خطبه ۱۱۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : دنیای ناپایدار [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في ذمّ الدنيا :
وَ أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا، فَإِنَّهَا مَنْزِلُ قُلْعَةٍ وَ لَيْسَتْ بِدَارِ نُجْعَةٍ، قَدْ تَزَيَّنَتْ بِغُرُورِهَا وَ غَرَّتْ بِزِينَتِهَا.
[دَارٌ] دَارُهَا هَانَتْ عَلَى رَبِّهَا فَخَلَطَ حَلَالَهَا بِحَرَامِهَا وَ خَيْرَهَا بِشَرِّهَا وَ حَيَاتَهَا بِمَوْتِهَا وَ حُلْوَهَا بِمُرِّهَا، لَمْ يُصْفِهَا اللَّهُ تَعَالَى لِأَوْلِيَائِهِ وَ لَمْ يَضِنَّ بِهَا [عَنْ] عَلَى أَعْدَائِهِ.
خَيْرُهَا زَهِيدٌ وَ شَرُّهَا عَتِيدٌ وَ جَمْعُهَا يَنْفَدُ وَ مُلْكُهَا يُسْلَبُ وَ عَامِرُهَا يَخْرَبُ، فَمَا خَيْرُ دَارٍ تُنْقَضُ نَقْضَ الْبِنَاءِ وَ عُمُرٍ يَفْنَى فِيهَا فَنَاءَ الزَّادِ وَ مُدَّةٍ تَنْقَطِعُ انْقِطَاعَ السَّيْرِ.
اجْعَلُوا مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ مِنْ [طَلِبَتِكُمْ] طَلَبِكُمْ وَ اسْأَلُوهُ مِنْ أَدَاءِ حَقِّهِ [كَمَا] مَا سَأَلَكُمْ وَ أَسْمِعُوا دَعْوَةَ الْمَوْتِ آذَانَكُمْ قَبْلَ أَنْ يُدْعَى بِكُمْ.

القُلْعَة : ناپايدار.
النُّجْعَة : به دنبال چراگاه گشتن، يعنى دنيا منزلگاه و سراى رسيدن به آرزوها نيست.
عَتِيد : حاضر، آماده.
 
قُلعَة : محل كنده شدن، جاى بى ثبات
نُجعَة : محل آب و علف، جاى اقامت
يَضِنّ : بخل مي كند
زَهيد : چيز حقير و بى رغبت
عَتيد : حاضر و آماده
 
۱. پرهيز دادن از دنيا پرستى:
شما را از دنيا پرستى مى ترسانم، زيرا منزلگاهى است براى كوچ كردن، نه منزلى براى هميشه مانده است. دنيا خود را با غرور زينت داده و با زينت و زيبايى مى فريبد.
خانه اى است كه نزد خداوند بى مقدار است، زيرا كه حلال آن با حرام، و خوبى آن با بدى، و زندگى در آن با مرگ، و شيرينى آن با تلخى ها در آميخته است، خداوند آن را براى دوستانش انتخاب نكرد. و در بخشيدن آن به دشمنانش دريغ نفرمود. خير دنيا اندك، و شرّ آن آماده، و فراهم آمده اش پراكنده، و ملك آن غارت شده، و آبادانى آن رو به ويرانى نهاده است. چه ارزشى دارد خانه اى كه پايه هاى آن در حال فروريختن و عمر آن چون زاد و توشه پايان مى پذيرد و چه لذّتى دارد زندگانى كه چونان مدّت سفر به آخر مى رسد.
۲. روش برخورد با دنيا:
مردم آنچه را خدا واجب كرده جزو خواسته هاى خود بدانيد، و در پرداختن حقوق الهى از او يارى طلبيد، و پيش از آن كه مرگ شما را بخواند گوش به دعوت او دهيد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در مذمّت دنيا و ترغيب بآخرت):
(1) شما را از دنيا بر حذر مى دارم، زيرا دنيا جاى پايدارى نيست، و فرودگاهى كه در آن آب و گياه طلبيد (و به آسودگى در آنجا بمانيد) نمى باشد، به چيزهاى فريبنده خود را آراسته و به آرايش خويش (مردم را) فريب داده است،
(2) سرائى است نزد پروردگارش خوار و پست، (از اين جهت) حلال آنرا بحرام و نيكوئيش را به بدى و زندگانيش را به مرگ و شيرينيش را به تلخى آميخت،
(3) خداى تعالى براى دوستانش آنرا صاف و گوارا نگردانيده (بلكه تنگى و سختيها را نصيب آنان قرار داده) و به دشمنانش از دادن آن بخل نورزيده (بلكه گشايش و  نعمتهاى بسيار بآنها بخشيده، و اين خود دليل خوارى و پستى دنيا است، زيرا شايسته نيست نعمت از دوستان گرفتن و به دشمنان بخشيدن)
(4) خير و نيكوئيش اندك است (پس صاحبان همّت بآن رغبت ندارند) و شرّ و بديش آماده است (پس بينايان از آن ايمنى ندارند) و گرد آمده هايش فانى و نابود و دولتش از دست رفته و آباديش خراب مى گردد (پس خردمندان بآن دل نبندند)
(5) چه خير و نيكوئى است در سرائى كه مانند ساختمان شكسته و پى در رفته خراب ميشود و چه در عمرى كه در آن سرا چون تمام گشتن و خورده شدن توشه بسر مى رسد
و چه در مدّتى كه مثل طىّ شدن راه پايان مى يابد
(6) از خواسته هاى خود قرار دهيد آنچه كه خدا بر شما واجب كرده (عبادت و بندگى و براى بدست آوردن آن سعى و كوشش نمائيد) و براى اداء آنچه از شما خواسته (عمل به فرمانش) از او كمك و يارى بطلبيد (هرگز نبايستى از اين درخواست غافل ماند، چون منشأ بدست آوردن سعادت هميشگى توفيقى است كه بهر كه خواهد عطاء فرمايد) و دعوت مرگ را به گوشهاى خود بشنوانيد (توشه براى اين راه پر خطر برداريد) پيش از آنكه شما را بخوانند (بميريد و تهى دست باشيد).
 
شما را از دنيا برحذر مى دارم، كه سرايى است ناپايدار، نه جايى كه در آن بار توان گشود و دل در آن بست. به زيورهاى فريبنده خود را آراسته است و به آن آرايش فريبكارانه ديگران را مى فريبد. خداوند دنيا را خوار شمرد، از اين رو، حلالش را به حرام و خيرش را به شر و زندگيش را به مرگ و شيرينيش را به تلخى درآميخت. دنيا را به كام دوستانش گوارا نساخت و از اين كه به دشمنانش ارزانى دارد بخل نورزيد. خيرش اندك است و شرش مهيّاست. جمعش فناپذير است و ملكش نه بر دوام و آباديش را خرابى در پى است.
چه خيرى است در سرايى كه چون بنايى شكسته فرو مى ريزد يا چه فايده در عمرى كه چون توشه اى پايان يافتنى به سر مى رسد چه سودى در روزگارى، كه سرانجام چون راهى كه پيموده مى شود، پايان مى يابد. در پى چيزى رويد كه خداوند بر شما فريضه ساخته و از او بخواهيد تا شما را در اداى آنچه از شما خواسته توفيق دهد. دعوت مرگ را به گوشهاى خود برسانيد، پيش از آنكه شما را دعوت كنند.
 
شما را از دل بستگى به دنيا سخت بر حذر مى دارم که منزلگاهى است کوچ کردنى و جاى اقامت نيست. خود را با مکر و نيرنگ آراسته و با زرق و برق خود، مردم را مى فريبد! سرايى است که در نظر صاحب اصليش بى مقدار است، لذا حلالش را با حرام، و خيرش را با شرّ، و زندگيش را با مرگ، و شيرينيش را با تلخى، آميخته است (به همين دليل) خداوند آن را مخصوص اوليايش نساخته، و از دشمنانش دريغ نداشته است. خوبى هايش کم، و شرّ آن آماده (و فراوان)، جمعش رو به فنا و ملک و حکومتش رو به زوال، و آباديش رو به ويرانى است.
چه ارزش دارد سرايى که همچون عمارتهاى فرسوده در حال فروريختن است؟ و چه خوبى دارد عمرهايى که همچون زاد و توشه (مختصر) پايان مى گيرد؟ و  زندگى هايى که همچون ايّام سفر به آخر مى رسد؟ (بنابراين) آنچه را خداوند بر شما واجب کرده است جزءِ خواسته هاى خويش قرار دهيد و از او بخواهيد که براى اداى حقوقى که از شما طلب کرده ياريتان کند و پيش از آن که به سوى مرگ فراخوانده شويد دعوت مرگ را به گوش هاى خويش برسانيد (و آماده شويد).
 
شما را از اين دنيا مى پرهيزانم، كه منزلگاهى است ناپايدار، نه خانه ماندن و نه جايگاه قرار. خود را آراسته، و به آرايش خويش شيفته است، و ديگران را به زينت خويشتن فريفته. خانه اى نزد خداوند آن خوار -و متاعى بى مقدار-. حلال آن را به حرامش معجون داشته است، و خوبى آن را به بدى اش مقرون و زندگانى اش را به مرگ آميخته است، و در كاسه شهدش شرنگ ريخته است.
خداوند تعالى آن را براى دوستانش نگزيد، و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزيد. خير آن اندك است، و شرّ آن آماده، فراهم آن پريشان، و ملك آن ربوده، و آبادان آن رو به ويرانى نهاده. آنچه ويران گردد، خانه خوبى نيست و به كار نيايد، و عمرى كه چون توشه پايان پذيرد، زندگانى به شمار نيايد. و روزگارى كه چون پيمودن راه به سر آيد، دير
نپايد. آنچه را خدا بر شما واجب كرده مطلوب خود شماريد، و توفيق گزاردن حقّى را كه از شما خواسته، هم از او چشم داريد، و پيش از آنكه مرگ شما را فرا خواند، گوش به دعوتش بداريد.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در نكوهش دنيا:
شما را از دنيا مى ترسانم كه منزل كوچ است نه جاى اقامت. به امور فريبنده خود را آراسته، و با آرايشش به فريفتن برخاسته. سرايى است كه نزد پروردگارش بى مقدار است، حلالش را به حرام، و خيرش را به شرّ، و حياتش را به مرگ، و شيرينش را به تلخى در آميخته.
خداوند آن را براى دوستانش خالص و گوارا نكرده، و از پرداخت آن به دشمنانش مضايقه ننموده است. خوبى اش اندك، شرّش حاضر، گرد آمده اش فانى شونده، دولتش در معرض ربوده شدن، و آبادش در معرض خراب شدن است.
چه خيرى است در سرايى كه مانند خراب شدن ساختمان خراب مى گردد و عمرى كه چون تمام شدن توشه در آن خانه به پايان مى رسد و مدتى كه چون تمام شدن راه به آخر خواهد رسيد واجبات خدا را از خواسته هاى خود قرار دهيد، و در اداى حقّش و خواسته هايش از او بخواهيد شما را يارى دهد، و دعوت مرگ را به گوشهاى خود بشنوانيد پيش از آنكه شما را دعوت كنند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 71-65 وَمِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في ذمّ الدنيا.از خطبه هاى امام عليه السلام است كه در نكوهش دنيا (ودنياپرستى) ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در اين خطبه از چند مسأله مهم سخن مى گويد كه همه به يكديگر مرتبطند. نخست مردم را از دنياپرستى باز مى دارد و عيوب و مشكلات دنيا را بازگو مى كند و آن را به خانه اى تشبيه مى نمايد كه رو به ويرانى است و نبايد دل به آن بست. در بخش ديگرى براى تكميل اين سخن، توصيه مى فرمايد كه مرگ را فراموش نكنيد و همچون زاهدان در دنيا باشيد كه دل به آن نبستند. و سرانجام در بخش ديگرى به پراكندگى و اختلاف مسلمانان، اشاره كرده و آن را ناشى از دل بستگى به دنيا مى شمرد و اصلاح آن را مايه پيشرفت جامعه معرفى مى فرمايد. شما را از دلبستگى به دنيا بر حذر مى دارم:امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه، باز به سراغ نکوهش دنيا و دنياپرستان مى رود و چنان زرق و برق دنيا را تحقير مى کند و عيوب آن را بر مى شمرد که هر انسان عاقلى را بيدار مى سازد و به او نشان مى دهد که دنياپرستى راه نجات نيست.مخاطبان خويش را که مردم آن روز و امروز و تمام اعصار و قرون را شامل مى شود از زرق و برق دنيا بر حذر مى دارد و مى فرمايد : «شما را از دلبستگى به دنيا سخت بر حذر مى دارم که منزلگاهى است کوچ کردنى; و جاى اقامت نيست» (وَأُحَذِّرُکُمُ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا مَنْزِلُ قُلْعَة، وَلَيْسَتْ بِدَارِ نُجْعَة).«قلعه» از ماده «قلع» گرفته شده و به معنى اموال عاريتى و محلى که انسان هر زمان بايد از آن برخيزد، مى باشد.و«نُجْعَة» عکس آن است و آن جايگاهى است که انسان خير و برکت در آن يافته و قطعاً تصميم به توقف در آن گرفته است. بنابراين مفهوم سخن مولا (عليه السلام) اين است که دنيا به هر حال يک منزلگاه موقّتى است و ارزشى براى ماندن و اقامت گزيدن ندارد، در ادامه سخن در واقع به دلايل اين مطلب اشاره مى کند و  مى افزايد : «دنيا خود را با مکر و نيرنگ آراسته و با زرق و برق خود مردم را مى فريبد، سرايى است که در نظر صاحب اصليش بى مقدار است لذا حلالش را با حرام، و خيرش را با شرّ، و زندگى اش را با مرگ، و شرينى اش را با تلخى، بهم هم آميخته است» (قَدْ تَزَيَّنَتْ بِغُرُورِهَا، وَغَرَّتْ بِزِينَتِهَا. دَارُهَا(1) هَانَتْ عَلَى رَبِّهَا، فَخَلَطَ حَلاَلَهَا بِحَرَامِهَا، وَخَيْرَهَا بِشَرِّهَا، وَحَيَاتَهَا بِمَوتِهَا، وَحُلْوَهَا بِمُرِّهَا).هر گاه بخواهى لقمه نان حلالى بدست آورى بايد هزار درد و رنج را تحمّل کنى و از مسيرهاى پرنشيب و فراز بگذرى و هرگاه بخواهى گلى بچينى بايد تحمّل نيش خار کنى و اگر بخواهى از خوان نعمتش کمى عسل برگيرى نيشهاى زنبورها در انتظار توست، در کنار هر گنجى افعى ها خفته اند و در کنار هر شيرينى تلخى هاست، فى المثل انسانى که فرزند ندارد غم وغصّه جانکاهى بر روح او سنگينى مى کند ولى همين که فرزند پيدا کرد هزاران مشکل در کنار اوست و همچنين نعمتها و مواهب ديگر که فقدانش غم انگيز است و وجودش ملال آور و مشکل آفرين.و در تأکيد اين سخن مى فرمايد : «(به همين دليل) خداوند آن را مخصوص اوليايش نساخته، واز دشمنانش دريغ نداشته است» (لَمْ يُصْفِهَا(2) اللهُ تَعَالَى لاَِوْلِيَائِهِ، وَلَمْ يَضِنَّ(3) بِهَا عَلَى أَعْدَائِهِ).آرى! اگر متاع دنيا متاع قابل ملاحظه اى بود خداوند آن را به دوستانش اختصاص مى داد و از دشمنانش دريغ مى داشت ولى چون ارزشى ندارد آن را به هر کس مى دهد. سپس اضافه مى کند : «خوبى هايش کم، و شرّ آن آماده (و فراوان) جمعش، رو به فنا و ملک و حکومتش رو به زوال، و آبادى اش رو به ويرانى است» (خَيْرُهَا زَهِيدٌ وَشَرُّهَا عَتِيدٌ(4) وَجَمْعُهَا يَنْفَدُ، وَمُلْکُهَا يُسْلَبُ، وَعَامِرُهَا يَخْرَبُ).و عجب اين که اين دگرگونيها و زوال نعمتها و بر باد رفتن حکومتها و ويرانى آباديها، هميشه جنبه تدريجى ندارد بلکه گاهى در يک ساعت و حتى در يک لحظه همه چيز دگرگون مى شود و تاريخ بشر مملوّ است از اين صحنه هاى وحشت آور و عبرت انگيز.با اين حال چگونه عاقل مى تواند به آن دل ببندد ؟ و بر نعمتهايش تکيه کند ؟ از اقبال دنيا شاد و از ادبارش غمگين شود ؟و در ادامه اين بحث، مطلب را به صورت سؤال مطرح مى کند، تا پاسخ آن از درون دل هاى مخاطبين برخيزد و اثر عميق خود را بگذارد، مى فرمايد : «چه ارزشى دارد سرايى که همچون عمارتهاى فرسوده در حال فروريختن است ! و چه خوبى دارد، عمرهايى که همچون زاد و توشه (مختصر) پايان مى گيرد، و زندگى هايى که همچون ايّام سفر به آخر مى رسد !» (فَمَا خَيْرُ دَار تُنْقَضُ نَقْضَ الْبِنَاءِ، وَعُمُر يَفْنَى فِيهَا فَنَاءَ الزَّادِ، وَمُدَّة تَنْقَطِعُ انْقِطَاعَ السَّيْرِ !).امام (عليه السلام) در اين سه تشبيه، نهايت فصاحت و بلاغت را بکار برده است :نخست دنيا را به خانه کهنه و فرسوده اى تشبيه مى کند که ديوارهايش شکافته و سقفهايش در حال فروريخش شکست.وعمر انسان را به سفره اى تشبيه مى کند که گروهى بر سر آن مى نشينند و در مدّتى کوتاه هر چه در آن است مى خورند و خالى مى شود.ومدّت بقاء انسان را در اين جهان به سفرهاى کوتاهى تشبيه مى کند که مسافر تا گرم راه رفتن مى شود پايان مى پذيرد.و سرانجام در آخرين جمله از اين بخش خطبه، همگان را مخاطب ساخته و سه دستور مهمّ به آنها مى دهد و مى فرمايد : «آنچه را خداوند بر شما واجب کرده است جزءِ خواسته هاى خويش قرار دهيد و از او بخواهيد که براى اداى حقوقى که از شما خواسته است ياريتان کند و پيش از آن که به سوى مرگ فراخوانده شويد، دعوت مرگ را به گوش هاى خويش برسانيد (و آماده شويد)» (اجْعَلُوا مَا افْتَرَضَ اللهُ عَلَيْکُمْ مِنْ طَلَبِکُمْ، وَاسْأَلُوهُ مِنْ أَدَاءِ حَقِّهِ مَا سَأَلَکُمْ. وَأَسْمِعُوا دَعْوَةَ الْمَوْتِ آذَانَکُمْ قَبْلَ أَنْ يُدْعَى بِکُمْ).در نخستين دستور به مردم سفارش مى کند که حدّ اقل واجبات الهى را به اندازه خواسته هاى شخصى خود، ارج نهند و در انجام آن کوشا باشند نه اين که خواسته هاى دنيوى خود را در متن قرار دهند و واجبات الهى را در حاشيه.اين احتمال نيز وجود دارد که منظور اين است که توفيق انجام واجبات الهى را از خواسته هاى خود در پيشگاه خدا قرار دهيد. ولى معنى اوّل مناسبتر به نظر مى رسد زيرا در جمله دوّم به اين معنى، اشاره شده که مى فرمايد از او بخواهيد که در اداء حقش شما را يارى کند بنابراين تفسير هر دو جمله تکرار يک مفهوم خواهد بود.جمله سوّم اشاره به آمادگى براى استقبال از مرگ است از طريق اداء حقوق مردم و توبه از گناه و جبران مافات، چرا که در غير اين صورت، مرگ غافلگيرانه دامان انسان را مى گيرد و به سوى جهانى که هيچ آمادگى براى ورود به آن ندارد پيش مى برد.(5)* * *پی نوشت:1. آنگونه که در نسخ ديگر آمده، «دارٌ هانت على ربّها» است ولى در نسخه «صبحى صالح» که اين نسخه برگرفته از آن است «دارها هانت» است که ظاهراً اشتباه است.2. «لم يصفها» از مادّه «اصفاء» به معنى مخصوص گردانيدن، گرفته شده است اشاره به اين که مواهب دنيا، به قدرى بى ارزش است که خدا آن را در اختيار همه قرار داده است.3. «لم يضنّ» از مادّه «ضن» به معنى بخل و دريغ داشتن است.4. «عتيد» از مادّه «عتاد» (بر وزن جواب) به معنى مهيّا و فراهم شدن است و گاه به معنى ذخيره کردن نيز مى آيد.5. سند خطبه: بخشى از اين خطبه را زمخشرى در اوايل كتاب ربيع الأبرار آورده و آمرى (كه قريب العصر به سيّد رضى بوده) آن را به طور پراكنده در كتاب خود غرر الحكم با تفاوتهايى نقل كرده است و از اين تفاوتها روشن مى شود كه آمرى آن را از منبع ديگرى غير از نهج البلاغه گرفته است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 247). 
شرح علامه جعفریدر نكوهش دنيا:«و احذركم الدنيا فانها منزل قلعه، و ليست بدار نجعه، قد تزينت بغرورها، و غرت بزينتها». (و من شما را از دنيا برحذر ميدارم، زيرا اين دنيا شايسته استقرار براي سكونت نيست و خانه‌اي نيست كه بتوان اميد عامل حيات (دائمي) به آن بست. آراسته با نمودهاي فريبايش، و فريبنده با آرايش بي‌اساسش).مباحث مربوط به تفسير اين جملات در تفسير دو خطبه‌ي 111 و 109 مطرح شده است، مراجعه فرماييد.****«دار هانت علي ربها فخلط حلالها بحرامها، و خيرها بشرها، و حياتها بموتها، و حلوها بمرها لم يصفها الله تعالي لاوليائه، و لم يضن بها علي اعدائه» (سرايي است كه موهون و محقر در نزد پروردگارش كه حلالش را با حرامش و خيرش را با شر و زندگيش با مرگ و شيرينش را با تلخ درآميخته است. خداوند متعال اين دنيا را براي اوليايش صاف (و بدون مشكلات) مقرر نفرموده و براي دشمنانش امساك از آن ننموده است).دنيا آن جايگاه شگفت‌انگيز است كه هيچ پديده‌اي و حقيقتي در آن، خالص و ناب بجريان نيفتاده است. آيا در اين دنيا بدنبال صحت و سلامت مطلق مي‌گرديد؟ قطعا در اشتباهيد، زيرا آن كدامين آدم است كه هيچگونه نقص و اختلال مزاجي و جسماني نداشته باشد؟ از ناآگاهي از وضع و جريان مزاج و جسم است كه اغلب بيماريها و اختلالات ناگهان آغاز مي‌گردد و بقول پزشكان: غالبا در پديده‌ي بيماريها و اختلالات، معلولها هستند كه نمودار ميگردند و سپس پزشكان اقدام به علت يابي مي‌نمايند كه گاهي موفق به يافتن آن مي‌شوند و گاهي تا مدتي و احيانا براي هميشه از پيدا كردن علت ناتوان مي‌گردند. نگراني‌هاي گوناگون درباره‌ي جريانات آينده براي جسم و روان، عامل ديگري است كه آدمي را از نشاط صحت و سلامت مطلق محروم ميسازد. آيا استثنائي بودن مغز و روان معتدل و فعاليتهاي كاملا طبيعي آن دو، در افراد بني نوع بشر، خود دليل روشني براي كمياب بودن صحت و سلامتي و مخلوط بودن آن با انواعي از نقص‌ها و اختلالات نيست؟ آيا هيچ در اين حقيقت جاريه انديشيده‌ايد كه هيچ لذت محسوس و طبيعي اگر هم مخلوط بر درد و يا نسبي جلوه نكند، بدون اينكه بيك حالت سستي و ركود منتهي شود، در زندگاني بشري وجود ندارد؟اگر كسي ادعا كرد كه من يك روز تمام، با كمال آگاهي و هشياري از گذشته و حال و آينده و حوادث جاريه و عوامل آنها را در آن سه نقطه از زمان، شاد و مسرور بودم، هرگز باور نكنيد، زيرا دروغ مي‌گويد، يا معناي شادي و سرور را نمي‌فهمد و يا دركي درباره‌ي آگاهي و هشياري ندارد. بر فرض بسيار بعيد (كه تقريبافرض يك امر امكان‌پذير است) شخص يا اشخاصي را فرض كنيد كه درباره‌ي موجوديت خود با ابعاد بسيار متعدد و متنوعش هيچگونه نگراني و اضطراب ندارند، و باصطلاح معمولي جهان به مراد ايشان مي‌گردد و با اسب تيزرو بعد جسمانيش، بسوي هر مقصدي كه بخواهد ميتواند تاختن بگيرد اگر آگاه باشد از اينكه ديگر افراد بشر چگونه در فقر مادي و علمي و تندرستي و انواعي از بينوايي‌ها روزگار خود را سپري مي‌كنند و متاثر نشود، اين شخص انسان نيست و تطبيق مفهوم انسانيت بر چنين شخصي، خيانت بهمه‌ي ارزشهاست و اگر متاثر شود، چگونه ميتوان گفت: اينان همان اشخاصي هستند كه جهان بمراد آنان مي‌گردد و همه خيرات و خوشي‌ها بطور ناب دست بسينه تسليم خواسته‌هاي آنان ميباشد؟! در كدامين نقطه از زندگي ميتوان با موضوعي مباح ارتباط پيدا كرد، كه در پيرامون آن موضوع، هيچ ممنوعيتي سر راه آدمي را نگيرد؟ خيري بشما روي مي‌آورد، تا ميخواهيد ذايقه را با آن خير خوش كنيد و حتي تا بخواهيد درباره‌ي آن خير سخني با خويشتن يا با ديگران بگوييد، حوادثي از درون يا بيرون در برابر چشمان شما، شروع به رژه رفتن مينمايند.در گذشته يك بيت از بعضي شعراي آگاه ديدم كه مضمونش اينست: (براي تماشاي گلهاي باغ نمي‌توانم تا باز شدن در باغ صبر كنم، زيرا ممكن است حوادث تا باز شدن در امان ندهد، لذا از شكاف ديوار باغ گلها را تماشا مي‌كنم). اين بيت حافظ شيرازي را افراد فراواني حفظ كرده‌اند:بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي           فرصتي دان كه ز لب تا بدهان اين همه نيستبرويم سراغ زندگي و مرگ، هر اندازه كه بخواهيم همه قواي درك كننده‌ي خود را در واقعيات ثابت نماي جهان متمركز كنيم، باز نخواهيم توانست گوش از صداي آبشار حيات كه از قله بلند ماوراي طبيعت، به رودخانه وجود ما ميريزد، ببنديم و ديده از جريان چشمه‌سار حيات در درون خود بپوشيم و بگوييم: افسانه است اينكه مي‌گويند: هر نفس نو مي‌شود دنيا و ما بي‌خبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوي نو نو مي‌رسد مستمري مي‌نمايد در جسد!! را ثابت وبي‌حركت وتحول مي‌بينيم خواهي گفت: ما اكثر اشياء را ثابت و بي‌حركت و تحول مي‌بينيم. مي‌گوييم: بلي شما:شاخ آتش را بجنباني به ساز           در نظر آتش نمايد بس درازاين درازي مدت از تيزي صنع            مينمايد سرعت‌انگيزي صنعپس ترا هر لحظه مرگ و رجعتيست            مصطفي (ص) فرمود دنيا ساعتيستپس حيات و موت هم با يكديگر مخلوطند.آنگاه سراغ علم را بگيريم، آيا تاكنون معلومي را ديده‌ايد كه پيرامون آن مجهولاتي وجود نداشته باشد؟! سپس سري هم به سلطه‌گران خودكامه ميزنيم، البته آنان خشنود نخواهند بود از اينكه شما آنچه را كه در درون آنان ميگذرد بازگو كنيد، ولي اصالت و جدي بودن و مطلوبيت ارائه واقعيات، هرگز خشنودي و ناخشنودي، شوخي‌كنندگان با واقعيات و خويشتن را در نظر نمي‌گيرد. اگر تخديرهاي متنوع و تسليتهاي گوناگون به داد آن سلطه‌گران خودكامه نرسد، احساس متزلزل بودن پايه‌هاي قدرت بجهت عوامل دروني يا كلنگهاي بيروني، دل آنانرا در اضطراب فرو ميبرد؟پس نتيجه اين مشاهدات همان اصل است كه اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير مي‌فرمايد: در اين دنيا هيچ چيز ناب و خالص پيدا نميشود. آيا دليلي بهتراز اين براي اثبات ناچيز بودن زندگي اين دنيا در نزد خدا ميتوان سراغ گرفت كه به قول ملك‌الشعراء بهار:عاقل بري دو پول در ديكن معطله          احمق نشسته مين اوتل شايه پندري(عاقل براي دو پول در دكان معطل است ولي احمق در ميان هتل با كمال آسودگي و خوشي نشسته و مي‌پندارد كه شاه است)آيا عسل بدهان نرون و چنگيز و تيمور لنگ خونخوار شيريني نمي‌دهد و مي‌گويد: چون اين درندگان ضد بشريت هيچ ارزشي به جانهاي آدميان قايل نيستند، لذا من هم در ذائقه اينان دست از خاصيت طبيعي خود برميدارم؟! آيا ميتوان تصور كرد كه اگر در دنيا حجاج بن يوسف ثقفي و يزيد بن معاويه و سنان بن انس آن ضد انسانها و دشمنان كرامتها و ارزشها درخت سيب مي‌كاشتند، چون بيشرم‌ترين و وقيح‌ترين مردمان بودند، بجاي سيب خار مغيلان ميروييد و بچشمان پليد و دلهاي ناپاك آنان فرو ميرفت؟! نه هرگز، زيرا اين دنيا وسايلي را كه در اختيار انسانها مي‌گذارد، كاري با نيك و بد و زشت و زيبا ندارد. موجودات طبيعي اين دنيا وسايلي هستند براي براه انداختن حيات و كارگاه و مركب آن، لذا آب انسان تشنه را سيراب ميكند، خواه پس از سيراب شدن سلاحي بدست بگيرد و همه‌ي مردم بيگناه روي زمين را بكشد و يا دوايي را كشف كند و همه‌ي دردهاي بشري را منتفي بسازد.با نظر باين توضيح است كه بايد گفت: منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از موهون بودن دنيا در نزد خدا، آن نيست كه هم ميتوان وسيله براي كسب خيرات باشد و هم وسيله‌اي براي معصيتها، بلكه مقصود برقرار كردن رابطه‌ي هدفي با اين دنياست كه باارزشترين حقايق هستي را كه جان و روان و روح انساني است، قرباني امور مادي ناچيز دنيا مينمايد نقل شده است كه: سرور شهيدان امام حسين عليه‌السلام در روز عاشورا موقعي كه همه‌ي ياران خود را از دست داد، رو بطرف آسمان نموده چنين زمزمه نمود: «ان من هوان الدنيا علي الله ان راس يحيي بن زكريا اهدي الي بغي من بغايا بني‌اسرائيل و ان راسي هذا يهدي الي بغي من بغايا بني‌اميه. ان بني‌اسرائيل كانوا يقتلون سبعين نبيا بين طلوع الشمس و غروبها ثم يجلسون في الاسواق كانهم لم يصنعوا شيئا فامهلهم الله فاخذهم بعد ذلك اخذ عزيز ذي انتقام». از موهون بودن دنيا در نزد خداست كه سر حضرت يحيي بن زكريا بيكي از زناكاران بني‌اسراييل هديه فرستاده شده و اين سر من (هم) بيكي از زناكاران بني‌اميه هديه فرستاده خواهد شد. بني‌اسراييل (گاهي) هفتاد پيغمبر را ميان طلوع آفتاب و غروب آن مي‌كشتند و سپس (با آسودگي خاطر) در بازار براي سوداگري مي‌نشستند، گويي آنان هيچ كاري نكرده‌اند، خداوند به آنان مهلت داد و سپس همه‌ي آنان را با قدرت مطلقه و اراده‌ي (خداوند) عزيز منتقم گرفت (و نابود ساخت).حال كه دنيا چنين است و زندگي مادي باارزشترين و باعظمت ترين انسانها را دستخوش بازيهاي بازيگران خودكامه مينمايد (اگر چه قدرت نفوذ به منطقه ماوراي طبيعي ارواح انسانها راندارد) پس نمي‌توان باين دنيا از ديدگاه ارزشي ذاتي نگريست.****«خيرها زهيد و شرها عتيد، و جمعها ينفد و ملكها يسلب، و عامرها يخرب» (خير اين دنيا ناچيز است و شر آن هميشه حاضر، جمع شده‌اش رو به فناست. ملكش ربوده شدني و آبادش رو به ويراني) توضيح اين جملات در همين خطبه و خطبه‌ي 111 و 109 مطرح شده است. مراجعه فرمائيد.****«فما خير دار تنقض نقص البناء و عمر يفني فيها فناء الزاد، و مده تنقطع انقطاع السير. اجعلوا ما افترض الله عليكم من طلبكم، و اسالوه من اداء حقه ما سالكم» (پس چيست نفع آن خانه‌اي كه از بنيادش شكسته ميشود و چه منفعتي است در عمري كه در اين دنيا مانند فناي زاد و توشه‌اش رو به زوال است و چه سوديست در امتداد آن مدت كه مانند قطع شدن حركت بپايان ميرسد. اي مردم، آنچه را كه خداوند براي شما مقرر فرموده است مطلب و مطلوب خود تلقي كنيد، و از اداي حق خداوندي آنچه را كه از شما خواسته است مسئلت نماييد.)حال كه اين كاخ سترگ نماي دنيا در حال فرو ريختن و عمر پايدارنما رو بفناء است بياييد عمل به مقررات الهي را بجوييد و بس منظوراميرالمومنين عليه‌السلام از سوال انكاري در هر سه موضوع: خانه در حال فرو ريختن، عمري در حال فنا، زماني در معرض انقطاع، نه اينست كه اين موضوعات سودي ندارند و بيهوده و زايد مي‌باشند. زيرا زندگي در اين دنيا با عمري محدود و زماني در معرض انقطاع، مطابق مشيت خداوندي است و همين موضوعات است كه وسيله‌ي به ثمر رسيدن انسانها در گذرگاه رو به ابديت است. آنچه كه مورد سوال انكاري اميرالمومنين عليه‌السلام است، خير و نفعي است كه از ذات اين دنيا و عمر در حال فنا و زمان در معرض انقطاع بعنوان هدف نهايي تلقي شود و به عبارت ديگر اين دنيا با همه امور چشمگيرش، آن خير و سود را ندارد كه بتواند شخصيت آدمي را به هدف اعلايش برساند در حالي كه فقط با خيرات و كمالات الهي به ثمر خواهد رسيد و عظمت به ثمر رسيده‌ي آن، فرا سوي عمر و زمان محدود است. حال كه اين دنيا چنين است و حال كه عمر رو به فنا و زمان در معرض انقطاع است، چيزي جز آنچه را كه خداوند متعال آنرا از ما خواسته است، مطلوب خود قرار ندهيم و از خدا، جز اداي حق او چيزي را مسئلت ننماييم. و اسمعوا دعوه الموت آذانكم قبل ان يدعي بكم (و دعوت مرگ را پيش از آنكه شما (براي عبور از پل مرگ) خوانده شويد بگوشهاي خود بشنوانيد) گوشهاي خود را با طنين مرگ آشنا بسازيد پيش از آنكه فرياد مرگ گوشهاي شما را بكوبد فرق بسيار است بين اينكه شما گوشهاي خود را با طنين مرگ آشنا بسازيد و اينكه فرياد جانكاه مرگ سراغ گوش شما را بگيرد و آن را چنان بكوبد كه ديگر هيچ كاري از دستتان بر نيايد و هيچ صدايي را نشنويد. از آنجمله:1- كسي كه مي‌خواهد گوشهاي خود را با طنين مرگ آشنا بسازد، بدون ترديد درباره‌ي زندگي و اصول و مبادي آن انديشيده و صلاح و فساد آنرا نيز تشخيص ميدهد، در نتيجه مرگ و معناي بااهميت آنرا نيز درك ميكند.2- شنيدن اختياري طنين مرگ موجب آمادگي ورود به آن مي‌گردد، زيرا مي‌فهمد كه مرگ يعني پل عبور به سراي ابديتي كه ترس و اندوه در آن راهي ندارد.چون مرگ رسد چرا هراسم           كان راه به تست ميشناسماز خوردگهي به خوابگاهي           وز خوابگهي به بزم شاهيچون شوق تو هست خانه خيزم           خوش خسبم و شادمانه خيزم (نظامي گنجوي)در صورتي كه وصول اجباري فرياد مرگ آدمي، جز به وحشت انداختن و روياروي كردن او با مهيب ترين و جانكاه‌ترين حادثه، نتيجه‌اي دربر ندارد.3- آن انسان كه مرگ را درك كرد و خود باستقبال شنيدن طنين پرمعناي آن رفت بخوبي خواهد فهميد كه:مرگ هر يك اي پسر همرنگ او است          پيش دشمن، دشمن و بر دوست، دوستآنكه مي‌ترسي ز مرگ اندر فرار          آن ز خود ترساني اي جان هوشدارروي زشت تست ني رخسار مرگ          جان تو همچون درخت و مرگ برگگر به خاري خسته‌اي خود كشته‌اي          ور حرير و قزدري خود رشته‌اينيز مي‌فهمد كه:اين جهان همچون درختست اي كرام          ما بر او چون ميوه‌هاي نيم خامسخت گيرد خامها مر شاخ را          ز آنكه در خامي نشايد كاخ راچون بپخت و گشت شيرين لب گزان          سست گيرد شاخه‌ها را بعد از آنچون از آن اقبال شيرين شد دهان          سست شد بر آدمي ملك جهان 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )در اين خطبه نكاتى است كه در زير شرح داده مى شود:1-  «... انقطاع السّير»:مشعر است بر پرهيز دادن مردم از دنيا، و ضمن بيان زشتيهاى آن مردم را به رها كردن تدريجى آن دعوت فرموده است كه:اولّا-  اشاره مى كند كه دنيا جايى شايسته اقامت، و محلّى مناسب رفاه و آسايش نيست، و اين خود كنايه است بر اين كه آنچه سزاوار است در طلب آن بر آمد خيرات پايدارى است كه موجب امنيّت خاطر و سرور دايم باشد.ثانيا-  اين كه زيب و زيور دنيا سبب غفلت و غرور مردم است، و غفلت و فريفتگى به آن موجب پسنديدن و خوب دانستن آن است.اگر گفته شود: در اين جا زينت باعث غرور، و غرور سبب زينت و آراستگى دنيا شمرده شده و اين دور است، پاسخ اين است كه زينت و زيور دنيا باعث غرور و فريفته شدن به آن، و غرور موجب خوب انگاشتن و فراموشى از زشتيهاى آن گفته شده است و اين دور نيست.ثالثا-  «أنّها هانت على ربّها»:اين كه دنيا از نظر پروردگار خوار و بى ارزش است به اين معناست كه دنيا با لذّات مورد عنايت پروردگار نيست، از اين رو خير محض نمى باشد، بلكه هر چه بر حسب امكان در اين دنيا خير شمرده مى شود، شرّى در برابرش قرار دارد كه آن را مشوب مى سازد، با در نظر گرفتن اين كه خير دنيا در برابر خوبيها و نعمتهاى آخرت اندك و ناچيز است.2-  براى تربيت مردم دستورهايى بدين شرح مى دهد:اوّل-  اين كه اداى واجبات الهى را از جمله چيزهايى كه از او درخواست مى كنند قرار دهند، غرض اين است كه به آنچه خداوند بر آنها واجب كرده محبّت و دلبستگى داشته باشند، و انجام آنها را مانند چيزهاى ديگر از قبيل مال و غيره كه از او مسألت مى كنند، از وى بخواهند، و بر اداى آنها مواظبت كنند.دوّم-  درخواست از خدا در راه اداى حقوق اوست، و اداى حقوق او آن چنان كه از بندگان خواسته است جز با يارى و توفيق و امداد او ميسّر نيست، منظور از اين تذكّر اين است كه اداى حقوق الهى را مهمّ بشمارند و به آن شيفتگى و دلبستگى داشته باشند، چنان كه در دعايى كه از معصوم (ع) رسيده آمده است: «أللّهمّ إنّك سألتنى من نفسى ما لا أملكه إلّا بك، فاعطني منها ما يرضيك عنّى يعنى»: بار خدايا تو از من چيزى را خواسته اى كه جز به يارى تو نمى توانم آن را داشته باشم، پس آنچه از آن تو را خشنود مى گرداند بر من ببخشاى.سوّم-  اين كه نداى مرگ را كه آنان را به سوى خود فرا مى خواند، به گوشهاى خويش برسانند، مراد اين است كه خواستار شنيدن هر سخنى باشند كه آنها را از مرگ و سختيهاى آن مى ترساند، و اين كار با شركت در مجالس ذكر و درس گرفتن از زاهدان و پارسايان ممكن است، بديهى است فايده اى كه از يادآورى مرگ حاصل مى شود اين است كه لذّات غفلت انگيز دنيوى را تيره و مكدّر مى سازد. چنان كه آن حضرت فرموده است: «أكثروا ذكر هادم اللذّات» يعنى: ويران كننده خوشيها را زياد ياد كنيد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 41 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثانية عشر من المختار في باب الخطب:و أحذّركم الدّنيا فإنّها منزل قلعة و ليست بدار نجعة، قد تزيّنت بغرورها، و غرّت بزينتها، دار هانت على ربّها، فخلط حلالها بحرامها، و خيرها بشرّها، و حياتها بموتها، و حلوها بمرّها، لم يصفّها اللَّه تعالى لأوليائه، و لم يضنّ بها على (عن خ) أعدائه، خيرها زهيد، و شرّها عتيد، و جمعها ينفد، و ملكها يسلب، و عامرها يخرب، فما خير دار تنقض نقض البناء، و عمر يفنى فناء الزّاد، و مدّة تنقطع انقطاع السّير، اجعلوا (فاجعلوا خ) ما افترض اللَّه عليكم من طلبتكم، و اسألوه من أداء حقّه ما سألكم، و أسمعوا دعوة الموت آذانكم قبل أن يدعى بكم.اللغة:(القلعة) بالضمّ العزل و المال العارية أو مالا يروم و منزلنا منزل قلعة و قلعة و قلعة و زان همزة أى ليس بمستوطن أو لا تدرى متى تتحول عنه او لا تملكه و (النجعة) بالضمّ طلب الكلاء في موضعه و (يخرب) بالبناء على الفاعل مضارع باب فعل كفرح و في بعض النسخ بالبناء على المجهول مضارع اخرب و في بعضها يتخرّب مضارع باب التفعل مبنيا على الفاعل أيضا و (الطلبة) بفتح الطاء و كسر اللام ما طلبته.الاعراب:جملة قد تزيّنت في محل النّصب على الحال من الدّنيا، و في بعض النسخ و قد تزيّنت بالواو، و الفاء في قوله فخلط حلالها بحرامها فصيحة أى إذا كانت مهانة على اللَّه فخلط و في بعض النسخ عن أعدائه بدل على أعدائه فلا بدّ من تضمين معنى القبض أى لم يضر بها قابضا لها عن أعدائه، و استفهام قوله فما خير دار تنقض اه ما استفهاميّة و اضافة خير إلى دار بمعنى في، أى منفعة في دار وصفها كذا، و من في قوله: من طلبتكم للتبعيض، و يحتمل الزيادة على مذهب الأخفش و الكوفيّين من تجويز زيادتها في الايجاب استدلالا بقوله تعالى: «لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ»، و ذهب سيبويه إلى أنها فيه للتبعيض أيضا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 43و حذف قوله: و اسألوه من أداء حقه ما سألكم، اى اسألوا منه على الحذف و الايصال ، و ما موصولة منصوبة المحلّ مفعول اسألوه و سألكم صلتها و العايد محذوف أى الّذي سأله منكم، و من أداء حقّه، بيان لما، كما في قولك: عندى من المال ما يكفى، و انّما جاز تقديم من المبينة على المبهم في هذا و أمثاله، لأنّ المبهم الذي فسّر بمن مقدّم تقديرا كأنّك قلت عندى شيء من المال ما يكفى، فالمبيّن بفتح الباء في الحقيقة محذوف، و الّذي بعد من عطف بيان له، و المقصود بذلك تحصيل البيان بعد الابهام، لأنّ معنى أعجبني زيد، أى شيء من أشيائه بلا ريب، فاذا قلت: كرمه أو وجهه، فقد تبيّنت ذلك الشّيء المبهم.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة مسوقة للتنفير عن الدّنيا و الترغيب في الآخرة، و نبّه على جهات النفرة بقوله (و احذّركم) من (الدّنيا) و الرّكون إليها و الاعتماد عليها و الاغترار بها و بزخارفها (فانها منزل قلعة) أى لا تصح للسّكنى و الاستيطان أو لا تدرى متى يكون لك منها التحوّل و الارتحال و المضىّ و الانتقال كنايه (و ليست بدار نجعة) يطلب فيها الكلاء و يروى من الظماء، و هو كناية عن انّها لا ينال فيها المراد و لا يوفّق فيها للسّداد (قد تزيّنت) للناس (بغرورها) و أباطيلها (و غرّت) المفتونين بها أى خدعتهم (بزينتها) و زخارفها.و هى (دار هانت على ربّها) و اتصفت بالذّل و الهوان لعدم تعلّق العناية الالهية عليها بالذات و إنما خلقت لكونها وسيلة إلى غيرها.قال أبو عبد اللَّه عليه السّلام: مرّ رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بجدى أسك ملقى على مزبلة، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 44 فقال لأصحابه: كم يساوى هذا؟ فقالوا: لعله لو كان حيّا يساو درهما، فقال النّبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: و الذي نفسي بيده الدّنيا أهون على اللَّه من هذا الجدى على أهله.و قوله (فخلط حلالها بحرامها و خيرها بشرّها و حياتها بموتها و حلوها بمرّها) يعني أنها من أجل حقارتها لم تكن خيرا محضا، بل كان كلّ ما يعدّ فيها خيرا مشوبا بشرّ يقابله، بخلاف الدّار الآخرة، فانها خير كلّها وصفو كلّها و لذلك (لم يصفّها اللَّه لأوليائه) بل جعلهم فيها مبتلى بأنواع الغمص و المحن، و أصناف المصائب و الحزن فمشربهم فيها رنق و مترعهم فيها روغ (و لم يضنّ بها على أعدائه) بل أعطاهم فيها غاية المأمول، و منتهى المسئول، فحازوا نفايس الأموال و فازوا نهاية الآمال، و ليس عدم التّصفية للأولياء و عدم الضنّة بها في حقّ الأعداء إلّا اكراما للأوّلين و إضلالا للآخرين.قال أبو عبد اللَّه عليه السّلام: إنّ المؤمن ليكرم على اللَّه حتى لو سأله الجنّة بما فيها أعطاه ذلك من غير أن ينتقص من ملكه شيئا، و إنّ الكافر ليهون على اللَّه حتى لو سأله الدّنيا بما فيها أعطاه ذلك من غير أن ينتقص من ملكه شيئا، و إنّ اللَّه ليتعاهد عبده المؤمن بالبلاء كما يتعاهد الغايب أهله بالطرف، و إنّه ليحميه الدّنيا كما يحمى الطّبيب المريض.و في رواية اخرى عنه عليه السّلام قال: ما كان من ولد آدم مؤمن إلّا فقيرا و لا كافر إلّا غنيّا، حتّى جاء إبراهيم فقال: «رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا».فصيّر اللَّه في هؤلاء أموالا و حاجة، و في هؤلاء أموالا و حاجة.و بالجملة فعدم تصفيتها للأولياء و جعلهم فيها مبتلى بأوصاف البلاء ليس إلّا ليصبروا أيّاما قليلة و يصيروا إلى راحة طويلة، و عدم قبضها من الأعداء لهوانها عليه سبحانه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 45 كهوانهم عنده و لو تساوى  «1» عنده تعالى جناح بعوضة لما اعطى أعدائه منها حبّة و لا سقاهم منها شربة. (خيرها زهيد) قليل (و شرّها عتيد) حاضر (و جمعها ينفد) و يفنى (و ملكها يسلب) و يؤخذ (و عامرها يخرب) و يهدم (فما خير دار) اى أىّ خير و منفعة في دار تشبيه (تنقض نقض البناء و عمر يفنى فناء الزاد و مدّة تنقطع انقطاع السير) لا يخفى حسن التشبيه في القراين الثلاث و تمام المناسبة و الايتلاف بين طرفى التشبيه في كلّ منها هذا.و لمّا نبّه عليه السّلام على معايب الدّنيا و مساويها عقّبه بالأمر بأخذ ما هو لازم فيها فقال (اجعلوا ما افترض اللَّه عليكم) من العقائد الحقّة و المعارف الالهيّة و العبادات الفرعيّة (من طلبتكم) أى من جملة ما تطلبونه أو نفس ما تطلبونه على زيادة من و على الثاني ففيه من المبالغة ما لا يخفى، يعني أنّ اللّازم عليكم أن يكون مطلوبكم في الدّنيا الفرائض و أدائها و تكون همّتكم مقصورة فيها (و اسألوه من أداء حقّه ما سألكم) أى اسألوا منه سبحانه التّوفيق و التّسديد و الاعانة لما أمركم به و فرضه عليكم من أداء حقوقه الواجبة و تكاليفه اللّازمة، فانّ الاتيان بالواجبات و الانتهاء عن السّيئات لا يحصل إلّا بحول اللَّه و قوّته و توفيقه و تأييده و عصمته، فيلزم على العبد أن يقرع باب الرّب ذي الجلال بيد الذلّ و المسكنة و السؤال لأن يسهّل له مشاقّ الأعمال، و يصرفه عما يورطه في ورطة الضّلال، و يوقعه في شدايد الأهوال، كما قال سيّد العابدين و زين السّاجدين سلام اللَّه عليه و على آبائه و أولاده الطّاهرين في دعاء يوم عرفة:و خذ بقلبي إلى ما استعملت به القانتين، و استعبدت به المتعبّدين، و استنقذت به المتهاونين، و أعذني مما يباعدني عنك و يحول بيني و بين حظّي منك و يصدّني______________________________ (1) هذه العبارة مقتبس من الحديث النبوى قال (ص) لو كانت الدنيا عند اللَّه تزن جناح بعوضة لما سقى كافرا منها شربة ماء منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 46 عمّا احاول لديك، و سهّل لى مسلك الخيرات اليك، و المسابقة إليها من حيث أمرت و المشاحة فيها على ما أوردت.و في دعاء الاشتياق إلى طلب المغفرة: اللّهم و إنّك من الضعف خلقتنا، و على الوهن بنيتنا، و من ماء مهين ابتدئتنا و لا حول لنا إلّا بقوّتك، و لا قوّة لنا إلّا بعونك، فأيّدنا بتوفيقك، و سدّدنا بتسديدك و أعم أبصار قلوبنا عمّا خالف محبّتك، و لا تجعل لشيء من جوارحنا نفوذا إلى معصيتك.و في دعائه عليه السّلام في ذكر التّوبة: اللّهم انّه لا وفاء لي بالتوبة إلّا بعصمتك، و لا استمساك بي عن الخطايا إلّا عن قوّتك، فقوّني بقوّة كافية، و تولّني بعصمة مانعة، هذا.مجاز مشاكلة و اطلاق السّؤال على الفرائض و الأوامر في قوله ما سألكم من باب المجاز بجامع الطّلب، أو أنّ الاتيان بلفظ السؤال لمجرّد المشاكلة بينه و بين قوله و اسألوه و هى من محسّنات البديع كما مرّ في ديباجة الشرح و قوله (و اسمعوا دعوة الموت آذانكم قبل أن يدعى بكم) أراد به التهيّؤ للموت قبل حلول الفوت و الاستعداد له قبل نزوله، بأن يجعله نصب عينيه، يذكر شدّة ما يكون في تلك الحال عليه من سكرة ملهثة و غمرة كارثة و أنّه موجعة و جذبة مكربة و سوقة متعبة.الترجمة:از جمله خطبهاى آن حضرت است در مذمّت دنيا و تنفير مردمان از آن غدار بى وفا چنانچه فرموده:و مى ترسانم شما را از دنيا، پس بدرستى كه آن منزلى است كه قابل أخذ وطن نيست و نيست سرائى كه طلب آب و گياه كرده شود در آن، بتحقيق كه آراسته شده بباطل خود، و فريب داده به آرايش خود، خانه ايست كه ذليل و خوار شده بر پروردگار خود، پس آميخته حلال آنرا بحرام آن، و خير آنرا بشرّ آن، و زندگانى آن را بمرگ آن، و شيرينى آن را بتلخ آن، صافى نفرموده است آنرا از براى دوستان خود، و بخيلى ننموده آن را بر دشمنان خود، خير آن كم است، و شرّ آن حاضر است، و جمع شده آن تمام مى شود، و پادشاهى آن ربوده مى شود، و آباد آن خراب مى شود.پس چه منفعت است در خانه اى كه شكسته مى شود چون شكسته شدن بناى بى اعتبار، و در عمرى كه فانى مى شود چون فانى شدن توشه، و در مدتى كه منقطع مى شود چون انقطاع رفتار، بگردانيد آنچه كه واجب نمود خداوند تعالى بر شما از جمله مطالب خود، و سؤال كنيد از حق تعالى توفيق و اعانة آنچه را كه خواهش فرموده از شما از أداء حق او، و بشنوانيد دعوت مرگ را بگوشهاى خودتان پيش از اين كه دعوت نمايند و بخوانند شما را بدار القرار.  
بخش ۲ : غفلت از آخرت [منبع]

إِنَّ الزَّاهِدِينَ فِي الدُّنْيَا تَبْكِي قُلُوبُهُمْ وَ إِنْ ضَحِكُوا وَ يَشْتَدُّ حُزْنُهُمْ وَ إِنْ فَرِحُوا وَ يَكْثُرُ مَقْتُهُمْ أَنْفُسَهُمْ وَ إِنِ اغْتَبَطُوا بِمَا رُزِقُوا.
قَدْ غَابَ عَنْ قُلُوبِكُمْ ذِكْرُ الْآجَالِ وَ حَضَرَتْكُمْ كَوَاذِبُ الْآمَالِ فَصَارَتِ الدُّنْيَا أَمْلَكَ بِكُمْ مِنَ الْآخِرَةِ وَ الْعَاجِلَةُ أَذْهَبَ بِكُمْ مِنَ الْآجِلَةِ.
وَ إِنَّمَا أَنْتُمْ إِخْوَانٌ عَلَى دِينِ اللَّهِ، مَا فَرَّقَ بَيْنَكُمْ إِلَّا خُبْثُ السَّرَائِرِ وَ سُوءُ الضَّمَائِرِ فَلَا تَوَازَرُونَ وَ لَا تَنَاصَحُونَ وَ لَا تَبَاذَلُونَ وَ لَا تَوَادُّونَ.

اغْتُبِطُوا بِمَا رُزِقُوا : بخاطر مواهبى كه خدا بآنها داده بود مورد غبطه واقع شدند. 
مَقت : خشم، دشمن داشتن
تَوازُر : يكديگر را يارى كردن 
همانا زاهدان اگر چه خندان باشند، قلبشان مى گريد و اگر چه شادمان باشند اندوه آنان شديد است و اگر چه براى نعمت هاى فراوان مورد غبطه ديگران قرار گيرند امّا با نفس خود در دشمنى بسيارى قرار دارند.
۳. نكوهش از غفلت زدگان:
ياد مرگ از دل هاى شما رفته، و آرزوهاى فريبنده جاى آن را گرفته است. و دنيا بيش از آخرت شما را تصاحب كرده و متاع زودرس دنيا بيش از متاع جاويدان آخرت در شما نفوذ كرده است و دنيا زدگى قيامت را از يادتان برده است. همانا شما برادران دينى يكديگريد، چيزى جز درون پليد و نيّت زشت، شما را از هم جدا نساخته است، نه يكديگر را يارى مى دهيد، نه خير خواه يكديگريد و نه چيزى به يكديگر مى بخشيد و نه به يكديگر دوستى مى كنيد.
 
(7) دلهاى پارسايان در دنيا (از خوف خدا) مى گريد و اگر چه (بظاهر) خندان باشند، و حزن و اندوهشان (از عذاب الهىّ) سخت است و اگر چه (در نظرها) شادند، و (بجهت تقصير در طاعت و بندگى) خشم آنها بر نفسهاشان بسيار است و اگر چه بسبب آنچه بآنها داده شده (نيكوئى حالشان) مورد غبطه اند.
(8) ياد مرگ از دلهاى شما پنهان گشته (سختيهاى آنرا در نظر نداريد) و آرزوهاى دروغ شما را فرا گرفته پس دنيا از آخرت بشما بيشتر مسلّط گرديده، و دنياى در گذر از آخرت پاينده و برقرار شما را بيشتر بطرف خود برده است،
(9) و شما بر دين خدا با هم برادر (و يگانه) هستيد، ميان شما را جدائى نينداخته مگر ناپاكى باطنها و بدى انديشه ها، به اين جهت بار يكديگر را بر نمى داريد (در هيچ كارى كمك هم نيستند) و پند و اندرز نمى دهيد، و (در نيازمنديها) بيكديگر بذل و بخشش نمى نمائيد، و با هم دوستى نمى كنيد.
 
پارسايان در اين دنيا، اگر لبشان مى خندد، دلشان مى گريد و اگر به ظاهر شادمان اند به باطن، سخت، محزون اند. اگر به سبب بهره مندى و نيكويى حال مورد رشك و غبطه اند خود با نفس خود در خشم و ستيزند.
ياد مرگ از دلهايتان رخت بر بسته و آرزوهاى دروغين شما را در برگرفته، تا آنجا كه، دنيا بيش از آخرت دلهايتان را تسخير كرده است. آرى، دنياى زودگذر، شما را از آخرت، كه بى شك آمدنى است، دور كرده است. هر آينه، شما برادران دينى هستيد، چيزى جز ناپاكى درون و زشتى باطن ميان شما جدايى نيفكنده است. از اين روست كه يكديگر را در امور يارى نمى كنيد و خير يكديگر را نمى خواهيد و به يكديگر چيزى نمى بخشيد و با هم دوستى نمى ورزيد.
 
زاهدان در دنيا، قلوبشان مى گريد گر چه ظاهراً بخندند، سخت محزون و غمگين اند گر چه ظاهراً شادمانى کنند، و نسبت به خود (و وضع اخلاقى و کمى طاعات خويش) سخت خشمگين اند هر چند به خاطر روزى هاى فراوانى که به آنها داده شده در پيشگاه خدا شاکرند.
ياد مرگ از دل هايتان پنهان شده و آمال و آرزوهاى دروغين در برابر شما حاضر گشته، از اين رو سلطه دنيا بر شما بيش از آخرت شده و زندگانى زودرس دنيا شما را از حيات جاودانى آخرت بيرون برده است. شما همگى در اسلام و دين خدا برادر (و برابر) هستيد و تفرقه و اختلاف در ميان شما تنها به سبب آلودگى درون و سوء نيت هاست به همين دليل نه به يکديگر کمک مى کنيد، و نه همديگر را نصيحت، و نه بذل و بخشش به هم داريد، و نه به يکديگر مهر مى ورزيد!
 
آنان كه خواهان دنيا نيستند، دلهاشان گريان است، هرچند بخندند، و اندوهشان فراوان است، هر چند شادمان گردند، و با نفس خود در دشمنى بسيار به سر برند، هر چند ديگران بدانچه نصيب آنان شده، غبطه خورند.
ياد مرگ از دلهاى شما رفته است و آرزوهاى فريبنده جاى آن را گرفته. دنيا بيش از آخرت مالكتان گرديده و اين جهان، آن جهان را از يادتان برده. همانا شما برادران دينى يكديگريد، چيزى شما را از هم جدا نكرده، جز درون پليد و نهاد بد كه با آن به سر مى بريد. نه هم را يارى مى كنيد، نه خير خواه هميد، نه به يكديگر چيزى مى بخشيد، و نه با هم دوستى مى ورزيد.
 
زاهدان در دنيا دلشان مى گريد گرچه به ظاهر بخندند، و اندوهشان شديد است گرچه شاد باشند، و خشمشان بر خود زياد است گرچه در ميان مردم به خاطر آنچه از آن بهره مندند مورد غبطه اند.
ياد مرگ از دلتان پنهان شده، و آرزوهاى دروغ نزد شما حاضر گشته، از اين رو دنيا بيش از آخرت مالك شما شده، و متاع فعلى دنيا شما را از توجه به متاع آخرت باز داشته است. شما بر مبناى دين خدا برادر هستيد، چيزى جز آلودگى درونها، و بدى نيّت ها شما را از هم جدا نكرده، به اين لحاظ يكديگر را يارى نمى دهيد، و خير خواهى نمى كنيد، و به هم بذل و بخشش نداريد و با يكديگر دوستى نمى كنيد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 76-74 وصف زاهدان در دنيا:امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه به سه نکته اشاره مى فرمايد که تأکيد و تکميلى است بر بخش گذشته اين خطبه، و مقدمه اى است بر بخش آينده.نخست به سراغ توصيف زاهدان در دنيا مى رود تا با مقايسه کردن حال مخاطبين با حال آنها وضع هر کس روشن شود و در اين جا براى زاهدان سه ويژگى مى شمرد، مى فرمايد : «زاهدان در دنيا قلوبشان مى گريد گر چه ظاهراً بخندند» (إنَّ الزَّاهِدِينَ فِي الدُّنْيَا تَبْکِي قُلُوبُهُمْ وَإنْ ضَحِکُوا).«و سخت محزون و غمگين اند گر چه ظاهراً شادمانى کنند» (وَيَشْتَدُّ حُزْنُهُمْ وَإنْ فَرِحُوا).«ونسبت به خود سخت خشمگين هستند (و از وضع اخلاقى و طاعات خود راضى نيستند) هر چند به خاطر روزى هاى فراوانى که به آنها داده شده در پيشگاه خداوند شاکرند» (وَيَکْثُرُ مَقْتُهُمْ أَنْفُسَهُمْ وَإنِ اغْتَبَطُوا(1) بِمَا رُزِقُوا).آرى چشم هاى قلب آنها گريان است به خاطر نقايص و کمبودهايى که در خود مى بينند و لغزش هايى که احياناً از آنها سرزده، هر چند براى حفظ آداب اجتماعى و اخلاقى ظاهراً شاد و خندان باشند. آنها بر گذشته خويش تأسف مى خورند و از فرصت هايى که در دست داشته اند و از آن استفاده نکرده اند غمگين اند، هر چند در ظاهر شاد و مسرورند و آنها از يکسو در برابر مواهب مادى و معنوى الهى زبان به شکر و ثناى او مى گشايند ولى از سوى ديگر خودرا به خاطر کوتاهى در بهره گيرى صحيح از اين نعمت ها ملامت و سرزنش مى کنند.و در يک جمله، آنها همواره در مقام نقد خويشتن و اصلاح کاستى ها و کمبودهاى معنوى خود هستند وهمين امر سبب حرکت تکاملى آنها به سوى خداست و هرگز راضى به وضع موجود نيستند که سبب رکود يا عقب گردشان شود.و در نکته دوّم وضع مخاطبين خودرا تشريح مى کند تا با زاهدان، خود را مقايسه کنند و به عيوب خويش واقف شوند و براى آنها نيز سه وصف بيان مى فرمايد، مى گويد : «ياد مرگ از دل هايتان پنهان شده و آمال و آرزوهاى دروغين در برابر شما حاضر گشته از اين رو سلطه دنيا بر شما بيش از آخرت شده، و زندگانى زودرس دنيا، شما را از ياد حيات جاودانى آخرت بيرون برده است» (قَدْ غَابَ عَنْ قُلُوبِکُمْ ذِکْرُ الاْجَالِ، وَحَضَرَتْکُمْ کَوَاذِبُ الاْمَالِ، فَصَارَتِ الدُّنْيَا أَمْلَکَ بِکُمْ مِنَ الاْخِرَةِ، وَالعَاجِلَةُ أَذْهَبَ بِکُمْ مِنَ الاْجِلَةِ).آرى ! آن کس که سر آمد عمر و پايان زندگى زودگذر دنيا را به فراموشى بسپارد، و دل را در گرو سراب آرزوهاى دروغين قرار دهد، دنيا بر عقل و فکر او چيره مى شود و آخرت را از ياد مى برد، و چنين کسى آمادگى براى آلودگى به هر گناه و فسادى دارد و بهترين طعمه شيطان و هواى نفس است.و در پايان اين بخش از خطبه، چنين نتيجه مى گيرد که «شما همگى در اسلام و دين خدا برادر (و برابر) هستيد و تفرقه و اختلاف در ميان شما تنها به سبب آلودگى درون و سوء نيت هاست به همين دليل، نه به يکديگر کمک مى کنيد، نه همديگر را نصيحت، و نه بذل و بخشش به هم داريد و نه به يکديگر مهر مى ورزيد» (وَإنَّمَا أَنْتُمْ إخْوَانٌ عَلَى دِينِ اللهِ، مَا فَرَّقَ بَيْنَکُمْ إلاَّ خُبْثُ السَّرَائِرِ، وَسُوءُ الضَّمَائِرِ. فَلاَ تَوَازَرُونَ(2) وَلاَ تَنَاصَحُونَ، وَلاَ تَبَاذَلُونَ وَلاَ تَوَادُّونَ).اشاره به اين که زمينه هاى وحدت از طريق اخوت اسلامى در ميان شما موجود است امّا اختلافات به خاطر تعصب ها، کينه و حسد و حبّ دنيا و تنگ نظرى ها بر آن غلبه کرده است و رشته وحدت را که سبب امنيّت داخل و پيروزى بر دشمنان خارجى است از هم گسسته است به همين دليل برکات اجتماع که همکارى و خدمات متقابل و پيوندهاى دوستى و برادرى است از شما قطع شده است.اين تعبير اشاره روشنى به اين حقيقت دارد که حبّ دنيا و خبث باطن و سوء نيّت و اخلاق نه تنها آخرت را بر باد مى دهد بلکه صحنه جامعه بشرى را کانونى از ناامنى و انواع تزاحم ها و کشمکش ها مى سازد که در آن خبرى از همدلى و محبّت و همکارى و صميميّت نيست.****پی نوشت:1. بسيارى از شارحان نهج البلاغه جمله «اُغْتُبِطُوا» را طبق بعضى از نسخه ها به صورت مجهول خوانده اند و آن را به معنى مورد غبطه واقع شدن تفسير کرده اند و بعضى آن را به صورت فعل معلوم آورده اند و مفهومى شبيه آنچه گفته شد از آن فهميده اند در حالى که با مراجعه به متون لغت روشن مى شود که «اغتباط» به معنى ديگرى است و آن خوشحال بودن و شکر خدا را در برابر نعمت ها به جاى آوردن است. (به لسان العرب و قاموس و لغات ديگر مراجعه شود).2. «لا توازرون» از مادّه «موازرة» به معنى تعاون و همکارى است. 
شرح علامه جعفری«ان الزاهدين في الدنيا تبكي تقلوبهم و ان ضحكوا، و يشتد حزنهم و ان فرحو و يكثر مقتهم انفسهم و ان اغتبطوا بما رزقوا» (در اين دنيا دلهاي پارسايان مي‌گريد اگر چه بخندد و اندوه آنان سخت ميشود اگر چه شادمان باشند و خصومت آنان با نفسهاي اماره‌شان فراوان است اگر چه به آنچه به آنان روزي شده است مورد غبطه باشند.)غم و اندوهي مقدس در دل، با شادي و خنده‌اي در ظاهر:ندهي اگر به او دل به چه آرميده باشي           نگزيني ار غم او چه غمي گزيده باشي (فيض كاشاني)آب حيات من است خاك سر كوي دوست           گر دو جهان خرميست ما و غم روي دوست (سعدي)در خلال تفسير خطبه‌هاي گذشته، دو نوع مشخص براي غم و اندوه مطرح نموده و مسائلي را در پيرامون آنها متذكر شديم. يكي از اين دو نوع، همان غم و اندوه ناشي از درك ضرر در مال و جان و موقعيت و مقام و خواسته است كه هيچ كس در اين دنيا نمي‌تواند گريبان خود را از چنگال آنها رها نمايد. اين همان غم و اندوهي است كه همگان مي‌خواهند از آن فرار كنند و براي دفع كلي يا تقليل آن، از همه‌ي توانائي‌هاي خود بهره مي‌جويند. از مختصات اين نوع غم و اندوه كاهش فعاليتهاي مغزي و رواني و حتي جسماني است، كه خود موجب ضررهاي ديگر مي‌گردد. اشخاصي كه به اين نوع از غم و اندوه مبتلا مي‌شوند، در صورت استمرار آن به نوعي از بدبيني دچار مي‌گردند كه حيات را با آنهمه درخشندگي و اهميتي كه دارد تيره و بي‌اهميت مينمايد.نوع دوم از غم و اندوهي، است كه درون هيچ انسان رشد يافته‌اي خالي از آن نيست. زيرا يكي از مختصات رشد همين است كه انسان همواره همزمان با احساس انبساط رواني و بهجت روحي، نوعي سوزش اشتياق به كمال بالاتر را با انقباضي ناشي از اينكه، مبادا در گذرگاه عمر در آنچه كه مي‌تواند از خيرات انجام دهد تقصير يا قصور ورزيده است، در درون خويش درمي‌يابد. اين تقصير يا قصور يقيني يا احتمالي هر اندازه هم كه ناچيز باشد، بخاطر حساسيت شديدي كه در سير تكاملي وجود دارد، داراي اهميت مي‌باشد. و بهمين خاطر است كه مهتابي ظريف از يك غم مقدس مستمر در فضاي درون سالكان، وجود دارد كه موجب مي‌شود، دايما در حال استغفار و توبه باشند. آيا تكرار آيه‌ي مباركه «اهدنا الصراط المستقيم» پروردگارا، (ما را به راه راست هدايت فرما) در شبانه‌روز و در عاليترين حالات ارتباط با خدا كه نماز است، خود آشكارترين دليل براي حساسيت مزبور نيست.با اين حال پارسايان بدانجهت كه رضا به قضاي الهي و حالت ابتهاج ناشي از شكوفايي در عالم هستي دارند و بدانجهت كه چهره آنان چه بخواهند و چه نخواهند تماشاگه انسانهاست، بطور دايم در تبسم و انبساط است من همان جامم كه گفت آن غمگسار با دل خونين لب خندان بيار ازمختصات اين غم مقدس آن است، كه دارنده‌ي آن از نشاطي بسيار جدي براي كار و تكاپو در مسير تكليف بايستگي‌ها و شايستگيها برخوردار هست. برخلاف آنانكه در غم و اندوهي طبيعي معمولي فرو مي‌روند و همواره دچار اختلالات فعاليتهاي مغزي و رواني و حتي جسماني مي‌باشند. و ديگر از مختصات احساس فوق اينست كه هر شادماني به آن پارسايان رو بياورد، نه تنها از آن احساس نمي‌كاهد، بلكه با نظر به لزوم افزايش محاسبات دقيق در علل و نتايج آن شادماني، بر اندوه آنان افزوده مي‌شود. پارسايان حقيقي دايما در افزودن بدبيني و خصومت به خودطبيعي‌شان بسر مي‌برند اگر چه به آن امتيازاتي كه نصيبشان گشته است مورد رشك و غبطه قرار بگيرند.اگر چه ظاهر عبارت اميرالمومنين عليه‌السلام همانست كه در عنوان مبحث طرح كرديم، ولي با توجه به علت اساسي خصومت و بدبيني درباره‌ي خودطبيعي (مدير غرايز طبيعي كه نفس اماره ناميده مي‌شود) مي‌توان گفت: هر اندازه كه انسان در اين دنيا از امتيازات بيشتري برخوردار شود و هر اندازه كه بيشتر مورد غبطه بوده باشد، مي‌بايد بر بدبيني و خصومت با خودطبيعي‌اش بيفزايد. زيرا با افزايش امتيازات و غبطه مردم است كه خودطبيعي قدرت انگيزه‌هاي طغيانگري بيشتري را در خود احساس مينمايد و اين مطب كه مولاي متقيان مي‌فرمايد، در حقيقت مهمترين عامل تعديل خودطبيعي و قرار دادن آن در مسير من اعلا را بيان مي‌دارد. بطور كلي انسانها را در ارتباط با افزايش امتيازات و توجه مردم، مي‌توان به سه قسم عمده تقسيم نمود.قسم اول انسانهايي هستند كه خودطبيعي خويشتن را تعديل و آنرا تحت فرمان من اعلا (نه من برتر باصطلاح فرويد) كه با اصول عالي انساني و پرورش يافته است، درآورده‌اند بديهي است كه افزايش امتيازات و غبطه‌هاي مردم، اگر چه معمولا نمي‌تواند عامل انحراف و طغيان من اعلاي اينان باشد، با اين حال، بدانجهت كه حيات همه‌ي انسانها، خواه رشد يافته‌ترين آنان باشد يا معمولي‌ترين آنان، در ميان عوامل استقامت و انحراف و تسليم به اصول انساني و طغيان در مقابل آنها بجريان مي‌افتد. لذا طبيعي است كه حتي رشد يافته‌ترين انسانها بايد مراقب حركات و فعاليتهاي خودطبيعي‌اش باشد و همواره با سوءظن به آن بنگرد.قسم دوم- انسانهايي هستند كه خودطبيعي، حاكم مطلق در اقليم وجود آنان ميباشد. مسلم است كه اينان اگر كمترين مواظبت درباره‌ي خودطبيعي‌شان داشتند، هرگز اين خود حاكميت مطلق در اقليم وجود را به دست نمي‌آوردند. اينان آن گروه از انسانهايي هستند كه بخاطر خوش بيني و علاقه شديدي كه به خودطبيعي خويشتن دارند چيزي را در دنيا جز سرخوشي و لذت و خودكامگي، به رسميت نمي‌شناسند. اينها هستند كه تاريخ بشري را به خاك و خون كشيده‌اند. نه حقي براي آنان مطرح است و نه باطلي. اينان هستند كه هرگاه بشر وسيله اشباع لذايذ و خودخواهي آنان قرار بگيرد، قابل توجه ميباشد و اگر بخواهد بگويد: من هم هستم يا بگويد: اصل و قانوني وجود دارد كه بايد همه‌ي ما از آن تبعيت كنيم، در اين صورت، دو جمله مزبور را مساوي نفي خويش تلقي مي‌كنند!! و بهمين جهت است كه با هر كسي كه در مقابل آنان بگويد: من هستم، يا اصل و قانوني وجود دارد كه همه‌ي ما بايد از آن تبعيت كنيم، مبارزه‌ي بي‌امان دارند و تنفري بي‌پايان!!! دليل اين تلقي جنون‌آميز بسيار روشن است. و آن اينست كه خاصيت اساسي خودطبيعي كه تورم تا بينهايت است، اين تورم را بزرگي واقعي گمان كرده و اين باور را در مغز پوكش مستحكم ميسازد- كه جهان يعني من!!! يا وسيله‌ي بقاي من!!! و انسانها يعني من!!! يا وسيله‌ي بقاي مطلوب من!!!قسم سوم انسانهايي هستند كه با مقداري آگاهي و پذيرش اصول اخلافي، حاكميت مطلق را از خودطبيعي سلب كرده و علاقه به مديريت من اعلاي انساني دارند و شايستگي اين مديريت را مي‌پذيرند. ولي توانايي سپردن حاكميت مطلق بدست من اعلاي انساني را در خود احساس نمي‌كنند. اين گروه داراي اكثريت بسيار چشمگير هستند و مي‌توان گفت: اكثريت قريب باتفاق جوامعي كه در معرض آگاهي از اصول و مباني تعليم و تربيت تمدني قرار مي‌گيرند را تشكيل مي‌دهند.مباحث مربوط به اينكه چه بايد كرد تا مردم بتوانند از طغيان و انحراف خودطبيعي كاسته و به قدرت و فعاليت و مديريت من اعلاي انساي خويشتن بيفزايند؟ در مسائل گوناگون تعليم و تربيت و كمال و تقوي و ايمان، كه در اين مجلدات آمده است را متذكر شده‌ايم.****«قد غاب عن قلوبكم ذكر الاجال، و حضرتكم كواذب الامال، فصارت الدنيا املك بكم من الاخره و العاجله اذهب بكم من الاجله» (ذكر فرا رسيدن پايان زندگي‌ها از دلهايتان ناپديد، و آرزوهاي بي‌اساس و دروغين در قلبهايتان حاضراست. در نتيجه دنيا شما را پيش از آخرت مالك شده و همين دنياي زودگذر، شما را بسوي خود برنده‌تر از آخرت گشته است).بياد مرگ نيستيد، آرزوهاي دروغين فضاي درون شما را اشغال، در نتيجه مملوك بي‌اختيار دنيا گشته‌ايد. پرده‌هاي رنگارنگ حيات طبيعي، عقل از سر و شرم از دلهايتان ربوده، نه گذشت زمان را احساس مي‌كنيد و نه متلاشي شدن در چنگال تيز قوانين جاري در طبيعت را، كه بدون ترحم عاطفي، خزانها بدنبال بهارها مي‌فرستد و ناتوانايي‌ها پس از توانايي‌ها زشتي‌ها پس از زيبايي‌ها و پيري‌ها بعد از جواني‌ها. و تو اي فرو رفته در امواج بي‌اساس آرزوها همچنان براه خود ميروي و از دگرگوني‌هاي صفحات كتاب زندگي خود عبرتي نميگيري! گويي انگشتان بر روي چشمان خود نهاده‌اي تا حركت انگشتاني را كه پيوسته مشغول برگردانيدن اوراق عمر گرانمايه تو مي‌باشد، نبيني! بسيار خوب، بكوش تا حركت انگشتان برگرداننده اوراق عمر را نبيني و بكوش تا صداي جرس را كه هر دم فرياد ميدارد محملها را بربنديد، نشنوي، آيااين قدرتها را هم داري كه سنگيني سالهاي سپري شده عمر را بر دوش خود درك نكني؟! آيا ميتواني از روياروي شدن با آينه كه بدون روپوش، چروكهاي صورتت را با موهاي سپيد و پيچيده سر و ابرو نشان ميدهد، اجتناب ورزي و هر آينه را كه با كمال صدق و صفا نزديك شدن ترا به مغاك تيره اعلان نموده بشكني؟! آيا چنين نيست كه اگر آينه را بشكني و شيشه‌هاي شكسته‌ي آن، بوسعت يك وجب پيرامون پاهاي تو ريخته شد. بعلت ناتواني پيري كه ارمغان گذشت ساليان عمرتست، به كمكي نياز خواهي داشت كه ترا از آن يك وجب عبور بدهد؟!اي نابخردان غفلت زده، هيچ ميدانيد كه غفلت از مرگ و بي‌اعتنايي تصنعي درباره‌ي آن، باعث مي‌شود كه در همين زندگي معناي حقيقي حيات بر شما پوشيده بماند و با پوشيده شدن حيات از استعدادها و قدرتهاي بسيار بااهميت خود كه ميتوانست شما را مالك دنيا بنمايد، غافل مي‌گرديد و اين غفلت است كه شما را مملوك بي‌اختيار دنيا نموده و همه‌ي موجوديت خود را بدون دريافت قيمت مناسب به اين دنيا ارزاني بداريد و به اين مغبون شدن و باختن نابخردانه هم قناعت ننموده زبان به تحسين و تمجيد اين دنيا باز كنيد و بگوييد: راضيم كز من بماند نيم جان تا ز … استري بينم جهان!! و در اين حال نميدانيد كه اين رضايت و خشنودي در حالي صورت مي‌گيرد كه با معده و روده و فضولات استر در هم آميخته به اين دنيا مي‌نگريد. اي كاش، ميدانستيد كه اين دنيا شما را به هيچ خريده است و شما از اين دنيا ممنون و شرمنده هم هستيد!!بيقدري ام نگر كه بهيچم خريد و من           شرمنده‌ام هنوز خريدار خويش را****«و انما انتم اخوان علي دين الله، ما فرق بينكم الا خبث السراير و سوء الضمائر، فلا توازرون، و لا تناصحون، و لا تباذلون و لا توادون» (و جز اين نيست كه شما بر مبناي دين خداوندي برادران يكديگريد. ميان شما جدايي نينداخته است مگر پليدي درونها و بدبيني‌هايتان بدين جهت است كه به كمك هم نمي‌شتابيد و خيرخواه يكديگر نيستيد و به همديگر نمي‌بخشيد و مهر نمي‌ورزيد)اي مردم شما بر مبناي دين خداوندي برادران يكديگريد. آنچه كه شما را از يكديگر جدا كرده است پليدي درونها و بدبيني‌هاست كه درباره‌ي همديگر داريد. تاريخ فرهنگ بشري و قلمرو قوانين و حقوق، حماسه‌ها و رجزخواني‌هاي فراواني در لزوم پيوستن انسانها به يكديگر بياد دارد، بدون مبالغه اگر شما بخواهيد آن حماسه‌ها و رجزخواني‌ها را جمع‌آوري نماييد، ميتوانيد مجلداتي را در اين موضوع تاليف نماييد. در اين ميدان تكاپو دو نظريه مهم ديده مي‌شود كه پايه‌ي ديگر نظريات در اين موضوع است: نظزيه يكم اينكه افراد انساني را با عواملي كه در موجوديت خود دارند، مي‌توان بهم پيوست، بدون نياز به قبولاندن اينكه همه‌ي آنان وابسته‌ي به خدا هستند. نظريه دوم اينست كه افراد بشر را حتي دو برادر از يك پدر و مادر را (اگر چه دو قلو زاييده شده باشند) نمي‌توان از ابعاد اساسي بيكديگر پيوست مگر اينكه وابستگي آنان را به خدا اثبات نمود.جمله‌ي مورد تفسير از اميرالمومنين عليه‌السلام و همچنين مضامين آيات قرآني و منابع حديثي و محصول تفكرات مقتدر و ژرفنگر، نظريه‌ي دوم را برمي‌گزينند. اميرالمومنين عليه‌السلام در جمله‌ي مورد تفسير گوشزد ميفرمايد كه شما بر مبناي دين خداوندي برادران يكديگريد و علت اين برادري كه مقتضي پيوستگي و اتحاد است، احساس و پذيرش وابستگي همه‌ي شما به خداوند است. بنابراين، حال كه مي‌بينيد از هم جدا، و متفرق شده و حتي چهره‌ي خصومت به يكديگر نشان ميدهيد، بدانيد كه انحراف از دين خدا پيدا كرده‌ايد. زيرا اگر زندگي شما بر مبناي دين خداوندي بود، به ياري همديگر مي‌شتافتيد و خيرخواه يكديگر بوديد و بهمديگر مي‌بخشيديد و از محبت بيكديگر دريغ نمي‌داشتيد. درباره‌ي اثبات و تقويت نظريه يكم مطالب بسيار فراواني گفته شده است. مخصوصا مكتب‌هاي شرقي و غربي در دو قرن نوزدهم و بيستم براي پايين آوردن سر انسانها كه مبادا با بالانگري‌هاي خود، ملكوت الهي را شهود نمايند و خوكامگان ضد مذهب را نيز در برابر سوال جدي قرار بدهند، كوششهاي فراواني نموده‌اند تا بتوانند اثبات كنند كه افراد انساني با عواملي كه در موجوديت خود دارند، بدون نياز به پذيرش وابستگي به خدا، مي‌توانند بهمديگر بپيوندند و به مرحله احساس وحدت در آرمانها و اشتراك در لذايذ و آلام قدم بگذارند.ساختگي اين نظريه و خلاف واقع بودن آنرا، پديده‌هاي فراواني باكمال وضوح اثبات نموده‌اند از آنجمله صدها جنگ محدود و دو جنگ جهاني كه خون ميليونها نفر را بر زمين ريخت و ميليونها حق‌كشي، و افزايش ناتوانان و بروز انواعي بيشمار از حيله‌گريهاي و ماكياولي بازيها و سقوط عواطف بسيار باارزش انساني و ويراني كاخهاي مجلل آرمانها و شيوع لذت پرستي (هدونيسم) و نفع‌پرستي (يتيليتاريانيسم) كه قاطع‌ترين شمشير را بر پيكر متحد سازنده‌ي افراد و اقوام انساني فرود آورد و انقسام دنيا به دنياي مستكبران و دنياي مستضعفان و احساس نياز شديد به ناهشياري به وسيله‌ي عوامل فراوان تخدير و غيرذلك. اينهمه جدايي انسان از انسان، معلول شيوع و رواج همان نظريه‌ي يكم بود كه سودپرستان خودكامه و خودمحودان لذت پرست كوشش بسيار فراوان در گسترش و مقبول ساختن آن، براي عموم مردم صورت داده و مي‌دهند.اين نظريه چه مستقيم و چه غير مستقيم ضرورت و عظمت اخلاق را بي‌اساس قلمداد كرده و اخلاق را تا حد يك يدكي براي اجراي قوانين و حقوق تنزل داد و بدين ترتيب اخلاق آدميان را چنان به لجن كشيد كه قابل توصيف نيست. آري ضربه نهايي را بر انسانيت انسان وارد آورد اينكه فساد اخلاق موجب گسستن علايق برادري و تعاون و هماهنگي و اتحاد انسانها در مسير حيات معقول مي‌گردد، امريست كاملا طبيعي و جاي شگفتي نيست. شگفت‌انگيز آنست كه احتياج به قوانين و حقوق فراوان و پيچيده‌اي را كه معلول مستقيم فساد اخلاق است و گسيختن علايق فوق را نتيجه ميدهد، ترقي و تكامل حقوقي بناميم!!بحث مشروحي در اين مسئله با يكي از حقوقدانان برجسته داشتيم. او بطور مطلق از تحول تكاملي قوانين حقوقي دفاع مي‌نمود، با اينكه آن حقوقدان از شخصيت علمي، حقوقي قابل توجهي برخوردار بود، در ادعاي مزبور راه مبالغه پيش گرفته بود. آنچه كه در تحقيق اين مسئله عرض شد. به شرح ذيل بود: ما بايد از سطح ظاهري افزايش رشته‌ها و انواع و ابعاد حقوقي گذشته و در علل و نتايج آن، به دقت و تامل بپردازيم. آيا چنين نيست كه مقدار مهمي از افزايش مزبور نشان‌دهنده‌ي عقب ماندگي و ركود اسف‌انگيز انسان از حركت تكاملي و مقداري ديگر كاشف از انحطاط و سقوط انساني در قلمرو فردي و روابط اجتماعي مي‌باشد و برخي ديگر معلول جبري گسترش و دگرگوني روابط انسان با انسان و طبيعت بوده است؟بنابراين، ما بايد درصدد كشف اين مسئله برآييم كه آيا واقعا اين شخص كه نامش زلفعلي گذاشته شده است، داراي گيسوي انبوه و زيباست يا از آن كچل‌هاست كه بعنوان نمونه حتي يك تار مو بر سرش نيست و يا سري دارد مانند نقشه جغرافيا كه موهايش مانند خطوط و نقطه‌هايي با فاصله‌هاي غير منظم در روي نقشه منعكس و هر يك از آنها نشان‌دهنده‌ي يك موضوع جغرافيايي است مانند كوه، رودخانه و غيرذلك بهرحال، ما در گذرگاه زندگي اجتماعي انسانها در تاريخ با دو نوع عامل تحولات در قوانين حقوقي سروكار داريم: نوع يكم- تحول در قوانيني است كه ناشي از افزايش پديده‌ها و ارتباطات مثبت ميان انسانهاي يك جامعه و يا ميان مردم جوامع متعدد مي‌باشد. اينگونه تحولات نه تنها از علايم گسيخته شدن علايق برادري و تعاون و هماهنگي و اتحاد در مسير حيات معقول انسانهانيست، بلكه دليل فعاليت مثبت مغزي انسانها درباره‌ي تنظيم حيات فردي و دسته‌جمعي مطابق بروز ارتباطات مثبت جديد در ميان آنان ميباشد، كه ضرورتي غيرقابل انكار است. ارزش تكاملي اين دگرگوني در قوانين بستگي به اين دارد كه روابط و علايق جديد چه مقدار و با چه كيفيت در پيشبرد اختياري اهداف و آرمانهاي عالي حيات انسانها دخالت مي‌ورزد.اگر روابط و علايق حادثه ناشي از گسترس جبري عوامل آنها باشد، بديهي است كه قوانين مستحدثه (جديد) كه معلول جبري دگرگوني روابط و علايق است، در حقيقت از يك توسعه و تعميق زندگي كندوي عسلي و ارتباطات متنوع زنبورها با كندو و همنوعان خود در نظام كندويي تجاوز نمي‌نمايد. مگر اينكه كوشش شود كه قوانين مستحدثه بر تكامل آگاهانه و آزادانه مغزي و رواني انسانها بيفزايد. بعنوان مثال قوانين طي مسافت با ماشين را در خيابانها و بيابانها را در نظر بگيريم، بديهي است كه تاريخ اين قوانين از موقع استفاده از ماشين در سپري كردن مسافتها شروع شده است و در اينكه وضع چنين قوانيني براي دفع مزاحمتها و آسيبهاي حركات ماشيني ضرورت جبري داشته است، هيچ جاي ترديد نيست آنچه كه بايد مورد دقت قرار بگيرداينست كه آيا خود وضع قوانين مزبوردليل برتكامل پديده‌ي قانونگزاري است يا بايد ديد آن عواملي كه موجب وضع قوانين جديد گشته است، چيست؟اگر جستجوي عوامل اكتشاف ماشين و سير پيشرفتي در گسترش و تعمق پديده‌ي ماشين به اين نتيجه رسيديم كه بشر در هيچ موردي از عوامل اكتشاف گرفته، تا سير پيشرفتي و مديريت آن، جز حركات و فعاليتهاي جبري مغزي و عضلاني و سودجويي محض چيز ديگري نداشته است و حركات و فعاليتهاي مزبور كمترين تعديلي در خودخواهي‌ها و خودكامگي‌ها و لذت پرستي‌ها بوجود آورنده ماشين واداركننده‌ي آن صورت نداده است و همچنين كمترين پيشرفتي در صفات عالي انساني و اخلاق حميده‌ي او بوجود نياورده است. بلكه بالعكس وسيله جديدتري براي اشباع خودخواهي‌ها و خودكامگي‌ها و حفظ لذت پرستي‌هاي او گشته است. بايد بپذيريم كه بوجود آمدن قوانين موضوعه براي و ادامه‌ي حيات ماشيني به هيچ‌وجه دليل براي تحول تكاملي آن قوانين موضوعه نمي‌باشد.نوع دوم- بروز قوانيني است كه ناشي از ضرورت جلوگيري از رخنه تمايلات بي‌حساب و ويرانگر بشري در زندگي اجتماعي است كه موجب اختلال بر حيات ديگر انسانهاست. آيا مي‌توان گفت: وضع صدها ماده قانوني براي كشف واقعيات در روابط و حوادث و نمودهاي جاريه در ميان مردم كه ميتواند فساد اخلاقي آنها را مخفي بدارد و براي پيشگيريها، يا كيفر خلاف واقع‌هايي كه از يك كارشناس گرفته تا متهم يا متهم‌ها، و از يك بازپرس ابتدائي گرفته تا عالي رتبه‌ترين مقام قضايي، ممكن است بروز نمايد، دليل تكامل قوانين حقوقي است؟! البته هيچ كس نمي‌تواند اين حقيقت را انكار كند كه كشف طرق و وضع قوانين دقيق و فراگيرتر براي كشف واقعيات پيچيده و پيشگيري يا كيفر انواعي فراوان از خلاف واقع‌ها، خود دليل اقتدار مغزي و عملي انسانهاي متفكر است.ولي آيا ميتوان بروز بيماريهاي بسيار سخت را كه ناشي از تنوع فساد اخلاق است و موجب ميشود كه داروها يا اعمال جراحي جديدتر و در عين حال غير كافي (بلكه مضر از جهات ديگر را) دليل تكامل ارزشي بشر قلمداد كنيم؟! اگر چه چنانكه گفتيم كشف داروهاي جديد و توفيق راهيابي به اعمال جراحي بي‌سابقه كشف از توانايي مغز متفكران مربوطه را مينمايد. و بطور كلي بايد بگوييم: كسانيكه ميگويند: بگذاريد بشر با فساد اخلاقي و احساس بي‌بندوباري از هيچ اصل و قانوني تبعيت نكند، زيرا ما با وضع قوانين جديدتر از تعدي فساد او جلوگيري مينماييم، در حقيقت مي‌گويند: بگذاريد بشر در حال عبور از يك پرتگاه مهلك ميگساري نمايد، اگر از آن پرتگاه سقوط كرد و آسيبي بر وارد گشت براي او دارو و درمان آماده كرده‌ايم!!!همانگونه كه در گذشته بارها گفته‌ايم، هم اكنون هم چاره‌اي در مقابل اين عربده‌كشان ميخانه‌هاي پوچ‌گرايي، مطلبي جز اين نداريم كه بگوييم: چشم باز و گوش باز اين عما حيرتم از چشم‌بندي خدا با نظر به مطالب فوق است كه جمله معروف افلاطون را بار ديگر مورد دقت قرار ميدهيم كه ميگويد: (وقتي ملتي خوش اخلاق باشد احتياجي به قوانين پيچ در پيچ ندارد و قوانين ساده براي او كافي است) ممكن است گفته شود عبارت مزبور از يك متفكر قديمي است و او اطلاعي از تحولات تكاملي قوانين نداشته است، زيرا اين تحولات از دوران نهضت (رنسانس) باينطرف صورت گرفته است. پاسخ اين سخن مطلبي است كه آلفرد نورث وايتهد در كتاب بسيار مهم خود (ماجراي ايده‌ها) متذكر شده است. او ميگويد: (طبيعت بشري آنقدر گره خورده استه آن برنامه‌ها كه براي اصلاح بشري روي كاغذ مي‌آيد، در نزد مردان حاكم بي‌ارزش‌تراز آن كاغذيست كه با نوشتن آن برنامه‌ها باطل ميشود) اگر چه در عبارت فوق ميتوان گفت واقعيت بشري پيچيده نيست بلكه سياست گذاران خودكامه و خودخواه منفعت پرستند كه طبيعت انساني را مي‌پيچانند تا آنرا در استخدام خود قرار بدهند. اگر قوانين حقوقي و فرهنگها با حركت تكاملي پيش مي‌روند پس كو نظم خردپسند زندگي و كو حيات مطلوب؟ كو حق و عدالت؟بياييد ساده‌لوحي ما را ببينيد كه نظم جالب اقتصادي و حقوق و علمي و رفاه زندگي قدرتمندهاي خودكامه در جامعه خود را، كه براي حفظ سلطه و اقتدار بر ديگران بوجود آورده‌اند، بحساب ترقي تكامل قوانين حقوقي آورده و جريانهاي زندگي آنان را با آب و تاب فريبنده بازگو مي‌كنيم و مي‌نويسيم! و حتي در دانشگاه‌ها به دانشجويان ساده‌لوح‌تر از خودمان تدريس ميكنيم! ولي فراموش ميكنيم كه آن نظم جالب اقتصادي و حقوقي و رفاه زندگي قدرتمندان بر ويرانه‌هاي اقتصاد و حقوق و علم و فرهنگ جوامع ضعيف كه آن قدرتمندان بوجود آورده‌اند، استوار شده است. ما از زمان طولاني، شاهد اين جريان شرم‌آور و پر وقاحت هستيم كه قدرتمندان خودكامه براي بسط دادن به قدرت و خودكامگي‌هاي خود و براي كشيدن ديگر جوامع به زنجير بردگي، در آن صورت كه پايمال كردن و از بين بردن مستقيم حيات انسانها، خللي به اعتبارشان وارد بسازد و يا مخالف معامله‌هاي نابكارانه با رقيبهاي خودشان باشد موجبات پستي را پيدا مي‌كنند و با دست آنان با پليدترين وضعي مشغول كشتار ناتوانان و آزاديخواهان ميگردند. و اين جريان بقدري شايع است كه اگر كسي منكر آن باشد معلوم ميشود كه يا همه‌ي لحظات عمرش را در خواب و مستي گذرانيده است و يا خود به بيماري انسان‌خواري همان قدرتمندان خودكامه مبتلااست.آيا فساد اخلاقي بسيار شرم‌آور، آيا بي‌اعتنايي شديد قدرتمندان درباره‌ي قوانين و مقررات، آيا افزايش استمراري وضع قوانين پيچيده براي كشف فريبكاريها و لجاجتها و مهارتهايي كه در طريق كشف واقعيات مخفي شده بدست بشر اخلاق سوخته و آيا ادامه‌ي جنگ و كشتارهاي مستقيم و غير مستقيم كه شامل انواع فراواني از آنها كه هر لحظه هزاران نفر را از حيات خود محروم ميسازد، روشتنترين دليل آن نيست كه قوانين حقوقي تاكنون كاري در پيشرفت تكاملي بشر انجام نداده است؟ بلكه بايد گفت: همين قوانين حقوقي از آن جهت كه بعنوان عالي‌ترين نظم‌دهنده‌ي حيات دسته جمعي بشر قلمداد مي‌گردد، در واقع تنها كاري كه انجام مي‌دهد بستن دست و پاي ضعيفان و بينوايان و تسليم كردن آنان به قدرتمندان مي‌باشد لذا اميد انسانها را به شناخت و كار بستن قوانيني ديگر بنام اخلاق سازنده بر باد فنا مي‌دهد، ممكن است گفته شود: اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير ميفرمايد: شما كه بر مبناي دين خداوندي، برادران يكديگر هستيد، هيچ مي‌دانيد كه به كدامين علت، از يكديگر جدا و پراكنده شده‌ايد، و چرا توانايي وصول و برخورداري از علايق برادري و تعاون و هماهنگي و اتحاد در مسير حيات معقول محروم شده‌ايد؟اين محروميت بدون ترديد ناشي از نداشتن قانون شايسته براي حيات معقول در دو بعد ماده و معني نيست، زيرا قرآن و سنت پيامبر و راهنماي ائمه عليهم‌السلام كه متكفل بيان سعادت مادي و معنوي است در دسترس شماست. بلكه ناشي از پليدي درونها و بدبيني‌هاي شماست كه پيوستگي‌ها را مبدل به گسيختگي‌ها و مبحتها را مبدل به كينه و خصومتها مي‌نمايد. بنابراين، اعتراضي به خود قوانين و مقررات بشري كه اعتبارياتي بيش نيست وارد نيست. بلكه اعتراض به متصديان امور سياسي و مديران اجتماعي مقامات فرهنگي و تعليم و تربيت است كه بشر را آماده استفاده از قوانين و مقررات مفيد نمي‌نمايند.پاسخ اين اشكال باين ترتيب است كه قوانين الهي كه بوسيله‌ي پيامبر ابلاغ شده است، همانگونه كه تنظيم زندگي اجتماعي انسانها را بعهده گرفته است تعليم و تربيتهاي اخلاقي و عرفاني مثبت را هم هدف گيري نموده است. و اين يك اصل كاملا مسلم مكتب اسلام است كه حقوق و اقتصاد و اخلاق و فرهنگ در تمامي مظاهر و نمودهايش هماهنگ و در وحدتي بسيار والا با يكديگر منسجم مي‌باشد، در صورتي كه قوانين و مقررات ساخته اطلاعات و تمايلات بشري جز امكان‌پذير ساختن زندگي دسته‌جمعي هدفي ديگر منظور نكرده است و از آنجهت كه با همين هدف گيري كه دارد، ديگر ابعاد انساني را از قلم مي‌اندازد، بلكه در مواردي فراوان چهره مخالف با آن ابعاد (مانند مذهب) بخود مي‌گيرد. لذا در خود همان هدف گيري هم موفقيت بسيار ناچيزي بدست مي‌آورد و ناچيزي موفقيت آن هم ناشي از اينست كه عناصر نژاد و قوميت چنان در آن قوانين ريشه‌دار است كه انسان بعنوان يك هويت عام نمي‌تواند به ديگر افراد نوع بشري تطبيق گردد. و بعبارت كاملا ساده، محصول ضمني قوانين بشري- انسان يعني همين نژاد و قوم و بس!! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )3-  ديگر بيان حال زاهدان و كسانى است كه از دنيا رو گردانيده اند، تا آن كسى كه به سوى خدا رو آورده است، طريقه آنان را بداند، و به آنها تأسّى جويد، از اين رو صفاتى را براى آنان ذكر فرموده است:اوّل-  دلهاى آنها گريان است اگر چه خندان باشند، اين سخن اشاره است به اين كه زاهدان به سبب خشيت و خوفى كه از خدا در دل دارند پيوسته اندوهگين و محزونند، و با اين حال اگر خندان باشند براى رفق و مدارا كردن با مردم است.دوم-  اندوه آنان زياد است هر چند شادمان باشند، مفهوم آن به مضمون سخن پيش نزديك است.سوم-  برخى از آنان بهره فراوان از متاع دنيا دارند، ليكن در برابر نفس ايستادگى، و به زيب و زيور آن بى اعتنايى مى كنند، و از فرمانبردارى آن در كامگيرى از خوشيها و لذّتهاى گذراى دنيا سرباز مى زنند، اگر چه ديگران به آنچه از دنيا نصيب آنها شده است، رشك مى برند. 
منهاج البراعه (خوئی)إنّ الزّاهدين في الدّنيا تبكي قلوبهم و إن ضحكوا، و يشتدّ حزنهم و إن فرحوا، و يكثر مقتهم أنفسهم و إن اغتبطوا بما رزقوا، قد غاب عن قلوبكم ذكر الآجال، و حضرتكم كواذب الآمال، فصارت الدّنيا أملك بكم من الآخرة، و العاجلة أذهب بكم من الآجلة، و إنّما أنتم إخوان على دين اللَّه ما فرّق بينكم إلّا خبث السّرائر، و سوء الضّمائر، فلا توازرون، و لا تناصحون، و لا تباذلون، و لا توادّون.اللغة:و (مقته) مقتا أبغضه فهو مقيت و ممقوت. و قوله (فلا توازرون) بفتح التاء من باب التفاعل بحذف احدى التائين، و في بعض النسخ بضمّها و كسر الزّاء مضارع باب المفاعلة، و مثله الافعال الثلاثة بعدهالاعراب:و الفاء في قوله: فصارت الدّنيا فصيحة، و في قوله: فلا توازرون، عاطفة مفيدة للسّببية نحو يقوم زيد فيغضب عمرو أى صار قيامه سببا لغضب عمرو.المعنى:ثمّ نبّه عليه السّلام على أوصاف خيرة العباد من العبّاد و الزّهاد لترمق أعمالهم و يقتدى لهم في أفعالهم فقال: (إنّ الزاهدين في الدّنيا) الرّاغبين في الآخرة (تبكى قلوبهم) من خشية الحقّ (و إن ضحكوا) مداراة مع الخلق (و يشتدّ حزنهم) من خوف النار و غضب الجبّار (و إن فرحوا) حينا ما من الأعصار (و يكثر مقتهم) و بغضهم (أنفسهم) لكونها أمّارة بالسّوء و الفساد صارفة عن سمت السّداد و الرشاد فلا يطيعونها و لا يلتفتون إليها و لا يخلعون لجامها لتقتحم لهم في العذاب الاليم و توردهم في الخزى العظيم (و ان اغتبطوا) اى اغتبطهم الناس (بما رزقوا) من فوائد النّعم و عوائد المزيد و القسم.ثمّ وبّخهم على ما هم عليه من حالة الغرّة و الغفلة فقال (قد غاب عن قلوبكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 47 ذكر الآجال) فلم تمهدوا في سلامة الأبدان (و حضرتكم كواذب الآمال) فلم تعتبروا في أنف الأوان (فصارت الدّنيا أملك بكم من الآخرة) لاستيلائها عليكم و نفوذ تصرّفها فيكم و اتّباعكم عليها اتّباع العبد على سيّده و المملوك على مولاه (و العاجلة أذهب بكم من الآجلة) لفرط محبّتكم لها و دخول حبّها شغاف قلوبكم فذهبت بقلوبكم كما يذهب المحبوب بقلب محبّه (و انّما أنتم اخوان مجتمعون على دين اللَّه) و فطرته التي فطر النّاس عليها بقوله تعالى إنّما المؤمنون اخوة (ما فرّق بينكم إلّا خبث السّرائر و سوء الضمائر) اى لم يفرّق بينكم إلّا خبث البواطن و سوء العقائد و النّيات و من ذلك ارتفعت عليكم آثار التواخي و المودّة و لوازم المحبّة و الاخوّة (فلا توازرون و لا تناصحون و لا تباذلون و لا توادّون) أى لا يعين أحدكم صاحبه و لا يقويه و لا يناصحه و لا يبذل ماله له و لا يقوم بلوازم المودّة روى في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن حماد بن عيسى عن إبراهيم ابن عمر اليماني، عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: حقّ المسلم على المسلم أن لا يشبع و يجوع أخوه و لا يروى و يعطش أخوه و لا يكتسى و يعرى أخوه، فما أعظم حقّ المسلم على أخيه المسلم.و قال أحبّ لأخيك المسلم ما تحبّ لنفسك و إذا احتجت فاسأله و إن سألك فاعطه، لا تملّه خيرا و لا يملّه لك، كن له ظهرا فانه لك ظهر، إذا غاب فاحفظه في غيبته، و إذا شهد فزره و أجلّه و أكرمه فانه منك و أنت منه، فان كان عليك عاتبا فلا تفارقه حتّى تسئل سميحته  «1» و إن أصابه خير فاحمد اللَّه، و إن ابتلى فاعضده، و إن يمحل له فأعنه، و إذا قال الرّجل لأخيه: افّ انقطع ما بينهما من الولاية، و إذا قال: أنت عدوّى كفر أحدهما، فاذا اتّهمه انماث الايمان في قلبه كما يماث الملح في الماء.و باسناده عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام قال: من حقّ المؤمن على أخيه المؤمن أن يشبع جوعته و يوارى عورته، و يفرّج عنه كربته، و يقضي دينه، فاذا مات خلفه في أهله و ولده.______________________________ (1) تسلّ سخيمته «كذا في الوسايل» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 48أقول: قد استفيد من هذين الخبرين و غيرهما لم نورده شرايط الاخوّة بين المسلمين، و علم بذلك أنّ من لم يقم بوظايفها فليس هو في الحقيقة بأخ لصاحبه، و لذلك قال الباقر و الصّادق عليهما السّلام فيما رواه عنهما في الكافي: لم تتواخوا على هذا الأمر و إنما تعارفتم عليه.الترجمة:بدرستى صاحبان زهد در دنيا گريه ميكند قلبهاى ايشان و اگر چه خنده كنند بحسب ظاهر، و شدّت مى يابد پريشانى ايشان و اگر چه شاد باشند بر روى ناظر، و بسيار مى شود دشمنى ايشان با نفسهاى خودشان و اگر چه غبطه كرده شوند و مردمان آرزوى نيكوئى حال ايشان را نمايند به آن چه كه روزى داده شدند در اين جهان.بتحقيق كه غائب شده از قلبهاى شما ياد كردن أجلها، و حاضر شده شما را دروغهاى آرزوها، پس گرديد دنيا مالكتر و متصرّفتر شد بشما از آخرت، و دنيا برنده تر شد شما را بسوى خود از عقبا، و جز اين نيست كه شما برادرانيد بر دين خداى تعالى تفرقه نينداخته در ميان شما مگر ناپاكى شرها، و بدى انديشها، پس اعانت يكديگر نمى كنيد، و بار گردن يكديگر را بر نمى داريد، و نصيحت نمى كنيد يكديگر را، و بخشش نمى كنيد بيكديگر، و دوستى نمى ورزيد با يكديگر.  
بخش ۳ : نکوهش دنیا دوستی [منبع]

مَا بَالُكُمْ تَفْرَحُونَ بِالْيَسِيرِ مِنَ الدُّنْيَا تُدْرِكُونَهُ وَ لَا يَحْزُنُكُمُ الْكَثِيرُ مِنَ الْآخِرَةِ تُحْرَمُونَهُ وَ يُقْلِقُكُمُ الْيَسِيرُ مِنَ الدُّنْيَا يَفُوتُكُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ ذَلِكَ فِي وُجُوهِكُمْ وَ قِلَّةِ صَبْرِكُمْ عَمَّا زُوِيَ مِنْهَا عَنْكُمْ كَأَنَّهَا دَارُ مُقَامِكُمْ وَ كَأَنَّ مَتَاعَهَا بَاقٍ عَلَيْكُمْ.
وَ مَا يَمْنَعُ أَحَدَكُمْ أَنْ يَسْتَقْبِلَ أَخَاهُ بِمَا يَخَافُ مِنْ عَيْبِهِ إِلَّا مَخَافَةُ أَنْ يَسْتَقْبِلَهُ بِمِثْلِهِ قَدْ تَصَافَيْتُمْ عَلَى رَفْضِ الْآجِلِ وَ حُبِّ الْعَاجِلِ وَ صَارَ دِينُ أَحَدِكُمْ لُعْقَةً عَلَى لِسَانِهِ صَنِيعَ مَنْ قَدْ فَرَغَ مِنْ عَمَلِهِ وَ أَحْرَزَ [رِضَا] رِضَى سَيِّدِهِ.

زُوِىَ : دور داشته شد، كنار زده شد.
لُعْقَة : در اصل بمعنى ليسيدن چيزيست و در اينجا مقصود اظهار زبانى و ظاهرى به دينداريست بى آنكه قلب و روح گواه آن باشد. 
لُعقَة : چيز ليسيدنى 
شما را چه شده است كه با به دست آوردن متاعى اندك از دنيا شادمان مى گرديد و از متاع بسيار آخرت كه از دست مى دهيد اندوهناك نمى شويد امّا با از دست دادن چيزى اندك از دنيا مضطرب شده كه آثار پريشانى در چهره ها آشكار مى گردد و بى تابى مى كنيد، گويا اين دنيا محل زندگى جاودان شما و وسائل آن براى هميشه از آن شماست.
چيزى شما را از عيب جويى برادر دينى باز نمى دارد جز آن كه مى ترسيد مانند آن عيب را در شما به رختان كشند. در بى اعتنايى به آخرت و دوستى دنيا يك دل شده ايد، و هر يك از شما دين را تنها بر سر زبان مى آوريد، و از اين كار خشنوديد همانند كارگرى كه كارش را به پايان رسانده و خشنودى مولاى خود را فراهم كرده است.
 
(10) چه شده است شما را كه اندكى از دنيا را كه مى يابيد شاد مى شويد، و بسيارى از آخرت كه محروم مانده از دست مى دهيد شما را اندوهناك نمى كند و چون كمى از (متاع) دنيا از دستتان برود شما را مضطرب و نگران مى نمايد بطوريكه حالت اضطراب و بيتابى از آنچه از دست شما رفته در روهاى شما و در كمى شكيبائيتان آشكار مى گردد گويا دنيا جاى هميشگى شما است، و گويا متاع آن براى شما باقى و برقرار خواهد ماند
(11) و هيچيك از شما را در ملاقات برادر (هم كيش) خود كه مى ترسد از عيب گفتن و بد گوئى از او باز نمى دارد مگر ترس از اينكه او نيز عيب او را روبرو بگويد (پس فاش نكردن عيب يكديگر را روبرو نه از جهت ترس از خدا است، بلكه بجهت ترس فاش شدن عيب خويشتن است، و از اينرو است كه عيب يكديگر را بقصد پند و اندرز و اصلاح روبرو نگوييد و در غياب از خدا نترسيده بقصد افساد فاش مى نماييد)
(12) بتحقيق براى از دست دادن آخرت و دوستى دنيا با يكديگر رفيق واقعى گشتيد، و دين هر يك از شما مانند ليسيدن به زبان او است (به زبان اقرار كرده بدل باور نداريد)
(13) اين رفتار شما بكار كسى ماند كه از كردار خويش فارغ گشته و رضاء و خوشنودى آقاى خود را فراهم كرده است (از اين جهت با خاطر آسوده هر كارى بخواهيد انجام مى دهيد).
 
چيست كه به اندك چيزى از دنيا، كه به دست مى آوريد، شادمان مى شويد و از آن همه، كه از آخرت از دست مى دهيد، اندوهگين نمى گرديد به اندك متاعى دنيايى، كه از دستتان مى رود، مضطرب مى شويد، آنسان كه نشان آن بر چهره هايتان هويدا مى گردد و به سبب اندك مايه اى كه از كف مى نهيد، صبر و قرار از دلتان رخت بر مى بندد. به گونه اى كه گويى دنيا جاى درنگ هميشگى شماست و نعمت دنيا برايتان ماندنى است.
هيچ چيز شما را از گفتن عيب برادرتان، كه از آن بيم دارد، به هنگام ديدار او، باز نمى دارد، مگر آنكه بيم داريد كه او نيز عيب شما را رو در رويتان بر زبان آرد. در ترك آخرت و دوستى دنيا يكدله شده ايد. دين شما اقرار است به زبان نه به دل. در بى التفاتى و آسودگى خاطر نسبت به اوامر خدا، همانند كارگرى هستيد كه كار خود به پايان رسانده و خشنودى سرور خويش حاصل كرده است.
 
شما را چه شده که با تحصيل مقدار کمى از دنيا مسرور و خوشحال مى شويد، ولى هرگز محروم شدن از مقدار فراوانى از آخرت، شما را غمگين نمى کند؟! از دست رفتن مقدار ناچيزى از متاع دنيا شما را سخت پريشان مى سازد به گونه اى که آثارش در چهره هايتان نمايان مى شود، و به خاطر آنچه از دست داده ايد بى تابى مى کنيد، گويى اين جا سراى اقامت جاودانه شماست و متاع دنيا هميشه براى شما باقى مى ماند.
کسى از شما نمى تواند عيب خطرناک برادر خود را (به منظور اصلاح و نهى از منکر) بازگو کند چرا که مى ترسد برادرش نيز همان عيب را درباره او بازگويد! (گويى) همگى دست به دست هم داده ايد که آخرت را کنار بگذاريد و به دنيا عشق ورزيد و دين شما لقلقه زبانتان شده و کارتان شبيه کار کسى است که گويى تمام وظيفه خود را انجام داده و رضايت مولاى خويش را فراهم ساخته است (در حالى که شما نه تنها انجام وظيفه نکرده ايد بلکه خشم مولاى خود را فراهم ساخته ايد).
 
شما را چه مى شود كه به اندك دنيا، كه به دست مى آوريد، شاد مى شويد، و از بسيار آخرت، كه از دستتان مى رود، اندوهناك نمى گرديد و اندك دنيا را كه از دست مى دهيد، ناآرامتان مى گرداند، چندان كه اين ناآرامى در چهره هاتان آشكار مى شود، و ناشكيبا بودن از آنچه بدان نرسيده ايد، پديدار.
گويى كه دنيا شما را خانه اقامت و قرار است، و كالا و سود آن هميشه براى شما پايدار. چيزى شما را باز نمى دارد، از آنكه عيب برادر -دينى- خود را -كه از آن بيم دارد- روياروى او بگوييد، جز آنكه مى ترسيد، او همچنان عيب را -كه در شماست- به رختان آرد.
در واگذاشتن آخرت و دوستى دنيا با هم يك دليد، و هر يك از شما دين را بر سر زبان داريد. چنان از اين كار خشنوديد كه كارگرى كار خود را به پايان آورده، و دوستى خداوند خويش را حاصل كرده.
 
شما را چه شده كه به اندكى از دنيا كه به دست مى آوريد شاد مى شويد، و به بسيارى از آخرت كه از دست مى دهيد غصه دار نمى گرديد چون اندكى از دنيا از دستتان برود شما را پريشان مى كند، تا جايى كه آثار پريشانى در چهره شما آشكار مى گردد و در برابر آنچه از دستتان رفته بيتابى مى كنيد، و گويى دنيا جاى اقامت هميشگى شماست، و گويى متاع آن براى شما دائمى است چيزى شما را از گفتن عيب برادر خود به صورت روياروى باز نمى دارد جز ترس از اينكه او هم به مانند آن عيب را براى شما بگويد.
در ترك آخرت و محبّت به دنيا با هم خالصانه دوستى مى ورزيد، و دين هر يك از شما بازيچه زبان اوست. به كسى مى مانيد كه كارش را انجام داده، و خشنودى مولاى خود را به دست آورده است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 80-78 باز هم سرزنش دنياپرستان:در اين بخش که آخرين بخش خطبه است امام (عليه السلام) بار ديگر دنياپرستان را مخاطب قرار داده و با سرزنشها و ملامتهاى توأم با استدلال، براى بيدار ساختن آنها کوشش مى کند، نخست مى فرمايد: «شما را چه شده که با تحصيل مقدار کمى از دنيا مسرور و خوشحال مى شويد ولى هرگز محروم شدن از مقدار زيادى از آخرت، شما را غمگين نمى کند، از دست رفتن مقدار ناچيزى از متاع دنيا شما را سخت پريشان مى سازد به گونه اى که آثار آن در چهره هايتان نمايان مى شود و به خاطر آنچه از دست داده ايد بى تابى مى کنيد، گويى اين جا سراى اقامت هميشگى شماست و متاع دنيا هميشه براى شما باقى مى ماند» (مَا بَالُکُمْ تَفْرَحُونَ بِالْيَسِيرِ مِنَ الدُّنْيَا تُدْرِکُونَهُ، وَلاَ يَحْزُنُکُمُ الْکَثِيرُ مِنَ الآخِرَةِ تُحْرَمُونَهُ! وَيُقلِقُکُمُ الْيَسِيرُ مِنَ الدُّنْيَا يَفُوتُکُمْ، حَتَّى يَتَبَيَّنَ ذِلکَ فِي وُجُوهِکُمْ، وَقِلَّةِ صَبْرِکُمْ عَمَّا زُوِيَ(1) مِنْهَا عَنْکُمْ! کَأَنَّهَا دَارُ مُقَامِکُمْ، وَکَأَنَّ مَتَاعَهَا بَاق عَلَيْکُمْ).آرى! چنين است حال بسيارى از مردم دنيا که از دست رفتن امور معنوى سبب پريشانى آنها نمى شود ولى کمترين ضرر مادى آنها را سخت پريشان مى سازد، مثلاً اگر روزهاى متوالى نماز صبح آنها قضا شود هيچ مايه نگرانى آنها نيست يا اگر سالها از فيض عبادتهاى شبانه محروم بمانند غمى ندارند ولى گاهى چند درهم زيان، آنها را برآشفته مى کند و بر سر اطرافيان خود فرياد مى کشند که چرا چنين شده است؟اين تفاوت آشکار شرم آور، از يکى از دو چيز سرچشمه مى گيرد: يا ايمانها نسبت به آخرت و وعده هاى الهى ضعيف است و آن را حلواى نسيه مى دانند که به خاطر آن چشم از سکّه نقد نمى پوشند، و يا على رغم ايمانشان به آخرت آن قدر هوا و هوسها بر قلب و روح آنها چيره شده و غفلت آنها را فراهم آورده که جز متاع دنيا و لذّات زودگذر و گاه موهوم و خيالى را، نمى بينند.و در ادامه اين سخن به يکى ديگر از نقطه هاى ضعف دنياپرستان اشاره کرده مى فرمايد: يکى از بدبختيهاى شما اين است که: «کسى از شما نمى تواند عيب خطرناک برادر خود را (به منظور اصلاح و نهى از منکر) بازگو کند چرا که مى ترسد برادرش نيز همان عيب را درباره او بازگويد» (وَمَا يَمْنَعُ أَحَدَکُمْ أَنْ يَسْتَقْبِلَ أَخَاهُ بِمَا يَخَافُ مِنْ عَيْبهِ، إلاَّ مَخَافَةُ أَنْ يَسْتَقْبِلَهُ بِمِثْلِهِ).اشاره به اين که شما با داشتن آن همه عيوب که از دنياپرستى ناشى مى شود، از اصلاح يکديگر به وسيله تذکّرها و اندرزها محروم هستيد، چرا که هيچ يک از شما جرأت نمى کنيد در اين مقام برآييد چون مى ترسيد شما را سرزنش کنند که اگر اين کار و آن کار بد است چرا خود آلوده ايد؟ و اگر شما طبيب هستيد چرا نخست سرخود را دوا نمى کنيد؟ و آيا صحيح است که ديگها روسياهى را بر ديگچه ها عيب بگيرند؟!و سرانجام امام (عليه السلام) با اين سخن خطبه را پايان مى دهد مى فرمايد: «(گويى) همگى دست به دست هم داده ايد که آخرت را کنار بگذاريد، و به دنيا عشق ورزيد، و دين شما لقلقه زبانتان شده، و کارتان شبيه کار کسى است که گويى تمام وظيفه خود را انجام داده و رضايت مولاى خويش را فراهم ساخته است!» (قَدْ تَصَافَيْتُمْ عَلَى رَفْضِ الاْجِلِ وَ حُبِّ الْعَاجِلِ، وَ صَارَ دِينُ أَحَدِکُمْ لُعْقَةً(2) عَلَى لِسَانِهِ، صَنِيعَ مَنْ قَدْ فَرَغَ مِنْ عَمَلِهِ، وَ أَحْرَزَ رِضَى سَيِّدِهِ).گاه در ميان مردم کارهاى خلافى انجام مى شود که هيچ توافق قبلى بر آن صورت نگرفته ولى چنان هماهنگ است که گويى آنها جلسات متعددى داشته و برنامه ريزى و توافق قبلى صورت گرفته، و اين نيست مگر بخاطر اين که انگيزه ها در اين امور يکسان است. يکى از مصداقهاى روشن آن بى اعتنايى به مسائل مربوط به آخرت و چسبيدن به دنياى مادى است.اين گونه افراد دنياپرست ممکن است ظاهراً دين دار باشند ولى دين آنها در يک سلسله شعارها و ادعاها و لفاظى ها و احياناً کمى از عبادات، خلاصه مى شود تعبير «لعقة» اشاره به همين معناست. و گاه آن چنان از خود راضى هستند که گويى به تمام وظايف الهى و انسانى خود، عمل کرده و به قرب پروردگار و مقام رضاى او رسيده اند و اين به راستى يک انحراف وحشتناک است همان گونه که مولا در پايان اين خطبه به آن اشاره فرموده است.****پی نوشت:1. «زوى» از مادّه «زيّ» (بر وزن حيّ) به معنى جمع کردن و گرفتن و بردن و دور کردن است و با توجه به اين که در عبارت بالا به صورت فعل مجهول و همراه با «عَنْ» ذکر شده به معنى دور کردن و از دست دادن مى باشد.2. «لعقة» از مادّه «لعق» (بر وزن فرق) به معنى ليسيدن گرفته شده و «لعقه» به مقدار مختصرى از غذا گفته مى شود که انسان با سرانگشت يا قاشق کوچکى روى زبان مى گذارد و به زودى آن را فرو مى برد و کنايه از شىء مختصر است. 
شرح علامه جعفری«ما بالكم تفرحون باليسير من الدنيا تدركونه، و لا يحزنكم الكثير من الاخره تحرمونه و يقلقكم اليسير من الدنيا يفوتكم، حتي يتبين ذلك في وجوهكم و قله صبركم عما زوي منها عنكم! كانها دار مقامكم و كان متاعها باق عليكم» (چه شده به شما كه از اندكي از دنيا كه بيابيد شادمان ميشويد، ولي بسياري از آخرت كه از آن محروم مي‌گرديد شما را اندوهگين نمي‌سازد و چه شده است به شما كه اگر اندكي از دنيا از شما فوت شود پريشان مي‌گرديد تا آنجا كه در صورتهايتان نمودار مي‌شود و تحمل شما درباره‌ي چيزي از دنيا كه از شما دور شده است كم مي‌گردد، گويي اين دنيااقامتگاه ابدي و متاع آن براي شما پايدار خواهد ماند.)جاي بسي شگفتي است شاديهاي شما باندكي از دنيا كه مي‌يابيد و بي‌خيالي شما از آخرت بزرگي كه از دست ميدهيد!چه بي‌ارزش است شاديها و اندوههاي شما در اين زندگاني! كه گويي كودكانيد با باري از ساليان متمادي، بر دوستان. آيا هيچ ميدانيد كه در هر لحظه‌اي از شاديها، نقدينه‌اي از عمر گرانبها در اين بازار پر هياهو از دست ميرود؟ ميدهند افيون به مرد زخم‌مند تا كه پيكان از تنش بيرون كنند پس بهر ميلي كه دل خواهي سپرد از تو چيزي در نهاد خواهند برد وانگهي در آنموقع كه دنياي بدست آمده را ارزيابي دقيق مي‌نماييد و مي‌بينيد كه آن دنيا بسيار ناچيزتر از آن شادي بوده است كه در درون شما بوجود آمده است، به آن تموج و شورش درون خود بنام شادي تاسف مي‌خوريد كه آيا همين؟ و اگر هرگز به ارزيابي دنياي بدست آمده موفق نشويد، معلوم خواهد شد كه وضع مغزي و رواني شما اندوه‌بارتر از آن بوده است كه بتوان توصيف نموده، و اگر باين ناتواني مغزي و رواني اين جريان را هم اضافه كنيد كه مقاماتي مهم از آخرت را از دست مي‌دهيد ولي ناراحتي احساس نمي‌كنيد (كه ناشي از شكست قطعي در ارزيابي آخرت مي‌باشد) يقين بدانيد كه بدن و لباس زيبايي كه پوشيده‌ايد، تابوتي است آراسته و متحرك كه عامل حركت آن، احساس و اراده و نيروي كورانه زندگي شماست نه مركبي براي يك روح زنده.****«و ما يمنع احدكم ان يستقبل اخاه بما يخاف من عيبه الا مخافه ان يستقبله بمثله» (و هيچ يك از شما را از رويارويي با برادرش براي اظهار عيب او جلوگيري نمي‌كند مگر ترس از آنكه او هم با اظهار عيبي مانند عيب او رودررو شود.)پوشيدن عيب ديگران براي پوشانديدن عيب خويشتن اين همان سوداگري است كه بر مبناي خودخواهي، افراد انساني را براي ابد از يكديگر جدا نموده و رو درروي هم قرار خواهد داد. احترام ميكنيم تا احترام شويم، محبت مي‌كنيم تا بما محبت كنند، ضرري را دفع ميكنيم تا ضرري از ما دفع شود. مي‌بخشيم تا بخشيده شويم. عيبي را مي‌پوشانيم تا عيب ما پوشيده شود! غافل از اينكه ما اگر احترام ديگران را فقط بدان جهت ادا كنيم كه انسان موجوديست كه به مفادآيه شريفه‌ي: «و لقد كرمنا بني‌آدم و …» (بتحقيق ما فرزندان آدم (ع) را اكرام كرديم و … ) شايسته احترام و تكريم است دو نتيجه بسيار مهم خواهد داشت.نتيجه يكم- حصول يك رضايت بسيار پرمعنا در درون كه نظير آن را فقط در حالات جبران يك نقص مخل حيات مي‌توان مشاهده نمود، گويي در آنموقع كه به يك انسان از ته دل احترام مي‌كنيم (نه به انگيزه گرفتن پاداش كه برگرداندن احترام به خود ما، يا اموري ديگر كه براي نفعي داشته باشد) نقصي مخل حيات را از خويشتن برطرف مي‌سازيم، يا كمالي را كه شخصيت ما در انتظار آن بوده است بدست مي‌آوريم.نتيجه دوم- عكس‌العملي است كه احترام به ديگر انسانها در ما بوجود خواهد آورد. اين نتيجه محصولي از جريان مستمر قانون عمل و عكس‌العمل است كه ميتواند انسان آگاه را به آنچه كه در حلقه‌هاي زنجيره‌اي حوادث هستي ميگذرد، هشيار بسازد. كسي كه به دو نتيجه‌ي مزبور توجه داشته باشد، پاي بر روي سوداگريها ميگذارد و ميگذرد.****«قد تصافيتم علي رفض الاجل و حب العاجل و صار دين احدكم لعقه علي لسانه صنيع من قد فرغ من عمله و احرز رضي سيده» (اي نابخردان) (دست اتحاد به هم داده‌ايد كه آخرت را رها و به دنياي زودگذر محبت بورزيد و دين هر يك از شما براي ليسيدن، آن هم يكبار، با زبان پذيرفته شده است! (اين كارهاي شما) مانند كارهاي كسي است كه از عمل خود آسوده و رضايت مولايش را بدست آورده است).علاوه بر تمايلات طبيعي انفرادي كه داريد، بي‌اعتنايي به آخرت و محبت به دنيا را بطور هماهنگي دسته‌جمعي كار خود ساخته‌ايد! در جمله‌ي مورد تفسير دو احتمال مي‌رود: احتمال يكم- اينكه مردم ممولي عموما بدون تعمد خاص، به پيروي از تمايلات طبيعي حيواني خود به دنيا محبت مي‌ورزند و به آخرت بي‌اعتنايي مي‌نمايند.احتمال دوم- اينكه اشتغالات عاشقانه مردم به دنيا آگاه يا ناآگاهانه بطوري است كه همديگر را وادار مي‌كنند كه آخرت را بفراموشي بسپارند. مثلا به قدري امور دنيوي را مورد علاقه و محبت نشان ميدهند و بطوري اين امور را بيكديگر، مطلق تلقين مينمايند كه دنيا را در حد معبود و مورد گرايش و پرستش قرار مي‌دهند و آخرت را كه بالاخره گذرشان به آن خواهند افتاد و سعادت و يا شقاوت ابدي آنان در آنجا بجريان خواهد افتاد، ناچيز مي‌انگارند. اين نابكاري نابخردانه است كه موجب مي‌شود دين بمقدار يك چشيدني بر دهانشان جاري شود و هيچ بهره‌اي از آن برداشت ننمايند. اين تشبيه در جمله‌اي از سرور سروران و پيشتاز شهيدان راه حق و عدالت، محبوب خدا، امام حيسن بن علي عليه‌السلام، چنين آمده است: «الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علي السنتهم يحوطونه ما درت به معائشهم و اذا محصوا بالبلاء قل الديانون». (مردم بردگان دنيا هستند و دين به مقدار يك چشيدني بر زبانهايشان جاري مي‌شود و هنگاميكه با آزمايش خالص شوند مردمي اندكند كه از دين برخوردارند.)آيا دين يك حالت رواني شخصي است و ارتباطي با هيچيك از عناصر و اركان اصلي و فرعي زندگي انسانها ندارد؟ مدتي است طولاني كه پاسخ اين سوال در مغرب زمين هم در قلمرو و نظريات، و هم در ميدان عمل مثبت تلقي داده ميشود. مردم مغرب زمين مساله مزبور را بقدري شايع كرده‌اند كه آن را بدين شكل بعنوان يك اصل مسلم در همه ابعاد زندگي تصور كرده‌اند. اينكه چه عاملي موجب شده است كه مردم مغرب زمين باين نتيجه برسند كه دين يك حالت رواني شخصي است و ارتباطي با هيچيك از عناصر و اركان اصلي و فرعي زندگي انسانها ندارند، به تحقيق و كاوشهاي متعددي نيازمند است. آيا مديريت غير منطقي ارباب كليسا و ديگر معابد روي زمين درباره‌ي دين باعث شده است كه پندار مزبور بصورت يك اصل كلي در آمده و مردم را از دين محروم بساز؟ آن دين كه در تعريفش گفته شده است:چيست دين؟ برخاستن از روي خاك          تا كه آگه گردد از خود جان پاك (اقبال لاهوري)و از اين آگاهي بس شريف آگاهي به هستي را بدست آوردن و اين دو آگاهي را با خدا يابي منور ساختن و آنگاه در مسير حيات معقول فردي و اجتماعي رو به كمال قدم برداشتن توانايي تنظيم حيات معقول را ندارد؟ كوتاهي تعليم و تربيت از سازندگي شخصيت آدميان بوسيله دين كه هم اكنون آنرا اجمالا تعريف نموديم و همچنين عوامل ديگر كه هر يك بنوبه خود انسانها را برخورداري دين محروم ساخته‌اند، تبعيت از اصل ساختگي مزبور دين يك حالت رواني شخصي است و ارتباطي با هيچيك از عناصر و اركان اصلي و فرعي زندگي انسانها ندارد بروز نتايجي را باعث شده است كه در مقدمات مباحث حيات معقول متذكر شديم آن روز كه اميرالمومنين و امام حسين عليهماالسلام بي‌اعتنايي مردم را به دين با آنكه تشبيه كه در سخنانشان بيان فرموده‌اند گوشزد نمودند، در حقيقت همان اصل ساختگي را كه بنياد حيات معقول انسانها را متلاشي مي‌سازد، تذكر داده‌اند كه مردم دور ازر تعليم و تربيت، دين را كه گواراترين آب حيات زندگيشان مي‌باشد فقط بمقدار يك چشيدن مي‌ليسند!!شگفتا با اينكه انسانها مخصوصا آنانكه داراي مغزهاي متفكر هستند، مي‌دانند كه محروم ساختن مردم از يافتن پاسخ عقيدتي و عملي به چهار سوال اساسي- من كيستم؟ از كجا آمده‌ام؟ براي چه آمده‌ام؟ بكجامي‌روم؟ (كه فقط دين توانايي پاسخ به آنرا دارد) زندگي آنانرا بي‌مبدا و مقصد و مسير مي‌نمايد و آنانرا در پديده‌هايي گسيخته از يكديگر بنام ابعاد زندگي گيج و بدون توجيه رها مي‌سازد. و براي اينكه مردم عذاب سخت و شكنجه‌ي و تلاشي شدن و از هم‌گسيختن ابعاد زندگيشان را احساس ننمايند، انواعي بيشمار از عوامل تخدير عصبي و رواني و روحي را در ميان آنان اشاعه ميدهند و نمي‌گذارند مردم به اين سوال خود كه چگونه مي‌شود انساني كه همه ابعاد زندگيش در همه شرايط و حالات مستند به حكمت و مشيت متعاليه خداونديست، فقط لحظاتي در روز يكشنبه يا جمعه يا شنبه فقط با خدا ارتباط روحي برقرار نمايد!! و همه‌ي امور و شئون زندگي خود را بركنار از علم محاسبه الهي تلقي كند و از يك انسان قابل ساخته شدن در شخصيت سقراطي، نرون بسازد و از انسانيكه ممكن است ساباكون مصر شود، فرعون الفراعنه استخراج كند و از ابوذر غفاري تيمور لنگ به عرصه‌ي زندگاني وارد كند!شگفت‌انگيزتر از همه‌ي عجايب دنيا اينكه نابكاراني نابخرد نخست تمايلات و تجاوزات خودخواهانه خود را وسيله‌ي تسلط بر مردم به نام سياست اجرا مينمايند و آنگاه براي اينكه از طرف مردم با عوامل وجداني و ديني مورد بازخواست و تقبيح قرار نگيرند، يك اصل ساختگي و بشرسوز را در جمله‌ي معروف دين از سياست جداست به زور و دغل‌كاري به انسانها تلقين مينمايند و سپس ديگر شئون بااهميت انساني را مانند فرهنگ، اقتصاد، حقوق، نظاميگري، مديريت، هنرمندي، و غيرذلك را از يكديگر تفكيك مينمايند. و بدين ترتيب انسان منهاي انسان را مانند توپ فوتبال بازيچه‌ي خود قرار ميدهند!! حتي گاهي اين تجاوزگري را به جايي ميرسانند كه ميگويند: خود بانيان دين گفته‌اند، ملكوت را به ما و دنيا را به قيصر (قدرتمندان طبيعي) بسپاريد. و اين افترايي است كه براي تبرئه خود به پيشوايان الهي نسبت ميدهند! خداوند، عذاب شخصيت سوز ناآگاهي را كه براي خود نابخردان به جهت مستي‌هاي متنوع قابل درك نيست، تقليل فرما كه اين همه به، سوزاندن خود و ديگران خوشحال نباشند.براي تكميل اين مبحث، بعد تطبيقي آنرا با گفته‌هايي از مونتسكيو در نظر ميگيريم. اين شخصيت پس از ترجيح معتقدات مذهبي مسيح ميگويد: (ليكن اين مذهب كه براي نزديك كردن مردم به يكديگر و توليد محبت در دلها از آسمان نازل شده، مايل است مردم بعد از معتقدات مذهبي، بهترين اصول و قوانين سياسي را داشته باشند كه در سايه‌ي آن بتوانند به راحتي زندگي كنند).فرق بين گفته منتسكيو و مكتب اسلام در اينست كه منتسكيو بهترين اصول و قوانين سياسي را عين مذهب نميداند، بلكه آنها را مورد ميل مذهب معرفي مينمايد، يعني منتسكيو ميگويد: مذهب بدانجهت كه محبت انسانها را به يكديگر، اصل اساسي ميداند، ميل دارد كه مردم بعد از معتقدات مذهبي، بهترين اصول و قوانين سياسي را داشته باشند. از اينجا معلوم ميشود كه باورهاي ساختگي بعضي از پيروان مسيحيت، حتي در منتسكيو كه مرد علم و به اصطلاح بعضي‌ها آزادمنش است، تاثير خود را كرده است. در صورتيكه مكتب اسلام هيچ يك از پديده‌هاي زندگي آدمي را در ابعاد مختلفي كه دارد، جدا از مذهب نميداند. يعني اسلام در هر يك از آنها حكمي مناسب دارد كه با عمل به آن حركت در ميان حيات معقول رو به كمال امكان‌پذير ميگردد. سوءاستفاده از مذهب، مربوط به خود مذهب نيست بارها اين حقيقت را كه، بشر از عالي‌ترين وسيله بدترين هدف را ميتواند در نظر بگيرد، مطرح نموده‌ايم.ما در سرتاسر تاريخ اين حقيقت را شاهد بوده‌ايم و هم اكنون نيز شاهديم كه پول، علم، ادبيات، هنر (باانواعش)، سياست، مديريت، زيبايي و هرگونه قدرتي كه با نظر به ذات آن، بايد گفت، از نعمتهاي خدادادي است، در پليدتريم و وقيح‌ترين مقاصد و بيشرمانه‌ترين اهداف به كار گرفته شده است آيا با اين نابكاريهاي شايع و سوءاستفاده‌هاي وقيحانه ميتوانيم آن امتيازات سازنده را از بين ببريم و هر كس را كه سخني از آنها به ميان آورد، متهم به جهل و بدبختي و سقوط نماييم!! منتسكيو در اين مساله چنين ميگويد: اگر شما بگوئيد، اعتقاد به خدا يا داشتن مذهب وسيله‌ي جلوگيري از خودسري نيست، بدليل اينكه همواره و همه جا از خودسري افراد بشري جلوگيري مينمايد، به اين مينمايد كه گوييم، وضع قوانين كشوري وسيله جلوگيري ازخودسري اشخاص نيست. زيرا گاه ميشود كه با وجود اين قوانين، باز اشخاص خودسري مينمايند.منتسكيو سپس تاكيد ميكند (آقاي بايل تمام معايبي را كه از مذاهب باطله (يا واقعا و اساسا باطل بوده و يا در اجراي آن، خطا صورت گرفته است) ناشي شده است در كتاب خود جمع‌آوري كرده در صورتيكه از محاسن آنها هيچ ذكري نكرده است. من اگر بخواهم تمام معايب ناشي از رژيمهاي مختلف استبدادي و جمهوري و سلطنتي و دموكراسي و غيره را ذكر نمايم و از محاسن آنها هيچ اسمي نبرم چنين به نظر مي‌آيد كه هيچ يك از اين رژيم‌ها به درد اداره زندگي مردم نميخورند) او در امتياز قوانين مذهبي چنين ميگويد: (هر كس از اين اصل استحضار دارد كه قانون زميني غير از قانون آسماني است. ولي اين اصل مطيع و مربوط به اصول ديگري است كه ذيلا شرح ميشود: اول- ماهيت قوانين بشري اينست كه مطيع حوادث و وقايع مختلف ميشود، يعني حوادث در آن تاثير مينمايد و حال آنكه قوانين آسماني بر طبق حوادث و تغيير اراده‌ي انسان تغيير نمي‌يابد.)متاسفانه منتسكيو اطلاعي از سيستم قوانين اسلامي نداشته است. در اين سيستم تشخيص موضوعات و مصالح براي احكام ثانويه به عهده اطلاعات و اراده‌ي خود انسانهاي مورد اطمينان ميباشد. قوانين بشري همواره راه حل خوب را مدنظر دارد ولي قوانين ملكوتي بهترين راه‌حل‌ها را پيدا ميكند. راه‌حل خوب ممكن است متعدد باشد. زيرا خوبي‌ها جنبه‌هاي مختلف و انواع مختلفي دارند ولي بهترين راه‌حل منحصر به فرد ميباشد. بنابراين ممكن است قانوني در يك موقع خوب و در موقع ديگر خوب نباشد، اما موسسات مذهبي همواره بهترين قوانين را مدنظر ميگيرند و چون نميتوان بهتر از آن پيدا كرد، لذا غير قابل تغيير است.دوم- كشورهايي وجود دارند كه در آنها قانون داراي ارزش نيست. يعني قانون جز بوالهوسي زمامداران چيز ديگري نميباشد. حال اگر در آنجاها قوانين مذهبي مثل قوانين كشوري باشد، در آن صورت، آن هم بدون ارزش و متزلزل ميشود. در صورتيكه در هر جامعه بايد قوانين و مقررات ثابتي وجود داشته باشد كه دستخوش هوي و هوس زمامداران نشود. اين مقررات ثابت همانا قوانين مذهبي است. سوم- نيروي واقعي قوانين مذهبي در اينست كه مردم به آنها ايمان و اعتقاد دارند و حال آنكه نيروي قوانين كشوري در ترس و وحشتي است كه مردم از آن قوانين دارند. از طرف ديگر قوانين مذهبي هر قدر قديمي‌تر باشند تاثير آنها زيادتر است زيرا تصورات و افكار جديد در آنها رسوخ پيدا نميكند و برعكس نيروي قوانين كشوري در تازه بودن آنهاست، زيرا قانونگزاران با رعايت مقتضيات كنوني و اوضاع فعلي جامعه آنها را وضع مينمايند و هر قدر مقتضيات فعلي بيشتر باشد نيروي كشوري زيادتر ميباشد) در اهميت پاداش و مجازات اخروي مطلبي قابل توجه نقل ميكنند: در مذهب ژاپني‌ها جهنم و بهشت وجود ندارد و به همين جهت مذاهب خارجي كه به ژاپن ميروند، به سهولت از طرف ژاپني‌ها پذيرفته ميشود و با حرارت بسيار آن مذهب را قبول نموده و به آن ايمان مي‌آورند. زيرا آن مذهب داراي پاداش و مجازات است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )چهارم- نكوهش شنوندگان از اين كه دچار احوال و اوضاعى هستند كه براى آخرت آنها زيانبار است زيرا آنها از ياد مرگ غافل، و به آروزهاى دروغين و حالات ديگرى كه خطبه تا آخر مشتمل بر آن است، سرگرم هستند. از نظر نحوى فعلهاى تملكونه، و تحرمونه، و يفوتكم حال و محلا منصوبند، و عبارت «قلّة صبركم» عطف بر وجوهكم مى باشد، يعنى تا اين كه آثار ناآرامى و پريشانى در رخسار شما پديدار مى شود، و عبارت «و في قلّة صبركم عمّا زوي منها عنكم» يعنى: در كم صبرى شما بر آنچه از دسترس شما به دور است.فرموده است: «و ما يمنع أحدكم أن يستقبل اخاه...»:يعنى: چه چيزى شما را باز داشته از اين كه برادر خود را بر عيبى كه دارد سرزنش كنيد، جز اين كه بيم داريد كه او نيز با شما چنين برخورد كند، زيرا شما با او در اين عيب مشاركت داريد، چنان كه امام (ع) در عبارت: «تصافيتم على رفض الآجل» (بر ترك آخرت همدست شده ايد) به اين معنا تصريح فرموده است.واژه لعقة (ليسيدن) را براى آنچه در باره اسلام و دين و شهادتين و امثال آنها گفته و شعار داده مى شود استعاره آورده است، در حالى كه اينها نه در دل ثبات و رسوخ دارد و نه با كردار گوينده برابر است.واژه صنيع مصدر يا مفعول مطلق فعل صنعتم مى باشد كه منصوب است، يعنى مانند كسى رفتار مى كنيد كه دستورهاى آقايش را انجام داده و خشنودى او را به دست آورده است، وجه تشبيه مشترك بودن ترك كسب رضاى مولا، و خوددارى از عمل براى اوست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 42 ما بالكم تفرحون باليسير من الدّنيا تدركونه، و لا يحزنكم الكثير من الآخرة تحرمونه، و يقلقلكم اليسير من الدّنيا (حين خ) يفوتكم حتّى يتبيّن ذلك في وجوهكم و قلّة صبركم عمّا زوي منها عنكم، كأنّها دار مقامكم و كأنّ متاعها باق عليكم، و ما يمنع أحدكم أن يستقبل أخاه بما يخاف من عيبه إلّا مخافة أن يستقبله بمثله، قد تصافيتم على رفض الاجل، و حبّ العاجل، و صار دين أحدكم لعقة على لسانه، صنع «صنيع» من قد فرغ من «عن خ» عمله، و أحرز رضى سيّده. (23323- 23073)اللغة:و قوله (ما بالكم) في بعض النسخ بدله مالكم و (اللّعقة) بالضمّ اسم لما يلعق أى تؤكل بالاصبع أو بالملعقة و هي آلة معروفة.الاعراب:و جملة تفرحون و تدركونه و تحرمونه و يفوتكم في محال النصب على الحال، و في بعض النسخ حين يفوتكم، باضافة حين، و قلّة صبركم، بالجرّ عطف على وجوهكم.المعنى:استفهام تقريعى ثمّ استفهم على المخاطبين على سبيل التقريع فقال (ما بالكم تفرحون باليسير من الدّنيا تدركونه و لا يحزنكم الكثير من الآخرة تحرمونه) مع أنّ هذا اليسير فان زائل و ذلك الكثير باق دائم  (و يقلقلكم) أى يزعجكم (اليسير من الدّنيا يفوتكم حتّى يتبيّن ذلك) القلق و الاضطراب و يظهر أثره (في وجوهكم و) في (قلّة صبركم عمّا زوى) أى قبض (منها) أى من الدّنيا و خيرها و فضلها (عنكم) فتحزنون و تتأسّفون بذلك (كأنها دار مقامكم و كانّ متاعها باق عليكم) ثمّ ذمّهم على عدم كون محافظتهم على اخوانهم بظهر الغيب عن وجه الخلوص و الصّفاء و على عدم كون كتمانهم لعيوب اخوتهم لمجرّد ملاحظة الصّدقة و الاخاء فقال (و ما يمنع أحدكم أن يستقبل أخاه بما يخاف) الأخ منه (من عيبه إلّا مخافة ان يستقبله) أخوه (بمثله) يعني أنه لا مانع لأحد منكم من مواجهة أخيه باظهار عيوبه التي يخاف الأخ من إظهارها إلّا مخافة أن يواجهه أخوه بمثل ما واجهه به، فيذكر مثالبه و يظهر معايبه، و هو اشارة إلى عدم مبالاتهم في الدين و عدم خوفهم من اللَّه سبحانه في إذاعة سرّ المؤمنين مع أنّ حقّ المؤمن من المؤمن إذا رأى منه عيبا أو عرف منه ذنبا هو الاخفاء و الكتمان، لا الاذاعة و الاعلان، قضاء لحق الاخوّة و رعاية لوظيفة التقوى و المروّة قال اللَّه سبحانه:«إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»  و قال أبو عبد اللَّه عليه السّلام من روى على مؤمن رواية يريد بها شينه و هدم مروّته ليسقط من أعين الناس أخرجه اللَّه من ولايته إلى ولاية الشّيطان فلا يقبله الشّيطان رواه في الكافي. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 49و فيه أيضا عن زيد عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: فيما جاء في الحديث عورة المؤمن على المؤمن حرام، قال: ما هو أن ينكشف فترى منه شيئا إنّما هو أن تروى عليه أو تعيبه.ثمّ قال (قد تصافيتم على رفض الآجل و حبّ العاجل) أى تواخيتم على ترك الاخرى و محبّة الدّنيا استعاره (و صار دين أحدكم لعقة على لسانه) قال الشارح البحراني استعار لفظ اللعقة لما ينطق به من شعار الاسلام و الدّين كالشّهادتين و نحوهما من دون ثبات ذلك في القلب و رسوخه و العمل على وفقه.و قال الشارح المعتزلي: و أصل اللعقة شيء قليل يؤخذ بالملعقة من الاناء يصف دينهم بالنزارة، و لم يقنع بأن جعله لعقة حتى جعله على ألسنتهم فقط أى ليس في قلوبهم (صنع من) أى صنعهم مثل صنيع من تشبيه (قد فرغ من عمله و أحرز رضى سيّده) باتيان أوامره و أحكامه، و وجه التشبيه الاشتراك في الاعراض من العمل.الترجمة:چيست شأن شما در حالتى كه شاد مى باشيد باندكى از دنيا در حالتى كه در مى يابيد آنرا، و محزون نمى كند شما را بسيارى از آخرت در حالتى كه محروم مى شويد از آن، و مضطرب مى نمايد شما را اندكى از متاع دنيا هنگامى كه فوت مى شود از شما تا آنكه ظاهر مى شود أثر آن اضطراب در بشره رويهاى شما در كمى صبر و شكيبائى شما از آنچه پيچيده شده است از متاع دنيا از شما، گوئيا دنيا سراى اقامت شما است، و گوئيا متاع آن باقى است بر شما، و مانع نمى شود يكى از شما را از اين كه مواجهه كند برادر دينى خود را بچيزى كه مى ترسد برادر از عيب آن مگر ترس آنكه مواجهه نمايد برادر او با او با مثل گفتار او، بتحقيق كه دوستى ورزيده ايد با يكديگر بر ترك آخرت و بر محبّت دنيا، و گرديده است دين يكى از شما آنچه كه بيكار ليسيده مى شود بر زبان، و عمل نموديد ترك در امورات اخروى مثل كار كسى كه فارغ شود از عمل خود، و فراهم آورده باشد خوشنودى و رضاى مولاى خود را. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom