خطبه ۱۲۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۲۰ : موعظه‌هایی از امیرالمؤمنین [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) يذكر فضله و يعظ الناس :
تَاللَّهِ لَقَدْ عُلِّمْتُ تَبْلِيغَ الرِّسَالاتِ وَ إِتْمَامَ الْعِدَاتِ وَ تَمَامَ الْكَلِمَاتِ، وَ عِنْدَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ أَبْوَابُ الْحُكْمِ وَ ضِيَاءُ الْأَمْرِ.
أَلَا وَ إِنَّ شَرَائِعَ الدِّينِ وَاحِدَةٌ وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ، مَنْ أَخَذَ بِهَا لَحِقَ وَ غَنِمَ، وَ مَنْ وَقَفَ عَنْهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ.
اعْمَلُوا لِيَوْمٍ تُذْخَرُ لَهُ الذَّخَائِرُ وَ تُبْلَى فِيهِ السَّرَائِرُ، وَ مَنْ لَا يَنْفَعُهُ حَاضِرُ لُبِّهِ فَعَازِبُهُ عَنْهُ أَعْجَزُ وَ غَائِبُهُ أَعْوَزُ، وَ اتَّقُوا نَاراً حَرُّهَا شَدِيدٌ وَ قَعْرُهَا بَعِيدٌ وَ حِلْيَتُهَا حَدِيدٌ وَ شَرَابُهَا صَدِيدٌ.
أَلَا وَ إِنَّ اللِّسَانَ الصَّالِحَ يَجْعَلُهُ اللَّهُ تَعَالَى لِلْمَرْءِ فِي النَّاسِ خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْمَالِ يُورِثُهُ مَنْ لَا يَحْمَدُهُ.

العِدَات : جمع «عِدَة»، وعده ها.
قَاصِدَةٌ : مستقيم.
عَازِب : پنهان، دور، غائب.
اعْوَز : ناياب تر.
الصَّدِيد : خونابه اى كه از زخم خارج ميشود، آب جوشان.
اللِّسَان الصَّالِح : ذكر خير. 
رِسالات : مأموريتها
عِدات : وعده ها، جمع عدة
قاصِدة : متوسط و عادلانه
عازِب : غائب، عقل عازب : عقل اكتسابى
صَديد : چرك، آبى كه از زخم و جراحت مى آيد
لسان صالح : زبان شايسته، نام نيك 
ياد آورى ويژگى هاى اهل بيت عليه السّلام و اندرز ياران:
به خدا سوگند تبليغ رسالت ها، وفاى به پيمان ها، و تفسير اوامر و هشدارهاى الهى به من آموزش داده شده، درهاى دانش و روشنايى امور انسان ها نزد ما اهل بيت پيامبر عليهم السّلام است.
آگاه باشيد كه قوانين دين يكى و راههاى آن آسان و راست است، كسى كه از آن برود به قافله و سر منزل رسد، و غنيمت برد، و هر كس كه از آن راه نرود گمراه شده پشيمان گردد.
مردم براى آن روز كه زاد و توشه ذخيره مى كنند، و اسرار آدميان فاش مى گردد، عمل كنيد.
كسى كه از خرد خويش بهرمند نگردد براى پند گرفتن از عقل و فكر ديگران عاجزتر است، كه آن غائب براى كمك كردن از عقل حاضر او ناتوان تر است.
از آتشى بپرهيزيد كه حرارتش شديد، و عمق آن ناپيدا، و زيور آن غل و زنجير، آشاميدنى آن زرد آب و چرك جوشان است.
آگاه باشيد نام نيكى كه خدا براى كسى ميان مردم قرار دهد، بهتر از مالى است كه براى ديگران باقى مى گذارد كه او را ستايش نمى كنند.(۱)
_______________________________
(۱). نام نيكو گر بماند ز آدمى             به كز او ماند سراى زرنگار (سعدى)
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در مدح و منقبت خود و ائمّه اطهار عليهم السّلام و دستور به اطاعت و پيروى مردم از ايشان و ترغيب بعمل صالح و ياد آورى سختى عذاب روز رستخيز):
(1) سوگند بخدا رساندن پيغامها و وفاى به وعده ها و همه معانى (و تفسير و تأويل قرآن كريم) را ياد گرفتم (پيغمبر اكرم بمن ياد داد)
(2) و ابواب علم و معرفت (دانشها و خدا شناسى) و راه روشن (رستگارى در دين و دنيا) نزد ما اهل بيت (امام و يازده فرزند آن بزرگوار عليهم السّلام) مى باشد (پس براى رسيدن به سعادت هميشگى و رهائى از بدبختى بايد از ما اطاعت و پيروى شود)
(3) آگاه باشيد احكام و قوانين دين خداوند سبحان يكنواخت است (آنچه ما مى گوئيم همان فرمايشات رسول خدا است و اختلافى در آنها نيست) و راههاى آن هموار و راست (اعوجاج و كجى يعنى ضلالت و گمراهى در آنها نيست، پس) هر كه از احكام پيروى نموده در آن راهها قدم نهاد بحقّ ملحق و بهره مند شد، و هر كه زير بار نرفت (از احكام پيروى نكرده در آن راهها قدم ننهاد) گمراه و پشيمان شد.
(4) عمل كنيد (طبق دستور خدا و رسول و ائمّه هدى) براى روزى (قيامت) كه ذخيره ها براى آنروز اندوخته ميشود، و انديشه ها (ى درست و نادرست و اعمال نيك و بد) در آنروز آشكار مى گردد،
(5) و بكسيكه عقل و انديشه حاضر او سودى نرساند عقلى كه از او دور و پنهانست ناتوانتر است به سود رساندن و ناياب (هر كه امروز كارى انجام نداده وقت را ضائع و تباه نمايد فردا از كار درمانده تر و اميد اصلاح از او كمتر باشد، پس بدستور خدا و رسول و ائمّه رفتار نمائيد شايد فردا مرگ شما را دريابد و فرصت از دست برود)
(6) و بپرهيزيد از آتشى كه گرمى آن سخت و ژرفى آن بسيار و زيور آن آهن و آشاميدنى آن زرداب است.
(7) آگاه باشيد نام نيكوئى كه خداوند به شخصى در ميان مردم عطاء فرمايد بهتر است از ثروت و دارائى كه بميراث مى گذارد براى كسيكه سپاسگزار او نباشد (كار خوب و انفاق و بخشش در راه خدا كه موجب نام نيكو در دنيا و ثواب در آخرت است بهتر است از دارائى كه براى ديگرى بميراث گذارد، زيرا نام نيكو در ميان مردم سبب ميشود كه از خويشان و بيگانگان هر كه بشنود طلب مغفرت كند و امّا ارث فقط به ارث برنده نتيجه مى بخشد. در خطبه بيست و سوّم در شرح جمله «و لسان الصّدق يجعله اللّه للمرء فى النّاس خير له من المال يورّثه غيره» اين موضوع مفصّلتر بيان شد).
 
به خدا سوگند، رساندن پيامها و وفاى به وعده ها و معنى كلمات را به من آموختند. ابواب حكمت، نزد ما اهل بيت است و چراغ دين را ما افروخته ايم.
بدانيد، كه راههاى دين همه يك راه است، راهى هموار و مستقيم. هر كه قدم در آن نهد به مقصد رسد و غنيمت برد و هر كه بدان راه نرود گمراه شود و پشيمانى برد.
براى روزى كه همه اندوخته ها براى آن روز است عمل كنيد. روزى كه رازهاى درون آشكار شود، كسى را كه عقل حاضر خود سود ندهد، عقلى كه غايب از اوست، عاجزتر از آن است كه سودش دهد. از آتشى كه گرميش سخت است و ژرفايش بسيار و زيورش آهن [و نوشيدنيش چرك وريم،] بپرهيزيد.
بدانيد ذكر خيرى كه خدا در دهان مردم اندازد از مالى كه به ميراث مى گذارد تا ديگران بخورند و زبان به سپاس نگشايند، بسى بهتر است.
 
به خدا سوگند! تبليغ رسالتها، و وفاى به وعده ها، و تفسير کلمات الهى، به من آموخته شده است، و درهاى حکمت و احکام الهى، و اسباب روشنايى امور نزد ما اهل بيت است.
آگاه باشيد! تعليمات و قوانين دين، يکى است و راه هاى آن مستقيم و نزديک و سهل است. کسى که از آن راه برود به منزل مقصود مى رسد و غنيمت مى برد، و آن کس که از آن باز ايستد گمراه و پشيمان مى گردد.
براى آن روز که ذخيره ها پس انداز مى شود و اسرار درون فاش مى گردد، عمل (صالح) انجام دهيد، کسى که از عقل موجود خويش بهره نگيرد، در بهره گيرى از مسائل عقلى دور دست ناتوان تر، و در استفاده از عقل پنهان (مسائل پيچيده) بى نصيب تر خواهد بود.
از آتشى که حرارتش شديد و عمق آن زياد و زيورش غل و زنجير آهنين است، و آشاميدنى آن آب جوشان است بپرهيزيد!
آگاه باشيد! نام نيکى که خداوند پس از درگذشت انسان، براى او در ميان مردم قرار مى دهد بهتر از مالى است که انسان آن را به ارث براى کسانى مى گذارد که هرگز سپاسش را نمى گويند!
 
به خدا كه دانستم رساندن پيامها را، و انجام دادن وعده ها را، و بيان داشتن امر و نهى ها را. درهاى حكمت الهى نزد ما اهل بيت گشوده است، و چراغ دين با راهنمايى ما افروخته است.
بدانيد كه راههاى دين -كه نزد ماست- يك راه است، و آن راست -و كوتاه است- كسى كه آن راه را پيش گيرد، به منزل رسيده و غنيمت برده، و كسى كه در آن نرود، گمراه است، و پشيمانى خورده.
براى روزى كار كنيد كه اندوخته ها براى آن نهند تا به كار شود، و رازها در آن روز آشكار شود.
آن را كه سودش ندهد خردى كه دارد، چگونه از خردى كه با او نيست سود بردارد كه آن غايب، ناتوانتر است از آنچه پيداست. و آن پنهان، محتاجتر است از آنچه هويداست.
از آتشى بپرهيزيد، كه گرمى آن سخت است و ژرفاى آن دورتك و پر از بيم، زيور آن آهن و نوشيدنى آن زردآب و چرك و ريم.
بدانيد نام نيك كه خدا براى كسى ميان مردم گذارد، بهتر از مال است كه او براى كسى نهد، كه او را سپاس ندارد.
 
از سخنان آن حضرت است در فضيلت خود و موعظه ياران:
به خدا سوگند كه تبليغ احكام الهى، و تحقق بخشيدن وعده ها (ى حق)، و همه كلمات به من تعليم داده شده. ابواب حكمت و روشنى امر نزد ما اهل بيت است.
بدانيد كه قوانين دين يكى است، و راههاى آن راست و روشن است، كسى كه آن را پيش گيرد به حق رسد و غنيمت برد، و هر كه از آن باز ايستد گمراه گردد و پشيمان شود.
عمل كنيد براى روزى كه ذخيره ها براى آن اندوخته شود، و پنهانها در آن آشكار گردد.
كسى كه عقل موجودش او را سود ندهد عقل ناموجود و از دست رفته اش از سود رساندن به او عاجزتر خواهد بود.
بپرهيزيد از آتشى كه حرارتش شديد و عمقش زياد، و زيورش غل و زنجير آهنين، و آشاميدنيش آب گنديده و جوشان است.
بدانيد نام نيكى كه خداوند براى انسان در بين مردم قرار دهد بهتر است از ثروتى كه براى وارثى به ارث بگذارد كه آن وارث سپاسگزار آن نباشد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 205-195 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ يذكر فضله ويعظ الناس.امام عليه السلام در اين گفتار، به بخشى از فضايل خود اشاره كرده، سپس به مردم اندرزهاى فراوان مى دهد. خطبه در يك نگاه:آغاز اين كلام اشاره اى به وجود درهاى علم و دانش نزد اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله دارد، آنها هستند كه تبليغ رسالت و تفسير كلمات خداوند را از پيامبر صلى الله عليه و آله آموخته اند. سپس امام عليه السلام به نصايح بسيار سودمندى پرداخته و به مردم هشدارمى دهد كه از ديگران، پند بگيرند و از آتشِ سوزان الهى بترسند، و كارى كنند كه بعد از مُردن، مردم از آنها به نيكى يادكنند، چرا كه نام نيك بسيار برتر از اموالى است كه انسان بعد از خود به يادگار مى گذارد، اموالى كه معمولًا وارثان قدر آن را نمى دانند و از گردآورنده اصلى آن، تشكر نمى كنند. اندرزهاى پر ارزش:امام (عليه السلام) در آغاز اين خطبه، سخن از علومى به ميان مى آورد که از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) آموخته است مى فرمايد : «به خدا سوگند، تبليغ رسالت ها و وفاى به وعده ها و تفسير کلمات (الهى) به من آموخته شده است» (تَاللهِ لَقَدْ عُلِّمْتُ تَبْلِيغَ الرِّسَالاَتِ، وَإتْمَامَ الْعِدَاتِ، وَتَمَامَ الْکَلِمَاتِ).منظور از «تبليغ رسالات»، روش هاى تبليغ معارف اسلامى و احکام دين از طرق مختلف به مردم است، اشاره به اين که نه تنها رسالت هاى الهى را آموخته ام بلکه روش هاى تبليغ آن را نيز از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) آموخته ام و در همان مسير پيوسته گام برمى دارم.منظور از «اتمام العدات» (وفاى به پيمان ها) همان وعده هايى است که خداوند، به طور عام نسبت به همه مؤمنان دارد و وعده هايى است که به طور خاص در مورد آن حضرت، بوده است همان گونه که در قرآن مجيد آمده است : «(مِنَ الْمُؤْمِنيِنَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيْلا); در ميان مؤمنان، مردانى هستند که بر سرعهدى که با خدا بستند، صادقانه ايستاده اند، بعضى پيمان خودرا به آخر بردند و بعضى ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند»(1).اين وعده الهى مى تواند وعده شهادت در راه خدا بوده باشد، يا وعده هاى ديگر، مانند مبارزه با «ناکثين» و «قاسطين» و«مارقين» و يا غير آنها.ومنظور از «تمام الکلمات»، مى تواند اشاره به تفسير آيات قرآن و تفسير کلمات پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) و تبيين و تکميل همه سخنانى باشد که از کتاب و سنت رسيده است.اين احتمال نيز در تفسير جمله هاى بالا وجود دارد که امام (عليه السلام) مى فرمايد : من از همه شايسته تر به خلافت پيامبرم زيرا روش تبليغ رسالات آن حضرت، و تحقق بخشيدن به وعده هاى آن بزرگوار، و تفسير و تکميل کلماتش به من آموخته شده است، بنابراين به خوبى مى توانم وظيفه خلافت را انجام دهم.در حديث نبوى معروف نيز آمده است که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) به على (عليه السلام) فرمود : «اَنْتَ وَصِيِّي وَاَخِي فِي الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَتَقْضِي دَيْنيِ وَتُنْجِزُ عِداتِي; تو وصى من، و برادر من در دنيا و آخرتى، دَيْن مرا ادا مى کنى و وعده هاى مرا وفا مى نمايى»(2).احتمال سوّمى نيز در تفسير اين عبارت مى رود که امام (عليه السلام) مى فرمايد : من شايستگى خلافت را دارم چون هم رسالات الهى را مى توانم تبليغ کنم و هم وعده هايى را که مى دهم به انجام برسانم و هم سخنانى را که مى گويم به اتمام برسانم.سپس در ادامه و تکميل اين سخن مى فرمايد : «نزد ما اهل بيت، درهاى حکمت و احکام الهى و اسباب روشنايى امور است» (وَعِنْدَنَا ـ أَهْلَ الْبَيْتِ ـ أَبْوَابُ الْحُکْمِ وَضِيَاءُ الاَْمْرِ).«حکم» (به ضم حاء) به معنى «حکومت و داورى» است، بنابراين منظور از جمله، اين است که طرق تدبير حکومت و اقامه عدل و امنيّت نزد ما اهل بيت است و «حِکَم» (به کسر حاء و فتح کاف) به معنى حکمت ها و دانش هاست و به يقين ابواب حکمت و دانش نزد اهل بيت است، همان گونه که پيامبر (صلى الله عليه وآله) آنها را قرين قرآن مجيد قرار داد و در حديث معروف و مشهور ثقلين فرمود : «إنِّي تَارِکٌ فِيْکُمُ الثَّقَلَيْنِ کَتَابَ اللهِ وَعِتْرَتي...»(3).امام (عليه السلام) در ادامه سخن به پنج نصيحت سودمند که مايه نجات در دنيا و آخرت است مى پردازد و گويا چند جمله نخستين اين خطبه براى اين بيان شده که دل ها را جهت پذيرش اين نصايح آماده سازد و بگويد : آنچه مى گويم با آگاهى عميق و دقيق از اسلام و تعاليم پيامبر (صلى الله عليه وآله) است.ونخستين اندرز را از مسأله وحدت کلمه و اتحاد و اتفاق شروع مى کند چرا که بزرگترين دشمن سعادت بشر، اختلاف است مى فرمايد :«آگاه باشيد ! تعليمات و قوانين دين يکى است و راههاى آن مستقيم و نزديک و سهل است، کسى که از آن راه برود (به منزل مقصود) مى رسد، و غنيمت مى برد، و آن کس که از آن بازايستد، گمراه و پشيمان مى گردد» (أَلاَ وَإنَّ شَرَائِعَ الدِّينِ وَاحِدَةٌ، وَسُبُلَهُ قَاصِدَةٌ. مَنْ أَخَذَ بِهَا لَحِقَ وَغَنِمَ، وَمَنْ وَقَفَ عَنْهَا ضَلَّ وَ نَدِمَ).منظور از «شرايع دين»، تمام تعليماتى است که در آيين خداوند وارد شده است اعم از معارف و اعتقادات و قانونها و برنامه ها و دستورهاى اخلاقى، ريشه همه اينها در تمام اديان آسمانى يکى است، هر چند به مقتضاى زمان و پيشرفت بشر، در شرح و تفصيلها، و شاخ و برگ ها تفاوتهايى وجود دارد.اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از شرايع دين، جادّه هاى مختلفى است که در دين اسلام به سوى خدا وجود دارد که همه اينها به يک شاهراه اصلى منتهى مى شود و آن قرب إلى الله و سعادت جاويدان بشر است; نماز، روزه، جهاد، حج، زکات وهمه اين گونه تعليمات، وتعليمات عقيدتى و اخلاقى به نقطه واحدى مى رسند و تأکيد مى فرمايد که راه وصول به آن سهل و مستقيم و نزديک است، بنابراين اختلافات و پراکندگى ها از آميزش افکار باطل و هوا و هوسها و وسوسه هاى نفس و شيطان به شرايع دين حاصل مى شود.قرآن مجيد مى گويد : «(شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّيْنِ مَا وَصّى بِهِ نُوْحَاً وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إلَيْکَ وَمَا وَصَيَّنَا بِهِ إبْراهِيْمَ وَمُوْسَى وَعِيْسى أَنْ اَقِيْمُوا الدِّيْنَ وَلاَ تَتَفرَّقُوا فِيْه); خداوند آيينى براى شما تشريع کرد که به «نوح» توصيه کرده بود و آنچه را بر تو وحى فرستاديم و به «ابراهيم» و «موسى» و «عيسى» سفارش کرديم اين بود که : دين را بر پا داريد و در آن تفرقه ايجاد نکنيد»(4).در دوّمين اندرز مى فرمايد : «براى آن روز که ذخيره ها پس انداز مى شود و اسرار درون فاش مى گردد عمل کنيد» (اِعْمَلُوا لِيَوْم تُذْخَرُ لَهُ الذَّخَائِرُ، (وَتُبْلَى فِيهِ السَّرَائِرُ)).جمله اوّل اشاره به آيه « (مَا عِنْدَکُمْ يَنْفَدُ وَمَا عِنْدَ اللهِ باق); آنچه نزد شماست فانى مى شود و آنچه نزد خداست باقى مى ماند»(5) وجمله دوّم اشاره به آيه « (يَومَ تُبْلَى فِيهِ السَّرَائِرُ); آن روز که اسرار درون فاش مى گردد»(6) مى باشد.بديهى است انسان نيروى محدودى دارد که بايد آن را در بهترين راه مصرف کند; عقل مى گويد : چرا نيروى خود را در طريقى مصرف کنى که محصول آن چند صباحى بيشتر با تو نيست; چرا در طريقى مصرف نکنى که يک عمر جاويدان همواره با توست. به علاوه، روزى است که اسرار درون و اعمال پنهانى انسان ها فاش مى شود و براى ناپاکان روز رسوايى بزرگ است.و در سوّمين اندرز مى فرمايد : «کسى که از عقل موجود خويش بهره نگيرد، در بهره گيرى از مسائل عقلى دور دست ناتوان تر و در استفاده از عقل پنهان (و مسائل پيچيده) بى نصيب تر خواهد بود» (وَمَنْ لاَ يَنْفَعُهُ حَاضِرُ لُبِّهِ فَعَازِبُهُ(7)عَنْهُ أَعْجَزُ، وَغَائِبُهُ أَعْوَزُ(8)).در واقع، حضرت با اين عبارت، مى خواهد دلايل عقلى را با نقلى بياميزد و همه را براى پيگيرى راه حق بسيج کند.در اين جا امام (عليه السلام) سه نوع عقل و انديشه براى انسان قائل شده است : عقل حاضر; عقل دور; وعقل غايب.اوّلى ممکن است اشاره به مسائل واضح و روشن عقلى باشد، و دوّمى به مطالب نظرى، که انسان از راه استدلال هاى روشن به آن مى رسد و سومى اشاره به مطالب پيچيده اى است که دست يافتن به آن از راه استدلال هم آسان نيست.بديهى است آنها که از مسائل مسلّم و ضرورى فکر خود بهره نمى گيرند، چگونه مى توانند از مطالب نظرى و پيچيده و دور از فکر بهره گيرند ؟در مسائل نظرى شناخت خداوند، و روز قيامت (مبدأ و معاد) بسيار آشکار است; زيرا نشانه هاى او تمام جهان را پر کرده، و قيامت که دادگاه عدل اوست، به حکم عقل ثابت است و در مسائل عملى حسن عدل و قبح ظلم و ارزش صدق و راستى، پاکى و تقوا براى همه مسلّم است. ولى گاه تعصّب هاى کورکورانه و هوا وهوس ها به انسان اجازه نمى دهد از اين يافته هاى روشن عقل، بهره گيرد; چنين کسى چگونه مى تواند در مسائل نظرى و پيچيده صاحب نظر باشد و به مقصد برسد.امام (عليه السلام) در چهارمين اندرز، به صورت يک انذارکننده آگاه، مخاطبان خودرا مورد خطاب قرارداده مى فرمايد : «از آتشى که حرارتش شديد و عمق آن زياد و زيورش (غل و زنجير) آهنين است و آشاميدنى آن آب جوشان است بپرهيزيد» (وَاتَّقُوا نَاراً حَرُّهَا شَدِيدٌ، وَقَعْرُهَا بَعِيدٌ، وَحِلْيَتُهَا حَدِيدٌ، وَشَرَابُهَا صَدِيدٌ(9)).اين تعبيرات تکان دهنده درباره آتش دوزخ که هر يک به تنهايى براى بازداشتن انسان از گناه، کافى است برگرفته از آيات قرآن مجيد و روايات نبوى است. در يکجا مى خوانيم : « (قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أشَدُّ حَرّاً); بگو آتش دوزخ از گرماى تابستان داغ و سوزان دنيا حرارتش بيشتر است»(10).در آيه ديگر مى فرمايد : « (يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلْ اِمْتَلاَْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيْدِ); روزى که به دوزخ مى گوييم آيا (با ورود اين همه گنهکار) پر شده اى ؟ در پاسخ مى گويد : آيا افزون بر اين هم هست»(11) (يعنى به قدرى وسيع و عميق است که به آسانى پر نمى شود).و در آيه ديگر مى فرمايد : « (خُذُوُه فَغَلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحِيْمَ صَلُّوهُ * ثُمَّ فِي سِلْسِلَة ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ); او را بگيريد و در بند و زنجيرش کنيد سپس او را در دوزخ بيفکنيد آن گاه او را با زنجيرى که هفتاد ذراع است ببنديد»(12).و در آيه ديگر مى خوانيم : « (مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَيُسْقَى مِنْ مَاء صَدِيْد); به دنبال او جهنم خواهد بود و از آب بدبوى متعفنى به او مى نوشانند»(13).به يقين، هر کس ايمان به آخرت و دادگاه عدل الهى و حتى گوشه اى از اين عذاب هاى دردناک و وحشتناک، داشته باشد هوا و هوس هاى خويش را کنترل مى کند، و از ظلم و ستم و هرگونه گناه پرهيز دارد، ولى آنها که هيچ گونه ايمانى به آن حساب و کتاب و پاداش و کيفر ندارند دليلى ندارد که هوس هاى خويش را کنترل کنند و دست از تعدّى به حقوق ديگران بردارند.درست است که «وجدان اخلاقى» ممکن است افرادى را تا حدى کنترل کند، ولى به يقين جنبه عمومى و همگانى ندارد و تأثير آن نيز محدود است، به علاوه اگر «نهال وجدان» با آب تعليمات انبيا، پرورش نيابد به زودى مى خشکد، يا پژمرده مى شود.در پنجمين و آخرين اندرز، به نکته بسيار مهمى اشاره کرده مى فرمايد : «آگاه باشيد نام نيکى که خداوند پس از درگذشت انسان براى او در ميان مردم قرار مى دهد، بهتر از مالى است که انسان آن را به ارث براى کسانى مى گذارد که هرگز سپاسش را نمى گويند !» (أَلاَ وَإنَّ اللِّسَانَ الصَّالِحَ يَجْعَلُهُ اللهُ تَعَالَى لِلْمَرْءِ فِي النّاسِ، خَيْرٌ لَهُ مِنَ الْمَالِ يُورِثُهُ مَنْ لاَ يَحْمَدُهُ).بسيارى از مردم، به خاطر عشق و علاقه اى که به فرزندان و همسران خود دارند، تلاش فراوانى براى تأمين آينده آنان مى کنند و بخش عظيمى از عمر خودرا در اين راه مصرف مى کنند، وگاه حلال و حرام را به هم مى آميزند، ولى از اين نکته غافلند که تجربه ها و مشاهده ها نشان داده کمتر وارثى گذشتگان خويش را به خاطر ارثى که براى او گذارده اند، ستايش کرده باشد، بلکه غالباً اين اموال سرچشمه اختلافات و کشمکش ها مى شود چرا که هر که مى خواهد سهم بيشتر را به خود اختصاص دهد، تا آن جا که گفته اند : «مرگ غنى آغاز جنگ وارث است».و گاه در اين جرّ و بحث ها، ميراث گذارنده را دشنام مى دهند و ملامت مى کنند که چرا آنها را گرفتار اين دردسرها کرد.ولى اگر انسان در حال حيات حدّ اقل، بخشى از اموال خودرا به صورت صدقات جاريه و خدمات انسانى و فرهنگى به جامعه تحويل دهد نام نيک او در ميان مردم باقى خواهد ماند، و همواره به ياد او هستند و تقاضاى غفران پروردگار، براى او مى کنند، اين پاداشى است که در دنيا دارند و پاداش آخرت آنها ناگفته پيداست.(14)* * *پی نوشت:1. احزاب، آيه 23.2. بحار الانوار، جلد 36، صفحه 311.3. براى آگاهى از مصادر و منابع اين حديث به کتاب «پيام قرآن»، جلد 9، صفحه 62 تا 71 مراجعه کنيد.4. شورى، آيه 13.5. نحل، آيه 96.6. طارق، آيه 9.7. «عازب» از مادّه «عزوب» به معنى دورشدن گرفته شده است و «عازب» به معنى دور است.8. «اعوز» از مادّه «عوز» (بر وزن مرض) به معنى کمياب و ناياب شدن چيزى به هنگام حاجت است.9. «صديد» به معنى آب جوشان و نيز به معنى چرک و خونى که از زخم خارج مى شود آمده است.10. توبه، آيه 81.11. ق، آيه 30.12. حاقه، آيات 30 تا 32.13. ابراهيم، آيه 16.14. سند خطبه: در كتاب مصادر نهج البلاغه آمده است كه قسمت اوّل اين كلام را سليم بن قيس كه قبل از سيّد رضى مى زيسته در كتاب خود نقل كرده، و بقيه آن به صورت پراكنده در كتاب غرر الحكم آمده است و از آن جا كه در بعضى از تعبيرات با آن متفاوت است نشان مى دهد از كتاب ديگرى غير از نهج البلاغه گرفته است، همچنين ابن ابى الحديد در شرح بعضى از جمله هاى اين كلام مى گويد: گروهى آن را طور ديگرى نقل كرده اند و اين نشان مى دهد كه او هم منبع ديگرى در اختيار داشته است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 264).
شرح علامه جعفریبيان فضيلتهاي خود:«تالله علمت تبليغ الرسالات، و اتمام العدات، و تمام الكلمات، و عندنااهل‌البيت ابواب الحكم و ضياء الامر» (سوگند بخدا من براي تبليغ رسالتهاي خداوندي و اتمام وعده‌ها و كلمات تعليم شده‌ام و در نزد ما اهل بيت است ابواب حكم).توضيحي درباره‌ي رسالات و وعده‌ها و كلمات: سه موضوع مهم در جملات مورد تفسير آمده است كه بايد درباره‌ي آنها توضيحي ولو مختصر داده شود. اين سه موضوع عبارتند از:1- رسالات، منظور از رسالتها كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: من تبليغ آنها را تعليم شده‌ام. رسالتهائي است كه به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از طرف خدا نازل شده و او تبليغ آنها را به اميرالمومنين عليه‌السلام تعليم فرموده بود، نه اينكه آن حضرت مستقيما داراي رسالت بمعناي اصطلاحي رسمي آن بوده است. صدوق با اسناد خود از يزيد (بريد) بن معاويه از معاويه العجلي نقل مي‌كند كه به ابوجعفر امام محمد باقر عليه‌السلام عرض كردم: معناي اين آيه چيست «انما انت منذر و لكل قوم هاد» (جز اين نيست كه تو انذار (تهديد) كننده‌اي، و براي هر قومي هدايت كننده‌ايست؟ امام عليه‌السلام فرمود: منذر، رسول خدا صلي الله عليه و آله و هادي اميرالمومنين عليه‌السلام است، و در هر وقت و زماني از ما امامي وجود دارد كه مردم را با آنچه كه رسول خدا صلي الله عليه و آله آورده است، هدايت مي‌كند. اينكه اميرالمومنين عليه‌السلام هادي بوده است به نقل صدوق، ازابوهريره نيز روايت شده است مجلسي از بصائر الدرجات با اسناد خود از انس بن مالك از خادم پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نقل كرده است كه آن حضرت خطاب به اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: يا علي انت تعلم الناس تاويل القرآن بما لا يعلمون فقال عليه‌السلام ما ابلغ رسالتك بعدك يا رسول الله؟ قال: تخبر الناس بما اشكل عليهم من تاويل القرآن (اي علي، توئي كه آن قسمت تاويل قرآن را كه مردم نميدانند به آنان تعليم خواهي كرد. اميرالمومنين عليه‌السلام عرض كرد. اي رسول خدا، چه رسالتي را پس از تو تبليغ نمايم؟ پيامبر فرمود: آنچه را كه از تاويل قرآن براي مردم مشكل است خبرخواهي داد.) روايت در اين مورد فراوان است كه مقداري از آنها را محقق مرحوم حاج ميرزا حبيب هاشمي خوئي در شرح نهج‌البلاغه در شرح اين خطبه آورده است.2- وعده‌ها، در مفهوم وعده‌ها احتمالاتي ذكر شده است كه يكي از آنها همان است كه محقق فوق‌الذكر انتخاب كرده است، و آن وعده‌ها و عهدهايي است كه خداوند متعال با انسان‌هاي كامل دارد. «من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه …» (و از مومنان، مرداني هستند كه آنچه را كه با خدا مورد معاهده قرار دادند، وفا نمودند … ) اين محقق مي‌گويد: شيعه و سني روايت كرده‌اند كه اين آيه درباره‌ي اميرالمومنين و حضرت جعفر طيار و حضرت حمزه بن عبدالمطلب عليهم‌السلام جميعا نازل شده است البته ظاهر اين آيه شريفه اينست كه عده‌اي از مردم باايمان عهدهاي را كه خداوند مستقيما با آنان بسته بود به جاي آوردند، نه اينكه وعده‌هائي را كه خداوند به پيامبرش فرموده بود، اميرالمومنين عليه‌السلام و مرداني ديگر از مومنين آنها را به جاي آوردند. قويترين احتمالات اينست كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله تبليغ همه‌ي رسالتها و به جا آوردن همه‌ي وعده‌هائي را كه خداوند به وسيله پيامبرش به انسانها داده بود و همچنين وعده‌هاي مربوط بامور شخصي را.3- كلمات و همچنين كلماتي را كه همه‌ي واقعيات مربوط به امت اسلامي و ديگر اقوام و ملل و ساير حقائق مربوط به ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خدا، ارتباط انسان با خويشتن، ارتباط انسان با جهان هستي و ارتباط انسان با نوع بشر) را دربر داشته است به اميرالمومنين عليه‌السلام تعليم فرموده است. براي توضيح بيشتر درباره‌ي سه موضوع (رسالت و وعده‌ها و كلمات) از ديدگاه روايت رجوع شود به منهاج البراعه ج 8 از ص 111 تا ص 121.****«و عندنااهل البيت ابواب الحكم و ضياء الامر الا و ان شرايع الدين واحده و سبله قاصده من اخذ بها لحق و غنم، و من وقف عنها ضل و ندم» (و در نزد ما اهل بيت عصمت است ابواب حكم و روشنائي همه امور. بدانيد كه طرق دين يكي و راههاي آن در مجراي اعتدال است. هر كس راههاي دين را پيش بگيرد و در آن مسير گام بردارد، به حقيقت و حمايتگران آن لاحق گردد و به غنيمت برسد و هر كس كه توقف و از حركت در آن راهها امتناع بورزد گمراه گردد و عاقبت كار پشيمان شود.)خاندان عصمت ابواب حكم و روشنگران واقعياتند:همانگونه كه تاكنون مورد بررسي و تحقيق قرار گرفته است و براي هر محقق بي‌غرض و حقيقت جو اثبات شده است خاندان عصمت درهاي حكم و معرفت و حكمت الهي هستند. آنان امور مزبور را سينه به سينه با كمال خلوص و تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله، از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم گرفته‌اند. و خود پيامبر اكرم يا بوسيله‌ي وحي آنها را بطور مستقيم از خدا دريافته است و يا بجهت تهذب نهائي كه براي او ممكن بود، انعكاس آن امور را در درون مبارك خود دريافته بود. احكام و معارف و حكمي كه مغزهاي معمولي بشري بدست مي‌آورند هر اندازه هم كه عالي و عميق باشند، از جهاتي محدود و وابسته به تقليد و اصول پيش ساخته ميباشد كه توانائي روشنگري مغزها و ارواح بشري را ندارند بلكه اگر خود آنان هم بتوانند از جاذبيت محصولات مغزي خودشان رها شوند و آن احكام و معارف و حكم را كه با دو عامل (بازيگري و تماشاگري) اندوخته‌اند، مورد بررسي و تحقيق قرار بدهند، تاريكي‌هاي درون خود را در آن امور مي‌بينند و اگر درونشان از يك روشنائي ناشي از خلوص و صفا بهره‌اي داشته باشد، توجه به محدوديت و وابستگي معلومات به تقليد و اصول پيش ساخته، آن روشنائي را از تاثير مي‌اندازد و آن آرامش نهائي كه مطلوب هر صاحب نظر عميق است حاصل نمي‌گردد. شايد بدين جهت است كه گفته شده است: فلاسفه و حكماء و ديگر متفكران در واقعيات عالم هستي مانند آن بنايان هستند كه همه‌ي مردم را به ورود به ساختماني كه با تفكرات خود ساخته‌اند دعوت و تحريك مي‌كنند، ولي خود از ورود به آن ساختمان امتناع مي‌ورزند! يكي از فضلاء در تاييد اين مطلب به اينجانب گفت كه: در يكي از نوشته‌هاي يكي از متفكران ديده بود كه نوشته است: يك چيز حقيقت دارد و آن اين است كه من منسوب به مكتبي كه خود بنيانگذار آن هستم نمي‌باشم! يعني مثلا يكي از پيروان سرسخت هگل نوشته است چيزي كه حقيقت دارد اين است كه (من هگليانيست نيستم)! مثلا اينكه ماركس بگويد: (چيزي كه حقيقت دارد اين است كه من ماركسيست نيستم)!اينكه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: (ابواب حكم در نزد ما اهل بيت است و مائيم كه روشنگر واقعيات هستيم) براي كسي كه از مكتبها و سيستمهاي فكري بشري اطلاع عميق ندارد، نمي‌تواند عظمت اين مطلب را درك نمايد كه چگونه و از چه راهي ابواب واقعيات، از جهانشناسي و انسان‌شناسي و خودشناسي گرفته تا خداشناسي و از مديريت يك خانواده محدود تا حاكميت بر جوامع بشري در اختيار خاندان عصمت و طهارت قرار گرفته است؟ ولي در طول تاريخ پرمعناي بشري بارها اشخاصي ديده شده‌اند كه با اينكه نه داراي مقام نبوت و امامت بودند و نه حتي از تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله به طور كامل برخوردار بودند، با اين حال به جهت انواعي از انقلابات و جهش‌هاي روحي، ابوابي فراوان از واقعيات به رويشان باز شده است كه قطعا با تحصيل و اكتساب معمولي امكان‌ناپذير بوده است.بعنوان مثال جلال‌الدين محمد مولوي را در نظر مي‌گيريم كه از نظر مقام علمي و معرفت و تقوي بهيچ وجه با انبياء و ائمه عليهم‌السلام قابل مقايسه نمي‌باشد، و اگر شمعي در درون مولوي بجهت انقلاب و جهش رواني برافروخته شده بود، خورشيدهائي در درون انبياء و ائمه معصومين عليه‌السلام مي‌درخشيد، با اين حال، مي‌بينيم بجهت گذشتي كه مولوي درباره‌ي امتيازات دنيوي مانند مقام و شهرت اجتماعي داشت، چه معارف و حكمي در درون اين مرد موج زده است كه قطعا با تفكرات رسمي و در سالياني محدود از عمر قابل تحصيل نبوده است، مخصوصا با نظر به اينگونه جملات كه در مواردي متعدد از مثنوي بي‌نهايت بودن مطلبي را كه در ذهنش خطور مي‌كند و نمي‌تواند آنرا ابراز كند و به بيان بياورد گوشزد مي‌نمايد، و با تراوش آن همه مطالب مثنوي و ديوان شمس و فيه‌مافيه و مجالس سبعه از مغز مقتدرش باز مي‌گويد:با لب دمساز خود گر جفتني          همچو ني من گفتني‌ها گفتميبه طور مكرر مي‌بينيم كه مي‌گويد: اين سخن پايان ندارد … احتمال مي‌رود كه در يكي از درسهايي كه مولوي مي‌گفته است، بعضي از حضار درس حالت خستگي پيدا مي‌كند و مولوي متوجه وضع رواني او مي‌گردد، چنين مي‌گويد:چونكه جمع مستمع را خواب برد          سنگهاي آسيا را آب بردرفتن اين آب فوق آسياست          رفتنش در آسيا بهر شماستچون شما را حاجت طاحون نماند           آب را در جوي اصلي باز راندناطقه سوي زبان را تعليم راست          ور نه خود اين آبرا جويي جداستمي‌رود بي‌بانگ و بي‌تكرارها          تحتها الانهار تا گلزارهاسپس اميرالمومنين عليه‌السلام دو مطلب را مي‌فرمايد: مطلب يكم- طرق دين الهي يكي است و راههاي آن مجراي اعتدال است. قطعي است كه مقصود از اينكه طرق دين يكي است، اين نيست كه دين يك طريق عددي دارد، مثلا فقط نماز خواندن يا روزه گرفتن است، بلكه مقصود يكي از چند وحدت است كه در اينجا متذكر مي‌شويم:1- وحدت در هدف و مقصد. با اين معني كه همه‌ي طرق دين از عبادات و اخلاقيات و سياسات و غيرذلك به يك هدف و مقصد منتهي مي‌گردد و آن عبارت است از تقرب الي الله و قرار گرفتن در جاذبه‌ي شعاع نور الهي.2- وحدت در مبدئي كه دين مستند به او است اين مبدء خداوند لم‌ يزل و لايزال است «الا لله الدين الخالص» (آگاه باشيد، از آن اوست دين خالص) «ان الدين عند الله الاسلام» (قطعي است كه دين در نزد خدا اسلام است).3- وحدت به معناي هماهنگي همه‌ي طرق دين در ايصال رهروان به مقصد. يعني طرق دين تناقضي با يكديگر ندارند و هر يك از آنها مانند جزئي از اجزاء متشكل يك كل مجموعي مي‌باشد. براي توضيح نماز را در نظر بگيريم، اين عبادت كه متمركز ساختن همه‌ي قواي مغزي و روحي براي قرار دادن روح در حال ارتباط با خدا با اذكار و افعال و شرايط بخصوص، يكي از طرق ديني براي وصول به بارگاه الهي است. روزه كه عبارت است از نوعي رياضت جسماني بوسيله‌ي ترك خوردن و آشاميدن و ترك اشباع شهوت كه لذيذترين اشياء براي انسانها در عرصه‌ي طبيعت است، طرق ديگر براي وصول به بارگاه الهي است كه با نظر به هويت و نتيجه هر يك از آن دو (نماز و روزه) مي‌فهميم كه آن دو در حقيقت دو جزء از يك مجموعه‌ي متشكل ميباشد، دليل اين وحدت را برخي از آيات شريفه قرآني با نظر به ملاك وحدت كه همه آيات دارند بيان مي‌دارد افتومنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض (آيا به بعضي از قسمتهاي كتاب ايمان مي‌آوريد و به بعضي ديگر كفر مي‌ورزيد.)4- همه‌ي طرق دين در ايجاد نورانيت روحي و آماده ساختن بشر براي صعود به درجات تكامل، با يكديگر مشتركند.مطلب دوم- راه‌هايي كه دين الهي براي انسانها هموارمي‌كند، مجري اعتدال است هدف اصلي دين الهي عبارت است از به وجود آوردن اعتدال حقيقي در همه‌ي ابعاد موجوديت انساني، چه ابعاد جسماني و چه ابعاد روحاني و معنوي او در مسير زندگي قابل تفسير و توجيه. بنابراين، بديهي است ديني كه هدفش به وجود آوردن اعتدال حقيقي براي يك زندگي قابل تفسير و توجيه است، نمي‌تواند با طرق غير معتدل دست به فعاليت بزند اين كه گفتيم يك حكم بديهي عقلي است زيرا كه ذات نايافته از هستي بخش نتواند كه شود هستي بخش باضافه‌ي حكم بديهي عقل مزبور، آياتي از قرآن مجيد مبتني بودن راههاي دين را به اعتدال با اشكال مختلف بيان مي‌نمايد از آن جمله: و علي الله قصد السبيل (و بر (عدل يا لطف و احسان) خداوند است كه راه معتدل را براي بندگانش هموار فرمايد) مانند آن آيه‌ي شريفه كه مي‌فرمايد: ان علينا للهدي (قطعي است كه هدايت بندگان بر عهده (عدل يا لطف و احسان) ما است).****«اعملوا يوم تذخر له الذخائر (و تبلي فيه السرائر)» (اي مردم، براي روزي عمل كنيد كه ذخيره‌ها براي آنروز انداخته مي‌شود و درونها در آن روز آشكار مي‌گردد).روزي بنام معاد در انتظار شما است كه هيچ روزي براي ذخيره اعمال صالحه شايسته‌تر از آن نيست:«و ما ادراك ما يوم الدين. ثم ما ادراك ما يوم الدين» (نمي‌داني روز قيامت چيست؟ و نمي‌داني … ) آيا همه‌ي اين قوانين بسيار دقيق حاكم بر هستي از ناچيزترين ذره گرفته تا مجموعه‌ي كيهان بزرگ، از يك تصادف كور سر درآورده و رو به يك تصادف كورتر پيش مي‌رود؟ آيا اين همه نغمه‌هاي دروني كه با رساترين كلمات به بني‌نوع انساني معنادار بودن جهان و انسان را گوشزد مي‌كند، براي اثبات يك روز بزرگ به عنوان روز قيامت كافي نيست؟ آيا يك عاقل مي‌تواند باور كند كه اين همه خونها كه در روي زمين به وسيله‌ي ستمگران مي‌ريزد و اين همه تعديها و تجاوزهائي كه بر حق حيات و حق كرامت و حق آزادي معقول انسانها صورت مي‌گيرد، در همين دنيا محو و نابود مي‌گردد و هيچ عكس‌العمل و نتيجه‌اي بر ماوراء اين جهان كه ثبوتش قطعي است، به وجود نخواهد آورد؟ براي كساني كه درباره‌ي معاد با نظر انكار يا ترديد مي‌نگرند، بسيار مناسب است كه اشخاص پاكي را در موقع ارتكاب زشتيها مورد مطالعه قرار بدهند. اين اشخاص در موقع ارتكاب يك زشتي نوع عكس‌العمل ندامت و شكنجه‌ي وجداني در خود درمي‌يابند كه اگر اين تاثر وجداني مقدس را از تمامي كتابهاي تاليف شده در اصول و ارزشهاي انساني چه در قلمرو اخلاق و چه در كتابهاي ادبي بسيار عالي در شرق و غرب حذف كنيد، ديگر چيزي براي خواندن در آن كتب نخواهيم يافت. آيا اين تاثر مقدس كه براي درون آدميان حقيقتي بالاتر از مشتي گوشت و استخوان و خون را (كه در پست ترين حيوانات نيز وجود دارد) اثبات نمي‌كند؟ اين حقيقت همان شخصيت انساني كه جاودانگي بالاترين مختص يا ثمر آن است.ممكن است شما بگوييد: اگر از بعضي افراد استثنائي كه ندامت و شكنجه وجداني در موقع ارتكاب زشتيها در درون آنها به وجود مي‌آيد، بگذريم، اكثريت چشمگير مردم داراي اين حالت تاثري نيستند. پاسخ اين اعتراض بسيار روشن است نخست دو مثال ساده را در نظر بگيريد:مثال يكم- وقتي كه شما براي اولين بار سيگار مي‌كشيد، ريه‌ي شما عكس‌العمل شديدي به وسيله‌ي سرفه يا سرفه‌ها از خود نشان مي‌دهد، وقتي كه عمل مزبور تكرار شد تدريجا سرفه‌ها تقليل مي‌يابد تا حدي كه حتي كشيدن چند سيگار پشت سر هم نيز موجب عكس‌العمل تاثري ريه بوسيله‌ي سرفه نمي‌شود، ولي اين قضيه راكه بر ريه‌ي شما كشيدن سيگارها چه مي‌گذرد، از پزشك متخصص ريه و قلب بپرسيد تا بفهميد كه حتي كمترين دود سيگار در آن دو عضو مهم حياتي چه تاثير مي‌گذارد.مثال دوم- وقتي كه قصاب براي اولين بار گوسفند يا گاوي را مي‌كشد تا مدتي تحت تاثير كار حيوان‌كشي خود احساس ناراحتي مي‌كند ولي اين كار هر چه بيشتر تكرار شود بدون ترديد از تاثر قصاب كاسته مي‌شود تا آنجا كه از كشتن صدها جاندار احساس كمترين ناراحتي نمي‌كند، با اين حال، باز عظمت وجدان و مقاومت آن در برابر ضربه‌ها و استمرار حالت تاثري آن، از زشتيها به قدري است كه حتي پس از هزاران ضربه‌ها و تاثرات، باز مي‌خواهد انعكاسي اگر چه ضعيف تا مرحله‌ي «ختم الله علي قلوبهم» از خود نشان بدهد به قول بعضي از نويسندگان مشهور (براي ما امكان آن نيست كه نه از نيكي متاثر شويم و نه از بدي، ولي گاهي در درون ما يك ارگ گويا و مستعد حركت است كه به هيجان درمي‌آيد و در فضاي روح خاموش مي‌گردد. اينجا تناقضي هولناك در درون احساس مي‌شود. امواج آن ارگ بر ضد بيهودگي و نيستي سر به طغيان برمي‌دارد.)به نظر مي‌رسد هر شخصي كه درباره‌ي واقعيات و مختصات شخصيت خود دقيقا به تفكر و شهود بپردازد، محال است كه در آن شخصيت دريچه‌اي كه ابديت را نشان مي‌دهد، شهود نكند. آري، معاد هميشه با ما است. و براي اين روز هيچ اندوخته‌اي شايسته‌تراز عمل صالح نيست. هر انسان عاقلي در طول زندگاني خود بارها اين مشاهده‌ي دروني را داشته است كه در موقع انجام دادن عمل نيكو و نيت شايسته و هدفگيريهاي عالي، در شخصيت او نوعي انبساط به وجود مي‌آيد كه گويي شخصيت انساني آن عمل نيكو و نيت صالح و هدف گيريها به مقتضاي طبيعت خود مي‌خواسته است. با اين معني كه طبيعت آن اقتضاء مي‌كند كه روي به امور مزبور بياورد. اين حالت روحي در هر انساني كه گناهان و زشتيها درون او را آلوده نكرده باشد و كاملا قابل شهود است.همچنين شخصيت در هنگام ارتكاب گناهان و زشتي‌ها تنفر و حتي شكنجه‌اي خاص كه ناشي از آثار گناه باشد، در درون خود درمي‌يابد، و در هر دو حال احساس مي‌كند كه آنچه را براي خود مي‌اندوزد در ذات او متمركز و پايدار مي‌ماند. اين دريافت و احساس كه در هر دو حال نيك و بد براي شخصيت آدمي بوجود مي‌آيد، بهترين دليل آن است كه يا سبو يا خم يا قدح باده كنند يك كف خاك در اين ميكده ضايع نشود و هر چيزي كه وارد شخصيت آدمي شد مخصوصا، آن اموري كه نفوذ بيشتر در اعماق شخصيت داشته باشد، فناپذير نخواهد بود مگر اينكه انسان پس از ارتكاب كار زشت توبه و استغفار نمايد و يا چنان كارهاي نيكو از وي صادر شود كه اثر آن كار زشت را محو سازد، و بالعكس يعني انسان پس از انجام اعمال نيكو، چنان كار زشتي را انجام بدهد كه اعمال نيكوي او را محو نمايد. اگر در اينمورد اعتراض شود باينكه اعمال و نيت‌ها و سخنان كه از ما صادر ميشوند، پديده‌هائي هستند كه حادث ميشوند و از بين مي‌روند، لذا نميتوان گفت كه اين پديده‌ها در درون ما پايدار مي‌مانند.پاسخ اين اعتراض با نظر به ثبات و پايداري خود شخصيت در امتداد عمر بسيار روشن است. و اين شخصيت ثابت و پايدار است كه توانايي ثابت نگاهداشتن آن پديده‌ها را دارد. اگر شما حتي در آغاز دوران رشد مرتكب جنايتي بشويد، پس از گذشت نود سال و صد سال، همانگونه كه خود شما درك مي‌كنيد كه شما هستيد كه مرتكب جنايت شده‌ايد، همه‌ي انسانها و مقامات مانند قضائي نيز شخص شما را مرتكب جنايت مي‌دانند. و بالعكس اگر شما در همان دوران كاري حيات بخش انجام داده باشيد، مثلا يك بيمار مشرف به مرگ را معالجه كرده‌ايد يا يك انساني را كه غرق مي‌شد، از مرگ نجات داده‌ايد، پس از گذشت سالياني فراوان از عمر همانگونه كه خود شما ميدانيد كه شخصيت فعلي شما است كه داراي صفت حيات بخشي است، ديگر انسانها و مقامات نيز شخصيت فعلي شما را داراي صفت حيات بخش تلقي مي‌كند. شخصيت آدمي همه‌ي اندوخته‌هاي خود را در روز قيامت ابراز مينمايد، بطوري كه هر كس حساب خود را بررسي مي‌كند:هر هيئت و هر نقش كه شد محو كنون          در مخزن روزگار ماند مخزونروزي كه سرائر جهان فاش شود         از پرده‌ي غيبش آورد حق بيروناگر نتيجه محاسبات انسان درباره‌ي محصول عمري كه در اين دنيا سپري كرده بود منفي بود، در حاليكه رباعي ذيل را زمزمه ميكند از شرمندگي سر بزير خواهد افكند آتش به دو دست خويش در خرمن خويش من خود زده‌ام كه را كنم دشمن خويش امروز كه فاش گشته اسرار همه اي واي من و دست من و دامن خويش پس تسليت باين وسيله كه پديده‌ها (اعراض) از بين مي‌رود و قابل بقاء نيستند، يك تسليت بيهوده ايست كه در برابر اصل بديهي بقاي شخصيت كارساز نيست، مولوي درباره‌ي بقاي اعراض و تجسم اعمال اندوخته در شخصيت مطالبي دارد كه بسيار جالب است او ميگويد:گفت شاها بي‌قنوط عقل نيست           گر تو فرمائي عرض را نقل نيستپادشاها جز كه ياس بنده نيست          هر عرض كان رفت باز آينده نيستگر نبودي مر عرض را نقل و حشر           فعل بودي باطل و اقوال قشراين عرضها نقل شد لون دگر        حشر هر فاني بود كون دگرنقل هر چيزي بود هم لايقش         لايق گله بود هم سايقشروز محشر هر عوض را صورتيست          صورت هر يك عرض را نوبتيستبنگر اندر خود نه تو بودي عرض          جنبش جفتي و جفتي با غرضبنگر اندر خانه و كاشانه‌ها           در مهندس بود چون افسانه‌هاكان فلان خانه كه ما ديديم خوش          بود موزون صفه و سقف درشاز مهندس آن عرض و انديشه‌ها          آلت آورد و درخت از بيشه‌هاچيست اصل و مايه‌ي هر بيشه‌اي         جز خيال و جز عرض و انديشه‌ايجمله اجزاي جهان را بي‌غرض          درنگر حاصل نشد جز از عرضاول فكر آخر آمد در عمل           بنيت عالم چنان دان از ازل****«و من لا ينفعه حاضر لبه، فعازبه عنه اعجز، و غائبه اعوز» (و هر كسي كه عقل فعلي و حاضر او نتواند سودي بحال او داشته باشد، عقلي كه از او دور و غائب است از سودبخشي براي او ناتوان‌تر خواهد بود).تعقل فعلي را از كار انداختن و به اميد تعقل فردا نشستن، بزرگترين فرصت را از دست دادن است:امروز نشستن و انديشه و تعقل را راكد گذاشتن و در نتيجه در جنگلي از ارتباطات مشوش زندگي گيج شدن، باميد آنكه فردائي از راه ميرسد كه من درست خواهم انديشيد و تعقل صحيحي انجام خواهد داد، جز اين نيست كه شما با فريب خوردن به دورنمائي از حقيقت نما حقيقت اصيل امروز را از دست مي‌دهيد.عمر من شد برخي فرداي من          واي از اين فرداي ناپيداي منمرحوم ناظرزاده كرماني تنظيم واقعيات و حقائق امروزي با مختصات و مشخصاتي كه دارند با موقعيتي خاص كه امروز در آن قرار گرفته‌ايم، نيازمند انديشه‌ها و تعقل‌هائي است كه كمترين كوتاهي در آنها موجب اختلال در نظم آن واقعيات و حقائق است كه شخصيت ما در موقعيت خاصي كه دارد، بايد از آن نظم برخوردار گردد. اين يك قانون علمي است و نميتوان آنرا با شوخي برگزار كرد كه شخصيت آدمي نه در هر سال، نه در هر ماه، نه در هر روز، نه در هر ساعت، بلكه در هر لحظه‌اي بايد از عهده‌ي محاسبه‌ي دقيق ارتباطات چهارگانه‌ي خود در هر دو قلمرو (آنچنانكه هست) و (آنچنانكه بايد باشد) برآيد. اين ارتباطات چهارگانه چنانكه بارها اشاره كرده‌ايم عبارتند از: 1- ارتباط انسان با خدا 2- ارتباط انسان با خويشتن 3- ارتباط انسان با جهان هستي 4- ارتباط انسان با همنوعان خود.ممكن است اين اعتراض گفته شود كه در حاليكه انسان در هر يك از لحظات عمرش در ارتباطات چهارگانه‌ي فوق، در حوادث و پديده‌ها و روابط بسيار متنوع غوطه‌ور است، چگونه ميتواند درباره‌ي آنها محاسبات عقلي و دقيق و انديشه‌هاي مثمر داشته باشد. در صورتيكه برخي از آن‌ها گاهي به تفكر و تعقل مدتهاي طولاني نيازمند است؟ پاسخ اين اعتراض چنين است: اگر ما درست دقت كنيم، خواهيم ديد مطلب اين نيست كه ما بايد بنشينيم و براي هر يك از حوادث و پديده‌ها و روابط بسيار متنوع زندگي خود در ارتباطات چهارگانه، بطور مستقل بينديشيم و اصول اوليه و ثانويه‌اي جداگانه استنباط و تصفيه كنيم و آنها را فقط براي موقعيت معين بكار ببريم، بلكه مطلب اينست كه مابايد همواره با يك آگاهي و هشياري ارتكازي درباره‌ي اصول اوليه و ثانويه‌ي حوادث و پديده‌ها … كوشش جدي در تطبيق و تحقيق آنها بر يكديگر بنمائيم، و در هر موقعيت با آگاهي و هشياري تازه‌تر كه چه بسا موجب تجديد نظر در اصول حياتي ما در ارتباطات چهارگانه باشد، زندگي كنيم. تا اينجا مطالبي كه متذكر شديم ميتوانند در فهم كلام اميرالمومنين عليه‌السلام مفيد باشند.*****«و اتقوا نارا حرها شديد، و قعرها بعيد، و حليتها حديد، و شرابها صديد» (و بپرهيز از آتشي كه حرارتش سخت است و ژرفاي آن دور، و زينتش آهن، و آشاميدني آن زردابي است (بس ناگوار).همانگونه كه مقامات عاليه‌ي بهشت براي مغزهاي معمولي بشر قابل درك نيست، همچنان درك انواع عذابها و سختي‌هاي دوزخ نيز براي آنها امكان پذير نميباشد. در روايتي معتبر در توصيف نعمتها و مقامات بهشتي چنين آمده است: فيها ما لا عين رات و لا اذن سمعت و لا خطر علي قلب بشر (در آن بهشت نعمتها و مقاماتي وجود دارد كه نه چشمي آنرا ديده نه گوشي آن را شنيده و نه بر قلب بشري خطور كرده است) استدلالي يا توضيحي كه باين قضيه ميتوان بيان كرد، اينست كه هرگونه عوامل لذت و انبساط و ابتهاجي كه در اين دنيا نصيب بشريت مي‌گردد، اگر از مقوله‌ي ماده و ماديات باشد، روشن است كه با آن نعمتها و مقامات بهشتي قابل مقايسه نميباشد، زيرا عوامل لذت و انبساط و ابتهاج بهشتي دور از نواقص و عيوب و محدوديتهاي عوامل لذت اين دنياي مادي است كه موجب آميخته شدن لذائذ اين دنيا با آلام است. بهمين جهت است كه لذت بودن لذائذ دنيا از ديدگاه اشخاصي بزرگ از صاحبنظران مورد ترديد قرار گرفته شده است كه: اگر چه لذائذ اين دنيا تا حدودي موجب احساس خوشي و انبساط است، ولي با يك توجه دقيق معلوم ميشود كه اين لذائذ فقط دفع آلام است.بهرحال، خواه اين نظريه را بپذيريم تا آنرا مردود بشماريم، نواقص و عيوب محدوديتها عوامل لذائذ اين دنيا بقدري آنها را زودگذر و سطحي نموده است كه بقول انسان‌شناسان بزرگ: يك لحظه درد عميق ميتواند لذائذ ساليان طولاني را از بين ببرد. ابوالعلاء معري مي‌گويد: ان حزنا في ساعه الموت اضعاف سرور في ساعه الميلاد (يك اندوه در هنگام مرگ چند برابر آن شادي است كه در موقع بدنيا آمدن انسانها بوجود مي‌آيد).يك مطلب ديگر در اين مبحث وجود دارد كه ميتواند در حل مسئله نعمتها و مقامات بهشتي و نكبتها و عذابهاي دوزخي مفيد باشد و آن اينست كه استعداد نفس آدمي بقدري نامحدود است كه اگر شرايط و مقتضيات اجازه بدهد، ميتواند به دريافت علوم و معارف بيكران توفيق پيدا كند و همچنين ميتواند با اجازه‌ي مقتضيات و شرايط، خواسته‌هايي بيكران داشته و آنها را اشباع كند، با اينكه نفس آدمي در اين دنياي مادي زندگي مي‌كند و عللي كه در اين دنيا استعداد او را محدود ميسازد، فراوان است و خود او هم مي‌داند، با اين حال هر موضوعي را كه براي نفس خود ايده‌آل و هدف مطلوب تلقي كند، آنرا تا بي‌نهايت تعقيب ميكند و آنرا بي‌نهايت تلقي مي‌كند.با اين وصف، بديهي است كه نفس آدمي از علل و عوامل محدودكننده‌ي استعدادهاي او رها گردد، خاصيت بي‌نهايت بيني و بي‌نهايت گرايي و بي‌نهايت يابي و ظرفيت برخورداري از لذائذ بي‌نهايت و آلام بي‌نهايت به فعليت ميرسد. اين بي‌نهايت فقط از جنبه‌ي كميت نيست، بلكه از جنبه‌ي كيفيت نيز ميباشد، بنابراين همانگونه كه نفس آدمي استعداد نيل به لذايذي فوق لذايذ دنيوي و انبساط و ابتهاجي فوق انبساط و ابتهاج دنيوي دارد، همچنان استعداد كشيدن عذابهاي بسيار سخت متنوع را نيز دارا ميباشد. اعاذنا الله و اياكم (خداوند همگان را از آن عذابها نجات بدهد) بمنه و جوده و كرمه بمحمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين.****«الا و ان اللسان الصالح يجعله الله تعالي للمرء في الناس، خير له من المال يورثه من لا يحمده» (آگاه باشيد اي مردم، زبان صالحي را كه خداوند براي يك انسان عنايت فرمايد كه انسان آن زبان صالح را در ايجاد سعادت براي مردم بكار ببرد، براي او بهتر است از مالي كه آنرا بكسي ارث بگذارد كه سپاسش را بجاي نياورد.)بيان و قلم نيكو و سازنده از موثرترين عوامل اصلاح و ارشاد جامعه است نه بي‌بندوباري در بيان و قلم كه حقوق اساسي سه‌گانه‌ي انسانها (حق حيات و حق كرامت و حق آزادي معقول) را پايمال بسازد. در اين جمله‌ي مورد تفسير، اميرالمومنين عليه‌السلام گفتار و بياني را كه مورد تمجيد قرار داده و آنرا بر مالي كه فقط در راه رفاه مادي و تورم خودطبيعي مردم مورد بهره‌برداري قرار مي‌گيرد، برتري مي‌دهد مشروط به صلاح فرموده است. يعني بياني كه صالح است داراي خاصيت مزبور است. بداهت اين اصل بيش از آن است كه نيازي به تفصيل داشته باشد. مطلبي را كه ميتوان در اين جا مورد بررسي قرار داد، اينست كه در دورانهاي اخير، يكي از ادعاهائي را كه تمدن صنعتي (نه انساني حقيقي) با آب و تاب زياد و با ادعاي لزوم مراعات حيثيت و شخصيت افراد انساني، براه انداخت، آزادي بيان و قلم بود.مطلبي كه در اينجا ضروري بنظر ميرسد و بايد مطرح گردد اينست كه هنگامي كه نويسندگان تمدن صنعتي دورانهاي اخير براي آزادي مطلق قلم و بيان براه انداختند علتي كه براي اين آزادي مطلق (كه اصطلاح ديگرش بي‌بندوباري است) در نظر داشتند، دو موضوع بود:موضوع يكم- لزوم مراعات احترام و كرامت و حيثيت انساني كه مطالبي را بيان كرده يا به وسيله‌ي قلم آنها را ابراز نموده است. موضوع دوم برخورداري جامعه از حقايق و واقعياتي جديد كه بوسيله‌ي بيان و قلم از آنها آگاه مي‌گردد. علتي كه براي آزادي مزبور در دو موضوع فوق بيان شده است، از يك جهت متين و قابل توجه است يعني نميتوان در صحت و لزوم و مطلوبي مراعات احترام و كرامت و حيثيت انساني كمترين ترديدي نمود و همچنين ترديدي دراين نيست كه حقايق و واقعياتي كه در گذرگاه تاريخ بوسيله‌ي بيان و قلم و براي مغزهاي بشري مكشوف مي‌گردد، از عوامل پيشبرد (حيات معقول) او محسوب مي‌گردد. اما بايد ديد آيا فقط حق حيثيت و شرف و كرامت و احترام يك انسان كه سخني را بيان مي‌كند و آنرا مي‌نويسد، بايد مراعات شود، يا همه‌ي انسانها بايد از حقوق اساسي سه‌گانه (حق حيات، حق كرامت، حق آزادي معقول) برخوردار شوند؟ بديهي است كه پاسخ اين سئوال آري قطعي است. بسيار خوب، اگر چنين است، موقعي كه يك فرد بر مبناي آزادي بيان و قلم يا سخناني مي‌گويد كه موجب اهانت و تحقير ميليونها انسان مي‌گردد، آيا آن ميليونها انسان داراي حقوق اساسي سه‌گانه (حق حيات و حق كرامت و حق آزادي معقول) نيستند؟موضوع دوم- يا به عبارت ديگر علت دوم براي آزادي مطلق بيان و قلم كه لزوم استفاده‌ي انسانها از واقعيات و حقايق جديد ميباشد، با كمال متانت و مطلوبي كه دارد، بايد اين شرط عقلي را در نظر گرفت كه سخني كه بيان ميشود يا نوشته و منتشر ميگردد داراي محتواي مفيد باشد نه محتواي توهين و تحقير و دشنام و ناسزا براي ميليونها بشر حتي مجموع انسانها. بلكه بايد چنين گفت: اگر چه گوينده يا نويسنده حقيقي را از روي علم و مستند به دلائل قطعي ابراز كرده است اگر چه موجب اهانت بر مردم باشد، قابل اعتراض نيست، زيرا حقيقتي كه آرزوي علم و مستند به دلائل قطعي در عرصه‌ي معرفت بشري نمودار مي‌گردد، بااهميت ترين ارزش را به ارمغان مي‌آورد و آن انسانهائي كه بجهت جهل و حماقت يا سودجوئي. از بروز آن حقيقت احساس ناراحتي مي‌كنند بايد خود را اصلاح نموده و حقيقتي را كه مكشوف شده است بپذيرند. اما اگر فرض كرديم كه شخصي يا اشخاصي با تكيه به عنوان جالب (آزادي بيان و قلم) مطالبي بي‌اساس و حتي ضد واقعيات را براي سود مادي يا تحصيل شهرت در ميان جوامع يا بعنوان انجام وظيفه‌ي كمك به مقاصد سياسي ماكياوليستها بيان مي‌كند و آنها را روي كاغذ مي‌آورد و منتشر ميسازد و حيثيت و كرامت و شرف و احترام انسانها را پايمال هوي و هوس خود مينمايند، اين انسانها براي احقاق حق كرامت خود به كدامين مقام مراجعه كنند.در اينجا بسيار مناسب است اشاره به انتشار كتابي بنام آيات شيطاني نوشته سلمان رشدي مزدور جاهل داشته باشيم كه بدون اندك تحقيق و روش علمي بخيال خود با يك سبك رمانتيك ولي غيراصيل و تقليدي، پيامبر اسلام بلكه همه صاحبان اديان الهي را مورد مسخره قرار داد و بدين ترتيب نه تنها حق حيثيت و كرامت و شرف و احترام يك ميليارد مسلمان جهان را از ديدگاه مردم ناآگاه پايمال نمود، بلكه در حقيقت همه‌ي انسانهاي تكامل يافته‌ي الهي (پيامبران) و متدينان را اعم از يهود و مسيحيت و مسلمانان مورد اهانت و تحقير سخت قرار داد و متاسفانه مورد حمايت هم قرار گرفت. خدايا، اين سياست ماكياولي چيست كه هيچ اصلي ولو بديهي‌ترين اصول كه محال بودن تناقض است براي آن مطرح نيست؟ تناقض را ببينيد: پايمال شدن حق آزادي بيان بي‌محتوا و اختلاف برانگيز يك فرد هوسباز ممنوع است!! ولي پايمال شدن حق احترام و كرامت يك ميليارد بلكه همه‌ي بشريت جائز بلكه مطلوب است!!! مباحثي را كه مابين اينجانب و بعضي از شخصيتهاي علمي مغرب زمين درباره‌ي كتاب مزبور صورت گرفته است، در آينده مطرح خواهيم كرد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) اين خطبه را با ذكر فضيلت خود آغاز فرموده، كه عبارت از دانش او به چگونگى رسانيدن رسالتهاى إلهى و علم او به برآوردن وعده ‏هايى است كه خداوند در روز رستاخيز به پرهيزگاران داده است، منظور از كامل بودن وعده، آن وعده ‏اى است كه تخلّف نشود، و كامل بودن اخبار، خبرهايى است كه دروغى در آنها نباشد، و تمام بودن اوامر و نواهى او، مشتمل بودن آنهاست بر مصالح مخصوص و منافع اكثر مردم، آرى شايسته اوصياى پيامبران (ع) و جانشينان آنها در روى زمين و در ميان بندگان خداست كه داراى اين مرتبه از دانش و فضيلت باشند.پس از آن امام (ع) برترى عموم اهل بيت (ع) را يادآورى مى‏ كند، منظور امام (ع) از عبارت ضياء الأمر، انوار علومى است كه امور دنيا و اعمال آخرت بر اساس آنها قرار داده شده است. و سزاوار است انسان كارهاى خود را در پرتو فروغ آن دانشها و ارزشها انجام دهد، اعمّ از وضع مقرّرات پسنديده و آنچه مايه نظام امور خلق مى‏ شود، و قوانين سياست مدن و تدبير منزل و جز اينها، زيرا اگر انسان به كارى دست زند، و در آن از فروغ انوار احكام إلهى، و هدايت و ارشاد پيامبر گرامى (ص) و جانشينان بر حقّ او مدد نگيرد، سرانجام آن كار، جز سرگشتگى و انحراف از طريق حقّ، چيز ديگر نخواهد بود، امام (ع) واژه شرايع را براى انهار حياتبخش علوم اهل بيت (ع) استعاره فرموده، و وجه مشابهت اين است كه همان گونه كه رودها و چشمه‏ ها محلّ ورود تشنه كامان و جويندگان آب است ائمّة (ع) نيز مراجع طالبان علم و منابع پر فيض جويندگان حقّ و تشنگان زلال معرفت مى ‏باشند.واژه واحدة اشاره است به اين كه گفتار و دستورهاى آنان در زمينه دين با يكديگر اختلاف ندارد، و چون آنان دانا به اسرار دين و آگاه به‏ حقايق آنند در سخن آنها اختلافى نيست و به منزله شرع واحدند، همچنين واژه سبل را براى آنان استعاره فرموده است. مناسبت تشبيه آن است كه همان گونه كه راه صاف و روشن، آدمى را به مقصد مى ‏رساند، آنان نيز انسان را با بينش و دانش خود، در كوتاهترين زمان به مطلوب خود مى‏ رسانند.فرموده است: «من أخذ بها لحق»:يعنى: هر كس علم را از آنان فرا گيرد، و از آنها پيروى كند، به پيشينيانى كه راه خدا را سالك بوده و به مقام قرب او واصل شده ‏اند ملحق، و اگر تخلّف كند پشيمان خواهد شد.گفته شده: مراد از شرايع الدّين اين است كه آيينهاى دين وسيله و ابزار قوانين كلّى الهى هستند، زيرا عمل به هر يك از آنها موجب ثواب و پاداش است، از اين رو در اين جهت يكى هستند، و همگى بدون ستم و انحراف انسان را به بهشت مى‏ رسانند كه همين معناى واژه قاصدة در جمله «و سبله قاصدة» مى‏ باشد، ولى ظهور آن در معناى نخست بيشتر است، زيرا امام (ع) در مقام ذكر فضيلت اهل بيت (ع) است.چون غرض سخنران از اظهار فضل خود اين است كه سخنان او را بپذيرند و به كار بندند، لذا امام (ع) پس از بيان اين مطلب، به كار و كوشش براى زندگى پس از مرگ و روز واپسين دستور مى ‏دهد، منظور از واژه ذخائر كارهاى نيك است و معناى عبارت: «و من لا ينفعه حاضر لبّه ...» اين است: هم اكنون كه خردتان حضور دارد، و آن را در اختيار داريد پند گيريد و عبرت آموزيد، زيرا در آن هنگام كه مرگ در رسد، و درد و هراس آن و آنچه پس از آن است شما را فرا گيرد خردتان كه حضور خود را ترك كرده، از سود رسانى به شما ناتوانتر، و از هر موقع نايابتر است، سپس با ترسانيدن مردم از آتش دوزخ، تأكيد مى ‏كند كه‏ حسابرسى روز قيامت بسيار سخت و دقيق است، و مراد از زينت آتش، غلها و قيدها و گرزها و زنجيرهاى آهنينى است كه به منزله زيب و زيور مى ‏باشد.فرموده است: «ألا و إنّ اللّسان... »:اين هشدارى است بر اين كه به مال و دارايى ارج نگذارند، و ذكر خير مردم را براى آخرت خودخواهان باشند، پيش از اين در ذيل گفتار آن بزرگوار در آن جا كه فرموده است: «أمّا بعد فإنّ الأمر ينزل من السّماء إلى الأرض»، به اين موضوع اشاره شده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 110 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و التاسع عشر من المختار في باب الخطبتاللَّه لقد علّمت تبليغ الرّسالات، و إتمام العدات، و تمام الكلمات، و عندنا أهل البيت أبواب الحكم، و ضياء الأمر، ألا و إنّ شرائع الدّين واحدة، و سبله قاصدة، من أخذ بها لحق و غنم، و من وقف عنها ضلّ و ندم، اعملوا ليوم تذخر له الذّخائر، و تبلى فيه السّرائر، و من لا ينفعه حاضر لبّه، فعازبه اعجز، و غائبه أعوز، و اتّقوا نارا حرّها شديد، و قعرها بعيد، و حليتها حديد، و شرابها صديد، ألا و إنّ اللّسان الصّالح يجعله اللَّه للمرء في النّاس خير من مال يورثه من لا يحمده. (24742- 24647)اللغة:(علّمت) في أكثر النّسخ على صيغة المجهول من باب التفعيل و في بعضها بالتخفيف على المعلوم، قال الشّارح المعتزلي: و الرّواية الاولى أحسن و (الحكم) في أكثر النسخ بالضمّ و سكون الكاف و في بعضها بالكسر و فتح الكاف جمع الحكمة و (عزب) الشّي ء من باب قعد بعد عنّى و غاب و (عوز) الشّيء كفرح إذا لم يوجد و الرجل افتقر و أعوزه الدهر أفقره.الاعراب:قوله عليه السّلام: و عندنا أهل البيت في أكثر النّسخ بالجرّ، و في بعضها بالنصب أمّا الثاني فعلى الاختصاص، و أمّا الأوّل فعلى كونه بدلا من ضمير المتكلّم كما يراه بعض علماء الأدبية أو على أنه عطف بيان كما هو الأظهر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 111 فان قلت: صرّح الأدبيّون بأنّ عطف البيان إنّما يؤتى به لا يضاح متبوعه و ههنا المتبوع أعرف من التابع فكيف يجوز الاتباع؟قلت: هذا مبنيّ على الأغلب و إلّا فقد يؤتى بالبيان لقصد المدح كما قاله المحقّق التفتازاني، حيث قال: فائدة عطف البيان لا تنحصر في الايضاح لما ذكر صاحب الكشاف أنّ البيت الحرام في قوله تعالى: جعل اللَّه الكعبة البيت الحرام قياما للنّاس، عطف بيان جيء به للمدح لا للايضاح كما تجيء الصّفة لذلك، انتهى و جملة تذخر له الذّخائر مجرورة المحلّ على الوصف، و جملة يجعله اللَّه في محلّ النصب على الحال أو الوصف، و جملة يورثه من لا يحمده وصفيّة.المعنى:اعلم أنّ المقصود بهذا الكلام كما يفهم من سياقه الاشارة إلى وجوب اتباعه و ملازمته و التمسك بذيل ولايته و اتباع الطّيبين من عترته و ذريّته، و وجوب أخذ معالم الدّين و أحكام الشّرع المبين عنهم عليهم السّلام، و عقّبه بالأمر بأخذ الزاد ليوم المعاد، و لذلك ذكر جملة من فضائله المخصوصة به المفيدة لتقدّمه على غيره، و الدّالة على وجوب تقديمه نظرا إلى قبح ترجيح المرجوح على الرّاجح، و غير خفيّ على الذّكيّ البصير أنّ كلا من هذه الخصائص برهان واضح و شاهد صدق على اختصاص الخلافة و الولاية بهم عليهم السّلام و على أنّها حقّ لهم دون غيرهم.و افتتح كلامه بالقسم البارّ تحقيقا للمقصد فقال: (تاللَّه لقد علّمت تبليغ الرسالات) أى علّمنيه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بتعليم من اللَّه سبحانه و أعلمنيه بأمر منه تعالى، لا أنّه علمه بوحى كما توهمه بعض الغلات، لأنّ الأئمة عليهم السّلام محدّثون، و الرسالة هو الاخبار عن مراد اللَّه تعالى بكلامه بدون واسطة بشر، و المراد أنّه عليه السّلام علمه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إبلاغ ما جاء به إلى الخلق على اختلاف ألسنتهم و تعدّد لغاتهم سواء كان ذلك في حال حياة الرّسول كبعثه صلّى اللَّه عليه و آله له عليه السّلام بسورة برائة إلى أهل مكة و عزله لأبي بكر معلّلا بقوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: امرت أن لا يبلغها إلّا أنا أو رجل منّى و بعثه له إلى الجنّ و نحو ذلك، أو بعد وفاته صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، فقد كان هو و أولاده الطاهرون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 112 سلام اللَّه عليهم أوعية علم النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و حملة سرّه و حفظة شرعه مؤدّين له إلى امّته و كان عمدة نشر الأحكام و انتشار مسائل الحلال و الحرام و انفتاح باب العلم في زمنهم عليهم السّلام و كانوا مأمورين بالتّبليغ و الانذار، كما كان رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مأمورا بذلك و يشهد بذلك ما رواه الكليني و الطبرسي و العياشي عن الصّادق عليه السّلام في قوله تعالى: و أوحى إلىّ هذا القرآن لانذركم به و من بلغ الآية، قال: و من بلغ أن يكون اماما من آل محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، فهو ينذر بالقرآن كما أنذر به رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و في غاية المرام عن الصّدوق باسناده عن يزيد «بريد ظ» بن معاوية العجلي قال: قلت لأبي جعفر عليه السّلام: انّما أنت منذر و لكلّ قوم هاد، فقال: المنذر رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و عليّ الهادي، و في كلّ وقت و زمان امام منّا يهديهم إلى ما جاء به رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.و فيه أيضا عن الصّدوق مسندا عن أبي هريرة قال: دخلت على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و قد نزلت هذه الآية: إنّما أنت منذر و لكلّ قوم هاد، فقرأها علينا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: أنا المنذر، أ تعرفون الهادى؟ قلنا: لا يا رسول اللَّه، قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هو خاصف النعل، فطولت الأعناق اذ خرج علينا عليّ عليه السّلام من بعض الحجر و بيده نعل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ثمّ التفت إلينا و قال: ألا إنّه المبلّغ عنّى و الامام بعدي و زوج ابنتي و أبو سبطى، ففخرا نحن أهل بيت أذهب اللَّه عنّا الرجس و طهّرنا تطهيرا من الدّنس الحديث.و في البحار عن بصائر الدرجات باسناده عن انس بن مالك خادم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يا على أنت تعلّم النّاس تأويل القرآن بما لا يعلمون، فقال عليّ عليه السّلام: ما ابلغ رسالتك بعدك يا رسول اللَّه، قال: تخبر النّاس بما اشكل عليهم من تأويل القرآن.و فيه أيضا من كشف الغمة من كتاب محمّد بن عبد اللَّه بن سليمان مسندا عن أنس قال: كنت أخدم النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فقال لي يا أنس بن مالك: يدخل علىّ رجل امام المؤمنين، و سيّد المسلمين و خير الوصيّين، فضرب الباب فاذا عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فدخل بعرق فجعل النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يمسح العرق عن وجهه و يقول: أنت تؤدّى عنّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 113 أو تبلغ عني، فقال: يا رسول اللَّه أو لم تبلغ رسالات ربّك؟ فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: بلى و لكن أنت تعلم النّاس. (و إتمام العدات) أى انجازها يحتمل أن يكون المراد بها ما وعده اللَّه سبحانه في حقّه، فقد علّمه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بأن اللَّه سيفي به بما انزل عليه في القرآن حيث قال: أ فمن وعدناه وعدا حسنا فهو لاقيه.روى في غاية المرام عن الحسن بن أبي الحسن الدّيلمي باسناده عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام في هذه الآية قال: الموعود عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، وعده اللَّه أن ينتقم له من أعدائه في الدنيا، و وعده الجنّة له و لأوليائه في الآخرة.و لكنّ الأظهر أن يراد بها العدات و العهود التي عاهد عليها اللَّه سبحانه، و يشهد به قوله تعالى: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى  نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا. فقد روت الخاصّة و العامّة أنّها نزلت في عليّ عليه السّلام و جعفر و حمزة.روى في غاية المرام عن عليّ بن يونس صاحب كتاب صراط المستقيم قال:قال: روى المفسّرون أنها نزلت في عليّ و حمزة، و لا ريب أنه لمّا قتل حمزة اختصّت بعليّ فامن منه التبديل بحكم التنزيل و روى اختصاصها بعليّ عليه السّلام ابن عبّاس و الصّادق عليه السّلام و أبو نعيم.و فيه أيضا عن محمّد بن العباس الثقة في تفسيره فيما نزل في أهل البيت عليهم السّلام باسناده عن جابر عن أبي جعفر و أبي عبد اللَّه عليهما السّلام عن محمّد بن الحنفية رضى اللَّه عنه قال: قال عليّ عليه السّلام: كنت عاهدت اللَّه و رسوله أنا و عمّي حمزة و أخي جعفر و ابن عمّي عبيدة بن الحارث على أمر وفينا به للَّه و رسوله، فتقدمني أصحابي و خلفت بعدهم لما أراد اللَّه عزّ و جلّ، فأنزل اللَّه سبحانه فينا: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ»  حمزة و جعفر و عبيدة «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا». أنا المنتظر و ما بدّلت تبديلا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 114 أو يراد بها مواعيد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم التي وعدها للنّاس فقد قال له رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: أنت وصيّي و وارثي و قاضي ديني و منجز عدتي، و علّمه صلّى اللَّه عليه و آله كيفيّة أدائها و من أين يؤدّيها.و قد روى في غاية المرام، عن محمّد بن عليّ الحكيم الترمذي من أعيان علماء العامة في كتابه المسمّى بفتح المبين من كتاب الأوصال قال: و روى أنّ أمير المؤمنين كرم اللَّه وجهه قد أدّى سبعين ألفا من دينه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، و كان أكثره من الموعود.و فيه أيضا من كتاب ثاقب المناقب قال: حدّثني شيخي أبو جعفر محمّد بن حسين الشهرابي في داره بمشهد الرّضا عليه السّلام باسناده إلى عطا عن ابن عباس رضى اللَّه عنه قال: قدم أبو الصمصام العيسى إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و أناخ ناقته على باب المسجد و دخل و سلّم و أحسن التسليم ثمّ قال: أيكم الفتى الغوى الذي يزعم أنه نبىّ؟فوثب إليه سلمان الفارسي «رض» فقال: يا أخا العرب أما ترى صاحب الوجه الأقمر، و الجبين الأزهر، و الحوض و الشفاعة، و التواضع و السكينة، و المسألة و الاجابة، و السّيف و القضيب، و التكبير و التهليل، و الأقسام و القضية، و الأحكام الخفيّة، و النّور و الشرف، و العلوّ و الرّفعة، و السخاء و الشجاعة و النجدة، و الصّلاة المفروضة و الزكاة المكتوبة، و الحجّ و الاحرام، و زمزم و المقام، و المشعر الحرام، و اليوم المشهود، و المقام المحمود، و الحوض المورود، و الشفاعة الكبرى، و ذلك مولانا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم.فقال الأعرابيّ: إن كنت نبيّا فقل متى تقوم الساعة و متى يجيء المطر و أىّ شيء في بطن ناقتي و أىّ شيء اكتسب هذا و متى أموت؟فبقى صلّى اللَّه عليه و آله ساكتا لا ينطق بشىء فهبط الأمين جبرئيل فقال: يا محمّد اقرء: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ*» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 115 قال الأعرابي: مدّ يدك فأنا أشهد أن لا إله إلّا اللَّه، و اقرّ أنّك رسول اللَّه، فأىّ شيء لي عندك إن آتيك بأهلي و بني عمّي مسلمين؟ فقال له النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: لك عندي ثمانون ناقة حمر الظهور، بيض البطون، سود الحدق، عليها من طرايف اليمن و نقط «1» الحجاز.ثمّ التفت النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله إلى عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و قال صلّى اللَّه عليه و آله: اكتب يا أبا الحسن بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم أقرّ محمّد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد المناف و أشهد على نفسه في صحّة عقله و بدنه و جواز أمره أنّ لأبي الصّمصام عليه و عنده و في ذمّته ثمانين ناقة حمر الظهور، بيض البطون، سود الحدق عليها من طرايف اليمن و نقط الحجاز، و أشهد عليه جميع أصحابه.و خرج أبو الصّمصام إلى أهله، فقبض النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، فقدم أبو الصّمصام و قد أسلم بنوعيس كلّها، فقال أبو الصّمصام: ما فعل رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم؟ قالوا: قبض، قال:فمن الوصىّ بعده؟ قالوا ما خلف فينا أحدا، قال: فمن الخليفة بعده؟ قالوا: أبو بكر فدخل أبو الصمصام المسجد فقال: يا خليفة رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إنّ لي على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله دينا ثمانين ناقة حمر الظهور، بيض البطون، سود الحدق عليها من طرائف اليمن و نقط الحجاز، فقال أبو بكر يا أخا العرب سألت ما فوق العقل، و اللَّه ما خلف فينا رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله لاصفراء و لا بيضاء، خلف فينا بغلته الذلول، و درعه الفاضلة فأخذها عليّ بن أبي طالب، و خلف فينا فدكا فأخذناها بحقّ، و نبينا محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لا يورث.فصاح سلمان: كردى و نكردى و حق أمير بردى، ردّ العمل إلى أهله ثمّ مدّ يده إلى أبي الصّمصام فأقامه إلى منزل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و هو يتوضّأ وضوء الصّلاة، فقرع سلمان الباب، فنادى عليّ عليه السّلام: ادخل أنت و أبو الصّمصام العيسى______________________________ (1) لم أجد لفظ النقط في كتب اللغة و الظاهر انه تحريف من النساخ و الصحيح نمط الحجاز و هو ثوب من صوف ذو ألوان و يقال أيضا لما يفرش من مفارش الصوف الملوّنة، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 116 فقال أبو الصّمصام: اعجوبة و ربّ الكعبة، من هذا الذي سمّاني و لم يعرفني؟فقال سلمان الفارسى «رض»: هذا وصيّ رسول اللَّه، هذا الذى قال له رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله أنا مدينة العلم و عليّ بابها فمن أراد العلم فليأت الباب، هذا الذي قال له رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: عليّ خير البشر فمن رضى فقد شكر و من أبى فقد كفر، هذا الذي قال اللَّه تعالى فيه: «وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيًّا».هذا الّذي قال اللَّه تعالى فيه: «أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً لا يَسْتَوُونَ»  و هذا الّذي قال اللَّه تعالى فيه: «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ»  هذا الّذي قال اللَّه تعالى فيه: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ». هذا الّذي قال اللَّه تعالى فيه: «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ»  الآية.هذا الّذي قال اللَّه تعالى فيه: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» هذا الذي قال اللَّه عزّ و جلّ فيه: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ » ادخل يا أبا الصمصام و سلّم عليه، فدخل و سلّم عليه، ثمّ قال: إن لى على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ثمانين ناقة حمر الظهور، بيض البطون، سود الحدق، عليها من طرائف اليمن و نقط الحجاز، فقال عليه السّلام أمعك حجّة؟ قال: نعم، و دفع الوثيقة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 117 فقال عليه السّلام: ناد يا سلمان في الناس: ألا من أراد أن ينظر إلى قضاء دين رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فليخرج إلى خارج المدينة.فلمّا كان بالغد خرج النّاس، و قال المنافقون: كيف يقضى الدين و ليس معه شي ء غدا يفتضح من أين له ثمانون ناقة حمر الظهور، بيض البطون، سود الحدق عليها من طرائف اليمن، و نقط الحجاز فلما كان الغد اجتمع الناس و خرج عليّ عليه السّلام في أهل بيته و محبّيه و في الجماعة من أصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله، و أسرّ الحسن عليه السّلام سرّا لم يدر أحد ما هو.ثمّ قال: يا أبا الصمصام امض مع ابني الحسن إلى كثيب الرّمل، فمضى و معه أبو الصّمصام، و صلّى ركعتين عند الكثيب، و كلّم الأرض بكلمات لا يدرى ماهى، و ضرب على الكثيب بقضيب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله، فانفجر الكثيب عن صخرة ململمة مكتوب عليها سطران، على الأوّل لا إله إلّا اللَّه محمّد رسول اللَّه، و على الآخر لا إله إلّا اللَّه و عليّ وليّ اللَّه، و ضرب الحسن عليه السّلام تلك الصّخرة بالقضيب فانفجرت عن خطام ناقة، فقال الحسن عليه السّلام: قديا أبا الصّمصام، فقاد، فخرج منها ثمانون ناقة حمر الظهور، بيض البطون، سود الحدق، عليها من طرائف اليمن، و نقط الحجاز، و رجع إلى عليّ عليه السّلام فقال عليه السّلام: استوفيت حقك يا أبا الصّمصام؟ فقال: نعم، فقال عليه السّلام: سلّم الوثيقة، فسلّمها إليه فخرقها فقال: هكذا أخبرني ابن عمّي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إنّ اللَّه عزّ و جلّ خلق هذه النّوق في هذه الصخرة قبل أن يخلق ناقة صالح بألفى عام، ثمّ قال المنافقون: هذا من سحر علىّ قليل.قال صاحب ثاقب المناقب: و يروى هذا الخبر على وجه آخر و هو ما روى أبو محمّد الادريسى عن حمزة بن داود الديلمي عن يعقوب بن يزيد الانبارى عن أحمد ابن محمّد بن أبي نصر عن حبيب الأحول عن أبي حمزة الثّمالي عن شهر بن حوشب عن ابن عبّاس قال:لمّا قبض النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و جلس أبو بكر نادى في النّاس: ألا من كان له على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله عدة أو دين فليأت أبا بكر و ليأت معه شاهدين، و نادى عليّ عليه السّلام بذلك منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 118 على الاطلاق من غير طلب شاهدين، فجاء أعرابيّ متلثم متقلدا سيفه متنكنا كنانته و فرسه لا يرى منه إلّا حافره، و ساق الحديث و لم يذكر الاسم و القبيلة، و كان ما وعده مأئة ناقة حمراء بأزمتها و أثقالها موقّرة ذهبا و فضّة بعبيدها.فلما ذهب سلمان بالأعرابي إلى أمير المؤمنين عليه السّلام قال له حين بصربه: مرحبا بطالب عدة والده من رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: فقال: ما وعد أبي يا أبا الحسن؟قال: إنّ أباك قدم على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله قال: أنا رجل مطاع في قومي إن دعوتهم أجابوك، و إنّي ضعيف الحال فما تجعل لي إن دعوتهم إلى الاسلام فأسلموا فقال صلّى اللَّه عليه و آله: من أمر الدّنيا أم من أمر الآخرة؟ قال: و ما عليك أن تجمعهما بي يا رسول اللَّه و قد جمعهما اللَّه لا ناس كثيرة، فتبسّم النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و قال: اجمع لك خير الدّنيا و الآخرة، أما في الآخرة فأنت رفيقى في الجنة، و أمّا في الدّنيا فما تريد؟قال: مأئة ناقة حمر بأزمتها و عبيدها موقرة ذهبا و فضّة، ثمّ قال: و إن دعوتهم فأجابوني و قضى علىّ الموت و لم ألقك فتدفع ذلك إلى ولدى قال: نعم على أني لا أراك و لا تراني في دار الدّنيا بعد يومي هذا، و سيجيبك قومك، فاذا حضرتك الوفاة فليصر ولدك إلى وليّي من بعدي و وصيّي، و قد مضى أبوك و دعا قومه فأجابوه و أمرك بالمصير إلى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله إو إلى وصيّه، وها أنا وصيّه و منجز وعده.فقال الأعرابي: صدقت يا أبا الحسن، ثمّ كتب عليه السّلام له على خرقة بيضاء و ناول الحسن عليه السّلام، و قال: يا أبا محمّد سر بهذا الرجل إلى وادي العقيق و سلّم على أهله و اقذف الخرقة و انتظر ساعة حتّى ترى ما يفعل، فان دفع إليك شيء فادفعه إلى الرجل، و مضيا بالكتاب.قال ابن عباس: فسرت من حيث لم يرني أحد، فلما أشرف الحسن عليه السّلام على الوادي نادى بأعلى صوته السّلام عليكم أيّها السكان البررة الأتقياء أنا ابن وصىّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله أنا الحسن بن عليّ سبط رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و ابن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و رسوله إليكم، و قد قذف الخرقة في الوادي فسمعت من الوادي صوتا لبّيك لبّيك يا سبط رسول اللَّه و ابن البتول و ابن سيد الاوصياء سمعنا و أطعنا انتظر ليدفع إليك، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 119 فبينا أنا كذلك إذ ظهر غلام لم ادر من اين ظهر و بيده زمام ناقة حمراء تتبعها ستة فلم يزل يخرج غلام بعد غلام في يد كلّ غلام قطار حتّى عددت مأئة ناقة حمراء بأزمتها و أحمالها، فقال الحسن عليه السّلام خذ بزمام نوقك و عبيدك و مالك و امض يرحمك اللَّه هذا و قد روى هذا الحديث بطرق آخر من العامة و الخاصّة نحوا ممّا رويناه.و أما قوله: (و تمام الكلمات) فقد فسره الشارح المعتزلي بتأويل القرآن و بيانه الذى يتمّ به، قال: لأنّ في كلامه تعالى المجمل الذى لا يستغنى عن متمّم و مبيّن يوضحه أقول: إذا كان متمّم القرآن و مبيّنه هو أمير المؤمنين عليه السّلام و لم يمكن الاستغناء فيه عنه عليه السّلام، فكيف يمكن معذلك تقديم أحلاف العرب الذين لا يعرفون من القرآن إلا اسمه عليه و ترجيحهم عليه، فانّ القرآن هو إعجاز النبوّة و أساس الملّة و عماد الشريعة، فلا بد أن يكون القيّم به و العارف له و الحافظ لأسراره، هو الحجّة لا غير كما هو غير خفيّ على الذكي ذى الفطنة.ثمّ أقول الذي عندي أنه يجوز أن يراد بالكلمات الكلمات القرآنية خصوصا أعنى الآيات و ما تضمّنته من التأويل و التنزيل و المفهوم و المنطوق و الظهر و البطن و النكات و الأسرار، و ما فيها من الناسخ و المنسوخ و المحكم و المتشابه و العام و الخاص و المطلق و المقيّد و المجمل و المبيّن و الأمر و النهى و الوعد و الوعيد و الجدل و المثل و القصص و الترغيب و الترهيب إلى غير ذلك، فانّ تمام ذلك و كلّه عند أمير المؤمنين عليه السّلام و العلم بجميع ذلك مخصوص به و بالطاهرين من أولاده سلام اللَّه عليهم حسبما عرفته تفصيلا و تحقيقا في التّذييل الثّالث من تذييلات الفصل السابع عشر من فصول الخطبة الاولى.و أن يراد بها مطلق كلمات اللَّه النازلة على الأنبياء و الرّسل في الكتب السماوية و الصّحف الالهيّة، و قد مضى ما يدلّ على معرفتهم بتمام هذه في شرح الفصل الرابع من فصول الخطبة الثانية عند قوله عليه السّلام: و كهف كتبه.و أن يراد بها الأعمّ من هذه أيضا، و هو الأنسب باقتضاء عموم وظيفتهم عليهم السّلام، فيكون المراد بها ما ورد في غير واحد من الأخبار من أنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله علّم عليا كلمة تفتح ألف كلمة و ألف كلمة يفتح كلّ كلمة ألف كلمة، و عبّر عنها في أخبار اخر بلفظ الباب و في بعضها بلفظ الحديث و في طايفة بلفظ الحرف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 120 مثل ما رواه في غاية المرام عن المفيد مسندا عن أبي حمزة الثمالي عن عليّ ابن الحسين عليهما السّلام قال: علّم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عليا كلمة تفتح ألف كلمة، و ألف كلمة يفتح كلّ كلمة ألف كلمة.و فيه عن المفيد أيضا باسناده عن عبد الرّحمن بن أبي عبد اللَّه عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: علّم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله عليّا حرفا يفتح ألف حرف كلّ حرف منها يفتح ألف حرف.و فيه أيضا عن محمّد بن الحسن الصّفار مسندا عن أبي حمزة الثّمالى عن أبي إسحاق السّبيعى قال: سمعت بعض أصحاب أمير المؤمنين عليه السّلام ممّن يثق به يقول: سمعت عليّا عليه السّلام يقول: إنّ في صدرى هذا العلما جمّا علّمنيه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله لو أجد له حفظة يرعونه حقّ رعايته و يروونه عنّي كما يسمعونه منّي إذا لأودعتهم بعضه، يعلم به كثيرا من العلم مفتاح كلّ باب و كلّ باب يفتح ألف باب.و فيه أيضا عن محمّد بن عليّ الحكيم الترمذى عن صاحب الينابيع قال: سأل قوم من اليهود عمر في زمن خلافته عن مسائل بشرط إن أجابهم أو غيره من أصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آمنوا به صلّى اللَّه عليه و آله و قالوا:ما قفل السماء و ما مفتاح ذلك القفل؟ و ما القبر الجاري؟ و من الرّسول الذي وعظ قومه و لم يكن من الجنّ و لا من الانس؟ و من الخمسة الذين يسيرون في الأرض و لم يخلقوا في أرحام الامهات؟ و ما يقول الدّيك في صوته؟ و الدّراج في هديده؟ و القمري في هديره؟ و الفرس في صهيله؟ و الحمار في نهيقه؟ و الضفدع في نقيقه؟ فأطرف عمر زمانا ثمّ رفع رأسه قال لا أدرى، فقالوا: علمنا أنّ دينكم باطل، فغدا سلمان «ض» جدّا و أخبر عليا بالقصّة فأتي فلما رآه استقبله و عانقه و أخبره بالقصّة فقال كرّم اللَّه وجهه لا تبال فانّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم علّمني ألف باب من العلم كان يتشعّب منه ألف باب آخر، قال عمر فاسألوه عنها، فقال في جوابهم:أمّا قفل السّماء فهو الشرك، و أمّا مفتاح ذلك القفل فقول لا إله إلّا اللَّه محمّد رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله، قالوا: صدق الفتى، ثمّ قال: و أمّا القبر الجارى فهو الحوت الذي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 121 كان يونس في بطنه حيث دار به في سبعة أبحر، و أمّا الرّسول الذي لم يكن من الجنّ و الانس فنملة سليمان كما قال اللَّه تعالى: «قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ» .و أمّا الخمسة الذين لم يخلقوا في أرحام الامّهات فآدم، و حوّا، و ناقة صالح، و كبش إبراهيم، و ثعبان موسى، و أمّا الديك فيقول: اذكروا اللَّه أيّها الغافلون، و أمّا الدرّاج فيقول: الرّحمن على العرش استوى، و أمّا القمرى فيقول: الّلهمّ العن مبغضي محمّد و آل محمّد، و أمّا الفرس فيقول عند الغزو: اللهمّ انصر عبادك المؤمنين على عبادك الكافرين، و أمّا الحمار فيلعن العشّار و لا ينهق إلّا في وجه الشيطان، و أمّا الضفدع فيقول: سبحان ربّى المعبود في لجج البحار.و روى أنّهم كانوا ثلاثة فآمن منهم اثنان، و قام ثالثهم فسأل عن أصحاب الكهف و عن أسمائهم و أسماء كهفهم و اسم كلبهم، فأخبر بكلّها عليّ رضى اللَّه عنه كما رواه عنه صاحب الكشاف في تفسير سورة الكهف، و قصّ قصّتهم، فآمن اليهودي.ثمّ قال عليه السّلام: (و عندنا أهل البيت أبواب الحكم) يجوز أن يراد بالحكم على رواية ضمّ الحاء و سكون الكاف القضاء و الفصل بين الناس في الخصومات و الدعاوى، و أن يراد به الحكم الشرعي الفرعي أعني خطاب اللَّه المتعلّق بأفعال المكلّفين. (فعلى الاول) فالظاهر أنّ المراد بأبوابه هو طرقه و وجوهه، فانهم عليهم السّلام كانوا عالمين بها عارفين بتمامها يحكمون في القضايا الشخصية على ما يقتضيه المصلحة الكامنة الظاهرية أو الواقعيّة. (ففى بعضها) كانوا يحكمون بظاهر الشريعة على ما يقتضيه اليمين و البيّنة، و هو المراد بما روى عن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم أنه قال: انّما أنا بشر مثلكم و إنما تختصمون إلىّ و لعلّ بعضكم يكون أعرف بحجّته من بعض فأقضى له على نحوما أسمع منه فمن قضيت له بشيء من حقّ أخيه فلا يأخذه فانما اقطع له قطعة من النار. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 122 (و في بعضها) بمرّ الحقّ على وجه التّدبير و استخراج وجه الحيلة و الاحتيال في اعمال الحقّ و استخراج الافراد بالحقوق الباطنة بلطايف الفكر كما كان يفعله أمير المؤمنين عليه السّلام في أيام خلافة عمرو غيرها كثيرا، مثل قضائه في المرأة التي استودعها رجلان وديعة، و في المرأة التي توفّي عنها. زوجها و ادّعى بنوها أنّها فجرت و في الجارية التي افتضتها سيّدتها اتهاما و رميا لها بالفاحشة حسبما تقدّم تفصيل ذلك كلّه في شرح الفصل الثاني من فصول الخطبة الثالثة المعروفة بالشقشقية.و مثل ما رواه عنه في الفقيه قال: قال أبو جعفر عليه السّلام: توفّى رجل على عهد أمير المؤمنين و خلّف ابنا و عبدا فادّعى كلّ واحد منهما انه الابن و أنّ الآخر عبد له فأتيا أمير المؤمنين عليه السّلام فتحا كما إليه، فأمر أمير المؤمنين أن يثقب في حايط المسجد ثقبتان، ثمّ أمر كلّ واحد منهما أن يدخل رأسه في ثقب، ففعلا، ثمّ قال: يا قنبر جرّد السيف و أشار إليه لا تفعل ما آمرك به، ثمّ قال عليه السّلام اضرب عنق العبد العبد قال فنحّى العبد رأسه فأخذه أمير المؤمنين عليه السّلام و قال للآخر أنت الابن و قد اعتقته و جعلته مولى لك. (و في بعضها) بالحكم الواقعى المحض و به يحكم القايم من آل محمّد سلام اللَّه عليه و عليهم بعد ظهوره، و هو المعبّر عنه بحكم داود و آل داود في الأخبار، فانّ داود عليه السّلام كان يعمل زمانا على مقتضى علمه بالوحى من دون أن يسأل عن البيّنة، ثمّ إنّ بني إسرائيل اتّهموه لبعده عن طور العقل، فرجع إلى العمل بالبينات، و قد رويناه في شرح الفصل المذكور من الخطبة الشقشقية عن الساباطي قال: قلت لأبي عبد اللَّه عليه السّلام بما تحكمون إذا حكمتم؟ فقال: بحكم اللَّه و حكم داود الحديث، و قد مضى ثمّة أخبار اخر بهذا المعنى.و كان أمير المؤمنين عليه السّلام يحكم بهذا الحكم احيانا، مثل ما روى عنه في محاكمة رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله مع الاعرابي.قال في الفقيه: جاء أعرابيّ إلى النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فادّعى عليه سبعين درهما ثمن ناقة باعها منه، فقال صلّى اللَّه عليه و آله قد أوفيتك، فقال: اجعل بيننا و بينك رجلا يحكم بيننا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 123 فأقبل رجل من قريش فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: احكم بيننا، فقال للأعرابي: ما تدّعى على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم؟ قال: سبعين درهما ثمن ناقة بعتها منه، فقال: ما تقول يا رسول اللَّه؟ قال: قد أوفيته، فقال للأعرابي: ما تقول؟ قال: لم يوفني، فقال لرسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: ألك بيّنة على أنك قد أوفيته؟ قال: لا، قال للأعرابي: أ تحلف أنك لم تستوف حقك و تأخذه؟ فقال: نعم، فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله: لأتحاكمنّ مع هذا إلى رجل يحكم بيننا بحكم اللَّه عزّ و جلّ، فأتي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و معه الأعرابي فقال عليّ عليه السّلام: مالك يا رسول اللَّه؟ فقال: يا أبا الحسن احكم بيني و بين هذا الأعرابي، فقال عليّ عليه السّلام: يا أعرابي ما تدّعى على رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله؟ قال: سبعين درهما ثمن ناقة بعتها منه، فقال: ما تقول يا رسول اللَّه؟فقال: قد أوفيته ثمنها، فقال: يا أعرابي اصدق رسول اللَّه فيما قال؟ قال: لا، ما أوفاني شيئا، فأخرج عليّ عليه السّلام سيفه فضرب عنقه، فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: لم فعلت ذلك يا علي؟ فقال: يا رسول اللَّه نحن نصدّقك على أمر اللَّه و نهيه و على أمر الجنّة و النار و الثواب و العقاب و وحى اللَّه عزّ و جلّ، و لا نصدّقك في ثمن ناقة هذا الاعرابي، و إنّي قتلته لأنّه كذّبك لمّا قلت له اصدق رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله فيما قال فقال لا ما أوفاني شيئا، فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله أصبت يا عليّ فلا تعد إلى مثلها، ثمّ التفت صلّى اللَّه عليه و آله إلى القرشي و كان قد تبعه فقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: هذا حكم اللَّه لا ما حكمت به.و في رواية محمّد بن بحر الشّيباني عن أحمد بن الحارث قال: حدّثنا أبو أيوب الكوفي قال: حدّثنا إسحاق بن وهب العلّاف قال: حدّثنا أبو عاصم النبال عن ابن جريح عن الضحاك عن ابن عبّاس قال:خرج رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من منزل عايشة فاستقبله أعرابيّ و معه ناقة فقال: يا محمّد تشري هذه النّاقة؟ فقال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله: نعم بكم تبيعها يا أعرابي، فقال: بمأتي درهم، فقال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله: بل ناقتك خير من هذا، قال: فما زال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يزيد حتى اشترى الناقة بأربعمائة درهم، قال: فلمّا دفع النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم إلى أعرابي الدّراهم ضرب الأعرابي يده إلى زمام الناقة فقال: الناقة ناقتي و الدّراهم دراهمى فان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 124 كان لمحمّد شيء فليقم البيّنة، قال: فأقبل رجل فقال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: أترضى بالشّيخ المقبل؟ قال: نعم يا محمّد، فقال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: تقضي فيما بيني و بين هذا الاعرابي فقال: تكلّم يا رسول اللَّه، فقال النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: الناقة ناقتي و الدّراهم دراهم الاعرابي فقال الاعرابي: بل الناقة ناقتي و الدّراهم دراهمي إن كان لمحمّد شي ء فليقم البيّنة، فقال الرّجل: القضيّة فيها واضحة يا رسول اللَّه، و ذلك أنّ الاعرابي طلب البيّنة، فقال له النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: اجلس فجلس، ثمّ أقبل رجل آخر فقال النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: أترضى يا أعرابى بالشيخ المقبل؟ فقال: نعم يا محمّد، فلمّا دنى قال النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله: اقض فيما بيني و بين هذا الأعرابي، فقال تكلّم يا رسول اللَّه فقال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: الناقة ناقتي و الدّراهم دراهم الأعرابي، فقال الأعرابي: بل الناقة ناقتي و الدّراهم دراهمي إن كان لمحمّد شي ء فليقم البيّنة، فقال الرّجل: القضيّة فيها واضحة يا رسول اللَّه لأنّ الأعرابي طلب البيّنة، فقال النّبي صلّى اللَّه عليه و آله: اجلس حتّى يأتي اللَّه عزّ و جلّ بمن يقضي بيني و بين الأعرابي بالحقّ، فاقبل عليّ بن أبي طالب عليه السّلام، فقال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله أترضى بالشّاب المقبل؟ فقال: نعم، فلمّا دنى قال النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله: يا أبا الحسن اقض فيما بيني و بين الأعرابي، فقال: تكلّم يا رسول اللَّه، فقال النّبي صلّى اللَّه عليه و آله: الناقة ناقتي و الدّراهم دراهم الأعرابي، فقال الأعرابي، بل الناقة ناقتي و الدّراهم دراهمي إن كان لمحمّد شي ء فليقم البيّنة، فقال عليّ عليه السّلام: خلّ بين النّاقة و بين رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، فقال الأعرابي: ما كنت بالّذي أفعل أو يقيم البيّنة، قال فدخل عليّ عليه السّلام منزله فاشتمل على قائم سيفه ثمّ أتا فقال خلّ بين النّاقة و بين رسول اللَّه قال ما كنت بالذي أفعل أو يقيم البيّنة، قال: فضربه علىّ ضربة فاجتمع أهل الحجاز على أنه رمى برأسه و قال بعض أهل العراق: بل قطع عضوا منه قال فقال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: ما حملك على هذا يا عليّ؟ فقال: يا رسول اللَّه نصدّقك على الوحى من السماء و لا نصدّقك على أربعمائة درهم، قال الصدوق (ره) بعد رواية هذين الحديثين انهما غير مختلفين لأنهما في قضيّتين و كانت هذه القضيّة قبل القضيّة التي ذكرتها قبلها، هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 125 و قد تقدّم في شرح الكلام الثّامن و الخمسين ما ينفعك في هذا المقام. (و على الثاني) أى على كون المراد بالحكم الأحكام الشرعية فالمراد بأبوابه هو طرق الافتاء و وجوه بيان المسائل على ما تقتضيه المصلحة فيفتون بعض الناس بالحكم الواقعي و بعضهم بالتقيّة حقنا لدمائهم أو لدماء السائلين حسبما تقدّم تفصيل ذلك أيضا في شرح الكلام الثامن و الخمسين في بيان وجوه التفويض فتذكر.و كيف كان فقد وضح و ظهر ممّا قرّرنا أنّ الأئمة عليهم السّلام عندهم أبواب الحكم بأىّ معنى اخذ الحكم و أنهم عارفون بها محيطون بأقطارها، و هذا الوصف مخصوص بهم لا يوجد في غيرهم، لأنّ معرفة المصالح الكامنة لا يحصل إلّا بتأييد الهى و قوّة ربّانية مخصوصة بأهل العصمة و الطهارة.تقديم و تأخير و لذلك أى لقصد الاختصاص و التخصيص قدّم عليه السّلام المسند و قال: و عندنا أبواب الحكم كنايه- استعاره (و ضياء الأمر) و المراد بالأمر إمّا الولاية كما كنّى به عنها كثيرا في اخبار أهل البيت عليهم السّلام، و في قوله تعالى و اولى الأمر منكم، و الضياء حينئذ بمعناه الحقيقي أى عندنا نور الامامة و الولاية، و إمّا الأوامر الشرعيّة فالضياء استعارة للحقّ لأنّ الحقّ يشبه بالنور كما أنّ الباطل يشبه بالظلمة قال سبحانه: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ»  فالمقصود أنّ الأئمة عليهم السّلام عندهم حقّ الأوامر الشرعية و التّكاليف الالهية، و إليه اشير في قوله سبحانه:«أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» .و إمّا مطلق الامور المقدّرة في الكون كما قال تعالى: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» أى تنزّل إلى وليّ الأمر بتفسير الامور على ما تقدّم تحقيقه بما لا مزيد عليه في شرح الفصل الرابع من فصول الخطبة الثانية. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 126 ثمّ انه عليه السّلام بعد ما ذكر جملة من فضايله و فضائل آله الطّاهرين سلام اللَّه عليهم أجمعين أردف ذلك بالاشارة إلى وجوب اتّباعهم و أخذ معالم الدّين عنهم عليهم السّلام فقال (ألا و إنّ شرايع الدّين) و طرقه أى قواعده و قوانينه (واحدة و سبله قاصدة) أى معتدلة مستقيمة و هي ما دلّ عليها أهل بيت العصمة و الطهارة، لأنهم أولياء الدّين و أبواب الايمان و امناء الرّحمن و الأدلّاء على الشريعة و الهداة إلى السنة (من أخذ بها) و اتّبع أئمة الهدى سلك الجادّة الوسطى و (لحق) بالحقّ (و غنم) النعمة العظمى (و من وقف عنها) و انحرف عن الصراط الأعظم و السّبيل الأقوم و أخذ في أمر الدين بطرق الأقيسة و وجوه الاستحسانات العقلية، أو رجع فيه إلى الهمج الرعاع و أئمة الضّلال العاملين فيه لعقولهم الفاسدة و آرائهم الكاسدة (ضلّ و ندم) و قد تقدّم في شرح الكلام السادس عشر و السابع عشر و الثامن عشر ما ينفعك في هذا المقام.ثمّ أمر بتحصيل الزاد ليوم المعاد فقال عليه السّلام (اعملوا اليوم تذخر له الذخائر) و هى الأعمال الصّالحة (و تبلى فيه السرائر) الغرض بالوصف إمّا تخصيص الموصوف أو التهويل حثا بالعمل كما في قوله سبحانه: «فِي يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ».و الجملة الثانية مأخوذة من الكتاب العزيز قال تعالى: يوم تبلى السرائر، أى تختبر و السرائر: ما أسرّ القلوب من العقائد و النيات و غيرها و ما خفى من الأعمال قال الطبرسي: و السّرائر أعمال بني آدم و الفرائض ما أوجبت عليه و هى سرائر في العبد تختبر تلك السرائر يوم القيامة حتّى يظهر خيرها و شرّها.و عن معاذ بن جبل قال: سألت النبيّ ما هذه السرائر التي تبلى بها العباد يوم القيامة؟ قال صلّى اللَّه عليه و آله سرائركم هي أعمالكم من الصّلاة و الزكاة، و الصيام و الوضوء و الغسل من الجنابة و كلّ مفروض لأنّ الأعمال كلّها سرائر خفيّة فان شاء قال صلّيت و لم يصلّ، و إن شاء قال توضّأت و لم يتوضّ، فذلك قوله: يوم تبلى السرائر هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 127 و لما كان كمال القوّة العملية لا يحصل إلّا بكمال القوّة النظرية أردفه بقوله (و من لا ينفعه حاضر لبّه فعازبه) أى بعيده (أعجز و غايبه أعوز) أى أعدم للمنفعة يعني أنّ من لا ينفعه لبّه الحاضر و عقله الموجود فهو بعدم الانتفاع بما هو غير حاضر و لا موجود عنده من العقل أولى و أحرى.و قيل في تفسيره وجوه اخر: الاول من لا يعتبر بلبّه في حياته فأولى بأن لا ينتفع به بعد الموت الثاني أنّ من لم يعمل بما فهم و حكم به عقله وقت امكان العمل فأحرى أن لا ينتفع به بعد انقضاء وقته بل لا يورثه إلّا ندامة و حسرة الثالث أنّ من لم يكن له من نفسه رادع و زاجر فمن البعيدان نيز جر و يرتدع بعقل غيره و موعظة غيره كما قيل: و زاجر من النفس خير من عتاب العواذل.و لما حثّ بالعمل أكّده بالتحذير من النار فقال (و اتّقوا نارا حرّها شديد و قعرها بعيد و حليتها حديد و شرابها صديد) لا يخفى ما في هذه الفقر من حسن الخطابة حيث ناط بكلّ لفظة ما يناسبها و يلايمها لو نيطت بغيرها لم تلائم، و الاضافة في القرينة الاولى على أصلها، و في الأخيرة لأدنى المناسبة، و في الوسطين تحتمل الأول و الثّاني، استعاره و استعارة الحلية للقيود و الاغلال [حليتها حديد] من باب التحكم، و القرينة الاخرى [و شرابها صديد] مأخوذة عن قوله سبحانه: يُسْقى  مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ، و هو القيح و الدّم، و قيل: هو القيح كأنه الماء في رقته و الدّم في شكله، و قيل: هو ما يسيل من جلود أهل النار و كيف كان فتوصيف النار بهذه الأوصاف الأربعة للتحذير و الترهيب منها كما أنّ في ذكر حلية أهل الجنّة و شرابهم في قوله تعالى: «وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً».ترغيبا و تشويقا إليها ثمّ قال مجاز من باب تسمية الشيء باسم مسبّبه (ألا و إنّ اللّسان الصالح) اى الذكر الجميل تسمية للشيء باسم مسبّبه (يجعله اللَّه للمرء في الناس خير له من مال يورثه من لا يحمده) و قد مرّ نظير هذه العبارة في الفصل الثاني من فصلي الخطبة الثالثة و العشرين، و المراد أنّ تحصيل مكارم الأخلاق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 128 و محاسن الأفعال من البذل و الانفاق و نحوهما مما يوجب الثناء الجميل في الدّنيا و الثواب الجزيل في العقبا خير من تحصيل المال و جمعه و توريثه من لا يشكره عليه أى وارثه الذي لا يعد ذلك الايراث فضلا و نعمة لايجابه العذاب الأليم و الندم الطويل و هو شاهد بالعيان معلوم بالوجدان.الترجمة:از جمله كلام بلاغت فرجام آن امام أنام است كه فرموده:قسم بخداوند بتحقيق كه تعليم كرده شده ام من برسانيدن رسالتها را، و تمام كردن وعدها را، و تمامى كلمه ها را، و نزد ما أهل بيت است بابهاى أحكام، و روشنى امورات، آگاه باشيد و بدانيد كه طرق دين يكى است، و راههاى آن معتدل و مستقيم است، هر كه فرا گرفت آنرا رسيد بمقصد و غنيمت يافت، و هر كه وا ايستاد از آن گمراه شد و بضلالت و ندامت شتافت، عمل نمائيد از براى روزى كه ذخيره كرده مى شود از براى آن روز ذخيرها، و امتحان كرده مى شود در آن روز عقايد صحيحه و فاسده و نيات حقّه و باطله، و كسى كه فائده نبخشد او را عقل او كه حاضر است پس عقلى كه بعيد است از او عاجزتر است از نفع بخشيدن، و عقلى كه غائب است از آن عادم تر است منفعت را، و بترسيد از آتشى كه گرمى آن سخت است، و ته آن دور است، و زينت آن آهن است، و شراب آن زردابست، بدانيد كه بدرستى كه زبان خوشى كه بگرداند او را خداوند تعالى از براى مرد در ميان خلق بهتر است مر او را از مالى كه ارث بگذارد آنرا بكسى كه ستايش نكند او را بكثير و قليل آن و لنعم ما قيل:كسى كو شد بنام نيك مشهور         پس از مرگش بزرگان زنده دانند       ولى آنرا كه بد فعل است و بدنام          اگر چه زنده باشد مرده خوانند    و قال آخر:سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز         مرده آنست كه نامش بنكوئى نبرند    
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom