خطبه ۱۲۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : همکاری در جنگ [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) قاله لأصحابه في ساحة الحرب بِصفّين :
وَ أَيُّ امْرِئٍ مِنْكُمْ أَحَسَّ مِنْ نَفْسِهِ رَبَاطَةَ جَأْشٍ عِنْدَ اللِّقَاءِ وَ رَأَى مِنْ أَحَدٍ مِنْ إِخْوَانِهِ فَشَلًا، فَلْيَذُبَّ عَنْ أَخِيهِ بِفَضْلِ نَجْدَتِهِ الَّتِي فُضِّلَ بِهَا عَلَيْهِ كَمَا يَذُبُّ عَنْ نَفْسِهِ، فَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُ مِثْلَهُ.

رَبَاطَة جَأشٍ : قوت قلب (به هنگام روياروئى با دشمن).
الفَشَل : ترس و ضعف.
فَلْيَذُبَّ : بايد دفاع كند.
النَجْدَة : شجاعت. 
رَباطة جَأش : قوت و محكمى قلب
رَباطَة : محكم و بسته بودن
فَشَل : سستى و ضعف
يَذُبُّ : منع و حمايت ميكند
نَجدَة : قدرت و شجاعت 
(به هنگام نبرد در جنگ صفيّن خطاب به سربازان خويش فرمود).
۱. آموزش روانى در جنگ:
هر كدام از شما در صحنه نبرد با دشمن، در خود شجاعت و دلاورى احساس كرد، و برادرش را سست و ترسو يافت، به شكرانه اين برترى بايد از او دفاع كند، آنگونه كه از خود دفاع مى كند، زيرا اگر خدا بخواهد او را چون شما دلاور و شجاع گرداند.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است كه هنگام جنگ براى اصحاب خويش فرموده:
(1) هر مردى از شما كه هنگام ملاقات دشمن قوّت قلب (دليرى) در خود احساس مى نمايد و در يكى از برادرانش خوف و ترس را مشاهده نمود، بايد بسبب برترى و دليرى كه خداوند باو عطاء فرموده دشمن را از برادرش دفع نمايد همانطور كه از خود دفع مى نمايد، پس (نگويد بمن چه، هر كس بايد از خود دفاع نمايد و بر ترسناك سزاوار است دشمن مسلّط گردد، زيرا) اگر خواست خدا بود او را هم (شجاع و نترس) مانند او قرار مى داد (پس چون او را دلير فرموده به شكرانه اين نعمت عظمى بايد به وظيفه خود يعنى جلوگيرى از هجوم دشمن بر شخص ناتوان و ترسنده قيام كند، و به كشته شدن در اين راه اهمّيّت ندهد).
 
سخنى از آن حضرت (ع) به اصحاب خود در عرصه پيكار فرمود:
هر مرد جنگاورى از شما كه در عرصه نبرد خود را دلير يابد و در يكى از برادرانش ترس و سستى بيند، بايد كه به نيروى دلاورى خويش -كه خداوندش عطا كرده- دشمن را از او براند، همان گونه، كه از خود مى راند. و گرنه، ممكن بود كه خواست خدا بر اين قرار مى گرفت كه او را هم همانند اين يك بددل گرداند.
 
هر کدام از شما که در صحنه جنگ، قوت قلب بيشترى در خود احساس مى کند، و در بعضى از برادرانش ضعف و سستى مى بيند، بايد به شکرانه برترى و شجاعتى که خدا به او بخشيده است، از وى دفاع کند، آن گونه که از خود دفاع مى کند، چرا که اگر خدا مى خواست او را همانند برادرش، ضعيف قرار مى داد (حال که قوت و قدرت بيشترى به او بخشيده، بايد شکر آن را ادا کند).
 
و از سخنان آن حضرت است كه در ميدان نبرد به ياران خود فرمود:
هر يك از شما كه هنگام برخورد با دشمن در خود دلاورى ديد، و از يكى از برادرانش بد دلى، بايد برادر خود را از دشمنانش نگاهدارد، به خاطر فضيلت دليرى كه بر او دارد. و به دفاع از او برآيد، آن چنانكه خود را مى پايد. پس اگر خدا خواست او را همچون وى -دلير- نمايد.
 
از سخنان آن حضرت است كه هنگام نبرد صفين به يارانش فرمود:
هر مردى از شما به وقت رويارويى با دشمن در خود قوّت قلب حس مى كند، و در يكى از برادرانش سستى و ترس مى بيند، به خاطر اين فضيلت شجاعتى كه به او عنايت شده آنچنان كه از خود دفاع مى كند از برادرش دفاع كند، چه اينكه اگر خدا مى خواست او را هم مانند وى قرار مى داد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 245-241 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ قاله لأصحابه في ساحة الحرب بصفّين.از سخنان امام است كه در ميدان نبرد صفين به ياران خود فرمود. خطبه در يك نگاه:اين، خطبه بخشى از خطبه طولانى ترى است كه مرحوم سيّد رضى قسمتهايى از آن را برگزيده است و در اين قسمت به چند نكته مهم اشاره شده است:1- كسانى كه در جنگ، قدرت و جرأت بيشترى نصيبشان شده بايد از افراد ضعيفتر حمايت و دفاع كنند.2- كسانى كه به خاطر ترس از مرگ، از جهاد فرار مى كنند در اشتباهند، زيرا از مرگ نمى توان فرار كرد چرا كه انسان هر جا باشد دامن او را خواهد گرفت.3- مرگى پرافتخارتر و گرامى تر، از شهادت نيست، هزار شمشير بر بدن انسان وارد شود بهتر از آن است كه در بستر بميرد.4- پيش بينى ذلت و زبونى مردم كوفه در آينده به خاطر سستى آنها در نبرد با ظالمان. شکرانه‌ی قدرت!اين کلام خواه در آستانه جنگ «صفّين» از سوى امام (عليه السلام) ايراد شده باشد، همان گونه که در بالا اشاره شد، يا به گفته بعضى از محققان در آستانه جنگ «جمل» بعد از سروصداهاى لشکر «عايشه»، و يا در هر دو ايراد شده باشد ـ چرا که تناسب با هر نبردى دارد ـ در هر حال مشتمل بر نکات مهمى است.نخست، لزوم هماهنگى در ميان نفرات لشکر، به گونه اى که قويترها از ضعيفترها حمايت کنند تا ضايعات به حدّ اقل برسد. مى فرمايد : «هر کدام از شما که در صحنه جنگ قوت قلب بيشترى در خود احساس مى کند و در بعضى از برادرانش ضعف و سستى مى بيند بايد به شکرانه برترى و شجاعتى که خدا به او بخشيده است، از وى دفاع و حمايت کند، آن گونه که از خود دفاع مى کند» (وَأَيُّ امْرِىء مِنْکُمْ أَحَسَّ مِنْ نَفْسِهِ رَبَاطَةَ جَأْش(1) عِنْدَ اللِّقَاءِ وَرَأَى مِنْ أَحَد مِنْ إخْوَانِهِ فَشَلاً فَلْيَذُبَّ عَنْ أَخِيهِ بِفَضْلِ نَجْدَتِهِ(2) الَّتي فُضِّلَ بِهَا عَلَيْهِ کَمَا يَذُبُّ عَنْ نَفْسِهِ).سپس اضافه مى فرمايد : «زيرا اگر خدا مى خواست او را همانند برادرش ضعيف قرار مى داد» (فَلَوْ شَاءَ اللهُ لَجَعَلَهُ مِثْلَهُ).حال که قوّت و قدرت به او بخشيده بايد شکر آن را ادا کند.اشاره به اين که : افعال خداوند گر چه همه از روى حکمت است، با اين حال کسى که از مواهب بيشترى برخوردار شده است، بايد به شکرانه آن، ديگران را هم زير چتر آن موهبت قرار دهد تا عملاً شکر نعمت را به جاى آورده باشد.از سوى ديگر، اگر همکارى و هماهنگى تنگاتنگ در ميان نفرات لشکر نباشد، همه آسيب مى بينند، زيرا دشمن به آن بخشى که احساس مى کند، ضعيفتر است حمله مى کند، هنگامى که آن را در هم شکست، دور مى زند و بقيه را در حلقه محاصره قرار مى دهد، بنابراين علاوه، بر مسأله شکرانه، سياست جنگى نيز ايجاب مى کند که بخشهاى نيرومندتر لشکر، مراقب بخشهاى ضعيفتر باشند و در حمايت و دفاع از آنان، کوتاهى نکنند، که ضربات بر خود آنان وارد خواهد آمد، بخصوص اين که : اگر دشمن بتواند بخشى از لشکر را از کار بيندازد، ضربه سنگينى بر روحيه ديگران وارد مى شود.(3)****پی نوشت:1. «رباطه» از «ربط» به معنى محکم بستن چيزى است و «جأش» (بر وزن عرش) به معنى قلب و سينه است و هنگامى که اين دو واژه با هم استعمال مى شود به معنى قوت قلب و شجاعت مى باشد.2. «نجدة» به معنى شجاعت از «نجد» (بر وزن مجد) به معنى غلبه گرفته شده است.3. اين كلام را به صورت پراكنده در كتب ديگر، مى توان يافت از جمله: 1- كافى في باب فضل الجهاد. 2- عقد الفريد ابن عبدربّه. 3- الجمل مفيد به نقل از كتاب الجمل واقدى. 4- ارشاد شيخ مفيد. 5- تجارب الامم ابن مسكويه طبق نقل تأسيس الشيعه. 6- امالى شيخ طوسى رحمه الله. (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 273). 
شرح علامه جعفریهنگام نبرد صفين:«و ايّ امري‌ء منكم احس من نفسه رباطه جاش عند اللقاء و راي من احد اخوانه فشلا، فليذب عن اخيه بفضل نجدته التي فضل بها عليه كما يذب عن نفسه، فلو شاء الله لجعله مثله» (هر كسي از شما در خود قوت قلب و قدرت سلحشوري در ميدان جنگ در موقع رويارويي با دشمن احساس كرد و از يكي از برادرانش ترس و زبوني مشاهده نمود با آن دليري و شجاعت كه به وسيله آن بر برادرانش ترجيح يافته است از وي دفاع كند همانگونه كه از خود دفاع مي‌نمايد. اگر خداوند مي‌خواست آن ناتوان را همانند آن شجاع قرار مي‌داد).دفاع از يك ناتوان مخصوصا در موقع جهاد كه انسانها در آن، در مرز زندگي و مرگ قرار گرفته‌اند، بايد مانند دفاع از جان خويشتن باشد. چنانكه دفاع از جان خود بالاتر و با اهميت ترين و جدي‌ترين دفاع است دفاع از جان ناتوانان نيز بايد به همين كيفيت باشد. شخص ناتوان در حال اعتدال مغزي و رواني نگاهش به مردم توانا نگاه پناهنده بر شخص ناتوان در حال اعتدال مغزي و رواني نگاهش به مردم توانا نگاه پناهنده بر شخصي است كه جان او را مي‌تواند از مهلكه نجات بدهد. اين نگاه اگر كسي را كه از قدرت برخوردار است نتواند تحت تاثير قرار بدهد، قطعي است كه نگاههاي جلب ترحم همان قدرتمند نيز روزي در كسي ديگر تاثير نخواهد كرد.عيسي به رهي ديد يكي كشته فتاده           حيران شد و بگرفت به دندان سرانگشتگفتا كه كه را كشتي تا كشته شدي زار          تا باز كجا كشته شود آنكه تو را كشتانگشت مكن رنجه به در كوفتن كس           تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشتو اگر عدم دفاع قدرتمند از جان يك ناتوان سبب از بين رفتن او باشد، در اينصورت آن قدرتمند اعانت به مرگ ناتوان نموده و مشمول اين روايت مي‌شود كه: «من اعان علي قتل امري‌ء مسلم جاء يوم القيامه مكتوبا بين عينيه ايس من رحمه الله» (هر كسي به كشتن يك مرد مسلمان كمك كند وارد روز قيامت مي‌شود در حالي كه به پيشاني او نوشته شده است: اين شخص از رحمت خداوندي محروم است). اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: دفاع انسان قدرتمند از جان انسان ناتوان چه در حال جنگ و چه در غير اين حال، مانند دفاع وي از جان خود بايد باشد. يعني همانگونه كه جان آدمي در موقع احساس خطر همه قواي مغزي و عضلاني خود را به كمك مي‌طلبد و همه آن قوا بدون معطلي و بدون تلف كردن كمترين وقت و بدون اندك مضايقه براي نجات دادن جان از خطر، حركت مي‌كنند و به فعاليت مي‌افتند، همانطور بايد اشخاصي كه داراي قدرت هستند در موقع استمداد يك ناتوان از آنان براي نجات دادن جان خود بلكه حتي بدون ابراز استمداد به همان حركت و فعاليت جدي بپردازند كه قواي مغزي و عضلاني خود آنان براي نجات دادن جانشان با توجه به اين اصل بارديگر عظمت و جدي بودن يگانگي روحاني ميان مردم با ايمان اثبات مي‌شود كه از كتاب كافي نقل شده است: «المومن اخو المومن كجسد واحد اذا اشتكي شيئا منه وجد الم ذلك في سائر جسدو ان روحهما من روح واحد و ان روح المومن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها». (مومن برادر مومن مانند اعضاي يك پيكرند اگر عضوي دردي داشته باشد ديگر اعضاء آن همان درد را احساس مي‌كند و ارواح مردم با ايمان از يك روح است و اتصال روح به روح خداوند شديدتر است از اتصال خورشيد به خورشيد.)اميرالمومنين عليه‌السلام در آخر جملات مورد تفسير مي‌فرمايد: (اگر خدا مي‌خواست آن ناتوان را همانند آن شجاع قرار مي‌داد) منظور آن حضرت از اين جمله متوجه ساختن مردم به يك نكته بسيار با اهميت است كه مربوط به حكمت بالغه خداوندي درباره مخلوقات او است. توضيح اينكه اختلاف انسانها در خلقت ناشي از تصادف و يا بي‌اعتنايي خداوندي به بعضي مخلوقات خود نيست بلكه مستند به حكمت بالغه خداوندي در جريان خلقت است كه حقايق پشت پرده آنرا اقتضاء مي‌كند. اين مسئله را تحت عنوان (براي فهم معناي نظم عالم هستي و جريان حكمت خداوندي در آن، اولين شرط برداشتن عينك حيات محوري و علم محدود از ديدگان است).يكي از قديمي‌ترين و شايع‌ترين سئوالات كه با اشكال مختلف براي افراد فراواني از بشر مطرح است سئوال از نقص عضوي یا فقدان يك يا چند نيرو و استعداد است كه در خيلي از انسانها مشاهده مي‌شود مانند ناقص الخلقه‌ها كه از مادر متولد مي‌شوند. عده‌اي از صاحب نظران درصدد پاسخ از اين سئوال برآمده‌اند كه مي‌توان گفت: اغلب آنان از آن بعد كه براي آنان اهميت دارد وارد تحقيق و پاسخ مي‌گردند. ما در اين مبحث به بررسي آن پاسخها نمي‌پردازيم و فقط پاسخي را مطرح مي‌نمائيم كه روشن‌تر و مختصرتر از آنها به نظر مي‌رسد.پيش از بيان اين پاسخ مقدمه‌اي را يادآور مي‌شويم: اينجانب سالياني ممتد براي حل مشكل الام و ناگواريها و آنچه كه در دستگاه خلقت ناقص به نظر مي‌رسد تلاش مي‌كردم و نظرياتي گوناگون در حل مشكل مزبور را كه از صاحبنظراني مانند ابن سينا، عمربن ابراهيم خيامي و متاخرين از حكما نقل شده است مورد مطالعه و دقت قرار دادم بالاخره احساس مي‌كردم كه آن نظريات قانع‌كننده نيستند. تا از عنايات خداوندي اين نظريه براي اينجانب مطرح و قانع‌كننده گشت كه اصل منشاء احساس شر و نقض و اختلال در خلقت كه خلقت كه مخالف عدل و حكمت بالغه خداوندي بنمايد مستند به عينكي است كه از حيات محوري و علوم محدود خود تعبيه نموده و مي‌خواهيم با همان عينك خود خدا و جهان هستي را حقيقتا درك كنيم و هرگز متوجه اين سه حقيقت نمي‌شويم كه:1- جهان با شناسائي جهان فرق دارد. 2- نظم عالي هستي بر مبناي خواسته‌هاي ما پي ريزي نشده است. 3- مقام ربوبي خداوندي بالاتر از آن است كه ما بتوانيم احاطه بر آنهاداشته باشيم.اگر يك انسان آگاه به مباني و اصول اوليه علوم و معارف خود متوجه باشد قطعا با درك محدوديت آنها علوم و معارف خود را هم محدود خواهد ديد بنابراين آنچه كه فطرت و عقل سليم حكم مي‌كند اينست كه صاحبنظران فلسفي و علمي بايد بجاي غوطه خوردن در اصلاحات فلسفي طرق برخورد با انسانهائي را كه فاقد عضوي يا استعدادي از آنچه كه مردم معمولي دارند به مردم تعليم بدهند و نهايت كوشش را در اصلاح و جبران آنچه كه اين افراد فاقد آن مي‌باشند به عمل بياورند. به عبارت ديگر به جاي بازي بااصطلاحات و تطبيق واقعيات جاريه بر اصول و قوانين تخيلي كه با علوم محدود و آرمانهاي مشخص براي خود ساخته و پرداخته‌اند به مرتفع ساختن آن پديده‌ها كه در برابر حد معمولي نقص تلقي مي‌شوند و معالجات مناسب بپردازند در چند سال پيش در شهر اصفهان از يكي از آن موسسات كه كودكان و مقداري از جوانان ما بعد دوران كودكي كه كرولالها را نگهداري و آنها را تحت رسيدگي معالجه قرار داده بودند باز ديد كرديم. در موقع بازديد با متصديان آنجا كه از دوستان عزيز ما بودند قرار گذاشتيم كه اينجانب مقداري بطور تنها و بدون اينكه آن كودكان و جوانان متوجه شوند آنان را مورد بازديد و مطالعه قراربدهم و هدفم اين بود كه تا بتوانم از وضع رواني آنان با نظر به كيفيت عضوي كه داشتند اطلاعاتي بدست بياورم.نتيجه اين مطالعه تقريبا همان بود كه من حدس مي‌زدم يعني ديدم آنان از وضعي كه دارند (كر ولال بودن) هيچ احساس زجر و نقص نمي‌كردند و حركات و سكناتشان به خوبي نشان مي‌داد كه آنان از وضع خود نارضايتي ندارند. و طرز بازي و برخورد آنان با يكديگر و حتي چگونگي برخوردشان با مردم عادي نشاني از احساس نقص و احساس حقارت نداشت. باز در موردي ديگر از كودكان و جوانان كه اول جواني آنان بود و مبتلا به انواع فلج بودند بازديد و مطالعاتي داشتيم. براي ما بسيار شگفت‌آور بود كه مي‌ديديم آنان وقتي كه به خود مشغول بودند مثلا در حال بازي يا انجام كارهائي بودند كه متصديان براي آنان تعيين كرده بودند ملالت روحي و انقباض خاص رواني نداشتند و از نظر رواني مانند كودكان و جوانان معمولي بازي مي‌كردند و كار انجام مي‌دادند.ازامثال اين موارد به خوبي روشن مي‌شود كه حيات آن حقيقت شگفت‌انگيز است كه تا ضربه‌اي از طرف روان خود انسان به آن وارد نشود به ادامه و ابقاي خود تلاش مي‌كند و هر چند كه فقط آن مقدار از موجوديت را داشته باشد كه بتواند خود را حفظ نمايد. اما اينكه بايد براي فهم معناي نظم عالم هستي و جريان حكمت خداوندي در آن عينك حيات محوري را از چشمان خود برداريم با اين بيان كه عرض مي‌كنيم به خوبي اثبات مي‌شود. ما با نظر به خواسته‌ها و آرمانهايي كه داريم قانوني براي شايستگي عالم هستي و جريان آن در ارتباط با ما در مغز خود به وجود آورده‌ايم خواهآگاهي مشروح به آن هم داشته باشيم يا نه. اگر اين قانون مبتني برخواسته‌ها و امانهارا مورد دقت و بررسي قرار بدهيم به اين صورت درمي‌آيد:1- چون زيبائي خواسته و آرمان ما انسانها است پس بايد هر مردي به زيبايي حضرت يوسف عليه‌السلام باشد و هر زني به زيبايي كلئوپاترا!!2- چون تحصيل علم و كوشش براي بدست آوردن واقعيات جهان هستي سخت است و به مشقت و رياضت نياز دارد پس بايد هر انساني كه از مادر متولد مي‌شود به همه واقعيات جهان هستي و ماوراء آن عالم باشد.3- بدان جهت كه زندگي بدون تلخيهاي اضطراب و بيماريها و انواع شكستها و با داشتن همه عوامل لذائذ طبيعي بسيار شيرين است پس بايد زندگي ما انسانها به همين كيفيت باشد كه آنرا مي‌خواهيم.4- اصلا به پايان رسيدن چنين زندگي غلط است پس بايد زندگي مردم ابدي باشد و مرگ بر سر هيچ كس تاختن نياورد!5- بدان جهت كه قدرت در هر شكلي كه باشد موجب تاثير و تاثر اختياري بيشتر در عرصه‌ي جهان هستي مي‌گردد و هر تاثير اختياري آرمان ماست پس ما بايد از همه اشكال قدرت برخوردار باشيم بطوري كه اگر خواستيم در اين كيهان بزرگ يكي از كهكشانهابا داشتن ميليونها خورشيد با كمال تواضع بيايد و در گوشه‌اي از جيب راست اينجانب (و جيب چپ هم نمي‌شود) سكونت نمايد فورا اين خواسته ما را اطاعت نمايد اكنون به يك اصل مهم ديگر متوجه مي‌شويم و آن اينست كه هر اندازه ما خواسته‌ها و آرمانها را نزديك به خود احساس كرديم و حق و قدرتي براي بدست آوردن آنها در خود دريافتيم در صورت دست نيافتن به آن خواسته‌ها و آرمانها و احساس تلخي و درد خواهيم كرد و چنين خواهيم پنداشت كه جهان خلقت ناقص و مختل است! زيرا قانوني كه ما در مغز خود براي شايستگي عالم هستي و جريان آن در ارتباط با ما تصور كرده بوديم در اين مورد جريان ندارد مثلا به زيبايي حضرت يوسف متولد نشده‌ام پس كارگاه خلقت از اين جهت مختل است. ملاحظه مي‌شود كه ما در تعيين قانون هستي فقط خواسته‌ها و آرمانهاي خود را محور و ملاك قرار مي‌دهيم.اكنون مي‌توانيم يك قدم جلوتر برويم و اين مسئله را توجه كنيم بدان جهت كه اغلب انسانهاي معتدل مي‌دانند كه آن خواسته‌ها و آرمانها كه در بالا مقداري از آنها را متذكر شديم آرزوهايي هستند كه هرگز عملي نخواهند شد. لذا آنها را به عنوان آرمان در درون خود نمي‌پرورانند. ولي آنچه كه مردم را رنج مي‌دهد و باعث مي‌شود كه عده‌اي از مردم نااگاه حكم به نقص و اختلال در كارگاه خلقت نمايند آن قسم از نقصها و اختلالات است كه انسان را از حد معمولي خلقت و شئون آن پائين‌تر مي‌آورد مانند نقص يكي از اعضاي بدن چه داخلي و چه خارجي و خواه فقدان يكي از استعدادها و خواه فقدان يكي از قوا. بايد در توضيح و تفسير اين پديده‌ها بگوييم كه تعبير نقص در اين موارد بار كشف از فرض و اعتماد به قانون در طبيعت مي‌نمايد كه ما انسانها با نظر به كميت و كيفيت اعضاء و استعدادها و قواي انسانها آنرا پذيرفته‌ايم و هر آنچه را كه در پايين‌تر از آن باشد ناقص و هر آنچه كه داراي همان كيفيت و كميت در بهترين وجه باشد كامل مي‌ناميم. دراينجا نيز مي‌بينيم كه متدرد و پديده نقص و كمال قانون و ملاكي را در نظر گرفته‌ايم كه مربوط به مشاهدات و خواسته‌هاي خود ماست و دليل علمي محضي (با قطع نظر از معرفت حاصل از مشاهدات و خواسته‌هاي محدود ما) آن قانون و ملاك خيالي را تاييد نمي‌كند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين گفتار به ياران خود دستور مى دهد، كه در جنگ يكديگر را كمك كنند. و همان گونه كه از خويشتن دفاع مى كنند، از برادر همرزم خود نيز دفاع كنند و دشمن را از او دور گردانند، زيرا با اين شيوه است كه اجتماع و اتّفاق وجود پيدا مى كند، و انسجام و هماهنگى صورت مى گيرد، و به آن جا مى رسد كه تمام جامعه مانند يك فرد تجلى مى كند، و پيروزى و غلبه به دست مى آيد.امام (ع) پس از بيان اين مطالب، با ذكر برترى دلاورانى كه در ميان كسانى كه در ركاب او مى جنگيدند به دليرى ممتاز بودند از آنان دلجويى مى كند تا شجاعت آنها را برانگيزد و آنها را به جنبش و جوشش وادارد، و نيز عنايت و توجّه خود را به آنها ابراز فرمايد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 150 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و الثاني و العشرون من المختار فى باب الخطب (قاله للاصحاب فى ساعة الحرب):و أيّ امرء منكم أحسّ من نفسه رباطة جاش عند اللّقاء، و راى من أحد من إخوانه فشلا، فليذبّ عن أخيه بفضل نجدته الّتي فضّل بها عليه كما يذبّ عن نفسه، فلو شاء اللّه لجعله مثله.اللغة:(ربطه) يربطه من بابى نصر و ضرب شدّه، قال الفيروز آبادى و رابط الجاش و ربيطه شجاع و ربط جاشه رباطه بالكسر أشدّ قلبه و اللّه على قلبه ألهمه الصبر و قوّاه و (النجدة) الشجاعة.الاعراب:أىّ شرطية مرفوعة على الابتداء، و جملة أحسن خبر، و جملة فليذبّ جواب و الباقي واضح.المعنى:اعلم أنّ هذا الكلام (قاله عليه السّلام للأصحاب في ساعة الحرب) و لم أظفر بعد على أنه أىّ حرب، و المقصود به امرهم بقضاء حقّ الاخوّة و رعاية شرايط المواساة و المحبة و الذّب عن اخوانهم المسلمين و حماية بيضة الاسلام و حوزة الدّين قال عليه السّلام (و أىّ امرء منكم أحسّ) أى علم و وجد (من نفسه رباطة جاش) و قوّة قلب (عند اللّقاء) أى عند القتال و لقاء الأبطال (و رأى من أحد من اخوانه) المؤمنين (فشلا) و جبنا (فليذبّ) أى ليدفع المكروه (عن أخيه بفضل نجدته) و شجاعته (التي فضّل) أى فضّله اللّه (بها عليه كما يذبّ) و يدفع (عن نفسه) بنهاية الاهتمام و الجدّ (فلو شاء اللّه لجعله مثله) أى لجعل أخاه الجبان شجاعا مثله، و حيث آثره بتلك النعمة و تفرّد بهذه الفضيلة و اختصّ بها و لم يجعل أخوه مثله فلا بدّ له من القيام بوظائف النعم و التشكّر بالدفع عن الآخر.الترجمة:از جمله كلام آن حضرتست كه فرموده آنرا بأصحاب خود در ساعت جنگ و هر مردى از شما كه احساس كند و بفهمد از نفس خود قوت قلب را هنگام ملاقات أعداء و ببيند از يكى از برادران خود ترس و جبن را پس بايد كه دفع نمايد از برادر خود بزيادتى شجاعت خود كه تفضيل داده شده بآن شجاعت ببرادر خود همچنان كه دفع ميكند از نفس خود، پس اگر مى خواست خداوند تعالى هر آينه مى گردانيد او را در شجاعت مثل آن.  
بخش ۲ : ارزش شهادت [منبع]

إِنَّ الْمَوْتَ طَالِبٌ حَثِيثٌ، لَا يَفُوتُهُ الْمُقِيمُ وَ لَا يُعْجِزُهُ الْهَارِبُ.
إِنَّ أَكْرَمَ الْمَوْتِ الْقَتْلُ، وَ الَّذِي نَفْسُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ بِيَدِهِ لَأَلْفُ ضَرْبَةٍ بِالسَّيْفِ أَهْوَنُ عَلَيَّ مِنْ مِيتَةٍ عَلَى الْفِرَاشِ فِي غَيْرِ طَاعَةِ اللَّهِ.

حَثِيث : سريع و با عجله 
همانا مرگ به سرعت در جستجوى شماست، آنها كه در نبرد مقاومت دارند، و آنها كه فرار مى كنند، هيچ كدام را از چنگال مرگ رهايى نيست و همانا گرامى ترين مرگها كشته شدن در راه خداست. سوگند به آن كس كه جان پسر ابو طالب در دست اوست، هزار ضربت شمشير بر من آسانتر است از مرگ در بستر استراحت، در مخالفت با خداست.
 
(2) مرگ با شتاب طلب كننده است (همه را دريابد) ايستنده (دليرى كه از ترس كشته شدن در چنين وقتى از برادر خود دفاع نمى نمايد) از چنگش بيرون نرفته، و گريزان از آن آنرا عاجز و ناتوان نمى گرداند (و چون فرار و رهائى از آن ميسّر نيست)
(3) گراميترين مرگ كشته شدن است (زيرا باعث بقاى نام نيك در دنيا و ثواب در آخرت است) سوگند به آن كه جان پسر ابو طالب بدست او است هزار ضربت شمشير بر من آسانتر است از جان دادن بر بسترى كه در غير طاعت خدا باشد (زيرا درد شمشير الم دنيوىّ است كه زائل مى گردد، ولى مردن بر چنين بسترى عذاب هميشگى در پى خواهد داشت).
 
مرگ، شتابان، در طلب همگان است. نه اقامت گزيده و به جهاد روى ننهاده از چنگالش رسته، نه آنكه از او مى گريزد، عاجزش يافته. گراميترين مرگ ها، مرگ در كارزار است. سوگند به كسى كه جان پسر ابو طالب در دست اوست، كه تحمل هزار ضربت شمشير بر من آسانتر است از مردن در بستر [كه در غير طاعت خدا باشد.]
 
(بدانيد!) مرگ طلب کننده سريعى است، که نه آنها که بر جاى خود ايستاده اند از چنگال او رهايى مى يابند، و نه آنها که فرار مى کنند مى توانند از دستش بگريزند. به يقين بهترين مرگ، شهادت (در راه خدا) است. سوگند به آن کس که جان فرزند ابو طالب در دست اوست هزار ضربه شمشير بر من آسان تر است تا مرگ در بستر در غير طاعت خدا!
 
همانا، مرگ طالبى شتابنده است، و آن كس كه برجاى است، از دستش نرود، و آن كه گريزنده است از آن نرهد. همانا، گراميترين مرگ ها كشته شدن -در راه خدا است-. بدان كس كه جان پسر ابو طالب در دست او است، هزار مرتبه ضربت شمشير خوردن بر من آسانتر است، تا در بستر مردن.
 
مرگ خواهنده اى شتابان است، كه ثابت قدم و فرارى از دستش نروند. گرامى ترين مرگها شهادت است. قسم به آن كه جان فرزند ابو طالب در اختيار اوست هزار ضربه شمشير بر من آسانتر است تا مرگ در بستر در غير طاعت خدا.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 249-245 آن گاه امام (عليه السلام) به سراغ نکته ديگرى مى رود و مى فرمايد : هيچ کس نبايد تصور کند مى تواند از چنگال مرگ حتمى فرار کند، زيرا : «مرگ طلب کننده سريعى است، که نه آنها که بر جاى خود ايستاده اند از چنگال او رهايى مى يابند و نه آنها که فرار مى کنند مى توانند از دست او بگريزند !» (إنَّ الْمَوْتَ طَالِبٌ حَثِيثٌ(1) لاَ يَفُوتُهُ الْمُقِيمُ. وَلاَ يَعْجِزُهَ الْهَارِبُ).در اين جا سؤالى پيش مى آيد و آن اين که : مى دانيم مرگ دو گونه است : مرگ حتمى، و مرگ معلّق يا مشروط; آنچه قابل تغيير نيست مرگ حتمى است. ولى مرگهاى مشروط قابل تغيير و دگرگونى با تغيير شرايط است و مرگهاى ميدان نبرد ممکن است از مرگهاى حتمى نباشد. پس چگونه امام (عليه السلام) به اين مسأله استناد مى فرمايد، که هيچ کس نمى تواند از چنگال مرگ فرار کند ؟اين سؤال را مى توان از دو جهت پاسخ گفت : نخست اين که : امام (عليه السلام) تنها ناظر به مرگهاى حتمى است که خواه در ميدان نبرد باشد يا غير ميدان نبرد، قابل اجتناب نيست و سرآمد نهايى عمر است.ديگر اين که بر فرض که انسان بتواند از چنگال مرگهاى مشروط و معلّق بگريزد، ولى چه سود ؟ سرانجام مرگ حتمى دامن هر انسانى را بدون استثنا مى گيرد، براى چند روز زنده ماندن، نبايد انسان تن به ذلّت و تسليم در برابر ظالمان بدهد(2).سپس امام به نکته مهم و پرارزشى اشاره فرموده، مى گويد : «به يقين بهترين مرگ شهادت (در راه خدا) است، سوگند به آن کس که جان فرزند ابو طالب در دست اوست هزار ضربه شمشير بر من آسانتر است تا مرگ در بستر، در غير طاعت خدا !» (إنَّ أَکْرَمَ الْمَوْتِ الْقَتْلُ ! وَالَّذِي نَفْسُ ابْنِ أَبِي طَالِب بِيَدِهِ، لاََلْفُ ضَرْبَة بِالسَّيْفِ أَهْوَنُ عَلَيَّ مِنْ مِيتَة(3) عَلَى الْفِرَاشِ فِي غَيْرِ طَاعَةِ اللهِ).اين تعبير حکايت از عظمت مقام شهيدان و امر شهادت مى کند تا آن جا که امام (عليه السلام) حاضر است هزار ضربه شمشير را به جان بخرد ولى در بستر، به مرگ طبيعى نميرد و اين زبان قال يا حال همه مؤمنان مخلص و شجاع و پاک باختگان راه حق است.در ضمن، معناى اين سخن آن نيست که احساس درد و رنج ضربات شمشير را نمى کنم ـ آن گونه که بعضى از شارحان «نهج البلاغه» پنداشته اند ـ بلکه، منظور اين است از نظر معنوى و ارزشى سزاوار است که انسان به استقبال ضربات شمشيرها برود و در بستر، به مرگ طبيعى نميرد زيرا افتخار شهادت، انسان را آماده تحمّل رنجها مى کند.البتّه اگر انسان در بستر بميرد و در مسير طاعت حق باشد ـ از روايات اسلامى استفاده مى شود ـ که حکم شهادت را دارد و اين همان چيزى است که در آخر عبارت، امام (عليه السلام) به آن اشاره کرده است.* * *نکته:شهادت برترين افتخار!در فرهنگ اسلامى شهادت به عنوان يکى از والاترين ارزشها، و شهيدان از بلند مرتبه ترين انسانها هستند و مردان خدا همان گونه که امام (عليه السلام) در اين خطبه بيان مى فرمايد : همواره آرزوى شهادت در سر مى پرورانند و از مرگ طبيعى در بستر بى زار بودند، و شـهادت را هزار بار از آن برتر مى دانستند، و حاضر بودند، ضربات زيادى بر پيکرشان وارد شود و شربت شهادت بنوشند ولى در بستر نميرند، چرا که جان انسان بزرگترين هديه الهى است و چه بهتر که اين هديه الهى نثار راه او شود، نه اين که در بستر مرگ به هدر رود.در فضيلت شهادت، همين بس که در حديثى از پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) مى خوانيم : مشاهده کرد کسى دعا مى کند و عرض مى کند : «اللَّهُمَّ إنِّي أسْأَلُکَ خَيْرَ مَا تُسْئَلُ فَاَعْطِني أفْضَلَ مَا تُعْطِي; خداوندا من بهترين چيزى که بندگانت از تو مى خواهند را از تو مى طلبم، پس بهترين عطايت را به من ارزانى دار».پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : «إنْ استُجيْبَ لَکَ اُهْرِيْقَ دَمَکَ فِي سَبِيْلِ اللهِ; هرگاه دعاى تو مستجاب شود در راه خدا شهيد خواهى شد»(4).در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است : «ما مِنْ أحَد يَدْخُلُ الْجَنَّةَ فَيَتَمَنّى أنْ يَخْرُجَ مِنْهَا إلاّ الشَّهِيْدُ فَإنَّهُ يَتَمَنّى أَنْ يَرْجِعَ فَيُقْتَلُ عَشْرَ مَرّات مِمّا يَرى مِنْ کَرامَةِ اللهِ; هيچ کس وارد بهشت نمى شود که آرزو کند از آن خارج شود، مگر شهيد که آرزو مى کند باز گردد و دوباره در راه خدا شهيد شود، به خاطر اين که الطاف الهى را نسبت به خود بسيار زياد مى بيند»(5).آرى مقام شهدا، در فرهنگ اسلام فوق العاده زياد است و همانها بودند که در هنگام خطر، اسلام را بيمه کردند، و اگر فداکاريهاى شهدايى همچون شهداى «بدر» و «اُحد» يا «شهيدان کربلا» نبود، شايد امروز خبرى از اسلام نبود.امروز نيز دشمنان اسلام بيشترين وحشت را از فرهنگ شهادت وشهادت طلبى دارند چرا که گاه يکى از شهادت طلبان نقشه هاى پيچده و پر خرج آنها را نقش برآب مى کند، اين در حالى است که آنها توان مقابله به مثل، نسبت به فرهنگ شهادت را ندارند و سلاحى که بتوان از آن در برابر اين فرهنگ دفاع کرد در خود نمى بينند.شنيده شد که اخيراً به خاطر عاجز ماندن در برابر قيام مردم فلسطين وعجز اشغالگران در مقابل آنها تأکيد کرده اند بايد ريشه فرهنگ شهادت طلبى خشکانده شود، بايد واژه شهادت از کتب درسى دبستانها ودبيرستانها حذف گردد، بايد در کتب دروس دينى آيات مربوط به جهاد وشهادت درج نشود و مؤکداً کشورهاى دست نشانده خود را که متأسفانه در ممالک اسلامى کم نيستند به اين امر توصيه کرده اند وبراى ايجاد نفرت نسبت به آن، شهادت طلبى را انتحار و خود کشى مى نامند وشهادت طلبان را تروريست.اما خوشبختانه اين فرهنگ آن چنان گسترش يافته و ريشه دوانيده که بااين گونه تبليغات نمى توان جلو آن را گرفت وجوانان ونوجوانان اعم از پسر ودختر وارد اين صحنه شده اند واين بلاى وحشتناکى است براى دشمنان اسلام. اميدواريم که مسلمين جهان روز به روز به اين فرهنگ پر افتخار آشناتر شوند وراه شهيدان روز به روز پر رهروتر گردد.* * *پی نوشت:1. «حثيث» به معنى سريع از مادّه «حث» (بر وزن مَسّ) به معنى برانگيختن و تحريک کردن گرفته شده است.2. درباره مرگ حتمى و معلّق در جلد 3 همين کتاب صفحه 26 بحث کافى کرده ايم.3. «ميتة» (با کسر ميم) به معنى چگونگى و کيفيت مردن است و «ميتة» (با فتح ميم) به معنى شخص مرده است (توجه داشته باشيد که ميّت مذکر و ميتة مؤنث است).4. مستدرک الوسائل، جلد 11، صفحه 13، حديث 21.5. همان مدرک، حديث 20. 
شرح علامه جعفری«ان الموت طالب حثيت لايفوته المقيم و لا يعجزه الهارب» (قطعي است كه مرگ آن جوينده سريع و جدي است كه هيچ اقامت كننده‌اي در محلي از آن فوت نمي‌شود و نه فراركننده‌اي آن را ناتوان مي‌سازد).هيچ چاره‌اي براي مرگ كس از مرگ وجود ندارد:يقيني است كه گذر همه انسانها زنده از پل انتقال به ابديت كه مرگ ناميده مي‌شود به وقوع خواهد پيوست. اين چراغ فروزان كه نامش زندگي است با صرصر حوادثي كه طلايه‌دار مرگ است خاموش خواهد گشت. روزي اين چشمان تيزبين و اين گوشهاي تيز شنو ذائقه‌هايي كه با چشيدن طعمهاي لذيذ هيجاني به زندگي مي‌بخشيد و ديگر حواس و عوامل درك به خاموشي مي‌گرايند. مغز اين كارگاه شگفت‌انگيز هم كارهاي بسيار متنوع و عظيم خود را رهانموده و تدريجا رو به پوسيدن خواهد رفت كه جايگاهي براي بازي حشرات زيرزميني گردد. همه اينها جرياناتي است كه بالاخره دير يا زود سر راه همه زندگان را خواهد گرفت. پايان زندگي كه خاموشي همه كالبد مادي باعوامل فعاليتش مي‌باشد همزمان با به خود آمدن نفس و آگاهي آن از موجوديت و سرنوشتي است كه براي خود اندوخته و رهسپار ابديت مي‌گردد. اين جريان كه تعلق نفس بر بدن ابدي نيست و بالاخره جدائي آن دو از يكديگر تا روز قيامت قطعي است بارديگر اين حقيقت يكديگر را دريافته و آماده پاسخ از مسئوليتهاي خود خواهند گشت.****«ان اكرم الموت القتل و الذي نفس ابن ابي‌طالب بيده لالف ضربه بالسيف اهون علي من ميته علي الفراش في غير طاعه الله» (باكرامت ترين مرگ كشته شدن در راه خداست. سوگند به آن خدايي كه جان فرزند ابي‌طالب بدست اوست هزار ضربه شمشير براي من آسانتر است از آن مرگ در رختخواب كه در اطاعت خداوندي نباشم). شريفترين مرگ شهادت است و پست ترين مرگ آن است كه انسان در مسير عدم اطاعت خداوند بميرد).مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام از قتل در جملات مورد تفسير كشته شدن در راه خدا است كه شهادت ناميده مي‌شود نه محض كشته شدن زيرا كشته شدن بدون هدف اعلاء كه عبارتست از دست از جان شستن در راه خدا (جهاد) هيچ ترجيحي بر مردن معمولي در رختخواب ندارد.مطلبي ديگر كه در آخر جملات وجود دارد اينست كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: (هزار ضربه شمشير براي من آسانتر از آن است از آن مرگ در رختخواب كه در اطاعت خداوندي نباشم). معناي اين جمله چنين است كه اگر با سخت ترين شكنجه‌ها از اين دنيا بروم يا اينكه هزار بار كشته شوم و زنده گردم و دراطاعت خداوندي باشم بهتر از اينست كه در رختخواب ملايم و بدون كمترين زجر از اين دنيا رخت بربندم ولي درمعصيت خداوند روزگارخود را سپري نمايم. از امثال اين سخن كه از آشناي زندگي و مرگ اميرالمومنين عليه‌السلام بطور فراوان مي‌بينيم به خوبي روشن مي‌شود كه عظمت و سعادتي كه از اطاعت خداوندي نتيجه مي‌شود و نهايت سقوطي كه از معصيت ناشي مي‌گردد خيلي بااهميت تر از آن است كه ما انسانها درباره آن دو مي‌انديشيم.با دقت در جمله اميرالمومنين كه مي‌فرمايد: مرگ با هزار ضربه شمشير يا هزار بار كشته شدن با شمشير و زنده شدن براي من آسانتر و قابل تحمل‌تر است از اينكه در غير اطاعت خداوندي در رختخواب ملايم بميرم يعني در دو شكنجه محصول زندگي در غير اطاعت خداوندي در برابر زجر هزار بار قطعه قطعه شدن با شمشير شديدتر و غير قابل تحمل‌تر است كه عبارتست از آتش سوزان دوزخ كه با غضب خداوند قهار بوجود آمده و بالاتر از آن آتش فراق از رحمت و لقا مقام شامخ ربوبي است همانگونه كه در دعاي كميل زياد النخعي آمده است: «فهي يا الهي و سيدي و مولاي صبرت علي عذابك فكيف اصبر علي فراقك. و هبني يا الهي صبرت علي حر نارك فكيف اصبر عن النظر الي كرامتك». (خداوندا اي معبود من اي بزرگ و مولا و پروردگار من گيرم كه بر عذابت تحمل نمايم چگونه بر جدايي از تو صبر كنم خداي من گيرم به حرارت آتش دوزخت صبر كردم چگونه به محروميت از نظر به كرامت ربوبي تو شكيبا باشم). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «إنّ الموت طالب حثيث ... إنّ أكرم الموت القتل»،امام (ع) با ذكر اين كه مرگ امرى اجتناب ناپذير، و انسان از تن دادن بدان ناگزير است، جنگ را براى آنان سهل، و كشتن و مردن را براى آنها آسان مى گرداند، و اين كه فرموده است شرافتمندانه ترين مرگ، قتل است، مراد آن حضرت كشته شدن در راه خداست، زيرا شهادت در دنيا موجب نيكنامى، و در آخرت مستلزم پاداشهاى هميشگى است.سپس امام (ع) گفتار خود را با سوگند، همراه و تأكيد مى كند كه تحمّل هزار ضربه شمشير براى او آسانتر از مردن بر روى بستر است، و صدق اين سخن در باره كسى كه به دنيا با ديده حقارت مى نگرد، و آن را در برابر نعمتهاى آخرت، و نيكنامى دنيا ناچيز مى شمارد، و شجاعت و دلاورى ملكه و سرشت او گشته، روشن و آشكار است، و توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 151 إنّ الموت طالب حثيث، لا يفوته المقيم، و لا يعجزه الهارب، إنّ أكرم الموت القتل، و الّذي نفس ابن أبي طالب بيده لألف ضربة بالسّيف أهون عليّ من ميتة على الفراش. (25306- 25234)اللغة:قال الشارح المعتزلي (الميتة) بالكسر هيئة الموت كالجلسة و الركبة هيئة الجالس و الراكب يقال مات فلان ميتة حسنة قال: و المروىّ في نهج البلاغة بالكسر في أكثر الروايات، و قد روى من موتة، و هو الأليق يعني المرّة الواحدة ليقع في مقابل الألف.المعنى:و ذلك ل (أنّ الموت طالب) للانسان (حثيث) أى سريع في طلبه (لا يفوته المقيم و لا يعجزه الهارب) يعنى لا يخلص  «1» منه الراضي به المقيم له، و لا ينجو منه السّاخط له الهارب عنه، و مع ذلك فلا ينبغي للعاقل أن يختار الفرار على القرار، و يؤثر البقاء على اللقاء، مع ايجابه العارفى الأعقاب، و النار يوم الحساب______________________________ (1) قال الشاعر:ارى الموت لقيام الكرام و يصطفى        عقيلة مال الفاحش المتشدّد       ارى العيش كنزا ناقصا كلّ ليلة         و ما تنقص الايام و الدّهر ينفد       لعمرك ان الموت ما أخطأ الفتى          لكاء لطول المرخى و ثنياه باليد    يعنى ارى الموت يختار الكرام بالافناء و يصطفى كريمة مال البخيل بالابقاء أو انه يعم الجواد و البخلاء فيصطفى الكرام و كرائم اموال البخلاء أى لا خلاص منه لواجد من الصنفين فلا يجدي البخيل بخله و الجواد جوده و قوله في البيت الثالث لكاء لطول المرخى الطول الحبل الذى يطول للدابة لترعى فيه و الارخاء الارسال و الثنى الطرف و الجمع الاثناء يقول اقسم بحياتك ان الموت في مدة اخطائه الفتى بمنزلة حبل طول للدابة ترعى فيه و طرفاه بيد صاحبه يريد انه لا يتخلص منه كما ان الدابة لا تفلت ما دام صاحبها اخذ بطرفى طولها منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 152 و أيضا قال (إنّ أكرم الموت القتل) حيث إنّه موجب للذكر الجميل في الدّنيا و الأجر الجزيل في العقبا و مع ذلك فلا يجوز للبصير تفويت هذا النفع الكثير على نفسه و الاقدام على الموت بحتف أنفه قال الشاعر:و إن تكن الأبدان للموت انشئت          فقتل امرء و اللّه بالسيف أفضل     ثمّ حاول عليه السّلام تحريص أصحابه و تحريضهم على الجهاد و الثبات عليه و جعل طباعهم مناسبة لطبيعته فقال حقيقت (و الذى نفس ابن أبي طالب بيده لألف ضربة بالسّيف أهون علىّ) و أسهل (من ميتة على الفراش).فان قلت: حلفه ذلك هل هو على الحقيقة أو من باب المجاز و المبالغة ترغيبا لأصحابه في الجهاد؟قلت: بل هو على حقيقته، لأنّه لفرط محبّته في اللّه و منتهى شوقه إلى اللّه و غاية رغبته في ابتغاء مرضات اللّه سبحانه كان في أعلى مراتب الفناء في اللّه و البقاء باللّه، فارغا عن نفسه في جنب مولاه، و مع ذلك الحال لا تأثير فيه لضربات السيوف و طعنات الرّماح البتّة و يشهد بذلك ما رواه غير واحد من أنه عليه السّلام قد أصابت رجله الشريف نشابة في غزوة صفّين و لم يطق الجرّاحون إخراجها من رجله لاستحكامها فيه، فلما قام إلى الصّلاة أخرجوها حين كونه في السجدة، فلما فرغ من الصّلاة علم باخراجه و حلف أنه لم يحس ذلك أصلا و يؤيد ذلك ما عن الخرائج مسندا عن أبي جعفر عليه السّلام قال الحسين عليه السّلام قبل أن يقتل إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: يا بنىّ انّك ستساق إلى العراق و هى أرض قد التقى بها النّبيون و أوصياء النّبيين، و هى أرض تدعى غمور او أنك تستشهد بها و يستشهد معك جماعة من أصحابك لا يجدون ألم مسّ الحديد، و تلى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا نار كونى بردا و سلاما على إبراهيم، يكون الحرب عليك و عليهم سلما، الحديث وجه التأييد أنّ أصحاب الحسين عليه السّلام مع كونهم من أدنى عبيد أمير المؤمنين إذا لم يجدوا ألم الحديد بما فيهم من المحبّة و الشوق إلى لقاء الحقّ فكيف به عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 153 مع خوضه في بحار المعرفة و كماله في مقام المحبّة.هذا كلّه على ما في أكثر النسخ من رواية كلامه عليه السّلام كما أوردنا و في نسخة الشارح المعتزلي هكذا: لألف ضربة بالسيف أهون من ميتة على فراش في غير طاعة اللّه، و عليه فلا اشكال أصلا لأنّ ألم السيوف دنيوىّ، و الميتة على الفراش بغير الطاعة معقبة للألم الاخروى، و الأوّل أهون و أسهل من الثاني لا محالة و لعذاب الآخرة أشدّ و أبقى.و العجب من الشارح أنه حمل ذلك على المجاز و المبالغة حيث قال، بعد ايراد كلامه عليه السّلام على ما حكينا من نسخته: الواجب أن يحمل كلامه إمّا على جهة التحريص فيكون قد بالغ كعادة العرب و الخطباء في المبالغات المجازية، و إمّا أن يكون أقسم على أنه يعتقد ذلك و هو صادق فيما اقسم لأنّه هكذا كان يعتقد بناء على ما هو مركوز في طبعه من محبّة القتال و كراهيّة الموت على الفراش، انتهى. و فيه ما فيه.الترجمة:بدرستى كه مرگ طلب كننده است شتابان كه فوت نمى شود از او اقامت كننده، و عاجز نمى كند او را گريزنده، بدرستى كه كه گرامى ترين مرگ كشته شدن است، بحق آن كسيكه جان پسر أبي طالب بيد قدرت او است هر آينه هزار ضربت با شمشير سهل و آسان تر است بر من از مردن بر روى بستر. 
بخش ۳ : سستی در گرفتن حق [منبع]

وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْكُمْ تَكِشُّونَ كَشِيشَ الضِّبَابِ، لَا تَأْخُذُونَ حَقّاً وَ لَا تَمْنَعُونَ ضَيْماً؛ قَدْ خُلِّيتُمْ وَ الطَّرِيقَ، فَالنَّجَاةُ لِلْمُقْتَحِمِ وَ الْهَلَكَةُ لِلْمُتَلَوِّم.

کَشِيشَ الضِبَابِ : صداى ماليده شدن پوست سوسمارها به يكديگر در هنگام ازدحام و حركت.
مُتَلَوِم : درنگ كننده، كسي كه كندى ميكند. 
كَشِيش : صداى بهم خوردن پوست سوسمار
خُلِّيتُم : بشما واگذاشته شد
مُقتَحِم : هجوم كننده
مُتَلوِّم : توقف و تأخير كننده 
۲. هشدار از كوتاهى در نبرد:
گويى شما را در برخى از حمله ها، در حال فرار، ناله كنان چون گلّه اى از سوسمار مى نگرم كه نه حقّى را باز پس مى گيريد، و نه ستمى را باز مى داريد، اينك اين شما و اين راه گشوده، نجات براى كسى است كه خود را به ميدان افكنده به مبارزه ادامه دهد، و هلاكت از آن كسى است كه سستى ورزد.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در توبيخ و سرزنش اصحاب خود):
(1) مانند آنست كه مى ‏بينم شما را (هنگام بهم ريختن براى فرار از جنگ) سر و صدا راه مى‏ اندازيد (غوغاء و هياهو مى ‏نماييد) مانند صداى پوست سوسمارها در وقتى كه (در راه) بهم ماليده ميشوند، حقّى را نمى ‏گيريد (در مقابل دشمن ايستادگى نمى ‏نمائيد) و از ظلم و ستم (ستمگر) جلوگيرى نمى ‏كنيد،
(2) شما را در راه (بهشت) آزاد گذاشته ‏اند، پس نجات و رستگارى براى كسى است كه خود را در آن افكند (در راه خدا بجنگد) و هلاكت و بد بختى براى كسيكه توقّف كند (از جهاد خوددارى نمايد).
 
گويى مى‏ بينمتان كه از جنگ مى‏ گريزيد و هياهو مى‏ كنيد. همانند سوسماران كه در كنار هم مى‏ روند و از برخورد پوستهايشان به يكديگر آوازى چنين بر مى‏ خيزد. نه در صدد گرفتن حقى هستيد و نه در خيال دفع ستمى. راهتان باز است. رهايى، از آن كسى است كه خود را در كارهاى دشوار افكند و هلاكت نصيب كسى، كه در كار درنگ نمايد.
 
گويا مى بينم (در آينده نه چندان دور) در صحنه نبرد از برابر دشمن فرار مى کنيد، و صداى همهمه شما هنگام فرار، همچون صداى سوسماران به هنگام حرکت است، نه قادر بر گرفتن حقى هستيد، و نه توان جلوگيرى از ظلم و ستمى داريد، اين شما و اين راه راست، نجات براى کسى است که خودرا به ميدان افکند (و از حوادث نترسد) و هلاکت و بدبختى نصيب کسى است که سستى و تنبلى کند.
 
گويى شما را مى نگرم، صفير زنان و در حال فرار، چون گله اى از سوسمار -كه مى خزند و تنشان به هم مى سايد، و آوايى نرم از آن برمى آيد-. نه حقّى را مى گيريد و نه ستمى را باز مى داريد. اينك شماييد و راهى كه پيش روى داريد. رهايى از آن كسى است كه خود را به خطر افكند، و تباهى از آنكه در كار درنگ كند.
 
گويا مى‏ بينم به وقت فرار مانند صدايى كه از پوست بدن سوسماران به وقت ازدحامشان ظاهر مى ‏شود همهمه مى‏ نماييد نه حقّى را مى‏ گيريد، و نه ستمى را منع مى‏ كنيد. اين شما و اين راه حق، نجات از براى كسى است كه خود را در راه آن اندازد، و هلاكت براى شخصى است كه درنگ نمايد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 253-251 آينده شما تاريک است!اين بخش از خطبه، به عقيده جمعى از شارحان «نهج البلاغه» کلام مستقلى است، و به همين دليل تحت شماره مستقلى آن را ذکر کرده اند و به عقيده بعضى ديگر، دنباله گفتار سابق است. آنها که آن را جدا شمرده اند تصورشان اين است که پيوند آشکارى ميان اين بخش و بخش سابق نيست چه اين که، در بخش سابق امام (عليه السلام) اصحاب و ياران خود را تشويق به جهاد و پيکار شجاعانه کرده است در حالى که در اين بخش، سخن از شکست و فرار است و اين دو با يکديگر هماهنگ نيست. ولى با توجه به اين که اين بخش، از آينده خبر مى دهد همان آينده اى که امام (عليه السلام) در ميان آنها وجود ندارد و آنان گرفتار تفرقه و پراکندگى و ضعف و زبونى مى شوند، بنابراين ارتباط اين بخش، با بخش سابق نيز امکان پذير است.ولى به هر حال، چه بخش مستقلى باشد و چه بخش مرتبطى، کلام امام (عليه السلام) است و خبر از آينده تلخ کسانى مى دهد که عافيت طلبى را بر جهاد مقدّم مى شمرند مى فرمايد : «گويا مى بينم که در صحنه نبرد از برابر دشمن فرار مى کنيد و صداى همهمه شما هنگام فرار همچون صداى ازدحام سوسماران به هنگام حرکت است !» (وَکَأَنِّي أَنْظُرُ إلَيْکُمْ تَکِشُّونَ کَشِيشَ الضِّبَابِ)(1).اين تعبير، ممکن است اشاره به اين باشد که سوسمارها هنگامى که به طور گروهى حرکت مى کنند به هم مى خورند و از برخورد آنها به يکديگر صدايى بر مى خيزد، يعنى هنگام فرار آن چنان دستپاچه و وحشت زده ايد که بى اختيار به هم مى خوريد و صداى به هم خوردن شما به گوش مى رسد.سپس مى افزايد : «نه قادر بر گرفتن حقى هستيد و نه توان داريد از ظلم و ستمى جلوگيرى کنيد» (لاَ تَأْخُذُونَ حَقًّا وَلاَ تَمْنَعُونَ ضَيْماً)(2).چه حالى از اين بدتر که انسان به قدرى ضعيف و ناتوان گردد که نتواند از حق خود يا دوستان و بستگان و برادران دينى دفاع کند و نه در برابر ظلم و ستم نسبت به خويش و ديگران، بايستد و چنين حالتى به راستى دردناک و ذلت بار است.و در پايان مى فرمايد : «اين شما و اين راه راست، نجات براى کسى است که خودرا به ميدان افکند (و از حوادث نترسد) و هلاکت و بدبختى نصيب کسى است که سستى و تنبلى کند» (قَدْ خُلِّيتُمْ وَالطَّرِيقَ، فَالنَّجَاةُ لِلْمُقْتَحِمِ وَالْهَلَکَةُ لِلْمُتَلَوِّمِ)(3).جمله «قَدْ خُلِّيتُمْ وَالطَّرِيقَ»، اشاره به اتمام حجت کامل است، چرا که جاده روشن به سوى مقصد از طرف رهبرى آگاه نشان داده شده، و موانع پيمودن آن از ميان رفته با اين حال اگر در پيمودن راه کوتاهى کنند، عذر و بهانه اى ندارند. لذا رهروان اين راه را به سعادت و نجات نويد مى دهد و کندروان و منحرفان را به هلاکت تهديد مى کند.* * *پی نوشت:1. «کشيش» به معنى صدايى است که زياد بلند نباشد، و به صداى «قورباغه» و «سوسمار» و صداى آهسته شتر اطلاق مى شود و «ضباب» جمع «ضب» (بر وزن ضد) به معنى سوسمار است.2. «ضيم» به معنى ظلم و کم گذاردن حق است.3. «متلوم» از مادّه «تلوم» به معنى انتظار کشيدن و امروز و فردا کردن، و سستى نمودن است. 
شرح علامه جعفریدر سرزنش اصحاب خود:«و كاني انظر اليكم تكشون كشيش الضباب لا تاخذون حقا و لا تمنعون ضيما. قد خليتم و الطريق فالنجاه للمقتحم، و الهلكه للمتلوم» (گويي به شما مي‌نگرم مانند سوسمارها كه در حركت سريع بهم مي‌خورند ازدحام و غوغا مي‌كنيد و نه يك حق الهي را مي‌گيريد و نه ذلتي را از خود دور مي‌نماييد. شما در انتخاب راه آخرت رها و آزاديد پس نجات از آن كسي است كه دل به دريا زد و در جهاد غوطه‌ور شد و هلاكت از آن كسي است كه توقف نمود و از حركت در راه آخرت بازماند).شما در انتخاب يكي از دو يا چند راه آزاديد:مگر جمله‌اي در قاموس بشري به اين عظمت و حساسيت وجود دارد كه به انسان گفته شود: (و شما در انتخاب يكي از دو يا چند راه آزاديد)؟ مردم در برابر چنين جمله‌اي بانظر به پستي و عظمت شخصيتشان عكس العملهاي متنوعي از خود نشان مي‌دهند. اگر شخصيت كسي كه مخاطب به اين جمله است، انديشه‌اي جز تقويت خود طبيعي و گسترش و تنفيذ هر چه عميق‌تر آن را ندارد هر يك از آن راه‌ها كه در برابر او قرار دارد به هدفهاي حيواني او منتهي مي‌گردد انتخاب خواهد كرد زيرا شخصيت هر كس همان راه انتخاب مي‌كند كه انديشه و آرمانهايش تعقيب مي‌كند و اگر شخصيت مخاطب با جمله مزبور فكر و هدف گيريهايش در مسير تحقق بخشيدن به رشد و تقويت خود انساني كمال جو بوده باشد قطعي است كه راهي را انتخاب خواهد كرد كه به مقصد مزبور منتهي مي‌گردد. اين دو انتخاب و ديگر انتخابهايي كه به سبب طرز تفكرات و هدف گيري شخصيتها صورت مي‌گيرد يك جريان كاملا معمولي و قانوني است.آنچه كه در اين مورد بايد مورد بررسي و دقت قرار بگيرد اينست كه اگر اين جمله (و شما در انتخاب يكي از دو يا چند راه ازاديد) به يك انسان آگاه و حساس كه ذهن او بطور كامل آماده گيرندگي حقيقت است و درون ناخود آگاهش به حد سقوط كثيف و آلوده نشده باشد گفته شود ممكن است در همان لحظه به فوق انديشه‌ها و هدف گيريها و معمولي‌اش جهيده و كلمه (شما آزاديد) او را با يك افق از زندگي آشنا بسازد. خوب من آزادم معناي من آزادم چيست؟ آيا امكان دارد كه تولد و نشو و نمايش در ميان حلقه‌هاي جبر قوانين گوناگون انجام مي‌گيرد و با همه ابعاد وجودش كه حتي با خويشتن ارتباط برقرار مي‌سازد باز در تبلورگاه قوانين صورت مي‌گيرد آزاد باشد؟ آيا چنين جمله‌اي مي‌تواند از يك انسان آگاه به چنين وضعي كه انسان در ميان آن حركت مي‌كند صادر شود؟پاسخ اين سوال آري است. اگر اين قدرت فوق‌العاده نوع انساني را درنظر بگيريم كه او مي‌تواند به وسيله آن قدرت نخست حلقه‌هاي قوانين جبري را كه او را از همه جهات احاطه كرده است چنان شفاف و صيقلي نمايد كه ماوراي آنها را شهود نمايد و همين شهود او را با واقعيات عالي‌تري كه در پشت پرده همين طرز تفكرات و هدف‌گيريها وجود دارد آشنا ساخته و از آنها بهره‌برداريها نمايد مي‌پذيرد كه آري من آزادم يعني داراي آن قدرت هستم كه به وسيله آن مي‌توانم پاي برروي انگيزه‌ها و عوامل زندگي معمولي خود كه ضعف شخصيت من آنها را داراي نقش اساسي در زندگي من نموده است بگذارم و راه‌هايي را كه در برابر من گرفته است از افقي بالاتر ببينم و با قدرت عالي شخصيت كه عامل جهشهاي تكاملي است در گزينش آن راه‌ها اقدام نمايم.به خاطر دارم در سال (1356) شخصي به همراه يكي از دوستان براي پرسش درباره مسئله‌اي نزد اينجانب آمدند و آن مسئله را كه جنبه اقتصادي داشت مطرح كردند. مسئله چنين بود كه آن شخص در شركتي كار مي‌كرد كه نفع مادي كلاني براي او داشت ولي او از نظر شرعي در مباح بودن كار در آن شركت ترديد داشت. اينجانب پس از تحليل مسئله صور مختلف را متذكر شدم و گفتم: با نظر به اين صورت كار شما درآن شركت جايز است و با نظر به آن صورت جايز نيست. پس از آنكه اقسام صور را با احكام فقهي هر يك بيان نمودم در پايان پاسخ اين جمله را گفتم: (و شما آزاديد) همين جمله موجب شد آن شخص آگاه نه تنها از آن شركت بيرون آيد بلكه از آن موقع تاكنون در كارهاي عام المنفعه اجتماعي تلاش مي‌نمايد و به معيشتي محدود كه خود و عائله‌اش را بدون تجمل اداره كند قناعت مي‌ورزد.اميرالمومنين عليه‌السلام در اولين جملات مورد تفسير چنين فرمود كه: (گويي شما را مي‌بينيم سروصدايي مانند سروصدا سوسمار كه در حركت سريع بهم مي‌خورند ازدحام و غوغا مي‌كنيد) يعني هر كسي فقط در فكر نجات خويشتن است. زندگي شما در انديشه خويشتن و فربه ساختن خود طبيعيتان مي‌گذرد. طبيعت زندگي بر مبناي خود محوري همين است كه نه حقي را از غارتگران حقوق مردم مي‌گيرد و نه از ذلتي كه شما را در خود فرو مي‌برد جلوگيري مي‌نماييد. اي انسانها حقوق خود را از غارتگران بگيريد آن فرد و جامعه‌اي كه حقوق ديگران را پايمال مي‌كنند و از بين مي‌برند حيواناتي هستند مزاحم انسانها. آنها همان درنده‌ترين جانوران بسيار قديمي هستند كه دايناسورها ناميده شده‌اند. و آن فرد و جامعه‌اي كه با داشتن توانائي حقوق خود را از آن حيوانات انسان‌نما نمي‌گيرند همان برده‌هاي ذليل هستند كه كارد را با دست خود تيز مي‌كنند و با كمال ذلت براي كشتن خود به دست همان حيوانات تقديم مي‌دارند با جرئت مي‌توان گفت: اگر مردم در هنگام ربودن حق‌شان به نشستن و تماشا كردن و تاسف خوردن قناعت نمي‌كردند و با شناخت معناي حق و عظمت آن از جاي خود برخاسته و براي گرفتن حق خود تلاش مي‌كردند نه تنها حق ربايان تاريخ آن همه جسارت به يغماگري و ربودن حقوق مردم ناتوان نمي‌كردند بلكه وضع تاريخي كه بشر با خون و خونابه سپري مي‌كند تغيير مي‌يافت و از دوران دايناسورها و غارنشيني به تاريخ انساني گام مي‌گذاشت. همانگونه كه ترس و زبوني صاحبان حق از قدرت آنان كاسته و بر جرئت حق و پايان مي‌افزايد شجاعت و شهامت صاحبان حق از قدرت حق و ربايان كاسته و برقدرت صاحبان حق مي‌افزايد.از دو اصل فوق نتايجي فوق‌العاده انساني- الهي مي‌توان گرفت از آن جمله:1- حق در ذات خود قدرتي دارد كه فقط كساني مي‌توانند از آن برخوردار شوند كه حقيقت حق و عظمت آنرا به خوبي درك كرده باشند. به همين جهت است كه ما در طول تاريخ عده‌اي فراوان از انسانهاي شجاع و دلاور و با شهامتي را مي‌بينيم (نه بي‌پرواهاي بي فكر) كه انگيزه قدرت اراده و تصميم و اقدام آنان در شئون زندگي به جهت آن بوده است كه خودرا ذيحق تلقي كرده‌اند. و بالعكس عده‌اي فراوان زبون و ناتوان مي‌بينيم كه چون خود را دور از حق مي‌ديدند در بيم و هراس بودند. شايد اين جمله را همه شنيده باشند كه «الخائن خائف» (خيانتكار ترسو است). همچنين اگر دقت كرده باشيد سخنان آن انسانهائي كه خود را بر حق مي‌ديدند و خود راي بر حق ديدن با عقل و وجدانشان همكاري داشتند سرتاسر تجسمي از حماسه جاوداني حق است در صورتي كه سخنان كساني كه برحق نيستند و مخصوصا در آن موقع كه به جهت درك بر حق نبودن به نوعي اضطراب دروني هم دچار هستند متزلزل جمله‌ها است و طرز بيان مشوش بوده است و مي‌توان گفت: سخنان اينان آينه‌اي روشن براي نشان دادن درون زبون و مضطربشان مي‌باشد.2- يكي از مختصات بسيار با ارزش درك عظمت و جلالت حق اين است كه كسي كه واقعا حق را درك كرده و خود به جهت حركت بر مبناي حق طعم واقعي آن را چشيده است محال است حق ديگران را پايمال نمايد همانگونه كه اگر يك انسان آگاه جان خود را بشناسد و تلخي دردهاي آنرا بچشد بسيار بعيد است كه صدمه‌اي به جان ديگران وارد بسازد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اين گفتار را در تشويق يارانش به جهاد ايراد فرموده است:«وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْكُمْ- تَكِشُّونَ كَشِيشَ الضِّبَابِ- لَا تَأْخُذُونَ حَقّاً وَ لَا تَمْنَعُونَ ضَيْماً- قَدْ خُلِّيتُمْ وَ الطَّرِيقَ- فَالنَّجَاةُ لِلْمُقْتَحِمِ وَ الْهَلَكَةُ لِلْمُتَلَوِّمِ».امام (ع) با اين سخنان به آنان گوشزد مى ‏فرمايد كه از جانب دشمن شكستى بر آنها وارد خواهد شد، و جنگ گزند خود را بر آنان وارد خواهد ساخت، به گونه‏ اى كه آزرده و سست و ناتوان خواهند شد، و رو به گريز و اختفا خواهند گذاشت، از اين رو در گرفتن حقّى يا دفع ستمى، سودى از اينان حاصل نيست.امام (ع) واژه «كشيش» را براى توصيف نحوه فرار آنها از دشمن استعاره فرموده، و همين امر وجه مشابهت آنها به سوسماران است.فرموده است: «قد خلّيتم و الطّريق»،منظور از طريق، راه آخرت است، «فالنّجاة للمقحم» يعنى: رستگارى از آن كسى است كه به آن در آيد، و در پيمودن اين راه پيشى گيرد، و نابودى براى آن كسى است كه از در آمدن به اين راه خوددارى و درنگ كند، واژه طريق بنا به اين كه مفعول معه است منصوب است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 154 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و الثالث و العشرون من المختار فى باب الخطب:و كأنّي أنظر إليكم تكشّون كشيش الضّباب، لا تأخذون حقّا، و لا تمنعون ضيما، قد خلّيتم و الطّريق، فالنّجاة للمقتحم، و الهلكة للمتلوّم (25333- 25311).اللغة:(كششت) الأفعى كشيشا من باب ضرب إذا صاتت من جلدها لا من فمها قال الشارح المعتزلي: الكشيش الصوت يشوبه خور مثل الخشخشة قال الراجز:كشيش افعى اجمعت بعض          فهى تحكّ بعضها ببعض    و عن النهاية كشيش الافعى صوت جلدها إذا تحرّكت، و قد كشت تكش و ليس صوت فمها لأنّ ذلك فصحيحها، و (الضبّ) دابة بريّة و جمعه ضباب بالكسر كسهم و سهام.الاعراب:جملة لا تأخذون آه في محلّ النصب على الجال من فاعل تكشّون، و الطريق منصوب على المفعول معه.المعنى:اعلم أنّ المستفاد من بعض نسخ النّهج أنّ هذا الكلام و كذلك الكلام الآتي كليهما من فصول الكلام السّابق، حيث إنّ العنوان فيه في كلّ منهما بلفظ منه و في بعضها عنوان ذلك بلفظ منه، و عنوان ما يتلوه بلفظ و من كلام له عليه السّلام و في نسخة ثالثة العنوان في كلّ منهما بلفظ منها، و الظاهر أنّه سهو من النساخ لأنّ العنوان فيما سبق حسبما عرفت بلفظ و من كلام له عليه السّلام فلا يناسبه ارجاع الضمير المؤنث إليه و لعلّ الأظهر أنّ كلّا منها كلام مستقلّ لعدم ارتباط أحدها بالآخر، حيث إنّ الكلام السابق حسبما عرفت قاله للأصحاب في ساعة الحرب للتحريض و التشجيع منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 155 و هذا الكلام كما ترى وارد في مقام التوبيخ و التقريع لهم، و الكلام الآتي وارد في مقام تعليم رسوم الحرب، فلا مناسبة لأحدها مع الآخر لو لم يكن الوسط مصادّا لهما، اللّهمّ إلّا أن يكون السيد (ره) قد اسقط ما يوجب الائتلاف و الارتباط على ما جرت عليه عادته في الكتاب من الاسقاط و الالتقاط، و بعض فقرات هذا الكلام يأتي في رواية الارشاد، و هو أيضا يخيّل كونه كلاما مستقلا، و ستطّلع في شرح الكلام الآتي ما يفيد استقلاله أيضا.و كيف كان فقد قال عليه السّلام لأصحابه (و كأنّي أنظر إليكم) بما فيكم من الجبن و الفشل (تكشّون كشيش الضباب) المجتمعة يعني أنّ أصواتكم غمغمة بينكم من الهلع الذي قد اعتراكم، فهى أشبه شي ء بأصوات الضباب، أو المراد بيان حالهم في الازدحام و الهزيمة (لا تأخذون) للّه (حقّا و لا تمنعون ضيما) و ذلّا (قد خلّيتم و الطريق) أى طريق الآخرة (فالنجاة للمقتحم و الهلكة للمتلوّم) أى النجاة في الدنيا من العار و في الآخرة من النار للداخل في الجهاد و المقدم عليه، و الهلاك الدائم للمتوقف عن القتال المتثبّط فيه، أو أنّ النجاة من سيف الأعداء للمطرق المقدم، لانه مع اقدامه و تجلّده يرتاع له خصمه و ينخذل عنه نفسه و الهلاك بسيف الأعداء للمتثبط المتلوّم لأنّ نفس خصمه تقوى عليه و طمعه يزداد فيه كما هو مشاهد بالعيان و تشهد به التجربة و الوجدان و في هذا المعنى قال:ذق الموت ان شئت العلى و اطعم الرّدى          قتيل الأماني بالمنيّة مكتوب        خض الحتف تأمن خطة الخسف انما         يبوح ضرام الخطب و الخطب مشيوب    تنبيه:يشبه أن يكون هذا الكلام ملتقطا من كلام له عليه السّلام رواه في البحار من الارشاد قال: من كلامه صلوات اللّه عليه في هذا المعنى  «1» بعد حمد اللّه و الثناء عليه:ما أظن هؤلاء القوم- يعني أهل الشام- إلّا ظاهرين عليكم، فقالوا له: بما ذا______________________________ (1) اى فى استنفار القوم الى الجهاد و استبطائهم عنه بعد بلوغ خبر مسير بسر بن ارطاة الى اليمن كما سبق اليه الاشارة فى الارشاد، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 156 يا أمير المؤمنين؟ فقال عليه السّلام: أرى أمورهم قد علت، و نيرانكم قد خبت، و أراهم جادين، و أراكم و انين، و أراهم مجتمعين، و أراكم متفرّقين، و أراهم لصاحبهم مطيعين، و أراكم لى عاصين، أم و اللّه لئن ظهروا عليكم لتجدنّهم أرباب سوء من بعدى لكم، لكأني أنظر اليهم و قد شاركوكم في بلادكم، و حملوا إلى بلادهم فيئكم، و كأني أنظر اليكم تكشّون كشيش الضباب، و لا تأخذون حقّا، و لا تمنعون للّه من حرمة، و كأنّي أنظر إليهم يقتلون صالحيكم، و يحيفون  «1» قرائكم، و يحرمونكم، و يحجبونكم، و يدنون الناس دونكم. فلو قد رأيتم الحرمان و الاثرة و وقع السّيوف و نزول الخوف، لقد ندمتم و حسرتم  «2» على تفريقكم في جهادكم و تذاكرتم ما أنتم فيه اليوم من الخفض و العافية حين لا ينفعكم التذكار.الترجمة:از جمله كلام آن امام أنام است كه فرمود:گويا نظر ميكنم بسوى شما كه آواز مى كنيد در ازدحام نمودن بهزيمت و فرار همچو آواز نمودن پوستهاى سوسمار كه بر هم خورند در رفتار، در حالتى كه أخذ نمى كنيد بجهة خدا حقّى را، و منع نمى كنيد ذلّتى را، بتحقيق كه رها شده ايد با طريق آخرت، پس نجات مر كسى راست كه داخل شود بدون تأمّل در قتال و جهاد و هلاكت مر كسى راست كه توقّف كند از محاربه أعداء.______________________________ (1) الحيف الجور و الظلم منه (2) الحسرة أشد التهلف على الشي ء الفائت تقول منه حسر على الشي ء بالكسر يحسر حسرا فهو حسير، صحاح 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom