خطبه ۱۲۵

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : پاسخ به اعتراض خوارج [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) في التحكيم و ذلك بعد سماعه لأمر الحكمين :
إِنَّا لَمْ نُحَكِّمِ الرِّجَالَ وَ إِنَّمَا حَكَّمْنَا الْقُرْآنَ، هَذَا الْقُرْآنُ إِنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْطُورٌ بَيْنَ الدَّفَّتَيْنِ لَا يَنْطِقُ بِلِسَانٍ وَ لَا بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَانٍ وَ إِنَّمَا يَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ.
وَ لَمَّا دَعَانَا الْقَوْمُ إلَى أَنْ نُحَكِّمَ بَيْنَنَا الْقُرْآنَ لَمْ نَكُنِ الْفَرِيقَ الْمُتَوَلِّيَ عَنْ كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى، وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ [تَعَالَى عَزَّ مِنْ قَائِلٍ] سُبْحَانَهُ «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ»؛ فَرَدُّهُ إِلَى اللَّهِ أَنْ نَحْكُمَ بِكِتَابِهِ وَ رَدُّهُ إِلَى الرَّسُولِ أَنْ نَأْخُذَ بِسُنَّتِهِ.
فَإِذَا حُكِمَ بِالصِّدْقِ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ، وَ إِنْ حُكِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ وَ أَوْلَاهُمْ بِهَا.
وَ أَمَّا قَوْلُكُمْ لِمَ جَعَلْتَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُمْ أَجَلًا فِي التَّحْكِيمِ، فَإِنَّمَا فَعَلْتُ ذَلِكَ لِيَتَبَيَّنَ الْجَاهِلُ وَ يَتَثَبَّتَ الْعَالِمُ، وَ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ يُصْلِحَ فِي هَذِهِ الْهُدْنَةِ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَا تُؤْخَذَ بِأَكْظَامِهَا، فَتَعْجَلَ عَنْ تَبَيُّنِ الْحَقِّ وَ تَنْقَادَ لِأَوَّلِ الْغَيِّ.

دَفّتَيْن : دو جلد، دو طرف.
الَاكْظَام : جمع «كظم»، مخرج تنفس، «الاخذ بالاكظَام»، اشاره به تنگى وقت و عدم فرصت است. 
دَفَّتَين : دو طرف جلد كتاب
هُدنَة : صلح و سازش، زمان متاركه
أكظام : جمع كظم : محل خارج شدن نفس، اخذ كظم : خفه كردن 
(در پاسخ خوارج كه ماجراى حكميّت را نمى پذيرفتند قبل از ورود به شهر در نزديكى كوفه فرمود).
۱. علل پذیرش حكمیت در صفّين:
ما افراد را داور قرار نداديم، تنها قرآن را به حكميّت «داروى» انتخاب كرديم (كه آنها بر سر نيزه كرده و داورى آن را مى خواستند) اين قرآن، خطّى است نوشته شده كه ميان دو جلد پنهان است، زبان ندارد تا سخن گويد، و نيازمند به كسى است كه آن را ترجمه كند، و همانا انسانها مى توانند از آن سخن گويند، و هنگامى كه شاميان ما را دعوت كردند تا قرآن را ميان خويش داور گردانيم، ما گروهى نبوديم كه به كتاب خداى سبحان پشت كنيم، در حالى كه خداى بزرگ فرمود: «اگر در چيزى خصومت كرديد آن را به خدا و رسول باز گردانيد». باز گرداندن آن به خدا اين است كه كتاب او را به داورى بپذيريم، و باز گرداندن به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اين است كه سنّت او را انتخاب كنيم، پس اگر از روى راستى به كتاب خدا داورى شود، ما از ديگر مردمان به آن سزاوارتريم، و اگر در برابر سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تسليم باشند ما بدان اولى و برتريم.
امّا سخن شما كه چرا ميان خود و آنان براى حكميّت (داورى) مدّت تعيين كردى من اين كار را كردم تا نادان خطاى خود را بشناسد، و دانا بر عقيده خود استوار بماند، و اينكه شايد در اين مدّت آشتى و صلح، خدا كار امّت را اصلاح كند و راه تحقيق و شناخت حق باز باشد، تا در جستجوى حق شتاب نورزند، و تسليم اوّلين فكر گمراه كننده نگردند.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در باره خوارج نهروان زمانيكه حكميّت عمرو ابن عاص و ابو موسى را انكار كردند (و گفتند چون در امامتى كه خداوند براى تو تعيين فرموده مردم را حاكم قرار دادى كفر و ضلالت شد) و در آن اصحاب خود را مذمّت نموده مى فرمايد:
(1) ما مردان را حاكم قرار نداديم، بلكه قرآن را حاكم گردانيديم،
(2) و اين قرآن خطّى است نوشته شده ميان دو پاره جلد كه به زبان سخن نمى گويد و ناچار براى آن مترجمى لازم است (كه منظور آنرا بيان كند) و مردانند كه از آن سخن مى گويند،
(3) و چون اهل شام از ما خواستند كه قرآن را بين خود حكم قرار دهيم (در خواستشان را پذيرفتيم، زيرا) كسانى نبوديم كه از كتاب خدا رو گردان باشيم (و از حكم او پيروى ننمائيم) و خداوند سبحان (هم در قرآن كريم سوره 4 آیه 59) فرموده: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ» يعنى اگر در چيزى با يكديگر نزاع و دشمنى داشته باشيد (براى اصلاح آن) بخدا و رسول (قرآن و سنّت) مراجعه نمائيد، در نزاع و دشمنى رجوع بخدا اينست كه طبق كتاب او حكم كنيم و رجوع برسول اينست كه سنّت و طريقه او را پيش گيريم،
(4) پس اگر از روى راستى در كتاب خدا حكم شود (بخواهند واقع آنرا بيان كنند نه از روى تفسير به رأى و تأويل نادرست) ما (امام عليه السّلام و ائمّه بعد از آن حضرت) بآن حكم (امامت و خلافت) از همه مردم سزاوارتريم (زيرا در قرآن كريم سوره 10 آیه 35 مى فرمايد: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ» يعنى آيا كسيكه براه حقّ راهنما باشد براى متابعت و پيروى سزاوارتر است يا كسيكه راه نيافته مگر آنكه راهنمائى شود، پس چه شده شما را كه هر دو را برابر دانسته ايد و چگونه در اين امر حكم مى كنيد. و در سوره 39 آیه 9 مى فرمايد: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً، يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا...» يعنى آيا دانايان و نادانان برابر هستند، خردمندان بر اين امر آگاهند. پس طبق حكم قرآن چون ما راهنماى بحقّ و داراى همه دانشها هستيم بايد امام و پيشوا باشيم) و اگر به سنّت رسول خدا حكم شود ما از مردم بآن حكم اولى مى باشيم (زيرا پيغمبر اكرم در غدير خمّ و سائر اوقات به امامت و خلافت مرا نصب و تعيين فرموده، خلاصه، ما به حكومت حكمين تن نداديم مگر آنكه طبق قرآن و سنّت حكم نمايند نه آنكه به هواى نفس سخن گفته هر كارى بخواهند انجام دهند).
(5) و امّا اينكه مى گوئيد چرا ميان خود و ايشان (اهل شام) در تحكيم مهلت دادى (تا كار به اينجا رسيد، مى بايستى در آنروز يا در آن هفته بفرمائى تا در كتاب خدا نظر كرده حكم آنرا ظاهر سازند، پاسخ اين است كه) مهلت دادم تا جاهل تحقيق كند و عالم استوار باشد، و شايد خدا امر اين امّت را در اين متاركه و مداراة اصلاح فرمايد و (براى اينكه) راه نفس بر ايشان گرفته نشود (براى بدست آوردن حقّ آنها را مجبور نكرده باشيم) تا براى شناختن حقّ عجله و شتاب نموده گمراهى نخست را (كه بدون تأمّل و تحقيق به مخالفت و جنگ با ما كوشيدند) پيروى كنند (بايشان مهلت داديم تا در اين امر درست وارسى نمايند).
 
سخنى از آن حضرت (ع) در باره خوارج، هنگامى كه حكميت مردان را منكر شدند. اينك اصحابش را نكوهش مى كند:
ما مردان را حكم قرار نداديم، بلكه قرآن را حكم قرار داديم. و اين قرآن خطى است نوشته شده، كه در ميان دو جلد جاى دارد. به زبان سخن نمى گويد. نيازمند ترجمانى است و مردان ترجمانى كنند. هنگامى كه آن قوم ما را دعوت كردند كه قرآن را حكم قرار دهيم، از آن گونه مردم نبوديم كه از كتاب خدا رويگردان شويم. كه خداى تعالى گفته است: «اگر در چيزى خصومت كرديد آن را به خدا و پيامبرش بازگردانيد.» بازگردانيدن به خدا اين است، كه بر طبق كتاب او داورى كنيم و بازگردانيدن به رسول خدا اين است، كه سنّت او را بگيريم. پس، اگر از روى حقيقت به كتاب خدا داورى شود، ما از ديگر مردم بدان سزاوارتريم، و اگر به سنّت رسول خدا داورى شود، ما از ايشان اولاتريم.
اما اين كه مى گويند، كه چرا در اين داورى مدت معين كردى از اين رو چنين كردم تا در اين مدت آنكه جاهل است حقيقت را دريابد و آنكه داناست در اعتقاد خود ثابت قدم شود و شايد خداوند، در اين مدت دست بازداشتن از جنگ، كار امّت را به صلاح آورد. و او مثل كسى نباشد كه گلويش را مى فشارند تا پيش از شناخت حق بدان شتاب ورزد و نخستين بار كه باطل چهره نمايد از پى آن رود.
 
ما افراد را حَکَم قرار نداديم، بلکه فقط قرآن را به «حکميّت» برگزيديم، ولى قرآن خطوطى است که در ميان دو جلد قرار گرفته و سخن نمى گويد، بلکه نيازمند به ترجمان است، و تنها انسانها(ى آگاه و قرآن شناس) مى توانند از آن سخن بگويند (بنابراين) هنگامى که آن قوم (شاميان) ما را دعوت کردند که قرآن ميان ما و آنها حکم باشد ما گروهى نبوديم که به کتاب خداوند سبحان، پشت کنيم در حالى که مى فرمايد : «اگر در چيزى اختلاف کرديد آن را به خدا و رسولش باز گردانيد» (و از آنها نظر بخواهيد) باز گرداندن به خدا، اين است که به کتابش حکم کنيم و ارجاع به رسول الله (صلى الله عليه وآله) اين است که به سنتش عمل نماييم، و اگر درباره کتاب خدا، به درستى حکم شود ما سزاوارترين مردم به پذيرش آن هستيم و اگر به سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) حکم شود ما نيز از همه (پيشگام تر و) شايسته تر و سزاوارتريم که به سنت او عمل نماييم.
اين که، مى گوييد : چرا ميان خودم و آنها (حکمين) ضرب الاجلى براى حکميّت قرار دادم؟ اين تنها به خاطر آن بود که ناآگاهان در جستجوى حقيقت برآيند و آنها که آگاهند به مطالعه و مشورت پردازند (و تمام جوانب مسأله را روشن سازند) شايد خداوند در اين فاصله کار اين امّت را اصلاح کند و راه تحقيق بر آنها بسته نشود; در جستجوى حق عجله نکنند و تسليم نخستين فکر گمراه کننده، نشوند.
 
در گماردن داوران ما مردمان را به داورى نگمارديم، بلكه قرآن را داور قرار داديم، و اين قرآن، خطّى نبشته است كه ميان دو جلد هشته است. زبان ندارد تا به سخن آيد، ناچار آن را ترجمانى بايد، و ترجمانش آن مردانند -كه معنى آن دانند-.
چون اين مردم ما را خواندند تا قرآن را ميان خويش داور گردانيم، ما گروهى نبوديم كه از كتاب خدا روى برگردانيم. همانا، خداى سبحان گفته است: «اگر در چيزى خصومت كرديد، آن را به خدا و رسول بازگردانيد». پس بازگرداندن آن به خدا اين است كه كتاب او را به داورى بپذيريم، و بازگرداندن به رسول اين است كه سنّت او را بگيريم. س اگر از روى راستى به كتاب خدا داورى كنند، ما از ديگر مردمان بدان سزاوارتريم، و اگر به سنّت رسول (ص) گردن نهند، ما بدان اولى تريم.
امّا سخن شما كه، چرا ميان خود و آنان، براى داورى، مدّت نهادى من اين كار را كردم تا نادان خطاى خود را آشكارا بداند و دانا بر عقيدت خويش استوار ماند. و اين كه شايد در اين مدّت كه آشتى برقرار است، خدا كار اين امّت را سازوارى دهد -تا از سختى و فشار برهد-، و ناچار نشود با شتاب جستجوى حقّ را واگذارد و از آغاز به گمراهى گردن در آرد.
 
از سخنان آن حضرت است در رابطه با خوارج وقتى كه حكميت را انكار كردند، در اين كلام اصحاب خود را نسبت به حكميت سرزنش مى نمايد. فرمود:
ما مردمان را حكم قرار نداديم، قرآن را حكم كرديم، و اين قرآن خطى است نوشته شده ميان دو جلد كه با زبان حرف نمى زند، او را مترجمى لازم است، و از جانب او مردان سخن مى گويند. زمانى كه اين مردم ما را به حكميت قرآن دعوت كردند ما قومى نبوديم كه از قرآن رو بگردانيم، در حالى كه خداوند سبحان فرموده: «اگر در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و رسولش برگردانيد». برگرداندن اختلاف به خداوند اين است كه كتابش را حاكم قرار دهيم، و ارجاع دادن اختلاف به پيامبرش اين است كه سنّتش را اخذ كنيم. پس اگر از روى صدق در كتاب خدا حكم شود ما به آن حكم از همه مردم سزاوارتريم، و اگر به سنّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حكم شود ما از همه مردم به آن اولى تريم.
امّا گفتار شما كه چرا ميان خود و آنان در حكميت مدت قرار دادى براى اين بود كه جاهل حق را نزد خودش روشن كند، و دانا در عقيده اش تحقيق بيشتر كند، و شايد خداوند در اين مدت آرامش كار اين امت را اصلاح كند، و در مضيقه نباشند تا پيش از شناخت حق شتاب كرده و به نخستين گمراهى گردن نهند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 292-279 وَمِنْ كلامٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في التحكيم وذلك بعد سماعه لأمر الحكمين.اين سخن را امام عليه السلام درباره مسأله حكميّت بعد از شنيدن گفتگوى بعضى در مورد آن، بيان فرمود. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در بالاآمد اين خطبه به طور كلى درباره «مسأله حكمين» بعد از جنگ «صفّين» ايراد شده است و از چند بخش تشكيل مى شود. نخست امام عليه السلام فلسفه قبول حكميّت را با استدلال به آيات قرآن بيان مى كند. در بخش ديگرى به پاسخ ايرادهاى آنها مى پردازد. و در بخش سوّم آنها را نصيحت مى كند كه دست از خلاف بردارند و براى پيكار با ظالمان شام، خودرا آماده كنند و آنها را بر كوتاهى ها و مخالفت ها و بى انضباطى ها ملامت و سرزنش مى نمايد.                     پاسخ به بهانه جويان خوارج:همان گونه که در بالا آمد، اين خطبه در پاسخ کسانى ايراد شده است که به مسأله پذيرش حکميّت از امام (عليه السلام) خرده مى گرفتند و اساس گفتار آنها اين بود : چرا شما حکميّت دو نفر را در اين مسأله مهم دينى، پذيرفتيد ؟ در حالى که حکم فقط خداست و افراد عادى حق ندارند با فکر خود درباره وظايف دينى حکم کنند.امام (عليه السلام) در پاسخ آنها به نکته مهمى اشاره مى کند و مى فرمايد : «ما افراد را حکم قرار نداديم بلکه فقط قرآن را به حکميّت انتخاب کرديم، ولى قرآن خطوطى است که در ميان دو جلد قرار گرفته است و سخن نمى گويد، بلکه نيازمند به ترجمان است، و تنها انسانها مى توانند از آن سخن بگويند (إنَّا لَمْ نُحَکِّمِ الرِّجَالَ، وَإنَّمَا حَکَّمْنَا الْقُرْآنَ. هذَا الْقُرْآنُ إنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْتُورٌ(1) بَيْنَ الدَّفَّتَيْنِ(2)، لاَ يَنْطِقُ بِلِسَان، وَلاَ بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَان. وَإنَّمَا يَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ).اشاره به اين که : قرآن يک سلسله احکام کلى بيان فرموده و بايد افراد آگاه، احکام جزئيه را از آن استخراج کنند و در اختيار عموم بگذارند و يا به عبارت ديگر، آن کليات را بر مصاديق تطبيق کنند.مثلاً قرآن مجيد مى گويد : « (وَإنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِيْنَ إقْتَتَلُوا فَاَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإنْ بَغَتْ إحْديهُمَا عَلَى الاُخْرى فَقاتِلُوا الّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِئَ إلى أَمْرِ اللهِ فَإنْ فَاءَتْ فَاَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَاَقْسِطُوا إنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِيْنَ); هر گاه دو گروه از مؤمنان نزاع و جنگ کنند آنها را آشتى دهيد. و اگر يکى از آنها بر ديگرى تجاوز کرد با گروه متجاوز مبارزه کنيد تا به فرمان خدا بازگردد، هر گاه بازگشت، در ميان آن دو بر طبق عدالت، صلح، برقرار سازيد و عدالت پيشه کنيد ! که خداوند عادلان را دوست دارد»(3).بى شک جنگ «صفّين» يکى از مصداقهاى اين آيه بود، وظيفه حکمين ـ اگر انسانهاى درستکار و هوشيارى بودند ـ اين بود که بگويند : هنگامى که مردم با على (عليه السلام) بيعت کرده اند، و علاوه بر نص پيامبر (صلى الله عليه وآله)، جمهور کشور اسلام و صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله) او را به خلافت پذيرفته اند آن کس که راه خلاف را برگزيده مصداق باغى و ظالم است بايد به سوى جمهور مردم، برگردد و توبه کند و اگر نکرد همه مسلمين وظيفه دارند با او بيکار کنند تا از طريق خلاف بازآيد.مسأله حکميّت چيزى جز اين نيست همان کارى که همه قضات اسلامى انجام مى دهند، يعنى احکام کتاب و سنت را بر مصاديق آن تطبيق کرده و حکم صادر مى کنند.آيا اين سخن جاى ايراد دارد ؟ ولى افسوس ! که جاهلان و ناآگاهان «خوارج» اين مطلب واضح را درک نمى کردند و تعصب و لجاجت به آنها اجازه نمى داد و به هدف اصلى حکميّت در همه جا و در همه چيز برسند.آن گاه امام (عليه السلام) در توضيح اين معنا مى افزايد : «هنگامى که آن قوم (شاميان) ما را دعوت کردند که قرآن ميان ما و آنها حاکم باشد، ما گروهى نبوديم که به کتاب خداوند سبحان پشت کنيم در حالى که مى فرمايد : «اگر در چيزى اختلاف کرديد آن را به خدا و رسولش بازگردانيد» (و از آنها نظر بخواهيد) (وَلَمَّا دَعَانَا الْقَوْمُ إلَى أَنْ نُحَکِّمَ بَيْنَنَا الْقُرْآنَ لَمْ نَکُنِ الْفَرِيقَ الْمُتَوَلِّيَ عَنْ کِتَابِ اللهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى، وَقَدْ قَالَ اللهُ سُبْحَانَهُ : (فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْء فَرُدُّوهُ إلَى اللهِ والرَّسُولِ))(4).و در توضيح اين آيه مى فرمايد : «ارجاع دادن اختلافات به خدا، اين است که به کتابش حکم کنيم و ارجاع به رسول الله (صلى الله عليه وآله) اين است که به سنتش عمل نماييم، واگر درباره کتاب خدا به درستى حکم شود ما سزاوارترين مردم به پذيرش آن هستيم و اگر به سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) حکم شود ما (نيز) از همه شايسته تر و سزاوارتريم که به سنت او عمل نماييم» (فَرَدُّهُ إلَى اللهِ أَنْ نَحْکُمَ بِکِتَابِهِ وَرَدُّهُ إلَى الرَّسُولِ أَنْ نَأْخُذَ بِسُنَّتِهِ; فَإذَا حُکِمَ بِالصِّدْقِ فِي کِتَابِ اللهِ، فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ، وَإنْ حُکِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللهِ (صلى الله عليه وآله)، فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ وَ أَوْلاَهُمْ بِهَا).به اين ترتيب امام (عليه السلام) به روشنى ثابت مى کند حکميّت کتاب و سنّت، چيزى جز مراجعه به آنها نيست و با توجه به اين که ما مأمور به اين امر هستيم کسى نمى تواند بر ما خرده بگيرد که چرا حکميّت را پذيرفتيم. اشتباه خرده گيران در اين است که آنها مى پندارند ما حکميّت اشخاص را پذيرفته ايم در حالى که ما حکميّت کتاب خدا را پذيرا شده ايم.در اين جا سؤال مهمى پيش مى آيد و آن اين که : مفهوم اين گفتار امام (عليه السلام) اين است که حکميّت را با ميل و رضاى باطنى و طبق وظيفه شرعى پذيرفته است در حالى که از خطبه هاى متعدّدى در «نهج البلاغه» برمى آيد که حکميّت را بر امام (عليه السلام) تحميل کرده اند و امام (عليه السلام) از اين تحميل سخت ناراحت بود، اين دو چگونه با هم سازگار است ؟در پاسخ اين سؤال، بايد گفت : امام هرگز مخالف مسأله حکميّت نبود، امام (عليه السلام) در واقع بر دو نکته پافشارى داشت : نخست اين که : بلند کردن قرآنها بر سر نيزه ها تنها مکر و فريب و توطئه براى جلوگيرى از پيروزى لشکر امام (عليه السلام) در آخرين لحظات و ايجاد اختلاف و نفاق در لشکر امام (عليه السلام) بود و گر نه شاميان هرگز آماده پذيرش حکميّت قرآن نبودند و به تعبير امام (عليه السلام) نه اهل دين بودند و نه اهل قرآن(5).ديگر اين که امام (عليه السلام) با انتخاب فرد نادان و بى خبرى همچون «ابو موسى اشعرى» براى ارجاع به قرآن مخالف بود، بنابراين هيچ گونه تضادّى ميان محتواى اين خطبه، و خطبه هاى ديگر نهج البلاغه نيست.شاهد اين موضوع اين است که : فرزند برومند امام (عليه السلام) نيز در روز «عاشورا» طبق نقل مقاتل، قرآن را گرفت و بر سر گذارد و در برابر لشکر کوفه ايستاد و گفت : «يا قَوْمِ إنَّ بَيْنِي وَبَيْنَکُمْ کِتَابُ اللهِ وَسُنَّةُ جَدِّي رَسُولِ اللهِ; اى قوم : حاکم در ميان من و شما قرآن و سنّت جدّم رسول الله باشد»(6).* * *نکته:ماجراى غم انگيز حکمين!مى دانيم هنگامى که لشکر معاويه در جنگ «صفّين» در آستانه شکست قرار گرفت «عمروعاص» مکّار، تدبيرى انديشيد و به شاميان توصيه کرد قرآن ها را بر سرنيزه ها بلند کنند و بگويند : «ما تسليم حکم قرآن هستيم هر چه درباره شما و ما بگويد عمل خواهيم کرد».امام (عليه السلام) فرياد زد: آنها هرگز تسليم حکم قرآن نيستند اين فقط مکر و نيرنگ و فريبى است که مى خواهند با آن، جلو شکست حتمى خود را بگيرند، ولى گروهى از ساده لوحان به اتفاق جمعى از منافقان که در لشکر امام (عليه السلام) بودند اين سخن را نپذيرفتند و اصرار در توقف جنگ داشتند و حتى امام (عليه السلام) را تهديد به قتل کردند. امام (عليه السلام) براى جلوگيرى از اختلاف و پراکندگى به حکم اجبار دستور توقف جنگ را صادر فرمود، سپس گفتند بايد دو نفر نماينده از دو لشکر براى پيدا کردن حکم قرآن انتخاب شود.در اين جا اشتباه دوّمى از سوى ساده لوحان و با کمک منافقان انجام گرفت که «ابو موسى اشعرى» ساده لوح خام و بى خبر را به عنوان نمايندگى لشکر بر امام (عليه السلام) تحميل کردند که سرانجام تلخ آن را همه مى دانيم.و عجب اين که : به دنبال اين حادثه گروهى از همان ها در مقابل امام (عليه السلام) سربرداشتند و عَلَم مخالفت برداشتند که چرا امام (عليه السلام) تسليم حکميّت شده در حالى که قرآن مى گويد : « (إنِ الحُکْمُ إلاّ للهِ)(7); حاکم و حَکَم تنها خداست» و نتيجه اين کار به وجود آمدن جنگ ديگرى به نام «جنگ نهروان» بود که با سخنان امام (عليه السلام) گروهى بيدار شدند و توبه کردند و جمعيّت اندکى باقى ماندند که به سرعت تار و مار شدند.برنامه امام (عليه السلام) در اين مسأله واضح بود زيرا :1 ـ حکميّت قرآن در اختلافات مسلمين، چيز پوشيده اى نبود و قرآن با صراحت به مسلمانان دستور داده است که اگر در چيزى اختلاف کردند حل اختلاف خود را از قرآن و سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) بخواهند (نساء آيه 59 که در کلام امام (عليه السلام) به آن استدلال شده بود).بنابراين پذيرش داورى قرآن با توجه به اين که به اعتقاد همه مسلمان ها قرآن آخرين سخن را در هر چيز مى گويد مطلبى نبود که بر امام (عليه السلام) خرده بگيرند ولى آن بى خبران آن را به صورت يک نقطه ضعف منعکس ساختند.2 ـ شکى نيست که طراحان توطئه بالا بردن قرآن ها بر سرنيزه، نه اعتقادى به حکميّت قرآن داشتند و نه حق و عدالت بلکه سياست بازان کهنه کار و بى ايمانى بودند که به چيزى جز حکومت بر مردم و امور مادى وابسته به آن، نمى انديشيدند و امام (عليه السلام) از اين توطئه در همان آغاز پرده برداشت ولى چه سود که ساده لوحان غافل نپذيرفتند.3 ـ به يقين قرآن مجيد، به خودى خود ايفاى نقش حکميّت را نمى کند جز اين که قرآن شناسان آگاه در کنار آن قرار گيرند و احکام آن را در هر مسأله استخراج کنند و به مردم اعلام نمايند و اگر در داستان «صفّين» اين کار انجام مى گرفت روشن بود که لشکر «معاويه» مشمول آيه شريفه 9 سوره حجرات بودند که مى گويد : (فَإنْ بَغَتْ إحْداهُمَا عَلَى الاُْخْرى...) به عنوان گروه طغيانگر که در برابر مرکز حکومت اسلام و امام (عليه السلام) مسلمين به مخالفت برخاسته اند محکوم مى شدند.ولى چه سود که «حکمين» (ابو موسى وعمروعاص) نه آگاهى از قرآن داشتند و نه اگر مى داشتند به آگاهى خود عمل مى کردند.بنابراين اگر واقعاً حکميّت به قرآن سپرده مى شد و قرآن شناسانى براى حکميّت انتخاب مى شدند نه تنها کار خلافى نبود بلکه عمل به دستور قرآن محسوب مى شد امّا چون شرايط لازم در هيچ مقطعى حاصل نشد و طبعاً نتيجه، بسيار نامطلوب و تلخ بود گروه نادان به جاى اين که خود را ملامت کنند به ملامت امام (عليه السلام) برخاستند و به جاى اين که خودرا بشکنند به فکر شکستن آينه افتادند.اشتباه نشود داستان حکمين يک حادثه مقطعى در تاريخ نبود، بلکه چيزى است که در زمان هاى مختلف و حتى در عصر ما تکرار شده ومى شود. امر مقدّسى را عنوان مى کنند و در زير چتر آن قرار مى گيرند سپس برداشت هاى غلطى را آگاهانه و ناآگاهانه بر آن تحميل مى کنند و آنچه را که به سود منافع نامشروعشان است بر مى گزينند.«عمروعاص» مکّار و «ابوموسى» ساده لوح نادان در هر زمان اشباه و نظايرى دارند و«صفّين»ها و قرآن بر سرنيزه کردن ها و حکميّتها به اَشکال مختلف تکرار مى شوند که نتيجه آن، مظلوميت حق طلبان على گونه است.* * * *بخش دیگر از کلام امام (عليه السلام) در واقع ترکيبى از دو قسمت است : نخست به پاسخ يکى از شبهات «خوارج» و امثال آنها مى پردازد سپس آنها را تشويق به جهاد در برابر ظالمان وستمگران شام مى کند.گفتار امام (عليه السلام) در قسمت اوّل، اشاره به عهدنامه حکميّت دارد که در ميان آن حضرت و معاويه انجام شد (و شرح آن در نکات خواهد آمد) در اين عهدنامه يک سال به حکمين فرصت داده شده بود که درباره حلّ مشکل اختلاف امّت بينديشند و در کار خود عجله نکنند.خرده گيران بى خبر و نادان گاه به اصل حکميّت ايراد مى گرفتند که امام (عليه السلام) در بخش گذشته اين خطبه جواب روشن و منطقى و دقيق به آنان داد و گاه به شاخ و برگ آن، يعنى مسأله قرار دادن مدت ايراد مى گرفتند.امام (عليه السلام) در پاسخ آنها چنين مى فرمايد : «اما اين که مى گوييد : چرا ميان خود و آنها (حکم ها) مدّتى براى حکميّت قرار دادى ؟ اين تنها به خاطر آن بود که ناآگاهان در جستجوى حقيقت برآيند، و آنها که آگاهند به مطالعه و مشورت پردازند (و تمام جوانب مسأله را روشن سازند)» (وَأَمَّا قَوْلُکُمْ : لِمَ جَعَلْتَ بَيْنَکَ وَبَيْنَهُمْ أَجَلاً فِي التَّحْکِيمِ ؟ فَإنَّمَا فَعَلْتُ ذلِکَ لِيَتَبَيَّنَ الْجَاهِلُ، وَ يَتَثَبَّتَ(8) الْعَالِمُ).سپس مى افزايد : «شايد خداوند در اين فاصله، کار اين امّت را اصلاح کند و راه تحقيق بر آنها بسته نشود (و آزادانه به تحقيق پردازند) در جستجوى حق عجله نکنند، و تسليم نخستين فکر گمراه کننده نشوند» (وَلَعَلَّ اللهَ أَنْ يُصْلِحَ فِي هذِهِ الْهُدْنَةِ(9) أَمْرَ هذِهِ الاُْمَّةِ; وَلاَ تُؤْخَدُ بِأَکْظَامِهَا(10)، فَتَعْجَلَ عَنْ تَبَيُّنِ الْحَقِّ، وَتَنْقَادَ لأَوَّلِ الْغَيِّ).در واقع امام (عليه السلام) چند فائده براى ضرب الاجل يک مسأله در مسأله حکميّت بيان فرموده، نخست اين که : ناآگاهان از جوش و خروش تعصّب باز ايستند و بتوانند درباره اين مسأله سرنوشت ساز تحقيق کنند و ديگر اين که علماى امّت در اصحاب على (عليه السلام) جوانب مسأله را به خوبى بررسى کنند و آنچه ضايعات کمترى در بردارد برگزينند و حکمين را براى انتخاب صحيح ارشاد کنند.ديگر اين که در اين مدّت طرقى براى اصلاح امر امّت به طور کلّى انديشيده شود و از کارهاى عجولانه که سبب گمراهى است بپرهيزند.عجب اين که : گروه متعصّب لجوج و ناآگاه از «خوارج» اصرار داشتند که عجولانه در اين زمينه تصميم گيرى شود و سرنوشت امّت را بدون مطالعه و تحقيق و دقّت به خطر بيفکنند و اين است راه و رسم افراد نادان در هر عصر و هر زمان.جمله «وَلاَ تُؤْخَدُ بِأَکْظَامِهَا» که به معنى نگرفتن بيخ گلو و آزاد گذاشتن راه نفس است کنايه از آزادى براى مطالعه و تصميم گيرى و انتخاب مى باشد کنايه اى است گويا و فصيح و بليغ.جمله «وَتَنْقَادَ لأَوَّلِ الْغَيِّ» (مبادا تسليم اوّلين گمراهى شوند) اشاره به اين است که تصميم هاى عجولانه غالباً گمراه کننده است.بعضى از شارحان نهج البلاغه «أَوَّلُ الْغَيِّ» را اشاره به بالا بردن قرآنها بر سرنيزه ها که اوّلين گام گمراهى بود، دانستنه اند(11) ولى تفسير اوّل به قرينه جمله قبل از آن، مناسب تر به نظر مى رسد.***نکته ها:1 ـ صلحنامه صفّينهنگامى که شاميان ستمگر و مکّار با استفاده از برافراشتن قرآنها بر بالاى نيزه ها مردم عراق را اغفال کردند و صلح را بر اميرمؤمنان على (عليه السلام) تحميل نمودند عهدنامه يا پيمان آتش بس، به صورت تنظيم شد :«هذَا مَا تَقَاضى عَلَيْهِ عَلِيُّ بن أَبِي طَالِب(12) وَمُعاوِيَةُ بْنِ أبِي سُفْيَانَ قَاضَيَ عَلِيُّ بْنِ أَبي طَالِب عَلَى أَهْلِ الْعِراقِ وَمَنْ کَانَ مَعَهُ مِنْ شِيْعَتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُسلِميْنَ وَقَاضي مُعَاوِيَةُ بْنِ أَبي سُفْيانَ عَلَى أَهْلِ الشَّامِ وَمَنْ کَانَ مَعَهُ مِنْ شِيْعَتهِ مِنَ الْمؤْمِنينَ وَالْمُسلِمينَ اَنَّا نَنْزِلُ عِنْدَ حُکْم اللهِ وَکِتَابِهِ وَلاَ يَجْمَعُ بَيْنَنا إلاّ إيّاهُ وَإنَّ کِتَابَ اللهِ سُبْحَانَهُ بَيْنَنا مِنْ فَاتِحَتِهِ إلى خَاتِمَتِهِ نُحيِي مَا أَحْيَا القُرآنُ وَيُمِيْتُ مَا أَماتَ الْقُرْآنُ فَإنْ وَجَدَ الْحَکَمانِ اَنَّ ذلِکَ فِي کِتَابِ اللهِ إتَّبَعْناهُ وَإنْ لَمْ يَجداهُ أَخَذا بِالسُّنَةِ الْعَادِلَةِ غَيْرِ الْمُفِّرقَةِ وَالحْکَمَانِ عَبْدُ اللهِ بْنِ قَيْسِ وَعَمْرُوبْنُ الْعاصِ; اين چيزى است که داورى نموده است «على بن ابى طالب (عليه السلام)» و «معاويه بن ابى سفيان»، داورى نموده است «على بن ابى طالب (عليه السلام)» نسبت به اهل عراق و کسانى که با او بوده اند از پيروانش از مؤمنين و مسلمين و داورى نموده است و «معاويه بن ابى سفيان» نسبت به اهل شام و پيروانش از مؤمنين و مسلمين، که ما تسليم حکم خدا و کتاب خدا هستيم و چيزى ما را متفّق نمى کند مگر خداوند و اين که کتاب خداوند سبحان در ميان ماست از آغاز تا پايانش. احيا مى کنيم آنچه را قرآن احيا کرده و از بين مى بريم آنچه را قرآن از بين برده. هرگاه دو حَکَم (که از ميان ما انتخاب شده اند) چيزى در کتاب خدا در اين موضوع (جنگ و صلح ما) يافتند از آن پيروى مى کنيم و اگر نيافتند به سنت عادله مورد اتفاق (که از پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله)به ما رسيده است) عمل مى کنند و دو حکَم «عبدالله بن قيس» (ابو موسى اشعرى) و«عمروعاص» هستند»(13).اين داورى يا صلحنامه يا عهدنامه (هر نامى بر آن بگذاريد) در کتابهاى مختلف با تفاوت مختصرى نقل شده است و همه آنها نشان مى دهد که مسأله، مسأله حکميّت قرآن بوده است نه حکميّت اشخاص و به تعبير ديگر : اشخاص موظّف بودند آنچه را قرآن در اين باره مى گويد استخراج و استنباط کنند و دستورات کلّى بر مصاديق آن تطبيق نمايند ولى کوردلان «خوارج» آن را به عنوان حکميّت انسانها در دين خدا تلقّى کردند و به جنجال و غوغاگرى روى آوردند و شکاف خطرناک تازه اى در ميان مسلمين بوجود آوردند و جهل و نادانى در طول تاريخ، از اين عواقب دردناک بسيار داشته است.در ادامه اين صلحنامه آمده است که حَکَمين از «على (عليه السلام) و معاويه» و از هر دو لشکر پيمان گرفتند که آنها بر جان و مال و خانواده و قوم و قبيله خود در امانند و آنچه را آنها قضاوت کنند همه پذيرا شوند قضاوتى که موافق کتاب خدا و سنّت باشد و آتش بس، و گذاردن اسلحه بر زمين تا زمان حکم حکميّت ادامه خواهد يافت، و مدّت آتش بس يک سال کامل است، و اگر حکمين مايل بودند حکم خود را زودتر از اين مدت صادر کنند، مانعى ندارد، و اگر يکى از آنها از دنيا برود، امير گروه او فرد ديگرى را به جاى او نصب کند(14).* * *2 ـ گفتگوى منطقى امام (عليه السلام) با خوارجدر حديثى آمده است که اميرمؤمنان على (عليه السلام) «عبدالله بن عباس» را به سوى لشکر «خوارج» فرستاد که چندان با او فاصله نداشتند تا تحقيق کند آنها چه مى خواهند؟ و دليل مخالفت آنها چيست ؟ آنها در پاسخ گفتند : اى «ابن عباس !» ما ايرادهايى به پيشواى تو داريم که همه آنها کفرآميز، خطرناک و سبب آتش دوزخ است :نخست اين که : او نام خودرا به عنوان اميرالمؤمنين از صلحنامه محو کرد، سپس صلحنامه را ميان خود و «معاويه» تنظيم نمود، اگر او اميرمؤمنين نيست، ما از مؤمنانيم بنابراين دليلى ندارد که او امير ما باشد.دوّم اين که : او درباره موقعيت خودش ترديد داشت زيرا به حکمين گفت درست بنگريد اگر «معاويه» سزاوارتر به خلافت است او را تثبيت کنيد و اگر من اَوْلى هستم مرا تثبيت کنيد، هرگاه او درباره خود شک داشته باشد ما شکّ شديدترى خواهيم داشت.سوّم اين که : او حکميّت را به غير خود سپرد در حالى که ما خود او را از همه صالح تر براى اين کار مى دانيم.چهارم اين که : او افراد را داور در دين خدا قرار داد در حالى که (داورى مخصوص خداست و) او چنين حقّى را نداشت.پنجم اين که : در جنگ «جمل» پس از پيروزى اموال و اسلحه دشمن را در ميان ما تقسيم کرد، ولى زنان و فرزندانشان را به اسارت نگرفت.ششم اين که : او وصىّ پيامبر (صلى الله عليه وآله) بود و حق وصيت را ادا ننمود.«ابن عباس» نزد حضرت آمد و عرض کرد : يا اميرالمؤمنين ! سخنان اين قوم را شنيدى و تو به جوابگويى آنها شايسته ترى، امام (عليه السلام) فرمود : آرى چنين است.سپس فرمود : اى «ابن عباس !» به آنها بگو آيا شما راضى به حکم خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله) هستيد ؟ عرض کردند آرى !امام (عليه السلام) فرمود : من از آغاز شروع مى کنم، و ايرادات شما را يک به يک پاسخ مى گويم.سپس فرمود : اما در مورد محو عنوان اميرالمؤمنين از عهدنامه، فراموش نمى کنم که من روز «حديبيه» کاتب عهدنامه صلح بودم و نوشتم : «بسم الله الرَّحْمنِ الرَّحِيْمِ هذا مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ رَسوُلُ اللهِ وَ أَبوُ سُفْيانَ وَسُهَيْلُ بْنِ عَمِْرو» «سهيل» گفت : اوّلاً ما رحمن و رحيم را نمى شناسيم وثانياً تو را رسول الله نمى دانيم وثالثاً موافق نيستيم نام تو مقدّم بر نام ما نوشته شود در حالى که سنّ ما از تو بيشتر است (و چون آنها از بهانه جويى دست بر نمى داشتند) پيامبر (صلى الله عليه وآله)به من دستور داد به جاى «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيْمِ» «بِسْمِکَ اللَّهُمَّ» بنويس و به جاى «رسول الله» ، «محمّد بن عبدالله» بنویس ! سپس به من فرمود : تو نيز به چنين سرنوشتى در آينده گرفتار خواهى شد و تسليم پيشنهادشان مى شوى، در حالى که کراهت دارى، من هم در صلحنامه اى که ميان من و عمروعاص نوشته شد عنوان اميرالمؤمنين را نوشتم ولى آنها نپذيرفتند. «خوارج» با شنيدن اين سخن گفتند : حق با توست اى على !و امّا اين که مى گوييد : من با تعيين حکمين و اين که به آنها گفته ام : ببينيد معاويه سزاوارتر است يا من ؟ درباره خودم شک کرده ام، اين سخن اشتباه است، اين در واقع نوعى ابراز انصاف در سخن مى باشد، شبيه چيزى که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) به گفته قرآن مجيد به مشرکان فرمود : « (وإِنَّا أَوْ إيَّاکُمْ لَعَلَى هُدىً أَوْ فِي ضَلال مُبِيْن); ما يا شما بر هدايت يا در گمراهى آشکار هستيم»(15)، مسلّماً اين دليل بر ترديد پيامبر (صلى الله عليه وآله) در حقانيت خودش نبود. «خوارج» در اين جا نيز گفتند حق با توست.اما اين که مى گوييد : چرا غير خودم را به عنوان حکم برگزيدم در حالى که من از همه شايسته تر به اين کار هستم، اين شبيه برنامه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) است که «سعد بن معاذ» را در جنگ «بنى قريظه» به عنوان حکميّت برگزيد در حالى که پيامبر (صلى الله عليه وآله) از همه شايسته تر بود.اين از يکسو، از سوى ديگر خداوند مى فرمايد : (لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِي رَسُولِ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ); من در اين کار به پيامبر (صلى الله عليه وآله) تأسى کردم، «خوارج» گفتند : اين سخن نيز صحيح است.اما اين که، به من ايراد کرده ايد که چرا افراد را داور دين خدا قرار دادم ؟ من هرگز چنين نکردم، من کلام خدا را داور قرار دادم، چرا که خداوند : در مورد «صيد در حال احرام» مى فرمايد : « (وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْکُمُ بِهِ ذَواَ عَدْل مَنْکُمْ); و هر کس از شما عمداً صيدى را (در حال احرام) به قتل برساند بايد کفاره اى معادل آن از چارپايان بدهد، کفاره اى که دو نفر عادل از شما درباره معادل بودن آن حکم کنند»(16) هنگامى که خداوند چنين دستورى را درباره پرنده اى که در حال احرام صيد شده است صادر مى کند، درباره خون هاى مسلمين که بسيار از آن بالاتر است چرا قائل نباشيم؟!اما اين که مى گوييد : من در جنگ «بصره» پس از پيروزى اموال لشکر شکست خورده را در ميان لشکريانم تقسيم کردم ولى زنان و فرزندانشان را به عنوان اسيران تقسيم نکردم، اين در واقع منّتى بود از سوى من بر اهل «بصره» همان گونه که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در فتح مکه، بر اهل مکه، منّت گذارد و آنها را مورد عفو قرارداد. اضافه بر اين فرض کنيد، من آنها را تقسيم مى کردم کدام يک از شما «عايشه» را در سهم خود به عنوان کنيز به اسيرى مى پذيرفت ؟ «خوارج» گفتند : حق با توست.سپس فرمود : اما اين که : به من ايراد مى کنيد، من وصى پيامبرم (صلى الله عليه وآله) و مقام وصايت را حفظ نکرده ام، اين گناه من نيست گناه شما است که مرا رها ساختيد و نسبت به من، پشت کرديد... گفتند : حق با توست.و در پايان گروه زيادى از طريق مخالفت بازگشتند ولى چهار هزار نفر از متعصبين باقى ماندند که در يک نبرد برق آسا همگى متلاشى شدند(17). (18)****پی نوشت:1. «مستور» : مفهوم روشنى دارد که به معنى شئ پنهان است. ولى در بعضى نسخه ها «مسطور» آمده که معنى «نوشته شده را دارد» از مادّه «سطر» و با واژه «خط» که به عنوان وصف آن در عبارت بالا ذکر شده تناسب بيشترى دارد.2. «دفّتين» تثنيه «دفّة» به معنى صفحه و کنار هر چيزى است و دو طرف جلد کتاب يا قرآن را «دفّتين» مى گويند.3. حجرات، آيه 9.4. نساء، آيه 59.5. همان گونه که در آغاز همين خطبه در بحث سند خطبه آمد.6. مسند الامام الشهيد، جلد 2، صفحه 43. اين سخن در اصل از مقتل الحسين مقرّم نقل شده و او هم از تذکرة الخواص ابن جوزى گرفته است (مقتل الحسين مقرّم، صفحه 233).7. يوسف، آيه 67.8. «يتثّبت» از مادّه «تثبّت» به معنى تحقيق کردن است.9. «هدنه» از مادّه «هدون» (بر وزن قرون) به معنى سکون و آرامش گرفته شده و معمولاً به معنى مصالحه بعد از جنگ يا آتش بس بکار مى رود.10. «اکظام» جمع «کظم» (بر وزن عزم) وجمع «کظم» (بر وزن قلم) به معنى محل خروج نفس (خرخره) است.11. «منهاج البراعه» علامه «خويى» جلد 8، صفحه 180.12. در بسيارى از تواريخ آمده است که کاتبان لشکر على (عليه السلام) عنوان اميرمؤمنين را در کنار نام آن حضرت نگاشتند ولى «عمروعاص» و ديگران سخت بر آن اعتراض کردند که اگر ما شما را اميرمؤمنان بدانيم بايد کسانى که در برابر شما هستند امير فاسقان باشند حتماً بايد اين عنوان حذف شود، على (عليه السلام) تأمّلى فرمود و به ياد داستان «صلح حديبيه» افتاد و فرمود : الله اکبر در آن روز نيز هنگامى که عنوان رسول الله (صلى الله عليه وآله) را در کنار نام پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) نوشتم فرياد مخالفان برخاست و اصرار بر حذف آن نمودند من حاضر به حذف آن نشدم و پيامبر (عليه السلام) براى دفع غائله شخصاً آن را محو نمود، اين سخن، «عمروعاص» را سخت به خشم درآورد که ما را با کفّار مقايسه مى کنى من در اين جلسه نمى مانم، امام (عليه السلام) فرمود : از خدا مى خواهم که مجلس مرا از وجود مثل تويى پاک کند و مدتى گفتگو درباره نوشتن عنوان اميرالمؤمنين ادامه يافت. بعضى معتقد بودند که حذف نشود هر چند شمشيرها به خاطر آن کشيده شود ولى سرانجام مصلحت اين ديده شد براى دفع غائله اين عنوان را بردارند (تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 37 و تواريخ ديگر).13. بحار الانوار، جلد 32، صفحه 543. اين عهدنامه در تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 38 با پاره اى از تفاوتها آمده است.14. بحار الانوار، جلد 32، صفحه 543. اين عهدنامه در تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 38 با پاره اى از تفاوتها آمده است.15. سبأ، آيه 24.16. مائده، آيه 95.17. «احتجاج طبرسى»، جلد 1، صفحه 442 (با تلخيص و کمى نقل به معنا) همين داستان در «مناقب ابن مغازلى» صفحه 406 با اضافاتى و در «بحار الانوار»، جلد 33، صفحه 377 با مقدارى تفاوت نقل شده است.18. سند خطبه: طبرى مورخ معروف در حوادث سال 37 هجرى اين خطبه را با شأن صدور مشروحى بيان كرده كه فشرده آن، چنين است: اين سخن را امام عليه السلام زمانى بيان فرمود كه: به سراغ خوارج آمد در حالى كه آنها با ابن عباس مشغول بحث و محاجه بودند. امام عليه السلام به ابن عباس فرمود: تو ساكت باش، سپس شروع به سخن كرد و بعد از حمد و ثناى الهى فرمود: پيشواى شما كيست؟. گفتند: ابن كوّاء، فرمود: چرا شما به مخالفت با ما برخاسته ايد؟ عرض كردند: به خاطر پذيرش حكميّت در جنگ صفّين. امام عليه السلام فرمود: شما را به خدا سوگند! مگر شما نبوديد كه هنگام بالا بردن قرآن ها بر سرنيزه ها، اصرار داشتيد كه دست از جنگ بكشم و من به شما گفتم اين گروه را من بهتر از شما مى شناسم آنها نه اهل دين هستند و نه اهل قرآن ولى شما گوش نداديد و بر مسأله حكميّت اصرار نموديد من به ناچار پذيرفتم ولى با حكمين شرط كردم كه بر طبق قرآن قضاوت كنند وإلّا ما از حكم آنان برى و بيزار خواهيم بود؟ خوارج گفتند: آيا عدالت است كه افراد را در مسأله خون مسلمين حكم قرار دهيم؟ امام عليه السلام فرمود: ما مردان را حكم قرار نداديم بلكه قرآن را حكم قرار داديم.(انا لم نحكم الرجال وإنما حكمنا القرآن). سپس طبرى بخشى از اين خطبه را آورده است. سبط بن جوزى در تذكره الخواس ومرحوم مفيد در ارشاد و طبرسى در احتجاج اين خطبه را با تفاوت هايى نقل كرده اند. 
شرح علامه جعفریدر رابطه با خوارج:«انا لم نحكم الرجال، و انما حكمنا القرآن هذا القرآن انما هو خط مستور بين الدفتين لا ينطق بلسان و لابد له من ترجمان» (ما هرگز اشخاص را (براي قضيه مورد نزاع) حكم قرار ندارديم و جز اين نيست كه ما قرآن را حكم نموديم. اين قرآن (كه به صورت كتاب مدون در پيش روي ماست) خطي است نوشته شده كه در ميان دو طرف جلد قرار گرفته است و اين خطوط نوشته شده زباني ندارد كه سخني بگويد چاره‌اي جز اين نيست كه بايد مفسر ترجماني وجود داشته باشد كه قرآن را تفسير و توضيح بدهد.)حكم قرآن است نه اشخاص جاهل و غرض ورز:اميرالمومنين عليه‌السلام همانگونه كه بارها در سخنانش فرموده است بجهت اضطرار بود كه حكميت را قبول فرمود و همچنين بارها حيله بازيهاي معاويه و عمروبن عاص را نه تنها در اين مورد بلكه بطور كلي گوشزد فرموده است. با اين حال گروهي غوطه‌ور در جهل و خود خواهي بنام خوارج در اين جريان روياروي حجت عظماي خداوندي مقاومت نموده و با يك تعصب وقيح اميرالمومنين عليه‌السلام را مورد خطاب و عتاب قرار مي‌دادند. پاسخ بسيار روشن آن حضرت به خوارج در اين خطبه آمده است. در توضيح پاسخ بطور مختصر مطالبي را در ضمن همه جملات خطبه متذكر مي‌شويم:1- ما اشخاص را نه بدان جهت كه مرداني هستند كه ما رضايت بدانها داده‌ايم حكم قرار داديم بلكه ما خود قرآن را كه كتاب هدايت و تفكيك كننده حق از باطل است حكم نموديم. به اين شرط كه كاملا مطابق قرآن حكم كنند نه برمبناي هوي و هوس و مسخره بازيهاي عوام فريبانه. بنابراين ما كه حكم بودن مردان را پذيرفتيم بدان جهت بود كهقرآن كه بظاهر كتابي است مدون نمي‌تواند خود مفسر و توضيح و توجيه‌كننده خود باشد و لازم است مرداني عالم و با تقوي و با خلوص آن را تفسير نمايند و توضيح بدهند. در نتيجه وقتي كه ديديم آن دو مرد سرنوشت حياتي همه جوامع اسلامي را با هوي و هوس و مسخره بازيهاي عوامفريبانه تعيين كردند براي همگان اثبات شد كه آن دو نفر كاري با قرآن نداشتند يعني اصلا چيزي كه در ديدگاه آنان نبود فقط قرآن بود كه مي‌بايست مطابق آن حكم كنند و مسئله را حل و فصل نمايند. اگر يك انسان عامي هم به داستان حكميت ابوموسي اشعري و عمروبن عاص و مقدمات و چگونگي خود حكميت توجه كند مي‌فهمد كه در آن داستان نه منطق دين به كار رفته است و نه منطق اصول سياسي و اجتماعي و اخلاقي و غيرذلك و به همين جهت است كه گفته شده است: (بااطمينان مي‌توان گفت كه: آن دو مرد با نوعي بند و بست و تصنع كار حكميت را به پايان رسانده‌اند) زيرا جرياني كه در آن اتفاق افتاده است، شبيه به برد و باخت قمار بوده است نه كشف واقعيات و حكم بر طبق آنها. 2- آيا عمرو بن عاص و ابوموسي اينقدر از قرآن و بيعت عمومي مردم با اميرالمومنين عليه‌السلام بي‌خبر بودند و نمي‌دانستند كه خلافت اميرالمومنين عليه‌السلام يك حق و حقيقت كاملا واضح است آيا عمروبن عاص و ابوموسي واقعا نمي‌دانستند كه اگر نوبت ادعاي خونخواهي در مقابل وراثت عثمان به معاويه مي‌رسيد تازه اين يك ادعايحقوقي بود كه اگر بر فرض محال امير المومنين عليه‌السلام دخالتي در قتل عثمان داشت معاويه مي‌توانست آن ادعا را به راه بيندازد نه ادعاي خلافت و زمامداري كه به هيچ وجه شايستگي آن را نداشت.****«و لما دعانا القوم الي ان نحكم بيننا القرآن لم نكن الفريق المتولي عن كتاب الله سبحانه و تعالي و قد قال الله سبحانه: (فان تنازعتم في شي‌ء فردوده الي الله و الرسول) فرده الي الله ان نحكم بكتابه و رده الي الرسول ان ناخذ بسنته فاذا حكم بالصدق في كتاب الله فنحن احق الناس به و ان حكم بسنه رسول الله صلي الله عليه و اله فنحن احق الناس و اولاهم به». (در آن هنگام كه مردم ما را براي حكم قراردادن قرآن در ميان ما دعوت كردند ما آن گروهي نبوديم كه از قرآن (كتاب خداوند سبحان) رويگردان شويم در حالي كه خداوند سبحان فرموده است: (اگر در چيزي با يكديگر تنازع داشتيد آنرا به خدا و رسولش ارجاع نماييد.) ارجاع مورد نزاع بخدا اين است كه مطابق كتاب خدا حكم كنيم. و ارجاع آن به رسول خدا اين است كه به سنت او تمسك كنيم. پس اگر حكم صادقانه با تمسك به كتاب الله شود شايسته‌ترين مردم به درك و پذيرش و عمل به آن حكم صادق ما هستيم. و اگر مطابق سنت رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم حكم شود باز ما شايسته‌ترين و سزاوارترين مردم به درك و پذيرش و عمل به آن هستيم.)اگر آن حكمين واقعا مطابق كتاب الله و سنت و رسول خدا حكم مي‌كردند چه كسي شايسته‌تر از اميرالمومنين عليه‌السلام و پيروان حقيقي او به پذيرش و عمل به آن حكم بود؟3- ترديدي نيست در اينكه اگر آن دو حكم (با اينكه اميرالمومنين عليه السلام به جهت اضطرار حكميت آن دو را پذيرفته بود) واقعا مطابق كتاب الله و سنت پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم حكم مي‌كردند اميرالمومنين عليه‌السلام كه همه ابعاد شخصيتي او تجسمي از قرآن و سنت بود و همچنين پيروان او آن را مي‌پذيرفتند و مورد عمل قرار مي‌دادند. اين همان علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام است كه ارزش زمامداري معمولي را با ارزش كفشي كه وصله به آن مي‌زد مقايسه فرموده و ارزش كفش را به آن زمامداري ترجيح داده است- در مقدمه خطبه 33 كه در موقع حركت براي جنگ با اهل بصره (كه طلحه و زبير و عايشه به راه انداخته بودند) چنين آمده است: (عبدالله بن عباس- رضي الله عنه- مي‌گويد: (در ذي قار به خدمت اميرالمومنين عليه‌السلام رسيدم و او كفش خود را وصله مي‌زد به من فرمود: ارزش اين كفش چيست؟ عرض كردم: قيمتي ندارد آن حضرت فرمود: سوگند بخدا همين كفش بي‌ارزش براي من محبوبتر است از زمامداري بر شما مگر اينكه حقي را برپا بدارم يا باطلي را از بين ببرم …) آيا چنين شخصيتي براي آن زمامداري كه در جملات بالا ارزيابي او را درباره آن ديديم حق را ناديده مي‌گيرد؟****«اما قولكم لم جعلت بينك و بينهم اجلا في التحكيم؟ فانما فعلت ذلك ليتبين الجاهل و يتثبت العالم و لعل الله ان يصلح في هذه الهدنه امر هذه الامه و لا توخذ باكظامها فتعجل عن تبين الحق و تنقاد لاول الغي». (و ما اينكه مي‌گويند: چرا ما بين خود و آنان مدتي را براي حكميت قرار دادي؟ جز اين نيست كه من اين تاخير را بدان جهت روا ديدم كه كسي كه بحقيقت او نادان است آگاه شود و اطلاع حاصل كند و كسي كه عالم به حقيقت امر است در دفاع از حق و اجراي آن مستحكم‌تر گردد. و باشد كه خداوند در اين آرامش امر اين امت را اصلاح نمايد و گلوي آن گرفته نشود تا در نتيجه پيش از آشكار شدن حق با شتابزدگي منحرف شود و از آغاز گمراهي مطيع ضلالت گردد).پيشنهاد اينكه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌بايست در پذيرش حكميت بسرعت عمل كند يا ناشي از حماقت بوده است يا غرض ورزي:4- آيا شتابزدگي در مسئله‌اي كه تعيين‌كننده سرنوشت جوامع اسلامي آن دوران بود عاقلانه و مورد رضاي خداوندي بود؟ اگر هيچ دليلي بر غرض ورزي يا حماقت خوارج جز همين پيشنهاد تعجيل در چنان امر حساس و سرنوشت ساز نبود كافي بود اثبات كند كه آن گروه يا عقل نداشتند و يا اخلاص زيرا دلائلي كه اميرالمومنين عليه‌السلام براي اثبات لزوم عدم تعيين وقت مشخص براي حكميت اقامه فرموده است پوشيده نبود مگر بر كسي كه يا واقعا انديشه و تعقلي نداشت و يا اينكه تعصب و خود كامگي بكلي صفا و خلوص انساني را از وي سلب كرده بود. دلائل آن بزرگوار بدين قرار است:يك- مردم نادان بتوانند در آن مهلتي كه داشتند به تحقيق و بررسي بپردازند و تا آنجا كه بتوانند از حقيقت امر اطلاعي بدست بياورند و بفهمند كه خودكامگان غدار روزگار مي‌خواهند با چه وسيله‌اي بكدامين هدف برسند؟ بديهي است كه فقط با فرصت كافي بود كه آنان مي‌توانستند به مقدار فهم و شعوري كه داشتند تا حدودي اطلاع حاصل كنند كه آن قوم مقام پرست كه نادانان بينوا را از انسانيت مسخ نموده و بصورت خفاشهايي ضد خورشيد درآورده‌اند، مقصدي جز اين ندارند كه قرآن را در ميان بياورند و آنرا بطور ساختگي شفيع و حكم قرار بدهند و سپس برخلاف محتويات قرآن عمل كنند. آيا نصب كردن يزيد تبهكار براي زمامداري مطابق قرآني بود كه آن قرآن شناسان در ضمن آن را علم كرده و حكم قرار داده بودند و يا كشتن حجر بن عديها كه از شخصيتهاي بسيار با عظمت اسلام و مسلمين بودند يا زير پا گذاشتن همه معاهداتي كه سردسته آنان معاويه با امام حسن مجتبي عليه‌السلام بسته بود!دو- و همچنين كساني كه از حقايق امور در غائله صفين و پديده حكميت اطلاعي داشتند بر دانايي و ايمان و اخلاصشان درباره آن دو بيفزايند. بديهي است كه مراحل علم با نظم به آثار آنها بسيار مختلف است كه در سه مرحله كلي خلاصه مي‌شوند: علم اليقين، عين اليقين، حق اليقين. آنچه كه مطلوب است، ترقي درك و علم از مراحل پايين به مرحله حق اليقين و وصول به مرحله‌اي است كه معلوم نوعي اتحاد با عالم پيدا مي‌كند.سه- علت ديگر كه فقط براي انسانهاي با تقوي مطرح است اميد بروز حوادث روشنگر است كه در صورت فرصت امكان‌پذير بود. در اين فرصت احتمال افزايش تحقيقات و قانع ساختن افراد ناآگاه بوسيله خردمندان آگاه از حيله‌گري شاميان و عواقب ناگوار (حكميت) بسيار قوي بود. خوارج آنقدر تحت تاثير تبليغات پوچ مزدوران خودكامگان قرار گرفته بودند كه حتي از درك روشنترين حقيقت نيز بدور بودند زيرا آنان نمي‌فهيدند كه هر چه زمان مي‌گذشت و حكميت به تاخير مي‌افتاد واقعيت روشنتر مي‌گشت و پرده از روي حيله‌گريها و مكرپردازيهاي معاويه و عمروعاص مقام پرستش برداشته مي‌شد لذا عجله در امر حكميت خواسته بسيار جدي آن دو دنياپرست بود نه اميرالمومنين عليه‌السلام كه از هر لحظه‌اي از زمان با ارزشترين استفاده را براي انجام تكاليف خود مي‌نمود. و ترديدي نيست در اينكه در آن موقعيت پذيرش سرعت در حكميت كه مطلوب جدي معاويه و پيروان او بود، اجابت كردن تردستي دشمنان در اين مسئله سرنوشت ساز بوده و بوجود آوردن مانع از استفاده اميرالمومنين از لحظات زمان فرصت.چهار- خود آرامش كه موجب اعتدال اعصاب و وضع مغزي و رواني طرفين خصومت مي‌باشد مي‌توانست كمك بزرگي براي كشف واقعياتي نمايد كه به اصلاح امر طرفين منتهي گردد.پنج- در موضوعي به اهميت حكميت كه قطعا در سرنوشت جوامع اسلامي تاثير بسزايي داشت و داراي ابعاد و جهات گوناگوني بود تصميم‌گيري سريع در حقيقت فشردن گلوي فرماندهان و صاحبنظران در غائله صفين بود كه بدست خودمحوراني كامجو بوجود آمده بود. مهلت براي تفكر رده بالا از مردم در يك حادثه بسيار مهم و خطرناك بقدري حياتي و روشن است كه محال است كه از مغز يك انسان عاقل خلاف آن خطور نمايد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان آن حضرت عليه السّلام است. اين گفتار را در باره حكميّت ايراد فرموده است:امام (ع) اين خطبه را پس از شنيدن رأى حكمين و فريب خوردن ابو موسى به وسيله عمرو بن عاص ايراد فرموده است.اين خطبه از آغاز تا جمله «... أولاهم» به پاسخ آن حضرت به خوارج در باره شبهه حكميّت است و اين كه چرا پس از رضايت دادن به آن فرمان جنگ داده است. شبهه خوارج اين بود كه مى گفتند: تو به داورى آن دو تن در اين امر رضايت دادى و پيمان بستى، و هر كس به كارى رضايت داد و پيمان بست، نمى تواند نقض عهد كند و پيمان را بشكند، از اين رو امام (ع) با بيان «إنّا لم نحكّم الرّجال، و إنّما حكّمنا القرآن» صغراى اين شبهه را ردّ مى كند، يعنى ما مردان را از نظر اين كه رجال امتند به داورى برنگزيديم بلكه قرآن را داور قرار داديم، ليكن قرآن ناگزير ترجمانى لازم دارد كه مقاصدش را بيان كند، و اين قوم از ما خواستند كه داورى قرآن را بپذيريم، و ما گروهى نبوديم كه از حكم قرآن ناخشنود باشيم و روى از آن بگردانيم، زيرا خداوند در آن دستور داده است كه در امور مورد اختلاف، از طريق كتاب و سنّت، به او و پيامبرش (ص) رجوع كنيم، چنان كه فرموده است: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ...» پس اگر از روى علم و راستى با كتاب خدا داورى شود، ما از همه مردم بدان سزاوارتر و به فرمانبردارى از حكم آن شايسته تريم، و استحقاق ما به اين كه قرآن حقّانيّت ما را تصديق كند از همه بيشتر است، زيرا خداوند متعال فرموده است: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ... » و روشن است كه پس از عقد امامت و بيعت مسلمانان به خلافت با آن بزرگوار، معاويه و يارانش از باغيانى كه در اين آيه بدانها اشاره شده و از ياغيانى هستند كه بر آن حضرت شوريده اند، و بر طبق همين نصّ صريح كتاب خدا و همچنين آياتى كه دلالت بر وجوب وفاى به عهد و پيمان و عقد و ميثاق دارد، جنگ با آنها واجب است، و او برتر از اين است كه جنگ آنها با او واجب شمرده شود، بنا بر اين آن داورى كه به سود آنها رأى دهد خطا كار و مخالف كتاب خدا بوده، و مخالفت با حكم او واجب است.حال اگر با توجّه به سنّت پيامبر خدا (ص) در باره اين اختلاف حكم شود، به دلائل خويشاوندى ما با پيامبر (ص) و عمل به سنّت او از جهت اين كه با كتاب خدا موافقت دارد، و قول صريح او در باره وجوب پيروى از امام عادل، ما از همه مردم به او نزديكتر و به اين امر شايسته تريم، پس اگر داورى به سود ديگرى بر ضدّ ما حكم دهد نيز با سنّت پيامبر (ص) مخالفت كرده است، خلاصه پاسخ اين است كه ما به داورى اين دو مرد خشنودى نداده ايم، بلكه راضى شده ايم كه اين دو نفر مطابق كتاب خدا حكم كنند و سخنگوى آن باشند، و آنچه دشمن، ما را بدان فرا خوانده و از ما خواسته است همين، حكومت قرآن است، و چون اين دو با كتاب خدا مخالفت كرده اند، پذيرش گفتار اينها بر ما واجب نيست.فرموده است: «و أمّا قولكم... لأوّل الغىّ»:اين گفتار نيز در حقيقت، پاسخ اين پرسش است كه هنگامى كه دو گروه بر داورى قرآن اتّفاق كردند، پيمان صلحى نوشته شد، و براى داوران يك سال مهلت مقرّر گرديد تا در طول آن حكم خود را صادر كنند، پيمان نامه صلح به شرح زير است: اين است آنچه علىّ بن ابى طالب و معاوية بن ابى سفيان بر آن توافق كردند، على از طرف مردم عراق و شيعيان و پيروان خود، و معاوية بن ابى سفيان نيز از جانب مردم شام و اتباع خود رضايت دادند كه حكم خداوند متعال را گردن نهيم و به كتاب خدا داورى بريم، و بر چيزى جز آن اتّفاق نكنيم، همانا كتاب خدا از آغاز تا پايان ميان ما حاكم است، هر چه را قرآن زنده مى خواهد زنده بداريم، و آنچه را ميرانده و از ميان برده، بميرانيم و از ميان برداريم، اگر داوران حكم مورد اختلاف را در قرآن بيابند از آن پيروى كنند، و اگر نيافتند به سنّت عادلانه پيامبر (ص) كه جلوگير تفرقه و جدايى است تمسّك جويند، «عبد اللّه بن قيس» (ابو موسى) و عمرو بن عاص به داورى برگزيده شده اند و اين دو نفر از على و معاويه و هر دو سپاه تعهّد گرفتند كه بر جان و دارايى خويش ايمن باشند، و امّت از آنها پشتيبانى كند، همچنين كسى كه حكم در باره او صادر مى شود و همه مؤمنان و مسلمانان هر دو گروه، در پيشگاه خداوند متعهّدند كه آنچه از حكم داوران موافق كتاب خداوند و سنّت پيامبر (ص) باشد بدان عمل كنند، و هر دو طرف موافقت كردند تا هنگامى كه حكم داوران صادر شود، ميان آنها امنيّت و ترك مخاصمه و آتش بس برقرار باشد، و نيز اين دو نفر داور در پيشگاه خداوند متعهّدند كه ميان امّت به حقّ داورى كنند، و پيرو خواهشهاى نفسانى خويش نباشند. مدّت اين توافق و آتش بس يك سال تمام است، و داورها مى توانند حكم خود را زودتر و پيش از به سر آمدن اين مدّت صادر كنند، و اگر يكى از اين دو تن پيش از صدور حكم بميرد بايد زمامدار مربوط مردى را كه در اجراى حقّ و برقرارى عدالت كوتاهى نداشته باشد به جاى او تعيين كند، و اگر يكى از دو زمامدار در طول اين مدّت بميرد، بر عهده اصحاب اوست كسى را كه از كار و عمل او خشنودى دارند و راه و روش او را مى پسندند، به جاى او برگزينند. بار خدايا از تو مى خواهيم كه ما را عليه كسى كه مفاد اين موافقتنامه را ناديده انگارد، و در آن انحراف و تجاوزى روا دارد يارى فرمايى. اين موافقتنامه را ده نفر از اصحاب على (ع) و ده نفر از ياران معاويه گواهى كرده اند.اين بود معناى اجل يا مدّتى كه براى حكميّت تعيين شده بود، و در حقيقت پرسش خوارج اين است: كه پس از آن كه به حكميّت رضايت دادى چرا مدّت تعيين كردى، و حكمت و دليل آن چه بوده است امام (ع) پاسخ داده است كه من براى اين منظور اين كار را كردم كه ناآگاه آگاهى پيدا كند، و حقّ بر او آشكار شود، و دانا در كار خود تأمّل و بررسى كند و خود را از شبهه و ترديد برهاند، و نيز به اين اميد بوده كه با اين موافقت اصلاحى در كار اين امّت پديد آيد.فرموده است: «و لا تؤخذ بأكظامها فتعجل ...»،زيرا اين مردم هنگامى كه قرآنها را بر سر نيزه ها ديدند، اوّلين شبهه به آنان دست داد، و اين سرآغاز گمراهى آنها بود، زيرا در اين كار تأمّل و انديشه نكردند، از اين رو به كسى تشبيه شده اند كه گلوى او را بگيرند و نتواند به آسودگى تنفّس كند و براى توصيف اين حالت واژه كظم (مجراى تنفّس) استعاره شده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 170 و من كلام له عليه السّلام فى التحكيم و هو المأة و الخامس و العشرون من المختار فى باب الخطب. (و رواه الطبرسى في الاحتجاج الى قوله لاول البغى نحوه) قال عليه السّلام:إنّا لم نحكّم الرّجال و إنّما حكّمنا القرآن و هذا القرآن إنّما هو خطّ مسطور بين الدّفتين، لا ينطق بلسان و لا بدّ له من ترجمان، و إنّما ينطق عنه الرّجال، و لمّا دعانا القوم إلى أن نحكّم بيننا القرآن لم نكن الفريق المتولّي عن كتاب اللّه تعالى، و قد قال سبحانه: فإن تنازعتم في شيء فردّوه إلى اللّه و الرّسول، فردّه إلى اللّه أن نحكم بكتابه، و ردّه إلى الرّسول أن نأخذ بسنّته، فاذا حكم بالصّدق في كتاب اللّه فنحن أحقّ النّاس به، و إن حكم بسنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فنحن أولاهم به، و أمّا قولكم لم جعلت بينكم و بينهم أجلا في التّحكيم فإنّما فعلت ذلك ليتبيّن الجاهل، و يتثبّت العالم و لعلّ اللّه أن يصلح في هذه الهدنة أمر هذه الأمّة، و لا تؤخذ بأكظامها فتعجل عن تبيّن الحقّ، و تنقاد لأوّل الغيّ.اللغة:(دفّتا) المصحف جانباه المكتنفان به و (الترجمان) و زان زعفران و عنفوان و ريهقان مفسّر اللّسان باللّسان الآخر، و التاء أصلية و الألف و النّون زائدتان و الفعل ترجم و (التبيّن) يستعمل لازما و متعدّيا و (التثبّت) التأنّى في الامور و (الهدنة) بالضمّ المصالحة و الدّعة و السكون و (الأكظام) جمع كظم كأسباب و سبب و مخرج النفس من الحلق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 171 الاعراب:قوله: بين الدّفتين، ظرف لغو متعلّق بقوله مسطور أو مستقرّ صفة لخطّ أو حال ضمير مسطور، و مثله في احتمال الوصفية و الحالية جملة لا ينطق آه، و لعلّ اللّه أن يصلح آه لعلّ حرف موضوع للتوقّع و هو الترجّى للمحبوب و الاشفاق من المكروه و تنصب الاسم و ترفع الخبر مثل ساير الحروف المشبّهة بالفعل و يقترن خبرها كثيرا بأن كما في هذا المقام و في قوله:لعلّك يوما أن تلمّ ملمّة         عليك من اللّاء يدعنك أجدعا «1»    حملا لها على عسى لاشتراكهما في الدلالة على التّرجّى على سبيل الانشاء فان قلت: أن تجعل مدخولها في تأويل المصدر و عليه فكيف يصحّ الحمل في قوله: لعلّ اللّه أن يصلح و قولك لعلّ زيدا أن يقوم إذ الحدث لا يكون خبرا عن الجثة.قلت: هذا اشكال تعرّض له علماء الأدبيّة في باب عسى و تفصّوا عنه بوجوه______________________________ (1) الاجدع بالجيم و الدال المهملة مقطوع الانف أى لعلك ان تنزل عليك نازلة من نوازل الدهر من اللّاء يتركنك بهذا الصفة من الجدع، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 172 احدها أن يقدر هنا مضاف إمّا في الاسم أو في الخبر، فمعنى عسى زيد أن يقوم عسى حال زيد أن يقوم أو عسى زيد صاحب أن يقوم، و نوقش فيه بأنه تكلّف إذ لم يظهر هذا المضاف إلى اللّفظ أبدا لا في الاسم و لا في الخبر و ثانيها أنّ أن زائدة، و ردّ بأنّ الزائد لا يلزم إلّا مع بعض الكلم و لزومه مطردا في موضع معيّن مع أىّ كلمة كانت بعيد و ثالثها ما قاله الكوفيّون و هو أنّ أن مع الفعل في محلّ الرّفع بدلا مما قبله بدل اشتمال كقوله تعالى: «لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ»  إلى قوله: «أَنْ تَبَرُّوهُمْ» .أى لا ينهيكم اللّه عن أن تبرّوهم قال نجم الأئمة: و الذي أرى أنّ هذا وجه قريب فيكون في نحو يا زيدون عسى أن يقوموا قد جاء بما كان بدلا من الفاعل مكان الفاعل و المعنى أيضا يساعد على ما ذهبوا إليه، لأنّ عسى بمعنى يتوقّع، فمعنى عسى زيد أن يقوم أى يتوقّع و يرجا قيامه و إنما غلب فيه بدل الاشتمال لأنّ فيه اجمالا ثمّ تفصيلا و في إبهام الشيء ثمّ تفسيره وقع عظيم لذلك الشى في ء النفس و قوله و لا يؤخذ باكظامها عطف على قوله يتبيّن.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام قاله عليه السّلام في مقام الاحتجاج على الخوارج حيث أنكروا عليه التحكيم، و قد مضى في شرح الخطبة الخامسة و الثلاثين كيفية التحكيم و بدء خروج الخوارج، و في شرح الخطبة السادسة و الثلاثين احتجاجاته عليه السّلام معهم من كتابى المناقب لابن شهر آشوب و كشف الغمة لعليّ بن عيسى الإربلى، و نقول هنا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 173 قد روى الطبرسي في الاحتجاج احتجاجه معهم نحو ما قدّمناه من المناقب و لا بأس بايراده هنا لاختلاف الروايتين و توضيحا للمقام و تأكيدا لما تقدّم فأقول: قال (ره): و روى أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام أرسل عبد اللّه بن العباس إلى الخوارج و كان بمرئى منهم و مسمع قالوا له في الجواب: إنّا نقمنا يابن عباس على صاحبك خصالا كلّها مكفرة موبقة تدعوا إلى النار أمّا أولها فانّه محا اسمه من امرة المؤمنين ثمّ كتب ذلك بينه و بين معاوية فاذا لم يكن أمير المؤمنين و نحن المؤمنون فلسنا نرضى بأن يكون أميرنا و أمّا الثانية فانه شكّ في نفسه حيث قال للحكمين انظرا فان كان معاوية أحقّ بها فاثبتاه و إن كنت أولى بها فاثبتانى فاذا هو شكّ في نفسه و لم يدر أهو حقّ أم معاوية فنحن فيه أشدّ شكا و الثالثة أنه جعل الحكم إلى غيره و قد كان عندنا أحكم الناس و الرابعة أنه حكم الرّجال في دين اللّه و لم يكن ذلك إليه.و الخامسة أنه قسم بيننا الكراع و السّلاح يوم البصرة و منعنا النساء و الذريّة.و السادسة أنه كان وصيّا فضيّع الوصيّة قال ابن عبّاس قد سمعت يا أمير المؤمنين مقالة القوم و أنت أحقّ بجوابهم، فقال عليه السّلام: نعم، ثمّ قال: يابن عبّاس قل لهم ألستم ترضون بحكم اللّه و حكم رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟ قالوا: نعم، قال: ابدء بما بدءتم به في بدء الأمر ثمّ قال عليه السّلام:كنت أكتب لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الوحى و القضايا و الشروط و الأمان يوم صالح أبا سفيان و سهيل بن عمرو فكتبت: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم هذا ما اصطلح عليه محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أبا سفيان بن صخر بن حرب و سهيل بن عمرو فقال سهيل إنا لا نعرف الرّحمن الرّحيم، و لا نقرّ أنّك رسول اللّه، و لكن نحسب ذلك شرفا لك أن تقدّم اسمك قبل أسمائنا و ان كنا أسنّ منك و أبي أسنّ من أبيك، فأمرني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال اكتب مكان بسم اللّه الرّحمن الرّحيم: باسمك اللهمّ، فمحوت ذلك و كتبت باسمك اللهمّ و محوت رسول اللّه و كتبت محمّد بن عبد اللّه، فقال لي: إنك تدعى إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 174 مثلها فتجيب و أنت مكره و هكذا كتبت بيني و بين معاوية و عمرو بن العاص: هذا ما اصطلح عليه أمير المؤمنين و معاوية و عمرو بن العاص فقالا: لقد ظلمناك إن أقررنا أنك أمير المؤمنين و قاتلناك، و لكن اكتب عليّ بن أبي طالب، فمحوت كما محى رسول اللّه، فان أبيتم ذلك فقد جحدتم، فقالوا: هذه لك خرجت منها قال:و أمّا قولكم انى شككت في نفسي حيث قلت للحكمين انظرا فان كان معاوية أحق بها منّي فأثبتاه، فانّ ذلك لم يكن شكا منّى، و لكنى أنصفت فى القول قال اللّه تعالى:وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى  هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ  و لم يكن ذلك شكا و قد علم اللّه أنّ نبيّه على الحقّ قالوا: و هذه لك قال عليه السّلام:و أمّا قولكم إني جعلت الحكم إلى غيرى و قد كنت عندكم أحكم النّاس، فهذا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قد جعل الحكم إلى سعد يوم بني قريظة و قد كان من أحكم الناس فقد قال اللّه تعالى: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» فتأسّيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قالوا: و هذه لك بحجّتنا قال:و أمّا قولكم إنّي حكمت في دين اللّه الرّجال، فما حكمت الرّجال و إنما حكمت كلام الربّ الذي جعله اللّه حكما بين أهله، و قد حكم اللّه الرّجال في طائر فقال: «وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ» .فدماء المسلمين أعظم من دم طائر قالوا، و هذه لك بحجّتنا قال:و أمّا قولكم إنّي قسمت يوم البصرة لما اظفر اللّه بأصحاب الجمل الكراع و السلاح و منعتكم النساء و الذريّة فاني مننت على أهل البصرة كما منّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 175 على أهل مكّة و ان كان عدوّا علينا أخذناهم بذنوبهم و لم نأخذ صغيرا بكبير، و بعد فايّكم كان يأخذ عايشة في سهمه؟ قالوا: و هذه لك بحجّتنا قال:و أمّا قولكم إني كنت وصيّا و ضيّعت الوصيّة فأنتم كفرتم و قدمتم علىّ و أزلتم الأمر عنّى، و ليس على الأوصياء الدّعا إلى أنفسهم إنما يبعث الأنبياء عليهم السّلام فيدعون إلى أنفسهم، و أمّا الوصىّ فمدلول عليه مستغن عن الدّعاء إلى نفسه و ذلك لمن آمن باللّه و رسوله و لقد قال اللّه تعالى:وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا فلو ترك الناس الحجّ لم يكن البيت ليكفر بتركهم إيّاه و لكن كانوا يكفرون بتركهم لأنّ اللّه قد نصبه لهم علما و كذلك نصبنى علما حيث قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا على أنت منّي بمنزلة هارون من موسى، أنت منّي بمنزلة الكعبة تؤتى و لا تأتي، فقالوا هذه لك بحجّتنا فادعونا، فرجع بعضهم و بقى منهم أربعة آلاف لم يرجعوا ممّن كانوا قعدوا عنه، فقاتلهم و قتلهم إذا عرفت ذلك فأقول: إنّه قد ظهر لك من هذه الرّواية و من رواية، المناقب المتقدّمة أنّ من جملة ما نقم الخوارج عليه عليه السّلام تحكيمه للرّجال، و من جملته أنه عليه السّلام ضرب للتحكيم أجلا معيّنا، فساق هذا الكلام دفعا لشبهتهم و قال في ردّ الأوّل و دفعه: إنّ دعويكم علىّ بتحكيم الرجال غير صحيحة ل (أنا لم نحكّم الرجال و انما حكّمنا القرآن و هذا القرآن انما هو خطّ مسطور بين الدفّتين لا ينطق بلسان و لا بدّ له من مفسّر و ترجمان و إنما ينطق عنه) و يترجمه (الرجال و لما دعانا القوم) أى أهل الشام (إلى أن نحكّم بيننا القرآن) حسبما مرّ تفصيله في شرح الخطبة الخامسة و الثلاثين (لم نكن الفريق المتولى عن كتاب اللّه سبحانه و قد) ذمّ اللّه أقواما على ذلك حيث قال: و إذا دعوا إلى كتاب اللّه ليحكم بينهم تولّوا إلّا قليلا منهم و هم معرضون بل لا بدّ لنا من التسليم و الاجابة امتثالا لأمره تعالى حيث (قال عزّ من قائل فان تنازعتم في شيء فردّوه إلى اللّه و الرّسول) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 176 و لما كان الردّ إلى اللّه و الرّسول مجملا محتاجا إلى التفسير و البيان فسّره بقوله (فردّه إلى اللّه) سبحانه (أن نحكم بكتابه) العزيز (و ردّه إلى الرّسول أن نأخذ بسنّته) القويمة (فاذا حكم بالصدق في كتاب اللّه) أى بقول مطابق للواقع لا بتفسيره عن رأى و اعتقاد فاسد (فنحن أحقّ الناس به) أى باللّه أو بكتاب اللّه أو بالحكم الصّدق المستنبط من الكتاب و لوجب بمقتضاه الحكم بخلافتنا و وجوب المتابعة لنا لأنّ اللّه سبحانه قد قال فيه:«قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُ...»  و قال: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» . (و إن حكم بسنّة رسول اللّه) بالحقّ لا بتأويله عن هوى النفس (فنحن أولاهم بها) أى بالسنّة و في بعض النسخ به أى بالحكم الحقّ المستفاد من السنّة أو أولاهم بالرّسول لقوله فيه أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدى، و غيره مما قال فيه من الأخبار الدالة على أولويته عليه السّلام حسبما قدّمناها في شرح الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقية و غيرها أيضا و محصّل جوابه عليه السّلام انه لما نقموا عليه بتحكيم الرّجال أجاب لهم بأنّ القوم لما رفعوا المصاحف على الرّماح و دعونا إلى كتاب اللّه سبحانه و العمل بحكمه لم يسعنا التّولّى و الاعراض و إن كان دعوتهم في الظاهر ايمانا و في الباطن كفرا و عدوانا، فأجبنا إليهم دعوتهم و رضينا بالتحكيم بالقرآن، و حيث إنّ القرآن خطّ مسطور محتاج إلى المفسّر و المترجم قرّرنا الرجلين لمسيس الحاجة إلى التفسير و الترجمة، فالحكم في الواقع و الحقيقة هو القرآن لا الرّجلان، و انما وجودهما توصّلا إلى التفسير و البيان و حاجة إلى المفسر و التّرجمان، مع انه قد مرّ غير مرّة أنّ رضاه عليه السّلام بالتحكيم كان إجبارا و اضطرارا، لا رغبة و اختيارا، هذا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 177 و لما كان هناك مظنّة أن يقال إنّك بعد ما رضيت بالحكمين و لو من باب الحاجة إلى الترجمة فهلّا انفذت قولهما و لم لم ترض بحكمهما؟ فأجاب عليه السّلام عنه بأنّ الواجب علينا اتّباعهما لو كانا يحكمان في السنّة و الكتاب بالصدق و الصّواب و لو حكما بالحقّ لكنّا به أحقّ، لكنهما حكما بالهوى و الخطاء فلا يجب علينا الرضاء و الاتباع و لا التنفيذ و الامضاء، هذا.و العجب من الشّارح المعتزلي حيث ذكر في هذا المقام سؤالا و جوابا ملخّصه أنه إذا كان البناء على تفسير الرجلين و ترجمتهما و حكمهما في واقعة أهل العراق و أهل الشام بما في القرآن دلالة عليه فمن الجائز اختلافهما في تفسيره و تأويله و استدلال كلّ منهما بدليل يوافق غرضه أو تفسير كلّ منهما لآية واحدة على ما يطابق رأيه، إذ ليس فيه نصّ صريح يحسم مادّة النزاع و يرفع الخلاف من البين.و أجاب بأنّ الحكمين لو تأمّلا الكتاب حقّ التّأمّل لوجد فيه النّص الصريح على خلافة أمير المؤمنين، لأنّ فيه النصّ الصّريح على أنّ الاجماع حجّة و معاوية لم يكن مخالفا في هذه المقدّمة و لا أهل الشام، و إذا كان الاجماع حجّة فقد وقع الاجماع لما توفى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على أنّ اختيار خمسة من صلحاء المسلمين لواحد منهم و بيعته يوجب لزوم طاعته و صحّة خلافته، و قد بايع أمير المؤمنين خمسة من صلحاء الصحابة بل خمسون، فوجب أن تصحّ خلافته، و إذا صحّت خلافته نفذت أحكامه، فقد ثبت أنّ الكتاب لو تؤمّل حق التأمّل لكان الحقّ مع أهل العراق و لم يكن لأهل الشام ما يقدح في استنباطهم المذكور، انتهى كلامه هبط مقامه.أقول: أما قوله إنّ الحكمين لو تأمّلا الكتاب لوجدا فيه النّص الصريح على خلافة أمير المؤمنين، فهو حقّ لا ريب فيه، لأنّ الآيات الدالّة على خلافته عليه السّلام كثيرة لا تحصى، و قد مضى جملة منها في مقدّمات الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقية و أشرنا إلى بعضها هنا أيضا.و أما قوله لأنّ فيه النّص الصّريح على حجيّة الاجماع، فلا يخفى ما فيه من الخبط و الخطاء، لانّه مع وجود النّص من القرآن على أصل الخلافة لا داعى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 178 إلى إقامته النّص على حجّية الاجماع ثمّ الاستدلال به على خلافته، و إنما هو أشبه شي ء بالأكل من القفاء و لعلّ الشارح إنما التزم به لأجل حماية الحمى و ذابّا عن الخلفاء، لأنّه لو التزم بوجود النّص على أصل الخلافة لم يجد بدّا من الالتزام ببطلان خلافة المتخلّفين كالالتزام ببطلان خلافة معاوية، و في ذلك ابطال ما اختاره من المذهب و الدّين.و بعد الغضّ عن ذلك أقول: أىّ نصّ صريح في القرآن على حجّية الاجماع فانّ الآيات التي استدلّ بها الجمهور عليها من قوله سبحانه: «وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ»  و قوله: «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً» و قوله: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» و قوله: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ» .و غير ذلك مما استدلوا بها عليها جلّها بل كلّها غير خال عن المناقشة و الفساد كما نبّه عليه الفحول في كتب الاصول، فانظر إلى كتابي التّهذيب و النّهاية للعلامة الحلّى طاب ثراه تجد صدق ما قلناه و بعد التنزل و التسليم أقول: غاية الأمر أنّ هذه الأدلّة من قبيل الظّواهر لا من قبيل النصوص، ثمّ لا أدرى ما ذا يريد بقوله: فقد وقع الاجماع لما توفى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى قوله: و صحّة خلافته، و أى شي ء كان غرضه من اقحامه في البين مع عدم ربطه بالدعوى و عدم الحاجة إليه في اثبات المدّعي، لأنّه إذا دلّ الدليل من القرآن على حجّية الاجماع، و قام الاجماع على خلافة أمير المؤمنين فتثبت خلافته منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 179 من غير حاجة إلى مقدّمة اخرى اللّهم إلّا أن يقال بأنّ غاية ما دلّ عليه القرآن هو حجّية الاجماع و أما أنّ المعتبر في حصول الاجماع على البيعة هل هو اتفاق الكلّ أو يكفى اتفاق البعض و على الثاني فأقلّ ما يحصل به هل هو اتفاق سبعة أو خمسة أو ثلاثة أم يكفى الاثنان كما ذهب إلى كلّ منها قوم، فهذا شي ء لا دلالة في القرآن عليه فاحتيج في تعيين القدر المعتبر في حصوله إلى دليل آخر فذكر هذه المقدّمة لاثبات أنّ المعتبر فيه هو اتفاق الخمسة لا الزائد، فعلى هذا فلا تكون تلك المقدّمة مستغنا عنها، اذ على فرض اعتبار اتفاق الكلّ في حصوله لا ينهض هذا الدليل على اثبات المدّعى كما لا يخفى إلّا انّه يتوجّه عليه أنه بعد اشتراط اعتبار الخمسة في مقام الاختيار و البيعة لا بدّله من الالتزام ببطلان خلافة أبي بكر، لما قد مرّ في المقصد الثاني من المقدّمة الثانية من مقدّمات الخطبة الشقشقية من أنّ خلافته لم تنعقد إلّا ببيعة عمر و أبي عبيدة و سالم و لم يكن هنالك خمسة نفر، و قد مضى ثمّة حكاية كلام من صاحب المواقف و شارحه ينفعك ذكره في هذا المقام و لو سلّمنا وجود خمسة أيضا حينئذ لما يجديه لاشتراطه في الخمسة هنا أن يكونوا من صلحاء المسلمين، و من الواضح أنّ الصلحاء يومئذ قد كانوا من المنكرين لخلافته لا المبايعين و إنما بايعه طغاة «1» طغام و عبيد كالأنعام و تخلّف عنه وجوه الصحابة في بيت أمير المؤمنين ثمّ أخرجوا ملببّين و بايعوا مكرهين كما عرفت ذلك كلّه في مقدمات الخطبة الشقشقيّة و غيرها هذا كلّه على التنزّل و المماشاة، و إلّا فقد قدّمنا في مقدّمات الخطبة المذكورة من أنّ الامامة لا تكون إلّا بالنصّ من اللّه و رسوله لاشتراط العصمة فيه التي لا يعرفها إلّا اللّه و رسوله، و لا تنعقد ببيعة أجلاف العرب و لا أشرافها كما لا تبطل بعدم بيعتهم فافهم ذلك و اغتنم و بالهدى فاستقم، هذا______________________________ (1) الطغاة جمع الطاغى و الطغام بالطاء لمهملة و الغين المعجمة الاوغاد و السفلة من الناس، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 180 و قال عليه السّلام في ردّ الثاني (و أما قولكم لم جعلت بينكم و بينهم أجلا في التحكيم فانما فعلت ذلك ليتبيّن الجاهل) و يظهر له وجه الحقّ (و يتثبت العالم) و يطمئنّ قلبه (و لعلّ اللّه أن يصلح في هذه الهدنة) و المصالحة (أمر هذه الامة) المفتونة (و) انما فعلته أيضا لئ (لا تؤخذ) الامة (بأكظامها) أى مجارى أنفاسها (فتعجل عن تبيّن الحقّ و تنقاد لأوّل الغىّ) و هو أوّل شبهة عرضت لهم من رفع المصاحف.يعني أنى لو أعجلت في الأمر و تركت ضرب الأجل بيني و بينهم و التنفيس عنهم لا لجأهم الارهاق و ضيق الخناق إلى البقاء على الجهل و العمى و الانقياد إلى الغىّ و الغوى و عدم ظهور وجه الحقّ و الهدى و هو مناف للغرض المطلوب للشارع و مخالف للمقصودالترجمة:از جمله كلام بلاغت نظام آن امام عاليمقام است در خصوص تحكيم عمرو عاص و أبي موسى اشعري و رد كردن شبهه خوارج فرمود كه بدرستى ما حكم نگردانيديم مردمان را، بلكه حكم قرار داديم ما قرآن را و اين قرآن جز اين نيست كه خطى است نوشته شده ميان دو جلد كه نطق نمى كند بزبان، و ناچار است مر او را از ترجمان، و جز اين نيست كه گويا مى شود از آن مردمان، و هنگامى كه دعوت كرد ما را قوم معاويه ملعون به آن كه حاكم گردانيديم در ميان خود قرآن را نشديم گروهى كه اعراض نمايد از كتاب خدا و حال آنكه خدا فرموده در كتاب مجيد: فان تنازعتم في شيء فردّوه إلى اللّه و الرسول، يعنى پس اگر نزاع كرديد در چيزى از امور دنيا و آخرت پس ردّ كنيد آنرا بسوى خدا و رسول، پس ردّ كردن شيء متنازع فيه بسوى خدا آنست كه حكم كنيم با كتاب خدا، و رد كردن آن بسوى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آنست كه أخذ كنيم سنت و طريقه او را، پس اگر حكم كرده شود بصدق و راستى در كتاب خدا پس ما سزاوارترين مردمانيم بآن، و اگر حكم كرده شود بطريقه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پس ما اولويّة داريم بآن.و أما قول شما كه چرا گردانيدى در ميان خود و ميان ايشان مدّتى معين در تحكيم، پس جز اين نيست كه كردم آنرا تا دانا شود جاهل، و تأمل نمايد عالم و شايد كه خداوند اصلاح نمايد در اين مدّت مصالحه أمر اين امّت را، و بتنگى نيفتد و گرفته نشود مجارى نفس ايشان، پس شتابانيده شوند از دانستن حقّ، و گردن نهاده شوند مر اول گمراهى را.  
بخش ۲ : اصحاب غیر قابل اعتماد [منبع]

إِنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ مَنْ كَانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ أَحَبَّ إِلَيْهِ وَ إِنْ نَقَصَهُ وَ كَرَثَهُ مِنَ الْبَاطِلِ وَ إِنْ جَرَّ إِلَيْهِ فَائِدَةً وَ زَادَهُ.
فَأَيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ وَ مِنْ أَيْنَ أُتِيتُمْ، اسْتَعِدُّوا لِلْمَسِيرِ إِلَى قَوْمٍ حَيَارَى عَنِ الْحَقِّ لَا يُبْصِرُونَهُ وَ مُوزَعِينَ بِالْجَوْرِ لَا يَعْدِلُونَ [عَنْهُ] بِهِ، جُفَاةٍ عَنِ الْكِتَابِ، نُكُبٍ عَنِ الطَّرِيقِ.
مَا أَنْتُمْ بِوَثِيقَةٍ يُعْلَقُ بِهَا وَ لَا [زَوَافِرَ] زَوَافِرِ عِزٍّ يُعْتَصَمُ إِلَيْهَا، لَبِئْسَ [حُشَاشُ] حُشَّاشُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ؛ أُفٍّ لَكُمْ، لَقَدْ لَقِيتُ مِنْكُمْ بَرْحاً يَوْماً أُنَادِيكُمْ وَ يَوْماً أُنَاجِيكُمْ، فَلَا أَحْرَارُ صِدْقٍ عِنْدَ النِّدَاءِ وَ لَا إِخْوَانُ ثِقَةٍ عِنْدَ النَّجَاءِ.

كَرَثَهُ : غم او را فرا گرفت، او را بسيار غمگين كرد.
مُوزَعِين : فريب خورده ها.
لَا يَعْدِلُونَ بِهِ : آن را (جور) با عدل معاوضه نمى كنند.
نُكُب : جمع «ناكب» منحرفان از راه.
مَا انْتُم بِوَثِيقَةٍ : شما تكيه گاه محكمى نيستيد.
زَوَافِر : ياوران، انصار.
الْحُشّاش : جمع «حاشّ»، افروزندگان آتش، مقصود آتش جنگ است.
بَرْحاً : شر و بدى، سختى.
عِنْدَ النِّدَا : هنگام فراخوانى (براى جنگ).
عِنْدَ النِّجَاءِ : هنگام انتقاد و توبيخ، معناى اصلى «نجاء» راز خود را به كسى گفتن و تكلم مخفيانه است. 
كَرَثَ : غمگين و ناراحت كرد
يُتاهُ بِكم : شما را سرگردان ميكنند
مُوزَعِين : اشخاصى كه پخش شده اند و تشويق گشته اند
نُكُب : جمع ناكب : كسى كه از جاده كنار رفته
حُشّاش : جمع حاش : آتش افروز، از ماده حشيش : خار و خس و هيزم
بَرْح : شر و سختى
نَجاء : سرى حرف زدن، زار سپردن 
۲. سرزنش كوفيان و خوارج گمراه:
همانا برترين مردم در پيشگاه خدا كسى است كه عمل به حق در نزد او دوست داشتنى تر از باطل باشد، هر چند از قدر او بكاهد و به او زيان رساند، و باطل به او سود رساند و بر قدر او بيفزايد.
مردم چرا حيران و سرگردانيد و از كجا به اينجا آورده شديد؟ آماده شويد براى حركت به سوى شاميانى كه از حق روى گرداندند و آن را نمى بينند، و به ستمگرى روى آورده حاضر به پذيرفتن عدالت نيستند، از كتاب خدا فاصله گرفتند، و از راه راست منحرف گشتند.
افسوس اى كوفيان شما وسيله اى نيستيد كه بشود به آن اعتماد كرد، و نه ياوران عزيزى كه بتوان به دامن آنها چنگ زد شما بد نيروهايى در افروختن آتش جنگ هستيد، نفرين بر شما. چقدر از دست شما ناراحتى كشيدم، يك روز آشكارا با آواز بلند شما را به جنگ مى خوانم و روز ديگر آهسته در گوش شما زمزمه دارم، نه آزاد مردان راستگويى هستيد به هنگام فراخواندن و نه برادران مطمئنّى براى راز دارى هستيد.
 
(6) بتحقيق برترين مردم نزد خدا كسى است كه عمل بحقّ را بيشتر دوست داشته باشد از باطل اگر چه حقّ باو زيان رسانده اندوهگينش نمايد و باطل سود داشته بهره مندش سازد،
(7) پس براى چه حيران و سرگردانيد، و از كجا شما را آورده اند (كه امام و پيشواى خود را نشناخته با اينگونه سخنان زشت مخالفت او مى نماييد) آماده باشيد براى رفتن  بجنگ گروهى (شاميان) كه از حقّ (دور مانده) حيران و سرگردان بوده آنرا نمى بينند، و بظلم و ستم وادار شده از آن بر نمى گردند، از كتاب خدا دورند (آنرا نمى فهمند) از راه (راست) بيرون مى روند
(8) (ولى افسوس) شما طرف اعتماد و اطمينان نيستيد كه بشود بآن تمسّك جست (غيرت و حميّتى نداريد تا از شما يارى طلبم) و نه يارانى هستيد كه (هنگام سختى) از آنها همراهى در خواست شود، شما بد هستيد براى افروختن آتش جنگ (از تسلّط دشمن جلوگيرى نمى كنيد)
(9) افّ باد بر شما (از گفتار و كردار زشتتان به تنگ آمدم) از شما بسختى و گرفتارى مبتلى شدم، روزى (براى يارى دين) شما را مى خوانم، و روزى راز (جنگ با دشمن) را مى گويم، در وقت خواندن مردن آزاده راستگويى نيستيد (تا پاسخ مرا بدهيد) و هنگام راز گفتن برادران طرف اعتماد و اطمينانى نمى باشيد (تا راز مرا نگاه داشته فاش نكنيد).
 
برترين مردم در نزد خدا كسى است، كه حق، هر چند با كاستى و رنج توأم باشد، در نظر او محبوبتر از باطل باشد، هر چند، كه باطل براى او فوايد بسيار در پى داشته باشد.
چنين حيرت زده به كجا مى برندتان، شما را از كجا آورده اند؟ مهياى حركت به سوى قومى شويد كه در شناخت حق حيران اند و آن را نتوانند ديد و گرفتار ستم شده اند و از آن رخ برنمى تابند. از كتاب خدا دورند و از راه راست منحرف گشته اند.
اما شما دستگيره محكمى نيستيد كه در آن چنگ توان زد و نه يارانى در خور اعتماد، كه به هنگام سختى از آنان يارى توان خواست. براى افروختن لهيب جنگ چه بد آتش زنه اى هستيد. اف بر شما، از شما جز بدى و رنج نديده ام، چه در آن روز كه شما را به آواز بلند خواندم يا در آن روز كه آهسته در گوشتان سخن گفتم. نه آن گاه، كه آوازتان دادم، مردمى آزاده و صادق بوديد و نه آن گاه، كه با شما آهسته سخن گفتم، درخور اعتماد.
 
(بدانيد!) برترين مردم در پيشگاه خدا کسى است که عمل به حق، نزد او محبوبتر از باطل باشد هر چند اين کار از نفع او بکاهد و مشکلاتى براى او داشته باشد، و باطل منافعى متوجه او کند، و بر سود او بيفزايد.
چرا حيران و سرگردانتان مى کنند؟ و چرا شما را فريب داده، تسليم شيطان کرده اند. آماده شويد! براى حرکت به سوى قومى که از حق روى گردانند، حق را نمى بينند و به ظلم و جور تشويق شده اند. (لذا) هيچ گاه از آن باز نمى گردند، افرادى که از کتاب خدا فاصله گرفته و از راه راست منحرف گشته اند، هر چند قرآنها را بر سرنيزه کردند، و دم از حاکميت قرآن زدند.
(افسوس که) شما ريسمان محکمى نيستيد که بتوان به آن چنگ زد و ياران نيرومندى نيستيد که بتوان به آنها تکيه کرد و بد وسيله اى هستيد براى افروختن آتش جنگ (و آغاز کردن جهاد با دشمن) اُف، بر شما! چه ناراحتى هايى از شما کشيدم، يک روز با صداى رسا با شما سخن مى گويم و روز ديگر آهسته و به صورت نجوا. نه آزادگان راستگويى به هنگام فرياد رسا هستيد و نه برادران مطمئن و رازدارى به هنگام نجوا.
 
همانا، فاضل ترين مردم نزد خدا كسى است كه كار حق را از باطل دوست تر دارد، هر چند كار حق از قدر او بكاهد، و او را بيازارد. و باطل بدو سود رساند، و رتبت او را بالاتر گرداند.
سرگردان تا به كجا مى رويد و بدين راه باطل چگونه در مى شويد؟ آماده رفتن به سوى مردمى باشيد كه در شناخت حقّ حيرانند، و آن را نمى بينند و بر آغاليده ستمند، و از پاى نمى نشينند. از كتاب خدا گريزان، از راه راست رويگردان.
شما نه چون حلقه اى استواريد كه بتوان بدان در آويخت و بر جاى ماند، نه يارانى نيرومند كه چنگ بدانان زد، و رخت به سايه شان توان كشاند. شما كجا آتش كارزار را توانيد افروخت تفو بر شما كه از بس آزارتان سينه ام سوخت. روزى به آواز بلندتان خوانم و روز ديگر در گوشتان سخن مى رانم. نه آزادگان راستينيد هنگام خواندنتان به آواز، نه برادران يكرنگ در نگهدارى راز.
 
قطعا برترين مردم نزد خداوند كسى است كه عمل به حق پيش او اگر چه از نتيجه آن نقصان و سختى بيند محبوبتر از باطل باشد اگر چه باطل به او نفع رساند و مقام او را بالاتر گرداند.
سرگردانى شما از كدام ناحيه است اين فتنه از كجا به شما رسيد؟ مهيّا براى رفتن به سوى مردمى شويد كه در شناخت حق سرگردان و از ديدن آن كورند، و به ستم تشويق شده آن را به عدل و انصاف بدل نمى كنند، از فهم قرآن دور، و از راه راست منحرفند.
شما طرف اعتماد نيستيد كه بتوان به شما اعتماد كرد، و نه ياران توانمندى كه بتوان به شما متّكى شد. براى افروختن آتش جنگ بد آتش افروزانى هستيد. اف بر شما كه از شما بس اذيّت و بلا ديدم روزى شما را براى يارى ندا مى كنم، و روزى ديگر با شما (بر سر تقصيرتان) نجوا مى كنم، نه در وقت ندا آزاد مردان صادقى هستيد، و نه در موقع نجوا راز داران مورد اطمينانى مى باشيد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 296-292 افسوس، شما مرد میدان جهاد نیستید!سپس امام (عليه السلام) به نصيحت و اندرز خوارج مى پردازد که در برابر حق تعصّب و لجاج و ملاحظه منافع شخصى روا ندارند و تسليم حق شوند، مى فرمايد : (بدانيد!) «برترين مردم در پيشگاه خدا کسى است که عمل به حق نزد او محبوب تر از باطل باشد هر چند اين کار از نفع او بکاهد و مشکلاتى براى او پيش آورد، و باطل منافعى به سوى او آورد و بر سود او بيفزايد !» (إنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَ اللهِ مَنْ کَانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ أَحَبَّ إلَيْهِ ـ وَإنْ نَقَصَهُ و کَرَثَهُ(1) ـ مِنَ الْبَاطِلِ وَإنْ جَرَّ إلَيْهِ فَائِدَةً وَزادَهُ).در واقع نشانه مؤمنان حقيقى همين است که بر سر دو راهى ها که حق در يک سو قرار مى گيرد و منافع شخصى آنها در سوى ديگر، به سوى حق آيند و به منافع شخصى پشت کنند و گرنه آن جا که طرفدارى از حق، حافظ منافع انسان باشد، پيروى از حق، افتخارى نيست ومذمتى که قرآن از گروهى از يهود به عمل مى آورد که مى گفتند : «نُؤْمِنُ بِبَعْض وَنَکْفُرُ بِبَعْض» در حقيقت همين بود که آنچه را از قوانين الهى موافق ميل و خواسته ها و منافعشان بود، مى پذيرفتند و آنچه مخالف بود کنار مى زدند، چنين جداسازى در واقع خداپرستى نيست هواى پرستى است.همچنين کسانى که به خاطر تعصب و لجاجت و حمايت از دوستان و وابستگان به طرفدارى باطل برمى خيزند مشمول همين سخن هستند.در حديثى مى خوانيم که على (عليه السلام) همين سخنان را در پيامى به «عمروعاص» فرمود و افزود : به خدا سوگند ! تو مى دانى حق کجاست ؟ چرا تجاهل مى کنى ؟ و به خاطر منافع کم ارزشى در صف دشمنان خدا و اولياء الله قرار مى گيرى؟!(2).و در ادامه اين سخن، امام (عليه السلام) بر آنها فرياد مى زند : «چرا حيران و سرگردانتان مى کنند ؟ و چرا شما را فريب داده و تسليم شيطان کرده اند ؟» (فَأَيْنَ يُتَاهُ(3) بِکُمْ! وَمِنْ أَيْنَ أُتِيْتُمْ(4)).سپس امام (عليه السلام) آنان را دعوت به جهاد با آن قوم ستمگر مى کند و با پنج وصف منفى آنها را معرفى مى فرمايد، مى گويد : «آماده شويد براى حرکت به سوى قومى که از حق روى گردانند، آن را نمى بينند و به ظلم و جور تشويق شده اند (به همين دليل) هرگز از آن باز نمى گردند، افرادى که از کتاب خدا فاصله گرفته واز راه راست منحرف گشته اند» (هر چند قرآنها را بر سر نيزه کردند و دم از حاکميت قرآن زدند) (اسْتَعِدُّوا لِلْمَسِيرِ إلَى قَوْم حَيَارَى عَنِ الْحَقِّ لاَ يُبْصِرُونَهُ. وَمُوزَعِينَ(5) بِالْجَوْرِ لاَ يَعْدِلُونَ بِهِ، جُفَاة عَنِ الْکِتَابِ، نُکُب(6) عَنِ الطَّرِيقِ).به اين ترتيب امام (عليه السلام) نشان مى دهد که اگر ما مى خواهيم با آنها بجنگيم، پنج دليل قاطع دارد که هر کدام به تنهايى کافى است : آنها از راه راست منحرف شده اند، به قرآن مجيد اهميّت نمى دهند، ظلم و ستم برنامه اصلى آنهاست و گروهى ناآگاه و سرگردان را که چشم هايشان از ديدن حق ناتوان است به دنبال خود کشيده اند.سپس در آخرين جمله هاى اين خطبه امام (عليه السلام) زبان به گله مى گشايد و آنها را زير تازيانه هاى سرزنش و ملامت قرار مى دهد شايد بيدار شوند و در کار خود، تجديد نظر کنند مى فرمايد :(افسوس !) «شما ريسمان محکمى نيستيد که بتوان به آن چنگ زد، و ياوران نيرومندى نيستيد که بتوان به آنها پناه برد، و بد وسيله اى هستيد براى افروختن آتش جنگ» (و آغاز کردن جهاد آزادى بخش با دشمن) (مَا أَنْتُمْ بِوَثِيقَة يُعْلَقُ بِهَا، وَلاَ زَوَافِرِ(7) عِزٍّ يُعْتَصَمُ إلَيْهَا. لَبِئْس حُشَّاشُ(8) نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ).و در پايان اين سخن، ضربات ملامت را شديدتر کرده مى فرمايد : «اف بر شما ! چه ناراحتى ها از شما کشيدم، يک روز با صداى رسا با شما سخن مى گويم وروز ديگر آهسته و به صورت نجوا، نه آزادگان راستگويى به هنگام فرياد رسا هستيد، و نه برادران مطمئن و رازدارى به هنگام نجوا» (أُفٍّ لَکُمْ ! لَقَدْ لَقِيتُ مِنْکُمْ بَرْحاً(9)، يَوْماً أُنَادِيکُمْ وَيَوْماً أُنَاجِيکُمْ، فَلاَ أَحْرَارُ صِدْق عِنْدَ النِّدَاءِ، وَلاَ إخْوَانُ ثِقَة عِنْدَ النَّجَاءِ(10)).در واقع امام (عليه السلام) اين حقيقت را در لابه لاى چند جمله بالا به خوبى بازگو کرده است که اگر مشکلى در امر جهاد و حکومتش به وجود آمده، به خاطر عدم لياقت و ناکارآيى گروهى از ياران اوست، چرا که امام (عليه السلام) در هر ميدانى قدم مى نهاد ضعف و سُستى نشان مى دادند. به يقين براى آغاز جنگ، جرقه هاى قوى و نيرومند لازم است که بايد از سوى مردانى شجاع و نيرومند و مخلص، ظاهر شود، اين گروه لياقت چنين برنامه اى را نداشتند. از سوى ديگر وقتى رهبر فرياد مى زند : به پيش تازيد! بايد همه به طور هماهنگ حرکت کنند، ولى آنها سُست تر و ناتوان تر از اين بودند و اگر نقشه هاى جنگى را در يک مجلس محرمانه با آنها در ميان مى گذارد بايد در حفظ آن کاملاً بکوشند ولى آنها افراد رازدار و سرّ نگهدار و قابل اعتماد و اعتبارى نبودند.با وجود چنين افرادى انتظار پيروزى سريع بر دشمن، انتظارى است بيجا، و عجب اين که، اين گونه افراد با اين ضعف هاى بى شمار هنگامى که گرفتار ناکامى مى شدند به جاى اين که به اصلاح نقايص خود بپردازند برون افکنى مى کردند و مشکلات خودرا به گردن امام (عليه السلام) مى انداختند و اين مشکل عظيم ترى بود.* * * *پی نوشت:1. «کرث» از مادّه «کرث» (بر وزن ترس) به معنى شدت و مشقّت و به زحمت افتادن است.2. شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، جلد 10، صفحه 363ـ تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 50، طبع الاعلمى بيروت.3. «يتاه» از مادّه «تيه» (بر وزن قيد) به معنى سرگردانى و حيرانى است و به بيابانهايى که انسان در آن سرگردان مى شود «تيه» (بر وزن پيه) گفته مى شود.4. «اتيتم» از مادّه «اتيان» معانى مختلفى دارد و در اين جا و مانند آن به معنى فريب خوردن و تسليم باطل شدن است.5. «موزعين» از مادّه «ايزاع» به معنى تشويق و ايجاد عشق و علاقه نسبت به چيزى است و گاه به معنى الهام کردن و توفيق دادن نيز آمده است و در خطبه بالا به همان معنى اوّل است.6. «نُکُب» جمع «ناکب» از مادّه «نکب» (بر وزن نفى) به معنى منحرف شدن از چيزى است.7. «زوافر» جمع «زافره» از مادّه «زفر» (بر وزن فقر) به معنى ناله کردن و فرياد کشيدن است و از آن جا که ياوران انسان به عنوان هم دردى ناله و فرياد دارند واژه «زافره» به يار و ياور اطلاق شده است و در خطبه بالا به همين معناست.8. «حشاش» جمع «حاشّ» از مادّه «حشّ» (بر وزن شک) به معنى آتش افروختن است و در اين جا به معنى آغازگران و کسانى که ضربات آغازين جنگ را بر دشمن وارد مى کنند مى باشد.9. «بَرح» به معنى ناراحتى شديد و خشم و غضب آمده است.10. «نجاء» و «نجوى» به معنى در گوشى گفتن و چيزى را به طور سرّى با ديگرى در ميان گذاشتن است. 
شرح علامه جعفری«ان افضل الناس عند الله من كان العمل بالحق احب اليه- و ان نقصه و كرثه- من الباطل و ان جر اليه فائده و زاده» (قطعي است كه با فضيلت ترين مردم نزد خداوند كسي است كه براي او عمل به حق (اگر چه موجب كاهش ظاهري و سختي براي او است) محبوبتر از باطل بوده باشد اگر چه آن باطل براي او فائده جلب كند و موجب افزايش وي گردد.)براي تكامل انساني هم عمل به حق ضرورت دارد (اگر چه از امتيازات دنيوي او بكاهد و او را در سختيها فرو برد) و هم اجتناب از باطل اگر چه براي او نفعي داشته باشد و بر امتيازات او بيفزايد.با تفسيري كه انسانهاي معمولي درباره حق و باطل در ذهن خود دارند و با معنايي كه براي افزايش و كاهش و فائده و ضرر براي خود تصور مي‌نمايند حيات خود را آگاهانه يا ناآگاهانه در اختيار عوامل پست ماده و ماديات مي‌گذارند بدين ترتيب اين خطا در تفسير و تصور حيات آنان را تا پوچي به سقوط مي‌كشاند. نبايد چنين گمان كرد كه همه مردم در اين تفسير و تصور خطا كارانه از هرگونه تعمد و علم بدورند تا گفته: آنان معذورند و به اصطلاح فقهي جاهل قاصرند. زيرا انسانها بحد لازم و كافي آن اندازه اصول و قواعد فطري در ذهن خود دارند كه بتوانند با توجه به آنها خود را از اين تفسير و تصور خطاكارانه بر حذر بدارند. بنظر مي‌رسد علت اساسي اين ذلت گرايي هوي‌پرستي و خود خواهي است نه جهل و تاريكي قابل پوزش و چشم‌پوشي. بسيار فراوان است عده افرادي كه با داشتن اطلاعات لازم درباره حق و باطل و اينكه اين دو مفهوم اساسي‌ترين نقش را در حيات انساني در اختيار دارند با خود خواهيهاي بسيار عميق و بظاهر آراسته با علم و فلسفه و هنر و فلسفه علمي و علم فلسفي و حتي ادبيات و متاسفانه با مفاهيم عرفاني چنان رنگ حق و باطل را بر خود و بر ديگران مات مي‌كنند كه قابل توصيف نيست.شگفت اين ساربانان كه بر پشت شترهاي خود تعدادي جوان ناآگاه و مردم غافل را سوار نموده و آن شترها را به بيابان پوچي كه سرابش را با نمودهاي معرفتي آب نما نمايش مي‌دهند مي‌رانند و سودي كه از اين سارباني بدست مي‌آورند يك خود طبيعي تورم يافته است كه اگر مبدل به مغز آدمي شود مغز صدها چنگير بمب اتمي بدست مي‌گردد كه مي‌تواند با فريبكاري علم و فلسفه (كه آيا اين بمب را ذرات تشكيل مي‌دهد يا امواج) همه تمدنها و جانهاي آدميان را در چند لحظه نابود بسازد. اين سخن باطل را كنار بگذاريد كه اگر انسان حق و باطل را واقعا بشناسد با بي‌اعتنايي از آن دو نمي‌گذرد. اينكه مي‌گويند: آدمي اگر حق و باطل را بشناسد محال است ترتيب اثر ندهد يعني اگر حق را بشناسد حيات خود را با آن وفق مي‌دهد و اگر باطل را درك كند قطعا از آن اجتناب مي‌كند سخن صحيح نيست. روشنترين و محكمترين دليل اين مسئله اينست كه از آغاز تاريخ بشري تاكنون هر انساني كه از مغز و روان معتدل برخوردار بوده است پليدي و رذالت خودخواهي را پذيرفته است شايد كسي پيدا نشود كه از عقل سليم و درك طيعي برخوردار باشد و كلمه (اي خود خواه) را دشنام تلقي نكند. با اين حال يعني با يقين همه انسانها به پليدي و رذالت خودخواهي آيا شايع‌تر از بيماري رواني (خودخواهي) چيزي مي‌توان سراغ گرفت؟ نه هرگز آيا شما يك انساني را كه از درك و فهم معمولي بهره‌مند باشند و قبح دروغ و نيرنگ بازي را نداند سراغ داريد؟ قطعي است كه پاسخ منفي است. حال بايد ديد: علت يا علل حقيقي بي‌اعتنايي مردم معمولي به تاثير جدي حق و باطل در زندگي چيست؟1- اينكه درك و علم انساني درباره مورد حق و باطل به درجه‌اي نرسد كه بتواند انسان را به پذيرش و عمل به آن تحريك جدي كند ولي از نظر رواني آن آمادگي را دارد كه اگر هر يك از آن دو را واقعا درك كند و يقين نمايد آنرا جدي تلقي نموده و آن را در زندگي خود بطور كامل به محاسبه درمي‌آورد.2- كساني هستند كه حكم ذاتي حق و باطل را نمي‌دانند به اين معني كه نمي‌دانند همانگونه كه عالم هستي نظمي و قانوني دارد كه تخلف را از آن نتيجه‌اي جز تباهي ندارد حق و باطل هم در صورت ناديده گرفتن آن دو حيات آنان را به تباهي خواهد كشاند. مثلا مي‌دانند كه اگر سقف اتاقشان پايين بيايد مطابق قانون غلبه نيرومند بر ناتوان و عدم مقاومت ضعيف در مقابل قوي همه شكستنيهاي آن اتاق خواهد شكست از آنجمله استخوان جمجمه‌ها و دستها و پاها و دنده‌هاي كساني كه در آن اتاق نشسته يا ايستاده يا خوابيده بودند ولي اين حقيقت را نمي‌دانند كه حيات انساني هم همانگونه كه از نظر جسماني قوانين دارد و با تخلف از آن به انواع ناگواريها و حتي بيماريهاي مرگ زاي دچار خواهد گشت همين حيات از نظر شئون اجتماعي و حقوقي و اقتصادي و سياسي و علمي نيز قوانيني دارد كه عمل و مراعات آنها حق و رها كردن و بي‌اعتنايي به آنها باطل است. اساسي‌ترين عامل اين ناداني مهلك احساس آزادي و قابليت انعطافي است كه انسانها در موارد رويارويي با قوانين شئون حيات فردي و اجتماعي در خود مي‌بينند متاسفانه انسانها معمولا نمي‌دانند كه آنان با احساس آزادي در اشباع اميال حيواني طبيعي و قابليت انعطاف و انحراف از حق و يا ارتكاب باطل به مرحله پست تر از ماده بي‌شعور و ناآزاد سقوط مي‌كنند. زيرا ماده چه در صورت جمادات و چه نباتات و حيوانات هرگز در حركات و جريانات خود از روي علم و عمد با ديگر موجودات حالت تزاحم و تضاد ندارد ولي آدمي با داشتن آگاهي و اطلاع از قوانين روح كه يكي از آنها وقاحت تزاحم و آسيب رساندن به ديگران است چنين كاري را انجام مي‌دهد.3- عده‌اي از متفكرنماها در تاريخ مخصوصا در دوران معاصر ما پيدا شده و با قيافه‌اي علم نما احساس آزادي و قابليت انعطاف بشر را از جهت تمايلات و تحريكات غرايز درك كرده ولي قوانين حاكم بر روح و روان و جان بشري را درك نكرده‌اند و از اين طرز تفكر اعتباري بودن حق و باطل را نتيجه گرفته‌اند اين طرز تفكر رگهاي در فلسفه‌هاي گذشتگان داشته است ولي گذشتگان نمي‌خواستند انسانها را از شناخت و پذيرش حق و شناخت باطل و اجتناب از آن محروم بدارند. از طرف ديگر تكاليف امتحاني در عبادات چيزي نيستند كه قابل انكار باشند ولي اين گونه تكاليف مخصوص عبادات است. آنان مي‌گفتند يا مي‌توان گفتارشان را چنين توجيه نمود: كه ملاك حق و باطل فقط در تحرك و تصميم و اقدام مزبور و عمل به آن تكليف و باطل عبارت است از بي‌اعتنايي و عدم تحرك براي انجام تكليف مانند تكاليف امتحاني. چنانكه در تكليف حضرت ابراهيم خليلف الرحمن عليه‌السلام براي قرباني كردن فرزندش ديديم. آن مصلحت كه موجب جعل تكليف براي آن حضرت بود حركت و تصميم و اقدام به ذبح فرزند بود وبا تحقق جدي اين امور از آن حضرت تكليف بجا آورده شد و خداوند فرمود «فلما اسلما و تله للجبين. و ناديناه ان يا ابراهيم. قد صدقت الرويا انا كذلك نجري المحسنين. ان هذا لهو البلاء المبين» (و هنگامي كه آن پدر و فرزند (ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام) تسليم تكليف الهي شدند و ابراهيم، اسماعيل را روي خوابانيد، و ما ندا كرديم اي ابراهيم تو تكليفي را كه رويا براي تو متوجه ساخته بوديم، امتثال نمودي و ما بدينسان پاداش نيكوكاران را خواهيم داد. و اينست آزمايش آشكار.)اميرالمومنين عليه‌السلام در خطبه قاصعه در توصيف كعبه مقدسه چنين مي‌فرمايد: الا ترون ان الله سبحانه اختبر الاولين من لدن آدم صلوات الله عليه الي عليه الي الاخرين من هذا العالم باحجار لا تضر و لا تنفع و لا تصبر و لا تسمع فجعلها بيته الحرام (الذي جعله للناس قياماثم و ضعه با وعر بقاع الارض حجرا و اقل نتائق الدنيا مدرا و اضيق يطون الاوديه قطرا … ابتلاء عظيما و امتحانا شديدا و اختيارا مبينا و تمحيصا بليغا جعله الله سببا لرحمته و وصله الي جنته … ) (مگر نمي‌بينيد خداوند سبحان گذشتگان را از زمان حضرت آدم صلوات الله عليه تا آخرين آيندگان از اين دنيا با مقداري از سنگهاي (رويهم چيده شده) كه نه ضرري مي‌رسانند و نه نفعي آزمايش كرده آن سنگها را بيت الحرام خود قرار داده (كه براي مردم وسيله قيام براي خدا بوده باشد) سپس خداوند آن بيت را در شديدترين سنگلاخهاي روي زمين بنا نهاد كه از جهت ارتفاع و مواد سنگي و كلوخي پايين‌ترين نقاط دنيا و داراي دره‌هاي با كوتاهترين قطر ميان كوههاي خشن و ريگهاي نرمي كه حركت در آن بسار سخت است … در اين عبادت ابتلاي بزرگ و امتحان شديد و آزمايشي است آشكار و تصفيه‌اي است كامل كه خداوند اين عبادت سخت را سبب رحمت و موجب وصول به بهشت خود قرار داده است.)بديهي است همانگونه كه متذكر شديم اينگونه تكاليف مخصوص به عبادت است. و در غير عبادات همه تكاليف يا به علت مصالح و مفاسد بعد جسماني انسانها است و يا به علت مصالح و مفاسد بعد روحي آنان مي‌باشد، آيا هيچ عاقلي احتمال مي‌دهد كه وجود اجتناب از پليدي از اموري است اعتباري؟ اينكه خود جعل و وضع تكليف امري است اعتباري غير از متعلق تكليف است كه واقعيات عيني و داراي آثار و نتايج عيني مي‌باشد. و چنانكه در گذشته اشاره كرديم همانگونه كه عالم ماده و ماديات قانون دارد و هر كسي كه در ارتباط با آنها قرار بگيرد قطعا با واقعياتي ارتباط برقرار مي‌كند كه مقداري از آنها با وجود او سازگار است و مقداري ديگر ناسازگار. اين سازگاي و ناسازگاري از اعتباريات نيستند بلكه واقعياتي عيني و داراي اصالت مي‌باشند هر انساني كه بخواهد در ارتباط با ماده و ماديات حركت كند و حيات خود را ادامه بدهد بدون ترديد قوانين حاكم بر وجود خود را و همچنين قوانين حاكم بر ماده و ماديات را آگاهانه يا ناآگاه آزادانه يا ناازاد مراعات مي‌كند. حال مي‌گوييم ضرورت سازگار نمودن وجود انساني با عالم ماده و ماديات كه در ارتباط با آنهاست حق و بي‌اعتنايي به آن باطل است مگر اينكه به آن گونه اختلال مغزي و يا رواني دچار شود كه خود حيات و قانون آنرا زير پا بگذارد.4- يكي ديگر از علل بي‌اعتنايي به حق و باطل و اهميت مثبت و منفي آن دو عبارت است از سستي از اراده در تعيين وضع مناسب خود در برابر حق و باطل. بايد بدانيم كه سستي اراده در تعيين وضع مناسب خود در برابر حق و باطل ناشي است از حياتي تلقي نكردن دو موضوع حق و باطل مي‌باشد. همه ما مي‌دانيم كه: اندازه قدرت و تحرك جدي اراده درباره يك موضوع با مقدار حياتي تلقي شدن آن موضوع رابطه مستقيم دارد. باين معني كه هر اندازه يك موضوع براي انسان حيات تر تلقي شود به همان انداز برقدرت و تحرك و جوشش اراده او افزوده مي‌شود. مگر اينكه نيروي اراده و عامل تحرك جدي اراده از بين رفته يا كاهش رفته باشد مانند دورانهاي بيماري يا انواع ناتوانيهاي عملي و كهنسالي و غيرذلك. و بلعكس يعني هر اندازه موضوع بيشتر فاقد اهميت حياتي باشد به همان اندازه از قدرت و تحرك و جوشش اراده درباره آن موضوع كاسته مي‌شود.بنابراين اصل اساسي براي اينكه مردم جامعه در برابر حق و باطل وضع رواني جدي داشته باشند ضروريست كه حيات مخصوصا حيات معقول براي آنان بخوبي تفسير شود و سپس بايستگيها و شايستگيهاي حيات براي مردم به بهترين وجه و با دلائل قانع‌كننده ارائه شود. در نتيجه به حياتي بودن آن بايستگيها و شايستگيها اراده را نيرومند و محرك جدي نموده و با نظم و قانون عالي وجود زندگي مي‌كنند در اين موقع است كه حق و باطل قيافه جدي خود را به مردم نشان داده است.****«فاين يتاه و من اين اتيتم استعدوا للمسير الي قوم حياري عن الحق لا يبصرونه و موزعين بالجور لا يعدلون به. جفاه عن الكتاب نكب عن الطريق». (و پس از كدامين جهت و كدامين علت به حيرت و سرگرداني افتاده‌ايد و از كدامين سمت بر شما چيره شده‌اند آماده شويد براي حركت مبارزه و جهاد با مردمي كه از راه حق سرگردانند و حق را نمي‌بينند و تحت تاثير شديد ستم قرار گرفته‌اند كه از آن بر نمي‌گردند.)اين گمراهي و حيرت از كجا برسر شما تاختن گرفته است؟ برخيزيد و براي دفع مفسدان حركت كنيد. من بشما سست عنصران چه مي‌گويم؟ من از شما چه مي‌خواهم آيا بشما مي‌گويم: برويد و تلاش كنيد و از لذائذ خود بگذريد و حتي زندگي خود را وداع بگوييد و دست از مال و منال و مقام و زن و فرزند خود برداريد كه من از اين دنياي آلوده به ناگواريها و آلام شما لذت ببرم و يا من از اين دنياي شما كه آنرا سه بار طلاق داده‌ام و پنج تكبير بهر چه كه در اين دنيا ممكن است سد راه حركت بسوي معبودم شود زده‌ام بهره‌مند گردم؟ واقعا چه فكري مي‌كنيد؟ چرا نمي‌دانيد كه من از شما چه مي‌خواهم؟ آيا من از شما مي‌خواهم كه برويد زندگي خود را وداع بگوييد و جاي مرا در اين دنيا تنگ نكيند آيا من از شما مي‌خواهم شمشيرها بر دوش گرفته و راهي ميدان خونبار جنگ شويد و پيروز شويد در نتيجه من زمامداري شما را بدست گرفته چند روزي بر شما امر و نهي كنم من بهيچ وجه گمان نمي‌برم كه شما درباره من اين احتمالات ضد عقل و وجدان را بدهيد آنچه كه من بشما مي‌گويم گوش روح شما مي‌تواند با آن آشنا شود نه گوش سرتان كه پر از امواج من و ما و لذت من و مقام من و تعصب من و بطور كلي زندگي طبيعي حيواني مي‌باشد.آنچه كه من مي‌گويم و آنچه كه من از شما مي‌خواهم همان است كه شخصيت انساني- الهي شما بشما مي‌گويد و از شما مي‌خواهد و در حقيقت اين من نيستم كه با شما سخن مي‌گويد و اين من نيستم كه از شما مي‌خواهم نقش من در اين خطاب و عتاب چيزي جز شنواندن و آشنا ساختن گوش نفس و جان شما و با ناله‌هاي سوزناك شخصيت كمال طلب شما نيست. اين شخصيت كمال طلب شما است كه با شما سخن مي‌گويد نه من اين شخصيت كمال طلب شما است كه از شما مي‌خواهد نه من. دليل روشن اين مدعا آن آرامش بسيار شگفت‌انگيز است كه شما پس از انجام تكليف در اين دنيا مي‌نماييد. اين آرامش از حيث عظمت و ارزش قابل مقايسه با احساس رضايتي كه از مالكيت بر همه جهان در درون شما بوجود مي‌آيد نيست اين آرامش از خوديابي و بثمر رسيدن شخصيت ناشي مي‌شود در صورتيكه احساس رضايت از مالكيت بر جهان هستي ناشي از تورم خود طبيعي حيواني مي‌گردد كه در مقابل شخصيت كمال طلب شما يك من مجازي است كه تباه‌كننده جان و شخصيت الهي شما است. شما ديديد كه آن قوم دور از كتاب الهي و منحرف از طريق حق و حقيقت چه اهانتي بر قرآن و اصول عالي انساني نمودند. شما ديديد كه آنان چگونه كلمه حق را وسيله رسيدن به باطل نمودند. آيا ديديد چگونه انسانهاي رشد يافته را از دم شمشيرهاي استخدام شده براي كفر و نفاق گذراندند. آيا اين نابكاريها را ديديد يا نديديد؟ اگر ديده‌ايد چرا نشسته‌ايد باز مي‌خواهيد به سرگشتگي و حيرت و گمراهي خود ادامه بدهيد؟ آيا اين جان و شخصيت كمال طلب شما در برابر اين همه ظلم و جور باز در درون شما آرام نشسته و نابودي وي را امضا مي‌نمايد.****«ما انتم بوثيقه يعلق بها و لا زوا فر عز يعتصم اليها. لبئس حشاش نار الحرب انتم اف لكم لقد لقيت منكم برحا يوما اناديكم و يوما اناجيكم فلا احرار صدق عند الندا و لا اخوان ثقه عند النجاء». (شما داراي آن استحكام و مقاومت (در راه حق و دفاع از باطل) نيستيد كه بتوان بشما تكيه كرد و شما آن ياران عزت بخش نيستيد كه بتوان بشما چنگي زد. شما شعله‌وركننده پستي براي جنگيد. اف باد بر شما من از شما سختي و اذيت ديده‌ام. روزي با صداي بلند شما را مي‌خوانم و روزي ديگر آهسته و بطور نجوي با شما سخن مي‌گويم شما نه آزادمرداني صادقيد- درموقعي كه شما را ندا مي‌كنم- و نه برادران رازدار و قابل اطمينانيد- در موقع نجوي-).شما كه خود را چنان ناتوان ساخته‌ايد كه نمي‌توانند بر پاي خود بايستند من چگونه مي‌توانم بر شما تكيه كنم؟ شما ناتوان نيستيد و شما نيرومنديد ناتواني شما معلول تلقين ناتواني بر خويشتن است كه بدترين ضعف و زبوني را ببار مي‌آوريد. مناسب است در اينجا مطلبي بسيار سازنده و بديع را از يكي از نويسندگان بسيار زبر دست از نظر بگذرانم اين نويسنده داستايوسكي است. او مي‌گويد: بشر خيلي بدبخت است زيرا نمي‌داند كه خيلي خوشبخت است. بشر خيلي بي‌ايمان است زيرا نمي‌داند ايمان در درون جان او داراي عميق‌ترين ريشه‌ها است.آري مي‌توان گفت: همه انسانها در اين زندگاني مي‌توانند با توجه به امكانات و قانون زندگي خود را خوشبخت احساس كنند چون با اين شرايط كه گفتيم واقعا انسانها در زندگي خوشبخت مي‌باشند. بدبختي آنان از هنگامي آغاز مي‌گردد كه براي خود يك عده آرزوها و آرمانها مي‌سازند كه با قوانين محيط و هستي سازگار نيست و يا موجوديت خود انسانها امكان عملي شدن آن آرزوها و وصول به آن آرمانها را دارا نمي‌باشد.در اينجا يك نكته ضروري را بايد مورد توجه قرار بدهيم كه نبايد آنرا از نظر دور بداريم. آن نكته كه متاسفانه عده‌اي بسيار فراوان از مردم معني خوشبختي و بدبختي را با مقايسات كامكاري در خور و خواب و خشم و شهوت و ديگر خواسته‌هاي طبيعي خود مي‌سنجند به اين معني كه هر كس داراي آن امور باشد خوشبخت و كسي كه فاقد آنها باشد بدبخت است در صورتيكه خوشبختي بمعناي سعادت حقيقي كه برآورنده همه مقتضيات و اميال مادي انسان باضافه اشباع‌كننده همه خواسته‌ها و تقاضاهاي والاي روحي باشد در اين دنيا به هيچ وجه امكان‌پذير نيست آنچه را كه ما با نظر به همه وجوه و دلائل مربوط به حيات مي‌توانيم سعادت حقيقي بناميم آگاهي و روشنايي به موجوديت خود در قلمرو (آنچنانكه هست) و عمل مخلصانه براي وصول به قلمرو (آنچنانكه بايد و شايد) در حدود امكان مي‌باشد. و بدبختي داراي معنايي ضد اين معنا است كه گفتيم. بنابراين بدبخت حقيقي آن كسي است كه با امكان وصول به اين روشنايي و ورود به قلمرو مزبور خود را محروم بسازد. آري بشر بي‌ايمان نيست بلكه بي‌ايمان وي از موقعي شروع مي‌شود كه تلقين بي‌ايماني بخود مي‌نمايد. اولاد آدم عليه‌السلام از هنگاميكه حالت جنيني را پشت سر مي‌گذارد و خود در جريان است و خود نيز موجوديست بس عظيم و معني‌دار از اين موقع ريشه‌هاي ايمان او به خدا و ابديت در اعماق درونش شروع به روييدن نموده است هر اندازه كه او بمقتضاي همين بيداري حيات خود را تنظيم مي‌نمايد ايمان او بهتر مي‌رويد تا به ثمر بنشيند كه همان به ثمر نشستن شخصيت او است.حال برگرديم به شكوه‌هاي اميرالمومنين عليه‌السلام از آن قوم سست و عنصر و بي‌اراده. مي‌فرمايد: عللي باعث شده است كه شما خود را باخته‌ايد و مقاومت و استحكام و نيروي بسيار كلان شخصيت خود را از دست داده‌ايد. بدين جهت من چگونه بشما دل ببندم و چگونه بر شما تكيه كنم؟ اگر من چنين فكر كنم كه جنگي را كه شما شعله‌ور ساخته‌ايد حتما آنرا با كمال تصميم و دلاوري و مقاومت مردانه اداره نموده و آنرا به نتيجه مطلوب خواهيد رسانيد در اين صورت شما را نشناخته‌ام لذا من ياري از خدا مي‌خواهم و گوش به لبيك كساني هستم كه بدون خودباختگي و با احساس تشنگي سوزان به لقاءالله با من همراه شوند و در انجام تكليف رهسپار پيشگاه آن تكليف‌كننده بزرگ شويم كه خدا است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «إنّ أفضل النّاس... و زاده»،منظور امام (ع) در اين بيان اين است كه مردم را به سوى حقّ به كشاند، و آنان را به حركت در اين راه تشويق كند، هر چند اتّخاذ اين رويّه براى آنان مستلزم نتايج و آثارى باشد كه ذكر فرموده است. همچنين آنان را از باطل پرهيز دهد اگر چه دورى جستن از آن مايه زيان و غم و اندوه آنان باشد، از اين رو گوشزد فرموده است كه پيروى از اين شيوه در نزد خداوند افضل و برتر است. «من الباطل» جار و مجرور است و متعلّق به «احبّ اليه» مى باشد.فرموده است: «و إن نقصه و كرثه»،يعنى: هر چند اختيار حقّ براى او مايه نقصان و رنج و اندوه باشد، اين عبارت به صورت جمله معترضه آمده است، صدق اين گفتار روشن است، زيرا كسى كه حقّ را برگزيده و به باطل پشت پا زده از همه پرهيزگارتر است و كسى كه پرهيزگارتر است در نزد خداوند افضل است، چنان كه فرموده است: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ».فرموده است: «فأين يتاه بكم»،منظور اين است كه سرگشتگى و بيراهه روى شما به چه منظورى است، و اشاره است كه اين تحيّر و سرگردانى از ديگران به آنها رسيده است، و «من أين أتيتم» يعنى: اين شبهه از كجا براى شما حاصل شده است. اين پرسش را مى توان تجاهل العارف گفت، زيرا امام (ع) آگاه است كه اين شبهه از كجا بر آنها وارد شده است. سپس به دنبال اين توبيخ و نكوهش، آنان را فرمان مى دهد كه به سوى شام حركت كنند، و بيان مى فرمايد كه شاميان در عدم شناخت حقّ و ناآگاهى از آن و وادار شدن به انحراف از راه راست مانندى برايشان نيست، و كژ طبعى آنها در فهم كتاب خدا و نقصان درك و عدول آنها از راه قرآن همه اسبابى است كه آنان را به باطل گرايش داده و تشويق كرده است.فرموده است: «ما أنتم بوثيقة مقصود بعروة وثيقة»،مى باشد كه به معناى دستگيره يا وسيله استوار و مطمئن است، و اين جمله تا آخر خطبه مشعر بر سرزنش آنان و اظهار دلتنگى است، از اين كه در اجراى اوامر آن بزرگوار كوتاهى مى كنند.فرموده است: «يوما أناديكم»،يعنى: يك روز شما را به يارى مى خوانم و به كمك مى طلبم، و يوما أنا جيكم يعنى: روزى ديگر شما را مورد خشم و سرزنش خود قرار مى دهم و از كوتاهى شما باز خواست مى كنم.فرموده است: «فلا أحرار صدق عند النّداء»،زيرا مردان آزاده دعوت را اجابت و به وعده خود وفا مى كنند و شما چنين نيستيد، و «لا إخوان ثقة عند النّجاء» براى اين كه دوست و برادر قابل اعتماد، اگر دچار لغزش شود در آن هنگام كه از طرف برادر خود مورد عتاب و سرزنش قرار گيرد، سخن او را مى پذيرد و از راه خود باز مى گردد، و موقعى كه به او نياز پيدا كند و از او پوزش بخواهد، صفاى برادرى برگشت مى كند، زيرا پيوند برادرى محكم است، امّا شما ابدا چنين نيستيد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 180 إنّ أفضل النّاس عند اللّه من كان العمل بالحقّ أحبّ إليه و إن نقصه و كرثه من الباطل و إن جرّ إليه فائدة و زاده فأين يتاه بكم و من أين أتيتم، إستعدّوا للمسير إلى قوم حيارى عن الحقّ لا يبصرونه، و موزّعين بالجور و لا يعدلون به، جفاة عن الكتاب نكّب عن الطّريق، ما أنتم بوثيقة يعلق بها، و لا زوافر عزّ يعتصم إليها، لبئس حشّاش نار الحرب أنتم، أفّ لكم لقد لقيت منكم برحا يوما أناديكم و يوما أناجيكم، فلا أحرار صدق عند النّداء، و لا إخوان ثقة عند النّجاء. (25842- 25611)اللغة:و (كرثه) الغمّ من باب نصر و ضرب و أكرثه اشتدّ عليه و بلغ منه المشقة. و (تاه) يتيه تيها تحيّر و ضلّ أو تكبّر و (اتيتم) بالبناء على المفعول و (أوزعته) بكذا ألهمته و قال الجوهريّ أوزعته بالشي ء أغريته به و (جفات) جمع جاف من جفا السرج عن ظهر الفرس نبا و ارتفع و (نكب) عن الطريق ينكب نكوبا من باب قعد عدل و (زافرة) الرّجل خواصّه و أنصاره و (الحشاش) بضمّ الحاء و تشديد الشين جمع حاش و هو الموقد للنار و يروى حشاش بالكسر و التخفيف و هو ما يحشّ به النار أى يوقد و (البرح) الشدّة و في بعض النسخ بالتاء و هو الحزن و (النجاء) المناجاة مصدر ناجيته نجاء مثل صارعته صراعا و ضاربته ضرابا.الاعراب:و قوله: حيارى و جفاة و نكب بالجرّ صفة لقوم، و قوله ما أنتم بوثيقة بالجرّ على حذف المضاف أو الموصوف أى بذوى وثيقة أو بعروة وثيقة، و الباء في قوله و لا يعدلون به إما بمعنى عن كما ذهب إليه الكوفيّون في قوله تعالى: فاسئل به خبيرا، أى عنه و يؤيّده ما في بعض النسخ بدل به عنه أوصلة بمعناها الأصلى.المعنى:(إنّ أفضل الناس عند اللّه) سبحانه (من) آثر الحقّ و (كان العمل بالحقّ أحبّ اليه و إن نقصه و كرثه) أى يوجب لنقصانه و يوقعه في الشدّة و المشقة (من الباطل و إن جرّ اليه فائدة و زاده) ثمّ قال (فأين يتاه بكم) و تذهبون في التيه و الحيرة (و من أين اتيتم) أى من أىّ وجه أتاكم الشيطان و استحوذ عليكم، أو من أىّ المداخل دخلت عليكم الشبهة و الحيلة و الاستفهام على التعجّب.ثمّ حثّهم على الجهاد و قال (استعدّوا للمسير إلى قوم حيارى عن الحقّ) متحيّرين عنه (لا يبصرونه و موزعين) ملهمين (بالجور لا يعدلون به) أى عنه إلى غيره أو لا يجعلون له مثلا و عديلا (جفاة عن الكتاب) بعيدون عنه (نكب عن الطريق) أى عادلون عن طريق الهدى إلى سمت الرّدى ثمّ وبّخهم على التثاقل و التساهل فقال (ما أنتم) (ب) عروة (وثيقة يعلق) و يتمسك (بها) عند القتال (و لا زوافر عزّ يعتصم) و يلتجاء (اليها) عند براز الأبطال (لبئس حشاش نار الحرب أنتم افّ لكم لقد لقيت منكم ترحا) أى شدّة و أذى (يوما اناديكم) جهارا للحثّ على الجهاد (و يوما اناجيكم) سرّا بتدبير امور الحرب و الارشاد إلى الرشاد (فلا أحرار صدق عند النداء) حتّى تنصرون و تحمون (و لا اخوان ثقة عند النجاء) حتّى تكتمون السرّ و تحفظون.الترجمة:بدرستى أفضل مردمان در نزد خداوند تعالى كسى است كه عمل كردن بحقّ محبوب تر باشد بسوى او اگر چه نقصان برساند باو، و اندوهگين نمايد او را از عمل كردن بباطل اگر چه جلب منفعت كند بسوى او.پس از كجا بحيرت افتاده شديد و از كجا آمده شديد يعنى از كجا آمد شيطان ملعون بسوى شما و مسلّط گرديد بر شما مهيا شويد براى رفتن بسوى جهاد قومى كه حيران و سرگردانند از راه حق كه نمى بينند آن را، و الهام شدند بظلم و ستم كه عدول نمى كنند از آن و دورانند از فهم مضامين كتاب، و اعراض كنندگانند از راه صواب.نيستيد شما صاحبان وثوق كه تمسك بشود باو، و نه أعوان و أنصار عزّت كه چنگ زده شود به آنها، هر آينه بد فروزندگان آتش حربيد شما، دلتنگى باد شما را هر آينه ملاقات كردم از شما بشدّت و أذيّت، يك روزى صدا ميكنم شما را از براى جنگ در راه خدا، و يك روز نجوى ميكنم با شما از تدبير امور أعداء، پس نيستيد شما از مردانى كه صفت آزادى و حميّت در آنها هست در وقت نداء، و نه برادرانى كه اعتماد مى شود بر ايشان هنگام رازگوئى و نجوى. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom