خطبه ۱۲۲

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : مکر دشمن و حماقت خوارج [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) قاله للخوارج و قد خرج إلى معسكرهم و هم مقيمون على إنكار الحكومة فقال (علیه السلام):
أَ كُلُّكُمْ شَهِدَ مَعَنَا صِفِّينَ؟ فَقَالُوا مِنَّا مَنْ شَهِدَ وَ مِنَّا مَنْ لَمْ يَشْهَدْ.
قَالَ فَامْتَازُوا فِرْقَتَيْنِ فَلْيَكُنْ مَنْ شَهِدَ صِفِّينَ فِرْقَةً وَ مَنْ لَمْ يَشْهَدْهَا فِرْقَةً حَتَّى أُكَلِّمَ كُلًّا مِنْكُمْ بِكَلَامِهِ.
وَ نَادَى النَّاسَ فَقَالَ أَمْسِكُوا عَنِ الْكَلَامِ وَ أَنْصِتُوا لِقَوْلِي وَ أَقْبِلُوا بِأَفْئِدَتِكُمْ إِلَيَّ فَمَنْ نَشَدْنَاهُ شَهَادَةً فَلْيَقُلْ بِعِلْمِهِ فِيهَا.
ثُمَّ كَلَّمَهُمْ (علیه السلام) بِكَلَامٍ طَوِيلٍ مِنْ جُمْلَتِهِ أَنْ قَالَ (علیه السلام):
أَ لَمْ تَقُولُوا عِنْدَ رَفْعِهِمُ الْمَصَاحِفَ حِيلَةً وَ غِيلَةً وَ مَكْراً وَ خَدِيعَةً إِخْوَانُنَا وَ أَهْلُ دَعْوَتِنَا اسْتَقَالُونَا وَ اسْتَرَاحُوا إِلَى كِتَابِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ، فَالرَّأْيُ الْقَبُولُ مِنْهُمْ وَ التَّنْفِيسُ عَنْهُمْ؟ فَقُلْتُ لَكُمْ هَذَا أَمْرٌ ظَاهِرُهُ إِيمَانٌ وَ بَاطِنُهُ عُدْوَانٌ، وَ أَوَّلُهُ رَحْمَةٌ وَ آخِرُهُ نَدَامَةٌ، فَأَقِيمُوا عَلَى شَأْنِكُمْ وَ الْزَمُوا طَرِيقَتَكُمْ وَ عَضُّوا عَلَى الْجِهَادِ بَنَوَاجِذِكُمْ، وَ لَا تَلْتَفِتُوا إِلَى نَاعِقٍ نَعَقَ إِنْ أُجِيبَ أَضَلَّ وَ إِنْ تُرِكَ ذَلَّ، وَ قَدْ كَانَتْ هَذِهِ الْفَعْلَةُ وَ قَدْ رَأَيْتُكُمْ أَعْطَيْتُمُوهَا.
وَ اللَّهِ لَئِنْ أَبَيْتُهَا مَا وَجَبَتْ عَلَيَّ فَرِيضَتُهَا وَ لَا حَمَّلَنِي اللَّهُ ذَنْبَهَا، وَ وَ اللَّهِ إِنْ جِئْتُهَا إِنِّي لَلْمُحِقُّ الَّذِي يُتَّبَعُ وَ إِنَّ الْكِتَابَ لَمَعِي مَا فَارَقْتُهُ مُذْ صَحِبْتُهُ.

أنصِتوا : ساكت شويد، گوش فرا دهيد
غِيلَة : غافلگير كردن، ترور نمودن
استَقالُوا : درخواست فسخ جنگ نمودند
تَنفِيس : نفس گشودن
ناعِق : صدا كننده 
(پس از پافشارى خوارج در شورشگرى، امام عليه السّلام به قرارگاهشان رفت و خطاب به جمع خوارج فرمود:)
آيا همه شما در جنگ صفّين بوديد؟ گفتند بعضى بوديم و برخى حضور نداشتيم. فرمود: به دو گروه تقسيم شويد، تا متناسب با هر كدام سخن گويم. دو دسته شدند، امام ندا در داد كه: ساكت باشيد، به حرفهايم گوش فرا دهيد و با جان و دل به سوى من توجّه كنيد، و هر كس را براى گواهى سوگند دادم با علم گواهى دهد. آنگاه سخنان طولانى مطرح فرمود كه (برخى از آن خطبه اين است):
۱. سياست استعمارى قرآن بر سر نيزه كردن:
آنگاه كه شاميان در گرما گرم جنگ، و در لحظه هاى پيروزى ما، با حيله و نيرنگ، و مكر و فريب كارى قرآن ها را بر سر نيزه بلند كردند شماها نگفتيد كه: «شاميان، برادران ما و هم آيين ما هستند از ما مى خواهند از خطاى آنان بگذريم. و راضى به حاكميّت كتاب خدا شده اند، نظر ما اين است كه حرفشان را قبول كنيم و از آنان دست برداريم». امّا من به شما گفتم كه: اين توطئه، ظاهرش ايمان و باطن آن دشمنى و كينه توزى است، آغاز آن رحمت و پايان آن پشيمانى است، پس در همين حال به مبارزه ادامه دهيد، و از راهى كه در پيش گرفته ايد منحرف نشويد، و در جنگ دندان بر دندان فشاريد، و به نداى ندا دهند اى گوش ندهيد، زيرا اگر پاسخ داده شوند گمراه كننده اند، و اگر رها گردند خوار و ذليل شوند، كه همواره چنين بود. امّا دريغ شماها را ديدم كه به خواسته هاى شاميان گردن نهاديد، و حكميّت را پذيرفتيد.
سوگند به خدا اگر از آن سرباز مى زدم مسئول پى آمدهاى آن نبودم، و خدا گناه آن را در پرونده من نمى افزود. به خدا سوگند اگر هم حكميّت را مى پذيرفتم به اين كار سزاوار پيروى بودم زيرا قرآن با من است، از آن هنگام كه يار قرآن گشتم از آن جدا نشدم.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است براى خوارج نهروان فرموده موقعى كه به لشگرگاه ايشان تشريف برد، براى آنكه آنها حكومت حكمين را انكار كرده و بر اين گفته ايستادگى داشتند (و مهيّاى جنگ با معاويه و لشگر شام بودند).
(1) پس امام عليه السّلام فرمود: آيا همه شما با ما در جنگ صفّين حاضر بوديد؟ گفتند: بعضى از ما حاضر بوده و برخى هم نبوديم،
(2) فرمود: دو دسته شويد كسانيكه در صفّين حاضر بودند در يك جرگه و كسانيكه حاضر نبوده اند در جرگه ديگر تا بر هر دسته به اقتضاى گفتارش سخن بگويم،
(3) پس فرياد كنان بمردم فرمود از سخن گفتن خود دارى كرده براى (شنيدن) گفتارم خاموش گرديد، و دلهاتان را بمن متوجّه نمائيد، و هر كه را براى گواهى بخواهم طبق علم و اطّلاعش در آن باب سخن گويد،
(4) بعد از آن امام عليه السّلام با ايشان سخنان بسيار فرمود از جمله: آيا هنگاميكه اهل شام از روى حيله و ريو و مكر و فريب قرآنها بر سر نيزه ها زدند نگفتيد كه ايشان برادران ما بوده مانند ما مسلمانند، فسخ محاربه و خاتمه دادن بجنگ از ما مى طلبند و رو بقرآن آورده راحتى و آسايش را درخواست نموده اند و مصلحت آنست كه در خواستشان را پذيرفته غمّ و اندوهشان را برطرف نماييم
(5) پس بشما گفتم: اين كار اهل شام (كه بوسيله بر سر نيزه زدن قرآن از ما صلح مى طلبند) ظاهرش ايمان و خدا پرستى و باطنش ظلم و ستم است و اوّلش مهربانى و آخرش پشيمانى (اكنون كه شكست خورده اند اظهار دوستى و يگانگى مى نمايند، ولى چون تسلّط يابند، بشما ظلم و ستم خواهند نمود، و آنگاه از اين دلسوزى بر آنها پشيمان خواهيد شد و سودى نخواهد داشت) پس رويّه خود را تعقيب كنيد و به راهى كه مى رفتيد ادامه دهيد، و براى جهاد و جنگ (با ايشان) دندان بروى دندان نهيد (شكيبا باشيد تا بفتح و فيروزى برسيد)
(6) و بسوى فرياد كننده اى كه فرياد ميكند (معاويه و عمرو ابن عاص، كه شما را بقرآن گول مى زنند) متوجّه نشويد كه اگر درخواست او پذيرفته شود گمراه گرداند (زندگى را بر شما سخت و سرگردانتان مى نمايد) و اگر اعتنائى باو نشود ذليل و خوار خواهد شد،
(7) و (ليكن گفتار و اندرزم را نپذيرفتيد، و) اين كار (راضى شدن شما به حكومت حكمين) انجام گرفت و ديدم شما را كه بر آن اقدام و كوشش نموديد، سوگند بخدا اگر از حكومت حكمين امتناع كرده زير بار آن نمى رفتم واجبى از آن بر من فرض نمى شد و خداوند گناه ترك آنرا بر من بار نمى نمود (چون بر خلاف حقّ رفتار نكرده، بلكه طبق دستور الهىّ مخالفت كرده بودم) و بخدا سوگند اگر اقدام بر آن مى نمودم سزاوار بودم كه از من پيروى بشود و كتاب خدا (قرآن كريم) با من است از زمانيكه با آن مصاحب و همراه گرديده ام جدا نگشته ام (از وقتى كه به پيغمبر اكرم ايمان آورده ام بر كارى مخالف قرآن اقدام ننموده ام، پس دو دسته شدن شما باينكه دسته اى بگوئيد تحكيم واجب و دسته اى حرام، مورد ندارد، زيرا رفتار من طبق قرآن است واجب را بجا آورده و حرام مرتكب نمى شوم).
 
اين سخن خطاب به خوارج است، هنگامى كه به لشكرگاهشان رفته بود و آنان، همچنان، در مورد حكميت خرده مى گرفتند. على (ع) از آنان پرسيد: آيا همه شما با ما در صفين بوده ايد؟ گفتند: برخى بوده اند و برخى نبوده اند. على (ع) گفت: اين دو دسته از هم جدا شوند تا با هر دسته جداگانه سخن گويم. پس مردم را ندا در داد و گفت:
خاموش شويد و به سخن گوش فرا دهيد و دلهايتان را متوجه من سازيد و از هر كه شهادت خواستم بايد از روى علم و آگاهى شهادت دهد. آن گاه سخن آغاز كرد و سخن به دراز كشانيد و از جمله چنين گفت:
آيا آن گاه كه از روى حيله گرى و فريب و مكر و نيرنگ قرآنها را برافراشتند، شما نگفتيد، كه اينان برادران و همكيشان ما هستند كه به كتاب خدا پناه برده اند و از ما مى خواهند كه خطاهاى گذشته آنها را ببخشاييم و مصلحت آن است كه از آنان بپذيريم و اندوه از دلشان بزداييم من به شما گفتم، كه اين كارى است كه بيرونش ايمان است و درونش تجاوز و ستم. آغازش رحمت و مهربانى است و پايانش پشيمانى. شما در كار خود ثابت بمانيد و از همين راه، كه تاكنون مى رفته ايد، برويد. دندان به هم بفشاريد، به ميدان جهاد بتازيد و به آن آواز التفات مكنيد كه اگر پاسخش گويند گمراه كند و اگر نگويند سبب حقارتش شود.
[ولى آن كار -كار حكميت- انجام پذيرفت و شما خود از كوشندگان آن بوديد. به خدا سوگند، اگر من از آن سر برمى تافتم، واجبى از من فوت نشده بود و خدا مرا به ترك آن بازخواست نمى فرمود. و اگر آن را مى پذيرفتم، سزاوار بودم كه از من پيروى كنند، زيرا كتاب خدا با من است و از آن زمان كه با آن بوده ام، از آن جدا نشده ام.]
 
آيا همه شما در «صفّين» با ما بوده ايد؟ آنها گفتند: «بعضى از ما حضور داشت و بعضى حاضر نبود».
فرمود: پس به دو گروه تقسيم شويد! آنها که در «صفين» بودند يک گروه شوند و آنها که نبودند گروه ديگر، تا با هر کدام با سخنى که مناسب اوست سخن بگويم، سپس امام (عليه السلام) مردم را ندا داده فرمود: خاموش باشيد و به حرفهايم گوش فرا دهيد! و با دل هايتان به سوى من آييد و هر کس را سوگند دادم که درباره آنچه مى داند گواهى دهد با علم و اطلاع خود گواهى دهد. آن گاه حضرت با آنها سخنى طولانى گفت: که بخشى از آن اين است:
«مگر آن زمان که (سپاه معاويه) از روى حيله و نيرنگ و مکر و خدعه قرآنها را بر سر نيزه ها بلند کردند، نگفتيد «اينها برادران ما هستند و اهل مذهب ما از ما خواسته اند که از آنها درگذريم و راضى به حکميّت کتاب قرآن شده اند، رأى صواب آن است که از آنها بپذيريم و دست از آنان بکشيم؟» ولى من به شما گفتم : اين کارى است که ظاهرش ايمان و باطنش (کُفْر و) عدوان است، آغازش رحمت و پايانش ندامت است، به حال خود باقى باشيد و از راهى که پيش گرفته ايد منحرف نشويد و به جهاد ادامه دهيد، دندانها را بر هم بفشاريد، و به هيچ صدايى اعتنا نکنيد چرا که اينها صداهايى است که اگر به آن پاسخ گويند گمراه مى کند و اگر رهايش سازند گوينده اش خوار و ذليل مى شود، ولى (متأسّفانه) پيشنهاد شما (مسأله حکميّت) انجام گرفت و ديدم شما آن را پذيرفتيد (اکنون که در دام آنها گرفتار شده ايد فريادتان بلند شده است).
به خدا سوگند! اگر من از پذيرش اين امر سرباز مى زدم، متعهّد به لوازم آن نبودم و خداوند گناه آن را بر دوش من نمى گذاشت (ولى مرا به اجبار به اين وادى کشانديد) و اگر آن را پذيرا شدم باز حق با من بود و قرآن با من است (وبه حقانيت من حکم مى کند) و از آن زمان که با آن آشنا شده ام هرگز از آن جدا نگشته ام.
 
و از سخنان آن حضرت است كه به خوارج گفت. امام به اردوى آنان رفت و آنان به گماردن داوران خرده مى گرفتند. امام فرمود: [«همه شما در صفّين با ما بوديد»؟ گفتند: بعضى از ما بودند و بعضى نبودند. فرمود: «پس جدا شويد، آنان كه در صفيّن بوده اند دسته اى، و آنان كه نبوده اند دسته ديگر، تا با هر دسته چنانكه در خور آن است سخن گويم»، و مردم را آواز داد كه: «سخن مگوييد و به گفته من گوش دهيد. و با دل خود به من روآريد. پس از آن كس كه گواهى خواهم، چنانكه داند، در آن باب سخن گويد.» سپس امام (ع) سخنانى دراز، بدانها فرمود كه از آن جمله است:]
آيا هنگامى كه از روى حيلت، و رنگ، و فريب و نيرنگ، قرآنها را برافراشتند، نگفتيد برادران ما و همدينان مايند. از ما، گذشت از خطا طلبيدند، و به كتاب خدا گراييدند. راى، از آنان پذيرفتن است و بدانها رهايى بخشيدن. به شما گفتم، اين كارى است كه آشكار آن پذيرفتن داورى قرآن است، و نهان آن دشمنى با خدا و ايمان. آغاز آن مهربانى است، و پايان آن پشيمانى، به كار خود پردازيد، و در راه خويش پيش بتازيد. در كار جهاد دندان بفشاريد، و به هر بانگ كننده گوش مداريد. كه اگر پاسخش دهند، با گمراهى يار است و اگر او را واگذارند خوار و بى مقدار است. چنان شد كه شد، و شما را ديدم به داورى گردن نهاديد، و بدان رضا داديد.
به خدا، اگر من از آن سرباز مى زدم، تكليفى واجب نبود، و خدا گناه آن را بر من باز نمى نمود. به خدا، اگر آن را قبول مى نمودم، بدين كار سزاوار پيروى بودم، چه، قرآن با من است، از آن هنگام كه يار آن گشتم، از آن جدا نبودم.
 
از سخنان آن حضرت است در خطاب به خوارج، وقتى به لشگرگاه آنان رفت در حالى كه بر انكار داورى حكمين اصرار داشتند، فرمود: آيا همه شما در صفين حاضر بوديد؟ گفتند: گروهى حاضر بوديم و عده اى حضور نداشتيم. فرمود: پس دو گروه شويد، آنان كه در صفّين بودند گروهى، و آنان كه نبودند گروه ديگر، تا با هر گروه سخن مناسب با آن را بگويم. سپس مردم را صدا زد و فرمود: ساكت باشيد و به سخنان من توجه كنيد، روى دلتان با من باشد، هر كه را براى شهادت دادن خواستم برابر آگاهى خود سخن گويد. سپس خطبه اى طولانى ايراد كرد كه قسمتى از آن اين قطعه است:
آيا زمانى كه از باب حيله و فريب كارى و مكر و خدعه قرآنها را بر نيزه كردند فرياد نزديد: اينان برادران ما و اهل دعوت اسلامى ما هستند، و اينان رو به قرآن كرده خواهان آرامشند، رأى ما اين است كه خواسته آنان را قبول كنيم و از اين مضيقه نجاتشان دهيم من به شما گفتم: ظاهر اين برنامه ايمان، و باطنش دشمنى با خداست، ابتدايش رحمت و نهايتش ندامت است. پس بر موقعيت خويش پا برجا باشيد، و راهتان را ادامه دهيد، و براى جنگ دندان به هم بفشاريد، و توجهى به فرياد فرياد كننده نكنيد، كه اگر جوابش دهند گمراه كند، و اگر رهايش سازند خوار و بى اعتبار شود. ولى وضع چنان شد كه شد، و ديدم كه به حكميت تن داديد.
قسم به خدا اگر حكميت را نمى پذيرفتم قانونى از آن بر من واجب نمى شد، و خداوند گناهى از آن بر دوشم نمى گذاشت. و به خدا قسم اگر مى پذيرفتم باز حق با من بود و بايد  از من اطاعت مى شد، و كتاب خدا با من است، از وقتى با آن مأنوس شدم هرگز از آن جدا نشده ام.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 236-225 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ قاله للخوارج، وقد خرج إلى معسكرهم وهم مقيمون على انكار الحكومة، فقال عليه السلام:...هنگامى كه خوارج در مخالفت خود با مسأله حكميّت، پافشارى كردند امام عليه السلام به لشكرگاه آنان رفت و اين خطبه را ايراد فرمود:... خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در بالا آمد، اين خطبه، بخشى از سخنان امام عليه السلام قبل از جنگ نهروان را بازگو مى كند، كه امام عليه السلام به عنوان اتمام حجت براى آنها ايراد فرمود، و سخنان امام عليه السلام بسيار مؤثر واقع شد به گونه اى كه اكثريت قاطع خوارج توبه كردند و از جنگ كناره گيرى نمودند.امام عليه السلام در اين سخنان حساب شده، نخست آنان را به دو گروه، تقسيم نموده و صفوفشان را از هم جدا مى كند: كسانى كه در صفين حضور داشتند و كسانى كه حضور نداشتند. در بخش دوّم، روى سخن را به صفينيان كرده و به آنها يادآور مى شود: شما بوديد كه مسأله حكميّت را بر من تحميل كرديد، در حالى كه من به شدت با آن مخالف بودم و شما را دستور به ادامه جهاد، تا پيروزى دادم. در بخش سوّم، به اين نكته اشاره مى فرمايد كه: ما در آغاز اسلام براى پيشرفت اين آيين مقدّس، حتّى با نزديكترين بستگان خود كه در صف كفر، قرار داشتند جهاد كرديم، ولى اكنون در برابر ما برادران مسلمان ما هستند كه به راه خطا رفته اند و شرايط به گونه ديگرى است. لذا نخست بايد از آنها رفع شبهه كنيم، اميداست مشكل حل شود. چگونه در دام دشمن افتاديد:مخاطبين اين خطبه، «خوارج نهروان» هستند که امام (عليه السلام) براى اتمام حجت با آنها و هدايت و ارشاد گروه فريب خورده، اين سخن را ايراد کرد، و در آغاز براى آماده ساختن آنها چنين فرمود : «آيا همه شما در «صفين» با ما بوديد ؟» (أَکُلُّکُمْ شَهِدَ مَعَنَا صِفِّينَ ؟).«آنها گفتند : بعضى از ما حضور داشت وبعضى حاضر نبود» (فَقَالُوا : مِنَّا مَنْ شَهِدَ وَمِنَّا مَنْ لَمْ يَشْهَدْ).با اين که ميان جنگ «صفّين» و جنگ با «خوارج نهروان» فاصله چندانى نبود، معلوم نيست گروه دوّم که در «صفّين» نبوده اند، چگونه به اين گروه فتنه گر، پيوستند، شايد وسوسه هاى گروه اوّل در ميان مردم «کوفه» وفرزندان و بستگانشان، اين اثر را گذاشته که با آنها هم صدا شوند و در صف آتش بياران فتنه قرار گيرند.به هر حال امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن فرمود : «پس به دو گروه تقسيم شويد ! آنها که در «صفين» بودند، يک گروه شوند و آنها که نبودند گروه ديگر. تا با هر کدام با سخنى که مناسب اوست سخن بگويم» (قَالَ : فَامْتَازُوا فِرْقَتَيْنِ، فَلْيَکُنْ مَنْ شَهِدَ صِفِّينَ فِرْقَةً، وَمَنْ لَمْ يَشْهَدْهَا فِرْقَةً، حَتَّى أُکَلِّمَ کُلاًّ مِنْکُمْ بِکَلاَمِهِ).اين تعبير نشان مى دهد : اگر مخاطبين در سخنان مهم، يک دست نباشند فصاحت و بلاغت ايجاب مى کند که آنها را از هم جدا سازند و با هر کدام مناسب حالشان سخن بگويند، تا کاملاً مؤثّر واقع شود و امام (عليه السلام) از اين روش استفاده فرمود و نتيجه بخش بود.بعد از آن مى خوانيم : «امام (عليه السلام) مردم را ندا داد فرمود : خاموش باشيد ! و به حرفهايم گوش فرا دهيد ! و با دل هايتان به سوى من آييد، و هر کس را سوگند دادم که درباره آنچه مى داند گواهى دهد، با علم و اطلاع خود گواهى دهد» (وَنَادَى النَّاسَ، فَقَالَ : أَمْسِکُوا عَنِ الْکَلاَمِ، وَأَنْصِتُوا لِقَوْلِي، وَأَقْبِلُوا بِأَفْئِدَتِکُمْ إلَيَّ، فَمَنْ نَشَدْنَاهُ(1) شَهَادَةً فَلْيَقُلْ بِعِلْمِهِ فِيهَا).از اين تعبير استفاده مى شود که «خوارج» يا لشکريان امام (عليه السلام) که در آن جا حضور داشتند و يا هر دو، مشغول سخن گفتن با يکديگر بودند، امام نخست آنها را دعوت به سکوت و گوش فرا دادن از دل و جان نمود تا زمينه تأثير آماده شود و در ضمن، شهود خودرا نيز از ميان جمعيّت به صورت عام برگزيد.«سپس آن حضرت (عليه السلام) با آنان سخن گفت، سخنى طولانى که بخشى از آن اين است» (ثُمَّ کَلَّمَهُمْ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِکَلاَم طَوِيل، مِنْ جُمْلَتِهِ أَنْ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ(2)).امام (عليه السلام) دست آنها را گرفته و به گذشته نزديک مى برد و اشتباهات بزرگ و عصيان آنها را يادآور مى شود و به گروهى که در «صفين» حضور داشته اند مى فرمايد : «مگر آن زمان که (سپاه معاويه) از روى حيله و نيرنگ و مکر و خدعه قرآنها را بر سرنيزه ها بلند کردند، نگفتيد : اينها برادران ما هستند و اهل مذهب ما ؟ از ما خواسته اند که از آنان درگذريم و راضى به حکميّت کتاب خدا، قرآن شده اند، رأى صواب اين است که از آنها بپذيريم و دست از آنان بکشيم ؟» (أَلَمْ تَقُولُوا عِنْدَ رَفْعِهِمُ الْمَصَاحِفَ حِيلَةً وَغِيلَةً(3)، وَمَکْراً وَخَدِيعَةً : إخْوَانُنَا وَأَهْلُ دَعْوَتِنَا، اسْتَقَالُونَا(4) وَاسْتَرَاحُوا إلَى کِتَابِ اللهِ سُبْحَانَهُ، فَالرَّأْيُ الْقَبُولُ مِنْهُمْ وَالتَّنْفِيسُ(5) عَنْهُمْ).آن گاه پاسخ خودرا در برابر اين فريب و نيرنگ به آنها يادآور شده مى فرمايد : (به خاطر داريد که) من به شما گفتم : اين کارى است که ظاهرش ايمان و باطنش (کفرو) عدوان است، آغازش رحمت و پايانش ندامت است» (فَقُلْتُ لَکُمْ : هذَا أَمْرٌ ظَاهِرُهُ إيمَانٌ، وَباطِنُهُ عُدْوَانٌ، وَأَوَّلُهُ رَحْمَةٌ، وَآخِرُهُ نَدَامَةٌ).«بر همين حال باقى باشيد، و از راهى که پيش گرفته ايد منحرف نشويد و در اين مرحله سرنوشت ساز، به جهاد ادامه دهيد و در جهاد دندانها را بر هم بفشاريد و به هيچ صدايى اعتنا نکنيد، چرا که اينها صداهايى است که اگر به آن پاسخ (موافق) گويند گمراه مى کند و اگر رهايش سازند گوينده اش خوار و ذليل مى شود» (فَأَقِيمُوا عَلَى شَأْنِکُمْ، وَالْزَمُوا طَرِيقَتَکُمْ، وَعَضُّوا عَلَى الْجِهَادِ بَنَوَاجِذِکُمْ، وَلاَ تَلْتَفِتُوا إلَى نَاعِق نَعَقَ : إنْ أُجِيبَ أَضَلَّ، وَإنْ تُرِکَ ذَلَّ).«ولى (مع الأسف) اين کار (مسأله حکميّت) انجام گرفت و ديدم شما آن را پذيرفتيد» (اکنون که در دام آنها گرفتار شده ايد فريادتان بلند شده است) (وَقَدْ کَانَتْ هذِهِ الْفَعْلَةُ، وَقَدْ رَأَيْتُکُمْ أَعْطَيْتُمُوهَا).راستى شگفت آور است ! از يکسو امام (عليه السلام) را در آخرين لحظات سرنوشت ساز جنگ، که گام هاى کوتاهى به سوى پيروزى باقى مانده بود، سخت در فشار مى گذارند که به نيرنگ «ابن عاص» تن در دهد و حکميّت را بپذيرد، و حتى امام (عليه السلام) را تهديد مى کنند که اگر «مالک اشتر» باز نگردد، جان خودت در خطر است، ولى هنگامى که پرده ها کنار مى رود و نيرنگ ها فاش مى شود و به بن بست مى رسند به جاى آن که بيايند و عذرخواهى کنند، و در فکر جبران اين خطاى بزرگ برآيند، طلبکار مى شوند که، چرا حکميّت را پذيرفتى؟!نکته جالب اين که : امام (عليه السلام) در آغاز «خوارج» را به دو دسته کرد; گروهى که در «صفين» حضور داشتند و گروهى که نداشتند تا روشن سازد که اگر گروه دوّم به خاطر نادانى و بى خبرى از جريان صفين، قيام کردند، شما که در صفين بوديد و تمام جريان ها را از نزديک ديديد، چرا ؟ شما با چه منطقى به ميدان جنگ «نهروان» گام گذاشتيد ؟ و مرا مسئوول داستان حکميّت مى دانيد ؟و به اين ترتيب هم با آنها اتمام حجت فرمود، و هم به گروه دوّم که فريب اين گروه را خورده بودند و به اتفاق آنها به ميدان آمده بودند.و کارى بدتر از اين نيست که انسان گوش به ارشاد و راهنمايى ناصح مشفق فرا ندهد و هنگامى که گرفتار عاقبت شوم اعمال خود شد، او را مقصّر بشمارد و زبان اعتراض بگشايد.آرى، انسان هاى بى انصاف و فراموش کار، از اين کارها بسيار دارند.سپس امام (عليه السلام) با سخن ديگرى، مطلب را براى آنها آشکارتر مى سازد. مى فرمايد : «به خدا سوگند ! اگر من از پذيرش اين امر (حکميّت) سرباز مى زدم، متعهّد به لوازم آن نبودم و خداوند گناه آن را بر دوش من نمى گذاشت !» (وَاللهِ لَئِنْ أَبَيْتُهَا مَا وَجَبَتْ عَلَيَّ فَرِيضَتُهَا، وَلاَ حَمَّلَنِي اللهُ ذَنْبَهَا).اشاره به اين که : اگر من در آغاز سخت با مسأله حکميّت مخالف بودم براى اين که در برابر لوازم آن مسئوول نباشم. و گناه آن بر دوش من سنگينى نکند; چرا که مسأله حکميّت سبب تقويت حاکميت جبّاران شام شد و خون هاى شهداى «صفين» را بر باد داد و طرفداران حق را ذليل و مأيوس کرد.به دنبال آن مى افزايد : از سوى ديگر «به خدا سوگند ! اگر آن را در پايان کار پذيرا شدم باز حق با من بود و قرآن با من است (و به حقانيت من گواهى مى دهد) از آن زمان که با آن آشنا شده ام، هرگز از آن جدا نگشته ام» (وَوَاللهِ إنْ جِئْتُهَا إنِّي لَلْمُحِقُّ الَّذِي يُتَّبَعُ; وَإنَّ الْکِتَابَ لَمَعِي، مَا فَارَقْتُهُ مُذْ صَحِبْتُهُ).اشاره به اين که، هنگامى که ديدم در ميان شما در مسأله حکميّت چنان اختلافى افتاده که اگر جلوى آن را نگيرم شما خودتان بر ضد يکديگر قيام مى کنيد و گروهى بر گروه ديگر شمشير مى کشد و اسباب بدبختى و رسوايى بزرگ فراهم مى شود، اين جا بود که مجبور شدم و حکميّت را پذيرفتم.و آنگهى، اگر در مسأله حکميّت قرآن، کار را به دست کسى مى گذاشتيد، که هميشه با قرآن بوده و از محتواى آن کاملاً آگاه است و به سراغ فرد ساده لوح و نادان و پستى همچون «ابو موسى اشعرى» نمى رفتيد، اين توطئه خنثى مى شد، و اگر زيان هايى داشت به حدّ اقل مى رسيد; اما شما هم حکميّت را بر من تحميل کرديد، و هم ابو موسى اشعرى نادان را. و در اين دام بزرگ گرفتار شديد و حدّ اکثر زيان هاى آن را پذيرفتيد.حال حرف حساب شما چيست ؟ آيا من بايد پاسخ گوى خلاف کاريهاى شما باشم ؟ و جريمه جرايم سنگين شما را بپردازم ؟از آن چه در بالا گفته شد، نکات زير روشن مى شود :1 ـ امام (عليه السلام) در اين بخش از سخنانش دو بار سوگند ياد کرده است. مخصوصاً در بخش دوّم با تاکيدهاى بيشتر تا نشان دهد کمترين کوتاهى از ناحيه او نبوده است.2 ـ آنچه امام (عليه السلام) در اين دو سوگند بيان کرده دليلى بر ترديد آن حضرت در مسأله حکميّت نبوده است بلکه اشاره به دو حالت مختلف است. در آغاز سخت مخالف بود چون آن را فريب و نيرنگ خطرناکى مى دانست و بعد که اصحاب و يارانش اختلاف کردند و گروه عظيمى از افراد بى خبر و نادان اصرار بر قبول حکميّت داشتند، براى پرهيز از ضايعات بيشتر، و دفع فتنه هاى فزونتر، تن به حکميّت داد. از اين رو، هم مخالفت اوّل حکيمانه بود و هم موافقت دوّم.از اين گذشته اگر آنها در مسأله حکميّت روى فرد نادان و ساده لوحى همچون «ابو موسى اشعرى» پافشارى نمى کردند، مشکلات بسيار کمتر بود، آنچه باعث عقيم ماندن نتايج جنگ «صفين» وامتياز گرفتن دشمنان اسلام شد، همان پافشارى جاهلانه بود. بنابراين، اين گروه متعصب و نادان، سنگرهاى خود را يکى بعد از ديگرى از دست دادند و گرفتار آن سرانجام شوم شدند، و عجب اين که همه اينها را فراموش کرده، در برابر امام (عليه السلام) شمشير کشيدند و مدعى شدند چرا حکميّت را پذيرفتى؟!اما به هر حال، سخنان منطقى و پربار امام (عليه السلام) در اين زمينه کار خودرا کرد و گروه زيادى از «خوارج» در همان جا بيدار شدند و توبه کردند و از جنگ کناره گيرى نمودند، حتى در بعضى از تواريخ آمده اکثريت آنها به توبه کنندگان پيوستند.* * *نکته:گوشه اى از شخصيت معاويه!کارهايى که «معاويه» در طول تاريخ زندگى خود مخصوصاً در دوران حکومتش کرد، براى هر فرد با انصافى اين نکته را روشن مى سازد که او نه به عدالت در ميان مسلمين مى انديشيد، و نه براى پيشرفت اسلام، دل مى سوزاند. او پيوسته در اين فکر بود، کارى کند که پايه هاى حکومت لزرانش محکم شود، و به همين دليل، از تمام شيوه هايى که حاکمان جبّار دنيا استفاده کردند استفاده مى کرد.داستان برافراشتن پيراهن «عثمان» در «شام» و اشک هاى دروغين ريختن و مردم را براى شورش در برابر اميرمؤمنان على (عليه السلام) برانگيختن وخون مسلمين را بر باد دادن يک نمونه زنده آن بود.دادن رشوه هاى کلان به سران قبايل و حتى بعضى از فرماندهان لشکر على (عليه السلام) و ايجاد تفرقه و نفاق در ميان آنها و در بين مردم.فرستادن گروه هاى غارتگر به نواحى مختلف براى ايجاد ناامنى، نمونه هاى ديگرى محسوب مى شود.مسأله بلند کردن قرآن ها بر سرنيزه ها نيز در همين راستا ارزيابى مى شود. او نه آماده پذيرش حکميّت قرآن بود و نه اهميّتى به اين امر مى داد او فقط حکومت مى خواست.بعضى از شارحان «نهج البلاغه» در اين جا اشارات قابل ملاحظه اى دارند. مى نويسد :«معاويه» در آغاز به عنوان خون خواهى عثمان، در برابر اميرمؤمنان على (عليه السلام) برخاست ولى پس از پيروزى، با قاتلان عثمان هيچ برخوردى نداشت. گاه به بعضى از آنها مى گفت : اَلَسْتَ مِنْ قَتَلةِ عُثْمَانَ ؟ (آيا تو از قاتلان عثمان نيستى ؟) و گاه هم سکوت مى کرد و عطايى به آنها مى بخشيد. (اين سخن را از «عقاد» در کتاب «معاويه» نقل مى کند).واز کتاب «على بن ابى طالب (عليه السلام)» نوشته «عبدالکريم خطيب» نقل مى کند که «عايشه» دختر «عثمان» از «معاويه» خواست قاتلان پدرش را قصاص کند. «معاويه» در جواب به او گفت : «لاَنْ تَکُونِي اِبْنَةَ عَمِّ أَمْيرِالمُؤْمِنينَ خَيْرٌ مِنْ أَنْ تَکُوني امْرأَةً مِنْ عَرَضِ النَّاسِ; تو دختر عموى اميرالمؤمنين باشى، بهتر از آن است که يکى از زنان عادى به شمار روى».منظورش اين است که خونخواهى عثمان تمام شد. هدف اين بود که به حکومت نائل شوم که تأمين شد. پافشارى بر خونخواهى ممکن است وضع مرا متزلزل سازد، تو هم قانع باش که به منزله دختر عموى من هستى، دختر عموى حاکم مسلمين !البتّه «معاويه» را از ياران نزديکش نيز مى توان شناخت، «عقاد» دانشمند معروف اهل سنت مى نويسد :«روزى «عمروعاص» به «معاويه» گفت : اَتَرى اَنَّنَا خَالَفْنَا عَليًّا لِفَضْلِنَا; تو گمان مى کنى ما با على (عليه السلام) بدين جهت مخالفت کرديم که از او برتريم ؟»،«لاَ وَاللهِ إنْ هِي إلاَّ الدُّنْيا نَتَکَالَبُ عَلَيْهَا»; به خدا سوگند ! چنين نيست هدف ما اين است که به مقامات دنيا دست يابيم» و سخن از دين و اسلام و قرآن دستاويزى بيش نيست.«ابن اثير» مى نويسد : «سعد وقاص» به «معاويه» گفت : «السَّلاَمُ عَلَيْکَ أَيُّهَا الْمَلِکُ; سلام بر تو اى پادشاه !» «معاويه» گفت : چرا يا اميرالمؤمنين نگفتى ؟ «سعد وقاص» پاسخ داد: «وَاللهِ إنِّي مَا أُحِبُّ إنْ وَلَّيْتُهَا بِمَا وَلَّيْتَها; به خدا سوگند من دوست ندارم خلافت را آن گونه که تو (از طريق مکر و حيله) به دست آورده اى در اختيار بگيرم»(6). (7)* * *پی نوشت:1. «نشد» از مادّه «نشد» (بر وزن مشق) به معنى صدا زدن و سؤال کردن و طلب نمودن است و در جمله بالا به معنى شهادت طلبيدن است.2. آيا اين جمله کلام «سيّد رضى» است يا کلام راوى اين خطبه، که «سيّد رضى» از او نقل کرده ؟ درست معلوم نيست ولى مسلّم است که سخن امام (عليه السلام) بسيار از آنچه در «نهج البلاغه» آمده بيشتر بوده است و «سيّد رضى» طبق روشى که دارد بخشهاى برجسته تر را برگزيده است.3. «غيلة» به معنى نيرنگ است.4. «استقالوا» از مادّه «استقالة» به معنى درخواست پس گرفتن چيزى است.5. «تنفيس» به معنى گشايش وآزاد نمودن و دست کشيدن است.6. «في ظلال نهج البلاغه» مرحوم «مغنيه» ذيل خطبه مورد بحث جلد 2، صفحه 222 به بعد.7. سند خطبه: مرحوم طبرسى اين سخن را در كتاب احتجاح كوتاه تر از آنچه در اين جا آمده، آورده است كه نشان مى دهد از منبع ديگرى گرفته است. ابن ابى الحديد مى گويد: اين كلام گر چه ظاهراً به هم پيوسته است ولى در واقع از سه بخش تشكيل مى شود كه از هم جداست و مرحوم سيّد رضى طبق روشى كه دارد، گاه از يك خطبه طولانى كلمات فصيح تر را جدا كرده و بخش هايى را حذف مى كند.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 271). 
شرح علامه جعفریخطاب به خوارج:«اكلكم شهد معنا صفين …» (آيا همه شما در صفين با ما بوديد؟ … ) تا سطر ششم متن اين خطبه نيازي به تفسير ندارد لذا مي‌پردازيم به جملات بعدي.«الم تقولوا عند رفعهم المصاحف حيله و غيله و مكرا و خديعه،: اخواننا و اهل دعوتنا، استقالوا و استراحوا الي كتاب الله، فالراي القبول منهم و التنفيس عنهم؟» (آيا وقتي كه سپاهيان معاويه قرآنها را از روي مكربازي و غافلگير كردن و حيله‌گري و نيرنگ بازي بلند كردند، شما نبوديد كه گفتيد: آنان (معاويه و عمروعاص و فريب خوردگان آنان) برادران ما هستند و دعوت ما را به اسلام پذيرفته‌اند آنان از ما قطع نظر كردند از گذشته را مي‌خواهند و آنان به كتاب خداوند پناه برده‌اند پس راي صحيح اين است كه ازآنان بپذيريم و از تنگنائي كه در آن قرار گرفته‌اند نجاتشان بدهيم).درست بشناسيد بعدي از طبيعت را كه از باعظمت ترين و مقدس‌ترين حقيقت، پليدترين استفاده را مي‌نمايد!قرآن چيست؟ قرآن يعني كلام خدا. قرآن يعني نور و شفاء و هدايت و رحمت و نامه سازنده خداوند كائنات به بندگان خود. قرآن يعني كتاب براي انسان شدن و براي ترقي و صعود به بارگاه خداوندي. بلند كردن قرآن بر سر نيزه های معاويه و اغواي عمروعاص چه معني مي‌دهد؟ و مقصد ازاين كار چه بوده است؟ پاسخ اين سوال كاملا روشن است. آنان بااين نابكاري مي‌خواستند اميرالمومنين علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام را از حكومت ساقط کنند و همه مي‌دانيم اسقاط آن بزرگوار از حكومت يعني محو ساختن نور و شفا و هدايت و رحمت الهي از دلها و عقول مردم جامعه و غوطه‌ور ساختن آنان در ظلمتهاي جهل و فقر و بيماريهاي روحي و ضلالت و نكبتهايي كه بعدها همه آنها به فعليت رسيد. بنابراين، آن روز بلند كردن قرآن بعنوان حجت و تكيه‌گاه براي مسلمين هيچ معنايي جز زير انداختن و محوساختن خود آن قرآن (به معناي محروم كردن جوامع بشري از آن) نداشته است.نتيجه چنين مي‌شود كه بشر يك بعدي از طبيعت دارد كه حقيقتي را براي ارتكاب نقيض آن به نمايش در مي‌آورد. آيا اين پليدي را در هيچ حيواني مي‌توانيد سراغ بگيريد كه مقدس‌ترين حقيقت را دستاويز نابود ساختن آن قرار درست اين رفتار پليد است كه در برهه‌هايي فراوان از تاريخ، وقيح‌ترين انسانها را با قيافه مدافع مقدسات بر مردم ساده لوح مسلط ساخته و با كاري وقيح‌تر از آن كه عبارت است از بهتره‌برداري از كلمه سازنده سياست پوششي روي ان گذاشته است!****«فقلت لكم هذا امر ظاهره ايمان و باطنه عدوان، و اوله رحمه، و اخره ندامه. فاقيمو اعلي شانكم الزموا طريقكتكم، و عضو اعلي الجهاد بنواجذكم، و لا تلتقتوا الي ناعق نعق، ان اجيب اضل، و ان ترك ذل. و قد كانت هذه الفعله و قد رايتكم اعطيتموها» (من در آن موقع در پاسخ شما گفتم: اين نيرنگ بازي كه براه انداخته‌اند ظاهرش ايمان است و باطنش عداوت. اولش رحمت است و آخرش ندامت. بر موقعيت و وضع خودتان پابرجاي باشيد، و راهي را كه پيش گرفته‌ايد ادامه بدهيد و براي جهاد با آن نابكاران، دندان روي دندان بفشاريد و هيچ التفاتي به نعره‌ي نعره زني ننماييد كه اگر اجابت شود گمراه خواهد كرد و اگر بحال خود رها شود ذليل و پست خواهد گشت. (با همه اين اصرار كه من بر رد مسئله حكميت داشتم) كاري كه آن نابكاران هوي‌پرست مي‌خواستند انجام شد و من ديدم شما بوديد كه اين كار حيله‌گرانه و فسادانگيز را در اختيار آنان گذاشتيد).آيا كيفر حماقتي را كه آنروز شما از خود بروز داديد من امروز بايد بچشم؟! مگر شما آن روز داد و فرياد مرا نشنيديد يا شنيديد و معناي سخن مرا نفهميديد؟ من آن روز به شما گفتم: سردمداران آنان كه قرآن را بر سر نيزه‌ها بلند كرده‌اند، نه قرآن را مي‌شناسند و نه به محتواي آن ايمان دارند. آنان با اسلام انس و آشنايي ندارند آنان از جاه و مقام چند روزه خود دفاع مي‌كنند. آنان نه مقام نبوت را به جاي مي‌آورند و نه اعتقادي به زمامداران گذشته دارند. آنان فقط خود را مي‌شناسند آن هم خود طبيعي حيواني خودشان را. اين سخنان اميرالمومنين (ع) اگر آنروز مورد فهم و درك و عمل قرار مي‌گرفت، معاويه و عمروعاص درصحنه تاريخ نمي‌ماندند تا يزيد به زمامداري مسلمين برسد. مدينه را قتل عام كند و مكه را تخريب و امام حسين فرزند نازنين محمد مصطفي صلي الله عليه و اله را با آن وضع فجيع به قتل برساند. بنظر مي‌رسد به اين سادگيها نباشد كه سردسته قاسطين (معاويه بن ابي‌سفيان) با مكرپردازي عمروعاص دستور بدهد سپاهيان شام قرآنها را بر سر نيزه‌ها بلند كنند و يك عده مردم ساده لوح هم «وا قرآنا، وا اسلاما»، گفتن آن قاسطين را باور كنند و بگويند: ما با قرآن جنگ نداريم. بايد بر طبق قرآن عمل كنيم و بر اين رفع خصومت از هر يك از طرفين حكمي تعيين شود و آن دو هر چه حكم كردند، طرفين آنرا بپذيرند، آنگاه اميرالمومنين عليه‌السلام پرده از روي حيله‌گريها و ماكياولي بازي آنان بردارد و اصرار كند كه اي سپاهيان من، اين نابكاري مكرپردازانه را نپذيريد آنان دروغ مي‌گويند و در اين حال ساده لوحان سپاهيان اميرالمومنين عليه‌السلام ايستادگي كنند و حكميت را بپذيرند و پس از آنكه فساد حكميت روشن شد آن ساده‌لوحان بار ديگر روياروي اميرالمومنين عليه‌السلام بايستند كه چرا حكميت را پذيرفتي؟اينگونه تصورات در چنين مسئله سرنوشت ساز براي بخواب بردن كودكان شايسته است نه براي استدلال براي اثبات واقعيتها و بلكه مي‌توان گفت: سردسته در آنروز با روش امروزي جاسوس بازي توانسته بود كه در سپاهيان اميرالمومنين نفوذ كند و آن جاسوسان مردم ساده لوح را براي پذيرش حكميت تحريك نمايند و آنانرا در مقابل اميرالمومين عليه‌السلام قراربدهند. يكي از دلائل مهم اين نظريه اصرار همان مردم به حكميت ابوموسي‌اشعري از طرف آن حضرت است كه كج فكري و انحراف وي ازآن حضرت روشن‌تر از آن است كه نيازي به اثبات داشته باشد. با اينكه آن حضرت اصرار به حكميت عبدالله ابن عباس مي‌فرمود، زيرا بديهي بود كه ابن‌عباس هم از نظر علمي و هم از جنبه سوابق در اسلام (و همچنين شناخت اميرالمومنين عليه‌السلام و ياران پاك و رشد يافته او را، و معاويه و عمروعاص و پيروان خود باخته و دنياپرست آنان را) با ابوموسي به هيچ وجه قابل مقايسه نبود. بنابراين اصرار ساده‌لوحان و خودباختگان سپاهيان اميرالمومنين عليه‌السلام بوسيله جاسوسان نابكارمعاويه درباره حكم بودن ابوموسي، بي‌شباهت نبود به اصرار بعضي از شخصيتهاي صدراسلام به حكميت عبدالرحمان بن عوف در انتخاب زمامدار از اعضاي شوراي ششگانه كه كه تعيين شده بودند.****«و الله لئن ابيتها ما وجبت علي فريضتها و لا حملني الله ذنبها. و و الله ان جئتها اني للمحق الذي يتبع، و ان الكتاب لمعي. ما فارقته مذ صحبته» (و سوگند بخدا، پذيرش حكميت در حالي كه اگر من از آن خودداري مي‌كردم براي من واجب نبود تا احكام الزامي آن مرا ملزم نمايد، و در صورت مخالفت خداوند گناه ترك واجب را بر عهده من بگذارد. سوگند بخدا، اگر حكميت رامي‌پذيرفتم، باز بر حق بودم و لازم بود كه از من پيروي شود و قطعا كتاب خداوندي با من است، از موقعي كه با آن دمساز شده‌ام از آن جدا نگشته‌ام).اميرالمومنين عليه‌السلام به جهت معرفت والايي كه به واقعيات داشت و به جهت وارستگي ازهوي وهوس و خودخواهيها هر يك از دو طرف (پذيرش و عدم پذيرش حكميت) را مي‌توانست انتخاب فرمايد. دراين مورد سئوالي مطرح است كه عده‌اي از شارحان نهج‌البلاغه به آن متوجه شده‌اند. از آن جمله محقق مرحوم هاشمي خويي است. سئوال اين است كه در بروز غوغاي حكميت اميرالمومنين عليه‌السلام با كمال تاكيد و اصرار از پذيرش حكميت امتناع مي‌فرمودند و سپس با اصرار نااگاهانه ساده لوح و با تحريكات پشت پرده‌اي سرسفره معاويه حكميت راپذيرفتند و در هر دو حال اميرالمومنين عليه‌السلام با علم و آگاهي و عمد اقدام فرموده است. بنابراين سبب چيست كه در جملات مورد تفسير جمله شرطيه بكار برده‌اند كه دليل عدم علم به واقعيت مي‌باشد؟پاسخ اين سوال همانگونه كه از جملات برمي‌آيد بسيار روشن است و آن اين است كه اميرالمومنين (ع) مي‌فرمايد: كتاب خدا با من است. يعني من به دستورات قرآن كه دستورات الهي است از همه شما آشناترم و همه محتويات قرآن در درون من است و من امام واجب الاطاعه هستم و من همان علي بن ابي‌طالبم كه پيامبر فرمود: «الحق مع علي و علي مع الحق» (حق با علي است و علي با حق است) و من همان شخصم كه هيچ گفتار و كرداري بر خلاف دستور خداوندي از من صادر نمي‌شود. بنابراين اگر مصالح واقعي اقتضاء مي‌كرد كه من حكميت را نپذيرم (چنانكه در آغاز ظهور غوغاي بلند كردن قرآنها بر سر نيزه‌ها انجام دادم. يعني اصرار و تاكيد به عدم پذيرش حكميت نمودم) بر حق بودم و براي شما لازم بود كه از من تبعيت كنيد و حكميت را نپذيريد. و اگر مصالح واقعي اقتضا مي‌كرد كه من حكميت را بپذيرم (چنانكه بيم از متلاشي شدن سپاه و ترس از بروز سلطه معاويه بر شما حكميت را پذيرفتم) باز براي شما لازم بود كه آن را بپذيريد. شما بهتر از همه مي‌دانيد كه من هيچ راي و نظري را بر مبناي هوي و هوس ابراز نمي‌كنم و هر چه بينديشم و بگويم و كاري را انجام بدهم مقصدي جز عمل به دستور خداوندي ندارم. بنابراين درآنروز كساني كه ازنظر من كه عدم پذيرش حكميت بود منحرف شدند و با من مخالفت كردند در نزد خدا مسئول و گنهكارند و امروز كه مرا مورد اعتراض قرار مي‌دهند (خوارج) كه چرا حكميت را تاييد نمايد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )بيشتر عبارات اين خطبه از آنچه پيش از اين شرح داده شده روشن مى شود و نيازى به توضيح ندارد.فرموده است: «هذا أمر ظاهره إيمان....»:يعنى: عمل سپاهيان معاويه كه قرآنها را بر فراز نيزه ها بلند كرده اند، در ظاهر كوشش در راه دين، و دعوت براى رجوع به كتاب خداست، ليكن باطن آن دشمنى و عدوان است، يعنى نيرنگى براى ستمكارى و به دست آوردن پيروزى است، آغاز اين كار ترحّم و دلسوزى شماست به آنها كه گفتارشان را مى پذيريد، و پايان آن اندوه و پشيمانى است كه در مى يابيد نيرنگ آنها را پذيرفته و فريب آنها را خورده ايد.«فأقيموا على شأنكم» يعنى در كار خود استقامت ورزيد، و كوشش خود را براى پيش برد جنگ ادامه دهيد، واژه «ناعق» اشاره به خواستاران حكميّت و يا به عمرو بن عاص است كه اين نيرنگ را به آنها آموخته است، و به اين طريق صفت شيطان را به او داده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 141 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و الاحد و العشرون من المختار في باب الخطب. (قاله للخوارج و قد خرج الى معسكرهم و هم مقيمون على انكار الحكومة فقال (ع):) أ كلّكم شهد معنا صفّين؟ فقالوا: منّا من شهد و منّا من لم يشهد، قال عليه السّلام: فامتازوا فرقتين فليكن من شهد صفّين فرقة و من لم يشهدها فرقة حتّى أكلّم كلّا منكم بكلامه و نادى النّاس فقال عليه السّلام: أمسكوا عن الكلام و أنصتوا لقولي و اقبلوا بأفئدتكم إليّ، فمن نشدناه شهادة فليقل بعلمه فيها. (ثمّ كلّمهم عليه السّلام بكلام طويل منه:)أ لم تقولوا عند رفع المصاحف حيلة و غيلة و مكرا و خديعة إخواننا و أهل دعوتنا استقالونا و استراحوا إلى كتاب اللَّه سبحانه فالرّأي القبول منهم، و التّنفيس عنهم؟ فقلت لكم: هذا أمر ظاهره إيمان، و باطنه عدوان، و أوّله رحمة، و آخره ندامة، فأقيموا على شأنكم، و ألزموا طريقتكم، و عضّوا على الجهاد بنواجذكم، و لا تلتفتوا إلى ناعق نعق، إن أجيب أضلّ، و إن ترك ذلّ، و قد كانت هذه الفعلة و قد رأيتكم أعطيتموها، و اللَّه لئن أبيتها ما وجبت عليّ فريضتها، و لا حمّلني اللَّه ذنبها، و و اللَّه إن جئتها إنّي للمحقّ الّذي يتّبع، و إنّ الكتاب لمعي ما فارقته مذ صحبته.اللغة:(المعسكر) بفتح الكاف محلّ العسكر، و عن النهاية (نشدتك) اللَّه و الرّحم أى سألتك باللَّه و بالرّحم، و قال الفيومى: نشدت الضالة نشدا من باب قتل طلبتها و نشدتك اللَّه و باللَّه نشدتك ذكرتك به و استعطفتك أو سألتك به مقسما عليك و (الغيلة) بالكسر الخديعة و (نفّس) تنفيسا فرّج تفريجا و (نعق) الرّاعى بغنمه ينعق من باب ضرب نعيقا صاح بها و زجرها و (الفعلة) بالفتح المرّة من الفعل.الاعراب:الهمزة في قوله ألم تقولوا استفهاميّة للتقرير بما بعد النّفى كما قاله الزمخشري في قوله تعالى: ألم تعلم أنّ اللَّه على كلّ شيء قدير، و الأظهر أنّها للانكار الابطالى المفيده لاثبات ما بعدها إذا دخلت على النفى، قال تعالى: أَ لَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ ، أى كاف عبده. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 143 و حيلة و غيلة و مكرا و خديعة، منصوبات على نزع الخافض، و إخواننا بالرّفع خبر محذوف المبتدأ، و الجملة في محلّ النصب مقول تقولوا، و اللّام في قوله: لئن أبيتها، لام ابتداء جي ء بها تاكيدا للقسم، و جملة ما وجبت جواب القسم استغنى به عن جواب الشرط كما صرّح به علماء الأدبيّة.قال ابن الحاجب: و إذا تقدّم القسم أوّل الكلام على الشرط لزمه المضىّ لفظا أو معنى، و كان الجواب للقسم لفظا مثل و اللَّه إن ايتنى و إن لم تأتنى لاكرمنك و قال نجم الأئمة إذا تقدّم القسم أوّل الكلام ظاهرا أو مقدّرا و بعده كلمة الشرط فالأكثر و الأولى اعتبار القسم دون الشرط، فيجعل الجواب للقسم و يستغنى عن جواب الشرط لقيام القسم مقامه كما في قوله تعالى: «لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ»  الآية، و قد تقدّم حكاية ذلك الكلام عنه في شرح الكلام السابق باختلاف يسير.و منه يظهر الكلام في قوله: و و اللَّه إن جئتها إنّى للمحقّ الذى آه، قال نجم الائمة: جواب القسم إذا كان جملة اسمية مثبتة يصدّر بان مشدّدة أو مخفّفة أو باللّام و هذه اللّام لام الابتداء المفيدة للتأكيد لا فرق بينها و بين إنّ إلّا من حيث العمل، و إنما اجيب القسم بهما لأنهما مفيدان لتأكيد الذي لأجله جاء القسم، و قال في موضع آخر من شرح الكافية في تحقيق أنّ إنّ المكسورة مع جزئيها في تقدير الجملة و لذلك دخلت اللّام في خبرها دون المفتوحة: اعلم أنّ هذه اللّام لام الابتداء المذكورة في جواب القسم و كان حقّها أن تدخل أول الكلام، و لكن لما كان معناها و معنى إنّ سواء أعنى التوكيد و التحقيق، و كلاهما حرف ابتداء كرهوا اجتماعهما فأخّروا اللّام و صدّروا إنّ لكونها عاملة و العامل حرّى بالتقديم على معموله و خاصّة إذا كان حرفا إذ هو ضعيف العمل آه.المعنى:اعلم أنه قد تقدّم في التذييل الثاني من شرح الخطبة السادسة و الثلاثين كيفية قتال الخوارج و جملة من احتجاجاته عليه السّلام معهم، و هذا الكلام أيضا قاله للخوارج احتجاجا عليهم (و قد خرج إلى معسكرهم) أى محلّ عسكرهم و محطه (و هم مقيمون على انكار الحكومة) عليه (فقال عليه السّلام) لهم (أكلّكم شهد معنا صفّين) و حضرها (فقالوا منّا من شهد و منّا من لم يشهد قال عليه السّلام فامتازوا) أى تفرّدوا (فرقتين فليكن من شهد صفّين فرقة و من لم يشهدها فرقة حتى اكلّم كلّا منكم بكلامه) الذى يليق به و فيه اسكاته و رفع شبهته (و نادى الناس فقال امسكوا عن الكلام و انصتوا لقولي و اقبلوا بأفئدتكم إلىّ) و تدبّروا فيما أقول (فمن نشدناه) أى سألنا منه (شهادة فليقل بعلمه فيها) و لا يكتمها. (ثمّ كلّمهم عليه السّلام بكلام طويل، منه ألم تقولوا) أى قد قلتم (عند رفع المصاحف) بتدليس ابن العاص اللّعين (حيلة و غيلة و مكرا و خديعة) هؤلاء (اخواننا) في الدّين و الاسلام (و أهل دعوتنا) أى دعاهم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم إلى الاسلام فأجابوه (استقالونا و استراحوا إلى كتاب اللَّه سبحانه) أى طلبوا منا الاقالة و رفع اليد عمّا كنّا عليه من المحاربة و القتال، و سألوا الراحة بالرّجوع إلى كتاب اللَّه و العمل بما يقتضيه (فالرأى القبول عنهم) لملتمسهم (و التنفيس عنهم) لكربتهم. (فقلت لكم) تنبيها على حيلتهم و ارشادا إلى خديعتهم و ايقاظا لكم من نوم الغفلة و الجهالة (هذا) أى رفعهم المصاحف (أمر ظاهره ايمان) لتسليمهم ظاهرا الرجوع إلى الكتاب و ايهامهم العمل بما فيه من الأحكام (و باطنه عدوان) إذ كان مقصودهم به الحيلة و الظلم و الغلبة و الخديعة (و أوّله رحمة) منكم لهم (و آخره ندامة) عليكم منهم. (فأقيموا على شأنكم) و ما أنتم فيه من القتال و براز الأبطال كنايه (و الزموا طريقتكم و عضّوا على الجهاد بنواجذكم) و هو كناية عن المبالغة في الثبات عليه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 145 (و لا تلتفتوا إلى ناعق نعق) أراد به معاوية أو عمرو بن العاص حيث كان رفع المصاحف بتدبيره (إن اجيب أضلّ) من أجاب (و إن ترك ذلّ) و خاب (و قد كانت هذه الفعلة) و هي الرضا بالحكومة (و قد رأيتكم اعطيتموها) و أقدمتم عليها.ثمّ أراد رفع شبهتهم بقوله: (و اللَّه لئن أبيتها ما وجبت علىّ فريضتها و لا حملنى اللَّه ذنبها و و اللَّه ان جئتها إنّى للمحقّ الذي يتّبع و ان الكتاب لمعى ما فارقته مذ صحبته) يعني أنّ الحكومة على تقدير امتناعى عنها لم تكن واجبة حتى تجب علىّ فريضتها أى الأحكام الواجبة بسببها و المترتّبة عليها و ما كنت مذنبا بترك الواجب، و على تقدير إقدامى عليها لم تكن محرّمة حتى تكونوا باتّباعكم إيّاى في الاقدام عليها مرتكبين للحرام، فانّى أنا المحقّ الذي أحقّ أن يتّبع و يقتدى، و انّ كتاب اللَّه سبحانه لمعى لفظا و معنى لا افارقه و لا يفارقني، فلا اقدم على أمر مخالف للقرآن موجب للعصيان.فان قلت: المعلوم من حاله عليه السّلام حسبما ظهر من الروايات المتقدّمة في شرح الخطبة الخامسة و الثلاثين أنه امتنع من الحكومة أولا و حثّ أصحابه على الجهاد و الثبات عليه، و يدلّ عليه أيضا الكلام الذي نحن بصدد شرحه، ثمّ لما رأى إصرارهم في الاحابة إلى أهل الشام و البناء على التحكيم رضى عليه السّلام به و بنا عليه، فقد كان الاباء أولا و البناء ثانيا من فعله عليه السّلام، و كان عالما بذلك، فما معنى الاتيان بالشرط المنبئ عن الشكّ؟قلت إنما أتى بالشرط مع جزمه و علمه به تجاهلا لاقتضاء المقام التجاهل و الابهام، و ذلك لأنّ أصحابه عليه السّلام كانوا فرقتين فرقة ترى التحكيم واجبا، و هم جلّ أصحابه و هم الذين أشار إليهم في هذا الكلام بقوله: ألم تقولوا عند رفع المصاحف إخواننا و أهل دعوتنا استقالونا و استراحوا إلى كتاب اللَّه فالرأى القبول منهم و التنفيس عنهم، و فرقة تراه حراما و الاقدام عليه معصية، و هم الخوارج الذين قالوا لا حكم إلّا للَّه و لا حكم إلّا اللَّه، فأجمل الكلام و أبهم المرام لاقتضاء المقام، و ساق المعلوم مساق المجهول اسكاتا للفريقين، فانه لو صرّح بما يوافق رأى إحدى الفرقتين تبرّئت منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 146 عنه الفرقة الاخرى و انجرّ الأمر إلى الفساد كما مرّ نظيره في كلامه الذي قاله في قتل عثمان: لو أمرت به لكنت قاتلا أو نهيت عنه لكنت عاصيا، و هو الثلاثون من المختار في باب الخطب.و محصّل جوابه عليه السّلام عن انكارهم للتحكيم يعود إلى أنّه امام مفترض الطاعة و أنّ الأمر إليه و هو وليّ الأمر لو رأى المصلحة في الاباء منه كان الاباء واجبا، و لو رآها في الاجابة إليه كانت الاجابة واجبة، و على التقديرين فاللّازم عليهم التسليم و الانقياد لا الانكار و الاعتراض، و الاقتداء و المتابعة لا الرّد و الامتناع فان قلت: فلم أكّد الكلام في جانب الاباء بتأكيدين أعني القسم و اللّام و في الجانب الآخر أتى بأربع تأكيدات و هو القسم و إنّ و اللام و اسميّة الجملة، حيث قال: و و اللَّه ان جئتها إنّى للمحقّ، بل و أكّد خامسا بالوصف و قال: الذي يتّبع.قلت: النكتة في ذلك أنّ مخاطبته بهذا الكلام لما كانت مع الخوارج الزاعمين لكون الاقدام على الحكومة معصية و حراما دون الاباء، و كانوا مصرّين على انكارها استدعى المقام زيادة التأكيد ردّا لزعم المخاطبين، و ابطالا لانكارهم و لهذه النكتة أيضا أتى بالموصول تفخيما لشأنه، و جعله وصفا تأكيدا لحقيقته، و أكّد سادسا بقوله: و انّ الكتاب لمعى، اشارة إلى أنّه لا يرد و لا يصدر في شي ء من الأبواب إلّا بحكم الكتاب، و هذه التحقيقات في هذا المقام من لطايف البلاغة قصرت عنها أيدى الشارحين و للَّه الحمد. 
بخش ۲ : صلح و اتحاد بهتر از جنگ و تفرقه [منبع]

فَلَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَ إِنَّ الْقَتْلَ لَيَدُورُ عَلَى الْآباءِ وَ الْأَبْنَاءِ وَ الْإِخْوَانِ وَ الْقَرَابَاتِ، فَمَا نَزْدَادُ عَلَى كُلِّ مُصِيبَةٍ وَ شِدَّةٍ إِلَّا إِيمَاناً وَ مُضِيّاً عَلَى الْحَقِّ وَ تَسْلِيماً لِلْأَمْرِ وَ صَبْراً عَلَى مَضَضِ الْجِرَاحِ، وَ لَكِنَّا إِنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إِخْوَانَنَا فِي الْإِسْلَامِ عَلَى مَا دَخَلَ فِيهِ مِنَ الزَّيْغِ وَ الِاعْوِجَاجِ وَ الشُّبْهَةِ وَ التَّأْوِيلِ، فَإِذَا طَمِعْنَا فِي خَصْلَةٍ يَلُمُّ اللَّهُ بِهَا شَعَثَنَا وَ نَتَدَانَى بِهَا إِلَى الْبَقِيَّةِ فِيمَا بَيْنَنَا رَغِبْنَا فِيهَا وَ أَمْسَكْنَا عَمَّا سِوَاهَا.

الْخَصْلَة : مقصود در اينجا «وسيله» است.
يَلُمُّ : جمع مي كند.
شَعَثَنَا : پراكندگى ما.
نَتَدَانَى : نزديك مى شويم. 
مَضَض : سوزش و تلخى
زَيغ : تمايل بباطل
خَصلَة : سبب و وسيله
نَتَدانِى : نزديك مى شويم 
۲. وصف ياران جهادگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله:
ما با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بوديم، و همانا جنگ و كشتار گرداگرد پدران، فرزندان، برادران و خويشاوندان ما دور مى زد، امّا از وارد شدن هر مصيبت و شدّتى جز بر ايمان خود نمى افزوديم، و بيشتر در پيمودن راه حق، و تسليم بودن برابر اوامر الهى، و شكيبايى بر درد جراحت هاى سوزان، مصمّم مى شديم.
۳. هدف مبارزه با شاميان:
امّا امروز با پيدايش زنگارها در دين، كژى ها و نفوذ شبهه ها در افكار، تفسير و تأويل دروغين در دين، با برادران مسلمان خود به جنگ خونين كشانده شديم، پس هر گاه احساس مى كنيم چيزى باعث وحدت ماست و به وسيله آن با يكديگر نزديك مى شويم، و شكاف ها را پر و باقى مانده پيوندها را محكم مى كنيم، به آن تمايل نشان مى دهيم، آن را گرفته و ديگر راه را ترك مى گوييم.
 
(8) پس (امام عليه السّلام ايمان و ثبات قدم نيكان گذشتگان اصحاب رسول خدا را ياد آورى نموده و براى ابطال گفتار مخالفين مى فرمايد:) ما با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بوديم و (با كفّار و مشركين جنگ مى كرديم، و) قتل و خونريزى ميان پدران و فرزندان و برادران و خويشان دور مى زد، و (براى پيشرفت اسلام اهمّيّتى بآن نداده مخالفت امر و فرمان آن بزرگوار نمى كرديم و) بر هر مصيبت و سختى (كه پيش مى آمد چيزى) نمى افزوديم مگر ايمان (بخدا و رسول) و اقدام بحقّ و تسليم بودن بامر و فرمان (آن حضرت) و شكيبائى بر سوزش زخمها،
(9) ولى (اكنون نزاع ما با كفّار و مشركين نيست تا بهمان رويّه با آنان بجنگيم، بلكه) امروز با برادران مسلمان خود مى جنگيم بر اثر آنچه در اسلام داخل گشته از قبيل ميل بكفر و كجى (دست شستن از حقّ) و اشتباه (حقّ بباطل) و تأويل (نادرست يعنى سخن بر خلاف حقّ و حقيقت گفتن، خلاصه امروز مى جنگيم كه اسلام بحال خود باقى ماند و بزمان جاهليّت بر نگردد)
(10) پس هر گاه وسيله اى بدست آوريم كه خداوند بسبب آن پراكندگى ما را گرد آورد و بر اثر آن بآنچه كه در بين ما باقى است (الفت و دوستى) بيكديگر نزديك شويم (اگر راهى بيابيم كه موجب صلح و صفا و تقويت اسلام باشد) بآن ميل و رغبت داشته از غير آن (جنگ) خوددارى خواهيم نمود (زيرا منظور خونريزى نيست، بلكه هدايت و راهنمائى است، چنانكه در خطبه پنجاه و چهارم باين نكته اشاره فرموده است).
 
هر آينه ما با رسول الله (صلى اللّه عليه و آله) بوديم و جنگ، هر آينه، بين پدران و فرزندان و برادران و خويشاوندان دور مى زد. هر مصيبت و رنجى كه پيش مى آمد، جز بر ايمان ما و پاى فشردن ما در راه حق و تسليم بودن به فرمان او نمى افزود و، بر سوزش جراحات، شكيبايى مى ورزيديم.
ولى اكنون با برادران مسلمان خود مى جنگيم زيرا تمايل به كفر و كژى در اسلامشان راه يافته، گاه دستخوش شبهه مى شوند و گاه تسليم تأويل. اگر وسيله اى باشد، كه خداوند به سبب آن پراكندگى ما را به اتحاد بدل كند و ما با آنچه باقى مى ماند كنار آييم و به يكديگر نزديك شويم، بدان وسيله رغبت كنيم و جز آن را فرو گذاريم.
 
ما همراه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بوديم، و قتل و کشتار (حتى) در ميان پدران و فرزندان و برادران و خويشاوندان (که بر ضد اسلام قيام کرده بودند) دور مى زد، و هر مصيبت و سختى در اين راه پيش مى آمد، سبب افزايش ايمان ما و حرکت در راه حق و تسليم در برابر فرمان (خدا) و شکيبايى بر درد و سوزش جراحت ها مى شد، (ودر يک جمله ما از هيچ مشکلى هراس نداشتيم). ولى ما هم اکنون با جماعتى که (ظاهراً) برادران اسلامى ما هستند، به خاطر انحرافات و کجى ها و شبهات و تأويلات ناروا که در اسلام دارند، پيکار مى کنيم، بنابراين هر گاه احساس کنيم چيزى باعث جمع پراکنده ما مى گردد و به وسيله آن به هم نزديک مى شويم و باقيمانده پيوندها را در ميان خود محکم مى سازيم، به آن علاقه نشان مى دهيم و از غير آن خوددارى مى کنيم!
 
همانا، با رسول خدا (ص) بوديم، و به خون پدران، و فرزندان و برادران، و خويشاوندانمان دست مى آلوديم، و هر مصيبت و سختى بر ايمانمان مى افزود، و رفتنمان در راه حقّ بود، و گردن نهادن به فرمان، و شكيبائى بر درد جراحتهاى سوزان.
ليكن امروز پيكار ما با برادران مسلمانى است كه دودلى و كجبازى در اسلامشان راه يافته است، و شبهت و تأويل با اعتقاد و يقين در بافته است. پس اگر به وسيلتى ديده نهاديم كه خدا بدان پريشانى ما را به جمعيت كشاند، و ما را بدانچه در آن يك سخنيم نزديك گرداند، هر دو فرقه بدان رو آريم و جز آن را دست بداريم.
 
ما با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوديم و كشتار حول پدران و فرزندان و برادران و اقوام دور مى زد، و هر مصيبت و بلايى چيزى جز افزايش ايمان، و حركت در راه حق، و تسليم به امر رب، و صبر بر سوزش جراحتها براى ما نداشت.
اما امروز با برادران اسلامى خود به خاطر لغزش و كژى و شبهه و تأويلى كه در دين راه يافته مى جنگيم. هرگاه راهى بيابيم كه خداوند به وسيله آن پراكندگى ما را جمع كند، و به سبب آن روابط ما برقرار شده به هم نزديك شويم به آن رغبت مى كنيم، و از غير آن خوددارى مى نماييم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 240-238 تا آن جا که در توان داريم براى وحدت مى کوشيم:امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه که آخرين بخش آن است به سراغ يک جواب منطقى براى بهانه جويان «خوارج» مى رود، آنهايى که مى گفتند : چرا امام (عليه السلام) تن به حکميّت داده است ؟ چرا ما همچون ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله) در صدر اسلام با دشمن تا آخرين نفس نجنگيم ؟ آيا پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) هرگز تن به حکميّت با دشمنان خود داد ؟امام (عليه السلام) در پاسخ، اين حقيقت را آشکار مى سازد که زمان ما با زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) بسيار متفاوت است و کسانى که ما با آنها مى جنگيم، گروهى از مسلمانان فريب خورده اند، در حالى که دشمنان ما در صدر اسلام، کفّار بى ايمان و مشرکان مخالف با اسلام بودند. مى فرمايد :«ما همراه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بوديم و قتل و کشتار (حتى) در ميان پدران و فرزندان و برادران و خويشاوندان (که بر ضد اسلام قيام کرده بودند) دور مى زد و در اين راه، هر مصيبت و سختى پيش مى آمد سبب افزايش ايمان ما و حرکت در راه حق و تسليم در برابر فرمان (خدا) و شکيبايى بر درد و سوزش جراحت ها مى شد» (فَلَقَدْ کُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَإنَّ الْقَتْلَ لَيَدُورُ عَلَى الاْبَاءِ وَالاَْبْنَاءِ وَالاْخْوَانِ وَالْقَرَابَاتِ، فَمَا نَزْدَادُ عَلَى کُلِّ مُصِيبَة وَشِدَّة إلاَّ إيمَاناً، وَمُضِياً عَلَى الْحَقِّ، وَتَسْلِيماً لِلاَْمْرِ، وَصَبْراً عَلَى مَضَضِ(1) الْجِرَاحِ).آرى در آن زمان ما با قدرت و شدت به دشمن حمله مى کرديم حتى اگر برادران و بستگان ما در وصف آنها قرار داشتند، گرچه مصيبت آنها بر ما سخت بود اما چون به فرمان خدا انجام مى گرفت، ايمان ما فزونى مى يافت و در برابر تمام مصائب و جراحات جنگ صبور و شاکر بوديم.ولى امروز جريان تغيير يافته «ما هم اکنون با جماعتى که (ظاهراً) برادران اسلامى ما هستند به خاطر انحرافات و کجى ها و شبهات و تأويلات ناروا که در اسلام دارند پيکار مى کنيم، بنابراين هر گاه احساس کنيم چيزى باعث جمع پراکنده ما مى شود و به وسيله آن به هم نزديک مى گرديم و باقيمانده پيوندها را در ميان خود محکم مى سازيم، به آن علاقه نشان مى دهيم و از غير آن خوددارى مى کنيم» (وَلکِنَّا إنَّمَا أَصْبَحْنَا نُقَاتِلُ إخْوَانَنَا فِي الاِْسْلاَمِ عَلَى مَا دَخَلَ فِيهِ مِنَ الزَّيْغِ وَالإعْوِجَاجِ، وَالشُّبْهَةِ وَالتَّأْوِيلِ. فَإذَا طَمِعْنَا فِي خَصْلَة يَلُمُّ(2) اللهُ بِهَا شَعَثَنَا(3)، وَنَتَدَانَى بِهَا إلَى الْبَقِيَّةِ فِيمَا بَيْنَنَا، رَغِبْنَا فِيهَا، وَأَمْسَکْنَا عَمَّا سِوَاهَا).امام (عليه السلام) با اين عبارت، نشان مى دهد که قياس زمان او به زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) قياس مع الفارق است چرا که در آن زمان، مبارزه با دشمنِ بيرون بود، و در زمان امام (عليه السلام) با دوستان فريب خورده و منحرف درونى، و در واقع کار امام (عليه السلام) در قبول حکميّت برگرفته از آيه شريفه « (وَإنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنيْنَ اْقتَتَلُوا فَاَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإنْ بَغَتْ إحْداهُما عَلَى الاُْخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِىءَ إِلى أَمْرِ اللهِ فَإنْ فَاءَتْ فَاَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَاَقْسِطُوا إنَّ اللهَ يُحِبُّ المُقْسِطِيْنَ); هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند آنها را آشتى دهيد و اگر يکى از آن دو بر ديگرى تجاوز کند، با گروه متجاوز پيکار کنيد تا به فرمان خدا باز گردد و هرگاه بازگشت نمود در ميان آن دو به عدالت، صلح برقرار سازيد و عدالت پيشه کنيد که خداوند عدالت پيشگان را دوست مى دارد»(4).درست است که اصل پيشنهاد حکميّت، خدعه و نيرنگ بود، و سردمداران سپاه شام، اعتقادى به قرآن نداشتند و به همين دليل، امام (عليه السلام) در آغاز شديداً با آن مخالف بود، ولى بعد از آن که تحت فشار جمعيّتِ فريب خوردگان لشکرش، آن را پذيرفت باز ممکن بود از طريق رهبرى صحيح، حکميّت به نتيجه اى که تا حدى مطلوب بود، برسد، ولى چنان که مى دانيم باز هم فشارهاى جاهلان و افراد نادان، حکميّت را به سويى برد که جز ضرر و زيان و بدبختى به بار نياورد.****پی نوشت:1. «مضض» به معنى درد و سوزش است.2. «يلمّ» از مادّه «لمّ» (بر وزن غم) به معنى جمع آورى کردن است وگاه به معنى جمع آورى توأم با اصلاح نيز آمده است.3. «شعث» در اصل به معنى ژوليدگى و غبارآلود بودن است سپس به هر نوع پراکندگى اطلاق شده است.4. حجرات، آيه 9. 
شرح علامه جعفری«فلقد كنا مع رسول الله عليه و اله. و ان القتل ليدور علي الاباء و الابناء و الاخوان و القرابات فما نزداد علي كل مصيبه و شده الا ايمانا و مضيا علي الحق و تسليما للامر و صبرا علي مضض الجراح» (ما در گذشته با رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم بوديم و كشتار بر پدران و فرزندان و برادران و خويشاوندان دور مي‌زد و ما در برابر هر مصيبت و شدتي جز افزايش ايمان و ادامه حركت در مسير حق و تسليم به امر خداوندي و شكيبائي بر سوزش زخمها چيزي نداشتيم).آنچه تحمل مصيبت و ناگواريها در ميادين كارزار در خدمت پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم براي اين بود كه ما آن بزرگوار را حجت خدا مي‌دانستيم و هر مصيبت و شكنجه‌اي كه در راه عمل به دستور او پيش مي‌آمد موجب افزايش ايمان و مقاومت ما در راه حق مي‌گشت. همه اشتباهات شما معلول يك خطاي فاحش است كه از شما سرزده است. شما مرا نمي‌شناسيد و نمي‌دانيد كه من حجت خدا بر شما هستم. اگر اين حقيقت را پذيرفته بوديد همان روز با پيروي از من حكميت را مردود مي‌شناختيد اگر چه حكمت آنرا نمي‌دانستيد ولي آنروز شما با كمال ساده لوحي و تحت تاثير سفسطه‌بازي معاويه و معاويه‌صفتان و با تحريكات سرسفره نشينان او گمان مي‌كرديد من العياذ بالله به قرآن بي‌اعتنايي مي‌كنم در صورتي كه محتويات قرآن در ميان رگهاي خون من در جريان است و قرآن آب حيات و قلب من مي‌باشد.در آنروز كه با ياران پيامبر در ركاب او بدون كمترين مسامحه و گفتگو شمشير بر پدران و برادران و فرزندان مي‌كشيديم هرگز در برابر پيامبر نمي‌ايستاديم و نمي‌گفتيم كه ما نمي‌توانيم عزيزان خود را بكشيم اجازه بدهيد كه ما آنها را از قانون اسلام مستثني نماييم! اين تسليم و اطاعت از پيامبر اسلام صلي الله عليه و اله براي آن بود كه ما او را حجت خدا مي‌دانستيم ولي شما با نظر به جريانات پس از رحلت پيامبر اسلام صلي الله عليه و اله از اين دنيا از كساني تبعيت كرديد كه مانند وي حجت نبودند و مي‌توانستيد در مقابل آنان اظهار نظر حتي مخالفت كنيد در صورتي كه من به جهت ولايت كبري كه خداوند متعال بوسيله پيامبراكرم به من عنايت فرموده است حجت خدا بر شما هستم و نه تنها نمي‌بايست در آنروز كه من مسئله حكميت را رد كردم شما مخالفت كنيد بلكه در هيچ امري نمي‌بايد شما از من منحرف شويد و اين تبعيت از من دستوري است كه نفع آن بخود شما برمي‌گردد و ضرر تخلف از آنرا هم خود شما بايد تحمل كنيد مگر آنروز نگفتم: «امرتكم امري بمنعرج اللوي و لم تستبينوا النصح الا ضحي الغد» (من در منعرج اللوي دستورم را بشما داده بودم و شما آنروز نفهميديد و آن دستور و اندرز من براي شما روشن نشد مگر در روشنايي فردا.) و امروز هم كه من داراي همان ماموريت الهي (زمامداري بر شما) هستم، شما نمي‌توانيد كمترين اعتراضي داشته باشيد. زيرا همانگونه كه عدم پذيرش حكميت از طرف من با ارشاد الهي درباره من بود پذيرش حكميت نيز به علت لزوم حفظ سپاهيان و مسلمانان از پراكندگي كه موقعيت را تغيير داده بود با ارشاد الهي مي‌باشد.****«و لكنا انما اصبحنا نقاتل اخواننا في الاسلام علي ما دخل فيه من الزيغ و الاعوجاج و الشبهه و التاويل. فاذا طمعنا في خصله يلم الله به شعثنا و نتداني بها الي البقيه فیما بيننا رغبنا فيها و امسكنا عما سواها» (ولي ما امروز با برادران اسلامي خود جنگيديم به جهت لغزش و انحراف و شبه و تاويلي كه براي آنان روي داده است و اگر ما در خصلتي اميد داشته باشيم كه خداوند بوسيله آن پراكندگي ما را جمع كند و ما به وسيله آن خصلت به مهر و محبت ميان خود نزديك شويم ما به آن ميل مي‌كنيم و از غير آن خصلت خودداري مي‌نمائيم.)اي خوارج ما مسئله‌اي بنام من و ما و مقام من و قبيله من و خواسته من و جنگ و صلح بي‌اساس و لجاجت نداريم. ما يك مسئله داريم و بس و آن اين است كه همه ما در سايه حيات بخش اسلام زندگي كنيم. حوادث اجتماعي عارضي همانند حوادث فردي عارضي نمي‌توانند و نبايد اصول بنيادين حيات معقول ما را كه در اسلام پي‌ريزي شده است مختل نمايد و از اصالت ساقط كند. ما در هر حال در جستجوي اسباب و موقعيتها و شرايطي هستيم كه از پراكندگي و تصادم كشنده كه هرگز دردي را دوا نخواهد كرد جلوگيري كنيم و عوامل الفت و هماهنگي را بوجود بياوريم تا بندگان خدا در حالت آرامش و اطمينان خاطر بر ادامه زندگاني معني‌دار خود موفق شوند. وقتي كه خداوند سبحان پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم را مبعوث فرمود و جوامع ما را از ظلمات كفر و بت پرستي نجات داده و دلها پراكنده مردم جوامع ما را بهم ساخت تا حدي كه آنان طعم برادري واقعي را چشيدند و وحدت روحي خود را دريافتند. امروز كه لغزشها و كج‌انديشيها براي بعضي از مردم پيش آمده كه باعث اشتباه و كج فهمي و تاويل خود سرانه در قرآن و احكام الهي گشته است برادري ما را روياروي هم قرار داده است بطوري كه شمشير بر روي هم كشيده‌ايم. و چون همه آن عوامل و اسباب كه باعث اين روياروئي گشته است حوادثي است عرضي و ما مي‌توانيم با توجه به اصول بنيادين اسلام در مسير اسلام حركت كنيم و دست از پراكندگيها برداريم. لذا تمام كوشش ما در اين است كه راهي براي مرتفع ساختن موانع الفت و هماهنگي و اتحاد در حيات معقول اسلامي پيدا كنيم و ترديدي نيست در اينكه براي دست يافتن به چنين الفت و هماهنگي و اتحاد همانگونه كه صلح بي‌اساس فايده‌اي ندارد از جنگ بي‌اساس هم كاري ساخته نسيت. ملاحظه مي‌شود كه اميرالمومنين عليه‌السلام چقدر به ايجاد اتحاد و هماهنگي ميان مسلمانان اهميت حياتي مي‌دهد و دست از پيروزي ظاهري خود برمي‌دارد.در خاتمه اين مبحث بسيار مناسب است كه مقاله‌اي رادر وحدت امت اسلامي كه اين جانب آنرا در كنفرانس وحدت اسلامي در سال 1367 در تهران سخنراني نموده‌ام در اينجا بياورم. براي ورود به بحث و تحقيق پيرامون وحدت امت اسلامي نخست بايد دو مسئله را در نظر بگيريم:يكم- بدان جهت كه امت اسلامي داراي هويت ديني است. لذا بايد تعريف روشني درباره مفهوم كلي دين بدست دهيم.دوم- ريشه اصلي امت اسلامي را بررسي نمائيم.تعريف معناي كلي دين:در تعريف دين مانند ساير حقايق مربوط به ارزشهاي حيات معقول انساني اختلاف نظرهائي وجود دارد كه معمولا ناشي از شرايط ذهني و اطلاعاتي است كه تعريف كنندگان درباره دين و مختصات آن دارند. بحث و تحقيق در آن اختلاف نظرها و علل و نتايج آنها دراين مقاله ضرورتي ندارد لذا مي‌پردازيم به بيان جامع مشتركي كه در تعريفهاي صاحب نظران درباره دين وجود دارد: دين عبارت است از اعتقاد به وجود خداوند يگانه و عالم و قادر و غني و عادل مطلق و جامع همه صفات كماليه كه جهان هستي را بر مبناي حكمت و عدل آفريده و انسان را در ميدان مسابقه براي وصول به كمال به حركت درآورده است. مبدا و مقصد اين حركت همانگونه كه فطرت سليم انسانها دريافته است درآيه‌اي ازقرآن مجيد چنين آمده است: انا لله و انا اليه راجعون (ما از خدائيم و به سوي او باز مي‌گرديم). راهنمايان و تنظيم كنندگان اين حركت عقل و وجدان انساني و پيامبران الهي هستند كه خداوند اينان را در ميان مردم مبعوث فرموده و جانشينان آن پيامبران علما رباني هستند كه ادامه دهنده راه آنان مي‌باشند.اولين پيامبر حضرت آدم ابوالبشر و آخرين پيامبران حضرت محمد بن عبدالله صلوات الله عليهم اجمعين هستند. كتاب آسماني حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) قرآن مجيد است كه بدون كم و زياد، اينك باقي است. آنچه مي‌تواند حيات انسان را در اين جهان هستي داراي فلسفه و هدف قابل قبول نمايد، دين به همين معني است. يعني با توجه به همه ابعاد مربوط به موجوديت انساني و تفكراتي كه تاكنون درباره فلسفه و هدف زندگي او ثبت شده هيچ متفكر و مكتبي بدون پيدا كردن پاسخ معقول و قانع‌كننده‌اي براي چهار مسئله زير توانايي يقين و شناخت هدف و فلسفه معقول و قانع‌كننده براي زندگي نخواهد داشت: - ارتباط انسان با خويشتن. - ارتباط انسان با خدا. - ارتباط انسان با جهان هستي. - ارتباط انسان با همنوع خود. در تعريف مورد قبول ما از دين، پاسخ معقول به چگونگي اين چهار ارتباط ملحوظ شده و هدف و فلسفه زندگي انسانها بطور قانع كننده‌اي تعيين گشته است.ريشه امت اسلامي:منظور از امت اسلامي، مردم جوامعي هستند كه دين اسلام را بعنوان آئين و دين سعادت بخش در دو قلمرو مادي و معنوي پذيرفته‌اند. بنابراين به بررسي عوامل اساسي گرايش به دين اسلام و نيز ريشه اصلي دين اسلام مي‌پردازيم.الف: عوامل اساسي گرايش به دين اسلام:عوامل متعدد در گرويدن مردم جوامعي از جهان به دين اسلام موثر بوده‌اند. اين عوامل را مي‌توان به دو قسم عمده برشمرد:1- انگيزه‌هاي گريز از عوامل اختلال در زندگي مطلوب: مانند فساد اجتماعي، سياسي و فرهنگي، ستم فرمان‌روايان، ظلم اقتصادي و ديني و غيره. اين عوامل گريبانگير جوامع بسيار بوده و در گريز بسوي اسلام تاثير مهمي داشته‌اند. بعنوان نمونه، اختلافات و كينه توزيهاي خونبار مرسوم در جوامع پيش از اسلام بخصوص در بين اعراب و ساكنان شبه جزيره عربستان و جنگهاي طولاني و تحميلي فرساينده باعث جذب مردم بسوي اسلام گشت. اين خشونتهاي غير انساني و مستمر نه تنها مردم آن دوران را از حياتي هدف دار محروم ساخته بود، بلكه رنگ خون رنگ حيات را در چشمان آنان چنان مات كرده بود كه گوئي نوعي ضديت با حيات طبيعي هر فرد در درون مردم پديدارگشته بود. بديهي است كه تعدد جنگها، فرصتي براي شكوفائي فرهنگي، حقوقي ديني اقتصادي و … جامعه باقي نمي‌گذارد زيرا همه اين امور بر مبناي احترام به حيات كرامت و آزادي معقول انسان استوار است. مفاسدي مثل اسير گرفتن زنان طايفه يا ملت مغلوب، زنده به گور كردن دختران، غارت گريها و برده‌گيريها همه از انواع اختلال در زندگي مطلوب محسوس مي‌شود، بدين جهت بود كه پيش از ظهور اسلام، وقتي مردم با حقوق پايه‌اي حيات و كرامت و آزادي معقول موجود در عقائد اسلامي آشنا شدند، در واقع طعم حيات را چشيدند و ترديد نيست كه در اين صورت: از خصومت و جنگ و كشتار بيزار مي‌گردند و آن وحدت آرماني كه ناشي از محبت انسانها به يكديگر است، امكان تحقق مي‌يابد.آيه 103 از سوره آل عمران اين حقيقت را چنين بيان نموده است: و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم علي شفا حفره من النار فانقذكم منها (و همگي به طناب خداوندي چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت خدا بر شما را بياد بياوريد كه شما دشمنان يكديگر برادر شديد و شما بر لبه پرتگاه سقوط بوديد و خداوند شما را از آن نجات داد.)2- انگيزه‌هاي محرك در خود مكتب اسلام بوده است كه حقوق پايه‌اي سه‌گانه (حق حيات، حق كرامت و حق آزادي معقول) را بطور جدي مطرح كرد و اين حقوق جزء متن اسلام مقررشده است. هم چنين تشويق و دستور بسيار جدي به تحصيل علم و معرفت به طور عام از خصوصيات ويژه اسلام است. اين تشويقها به حدي در پيشبرد آرمانهاي علمي و صنعتي موثر بوده كه به شهادت همه مورخاني كه در تاريخ تحولات علم و صنعت تحقيق كرده‌اند، نه تنها دانشمندان اسلامي علم را از ديدگاهها فلسفي محض و تجريدگرائي به صحنه مشاهده‌ها و تجربه‌ها در آوردند، بلكه علم را از سقوط حتمي نجات دادند. از طرف ديگر، عقايدي كه اسلام براي بشريت عرضه كرد، فطري، ساده، منطقي و خردپسند بود. مغز بشري براي درك اين عقائد نه تنها به اضطراب و تلاتم نمي‌افتاد بلكه بدان جهت كه بازگوكننده فطرت انساني بود، براي آگاهان انبساط و ابتهاجي نيز با خود مي‌آورد. بديهي است براي اينكه در جامعه‌اي شخصيتهائي نظير نظامي و ناصرخسرو و مولوي و سنائي و عطار و سعدي و حافظ و فارابي و امثال اينان ظهور كنند، فرهنگي بسيار غني و جاوداني لازم است كه اسلام در اختيار آنان گذارده بود. احكام و تكاليفي كه اسلام براي انسانهامقرر كرد بر مبناي حيات معقول است كه به مقتضاي اصل وحدت و برابري انسانها در پيشگاه خداوندي بدون تاثير نژاد و رنگ و محيط و به متقضاي اصل مشروط بودن تكليف به حد قدرت امكان پذيرش خود را براي همه جوامع و در همه زمانها فراهم ساخت.ب: ريشه اصلي دين اسلام:اگر تعريف دين را همانگونه كه در آغاز مقاله آمده است بپذيريم،- و با نظريه مجموع معلوماتي كه بشر تاكنون درباده نيازهاي اساسي خود بدست آورده (و بايد بپذيريم)-، ريشه اصلي دين اسلام را هم بدست خواهيم آورد ريشه اصلي اسلام از دو ركن تشكيل مي‌شود كه عبارت‌اند از ركن درون ذاتي و ركن برون ذاتي.1- ركن درون ذاتي: عبارت است از (انديشه و تعقل سالم) و (وجدان) كه دو عامل اساسي از فطرت انساني مي‌باشند. با توجه به عقائد و احكام اسلامي، هيچ يك از اين احكام نه تنها مورد اعتراض عقل سليم و وجدان پاك نيست، بلكه مورد تاييد آن دو عامل اساسي معرفت و عمل نيز مي‌باشد. اثبات اين مدعا مستند به سه دليل است: دليل اول اينكه عقائد اسلامي و علل احكام آن- اگر بطور روشن بيان شوند- خود همان اصول كليه هستند كه در امتداد قرون و اعصار و در همه جوامع به شكلهاي مختلف به عنوان زيربناي عقيدتي مورد قبول بوده است. از طرف ديگر، اگر عقايد جوامع گوناگون در طول تاريخ بطور كامل تحليل شود، مي‌توان اصول كلي اسلامي را بطور ظريف در آنهامشاهده نمود. دليل دوم، دستورات شديد و توصيه‌هاي بسيار اكيد منابع اصلي اسلام (قرآن و سنت پيامبر و ائمه معصومين و عقل و اجماع) درباره تقويت و شكوفا ساختن عقل و انديشه و قلب و وجدان و پيروي از اينهاست. در آيات قرآني تعداد آيات مربوط به لزوم فعاليتهاي عقلي و حكمي بسيار زياد است. شمه‌اي از اين ايات را بر حسب موضوع، و با ذكر تعداد آنها در قرآن، در زير مي‌آوريم:شماره آيات مربوط به لزوم فعاليتهاي عقلي و حكمي:1- تقويت عقل و پيروي از آن: 40 آيه2- تفقه (فهم دقيق): 15 آيه3- تفكر: 17 آيه 4- تدبير: 4 آيه5- لزوم قرار گرفتن در شمار خردمندان و عقلاء: 15 آيه6- تحصيل شعور و آگاهي و هشياري: 21 آيه7- تحصيل و پيروي از علم و فرار از جهل: 100 آيه8- لزوم فراگيري حكمت و اينكه تعليم حكمت از اهداف عاليه بعثت پيامبران است: 20 آيه9- نظر در جهان هستي براي درك آن: 20 آيه10- دستور به دين و شنيدن و پذيرش واقعيات صحيح: 18 آيه11- قلب: 35 آيه با در نظر گرفتن اين همه دستور و تشويق به برقرار ساختن ارتباط با واقعيات از طريق عوامل گوناگون درك و دريافت و تعقل مي‌توان تصديق كرد كه چيزي خلاف عقل و وجدان در عقائد و احكام اسلامي وجود ندارد و دليل سوم، همانا قرار دادن عقل به عنوان اثبات‌كننده عقائد و يكي از منابع اثبات احكام اسلامي است. مسلما اگر از بعضي مناقشات لفظي و موردي صرف نظر كنيم خواهيم ديد كه هم چنانكه مكتب شيعه اصول عقائد را مستند به عقل مي‌داند و عقل را يكي از منابع چهارگانه اصلي (كتاب سنت و اجماع و عقل) محسوب مي‌دارد سنت نيز با در نظر گرفتن مقداري تاويل و انعطاف معقول عقل را از منابع قرار داد است.2- ركن برون ذاتي: عبارتند از پيامبران الهي كه از طرف خدا براي ارشاد و توجيه مردم به هدف اعلاي حيات به وسيله عقائد و احكام ديني مبعوث شده‌اند. و همچنين اوصياي پيامبران و آن گروه علماي رباني كه معرفت و عمل آنان به حقايق ديني به درجه‌اي از عظمت رسيده است كه شايسته هدايت و ارشاد مردم مي‌باشند. در اينجا، براي اثبات ضرورت وجود هر دو ركن در ريشه اصلي دين اسلام- يعني ضرورت فعاليت عقل سليم و وجدان و ضرورت ارشاد مردم از طرف پيامبران- مي‌افزاييم كه بايد در نظر گرفت ميدان فعاليت عقل سليم و وجدان در دو حوزه بسيار با اهميت است: حوزه يكم، اثبات اصول كلي حيات معقول مطرح در دين اسلام است كه عقل و وجدان عامل اصلي اين اثبات بشمارمي‌آيند. مثلا حكم به اينكه جهان و انسان تبلورگاه قانون است جهان و انسان داراي معني هستند و اين معني همان هدف والائي است كه خداوند براي خلقت انسان و جهان تعيين فرموده است، حكم به اينكه انسان با داشتن آن همه عظمتها و استعدادها نمي‌تواند موجودي بيهوده و رها به حال خود مانند حيواني كه فقط با فعاليت غرايز حيواني خود را اداره مي‌كنند باشد. يعني انسان به فوق خور و خواب و شهوت و اجراي غضب و ديگر پديده‌هاي حيواني مكلف به تكاليف است كه عمل به اين تكاليف موجب تكامل او مي‌گردد.حكم به اينكه تنظيم ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خويشتن، ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با جهان هستي و ارتباط انسان با همنوع خود) از تكاليف انسان است، حكم بر لزوم خودشناسي و هماهنگي و اتحاد در اصول روش زندگي معقول همه افراد جامعه بشري و عدم تعدي به آنان همه اين احكام، در حوزه يكم فعاليت عقل سليم و وجدان قرارمي‌گيرند. و اما حوزه دوم عبارت است از حدود احكام كلي در شئون و كيفيت زندگي فردي و اجتماعي مانند حكم به ضرورت عدالت اجتناب از دروغ و تزوير و خيانت و فحشاء و منكرات و هرگونه زشتيهاي منافي با شخصيت سالم انساني حدود چنين احكامي از فعاليتهاي عقل سليم و وجدان است كه دين اسلام نيز بر آنها تاكيد مي‌ورزد و لذا اصلاح فقهي، چنين احكامي را امضائي مي‌خوانند و نه تاسيسي اما دليل ضرورت بعثت و رسالت و راهبري راهنمايان فوق الطبيعه (پيامبران الهي و اوصياء آنان را حكماء و علمائي كه در علم و عمل، شايستگي وساطت بين ماوراي طبيعت و طبيعت را تحصيل كرده‌اند، اينست كه به شهادت همه تاريخ بشر، سرگذشت انسان سرشار از خون و انحراف و خودمحوري و جهل درباره مصالح و مفاسد واقعي بشر است. انسان در جريان يك زندگي طبيعي قرار گرفته كه از عدم آگاهي او نسبت به حقيقت زندگي و آن حيات معقول كه مي‌تواند موجوديت او را از همه جهات تفسير و توجيه نمايد گواهي مي‌دهد. قوانين و مقرراتي را كه وضع كرده در واقع فقط براي تنطيم همان زندگي طبيعي است كه ناآگاهانه و بي‌اختيار در مقابل آن قرارگرفته است. به همين علت است كه روسو مي‌گويد: (براي كشف بهترين قوانين كه به درد ملل بخورد، يك عقل كل لازم است كه تمام شهوات انساني را ببيند اما خود هيچ حس نكند با طبيعت هيچ رابطه‌اي نداشته باشد اما آن را كاملا بشناسد سعادت او وابسته به ما نباشد و به سعادت ما كمك نمايد و بالاخره به افتخاراتي اكتفا نمايد كه به مرور زمان علني گردد، يعني در يك قرن خدمت كند و در قرن ديگر نتيجه بگيرد).مبناي وحدت اسلامي منشاء حقيقي وحدت امت اسلامي همانا دين اسلام است. اين منشاء ريشه اصلي خود را از فطرت سليم انسان مي‌گيرد كه خداوند متعال در نهاد مردم همه جوامع به وديعت نهاده است. تحولاتي كه اين دين فطرت در طول تاريخ داشته فقط مربوط به فروع جزئي احكام بوده است كه از تنوع موقعيتهاي حيات انساني در جوامع مختلف سرچشمه گرفته است. و اصول و مبادي كلي كه متن دين الهي را تشكيل مي‌دهند همواره در طول تاريخ متحد بوده‌اند. بنابراين از نظر ما مبناي وحدت امت اسلامي مستند به همان دين فطري انساني است كه همه پيامبران الهي آن را به بشريت تبليغ نموده و متن كامل آن پس از حضرت نوح و پيامبران پيشين بوسيله حضرت ابراهيم خليل عليه‌السلام ابلاغ شده و يهود و مسيحيت نيز خود را وابسته به آن مي‌دانند. اركان و اجزاء اصلي دين فطرت كه ملت اسلامي بايد آنها را دارا باشد از دو طريق اثبات مي‌شود:الف: 1- قرآن مجيد كه حاوي اثبات توحيد خالص (اعتقاد به يگانگي خداوند و شريك نداشتن او به طور مطلق و لزوم اعتقاد به صفات كمالي خداوند و سلب صفات نقص و وابستگي از خداوند) مي‌باشند. 2- معاد و ابديت كه بدون آن دو حيات انسانها دراين دنيا قابل تفسير و توجيه قانع‌كننده نمي‌باشد. 3- نياز بشر به پيامبران كه حقائق فوق حواس و عقل او را در وصول به كمال واقعي- كه هدف زندگي او در اين دنياست به او آموزش دهند. اين نياز فقط با بعثت پيامبران و اوصيائي كه بعد از پيامبران كار تبليغ را ادامه مي‌دهند، مرتفع خواهد شد. 4- عبادتها و تكاليفي كه براي برقراري رابطه به بارگاه خداوندي ضرورت دارند، مانند نماز و حج. 5- انجام دادن كارهاي نيك بطور عام كه ضروري‌ترين آنها همانا كوشش براي بر آوردن نيازهاي مادي و معنوي معقول مردم مي‌باشد.ب: اين اصول و اركان واجزاء اصلي دين فطرت از راه عقل سليم نيز به خوبي اثبات شده و در كتب فلسفي و كلامي مشروحا مورد تحقيق قرار گرفته‌اند. اين اصول و اركان و اجزا از يك وحدت عالي در به فعليت رسانيدن استعدادهاي آدمي برخوردارند كه همان دين فطرت است كه خداوند بر حضرت ابراهيم خليل الله عليه‌السلام وحي فرموده است. و جاهدوا في الله حق جهاده هو اجتباكم و ما جعل عليكم في الدين من حرج مله ابيكم ابراهيم هو سماكم المسلمين من قبل (و جهاد كنيد در راه خدا آن چناكه شايسته جهاد براي اوست او شما را برگزيده است و خداوند براي شما مشقتي در دين قرار نداده است. اين همان دين پدرتان ابراهيم است او شما را پيش از اين مسلمان ناميده است.)ج: آيات ديگري در قرآن ثابت مي‌كنند كه دين ابراهيم همان دين فطرت است كه بر همه پيامبران نازل شده است: شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي ان اقيمو الدين و لا تتفرقوا فيه (براي شما از دين همان را تشريع كرده است كه به نوح توصيه فرموده و آنچه را كه به تو وحي كرديم و آنچه را كه به ابراهيم و موسي و عيسي (عليهم‌السلام) توصيه نموديم اينكه دين را برپاي داريد و در آن پراكنده نشويد) شوري آيه 13). و قطعي است كه فطرت آدمي همانگونه كه در منطقه (آنچنانكه هست) يك حقيقت است، در منطقه آنچنانكه بايد و شايد) كه به موقعيت شخصيت ايده‌ال (النفس المطمئنه) مي‌رسد نيز يك حقيقت مي‌باشد زيرا تجزيه و تلاشي فطرت و شخصيت دليل آن است كه نتوانسته است از عرصه‌ي قوانين جبري و ناآگاهانه ماديات كه مجراي تجزيه و تركيب است بالاتر برود. و هراندازه كه شخصيت متعالي شود به وحدت عالي‌ترنائل مي‌گردد. طريق رسانيدن فطرت انساني با دين فطري به كمال خود توجه دقيق و جدي به وحدت يافتن آن حقائق والاي انساني است كه در شخصيت حضرت ابراهيم عليه‌السلام با عمل به علل و اسباب آنها شاسيتگي موصوف شدن به صفات عاليه انساني را يافته است. صفاتي كه خداوند متعال قرآن مجيد به حضرت ابراهيم نسبت داده دلالت قاطع دارند بر اينكه آن حضرت بجهت اعتقاد به عاليترين اصول و حقايق دين الهي و عمل به همه تكاليف ديني كه متوجه او بوده شايسته امامت كلي الهي گشته است كه دين او متن اصلي همه اديان آسماني مي‌باشد. و چون امامت كلي الهي گشته است كه دين او متن اصلي همه اديان آسماني مي‌باشد. و چون امامت درجه متعالي‌تري از درجات كمال است لذا وحدت شخصيت را در عالي‌ترين انسجام صفات فاضله آن نشان مي‌دهد.به عنوان نمونه (صديق) و اذكر في الكتاب ابراهيم انه كان صديقا نبيا (بياد آوريد در كتاب ابراهيم را كه او صديق بسيار راستگو و راست كردار بود) (دارنده‌ي اراده جدي براي تامين معاش مردم): و اذا قال ابراهيم رب اجعل هذا بلدا امنا و ارزق اهله من الثمرات من امن منهم بالله و اليوم الاخره … (در آن هنگام كه ابراهيم عرض كرد: اي پروردگار من اينجا را شهري امن قرار بده و از ثمرات آن كساني را كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده‌اند روزي فرما). اين آيه از آن جهت بازگوكننده اراده جدي حضرت ابراهيم عليه‌السلام بر تامين معاش مردم باالطاف خداوندي است كه در حال نيايش گفته است و آنچه كه در حال نيايش گفته شود و آنچه كه خواسته شود جدي و با اهميت است زيرا نيايش آنهم از حضرت ابراهيم خليل عليه‌السلام با عظمت ترين حال ما بين بنده نيايشگر و خداست. و منظور از ثمرات شامل همه محصولاتي است كه مفيد حيات طبيعي انسانها است. آخر آيه 126از سوره البقره چنين است: و من كفر فامتعه قليلا ثم اضطره الي عذاب النار و بئس المصير (و هر كس كفر بورزد او را در اين دنيا از مزاياي اندكي بهره‌ور مي‌سازم و سپس او را به عذاب آتش مجبور مي‌نمايم و اين عذاب پايان بس بدي است).توضيح اينكه حضرت خليل عليه‌السلام به جهت اجتناب شديدي كه از كفار داشت فقط مردم با ايمان را مورد دعا براي تامين معاش قرار داد ولي خداوند متعال قانون عمومي زندگي در اين دنيا را به آن حضرت گوشزد فرمود كه من حتي كساني را كه كفر مي‌ورزند روزي مي‌دهم ولي سرانجام به جهت اعمال زشت و عقائده باطل و تبهكاريها كه مرتكب شده‌اند به عذاب دوزخ مبتلايشان مي‌نمايم. نيز ابراهيم توبه‌كننده است: (البقره آيه 128) قرار گرفته در مجراي رشد: (البقره آيه 129) مبارز با بت پرستي: (الانعام آيه 74 و الانبياء آيه 57) سالك و ارائه‌كننده راه امن: (الانعام آيات 80 تا 83) عمل‌كننده به پيمان (التوبه آيه 114) بردبار و نيايشگر: (هود آيه 75) ترحم‌كننده به بندگان خدا: (ابراهيم آيه 36 عبادت‌كننده: (النحل آيه 120 گوياي حق: (الشعرا آيه 85 توكل‌كننده بر خدا: (الممتحنه آيه 4 بينا برملكوت آسمانها و زمين: (الانعام آيه 75) دستور دهنده براتحاد: (الشوري آيه 13 دوري از كفار و تبهكاران: (الممتحنه آيه 4).هر يك از صفاتي كه در قرآن مجيد به حضرت ابراهيم خليل عليه السلام نسبت داده شده است كمالي است محصول كار و كوشش آن حضرت در راه تحصيل فضائل عالي انساني كه در ديني كه خدا به او وحي كرده است مورد دستور قرار گرفته است و يا فعاليت وجداني او است كه با بدست آوردن طهارت معنوي پاك و منزه مي‌باشد و عمل به فعاليت وجدان منزه است. و همانگونه كه گفتيم: همه اين صفات فاضله كه حضرت ابراهيم عليه‌السلام با آنها متصف بوده است اجزاء يا ابعاد تشكيل دهنده شخصيت واحده ابراهيم عليه السلام است كه از مجراي ماديات متلاشي كننده فراتر رفته و به وحدت تجردي نائل آمده است و آنچه كه پيروي از دين ابراهيم عليه‌السلام براي مسلمين نتيجه خواهد داد لزوم ساختن چنين شخصيت است به مقدار توانائي و امكانات كه «لا يكلف الله نفساالا وسعها» (خداوند هيچ انساني را به بيش از طاقت و قدرت او مكلف نمي‌سازد) … وحدت امت اسلامي و طرق وصول به آن با توجه به ريشه اصلي امت اسلامي. متن مشتركي كه عامل وحدت همه مذاهب و فرقه‌هاي اسلامي است بلكه عامل هماهنگي همه اديان توحيد ابراهيمي مي‌باشد نمي‌بايست اختلاف مخل بر هم زيستي معقول و هماهنگ اديان توحيدي بوجود آمده باشد. چه آن متن مشترك مي‌تواند زندگي اسلامي معقول را تامين نمايد.در قرآن مجيد گذشته از آياتي كه به پيروي از دين حضرت ابراهيم عليه‌السلام دعوت مي‌نمايد آياتي وجود دارد كه زمينه‌هاي مشترك همه ارباب اديان حقه در آنها بيان شده است: قل يااهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعيد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضنا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون (بگو اي اهل كتاب، بيائيد به يك كلمه مشترك ميان ما و شما اتفاق داشته باشيم و آن اينست كه نپرسيم جز خدا را و چيزي را به او شرك قرار ندهيم و بعضي از ما بعضي ديگر را خداياني جز خدا اتخاذ نكند و اگر (ازاين دعوت تو) روي گردان شدند بگو شاهد باشيد به اينكه ما مسلمانان هستيم) اما ملاحظه مي‌شود كه علي رغم متن و مشترك و ريشه‌هاي اديان توحيدي مواردي از اختلاف بين اديان به ظهور رسيده است.البته اختلاف نظر يك پديده ضروري در مسائل نظري است، چه اختلاف نظر در بين صاحب نظران يكي از بديهي‌ترين پديده‌ها است معرفت پويا است كه انكار يا ترديد در آن يا ناشي از بي‌اطلاعي است و يا از ناتواني در رويائي فكري با مسائل نظري سرچشمه مي‌گيرد. اين پديده به قدري شايع است كه نمي‌توان حتي دو متفكر صاحب نظر در يك رشته واحد را پيدا كنيد كه آن دو در همه تعريفات و مواد استدلال و روش در همان رشته اتفاق نظر داشته باشند بااين حال همواره تعدادي از اصول كلي در مسائل نظري- چه در قلمرو علوم چه در فلسفه و اخلاقيات و حقوق و اقتصاد و سياست و چه در هنر و ادبيات و غير اينها- مورد اتفاق همه صاحب نظران قرار مي‌گيرد. و اگر اختلاف نظرها در تفسير و تطبيق آن اصول كلي دور از غرض ورزيها و بازيگريهاي تصنعي باشد نه تنها هيچگونه ضرري براتفاق‌نظر در آن اصول كلي مشترك وارد نمي‌آورد بلكه موجب دقت و گسترش بيشتر در معارف مربوط و برخورداري بهتر از آن اصول كلي مي‌گردد.تاريخ اسلام در همه مسائل نظري شاهد اختلاف اراء و عقائد بوده است و اين اختلاف تا آنجا كه به اصول كلي مشترك اخلالي وارد نياورده رايج و مورد استقبال بوده است و حتي به عنوان يك امر ضروري تلقي شده است حتي در اصول كلي مشترك مثل توحيد، نبوت، رهبري بعد از پيامبر معاد، صفات خداوندي و قرآن نيز مباحث نظري فراوان مطرح شده و اين نه تنها موجب آن نشده كه متفكران اسلامي يكديگر را تكفير كنند بلكه عامل گسترش و تعمق معارف حكمي و كلامي نيز گشته است اما اختلاف نظر در فروع مورد اتفاق مانند نماز، روزه، حج و جهاد ابواب گوناگون اقتصادي و كيفر (حدود و ديات) و غيره آن كه بسيار فراوان و رايج است، بديهي‌تر از آنست كه نيازي به بحث و تحقيق باشد. اما در هر حال مي‌توان اختلاف را به دو نوع تقسيم كرد:الف: اختلاف معقول اختلاف معقول عبارتست از اختلافي كه ناشي از چگونگي اطلاعات مربوط به مسئله و استعدادها مخصوصا نبوغ و عموم موضع‌گيريهاي طبيعي و قانوني است كه اشخاص در ارتباط با حقائق دارند، مانند اختلاف نظر در دريافت واقعيات عالم هستي از ديدگاه علوم نظري و فلسفه‌ها. اين همان اختلاف معقول است كه نه تنها نبايد مورد ترديد و انكار قراربگيرد بلكه موجب گسترش و عمق بيشتر در معارف نيز مي‌گردد.روايت معروف اختلاف امتي رحمه (اختلاف امت من رحمت است) اشاره به همين اختلاف معقول مي‌نمايد بر اساس همين نگرش بوده است كه اكثريت قريب به اتفاق دانشمندان اسلامي چه در فقه و اصول و فهم احاديث چه در فلسفه و كلام و ادبيات و غيرذلك با كمال رضايت به بحث و كاوش واظهار نظرهاي مختلف مي‌پرداختند و هيچ يك ديگري را خارج از اسلام تلقي نمي‌كرد. اگر به تاريخ اسلام بنگريم خواهيم ديد كه علماي فراواني در حضور علمائي كه در مسائل نظري هم راي آنان نبوده‌اند شاگردي كرده‌اند و كتابهاي يكديگر را مورد شرح و تحقيق قرار مي‌دادند.مثلا كتاب تجريد الاعتقاد تاليف خواجه نصيرالدين طوسي از بزرگترين علماي شيعه- مورد شرح ملاعلي قوشجي- از علماي اهل سنت- قرار گرفته است و كتاب المحجه البيضاء ملامحسن فيض، از مشاهير علماي شيعه در شرح و تحقيق احياء العلوم غزالي- كه از معروف ترين علماي اهل سنت است- تاليف شده است يا خود اينجانب عمري را در شرح افكار جلال الدين محمد مولوي گذرانده‌ام.ب: اختلاف نامعقول عبارتست از اختلافي كه ناشي از عوامل غيرقانوني و انحراف مي‌باشد، مانند پيروي از هوي وهوس كه از مهمترين نمودهاي آن، خودنمائي و شهرت پرستي است. در طول تارخ كساني بوده‌اند كه خواسته‌اند خود را مطرح كنند و با تظاهراتي مثل آزاد فكري آزادي اراده و آزادي بيان اما در حقيقت با عشق به قدرت مشهور شوند. عشقي كه نهايت ناتواني انساني را اثبات مي‌كند همانگونه كه در سازندگان و ترويج كنندگان مذاهب دروغين مي‌بينيم. يكي از اساسي‌ترين عوامل بدست آوردن قدرت در طول تاريخ ايجاد اختلاف در عقيده يا عقائد مردم يك جامعه بوده است. اين جريان نه تنها موجب پراكندگي افكار و عقائد و ايده‌الهاي متحدكننده يك جامعه مي‌گردد بلكه گاهي عامل شديدترين خصومتها و تضادها در ميان مردم يك يا چند جامعه مي‌شود كه در سطح عميق روحياتشان افكار و عقائد مشترك بسياري با يكديگر داشته‌اند و چون عقائد و آرمانها تفسيركننده هدف و فلسفه حيات انسانهاست لذا بازي با آنها يا به وجود آوردن اختلافهاي نامعقول ميان انسانها براي نيل به قدرت يكي از ضدانساني‌ترين روشهاي قدرت طلبان محسوب مي‌شود.از زمره ديگر انواع اختلاف نامعقول آن است كه ناشي از شطرنج‌بازيهاي ذهني در علوم‌نظري است كه فقط براي ارضاي حين تخيل و اعتلاء طلبي درامور فكري محض برمي‌خيزد. و بالعكس با كمال صراحت مي‌توان گفت كه اختلاف معقول يعني اختلافي كه در مسير رقابتهاي سازنده بوجود مي‌آيد مطلوب ترين عامل پيشرفت معرفت و عمل است و بدون آن هيچ گونه حركت تكاملي در حوزه دو حقيقت مذكور (معرفت و عمل) امكان‌پذيرنخواهد بود. در دين اسلام هرگز چنين دستوري وجود ندارد كه همه مغزهاي مسلمين فعاليت يكنواخت داشته باشد و همه به نتايج واحد برسند. از طرف ديگر اصرار شديد اسلام بر اين است كه بحث و كاوش و اجتهاد بايد دائمي و مستمر باشد. بديهي است كه اين قضيه دوم بدون بروز اختلاف امكان‌پذير نخواهد بود.بنابراين اختلاف نظرها به عنوان يك پديده طبيعي كه معلول پويايي معارف اسلامي است پذيرفته شده امااين اختلاف در مسير رقابتهاي سازنده قرار بگيرد نه تضادهاي ويران‌كننده البته گاه اين تكاپوها و رقابتهاي مثبت از طرف قدرت پرستان مبدل به تضادهائي مي‌گردد كه عامل پيشرفت تكاملي را به عامل ركود و سقوط نابودكننده مبدل مي‌سازد. اما اختلافهاي نامعقول كه براي بدست آوردن سلطه و قدرت بوجود مي‌آيند سطحي و زودگذر و غالبا تكراري است مانند كتابهائي كه براي اختلاف افكندن بين شيعه و سني در دوران ما نوشته مي‌شود معمولا اين گونه آثار براي صاحب نظران و متفكران فقط اسباب تمسخر خواهد بود و براي افكارساده وبي‌اطلاع نيز اثري زودگذر و فراموش شدني بجا خواهند گذارد. از طرف ديگر هر جا كه اتشي از اختلاف بر افروخته شده هر چند نهالهائي چند از باغ خداوندي را سوزانده است اما روشنائي براي متفكران نيز بوجود آورده كه در نوران هم ابعاد مخفي و مزاياي مكتب را روشن ساخته و هم نيات تفرقه افكن را واضح ساخته است چه اگر يك قضيه از واقعيت صحيح برخوردار باشد هر حمله‌اي كه از طرف غرض ورزان به آن قضيه صورت بگيرد سطوح و ابعاد و توانائي مقابله آن واقعيت را بالاتر مي‌برد و روشن‌تر مي‌سازد و اين عكس آن هدفي است كه غرض ورزان تصور كرده‌اند. متاسفانه در اين تاريخ كه امثال اينجانب و مخصوصا رهبران عالي‌قدر تشيع و تسنن فرياد وحدت امت اسلامي فرياد وحدت امت اسلامي برآورده‌اند يكي از ثروتمندترين كشورهاي عربي با هرگونه وسيله مشغول پراكنده كردن جوامع اسلامي است به آنان بگوييد: ان ربك لبالمرصاد.ج: انواع وحدت گفتيم كه متن مشترك اديان توحيدي ابراهيمي بر مبناي اعتقاد به وجود خداوند يگانه مبدا و مقصد حركت انسان در وصول به كمال قرار دهنده عقل و وجدان در ذات انسانها و فرستنده پيامبران الهي براي ارشاد مردم ايجاد شده است. عناصر شخصيت واحد جوامع اسلامي با اجزاي هويت واحد امت اسلامي در همين اعتقادات خلاصه مي‌شود و با ورود اختلال در هر يك از اين عناصر يا اجزاء شخصيت يا هويت واحد به همان نسبت مختل مي‌گردد. اما انواع وحدتي را كه براي امت اسلامي متصور است، مي‌توان به سه دسته تقسيم كرد:1- وحدت مطلق وحدت مطلق عبارتست از اتفاق نظر در همه عقائد و معارف و احكام اسلامي با همه اصول و فروع آنها. اينگونه وحدت با نظر به آزادي انديشه و تعقل در خصوصيات و كيفيات و انتخاب دلائل در عناصر و اجزا اصلي عقائد و احكام دين اسلام به قدري بعيد است كه مي‌توان گفت امري امكان پذيراست. مخصوصا با در نظر گرفتن اختلاف متفكران در ذوق و انديشه و كمي و بسيار اطلاعات درباره منابع همچنين با نظر به اختلاف آنان در نبوغ و هوش و حافظه كه بدون ترديد در انتخاب و فهم قضايا و تنظيم استدلالهاو غيرذلك موثر مي‌باشند و حدت مطلق و اتفاق آراء بين متفكران غيرممكن خواهد بود تا مدتي كه اين اختلاف همراه با اخلاص و با هدف حقيقت يابي و با اطلاع كافي و لازم از منابع و اصول مربوطه باشد نه تنها ضرري بر وحدت امت اسلامي وارد نمي‌آورد، بلكه پديده‌اي است مطلوب كه براي پيشرفت معارف اسلامي ضروري است.2- وحدت مصلحتي عارضي آن نوع اتفاق‌نظر را وحدت مصلحتي عارضي مي‌ناميم كه از جبر عوامل خارج از حقيقت و متن دين پيش مي‌آيد و در مواقعي لازم مي‌آيد كه آن عوامل جوامع اسلامي را در خطر اختلال قرار داده‌اند. معمولا در هنگام بروز عوامل نابودكننده و مخاطره‌آميز تضادها و اختلافات در ميان فرقه‌ها و مذاهب مختلف ناديده گرفته مي‌شوند و نوعي اتحاد و هماهنگي ميان آنان برقرار مي‌شود. چون اين اتحاد و هماهنگي معلول عوامل جبري خارج از متن دين است با از بين رفتن آن عوامل اين اتحاد نيز منتفي مي‌گردد و به تناسب كاهش يا افزايش نيروي آن عوامل ميزان اتحاد موقت و مصلحتي نيز كاهش يا افزايش مي‌يابد. همانگونه كه توقع وحدت مطلق ميان متفكران و مردم جوامع اسلامي- با وجود آن همه عوامل اختلاف معقول- غير منطقي است. توقع اينكه وحدت مصلحتي عارضي بتواند فرقه‌ها و مذاهب اسلامي را از هماهنگي و اتحاد دائمي و معقول برخوردار سازد انتظاري است نابجا.3- وحدت معقول با توجه به متن كلي دين- كه قبلا ذكر شد- و با توجه به آزادي انديشه و تعقل در خصوصيات و كيفيات و انتخاب دلائل در عناصر (اجزاء) اصلي عقائد و احكام دين اسلام وحدت مطلوب در بين امت اسلامي نوع وحدت معقول خواهد بود. وحدت معقول را مي‌توان چنين تعريف كرد: قرار دادن متن كلي دين اسلام براي اعتقاد همه جوامع مسلمان و بر كنار نمودن عقائد شخصي نظري و فرهنگ محلي و خصوصيات آراء و نظريات مربوط به هر يك از اجزاء متن كلي دين كه مربوط به تعقل و اجتهاد گروهي يا شخصي است. تحقق اين نوع وحدت هيچ مانع شرعي و عقلي ندارد و هر متفكر آگاه منابع اوليه اسلام و طرز تفكر ائمه معصومين عليهم‌السلام و صحابه عادل و متقي و تابعين حقيقي آنان مي‌داند كه پيروي از متن كلي دين با تكاپو و اجتهاد براي فهم خصوصيات و كيفيت انتخاب دلائل امري است ضروري.بديهي است آن هماهنگي اتحاد كه منابع اوليه اسلام (قرآن و سنت و عقل سليم و اجماع) و شخصيتهاي پيشتاز اسلامي- مثل آيت ا … العظمي حاج سيدحسين طباطبائي بروجردي مرجع شيعيان جهان و رهبر عالي‌مقام اهل سنت- شيخ محمود شلتوت- در گذشته و حال به آن دعوت نموده‌اند نه وحدت مصلحتي عارضي است كه اين نوع وحدت را هيچ يك از فرقه‌ها و مذاهب اسلامي به عنوان آرمان اعلاي جوامع اسلامي نمي‌پذيرند- و نه وحدت مطلق است كه عملي نيست- بلكه اينان و امثال اينان بر اساس آنچه كه مطلوب جدي منابع اوليه اسلامي بوده و هست خواستار انطباق حيات اجتماعي و ديني مردم همه جوامع اسلامي بر متن كلي و مشترك دين اسلام هستند كه مي‌تواند فراگيرنده همه فرقه‌ها و مذاهب معتقد به آن متن كلي باشد و اين همانا وحدت معقول است. در طريق وصول به وحدت معقول نخستين گام همانا وسعت يافتن ديدگاه متفكران و شخصيتهاي بزرگ اسلامي است و عامل اساسي اين توسعه ديدگاهها رهائي از چارچوب تنگ و تاريك تعصب غيرمنطقي مي‌باشد.اسلام به جهت عظمت و تنوع ابعاد نامحدود خود توانسته است همانگونه كه محمدبن طرخان فارابي را در دامن خود بپروراند، ابن‌سينا و ابن‌رشد و ابن‌مسكويه و ابوريحان‌بيروني و حسن‌بن هيثم و محمد بن زكريا و جلال الدين محمد مولوي و ميرداماد و صدرالمتالهين و صدهاامثال اينان را با آراء و عقايد محتلف در جهان‌شناسي و الهيات و حقائق مذهبي پرورش بدهد. از طرف ديگر صدها فقيه و اصولي درد و فرقه بزرگ اسلامي تشيع و تسنن در هزاران مسئله شرعي بحث و اجتهاد داشته‌اند گاه با يكديگر موافق و گاه مخالف يكديگر بوده‌اند اما هيچگونه تزاحم و تضاد ويران‌گر در ميان نبوده است. همانگونه كه در كتاب مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين تاليف شيخ اهل السنه. الجماعه ابوالحسن علي بن اسماعيل اشعري- متوفي سال 330 ه. ق- آمده مذاهب گوناگون شيعه معتزله اشاعره و غيرذلك كه شايد از صد روش مذهبي تجاوز نمايد وجود داشته‌اند اما اين اختلافات بجز در مواردي اندك كه اصل ضروري اسلامي را منكر شده‌اند خللي بر اسلامي بودن آنان وارد نكرده است. نكته مهمي كه در اين مسئله بايد در نظر گرفت اين است كه قسمت شدن دو مذهب شيعه و سني به دهها مذهب تقسيم شده است زيرا اگر بنا شود كه عقيده هر صاحب نظري را در تاريخ معارف اسلامي به معناي يك مذهب مخصوص تعبير كنيم بايد بپذيريم كه اسلام به هزاران مذهب تقسيم شده است از طرف ديگر هيچ متفكراسلامي تاكنون هيچيك از دانشمندان و صاحب نظران ديگر را تكفير نكرده است البته همواره بحث و مناقشه و نقد و بررسي بين آنان رواج داشته است و هم اكنون نيز تكاپوهاي علمي و فلسفي و فقهي و اصولي و ادبي و غيره در حوزه‌هاي كشورهاي اسلامي با كمال جديت در جريان است و اگر قدم مثبتي در راه پيش رفت معرفت اسلامي در يكي از كشورهاي اسلامي بر داشته شود ديگران نيز از آن سود مي‌جويند. (تفسيرالميزان) مرحوم علامه طباطبائي در كشورهاي مصر و سوريه و لبنان و … مورد استفاده قرار مي‌گيرد و تفسير سيد قطب، در ايران به فارسي ترجمه مي‌شود. حواشي 1- البقره- آيه 156.2- تاثير معناي دين در موجوديت انسان و نتيجه آن در بيتي از محمد اقبال لاهوري چنين آمده‌است:چيست دين؟ بر خاستن از روي خاك         تا كه آگه گردد از خود جان پاك3- در تاريخ سياسي اسلام تاليف دكتر حسن ابراهيم حسن، جلد اول صفحه 18 از موارد فساد اجتماعي اخلاقي، فرهنگي و اقتصادي، شواهدي ذكر شده كه بخشي از علل روي آوردن عرب دوران جاهلي به اسلام را مشخص مي‌سازند. (از جمله عادات زشت عرب در دوران جاهليت اين بود كه وقتي مردي به مرد ديگري برمي‌خورد كه از قبيله او نبود و در ميان آنها پيماني وجود نداشت چنانچه يكي از مردان زني همراه داشت بر سران زن جنگ و نزاع رخ مي‌داد وا گر كسي كه زن به همراه داشت مغلوب مي‌شد زنش به اسيري مي‌رفت و مرد پيروز زن اسير را بر خود حلال مي‌دانست).- زنده به گور كردن دختران. (يكي از عادات زشت عرب اين بود كه دختران خود را زنده به گور مي‌كردند زيرا زن را موجودي بي‌فايده مي‌دانستند و معتقد بودند كه از تربيت او سودي نمي‌برند).و عبدالرحمن بن خلدون در مقدمه خود (چاپ انتشارات المكتبه التجاريه الكبري مصطفي محمد، صفحات 150-149) مي‌گويد: (زمانيكه عرب بر جوامع پيروز مي‌شدند خرابي بر آنها به سرعت وارد مي‌شد و سبب اين امر اينست كه.. توحش در آنان به صورت اخلاق و طبيعت آنان درآمده بود و برايشان لذتبخش بوده است زيرا بخاطر توحش از نظام خارج مي‌شدند و از سياست اطاعت نمي‌كردند. اين گونه طبيعت با آبادي و مدنيت ناسازگار و سبب خرابي آن مي‌شد … طبيعت عرب، غارتگري اموال مردم بوده و روزي خود را در سايه شمشيرها مي‌يافتند، حدي در غارت اموال مردم نمي‌شناختند … مردمي را كه مي‌توانستند كاري از صنعتها و حرفه‌ها انجام دهند مجبور به كار مي‌كردند بدون آنكه دستمزدي به آنان بدهند. وقتي كه كارها تباه و مجاني شد اميدها در كسب و كار ضعيف مي‌شود و دستها از كار كردن باز مي‌ايستند و جامعه فاسد مي‌گردد … اعراب توجه به قوانين و جلوگيري از فساد نداشتند … ) البته اين عوامل مختل‌كننده زندگي مطلوب اعراب از امتيازات اخلاقي نيز برخوردار بوده‌اند اما نظر ما در اين مبحث به رشته تحرير درآوردن موارد ضعف و سستي بوده است آن هم در خاستگاه اوليه اسلام. (عربستان)4- دريدبن صمه از مشهورترين شعراي دوران جاهليت- كه دوران اسلام را نيز درك كرده است- چنين مي‌سرايد: و انا للحم السيف غير نكير و نلحمه حينا و ليس بذي نكر يغار علينا واترين فيشتفي بنا ان اصبنا او نغير علي وتر قسمنا بذاك الدهر شطرين بيننا فما ينفضي الا و نحن علي شطر (و قطعي است كه ما گوشت شمشير هستيم و اين قابل انكار و جدل نيست و ما جنگ را هرگاه و گاهي به راه مي‌اندازيم و اين جنگ مورد تعجب و انكار نيست گاهي دشمنان ما براي خونخواهي بر ما هجوم مي‌آورند كه اگر ما مغلوب شويم براي آنان وسيله تسلي خاطر مي‌شود و گاهي ما براي خونخواهي هجوم بر دشمن مي‌بريم بدين ترتيب ما روزگار عمر خود را ميان خود و دشمن دو قسمت كرده‌ايم و عمر ما سپري نمي‌شود مگر اينكه عمر ما در يكي از دو قسم يعني بهرحال با كشتار مي‌گذرد.) به نقل از كتاب تاريخ الادب العربي- العصر جاهلي) تاليف دكتر شوقي ضيف صفحه 64. در همين كتاب در صفحه 62 تحت عنوان (جنگها و كارزارها دائمي) آمده است: (شايد با اهميت ترين عامل مشخص‌كننده زندگاني عرب در دوران جاهليت جنگي بودن زندگي است كه بر مبناي خونريزي استوار است و اين حالت گوئي به شكلي از سنت اجتماعي درآمده بوده است. آنان دائما مي‌كشتند يا كشته مي‌شدند. ابوعبيده متوفي به سال 211ه. ق، در كتاب خود از 1200 جنگ بين قبائل عرب جاهلي ذكر كرده است … )5- ممكن است در اين مورد اين سوال مطرح شود كه جنگهائي كه در زمان پيامبر اسلام بطور مكرر واقع شده چگونه توجيه مي‌شوند؟ ابتدا بايد قبل از هر چيز به اين اصل فراگير و اساسي اسلام توجه شود كه قتل نفس در اسلام قاطعانه حرام اعلام شده و آيه زير مويد اين امر است: (و من اجل ذلك كتبنا علي بني‌اسرائيل انه من قتل نفا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احياالناس جميعا). و از اين جهت بود كه ما بر بني‌اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس يك نفس را بدون عنوان قصاص يا فساد در روي زمين بكشد مانند اينست كه همه انسانها را كشته است و هر كس كه يك نفر را احيا كند مانند اينست كه همه انسانها را احيا كرده است- مائده آيه 32). همچنين با توجه به آيه‌هائي نظير آيه 7 از سوره ممتحنه: لاينهاكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم. (خداوند شما را از نيكوكاري و عدالت درباره كساني كه با شما در دين نمي‌جنگند و شما را از وطنتان آواره نمي‌كنند نهي نمي‌كند) و نيز با در نظر گرفتن دستوراتي مثل جمله بسيار معروف حضرت علي (ع) در سفارش به عدالت و محبت و لطف نسبت به همه افراد و گروههاي جامعه- در فرمان مالك اشتر كه مي‌فرمايد: فانهم صنفان: اما اخ لك في الدين او نظير لك في الخلق (زيرا مردم جامعه بر دوگونه‌اند يا برادر ديني تو هستند و يا همنوع تو) ثابت مي‌شود كه اسلام حق حيات و كرامت و آزادي معقول انساني را اساسي‌ترين اصل مي‌داند بنابراين پديده جنگ دراسلام مربوط مي‌شود به مبارزه با آن عوامل و انگيزه‌هائي كه اين اصول اساسي را مورد تهديد قرار مي‌دهند.هنگامي كه اسلام ابتدا پيام هدايت را ابلاغ كرد و زمينه فهم و پذيرش دين هدايت ابراهيمي را فراهم ساخت مستكبران كه به جهت احساس خطر از جانب اسلام آتش مبارزه و اخلال‌گري را بر مي‌افروختند اسلام و پيامبران اسلام به ناچار يا به دفاع برمي‌خاستند و يا براي ابلاغ رسالت الهي به توده مردم با جباران و مانعان راه هدايت خلق به جهاد مي‌پرداختند. و بنابراين كار پيامبر همواره اول پيام و دعوت بوده است و سپس در صورت اخلال شمشير به كار آمده است به همين جهت ادعاي كساني كه گمان مي‌كنند اسلام به زور شمشير پيش رفته است باطل است زيرا از طرفي پيام اسلام قبل از شمشير بر دلها نشسته بود و مردم قبل از جباران و مستكبران به اين پيام گرويده بودند و شمشيرهادر واقع براي برداشتن مانع فرمانروايان و سياستمداران از حركت اسلام و مردم بكارافتاده است.از طرف ديگر آيا حتي سرباز اسلامي به اندونزي و شرق آسياو آفريقا و هند قدم نهاده است؟ مگر شمشير در دست مغول نبود- وقتي به كشورهاي اسلامي تاخت- اما خود مغول جذب اسلام شد؟ وانگهي چگونه مي‌توان باور كرد كه فقط به زور چند قبضه شمشير زنگ زده اعراب پابرهنه دو امپراطوري بزرگ و تا بن‌دندان مسلح و جنگ آزموده آن دوران (ايران و روم) فتح مي‌شوند؟ مگراينكه تاثير پيام را بر دلها قبل از فرود آمدن شمشيرها بر سرها در نظر داشته باشيم.6- براي اطلاع بيشتر از زمينه‌هاي مطرح شدن حقوق سه گانه انساني در اسلام رجوع شود به تحقيق اينجانب تحت عنوان (مقدمه بر اعلاميه جهاني حقوق بشر از ديدگاه اسلام) كه در ششمين كنفرانس اسلامي تهران 1360 سخنراني شده است.7- ممكن است اين سوال مطرح شود كه مردمي كه بدون اعتقاد به معاد و ابديت زندگي مي‌كنند مثل ماديون و وچارواكها و ديگران چگونه حيات خود را توجيه مي‌كنند در پاسخ بايد گفت اولا نمي‌توان طرز تفكر مردم معمولي را بطورعام در همه احوال و خصوصيات تصديق كرد و ما هنوز شاهد نظريات ويرانگر خودمحوريها در همه صحنه‌هاي بشري هستيم و فساد فراگيراغلب جوامع را مشاهده مي‌كنيم همچنانكه بردگي را در اعصار گذشته بعنوان يك پديده اصيل و پذيرفته شده اجتماعي مي‌ديديم كه امروز بطلان آن ثابت شده است به همين نحو ممكن است بسياري توجيه‌ها در آينده باطل شوند ثانيا هيچ يك از اصول و قوانين اخلاق و فضيلت بر مبناي مقررات اجتماعي قابل دفاع هميشگي نيستند. چون نمي‌توان تنها هدف اخلاق و فضيلت از اصلاح نظام زندگي دنيوي تعيين كرد زيرا در برابر اصالت قوه و منفعت گرايي و تكاپو براي بقا كه زندگي منهاي ابديت بران استوار شده اگر اخلاق و فضيلت نتيجه خود را در ابديت مطرح نكند و فقط به عنوان وسيله‌اي براي نظم دنيوي تلقي گردد امري اعتباري و نسبي و متغير خواهد بود و نمي‌تواند آن همه انسانهاي شريف و با عظمت تاريخ را جلب نمايد كه به قول (كانت) تكليف را فقط به خاطر انسان داراي وجدان است انجام بدهند.ثالثا مكتبهائي كه ابديت را بطور صريح و مستقيم مطرح نمي‌كنند اگر مفاهيمي را عرضه مي‌دارند كه از نظر مطلق بودن حس مطلق گرائي وجود را اشباع مي‌كنند در واقع از همان ابديت سخن مي‌گويند كه به شكلي ديگر مطرح شده است مثلا مفهوم نيروانا در مكتب بودائي كه انسان پس از زندگي دنيوي به آن مي‌رسد و داراي تجرد از ماده و فراسوي محدوديتهاي زمان و مكان و حركت مادي است در واقع اين همان مفهوم ابديت است حتي مفاهيم مثل انسان كمال ترقي در افكار انديشمندان گاه به قدري از مطلق بودن اشاع مي‌شود كه نه تنها حس ابديت گرايي انسان را ارضاء مي‌كند بلكه آن مطلق را تا حد خدائي نيز مي‌رساند.رابعا مشاهده وابستگيهاي قانوني كه در همه اجزاء و روابط اجزاء و روابط جهان و انسان وجود دارد مي‌تواند به اين نتيجه منجرشود كه اگر يك ابديت واقعي براي اين هستي وجود نداشته باشد وابستگيها قابل فهم نهائي نخواهند بود. اين نكته بايد مورد توجه قرارگيرد كه هر انساني كه معتقد به وجود خدا باشد قطعا معاد و ابديت را مي‌پذيرد زيرا خداوند حكيم و غني مطلق جهاني را بدون حكمت عاليه كه مافوق خوروخواب و شهوات و غضبها است بوجود نمي‌آورد نمي‌تواند بيهوده و هدر و خطا يا تصادف طبيعت محسوب شود زيرا هيچ يك از آن استعدادها و به فعليت رسيدن آنها بدون قانون و هدف قابل تصور نيست. بنابراين بدان جهت كه در اين زندگي دنيوي مقدار بسيار ناچيزي از آن استعدادها شكوفا مي‌شود لذا بايد ابديتي وجود داشته باشد كه آن همه استعدادها شكوفا شوند و مطابق قانون به فعليت برسند.8- براي اطلاع از نظر قرآن در اين موارد پنج‌گانه نگاه كنيد به ترتيب به آيه 79 سوره الاسراء، آيه 26 سوره بقره، آيه 47 سوره يونس، آيه 36 سوره النحل، آيه 15 سوره الاسراء، آيه 26 سوره الحديد، آيه 40 سوره ابراهيم آيه 26، آيه 26 سوره الحج، و آيه73 سوره الانبيا.9- درباره طريق دوم و سوم اثبات وحدت اركان و اجزاء اصلي دين فطرت رجوع كنيد به البقره، آيه 130- البقره، آيه 136 آل عمران، آيه 68 النساء، آيه 125 الانعام، آيه 161 الحديد، آيه 25 الروم آيه 10.10- خداوند رحمان نه تنها دين ابراهيم را دين فطرت همه انسانها قرار داده، بلكه پيروان اين دين را نيز به وحدت و رافت مي‌خواند: و لا تجادلوا اهل الكتاب الا بالتي هي احسن الا الذين ظلموا و قولوا امنا بالذي انزل اليكم و الهنا و الهكم واحد و نحن له مسلمون (و به اهل كتاب جز به بهترين طريق مجادله نكنيد مگر كساني از آنانكه ظلم ورزيده‌اند و بگوئيد ما ايمان آورديم به چيزي كه بر ما و بر شما نازل شده است و خداي ما و خداي شما يكي است و ما به او اسلام آورديم.. (العنكبوت، آيه 64).11- و نيز: آيه 62، و آيه 177 سوره البقره.12- پيرامون هر قضيه بديهي قضايائي نظري وجود دارد و پيرامون هر قضيه نظري قضايائي بديهي. و اين دو قضيه متعاكس، مورد پذيرش هر متفكري است مثلا پيرامون اين قضيه بديهي كه (كل بزرگ تر از جزء است) قضايائي وجود دارد: - آيا يك سلسله بي‌نهايت را مي‌توان (كل) تلقي نمود؟- اگر بتوان آن را كل تلقي كرد آيا اين مفهوم ذهني است يا حقيقتي عيني است آيا با رفتن هر جزء كل نيز از بين مي‌رود؟ اين سه قضيه كه به عنوان نمونه ذكر شد قضايائي نظري است كه پيرامون قضيه بديهي (كل بزرگتر از جزء است) وجود دارد و بالعكس اين يك قضيه نظري است كه (آيا انسانها همه داراي استعداد هنري هستند) بااينحال پيرامون همين قضيه نظري قضايائي بديهي وجود دارد مانند: - انسان داراي استعدادهائي است- انسان از هنر لذت مي‌برد- بعضي از انسانها هنرمندند.13- البته بدان جهت كه اصول كلي دين و فروع اصلي به اصطلاح فقهي احكام ضروري مستند به فطرت و عقل سليم و وحي الهي است و ترديد و انكار نمي‌تواند راهي به آنها داشته باشد لذا مي‌توان آنها را جزء اصلي متن دين اسلام معرفي نمود كه مورد اعتقاد و پذيرش همه مسلمين است و انكار آنها حتي انكار يكي از آنها مشروط به اينكه مستند به شبهه و اعتراض بي‌غرضانه نباشد موجب خروج از اسلام خواهد بود.14- ازديدگاه علمي و فلسفي اين اصل مسلم است كه واقعيات جهان هستي از هر مقوله كه باشند بدون دخالت عوامل و شرايط دروني و بروني درك‌كننده قابل دريافت نمي‌باشد به همين علت است كه متفكران از يك واقعيت برداشتهاي گوناگون مي‌نمايند و به هيچ گونه تضاد و تزاحم ويرانگري منجر نمي‌گردد، مگر در بازيگريهاي تصنعي.15- شرح مثنوي: 15 مجلد از سال 44 تا 52 و فعلا تا چاپ شانزدهم. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )آنچه پس از اين فرموده است كه: «و لقد كنّا مع رسول اللّه (ص)... مضص الجراح»، مراد آن حضرت اندك اندك آشنا كردن آنها به چگونگى احوال خود و ياران پيامبر اكرم (ص) است، و اين كه آنها در ركاب رسول خدا (ص) چگونه جهاد كرده اند، تا با شرح حالات آنها، شايد به گذشتگان تأسّى جويند، و از آنها پيروى كنند.فرموده است: «و لكنّا إنّما أصبحنا نقاتل إخواننا في الإسلام... »،اين هشدار و پاسخى است به كسانى كه ممكن است بگويند: برادران مسلمان پيشين ما كه آن گونه جهاد و ايثار كرده اند، براى اين بوده كه در حقّانيّت دين خود، و گمراهى كافران و كسانى كه با آنان در جنگ بودند، شكّ و ترديد نداشتند، امّا جز اين نيست كه ما با خودمان مى جنگيم، و چگونه ممكن است كشتن گروهى مسلمان كه تسليم ما شده و ما را به داورى كتاب خدا فرا خوانده اند، روا باشد، و پاسخ امام (ع) به اين معناست كه ما از آغاز كار اسلام تا حالا براى پيش برد دعوت دين و فداكارى در راه تحكيم قواعد و برپايى قوانين آن نبرد مى كنيم، پيكار ما در آغاز براى تحقّق وجود اسلام در ميان مردم بوده، و نبرد كنونى ما براى حفظ ماهيّت و چگونگى و بقاى آن است، زيرا چنان كه آشكار است فساد و انحراف، و شبهه و تأويل در آن راه يافته است. و اگر احساس كنيم وسيله صحيحى فراهم شده كه به واسطه آن خداوند پراكندگى ما را بر طرف مى كند، و به سبب آن مى توانيم بر اساس پيوندهايى كه از نظر اسلام و دين باقى مانده به هم نزديك شويم، از آن استقبال مى كنيم، و ما مى جنگيم شايد آن را به دست آوريم.شايد منظور آن بزرگوار از ذكر اين كه اگر وسيله اى فراهم شود... اين بوده است: كه كسانى كه سر به نافرمانى برداشته و با او به جنگ پرداخته اند از در اطاعت در آيند و به او بپيوندند، اين سخن به منزله صغراى قياس ضمير است، كه امام (ع) عليه آنان استدلال فرموده است، بدين صورت: هنگامى كه به شما گفتم بالا بردن قرآنها بر سر نيزه ها فريب و نيرنگى است كه شاميان به كار گرفته اند، و شما آن گونه به من پاسخ داديد... و كبراى قياس اين كه هر كس آن گفتار را چنين پاسخى دهد نبايد حكميّت را انكار كند، زيرا بدان رضايت داده است، و نتيجه قياس اين است كه آنها از پذيرش حكميّت نبايد خوددارى كنند، و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 142 فلقد كنّا مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و إنّ القتل ليدور بين الاباء و الأبناء و الإخوان و القرابات، فما نزداد على كلّ مصيبة و شدّة إلّا إيمانا و مضيّا على الحقّ، و تسليما للأمر و صبرا على مضض الجراح، و لكنّا إنّما أصبحنا نقاتل إخواننا في الإسلام على ما دخل فيه من الزّيغ و الاعوجاج، و الشّبهة و التّأويل فإذا طمعنا في خصلة يلّم اللَّه بها شعثنا، و نتدانا بها إلى البقيّة فيما بيننا، رغبنا فيها، و أمسكنا عمّا سواها. (25228- 24964)اللغة:و (المضض) كالألم لفظا و معنى و (جرحه) جرحا من باب نفع و الاسم الجرح بالضمّ و الجراحة بالكسر و جمعها جراح و جراحات بالكسر أيضا و (الخصلة) بفتح الخاء.و (البقية) قال الشارح المعتزلي: هى الابقاء و الكف، و قال البحراني (ره) بقاء ما بقى فيما بيننا من الاسلام، و في البحار و الأظهر عندى أنه من الابقاء بمعنى الرّحم و الاشفاق و الاصلاح كما في الصّحيفه: لا تبقى على من تضرّع إليها، و قال في القاموس: أبقيت ما بيننا أى لم ابالغ في افساده و الاسم البقية و اولو بقيّة ينهون عن الفساد أى ابقاء.الاعراب:و جملة يلمّ اللَّه بها شعثنا في محلّ الجرّ صفة لخصلة، و جملة رغبنا جواب اذا طمعنا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 144 المعنى:ثمّ رغّب عليه السّلام في التأسّي بالسّلف الماضين من خيار الصحابة بقوله: (فلقد كنّا مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و أنّ القتل ليدور بين الآباء و الأبناء و الاخوان و القرابات فما نزداد على كلّ مصيبة و شدّة) أصابتنا و ابتلينا بها (إلّا ايمانا و مضيّا إلى الحقّ و تسليما للأمر) و رضا بالقضاء (و صبرا على مضض الجراح) أى وجع الجراحات و ألمها و قد تقدّم نظير هذه الفقرات منه عليه السّلام في الكلام الخامس و الخمسين. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 147 و محصّله أنا إذا قاتلنا بين يدي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كنّا له مسلمين و لأمره مطيعين و منقادين، و لا يزداد ما نزل بنا من المصائب إلّا نورا و ايمانا، و تسليما و اذعانا، فلا بدّ لكم أن تكونوا كذلك، و أن تردّوا الأمر إلى وليّ الأمر، و لا تكونوا له مخالفين، و عن حكمه متمرّدين.ثمّ أكّد ابطال انكارهم للحكومة بقوله: (و لكنّا إنما أصبحنا نقاتل إخواننا في الاسلام) أراد به أهل الشام، و اطلاق المسلم عليهم لاقرارهم ظاهرا بشهادة أن لا إله إلّا اللَّه و أنّ محمّدا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و إن كانوا محكومين بكفرهم لبغيهم على الامام المفترض الطاعة يعني انا إنما قاتلناهم (على ما دخل فيه) أي الاسلام منهم (من الزّيغ) أى العدول عن الحقّ (و الاعوجاج) عن الصّراط المستقيم (و الشبهة) في الدّين (و التأويل) للكتاب المبين (فاذا طمعنا في خصلة) أراد بها الحكومة (يلمّ اللَّه به شعثنا) أى يجمع اللَّه بها تفرّقنا و انتشار امورنا (و نتدانا بها إلى البقية فيما بيننا) أى نتقرّب بتلك الخصلة إلى الاصلاح و الاشفاق و الرّحم و ترك الفساد فيما بيننا (رغبنا فيها و أمسكنا عمّا سواها) و حاصله أنّ مقصودنا بالذات من قتال هؤلاء لم يكن محض استيصال النفوس و اراقة الدماء بهوى الأنفس و العناد، و إنما المقصود إرجاعهم عن الضلال إلى الهدى، و من الفساد إلى الرّشاد، فاذا رجونا حصول ذلك الغرض و امكان التّوسل إليه بالحكومة لا بدّ لنا من المصير إليها و الكفّ عن إراقة الدّماء كما نبّه عليه السّلام على ذلك في كلامه الرابع و الخمسين بقوله: فواللَّه ما وقعت الحرب يوما إلّا و أنا أطمع أن تلحق بي طائفة لتهتدي بى و تعشو إلى ضوئي و ذلك أحبّ إلىّ من أن أقتلها على ضلالها و إن كانت تبوء بآثامها.تنبيه:قد اسقط في أكثر نسخ الكتاب قوله: و قد كانت هذه الفعلة، إلى قوله: مذ صحبته و من جملة تلك النسخ نسخة الشّارح المعتزلي قال في الشرح: هذا الكلام ليس يتلو بعضه بعضا و لكنه ثلاثة فصول لا تلتصق أحدها بالآخر، و هذه عادة الرضىّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 148 ينتخب من جملة الخطبة الطويلة كلمات فصيحة يوردها على سبيل التتالي و ليست متتالية حين تكلّم بها صاحبها، آخر الفصل الأول قوله: و إن ترك ذلّ، و آخر الفصل الثاني قوله: على مضض الجراح، و الفصل الثالث ينتهى إلى آخر الكلام، هذا.و روى ذلك الكلام له عليه السّلام في الاحتجاج عن قوله: ألم تقولوا، إلى آخر الكلام مثل ما في أكثر النسخ باسقاط ما سقط إلّا أنّ فيه بدل قوله على شأنكم على نيّاتكم و لا تلتفتوا إلى ناعق في الفتنة نعق إن اجيب أضلّ و إن ترك أذّل، و اللَّه العالم.الترجمة: پس بتحقيق كه بوديم با حضرت رسول مختار صلوات اللَّه عليه و آله در حالتى كه كشتن دوران ميكرد در ميان پدران و پسران و برادران و خويشان، پس زياده نمى كرديم ما بر بالاى هر محنت و شدتي مگر ايمان را بخدا و گذشتن بر حق و منقاد شدن بر أمر و صبر كردن بر سوزش جراحتها، و لكن ما غير از اين نيست كه گشتيم مقاتله مى كنيم با برادران اسلامى خود بر آنچه داخل شده است در اسلام از جانب ايشان از لغزش و گمراهى و اشتباه و تأويل باطل، پس زمانى كه طمع كرديم در خصلتى كه جمع كند خداوند متعال بسبب آن خصلت پراكندگي ما را، و تقرب كنيم با يكديگر بجهة آن خصلت بسوى مهربانى و شفقت در ميان ما رغبت مى كنيم در آن خصلت و دست برداريم از غير آن. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom