مردم تاريخ بودند مانند عمار بن ياسر، اويس قرني، ابن‌التيهان امر و نهي فرمايند! گاهي انسان در نتيجه تجارب فراوان و دقيق اعجاز قرآن را در بعضي از آيات زودتر و صريح‌تر شهود مي‌نمايد. (البته همه آيات قرآني چنين است كه انسان موقعي كه موارد و محتويات آنها را بوسيله تجارب فراوان و دقيق درمي‌يابد اعجاز آنها را سريع‌تر و با صراحت بيشتر درك و دريافت مي‌كند. اين آيه شريفه: «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا. الذين ضل سعيهم في الحياه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا» بگو به آنان: آيا زيانكارترين مردم را از جهت اعمال بشما خبر بدهم. آنان كساني هستند كه كوشش‌شان در زندگي دنيا به تباهي رفته و گمان مي‌برند كه كار نيكويي انجام مي‌دهند. اگر بخواهيد به مجموع صفحات كارنامه اين گروه را كه تاريخ با كمال صراحت در دسترس ما گذاشته است در يك جمله خلاصه كنيد آن جمله چنين است: كساني كه به تو هم نزديكي به خدا با خدا به مبارزه و ستيزه برخاسته بودند.****«و قد علمتم ان رسول الله صلی الله عليه و آله رجم الزاني المحصن ثم صلي عليه ثم ورثه اهله و قتل القاتل و ورث ميراثه اهله. و قطع السارق و جلد الزاني غير المحصن ثم قسم عليها من الفيي و لم يمنعهم سهمهم من الاسلام و لم يخرج اسمائهم من بين اهله» (و شما مي‌دانيد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله زاني محصن را كشت و سپس بر او نماز گزارد سپس خاندانش را وارث او قرار داد و قاتل را كشت و ميراث او را به خاندانش به ارث گذاشت. و دست دزد را قطع كرد و زاني محصن را تازيانه زد و سپس از فئي به آن دو تقسيم نمود، و آن دو با زنهايي كه مسلمان بودند ازدواج كردند. رسول خدا حق خداوندي را در آنان اقامه فرمود و اقامه حق الهي مانع از برخورداري آنان از سهمي كه از اسلام داشتند نگشت و نامهاي آنان را از ميان اهل اسلام خارج نفرمود.)جهل مركب با تعصب وقيح جمع مي‌شود و داناترين و آزاده‌ترين و پاكترين انسانها را تكفير مي‌كند:مي‌گويند يكي از ابلهان خود مدار، شيخ‌الرئيس حسين بن عبدالله بن سينا را تكفير كرده بود. ابن‌سينا دو بيت زير را به آن ابله ارمغان فرستاد:كفر و چو مني گزاف و آسان نبود           محكم‌تر از ايمان من ايمان نبوددر دهر چو من يكي و آن هم كافر           پس در همه دهر يك مسلمان نبودآيا اين همان منطق ضد بشر نيست كه براي كشتن حسين بن علي عليه السلام با آن وضع فجيع بكار بردند؟ و گفتند: (حسين (عليه‌السلام) بحكم شرع جدش (پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم) كشته شد). ابن خلدون در رد اين راي سخيف و سخن كثيف چنين مي‌گويد: (و اين غلطي است كه از غفلتي قاضي ابوبكر ابن العربي از مشروط بودن امامت به عدالت ناشي شده است و كيست عادل‌تر از حسين (ع) در زمانش در امامتش در جهاد با اهل آراء) با اينحال ابن خلدون كساني را كه از ياري امام حسين عليه‌السلام (با داشتن توانايي) تخلف كرده‌اند تبرئه مي‌نمايد. اين نظريه ابن خلدون واقعا باعث شگفتي است زيرا اگر قيام امام حسين عليه‌السلام در مقابل يزيد نابكار قيام در مقابل فاسق و اهل آرا باطله بوده است به چه دليل ابن خلدون تخلف كنندگان از ياري آن حضرت را با امكان ياري و كمك تبرئه مي‌نمايد؟به هر حال اميرالمومنين عليه‌السلام با استدلال بسيار متين و روشن به موارد بسيار با اهميت از فقه اسلامي به آن مبتلايان به جهل مركب و تعصب وقيح اثبات مي‌كند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله كساني را كه مرتكب گناهان كبيره شدند از احكام اسلام خارج ندانست و اين خوارخ كه خود را پيامبرتر از پبامبر تلقي كرده بودند مرتكب گناه كبيره را آنهم در مغز بيمار خود تكفير نمودند! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است. اين گفتار نيز در باره خوارج است:اين خطبه مبتنى بر احتجاج امير المؤمنين على (ع) با خوارج است، و ضمن آن شبهه آنها را كه بدان وسيله اصحاب حضرت را تكفير مى كردند ردّ فرموده است، شبهه خوارج اين بود كه مى گفتند شما با پذيرش حكميّت گمراه شده ايد و هر گمراهى كافر است و در نتيجه شما كافريد.فرموده است: «فإن أبيتم... و ضللت»:اين جمله به منزله مقدمه قياس جدل، و صغراى شبهه خوارج است كه امام (ع) در خطبه هاى پيش آن را انكار، و بيان فرموده كه او با پذيرش حكميّت دچار خطا و ضلالتى نشده است، و در اين جا مانند اين است كه مى گويد: آن چنان كه شما مى پنداريد فرض شود من خطا كرده ام.فرموده است: «فلم تضلّلون عامّة امّة محمّد (صلی الله علیه وآله) بضلالي»:اين استدلال است بر بطلان صغراى شبهه خوارج و عبارت: «و تكفّرونهم بذنوبى... بمن لم يذنب» استدلال است بر بطلان كبراى شبهه آنها، و گويا چنين مى فرمايد كه: گيرم اين كه شما آنها را به سبب گمراهى من گمراه بدانيد چرا آنها را كافر مى شماريد، و به اين انگيزه گناهكار و بى گناه را مى كشيد.فرموده است: «و قد علمتم... بين أهله»:اين سخنان را امام (ع) بر سبيل استشهاد بيان فرموده، و رفتار پيامبر خدا (ص) را گواه آورده است كه آن حضرت حدود و احكام الهى را در باره گنهكاران اجرا مى كرد، ليكن آنها را به سبب گناهشان كافر نمى شمرد، و نام آنان را از زمره مسلمانان حذف نمى كرد، اين استشهاد به منزله مستند بطلان عمل آنها ذكر شده است زناكارى را كه پيامبر خدا (ص) سنگسار كرده مرد داراى همسر بوده، و ارتكاب اين گناه و اجراى حدّ در باره او مانع اين نشده كه همچنان بر مسلمانى باقى و احكام اسلام بر او جارى و بر جنازه اش نماز گزارده شود، و ميراثش ميان كسانش تقسيم گردد. همچنين حال ديگر مسلمانان كه مرتكب معاصى كبيره شده اند بر همين منوال است، و ارتكاب كبائر، مانع جريان احكام اسلام در باره آنها و صدق نام مسلمانى بر آنان نگرديده است، هرگز چنين كسانى كافر خوانده نشده اند. ضمير تثنيه در نكحا به واژه هاى سارق و الزّاني باز مى گردد، يعنى استحقاق دزد به بريدن دست و زناكار به خوردن تازيانه، آنان را از گرفتن سهم خود از غنائم و ازدواج با زنان مسلمان محروم و ممنوع نكرده است.ضميرهاى جمع در جملات «فأخذهم اللّه بذنوبهم... بين اهله»، به هر يك از گنهكارانى كه ذكر شده اند بازگشت مى كند، و اين جملات بيان حال آنهاست، ضمير فى أهله به اسلام برگشت دارد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 195 و من كلام له عليه السّلام قاله للخوارج و هو المأة و السابع و العشرون من المختار فى باب الخطب:فإن أبيتم إلّا أن تزعموا أنّي أخطأت و ضللت فلم تضلّلون عامّة أمّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بضلالي؟ و تأخذونهم بخطاي؟ و تكفّرونهم بذنوبي؟ سيوفكم على عواتقكم تضعونها مواضع البرء (البراءة خ» و السّقم، و تخلطون من أذنب بمن لم يذنب، و قد علمتم أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رجم الزّاني المحصن ثمّ صلّى عليه ثمّ ورّثه أهله، و قتل القاتل و ورّث ميراثه أهله، و قطع السّارق، و جلّد الزّاني غير المحصن، ثمّ قسّم عليهما من الفي ء، و نكحا المسلمات، فأخذهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بذنوبهم، و أقام حقّ اللّه فيهم، و لم يمنعهم سهمهم من الإسلام، و لم يخرج أسمائهم من بين أهله.اللغة:(ضللت) بكسر اللّام و فتحها و في بعض النسخ (البراءة) بدل البرء و معناهما واحد و (احصن) الرّجل إذا تزوّج فهو محصن بالكسر على القياس و بالفتح على غير القياس و كلاهما مرويّ. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 196 الاعراب:جملة و قد علمتم حال من فاعل تصلّلون أو تكفرون على سبيل التّنازع.المعنى:اعلم أنّ مذهب الخوارج أنّ مرتكب الكبائر كافر، و زعموا أنّ التحكيم كبيرة، فحكموا بكفر أمير المؤمنين عليه السّلام و أصحابه لذلك كما مرّ تفصيل ذلك في شرح الخطبة الخامسة و الثّلاثين و الخطبة السّادسة و الثلاثين، و قد مرّ في شرح الكلام المأة و الخامس و العشرين في رواية الاحتجاج قولهم لابن عبّاس: إنّا نقمنا على صاحبك خصالا كلّها مكفّرة، فاحتجّ عليه السّلام بهذا الكلام عليهم ابطالا لما زعموا بوجوه أربعة بعضها ناظر إلى منع الصّغرى، و بعضها الى منع الكبرى، و بعضها مبنيّ على التنزّل و المماشاة حسبما تعرفه حيثما بلغ الكلام محلّه و قدّم ما بنائه على المماشاة رعاية لقانون المناظرة، و ذلك أنّ الخوارج لمّا قالوا إنّ الدّار دار كفر لا يجوز الكفّ عن أحد من أهلها و قتلوا من لقوه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 197 حتّى الأطفال و البهائم حسبما مرّ في شرح الخطبة السّادسة و الثّلاثين فقال لهم مماشاة معهم (فان أبيتم إلّا أن تزعموا) و تظنّوا (أنّى أخطأت و ضللت) بنصب الحكمين و الرّضاء بالتحكيم (فلم تضلّلون عامّة امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بضلالي و تأخذونهم بخطاى و تكفّرونهم بذنوبي) و تقتلونهم حيثما لقيتم و لا تكفّون عن أحد برّ أو فاجر ما ذنبهم و ما جريرتهم (سيوفكم على عواتقكم تضعونها مواضع البرء و السقم و تخلطون من أذنب بمن لم يذنب) يعني تقصير التحكيم على زعمكم إنّما هو مقصور علىّ و مؤاخذته راجع إلىّ فما بال من لم يكن دخيلا في هذا الأمر و لم يكن منه في مراح و لا مغدي ثمّ بيّن فساد ما زعموه من كون صاحب الكبيرة كافرا، و هو راجع إلى منع الكبرى معلّلا بأنّ رسول اللّه حكم في مرتكبى الكبائر بأحكام الاسلام و سلك معهم مسلك سائر المسلمين فقال (و قد علمتم أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رجم الزّاني المحصن) قال الشّهيد (ره) الرّجم يجب على المحصن إذا زنى ببالغة عاقلة، و الاحصان إصابة البالغ العاقل الحرّ فرجا مملوكا له بالعقد الدّائم أو الرّق يغدو عليه و يروح إصابة معلومة و قال الشّهيد الثاني في شرحه: فهذه قيود ثمانية:أحدها الاصابة أى الوطى قبلا على وجه يوجب الغسل فلا يكفى مجرّد العقد و لا الخلوة التامّة و لا إصابة الدّبر و لا ما بين الفخذين و لا في القبل على وجه لا يوجب الغسل و ثانيها أن يكون الواطي بالغا فلو أولج الصّبي حتّى غيب مقدار الحشفة لم يكن محصنا و إن كان مراهقا و ثالثها أن يكون عاقلا فلو وطى مجنونا و إن عقد عاقلا فلا يتحقّق الاحصان و يتحقّق بوطيه عاقلا و إن تجدّد جنونه و رابعها الحرّية فلو وطى العبد زوجة حرّة و أمة لم يكن محصنا و ان عتق ما لم يطأ بعده منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 198 و خامسها أن يكون الوطى بفرج فلا يكفى الدّبر و لا التّفخيذ و نحوه كما سلف و سادسها كونه مملوكا له بالعقد الدّائم أو ملك اليمين فلا يتحقّق بوطى الزّنا و لا الشبهة و إن كان بعقد فاسد و لا المتعة و سابعها كونه متمكّنا منه غدوا و رواحا، فلو كان بعيدا عنه لا يتمكّن منه فيهما و ان تمكّن في أحدهما دون الآخر أو فيما بينهما أو محبوسا لا يتمكّن من الوصول إليه لم يكن محصنا و إن كان قد دخل قبل ذلك و ثامنها كون الاصابة معلومة و يتحقّق العلم باقراره بها أو بالبيّنة لا بالخلوة و لا الولد لانّهما أعمّ (ثمّ صلّى عليه و ورّثه أهله) فلو كان الزّنا مع كونه كبيرة موجبا للكفر لما صلّى عليه و لا ورّثه لعدم جواز الصّلاة على الكافر و كون الكفر من موانع الارث (و) كذلك (قتل): صلّى اللّه عليه و آله و سلّم (القاتل و ورّث ميراثه أهله) فلو كان القتل مع أنّه كبيرة موجبا للكفر لما ورّث أهله منه و هذا بظاهره يدلّ على أنّ المسلم لا يرث الكافر و هو خلاف المذهب لأنّ الكفر مانع من الارث في طرف الوارث لا المورث قال المحدّث العلّامة المجلسيّ و لعلّه إلزام عليهم أقول: و هو يتمّ لو كان مذهب الخوارج كونه مانعا من التّوارث من الطرفين و إلّا فلا (و) كذلك (قطع) يد (السّارق و جلد الزّانى غير المحصن ثمّ قسّم عليهما من الفىء) و لم يجعل السّرقة و الزّنا مكفّرا مانعا من تقسيم مال الاسلام اليهما (و) كذلك (نكحا) أى السّارق و الزّاني (المسلمات) و لم يمنعهما رسول اللّه من ذلك بل قرّرهما عليه (فأخذهم) أى هؤلاء المذكورين من أهل الكبائر (رسول اللّه بذنوبهم و أقام حقّ اللّه فيهم) و حدّه بجرمهم (و لم يمنعهم سهمهم من الاسلام) من التوريث و التّقسيم و تقرير النّكاح و غيرها (و لم يخرج أسمائهم من بين أهله) أى أهل الاسلام و هذه كلّها تدلّ على أنّ مرتكب الكبيرة لا يخرج بذنبه من حدّ الاسلام إلى الكفر.الترجمة:از جمله كلام آن حضرت است كه فرمود بخارجيان بى ايمان:پس اگر امتناع مى نمائيد از اطاعت مگر بجهة اين كه گمان فاسد مى كنيد كه من خطا كردم و بضلالت افتاده ام پس چرا گمراه مى دانيد عموم امت پيغمبر را صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بگمراهى من، و أخذ مى كنيد ايشان را بخطاى من، و تكفير مى كنيد آنها را بگناهان من، شمشيرهاى شما بر دوشهاى شما، مى نهيد آنها را بر محلّهاى سلامتى و بيمارى و مى آميزيد گناهكار را بغير گنه كار، و حال آنكه بتحقيق عالم هستيد باين كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله سنگسار نمود زنا كار صاحب زن را پس از آن نماز كرد بر او و داد ميراث او را بوارثان او، و بقتل آورد قاتل را از روى قصاص و إرث داد ميراث او را بوارثان او، و بريد دست دزد را و تازيانه زد بر زنا كننده غير صاحب زن پس قسمت كرد بر ايشان از مال غنيمت، و نكاح كردند آن دو نفر زنان مسلمه را پس مؤاخذه نمود بايشان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بجهت گناهان ايشان و اقامه نمود حق خدا را در ايشان و با وجود آن منع نفرمود ايشان را از سهمى كه داشتند از اسلام، و خارج نكرد نام ايشان را از ميان أهل اسلام.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 80 از سخنان آن حضرت (ع) خطاب به خوارج [در اين خطبه كه همچنان خطاب به خوارج است و با عبارت «فان ابيتم الا ان تزعموا انى اخطات و ضللت» (و اگر شما چيزى را نمى پذيريد مگر اينكه به تصور باطل شما خطا كرده و گمراه شده ام) شروع مى شود، ابن ابى الحديد نخست بحثى كلامى درباره مذهب خوارج و اينكه به اعتقاد آنان كسانى كه مرتكب گناه كبيره شوند كافرند آورده و آيات قرانى مورد استناد و استشهاد خوارج را نقل كرده و استدلال آنان را به آن رد كرده است. سپس فصلى درباره غلات شيعه و نصيريه و فرقه هاى ديگر آورده است كه هر چند بحث ملل و نحل است و بحث تاريخى صرف نيست ولى ترجمه آن براى خوانندگان گرامى خالى از فايده نيست.] كسانى كه درباره على عليه السلام غلو كرده اند در هلاكت افتاده اند، همچنان كه غلو كنندگان درباره عيسى بن مريم عليه السلام هلاك شده اند، محدثان روايت كرده اند كه پيامبر (ص) به على (ع) فرموده اند: «در تو مثلى از عيسى بن مريم است. يهوديان او را چندان دشمن داشتند كه به مادرش تهمت و بهتان زدند و مسيحيان او را چندان دوست داشتند كه فراتر از قدر و منزلتش بردند». امير المومنين عليه السلام گرفتار گروهى از اصحاب خود شد كه با اغواى شيطان از حد محبت و دوستى او بيرون شدند و به خداى خود كافر گشتند و آنچه را پيامبرشان آورده بود انكار كردند و مدعى الوهيت على شدند و به او گفتند: تو خالق و رازق مايى، على عليه السلام از ايشان خواست توبه كنند و مدتى منتظر توبه آنان ماند و سپس تهديدشان كرد و آنان همچنان بر گفته و عقيده خود پافشارى كردند. او نخست براى آنان گودالهايى حفر كرد كه در آن به آنان دود بدهد به اميد آنكه از عقيده خويش بازگردند و آنان از اين كار خوددارى كردند در نتيجه آنان را سوزاند و در اين باره چنين فرمود: «هان مرا نمى بينيد كه چون كار بسيار زشتى ديدم خندقهايى حفر كردم و آتش برافروختم و قنبر را فرا خواندم». ابو العباس احمد بن عبيد الله بن عمار ثقفى، از محمد بن سليمان بن حبيب مصيصى-  كه معروف به نوين است-  و از على بن محمد نوفلى از قول مشايخ او نقل مى كند كه مى گفته است: على عليه السلام از كنار گروهى گذشت كه روز ماه رمضان آشكارا چيزى مى خوردند، على (ع) از آنان پرسيد: مسافريد يا بيمار گفتند: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 81 هيچكدام. فرمود: آيا از اهل كتاب هستيد و جزيه مى پردازيد و در ذمه مسلمانانيد گفتند: نه. فرمود: پس به چه دليل در روز ماه رمضان چيزى مى خوريد آنان برخاستند و گفتند: تو تويى-  با اين سخن به ربوبيت على (ع) اشاره مى كردند. على (ع) از اسب خود فرود آمد و چهره به خاك نهاد و گفت: اى واى بر شما كه من بنده اى از بندگان خدايم، از خدا بترسيد و به اسلام برگرديد. آنان نپذيرفتند. او ايشان را مكرر به راه راست فرا خواند، نپذيرفتند و بر كفر خود پايدار ماندند. على (ع) برخاست و فرمود: آنان را استوار ببنديد و كارگران و هيمه و آتش بياوريد و دستور داد دو خندق كندند كه يكى سربسته و ديگرى سرگشوده بود، در خندق سرگشوده هيمه ريختند و آتش زدند و ميان آن خندق و خندق سرپوشيده راهى گشودند و بدان گونه نخست به آنان دود دادند و على (ع) شخصا آنان را فرا خواند و سوگندشان داد كه از عقيده خود برگردند، باز نگشتند و نپذيرفتند. آن گاه بر آنان آتش افكند و همگى در آتش سوختند و شاعر در اين باره چنين سروده است.«اينك كه مرگ مرا در آن دو خندق نيفكند هر كجا مى خواهد درافكند، هر گاه هيمه و آتش براى ما برافروخته شود مرگ نقد است و نسيه نيست». گويد: على عليه السلام از جاى خود برنخاست تا آنان همگى سوخته شدند. اين ادعا و سخن حدود يك سال پوشيده ماند و سپس عبد الله بن سبأ كه يهودى بود و تظاهر به اسلام مى كرد پس از وفات امير المومنين ظهور كرد و آن را دوباره آشكار ساخت، گروهى از او پيروى كردند كه به «سبئيه» معروف اند. آنان معتقد بودند كه على عليه السلام نمرده بلكه مقيم آسمان است و صداى رعد و برق آواى اوست. آنان هرگاه بانگ رعد مى شنيدند مى گفتند: اى امير المومنين سلام بر تو باد. آنان در مورد رسول خدا (ص) بدترين سخن را گفتند و زشت ترين افترا را بر آن حضرت بستند و گفتند: نه دهم وحى را پوشيده داشت و اظهار نكرد. اين سخن آنان را حسن بن محمد بن حنفيه-  كه خداى از او خشنود باد-  در رساله اى كه درباره «ارجاء» تأليف كرده آورده و رد كرده است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 82 سليمان بن ابى شيخ، از هيثم بن معاويه، از عبد العزيز بن ابان، از عبد الواحد بن ايمن مكى نقل مى كند كه مى گفته است: حضور داشتم كه حسن بن على بن-  محمد بن حنفيه اين رساله را املاء مى كرد و ضمن آن مى گفت: از جمله سخنان اين سبئيان يكى هم اين است كه مى گويند: ما به وحيى راهنمايى و هدايت شده ايم كه مردم از آن فرو مانده اند و به علمى دست يافته ايم كه از ايشان پوشيده مانده است و آنان چنين تصور باطلى دارند كه پيامبر (ص) نه دهم وحى را پوشيده داشته است، و حال آنكه اگر قرار بود پيامبر (ص) چيزى را از آنچه خداوند بر او نازل فرموده است پوشيده بدارد، موضوع زينب همسر زيد و اين آيه را كه خداوند در سوره تحريم مى فرمايد: «در جستجوى رضايت و خرسندى همسرانت هستى» پوشيده مى داشت. سپس مغيرة بن سعيد وابسته قبيله بجيله ظهور كرد و او خواست سخنى تازه بگويد و مردمى را بفريبد و به آن وسيله به هدفهاى دنيايى خود برسد و درباره على (ع) بسيار غلو كرد و گفت: على اگر بخواهد مى تواند اقوام عاد و ثمود و همه اقوام ديگرى را كه در اين ميان بوده اند زنده كند. على بن محمد نوفلى نقل مى كند كه مغيرة بن سعيد به حضور ابو جعفر محمد بن-  على بن حسين عليهم السلام آمد و گفت: تو به مردم بگو من علم غيب دارم و من از درآمد عراق به تو مى دهم. ابو جعفر باقر (ع) او را سخت از حضور خود راند و سخنانى به او گفت كه او را ناخوش آمد و از پيش او برگشت. مغيره سپس پيش ابو هاشم عبد الله بن محمد بن حنفيه-  كه خدايش رحمت كناد-  رفت و همان سخن را گفت. ابو هاشم كه مردى نيرومند و قوى دست بود برجست و مغيره را تا حد مرگ زد، او مدتى خود را معالجه كرد تا بهبود يافت. مغيره سپس نزد محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن-  كه خدايش رحمت كناد-  رفت، محمد مردى خاموش بود كه كمتر سخن مى گفت. مغيره همان سخنانى را كه بر آن دو گفته بود به او هم گفت. محمد سكوت كرد و هيچ پاسخى به او نداد، مغيره از خانه محمد بيرون آمد و به سكوت و خاموشى او طمع بست و گفت: گواهى مى دهم كه ابن محمد همان جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 83 مهدى است كه رسول خدا (ص) به [ظهور] او مژده داده است و او قائم اهل بيت است. سپس مدعى شد كه على بن حسين عليه السلام همين محمد بن عبد الله را وصى خود قرار داده است. مغيره پس از آن به كوفه آمد و شعبده بازى مى كرد. او مردم را به عقيده خود فرا خواند و آنان را فريفت و گمراه ساخت و گروه بسيارى از او پيروى كردند. مغيره به دروغ مدعى شد كه محمد بن عبد الله به او اجازه داده است مردم را خفه كند و به آنان در صورت لزوم زهر بياشاماند، و او ياران خود را گسيل مى داشت كه نسبت به مردم همان گونه رفتار مى كردند. برخى از ياران مغيره به او گفتند: ما كسانى را كه نمى شناسيم خفه مى كنيم. گفت: در اين مورد بر شما گناهى نيست اگر از ياران خودتان باشد كه او را زودتر به بهشت فرستاده ايد و اگر از شما نباشد زودتر او را روانه دوزخ كرده ايد. به همين سبب منصور دوانيقى محمد بن عبد الله را خناق [بسيار خفه كننده ] لقب داده بود و آنچه را كه مغيره به دروغ ادعا مى كرد منصور بر محمد بن عبد الله مى بست. پس از مغيره كار غلات بالا گرفت و آنان در غلو بيشتر سخن گفتند و مدعى شدند كه ذات خداوند مقدس در گروهى از فرزند زادگان امير المومنين عليه السلام حلول كرده است و منكر برانگيخته شدن و زنده شدن پس از مرگ شدند و ثواب و عقاب را از معتقدات خود حذف كردند و گروهى از ايشان گفتند: ثواب و عقاب همان خوشيها و رنجهاى اين جهانى است. آنگاه از اين معتقدات قديمى كه پيشگامان غلات به آن اعتقاد داشتند مذاهب و معتقدات زشت تر و نارواتر كه اعقاب ايشان به آن معتقد نبودند پديد آمد، تا آنجا كه فرقه معروف «نصيريه» پديد آمد و اين فرقه را محمد بن نصير نميرى كه از اصحاب امام حسن عسكرى بود به وجود آورد و فرقه ديگرى كه به «اسحاقيه» معروف اند و آن را اسحاق بن زيد بن حارث كه از اصحاب عبد الله بن معاويه بن عبد الله بن جعفر بن ابى طالب است پديد آورد. او معتقد به حلال و مباح بودن بسيارى از محرمات گرديد و تكاليف را اسقاط كرد و براى على عليه السلام شركت در رسالت پيامبر (ص) را به گونه ديگرى، غير از آنچه از ظاهر اين سخن فهميده مى شود و مردم استنباط مى كنند، ثابت مى كرد. محمد بن نصير از ياران حسن بن على بن محمد ابن الرضا-  حضرت امام حسن عسكرى-  بود و چون امام حسن رحلت فرمود، او مدعى وكالت پسر امام حسن كه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 84 شيعيان معتقد به امامت اويند شد و خداوند متعال او را به سبب الحاد و غلو و اعتقاد به تناسخ ارواح رسوا ساخت. محمد بن نصير سپس مدعى شد كه خودش پيامبرى از پيامبران خداوند است و او را على بن محمد بن الرضا-  حضرت امام هادى-  گسيل داشته و منكر امامت امام حسن عسكرى و پسر آن حضرت شد بعد هم ادعاى خدايى كرد و معتقد به روا بودن ازدواج با محارم شد. غلات، داراى معتقدات بسيار و مفصل هستند و من گروهى از ايشان را ديده ام و سخنان آنان را شنيده ام. ميان ايشان هيچكس نديدم به دنبال تحصيل حقيقت و قابل مباحثه باشد و اميدوارم بزودى تمام فرقه هاى غلات و معتقدات ايشان را به خواست خداوند متعال در كتابى كه سرگرم تأليف و تصنيف آن بودم-  و به سبب پرداختن به شرح نهج البلاغه و اهتمام به اين كار از آن منصرف شدم-  و نام آن مقالات الشيعة است جمع كنم.  
بخش ۲ : ید الله مع الجماعه [منبع]

ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ وَ مَنْ رَمَى بِهِ الشَّيْطَانُ مَرَامِيَهُ وَ ضَرَبَ بِهِ تِيهَهُ.
وَ سَيَهْلِكُ فِيَّ صِنْفَانِ :

مُحِبٌّ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ، وَ مُبْغِضٌ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ، وَ خَيْرُ النَّاسِ فِيَّ حَالًا النَّمَطُ الْأَوْسَطُ، فَالْزَمُوهُ، وَ الْزَمُوا السَّوَادَ الْأَعْظَمَ، فَإِنَّ يَدَ اللَّهِ [عَلَى] مَعَ الْجَمَاعَةِ، وَ إِيَّاكُمْ وَ الْفُرْقَةَ، فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ كَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ.
أَلَا مَنْ دَعَا إِلَى هَذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَ لَوْ كَانَ تَحْتَ عِمَامَتِي هَذِهِ.

ضَرَبَ بِهِ تِيهَهُ : او را به وادى ضلالتش كشاند.
الشِعَار : نشانه و علامت گروه در جنگ يا سفر، كه بواسطه آن، هر گروهى از ديگران متمايز مى شود. 
مَرامِى : جاهاى تيرانداختن، هدف و نشانه ها
تِيه : سرگردانى
مُفرِط : كسى كه در چيزى از اندازه خارج شده
نَمَط : راه و طريقه، جماعتى كه داراى هدف مشتركند، پارچه راه راه
السَواد الاَعظَم : جماعت كثيرى كه امام و رهبر ميان ايشان باشد، حق و يا ناحق كه در اينجا جماعت حق منظور است
شاذّ : دور مانده و كنار رفته
شِعار : علامت مخصوص يك گروه 
شما (خوارج)، بدترين مردم و آلت دست شيطان، و عامل گمراهى اين و آن مى باشيد. ۲. پرهيز از افراط و تفريط نسبت به امام على عليه السّلام: به زودى دو گروه نسبت به من هلاك مى گردند: دوستى كه افراط كند و به غير حق كشانده شود،(۱) و دشمنى كه در كينه توزى با من زياده روى كرده به راه باطل در آيد. بهترين مردم نسبت به من گروه ميانه رو هستند. از آنها جدا نشويد، همواره با بزرگ ترين جمعيّت ها باشيد كه دست خدا با جماعت است.(۲) از پراكندگى بپرهيزيد، كه انسان تنها بهره شيطان است آنگونه كه گوسفند تنها طعمه گرگ خواهد بود، آگاه باشيد هر كس كه مردم را به اين شعار(۳) «تفرقه و جدايى» دعوت كند او را بكشيد هر چند كه زير عمامه من باشد. ________________________________ (۱). مانند «سبائيّه» كه امير المؤمنين عليه السّلام را خدا پنداشتند، و آن حضرت آنها را مجازات كرد. (۲). نقد تفكّر: انديويدوليسم ‏ANDIVIDULISM (اصالت فرد) و نقد تفكّر اسكوپيسم ‏ESCOPISM (فرار از شركت در امور اجتماعى و دولتى) كه در تفكّر امام (ع) فرد اصالت ندارد، بلكه بايد با جامعه زندگى كند و از انزوا پرهيز داشته باشد تا جامعه ساخته شود. (۳). شعار را به شعار معروف خوارج، «لا حكم الّا اللّه» كه نفى حكومت بود تفسير كرده ‏اند كه حاصل آن تفرقه در امّت است، ابن ابى الحديد مى‏ گويد: شعار خوارج آن بود كه موى ميان سر را مى‏ تراشيدند كه تفكّر: سكتاريانيسم ‏SECTARIANISME (فرقه گرايى) را نفى مى‏ كند.
(4) پس (از اين براى توبيخ و سرزنش آنها مى فرمايد:) شما بدترين مردم و بدترين كسى مى باشيد كه شيطان او را به گمراهيهاى خود (نادانى و باور نكردن به نادانى خود) پرتاب كرده و به حيرت و سرگردانى وا داشته است،
(5) و (بر اثر پيروى از شيطان) بزودى دو طايفه در باره من هلاك خواهند شد: يكى دوستى كه در دوستى افراط كند بطوريكه محبّت بى اندازه او را براه باطل بكشد (مانند اينكه او را خدا يا پيغمبر بداند) و ديگر دشمنى كه از حدّ تجاوز كرده دشمنى بى اندازه او را بغير حقّ وا دارد (مانند خوارج و نواصب) و بهترين مردم در باره من گروه ميانه مى باشند (كه نه بالوهيّت او قائل بوده نه دشمنى مى نمايند، مانند اماميّه كه آن بزرگوار را امام و پيشوا و وصّى پيغمبر اكرم دانسته و او و يازده فرزندش را معصوم و منزّه از هر گناهى مى شناسند) پس همراه اين گروه ميانه بوده از سواد اعظم (پيروان سلطان عادل) پيروى كنيد، زيرا دست خدا بر سر (اين) جماعت است،
(6) و بر حذر باشيد از مخالفت و جدائى (با ايشان) زيرا تنها و يكسو شده از مردم دچار شيطان است، چنانكه تنها مانده از گوسفند طعمه گرگ مى باشد،
(7) آگاه باشيد هر كه كسى را باين رويّه دعوت كند (بدعتى در دين قرار دهد) او را بكشيد اگر چه در زير عمامه من باشد (بدعت گزار را بايد كشت اگر چه من باشم.
 
شما بدترين مردم هستيد، از كسانى كه شيطان به هر سو كه خواهد آنان را مى كشاند و گمراه و سرگردان مى سازد. بزودى دو گروه به سبب من هلاك شوند. يكى، دوستى كه در دوستى من افراط كند و اين دوستى او را از راه حق دور سازد و ديگر، دشمنى كه در دشمنى من افراط كند و دشمنى با من او را از راه حق دور سازد.
بهترين مردم كسانى هستند كه راه ميانه را برگزيدند، پس همراه آنان باشيد، همراه جماعت بزرگتر. زيرا دست خدا با جماعت است و از تفرقه حذر كنيد، زيرا كسانى كه از جماعت كنارى مى گيرند طعمه شيطان اند مانند گوسفندى كه از گله جدا مى افتد و گرگ او را بر مى درد. آگاه باشيد، هر كه مردم را به اين شعار دعوت كند، بكشيدش اگر چه زير اين عمامه باشد.
 
شما (خوارج) شرورترين مردم و کسانى هستيد که شيطان آنها را هدف تيرهاى خود قرار داده، و به سرگردانى کشانده است، (و افکار شيطانى و اعمال ضد انسانى شما، بهترين گواه بر اين معناست).
و به زودى دو گروه درباره من هلاک (و گمراه) مى شوند: دوست افراطى که محبّتش او را به غير حق مى کشاند و دشمن افراطى که از سر دشمنى قدم در غير طريق حق مى نهد.
بهترين مردم درباره من، گروه ميانه رو هستند، از آنها جدا نشويد و هميشه همراه جمعيّت هاى بزرگ (اکثريت طرفدار حق) باشيد، که دست خدا با جمعيّت است. از جدايى بپرهيزيد (جدايى از توده هاى عظيم و مؤمن) زيرا افراد تنها و جدا، نصيب شيطانند، همان گونه که گوسفند تک رو، طعمه گرگ است.
آگاه باشيد! هر کس به اين شعار (شعار تفرقه انگيز خوارج لا حکم إلاّ للّه) مردم را دعوت کند او را به قتل برسانيد هر چند زير عمامه من باشد (و به من پناهنده شود).
 
پس شما بدترين مردميد و آلت دست شيطان، و موجب گمراهى اين و آن، و به زودى دو دسته به خاطر من تباه شود: دوستى كه كار را به افراط كشاند، و محبّت او را به راه غير حق براند، و آن كه در بغض اندازه نگاه ندارد، و بغضش او را به راهى كه راست نيست در آرد. حال آن دسته در باره من نيكوست، كه راه ميانه را پويد و از افراط و  تفريط دورى جويد. همراه آنان رويد، و با اكثريت همداستان شويد، كه دست خدا همراه جماعت است، و از تفرقه بپرهيزيد كه موجب آفت است. آن كه از جمع مسلمانان به يك سو شود، بهره شيطان است، چنانكه گوسفند چون از گلّه دور ماند نصيب گرگ بيابان است. آگاه باشيد، هر كه مردم را بدين شعار بخواند او را بكشيد، هرچند زير عمامه من باشد.
 
اما شما بدترين مردم هستيد، و شيطان شما را به موارد كفر و طغيان انداخته، و به سرگردانى دچار كرده. به زودى دو دسته در باره من به هلاكت مى افتند: يكى محبّى كه در محبت افراط كند و افراطش او را به راه ناحق برد، و ديگرى دشمنى كه تجاوز از حد كند و دشمنى بى حدّش او را به غير راه حق برد. بهترين مردم در باره من مردم معتدل هستند، پس ملازم راه وسط باشيد و با اكثريت همراه شويد، كه دست خدا بر سر جماعت است، و از تفرقه و جدايى بپرهيزيد، كه يكسو شده از مردم بهره شيطان است، چنان كه گوسپند دور مانده از گله نصيب گرگ است. آگاه باشيد كسى كه به اين شعار (تفرقه) دعوت كند او را بكشيد گرچه زير عمامه من باشد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 337-328 شرورترين مردم!امام (عليه السلام) در بخش نخستين اين خطبه با دلايل منطقى اشتباه «خوارج» را در تکفير مسلمين آشکار ساخت و در نهايت آرامش به مقتضاى بحث منطقى، با آنان سخن گفت ولى در اين بخش (بخش دوّم) براى شکستن ابهّت خيالى آنها در ميان مسلمانان، آنها را زير شديدترين ضربات سرزنش و ملامت قرار مى دهد مى فرمايد : «شما (خوارج) شرورترين مردم وکسانى که شيطان، آنها را هدف تيرهاى خود قرار داده و به سرگردانى کشانده است مى باشيد (و افکار شيطانى و اعمال ضدّ انسانى شما، بهترين گواه بر اين معناست) (ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ، وَمَنْ رَمى بِهِ الشَّيْطَانُ مَرَامِيَهُ، وَضَرَبَ بِهِ تِيهَهُ).به يقين گروهى در ميان مسلمين به شرارت «خوارج» پيدا نشدند و به راستى مصداق اين آيه بودند : « (إسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمْ الشَّيْطانُ فَاَنْسيهُمْ ذِکْرَ اللهِ اُولئِکَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ); شيطان بر آنان مسلط شده و ياد خدا را از خاطر آنها برده، آنان حزب شيطانند، بدانيد حزب شيطان زيانکارانند»(1).و نيز مصداق روشن اين آيه بودند که مى فرمايد: « (قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالاَْخْسَرِيْنَ أَعْمَالاً * الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعَا); بگو آيا به شما خبر دهيم که زيانکارترين (مردم) در کارهايشان چه کسانى هستند ؟ آنها که تلاشهايشان در زندگى دنيا گم و نابود شده، با اين حال مى پندارند کار نيک انجام مى دهند»(2).سپس به نکته ديگرى اشاره مى فرمايد، و آن اين که : افراد نادان و جاهل دائماً گرفتار افراط و تفريطند، گروهى مرا خدا پنداشتند و گروهى کافر، مى گويد : به زودى دو گروه درباره من هلاک (و گمراه) مى شوند: دوست افراطى که محبّتش، او را به غير حق مى کشاند و دشمنى افراطى که از سر دشمنى قدم در غير طريق حق مى نهد» (وَسَيَهْلِکُ فِيَّ صِنْفَانِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إلَى غَيْرِ الْحَقِّ وَمُبْغِضٌ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إلَى غَيْرِ الْحَقِّ).اشاره به اين که اگر شما به خاطر جهل و جنايت، مرا کافر خوانديد گروهى به عکس شما ـ آن هم از سر جهل و نادانى ـ مرا خدا پنداشتند که هر دو، راه غير حق را پيمودند نه آن درست بوده و نه اين.جالب توجه اين که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) از سالها پيش اين افراط و تفريط را در مورد اميرمؤمنان على (عليه السلام) پيش بينى فرمود، و بنا به گفته «ابن عبدالبرّ مالکى» در کتاب «استيعاب» خطاب به على (عليه السلام) چنين گفت : «لاَ يُحِبُّکَ إلاَّ مُوْمِنٌ وَلاَ يُبْغِضُکَ إلاَّ مُنَافِقٌ... وَيَهْلِکُ فِيْکَ رَجُلانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ و َکَذّابٌ مُفْتَر... وَتَفْتَرِقُ فِيْکَ اُمَّتي کَمَا افَتَرقَتْ بَنُو إسْرائِيلَ فِي عِيْسى; اى على ! جز مؤمن کسى تو را دوست نمى دارد و جز منافق، کسى تو را دشمن نمى شمرد... و درباره تو دو کس هلاک مى شوند، محبّ افراط گر و دروغگوى افترا زننده... و امت من درباره تو از هم جدا مى شوند، همان گونه که بنى اسرائيل درباره «عيسى (عليه السلام)» جدا شدند»(3). (اين سخن اشاره به آن است که گروهى از بنى اسرائيل ايمان آوردند و او را خدا پنداشتند و گروهى ايمان نياوردند وى را ـ نعوذ بالله ـ فرزند نامشروع خطاب کردند).مرحوم سيّد «محسن امين» در «اعيان الشيعه» از «مسند احمد» و «صحيح ترمذى» و «استيعاب» «ابن عبدالبر» و «مستدرک حاکم» نقل مى کند که در نزد صحابه : «بغض على (عليه السلام) علامت منافق و تمييز او از مؤمن صادق بود» سپس مى افزايد : «اين نکته به طور قطع از نظر تاريخى ثابت است که «معاويه» هم خودش على (عليه السلام) را سبّ مى کرد و هم مردم را به سبّ و دشنام او دعوت مى نمود (بنابراين نتيجه مى گيريم که «معاويه» جزء منافقان بود)(4).به هر حال، هميشه جاهلان يا در طرف افراط قرار مى گيرند يا تفريط يا در صف غلوّ کنندگان يا دشمنان سرسخت.سپس امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن، و براى تاکيد در حفظ اعتدال، مى فرمايد : «بهترين مردم در مورد من گروه ميانه رو هستند، از آنها جدا نشويد» (وَخَيْرُ النَّاسِ فِيَّ حَالاً النَّمَطُ الاَْوْسَطُ فَالْزَمُوهُ).در حديثى از آن حضرت مى خوانيم که فرمود : «أَلاّ إنَّ خَيْرَ شِيْعَتِي النَّمَطُ(5) الاَْوسَطُ إلَيْهِمْ يَرْجِعُ الْغْالِي وَبِهِمْ يَلْحَقُ الّتالِي; بهترين شيعيان من گروه معتدل و ميانه روند، غلوّکننده بايد به سوى آنها باز گردد و مقصر و عقب افتاده بايد به آنها ملحق شود»(6).و به دنبال آن، دستور مهم ديگرى صادر مى کند همان چيزى که «خوارج» به خاطر مخالفت با آن، در آن وادى خطرناک ضلالت و گمراهى افتادند مى فرمايد : «هميشه همراه جمعيّتهاى بزرگ (اکثريت طرفدار حق) باشيد که دست خدا با جمعيّت است» (والْزَمُوا السَّوَادَ(7) الأَعْظَم فَإنَّ يَدَ اللهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ).و براى تاکيد بيشتر درباره اين موضوع مى فرمايد : «از جدايى پرهيزيد (جدايى از توده هاى عظيم و مؤمن) زيرا افراد تنها و جدا، نصيب شيطانند !، همان گونه که گوسفند تک رو، طعمه گرگ است !» (وَإيَّاکُمْ والْفُرْقَةَ ! فَإنَّ الشَّاذَّ(8) مِنَ النَّاسِ لِلشّيْطَانِ، کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ).هميشه توده هاى مؤمن، در مسير حق حرکت مى کنند و اگر گروهى دچار اشتباه شوند، گروه ديگر آنها را آگاه مى سازند و از خطر گمراهى نجات مى دهند، ولى افراد تکرو و گروه هاى کوچک و منزوى از جامعه اسلامى، گرفتار انواع خطاها و انحرافات مى گردند. و شيطان هميشه وسوسه هاى خودرا در ميان آنها تشدد مى کند، و صيد خوبى براى لشکر شيطانند همان گونه که وقتى گوسفندى از گله گوسفندان جدا و از زير نظر چوپان خارج مى شود، گرگها به او حمله مى کنند و طعمه خود مى سازند.در آخرين دستور در اين بخش مى فرمايد : «آگاه باشيد هر کسى به اين شعار (شعار تفرقه انگيز خوارج، لا حکم إلاّ للّه)، مردم را دعوت کند او را به قتل برسانيد هر چند زير اين عمامه من باشد» (و به من پناهنده شود) (أَلاَ مَنْ دَعَا إلَى هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَلَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِي هذِهِ).و به اين ترتيب، حکم نهايى را درباره اين گروه فاسد و مفسد و بى رحم و خونخوار که نه تنها خطرى براى مسلمين بودند که خطر عظيمى براى اسلام و قرآن نيز محسوب مى شدند صادر مى فرمايد.در اين که منظور امام (عليه السلام) از واژه «شعار» که در عبارت بالا آمده کدام شعار است شارحان «نهج البلاغه» احتمالات گوناگونى داده اند، گاه گفته اند : منظور «شعار تفرقه» است و گاه «شعارى» که در چگونگى اصلاح موى سر خود داشتند که وسط آن را مى تراشيدند و دور آن را همچون تاجى که بر سر بگذارند، باقى مى گذاشتند(9) و گاه شعار «لا حکم إلاّ للّه» دانسته اند ولى مناسبتر از همه همان احتمال سوّم است که همه جا به عنوان «شعار خوارج» محسوب مى شد، و در سايه آن فتنه ها و فسادهاى فراوانى کردند و آتش سوزانى در جامعه اسلامى بر پا نمودند و در واقع آنان با اين شعار اسباب تفرقه و جنگ و خونريزى و فساد فى الارض را فراهم مى ساختند و به همين دليل طرفداران اين شعار محکوم به اعدام شدند.درباره جمله «وَلَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِي هذِهِ» (اگر چه زير اين عمامه من باشد) نيز تفسيرهاى متعددى کرده اند که از همه مناسبتر همان است که در بالا اشاره شد و آن اين که هر چند اين افراد فاسد به خانه من پناه بياورند و زير لباس من باشند.* * *نکته ها:1 ـ از افراط و تفريط بپرهيزيد:از مسائلى که امام (عليه السلام) در اين خطبه بر آن تأکيد مى فرمايد، هلاکت و گمراهى گروه افراط گر و تفريط کننده است، اين دو گروه به طرز آشکارى در مورد امام (عليه السلام) در محيط جامعه اسلامى نمايان شدند گروهى که امام (عليه السلام) را خدا مى پنداشتند که در عصر آن حضرت مى زيستند و به مجازات سختى از سوى امام (عليه السلام) گرفتار شدند و گروه ديگرى که نعوذ بالله کافرش مى دانستند که آنها نيز به مجازات سختى گرفتار گرديدند.افراط و تفريط در همه چيز مذموم و مايه گرفتارى و بدبختى است نه تنها در مسائل اعتقادى که در مسائل ساده زندگى نيز چنين است و سرچشمه افراط و تفريط معمولاً جهل و نادانى و تعصب است.گروهى از منحرفان در جامعه اسلامى که از پيروى اهل بيت (عليهم السلام) دور ماندند خدا را آن چنان تنزل دادند که در حد جسمانيات شمردند و براى او قيافه اى مانند يک جوان امرد با موهايى پيچيده و مجعد قائل شدند و گروهى ديگر چنان او را از دسترس فکر بشر خارج کردند که گفتند نه تنها معرفت ذات او براى ما امکان ندارد بلکه از صفات او هم چيزى نمى دانيم و به تعبير ديگر قائل به تعطيل معرفت الله شدند. گروهى راه افراط را پيش گرفته و قائل به تفويض شدند و گروهى نيز راه تفريط را پيش گرفته و قائل به جبر شدند و همين طور.ائمه هدى (عليهم السلام) خودرا «نُمْرقه وسطى» يعنى گروه معتدل و دور از افراط و تفريط معرفى مى نمودند که تندروان بايد به سوى آنها باز گردند و کندروان بايد خودرا به آنها برسانند. «نَحْنُ النُّمْرُقَةُ الْوُسْطى بِها يَلْحَقُ التّالِي وَإلَيْها يَرْجِعُ الْغالِي»(10).* * *2 ـ دست خدا با جماعت است:در خطبه بالا تأکيد بر همگامى و همراهى با سواد اعظم يعنى جمعيّت عظيم مسلمين و پرهيز از هرگونه تک روى شده است و با صراحت مى فرمايد : «يَدُ اللهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ; دست خدا با جمعيّت است».هر زمان مسلمانان متفق و متحد بوده اند داراى قدرت و عظمت و شوکت بوده اند و هر زمان که تفرقه و نفاق در ميان آنها افتاد ذليل و خوار و بى مقدار شدند.جدا شدن از توده هاى جمعيّت مسلمين، و به تعبير ديگر انزواى اجتماعى، يکى از انحرافات فکرى و اعتقادى و عقيدتى است، افراد منزوى به زودى گرفتار تخيلات خود برتر بينى مى شوند و چنين مى پندارند که موجودى برترند و مردم بايد در برابر آنها تعظيم کنند و چون چنين عکس العملى از مردم نمى بينند آتش بدبينى و سوء ظن وکينه و عداوت در دل آنها روشن مى شود و به همين جهت گاهى به انتقام جويى و کشتن افراد بى گناه و صدمه زدن به سرمايه هاى اجتماعى رو مى آورند و گاه ادعاى نبوت، امامت يا نيابت از حضرت مهدى (عليه السلام) را مطرح مى کنند و سرچشمه نفاق و اختلاف مى شوند.و از اين جا به عمق کلام مولا اميرمؤمنان (عليه السلام) که در بالا فرمود : «افراد تک رو طعمه شيطانند همان گونه که گوسفند تک رو طعمه گرگ مى شود» پى مى بريم.بديهى است منظور از هماهنگى با جمعيّت همان اکثريتى است که داراى ايمان و ارزش هاى انسانى و اخلاقى باشد. اسلام هرگز هماهنگى با اکثريت فاسد را توصيه نکرده و نمى کند. على (عليه السلام) که گوينده سخن بالاست در سخن ديگرى که خواهد آمد مى فرمايد : «لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيْقِ الْهُدى لِقِلّةِ أَهْلِهِ(11); هرگز در مسير هدايت از کمى همراهان وحشت نکنيد» (و به دنبال اکثريت فاسد گام برنداريد) و نکوهش هايى که در آيات متعددى از قرآن از اکثريت شده منظور همين اکثريت فاسد و مفسد است.اين سخن را با آيه اى از قرآن مجيد پايان مى دهيم : « (قُلْ لاَ يَسْتَوِي الْخَبِيْثُ وَالطَّيِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبِيْثِ فَاتَقَوُا اللهَ يا اُولي الاَْلْبابِ لَعَلّکُمْ تُفْلِحُونَ); بگو (هيچ گاه) ناپاک و پاک مساوى نيستند هر چند فزونى ناپاک ها تو را به شگفتى اندازد از (مخالفت) خدا بپرهيزيد اى صاحبان خرد شايد رستگار شويد»(12).* * *3 ـ بدترين خلق روزگار:امام (عليه السلام) در اين خطبه، خوارج را به عنوان شرار الناس توصيف نمود اين سخن مبالغه نيست. به يقين آنها بدترين گروهى بودند که در ميان مسلمين ظاهر شدند نه تنها به خاطر اين که پاکترين مؤمن بعد از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) يعنى على (عليه السلام) را تکفير کردند، کسى که با مجاهدتهاى او ريشه هاى درخت ايمان آبيارى شد و به ثمر نشست و نه تنها به خاطر اين که شمشيرها را بر دوش گذارده بودند و بر پيکر بيگناهان وارد مى ساختند و خون مسلمين را به آسانى کشتن يک مرغ بر زمين مى ريختند، بلکه به خاطر اين که : تدريجاً براى خود يک مکتب انحرافى به وجود آوردند که هم از نظر عقيده، و هم احکام، با اسلام و قرآن و سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) فاصله گرفتند.در مورد اعتقادات آنها بحث هاى زيادى در کتب «ملل و نحل» آمده است که گاه با يکديگر همخوانى ندارد و شايد به خاطر اين باشد که آنها شاخه هاى مختلفى داشتند ولى «مسعودى» مورخ معروف چند موضوع زيرا را از اصول مشترک و متفق عليه «خوارج» مى شمرد.1 ـ آنها عثمان و على (عليه السلام) را تکفير مى کردند (نعوذ بالله).2 ـ قيام بر ضد امام جائر (پيشواى ظالم) را واجب مى شمردند.3 ـ کسانى که گناه کبيره اى انجام مى دادند از نظر آنها کافر بودند (و واجب القتل).4 ـ آنها از حکمين (ابو موسى اشعرى و عمروعاص) و حکم آن دو برائت مى جستند.5 ـ از تمام کسانى که حکم آن دو را پذيرا شدند و يا راضى به آن بودند نيز برائت مى جستند.6 ـ آنها معاويه و ياران و پيروان و دوستان او را کافر مى دانستند.ولى در مسائل مختلفى از جمله «توحيد» و «وعد و وعيد» در قيامت و امامت اختلاف نظرهايى داشتند(13).بعضى ديگر عقايد مشترک ديگرى نيز براى خوارج برشمرده اند از جمله اين که خليفه را بايد مردم انتخاب کنند خواه از قريش و عرب باشد يا از غير آنها و ديگر اين که همه آنها خلفاى چهارگانه را قبول داشتند (هر چند عثمان وعلى (عليه السلام) را در پايان کار معزول مى دانستند).ديگر اين که با تمام خلفاى اموى و عباسى مخالفت شديد داشتند، مخصوصاً «بنى اميه» را با دشنام هاى زشت ياد مى کردند(14).واما «اباضيه» که امروز در «عمان» و «مراکش» و «ليبى» و «الجزاير» و «تونس» و «مصر» طرفدارانى دارند و گاهى جزء «خوارج» شمرده مى شوند اعتقاداتشان با «خوارج» فرق بسيار دارد، هر چند در مورد مخالفت با قضيه حکمين در جريان جنگ «صفّين» و شرط نبودن وصف قرشى بودن در پيشواى مسلمين با آنها مشترکند.به عکس، «اباضيه» اعتقاداتى دارند که بسيار شبيه عقايد شيعه است مانند :1 ـ صفات خداوند زايد بر ذات او نيست.2 ـ رؤيت خداوند در آخرت محال است.3 ـ قرآن حادث است نه قديم.4 ـ مرتکب گناه کبيره کافر نعمت است نه کافر ملت (يعنى اين گونه افراد مسلمانند نه خارج از اسلام).5 ـ تولى و تبرى نسبت به دوستان خدا و دشمنان حق لازم است.بعضى نقل کرده اند که آنها محبّت خليفه اوّل و دوّم را لازم و بغض عثمان و على (عليه السلام) را واجب مى شمرند، ولى «اباضيه» زمان ما اين نسبت را انکار مى کنند(15).* * * *پی نوشت:1. مجادله، آيه 19.2. کهف، آيات 103 ـ 104.3. استيعاب، جلد 3، صفحه 36.4. شرح مغنيه بر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 247 ـ در «الغدير» نيز روايات متعددى در زمينه شناختن مؤمنان با محبّت على و منافقان با بغض على از منابع معتبر اهل سنت نقل کرده است. (الغدير، جلد 3، صفحه 182).5. «نَمَط» به معنى گروهى از مردم است که داراى هدف واحدى هستند. اين واژه گاهى به معنى روش و طريق نيز استعمال شده است.6. بحار الانوار، جلد 6، صفحه 178.7. «سواد» در اصل به معنى سياهى است ولى از آن جا که جمعيّت انبوه يا درختان انبوه و فشرده از دور سياهى مى زنند اين واژه در اين دو معنا نيز به کار رفته است و در خطبه بالا به معنى جماعت و گروه است.8. «شاذ» از مادّه «شذوذ» به معنى کم و نادربودن گرفته شده و به کسانى که از جمعيت جدا مى شوند و تک روى دارند «شاذ» اطلاق مى شود.9. شرح ابن ابى الحديد، جلد 8 ، صفحه 123.10. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 109.11. نهج البلاغه، خطبه 201.12. مائده، آيه 100.13. «مروج الذهب» طبق نقل «سفينة البحار» واژه خوارج.14. لغت نامه دهخدا، ذيل واژه خوارج.15. آية الله سبحانى، الملل و النحل، جلد 5، صفحه 242 و 249. 
شرح علامه جعفری«ثم انتم شرار الناس و من رمي به الشيطان مراميه و ضرب به تيهه و سيهلك في صنفان: محب مفرط يذهب به الحب الي غير الحق و مبغض مفرط يذهب البغض الي غير الحق و خير الناس في حالا المنط الاوسط فالزموه و الزموا السواد الاعظم فان يدالله مع الجماعه و اياكم و التفرقه فان الشاذ من الناس للشيطان كما ان الشاذ مهن الغنم للذئب» (سپس شما بدترين مردميد و شما كساني هستيد كه شيطان بوسيله شما به هدفهايش مي‌زند و فريب خوردگان را به وادي گمراهي مي‌كشاند. و درباره من دو گروه به هلاكت مي‌افتند: دوست افراط گر كه محبت او را بسوي غير حق (باطل) مي‌كشاند و دشمن افراط گر كه عداوت او را (هم) بسوي غير حق مي‌كشاند و بهترين مردم از نظر تشخيص حقيقت و وضع روحي درباره من صنف متوسط و معتدل است كه افراط و تفريط نمي‌كند. شما طرف اينگونه مردم را بگيريد و همواره با سواد اعظم (متن جمعيت) باشيد زيرا دست خدا با جمعيت است. و جدايي و پراكندگي بپرهيزيد زيرا كسي كه از مردم كنار گرفت و تنها گشت او از آن شيطان خواهد بود چنانكه گوسفندي كه از گله كنار گرفت و تنها شد نصيب گرگ مي‌گردد.)درباره ارزشيابي من نه افراط كنيد و نه تفريط:اين جريان طبيعي است كه شخصيتهايي كه بالاتر از حد معمولي باشند مردم معمولي كه اطلاعي از انسان‌شناسي ندارند نظريات بسيار گوناگون درباره آنان ابراز مي‌دارد. اينكه شخصيت اميرالمومنين عليه‌السلام خيلي بالاتر از حدود انسانهاي معمولي بود جاي هيچ گونه ترديد نيست. به همين جهت بوده است كه بعضي از صاحب نظران گفته‌اند: شخصيت والاي اميرالمومنين عليه‌السلام براي ابد بعنوان يك موضوع شعري پايدار ماند. عبارت نظام سيار فرهنگي فراموش نخواهد شد كه مي‌گفت: سخن گفتن درباره علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام كاري است بسيار مشكل زيرا اگر كسي بخواهد بطور معمولي درباره او سخن بگويد به او ظلم كرده است و اگر بخواهد حقيقت امر را بيان نمايد خواهند گفت: غلو و افراط مي‌كند. اينگونه مضامين درباره اين شخصيت بي‌نظير بعد از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از صاحب نظران شيعه و سني فراوان گفته شده است: فواد كرماني مي‌گويد:چو عقول و افئده را نشد ملكوت سر تو منكشف         ز بيان فضل تو هر كسي رقم گمان زده مختلفهمه گفته‌اند و نگفته شد ز كتاب فضل تو يك الف         فصحاي عصر به وصف خود ز اداي فضل تو معترفبلغاي دهر ز عجز خود شده‌اند لال يا عليآري بسيار حيرت‌آور است: اجتماع عدل محض با قدرت فوق‌العاده عواطف انساني در عالي‌ترين حد و تعقل در بالاترين درجه آنها عواطف و احساسات در بالاترين درجه ممكن شجاعت و سلحشوري و دلاوري بي‌نظير جان شناس و دريافت كننده عظمت و ارزش حيات در نابود ساختن انسانها ضد بشر اگر چه داراي ميليونها جان باشند بسيار جدي با هويت شخصيتي مشرف به عالم هستي و همه انسانها و تاريخ بشري دمسازي با گمنام‌ترين اشخاص و طواف دور خانه‌هاي بيوه زنان و يتيمان صبور و شكيبا و داراي تحمل بيمانند جسور و اقدام‌كننده و برپاكننده طوفانهاي سهمگين در راه حق اين مضمون را كه اضداد متقابل در شخصيت اميرالمومين عليه‌السلام جمع شده بود در آثار ادبي و حكمي فراوان مي‌بينيم. از آن جمله: «جمعت في صفاتك الاضداد و لهذا عزت لك الانداد» در صفات تو يا علي اضداد با همديگر جمع شده‌اند و به همين جهت است كه امثال براي تو وجود ندارد. بدان جهت كه تعليم و تربيت جوامع انساني بحدي نرسيده است كه سطوح و ابعاد و استعداد عالي انساني را به مردم قابل درك و فهم بسازد. لذا طبيعي است كه اكثريت مردم در شناخت شخصيتهايی دچار اشتباه و خطا شوند و بديهي است كه اين اشتباه و خطا براي فرهنگ بشري چقدر گران تمام مي‌شود و باعث تلفات چه ارزشهاي والا مي‌باشد.اسفا كه كوتاهي تعليم و تربيتها باعث مي‌شود كه داوري در شخصيت اميرالمومينن عليه‌السلام از يك طرف تا حد خدايي دچار افراط كفر آميز مي‌گردد و از طرف ديگر تفريط گري مي‌شود و او را تا درجه مقايسه با خالد وليدها و معاويه و عمر و بن عاصها پايين مي‌آورد بلكه بيماراني پيدا مي‌شوند كه هچنان حكم ظالمان و كفر آميز را درباره علي عليه‌السلام صادر مي‌كنند كه (علي با قبول حكميت... شده است!) بگذريم و شرح اين هجران و اين خون جگر را به وقت ديگر موكول كنيم.سپس اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: (و بهترين مردم از نظر تشخيص و وضع روحي درباره من صنف متوسط و معتدل است كه افراط و تفريط نمي‌كنند.) مسلم است كه منظور اميرالمومنين عليه‌السلام ابطال افراط و تفريط درباره شخصيت آن بزرگوار است.حال بايد ديد داوري حد معتدل درباره آن حضرت چيست و آيا مردم متوسط از عهده آن برمي‌آيند يا نه؟ آنچه را كه مي‌توان بعنوان حد معتدل درباره آن حضرت گفت: اينست: (آن بزرگوار يك شخصيت الهي بود كه نزديكترين ارتباط ممكن را با خداي خود داشته و جان مباركش در برخورداري از فروغ رباني تا حد آهن تفتيده پيش رفته بود او خدايي را كه شهود كرده بود مي‌پرستيد نه خداي مفهومي را. او كسي بود كه همه سخنان پر فروغ الهي كه همه عقول و دلهاي پاك اولاد آدم را به هيجان درآورده است امواجي ناچيز از آنچه در درون مباركش بوده است مي‌باشد. اكنون اين مسئله مطرح مي‌شود كه آيا مردم معمولي (سواد اعظم) كه داراي درك و دريافتهاي متوسط هستند مي‌توانند شخصيت اميرالمومنين عليه السلام را با آن مختصاتي كه بيان شد بفهمند؟ در پاسخ اين مسئله مي‌توان گفت: اميرالمومنين عليه‌السلام كساني را دستور به پيروي از مردم متوسطي كه سواد اعظم را تشكيل دادند مي‌فرمود كه مختصات والاي شخصيتي آن حضرت را نمي‌توانستند درك كنند و احتمال اينكه اگر آنان مي‌خواستند به آن مختصات والا پي ببرند گمراه مي‌شدند در حق آنان مي‌خواست به آن مختصات والا پي ببرند گمراه مي‌شدند در حق آنان قوي است زيرا بديهي است كه آن عظمتي كه سلمان فارسي و ابوذر و مالك اشتر و عماربن ياسر و اويس قرني از آن بزرگوار دريافته بودند مردم معمولي كه متاسفانه اكثريت را تشكيل مي‌دهند درك نكرده بودند مردم والا هرگز پيرامون غير از او را نمي‌گرفتند.داستاني از خليل بن احمد اديب و حكيم بزرگ نقل شده است كه مي‌گويند: روزي يكي از فضلا كه در حوزه درس او حاضر مي‌شد از وي پرسيد: اي استاد عزيز چه علت دارد كه اكثريت مردم گرايش به بعضي از زمامداران داشتند به دور علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام جمع نشدند؟ خليل پاسخ مي‌دهد كه اكثريت مردم با علي ابي‌طالب عليه‌السلام سنخيت نداشتند و وضع روحي او خيلي بالاتر از عقول و تفكرات اكثريت مردم دورانش بود. لذا او را درك نمي‌كردند.سپس مي‌فرمايد: همواره با متن انبوه مردم باشيد كه جمعيت اصلي را تشكيل مي‌دهند. ممكن است اين سوال پيش بيايد كه اميرالمومنين چگونه مردم را به پيروي از جمعيت تشكيل دهنده دستور مي‌دهند در صورتي كه همين جمعيت بوده‌اند كه با تحريكات اشخاص حيله‌گر و خونخوار از جاده حق و حقيقت منحرف و مي‌گشتند انسانهاي شايسته را مورد اعتناء قرار نمي‌دادند و موجب كنار گذاشته شدن آن انسانهاي بزرگ مي‌گشتند؟ پاسخ اين سوال اينست كه مقصود حضرت از سواد اعظم، جماعت آن متن و جمعيت اصلي جامعه هستند كه در مسير حق حركت مي‌كنند اگر چه حركت آنان كاملا از روي آگاهي نبوده باشد. يعني مقصود حضرت آن سواد اعظم و جماعت است كه دست خدا با آن است و بديهي است كه چنين جماعتي حتما بجهت تعليم و تربيتهاي سازنده در مسير خير و كمال قرار گرفته باشد چنان نيروي الهي در آن دميده مي‌شود كه هر يك از افراد آن احساس مي‌كند كه واقعا يك جزء حقيقي از آن جماعت است و افراد آن جماعت اعضاي واقعي پيكر او مي‌باشند.****«الا من دعا الي هذا الشعار فاقتلوه و لو كان تحت عمامتي هذه» آگاه باشيد هر كس كه مردم را به شعار خوارج دعوت كند او را بكشيد اگر چه زير عمامه من باشد.)اگر من هم كه پيشواي شما هستم ادعاي خوارج را براه بيندازم مرا بكشيد:با نظر به مجوع گفتارها و كردارها و مخصوصا ادعاي كفر آميز خوارج درباره اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌توان گفت: سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام درباره خوارج و حكمي كه درباره آنان در جملات مورد تفسير فرمودند و سپس اقدامي كه براي نابود كردن آنان در نهروان فرمودند همه اين امور دلالت صريح بر ضلالت قطعي اين گروه دارد كه دوري آنان را از حق و حقيقت اثبات مي‌كند. اين داستان شرم‌آور خوارج هر چه بود در بيراهه‌اي از زمان واقع شد و گذشت و پليدي و خصومت آنان با حق و حقيقت در صحنه‌اي از نمايشگاه تاريخ و طهارت و عظمت مجسمه حق و حقيقت علي بن ابي‌طالب عليه السلام در صحنه مقابل اين نمايشگاه ثبت شد و مانند كتابي با خطي كاملا خوانا در برابر ديدگان بينايان بني نوع بشر همچنان گشاده ماند تا چه كساني از اين دو كتاب بسيار آموزنده با حق محض و باطل آشنايي پيدا كند و در جاده حيات معقول حركت كند. اگر بگويند بياييد در اين موضوع مهم بينديشيم كه علت اصلي بروز اينگونه مردم رذل در تاريخ چيست؟ يعني چگونه مي‌شود كه عده‌اي از مردم با داشتن عقل و وجدان و ديگر وسائل درك و دريافت اينگونه دور از حق و حقيقت باشند؟ پاسخ بدهيد: بياييد در اين موضوع مهم بينديشيم كه علت اصلي بروز جانداراني در روي زمين كه خفاش ناميده مي‌شوند چيست كه مي‌گويد: همه موجودات منظومه شمسي مخصوصا جانداران كره زمين و مخصوصا در حدود شش ميليارد انسان دروغ مي‌گويند كه: آفتابي چنين و چنان وجود دارد و همه جا را روشن مي‌كند. فضا، معدن، گياهان و جانوران همه و همه استفاده حياتي از آن مي‌برند. پس از آن درباره اهانتي كه به خفاش بيگناه روا داشته‌ايد خوب بينديشيد كه آيا اين يك جنايت نيست كه نسبت نابينايي و تضاد با خورشيد را بجانداري بينوايي مي‌دهيد كه به هيچ وجه استعداد و اختياري براي بينايي و برخورداري از خورشيد را ندارد؟ در صورتي كه اين موجود انسان نما با دست پليدش چشمان خود را درمي‌آورد و نمي‌گويد: من خود را كور ساختم بلكه مي‌گويد: از همين حالا من بيناترين موجودم حتي از فرشتگان الهي نيز بهتر مي‌بينم. همانطور كه در گذشته اشاره كرديم اينگونه مردم كه مبتلا: به دو نوع بيماري پارانوئيد، (بدبيني به همه مخلوقات خدا يا بعضي از آنها) و نارسيسم (خودمدار جنون‌آميز) مي‌باشند موقعي خطرناك مي‌شوند كه مغز تباه شده آنان را جهل مركب عقيدتي نيز مختل بسازد به اين معني كه فعاليتهاي ناشي از دو بيماري مزبور را عقيده مذهبي نيز تلقي كنند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) پس از بيان خطا و اشتباه خوارج، به نكوهش آنان مى پردازد و آنها را آلت دست شيطان معرّفى مى كند، زيرا وسوسه هاى شيطان اساس و پايه خطاها و اشتباهات است. سپس در دنبال سخنان خود از هلاكت كسانى كه در دوستى يا دشمنى او راه افراط و زياده روى را مى سپرند خبر مى دهد، زيرا اينها از طريق حقّ و اعتدال خارج، و به باطل و انحراف گرايش پيدا كرده اند، چنان كه فرقه نصيريّه و دسته هاى ديگرى از غلات در دوستى آن حضرت افراط كرده و او را خدا دانسته اند، و گروهى در دشمنى او تا آن حدّ پيش رفته اند كه او را به كفر منسوب داشته اند، مانند آنچه از خوارج در باره آن حضرت نقل شده است.امام (ع) بهترين مردم از نظر رابطه اعتقادى با او را كسانى مى داند كه در دوستى او نمط أوسط يا راه ميانه را برگزينند، و اينها هستند كه اعتدال را در مورد آن بزرگوار رعايت كرده «أهل العدل» به شمار مى آيند، نمط اوسط به جمعيّتى اطلاق مى شود كه نظريّه واحدى داشته باشند، و در حديث آمده است كه «خير هذه الامّة النّمط الأوسط يلحق بهم التّالي و يرجع إليهم الغالي» يعنى: بهترين اين امّت نمط اوسط است، بايد عقب مانده به آنها بپيوندد و تندرو به سوى آنها بازگردد، مراد از تالى آن مقصّرى است كه كوتاهى كرده و در طرف تفريط قرار گرفته، و غالى كسى است كه به سوى افراط و زياده روى پيش رفته است، امام (ع) دستور داده است كه بايد به نمط اوسط يا دسته ميانه رو ملحق شد و ملازم راه سواد اعظم يعنى اكثريّت مسلمانان كه بر يك رأى اتّفاق دارند بود، و براى برانگيختن رغبت مردم در پيوستن به اكثريّت فرموده است: يد اللّه على الجماعة يعنى: دست قدرت خداوند نگهبان جماعت است، واژه يد بطور مجاز براى قدرت و حراست خداوند از جماعت به كار رفته است. زيرا اكثريّت در برابر دشمن، نيرومندتر و انعطاف ناپذيرتر است، و به سبب وجود آراى زياد و اتّفاق و هماهنگى آنها، مصونيّت آنها از خطا و اشتباه بيشتر است، و به سبب كثرت افراد و تنوّع و اختلاف آرا، در باره امرى كه خير و مصلحتى در آن نيست، اتّفاق رأى كمتر است، همچنين براى احتراز از تفرقه و كناره گيرى از جماعت پرهيز داده و فرموده است: كسى كه از مردم دورى گزيده، رأى جداگانه و مستبدّانه اش را در اختيار شيطان قرار داده، و به سبب جدايى از ديگران خود را در دسترس او گذاشته است، و چنين كسى را به گوسپندى كه از گله به دور افتاده باشد تشبيه فرموده است. وجه مشابهت اين است كه كناره گيرى از جمعيّت و تنهايى، او را در معرض اغواى شيطان و در محلّ هلاكت و نابودى قرار داده است، همچنان كه گوسپندى كه از گله جدا شده و تنها مانده در معرض هجوم گرگ و نابودى است.سپس امام (ع) دستور مى دهد كه هر كس به اين شعار دعوت كند او را به قتل برسانيد، و مراد از اين شعار، دورى جستن از جماعت و بر رأى خود بودن و خودكامه زيستن است.فرموده است: «و لو كان تحت عمامتي هذه»:اين عبارت براى مبالغه در بيان مقصود است، و اشاره است به اين كه اگر دعوت كننده تا اين حدّ به من نزديك و مورد عنايت و توجّه من باشد، و گفته شده يعنى: اگر چه دعوت كننده من باشم. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 199 ثمّ أنتم شرار النّاس و من رمى به الشّيطان مراميه، و ضرب به تيهه، و سيهلك في صنفان: محبّ مفرط يذهب به الحبّ إلى غير الحقّ، و مبغض مفرّط يذهب به البغض إلى غير الحقّ، و خير النّاس فيّ حالا النّمط الأوسط فألزموه، و ألزموا السّواد الأعظم، فإنّ يد اللّه على الجماعة، و إيّاكم و الفرقة، فإنّ الشّاذّ من النّاس للشّيطان، كما إنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب، ألا من دعا إلى هذا الشّعار فاقتلوه و لو كان تحت عمامتى هذه.اللغة:(و ضرب به تيهه) أي وجّهه إليه من ضربت في الأرض إذا سافرت، و التّيه بالفتح الحيرة و بالكسر المفازة التي يتاه فيها.و عن النّهاية في حديث عليّ عليه السّلام خير هذه الامّة النّمط الأوسط (النّمط) الطريقة من الطرائق و الضّرب من الضروب يقال ليس هذا من ذلك النمط أى من ذلك الضّرب و النّمط الجماعة من النّاس أمرهم واحد و (شعار) القوم علامتهم الّتي بها يتميّزون في الحرب و (العمامة) بالكسر المغفر و البيضة و ما يلفّ على الرّأس.الاعراب:و الباء في قوله: رمي به و ضرب به للتّعدية، و حالا منصوب على التميز.المعنى:ثمّ نبّه على اتّصافهم بالغفلة و الجهالة، و هلكهم في أودية الضّلالة فقال (ثمّ أنتم شرار النّاس) بخروجكم على الامام الحقّ و بغيكم على من هو بالاتباع أحقّ (و من رمى به الشيطان مراميه) من طرق الضّلال التي يقودكم بوساوسه إليها (و ضرب به تيهه) و وجهه إليه (و سيهلك فيّ صنفان محبّ مفرط) مجاوز للحدّ (يذهب به الحبّ إلى غير الحقّ) كالغلاة و هم فرق كثيرة اتّفق كلّهم لعنهم اللّه على إبطال الشرائع كما نبّه عليه البرسى في مشارق الأنوار منهم السّبائية و هم أصحاب عبد اللّه بن سبا و هو أوّل من غلاكما مرّ في شرح الكلام الثامن و الخمسين و كان يهوديّا يتستّر بالاسلام و ينتحله و مذهبه أنّ اللّه لا يظهر إلّا في أمير المؤمنين وحده، و أنّ الرسل كانوا يدعون إلى عليّ عليه السّلام و أنّ الأئمة أبوابه فمن عرف أنّ عليّا خالقه و رازقه سقط عنه التكليف، و في شرح المعتزلي قال السبائية إنّ عليّا لم يمت و الرّعد في السّماء صوته و البرق ضوءه و إذا سمعوا صوت الرّعد قالوا: السّلام عليك يا أمير المؤمنين و منهم الخصيّية أصحاب يزيد بن الخصيب و عنده أنّ اللّه لا يظهر إلّا في أمير المؤمنين و الأئمة من بعده، و أنّ الرّسل هو أرسلهم يحثّون عباده على طاعته و أنّ عمر هو ابليس الا بألسة و أنّ ظلمة زريق قديمة مع نور علىّ لأنّ الظّلمة عكس النّور و منهم المفوّضة و هم قالوا إنّ اللّه فوّض الخلق و الأمر و الموت و الحياة و الرّزق إلى عليّ و الأئمة عليهم السّلام، و إنّ الذي يمرّ بهم من الموت فهو على الحقيقة و انّ الملائكة يأتيهم بالأخبار و منهم من يقول: إنّ اللّه يحلّ في هذه الصّورة و يدعو بنفسه إلى نفسه إلى غير ذلك من مزخرفاتهم التي لا يجوز تضييع الأوقات في نقلها و حكايتها، و فرقهم تزيد على عشرين حسبما ذكره البرسي في مشارق الأنوار و غيره، و بالجملة فهؤلاء كلّهممنهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 200هالكون لافراطهم في المحبّة و ادّعائهم للامام ما لا يرضى به و تجاوزهم فيه عن مرتبة العبوديّة إلى مرتبة الالوهية الرّبوبيّة (و) مثل هؤلاء في الاتّصاف بالهلاك (مبغض مفرّط يذهب به البغض إلى غير الحقّ) كالنّواصب و الخوارج، قال في البحار: و تقييد البغض بالافراط لعلّه لتخصيص أكمل الأفراد بالذّكر، أو لأنّ المبغض مطلقا مجاوز عن الحدّ، أو لأنّ الكلام إخبار عمّا سيوجد منهم مع أنّ فيه رعاية الازدواج و التّناسب بين الفقرتين.أقول: هذا كلّه بناء على كون لفظة مفرط من باب الافعال، و أمّا على كونها من باب التفعيل كما في بعض النّسخ فلا حاجة إلى التكلّف (و خير النّاس فيّ حالا النمط الأوسط) و هم التاركون لطرفي الافراط و التّفريط، و المهتدون إلى الجادّة الوسطى و الصّراط المستقيم السّالك بهم إلى الجنان، و الموصل لهم إلى أعظم الرّضوان و لذلك أمر بلزومه بقوله (فالزموه و الزموا السّواد الأعظم) أى جملة النّاس و معظمهم المتجمعين إلى طاعة السلطان العادل و سلوك المنهج المستقيم و النّهج القويم كنايه (فانّ يد اللّه على الجماعة) و هو كناية عن الحفظ و الدّفاع عنهم يعنى أنّ الجماعة من أهل الاسلام في كنف اللّه سبحانه (و إيّاكم و الفرقة فانّ الشاذّ من النّاس) طعمة (للشيطان كما أنّ الشّاذّ من الغنم) فريسة (للذئب) ثمّ قال (ألا من دعا إلى هذا الشّعار) قال البحراني: أى مفارقة الجماعة و الاستبداد بالرّأى. و قال الشّارح المعتزلي: يعني شعار الخوارج و كان شعارهم أنّهم يحلقون وسط رؤوسهم، و يبقون الشّعر وسطه مستديرا حوله كالاكليل، و قيل شعارهم ما ينادون به في الحرب من قولهم: لا حكم إلّا اللّه أو لا حكم إلّا للّه كنايه (فاقتلوه و لو كان) الدّاعى (تحت عمامتى هذه) قيل: و هو كناية عن نفسه أى و لو كان الدّاعي أنا، و قال الشارح المعتزلي: أى و لو كان اعتصم و احتمى بأعظم الأشياء حرمة، فلا تكفوا عن قتله.الترجمة:پس شما شريرترين مردمانيد و كسى هستيد كه انداخته است او را شيطان لعين بمواضع انداختن خود، و برده است او را به بيابان گمراهي خود، و زود باشد كه هلاك شود در حقّ من دو صنف: يكى دوست افراط كننده كه ببرد او را آن دوستى بسوى غير حق، و يكى دشمن تقصير كننده است كه ببرد او را آن دشمنى بسوى غير حق، و بهترين مردمان در حق من از حيث حال جماعتى هستند كه وسط باشند ميان افراط و تفريط، پس لازم شويد بآن جماعت و ملازم باشيد بسواد أعظم پس بدرستى كه دست عنايت پروردگار بر سر جماعت است، و بپرهيزيد از تفرقه پس بدرستى كه شخصى كه تنها شده است از خلق طعمه شيطان لعين است چنانچه تنها مانده از گوسفندان طعمه گرگ است آگاه باشيد و بدانيد هر كسى كه بخواند مردمان را بسوى اين شعار خارجيان پس بكشيد او را و اگر چه شود آن شخص در زير عمامه من.  
بخش ۳ : انحراف حکمین از قرآن [منبع]

فَإِنَّمَا حُكِّمَ الْحَكَمَانِ لِيُحْيِيَا مَا أَحْيَا الْقُرْآنُ وَ يُمِيتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ، وَ إِحْيَاؤُهُ الِاجْتِمَاعُ عَلَيْهِ وَ إِمَاتَتُهُ الِافْتِرَاقُ عَنْهُ، فَإِنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إِلَيْهِمُ اتَّبَعْنَاهُمْ وَ إِنْ جَرَّهُمْ إِلَيْنَا اتَّبَعُونَا.
فَلَمْ آتِ لَا أَبَا لَكُمْ بُجْراً وَ لَا خَتَلْتُكُمْ عَنْ أَمْرِكُمْ وَ لَا لَبَّسْتُهُ عَلَيْكُمْ، إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ، أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَلَّا يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ، فَتَاهَا عَنْهُ وَ تَرَكَا الْحَقَّ وَ هُمَا يُبْصِرَانِهِ، وَ كَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَيَا عَلَيْهِ، وَ قَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا فِي الْحُكُومَةِ بِالْعَدْلِ وَ الصَّمْدِ لِلْحَقِّ سُوءَ رَأْيِهِمَا وَ جَوْرَ حُكْمِهِمَا.

الْبُجْر : شر، كار عظيم.
لَا خَتَلْتُكُمْ : شما را نفريفتم.
لَا لَبَّسْتُهُ : آن را مشتبه نساختم، «تلبيس» يعنى خلط كردن و مشتبه ساختن، بطوريكه حقيقت شناخته شود.
الصَّمد : قصد. 
جَرّ : كشيد، فراهم نمود
بُجر : شر، كار قبيح
خَتَل : فريب دادن
مَلَأ : اشراف و بزرگان قوم
صَمد : قصد و اراده نمودن 
۳. علل پذيرش «حكميّت»:
اگر به آن دو نفر (ابو موسى و عمرو عاص) رأى به داورى داده شد، تنها براى اين بود كه آنچه را قرآن زنده كرد زنده سازند، و آنچه را قرآن مرده خواند، بميرانند، زنده كردن قرآن اين است كه دست وحدت به هم دهند و به آن عمل نمايند، و ميراندن، از بين بردن پراكندگى و جدايى است، پس اگر قرآن ما را به سوى آنان بكشاند آنان را پيروى مى كنيم، و اگر آنان را به سوى ما سوق داد بايد اطاعت كنند.
پدر مباد شما را من شرّى براه نيانداخته، و شما را نسبت به سرنوشت شما نفريفته، و چيزى را بر شما مشتبه نساخته ام، همانا رأى مردم شما بر اين قرار گرفت كه دو نفر را براى داورى انتخاب كنند، ما هم از آنها پيمان گرفتيم كه از قرآن تجاوز نكنند، امّا افسوس كه آنها عقل خويش را از دست دادند، حق را ترك كردند در حالى كه آن را به خوبى مى ديدند، چون ستمگرى با هوا پرستى آنها سازگار بود با ستم همراه شدند، ما پيش از داورى ظالمانه شان با آنها شرط كرديم كه به عدالت داورى كنند و بر أساس حق حكم نمايند، امّا به آن پاى بند نماندند.
 
(8) (پس از آن در موضوع حكميّت مى فرمايد:) و جز اين نيست كه حكمين حاكم شدند كه زنده كنند آنچه قرآن زنده كرده و بميرانند آنچه قرآن ميرانيده، و زنده كردن قرآن هم آهنگى (عمل كردن) بر آنست، و ميرانيدن آن جدائى (رفتار نكردن) از آنست، پس اگر قرآن ما را بسوى ايشان بكشد از آنها پيروى مى كنيم و اگر آنها را بسوى ما بكشد پيرو ما باشند (بديهى است كه قرآن آنها را بسوى ما مى كشاند، و ليكن حكمين با آن مخالفت كرده زنده نكردند آنچه قرآن زنده كرده و نميراندند آنچه آن ميرانيده)
(9) پس -اى بى پدرها- من شرّى بجا نياوردم و شما را فريب نداده باشتباه نيانداختم، بلكه رأى و انديشه خودتان بود كه اين دو مرد (ابو موسى و عمرو ابن عاص) را اختيار نموديد، ما هم از آنها پيمان گرفتيم كه از قرآن تعدّى و تجاوز ننمايند، ولى آنان گمراه گشته دست از حقّ شستند و حال آنكه هر دو بحقّ بينا بودند و ظلم و ستم آنها (رفتار كردن بر خلاف دستور خدا) از روى هواى نفس بود كه بآن رفتار نمودند،
(10) و پيشتر (در صلح نامه) پيمان گرفتيم كه حكومت بايد از روى عدل و درستى بوده حقّ را در نظر داشته باشند، ولى بد رأيى و حكومت كردن ايشان از روى ظلم و ستم ميان ما و آنها جدائى انداخته (چون بر خلاف قرارداد رفتار نمودند سزاوار توبيخ و سرزنش هستند).
 
آن دو حكم به داورى پرداختند تا آنچه را كه قرآن زنده داشته است زنده دارند و آنچه را ميرانيده است بميرانند. زنده داشتن قرآن، گرد آمدن است بر آنچه حكم كرده و ميراندن قرآن، جدا شدن از احكام آن است. اگر قرآن ما را به جانب ايشان كشاند، از ايشان پيروى مى كنيم و اگر آنان را به جانب ما كشاند، بايد كه از ما پيروى كنند.
اى نابكاران، من كار بدى نكرده ام و شما را در كارتان فريب نداده ام و به اشتباه نينداخته ام. بزرگان شما دو مرد را برگزيدند و ما از آن دو پيمان گرفتيم كه از قرآن تجاوز نكنند، ولى، آن دو گمراه شدند و حقيقت را، با آنكه به چشم مى ديدند، رها كردند. ميلشان به ستم بود و به ستم گراييدند. ما پيش از آن كه رأى ناصواب خود را آشكار كنند و حكمى ظالمانه دهند از ايشان پيمان گرفته بوديم كه در حكميت حق و عدالت را رعايت كنند.
 
اگر به اين دو نفر (ابو موسى اشعرى وعمروعاص) حکميّت داده شد، تنها به اين منظور بود که آنچه را قرآن زنده کرده، زنده بدارند و آنچه را به مرگ محکوم ساخته، از ميان بردارند، و احياى قرآن اين است که دست اتحاد به هم دهند و به آن عمل کنند وميراندن قرآن پراکندگى و جدايى از آن است (منظور اين بود که) اگر قرآن ما را به سوى آنها دعوت کند ما از آنها پيروى کنيم واگر آنان را به سوى ما سوق مى دهد بايد تابع ما باشند، ولى اين کار به صورتى که مى خواستيم و شرط کرده بوديم هرگز انجام نشد.
بنابراين اى بى ريشه ها! من کار بدى نکردم (و خلافى انجام ندادم) و شما را فريب نداده ام و چيزى را بر شما مشتبه نساخته ام، مطلب اين است که رأى جمعيّت شما بر اين قرار گرفت که دو نفر را انتخاب کنند ما نيز از آنها پيمان گرفتيم که از قرآن تجاوز نکنند ولى آنها عقل (وايمان) خويش را از دست دادند و حق را ترک کردند در حالى که به خوبى آن را مى ديدند، اما چون جور و ستم با هواى نفس آنها سازگار بود با آن همراه شدند در حالى که پيش از آن که آن رأى زشت و آن حکم ظالمانه را ابراز دارند با آنها شرط کرده بوديم که به عدالت داورى کنند و حق را در نظر داشته باشند (ولى اين خودکامگان همه اينها را به دست فراموشى سپردند و طريق حق را رها کرده، به راه شياطن رفتند).
 
همانا دو داور گمارده شدند تا آنچه را قرآن زنده كرد، زنده گردانند، و آنچه را مرده خوانده بميرانند. زنده داشتن قرآن فراهم آمدن بر داورى آن است، و ميراندن آن جدا گرديدن و نپذيرفتن احكام قرآن. اگر قرآن ما را به سوى آنان كشاند، پيرو آنانيم، و اگر آنان را به سوى ما براند پيروى ما خواهند كرد.
پس اى ناكسان نه شرّى را بنياد نهادم، و نه شما را در كارتان فريب دادم، و نه آن را چنانكه نيست به شما نشان دادم. رأى مهتران شما بر آن شد، كه دو مرد بگزينند -تا به داورى بنشينند-. از آن دو پيمان گرفتيم كه از حكم قرآن برون نشوند، و از آنچه گويد، به ديگر سو نروند. امّا آن دو گمراه گرديدند، و حق را واگذاردند، حالى كه آن را مى ديدند. دور شدن از راه حق را خواهان بودند، بدان راه رفتند و به آرزوى خود رسيدند. پيمان گرفتن ما از داوران بدان شرط كه حكم به عدالت رانند، و حق را از نظر دور ندارند، پيش از آن بود كه آن دو به راه خطا روند و حكمى چنان ناصواب دهند.
 
به آن دو نفر حكميت داده شد كه آنچه را قرآن زنده كرده زنده كنند، و آنچه را قرآن ميرانده بميرانند. احياء قرآن در يك دلى همگان در عمل به آن است، و ميراندن قرآن جدايى از اوست. بنا بر اين اگر قرآن ما را به سوى آنان بكشاند از آنان پيروى مى كنيم، و اگر آنان را به سوى ما بكشد بايد از ما پيروى كنند.
پس اى بى ريشه ها شرّى براى شما نياورده ام، و در كارتان فريبتان نداده ام، و شما را به اشتباه نينداخته ام، رأى خودتان به انتخاب دو نفر قرار گرفت، ما هم از آنان پيمان گرفتيم كه از حدود قرآن تجاوز نكنند، ولى هر دو گمراه شدند و حق را ترك كردند در حالى كه به حق بصيرت داشتند، مقتضاى طبعشان جور و ستم بود و به آن راه رفتند، در صورتى كه قبل از آنكه رأى به باطل بدهند و حكم ظالمانه نمايند با آنان شرط كرديم كه به عدالت حكم كنند و حق را منظور دارند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 344-328 انحراف آشکار حکمين:در اين بخش از خطبه، که آخرين بخش آن است، امام (عليه السلام) به استدلالات منطقى بر مى گردد و با برهانى دندان شکن، خطاى خوارج را آشکار مى سازد.توضيح اين که: هنگامى که «خوارج» نتيجه منفى داستان حکميّت را ديدند که «عمروعاص» حيله گر، «ابو موسى اشعرى» ساده لوح را فريب داد و مسأله حکميّت را به نفع معاويه تمام کرد فريادشان بلند شد، که چرا ما مسأله حکميّت را پذيرفتيم؟ چرا على (عليه السلام) زيرا بار حکميّت رفت. با اين که مى دانستند: اوّلاً حکميّت بر على (عليه السلام) تحميل شد وثانياً: امام (عليه السلام) هرگز به نمايندگى «ابو موسى اشعرى» راضى نبود بلکه مى خواست «ابن عباس» که مردى هوشيار و دانا بود به نمايندگى برگزيده شود ولى غوغا سالاران، نادان و بى خبر، اين را هم بر امام تحميل کردند.امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه به پاسخ ديگرى مى پردازد که حکميّتِ حکمين، مشروط به اين بود که در سايه قرآن حرکت کنند، نه در چنبر هواى نفس و عقيده شخصى خود، و آنها به اين شرط عمل نکردند اين گناه آنها است نه گناه ما. مى فرمايد: «اگر به اين دو نفر (ابو موسى اشعرى وعمروعاص) حکميّت داده شد، تنها به اين منظور بود که آنچه را قرآن زنده کرده زنده بدارند، و آنچه را به مرگ محکوم ساخته نابود کنند» (فَإنَّمَا حُکِّمَ الْحَکَمَانِ لِيُحْيِيَا مَا أَحْيَا الْقُرْآنُ، وَيُمِيتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ).قابل توجه اين که، عين اين مطلب که امام (عليه السلام) به آن اشاره کرده در متن «عهدنامه صلح» ـ که قبلاً به آن اشاره کرديم ـ آمده است : «اَنَّ کِتَابَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ بَيْنَنا مِنْ فاتَحتِهِ إلى خاتِمَتِهِ نُحيِي مَا أَحْيَا وَنُمِيْتُ مَا أماتَ; کتاب خداوند متعال، قرآن مجيد، از آغاز تا پايان در ميان ماست، آنچه را قرآن زنده کرده زنده مى کنيم و آنچه را ميرانده، مى ميرانيم!»(1).سپس مى افزايد : «احياى قرآن اين است که دست اتحاد بهم دهند و به آن عمل کنند و ميراندن قرآن پراکندگى و جدايى از آن است (وَإحْيَاؤُهُ الإجْتِمَاعُ عَلَيْهِ، وَإمَاتَتُهُ الإفْتِرَاقُ عَنْهُ).و براى تاکيد بيشتر، مى افزايد : «(منظور اين بود که) اگر قرآن ما را به سوى آنها دعوت کند، ما از آنها پيروى کنيم و اگر آنان را به سوى ما سوق مى دهد بايد تابع ما باشند» (فَإنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إلَيْهِمُ اتَّبَعْنَاهُمْ، وَإنْ جَرَّهُمْ إلَيْنَا اتَّبَعُونَا).اين سخنى است بسيار منطقى که هر کس حدّ اقل فکر و شعور را داشته باشد آن را درک مى کند ولى گويا خوارج از اين نعمت الهى به همين مقدار نيز برخوردار نبودند.سپس امام (عليه السلام) همين مطلب را به تعبير روشن ترى بيان مى کند به گونه اى که گويا از نادانى و سخنان بى منطق آنها سخت عصبانى شده، مى فرمايد: «پس اى بى ريشه ها! من کار بدى نکردم (و خلافى انجام ندادم) شما را فريب نداده ام و چيزى را بر شما مشتبه نساخته ام، مطلب اين است که رأى جمعيّت شما بر اين قرار گرفت که دو نفر را انتخاب کنند، ما نيز از آنها پيمان گرفتيم که از قرآن تجاوز نکنند» (فَلَمْ آتِ ـ لاَ أَبَا لَکُمْ ـ بُجْراً(2)، وَلاَ خَتَلْتُکُمْ(3) عَنْ أَمْرِکُمْ، وَلاَ لبَّسْتُهُ عَلَيْکُمْ، إنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِکُمْ عَلَى اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ، أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا أَلاَّ يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ).ولى آنها عقل (و ايمان) خويش را از دست دادند و حق را ترک کردند در حالى که به خوبى آن را مى ديدند، اما چون جور و ستم با هواى نفس آنها سازگار بود با آن همراه شدند در حالى که پيش از آن که آن رأى زشت و آن حکم ظالمانه را ابراز دارند با آنها شرط کرده بوديم که به عدالت داورى کنند و حق را در نظر داشته باشند» (فَتَاهَا عَنْهُ، وَتَرَکا الْحَقَّ وَهُمَا يُبْصِرَانِهِ، وَکَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَيَا عَلَيْهِ. وَقَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا ـ فِي الْحُکُومَةِ بِالْعَدْلِ، والصَّمْدِ(4) لِلْحَقِّ ـ سُوءَ(5) رَأْيِهِمَا، وَجَوْرَ حُکْمِهِمَا).در واقع جان کلام مولا اين است که اوّلاً : انتخاب حکمين بر اساس فشار جمعيّت شما بر اين امر بود و اگر اين کار خلافى بوده، خلاف از سوى شماست نه از من، وثانياً : ما با آنها شرط کرده بوديم، که خدا را در نظر بگيرند و بر اساس آيات قرآن حکم کنند ولى آنها هواى نفس را مقدّم داشتند و از طريق روشنى که ما به آنها نشان داده بوديم منحرف شدند، بنابراين اگر خلافى رخ داده کار آنهاست نه کار من(6).ولى افراد نادان و متعصّب و لجوج هنگامى که کار خلافى انجام مى دهند و به عواقب سوء آن گرفتار مى شوند فوراً به سراغ فرا افکنى مى روند و سعى مى کنند گناه خويش را به گردن ديگران بيندازند، و اين ناجوانمردانه ترين روشهاست، در حالى که عقل و انصاف و عقل و ايمان ايجاب مى کند در اين گونه موارد به اشتباه و گناه خويش اعتراف کنند و از در عذرخواهى درآيند و به فکر جبران آن باشند.* * *نکته:نکات عبرت انگيز در داستان حکمين:درباره داستان حَکَمين گفتنى بسيار است و مطالب عبرت آميز زيادى در تواريخ و سير درباره اين موضوع نقل شده، از جمله اين که :«عمروعاص» با «معاويه» شرط کرده بود که اگر در پيکار خود پيروز شويم بايد حکومت «مصر» را در اختيار من بگذارى. «معاويه» نيز به اين شرط عمل کرد و بزرگترين رشوه سياسى را به «عمروعاص» داد. بعد از مدتى «معاويه» نامه اى به «عمروعاص» نوشت که تقاضا کنندگان اهل «حجاز» و ديدارکنندگان اهل «عراق» زياد به من مراجعه مى کنند و همگى انتظار کمک دارند و بيت المال من فقط نيازهاى مراجعين حجاز را جوابگوست. امسال «خراج مصر» را در اختيار من بگذار.«عمروعاص» جواب منفى دندان شکنى طىّ اشعارى براى معاويه فرستاد و معاويه بعد از شنيدن آن هرگز درباره «خراج مصر» با «عمروعاص» سخن نگفت. «عمروعاص» در نامه خود چنين نوشت :مُعاوِى حَظِّيَ لاَ تَغْفَلِ وَعَنْ سُنَنِ الْحَقِّ لاَتَعْدِلِأَتَنْسى مُخادَعَتِيَ الاَْشْعَريَّ وَمَا کَانَ فِي دَوْمَةِ الْجَنْدَلِ!وَأَعْلَيْتُهُ الْمِنْبَرَ الْمُشْمَخِرَ کَرَجْعِ الْحِسَامِ إلَى الْمَفْصِلِفَأَضْحى لِصاحِبهِ خالِعاً کَخَلْعِ النِّعالِ مِنَ الاْرْجُلِوَأَثْبَتُّها فِيکَ مَوْرُوْثَةً ثُبوُتَ الْخَواتِمِ فِي الاَْنْمُلِوَهَبْتَ لِغَيْرِيَ وَزْنَ الْجِبَالِ وَأَعْطَيْتَني زِنَةَ الْخَرْدَلِوَإنَّ عَلِيّاً غَداً خَصْمُنا سَيَحْتَجُّ بِاللهِ وَالْمُرسَلِوَمَا دَمُ عُثْمَانَ مُنْج لَنا فَلَيْسَ عَنِ الْحَقِّ مِنْ مَزْحَلِاى معاويه! سهم مرا فراموش مکن و از طريق حق عدول ننماآيا فراموش کردى که من اشعرى را فريب دادم وآيا فراموش کردى آنچه در«دومة الجندل»(7) گذشتمن او را بر فراز منبر بلند نشاندم همانند شمشيرى که بر مفصل وارد مى شوداو على (عليه السلام) را از خلافت خلع کرد همچون بيرون آوردن کفش از پاولى من آن را به طور موروثى درخاندان تو تثبيت کردم همچون تثبيت انگشتر درانگشتتو به ديگران به اندازه کوه بخشيده اى و به من به اندازه وزن يک خردلبه يقين فرداى قيامت على خصم ما خواهد بود و به خدا و پيامبر مرسل احتجاج خواهد کردو هرگز خون عثمان ما را نجات نخواهد بخشيد و راهى جز تسليم در برابر حق نخواهد بود.(8)****پی نوشت:1. تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 38.2. «بجر» به معناى شرّ و حادثه مهم (نامطلوب) است و به معنى بزرگ شدن شکم يا پر شدن آن نيز آمده است.3. «خَتَلَتْ» ازمادّه «ختل»(بر وزن قتل) به معنى فريب دادن و غافلگيرکردن، گرفته شده است.4. «صمد» به معنى مکان بلند و ناهموار است، و به معنى قصد کردن و اعتماد نمودن نيز آمده است و در خطبه بالا به همين معناست.5. «سوء» در اين جا مفتوح و مفعول «سبق» مى باشد که در اوّل جمله آمده است و مفهوم جمله اين است : پيش از آن که آنها رأى خلاف و ظالمانه اظهار کنند ما با آنها شرط کرده بوديم که در صورت انحراف از حق رأى شما را نخواهيم پذيرفت.6. شبيه همين معنا در خطبه 177 با اندکى تفاوت آمده است.7. «دومة الجندل» منطقه اى است نزديک «تبوک» که به عنوان محلّى براى برگزارى مسأله حکميّت انتخاب شد.8. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 56 با کمى تلخيص. 
شرح علامه جعفری«فانما حكم الحكما ليحييا ما احيي القران و يميتا ما امات القرآن و احياوه الاجتماع عليه و اماتته الافتراق عنه. فان جرنا القران اليهم اتبعناهم و ان جرهم الينا اتبعونا» (جز اين نيست كه آن دو مرد حكم شدند براي آنكه احيا كنند آنچه را قرآن احيا كرده و بمي‌رانند آنچه را كه قرآن مي‌رانده است و احياي آنچه كه قرآن احياء كرده است عبارتست از اجتماع و اتفاق كلمه همه مسلمانان درباره آن و مي‌راندن آن عبارتست از جدايي و پراكندگي از آن. پس اگر قرآن ما را بسوي آنان بكشد ما از آنان تبعيت خواهيم كرد و اگر آنان را بطرف ما بكشد آنان از ما تبعيت خواهند كرد.)هيچ يك از عمروبن عاص و ابوموسي اشعري آن ارزش را نداشتند كه حكميت كه تعيين‌كننده سرنوشت جوامع اسلامي بود بعهده خود آنان گذاشته شود بلكه آن دو بعنوان بازگوكننده حقيقت قرآني انتخاب شده بودند. با قطع نظر از شخصيت و سوابق آن دو مرد كه به حكميت گزيده شده بودند عدم لياقت آن دو براي همه روشن بود. ولي چه بايد كرد در برابر مكرپردازيها و حيله‌گريهاي خودكامگان دنيا كه همواره بر عقول ناتوان چيره مي‌شوند و آنان را بر بزرگترين رادمردان دنيا مي‌شورانند و آن رادمردان را مجبور به پذيرش انواع ناگواريها و خلاف واقعها با ظاهر سازيها و فريبكاريها مي‌نمايند.اميرالمومنين عليه‌السلام بارها به آن مردم سطح‌نگر بي‌اعتنايي عمروعاص به دين را مانند همكارش معاويه گوشزد فرموده بود و همچنين سوابق ناسازگاري ابوموسي اشعري با حكومت عادله اميرالمومنين در تحريك و شورانيدن بعضي مردم عليه علي عليه‌السلام براي عده‌اي فراوان از مردم ثابت شده بود. بنابراين اگر آن دو مرد با آن شخصيت و سوابق كه داشتند اگر مي‌نشستند و با يكديگر قرار مي‌گذاشتند و همچنين از مقامات زمامداري هر دو طرف خصومت (اميرالمومنين عليه‌السلام معاويه) دستور صريح مي‌گرفتند كه با كمال بي‌اعتنايي حق را پايمال و باطل را بر كرسي بنشانند بهتر از آن نمي‌كردند كه در مسئله حكميت انجام دادند.ان ربك لبالمرصاد باش          تا خورشيد حشر آيد عيان****«فلم ات لا ابا لكم بجراء و لا ختلتكم عن امركم و لا لبسته عليكم انما اجتمع راي ملئكم علي اختيار رجلين اخذنا عليهما الا يتعد يا القرآن فتاها عنه و تركا الحق و هم يبصرانه و كان الجور هواهما فمضيا عليه و قد سبق استثناونا عليهما- في الحكومه بالعدل و الصمد للحق- سوء رايهما و جور حكمهما» (اي مردم كه پدر مباد شما را من براي شما شري نياوردم و شما را در كارتان فريب ندادم امر را براي شما مشتبه نكردم جز اين كه راي اكثريت (يا چشمگيران) شما بر اين قضيه قرار گرفت كه دو مرد را انتخاب كنيم. ما از آن دو پيمان گرفتيم كه از قرآن تجاوز نكنند آن دو مرد از قرآن تجاوز نموده گمراه شدند و حق را رها كردند با اينكه آنرا مي‌ديدند هواي آنان با ظلم بود و با هوا حركت كردند و ما پيش از آنكه آن دو حكم اقدام به كار حكميت نمايند استثنا كرده و گفته بوديم در حكميت به مقتضاي عدالت و نيت حق رفتار نمايند و در صورتي كه راي باطل و حكم ظالمانه صادر كنند راي و حكم آن دو پذيرفته نخواهد شد.)من نه براي شما شري آوردم و نه شما را فريب دادم و نه امر را بر شما مشتبه ساختم:اميرالمومنين عليه‌السلام در اين جملات پر معني و روشن‌كننده كامل جريان خوارج و حكميت به شش مطلب بسيار با اهميت اشاره مي‌فرمايند:1- من عاشق رياست و مقام و زمامداري نيستم كه در راه اين عشق خبيث و كثيف بهر خيانت و جنايت و شر دست بيالايم. شما شنيده‌ايد كه زمامداران عاشق مقام و جاه براي بدست آوردن و ابقاي حكومت بيمارگونه چند روزه خود بهر نابكاري و نابخردي خود را آلوده مي‌كنند ولي من از آنان نيستم اگر اين حالت بيمارگونه خود را كنار بگذاريد همه شما اعتراف خواهيد كرد كه من از آنها نيستم. من حيله‌گر و مكر پرداز و حق پوش هم نيستم كه شخصيتم را وابسته به خداوند عدل محض و صدق كامل نموده‌ام چگونه امكان دارد براي چند روز عمر رو به زوال حيله‌گري راه بيندازم و روي حق و حقيقت را بپوشانم؟2- من از وجدان شما مي‌خواهم براي يك لحظه هم كه شده شما را روياروي خود قرار بدهد و از شما بپرسد اي نابكاران پست آيا اين علي بود كه مسئله حكميت را پيش كشيد يا انبوه مردم خود شما و چشمگيران شما بود كه فريب غداران خودكامه دنيا را خورديد و گفتيد: سپاهيان شام ما را به عمل به قرآن دعوت مي‌كنند و ما بايد دعوت آنانرا بپذيريم آيا علي آن موقع فرياد نزد: «كلمه حق يراد بها الباطل» (سخني كه معاويه و عمر و عاص) درباره رجوع قرآن به راه انداخته‌اند سخني بر حق است ولي مقصود آنان از اين سخن عملي است باطل شما گوش نداديد. ضعف شخصيت شما از يكطرف و نيروي شديد حيله‌گري دشمنان شما از طرف ديگر كار را به جايي رساند كه من (علي) با كمال اضطرار حكميت را پذيرفتم و همان روزها بود كه به شما گفت: «امرتكم امري بمنعرج اللوي فلم تستبينوا النصح الا ضحي الغد» من آنروز دستور واقع بينانه خود را بشما دادم و شما آنرا ناديده گرفتيد وقتي كه روشنايي فردا رسيد حقيقت نصيحت من بر شما واضح گشت).3- شما مي‌دانيد و اگر نمي‌دانيد اصرار به ناداني نكنيد برويد از كساني كه در متن جريان بودند بپرسيد كه از آن دو نفر (ابوموسي اشعري و عمر و عاص) سخت پيمان گرفته بوديم كه از قرآن تعدي نكنند. حال كه مي‌بينيد كار جامعه اسلامي در نتيجه حكميت آن دو نفر به پراكندگي مي‌كشد نه اتحاد و جمعيت پس يقين بدانيد كه آنان مطابق قرآن حكم نكرده‌اند زيرا قرآن دستور به اتفاق و اتحاد مي‌دهد نه پراكندگي و تفرق.4- اگر بخود بياييد درباره اين جريان حساس حكميت بطور دقيق بينديشيد خواهيد ديد هر كس كه بگويد: آن دو نفر با كمال اخلاص و حق‌طلبي و پاكي نيت نشستيد و با وجدان ناب خود و با شهود كردن خداوند آن قاضي مطلق و آن شاهد بينا به بحث و گفتگو و استدلال و استشهاد و نقض و ابرام پرداختند و با كمال تقوي و خلوص به اين نتيجه رسيدند كه بايد علي بن ابي‌طالب آن دادگرترين و داناترين و با تقوي‌ترين و حكيم‌ترين و شجاع‌ترين مرد تاريخ كه نصوص اثبات كننده برتري او از قرآن و حديث بر همه مهاجرين و انصار بلكه بر همه مردم (پس از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله) از حد تواتر گذشته است كنار برود و كسراي عرب (معاويه) زمامدار مسلمانان گردد آري اگر كسي چنين توهمي بكند يا اطلاعي از وقايع ندارد يا اختلالي در مغز دارد و يا غوطه‌ور در آن غرض ورزيست كه قابل عفو و اغماض نيست.5- از اين جملات مورد تفسير به خوبي درمي‌آيد كه آن دو حكم با علم به اين كه حق در آن مورد خصومت چيست و حق با كيست حق را زير پا گذاشتند. از نظير اينگونه جملات برمي‌آيد كه حكمي كه آن دو نفر كردند مسبوق به تدبير و پيمان بود كه حق را از علي عليه‌السلام سلب كنند و قضيه به آن حساسيت را كه سرنوشت جوامع اسلامي بستگي به آن داشت (و از آن روز تاكنون عميق‌ترين شكاف را ميان مسلمانان بوجود آورده و آنان را اسير اقوياي روزگار نموده است) با يك عده جملات و بازيهاي كودكانه ختم كنند.6- به آن دو نفر شرط شده بود كه با عدالت و قصد صالح حكم كنند. اين جمله اميرالمومنين عليه‌السلام با جملات ديگر آن حضرت اثبات مي‌كند كه آن دو نفر از روي اجتهاد و نظر واقعي كه بعضي از ساده‌لوحان يا غرض ورزان به آن دو بازيگر نسبت مي‌دهند حكم نكرده‌اند بلكه فقط بر مبناي هوي و هوس و خودمداري و طرح خويشتن براي جاه و مقام حكم كرده‌اند. اما آنچه كه آرامش بخش است همانست كه اميرالمومنين در يكي از خطبه‌ها فرمود: (خدا مي‌بيند و مي‌داند). و روزي وراي اين روزها و ابديت پشت سر اين دنياي گذران وجود دارد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «و إنّما حكّم الحكمان...»:اين جمله در بيان اين مطلب است كه چرا حكميّت پذيرفته شده است، واژه هاى إحياء (زنده گردانيدن) و إماته (ميرانيدن) بر سبيل مجاز به داوران اين حكميّت نسبت داده شده، بدين مناسبت كه اگر اين داوران بر قرآن اتّفاق، و مطابق آن عمل كنند مانند اين است كه حياتبخشى كرده و منافع و فوايد احكام آن را زنده ساخته اند و اگر اين وظايف را ترك كنند، و از حكم قرآن روى گردانند، مانند كسى كه به زندگى چيزى پايان داده باشد، منافع و فوايد قرآن را از ميان برده اند.فرموده است: «فلم آت -لا أبا لكم- بجرا ...»:پس از آن كه امام (ع) دليل و عذر خود را در پذيرش حكميّت، براى آنان توضيح داده تذكّر مى دهد كه او در اين كار شرّى را نخواسته، و خدعه و فريبى را به كار نبرده، و امر را بر آنان مشتبه نساخته، و بدون جلب نظر و موافقت آنان به اين امر اقدام نكرده است، بلكه اتّخاذ اين تصميم در نتيجه اين بوده كه رأى قوم بر اين قرار گرفته بود كه دو نفر به داورى برگزيده شوند و تعهّداتى از آنها گرفته شد كه در پيمان نامه متاركه جنگ قيد شده است.اين كه امام (ع) اختيار دو نفر داور را تنها به قوم نسبت داده، و اخذ تعهّد از آنان را در لزوم پيروى از كتاب خدا، به خود و جمعيّت هر دو، منسوب گردانيده هشدارى است بر اين كه اخذ اين تعهّد از داوران از جانب خود آن بزرگوار، يا با مشاركت او و جمعيّت صورت گرفته، ليكن مسأله انتخاب آنها به حكميّت بنا بر رأى و پافشارى قوم بوده است، زيرا نقل شده است كه آن حضرت با نصب ابو موسى به نمايندگى از جانب او، رضايت نداشت، ليكن به اين امر مجبور گرديد، و نظر و تمايل آن بزرگوار اين بود كه ابن عبّاس به نمايندگى برگزيده شود.بارى خلاصه سخن اين است كه: ما به حكميّت رضايت داديم به شرط اين كه به كتاب خدا عمل كنند، بديهى است اگر شرط به عمل نيايد، مشروط در حكم معدوم است، و با توجّه به اين كه ما از آنها تعهد گرفته بوديم كه بدانديشى نكنند و رأى شخصى خود را در اين كار دخالت ندهند، چون عمدا با شرايط مخالفت كرده اند، ردّ حكم و مخالفت با رأى آنها واجب است. عبارت «سوء رأيهما» بنا به اين كه مفعول به فعل سبق مى باشد منصوب است. 
منهاج البراعه (خوئی)و إنّما (فإنّما خ) حكّم الحكمان ليحييا ما أحيا القرآن، و يميتا ما أمات القرآن، و إحيائه الاجتماع عليه، و إماتته الإفتراق عنه، فإن جرّنا القرآن إليهم إتّبعناهم، و إن جرّهم إلينا اتّبعونا، فلم آت لا أبا لكم بجرا، و لا ختلتكم عن أمركم و لا لبّسته عليكم، إنّما اجتمع رأي ملائكم على اختيار رجلين أخذنا عليهما أن لا يتعدّيا القرآن فتاها عنه، و تركا الحقّ، و هما يبصرانه، و كان الجور هويهما، فمضيا عليه، و قد سبق استثنائنا عليهما في الحكومة بالعدل، و الصّمد للحقّ سوء رئيهما، و جور حكمهما. (26237- 25972)اللغة:و (البجر) بالضّم الشرّ و الأمر العظيم و (الملاء) من النّاس الأشراف و الرؤساء الذين يرجع إليهم و إنّما قيل لهم ذلك لأنّهم ملأوا بالرّأى و الغناء و (الصّمد) بالفتح فالسّكون القصد.الاعراب:و بجرأ مفعول آت، و جملة لا أبالكم معترضة بينهما، و سوء رأيهما بالنّصب مفعول سبق.المعنى:ثمّ أشار إلى بطلان الصّغرى و منع كون التّحكيم كبيرة بقوله (و إنّما حكّم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 201 الحكمان ليحييا ما أحيا القرآن و يميتا ما أمات القرآن) يعني أنّ تحكيم الحكمين إنّما كان المقصود به التّوصّل إلى حكم القرآن من حيث إنه خطّ مستور بين الدّفتين محتاج إلى الترجمان لا لمطلوبيّتهما بالذّات حسبما مرّ في كلامه المأة و الخامس و العشرين و شرحه، فالحكم في الحقيقة هو القرآن لا الرّجلان فوجودهما إنّما هو إحياء ما أحياه القرآن و إماتة ما أماته (و إحيائه الاجتماع عليه) و الاتّباع له و الالتزام على ما شهد باستصوا به و استصلاحه (و إماتته الافتراق عنه) و التّولى و الاعراض عمّن شهد بضلاله (فان كان جرّنا القرآن إليهم اتبعناهم و إن جرّهم الينا اتبعونا) و من المعلوم أنّ القرآن إنّما كان يجرّهم إليه عليه السّلام إلّا أنّ الحكمين خالفا حكم الكتاب و لم يحييا ما أحياه و لم يميتا ما أماته (فلم آت لا أبالكم بجرا) أى داهية و شرّا (و لاختلتكم) و خدعتكم (عن أمركم و لا لبّسته عليكم) أى ما جعلت الأمر مشتبها و متلبّسا عليكم، و محصّله أنّى ما أتيت بشي ء موجب للكفر و الضلال حتّى تكفّروني و تضلّلوني ثمّ أبطل زعمهم الفاسد و اعتقادهم الكاسد بوجه آخر أشار اليه بقوله و (انّما اجتمع رأى ملائكم) و رؤسائكم (على اختيار رجلين) يعني أنّي ما أقدمت على التحكيم برضاء و اختيار منّى و إنّما اجتمع رأى اشرافكم عليه و كنت مجبورا فيه و مستكرها له و مع ذلك فقد (أخذنا عليهما أن لا يتعدّيا القرآن) و لا يخالفا حكمه (فتاها عنه و تركا الحقّ و هما يبصرانه) فنبذا الكتاب و نكبا عن سمت الهدى و الصّواب (و كان الجور هواهما فمضيا عليه) و أقاما فيه (و) أيضا ف (قد سبق استثناؤنا عليهما في الحكومة بالعدل و الصّمد) أى القصد (للحقّ سوء رأيهما و جور حكمهما) يعني أنا اشترطنا عليهما في كتاب الصّلح أن لا يتجاوزا حكم القرآن، و لا يحكما بهوى النفس و سوء الرّأى فخالفوا «فخالفا ظ» الكتاب المبين، و خانوا «خانا ظ» في حقّ المسلمين، فكان اللّائمة في ذلك إليهما و العبؤ عليهما، فلا يجب علينا اذا اتّباع حكمهما فنضلّ و نخزى.الترجمة:و جز اين نيست كه تحكيم ساخته شدند آن دو نفر حاكم تا اين كه زنده سازند چيزى را كه زنده ساخته آن را قرآن، و بميرانند چيزى را كه ميرانيده آن را قرآن، و زنده گردانيدن آن عبارت است از اجتماع و اتفاق بآن، و ميرانيدن آن عبارت است از افتراق از آن. پس اگر كشيده بود ما را قرآن بسوى ايشان تبعيّت ايشان مى كرديم، و اگر كشيده بود ايشان را بسوى ما متابعت مى كردند ما را. پس نياوردم پدر مباد شما را بجهة شما شرّى را، و فريب ندادم شما را از كار شما، و مشتبه نكردم آن كار را بر شما، و جز اين نيست كه جمع شد رأى هاى رؤساى شما بر اختيار كردن دو مرد، أخذ پيمان كرديم از ايشان كه تجاوز نكنند از حكم قرآن پس متحيّر و سرگردان شدند از آن، و ترك كردند حق را و حال آنكه مى ديدند حق را و بصير بودند بآن و بود ظلم و جور آرزوى ايشان، پس بگذشتند بآن و حال آنكه سابق شد استثنا كردن ما بر ايشان در حكم كردن بعدالت و قصد كردن مر حق سوء راى ايشان را، و حكم بجور ايشان را يعنى در أول أمر استثنا كرده بوديم كه اين دو نفر اگر انديشه بدو حكم جور نمايند معتبر نخواهد شد. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom