خطبه ۱۱۹

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

خطبه ۱۱۹ : نکوهش سستی در جهاد [منبع]

و من كلام له (علیه السلام) و قد جمع الناس و حَضَّهم على الجهاد فسكتوا مَليّا :
فَقَالَ (علیه السلام) مَا بَالُكُمْ أَ مُخْرَسُونَ أَنْتُمْ؟ فَقَالَ قَوْمٌ مِنْهُمْ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنْ سِرْتَ سِرْنَا مَعَكَ.
فَقَالَ (علیه السلام) مَا بَالُكُمْ لَا سُدِّدْتُمْ لِرُشْدٍ وَ لَا هُدِيتُمْ لِقَصْدٍ، أَ فِي مِثْلِ هَذَا يَنْبَغِي لِي أَنْ أَخْرُجَ وَ إِنَّمَا يَخْرُجُ فِي مِثْلِ هَذَا رَجُلٌ مِمَّنْ أَرْضَاهُ مِنْ شُجْعَانِكُمْ وَ ذَوِي بَأْسِكُمْ، وَ لَا يَنْبَغِي لِي أَنْ أَدَعَ الْجُنْدَ وَ الْمِصْرَ وَ بَيْتَ الْمَالِ وَ جِبَايَةَ الْأَرْضِ وَ الْقَضَاءَ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ وَ النَّظَرَ فِي حُقُوقِ الْمُطَالِبِينَ ثُمَّ أَخْرُجَ فِي كَتِيبَةٍ أَتْبَعُ أُخْرَى.
أَتَقَلْقَلُ تَقَلْقُلَ الْقِدْحِ فِي الْجَفِيرِ الْفَارِغِ وَ إِنَّمَا أَنَا قُطْبُ الرَّحَى تَدُورُ عَلَيَّ وَ أَنَا بِمَكَانِي فَإِذَا فَارَقْتُهُ اسْتَحَارَ مَدَارُهَا وَ اضْطَرَبَ ثِفَالُهَا؛ هَذَا لَعَمْرُ اللَّهِ الرَّأْيُ السُّوءُ.
وَ اللَّهِ لَوْ لَا رَجَائِي الشَّهَادَةَ عِنْدَ لِقَائِي الْعَدُوَّ وَ لَوْ قَدْ حُمَّ لِي لِقَاؤُهُ، لَقَرَّبْتُ رِكَابِي ثُمَّ شَخَصْتُ عَنْكُمْ فَلَا أَطْلُبُكُمْ مَا اخْتَلَفَ جَنُوبٌ وَ شَمَالٌ؛ طَعَّانِينَ عَيَّابِينَ حَيَّادِينَ رَوَّاغِينَ، إِنَّهُ لَا غَنَاءَ فِي كَثْرَةِ عَدَدِكُمْ مَعَ قِلَّةِ اجْتِمَاعِ قُلُوبِكُمْ.
لَقَدْ حَمَلْتُكُمْ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ الَّتِي لَا يَهْلِكُ عَلَيْهَا إِلَّا هَالِكٌ، مَنِ اسْتَقَامَ فَإِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ زَلَّ فَإِلَى النَّارِ.

لَا سُدِّدْتُمْ : راست نگشتيد، ارشاد نشديد.
الْقِدْح : تير نتراشيده و بدون پيكان.
الْجَفِير : تركش، تيردان.
اسْتَحَارَ : در هم ريخت و آشفته شد، حيران و سرگردان شد.
الثِّفَال : سفره اى كه در زير آسياهاى دستى پهن مى كنند تا آرد روى آن بريزد.
حُمَّ : مقدر شد.
قَرَّبْتُ رِكَابِى : مركبم را براى حركت آماده كردم.
شَخَصْتُ عَنْكُمْ : از شما دور شدم، فاصله گرفتم.
الْغَنَاء : نفع، سود.
الهَالِك : مقصود در اينجا كسى است كه طبيعتش فاسد شده و هلاكتش قطعى و حتمى گرديده است. 
حَضّ : تشويق كرد
مَلىّ : مدت طولانى
مُخرَس : لال شده
أدَع : ترك كنم
كَتيبَة : دسته اى از لشكر بين صد و هزار
تَقَلقُل : حركت كردن
قِدح : تير
جَفير : تيردان
فارِغ : خالى
استَحارَ : حيران و مضطرب شد
ثِفال : سنگ زيرين آسياب
حُمَّ : مقدر شود
قَرَّبتُ رِكابى : نزديك مى كردم مركب هاى خود را 
پس از جنگ صفّين و نهروان، امام در سال ۳۸ هجرى مردم را براى سركوبى معاويه فراخواند، سكوت كردند. فرمود شما را چه شده، آيا لال هستيد؟ گروهى گفتند اى امير المؤمنين، اگر تو حركت كنى با تو حركت مى كنيم).
۱. علل نكوهش كوفيان:
شما را چه مى شود! هرگز ره رستگارى نپوييد و به راه عدل هدايت نگرديد. آيا در چنين شرايطى سزاوار است كه من از شهر خارج شوم؟ هم اكنون بايد مردى از شما كه من از شجاعت و دلاورى او راضى و به او اطمينان داشته باشم، به سوى دشمن كوچ كند.
۲. مسئوليّت هاى رهبرى:
و براى من سزاوار نيست كه لشكر و شهر و بيت المال و جمع آورى خراج و قضاوت بين مسلمانان، و گرفتن حقوق درخواست كنندگان را رها سازم، آنگاه با دسته اى بيرون روم، و به دنبال دسته اى به راه افتم، و چونان تير نتراشيده در جعبه اى خالى به اين سو و آن سو سرگردان شوم من چونان محور سنگ آسياب، بايد بر جاى خود استوار بمانم  تا همه امور كشور، پيرامون من و به وسيله من به گردش در آيد، اگر من از محور خود دور شوم مدار آن بلرزد و سنگ زيرين آن فرو ريزد. به حقّ خدا سوگند كه اين پيشنهاد بدى است.
به خدا سوگند اگر اميدوارى به شهادت در راه خدا را نداشتم، پاى در ركاب كرده از ميان شما مى رفتم، و شما را نمى طلبيدم چندان كه باد شمال و جنوب مى وزد، زيرا شما بسيار طعنه زن، عيب جو، رويگردان از حق، و پر مكر و حيله ايد. ما دام كه افكار شما پراكنده است فراوانى تعداد شما سودى ندارد، من شما را به راه روشنى بردم كه جز هلاك خواهان، هلاك نگردند، آن كس كه استقامت كرد به سوى بهشت شتافت و آن كس كه لغزيد در آتش سرنگون شد.
 
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (بعد از جنگ نهروان زمانيكه اهل شام به اطراف عراق هجوم آورده بمردم ظلم و ستم مى نمودند) و آن بزرگوار (لشگرى فرستاده مى خواست براى يارى آنها لشگر ديگرى بفرستد) مردم را گرد آورده بجهاد ترغيب مى نمود، آنان زمانى دراز خاموش مانده چيزى نگفتند.
(1)، پس امام عليه السّلام فرمود: (شما را چه شده) آيا گنگ و لال گشته ايد (كه سخن نمى گوئيد و به رفتن بجهاد سستى مى نماييد)؟ گروهى از آنان گفتند: يا امير المؤمنين اگر تو بروى ما با تو خواهيم آمد (و اين سخن بهانه نرفتن بجنگ بود و حقيقتى نداشت).
(2) پس امام عليه السّلام فرمود: چه شده شما را كه بطريق حقّ ارشاد نگشته براه راست هدايت نشده ايد.
(3) آيا در چنين موقعى سزاوار است كه من (براى جنگ از شهر) بيرون روم؟ در اين وقت بجنگ مى رود سردارى از دلاوران شما كه من او را بپسندم و از كسانيكه قوىّ و توانا باشند،
(4) و براى من سزاوار نيست كه لشگر و شهر و بيت المال و جمع آورى خراج زمين (ماليات غلّات) و حكومت ميان مسلمانان و رسيدگى بحقوق ارباب رجوع را رها كرده با لشگرى بيرون رفته از لشگرى (كه پيش فرستاده ام) پيروى نمايم جنبش داشته باشم مانند جنبش تير در جعبه خالى (خلاصه مضطرب و نگران باشم)
(5) و من قطب و ميخ آسيا هستم كه آسيا به اطراف من دور مى زند (انتظام امور و آسايش مردم و آراستگى لشگر در كارزار بودن من در اينجا است) و من در جاى خود هستم، پس اگر جدا شوم مدار آسيا بهم خورده سنگ زيرين آن مضطرب گردد (اگر نباشم رشته امور گسيخته ميشود). سوگند بخدا اين انديشه آمدن من با شما رأى و انديشه بدى است (كه فساد آن آشكار مى باشد).
(6) سوگند بخدا اگر نبود اميد من به شهادت (كشته شدن در راه خدا) هنگام ملاقات دشمن اگر مقدّر باشد هر آينه بر مركب خود سوار شده از شما دورى مى نمودم و همراهى شما را مادامى كه باد جنوب و شمال مى وزد (هميشه) درخواست نمى كردم (زيرا) بسيار طعن زن و عيب جو و از حقّ رو گردان و با مكر و حيله هستيد،
(7) در فزونى عدد شما با كمى اتّفاق دلهاتان سودى نيست،
(8) شما را بطريق حقّ و راه آشكار راهنمائى نمودم راهى كه در آن هلاك و تباه نمى گردد مگر گمراه (كه فطرتا طالب حقّ نيست)، كسيكه استقامت و ايستادگى نمود ببهشت مى رود، و كسيكه لغزيد (در راه باطل قدم نهاد) به آتش دوزخ گرفتار خواهد شد.
 
سخنى از آن حضرت (ع) مردم را گرد آورده بود و به جهاد تحريض مى كرد. و آنان، همچنان، مهر سكوت بر لب، پاسخى نمى دادند.
به آنها فرمود: آيا لال شده ايد؟ قومى گفتند: يا امير المؤمنين اگر شما به راه افتيد ما هم با شما حركت مى كنيم.
على (ع) در خطاب به آن جماعت چنين گفت: چه مى شود شما را كه به حق راه نيافته ايد و به راه راست عدالت هدايت نشده ايد. آيا شايسته است كه در چنين هنگامى من به نبرد با دشمن بيرون آيم؟ رسم اين است، كه يكى از سلحشوران و جنگجويانتان كه من مى پسندم رهسپار نبرد گردد. شايسته نيست كه من لشكر و شهر و بيت المال و گردآورى خراج و داورى مسلمانان و نظر در حقوق شاكيان و طلبكاران را واگذارم و با فوجى از لشكر بيرون آيم و در پى فوجى ديگر شتابم و از اين سو به آن سو افتم، چونان تيرى بى پيكان و بى سوفار در تركشى خالى.
من به منزله محور اين آسيابم كه در جاى خود ثابت است و آسياب به گرد آن مى چرخد و، اگر از جاى كنده شود، گردش چرخ زبرين آشفته شود و سنگ زيرين از جاى بشود. خدا داند كه اين رأى، رأيى بر خطاست.
به خدا سوگند، اگر اميد نمى داشتم كه روزى به هنگام رويارويى با دشمن به شهادت مى رسم -و اى كاش چنين شهادتى برايم مقدّر مى شد- مركب خويش پيش مى كشيدم و بر آن مى نشستم و از ميان شما مى رفتم و، تا باد شمال و جنوب مى وزيد، از شما ياد نمى كردم.
فراوان طعن زنندگان، عيبجويان، روى گردانان از حق و حيله گرانيد. چه سود كه در شمار افزون هستيد، در حالى كه ميانه دلهايتان اتفاق اندك است. شما را به راه روشن هدايت، راه نمودم، راهى كه روندگانش هلاك نشوند، جز آنها كه خود خواستار هلاكت باشند. هر كه ايستادگى كند، رهسپار بهشت است و هر كه بلغزد طعمه آتش دوزخ.
 
(امام(عليه السلام) ياران خودرا تشويق به جهاد و مقابله با غارتگران شام کرد، ولى آنها ساکت ماندند) فرمود : شما را چه مى شود؟ مگر لال شده ايد؟! (چرا جواب نمى دهيد؟!) گروهى عرض کردند : اى اميرمؤمنان! اگر تو حرکت کنى، ما هم در رکابت خواهيم بود!
(امام (عليه السلام) از اين سخن برآشفت و) فرمود: شما را چه مى شود؟ هرگز به راه راست موفق نشويد، و هيچ گاه به مقصد نرسيد! آيا در چنين شرايطى سزاوار است من شخصاً (براى مقابله با گروهى از اشرار و غارتگران شام) حرکت کنم؟! (نه) در اين موقع مى بايست مردى از شما که من از شجاعت و دلاوريش راضى باشم، (به سوى دشمن) حرکت کند، و شايسته نيست که لشکر و شهر و بيت المال و جمع آورى خراج و ماليات و قضاوت ميان مسلمين و نظارت بر حقوق مطالبه کنندگان را، رها سازم و با جمعى از لشکر، به دنبال جمع ديگرى خارج شوم، و همچون تيرى که در يک جعبه خالى قرار دارد از اين طرف به آن طرف بيفتم.
من همچون قطب و محور سنگ آسيا هستم، که بايد در محل خود بمانم (و امور کشور اسلام به وسيله من گردش کند) هرگاه من (در اين شرايط) از مرکز خود دور شوم، مدار همه چيز به هم مى ريزد و نتيجه ها دگرگون مى شود. به خدا سوگند! پيشنهاد شما، پيشنهاد بد و نادرستى است (که براى خاموش کردن آتش هر فتنه کوچک يا بزرگى من مستقيماً وارد عمل شوم و مرکز حکومت را خالى کنم).
به خدا سوگند! اگر اميدم به شهادت هنگام برخورد با دشمن نبود ـ هر گاه چنين توفيقى نصيبم شود ـ مرکب خويش را آماده مى کردم و از شما دور مى شدم، ومادام که نسيمهاى جنوب و شمال در حرکتند (هرگز) شما را طلب نمى کردم، چرا که شما بسيار طعنه زن، عيب جو، روى گردان از حق و پر مکر و حيله هستيد.
کثرت جمعيّت شما با قلّت اجتماع افکارتان، سودى نمى بخشد (من وظيفه خودرا درباره شما انجام دادم) شما را به راه روشنى واداشتم که جز افراد ناپاک در آن هلاک نمى شوند. آن کس که در اين راه استقامت کرد، به بهشت شتافت و آن کس که پايش لغزيد (و از جادّه منحرف شد) به جهنّم واصل شد!
 
و از سخنان آن حضرت است مردم را فراهم آورد و براى جهاد برانگيخت، آنان لختى خاموش ماندند.
پس فرمود «شما را چه مى شود مگر گنگيد»؟ گروهى گفتند: اى امير مؤمنان، اگر تو به راه بيفتى با تو به راه مى افتيم.
فرمود: شما را چه مى شود كه توفيق رستگارى ميابيد و به راه انصاف و عدل، هدايت مشويد. سزاوار است در اين هنگام من بيرون شوم؟ براى چنين كار مردى بايد كه من او را بپسندم، مردى از شما دلير در كار جنگ آزموده و با تدبير. مرا نسزد كه شهر و سپاه و بيت المال را بگذارم، و خراج زمين، و قضاوت مسلمانان، و نگريستن در حقّ طلبكاران را ناديده انگارم. آن گاه با دسته اى بيرون شوم، و به دنبال دسته اى به راه افتم، و چون تير ناتراشيده و سوفار نانهاده كه در تيردان تهى بود، از اين سو و آن سو غلطم.
حالى كه من قطب آسيايم، بر جاى ايستاده، و آسيا سنگ به دورم در گردش افتاده. اگر از آن جدا شوم، مدار آن بلرزد و سنگ زيرين آسيا از جاى بگردد. به خدا كه اين رايى خطاست، -و بيرون شدن من در چنين حال نه سزاست-.
به خدا، اگر اميد شهادتم هنگام ديدار دشمن نبود و اى كاش برايم مقدّر بود، پاى در ركاب مى نهادم و از جمع شما بيرون مى فتادم و شما را نمى طلبيدم، چندان كه باد جنوب و شمال آيد -كه مرا از ديدن شما ملال آيد-. سودى ندارد كه شما در شمار بسياريد، ما دام كه دل با يكديگر نداريد. شما را به راه راست در آوردم، راهى كه رونده آن هلاك نگردد جز آنكه خود هلاك خود خواهد. آن كه بر پا ايستد به بهشت رود و آن كه بلغزد به آتش در آيد.
 
زمانى كه مردم را جمع نمود و آنان را به جهاد ترغيب فرمود و آنان ساعتى خاموش ماندند، حضرت فرمود: شما را چه شده، مگر لال هستيد؟
عده اى گفتند: يا امير المؤمنين اگر شما حركت كنيد ما هم حركت مى كنيم.
فرمود: شما را چه شده! موفق به قرار گرفتن در مسير رشد نگرديد، و به صراط مستقيم راه نيابيد. آيا در چنين موقعيّتى سزاوار است من به جبهه جنگ روم در اين وقت بايد مردى از شما كه من از شجاعتش راضى بوده و جنگاور باشد به ميدان جهاد رود، و سزاوار نيست كه من ارتش و شهر و بيت المال و جمع كردن ماليات زمين و داورى بين مسلمانان و رسيدگى به حقوق طالبان حق را رها كرده، با لشگرى به دنبال لشگرى ديگر (كه قبلا فرستاده ام) بيرون روم، آن گاه مانند تيرى كه در جعبه خالى حركت و صدا مى كند در حركت و اضطراب باشم.
من چون محور آسيا هستم كه آسيا دور من مى گردد و من به جاى خود ثابتم، و چون از جاى خود جدا شوم آسيا از مدار خود خارج مى شود و همه امور به هم مى ريزد. به خدا قسم اين بيرون آمدن من (كه رأى شماست) رأى بد و ناپسندى است.
به خدا سوگند اگر به وقت برخورد با دشمن -اگر بر خوردش مقدر باشد- اميد شهادت نداشتم بر مركب خود قرار مى گرفتم، و از شما جدا مى شدم، و تا زمانى كه باد جنوب و شمال مى وزد بودن با شما را طلب نمى كردم. شما مردمى طعنه زن، عيب جو، روگردان از حق و مكّار و حيله گريد. در كثرت عددتان با كمى اتفاق دلهايتان سودى نيست.
من شما را به راه روشن راهنمايى كردم، آن راهى كه در آن جز هلاك شده گمراه هلاك نمى شود. آن كه بر آن راه استقامت ورزد به جانب بهشت مى رود، و هر كه بلغزد راهش به سوى آتش است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 194-181 وَمِنْ كلام لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ وقد جمع الناس وحضهم على الجهاد فسكتوا مليّا.امام عليه السلام در حالى اين خطبه را ايراد كرد، كه مردم را گردآورده بود و به جهاد تشويق مى كرد، و آنها در پاسخ امام عليه السلام مدتى سكوت كردند. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه در شرح سند خطبه اشاره شده است، امام عليه السلام اين خطبه را در جريان يكى از حملات و غارتگريهاى لشكر معاويه در اطراف عراق، بيان فرموده است. امام عليه السلام در اين خطبه از بى تفاوتى و سكوت مردم نسبت به اين حوادث ايذايى كه روحيه مردم و سربازان را تضعيف مى كرد، به شدت انتقاد مى كند و هنگامى كه بعضى گفتند: اگر شما حركت كنيد، ما نيز با شما حركت خواهيم كرد!، امام عليه السلام آنها را مورد سرزنش بيشترى قرار داد و بر آن بى خبران، فرياد زد كه وظيفه امام و پيشواى يك جمعيّت اين نيست كه براى دفع هر شورش و غارتى، شخصاً به تعقيب دشمن پردازد و مركز حكومت اسلامى را رها سازد و وظايف مختلف خويش را تعطيل كند؛ امام عليه السلام بايد چنين كارى را در حوادث بسيار مهم، انجام دهد و حوادث كوچكتر را، فرماندهان جزء با گروهى از مردم دنبال كنند. اين يكى از اصول مسلّم مديريت و فرماندهى است كه متأسّفانه، مردم كوفه يا نمى دانستند و يا نمى خواستند بدانند!. بهانه جويان سست و نادان!هنگامى که به امام (عليه السلام) خبر رسيد جمعى از غارتگران لشکرِ معاويه، به بعضى از مناطق مرزى هجوم آورده اند، مردم را جمع کرد و به آنها دستور حرکت و جهاد داد. امّا جمعيّت سکوت کردند و به نداى او لبيّک نگفتند; امام (عليه السلام) سخت ناراحت شد و فرمود : «شما را چه مى شود ؟ مگر لال شده ايد ؟ (چرا جواب نمى گوييد ؟)، گروهى عرض کردند : اى اميرمؤمنان ! اگر تو حرکت کنى ما هم در رکابت خواهيم بود» (فقال (عليه السلام) : مَا بَالُکُمْ أَمُخْرَسُونَ أَنْتُمْ ؟ فَقَالَ قَوْمٌ مِنْهُمْ : يا أمِيرَالمُؤْمِنَيِن ! إنْ سِرْتَ، سِرْنا مَعَکَ).امام (عليه السلام) از اين بهانه جويى سخت برآشفت و: «فرمود : شما را چه مى شود ؟ هرگز به راه راست موفق نشويد، و هيچ گاه، به مقصد نرسيد(1)، آيا در چنين شرايطى سزاوار است من شخصاً (براى مقابله با گروهى از اشرار و غارتگران شام) حرکت کنم ؟ (نه!) در اين موقع مى بايست مردى از شما که من از شجاعت و دلاوريش راضى باشم (به سوى دشمن) حرکت کند» (فقال (عليه السلام) : مَا بَالُکُمْ! لاَ سُدِّدْتُمْ(2) لِرُشْد وَلاَ هُدِيتُمْ لِقَصْد! أَفِي مِثْلِ هذَا يَنْبَغِي لِي أَنْ أَخْرُجَ؟ وَإنَّمَا يَخْرُجُ فِي مِثْلِ هذَا رَجُلٌ مِمَّنْ أَرْضَاهُ مِنْ شُجْعَانِکُمْ وَذَوِي بَأْسِکُمْ).در هيچ جاى دنيا، و در هيچ عصر و زمانى چنين نبوده که رهبر يک قوم و رييس يک کشور، در هر حادثه کوچکى و در ناآرامى هاى موضعى شخصاً به مقابله برخيزد. هميشه فرماندهى شجاع، با گروهى از وفاداران را براى خاموش کردن اين گونه آتش ها، گسيل مى دارند. زيرا خالى کردن مرکز حکومت، ممکن است عوارض بسيار نامطلوبى داشته باشد.به همين دليل امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن، مى فرمايد : «براى من سزاوار نيست که لشکر و شهر و بيت المال و جمع آورى خراج و ماليات، و قضاوت ميان مسلمانان و نظارت بر حقوق مطالبه کنندگان را رها سازم، و با جمعى از لشکر، به دنبال جمع ديگرى خارج شوم، و همچون تيرى که در يک جعبه خالى قرار دارد، از اين طرف، به آن طرف بيفتم» (وَلاَ يَنْبَغِي لِي أَنْ أَدَعَ الْجُنْدَ وَالْمِصْرَ وَبَيْتَ الْمَالِ وَجِبَايَةَ الاَْرْضِ، وَالْقَضَاءَ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ، وَالنَّظَرَ فِي حُقُوقِ الْمُطَالِبِينَ، ثُمَّ أَخْرُجَ فِي کَتِيبَة(3) أَتْبَعُ أُخْرَى، أَتَقَلْقَلُ تَقَلْقُلَ(4) الْقِدْحِ(5) فِي الْجَفِيرِ(6) الْفَارِغِ(7)).امام (عليه السلام) در اين گفتار کوتاه، به شش بخش از وظايف مهمِ رييس حکومت اشاره کرده که اگر مرکز حکومتش را رها کند، همه آنها با نابسامانى روبه رو مى شود : نظارت بر امور لشکر، پاسدارى مرکز حکومت، حفظ بيت المال، جمع آورى خراج، داورى ميان مسلمين و دفاع از حقوق مردم.بديهى است تنها در مواردى که حادثه به قدرى بزرگ است که بدون خروج رييس حکومت نمى توان با آن مقابله کرد، جايز است از اين مسائل مهم به طور موقت، صرف نظر کند و به مقابله با دشمن برخيزد.سيره پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) نيز نشان مى دهد که آن حضرت فقط در «غزوات» مهم و سرنوشت ساز، شخصاً فرماندهى لشکر را بر عهد مى گرفت، و در جنگ هاى کوچکتر، فرمانده اى تعيين مى فرمود و پرچم به دست او مى داد و سفارش هاى لازم را مى کرد. و اکثر جنگ ها، در تاريخ اسلام به همين صورت انجام شده که نام آن «سريه» گذارده شده است. منتها اصحاب پيغمبر (صلى الله عليه وآله) در برابر او چنان گوش به فرمان بودند که هر دستورى را بى چون و چرا، اجرا مى کردند و احدى به خود اجازه نمى داد بگويد : «تا تو نيايى ما نمى رويم».درست است که با توجه به تقسيم کارهاى مملکت هر يک از اين امور مسئوولى دارد، ولى نظارت رهبر و رييس بر آنها در پيشرفت اين کارها بسيار مؤثر است.اين منطق بسيار روشن، بلکه بديهى است، ولى بهانه جويان سست و بى اراده، که مى خواستند به هر بهانه اى شده از مقابله با دشمن سر باز زنند، خروج خودرا مشروط به يک شرط کاملاً غير منطقى، يا به تعبير ديگر تعليق بر محال مى کردند.باز امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن، تشبيه جالبى مى فرمايد، مى گويد : «من فقط همچون قطب و محور سنگ آسياب هستم، که بايد در محلّ خود بمانم (و همه اين امور به وسيله من گردش کند) هرگاه من (در اين شرايط) از مرکز خود دور شوم مدار همه چيز به هم مى ريزد و نتيجه ها دگرگون مى شود) (وَإِنَّمَا أَنَا قُطْبُ الرَّحَا، تَدُورُ عَلَيَّ وَأَنَا بِمَکَانِي، فَإذَا فَارَقْتُهُ اسْتَحَارَ(8) مَدَارُهَا، وَاضْطَرَبَ ثِفَالُهَا(9)).در گذشته براى آرد کردن گندم و جو، از آسياب هاى دستى، يا آبى و بادى استفاده مى کردند; ساختمان همه آنها ساده و روشن بود، سنگى در زير قرار داشت که هميشه ثابت بود و سنگى در رو، که دائماً به وسيله نيروى دست، يا فشار آبى که از زير آن عبور مى کرد، يا باد، حرکت مى نمود. در وسط اين دو سنگ ميله اى بود که سنگ بر محور آن مى چرخيد و اگر ميله مى شکست، سنگ از مسير خود خارج مى شد و به کنارى مى افتاد. در ضمن براى اين که آردها به راحتى جمع آورى شود، پوست يا پارچه بزرگى را زير آسياى دستى پهن مى کردند، تا هنگامى که آرد از ميان دو سنگ بيرون مى آيد، روى آن بريزد. هر گاه آن قطب و محور اصلى از ميان مى رفت، آسياب از حرکت مى ايستاد، و سنگ روى آن قطعه پوست و پارچه مى افتاد و نظم آن را به هم مى زد. اين همان چيزى است که امام (عليه السلام) در جمله هاى فوق با عنوان «اسْتَحَارَ مَدَارُهَا، وَاضْطَرَبَ ثِفَالُهَا» اشاره به آن فرموده است.اضافه بر اين، چيزى که سنگ رويين را در آسياهاى آبى و بادى به حرکت درمى آورد، نيز همان محور و ميله اى بود که در وسط سنگ قرار داشت که از پايين به ميله بزرگترى متصل بود که آب از يک طرف بر آن مى ريخت، و آن را به حرکت درمى آورد. و به اين ترتيب، ميله وسط هم عامل حرکت و هم عامل نظم بود و رهبر، امام و پيشوا همين موقعيّت را دارد.و در پايان اين بخش امام (عليه السلام) در يک نتيجه گيرى صريح مى فرمايد : «بخدا سوگند ! اين پيشنهادِ بد و نادرستى است ! (که من براى خاموش کردن آتش هر فتنه اى شخصاً برخيزم و به اين سو و آن سو روم و مرکز حکومت را خالى کنم)» (هذَا لَعَمْرُ اللهِ الرَّأْيُ السُّوءُ).به يقين چنين پيشنهادى خطاست به گواهى راه و رسمى که همه مديران و رؤساى حکومت، در زندگى خود داشته و دارند که جز در حوادث مهم، مرکز مديريت و حکومت خودرا ترک نمى کنند.****اگر اميد شهادت نداشتم...امام (عليه السلام) در اين بخش شديداً مردم «کوفه» را ملامت و سرزنش مى کند و نقطه هاى ضعف آنها را بر مى شمرد، و از آينده آنها اظهار يأس و نوميدى مى کند، نخست چنين مى فرمايد : «به خدا سوگند اگر اميدم به شهادت هنگام برخورد با دشمن، نبود ـ هرگاه چنين توفيقى نصيب من شود ـ مرکب خويش را آماده مى کردم، و از شما دور مى شدم و مادامى که نسيم هاى جنوب و شمال در حرکتند (هرگز) شما را طلب نمى کردم» (وَاللهِ لَوْلاَ رَجَائِي الشَّهَادَةَ عِنْدَ لِقَائِي الْعَدُوَّ ـ وَلَوْ قَدْ حُمَّ(10) لِي لِقَاؤُهُ ـ لَقَرَّبْتُ رِکَابِي ثُمَّ شَخَصْتُ(11) عَنْکُمْ فَلاَ أَطْلُبُکُمْ مَا اخْتَلَفَ جَنُوبٌ وَشَمَالٌ).تعبير به (مَا اخْتَلَفَ جَنُوبٌ وَشَمَالٌ) اشاره به اين است که من هرگز به سراغ شما نخواهم آمد. اين تعبير شبيه چيزى است که در يکى ديگر از کلمات آن حضرت آمده است که وقتى به او پيشنهاد تبعيض در تقسيم بيت المال کردند، فرمود : «آيا به من دستور مى دهيد که براى پيروزى خود از جور و ستم در حقِ کسانى که بر آنها حکومت مى کنم، استمداد جويم» «وَاللهِ لاَ اَطُوْرُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِيْرٌ وَ مَا اَمَّ نَجْمٌ فِي السَّماءِ نَجْماً; به خدا سوگند تا عمر من باقى است و ستارگان آسمان در پى يکديگر طلوع و غروب دارند دست به چنين کارى نمى زنم»(12).در اين جا سه سؤال پيش مى آيد : نخست اين که : چگونه حضرت مى فرمايد : من به خاطر اميد به شهادت در ميان شما مانده ام و گر نه شما را ترک مى گفتم ؟ در حالى که امام (عليه السلام) در چند جمله قبل فرمود : من بايد در ميان شما بمانم تا تدبير لشکر کنم و امنيّت منطقه را برقرار سازم، وسرپرستى بيت المال و داورى ميان مسلمين و احقاق حقوق کنم. اين دو، چگونه با يکديگر سازگار است ؟ديگر اين که : حضرت از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) مژده شهادت را شنيده بود، ومى دانست به دست «اَشْقَى اْلآخِرينْ» (عبدالرحمن ابن ملجم) شهيد مى شود، چگونه مى فرمايد : من اميد شهادت در ميدان نبرد دارم ؟سوّم اين که : امام (عليه السلام) چگونه مى تواند مقام امامت و پيشوايى خودرا رها کند و از ميان مردم برود ؟در پاسخ سؤال اوّل بايد گفت : رسيدن به فيض شهادت، يکى از اهداف والاى آن حضرت براى ماندن در ميان آن گروه بود و مانعى ندارد که اهداف ديگرى نيز داشته باشد، و چون اهداف ديگر را قبلاً بيان فرموده بود، نيازى به ذکر آنها نديده است(13).و در پاسخ سؤال دوّم مى گوييم : «لقاء عدوّ»، هر چند در بدو نظر، ملاقات در ميدان جنگ را تداعى مى کند، ولى در عين حال، مفهوم گسترده اى دارد که هرگونه برخورد با دشمن را شامل مى شود، ومى دانيم شهادت امام (عليه السلام) نيز يکى از مصداق هاى آن بود.و در پاسخ سؤال سوّم مى توان گفت که : بيرون رفتن از ميان يک گروه فاسد و غير قابل اصلاح، مفهومش ترک وظايف امامت نيست بلکه امام (عليه السلام) مى تواند به ميان جمعيّت آماده ترى برود، همان گونه که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) مردم «مکه» را رها کرد و به ميان مردم «مدينه» رفت.در ادامه سخن امام (عليه السلام) به ذکر دلايل ناخشنودى خود از آنان پرداخته و نقاط مهم ضعف آنها را به اميد آن که شايد بيدار شوند و به اصلاح خويش پردازند بيان مى کند، مى فرمايد : «شما بسيار طعنه زن، عيب جو، روى گردان از حق، و پر مکر و حيله هستيد !» (طَعَّانِينَ عَيَّابِينَ، حَيَّادِينَ(14) رَوَّاغِينَ(15)).اين چهار صفت به قدرى زشت و نامطلوب است که وجود يکى از آنها در انسانى، براى فاصله گرفتن از او کافى است، تا چه رسد که همه آنها در کسى باشد، يعنى تمام توجه او به عيوب و نقايص باشد، بلکه آنها را بيش از آنچه هست بزرگ کند و پيوسته تکرار نمايد تا آن جا که مردم مأيوس شوند، هر کجا حق را ببيند از آن روى گردان شود و با مکر و فسون، زندگى او آميخته گردد. يک انسان صالح چگونه مى تواند در ميان چنين گروهى، زندگى کند، تا چه رسد به اين که امام معصوم و پيشواى خلق باشد، که جز خون جگر خوردن و رنج کشيدن، نتيجه اى براى او نخواهد داشت، و به همين دليل امام (عليه السلام) آرزوى جدايى از آنها را مى کند.سپس مى فرمايد : اضافه بر اين عيوب شخصى، يک عيب بزرگ اجتماعى داريد : «کثرت جمعيّت شما با قلت اجتماع افکارتان سودى نمى بخشد» (إنَّهُ لاَ غَنَاءَ فِي کَثْرَةِ عَدَدِکُمْ مَعَ قِلَّةِ اجْتِمَاعِ قُلُوبِکُمْ).درست است که جمعيّت شما، به ظاهر بسيار زياد است ولى چون اتحاد و وحدت قلوب بر شما حاکم نيست، و هر يک براى خود اراده و تصميمى داريد، کارى از شما ساخته نيست يا به تعبيرى ديگر، شما جمعيّت، تنهايان، واجتماعتان اجتماع مردگان است.و در پايان خطبه مى فرمايد : من وظيفه خودرا درباره شما انجام دادم : «شما را به راه روشنى واداشتم، که جز افراد ناپاک در آن هلاک نمى شوند، آن کس که در اين راه استقامت کرد به بهشت شتافت، و آن کس که پايش لغزيد (و از جادّه منحرف شد) به جهنم واصل شد !» (لَقَدْ حَمَلْتُکُمْ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ الَّتي لاَ يَهْلِکُ عَلَيْهَا إلاَّ هَالِکٌ، مَنِ اسْتَقَامَ فَإلَى الْجَنَّةِ، وَمَنْ زَلَّ فَإلَى النَّارِ).امام (عليه السلام) با اين سخن، اين حقيقت را روشن مى سازد که من همه گفتنى ها را گفته ام و اتمام حجت کرده ام و اگر آرزو مى کنم از ميان شما بروم مفهومش اين نيست که در انجام وظيفه خود نسبت به شما کوتاهى کرده باشم، ولى افسوس شما افراد شايسته اى نيستيد که از برنامه هاى تربيتى يک معلّم دلسوز آسمانى بهره بگيريد.* * *نکته:بيدارى دل ها:مورخ معروف قرن سوّم «ابو اسحاق ثقفى» در کتاب «الغارات» خود در ذيل اين خطبه، چنين آورده است :هنگامى که امام (عليه السلام) اين سخنان را ايراد کرد، «جارية بن قدامة سعدى» عرض کرد : «يا اَميْرَالْمُؤْمِنْيِنَ لاَ اَعْدَمَنا اللهُ نفْسَکَ وَلاَ اَرانَا فِرَاقَکَ اَنَا لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ فَسَرِّحْنِي إلَيْهِمْ; اى اميرمؤمنان خدا هرگز تو را از ما نگيرد، و هيچ گاه به فراق تو مبتلا نشويم من آماده مقابله با اين گروه غارتگر هستم مرا به سوى آنان بفرست».امام (عليه السلام) از اين گفته او خوشحال شد و او را ستايش بليغى کرد.از سوى ديگر «وهب بن مسعود خثعمى» نيز از جا برخاست عرض کرد : يا اميرالمؤمنين ! من هم آماده ام.امام (عليه السلام) به «جاريه» دستور داد به «بصره» برود و با دو هزار نفر از آن جا حرکت کند و به «خثعمى» نيز دستور داد با دو هزار نفر از «کوفه» حرکت کند و به آنها فرمود به سراغ «بسر بن ابى ارطاة» برويد و هر کجا او را يافتيد با او مقابله کنيد(16).از اين بحث تاريخى، اوّلاً، استفاده مى شود که سرانجام، سخنان تند و داغ امام (عليه السلام) در بعضى از دل هاى آماده اثر گذاشت و آماده مقابله با دشمن شدند وثانياً معلوم مى شود که اين خطبه قبل از مرحوم رضى در کلام «الغارات» نيز آمده است.(17)* * *پی نوشت:1. در اين که آيا جمله بالا، جمله خبرى است و از وضع حال جمعيّت سُست و بى اراده کوفه خبر مى دهد، و مى گويد با راهى که در پيش گرفته اند، هرگز توفيقى در زندگى نخواهند يافت، و يا اين که جمله انشايى است و نوعى نفرين درباره آنهاست در ميان شارحان نهج البلاغه گفتگوست ولى معنى دوّم مناسب تر به نظر مى رسد.2. «سُدِّدْتُمْ» در اصل از «سدّ» گرفته شده که معنى آن معروف است و از آن جا که سدّ بناى محکمى است «تسديد» به معنى محکم کردن و استوار نمودن آمده است.3. «کتيبة» به گروهى از لشکر گفته مى شود که به قول بعضى از ارباب لغت، عدد آنها بين صد تا هزار نفر بوده باشد.4. «تقلقل»، به معنى حرکت کردن از سويى به سويى است.5. «قدح»، به معنى چوبه تير، يا قطعه اى از چوب آمده است و گاه گفته اند : چوبه تير پيش از آن که تراشيده شود و پيکان به آن متصل کنند، «قدح» ناميده مى شود.6. «جفير» ظرفى است که در کنار اسب مى بستند و چوب هاى تير را در آن مى نهادند و در فارسى به آن «ترکش» يا «تيردان» مى گفتند.7. «فارغ» به معنى تهى و خالى است.8. «استحار» از مادّه «تحير و حيرت» به معنى حيران شدن است وبه ابرهاى سنگينى گفته مى شود که باد آن را در مسير خاصى به حرکت درنياورده است گويى حيران و سرگردان باقى مانده است.9. «ثفال» به معنى سفره چرمى است که آسياب دستى را روى آن مى گذارند تا آردها به روى آن بريزد و پراکنده نشود.10. «حُمَّ» از مادّه «حمّ» (بر وزن غم) به معنى مقدّر ساختن چيزى است. بنابراين جمله (قد حمّ لى) مفهومش اين است که اگر چنين امرى براى من مقدر شده باشد يا چنين توفيقى نصيب من شود.11. «شَخَصْتُ» از مادّه «شخوص» به معنى نقل مکان از محلى به محل ديگر گرفته شده است.12. نهج البلاغه، خطبه 126.13. متأسفانه، شارحان نهج البلاغه تا آن جا که ما ديده ايم وارد اين بحث وجواب گويى از اين سؤالات نشده اند. تنها مرحوم «بيهقى» از علماى قرن ششم، به پاسخ سؤال سوّم پرداخته و چنين گفته است : که امام (عليه السلام) اين سخن را قطع نظر از مقام امامت بيان فرموده و گر نه مقام امامت ايجاب مى کند که او در هر شرايط در ميان مردم باشد و به تعبيرى ديگر حضرت مى فرمايد : اگر مقام امامت نبود و من از اين نظر آزاد بودم شما را رها مى ساختم.14. «حيّادين» از مادّه «حيد» (بر وزن حرف) به معنى انحراف گرفته شده است و «حيّاد» به کسى گفته مى شود که بسيار از جادّه حق منحرف گردد.15. «روّاغين» از مادّه «روغ» (بر وزن ذوق) به معنى اين طرف و آن طرف رفتن است و کنايه از مکر و حيله مى باشد و لذا اين واژه را درباره روباه به کار مى برند و مى گويند : «راغَ الثَّعْلَبُ».16. الغارات، جلد 2، صفحه 627.17. سند خطبه: در مورد اين خطبه اسناد ديگرى نقل شده، جز اين كه ابن اثير در نهايه پاره اى از لغات اين خطبه را تفسير كرده و به بعضى از جمله هاى آن اشاره نموده است. ابن ابى الحديد در شرح اين خطبه مى گويد: اين سخن را امام اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از جنگ صفّين و نهروان به هنگامى كه قسمتى از كشور اسلامى توسط شاميان غارت شده بود ايراد فرمود.(اين تعبير نشان مى دهد كه ابن ابى الحديد دسترسى به منبع ديگرى غير از آنچه سيّد رضى بيان فرموده است داشته).(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 263). 
شرح علامه جعفریتحريض مردم به جهاد:«ما بالكم امخرسون انتم؟! ما بالكم! لا سددتم لرشد و لا هديتم لقصد» (چيست حال شما و در چه وضعي قرار گرفته‌ايد! مگر لال شده‌ايد! اي مردمي كه هرگز موفق به رشد و صلاح نشويد و به حيات معتدل نائل نگرديد).بحثي در اقسام بازتاب مردم در مقابل سخن حق:در مقابل سخن حق چه بگويند؟ سخني در مقابل هشدار براي اهميت دفاع از جان و حيثيت و ارزشهاي اصيل وجود ندارد كه بگويند. مردم در برابر سخن حق بازتابهاي گوناگوني از خود نشان ميدهند:1- گروهي چنان اشتياق به شنيدن سخن حق دارند كه تشنه‌ي دلسوخته در يك بيابان سوزان بيك كاسه آب زلال و خنك. اين مشتاقان به سه دسته تقسيم ميشوند:الف- دسته‌اي كه سخن حق را ميشنوند و تصميم به عمل مي‌گيرند و تا آنجا كه شرايط اجازه مي‌دهد عمل مي‌نمايند. اينان هستند همان كساني كه هم اطلاعي از شخصيت انساني و عظمت و ارزشهاي آن دارند، و هم در صدد تحريك اراده براي عمل به حق برمي‌آيند كه سخنش را شنيده‌اند.ب- گروهي ديگر هستند كه شنيدن سخن حق نشاط و سروري در درون خود احساس ميكنند. واقعا آرزو مي‌كنند كه عمل به حق نمايند ولي در برابر تحريكات غرايز حيات طبيعي محض ناتوانند و لذا نميتوانند اشتياقي كه به عمل بر حق دارند، عملي بسازند.ج- گروهي ديگر هستند كه اشتياق به شنيدن سخنان حق براي آنان يك حالت رواني مستمر شده و بهمان لذت و انبساط رواني اكتفا مي‌كنند كه انسانها در مقابل زيبائي‌هاي محسوس از خود نشان مي‌دهند كه فقط لذت و انبساط رواني است. بايد گفت: اين گروه از مردم لذت پرستاني هستند كه عامل لذت آنان، معقول‌تر و عالي‌تر از عوامل لذت طبيعي ديگران ميباشد، ولي از آنجهت كه بهمان لذت رواني كفايت مي‌كنند، خود را از گرديدن در مسير رشد محروم نموده‌اند. اين لذت پرستي موقعي به ضرر آدمي تمام مي‌شود كه آن اندازه درون آدمي را اشغال نمايد كه اهميت عمل به سخن زيباي حق را از ديدگاه او ناپديد بسازد.2- گروهي هستند كه آنان در مقابل سخنان حق بازتابي ندارند، يعني آنان نه اشتياقي به شنيدن سخن حق دارند و نه اراده و تصميمي براي عمل به آن. مقصود از بازتاب منفي، در اين قسم از مردم، داشتن حالت رواني متضاد با سخنان حق نيست، بلكه مقصود اينست كه اين قسم مردم اهميت حياتي حق را هضم نكرده‌اند و براي آنان شنيدن سخنان حق درست مانند شنيدن سخناني است كه نه سودي در عمل به آنها مي‌بينند و نه ضرري در عمل نكردن به آنها. اين گروه از اشخاص هم با نظر به علل بي‌اعتنايي و بي‌خيالي كه براي آنان روي داده است، تقسيم به دسته‌هاي گوناگون مي‌شوند.3- گروهي ديگر از مردم وجود دارد كه خود را صاحب نظر تلقي نموده و آنچه را كه گوينده حق مي‌داند، آنرا باطل تلقي مينمايد و يا بي‌اهميت مي‌داند. اين گروه هم بر دو قسم است:الف- دسته‌اي از اين گروه واقعا صاحب نظرند، ولي در مورد خاص، تحت تاثير يك عده شرايط ذهني قرار گرفته نميتوانند حق بودن سخن حق را بپذيرند و در به وجود آمدن آن شرط يا شرايط ذهني مقصر نيستند. بديهي است كه اين دسته را نميتوان به غرض ورزي متهم نمود.ب- صاحبنظراني هستند كه بجهت يك يا چند اصل پيش ساخته و بنوعي از حساسيت در موردي خاص مبتلا شده‌اند كه حاضر نيستند هيچ سخني در آن مورد از كسي بشنوند، خواه حق و خواه باطل. افراد اين دسته در تاريخ معارف و فعاليتهاي حياتي بسيار فراوانند. ضرر اينگونه اشخاص براي معرفت و آرمانهاي بشري فراوان بوده است، مخصوصا اشخاصي كه معروف به علم و راي نظر بوده باشند.4- يك گروه ديگر كساني هستند كه تحت تاثير قدرت پرستان خودكامه قرار گرفته، و در مقابل سخن حق قيافه‌پذيرش ندارند. اين گروه هم بر دو دسته تقسيم مي‌گردند:الف- جمعي از مردم واقعا خود را برابر قدرت پرستان خودكامه باخته‌اند بطوريكه هيچ‌گونه قدرتي در خود نمي‌بينند كه با شخصيتي مستقل درباره‌ي سخناني كه مي‌شنوند داوري كنند و باطل را از حق تشخيص داده و حق را بپذيرند و آنرا مورد عمل قرار بدهند، اين خودباختگان اگر هم قدرتي براي شخصي مستقل خود داشتند، ولي بجهت تحت تاثير هوا و هوس قرار گرفتن خود را باخته باشند، بدون ترديد هم در جامعه از ديدگاه عقل سليم و وجدان پاك مسئولند و هم در سراي ابديت در بارگاه خدا.ب- دسته ديگر از اين گروه هستند كه بدون تقصير در تضعيف شخصت خود، در اسارت جباران خودكامه زندگي مي‌كنند و نميتوانند حق و باطل را تشخيص داده و در برابر سخن حق حالت پذيرائي داشته باشند. اين دسته از مردم همان مستضعفين‌اند كه هر اندازه بتوانند بايد تحصيل قدرت نموده و حيات و شخصيت و مغز خود را از اسارت آن جباران نجات بدهند.5- گروه پنجم كساني هستند كه وضع رواني آنان قدرت اراده و تصميم به عمل به حق را از دست داده و نه فقط نميتوانند سخن حق را با آغوش باز و انبساط رواني بپذيرند، بلكه نوعي تحير و اضطراب دچار هستند كه بازتاب رواني آنان در موقع شنيدن سخن حق فقط خاموشي و خيره نگريستن است. اين گروه به اقسامي مختلف تقسيم مي‌شوند:الف- جمعي هستند كه ابتلاي آنان به تحير و اضطراب رواني در مقابل شنيدن سخن حق همراه است با آرزو و تمايل قلبي باينكه ايكاش تحير و اضطراب دروني آنان را رها مي‌كرد و ميتوانستند آن سخن حق را با خوشي و انبساط و ابتهاج بپذيرند و بر زندگي خود تطبيق نمايند. اينان مردماني پاك سيرت و پاك نهاد هستند كه بمجرد مرتفع شدن عوامل تحير و اضطراب، سخن حق را مي‌پذيرند و به آن عمل مي‌كنند، بلكه گاهي آرزو و تمايل قلبي آنان به حدي است كه با عوامل تحير و اضطراب بمبارزه برمي‌خيزند تا هر چه بتوانند خود را در جاذبه و تاثير حق قرار بدهند.ب- دسته‌اي ديگر از اين گروه كساني هستند كه خاموشي و خيره‌نگري آنان در موقع شنيدن سخن حق، معلول آن ترديد دودلي است كه خودشان عوامل آنرا در درون خود بوجود آورده‌اند، مانند كساني كه در برابر مزاياي دنيوي و تحركات خودمحوري بر جهل و سستي اراده‌ي خود پافشاري مي‌كنند و غالبا در آن موقع خود را توجيه مي‌كنند كه ما جاهليم، ما نميدانيم پشت پرده چه مي‌گذرد! ما اشتياق و اراده‌ي دروني درباره‌ي اين سخن حق در درون خود احساس نمي‌كنيم!ج- يكدسته ديگر اين گروه بجهت قرار گرفتن تحت تاثير جوي كه اكثريت بوجود مي‌آورند درباره‌ي سخن حق لال مي‌شوند و خيره تماشا مي‌كنند و از ورود بر گروه اقليت كه حق با آن است مي‌ترسند يا چشم مي‌پوشند.د- يكدسته‌ي ديگر از اين گروه كساني هستند كه دلهاي آنان بجهت تبليغات حاكم بر خود از طرف سلطه‌گران و چپاولگران و مقام‌پرستان بكلي تيره و تار گشته و هوي و هوس و منطق پوچ (باري بهر جهت) روشنائي دروني را از آنان سلب كرده است. و هر تبليغ سوء فقط مشروط بر اينكه ماهرانه انجام بگيرد، ميتواند سرنوشت زندگي آنان را توجيه نمايد. اكثريت جوامع ماشيني امروزي (اوائل قرن پانزدهم هجري و اواخر قرن بيستم ميلادي) در اين وضع بيمارگونه بسر مي‌برد. امروزه قويترين مغزهاي بشري بوسيله‌ي قدرتمندان سلطه‌گر براي اجراي تبليغاتي كه مغزها را با كمال دقت و مهارت شستشو مي‌دهد، استخدام ميشوند و هم با كمال دقت و از طرق علمي حق را با باطل مخلوط مي‌كنند و رنگ حق و باطل را با اين اختلاط در هم مي‌آميزند، و هم مغزها را چنان توجيه مي‌كنند كه اصلا ملاك حق و باطل را خود آنان معين مي‌كنند و مردم دنيا با اكثريت بسيار چشمگير فريب اين تبليغات را مي‌خورند و اگر اندك قدرتي از تشخيص حق و باطل و تفكرات مستقل در آنان باقيمانده باشد، به خيره نگريستن و خاموشي مي‌پردازند. خداوندا، بشريت را از اين وضع مهلك نجات بده.بنا بنوشته تواريخ در داستان خونين نينوا اين منظره كه گوينده‌اش امام حسين عليه‌السلام سرور شهيدان را حق و حقيقت و شنوندگانش سپاهيان عمر بن سعد بود ثبت شده است. اين منظره‌ي شگفت‌انگيز و دلخراش كه از يك جهت هم عظمت فوق‌العاده‌ي شخصيت انسان الهي (حسين بن علي عليهاالسلام) را نشان ميداد، بدينگونه بود: پس از آنكه آن حضرت با فصيح‌ترين و رساترين سخنان، حقيقت را با سپاهيان عمر بن سعد در ميان گذاشت و با دلائلي بسيار متقن انحراف و خودباختگي آنان را اثبات كرد و جاي كمترين ترديدي در بطلان مسيري كه انتخاب كرده بودند (كشتن حسين عليه‌السلام با فجيع‌ترين وضع) نگذاشت، آنان سپاهيان خودباخته و آن كوردلان جنايتكار در برابر آنهمه سخنان حق، لال و خاموش گشتند و به خيره نگريستن شوم قناعت كردند. «فاخذوا لا يكلمونه» (آن سپاهيان (همچنان ايستاده خيره مي‌نگريستند) پاسخ او را نگفتند.) آخر چه بگويند؟!!!****«افي مثل هذا ينبغي لي ان اخرج؟ و انما يخرج في مثل هذا رجل ممن ارضاه من شجعانكم و ذوي باسكم، و لا ينبغي لي ان ادع الجند و المصر و بيت‌المال و جبايه الارض، و القضاء بين المسلمين، و النظر في حقوق المطالبين، ثم اخرج في كتيبه اتبع اخري، اتقلقل تقلقل القدح في الجفير الفارغ و انما انا قطب الرحا تدور علي و انا بمكاني، فاذا فارقته استحار مدارها و اضطرب ثفالها. هذا العمر الله الراي السوء» (آيا در مثل چنين موقعيتي سزاوار است كه من بيرون بروم! جز اين نيست كه در اين موقعيت مردي از دلاوران و سلحشوران شما كه من به او رضايت بدهم بايد (با سپاه) بيرون برود و شايسته نيست كه من ارتش و شهر و بيت‌المال و وصول ماليات زمين و امور قضائي مسلمانان و نظر در حقوق كساني كه حقوق خود را مي‌طلبند رها كنم و سپس در گروهي از لشكريان بدنبال گروهي ديگر راه بيفتم، در نتيجه مانند تيري بي‌پر در تيردان خالي بجنبم. جز اين نيست كه من قطب آسيابم كه آسياب دور من مي‌گردد و من بايد بجاي خود باشم. پس اگر من از آسياب كنار بروم، حركت دوراني آن متحير گردد و سنگ زيرين آن (يا آن پوستي كه بر زير آسياب پهن مي‌كنند تا ريزه‌هاي آرد بر زمين نريزد،) به اضطراب بيفتد. سوگند بخدا، اينست راي ناشايست.)اكثريت مردم آن دوران هنوز معناي زمامداري و خواص آنرا درك نمي‌كردند:اين ادعا فقط مستند به مطلبي نيست كه در جملات مورد تفسير مشاهده مي‌كنيم. بلكه سرتاسر حوادث شگفت‌انگيز صدر اسلام اين مدعا را بخوبي اثبات مي‌كند كه اكثريت مردم آن دوران نه تنها آنچنانكه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و اميرالمومنين عليه‌السلام و مرداني رشد يافته از ياران پيامبر اكرم مي‌خواستند ارزش حقوق انساني و اخلاق والا و مديريت سياسي جامعه را درك نكرده بودند، بلكه در برابر امور مزبور مقاومت هم مي‌نمودند. شما ميتوانيد از تقاضاي مردم از اميرالمومنين عليه‌السلام كه او هم بايد با سپاه بسوي ميدان جنگ حركت كند، يعني حركت خود را به سوي جبهه جنگ مشروط به حركت رهبر و پيشواي منحصر به فرد خود نمودند!! حقيقت را دريابيد. البته بديهي است كه گاهي حساسيت موقعيت اقتضاء مي‌كرد خود آن پيشوا با سپاهي كه براي ميدان كارزار بسيج كرده بود شركت فرمايد چنانكه در جمگ جمل شركت فرمود، ولي نبايد از اين اقدام مستقيم چنين برداشت كرد كه بايد همواره آن پيشواي بزرگ با سپاهيان در ميدان كارزار فعاليت نمايد.بسيار بعيد بنظر ميرسد كه مقصود آن پيشنهادكنندگان اين بوده است كه اميرالمومنين عليه‌السلام از مركز مديريت جامعه كه شهر كوفه بود بيرون برود و آنان براي برانداختن حكومت آن حضرت توطئه بچينند، بلكه قصور فهم آنان بود كه وارد مي‌كرد چنين پيشنهادي احمقانه به اميرالمومنين عليه‌السلام ارائه بدهند. بار ديگر اين سوال پيش مي‌آيد كه حكمت خداوندي در قرار دادن شخصيتي مثل اميرالمومنين عليه‌السلام در آن دوران براي چنان مردمي كه قوه‌ي تميز مابين امور و تشخيص عظمت آن بزرگوار را نداشتند چه بوده است؟پاسخ اين سوال با نظر به دورانها و جوامعي كه پيامبران الهي در آنها مبعوث ميشدند و مردم آن دورانها و جوامع هيچ دركي صحيح درباره‌ي آن پيشوايان نداشتند، روشن مي‌گردد. حتي خود پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به مردم آن زمان بجز اقليت محدود از آنان شناخته نشده بود. سئوالات و طرز رفتار آن مردم چه در زمان حيات آن حضرت و چه پس از پايان زندگي دنيوي وي، بخوبي اثبات مي‌كند كه آنان از شخصيت پيامبر اكرم جز يك مفاهيم مبهم چيزي ديگر دريافت نكرده بودند. اين پاسخ نقضي است براي سوال مزبور. و اما پاسخ حلي چنين است كه حكمت خداوندي در بعثت انبياي عظام عليهم‌السلام و قرار دادن اميرالمومنين و ديگر ائمه معصومين عليهم‌السلام در برهه‌هائي از زمان و در دورانهائي غير مناسب با شخصيت آنان، اين نبوده است كه مردم با اجبار آن بزرگواران و با اراده‌ي حتمي خداوندي راه رشد و كمال را پيش بگيرد و همه‌ي آنان مانند سلمان و ابوذر و مالك‌اشتر و عمار و اويس قرني گردند. بلكه با توجه به درك عقلي و مجموع منابع اوليه اسلامي باين نتيجه مي‌رسد كه حكمت خداوندي بيان و ارائه طرق هدايت به رشد و كمال انساني و نصب مشعل در كنار جاده‌ي بس طولاني كه كاروان بشريت از آنجا عبور مي‌كنند، بوده است. اما كيفيت و كميت برخورداري انسانها از اين ارائه طرق و مشعل‌هاي فروزان بايستي با درك و تعقل و اختيار خود آنان بوده باشد.****«و الله لولا رجائي الشهاده عند لقائي العدو- و لو قد حم لي لقاوه لقربت ركابي ثم شخصت عنكم فلااطلبكم ما اختلف جنوب و شمال» (و سوگند بخدا، اگر در موقع روياروئي با دشمن اميد شهادت نداشتم (كه در آن رويائي مرگ براي من مقدر باشد) مركبم را حاضر مي‌كردم، سپس از شما مردم جدا مي‌گشتم و ديگر بجستجوي شما نبودم مادامي كه بادهاي جنوبي و شمالي به ورزيدن خود ادامه مي‌دهند).همواره اميد شهادت در ميدان كارزار مسرورم ميدارد:هرگز گمان نكنيد من كه در اين موقعيت كنوني از حركت به عرصه‌ي پيكار امتناع مي‌ورزم، بجهت هراس از مرگ است. من نه تنها تاكنون بيمي از مرگ بخود راه نداده‌ام، نه تنها به تماشاي گلها و رياحين و مناظر زيباي طبيعت و آسمان پر ستاره‌ي بسيار زيبا، بدون انجام تكليف مربوط به تعهد برين، عاشق و دلباخته نبوده‌ام، من نه تنها به تحرك ذاتي حيات در اين دنيا كه با دو پاي لرزان لذت و الم حركت مي‌كند اشتياق نداشته‌ام، بلكه اميد و آرزويم اينست كه اگر لحظاتي در اين دنيا بر من خواهد گذشت كه من نتوانم به انجام تكاليف الهي‌ام كه ناشي از تعهد برين با خدا است، توفيق پيدا كنم، رخت از اين دنيا بربندم و راهي كوي ربوبي شوم. من چگونه درباره‌ي نعمت عظماي شهادت با شما سخني بگويم در حاليكه مغزهاي شما آكنده از خواسته‌هاي حيات طبيعي محض است و محال است كه چنين مغزهائي بتوانند طعم عروج اختياري به بارگاه خداوندي را بچشند.****«طعّانين، عيّابين، حيّادين، روّاغين» (شما مردمي هستيد طعنه‌زننده، عيبجو، كناره‌گيرنده از حق و ترسو).بااصرار به اين صفات رذل اميد سعادت دنيوي و اخروي براي شما بيهوده است بيائيد دست از طعنه زدن برداريد:آيا احتمال مي‌دهيد كه آتش را بتوانيد با آتش خاموش بسازيد؟ بجاي طعنه زدن بيكديگر بنشينيد به دردهاي خود رسيدگي كنيد، مشكلات خود را تحليل نماييد براي دردها و مشكلات خود درمان و راه‌حل پيدا كنيد. اگر طعنه زدن و عيبجوئي بتواند جامعه را اصلاح كند، هم اكنون برخيزيد و كار و كوشش و تلاش خود را رها كنيد و جامعه را به عرصه‌ي پيكار تبديل كنيد و يكديگر را از پاي درآوريد!! آنگاه ديگر موضوعي براي طعنه زدن و عيبجوئي نخواهد ماند.مثل شما همان مثل كشتي‌هاي بي‌كشتيبان است كه درسطح اقيانوس در هواي طوفاني و دهانه‌ي گردابها بهم مي‌خورند و يكديگر را مي‌شكنند تا آنگاه كه گردابهاي مهلك به وجود و حركت آنها پايان دهد. گاهي علت طعنه زدن و عيبجوئي براي اينست كه خرمن هستي خود را سوزانده‌ايد و روي حسد نميتوانيد ديگران را كه شمعي براي زندگي خود روشن نموده‌ايد و حركت مي‌كنند، ببينيد:كمترين خوشان بدستي اين حسد           آن حسد كه گردن ابليس زدزان سگان آموخته حقد و حسد           كه نخواهد خلق را ملك ابدز آنكه هر بدبخت خرمن سوخته         مي‌نخواهد شمع كس افروختههين كمالي دست آور تا تو هم         از كمال ديگران نفتي به غماز خدا ميخواه دفع اين حسد         تا خدايت وارهاند زين مسدگاهي هم علت طعنه زدن و عيبجوئي، عدم درك و فهم واقعيات است كه انسان را از شناخت فضائل و علل آنها محروم ميسازد. چاره ي بيماري رواني، ادامه‌ي درد يا متنوع ساختن آن نيست، بلكه مبارزه با جهل و حماقت است كه بيماري مزبور را ريشه‌كن نمايد. معالجه‌ي اينگونه بيمارهاي رواني با تعليم و تربيتهاي اخلاقي كم اثر بوده و توانايي ريشه‌كن كردن آنها ندارد، يا حداقل در افراد محدودي ميتواند اثر ايجاد كند، لذا اصول سياسي و مقررات الزامي جامعه بايد براي اين بيماريها چاره‌اي بينديشد، زيرا مشكل فقط اين نيست كه اين اشخاص از رشد اخلاقي و كمالي شخصيتي محروم شده‌اند و گردانندگان جامعه بايد وضع رواني آنان را اصلاح كنند (اگر چه خود مشكلي است مهم كه وظيفه‌ي اداره‌كنندگان جامعه اقتضاء مي‌كند راه حل براي آن پيدا كنند) بلكه مشكل خطرناكتر اينست كه اين بيماران مانند سگهاي مبتلا به مرض هاري دنبال انسانهاي جامعه مي‌دوند كه آنها را به هلاكت بكشانند. شما دو صفت خبيثه‌ي ديگر هم داريد كه بمنزله‌ي عوامل آن دو صفت رذل اولي و دومي (طعنه‌زننده و عيبجو) ميباشد. اين دو صفت عبارتست از: 1- كناره‌گيري از حق. 2- ترسو بودن.اگر كسي حق را بشناسد، نه تنها از آن كناره‌گيري نمي‌كند، بلكه بدون دمسازي با آن و بدون تطبيق همه‌ي شئون زندگي بر آن خود را زنده تلقي نمي‌كند. بلكه از يك جهت بايد گفت: زندگي بر مبناي حق را از دست داده است، مرگ براي او بهتر از چنان زندگي است، زيرا زندگي در فرض مزبور هويت قانوني خود را دارا نيست، و موقعي كه زندگي فاقد هويت قانوني خود باشد، هيچ نتيجه‌اي جز تزلزل و اضطراب و غوطه‌ور شدن در خيالات و خودكامگي و مزاحمت ديگران دربر نخواهد داشت.****«انه لا غناء في كثره عددكم مع قله اجتماع قلوبكم» (شما تكيه به كثرتي كه در عدد داريد، نكنيد مادامي كه هماهنگي دلهايتان بسيار اندك است).تكيه بر اكثريت دلها را از هم جدا و اراده‌ها را سست مي‌كند:افراد آن جامعه كه بر اكثريت و رسميت خود تكيه مي‌كنند، معمولا دلهاي آنان از يكديگر جدا تفكراتشان ناهماهنگ و اداره‌ي آنها سست مي‌گردد. براي روشن شدن اين اصل نخست وضع اقليتها را در جوامع بيگانه مورد دقت قرار بدهيد. اقليتها در جوامع بيگانه اگر در مردم و آداب و رسوم آنان هضم نشوند، داراي اتحادي محكم و اراده‌هاي نيرومند مي‌باشند. و اين يك امر كاملا طبيعي است، كه انسان در زندگي اجتماعي ميخواهد از تنهايي و احساس ضعف در برابر انبوهي از مردم كه با نظر بيگانه بر او مي‌نگرند درآيد و موجوديت خود را به رخ ديگران بكشد. قضيه‌ي معكوس همين اصل تكيه بر اكثريت و رسميت در وطن يا جامعه‌ايست كه در آنجا به رسميت شناخته شده و عضوي رسمي از اعضاي آن جامعه گشته است. هر دو اصل (يا اصل تكيه با دو جهت) مبتني بر ضعف شخصيت است كه متاسفانه اكثريت مردم به آن مبتلا ميباشند. آنچه كه منطق واقعي حيات اقتضاء، مي‌كند، كوشش دائمي براي ادامه‌ي حيات با صيانت تكاملي ذات است كه نام ديگرش حيات معقول است، خواه در جائي باشيم كه رسميت قانوني در آنجا داريم و اكثريت مردم با ما هماهنگ‌اند، و خواه در جائي بيگانه باشيم كه در برابر اكثريتي قرار گرفته‌ايم.درست است كه تكيه بر اكثريت و رسميت قانوني، ايجاد نوعي نيرومندي در انسان مينمايد، ولي اگر انسان از آگاهي و تعقل برخوردار باشد. مي‌داند كه اگر يك عده آرمانهاي اساسي و معتقدات اصيل روحي والا، نتواند اعضاي اكثريت را با هم متحد بسازد، بقول مولوي همانند هزاران موش ميباشد كه براي متلاشي شدن آنها از همديگر پيدا شدن يك گربه‌ي لاغر كفايت مي‌كند. شگفت‌آور اينست كه تشكل اكثريتهاي معمولي همواره بوسيله‌ي افراديست كه هر يك از آنها با تكيه به ديگر افرادي كه اكثريت را تشكيل داده‌اند صورت مي‌گيرد. و اصطلاح منطقي افراد اين اكثريتها با يك دور (معي) (مانند تكيه دو آجر بيكديگر در حالت عمودي) زندگي مي‌كنند. در صورتيكه اگر خوب بينديشند. خواهند ديد كه بجهت تكيه بر اكثريت، شخصيت آنان در ميان افراد اكثريت گم شده است. باضافه‌ي اينكه هرگز در طول تاريخ مابين اكثريت و حقيقت تلازمي وجود نداشته است. يعني چنان نبوده است كه هر جا كه اكثريتي بوجود آمده است، حقيقت با آن بوده است.البته اگر اكثريت در يك جامعه از افراد تشكيل شده باشد كه به حد لازم و كافي تعليم و تربيت ديده باشند و بتواند حق را از باطل تفكيك نمايند، بدون ترديد قابل تكيه بوده و انسان ميتواند واقعيات زندگي خود را با طرز تفكرات و رفتار آن اكثريت تنظيم نمايد. و بديهي است كه اين يك امتياز اختصاصي براي اكثريت نيست، زيرا ممكن است در اقليت هم چنين امتيازي وجود داشته باشد كه در اينصورت قابل تبعيت خواهد بود. مطلبي ديگر كه در اين مورد از اهميت قابل توجه برخوردار است، اينست كه اكثريتها بوسيله‌ي عوامل نيرومند قدرت پرستان و ديگر عوارض زندگي اجتماعي، همواره در معرض دگرگوني است لذا اگر افرادي كه اكثريت را تشكيل مي‌دهند در برپا داشتن آرمانها و اهداف آن، كوتاهي كنند، محال است كه اقوياء در فرصتهاي مناسب آنانرا بردگان خود نسازند، زيرا از آغاز تاريخ زندگي اجتماعي، همواره جوامع در حال روياروئي با يكديگر بسر مي‌برند و به اصطلاح مردم معمولي كه مي‌گويند، گرگها وقتيكه دور هم مي‌نشينند، با كمال حساسيت يكديگر را زير نظر دارند كه بمجرد عروض سستي و يا روي آوردن خواب بر ديگري بسوي او حمله ببرند.اين هم اصل اساسي است هر اندازه رشد تعقل و احساس برين انسانها بالاتر باشد، قطعي است كه هماهنگي و اتحاد آنان نيز عالي‌تر خواهد بود و با تعبيري كه اميرالمومين عليه‌السلام مي‌فرمايد: دلهاي آنان بيكديگر نزديكتر خواهد بود. مبناي اين اصل كاملا روشن است و آن اينست كه هر چه رشد مختصات عالي انساني افزايش يابد، بهمان اندازه از من و مائي و گرديدن او به دور خودش كاسته مي‌شود و بعبارت ديگر هر اندازه كه آدمي از خود محوري و پرستش خودطبيعي بيشتر آزاد شود، بر پيشرفت او در تكامل صيات ذات افزوده ميشود. بر مبناي اين اصل است كه مي‌گوييم: اگر نظم ماشيني جبري كه در جوامع صنعتي امروزي دنيا، افراد انساني را در زندگي طبيعي محض هماهنگ ساخته است، از بين برود، بدون ترديد افراد بشر نخواهند توانست، با يكديگر زندگي هماهنگ داشته باشند، حتي دو نفر، آري، حتي دو نفر. زيرا همه ميدانيم كه افراد بشر سخت در ماده و ماديات غوطه‌ور گشته است به حدي كه گفتگو از معني و معنويات براي او آن انداره شگفت‌انگيز است كه صحبت از ديو و غول و يك آدمي كه پانصد سر داشته باشد!****«لقد حملتكم علي الطريق الواضح التي لا يهلك عليها الا هالك، من استقام فالي الجنه، و من زل فالي النار» (و من شما را به حركت در راهي روشن وادار كردم كه در آن راه به هلاكت نيفتد مگر كسي كه خود را به هلاكت بيندازد. هر كس در جاده‌ي الهي حركت كرد مسيرش رو به بهشت است و هر كس از آن جاده بلغزد مسيرش رو به آتش است.)راهي كه من بشما ارائه نموده و شما را به حركت در آن توجيه نموده‌ام راهي است روشن:اين راهي كه من پيش پاي شما هموار كردم، راه فطرت سليم است كه عقل و وجدان و انبياي عظام مشعل‌هايي فروزان در كنار آن نصب نموده‌اند، هر كسي كه خود را نابينا نسازد، حركت در اين راه حتما او را به مقصد خواهند رساند. مسلم است كه وصول به مقصد و هدف اعلاي زندگي، توجه به سه موضوع اساسي و پذيرش آنها را ضروري ميسازد:موضوع يكم هدف و مقصد. براي كساني كه در اين دنيا هيچ هدفي جز (خور و خواب و خشم و شهوت) مطرح نيست، هيچ بايد و شايدي براي آنان جز همان امور كه عوامل مزبور (خور و خواب و خشم و شهوت) اقتضاء مي‌كند، مطرح نخواهد بود تا درباره‌ي آن هدف به انديشه و تحقيق و گفتگو بپردازند. هدف زندگي آنان با انجام گرفتن هر خواسته‌اي كه زندگي حيواني و گاهي بدتر از حيواني آنان را تامين مينمايد، حاصل مي‌گردد. روي سخن انبياي عظام و ديگر پيشوايان الهي و حكماء و ديگر صاحب نظران بااخلاص انساني با اينگونه مردم نيست. همانگونه كه در مجلدات گذشته درباره‌ي هدف اعلاي زندگي گفته‌ايم: عبارتست از ورود به حوزه‌ي جاذبه‌ي كمال ربوبي كه فقط با معرفت و عمل امكان‌پذير خواهد بود.موضوع دوم بدان جهت كه مابين موقعيتي كه يك انسان در آن قرار مي‌گيرد و هدفي كه بايد به او برسد، فاصله‌اي با كميتها و كيفيتهاي مختلف وجود دارد، لذا هيچ كس نميتواند بدون طي آن فاصله موفق به هدف شود. اين فاصله راه ناميده ميشود كه بايد براي وصول به هدف حتما سپري شود اگر چه آن فاصله يك (آه) باشد كه از اعماق قلب آدمي برآيد. يا همان قصد و نيت باشد كه خدا در پاسخ حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه‌السلام فرموده است. نقل شده است: روزي حضرت موسي از خدا پرسيد: خداوندا، كيف اصل اليك (چگونه بتو برسم؟) خداوند فرمود: قصدك لي وصلك الي (همين كه مرا قصد كردي به من رسيدي.)موضوع سوم حركت است. نشستن در جائيكه قوانين ضرورري براي انسان تعيين نموده و دلخوش داشتن به تصور هدف و راه و تخيلات و گفتگوهاي شيرين و دلچسب درباره‌ي آنها بدون كمترين حركت، اگر چه تغيير از حالي بحالي را دربر دارد، ولي آن سفر نيست كه رو به هدف باشد بلكه سفر حقيقي در راه هدف اعلا از موقعي شروع ميشود كه آمي از انا لله واقعا آگاه شود.دگر گفتي مسافر كيست در راه            كسي كاو شد ز اصل خويش آگاه (شيخ محمود شبستري) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )محور اين خطبه بر نفرين به آن مردم است، و با پرسش از چگونگى احوال ناخوشايند و روش زشت و مخالفت آميز آنها بر سبيل انكار و سرزنش آغاز شده است، سپس از اين كه پيشنهاد كرده اند امام (ع) شخصا براى جنگ بيرون رود، نيز آنان را نكوهش مى كند، پس از آن در باره اين كه چه كسى سزاوار است به جاى او براى نبرد روانه شود، اشاره كرده و بعد از آن مفاسدى را كه در صورت عزيمت آن بزرگوار به جبهه نبرد روى خواهد داد بيان فرموده، و آن را خلاف مصلحتهايى كه بر شمرده، و قوام امور دولت و نظام جهان اسلام، به حفظ و رعايت آنها بستگى دارد دانسته است، و نادرستى پيشنهاد آنها روشن است.امام (ع) خروج خود را از مركز حكومت به همراه سپاهيان، به تيرى كه در تيردان خالى باقى مانده باشد تشبيه فرموده، و جهت شباهت اين است كه: آن حضرت پيش از اين دسته هايى را روانه جنگ ساخته و بر آن بود كه سپاه ديگرى از باقيمانده ها آراسته و اعزام كند، و چون پيش از اين بزرگان و رزمجويان و دلاوران قوم روانه جنگ شده بودند، خروج خود را به تنهايى به همراه اين سپاه به تيرى كه در تيردان خالى باقى مانده باشد تشبيه فرموده است، در عرف مردم معمول است كه اگر بزرگى به سبب ضرورتى كار خود را ترك كند، و كسى را كه از وى فروتر است به جاى خود بگمارد، و امور مهمّى را كه جز به وسيله خود او انجام نمى پذيرد رها كند، گفته مى شود كه فلانى آن كار مهمّ را رها كرده و رفته است كه مانند تير در تركش ناآرام و بى قرار باشد.امام (ع) واژه قطب را براى خويش استعاره فرموده، زيرا همان گونه كه چرخش آسيا به قطب يا محور آن وابسته است، گردش امور و مصالح اسلام نيز به وجود آن حضرت بستگى دارد، در اين بيان، اسلام و مردم آن به آسيايى تشبيه شده كه اگر آن حضرت مركز را رها كند و عازم ميدان جنگ شود، امور مسلمانان دچار پريشانى مى گردد و همچون آسيايى كه از مدار خود خارج و حركات آن نامنظّم شود، كار اسلام و مسلمانان دستخوش اضطراب و نابسامانى مى گردد، امام (ع) پس از بيان دلائل فساد رأى آنها، حكم به نادرستى پيشنهاد آنها داده و آن را با سوگندى صادقانه تأكيد فرموده است.سپس چون آن بزرگوار از بدرفتارى و كثرت مخالفت آنها با دستورهايش، دلتنگ شده سوگند ياد كرده است كه اگر اين اميد در دل نبود كه در برخورد با دشمن چنانچه مقدّر باشد، سعادت شهادت را به دست بياورد، هر آينه از آنها دورى مى گزيد، بى آن كه از اين امر متأسّف، و يا هرگز خواهان بازگشت به سوى آنها باشد. و توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 104 و من كلام له عليه السّلام و هو المأة و الثامن عشر من المختار في باب الخطب و قد جمع النّاس و حضّهم على الجهاد فسكتوا مليّا:فقال عليه السّلام: ما بالكم أ مخرسون أنتم؟ فقال قوم منهم: يا أمير المؤمنين إن سرت سرنا معك. فقال عليه السّلام: ما بالكم لا سدّدتم لرشد، و لا هديتم لقصد، أ في مثل هذا ينبغي لي أن أخرج، إنّما يخرج في مثل هذا رجل ممّن أرضاه من شجعائكم و ذوي بأسكم، و لا ينبغي لي أن أدع الجند و المصر و بيت المال و جباية الأرض و القضاء بين المسلمين و النّظر في حقوق المطالبين، ثمّ أخرج في كتيبة اتّبع أخرى، أتقلقل تقلقل القدح في الجفير الفارغ، و إنّما أنا قطب الرّحى تدور عليّ و أنا بمكاني، فإذا فارقته استحار مدارها، و اضطرب ثفالها، هذا لعمر اللَّه الرّأي السّوء، و اللَّه لو لا رجائي الشّهادة عند لقائي العدوّ لو قد حمّ لي لقائه لقرّبت ركابي، ثمّ شخصت عنكم، و لا أطلبكم ما اختلف جنوب و شمال، طعّانين، عيّابين، حيّادين، روّاغين، و إنّه لا غناء في كثرة عددكم مع قلّة اجتماع قلوبكم، لقد حملتكم على الطّريق الواضح الّتي لا يهلك عليها إلّا هالك، من استقام فإلي الجنّة، و من زلّ فإلى النّار. (24636- 24468)اللغة:(المليّ) الهواء من الدّهر و الساعة الطويلة من النّهار قال تعالى: و اهجرني مليّا، و (مخرسون) اسم مفعول من أخرسه اللَّه و (سدّدتم) بالتخفيف و التشديد و (الشجعاء) جمع شجيع و في بعض النسخ شجعانكم بالنّون و هو بالضّمّ و الكسر جمع شجاع و (الكتيبة) القطعة العظيمة من الجيش و (القدح) بالكسر السّهم قبل أن يراش و ينضل و (الجفير) الكنانة و قيل و عاء للسّهام أوسع من الكنانة و (استحار مدارها) قال الشّارح المعتزلي: اضطرب و لم نجده بهذا المعنى في اللغة و الظّاهر من استحار إذا لم يهتد بسبيله يقال استحار السّحاب أى لم يتجه جهة، و عن الجوهري المستحير سحاب ثقيل متردّد ليس له ريح تسوقه و (الثفال) كالكتاب و الغراب الحجر الأسفل من الرّحى و (الرّكاب) كالكتاب أيضا الابل التي يسار عليها.الاعراب:مليّا منصوب على الظرف، و قوله: و اللَّه لو لا رجائى الشهادة جواب القسم، قوله: لقرّبت ركابي، و هو سادمسدّ جواب لو لا، و جملة لو قدحمّ لي لقائه، شرطيّة معترضة بين القسم و جوابه كما في قوله: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 105 لعمرى و ما عمرى عليّ بهين          لقد نطقت بطلا «1» علىّ الأقارع     و جواب لو محذوف بدلالة سياق الكلام عليه أى لو قدحمّ لى لقائه لقيته و دخول قد في شرط لو نادر، و مثله ما رواه في حواشي المغني من صحيح البخاري قال: قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: لو قد جاء مال البحرين قد أعطيتك هكذا هكذا، و اختلف في المرفوع بعد لو لا و أنّ رفعه لما ذا، قال ابن هشام لو لا تدخل على جملة اسميّة ففعليّة لربط امتناع الثانية بوجود الاولى، نحو لو لا زيد لأكرمتك، أى لو لا زيد موجود إلى أن قال، و ليس المرفوع بعد لو لا فاعلا بفعل محذوف، و لا بلولا لنيابتها عنه، و لا بها أصالة، خلافا لزاعمي ذلك، بل رفعه بالابتداء، و طعانين مع المنصوبات الثلاثة بعدها حالات من ضمير الخطاب في قوله أطلبكم، و جملة لقد حملتكم جواب لقسم محذوف، و الطريق يذكّر و يؤنث و لذا اتى بصفة أوّلا بالتذكير و ثانيا بالتّأنيث جريا على اللّغتين.المعنى:إنّ هذا الكلام قاله أمير المؤمنين عليه السّلام بعد انقضاء أمر صفّين و النهروان في بعض غارات أهل الشام على أطراف العراق، (و قد جمع النّاس و حضّهم) أى حثّهم (على الجهاد فسكتوا مليّا) أى ساعة طويلة (فقال عليه السّلام) توبيخا لهم على تثاقلهم (ما بالكم أ مخرسون أنتم) فلا تنطقون (فقال قوم منهم يا أمير المؤمنين عليه السّلام ان سرت) إلى العدوّ (سرنا معك فقال عليه السّلام: ما بالكم لا سددتم لرشد و لا هديتم لقصد) دعاء عليهم بعدم الاستقامة و السّداد لما فيه الصّلاح و الرّشاد و عدم الاهتداء للقصد أى الأمر المعتدل الذي لا يميل إلى أحد طرفي الافراط و التفريط.استفهام توبيخى- استفهام انكارى (أ في مثل هذا ينبغي لي أن أخرج) استفهام على سبيل التوبيخ و الانكار، و الاتيان باسم الاشارة للتحقير كما في قوله تعالى: «أَ هذَا الَّذِي يَذْكُرُ آلِهَتَكُمْ »______________________________ (1) بطلا صفة لمحذوف أى نطقا بطلا أى باطلا و الاقارع جمع اقرع و هو الذي ذهب شعر رأسه من آفة، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 106 (انما يخرج في مثل هذا رجل ممّن ارضاه من شجعانكم و ذوى بأسكم) و شجاعتكم.ثمّ أشار عليه السّلام إلى وجوه الفساد في خروجه بنفسه بقوله (و لا ينبغي لى أن أدع الجند و المصر و بيت المال و جباية الأرض) أى جمع ما فيها و خراجها (و القضاء بين المسلمين) و فصل خصوماتهم (و النظر في حقوق المطالبين) و دفع ظلاماتهم و غير ذلك مما فيه نظام الدولة و انتظام المملكة و مهام العباد و قوام البلاد (ثم اخرج في كتيبة أتبع) في كتيبة (أخرى أتقلقل) أى أضطرب تشبيه (تقلقل القدح في الجفير الفارغ) من السهام، و الغرض التّشبيه في اضطراب الحال و الانفصال عن الجنود و الاعوان بالقدح الذي لا يكون حوله قداح تمنعه من التّقلقل و لا يستقرّ مكانه.و قال الشارح البحراني: شبّه خروجه معهم بالقدح في الجفير، و وجه الشّبه أنّه كان قد نفد الجيش و أراد أن يجهّز من بقي من النّاس في كتيبة اخرى فشبّه نفسه في خروجه في تلك الكتيبة وحده مع تقدم أكابر جماعة و شجعانها بالقدح في الجفير الفارغ في كونه يتقلقل، و في العرف يقال للشريف إذا مشى في حاجة ينوب فيها من هو دونه و ترك المهام التي لا تقوم إلّا به ترك المهمّ الفلاني و مشى يتقلقل على كذا، و الأشبه ما ذكرنا تشبيه مجمل (و إنما أنا قطب الرّحى تدور علىّ و أنا بمكاني) شبّه عليه السّلام نفسه بالقطب و امور الامارة و الخلافة المنوطة عليه بالرحى و وجه الشّبه دوران تلك الامور عليه دوران الرّحى على القطب كما أشار إليه بقوله: تدور علىّ، و هو من قبيل التشبيه المجمل المقرون بذكر وصف المشبّه به كما في قولها: هم كالحلقة المفرغة لا يدرى أين طرفاها.كنايه و قوله (فاذا فارقته استحار مدارها و اضطرب ثفالها) إشارة إلى الغرض من التشبيه و هو فساد الامور المذكورة و اضطرابها بمفارقته عليه السّلام لها و انتقاله عليه السّلام عن مكانه، و كذلك يبطل الغرض المقصود من الرّحا بارتفاع قطبها و انتفائه، و معنى استحار مدارها على تفسير الشّارح المعتزلي اضطراب دورانها و خروجه عن الحركة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 107 المستديرة إلى المستقيمة، و على ما قدّمنا من عدم مجي ء الاستحارة بمعنى الاضطراب فالأنسب أن يكون كناية عن الوقوف عن الحركة و يكون اضطراب ثفالها كناية عن عدم تأتى الغرض المطلوب منه.و لما نبّه على فساد ر أيهم أكّد ذلك بالقسم البارّ و قال (هذا لعمر اللَّه الرأى السّوء) ثمّ أقسم باستكراهه لهم و استنكافه منهم و نفرة طبعه عن البقاء معهم إلّا أنّ له مانعا عن ذلك و هو قوله (و اللَّه لو لا رجائي) لقاء اللَّه ب (الشهادة عند لقائى العدوّ لو قدحمّ) و قدّر (لي لقائه لقرّبت ركابي ثمّ شخصت عنكم) و فارقتكم غير متأسّف عليكم (فلا أطلبكم) سجيس اللّيالي (ما اختلف جنوب و شمال) تبرّما من سوء صنيعتكم و قبح فعالكم و مخالفتكم لأوامرى حالكونكم (طعّانين) على النّاس (عيّابين) عليهم (حيّادين) ميّالين عن الحقّ (روّاغين) عن الحرب روغ الثّعلب (و انّه لاغناء) و لا نفع (في كثرة عددكم مع قلّة اجتماع قلوبكم) و نفاقكم (لقد حملتكم على الطريق الواضح التي لا يهلك عليها) أى كائنا عليها أو بسببها (إلّا هالك من استقام) و اعتدل و لزم سلوكها (ف) مرجعه (إلى الجنّة) بنفس مطئنّة (و من زلّ) و عدل عنها (ف) مصيره (إلى النّار) و بئس القرار.الترجمة:از جمله كلام بلاغت اسلوب آن امام است در حالتى كه جمع كرده بود مردمان را و ترغيب مى فرمود ايشان را بر جهاد، پس ساكت شدند زمان درازى، پس فرمود كه چيست شما را آيا گنك ساخته اند شما را پس گفتند طايفه از ايشان أى مولاى مؤمنان اگر سير بفرمائيد سير مى كنيم با تو، پس فرمود كه:چه مى شود شما را موفّق نباشيد بر راه قويم و هدايت نيابيد بر طريق مستقيم آيا در مثل اين كار مختصر سزاوار است مرا كه بيرون بروم بكار زار، جز اين نيست كه خارج ميشوند درمانند اين امر مردى از كسانى كه پسند من بوده باشد از دليران شما، و صاحبان قوت و شجاعت شما، و سزاوار نيست مرا كه ترك كنم لشكر را و شهر را و بيت المال و خراج گرفتن زمين را، و حكم نمودن در ميان مسلمانان و نظر كردن در حقهاى طلب كنندگان حقوق را، بعد از آن خارج شوم در طايفه از لشكر كه متابعت نمايم طايفه ديگر را، جنبش نمايم مثل جنبش نمودن تير بى پر در تيردان خالى از تير، و جز اين نيست كه من مثل قطب آسيا هستم كه مى گردد آن آسيا بر من و من در جاى باشم، پس هنگامى كه من جدا شوم از آن متحيّر و سرگردان شود دوران آن، و مضطرب گردد سنگ زيرين آن.اين كه شما مى گوئيد قسم بخدا بد رأيى است و انديشه كج است، و بخدا سوگند اگر نبود اميدوارى من بشهادت در حين ملاقات دشمن اگر مقدر بشود از براى من ملاقات آن هر آينه نزديك مى گردانيدم شتر سوارى خود را بعد از آن رحلت مى كردم از شما پس طلب نمى كردم شما را أبدا مادامى كه اختلاف دارند باد جنوب و شمال در حالتى كه هستيد طعن نمايندگان مردمان، عيب جويندگان، برگردندگان از راه حق، ترسندگان، و بدرستى هيچ منفعتى نيست در كثرت عدد و شماره شما با وجود كمى اجتماع قلبهاى شما، هر آينه بتحقيق كه حمل نمودم شما را بر راه روشن و آشكار كه هلاك نمى شود بر آن مگر هلاك شونده گمراه، كسى كه مستقيم شد بر آن راه پس رجوع آن بسوى بهشت است، و كسى كه لغزيد از آن راه پس بازگشت آن بسوى آتش است. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom