خطبه ۱۱۴

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : حمد خدا و ایمان به او [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و فيها مواعظٌ للناس :
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاصِلِ الْحَمْدَ بِالنِّعَمِ وَ النِّعَمَ بِالشُّكْرِ، نَحْمَدُهُ عَلَى آلَائِهِ كَمَا نَحْمَدُهُ عَلَى بَلَائِهِ، وَ نَسْتَعِينُهُ عَلَى هَذِهِ النُّفُوسِ الْبِطَاءِ عَمَّا أُمِرَتْ بِهِ السِّرَاعِ إِلَى مَا نُهِيَتْ عَنْهُ، وَ نَسْتَغْفِرُهُ مِمَّا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ وَ أَحْصَاهُ كِتَابُهُ، عِلْمٌ غَيْرُ قَاصِرٍ وَ كِتَابٌ غَيْرُ مُغَادِرٍ.
وَ نُؤْمِنُ بِهِ إِيمَانَ مَنْ عَايَنَ الْغُيُوبَ وَ وَقَفَ عَلَى الْمَوْعُودِ، إِيمَاناً نَفَى إِخْلَاصُهُ الشِّرْكَ وَ يَقِينُهُ الشَّكَّ.
وَ نَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، شَهَادَتَيْنِ تُصْعِدَانِ الْقَوْلَ وَ تَرْفَعَانِ الْعَمَلَ، لَا يَخِفُّ مِيزَانٌ تُوضَعَانِ فِيهِ وَ لَا يَثْقُلُ مِيزَانٌ تُرْفَعَانِ [مِنْهُ] عَنْهُ.

البِطَاء : جمع «بَطِيئَة»، كند.
السِّرَاعِ : جمع «سريعة»، تند، سريع.
غَيْرُ مُغَادِرٍ : چيزى را فرو گذار نكرده. 
بِطاء : تاخير و سستى كننده
سِراع : عجله و پيشدستى كنندگان
مُغادِر : ترك كننده و باقى گذارنده 
۱. ارزش ستايش و شهادت به يگانگى خدا:
ستايش خداوندى را سزاست كه حمد و ستايش را به نعمت ها، و نعمت ها را به شكرگزارى پيوند داد خداى را بر نعمت هايش آنگونه ستايش مى كنيم كه بر بلاهايش.
و براى به راه آوردن نفس سركش كه در برابر اوامر الهى سستى مى كند و در ارتكاب زشتى ها كه نهى فرمود شتاب دارد، از خدا يارى مى خواهيم، و از گناهانى كه علم خدا به آنها احاطه دارد و كتابش آنها را بر شمرده و ثبت كرده، طلب آمرزش مى كنيم:
علم خداوندى كه كمترين نارسايى نداشته، و كتابى كه چيزى را وانگذاشته است. به خدا ايمان داريم، ايمان كسى كه غيب ها را به چشم خود ديده، و بر آنچه وعده داده اند آگاه است، ايمانى كه اخلاص آن شرك را زدوده، و يقين آن شك را نابود كرده است.
و گواهى مى دهيم كه خدايى نيست جز خداى يكتا، نه شريكى دارد و نه همتايى، و گواهى مى دهيم كه حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بنده و فرستاده اوست «كه درود خدا بر او و خاندانش باد». اين دو گواهى (شهادتين) گفتار را بالا مى برند، و كردار و عمل را به پيشگاه خدا مى رسانند، ترازويى كه اين دو گواهى را در آن نهند سبك نباشد، و اگر بردارند با چيزى ديگرى سنگين نخواهد شد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در امر بتقوى و پرهيزكارى و مذمّت از دنيا و دورى از آن و ترغيب بآخرت):
قسمت أول خطبه:
(1) حمد و سپاس سزاى خداوندى است كه حمد را به نعمتهاى و نعمتها را بشكر پيوند فرموده (به ازاء نعمتها حمد را واجب كرده و شكر را سبب فراوانى آنها قرار داده)
(2) بر نعمت هايش او را حمد مى كنيم چنانكه بر بلايش سپاسگزاريم (مقصود آنست كه هنگام گرفتارى و آسودگى هر دو بايستى حقّ تعالى را سپاس گزارد، و حمد بر بلاء از حمد بر نعمت سزاوارتر است، زيرا حمد بر بلاء و سختى موجب عطاء و بخشش اخروىّ است كه هميشه باقى و برقرار مى باشد بخلاف حمد بر نعمت كه سبب فراوانى نعمت دنيوىّ است كه فانى و نابود مى گردد)
(3) و از او كمك و يارى در خواست مى نماييم بر اين نفسهاى كند و كاهل از آنچه (عبادت و بندگى) كه مأمور شده است انجام دهد، و شتابنده بآنچه (معصيت و نافرمانى) كه نهى شده است از بجا آوردن آن،
(4) آمرزش از او مى طلبيم براى گناهانى كه علم او بآنها احاطه دارد، و كتاب او (لوح محفوظ كه براى ثبت اعمال بندگان تعيين فرموده) همه آنها را ضبط كرده، علمى كه قاصر و كوتاه نيست (صغيره و كبيره، كوچك و بزرگ را ميداند) و كتابى كه ترك نكرده (هيچيك را از قلم نينداخته)
(5) و باو ايمان مى آوريم و مى گرويم مانند ايمان كسيكه پنهانيها (سكرات و سختيهاى مرگ و سؤال قبر و حساب و وارسى قيامت و مانند آنها) را آشكار ديده، و بآنچه كه وعده داده شده (بهشت جاودانى براى پرهيزكاران و آتش سوزان هميشگى براى گناهكاران) آگاه گرديده است، ايمانى كه با اخلاص شرك را زدوده (و شخص را موحّد مى گرداند) و يقين و باور آن شكّ و ترديد را از بين مى برد (و بهمين جهت مؤمن واقعى بى درنگ بدستور خدا و رسول و اوصياء آن حضرت رفتار مى نمايد)
(6) و گواهى مى دهم كه معبود بسزا نيست جز خداى يگانه كه شريك ندارد، و گواهى مى دهيم كه محمّد، صلى اللَّه عليه و آله، بنده و فرستاده او است، و اين دو گواهى (از روى صميم قلب و خلوص نيّت) گفتار (نيكو) و كردار (پسنديده) را اوج مى دهند (و در درگاه الهىّ به مورد قبول مى گذارند، و قبولى عبادت قولىّ و فعلىّ هم موكول به گفتن و ايمان باين دو اصل مسلّم است) كفّه ميزانى كه شهادتين را در آن مى نهند سبك نمى شود (با ايمان باين دو گواهى از بعضى اعمال اهمال شده صرف نظر مى نمايند) و كفّه ميزانى كه شهادتين را از آن بردارند سنگين نمى گردد (بى ايمانى باين دو گواهى هيچيك از اعمال پذيرفته نيست).
 
ستايش و سپاس خداوند را، آنكه پيوند دهنده ستايش است به نعمتها و پيوند دهنده نعمتهاست به سپاس. او را به سبب نعمتهايش مى ستاييم، همان گونه كه به هنگام بلاهايش مى ستاييم. از او يارى مى جوييم در هدايت اين مردم كاهل و سهل انگار در انجام اوامر و شتاب كننده در ارتكاب نواهى و امور نكوهيده و مكروه.
از او آمرزش مى خواهيم، براى گناهانى كه علم او بر آنها احاطه دارد و كتاب او آنها را بر شمرده است. علمى كه قاصر نيست و كتابى كه چيزى را فرو نگذارده.
به او ايمان آورديم. ايمان كسى كه غيب را به عيان مى بيند و از وعده هايى كه داده شده آگاه است. ايمانى كه خلوص آن شرك را بزدايد و يقين آن شك را از ميان بردارد.
و شهادت مى دهيم كه هيچ خدايى جز اللّه نيست. يكتاست و بدون شريك و اين كه محمد (صلى اللّه عليه و آله) بنده او و رسول اوست. دو شهادت، كه گفتار و كردار را فرا برند و كفه ترازويى، كه در آن مى گذارندشان، سبك نمى شود. و كفه ترازويى كه در آن نباشند، سنگين نباشد.
 
ستايش مخصوص خداوندى است که حمد را به نعمت، ونعمت را به شکر پيوند داد، او را بر نعمتهايش ستايش مى کنيم آن گونه که بر بلاهايش، و از او در برابر اين نفوس سست و تنبل که در انجام اوامرش کندى مى کنند و در ارتکاب نواهيش سرعت دارند، يارى مى طلبيم، و از گناهانى که علم او به آنها احاطه دارد و کتاب او (نامه اعمال ما) آنها را شماره کرده، آمرزش مى طلبيم، همان علمى که در هيچ موردى قصورى ندارد و کتابى که چيزى را فروگذار نمى کند.
و به او ايمان داريم همچون کسى که اسرار نهانى را با چشم مشاهده مى کند، و در کنار آنچه وعده داده شده (از معاد و رستاخيز) ايستاده و آگاهى دارد، ايمانى که اخلاص آن شرک را نفى مى کند و يقين آن شک و ترديد را مى زدايد، و شهادت مى دهيم که معبودى جز خداوند نيست، يگانه است و همتايى ندارد و محمّد (صلّى الله عليه و آله و سلم) بنده و فرستاده اوست، شهادتى که سخن را بالا مى برد و عمل را به پيشگاه خدا و مرحله قبول مى رساند، شهادتى که در هر ميزانى گذاشته شود سبک نخواهد بود و از هر ميزانى برگرفته شود سنگين نمى گردد!
 
سپاس خداى راست كه ستايش را به نعمت ها پيوسته مى دارد، و نعمت ها را به سپاس وابسته. مى ستاييم او را بر بخششهاى او، چنانكه مى ستاييم او را هنگام بلاى او، و از او يارى مى خواهيم در هدايت اين مردم: كندكاران، در آنچه بدان مأمورند و بايد، شتابزدگان، بدانچه آنان را از آن بازداشته اند و نشايد.
از او آمرزش مى خواهيم در آنچه علم او آن را فرا گرفته، و كتاب او آن را بر شمرده، علمى كه چيزى را فرانا گرفته نيست، و كتابى كه چيزى را واگذاشته نيست.
بدو ايمان داريم، ايمان كسى كه غيبها را به چشم ديده است، و بر آنچه وعده داده اند، آگاه گرديده. ايمانى كه اخلاص آن شرك را زدوده است، و يقين آن شك را زايل نموده، و گواهى مى دهيم، كه خدايى نيست جز خداى يكتا، نه شريكى دارد و نه همتا، و اين كه، محمّد (ص) بنده او و فرستاده اوست، درود و سلام خدا بر او و خاندان او باد. دو گواه كه گفتار را بالا برند و كردار را ارتقاء دهند. ميزانى كه اين دو گواه را در آن نهند سبك نباشد، و ميزانى كه اين دو را از آن بردارند سنگين نبود.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در پند و اندرز مردم:
سپاس خدايى را كه حمد را به نعمت ها، و نعمت ها را به شكر متصل كرد. او را بر نعمت هايش حمد مى كنيم چنانكه بر بلاهايش سپاس مى گزاريم.
و از او در برابر اين نفوسى كه در آنچه امر شده كاهلى مى كند، و بر آنچه نهى شده شتاب مى نمايد يارى مى خواهيم. و از او براى گناهانى كه علمش به آن احاطه دارد و كتابش آن را بر شمرده آمرزش مى طلبيم، آن علمى كه قاصر نيست، و كتابى كه چيزى را وانگذاشته.
و ايمان مى آوريم به او ايمان كسى كه غيب ها را با ديده سر ديده، و به آنچه وعده داده اند آگاه شده، ايمانى كه اخلاصش شرك را زدوده، و يقينش شك را از بين برده.
و شهادت مى دهيم كه معبودى جز اللّه نيست تنها و بى شريك است، و محمّد صلّى اللّه عليه و آله بنده و فرستاده اوست، دو شهادتى كه گفتار (نيكو) را اوج مى دهند، و عمل (صالح) را بالا مى برند. ميزانى كه اين دو شهادت را در آن مى نهند سبك نباشد، و ميزانى كه اين دو شهادت را از آن بردارند سنگين نخواهد بود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 89-81 وَمِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ وَفِيْها مَواعِظُ لِلنّاسِ.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در آن اندرزهاى مهمى به مردم مى دهد. خطبه در يك نگاه:در بخش اوّل اين خطبه، امام عليه السلام حمد وثناى الهى را با تعبيراتى قرين مى كند كه راه خداشناسى را براى انسان هموار مى سازد و راه و روش شهادت به اخلاص را به انسان مى آموزد و اهميّت گواهى به توحيد و نبوّت را با تعبيرات پر معنايى نشان مى دهد.در بخش ديگرى از اين خطبه، همه مخاطبين را به تقواى الهى دعوت مى كند وآثار و بركات تقوا در وجود انسان را برمى شمرد.در بخش سوّم، سخن از ناپايدارى دنيا و سرعت زوال نعمتها و ناتمام ماندن آرزوها و كم بودن فاصله زندگى و مرگ مى گويد.در بخش چهارم اين خطبه با نصايح و اندرزهاى دقيق و حساب شده، همگان را به اطاعت پروردگار دعوت مى كند و از فراموشى جهان آخرت و گرفتار شدن در چنگال غفلت و عدم توجه به وضع دنياى زودگذر بر حذر مى دارد.ارتباط اين چهار بخش در ايجاد يك مجموعه، از اندرزهاى منسجم بر كسى پوشيده نيست. تعبيرات اين خطبه چنان فصيح و بليغ و لطيف است كه نويسنده كتاب «الطراز» (امام يحيى  زيدى از علماى قرن هشتم) در پايان اين خطبه بيانى دارد كه عين عبارت او چنين است: «لَوْ كَانَ كَلامٌ مِنْ كَلامِ الْبَشَرِ مُعْجِزَةً لَكَانَ هَذا هُوَ الأوَّلُ وَلَوْ أَعْجَزَ شَيْ ءٌ مِنَ الْكَلامِ بَعْدَ كَلامِ اللَّهِ لَكَانَ هَذا هُوَ الثّانِي؛ اگر سخنى از سخنان بشر معجزه باشد اين نخستين آنهاست و اگر كلامى بعد از كلام خدا اعجازآميز باشد اين همان كلام دوّم است». باورهاى پر بار!امام (عليه السلام) در بخش اوّل اين خطبه به نکات مهمى در زمينه حمد و ثناى الهى و استعانت از ذات پاک او و استغفار در برابر گناهان، اشاره مى فرمايد. نخست مى گويد: «ستايش مخصوص خداوندى است که حمد را به نعمت و نعمت را به شکر پيوند داد» (الْحَمْدُ للهِ الوَاصِلِ الْحَمْدَ بِالنِّعَمِ وَالنِّعَمَ بِالشُّکْرِ).قرين بودن حمد به نعمت از اين جاست که حمد و سپاس او، انسان را لايق نعمت هايش مى سازد و اين حمد سبب برخوردارى بندگان از نعمت او مى گردد. همچنين رابطه نعمت با شکر از اين جهت است که نعمت سبب شکرگزارى است چرا که بندگان در برابر هر نعمتى موظف به شکرگزارى هستند و بر هر نعمتى، شکرى واجب است (در واقع حمد سبب تکوينى نعمت ها و نعمت ها سبب تشريعى شکرگزارى مى باشد).گواه اين معنا چيزى است که در خطبه 157 آمده مى فرمايد: «الْحَمْدُ للهِ الَّذِي جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتَاحاً لِذِکْرِهِ، وَسَبَبَاً لِلْمَزِيدِ مِنْ فَضْلِهِ; ستايش مخصوص خداوندى است که حمد را کليد ذکر خود قرار داده و آن را سبب فزونى فضل و رحمتش ساخته است».البتّه دو جمله بالا تفسيرهاى ديگرى از نظر تفاوت علت و معلول ها مى تواند داشته باشد ولى آنچه در بالا آمد از همه مناسبتر است.در دوّمين نکته، مى فرمايد: «ما او را بر نعمت هايش ستايش مى کنيم آن گونه که بر بلاهايش» (نَحْمَدُهُ عَلَى آلاَئِهِ، کَمَا نَحْمَدُهُ عَلَى بَلاَئِهِ).اشاره به اين که بلاهاى الهى هم در واقع، نوعى نعمت است همان گونه که در بحث فلسفه آفات و بلاها ضمن مباحث توحيد و عدل بيان کرده ايم. گاه بلاها سبب بيدارى و بازگشت به سوى خدا و ترک معاصى است و گاه ظاهراً بلا است ولى در باطن، نعمت است و ما تشخيص نمى دهيم. گاه کفار گناهان است و گاهى سبب شناخت قدر نعمت هاست چرا که تا انسان نعمتى را از دست ندهد و به مصيبتى گرفتار نشود ارزش نعمت ها را نمى شناسد و گر نه خداوند حيکم على الاطلاق بى جهت کسى را گرفتار بلايى نمى کند. پس بلاى او هم رحمت است و درد او درمان.در سوّمين نکته، مى فرمايد: «از او در برابر اين نفوس سُست و تنبل که در انجام اوامرش کُندى مى کنند و در ارتکاب نواهيش سرعت دارند يارى مى طلبيم!» (وَنَسْتَعِينُهُ عَلَى هذِهِ النُّفُوسِ الْبِطَاءِ(1) عَمَّا أُمِرَتْ بِهِ، السِّرَاعِ إلَى مَا نُهِيَتْ عَنْهُ).اشاره به اين که نفوس انسانى تا به مرحله کمال نفس مطمئنه نرسد در انجام اوامر الهى سُستى مى کند و در ارتکاب گناهانى که با غرايز حيوانى سازگار است، شتاب مى گيرد و تا کمک و يارى پروردگار نباشد گذشتن از مرحله نفس امّاره و رسيدن به مرحله لوامه و عبور از آن و وصول به نفس مطمئنه کارى بس دشوار است.در چهارمين نکته، مى فرمايد : «از گناهانى که علم او به آنها احاطه دارد و کتاب او (نامه اعمال ما) آنها را شماره کرده آمرزش مى طلبيم، همان علمى که در هيچ مورد قصورى ندارد و کتابى که چيزى را فروگذار نمى کند» (وَنَسْتَغْفِرُهُ مِمَّا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ، وَأَحْصَاهُ کِتَابُهُ: عِلْمٌ غَيْرُ قَاصِر، وَکِتَابٌ غَيْرُ مُغَادِر(2)).اشاره به اين که تا از گناه استغفار نکنيم و صفحه دل را از زنگار آن شستشو ندهيم، هرگز نمى توانيم از وسوسه هاى نفس دور بمانيم و به مقام قرب او نايل شويم و به آن مرحله از ايمان که در جمله هاى آينده مى آيد، برسيم، در واقع استغفار هم تکميلى است براى بحث گذشته و هم مقدمه اى است براى بحث آينده.و در پنجمين نکته، در واقع به سراغ نتيجه نهايى اين بحث رفته ومى فرمايد : «ما به او ايمان داريم همچون کسى که اسرار نهانى را با چشم مشاهده مى کند، و در کنار آنچه وعده داده شده (از معاد و رستاخيز) ايستاده و آگاهى دارد، ايمانى که اخلاص آن، شرک را نفى مى کند و يقين آن، شک و ترديد را مى زدايد» (وَنُؤْمِنُ بِهِ إيمَانَ مَنْ عَايَنَ الْغُيُوبَ، وَوَقَفَ عَلَى الْمَوْعُودِ، إيماناً نَفَى إخْلاَصُهُ الشِّرْکَ، وَيَقِينُهُ الشَّکَّ).اشاره به اين که هنگامى که حمد و ستايش الهى با شکرِ نعمت ها آميخته شد و انسان از بوته آزمايش ها سالم به درآمد از وسوسه هاى نفس برکنار ماند، و هوس ها را تحت کنترل درآورده، و از لغزش هاى خود به طور کامل استغفار نمود، مى تواند به مرحله کمال ايمان برسد، ايمانى در سر حدّ شهود، گويى خدا را با چشم دل مى بيند و بهشت و دوزخ و پاداش هاى نيکوکاران وکيفرهاى بدکاران را مشاهده مى کند ايمانى خالص از هرگونه شائبه شرک، و يقينى پاک از آلودگى به شک.آرى يقين مراتبى دارد : مرتبه اوّل، مرحله اى است که انسان از طريق استدلال به آن راه مى يابد و آن را عِلْمُ الْيَقين مى گويند.مرحله دوّم، آن است که انسان از طريق شهود به آن مى رسد گويى از دور با چشم خود انوار الهى را مشاهده مى کند و صحنه هاى قيامت را مى بيند و آن را عَيْنُ الْيَقين مى گويند.مرحله سوّم، که مرحله نهايى است آن است که گويى نزديک مى شود و همه چيز را لمس مى کند، انوار الهى اطراف او را احاطه مى نمايد و نسيم روح بخش بهشتى، روح او را نوازش مى کند و آتش سوزان دوزخ بر تنش اثر مى گذارد و آن را حَقُّ الْيَقِيْن مى نامند، بنابراين منظور از جمله «عَايَنَ» و «وَقَفَ» همان مرحله نهايى ايمان و يقين است که انسان بالمعاينه و از نزديک به مقام شهود مى رسد و در کنار آن قرار مى گيرد.و سرانجام امام (عليه السلام) به سراغ شهادت بر توحيد و نبوت مى رود و اين بخش از خطبه را با آن پايان مى دهد، مى فرمايد : «شهادت مى دهيم که معبودى جز خداوند نيست، يگانه است و همتايى ندارد ومحمّد (صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده اوست، شهادتى که سخن را بالا مى برد و عمل را به پيشگاه خدا و مرحله قبول مى رساند، شهادتى که در هر ميزانى گذاشته شود سبک نخواهد بود و از هر ميزانى بر گرفته شود سنگين نمى گردد» (وَنَشْهَدُ أَنْ لاَ إلهَ إلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيکَ لَهُ، وَأَنَّ مُحَمَّداً صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، شَهَادَتَيْنِ تُصْعِدَانِ الْقَوْلَ، وَتَرْفَعَانِ الْعَمَلَ. لاَ يَخِفُّ مِيزَانٌ تُوضَعَانِ فِيهِ، وَلاَ يَثْقُلُ مِيزَانٌ تُرْفَعَانِ عَنْهُ).اشاره به اين که اگر شهادت بر توحيد و نبوّت از درون جان برخيزد و آثار آن در گفتار و عمل ظاهر شود آن چنان پاک و خالص مى گردد که سنگين ترين وزنه ها را در ميزان اعمال در قيامت تشکيل مى دهد که اگر آن در ترازوى عمل باشد چيزى کم ندارد و اگر نباشد هر چه در آن بگذارند وزنى نخواهد داشت.از اين تعبير به خوبى روشن مى شود که شهادت بر توحيد و نبوّت آن گاه کار ساز است که آثار آن در گفتار و رفتار انسان کاملاً نمايان گردد و همه در مسير آن قرار گيرد.در حديثى از پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که خداوند به «موسى بن عمران  (عليه السلام)» فرمود : «یا موسى لَوْ أَنَّ السَّمواتِ وَعَامِرِيْهِنَّ عِنْدِي، وَاْلاَْرَضِينَ السَّبْعَ فِي کَفَّة وَلا إلهَ إلاّ اللهُ فِي کَفَّة، مَالَتْ بِهِنّ لا اِلهَ إلاّ اللهُ; اگر آسمانها و اهل آسمانها و زمينهاى هفتگانه را در يک کفّه ترازو قرار دهند، و لاَ إلهَ إلاّ اللهُ را در يک کفّه ديگر، کفّه «لاَ إلهَ إلاّ اللهُ» سنگينى خواهد کرد»(3).بديهى است که منظور از سنجش و ترازو در اين جا سنجش وزنى و ترازوهاى مربوط به آن نيست، بلکه منظور سنجش ارزشى است با معيارهاى عقلى و معنوى.* * *نکته:پايه هاى اصلى خوشبختى و نجات:امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه که در واقع مقدمه اى است براى بخش دوّم که پيرامون اهميّت تقوا و آثار آن سخن مى گويد در حقيقت ريشه هاى تقوا را بيان فرموده که مهمترين آنها ايمان و يقين و معرفت است، ايمانى قوى و محکم، آن چنان که گويى خدا را با چشم دل مى بيند و نعمت هاى بهشتى و آتش هاى دوزخى را مشاهده مى کند و به يقين، چنين ايمانى خميرمايه تقواست.اضافه بر اين به موانع اصلى اين امر که همان نفس سرکش است اشاره فرموده، راه نجات از آن را استمداد از الطاف الهى مى شمرد و همان چيزى را مى فرمايد که در سوره يوسف درباره «يوسف» يا درباره «زليخا» آمده است: «(إنَّ النَّفْسَ لاََمّارَةٌ بِالسُّوءِ إلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّي); نفس (سرکش) انسان را بسيار به سوى بدى ها مى خواند مگر آنچه را پروردگارم رحم کند»(4).و براى رسيدن به اين هدف از ابزار مختلفى از جمله حمد و ستايش پروردگار و شکر و سپاس او در برابر نعمت ها و بلاها استفاده مى فرمايد و از استغفار و توبه که يکى از عوامل مؤثر موفقيّت در اين مسير است، کمک مى گيرد.هنگامى که اين نسخه الهى و اين برنامه آسمانى پايان مى گيرد بحث تقوا را شروع مى کند بحثى دل نشين و بسيار مؤثر و اگر معلّمان و مربيان و استادان درس اخلاق براى رسيدن به اين هدف از همين طريق که امام (عليه السلام) به ما آموخته است استفاده کنند به يقين تأثير سخن و نفوذ کلامشان قطعى خواهد بود.(5)* * *پی نوشت:1. «بطاء» جمع «بطيئه» به معنى کند و غير سريع است.2. «مغادر» از مادّه «غدر» به معنى ترک گفتن چيزى است به همين جهت کسى که عهد و پيمان خود را بشکند و ترک کند مى گويند غدر کرده است و به گودالهاى آب «غدير» مى گويند به خاطر آن که مقدارى از آب باران در آن جا ترک و رها شده است.3. «ثواب الأعمال» (بنا به نقل شرح نهج البلاغه خويى جلد 8 ، صفحه 57)، اين حديث نخستين حديثى است که در کتاب «ثواب الأعمال» آمده است.4. يوسف، آيه 53.5. سند خطبه: در كتاب  تحف العقول  كه به احتمال قوىّ قبل از نهج البلاغه تأليف شده قسمت مهمّى از اين خطبه آمده است و  زمخشرى  بخش اوّل اين خطبه را در اوايل كتاب ربيع الابرار  آورده است و بخش ديگرى را در اوايل جلد دوّم آن ذكر كرده و با تفاوتهايى كه ميان نقل او و سيّد رضى رحمه الله وجود دارد روشن مى شود كه او آن را از منبع ديگرى غير از نهج البلاغه گرفته و  قاضى قُضاعى (از علماى قرن پنجم واز نزديكان يكى از خلفاى فاطمى در مصر) نيز بخشى از خطبه را در كتاب  دستور معالم الحكم  با تفاوتهايى ذكر كرده و مرحوم  شيخ طوسى  نيز آن را در كتاب  امالى  آورده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 252). 
شرح علامه جعفری«الحمدلله الواصل الحمد بالنعم، و النعم بالشكر. نحمده علي آلائه كما نحمده علي بلائه» (حمد مر خداي راست كه حمد را به نعمتها و نعمتها را به شكرش پيوسته است. ما به نعمتهاي خداوندي همانگونه حمد مي‌نماييم كه به بلايش)خداوند سبحان همانگونه شايسته حمد در مقابل بلاهاست كه شايسته حمد در مقابل نعمتهاست:اميرالمومنين عليه‌السلام در اين جملات دو مطلب را مطرح فرموده است:مطلب يكم اينكه خداوند سبحان در اين جملات از آنجهت كه حمد را به نعمتهايش و نعمتهايش را به شكر پيوسته است شايسته حمد است. (خواه مقصود از جمله‌ي و النعم بالشكر تاكيد همان جمله الواصل الحمد بانعم بوده باشد كه معنايش لزوم حمد و شكر خداوندي در برابر نعمتها است و خواه مقصود اين باشد كه اصل نعمت مقتضي حمد خداونديست و شكر مقتضي افزايش آن نعمت است) اين كه فرموده است: لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابي لشديد (اگر شكرگزار باشيد، بر نعمتهايم به شما خواهم افزود و اگر كفران بورزيد قطعي است كه عذاب من شديد است.) ناشي از حكمت عاليه خداوند كريم است. توضيح اينكه نعمتهايي كه خداوند متعال به بندگانش عنايت مي‌فرمايد، مستند به هيچ ضرورتي نيست، يعني چنان نيست كه بندگان خداوندي طلبكار آن نعمتها باشند، بلكه هر چيزي را كه عنايت مي‌فرمايد از فضل و احسان و كرم اوست. چنانكه اصل خلقت و پوشاندن لباس هستي بر مخلوقات و ادامه‌ي آن مستند به فضل و احسان و كرم آن ذات اقدس مي‌باشد.اگر درست دقت كنيم، خواهيم ديد كه حمد و شكر نعمتهاي خداوندي، بدان جهت كه آن نعمتها عوامل و وسايل ادامه‌ي هستي مخلوقات است، در حقيقت حمد و شكر به فيض الهي است كه موجب ادامه هستي ماست. اگر خداوند متعال حمد و شكر به نعمتهايش را به انسانها تعليم نمي‌فرمود، مخلوقات او نمي‌فهيدند كه در برابر نعمتهاي هستي و عوامل و وسايل ادامه‌ي، آن چه بايد انجام بدهند. پس خود همين تعليم و ارشاد كه بايد خدا را در برابر نعمتهايش حمد و سپاس و شكر بجاي بياورند، نعمتي است بسيار بااهميت كه شايسته حمد و سپاس است. اين قضيه را هم بايد بخاطر بسپاريم كه نتيجه‌ي حمد و سپاس خداوندي كه داراي اشكال متنوعي است به خود حمدكننده و سپاسگزار برمي‌گردد، زيرا بديهي است كه آن مقام شامخ ربوبي كمترين نيازي به عبادات و تكاپوهاي تكليفي ما ندارد و هر حركت تكاملي كه ما انحام بدهيم، سود آن به خود ما خواهد رسيد. مطلب دوم بدانجهت كه ابتلاي انسانها به بلاها در اين زندگاني براي آزمايشها و تقويتهاي روحي و بوجود آوردن استعداد رشد و به فعليت رسانيدن امكانات مسابقه در ميدان تكامل است، لذا بلاها نعمتهايي است از طرف خداوندي كه شايسته‌ي حمد است. البته روشن است كه بلاهايي كه شايسته‌ي حمد است آن گرفتاريها نيست كه در نتيجه‌ي ارتكاب زشتي‌ها دامنگير انسان ميگردد. اين نوع بلاها نتايج كردارهاي ناشايست است كه نه تنها داراي مزيتي نيست بلكه عذابهايي است كه جنبه‌ي كيفري هم دارد.****«و نستعينه علي هذه النفوس البطاء عما امرت به، السراع الي ما نهيت عنه» (كمك از او ميخواهم براي (اصطلاح) اين نفسها كندرو در جايي كه دستور به سرعت داده شده است و شتابنده بسوي آنچه كه از آن نهي شده است.)از مختصات ضروري انساني كه خود را از اصل و قانون توجيه‌كننده بسوي خيرات رها مي‌بيند اينست كه، از بيم حركت به سوي كمال زمين‌گير ميشود و براي حركت بسوي شر و تبهكاري شتاب برق‌آسا مينمايد! كلمات و سطور صفحات تاريخ بشري تعريفي بسيار بااهميت درباره‌ي انسان را در مقابل ساير تعريفاتي كه فلاسفه و دانشمندان علوم انساني آورده‌اند، بدين قرار بيان ميكند: انسان، حيوانيست كه اگر بحال خود گذاشته شود، نه تنها بسوي شايستگي‌هاي كمالي حركت نمي‌كند، بلكه عوامل حركت مزبور را كه در درون او بوديعت نهاده شده است مانند خرد و وجدان و مخصوصا عامل اشتياق بكمال را از فعاليت باز ميدارد و همه‌ي نيروهاي خود را در محور (خودهدفي) به فعاليت درمي‌آورد و آرماني جز سرعت بخشيدن به استهلاك نيروهاي خود در همان محور نميشناسد.ما در طول دو قرن نوزدهم و بيستم شاهد كوشش‌هاي بسيار فروان و جدي مغزي و عضلاني انسانهايي بوده‌ايم كه يا از روي هواپرستي و يا سودجويي و يا بي‌اطلاعي و يا به جهت تاثر از قدرتمندان خودمحور براي رها ساختن انسان از هرگونه اصول عاليه مذهبي و اخلاقي در شئون زندگي صرف نموده‌اند، صورت گرفته است و بدانجهت كه احساس رهايي از هرگونه اصل و عامل بازدارنده از زشتي‌ها و وقاحتها، ميدان را براي دو انگيزه حيواني محض (لذت پرستي و نفع‌گرايي) آماده ميسازد (و بدانجهت كه هر دو انگيزه، قدرت را مبنا و ملاك حيات قرار ميدهد) لذا خودكامگان قدرتمند و هميشه مستان خرد و وجدان سوخته، از هر وسيله‌اي كه امكان داشت از كلاسهاي دانشگاهها و استنتاجات تصنعي آزمايشگاهها گرفته تا كتابها و فيلم‌ها و ديگر ابزارانتقال مطالب، براي تلقين ضرورت و شايستگي مذهب و اخلاق بهره‌ها گرفتند كه اگر يك هزارم آن تكاپوها را در راه تلقين برادري و تعاون و هماهنگي و اتحاد انسانها با يكديگر در سايه‌ي اصول عاليه‌ي مشترك مذهب و اخلاق بكار مي‌انداختند، امروز، نه يك گرسنه‌اي داشتيم و نه يك برهنه‌اي، و نه يك بيماري رواني و بيماريهاي خطرناك نوظهور. و نه يك روح گرسنه معرفت.اگر بجاي تلقين اينكه تو اي حيوان، در هر فكر و بيان و كاري كه ميكني و عقيده‌اي كه انتخاب ميكني آزادي! اين اصل را تلقين و موضوع تعليم و تربيت قرار ميدادند كه اي انسان، همانگونه كه بعد جسماني تو پرورده قوانيني مخصوص در عرصه طبيعت است و كمترين تخلف از آنها بعد جسماني ترا مختل ميسازد بعد رواني و روحاني تو نيز بايد از اصول و قوانيني مخصوص كه بالاتراز جبر ناآگاه فعاليتهاي عرصه‌ي طبيعت محض است، تبعيت نمايد، و چنانكه نميتواني بگويي: تقليد به قوانين مخصوص در عرصه‌ي طبيعت براي نظم منطقي بعد جسماني، مخالف رهايي و آزادي من است، همچنان نميتواني اصول و قوانين بعد رواني و روحاني را بدان دليل كه مخالف رهايي و آزادي بمعناي بي‌بند و باريست، زير پا بگذاري. ولي متاسفانه بجاي ترويج و اشاعه‌ي جدي تلقين و تعليم و تربيت مزبور، هم ه‌ي رسانه‌ها و وسايل انتقال فرهنگها و خبرها و همه‌ي اعمال سياسي و اقتصادي و حقوقي جامد (كه فقط ميگويد كلاه ديگري را غارت مكن كه يا كلاهت به غارت خواهد رفت و يا كيفري ديگر در انتظار تو است و بس) داد و فريادهايي در دفاع از آزادي و حريت را با الفاظ زيبا و اصطلاحات فريبنده‌ي ساده‌لوحان براه انداختند تا آنجا كه گفتند: هر كس كه مخالف اين رهايي و آزادي و حريت است، او مخالف تمدن و مبارز با پيشرفت انسانها است.در صورتيكه نه علم و نه تمدن و نه هيچ وسيله‌ي تكاملي چنان وضعي را كه متذكر شديم توصيه نمي‌كنند. بلكه واقعيت كاملا آشكار است كه در نتيجه‌ي واگذار شدن انسان بحال خود و قطع رابطه و تاثر از هرگونه اصول عاليه مذهبي و اخلاقي كه از وي بوجود آمده است، انحراف و تيره‌روزي‌ها و نكبتهاي خانمانسوزيست كه امروزه دامنگير بشريت گشته‌است. بعنوان نمونه از آن حمايتگران رهايي و بي‌بندوباري و واگذاركنندگان انسان بحال خود بپرسيد: آيا اين كره‌ي زمين كه روزگازي جايگاه گلها و رياحين و چشمه‌سارهاي روح‌افزا بود و اين كره‌ي زمين را كه روزگاري آشيانه‌ي بسيار زيباي انسانهاي پرعاطفه و احساسات زيباي انساني و عقول هماهنگ با فطرتهاي پاك بود، آيا پيامبران در باب مذاهب حقه و اخلاقيون وارسته، مبدل به زرادخانه‌ي اسلحه‌سوزان كرده‌اند. يا مناديان رهايي از اصول عاليه مذهب و اخلاق؟ از آن حمايتگران رهايي و بي‌بندوباري و واگذاركنندگان انسان بحال خود بپرسيد آيا پوچ‌گرايي و احياي بي‌اساسي حيات از هر معنا و هدف معقول مستند به پيامبران عظام و ارباب مذاهب حقه و اخلاقيون است و يا نتيجه لذت پرستي (هدونيسم) و نفع‌گرايي (يتيليتاريانيسم) است كه حمايتگران بي‌بندوباري و رهايي از مذهب و اخلاق و واگذاركنندگان انسان بحال خود، براي محو و نابودي انسانيت اولا، سپس زوال قطعي خود انسان ثانيابه بشريت، ارمغان آورده‌اند؟در حدود سال 1339 در نامه‌اي كه ضمن مراسلات علمي و فلسفي كه با متفكرانگليسي برتراندراسل داشتم، نوشته بودم، مضموني از اين حقيقت را متذكر شده بودم كه: (چون انسان به خود واگذاشته شده نمي‌تواند كمترين اعتراضي براه بيندازد كه: اي اداره‌كنندگان اقتصادي و سياسي و حقوقي آن جوامع انساني كه به خود رها شده‌ايد، بخود بياييد و بوي خون را كه امروزه فضاي نقطه‌هايي وسيع از كره‌ي زمين را فرا گرفته است استشمام فرماييد و درصدد چاره‌جويي باشيد، پيش از آنكه قانون عمل و عكس‌العمل فضاي همه ي كره زمين را از بوي خون متعفن بسازد، بياييد دست از نفع‌پرستي موهوم برداريد، مگر شما نمي‌دانيد (تاكنون نمي‌دانستيد، از امروز بدانيد) كه استدلال به ضرورت جبري لذت پرستي و نفع‌گرايي براي توجيه زرادخانه ساختن كره‌ي زمين براي جاري ساختن نهرهايي از خون انسانها پاسخي به استحكام قانون عمل و عكس‌العمل دارد كه سرتاسر تاريخ را فرا گرفته است و هيچ عملي را بدون عكس‌العمل رها نساخته است. بايد از آن حمايتگران رهايي و بي‌بندوباري و واگذاركنندگان انسان بحال خود پرسيد: آيا سقوط تعهدها و پيمانها از اعتبار و ارزش به اصول عاليه مذهب و اخلاق والاي انساني مستند است يا به آن بيماري مغزي و رواني كه ضرورت تقيد به اصول انساني را از بين برده است؟! شما هر چيزي را كه فراموش كنيد و حتي اگر شخصيت خودتان را زير پا بگذاريد نميتوانيد ضرورت مفيد بودن عمل به تعهدها و پيمانها را (خواه تعهد و پيمان ميان افراد و خواه ميان فرد و گروه و ميان فرد و جامعه و ميان جوامع با يكديگر را) فراموش نماييد و به زير پا بيندازيد. با اينحال انسانها رها شده از اصول عاليه مذهب و اخلاق، امروز كمترين ارزشي به تعهدها و پيمانها نميدهند.همين ساعت كه اين جملات را مي‌نويسم در همين روز (4/ 1/ 1376 هجري شمسي) برخلاف تمامي مقررات و قوانين بين‌المللي، موشكهاي وحشتناك و مرگبار يكي پس از ديگري مناطق مسكوني يعني خانه‌ها و كشانه‌هاي مردم را كه براي زندگي ساخته و آباد كرده‌اند به تلي از ويرانه‌ها مبدل ميسازد و چراغهاي زندگي پير و جوان و كودك و زن و مرد و بيمار و تندرست در مدارس، مساجد، بيمارستانها، با شكستن آنها خاموش مي‌سازد. در همين روزها چند نفر در اتاق نشسته و درباره‌ي پديده‌ي قدرت و ناتواني شرم‌آور بشر از استفاده‌ي صحصيح و منطقي از آن بحث ميكرديم كه ناگهان صداي بسيار مهيب انفجار يك موشك براي لحظاتي گفتگوي ما را قطع نمود و همگي به روي هم خيره مي‌نگريستيم كه هم اكنون عده‌اي بي‌گناه به خاك خون درغلطيدند.در همين حال يكي از دوستان كه اهل فضل و دانش است وارد شد و گفت: ديشب حادثه‌اي را ديدم كه هم تفسيركننده‌ي دموكراسي كه ترقي و تمدن بشري را اثبات مي‌كند، بود و هم تفسيركننده سوسياليسم كه با جبر تاريخ وارد عرصه‌ي زندگي انسانها گشته است. اين حادثه انفجار يك موشك ويرانگر در نزديكي خانه‌ي ما بود كه پس از آرام كردن خانواده‌ي خودم، بسرعت بطرف جايگاه اصابت موشك رفتم منظره‌ي بسيار هولناكي را ديد م كه توانايي توصيف آنرا ندارم و گمان نمي‌كنم ضربه رواني آن حادثه در درونم تا نفسهاي واپسينم زايل شود تلي از خاك را ديدم كه همه‌ي افراد يك خانواده را در خود دفن كرده بود تنها سر كودكي شيرخوار با انگشتان كوچك يك دستش بيرون مانده بود. آهسته و بسيار ملايم خاكها را از پيرامون آن سر كنار زدم صورت كودك پيدا شد. دهان او باز و پستانكش در فاصله‌ي كمي ديده مي‌شد با خود چنين گفتم كه ايكاش صدايم بلند بود و به گوش قانون‌نويس‌ها و سازمانهاي بين‌المللي حمايت از انسانها ميرسيد كه آقايان، تشريف بياوريد! و پاسخ اين كودك را كه دهان براي سوال از شما باز كرده بدهيد. ولي هيهات يكي از حاضران جلسه گفت: شما كجاييد؟ اصلا معلوم است چه ميگوييد؟ مگر آنان نميدانند در اينجا چه ميگذرد؟ شما فقط يك شب و روز آنچه را كه رسانه‌هاي دنيا ميگويند گوش بدهيد خواهيد ديد كه همانها كه با فروش اسلحه براي خونريزي كاخ آمال زندگي خود را بنا مي‌گذارند، خبر ميدهند و خط مي‌دهند. خوب، حالا من مانع بحث شما نشوم، ادامه بدهيد كه آيا ميتوان راهي پيدا كرد كه با آنهمه ادعاهايش كه به تكامل رسيده است، و تمدن بوجود آورده است، در موقع رسيدن به قدرت مبدل به حيواني ناتوان نگردد و آن قدرت را در مسير سازندگي بكار بيندازد؟****«و نستغفره مما احاط به علمه و احصاه كتابه: علم غير قاصر و كتاب غير مغادر» (و طلب مغفرت مي‌نماييم از آن ذات اقدس درباره‌ي آنچه علمش احاطه نموده و در كتابش ثبت كرده است- علمي كامل و كتابي كه چيزي را رها نكرده است).خداوندا، از همه‌ي اعمال ناشايست كه انجام داده‌ايم و علم فراگير تو آنها را حفظ و نامه‌ي اعمال آن را ثبت و ضبط نموده است استغفار مي‌نماييم، اي خداوند بخشايشگر، اي پروردگار كريم و رحيم و ودود و اي غني مطلق و صمد سرمدي، در اين زندگاني دنيوي خطاها مرتكب شده‌ايم و معاصي نموديم، ولي هرگز از كرم و رحمت و وداد تو نااميد نگشتيم، همانگونه كه خود فرموده‌اي و انبياء و اوصياء سلام الله عليهم بما خبر داده‌اند: اقيانوس بخشش و عنايات تو وسيعتر و عميق‌تر از همه چيز است.مسلم است كه بخشش و عنايات تو فوق قابليتهاي ماست همانگونه كه استعدادها و قابليتهاي ما را از عدم به وجود آوردي، همانگونه مي‌توان خطاها و انحرافاتي را كه در بكار انداختن آنها مرتكب شده‌ايم و همه‌ي آنها را با علم ربوبي خود مي‌داني و در نامه‌ي اعمال زندگي ما هم ثبت شده است، تغيير بدهي و اصلاح فرمايي.اي خداي پاك و بي‌انباز و يار            دست گير و جرم ما را در گذارياد ده ما را سخنهاي رقيق             كه ترا رحم آورد آن اي رفيقهم دعا از تو اجابت هم ز تو            ايمني از تو مهابت هم ز توگر خطا گفتيم اصلاحش تو كن          مصلحي تو اي تو سلطان سخنكيميا داري كه تبديلش كني             گر چه جوي خون بود نيلش كنياينچنين مينياگريها كار تست            وين چنين اكسيرها ز اسرار تست****«و نومن به ايمان من عاين الغيوب، و وقف علي الموعود ايمانا نفي اخلاصه الشرك و يقينه الشك» (و ايماني به او مي‌آوريم ايمان كسي كه غيبها را ديده، و به آنچه وعده شده آگاه گشته است، ايماني كه اخلاصش شرك را نفي و يقينش شك را).ايماني به خدا بياوريم كه مانند ايمان غيب ديدگان باشد و پاك از شرك و شك:عظمت و ارزش ايمان بستگي به آن حقيقتي دارد كه منشاء بوجود آمدن ايمان است. خداوند درباره‌ي آن اعراب كه مي‌گفتند ما ايمان آورديم، به پيامبرش فرمود: به آنان بگو، شما اسلام آورده‌ايد و هنوز ايمان در دلهاي شما نفوذ نكرده است- قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان في قلوبكم (اعراب گفتند، ما ايمان آورديم به آنان بگو شما ايمان نياورده‌ايد، بلكه شما بگوييد، ما اسلام آوردي م و هنوز ايمان در دلهاي شما داخل نشده است) اين ابتدايي‌ترين مرحله ايمان است كه انسان شهادتين (شهادت بوحدانيت خدا و رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم) بدهد و معاد را بپذيرد و اعمالي را به عنوان تكاليف ديني بطرز ساده انجام بدهد. و همين مقدار از ايمان ابتدايي كه اسلام ناميده ميشود، انسان را از كفر و شرك نجات مي‌دهد. مسلم است كه درجات ايمان پس از اين مرحله‌ي ابتدايي بسيار متفاوت است. درجه‌ي اعلاي ايمان همان است كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين سخن مباركشان بيان فرموده‌اند كه عبارتست از ايمان مستند به شهود غيبهايي كه پشت پرده‌ي هستي قرار گرفته است. براي توضيح درجات ايمان، سه موضوع بايد در نظر گرفته شود:موضوع يكم- كيفيت دركي كه درباده موضوع مورد ايمان بوجود مي‌آيد. اين درك از يك احتمال ضعيف گرفته تا درجه‌ي حق‌اليقين را شامل مي‌گردد: به اين معني كه انسان به عنوان مثال از احتمال وجود معاد تا حق‌اليقين به معاد كه گويي معاد را در درون خود شهود مي‌كند مي‌توان ايمان داشته باشد. يعني ايمان مستند به احتمال وجود معاد و ايمان مستند به حق‌اليقين به وجود معاد. در اين جا يك نكته را متذكر ميشويم كه داراي اهميت است و آن اين است كه، چنان نيست كه عظمت ايمان با چگونگي درك، رابطه‌ي مستقيم داشته باشد. زيرا ممكن است يك شخصيت رشد يافته به احتمال معاد بيشتر اهميت بدهد تا يك انسان معمولي كه داراي عمل به معاد است. چون ملاك ترتيب اثر در عقيده‌ي رشد يافتگان موضوعي است كه احتمال يا علم و يقين به آن متعلق مي‌گردد. اهميت آن احتمال كه موضوعش ( محتملش) مبداء و معاد است، فوق‌العاده جدي تر و بالاتر از يقين به اينست كه من فردا صد تومان (مثلا) از دست خواهم داد زيرا مبداء و معاد دو موضوعي هستند كه اگر واقعيت داشته باشند بااهميت ترين موضوعات قابل تصور مي‌باشند.موضوع دوم- اثر و نتيجه‌ي هر يك از مراحل درك ايماني بستگي دارد باينكه شخصيت به ايمان و موضوع آن چه مقدار ارزش قايل است. روي همين اصل است كه دين اسلام و حكماي اسلامي نخست بيشترين اهميت را به درك و معرفت ميدهند، تا بوسيله‌ي آن هويت و اهميت موضوع مورد ايمان روشن و دقيقا مشخص گردد. در مرحله‌ي بعدي حركت اراده براي تحقق بخشيدن به ايمان روشن و دقيقا مشخص گردد. در مرحله‌ي بعدي حركت اراده براي تحقق بخشيدن به ايمان در شخصيت مي‌باشد. يعني انسان در اين مرحله كه از شناخت و تشخيص هويت و اهميت موضوع ف ارغ شده است، بايد اراده‌ي جدي را براي آماده كردن شخصيت به پذيرش ايماني آن موضوع به حركت درآورد. حركت اراده يا تقويت و تشديد آن براي وارد كردن ايمان به يك موضوع بر اعماق شخصيت، بااهميت ترين كار در مرحله دوم است كه كاستن از آن، يا ايمان را نابود مي‌كند و يا آنرا مختل و متزلزل مي‌سازد و فعاليت اراده‌ي جدي براي نفوذ ايمان در شخصيت معلول پذيرش حياتي بودن موضوعي است كه ايمان متعلق به آن است.موضوع سوم- اينكه آن نوع ايمان را بايد در دل به وجود آورد كه گويي ناشي از مشاهده‌ي خود غيب است، همانگونه كه در ايمان انبياء و اوصياء و اولياء عليهم‌السلام مي‌بينيم اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده است: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا (اگر پرده برداشته شود بر يقين من نيافزايد) و نيز فرموده است: لم اعبد ربا لم اره (من نپرستيده‌ام خدايي را كه نديده‌ام) اين معني را كه اميرالمومنين عليه‌السلام همه‌ي حقايق پشت پرده را مي‌ديده (نه تنها مي‌دانست) مورد اتفاق‌نظر همه‌ي آن حكماي اسلامي است كه اطلاعي از شخصيت رباني اين مرد الهي دارند، مانند ابن‌سينا و مولوي و ديگران و ما در مواردي از اين تفسير اشاره به آن نموده‌ايم.ابن‌سينا در جملات معروفش ميگويد: (و اين چنين خطاب را جز چنو بزرگي (علي بن ابيطالب عليه‌السلام) راست نيامدي كه او در ميان خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس، لاجرم چون با ديده‌ي بصيرت عقل مدرك اسرار گشت، همه‌ي حقايق را دريافت و ديدن حكم داد و براي اين بود كه گفت: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا، اگر پرده برداشته شود بر يقين من افزوده نگردد … جلال‌الدين محمد مولوي ميگويد: (اما حق تعالي بندگان دارد كه همه چيز را از اسرار غيب مي‌دانند علي عليه‌السلام مي‌فرمايد. لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا، يعني چون حجاب قالب برگيرند قيامت ظاهر شود يقين من زيادت نشود، آيا راهي براي وصول به ايماني كه از مشاهده‌ي غيب ناشي شود، وجود دارد؟آنهمه منابع اسلامي كه انسانها را براي بدست آوردن عين‌اليقين تشويق مي‌كند، و آن وجدان و عقل سليم كه حكم اكيد به امكان وصول به عين‌اليقين ميدهد، روشنترين دليل براي وصول به آن ايماني است كه از مشاهده‌ي غيب ناشي ميشود. نهايت اين است كه بايستي چگونگي علم و ايمان به غيب را از ديدگاه عقل سليم و وجدان مورد بررسي قرار بدهيم و هم آيات مربوط به غيب و اقسام آن را كه داراي محتويات است بررسي نماييم: اما علم و ايمان به غيب ر ا كه بدون علم به غيب امكان‌پذير نيست، ميتوان از اين طريق اثبات نمود كه انسان همانگونه كه به فعليت آوردن و تقويت تعقل ميتواند از گوشه‌اي از كره‌ي زمين بوسيله تفكر عقلي درباره‌ي مجموع هستي حكم كلي صادر كند، مثلا بگويد: (جهان هستي تبلورگاه قانون است) يا (جهان هستي رو بكمال مي‌رود) و امثال اين احكام، همچنين با بفعليت رساندن احساس برين (كه فقط ناشي از فروغ معرفت و تهذيب روح و تخلق به اخلاق است) واقعياتي از عالم غيب را بداند، به عنوان نمونه همه‌ي ما چه در گذشته و چه در دوران معاصر با اشخاصي فراوان روبرو گشته‌ايم كه بجهت رياضتهاي مناسب، از درون مردم و آينده‌ي آنان و حوادثي كه بعدها به وقوع خواهد پيوست، اخبار كاملا مطابق واقع مي‌دهند. باضافه‌ي اينكه افرادي كه بوسيله مجاهدتهاي صادقانه و تفكرات ناب و دور از خودپرستي و با بيدار نگهداشتن وجدان تكليف، از نوعي يا انواعي اشراقات و شهودهاي ملكوتي برخوردارند، اندك نيستند و بلكه فراوان يافت مي‌شوند. اگر چنين احساس‌هاي برين امكان‌پذير نبود خداوند متعال كساني را كه خود را از مشاهده‌ي ملكوت هستي محروم مي‌نمايند توبيخ نمي‌فرمود: اولم ينظروا في ملكوت السماوات و الارض (آيا ننگريس ته‌اند در ملكوت آسمانها و زمين) همچنين لزوم تحصيل ايمان به غيب كه در قرآن به عنوان صفت مشخصه‌ي انسانهاي باتقوي آمده است يكي از روشن‌ترين دلايل لزوم برقراركردن ارتباط علمي با غيب بشمار ميرود.اخبار غيبي امام اميرالمومنين عليه‌السلام در 32 مورد بنابر تحقيق ابن ابي‌الحديد مطرح شده است. و با نظر بمنابع ديگر قطعا اخبار آن حضرت از غيب خيلي بيش از آنهاست كه ابن ابي‌الحديد جمع‌آوري نموده است. همانگونه كه در صفحات قبلي گفتم هم ابن‌سينا و هم مولوي اطلاع اميرالمومنين عليه‌السلام از غيب متذكر شده‌اند، مولوي باضافه‌ي عبارتي كه در كتاب فيه‌مافيه صفحه‌ي 50 از او نقل شده است در كتاب مثنوي چه صراحتا و چه با اشاره در مواردي اين اطلاع را بيان نموده است. از آن جمله:بازگو اي باز عرش خوش شكار            تا چه ديدي اين زمان از كردگارچشم تو ادراك غيب آموخته             چشمهاي حاضران را بردوختهبدانجهت كه در بعضي از مجلدات اين تفسير، مطالبي از جلال‌الدين محمد مولوي درباره‌ي اميرالم ومنين عليه‌السلام نقل كرده‌ايم، لذا بسيار مناسب بنظر مي‌رسد كه در اين مبحث، بحثي مستقل در طرز تفكرات مولوي درباره‌ي آن حضرت مطرح نماييم: علي بن ابيطالب عليه‌السلام در تفكرات جلال‌الدين محمد مولوي:مقدمه‌اي در توضيح قرار دادن يك شخصيت در ديدگاه در دوران ما اين يك تعبير بسيار شايع است كه گفته مي‌شود: اين موضوع يا اين شخصيت از ديدگاه فلان متفكر. ما در اين مبحث چنين تعبير نكرديم، زيرا با نظر به اين جمله‌ي كاملا صحيح كه (آنچه عقل و وجدان علي (ع) مابين علي عليه‌السلام و خود او، و علي و خداي او، و جهان هستي و علي همنوعش انسان گذشته است، حتي يك هزارم آن، در جهان عيني نمود پيدا نكرده و در سخنانش منعكس نگشته است، چگونه مي‌توان در ديدگاه انسانهايي كه در سطحي پايين‌تر از او قرار گرفته‌اند، نمودار گردد؟ پيش از ورود به بيان نظرات جلال‌الدين مولوي درباره‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام، يك مقدمه‌ي ضروري را درباره‌ي علت محدوديت علي شناسان و كساني كه واقعا براي درك و دريافت او تلاش كرده‌اند، متذكر مي‌شويم: يك قاعده ثابت بما مي‌گويد: الناس الي اشباههم اميل (مردم به امثال خود مايل ترند) اين قاعده نتيجه‌اي از قاعده‌ي اساسي ديگريست كه مي‌گويد: السنخيه عله الانضمام، هم سنخ بودن علت نزديكي شديد به همديگر است) اين دو قاعده در ابيات زير چنين منعكس شده است:طيبات از بهر كه؟ للطيبين               خوب خوبي را كند جذب از يقيندر هر آنچيزي كه تو ناظر شوي               ميكند با جنس سير اي معنويدر جهان هر چيز چيزي جذب كرد              گرم گرمي را كشد و سرد سردقسم باطل باطلان را ميكشد             باقيان را ميكشد اهل رشدناريان مر ناريان را جاذبند               نوريان مر نوريان را طالبندصاف را هم صافيان طالب شوند             درد را هم تيرگان طالب بوندو با زبان شعر ساده‌تر: كند همجنس با همجنس پرواز كبوتر با كبوتر باز با باز بر مبناي اين قاعده است كه شخصيتهاي بسيار بزرگ تاريخ فقط مورد شناخت معدودي از انسانها بوده‌اند. اينگونه شخصيتهاي با صعود به هر قله‌اي بالاتر، عده‌اي از مردم را از دست مي‌دهند و تدريجا به تنهايي و غربت مطلق در اين دنيا مي‌رسند و با كمال تنهايي و غربت عضوي او جمع روحانيان و نورانيان مي‌گردند كه خورشيد عنايت خداوندي بر آنان تابيدن مي‌گيرد. اگر اين غريبان آشنا با ديار ماده و ماديات در آن جمع به انبساط شديد روحي نرسيده باشند، نمي‌گويند: اللهم انك آنس الانسين (پرورگا را تويي مانوس‌ترين مانوس‌ها).بنابراين اگر شخصيت يك انسان از نظر رشد و كمال به مرحله‌اي برسد كه گام از عالم طبيعت فراتر نهد و روح او قدرت پرواز از سنگلاخ و خارستان طبيعت را بدست آورد، با اينكه در اين عالم ماده است در فضاي ملكوت پرواز نمايد درك و دريافت چنين شخصي به سرحد امتناع مي‌رسد. زيرا بديهي است كه فهم و درك حقايق فوق طبيعت براي غوطه‌وران در سلسله حوادث علل و معلولات طبيعت كه متاسفانه اكثريت قريب به اتفاق همه‌ي مردم همه‌ي دوران را تشكيل ميدهد، امكان‌ناپذير است. لذا همانگونه كه جبران خليل جبران گفته است: (علي ابن ابيطالب عليه‌السلام از اين دنيا چشم فروبست مانند آن پيامبران كه به قومي مبعوث ميشدند كه شايستگي آن پيامبران را نداشتند و در جوامعي زندگي مي‌نمودند كه جوامع آنان نبوده است).و بهرحال عده‌اي بسيار اندك بودند كه در طول تاريخ مقداري از ابعاد باعظمت شخصيت اين بزرگان را شناختند. چند نفر معدود در دوران زندگي با اميرالمومنين عليه‌السلام بوده‌اند كه تا حدودي او را بجا آورند، مانند سلمان فارسي، ابوذر غفاري، مالك بن الحارث الاشتر، مقداد بن اسود كندي، عمار بن ياسر و اويس قرني. عظمتهايي از اين مردان اندك در تا ريخ سرگذشتشان مشاهده شده است كه نزديكي واقعي و تاثير تعليم و تربيتي علي (عليه‌السلام) را در گرديدنهاي تكاملي خود اثبات نموده‌اند. فقط به عنوان نمونه مالك اشتر را بياد مي‌آوريم كه به اتفاق همه‌ي تواريخ، در آن هنگام كه پيروزي نهايي را در جنگ صفين به دست مي‌آورد و غائله‌ي ماكياولي قاسطين را پايان مي‌دهد، به ضرورتي كه حيله‌ي (مظلوم‌كش ظالم‌پرست) براي اميرالمومنين عليه‌السلام پيش آورده بود، آن حضرت دستور برگشت را داد و مالك به جهت دريافت عظمت فوق توصيف اميرالمومنين عليه‌السلام چنانچه در جهاد اصغر پيروز شده بود با پيروزي در جهاد اكبر برگشت در صورتيكه موقعيت پيروزمندانه مالك در آن غايله حتمي بنظر مي‌رسيد. يكي ديگر سلمان فارسي است.ديگري ابوذر غفاري است و عمار بن ياسر و مقداد و اويس قرني كه شخصيت هر يك به تنهايي مي‌تواند فلسفه‌ي رشد و كمال در اين زندگاني را براي ما تعليم داده و گوش ما را با آهنگ بسيار معنادار و حيات بخش زندگي آشنا بسازد. پس از آنكه فرزند ابي طالب چشم از اين دنيا فرو مي‌بندد و سجاده‌ي عبادت خود را از اين معبد بزرگ كه در همه صحنه‌هاي زندگي گسترده بود از محراب مسجد گرفته تا ميدان كارزار كه با اهريمنان از خدا و از انسان بي‌خبر مبارزه ميكرد، و از سر كوي يتيمان و بينوايان گرفته تا روي كرسي زمامداري، و از مزرعه‌اي كه در آن بيل مي‌زد و آبياري مي‌نمود تا گلزار پر از گل و رياحين درون خويش- برمي‌چيند، پاكاني از اولاد آدم و سالكاني از عشاق حقيقت و آگاهاني در ميان غفلت زدگان و هشياراني در ميان مستان و بيداراني در جمع بخواب رفتگان در هر دوره‌اي سراغ شخصيت او را مي‌گيرند، نه براي اشباع عاطفه‌ي خام شخصي، نه براي شناخت يك قهرمان تاريخي، حتي، نه براي توصيف فهم و درك و مدح خود كه آري، مرا هم بشناسيد، زيرا خورشيد را مي‌بينيم و آن را مدح مي‌گويم: مادح خورشيد مداح خود است كه دو چشمم روشن و نامرمد است شخصيتهايي كه براي شناخت و معرفي علي بن ابيطالب عليه‌السلام به تكاپو افتاده‌اند، هر يك از آنان با نظر به اطلاعات و آرمانها و موقعيتي كه در زندگي داشته‌اند، فعاليت نموده‌اند.فلاسفه و حكماء و دانشمندان و عرفا از ديدگاه فلسفه و حكمت و دانش و عرفان عدالتخواهان دنيا مانند شبلي شميل در قرن ما از ديدگاه عدالت. دلاوران و سلحشوران و يا متفكراني كه در طرز تفكر خود اهميت نهايي را به اين گروه از مردم داده‌اند، از ديدگاه دلاوري و سلحشور ي. سياست شناسان سياستهاي واقعي بشر از ديدگاه سياسي كه در فرمان مالك اشتر و ديگر دستورات اميرالمومنين آمده است. فقهاء و حقوقدانان و قضاه از ديدگاه فقه و حقوق و علوم قضايي. اخلاقيون از ديدگاه اخلاق. و فصحاء و بلغاي تاريخ از ديدگاه فصاحت و بلاغت و غيرذلك. ضرورت بازشناسي علي بن ابيطالب عليه‌السلام در هر زمان بنظر مي‌رسد تحقيق و بررسي مجدد و مشروح درباره‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام در هر دوره يك امر ضروري و لازم است. ضرورت و لزوم اين امر مستند به چند دليل است:دليل يكم- شناخته شدن مقام والاي انساني، تا روشن شود كه انسان مي‌تواند در نتيجه‌ي معرفت و تكاپو در مسير گرديدن تكاملي به چه درجه‌اي از عظمت برسد كه از مالكيت به خويشتن شروع مي‌شود در جذبه‌ي كمال الهي به حريت نهايي خود مي‌رسد.دليل دوم- اثبات اينكه يكي از عنايات خداوندي بر بندگانش همين است كه در دوره و جامعه‌اي بيداراني در ميان بخواب رفتگان، و هشياراني در ميان مستان و پاكاني در جمع‌آلودگان وجود دارند كه با احساس نوعي رسالت انساني خود را وادار به تفكيك سنگريزه از گوهر و ظلمت از نور ميدانند كه خود ناشي از حكمت اعلاي خداوندي از اني جاعل في الارض خليفه مي‌باشد.دليل سوم- بوجود آوردن آرامش و اميد براي انسانهايي كه از انبوه ديو و دد ملول گشته و چراغ به دست دور شهرها را گشته و انسان را جستجو مي‌كنند و بالاخره افسانه مي‌گويند و افسانه مي‌شنوند و در خواب فرو مي‌روند. اين تلاشگران از امثال عالم بزرگ الهي محمد عبده گرفته تا امثال شبلي شميل ماترياليست فرياد مي‌زنند كه اي چراغ بدستها بياييد، آن گمشده را كه ميجوييد ما پيدا كرده‌ايم. اين گمشده فرزند نازنين ابيطالب است كه از مالكيت به خويشتن اشراف بر هستي و تسخير قلوب همه‌ي پاكان اولاد آدم (ع) را نتيجه گرفته است.دليل چهارم- كه شايد از يك جهت بااهميت ترين دلايل ضرورت و بررسي مجدد و شرح درباره‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام در هر دوره‌اي ميباشد. اثبات معنادار بودن جهان هستي و آهنگي عظيم كه در اين عالم نواخته مي‌شود و ميگويد: اي انسان همانگونه كه نميتواني بگويي: من نيستم، نميتواني بگويي: من بيهوده هستم. آري، بدون مبالغه و تاثرات از احساسات لذت بار ولي بي‌اساس و زودگذر، و با كمال صراحت و جديت مي‌گوييم طرز تفكرات و رفتار اميرالمومنين عليه‌السلام در ارتباطات چهارگانه-1- ارتباط انسان با خويشتن. 2- ارتباط انسان با خدا. 3- ارتباط انس ان با جهان هستي. 4- ارتباط انسان با همنوع خود.بهترين دليل اثبات هدفدار بودن هستي و انسان است هدفي كه بالاتر از لذايذ و امتيازات زندگي مادي آدمي است. جلال‌الدين مولوي از كدامين ابعاد شخصيت انسان كامل اميرالمومنين عليه‌السلام را درك نموده و مطرح كرده است؟ شايد بتوان گفت: در ميان نوابغ و بزرگاني كه چه در گذشته و چه در دوران معاصر براي علي عليه‌السلام و طرح شخصيت او در ميان جوامع، به فعاليت فكري پرداخته‌اند، كمتر كسي مانند مولوي ديده مي‌شود كه ابعادي متنوع و سطوحي بسيار باعظمت اميرالمومنين عليه‌السلام را ولو اجمالا درك و مطرح نموده باشد. البته اين مطلب منافاتي با آن قضيه ندارد كه: العلم بالشي‌ء ما هو عليه علم بلوازمه (علم به يك چيز آنچنانكه هست علم به لوازم آن چيز است) زيرا اولا ما گفتيم: مولوي ابعادي متنوع و سطوحي بسيار باعظمت از اميرالمومنين عليه‌السلام را اجمالا درك و مطرح كرده است، نه علي بن ابيطالب عليه‌السلام را آنچنان كه بود و از همه‌ي ابعاد و سطوح شخصيت ظاهري و باطني آن بزرگوار.بنابراين، مي‌توان گفت: شعاعي يا اشعه‌اي از خورشيد شخصيت اميرالمومنين عليه‌السلام بر درون مولوي‌ها و ابن ابي‌الحديدها و شبلي شميل‌ها و ميخاييل نعيمه‌ها تافته نه خورشيد آن شخصيت بزرگ الهي او كه پيامبر اعظم ما محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم توصيف فرموده است كه: من اراد ان ينظر الي وجه آدم في عمله، و الي نوح في تقواه، و الي ابراهيم في حمله، و الي موسي في هيبه، و الي عيسي في عبادته فلينظر الي وجه علي بن ابيطالب عليه‌السلام (اگر كسي بخواهد بنگرد به صورت آدم در عملش و به نوح در تقوايش، و به ابراهيم در حلمش و به موسي در هيبتش و به عيسي (عليهم‌السلام جميعا) در عبادتش بنگرد به صورت علي ابن ابيطالب عليه‌السلام) و يا در روايت معروف كه پيامبر وقتي شنيد بعضي از نابخردان روي جهل و هواپرستي به اميرالمومنين عليه‌السلام سخن ناشايسته‌اي گفته‌اند، فرمود: لا تسبوا عليا فانه ممسوس في ذات الله، علي را ناسزا مگوييد زيرا او بيقرار و واله و شيفته ذات خداونديست، تابش كل خورشيد شخصيتي را كه خود مولوي درباره‌ي او مي‌گويد:اي علي كه جمله عقل و ديده‌اي          شمه‌اي واگو از آنچه ديده‌ايدرون مولوي‌ها و ابن ابي‌الحديدها توانايي تحمل آن را ندارد. حال مي‌پردازيم به مقداري قابل توجه از سخنان جلال‌الدين محمد مولوي كه براي عشاق اصول و ارزشهاي انساني كه ح د اعلاي آنها را در علي عليه‌السلام مشاهده مي‌كنند، بسيار مفيد است. مشروح‌ترين بياناتي را كه مولوي درباره‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام آورده است در چند مورد از كتاب مثنوي است.مورد يكم- داستان خدو انداختن خصم بر روي اميرالمومنين عليه‌السلام و انداختن آن حضرت شمشير را از دست نخست بايد در نظر بگيريم كه داستانهايي را كه مولوي در مثنوي آورده است، براي نقل وقايع و حوادث تاريخي كه واقعا تحقق يافته باشند نيست، بلكه منظور وي بيان حقايق آموزنده و توضيح عناصر شخصيتهاي پيشتازان بشري است كه براي تفهيم به مردم و تحريك آنان به رشد و كمال احتياج به تمثيل و تشبيه دارند. يعني مطالبي كه مولوي در اين داستان درباره‌ي اميرالمومنين مي‌گويد، حقايقي است كه قابل تحقيق واقعي از عناصر شخصيتي آن حضرت مي‌باشد و او مي‌خواهد با ارايه اين حقايق از آن شخصيت بزرگ، مقام والاي انساني را كه در نتيجه‌ي تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله به آن، نايل مي‌گردد، توضيح دهد. مولوي در اين مورد چنين شروع مي‌كند:از علي آموز اخلاص عمل           شير حق را دان منزه از دغلدر غزا بر پهلواني دست يافت            زود شمشيري برآورد و شتافتاو خدو انداخت بر روي علي            افتخار هر نبي و هر ولياو خدو انداخت بر رويي كه ماه          سجده آرد پيش او در سجده‌گاهدر سرتاسر زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام كه دربارگاه الهي سپري شده است نمي‌توان لحظه‌اي را پيدا كرد كه از اخلاص بي‌بهره بوده باشد، چون كسي كه اخلاص ندارد، راهي ببارگاه الهي ندارد. زيرا دوري از اين گرايش محض روح به خدا، ناشي از غوطه‌ور شدن در خودطبيعي و هوي و هوس‌هاي آن است. اين شير حق و اين منبع خلوص و صفا در يكي از كارزارها بر پهلواني پيروز مي‌شود و آن پهلوان مانند گنجشكي ناتوان در پنجه‌ي آهنين آن بزرگ دلاور تاريخ زبون مي‌گردد. ياس و نوميدي مطلق بر وجود آن پهلوان چيره ميشود و چيزي براي مقابله با آن سرآمد يلان قرون و اعصار در خود نمي‌بيند، با تلاشي سخت، عصاره‌ي بقاياي نيروي خود را كه قطراتي از آب دهانش بود، بر روي علي عليه‌السلام مي‌اندازد قطراتي از آب دهان يك شكست خورده در راه دفاع از باطل. اين روي چه كسي بود؟1- روي مردي بود كه همه‌ي انبياء عليهم‌السلام به او افتخار نموده‌اند. زيرا همانگونه كه روايت تساوي اميرالمومنين عليه‌السلام با پيامبر عظيم‌الشان (آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي عليهم‌السلام) ميگويد آنچه را كه همه‌ي خوبان د ارند او به تنهايي دارد.2- ماه در سجده‌گاه سجده بر روي او مي‌آورد. منظور مولوي از سجده نهايت تعظيم است كه كائنات عالم هستي درباره‌ي هدف اعلاي خود كه انسان كامل است دارند. وقتي كه آن اهانت از آن نابكار شكست خورده سر مي‌زند در زمان انداخت شمشيرآن علي كرد او اندر غزايش كاهلي امري كه انتظار آن نمي‌رفت، بلكه چنان اهانتي مقتضي بود كه اميرالمومنين شدت عمل بيشتري بخرج بدهد و با شتاب و كيفيتي سخت تر جان آن پهلوان را بگيرد. ولي برخاست و او را بحال خود رها كرد، كه اگر بر فرض محال موج خشم آن بزرگوار نمي‌نشست، ديگر براي كشتن او برنمي‌گشت. با مشاهده‌ي اين پديده‌ي شگفت‌انگيز گشت حيران آن مبارز زين عمل وز نمودن عفو و رحم بي‌محل اين پديده انساني- الهي چنان تحت تاثيرش قرار داده بود كه نتوانست خودداري نمايد و بي‌اختيار دهان به سخن باز كرد گفت بر من تيغ تيز افراشتي از چه افكندي مرا بگذاشتي اي سلحشور ناآشنا، پيكار و تكاپو براي كشتن همچون من پهلواني حادثه‌اي است بسيار بزرگ وسيله‌ي افتخاريست بس والا و آرماني است كه هيچ كس را ياراي صرف نظر آن نيست پس-آن چه ديدي بهتر از پيكار من            تا شدي تو سست در اشكار منآن چه ديدي كه چنين خشمت نشست            تا چنين برقي نمود و باز جستآن چه ديدي كه مرا زان عكس ديد           در دل و جان شعله‌اي آمد پديد3- اي شهودكننده‌ي حقيقي مافوق كون و مكان، حال بفرما اي دلاور دوران كه علت دست كشيدن از شكار من چيست؟ چه حقيقتي را ديدي كه چنين خشمت را فرو نشاند و آرامت ساخت؟ چه ديدي كه حتي انعكاسي از آن در درون من بوجود آمد و دل جانم را كه در ظلمت و جهل و هوي بود برافروخت؟ آن چه ديدي برتر از كون و مكان كه به از جان بود بخشيديم جان بگو اي قدرتمند عادل، آن حقيقتي كه برتر از كون و مكان در ديدگاه تو پديدار گشت كه پيروزي و لذت بالاتر از مالكيت كون و مكان را از ديدگاه تو ناپديد نمود چسيت؟ و چه حقيقتي بالاتر و بهتر از جان بود كه جان از دست رفته‌ام را به من بخشيدي؟ اين همان حقيقت است كه مي‌تواند عامل همه گونه گذشت از لذايذ و فداكاريها در اين زندگاني بوده باشد. آري فقط اين حقيقت است كه ميتواند هدف و غرض اقصاي دل و جان آدمي بوده باشد. حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست باده پيش آر كه اسباب جهان اينهمه نيست از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض اين نيست وگرنه دل و جان اينهمه نيست اي علي كه جمله عقل و ديده‌اي شمه‌اي واگو از آنچه ديده‌اي گوينده اين سخنان و درخواست كننده‌ي پاسخ به اين سوالات خود مولوي است كه در حقيقت براي كساني كه درصدد علي شناسي برآيند مطرح مي‌نمايد.اكنون مولوي با آن علي ابن ابيطالب عليه‌السلام روياروست كه گفته است: لم اعبد ربا لم اره (خدايي را كه نديده باشم نپرستيده‌ام) و گفته است: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا (اگر پرده از روي واقعيات برداشته شود بر يقين من افزوده نگردد) و گفته است: ما شككت في حق مذ اريته (از موقعي كه حق به من ارائه شده است در هيچ حقي شكي نكرده‌ام) اگر چه خود مولوي گاهي ادعاي رويت و شهود كرده است مانند:ذره‌ها ديدم دهانش جمله باز           گر بگويم خردشان گردد درازبا اين حال خود بهتر از همه ميدانيد كه نتوانسته است بكلي پرده را از روي واقعيات هستي بردارد و به قله‌ي مرتفع (شهود كلي) برآيد. لذا هم اوست كه مي‌گويد:كاشكي هستي زباني داشتي           تا ز هستان پرده‌ها برداشتيهر چه گويي اي دم هستي از آن          پرده‌ي ديگر بر او بستي بدانآفت ادراك آن قال است و حال          خون به خون شستن محال است و محالاينك مولوي با كمال صدق و خلوص از علي عليه‌السلام مي‌خواهد و التماس مي‌كند كه مقد اري از آنچه را كه ديده است بازگو كند، منظورش اين است كه آنچه ما از علوم و معارف و عرفان اندوخته‌ايم، شبيه به آب كدر و آلوده‌ي آن مشك است كه عرب از بيابان برداشته و به عنوان هديه سراغ دربار خليفه را مي‌گرفت كه دجله به آن عظمت در مسير دربارش موج مي‌زد.چيست اين كوزه تن محصور ما             و اندر آن آب حواس شور مااي خداوند اين خم و كوزه‌ي           مرا در پذيراز فضل‌الله اشتريكوزه‌اي با پنج لوله پنج حس             پاك دار اين آب را از هر نجستا شود زين كوزه منفذ سوي بحر            تا بگيرد كوزه‌ي ما خوي بحر4- حلم و بردباري علي عليه‌السلام آن دلاور عرصه‌ي هستي در حدي است كه جان آدمي با آن عظمت با درك و دريافت آن قدرت مقاومت را از دست مي‌دهد و از هم مي‌شكافد.5- شمه‌اي از آب حيات علم فراگير او، كه هستي را در آيينه درونش چونان شعاعي از اشعه‌ي الهي منعكس مي‌نمايد، موجوديت خاك‌آلود ما را پاك و آماده‌ي ورود در مسير حيات و ممات از آن خدا و براي خدا مي‌نمايد. آري اي داناي توانا و بردبار- تيغ حلمت جان ما را چاك كرد آب علمت خاك ما را پاك كرد اي علي (ع) اي مالك خويشتن كه مالكيتت مستند بخداست- بازگو، دانم كه اين اسرار هوست ز آنكه بي‌شمشير كشتن كار اوست اينگونه كشتن بي‌سلاح از اسرار خداونديست كه اگر با ما در ميان بگذاري جان از دست رفته را با حقيقتي والاتر و با دركي عالي‌تر در خواهيم يافت.6- اي آشناي اسرار الهي، شمه‌اي از آنچه ديده‌اي با ما در ميان بگذار اين حلم فوق تصور بدون علم اعلي كه اسراري از مقام ربوبي را براي تو روشن ساخته است امكان ندارد.بازگو اي عرش خوش شكار            تا چه ديدي اين زمان از كردگارچشم تو ادراك غيب آموخته             چشمهاي حاضران بردوخته7- تو آن عقاب تيز پرواز عرش خدايي كه جانهاي آگاهان و بيداران قافله بشري شكار تو و مجذوب عظمت تو هستند.8- تادب تو به آداب‌الله و تخلق تو به اخلاق‌الله ديدگان تو را بر عالم غيب پشت پرده باز كرده و ارتباط ترا با حقايق غيبي مستقيم نموده است. اما ديگران، ديگران كه قدرت شكافتن حجاب خود و خودپرستي را از دست داده‌اند، خفاش وار از ديدن خورشيد، كه آن حقايق را نشان بدهد خود را محروم ساخته‌اند.9- اي ولي رازداران، اي علي مرتضي- بيا راز بگشا، روا مدار كه پرده‌هاي جهل و خودبيني پرده‌هاي ما را بدرد. بيا رازي بگشاي اي علي مرتضي اي پس از سوءالقضاء حسن‌القضاء راز بس بزرگ است كه از مهلكه سوءالقضا به وادي ايمن حسن‌القضاء رهسپارم كردي و رازي بس فوق تصور است عبور آدمي به كمالات فردي و اجتماعي كه از خارستانها بگذرد. خودطبيعي (رو به من اعلاي انساني)، از نقصي به كمالي از توحشي رو به تمدني، از جاهليتي رو به اسلامي و از جنگي رو به صلحي.10- اي بزرگي كه وجود نازنينت عقل و عقلت حقايق برين را دريافته است.با تو واگو آنچه عقلت يافته است             يا بگو آنچه بر من تافته استاز تو بر من تافت چون داري نهان          مي‌فشانم نور چون مه بي‌زباناز تو بر من تافت پنهان چون كني          بي‌زبان چون ماه پرتو ميزنياين يك حالت روحاني بسيار بااهميت است كه مولوي احساس مي‌كند كه شعاعي از اشعه‌ي خورشيد درون اميرالمومنين عليه‌السلام بر او تافته است و اين تابش پيش از آنكه آن حضرت به سخن درآيد انجام گرفته است.11- يعني وجود علي عليه‌السلام تجسمي از آن حقيقت درخشان شده است كه همه‌ي جويندگان انوار الهي از وجود آن ولي‌الله اعظم نور مي‌گيرند.چون تو بابي آن مدينه‌ي علم را            چون شعاعي آفتاب حلم راباز باش اي باب بر جوياي باب            تا رسند از تو قشور اندر لبابباز باش اي باب رحمت تا ابد          بارگاه ما له كفوا احد12- تو بگوي اي در شهر علم كه درون پيامبر مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم بود انا مدينه العلم و علي بابها كه من شهر علمم عليم در است درست اين سخن گفت پيغمبر است كه در آن شهر چيست و چه رازه‌ها و حقايق در آن بوده است؟ اي كه عقل برينت هر آنچه را كه معقول است با علم الهي دريافته است. تو آن در علمي كه انسانها با قرار گرفتن در جاذبه‌ي كمال تو، از مرحله‌ي پوست بودن به مغز مي‌رسند.13- تو آن در رحمت خداوندي هستي كه هر سالكي براي ورود به بارگاه الهي از تو بايد برخوردار باشد.14- تويي بارگاه آن خداوندي كه براي او همانندي نيست. پس به گفت آن نو مسلمان ولي از سر مستي و لذت يا علي كه بفرما يا اميرالمومنين تا بجنبد جان به تن در چون جنين چگونه جان آدمي با يك حركت و تكاپو در مسير كمال مي‌افتد؟ آري نفوذ سخن در جان مانند نفوذ حقايق زير در يكديگر است:هفت اختر هر جنين را مدتي            ميكند اي جان به نوبت خدمتيچون كه وقت آيد كه جان گيرد           جنين آفتابش آنزمان گردد معينچون جنين را نوبت تدبير رو            از ستاره سوي خورشيد آيد اواين جنين در جنبش آيد زآفتاب            كافتابش جان همي بخشد شتاباز دگر انجم بجز نقشي نيافت            اين جنين تا آفتابش بر نتافتاز كدامين ره تعلق يافت او           در رحم با آفتاب خوب رواز ره پنهان كه دور از حس ماست           آفتاب چرخ را بس راه‌هاستآن رهي كه زر بيابد قوت ازو            وان رهي كه سنگ شد ياقوت ازوآن رهي كه سرخ سازد لعل را            وان رهي كه برق بخشد نعل راآن رهي كه پخته سازد ميوه را           وان رهي كه دل دهد كاليوه رااگر سخني از دل برآيد و آن از معرفت ناب و دريافتهاي محصول گرديدن‌هاي تكاملي به درجه‌ي نفس مطمئنه رسيده باشد، محال است آن سخن در به حركت آوردن جان آدمي در مسير تكامل تاثير نداشته باشد. اين معني (ز آنكه از دل جانب دل روز نه است) پندار و خيال نيست، زيرا اتحاد جانهاي آدميان در برخورداري از فيض ربوبي پندار و خيال نمي‌باشد. بازگو اي باز پر افروخته با شه و با ساعدش آموخته بازگو اي باز عنقاگير شاه اي سپاه اشكن بخود ني با سپاه امت و حدي يكي و صد هزار بازگو اي بنده بازت را شكار در محل قهر اين رحمت ز چيست اژدها را دست دادن راه كيست اكنون اي باز سبكبال و پر افروخته، درباره‌ي جمع شدن اين دو حقيقت تضادنما (قهر و رحمت) با ما سخني بفرما- آن قدرت و هيجان و صولت كوه‌افكن چه بود و اين لطف و رحمت چيست؟ آن غذاهاي خشن و بي‌لذت چيست و اين دلاوري و شجاعت كدام است؟! گريه بر سر كوي يتيمان و بينوايان را چگونه ميتوان با از پاي در آوردن سلحشوران و جنگاوران روزگار يكجا جمع كرد؟ بما بگو: آن زهد و تقوي و حكمت و عرفان در حد اعلي كجا و زمامداري جوامعي پهناور از دنيا كجا؟ و بالاخره، اي حلال مشكلات، پرده از معماي ديرينه، جمع بين قدرت و عدالت را بردار- اي بزرگ بزرگان،اي علي عالي اعلا كه ز بيم سخطش           روح از كالبد عالم امكان خيزدگر بخاري نگرد يك نظر از رحمت خويش         از بن خار دو صد روضه رضوان خيزديا علي، «جمعت في صفاتك الاضداد و لهذا عزت لك الانداد عالم فاتك حليم شجاع قاهر راحم رداك الوداد» براستي، چه راز بزرگي در نهاد اين انسان كامل نهفته است كه ميتواند از طرق متضاد رهسپار يك هدف گردد، بطوري كه در حال ركوع اگر تير از پايش درمي‌آورند متوجه نمي‌شود ولي ناله‌ي مستمندي را مي‌شنود و با عطايش او را مستغني مينمايد؟! يسقي و يشرب لا تلهيه سكرته عن النديم و لا يلهو عن الكاس اطاعه سكره حتي تمكن من فعل الضحاه و هذا واحد الناس (او همان مرد بزرگي است كه در همان حال كه مي‌آشامد، ساقي مي‌شود و مستي او، را از زندگيش غافل نمي‌سازد و از پياله غفلت نمي‌ورزد.اين است آن بزر گ مرد تاريخ كه مستي مطيعش مي‌شود تا نماز صخي را بجا مي‌آورد و اين مرد يگانه‌ي مردم است) آري، كارهاي اين وارستگان از آب و گل- گه چنين بنمايد و گه ضد اين جز كه حيراني نباشد كار دين نه چنان حيران كه پشتش سوي اوست بل چنين حيرت كه محو و مست دوست پاسخ اميرالمومنين عليه‌السلام: من تيغ از پي حق ميزنم زيرا مالك خويشتنم:گفت من تيغ از پي حق مي‌زنم         بنده‌ي حقم نه مامور تنمشير حقم نيستم شير هوا          فعل من بر دين من باشد گوامن چو تيغم وان زننده آفتاب           مارميت اذرميت در حرابرخت خود را من زره برداشتم            غير حق را من عدم انگاشتممن چو تيغم پر گهرهاي وصال          زنده گردانم نه كشته در قتالسايه‌ام من كدخدايم آفتاب        حاجبم من نيستم او را حجاباين فرو رفتن در ابهام و دست و پا زدن در طوفان ناداني‌ها همه ناشي از آن است كه بشر دور از حق و حقيقت، نميداند كه اگر يك انسان از اعماق دل بگويد: ان صلوتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين (قطعا نماز من و عبادات و اعمال من و زندگي و مرگ من همه از آن خداست كه پرورنده‌ي عالميان است) ارتباط واقعي با حق، اولين نتيجه‌اي را كه نصيب آدمي مي‌نمايد، عاملي در درون او شروع به فعاليت مي‌كند كه مالكيت بر خود بزرگترين مختص اوست و همانگونه كه علتها انگيزگي خود را براي او از دست مي‌دهند. پديده‌هاي متضادنما نيز در مقام والاي آن عامل دروني هماهنگ مي‌گردند و وحدتي نشان مي‌دهند.بنابراين كسي كه تيغ از پي حق مي‌زند و بنده‌ي حق است نه مامور بدن مادي و مختصات آن مالك غضب و رحمت و ماده و معناي خويش است، زيرا مالك شخصيت خويشتن است. اي سالك راه حق و حقيقت، من شير هوا نيستم كه چنان شير علم، حمله‌ي او مستند به باد باشد كه او را گاهي براست ببرد و گاهي به چپ، گاهي او را در هم پيچد و گاه ديگر بازش كند رفتار و سلوك من مي‌تواند شاهد ديني كه به آن معتقد و درونم را با آن آكنده و ساخته‌ام، بوده باشد وقتي كه مي‌گويم: انا لله و انا اليه راجعون وابستگي و بندگي حقيقي خود را به مولاي عزيزم واقعا اعتراف مي‌نمايم.حال كه چنين است، آيا امكان دارد كه جانداري را كه خدا آورده است، من از پاي درآورم؟ آيا امكان دارد كه پايان دادن حيات يك انسان كه جهل و زبوني در برابر خودطبيعي‌اش او را به ميدان رزم كشانده و روياروي حق و حقيقت قرار داده است، به خود نسبت بدهم؟ اصلا آيا من كه معناي حيات را فهميده‌ام مي‌توانم قاتل باشم و حياتي را از بين ببرم؟ من همانند تيغ از شعاع خورشيد الهي هستم كه فرستنده‌اش همان خورشيد است. همانگونه كه انداختن آن مشتي خاك بر روي كفار به وسيله‌ي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم با اشاره به تاييد خداوندي بود و در حقيقت آن خاك را خدا بر روي كفار پاشيد و مغلوبشان ساخت، من هم هر شمشيري كه بكشم و بر سر هر كافر تبهكار كه فرود آورم مربوط به مشيت و تاييد خداونديست. من در مسير انا لله و انا اليه راجعون بدن و مختصات مادي آن را از سر راه طبيعت برداشته‌ام و هرگز در اسارت و تعلق به آن خود را نباخته و نخواهم باخت زيرا من غير از حق همه را نيست و هيچ مي‌دانم. معناي شمشيري كه در دست من قرار دارد شمشيري را كه خدا در دست من نهاده و روانه‌ي كارزارم كرده است، براي كشتن انسانها نيست، من با اين شمشير هم مردم جوامع را از سقوط در لجنهاي حيواني و هلاك به دست اين يكه‌تازان ميدان تنازع در بقا، نجات مي‌دهم كه در حقيقت با اين شمشير آنان را احياء مي‌كنم و هم جلوي زندگي مرگ‌آسا و مرگ بار اين نابكاران خون‌آشام را مي‌گيرم كه بيش از آن خونهايي كه ريخته‌اند مرتكب خون‌آشامي نگرند. من آن سايه‌ام كه گسترش و پيچيدنم و همه‌ي نمودها و حركاتم از خورشيدي است كه همه‌ي هستي را روشن ساخته است. من دربان بارگاه خداوندي هستم كه همه‌ي كوشش و تلاشم براي وارد كردن انسانها به بارگاه خداوندي است. من حجاب بازدارنده‌ي مردم از لقاءالله نيستم كه سر راه كاروانيان بارگاه الهي را بگيرم و آنان را فداي خود محوري‌هايم نمايم.خون نپوشد گوهر تيغ مرا         باد از جا كي برد ميغ مراكه ني‌ام كوهم زصبر و حلم و داد          كوه را كي در ربايد تندبادآنكه از بادي رود از جا خسي است         ز آنكه باد ناموافق خود بسي استباد خشم و باد شهوت، باد آز         برد او را كه نبود اهل نيازباد كبر و باد عجب و باد خلم          برد او را كه نبود از اهل علمكوهم و هستي من بنياد اوست          ور شوم چون كاه بادم باد اوستجز به ياد او نجنبد ميل من           نيست جز عشق سرخيل منخشم بر شاهان شه و ما را غلام          خشم را من بسته‌ام زير لگامتيغ حلمم گردن خشمم زده است           خشم حق بر من چو رحمت آمده استغرق نورم گر چه سقفم شد خراب         روضه گشتم گر چه هستم بوترابشمشيري كه خدا در دست من نهاده است، براي رنگين كردن آن با خون، سرخ انسانها، و گرداندن آن دور سر براي خودنمايي و تحريك خودطبيعي‌ام نيست. اين شمشير را براي شكستن قا مت انسانها و پاره پاره كردن گوشت و متلاشي ساختن استخوانهاي آنان به دست نگرفته‌ام. پيروزي با ظلم و جاري كردن نهرهاي خون، نميتواند حكمت اين شمشير الهي را بپوشاند. شمشير ناتوان‌تر از آن است كه براي ريختن خون ناحق انسانها، نخست روح و روان مرا از پاي درآورد و از من كه يك انسان خلق شده‌ام، يك درنده‌ي خون‌آشام بسازد و آنگاه روانه‌ي ميدان كارزار نمايد. تندبادهاي اميال و هوي و هوسها و خودپرستي را ياراي آن نيست كه بتواند شخصيت علي را متزلزل كند و ابر رحمت بار او را از فضاي درونش ناپديد بسازد. مگر من آن كاه بي‌وزن و مقدارم كه تندبادي از خشم و خروش خودطبيعي در فضاي بي‌سروته حيات سرگردانم كند؟! كوه سر به فلك كشيده را كه بنياد محكم و سنگين آن تا اعماق زمين نفوذ كرده است، كدامين تندباد مي‌تواند درربايد و به هوا بدهد؟! آن خس و خاشاك است كه از بادهاي مخالف به اين سو و آنسو پرتاب مي‌شود و بي‌اختيار در بادپاي هر نسيمي و تندبادي خود را از دست مي‌دهد و باسارت آن باد درمي‌آيد.اينكه مي‌بينيد اكثريت قريب باتفاق انسانها همانند خس و خاشاكهاي بي‌وزن و بي‌مقدار هر لحظه به اين سو و آنسو مي‌افتند و هرگز بپاي خود نمي‌ايستند براي اينست كه در مجراي باد خشم و خودبيني و غضب و شهوت و كبر، استقامتي ندارند و اهل راز و نياز و وابستگي به خدا و داناي رازهاي دروني و بروني و قدرت خويش نيستند. آري، من كاهم، حتي ناچيزتر از كاهم اما در برابر تندباد مشيت خدايم، كوهم، حتي پابرجاتر و سر برافراشته‌تر از كوهم در برابر اميال هوي‌هايي كه در درون هر كسي وزيدن بگيرد او را به سيه‌چال بردگي ساقط نمايند. اميال و آرزوها و اميدها و اراده‌ها و تصميم‌ها دارم، اما هيچ يك از آنها جز بياد او سر نمي‌كشد و بحركت درنمي‌آيند. من جزء آن كاروانيان كوي حق و حقيقتم كه سرخيلي جز عشق خداوند يكتا ندارم. خشم و سلطه‌طلبي و قدرت پرستي مالك شاهان و قدرت پرستان خودكامه‌ي دنيا و آنان برده ناآگاه و بي‌اختيار آن صفات رذل و پليدند. حلم و شكيبايي دارم كه با تيغ رباني خود گردن خشمم را زده است. خشم و هيجان حيواني راهي در درون من ندارند. اگر خشمي كنم، بدانجهت كه از حق و بر حق است، همانند خشم كه خود حق كه هماهنگ حكمت اوست، خود رحمتي است از حق بر خلق. من آن فرزند ابيطالب هستم كه خداي من در درياي نورش غوطه‌ور ساخته است. اگر چه سقف كالبد مادي‌ام ويران شود.من با اينكه از خاك و فرزند و پدر خاكم، درون من باغ و گلستان هميشه بهاراست. زيرا خزان درون آدمي معلول بادهاي مرگبار هوي و خشم و سلطه‌طلبي و خودكامگي‌ها است كه توانايي وزيدن بر باغ درونم را ندارد. همه‌ي هستي و حركت و سكونم از آن خدا و براي خداست چون درآمد علتي اندر غزا تيغ را ديدم نهادن كردن سزا تا احب لله آيد نام من تا كه ابغض لله آيد كام من تا كه اعطا لله آيد جود من تا كه امسك لله آيد بود من بخل من لله، عطا لله و بس جمله لله‌ام نيم من آن كس و آنچه لله مي‌كنم تقليد نيست نيست تخييل و گمان جز ديد نيست ز اجتهاد و از تحري رسته‌ام آستين بر دامن حق بسته‌ام من در حال جهاد بودم، جهاد يعني در زدن براي ورود به بارگاه حضور ربوبي. اهانتي كه تو بمن كردي ميتوانست دست مرا از حلقه‌ي در بارگاه ربوبي كه براي حضور در آن ميزدم جدا كند، در اين موقع شايسته ديدم كه دست از قبضه‌ي شمشير بردارم- تا وارد مسير الحب لله و البغض لله و العطاء لله و الامساك لله و در يك كلمه در مسير جمله‌ام لله شوم كه روي اعتقاد و اخلاص نهايي گفته‌ام: انا لله و انا اليه راجعون (ما از آن خدايم و ما به سوي او برمي‌گرديم اگر تا اينجا كه شمرديم درك كرده باشي، پس از اين، گوش دل فرا داده تا بگويم كه چه مي‌كنم و انگيزه‌اي كه دارم چيست؟ كاري كه براي خدا انجام مي‌دهم انعكاس و واكنش تقليدي از ديگران نسيت، من از ديگران نگرفته‌ام، و از عنايات خداوندي در مرحله‌اي از خوديابي پيوسته به خدايابي سير مي‌كنم كه ديگران از من ميگيرند.در همين سخن كه گفتم، درباره‌ي كلمه‌ي (من) براه خطا نرويد، اين آن خودطبيعي نيست كه جز خور و خواب و خشم و شهوت چيزي به برسميت نمي‌شناسد، اين همان (من اعلاي انساني) است همانند شيشه‌ي برافروخته از نور رباني است. نيز اعمال من ناشي از تخيلات و گمانهاي بي‌اساس و تموجات بي‌پايه‌ي مغزي نيست كه با انگيره‌هاي مربوط به ساختمان محدود و مغز و سازمان وابسته‌ي رواني به همان مغز سر برمي‌كشند و پس از زماني كم يا بيش فرو مي‌نشينند حتي خاكستري هم از خود باقي نمي‌گذارند. اين اعمال و بطور عام همه‌ي حركات حيات من منتهي به شهود است. من حقيقت را مي‌بينم. من واقعيات را روياروي خودم دارم تا حدي كه: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا (اگر پرده برداشته شود بر يقين من افزوده نگردد) همانگونه كه از تقليد و بازگويي و واكنش عاريتي از ديگران رها شده‌ام، همچنان از اجتهاد و كوشش‌هاي رسمي بوسيله‌ي حواس و تعق ل و ديگر وسايل علم فراتر رفته‌ام. مگر بعد از رويت خورشيد شمعي ناچيز براي پيدا كردن آن مورد نياز است؟! شهود واقعيات، آنها را مانند اجزايي از خود آدمي مي‌نمايد. آدمي خود و اجزاء و شئون خود را با خودآگاهي (علم حضوري) و خوديابي شهود مي‌نمايد ديگر چه جاي تحري و اجتهاد، اگر اين امور براي ايصال انسان به بارگاه حق است من كه- (آستين بر دامن حق بسته‌ام).گر همي پرم همي بينم مطار          ور همي گردم همي بينم مدارور كشم باري بدانم تا كجا           ماهم و خورشيد پيشم پيشوااگر در يكايك اجزاي هستي با ديده‌اي بينا بنگري همه‌ي آنها را در پرواز و تكاپو خواهي ديد و چون من مي‌دانم:جان نهان در جسم و او در جان نهان           اي نهان اندر نهان اي جان جانلذا مي‌دانم پرواز را از كجا آغاز كرده‌ام و مقصد اين پرواز از كجا است. مبداء پروازم انا لله و مقصد پروازم اليه راجعون است. اين معراج با پرواز فضايي به آخرين نقاط فض ايي اين كيهان بزرگ نيست. اين معراج همان است كه اجزاء دروني نيشكر از موجوديت اوليه‌ي خود كه جلوه‌گاه قانون خداوند هستي‌بخش است به مقام شكر شدن است كه در درون نيشكر انجام مي‌گيرد- آري، براي معراج، پروازي بايد ولي- نه چو پرواز زميني تا قمر بلكه چون پرواز كلكي تا شكر و اگر باري از تكليف و امانت كه پذيرفته‌ام، بر دوش بكشم، مي‌دانم اين بار را تا كجا بكشم، اينهمه فروغ و درخشش عبوديت از آنجا نصيبم گشته است كه مي‌دانم از من نبوده و از خورشيد عنايات و الطاف خداوندي بر جانم تابيده است. اي انسان كه تاكنون به سخنانم گوش فرا داده‌اي هيچ مي‌داني چرا نيازي به دليل و شاهدي براي اثبات صدق آنهااحساس نمي‌كني؟ گمان مي‌كنم ميداني، با اين حال، براي تو خواهم گفت كه چرا همه‌ي آن سخنان در اعماق جانت نشسته است، براي اين است كه بخوبي مي‌داني كه، من با گذشت از هوي و هوس‌ها و دوري از زنجيرهاي گرانبار خودخواهي‌ها به مرحله‌اي از حريت رسيده‌ام كه جز با رهايي مطلق از بردگي امكان‌پذير نيست. من براي چه خلاف واقع بگويم؟! براي منافع خودطبيعي؟! من از بردگي به خودطبيعي رها شده‌ام چه رسد به منافع آن.آري، در تكاپوي عبوديت راهي مستقيم به كوي حريت است كه تا كسي گام در آن نگذارد توانايي فهم آن را ندارد. خرد مومين قدم وين راه تفته خدا مي‌داندو آن كس كه رفته بنابراين اگر درباره‌ي موضوعي شهادت بدهيم راهي جز قبول آن وجود نداد. من شهادت ميدهم باينكه محبت و بغض و عطا و امساك من همه و همه براي خداست. شهادت ميدهم باينكه انا لله و انا اليه راجعون شهادت مي‌دهم به اينكه همه‌ي كوششها و تلاش‌هاي من از تقليد و اجتهاد گذشته و در عالم شهود به سر مي‌برم. بشنو تا شمه‌اي از وقاحت بنده‌ي شهوت بودن را با تو بگويم بنده‌ي شهوت بتر نزديك حق از غلام و بندگان مسترق كان بيك لفظي شود از خواجه حر وان زيد شيرين و ميرد سخت مر بنده‌ي شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ايزد و انعام خاص در چهي افتاده كانرا غور نيست وان گناه اوست جبر و جور نيست در چهي انداخت از خود را كه من در خور قعرش نمي‌يابم رسن آن كس كه به بندگي شهوت برآمد، آزادي او بسيار دشوارتر از آزادي بنده‌هاي قراردادي اجتماعي است.زيرا اولا آن بندگي كه معلول شهوت است، همه‌ي استعدادها و عناصر شخصيت را با اختيار و آگاهي ربوده است. يعني اين خود انسان است كه با احساس لذت و اراده و آگاهي، عنان شخصيتش را بدست شهوت سپرده است، در صورتيكه بنده‌ي قراردادي اجتماعي، معلول يك عده عوامل جبريست كه بنده با توجه به آنها و عظمت آزادي در دريايي از غم و اندوه فرو مي‌رود. ثانيا- بنده را مي‌توان با گفتن چند كلمه‌ي انت حر لوجه الله (تو آزادي در راه خدا) آزاد كرد در صورتيكه آزادي بنده‌ي شهوت يا با دگرگوني و بازسازي شخصيت به وسيله‌ي توبه و ديگر انقلابات روحي است و يا با مردني كه بسيار تلخ است. زيرا شهوت چيزيست كه-آتشش پنهان و ذوقش آشكار         دود او ظاهر شود پايان كارجاذبه‌ي شهوت چنان قويست كه اگر كسي را در ميدان خود قرار دهد، نه تنها غريزه‌ي مربوط را در اختيار خود مي‌گيرد، بلكه شخصيت را با ابعاد متنوعي كه دارد تسليم خود مي‌نمايد. اين جاذبه بقدري قدرتمند است كه جبرا در اسارت شهوت قرار گرفته است و ديگر توانايي خروج از ميدان جاذبه‌ي شهوت را ندارد و هر چه (هست) و (بايد و شايد) موقعي معنا پيدا مي‌كند كه در آماده ساختن وسايل اشباع شهوت كمك كند و موانعي را از سر راه بردارد! اگر چه مولوي در ابيات بالا ميگويد: (وان گناه اوست جبر و جور نيست) ولي با در نظر گرفتن قدرت شگفت‌انگيز شهوت، ميتوان گفت: اگر بر فرض، مردم غوطه‌ور در شهوت، احساس ك نند كه در مسير شهوتراني با عامل جبر حركت مي‌كنند اين احساس متكي بر يك اساس واقعي نيست، زيرا آن جريان جبري كه مستند به اختيار است، منافاتي با اختيار و مسئوليت ندارد، زيرا با اختيار شروع شده است و فاعل مي‌توانست آن كار را انجام ندهد كه اختيار را از خود سلب نمايد. غوطه‌ور در شهوت، خود را در چاهي انداخته است كه قعري براي آن چاه وجود ندارد زيرا شخصيت آدم شهوتران همه‌ي قوا و فعاليتهاي آن را در استخدام شهوت و اشباع آن قرار داده است و ماداميكه توانايي شهوت راني وجود دارد و هرگونه كيفيتي كه در اشباع آن امكان‌پذير باشد، شخصيت شهوتران كار خود را بدون احساس محدوديت انجام خواهد داد تا آتش شهوت وجودش را خاكستر بسازد و بر باد فنا بدهد. خداوند سبحان در قرآن مجيد خطاب به رسول گرامي مي‌فرمايد: يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا (اي پيامبر ما ترا شاهد و بشارت دهنده و تهديدكننده فرستاديم) آن پيامبران عظيم‌الشان را خداوند متعال شاهد بر همه‌ي امت (بلكه بر همه‌ي انسانها) قرار داده است، و وصول به چنين مقام عظيمي بدون نيل به آزادي از همه‌ي تعلقات عالم هستي امك ان‌پذير نيست. و به همين جهت است كه خداوند آن وجود مقدس را به مقام اولويت به نفوس مردم نايل ساخته است- النبي اولي بالمومنين من انفسهم (پيامبر از خود مومنين به آنان شايسته‌تر است) معناي ولايت در اين آيه‌ي مباركه ولايت و اشراف و اختيار است كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بر مردم باايمان داشت.و چنانكه در مبحث ابيات مربوط به ولايت و غديرخم، خواهيم گفت، اولويت مزبور بدون آزادي مطلق از هرگونه تعلقات و تمايلات نفساني و خطاهاي مربوط به درك و فهم امكان‌پذير نمي‌باشد.بدان جهت كه اميرالمومنين علي ابن ابيطالب عليه‌السلام از خشم و شهوت و هرگونه تاثر از انگيزه‌هاي غير حق آزاد است، لذا هيچ حركتي بدون رضاي حق از او صادر نمي‌گردد. آري تا روح انساني به مقام مطلق‌يابي واقعي نرسد، براي او ارتباط با مطلق ممتنع است. چونكه حرم خشم كي بندد مرا نيست آنجا جز صفات حق درا اندرا كازاد كردت لطف حق ز آنكه رحمت داشت بر خشمش سبق اين قائده‌ي كلي را بايد در نظر بگيريم كه براي برقرار ساختن ارتباط با خداوند سبحان كه مطلق از همه‌ي قيود امكاني و عيوب و صفات نقص است، روح انساني بايد به مرحله‌ي والاي مطلق‌يابي برسد تا آزادي معقول و اختيار واقعي را نصيب او نمايد و در نتيجه بتواند با آن خداوند رحمان كه مطلق از همه‌ي قيود و عيوب و نقايص است مانوس شود و در شعاع جاذبيت او قرار بگيرد و ترازوي احد خود گردد- اي علي، تو ترازوي احد خو بوده‌اي بل زبانه‌ي هر ترازو بوده‌اي اينكه زندگي اميرالمومنين عليه‌السلام از هرگونه تضاد و تناقض و پراكندگي بدور است و همه‌ي شئون زندگي او چنان است كه گويي يك واحد حقيقي روحي همه‌ي آنها را اداره مينمايد، ناشي از بوجود آمدن همان مطلق‌يابي است كه عبادت او را در محراب همانگونه اداره ميكند كه فعاليتهاي جنگي او را در كارزار. اقسام معرفت او را همانگونه تنظيم مينمايد كه اعمال متنوع او را. شاديها و اندوه‌ها، آرزوها و اميدها، و لذايذ و آلام همگي با مديريت آن مطلق طلوع و اعتلاء و غروب ميكنند. اين مطلق- يابي با ادامه‌ي هر چه بيشتر حيات پويا و هدفدار، رو به كمال بيشتر ميرود.از آثار بارز اين حالت عظيم روحي است كه اميرالمومنين عليه‌السلام تا حد شهود حق و حقيقت پيش رفته بود و كسي كه موفق به صعود بر قله‌ي مرتفع شهود گردد قطعي است كه عوامل و كارگردانان و فعاليتهاي خودطبيعي او نيز مبدل به عوامل حركت در مسير مطلق‌يابي او ميگردد . در نتيجه خشم و شهوت و شاديها و اندوه‌ها و ديگر عوامل محرك نميتوانند حوزه‌ي شخصيت او را مختل بسازند. حال تو اي مغلوب قدرت الهي من، بايد با مشاهده چنين حالت رباني كه از آثار لطف حيات بخش حق است، وارد حيات معقول شوي و اگر حكم الهي اجازه‌ي بقاي تو را بدهد و تا پايان دنيا زندگي كني آن حيات معقول را ترك نميكني. زيرا قرار گرفتن در جاذبه‌ي حق و حقيقت در همين حيات براي تو امكان‌پذير گشته است. اي مغلوب حق و حقيقت، تو با چشم خود ديدي كه چگونه رحمت خداوندي بر غضبش سبقت دارد. تو ديدي كه شمشير حق در جدي‌ترين حالت هجوم خشمناك، در برابر رحمت خداوندي سر پايين مي‌آورد و تسليم ميگردد. آن خداوندي كه كاينات را براي لطف و رحمت از نهانگاه نيستي به عرصه‌ي هستي وارد كرده است نه از روي جبر و نياز، او هيچ انگيزه‌اي براي غضب درباره‌ي مخلوقات خود ندارد. بلكه اين خود مخلوق است كه نتيجه‌ي كار زشت خود را در خواهد يافت. زندگي تو بدست من نبوده است تا مرگ تو بدست من باشد:گفت اميرالمومنين با آن جوان           كه به هنگام نبرد اي پهلوانچون خدو انداختي بر روي من          نفس جنبيد و تبه شد خوي مننيم بهر حق شد و نيمي هوا           شركت اندر كار حق نبود رواتو نگاريده كف موليستي          آن حقي كرده‌ي من نيستينقش حق را هم بامر حق شكن           بر زجاجه‌ي دوست سنگ دوست زنچنانكه دراول اين مبحث متذكر شديم، اين داستاني را كه مولوي مطرح كرده است از نظر تاريخي واقعيت ندارد. و هيچ يك از اجزاء اين داستان هم در تاريخ، وقوع پيدا نكرده است. لذا محتواي سه بيت فوق را كه ازاميرالمومنين عليه‌السلام نقل مي‌كند صحت تاريخي ندارد ولي همانگونه كه ميدانيم مطالب مطروحه در داستان حقايقي است در تفسير و توضيح انسان و كمال و چگونگي وصول به آن كمال. مطالبي كه در ابيات فوق طرح شده است اينست:1- تو اي جوان موقعي كه در حالت نبرد بر روي من خدو انداختي، وضع رواني من عوض شد. 2- نفس اماره‌ي من به هيجان درآمد و خوي انساني من تباه گشت. 3- در نتيجه اين هيجان نفساني، نبرد با تو و كشتن تو دو عامل پيدا كرد: عامل حق كه تكليف الهي به جهاد مقدس با كفار است. عامل هوي كه هيجان نفس ماره براي انتقام شخصي از تو. 4- جهاد مقدس بايد فقط بانگيزگي حق و حقيقت باشد نه هواي نفساني. 5- وجود تو اي جوان در نقشه‌ي نظام خلقت حقيقتي است كه با دست مولي (خداوند ذوالجلال) نگارش يافته است. خلقت تو بالاتر از آن است كه غير از خداوند لم‌يزل و لايزال كسي را توانايي شركت در آن بوده باشد. 6- حال كه چنين است و تو نقشي ترسيم شده با دست نقاش مطلق و خالق علي‌الطلاق مي‌باشي، تنهاامر حق است كه ميتواند ترا بشكند نه هواي نفساني من. مطلب يكم و دوم و سوم درباره‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام صحت تاريخي ندارد.يعني اميرالمومنين در هيچ يك از كارزارهاي مقدس كه جهاد ناميده مي‌شوند، شخصيت خود را كه متخلق به اخلاق الله بوده، نباخته است. اين حقيقتي است كه همه‌ي مورخان و آنانكه كيفيت زندگي آن حضرت را نقل مي‌كنند، به آن اعتراف دارند. خود او نيز با اينگونه جملات توضيح داده است: و اني لعلي بينه من ربي (و قطعا حيات من، نيت من، تفكرات و هدف گيري‌هاي من و كردار عضلاني من و گرايشهاي من همه و همه بر مبناي دليل روشني از پرروردگار من مي‌باشد.) و بديهي است كه بر مبناي دليلي روشن از خدا زندگي مي‌كند، هرگز تحت تاثير هيجانات نفساني قرار نميگيرد. بلي، همانطوري كه اشارتا متذكر شديم. اهانت بر يك انسان آنهم بوسيله‌ي خدو انداختن بر روي او، آنهم در حالت مغلوبيت قطعي كه اهانت كننده داشته باشد، هيجان شديد نفس براي انتقام امري است كاملا طبيعي. اما سه مطلب بعدي نه تنها اموري صحيح م ي‌باشند، بلكه از اساسي‌ترين قواعد اخلاقي عرفان اسلامي هستند كه ناديده گرفتن آنها مساوي با حذف مبناي اخلاق و عرفان اسلامي است.در خاتمه اين مبحث خاطرنشان ميسازيم كه اگر بشر در تاريخ طولاني خود مضمون اين دو بيت را مي‌فهميد و به آن عمل مي‌كرد-تو نگاريده‌ي كف موليستي           آن حق كرده‌ي من نيستينقش حق را هم بامر حق شكن             بر زجاجه‌ي دوست سنگ دوست زنبدون كمترين ترديد، تاريخ خونباري كه در پشت سر گذاشته است، مبدل به تاريخي شكوفا و بهجت‌انگيز مي‌گشت و مردم لذت آن تمدني را كه در كتابها مي‌خوانند و متفكران به آنان وعده مي‌دهند مي‌چشيدند. ولي هيهات لذت پرستي و خودمحوري و منفعت گرايي چنان درون قدرتمندان و قدرت پرستان ناهشيار را تباه ساخته و چنان تخدير روانگردان در آنان بوجود آورده است كه با شنيدن مضمون دو بيت گيج و كلافه مي‌شوند و پا به فرار مي‌گذارند تا گونه‌هاي خود را با آشاميدن خونهاي ناتوانان سرخ كنند تا نوبت متلاشي شدن خودشان فرا رسد.گبر اين بشنيد و نوري شد            پديد در دل او تا كه ز نارش بريدگفت من تخم جفا مي‌كاشتم            من ترا نوعي دگر پنداشتمتو ترازوي احد خو بوده‌اي            بل زبانه‌ي هر ترازو بوده‌ايشايسته بود كه با ديدن چنان عظمت روحاني و مطلق‌گرايي والا، در درون آن جوان سلحشور كه مغلوب قدرت رباني اميرالمومنين عليه‌السلام گشته بود، نوري در درونش تابيدن بگيرد و ساختمان شخصيتش كه در ظلمت كفر ناپديد بود بكلي فرو بريزد و كاخي باشكوه و مجلل از شخصيت نو در درونش ساخته شود و سر به ملكوت بكشد. ياامرالمومنين، مرا عفو فرما و از من درگذر، من ترا نمي‌شناختم، من ترا مانند ديگر مردم معمولي مي‌پنداشتم كه در همه‌ي موجوديتشان از هوي حركت مي‌كنند و در هوي منزل مي‌كنند و هيچ حق و قانوني جز مبناي اميال خودطبيعي‌شان سراغ ندارد. اي انسان بر حق، اي انساني كه در همه‌ي علوم و دريافتهايي، اي بزرگي كه كوچكي محيط و پستي و رذالت مردمان خودمحور و خودكامه‌ي زمان نتوانست تو را پايين بياورد و در قالب خود جاي دهد. من امروز با پايين آوردن شمشير و غلاف كردن آن كه از تو ديدم عظمت نخستين پرواز در فضاي انسانيت را درك نمودم. اي آيت اثبات كننده‌ي وجود خدا و صفات جمال و جلال او، اي روشنترين مشعل راه كاروانيان كمال، تنهامن نبودم كه ترا با خود و ديگر مردم معمولي قياس نابخردانه كردم، روزگار عمر تو در ميان مردمي سپري گشت كه ترا به جهت تشابه صوري مادي با خويشتن مقايسه كردند و در مسير زندگي تو تخمهاي جور و جفا كاشتند. اين هم حماقتي نفرت‌انگيزتر كه نفهميدند از آن تخم‌هاي جور و جفا خارهاي زهرآگين سر بر خواهد آورد و در جان و روان خود آنان خواهد خليد. آري بالاخره فهميدم كه:تو ترازوي احد خو بوده‌اي          بل زبانه‌ي هر ترازو بوده‌ايولي اين فهم در واپسين ساعات عمر، جز براي تاسف و دريغ به چه كار آيد! حال كه براي سفر ابدي پا در ركاب كرده‌ام، درك اين حقيقت كه (تو ترازوي احد خو بوده‌اي)، (تو يك مطلق‌گراي حقيقي بودي كه هيچ‌گونه هوي راه به درون تو نداشت) (تو خورشيد روح‌افروز فضاي ارواح انسانها بودي) (تو آن كيمياگر بودي كه با قرارگرفتن يك لحظه در ارتباط با تو، مس وجود مبدل به طلا مي‌گشت) چه نتبجه‌اي جز نگاه‌هاي حسرت و ندامت بار به زندگي گذشته در اين دنيا به دست مي‌دهد؟!مورددوم- گفتن پيغمبر بگوش ركابدار اميرالمومنين عليه‌السلام كه هر آينه كشتن علي بدست تو خواهد بود . آنچه كه در روايات آمده است، اينست كه اميرالمومنين عليه‌السلام ميدانسته است كه ابن‌ملجم مرادي او را به قتل خواهد رساند. اينكه منبع اين علم غيب چه بوده و خود چگونه علمي است و عكس‌العمل آن حضرت در نتيجه‌ي آن علم و در برابر نيت فاسد ابن‌ملجم چه بوده است؟ مسايل متعددي وجود دارد كه ما به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم: منابع اين روايت كه اميرالومنين عليه‌السلام مي‌دانست كه كشته خواهد شد و مي‌دانست كه قاتل او ابن‌ملجم مرادي است، فراوان است. از آنجمله:1- مرحوم محدث قمي رحمه‌الله عليه مي‌گويد: اميرالمومنين عليه‌السلام يك روز از بالاي منبر به جانب فرزندش امام حسن (ع) نظري افكند و فرمود: اي ابامحمد، از اين ماه رمضان چند روز گذشته است؟ عرض كرد: سيزده روز. پس به جانب امام حسين (ع) نظري افكند و فرمود: اي اباعبدالله، از اين ماه رمضان چند روز باقي مانده است؟ عرض كرد: هفده روز. پس حضرت دست بر محاسن شريف خود زد، (در آن روز لحيه‌ي آن جناب سفيد بود) و فرمود: و الله ليخضبها بدمها اذا انبعث اشقاها (سوگند بخدا، كه شقي‌ترين امت اين موي سفيد را با خون سر من خضاب خواهد كرد.) پس اين شعر را فرمود: اريد حياته و يريد قتلي عذيرك من خليلك من مراد (من زندگي او ( مرادي) را مي‌خواهم، او كشتن مرا. عذرت را از اين يار مراديت بياور).2- مولف دلايل النبوه مي‌گويد: قال عمار بن ياسر: كنت انا و علي بن ابيطالب رفيقين في غزوه الشعير، فنزلنا منزلا فعمدنا الي صور من النخل فنمنا تحته في دقعاء من التراب، فما ايقظنا الا رسول الله عليه و آله و سلم فاتي علينا فغمز رجليه و قد تتربتا بالتراب، فقال: قم، الا اخبرك باشقي الناس احيمر ثمود عاقر الناقه، و الذي يضربك علي هذا و اشار الي قرنه و تبتل هذه منها و اخذ بلحيته. (عمار بن ياسر گفته است: من و علي بن ابيطالب عليه‌السلام در جنگ عشير همراه بوديم. در منزلي فرود آمديم و در ميان نخل‌هايي كوچك جاي گرفتيم پس زير آن نخلها در روي خاكي بي‌سبزي خوابيديم و ما را از خواب بيدار نكرد مگر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم، آن حضرت به طرف علي عليه‌السلام آمد و پاهاي او را كمي فشار داد در حاليك آلوده به خاك گشته بودند، سپس فرمود: برخيز، آيا ترا از شقي‌ترين مردم خبر ندهم: - شقي‌ترين مردم احمير پي‌كننده‌ي ناقه‌ي صالح و آن كسي كه به اين عضو تو مي‌زند (و اشاره فرمود: به پيشاني آن حضرت) و ريشت را با خون سرت تر ميسازد).3- جلال‌الدين سيوطي روايتي با همان مضمون نقل نموده است.4- حافظ ابونعيم: ثعلبه بن يزيد العماني نقل مي‌كند كه: سمعت عليا رضي الله عنه يقول: قال رسول الله (ص) من كذب علي متعمدا فليتبوء مقعده من النار و اشهد انه كان مما يشير الي رسول الله (ص) لتخضبن هذه، من هذه يعني لحيته من راسه. شنيدم از علي (ع) مي‌گفت كه رسول خدا (ص) فرمود: هر كس دروغي بر من بگويد نشيمن او درآتش جايگير شود و من شهادت ميدهم به اينكه از آن اموري كه رسول خدا (ص) بمن اشاره فرمود، اين بود كه (اين از اين) ريش من از خون سر من رنگين خواهد گشت.5- عزالدين ابوالحسن علي بن ابي‌الكرم معروف به ابن‌اثير مورخ مشهور ميگويد: به طور متعدد نقل شده است كه علي ابن ابيطالب عليه‌السلام (بارها) مي‌گفت: (چه چيزي جلوگيري مي‌كند شقي‌ترين شما را كه اين را از اين يعني، ريشش را از خون سرش رنگين نمايد) و عثمان بن مغيره مي‌گويد: وقتي كه ماه رمضان وارد شد، اميرالمومنين عليه‌السلام شبي در نزد امام حسن و شبي در نزد امام حسين عليهمالاسلام و شبي در نزد جعفر شام مي‌خورد و از سه لقمه تجاوز نمي‌كرد و مي‌گفت: دوست دارم امر خداوندي (مرگ) بسوي من بيايد و من گرسنه باشم و جز اين نيست كه يك يا دو شب مانده است و شبي نگذشت حتي كشته شد.6- حسن بن كثير از پدرش نقل مي‌كند: علي (ع) در بامداد بيرون آمد، مرغابي‌ها به روي او فرياد مي‌زدند، آنها را كنار زدند، آن حضرت فرمود: آنها را به حال خود رها كنيد، زيرا آنها نوحه‌گرانند و در همان شب ابن‌ملجم او را زد.7- و حسن بن علي (ع) مي‌گويد روزي كه علي (ع) شهيد شد، شب پيش از آن بيرون آمدم، پدرم در مسجدخانه‌اش نماز ميخواند. بمن فرمود: فرزندم، من امشب خاندانم را (براي عبادت) بيدار مي‌كردم، زيرا شب جمعه و بامداد بدر است، چشمم اختيار از دستم ربود و خوابيدم و رسول الله را ديدم و به او عرض كردم: اي پيامبر خدا، چه انحراف و خصومتها از امت تو ديدم، فرمود: نفرين كن برآنان، پس گفتم: خداوندا، بهتر از آنان بمن عنايت فرما و زمامدار بدي بجاي من به آنان نصيب فرما. ابن‌النباه آمد و اذان نماز را گفت. پدرم بيرون رفت و پشت سر او بيرون رفتم، پس ابن‌ملجم او را به قتل رسانيد، و آن حضرت هر وقت ابن‌ملجم را مي‌ديد، مي‌فرمود: اريد حياته و يريد قتلي عذيرك من خليلك من مراد (من زندگي او (ابن‌ملجم) را مي‌خواهم، او كشتن مرا! عذرت را از اين يار مراديت بياور).8- محمد ابن سعد صاحب طبقات نيز داستان فوق را نقل كرده است قضيه‌ي اطلاع اميرالمومنين عليه‌السلام از شهادت خود و حتي زمان وقوع شهادت را ابوبكر ابن ابي‌الدنيا قتل اميرالمومنين عليه‌السلام را از طرق متعدد نقل كرده است. بهمين جهت بود كه از وسايل معيشت دنيا به مقدار ضروري قناعت مي‌كرد و خوراك و پوشاك و مسكن او از حدود معمولي مردم سطح پايين تجاوز نمي‌كرد. همچنين چند بار صراحتا فرموده است كه مرگ مطلوب من است. از آن جمله- و الله ان ابن ابيطالب لانس بالموت من الطفل بثدي امه، (سوگند به خدا قطعا فرزند ابيطالب به مرگ مانوس‌تر است از طفل شيرخوار به پستان مادرش).آيات قرآني و دريافت پاك وجدان نيز اثبات كرده است كه مرگ جز عبور از يك عالم محدود شبيه به زندان و خاستگاه آلام و ناگواريهاي مخلوط با مقداري لذايذ نسبي و تخيلات فريبا چيزي ديگر نيست و از آن جهت كه مرگ نشان‌دهنده‌ي ميوه‌ي درخت حيات آدمي است قطعا مرگ و زمين نهادن قفس مادي براي اميرالمومنين عليه‌السلام شديدا مطلوب بوده است. زيرا درخت حيات او باعظمت ترين و حيات بخش‌ترين ميوه‌ها را به وجود آورده بود:مرگ هر يك اي پسر همرنگ اوست          پيش دشمن دشمن و بر دوست دوستآنكه مي‌ترسي ز مرگ اندر فرار            آن ز خود ترسانه از آن هوش دارروي زشت تست ني رخسار مرگ          جان تو همچون درخت مرگ برگگر بخاري خسته‌اي خود كشته‌اي            ور حرير و قزدري خود رشته‌اياگر ميوه‌ي وجود نازنين اميرالمومنين عليه‌السلام در درخت بزرگ دنيا نرسيده بود و بحد نصاب پختگي و كمال خود نائل نشده بود، پس ميوه‌ي وجود چه كسي ميتواند به چنين درجه‌ي عظيمي توفيق يابد-اين جهان همچو درخت است اي كرام          ما بر او چون ميوه‌هاي نيم خامسخت گيرد خامها مر شاخ را           ز انكه در خامي نشايد كاخ راچون بپخت و گشت شيرين لب گزان           سست گيرد شاخه‌ها را بعد از آنچون از آن اقبال شيرين شد دهان          سست شد بر آدمي ملك جهانيكي از نتايج بسيار باعظمت وسيله تلقي كردن اميرالمومنين عليه‌السلام ابعاد مادي وجود مبارك خود را، نظر او درباره‌ي زمامداري بود:آنكه او تن را بدينسان پي كند          حرص ميري و خلافت كي كندز آن بظاهر كوشد اندر جاه و حكم            تا اميران را نمايد راه حكمتا اميري را دهد جان دگر        تا دهد نخل خلافت را ثمرتا بيارايد بهر تن جامه‌اي          تا نويسد او بهر كس نامه‌ايميري او بيني اندر آن جهان          فكرت پنهانيت گردد عياننابخردان جامعه‌اي كه اميرالمومنين عليه‌السلام در آن زندگي مي‌كرد به جاي نظاره‌ي عميق و همه جانبه بر ابعاد متنوع وجود اميرالمومنين عليه‌السلام كه او را بشناسند و خود و جامعه‌ي خود را در مسير حيات معقول قرار بدهند، آيينه‌اي به دست گرفته، موجوديت حيواني خود را تماشا مي‌كردند و مختصات حيواني خود را به آن انسان‌ترين انسانها نسبت مي‌دادند!! آنان در آيينه‌اي كه مقابل چهره‌ي وجود خود گرفته بودند، مي‌ديدند كه: حيواني است كه فقط امروز را مي‌بيند! حيواني است كه لذايذ آخوري را قابل پرستش مي‌بيند! مقام براي او آرمان زندگي است! او به پولي برسد، ديگر بس است! سلطه بر ديگران و وسيله ديدن همه‌ي جهان و انسان، و هدف تلقي كردن خود ا ينست هدف نهايي زندگي!! آن نابكاران نابخرد با اين چهره‌ي پست كه در آيينه‌ي مقابل روي خود مي‌ديدند، مي‌خواستند چهره‌ي الهي علي ابن ابيطالب را تفسير و توجيه نمايند!! و مي‌گفتند: علي بن ابيطالب (عليه‌السلام) هم به خلافت حريص است!! در خطبه‌ي پنجم از نهج‌البلاغه چنين آمده است: فان اقل يقولوا: حرص علي الملك، و ان اسكت يقولوا: جزع من الموت (اگر حقايق را آشكار كنم خواهند گفت: علي به ملك و رياست حريص شده است و اگر سكوت كنم خواهند گفت: علي از مرگ ترسيد) و در خطبه‌ي 172 از نسخه صبحي صالح مي‌فرمايد: و قد قال قائل: انك علي هذا الامر يا ابن ابيطلب لحريص! فقلت: بل انتم و الله لاحرص و ابعد، و انا اخص و اقرب، و انما طلبت حقا لي و انتم تحولون بيني و بينه و تضربون وجهي دونه. (گوينده‌اي گفت: تو اي فرزند ابيطالب به اين امر (زمامداري) حريص هستي! در پاسخش گفتم: نه هرگز، سوگند به خدا، شما حريص‌تر و دورتر از من به اين امريد و من مخصوص‌تر و نزديكترم. و جز اين نيست كه حق خودم را مطالبه كردم و شما مابين من و حقم مانع مي‌شويد و صورتم را از آن امر برمي‌گردانيد).با نظر به اين جملات است كه مي‌توان فهميد، مولوي همانگونه كه تا حدودي از شخح صيت بزرگ اميرالمومنين عليه‌السلام اطلاعاتي داشته مي‌توان تصديق نمود كه از ماجراي شگفت‌انگيز خلافت نيز آگاه بوده است. بهرحال، اميرالمومنين در جملات مورد بحث مي‌فرمايد: اگر شما مطالبه‌ي حق را كه از ضروري‌ترين اصول و مباني اسلام است، حرص مي‌ناميد. آري من حريص و مشتاق مطالبه و گرفتن حق خود ميباشم، از هر جهت كه در نظر بگيريد، خواهيد پذيرفت كه خلافت الهي به من اختصاص دارد و من نزديكتر از هر كس است. آيا شما دفاع از حق خويش را حرص مي‌ناميد؟! پس همه‌ي انسانهاي رشد يافته و به كمال نايل شده‌ي تاريخ حريصند، زيرا همه‌ي آنان بدون استثناء در صورت تمكن و اجتماع شرايط براي دفاع از حق خويشتن و گرفتن آن از دست دون‌صفتان خودكامه تلاش و مجاهدتها كرده و خواهند كرد. وانگهي بايد از اين نابخردان خودبين و خودمحور پرسيد كه آيا فرزند ابيطالب عليه‌السلام زمامداري را بر مبناي خودپرستي و كاميابي مي‌خواست؟ در صورتي كه او است گوينده‌ي امثال جملات زير:1- ابن‌عباس رضي‌الله عنه مي‌گويد: در ذي قار به اميرالمومنين عليه‌السلام وارد شدم در حاليكه او كفش خود را وصله مي‌زد. به من فرمود: قيمت اين كفش چند است؟ عرض كردم: قيمتي ندارد. فرمود: و الله لهي احب الي من امرتكم الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا. (سوگند به خدا اين كفش وصله خورده در نزد من از زمامداري شما محبوبتراست مگر اين كه حقي را بر پاي بدارم يا باطلي را دفع نمايم).2- اما و الذي فلق الحبه و برا النسمه، لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علي العلماء ان لا يقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطه عنز (آگاه باشيد سوگند بخدايي كه دانه را شكافت و نفوس را آفريد، اگر نبود حضور جمعي براي تكاپو در مطالبه‌ي حق و قيام حجت با وجود ياور، و اگر مواخذه خداوندي بر علما نبود كه نبايد بر پرخوري ستمكار و گرسنگي ستمديده آرام بگيرند، طناب مركب اين خلافت را به گردنش مي‌انداختم و پايان آن را با همان كاسه سيراب مي‌كردم كه آغازش را سيراب نمودم. و در آن موقع اين دنيايتان را در نزد من محقرتر از آب دماغ يك بز مي‌يافتيد).3- اللهم انك تعلم انه لم يكن الذي كان منا منافسه في سلطان و لا التماس شي‌ء من فضول الحطام و لكن لنرد المعالم من دينك، و نظهرالاصلاح في بلادك، فيامن المظلومون من عبادك، و تقام المعطله من حدودك. اللهم اني ا ول من اناب و سمع و اجاب، لم يسبقني الا رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بالصلوه. خداوندا، تو مي‌داني كه آن مطالبه‌ي حق و تلاشي كه در راه بدست آوردن آن از ما به عمل آمد، نه رقابت در مسير به دست آوردن سلطه بود و نه از علاقه و خواستن متاع ناچيز دنيا نشئت مي‌گرفت. بلكه هدف ما ورود به متن و اصول و آثار دين تو بود و اظهار اصلاح در شهرهاي تو. تا بندگان ستمديده‌ي تو در امن و امان زندگي كنند. و آن حدود و قوانين تو كه را كه به دست فراموشي سپرده شده است، اجرا گردد. خداوندا (تو ميداني كه من اولين بازگشت كننده بسوي تو و اولين كسي هستم كه دعوت پيامبرت را شنيدم و آن را اجابت نمودم، و جز رسول تو هيچ احدي در اداي نماز بر من سبقت نگرفته است.)مولوي با ابيات مورد تفسير اولا يك استدلال بسيار متين براي اثبات اين مدعا مي‌آورد كه اميرالمومنين هرگز و به هيچ وجه طمعي در خلافت نداشته است. استدلال بطور مختصر اين است كه اين شخصيت الهي كه هيچ‌گونه اعتنايي به امور مادي و امتيازات و لذات حيات دنيوي، نداشته است چگونه امكان دارد علاقه و اشتياق به بعد دنيوي خلافت و زمامداري داشته باشد؟! سپس مولوي مي‌گويد: آنهمه نارضايتي كه اميرالمومنين عل يه‌السلام از تصدي بعضي از امراء به منصب امارات ابراز ميكرد و آنهمه تلاش در راه اثبات حقانيت و شايستگي خود به مقام زمامداري مي‌فرمود، نه براي بدست آوردن مقام بوده است، زيرا مقام‌پرستي از بارزترين نمودهاي ماده- پرستي است كه بعد طبيعي محض آدمي به آن مي‌گرايد، بلكه- ز آن به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم تا اميران را نمايد راه حكم و چه استدلال خوب و متيني يعني اميرالمومنين عليه‌السلام باضافه‌ي انجام وظيفه‌ي احقاق حق و ابطال باطل و قرار دادن مردم در مسير حيات معقول، كار بسيار بااهميتي كه انجام داد، اين بود كه وظايف امارت و زعامت و پيشتازي و زمامداري و خلافت و حكومت را به كساني كه درصدد اشغال اين مقام برمي‌آيند، روشن ساخت. به عنوان مثال-1- متصدي زمامداري بايد عالم به (انسان آنچنانكه هست) و (انسان آنچنانكه بايد) بوده باشد، حكومت جاهلان نه تنها جامعه را در ظلمات مهلك جهل فرو مي‌برد، بلكه همه‌ي ابعاد حيات فردي و اجتماعي مردم را مختل مي‌سازد.2- بايد عاقل باشد، حكومت احمقان جز تباهي انسانهاي جامعه هيچ نتيجه‌اي دربرندارد.3- بايد از فضيلت عالي عدالت برخوردار باشد، حاكم ظالم و منحرف از اصول صراط مستقيم همواره در حال سقوط به مراحل پست و پست تراست، چگونه مي‌تواند عدالت را كه اساسي‌ترين عنصر بقاي حيات اجتماعي است، در عرصه‌ي اجتماع برقرار بسازد.4- شجاعت، زيرا حاكم زبون قدرت تحريك مردم جامعه را به بهترين اهداف فرد و اجتماع ندارد. يك نكته اساسي را بايد درباره‌ي اين چهار شرط در نظر بگيريم و آن اين است كه اين چهار شرط و ديگر صفات والا كه شرط حاكميت اصلي و مخصوص انبياء و ائمه معصومين عليهم‌السلام است بايد در حد اعلا باشد يعني حاكم اصلي بايد اعلم و اعقل و اعدل و اشجع همه‌ي مردم باشد و به عبارت كلي‌تر اين فضايل اخلاقي در درجه‌ي عصمت براي حكام اصلي شرط است. كه البته اين درجه براي هيچ كس جز انبياء و ائمه معصومين عليهم‌السلام امكان‌پذير نمي‌باشد. بنابراين شرايطي كه براي حاكم در اينجا مي‌آوريم، درباره‌ي پيشوايان الهي در حد اعلا، و در حكام غير معصوم در حد مطلوب رسمي مي‌باشد.5- حاكم بايد آلوده به لذايذ مادي نباشد، زيرا كسي كه آلوده به لذايذ مادي است، نمي‌تواند قوانين تعديل لذايذ و قرار دادن آنها در مجراي اعتدال مشروع را وضع و اجرا نمايد.6- از هرگونه انحراف كه موجب بوجود آمدن خلل در شخصيت باشد، خودداري كند.7- در احساس تكليف و انجام آن فوق معامله‌گري قرار بگيرد.8- هيچ تعهد مشروعي را كه ولو با دشمنان منعقد ساخته است، نقض نكند.9- ارزش كارها و كالاهاي مردم را به جاي بياورد.10- كارها را به كاردان بسپارد.11- هر وسيله‌اي را قرباني هر هدفي ننمايد، و به عبارت صحيح‌تر هر چيزي را بعنوان وسيله قرباني هدف مطلوب خود ننمايد.12- هرگز در آن صدد نباشد كه توجه مردم را به خود جلب كند و محبوبيت در ميان مردم را هدف تلقي نكند. آنچه كه هدف حقيقي است قرار دادن مردم در مسير حيات معقول است، اگر چه اينكار نه باعث محبت مردم باشد و نه توجه آنان را به زمامداران جلب نمايد، اگر چه انسانهاي بزرگ به جهت علم به عظمت و ارزش چنين كاري (قرار دادن مردم در مسير حيات معقول) نه تنها به حاكم محبت مي‌ورزند، بلكه حقيقتا به او عاشق مي‌گردند. و اين صفات فاضله كه فقط نمونه‌اي از شرايط حاكميت است، بايد در زمامداري جامعه تحقق داشته باشد و مي‌دانيم كه همه‌ي صفات فاضله در وجود اميرالمومنين عليه‌السلام جمع بوده است و مولوي در ادبيات فوق بهترين نكات را در بيان علت و انگيزه‌ي تصدي آن حضرت به زمامداري متذكر شده است اين كه مولوي مي‌گويد:تا بيارايد بهر تن جامه‌اي         تا نويسد او به هر كس نامه‌ايبراي اثبات اين حقيقت است كه هر لباسي زيبنده هر تني نيست و به قول حافظ:نه هر كه سر نتراشد قلندري داند          نه هر كه آينه دارد سكندري دانداميرالمومنين عليه‌السلام زمامداري را مي‌پذيرد و تكليف بسيار سنگين حكومت را تحمل و انجام مي‌دهد. يعني اميرالمونين با تصدي به زمامداري خواستند اثبات كنند كه اين جامه‌ي باعظمت را كسي بايد بپوشد كه شايسته‌ي آن است. با توجه به اين نكته است كه مي‌بينيم سرتاسر تاريخ بشر با اين كه در هر دوره‌اي و هر نقطه‌اي از يك يا چند حاكم از بشر تبعيت نموده و آن حكام هم با كمال جديت لباس حاكميت را شايسته‌ي قامت خود مي‌ديدند. با اين حال، حتي يك جامعه را نمي‌توان سراغ گرفت كه همه‌ي انسانهاي آن در هر دو قلمرو (آنچنانكه هست) و (آنچنانكه بايد و شايد باشند) از حكام خود به سعادت مطلوب برسند. دليل اين ركود و عقب‌افتادگي را در جهل و خودخواهي حكام معمولي بايد جستجو كرد. با اين حال نه تنها مقام حاكميت را بر خود بسته‌اند بلكه هيچ تني را براي پوشيدن اين جامه، الهي مناسب تراز خود نديده‌اند!! يكي ديگر از علل اين كه اميرالمومنين عليه‌السلام زمامداري را پذيرفت در بيت زير منعكس شده است: تا اميري را ده د جان دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر روح خلافت و حكومت بر انسان همانگونه كه از بيت فوق برمي‌آيد، غير از نمود و كالبد فيزيكي آنست كه متاسفانه گذرگاه تاريخ بشري جز آن چيز ديگري سراغ ندارد.به عبارت ديگر حكومتهايي كه به عنوان مديريتهاي جوامع بشري در تاريخ ظهور كرده‌اند سلطه و امارتهايي بيجان بوده‌اند كه اگر به وظيفه‌ي رسمي خود عمل نموده باشند فقط به جلوگيري از تصادم افراد جامعه با همديگر، كفايت كرده‌اند! از نتايج حكومتهاي بيجان بوده است كه تاكنون هر حركت و تحولي كه به عنوان اقدامات اصلاحي انجام گرفته است، با آوردن مقداري محدود از روشنايي‌ها، تاريكي‌هاي عميق‌تر و نامحدودتري را به ارمغان آورده‌اند. اگر درماني براي بعضي از دردها تهيه كرده‌اند، دردهاي زيادتري را هم با خود آورده‌اند. آري اين قانون حكومتهاي بي‌جان است كه كاري با حقوق جانهاي آدميان ندارد، زيرا اصلا اين حكومتها جان در انسانها سراغ ندارند تا حقوق آن را درك و اجرا كنند اينان با اين كه با انسانهاي جاندار روبرو بوده‌اند، جز بعد جمادي آنان را نمي‌ديدند چون شما سوي جمادي مي‌رويد آگه از جان جمادي كي شويد؟ وقتي كه شما با متصديان حكومتهاي بيجان درباره‌ي جان انسانها و حقوق آن، صحبت مي‌داريد، اگر گفتار شما را درك كنند، شما را به اخلاقيون حواله مي‌كنند و اگر ضد مذهب نباشد، شما را به دست روحانيون مي‌سپارند و يك شرط ضمني هم با شما در ميان مي‌گذارند كه نتايج والاي مذهبي و اخلاق نظري و عملي انساني را در كتابها و دروس تاريخي دانشكده‌ها مطرح نماييد و بس!! اگر از اين حكومتهاي بيجان بپرسيد كه آيا مي‌توانيد در كارنامه‌ي بسيار طولاني خود در گذرگاه تاريخ حتي يك مورد را نشان بدهيد كه توانسته باشيد قدرت را به سود حيات انسان‌ها بكار ببنديد!! آيا اميد داريد كه روزي فرا رسد كه شما با بدست آوردن قدرت، بطور نفرت‌انگيز ناتوان نباشيد؟ ما از گذشته صرفنظر مي‌كنيم (چون به ياد آوردن سرگذشت بشر درباره‌ي قدرت كه بوسيله‌ي شما حكام چه آتشي در دودمان بشري شعله‌ور ساخته است جز غم و غصه و آه و دريغ نتيجه‌اي ندارد) و به آينده مي‌پردازيم كه آيا واقعا در اين مساله مي‌انديشيد كه روزي فرا رسد كه، قدرت در هر شكلي كه تصور شود، به عنوان يك نعمت خدادي در مسير حيات معقول انسانها به كار گرفته شود؟مولوي يك انگيزه‌اي ديگر براي پذيرش خلافت توسط اميرالمومنين عليه‌السلام را متذكر مي‌شود كه بسيار پر معني است. او مي‌گويد: (تا دهد نخل خلافت را ثمر) معروف است كه يكي از خردمندان در آن دوران كه اميرالمومنين عليه‌السلام خلافت را قبول فرمود، خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: (و الله يا اميرالمومنين ما تزينت بالخلافه و لكن الخلافه تزينت بك) (يا اميرالمومنين خلافت ترا نياراست، بلكه خلافت بوسيله‌ي تو آراسته گشت) آري، با نظر به ماهيت زمامداران اين دنيا كه پديده‌ي اعتباري چند روزه است و با نظر باينكه تنظيم زندگاني اجتماعي مردم يك مجتمع بدون شناخت و اجراي حقوق پايه‌اي جانهاي آدميان (حق حيات، حق كرامت، حق آزادي معقول) كمترين تفاوتي با مديريت و تنظيم زندگاني دستجمعي زنبوران عسل و موريانه‌ها و مورچگان ندارد، (بلكه چون مديريت زندگي اجتماعي انسانها بدون مراعات حقوق پايه‌اي جانهاي آنان موجب سلب عظمتهاي انساني از انسانها مي‌باشد) لذا چه امتياز و زيبايي و عظمت در چنين خلافت و مديريت وجود دارد كه اميرالمومنين عليه‌السلام را بيارايد و براي آن حضرت امتيازي شمرده شود؟! بلي، همانگونه كه فرمود: زمامداري براي او هيچ ارزشي ندارد مگر اينكه حقي را از احقاق و باطلي را محو و نابود بسازد و بدان جهت كه تا آن دوران در زمامداري چنين حالتي پيش نيامده بو د، پس بنا به عقيده‌ي مولوي و ديگر هشياران مي‌بايست نخل زمامداري به ثمر بنشيند و امارت جاني به خود بگيرد.سپس مولوي به يك مطلب بسيار عالي اشاره مي‌كند و مي‌گويد: زمامداري همه‌ي اين دنيا نمي‌توانست كوچكترين پاداشي براي كمترين كارهاي باعظمتي باشد كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين زندگاني مابين (خود و شخصيت خود)، (مابين خود او و خدايش) (مابين خود او و جهان هستي)، (مابين خود و نوع انساني) انجام داده بود. آيا مي‌توان به مقام اعلاي خلوص رسيد بدون اينكه همه‌ي تعلقات دنيا و امتيازات آنرا از هدف بودن ساقط نمود؟ يعني علي بن ابيطالب عليه‌السلام كه براي وصول به مقام والاي اخلاص، از همه‌ي مال و منال و مقامهاي دنيوي گذشته بود، امكان داشت كه مقام اعتباري و بي‌جان را هدف خود قرار بدهد و از آن مقام اخلاص تنزل كند؟! آري، اميري و خلافت و زمامداري نمي‌تواند سد راه اميرالمومنين عليه‌السلام در جاذبه‌ي كمال الهي بوده باش.مورد سوم- دفتر ششم صفه 419. مولوي داستان غديرخم را كه اسناد نقل آن از حد تواتر گذشته است، در مثنوي و اينچنين توضيح مي‌دهد: ز ين سبب پيغمبر با اجتهاد ن ام خود و آن علي مولا نهاد گفت هر كاو را منم مولا و دوست ابن عم من علي مولاي اوست كيست مولي آنكه آزادت كند بند رقيب ز پايت بر كند چون به آزادي نبوت هادي است مومنان را ز انبيا آزادي است اي گروه مومنان شادي كنيد همچون سرو و سوسن آزادي كنيد ليك ميگويد هر دم شكر آب بي زبان چون گلستان خوشخضاب بي زبان گويند سرو و سبزه‌زار شكر آب و شكر عدل نوبهار حله‌ها پوشيده و دامن‌كشان مست و رقاص و خوش و عنبرفشان جزو جزو آبستن از شاه بهار جسمشان چون درج پر در ثمار مريمان بي‌شوي آبست از مسيح خامشان بي‌لاف و گفتاري فصيح مطالبي چند در اين ابيات وجود دارد كه بطور مختصر آنها را مطرح مي‌كنيم:مطلب يكم- مي‌گويد: (زين سبب پيغمبر با اجتهاد) منظور مولوي از اجتهاد در اينجا، نبايد به معناي اصطلاحي آن در فقه و اصول باشد كه عبارتست از: (استفراغ الفقيه الواسع لتحصيل الحجه للحكم الشرعي) (به نهايت رساندن فقيه كوشش و طاقت خود را براي تحصيل حجت براي حكم شرعي) چون آنچه كه در محل خود ثابت شده است، اينست كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم هيچ حكمي را بدون استناد به وحي نفرموده است و اين حقيقت را آياتي از ق رآن مجيد اثبات مي‌كند كه يكي از صريح‌ترين آنها آيه‌ي مباركه: و ما ينطق عن الهوي. ان هو الا وحي يوحي (و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سخني از هوي نمي‌گويد. نيست آنچه كه او مي‌گويد مگر از وحي كه به او مي‌رسد است).مطلب دوم- آنچه كه از منابع حديثي و تاريخي برمي‌آيد در روايت غدير اين جمله را پيامبر اكرم از آن مردم (كه ده‌ها هزار نفر بودند) پرسيد: الست اولي بكم من انفسكم؟ آيا من بر شما سزاوارتر از خود شما نيستم؟ گفتند: بلي. فرمود: من كنت مولاه فهذا علي مولاه (هر كس كه من مولاي او هستم علي مولاي اوست).مطلب سوم- تفسيري كه مولوي درباره‌ي مولا گفته است، يكي از مناسبترين معاني است كه در داستان غدير مي‌توان مطرح نمود. در بيست سوم از ابيات مورد بحث چنين آمده است كه- كيست مولا؟ آنكه آزادت كند بند رقيت ز پايت بر كند آزاد شدن بوسيله‌ي مولا يعني چه؟- همانگونه كه در مجلد 14 از تفسير اين ابيات گفته‌ايم-1- باز كردن چشم و گوش انسانها، و بينا و شنوا ساختن آنان در عرصه‌ي زندگي و گستردن شخصيت تكاپوگر انسانها در عرصه‌ي زندگي براي تاثير و تاثر تكاملي 2- آشنا نمودن آدميان با جان و روان خود و بيرون كردن آنان از لجنزار حيطه‌ي خودمحوري. منتقل ساختن مرده‌هاي متحرك از محيط و اجتماع مرگبار به قلمرو حيات معقول و زنده كردن آنان. 3- پيوستن زندگاني طبيعي به حيات طيبه‌ي الهي، سپس آزاد كردن آنان در حوزه‌ي جاذبيت ربوبي. اين است موضوع رسالت انبياء عليهم‌السلام و معناي مولا بودن آنان. اين آزاد شدن بوسيله‌ي پيامبر در آيه‌ي 157 از سوره‌ي الاعراف چنين آمده است: الذين يتبعون الرسول النبي الامي الذي يجدونه مكتوبا عندهم في التوراه و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي كانت عليهم … (آن مردم باايمان كساني هستند كه از رسول و پيامبر امي پيروي مي‌كنند كه او را در نزد خود در تورات و انجيل مي‌يابند آنان را به معروف (نيكي) امر، و از منكر ( زشتي) نهي مي‌نمايد و طيبات (پاكيزه‌ها) را براي آنان حلال و پليديها را حرام و بار سنگين و زنجيرهايي را كه بر آنان بود برمي‌دارد … ).براي بررسي مشروح داستان غديرخم و حقايقي كه در اين داستان وجود دارد مراجعه بفرماييد به مجلد 14 از تفسير و نقد و تحليل مثنوي تاليف اينجانب از صفحه 519 تا صفحه 537. در آن صفحات اين مباحث مطرح شده است: 1- علي مولاي انسانها است، و تفسيري مشروح درباره‌ي مولا. 2- هر موجودي كه خود بسته‌ي زنجير بردگي است، نمي‌تواند موجود ديگري را آزاد كند. 3- مولاي حقيقي خداست كه توانسته است پيامبران را از زنجير گرانبار خودطبيعي رها كند و آنان را به منصب مولايي برساند. 4- بايستي مقام والاي پيشوايي آزادي بخش از پيامبر به وصي او عطا شود. 5- نامهاي صحابه‌اي كه داستان غديرخم را نقل كرده‌اند (بر مبناي تحقيق علامه‌ي فقيد آقا شيخ عبدالحسين اميني كه صد و ده نفر است.) 6- نامهاي تابعين كه داستان غديرخم را نقل كرده‌اند (بر مبناي تحقيق علامه اميني 84 نفر است) بحثي لغوي در معناي مولا و اين كه مقصود از مولا در داستان غدير چيست؟مورد چهارم- وصيت كردن رسول خدا صلي الله و آله و سلم مر علي را كه چون هر كسي بنوع طاعتي تقريب به حق جويند تو تقرب جوي به صحبت عاقل و بنده‌ي خاص …گفت پيغمبر علي را كاي علي       شير حقي پهلواني پر دليليك بر شيري مكن هم اعتمید        اندر آ در سايه‌ي نخل اميدهر كسي گر طاعتي پيش آورند         بهر قرب حضرت بيچون و چندتو تقرب جو به عقل و سر خويش         نه چو ايشان بر كمال و بر خويشاندر آ در سايه‌ي آن عاقلي         كش نتاند برد از ره ناقليپس تقرب جو بدو سوي اله        سر مپيچ از طاعت او هيچگاهز آنكه او هر خار را گلشن كند          ديده‌ي هر كور را روشن كندظل او اندر زمين چون كوه قاف         روي او سيمرغ بس عالي طوافهمانگونه كه در مباحث گذشته گفتيم: مولوي در نقل داستانها نظري به وقوع و عدم وقوع آنها ندارد، مولوي چه بسا داستانهايي را مي‌آورد كه اصلا ثابت نشده است و گاهي داستانهايي را نقل مي‌كند كه مقداري از آن از نظر تاريخي نقل شده است و گاهي هم داستان كاملا واقعي را مطرح مي‌كند. ولي مطلب بسيار بااهميتي كه نبايد آن را از نظر دور داشت، اينست كه هدف مولوي از اين كارها تحقيق و طرح واقعيات و حقايق بسيار مفيد است كه بايد گفت در اكثر موارد هم موفق بوده است.آنچه كه بايد در اين طرز تفكرات مورد دقت قرار بگيرد اينست كه نبايد درباره‌ي روايتي كه مستقيما بيانگر واقعيات و حقايق ديني است مسامحه و سهل‌انگاري‌هايي كه در داستان‌پردازيها ممكن است قابل اغماض باشد، تجويز شود. بعنوان مثال: داستان آن پهلواني كه پس از شكست خوردن و زير دست اميرالمومينين عليه‌السلام قرار گرفته و آب دهان بر روي علي (ع) مي‌اندازد و اميرالمومنين عليه‌السلام برمي‌خيزد و شمشير را از دستش مي‌اندازد … قابل تاويل است كه بگوييم: اگر چنان اهانتي به علي بن ابيطالب عليه‌السلام ميشد، آن حضرت همان كار را مي‌كرد كه مولوي بيان نموده است. ولي اينگونه وضع و تاويل در روايتي كه بسيار حساس است و دومين مبنا پس از كتاب الله براي دين اسلام است جايز نيست.حال به توضيح سند داستان يا روايتي كه مولوي در ابيات مورد چهارم آورده است مي‌پردازيم: متن روايت مختلف نقل شده است. ابوحامد غزالي اينگونه نقل مي‌كند: هو المراد بقوله صلي الله عليه و آله و سلم: (اذا تقرب الناس بانواع البر و الامال الصالحه فتقرب انت بعقلك) (آن است مقصود از قول رسول خدا صلي الله عليه و آله: (هنگامي كه مردم با انواع نيكوكاري و اعمال صالح به خدا تقرب بجويند تو با عقل خود به خدا نزديك باش) در پاورقي اين روايت را از ابونعيم نقل كرده است ملامحسن فيض رحمه‌الله عليه اين روايت را از محقق بزرگ ميرداماد چنين نقل كرده است كه: يا علي هنگامي كه مردم خود را به تكثير عبادات و خيرات مشغول بدارند تو خود را در ادراك معقولات مشغول بدار تا از آنان سبقت بگيري) مرحوم ملامحسن در سند اين حديث خدشه‌اي نكرده است. حسين بن عبدالله بن سينا در كتاب الرساله المعراجيه (معراج نامه) در ضمن عباراتي بسيار بااهميت، روايت فوق را نقل كرده است.ما همه‌ي عبارات ابن‌سينا را در اينجا مي‌آوريم: (و براي اين بود كه شريف ترين انسان و عزيزترين انبيا و خاتم رسولان صلي الله عليه و آله و سلم چنين گفت: با مركز حكمت و فلك حقيقت و خزانه عقل اميرالمومنين عليه‌السلام كه: يا علي اذا رايت الناس يتقربون الي خالقهم بانواع البر تقرب انت اليه بانواع العقل تسبقهم گفت اي علي، چون مردمان در تكثر عبادت رنج برند تو در ادراك معقول رنج بر، تا بر همه سبقت گيري و اين چنين خطاب را جز چون او بزرگي راست نيامدي كه او در ميان خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس، لاجرم چون با ديده‌ي بصيرت عقل مدرك اسرارگشت، همه‌ي حقايق را دريافت و ديدن حكم داد و براي اين بود كه گفت: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا (اگر پرده برداشته شود بر يقين من افزوده نگردد) هيچ دولت آدمي را زيادت از ادراك معقول نيست، بهشتي كه به حقيقت آراسته باشد به انواع نعيم و زنجبيل و سلسبيل ادراك معقول است و دوزخ با عقاب و اغلال متابعت اشغال جسماني است كه مردم در حجيم هو- افتند و در بند خيال بمانند. در هيچ يك از متنهايي كه در ماخذ مربوطه مراجعه شد مضمون بيت اول و دوم مولوي- گفت پيغمبر علي را كاي علي شير حقي پهلواني پر دلي ليك بر شيري مكن هم اعتميد اندر آ در سايه نخل اميد ديده نشد.همچنين مضمون بيت پنجم- اندر آ در سايه‌ي آن عاقلي كش نتاند برد از ره ناقلي كه شبيه بمضمون بيت دوم است در جايي ديده نشده است و بطور كلي در رواياتي كه نقل شده است دستوري از پبامبر اكرم صلي الله عليه و آله به علي عليه‌السلام درباره‌ي تبعيت از كسي ثابت نشده است. و بديهي‌ترين دليل صادر نشدن چنين دستور اين است كه علي عليه‌السلام به جهت قرار گرفتن شديد و از همه جهات در جاذبه‌ي كمالات محمد مصطفي صلي الله عليه و آله كه خود در جاذبه‌ي كمال مطلق الهي بود، هيچ نيازي به تبعيت از هيچ كس نداشت. مگر قرآن مجيد آن حضرت را نفس پيامبر معرفي نفرموده است. جمله‌اي از خليل ابن احمد كه گفته شده است: غير از مهارت خيلي بالاي او در ادبيات عرب و اختراع علم عروض حكيم نيز بوده است، چنين معروف است افتقار الكل اليه و استغنائه عن الكل يثبت انه امام الكل في الكل (احتياج همه به او (علي عليه‌السلام) و بي‌نيازي او از همه، اثبات مي‌كند كه او امام كل در كل است) حتي مطلب فوق با عقيده‌ي خود مولوي درباره‌ي علي بن ابيطالب عليه‌السلام نيز سازگار نيست، زيرا كسي كه درباره‌ي علي عليه‌السلام مي‌گويد: تو ترازوي احد خو بوده‌اي بل زبانه‌ي هر ترازو بوده‌اي بايد پرسيد ترازوي احد خو كه زبانه‌ي، هر ترازوست، خود را به كدامين ترازو عرضه كند؟ و ميگويد: چون تو بابي مر مدينه‌ي علم را چون شعاعي آفتاب حلم را باز باش اي باب بر جوياي باب تا رسند از تو قشور اندر لباب باز باش اي باب رحمت تا ابد بارگاه ماله كفوا احد آيا در شهر علم را (كه آن شهر، پيامبر بود) به چه كسي ارجاع كنيم؟!در ميان صحابه و غير صحابه چه كسي بود كه بالاتر از در شهر علم بود و مي‌بايست علي عليه‌السلام به او مراجعه كند؟ آيا مي‌توان بارگاه خداوندي را به شخصي جز پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله كه بزرگترين و مقرب ترين حاضران در بارگاه خدا بود؟ ارجاع نمود فقط يك تاويل در سخنان مولوي راه دارد كه بگوييم: سخن مولوي از باب اياك اغني و اسمعي يا جاره (ترا قصد كرده‌ام ولي اي جاره بشنو) و باصطلاح جامعه‌ي ما به در مي‌گوييم تا ديوار بشنود. يا دخترم به تو مي‌گويم و قصدم فهماندن عروس است. در حقيقت مولوي انسانهاي معمولي را كه بايد عوامل رشد و كمال را از راهنمايان و مربيان فرا بگيرند، قصد كرده است. و اين البته يك معناي صحيح است. مطلبي بسيار بااهميت كه در اين مبحث بايد مورد توجه قرار بگيرد، شناخت عقل است يعني چيست آن عقلي كه داراي اين مختصات است:1- اگر عقل در كسي به فعليت برسد و به فعاليت بپردازد، هيچ نقل و تقليدي نمي‌توان د او را از راه منحرف نمايد. 2- عقل خارها را گلشن مي‌كند. يعني هر مشكلي را آسان مي‌كند و سختي‌ها را ملايم مي‌سازد، ناگواري‌ها را گورا و زشتها را زيبا مي‌نمايد. 3- درد نابينايي را از بين مي‌برد، و كور را ديده‌ي روشن مي‌بخشد. 4- آن انساني كه از عقل برخوردار باشد، دستگير مردم و بنده‌ي خاص خداست كه جويندگان را تا پيشگاه ربوبي بالا مي‌برد. 5- انساني كه از نعمت عقل برخوردار است، سايه‌ي لطف و كمال بر زمين و زمين‌نشينان مي‌گستراند. همانگونه كه هر يك از انبياء مانند ابراهيم خليل الرحمن و موسي و عيسي و محمد عليهم‌السلام به تنهايي سايه‌ي لطف و كمال انساني را بر زمين و زمينيان گسترده بود. 6- عاقل خورشيد درخشان ارواح آدميان مي‌باشد. اين خورشيد غير از آفتاب طبيعي است كه فضاي زمين و كرات ديگر را روشن مي‌سازد، ولي همين روشنايي براي كساني كه از خورشيد روحاني عقل برخوردار نيستند خود حجابي است كه مي‌تواند واقعيات را بپوشاند.مضمون ابيات بعدي در آغاز اين مبحث مورد بررسي قرار گرفت. اگر عقل داراي اينهمه امتيازات است، پس به چه دليل آنهمه مورد انتقاد قرار گرفته است؟ پاسخ اين سوال به طور مختصر اينست كه انتقاد از طرز كاربرد عقل است نه خود عقل اگر كسي چشم خود را مورد انتقاد قرار بدهد كه چرا اجسام و اشكال و رنگهاي آنها را از صد كيلومتري دقيقا نمي‌بيند! اين شخص در حقيقت چشم خود را مورد انتقاد قرار نداده، بلكه چشم و كاربرد آن را نشناخته است. اگر چنين شخصي درست دقت كند در حقيقت خود را مورد انتقاد قرار داده است كه تاكنون نفهميده است كه قدرت ديد چشم هم ازنظر كميت و هم از نظر كيفيت محدود و معين است بلكه با نظر به خلاف منطق بودن توقع از عقل (كه بايد همه چيز را درك كند و در همه چيز خود را حاكم مطلق تلقي نمايد) گفت مانند توقع شنيدن از چشم و ديدن از گوش است!! والا گمان شخصيتهايي بزرگ مانند مولوي و شبستري و غيرهما مخالف حقيقي باشند كه در سرتاسر زندگي و دريافتها فعاليت ضروري و مفيد آن را مي‌بينند و شهود مي‌كنند. گمان نمي‌رود آن مردان ورزيده در علم و معرفت بگويند: چون فرمول هشت بعلاوه هشت مساوي است با شانزده محصولي از عقل است، غلط است و بايد طرد شود و مثلا مانعي وجود نداشته باشد كه هفت بعلاوه هشت مساوي است با هفتصد و دوازده و نيم بوده باشد! بنابراين، ما بايد انتقاد از طرز كاربرد عقل نظري جزئي را با انتقاد و طرد اين قوه‌ي بسيار بااهميت اشتباه نكنيم و بايد آن دور را از يكديگر جدا كنيم. .....****«و نشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له، و ان محمدا صلي الله عليه و آله و سلم عبده و رسوله شهادتين تصعدان القول و ترفعان العمل. لا يخف ميزان توضعان فيه و لا يثقل ميزان ترفعان عنه» (و شهادت ميدهيم باينكه معبودي جز خدا وجود ندارد، يگانه‌اي كه شريكي براي او نيست و شهادت ميدهم باينكه محمد صلي الله عليه و آله و سلم بنده و رسول او است. دو شهادتي كه بلند ميكند سخن (پاكيزه) را و بالا ميبرد عمل را. سبك نشود آن ترازو كه شهادتين در آن نهاده شود و سنگين نشود آن ترازوئي كه شهادتين از آن برداشته شود)مباحث مربوط به شهادتين را كه در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام در موارد فراوان آمده است در مجلد دوم از صفحه، 249 تا صفحه، 258 و مجلد نهم صفحه، 55 و مجلد هجدهم صفحه، 51 و 52 و 93 و 44 مطرح نموده‌ايم مراجعه شود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )در اين خطبه لطايف و نكاتى است:1- امام (ع) به دو اعتبار خطبه را با حمد و سپاس خداوند آغاز فرموده است:اوّل- اين كه حمد و سپاس سپاسگزاران را با افاضه نعمت از جانب پروردگار به آنها، پيوند داده، چنان كه حقّ تعالى فرموده است: «وَ إِذْ تَأَذَّنَ ...»، براى اين كه بندگان خدا با سپاس و شكر نعمتهاى پروردگار، شايستگى مى يابند كه خداوند بخششهاى خود را به آنها افزايش دهد.دوّم- نعمتهايى را كه خداوند به بندگان مى بخشد، به اعتراف بندگان كه آن نيز از جانب حق تعالى به اعماق دلهاى آنان افاضه مى شود ارتباط داده است. و چون پيش از اين دانسته ايم كه حقيقت شكر همان اعتراف به نعمت است، در اين صورت معناى ارتباط نعمت با شكر براى ما آشكار مى شود، امّا شكر و توفيق اداى آن، خود نعمتهاى ديگرى است، كه ما در شرح خطبه اوّل به آنها اشاره كرده ايم، ضمنا در اين جا احتمال مى رود كه مراد، شكر بارى تعالى نسبت به بندگان شكر گزارش باشد، چنان كه فرموده است: «فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ» يعنى: خداوند شكر گزار و آگاه است. در اين صورت پيداست كه اتّصال نعمت به شكر، در چه درجه اى از تفضّل و جود و بخشش قرار دارد، زيرا آنچه ميان مردم، متعارف و معمول مى باشد اين است كه شكر از جانب كسى به عمل مى آيد كه به او احسان شده است، اما شكر از جانب احسان كننده خود احسانى ديگر و بخششى والاتر است.2- اين كه امام (ع) خداوند را در برابر نعمت و بلا يكسان ستايش مى كند، براى اين است كه لزوم آن را گوشزد فرمايد، زيرا نعمت گاهى بلاست چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً» و نيز گاهى بلا نعمت است، زيرا موجب استحقاق ثواب آخرت مى شود، و آنچه سبب نعمت شود نيز نعمت خواهد بود از اين رو همان گونه كه شكر نعمت واجب است شكر بر بلا نيز واجب مى باشد، و همه نعمتهاى اوست.3- امام (ع) گوشزد مى فرمايد كه براى تربيت و تهذيب نفس و رام كردن آن، استعانت و يارى جستن از خداوند ضرورى است، زيرا نفس انسان نسبت به انجام دادن اوامر إلهى در مقايسه با وظايف ديگرى كه دارد، سست و كند و دير كوش است، و لازم است كه انسان در مقابل اين طبيعت، مقاومت و ايستادگى كند، همچنين براى ارتكاب گناه، سريع و شتابكار است، زيرا گناه مقتضاى طبع اوست.4- امام (ع) تذكار مى دهد، كه درخواست آمرزش از خداوند براى هر گناه كوچك و بزرگ واجب است همان گناهانى كه علم خداوند به آنها احاطه دارد و بر همه آنها آگاه است، و در كتاب روشن او و لوح محفوظ شمرده و ثبت شده است، علمى كه همه چيز را فرا گرفته، و كتابى كه هيچ چيزى را ترك نكرده است.5- دليل اين كه امام (ع) ايمان كسى را كه ناديده ها را ديده و به آنچه وعده داده شده آگاه گرديده، مورد مثال و اختصاص قرار داده، اين است كه آگاهى به آنچه خداوند به پرهيزگاران وعده داده است، با ديده كشف و شهود، قويترين درجات ايمان است، زيرا ايمان برخى از مردم، تقليدى است، و ايمان بعضى متّكى به دليل و برهان است كه اين نوع ايمان را علم اليقين گويند، ليكن نيرومندترين ايمان، آن است كه مستند به مكاشفه و مشاهده باشد، كه عين اليقين گفته مى شود، و اين همان ايمان ناب به خداوند است كه متضمّن اخلاص و نفى شريك از اوست، و چون با يقين همراه است و دارنده اين مرتبه از ايمان معتقد است كه امر اين است و جز اين نيست، مستلزم نفى هر گونه شكّ  و ريب نيز مى باشد، و مى دانيم كه على (ع) خود اهل اين مرتبه از ايمان بوده است.6- اين كه ذكر شهادتين يا اقرار به وحدانيّت خداوند و نبوّت پيامبر (ص) گفتار و عمل را بالا مى برد به سبب اين است كه اخلاص در شهادتين اصل و پايه قبول كليّه اقوال و اعمال شايسته است و هيچ قول و عملى بدون اين كه متّكى به اين اصل باشد به آسمان بالا نمى رود و نزد خداوند مقبول نيست، و گفتار امام (ع) كه فرموده است:  شهادتين در هر ترازويى گذاشته شود، كفّه اش سبك نيست، و از هر ترازويى برداشته شود كفّه آن سنگين نيست، اشاره به همين معنا دارد. ما پيش از اين در باره وزن و سنجش اعمال سخن گفته ايم، و به خواست خداوند پس از اين نيز سخنانى خواهيم داشت. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 54 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثالثة عشر من المختار في باب الخطب:الحمد للَّه الواصل الحمد بالنّعم، و النّعم بالشّكر، نحمده على آلائه كما نحمده على بلائه، و نستعينه على هذه النّفوس البطاء عمّا أمرت به، السّراع إلى ما نهيت عنه، و نستغفره ممّا أحاط به علمه، و أحصاه كتابه علم غير قاصر، و كتاب غير مغادر، و نؤمن به إيمان من عاين الغيوب، و وقف على الموعود، إيمانا نفي إخلاصه الشّرك، و يقينه الشّكّ، و نشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له، و أن محمّدا عبده و رسوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم، شهادتين تصعدان القول، و ترفعان العمل، لا يخفّ ميزان توضعان فيه، و لا يثقل ميزان ترفعان عنه.اللغة:(البطاء) على وزن الفعال من بطوء بطئا كقرب ضدّ السّراع و (غادره) مغادرة و غدارا تركه و بقاه.الاعراب:ايمانا بالنصب بدل من ايمان الأوّل، و جملة تصعدان صفة للشهادتين، و جملة لا يخف آه تحتمل الوصفية أيضا و الحالية لوقوعها بعد نكرة مخصّصة بالوصف.المعنى:اعلم أنّ الغرض بهذه الخطبة الشريفة الأمر بملازمة التقوى و التنفير عن الدّنيا و الترغيب في العقبا افتتحها بالحمد و الثناء فقال:(الحمد للَّه الواصل الحمد بالنّعم و النّعم بالشكر) المراد بوصل أحدهما بالآخر شدّة الارتباط بينهما، فيكون التكرير للتأكيد أو أنه أراد بوصل الحمد بالنّعم ايجابه الحمد عليها و أمره به عند حصولها، و بوصل النّعم بالشّكر جعل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 55 الشكر سببا لمزيدها كما قال: لئن شكرتم لأزيدنّكم، و هذا هو الأظهر، و لذا اختار الشّكر على الحمد لمحا للآية الشريفة.تشبيه مقلوب (نحمده على آلائه كما نحمده على بلائه) و هذا من باب التشبيه المقلوب و الغرض منه عايد إلى المشبّه به و هو ايهام أنّه أتمّ من المشبّه و ان كان الحمد على الآلاء أكثر و أشهر، و مثله قوله:و بدا الصّباح كأنّ غرّته          وجه الخليفة حين يمتدح     فانه قصد ايهام أنّ وجه الخليفة أتمّ في الوضوح و الضّياء من الصّباح و ان كان الأمر بحسب الواقع بالعكس هذا، و فيه ارشاد للعباد على القيام بوظايف الحمد عند السّراء و الضرّاء، و الملازمة بمراسم التّحيّة و الثناء في حالتي الشدّة و الرّخاء لأنّ الرضاء بالقضاء و الصّبر على البلا يوجبان الثواب الجميل و الأجر الجزيل في العقبى فبذلك الاعتبار البلاء منه سبحانه أيضا نعمة توجب الحمد للَّه تعالى قال: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ»  الآيات.و في رواية الكافي عن داود بن فرقد عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال إنّ فيما أوحى اللَّه تعالى إلى موسى بن عمران يا موسى بن عمران ما خلقت خلقا أحبّ إلىّ من عبدى المؤمن، و انى انما أبتليه لما هو خير له، و أزوى عنه لما هو خير له، و أنا أعلم بما يصلح عليه عبدى، فليصبر على بلائى و ليشكر نعمائي و ليرض بقضائى اكتبه في الصّديقين عندي إذا عمل برضائي و أطاع أمري (و نستعينه على هذه النفوس) المايلة بمقتضى جبلّتها إلى المفاسد و المقابح و الراغبة عن المنافع و المصالح (البطاء عمّا امرت به) من العبادات و الطّاعات (السّراع إلى ما نهيت عنه) من المعاصي و السّيئآت (و نستغفره ممّا أحاط به علمه و أحصاه كتابه) من صغاير الذّنوب و كبايرها و بواطن السّيئات و ظواهرها و سوالف الزّلّات و حوادثها (علم غير قاصر) عن شيء و لا يعزب عنه ممّا في الأرض و السّماء من شيء (و كتاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 56 غير مغادر) شيء أى لا يغادر و لا يبقى صغيرة و لا كبيرة إلّا أحصيها. (و نؤمن به) أى نصدّقه بقول مقول و عمل معمول و عرفان بالعقول و اتّباع الرّسول (ايمان من عاين الغيوب) و شاهد بعين اليقين الغيب المحجوب عن غمرة الموت و سكرته و ضيق القبر و ظلمته و طول البرزخ و وحشته و عقبات السّاعة و دواهيها و أهوال القيامة و شدائدها (و وقف) أى اطّلع (على الموعود) من الرّفد المرفود و الطلح المنضود و السّدر المخضود و الظل الممدود و غيرها ممّا وعد به المتّقون، أو النّار ذات الوقود و القيح و السّديد و العذاب الشّديد و نزل الحميم و تصلية الجحيم و نحوها ممّا وعد به المجرمون.و انّما خصّ ايمان المعاين الواقف بالبيان لكونه أقوى درجات الايمان، فانّ من الايمان ما يكون بحسب التقليد، و منه ما يكون بحسب البرهان و هو علم اليقين، و أقوى منه الايمان بحسب الكشف و المشاهدة، و هو عين اليقين و ذلك هو الايمان الخالص.و في الكافي باسناده عن إسحاق بن عمّار قال: سمعت أبا عبد اللَّه عليه السّلام يقول:إنّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم صلّى بالنّاس الصّبح فنظر إلى شابّ في المسجد و هو يخفق و يهوى برأسه مصفرا لونه و قد نحف جسمه و غارت عيناه في رأسه فقال له رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: كيف أصبحت يا فلان؟ قال: أصبحت يا رسول اللَّه موقنا، فعجب رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من قوله و قال: إنّ لكلّ يقين حقيقة فما حقيقة يقينك؟ فقال:إنّ يقيني يا رسول اللَّه هو الّذي أخرنني و أسهر ليلي و أظمأ هو اجرى فعزفت نفسي عن الدّنيا و ما فيها حتّى كأني أنظر إلى عرش ربّي و قد نصب للحساب و حشر الخلايق لذلك و أنا فيهم، و كأنّي انظر إلى أهل الجنّة يتنعّمون في الجنّة و يتعارفون على الأرائك متّكؤون، و كأنّي أنظر إلى أهل النّار و هم فيها معذّبون مصطرخون، و كأنّي الآن أسمع زفير النّار يدور في مسامعي، فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لأصحابه: هذا عبد نوّر اللَّه قلبه بالايمان، ثمّ قال له: ألزم ما أنت عليه، فقال الشاب: ادع اللَّه لي يا رسول اللَّه أن ارزق الشّهادة معك، فدعى له رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 57 فلم يلبث أن خرج في بعض غزوات النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فاستشهد بعد تسعة نفر و كان هو العاشر.و حيث كان ايمانه عليه السّلام من أقوى درجات الايمان و أعلى مراتبه، موصوفا بالخلوص و اليقين كما قال: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا اتبعه بقوله: (ايمانا نفى اخلاصه الشّرك و يقينه الشّك) أما نفى اخلاصه للشّرك فواضح، و أما نفى يقينه للشّك فلأنّ اليقين عبارة عن الاعتقاد بأنّ الأمر كذا مع اعتقاد أنه لا يمكن أن لا يكون إلّا كذا، فهو مناف للشكّ لا محالة. (و نشهد أن لا إله إلّا اللَّه وحده لا شريك له، و أنّ محمّدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عبده و رسوله) و قد مضى تفصيل ما يتعلّق بالشّهادتين في شرح الفصل الثّاني من الخطبة الثانية و لا حاجة إلى الاعادة. (شهادتين تصعدان القول) أى الكلم الطّيب (و ترفعان العمل) أى العمل الصّالح و إنما تكونان كذلك إذا كانتا صادرتين عن صميم القلب و وجه اليقين و خلوص الجنان فتكونان حينئذ فاتحة الاحسان و عزيمة الايمان تصعدان الكلمات الطيّبات، و ترفعان الأعمال الصّالحات، و تزيدان في الدّرجات، و تكفّران الخطيات و أمّا الصّادرة عن مجرّد اللّسان فلا فايدة فيها إلّا تطهير ظاهر الانسان، و خيرها زهيد و نفعها فقيد هذا.و في قوله (لا يخفّ ميزان توضعان فيه و لا يثقل ميزان ترفعان عنه) دلالة على أنّ لهما مدخلية في ثقل الميزان و خفّته بوضعهما فيه و رفعهما عنه.و يشهد به صريحا في الجملة ما قدّمنا روايتها في شرح الفصل الثّاني من الخطبة الثانية، من ثواب الأعمال عن أبي سعيد الخدرى عن النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم قال: قال اللَّه جلّ جلاله لموسى بن عمران: يا موسى لو أنّ السّماوات، و عامريهنّ عندي و الأرضين السبع في كفّة و لا إله إلّا اللَّه في كفة مالت بهنّ لا إله إلّا اللَّه.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن حضرت است در تنبيه بر تقوى و پرهيزكارى و تزهيد از اين جهان فانى باين قرار كه مى فرمايد:حمد بيقياس معبود بحقّيرا سزاست كه وصل كننده است حمد را بنعمتها، و پيوند كننده است نعمتها را بشكر، حمد مى كنيم بر نعماء او همچنان كه سپاس مى كنيم بر بلاء او، و طلب اعانت مى كنيم از او بر اين نفسهائى كه دير حركت كننده اند از آنچه مأمور شده اند بأو شتابنده اند بسوى آنچه نهى گشته اند از آن، و استغفار مى كنيم از او از آنچه كه احاطه كرده بأو علم آن، و شمرده است او را كتاب آن علمى كه كوتاه نيست از چيزى، و كتابى كه ترك كننده نيست چيزى را و ايمان مى آوريم او را مثال ايمان كسى كه ديده باشد غيبها را بعين اليقين، و واقف بشود بچيزى كه وعده داده شده است از أحوال يوم الدّين، ايمانى كه نفى كند اخلاص آن شرك را از دلها، و زايل نمايد يقين او شكّ را از قلبها، و شهادت مى دهيم باين كه نيست هيچ معبود بحقّى بجز خدا در حالتى كه يكتا است شريك نيست او را، و باين كه محمّد بن عبد اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله بنده پسنديده و پيغمبر برگزيده او است، شهادتينى كه بلند مى گردانند گفتار پاكيزه را و رفع ميكنند عمل صالح را در حالتى كه سبك نمى شود ميزانى كه نهاده شوند آن دو شهادت در او و سنگين نمى شود ميزاني كه برداشته شوند آن دو شهادت از آن.  
بخش ۲ : وصف تقوا و متقین [منبع]

أُوصِيكُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّتِي هِيَ الزَّادُ وَ بِهَا الْمَعَاذُ، زَادٌ مُبْلِغٌ وَ مَعَاذٌ مُنْجِحٌ، دَعَا إِلَيْهَا أَسْمَعُ دَاعٍ وَ وَعَاهَا خَيْرُ وَاعٍ، فَأَسْمَعَ دَاعِيهَا وَ فَازَ وَاعِيهَا.
عِبَادَ اللَّهِ، إِنَّ تَقْوَى اللَّهِ حَمَتْ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ مَحَارِمَهُ وَ أَلْزَمَتْ قُلُوبَهُمْ مَخَافَتَهُ، حَتَّى أَسْهَرَتْ لَيَالِيَهُمْ وَ أَظْمَأَتْ هَوَاجِرَهُمْ، فَأَخَذُوا الرَّاحَةَ بِالنَّصَبِ وَ الرِّيَّ بِالظَّمَإِ، وَ اسْتَقْرَبُوا الْأَجَلَ، فَبَادَرُوا الْعَمَلَ وَ كَذَّبُوا الْأَمَلَ، فَلَاحَظُوا الْأَجَلَ.

وَعَاهَا : آن را فهميد و حفظ كرد.
حَمَت : بازداشت، منع كرد.
الْهَوَاجِر : جمع «هاجرة»، شدت گرماى روز.
النَّصَبَ : سختى، تعب. 
مُنجِح : بهدف رساننده
وَاعِى : فهمنده و حفظ كننده
حَمَت : حفظ كرد
أسهَرَت : بيدار نموده است
نَصَب : زحمت و خستگى 
۲. سفارش به تقوى:
اى بندگان خدا شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم، كه زاد و توشه سفر قيامت است. تقوا توشه اى است كه به منزل رساند، پناهگاهى است كه ايمن مى گرداند. بهترين گوينده آن را به گوش مردم خوانده و بهترين شنونده آن را فرا گرفت، پيامبرى كه بهتر از هر كس سخن را به گوش مردم رساند. پس خواننده، دعوت خود را به خوبى شنواند، و شنونده خود را رستگار گرداند.
اى بندگان خدا همانا تقواى الهى دوستان خدا را از انجام محرّمات باز مى دارد، و قلب هايشان را پر از ترس خدا مى سازد، تا آن كه شب هاى آنان با بى خوابى و روزهايشان  با تحمل تشنگى و روزه دارى، سپرى مى گردد، كه آسايش آخرت را با رنج دنيا و سيراب شدن آنجا را با تحمل تشنگى دنيا به دست آوردند. اجل و مرگ را نزديك ديده و در اعمال نيكو شتاب كرده اند، آرزوهاى دنيايى را دروغ خواندند و مرگ به درستى نگريستند.
 
(7) بندگان خدا شما را سفارش ميكنم بتقوى و ترس از خدا كه آن تقوى توشه (سفر آخرت) و پناه (از عذاب) است، توشه اى است كه (دارنده اش را بمنزل) مى رساند، و پناهى است كه (از سختيها) مى رهاند،
(8) شنواننده ترين دعوت كننده (رسول اكرم) مردم را بآن دعوت فرمود، و بهترين درك كننده (امام عليه السّلام) آنرا درك كرد (و بآن عمل نمود) پس دعوت كننده آنرا شنوانيد، و درك كننده آن رستگار گرديد.
(9) بندگان خدا، تقوى و ترس از خدا و دوستان خدا را از ارتكاب حرام باز مى دارد، و خوف و ترس (از عذاب را) در دلهاشان قرار مى دهد، بطوريكه آنان را در شبها (براى نماز) بيدار و در شدّت گرمى روزها (براى روزه) تشنه نگاه مى دارد، پس آسايش (آخرت) را برنج (دنيا) و سيرابى (آنروز) را به تشنگى (امروز) تبديل نمودند، و مرگ را نزديك دانسته بانجام عمل نيكو شتافتند، و آرزو را دروغ پنداشته بسر رسيدن عمر را در نظر گرفتند.
 
اى بندگان خدا، شما را به تقوا سفارش مى كنم كه تقوا توشه و پناهگاه است. توشه اى است كه ما را به منزل مى رساند و پناهگاهى است، رستگارى دهنده. بهترين دعوت كنندگان كه سخن خود به گوش همگان رسانيد، مردم را به تقوا دعوت كرد. و آنكه سخن او دريافت، بهترين درك كننده بود. پس دعوت كننده، دعوت خويش به گوشها رسانيد و شنوندگان از آن دعوت رستگار شدند.
اى بندگان خدا، تقوا دوستان خدا را از ارتكاب حرامها نگه داشته و ترس از خدا را در دلهايشان نشانده است، به گونه اى كه، شبها بيدارشان مى دارد و وا مى داردشان كه روزهاى گرم را در تشنگى سپرى سازند. اينان راحت آن جهان را با رنج اين جهان به دست آورده اند و اگر در اين سراى تشنه اند، در آن سراى سيراب اند. مرگ را نزديك انگاشتند و به انجام دادن عمل نيكو مبادرت ورزيدند و آرزوها را دروغ شمردند و مرگ را از نظر دور نداشتند.
 
اى بندگان خدا! شما را به تقوا سفارش مى کنم، که هم زاد و توشه (سفر آخرت) است و هم پناهگاه (در برابر عذاب الهى)، زاد و توشه اى که انسان را به مقصد مى رساند، و پناهگاهى که او را (از خطرات) رهايى مى بخشد. دعوت کننده اى که سخنانش از همه مؤثرتر است به سوى آن دعوت کرده (خداوند و پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) و همه انبيا و اوليا) و بهترين حافظ (همه عالمان دينى و پرهيزگاران)، آن را نگهدارى و پاسدارى نموده است، اين دعوت کننده به تقوا، دعوت خويش را به گوش همگان رسانيده، و پاسدار آن، در کار خود پيروز بوده است.
اى بندگان خدا! (بدانيد) تقواى الهى دوستان خدا را از ارتکاب گناهان باز داشته، و قلوبشان را قرين خوف و خشيّت ساخته، تا آن جا که شبهايشان را بيدار، و روزهايشان را گرم و سوزان کرده است، آنها (شب زنده دارند و روزه دار)، مشقت را به جاى استراحت و تشنگى را به جاى سيرابى پذيرفته اند، سرآمد زندگى را نزديک مى دانند، از اين رو در انجام اعمال نيک شتاب دارند و آرزوهاى دور و دراز را دروغ مى شمرند، از اين رو همواره پايان زندگى و مرگ را در نظر دارند.
 
بندگان خدا شما را وصيّت مى كنم به تقوى، و ترس از خدا، كه توشه راه است، و در معاد -شما را- پناهگاه است. توشه اى كه به منزل رساند، پناهگاهى كه ايمن گرداند. آن كه بدان خواند، بهتر از همه دعوت را به گوش -مردم- رساند، و آن كه فرا گرفت بهتر از هر كس سخن را در گوش كشاند، پس خواننده دعوت خود را شنواند، و شنونده خود را رستگار گرداند.
بندگان خدا، پرهيز از نافرمانى خدا دوستان او را از در افتادن در حرامهاى او نگاهداشته است، و دل آنان را با ترس وى همراه داشته است، چندان كه شبها بيدارشان مى دارد، و روزهاى گرم را با تشنگى بر آنان به سر مى آرد. آسايش عقبى را با رنج دنيا به دست آورده اند، و سيرابى -آنجا- را با تشنگى خوردن -در اينجا-. اجل را نزديك ديده اند و در عمل پيشدستى كرده اند. آرزو را دروغ خواندند -و براى آن نزيستند-، و مرگ را -حقيقت ديدند- و بدان نگريستند.
 
اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم كه توشه سفر است و پناهگاه: توشه اى است رساننده به مقصود، و پناهگاهى است رهاننده، كه شنواننده ترين دعوت كنندگان به آن دعوت نموده، و بهترين حفظ كننده آن را حفظ كرده، دعوت كننده اش آن را به گوش رساند، و حفظ كننده اش رستگار شد.
بندگان خدا، تقواى الهى اولياء خدا را از دچار شدن به حرامها باز داشت، و دلهايشان را ملازم ترس از خدا كرد، تا جايى كه آنان را به شب زنده دارى واداشت، و در گرماى روز موفق به روزه نمود، پس راحتى فردا را با سختى امروز، و سيراب شدن فردا را با تشنگى امروز به دست آوردند، مرگ را نزديك دانستند پس به انجام عمل شتافتند، و آرزو را تكذيب كردند پس مرگ را در نظر آوردند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 95-92 برترين فضيلت انسان:امام (عليه السلام) بعد از مقدمه متين و محکم و حساب شده اى که در بخش اوّل اين خطبه بيان فرمود در اين بخش به سراغ مهمترين فضيلت انسان ها مى رود که همان تقوا است. نخست به آثار اخروى آن اشاره کرده مى فرمايد: «اى بندگان خدا ! شما را به تقوا سفارش مى کنم که زاد و توشه (سفر آخرت) است و هم پناهگاه (در برابر عذاب الهى)، زاد و توشه اى که انسان را به مقصد مى رساند، و پناهگاهى که او را (از خطرات) رهايى مى بخشد» (أُوصِيکُمْ، عِبَادَ اللهِ، بِتَقْوَى اللهِ الَّتي هِيَ الزَّادُ وَبِهَا الْمَعَاذُ: زَادٌ مُبْلِغٌ، وَمَعَادٌ مُنْجِحٌ).بديهى است انسان در سفرهاى طولانى و پر خوف و خطر نياز به دو چيز دارد : زاد و توشه کافى و منزلگاه هايى که او را از خطرات حفظ کند.همان گونه که قرآن مجيد مى فرمايد: « (وَتَزَوّدوُا فَإنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى); زاد و توشه برگيريد و بهترين زاد و توشه، تقواست»(1) و در داستان يوسف (عليه السلام) هنگامى که بر لب پرتگاه گناه قرار گرفت، از نيروى تقوا براى نجات خود، استفاده کرد، قرآن مى گويد: « (قَالَ مَعَاذَ اللهِ); گفت به خدا پناه مى برم»(2) و راستى تقوا پناهگاهى است، مطمئن و محکم، در برابر سيل خروشان هواى نفس و وسوسه هاى شياطين و پناهگاهى است براى نجات از آتش دوزخ در قيامت و بهترين زاد و توشه ها براى اين سفر پرخوف و خطر است.سپس براى بيان اهميّت تقوا مى افزايد: «دعوت کننده اى که سخنانش از همه نافذتر است به سوى آن دعوت کرده (اشاره به خداوند يا پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) يا همه انبيا و اوليا است) و بهترين نگهدارنده، آن را نگهدارى و پاسدارى نموده است (اشاره به همه پرهيزکاران و پيروان مکتب انبياست) آرى دعوت کننده به سوى تقوا، دعوت خود را به گوش همگان رسانيد و پاسدار آن در کار خود پيروز شد» (دَعَا إلَيْهَا أَسْمَعُ دَاع، وَ وَعَاهَا خَيْرُ وَاع. فَأَسْمَعَ دَاعِيهَا، وَ فَازَ وَاعِيَها).در جمله هاى بالا خوانديم که دعوت کننده به تقوا بهترين دعوت کنندگان بود همان طور که پاسدار تقوا بهترين پاسدار است.بعضى گفته اند: منظور از دعوت کننده به تقوا ذات پاک خداوند يا شخص پيغمبر اسلام (صلى الله عليه وآله) بود که از سوى خدا سخن مى گفت و منظور از پاسدار تقوا على (عليه السلام) است ولى بعيد نيست که هر دو، مفهوم عامى داشته باشد که همه دعوت کنندگان راستين و بزرگ به تقوا و پاسداران آنرا شامل شود هر چند سرچشمه اصلى، ذات پاک خدا و پيامبر او و امام المتقّين على ابن ابى طالب (عليه السلام)است.سپس امام (عليه السلام) به آثار بسيار پرارزش تقوا در بندگان خاص خدا پرداخته چنين مى فرمايد: «اى بندگان خدا ! تقواى الهى دوستان خدا را از ارتکاب گناهان باز داشته و قلبهايشان را قرين خوف و خشيّت ساخته، تا آن جا که شبهايشان را بيدار و روزهايشان را گرم و سوزان کرده است» (عِبَادَ اللهِ، إنَّ تَقْوَى اللهِ حَمَتْ(3) أَوْلِيَاءَ اللهِ مَحَارِمَهُ، وَأَلْزَمَتْ قُلُوبَهُمْ مَخَافَتَهُ، حَتَّى أَسْهَرَتْ لَيَاليَهُمْ، وَأَظْمَأَتْ هَوَاجِرَهُمْ(4)).بديهى است دو تعبير بالا که درباره روز و شب شده، دو تعبير کنايى لطيف است و منظور شب زنده دارانى است که در دل شب به پا مى خيزند و خواب را از خود دريغ داشته به راز و نياز با پروردگار مى پردازند و روزها را روزه مى گيرند و به ياد خدا هستند.اين تعبير، نشان مى دهد که تقواى الهى سرچشمه حرکت به سوى تمام خوبيها و نيکيهاست چرا که وقتى انسان در درون خود احساس مسئوليت کند حرکت او به سوى اطاعت اوامر الهى و ترک معاصى آغاز مى شود، و شب زنده داريها و روزه گرفتنها بخشى از آثار اين خدا ترسى باطنى است که نامش تقوا است.و در ادامه سخن مى افزايد : «آنها (در طريق عبوديّت پروردگار) مشقت را به جاى راحتى و تشنگى را به جاى سيرابى پذيرفته اند، سرآمد زندگى را نزديک مى دانند به همين دليل در انجام اعمال نيک شتاب دارند، و آرزوهاى دور و دراز را دروغ مى شمرند، از اين رو همواره پايان زندگى و مرگ را در نظر دارند» (فَأَخَذُوا الرَّاحَةَ بِالنَّصَبِ(5)، والرِّيَّ(6) بِالظَّمَاءِ; وَاسْتَقْرَبُوا الاَْجَلَ فَبَادَرُوا الْعَمَلَ، وَکَذَّبُوا الاَْمَلَ فَلاَحَظُوا الاَْجَلَ).آرى در آن هنگام که راحت طلبان خوش گذران، آلوده انواع گناهانند آنها براى نجات از گناه و انجام مسئوليتها از آسايش چشم مى پوشند، آنها همچون فريفتگان دنيا نيستند که در دام آرزوهاى دور و دراز گرفتار شوند و گذشتن ساعات و روزها و پايان عمر را به فراموشى بسپارند.جمله هاى «فَبَادَرُوا» و «فَلاَحَظُوا» در واقع نتيجه و معلول جمله هاى «وَاسْتَقْرَبُوا» وَ «کَذَّبُوا» مى باشد يعنى آن کسى که سرآمد عمر را نزديک مى بيند، به عمل مى پردازد و آن کسى که آرزوها را تکذيب مى کند به ياد مرگ است، البتّه تحمل ناراحتيهاى اين جهان سبب آرامش و آسايش جاودان آنها مى شود آن گونه که امام (عليه السلام) در جاى ديگر مى فرمايد : «صَبَرُوا أَيَّاماً قَصِيرَةً أَعْقَبَتْهُمْ رَاحَةً طَوِيلَةً; آنها (پرهيزگاران) ايّام کوتاهى را شکيبايى کردند و اين کار راحتى طولانى براى آنها فراهم ساخت»(7).* * *پی نوشت:1. بقره، آيه 197.2. يوسف، آيه 23.3. «حمت» از مادّه «حمايت» به معنى بازداشتن و جلوگيرى کردن است لذا به کسانى که از دشمنان و مخالفان کسى جلوگيرى مى کنند حامى گفته مى شود.4. «هواجر» جمع «هاجرة» به معنى وسط روز در هواى گرم و داغ است.5. «نصب» به معنى رنج و تعب است.6. «الرىّ» به معناى سيراب شدن آمده است.7. خطبه، 193 (همّام). 
شرح علامه جعفری«اوصيكم عباد الله، بتقوي الله التي هي الزاد و بها المعاذ: زاد مبلغ و معاذ منجح. دعا اليها اسمع داع، و وعاها خير واع. فاسمع داعيها، و فاز واعيها» (اي بندگان خدا، شما را به تقواي الهي توصيه ميكنم كه تنها توشه‌ي معاد است و تنها وسيله‌ي پناهندگي بخدا. توشه‌ايست رساننده به مقصد و وسيله‌ي پناهي است واصل كننده به هدف مطلوب. دعوت نموده است بسوي آن تقوي شنونده‌ترين دعوت كنندگان و پذيرفته است آنرا بهترين پذيرندگان. پس دعوت كننده‌اش آنرا شنوانيد و پذيرنده‌اش به هدف نائل گشت.)فقط تقوي به معناي صيانت تكاملي ذات است كه شايسته توشه بودن براي حيات معقول است كه آغازش بيداري از خواب در گهواره‌ي طبيعت است و نهايتش ورود به عرصه‌ي سعادت ابدي.در مجلدات گذشته‌ي اين تفسير مباحثي را پيرامون توصيف ماهيت و لوازم تقوي متذكر شده‌ايم و همانگونه كه آيات شريفه‌ي قرآن مجيد با كمال صراحت تذكر ميدهد براي حركت در مسير حيات معقول، تقوي كه تنها ملاك كرامت انساني در پيشگاه خدا است -«ان اكرمكم عند الله اتقاكم» وسيله‌ي منحصري است كه هيچ حقيقتي ديگر نميتواند نتيجه‌ي آنرا بوجود بياورد. لذا نفس آدمي با صيانت تكاملي ذات كه تقوي ناميده ميشود، ميتواند مقصد جاوداني خود را پيش بگيرد و مخاطب به «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي» بوده باشد. (اي نفس نائل بمقام اطمينان، برگرد بسوي پروردگارت در حاليكه تو از او خشنود و او از تو راضي است).بحثي در اقسام سه گانه صيانت: صيانت حيات، سيانت ذات مطلوب و صيانت تكاملي ذات:اگر چه در مباحث گذشته مسائل متعددي را پيرامون تقوي مطرح نموده‌ايم و حتي تفسيري اجمالي درباره‌ي همين مفهوم (صيانت تكاملي ذات) كه همان تقوي است، متذكر شده‌ايم. با اينحال بدانجهت كه اين اصلاح را بعنوان تعريف يا توصيفي جديد درباره‌ي تقوي مي‌آوريم، لذا نيازي به توضيح آن احساس ميشود كه در مباحث گذشته و آينده مورد بهره‌برداري قرار بگيرد. در اين مبحث براي توضيح صيانت تكاملي ذات، اقسام سه گانه را از نظر ميگذاريم:1- صيانت حيات همانگونه كه ميدانيم هر جانداري از ساده‌ترين جانداران گرفته تا پيچده‌ترين و كاملترين آنها كه عبارتست از انسان، ميخواهد حيات خود را با هر وسيله‌اي كه ممكن است از تباهي و نيستي و حتي كوچكترين اختلال حفظ نمايد. اين فعاليت (صيانت حيات) در حيوانات غير انسان بجهت محدوديت هويت و عوامل و وسايل ادامه‌ي حيات، ساده‌تر و محدودتر ميباشد، در صورتيكه انسان بجهت داشتن ابعاد و نيروهاي فراوان و استعدادها و هويت بسيار گسترده و عميق حيات، ميتواند فعاليتهاي متنوعي براي صيانت آن داشته باشد. بديهي است انسان باضافه‌ي صيانت حيات دو نوع فعاليت براي صيانت ذات خود دارد كه ميتوان آنها را با دو اصطلاح صيانت ذات مطلوب و صيانت تكامل ذات مطرح نمود.2- صيانت ذات مطلوب اين نوع صيانت را با اصطلاحات ديگري نيز ميتوان مورد تحقيق قرار داد مانند صيات ذات ايده‌آل يا صيانت خود ايده‌آل، صيانت من ايده‌آل. توضيح اين نوع صيانت بدين قرار است كه هر انساني با داشتن مغز سالم و روان معتدل، كوشش جدي در راه صيانت ذات يا بعبارات اصطلاحي (صيانت خود ايده‌آل)، (صيانت من ايده‌آل) مبذول ميدارد. معناي ذات مطلوب همانگونه كه از لفظ آن برمي‌آيد، شخصيتي است كه انسان مي‌خواهد داراي آن بوده باشد، مانند شخصيت ادبي (ذات ادبي)، شخضيت هنري (ذات هنري)، شخصيت علمي (ذات علمي)، نظامي، قضائي، مديري، سياسي و غيرذلك. و چنانكه روشن است صفات مزبور پس از رسوخ در ذات (شخصيت يا خود، يا من) حالت منش بخود مي‌گيرند. اين دو نوع صيانت: (صيانت حيات) (و صيانت ذات مطلوب) وارد منطقه‌ي ارزشها نبوده و دو امر كاملا طبيعي ميباشند. درباره‌ي هر دو نوع صيانت، مباحثي فراوان بوسيله‌ي صاحبنظران صورت گرفته است كه در اينجا مورد بحث ما نيست. اينك مي‌پردازيم به نوع سوم كه عبارتست از صيانت تكاملي ذات.3- صيانت تكاملي ذات در آغاز اين مبحث گفتيم كه تقوي عبارتست از صيانت تكاملي ذات. اين اصطلاح كه اينجانب بتازگي آنرا به عنوان معرف اجمالي تقوي بكار ميبرم، احتياج به توضيحي دارد كه بقرار زير است: اين مطلب براي همه ثابت شده است كه بعد يا ابعاد شخصيت دروني انسان در مجراي تحول و دگرگوني قرار مي‌گيرد. چند دليل علمي ميتواند اين تحول در شخصيت يا (من يا خود) را اثبات نمايد. كه روشنترين آنها اينست: هر كسي ميتواند در دورانهاي مختلف تبدل و تحولاتي را شاهد باشد كه در درون او انجام مي‌گيرد. اين يك احساس مستقيم دروني است كه همگان ميتوانند از آن برخوردار باشند. انسان زماني حالت بدبيني دارد و زمان ديگر حالت خوش بيني به روحيه‌ي او غلبه مينمايد. روزي هست كه انسان سخت به مال دنيا مي‌چسبد روزي ديگر شهوتراني سر راه او را مي‌گيرد روزي ديگر فرا مي‌رسد كه شهرت پرستي تمام سطوح درون او را اشغال مينمايد. گاهي مي‌شود كه اصول عالي ارزشهاي انساني بهيچ وجه براي او نيست، گاهي ديگر آماده است كه در راه يكي از آن اصول از جان خود بگذرد. عروض اين دگرگوني‌ها براي انسان قابل ترديد نيست و اين خود دليل روشني براي اثبات استعداد انعطاف شديد انسان در طول عمري كه سپري مي‌كند به كيفيت گوناگون ذهني و رواني و رفتاري ميباشد. و با نظر دقيق در استعداد انعطاف پذيري انسان معلوم مي‌شود همانگونه كه انعطاف ميتواند آدمي را از امتيازات والاي روحي ملكوتي به مراحل پست حيواني تنزل بدهد، همين استعداد ميتواند وي را به عالي‌ترين مراحل ممكن از رشد و كمال نائل بسازد.تقوي كه عبارتست از صيانت تكاملي ذات، جلوگيري شديد از برخورداري از استعداد انعطاف بطرف پليدي‌ها و خودكامگي‌ها، و به فعليت رساندن استعداد اعتلاء ذات در مسير حيات معقول رو به جاذبه كمال مطلق. اگر كسي به اين نوع صيانت ذات توفيق نيابد، اولين چيزي را كه از دست خواهد داد هويت شخصيتي خويش است. اين از دست دادن به آن معني نيست كه وجود او به عدم مبدل گردد، بلكه هويت شخصيت كسي كه خود را از تقوي (صيانت تكاملي ذات) محروم نموده است، مانند ماده‌ي قابل انحلال در مايع (مانند شكر و نمك و غيرذلك) در وسائل زندگي محلول ميشود و از فعاليت مي‌افتد. اين شخصيت كه همان نفس فطري اولي است كه در گذرگاه ابديت به ثمر رسيده و بوسيله‌ي تقوي ذات خود را با صيانت تكاملي براي ورود به لقاءالله در ابديت آماده كرده است، همان شخصيت است كه بقول اميرالمومنين عليه‌السلام در ارتباط با خدا بوسيله‌ي تقوي (صيانت تكاملي ذات) خود را در جاذبه‌ي پناهندگي بخدا قرار داده است.سپس ميفرمايد: ميدانيد چه كسي انسانها را به تقوي دعوت نموده است و چه كسي شايسته دعوت كردن به تقوي است؟ كسي كه خود او شنونده‌ترين انسانها است از منادي اصلي تقوي، كه خدا است و سپس شنونده‌ترين انسانها است از منادي درون خويشتن كه عقل سليم و وجدان پاك او است. پذيرنده‌ي تقوي كيست؟ كسي است كه بهترين پذيرندگان است، زيرا هيچ حقيقتي مانند تقوي براي پذيرفتن شايسته نيست، چنانچه ذات پاك آدمي (نفس فطري اولي او) بهيچ چيزي نيازمندتر از صيانت تكاملي ذات نميباشد. بهمين علت است كه دعوت كننده بسوي تقوي كه دو حجت ظاهري و باطني (پيامبران و اوصياء در ظاهر و عقل سليم و وجدان پاك در باطن) است، اين عامل سازنده را براي همه ابلاغ نموده‌اند و از طرف ديگر، شنونده و پذيرنده‌ي اين عامل سارنده بحد كمال خود رسيده و رستگار شده است.****«عباد الله، ان تقوي الله حمت اولياء الله محارمه، و الزمت قلوبهم مخافته، حتي اسهرت لياليهم، و اظمات هواجرهم، فاخذوا الراحه بالنصب، و الري بالظماء. و استقربوا الاجل، فبادروا العمل، و كذبوا الامل فلا حظو الاجل» (اي بندگان خدا، قطعي است كه تقواي الهي اولياي خدا را از ارتكاب محرماتش باز ميدارد و خوف الهي را به دلهاي آنان ملازم مي‌نمايد تا آنانرا به بيداري در شب و به تحمل تشنگي در روزهاي گرم وادار كرد. آنان آسايش در آخرت را با قبول مشقت در دنيا بدست آوردند. و سزايي (از چشمه‌سارهاي ابديت را) با قبول تشنگي در اين دنياي گذران دريافتند هم آنان پايان عمر را نزديك تلقي نمودند و در نتيجه به عمل پيشدستي كردند و آرزو را تكذيب و پايان روزگار را كه مرگ است، ديدند).مختصات صيانت تكاملي ذات:اميرالمومنين عليه‌السلام در سخنان مباركشان بطور فراوان به تقوي و مختصات آن اشاره فرموده است. ما در تفسير جملات فوق، نخست يك مقدمه مختصر در توضيح اصرار بسيار فراوان آن حضرت به تحصيل تقوي بيان مينمائيم و سپس مختصاتي را كه در اين خطبه براي تقوي فرموده‌اند متذكر مي‌شويم. مقدمه اينست كه در طول تاريخ و در جوامع بشري شماره‌ي آنان كه به عظمت نفس (ذات) آدمي پي برده باشند بسيار اندك است. جريان امر چنين است كه اكثريت قريب به اتفاق مردم بدون اطلاع حقيقي از عظمت نفس و استعدادها و سرمايه‌هاي فوق ارزش آن، زندگي را بسر ميبرند. اداره‌ي شئون زندگي طبيعي آنهم در قالبي كه فرهنگ تقليدي و عوامل جبري محيط و اجتماع و سيطره‌ي خشن و انعطاف ناپذير سياستهاي ماكياولي، مجالي نميدهد كه يك انسان معمولي بتواند به تحصيل اطلاع از نفس و استعدادها و سرمايه‌ها و طرق به فعليت رساننده‌ي آنها بپردازد. حتي ميتوان گفت: اجزاء تشكيل دهنده‌ي قالب پيش ساخته، گاهي بقدري درخشندگي يا قدرت جبري دارد كه اصلا انسان، اطلاعي از اين ندارد كه داراي (من)، (خود)، (شخصيت)، (نفس)، (روح) حتي تعقل و انديشه و احساسات برين نيز ميباشد.وقتي كه اكثريت قريب به اتفاق اين نوع بزرگ از جانداران كه انسان ناميده شده و فرياد ترقي و تعالي و تكاملش باصطلاح معمولي گوش فلك را كر كرده است باين اندازه از ذات خويشتن در غفلت بسر ببرد، آيا تكليف ضروري الهي انسانها اين نيست كه به هر شكلي و وسيله‌اي كه ممكن باشد اين غفلت زدگان را بخود باز گردانند، باشد كه لحظاتي هم براي تحصيل آشنائي با خويشتن بنشينند. البته طبيعي است كه قدرت پرستان خودكامه‌ي جوامع به هر وسيله‌اي كه در اختيار داشته باشند، نگذارند حتي يك انسان ولو براي يك دقيقه با خويشتن خلوت كند، زيرا اولين ثمره‌ي اين خلوت كردن و آشنائي با نفس خويشتن او را با اشخاص و مقامات و سياستهاي ماكياولي كه او را از نفس خويشتن گريزانده و از خود بيگانه‌اش كرده‌اند، آشنا خواهد ساخت، يعني انسان خواهد فهميد كه چه كساني و كدامين مقامات و جريانات است كه او را از خويشتن جدا كرده و بيگانه ساخته است. و به هر حال علت اصرار و تاكيد اميرالمومنين عليه‌السلام و همه‌ي انبياي عظام الهي بر تحصيل تقوي، معلول همين ضرورت شناخت انسان درباره‌ي خويشتن و رساندن آن به هدف اعلاي زندگي ميباشد. اما برخي از مختصات تقوي كه در جملات مورد تفسير آمده است عبارت است از:1- منع مردمان وارسته الهي از ارتكاب محرمات. يعني يكي از مختصات تقوي اينست كه مردمان وارسته الهي را از ارتكاب محرمات جلوگيري مي‌كند زيرا برخلاف بعضي از متفكرنماها كه از تكليف مي‌گريرند و براي توجيه حالت رواني خود فلسفه مي‌بافند هر چيزي كه در شريعت اسلامي حرام گشته است، قطعا يا موجب ضرر جسماني است مانند خوردن و آشاميدن مواد مضر و يا موجب ضرر روحي است مانند ارتكاب شهوات بدون انطباق با قانون و همچنين قمار و دروغ و قتل نفس و غيرذلك. انسان وارسته‌ي الهي براي صيانت تكاملي ذات از اين عوامل تباه‌كننده كه در شرع مقدس از ارتكاب آنها جلوگيري شده است، اجتناب مي‌ورزد.2- خوف خداوندي در دلهاي آنان جايگزين شده است. منظور از خوف خداوندي در هر جا كه از آيات قرآني يا سخنان اميرالمومينن و ديگر ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام آمده باشد، ترس به آن معناي متداول نيست كه عبارتست از نوعي انقباض رواني كه از قرار گرفتن در سلطه‌ي شكننده‌ي يك موجود نيرومند بدون اينكه قدرتمند شايستگي و صلاحيت آن شخص را كه مي‌ترسد براي ترساندن در نظر بگيرد و بدون آگاهي به معناي سلطه و ارزيابي آن، و اينكه قدرتمند ذاتا بايد ناتوان را از بين ببرد! مانند ترس خرگوش از شير، ترس آهو از پلنگ و ترس انسانهاي ضعيف از قدرتمندان كه بدون توجه بمعناي ضعف و قدرت، و بدون توجه به مسئوليت در برابر انسانها و غيرذلك. خداوند آن موجود قوي و داراي سلطه‌ي مطلقه است كه موجودات توانا و ناتوان را خود او آفريده است و حكمت بالغه خداوندي همان فيض را كه به موجودات نيرومند افاضه فرموده است، به موجودات ناتوان نيز عنايت فرموده است. همچنين آفرينش مخلوقات چه توانا و چه ناتوان بر مبناي حكمت عاليه و مشيت بالغه‌ي ربوبي است كه به جز خير و صلاح مخلوقات بجريان نيفتاده است. بنابراين ترس بشر از خداوند سبحان بمعناي آن نيست كه خود قدرت و سلطه ذاتا مقتضي پايمال كردن ناتوان است، و نه از براي آنست كه اگر بشر ناتوان را از بين ببرد و يا حيات او را مختل بسازد و دچار نقص كند نفعي بخدا ميرسد و يا ضرري از او دفع ميشود!!نتيجه‌ي اين تحقيق چنين است كه ترس و خوفي كه انسان از خدا بايد داشته باشد به دو موضوع مستند است.الف- علم و قدرت مطلقه‌ي الهي بطوري كه هيچ چيزي از علم او مخفي نيست و هيچ چيزي هم نميتواند از حيطه‌ي حكومت او فرار كند و لا يمكن الفرار من حكومته (و فرار از حكومت خداوندي امكان‌پذير نيست)ب- پيروي تمامي حركات دروني و عضوي بشري از قاعده‌ي (عليت) و (عمل و عكس‌العمل) اين دو قاعده به اضافه‌ي اينكه مورد مشاهده تجربي همگان است مورد تاكييد قرآن مجيد و ديگر منابع اصلي اسلام نيز ميباشد مانند: فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره. و من يعمل مثقال ذره شرا يره (پس هر كس بمقدار وزن يك ذره خير بجاي بياورد خواهد ديد. و هر كس بمقدار وزن يك ذره شر انجام بدهد خواهد ديد) پس اگر انسان بترسد فقط بايد از نتايج اعمال خود بترسد نه از خدا، زيرا او بهيچ وجه بر بندگانش ستم روا نميدارد. دو موضوع فوق سبب ميشود كه انسان از خدايش بترسد- ترس با آن تفسيري كه متذكر شديم.برخي از مختصات ترس از خدا بقراريست كه اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير بيان مي‌فرمايد.1- شبهاي مردمي كه از خدا مي‌ترسند به بيداري ميگذرد، اين بيداري در فكرت و عبادت صورت مي‌گيرد و عامل لطافت و تقويت روحي ميگردد.2- امساك و خودداري در گرماي روز از آشاميدن آب سرد و گوارا (مانند ايام ماه مبارك رمضان) و از ديگر لذائذي كه بر قواي حيواني مي‌افزايد و از حركت روحاني و فعاليتهاي مغزي سازنده جلوگيري مينمايد.3- آنان كه خوف خدا در دلهايشان راه يافته است پايان زندگي را نزذيك تلقي مينمايند و گذشت زمان را با سرخوشي‌ها و آرزوها و آمال بي‌اساس كند نميكنند، سرعت حركت زمان مفهوم حقيقي خود را براي آنان آشكار ساخته است و مي‌فهمند كه اگر به سازندگي صحيح خویشتن نپردازند روزي سرعت گذشت زمان را خواهند فهميد كه آب از سر و كار از كار احساس سرعت زمان گذشته است. در اين موقع با احساس خسارت روبرو خواهد بود:بدنامي حيات دو روزي نبود بيش           آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشتيك روز صرف بستن دل شد باين و آن            روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت4- احساس سرعت گذشت زمان بجاي اينكه آنان را به افسردگي و نوميدي يا سرخوشي و دم غنيمت شمردن وادار كند، به مسابقه و تكامل براي اعمال صالحه تحريك نموده و در مسير گرديدن تكاملي قرار داد.5- آنان به سبب آن نعمت بزرگ الهي يعني خوف و خشيت از خداوند، حقيقت آرزوهاي بي‌اساس را كه خود را به شكل واقعيات براي انسانها نمايش مي‌دهند، دريافتند و آنها را از درون خود راندند و پايان حيات را درك و براي ايصال حيات به هدف خود برخاستند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )7- چون منظور آن حضرت از اين كه تقوا توشه و پناه است، آن زاد و توشه اى است كه انسان را در سفر آخرت به سر منزل مقصود مى رساند، و به وسيله آن در قيامت رستگار مى شود، لذا بيان خود را به همين گونه توضيح داده است.8- در جمله «دعا إليها أسمع داع»:منظور كسى است كه در رسانيدن نداى حقّ به گوش مردم، و دعوت و تبليغ از هر كس سخت كوشتر و جدّيتر بوده، و او پيامبر اكرم (ص) است، و مراد در جمله وعاها خير واع كسانى است كه بى درنگ به قبول دعوت إلهى شتافتند، و در ميان آدميان، بهترين پذيرندگانند.9- وجود تقوا در دوستان خدا آثار و نشانه هايى دارد كه امام (ع) آنها را بيان كرده، و اين كه شبها را به بيدارى، و روزهاى گرم را به تشنگى توصيف فرموده به اين سبب  است كه شب و روز ظرف زمانند يعنى شب را براى نماز به بيدارى، و روزهاى گرم را براى روزه با تشنگى مى گذرانند.  بنا بر اين مجازا صفت مظروف به ظرف داده شده است، چنان كه گفته مى شود: «نهاره صائم و ليله قائم» يعنى روزش روزه، و شبش بر پا ايستاده است. در جمله «فأخذوا الرّاحة» منظور آسايش آخرت است. و نصب، عبارت است از رنج تن به سبب قيام در شب كه با تحمّل اين رنج، آسايش آن جهان را به دست آورده اند، و با صبر در برابر تشنگى روزه قابليّت سير آب شدن از چشمه سلسبيل را يافته اند. و «فا» در واژه هاى «فبادروا و لا حظوا» براى تعليل است زيرا نزديك دانستن مرگ، مستلزم كار و كوشش براى آن و زندگى پس از آن است. همچنين پوچ شمردن آرزوها و بريدن از آنها موجب اين است كه مرگ پيوسته در برابر چشم باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 52 أوصيكم عباد اللَّه بتقوى اللَّه الّتي هي الزّاد، و بها المعاد، زاد مبلّغ، و معاد منجح، دعا إليها أسمع داع، و وعيها خير واع فأسمع داعيها، و فاز واعيها، عباد اللَّه، إنّ تقوى اللَّه حمت أولياء اللَّه محارمه، و ألزمت قلوبهم مخافته، حتّى أسهرت لياليهم، و أظمأت هواجرهم، فأخذوا الرّاحة بالنّصب، و الرّيّ بالظّمآء، و استقربوا الأجل فبادروا العمل، و كذّبوا الأمل، فلاحظوا الأجل.اللغة:و (المعاد) بالدال المهملة مصدر بمعنى العود أى الرّجوع إلى اللَّه سبحانه، و في بعض النسخ بالذال المعجمة بمعنى الملاذ و (النجح) بالضم الظفر بالمطلوب و انجح زيد صار ذا نجح فهو منجح و (أسمع واع) بناء أفعل ههنا من الرباعي أى أشدّ اسماعا، مثل قولهم ما أعطاه للمال و ما أولاه للمعروف و هذا المكان أقفر من غيره، أى أشدّ اقفارا، و في بعض الرّوايات: و احسن واع، بدله و (الظماء) محرّكة العطش أو شدّته و (الهواجر) جمع الهاجرة و هو كالهجر و الهجيرة نصف النهار أو من عند زوال الشمس إلى العصر، لأنّ الناس يستكنون في بيوتهم كأنهم قد تهاجروا، و شدّة الحرّ. و (الرّى) بالكسر اسم من روى من الماء و اللبن ريّا.الاعراب:و داعيها فاعل اسمع، و واعيها فاعل فاز، و الباء في قوله بالنصب و بالظماء للمقابلة.المعنى:ثمّ وصّى عليه السّلام العباد بما لا يزال يوصي به فقال: (اوصيكم عباد اللَّه بتقوى اللَّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 58 التي هي) الذّخيرة و (الزاد و بها) المرجع و (المعاد زاد) يتقوّى به إلى طيّ منازل الآخرة و سلوك سبيل الجنان (مبلّغ) إلى غاية الرّضوان (و معاد منجح) يصادف عنده الفوز و النجاح و ينال به منتهى الارباح (دعا اليها) أى إلى التقوى (أسمع داع و وعاها) أى حفظها (خير واع) يحتمل أن يكون المراد بأسمع داع هو اللَّه سبحانه، لأنّه أشدّ المسمعين اسماعا، و قد دعى إليها كثيرا و ندب إليها في غير واحد من الكتب السّماويّة و غير آية من الآيات القرآنيّة و من جملتها قوله سبحانه: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى» .و بخير واع هو الأنبياء و المرسلون أو الاعمّ منهم و من ساير المسارعين إلى داعى اللَّه الّذين هم أفضل القوابل الانسانيّة، و أن يكون المراد بأسمع داع رسول اللَّه و بخير واع نفسه عليه السّلام.و يؤيّده قوله تعالى: اذن واعية، بما روى في الكافي عن الصادق عليه السّلام قال: لما نزلت هذه الآية قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: هي اذنك يا علي. (فاسمع داعيها) أى لم يبق أحد من المكلّفين إلّا أسمعه تلك الدّعوة (و فاز واعيها) المتدبّر فيها الآخذ بها.ثمّ نبّه على آثار التقوى و خواصّها في الأولياء فقال (عباد اللَّه إنّ تقوى اللَّه حمت) أى منعت (أولياء اللَّه) من حماه سبحانه و هو (محارمه) كما قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ألا و إنّ لكلّ ملك حمى و انّ حمى اللَّه محارمه فمن رتع حول الحمى أوشك أن يقع فيه، أى قرب أن يدخله (و الزمت قلوبهم مخافته) و خشيته مجاز (حتى اسهرت لياليهم و اظمأت هواجرهم) نسبة السّهر إلى اللّيالي و الظماء إلى الهواجر من باب التوسّع و المجاز على حدّ قولهم: نهاره صائم و ليله قائم، و المراد أنّ التقوى و شدّة الخوف أوجبت سهرهم في اللّيالي للقيام إلى الصّلاة و الدّوام على المناجاة و عطشهم في الهواجر لملازمتهم بالصّيام و الكفّ عن الشراب و الطعام، فهم عمش العيون من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 59 البكاء ذبل الشفاه من الدعاء حدب الظهور من القيام خمص البطون من الصّيام، صفر الوجوه من السهر، عليهم غبرة الخاشعين. (فأخذوا الراحة) في الاخرى (بالنصب) و التعب في الدّنيا (و الرّى) من عين سلسبيل (بالظّماء) و العطش في زمان قليل (و استقربوا الأجل فبادروا العمل و كذبوا الأمل فلاحظوا الأجل) يعني أنهم عدوّا الآجال أى مدّة الأعمار قريبا، فسارعوا إلى الأعمال الصّالحة و تهيّأوا زاد الآخرة، و أنهم كذّبوا الآمال الباطلة و لم يغترّوا بالامنيّات العاطلة فلاحظوا الموت.و بما ذكرنا ظهر أنّ الأجل في الفقرة الاولى بمعنى مدّة العمر، و في الثانية بمعنى الموت، فلا تكرار كما ظهر أنّ الفاء في قوله: فبادروا، للسّببية مفيدة لسببيّة ما قبلها لما بعدها، و أمّا في قوله فلاحظوا فيحتمل أن تكون كذلك أى لا فادة سببيّة ما قبلها لما بعدها، و يحتمل العكس فيكون مفادها مفاد لام التعليل كما في قولك أكرم زيدا فانّه فاضل، يعنى أكرمه لكونه فاضلا، فيدلّ على أنّ فضله علّة لاكرامه.و الاحتمالان مبنيّان على أنّ الدّنيا و الآخرة ضرّتان متضادّتان فبقدر التّوجّه إلى إحداهما يغفل عن الاخرى و طول الأمل انّما ينشأ من حبّ الدّنيا و الميل إليها، فلحاظ الآخرة أعنى الاجل و ما بعده و الالتفات إليها و التوجّه لها يستلزم الاعراض عن الدّنيا و عن الآمال الباطلة المتعلّقة بها لا محالة، و هو معني تكذيبها كما أنّ انتزاع محبّة الدّنيا عن القلب و عدم الاغترار بآمالها يستلزم ملاحظة الآخرة، فبين الأمرين ملازمة في الحقيقة يكون تكذيب الآمال سببا لملاحظة الآخرة و باعتبار آخر يكون ملاحظة الآخرة علّة لتكذيب الآمال و أعني بالعلية و السّببيّة الارتباط و الملازمة و ان لم تكن تامة فافهم جيدا.و يمكن أن يراد بالأجل في الفقرة الاولى الموت، و في الثانية مدّة العمر عكس ما قدّمنا و يحتاج حينئذ إلى نوع تكلّف، بأن يراد بملاحظة الأجل ملاحظة قصر مدّة العمر و قلّتها حتّى يستفهم العلية المستفادة من الفاء فتدبّر.الترجمة:وصيّت ميكنم شما را اى بندگان خدا بتقوى و پرهيزكارى از خدا چنان پرهيزكارى كه آن است توشه راه آخرت و با او است رجوع بحضرت ربّ العزّة، چنان توشه كه رساننده است بمقصود، و رجوعى كه ادراك كننده است مطلوب را دعوت نمود بسوى آن تقوى شنواننده ترين دعوت كنندگان، و حفظ نمود و نگاه داشت آنرا بهترين نگاه دارندگان، پس شنوانيد دعوت كننده آن، و فايز شد نگاه دارنده آن.اى بندگان خدا بدرستى كه تقوى و پرهيزكارى از خداى تعالى حفظ نمود دوستان خدا را از محرّمات آن، و لازم گردانيد قلبهاى ايشان را ترس او را تا اين كه بيدار گردانيد آن ترس شبهاى ايشان را بجهة عبادت، و تشنه ساخت روزهاى گرم ايشان را بجهة روزها و كثرت طاعت، پس فرا گرفتند استراحت آخرت را بعوض چند روزها زحمت، و سيرابى را بعوض تشنگى، و نزديك شمردند مدّت عمر را، پس مبادرت نمودند بسوى أعمال صالحه، و تكذيب نمودند آرزوهاى باطله را، پس ملاحظه كردند مرگ را.  
بخش ۳ : ویژگی های دنیا [منبع]

ثُمَّ إِنَّ الدُّنْيَا دَارُ فَنَاءٍ وَ عَنَاءٍ وَ غِيَرٍ وَ عِبَرٍ؛ فَمِنَ الْفَنَاءِ أَنَّ الدَّهْرَ مُوتِرٌ قَوْسَهُ لَا تُخْطِئُ سِهَامُهُ وَ لَا تُؤْسَى جِرَاحُهُ، يَرْمِي الْحَيَّ بِالْمَوْتِ وَ الصَّحِيحَ بِالسَّقَمِ وَ النَّاجِيَ بِالْعَطَبِ، آكِلٌ لَا يَشْبَعُ وَ شَارِبٌ لَا يَنْقَعُ؛ وَ مِنَ الْعَنَاءِ أَنَّ الْمَرْءَ يَجْمَعُ مَا لَا يَأْكُلُ وَ يَبْنِي مَا لَا يَسْكُنُ، ثُمَّ يَخْرُجُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لَا مَالًا حَمَلَ وَ لَا بِنَاءً نَقَلَ؛ وَ مِنْ غِيَرِهَا أَنَّكَ تَرَى الْمَرْحُومَ مَغْبُوطاً وَ الْمَغْبُوطَ مَرْحُوماً، لَيْسَ ذَلِكَ إِلَّا نَعِيماً زَلَّ وَ بُؤْساً نَزَلَ؛ وَ مِنْ عِبَرِهَا أَنَّ الْمَرْءَ يُشْرِفُ عَلَى أَمَلِهِ فَيَقْتَطِعُهُ حُضُورُ أَجَلِهِ فَلَا أَمَلٌ يُدْرَكُ وَ لَا مُؤَمَّلٌ يُتْرَكُ.
فَسُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَعَزَّ سُرُورَهَا وَ أَظْمَأَ رِيَّهَا وَ أَضْحَى فَيْئَهَا، لَا جَاءٍ يُرَدُّ وَ لَا مَاضٍ يَرْتَدُّ؛ فَسُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَقْرَبَ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ لِلَحَاقِهِ بِهِ وَ أَبْعَدَ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ لِانْقِطَاعِهِ عَنْهُ.

الدَّهْرُ مُوَتِّرٌ قَوْسَهُ : دنيا كمانش را زه كرد، در اينجا دنيا تشبيه شده است به كسى كه كمانش را زه نموده تا فرزندان خود را مورد هدف قرار دهد.
لَا تُؤْسَى : مداوا نمى شود.
لَا يَنْقَعُ : سيراب نمى شود.
غِيَرَهَا : دگرگونيهايش.
زَلَّ : بسرعت گذشت.
اضْحَى : خورشيد آشكار شد، بالا آمد.
الْفَىء : سايه.
لَا جَاءٍ يُرَدُّ : آينده (مرگ) رد نمى شود. 
غير : تغيير و تبديل
موتر قوسه : زه كمانش كشيده و آماده تيراندازى است
لا تواسى جراحه : زخمهاى او مداوا و معالجه پذير نيست
عطب : هلاكت
مغبوط : كسى كه وضع و حال او را ديگران آرزو ميكنند
لا ينقع : عطش او زايل نمى شود
اضحى فيئها : چقدر آفتابى و گرما است سايه آن 
۳. شناخت دنيا:
آرى همانا دنيا خانه نابود شدن، رنج بردن از دگرگونى ها، و عبرت گرفتن است، و از نشانه نابودى، آن كه: روزگار كمان خود را به زه كرده، تيرش به خطا نمى رود، و زخمش بهبودى ندارد، زنده را با تير مرگ هدف قرار مى دهد، و تندرست را با بيمارى از پا در مى آورد، و نجات يافته را به هلاكت مى كشاند. دنيا خورنده ايست كه  يرى ندارد، و نوشنده اى است كه سيراب نمى شود.
و نشانه رنج دنيا آن كه آدمى جمع آورى مى كند آنچه را كه نمى خورد، و مى سازد بنايى كه خود در آن مسكن نمى كند، پس به سوى پروردگار خود مى رود نه مالى برداشته و نه خانه اى به همراه برده است.
و نشانه دگرگونى دنيا آن كه، كسى كه ديروز مردم به او ترحّم مى كردند امروز حسرت او را مى خورند و آن كس را كه حسرت او مى خوردند امروز به او ترحّم مى كنند، و اين نيست مگر براى نعمت هايى كه به سرعت دگرگون مى شود، و بلاهايى كه ناگهان نازل مى گردد.
و نشانه عبرت انگيز بودن دنيا، آن كه، آدمى پس از تلاش و انتظار تا مى رود به آرزوهايش برسد، ناگهان مرگ او فرا رسيده، اميدش را قطع مى كند، نه به آرزو رسيده، و نه آنچه را آرزو داشته باقى مى ماند.
سبحان اللّه شادى دنيا چه فريبنده و سيراب شدن از آن، چه تشنگى زاست و سايه آنچه سوزان است نه زمان آمده را مى شود رد كرد و نه گذشته را مى توان باز گرداند، پس منزّه و پاك است خداوند چقدر زنده به مرده نزديك است براى پيوستن به آن و چه دور است مرده از زنده كه از آنان جدا گشته.
 
(10) پس دنيا سراى نابود شدنى و رنج و تغيير حالات و عبرتها است: و از جمله اسباب فناء و نيستى آنست كه روزگار (براى نابود كردن) تيرش را به چلّه كمان نهاده، تيرهاى آن بخطاء نمى رود، و زخمهايش مداوا نمى شود، تير مرگ را به زنده، و بيمارى را به تندرست، و سختى و ناجورى را به رستگار مى اندازد، خورنده اى است كه سير نمى شود، و نوشنده اى است كه عطش تمام نمى گردد.
(11) و از جمله اسباب رنج و سختى آنست كه مرد فراهم ميكند چيزى را كه نمى خورد، و بناء ميكند آنچه كه در آن سكونت نمى نمايد، پس بجانب خدا مى رود (از دنيا  رخت بر مى بندد) نه مالى برداشته و نه بناء و ساختمانى همراه برده (با دست تهى و بى خانمان و حسرت جاودان كوچ ميكند).
(12) و از جمله اسباب تغيير حالات آنست كه مى بينى شخصى را كه به (فقر و پريشانى) او رحم مى كردند (اكنون به خوشى و توانگرى او) غبطه مى برند، و ديگرى را كه به (فراوانى نعمت و ثروت) او غبطه مى بردند (اكنون بذلّت و بيچارگيش) رحم مى نمايند، نيست اين ترحّم مگر بجهت نعمتى كه (از چنگ او) رفته، و سختى (بجاى آن) رسيده.
(13) و از جمله اسباب عبرتها آن است كه مردى (پس از صرف عمر و رنج بسيار) نزديك ميشود كه به آرزوى خود برسد، رسيدن مرگ نوميدش مى گرداند، پس نه آرزويى دريافته ميشود (تا كامرانى كند) و نه آن مرد (از چنگ مرگ) رها مى گردد (تا بهر حال و اگر چه بنا اميدى زندگانى نمايد)
(14) سبحان اللّه (شگفتا) چيست كه سرور و خوشى آن فريبنده است (بطوريكه خواهان خود را از طاعت و بندگى باز مى دارد) و سيرآبيش سبب تشنگى (در آخرت) و سايه اش موجب گرمى (دوزخ) است نه آينده (مرگ) ردّ ميشود، و نه گذشته (از دست رفته) باز مى گردد (تا كارى انجام دهد).
(15) سبحان اللّه (شگفتا) چه بسيار نزديكست زنده به مرده براى ملحق شدن باو، و چه بسيار دور است مرده از زنده براى جدائى هميشگى از او (چون هر زنده اى بزودى مى ميرد، و هر كه مرد هرگز باز نمى گردد، پس از اينرو زنده به مرده بسيار نزديك و مرده به زنده بسيار دور است).
 
دنيا سراى فنا و رنج و دگرگونيها و عبرتهاست. سراى فناست، زيرا كه همواره كمان خود را به زه كرده، تيرهايش خطا نمى رود و زخمش بهبود نمى يابد. زنده را به تير مرگ مى زند و تندرست را به تير بيمارى و، آن را كه رهايى يافته، به تير شور بختى و ناتوانى. خورنده اى است سيرى ناپذير و نوشنده اى سيراب ناشدنى.
سراى رنج است، زيرا آدمى گرد مى آورد آنچه را كه نمى خورد و بنا مى كند آنچه را كه در آن سكنا نمى گزيند. سپس، مى ميرد و به سوى خدا مى رود. در حالى كه، نه از آن مال، پشيزى با خود مى برد و نه از آن بنا، خشتى.
سراى دگرگونيهاست، زيرا يكى را بينى كه روزگارى بر نعمت و مال او رشك مى بردند و امروز به بيچارگايش ترحم مى كنند و يكى را بينى كه روزگارى بر بيچارگيش ترحم مى كردند و امروز بر نعمت و مالش رشك مى برند. آرى، اين ترحم به سبب نعمتى است كه از دستش رفته و فقرى است كه گريبان او را گرفته.
دنيا سراى عبرتهاست، زيرا انسان را آرزويى است و آن آرزو را روياروى مى بيند، بناگاه مرگ در مى رسد و آرزو را بر باد مى دهد. نه ديگر آرزو فراچنگ مى آيد و نه آرزومند از چنگ مرگ رهايى مى يابد.
منزه است خدا، چه فريبنده است شادمانى دنيا و چه عطش افزاست سيراب كردنش و چه گرم است سايه آن. آن را كه مى آيد باز نتوان گردانيد و گذشته را باز نتوان آورد. منزه است خدا. چه نزديك است زنده به مرده تا به او پيوندد و چه دور است مرده از زنده به سبب بريدن از او.
 
(آگاه باشيد) دنيا سراى فنا، مشقت، دگرگونى و عبرت است. از نشانه هاى فناى آن، اين است که اين جهان همچون تيرانداز ماهرى است که کمان را آماده ساخته (هرگز) تيرهايش به خطا نمى رود، و مجروحانش بهبودى نمى يابند. زندگان را هدف تيرهاى مرگ و تندرستان را هدف بيمارى، و نجات يافتگان را هدف هلاکت قرار مى دهد. دنيا خورنده اى است که هرگز از خوردن (انسان ها) سير نمى شود و نوشنده اى است که (از نوشيدن خون بشر) هيچ گاه عطش او فرو نمى نشيند.
و از نشانه هاى درد و رنج دنيا اين است که انسان اموالى را گردآورى مى کند که هرگز نمى تواند آن را بخورد و مصرف کند، و بناهايى مى سازد که هيچ گاه در آن ساکن نمى شود، سپس از اين جهان به سوى خدا مى رود در حالى که نه مالى با خود مى برد و نه خانه اى را همراه خويش منتقل مى سازد.
و از نشانه هاى دگرگونى آن، اين است که آن کس که روزى مورد ترحم مردم بوده است روز ديگر مورد غبطه آنها واقع مى شود، و آن کس که مورد غبطه بود مورد ترحم قرار مى گيرد، و اين نيست مگر به خاطر زوال سريع نعمت ها و نزول ناگهانى بلاها.
و از نشانه هاى عبرت انگيز بودن آن، اين است که انسان در حالى که نزديک است به آرزوهايش برسد ناگهان اجلش فرا مى رسد و اميدش را قطع مى کند، نه او به آرزو رسيده و نه آنچه مورد آرزوى اوست بقايى دارد.
سُبْحَانَ اللهِ چه کمياب است سرور و نشاط در اين دنيا ! و چه تشنگى زاست سيراب شدنش، و چه زود سايه هايش از ميان مى رود. نه آنچه قرار است رخ دهد، قابل پيشگيرى است و نه آنچه گذشته است باز مى گردد.
سُبْحَانَ اللهِ چقدر زندگان به مردگان نزديکند چرا که به زودى به آنها ملحق مى شوند و چقدر مردگان از زندگان دورند، زيرا براى هميشه از آنها جدا شده اند !
 
و آن گاه دنيا خانه نيست شدن است، و رنج بردن، و دگرگونى پذيرفتن، و عبرت گرفتن. نشان نابود شدن، اين كه روزگار، كمان خود را به زه كرده است، تيرش به خطا نرود، و زخمش به نشود، بر زنده تير مرگ ببارد، و تندرست را به بيمارى از پا در آرد، و نجات يافته را در ناتوانى و ماندگى دارد. خورنده اى است كه روى سيرى نبيند، نوشنده اى است كه تشنگى اش فرو ننشيند.
و نشان رنج دنيا، اين كه: آدمى فراهم مى كند آنچه نمى خورد، و مى سازد آنچه در آن نمى نشيند، پس به سوى خدا مى رود، نه مالى برداشته، و نه خانه اى با خود داشته.
و نشان دگرگونى آن، اين كه: كسى را كه بدو رحمت آرند بينى كه -روزى- حسرت وى خورند، و حسرت خورده را بينى كه بر او رحمت برند، و اين نيست جز به خاطر نعمتى كه رخت بر بسته، و يا نقمتى كه فرود آمده و بار گسسته.
و نشان عبرت دنيا، اين كه: آدمى بدانچه آرزو دارد، نزديك مى شود، و رسيدن اجل رشته آرزوى او را مى برد. نه آنچه آرزو داشت به دست آمده، و نه آن كه مرگ، چشم بدو دوخته، واگذارده است.
پاك و منزّه است خدا شادى دنيا چه فريبنده است، و سيرابى آن چه تشنگى آورنده، و سايه آن چه گرم و سوزنده. نه آينده -مرگ- را ردّ توان كرد، و نه گذشته را باز توان آورد. پاك و منزّه است خدا، چه نزديك است زنده به مرده، به خاطر پيوستن بدان، و چه دور است مرده از زنده، به خاطر بريدن وى از آن.
 
دنيا سراى فنا و رنج و تغيير و جاى عبرت است. از اسباب فنايش اين كه كمانش را كشيده، نه تيرش به خطا مى رود، و نه زخمهايش علاج مى گردد. زنده را هدف تير مرگ مى سازد، سالم را به بيمارى مبتلا مى كند، و نجات يافته را به هلاكت مى اندازد. خورنده اى است كه سير نمى شود، و نوشنده اى است كه سيراب نمى گردد.
و از رنجهاى دنيا اين كه: شخص جمع مى نمايد چيزى را كه نمى خورد، و خانه اى مى سازد كه در آن ساكن نمى شود، آن گاه به سوى خدا مى رود بدون آنكه مالى  بردارد، و ساختمانى همراه ببرد.
و از جمله نمونه هاى تغيير وضع دنيا اين كه: آن كس كه روزى مورد ترحم مردم بود روز ديگر مورد غبطه واقع مى شود، و آن كه مورد غبطه بود مورد ترحم قرار مى گيرد، اين نيست مگر به خاطر نعمتى كه از بين رفته و به جاى آن رنج و محنت جاى گرفته.
و از جمله اسباب عبرتهاى دنيا اين كه: همين كه نزديك است انسان به آرزويش برسد ناگهان حضور مرگ اميدش را قطع مى كند، بر اين حساب نه آرزو درك مى شود، نه آرزومند را آزاد مى گذارند تا ادامه حيات دهد.
سبحان اللّه، چه فريبنده است خوشى دنيا، و چه مايه تشنگى است سيرابى آن، و چه موجب گرمى است سايه اش نه آينده اش قابل ردّ است، نه گذشته اش قابل بازگشت. سبحان اللّه، چه نزديك است آدم زنده به مرده براى ملحق شدن به مرده، و چه دور است مرده از زنده به خاطر جداييش از زنده.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 105-98 دگرگونيها و عبرت ها:از آن جا که عامل مهم بى تقوايى دنياپرستى و خودباختگى در برابر زرق و برق جهان مادى است، امام (عليه السلام) به دنبال بحث تقوا سخن از بى اعتبارى دنيا و ناپايدارى و مصائب و رنج هاى آن مى گويد، تا ريشه هاى بى تقوايى را بسوزاند، مى فرمايد : «سپس (آگاه باشيد که) دنيا سراى فنا، مشقت، دگرگونى و عبرت است». (ثُمَّ إنَّ الدُّنْيَا دَارُ فَنَاء وَعَنَاء، وَغِيَر وَعِبَر).به اين ترتيب چهار ويژگى از ويژگى هاى دنيا را که تفکر در آن، انسان را به چهره واقعى دنيا آشنا مى سازد، بر مى شمرد و در عبارات بعد، به شرح يک يک آنها مى پردازد و دقايق لطيفى درباره هر يک بيان مى کند.نخست به سراغ ويژگى فناپذيرى دنيا مى رود و مى فرمايد : «از نشانه هاى فناى دنيا اين است که اين جهان همچون، تيرانداز ماهرى است که کمان را آماده ساخته و تيرهايش به خطا نمى رود، و مجروحانش بهبود نمى يابند !» (فَمِنَ الْفَنَاءِ أَنَّ الدَّهْرَ مُوتِرٌ(1) قَوْسَهُ، لاَ تُخْطِىءُ سِهَامُهُ، وَلاَ تُؤْسَى(2) جِرَاحُهُ).چرا که کسى را از مرگ و پيرى و ناتوانى و بيمارى و درد و رنج، خلاصى نيست، لذا امام (عليه السلام) در شرح اين جمله، چنين مى فرمايد : «دنيا زندگان را هدف تيرهاى مرگ، و تندرستان را هدف بيمارى، و نجات يافتگان را هدف هلاکت قرار مى دهد» (يَرْمِي الْحَيَّ بِالْمَوْتِ، وَالصَّحِيحَ بِالسَّقَمِ، وَالنَّاجِيَ بِالْعَطَبِ(3)).قدرتمندترين انسان ها سرانجام در دام مرگ گرفتار مى شوند و قوى ترين تندرستان روزى به بستر بيمارى مى افتند و پيروزمندان، گرفتار شکست و ناتوانى مى شوند، آرى اين طبيعت زندگى دنياست و قانونى است که هيچ گونه استثنايى در آن راه ندارد و عجب اين که همگان اين را مى دانند و مى بينند، با اين حال، دل به آن مى بندند و بر آن تکيه مى کنند و بدان مغرور مى شوند.سپس سخن خود را در توضيح فناپذيرى دنيا با اين جمله پايان مى دهد : «دنيا خورنده اى است که هرگز از خوردن (انسان ها) سير نمى شود و نوشنده اى است که (از نوشيدن خون بشر) هيچ گاه عطش او فرو نمى نشيند !» (آکِلٌ لاَ يَشْبَعُ، وَشَارِبٌ لاَ يَنْقَعُ(4)).امام (عليه السلام) با اوصاف هشتگانه اى که براى دنيا بيان کرده، فناپذيرى آن را به روشن ترين وجه نشان داده است که هر کس به راستى در آن بينديشد فناى دنيا را با تمام وجودش، لمس مى کند.سپس امام (عليه السلام) به شرح و تفسير عناء (درد و رنج) دنيا پرداخته مى فرمايد : «از درد و رنج دنيا اين است که انسان اموالى را گردآورى مى کند که هرگز نمى تواند آن را بخورد و مصرف کند، و بناهايى مى سازد که هيچ گاه در آن ساکن نمى شود، سپس از اين جهان به سوى خدا مى رود در حالى که نه مالى با خود مى برد و نه خانه اى را همراه خويش منتقل مى سازد» (وَمِنَ الْعَنَاءِ أَنَّ الْمَرْءَ يَجْمَعُ مَا لاَ يَأْکُلُ وَيَبْنِي مَا لاَ يَسْکُنُ، ثُمَّ يَخْرُجُ إلَى اللهِ تَعَالَى لاَ مَالاً حَمَلَ، وَلاَ بِنَاءً نَقَلَ).آرى بسيارند کسانى که ثروت فراوان مى اندوزند ولى هرگز توفيق استفاده از آن جز به مقدار کم نمى يابند و فراوانند آنها که قصرها و کاخ ها براى خود مى سازند و جز مدت کمى در آن ساکن نمى شوند و گاه حتى يک روز هم در آن سکونت اختيار نمى کنند و يا چنان که ديده ايم تنها مراسم مرگشان در آن خانه نو و پر زرق و برق برگزار مى شود، سرانجام همه را مى گذارند و مى گذرند و تنها از مال دنيا يک کفن با خود مى برند و گاه آن را نيز نمى برند و گاه لباسشان همان کفنشان است و خانه آنها همان قبرشان مى شود.در حديث جالب و پرمعنايى که مرحوم «علامه مجلسى» از اميرمؤمنان على (عليه السلام) نقل کرده چنين مى خوانيم : «کَمْ مِنْ غَافِل يَنْسَجُ ثَوْباً لِيَلْبِسَهُ وَإنَّما هُوَ کَفَنُهُ وَيَبْني بَيْتاً لِيَسْکُنَهُ وَإنّما هُوَ مَوْضِعُ قَبْرهِ; چه بسيار غافلانى که لباسى مى بافند که آن را بپوشند در حالى که کفن آنها مى شود و خانه اى بنا مى کنند که در آن ساکن شوند در حالى که قبر آنها خواهد شد»(5).سپس در شرح و تفسير سوّمين ويژگى دنيا چنين مى فرمايد : «از دگرگونى هاى آن، اين است که آن کس که روزى مورد ترحم مردم بوده است روز ديگر مورد غبطه آنها واقع مى شود، و آن کس که مورد غبطه بود، مورد ترحم قرار مى گيرد و اين نيست مگر به خاطر زوال سريع نعمت ها و نزول ناگهانى بلاها !» (وَمِنْ غِيَرِهَا أَنَّکَ تَرَى الْمَرحُومَ مَغْبُوطاً، وَالْمَغْبُوطَ مَرْحُوماً; لَيْسَ ذلِکَ إلاَّ نَعِيماً زَلَّ(6)، وَبُؤْساً نَزَلَ).نه تنها در صفحات تاريخ که در زندگى روزمره خود نيز بارها ديده ايم افرادى که در اوج قدرت بودند و بسيار کسان آرزو مى کردند بخشى از قدرت آنها داشتند ولى ناگهان چنان سقوط کردند که همه بر آنها ترحم مى نمودند و بالعکس افراد قابل ترحّمى را که هر کس وضع آنها را مى ديد به حال آنها تأسّف مى خورد و گاه اشک مى ريخت، به خاطر داريم که ناگهان به اوج قدرت صعود کردند و مورد غبطه و اعجاب همگان واقع شدند.آرى تنها «قارون» نبود که يک روز چنان نمايش قدرت و ثروتى داد که دل هاى ظاهربينان بنى اسرائيل را پر از حسرت و آرزو کرد که اى کاش ! به جاى او بودند، اما فرداى آن روز با يک زمين لرزه چنان شکافى در دل خاک پيدا شد که او و تمام گنجهايش را در دل خود جاى داد و آرزوکنندگان ديروز را به شکر الهى واداشت که چه خوب شد که به جاى او نبودند، آرى ! تاريخ اين گونه صحنه ها را بسيار به خود ديده است.شبانگه به دل قصد تاراج داشت           سحر گه، نه تن سر، نه سر تاج داشتبه يک گردش چرخ نيلوفرى            نه «نادر» به جاى ماند، نى نادرىو در تفسير چهارمين ويژگى دنيا يعنى عبرت انگيز بودن آن مى فرمايد : «از نشانه هاى عبرت انگيز بودن آن، اين است که انسان در حالى که نزديک است به آرزوهايش برسد ناگهان اجلش فرا مى رسد و اميدش را قطع مى کند، نه او به آرزو رسيده، و نه آنچه مورد آرزوى اوست باقى مى ماند !» (وَمِنْ عِبَرِهَا أَنَّ المَرْءَ يُشْرِفُ عَلَى أَمَلِهِ فَيَقْتَطِعُهُ حُضُورُ أَجَلِهِ. فَلاَ أَمَلٌ يُدْرَکُ، وَلاَ مُؤَمَّلٌ يُتْرَکُ).آرى ! گاهى انسان مقدمات زيادى براى رسيدن به مال و ثروت يا جاه و مقامى مى چيند امّا در لحظات آخر که به گرفتن نتيجه نزديک و نزديک تر مى شود، ناگهان داس مرگ خرمن عمر او را درو مى کند و تمام نقشه هاى او نقش بر آب مى شود حتى مال و مقامى که آرزوى آن را مى کرد آن هم باقى و برقرار و جاويدان نمى ماند.ودر پايان اين سخنان با اظهار تعجّب از کسانى که فريفته چنين دنياى مملوّ از فنا و عناء وغير و عبر مى شوند مى فرمايد : «سبحان الله ! چه کمياب است سرور و نشاط در اين دنيا ؟ ! و چه تشنگى زاست سيراب شدنش ؟ ! و چه زود سايه هايش از ميان مى رود، نه آنچه قرار است رُخ دهد قابل پيشگيرى است و نه آنچه گذشته است باز مى گردد» (فَسُبْحَانَ اللهِ مَا أَعَزَّ سُرُورَهَا ! وَ أَظْمَأَ رِيَّهَا(7) ! وَأَضْحَى فَيْئَهَا ! لاَ جَاء يُرَدُّ، وَلاَ مَاض يَرْتَدُّ).آرى ! لحظات سرور و شادمانى بسيار زودگذر، همچون لحظات سيراب شدن از نعمتها و در سايه قدرتها آرميدن است.جمله «لاَ جَاء يُرَدُّ، وَلاَ مَاض يَرْتَدُّ» ممکن است اشاره به انسانها باشد که گروهى مى آيند و هيچ کس قادر بر جلوگيرى از آنها نيست و گروهى از اين جهان مى روند و کسى را توانايى بر بازگشت دادن آنها نمى باشد.و نيز مى تواند اشاره به حوادث روزگار اعم از نيک و بد باشد که هيچ کس توانايى بر جلوگيرى از آنها را هنگامى که حتمى و قطعى باشند ندارد همان گونه که امورى که پشت مى کند و دوران آن سپرى مى شود قابل بازگشت نيست. نه دوران کودکى در جوانى برمى گردد و نه دوران جوانى در پيرى.سپس با اين جمله که تکميل کننده جمله هاى سابق است اين فراز را پايان مى دهد مى فرمايد : «سبحان الله چقدر زندگان به مردگان نزديکند، چون به زودى به آنها ملحق مى شوند، و چه اندازه مردگان از زندگان دورند چرا که براى هميشه از آنها جدا شده اند» (فَسُبْحَانَ اللهِ، مَا أَقْرَبَ الْحَيَّ مِنَ المَيِّتِ لِلَحَاقِهِ بِهِ، وَأَبْعَدَ المَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ لإنْقِطَاعِهِ عَنْهُ).آرى ! فاصله مرگ و حيات به اندازه اى نزديک است که در حديثى از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که مى فرمايد : «وَالَّذِي نَفْسُ مُحَمَّد بِيَدِه مَا طَرَفَتْ عَيْناىَ إلاَّ ظَنَنْتُ اَنَّ سَفْرَيَّ لاَ يَلْتَقيانِ حَتَّى يَقْبِضَ اللهُ روُحِي وَلاَ رَفَعْتُ طَرْفي وَظَننْتُ اَنّي خَافِضُه حَتّى اُقْبَضَ وَلاَ تَلقَّمْتُ لُقْمَةً إلاّ ظَنَنْتُ اَنّي لاَ اُسِيْفُها حَتّى اُعَضَّ بِها مِنَ الْمَوْتِ(8); سوگند به کسى که جان محمّد در دست قدرت اوست هرگز پلک هاى چشم من به هم نخورد مگر اين که فکر مى کردم ممکن است پيش از آن که آنها به روى هم آيند خداوند جان مرا بگيرد و هرگز چشم را نگشودم مگر اين که فکر مى کردم ممکن است پيش از آن که آن را بر هم نهم قبض روح شوم و هرگز لقمه اى را فرو نبردم مگر اين که فکر مى کردم ممکن است گلوگيرم شود و مرا به مرگ بکشاند».کسانى که به ساختمان بدن انسان آگاهند به خوبى مى دانند که تا چه اندازه اين فاصله نزديک است، کافى است مقدار کمى از خون به صورت لخته درآيد و راه رگهاى قلب يا مغز را بگيرد و به زندگى انسان در يک لحظه پايان دهد. کافى است لقمه غذايى که انسان مى خورد، بر اثر پديدآمدن اختلال کوچکى در گلو به جاى اين که سرازير به سوى معده شود در راه دستگاه تنفس قرارگيرد و انسان را خفه کند. کافى است که يک شوک به انسان وارد شود و قلب او براى هميشه بايستد.در حوادث بيرون کافى است که زمين مختصر تکانى بخورد و در يک لحظه يک شهر آباد زيرورو شود يا طوفان و گردباد و سيلاب در چند دقيقه همه چيز را در کام خود فرو برد يا صاعقه اى از آسمان فرود آيد و فرد يا گروهى را مبدل به خاکستر کند.در حوادث روزمره زندگانى ماشينى امروز، نيز تصادفات، سقوط هواپيماها، آتش سوزى ها وانفجارها امورى غير قابل اجتناب هستند همان امورى که در يک لحظه ممکن است زندگانى هايى را براى هميشه برچيند. آرى ! فاصله زندگى و مرگ بسيار کم است. ولى از سويى ديگر فاصله مرگ و زندگى بسيار زياد است. اگر تمام اطباى جهان جمع شوند و تمام وسايل پزشکى را آماده سازند، مردگان به حيات برنمى گردند همان گونه که نوزادان به شکم مادر باز نمى گردند و ميوه هايى که از شاخه درختان جدا شده به آن متصل نخواهد شد. يکى آن قدر نزديک و ديگرى آن قدر دور !اين سخن را با حديثى که از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است پايان مى دهيم فرمود : «ثَلاَثَةُ أشْيَاء لاَ يَنْبَغِي لِلْعاقِلِ اَنْ يَنْسَاهُنَّ عَلَى کُلِّ حال، فَنَاءُ الدُّنْيا وَتَصَرُّفُ اْلاَحْوالِ وَالآفَاتُ الَّتي لاَ اَمَانَ لَها; سه چيز است که سزاوار است هيچ انسان عاقلى آن را فراموش نکند : فناى دنيا، و تغيير و دگرگونى حالات، و آفاتى که بى امان دامان انسان را مى گيرد»(9).* * *پی نوشت:1. «موتر» از مادّه «وتر» (بر وزن خبر) به معنى زه کمان گرفته شده است و موتر به معنى کسى است که کمان خودرا زه کرده و براى تيراندازى آماده ساخته است. (توجه داشته باشيد که کمان از دو قسمت تشکيل مى يابد قسمت اوّل قوس فنرمانندى که به همين نام قوس ناميده مى شد و قسمت دوّم «زه» که معمولاً از روده حيوانات درست مى شد و به صورت طناب باريک و محکمى بود و دو سر قوس را به هم پيوند مى داد. هنگامى که ته تير را روى زه مى گذاشتند و آن را مى کشيدند قوس کمى جمع مى شد و هنگامى که رها مى کردند به جلو پرتاب مى گشت).2. «تؤسى» از مادّه «اَسو» (بر وزن اسب) به معنى مداوا کردن و درمان زخم است.3. «عطب» به معنى هلاکت است.4. «ينقع» از مادّه «نقع» (بر وزن نفع) به معنى سيراب کردن و سيراب شدن است.5. بحار الانوار، جلد 6، صفحه 132.6. «زلّ» از مادّه «زلّ» (بر وزن حلّ) به معنى لغزيدن و سقوط کردن يا سريع گذشتن است.7. «رىّ» به معنى سيراب شدن است.8. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 166.9. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 238. 
شرح علامه جعفری«ثم ان الدنيا دار فناء و عناء، و غير و عبر، فمن الفناء ان الدهر موتر قوسه، لا تخطي‌ء سهامه، و لا توسي جراحه، يرمي الحي بالموت، و الصحيح بالسقم، و الناجي بالعطب، آكل لا يشبع و شارب لا ينقع». (پس اي بندگان خدا، اين دنيا خانه‌ي فنا و رحمت است، و جايگاه دگرگوني‌ها و عبرت گيريها، و از جريان دنيا در مسير فنا كردن است كه تير در كمان كرده است و تيرهايش به خطا نمي‌رود و جراحتهايش مرهم نمي‌پذيرد. زنده را با تير مرگ مي‌زند و تندرست را با بيماري و نجات يافته (از سختي را) با هلاكت و مشقت شديد.)طرح دنيا و مختصات آن در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام در نهج‌البلاغه در موارد متعدد آمده است:توصيف آن حضرت درباره‌ي دنيا و مختصات آن بقدري دقيق و فراگير است كه گوئي عمر مبارك آن حضرت از آغاز تاريخ دنيا تا آخر آن امتداد داشته و در همه‌ي امواج و فراز و نشيب و سرد و گرم دنيا با كمال دقت شركت فرموده از كوچكترين حادثه‌ي آن تا بزرگترين رويدادهايش تحت مشاهده و تجربه‌ي آن جهان‌شناس حقيقي قرار گرفته است. و اين مطلبي است كه آن حضرت در وصيتي كه به فرزند گرامي خود امام حسن بن علي عليه‌السلام فرموده، تذكر داده است: «اي بني، اني و ان لم اكن عمرت عمر من كان قلبي، فقد نظرت في اعمالهم، و فكرت في اخبارهم، و سرت في آثارهم، حتي، عدت كاحدهم، بل كاني بما انتهي الي من امورهم قد عمرت مع اولهم الي آخرهم، فعرفت صفو ذلك من كدره، و نفعه من ضرره، فاستخلصت لك من كل امر نخيله، و توخيت لك و صرفت عنك مجهوله». (شماره 31 از نامه‌ها وصيت آنحضرت به فرزندش امام حسن مجتبي عليهماالسلام ص 393 و 394) (اي فرزندم. اگر چه من بامتداد عمر گذشتگان عمر نكرده‌ام، ولي در اعمال آنان نگريسته و در اخبارشان انديشيده و در آثاري كه از آنان بجاي مانده به سير و تفكر پرداخته‌ام بطوريكه يكي از انسانهايي گشته‌ام كه در هر زماني زندگي كرده‌اند، بلكه بدانجهت كه از همه‌ي امور آنان اطلاع پيدا كرده‌ام گوئي از اولين انسانها كه در اين روي زمين زندگي كرده‌اند، هم كاروان بوده‌ام تا آخرين آنان، در نتيجه امور صاف زندگي آن انسانها را از امور تيره و سودمندش را از ضرربارش باز شناخته و تميز داده و از هر امري براي تو برگزيده و زيباي آن را انتخاب نمودم و آنچه كه ابهام‌انگيز بود از تو دور ساختم).اينك مي‌پردازيم به برخي از مختصات اين زندگي دنيوي كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه آورده‌اند:1- دنيا رو به زوال و فناء است. ممكن است اين توهم پيش بيايد كه مگر كسي در فناء و زوال ترديد دارد كه اميرالمومنين عليه‌السلام اينهمه به آن اصرار مي‌ورزند! پاسخ اين توهم روشن است. آري انسان بجهت تخديرپذيري از عوامل لذت در اين دنيا، مخصوصا تخذيرپذيري از نفس حيواني و خودبزرگ بيني، اصلا توجهي به دنيا و قوانين جاويد در آن نميكند تا زوال و فناي آن را در نظر بگيرد و در صيانت ذات خود قدم بردارد. حتي گاهي كار اين (خودستيز) به جايي مي‌رسد كه از احساس زوال و فناي دنيا بجاي انديشه در مابعد آن، حماقت و جنون خانمانسوزتري بخود مي‌گيرد و ميگويد: حال كه چنين است، پس دم را غنيمت بشمار و سرخوش باش!! بدين علت است كه مولاي متقيان اينهمه اصرار به معرفي دنيا و مختصات آن مي‌فرمايد.2- دنيا جايگاه مشقت و رنج است. و بايد بدانيم كه دست به ناهشياري زدن و احساس و تعقل را از كار انداختن هرگز پاسخگوي ناگواريها و رنجهاي زندگي نيست. شما يك نفر در اين دنيا پيدا كنيد كه دچار بيماري بي‌احساسي و بي‌فكري نباشد و با مغز و روان كاملا معتدل زندگي كند، و يك روز تمام از آغاز بامداد تا ورود شبانگاه با كمال بيداري و هشياري، مبتلاء به مشقت و رنجي نشود، اگر براي آدمي هيچ زحمت و ناگواري وجود نداشته باشد جز رنج اينكه قواي او تدريجا به سقوط ميرود، دشمناني درصدد وارد كردن آسيب بر او كمين گرفته‌اند. تندرستي از هيچ عاملي نه تنها براي ابد، بلكه براي سالياني نسبتا طولاني تضمين نشده است … و احتمال ده‌ها بلكه صدها امثال اين عوامل، كافي است كه مانع احساس خوشي وي باشد.3- دنيا جايگاه دگرگوني‌ها است. حوادثي كه در دنيا رخ ميدهد، از دو منطقه‌اي سرازير مي‌گردد كه عوامل بوجود آورنده‌ي حوادث در آن دو، به حركت دائمي و نامحدود و غير قابل پيش بيني پيوسته است. اين سه جهت (نامحدوديت و غير قابل پيشبيني بودن و دوام حركت در آن عوامل) ارتباط انسان را با دنيا در نظام (سيستم) باز قرار ميدهد و موجب ميشود كه آدمي يقين كند: نداند بجز ذات پروردگار كه فردا چه بازي كند روزگار.4- دنيا جايگاه عبرت گيري‌ها است. خداوند سبحان با سه عامل بسيار مهم انسان را از نعمت عظماي عبرت گيري برخوردار فرموده است: الف- حافظه يا قدرت كتابت و ثبت رويدادها و قوانين. ب- جريان نظم در عالم هستي كه منشاء انتزاع قوانين در ذهن بشري ميباشد. ج- تعقل كه انسان بوسيله‌ي آن قوانين تثبت شده را ميتواند بر رويدادها تطبيق نموده و نتيجه بگيرد.عبرت عبارتست از آموزش و پذيرش اصول و قوانين جاريه در هستي و در انسان، و بكار بستن صحيح آنها. سپس اميرالمومنين عليه‌السلام نمودهاي فناي دنيا را تذكر داده و مي‌فرمايد: دنيا با جريان قوانين حاكمه در آن، همواره تيرهائي در كمان و مشغول انداختن آن‌ها است. اين تيرها از دست يك انسان انداخته نميشود كه اشتباه كند و خطائي بورزد و در نتيجه انسانهائي از آن تيرها در امان بمانند، زيرا همانگونه كه اشاره كرديم اين تير و كمان همان قوانين هستند كه در مقابل آن قوانين كه از انحلال به كون مي‌كشانند و از كون به انحلال و متلاشي شدن مي‌كشانند. اگر اين تيرها جراحت وارد كند، چون مقدمه براي انحلال و متلاشي شدن است، لذا التيام‌پذير نخواهد بود، دنيا زنده را با تير مرگ نشانه ميرود و تندرست را با تير بيماري و نجات يافته از سختي‌ها را با هلاكت و مشقت. اين دنيا خورنده‌ايست كه هرگز سير نمي‌شود و تشنه‌ايست كه هيچ وقت سيراب نيمگردد. البته با توجه به اينكه خوردن و خورده شدن در اين دنيا وابسته به حكمت الهي است، كساني در اين جريان مي‌بازند كه نخواهند نفس خود را تصفيه و آنرا از جريان مزبور بالاتر ببرند و اگر نفس انساني از اين حقيقت آگاه گردد كه خوردن و خورده شدن مانند غربالي است كه براي گذراندن دانه‌هاي گندم خود همان نفس، ارتباط خود را با همين جريان به بهترين وجهي برقرار ميسازد. و از طرز جملات مورد تفسير چنين برمي‌آيد كه منظور اميرالمومنين عليه‌السلام ماكول قرار گرفتن مردماني است كه هيچ توجهي به عالم نفس و جان ندارند و لذا خورده شدن آنان پايمال شدن تمام موجوديتشان را بدنبال دارد. و الا اصل جريان خوردن و خورده شدن پيرو قانون حكيمانه‌ي الهي است. مولوي مي‌گويد:حلق بخشد جسم را و روح را            حلق بخشد بهر هر عضوي جدااين گهي بخشد كه اجلالي شوي           از دغا و از دغل خالي شويتا نگوئي سر سلطان را به كس           تا نريزي قند را پيش مگسباز خاكي را ببخشد حلق و لب           تا گياهش را خورد اندر طلبچون گياهش خورد حيوان گشت رفت           گشت حيوان لقمه‌ي انسان و رفتباز خاك آمد شد اكال بشر            چون جدا شد از بشر روح و بصرذره‌ها ديدم دهانش جمله باز          گر بگويم خوردشان گردد درازبرگها را برگ از انعام او            دايگان را دايه لطف عام اورزقها را رزقها او ميدهد           ز آنكه گندم بي‌غذائي كي زهدنيست شرح اين سخن را منتهي           پاره‌اي گفتم بدان ز آن پاره‌هاجمله عالم آكل و ماكول دان            باقيان را مقبل و مقبول داناين جهان و ساكنانش منتش         ر و آن جهان ساكنايش مستمراين جهان و عاشقانش منقطع          اهل آن عالم مخلد مجتمعپس كريم آنست كاو خود را دهد          آب حيواني كه ماند تا ابدباقيات الصالحات آمد كريم          رسته از صد آفت و اخطار و بيمگر هزارانند يك تن بيش نيست           چون خيالات عدد انديش نيستآكل و ماكول را حلق است و ناي          غالب و مغلوب را عقل است و رايحلق بخشيد او عصاي عدل را           خورد او چندان عصا و حبل راو اندرو افزون نشد ز آن جمله اكل           ز آنكه حيواني نبودش اكل و شكلخلاصه با نظر به مطالب فوق معلوم ميشود كه منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از خوردنده كه دنيا است و خورده شده كه انسانها است، دنيا بمعناي متداول آن است و انسانها همان كساني كه مانند حيوانات در اين دنيا جز (خور و خواب خشم و شهوت) چيزي را هدف گيري نكرده‌اند. همچنين جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام شامل ابعاد مادي همه‌ي انسانها مي‌باشد كه در مجراي خورده شدن بر مبناي زوال و فنا قرار گرفته است.****«و من العناء ان المرء يجمع ما لا ياكل و يبني ما لا يسكن، ثم يخرج الي الله تعالي لا مالا حمل و لا بناء نقل» (و از مشقتهاي اين دنياست كه انسان مي‌اندوزد آنچه را كه نمي‌خورد و بنا مي‌كند چيزي را كه در آن سكونت نمي‌كند، سپس از اين دنيا بسوي خدا حركت مي‌كند بدون اينكه مالي با خود حمل كند يا بنائي را منتقل بسازد).مشقتهاي بي‌نتيجه‌ي دنيا در اندوختن‌هاي بيش از ضرورت:با چه مشقتهائي مي‌اندوزد و نمي‌خورد و با چه زحماتي بناء مي‌كنند و در آن مسكن نمي‌نشينند و سپس رو به سوي خدا مي‌روند، نه مالي را با خود حمل مي‌كنند و نه بنايي را با خود منتقل ميسازند.منظور اميرالمومنين عليه‌السلام توبيخ شديد همان اصحاب تكاثر است كه مال دنيا را براي خود همان مال مي‌خواهند، و نظري به اين ندارند كه مال دنيا موقعي براي انسان معني دارد و داراي ارزش است كه براي رفع نيازمنديها باشد نه وابسته كردن مال و پول و ديگر عوامل امتيازات دنيوي به خوشتن و درآويختن آنها از گردن جاي كمال جوي خود. براستي چه سنگين است آن عوامل امتيازات دنيوي كه با مستهلك ساختن نقدينه بسيار گرانبهاي عمر و با تحمل مشقتها و رنج‌ها تحصيل شود و از گردن جان سبكبال و تيز پرواز بسوي بارگاه خداوندي آويخته شود و آنرا از حركت باز بدارد. و اما اگر همين مال دنيا در هر شكلي كه باشد بعنوان وسيله‌اي براي رفاه و آسايش ضروري خود و ديگر همنوعان باشد، تكاثر پليد نبوده، بلكه تنظيم وسائل زندگي براي بندگان خدا ميباشد كه خود نوعي عبادت و مشقت در راه آن، جلب كننده‌ي پاداش در سراي ابديت خواهد بود.****«و من غيرها انك تري المرحوم مغبوطا، و المغبوط مرحوما، ليس ذلك الا نعيما زل و بوسا نزل» (و از دگرگونيهاي اين دنياست- انساني را مي‌بيني كه روزي مورد ترحم بود، روز ديگر مورد غبطه و آرزو قرار مي‌گيرد و آنكه مورد غبطه و آرزو بود روز ديگر مورد ترحم قرار مي‌گيرد و اين دگرگوني نيست مگر معلول نعمتهائي كه از دست رفته يا ناگواري كه نازل شده است).نمودهائي از دگرگوني‌هاي دنيا:چه انسانهايي كه روزي از بينوايي مورد دلسوزي بودند، روز ديگر مورد غبطه و آرزو قرار گرفتند و بالعكس انسانهايي كه بامدادان مورد غبطه بودند بدانجهت كه از امتيازات بزرگ دنيوي برخوردار بودند، شامگاهان مورد دلسوزي گشتند. اين دگرگوني‌ها بوجود نمي‌آيد مگر بجهت از دست رفتن نعمتها و نزول ناگواري‌ها. يا روي نمودن امكانات با نظر به قرار گرفتن انسان در محاصره‌ي حوادث كوچك و بزرگي كه خواه قابل محاسبه باشند و يا بيرون از محاسبه، او را در زير رگبار خود قرار مي‌دهند، عنان اختيار را از دست وي مي‌گيرند و بقول مولوي:پر كاهم در مصاف تندباد          خود ندانم در كجا خواهم فتادامروزه با پيشرفت فراوان در شناخت مسائل زندگي فردي و اجتماعي، و با ترقي شگفت‌انگيز در آينده‌نگري‌ها و حدس‌هاي نافذ در سرنوشت جوامع، و با صرف هزينه‌هاي مادي بسيار كلان و مستهلك ساختن انرژي‌هاي مغزي بسيار بااهميت، با همه‌ي اين‌ها هيچ تضمين قطعي در هيچ يك از مسائل زندگي كه وابسته‌ي نظام (سيستم) باز حيات انسانها است وجود ندارد كه براي يكسال جريان چنين و چنان است، حتي براي يك ماه، حتي براي يك روز. كاري كه ميتوان كرد اينست كه قدرتمندان انسانها را مانند ماشين‌ها يا حداكثر مانند حيوانات سيرك چنان قالب ريزي كنند كه يك سال سهل است تا آخر عمرشان را تحت نظر بگيرند! آري چنين هم ميشود، همانگونه كه انسانها را ميتوان از بين برد و مسائل و مشكلات مربوط باو را بشكل سالبه به انتفاء موضوع درآورد!! و بهرحال، دنيا در ارتباط با انسان داراي دو نوع دگرگوني است.1. دگرگوني با سابقه‌ي علم. مانند اينكه مي‌دانيم اين دانشجو روزي استاد مي‌شود. انسانها با گذشت زمان پير مي‌گردند.2. دگرگوني در ارتباط با رويدادهاي محاسبه نشده يا غير قابل محاسبه.****«و من عبرها ان المرء يشرف علي امله فيقتطعه حضور اجله، فلا امل يدرك و لامومل يترك» (و از موارد عبرت گيري از اين دنياست اينكه آدمي به وصول به آرزويش نزديك مي‌گردد، در آن حال حضور مرگش آرزو را از او قطع مي‌كند پس نه آرزوئي دريافت شده و نه آنچه آرزو شده او را رها ميسازد).آن امور دنيوي كه موجب عبرت ميباشد:از آن اموري كه عامل عبرت ميباشد، يكي اينست كه انسان نزديك به آرزويش مي‌گردد، يعني مدتها زحمت و مشقت را متحمل مي‌شود و تلخي انتظار وصول را مي‌چشد و همينكه به آرزويش نزديك شد، ناگهان پيك اجل بر سر او تاختن مي‌آورد و بساط آمادگي‌ها و دلخوشي‌ها او را براي برخورداري از آرزوئي كه سالياني متمادي در انتظار عملي شدن آن چشم براه دوخته بود، برمي‌چيند و بدون اينكه خيال و آرزو او را رها كند، او از تحقق يافتن آرزو محروم مي‌گردد.چه عبرتي بالاتر و چه درسي آموزنده‌تر از اين ميتوان پيدا كرد كه «ما كل ما يمتني المرء يدركه تجري الرياح بما لا تشتهي السفن» (نيست چنانچه انسان هر آنچه را كه آرزو كند به آن برسد. بادها برخلاف سمت حركت كشتي‌ها بجريان مي‌افتد) خداوند سبحان بندگان خود را هشدار داده و آگاهشان فرموده است كه: ام للانسان ما تمني (آيا براي انسان است هر آنچه را كه ميخواهد به آن برسد).****«فسبحان الله ما اعز سرورها و اظما ريها، و اضحي فيئها! لا جاء يرد و لا ماض يرتد» (پس پاك است پروردگار، چه اندك است شادي دنيا و چه تشنگي‌آور است سيراب شدن از اين دنيا و چه گرم است سايه‌ي آن، نه آينده‌اي باين دنيا برمي‌گردد و نه گذشته‌اي از اين دنيا رجوع مينمايد.)شاديهاي اين دنيا اندك و سيراب شدنش تشنه‌كننده است:شايد كم كسي باشد در اين دنيا كه با اندك توجه نفهمد كه شاديهاي اين دنيا نه تنها عميق نيست، بلكه از نظر مدت هم كمتر از غم و غصه‌هائي است كه در اين دنيا انسان را احاطه مي‌نمايد. اين نه براي آن است كه خداوند بندگان خود را بدون علت از سرور و نشاط محروم فرموده است، بلكه به اين جهت است كه مردم با غرق شدن در شاديها و لذائذ از هدف بسيار بااهميتي كه در پيش دارند غافل نگردند و با غوطه‌ور گشتن در شاديها احساس مسئوليتهايي كه در اين زندگاني متوجه آنان مي‌باشد در درونشان فروكش كند و نابود گردد.بالاتر از همه‌ي اينها وقتي كه سطوح رواني آدمي را شاديها و خوشي‌هاي دنيوي فرا گرفت، از وابستگي خود به كمال اعلا غافل ميشود و فراموش مي‌كند كه خداوند كريم و رحيم مي‌خواهد او را ببارگاه و حضور خود بپذيرد. موضوع ديگر كه از مختصات اين دنياست اينست كه هر اندازه انسان به طرف آن ميرود، ميخواهد بيشتر از پيش برخوردار گردد. حريص‌تر و تشته‌تر مي‌گردد. افزايش تشنگي آدمي به فرو رفتن در خواسته‌هاي دنيوي، معلول گسترش و به فعليت رسيدن استعدادهاي او است كه اگر در مسير كمال و اعتلاي شخصيت انجام مي‌گرفت توفيق حيات معقول نصيبش مي‌گشت، ولي دريغا كه آن همه عظمت و استعدادها در موردي مستهلك مي‌گردد كه جز سرابي آب نما چيز ديگري نيست آري براي كسي كه دنيا را از ديدگاه هدف بودن مورد توجه قرار بدهد در پايان كار جز اين نخواهد ديد كه:دنيا چو حبابست ولكن چه حباب         نه بر سر آب بلكه بر روي سرابآن هم چه سرايي كه؟ ببينند به خواب        آن خواب چه خواب؟ خواب بدست خرابكاروان اين دنيا نه از آن دري كه وارد شده است ميتواند برگردد و نه از آن در ديگري كه بيرون رفته است ميتواند مراجعت نمايد. اين آمدن و رفتن معنائي بسيار بااهميت را دربردارد كه هر كسي ميتواند اجمالا آنرا در درون خود دريابد. يعني اگر انسان هشياري طبيعي خود را از دست نداده باشد و اگر با آن هشياري طبيعي بتواند سرش را از (خور و خواب و خشم و شهوت) بردارد و مقداري با جان پاك خود آشنائي پيدا كند، بدون ترديد مي‌فهمد كه در عالم عالم آفريدن به زين نتوان رقم كشيدن تا مايه‌ي طبعها سرشتند ما را ورقي دگر نوشتند كار من و تو بدين درازي كوتاه كنم كه نيست بازي نظامي گنجوي نيز مي‌فهمد كه:روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستي            گر نه اين روز دراز دهر را فرداستي (ناصر خسرو)آن شكاكين كوردل كه پديده‌ي طبيعي آمدن و رفتن را مي‌بينند ولي حكمت عاليه كه اين پديده را بجريان انداخته است نمي‌بينند و مي‌گويند: اين آمدن و رفتن براي چه بوده است؟ اگر يكبار با دقت لازم به شكوه و نظم هستي مي‌نگريستند، سپس وارد درون خود گشته، نغمه‌هاي فطرت اصلي روح خود را مي‌شنيدند هرگز چنين ترديدي را در اين جريان پرمعني به مغز خويشتن راه نميدادند، ولي چه بايد كرد كه قهر از خويشتن و از خودبيگانگي از آن دردها است كه خود انسان را چنان تخدير مي‌كند كه گمان ميبرد هيچ كسي در روي زمين مانند او با خويشتن در صلح و صفا و آشنائي بسر نميبرد!!****«فسبحان الله ما اقرب الحي من الميت للحاقه به و ابعد الميت من الحي لانقطاعه عنه» (پاك است پروردگار ما، چه نزديك است زنده به مرده كه به او ملحق خواهد گشت و چه دور است مرده از زنده كه از او منقطع شده است!)يكي از ابيات ابوالحسن تهامي كه در رثاء فرزندش گفته است، چنين است. «الشرق نحو الغرب اقرب شقه من بعد تلك الخمسه الاشبار) (اي فرزندم، فاصله شرق تا غرب كمتر است از فاصله‌ي آن پنج وجب خاك كه تو در آن آرميده‌اي) يعني اي فرزند، اگر تو در غرب بودي من در شرق يا بالعكس، بالاخره من به تو مي‌رسيدم ولي فاصله‌اي كه اين چند وجب زير خاك به وسيله‌ي مرگ مابين من و تو انداخته است، خيلي بيش از فاصله‌ي شرق تا غرب است. آري، هر نفسي كه زنده برمي‌آورد او را به ديار خاموشي نزديكتر مي‌كند، ولي آن كس كه چشم از اين دنيا پوشيده و رفته است، هيچ احتمالي براي برگشتن او وجود ندارد، آن خاك رفتگان از اين دنيا و زندگانش منقطع گشته‌اند و از آن راه كه عبور نموده‌اند قابل برگشت نيست. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )10- امام (ع) نخست بطور اجمال، به ذكر عيبها و زشتيهاى دنيا پرداخته و مى فرمايد: سراى نيستى و رنج و دگرگونيها و عبرتهاست، و سپس تا جمله «و لا مؤمّل يترك» اين عيبها را به تفصيل، شرح داده است، در آن جا كه موثّر قوسه فرموده واژه إيتار (زه به كمان بستن) را براى روزگار بطور استعاره آورده و با ذكر قوس (كمان) آن را ترشيح داده است، جهت مشابهت اين است كه زمانه تير مصيبتها و حوادث خود را كه قضاى لا يتغيّر الهى آنها را رقم زده همچون تيرانداز چالاكى كه تير او خطا نمى كند به سوى مردم رها مى سازد، همچنين واژه جراح (زخم) را براى رويدادهاى ناگوار روزگار استعاره فرموده است، زيرا هر دو درد آورند و با ذكر عدم امكان درمان پذيرى، آن را ترشيح داده است، و نيز واژه هاى آكل و شارب را كه از خوردن و آشاميدن سير نمى شود براى زمانه استعاره آورده و جهت مناسبت اين است كه روزگار همچون خورنده و آشامنده اى كه پيوسته مى خورد و مى آشامد و خوردنيها و آشاميدنيها را به پايان مى رساند، به آفريدگان يورش مى برد و آنها را نابود مى گرداند.و مراد آن حضرت از مرحوم يعنى كسى كه مورد ترحّم ديگران بوده تهيدستان و بينوايانى است كه تنگدستى و نادارى آنها به توانگرى و ثروتمندى تبديل يافته و اكنون مورد رشك و حسد ديگران قرار گرفته اند، و منظور از مغبوط كه اكنون مورد ترحّم است توانگرى است كه بر اثر گردشهاى روزگار غناى او به فقر مبدّل شده تا آن جا كه مورد ترحّم ديگران قرار گرفته است، و اين سخن كه فرموده است: اين نيست مگر اين كه نعمتى زايل شده است، مراد زوال نعمت از كسانى است كه مورد رشك و غبطه بوده و سپس سختى و بدبختى بر آنها وارد شده است.11- امام (ع) با اظهار شگفتى و ذكر سبحان الله بر سبيل تعجّب، شادى دنيا را فريبنده، و سيرابى آن را تشنگى زا، و بهره گرفتن از سايه آن را باعث احساس گرماى آفتاب، بيان فرموده است. ذكر سير آب بودن اشاره است به بهره ورى و كامگيرى كامل از لذّات دنيا، و واژه فيء كه به معناى سايه است كنايه است بر ميل به تحصيل دنيا و تكيه بر مال و منال آن، و جهات مشابهت اين است كه شادى و خوشحالى، و دلبستگى به دنيا و اعتماد به آن، انسان را از عمل براى تحصيل ثوابهاى آخرت باز مى دارد، و نمى گذارد انسان به سوى خدا رو آورد، از اين رو شادى و سرور آن نيرومندترين انگيزه اى است كه آدمى را به دنيا شيفته و فريفته مى كند.همچنين سيرابى و كاميابى از لذائذ و آسودگى در سايه مال و منال دنيا، قويترين اسبابى است كه انسان را به اين امور تشنه و دلباخته مى كند، و صلحا و نيكان را از معامله جان و مال با خدا باز مى دارد و آتش دوزخ را براى آنان فراهم مى كند، بدين مناسبت است كه غرور به سرور و ظماء (تشنگى) به رىّ (سير آب شدن) و ضحى (آفتاب پيش از ظهر) به فيء (سايه) نسبت داده شده است.مراد از عبارت «لا جاء يردّ» (آينده باز گردانيده نمى شود) آفتها و مصيبتهاى روزگار است مانند مرگ و كشتار و مانند اينها، و منظور از جمله «لا ماض يرتدّ» (گذشته باز نمى گردد) مردگان و چيزهاى ارزشمندى است كه از دست رفته است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 54 ثمّ إنّ الدّنيا دار فناء و عناء، و غير و عبر، فمن الفناء إنّ الدّهر موتر قوسه، و لا تخطي سهامه، و لا توسى جراحه، يرمى الحيّ بالموت، و الصّحيح بالسّقم، و النّاجي بالعطب، آكل لا يشبع، و شارب لا ينقع، و من العناء أنّ المرء يجمع ما لا يأكل، و يبنى ما لا يسكن، ثمّ يخرج إلى اللَّه لا مالا حمل، و لا بناء نقل، و من غيرها أنّك ترى المرحوم مغبوطا، و المغبوط مرحوما، ليس ذلك إلّا نعيما زلّ، و بؤسا نزل، و من عبرها أنّ المرء يشرف على أمله، فيقتطعه حضور أجله، فلا أمل يدرك، و لا مؤمّل يترك، فسبحان اللَّه ما أغرّ سرورها، و أظمأ ريّها، و أضحى فيئها، لا جاء يردّ، و لا ماض يرتدّ، فسبحان اللَّه ما أقرب الحيّ من الميّت للحاقه به، و أبعد الميّت من الحيّ لانقطاعه عنه.اللغة:و (الغير) اسم من غيره جعله غير ما كان و حوّله و بدله و غير الدهر وزان عنب احداثه المغيرة و (موتر) من باب الافعال أو التفعيل و كلاهما مرويّان يقال: أو تر القوس أى جعل لها وترا و وترها توتى را شدّ وترها، و الوتر محرّكة شرعة القوس و معلقها و الجمع أوتار و (أسى) الجرح اسوا واسى داواه، اسوت بين القوم أصلحت و (أضحى) فيئها من ضحى الرجل إذا برز للشمس.الاعراب:و أكل بالرفع خبر لمبتدأ محذوف، و قوله لا مالا حمل، لا للنّفى و ما لا منصوب بفعل محذوف يفسّره ما بعده، و جملة المنفي حال من فاعل يخرج.المعنى:ثمّ انّه عليه السّلام وصف الدّنيا بأوصاف منفّرة و عن الركون إليها فقال (ثمّ انّ الدّنيا دار فناء و عناء و غير و عبر) أى دار موصوفة بالفناء و المشقة و التغيّر و الاعتبار استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (فمن الفناء انّ الدّهر موتر قوسه) شبّه الدّهر بالرامي بالقوس على سبيل الاستعارة بالكناية، و الجامع بينهما أنّ الدّهر يرمى بمصائبه و حوادثه المستندة إلى القضاء الالهى الذي لا يتغيّر و لا يتبدّل، كما أنّ الرامي يرمي بسهامه الغير الخاطئة، و ذكر القوس تخييل، و ذكر الايتار ترشيح (و) رشّح ثانية بقوله (لا تخطي سهامه و) ثالثة بأنه (لا توسى جراحه) أى لا تداوى و لا تصلح.و لما جعل الدّهر بمنزلة الرامى بيّن كيفيّة رميه بقوله (يرمى الحىّ بالموت و الصحيح بالسّقم و الناجي بالعطب) و الهلاك و قوله تشبيه بليغ (آكل لا يشبع و شارب لا ينقع) يعني أنّ الدهر آكل لا يشبع من أكل لحوم الناس و افنائهم، و شارب لا يروى من شرب دمائهم، و هو من باب التّشبيه البليغ على حدّ قولنا زيد أسد، لا الاستعارة كما توهّمه البحراني، لأنّ مبنى الاستعارة على تناسى التشبيه مبالغة كما في قولك رأيت أسدا يرمى، فيلزمه أن لا يؤتي بطرفى التّشبيه معا في الكلام، لأنّ الاتيان بهما يبطل ذلك الغرض، و قد تقدّم تحقيقه في ديباجة الشرح. (و من العناء) أى من عناء الدّنيا و مشقّتها (أنّ المرء يجمع) فيها (ما لا يأكل و يبنى ما لا يسكن) لا يزال مشغولا بالجمع و البناء حتى تتمّ المدّة و تقضى (ثمّ يخرج إلى اللَّه سبحانه) فيدع ما جمع و يذر ما بنى يأكله الأعقاب و الأبناء و يسكنه الأباعد و الأعداء (لا مالا حمل) ه إلى محطّه  «1» (و لا بناء نقل) ه إلى مخطّه و في هذا المعنى قال الشّاعر:هبك بلّغت كلّما تشتهيه          و ملكت الزّمان تحكم فيه        هل قصارى الحياة إلّا الممات          يسلب المرء كلّ ما يقتنيه    ______________________________ (1) المحط و المخط بالحاء المهملة و الخاء المعجمة معا القبر، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 61 (و من غيرها) أى تغيّر الدّنيا و انقلابها (انّك ترى المرحوم مغبوطا و المغبوط مرحوما) يعني ترى من يرحمه الخلايق بسبب الضّر و الفقر و المسكنة يصير في زمان قليل موصوفا باليسار و الرّخاء و السعة فيغبطونه بذلك، و ترى من يغبطه الخلائق بالعزّ و المنعة و الغنى يصير عمّا قليل مبتلا بالذلّ و الفقر و العناء، فيرحمونه لأجل ذلك.و (ليس ذلك إلّا نعيما زلّ و بؤسا نزل) أى ليس كون المغبوط مرحوما إلّا بنعيم انتقل من المغبوط إلى غيره، أو شدّة نزلت عليه و فقر و سوء حال حلّ به (و من عبرها أنّ المرء يشرف على أمله فيقتطعه حضور أجله) أى يطلع على أمله و يعلو عليه بحيث يكاد يدركه فيحضر إذا أجله و يقتطعه عنه و يحول بينه و بينه (فلا أمل يدرك و لا مؤمّل يترك) ثمّ تعجب من بعض حالات الدّنيا و أطوارها و قال كنايه (فسبحان اللَّه ما أغرّ سرورها و أظماء ريّها و أضحى فيئها) أراد بالرّى استتمام لذّتها و بفيئها الرّكون إلى قنياتها و الاعتماد عليها، أى أيّ شي ء أوجب لكون سرورها سببا للغرور، و كون ريّها سببا للعطش و ظلّها سببا للحرارة، فانّ الضحى هي وقت ارتفاع الشّمش و عنده تكون الحرارة.و نسبة الغرور إلى السرور و الظماء إلى الرّى و الضحى إلى الفىء باعتبار أنّ سرورها و لذّاتها و زخارفها هي الصّوارف عن العمل للآخرة، و الشواغل عن الاقبال إلى اللَّه سبحانه، فكان سرورها أقوى سبب للاغترار بها، و ريّها من آكد الأسباب للعطش في الآخرة و الحرمان من شراب الأبرار، و فيئها من أقوى الدواعى إلى إيراده في حرّ الجحيم و تصلية الحميم.و يحتمل أن يكون المراد باظماء ريّها أنّ الارتواء منها لا ينقع و لا ينفع من الغلة، بل يزيد في العطش كمن شرب من الماء المالح و الاجاج، فيكون كناية عن كون الاكثار منها سببا لمزيد الحرص عليها، و كذا يكون المراد باضحاء فيئها أنّ من طلب الراحة فيها اعتمادا على ما جمعها منها لا يجد فيها الراحة و لا ينجو به من حرارة الكبد و فرط المحبة إلى جمعها و تحصيلها و إكثارها، بل هو دائما في منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 62 التّعب و العطب للتحصيل و الطلب إلى أن يموت فيكفن و يخرج فيدفن (لاجاء يردّ) به أراد به الموت (و لا ماض يرتد) أزاد به الميّت.ثمّ تعجب ثانية و قال (فسبحان اللَّه ما أقرب الحىّ من الميّت للحاقه به و أبعد الميّت من الحىّ لانقطاعه عنه) و هو من أفصح الكلام و أحسنه في تأدية المرام يعرف ذلك من له دراية في صناعة البيان و إحاطة بلطايف فنّ المعان.الترجمة:پس بدرستى كه دنيا دار فنا و مشقّت و تغيّر و عبرت است، پس از جمله فناء دنيا اين است كه روزگار بزه كرده كمان خود را، خطا نمى كند تيرهاى او، و دوا كرده نمى شود زخمهاى او، مى اندازد زنده را بمرگ، و تندرست را به بيمارى، و رستگار را بهلاكت و گرفتارى، خورنده ايست كه سير نمى شود، و آشامنده ايست كه سيراب نمى باشد، و از جمله مشقّتهاى دنيا اين است كه بدرستى كه مرد جمع ميكند چيزى را كه نمى خورد، و بنا ميكند چيزى را كه ساكن نمى شود، پس بيرون مى رود بسوى خدا در حالتى كه نه مالى باشد كه برداشته باشد، و نه بنائى باشد كه نقل نمايد.و از جمله تغيّرات دنيا اين است كه تو مى بينى فقير عاجزيكه خلايق بحال او رحم مى نمايند غبطه برده شده بجهة ثروت و مال، و كسى كه بحال او غبطه مى نمايند رحم شده بجهة فقر وفاقه يعنى در اندك زمانى پريشاني فقير برفاه حال مبدّل مى شود و رفاه حال غني بفقر تبديل مى يابد، نيست اين حال يعني تبدّل حال غني به پريشاني مگر نعمتى كه منتقل شده باشد، و شدّتى كه فرود آمده باشد.و از جمله عبرتهاى دنيا اينست كه مرد مشرف و نزديك مى شود بادراك آرزوى خود پس جدا ميكند او را حاضر شدن مرگ او، پس سبحان اللَّه چه چيز سبب غرور گردانيده شادى دنيا را، و تشنه ساخته سيرابى دنيا را، و گرم گردانيده سايه دنيا را، نه آينده باز گردانيده مى شود نه بر گذشته رجوع مى نمايد.پس سبحان اللَّه چه چيز غريب و عجيب باعث شده بر نزديكى زنده از مرده بجهة سرعت لحوق او بآن، و چه چيز باعث شده بدورى مرده از زنده بجهة بريده شدن او از آن.  
بخش ۴ : برتری آخرت بر دنیا [منبع]

إِنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِشَرٍّ مِنَ الشَّرِّ إِلَّا عِقَابُهُ، وَ لَيْسَ شَيْءٌ بِخَيْرٍ مِنَ الْخَيْرِ إِلَّا ثَوَابُهُ، وَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الدُّنْيَا سَمَاعُهُ أَعْظَمُ مِنْ عِيَانِهِ، وَ كُلُّ شَيْءٍ مِنَ الْآخِرَةِ عِيَانُهُ أَعْظَمُ مِنْ سَمَاعِهِ، فَلْيَكْفِكُمْ مِنَ الْعِيَانِ السَّمَاعُ وَ مِنَ الْغَيْبِ الْخَبَرُ.
وَ اعْلَمُوا أَنَّ مَا نَقَصَ مِنَ الدُّنْيَا وَ زَادَ فِي الْآخِرَةِ خَيْرٌ مِمَّا نَقَصَ مِنَ الْآخِرَةِ وَ زَادَ فِي الدُّنْيَا، فَكَمْ مِنْ مَنْقُوصٍ رَابِحٍ وَ مَزِيدٍ خَاسِرٍ.
إِنَّ الَّذِي أُمِرْتُمْ بِهِ أَوْسَعُ مِنَ الَّذِي نُهِيتُمْ عَنْهُ، وَ مَا أُحِلَّ لَكُمْ أَكْثَرُ مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْكُمْ، فَذَرُوا مَا قَلَّ لِمَا كَثُرَ وَ مَا ضَاقَ لِمَا اتَّسَعَ.

دَخِلَ : فاسد شد 
۴. ارزيابى دنيا و آخرت:
چيزى بدتر از شرّ و بدى نيست جز كيفر و عذاب آن، و چيزى نيكوتر از خير و نيكى وجود ندارد جز پاداش آن. همه چيز دنيا شنيدن آن بزرگتر از ديدن آن است، و هر چيز از آخرت ديدن آن بزرگتر از شنيدن آن است. پس كفايت مى كند شما را شنيدن از ديدن، و خبر دادن از پنهانى هاى آخرت. آگاه باشيد، هر گاه از دنياى شما كاهش يابد و به آخرت افزوده گردد بهتر از آن است كه از پاداش آخرت شما كاسته و بر دنياى شما افزوده شود. چه بسا كاهش يافته هايى كه سود آور است، و افزايش داشته هايى كه زيان آور بود.
همانا به آنچه فرمان داده شديد گسترده تر از چيزى است كه شما را از آن باز داشتند، و آنچه بر شما حلال است، بيش از چيزى است كه بر شما حرام كرده اند، پس آنچه را اندك است براى آنچه كه بسيار است ترك كنيد، و آنچه را بر شما تنگ گرفته اند به خاطر آنچه كه شما را در گشايش قرار دادند انجام ندهيد.
 
(16) نيست چيزى پليدتر از بدى (در دنيا) مگر عذابى كه بر آن مترتّب مى گردد، و نيست چيزى خوبتر از نيكوئى (در دنيا) مگر پاداشى كه (در آخرت) براى آن مقرّر شده،
(17) و شنيدن هر چيزى از دنيا بزرگيش بيشتر است از ديدن آن، و ديدن هر چيزى از آخرت مهمّتر است از شنيدنش، پس شنيدن (احوال آخرت) و از غيب و پنهانى  (بوسيله پيغمبر و امام) خبر گرفتن شما را كفايت ميكند از ديدن،
(18) و بدانيد آنچه از دنيا كم برسد و در آخرت زياد باشد بهتر است از آنچه در آخرت كم باشد و در دنيا زياد (چشم پوشى از درهم و دينار حرام كه پاداش آن بهشت جاودان است بهتر است از جمع آورى با كيفر عذاب ابدىّ) پس بسا كم شده اى كه سودمند است و بساز ياد شده اى كه زيان آور است،
(19) آنچه كه مأمور شده ايد بآن فراختر و آسانتر است از آنچه نهى و باز داشته شده ايد از آن، و آنچه كه براى شما حلال گشته بيشتر است از آنچه كه حرام گرديده، پس رها كنيد اندك را براى بسيار، و واگذاريد تنگ و دشوار را براى فراخ و آسان.
 
از بد، بدترى نيست، مگر كيفر بد آن و از خوب، خوب ترى نيست، مگر پاداش نيك آن. هر چه دنيايى است، شنيدنش بزرگتر از ديدن اوست و هر چه آخرتى است، ديدنش بزرگتر از شنيدن آن. شما را شنيدن از ديدن بسنده است و خبر دادن از آنچه در نهان است، شما را بس. بدانيد، كه كاستن از دنيا و افزودن به آخرت بهتر است از كاستن از آخرت و افزودن به دنيا. چه بسا آنچه كاسته شده سودمند افتد و آنچه افزون شده زيان آور.
آنچه شما را بدان امر كرده اند، وسيعتر و آسانتر از چيزهايى است كه شما را از آن نهى كرده اند و آنچه بر شما حلال شده، بيشتر از چيزهايى است كه بر شما حرام گرديده. پس اندك را به خاطر بسيار فرو گذاريد و تنگ و دشوار را به خاطر وسيع و آسان رها كنيد.
 
(بدانيد !) چيزى بدتر از «شرّ» نيست مگر کيفر آن، و چيزى بهتر از «نيکى» نيست مگر پاداش آن، و همه چيز دنيا «شنيدنش» مهمتر از «ديدن» آن است در حالى که همه چيز آخرت «ديدنش» از «شنيدنش» مهمتر است. حال که چنين است مى بايست شنيدن (حقايق مربوط به آخرت به وسيله پيامبران و اولياء الله) شما را از ديدن و خبرهاى آنان از مشاهده حقايق پنهانى بى نياز سازد.
بدانيد! آنچه از دنيا کاسته شود و به آخرت افزوده گردد بهتر است از آنچه از آخرت کم شود و به دنيا افزوده گردد، چه بسا کاستيها که سود به همراه دارد و چه بسا افزايشها که زيانبار است.
آنچه به آن مأمور شده ايد (و براى شما مجاز است) از آنچه از آن نهى شده ايد گسترده تر است و آنچه براى شما حلال است بيشتر از آن است که بر شما حرام شده، پس کم را به خاطر زياد ترک گوييد و محدود را به خاطر آنچه گسترده است رها سازيد.
 
همانا، هيچ چيز از بدى، بدتر نيست جز عقاب آن، و هيچ چيزى از خوبى، خوبتر نيست جز ثواب آن، و هر چيز از دنيا، شنيدن آن بزرگتر از ديدن آن است، و هر چيز از آخرت، ديدن آن بزرگتر از شنيدن آن است. پس بسنده باشد شما را شنيدن، از آنچه عيان است، و خبر يافتن، از آنچه در غيب نهان است. و بدانيد آنچه از دنيا بكاهد و بر آخرت بيفزايد، بهتر است از آنچه از آخرت بكاهد، و در دنيا زيادت آيد. چه بسيار نقصان يافته اى كه سود برده، و زيادت برده اى كه زيان كرده.
آنچه بر شما رواست و بدان مأموريد، وسيعتر از چيزى است كه شما را از آن بازداشته اند، و آنچه بر شما حلال است، بيش از چيزى است كه بر شما حرام كرده اند. پس آنچه را اندك است، به خاطر آنچه بسيار است واگذاريد، و آنچه را بر شما تنگ گرفته اند، به خاطر آنچه بر شما فراخ كرده اند به جا مياريد.
 
از شرّ چيزى بدتر نيست مگر جريمه اى كه براى آن است، و از خير چيزى بهتر نيست مگر ثوابى كه براى آن مقرّر است. شنيدن هر چيزى از دنيا بزرگتر است از ديدنش، و ديدن هر چيزى از آخرت عظيم تر است از شنيدنش. پس بايد شنيدن و خبر گرفتن از غيب (به وسيله انبياء) شما را از ديدن كفايت كند. بدانيد آنچه از دنياى شما كم شود و به آخرت اضافه گردد بهتر است از اينكه از آخرت شما كم شود و به دنياتان اضافه گردد. چه بسا كم شده اى كه سود بر است، و اضافه شده اى كه زيانكار است.
آنچه به آن امر شده ايد آسانتر است از آنچه از آن نهى شده ايد، و آنچه براى شما حلال شده بيشتر است از آنچه بر شما حرام گشته. بنا بر اين كم را براى بسيار رها كنيد، و دشوار را براى آسان وانهيد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 115-108 امام (عليه السلام) در اين بخش خطبه به دنبال آمادگيهاى لازم در مخاطبين به سبب بخشهاى پيشين، يک سلسله اندرزهاى بسيار سودمند و بيدارگر را بيان فرموده که اگر انسان درست در آن بينديشد، يک نسخه سعادت و خوشبختى و نجات است مى فرمايد : «هيچ چيز بدتر از شر نيست، مگر کيفر آن، و چيزى بهتر از نيکى نيست مگر پاداش آن» (إنَّهُ لَيْسَ شَيْءٌ بِشَرٍّ مِنَ الشَّرِّ إلاَّ عِقَابُهُ، وَلَيْسَ شَيْءٌ بِخَيْر مِنَ الْخَيْرِ إلاَّ ثَوَابُهُ).انسان به طور طبيعى از شر و بدى فرار مى کند و به سوى نيکى جذب مى شود و جلب منفعت و دفع مضرّت در نهاد هر انسانى وجود دارد، امام (عليه السلام) با استفاده از اين امر فطرى مخاطبان را به اطاعت خداوند و پرهيز از گناه و عصيان دعوت مى کند و مى فرمايد : بدترين بدها، همان کيفر الهى در برابر گناهان است، و بهترين نيکيها همان پاداش الهى در برابر اطاعت است.روشن است که منظور از «شرّ و خير» (به قرينه عقاب و ثواب) معصيت و اطاعت است ولى اگر عقاب و ثواب را به معنى وسيع ترى بگيريم و مجازاتها و پاداش هاى تکوينى را (يعنى مکافات و برکات اعمال در دنيا) نيز شامل شود، شرّ و خير معنى گسترده ترى پيدا خواهد کرد.در تعبير ديگرى از همان بزرگوار در کلمات قصار مى خوانيم : «فَاعِلُ الْخَيْرِ خَيْرٌ مِنْهُ وَفَاعِلُ الشرِّ شَرٌّ مِنْهُ; انجام دهنده کار نيک از آن کار بهتر است و انجام دهنده کار بد از آن کار بدتر»(1).در ديدگاه اوّل، امام (عليه السلام) به نتايج، نظر فرموده است و در ديدگاه دوّم به اسباب و علل. به يقين انجام دهنده کار نيک و بد غالباً آنچه در دل دارد بيش از آن است که انجام مى دهد زيرا اسبابش را فراهم نمى بيند. از سوى ديگر نتايج اعمال، ماندگار است در حالى که اعمال از بين مى رود و اين، دليل برترى نتايج از خود اعمال است.و در همين رابطه، امام (عليه السلام) به نکته مهم ديگرى اشاره مى کند و مى افزايد : «همه چيز دنيا شنيدنش مهمتر از ديدن آن است در حالى که همه چيز آخرت، ديدنش از شنيدنش مهمتر است !» (وَکُلُّ شَيْء مِنَ الدُّنْيَا سَمَاعُهُ أَعْظَمُ مِنْ عِيَانِهِ، وَکُلُّ شَيْء مِنَ الاْخِرَةِ عِيَانُهُ أَعْظَمُ مِنْ سَمَاعِهِ).اين يک واقعيت است که مواهب مادى همچون سراب است از دور جلوه خاصى دارد ولى هنگامى که انسان به آن مى رسد مطلب ارزشمندى نمى يابد، قصرها و کاخ ها، ثروت ها و قدرت ها، لذات و خوشى ها همه دورنماى خوبى دارند ولى هنگامى که انسان به آن مى رسد و مشکلات آن را مى بيند گاه شديداً وحشت مى کند و آرزو مى نمايد اى کاش هرگز به آن نرسيده بود.اين در حالى است که درباره نعمت هاى گسترده خداوند در قيامت مى خوانيم : «اَعْدَدْتُ لِعِبادِي مَا لاَ عَيْنٌ رأَتْ وَلاَ اُذُنٌ سَمِعَتْ وَلاَ خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَر; من براى بندگان خود نعمت هايى آماده کرده ام که هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به فکر انسانى خطور نکرده است»(2). حتى گاه لذاتى را که انسان در لحظات خاصى از مناجات پروردگار و احساس قرب او در اين دنيا پيدا مى کند مى بيند با هيچ زبان و بيانى قابل توصيف نيست.و در ادامه اين سخن اضافه مى کند : «حال که چنين است مى بايست شنيدن (حقايق مربوط به آخرت به وسيله پيامبران و اولياء الله) شما را از ديدن آن بى نياز سازد، همچنين اخبار آنها از آنچه در پشت پرده غيب پنهان است» (فَلْيَکْفِکُمْ مِنَ الْعِيَانِ السَّمَاعُ، وَمِنَ الْغَيْبِ الْخَبَرُ).بديهى است تا انسان در زندانِ تن و در خانه تنگ و تاريک دنيا قرار دارد نمى تواند جهان بيرونِ از آن را بنگرد، از اين رو چاره اى جز اين نيست که براى درک اوضاع و شرايط آخرت به خبر رسانى اين بزرگواران قناعت کند.سپس امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن به دو بيان کاملاً منطقى براى تشويق به انجام نيکى ها و پرهيز از بدى ها مى پردازد، مى فرمايد : «بدانيد آنچه از دنيا کاسته شود و به آخرت افزوده گردد بهتر است از آنچه از آخرت، کم و به دنيا افزوده گردد، چه بسا کاستيها که سود به همراه دارد و چه بسا افزايش ها که زيانبار است !» (وَاعْلَمُوا أَنَّ مَا نَقَصَ مِنَ الدُّنْيَا وَزَادَ في الاْخِرَةِ خَيْرٌ مِمَّا نَقَصَ مِنَ الاْخِرَةِ وَ زَادَ فِي الدُّنْيَا : فَکَمْ مِنْ مَنْقُوص رَابِح وَمَزِيد خَاسِر!).اين همان چيزى است که در قرآن مجيد اشارات روشنى به آن شده در يک جا مى فرمايد :« (مَثَلُ الَّذِيْنَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فِي سَبِيْلِ اللهِ کَمَثَلِ حَبَّة اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي کُلِّ سُنْبُلَة مِائةُ حَبَّة); آنها که در راه خدا اموال خود را انفاق مى کنند همچون دانه اى هستند که هفت خوشه بروياند و در هر خوشه يک صد دانه باشد»(3).و در جاى ديگر مى فرمايد : « (إنَّ اللهَ أشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنيَنَ أنْفُسَهُمْ وَاَمْوالَهُمْ بِأنَّ لَهُمْ الجَنَّةَ...); خداوند از مؤمنان، جان ها و اموالشان را خريدارى کرده که در برابرش بهشت براى آنان باشد»(4).بنابراين اموال و عمرها وامکاناتى که در مسير آخرت به کار گرفته مى شود گر چه در ظاهر چيزى از دنيا را مى کاهد ولى در واقع گاه صدها برابر بر پاداش آخرت مى افزايد و به عکس، اگر انسان، چيزى از آخرت خويش را بکاهد و به اصطلاح از دين و ايمان خود، مايه بگذارد تا به دنيا برسد بهاى سنگينى در برابر متاع ناچيزى پرداخته است. قرآن مجيد مى فرمايد : « (إنَّ الَّذِينَ يَشْتروُنَ بِعَهْدِ اللهِ وَاَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيْلاً اُولَئِکَ لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِي الآخِرة); کسانى که پيمان الهى و سوگندهاى خود را به بهاى ناچيزى مى فروشند آنها بهره اى در آخرت نخواهند داشت»(5).آيا هيچ انسان عاقلى حاضر مى شود که معاوضه پر سود اوّل را ترک گويد و معاوضه زيانبار دوّم را طالب باشد ؟!در بيان دوّم مى فرمايد : «آنچه به آن مأمور شده ايد (و براى شما مجاز است) گسترده تر از آن است که از آن نهى شده ايد و آنچه براى شما حلال شده بيشتر از آن است که بر شما حرام گرديده، پس کم را به خاطر زياد ترک گوييد و محدود را به خاطر آنچه گسترده است رها سازيد !» (إنَّ الَّذِي أُمِرْتُمْ بِهِ أَوْسَعُ مِنَ الَّذِي نُهِيتُمْ عَنْهُ. وَمَا أُحِلَّ لَکُمْ أَکْثَرُ مِمَّا حُرِّمَ عَلَيْکُمْ. فَذَرُوا مَا قَلَّ لِمَا کَثُرَ).منظور از «مأمور به» در اين جا به اصطلاح امر، در مقابل حَظْر است يعنى آنچه براى شما مجاز شمرده شده نسبت به گناهان بسيار بيشتر و گسترده تر است، چنان نيست که ترک گناه شما را در فشار قرار دهد، بلکه مسير وسيعى در مقابل شما براى رسيدن به دين و دنيا وجود دارد. به يقين اگر گناهان را شماره کنيم ـ مخصوصاً گناهان کبيره را ـ به عدد محدودى مى رسيم امّا اگر آنچه را شرع مقدّس مجاز شمرده است ملاحظه کنيم دايره بسيار وسيع ترى در برابر خود مى بينيم. همين طور در مورد حلال و حرام، غذاهاى حلال در مقابل غذاهاى حرام بسيار بيشتر است معاملات حلال در مقايسه با معاملات حرام افزون تر است. زنانى که ازدواج با آنها حلال است نسبت به زنانى که ازدواج با آنها حرام است، بسيار بيشترند(6) بنابراين اطاعت فرمان خدا و رعايت حلال و حرام، انسان در تنگنا قرار نمى دهد و اين در واقع پاسخى است براى آنها که دين خدا را مجموعه اى از محدوديّتها و ممنوعيّت ها مى پندارند.به اين ترتيب امام (عليه السلام) همگان را تشويق مى کند که گناهان و محرّمات را که تعدادشان محدود است رها سازند و در جادّه وسيع حلال و مباح گام نهند و مطمئن باشند، مشکلى نه در زندگى مادى و نه در زندگى معنوى آنها فراهم نخواهد شد.در واقع اين اشاره به همان چيزى است که در قرآن مجيد آمده: « (وَمَا جَعَلَ عَلَيْکُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَج); خداوند در دين تنگنايى براى شما قرار نداده است»(7). و در حديث شريف نبوى مى خوانيم : «بَعَثَنِي بِالْحَنِيفِيَّةِ السَّهْلَةِ السَّمْحَةِ; من به آيين خالص و آسان مبعوث شدم»(8).در جاى ديگر مى خوانيم : « (فَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمْ اللهُ حَلاَلاً طَيِّباً وَاشْکُرُوا نِعْمَتَ اللهِ إنْ کُنْتُمْ إيّاهُ تَعْبُدُونَ * إنّما حَرَّمَ عَلَيْکُمْ الْميْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزِيْرِ وَمَا اُهِلَّ لِغَيْرِ اللهِ بِهِ); پس، از آنچه خدا روزيتان کرده است حلال و پاکيزه بخوريد و شکر نعمت خدا را به جا آوريد، اگر او را مى پرستيد، خداوند تنها مردار، خون، گوشت خوک و آنچه را با نام غير خدا سربريده اند بر شما حرام کرده است»(9).* * *نکته ها:1 ـ دور نمايى فريبنده و از نزديک وحشتناک!مواهب دنياى مادى و زرق و برق اين جهان از دور بسيار دل انگيز است امّا هنگامى که انسان به آن مى رسد بسيار در نظرش کوچک مى شود وگاه نگران کننده و وحشتناک.مثلاً انسان از دور زندگى شاهان را مى بيند و گمان مى برد اگر روزى بر تخت سلطنت تکيه کند جهان به کام اوست و شاهد سعادت و خوشبختى را در آغوش گرفته است اما هنگامى که به آن مى رسد مى بيند حدّ اقل سه چيز از مهمترين مواهب حيات را از دست داده است نخست امنيّت است، او در آن حال بايد از نزديکترين نزديکانش بترسد و دائماً مراقب اطراف خويش باشد حتى در کاخ خود و در اتاق خواب خود در امنيّت نيست زيرا در طول تاريخ، بسيارى از شاهان به دست نزديکانشان کشته شده اند.آزادى را نيز از دست داده مثلاً او هرگز نمى تواند مانند افراد عادى با زن و فرزند خود به تفريح گاهى برود و نفس آزادى بکشد يا در مجلس ميهمانى بستگان و دوستان به آزادى شرکت کند.سوّمين موهبتى را که از دست مى دهد فراغت بال است او هميشه گرفتار و مشغول است و لحظه اى آرام ندارد. بعضى از رؤساى جمهور را به خاطر داريم که با صراحت مى گفتند هيچ شب خواب آرام نداشتند و چندين مرتبه پيشخدمت مخصوص، آنها را براى اطلاع از حوادثى که در گوشه و کنار جهان رخ مى داد از خواب بيدار مى کردند تنها زمانى طعم خواب راحت را چشيدند که دوران رياست آنها پايان گرفت.در مثال ديگر، انسان دورنماى زندگى ثروتمندان بزرگ را مى بيند وگمان مى برد کسى از آنها خوشبخت تر نيست اما اگر روزى به آن برسد مى بيند تنها مقدار کمى از آن ثروت در زندگى او قابل جذب است و بقيه بارسنگينى بر دوش اوست.نگهدارى و مراقبت از آن، کار بسيار دشوارى است. دشمنى ها و حسادت ها که به خاطر آن، دامنش را مى گيرد کابوس هاى وحشتناکى است و به اين ترتيب همان گونه که مولا (عليه السلام) در تعبير زيبا و رسايش در اين خطبه فرموده، همه چيز دنيا شنيدنش مهمتر از ديدن آن است و به عکس آخرت، سرايى است که به گفته پيامبران صادق (عليهم السلام) و اولياء الله ديدنش بسيار برتر از شنيدنش مى باشد با اين حال آيا هيچ عاقلى آخرت را با دنيا معاوضه مى کند.آرى ! اگر انسان، مقامات مادى و ثروت هاى اين جهان را براى اين بطلبد که خدمتى به خلق خدا کند و به تعبير قرآن در خطاب به «قارون» « (وَابْتَغِ فِيما  آتَاکَ اللهُ الدّارَ الآخِرَةَ); در ميان آنچه خدا به تو داده است سراى آخرت را جستجو کند»(10) و تمام مشکلات و عوارض آن را پذيرا شود، حساب ديگرى خواهد بود.در حديثى مى خوانيم، يکى از ياران امام صادق (عليه السلام) ضمن اظهار ناراحتى عرض کرد : به خدا سوگند ! ما طالب دنيا هستيم و آن را دوست داريم. امام (عليه السلام) فرمود : (بگو ببينم) با (اموال) دنيا چه خواهى کرد ؟ عرض کرد : وسايل زندگى خودم و فرزندانم را فراهم مى کنم با آن صله رحم بجا مى آورم و به نيازمندان صدقه مى دهم و حج وعمره بجامى آورم. فرمود : «لَيْسَ هذَا طَلَبُ الدُّنْيِا، هَذَا طَلَبُ الآخِرَةِ; اين طلب دنيا نيست، طلب آخرت است»(11).* * *2 ـ دنيا و ديدگاههاى مردم:همه مى دانند زندگى اين جهان براى کسى جاودان نيست، با چشم خود کودکان را مى بينند که در مدت کوتاهى، جوان و جوانان پير و پيران راهى جهان ديگر مى شوند.صفحات ترحيم روزنامه ها همه شب در مقابل چشمان ماست، هر شب آگهى مرگ عزيزانى را مى بينيم که بستگان و دوستانشان به خاطر آنها به سوگ نشسته اند، مخصوصاً در عصر ما که فاصله مرگ و زندگى از هر زمان کوتاهتر شده است ناگهان هواپيمايى سقوط مى کند و هر قطعه اى از گوشت سرنشينان آن به گوشه اى از کوه و صحرا پرتاب مى شود. حوادث ديگر همه روز در همه جاده ها مرگ و مير مى آفريند، حتى کشته شدگان حوادث وسايل نقليه شهرهاى بزرگ بيش از کشته شدگان يک جنگ است.از اين گذشته همين زندگى چند روزه آميخته با انواع درد و رنجهاست، کافى است سرى به بيمارستان ها بزنيم کودکان و جوانان و پيرانى را ببينيم که با انواع بيمارى ها دست به گريبانند و ناله مى کنند. سرى به زندان ها بزنيم و افرادى را که به دلايل مختلف مظالم و ستم ها، اشتباهات و خطاها، هواپرستى ها و خودخواهى ها دربند هستند از نزديک مشاهده کنيم.ولى با اين حال غالب مردم مى کوشند همه اين مسائل را به فراموشى بسپارند و آرامش کاذبى از اين طريق به دست آورند. آرامشى که همچون آرامش پرنده اى است که سر خودرا در برف فرو کرده تا صيّاد را نبيند، غافل از اين که صيّاد او را مى بيند و به زودى گلوى او را مى فشارد.امام اميرمؤمنان على (عليه السلام) براى از ميان بردن اين غفلت و فراموشى مرگبار، در جاى جاى خطبه هاى نهج البلاغه هشدارهاى عجيبى مى دهد و از طرق مختلف افکار خفته را بيدار مى سازد.گاه مى فرمايد : دنيا دار فنا و عناء و غير و عبر است (سراى نيستى و رنج و دگرگونى و عبرت هاست).گاه آميخته بودن زندگى دنيا را با انواع مشکلات يادآور مى شود.گاه نزديکى فاصله مرگ و زندگى را به خاطر مى آورد.گاه به اين حقيقت، توجه مى دهد که ساعات عمر بازگشتى ندارد در حالى که مواهب مادى ديگر همه قابل جبران است و به راستى اگر انسان حدّ اقل هفته اى يک بار مرورى بر بعضى از اين خطبه ها کند هرگز گرفتار آن غفلت مرگبار نمى شود.* * *پی نوشت:1. کلمات قصار، جمله 32.2. بحار الأنوار، جلد 8 ، صفحه 191، حديث 168.3. بقره، آيه 261.4. توبه، آيه 111.5. آل عمران، آيه 77.6. در حقيقت جمله «ان الّذي امرتم به...» اشاره به احکام خمسه تکليفيه است و جمله «ما احل لکم...» ناظر به «احکام وضعيه» مى باشد بنابراين دليلى ندارد که ما اين دو جمله را مترادف و تأکيد يکديگر بدانيم آن گونه که بعضى از شارحان نهج البلاغه ذکر کرده اند.7. حج، آيه 78.8. بحار الأنوار، جلد 22، صفحه 264.9. نحل، آيه 115 و 114.10. قصص، آيه 77.11. وسائل الشيعه، جلد 12، صفحه 19. 
شرح علامه جعفری«انه ليس شي‌ء بشر من الشر الا عقابه، و ليس شي‌ء بخير من الخير الا ثوابه» (قطعي است كه هيچ چيزي بدتر از شر نيست مگر كيفر آن، و هيچ چيز بهتر از جبر نيست مگر پاداش آن).هيچ چيزي بدتراز شر نيست مگر كيفرش، و هيچ چيزي بهتر از خير نيست مگر پاداشش:هر شري بد است، زيرا از هر خلاف نظم مقرر و شايسته كه از طرف يك انسان در يكي از ارتباطات چهارگانه صورت بگيرد، يك شري به وجود آمده است. ارتباطات چهارگانه عبارتند از: 1- ارتباط انسان با خدا. 2- ارتباط انسان با خويشتن. 3- ارتباط انسان با جهان هستي. 4- ارتباط انسان با بني‌نوع خود.معناي اين جمله چنين است كه هر شري امريست ذاتا ناشايست و قبيح، و اين ناشايستي و قبح چه در درون انساني كه مرتكب عمل شري شده است اثري ايجاد بكند، يا فقط اثرش بعنوان يك حادثه و حلقه‌اي در زنجير هستي قرار بگيرد، بالاخره شر است و قبيح، بدتر از اين عمل شر و قبيح آن، با نظر به خود عمل و موقعيت مخصوص به آن كيفر آنست كه سراغ مرتكبش را خواهد گرفت، چه در دنيا و چه در آخرت. و همچنين عمل خير ذاتا شايسته و نيكو است و اين شايستگي و نيكويي چه در درون انساني كه عمل خير را انجام داده است، اثري ايجاد كند، يا فقط به عنوان حادثه و حلقه‌اي از زنجير هستي ثبت شود، بالاخره شايسته و نيكو است و ملايم طبع روحاني آدمي است.شايسته‌تر و نيكوتر از عمل خير و با نظر به خود عمل در موقعيت مخصوص به خود، پاداش آن است. اين امري است بديهي كه نتيجه‌ي عمل نيكو كه خداوند با عنايت و لطف رباني خود براي بندگانش عطا خواهد فرمود، يا نتيجه عمل نيكويي كه در اين دنيا نصيب انسان مي‌گردد، خوشايندتر و گواراتر از عمل خواهد بود، زيرا عمل خير موقعي به نتيجه مي‌رسد كه از آلودگي‌ها مانند ريا و عجب و غيرذلك پاك بوده باشد و يقين به آلوده نبودن عمل خير با امور مزبور موقعي حاصل ميشود كه نتيجه عمل به سراغ انسان بيايد. البته در تفسير جمله‌ي فوق احتمالات ديگري نيز داده شده است.پس از توضيح اين معني، اشاره‌اي به بيان يك مسئله‌ي فوق‌العاده بااهميت مينمائيم كه در مباحث فلسفي و كلامي و حتي در مضامين عالي ادبي مطرح و مورد تحقيق قرار مي‌گيرد. اين مسئله عبارتست از اينكه: آيا اسناد شر به خدا صحيح است؟ اگر منظور از شر پديده است كه باردار مفهومي از ناشايستگي و خلاف قانوني است، بهيچ وجه اسناد چنين چيزي به خدا صحيح نيست، زيرا ارتكاب امري ناشايست و مخالف قانوني يا ناشي از احتياج و ناتواني از رفع آن از راههاي شايسته است و يا ناشي از تعدي و جور. و ميدانيم كه هيچ يك از اين دو موضوع درباره‌ي خدا صحيح نيست، زيرا خداوند چنان بي‌نياز مطلق است كه بي‌نياز از آن است كه نفعي از طرف خويشتن به خويشتن برساند، چه رسد به اينكه نيازمند مخلوقاتش باشد! و اما اسناد ظلم و جور به خدا آن نيز بهمان علت كه در بي‌نيازي مطلق خداوندي گفته شد براي خدا محال است و اگر ارتكاب ظلم مستند به جهل باشد اين علت هم درباره‌ي خداوند سبحان صدق نميكند زيرا خداوند عالم به علم مطلق است و همه‌ي هستي از ناچيزترين رويداد تا مجموعه‌ي عالم هستي معلوم خداوندي ميباشد. و اگر منظور وجود ناملايمات و ناگواريها در زندگي است.البته زندگاني بشر مالامال از ناملايمات و ناگواريها است ولي با نظر به اينكه قانون حاكم بر هستي و شايستگي جهان هستي براي تحقق فوق خواسته‌ها و خوشي‌هاي ما است لذا وجود امور ناملايم و ناگوار نميتواند خلاف شايستگي و خلاف قانوني بودن هستي را اثبات نمايد. و بطوري كلي استدلال به وجود شر و اسناد آن به خدا فقط ناشي از بينش بوسيله‌ي عينك حيات طبيعي است كه ما داريم. ما با نظر به حيات طبيعي شايستگي و قانوني بودن هستي و زندگي را چنين تفسير مي‌كنيم كه اولا حيات ما ابدي باشد و اصلا مرگي بسراغ ما نيايد!! همه مردان زيباتر از حضرت يوسف! و همه‌ي زنانها هم زيباتر از كلئوپاترا باشند. ضمنا هر كس از ما كه به اين دنيا مي‌آيد، علوم همه‌ي سطوح و ابعاد هستي را آنچنانكه هستند در مغز خود بياوريم و هيچ زحمتي در راه تحصيل آن علوم متحمل نشويم!! هرگونه اراده و تصميم كه داشته باشيم، همان لحظه براي ما قابل تحقق باشد!! بيمار نشويم!! هرگز در برابر ما علامت سئوال (؟) سبز نشود!!البته اين شايستگي و قانوني بودن جهان هستي موقعي به حد نصاب ميرسد و از شر خالي مي‌گردد كه اگر اينجانب در گوشه‌ي اتاقم اشاره كنم (حتي بدون احتياج به امر و دستور لفظي و كتبي) كه كهكشانها يكي پس از ديگري با كمال خضوع بيايند در همين اتاق دست بر سينه به اينجانب احترام نمايند، و تا اجازه ندهم برنگردند!!!! كهكشانها اطاعت كنند و تخلف از اشاره‌ي اينجانب ننمايند، والا جهان هستي تبلوري از شر مي‌گردد! همه ميدانيم كه اينگونه حركات مغزي در ليست اقسام بيماري ماليخوليا ثبت شده است نه در صفحات حيات شناسي و جهان‌شناسي. خلاصه، فرق است مابين آنچه من نميخواهم و براي من ناگوار است، و آنچه كه خلاف شايستگي و مخالف قانون است.از روشنترين دلائل اين مدعا كه از (حكمت و مشيت بالغه‌ي خداوندي هيچ شري در جهان به وجود نيامده است، اينست كه شما به هر نقطه‌اي و به هر جرياني از هستي كه بنگريد، در صورت تحقيق و بررسي لازم و كافي درباره‌ي آن، ميتوانيد قوانين حاكم به آن مورد را بدست آورده و آن را تفسير نمائيد.در جمله‌ي مورد تفسير، نكته‌اي وجود دارد كه ميتوان با استناد به آن نيز، بطلان اسناد شر به خدا را اثبات نمود. و آن عبارت از اينست كه هر شري قابل كيفر دادن مرتكب آنست. و اين تلازم از حكم بديهي عقل نيز استفاده ميشود ( اگر يك عمل ناشايست از انسان كه خلاف اصل و قانون باشد، با علم به ناشايست بودن آن عمل و ارتكاب آن بدون اضطرار و با اختيار كامل سربزند، مرتكب شونده مستحق كيفر است، زيرا كيفر در حقيقت نتيجه طبيعي- قراردادي عمل ناشايست است.) و بديهي است كه عموميت اين قانون (هر شري مستحق كيفر است) قابل تخصيص و استثناء نيست تا گفته شود: هر شري بد است و مستحق كيفر است مگر شري كه از خدا صادر شود، زيرا شر پديده‌ايست باردار مفهومي از ناشايستگي.البته ممكن است گفته شود آنچه كه صدورش از انسان شر است، ممكن است اسناد آن به خدا شر نباشد، مانند ميراندن، زيرا اگر كسي، بدون علت مجوز كسي را بكشد قطعا مرتكب شري شده است در صورتي كه خداوند است كه همه‌ي جانداران و انسانها را زنده مي‌كند و مي‌ميراند و اين فعل بهيچ وجه شر نيست. و چون او مالك حيات و موت است، لذا ميراندن او مشمول قانون (قتل نفس قبيح و شر است) نميباشد. ولي در آن موارد كه با نظر به صفات خداوندي و وعده‌هاي او ضرورت دارد، خود نيز مرتكب خلاف آنها باشد شر صدق خواهد كرد، مانند اينكه خدا مرتكب ظلم شود! يا دروغي بگويد! يا وعده‌اي بدهد و تخلف نمايد! و اين امور درباره‌ي خدا محال است.****و كل شي‌ء من الدنيا سماعه اعظم من عيانه. و كل شي‌ء من الاخره عيانه اعظم من سماعه، فليكفكم من العيان السماع، و من الغيب الخبر (و هر چيزي از دنيا شنيدنش باعظمت تر از ديدن آن است، و هر چيزي از آخرت ديدنش باعظمت تر از شنيدن آن است. پس كفايت كنيد با شنيدن امور دنيوي از ديدن عيني آنها، و بسنده كنيد به اطلاع يافتن از امور غيبي، به خبري.)شنيدن امتيازات دنيا بهتر و باعظمت تر از ديدن آنها است و ديدن امتيازات آخرت بهتر و باعظمت تر از شنيدن آنها است:درك اين اصلي كه اميرالمومنين عليه‌السلام بيان فرموده است، يك شرط دارد و آن اينست كه انسان همانگونه كه در هنگام شنيدن امتيازات دنيا از آگاهي‌هاي لازم بهره‌مند بوده و داراي خواسته‌هاي بسيار بزرگ و بيحد بوده است، در موقع ديدن عيني آنها نيز داراي همان آگاهي‌ها و خواسته‌ها بوده باشد. و اگر در موقع ديدن و برخورداري عيني محدوديتهائي بوجود بيايد كه آگاهيها و خواسته‌هاي او را محدود نمايد، ممكن است حتي به كمتر از آنچه كه درعرصه عينيت آن امتيازات نائل شده است قناعت بورزد. اين اصل همانگونه كه مي‌بينيم از دو قسمت تشكيل يافته است،قسمت اول- اصل چنين است كه توانايي مغز و روان آدمي در فعاليتهاي آرزو و اميد و تجسمات و تمنيات بقدري وسيع است كه عينيت جهان هستي در برابر آن ناچيز مينمايد، وقتي كه ميشنويد كمال جويي آدمي نهايت ندارد، قدرت خواهي و لذت طلبي وي پايان نميشناسد، شما يك جمله‌ي مبالغه‌انگيز نميشنويد بلكه حقيقت است. اين كمال جويي و قدرت خواهي و لذت طلبي بي‌پايان، همواره خود را در عرصه‌ي تخيلات و توهمات بنمايش درمي‌آورند و انسان را قانع ميسازد كه آري، وقتي كه من به آن آرمان برسم (مثلا فلان مقام را در اختيار خود بگيرم) بر همه‌ي آنچه كه بعنوان امتياز آگاهم و همچنين بر همه‌ي خواسته‌هاي خود حداقل در موضوع مزبور خواهم رسيد. او شب و روز خود را با اين تجسم تخيلي و توهمي مي‌گذراند و در راه بدست آوردن مقدمات و وسائل آرمان مزبوز نهايت كوشش را انجام مي‌دهد، ولي وقتي كه به خود آرمان عيني توفيق يافت، اگر آگاهي‌هايش و كمال جوئي و قدرت خواهي و لذت طلبي بي‌نهايتش، دگرگون نشود مثلا تخدير نگردد، يا بجهت بروز معلوماتي عالي‌تر پي به تخيلي بودن آرمانش نبرد، خواهد ديد: شگفتا، اين آرماني كه در عرصه‌ي عيني به آن رسيده است، حتي يك هزارم آن نيست كه در ذهن خود آنرا پرورانده و به خويشتن تلقين كرده است.اگر علت اساسي اين مطلب را بخواهيم بيان كنيم، همانست كه بطور مختصر به آن اشاره كرديم كه روح آدمي كه مغز و روان وي دو عامل فعاليت آن است، بقدري باعظمت است كه محال است با وصول به كمالات و قدرتها و لذائذ دنيوي اشباع شود و فعاليتها و استعدادهاي خود را تمام شده تلقي كند. بنابراين، حتي اگر فرض كنيم انسان يك آرمان را همانگونه كه تخيل و تجسيم نموده بوده بدست بياورد و موفق شود كه همه‌ي آنرا در اختيار خود درآورد، بدانجهت كه هيچ يك از امتيازات دنيوي هر قدر هم كه بزرگ باشد بلكه حتي بر فرض بسيار بعيد همه‌ي امتيازات دنيوي را هم بدست بياورد، نميتواند در برابر كمال بي‌نهايت جوي روح بحساب بيايد، لذا اشباع نخواهد گشت مگر اينكه تخدير شود و اقتضاي طبيعي روح را از دست بدهد. بي‌علت نيست كه شما وقتي كه زيباترين نمودها را مكررا مي‌بينيد، اشباع ميشويد و تدريجا از ديدن مجدد آن احساس ملامت مي‌كنيد و تدريجا همان زيبايي در حد اعلا براي شما مانند ساير امتيازات پس از دست يافتن به آن، نمايش سايه‌اي نشان مي‌دهد و بي‌علت نيست كه گفته‌اند: در عشق‌هاي معمولي فراق بهتر از وصول به معشوق است، زيرا زيبايي و عظمت معشوق پس از وصول به آن حالت جاذبيت خود را از دست مي‌دهد مگر آنكه شما بتوانيد از آن نمود زيبا راهي به سوي بي‌نهايت باز كنيد، مانند آسمان پرستاره كه حدودي براي آن مشاهده نمي‌كنيد، يا يك انسان زيبا كه از روحي زيبا برخوردار باشد.اما توضيح قسمت دوم اصل مورد تحقيق كه عبارتست از (مشاهده‌ي واقعيت عيني امور اخروي باعظمت تر است از شنيدن و درك ذهني آن) بدينقرار است- امور اخروي مثلا لذايذ آن دنيا بدانجهت كه روح انساني بدون وساطت مغز و روان طبيعي و ابزار كالبد مادي با آنها ارتباط برقرار خواهد كرد، بدون ترديد بايد از نظر كيفيت و اصالت و حتي از نظر ماهيت غير از اين لذائذ محسوس دنيوي و فوق آنها باشد، زيرا چنانكه ديديم روح مخصوصا ارواح رشد يافته امتيازات اين دنيا را پس از بدست آوردن آنها مانند سايه‌هائي مي‌بينند كه بدون تاثير مثبت در آنها، از راه مي‌رسند و سپس به راه خود ادامه ميدهند. و ميتوان گفت: تفاوت مابين امور دنيوي و اخروي مانند تفاوت مابين امور طبيعي و روحي ميباشد كه اصلا با يكديگر قابل مقايسه نيستند. اولا آنچه را كه انسان در اين دنيا درك مي‌كند همانگونه كه خواهيم گفت از چهار طرف محدود است و يا پرده روي آن كشيده شده است:1- پرده‌اي از محدوديت حواس و ابزار درك. 2- پرده‌اي از كيفيت خاص انديشه و تعقل و ديگر نيروهاي مغزي كه اغلب بر حواس تكيه مي‌كنند 3- پرده‌اي از محدوديت هدفهائي كه با نظر به انگيزگي آنها درك و دريافت تحصيل ميشود. 4- پرده‌اي از آرمانها و موضع‌گيريهاي خاص درك كننده از نظر اصول پيش ساخته و پذيرفته شده قبلي.آيا اينگونه درك ميتواند قابل مقايسه با دركي باشد كه همه‌ي پرده‌ها برداشته شده است. «فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد» (ما پرده مقابل درك تو را برداشتيم، پس امروز ديد تو تيزبين است.) يعني تو امروز واقعيتها را با تيزبيني خواهي ديد. همچنين آيا ميتوان خواسته‌هاي والاي روح را كه داراي لذائذ معقول و حتي مافوق آنها است، با لذائذ جسماني محدود و زودگذر و آميخته با آلام مقايسه نمود؟!اما اين جمله‌ي اميرالمومين عليه‌السلام كه مي‌فرمايد: (پس كفايت كند شما را ديدن امور دنيوي، شنيدن آنها، و كفايت كند از امور غيبي اخباري كه درباره‌ي آنها ميشنويد) منظور آن نيست كه دست از دنيا و زندگي در آن، بكلي برداريد و از امور اخروي هم فقط بشنيدن كلماتي قناعت بورزيد. بلكه با نظر به مجموع رهنمائي عقل و وجدان و ديگر منابع اسلامي، شايسته‌ي يك انسان جوياي رشد و كمال اينست كه اعتنائي به آرزوهاي دور و دراز و بدست آوردن امتيازات دنيوي فقط براي در اختيار داشتن آنها ننمايد و به آنچه كه ضرورت حيات معقول فردي و اجتماعي انسان مربوط است، اهميت بدهد و آنرا بدست بياورد. و بطور كلي بر همه‌ي آن قسمت از امور دنيوي كه ناگوار و نامطلوبند زودگذر و محدود تلقي نمايد. همچنين درباره‌ي امور اخروي بداند كه هر آنچه ميشنود با آن پرده‌هاي چهارگانه ميشنود كه گفتيم لذا شنيدني‌هايش درباره‌ي امور اخروي وافي و كافي به واقعيت آن نخواهد بود. و اين به آن معني نيست كه انسان نبايد چيزي براي درك امور اخروي بشنود، بلكه مقصود آن است كه بايد شنونده بداند همانگونه كه هر چه درباره‌ي روح و مختصات آن با مفاهيم معمولي بشنود، واقعيت روح بالاتر از آنها است، امور اخروي هم بالاتر از آن است كه با مفاهيم معمولي بتوان آنها را دريافت نمود، ولي انسان با تصفيه‌ي درون و تخلق به اخلاق‌الله همچنانكه از درك بيشتري درباره‌ي روح و مختصات و حتي از درك بيشتري درباره‌ي صفات خداوندي بهره‌مند، مي‌گردد، از درك امور اخروي نيز بوسيله‌ي تصفيه‌ي درون و تخلق به اخلاق‌الله ميتوان برخوردار گشت.****«و اعلموا ان ما نقص من الدنيا و زاد في الاخره خير مما نقص من الاخره و زاد في الدنيا: فكم من منقوص رابح، و مزيد خاسر» (و بدانيد قطعا آنچه كه از دنيا بكاهد و بر آخرت بيفزايد بهتر از آن است كه از آخرت بكاهد و بر دنيا بيفزايد، پس چه بسا كاسته شده‌اي كه سودمند است و چه بسا افزوده‌اي كه زيانبار است.)اگر در اين زندگاني دنيوي دست انسان از مقداري امتيازات و لذائذ دنيا كوتاه شود تا بر تامين حيات اخروي خود بيفزايد، بهتر از آن است كه از كيفيت حيات اخروي خود بكاهد و بر مزاياي زندگي دنيوي خود بيفزايد. در سراسر مجلدات ترجمه و تفسير نهج‌البلاغه تاكنون مطالبي را چه صريحا و چه اشارتا درباره‌ي اصلي كه اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات فوق مطرح فرموده است، بيان نموده‌ايم. اين يك اصل فوق‌العاده بااهميتي است كه تا مورد فهم و عمل قرار نگيرد، گلوي بشر از چنگالهاي خونين خودطبيعي درنده‌ي خويشتنن و خودهاي طبيعي درنده‌ي همنوعان خود نجات پيدا نخواهد كرد.توضيح اينكه آنچه بشر را وارد عرصه‌ي حيات معقول مي‌نمايد شناخت واقعي و ارزيابي موجوديت خويشتن و خواسته‌ها و عمل مطابق آن دو است و مادامي كه اين شناخت و ارزيابي و عمل انجام نگرفته است، هويتي مستقل و قابل محاسبه روي شخصيت بشر قابل تصور نخواهد بود و نتيجه‌اي كه از چنين جرياني پيش خواهد آمد، غوطه‌ور شدن همه‌ي ابعاد فرهنگ بشري است در تناقض غيرقابل حل و فصل!! از آنجمله:1- قوانين و حقوقي لازم است كه اجراي آن، عدالت را در ميان افراد بشر برقرار نمايد. اگر فرض شود كه بشر داراي هويتي مستقل و قابل محاسبه روي شخصيتش نيست، عدالت نامفهوم و بيش از خيال بي‌اساس چيزي نخواهد بود!2- همه‌ي مكاتب اخلاق و اديان به ضرورت برقراري عدالت تاكيد مي‌كنند، يك موج فكري با آرايش ظاهري فريبا مي‌گويد: اصل بر تنازع در بقاء است! بنابراين عدالت نامفهوم و بيش از خيال بي‌اساس چيزي نخواهد بود!3- حق آزادي بيان، اين حق مانند يك ركن اساسي براي زندگي جمعي بشر مطرح است. ولي از طرف ديگر حق كرامت و حيثيت و شرف انساني هم از آن اهميت برخوردار است كه پايمال شدن آن تقريبا مساوي پايمال شدن حق حيات انساني است. حال تناقض را توجه فرماييد: حق آزادي بيان مي‌گويد: تو مي‌تواني آنچه را كه بخواهي بيان كني، اين تعميم تا آنجا گسترده مي‌شود كه اهانت بر معتقدات يك ملت و پيشواي آن را نيز شامل مي‌شود چنانكه مكررا در تاريخ و مخصوصا در دوران خودمان (كه دوران تكامل آزاديها است!!) مشاهده مي‌نماييم. و مي‌دانيم كه اهانت بر معتقدات و پيشوايان مقدس يك ملت پايمال نمودن حق كرامت آن است. اين هم يك تناقض! اگر بخواهيم از اين تناقضها بشماريم، فرهنگ مشترك بشري به شكل يك چهره‌ي مسخره‌اي درمي‌آيد كه قابل هيچ تفسير و تاويلي نيست.شما لابد فكر مي‌كنيد كه چرا اين تناقضها فرهنگ بشري را منفجر نكرده و آنرا تباه ننموده است؟ مي‌گوييم: اگر خود شما مقداري تامل كنيد پاسخ اين توهم خودتان را دريافت خواهيد كرد. خلاصه‌ي پاسخ توهم شما با كمترين توجه به انواع تخديرها روشن مي‌شود كه گردانندگان انسانها و تبديل‌كنندگان آنان به ابزار ماشيني، همه‌ي عوامل درك تناقض را با آن تخديرها منحرف نموده‌اند. يكي از آن عوامل تخدير اين است كه شما را قانع ساخته‌اند با اينكه: (آري، ما امروز پاسخ اين تناقضها را نمي‌فهميم. ولي آيندگان آنرا فهميده و شما را قانع خواهند كرد!!يكي ديگر اينكه (تناقض گويي اشكال ندارد، شما بهتر مي‌فهميد يا پيشتازان فكري دوران ما!! و بهرحال وقتي كه حدودي براي غوطه‌ور شدن در مزايا و لذائذ دنيا معين نشود، بدون ترديد ما هويتي مستقل براي انسان نمي‌توانيم اثبات كنيم و در نتيجه چيزي به عنوان واقعيتي داراي هويت براي وي مطرح نخواهد گشت، تا فرض عدم آن با شرايط مذكوره در منطق، تناقضي را حاصل آورد يا تناقضي حاصل شود ولي با اين سئوال كه تناقض چه اشكالي دارد!! به راه خود ادامه بدهد. از يكي از اشخاص كه در دوران معاصر ما متفكر تلقي شده بود نقل شده است: كه او گفته است: من مي‌دانم گاهي تناقض مي‌گويم ولي تناقض بگويم، بهتر از اينست كه دچار خرافات شوم! واقعا جاي شگفتي است كه اين متفكر متوجه نشده است كه گريز از ابتلا به خرافات گوئي يكي از موارد گريز از تناقض است، زيرا اينكه خرافات مردود است و نبايد به خرافات نزديك شد، براي آن است هيچ خرافه‌اي نيست مگر اينكه قانون يا قوانين مسلمي را نقض مي كند، و در موردي كه قانون نقض شود، ضد يا نقيض آن قانون در آن مورد پذيرفته شده است، در صورتي كه فرض اين است كه آن مورد مشمول قانون مفروض بوده است بهرحال فرهنگهاي بشري اگر بخواهند براي تفسير و توجيه حيات انسانها و تعيين هويت معقول براي آن، سخني داشته باشند، بايد براي انسان هويتي را معتقد باشند.هويت براي انسان موقعي قابل اثبات است كه تمامي خواسته‌ها و لذائذ او قانوني باشد كه از آن قانون تجاوز نكند. اينست آن حيات معقول كه قابل ادامه در ابديت است، لذا بايد غير از خواسته‌ها و لذائذ طبيعي معقول و محدود شده با قوانين الهي را كه به وسيله‌ي انبياي عظام عليهم‌السلام براي بشر ابلاغ شده است، به نفع تقويت و فعليت رساندن آن حيات معقول كه شايسته‌ي ابديت است كنار گذاشت.****«ان الذي امرتم به اوسع من الذي نهيتم عنه و ما احل لكم اكثر مما حرم عليكم، فذروا ما قل لما كثر و ما ضاق لما اتسع» (آنچه به آن مامور شده‌ايد وسيعتر از آن است كه از آن جلوگيري شده‌ايد، و آنچه كه براي شما حلال شده است بيشتر از آن است كه براي شما حرام شده است. پس رها كنيد اندك را براي وصول به بسيار، و ترك كنيد آنچه را كه تنگ است براي به دست آوردن آنچه كه وسيع است(.دين اسلام با اينكه همه‌ي پديده‌ها و فعاليتهاي انسان را در زندگي مشمول قانون قرار داده است، با اينحال، چون اين قانون زندگي براي تنتظيم حيات معقول انسانها است، لذا حيات انساني، خود را در سختي و فشار احساس نمي‌كند. مردمي به انگيزگي نمايش انديشه يا اغراض خودخواهانه‌ي ديگر و يا از روي كمال بي‌اطلاعي، چنين گمان مي‌كنند كه اسلام با قوانيني كه براي همه پديده‌ها و فعل و تركها در امور زندگي انسانها مقرر نموده است، مردم را در فشار قرار داده و زندگي را براي آنان سخت گرفته است! اين گمان قطعا خلاف واقع است كه عده‌اي به آن مرتكب شده‌اند. ما براي رد اين گمان مطالبي را ذيلا مطرح مي‌كنيم: انسان در ارتباط چهارگانه (ارتباط با خويشتن. ارتباط با خدا. ارتباط با جهان هستي، ارتباط با بني‌نوع خود) هرگز بيرون از قانون، كاري انجام نمي‌تواند بدهد.1- نخستين قانون ارتباط صحيح با خويشتن چه از نظر مادي و چه از نظر معنوي، شناخت خويشتن و ارزيابي همين شناخت است. قوانين بعدي در حالات متنوع ارتباطي است كه پيش مي‌آيد، مانند مراعات بهداشت جسماني كه بدون مراعات قوانين مخصوص به خود امكان‌ناپذير است و مانند مراعات بهداشت رواني كه بدون شناخت و اجر اي صحيح آنها، از داشتن روان سالم محروم خواهد بود و بديهي است كه براي نيل به هر دو بهداشت، هر لحظه و در هر موقعيتي قانوني وجود دارد. آيا مراعات قوانين دو نوع بهداشت فوق، زندگي آدمي را در تنگناي قرار مي‌دهد؟! قطعا نه، بلكه موجب گشايش و ابساط و آسايش معقول جسماني و رواني انسان مي‌گردد.2- مي‌دانيم كه آدمي در ارتباط با خدا كه حيات بخش و افاضه‌كننده‌ي رشد و كمال او است، بدون قانون نمي‌تواند حركتي انجام بدهد و موقعيتهاي مختلفي را كه در طول زندگي براي او پيش مي‌آيد، براي تنظيم آن ارتباط بسيار بااهميت نمي‌تواند بدون قانون رها بسازد. اگر كسي بخواهد ارتباط معقول با خدا داشته باشد، محال است با شهوتراني، دروغ، فريبكاري، اضرار به مردم به آن ارتباط موفق شود.3- در دو ارتباط فوق ديديم كه انسان بدون تبعيت از قوانين مخصوص، به هر يك از موقعيتهايي كه پيش مي‌آايد، نمي‌تواند به وضع جبري يا مطلوب خود ادامه بدهد. در ارتباط سوم نيز كه عبارت از رابطه‌ي انسان با جهان هستي به طور عام و با عالم طبيعت به طور خاص است، بدون تنظيم قانوني امكان‌پذير نيست. همانگونه كه در حوزه‌ي ارتباط مادي انسان با بعد مادي جهان هستي و طبيعت بالخصوص قانوني وجود دارد كه وي بايد با آن قانون خود را وفق بدهد مانند تنفس از هوا، برخورداري از اشعه‌ي خورشيد و غيرذلك، همچنان در حوزه‌ي ارتباط معنوي و روحي نيز بايستي با قوانين جاريه در اين حوزه خود را تنظيم نمايد.4- به ترتيبي كه در بالا گفتيم ارتباط با بني‌نوع بشر نيز بدون اصول و قوانين تنظيم‌كننده‌ي زندگي جمعي از بديهي‌ترين محالات است. بعنوان مثال با در نظر گرفتن اينكه هر يك از افراد انساني در حال طبيعي داراي تمايلات نامحدود است و اين تمايلات نامحدود عامل نيرومند و جبري براي تزاحم و تضاد در زندگي بوده و با آزاد گذاردن آنها، بدون ترديد زندگي اجتماعي امكان‌ناپذير مي‌گردد. لذا بايد بشر بوسيله‌ي يك عده قوانين ديني يا وضعي دست از تمايلات نامحدود كه زندگي جمعي را غير قابل تحقق مي‌سازد، بردارد و به محدوديت تمايلات و اراده‌هاي خود كه زندگي جمعي امكان‌پذير مي‌سازد گردن بنهد.خلاصه، اگر بخواهيم علت كلي تبلور قانون، را در همه‌ي سطوح و ابعاد هستي و در هر موقعيتي كه براي انسان پيش مي‌آيد، بيان كنيم، مي‌توانيم بگوييم: (هيچ موضوع و رويدادي در سلسله‌ي واقعيات جهان هستي نمي‌تواند در خلا محض تحقق پيدا كند.) انسان هم مانند جهان هستي تبلورگ اه قوانين است، حركات و فعاليتها و گزينشهاي خود را آزادانه انجام مي‌دهد و حيات خود را با استمداد از شناخت آن قوانين و تنظيم صحيح آنها با موقعيتهاي زندگي خود پيش مي‌برد. بدينسان عقايد و احكام ديني همانطور كه گفتيم نه تنها آدمي را در فشار و تنگنا قرار نمي‌دهد، بلكه طرق پيش‌برد حيات و برخورداري از عالم هستي را كه او را دربر گرفته است، براي او تعليم مي‌دهد.اصل بنيادين در حيات ديني انسان، امكان‌پذير ساختن زندگي با حيات معقول براي انسان است. و بديهي است كه عقائد اوليه و ضروري اسلام كه عبارت است از اصول دين (توحيد، نبوت، معاد، سپس عدل و امامت) و از ديگر عقائد كليه‌اي كه در اسلام بايد پذيرفته شوند، مانند كليات احكام كه كليات فروع دين ناميده مي‌شود، نه تنها به دست و پاي آدمي نمي‌پيچد، بلكه اصول و فروع دين با اثبات اينكه انسان در اين دنيا موجودي است هدفدار، و جهان هستي نيز حقيقتي است هدفدار، و براي وصول به اين هدف، سعي و كوشش و تلاش جدي و گزينش موضوعات و انتخاب طرق مناسب ضرورت دارد، او را در دگرگون ساختن موقعيت‌ها و تطبيق زندگي بر قوانين به تكاپو وامي‌دارد. براي توضيح يك مثال بسيار ساده‌اي را مي‌آوريم.در اوائل طلوع اسلام وسيله‌ي انتقال از يك نقطه به نقطه ديگر (طي مسافتها) با حيوانات و يا ابزارابتدائي ديگر مانند كشتي‌هاي ساده‌ي بادي انجام مي‌گرفت. اگر در آن دوران حركت و سفر از نقطه‌اي به نقطه‌اي ديگر از اين دنيا واجب مي‌گشت مانند سفر حج يا انواع بازرگانيها، بدون ترديد با همان وسائل و ابزار ساده بود. در دورانهاي بعدي پديده‌ي ماشين تقريبا متن زندگي بشر را دربر گرفت. حال اگر در اين دوران‌ها طي مسافتي لزوم شرعي يا ضرورت عرفي پيدا كرد، آيا اسلام مي‌گويد: شما بايد با همان وسائل و ابزار ساده و ابتدائي حركت كنيد؟! مسلما چنين چيزي را نمي‌گويد و انسان را در تنگناي زندگي قرار نمي‌دهد. بالاتر از اين، اسلام هرگز عمل بسيار مهم حج را واجب مطلق نكرده است بلكه وجوب اين عمل مشروط به استطاعت است. و خود تحصيل استطاعت اختياري است، مانند به دست آوردن اموال متعلق زكات در حد نصاب اختياري است.ما در اسلام اگر بطور دقيق محاسبه كنيم خواهيم ديد: اوامر مطلق و نواهي مطلق در برابر موضوعات كه انسان در برابر آنها آزاد است بسيار اندك است. و آن اوامر مطلق و نواهي مطلق هم چنانكه در مطلب بعدي خواهيم ديد، همگي مشروط به قدرت است كه از شرايط عقلي همه‌ي تكاليف محسوب مي‌گردد. نمونه‌اي از آيات قرآني كه سختي و مشقت را از دين نفي مي‌كند آياتي فراوان در قرآن مجيد، استدلال عقلي در مبحث گذشته را صريحا تاييد نموده و هرگونه سختي و مشفت را از دين نفي مي‌كند. ما نمونه‌اي از آنها را در اين مبحث مي‌آوريم:1- الذين يتبعون الرسول النبي الامي الذي يجدونه مكتوبا عندهم في التورات و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائت و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي كانت عليهم … (آنانكه به آيات خداوندي ايمان آورده‌اند كساني كه رسول پيامبر امي را تبعيت مينمايند پيامبر را كه در كتاب تورات و انجيل كه در نزد خود دارند، درمي‌يابند پيامبري كه آنان را امر به نيكوكاري و نهي از بدكاري مي‌كند و پاكيزها را براي آنان حلال و پليدي‌ها را براي آنان تحريم نموده و سنگيني و زنجيرهاي گرانباري را كه بر گردن آنان بود از آنان برمي‌دارد.)2- و ما كان لنبي ان يغل و من يغلل يات بما غل يوم القيامه … (و بر هيچ پيغمبري نيست كه بار تكليف سنگيني بر گردن مردم بگذارد و هر كس كه بار سنگين بر كسي تحميل كند، روز قيامت با همان بار مي‌آيد)3- ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج (خداوند نميخواهد براي شما مشقتي قرار بدهد)4- و ما جعل عليكم في الدين من حرج (و خداوند براي شما در دين مشقتي قرار نداده است) در بعضي از آيات شريفه دين مقدس را وسيله‌ي انبساط روحي معرفي مي‌كند- و اعراض از دين را تنگناي روحي و انقباض شديد آن معرفي مي‌فرمايد:5- فمن يرد الله يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد في السماء كذلك يجعل الله الرجس للذين لا يومنون (پس هر كسي را كه خدا بخواهد هدايت كند سينه‌ي او را براي اسلام انبساط مي‌بخشد و هر كس را كه بخواهد گمراه كند سينه‌ي او را چنان تنگ مي‌كند (در سينه‌ي او انقباض بوجود مي‌آورد) كه گويي (بدون وسيله) به آسمان بالا مي‌رود بدينسان خداوند پليدي را براي كساني كه ايمان نمي‌آورند قرار مي‌دهد.تبصره- مقصود از اينكه (اگر خداوند كسي را هدايت كند، يا گمراه كند، آن نيست كه خداوند بدون علت مستند به اختيار خود انسانها، آنها را هدايت مي‌كند و يا گمراه مينمايد، بلكه با نظر به دلائل عقلي و آيات فراواني كه در قرآن وجود دارد و همچنان با نظر به احاديث معتبر، منظور اينست كه كساني كه با مقدمات اختياري آماده‌ي پذيرش هدايت شده‌اند، خداوند آنانرا هدايت مينمايد و كساني كه با مقدمات اختياري آماده‌ي پذيرش ضلالت و انحراف شده‌اند خداوند آنانرا گمراه ميسازد و بطور كلي خدا وسائل آنچه را كه آنان مي‌خواهند، در اختيارشان مي‌گذارد. از ذيل همين آيه‌ي شريفه هم ميتوان همين معني را استفاده نمود: كذلك يجعل الله الرجس للذين لا يومنون (بدينسان خدا پليدي را براي كساني قرار مي‌دهد كه ايمان نمي‌آورند) يعني انسانهايي كه ايمان نمي‌آورند محكوم به غوطه‌ور شدن در پليدي‌ها و تنگنا و انقباض روحي ميباشند.6- ثم السبيل يسره پس از آنكه انسان را آفريد (راه حكمت بسوي كمال را براي او آسان فرمود)7- يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر خداوند آساني را براي شما مي‌خواهد و دشواري را براي شما نمي‌خواهد)8- من يتق الله يجعل له من امره يسرا (و هر كس به خدا تقوي بورزد خداوند از امر خود (از فرمان خود يا از عالم امر) براي او آساني قرار مي‌دهد)عدم تكليف به بيش از طاقت. مانند:9- لا يكلف الله نفسا الا وسعها (خداوند هيچ نفسي را به بيش از امكانات و طاقت او مكلف نميسازد.)اين مضنون در آياتي متعدد آمده است. از آنجمله الانعام آيه 152 و الاعراف آيه 42 و المومنون آيه 62 و الطلاق آيه 7.نمونه‌اي از احاديث كه سختي و مشقت را از دين نفي مي‌كند:1- عن ابي الجارود عن ابيجعفر عليه‌السالم قال: قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ان هذا الدين متين فاو غلو فيه برفق و لا تكرهوا عباده الله الي عباد الله (و لا تكرهوا عباد الله الي عباده الله) فتكونوا كالراكب المنبت الذي لا سفرا قطع و لا ظهرا ابقي ابوالجارود از امام محمد باقر عليه‌السلام نقل كرده است كه فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرموده است كه (اين دين متين است، لذا با رفق و مدارا در اين دين وارد شويد و عبادت خدا را براي بندگان خدا اكراه‌آور نكنيد (يا بندگان خدا را به عبادت خداوندي اكراه نكنيد) كه عبادت با اكراه مانند سوار به مركبي است كه ميخواهد شتابزده و با تحمل مشقت، سفر را طي كند، در صورتيكه او با اين افراط گري نه پشت سالمي براي مركب باقي مي‌گذارد و نه سفري پيموده است)2- نظير اين روايت از حفض بن البحتري از امام جعفر بن محمد الصادق عليهاالسلام نيز نقل شده است.3- عن ابي بصير عن ابيعبدالله عليه‌السلام قال: مربي ابي و انا بالطواف و انا حدث و قد اجتهدت في العباده فرآني و انا اتصاب عرقا، فقال لي: يا جعفر، يا بني، ان الله اذا احب عبدا ادخله الجنه و رضي عنه باليسير (ابوبصير مي‌گويد امام صادق عليه‌السلام فرمود: من در طواف بيت بودم كه پدرم از نزد من عبور مي‌كرد و من در آغاز جواني بودم و در عبادت بسيار كوشيده بودم، پدرم مرا ديد در حالي كه عرق مي‌ريختم. بمن فرمود اي جعفر، اي فرزندم، قطعي است كه خداوند وقتي كه بنده‌ي خود را دوست بدارد او را به بهشت داخل مي‌كند و با عبادتي اندك و آسان از او راضي مي‌گردد.) مقصود از جمله‌ي اخير واضح است، و آن اينست كه اصل كيفيت عبادتست كه با اخلاص و صفاي قلب انجام بگيرد و كميت مخصوصا در صورت افراط، ملاك تقرب به خدا نيست.4- تقسيم ساعتهاي عمر در زندگي بر چهار قسمت در بعضي از روايات و بر سه قسمت در برخي ديگر از آنها است كه يك قسمت براي آسايش و تفريح و برخوردار شدن از لذائذ مشروع يكي از بهترين دلائل اثبات كننده‌ي همين معني است كه دين اسلام دين مشقت و سختي نيست. ما بعنوان نمونه يكي از آن روايات را در اينجا مي‌آوريم و ماخذ بقيه روايات مربوطه را متذكر مي‌گرديم و اجتهدوا ان يكون زمانكم اربع ساعات: ساعه الله لمناجاته و ساعه لامر المعاش و ساعه لمعاشره الاخوان الثقات الذين يعرفونكم عيوبكم و يخلصون لكم في الباطن، و ساعه تخلون فيها للذاتكم و بهذه الساعه تقدرون علي الثلاث الساعات (امام رضا عليه‌السلام فرموده است: … و كوشش كنيد زماني كه بر شما ميگذرد چهار قسمت باشد: قسمت يكم براي مناجات (و عبادت) خداوندي. قسمت دوم براي تحصيل معاش. و قسمت سوم براي انس و الفت با برادران مورد وثوق كه عيوب شما را براي شما بشناسانند و در درونشان براي شما اخلاص بورزند (اين قسمت شامل تعليم و تربيت و ارشاد به معارف ديني و اعمال صالحه نيز ميباشد) و قسمت چهارم براي برخورداري از لذائذي كه براي شما مباح شده و با اين قسمت است كه براي عمل در سه قسمت قبلي تقويت مي‌گرديد.)5- عن ابي عبدالله عليه‌السلام قال ان الله تعالي اعطي محمدا صلي الله عليه و آله شرايع نوح و ابراهيم و موسي و عيسي عليهم‌السلام- التوحيد و الاخلاص و خلع الانداد و الفطره و الحنفيه السمحه لا رهبانيه و لا سياحه (از امام صادق عليه‌السلام نقل شده است كه فرمود: خداوند متعال شريعتهاي نوح و ابراهيم و موسي و عيسي عليهم‌السلام را به محمد صلي الله عليه و آله عطا فرمود- توحيد و اخلاص و بركنار شدن از قرار دادن شركاء بخدا و اعتقاد و رفتار بر مبناي فطرت و شريعت حنيف آسان، نه ترك دنيا و نه سياحت در كوهها و بيابانها).به اضافه‌ي اين دلائل يك اصل يا قاعده‌ي اساسي كه در تمامي ابواب فقه مورد استناد قرار ميگيرد و آن عبارت است از عدم جعل عسر و حرج در دين، يعني در هر مورديكه حكمي مستلزم مشقت بر مكلف شود، در نفي آن حكم گفته ميشود: لنفي العسر و الحرج في الدين (براي منتفي بودن عسر و حرج در دين .( 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )12- منظور امام (ع) از اين كه فرموده است: «أنّه ليس شيء من الشّر إلّا عقابه ... سماعه»:ممكن است شرّ و خير بطور مطلق باشد كه در اين صورت مبالغه را مى رساند، چنان كه در باره كار مهمّ و دشوار گفته مى شود: «هذا أشدّ من الشّديد و أجود من الجيّد» يعنى: اين كار از دشوار دشوارتر و يا از خوب خوبتر است و ممكن است منظور آن بزرگوار خوب و بد دنيا باشد زيرا بزرگترين بدى و سختى دنيا نسبت به عذاب و عقاب خداوند اندك، و برترين خير و خوبى آن در برابر پاداش و ثواب إلهى حقير و ناچيز است. سپس براى تأكيد اين مطلب به عظمت و اهميّت احوال آخرت در مقايسه با احوال دنيا پرداخته است. مصداق آنچه امام (ع) در اين باره فرموده اين است كه در دنيا بزرگترين بدى و شرّى را كه انسان مى تواند تصوّر كند قتل و جرح است، كه هنگامى كه انسان آن را مى شنود به هراس مى افتد، و ارتكاب آن را زشت مى شمارد، ليكن زمانى كه شاهد و درگير چنين وقايعى شود، و ناگزير از جنگ و جدال گردد، آنچه از نظر او دشوار بوده است آسان مى شود، و اين گونه اتّفاقات و هول و هراسها برايش سهل و ناچيز مى گردد، همچنين انسان پيوسته از حضور در برابر پادشاهان و هيبت و خشم آنان بيمناك است، تا آن گاه كه به مجالس آنان راه يابد، در اين موقع ديگر ترس و بيمى در خود نمى بيند، بنا بر اين آنچه را كه بر اثر تعريف و شنيدن، بزرگ و هراس انگيز مى پنداشته، با ديدنش آن را خرد و آسان و بى بيم و ترس يافته است، در مسائلى كه مربوط به جلب منفعت است نيز حال به همين منوال است، چون انسان پيوسته براى به دست آوردن مال و ثروت و درهم و دينار و ديگر خواسته هاى دنيوى خود، آزمندانه مى كوشد، و فكرش پيوسته براى دسترسى به اين اهداف مشغول، و دلش از رؤياى وصول به آنها شادمان است ليكن هنگامى كه به اين مقاصد دست مى يابد، آنها را آسان و خوار و حقير مى بيند و اين امرى وجدانى است كه هر كسى مى تواند به نفس خود رجوع و آن را درك كند.امّا در مورد احوال آخرت، همه مى دانيم كه آنچه را از خوشيها و سختيهاى آن مى شنويم آنها را با معيار خوشيها و سختيهاى دنيا مى سنجيم، و با اين ديد به آنها مى نگريم، و بسا در نظر بيشترى از مردم لذّتها و عذابهاى آخرت، ناچيزتر از خوشيها و سختيهاى دنيا باشد، زيرا اينها محسوس آدمى، و بر خلاف آخرت كه از دسترس او به دور است، دنيا نقد و در كنار اوست، با اين كه به دلايل عقلى محقّق است كه خير و شرّ دنيا در برابر امور آخرت بسيار حقير و ناچيز است، بنا بر اين آنچه انسان از احوال آخرت خواهد ديد بسى بزرگتر از آن چيزهايى است كه در باره آن شنيده است، و چون وضع چنين است سزاوار است كه از آنچه در پشت پرده غيب است به اخبار آن و از ديدن اوضاع و احوال آخرت به شنيدن اوصاف آن بسنده شود، زيرا بر آنچه از ديده ها پنهان است نمى توان آگاه شد و چگونگى عالم آخرت را در اين جهان نمى توان مشاهده كرد.سپس امام (ع) مردم را به فضيلت و برترى آخرت بر دنيا متذكّر مى سازد و مى فرمايد اگر عملى موجب افزايش ثواب آخرت و مزيد تقرّب به خداوند متعال گردد، هر چند انجام آن مستلزم بذل مال و نقصان جاه و ضرر به امر دنيا باشد بهتر است تا اين كه عكس آن وقوع يابد و دليل رجحان اين است كه داراييها و فوايد دنيوى همه در معرض زوال و نابودى و مشوب به ناراحتى و دردمندى و ترس و بيم است، در حالى كه خيرات اخروى در همه احوال باقى و در حدّ كمال خود مى باشد، براى اثبات اين كه هر كس كمتر از دنيا بهره مند شود در آخرت سود بيشترى مى برد، اوليا و دوستان خدا استدلال كرده اند به اين كه خداوند به نصّ قرآن شريف جان و مال آنها را در برابر بهشت خريدارى مى كند، و براى كسى كه از دنيا فراوان بهره مند شود در آخرت ضررش بيشتر است، اين آيه را دليل آورده اند كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ  الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ ...» مى باشد. يعنى آنانى را كه زر و سيم انباشته كرده و آنها را در راه خدا انفاق نمى كنند، به عذابى دردناك مژده ده.امام (ع) پس از بيان اين مطلب مردم را با ذكر اين كه راه آخرت نسبت به راه دنيا فراخ تر و گسترده تر است آنان را به حركت در طريق آخرت تشويق كرده و فرموده است دامنه آنچه شما بدان امر شده ايد نسبت به آنچه از آن نهى و ممنوع گشته ايد فراخ تر است، اين مطلب روشن است كه گناهان كبيره اى كه از ارتكاب آنها نهى شده ايم پنج است بدين قرار:1- قتل يا كشتار: در برابر اين كبيره، بردبارى، گذشت و شكيبايى كه از شريفترين خويهاى پسنديده اند قرار دارد، و اينها راههاى وسيعى است كه انسان مى تواند از حركت در تنگ راه قتل و كشتار باز ايستد، و در اين راهها گام بردارد.2- ظلم و ستمكارى: در برابر اين كبيره، عدالت و بسنده كردن به كارهايى كه مباح بوده و اقسام و انواع آنها زياد و دامه امكان انسان نسبت به آنها وسيعتر است، وجود دارد.3- دروغ: اين گناه كبيره كه رأس نفاق و مايه ويرانى جهان است، در مقابل آن كنايات و راستگويى كه بر خلاف دروغ، باعث آبادانى جهان است وجود دارد و مجال وسيعى براى فرار از ارتكاب اين گناه است.4- زنا: ترديدى نيست كه با وجود نكاح و كثرت و ايمنى آن از مفاسدى كه زنا به همراه دارد، براى رهايى از ابتلاى به اين گناه، سعه و امكان فراوانى موجود است.5- ميخوارگى: شرابخوارى كه امّ الخبائث «مادر پليديها» و منشأ بسيارى از مفاسد است، يكى ديگر از گناهان كبيره مى باشد و با استفاده از انواع نوشيدنيهايى كه مى تواند جانشين آن باشد، مجال گسترده اى براى خوددارى از اقدام به اين گناه در اختيار است.عبارت «و ما احلّ لكم أكثر ممّا حرّم عليكم» يعنى: آنچه براى شما حلال شده بيشتر است از آنچه بر شما حرام گرديده نيز به همين معناست، و چون به هر چه واجب يا مستحبّ يا مباح يا مكروه است مى توان حلال گفت لذا آنچه براى انسان حلال و روا گرديده، از حرام كه يكى از اقسام تكاليف است بيشتر و مجال آن وسيعتر مى باشد.پس از آن كه امام (ع) مصلحت انسان را در ترك آنچه از آن نهى شده، و بر او حرام گرديده بيان كرده امر به ترك آنها فرموده است، زيرا اگر انسان خود را بر سر يك راه خطرناكى ببيند كه در كنار آن راههاى امن بسيارى وجود دارد، عقل بالضّروره حكم مى كند كه انسان راه خطرناك را پيش نگيرد و طريق امن را اختيار كند.13- امام (ع) هشدار مى دهد كه مردم رفتن به دنبال كسب روزى را بر اشتغال به اداى واجبات الهى ترجيح ندهند زيرا گذشته از اين كه پرداختن به اداى واجبات سزاوارتر است، خداوند روزى را براى انسان تضمين كرده، و كوشش در راه آن در واقع نوعى تحصيل حاصل است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 53 إنّه ليس شيء بشرّ من الشرّ إلّا عقابه، و ليس شيء بخير من الخير إلا ثوابه، و كلّ شيء من الدّنيا سماعه أعظم من عيانه، و كلّ شيء من الآخرة عيانه أعظم من سماعه، فليكفكم من العيان السّماع، و من الغيب الخبر. و اعلموا أنّ ما نقص من الدّنيا و زاد في الآخرة خير ممّا نقص من الآخرة و زاد في الدّنيا، فكم من منقوص رابح، و مزيد خاسر، إنّ الّذي أمرتم به أوسع من الذي نهيتم عنه، و ما أحلّ لكم أكثر ممّا حرّم عليكم، فذروا ما قلّ لما كثر، و ما ضاق لما اتّسع. اللغة: و (العيان) بالكسر المعاينة يقال لقيه عيانا أى معاينة لم يشكّ في رؤيته إيّاه. ا لاعراب: و طلبه بالرفع بدل اشتمال من المضمون و ليس فاعلا له على حدّ قولهم: جاءني المضروب أخوه، و ذلك لأنّ الرزق حصوله مضمون لا طلبه كما هو ظاهر، و يحتمل أن يكون رفعه بالابتداء و أولى بكم خبره، و جملة المبتدأ و الخبر في محلّ النصب خبرا ليكون، و الأول أحسن و أنسب.المعنى:ثمّ نبّه على شدّة عقاب الآخرة و عظم ثوابها بقوله مبالغة (إنّه ليس شيء بشرّ من الشرّ إلّا عقابه و ليس شي ء بخير من الخير إلّا ثوابه) قال الشارح البحراني: يحتمل أن يريد الشرّ و الخير المطلقين و يكون ذلك للمبالغة إذ يقال للأمر الشريف:هذا أشدّ من الشديد و أجود من الجيد، و يحتمل أن يريد شرّ الدّنيا و خيرها، فانّ أعظم شرّ في الدّنيا مستحقر في عقاب اللَّه، و أعظم خير فيها مستحقر بالنسبة إلى ثواب اللَّه، انتهى.و الاحتمال الأوّل أظهر، و عليه فالمراد انه ليس شيء يكون أشرّ الأشياء، إلّا عقاب ذلك الشّيء، و لا شيء يكون أعظم الأشياء خيرا إلّا ثواب ذلك الشيء.إلّا أنّ الاحتمال الثاني يؤيّده قوله (و كلّ شيء من الدّنيا) خيرا كان أو شرّا (سماعه أعظم من عيانه) أما خيرها فلأنّ الانسان لا يزال يحرص على تحصيل الدّرهم و الدّينار و ساير القنيات الدّنيويّة، و يكون قلبه مشغولا بتحصيلها مسرورا بانتظار وصولها، فاذا وصل إليها هانت عليه و ارتفع وقعها لديه كما يشهد به التجربه و الوجدان، و أمّا شرّها فلأنّ أعظم شرّ يتصوّرها الانسان بالسّماع و يستهوله و يستنكره ممّن يفعله هو صورة القتل و الجرح، فاذا وقع في مثل تلك الأحوال و اضطرّ إلى المخاصمة و القتال سهل عليه ما كان يستصعبه منها، و هو معنى قوله في بعض كلماته الآتية: إذا هبت أمرا فقع فيه. (و كلّ شيء من الآخرة) ثوابا كان أو عقابا (عيانه أعظم من سماعه) فانّ جلّ الخلق بل كلّهم إلّا الصّدّيقين إذا سمعوا أحوال الآخرة خيرها و شرّها إنما يتصوّرونها كأحوال الدّنيا و يزعمونها مثلها و يقيسونها إليها، بل بعضهم يتوهّمونها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 63 أهون منها مع أنّه لا نسبة لها إليها و لذلك قال عزّ من قائل في طرف الثواب:أعددت لعبادي الصّالحين ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر، و في طرف العقاب. «كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ» .حيث جعل الرّؤية بالعين أعلى المراتب لأنّه يحصل بها ما لا يحصل بغيرها، و أمّا الصّدّيقون فلا تفاوت لهم بين السّماع و العيان، فقد قال سيّدهم و رئيسهم: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.و حيث كانت أهوال الآخرة و شدايدها أعظم من أن تعبّر باللّسان و تدرك بالآذان و يطّلع عليها على ما هى عليها قبل خروج الأرواح من الأبدان (فليكفكم من العيان السّماع و من الغيب الخبر) أى ليكفكم من معاينة تلك الأهوال سماعها و ممّا غاب عنكم منها انبائها، و مما حجب منها أخبار المخبرين الصّادقين باخبارها لتأخذوا لها عدّتها و تهيّئوا لها جنّتها. (و اعلموا أنّ ما نقص من الدّنيا و زاد في الآخرة خير ممّا نقص من الآخرة و زاد في الدّنيا) لأنّ ما يزاد للآخرة فهو باق دائم و ما يزاد للدّنيا فهو فان زائل و أيضا في زيادة الدّنيا طول الحساب و العقاب، و في زيادة العقبى مزيد الفوز و الثواب (فكم من منقوص رابح) كما قال سبحانه: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»  و قال: «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 64 (و) كم من (مزيد خاسر) لقوله سبحانه: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ»  و قوله تعالى: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ» الآية.ثمّ قال مجاز (إنّ الّذى امرتم به أوسع ممّا نهيتم عنه و ما احلّ لكم أكثر مما حرّم عليكم) الأظهر أنّ الجملة الثانية توكيد للأولى فيكون المراد بالمأمور به في الأولى مطلق ما رخّص في ارتكابه فيعمّ الواجب و المندوب و المكروه و المباح بالمتساوى الطّرفين و بالنّهى عنه فيها ما نهى عنه نهى تحريم، و أوسعيّة الثاني بالنسبة إلى الأوّل على ذلك واضحة لأنّ المنهىّ عنه قسم واحد و المأمور به أقسام أربعة لا يقال: الأمر حقيقة في الوجوب على ما حقّق في الأصول فكيف يعمّ الأقسام؟لأنّا نقول: سلّمنا إلّا أنّه إذا قامت قرينة على المجاز لا يكون بأس بحمل اللفظ عليه و القرينة في المقام موجودة و هي الأوسعيّة و العلاقة هي اشتراك ساير الأقسام مع الواجب في أنّ كلا منها مأذون فيها مرخّص في فعلها و تناولها، و يدلّ على كثرة الحلال بالنسبة إلى الحرام صريحا قوله سبحانه: «خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 65 فانّ كلمة ما مفيدة للعموم و لفظ الجميع تأكيد لها، و اللّام للانتفاع فيدلّ على جواز الانتفاع بجميع ما في الأرض.فان قلت: إنّ الآية لا تفيد العموم لأنّ شرط حمل المطلقات على العموم أن لا يكون المقام مقام الاجمال بل يكون مقام البيان، و ههنا ليس كذلك إذا المقصود بيان أنّ في خلق الأشياء منفعة لكم للايمان «للايماء ظ» أنّ جميع الأشياء مما ينتفع بها.قلت: فيه بعد ما عرفت أنّ الموصول مفيد للعموم لا سيّما مع التوكيد بلفظ الجميع إنّ الآية واردة في مقام الامتنان المقتضى للتعميم كما لا يخفى، فيدلّ على إباحة الانتفاع و حلّه بجميع ما في الأرض فيكون الأصل الأوّلى في الجميع هو الحلّ و الاباحة إلى أن يقوم دليل على الحظر و الحرمة، فيحتاج إلى تخصيص ما ثبتت حرمته من عموم الآية، و يدلّ عليه أيضا قوله سبحانه: «قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَإِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» .فانّ تخصيص المحرّمات بما بعد إلّا دليل على أنّ غير المستثنى ليس حراما، و عدم وجدان النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دليل على عدم وجود الحرمة واقعا، و يدلّ عليه أيضا قوله سبحانه: «أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ»، فانّ الطيّب هو ضدّ الخبيث الذي يتنفّر عنه الطّبع فيكون، المراد بالطّيبات ما تستلذّها الطباع فيدلّ على حلّية جميع المستلذّات و يخصّص بما دلّ على حرمة بعضها بالخصوص، و هذه الآيات تدلّ على إباحة جميع ما لم يقم دليل على حرمته، و لذا استدلّ بها الاصوليّون في مسألة الحظر و الاباحة على أنّ الأصل الأوّلى في الأشياء هو الاباحة.و مثلها في الدّلالة عليها قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: كلّ شيء مطلق حتّى يرد فيه نهى، إلّا أنّ ذلك يدلّ على الاباحة الظاهريّة فيما شكّ في إباحته و حرمته، و هذه على منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 66 الاباحة الواقعية، فمعناه أنّ كلّ شيء مرخّص فيه من قبل الشارع حتّى يرد فيه نهى، فالناس في سعة مما لم يعلم بورود نهى فيه.ثمّ انّ اصالة الاباحة كما تجرى في الأعيان مثل التفاح و نحوه بقوله: خلق لكم ما في الأرض جميعا، فيباح الأفعال المتعلّقة بها كذلك تجرى في الأفعال كالغنا مثلا ان فرض عدم قيام دليل على حرمته لقوله: احلّ لكم الطيبات، فالأصل المذكور يجرى في القسمين المذكورين من دون تأمّل.و ربّما يقال: باختصاص اصالة الاباحة بالأعيان و أنّ الأصل الدّال على حلّية الأفعال يسمّى باصالة الحلّ فهما أصلان ناظران إلى موردين و نحن نقول إنّ ذلك لا بأس به إذ لا مشاحة في الاصطلاح لكن لا يختصّ أحدهما بالحجّية دون الآخر ضرورة أنّ الأدلة وافية بحجّيتهما معا و ان كانا مختلفي المورد.و على ذلك فيمكن أن لا يجعل العطف في كلامه عليه السّلام تفسيريّا بأن يكون المراد بما امرتم به و ما نهيتم عنه الأعيان المباحة و المنهيّة، و بما حلّ و ما حرّم الأفعال المحلّلة و المحرّمة.و كيف كان فلمّا أفصح عن كون المباح أوسع من المنهىّ و الحلال أكثر من الحرام أمر بترك المحرّمات و المنهيّات فقال (فذروا) أى اتركوا (ما قلّ لما كثر و ما ضاق لما اتّسع) يعني أنّه بعد ما كان الحرام قليلا و الحلال كثيرا فلا حرج عليكم في ترك الأوّل و أخذ الثاني، و لا عسر في ذلك و كذلك المباح و المحظور نعم لو كان الأمر بالعكس لكان التكليف أصعب، و لكنّه سبحانه منّ على عباده بما بين السّماء و الأرض، و جعل الملّة سمحة سهلة، و ما جعل في الدّين من حرج علما منه بضعف النفوس عن القيام بمراسم عبوديّته بمقتضى الجبلّة البشريّة، فسبحان اللَّه ما أعظم مننه و أسبغ نعمه و أوسع كرمه.الترجمة:بدرستى كه نيست بدتر از بد مگر عقاب آن، و نيست بهتر از خوب مگر ثواب آن، و هر چيز از دنيا شنيدن آن بزرگتر است از ديدن آن، و هر چيزى از آخرت ديدن او بزرگتر است از شنيدن آن، پس بايد كه كفايت نمايد شما را از ديدن امور اخروى شنيدن آن، و از غيبها خبر او، و بدانيد آن چيزى كه ناقص شود از دنيا و زياده شود بر آخرت بهتر است از چيزى كه ناقص شود از آخرت و زايد شود بر دنيا، پس بسا كم شده ايست كه باعث ربح و منفعت است، و بسا زياده ايست كه باعث ضرر و خسارت.بدرستى كه آن چيزى كه خداوند شما را أمر فرموده بآن فراخ تر است از چيزى كه نهى فرموده خدا شما را از آن، و چيزى كه حلال شده از براى شما أكثر است از چيزى كه حرام شده بر شما، پس ترك نمائيد چيزى كه اندك است از براى چيزى كه بسيار است، و چيزى كه تنگ است از براى چيزى كه وسعت دارد.  
بخش ۵ : رزق از خدا، عمل از ما [منبع]

قَدْ تَكَفَّلَ لَكُمْ بِالرِّزْقِ وَ أُمِرْتُمْ بِالْعَمَلِ، فَلَا يَكُونَنَّ الْمَضْمُونُ لَكُمْ طَلَبُهُ أَوْلَى بِكُمْ مِنَ الْمَفْرُوضِ عَلَيْكُمْ عَمَلُهُ، مَعَ أَنَّهُ وَ اللَّهِ لَقَدِ اعْتَرَضَ الشَّكُّ وَ [دَخَلَ] دَخِلَ الْيَقِينُ، حَتَّى كَأَنَّ الَّذِي ضُمِنَ لَكُمْ قَدْ فُرِضَ عَلَيْكُمْ وَ كَأَنَّ الَّذِي قَدْ فُرِضَ عَلَيْكُمْ قَدْ [وَضِعَ] وُضِعَ عَنْكُمْ.
فَبَادِرُوا الْعَمَلَ وَ خَافُوا بَغْتَةَ الْأَجَلِ، فَإِنَّهُ لَا يُرْجَى مِنْ رَجْعَةِ الْعُمُرِ مَا يُرْجَى مِنْ رَجْعَةِ الرِّزْقِ، مَا فَاتَ الْيَوْمَ مِنَ الرِّزْقِ رُجِيَ غَداً زِيَادَتُهُ وَ مَا فَاتَ أَمْسِ مِنَ الْعُمُرِ لَمْ يُرْجَ الْيَوْمَ رَجْعَتُهُ، الرَّجَاءُ مَعَ الْجَائِي وَ الْيَأْسُ مَعَ الْمَاضِي، فَـ"اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ".

دَخِلَ : فاسد شد. 
ذَروا : ترك كنيد 
خداوند روزى شما را ضمانت كرده و شما را به كار و تلاش امر فرموده، پس نبايد روزى تضمين شده را بر آنچه كه واجب شده مقدّم داريد، با اينكه به خدا سوگند آنچنان نادانى و شك و يقين به هم آميخته است كه گويا روزى تضمين شده بر شما واجب است، و آنچه را كه واجب كرده اند، برداشتند. پس در اعمال نيكو شتاب كنيد،(۱) و از فرارسيدن مرگ ناگهانى بترسيد، زيرا آنچه از روزى كه از دست رفته، اميد بازگشت آن وجود دارد، اما عمر گذشته را نمى شود باز گرداند، آنچه را امروز از بهره دنيا كم شده مى توان فردا به دست آورد امّا آنچه ديروز از عمر گذشته، اميد به بازگشت آن نيست، به آينده اميدوار و از گذشته نا اميد باشيد. (از خدا بترسيد و جز بر مسلمانى نميريد). ___________________________ (۱). نقد مكتب ولونتاريسم‏ VOLUNTARISM (مكتب اصالت اراده و اختيار) كه هر گونه جبرى را نفى مى‏ كند، زيرا در اسلام انسان با كمك خدا عمل مى‏ كند.
(20) (براى بدست آوردن متاع دنيا اين همه كوشش نكنيد، زيرا) روزى شما ضمانت شده (حتما بشما خواهد رسيد) و بعمل صالح (عبادت خالق و خدمت بخلق) مأمور گشته ايد، پس طلب روزى ضمانت شده نبايد اولى باشد از بجا آوردن عمل صالح كه بر شما واجب گرديده، با اينكه سوگند بخدا شكّ و ترديد (در دين و عقايدتان) وارد شده و يقين و باور (تان) متزلزل گشته بطوريكه گويا آنچه (طلب روزى) كه براى شما ضمانت شده واجب گرديده، و آنچه (بجا آوردن عمل صالح) كه بشما واجب بوده ساقط گشته،
(21) پس بعمل (عبادت و خدمت) بشتابيد، و از مرگ ناگهانى بترسيد، زيرا اميدى به بازگشت عمر نيست چنانكه به بازگشت روزى اميد هست (پس تقصير در عمل و صرف عمر در طلب روزى خطاء است) آنچه از روزى امروز فوت شود اميد به افزونى فردا هست، و آنچه ديروز از عمر فوت گرديد اميد به بازگشت امروز نبوده است،
(22) اميدوارى با آينده (روزى) است، و نوميدى با گذشته (عمر) است، پس (در قرآن كريم سوره 3 آیه 102 مى فرمايد:) "اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ" يعنى از عذاب الهىّ بترسيد و پرهيزكار باشيد پرهيزكارى كه سزاوار او است، و نميريد مگر اينكه مسلمان باشيد (بدستور خدا و رسول رفتار نمائيد تا مسلمان بميريد).
 
خداوند روزى شما را بر عهده گرفته و شما را به عمل فرمان داده. مبادا طلب چيزى كه براى شما بر عهده گرفته اند، از چيزى كه بر شما فريضه كرده اند سزاوارتر جلوه كند. به خدا سوگند، كه شك روى آورده و يقين به شك آلوده شده، تا آنجا كه پنداريد، كه تحصيل رزق تعهد شده، بر شما واجب است و به جاى آوردن واجبات، از شما ساقط.
به عمل روى آوريد و از ناگهانى رسيدن مرگ بيمناك باشيد، زيرا اميدى به بازگشتن عمر از دست رفته نيست و حال آنكه روزى از دست رفته باز خواهد گشت. هر چه از روزى شما كه امروز فوت شود، اميد است كه فردا به زيادت باز آيد ولى عمرى كه ديروز از دست رفته، امروز باز آمدنش را اميد نخواهد بود. پس اميد همراه چيزى است كه مى آيد و نوميدى همراه چيزى است كه گذشته است. «پس از خدا بترسيد آنسان كه شايان ترس از اوست و جز بر دين اسلام نميريد.»
 
(بدانيد!) خداوند روزى را براى شما تضمين کرده و شما را به انجام (واجبات) امر فرموده، بنابراين نبايد نسبت به آنچه براى شما تضمين شده در برابر آنچه بر شما واجب شده است کوشاتر باشيد، به خدا سوگند آن چنان (در اين موضوع براى مردم) شک و ترديد با يقين به هم آميخته که گويى آنچه تضمين شده (يعنى تحصيل رزق) بر شما فرض شده است، و آنچه واجب گرديده (يعنى انجام اوامر الهى) از شما برداشته شده است.
پس در عمل (به نيکى ها) مبادرت ورزيد و از فرارسيدن ناگهانى سرآمد عمر بترسيد، زيرا اميدى به بازگشت «عمر» نيست، آن گونه که اميد به بازگشت «روزى» مى باشد، آنچه امروز از روزيها از دست مى رود ممکن است فردا به دست آيد ولى آنچه ديروز از عمر گذشته است امروز اميدى به بازگشتش نيست. (آرى) اميد به آينده است و نوميدى از گذشته، «بنابراين آن چنان که شايسته است تقواى الهى را پيشه کنيد و کارى کنيد که جز با ايمان از دنيا نرويد».
 
روزى شما را ضمانت كرده است و شما مأمور به كرداريد. پس مبادا خواستن آنچه برايتان ضمانت شده، مهمّتر از كارى باشد كه بر عهده داريد. با اين كه به خدا سوگند، شك بر يقين روى آورده و آن را از ميان برده، چنانكه گويى به دست آوردن روزى ضمانت شده بر شما واجب است، و به جاى آوردن آنچه واجب است، از گردنتان فتاده.
پس به كار پيشدستى كنيد و از ناگهان رسيدن اجل بترسيد، كه اميد بازگشت عمر رفته چون روزى از دست شده نيست. آنچه از روزى از دست رفته، اميد افزودن آن در فردا رود، و آنچه ديروز از عمر رفته، اميد نيست كه امروز بازگردد. كه اميد به آينده است و نوميدى با گذشته، «پس چنانكه بايد ترس از خدا را پيشه گيريد و جز بر مسلمانى مميريد.»
 
روزى شما را متكفّل شده اند، و به عمل امر شده اند، و به عمل امر شده ايد، پس مبادا كوشش شما براى طلب روزى كه تضمين شده بيش از به جا آوردن عملى كه بر شما واجب گشته باشد، با اينكه سوگند به خدا شك بر شما عارض شده و يقين شما عيب دار گشته، چنانكه گويى به دست آوردن روزى ضمانت شده بر شما واجب گشته، و به جاى آوردن اعمال واجبه از شما ساقط شده است پس به سوى عمل بشتابيد، و از مرگ ناگهانى بترسيد، زيرا اميدى به بازگشت عمر نيست به نحوى كه به بازگشت روزى هست.
آنچه از رزق امروز شما از دست رفته اميد افزون شدن آن در فردا هست، و آنچه از عمر شما در ديروز گذشته امروز اميد به بازگشت آن نيست. به آينده روزى اميد هست، و به گذشته عمر غير از نوميدى نيست. «پس خدا را آنچنان كه سزاوار اوست بپرهيزيد، و نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد».
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 123-115 اين قدر براى دنيا دست و پا نکنيد!از آن جا که تلاش براى معاش و حرص و آز براى تحصيل روزى، يکى از عوامل مهم غفلت و بيگانگى از انجام فرائض الهى و پرداختن به خودسازى و تهذيب نفس است، امام (عليه السلام) در ادامه اين سخن به نکته دقيقى اشاره کرده مى فرمايد : «(بدانيد) خداوند روزى را براى شما تضمين کرده و شما را به انجام (واجبات) امر فرموده، بنابراين نبايد نسبت به آنچه براى شما تضمين شده، در برابر آنچه بر شما واجب شده است کوشاتر باشيد» (قَدْ تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَأُمِرْتُمْ بِالْعَمَلِ; فَلاَ يَکُونَنَّ الْمَضْمُونُ لَکُمْ طَلَبُهُ أَوْلَى بِکُمْ مِنَ الْمَفْرُوضِ عَلَيْکُمْ عَمَلُهُ)(1).و به عبارت روشن تر دو چيز در برابر ما وجود دارد يکى تحصيل روزى است و ديگرى انجام فرائض الهى. اوّلى را خداوند براى ما تضمين فرموده و دوّمى را بر عهده ما گذارده است بنابراين تمام همّت ما بايد مصروف دوّمى شود در حالى که قضيه بر عکس است و بسيارى از مردم تمام تلاش و کوشش و دقت و فکر خود را به صورت حريصانه اى صرف تحصيل معاش مى کنند و وظايف اصلى انسانى و الهى خود را به دست فراموشى مى سپارند.سپس در ادامه اين سخن مى فرمايد : «با اين که به خدا سوگند ! آن چنان (در اين موضوع براى مردم) شک و ترديد حاصل شده و با يقين به هم آميخته که گويى آنچه تضمين شده (يعنى تحصيل رزق) بر شما فرض شده، و آنچه واجب گرديده (يعنى انجام اوامر الهى) از شما برداشته شده است» (مَعَ أَنَّهُ وَاللهِ لَقَدِ اعْتَرَضَ الشَّکُ، وَدَخِلَ(2) الْيَقِينُ، حَتَّى کَأَنَّ الَّذِي ضُمِنَ لَکُمْ قَدْ فُرِضَ عَلَيْکُمْ، وَکَأَنَّ الَّذِي قَدْ فُرِضَ عَلَيْکُمْ قَدْ وُضِعَ عَنْکُمْ).آنچه در عبارت بالا آمده شبيه چيزى است که مولا اميرمؤمنان على (عليه السلام) در مقايسه طلب علم و طلب مال بيان فرموده. در حديثى از آن حضرت مى خوانيم : «اَيُّهَا النّاسُ اِعْلَمُوا أنَّ کَمَالَ الدِّيْنِ طَلَبُ الْعِلْمِ وَالْعَمَلِ بِهِ، ألا وَإنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ أوْجَبَ عَلَيْکُمْ مِنْ طَلَبِ الْمَالِ إنَّ الْمَالَ مَقْسُومٌ مَضْمُونٌ لَکُمْ قَدْ قَسَّمَهُ عَادِلٌ بَيْنَکُمْ وَضَمِنَهُ وَسَيَفِي لَکُمْ وَالْعِلْمُ مَخْزُونٌ عِنْدَ أَهْلِهِ وَقَدْ اُمِرْتُمْ بِطَلَبِهِ مِنْ أَهْلِهِ فَاطْلُبُوهُ; اى مردم ! بدانيد، کمال دين فرا گرفتن دانش و عمل به آن است. آگاه باشيد ! دانش آموختن، از طلب مال، بر شما واجب تر است، چرا که مال تقسيم و براى شما تضمين شده و خداوند عادل آن را در ميان شما قسمت کرده و ضمانت فرموده و به زودى براى شما وفا مى کند، ولى علم، به اهلش سپرده شده و شما مأمور شده ايد، از اهلش آن را فراگيريد پس لازم است آن را طلب کنيد»(3).شک نيست که منظور از عبارات فوق اين نيست که مردم فعاليت هاى مثبت اقتصادى خودرا متوقف کنند و تلاش براى زندگى آبرومندانه را کنار بگذارند و يا برنامه هاى اقتصادى جامعه تعطيل شود يا به کُندى گرايد بلکه هدف اين است که از حرص و آز و دنياپرستى و افزون طلبى که انسان را از علم و دانش و معنويّت دور مى سازد باز ايستند.در ادامه اين سخن براى يک نتيجه گيرى منطقى و روشن امام (عليه السلام) ساعات عمر و روزى ها را با يکديگر مقايسه کرده مى فرمايد : «حال که چنين است در عمل (به نيکى ها) مبادرت ورزيد و از فرارسيدن ناگهانى سرآمد عمر بترسيد، زيرا اميدى به بازگشت عمر نيست آن گونه که اميد به بازگشت «روزى» مى باشد، آنچه امروز از روزى ها از دست مى رود ممکن است فردا افزوده شود ولى آنچه ديروز از عمر گذشته است امروز اميدى به بازگشتش نيست !» (فَبَادِرُوا الْعَمَلَ، وَخَافُوا بَغْتَةَ(4) الاَْجَلِ، فَإنَّهُ لاَ يُرْجَى مِنْ رَجْعَةِ الْعُمُرِ مَا يُرْجَى مِنْ رَجْعَةِ الرِّزْقِ. مَا فَاتَ الْيَوْمَ مِنَ الرِّزْقِ رُجِيَ غَداً زِيَادَتُهُ، وَمَا فَاتَ أَمْسِ مِنَ الْعُمُرِ لَمْ يُرْجَ الْيَوْمَ رَجْعَتُهُ).آرى ! «اميد به آينده است و نوميدى از گذشته !» (الرَّجَاءُ مَعَ الْجَائِي، والْيَأْسُ مَعَ الْمَاضِي).به راستى اين منطق بسيار روشن و گويايى است که ساعات عمر به هيچ قيمتى قابل بازگشت نيست در حالى که متاع دنيا و مواهب آن در هر شرايطى قابل بازگشت و جبران است. بنابر اين عقل و خرد مى گويد انسان بايد نسبت به چيزى که قابل بازگشت نيست سخت گير و حساس باشد، نه امورى که اگر امروز از دست رفت فردا ممکن است به دست آيد. در حالى که غالب مردم بر خلاف اين اصل اساسى گام برمى دارند با از دست رفتن کمى از دنيايشان فريادشان به آسمان بلند مى شود در حالى که به خاطر از دست رفتن روزها و هفته ها و ماه و سال، کمتر تأسف مى خورند و اين عجيب است. و اين که مى بينيم امام (عليه السلام) در اين خطبه و خطبه هاى ديگر بارها روى اين مطلب يا شبيه آن تأکيد مى کند به همين خاطر است.در حديثى از امام سجاد (عليه السلام) مى خوانيم که شخصى نزد آن حضرت آمد و از وضع زندگى خود شکايت کرد (گويا گرفتار زرق و برق دنيا بود) امام (عليه السلام) فرمود : «بيچاره فرزندان آدم، در هر روز گرفتار سه مصيبت مى شوند که هيچ کدام مايه عبرت آنها نمى شود، حال آن که اگر عبرت مى گرفتند مصائب دنيا بر آنها آسان مى شد، مصيبت اوّل اين که هر روز که مى گذرد بخشى از عمر آنها کم مى شود (ولى به آن تأسف نمى خورند) و اگر مقدارى از مالش کم شود غمگين مى گردد در حالى که درهم (و دينار) جانشين دارد ولى عمر هرگز برنمى گردد. دوّم اين است که هر روز از رزق خود استفاده مى کنند رزقى که اگر حلال باشد بايد حساب آن را پس بدهد و اگر حرام باشد کيفر مى بينند. سپس فرمود مصيبت سوّم از اينها بزرگتر است عرض کردند، مصيبت سوّم چيست ؟ فرمود : «مَا مِنْ يَوْم يُمِسي إلاّ وَقَدْ دَنَا مِنَ الآخِرَةِ مَرْحَلَةً لاَ يَدْرِي عَلَى الجَنَّةِ أَمْ عَلَى النّارِ; هر روز که غروب مى شود يک منزل به آخرت نزديکتر شده اند ونمى دانند به بهشت نزديکتر شده اند يا به دوزخ»(5).در پايان خطبه با استفاده از يکى از آيات قرآن، همه مخاطبان خودرا چنين اندرز مى دهد; مى فرمايد : «بنابراين، آن چنان که شايسته است تقواى الهى پيشه کنيد، و کارى کنيد که جز با ايمان از دنيا نرويد» (فَاتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقَاتِهِ، وَلاَ تَمُوتُنَّ إلاَّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ).قرآن مجيد مى گويد : (يَا اَيُّها اَلَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلاَ تَمُوتُنَّ إلاَّ وَاَنْتُمْ مُسْلِمُونَ)(6).****نکته:چگونه در مواهب دنيا سعادت آخرت را بجوييم؟گاه انسان دنيا را براى اشباع هوا و هوسها، برترى جويى، واستثمار و استعمار ديگران مى طلبد.و گاه آن را براى رفاه در حدّ معقول.و گاه آن را براى فراهم آوردن امکانات جهت خدمت به ديگران.و گاه آن را تقويت پايه هاى اقتصاد جامعه اسلامى و مجد و عظمت و سربلندى آن و نفى هرگونه وابستگى به ديگران و دريوزگى از آنان.بديهى است اين اهداف کاملاً با هم متفاوت و مختلف است.اوّلى گرفتار زشت ترين صفات انسانى است و دوّمى به سوى اهداف مباح و بهره گيرى از نعمتهاى الهى حرکت مى کند، سوّمى عبادتى کم نظير دارد و چهارمى بهترين خدمات انسانى و اسلامى را انجام مى دهد، و آنچه در مذمت دنيا در خطبه بالا و احاديث معصومين (عليهم السلام) و حتى قرآن مجيد آمده است در واقع اشاره به گروه اوّل است و همان است که «رَأْسُ کُلِّ خَطِيئَةِ» و سرچشمه تمام گناهان شمرده شده، و هر کس گرفتار آن شود بدبختى دنيا و آخرت را براى خود خريده است.بنابراين مبادا نکوهش دنيا و دنياپرستان به اين معنى تفسير شود که اسلام مردمى فقير و جامعه اى بينوا را مى پسندد و به آن توصيه مى کند.آنچه در بالا گفته شد دقيقاً در روايات اسلامى آمده است، در يکجا مى خوانيم که پيغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) فرمود : «مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ عَبَدَ الدِّيْنارِ وَالدِّرْهَمِ; کسى که درهم و دينار را بپرستد، رانده شده از راه خداست رانده شده از راه خداست»(7).عالم بزرگوار مرحوم «صدوق» در تفسير اين حديث مى گويد : «يَعْني بِهِ مَنْ يَمْنَعُ زَکاةَ مَالِهِ وَيَبخَلُ بِمُواسَاتِ إخْوانِهِ فَيَکُونُ قَدْ آثَرَ عِبَادَةَ الدِّيْنارِ والدِّرْهَمِ عَلَى عِبَادَةِ خالِقِهِ; مقصود پيغمبر (صلى الله عليه وآله) کسى است که حق نيازمندان و زکات مال را نمى پردازد و از مواسات و کمک به برادران دينى بخل مى ورزد، از اين جهت عبادت دينار و درهم را بر عبادات خدا مقدّم داشته است»(8).در جاى ديگر مى خوانيم که على (عليه السلام) با آن زهد و تقواى بى نظير به اين مسأله افتخار مى کند که در دوران حکومت او تمام مردم کوفه از زندگانى مطلوب و قابل قبولى برخوردار بودند، مى فرمايد : «مَا اَصْبَحَ بِالْکُوْفَةِ اَحَدٌ إلاَّ ناعِمَاً، إنَّ اَدْنَاهُم مَنْزِلَةً لَيَأْکُلُ البُّرَ وَيجْلِسُ فِي الظِّلِّ وَيَشْرِبُ مِنْ ماءِ الْفُراتِ; تمام مردم کوفه داراى زندگى مرفهى هستند، کمترين آنها از گندم استفاده مى کند (توجه داشته باشيد نان جو خوراک فقيران بود) و خانه و سرپناهى دارد و از آب آشاميدنى گوارايى (آب فرات) استفاده مى کند»(9). ***پی نوشت:1. اگر چه جمعى از شارحان نهج البلاغه معتقدند که «طَلَبهُ» در جمله بالا نايب فاعل «المضمون» نيست و نايب فاعل آن «رزق» است که در جمله هاى سابق آمد ولى با کمى دقت روشن مى شود که اين مطلب هماهنگى دو جمله فوق را (المضمون لکم... المفروض عليکم) بر هم مى زند و هماهنگى اين دو جمله ايجاب مى کند که «طلب» و «عمل» هر دو نايب فاعل باشند يکى براى «المضمون» وديگرى براى «المفروض» بنابراين معنى جمله چنين مى شود : «نبايد چيزى که خداوند طلب (و تحصيل) آن را براى شما تضمين کرده از چيزى که عملش بر شما واجب شده است، نزد شما برترى داشته باشد». (به تعبير ديگر طلب در اين جا به معنى تحصيل و فراهم کردن روزى از ناحيه خداست).2. «دخل» از مادّه «دخل» در اين گونه موارد به معنى فاسد شدن داخل چيزى است و (دخل بر وزن دغل) به معنى امور فاسدى است که در درون انسان داخل مى شود و عقل يا جسم او را آسيب مى رساند و گاه واژه مدخول، به افراد ديوانه يا سبک مغز اطلاق مى گردد.3. اصول کافى، جلد 1، صفحه 30.4. «بغتة» و «بغت» (بر وزن وقت) به معنى چيزى است که ناگهانى رخ مى دهد.5. بحار الأنوار، جلد 75، صفحه 160.6. آل عمران، آيه 102.7 و8. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 140.9. همان مدرک جلد 40، صفحه 327. 
شرح علامه جعفری«قد تكفل لكم بالرزق، و امرتم بالعمل، فلا يكونن المضمون لكم طلبه اولي من المفروض عليكم عمله، مع انه و الله لقد اعترض الشك و دخل اليقين، حتي كان الذي ضمن لكم قد فرض عليكم، و كان الذي قد فرض عليكم وضع عنكم» (خداوند متعال روزي شما را تعهد فرموده است، و شما به عمل كردن ماموريد، پس نباشد طلب كردن چيزي كه براي شما تضمين شده است شايسته‌تر از (كوشش) درباره‌ي عملي كه براي شما مقرر گشته است. با اينحال سوگند به خدا، شك بر شما عارض گشته و يقين شما مختل شده است، تا آنجا كه گوئي آنچه كه براي شما تضمين شده است، براي شما مقرر گشته است (كه آنرا بجاي بياوريد) و آنچه كه براي شما مقرر گشته است از شما ساقط است.)ميان آنچه كه براي شما تضمين شده است با آنچه كه مقرر شده است و بايد درباره‌ي آن بكوشيد فرقي بگذاريد:مضمون جمله‌ي مورد تفسير درباره‌ي رزق همان است كه در قرآن مجيد در چند مورد آمده است. از آن جمله:نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحياه الدنيا (ما معاش آنان را در اين زندگاني دنيا در ميانشان تقسيم نموديم) و در آيات فراواني عطاي رزق مستقيما بخدا نسبت داده شده است، مانند زنده كردن و ميراندن «الله الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم» (خداوند است كه شما را آفريده سپس بشما روزي داده، سپس شما را مي‌ميراند و سپس زنده ميگرداند) و همانگونه كه در آن مباحث متذكر شديم اينگونه آيات شريفه منافاتي با لزوم فعاليت براي بدست آوردن معاش و روزي ندارد، چنانكه مي‌فرمايد: و جعلنا النهار معاشا (و ما روزي را براي كسب معاش قرار داديم).- فاذا قضيت الصلوه فانتشروا في الارض و ابتغوا من فضل الله (و هنگامي كه نماز بپايان رسيد در روي زمين منتشر شويد و از فضل خداوندي (در مواد معيشت) جستجو كنيد) مقصود از اينگونه آيات شر يفه توجه دادن مردم به اين حقيقت است كه چون بخشنده‌ي حيات خداوند متعال است و اين حيات حقيقتي است كه دائما به مستهلك كردن مقداري مواد غذائي نياز دارد، لذا خداوند سبحان در امتداد روزگار عمر آدمي كه در علم خداوندي مقدر است (خواه به اجل تعليقي پايان يابد و خواه به اجل مسمي) معيشت و روزي اداره‌كننده‌ي حيات را عطا خواهد فرمود، لذا وظيفه‌ي انسان كار و كوشش براي تامين معيشت است، و نبايد دائما در اضطراب و دلهره‌ي روزي عمر را تباه كند، و همچنين نبايد براي افزايش مواد معيشت بيش از اندازه و يا تلاش براي كيفيت تجملي بالخصوص، زندگي را تباه ساخت. آنچه كه بايد از همه جهات مورد توجه و اهميت قرار بگيرد، بهره‌برداري از استعداد كار و فعاليت براي تنظيم حيات معقول است كه برآورنده‌ي سعادت زندگي مادي و معنوي ميباشد. و اگر كسي بخواهد منابع قرآني و حديثي و سخنان حكماء و عرفاء و ادباي عاليقدر را درباره‌ي قداست و لزوم كار و كوشش براي زندگي انساني در اين دنيا و حيات ابدي براي آخرت جمع‌آوري نمايد، قطعا مجلداتي را بايد باين موضوع اختصاص بدهد و ما در مجلدات زير مطالبي را درباره‌ي اين موضوع متذكر شده‌ايم.اميرالمومنين عليه‌السلام در آخر جملات مورد تفسير مي‌فرمايد: (سوگند بخدا، شك بر شما عارض گشته و يقين شما مختل شده است) كه حقيقت را معكوس فهميده‌ايد و گمان مي‌كنيد آنچه براي شما تضمين شده است بر شما مقرر گشته است كه مطلق كوششهايتان را صرف آن نماييد. و بالعكس. متاسفانه اين اختلال در يقين دامنگير اكثريت مردم است، و چه نتايج ناروائي كه از اين اختلال بر حيات معقول آنان وارد مي‌آيد بنظر مي‌رسد خداوند متعال با نظر به همين عروض شك و اختلال يقين است كه در يكي از آيات قرآني سوگند مي‌خورد كه روزي شما وابسته به منبعي فوق آنست كه شما تصور مينمائيد «و في السماء رزقكم و ما توعدون. فو رب السماء و الارض انه لحق مثل ما انكم تنطقون» (و در آسمان است روزي شما و آنچه كه به آن وعده داده شده‌ايد، پس سوگند بخدا، قطعا مقرر بودن روزي شما و آنچه كه براي شما وعده داده شده‌ايد، حق است همانگونه كه شما سخن مي‌گوئيد) (يقين به گفتن و شنيده شدن سخن داريد).****«فبادروا العمل، و خافوا بغته الاجل، فانه لا يرجي من رجعه العمر ما يرجي من رجعه الرزق. مافات اليوم الرزق رجي غدا زيادته، و مافات امس من العمر لم يرج اليوم رجعته. الرجاء مع الجائي، و الياس مع الماضي. فاتقو الله حق تقاته، و لا تمنوتن ا لا و انتم مسلمون» (حال كه چنين است به عمل پيشدستي كنيد، و از فرا رسيدن ناگهاني مرگ برحذر باشيد، زيرا اميدي كه به برگشت روزي وجود دارد. آن قسمت از روزي كه امروز از دست رفته است، اميدي هست كه بر روزي فردا افزوده شود، ولي آن مدت از عمر كه ديروز سپري شده است اميدي به برگشت آن در امروز نيست، اميد بچيزي شايسته است كه مي‌آيد و ياس درباره‌ي چيزي كه درست است كه گذشته است. (اي بندگان خدا،) براي خدا تقوي بورزيد، تقوايي كه شايسته اوست و نرويد از اين دنيا مگر در حاليكه مسلمانيد).گذشت روزگار عمر قابل برگشت و جبران نيست، ولي ممكن است روزي فوت شده‌ي امروز فردا جبران شود. همواره اميد به آينده است و ياس از گذشته‌ي فوت شده. اميرالمومنين عليه‌السلام در اين جملات غير قابل بازگشت بودن عمر را تذكر داده و مردم را به قدرداني از ساعات عمر كه پي‌درپي مي‌گذارند متوجه ميسازد. شناخت و قدرداني سرمايه عمر بدون آگاهي از مختص اساسي زمان كه عبور غير قابل بازگشت است، و بدون اطلاع از امكاناتي كه انسان ميتواند در اين زمان گذران مورد بهره‌برداري قرار بدهد و بدون توجه به ضرورت و عظمت كاري كه براي وصول به هدف اعلاي زندگاني بايد انجام داد، امكان‌پذير نيست. و چون بدست آوردن اين شناختها و اطلاعات از همه كس ساخته نيست، بلكه همانگونه كه سرگذشت زندگي بشر تاكنون نشان ميدهد، اكثريت مردم از اين شناخت و اطلاعات بي‌بهره هستند، لذا ميتوان گفت: عمر اكثريت مردم بدون وصول به ارزش واقعي آن جز زنجيره‌اي از امواجي نا آگاه كه در سطح دريا پشت سر هم بالا ميرود و پائين مي‌آيد چيزي ديگر نيست:بر صفحه‌ي هستي چو قلم مي‌گذريم            حرف غم خود كرده رقم مي‌گذريمزين بحر پر آشوب كه بي‌پايانست            پيوسته چو موج از پي هم مي‌گذريمدر اين گذشت ساليان عمر نه چنان است كه همه‌ي اوقات عمر به نشاط و شادي بگذرد تا حداقل بتوان گفت: اگر چه زمان عمر مي‌گذرد، ولي چه باك از اين گذشتن وقتي كه دنيا به كام من بگردد! خود اين تخيل در برابر واقعيات زندگي كه از مقداري از شادي‌ها و بيشتر از آن غم‌هائي تشكيل يافته است كه هر يك از آنها كافي است كه همه‌ي شاديهاي عمر را نه تنها از ياد ببرد، بلكه آنها را چنان تير و تار براي انسان مجسم نمايد كه او آرزو كند اي كاش آن شاديها را نچشيده بود كه امروز بوسيله‌ي غوطه‌ور شدن در غم‌ها، كابوسي از آنها درونش را در اضطراب فرو ببرد. اين بيت از ابوالعلاي معري يادآور همين حقيقت است كه بيان نموديم «ان حزنا في ساعه الموت اضعاف سرور في ساعه الميلاد» (يك اندوه در ساعت مرگ، چند برابر شادي است كه در ساعت تولد بوجود آمده بود) مدتي كه از عمر گذشته است حتي برگشتن يك لحظه از آن، بدان جهت كه مستلزم به هم خوردن آن قانون جهاني حركت است كه منشا انتزاع زمان است، امكان‌ناپذير ميباشد.بلي، در اينجا يك مطلب بسيار مهمي كه وجود دارد و ميتواند آرامش بخش درون آدمي، باشد اينست كه اگر با يك انقلاب دروني و هجرت روحي، بيداري واقعي بوجود بيايد و آن بيداري موجب تكاپو و تلاش در ميدان تكليف گردد و باعث سلوك در مسير حيات معقول شود، بدون ترديد، عقب ماندگي از رشد و كمال جبران ميشود اگر چه حتي لحظه‌اي از عمر گذشته بار ديگر برنگردد. اين مطلب در آيات و روايات مربوط به توبه صريحا و اشارتا بيان شده است. بنابراين، حكم صريح عقل و دريافت ناب وجدان پاك اينست كه حتي يك لحظه عمر را مادامي كه قدرت و علم ياري مي‌كند نبايد بدون اندوختن كمال از دست داد. چند نكته را در اين مورد بايد در نظر گرفت نكته يكم يكي از خصائص زمان اينست كه تا نيامده است، بنظر انسان بسيار طولاني جلوه مي‌كند و هر اندازه كه به نقطه‌ي حال (موقعيتي است كه انسان از نظر زمان مابين گذشته و آينده قرار گرفته است) نزديكتر مي‌شود، به سرعت عبور زمان افزوده مي‌گردد.نكته‌ي ديگر اينكه ذهن آدمي در حالات زندگي عادي و اشتغالات ذهني متداول معمولا گذشت زمان حال را درك نميكند تا آنگاه كه حوادثي چشمگير پيش بيايد و او را متوجه بسازد كه مثلا حالا موقع نهار است و از زمان حال شش ساعت پيش شش ساعت گذشته است. و ميتوان گفت: علت اينكه در حالات معمولي گذشت زمان حال درك نمي‌شود، نه اينست كه درك مي‌كند و آنرا متوقف و پايدار احساس مي‌نمايد. بلكه بدانجهت است كه اصلا توجهي به كشش سيال زمان ندارد و فقط حوادث است كه مغز را به خود جلب كرده است.و اين اصل را هم بايد توجه كرد كه هر اندازه انسان به خود حوادث بيشتر جلب شود از درك زمان دورتر مي‌گردد. شما اگر بيك مذاكره‌ي فوق‌العاده مشغول باشيد، يا يك منظره زيبا شديدا شما را بخود جلب كرده باشد بكلي از زمان و گذشت آن، غافل ميشويد. اگر فرض كنيم مدت مذاكره يا تماشاي شما شش ساعت بطول انجاميده و در اين مدت ساعت ديواري شش بار زنگ پايان يك ساعت را با صداي بلند اعلان كرده است در آنموقع كه شما از مذاكره و تماشاي مزبور فارغ ميشويد، چنين احساس مي‌كنيد كه زنگ ساعت شش بار پشت سر هم و بدون فاصله زماني زده شده است. از اين مسائل، بار ديگر به حساس بودن و اهميت فوق‌العاده‌ي گذشت عمر مي‌رسيم و مي‌بينيم اغلب اوقات عمر ما بدون توجه به اصيل‌ترين مختص آن، كه گذشت و انقراض زمان عمر است مي‌گذرد.بنابراين، تلاش ما براي اين بايد باشد كه در زمان اين عمر گذران چه مي‌كنيم؟ اگر حركت ما در مسير رشد و به ثمر رساندن شخصيت انجام مي‌گيرد، زمان چه هزار سال. و چه يك لحظه به سرعت بگذرد يا به آرامي، چه باك از گذشته زمان زيرا ما كار خود را انجام مي‌دهيم. اميرالمومنين ميفرمايد: (ولي ممكن است روزي فوت شده در ديروز، فردا جبران شود) اين مطلب كاملا بديهي است و نيازي بتوضيح ندارد. و اگر گفته شود: روزي هر روز مخصوص به همان روز است و آنچه كه فردا به انسان ميرسد مربوط به فردا است. پاسخش اينست كه اگر چنين چيزي اثبات شده باشد (كه نشده است) كلام اميرالمومنين عليه‌السلام اينست كه( اگر روزي امروز فوت شود، فردا ممكن است روزي بيشتر نصيب انسان شود كه روزي فوت شده‌ي ديروز جبران گردد) نه اينكه روزي ديروز، فردا مي‌رسد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس امام (ع) از اين كه مردم طلب روزى را بر اداى واجبات رجحان مى دهند، به گونه اى كه شنوندگان را ملامت آميز است به سخنان خود ادامه داده سوگند ياد مى كند، كه اين عمل نشانه اين است كه يقين آنها در باره اين كه خداوند روزى مردم را تعهّد و تضمين كرده متزلزل شده و دچار شكّ گشته اند، چنان كه در قرآن فرموده است: «وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» و مراد، آسمان جود و سخاى بارى تعالى است، و مى دانيم كه تلاش زياد براى تحصيل روزى به سبب كمى توكّل بر خداست و اين نيز بر اثر ضعف يقين و ناشى از بد گمانى نسبت به اوست، و نتيجه اين است كه عبد به خود تكيه مى كند و به جاى توكّل بر خدا به خودش توكل دارد، و به آن جا مى رسد كه گويا تأمين روزى را كه از جانب خدا تضمين شده بر او واجب، و آنچه بر او واجب است، از عهده او ساقط شده است، اين سخن امام (ع) براى نماياندن كمى اعتناى آنان به واجبات الهى است كه از آنها روگردانيده و خود را در طلب دنيا مشغول و سرگرم ساخته اند.14- امام (ع) تذكّر مى دهد كه لازم است بر ايّام عمر محافظت، و آن را صرف كار آخرت كنند، و اين را سزاوارتر و لازمتر از اين بدانند كه عمر در راه تحصيل رزق و روزى مصروف گردد، زيرا اگر اميد هست كه رزق از دست رفته، باز گردد، اميدى به بازگشت عمر گذشته نيست، براى اين كه عمر پيوسته در حال انقضا و نقصان  است و آنچه از آن سپرى شده برگشتنى نيست، بر خلاف رزق و روزى كه ممكن است زياده و افزون گردد، و آنچه در گذشته از آن كم شده تلافى و جبران گردد، بنا بر اين عمرى كه از ويژگيهايش اين است كه حتّى يك لحظه آن بازگشت نمى كند تا انسان بتواند كارى براى آخرت خود انجام دهد، و با سپرى شدن آن همه چيز سپرى مى شود، لازم است اين فرصت را براى تدارك كار آخرت در نظر گرفته و از آن استفاده شود.اين كه فرموده است: «الرّجاء مع الجائي»:(اميد با آينده است) مراد رزق و روزى است، و اليأس مع الماضي (نوميدى با گذشته است) منظور عمرى است كه سپرى شده است، و اين جمله در تأكيد سخنان پيش است.15- امام (ع) سخنان خود را به منظور استفاده از انوار تابان قرآن با ذكر آيه اى از آن پايان داده است. علّت استشهاد به آيه و استفاده از فروغ روشنى بخش آن در اين جا اين است كه چون گفتار امام (ع) در اين زمينه است كه شنوندگان را وادار كند، به كار و كوششهايى پردازند كه بتوانند نفس سركش امّاره را رام و در خدمت نفس مطمئنّه قرار دهند، و اين عمل، بخشى از رياضت تهذيب نفس است، و نيز چون تقوا كه بخش ديگر اين رياضت است عبارت از زهدى است كه زنگار موانع داخلى و خارجى را از صفحه دل بزدايد لذا به آيه شريفه استشهاد فرموده است، و چون اسلام همان دين حقّى است كه اين دو بخش رياضت تهذيب نفس را در بر دارد، و آيه شريفه نيز مشتمل بر امر به تقوا و مردن به دين اسلام پس از دستور كار و كوشش در جهت آخرت است، ايراد آيه شريفه در ختام كلام نيكو، و متضمّن دستور به كمال رساندن دين و تمام گردانيدن آن است، در پايان توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)قد تكفّل لكم بالرّزق، و أمرتم بالعمل، فلا يكوننّ المضمون لكم طلبه أولى بكم من المفروض عليكم عمله، مع أنّه و اللَّه لقد اعترض الشّكّ و دخل اليقين حتّى كأنّ الّذي ضمن لكم قد فرض عليكم، و كأنّ الّذي فرض عليكم قد وضع عنكم، فبادروا العمل، و خافوا بغتة الأجل، فإنّه لا يرجا من رجعة العمر ما يرجى من رجعة الرّزق، ما فات اليوم من الرّزق رجي غدا زيادته، و ما فات أمس من العمر لم يرج رجعته، الرّجاء مع الجائي، و اليأس مع الماضي، «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ». (23830- 23333)اللغة:و (دخل اليقين) أى تزلزل كما في قوله: كنت أرى اسلامه مدخولا، أى متزلزلا و (الرجعة) الرّجوع و (التقاة) الخوف و أصله تقية و زان تهمة.المعنى:ثمّ نهى عن تقديم طلب الرّزق على الاشتغال بالعبادة و ترجيحه عليه فقال (قد تكفّل لكم بالرّزق و أمرتم بالعمل) أما الأمر بالعمل فواضح، و أمّا التكفّل بالرّزق فقد تقدّم الكلام فيه و في معنى الرّزق بما لا مزيد عليه في شرح الفصل الأوّل من فصول منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 67 الخطبة التسعين (فلا يكون المضمون لكم طلبه أولى بكم من المفروض عليكم عمله) و هذا يدلّ صريحا على المنع من ترجيح الطّلب على العمل حسب ما اشرنا إليه، و لا دلالة فيه على ترك الطّلب بالكليّة، بل المستفاد من الرّوايات الكثيرة كراهة ذلك مثل الأول.منها ما رواه في الكافي باسناده عن عمر بن يزيد قال: قلت لأبي عبد اللَّه عليه السّلام رجل قال لأقعدنّ في بيتى و لاصلّينّ و لأصومنّ و لأعبدنّ ربّي فأما رزقي فسيأتيني فقال أبو عبد اللَّه عليه السّلام: هذا أحد الثلاثة الّذين لا يستجاب لهم.و فيه عن معلّى بن خنيس قال سأل أبو عبد اللَّه عليه السّلام عن رجل و أنا عنده فقيل أصابته الحاجة، فقال: ما يصنع اليوم؟ قيل في البيت يعبد ربّه، قال: فمن أين قوته؟ قال: من عند بعض اخوانه، فقال أبو عبد اللَّه عليه السّلام: و اللَّه للّذي يقوته أشدّ عبادة منه.ثمّ وبّخهم بقوله (مع أنّه و اللَّه لقد اعترض الشّك و دخل اليقين) أى اعترض الشّك في المضمون و المفروض و تزلزل اليقين بضمان المضمون و بفرض المفروض (حتّى كأنّ الّذي ضمن لكم قد فرض عليكم) فبالغتم في تحصيله و طلبه و الجدّ له (و كأنّ الّذى فرض عليكم قد وضع عنكم) فتوانيتم فيه و لم تبالوا به (فبادروا العمل) المأمور به قبل حلول الموت (و خافوا بغتة الأجل) و فجأة الفوت (فانه لا يرجى من رجعة العمر) و عوده (ما يرجى من رجعة الرّزق) هذا في مقام التعليل للمبادرة إلى العمل و ترجيحه على طلب الرزق بيانه:أنّ العمر ظرف للعمل و ما فات و مضى منه فلا يعود و لا يرجى عوده و يفوت العمل كساير الزّمانيّات المتعلّقة به بفواته لا محالة و لا يمكن استدراكه بعينه فاذا وجب المبادرة إليه و الاتيان به و إليه اشير في قوله عليه السّلام:ما فات مضى و ما سيأتيك فأين          قم فاغتنم الفرصة بين العدمين     و قال آخر:إنّما هذه الحياة متاع          و السّفيه الغوىّ من يصطفيها    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 68 ما مضى فات و المؤمّل غيب          ذلك السّاعة الّتي أنت فيها    و أمّا الرزق فهو مقسوم و ما نقص منه في الماضى أمكن جبرانه في الغابر، و إليه أشار بقوله (ما فات اليوم من الرزق رجى غدا زيادته و ما فات أمس من العمر لم يرج اليوم رجعته) لأنّ العمر عبارة عن زمان الحياة و مدّته و الزّمان كمّ متّصل غير قارّ الذات، و الجزء الثّاني منه عادم للجزء الأوّل، و الجزء الثّالث عادم للجزء الثاني و هكذا فلا يمكن رجوع الجزء الأوّل بعد مضيّه أبدا، و هذا بخلاف الرّزق كالمآكل و المشارب و الأموال، فانّ الانسان إذا فاته شي ء منها قدر على ارتجاعه بعينه إن كان عينه باقية، و ما لا يبقى عينه يقدر على اكتساب مثله، نعم يشكل ذلك لو عممنا الرزق بالنّسبة إلى التّنفس في الهواء، فانه كالعمل أيضا من الزّمانيات لا يمكن استدراكه، اللّهم إلّا أن يقال إنّه فرد نادر، و نظر الامام عليه السّلام في كلامه إلى الأفراد الشائعة و الأعمّ الأغلب، فانّ ساير أفراد الرّزق عموما قابل للاستدراك.و قوله عليه السّلام (الرّجاء مع الجائي و اليأس مع الماضي) مؤكّد لما سبق و أراد بالجائي الرّزق و بالماضى العمر.و لما أمرهم بالمبادرة إلى العمل مخافة بغتة الأجل أكّد ذلك بالأمر بملازمة التقوى فقال (فاتّقوا اللَّه حقّ تقاته) أى حقّ تقواه و ما يجب منها و هو استفراغ الوسع في القيام بالواجبات و الاجتناب عن المحرّمات استعاره اقتباس (و لا تموتنّ إلّا و أنتم مسلمون) و هو اقتباس من الآية في سورة آل عمران قال تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَ...»  الآية.قال في مجمع البيان معناه و اتّقوا عذاب اللَّه أى احترسوا و امتنعوا بالطاعة من عذاب اللَّه كما يحقّ، فكما يجب أن يتّقى ينبغي أن يحترس منه، و ذكر في قوله حقّ تقاته وجوه أحدها أن يطاع فلا يعصى و يشكر فلا يكفر و يذكر فلا ينسى، و هو المرويّ عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام و ثانيها أنه اتّقاء جميع معاصيه و ثالثها أنّه المجاهدة في اللَّه و أن لا تأخذه فيه لومة لائم و أن يقام له بالقسط في الخوف و الأمن و قوله: «وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 69 معناه لا تتركوا الاسلام و كونوا عليه حتّى إذا ورد عليكم الموت صادفكم عليه، و انما قال بلفظة النّهى عن الموت من حيث إنّ الموت لا بدّ منه و إنما النّهي في الحقيقة عن ترك الاسلام لأن لا يهلكوا بالانقطاع عن التّمكّن منه بالموت إلّا أنه وضع كلام موضع كلام على جهة التّصرّف و الابدال بحسن الاستعارة و زوال اللّبس و روى عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام: و أنتم مسلّمون، بالتشديد و معناه مستسلمون لما أتى به النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم منقادون له، و اللَّه الموفّق.الترجمة:بتحقيق كه كفالت شده است از براى شما بروزى، و مأمور شده ايد بعمل، پس بايد نباشد چيزى كه ضمانت شده است از براى شما طلب كردن آن اولى بشما از چيزى كه فرض و واجب شده است بر شما عمل آن. با وجود اين بحق خدا پيش آمده است شما را شك در ضمان روزى و مدخول و متزلزل شده است يقين در فرض ربّ العالمين حتى اين كه گويا آنچه كه ضمانت شده براى شما واجب كرده شده است بر شما و چيزى كه فرض كرده بر شما انداخته شده است از گردن شما، پس بشتابيد بسوى عمل، و بترسيد از ناگهان رسيدن أجل، پس بدرستى كه اميد گرفته نمى شود از باز گشتن عمر آنچه كه اميد گرفته مى شود از باز گشتن روزى، آنچه كه فوت شده است امروز از روزى اميد گرفته مى شود فردا افزونى آن، و آنچه كه فوت شده است ديروز از عمر اميد گرفته نمى شود امروز بازگشتن آن، اميد با آينده است كه روزى فردا است، و نوميدى با گذشته است كه عمر ديروزى است بس، و بترسيد از خدا حق تقوى و ترسكارى، و مميريد مگر در حالتى كه شما هستيد مسلمان و تسليم داريد حكم ملك منّان. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom