(پس از پافشارى خوارج در شورشگرى، امام عليه السّلام به قرارگاهشان رفت و خطاب به جمع خوارج فرمود:)
آيا همه شما در جنگ صفّين بوديد؟ گفتند بعضى بوديم و برخى حضور نداشتيم. فرمود: به دو گروه تقسيم شويد، تا متناسب با هر كدام سخن گويم. دو دسته شدند، امام ندا در داد كه: ساكت باشيد، به حرفهايم گوش فرا دهيد و با جان و دل به سوى من توجّه كنيد، و هر كس را براى گواهى سوگند دادم با علم گواهى دهد. آنگاه سخنان طولانى مطرح فرمود كه (برخى از آن خطبه اين است):
۱. سياست استعمارى قرآن بر سر نيزه كردن:
آنگاه كه شاميان در گرما گرم جنگ، و در لحظه هاى پيروزى ما، با حيله و نيرنگ، و مكر و فريب كارى قرآن ها را بر سر نيزه بلند كردند شماها نگفتيد كه: «شاميان، برادران ما و هم آيين ما هستند از ما مى خواهند از خطاى آنان بگذريم. و راضى به حاكميّت كتاب خدا شده اند، نظر ما اين است كه حرفشان را قبول كنيم و از آنان دست برداريم». امّا من به شما گفتم كه: اين توطئه، ظاهرش ايمان و باطن آن دشمنى و كينه توزى است، آغاز آن رحمت و پايان آن پشيمانى است، پس در همين حال به مبارزه ادامه دهيد، و از راهى كه در پيش گرفته ايد منحرف نشويد، و در جنگ دندان بر دندان فشاريد، و به نداى ندا دهند اى گوش ندهيد، زيرا اگر پاسخ داده شوند گمراه كننده اند، و اگر رها گردند خوار و ذليل شوند، كه همواره چنين بود. امّا دريغ شماها را ديدم كه به خواسته هاى شاميان گردن نهاديد، و حكميّت را پذيرفتيد.
سوگند به خدا اگر از آن سرباز مى زدم مسئول پى آمدهاى آن نبودم، و خدا گناه آن را در پرونده من نمى افزود. به خدا سوگند اگر هم حكميّت را مى پذيرفتم به اين كار سزاوار پيروى بودم زيرا قرآن با من است، از آن هنگام كه يار قرآن گشتم از آن جدا نشدم.
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است براى خوارج نهروان فرموده موقعى كه به لشگرگاه ايشان تشريف برد، براى آنكه آنها حكومت حكمين را انكار كرده و بر اين گفته ايستادگى داشتند (و مهيّاى جنگ با معاويه و لشگر شام بودند).
(1) پس امام عليه السّلام فرمود: آيا همه شما با ما در جنگ صفّين حاضر بوديد؟ گفتند: بعضى از ما حاضر بوده و برخى هم نبوديم،
(2) فرمود: دو دسته شويد كسانيكه در صفّين حاضر بودند در يك جرگه و كسانيكه حاضر نبوده اند در جرگه ديگر تا بر هر دسته به اقتضاى گفتارش سخن بگويم،
(3) پس فرياد كنان بمردم فرمود از سخن گفتن خود دارى كرده براى (شنيدن) گفتارم خاموش گرديد، و دلهاتان را بمن متوجّه نمائيد، و هر كه را براى گواهى بخواهم طبق علم و اطّلاعش در آن باب سخن گويد،
(4) بعد از آن امام عليه السّلام با ايشان سخنان بسيار فرمود از جمله: آيا هنگاميكه اهل شام از روى حيله و ريو و مكر و فريب قرآنها بر سر نيزه ها زدند نگفتيد كه ايشان برادران ما بوده مانند ما مسلمانند، فسخ محاربه و خاتمه دادن بجنگ از ما مى طلبند و رو بقرآن آورده راحتى و آسايش را درخواست نموده اند و مصلحت آنست كه در خواستشان را پذيرفته غمّ و اندوهشان را برطرف نماييم
(5) پس بشما گفتم: اين كار اهل شام (كه بوسيله بر سر نيزه زدن قرآن از ما صلح مى طلبند) ظاهرش ايمان و خدا پرستى و باطنش ظلم و ستم است و اوّلش مهربانى و آخرش پشيمانى (اكنون كه شكست خورده اند اظهار دوستى و يگانگى مى نمايند، ولى چون تسلّط يابند، بشما ظلم و ستم خواهند نمود، و آنگاه از اين دلسوزى بر آنها پشيمان خواهيد شد و سودى نخواهد داشت) پس رويّه خود را تعقيب كنيد و به راهى كه مى رفتيد ادامه دهيد، و براى جهاد و جنگ (با ايشان) دندان بروى دندان نهيد (شكيبا باشيد تا بفتح و فيروزى برسيد)
(6) و بسوى فرياد كننده اى كه فرياد ميكند (معاويه و عمرو ابن عاص، كه شما را بقرآن گول مى زنند) متوجّه نشويد كه اگر درخواست او پذيرفته شود گمراه گرداند (زندگى را بر شما سخت و سرگردانتان مى نمايد) و اگر اعتنائى باو نشود ذليل و خوار خواهد شد،
(7) و (ليكن گفتار و اندرزم را نپذيرفتيد، و) اين كار (راضى شدن شما به حكومت حكمين) انجام گرفت و ديدم شما را كه بر آن اقدام و كوشش نموديد، سوگند بخدا اگر از حكومت حكمين امتناع كرده زير بار آن نمى رفتم واجبى از آن بر من فرض نمى شد و خداوند گناه ترك آنرا بر من بار نمى نمود (چون بر خلاف حقّ رفتار نكرده، بلكه طبق دستور الهىّ مخالفت كرده بودم) و بخدا سوگند اگر اقدام بر آن مى نمودم سزاوار بودم كه از من پيروى بشود و كتاب خدا (قرآن كريم) با من است از زمانيكه با آن مصاحب و همراه گرديده ام جدا نگشته ام (از وقتى كه به پيغمبر اكرم ايمان آورده ام بر كارى مخالف قرآن اقدام ننموده ام، پس دو دسته شدن شما باينكه دسته اى بگوئيد تحكيم واجب و دسته اى حرام، مورد ندارد، زيرا رفتار من طبق قرآن است واجب را بجا آورده و حرام مرتكب نمى شوم).
اين سخن خطاب به خوارج است، هنگامى كه به لشكرگاهشان رفته بود و آنان، همچنان، در مورد حكميت خرده مى گرفتند. على (ع) از آنان پرسيد: آيا همه شما با ما در صفين بوده ايد؟ گفتند: برخى بوده اند و برخى نبوده اند. على (ع) گفت: اين دو دسته از هم جدا شوند تا با هر دسته جداگانه سخن گويم. پس مردم را ندا در داد و گفت:
خاموش شويد و به سخن گوش فرا دهيد و دلهايتان را متوجه من سازيد و از هر كه شهادت خواستم بايد از روى علم و آگاهى شهادت دهد. آن گاه سخن آغاز كرد و سخن به دراز كشانيد و از جمله چنين گفت:
آيا آن گاه كه از روى حيله گرى و فريب و مكر و نيرنگ قرآنها را برافراشتند، شما نگفتيد، كه اينان برادران و همكيشان ما هستند كه به كتاب خدا پناه برده اند و از ما مى خواهند كه خطاهاى گذشته آنها را ببخشاييم و مصلحت آن است كه از آنان بپذيريم و اندوه از دلشان بزداييم من به شما گفتم، كه اين كارى است كه بيرونش ايمان است و درونش تجاوز و ستم. آغازش رحمت و مهربانى است و پايانش پشيمانى. شما در كار خود ثابت بمانيد و از همين راه، كه تاكنون مى رفته ايد، برويد. دندان به هم بفشاريد، به ميدان جهاد بتازيد و به آن آواز التفات مكنيد كه اگر پاسخش گويند گمراه كند و اگر نگويند سبب حقارتش شود.
[ولى آن كار -كار حكميت- انجام پذيرفت و شما خود از كوشندگان آن بوديد. به خدا سوگند، اگر من از آن سر برمى تافتم، واجبى از من فوت نشده بود و خدا مرا به ترك آن بازخواست نمى فرمود. و اگر آن را مى پذيرفتم، سزاوار بودم كه از من پيروى كنند، زيرا كتاب خدا با من است و از آن زمان كه با آن بوده ام، از آن جدا نشده ام.]
آيا همه شما در «صفّين» با ما بوده ايد؟ آنها گفتند: «بعضى از ما حضور داشت و بعضى حاضر نبود».
فرمود: پس به دو گروه تقسيم شويد! آنها که در «صفين» بودند يک گروه شوند و آنها که نبودند گروه ديگر، تا با هر کدام با سخنى که مناسب اوست سخن بگويم، سپس امام (عليه السلام) مردم را ندا داده فرمود: خاموش باشيد و به حرفهايم گوش فرا دهيد! و با دل هايتان به سوى من آييد و هر کس را سوگند دادم که درباره آنچه مى داند گواهى دهد با علم و اطلاع خود گواهى دهد. آن گاه حضرت با آنها سخنى طولانى گفت: که بخشى از آن اين است:
«مگر آن زمان که (سپاه معاويه) از روى حيله و نيرنگ و مکر و خدعه قرآنها را بر سر نيزه ها بلند کردند، نگفتيد «اينها برادران ما هستند و اهل مذهب ما از ما خواسته اند که از آنها درگذريم و راضى به حکميّت کتاب قرآن شده اند، رأى صواب آن است که از آنها بپذيريم و دست از آنان بکشيم؟» ولى من به شما گفتم : اين کارى است که ظاهرش ايمان و باطنش (کُفْر و) عدوان است، آغازش رحمت و پايانش ندامت است، به حال خود باقى باشيد و از راهى که پيش گرفته ايد منحرف نشويد و به جهاد ادامه دهيد، دندانها را بر هم بفشاريد، و به هيچ صدايى اعتنا نکنيد چرا که اينها صداهايى است که اگر به آن پاسخ گويند گمراه مى کند و اگر رهايش سازند گوينده اش خوار و ذليل مى شود، ولى (متأسّفانه) پيشنهاد شما (مسأله حکميّت) انجام گرفت و ديدم شما آن را پذيرفتيد (اکنون که در دام آنها گرفتار شده ايد فريادتان بلند شده است).
به خدا سوگند! اگر من از پذيرش اين امر سرباز مى زدم، متعهّد به لوازم آن نبودم و خداوند گناه آن را بر دوش من نمى گذاشت (ولى مرا به اجبار به اين وادى کشانديد) و اگر آن را پذيرا شدم باز حق با من بود و قرآن با من است (وبه حقانيت من حکم مى کند) و از آن زمان که با آن آشنا شده ام هرگز از آن جدا نگشته ام.
و از سخنان آن حضرت است كه به خوارج گفت. امام به اردوى آنان رفت و آنان به گماردن داوران خرده مى گرفتند. امام فرمود: [«همه شما در صفّين با ما بوديد»؟ گفتند: بعضى از ما بودند و بعضى نبودند. فرمود: «پس جدا شويد، آنان كه در صفيّن بوده اند دسته اى، و آنان كه نبوده اند دسته ديگر، تا با هر دسته چنانكه در خور آن است سخن گويم»، و مردم را آواز داد كه: «سخن مگوييد و به گفته من گوش دهيد. و با دل خود به من روآريد. پس از آن كس كه گواهى خواهم، چنانكه داند، در آن باب سخن گويد.» سپس امام (ع) سخنانى دراز، بدانها فرمود كه از آن جمله است:]
آيا هنگامى كه از روى حيلت، و رنگ، و فريب و نيرنگ، قرآنها را برافراشتند، نگفتيد برادران ما و همدينان مايند. از ما، گذشت از خطا طلبيدند، و به كتاب خدا گراييدند. راى، از آنان پذيرفتن است و بدانها رهايى بخشيدن. به شما گفتم، اين كارى است كه آشكار آن پذيرفتن داورى قرآن است، و نهان آن دشمنى با خدا و ايمان. آغاز آن مهربانى است، و پايان آن پشيمانى، به كار خود پردازيد، و در راه خويش پيش بتازيد. در كار جهاد دندان بفشاريد، و به هر بانگ كننده گوش مداريد. كه اگر پاسخش دهند، با گمراهى يار است و اگر او را واگذارند خوار و بى مقدار است. چنان شد كه شد، و شما را ديدم به داورى گردن نهاديد، و بدان رضا داديد.
به خدا، اگر من از آن سرباز مى زدم، تكليفى واجب نبود، و خدا گناه آن را بر من باز نمى نمود. به خدا، اگر آن را قبول مى نمودم، بدين كار سزاوار پيروى بودم، چه، قرآن با من است، از آن هنگام كه يار آن گشتم، از آن جدا نبودم.
از سخنان آن حضرت است در خطاب به خوارج، وقتى به لشگرگاه آنان رفت در حالى كه بر انكار داورى حكمين اصرار داشتند، فرمود: آيا همه شما در صفين حاضر بوديد؟ گفتند: گروهى حاضر بوديم و عده اى حضور نداشتيم. فرمود: پس دو گروه شويد، آنان كه در صفّين بودند گروهى، و آنان كه نبودند گروه ديگر، تا با هر گروه سخن مناسب با آن را بگويم. سپس مردم را صدا زد و فرمود: ساكت باشيد و به سخنان من توجه كنيد، روى دلتان با من باشد، هر كه را براى شهادت دادن خواستم برابر آگاهى خود سخن گويد. سپس خطبه اى طولانى ايراد كرد كه قسمتى از آن اين قطعه است:
آيا زمانى كه از باب حيله و فريب كارى و مكر و خدعه قرآنها را بر نيزه كردند فرياد نزديد: اينان برادران ما و اهل دعوت اسلامى ما هستند، و اينان رو به قرآن كرده خواهان آرامشند، رأى ما اين است كه خواسته آنان را قبول كنيم و از اين مضيقه نجاتشان دهيم من به شما گفتم: ظاهر اين برنامه ايمان، و باطنش دشمنى با خداست، ابتدايش رحمت و نهايتش ندامت است. پس بر موقعيت خويش پا برجا باشيد، و راهتان را ادامه دهيد، و براى جنگ دندان به هم بفشاريد، و توجهى به فرياد فرياد كننده نكنيد، كه اگر جوابش دهند گمراه كند، و اگر رهايش سازند خوار و بى اعتبار شود. ولى وضع چنان شد كه شد، و ديدم كه به حكميت تن داديد.
قسم به خدا اگر حكميت را نمى پذيرفتم قانونى از آن بر من واجب نمى شد، و خداوند گناهى از آن بر دوشم نمى گذاشت. و به خدا قسم اگر مى پذيرفتم باز حق با من بود و بايد از من اطاعت مى شد، و كتاب خدا با من است، از وقتى با آن مأنوس شدم هرگز از آن جدا نشده ام.