خطبه ۱۲۱

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : نتیجه نافرمانی از امام [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) بعد ليلة الهَرير و قد قام إليه رجل من أصحابه فقال نَهيتَنا عن الحكومة ثم أمَرتَنا بها.
[فما ندري] فلم نَدر أيّ الأمرين أرشَد؟ فَصَفِق (علیه السلام) إحدى يديه على الأخرى ثم قال :

هَذَا جَزَاءُ مَنْ تَرَكَ الْعُقْدَةَ، أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ أَنِّي حِينَ أَمَرْتُكُمْ [بِمَا أَمَرْتُكُمْ] بِهِ، حَمَلْتُكُمْ عَلَى الْمَكْرُوهِ الَّذِي يَجْعَلُ اللَّهُ فِيهِ خَيْراً، فَإِنِ اسْتَقَمْتُمْ هَدَيْتُكُمْ وَ إِنِ اعْوَجَجْتُمْ قَوَّمْتُكُمْ وَ إِنْ أَبَيْتُمْ تَدَارَكْتُكُمْ لَكَانَتِ الْوُثْقَى، وَ لَكِنْ بِمَنْ وَ إِلَى مَنْ؟ أُرِيدُ أَنْ أُدَاوِيَ بِكُمْ وَ أَنْتُمْ دَائِي، كَنَاقِشِ الشَّوْكَةِ بِالشَّوْكَةِ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا مَعَهَا.
اللَّهُمَّ قَدْ مَلَّتْ أَطِبَّاءُ هَذَا الدَّاءِ الدَّوِيِّ وَ كَلَّتِ [النَّزَعَةُ] النَّزْعَةُ بِأَشْطَانِ الرَّكِيِّ.

العُقْدَة : آنچه مورد توافق قرار مى گيرد، بيعت، پيمان.
الضَلْع : تمايل، ميل، اصل مثل اين است «لا تنقش الشوكة بالشوكة فانّ ضلعها معها» يعنى خار را با خار بيرون نياور زيرا تمايل خار بطرف خار است، اين مثل در باره كسى گفته ميشود كه در مخاصمه از فردى يارى مى خواهد كه از نزديكان يا از همراهان و ياوران دشمن اوست.
الدَّاءِ الدَّوِىِّ : بيمارى شديد، درد آور.
كَلَّتْ : ناتوان شد.
النَّزَعَة : جمع «نازع»، كشندگان.
الَاشْطَان : جمع «شطن»، طنابها.
الرَّكِىّ : جمع «ركيّة»، چاهها. 
لَم نَدرِ : ندانستيم
صَفَق : دستها را بهم زد
عُقدَة : پيمان، قرارداد
ناقِش : نقاشى كننده
شَوكَة : خار
ضَلع : دنده كج
دَاء دَوِىّ : درد سخت و شديد
كَلَّت : كند و ضعيف شده است
نَزعَة : كسانى كه از چاه آب مى كشند، جمع نازع
أشطَان : جمع شطن : طناب طولانى
رَكِىّ : چاه 
(پس از پذيرش «حكميّت» در صفيّن، يكى از ياران(۱) گفت: ما را از حكميّت نهى فرمودى، سپس پذيرفتى و داور تعيين كردى ما نمى دانيم كدام يك از اين دو كار درست است امام دست بر روى دست كوبيد و با تأسف فرمود).
۱. علل شكست كوفيان و پذيرش «حكميّت»:
اين سزاى كسى است كه بيعت با امام خود را ترك گويد، و پيمان بشكند. به خدا سوگند، هنگامى كه شما را به جنگ با معاويه فراخواندم، خوشايندتان نبود، ولى خداوند خير شما را در آن قرار داده بود، اگر مقاومت مى كرديد، شما را راهنمايى مى كردم و اگر به انحراف مى رفتيد شما را به راه راست برمى گرداندم، اگر سر باز مى زديد، دوباره شما را براى مبارزه آماده مى كردم، در آن صورت وضعيّتى مطمئن داشتيم.
امّا دريغ، با كدام نيرو بجنگم و به چه كسى اطمينان كنم؟ شگفتا، مى خواهم به وسيله شما بيمارى ها را درمان كنم ولى شما درد بى درمان من شده ايد، كسى را مى مانم كه خار در پايش رفته و با خار ديگرى مى خواهد آن را بيرون كشد، در حالى كه مى داند خار در تن او بيشتر شكند و بر جاى ماند.(۲) خدايا طبيب اين درد مرگبار به جان آمده، و آب رسان اين شوره زار ناتوان شده است.
_____________________________
(۱). اين شخص أشعث بن قيس بود كه همه جا، همواره روحيّه اعتراض داشت و خود از عوامل پذيرش حكميّت بود. 
(۲). ضرب المثل است براى كسانى كه بيهوده تلاش مى‏ كنند.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در جنگ صفّين بعد از وقعه ليلة الهرير «شمّه اى از چگونگى آن در شرح خطبه سى و ششم بيان شد» چون لشگر شام شكست خورده آثار فتح و فيروزى را در لشگر عراق مشاهده نمودند، بر اثر مكر و حيله عمرو ابن عاص دست از جنگ كشيده قرآنها بر سر نيزه ها كرده حكومت حكمين را درخواست نمودند، و بيشتر لشگر عراق در خواستشان را پذيرفتند، ولى امام عليه السّلام باين امر راضى نبود آنان را از قبول اين درخواست نهى فرمود، آنها بسيار اصرار نموده گفتند اگر در خواست ايشان را نپذيرى ترا مى كشيم چنانكه عثمان ابن عفّان را كشتيم، پس حضرت بر اثر اصرار و گفتار زشتشان به حكميّت تن داد و لشگرش را به پذيرفتن آن اجازه فرمود) مردى از اصحابش برخاسته گفت: ما را از حكومت (حكمين) نهى كردى پس از آن امر نمودى، نفهميديم كدام يك از اين دو به هدايت و راهنمائى نزديكتر است امام عليه السّلام دست بروى دست زده فرمود:
(1) اين (حيرت و سرگردانى) جزاى كسى است كه حزم و احتياط را از دست داده است (و گفتار مرا پيروى نكرده بقبول حكميّت حكمين يعنى ابو موسى عمرو ابن عاص وادارم نمود)
(2) آگاه باشيد بخدا سوگند اگر آن زمان كه بشما امر كردم فريب نخورده به حكميّت تن ندهيد وادار كرده بودم شما را به كارى كه ميل نداشتيد (جنگ با اهل شام) كه خداوند در آن خير و نيكوئى قرار مى داد (فتح و فيروزى نصيب مى گرديد) پس اگر استقامت داشتيد (پيروى مرا مى كرديد) شما را هدايت و راهنمائى مى كردم، و اگر كج بوديد شما را راست مى نمودم، و اگر (از پيروى من) امتناع مى نموديد شما را مجبور مى ساختم (كشته يا زجر مى كردم تا دستور مرا انجام دهيد) هر آينه آن رويّه (براى من و شما) استوارتر بود، و ليكن بكمك و همراهى كه و ياورى خواستن از چه كسى؟ (با نداشتن يار و ياور و موافقت ننمودن شما چگونه مى توانستم بصلاح و خير شما كه جنگ با اهل شام بود امر نمايم)
(3) مى خواهم (بيمارى شكست خوردن و تسلّط دشمن را بر خود) به (كمك و همراهى) شما مداوا كنم (فتح و فيروزى بدست آرم) و حال آنكه شما خود درد و بيمارى من مى باشيد (موجب شكست من هستيد) مانند كسى هستم كه مى خواهد بوسيله خار از پا خار بيرون آورد و حال آنكه ميداند ميل خار با خار است (اين جمله ضرب المثل است، و استعمال آن در موقعى است كه شخص كمك و يارى از كسى درخواست نمايد كه رغبت و ميل او با دشمن باشد، و اصل مثل اينست: «لا تنقش الشّوكة بالشّوكة فإنّ ضلعها معها» يعنى خار را بوسيله خار بيرون نياور، زيرا ميل خار با خار است. در اينجا امام عليه السّلام از بسيارى رنجش از اصحابش به خداوند سبحان شكايت نموده و از خدمات رؤساى دين مانند حمزه و جعفر و سلمان و ابو ذرّ و مقداد و عمّار و اوصاف پسنديده آنها ياد آورى فرموده و از نبودنشان براى كمك و يارى تأسّف خورده و در خاتمه پند و اندرز داده مى فرمايد:)
(4) بار خدايا طبيبان اين درد بى درمان ملول گشتند، و كشندگان آب از چاهها با ريسمانها خسته و ناتوان شدند (ما را به اميدى به هدايت و رستگارى اين قوم نيست، تو خود علاج فرما).
 
يكى از اصحابش برخاست و گفت: ما را از حكميت منع مى كردى و سپس خود حكمى برگماشتى ندانيم كداميك از اين دو به صواب نزديكتر است، على (ع) دست بر دست زد و فرمود:
اين است جزاى كسى، كه آنچه را كه بر آن پيمان بسته به كار نبندد. به خدا سوگند، هنگامى كه شما را فرمان دادم به آنچه فرمان دادم، شما را به كارى ناخوش آيند واداشتم،  ولى، كارى بود كه خدا خير شما را در آن نهاده بود. اگر استقامت ورزيده بوديد، شما را راه مى نمودم و اگر به راه كج مى رفتيد به راه راستتان مى آوردم و اگر سر بر مى تافتيد، چاره كار شما مى كردم. اين روشى درست و رأيى استوار بود.
اما به كه و با چه كسى؟ مى خواهم درد خود را به شما درمان كنم و حال آنكه شما عين درد من هستيد. همانند كسى كه بخواهد با نوك خارى، خارى را از پاى بيرون كند و مى داند كه خار به خار متمايل است. بار خدايا، پزشكان اين درد بيدرمان از علاج ملول شده اند و آنان كه مى خواهند با طنابها از چاه ژرف آب بكشند، خسته و درمانده گشته اند.
 
اين (گرفتارى ناشى از حکميّت که دامان شما را گرفته)، کيفر کسى است که «رأى صواب و پيمان اطاعت» را رها سازد. به خدا سوگند! اگر هنگامى که من شما را دستور به قبول حکميّت (از روى ناچارى) دادم (به جاى آن) شما را وادار (به ادامه جهاد) مى کردم ـ کارى که خوشايندتان نبود، ولى خدا خير فراوانى در آن قرار مى داد ـ و در اين حال اگر شما در مسير حق گام برمى داشتيد هدايتتان مى کردم، و اگر منحرف مى شديد شما را به راه، باز مى گرداندم، اگر گروهى از شما خوددارى مى کردند کسان ديگرى را به جاى آنها مى گماردم، اين کار صحيح و اساسى بود، ولى (افسوس که تسليم فرمان من نبوديد)، من با کمک چه کسى مى جنگيدم؟ وبه که اعتماد مى کردم؟
من مى خواهم به وسيله شما دردم را درمان کنم در حالى که شما خود درد من هستيد. من در اين حال به کسى مى مانم، که مى خواهد خار را به وسيله خار، بيرون بياورد با اين که مى داند خار همچون خار است. خداوندا! طبيبان اين بيمارى سخت و جانکاه، خسته شده اند، و کِشندگان آب از چاه (براى آبيارى اين زمين بى حاصل) درمانده گشته اند.
 
[مردى از اصحاب او برخاست و گفت: «ما را از داورى بازداشتى، سپس خود داور گماشتى. ما نمى دانيم كدام يك از دو كار، راست و استوار است.» امام دست خود بر دست ديگر زد و فرمود:]
اين پاداش كسى است كه پيمان بسته را واگذارد، -و آن را به حساب نيارد- به خدا سوگند، آن گاه كه شما را فرمان دادم بدانچه دادم، كارى ناخوش، كه خدا خيرى در آن نهاده بود، به عهده تان نهادم.  اگر پايدار مى مانديد، شما را راهنمايى مى كردم، و اگر كژى پيش مى گرفتيد، به راه راستتان مى آوردم. اگر سر باز مى زديد، تدارك كارتان مى كردم. صواب اين بود، و راى درست چنين. امّا به كه و با چه كس -و براى آزار من، بودن شما بس-. مى خواهم خود را با شما درمان كنم و درد من شماييد، چونان كه كسى خواهد خار را به خار از تن برون كند، و خار در تن او بيشتر شكند. خدايا پزشكان اين درد مرگبار به جان آمدند، و آبرسانان بدين شوره زار، ناتوان شدند.
 
از خطبه هاى آن حضرت است بعد از ليلة الهرير مردى از يارانش به پا خاست و گفت: ما را از قبول حكميت نهى كردى سپس به آن امر نمودى، ما نفهميديم كدام دستور شما صحيح است؟ امير المؤمنين عليه السّلام يكى از دو دست مبارك را بر ديگرى زد و فرمود:
اين است جزاى كسى كه پيمان محكم را واگذارد. بدانيد به خدا قسم اگر وقتى كه شما را امر به ادامه جنگ كردم وادار به كارى مى نمودم كه به آن بى ميل بوديد ولى خداوند در آن خير قرار داده بود، پس اگر به امر من استقامت مى ورزيديد شما را راهنمايى مى كردم، و اگر به كژى مى رفتيد راستتان مى كردم، و اگر امتناع مى نموديد به راه حق بازتان مى آوردم هر آينه اين روش مطمئن تر بود، اما با كمك كه و با چه كس؟
مى خواهم بيماريها را به وسيله شما مداوا كنم ولى خود درد من هستيد، وضع من مانند كسى است كه مى خواهد خارى را كه در عضوى فرو رفته با خارى ديگر در آورد و حال اينكه مى داند آن خار در جاى خار اول بشكند. بار خدايا، طبيبان اين درد بى درمان ملول شدند، و بالا آورندگان آب از چاهها با اين طنابها به خستگى رسيدند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 215-207 وَمِنْ خطبة لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ بعد ليلة الهرير، وقد قام إليه رجل من اصحابه فقال: نهيتنا عن الحكومة ثمّ امرتنا بها فلم ندرِ أي الأمرين أرشد؟ فصفق عليه السلام احدى يديه على الاخرى ثمّ قال:...اين خطبه بعد از «ليلة الهرير» (يكى از شب هاى بسيار پر حادثه جنگ صفين) ايراد شده، هنگامى كه يكى از همراهان امام عليه السلام برخاست و عرض كرد تو ما را از قبول حكميّت نهى كردى، سپس ما را به آن امر فرمودى ما نفهميديم كدام يك از اين دو دستور صحيح است؟ امام عليه السلام (از اين سخن سخت ناراحت شد) دست بر پشت دست زد، سپس (اين خطبه را ايراد) فرمود. خطبه در يك نگاه:براى پى بردن به عمق محتواى خطبه، قبلًا بايد نگاهى به شأن ورود آن كرد. اين سخن مربوط به جنگ «صفّين» است كه امام عليه السلام مردم را از تسليم در برابر قبول پيشنهاد «حكميّت» نهى كرده بود و سپس آنها را به قبول آن دعوت كرد، ماجرا از اين قرار بود، كه «عمروعاص» در آستانه شكست لشكر شام، حيله اى انديشيد و دستور داد قرآن ها را بر سر نيزه ها كنند واصحاب و ياران على عليه السلام را دعوت به «حكميّت قرآن» كنند؛ گروه زيادى از ساده لوحان فريب خورده، دست از جنگ برداشتند، پيشنهاد شاميان را پذيرفتند و براى بررسى حكم قرآن درباره سرنوشت جنگ، اصرار نمودند، كه يك نفر از لشكر امام به عنوان «حكميّت» پذيرفته شود و يك نفر از لشكر شام حتّى امام را تهديد كردند كه: «إنْ لَمْ تَفْعَلْ قَتَلْنَاكَ كَمَا قَتَلْنا عُثْمَانَ؛ اگر اين پيشنهاد را عمل نكنى تو را مى كشيم همان گونه كه عثمان را كشتيم».امام عليه السلام كه به خوبى مى دانست اين دام خطرناكى است كه بر سرراه آنها گذاشته شده با اين كار مخالف بود و اصرار بر ادامه نبرد داشت؛ ولى به حكم اجبار، تن به مسأله حكميّت داد و همين امر سبب شد كه بعضى از ساده لوحان به امام خرده گيرند كه چرا يك روز ما را از اين كار نهى كردى، و روزى به آن امر مى كنى؟اين خطبه پاسخى است، به اين ايراد. و براى تكميل پاسخ، امام عليه السلام به چند نكته اشاره مى كند. نخست مى فرمايد: اين نتيجه كار خود شماست كه از امام و پيشوايتان پيروى نكرديد اگر به دستور من عمل مى كرديد و جهاد را ادامه مى داديد، امروز در اين تنگنا گرفتار نبوديد. سپس امام عليه السلام: نقطه هاى ضعف آنها را كه منجر به اين مشكل عظيم شده، بيان مى كند. در مرحله سوّم، ياد گروهى از مسلمانان صدر اسلام را مى كند كه با نهايت شوق و قدرت ايمان از جهاد با دشمن استقبال مى كردند و پيوسته پيروزى مى آفرينند (اشاره به اين كه راه پيروزى آن است كه آنها رفتند، نه آن كه شما داريد). در چهارمين نكته، باز آنها را اندرز مى دهد كه مراقب باشند و در دام شيطان گرفتار نشوند.   مى خواستم درمان من باشيد، ولى درد من هستيد!امام (عليه السلام) در پاسخ ايرادکننده به حکمیت جواب دندان شکنى مى گويد. مى فرمايد : «اين (گرفتارى و بدبختى ناشى از حکميّت که دامان شما را گرفته) کيفر کسى است که رأى صواب را رها سازد» (هَذَا جَزَاءُ مَنْ تَرَکَ الْعُقدَةَ(1)).من به شما فرياد زدم که جنگ را در مرحله حساس رها نکنيد، ادامه دهيد که پيروزى نزديک است !، ولى شما اين رأى صواب را رها کرده، تسليم حيله هاى ناصواب «عمروعاص» شديد، و اصرار به قبول حکميّت کرديد و همان گونه که امام (عليه السلام) در خطبه بعد فرموده : اين حيله کارى بود که ظاهرش ايمان وباطنش کفر و نفاق بود.سپس مى افزايد : «به خدا سوگند اگر هنگامى که من شما را دستور به قبول حکميّت (از روى ناچارى و اضطرار و اصرار جُهّال) دادم (به جاى آن) شما را وادار (به ادامه جهاد) مى کردم ـ کارى که خوشايندتان نبود ولى خدا خير فراوانى در آن قرار مى داد ـ و در اين حال اگر شما در مسير حق گام برمى داشتيد، هدايتتان مى کردم و اگر منحرف مى شديد شما را به راه باز مى گرداندم و اگر گروهى از شما خوددارى مى کردند کسان ديگرى را به جاى آنها مى گماردم (به هر حال اگر اطاعت من در ادامه مبارزه مى کرديد) اين کار صحيح و محکمى بود ولى (افسوس که تسليم فرمان من نبوديد) من با کمک چه کسى بجنگم ؟ و به که اعتماد کنم ؟» (أَمَا وَاللهِ لَوْ أَنِّي حِينَ أَمَرْتُکُمْ بِهِ حَمَلْتُکُمْ عَلَى الْمَکْرُوهِ الَّذِي يَجْعَلُ اللهُ فِيهِ خَيْراً، فَإنِ اسْتَقَمْتُمْ هَدَيْتُکُمْ وَإنِ اعْوَجَجْتُمْ قَوَّمْتُکُمْ، وَإنْ أبَيْتُمْ تَدَارَکْتُکُمْ، لَکَانَتِ الْوُثقَى، وَلکِنْ بِمَنْ وَ إلَى مَنْ ؟).امام (عليه السلام) با اين پاسخ گويا اين حقيقت را بيان مى کند که نيّت اصلى من، ادامه جهاد تا پيروزى بود به خصوص اين که ما در آستانه پيروزى قرار داشتيم و من با تمام قوت و قدرت، حاضر به ادامه اين راه بودم و لذا شما را از حکميّت نهى کردم ولى شما افراد ضعيف الاراده وعصيانگر و نافرمان، حاضر به انجام اين کار نبوديد بنابراين، من چاره اى جز قبول حکميّت نداشتم و اکنون شما فراموشکاران برگشته ايد و به من ايراد مى کنيد.سپس در ادامه اين سخن، تعبير جالبى دارد مى فرمايد : «(عجبا !) من مى خواهم به وسيله شما دردم را درمان کنم، در حالى که شما خود، درد منيد. من در اين حال به کسى مى مانم که مى خواهد خار را به وسيله خار بيرون بياورد با اين که مى داند خار همچون خار است» (أُرِيدُ أَنْ أُدَاوِيَ بِکُمْ وَأَنْتُمْ دَائِي، کَنَاقِشِ الشَّوْکَةِ بِالشَّوْکَةِ، وَهُوَ يَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا(2) مَعَهَا !)اين تشبيه که از ضرب المثل معروفى گرفته شده، تشبيه بسيار دقيق و گويايى است، معمولاً هنگامى که خار، در پا مى نشيند آن را به وسيله سوزن يا منقاش، آهسته بيرون مى آورند حال اگر بخواهند آن را به وسيله خار ديگرى بيرون آورند به احتمال قوى خار دوّم نيز در پاى مى نشيند و مى شکند و مشکل افزون مى شود و اين به صورت ضرب المثل در ميان عرب در آمده که مى گويند :«کَنَاقِشِ الشَّوْکَةِ بِالشَّوْکَةِ، وَهُوَ يَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا مَعَهَا»، اين ضرب المثل را درباره کسى به کار مى برند که مثلاً مى خواهد کسى را براى رفع اختلاف ميان او و ديگرى، حکم و داور کند، در حالى که آن شخص تمايل به دشمن او دارد و کار را پيچيده تر مى کند.منظور امام (عليه السلام) اين است که من مى خواهم عصيان گران شام را به وسيله شما دفع کنم در حالى که شما خود در زمره عصيانگران هستيد.به هر حال اين تعبيرات دردآلود و رنج آور، نشان مى دهد که امام (عليه السلام) در چه شرايط سختى قرار داشته است، اگر فرمان حمله مى داده مخالفت مى کردند و مى گفتند : داورى قرآن را بپذيريد، اگر مسأله داورى را مطرح مى فرموده، ايراد مى کردند که : چرا تسليم دشمن شديد ؟هر کدام نوايى مى نواختند و هر يک هوا و هوسى در سرمى پروراندند، وکار به جايى رسيد که آگاه ترين و مدبرترين پيشوايان جهان، بعد از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) را به ضعف تدبير متهم نمودند، و اين نبود مگر به خاطر گروهى از پيروان ضعيف و ناتوان و ناصالح.چرا و چگونه اين چنين شد ؟ گويى خدا مى خواهد با اين رهبر بزرگ همگان را بيازمايد.و در پايان اين بخش امام (عليه السلام)، شکايت به درگاه خدا مى برد و عرض حاجت به پيشگاه او مى کند، عرضه مى دارد : «خداوندا ! طبيبان اين درد سخت و جانکاه، خسته شده اند و کشندگان آب از چاه (براى آبيارى اين زمين بى حاصل) درمانده گشته اند» (اللَّهُمَّ قَدْ مَلَّتْ أطِبَّاءُ هَذَا الدَّاءِ الدَّوِيِّ(3)، وَکَلَّتِ(4) النَّزْعَةُ(5) بِأَشْطَانِ(6) الرَّکِيِّ(7)).چه تعبير گويا و رسا و در عين حال سوزناکى! هنگامى که بيمارى سخت ولاعلاجى در جان کسى مى ريزد و طبيب حاذق هر دارويى مى دهد بيمار جواب مثبتى به آن دارو نمى دهد، سخت خسته و ملول مى شود، همچنين کشاورزانى که با زحمت و تلاش فراوان از چاه هاى عميق آب مى کشند و به زمين نامستعدّى مى ريزند که هيچ حاصلى نمى دهد سخت وامانده مى شوند و همين گونه است حال رهبر و پيشواى مدير و مدبّرى همچون على بن ابى طالب (عليه السلام) که گرفتار گروهى جاهل، کوته بين، ضعيف الاراده وضعيف الايمان مى گردد.در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم که «عيسى بن مريم» چنين گفت : «داوَيْتُ الْمَرْضَى فَشَفَيْتُهُم بإذْنِ اللهِ وَاَبْرَاْتُ الاَْکْمَهُ وَاْلاَبْرَصَ بِإذِنِ اللهِ وَعَالَجْتُ الْمَوْتَى فَاحْيَيْتُهُمْ بِإذِنِ اللهِ وَعَالَجْتُ اْلاَحْمَقَ فَلَمْ أَقْدِرْ عَلَى إصْلاحِهِ; من بيماران را مداوا کردم و به اذن خدا آنها را شفا دادم، نابيناى مادرزاد و گرفتار بيمارى برص را به اذن خدا بهبودى بخشيدم; مردگان را به فرمان خدا زنده کردم، ولى خواستم احمق را معالجه کنم نتوانستم»(8). (9)* * *پی نوشت:1. «عقده» در اصل به معناى گره است و در اين جا به معناى رأى صحيح و پيمان بر اطاعت است.2. «ضلع» از مادّه «ضلع» (بر وزن سبب) به معناى تمايل پيدا کردن به چيزى گرفته شده، و در اين جا به معناى همسان و همانند است.3. «داء دوى» به معناى بيمارى شديد است.4. «کلّت» از مادّه «کلول» (بر وزن ملول) به معناى ضعف و ناتوانى گرفته شده است.5. «نزعه» از مادّه «نزع» (بر وزن نذر) به معناى کشيدن يا برکندن است و «نزعه» جمع نازع به معناى کِشنده است.6. «اشطان» جمع «شطن» (بر وزن وطن) به معناى طناب طولانى است که با آن از چاه آب مى کشند.7. «رکى» جمع «رکيّه» به معناى چاه آب است.8. بحار الأنوار، جلد 14، صفحه 323، حديث 36.9. سند خطبه: اين خطبه در كتب فراوانى كه قبل از مرحوم سيّد رضى تأليف يافته، ديده مى شود مانند كتاب عقد الفريد ابن عبدربّه و اختصاص شيخ مفيد و در كتاب هاى بعد از او (كتاب هايى كه تعبيراتش نشان مى دهد اين خطبه را از منبع ديگرى غير از نهج البلاغه گرفته اند) مانند مطالب السؤول محمّد بن طلحه شافعى و احتجاج طبرسى و ربيع الابرار زمخشرى با تفاوت هايى آمده است. 
شرح علامه جعفریدر حكميت:«هذا جزاء من ترك العقده. اما و الله لو اني حين امرتكم به حملتكم علي المكروه الذي يجعل الله فيه خيرا، فان استقمتم هديتكم و ان اعوججتم قومتكم، و ان ابيتم تداركتكم لكانت الوثقي»: (اينست مجازات كسي كه راي محكم را رها كند. آگاه باشيد سوگند بخدا، اگر در آنهنگام كه شما را تكليف به كاري كردم، شما را به پذيرش و عمل به آنچه كه ناگوار بود و خدا در آن امر ناگوار خيري قرار داده بود و وادار مي‌كرد اگر در راهي كه من ارائه مينمودم، استقامت مي‌ورزيديد، شما را ارشاد مينمودم و اگر از آن راه منحرف ميشديد، شما را به راه راست برميگردانم و پابرجا مينودم، و اگر امتناع مي‌كرديد وضع شما را تدارك مي‌كردم، اين كاري بود محكم).ديروز از دستور قاطعانه‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام سر پيچيدند و نتيجه‌ي سرپيچي خود را ديدند و امروز در نهايت جهل و حماقت به آن زمامداران الهي اعتراض مي‌كنند!! همه‌ي تواريخ و روايات شيعه و سني، در اين قضيه اتفاق‌نظر دارند وقتي كه معاويه‌ي ماكياولي منش با اشاره‌ي عمرو بن عاص براي جلوگيري از شكست قطعي كه از سپاهيان اميرالمومنين عليه‌السلام بر آنها وارد مي‌گشت، قرآن‌ها را بر سر نيزه‌ها كرد و فرياد زدند ما بايد باين قرآن عمل كنيم، و قرآن را حاكم خود قرار بدهيم. آن حضرت با تاكيد صريح فرمودند: «كلمه حق يراد بها الباطل» اينكه آن مردم جاهل به سركردگي معاويه و عمروعاص براه انداخته‌اند، جز مكر و حيله‌پردازي چيزي نيست، آنان كلمه‌ي حق را وسيله‌ي اجراي باطل خود نموده‌اند. مردم، مبادا فريب اين دو شخصيت خودكامه و دنياپرست را بخوريد. اينان نه به قرآن ايمان دارند و نه به احكام آن پايبند هستند. به جهاد خود با آنان ادامه بدهيد و سست نشويد و پيروزي با شما است.سخنان آن حضرت درباره‌ي منصرف ساختن سپاهيان خود از پذيرش حكميت، بقدري صريح و محكم است كه جاي هيچ ترديدي براي شخص آگاه نميگذارد، كه آن حضرت بطور كامل فريبكاري دار و دسته‌ي معاويه را مي‌دانست و عواقب ناشايست آن را پيش بيني فرموده بود. ولي همانطور كه مورخان نقل كرده‌اند، منافقاني بي‌شرم و مقام‌پرست و فريب خوردگان ساده‌لوح از سپاهيان اميرالمومنين عليه‌السلام از يكطرف و دسيسه‌بازيهاي آن دو ماكياولي‌منش (معاويه و عمروعاص) در اطرافيان آن حضرت از طرف ديگر، چنان آشوب و فتنه‌اي در سپاهيان آن حضرت براه انداخت كه نزديك بود شيرازه امر بكلي گسيخته شود. شما ميتوانيد شدت آشوب را از بروز امثال اين داد و فريادها كه: يا علي، اجب القوم الي كتاب الله و الا قتلناك كما قتلنا عثمان بن عفان (اي علي، دعوت آن مردم (شاميان) را به قرآن بپذير والا ترا مانند عثمان بن عفان مي‌كشيم) بفهميد.در نتيجه آن آشوبها و فتنه اميرالمومنين عليه‌السلام در نهايت ناراحتي و اراده‌ي امتناع و از روي جبر مسئله حكميت را پذيرفتند و حتي پيش بيني فرمودند كه روزي خواهد رسيد كه سخت پشيمان خواهيد گشت. «امرتكم امري بمنعرج اللوي و لم تستبينوا النصح الا ضحي الغد» (من در منعرج اللوي دستورم را بشما دادم و شما آن دستور و نصيحت مرا درك نكرديد مگر در روشنائي فردا كه كار از كار گذشته بود) در خطبه 35 پس از جريان حكميت و شنيدن كار احمقانه دو حكم ابوموسي اشعري و عمرو بن عاص، و ذكر شهادتين چنين فرومودند: (پس از حمد و ثناي خداوندي و شهادتين، بدانيد كه نافرماني و سرپيچي از نصيحت ناصح مهربان و عالم تجربه ديده موجب حسرت مي‌گردد و پشيماني به دنبال مي‌آورد. من دستور خود را درباره‌ي حكميت بشما داده و نظريه‌ي خود را صاف و روشن براي شما گفته بودم. (اگر بنا بود امري از قصير اطاعت شود) شما در برابر دستور من امتناع ورزيديد مانند امتناع مخالفان ستمكار و طردكنندگان حقيقت و گنهكاران، تا جائيكه انسان خيرخواه درباره‌ي خيرخواهي خود به ترديد افتاده و آتش زنه از بيرون آوردن شراره امتناع ورزيد. آنگاه فرمود: مثل من و شما همان شد كه برادر هوازني (دريد بن صمه) گفته است. سپس شعر فوق را بيان فرمودند.)اميرالمومنين عليه‌السلام همين قضيه را بار ديگر در خطبه‌ي بعدي (براي رد گفتار خوارج) متدكر خواهند گشت. اين خوارج در آن روز كجا بودند كه اميرالمومنين عليه‌السلام با شدت هر چه تمام‌تر در برابر آنانكه از حكميت دفاع مي‌كردند، مقاومت ورزيده و مي‌فرمود: شما نميدانيد اين مقام‌پرستان نه دين ميشناسند و نه قرآن، جنگ را ادامه بدهيد و فريب اين مكاران از اسلام بيخبر را نخوريد؟! احتمال ميرود كه خود همين خوارج همان روز تحت تاثير تبليغات سوء معاويه‌پرستان يا با ارتباط سياسي مستقيم از آن كساني بودند كه در برابر حيله‌گري معاويه، سكوت كرده و يا حتي از آن كساني بودند كه منكر ادامه‌ي جنگ بوده‌اند و پس از آنكه داستان حكميت تحميلي برخلاف رضاي اميرالمومنين عليه‌السلام انجام گرفت، همان عامل سياست بازي معاويه موجب شد كه موضع‌گيري خود را تغيير داده و اين بار از اين در وارد مخالفت با آن حضرت شوند كه تو چرا حكميت را پذيرفتي؟اين احتمال يك تصور ذهني بي‌اساس نيست، زيرا انكار جدي موضع‌گيري ديروز كه اميرالمومنين عليه‌السلام را در انكار حكميت تنها گذاشتند و در جلوگيري از قضيه‌ي مزبور كمترين كمكي به آن حضرت نكردند، يا ناشي از نوعي اختلال رواني است كه موضع‌گيري چند روز پيش را از حافظه‌ي آنان محو نموده است و يا ناشي از همان حماقت و جهالتي است كه آنان را در هر دو موضعگيري (زمان حكميت و پس از آن، كه روياروي اميرالمومنين عليه‌السلام ايستاده و بمخالفت پرداختند) توجيه نموده است.بعضي از اشخاص اولين جمله از جملات مورد تفسير را دليل آن گرفته‌اند كه آن حضرت در داستان حكميت ميبايست نظر خود را كه امتناع از قبول آن بود جدي‌تر اجرا مي‌فرمود. زيرا جمله‌ي فوق شبيه به اظهار ندامت از نرمش نشان دادن در آن داستان بوده است. بديهي است، كه با نظر به مطالب فوق و خطبه‌ي بعدي و همچنين در خطبه‌ي 35 كه در بالا متذكر شديم، هيچ كاري از آن حضرت صادر نشده است كه موجب ندامت او باشد. بنابراين، منظور از (كس) در جمله‌ي اول (اينست جزاي كسي كه راي محكم را رها كند) خود آن حضرت نيست، زيرا جزاء ناشي از تقصير در مسئوليت و تكليف، موقعي صحيح است كه شخص با اختيار و آزادي از احساس مسئوليت و انجام تكليف تقصير نمايد، در صورتيكه با نظر به مسائل فوق اين مردم فريب خورده و مقام‌پرست و مزدور بودند كه آن حضرت را به اجبار به پذيرش حكميت وادار كردند. آشوب و فتنه در سپاهيان آن حضرت بقدري بالا گرفته بود كه اگر قبول نمي‌فرمودند آن تبهكاران مي‌گفتند: اي داد، وا اسلاما، پس چه شد قرآن! مگر قرآن نمي‌گويد: و امرهم شوري بينهم (و امر آنان در ميان آنان بر مبناي مشورت است) و شاور هم في الامر (در امر با آنان مشورت كند) حال كه سپاهيان حكميت را مي‌پذيرند و جنگ نميخواهند، چرا تو ما را به جنگ وادار مي‌كني و به امر قرآن درباره‌ي مشورت عمل نمي‌كني؟****«و لكن بمن؟ و الي من؟ اريد ان اداوي بكم و انتم دائي كناقش الشوكه بالشوكه و هو يعلم آن ضلعها معها» (ولي اين اقدامات بوسيله‌ي چه كسي؟ و براي چه كسي؟ ميخواهم بيماريهاي جامعه را بوسيله‌ي شما مداوا كنم، در حاليكه درد من شماييد. كار من و شما مانند كسي است كه خاري را كه در عضوي فرو رفته است بوسيله‌ي خاري ديگر درآورد در صورتيكه مي‌داند ميل خار به خار است).اصلاح جامعه و ريشه‌كن كردن فساد داخلي و خارجي كه جامعه را بيمار ميسازد، اصيل‌ترين هدف و مقصد من است، اما بوسيله‌ي چه كسي و براي چه كسي؟ مگر دردي را با درد ديگر ميتوان درمان نمود؟ اين شكوه و ناله و فرياد از شخصيتي مثل اميرالمومنين عليه‌السلام درباره‌ي سست عنصري و هواپرستي مردم سر مي‌دهد، با اينكه نه تنها عموم مردم آن جامعه، بلكه همه‌ي مردم دورانها شايستگي فوق‌العاده او را براي راهنمايي و رهبري پذيرفته‌اند، از يك مسئله‌ي بسيار نگران‌كننده‌اي كشف مي‌كند كه بايد براي هر صاحب نظري در علوم انساني مورد دقت قرار بگيرد. اين مسئله عبارت است از تناقض صريح مابين علم و عمل عيني انسانها است. باين معني كه انسانها ميتوانند درست برخلاف آنچه كه ميدانند عمل كنند. به عنوان نمونه:1- آيا مردم نمي‌دانند كه اگر به دشمن خود ميدان بدهند و براي دفاع از حق حيات و كرامت و آزادي معقول، اقدام و حركت جدي نكنند، قطعا در معرض نابودي به وسيله‌ي دشمن قرار خواهند گرفت؟ يقينا مي‌دانند و يا مي‌توانند درباره‌ي اين قضيه‌ي حياتي آگاهي بدست بياورند. با اين حال چرا كوتاهي مي‌ورزند و چرا تكليف حياتي اقدام و حركت را به گردن ديگران مي‌اندازند؟2- آيا واقعا مردم نمي‌دانند بطور كلي حيات انساني همواره نيازمند به دفاع است؟ يقينا مي‌دانند. پس چرا در تهيه‌ي مقدمات و اقدام عملي به دفاع با اشكال گوناگونش كوتاهي مي‌ورزند؟ مگر مردم نمي‌دانند دروغ يك امر ضد شخصيت است و امري است كه شخصيت آدمي را مختل مي‌سازد، مگر در حد ضرورتي شديد مانند جواز عمل جراحي؟! يقينا مي‌دانند. پس چرا بي‌پروا دروغ مي‌گويند و از دروغ گفتن حيا و شرمي ندارند؟!3- آيا مردم نمي‌دانند: ده تن از تو زرد روي و بينوا خسبد همي تا به گلگون مي‌تو روي خويش را گلگون كني ناصر خسرو پس چرا ثروتهاي كلان را تصاحب مي‌كنند و آن را از جريان مي‌اندازند و با مالكيت نامحدود كه ناشي از بيماري محلك تكاثر است، جامعه را در فقر و فلاكت غوطه‌ور مي‌سازند؟4- آيا سياستمداران ماكياولي منش نمي‌دانند كه انسانهايي كه مورد سياست و توجيه زندگي اجتماعي بوسيله‌ي آنان هستند، (چيز) نيستند، بلكه (كس) هستند؟! پس چرا رفتار آنان با انسانها شبيه به رفتار با چيزها مي‌باشد نه رفتار با كس‌ها؟!5- آيا مردم مخصوصا كساني كه امتيازي در يك جامعه بدست مي‌آورند، مانند علم، هنر، مقام، مديريت، سياست و غيرذلك، نمي‌دانند كه اين امتيازات بايستي در راه صلاح جامعه و مرتفع ساختن تباهي‌ها از جامعه ميباشد؟! يقينا مي‌دانند، پس چرا اكثريت قريب به اتفاق دارندگان امتيازات، آنها را وسيله‌ي خودمحوري قرار مي‌دهند، و فراموش مي‌كنند كه آنان امانتداران مردم جامعه هستند؟!6- همه‌ي ما مي‌دانيم كه تاكنون هيچ فردي عاقل ديده نشده است كه خودخواهي را نوعي بيماري تلقي نكند. با اين حال چه شده است كه جز اقليتي اسف‌انگيز از انسانها نتوانستند اين بيماري را معالجه كنند؟!7- آيا مردم نمي‌دانند كه هيچ عملي در اين دنيا چه نيك و چه بد عكس‌العملي مناسب خود دارد؟ يقينا مي‌دانند پس چرا در انجام كارهاي زشت هيچ پروائي ندارند؟8- آيا قدرت پرستان نابكار نمي‌دانند كه هيچ قطره‌اي از خون به ناحق روي زمين نمي‌ريزد، مگر اينكه انتقامي سخت براي موجوديت او ثبت شده است خواه در اين دنيا و خواه در سراي ابديت؟!ممكن است بگوييد: اين نابكاران چنان مست و خرابند كه نه دنيا مي‌شناسند و نه ابديت. پاسخ اين اعتراض روشن است و آن اين است كه سخن ما درباره‌ي تخديرشدگان و مستان نابخرد نيست، بلكه روي سخن ما با كساني است كه از حداقل آگاهي و هشياري برخوردارند، اگر چه آگاهي و هشياري آنان در برابر تخدير و مستيشان بسيار اندك بوده باشد. و بديهي است كه انسان در اين حال اگر چه بيش از لحظاتي محدود نباشد، از درون خود درمي‌يابد كه انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت بااين حال، اعتنايي به دريافت مزبور ننموده حاضر مي‌شود براي مقام چند روزه‌ي اين دنيا، ميليونها انسان را به خاك و خون بيندازد؟ و مي‌توان صدها از اين قبيل تضاد يا تناقض مابين علم و عمل را در نظر گرفت كه هر يك از آنها مي‌توانند به تنهايي تحير انسان عاقل را برانگيزد. گفتيم: بدون كمترين ترديد، همه‌ي مردم دوران حكومت اميرالمومنين عليه‌السلام كه سروكاري با انسانها داشتند، ولو به طور اجمال اين شخصيت را به خوبي مي‌شناختند و در شايستگي و برازندگي فوق‌العاده او هيچ كسي ترديدي به خود راه نمي‌داد. با اين حال، ناله و شكوه و فرياد آن حضرت در مواردي فراوان از سخنان مباركشان به خوبي اثبات مي‌كند كه آن مردم جز عده‌اي قليل به اين علم و عقيده خود عمل نمي‌كردند.حال بايد ديد: علت عدم تاثير عقيده در اراده و عمل چيست؟ عامل عدم تاثير علم و عقيده در تحريك و عمل عيني ممكن است مستند به عللي باشد كه با مقداري از آنها را در اين مبحث مي‌آوريم:علت يكم- عدم وصول علم و عقيده به مقام والاي حق‌اليقين است، زيرا تا علم و عقيده به مقام مزبور نرسد نمي‌تواند اراده را تحريك نموده و مقدمه‌ي تصميم را فراهم بياورد و با عدم تحرك اراده، اگر هم عمل مطابق علم و عقيده صادر شود، جدي نبوده و انسان در صدور آن يا متزلزل است، يا مانند آن انساني كه عمل را صادر مي‌كند كه به آن عمل عادت كرده است و ممكن است عمل مانند يك عمل تقليدي بي‌ارزش بروز نمايد.علت دوم- حقيقت علم و عقيده بطور مستقيم دخالت در صدور كار نمي‌كند، بلكه مفهومي از موضوعات معلوم و موضوع مورد اعتقاد در صفحه‌ي خودآگاه ذهن دست به فعاليت مي‌زند. و بديهي است كه هيچ مفهومي توانايي بسيج كردن همه‌ي قواي مغزي را از درك محض گرفته تا اراده و تصميم قطعي ندارد. يك بيان تشبيهي مي‌تواند اين مسئله را توضيح بدهد: براي به وجود آمدن تاثر در روان (يا مغز) آدمي، حضور فعال عامل آن تاثر شرط اساسي است. مثلا اگر در مورد تاثر از زيبايي دقت كنيم، خواهيم ديد: اگر مجموع عوامل تاثر از زيبائي مانند پديده‌ي زيبائي محسوس در جهان عيني، و استعداد درك زيبايي آن در انسان وجود داشته باشد، ولي عامل درك زيبايي به جهت انصراف قواي مغزي و رواني به چيزي ديگر مانند بعد رياضي آن پديده زيبا، يا بعد اقتصادي و يا خواص طبيعي آن، نتواند فعاليت كند، قطعي است كه انسان از آن پديده زيبا متاثر نخواهد گشت. حال مسئله علم و عقيده هم همينطور است، يعني اگر حقيقتي به وسيله‌ي علم براي ما معلوم باشد و يا به وسيله پذيرش نهايي براي ما مورد اعتقاد باشد، ولي موانعي در درون وجود داشته باشد كه از فعاليت آن علم و اعتقاد جلوگيري نمايد، در اين صورت اراده‌ي جدي و تصميم قاطع براي عمل به وجود نخواهد آمد، مانند اينكه موضوع معلوم يا مورد اعتقاد ما، اقتضا مي‌كند كه از شهوتراني، مقام‌پرستي و خودخواهي نامعقول چشم بپوشيم، در حالي كه امور مزبور ما را به خود جلب كرده است، قطعي است كه در اين فرض علم و عقيده در تحريك اراده‌ي جدي و تصميم قاطع براي عمل كارساز نخواهد بود.علت سوم- حياتي تلقي نكردن موضوع معلوم و موضوع مورد اعتقاد. مي‌توان گفت: اين يكي اساسي‌ترين علت تضاد يا تناقض مابين علم و عمل است كه بايد به طور جدي مورد دقت قرار بگيرد. براي اهميت اساسي اين علت، بايد اين اصل ضروري را در نظر بگيريم كه مي‌گويد: هر موضوعي كه براي انسان حياتي‌تر تلقي شود، اراده و تصميم و حركت در اختيار آن قرار مي‌گيرد، اگر چه آن موضوع مورد علم و يقين و مورد اعتقاد نباشد، بلكه حتي اگر آن موضوع كه حياتي تلقي شده است، فقط محتمل (مورد احتمال) باشد.به عنوان مثال- اگر شما يقين داشته باشيد اگر از راه الف برويد، دستمالي ناچيز از شما گرفته خواهد شد، يا آنرا گم خواهيد كرد، چون فرض اين است كه آن دستمال براي شما اهميتي ندارد، لذا بدون اضطراب و تشويش از همان راه الف برويد. در صورتي كه اگر احتمال يك در هزار بدهيد كه اگر از همان راه الف برويد، اهانتي ناگوار به شخصيت شما خواهند كرد، يا اگر از آن راه برويد احتمالا با خطر جاني روبرو خواهيد گشت، اگر شما داراي مغز و روان معتدل باشيد بدون ترديد از راه الف نمي‌رويد و راهي ديگر براي خود انتخاب مي‌كنيد. با اينكه شما در هيچ يك از دو احساس خطر (شخصيتي يا جاني) حتي پايين‌ترين مراتب يقين (علم‌اليقين) را هم نداشتيد و فقط احتمالي در مغز شما به وجود آمده بود، ولي اين احتمال براي شما كار حق‌اليقين نموده و اراده جدي و تصميم را براي اجتناب از راه الف و انتخاب را ديگر در شما به وجود مي‌آورد. بنابراين، تخلف عمل از علم و عقيده مربوط به اين است كه شما موضوع معلوم و موضوع اعتقاد را با اهميت حياتي تلقي ننموده‌ايد. از اينجاست كه وظيفه‌ي الهي همه‌ي انبياء و مرسلسن عليهم‌السلام و تكليف همه ي حكماي راستين و صاحب نظران تلاشگر در پيشبرد رشد و كمال حقيقي انساني اين بوده است كه حياتي بودن عقايد به بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي تكاليف آدميان را براي آنان واقعا اثبات كنند و اراده‌ي جدي تصميم قطعي آنان را از درون و وجدان آزاد آنان برانگيزانند.علت چهارم- ضرورت عمل بر معلومات و معتقداتي كه نتائج بايستگي‌ها و شايستگي‌هاي آنها، معقول است و قابل لمس، به درجه‌ي احساس ضرورت عمل به معلومات و معتقداتي نمي‌رسد كه نتائج آنها در زندگاني محض محسوس و قابل لمس است مخصوصا در صورتيكه نتائج محسوس زودتر قابل وصول باشد و به اصطلاح معمولي (نقد) باشد. اين همان قاعده‌ي فراگير است كه انسانها را از شناخت و دريافت خدا، به بتهاي محسوس و صورتهاي تخيلي در ذهن تنزل مي‌دهد. باين معني كه اكثريت اسف‌انگيز مردم تابع محسوسات و به انگيزگي آنها حركت‌مي‌كنند، و آنانكه حيات خود را بر حقايق اصيل و معقول و والا تطبيق مي‌كنند، در اقليت اسف‌انگيز ميباشند.در آخر جملات مورد تفسير، اين جمله وجود دارد كه «و هو يعلم ان ضلعها معها» (و او ميداند كه ميل خار با خار است) احتمال قوي ميرود كه مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام اينست كه ذات يا صفت اختصاصي خار فرو رفتن در پوست و گوشت آدمي است، و اين خصوصيت در همه‌ي خارها وجود دارد، لذا خار كه خاصيتيش فرو رفتن است نميتواند خار فرو رفته را بيرون بياوريد.****«اللهم قد ملت اطباء هذا الداء الدوي، و كلت النزعه باشطان الركي» (خداوند، طبيبان اين درد، سخت به ملال افتاده و كشندگان آب با طنابهاي چاهها خسته و درمانده گشته‌اند).خداوندا، اين بيماران جهل و خودخواهي همه‌ي اطبا را به ملالت انداختند آري، چه سختي‌ها كه طبيبان الهي (انبياء و مرسلين و ائمه معصومين عليهم‌السلام و حكماء و عرفاي راستين) در معالجه‌ي بيماري‌هاي رواني انسانها متحمل شده‌اند. كوشش و تلاش آن صاحبان رسالت جز اين نبود كه انسانها را هم از تندرستي جسماني و هم از صحت و سلامت رواني برخوردار بسازند و سپس آنان را در مسير حيات معقول قرار بدهند. آيا با وجود آن طبيبان الهي و طبيبي مانند اميرالمومنين عليه‌السلام براي تبهكاران و منحرفان از جاده حق و حقيقت عذري براي ادامه‌ي بيماري جهل و حماقت و زندگي مختل باقي مانده است؟ آن بيماران خودآزار چه مي‌گويند؟ آيا بيماري خود را نميدانند؟ يا بيماري خود را مي‌دانند، ولي چگونگي آنرا نميشناسند؟ آيا آنان هم بيماري خود را مي‌دانند و هم چگونگي آنرا، ولي نميدانند كه بايد به طبيب مراجعه كنند؟ آيا همه‌ي اينها را ميدانند. ولي طبيبي يا اطبائي براي دردهاي خود پيدا نكرده‌اند؟ بسيار بعيد بنظر مي‌رسد كه همه‌ي آن مردم پست و سست عنصر سئوالات فوق را پاسخ منفي بگويند، زيرا آنان (قسمت آگاه و صاحبان عقل و درايت آن مردم) ميدانستند، چنانكه مردم آگاه امروز هم مي‌دانند كه بيمارند و چگونگي آنرا هم مي‌شناسند و همه‌ي آنان ميدانند كه براي بيماري آنان، طبيب بلكه اطبائي وجود دارد و مي‌دانند كه همواره طبيبي در دسترس دارند كه ميتواند به آن مراجعه نمايند. آيا آدمي با برخورداري از طبيب دروني كه حد معتدل عقل و وجدان است، ميتواند به بيماري خود ادامه بدهد؟!ممكن است اين سئوال مهم بنظر برسد كه چگونه ممكن است آدمي با علم به بيماري خود، در صدد معالجه آن برنيايد؟ پاسخ اين سئوال چنين است كه: هر اندازه آزادي اراده‌ي انسان در بوجود آمدن بيماري رواني يا ادامه‌ي آن بيشتر دخالت داشته باشد، كمتر احساس بيماري ميكند و اگر هم احساس بيماري داشته باشد، خود را نيازمند طبيب نميداند. زيرا لازمه‌ي دخالت اراده‌ي آزاد انسان در پذيرش يك بيماري رواني يا ادامه‌ي آن، تصديق شايستگي آن بيماري (يا بلامانع بودن آن) است براي روان. بعنوان مثال: دروغ‌گويي با نظر به حقيقت آن، كه عبارتست از منعكس كردن خلاف آنچه در مغز ثبت شده است، قطعا نوعي بيماري است كه مخفي بودن اثر ناهنجار آن، موجب بي‌اعتنائي به آن حركت ضد واقعيت ميشود كه مغز در حال دروغگويي انجام ميدهد، (يا عوامل مغزي بفرماندهي من آنرا انجام ميدهند) اين بي‌اعتنائي نمايانگر آن است كه سخن دروغ باآگاهي و سلطه انسان به دو قطب مثبت و منفي (گفتن و نگفتن) آن سخن صادر مي‌گردد و اينست معناي آزادي. در نتيجه خود شخصيت تحت تاثير بيماري قرار گرفته رفتارهاي بيمارگونه را توجيه مينمايد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) اين سخنان را در صفّين، هنگامى كه ياران خود را از پذيرش حكميّت، منع كرده، و سپس به قبول آن فرمان داده بود ايراد فرموده است: موضوع اين است كه چون معاويه در شب معروف به ليلة الهرير شكست خود و پيروزى على (ع) را در جنگ دريافت، به عمر و عاص مراجعه كرد تا براى او تدبيرى بينديشد، عمرو به او گفت: من براى چنين موقعى چاره اى برايت در نظر گرفته ام، و آن اين است كه ياران خود را فرمان دهى قرآنها را بر نيزه ها بلند كنند، و ياران على را به حكومت و داورى قرآن فرا خوانند، زيرا آنان چه اين دعوت را بپذيرند و چه نپذيرند قطعا پراكنده مى شوند، از اين رو در بامداد ليلة الهرير در همان هنگام كه مالك اشتر سردار بزرگ سپاه على (ع) در آستانه پيروزى قرار گرفته بود قرآنهاى بزرگ مسجد جامع دمشق را بر ده نيزه بلند كرده، و با استغاثه فرياد برآوردند: اى گروه مسلمانان در باره برادران دينى خود از خدا بترسيد، در باره ما از قرآن داورى بخواهيد، نسبت به زنان و دختران از خدا بيم داشته باشيد. ياران على (ع) چون چنين ديدند گفتند اينها برادران و همكيشان مايند، از ما درخواست گذشت كرده و خواسته اند كه با رجوع به كتاب خدا آسايش آنها را تأمين كنيم، رأى صحيح اين است كه اندوه آنها را بر طرف سازيم، على (ع) ازاين اظهار نظر آنها به خشم آمد، و فرمود: «إنّها كلمة حقّ يراد بها باطل» يعنى اين سخن حقّى است كه به وسيله آن باطلى خواسته مى شود.در باره اين گفتار امام (ع) پيش از اين سخن گفته شده است، بارى بر اثر اين حادثه ياران امام (ع) دو دسته شدند، دسته اى از نظر آن حضرت كه پافشارى در ادامه جنگ بود، پيروى مى كردند، و رأى دسته ديگر متاركه جنگ و رجوع به حكميّت بود، و اين دسته اكثريّت داشتند، از اين رو نزد آن حضرت اجتماع كردند و گفتند اگر جنگ را متوقّف نكنى، تو را مانند عثمان به قتل مى رسانيم، امام (ع) ناگزير با نظر اينها موافقت كرد و دستور داد مالك اشتر از نبردگاه خود باز گردد، سپس پيمان نامه صلح نوشته شد، و آن را به نظر ياران على (ع) رسانيدند، و بر حكميّت اتّفاق كردند، ليكن گروهى از ياران على (ع) از اين امر، سرباز زدند و گفتند: تو ما را از پذيرش حكميّت نهى كرده بودى و سپس ما را بدان فرمان دادى، نمى دانيم كدام يك از اين دو امر درست تر است، و اين خود نشانه اين است كه در امامت خود شكّ دارى. امام (ع) مانند كسى كه از كار خود پشيمان باشد، از خشم دستها را برهم زد و فرمود: اين سزاى كسى است كه رأى درست و لازم را نپذيرفته و بيعت را شكسته است، يعنى رأى درست و متقنى را كه آن حضرت اتّخاذ فرموده بود، و آن ادامه جنگ و پافشارى بر آن بود و آنچه آنان را بدان فرمان داده بود، همان دوام نبرد و پيكار بود، و اين را شما ناخوش و ناپسند دانستيد، در حالى كه خداوند خير شما را كه پيروزى و نيكفرجامى بود، در آن قرار داده بود، «و قوّمتكم» يعنى شما را با قتل و ضرب و مانند اينها راست مى گردانيدم و معناى تداركتكم نيز همين است.فرموده است: «لكانت الوثقى»، يعنى امرى متقن و استوار بود.فرموده است: «و لكن بمن؟»:يعنى از چه كسى بر ضدّ انديشه ناصواب شما كمك مى گرفتم. «و إلى من؟» و به چه كسى مراجعه و به او اعتماد مى كردم.فرموده است: «اريد أن أداوي بكم» يعنى: مى خواهم دردى را كه از برخى از شما به من رسيده است، به وسيله برخى ديگر از شما، درمان كنم، در حالى كه شما خود درد من مى باشيد، و در اين باره من مانند كسى هستم كه بخواهد خار را به وسيله خار بيرون آورد، در صورتى كه مى داند خار ميل به خار دارد، و اين در عرب مثل است براى كسى كه بر ضدّ شخصى از او كمك خواسته شود و حال اين كه او گرايش به آن شخص دارد، و عبارت مثل اين است كه: «لا تنّقش الشّوكة بالشّوكة فإنّ ضلعها معها» يعنى خار را با خار بيرون نكشيد، كه ميل خار به خار است، امام (ع) مى گويد: يارى خواستن من از دسته اى از شما براى اصلاح دسته اى ديگر از شما مانند بيرون كشيدن خار، به وسيله خار است، جهت تشبيه اين است كه طبيعت برخى شبيه بعضى ديگر است و گرايش به يكديگر دارند، همچنان كه خار نيز همانند خار است، و هنگام بيرون آوردن آن از بدن، خار به طرف خار مايل و گاهى هم در كنار آن شكسته مى شود و لازم است با وسيله ديگرى آن را بيرون آورد.سپس امام (ع) به خداوند شكايت مى برد، و مراد آن حضرت از «داء الدّوي» اعتياد آنها به مخالفت با دستورها، و اهمال آنها از دادن پاسخ به نداى آن حضرت است، و مقصود امام (ع) از أطبّا خود ايشان است، زيرا درد نادانى و عوارض آن، بسى بزرگتر از دردهاى محسوس جسمانى است، و طبيبان روح همان اندازه بر پزشكان بدن فضيلت دارند كه روح بر تن برترى دارد، و اگر چه واژه اطبّا در اين جا به گونه مجاز و استعاره آمده امّا مى توان گفت به حقيقت نزديكتر است، همچنين واژه «نزعه» به گونه مثل براى خود آن بزرگوار استعاره شده است، و گوياى اين است كه مردم از مصلحت كار خود آن چنان دور افتاده اند، كه گويى در ته چاه ژرفى قرار گرفته اند كه او از كشيدن ريسمان براى بالا آوردن آنان و سعى در نجات آنها خسته و درمانده شده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 129 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و العشرون من المختار في باب الخطب (و قد قام اليه رجل من أصحابه فقال نهيتنا عن الحكومة ثمّ أمرتنا بها فما ندرى أىّ الامرين أرشد، فصفق (ع) احدى يديه على الاخرى ثمّ قال):هذا جزاء من ترك العقدة، أما و اللَّه لو أنّي حين أمرتكم بما أمرتكم به حملتكم على المكروه الّذي يجعل اللَّه فيه خيرا فإن استقمتم هديتكم، و إن اعوججتم قوّمتكم، و إن أبيتم تداركتكم، لكانت الوثقى و لكن بمن و إلى من؟ أريد أن أداوي بكم و أنتم دائي كناقش الشّوكة بالشّوكة و هو يعلم أنّ ضلعها معها، أللّهمّ قد ملّت أطبّاء هذا الدّاء الدّويّ، و كلّت النّزعة بأشطان الرّكيّ.اللغة:(العقدة) بالضمّ الرأى و الحزم و النظر في المصالح و ما تمسكه و توثقه و (نقش الشوكة) إذا استخرجها من جسمه و به سميّ المنقاش الذى ينقش به و (الضلع) محرّكة الميل و الهوى و ضلعك مع فلان أى ميلك و هواك قال الفيروزآبادي، قيل و القياس تحريكه، لأنهم يقولون ضلع مع فلان كفرح و لكنهم خفّفوا انتهى.و يستفاد منه جواز القرائة بفتح اللّام و سكونها معا، الأوّل على القياس لكونه مصدر ضلع من باب فرح، و الثاني على التخفيف.و (الدّاء الدوى) الشديد كقولهم يسيل السّيل و شعر شاعر و (النزعة) جمع نازع كمردة و مارد و هو الذي يستقى الماء و (الأشطان) جمع الشّطن كالأسباب و السّبب و هو الجهل و (الرّكى) جمع الرّكية و هى البئر و في بعض النسخ: فولهوا اللّقاح، باسقاط لفظة الوله.الاعراب:أما حرف استفتاح يبتدء بها الكلام و تدخل كثيرا على القسم كما هنا، و قوله و اللَّه لو أنّى، لو حرف شرط، و أنّي حملتكم، واقع موقع الشرط لكون أنّ بالفتح فاعلا لفعل محذوف يفسّره قوله: حملتكم، و هذا أعنى تقدير الفعل بعد لو التي يليها أنّ هو مذهب المبرّد، و قال السيرافي: الذي عندي أنّه لا يحتاج إلى تقدير الفعل و لكن انّ يقع نائبة عن الفعل الذي يجب وقوعه بعدلو لأنّ خبر انّ إذا فعل ينوب لفظه عن الفعل بعدلو، فاذا قلت لو أنّ زيدا جائني، فكأنّك قلت لو جائني زيد.و قوله: حين أمرتكم، متعلّق بحملتكم و التّقدّم للتوسّع، و جواب لو محذوف استغناء عنه بجواب القسم و هو قوله: لكانت الوثقى، و انما جعلناه جوابا للقسم دون لو بحكم علماء الأدبية، قال نجم الأئمة: إذا تقدّم القسم أوّل الكلام و بعده كلمة الشرط سواء كانت إن، أو لو، أو لو لا، أو اسم الشرط، فالأكثر و الأولى اعتبار القسم دون الشرط فيجعل الجواب للقسم، و يستغنى عن جواب الشرط لقيام جواب القسم مقامه، نحو: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ خَيْرٌ».و تقول: و اللَّه أن لو جئتنى لجئتك، و اللّام جواب القسم لا جواب لو و لو كانت جواب لو لجاز حذفها و لا يجوز في مثله، و كذا تقول: و اللَّه لو جئتنى ما جئتك، و لا تقول لما جئتك، و لو كان الجواب للو لجاز ذلك، انتهى.و قوله عليه السّلام: ممّن و إلى من، حذف متعلّقهما بقرينة المقام و ستعرفه في بيان المعنى، مجاز تجاهل العارفالمعنى:اعلم أنّ صدر هذا الكلام الشّريف مسوق لدفع شبهة الخوارج، و عقّبه بالتضجّر و الاشتكاء منهم و بالتأسّف على السّلف الصالحين من رؤساء الدّين، و ختمه بالموعظة و النّصح لهم، و ينبغي أن نذكر أولا شبهة الخوارج، ثمّ نتبعها بما يدفعها.فأقول: قد تقدّم في شرح الخطبة الخامسة و الثلاثين عند ذكر كيفية التحكيم بدء أمر الخوارج، و عرفت هناك أنّ أول خروجهم كان بصفّين بعد عقد الصّلح، و ذلك أنّ أهل الشّام لما رأوا عقيب ليلة الهرير أنّ أمارات الفتح و الظفر و علامات القهر و الغلبة قد ظهرت و لاحت لأهل العراق، فعدلوا عند ذلك عن القراع إلى الخداع، و بدّلوا القتال بالاحتيال، و رفعوا المصاحف على الرّماح بخديعة ابن النابغة، و نادوا اللَّه اللَّه يا معشر العرب في البنات و الأبناء، و الذّراري و النساء، هذا كتاب اللَّه بينكم و بيننا، فلما رأى ذلك أهل العراق و سمعوه، رفعوا أيديهم عن السيوف، و تركوا الجهاد، و أصرّوا على التحكيم، و كلّما منعهم أمير المؤمنين عليه السّلام و نهاهم عن ذلك و حثّهم على الجهاد، لم يزددهم منعه إلّا تقاعدا و تخاذلا، و لما رأى تخاذلهم و قعودهم عن الحرب و اصرارهم على الصلح و المحاكمة و قولهم له: يا على أجب القوم إلى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 133 كتاب اللَّه و إلّا قتلناك كما قتلنا ابن عفان، أجابهم إليه كرها لا رغبة، و جبرا لا اختيارا.ثمّ لما كتب صحيفة الصلح على ما تقدّم تفصيلها، و قرءها أشعث بن قيس على صفوف أهل العراق، فنادى القوم لا حكم إلّا اللَّه لا لك يا علي و لا لمعاوية، و قد كنا زللنا و أخطأنا حين رضينا بالحكمين، قد بان لنا خطائنا فرجعنا إلى اللَّه و تبنا فارجع أنت و تب إلى اللَّه كما تبنا، فقال عليّ عليه السّلام و يحكم أبعد الرّضا و الميثاق و العهد نرجع؟ أ ليس اللَّه قد قال: أوفوا بالعقود، فأبى عليّ عليه السّلام أن يرجع، و أبت الخوارج إلّا تضليل الحكم و الطعن فيه.فمن ذلك نشأت الشبهة لهم، و اعترضوا عليه عليه السّلام و قال له عليه السّلام بعضهم: (نهيتنا عن الحكومة ثمّ أمرتنا بها فما ندرى أىّ الأمرين أرشد) محصّله أنه إن كانت في الحكومة مصلحة فما معنى النهى عنها أوّلا، و إن لم تكن فيها مصلحة فما معنى الأمر بها ثانيا، فلا بدّ من أن يكون أحد الأمرين خطاء.و لما كان هذا الاعتراض غير وارد عليه عليه السّلام، و كان الخطاء منهم لا منه، تغيّر عليه السّلام (فصفق احدى يديه على الاخرى) فعل المتغيّر المغضب، (ثمّ قال هذا جزاء من ترك العقدة) يجوز أن يكون المشار إليه بهذا الجهل و الحيرة التي يدلّ عليها قولهم فما ندرى أىّ الأمرين أرشد، فيكون ترك العقدة منهم لا منه عليه السّلام، و المعنى أنّ هذا التحيّر جزائكم حيث تركتم العقده و الرأى الأصوب المقتضي للثبات على الحرب و البقاء على القتال، و أصررتم علي اجابة أصحاب معاوية إلى المحاكمة، فوقعتم في التّيه و الضلال، و يجوز ابقائه على ظاهره و هو الألصق بقوله بعد ذلك: لو حملتكم على المكروه لكانت الوثقى، فالمراد أنّ هذا جزائي حين تركت العقدة، أى هذا الاعتراض مما يترتب على ترك العقدة.فان قلت: فعلى هذا يتّجه اعتراضهم عليه حيث ترك العقدة.قلت: لا، لأنّ تركه لها كان اضطرارا لا اختيارا، و لا عن فساد رأى كما يدلّ عليه صريح قوله في الخطبة الخامسة و الثلاثين: و قد كنت أمرتكم في هذه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 134 الحكومة أمرى و نخلت لكم مخزون رأيى لو كان يطاع لقصير أمر، فأبيتم علىّ إباء المخالفين الجفاة و المنابذين العصاة اه، و قوله عليه السّلام هنا: و لكن بمن و إلى من، و من المعلوم أنّ ترك الأصلح إذا لم يمكن العمل بالأصلح مما لا فساد فيه، و لا ريب في عدم امكان حربه عليه السّلام بعد رفعهم المصاحف و افتراق أصحابه و نفاق جيشه على ما سمعت و الحاصل أنّ الاعتراض إنما كان يرد عليه لو كان تركه العقدة طوعا و اختيارا لا جبرا و اضطرارا، فظهر من ذلك كلّه أنّ المصلحة الكامنة كانت في النهى عن الحكومة و لما نهاهم عنها فلم ينتهوا و أصرّوا على المخالفة أجابهم اليها، خوفا من شقّ عصا الجماعة، و حقنا لدمه، فكانت المصلحة بعد المخالفة و الاصرار و ظهور النفاق و الافتراق في الاجابة إليها.و إلى هذا يشير بقوله (أما و اللَّه لو أنّى حين) ما (أمرتكم بما أمرتكم به) من المصالحة و التحكيم اجابة لكم و قبولا لمسألتكم مع إصراركم فيها اغترارا منكم بمكيدة ابن النّابغة، و افتتانا بخديعته، تركت الالتفات إليكم و لم اجب إلى مأمولكم (حملتكم) أى ألزمتكم (على المكروه الذي) هو الثبات على الحرب و الجدّ في الجهاد حيث كرهته طباعهم و تنفروا عنها بطول المدّة بهم و أكل الحرب أهلها و هو الذي (يجعل اللَّه فيه خيرا كثيرا) و هو الظفر و سلامة العاقبة كما نطق به الكتاب العزيز حيث قال: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ».ثمّ لما كان الوجوه المتصوّرة من أحوالهم حين حملهم على المكروه و فرض أمرهم بالجهاد ثلاثة أشار إليها و أردف كلّ وجه بما يترتّب عليه و هو قوله، (فان استقمتم) و أطعتم أمرى (هديتكم) إلى وجوه مصالح الحرب و طرق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 135 الظفر و الغلبة (و إن اعوججتم) أى رفع منكم بعض الاستواء، و يسير من العصيان بقلّة الجدّ و فتور العزم و الهمة (قوّمتكم) بالتأديب و الارشاد و التحريص و التشجيع و النّصح و الموعظة (و إن أبيتم) و عصيتم (تداركتكم) إمّا بالاستنجاد بغيركم من أهل خراسان و الحجاز و غيرهم من القبايل ممّن كان من شيعته، أو ببعضكم على بعض، و إمّا بما يراه في ذلك الوقت من المصلحة التي تحكم بها الحال الحاضرة (لكانت) العقدة (الوثقى) و الخصلة المحكمة (و لكن بمن) كنت استعين و أنتصر (و إلى من) كنت أركن و أعتمد.و بذلك يعلم أنه لو حملهم على المكروه كان منهم الاباء و الامتناع، و التمرّد و العصيان، و هو ثالث الوجوه المتصوّرة من حالهم و إنه حينئذ لا يمكن له تداركهم لأنّ الاستنجاد من أهل البلاد النائية من الشّيعة لم يكن فيه ثمرة، لأنهم إلى أن يصلوا إليه كانت الحرب قد وضعت أوزارها، و كان العدوّ قد بلغ غرضه.و الاستنجاد ببعضهم على بعض كان من قبيل ناقش الشوكة بالشوكة كما يشير إليه قوله استعاره (اريد أن اداوى بكم و أنتم دائى) استعار لفظ الداء و الدواء لفساد الامور و صلاحها، أى اريد أن اصلح بكم الامور و اعالجها، و أنتم المفسدون لها تمثيل (كناقش الشوكة بالشوكة و هو يعلم أنّ ضلعها) و هواها (معها) و هو مثل يضرب لمن يستعان به على خصم و كان ميله و هواه مع الخصم و أصله أنّ الشوكة: إذا نشبت في عضو من أعضائك من يدك أو رجلك أو غيرهما، فانها لا يمكن استخراجها بشوكة اخرى مثلها، فانّ الاولى كما انكسرت في عضوك و بقيت في لحمك فكذلك الثانية تنكسر، لأنّ ميلها معها، و المقصود أنّ طباع بعضكم يشبه طباع بعض و يميل إليها كما يميل الشوكة إلى مثلها.ثمّ اشتكى إلى اللَّه سبحانه و قال استعاره (اللّهم قد ملت أطباء هذا الدّاء الدّوى) الشديد أراد به داء الجهالة التي كانت في أصحابه و ما هم عليه من مخالفته و عصيانه، و مرض الحيرة و الغفلة عن ادراك وجوه المصلحة، و استعار لفظ الأطباء لنفسه و أعوانه، أو له و لساير من دعا الى اللَّه سبحانه من الأنبياء و الرسل و الأوصياء و الخلفاء، فانّهم الأطباء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 136 الالهيّون معالجون لأسقام القلوب و أمراض الجهالات و الذنوب، و قد مضى توضيح ذلك في شرح الفصل الأول من الخطبة المأة و الثامنة.استعاره مرشحة (وكلّت النزعة بأشطان الرّكيّ) أى أعيت المستقين من الآبار بالأشطان و الحبال، و هو من قبيل الاستعارة المرشحة حيث شبّه نفسه بالنازع من البئر فاستعار له لفظه، ثمّ قرن الاستعارة بما يلايم المستعار منه أعني الأشطان و الرّكيّ، و الجامع أنّ من يستقى من البئر العميقة لاحياء الموات الوسيعة كما يكلّ و يعجز عن الاستقاء و يقلّ تأثير استقائه فيها، فكذلك هو عليه السّلام استخرج من علومه الغزيرة لاحياء القلوب الميتة و قلّ تأثير موعظته فيها و عجز عن احيائها، و قد مرّ في شرح الفصل الأوّل من فصول الخطبة الثالثة تشبيه علومهم عليهم السّلام بالماء و تأويل البئر المعطلة و القصر المشيد بهم، فالقصر مجدهم الذي لا يرتقى و البئر علمهم الذى لا ينزف.الترجمة:از جمله كلام آن پيشواى عالميانست در آن حال كه برخاست بسوى او مردى از أصحاب او، پس گفت نهى كردى ما را از حكومت حكمين پس از آن أمر كردى ما را بآن، پس نمى دانيم ما كه كدام يك از اين دو كار بهتر است، پس برهم زد آن حضرت يكى از دو دست خود را بر دست ديگر، پس از آن فرمود:اينست جزاى كسى كه ترك كرده است رأى محكم و تدبير متقن را، آگاه باشيد بخدا سوگند اگر من در وقتى كه أمر كردم شما را به آن چه أمر كردم شما را بآن حمل مى نمودم بر چيزى كه مكروه طبع شما بود كه عبارت باشد از ثبات بر جهاد آن چنان مكروهى كه مى گردانيد خداوند متعال در آن خير و منفعتي را، پس اگر مستقيم مى شديد هدايت مى كردم شما را، و اگر كجى مى نموديد راست مى ساختم شما را و اگر امتناع مى كرديد تدارك امتناع شما را مى نمودم هر آينه شده بود كار محكم و خصلت استوار، و ليكن با كه معاونت مى جستم و انتقام مى كشيدم، و بكه اعتماد مى كردم و خاطر جمع مى شدم، مى خواهم مداوا كنم و معالجه نمايم با شما و حال آنكه شما درد من هستيد همچو كسى كه بخواهد بيرون آورد خار را با خار ديگر و حال آنكه ميداند كه ميل خار بخار است. بار پروردگارا بتحقيق ملال آورد طبيبهاى اين درد سخت، و عاجز شد كشندگان آب بريسمانهاى چاه.  
بخش ۲ : وصف یاران گذشته [منبع]

أَيْنَ الْقَوْمُ الَّذِينَ دُعُوا إِلَى الْإِسْلَامِ فَقَبِلُوهُ، وَ قَرَءُوا الْقُرْآنَ فَأَحْكَمُوهُ، وَ هِيجُوا إِلَى الْجِهَادِ فَوَلِهُوا وَلَهَ اللِّقَاحِ إِلَى أَوْلَادِهَا، وَ سَلَبُوا السُّيُوفَ أَغْمَادَهَا، وَ أَخَذُوا بِأَطْرَافِ الْأَرْضِ زَحْفاً زَحْفاً وَ صَفّاً صَفّاً؛ بَعْضٌ هَلَكَ وَ بَعْضٌ نَجَا، لَا يُبَشَّرُونَ بِالْأَحْيَاءِ وَ لَا يُعَزَّوْنَ عَنِ الْمَوْتَى، مُرْهُ الْعُيُونِ مِنَ الْبُكَاءِ، خُمْصُ الْبُطُونِ مِنَ الصِّيَامِ، ذُبُلُ الشِّفَاهِ مِنَ الدُّعَاءِ، صُفْرُ الْأَلْوَانِ مِنَ السَّهَرِ، عَلَى وُجُوهِهِمْ غَبَرَةُ الْخَاشِعِينَ، أُولَئِكَ إِخْوَانِي الذَّاهِبُونَ، فَحَقَّ لَنَا أَنْ نَظْمَأَ إِلَيْهِمْ وَ نَعَضَّ الْأَيْدِي عَلَى فِرَاقِهِمْ.

اللِّقَاح : جمع «لقوح»، شتران ماده.
وَلَهَ : «وَلَهَت النَاقَةُ إلىَ اولادها» : شتر ماده بدليل جدائى و دورى از فرزندانش بشدت جزع و فزع كرد.
لَا يُبَشِّرُونَ بِالَاحْيَاءِ : از بقاء زندگان شاد نمى شدند، يعنى هنگاميكه مى گفتند فلانى در جنگ زنده مانده، شاد نمى شدند زيرا بهترين زندگى براى آنها مرگ در راه حق است.
لَا يُعَزَّوْنَ عَنِ الْمَوْتَى : از خبر شهادت كسى محزون نمى شدند (زيرا چنين مرگى نزد آنها حيات جاودانى است).
مُرْهُ الْعُيُون : جمع «امره»، چشمهاى سفيد.
خُمْصُ البُطُون : شكمهاى لاغر.
ذُبْلُ الشِّفَاه : لبهاى خشكيده. 
وَلِهوا : علاقمند شدند
لِقاح : شتر شيرده
زَحف : حمله جنگى
مُرهُ : چشم مريض و فاسد
خُمصُ البُطون : لاغر شكم
ذُبُلُ الشِفَاه : خشكيده لب 
۲. وصف ياران شهيدى كه وفادار بودند:
كجا هستند مردمى كه به اسلام دعوت شده و پذيرفتند، قرآن تلاوت كردند و معانى آيات را شناختند، به سوى جهاد بر انگيخته شده چونان شترى كه به سوى بچّه خود روى مى آورد شيفته جهاد گرديدند، شمشيرها از نيام بر آوردند، و گرداگرد زمين را گروه گروه، صف به صف، احاطه كردند، بعضى شهيد، و برخى نجات يافتند. هيچ گاه از زنده ماندن كسى در ميدان جنگ شادمان نبودند، و در مرگ شهيدان نيازى به تسليت نداشتند. با گريه هاى طولانى از ترس خدا، چشم هايشان ناراحت، و از روزه دارى فراوان، شكم هايشان لاغر و به پشت چسبيده بود. لب هايشان از فراوانى دعا خشك، و رنگ هاى صورت از شب زنده دارى ها زرد، و بر چهره هايشان غبار خشوع و فروتنى نشسته بود. آنان برادران من هستند كه رفته اند، و بر ماست كه تشنه ملاقاتشان باشيم، و از اندوه و فراقشان انگشت حسرت به دندان بگيريم.
 
(5) كجايند گروهى كه به اسلام خوانده شده آنرا پذيرفتند، و قرآن را خوانده آنرا محكم و استوار ساختند (طبق آن عمل كردند) و بجهاد انگيخته شدند (آنرا تشويق نمودند) پس (به رفتن كارزار و جنگ با دشمن) شيفته گرديدند مانند شيفتگى شترها به اولادشان (زمانيكه آنها را از هم جدا ميكنند) و شمشيرها را از غلاف بيرون كشيده اطراف زمين (كارزار) را دسته دسته و صفّ صفّ فرا گرفتند (دشمن را محاصره نمودند، و اين فتح و فيروزى مسلمانان بدست نيامد مگر وقتى كه) بعضى هلاك گشتند (كشته شدند، مانند عبيدة ابن حارث در جنگ بدر و حمزة ابن عبد المطّلب در جنگ احد و جعفر ابن ابى طالب كه در جنگ موته شهيد گرديدند) و بعضى به سلامت ماندند (مانند امام عليه السّلام، چنانكه در قرآن كريم سوره 33 آیه 23 مى فرمايد: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ، وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» يعنى از مؤمنين مردانى هستند كه بر آنچه با خدا عهد و پيمان بستند راست گفتند، پس بعضى از ايشان «با كفّار و منافقين» جنگيده شهادت را دريافتند و برخى كشته شدن را انتظار مى برند و ايشان عهد و پيمان را تبديل ننموده از ايستادگى دست بر نداشتند)
(6) از بقاء زنده ها (كه در جنگ كشته نشده بودند) شاد نمى شدند (اگر مى گفتند فلان در كارزار رهائى يافته كشته نشد شاد نمى گشتند، زيرا زندگى جاويد كشته شدن در راه حقّ را مى دانستند) و از مرگ كشته شده ها تسليت نمى خواستند (اگر مى گفتند فلان در جنگ كشته شد اندوهگين نمى شدند تا دلداريشان دهند، زيرا كشته شدن در راه خدا را سعادت ابدى مى دانستند) چشمشان از گريه (خوف خدا) سفيد شد، و شكمشان از روزه لاغر، و لبشان از دعاء خشكيد، و رنگشان از بيدارى زرد گشت، و بر روهاشان غبار (آثار) فروتنان بود،
(7) آنان برادران (ايمانى و ياران) من بودند كه رفتند، پس سزاوار است تشنه (ملاقات) ايشان بوده از فراق و دوريشان دستها بگزيم (چون مانند آنها در ميان شما يافت نمى شود).
 
كجايند آن مردمى كه چون به اسلام دعوتشان كردند پذيرفتند و قرآن را مى خواندند و نيكو در مى يافتند و چون به جنگ بسيج مى شدند چنان با شوق تمام به حركت مى آمدند، كه ماده شترى مشتاقانه به سوى فرزندش مى رود. شمشيرها را از غلاف ها بر مى كشيدند و، فوج فوج و، صف صف به اطراف زمين مى تاختند. برخى هلاك مى شدند و برخى نجات مى يافتند. نه زنده ماندن زندگان را به يكديگر مژده مى دادند و نه مرگ كشتگان را تسليت.
از بس از خوف خدا گريسته بودند، ديدگانشان سفيدى گرفته بود. شكمهايشان از روزه داشتن، لاغر شده و لبهايشان از دعا خشكيده و رنگشان از شب زنده دارى زرد شده و بر چهره هايشان گرد خشوع نشسته بود. اينان، برادران من بودند كه رفتند. شايسته است كه تشنه ديدارشان باشيم و از جداييشان دست حسرت به دندان بگزيم.
 
کجايند آنها که به اسلام دعوت شدند، و (از جان و دل) آن را پذيرفتند، قرآن را تلاوت کردند و به خوبى آن را شناختند و به کار بستند، به جهاد دعوت شدند و عاشقانه به سوى آن حرکت کردند، همچون عشق ناقه به بچه هايش، غلاف شمشيرها را کنار انداختند (و فکر عقب نشينى را از سر به در کردند) و گرداگرد زمين را در جبهه هاى مختلف گروه گروه و صف در صف احاطه نمودند سرانجام بعضى شهيد شدند وبعضى رهايى يافتند.
آنها کسانى بودند که هيچ گاه از زنده ماندن در ميدان جنگ، ابراز شادى نمى کردند و در مرگ شهيدان به يکديگر تسليت نمى گفتند! آنها بر اثر گريه (از خوف خدا) چشمانشان ناراحت و به خاطر روزه شکم هايشان تهى ولب ها از کثرت دعا خشک شده و رنگ چهره ها بر اثر شب زنده دارى پريده و غبار خشوع بر چهره هاى آنها نشسته بود، (آرى) برادران من آنها بودند که رفتند، پس سزاوار است که تشنه ديدار آنها باشيم و از فراقشان انگشت حسرت به دندان بگزيم!
 
كجايند مردمى كه به اسلامشان خواندند، و آن را پذيرفتند، و قرآن خواندند، و معنى آن را به گوش دل شنفتند  به كارزارشان برانگيختند، و آنان همچون ماده شتر كه به بچّه خود روى آرد، شيفته آن گرديدند. شمشيرها از نيام برآوردند، و گروه گروه، و صف در صف روى به اطراف زمين كردند. بعضى نجات يافتند، و بعضى مردند. نه مژده زنده ماندن زندگان را شنفتند، و نه آنان را بر مردگان تعزيت گفتند.
چشمانشان از گريه تباه، شكمهاشان از روزه لاغر، و به پشت چسبيده. لبهاشان از دعا خشك، و پژمرده گرديده، رنگها زرد از شب زنده دارى -بسيار- بر رخسارشان گرد فروتنى پديدار. برادران من اينانند كه رفته اند، و ماراست كه تشنه ديدارشان بپاييم، و بر جدايى آنان دست حسرت به دندان بخاييم.
 
كجايند آنان كه به اسلام دعوت شدند و آن را پذيرفتند، قرآن خواندند و با استقامت به آن عمل كردند، به جهاد ترغيب شدند و مانند شوق شتران شيرده به فرزندانشان به هيجان آمدند، شمشيرها از نيام كشيدند، و دور زمين (جنگ) را گروه گروه و صف به صف (براى اعتلاى اسلام) احاطه كردند، بعضى شهيد شدند، و عده اى نجات يافتند، از زنده ماندن زنده ها خوشحال نمى شدند، و بر شهادت شهيدان توقع تسليت نداشتند، چشمشان از گريه بى نور، شكمشان از روزه لاغر، لبانشان از كثرت دعا خشكيده، رنگشان از بيدارى شب زرد، و بر صورتشان غبار خشوع كنندگان نشسته بود. آنان برادرانم بودند كه از دنيا رفتند، سزاوار است كه تشنه ديدارشان باشيم، و بر فراقشان دست به دندان گزيم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 220-218 آنها برادران من بودند!امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه براى تحريک نيروها و تشويق آنها به جهاد، و سرزنش و ملامت در برابر کوتاهى ها و کاستى ها، يادى از دوستان شجاع، مؤمن و آگاه خود مى کند; که هم در ميدان نبرد و جهاد با دشمن مى درخشيدند و هم در ميدان اطاعت و عبادت و بندگى خدا پيشرو پيشگام بودند، مى فرمايد : «کجايند آنها که به اسلام دعوت شدند و (از جان و دل) آن را پذيرفتند. قرآن را تلاوت کردند و به خوبى آن را شناختند و به کار بستند، به جهاد دعوت شدند و عاشقانه به سوى آن حرکت کردند، همچون عشق «ناقه» به بچه هايش، غلاف شمشيرها را کنار انداختند (و فکر عقب نشينى از سر به در کردند) و گرداگرد زمين (در جبهه مختلف) گروه گروه و صف در صف احاطه نمودند (سرانجام) بعضى شهيد شدند و بعضى رهايى يافتند» (أَيْنَ الْقَوْمُ الَّذِينَ دُعُوا إلَى الإسْلاَمِ فَقَبِلُوهُ، وَقَرَؤُوا الْقَرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ، وَهِيجُوا(1) إلى الْجِهَادِ فَوَلِهُوا(2) وَلَهَ اللِّقَاحِ(3) إلَى أَوْلاَدِهَا، وَسَلَبُوا السُّيُوفَ أغْمَادَهَا(4)، وَأَخَذُوا بِأَطْرَافِ الاَْرْضِ زَحْفاً(5) زَحْفاً، وَصَفًّا صَفًّا. بَعْضٌ هَلَکَ، وَ بَعْضٌ نَجَا).اوصافى را که امام (عليه السلام) در اين عبارت براى آنها برشمرده بسيار حساب شده است. از ايمان به اسلام و فهم صحيح و دقيق قرآن، و به کاربستن آن که انگيزه اصلى حرکت به سوى جهاد است آغاز مى کند، سپس عشق آنها را به جهاد همچون عشق مادر به فرزند توصيف مى کند، و شجاعت آنها را مى ستايد، که هرگز در فکر غلاف کردن شمشيرها و پايان جهاد نبودند. در آخر حرکت گروهى و دسته جمعى آنها را ـ که در همه ميدان ها در هر نقطه اى از زمين حاضر مى شدند ـ ستايش مى کند. و به يقين اين اوصاف در هر قوم و ملتى باشد، سرانجام پيروز مى شوند.و در ادامه اين سخن به قسمت ديگرى از اوصاف آنها مى پردازد، که از روحيه بلند و مقام زهد و خضوع و خشوع آنها در پيشگاه خداوند، پرده برمى دارد. مى فرمايد : «آنها کسانى بودند که هيچ گاه از زنده ماندن در ميدان جنگ، ابراز شادى نمى کردند، و در مرگ شهيدان، به يکديگر تسليت نمى گفتند !» (لاَ يُبَشَّرُونَ بِالاَْحْيَاءِ، وَلاَ يُعَزَّوْنَ عَنِ الْمَوْتى).و اين نشانه روحيه بلند آنهاست که هرگز در بند حيات مادى نبودند که اگر دوستانشان آن را از دست دهند، ناراحت شوند و اگر زنده بمانند به يکديگر تبريک بگويند، و شادمان باشند. آنها به شهادت در راه خدا افتخار مى کردند و بزرگترين سعادت خودرا در شهادت مى دانستند.«آنها بر اثر گريه (از خوف خدا) چشمانشان ناراحت، و به خاطر روزه، شکم هايشان تهى، ولب ها، از کثرت دعا خشک شده، و رنگ چهره ها بر اثر شب زنده دارى پريده، و غبار خشوع بر چهره هاى آنها نشسته بود» (مُرْهُ(6) الْعُيُونِ مِنَ الْبُکَاءِ، خُمْصُ(7) الْبُطُونِ مِنَ الصِّيَامِ، ذُبُلُ(8) الشِّفَاهِ مِنَ الدُّعَاءِ، صُفْرُ(9) الاَْلْوَانِ مِنَ السَّهَرِ(10) عَلَى وَجُوهِهمْ غَبَرَةُ الْخَاشِعِينَ).آرى، آنها در ميدان جهاد همچون شير مى غريدند; ولى در شب به هنگام راز و نياز با پروردگار گريه سرمى دادند و سيلاب اشک، فرو مى ريختند، در خلوت، چنين بودند و در جلوت، چنان.و در پايان اين سخن، به عنوان يک درس سازنده و پر بار مى فرمايد : «برادران من، آنها بودند که رفتند پس سزاوار است که تشنه ديدار آنها باشيم و از فراقشان انگشت حسرت، به دندان بگزيم !» (أُولئِکَ إخْوَاني الذَّاهِبُونَ. فَحَقَّ لَنَا أَنْ نَظْمَأَ إلَيْهِمْ، وَنَعَضَّ الاَْيْدِيَ عَلَى فِرَاقِهِمْ).هميشه مربيان آگاه، براى تربيت افراد مورد نظر الگوهاى برجسته و ارزنده را ارائه مى کنند تا مخاطبان خودرا با آنها بسنجند و در مسير آنها قرار دهند. کاستى هاى خود را بدانند و براى جبران به پاى خيزند و على (عليه السلام) اين معلّم بزرگ آسمانى همواره از اين روش استفاده مى کند. ولى افسوس ! که مخاطبانش در آن زمان، شايستگى پذيرش اين برنامه هاى تربيتى را نداشتند. معلم و پيشوا هر قدر بصير و آگاه و شايسته و دلسوز باشد تا افراد تحت تربيت او از حدّ اقل آمادگى بهره مند نباشند، مفيد واقع نمى شود.باران حيات بخش، همه جا مى بارد ولى از شوره زار هرگز چيزى جز خس نمى رويد. آفتاب بر همه جا مى تابد ولى چشمان نابينا چه بهره اى مى تواند بگيرد، نسيم حيات بخش همه جا مى وزد اما قبرهاى مردگان چه بهره اى مى گيرند.****پی نوشت:1. «هيجوا» فعل مجهول از مادّه «هيجان» است و در اين جا مفهومش اين است که آنها را به سوى جهاد برمى انگيختند.2. «ولهوا» از مادّه «وله» (بر وزن فرح) به معنى شدت اشتياق يا شدت حزن است.3. «لقاح» جمع «لقوح» به معنى ناقه (شتر ماده) است.4. «اغماد» جمع «غمد» (بر وزن هند) به معنى غلاف شمشير است.5. «زحف» در اصل به معنى راه رفتن توأم با سنگينى است و به حرکت لشکر انبوه و هر جمعيّت فشرده اطلاق مى شود.6. «مره» جمع «امره» به معنى کسى است که چشمش بيمارى يا ناراحتى دارد.7. «خمص» جمع «اخمص» به معنى کسى است که شکمش تهى و لاغر است.8. «ذبل» جمع «ذابل» به معنى خشک و بى طراوت است.9. «صُفر» جمع «اصفر» به معنى زرد و رنگ پريده است.10. «سهر» به معنى شب زنده دارى و شب بيدارى است. 
شرح علامه جعفری«اين القوم الذين دعوا الي السلام فقبلوه، و قرووا القرآن فاحكموه، و هيجوا الي الجهاد فولهوا وله اللقاح الي اولادها، و سلبوا السيوف اغمادها، و اخذوا باطراف الارض زحفا زحفا، و صفا صفا. بعض هلك و بعض نجا. لا يبشرون بالاحياء و لا يعزون عن الموتي» (كجا رفتند آن قومي كه دعوت به اسلام شدند، آنرا پذيرفتند. قرآن را خواندند و با كمال قدرت و استقامت به آن عمل كردند. به جهاد با دشمنان تحريك شدند، همانند شتران شيرده به فرزندانشان به هيجان درآمدند. شمشيرها از نيامها كشيدند و در اشاعه‌ي اسلام دور زمين را دسته دسته و صف صف بر مردم احاطه نمودند. بعضي از آنان رفتند و برخي ديگر زنده ماندند. آنان نه از زندگاني بشارتي درمي‌يابند و نه درباره‌ي مردگان تسليتي داده ميشوند).زمان را غنيمت شماريد، زيرا تا چشم بر هم زنيد (زين دائره خورشيد سواران همه رفتند):اميرالمومنين عليه‌السلام آن انسان‌شناس بزرگ قرون اعصار، همانگونه كه انسان‌هاي رشد يافته را از ديدگاه خود دور نميداشت، گاهي دست كميل بن زياد نخعي را مي‌گرفت، و رو به بيابان مي‌گذاشت تا لحظاتي چند با او دمسازي كند و به گفتگو بپردازد، گاهي با سلمان، ديگر اوقات با ابوذر مخصوصا در هنگامي كه به ربذه تبعيد مي‌شد و زماني با مالك بن الحارث الاشتر و محمد بن ابي‌بكر و غيرهم سخن‌ها مي‌گفت و شكوه‌ها از مردم و ناشايستگي آنانرا با آن رادمردان بزرگ در ميان مي‌نهاد همواره چشمان انسان‌شناس اميرالمومنين عليه‌السلام بدنبال مرداني بزرگ كه تربيت شده‌ي او بودند، و نگران بود، گوئي: در آن راهي كه ميرفتند و فاصله‌ي زماني مابين آنان كه رهسپار عالم ملكوت شده بودند و علي عليه‌السلام، آنان را از آن بزرگوار جدا نكرده بود.در خطبه‌ي 182 اميرالمومنين عليه‌السلام آن عظماي تاريخ بشريت را كه در راه اعتلاي كلمه اسلام از هيچ‌گونه گذشت و فداكاري دريغ ننموده از دلي سوزناك چنين بياد مي‌آورد: «ايها الناس، اني قد بثثت لكم المواعظ التي وعظ الانبياء بها اممهم، و اديت اليكم و ادت الاوصياء الي من بعدهم، و ادبتكم بسوطي فلم تستقيموا، و حدوتكم بالزواجر فلم تستوسقوا. لله انتم! اتتوقعون اماما غيري يطابكم الطريق، و يرشدكم السبيل؟ الا انه قد ادبر من الدنيا ما كان مقبلا، و اقبل منها ما كان مدبرا، و ازمع الترحال عباد الله الاخيار، و باعوا قليلا من الدنيا لا يبقي، بكثير من الاخره لا يفني ما ضر اخواننا الذين سفكت دماءهم و هم بصفين الا يكونوا اليوم احياء؟ يسيغون الغصص و يشربون الرنق! قد و الله لقوا الله فوفاهم اجورهم، و احلهم دار الامن بعد خوفهم. اين اخواني الذين ركبوا الطريق، و مضوا علي الحق؟ اين عمار؟ و اين ابن‌التيهان؟ و اين ذوالشهادتين؟ و اين نظراءهم من اخوانهم الذين تعاقدوا علي المنيه، و ابرد برووسهم الي الفجره! قال: ثم ضرب بيده علي لحيته الشريفه الكريمه، فاطال البكاء، ثم قال عليه‌السلام: اوه علي اخواني الذين تلوا القرآن فاحكموه و تدبروا الفرض فاقاموه، احيوا السنه و اماتوا البدعه دعوا للجهاد فاجابوا و وثقوا بالقائد فاتبعوه ثم نادي باعلي صوته: الجهاد الجهاد عباد الله! الا و اني معسكر في يومي هذا، فمن اراد الرواح الي الله فليخرج! قال نوف: و عقد للحسين عليه‌السلام- في عشره آلاف، و لقيس بن سعد رحمه الله في عشره آلاف و لابي ايوب انصاري في عشره آلاف، و لغيرهم علي اعداد اخر، و هو يريد الرجعه الي صفين، فما دارت الجمعه حتي ضربه الملعون ابن‌ملجم لعنه الله، فتراجعت العساكر، فكنا كاغنام فقدت راعيها، تختطفها الذئاب من كل مكان»! (اي مردم من همه‌ي آن نصايح را كه پيامبران الهي امتهاي خود را با آنها موعظه كردند، براي شما ابلاغ نمودم و ادا كردم براي شما آنچه را كه اوصياي انبياء به مردم بعد از رحلت پيامبران ادا نمودند و شما را با تازيانه‌ام تاديب كردم، استقامت در دين نورزيديد و شما را بوسيله‌ي تهديدات خداوندي براه انداختم، نظم در مسير هدايت را نپذيرفتيد، خدا را در نظر بگيريد، آيا پيشوايي غير از من را انتظار مي‌كشيد كه طريق را بر شما هموار سازد و شما را به راه هدايت نمايد؟! آگاه باشيد آنچه كه از دنيا روي آورده بود، پشت گردانده و آنچه كه پشت گردانده بود، روي آورده است بندگان صالح خداوندي عزم كوچ كردند و اندكي از دنياي فاني را در برابر بسياري از آخرت فناناپذير فروختند چه ضرري كردند آن برادران ما كه خونشان در صفين ريخته شد كه امروز زنده نباشند تا غصه‌ها بخورند و كدورتها بياشامند سوگند بخدا، كه قطعا خداوند را ملاقات كردند و خداوند پاداشهايشان را ايفاء فرمود و آنان را پس از زندگي در ترس و وحشت به خانه‌ي امن وارد فرمود. كجاست آن برادرانم كه سوار راه شدند و رو به حق حركت كردند؟! كجا است عمار؟ و كجاست ابن‌تيهان (ابوالهيثم مالك) و كجاست ذوالشهادتين (خزيمه بن ثابت الانصاري) و كجا رفتند امثال آنان از برادرانشان كه تعهد مرگ در مسير رضاي خدا بسته بودند و سرهاي آنان به تبهكاران فاجر فرستاده شد (نوف بكالي) ميگويد: سپس دست به محاسن شريف و كريم خود برده و گريه طولاني نموده سپس فرمود آه. ناله بر آن برادرانم دارم كه قرآن را تلاوت نموده، با كمال قدرت و استقامت به آن عمل كردند و در دستورات الهي انديشيدند و آنها را برپا داشتند سنت را احياء و بدعت را محو ساختند به جهاد دعوت شدند، دعوت را اجابت كردند و به رهبر اطمينان پيدا كردند و از وي پيروي نمودند (سپس با بلندترين صدا فرمود): آماده‌ي جهاد، آماده‌ي جهاد شويد بندگان خدا آگاه باشيد من امروز سپاه را آماده ميسازم هر كس حركت بسوي خدا را مي‌خواهد، بيرون بيايد و آماده شود. (نوف بكالي) ميگويد: سپس ده هزار نفر به فرماندهي امام حسين عليه‌السلام و ده هزار نفر را به فرماندهي قيس بن سعد عباده رحمه الله و ده هزار نفر را به فرماندهي ابوايوب انصاري و براي فرماندهان ديگر عده‌اي از سپاهيان را تنظيم و آماده حركت فرمود و قصد مراجعت به صفين داشت. جمعه نگذشته بود كه ابن‌ملجم ملعون او را زد، در نتيجه سپاهيان همه برگشتند و ما مانند گوسفنداني بوديم كه چوپانش را گم كرده و گرگها از هر طرف آنها را بربايند).در سخناني كه كميل بن زياد النخعي فرموده است، درباره‌ي اشتياق به كمال يافتگان اين جملات را مي‌بينيم: «هجم بهم العلم علي حقيقه البصير، و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استعوره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلي. اولئك خلفاء الله في ارضه، و الدعاه الي دينه. آه آه شوقا الي رويتهم». علم آن انسانهاي رشد يافته را به حقيقت بينائي حركت داد و با روح يقين ارتباط پيدا كردند و آنچه را كه خودكامگان تبهكار سخت گرفتند، آنان نرم تلقي نمودند و از آنچه كه نادانان وحشت كردند، با آن انس گرفتند. آنان با بدنهايي با دنيا ارتباط برقرار نمودند كه ارواح آنها به مقام اعلاي ملكوتي متعلق گشته است. آنان هستند خلفاي خداوندي در زمينش و دعوت كنندگان به دينش. آه آه اشتياق به رويت آنان دارم).حضرت سيدالشهدا امام حسين بن علي عليهماالسلام در سخناني كه در موقع خروج از مكه بطرف عراق فرمود، جملات زير وجود دارد: «بسم الله الرحمن الرحيم ما شاء الله لا قوه الا بالله، خط الموت علي ولد آدم مخط القلاده علي جيد الفتاه و ما اولهني الي اسلافي اشتياق يعقوب الي يوسف و خير لي مصرع انا لاقيه …» (بنام خداوند بخشنده و مهربان، آنچه كه خدا بخواهد، همان به وقوع خواهد پيوست و هيچ قدرتي نيست مگر با مشيت خداوندي. مرگ بر فرزندان آدم همانند گردن‌بند به گردن زن جوان پيچيده است و اشتياق فراواني به گذشتگانم دارم همچون اشتياق يعقوب به فرزندش يوسف عليهماالسلام. براي قتل من جايگاهي انتخاب شده است كه من آنرا ديدار خواهم كرد.)اينگونه آرزوي روحاني براي ديدار ارواح آن انسانهائي كه رخت از اين جهان بربسته و به ملكوت اعلا پرواز نموده‌اند از انبياء و ائمه معصومين عليهم‌السلام و ديگر رشد يافتگان كاروان انسانيت معنايي بسيار مهمي دربردارد. اين معناي مهم عبارتست از جاذبه‌ي والاي ملكوتي كه ميان ارواح كمال يافته وجود دارد. اين جاذبه كه در هر دو جهان طبيعت و ماوراي طبيعت ميان آن ارواح وجود دارد، معلول قرار گرفتن همه‌ي آنها در جاذبه‌ي روح كلي الهي است، چنانكه در روايتي از ابوبصير از امام صادق عليه‌السلام آمده است: «المومن اخوا المومن كالجسد الواحد اذا اشتكي شيئا منه وجد الم ذلك في سائر جسده و ارواحهما من روح واحد و ان روح المومن لاشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها» مومن برادر مومن است مانند يك پيكر كه اگر از يك عضو ناله‌اي داشته باشد درد آن را در ديگر اعضاي جسد درمي يابد و ارواح آنان از يك روح است. و قطعي است كه روح مومن به روح الهي متصل‌تر است از شعاع خورشيد به خورشيد).****«مره العيون من البكاء، خمص البطون من الصيام، ذبل الشفاه من الدعا، صفر الالوان من السهر، علي وجوههم غبره الخاشعين. اولئك اخواني الذاهبون. فحق لنا ان نظما اليهم، و نعض الايدي علي فراقهم» (آنان مردماني بودند كه از گريه از خوف خدا اثري در چشمانشان بود و از زيادي روزه لاغري در شكمهاشان. و از اشغال دائمي به دعا داراي لباني خشك. و از شب بيداريهاي طولاني صورتي با رنگ زرد بر صورتهاي آن مردان بزرگ غبار خضوع‌كنندگان. آنان بودند برادران من كه ديده از اين جهان بربستند. پس براي ما حق است كه تشنه‌ي ديدار آنان باشيم و از حسرت دمسازي با آنان دستها با دندان بگزيم).كالبد مادي در خدمت روح نه روح در خدمت كالبد مادي:در اين مسئله بسيار حساس بايد با دقت بيشتري به بررسي و تحقيق پرداخت كه موجب بدآموزي و سوءتفاهم نشود. ممكن است اين اعتراض چشمگير مخصوصا از ديدگاه شكم‌پرستان لذت جو مطرح شود كه مگر اصل در دين اسلام چنين نيست كه «العقل السالم في البدن السالم» (عقل سالم در بدن سالم است) بنابراين نبايد كميت و كيفيت عبادات كه پرداختن به تكامل روحي است، بطوري باشد كه بدن به زحمت بيفتد و صدمه ببيند. منابعي كه مسلمين را با اشكال مختلف به كوشش براي تحصيل تندرستي و بهداشت مينمايد، فراوان است. در روايات مربوط به اقتصاد در عبادت چنانكه نقل كرديم، چنين آمده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به اميرالمومنين علي السلام فرمود: «يا علي، ان هذا الدين متين فاوغلوا فيه برفق و لاتكرهوا عباده الله الي عباد الله فتكونوا كالراكب المنبت لا سفرا قطع و لا ظهرا ابقي» (يا علي، اين دين ما ديني است متين، پس با مدارا در آن وارد شويد و عبادت خداوندي را بر بندگان خدا مورد كراهت قرار ندهيد و نباشيد مانند آن سوار شتابزده و سخت گير كه با مهيمز زدنهاي فراوان و وداشتن مركب به تلاش و تقلاي افراطي نه سفري مي‌پيمايد و نه پشت سالمي براي مركب باقي مي‌گذارد).با توجه به مجموع مسائل و اصول مربوط به هدف اعلاي زندگي و طرق وصول به آن قطعي است كه بدن مادي انسان وسيله‌ي حركت و تحول نفس فطري اولي او از پائين به درجات عالي كمال در مسير هدف اعلاي زندگي ميباشد. و بدانجهت كه تاثير و تاثر بدن و نفس انساني كه در مسير كمال قرار ميگيرد، مخصوصا براي مبتديان حركت تكاملي شديد است، پرداختن به قوانين بهداشت و تندرستي بدن بعنوان مركب لازم و ضروري است. اين اصل جاي ترديد نيست. براي اثبات اين اصل كمترين توجه به مسائلي فقهي مربوط به احكامي كه موجب ضرر يا عسر و حرج مي‌گردد كافي است. حتي اگر احتمال عقلائي براي ضرر وجود داشته باشد بدون اينكه لازم باشد به مرحله‌ي يقين برسد، براي عدم توجه تكليف كافي است. احتمال عقلائي ضرر براي نگرفتن روزه و نرفتن به حج و تيمم براي وضو، و ديگر احكام و تكاليف اسلامي قطعا كافي است و شايد هيچ فقيهي وجود نداشته باشد كه با اين اصل مخالفت بورزد.براي بيان راه سازش جملات مورد تفسير اميرالمومنين عليه‌السلام با روايت فوق و اصل عدم ضرر كه بطور مختصر توضيح داديم ميتوانيم مطالب زير را در نظر بگيريم:1- آثاري را كه اميرالمومنين عليه‌السلام از شدت عبادت در چشمان و شكم‌ها و صورتهاي آن مردان بزرگ توصيف فرمودند، ناشي از ضرر عميق جسماني كه صحت و تندرسي بدن را مختل ميسازد نميباشد. بهترين دليل اين معني شجاعت و سلحشوري و نيرومندي آن مردان راه حق بوده است كه در ميدانهاي جهاد از آنان بروز مي‌كرده است. آنان همانگونه كه توصيف شده‌اند، زهاد باللیل و آساد بالنهار (زاهدان شبانگاهي و شيران روز) بوده‌اند و بديهي است كه در صورت اختلال بدن بجهت بيماري و ناتندرستي، آن شجاعت و دلاوريها و سلحشوريها كه تاريخ جهادهاي اسلامي از آن مردان ثبت كرده است امكان‌پذير نمي‌گشت.2- از نظر فقاهي اگر اشخاصي بجهت ناتواني‌هاي جسماني نتوانند متحمل آن رياضتها و تلاشها بشوند، هيچگونه الزامي براي آنان وجود ندارد كه خود را با محروميتهايي كه مردان بزرگ در مسير تكامل مي‌گردند، به مشقت بيندازند.3- يك مسئله ديگر وجود دارد كه براي تكميل اين مبحث بايد مطرح شود. مسئله اينست كه اگر انسانهايي بجهت گرايشات روحاني شديد دست از لذائذ و آسايشهاي جسماني خود بردارند و حتي بمقدار معتدل هم به بدن مادي رسيدگي نكنند و دراين زندگاني به مقداري از ماده و ماديات قناعت كنند كه فقط نفس به كار روحاني خود در اين دنيا بپردازد، (بشرط آنكه از تكاليف فردي و اجتماعي خود باز نمانند) اشكال و اعتراضي براي آنان وجود ندارد.4- موضوع ديگري وجود دارد كه ميتواند در مسئله مورد بحث ما راهگشائي داشته باشد و آن عبارتست از آن قدرت روحي كه ميتواند در خود كالبد مادي تاثير ببخشد.باده از ما مست شد ني ما از او          قالب از ما هست شد ني ما از اواين قدرت كه از صاحب نظران بزرگ تاييد شده است، و همه‌ي ما خود در اشكال گوناگون آنرا مشاهده نموده‌ايم، در مقاومت بدن در برابر عوامل ضعف كه به آن وارد ميشود، نقش شگفت‌انگيزي دارد.بعنوان توضيح فقط يك مثال مختصري مي‌آورد كه نظاير آن فوق‌العاده فراوان است: شخصي كه در يكي از بيمارستانهاي آلمان عمل جراحي نموده و برگشته بود به اينجانب نقل كرد كه پس از آنكه دو روز از عمل جراحي من گذشت احساس كردم كه ميتوانم با حركت دادن سر و دست نمازم را در حدود ممكن بياورم. در حال نماز بودم كه پزشك معالج من وارد شد و از فرزند من كه در آلمان زندگي مي‌كرد و با زبان آلماني آشنايي كامل داشت پرسيد پدر شما با اين حركات چه كار مي‌كند؟ فرزندم گفت: عبادت واجب خود را بجاي مي‌آورد. چيزي نگفت و روي يك صندلي كه در اتاق بود نشست تا من از نماز فارغ شدم. رو كرد به فرزندم گفت: من خودم به تكاليف مذهبي عمل نمي‌كنم، ولي اينگونه عبادات براي ما كاملا مورد احترام و تقديس است، زيرا من در جنگ جهاني دوم در بيمارستانهاي سيار در جبهه مشغول طبابت بودم. مجروحين جنگي بطور كلي بر دو قسمت تقسيم ميشدند: قسمتي از آنان با اصابت يك يا دو زخم با اينكه در مواضع حساس آنان نبود خود را مي‌باختند، مي‌مردند. قسمتي ديگر كساني بودند كه چند برابر آنان زخم كاري (البته نه به مواضع خيلي حساس مانند مغز و قلب) برداشته بودند، با اينحال با كمال شادابي در حركت بودند و فراوان مي‌ديدم كه آنان سرود هم مي‌خوانند. بدانجهت كه اين تقسيم‌بندي استثنائي نبود و خيلي فراوان بود بر آن شدم كه علت آنرا بفهمم، موقعي كه به تحقيق رواني درباره‌ي آنان پرداختم، با كمال شگفتي ديدم كساني كه با جراحتهاي كوچك خود را باخته و مرده بودند آن قسمت از سربازان يا افسران بودند كه روح آنان بجهت نداشتن آرمان معنوي و بي‌اعتنائي به ماوراء طبيعت ضعيف بوده و نتونسته‌اند قدرتي براي مقاومت بدن ببخشند. و آن عده از سربازان و افسران كه با اصابت زخمهاي متعدد و كاري (حتي با بدنهاي نسبتا لاغري كه داشتند) با كمال شادابي حركت مي‌كردند و در معالجه‌ي زخمهاي خود و ديگران حتي به ما كمك هم مي‌كردند.آيا در تاثير قطعي دعاها در بيماريها و ديگر گرفتاريها ميتوان ترديد كرد؟ آيا هر يك از ما در طول عمر خود بارها اين پديده را مشاهده نكرده‌ايم. براي كساني كه از اين پديده‌ها مشاهده نكرده‌اند و خيلي ميل دارند كه از پرچمداران علم براي امكان اينگونه توانائي‌هاي فوق مادي و تاييدي ببيند، رجوع كنند به كتاب (انسان موجود ناشناخته) تاليف الكسيس كارل ترجمه آقاي پروز دبيري مبحث نيايش و تاثير آن. جلال‌الدين محمد مولوي براي اين مبحث ما مطلبي دارد كه طرح آن در اينجا بي‌فايده نيست. او مي‌گويد:زاهدي را گفت ياري در عمل          كم گري تا چشم را نايد خللگفت زاهد از دو بيرون نيست حال         چشم بيند يا نبيند آن جمالگر ببيند نور حق خود چه غمست            در وصال حق دو ديده چه كمستور نخواهد ديد حق را گو برو          اين چنين چشم شقي گو كور شوغم مخور از ديدگان عيسي تر است           چپ مرو تا بخشدت دو چشم راستعيسي روح تو با تو حاضر است           نصرت از وي خواه كاو خوش ناصر استاين ابيات ممكن است با يكي دو مسئله (2 و 3) قابل تفسير باشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس از بزرگان اصحاب پيامبر (ص) و برادران ديرين خود ياد مى كند، و در باره فقدان چنين مردانى بطور سرزنش مى پرسد: كجايند آنانى كه از دنيا روگردانيده، و همگى توان خود را در راه يارى دين صرف كردند، و اين پرسش همانند اين است كه يكى از ما، در سختى و شدّتى قرار گرفته باشد و در اين حال مى پرسد برادرم كجاست.سپس به بيان صفات پسنديده و اوصاف برجسته آنها مى پردازد تا رغبت شنوندگان را در پيروى از روش ستوده آنها بر انگيزد، و از اين كه داراى چنين صفاتى نيستند آنان را مورد عتاب و سرزنش قرار دهد.واژه «أولادها» منصوب به اسقاط حرف جرّ است زيرا فعل «ولهوا» بدون حرف جر متعدّى به دو مفعول نمى شود، چنان كه در حديث آمده است: «لا توّله والدة بولدها» (مادر را به واسطه فرزندش سرگشته و اندوهگين نكنيد)، زيرا آنان هنگامى كه آهنگ جهاد مى كردند، چهار پايان بچه دار را سوار شده و آنها را از فرزندانشان جدا مى ساختند.فرموده است: «و أخذوا بأطراف الأرض»،يعنى با تصرّف اطراف زمين آن را گرفتند، «زحفا زحفا و صفّا صفّا» هر دو مصدر توكيدى براى فعل محذوف خود هستند و جانشين حال مى باشند.فرموده است: «لا يبشّرون بالاحياء و لا يعزّون بالموتى» (عن القتلى):يعنى: آنان در اين راه به زنده خود توجّه نداشتند، و در صدد رعايت و حفظ حيات او نبودند، تا اين كه اگر در جهاد سالم بماند مژده بقاى او را به آنان دهند، و اگر كشته شود بر مرگ او بيتابى كنند، و به آنها تسليت گويند، بلكه آنها براى جهاد در راه خدا، خويش را خالص و از هر گونه اغراضى جز اين، مجرّد ساخته بودند، تا آن جا كه اگر در راه خدا كسى را مى كشتند، بر اين امر شادمان مى شدند، هر چند او پدر، و مقتول فرزند او، و يا عكس اين باشد.اين كه شب زنده دارى موجب زردى رخسار مى شود، براى اين است كه حرارت بدن را تحريك مى كند و آب و رنگ پوست را تباه، و بدن را خشك، و صفرا را زياد مى گرداند، و زردى رخسار، بويژه در افراد ضعيف مانند مردم مدينه و مكّه و حجاز از آثار اين عوامل است.منظور از «غبرة الخاشعين» (غبار اهل خشوع بر چهره آنان نشسته) تنگى معاش و بدى حال و جامه خشن و سوختگى چهره زاهدانى است كه از بيم عذاب خداوند به اين صفات آراسته شده، و خود را از آرايشها و خوشيهاى دنيا پيراسته اند.واژه «ظماء» را كه به معناى تشنگى است، براى اشتياق خود به ديدار آنها استعاره فرموده، به مناسبت اين كه مانند آب در هنگام شدّت تشنگى، به وجود آنها نياز است، و چون شوق به ديدار آنها را به منزله عطش بيان فرموده واژه «ظماء» را به كار برده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 130 أين القوم الّذين دعوا إلى الإسلام فقبلوه، و قرءوا القرآن فأحكموه، و هيجوا إلى الجهاد فولهوا وله اللّقاح إلى أولادها، و سلبوا السّيوف أغمادها، و أخذوا بأطراف الأرض زحفا زحفا، و صفّا صفّا، بعض هلك، و بعض نجى، لا يبشّرون بالأحياء، و لا يعزّون عن الموتى، مره العيون من البكاء، خمص البطون من الصّيام، ذبل الشّفاه من الدّعاء، صفر الألوان من السّهر، على وجوههم «عليهم خ» غبرة الخاشعين، أولئك إخواني الذّاهبون، فحقّ لنا أن نظماء إليهم، و نعض الأيدي على فراقهم.اللغة:و (اللّقاح) بكسر اللّام الابل الواحدة لقوح كصبور و هي الحلوب أو التي نتجت هى لقوح إلى شهرين أو ثلاثة، ثمّ هي لبون و (زحف) اليه كمنع زحفا و زحوفا و زحفانا مشى، و الزحف أيضا الجيش لأنّهم يزحفون إلى العدوّ و يمشون و (الصّف) مصدر كالتصفيف و يقال أيضا للقوم المصطفين.و (المره) بضمّ الميم و سكون الراء مرض في العين بترك الكحل من مرهت عينه كفرحت فسدت بترك الكحل و (خمص البطن) مثلّثة خلاه (ذبل) الشي ء ذبولا من باب قعد قلّ نضارته و ذهب ماؤه و (الظماء) محرّكة شدّة العطش.الاعراب:و قوله أين القوم أين كلمة استفهام استعملت هنا مجازا في التحسّر و التأسّف على السّلف الماضين، و هو من باب تجاهل العارف، و أغمادها منصوب بنزع الخافض أو بدل من السيوف، قلب و أخذوا بأطراف الأرض، إمّا من باب القلب أى أخذوا الأرض بأطرافها كما تقول: أخذوا بزمام النّاقة، أو الباء زائدة، أى أخذوا على النّاس أطراف الأرض أى حصروهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 132 و زحفا زحفا و صفا صفا، منصوبان على الحال من فاعل أخذوا، أى زحفا بعد زحف و صفا بعد صف، أى ذوى صفوف كثيرة و لا يمنع جمودهما إمّا لعدم اشتراط الاشتقاق في الحال، أو لامكان التأويل المشتق بناء على الاشتراط، و يجوز انتصابهما على المصدر، أى يزحفون زحفا و يصطفون صفا.و التنوين في قوله: بعض هلك و بعض نجا، للتعويض، أى بعضهم هلك و بعضهم نجا، و كذلك اللّام في قوله: لا يبشّرون بالأحياء و لا يعزّون بالموتى، و جملة اولئك اخوانى الذّاهبون، استينافية بيانية.المعنى:ثمّ تأسّف على السّلف الماضين من رؤساء الدّين كحمزة و جعفر و سلمان و أبي ذر و المقداد و عمّار و نظرائهم و تحسّر على فقدهم فقال (أين القوم الذين دعوا إلى الاسلام فقبلوه) بأحسن القبول (و قرءوا القرآن فأحكموه) أى جعلوه محكما و أذعنوا بكونه من اللَّه و أنّ المورد له رسول اللَّه، و تدبّروا في معانيه و عملوا بمضامينه و أخذوا تأويله و تنزيله ممّن نزل في بيته. (و هيجوا إلى الجهاد فولهوا وله اللّقاح إلى أولادها) أى اشتاقوا إلى الجهاد اشتياق النّاقة المرضعة إلى أولادها، و على النسخة الثّانية التضمّنة لسقط لفظ الوله فالمعنى أنهم جعلوا اللّقاح و الهة إلى أولادها لركوبهم اياها عند خروجهم إلى الجهاد (و سلبوا السّيوف) من (أغمادها) و جفونها أو سلبوا أغماد السّيوف منها (و أخذوا بأطراف الأرض) أى أخذوا الأرض بأطرافها و تسلّطوا عليها، أو أخذوا على النّاس أطرافها و حصروهم و ضيّقوا عليهم (زحفا زحفا و صفّا صفّا) يعنى حالكونهم جيشا بعد جيش و صفّا بعد صفّ (بعض هلك و بعض نجا) كما أخبر اللَّه تعالى عنهم بقوله: فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلا.ثمّ أشار إلى انقطاع علائقهم من الدّنيا بقوله (لا يبشّرون بالأحياء و لا يعزّون عن الموتى) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 137 يعني إذا ولد لهم ولد فهم لا يبشّرون به و إذا مات منهم أحد فهم لا يعزّون عنه، أو أنهم لشدّة ولههم إلى الجهاد لا يفرحون ببقاء حيّهم حتّى يبشّروا به، و لا يحزنون لقتل قتيلهم حتّى يعزّوا عنه، و هذا هو الأظهر سيما على ما في بعض النسخ من لفظ القتلى بدل الموتى.ثمّ أشار إلى مراتب زهدهم و خوفهم و خشيتهم من اللَّه تعالى فقال (مره العيون من البكاء خمص البطون من الصيام ذبل الشفاة من الدّعاء صفر الألوان من السّهر) أراد أنهم من شدّة بكائهم من خوف اللَّه سبحانه صارت عيونهم فاسدة، و من كثرة صيامهم ابتغاء لمرضاة اللَّه صارت بطونهم ضامرة، و من المواظبة على الدّعاء ظلّت شفاههم قليلة النداوة و النظارة، و من المراقبة على التهجد و القيام باتت ألوانهم متغيّرة مصفرّة. (عليهم غبرة الخاشعين) و سيماء الخائفين (اولئك اخوانى الذاهبون فحقّ لنا) و خليق بنا (أن نظماء) و نشتاق (إليهم) أسفا عليهم (و نعضّ الأيدى على فراقهم) حسرة على فقدانهم قال الشّارح المعتزلي بعد أن ذكر أنّ المشار إليه بأولئك من كان في بدء الاسلام و خموله و ضعفه أرباب زهد و عبادة و شجاعة كمصعب بن عمير و سعد بن معاذ و جعفر ابن أبي طالب و عبد اللَّه بن رواحة و كعمّار و أبي ذر و المقداد و سلمان و خباب و جماعة من أصحاب الصفة ما هذا لفظه:و قد جاء في الأخبار الصحيحة أنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال إنّ الجنّة لتشتاق إلى أربعة: عليّ، و عمّار، و إبى ذر، و المقداد، و جاء في الأخبار الصّحيحة أيضا أنّ جماعة من أصحاب الصفّة مرّ بهم أبو سفيان بن حرب بعد الاسلام فعضّوا أيديهم عليه و قالوا وا أسفاه كيف لم تأخذ السيوف مأخذها من عنق عدوّ اللَّه، و كان معه أبو بكر فقال لهم: أ تقولون هذا لسيّد البطحاء؟ فرفع قوله إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فأنكره و قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لأبي بكر انظر لا تكون أغضبتهم فتكون قد أغضبت ربك، فجاء أبو بكر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 138 إليهم و ترضاهم سألهم أن تستغفروا له، فقالوا: غفر اللَّه لك.أقول: إذا كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قد أنكر ما صدر من أبي بكر في حقّ أهل الصّفة مع أنه لم يكن بشي ء يعبأ به فكيف لا ينكر ما صدر عنه في حقّ أمير المؤمنين من غصبه عليه الخلافة مع أنّ نسبة أهل الصفة إليه ليست إلّا نسبة الرّعية إلى السّيد و العبد إلى المولى، و إذا كان غضبهم موجبا لغضب الرّب فكيف لا يوجب غضبه عليه السّلام غضبه سبحانه؟ و قد قال تعالى: من أهان لي وليّا فقد بارزني بالمحاربة ثمّ أقول: انظر إلى تزوير هذا اللّعين كيف ترضى أهل الصفّة فيما قال مع أنه لو كان ذنبا فلم يكن إلّا من صغاير الذّنوب و هينات السيئات و لم يطلب الرّضا من عليّ المرتضي فيما فعل في حقه من الظلم و الخطاء مع كونه من عظائم الجرائر و موبقات الكبائر، و لم يسأل الاستغفار من فاطمة الزّهراء عليها السّلام بنت خاتم الأنبياء مع ما فعل في حقّها من الظلم و الأذى، حيث غصب منها فدك و ألجأها إلى الخروج من قعر بيتها إلى الملاء، و ألبسها ثوب الصّغار و الصماء مع أنّ هذا كان أولى بسؤال الاستغفار فأولى.ثمّ العجب من الشارح مع روايته لهذه الأحاديث الفاضحة و حكمه بصحّتها كيف يركن إلى أبي بكر و يتّخذه وليّا؟ بلى من لم يجعل اللَّه له نورا فما له من نور.الترجمة:كجايند گروهى كه دعوت شدند باسلام پس قبول كردند او را، و خواندند قرآن را پس محكم نمودند آنرا، و برانگيخته شدند بسوى جهاد پس شوقمند شدند بآن مثل اشتياق شتران شيرده بسوى اولاد خود، و كشيدند شمشيرها را از غلافهاى آنها، و گرفتند أطراف زمين را بر مردمان دسته بدسته و صف بصف، بعضى از ايشان هلاك شدند، و بعضى نجات يافتند در حالتى كه بشارت داده نمى شدند بر زندگان، و تعزية كرده نمى شدند بر مردگان ايشان تباه چشمان بودند از شدّت گريه، و لاغر شكمان بودند از كثرت روزه خشك لبان بودند از بسيارى دعا و زارى، زرد رنگان بودند از زيادتي تهجّد و بيدارى بر روى ايشانست غبارهاى خشوع كنندگان، ايشان برادران روندگان منند، پس سزاوار است كه مشتاق شويم بسوى وصال ايشان، و بگزيم انگشتان خود را بر حسرت و فراق ايشان  
بخش ۳ : پرهیز از وسوسه شیطان [منبع]

إِنَّ الشَّيْطَانَ يُسَنِّي لَكُمْ طُرُقَهُ، وَ يُرِيدُ أَنْ يَحُلَّ دِينَكُمْ عُقْدَةً عُقْدَةً، وَ يُعْطِيَكُمْ بِالْجَمَاعَةِ الْفُرْقَةَ وَ بِالْفُرْقَةِ الْفِتْنَةَ، فَاصْدِفُوا عَنْ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ، وَ اقْبَلُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا إِلَيْكُمْ وَ اعْقِلُوهَا عَلَى أَنْفُسِكُمْ.

يُسَنِّى : آسان ميكند.
اصْدِفُوا : دورى كنيد، اعراض كنيد.
نَزَغَاتُهُ : وسوسه هايش.
اعْقِلُوهَا : آن را نگهداريد و از دست ندهيد. 
يُسَنِّى : عالى و آسان نشان مى دهد
إصدِفوا : اعراض كنيد
نَزَغات : تحريكات
نَفَثات : دميدنها
إعقِلوا : ببنديد 
۳. هشدار از فريب كارى شيطان:
همانا شيطان(۱)، راه هاى خود را به شما آسان جلوه مى دهد، تا گره هاى محكم دين شما را يكى پس از ديگرى بگشايد، و به جاى وحدت و هماهنگى، بر پراكندگى شما بيفزايد. از وسوسه و زمزمه و فريب كارى شيطان روى گردانيد، و نصيحت آن كس را كه خيرخواه شماست گوش كنيد، و به جان و دل بپذيريد.
______________________________
(۱). مقصود امام در اينجا از شيطان، معاويه است كه با مكر و حيله عمرو عاص لشكر اسلام را پريشان ساخت.
 
(8) شيطان راههاى (ضلالت و گمراهى) خود را براى شما آسان مى گرداند، و مى خواهد با گشودن گره از پى گره استوارى دين شما را سست گرداند (تا در نتيجه دست از حقائق برداشته كافر شويد) و بعوض جماعت و اتّحاد تفرقه و جدائى و بر اثر تفرقه و جدائى فتنه و فساد در شما توليد نمايد،
(9) پس از وسوسه ها و افسونهاى او رو گردانيد (فريب نخورده به دستورش رفتار ننمائيد) و از كسيكه (امام عليه السّلام) پند و اندرز را هديّه و ارمغان بشما مى دهد قبول كنيد و آنرا حفظ نمائيد (بپذيريد و رفتار كنيد تا در دنيا و آخرت سعادتمند شويد).
 
شيطان راه خود را برايتان هموار نموده، مى خواهد گره رشته ايمانتان بگلسد و به جاى اتحاد كارتان را به تفرقه كشد و فتنه و فساد برانگيزاند. از وسوسه ها و افسونهايش اعراض كنيد. اندرز كسى را، كه آن را به شما هديه مى كند، بپذيريد و آويزه گوش جان سازيد.
 
شيطان راه هاى انحرافى خويش را براى شما آسان جلوه مى دهد، و مى خواهد (رشته هاى محکم) دين شما را گره گره بگشايد و به جاى اتحاد و هماهنگى، ايجاد تفرقه کند و به وسيله تفرقه، فتنه بر پا سازد. حال که چنين است: از وسوسه ها و فريب هاى او روى بگردانيد و نصيحت را از کسى که به شما هديه مى کند، پذيرا شويد، و آن را محکم در درون جان خويش نگهدارى کنيد.
 
شيطان راههاى خود را به شما آسان مى نمايد، و خواهد كه گرههاى استوار دينتان را يكى پس از ديگرى بگشايد، و به جاى هماهنگى بر پراكندگى تان بيفزايد. پس، از دمدمه، و وسوسه او روى برگردانيد، و نصيحت آن كس را كه خيرخواه شما است قبول كنيد، و در گوش كشانيد، و به جان بپذيريد -تا زيانبار ممانيد-.
 
بدون شك شيطان راههاى خود را براى شما هموار مى كند، و مى خواهد گره هاى محكم دينتان را از پى هم باز كند، و به جاى اتفاق پراكندگى ايجاد نمايد، و از پراكندگى فتنه به پا كند، از وساوس و افساد او روى بگردانيد، و از آنان كه پند و خير خواهى به شما هديه مى دهند پذيرش داشته باشيد، و آن را محكم بر خود ببنديد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏5، ص: 224-221 از وسوسه هاى شيطان بر حذر باشيد:در پايان خطبه از آن جا که سرچشمه بسيارى از بدبختيها و مشکلاتى که نمونه هاى آن در کلام امام (عليه السلام) آمد، وسوسه هاى شيطان است. امام (عليه السلام) به همه يارانش هشدار مى دهد، که مراقب توطئه هاى شيطان، و طرق نفوذ او باشند، و با چهار جمله، همه گفتنيها را بطور خلاصه بيان مى کند :مى فرمايد : «شيطان راههاى انحرافى خويش را براى شما آسان جلوه مى دهد» (تا گام در طريق او بگذاريد) (إنَّ الشَّيْطَانَ يُسَنِّي(1) لَکُمْ طُرُقَهُ).و از آن جا که از روش سياست گام به گام، استفاده مى کند «مى خواهد (رشته هاى محکم) دين شما را گره گره بگشايد» (و اعتقادات و اعمال شما را يکى بعد از ديگرى بر باد دهد) (وَيُرِيدُ أَنْ يَحُلَّ دِينَکُمْ عُقْدَةً عُقْدَةً).برنامه ديگر او اين است که : «به جاى اتحاد و هماهنگى ايجاد تفرقه کند» (وَيُعْطِيَکُمْ بِالْجَمَاعَةِ الْفُرْقَةَ).«و به وسيله تفرقه فتنه بر پا سازد !» (وَبِالْفُرْقَةِ الْفِتْنَةَ).آرى نخستين برنامه شيطان اين است که بيراهه هاى خطرناک را در نظر انسان، شاه راه مستقيم جلوه مى دهد، و با روش تساهل و تسامح همگان را به طرق خود دعوت مى کند، و طريق اطاعت الهى را مشکل و خشن و ناهموار جلوه گر مى سازد هنگامى که انسان، در طريق او گام گذارد، در هر قدم او را به ترک قانونى از قانونهاى الهى و ترک پيمانى، از پيمانهاى مقدّس دينى، وادار مى سازد، همان طور که قرآن مجيد چهار بار روى اين معنا تکيه کرده که « (وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ); از گامهاى شيطان پيروى نکنيد».و در جاى ديگر مى فرمايد : « (وَمَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ فَإنَّهُ يَأمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَالْمُنْکَرِ); و هر کس از گامهاى شيطان پيروى کند (گمراه مى شود) چرا که او به فحشا و منکر دعوت مى کند»(2).و هنگامى که انسان را نسبت به احکام الهى، بى تفاوت کرد و هوا وهوسها بر جامعه حاکم شد، با استفاده از تضادّهاى منافع مادى، وتعصبهاى جاهلى، مردم را به تفرقه دعوت مى کند همان گونه که در قرآن مجيد مى خوانيم : « (إنَّما يُرِيْدُ الشَّيْطانُ اَنْ يُوْقِعَ بَيْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَالْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ); شيطان مى خواهد در ميان شما عداوت و دشمنى بواسطه شراب و قمار ايجاد کند»(3).بديهى است هنگامى که آتش اختلاف و نفاق، در جامعه روشن شود فتنه ها به دنبال آن آشکار مى گردد. و فتنه ها دين و دنياى انسانها را تباه مى سازد.در ماجراى «صفين» دقيقاً همين برنامه هاى شيطانى اجرا شد، نخست شيطان به آنها القا کرد که پذيرش حکميّت سهلترين راه براى رسيدن به صلح و آرامش است سپس آنها را به نافرمانى در برابر دستورات محکم اميرمؤمنان (عليه السلام) در زمينه جهاد دعوت نمود و به دنبال آن تفرقه و نفاق در آن لشکر عظيم افکند که نتيجه آن فتنه «عمروعاص» و فتنه خوارج بود.سپس امام (عليه السلام) براى اين که اصحاب و يارانش در اين دام نيفتند مى فرمايد : «حال که چنين است از وسوسه ها و فريبهاى او روى بگردانيد و نصيحت را از کسى که به شما هديه مى کند پذيرا شويد، و آن را محکم در درون جان خويش نگهدارى کنيد» (فَاصْدِفُوا(4) عَنْ نَزَغَاتِهِ(5) وَ نَفَثَاتِهِ(6)، وَاقْبَلُوا النَّصِيحَةَ مِمَّنْ أَهْدَاهَا اِلَيْکُمْ، وَاعْقِلوهَا(7) عَلَى أَنْفُسِکُمْ).در عصر و زمان ما نيز مطلب همين گونه است، نخست شيطان طرق انحرافى خودرا سهل و آسان نشان مى دهد، و گروهها را به سوى خود مى کشاند و بعد ارزش هاى اسلامى را يکى يکى از آنها مى گيرد، سپس در ميان آنها تفرقه مى افکند و به دنبال تفرقه آتش فتنه هاى سياسى و اجتماعى و اقتصادى را روشن مى کند.* * *پی نوشت:1. «يسنّى» از ريشه «سناء» به معنى روشنايى است و هنگامى که به باب تفعيل برود به معنى سهل وآسان نمودن است.2. بقره، آيات 168 و 208. انعام، آيه 142. نور، آيه 21.3. مائده، 91.4. «اِصْدِفوا» از مادّه «صدف» (بر وزن عطف) به معنى اعراض کردن و منصرف شدن است.5. «نزغات» جمع «نزغة» (بر وزن ضربه) به معنى فريب دادن است.6. «نفثات» جمع «نفثة» در اين جا به معنى وسوسه کردن است.7. «اعقلوا» از مادّه «عقل» (بر وزن دغل) به معنى بستن پاى شتر است، سپس به نگهدارى هر چيزى اطلاق شده و عقل به معنى خرد نيز از همين ريشه است زيرا انسان را از کارهاى خلاف باز مى دارد. 
شرح علامه جعفری«ان الشيطان يسني لكم طرقه و يريد ان يحل دينكم عقده عقده، و يعطيكم بالجماعه الفرقه، و بالفرقه الفتنه، فاصدفوا عن نزغاته و نفثاته، و اقبلوا النصيحه ممن اهداها اليكم و اعقلوها علي انفسكم» (قطعي است كه شيطان راه‌هاي خود را براي شما هموار ميسازدو مي‌خواهد عقائد پذيرفته‌ي شما را يكي پس از ديگري باز كند، و پراكندگي را براي شما جانشين جمعيت و الفت بسازد و از پراكندگي شما آشوب و فتنه حاصل بدارد. پس اي مردم، از وسوسه‌ها و تبهكاريهاي شيطان رويگردان شويد و بپذيريد نصيحت را از كساني كه نصيحت را به شما اهداء مي‌كنند و آن پند را براي خود با تعقل و انديشه دريابيد).شيطان بخوبي ميداند كه براي اغواي شما فرزندان آدم از چه راهي وارد شود و چگونه عقايد ديني شما را از درون شما بزدايد:اين دشمن بسيار نيرومند را نبايد دست كم گرفت و نبايد از وي غفلت كرد. اين همان دشمن غدار نابكار است كه ميداند كه براي اغواي فرزندان آدم عليه‌السلام چه دامي بگستراند و چگونه حملات خود را بر عقايد انساني ماهرانه انجام بدهد. اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير دو مسئله را درباره‌ي اغواي شيطان متذكر شده است:يكي اينكه- شيطان طرق مختلف فريفتن مردم را مي‌داند و مي‌فهمد كه از چه راهي به گمراه كردن انسان وارد شود.دوم اينكه شيطان براي سلب عقايد اولاد آدم دست به حمله‌ي آشكار و ناگهاني بيك بار نميبرد، بلكه با نيرنگهاي بسيار پنهاني و تدريجي دست به كار ميشود و از اعمال كينه‌توزي خود درباره‌ي فرزندان آدم خوشحال مي‌گردد.اين روايت از پيامبر اكرم صلي‌الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه: «ان الشيطان يجري من ابن آدم مجري الدم» (شيطان در وجود اولاد آدم عليه‌السلام مانند خون در رگهايش در جريان است) بدانجهت كه قدرت اغواگيري شيطان در حد علت تامه نيست و انسان ميتواند با قدرت شخصيت خود، شيطان را از خود دور نمايد، لذا اين موجود خبيث دفعتا و با يك حمله وارد عرصه‌ي پيكار با عقايد انسان نميگردد، بلكه همچنان كه با مهارت در كيفيت اغواء دست به كار مي‌شود حمله‌ي خود را به تدريج از نقاط ضعف آدمي شروع مي‌كند و همانگونه كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرمود: به تباه ساختن يكايك عقائد و باورهاي آدمي مي‌پردازد. شيطان نخست معاصي را در نظر انسان سبك جلوه مي‌دهد و با تاريك ساختن تدريجي درون آدم به دستبرد به عقائد او مي‌پردازد. خداوند متعال مي‌فرمايد: «ثم كان عاقبه الذين اساوا السواي ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزوون» (پس عاقبت امر كساني كه مرتكب بديها شدند آيات خداوندي را تكذيب نمودند و آن آيات را مورد استهزاء قرار دادند). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )مراد از واژه «عقدة»، دين و آيينها و قانونهايى است كه موجب استوارى اساس آن است و مقصود از جمله «يحلّ دينكم عقدة عقدة»، اين است كه شيطان پشت پا زدن به قانونها و سنّتهاى دين را در نظر شما خوب جلوه داده، و پيوندهاى شما را با آن، يكى پس از ديگرى مى گسلاند، و «عقده» عبارت از سنّت اجتماعى است كه شارع مقدّس بنا به مصالح امّت وضع، و در اجراى آن تأكيد كرده است، و جدايى از اجتماع، موجب گسستن اين پيوند است. «نزغات شيطان» همان حركات فسادانگيز، و «نفثات» او وسوسه هايى است كه پياپى در دلها به وجود مى آورد، و مراد از كسى كه نصيحت و خيرخواهى را به شما اهدا مى كند، خود آن بزرگوار است، و توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 131 إنّ الشّيطان يسنّي لكم طرقه، و يريد أن يحلّ دينكم عقدة عقدة، و يعطيكم بالجماعة الفرقة «و بالفرقة الفتنة خ»، فاصدفوا عن نزغاته و نفثاته، و اقبلوا النّصيحة ممّن أهداها إليكم، و اعقلوها على أنفسكم. (24958- 24751)اللغة:و (سنّاه) تسنية فتحه و سهله و (الفرقة) و في بعض النسخ بكسر الفاء و هو الطائفة من الناس و الجمع فرق كسدرة و سدر و في بعضها بالضّم و هو اسم من فارقته مفارقته و فراقا.الاعراب:و الباء في قوله: و يعطيكم بالجماعة الفرقة للمقابلة و العوض.المعنى:ثمّ نبّههم عليه السّلام على مكائد الشيطان و تدليساته و على أنّ غرض هذا اللّعين أن يصدفهم عن منهج الرشاد و السداد إلى وادى التيه و الفساد فقال (إنّ الشّيطان يسنى لكم طرقه) أى يفتحها و يسهلها (و يريد أن يحلّ دينكم) الذي عقدتم و أحكمتموه في صدوركم (عقدة) بعد (عقدة و يعطيكم بالجماعة الفرقة) أى يبدّل اجتماعكم بالافتراق و اتّفاقكم بالنفاق.و غرضه من ذلك كما علمت أن يحيدهم عن جادّة الهداية إلى طريق الضلالة فيوقع بينهم الفتنة و العداوة كما قال في بعض النسخ (و بالفرقة الفتنة- فاصدفوا) أى اعرضوا (عن نزعاته) و فساداته التي يفسد بها القلوب (و نفثاته) أى وساوسه التي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 139 ينفث بها في الصدور (و اقبلوا النصيحة ممّن أهداها إليكم) أراد به نفسه عليه السّلام (و اعقلوها على أنفسكم) أى اربطوها عليها و شدّوها بها كما يعقل البعير الشموس بالعقال، و يشدّ الفرس الجموع بالوثاق.تكملة:هذا الكلام مروىّ في الاحتجاج إلى قوله بأشطان الركيّ، قال: احتجاجه عليه السّلام على الخوارج لما حملوه على التحكيم ثمّ أنكروا عليه ذلك و نقموا عليه أشياء غير ذلك، فأجابهم عليه السّلام عن ذلك بالحجة و بيّن لهم أنّ الخطاء من قبلهم بدأ و إليهم يعود، روى أنّ رجلا من أصحابه قام إليه فقال: نهيتنا عن الحكومة إلى آخر ما رواه كما في الكتاب إلّا أنّ فيه بدل: يجعل اللَّه خيرا، جعل اللَّه خيرا.الترجمة:بدرستى كه شيطان ملعون سهل و آسان مى گرداند براى شما راههاى خود را، و مى خواهد كه بگشايد دين شما را گره گره، و بدهد شما را بعوض جمعيت جدائى را، و بواسطه جدائى فتنه و فساد را، پس اعراض نمائيد از فسادهاى او و از وسوسهاى او، و قبول نمائيد نصيحت را از كسى كه هديه كرد آن نصيحت را بسوى شما و به بنديد آن نصيحت را بنفسهاى خود. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom