(در پاسخ خوارج كه ماجراى حكميّت را نمى پذيرفتند قبل از ورود به شهر در نزديكى كوفه فرمود).
۱. علل پذیرش حكمیت در صفّين:
ما افراد را داور قرار نداديم، تنها قرآن را به حكميّت «داروى» انتخاب كرديم (كه آنها بر سر نيزه كرده و داورى آن را مى خواستند) اين قرآن، خطّى است نوشته شده كه ميان دو جلد پنهان است، زبان ندارد تا سخن گويد، و نيازمند به كسى است كه آن را ترجمه كند، و همانا انسانها مى توانند از آن سخن گويند، و هنگامى كه شاميان ما را دعوت كردند تا قرآن را ميان خويش داور گردانيم، ما گروهى نبوديم كه به كتاب خداى سبحان پشت كنيم، در حالى كه خداى بزرگ فرمود: «اگر در چيزى خصومت كرديد آن را به خدا و رسول باز گردانيد». باز گرداندن آن به خدا اين است كه كتاب او را به داورى بپذيريم، و باز گرداندن به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اين است كه سنّت او را انتخاب كنيم، پس اگر از روى راستى به كتاب خدا داورى شود، ما از ديگر مردمان به آن سزاوارتريم، و اگر در برابر سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تسليم باشند ما بدان اولى و برتريم.
امّا سخن شما كه چرا ميان خود و آنان براى حكميّت (داورى) مدّت تعيين كردى من اين كار را كردم تا نادان خطاى خود را بشناسد، و دانا بر عقيده خود استوار بماند، و اينكه شايد در اين مدّت آشتى و صلح، خدا كار امّت را اصلاح كند و راه تحقيق و شناخت حق باز باشد، تا در جستجوى حق شتاب نورزند، و تسليم اوّلين فكر گمراه كننده نگردند.
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره خوارج نهروان زمانيكه حكميّت عمرو ابن عاص و ابو موسى را انكار كردند (و گفتند چون در امامتى كه خداوند براى تو تعيين فرموده مردم را حاكم قرار دادى كفر و ضلالت شد) و در آن اصحاب خود را مذمّت نموده مى فرمايد:
(1) ما مردان را حاكم قرار نداديم، بلكه قرآن را حاكم گردانيديم،
(2) و اين قرآن خطّى است نوشته شده ميان دو پاره جلد كه به زبان سخن نمى گويد و ناچار براى آن مترجمى لازم است (كه منظور آنرا بيان كند) و مردانند كه از آن سخن مى گويند،
(3) و چون اهل شام از ما خواستند كه قرآن را بين خود حكم قرار دهيم (در خواستشان را پذيرفتيم، زيرا) كسانى نبوديم كه از كتاب خدا رو گردان باشيم (و از حكم او پيروى ننمائيم) و خداوند سبحان (هم در قرآن كريم سوره 4 آیه 59) فرموده: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ» يعنى اگر در چيزى با يكديگر نزاع و دشمنى داشته باشيد (براى اصلاح آن) بخدا و رسول (قرآن و سنّت) مراجعه نمائيد، در نزاع و دشمنى رجوع بخدا اينست كه طبق كتاب او حكم كنيم و رجوع برسول اينست كه سنّت و طريقه او را پيش گيريم،
(4) پس اگر از روى راستى در كتاب خدا حكم شود (بخواهند واقع آنرا بيان كنند نه از روى تفسير به رأى و تأويل نادرست) ما (امام عليه السّلام و ائمّه بعد از آن حضرت) بآن حكم (امامت و خلافت) از همه مردم سزاوارتريم (زيرا در قرآن كريم سوره 10 آیه 35 مى فرمايد: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ» يعنى آيا كسيكه براه حقّ راهنما باشد براى متابعت و پيروى سزاوارتر است يا كسيكه راه نيافته مگر آنكه راهنمائى شود، پس چه شده شما را كه هر دو را برابر دانسته ايد و چگونه در اين امر حكم مى كنيد. و در سوره 39 آیه 9 مى فرمايد: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً، يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا...» يعنى آيا دانايان و نادانان برابر هستند، خردمندان بر اين امر آگاهند. پس طبق حكم قرآن چون ما راهنماى بحقّ و داراى همه دانشها هستيم بايد امام و پيشوا باشيم) و اگر به سنّت رسول خدا حكم شود ما از مردم بآن حكم اولى مى باشيم (زيرا پيغمبر اكرم در غدير خمّ و سائر اوقات به امامت و خلافت مرا نصب و تعيين فرموده، خلاصه، ما به حكومت حكمين تن نداديم مگر آنكه طبق قرآن و سنّت حكم نمايند نه آنكه به هواى نفس سخن گفته هر كارى بخواهند انجام دهند).
(5) و امّا اينكه مى گوئيد چرا ميان خود و ايشان (اهل شام) در تحكيم مهلت دادى (تا كار به اينجا رسيد، مى بايستى در آنروز يا در آن هفته بفرمائى تا در كتاب خدا نظر كرده حكم آنرا ظاهر سازند، پاسخ اين است كه) مهلت دادم تا جاهل تحقيق كند و عالم استوار باشد، و شايد خدا امر اين امّت را در اين متاركه و مداراة اصلاح فرمايد و (براى اينكه) راه نفس بر ايشان گرفته نشود (براى بدست آوردن حقّ آنها را مجبور نكرده باشيم) تا براى شناختن حقّ عجله و شتاب نموده گمراهى نخست را (كه بدون تأمّل و تحقيق به مخالفت و جنگ با ما كوشيدند) پيروى كنند (بايشان مهلت داديم تا در اين امر درست وارسى نمايند).
سخنى از آن حضرت (ع) در باره خوارج، هنگامى كه حكميت مردان را منكر شدند. اينك اصحابش را نكوهش مى كند:
ما مردان را حكم قرار نداديم، بلكه قرآن را حكم قرار داديم. و اين قرآن خطى است نوشته شده، كه در ميان دو جلد جاى دارد. به زبان سخن نمى گويد. نيازمند ترجمانى است و مردان ترجمانى كنند. هنگامى كه آن قوم ما را دعوت كردند كه قرآن را حكم قرار دهيم، از آن گونه مردم نبوديم كه از كتاب خدا رويگردان شويم. كه خداى تعالى گفته است: «اگر در چيزى خصومت كرديد آن را به خدا و پيامبرش بازگردانيد.» بازگردانيدن به خدا اين است، كه بر طبق كتاب او داورى كنيم و بازگردانيدن به رسول خدا اين است، كه سنّت او را بگيريم. پس، اگر از روى حقيقت به كتاب خدا داورى شود، ما از ديگر مردم بدان سزاوارتريم، و اگر به سنّت رسول خدا داورى شود، ما از ايشان اولاتريم.
اما اين كه مى گويند، كه چرا در اين داورى مدت معين كردى از اين رو چنين كردم تا در اين مدت آنكه جاهل است حقيقت را دريابد و آنكه داناست در اعتقاد خود ثابت قدم شود و شايد خداوند، در اين مدت دست بازداشتن از جنگ، كار امّت را به صلاح آورد. و او مثل كسى نباشد كه گلويش را مى فشارند تا پيش از شناخت حق بدان شتاب ورزد و نخستين بار كه باطل چهره نمايد از پى آن رود.
ما افراد را حَکَم قرار نداديم، بلکه فقط قرآن را به «حکميّت» برگزيديم، ولى قرآن خطوطى است که در ميان دو جلد قرار گرفته و سخن نمى گويد، بلکه نيازمند به ترجمان است، و تنها انسانها(ى آگاه و قرآن شناس) مى توانند از آن سخن بگويند (بنابراين) هنگامى که آن قوم (شاميان) ما را دعوت کردند که قرآن ميان ما و آنها حکم باشد ما گروهى نبوديم که به کتاب خداوند سبحان، پشت کنيم در حالى که مى فرمايد : «اگر در چيزى اختلاف کرديد آن را به خدا و رسولش باز گردانيد» (و از آنها نظر بخواهيد) باز گرداندن به خدا، اين است که به کتابش حکم کنيم و ارجاع به رسول الله (صلى الله عليه وآله) اين است که به سنتش عمل نماييم، و اگر درباره کتاب خدا، به درستى حکم شود ما سزاوارترين مردم به پذيرش آن هستيم و اگر به سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) حکم شود ما نيز از همه (پيشگام تر و) شايسته تر و سزاوارتريم که به سنت او عمل نماييم.
اين که، مى گوييد : چرا ميان خودم و آنها (حکمين) ضرب الاجلى براى حکميّت قرار دادم؟ اين تنها به خاطر آن بود که ناآگاهان در جستجوى حقيقت برآيند و آنها که آگاهند به مطالعه و مشورت پردازند (و تمام جوانب مسأله را روشن سازند) شايد خداوند در اين فاصله کار اين امّت را اصلاح کند و راه تحقيق بر آنها بسته نشود; در جستجوى حق عجله نکنند و تسليم نخستين فکر گمراه کننده، نشوند.
در گماردن داوران ما مردمان را به داورى نگمارديم، بلكه قرآن را داور قرار داديم، و اين قرآن، خطّى نبشته است كه ميان دو جلد هشته است. زبان ندارد تا به سخن آيد، ناچار آن را ترجمانى بايد، و ترجمانش آن مردانند -كه معنى آن دانند-.
چون اين مردم ما را خواندند تا قرآن را ميان خويش داور گردانيم، ما گروهى نبوديم كه از كتاب خدا روى برگردانيم. همانا، خداى سبحان گفته است: «اگر در چيزى خصومت كرديد، آن را به خدا و رسول بازگردانيد». پس بازگرداندن آن به خدا اين است كه كتاب او را به داورى بپذيريم، و بازگرداندن به رسول اين است كه سنّت او را بگيريم. س اگر از روى راستى به كتاب خدا داورى كنند، ما از ديگر مردمان بدان سزاوارتريم، و اگر به سنّت رسول (ص) گردن نهند، ما بدان اولى تريم.
امّا سخن شما كه، چرا ميان خود و آنان، براى داورى، مدّت نهادى من اين كار را كردم تا نادان خطاى خود را آشكارا بداند و دانا بر عقيدت خويش استوار ماند. و اين كه شايد در اين مدّت كه آشتى برقرار است، خدا كار اين امّت را سازوارى دهد -تا از سختى و فشار برهد-، و ناچار نشود با شتاب جستجوى حقّ را واگذارد و از آغاز به گمراهى گردن در آرد.
از سخنان آن حضرت است در رابطه با خوارج وقتى كه حكميت را انكار كردند، در اين كلام اصحاب خود را نسبت به حكميت سرزنش مى نمايد. فرمود:
ما مردمان را حكم قرار نداديم، قرآن را حكم كرديم، و اين قرآن خطى است نوشته شده ميان دو جلد كه با زبان حرف نمى زند، او را مترجمى لازم است، و از جانب او مردان سخن مى گويند. زمانى كه اين مردم ما را به حكميت قرآن دعوت كردند ما قومى نبوديم كه از قرآن رو بگردانيم، در حالى كه خداوند سبحان فرموده: «اگر در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و رسولش برگردانيد». برگرداندن اختلاف به خداوند اين است كه كتابش را حاكم قرار دهيم، و ارجاع دادن اختلاف به پيامبرش اين است كه سنّتش را اخذ كنيم. پس اگر از روى صدق در كتاب خدا حكم شود ما به آن حكم از همه مردم سزاوارتريم، و اگر به سنّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حكم شود ما از همه مردم به آن اولى تريم.
امّا گفتار شما كه چرا ميان خود و آنان در حكميت مدت قرار دادى براى اين بود كه جاهل حق را نزد خودش روشن كند، و دانا در عقيده اش تحقيق بيشتر كند، و شايد خداوند در اين مدت آرامش كار اين امت را اصلاح كند، و در مضيقه نباشند تا پيش از شناخت حق شتاب كرده و به نخستين گمراهى گردن نهند.