خطبه ۱۱۱

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : فریبکاری دنیا [منبع]

ذمّ الدنيا :
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي أُحَذِّرُكُمُ الدُّنْيَا فَإِنَّهَا حُلْوَةٌ خَضِرَةٌ، حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ وَ تَحَبَّبَتْ بِالْعَاجِلَةِ وَ رَاقَتْ بِالْقَلِيلِ وَ تَحَلَّتْ بِالْآمَالِ وَ تَزَيَّنَتْ بِالْغُرُورِ، لَا تَدُومُ حَبْرَتُهَا وَ لَا تُؤْمَنُ فَجْعَتُهَا، غَرَّارَةٌ ضَرَّارَةٌ حَائِلَةٌ زَائِلَةٌ نَافِدَةٌ بَائِدَةٌ أَكَّالَةٌ غَوَّالَةٌ، لَا تَعْدُو إِذَا تَنَاهَتْ إِلَى أُمْنِيَّةِ أَهْلِ الرَّغْبَةِ فِيهَا وَ الرِّضَاءِ بِهَا أَنْ تَكُونَ كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى سُبْحَانَهُ "كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مُقْتَدِراً".

الْحَبْرَة : سرور، نعمت. 
حَائِلَةٌ : متغير، تغيير كننده. 
نَافِدَةٌ : فانى، نابود شونده. 
بَائِدَةٌ : فانى، نابود شدنى، از بين رونده. 
غَوَّالَةٌ : مهلك. 
الْهَشِيم : گياه خشكيده خرد شده.  
راقَت : تعجب آور و خيره كننده شده است 
تحَلّت : خود را آراسته است 
حَبرَة : نعمت و شادى 
فَجعَة : درد و مصيبت 
حائلة : تغيير يابنده 
نافِدة : تمام شونده 
بائدة : هلاك ‏شونده 
أكّالة : بسيار خورنده 
غوّالة : ترسناك و هلاك‏ كننده، از ماده غول : ديو 
لا تَعدُو : تجاوز نمى ‏كند  
۱. هشدار از دنيا پرستى 
پس از ستايش پروردگار، همانا من شما را از دنياى حرام مى‏ ترسانم، زيرا در كام شيرين، و در ديده انسان سبز و رنگارنگ است، در شهوات و خواهش‏هاى نفسانى پوشيده شده، و با نعمت‏هاى زود گذر دوستى مى‏ ورزد، با متاع اندك زيبا جلوه مى‏ كند، و در لباس آرزوها خود را نشان مى دهد، و با زينت غرور خود را مى آرايد، شادى آن دوام ندارد، و كسى از اندوه آن ايمن نيست. 
۲. شناخت ماهيّت دنيا 
دنياى حرام بسيار فريبنده و بسيار زيان رساننده است، دگرگون شونده و ناپايدار، فنا پذير و مرگبار، و كشنده ‏اى تبهكار است، و آنگاه كه به دست آرزومندان افتاد و با خواهش‏هاى آنان دمساز شد مى ‏نگرند كه جز سرابى بيش نيست كه خداى سبحان فرمود: «زندگى چون آبى ماند كه از آسمان فرو فرستاديم و به وسيله آن گياهان فراوان روييد سپس خشك شده، باد آنها را پراكنده كرد و خدا بر همه چيز قادر و تواناست». 
(1) پس از حمد بر خدا و درود بر پيغمبر اكرم، شما را از (دل بستن به) دنيا بر حذر مى ‏دارم، زيرا دنيا (به كام دنيا پرستان) شيرين و (در نظر آنان) سبز و خرّم است، بشهوتها و خواهشهاى بيهوده پيچيده شده است، و بوسيله متاعهاى زود از بين رونده (با خواهان) اظهار دوستى مى ‏نمايد، و به زيورهاى اندك (مردم را) به شگفت آورده شاد مى‏ نمايد، و براى آرزوها (ى بيجا كه اطمينان بآن نيست) و فريب (نادانان) خويش را آرايش نموده (مانند فاحشه‏اى كه خود را بيارايد تا سرمايه دين و دنياى خواهانش را بربايد) 
(2) شادى آن پايدار نيست، و از درد و اندوهش آسوده نمى‏ بايد گشت، بسيار فريبنده و زيان رساننده است، تغيير دهنده حالات است (توانگرى را به درويشى و آسايش را بسختى و زندگى را به مرگ و تندرستى را به بيمارى تبديل مى‏ نمايد، و يا مانع و جلوگير است از بدست آوردن سعادت هميشگى و بهشت جاودانى) فانى‏ و نابود و تباه مى‏ گردد، شكمخواره‏ اى است كه (همه را) هلاك مى‏ نمايد (شكم خاك از طعمه انسان هرگز سير نشود و طبع افلاك از تباه ساختن آدميان ملول نگردد) 
(3) زمانيكه آرزوى راغبين بدنيا كه بآن خوشنود هستند به نهايت رسيد دنيا از اينكه مى ‏باشد تجاوز نمى‏ كند همچنانكه خداوند تعالى (در قرآن كريم سوره 18 آیه 45) مى‏ فرمايد: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ، نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ ...» يعنى مثل دنيا مانند گياه زمين است كه به آبى كه آنرا از آسمان فرستاديم، آميخته شد (از آن نشو و نماء نمود) پس بامداد (روز ديگرى) آن گياه خشك گرديد به قسمى كه بادها آنرا پراكنده مى سازند، و خداوند بر همه چيز (هر كار) قادر و توانا است (خوشنودى و آسايش دنيا به گياهى ماند سبز و خرّم كه به اندك زمانى خشك گشته هستى آن به باد فناء مى‏ رود).
اما بعد. شما را از دنيا برحذر مى ‏دارم كه در كام شيرين است و در چشم سبز و خرّم و، پيچيده در خواهشهاى نفسانى. 
مردمان را با نعمت زوال يابنده خود به دوستى فرا مى‏ خواند و متاع اندكش را در چشم آنان زيبا جلوه مى ‏دهد. 
در جامه آرزوها خود را بنماياند و بفريب، خويشتن را بيارايد. شادمانى و نعمتش بر دوام نماند و از درد و اندوهش امان نتوان يافت. 
بسيار فريبنده، بسيار آزاردهنده، رنگ به رنگ ‏شونده و زوال‏ يابنده، پايان يافتنى و هلاك شونده، شكمباره و مردم‏كش. 
هنگامى كه بدانجاى رسد كه همه آرزوهاى دوستداران خود را برآورد و آنان را از خود خشنود ساز، فراتر از آن نرفته‏ اند كه خداى تعالى فرموده است: «چون بارانى است كه از آسمان ببارد و با آن گياهان گوناگون بفراوانى برويد. ناگاه خشك شود و باد به هر سو پراكنده ‏اش سازد و خدا بر هر كارى تواناست.» 
اما بعد (از حمد وثناى الهى) شما را از دنيا بر حذر مى دارم چرا که ظاهرش شيرين وبا طراوت، و در لابه لاى شهوات پيچيده شده است، به خاطر نقد بودنش جلب توجه مى کند و با اين که مواهب آن ناچيز است دل ها را به سوى خود مى کشاند، آمال و آرزوهاى دنياپرستان را در خود جمع کرده و خود را به آن آراسته و زيور فريب به خود پوشانده است، شادمانى و نعمت آن پايدار نيست و از دردها و مشکلاتش کسى در امان نمى باشد، سخت، مغرورکننده و زيانبار است و متغيّر و زوال پذير، پايان گيرنده و نابودشدنى است و (سرانجام) ساکنان خود را مى خورد و هلاک مى کند و هر گاه که زندگى دنيا به حدّ اعلا رسد و به آرزوى دنياپرستان جامه عمل بپوشاند و از آن راضى شوند. بيش از آنچه خداوند متعال (در قرآن) فرموده، نخواهد بود که: «زندگى دنيا همچون آبى است که از آسمان فرو مى فرستيم و به وسيله آن گياهان، سر به هم مى آورند امّا چيزى نمى گذرد که خشک مى شود و بادها آنها را به هر سو پراکنده مى سازد، و خداوند بر همه چيز قادر است».
امّا بعد، من شما را از دنيا مى ‏ترسانم كه -در كام- شيرين است و -در ديده- سبز و رنگين. پوشيده در خواهشهاى نفسانى، و -با مردم- دوستى ورزد با نعمتهاى زودگذر اين جهانى. متاع اندك را زيبا نمايد، و در لباس آرزوها در آيد، و خود را با زيور غرور بيارايد. 
شادى آن نپايد، و از اندوهش ايمن بودن نشايد. فريبنده ‏اى است بسيار آزار، رنگپذيرى است ناپايدار، فنا شونده ‏اى‏ مرگبار، كشنده ‏اى تبهكار. 
چون با آرزوى خواهندگان دمساز شد، و با رضاى آنان هم آواز، بينند -سرابى بوده است- و بيش از آن نيست كه خداى سبحان فرموده است: «همچون آبى كه فرو فرستاديم آن را از آسمان، پس بياميخت رستنيهاى زمين بدان، پس گياه خشكى گرديد كه باد آن را از اين سو بدان سو گردانيد و خدا بر همه چيز تواناست». 
اما بعد، شما را از دنيا مى ‏ترسانم، كه شيرين و سر سبز مى ‏نمايد، پوشيده به شهوات است، و خود را با نقد بودنش محبوب كرده، با موجودى اندكش جلب نظر مى‏ كند، خود را با آرزوها آرايش داده، و با زيور غرور آراسته كرده، شاديش دوام ندارد، و از درد و اندوهش امانى نيست، 
در شدت فريبندگى و زيانبارى، و در تغيير و زوال پذيرى است، فنا شونده و نابود شدنى است، شكمباره ‏اى‏ هلاك كننده است، 
آن گاه كه آرزوى دنيا پرستان و مردمان دلبسته به آن در باره آن به نهايت رسد بيش از آنچه خداوند در قرآن فرموده نخواهد بود: «حيات دنيا مانند آبى است كه از آسمان نازل كرديم، پس روييدنى زمين با آن در آميخت، سپس آن روييدنى خشك و خرد شده و بادها آن را پراكنده مى ‏سازد، و خداوند بر همه چيز تواناست». 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 25-19 وَمِنْ خُطْبَةٍ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ في ذَمِّ الدُّنَيْا.از خطبه هاى امام اميرالمؤمنين عليه السلام است كه درباره نكوهش دنيا ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:اين خطبه به طور كلى -همان گونه كه در بالا آمد- پيرامون نكوهش از دنيا سخن مى گويد، دنيايى كه انسان در زرق و برق و لذات نامشروع و كامجويى هاى بى حساب آن غرق مى شود و خدا و خلق و سرنوشت خويش را به دست فراموشى مى سپارد، دنيايى كه ارزشها در آن ناديده گرفته مى شود و حلال و حرام و ظلم و عدالت در آن مفهومى ندارد.در بخشى از اين خطبه سخن از فريبندگى و زرق و برق دنياست و ظاهرى كه باطن ندارد. ودر بخش ديگر سخن از تحوّل و تغيير و دگرگونيهاى دنيا است سخن از نعمتهايى است كه جاى خودرا به نقمت مى دهد و كاميابى هايى كه مبدّل به ناكامى مى شود. در سوّمين بخش از ناپايدارى و فناء دنيا سخن مى گويد و با تعبيرات تكان دهنده اى حقيقت اين امر را روشن مى سازد. در بخش چهارم دست مردم را مى گيرد و به اعماق تاريخ گذشتگان فرو مى برد، اقوامى كه از قدرتمندترين مردم جهان بودند سرانجام دست اجل گريبان آنها را گرفت و از بالاى تخت قدرت به زير آورده و بر خاك مذلّت كشاند. وبالاخره در بخش پايانى از مرگ و مردگان و آنها كه روزى در ميان ما با شور و نشاط زندگى مى كردند و آوازه آنها همه جا پيچيده بود و اكنون خاك سياه بالينشان شده و شور و نشاط آنان فرو نشسته و آوازه هايشان خاموش شده است سخن مى گويد. امام عليه السلام اين بخشها را چنان با بيانات دقيق و حساب شده و مؤثّر ذكر مى كند كه غافل ترين افراد را از خواب غفلت بيدار مى سازد و ارواح خفته را بيدار مى كند. دنياى فريبکار! امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه نخست همگان را از دنياى فانى و فريبنده بر حذر مى دارد و سپس با ذکر هيجده وصف درباره دنيا و فريبندگى آن، ماهيّت واقعى آن را کاملاً بر ملا مى سازد، مى فرمايد : «امّا بعد (از حمد و ثناى الهى) شما را از دنيا بر حذر مى دارم، چرا که ظاهرش شيرين و با طراوت، و در لابه لاى شهوات پيچيده شده، به خاطر نقد بودنش جلب توجه مى کند و با اين که مواهب آن ناچيز است دل ها را به سوى خود مى کشاند، آمال و آرزوهاى دنيا پرستان را در خود جمع کرده و خودرا به آن آراسته، و زيور فريب به خود پوشانده است» (أَمَّا بَعْدُ فَإنِّي اُحَذِّرُکُمُ الدُّنْيَا، فَإنَّهَا حُلْوَةٌ خَضِرَةٌ، حُفَّتْ بالشَّهَواتِ وتحَبَّبتْ بِالْعاجِلَةِ وَ رَاقَتْ(1) بالْقَليْلِ وَ تَحَلَّتْ باْلآمالِ وَتَزَيَّنَتْ بِاْلغُرُورِ). امام (عليه السلام) فريبندگى دنيا را از اين نظر مى داند که ظاهرش شيرين و با طراوت است و انواع شهوات گردا گرد آن را فرا گرفته و چون نقد و آماده است، محبوب دل هاست (و اين است معناى تَحَبَّبَتْ بِالْعاجِلَةِ).  تعبير «راقَتْ بِالْقَلِيلِ» اشاره به اين است که دنيا متاع اندک خودرا چنان تزيين مى کند که دل هاى دنياپرستان را مجذوب خود مى سازد. جمله «تَحَلَّت بِالاْمالِ» اشاره به اين است که زينت دنيا جنبه واقعى ندارد بلکه با پندارها و خيالها و آزروها تزيين شده است; همان گونه که جمله «تَزَيَّنَتْ بالْغُرُورِ» بر همين معنا تاکيد مى کند، که فريب و نيرنگ، سرمايه اصلى دنيا و عامل تزيين آن است. اين مطلب هنگامى روشن مى شود که دورنماى کاخ شاهان و قدرت ظاهرى آنها و زرق و برق قصرهاى ثروتمندان و لباس ها و مرکب ها و وسايل زندگى زيبا و جذاب آنها را از دور ببينى; که دل ها را سخت تکان مى دهد و به خود مشغول مى دارد; امّا هنگامى که نزديک مى شويم و در اعماق زندگى آنها فرو مى رويم، چيزى جز بدبختى و گرفتارى، مشکلات و ناراحتى ها و ترس از خطرات دشمن و توطئه هاى حسودان و اختلافات دوستان نمى بينيم. اين تعبيرات در واقع برگرفته از آيات قرآن مجيد است : در دو آيه مى خوانيم : (وَمَا الْحَيوةُ الدُّنيا إلاَّ مَتاعُ الغُرُورِ); زندگى دنيا جز وسيله فريب نيست(2)». در جاى ديگر مى فرمايد : (إنَّ هؤُلاءِ يُحِبُّونَ الْعاجِلَة); آنها زندگى زودگذر را دوست دارند(3)». ودر جاى ديگر مى فرمايد : (زُيِّنَ للِنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ...); محبّت امور مادى از زنان و فرزندان و اموال هنگفت... در نظر مردم جلوه داده شده است(4)». ودر جاى ديگر مى فرمايد : «ذَرْهُمْ يَأْکُلوُا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ اْلأَمَلُ; بگذار بخورند و بهره گيرند و آرزوها آن را سرگرم و غافل سازد(5)». ودر ادامه اين سخن مى فرمايد : «شادمانى و نعمت آن پايدار نيست و از دردها و مشکلاتش کسى در امان نمى باشد، سخت مغرورکننده و زيانبار است، متغيّر و زوال پذير و پايان گيرنده و نابودشدنى است و (سرانجام) ساکنان خودرا مى خورد و هلاک مى کند» (لا تَدُومُ حَبْرتُها(6) وَلا تُوْمَنُ فَجْعَتُها، غَرّارَةٌ، ضَرَّارَةٌ حائِلَةٌ(7) زائِلَةٌ نافِدَةٌ(8) بائِدَةٌ(9) أَکّالَةٌ غَوّالَةٌ(10)). امام (عليه السلام) در اين قسمت از سخن خود با تعبيرات بسيار حساب شده از ناپايدارى دنيا خبر مى دهد، نه زيباييهاى آن ادامه دارد نه قدرت، نه ثروت، نه جوانى و نه امنيّت، همه چيز آن در معرض زوال است و با نسيمى دفتر ايّام بر هم مى خورد و غافل و بى خبر کسانى هستند که با اين حال بر آن تکيه مى کنند. و ادامه داده مى فرمايد: «آن گاه که زندگى دنيا به حدّ اعلا مى رسد و به آرزوى دنياپرستان جامه عمل مى پوشاند و از آن راضى مى شوند، بيش از آنچه خداوند متعال (در قرآن) فرموده، نخواهد بود که: زندگى دنيا همچون آبى است که از آسمان فرو مى فرستيم و به وسيله آن گياهان سر به هم آورند، اما چيزى نمى گذرد که خشک مى شوند و بادها آن ها را به هر سو پراکنده مى سازد و خداوند بر همه چيز قادر است» (لا تَعْدوُ ـ اِذا تَناهَتْ إلى اُمْنِيَّةِ اَهْلِ الرَّغْبَةِ فِيْها وَالرِّضاءِ بهَا ـ أَنْ تَکُونَ کَمَا قَالَ اللهُ تَعَالَى سُبْحانَهُ: «کَمَاء أنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الاَْرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيْماً(11) تَذْرُوهُ الرِّياحُ، وَکانَ اللهُ عَلَى کُلِّ شَيْء مُقْتَدِراً».(12) امام (عليه السلام) در اين جا براى اثبات مقصود خود به مثال زيبا و گويايى که قرآن مجيد در سوره «کهف» آورده است متوسّل مى شود دست انسانها را گرفته و به دشت و صحرا مى برد، منظره بهار و پاييز را در نظر آنها مجسّم مى سازد که چگونه با نزول باران، زمين مى جنبد و گياهان سربرمى آورند درختان شکوفه مى کنند و گلها مى خندند و شاخه ها پر برگ و سپس پر ميوه مى شوند اما با گذشتن چند ماه برگها پژمرده، درختان افسرده، نغمه هاى مرغان خاموش، شاخه ها برهنه مى شوند وهمه چيز پايان مى گيرد، آرى ! چنين است وضع زندگى انسانها در اين دنياى فانى و ناپايدار و چه تشبيه جالب و گويايى!(13) * * * پی نوشت: 1. «راقَتْ» از مادّه «روق» (بر وزن ذوق) به معنى سرور ساختن و در شگفتى فرو بردن است.  2. آل عمران، آيه 185 و حديد، آيه 20. 3. انسان، آيه 27. 4. آل عمران، آيه 14.  5. حجر، آيه 3. 6. «حبره» از مادّه «حبر» (بر وزن ابر) به معنى اثر مطلوب و جالب است. 7. «حائلة» از مادّه «حول» (بر وزن قول) گرفته شده و به معنى متغيّر است. 8. «نافدة» از مادّه «نفاد» به معنى فنا و نابودى و پايان يافتن گرفته شده. 9. «بائدة» از مادّه «بيد» (بر وزن صيد) گرفته شده که به معنى هلاکت و نابودى است. 10. «غوّالة» از مادّه «غول» (بر وزن قول) گرفته شده که به معنى ترور و هلاک کردن غافلگيرانه است.  11. «هشيماً» از مادّه «هشم» (بر وزن خشم) در اصل به معناى شکستن اشياء سست است لذا به گياهان خشک شده خرد شده «هشيم» گفته مى شود. 12. کهف، آيه 45. 13. سند خطبه: اين خطبه را گروهى از دانشمندان بزرگ كه قبل از مرحوم سيّد رضى وبعد از او مى زيسته اند در كتابهاى خود نقل كرده اند از جمله: ابن شعبه حرّانى در تحف العقول و ابن طلحه شافعى در مطالب السؤول و محمّد بن عمران مرزبانى در موفق آورده اند و ابن اثير در نهايه لغات پيچيده آن را تفسير كرده است ولى نقل او در بسيارى از موارد تفاوتهايى با تعبيرات اين خطبه دارد (مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 244). و ابن ابى الحديد در پايان شرح اين خطبه مى گويد: از كسانى كه اين خطبه را نقل كرده اند، ابو عثمان جاحظ در كتاب البيان والتبيين است(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 236). 
شرح علامه جعفریدر نكوهش دنيا «اما بعد فاني احذركم الدنيا، فانها حلوه خضره حفت بالشهوات، و تحببت بالعاجله و راقت بالقليل و تحلت بالامال، و تزينت بالغرور». (پس از حمد و سپاس خداوندي، من شما را از دنيا برحذر ميدارم، زيرا اين دنيا شيرين و سبز و خرم است كه با شهوات پيچيده شده و به جويندگانش با لذائذ گذران خود محبوب جلوه كرده است و با اندك آراستگي شگفتي مردم را به خود جلب كرده و خود را با آرزوها زيور و با فريبائي زينت نموده است.) انسان در مقابل آرايشها و نمايشهاي جالب دنيا اميرالمومنين عليه‌السلام در سخنان مباركشان درباره زينت دنيا و آرايشهاي متنوع آن مطالبي جالب فرموده‌اند در بعضي موارد مردم را از پرداختن بان برحذر داشته‌اند، بعضي موارد زيبايي آسمان را به وسيله ستارگان مورد توجه قرار داده است. براي توضيح و تفسير مقصود اميرالمومنين عليه‌السلام در موضوع زيبائي به طور عموم چند مطلب را ميتوان گفت: مطلب يكم- اگر چه زينت در لغت اعم از جمال است كه در فارسي اولي به معناي مطلوب است و عموم اشياء جالب را ميگويند اگر چه زيبا نباشد و دومي به معناي زيبائي است اعم از محسوس و معفول و به معني اولي است. «المال و البنون زينه الحياه الدنيا» (الكهف آيه 46) (مال و فرزندان زينت زندگاني دنيوي هستند.) و همچنين زينت به مطلوبيت عملي نيز هم در قرآن و هم در نهج‌البلاغه وارد شده است مانند: «فزين لهم الشيطان اعمالهم» (النحل آيه 63) و زينت به معناي زيبائي محسوس هم در اين آيه مباركه آمده است: «انا زينا السماء الدنيا بزينه الكواكب» (الصافات آيه 6) (ما آسمان دنيا را با زينت ستارگان آراستيم.) اين معني در سوره فصلت آيه 12 و والملك آيه 5 و الحجر آيه 16 و ق آيه 6 نيز آمده است و جمال به معناي زيبائي است كه هم به زيبائي محسوس گفته ميشود و هم به زيبايي معقول مانند فصبر جميل و هم به جمال ربوبي گفته مي‌شود كه در روايات و دعاها به طور فراوان آمده است. مطلب دوم- نه تنها در هيچ يك از منابع اسلامي شناخت و دريافت زيبائي و ساختن زيبائي منع نشده است، بلكه چنانكه از منابع قرآني و حديثي برمي‌آيد زيبايي يكي از طرق حركت به فوق طبيعت و انس با جمال الهي است كه هيچ چيزي جاي آن را براي مقصد نميگيرد. مطلب سوم- بدان جهت كه اكثريت قريب به اتفاق اولاد آدم چنانكه دو برابر امتيازات دنيوي مانند مال و فرزندان و مقام و محبوبيت و شهرت و غيرذلك خود را مي‌بازد و نمي‌تواند شخصيت خود را داشته باشد و از آن امور به عنوان وسائل مناسب بهره‌برداري نمايد، همچنان در برابر نمود زيبائي‌ها با سرعت و عميقا از خود بيخود مي‌گردد و اين ضعف شخصيت از يك طرف و محدوديت دانش و اطلاعات از طرف ديگر، مانع از آن ميشود كه انسان به اعماق ماهيت و علل و معلولات و لوازم و نتايج آنها نفوذ كند و به قول آن شاعر كه مي‌گويد: (تو مو مي‌بيني و من پيچش مو) هم مو را ببيند و هم پيچش مو را، لذا تاكيد مي‌شود كه از دل بستن و خود باختن در برابر آن عوامل لذت و زيبائي‌ها برحذر باشند، زيرا زيبائي‌هاي محسوس (چنانكه در كتابي مخصوص به اين موضوع مشروحا طرح كرده‌ايم) پرده‌ايست نگارين و شفاف كه بر روي كمال كشيده شده است. بنابراين، خودنمودهاي زيبائي اگر هم منزلگه نهائي لذت طبيعي باشد، ولي مقصد نهائي سير و سياحت و انبساط دروني نيست مگر نشنيده‌ايد: مرغ بر بالا پران و سايه‌اش          ميدود بر خاك و پران مرغ وش ابلهي صياد آن سايه شود          مي‌دود چندانكه بي‌مايه شود بيخبر كان عكس آن مرغ هواست           بيخبر كه اصل آن سايه كجاست تير اندازد به سوي سايه او          تركشش خالي شود در جست و جو تركش عمرش تهي شد عمر رفت         از دويدن در شكار سايه تفت مگر نشنيده‌ايد: در رخ ليلي نمودم خويش را           سوختم مجنون خام‌انديش را اميرالمومنين عليه‌السلام در سخني كه به اصحابش توصيه مي‌كند ميفرمايد: سخت پاي بند نماز باشيد … «و قد عرف حقها رجال من المومنين الذين لا تشغلهم زينه متاع و لاقره عين من ولد و لا مال». (حق واقعي نماز را مردماني از مردم باايمان شناخته‌اند آنان كساني هستند كه زينت هيچ متاعي و چشم‌روشني هيچ فرزندي و مالي آنانرا به خود مشغول نميدارد.) و ميتوان گفت: مرغ بلندپرواز روح آدمي براي پرواز به قله‌هاي كمال دو بال دارد: يكي- زيبائي‌هاي هستي است كه بال احساسات عالي او را به حركت در مي‌آورند. دوم- نظم بسيار شگفت‌انگيز هستي است كه بال تعقل و نيروي قانون‌يابي و قانون‌گرايي او را تحريك مي‌كند. اين دو بال بوده است كه انسان‌هاي رشديافته تاريخ بشري را به قله‌هاي عالي كمال به پرواز درآورده و معنا و تفسيري براي حيات انسانها بوجود آورده است. «لا تدوم حبرتها، و لا تومن فجعتها» (نه براي شاديهايش دوامي است و نه از مصيبتش كسي را امني.) شاديهاي دنيا محدود است و امن و امانش در برهه‌هائي محدود ابوالحسس تهامي در اوائل ابيات جاوداني‌اش كه در رثاي فرزندش گفته است، چنين مي‌گويد: 1- حكم المنيه في البريه جار ما هذه الدنيا بدار قرار 2- بينا تري الانسان فيها مخبرا حتي يري خبرا من الاخبار 3- طبعت علي كدر و انت ترومها صفوا من الاقدار و الاكدار 4- و اذا رجوت المستحيل فانما تبني الرجاء علي شفير هار 5- و مكلف الايام ضد طباعها متطلب في الماء جذوه نار 6- و العيش نوم و المنيه يقظه و المرء بينهها خيال سار 7- فاقضوا ماربكم عجالا انما اعماركم سفر من الاسفار 8- و النفس ان رضيت بذالك او ابت منقاده بازمه المقدار (1- قانون فراگير مرگ براي همه مردم در جريان است و اين دنيا براي هيچ كس قرارگاهي پايدار نيست. 2- در آن هنگام كه مي‌بيني انساني خبر از گذشتگان ميدهد، ناگهان خود خبري از اخبار ميگردد. 3- طبيعت اين دنيا بر تيرگي سرشته است و تو آن را صاف و پاك از آلودگيها و كدورتها ميخواهي!! 4- و هنگاميكه تو بر امري محال اميد مي‌بندي، در حقيقت اميد به پرتگاه پوچ و متزلزل مي‌بندي! 5- و كسي كه روزگاران را بر ضد طبيعتش تكليف مي‌كند، در حقيقت پاره آتش را در آب ميجويد! 6- و زندگاني اين دنيا خوابي است و مرگ بيداري، و انسان ميان اين خواب و بيداري خيالي است در جريان. 7- اي مردم، نيازها (ي مادي و معنوي‌تان) را در اين دنيا با سرعت برطرف بسازيد، زيرا جز اين نيست كه عمرهاي شما سفري است از سفرها (كه قطعا سپري ميشود و به پايان مي‌رسد.) 8- نفس آدمي چه به اين سفر و جريان رو به مرگ رضايت بدهد يا امتناع بورزد، گردن به قوانين قدر گذاشته است.) نه دستور پيامبران و اولياء و اولياءالله چنين است كه شاد نشويد و نه عقل و قلب آدمي چنين حكمي كرده است. آنچه كه با نظر به منابع وحيي و عقلي و قلبي استنباط ميشود اينست كه همانگونه كه جزئيات محسوس و نمودهاي مشخص از جهان طبيعت وارد مغز مي‌شود و در آن كارگاه باعظمت به قوانين و اصول كلي عرضه ميشود و به وسيله آنها تفسير و توجيه مي‌گردد و سپس مغز آن جزئيات و نمودها را يا از صفحه‌ي خود دور مي‌سازد و يا خود آنها در لابلاي حافظه بايگاني مي‌شود، همانگونه بايد تاثرات دروني خود را مخصوصا شاديها و اندوههاي ناشي از مثبت و منفي‌هاي بعد طبيعي‌مان را با عرضه به پالايشگاه بسيار حساس دل و وجدان، از ورود به منطقه‌ي سطوح عميق شخصيت و روح جلوگيري كنيم، زيرا در اين دنيا هيچ موضوع شادي‌انگيز يا نشاط آور يا اندوهبار از متن عالم طبيعت و بعد طبيعي انساني وجود ندارد كه توانائي احاطه و سلطه مطلقه بر همه ابعاد و نيروهاي مغزي و شخصيتي و روحي ما داشته باشد. ناتوانترين موجود كسي است كه همه ابعاد و نيروهاي خود را قرباني عامل شادي يا اندوه نمايد. اينكه با كمال صراحت و صداقت فرياد زده ميگوئيم: ناتوانترين حيوان كسي است كه در هنگام بدست آوردن قدرت، با زير پا گذاشتن اصول و قوانين انساني و احساس ناتواني از زندگي با ديگر انسانها كه مالك حيات خود باشند، نتواند آن قدرت را در مسير خيرات و كمالات مديريت نمايد. بنابراين در موقع روياروئي با عوامل شاديها، در صورتي كه ضرري به ديگر ابعاد شخصيت و روحي آدمي وارد نياورد و به آلام ديگران تمام نشود شاد شويم ولي شخصيت و روح را هم مجبور باين شادي ننمائيم، زيرا شادي آن دو به جهت بهجت و انبساطي است مافوق اين شاديهاي طبيعي. آن دو حقيقت بزرگ (شخصيت و روح) آن خنده‌ي طبيعي را كه شكوفائي طبيعت است ندارد. خنده‌ي آن دو، به جهتي است كه از حق و عدل و اختيار و انجام تكليف به انگيزي دروني نه با هدفگيري جلب سود ودفع زيان ناشي مي‌شود. آيا احتمال نمي‌دهد كه فلسفه‌ي احساس عدم امن در زندگاني اين است كه تكيه‌ي مطلق به زندگاني طبيعي و خوشي‌هاي آن موجب جهل به حقيقت و هدف عالي حيات است، چه حكمت بالغه‌اي: مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم            جرس فرياد ميدارد كه بربنديد محملها *** «غراره ضراره، حائله زائله، نافده بائده، اكاله غواله». (اين دنيا سخت فريبنده است و ضرربار، دگرگون شونده است و رو به زوال، رو به فنا است و نابودي، خورنده‌ايست مهلك.) اين دنيا مي‌فريبد و ضرر خود را وارد مي‌سازد و دگرگون مي‌شود و مي‌خورد و نابود مي‌كند و مي‌رود. يكي از مختصات حيات معمولي آن است كه در لحظاتي كه سطوح رواني آدمي در حال تاثر به سر مي‌برد اعم از اينكه تاثرش از مقوله‌ي شاديها باشد يا اندوه‌ها همان تاثر كيفيتي را كه در سطوح رواني به وجود آورده است فوق زمان احساس كرده آنرا شبيه به يك حالت جاوداني براي روان تلقي مي‌كند، لذا در خلاف آن تاثر و مختصات آن نمي‌تواند بينديشد و به همين جهت است كه اكثر مردم از سلطه و نظاره عالي بر آن تاثر ناتوانند و در نتيجه چه خطاها و اشتباهاتي كه در مواقع تاثرات مورد ارتكاب قرار مي‌گيرد كه اگر پس از آن حالت تاثر، بار ديگر هشياري و اعتدال رواني به درون آن شخص بازگشت كند ندامت و تاسف به او هجوم مي‌آورد. يكي ديگر از مختصات تاثرات مخصوصا در آن نوع تاثرات كه عميقتر باشند، تصرف ذهني شگفت‌انگيز در گذشت زمان است. اغلب چنين است كه در تاثرات شادي‌انگيز، زمان امتداد خود را از دست مي‌دهد و به اصطلاح معمولي كوتاه مي‌شود به قدري كه انسان در شگفتي فرومي‌رود و از خود ميپرسد: واقعا، پنج ساعت گذشت؟! در صورتيكه براي اين شخص كه در خوشي غوطه‌ور بود، دقائقي چند تلقي مي‌گردد، آنهم به جهت اندك آگاهي‌هائي كه در طول خوشي مانند بارقه‌هاي بسيار ناچيز در مغزش به وجود آمده است. خلاف اين احساس درباره‌ي زمان، در تاثرات اندوهي است، يعني براي كسي كه در ناگواري بسر مي‌برد، بدانجهت كه من آدمي (يا هر عامل مغزي ديگر) تلاش شديدي براي گذشتن زمان مي‌نمايد، يا رنج و زجر مفروض براي من از درك معتدل حركت خود و جهان خارج از خود جلوگيري مي‌كند، لذا گوئي به قول: بعضي از شعراء زمان زمين‌گير شده است. اگر صبح قيامت را شبي هست آن شبست امشب           طبيب از من ملول و جان ز حسرت در لب است امشب (حجه‌الاسلام نير) 1- يمشي الزمان بمن ترقب حاجه متثاقلا، كالخائف المتردد 2- و يخال حاجته التي يصبوا لها في داره الجوزء او في الفرقد 3- و اذا الفتي لبس الاسي و مشي به فكانما قد قال للزمن اقعد 4- فاذا الثواني اشهر و اذا الدقا ئق اعصروا الحزن شي‌ء سرمد. (ايليا ابوماضي) 1- زمان براي كسي كه در انتظار برآورده شدن نيازي بسر ميبرد، به قدري سنگين حركت مي‌كند كه گوئي يك آدم در حال ترس و تردد حركت مينمايد. 2- آن نيازي را كه او علاقه‌ي شديد به برآورده شدن آنرا دارد در منطقه‌ي ستاره‌ي جوزايا در فرقدان مي‌بيند. 3- و هنگاميكه يك انسان لباس اندوه پوشيد و با آن حركت كرد، مانند اينست كه به زمان گفته است بنشين و حركت مكن. 4- در اين موقع است كه ثانيه‌ها براي او ماهها است و دقيقه‌ها اعصاريست و اندوه حالتي ابري.) پس از اين مقدمه درك سخن اميرالمومنين عليه‌السلام كه (اين دنيا سخت فريبنده است) روشن ميشود و اما اينكه اين دنيا بسيار ضرربار است، بدانجهت است كه اقبال به اين دنيا نخستين ضرري كه به انسان ميزند اينست كه با فريبندگي‌هايش نميگذارد آدمي به حقائق و واقعيات مربوط به پديده فريبنده بينديشد و مصالح و مفاسد آنها را خوب درك كند. از طرف ديگر خود گذشت زمان براي اشخاص معمولي (نه رشديافتگان آگاه به معناي گذشته و حال و آينده) موجب كاهش ساليان عمر و از دست رفتن قدرتها و امتيازات مي‌باشد بدون اينكه در برابر آنچه از دست داده است چيزي به دست بياورد. شگفتي دنيا در همين نكته است كه وقتيكه چيزي از مردم معمولي ميگيرد آنچه را كه به عنوان عوض ميدهد كم ارزشتر از آنست كه از آن مردم گرفته است. به قول نظامي گنجوي: بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند          بگفت انده خرند و جان فروشند اينكه گفتيم (چيزي را كه از مردم معمولي ميگيرد) براي اينست كه مثل مردم رشديافته در اين دنيا بي‌شباهت به زنبوران عسل نيست كه از گياهان و گلهاي باغها و بيابانها و كوهها عسل توليد ميكند. اينان از حوادث و مواد اين دنيا هر چه استهلاك كند و يا با آنها هر گونه ارتباط برقرار كنند، مبدل به نور مينمايند. همين نان حاصل از گندم را گاو و گوسفند هم مي‌خورد كه جز مدفوع و مقداري گوشت و پوست و استخوان و خون و شير نتيجه‌اي به وجود نمي‌آورد، در صورتيكه همان نان را اگر انسان عاقل و صاحب انديشه بخورد مبدل به نيروي انديشه‌اي مي‌كند كه چه بسا دنيائي را مبدل به گلزار بهشتي نمايد: هر دو گون زنبور خوردند از محل          ليك شد ز آن نيش و زين ديگر عسل هر دو گون آهو گيا خوردند و آب          زين يكي سرگين شد و زان مشگ ناب هر دو ني خوردند از يك آب خور         اين يكي خالي و آن پر از شكر صد هزاران اينچنين اشباه بين           فرقشان هفتاد ساله راه بين اين خورد گردد پليدي زو جدا           و آن خورد گردد همه نور خدا اين خورد زايد همه بخل و حسد           و آن خورد زايد همه نور احد هر دو صورت گر به هم ماند روا است           آب تلخ و آب شيرين را صفا است آنگاه مي‌فرمايد: (اين دنيا دگرگون شونده است و رو به زوال) آري، همين است قانون جوهر و عرض (و به اصطلاح ديگر): حال و محل، ماده و صورت، و بود و نبود، باطن و ظاهر، معني و شكل و محتوي و قالب و غيرذلك (اين اصطلاحات از ديدگاه‌هائي متنوع قابل استفاده در زيربنا و روبناي دنيا است. بهر حال وقتي كه جوهر يا محل، ماده، بود، باطن، معني و محتوي در دگرگوني قرار گرفته باشد قطعي است كه عرض حال، صورت، نمود، ظاهر، شكل و قالب نيز در دگرگوني خواهد بود. اين تحول و دگرگوني زيربنائي جهان و علت آن مورد بحث و تامل همه‌ي علما و فلاسفه و حكما و عرفاء گشته است و هر يك از آنان براي نظر خود دلائل و بياناتي دارند، يكي از جالبترين آن بيانات و دلائل همانست كه در ديباچه دفتر ششم از مثنوي جلال‌الدين محمد مولوي آمده است: اين جهان جنگ است چون كل بنگري           ذره ذره همچو دين با كافري آن يكي ذره همي پرده به چپ           و آن دگر سوي يمين اندر طلب ذره‌اي بالا و آن ديگر نگون           جنگ فعليشان ببين اندر ركون جنگ فعلي هست از جنگ نهان           زين تخالف، آن تخالف را بدان ذره‌اي كاو محو شد در آفتاب            جنگ او بيرون شد از وصف حساب چون ز ذره محو شد نفس و نفس            جنگش اكنون جنگ خورشيد است و بس رفت از وي جنبش طبع و سكون            از چه؟ از «انا اليه راجعون» جنگ فعلي جنگ طبعي جنگ قول           در ميان جزء ها حربيست هول اين جهان زين جنگ قائم مي‌بود           در عناصر درنگر تا حل شود  پس بناي خلق بر اضداد بود         لاجرم جنگي شدند از ضر و سود هست احوالت خلاف يكدگر          هر يكي با هم مخاف در اثر چونكه هر دم راه خود را ميزني            با دگر كس سازگاري چون كني موج لشكرهاي احوالت ببين             هر يكي با ديگري در جنگ و كين آن جهان جز باقي و آباد نيست           زانكه تركيب وي از اضداد نيست اين تخالف از چه زايد وز كجا           وز چه زايد وحدت اين اضداد را زانكه ما فرعيم و چار اضداد اصل          خوي خود در فرع كرد ايجاد اصل گوهر جان چون وراي فصلهاست             خوي او اين نيست خوي كبرياست اگرچه مولوي علت طبيعي حركت و تحول را تضاد حاكم در طبيعت معرفي مي‌كند ولي روشن است كه اگر بخواهيم از ديدگاه علمي و فلسفي به تحليل بيشتري در اين مورد بپردازيم قطعي است كه موضوع تضاد هم نخواهد توانست از عهده‌ي پاسخ همه‌ي سوالات برآيد، اگر چه موضوع تضاد، توجيه و تفسير قابل توجهي را درباره‌ي تحول دگرگوني بيان مينمايد. اگر هم فرض كنيم كه نتوانستيم علت حقيقي تحول و دگرگوني اجزاء و نمودهاي جهان را بفهميم و حتي فرض كنيم كه (بر فرض محال) نظر ادعائي زينو را كه منكر حركت بود پذيرفتيم اينكه انسان از نظر جسماني و آن سطوح رواني كه مجاور طبيعت است در ارتباط با طبيعت و ديگر انسانها و حوادث ناشي از دو منطقه‌ي انسان و جهان در تغيير و دگرگون است، جاي كوچكترين ترديد نيست حالت جنيني، كودكي، آغاز جواني، ميانه‌ي جواني، پايان جواني، آغاز ميانسالي، ميانه‌ي ميانسالي، پايان ميانسالي، آغاز پيري، ميانه‌ي پيري، پايان پيري و آغاز و پايان كهولت و فرتوتي و غيرذلك كه تغييرات وجود آدمي بحسب ساليان عمر و مختصات هر يك از آن دورانها موجب دگرگوني ارتباطات انسان با طبيعت و انسانها و مختصات هر يك از آن دو ميباشد. از طرف ديگر خود جهاني كه محيط بر انسان‌ها است و همنوعان او كه با آنها در حال ارتباطات گوناگون مي‌باشد در تحول و تغير دائمي است، (خواه نام اين تحولات را حركت و تحول بناميم و خواه سكونهاي متوالي) به اضافه‌ي عوامل فوق: هزار نقش برآرد زمانه و نبود          يكي چنانچه در آيينه تصور ما است (انوري) اگر مقداري مطالعه لازم در سرگذشت بشري داشته باشيم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه هيچ جامعه‌اي هر چند كه از عالي‌ترين متفكران هم برخوردار بوده است، نتوانسته است حتي پيش‌بيني دقيق حوادث يكسال را براي آن جامعه داشته باشد، مگر در صورتيكه گردانندگان جامعه به قدري در محدود ساختن اراده‌ها و معلومات و تعقلهاي افراد جامعه سلطه داشته باشند كه حقيقتي به عنوان هويت انسان داراي اراده و معلومات افزاينده و تعلقهاي بازكننده‌ي ديدگاه در دو منطقه‌ي انسان و جهان، وجود نداشته باشد. اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد (اين دنيا خورنده‌ايست مهلك.) مقصود آن بزرگوار از خورنده، برقرار بودن رابطه گيرندگي و استهلاك كردن است كه در ميان اجزاء و پديدهاي جهان وجود دارد. مولوي در توضيح اين رابطه و جريان عالي آن ابياتي دارد كه در آنها ميگويد: لقمه بخشي آيد از هر كس به كس          حلق بخشي كار يزدانست و بس حلق بخشد جسم را و روح را         حلق بخشد بهر هر عضوي جدا اين گهي بخشد كه اجلالي شوي         از دغا و از دغل خالي شوي تا نگوئي سر سلطان را به كس          تا نريزد قند را پيش مگس گوش آنكس نوشد اسرار جلال           كاو چو سوسن صد زبان افتاد و لال حلق بخشد خاك را لطف خدا           تا خورد آب و برويد صد گيا باز خاكي را ببخشيد حلق و لب           تا گياهش را خورد اندر طلب چون گياهش خورد حيوان گشت زفت          گشت حيوان لقمه انسان و رفت باز خاك آمد شد اكال بشر          چون جدا شد از بشر روح و بصر ذره‌ها ديدم دهانشان جمله باز         گر بگويم خوردشان گردد دراز برگها را برگ از انعام او           دايگان را دايه لطف عام او رزقها را رزقها او ميدهد          زانكه گندم بي غذائي كي زهد نيست شرح اين سخن را          منتهي پاره‌اي گفتم بدان زان پاره‌ها جمله عالم آكل و ماكول دان         باقيان را مقبل و مقبول دان اينجهان و ساكنانش منتشر          وان جهان و ساكنانش مستمر اينجهان و عاشقانش منقطع           اهل آن عالم مخلد مجتمع پس كريم آنست كاو خود را دهد         آب حيواني كه ماند تا ابد باقيات الصالحات آمد كريم          رسته از صد آفت و اخطار و بيم گر هزارانند يك تن بيش نيست         چون خيالات عدد انديش نيست آكل و ماكول را حلق است و ناي         غالب و مغلوب را عقل است و راي حلق بخشد او عصاي عدل را           خورد او چندان عصا و حبل را و اندر او افزون نشد زان جمله اكل          زانكه حيواني نبودش اكل و شكل مر يقين را چون عصا هم حلق داد           تا بخورد او هر خيالاتي كه زاد پس معاني را چون اعيان حلق‌هااست          رازق حلق معاني هم خداست پس ز ماهي تا به ماه از خلق نيست          كه بجذب مايه او را حلق نيست حلق نفس از وسوسه خالي شود          ميهمان وحي اجلالي شود حلق جان از فكر تن خالي شود          وانگهان روزيش اجلالي شود حلق عقل و دل چو خالي شد ز فكر           يافت او بي‌هضم معده رزق بكر شرط تبديل مزاج آمد بدان           كز مزاج بد بود مرگ بدان چون مزاج آدمي گلخوار شد           زرد و بد رنگ و سقيم و خوار شد چون مزاج زشت او تبديل يافت          رفت زشتي و رخش چون شمع تافت دايه‌اي كاو طفل شيرآموز را           تا بنعمت خوش كند بتفوز را زانكه پستان شد حجاب آن ضعيف          از هزاران نعمت و خوان و رغيف پس حيات ما است موقوف فطام           اندك اندك جهد كن تم الكلام چون جنين بد آدمي خون بد غذا           از نجس پاكي برد مومن كذا چون جنين بد آدمي خونخوار بود          بود او را بود از خون تار و پود از فطام خون غذايش شير شد         و از فطام شير لقمه‌گير شد وز فطام لقمه لقماني شود           طالب مطلوب پنهاني شود *** «لا تعدو اذا تناهت الي امنيه اهل الرغبه فيها و الرضاء بها ان تكون كما قال الله تعالي سبحانه: كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشيما تذروه الرياح و كان الله علي كل شي‌ء مقتدرا» (حال اين دنيا چنين است هنگاميكه علاقمندان به آن و طالب خوشنودي به آن به انتهاي خود رسيد تجاوز از فرموده‌ي خداوندي نميكند كه (مثل زندگاني دنيا مانند آبي است كه از آسمان فرستاديم و پس روييدني زمين با آن آب درآميخت و سپس آن روييدني متلاشي و خرد شد كه بادها آنرا پراكنده ميكند و خداوند بر همه چيز توانا است.) دنيا براي كسي كه مطلوب ذاتي است بطور محدود مي‌شكفد و سپس پژمرده ميشود و از بين ميرود اگر دنيا براي كسي اقبال كند و رام شود و به مرام او بگردد و اگر همه مقتضيات براي زندگي با رفاه و آسايش آماده و موانع برداشته شود، و اگر وجود انسان چه از بعد طبيعي محض و چه از بعد رواني او سالم و تندرست و براي برخورداري از دنيا و عوامل جالب آن مهيا باشد پس از اين دو (اگر) و مقداري (اگر) هاي ديگر كه دنيا را تسليم انسان نمايد، همين كه در مقدمات چشيدن طعم لذائذ آن قرار گرفت و همين كه گوشه‌ي نقاب از چهره‌ي خواستني‌هاي دنيا بالا رفت، ناگهان پژمردگي و افسردگي ناشي از فرورفتن خارهاي زهرآگين حوادث و استرداد طبيعت آنچه را كه از وسائل و عوامل لذت داده بود، آغازميگردد، تا آدمي بخواهد گوشه‌اي از آن را اصلاح كند، سطوح ديگري از آن لذائذ و خواستني‌ها از هم مي‌پاشد، چنانكه گوئي همه قوانين جاريه در طبيعت و موجوديت خود انسان با او به لجاجت و دهن‌كجي پرداخته است. همانگونه كه اميرالموئمنين عليه‌السلام فرمود: براي كساني كه دنيا مورد رغبت و خشنودي ذاتي است، فاصله‌ي مابين شكوفائي و پژمردگي آن، يك به‌به است و يك آه. در بيان اين معني در همه ادبيات اقوام و ملل شرق و غرب و قديم و جديد مطالب بسيار جالبي گفته شده است. در ادبيات فارسي كه از فرهنگ اسلام اشباع شده است. دراين معني ابيات بسيار جالب آمده است كه ما براي نمونه چند بيت در اينجا مي‌آوريم. افسوس كه نامه‌ي جواني طي شد          و آن تازه بهار زندگاني طي شد حالي كه ورا نام جواني گفتند           معلوم نشد كه او كي آمد كي شد يك چند به كودكي به استاد شديم          يك چند به استادي خود شاد شديم پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد          ازخاك برآمديم و بر باد شديم يك چند پي زينت و زيور گشتيم          يك چند پي دفتر و دانش گشتيم در عهد شباب كرديم حساب           چون واقف از ين جهان ابتر گشتيم دست از همه شستيم و سمندر گشتيم            نقشي است بر آب يا رب درياب 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم ) ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحة 151-150 بايد دانست كه اساس اين خطبه بر پرهيز دادن مردم از دنياست، و امام (ع) با ذكر نقايص آن، مردم را از بديها و تباهيهاى آن بر حذر مى دارد، و در آن چند نكته است:  1-  واژه حلاوت (شيرينى) و خضرت (سبزى) را كه به حسّ ذايقه و باصره تعلّق دارد، براى هر چه نفس از آن شكفته مى شود و لذّت مى برد، استعاره فرموده است،  و جهت تشبيه اين است كه چشيدن شيرينى و ديدن سبزه مانند ديگر چيزهاى لذيذ، مطبوع و لذّت بخش است. و اين كه تنها به لذّت حاصل از اين دو حسّ اشاره فرموده براى اين است كه لذّتى كه از طريق اين دو حسّ به دست مى آيد در مقايسه با ديگر حواسّ بيشتر، و به وسيله آنها التذاذ نفس زيادتر است.  2-  دنيا را چنين توصيف فرموده است كه در لابلاى شهوتها قرار گرفته و محفوف به آنهاست،  و نيز در حديث آمده است كه: «حفّت الجنّة بالمكاره، و حفّت النّار بالشّهوات»، يعنى بهشت، در ميان ناگواريها، و آتش در درون شهوتها قرار داده شده است، برخى از اصحاب تأويل گفته اند: اين حديث هشدارى است بر اين كه آتش، همين دنياست، و محبّت آن پس از جدايى از دنيا عذاب آن است، من در پاسخ اين توجيه مى گويم كه: چنين معنايى از گفتار امام (ع) فهميده نمى شود، ليكن در حديث مذكور ممكن است مراد، آتش غير محسوس باشد كه در اين صورت، قريب به گفتار اين گروه خواهد بود، و هم امكان دارد كه منظور همين آتش محسوس باشد، و بنا بر هر دو فرض كوشش در ارضاى تمايلات و شهوات، و تلاش براى كسب لذّات موجب دخول در آتش، و استفاده از آنها در حدّ متعادل و شايسته موجب خروج و رهايى از آن خواهد بود، و چون مانند اين است كه شهوتها و رغبتها دنيا را از هر سو در ميان گرفته و آن را احاطه كرده اند و جز از طريق شهوات، راهى به سوى آن نيست، محفوف به شهوات گفته شده است، منظور از عاجله در جمله تحبّبت بالعاجلة لذّات موجودى است كه به سبب آنها، دلها به دنيا مايل مى شود و دوستى آن را پيدا مى كند، از اين رو به زنى كه به مال و جمال خود، اظهار دوستى و دلربايى مى كند تشبيه، و واژه تحبّب براى آن استعاره شده است، جمله راقت بالقليل نيز همين مفاد را دارد، يعنى با مايه اندك خود، كه در برابر كالاى آخرت چه از حيث كميّت و چه كيفيّت بسيار ناچيز است، خودنمايى و دلارايى مى كند، و به همين معناست آنچه درباره آراستگى دنيا به زيور آرزوهاى دروغ و پوچ فرموده كه همه در واقع باطل و بيهوده بوده و اگر غفلت از سرانجام آنها در ميان نبود، اين آمال و آرزوها در چشم خواستاران دنيا جلوه اى نداشت.  3-  امام (ع) واژه هاى غرّاره و غوّاله را كه به معناى بسيار فريبكار و حيله گر مى باشد براى توصيف دنيا استعاره فرموده است،  يعنى دنيا مردم را در غفلت بسيار فرو مى برد و هر چه بيشتر مى فريبد، و نيز صفت أكّاله را كه از اوصاف درّندگان است به آن داده، زيرا دنيا نيز مردم را مى كشد، و در كام مرگ فرو مى برد. اطلاق دو صفت اوّل كه غرّاره و ضرّاره است كنايه از اين است كه دنيا با فريبكارى و حيله گرى انسان را به خود مشغول، و از هدفى كه براى آن آفريده شده غافل مى كند، و در لذّات خود فرو مى برد، و دادن صفت اكّاله به آن، اشاره است به اين كه مانند درّندگان با پنجه مرگ، مردمان را مى كشد، و در درون خاك نابود مى سازد.  4-  معناى گفتار امام (ع) از جمله «لا تعدوا تا مقتدرا» اين است كه اگر دنيا به دوستداران خود و كسانى كه بدان خشنودند، منتهاى يكرنگى و صفاى خويش را نشان دهد و آنها را به مراد خود برساند بيش از اين نيست كه دنيا خود را در نظر آنها شكوفا و زيبا جلوه داده و خوشيهاى خود را براى آنها آراسته است. ولى ديرى نمى گذرد كه آنچه به آنها داده آن چنان از آنها مى گيرد كه گويا اصلا در دست آنها چيزى نبوده است، و اين مفهوم همان مثلى است كه قرآن كريم آورده و امام (ع) بدان تمثّل جسته است «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ...».     
منهاج البراعه (خوئی)و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و العاشرة من المختار في باب الخطب و رواها المحدّث العلامة المجلسى (قد) في البحار من كتاب مطالب السؤول باختلاف كثير تطلع عليه انشاء اللَّه بعد شرح ما رواه الرضىّ (قد) و هو قوله:أمّا بعد فإنّي أحذّركم الدّنيا فإنّها حلو خضرة حفّت بالشّهوات، و تحبّبت بالعاجلة، و راقت بالقليل، و تحلّت بالآمال، و تزيّنت بالغرور، لا تدوم حبرتها، و لا تؤمن فجعتها، غرّارة، ضرّارة، حائلة زائلة، نافدة، بائدة، أكّالة، غوّالة، لا تعدو إذا تناهت إلى أمنيّة أهل الرّغبة فيها و الرّضا بها أن تكون كما قال اللَّه تعالى سبحانه: كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِراً.اللغة:(الحبرة) بفتح الحاء المهملة و ضمّها ايضا و سكون الباء الموحدة النعمة و الحثن و الوشى و (حائلة) من حال الشيء الحول إذا تغيّرو (غاله) غو لا من باب قال قتله و (الهشيم) من النبات اليابس المتكسّر و لا يقال له الهشيم و هو رطب و (ذرت) الرّيح الشي ء ذروا و أذرّت و ذرّته أطارته و نسفته و (الطّل) المطر الخفيف و يقال أضعف المطر.الاعراب:قوله: أن تكون كما قال اللَّه تعالى بحذف حرف الجرّ متعلّقة بتعدو أى لا تتجاوز عن أن تكون، و حذفها عن ان المصدرية و اختها ان مطّرد و منه قوله سبحانه: «وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَ».المعنى:اعلم أنّ الغرض من هذه الخطبة الشريفة هو التحذير عن الدّنيا و التنفير عنها بالاشارة إلى عيوباتها و مساويها و التنبيه على زوالها و فنائها و انقضائها على ما فصّله بقوله: استعاره (أما بعد فانى أحذّركم الدّنيا فانّها حلوة خضرة) أى متّصفة بالحلاوة و الخضرة، و استعارتهما للدّنيا باعتبار التذاذ النفس بهما و تخصيصهما من بين ساير الأوصاف لكونهما من أقوى المستلذّات و أكملها (حفّت بالشّهوات) يعنى أنّها محاطة بالشهوات لا ينال بها الّا بالانهماك فيها و لا يمكن إدراكها الّا بالاقتحام في مشتهياتها (و تحبّبت) إلى النّاس (بالعاجلة) أى صارت محبوبة عندهم أو أظهرت المحبة لهم بلذّاتها العاجلة الحاضرة الّتي مالت اليها القلوب بسببها، و ذلك لأنّ القلوب انما تميل إلى العاجل دون الآجل، و النفوس ترغب إلى النقد دون النسية قال الشاعر:فأطعمنا من فومها و سنامها         شواء و خير الخير ما كان عاجله     (و راقت بالقليل) أى أعجبت أهلها بشىء قليل حقير عند متاع الآخرة كمّا و كيفا (و تحلّت بالآمال) أى تزيّنت لأهلها بما يؤمّلون فيها من الآمال الّتي أكثرها باطلة (و تزيّنت) عند النّاس (بالغرور) أى بما هو في نفس الامر غرور و باطل لا حقيقة له و لا أصل «كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً» (لا تدوم حبرتها) و نعمتها (و لا تؤمن فجعتها) و رزيّتها (غرّارة ضرّارة) أى كثيرة الغرور و الضرر (حائله زائلة) أى متغيّرة لا بقاء لها (نافدة بائدة) أى فانية هالكة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 19 لا دوام لها (أكّالة غوّالة) أي كثيرة الأكل و الاغتيال للنّاس مثل السّبع العقور الذي يأكل النّاس و يغتا لهم أى يأخذهم و يهلكهم من حيث لا يدرون و لا يشعرون التّشبيه المركب (لا تعدو إذا تناهت إلى امنيّة أهل الرغبة فيها و الرّضا بها أن تكون كما قال اللَّه تعالى) يعني أنها إذا بلغت و انتهت إلى غاية ما يريده الراغبون فيها و الرّاضون بها لا تعدو و لا تتجاوز عن كون حالها مثل المثل الذي ضرب اللَّه سبحانه لها حيث قال في سورة الكهف: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ وَ كانَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ مُقْتَدِراً».فانّ المراد بالآية تشبيه حالها في نضرتها و بهجتها و زهرتها و كونها على وفق منية أهلها و طبق بغية طالبيها مع ما يتعقّبها من الهلاك و الفناء بحال النّبات الحاصل من الماء يكون أخضر ناضرا شديد الخضرة و الطراوة يعجب الزّرّاع ثمّ ييبس فيكون هشيما تذروه الرياح، و هو من باب التّشبيه المركب على ما حقّقناه في الدّيباجة.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن بزرگوار امام انام است در مذمّت دنيا و تحذير خلايق از آن غدّار و بى وفا كه فرموده:أما بعد از حمد و ثناء خداوند ربّ الأرباب و صلوات بر سيّد ختمى مآب، پس بدرستى كه من مى ترسانم شما را از دنيا پس بتحقيق كه آن شيرين است و سبز يعنى نفس لذّت مى برد از آن بجهت حلاوت و خضرويت و طراوت آن در حالتى كه أحاطه كرده شده است بخواهشات نفسانية، و اظهار محبّت نموده است بطالبان خود بلذّتهاى عاجله خود، و بشكفت آورده مردمان را بزيورهاى قليل و اندك، و آراسته گشته باميدهاى بى بنياد، و آرايش يافته بباطل و فساد، دوام نمى يابد سرور آن، و ايمن نمى توان شد از درد و مصيبت آن، فريبنده ايست مضرّت رساننده تغيير يابنده ايست زايل شونده، موصوف است بفنا و هلاك، و متّصف است بكثرت خوردن مردمان و أخذ نمودن و هلاك كردن ايشان، تجاوز نمى كند وقتى كه متناهى شد بنهايت آرزوى كسانى كه راغب هستند در آن، و خوشنودند بآن از اين كه باشد حال آن بقرارى كه خداوند متعال بيان فرموده و وصف نموده در سوره كهف كه فرموده: مثل زندگانى دنيا همچه آبى است كه نازل كردم آنرا از آسمان پس آميخته شد بآن آب گياه زمين پس برگشت آن گياه خشك و درهم شكسته پس پراكنده مى گرداند آنرا بادها و از بيخ بر ميكند و هست خدا بهر چيز صاحب اقتدار محصّل مرام اينست كه خدا تشبيه نموده صفت زندگانى دنيا را در بهجت و لذّت و سرور و شكفتگى آن كه آخرش منتهى مى شود بمرگ و هلاك بصفت گياهى كه مى رويد از زمين بسبب آبى كه از آسمان نازل مى شود كه پنج روز سبز و خرّم و تر و تازه ميباشد، و بعد از آن در زمان قليلى خشك و شكسته مى گردد، و بادها آن را از بيخ كنده و مى پرانند. بهار عمر بسى دلفريب و رنگين است          ولى چه سود كه دارد خزان مرگ از پى      
بخش ۲ : ناپایداری دنیا [منبع]

لَمْ يَكُنِ امْرُؤٌ مِنْهَا فِي حَبْرَةٍ إِلَّا أَعْقَبَتْهُ بَعْدَهَا عَبْرَةً، وَ لَمْ يَلْقَ فِي [مِنْ‏] سَرَّائِهَا بَطْناً إِلَّا مَنَحَتْهُ مِنْ ضَرَّائِهَا ظَهْراً، وَ لَمْ تَطُلَّهُ فِيهَا دِيمَةُ رَخَاءٍ إِلَّا هَتَنَتْ عَلَيْهِ مُزْنَةُ بَلَاءٍ، وَ حَرِيٌّ إِذَا أَصْبَحَتْ لَهُ مُنْتَصِرَةً أَنْ تُمْسِيَ لَهُ مُتَنَكِّرَةً، وَ إِنْ جَانِبٌ مِنْهَا اعْذَوْذَبَ وَ احْلَوْلَى أَمَرَّ مِنْهَا جَانِبٌ فَأَوْبَى، لَا يَنَالُ امْرُؤٌ مِنْ غَضَارَتِهَا رَغَباً إِلَّا أَرْهَقَتْهُ مِنْ نَوَائِبِهَا تَعَباً، وَ لَا يُمْسِي مِنْهَا فِي جَنَاحِ أَمْنٍ إِلَّا أَصْبَحَ عَلَى قَوَادِمِ خَوْفٍ؛ غَرَّارَةٌ غُرُورٌ مَا فِيهَا، فَانِيَةٌ فَانٍ مَنْ عَلَيْهَا؛ لَا خَيْرَ فِي شَيْ‏ءٍ مِنْ أَزْوَادِهَا إِلَّا التَّقْوَى، مَنْ أَقَلَّ مِنْهَا اسْتَكْثَرَ مِمَّا يُؤْمِنُهُ وَ مَنِ اسْتَكْثَرَ مِنْهَا اسْتَكْثَرَ مِمَّا يُوبِقُهُ وَ زَالَ عَمَّا قَلِيلٍ عَنْهُ.

الْعَبْرَة : اشك در چشم، اندوه و حزنى كه با گريه همراه نباشد. 
بَطْناً : كنايه از اقبال و رو آوردن است. 
ظَهْراً : كنايه از ادبار و پشت كردن است. 
لَمْ تَطُلُّه : «الطّل»، باران خفيف و كم. 
الدِّيمَة : باران ملايم و بدون رعد و برق. 
الرَّخَاء : فراخى، رفاه، آسودگى. 
هَتَنَتْ : فرو باريد. 
اوْبَى : وبا شايع شد، «وبا» بيماريى است كه به «باد زرد» معروف است. 
الْغَضَارَة : ناز و نعمت. 
الرَّغَب : رغبت، مرغوب، (خواسته شده). 
ارْهَقَتْهُ التَّعَبَ : او را در رنج و سختى انداخت. 
الْقَوَادِم : جمع «قادمة»، شهپرهاى پرنده. 
يُوبِقُهُ : او را هلاك ميكند. 
عَبرَة : گريه كردن، اشك چشم 
مَنَحت : بخشيد و داد 
طَلّ :باران ضعيف 
دِيمَة : باران ادامه دار 
هَتَنَت : به تندى باريد 
مُزنَة : ابر 
إعذَوذَب : گوارا شد 
إحلَولى : شيرين شد 
أوبَى : با وبا و با مرض شد 
أرهَقَ : لاحق نمود 
نَوائب : جمع نائبة : بلا و گرفتارى 
أزواد : توشه‏ ها جمع زاد 
كسى از دنيا شادمانى نديد جز آن كه پس از آن با اشك و آه روبرو شد، 
هنوز با خوشى هاى دنيا روبرو نشده است كه با ناراحتيها و پشت كردن آن مبتلا مى گردد، 
شبنمى از رفاه و خوشى دنيا بر كسى فرود نيامده جز آن كه سيل بلاها همه چيز را از بيخ و بن مى كنند. 
هر گاه صبحگاهان به يارى كسى برخيزد، شامگاهان خود را به ناشناسى مى زند، 
اگر از يك طرف شيرين و گوارا باشد از طرف ديگر تلخ و ناگوار است. 
كسى از فراوانى نعمت هاى دنيا كام نگرفت جز آن كه مشكلات و سختى ها دامنگير او شد، 
شبى را در آغوش امن دنيا به سر نبرده جز آن كه صبحگاهان بال هاى ترس و وحشت بر سر او كوبيد، 
بسيار فريبنده است و آنچه در دنياست نيز فريبندگى دارد، 
فانى و زودگذر است، و هر كس در آن زندگى مى كند فنا مى پذيرد.(۱)
۳. روش برخورد با دنيا 
در زاد و توشه آن جز تقوا خيرى نيست. كسى كه به قدر كفايت از آن بردارد در آرامش به سر مى برد، و آن كس كه در پى به دست آوردن متاع بيشترى از دنيا باشد وسائل نابودى خود را فراهم كرده، و به زودى از دست مى رود. 
______________________________________(۱). با طرح اصل فنا پذيرى دنيا و زندگى، اصل دوم ترموديناميك (تبديل مادّه به انرژى) و آنتروپى ‏ENTROPY (سير جهان وجود بطرف پيرى و نابود شدن) تأييد مى‏ گردد، و اصالت مادّه (ماترياليسم) و اصالت طبيعت (ناتوراليسم) و اصالت انرژى (انرژيسم) ضربه پذير مى‏ گردد. 
(4) هيچ مردى از متاع دنيا مسرور و شادمان نبوده مگر آنكه در پى آن گريه گلوگير (يا غمّ و اندوه) باو رو آورده است، و از خوشيهايش بكسى رو نياورده مگر اينكه از بديهايش باو زيانى رسانده (هيچكس به دلخواه از دنيا شكمى سير نكرد و به آرزوى خود نرسيد مگر اينكه دنيا پشت كرده نعمت از او باز گرفت) و در دنيا او را باران فراخى و خوشبختى تر نساخت مگر اينكه ابر بلاء پى در پى بر او باريد، و (چون رفتار دنيا اينگونه است)
(5) شايسته است كه در اوّل بامداد يار و ياور انسان بوده او را همراهى نمايد و در شب تغيير يافته دشمنش گردد، و اگر طرفى از آن گوارا و شيرين باشد طرف ديگرش تلخ و پر وبا (بيمارى كشنده) است 
(6) هيچكس از خوشى آن بمراد نمى رسد مگر اينكه از مصائب و اندوههاى آن رنج و سختى را دريابد، و در بال امن و آسودگى شبى را بسر نبرد مگر اينكه بامداد بر روى جلو بالهاى خوف و ترس بگذراند، 
(7) بسيار فريبنده اى است كه هر چه در آن است مى فريبد، و فانى شدنى است كه هر كه در آن است نابود ميشود، خير و نيكوئى در هيچيك از توشه هاى آن نيست مگر در تقوى و پرهيز كارى، 
(8) هر كه اندكى از متاع دنيا را اخذ نمايد بدست آورده چيزى كه او را (از سختى حساب و بازرسى در قيامت) بسيار ايمن گرداند، و هر كه زياد گرد آورد دريافته چيزى كه (هنگام حساب) بسيار او را هلاك خواهد نمود، و (در دنيا هم) بزودى از او زائل مى گردد.
هيچكس از سرور و شادمانى آن بهره مند نشد جز آنكه، شاديش را اشكى در پى بود. 
به كسى از خوشيهايش روى نياورد كه عاقبت از بديها و زيانهايش بر او پشت نكرد 
و بر كسى باران نرم آسايش نباريد كه پس از آن به رگبار بلايش گرفتار ننمود. 
اگر بامدادان به كسى روى يارى نشان دهد، شامگاهان بر او چهره دژم كند. 
اگر از سويى، شربت گوارا و شيرين به كام ريزد، از ديگر سو، شرنگ بلا و مصيبتش چشاند. 
اگر كسى را نعمتى دلخواه ارزانى دارد، بيدرنگ، به رنجى جانكاهش گرفتار سازد. 
هر كه در سايه بالهاى امن و آسايش او روزى را به شب رساند، بيقين شب را در زير بالهاى خوف و وحشت به روز آورد. 
دنيا خود بغايت، فريبنده است و هر چه در اوست فريبى بيش نيست. 
ساكنانش، سرانجام، جام فنا را سر خواهند كشيد. 
در هيچ توشه او خيرى نيست، جز در توشه پرهيزگارى. 
هر كه از توشه دنيا بهره كمترى دارد از آنچه سبب ايمنى اوست بهره بيشترى يافته است و هر كه از دنيا بهره بيشترى دارد از آنچه موجب هلاكت اوست، سهم بيشترى برداشته. پس از اندك زمانى نيز زوال يابد. 
هيچ کس از دنيا شادمانى نديده، جز اين که به دنبال آن او را با اشک و آه رو به رو مى سازد، و هنوز با خوشى هايش رو به رو نشده که او را با ناراحتى هاى پشت کردن (نعمتها)، مبتلا مى کند و هنوز باران لطيف و ملايم راحتى و آسايش بر او نباريده که بلاها را سيل آسا بر سرش فرو مى بارد (به همين دليل) جاى تعجب نيست که هر گاه صبحگاهان به يارى کسى برخيزد شامگاهان خود را ناشناس و بيگانه نشان دهد و اگر در يک طرف، شيرينى و گوارايى داشته باشد در سوى ديگر تلخى به بار آورد و مرگ بيآفريند. هيچ کس از نعمتها و لذّات دنيا به آنچه خواسته است نمى رسد مگر اين که (به زودى) مشکلات و سختى هايش او را به رنج مى افکند، وشبى را در زير بال و پر امنيّت به سر نمى برد، جز اين که صبحگاهان روى شهپرهاى لغزنده خوف قرار مى گيرد.
(آرى !) دنيا بسيار فريبنده است و آنچه در آن است فريب و نيرنگ است، فناپذير است و هر کس در آن است نيز فانى مى شود، و همه زاد و توشه هاى آن ـ جز زاد و توشه تقوا ـ بيهوده است. هر کس به مقدار کفايت از مواهب دنيا قانع شود، آرامش بيشترى بدست مى آورد و آن کس که از آن بسيار طلبد، وسيله نابودى خودرا بيشتر فراهم ساخته است وآنچه را به دست آورده، به زودى از دستش مى رود.
كسى از نعمت آن در سرورى نبود، جز كه پس آن اشكى از ديده هايش پالود، 
و روى خوش به كسى نياورد، جز آنكه با سختى و بدحالى پشت بدو كرد، 
و باران آسايشش بر كسى نباريد، جز آنكه با رگبار بلايش بيازاريد، 
و در خور دنياست كه اگر بامداد ياور كسى بود، شامگاهش ناشناس انگارد، 
و اگر از سويى گوارا و شيرين است، از سوى ديگر تلخى و مرگ با خود آرد. 
كسى از نعمت آن طرفى نبندد، جز آنكه از مصيبتهايش بدو رنجى رسد، 
و شامگاهان زير پر آسايشش نخسبد، جز آنكه بامدادان شاهبال بيم بر سر او فرو كوبد. 
سخت فريبنده اى است و فريبا است آنچه در آن است، سپرى شونده است و سپرى است هر كه بر آنست. 
توشه نيك از آن نتوان برداشت جز پرهيزگارى و ترس از پروردگار. 
كسى كه از دنيا كمتر بهره بردارد، از آنچه موجب ايمنى اوست بيشتر دارد، و آن كه از دنيا نصيب بيشتر گيرد، از آنچه موجب هلاك اوست بيشتر گرفته و به زودى زوال پذيرد. 
احدى از دنيا شادمان نشد مگر اينكه گريه و اندوه را به دنبالش فرستاد، 
و به كسى روى خوش نشان نداد مگر اينكه با سختى و ناراحتى به او پشت كرد، 
و باران راحتى بر كسى نباريد مگر اينكه با رگبارى از بلا به او هجوم كرد. 
شايسته است كه چون در روز روشن يار كسى شود به وقت شب به صورت ناشناس رخ نمايد. 
اگر جانبى از آن شيرين باشد جانب ديگرش تلخ و وبا خيز است. 
كسى از خوشى اش برخوردار نشود مگر اينكه از بلاهايش رنج و سختى ببيند، 
و شبى در امن و راحت در آن به سر نبرد مگر اينكه صبح بر بال خوف و ترس آن بنشيند. 
هم خود بسيار فريبنده است و هم آنچه در آن است، نابود شدنى است و هر كه روى آن است رو به فناست. 
جز تقوا در هيچ توشه آن خيرى نيست. آن كه به كم آن قناعت ورزيد بسيارى از عوامل امنيّت را به دست آورد، و هر كس رو به انبوهش آورد بر علل هلاكت خود افزود، و آنچه به دست آورد به زودى از دست او برود. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 31-28   هر روز چهره عوض مى کند! امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه، در ادامه نکوهش از زندگى دنياى مادى نخست به يکى ديگر از ويژه گيهاى بارز آن که دگرگونى سريع و جابه جايى نعمتها و نقمتهاست، اشاره کرده مى فرمايد: «هيچ کس از دنيا شادمانى نديده جز اين که به دنبال آن او را با اشک و آه رو به رو مى سازد، و هنوز با خوشى هايش مواجه شده که او را به ناراحتى هاى پشت کردن (نعمتها) مبتلا مى کند» (لَمْ يَکُنْ اِمْرُءٌ مِنْها فِي حَبْرَة إلاّ اَعْقَبَتْهُ بَعْدَها عَبْرةً، وَ لَمْ يَلْقَ فِي سَرّائِها بَطْناً إلاّ مَنَحَتْهُ مِنْ ضَرَّائِها ظَهْراً). سپس در تأکيد اين معنى مى افزايد: «هنوز باران لطيف و ملايم راحتى و آسايش، بر او نباريده که بلاها را سيل آسا بر سرش فرومى بارد!» (وَ لَمْ تَطُلَّهُ(1) فِيْهَا دِيْمَةُ(2) رَخاء إِلاَّ هَتَنَتْ(3) عَلَيْه مُزْنَةُ(4) بَلاء). و به همين دليل «جاى تعجب نيست که هر گاه صبحگاهان به يارى کسى برخيزد، شامگاهان خود را ناشناس و بيگانه نشان دهد و اگر در يک طرف شيرينى و گوارايى داشته باشد در سوى ديگر تلخى به بار مى آورد و مرگ مى آفريند» (وَحَرِىٌّ إِذَا اَصْبَحَتْ لَهُ مُنْتَصِرَةً اَنْ تُمْسِىَ لَهُ مُتَنَکِّرَةً وَإِنْ جَانِبٌ مِنْها اِعْذَوْذَبَ(5) وَ اَحْلَوْلَى(6)، أَمَرَّ مِنْها جانِبٌ فَأَوْبى(7)). آرى! چنين است طبيعت زندگى اين دنياى مادّى، و هميشه چنين بوده و خواهد بود که تلخ و شيرين، پيروزى و شکست، زندگى و مرگ، به زودى جاى خودرا با يکديگر عوض مى کنند و هيچ قدرتى نمى تواند مانع اين دگرگونيها گردد. آن گاه در تأکيد همين معنى مى فرمايد: «هيچ کس از نعمتها و لذّات دنيا به آنچه خواسته است نمى رسد مگر اين که (به زودى) مشکلات و سختى هايش او را به رنج مى افکند و شبى را در زير بال و پر امنيّت به سر نمى برد جز اين که صبحگاهان، روى شهپرهاى لغزنده خوف قرار مى گيرد» (لا يَنالُ اْمُرؤٌ مِنْ غَضَارَتِها(8) رَغَباً إِلاَّ أَرْهَقَتْهُ(9) مِنْ نَوَائِبِها تَعَباً وَلا يُمْسِى مِنْها فِي جَنَاحِ أَمْن إِلاَّ أَصْبَحَ عَلَى قَوَادِمِ(10) خَوْف). آرى! فاصله زمانى و مکانى خوشبختى و بدبختى در دنيا بسيار کم است، گاه در آغاز شب بساط عيش و نوش را گسترده، غرق لذّت و شادى است ولى با گذشتن يک شب، صبحگاهان، فرياد شيون بر مرگ عزيزانش از همان خانه پر زرق و برق برمى خيزد و گاه به دست نزديکترين دوستان و محافظانش جام تلخ و زهرآلود مرگ را سر مى کشد. باز در ادامه اين سخن، از فريب و فناى دنيا توصيف گوياترى فرموده مى گويد: «دنيا بسيار فريبنده است و آنچه در آن است فريب و نيرنگ است، فناپذير است و هر کس در آن است نيز فانى مى شود، و همه زاد و توشه هاى آن، جز زاد و توشه تقوا، بيهوده است، هر کس به مقدار کفايت از مواهب دنيا قانع شود آرامش بيشترى به دست مى آورد، و آن کس که از آن بسيار طلبد وسيله نابودى خودرا بيشتر فراهم ساخته است (اضافه بر اين) آنچه را به دست آورده به زودى از دست او مى رود!» (غَرَّارَةٌ، غُروْرٌ ما فِيْها، فانِيَةٌ فان مَنْ عَلَيْها، لا خَيْرَ فِي شَيْء مِنْ أزْوادِها إلاّ التَّقْوى. مَنْ أَقَلَّ مِنْها اِسْتَکْثَرَ مِمَّا يُؤْمِنُهُ وَ مَنْ اِسْتَکْثَرَ مِنْها اِسْتَکْثَرَ مِمّا يُوبِقُهُ(11) وَ زالَ عَمّا قَلِيْل عَنْهُ). و به اين ترتيب امام (عليه السلام) به دنبال آن توصيفهايى که درباره تغيير و تحوّل نعمتها و جابه جايى قدرتها و نابودى موفقيّتها بيان مى دارد نتيجه مى گيرد که عاقل کسى است که از آن به مقدار کم (به اندازه کفاف) قناعت کند تا اسباب امنيّت خاطر فراهم سازد چرا که آنها که فزون طلبند براى حفظ اين فزونى خود را در معرض آفات فراوان قرار داده و عوامل بدبختى و نابودى خويش را به دست خويش فراهم مى سازند. * * * پی نوشت: 1. «منحت» از مادّه «منح» (بر وزن مدح) به معنى عطا و بخشش است. 2. «تَطُلَّهُ» از ماده «طَلّ» (بر وزن تلّ) به معنى باران نرم و ملايم است در مقابل «وابل» که به باران شديد گفته مى شود.  2. «ديمة» از مادّه «دوام» به معنى بارانى است که به طور مستمرّ و آرام و خالى از رعد و برق فرومى بارد. 3. «هَتَنَتْ» از مادّه «هتن» (بر وزن حتم) به معنى فروباريدن پى در پى است. 4. «مزنة» به معنى قطعه ابر روشن و باران زاست. 5. «اعذوذب» از مادّه «عذب» به معنى گوارائى است. 6. «احلولى» از مادّه «حلو» به معنى شيرينى است. 7. «أوبى» از مادّه «وبى» به معنى بيمارى و هلاکت است. 8. «غضارة» از مادّه «غضر» (بر وزن نذر) (به معنى فراوان ساختن نعمت) به معنى فراوانى نعمت و راحت بودن زندگى است. 9. «أرهقت» از مادّه «رهق» (بر وزن شفق) به معنى پوشاندن چيزى با قهر و غلبه است.  10. «قوادم» جمع «قادمه» به معنى شهپرهايى است که در قسمت جلو بال پرنده گان قرار دارد و معمولاً بسيار لغزنده است. 11. «يوبق» در اصل از مادّه «وبوق» (بر وزن نبوغ) به معنى هلاکت است بنابراين يوبق يعنى هلاک مى کند.  
شرح علامه جعفری«لم يكن امرو منها في حبره الا اعقبته بعدها عبره، و لم يلق في سرائها بطنا الا منحته من ضرائها ظهرا. و لم تطله فيها ديمه رخاء الا هتنت عليه مزنه بلاء» (هيچ انساني از اين دنيا شادمان نگشت، مگر اينكه اشكي بدنبالش فرارسيد. و به هيچ احدي با سود و خيرات و شاديهاي خود روي نشان نداد مگر اينكه با ضررهائي كه به او وارد كرد پشت به او گردانيد اين دنيا باراني اندك بر كسي نباريد مگر اينكه رگباري از ابر و ناگواريها بر او فروريخت.) خنده بامدادي دنيا را كه شخصيت را دستخوش تزلزل نمايد گريه شامگاهي آن، و شادي روي آوردن آنرا اندوه پشت كردنش از شايستگي اعتماد و تكيه بر آن ساقط مينمايد. اين ممكن است كه انواعي از تخديرها نگذارد كه انسان گريه شامگاهي بعد از خنده بامدادي را بفهمد، و اين نيز ممكن است كه آدمي به جهت فرورفتن در شاديها و خوشيهاي جالب دنيا در موقع روي آوردن، ناگواريها و دردهاي پشت كردن آن را درك نكند، ولي اين نفهميدن و درك نكردن را نبايد به حساب واقعيات درآورده و چنين گمان كرد كه گريه‌اي در دنبال خنده نيامد و شادي روي آوردن دنيا با اندوه پشت گرداندنش پايان نپذيرفت بلكه بايد متوجه شد كه نفس آدمي به جهت اشتغال به مديريت دستگاه دروني و بروني وجود آدمي، نميتواند دست از كار خود بردارد و به تحصيل آگاهي و تاثر درباره آنچه كه در اعماق شخصيت وي ميگذرد بپردازد، لذا خواه او بداند يا نداند هيجانها و تاثرات شادي‌انگيزي كه شخصيت را دستخوش تزلزل نمايد، اثر منفي خود را كه اندوه تزلزل شخصيت است به دنبال خواهد آورد. نهايت امر: آتشش پنهان و ذوقش آشكار             دود او ظاهر شود پايان كار  داستان آدمي در اين جريان شبيه به داستان آن مرد ساده‌لوح است كه درباره مهارت دزدان با او گفتگو ميكردند كه: گفت اي قُصاص در شهر شما           كيست چابكتر در اين فن دغا؟ گفت خياطيست نامش پورشش         اندرين دزدي و چستي خلق كش مرد ساده‌لوح: گفت من ضامن كه با صد اضطرار        او نيارد برد از من رشته تار پس بگفتندش كه از تو چيست تر         مات او گشتد در دعوي مپر تو به عقل خود چنين غره مباش          كه شوي ياوه تو در تزويرهايش پس از بحث و گفتگوي بسيار، مرد ساده‌لوح گفت: من حاضرم اسب تازي خود را گرو بگذارم كه اگر آن خياط توانست از قماش من چيزي بدزدد، اسب من از آن شما باشد و اگر نتوانست از قماش من بدزدد، من اسبي از شما بگيرم. مرد ساده‌لوح آن شب از بسياري فكر و خيال به خواب نرفت شب گذشت و: بامدادان اطلسي زد در بغل         شد ببازار و دكان آن دغل پس سلامش كرد گرم آن اوستاد        جست از جا لب به ترحيبش گشاد آن خياط استاد- گرم پرسيدش ز حد ترك بيش        تا فكند اندر دل او مهر خويش مرد ساده‌لوح- چون شنيد از وي نواي بلبلي         پيشش افكند اطلس استنبلي كه ببر اين را قباي روز جنگ         زير دامن واسع و بالاش تنگ تنگ بالا بهر جسم آراي را          زير واسع تا نگيرد پاي را  خياط استاد- گفت صد خدمت كنم اي ذو وداد          دست بر دو چشم و بر سينه نهاد پس به پيمود و بديد او روي كار          بعد از آن بگشاد لب را در فشار از حكايتهاي ميران در سمر         و از كرمها و عطاي آن نفر وز بخيلان وز تخسيراتشان          از براي خنده هم داد او نشان همچو آتش كرد مقراضي برون          ميبريد و لب پرافسانه و فسون يك مضاحك گفت آن چيست اوستاد          ترك مست از خنده شد سست و فتاد مرد ساده‌لوح- چونكه خنديدن گرفت از داستان          چشم تنگش گشت بسته آن زمان خياط استاد- پاره‌اي دزديد و كرد او زير ران         غير چشم حق ز جمله آن نهان حق همي‌ديد آن ولي ستار خوست         ليك چون از حد بري غماز اوست ترك را از لذت افسانه‌اش          رفت از دل دعوي پيشانه‌اش اطلس چه، دعوي چه، رهن چه            ترك سرمستيت در لاغ اي اچه لابه كردش ترك كز بهر خدا         لاغ نيك و كان مرا شد مغتذا گفت لاغ خنده‌انگيز آن دغا          كه فتاد از قهقهه او بر قفا پاره اطلس سبك در نيفه زد          ترك غافل خوش مضاحك ميمزد همچنين بار سوم ترك خطا           گفت لاغي گوي از بهر خدا گفت لاغي خندمين تر از دوبار         كرد او آن ترك را كلي شكار چشم بسته عقل جسته مولهه           مست ترك مدعي از قهقهه خياط استاد- پس سوم بار از قبا ز ديد شاخ        كه ز خنده‌اش يافت ميدان فراخ چون چهارم بار آن ترك خطا        لاغ از استاد ميكرد اقتضاء رحم آمد بروي آن استاد را         كرد در باقي فن و بيداد را گفت مولع گشته اين مفتون بر اين         بيخبر كاين چه خسار است و غبين بوسه افشان كرد بر استاد او          كه مرا بهر خدا افسانه گو اي فسانه گشته و محو از وجود        چند چند افسانه خواهي آزمود گفت در زي ترك را زين درگذر        واي بر تو گر كنم لاغي دگر بس قبايت تنگ آيد باز بس          اين كند با خويشتن خود هيچكس! خنده چه؟! رمز اگر دانستئي         آن ز صد گريه بتر دانستئي ترك خنده كن ايا اي ترك مست         ز انكه عمرت رفت و خواهي گشت پست چونكه بنهاد آن قبا درزي ز دست          اسب را بر باد داد آن ترك مست  **** «و حري اذا اصبحت له منتصره ان تمسي له متنكره، و ان جانب منها اعذوذب و احلولي امر منها جانب فاوبي» (شايسته دنيا است (وضع آن چنين است) كه اگر بامدادان براي كسي ياري كند، شامگاهان قيافه زشت و خصومت به او خواهد نمود، و اگر طرفي از دنيا گوارا و شيرين شود، طرف ديگر آن تلخ و ناگوار خواهد بود.) از اين دنياي شگفت‌انگيز در انتظار دو چهره متضاد باشيد تا فريبش را نخوريد. اين تاريخي كه من و شما در نقطه‌اي ناچيز و گذرا از آن زندگي ميكنيم، هزاران نيرومند كامور را به خود ديده است كه صبحگاه در شاديها غوطه‌ور بودند و شامگاه در امواج طوفاني اندوهها مضطرب و سرگشته بوده‌اند. صداي دلنواز كوس و دراي سلطه و اقتدار بامدادي را طنين شوم حركت زنجير اسارتش در شامگاه آنروز خاموش ساخته است. صبحگاه آنروز كه ناپلئون بناپارت در واترلو طعم شكست فضيحت بار را براي اولين بار چشيد، بسيار شادمان و خندان بود، زمين زير پايش، آسمان بالاي سرش درختها، تپه‌ها، ماهورها، حتي خود دره واترلو هم به چهره خندان ناپلئون مي‌خنديد گوئي اصلا اين دنيا همه قوانين و اصول و حركاتش فقط براي خنديدن و خنداندن ناپلئون افتاده است. بينوا ناپلئون كه اطلاعي از حركت ابري سياه و پر باران كه فضاي دره واترلو را پيش گرفته بود نداشت- آن ابر سياه كه با فروريختن بارانش اشكهاي موزون آن مستكبر قرون را از چشمان بسيار جذابش بر رخسارش جاري ساخت كه فكر سروري بر اروپا و سيادت بر آسيا را از مغز خامش بيرون ساخت. براستي دنيا در آن روز كه چشمان جذاب ناپلئون را پس از خنده بسيار عميق و طولاني صبحگاهي گريانيد، منظره‌هاي بس جالب كه ضمنا بوجود آورده بود براي آموزش درس عبرت از اين دنيا كتابي گشوده نبود؟ ميگويند: ناصرالدين شاه قاجار هم در صبحگاه آنروز كه در حضرت عبدالعظيم عليه‌السلام بدست ميرزا رضاي كرماني كشته شد بسيار خوشحال و شادمان بود و نميدانست كه لبهائي كه بامداد براي خنده گشوده شده است، چند ساعت ديگر پس از نيم‌گريه نهائي براي ابد بسته خواهد شد. اين است طبيعت دنيا- خنده‌اي و گريه‌اي، نشاطي و اندوهي و بالعكس سلطه‌اي و شكستي، فرازي و نشيبي و بالعكس، دشواري و آساني و بالعكس و زحمتي و راحتي و بالعكس. تا آنگاه كه خاموشي ابدي فرارسد. اگر كسي بخواهد شخصيت او در اين نوسانات متضاد متلاشي نشود و از اين مثبت و منفي‌ها براي (حيات معقول) خود برخوردار گردد، اين است كه منطقه روح را بر اين نوسانات مثبت و منفي‌ها ببندد و نگذارد منطقه روح دستخوش اين امور قرار بگيرد. براي حفظ منطقه روح از اين امور، هيچ راهي جز تحصيل قدرت و آگاهي براي شخصيت ديده نميشود. زيرا شخصيت آدمي فقط به بركت قدرت و آگاهي و استقلال است كه ميتواند امور متضاده فوق را با ارزيابي خردمندانه آنها، دريافت و با آنها ارتباط معقول برقرار كند. اگر شخصيت آدمي آن نيرو را بدست بياورد كه امور متضاده فوق نتوانند در سطوح عميق منطقه روح او نفوذ كنند و مانند اجزاء متنوع از سپاه از جلو آن منطقه رژه بروند، همان امور اصول ثابت خود را تحويل پالايشگاه منطقه مزبور ميدهند و به راه خود ميروند. *** «لا ينال امرو من غضارتها رغبا الا ارهقته من نوائبها تعبا، و لا يمسي منها في جناح امن الا اصبح علي قوادم خوف» (هيچ كسي از طراوت و عيش و عشرت دنيا برخوردار نگردد مگر اينكه از مصيبتهايش خستگي و مشقت بر او حمل كند و هيچ انساني را بر بال امن خود به شامگاه نرساند مگر اينكه بامدادان بر پرهاي ضعيف و وحشت‌آور خود سوار كند.) اگر دنيا كسي را از طراوت خود نشاط بخشيد از ناگواريهايش خسته و درمانده مينمايد. اين دنيا جايگاهي است كه اگر طراوت دوران جواني را به انسانها مي‌بخشد، در مقابل آن خستگي و فرسودگي روزگار پيري را هم نصيبش ميسازد، اگر چشم‌هاي تيزبين و گوشهاي كاملا شنوا در اختيار كسي گذاشت، ديري نخواهد گذاشت كه بينائي از آن چشمان و شنوائي از آن گوشها را خواهد گرفت. مبدل ساختن صورتهاي گلگون به چهره‌هاي زرد و پايهاي دوان به پاهاي لنگ و بازوان نيرومند به بازوان ناتوان و مغزهاي مقتدر و دلهاي حسساس به مغزهائي ضعيف و دلهائي پژمرده و مبدل ساختن بهار به خزان كار ديرينه اين دنيا است بنابراين، مقتضاي حقيقت بيني و حكم عقل و خرد و توجيه احساس برين اينست كه به هيچ يك از آن داده شده‌ها دل نبنديم كه موقع تبديل به اضداد خود، شكستي و شكافي در كاخ شخصيت و منطقه روح احساس نكنيم- «لكيلا تاسوا علي ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم» (حديد آيه 23) (تا به آنچه كه از دست شما رفته است اندوهگين مباشيد و به آنچه كه خداوند به شما داده است شادمان نشويد.) ارتباط آزاد با همه آنچه كه دنيا براي انسان عرضه ميكند: اينست قانون رشد شخصيت آدمي هر متفكر و هر مكتبي كه به شما بگويد نبايد شما با هيچ يك از اموال و امتيازات و زيبائيها و مقامات دنيا هيچگونه ارتباطي داشته باشيد! همانقدر به هويت شما و دنيا نادان است كه بگويد: شما بايد بكوشيد با هرگونه اموال و امتيازات و زيبائي‌ها و مقامات دنيا رابطه اختصاصي عميق و پرستش برقرار كنيد!! دريغا كه اين افراط و تفريط همواره سطرهاي كتاب وجود آدمي را مشوش و ناخوانا نموده است! كساني كه فكر مي‌كنند انسان ميتواند بدون ارتباط شخصي با امور دنيوي كه در بالا متذكر شديم، از حيات معقول برخوردار باشد مانند اينست كه بگويد: انسان در اين دنيا مي‌تواند و بايد بدون ارتباط با بدن و حتي بدون ارتباط با نيروها و استعدادهاي دروني خود زندگي كند و به حيات معقول برسد!! پس بيائيد نخست هويت و ارزيابي ارتباط روح و شخصيت مان را با بدن مادي خود بررسي كنيم، آيا ارتباط اعضاي مادي ما با شخصيت روح ما چنانست كه ما احساس لزوم پرستش درباره آنها مي‌نمائيم؟! يعني آيا ما بايد انگشت و دست و پا و گوش و ديگر اعضا را بپرستيم؟! نه هرگز، زيرا هنگامي كه پاي جان شخصيت و روح در كار باشد ما از وجود آن اعضاء چشم ميپوشيم مثلا اگر دست به يك بيماري مبتلا شد كه اگر قطع نشود جان را در خطر مرگ قرار ميدهد، قطعي است كه چشم از دست ميپوشيم و آن را قطع ميكينم. آيا وقتي كه شخصيت شما درباره يك مساله مهمي به انديشه پرداخته است، تصوير دست و پايتان را بدانجهت كه اعضائي از بدن شما ميباشند در آن انديشه دخالت ميدهيد!!! آيا براي شما مطلبي خنده‌آورتر از اين، پيدا ميشود كه به شما بگويند: بدانجهت كه شما چشم داريد، بنابراين، هنگاميكه درباره شخصيت و روح و جان به تفكر پرداخته‌ايد، به طور حتم آينه را جلوي روي خود گذارده و با تماشا به چشم و تحصيل رضايت آن، به فهم و درك مسائل مربوط به شخصيت و روح و جان بپردازيد!! مسلم است كه پاسخ اينگونه سوالهاي مسخره منفي است. منطق خردمندانه‌اي كه شما در اين مساله خواهيد گفت اينست كه با كمال اهميتي كه اعضاي بدن من براي من دارد، بااينحال، من نه ميتوانم به آن اعضاء عشق بورزم و نمي‌توانم به آنها بي‌اعتناء باشم، زيرا عالي‌ترين و اختصاصي‌ترين مركبي است كه جان و شخصيت و روح مرا به سرمنزل مقصودم در اين زندگاني خواهد رساند. بنابراين، ميتوانيم بگوئيم: همانگونه كه اعضاي كالبد مادي من با داشتن شديدترين اهميت نميتوانند هدف و حقيقت حيات مرا تعيين كنند و نميتوانند در ارزش و شرف و حيثيت بر جان و شخصيت و روح من تقدم بجويند، همچنان اموال و امتيازات و زيبائي‌ها و مقامات دنيا با داشتن كمال اهميت يا نظر به ايفاي مختصات حياتي كه دارند، نبايد در ارزش و شرف و حيثيت بر حقائق روحي آدمي مقدم باشند. با اين فرض است كه ميتوانيم به حقيقت و عظمت اين جمله كه از پيشوايان معصوم آمده است پي ببريم كه فرموده است: اعمل لدنياك كانك تعيش ابدا و اعمل لاخرتك كانك تموت غدا (براي دنيايت آنچنان كار كن كه گوئي تا ابد زنده خواهي ماند و براي آخرتت آنچنان عمل كن كه گويي فردا خواهي مرد.) رابطه آزاد از بكار بستن اين اصل به وجود مي‌آيد، يعني بدست آوردن اموال و امتيازات و مقامات دنيوي به عنوان وسائلي ضروري كه كمترين مسامحه نبايد در آنها صورت بگيرد و عالي‌تر و باعظمتتر تلقي كردن جان و شخصيت و روح كه هدف حيات معقول هر چه تلقي شود، باارزش و ترقي اين حقائق قابل وصول خواهد بود. *** «غراره، غرور ما فيها، فانيه، فان من عليها، لا خير في شي‌ء من ازوادها الا التقوي» (اين دنيائي است بسيار فرينده و هر چه در آنست فريب. اين دنيايي است فاني و هر چه كه روي آن است بر فنا.) درباره فريندگي دنيا و فناي آن، مباحثي در گذشته طرح شده است و همچنين درباره تقوي در مجلد سوم از صفحه 338 تا 342 و مجلد پنجم از صفحه 63 تا صفحه 67 و مجلد ششم از صفحه 27 تا صفحه 31 و مجلد يازدهم صفحه 7 و 8 و از صفحه 19 تا صفحه 27 و مجلد سيزدهم از صفحه 58 تا صفحه 74 و از صفحه 144 تا صفحه 147 بررسي‌هائي شده است مراجعه فرماييد. *** «من اقل منها استكثر مما يومنه، و من استكثر منها استكثر مما يوبقه و زال عما قليل عنه» (و هر كس كه از اين دنيا (لذائذ و مطالب دنيا) اندكي گرفت بسياري از عوامل امن و اطمينان (از نتائج ناگوار) را بدست آورد، و هر كس كه به تكاثر از امتيازات اين دنيا مبتلا گشت بر عوامل هلاكت خويشتن افزود و در اندك زماني از وي جدا گشت.) ارتباط آزاد با اموال و امتيازات و مقامات اين دنيا، خود مانع گسترش (من) به بيش از منطقه ضرورتها از امور مزبوره ميباشد. مگر نه چنين است كه من يا شخصيت آدمي در مسير حيات معقول در طلب شايستگيهاي وجود خود، و كمالاتي است كه اشتياق به آنها در درون او وجود دارد؟ مگر نه اينست كه ظرافت و لطافت و استعداد تجرد آن شخصيت، بالاتر از همه اموري دنيوي است؟ مگر نه اينست كه قرار دادن شخصيت در اسارت ميان حلقه‌هاي زنجير امور دنيوي، آن را تا حد همان امور پايين مي‌آورد؟ آري، قطعا آري زيرا: اي برادر تو همان انديشه‌اي           مابقي خود استخوان و ريشه‌اي گر بود انديشه‌ات گل، گلشني          ور بود خاري تو هيمه گلخني حال كه چنين است، اين چه خصومت نابكارانه ايست كه انسان با خويشتن به راه انداخته است كه يوسف خود را به چند درهم ميفروشد و شخصيت خود را تبديل ميكند به آهن و سيمان و فرش و اشياء عتيقه مانند كاسه سفالين 917 سال مثلا كه لب آن شكسته و از چند جا هم شكاف برداشته است و چه شبها كه ساعاتي از آنها را كه ميتوانست با خداي آفريننده سپهر لاجوردين به مناجات بپردازد و با رازهاي نهاني هستي آشنائي پيدا كند و به دردها و درمانهاي بني نوع خود بينديشد و جان خود را جلائي بخشد، با آن كاسه سفالين به رازها و نيازها پرداخته است. كه اي كاسه سفالين عزيز، من فداي دستهاي آن كوزه‌گري شوم كه ترا ساخته و خود نيز جزء يك كاسه سفالين يا دسته كوزه‌اي سفالين شده است كه فعلا دل يك انساني مثل مرا ربوده است! من قربان ماده خاكي و شكل كاسه‌اي تو گردم كه قوانين خشن و بيرحم طبيعت لبه ترا شكسته و شكافهائي در تو ايجاد كرده است! من هرگز نه طبيعت را خواهم بخشيد و نه قوانين آنرا كه چنين ظلمي را بر تو روا داشته است!! شايد هم اين راز و نياز بقدري اوج بگيرد كه سيل اشك را از ديدگان آن احمق از مجراي رخسارش به همان كاسه سفالين سرازير كند كه اگر قطره‌اي از آن را در راه شناخت دردهاي خود و انسانهاي جامعه‌اش مي‌ريخت و با اخلاص و كوشش جدي به جستجوي درمان آنها مي‌پرداخت، به تقليل دردها و پيدا كردن درمانها موفق مي‌گشت. خلاصه بحث و گفتگو در اينكه ما با امور دنيوي چه مقدار و چگونه ارتباط برقرار كنيم؟ در اين كره خاكي و با تفكر و تعقل اين انسانها به جائي نخواهد رسيد، مگر اينكه مبنا و بنياد يا علل اوليه ارتباط هائي را كه با امور دنيوي برقرار ميكنيم، بدست بياوريم، اگر در اين مساله درست بينديشيم و بخيالات و وساوس ذهني تكيه نكنيم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه مبنا و بنياد يا علل اوليه اين ارتباطها يا ضرورتهاي مادي و معنوي است و يا ميخواهم‌ها بطور عموم. اگر ضرورتها را اصل قرار بدهيم، بدانجهت كه ملاك ضرورتها بدست آوردن امكانات حركت شخصيت آدمي در مسير حيات معقول در طلب شايستگيها و كمال ميباشد، لذا بوجود آوردن ارتباط آزاد با امور دنيوي لزوم پيدا مي‌كند و در نتيجه گسترش ارتباط شخصيت با امور دنيوي محدودتر ميگردد و همانطور كه در منابع معتبر اسلامي آمده است، با كفايت كردن يك فرش براي زندگي، شخصيت را براي بدست آوردن فرش دوم، تنزل نميدهد، زيرا ميداند همانگونه كه اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير ميفرمايد (هر كس كه به تكاثر امتيازات اين دنيا مبتلا گشت، بر عوامل هلاك خويشتن افزود و سپس در اندك زماني هم از وي جدا گشت.) و اگر ميخواهم‌ها را مبنا و بنياد و علت قرار بدهيم، به اين معني كه بگويم: (هر چه را خواستم اگر قدرت داشته باشم بايد با آن شي‌ء ارتباط (از آن من) برقرار كنم! در اين صورت است كه هويت شخصيت مانند ماده مايع خواهد گشت كه تعين آن وابسته به ظرف است و اگر در سطح زمين باشد هر طرف كه نشيب است به آنطرف سرازير ميگردد. اگر بخواهيم تشبيه ما در اين مورد تا حدودي كاملتر باشد بايد مقداري آب را تصور كنيم كه در سطح زمين به جريان مي‌افتد و به طرف نشيب سرازير ميگردد و آن نشيب داراي موادي مانند خاك و آرد و انواعي از پودرها است كه آب را به خود جذب مي‌كنند و به صورت گل و خميرهائي متنوع درمي‌آيند و بدين ترتيب آب تعين مشخص خود را از دست ميدهد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 153-151 -  امام (ع) از حزن و اندوهى كه در پى هر شادى و سرور است، به اشك تعبير فرموده، و در مورد اين كه براى راحتى و آسايش دنيا بطن (شكم) و براى سختى و بدبختى آن ظهر (پشت) را به كار برده، دو احتمال است يكى از آنها اين است كه مراد داخل و بيرون سپر باشد، زيرا مطابق معمول در هنگام جنگ، انسان ظهر يا پشت سپر رزمندگان را مى بيند، و در حال صلح، سپر به كنارى انداخته مى شود، و داخل يا بطن آن نمودار مى گردد، از اين رو مثل شده كه در باره ياغى يا دشمن پس از تسليم گفته مى شود: «قلّب له ظهر المجنّ» يعنى: روى سپر را برايش واژگون كرد، همچنان كه على (ع) در يكى از نامه هايش به ابن عبّاس نوشته است: «قلّبت لابن عمّك ظهر المجنّ» يعنى: براى پسر عمّت روى سپر را واژگون كرده اى، و در اين جا نيز حوادث دنيا به سپر تشبيه شده است و مراد از بطن آن، اقبال و صلح و سازش دنيا، و غرض از ظهر، ادبار و ناسازگارى و ستيزه گرى آن است.  احتمال ديگر اين كه منظور همان بطن و ظهر دنيا باشد، براى اين كه معمول است اگر كسى دوستش را با خوشرويى و خوشحالى ملاقات كند آغوش خود را براى او باز مى كند و اگر بخواهد با او اظهار بيگانگى و مخالفت كند روى از او مى گرداند و پشت به او مى كند، بنا بر اين، حالات مذكور براى دنيا استعاره شده، و امام از آن به اقبال و ادبار دنيا تعبير فرموده است.  -  دليل اين كه امام (ع) در جمله «و لا يمسى منها في جناح أمن إلّا أصبح على قوادم خوف» در تشبيه دنيا به ذكر جناح اكتفا فرموده اين است كه جناح يا بال پيوسته در حركت و تغيير است و با ذكر آن به سرعت دگرگونيها و تحوّلات دنيا اشاره مى كند، و اين كه ترس را به پرهاى بزرگ جلو بال (قوادم) نسبت و اختصاص داده به اين سبب است كه اين پرها به منزله سر بالند، و در سرعت حركات و تغييرات بال نقش اساسى را دارند، و چون امام (ع) در مقام نكوهش دنيا و بيم دادن از آن است، اين اختصاص نيكو و زيباست، زيرا مراد آن بزرگوار اين است كه اگر در زير بال آن ايمنى و آسايشى به دست آيد، اين امن و امان دستخوش دگرگونيهاى سريع بوده، و ترس و بيم سريعتر و بيشتر متوجّه او خواهد بود، امام (ع) ايمنى را به بال و بيم را به شهپرهاى آن نسبت داده تا زيادتى خوف را بر ايمنى برساند.  -  «لا خير في شيء من أزوادها إلّا التَّقوى»:  يعنى: جز تقوا هيچ خير و فايده اى در زاد و توشه دنيا نيست، چيزى را استثنا فرموده كه غرض اصلى در آفرينش جهان بوده و در همين دنيا موجود است، و آن تقوايى است كه انسان را به مرتبه قرب پروردگار برساند، و اين كه تقوا را از جمله زاد و توشه دنيا شمرده براى اين است كه آن را جز در دنيا نمى توان به دست آورد، و امام (ع) پيش از اين در گفتار خود بدان اشاره و فرموده است: «فتزوّدوا من الدّنيا ما تحررون به أنفسكم غدا» يعنى: از دنيا توشه اى برگيريد كه در فرداى قيامت شما را حفظ و نگهدارى كند و آشكار است كه در هر چه غير از تقوا و پرهيزگارى است، و خير و فايده اى نيست زيرا فانى و از ميان رفتنى است و براى آخرت نيز زيانبار است.  -  «من أقلّ منها استكثر ممّا يؤمنه»:  هر كس بهره كمتر از آن برگرفت، از آنچه او را ايمن مى گرداند بيشتر برخوردار شد، مراد اختيار زهد در دنياست، و پيش از اين گفته شد كه چگونه مى توان از عذاب خداوند ايمنى يافت، و مراد از عبارت: «و من استكثر منها استكثر ممّا يوبقه» يعنى: هر كس بهره بيشتر از آن برد، به آنچه او را هلاك مى سازد بيشتر گرفتار شده است، ملكات بد و صفات زشتى است كه از دلبستگى به خوشيها و لذّات زودگذر و ناپايدار دنيا پديد مى آيد و پس از زوال آنها و رفتن از دنيا موجب هلاكت و نابودى اوست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 14 لم يكن امرء منها في حبرة إلّا أعقبته بعدها عبرة، و لم يلق من سرّائها بطنا إلّا منحته من ضرّائها ظهرا، و لم تطلّه فيها ديمة رخاء إلّا هتنت عليه مزنة بلاء، و حرىّ إذا أصبحت له منتصرة أن تمسي له متنكّرة، و إن جانب منها اعذوذب و احلولي أمرّ منها جانب فأوبى، لا ينال امرء من غضارتها رغبا إلّا أرهقته من نوائبها تعبا، و لا يمسي منها في جناح أمن إلّا أصبح على قوادم خوف، غرّارة غرور ما فيها، فانية فان من عليها، لا خير في شيء من أذوادها إلّا التّقوى، من أقلّ منها استكثر ممّا يؤمنه، و من استكثر منها استكثر ممّا يوبقه، و زال عمّا قليل عنه.اللغة:و (الدّيمة) بالكسر المطر يدوم أيّاما في سكون بلا رعد و برق و (هتنت) السماء تهتن هتنا و هتونا و تهاتنت انصبّت و (المزنة) القطعة من السّحاب ذى الماء أو الأبيض منه و (رغبا) بفتح الغين مصدر رغب مثل تعب تعبا و (أرهقته) تعبا الحقت ذلك به و اغشته ايّاه و (القوادم) مقاديم الريش و (منتصرة) في أكثر النسخ بالنون ثمّ التاء من الانتصار بمعنى الانتقام و في بعضها بالعكس من تنصّر أى تكلّف النّصرة.الاعراب:و فاعل حرىّ ضمير مستكن عايد الى الدّنيا، و التذكير باعتبار أنّ المراد و ان شأنها جدير بأن يفعل كذا، و اللّام في قوله: له منتصرة، للتعليل، و في قوله: له متنكّرة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 17 للتقوية، و على رواية متنصّرة من التنصّر، فاللّام ثمّة أيضا للتقوية كما لا يخفى و جانب في قوله: ان جانب اعذوذب اه، مرفوع بفعل محذوف يفسّره ما بعده على حدّ قوله تعالى  «وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ...» . و زال، عطف على استكثر اى من استكثر منها زال المستكثر منها عما قليل عنه.المعنى:(لم يكن امرء منها في حبرة الّا اعقبته بعدها عبرة) يعنى أنّ سرورها و لذّتها معاقب للحزن و الحسرة، و نعمتها منابع للنقمة كنايه- استعارة تهكّمية (و لم يلق من سرّائها بطنا إلّا منحته من ضرّائها) أى لم يلق امرء من خيرها و فضلها بطنا لها إلّا بذلته من مشقّتها و شدّتها (ظهرا) لها و هو كناية عن كون اقبالها ملازما لادبارها و كون خيرها معقبّا لشرّها.و المقصود أنّه إن أقبلت إلى أحد بالخير و المنفعة و استقبلته بالوجه و البطن عقبت ذلك لا محالة بذلّ الضرر و المشقّة و أردفتة بالضرورة بالادبار، و بما ذكرنا علم وجه تخصيص البطن بالسّراء و الظّهر بالضّراء، فانّ من يلقى صاحبه بالبشر و السّرور يلقاه بوجهه و بطنه و من يلقاه بالمسائة و التنكير يلقاه بظهره مولّيا عنه دبره.و قوله: منحته، من باب الاستعارة التهكّمية اذ المنح هو البذل و الاعطاء اعنى ايصال النّفع فاستعير لا يصال الضّرر على سبيل التهكّم نظير قوله تعالى: «فبشّرهم بعذاب أليم»، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 20 حيث استعير التبشير الذي هو الاخبار بما يظهر سرور المخبر له للانذار الّذي هو ضدّها بادخاله في جنسها على سبيل التهكّم، أى انذرهم بعذاب أليم.مجاز (توسع) (و لم تطلّه فيها ديمة رخاء إلّا هتنت عليه مزنة بلاء) اسناد هتنت إلى مزنة من باب التوسّع و المعني أنّه لم تمطر على أحد في الدّنيا ديمة أى مطر خفيف موجب على رخاء حاله و سعة عيشه إلّا انصبّت عليه أمطار كثيرة من مزنة البلاء و سحابة فتوجب شدّة حاله و ضيق عيشه، و الغرض أنها إذا اعطت أحدا قليلا من الخير أعقبت ذلك بكثير من الضّر (و حرىّ إذا أصبحت له منتصرة أن تمسى له متنكّرة) يعنى أنها جديرة حين أصبحت محبّة لامرء منتقمة لأجله من عدوّه أو متكلّفة لنصره بأن تمسى مبغضة و متغيّرة له (و ان جانب منها اعذوذب و احلولى) أى صار عذبا و حلوا (أمرّ منها جانب فأوبى) أى صار مرّا فأوقع في المرض و في هذا المعنى قال الشاعر:ألا انّما الدّنيا غضارة أيكة         إذا اخضرّ منها جانب جفّ جانب        فلا تكتحل عيناك منها بغيره          على ذاهب منها فانك ذاهب     (لا ينال امرء من غضارتها رغبا إلا أرهقته من نوائبها تعبا) أراد أنّه لا يبلغ أحد من طيب عيشها وسعتها و نعمتها رغبته و إرادته إلّا حملته و أغشته من نوائبها و مصائبها التعب و المشقة كما هو يدرك بالعيان و مشاهد بالوجدان، و لا يخفى ما في اتيان ينال بصيغة المضارع و ارهقته بصيغة الماضي من النّكتة اللطيفة، و هى الاشارة إلى أنّ نيل الرّغبة من غضارتها أمر متوقّع مشكوك و ارهاق التعب من نوائبها أمر محقق ثابت. (و لا يمسى منها في جناح أمن إلّا أصبح على قوادم خوف) أراد به عدم ثبات أمنها و سرعة انتقاله منه الى الخوف، و لا يخفى ما في تخصيص الأمن بالجناح و الخوف بالقوادم لأنّ الجناح محلّ الأمن و السّاكن تحته مصون من الأذى و نيل المكروه متحصّن بحصن السّلامة ألا ترى أنّ الطائر يحصّن فرخه بجناحه حفظا له من المكاره و الآلام، و أما القوادم و هى مقاديم الرّيش فلا ريب أنّ الرّاكب عليها في معرض خطر عظيم و سقوط قريب هذا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 21 و قال الشارح البحراني (ره) و إنما خصّ الامن بالجناح، لأنّ الجناح محلّ التغيّر بسرعة فتنبه به على سرعة تغييراتها و إنّما خصّ الخوف بالقوادم من الجناح لأنّ القوادم هى رأس الجناح و هى الأصل في سرعة حركته و تغيّره، و هو في مساق ذمّها و التخويف منها، فحسن ذلك التخصيص و مراده أنّه و إن حصل فيها أمن و هو في محلّ التّغير السّريع و الخوف اليه أسرع لتخصيصه بالقوادم انتهى، و الأظهر ما ذكرناه. (غرّارة غرور ما فيها فانية فان من عليها) لا يخفى ما في هاتين القرينتين من حسن الاشتقاق و جزالة المعنى، فانّ القرينة الأولى تنبيه على خسّة الدّنيا و حقارتها و على أنّ ما فيها تدليس و تلبيس و غرور و باطل بمنزلة امرأة شوهاء هتماء زخرفت من ظاهرها و البست انواع الحلىّ و الحلل تدليسا و تفتينا فاغترّ بها و افتتن من رأى حسن ظاهرها غافلا عن قبح باطنها، و القرينة الثانية تذكرة لكونها مع هذه الخسّة و الحقارة في معرض الفناء و الزوال و الازوف و الانتقال، و كذلك الرّاغبون فيها و الخاطبون لها كما قال عزّ من قائل «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ» (لا خير في شيء من أزوادها إلّا التّقوى) لأنه هو الذى يتقوّى به لسلوك سفر الآخرة و طىّ منازلها، و الوصول الى حظيرة القدس الّتي هى غنية كلّ طالب و منية كلى راغب، و لذلك امر بذلك ربّ العزّة بقوله: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى» .و قد تقدّم توضيح ذلك بما لا مزيد عليه في شرح الخطبة الخامسة و السّبعين، و إنما جعله من أزواد الدّنيا لأنّ تحصيله إنما يكون فيها و الآخرة دار جزاء لا تكليف كما سبق بيانه في شرح الخطبة الثانية و السّتين، و تقدّم ثمّة أيضا ما يوضح أنّ غير التقوى من أزواد الدّنيا لا خير فيها، و يشهد بذلك قوله سبحانه: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 22 «الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا». (من أقلّ منها استكثر ممّا يؤمنه و من استكثر منها استكثر ممّا يوبقه) يعنى أنّ من ذهب في الدّنيا و اكتفى بالقليل من متاعها طلب الكثير ممّا يوجب أمنه و نجاته في الآخرة، و من رغب فيها طلب الكثير من متاعها استكثر مما يوجبه هلاكه فيها، لأنه ان كان من الحلال ففيه طول الحساب، و ان كان من الحرام ففيه أليم العذاب.(و زال عمّا قليل عنه) إشارة إلى مفسدة اخرى فيما استكثره مضافة إلى ايجابه هلاكه و هى أنّه لم يبق له بل زال بعد حين قليل عنه.الترجمة:پس فرمود: نيست هيچ مردى از دنيا در سرور و شادى مگر اين كه در پى در آورد او را بعد از آن شادى بگريه و زارى، و ملاقات نكرد هيچ أحدى از خير و منفعت دنيا بشكمى مگر اين كه بخشش نمود بآن از دشوارى و مشقت خود آتشى را، و نباريد بأحدى در دنيا باران نرم آسانى و رفاهيّت مگر اين كه ريخته شد بر او باران بزرگ قطره از أبر بلا و مصيبت، و سزاوار است زمانى كه بامداد كند مر او را داد ستاننده آنكه شبانگاه كند او را تغيير نماينده و ناخوش شمرنده، و اگر بسيار خوش و شيرين باشد جانبى از آن دنيا تلخ مى گردد جانبى ديگر از آن، و ناخوشى مى آورد، نرسد هيچ مردى از طيب عيش و نعمت دنيا برغبت و ارادتى مگر اين كه پوشانيد و بار كرد او را از حوادث و مصائب خود تعب و مشقّتى، و شبانگاه نكرد احدى از دنيا در بال امنيت و آسايش مگر اين كه صباح نمود بر پرهاى دراز خوف و ترسى. دنيا بسيار فريبنده است فريب است آنچه در او است، فنا يابنده است فانيست آن كسيكه بر او است، هيچ خير و منفعتى نيست در چيزى از توشهاى دنيا مگر پرهيزكارى و تقوى، هر كس كه اندك نمود از لذايذ دنيا و شهوات آن بسيار خواست از چيزى كه ايمن گرداند او را از عذاب قيامت و هر كس كه بسيار خواست از شهوات دنيا بسيار خواست از چيزى كه هلاك نمايد او را در آخرت و زايل شد بعد از اندك زمانى از آن.  
بخش ۳ : اعتماد به دنیا [منبع]

كَمْ مِنْ وَاثِقٍ بِهَا قَدْ فَجَعَتْهُ، وَ ذِي طُمَأْنِينَةٍ إِلَيْهَا قَدْ صَرَعَتْهُ، وَ ذِي أُبَّهَةٍ قَدْ جَعَلَتْهُ حَقِيراً، وَ ذِي نَخْوَةٍ قَدْ رَدَّتْهُ ذَلِيلًا؛ سُلْطَانُهَا دُوَّلٌ وَ عَيْشُهَا [رَنَقٌ‏] رَنِقٌ وَ عَذْبُهَا أُجَاجٌ وَ حُلْوُهَا صَبِرٌ وَ غِذَاؤُهَا سِمَامٌ وَ أَسْبَابُهَا رِمَامٌ؛ حَيُّهَا بِعَرَضِ مَوْتٍ وَ صَحِيحُهَا بِعَرَضِ سُقْمٍ، مُلْكُهَا مَسْلُوبٌ وَ عَزِيزُهَا مَغْلُوبٌ وَ مَوْفُورُهَا مَنْكُوبٌ وَ جَارُهَا مَحْرُوبٌ.

ابُّهَة : عظمت. 
النَّخوَة : افتخار. 
دُوَّل : متحول، متغير. 
رَنِقٌ : تيره، كدر. 
أجَاج : بسيار شور. 
الصَّبِر : شيره درخت تلخى است. 
سِمَام : جمع «سم»، ماده ايست كشنده، زهر. 
رِمَام : جمع «رمَّة»، قطعه‏ هاى طناب پوسيده. 
مَوفُورُهَا : فراوانيش، مقصود نعمتهاى فراوان دنياست. 
مَنْكُوب : نكبت زده، مصيبت ديده. 
مَحْرُوب : غارت شده، جنگزده.  
دُوَّل : جمع دولة : منقلب شونده و تغيير يابنده 
سِمام : زهرها جمع سم‏
رِمام : جمع رمة : پوسيده و كهنه شده 
مَوفور : فراوان و ثروتمند 
مَنكوب : مصيبت‏زده و بلاء ديده از نكبت 
مَحروب : جنگ زده، كسى كه مالش از دست رفته است 
بسا افرادى كه به دنيا اعتماد كردند، ناگهان مزه تلخ مصيبت را بدانها چشاند و بسا صاحب اطمينانى كه به خاك و خونش كشيد. چه انسان هاى با عظمتى را كه خوار و كوچك ساخت، و بسا فخر فروشانى را كه به خاك ذلّت افكند. حكومت دنيا نا پايدار، عيش و زندگانى آن تيره و تار، گواراى آن شور، و شيرينى آن تلخ، غذاى آن زهر، و اسباب و وسائل آن پوسيده است، زنده آن در معرض مردن، و تندرست آن گرفتار بيمارى است، حكومت آن بر باد رفته، و عزيزان آن شكست خورده، متاع آن نكبت آلود و پناه آورنده آن و غارت زده خواهد بود. 
(9) چه بسيار است كسيكه بدنيا اعتماد و دلبستگى داشته و دنيا او را دردمند مى سازد، و چه بسيار است كسيكه بدنيا اطمينان داشته و دنيا او را بر خاك مى اندازد، و چه بسيار است كسيكه داراى مرتبه بزرگ بوده و دنيا او را كوچك و پست مى گرداند، و چه بسيار است كسيكه داراى افتخار و خود خواهى است دنيا او را ذليل و خوار مى نمايد، 
(10) سلطنت و رياست دنيا گردنده است (گاه اين را باشد و گاه آنرا) و خوشگذرانى آن تيره (با كدورت) است و آب پاكيزه آن (كه دنيا پرستان را گوارا است، نزد مردم دانا و بينا) شور و ناگوار است، و شيرينى آن مانند شيره درخت بسيار تلخ است، و طعام آن زهرهايى است كشنده و وسائل آن (چيزهائى كه بآن دلبستگى دارند) مانند ريسمانهاى پوسيده و تكه تكه شده است، 
(11) زنده آن بسمت مرگ و تندرست آن بسوى بيمارى رهسپار است، پادشاهى آن از دست رفته و ارجمند آن زير دست، و ثروتمند آن به نكبت رسيده، و همسايه آن (ساكن دنيا) مالش غارت گشته است. 
چه بسيار مردمى كه به دنيا اعتماد كردند و دنيا دردمندشان ساخت و چه بسيار كسانى كه به او اعتماد ورزيدند و بر زمينشان كوبيد. چه مردم پر هيبت و ابهتى را كه حقير ساخت و چه مردم خودپسندى را كه خوار نمود. سلطنت و رياستش دست به دست مى گردد و فضاى شادخواريهاى آن تيره و تار است. 
زلالش شور و ناگوار است و شيرينيش با تلخى سرشته است. طعام آن زهرى است كشنده. و آنچه در آن مايه دلبستگى است، چونان ريسمانهايى كهنه و بريده است. زنده اش در معرض مرگ است و تندرستش، دستخوش بيمارى. ملك آن از دست ربودنى است. پيروزمندش، شكست خورده است و توانگر آن نكبت زده است و ساكن آن غارت شده.  
چه بسيار کسانى که بر آن (دنيا) تکيه کردند ناگهان آنها را به درد و رنج افکند، و چه بسيار افرادى که به آن اطمينان نمودند ولى آنها را بر زمين کوبيد. چه افراد صاحب جاه و جلال که دنيا آنها را حقير و کوچک ساخت، ومتکبران فخر فروشى که بر خاک مذلّتشان افکند، حکومتش ناپايدار و همواره دست به دست مى گردد، زندگى گوارايش ناگوار، شيرينى آن تلخ، غذاى آن مسموم، و طنابهايش کهنه و پوسيده است زندگانش همواره در معرض مرگند، و تندرستانش در معرض بيمارى، حکومتش بر باد است، نيرومندانش مغلوب، صاحبان نعمتش رو به فنا، و همسايگانش غارت زده اند.
بسا كسى كه بدان اعتماد كرد، و ناگهان مزه تلخ مصيبت را بدو چشاند، و بسا صاحب اطمينانى كه ناگهانش در خاك و خون نشاند. بسا صاحب عظمتى كه او را خرد و ناچيز ساخت، و بسا نازنده اى كه او را به خوارى انداخت. دولت آن زود گذار است و عيش آن تيره و تار. 
گواراى آن شور است و شيرين آن با تلخى آميخته، غذاى آن زهر، و اسباب و دستگاه آن پوسيده درهم ريخته. زنده آن در معرض مردن، تندرستش دستخوش در بيمارى به سر بردن. ملك آن برده، عزيز آن شكست خورده. آن كه از آن فراوان دارد، گرفتار نكبت و وبال، و آن كه بدو پناه برده، ربوده مال. 
بسا كس كه به دنيا اعتماد كرد و به ناگاه مزه ناگوارى را به او چشاند، و بسا صاحب اطمينان به دنيا كه ناگهان او را به خاك و خون در انداخت. چه بسيار مقام دارى كه دنيا او را كوچك ساخت، و آلوده به كبر و نخوتى كه دنيا او را به ذلّت كشيد. 
سلطنتش دست به دست مى گردد، عيشش تيره، خوشيش ناگوار، شيرينش تلخ، طعامش سم، و طنابش پوسيده است. زنده اش در معرض مرگ، و تندرستش در مسير بيمارى است. حكومتش بر باد، عزيزش مغلوب، صاحب ثروت فراوانش منكوب، و همسايه اش در معرض غارت است. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 36-33   دنيا تکيه گاهى بسيار سست! امام (عليه السلام) در اين بخش از اين خطبه به دو نکته مهم ديگر درباره وضع زندگى دنيا و کم ارزش بودن مواهب مادى اشاره مى فرمايد: نخست اين که، هيچ چيز در آن قابل اعتماد نيست، مى فرمايد: «چه بسيار کسانى که بر آن (دنيا) تکيه کردند ناگهان آنها را به درد و رنج افکند، و چه بسيار افرادى که به آن اطمينان نمودند ولى آنها را بر زمين کوبيد، چه افراد صاحب جاه و جلال که دنيا آنها را حقير و کوچک ساخت و متکبران فخرفروشى که به خاک مذلّتشان انداخت» (کَمْ مِنْ واثِق بِها قَدْ فَجَعَتْهُ، وَ ذِي طُمَأْنِينَة إلَيْها قَدْ صَرَعَتْهُ، وَ ذي اُبَّهَة(1) قَدْ جَعَلَتْهُ حَقِيراً، وَ ذِي نَخْوَة قَدْ رَدَّتْهُ ذَلِيلاً). آرى هيچ کس در هيچ پست و مقام و موقعيتى از حوادث دردناکى که به طور ناگهانى گريبان افراد را مى گيرد در امان نمى باشد، شاهان بزرگ، قهرمانان قوى پيکر، ثروتمندان پر تجربه، و جوانان شاداب و زيبا، همه و همه در معرض هجوم اين حوادث ناگهانى هستند، حوادثى که يک شبه نعمتها را مى گيرد وعزيزترين عزيزان را بر خاک مذلّت مى نشاند و تاريخ پر است از اين گونه حوادث. طبرى در تاريخ خود مى نويسد: «سليمان بن عبدالملک» روزى لباس گرانبها و عمامه سبزرنگى پوشيد و نگاه در آيينه کرد (و از چهره خود لذّت برد، و از روى مباهات) گفت: «من پادشاه جوان جوانبختم ولى بعد از اين ماجرا تنها يک هفته زنده بود»(2). وبه گفته شاعر: بهار عمر بسى دلفريب و رنگين است            ولى چه سود که دارد خزان مرگ از پى ديگر اين که: تمام شيرينى هاى آن با تلخى آميخته و پيروزيها با شکست توأم است، مى فرمايد: «حکومت دنيا ناپايدار و همواره دست به دست مى گردد، زندگى آن تيره، گوارايش، ناگوار، شيرينى آن تلخ، غذاى آن مسموم، وطنابهايش کهنه و پوسيده است!» (سُلْطانُها دُوَّلٌ(3) وَعَيْشُها رَنِقٌ(4) وَعَذْبُها اُجاجٌ(5)، وَحُلْوُها صَبِرٌ(6) وَغِذَائُها سِمَامٌ(7) وأَسْبابُها رِمامٌ(8)). و در ادامه آن مى افزايد: «زندگانش همواره در معرض مرگند و تندرستانش در معرض بيمارى، حکومتش بر باد رفته، نيرومندانش مغلوب، صاحبان نعمتش رو به فنا، وهمسايگانش غارت زده اند!» (حَيُّهَا بِعَرَضِ مَوْت، وَصَحِيحُهَا بِعَرَضِ سُقْم، مُلْکُهَا مَسْلُوبٌ وَعَزِيْزُها مَغْلُوبٌ، وَمَوْفُورُها(9) مَنکْوُبٌ(10)، وَجارُها مَحْروُبٌ(11)). آرى لذات و مواهب دنيا حتى در زمانى که وجود دارد آميخته با انواع درد و رنجهاست، حاکمان مقتدر را از دور مى بينيم و گاه بر قدرت و سطوت آنها غبطه مى خوريم اما هنگامى که نزديک مى شويم مى بينيم او حتى از نزديکترين دوستانش در وحشت است و از اين که نمى داند فردا چه مى شود سخت نگران است، به همان داستانى مى ماند که شخصى آرزوى يک روز سلطنت و نشستن بر تخت پادشاهى کرده بود، به خواسته اش ترتيب اثر دادند، امّا بالاى سرش خنجر برنده سنگينى آويزان کرده بودند که به يک موى بسته بود، و او هر لحظه احتمال مى داد، آن مو پاره شود و خنجر بر فرقش فرود آيد، پيوسته پا به پا مى کرد و آرزو مى کرد: هر چه زودتر آن روز تمام شود و از شر تخت و تاجى که با خطرات آن خنجر آميخته است، رهايى يابد، و به تعبير امام (عليه السلام) همه طنابهاى به ظاهر محکم دنيا پوسيده است و بر هيچ يک نمى توان اعتماد کرد. * * * پی نوشت: 1. «ابهّة» : به معنى عظمت و بزرگى است و در اصل از مادّه «ابه» (بر وزن ابر) بمعنى زيرکى گرفته شده و از آن جايى که افراد زيرک به بزرگى مى رسند اين واژه در اين جا به کار رفته. 2. طبرى، جلد 5، صفحه 305.  3. «دول» به معنى چيزى است که دست به دست مى گردد و از آن جا که حکومتها پيوسته دست به دست مى گردند به آنها دولت مى گويند. 4. «رنق» صفت مشبهه از مادّه «رَنْق» به معنى کدر است. 5. «اجاج» به معنى شور يا تلخ است که حرارت آن دهان را مى سوزاند. 6. «صبر» جمع «صبرة» (بر وزن کلمه) يا جمع «صبر» (بر وزن فقر) به معنى شيره درخت تلخى است. و گاه به خود آن درخت اطلاق شده است. 7. «سمام» جمع «سمّ» به چيزهائى گفته مى شود که وقتى داخل بدن انسان مى شود دستگاه حياتى را مختل مى کند. 8. «رمام» جمع «رُمّه» به معنى استخوان يا طناب پوسيده است تعبير بالا شبيه چيزى است که در ضرب المثلهاى فارسى مى گوييم، با طناب پوسيده فلانى نمى توان به چاه رفت يعنى قابل اعتماد نيست. 9. «موفور» از مادّه «وفور» به معنى شخص يا چيزى است که کامل و فراوان شده. 10. «منکوب» به معنى مصيبت زده است در اصل از مادّه «نکبت» گرفته شده. 11. «محروب» به معنى غارت زده از مادّه «حرب» به معنى جنگ و غارت است.  
شرح علامه جعفری«كم من واثق بها قد فجعته و ذي طمانينه اليها قد صرعته و ذي ابهه قد جعلته حقيرا و ذي نخوه قد ردته ذليلا» (چه بسا كسي كه وثوق به اين دنيا داشت دردهايش او را فراگرفت و كسي را كه اصمينان به آن نموده بود به خاك هلاك انداخت و بسا چشمگيران باحشمت را كه پست گردانيد و داراي كبر و نخوتي را كه به ذلت و خواري برگرداند!) در حال تكيه بر ثبات آفتاب و ماه و ستارگان بودند كه ناگهان زمين آنها را بدرون خود كشيد: تكيه بر اختر شبگرد مكن كاين ايام           تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو مضطربِ آرام‌نما، متحركِ ساكن‌نما، رو به زوالِ هميشگي‌نما، ناپايدارِ پايدارنما، موقتِ دائمي‌نما، متحولِ ثابت نما، بالاخره فاني باقي‌نما؛ اينست توصيف عمومي دنيا. با اينكه كمتر كسي است كه صفات فوق را درباره دنيا درك نكرده باشد، با اينحال چه اندكند كسانيكه با تامل در آن صفات زندگي خود را به طوري تنظيم نمايند كه مورد پسند خرد و وجدان بوده باشد. اميرالمومنين عليه‌السلام در يكي از جملات مباركش درباره يقين به پديده مرگ ميفرمايد: «ما اشبه اليقين بالشك» (چه شبيه است يقين به مرگ، به شك و ترديد درباره مرگ.) يعني اولاد آدم چنان در غفلت و بي‌اعتنائي به مرگ زندگي مي‌كنند و چنان بي‌توجهي به حيات پس از مرگ دارند كه گوئي اصلا نخواهند مرد. اين مطلب درباره دنيا هم واقعا صدق مي‌كند، يعني با اينكه همگان اضطراب و تحرك و زوال و ناپايداري و موقت بودن و تحول و فناي دنيا را مي‌بينند و يقين دارند كه آنان چه با تفرعن و تكبر در باشكوه‌ترين كاخهاي مجلل دنيا زندگي كنند، و در پرآرامش ترين بستر قصور سر به فلك كشيده و خيره‌كننده بيارامند، و چه با كمال ذلت و خواري در محقرترين كوخها در پست ترين نقاط زمين به جاي زندگي فقط نفس بكشند، بالاخره روزي فراخواهد رسيد كه قانون (بس است، برخيز و بار سفرت را بربند) و يا قانون (اين نيز بگذرد) به سراغشان آمده و آنان را از موقعيتي كه بدست آورده‌اند بركنده و به موقعيتي ديگر كه چه بسا اصلا پيش‌بيني نكرده بودند پرتاب خواهد كرد و اگر آنچه كه بر سرشان تاختن آورده است قانون فراگير (بس است روي خاك) بوده باشد، با كمال بي‌اعتنائي به اميدها و آرزوها و خواسته‌ها و فرورفتن چنگالهايشان به اعماق ماده و ماديات، راهي زير خاكشان خواهد كرد. تو اي انسان، براي گفتگو و راز و نياز با خويشتن سخناني بسيار داشتي و فرصتي كافي، و بارها از نغمه‌هاي دروني و از پيشتازان كاروان معرفت از جهان بروني شنيده بودي كه: بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي            فرصتي دان كه ز لب تا بدهان اينهمه نيست و بارها از عالم بيروني كه گويندگاني به نام پيامبران و اولياءالله دارد و از عالم دروني كه دو گوينده به نام دل و جان دارد شنيده بودي كه از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است غرض اينست وگرنه دل و جان اينهمه نيست و با تو گفته بودند كه نخست: جستجو كن جستجو كن جستجو           گفتگو كن گفتگو كن گفتگو آنگاه براي خويشتن: شرح سرّ آن شكنج زلف يار           موبمو كن، موبمو كن، موبمو به جاي صحبت با جان به وسيله‌ي دل و جان، سخناني با ديگران گفتي، آري آنقدر با ديگران سخن گفتي كه فرصتي براي گفتگو با دل و جان خود كه شرف صحبت جانان، را نصيبت مي‌كرد و شرحي درباره سرّ شكنج زلف هستي به تو ميگفت نماند و اكنون كه قانون (بس است زندگي بر روي خاك كه حشرات زير خاك چشم به انتظار تو با كمال بي‌تابي به اينسو و آنسو مي‌لولند، دهان بازكرده و به گفتگو نشسته‌اي! با كه يا چه؟ با روح؟ با شخصيت با دل و جان؟ نه، با هيچ يك از اينها، بلكه با چشمان و تارك سر و دستان و بازوان و مغز و ديگر اعضاي مركبي كه سوار بر آن همه‌جا دويدي و رفتي، جز براي هاي و هو در بزم كوي يار، گفتگو چيست؟ بشنو: كوس رحلت بكوفت دست اجل اي دو چشمم وداع سر بكنيد         اي دو دست و دو ساعد و بازو همه توديع يكديگر بكنيد (سعدي) آري نمايش ثبات و دوام و بقائي كه دنيا از خود نشان ميدهد، مجالي براي گفتگو با دل و جان و شخصيت و روح نميگذارد تا آنگاه كه كوس رحلت از اين دنيا نواخته شود و سلامي بر دل و جان نگفته، وداعي با مركب و با همه‌ي ابعاد من كه دل و جان از جمله‌ي آنهاست كه بر زبان آيد. *** «سلطانها دول و عيش ها رنق، و عذبها اجاج و حلوها صبر و غذاوها سمام و اسبابها رمام، حيها بعرض موت، و صحيحها بعرض سقم، ملكها مسلوب، و عزيزها مغلوب، و موفورها منكوت و جارها محروب». (سلطه و اقتدار اين دنيا در گردش (تناوبي) و عيش آن تيره و گوارايش ناگوار و شيرينش تلخ و طعام آن زهرآگين و طنابها و علل (هم سنخ آن) پوسيده، زنده‌اش در معرض مرگ و تندرستش در معرض بيماري، ملك آن ربوده شده، و عزيزش مغلوب و مالدارش مبتلاي نكبت و اموال همسايه‌اش غارت شده.) در اين دنيا قدرتها جابجا، شيريني‌ها تلخ و گواراها ناگوار و طعامها زهرآگين و اسباب از هر نوع دنيوي كه باشد سست و ناپايدار است. آري اين است شناسنامه دنيا (گر تو نمي‌پسندي تغيير ده قضا را) ده‌ها تمدن در طول تاريخ بروز كردند و سركشيدند و سپس چنان رو به زوال رفتند كه گوئي نه تمدني وجود داشت و نه تمدن‌سازي، هزاران جامعه در بستر پهن گيتي بروز كردند و سركشيدند و چنان بخود باليدند كه گوئي نه تنها به مردم حكومت مي‌كردند، بلكه دامنه‌ي سلطه و اقتدار آنان حتي بر قوانين جاريه در عالم هستي حاكميت داشته است!! ضرربارترين صدمه‌اي كه اين بخود باليدنها بر مغز و روان آن مستان خودباخته وارد مي‌آورد، همانا كوري مهلك بود كه حتي دگرگوني و تحولات روزگاران را كه روشن‌ترين پديده اين دنيا است نمي‌ديدند و نمي‌ديدند كه اگر سلطه‌ها دائمي بود، نوبت به خود آنان نمي‌رسيد.  نكته‌اي كه بايد در جملات مورد تفسير مورد دقت شود، اينست كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايند: (عيش اين دنيا تيره و گوارايش ناگوار و شيرينش تلخ … است و ظاهرا اين جملات خلاف واقع به نظر مي‌رسد، زيرا شيريني اگر چه موقت هم باشد تلخ، گوارا هر اندازه هم كه محدود باشد ناگوار نيست، بنابراين، منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از جملات فوق چيست؟ چند مطلب را در تقسير اين جملات مي‌توان در نظر گرفت. مطلب يكم- اين است كه منظور از تلخي شيرينيها و ناگواري گواراها، تلخي و ناگواري طبيعي نيست، زيرا اميرالمومنين عليه‌السلام هرگز واقعيات را آنچنانكه در مجراي نمودها بروز مي‌كند منكر نمي‌شود، يعني شكر يا فلان ميوه همانگونه كه براي عموم مردم شيرين است، در ذائقه اميرالمومنين عليه‌السلام نيز شيرين است، بلكه منظور بيان اموري است كه ما بعضي از آنها را متذكر مي‌شويم. مطلب دوم- آن مردمي كه در چشيدن شيرينيها و گواراهاي دنيا، همه ابعاد شخصيت خود را براي درك و پذيرش شيريني و گوارايي دنيا وارد عمل مي‌نمايند، قطعي است كه اين عمل نابجا ذائقه همه‌ي سطوح رواني آن مردم را كه فوق سطح طبيعي ذائقه است، تلخ و آزرده خواهد ساخت، مانند اين كه براي انجام عمل جنسي، همه‌ي ابعاد شخصيت و نيروهاي مغزي را قرباني و صدقه طرف عمل خود بنمايد. همين كه لحظات ناهشياري گذشت، او مي‌ماند و شخصيت ملامتگرش كه اي خام ساده‌انديش براي چنين كار كوچكي سرمايه‌اي به آن عظمت را به ميدان نمي‌آورند. مطلب سوم- اين يك قاعده مسلم است كه اگر آدمي بهر يك از عوامل لذائذ دنيوي و امتيازات، بعنوان استقلال و هدف نهائي بنگرد، قطعي است كه آن عامل و امتياز به سرعت به سايه‌اي مبدل مي‌شود و آدمي را (اگر هشيار باشد) در حيرت و ندامت فرومي‌برد و لحظات صرف شده در آن عوامل و امتياز را خوابي و خيالي تلقي مي‌نمايد. خفته آن باشد كه او از هر خيال          دارد اميد و كند با او مقال او چنانكه از خيال آيد بحال          آن خيالش گردد او را صد وبال ديو را چون حور بيند او به خواب          پس ز شهوت ريزد او با ديو آب چونكه تخم نسل را در شوره ريخت         او به خويش آمد خيال از وي گريخت ضعف سر بيند از آن و تن پليد          آه از آن نقش پليد ناپديد مطلب چهارم- توجه به محروميتهاي متنوعي كه دامان اكثريت مردم دنيا را گرفته است از يكطرف و آگاهي از اينكه ده تن از تو زرد روي و بينوا خسبد همي تا به گلگوني تو روي خويش را گلگون كني مانع از اين است كه نه تنها انسان بيدار بتواند از شيرينيها و گواراهاي دنيا احساس لذت مطلق بنمايد، بلكه آنها را در ذائقه دل و جان تلخ و ناگوار هم مي‌نمايد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحة 154 - واژه عذب (گوارايى) و حلو (شيرينى) را براى لذّات دنيا، و الفاظ اجاج (شورى) و صبر (تلخى) را براى بيمارى و دگرگونيهايى كه خوشيها و لذّات آن را تيره و مكدّر مى سازد، استعاره فرموده، و وجه تشبيه اشتراك آنها در احساس لذّت و الم است.  - واژه هاى غذاء و سمام را براى لذّات دنيا استعاره آورده است، سمام جمع سمّ است كه به معناى زهر مى باشد، و وجه مشابهت آن با لذّتهاى دنيوى اين است كه همان گونه كه آشاميدن سمّ موجب نابودى است، فرو رفتن در لذّات دنيا نيز باعث هلاكت در آخرت است.  - امام (ع) به بيانات خود در باره بر حذر داشتن مردم از شيفتگى و دلبستگى به لذّتهاى دنيا ادامه داده و به آنها هشدار مى دهد كه به منزلگاه گذشتگان، و گورهاى آنان بنگرند، آنهايى كه از عمرهاى درازتر و نيروى بيشتر برخوردار بودند، و با همه محبّت زياد و پرستشى كه نسبت به دنيا داشتند، چگونه دنيا احوال آنها را دگرگون، و به فرجامى بد گرفتار ساخت. - استفهام امام (ع) از اين كه آيا شادى و سرور آنها دوام يافت و روزگار با آنها به نيكى رفتار كرد، بر سبيل انكار است، چنان كه پس از آن تصريح مى فرمايد كه: «بل ارهقتهم بالفوادح» يعنى: بلكه آنها را گرانبار ساخت، واژه هاى إرهاق (فرو پوشانيدن) و تضعضع (خوارى) و تعفير (بينى را به خاك رسانيدن) و وطىء (لگدمال كردن) و همچنين جمله «إعانة ريب المنون عليهم» (كمك گردش روزگار در ضدّيت با آنان) را براى دنيا و لذّات آن استعاره آورده است. امام (ع) افعال زنده ها را به دنيا نسبت داده چون دنيا شباهت به زنى دارد كه خود را آرايش كرده و براى دست يافتن به مردان و ربودن اموال آنان و مانند اينها، آنان را فريب مى دهد.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 14كم من واثق بها قد فجعته، و ذي طمأنينة قد صرعته، و ذي أبّهة قد جعلته حقيرا، و ذي نخوة قد ردّته ذليلا، سلطانها دول، و عيشها رنق، و عذبها أجاج، و حلوها صبر، و غذائها سمام، و أسبابها رمام، حيّها بعرض موت، و صحيحها بعرض سقم، ملكها مسلوب، و عزيزها مغلوب، و موفورها منكوب، و جارها محروب.اللغة:و (الابّهة) و زان سكّرة العظمة و البهجة و الكبر و النخوة و (الصبر) بكسر الباء نبات معروف ثمّ يطلق على كلّ مرّ و (السمام) بالكسر جمع السّم مثلّثة.المعنى:ثمّ أشار عليه السّلام إلى مفاسد الرّكون اليها و الاعتماد عليها بقوله: (كم من واثق بها قد فجعته) بأنواع الأحزان (و ذى طمأنينة اليها قد صرعته) في مصارع الهوان (و ذى ابّهة) و عظمة (قد جعلته حقيرا) مهينا (و ذى نخوة) و كبر (قد ردّته ذليلا) مستكينا (سلطانها دول) يتداوله السّلاطين بينهم يكون تارة لهؤلاء و لهؤلاء اخرى (و عيشها رنق) متكدّر استعاره (و عذبها اجاج) مالح (و حلوها صبر) مرّ استعار لفظى العذب و الحلو للذّاتها و لفظى الاجاج و المرّ لما يشوبها من الكدر و الأسقام و الجامع الاشتراك في الالتذاذ و الايلام (و غذائها سمام) قاتلة (و أسبابها) أى حبالها (رمام) بالية (حيّها بعرض موت و صحيحها بعرض سقم) أراد به إشراف الأحياء بالممات و الأصحاء بالأسقام و قربهم منها (ملكها مسلوب و عزيزها مغلوب و موفورها منكوب و جارها محروب) أى وافر المال و صاحب الثروة فيها مثاب و جارها حريب أى مأخوذ منه جميع ماله هذا.الترجمة:بسا اعتماد كننده بدنيا كه دردمند ساخت او را، و بسا صاحب اطمينانى بسوى آن كه در خاك هلاك انداخت او را، و بسا صاحب عظمتى كه گردانيد او را حقير و بى مقدار، و بسا صاحب نخوتى كه گردانيد او را ذليل و خوار، سلطنت و پادشاهى آن دوران كننده است از دستى بدستى، و عيش آن كدر آميز است و آب شيرين آن شور است و بيمزه، و حلاوتهاى آن تلخ، و طعامهاى آن زهرهاى قاتل است، و ريسمانهاى آن پوسيده است، زنده آن در معرض مرگست و صحيح آن در معرض ناخوشى است، ملك و مال آن ربوده شده است، و عزيز آن مغلوب است، و صاحب ثروت آن صاحب نكبت شده است، و همسايه آن ربوده شده از آن تمام مال او.  
بخش ۴ : عبرت از گذشتگان [منبع]

أَلَسْتُمْ فِي مَسَاكِنِ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ أَطْوَلَ أَعْمَاراً وَ أَبْقَى آثَاراً وَ أَبْعَدَ آمَالًا وَ أَعَدَّ عَدِيداً وَ أَكْثَفَ جُنُوداً؟ تَعَبَّدُوا لِلدُّنْيَا أَيَّ تَعَبُّدٍ وَ آثَرُوهَا أَيَّ إِيْثَارٍ، ثُمَّ ظَعَنُوا عَنْهَا بِغَيْرِ زَادٍ مُبَلِّغٍ وَ لَا ظَهْرٍ قَاطِعٍ؛ فَهَلْ بَلَغَكُمْ أَنَّ الدُّنْيَا سَخَتْ لَهُمْ نَفْساً بِفِدْيَةٍ أَوْ أَعَانَتْهُمْ بِمَعُونَةٍ أَوْ أَحْسَنَتْ لَهُمْ‏ صُحْبَةً، بَلْ أَرْهَقَتْهُمْ بِالْقَوَادِحِ وَ أَوْهَقَتْهُمْ بِالْقَوَارِعِ وَ ضَعْضَعَتْهُمْ بِالنَّوَائِبِ وَ عَفَّرَتْهُمْ لِلْمَنَاخِرِ وَ وَطِئَتْهُمْ بِالْمَنَاسِمِ وَ أَعَانَتْ عَلَيْهِمْ رَيْبَ الْمَنُونِ؛ فَقَدْ رَأَيْتُمْ تَنَكُّرَهَا لِمَنْ دَانَ لَهَا وَ آثَرَهَا وَ أَخْلَدَ إِلَيْهَا حِينَ ظَعَنُوا عَنْهَا لِفِرَاقِ الْأَبَدِ، وَ هَلْ زَوَّدَتْهُمْ إِلَّا السَّغَبَ أَوْ أَحَلَّتْهُمْ إِلَّا الضَّنْكَ أَوْ نَوَّرَتْ لَهُمْ إِلَّا الظُّلْمَةَ أَوْ أَعْقَبَتْهُمْ إِلَّا النَّدَامَةَ؟ أَ فَهَذِهِ تُؤْثِرُونَ، أَمْ إِلَيْهَا تَطْمَئِنُّونَ أَمْ عَلَيْهَا تَحْرِصُونَ؟ فَبِئْسَتِ الدَّارُ لِمَنْ لَمْ يَتَّهِمْهَا وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا عَلَى وَجَلٍ مِنْهَا.

ظَهْرُ : قَاطِع مركبى كه براى سوارى و طى مسافت استفاده ميشود. 
الْفِدْيَة : فداء، فديه، تاوان. 
ارْهَقَتْهُمْ : آنها را فرا گرفت. 
الْقَوَادِح : جمع «قادح»، كرمهاى درخت، كرمهاى دندان. 
اوْهَقَتْهُمْ : آنها را در بند كرد، «الوهق» : طنابى است كه در يك طرف آن گرهى مثل حلقه زده ‏اند و آن را به گردن چارپا مى‏ اندازند و سر ديگر را گذرانده بدست مى‏ گيرند. 
الْقَوَارِع : محنتها، مصائب. 
ضَعْضَعَتْهُمْ : آنها را ذليل ساخت.
عَفَرَتْهُمْ : آنها را بخاك انداخت. 
الْمَنَاخِر : جمع «منخر»، بينى‏ها. 
المَنَاسِم : جمع «منسم»، قسمت جلو پاى شتر كه به منزله سم محسوب ميشود، كف پاى شتر. 
دَانَ لَهَا : براى آن خضوع كرد. 
اخْلَدَ الَيْهَا : بر آن تكيه كرد. 
السَّغَب : گرسنگى. 
الضَنْك : تنگى. 
فَوادح : جمع فادحة : بلاى سنگين و كمرشكن 
قَوارع : جمع قارعة : بلاى كوبنده 
أوهَق : به كمند افكند و بست 
ضَعضَعَ : ذليل و خاضع شد 
عَفَّرَ : رو بخاك ماليد 
مَناخِر : جمع منخر، طرف بالاى بينى 
مَناسِم : جمع منسم : نوك سم حيوانات 
دَانَ : تسليم و مطيع شد 
أخلَدَ : تكيه و اعتماد كرد 
۴. عبرت از گذشتگان 
آيا شما در جاى گذشتگان خود به سر نمى بريد كه عمرشان از شما طولانى تر و آثارشان با دوام تر و آرزويشان درازتر و افرادشان بيشتر و لشكريانشان انبوه تر بودند دنيا را چگونه پرستيدند و آن را چگونه بر خود گزيدند؟(۱) و سپس از آن رخت بر بستند و رفتند: بى توشه اى كه آنان را براى رسيدن به منزلگاه كفايت كند و بى مركبى كه آنان را به منزلشان رساند. 
آيا شنيده ايد كه دنيا خود را فداى آنان كرده باشد يا به گونه اى يارى شان داده يا با آنان به نيكى به سر برده باشد نه هرگز بلكه سختى و مشكلات دنيا چنان به آنها رسيد كه پوست و گوشتشان را دريد، با سختى ها آنان را سست و با مصيبت ها ذليل و خوارشان كرد و بينى آنان را به خاك ماليد و لگد مال كرد و گردش روزگار را بر ضد آنها برانگيخت. 
شما ديديد كه دنيا آن كس را كه برابر آن فروتنى كرد، و آن را برگزيد، و بر همه چيز مقدّم داشت، كه گويا جاودانه مى ماند، نشناخت و روى خوش نشان نداد تا آن كه از دنيا رفت آيا جز گرسنگى توشه اى به آنها سپرد آيا جز در سختى فرودشان نياورد و آيا روشنى دنيا جز تاريكى و سرانجامش جز پشيمانى بود؟
۵. پرهيز از دنياى حرام 
آيا شما چنين دنيايى را بر همه چيز مقدم مى داريد و بدان اطمينان مى كنيد يا در آرزوى آن به سر مى بريد؟ پس دنيا بد خانه اى است براى كسى كه خوشبين باشد، و يا از خطرات آن نترسد. _______________________________(۱). اشاره به: كرونولوژى ‏CHRONOLOGY (تاريخ شناسى). 
(12) آيا در جاهاى آنانكه پيش از شما بودند نيستيد و حال آنكه عمرهاى ايشان درازتر و آثارشان پاينده تر و آرزوهاشان بيشتر و جمعيّتشان آماده تر و لشگرهاشان انبوه تر بود، 
(13) دنيا را بهر طورى كه بود پرستيده برگزيدند، پس از آن كوچ كردند (مردند) بدون توشه اى كه همراه برداشته يا مركبى كه راه را به پيمايد، 
(14) آيا بشما خبر رسيده كه دنيا (هنگام مردن پيشينيان) خود را (يا كسى را) بآنها فديه داده باشد (تا نمى رند) يا آنان را همراهى كرده، و يا از روى نيكوئى در باره ايشان كمكى نموده (نه)
(15) بلكه پايه زندگيشان را بسختيها و مصائب دردناك سست گردانيده و جنبانيده و رخسار و پيشانيهاشان را بخاك ماليده و زير دست و پاى ستوران آنان را لگد كوب كرده، و يارى كردنش اين بوده كه پيش آمدهاى سخت روزگار را بر سر ايشان وارد ساخته است
(16) پس ديديد تغيير و بى آشنائى (دشمنى) دنيا را به كسانى كه بآن نزديك شده و آنرا برگزيده و بآن اعتماد نمودند تا اينكه از آن براى هميشه جدا گشته كوچ كردند (ديگر باز گشتى براى آنان نيست) 
(17) و آيا جز گرسنگى توشه اى و جز تنگى (گور) جائى و جز تاريكى (قبر) نورى بايشان داد، يا در پى آنان جز پشيمانى سختيهاشان را تدارك نمود 
(18) آيا چنين دنيا (ى بيوفائى) را اختيار مى كنيد، يا بآن دل مى بنديد، يا براى بدست آوردنش حرص زده كوشش داريد 
(19) بد سرائى است براى كسيكه بآن بد گمان نبوده و هنگام اقامت در آن از خطرش خوف و ترس نداشته است.
آيا نه چنين است، كه شما اكنون در سراهاى كسانى هستيد كه عمرشان از شما درازتر بود و آثارشان پايدارتر و آرزوهايشان بيشتر و شمارشان افزونتر و لشكرهايشان انبوه تر. آنان دنيا را بندگى كردند و چه بندگى كردنى و آن را برگزيدند و چه برگزيدنى. 
سپس از دنيا رخت بربستند، بى هيچ توشه اى كه به جايى رساندشان و بى هيچ مركبى كه از مراحل دشوار بگذراندشان. آيا هيچ خبرى شنيده ايد كه دنيا براى رهايى اسيرانش فديه اى داده باشد يا لحظه اى به ياريشان برخاسته باشد يا براى آنها مصاحبى نيك بوده باشد نه دنيا همانند كرمى، كه درخت و دندان را مى خورد، آنان را خورده و نابود كرده و حوادث كوبنده آن بنيان زندگيشان را سست نموده است. 
با سختيهاى خود ذليلشان ساخت و بينى آنها بر خاك ماليد و لگدكوب سمّ ستورانشان نمود. همه يارى و مددكاريش در حق آنها اين بود، كه حوادث سخت روزگار را بر سرشان كشد. فراوان ديده ايد، ناآشنايى نمودن و چهره دژم كردنش را به آنان كه در برابر او خضوع كردند يا او را برگزيدند يا بدو اعتماد كردند تا آن گاه كه او را براى هميشه گذاشتند و گذشتند. 
آيا جز گرسنگى به آنها توشه اى داد و جز به تنگنايى حقير به جايى گشاده فرود آورد يا در تاريكى فروغى بخشيد يا جز ندامت چيزى از پيشان فرستاد آيا اين است آنچه براى خود برگزيده ايد يا بدان اطمينان روا داشته ايد يا آزمند آن گشته ايد بدسرايى است براى كسى كه بدو بدگمان نباشد. يا از خطرش بيمى به دل راه ندهد. 
مگر شما در جايگاه پيشينيان خود زندگى نمى کنيد همانها که عمرشان از شما طولانى تر و آثارشان پا بر جاتر و آرزوهاى شان درازتر، نفراتشان فزونتر و لشکرهايشان انبوه تر بود؟
آنها دنيا را پرستيدند، چه پرستيدنى! و آن را بر همه چيز مقدّم داشتند چه مقدّم داشتنى!، اما سرانجام بدون زاد و توشه اى که آنها را به منزلگاه (ابدى شان) برساند، و بدون مرکبى که با آن اين راه (پر خوف و خطر) را بپيمايند از آن کوچ کردند.
آيا هرگز به شما خبر رسيده که دنيا فديه اى براى يکى از آنها داده باشد (تا او را از مرگ يا سکرات آن) رهايى ببخشد؟ يا کمکى به آنها در اين مسير کند؟ يا حدّ اقل هم نشين خوبى براى آنان باشد؟ (نه، هرگز کمکى به فداييان خود نکرده) بلکه به عکس آنها را زير آفتهاى گوناگون پوشانيد و طوق حوادث دردناک کوبنده را بر گردنشان افکند و با انواع شدائد و مشکلات ذليلشان نمود، و به صورت به خاک افکند و پايمالشان کرد، و به يارى گردش روزگار بر ضدّ آنها برخاست.
شما با چشم خود ديديد (و در تواريخ خوانديد) که دنيا در برابر دنياپرستان و کسانى که آن را بر همه چيز مقدّم مى داشتند و بر آن تکيه مى کردند هنگام کوچ هميشگى از آن چهره در هم کشيد و خودرا کاملاً نا آشنا جلوه داد.
آيا دنيا براى دنياپرستان زاد و توشه اى جز گرسنگى فراهم کرد؟ و جز فشار و تنگى محلّى براى آنها آماده ساخت؟ و جز ظلمت و تاريکى براى آنها نورى مهيّا نمود؟ (نه، هرگز، بلکه آنها را در گورهاى تاريک و تنگ و وحشتناک جاى داد) و آيا سرانجام جز ندامت چيزى براى آنها ببارآورد؟ آيا چنين دنيايى را بر همه چيز مقدّم مى شمريد؟ و بر آن تکيه مى کنيد؟ و نسبت به آن حرص مى ورزيد؟! چه بد خانه اى است اين دنيا براى کسى که نسبت به آن خوش بين باشد و در آن آسوده خاطر زندگى کند!
آيا شما در جاى آنان به سر نمى بريد كه مردند عمرى درازتر از شما داشتند، و آثارى پايدارتر به جا گذاشتند، و تخم آرزو بيشتر در دل كاشتند، و شمارشان فزونتر بود، و سپاهيانشان فراگيرتر. دنيا را چسان پرستيدند، و آن را چگونه بر خود گزيدند سپس از آن رخت بر بستند، بى توشه اى كه كفايت آنان تواند، و يا مركبى كه به منزلشان رساند. 
شنيده ايد دنيا خود را فداى آنان كرده باشد، يا به گونه اى يارى شان داده، يا با آنان به نيكى به سر برده نه چنين است كه سختى آن بدانها چنان رسيد كه پوست و گوشتشان را دريد. 
با سختيها، سستشان كرد، و با مصيبتها، خوارشان نمود، و بينى شان را به خاك ماليد، و زير پايشان سود، و دشواريهاى زمانه را بر آنچه با آنان كرد، افزود. ديديد چگونه آن را كه برابرش فروتنى كرد، و بر خويشتنش گزيد و روى بدو آورد، نشناخت، و با او نساخت تا آنكه بار بستند و براى هميشه از آن گسستند. 
آيا جز گرسنگى توشه اى همراهشان كرد يا جز در سختى شان فرود آورد يا روشنى آن برايشان جز تاريكى بود يا جز پشيمانى چيزى بدرقه راهشان نمود پس چنين دنيايى را مى گزينيد يا بدان اطمينان مى كنيد يا آزمند آن مى شويد بد خانه اى است براى كسى كه بدان گمان بد نيارد، يا در آن خود را از بيم وى ايمن شمارد. 
آيا شما در مساكن پيشينيان قرار نگرفته ايد كه عمرشان از شما طولانى تر، و آثارشان پايدارتر، و آرزوهايشان درازتر، و عددشان بيشتر، و لشگرشان انبوه تر بود دنيا را پرستيدند چه پرستيدنى و بر آخرت مقدم داشتند چه مقدم داشتنى آن گاه از دنيا كوچ كردند بدون زاد و توشه اى كه آنان را به مقصد رساند، و منهاى مركبى كه طىّ سفر كند. 
آيا خبرى به شما رسيده كه دنيا در برابر آن همه ضررى كه به آنان رسانده از خود فديه اى به آنان داده يا كمكى به آنان نموده و يا براى آنان همنشين خوبى بوده است نه، بلكه آنان را به مصائب سختى گرفتار كرد، و به حادثه هاى كوبنده بنيان زندگى شان را سست گرداند، با بلاهاى جانكاه خوارشان نمود، و بينى آنان را به خاك ماليد، و زير سمهاى خود لگد مالشان كرد، و گردش روزگار را به ضرر آن چرخاند. 
شما ناسازگارى دنيا را با آن كه در برابر او گردن نهاد، و آن را بر آخرت مقدم داشت و بر آن به خيال خود تكيه دائمى كرد ديديد تا كار به جايى رسيد كه براى جدايى ابدى از دنيا كوچ كردند، آيا جز گرسنگى زاد و توشه اى، و جز تنگى و مضيقه چيزى، و غير تاريكى نورى به آنان نشان داد يا به دنبال آنان جز ندامت روانه ساخت آيا چنين دنيايى را بر همه چيز مقدم مى داريد، يا به آن تكيه مى كنيد يا بر آن حرص مى ورزيد دنيا بد خانه اى است براى كسى كه به آن بد گمان نباشد، و در مسكن گزيدن در آن ترسى نداشته باشد. 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 44-38   کمى به گذشته بنگريد! امام (عليه السلام) در اين بخش از خطبه در ادامه نکوهش دنياى فريبنده و زودگذر، دست مخاطبين خود را گرفته و به اعماق تاريخ گذشته مى برد و زندگى قدرتمندان و زورمندان پر سر وصدا و صاحب اموال و آمال را به آنها نشان مى دهد، مى فرمايد: «مگر شما در جايگاه پيشينيان خود زندگى نمى کنيد؟ همان ها که عمرشان از شما طولانى تر و آثارشان پابرجاتر وآرزوهايشان درازتر، و نفراتشان فزونتر و لشکرهايشان انبوه تر بود؟» (اَلَسْتُمْ فِي مَساکِنِ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ اَطْوَلَ أَعْمَاراً وَ أَبْقَى آثَاراً وَ اَبْعَدَ آمَالاً وَ اَعَدَّ عَدِيداً(1) وَ اَکْثَفَ(2) جُنُوداً). در اين بخش از خطبه امام به پنج امتياز از پيشينيان اشاره مى کند: طول عمر، بقاى آثار، درازى آرزوها، فزونى جمعيّت و کثرت لشکرها. امتيازاتى که سبب برترى آشکار آنها مى شد. ولى هيچ يک از اين امور نتوانست از نفوذ سيل فنا به قصرها و خانه هاى آنها جلوگيرى کند، سرانجام همچون برگهاى خشکيده درختان يا پرکاه، روى اين سيلاب غلطيدند و رفتند. امام (عليه السلام) در همين راستا اضافه مى فرمايد: «آنها دنيا را پرستيدند چه پرستيدنى، و آن را بر همه چيز مقدّم داشتند چه مقدّم داشتنى، اما سرانجام بدون زاد و توشه اى که آنها را به منزلگاه (ابدى) برساند و بدون مرکبى که اين راه (پر خوف و خطر) را بپيمايند از آن کوچ کردند» (تَعَبَّدوُا لِلدُّنْيا أَيَّ تَعبُّد وَ آثَروُهَا أَيَّ اِيْثار، ثُمَّ ظَعَنوُا عَنْها بِغَيرِ زاد مُبَلِّغ وَ لا ظَهْر قَاطِع). آرى! آنها با آن همه تلاش و کوشش در طريق بندگى دنيا و بکار گرفتن تمام نيروها و استعدادشان در اين طريق، بهره اى از آن نبردند و در راه طولانى آخرت که جز با زاد و توشه تقوا و مرکب ايمان قابل پيمودن نيست بى زاد و  مرکب به راه افتادند. سپس امام (عليه السلام) ياران خودرا مخاطب ساخته مى فرمايد: «آيا هرگز به شما خبر رسيده که دنيا فديه اى براى يکى از آنها داده باشد و (تا او را از مرگ يا سکرات آن) رهايى بخشيده باشد؟ يا کمکى به آنها در اين مسير کند؟ يا حدّ اقل هم نشين خوبى براى آنان باشد» (فَهَلْ بَلَغَکُم أَنَّ الدُّنْيا سَخَتْ لَهُمْ نَفْسَاً بِفِدْيَة، أَوْ أَعانَتْهُمْ بِمَعُونَة، أَو أَحْسَنَتْ لَهُمْ صُحْبَةً). آرى نه نجات کامل يا کمکى در اين راه، و نه حتّى مصاحبت شايسته با يک نفر هم از اين همه، دنيا نداشته است، آيا اين درس عبرت بزرگى براى همه شما نيست؟! سپس مى افزايد: نه تنها به آنها کمکى نکرد و به فدائيان خود نظر مرحمتى ننمود «بلکه به عکس آنها را زير آفتهاى گوناگون پوشانيد و طوق حوادث دردناک و کوبنده را بر گردنشان افکند و با انواع شدائد و مشکلات، آنها را ذليل نمود و به صورت، به خاک افکند و پايمالشان کرد و به يارى گردش روزگار بر ضدّ آنها برخاست». (بَلْ أَرْهَقَتْهمُ(3) بِالْقَوادِحِ(4) وَ أَوْهَقَتْهُمْ(5) بِالْقَوَارِعِ(6) وَ ضَعْضَعَتْهُمْ(7) بِالنَّوائِبِ وَ عَفَّرَتْهُمْ(8) لِلْمناخِرِ وَ وَطِئَتْهُمْ بِالْمناسِمِ(9) وَ أَعانَتْ عَلَيْهِمْ رَيْبَ الْمَنُونِ(11)). اين تعبيرات حساب شده و کوبنده، اشاره به اين است که دنيا، نه اين که دنياپرستان را به کمترين چيزى يارى نکرد، بلکه به عکس با تمام قوّت و قدرت براى کوبيدن و پايمال کردن و نابود ساختن آنها بپاخاست و هر چه در توان داشت بر ضدّ آنها بکار گرفت. جالب، اين که: در بيان کمکهاى دنيا از کمکهاى بزرگ شروع مى کند تا به کوچک مى رسد ولى در مورد زيانهايى که به دنياپرستان رسانده از مراحل پايين تر گرفته و به آخرين مرحله که لگدمال کردن ونابود ساختن است مى رساند و اين نهايت فصاحت و بلاغت در بيان حقايق تلخ و ناگوار را نشان مى دهد و نهايت بىوفايى و پستى دنيا را آشکار مى سازد. سپس امام در يک نتيجه گيرى روشن مى فرمايد: «شما با چشم خود ديديد (و در تواريخ خوانديد) که دنيا در برابر دنياپرستان و کسانى که آن را بر همه چيز مقدّم مى داشتند و بر آن تکيه مى کردند، هنگام کوچ هميشگى از آن چهره در هم کشيد و خودرا کاملاً ناآشنا جلوه داد» (فَقَدْ رَأَيْتُمْ تَنَکُّرَهَا لِمَنْ دَانَ لَهَا وَ آثَرَها وَ أَخْلَدَ(12) إِلَيْهَا حِيْنَ ظَعَنُوا عَنْها لِفِرَاقِ اْلأَبَدِ). «آيا دنيا براى دنياپرستان زاد و توشه اى جز گرسنگى فراهم کرد؟ و جز فشار و تنگى محلّى براى آنها آماده ساخت ؟ و جز ظلمت و تاريکى براى آنها نورى مهيّا نمود؟ (نه هرگز، بلکه آنها را در گورهايى تنگ و تاريک و وحشتناک جاى داد) وسرانجام آيا جز ندامت چيزى براى آنها ببارآورد» (وَهَلْ زَوَّدَتْهُمْ إِلاَّ السَّغَبَ(13) أوْ اَحَلَّتْهُمْ إِلاَّ الضَّنْکَ(14) أَوْ نَوَّرَت لَهُمْ إِلاَّ الظُّلْمَةَ أَوْ أَعْقَبَتْهُمْ إِلاَّ النَّدامَةَ). چگونه بر دنيايى که جز بدبختى و شکست و ناکامى و ظلمت و تاريکى براى دوستدارانش نمى آفريند و سرانجام مايّه ندامت و پشيمانى است تکيه مى کنيد؟ و خود را برده آن مى سازيد و آن را بر همه مقدّم مى داريد. در ادامه مى فرمايد: «آيا چنين دنيايى را بر همه چيز مقدّم مى شمريد و بر آن تکيه مى کنيد و نسبت به آن حرص مى ورزيد؟! چه بد خانه اى است اين دنيا براى کسى که نسبت به آن بدگمان نباشد، در آن (آسوده خاطر زندگى کند و) خوفى نداشته باشد» (اَفَهذِهِ تُؤْثِرُونَ أَمْ إِلَيْها تَطْمَئِنُّوْنَ أَمْ عَلَيْها تَحرِصُونَ؟ فَبِئْسَتِ الدّارُ لِمَنْ لَمْ يَتَّهِمْها وَلَمْ يَکُنْ فِيْها عَلَى وَجَل مِنْها). به راستى تعبيراتى از اين گوياتر و رساتر درباره بى اعتبارى دنيا و سرانجام وحشتناک دنياپرستان پيدا نمى شود، هدف امام (عليه السلام) از اين تأکيدهاى پى در پى و تعبيرات بيدارگر و هشداردهنده آن است که در برابر موج دنياپرستى که به خاطر وفور نعمت هاى بدست آمده از فتوحات اسلامى، براى گروه زيادى پيدا شده بود و يک باره غرق ناز و نعمت شده بودند و ارزشهاى الهى را فراموش کرده، به خواب و خور و لذّات مادى چسبيده بودند، به پاخيزد و خفتگان را بيدار کند و ارزشهاى از دست رفته اسلام را زنده نمايد و مردم را ـ که مخصوصاً از زمان عثمان به اين طرف به بيراهه کشيده بودند ـ به راه بازگرداند. چه زيبا و جالب است اين گونه مواعظ و اندرزهاى گويا و رسا براى دنياپرستان عصر ما که آنها نيز در همان شرايط بلکه بدتر از آن گرفتار شده اند که اگر به هوش نيايند نه دينى باقى مى ماند و نه دنياى معقولى. اين تعبيرات هماهنگ با آيات و رواياتى است که در قرآن مجيد و کلمات پيامبر و معصومين ديگر آمده است: در سوره روم آيه 9 مى خوانيم: « (أَوَلَمْ يَسِيْرُوا فِي الاَْرْضِ فَيَنْظُرُوا کَيْفَ کان عاقِبَةُ الَّذِيْنَ مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الاَْرْضَ وَعَمَروُها اَکْثَرَ مِمّا عَمَرُوها وَ جائَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالبَيِّناتِ فَما کان اللهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لِکنْ کانوُا اَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ); آيا در زمين گردش نکردند تا ببينند عاقبت کسانى که قبل از آنان بودند چگونه بود؟ آنها نيرومندتر از اينان بودند و زمين را (براى زراعت و آبادى) بيش از اينان دگرگون ساختند و آباد کردند و پيامبرانشان با دلايل روشن به سراغشان آمدند (اما آنها انکار کردند و کيفر خودرا ديدند) خداوند هرگز به آنان ستم نکرد آنها به خودشان ستم مى کردند». و در سوره يونس آيه 7 ـ 8 مى فرمايد: «(إنَّ الَّذِيْنَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَيوَةِ الدُّنْيا وَاطْمَأَنُّوُا بِها وَالَّذِْينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلوُنَ * اُوْلئکَ مَأوْاهُمُ النّارُ بِما کانُوا يَکْسِبُونَ); آنها که ايمان به ملاقات ما (و روز رستاخيز) ندارند و به زندگى دنيا خشنود شدند و بر آن تکيه کردند و آنها که از آيات ما غافلند جايگاهشان آتش است به خاطر کارهايى که انجام مى دادند». در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم: «مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيا أَثْبَتَ اللهُ الْحِکْمَةَ فِي قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِها لِسانَهُ وَبَصَّرَهُ عُيُوبَ الدُّنْيا دائَها و دَوائَها وَ أَخْرَجَهُ مِنَ الدُّنْيا سالِماً; کسى که نسبت به (زرق و برق) دنيا بى اعتنا باشد خداوند حکمت را در دل او برقرار مى سازد و زبانش به آن گويا مى شود و عيوب دنيا را به او نشان مى دهد، دردهاى آن و داروهاى آن، و او را از دنيا با سلامت (دين و ايمان) بيرون مى برد»(15). در حديث ديگرى از آن حضرت (عليه السلام) آمده است: «مَنْ أَصْبَحَ وَأَمْسى وَالدُّنْيا اَکَبرُ هَّمِّهِ جَعَلَ اللهُ تَعالى الْفَقْرَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ شَتَّتَ أَمْرَهُ وَلَمْ يَنَلْ مِنَ الدُّنيا إلاّ ما قَسِّمَ اللهُ لَهُ وَمَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسى وَ اْلآخِرَةُ اَکْبَرُ همِّهِ جَعَلَ اللهُ الْغِنى فِي قَلْبِهِ وَ جَمَعَ لَهُ أَمْرَهُ; کسى که صبح و شام، دنيا مهمترين خواسته و مقصود او باشد خداوند متعال فقر را پيش روى او قرار مى دهد و امور او را پراکنده مى کند و از دنيا بهره اى نمى برد جز آنچه براى او مقدّر شده، و کسى که صبح و شام، آخرت، مهمترين مطلوب و مقصود او باشد خداوند غنا و بى نيازى را در قلب او قرار مى دهد و امور او را جمع مى کند و سامان مى بخشد»(16). * * * پی نوشت: 1. «عديد» به معنى «عدد» است و گاه به معنى شبيه و مانند نيز آمده و در خطبه بالا به همان معنى اوّل مى باشد. 2. «اکثف» افعل تفضيل از «کثيف» به معنى زياد و پرپشت است.  3. «سخت» از مادّه «سخاوت» به معنى بخشش است. 4. «ارهقت» از مادّه «ارهاق» به معنى پوشانيدن چيزى با قهر و غلبه است. 5. «قوادح» جمع «قادحة» به معنى آفت است. 6. «أوهقت» از مادّه «وَهَق» (بر وزن رمق) گرفته شده که به معنى طوقى است که بر گردن حيوان مى اندازند. 7. «قوارع» جمع «قارعه» به معنى حوادث سخت و کوبنده است. 8. «ضعضعت» از مادّه «ضعضعة» به معنى خوار و ذليل کردن و گاه به معنى نابودساختن است. 9. «عفّرت» از مادّه «تعفير» به معنى خاک مال کردن و به خاک افکندن است. 10. «المناسم» جمع «مِنسم» (به کسر ميم) به معنى قسمت پايين پاى شتر است.  11. «رَيبَ المنون» «ريب» به معنى شکّى است که سرانجام پرده از روى آن برداشته شود و به يقين برسد و «منون» به معنى مرگ است و «ريب المنون» به معنى مرگ احتمالى و گاه به معنى حوادث سخت روزگار، مى آيد که در آغاز مشکوک است و بعد به يقين مى پيوندد. 12. «أخلد» از مادّه «اخلاد» واز ريشه «خلود» گرفته شده است و جمله «أَخْلَدَ اِلَيْها» به اين معناست که دنياپرستان نهايت تمايل به دنيا را دارند و گويى به آن چسبيده اند.  13. «سغب» به معنى گرسنگى است. وبه سالهاى قطحى «ذو مسغبه» گفته مى شود چرا که مردم در آن گرسنه اند. 14. «ضنک» به معنى سختى و تنگى است و اين کلمه هميشه به صورت مفرد به کار مى رود.  15. اصول کافى، جلد 2، صفحه 128. 16. اصول کافى، جلد 2، صفحه 319.  
شرح علامه جعفری«الستم في مساكن من كان قبلكم اطول اعمارا، و ابقي آثارا، و ابعد آمالا، و اعد عديدا، و اكثف جنودا، تعبدوا للدنيا اي تعبد، و اثروها اي ايثار، ثم ظعنوا عنها بغير زاد مبلغ و لا ظهر قاطع» (آيا شما در خانه‌هاي كساني پيش از خود قرار نگرفته‌ايد كه عمرهاي آنان از شما طولاني‌تر بوده و آثارشان پايدارتر و آرزوهايشان دور و درازتر و عددشان از شما بيشتر و سپاهيانشان از شما انبوهتر بوده است. آنان دنيا را در حدي شگفت‌آور پيرستيدند (يا تسليم محض شدند) و آن را به طور عجيب بر همه چيز مقدم داشتند و سپس از اين دنيا كوچ كردند بدون زاد و توشه‌اي كه آنان را به مقصد برساند و بدون مركبي كه سفري را سپري نمايد.) آن قصر كه بهرام در او جاي گرفت روبه بچه كرد و شير آرام گرفت بهرام كه گور ميگرفتي همه عمر اين دفعه نگر كه گور بهرام گرفت به چه چيزي مي‌خواهيد تكيه كنيد كه شما را از فنا و نابودي نجات بدهد؟! به طول زندگاني؟! مگر پيش از شما اشخاصي نبودند كه داراي عمرهاي طولاني بودند به دوام و استحكام آثار؟! مگر نه چنين است كه وقتي از جلو طاق كسري در تيسفون (مدائن) ميگذريد به اثري خيره مي‌شويد كه قرنها پيش سر به فلك كشيده و با مستحكم‌ترين بنيانش هنوز بر قصرها و كاخهاي سست بنيان ما ميخندد آيا شما نيستيد كه در تماشاي اين اثر قديم مي‌گوئيد: هان اي دل عبرت بين وز ديده نظر كن هان         ايوان مدائن را آينه‌ي عبرت دان يك ره ز ره دجله منزل به مدائن كن         وز ديده دوم دجله بر خاك مدائن را دندانه هر قصري پندي دهدت نو نو        پند سر دندانه بشنو ز بن دندان گويد كه تو از خاكي، ما خاك توايم اكنون          گامي دو سه بر ما نه اشكي دو سه هم بفشان اينست همان درگه كان راز شهان بودي         ديلم ملك بابل هند و شد تركستان … پرويز به هر بزمي زرين تره گستردي          كردي ز بساط زر زرين تره را بستان پرويز و به زرين، كسري و ترنج زر         بر باد شده يكسر با خاك شده يكسان پرويز كنون گم شد ز آن گم شده كمتر گو          زرين تره كو برخوان رو كم تركوا برخوان گوئي كه كجا رفتند آن تاجوران اينك           ز ايشان شكم خاك است آبستن جاويدان مست است زمين زيراك خورده‌ست بجاي مي‌          در كاس سر هرمز خون دل نوشروان بس پند كه بود آنگه بر تاج سرش پيدا           صد پند نو است اكنون در مغز سرش پنهان (خاقاني شيرواني) آيا گذرتان به ديوار چين افتاده است؟ آيا از بعلبك عبود كرده‌ايد؟ از تخت جمشيد چطور؟ آيا به آرزوهاي دور و دراز مي‌خواهيد تكيه كنيد؟! مگر نبودند پيش از شما اشخاصي كه آرزوهايي طولاني‌تر از آرزوهاي شما در سر مي‌پروراندند؟! آيا مي‌خواهيد به كثرت نفوستان بباليد؟! مگر در ميان اقوام گذشته جمعيتهايي با شماره‌اي بيش از شماها وجود نداشت؟! به لشگريان خود مي‌نازيد؟! قطعا، نيرومنداني در اين كره خاكي زندگي كرده‌اند كه سپاهياني انبوهتر و باوفاتر از سپاهيان شما داشتند. آن نادانان فريب خورده سخت تسليم دنيا شدند و پرستش آن را برگزيدند و چيزي جز دنيا هدفگيري ننمودند و آنگاه رخت بربسته و سفري را پيش گرفتند كه نه توشه‌اي براي آنان اندوخته بودند و نه مركبي داشتند كه سوار بر آن شوند و آن سفر طولاني را سپري كنند. *** «فهل بلغكم ان الدنيا سخت لهم نفسا بفديه، او اعانتهم بمعونه، او احسنت لهم صحبه؟! بل ارهقتهم بالقوادح، و اوهقتهم بالقوارع و ضعضعتهم بالنوائب و عفرتهم للمناخر، و وطئتهم بالمناسم، و اعانت عليهم ريب المنون». (آيا تاكنون اين خبر به شما رسيده است كه دنيا با پذيرش فديه‌اي سخاوت از خود نشان داده و نفسي را از كاروانيان منزلگه مرگ آزاد كرده باشد، يا كمكي به آنان نموده يا صحبت نيكوئي با آنان داشته باشد، بلكه اين دنيا حوادثي سنگين بر دوششان نهاد و با مصائب كوبنده ناتوانشان ساخت و با گرفتاريهاي شديد متزلزلشان نمود و صورتهاي آنان بر روي بيني‌هايشان به خاك ماليد و با سمهاي كوبنده خود آنان را لگدمال نمود.) اگر داراي قدرتي باشيد كه جهان هستي را زير و رو كنيد و همه آنرا در اختيار فرمان قضا و قدر بگذاريد و بخواهيد كه يك فرد از انسان را از قانون (مرگ به دنبال زندگي) مستثني نمايد، امكان‌پذير نخواهد بود. مغز انساني تواناييها شگفت‌انگيز دارد كه هنوز كه در بوته مجهولات مانده است، يكي از آنان همين عمل شگفت‌انگيز (فرض محال) است به عنوان مثال، مي‌گوييم: با اينكه فرض كنيم اجتماع نقيضين ممكن است و جزء بزرگتر از كل است و باز مطلبي كه شما مطرح مي‌كنيد امكان‌ناپذير است. مغز آدمي در چنين مواقعي چه مي‌كند؟ هنوز روانشناسان درباره اين پديده شگفت‌انگيز مغزي چيز قابل توجه نگفته‌اند ولي در مواردي بسيار فراوان از تحقيقات علمي و فلسفي و هنري و غيرذلك اينگونه فرضها رايج است. و به هر حال، بر فرض محال- قدرتي داشته باشيد كه جهان هستي در كف شما مانند موم شود و چنان تسليم شما گردد كه در يك دقيقه و در يك چشم به هم زدن هر كاري كه بخواهيد انجام بدهيد، با اين حال نخواهيد توانست هيچ فردي را از چنگال مرگ نجات بدهيد. روي زمين را تماشا كنيد. «صاح هذي قبورنا تملا الرحب فاين القبور من عهد عاد» (اي دوست من، اين گورهائي از دوران ما است كه عرصه زمين را پر كرده است، و كجا است گورهاي دوران عاد) و ثمود و قديمتر از آنان. آنگاه آياتي از قران را با دقت و تدبير مطالعه و تلاوت كنيد كه خالق حيات چه مي‌گويد: «كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون» (هر نفسي مرگ را خواهد چشيد و سپس به طرف ما خواهيد برگشت.) چيست علت اين همه تذكر دادن به مرگ و دل نبستن به دنيا و خود نباختن در برابر خواستني‌هاي دنيا؟ همگان مي‌بينند و مي‌شنوند و درك مي‌كنند كه چگونه شعله درخشان حيات همه انسانها و عموم جانداران خاموش مي‌گردد. همگان مي‌بينند و مي‌شنوند و درك مي‌كنند كه دنيا چگونه انسانها را به خود جلب مي‌كند و مي‌فريبد و سپس از خود دور مي‌نمايد و به قول خاقاني شيرواني خون دل همه اين اطفال نابالغ دنيا را مي‌مكد و كالبد جانشان را راهي زير خاك مي‌نمايد- آري، از خون دل طفلان سرخاب رخ آميزد             اين زال سپيدابرو وين مام سيه‌پستان (خاقاني) پس به چه علت از پيشوايان الهي و از خود خداوند سبحان اين همه توصيه و سفارش و تذكر به حتمي بودن مرگ و ضرورت دل نبستن به اين دنيا و خود نباختن در برابر خواستني‌هاي آن، انجام نگرفته است؟ پاسخ اين سوال را با نظر به صفت بسيار شگفت‌انگيز حيات مي‌توان فهميد. حيات حقيقتي است كه اگر اختلالي در مديريت آن صورت نگرفته باشد و اگر با مديريت عالي به وسيله مغز رشديافته و روان كمال‌طلب اداره نشود به قدري مشغول‌كننده است و به قدري خود را در عرصه وجود مي‌گستراند و به اعماق موجودات نفوذ مي‌كند كه مرگ از افق ديدگاه آن ناپديد مي‌گردد. و به عبارت ديگر انسان زنده با عينكي كه حيات به چشمان او مي‌زند، فنا و مرگي را براي خود درك نمي‌كند و نقطه‌هاي منفي حركت را نمي‌بيند و حركت براي او طنابي در حال كشيده شدن از ازل تا ابد احساس مي‌شود (نه به اين معني كه ازل و ابد مورد توجه او قرار مي‌گيرد)، بلكه آميزش عدم‌ها را با وجودها در امتداد حركت نمي‌بيند و آغاز و انجام و فنا و زوال را مشاهده نمي‌كند، گوئي انسان زنده موقعي كه حيات سرتاسر وجود او را فراگرفته است و هيچ خلل و شكافي در آن نمي‌بيند و هيچگونه عامل مرگ مانند بيماري و نوميدي از حيات آنرا مختل نميسازد، همه چيز را ابدي و خود را غوطه‌ور در ابديت احساس مي كند. اينكه در بعضي منابع اسلامي «و ان الموت حق» (و قطعا، مرگ حق است) و مخصوصا، در همين نهج‌البلاغه در موارد متعدد تاكيد مي‌شود به اينكه مرگ حتمي است. براي برداشتن پرده‌ي غفلتي است كه خاصيت مزبور حيات بچشمان انساني زده مي‌شود، نه براي مرتفع ساختن جهل، زيرا مرگ چيزي نيست كه پس از عبور از نخستين مراحل كودكي براي كسي ناشناخته باشد. اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات بعدي هجوم بي‌امان حوادث كوبنده و مصائب متلاشي‌كننده‌ي حيات انسان را گوشزد مي‌فرمايد كه گاهي يكي پس از ديگري و گاهي چند ناگواري به دنبال يك يا چند ناگواري ديگر بر اقليم وجود آدمي تاختن مي‌آورد. اگر هم گاهي فضائي روشن از آسمان آبي رنگ ميان ابرهاي متراكم حوادث ديده مي‌شود، تا انسان آماده‌ي لحظاتي انبساط ميگيرد، ابري سياه يا تيره‌ي ديگر از گوشه‌اي از فضاي درون آدمي خرامان خرامان با كمال بي‌خيالي و بي‌اعتنائي به اينكه اين فضاي درون هنوز از تاثرات ابرهاي قلبي فراغتي پيدا نكرده است، فرامي‌رسد. كاملا، (آري چنين بايد) قدم به عرصه‌ي درون آدمي مي‌گذارد كه گوئي: اين انسان بينوا با هزاران خواهش و تمنا و آرزو آن مهمان را دعوت نموده و سالها به انتظارش چشم به در دوخته بوده است. حال كه چنين است، يعني همانگونه است كه صائب تبريزي مي‌گويد: يا ز سيلاب حوادث رو نبايد تافتن           يا نبايد خانه در صحراي امكان ساختن آنهم چه حوادثي و چه سيلابي! پس بيائيد به متخصصان علوم انساني پيشنهاد كنيم كه انسان را با فرض اينكه حوادث و رويدادهاي مزاحم (چه مورد تمايل آنان باشد و چه مورد كراهت آنان)، از لوازم ذاتي حيات او مي‌باشد مورد شناخت و تحليل و تفسير قرار بدهند. و اگر اين علوم از چنين فرضي امتناع ورزيدند، يعني مشاهدات و تجربيات و انديشه‌هاي متخصصان، فرض مزبور را نپذيرفتند، مي‌توانند انسانها را به استفاده از اين قائده توصيه كنند: براي اينكه حيات مورد خواست، روپوش حيات واقعي نشود، بايد بپذيريم كه تكاپو براي زيستن بايد به قدري بااهميت تلقي شود كه گوئي: اين انسان است كه آب زلال حيات را از منبع آن استخراج مي‌كند، نيز همين انسان است كه بايد آن را بدون آلوده شدن به مواد مختل‌كننده عبور بدهد. حيات انساني؛ آري. اين همان خورشيد است كه از دل تاريكي سر بر مي‌آورد و راه خود را در ظلمات ماده و ماديات پيش مي‌گيرد، اگر اين خورشيد حيات در سر راه خود به ابديت با ابرهاي خواسته‌هاي حيواني پوشيده نشود از هر آنچه كه مي‌گذرد آن را روشن مي‌سازد و هر اندازه كه اين خورشيد از منبع اصلي خود (مقام ربوبي) بيشتر فرض بگيرد از هر چه كه بگذرد و هر چه كه با آن ارتباط برقرار نمايد. خاصيت حيات را بيشتر كسب مي‌كند. *** «فقد رايتم تنكرها لمن دان لها، و آثرها و اخلد اليها، حين ظعنوا عنها لفراق الابد و هل زودتهم الا السغب، او احلتهم الا الضنك، او نورت لهم الا الظلمه، او اعقبتهم الا الندامه» (و شما ناسازگاري اين دنيا را با كسي كه به آن نزديك شود و آنرا مقدم بدارد و تكيه جاوداني بر آن نمايد ديده‌ايد در آنهنگام كه آنان از اين دنيا براي جدائي ابدي كوچ كردند، آيا اين دنيا توشه‌اي جز گرسنگي به آنان داد، يا آنان را جز در تنگي در موقعيتي ديگر قرار داد، يا براي آنان جز تاريكي و روشنائي بوجود آورد، يا جز پشيماني در عاقبت امرشان نتيجه‌اي داد.) چگونه اين دنيا با آنهمه زيبائي‌ها و امتيازات مطلوبش چهره‌اي زشت و ناسازگار به انسان نشان ميدهد. معناي جملات مورد تفسير آن نيست كه دنيا زشت است و وحشتناك و ناسازگار، زيرا اگر چنين بود، بطور طبيعي مردم از آن رويگردان ميشدند و شايد هم بساط پهناور زندگي از روي زمين برچيده ميشد، بلكه همانگونه كه مي‌بينيم دنيا براي خود خواستني‌هاي فراواني دارد و زندگي در اين دنيا اگر از نظر اقتصادي و امنيت و فرهنگ مختل نباشد، مطلوبي است جدي. ولي قضيه انسان و ارتباطش با اين دنيا به اين سادگيها نيست، بلكه با توجه به عظمت فوق طبيعي ابعاد و استعدادهائي كه انسانها در مغز و روان و روح دارند، اشباع نمودن و به فعليت رساندن آنها به وسيله‌ي زيبائيها و خواستني‌ها و امتيازات دنيوي، پست كردن و محدود ساختن آن عظمت است كه در انسانها وجود دارد. براي توضيح اين مطلب حتما اين اصل را بايد در نظر بگيريم كه (اينكه جهان چنين مي‌نمايد براي اينست كه انسان چنين است) اين ساختمان مغزي و سازمان رواني و هويت روحي آدمي است كه زيبائي‌ها و امتيازات مطلوب دنيا را براي وي مطرح مينمايد، و به قول مولوي: لطف شير و انگبين عكس دل است          هر خوشي را آن خوش از دل حاصل است چنانچه طعم و خواص معين شير و عسل در وجود آدمي به جهت خصوصيت ذائقه و دستگاه گوارش و ديگر اجزاء و روابط جسماني او است، همچنين جلوه‌هاي خاص زيبائيها و امتيازات مطلوب دنيا و همچنين زشتي‌ها و امور نامطلوب دنيا، معلول چگونگي حيات و مغز و روان و روح انساني است، به طوريكه با كمترين دگرگوني در آنها، همه آن جلوه‌ها و امتيازات و زشتي‌ها و نامطلوبها تغيير مي‌پذيرد. دقت فرماييد: آوازه‌ي جمالت از جان خود شنيديم          چون آب و باد و آتش در عشق تو دويديم اندر جمال يوسف گر دستها بريدند          دستي بجان ما بر بنگر چه‌ها بريديم (مولوي) و نيز توجه فرمائيد كه- چه عروسي است در جهان كه جهان ز عكس رويش چو دو دست نو عروسان تر و پرنگار بادا (مولوي) و اين معني كه (چون انسان چنين است، جهان چنين ميماند) واقعيت زيبايي‌ها و امتيازات دنيا را انكار نميكند و آنرا منتفي نمي‌سازد، چنانكه واقعيت هستي و قوانين جاريه در آن را نه تنها منكر نميشود و منتفي نمي‌سازد، بلكه آنرا با كمال واقع‌گرائي تثبيت مينمايد. بلكه آنچه را كه اين اصل مطرح مي‌كند، اينست كه همه‌ي زيبائي‌ها و امتيازات مطلوب و زشتي‌ها و امور نامطلوب دنيا تعين و چگونگي خاص خود را از حواس و استعدادها و تاثير و تاثرهاي انساني درمي‌يابد و همانگونه كه پيش از اين متذكر شديم كوچكترين تغيير در اين نيروها و استعدادها، موجب دگرگوني تعين و چگونگي خاص امور دنيا در ارتباط با انسان ميگردد. و به همين جهت است كه مولوي پس از بيتي كه در گذشته گفتيم، ميگويد: لطف شير و انگبين عكس دل است          هر خوشي را آن خوش از دل حاصل است يعني اين وضع دستگاه دروني آدمي است كه خاصيتي معين از شير و عسل را درمي‌يابد. مي‌گويد: پس بود دل جوهر و عالم عرض سايه‌ي دل كي بود دل را غرض و مسلم است كه غرض و هدف باعظمت تر از موقعيت آن موجود است كه حقيقتي را براي خود غرض و هدف تلقي نموده است. و چون دنيا با آنهمه زيبائي و امتيازاتش در برابر انسان محقر و حالت سايه‌اي دارد لذا نمي‌تواند هدف انسان كه خيلي باعظمت تر از آنها است قرار بگيرد. با نظر به اين اصل كه توضيح داديم، معناي جملات مورد تفسير اينست كه هر كس كه به اين دنيا با حالت عشق و محبت بنگرد و آن را هدف اعلا براي زندگي خود تلقي نمايد، قطعي است كه انسان با آنهمه عظمتها كه دارد وقتي كه خود را در برابر دنيا ببازد، و آگاهيش به كلي نابود نشده باشد، دنيا پست ترين و زشت ترين چهره را به او نشان خواهد داد، درست مانند اينكه گرانبهاترين گوهر دنيا را با هزاران تلاش و كوشش بدست بياوريد و سپس آن را در برابر يك ليوان از دست بدهيد! اگرچه ليوان آب ذاتا، چيز بدي نيست، ولي در آن هنگام كه يك انسان مست هوي و هوس آنرا با گرانبهاترين گوهر دنيا مورد معامله قرار بدهد، وقتي كه از مستي به خود آمد آن ليوان براي او فوق‌العاده پست و زشت خواهد بود. *** «افهذه توثرون ام اليها تطمئون، ام عليها تحرصون؟! فبئست الدار لمن يتهمها و لم يكن فيها علي وجل منها». (آيا اين دنيا را مقدم ميداريد (بر كمال و رشد معنوي) يا به اين دنيا اطمينان مي‌نماييد، آيا به اين دنيا حرص مي‌ورزيد، اين دنيا سراي بديست براي كسيكه آنرا متهم نسازد و از آن برحذر نباشد.) حال كه چنين است بدنيا تكيه نكنيد و آنرا متهم بسازيد و همواره از حوادث كوبنده آن برحذر باشيد و حسن ظنك بالايام معجزه و ظن شرا، و كن منها علي وجل (خوشبيني و خوش‌گماني تو درباره‌ي روزگار از ناتواني تست، و (همواره درباره‌ي روزگار) بدبين و بدگمان باش و بر مبناي حذر و احتياط حركت كن.) اگر شخصيت آدمي توانائي حقيقي خود را بدست بياورد و از واقعيات و جريانات روزگار اطلاع لازم را داشته باشد و همه آنها را در ارتباط با شخصيت خويش ارزيابي نمايد، نه تنها آنرا به هدفهاي والاي شخصيت مقدم نمي‌دارد و نه تنها حرص و طمع به دنيا را ترك مي‌كند بلكه همواره با حالت احتياط و حذر از روزگار زندگي مي‌كند. آيا چنين نيست كه بيش از نصف حوادث كوبنده‌ي دنيا براي انسان بدون محاسبه‌اي كه در باره‌ي آنها داشته باشد فرود مي‌آيد؟ بلكه بعضي از متفكران را با توجه به ابعاد متنوع زندگي فردي و اجتماعي بشري، عقيده بر آن است كه اصلا هيچ يك از حوادث عمر آدمي و شوون زندگي دسته‌جمعي در آينده از همه جهات قابل پيش‌بيني نيست، زيرا: هزار نقش برآرد زمانه و نبود           يكي چنانكه در آيينه تصور ما است گاهي غرور به وضع موجود كه مخصوصا در موقعي كه آدمي مست قدرت است، محاسبه و احتياط برحذر بودن را چنان از دست او ميگيرد كه طفلك شصت و هفتاد ساله! را وادار به هذيان گوئي ميكند. در كتاب الاسلام يتحدي ص 128 از آدولف هيتلر چنين نقل كرده است كه او در يكي از سخنراني‌هايش گفته است: (من راهي را كه در پيش گرفته‌ام مي‌روم و مطمئنم كه غلبه و پيروزي از پيش براي من مقدر شده است) و اين هم يك اصل مسلم است كه همواره حوادث محاسبه نشده آن گروه از مردم را پايمال مي‌كند كه در زندگاني سر از بالش غفلت برنمي‌دارد. البته نمي‌خواهيم بگوئيم: كساني كه با آگاهي زندگي مي‌كنند حوادث كوبنده سراغشان را نميگيرد، زيرا به قول صائب تبريزي: يا ز سيلاب حوادث رو نبايد تافتن           يا نبايد خانه در صحراي امكان ساختن بلكه مي‌خواهيم بگوئيم: حوادث محاسبه نشده فقط مردم فرورفته در غفلت و مستي را پايمال مي‌كنند و حيات آنانرا را مختل مي‌سازند، و اما مردم آگاه و بيدار وضعي غير از وضع آنگونه مردم دارند. و مي‌توان حوادث محاسبه نشده و كوبنده را در رابطه با اينگونه مردم به گروههائي مختلف تقسيم نمود، از آن جمله: 1- به جهت دارا بودن علم و قدرت شخصيت و عظمت روحي، تا حدود زيادي از شكنندگي و تاثير ضربه‌ها جلوگيري مي‌نمايند. 2- در صورت ناتواني از مبارزه و پيروزي بر آن حوادث، بدان جهت كه تا حدودي از آنها اطلاع دارند، در آن شگفتي كه موجب اضطراب و تشويش رواني و مغزي باشد فرونمي‌رود، زيرا بنابر قانون: عند العلم بالاسباب يرتفع الاعجاب. (در موقع حصول علم به علل و عوامل، تعجب مرتفع مي‌گردد.) 3- هر حادثه‌اي براي انسان آگاه و بيدار پيامي از واقعيات مي‌آورد كه در تفسير و توجيه رويدادهاي آينده و تنظيم رابطه آنها با خويشتن، درسي آموزنده با خود دارد.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحه 155 امام (ع) پس از آن كه از بدگويى دنيا و بر شمردن زشتيهاى آن، و بر حذر داشتن مردم از دلبستگى به آن، فراغت يافته، با سرزنش از شنوندگان خود پرسيده است، چگونه اين دنيا را با همه اين زشتيها و بديها برگزيده، و به آن اطمينان كرده ايد و بر آن حرص مى ورزيد. سپس دوباره بطور فشرده، به نكوهش آن پرداخته و فرموده است: دنيا براى كسى كه به آن بد گمان نيست بد خانه اى است، يعنى: دنيا براى شخصى كه با آن عقد دوستى و همدمى بندد و آن را هدف و مقصود اصلى خود قرار دهد، و به آن اعتماد كند، دوستى زشت و خانه اى بد است، زيرا مايه هلاكت او در آخرت خواهد بود، امّا براى كسى كه نسبت به آن بد گمان است، و خود را از فريب و نيرنگ آن در امان نمى بيند و پيوسته از آن در بيم و هراس، و براى آخرت خود كار مى كند، خانه اى خوب و دلپسند مى باشد زيرا وسيله سعادت او در آخرت است.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 15 أ لستم في مساكن من كان قبلكم أطول أعمارا، و أبقى آثارا، و أبعد آمالا، و أعدّ عديدا، و أكثف جنودا، تعبّدوا للدّنيا أيّ تعبّد، و آثروها أيّ إيثار، ثمّ ظعنوا عنها بغير زاد مبلّغ، و لا ظهر قاطع، فهل بلغكم أنّ الدّنيا سخت لهم نفسا بفدية، أو أعانتهم بمعونة، أو أحسنت لهم صحبة، بل أرهقتهم بالفوادح، و أوهنتهم بالقوارع، و ضعضعتهم بالنّوائب، و عفرتهم للمآخر، و وطئتهم بالمناسم، و أعانت عليهم ريب المنون، فقد رأيتم تنكّرها لمن دان لها و آثرها و أخلد إليها حتّى ظعنوا عنها لفراق الأبد، هل زوّدتهم إلّا السّغب، أو أحلّتهم إلّا الضّنك، أو نوّرت لهم إلّا الظّلمة، أو أعقبتهم إلّا النّدامة، أ فهذه تؤثرون؟ أم إليها تطمئنّون؟ أم عليها تحرصون؟ فبئست الدّار لمن لم يتّهمها و لم يكن فيها على وجل منها.اللغة:و (المناسم) جمع منسم بكسر السّين كمسجد و هو باطن الخفّ و قيل هو للبعير كالسنبك للفرس و (السغب) محرّكة الجوع في تعب.الاعراب:و استفهام تقريرىّ قوله: أ لستم في مساكن، استفهام تقريرىّ ، و قوله عليه السّلام: تعبّدوا للدّنيا الجملة استينافية بيانية و استفهام أىّ تعبّد، بنصب أىّ صفة محذوف الموصوف أى تعبّدوا للدّنيا تعبّدا أىّ تعبّد، و الظاهر أنّ أىّ هذه في الأصل هى أىّ الاستفهاميّة، لأنّ معنى مررت برجل أىّ رجل برجل عظيم أو كامل يسأل عن حاله لأنه لا يعرفه كلّ أحد حتّى يسأل عنه ثمّ نقلت عن الاستفهاميّة الى الصفة فاعتور عليها اعراب الموصوف  استفهام انكارى و الاستفهام في قوله فهل بلغكم، على سبيل الانكار و الابطال ، و استفهام تقريرى في قوله: هل ذوّدتهم إلّا السّغب للتقرير و استفهام توبيخ- تقريعى في قوله: أ فهذه تؤثرون، على سبيل التوبيخ و التقريع.المعنى:و لما حذّر من الدّنيا بذكر معايبها أكدّ ذلك بالتنبيه على السّابقين فيها و قال (ألستم في مساكن من كان قبلكم) لكونهم (أطول أعمارا) فقد لبث نوح عليه السّلام في قومه ألف سنة الّا خمسين عاما، و مثله كثير (و أبقى آثارا) كما يشهد به الهرمان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 23 و الايوان و سدّ يأجوج و منارة الاسكندريّة و نحوها (و أبعد آمالا) لأنّ الأعمار إذا كانت أطول كانت الآمال أبعد لترتّب طول الأمل على طول العمر غالبا (و أعدّ عديدا) أى عدّد كثيرا من الجيوش (و أكثف جنودا) كفرعون و بخت نصر و غيرهما. (تعبّدوا للدّنيا أىّ تعبّد) أى قصّروا هممهم في الدّنيا و أظهروا العبوديّة و التذلل لها و أخذوها معبودا لهم و تعبّدوا الها كمال تعبّد (و آثروها أىّ إيثار) أى اختاروها على الآخرة تمام اختيار (ثمّ ظعنوا) و ارتحلوا استعاره (عنها بغير زاد مبلّغ) له إلى منزله (و لا ظهر) أى مركوب (قاطع) لطريقه و هما استعارتان للّطاعات و القربات المؤدية له إلى حظيرة القدس الموصلة إلى مجلس الانس  استفهام انكارى (فهل بلغكم أنّ الدّنيا سخت لهم نفسا بفدية) استفهام على سبيل الانكار كما أشرنا إليه سابقا، و المراد أنها جادت  «1» لهم حين ارتحالهم منها بطيب نفسها فداء ليكون عوضا عنهم حتّى لا يموتوا و لا يرتحلوا، أو أنها ما بذلت لهم نفسا بأن تكون في هذا النفس فداء لهم  (أو أعانتهم بمعونة أو أحسنت لهم صحبة) مع فرط محبّتهم لها و غاية رغبتهم اليها و شدّة انسهم بها (بل أرهقتهم بالفوادح) أى أغشتهم بالمثقلات (و أوهنتهم بالقوارع) أى أضعفتهم بالمحن و الدّواهى القارعات (و ضعضعتهم بالنوائب) و المصائب (و عفرتهم للمناخر) أى ألصقتهم على العفر و التراب لانوفهم (و وطئتهم بالمناسم) و الاخفاف و داستهم بالسّنابك و الاظلاف (و أعانت عليهم ريب المنون) أى كانت معينا لحوادث الدّهر عليهم (فقد رأيتم تنكّرها) و تغيّرها (لمن دان لها) و تقرّب بها (و آثرها) و اختارها على غيرها (و أخلد إليها) و اعتمد عليها (حتّى ظعنوا عنها لفراق الأبد) أى مفارقة دائمة لا عود بعدها (هل زوّدتهم إلّا السّغب) و الجوع (أو أحلّتهم إلّا الضنك) و الضّيق (أو نوّرت لهم إلّا الظّلمة) أى جعلت الظلمة نورا لهم كما جعلت الجوع لهم زادا______________________________ (1) الاول مبنى على جعل نفسا تميزا من قبيل طاب زيد نفسا، و الثاني على من جعله مفعول سخت لتضمّنه معنى بذلت و الأول أظهر منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 24 (أو أعقبتهم إلّا الندامة) و الحسرة (أ فهذه) الغدّارة الغرّارة (تؤثرون أم اليها تطمئنّون أم عليها تحرصون) مع ما رأيتم من مكائدها و جرّبتم من خياناتها (فبئست الدار لمن لم يتّهمها) في نفسه (و لم يكن فيها على و جل منها) على عرضه فكانت موجبة لهلاكه و عطبه و أمّا المتّهم لها بالخديعة و الغرور و الخائف منها و الحذر فنعمت الدّار في حقّه لكونه منها على و جل دائم و خوف لازم، فيأخذ حذره بعد عدّته و يقدم الزاد ليوم المعاد و يتزوّد لحال رحيله و وجه سبيله.الترجمة:آيا نيستيد شما در مسكنهاى كسانى كه بودند پيش از شما در حالتى كه درازتر بودند از حيثيّت عمرها، و باقى تر بودند از حيثيّت اثرها، و دورتر بودند از حيثيّت آرزوها، و آماده تر بودند از حيثيّت شمار، و انبوه تر بودند از حيثيّت لشكر پرستيدند از براى دنيا پرستيدنى و برگزيدند آنرا چه برگزيدنى، پس از آن كوچ كردند از آن بدون توشه كه بمنزل برساند، و بدون مركبى كه قطع مراحل نمايد.پس آيا رسيد بشما كه دنيا سخاوت ورزيد از براى آنها از روى طيب نفس بفديه دادن، و رها نمودن ايشان، يا آنكه يارى كرد ايشان را بمعاونتى، يا اين كه خوب نمود از براى ايشان صحبتى و معلوم است كه هيچكدام از اينها ننمود بلكه پوشانيد بايشان و بار نمود ايشان را كارهاى سنگين، و ضعيف نمود بمحنتهاى كوبنده و مضطرب كرد ايشان را بحوادث، و بخاك ماليد ايشان را بسوراخهاى دماغها، و لگدكوب كرد ايشان را بدستها و پايها، و اعانت نمود بضرر ايشان حادثات دوران را.پس بتحقيق ديديد شما تغير دنيا را مر آن كسى را كه تقرّب جست بآن و برگزيد او را و چسبيد بآن تا اين كه كوچ كردند از آن بفراق دائمى آيا توشه داد ايشان را بغير از گرسنگى، يا فرود آورد ايشان را غير از تنگى، يا روشن كرد از براى ايشان غير از تاريكى، يا آنكه از پى در آورد ايشان را غير از پريشانى، آيا پس اين دنياى بى اعتبار اختيار مى كنيد؟ يا بسوى آن مطمئن مى باشيد؟ يا بر او حريص مى شويد؟ پس بد سرائى است آن از براى كسى كه متّهم ندارد او را و نباشد در او بر ترس و هراس از آن.  
بخش ۵ : عالم مردگان [منبع]

فَاعْلَمُوا وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ بِأَنَّكُمْ تَارِكُوهَا وَ ظَاعِنُونَ عَنْهَا، وَ اتَّعِظُوا فِيهَا بِالَّذِينَ قَالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً، حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ فَلَا يُدْعَوْنَ رُكْبَاناً، وَ أُنْزِلُوا الْأَجْدَاثَ فَلَا يُدْعَوْنَ ضِيفَاناً، وَ جُعِلَ لَهُمْ مِنَ الصَّفِيحِ أَجْنَانٌ وَ مِنَ التُّرَابِ أَكْفَانٌ وَ مِنَ الرُّفَاتِ جِيرَانٌ، فَهُمْ جِيرَةٌ لَا يُجِيبُونَ دَاعِياً وَ لَا يَمْنَعُونَ ضَيْماً وَ لَا يُبَالُونَ مَنْدَبَةً، إِنْ جِيدُوا لَمْ يَفْرَحُوا وَ إِنْ قُحِطُوا لَمْ يَقْنَطُوا، جَمِيعٌ وَ هُمْ آحَادٌ وَ جِيرَةٌ وَ هُمْ أَبْعَادٌ، مُتَدَانُونَ لَا يَتَزَاوَرُونَ وَ قَرِيبُونَ لَا يَتَقَارَبُونَ، حُلَمَاءُ قَدْ ذَهَبَتْ أَضْغَانُهُمْ وَ جُهَلَاءُ قَدْ مَاتَتْ أَحْقَادُهُمْ، لَا يُخْشَى فَجْعُهُمْ وَ لَا يُرْجَى دَفْعُهُمْ، اسْتَبْدَلُوا بِظَهْرِ الْأَرْضِ بَطْناً وَ بِالسَّعَةِ ضِيقاً وَ بِالْأَهْلِ غُرْبَةً وَ بِالنُّورِ ظُلْمَةً، فَجَاءُوهَا كَمَا فَارَقُوهَا حُفَاةً عُرَاةً، قَدْ ظَعَنُوا عَنْهَا بِأَعْمَالِهِمْ إِلَى الْحَيَاةِ الدَّائِمَةِ وَ الدَّارِ الْبَاقِيَةِ، كَمَا قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى :
«كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا كُنَّا فاعِلِين‏».

لَا يُدْعَوْنَ رُكْبَانا : آنها را سواره نمى‏ خوانند، زيرا سوار كسى است كه داراى اختيار و صاحب تصرف در مركوب خود باشد. 
الَاجْدَاث : قبرها. 
الصَّفِيح : روى هر چيز عريضى را مى‏ گويند و در اينجا مقصود روى زمين است. 
الَاجْنَان : جمع «جَنن»، قبرها. 
الرُّفَات : استخوانهاى شكسته و خرد شده. 
جِيدُوا : بر آنها باران باريد. 
لَا يُخْشَى فَجْعُهُمْ : از زيان آنها ترسى نيست.  
أجداث : قبرها، جدث : قبر 
صَفيح : رويه هر چيز عريض و روى زمين 
أجنان : جمع جنن : پوشش و قبر 
رُفات : استخوانهاى پوسيده و خرد شده 
مَندَبَة : مجلس مصيبت و عزا 
جِيدوا : باران ببينند، بايشان باران ببارد 
حُفاة : پا برهنه‏ ها
عُراة : عريانها، جمع عارى  
پس بدانيد -و مى دانيد- كه آن را ترك مى كنيد و از آن رخت بر مى بنديد و پند گيريد از آنها كه گفتند: «چه كسى از ما نيرومندتر است» سپس آنان را به گورهايشان سپردند بى آن كه سواره كارانشان خوانند، و در قبرها فرود آوردند بى آن كه همسايگانشان نامند، از سطح زمين، قبرها، و از خاك كفن ها، و از استخوان هاى پوسيده همسايگانى پديد آمدند كه هيچ خواننده اى را پاسخ نمى دهند و هيچ ستمى را باز نمى دارند و نه به نوحه گرى توجّهى دارند. 
نه از باران خوشحال و نه از قحط سالى نوميد مى گردند. گرد هم قرار دارند و تنهايند، همسايه يكديگرند امّا از هم دورند، فاصله اى با هم ندارند ولى هيچ گاه به ديدار يكديگر نمى روند. نزديكان از هم دورند بردبارانى هستند كه كينه ها از دل آنان رفته، بى خبرانى كه حسد در دلشان فرو مرده است. نه از زيان آنها ترسى، و نه به دفاع آنها اميدى وجود دارد. 
درون زمين را به جاى سطح آن براى ماندن انتخاب كردند و خانه هاى تنگ و تاريك را به جاى خانه هاى وسيع برگزيدند. به جاى زندگى با خويشاوندان، غربت را، و به جاى نور، ظلمت را برگزيدند، به زمين باز گشتند چونان كه در آغاز آن را پا برهنه و عريان ترك گفتند، و با اعمال خود به سوى زندگى جاويدان و خانه هميشگى كوچ كردند، آنسان كه خداى سبحان فرمود: «چنانكه آفرينش را آغاز كرديم، آن را باز مى گردانيم، وعده اى بر ماست و همانا اين كار را انجام خواهيم داد». 
(20) پس بدانيد با اينكه خودتان هم مى دانيد (بالأخره) دنيا را ترك گفته از آن كوچ خواهيد نمود، و پند بگيريد در آن از كسانى كه مى گفتند: كيست كه در قوّت و توانائى از ما برتر باشد (همه مردند، و) بر مركب چوبين سوار نموده بسوى گورشان بردند، پس آنان را سوار نمى خوانند (زيرا راكب كسى است كه اختيار مركوب را در دست داشته باشد) و در گورهاشان نهادند و آنها را ميهمان نمى خوانند (زيرا ميهمان كسيرا گويند كه بپاى خود بجائى برود از او پذيرايى نمايند) 
(21) و براى ايشان از كف زمين قبرها و از خاك كفنها و از استخوانهاى پوسيده و شكسته همسايه ها تعيين گرديد،
(22) آنان همسايگانى هستند كه هر كه آنها را بخواند جواب نمى دهند، و ظلم و ستمى را (از خود) جلوگيرى نمى نمايند، و از نوحه سرائى ملتفت نيستند، 
(23) اگر باران بر ايشان باريد شاد نشدند، و اگر تنگدستى بآنها رو آورد نوميد نگشتند (از غمّ و اندوه و سختى جهان آسوده و به خويشتن مبتلى و گرفتارند) گرد همند و تنها هستند، و همسايه اند و از هم دورند (چون از حال هم خبر ندارند)
(24) با هم نزديكند و به ديدار يكديگر نمى روند، و خويشانند و اظهار خويشى نمى نمايند، بردبار مى باشند كه كينه در دل ندارند، و نادانند (چيزى درك نكرده نمى فهمند) و كينه هاشان از بين رفته، 
(25) از درد و اندوه آنها كسى باك ندارد، و اميدى بكمك و همراهيشان نيست، روى زمين را به زير آن و فراخى (جهان) را به تنگى (قبر) و بودن با اهل و ياران خويش را به غربت و تنهائى، و روشنى را به تاريكى تبديل نمودند،
(26) و بدرون خاك آمدند (برگشتند) همانطورى كه برهنه و عريان از آن جدا شده (بوجود آمده) بودند، با اعمال و كردارشان از دنيا بسوى زندگانى هميشگى و سراى ابدى كوچ كردند (و در آنجا دو باره زنده ميشوند و ديگر نمى ميرند، خواه نيكوكار خواه بد كار) چنانكه خداوند سبحان (در قرآن كريم سوره 21 آیه 104) مى فرمايد: «كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ، وَعْداً عَلَيْنا، إِنَّا كُنَّا فاعِلِينَ» يعنى همچنانكه در آغاز خلق را ايجاد نموديم آنها را باز گردانيم، و اين وعده ما حتمىّ است كه انجام خواهيم داد.
بدانيد، هر چند خود مى دانيد، كه دنيا را خواهيد گذاشت و از آن كوچ خواهيد كرد. از آنان، كه بر خود مى باليدند و مى گفتند: چه كسى از ما زورمندتر است عبرت بگيريد. 
آنان را به گورهايشان بردند و نگذاشتند كه خود مركب خود را اختيار كنند. آنان را به گورهايشان بردند، بى آنكه سوارانشان خوانند. و به گورها سپردند، بى آنكه مهمانانشان شمارند. و در زمين برايشان قبرها تعبيه كردند و از خاك كفنها ساختند و از استخوانهاى پوسيده، همسايگان گرفتند.
همسايگانى كه به نداى همسايه خود پاسخ ندهند و ستمى را از آنان رفع ننمايند و به زارى نوحه گران التفاتى نكنند. اگر باران ببارد شادمان نمى شوند و اگر قحط آيد نوميد نمى گردند. مجتمع اند و تنهايند، همسايه اند و از هم دوراند، نزديكان اند و به ديدار يكديگر نروند، خويشاوندان يكديگرند و اظهار خويشاوندى نكنند. مردمى بردبارند، كينه هايشان از ميان رفته است و بى خبران اند و خصومتهايشان مرده است. 
ديگر نه از آزارشان بيمى است و نه در ياريشان اميدى. به جاى زيستن بر روى زمين، در دل زمين جاى گرفته اند و به جاى فراخى، تنگى را برگزيده اند و به جاى زندگى در ميان خاندان به غربت گرفتار آمده اند. در عوض نور از تاريكى نصيب برده اند. برهنه پاى و برهنه تن، درون خاك جاى گرفته اند، آنسان كه از خاك بر آمده بودند. بار اعمال بر دوش از آنجا به زندگى جاويد و سراى باقى سفر كردند: «چنانكه نخستين بار بيافريديم، باز گردانيم. اين وعده اى است كه بر آوردنش بر عهده ماست». 
بدانيد ـ وبه يقين مى دانيد ـ که سرانجام، همه شما دنيا را ترک مى گوييد و از آن کوچ مى کنيد، از کسانى که (پيش از شما در دنيا بودند و) مى گفتند: «چه کسى از ما نيرومندتر است»، پند گيريد (آرى) آنها را به سوى قبرشان بردند، در حالى که اختيارى از خود نداشتند، و در درون قبرهايشان جاى دادند، در حالى که مهمان نبودند در دل سنگهاى گسترده، خانه هاى قبر براى آنان ساخته شد، و از خاک کفنهايى، و از استخوانهاى پوسيده همسايگانى داشتند، همسايگانى که هيچ ندايى را پاسخ نمى گويند و در برابر هجوم ستمگران کمکى به همسايه خود نمى کنند و به گريه ها اعتنايى ندارند، نه از بارش باران خوشحال مى شوند، نه از قحطى مأيوس و ناراحت، همه گِرد هم هستند ولى تنهايند همسايگان نزديکند ولى از هم دورند، در کنار همند ولى هيچ گاه به ديدار هم نمى روند نزديکند امّا با هم تماس نمى گيرند.
عاقلانى هستند که دشمنى ها از دل آنها رخت بربسته، و جاهلانى که آتش کينه در دل آنها فرو مرده، نه از زيان آنها ترسى است و نه به دفاع آنها اميدى، برون زمين را به درون آن تبديل کرده اند، و خانه تنگ و تاريک را به جاى خانه هاى وسيع، غربت را به جاى ديدار اهل و عيال و ظلمت را به جاى نور، پذيرفته اند (آرى در قيامت) آنها به سوى زمين باز مى گردند، همان گونه که در آغاز از زمين (وخاک) جدا شدند. اين در حالى است که همگى پا برهنه و عريانند آنها از روى زمين با اعمال خويش به سوى حيات ابدى و سراى جاودانى کوچ کرده اند، آن گونه که خداوند فرموده: «همان طور که آفرينش را آغاز کرديم، آن را باز مى گردانيم، اين وعده اى است قطعى که آن را انجام مى دهيم».
پس بدانيد -و شما مى دانيد- كه آن را خواهيد واگذاشت، و از آن رخت خواهيد برداشت، و پند گيريد در آن از آنان كه گفتند: «از ما نيرومندتر كيست» -بر دوشها- به گورهاشان بردند، بى آنكه سوارشان خوانند، و در قبرهاشان فرود آوردند و مهمانشان ندانند. از پهنه زمين، براى آنان گورها ساختند، و از خاك كفنها پرداختند، و از استخوان پوسيده ها همسايگان. همسايگانى بى زبان. نه خواننده را پاسخ دهند، نه ستمى را بازدارند، و نه به نوحه گرى توجّهى دارند. 
اگر باران بر آنان ببارد شادمان نگردند، و اگر خشكسالى بود، نوميد نباشند. فراهمند و يكان يكان، همسايه هايند و دوران. به هم نزديكند، و هم را نمى بينند. كنار همند و از هم كناره مى گيرند. بردبارانى كينه هاشان رفته، بى خبرانى، حسدهاشان مرده، نه از ايشان بيم آزارى و نه از آنان اميد يارى. روى زمين را هشتند و در دل آن نهفتند. فراخى را نهادند و در تنگناى خفتند. به جاى زندگى با كسان، غربت را گزيدند، و به جاى روشنايى در تاريكى خزيدند. 
چنانكه در آن آمدند، آن را ترك گفتند، نه پاى افزار در پا، و نه بر تن قبا. با كردار خود از آن رخت بستند و به زندگانى هميشگى و خانه جاودانى پيوستند، چنانكه خداى سبحان گويد: «چنانكه اوّل آفرينش را آغاز كرديم، آن را باز مى گردانيم، وعده اى است بر ما، و همانا ما اين كار را كننده ايم». 
بدانيد -و خوب مى دانيد- كه عاقبت دنيا را ترك مى كنيد و از آن كوچ مى نماييد، بايد در دنيا از آنان كه مى گفتند: «چه كسى از ما نيرومندتر است» پند بگيريد، كه آنان به قبرها برده شدند در حالى كه در سوار شدن از خود اراده نداشتند، و در شكاف زمين فرودشان آوردند بدون اينكه به عنوان مهمان دعوت شده باشند، و براى آنان در دل سنگلاخ قبرها، و از خاك كفن ها، و از استخوانهاى پوسيده همسايگان ساختند. 
همسايگانى هستند كه هيچ خواننده اى را جواب نمى دهند، و ستمى را نسبت به همسايه مانع نمى شوند، و به گريه و ناله اعتنا نمى كنند، اگر بارانى به قبرشان ببارد شاد نگردند، 
و اگر خشكسالى شود نا اميد نشوند، جمعند ولى تنهايند، همسايه اند ولى از هم دورند، نزديكند ولى به زيارت هم نمى روند، خويشند ولى اظهار خويشى نمى كنند، بردبارانى هستند كه دشمنى در دل ندارند، و جاهلانى كه كينه هايشان برطرف شده، از زيان آنان ترسى در كار نيست، و به دفاع آنان اميدى نمى باشد، درون زمين را به جاى روى زمين انتخاب كردند، و خانه تنگ قبر را در عوض خانه وسيع، و غربت را به جاى بستگان، و تاريكى را به جاى روشنايى. 
برهنه و عريان به مانند روزى كه از دنيا مفارقت كردند به صحنه محشر باز آمدند، از دنيا با اعمال خود به سوى حيات جاودانى و سراى هميشگى كوچ نمودند، چنانكه خداوند سبحان فرمود: «همچنان كه آنها را در آغاز آفريديم بازشان گردانيم، اين وعده حتمى ماست كه انجام مى دهيم».
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 5، ص: 56-46   سرى به وادى خاموشان بزنيد! امام (عليه السلام) در اين بخش از اين خطبه بيدارگر که آخرين بخش خطبه است بار ديگر ياران خود را مخاطب ساخته و آخرين اندرزها را درباره بى وفايى دنيا و سرنوشت انسانها در آن، بيان مى کند، مى فرمايد: «بدانيد! ـ و به يقين مى دانيد ـ که سرانجام همگى دنيا را ترک مى گوييد و از آن کوچ مى کنيد» (فَاعْلَمُوا ـ وَاَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ـ بِأَنَّکُمْ تارِکُوها وَظاعِنُونَ(1) عَنْها). آرى!« (کُلُّ نَفْس ذائِقَةُ الْمَوْتِ)، هر انسانى طعم مرگ را مى چشد»(2) وَ (کُلُّ مَنْ عَلَيْها فان وَيَبْقى وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَاَلاِْکْرامِ); «تمام آنها که روى زمين زندگى مى کنند سرانجام فانى مى شوند و جز ذات پاک خدا باقى نمى ماند»(3) و در هر چيز، انسان شک کند در مرگ، جاى شکّ و ترديد نيست: (وَاْعْبُدْ رَبَّکَ حَتّى يَأْتِيَکَ الْيَقِيْنُ)(4)». و در ادامه سخن مى افزايد: «از کسانى که (پيش از شما در دنيا بودند و) مى گفتند: «چه کسى از ما نيرومندتر است» پند گيريد، (آرى) آنها را به سوى قبرشان بردند در حالى که اختيارى از خود نداشتند و در درون قبرهايشان وارد ساختند در حالى که مهمان نبودند» (وَاتَّعِظُوا فِيها بِالَّذِيْنَ قالوُا: (مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوِّةً)(5)، حُمِلُوا إِلَى قُبُورِهِمْ فَلا يُدْعَوْنَ رُکْباناً(6)، وَأُنْزِلوُا الاَْجْداثَ(7) فَلا يُدْعَوْنَ ضَيْفاناً). اين سخن اشاره به آيه 15 سوره «فصّلت» است که مى فرمايد: «(فَاَمَّا عَادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِي الاَْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَقالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً); قوم عاد به ناحق در زمين تکبّر ورزيدند و گفتند: چه کسى از ما نيرومندتر است؟» (زيرا آنها داراى جثّه هاى قوى و پولادين و خانه و کاخها در دل کوهها بودند و همين آنها را سخت مغرور کرده بود ولى به هنگامى که فرمان عذاب صادر شد تندبادهاى سخت، جثّه هاى آنها را مانند پرِ کاه با خود برد و به هر سو پراکنده کرد). اين که مى فرمايد: «به آنها راکب نمى گويند»، به خاطر اين است که آنها را بى اختيار بر دوشها مى برند، و اين که مى فرمايد: «در قبر به آنها مهمان گفته نمى شود»، به خاطر آن است مهمان کسى است که با ميل و اراده خود به جايى که از او پذيرايى مى کنند وارد شود. شبيه همين معنا را امام در خطبه 188 فرموده: «حُمِلُوا إلى قُبوُرِهِمْ غَيْرَ راکِبِيْنَ وَاُنْزِلوُا فِيْها غَيْرَ نازِلِيْنَ». و در ادامه اين سخن مى فرمايد: «در دل سنگهاى گسترده خانه هاى قبر براى آنان ساخته شد و از خاک کفنهايى و از استخوانهاى پوسيده همسايگانى داشتند!» (وَجُعِلَ لَهُمْ مِنَ الصَّفِيْحِ(8) اَجْنانٌ(9)، وِمِنَ التُّرابِ اَکْفانٌ وَمِنَ الرُّفاتِ(10) جِيْرانٌ). اشاره به اين که، خانه قبر نه بنايى دارد نه سقف و ستونى و نه درها و پنجره ها، بلکه چيزى جز يک مشت سنگ و خاک گسترده نيست، وتعبير به کفن در مورد خاکها به خاطر آن است که همچون کفن بدن را مى پوشاند، به علاوه کفن موقّتى است و به زودى مى پوسد، آنچه به صورت کفن در دراز مدّت باقى مى ماند همان خاکهاست. جالب اين که: امام در ادامه بحث به شرح حال اين همسايگان يعنى استخوانهاى پوسيده مى پردازد و با تعبيرات بسيار ظريف و آموزنده اى آن را توضيح مى دهد. مى فرمايد: «آنها همسايگانى هستند که هيچ صدايى را پاسخ نمى گويند و در برابر هجوم ستمگران کمکى براى نجات همسايه خود نمى کنند; و به گريه ها اعتنا ندارند!» (فَهُمْ جِيْرَةٌ لا يُجِيْبُونَ داعِياً وَلا يَمْنَعُونَ ضَيْماً(11) وَلا يُبالُونَ مَنْدَبَةً(12)). اضافه بر اين چنان نسبت به همه چيز بى تفاوتند که «نه از بارش باران خوشحال مى شوند، نه از قحطى مأيوس و ناراحت، همه گرد هم اند ولى تنهايند; همسايگان نزديکند ولى از هم دورند، در کنار هم اند ولى هيچ گاه به ديدار هم نمى روند; نزديکند، اما با هم تماس نمى گيرند» (إنْ جِيْدُوا(13) لَمْ يَفْرَحُوا وَاِنْ قُحِطُوا لَمْ يَقْنَطُوا جَمِيْعٌ وَهُمْ آحادٌ، وَجِيْرَةٌ(14) وَهُمْ اَبْعادٌ، مُتَدانُونَ لا يَتَزاوَرُونَ، وَقَرِيْبُونَ لا يَتَقارَبوُنَ). به راستى وضع آنها عبرت انگيز است، همه چيز آنها با مردم دنيا متفاوت است; تا ديروز با هم بودند و به کمک هم بر مى خاستند و به استقبال سالهاى پر نعمت مى رفتند و از خشکسالى در وحشت بودند و از راه هاى دور و نزديک به ديدار هم مى شتافتند ولى امروز خبرى نيست. در کنار هم اند اما کمترين خبرى از يکديگر ندارند، قبرهاى آنها به هم چسبيده، اما گويى فاصله ها از مشرق تا به مغرب است. آنها که در عذاب برزخى هستند اگر شب و روز ناله و فرياد سر دهند، همسايه ديوار به ديوارشان، نه ناله آنها را مى شنود و نه در صورت شنيدن، کمکى از او برخاسته است. در همين زمينه اشعارى که امام سجاد (عليه السلام) به هنگام گريه زمزمه مى کردند، جلب توجه مى کند که در واقع شرحى براى کلام مولاست آن جا که مى فرمايد: وَاَضْحَوا رَمِيْماً فِي التُّرابِ وَاَقْفَرَتْ        مَجالِسُ مِنْهُمْ عُطِّلَتْ وَمَقاصِرُ وَحَلّوُا بِدار لا تَزاوُرَ بَيْنَهُمْ         وَأَنّى لِسُکّانِ الْقُبُورِ تَزاوُرٌ فَما اَنْ تَرى إلاّ جُثىً قَدْ تَوَوْا         بِها مُسَنَّمَةً تَسفى عَلَيْهِ اْلاَعاصِرُ «آنها در دل خاک به صورت استخوان هاى پوسيده اى درآمدند و مجالس و قصرهاى آنها خالى و بى صاحب ماند. و در خانه اى فرود آمدند که هيچ ديدارى در ميان ساکنان آنان نيست مگر صاحبان قبرها مى توانند از يکديگر ديدار کنند. آرى در آن جا چيزى جز بدن هاى بى جانى که در قبر جاى گرفته اند ديده نمى شود همان قبرهاى خاموش و برجسته اى که پيوسته بادها بر آن مى وزد»(15). در ادامه اين سخن در جمله هاى تکان دهنده ديگرى مى فرمايد: «آنها عاقلانى هستند که دشمنى ها از دل آنان رخت بربسته، وبى خبرانى هستند که آتش کينه در دل آنها فرو مرده، نه از زيان آنها ترسى است و نه به دفاع آنها اميدى، برون زمين را به درون آن تبديل کرده اند و خانه تنگ و تاريک را به جاى خانه هاى وسيع، غربت را به جاى ديدار اهل و عيال و ظلمت را به جاى نور پذيرفته اند» (حُلَماءُ قَدْ ذَهَبَتْ اَضْغانُهُمْ وَجُهَلاءُ قَدْ ماتَتْ اَحْقَادُهُمْ. لا يُخْشَى فَجْعُهُمْ وَلا يُرْجَى دَفْعُهُمْ إسْتَبْدَلُوا بِظَهْرِ الاَْرْضِ بَطْناً، وَبِالسَّعَةِ ضِيْقاً، وَبِالاْهْلِ غُرْبَةً وَبِالنُّورِ ظُلْمَةً). عجب اين که در يک جمله، آنها را به عنوان عاقلان توصيف مى کند و در جمله بعد به عنوان جاهلان، در واقع، جثّه هاى بى جانى هستند که نه عالمند و نه جاهل; بلکه وضع حال آنها در يکجا شباهت به عاقلان دارد، چرا که عداوتى در ميان آنها نيست و در جاى ديگر به جاهلان بى خبرى شباهت دارد که آتش حسد در آنها فرو مرده است; همه چيز آنها در يک لحظه دگرگون شده، از روى زمين به درون زمين خزيده اند; خانه وسيع و نورانى و پر از اهل و عيال را به گور تنگ و تاريک و ظلمانى، و خاموش و تنها مبدّل ساخته اند. و در پايان اين سخن مى فرمايد: «آنها (انسانها) به سوى زمين باز مى گردند همان گونه که در آغاز از زمين جدا شدند اين در حالى است که همگى پا برهنه و عريانند!» (فَجاءؤُوها کَما فَارَقُوها حُفاةً عُراةً)(16). اين سخن اشاره به همان چيزى است که قرآن مجيد بيان فرموده که: «(مِنْها خَلَقْناکُمْ وَفِيْها نُعِيْدُکُمْ وَمِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً اُخْرَى); ما شما را از زمين آفريديم و به زمين باز مى گردانيم و بار ديگر شما را از آن (در قيامت)  بيرون مى آوريم»(17). آرى! همان گونه که آدم هنگامى که از خاک آفريده شد همچنين فرزندان او به هنگام تولّد پا برهنه و عريانند به هنگام بازگشت به زمين نيز چنين خواهند بود و اگر کفنى با خود مى برند اين کفن، کفش و لباسى محسوب نمى شود به علاوه به زودى مى پوسد و از ميان مى رود و سرانجام انسان با تمام اموالى که گرد آورده و کاخها و باغها و مرکبها و زينتها و امکانات ديگر، وداع مى گويد و تهى دست و عريان و پا برهنه در گودال تنگ و تاريکى که نامش قبر است مى خزد. تنها چيزى که با خود مى برد اعمال اوست که گاه بزرگترين بلاى جان او مى شود همان گونه که امام (عليه السلام) مى فرمايد: «آنها از روى زمين با اعمال خويش به سوى حيات ابدى و سراى جاودانى کوچ کردند» آن گونه که خداوند متعال مى فرمايد: «همان طورى که آفرينش را آغاز کرديم آن را باز مى گردانيم، اين وعده اى است قطعى که به يقين آن را انجام مى دهيم!»(18) (قَدْ ظَعَنوُا عَنْها بِأَعْمالِهِمْ إلى الْحَياةِ الدَّائمَةِ والدَّارِ الْباقِيَةِ، کَمَا قالَ سُبْحانَهُ وَتَعَالَى: (کَما بَدَاْنا أَوَّلَ خَلْق نُّعِيْدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنَّا کُنَّا فاعِلِيْنَ). در حقيقت امام (عليه السلام) در پايان اين خطبه به دو نکته اشاره مى کند: يکى به مسأله بازگشت انسان به زمين همان گونه که از زمين آفريده شد، و ديگر به مسأله حيات نوين در قيامت، آن گونه که حيات نخستين به او عنايت فرمود، و براى اين که هيچ شک و ترديدى باقى نماند مى فرمايد: «آن کس که حيات نخستين داد و انسان را از خاک آفريد بار ديگر او را از خاک مبعوث مى کند و حيات جاويدان به او مى بخشد و او مى ماند و پاداش و کيفر اعمالش. * * * نکته ها: 1 ـ راههاى ستيز با دنياپرستى از آن جا که «حبّ دنيا» سرچشمه همه يا غالب گناهان است، و از آن جا که «دنياپرستى» و فريفته زرق و برق دنياى مادى شدن، انسان را از خدا و روز رستاخيز غافل مى کند و اين غفلت عامل مهمّ ديگرى براى فرو غلطيدن در بستر گناه است و از آن جا که مخصوصاً در عصر امام اميرمؤمنان على (عليه السلام) فراوانى و مال و ثروت به خاطر پيشرفت سريع اسلام و غنائم جنگى و غير آن، توجّه گروه عظيمى از مسلمين به دنيا زياد شده بود که يک نمونه آن فساد عظيم مالى عصر «عثمان» بود، امام (عليه السلام) در جاى جاى خطبه هاى «نهج البلاغه» داد سخن را در نکوهش دنياى غافل کننده و گناه آلود، مى دهد وبا بيانى صريح و گويا و تکان دهنده که بالاتر از آن تصوّر نمى شود، به نکوهش شديد دنيا مى پردازد، مخصوصاً در خطبه بالا که گويى آنچه را قرآن در مذّمت دنيا دارد امام (عليه السلام) همه را در اين خطبه گردآورى فرموده و معجونى ساخته که هر غافلى را بيدار و هر مستى را هشيار مى کند. امام (عليه السلام) براى بيان اين مقصود از طرق مختلفى، اين موضوع را دنبال فرمود: 1 ـ «نخست» از «بى وفايى وناپايدارى دنيا» سخن مى گويد که چگونه همه را به خود مشغول مى کند، ناگهان آنها را رها کرده و در کام بدبختى ها فرو مى برد. 2 ـ گاه از «دگرگونى سريع دنيا» سخن مى گويد که يک شَبِه قدرتها جا به جا مى شوند و پيروزيها به شکست، مى انجامد، سلامتى جاى خود را به بيمارى و غنا و ثروت، جاى خود را به فقر و بدبختى مى دهد. 3 ـ گاه از آميخته بودن همه اين مواهب به درد و رنجها، نوشها با نيشها و گلها در کنار خارها و گنجها در کنار افعى ها، خبر مى دهد، تا کسى دل بر آن نبندد و دورنماى دل انگيزش او را نفريبد. 4 ـ گاه دست ياران خود را گرفته و نمونه عينى اين بى وفايى و ناپايدارى وبى اعتبارى را بر جاى جاى تاريخ بشر را، به آنها نشان مى دهد و مى فرمايد: ببينيد دنيا بر سر کسانى که از شما قدرتمندتر و ثروتمندتر و داراى جمعيّتهائى فزونتر و لشکريانى انبوه تر بودند چه آورد، تا چه کند با تو دگر روزگار. 5 ـ گاه همچون نقّاشى چيره دست، قلم به دست گرفته و حالات هول انگيز انسان را در آستانه مرگ و جدايى از دوستان و بستگان، اموال و ثروتها و مقامات مورد علاقه اش، در يک تابلوى گويا، ترسيم مى کند و در برابر ديدگان آنها مى گذارد تا همه چيز را با چشم خود ببينند و عبرت بگيرند. 6 ـ گاه ترسيم گوياى ديگرى از قبرهاى تنگ و تاريک، که آخرين منزلگاه هستى دنيا، اين است، از تنهايى انسان، همسايگان خاموش، که هرگز به ديدار هم نمى آيند و از يکديگر خبر نمى گيرند و جدايى از زن و فرزند، برهنگى و درماندگى انسان، نشان مى دهد. و جالب اين که: در تمام اين مباحث در سايه آيات قرآن حرکت مى کند، گاه صريحاً به آيات اشاره مى فرمايد، و گاه تعبيراتى است برگرفته از آيات قرآن، و اين امر، نورانيّت و روحانيّت و جاذبه بيشترى به کلام امام (عليه السلام) مى دهد و تأثير آن را فزونتر مى سازد. اى کاش! دنياپرستانِ مغرور، و فريفته شدگان اين دارِ تزوير و غرور، حدّ اقل براى يک بار در عمرشان، اين خطبه بيدار کننده را مى خواندند و در جمله؟ جمله آن تأمّل و دقّت مى کردند و چه خوب است همه ما گهگاه، به سراغ اين خطبه و مانند آن در «نهج البلاغه» بياييم و از آن شناخت بيشترى درباره دنيا و روح تازه اى براى اطاعت فرمان حق و پرهيز از گناه پيدا کنيم. بسيارى از سخن پردازان و شعراى ما نيز در سايه اين آيات و روايات حرکت کرده و اشعار نغز و هشداردهنده اى سروده اند، از جمله شاعر توانا و بى نظير «حافظ شيرازى» در باره سرعت زوال نعمتها مى گويد: مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم        جرس، فرياد مى دارد که بربنديد محملها  ونيز درباره بى وفايى دنيا چنين مى سرايد: برو از خانه گردون به در، و نان مطلب         کاين سيه کاسه، در آخر بکشد مهمان را  هرکه را خوابگه آخر به دو مشتى خاک است         گو چه حاجت که به افلاکِ کشى ايوان را ونيز درباره آميخته بودن راحتى ها با درد و رنجها مى گويد : که شنيدى که در اين بزم دمى خوش بنشست؟         که نه در آخر صحبت، به ندامت برخاست؟ و سرانجام درباره دگرگونيهاى سريع و ناگهانى دنيا چنين مى سرايد: بيدار شواى ديده که ايمن نتوان بود         زين سيل دمادم که دراين منزل خواب است  سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم دست         از سرِآبى که جهان جمله سراب است  * * * 2 ـ پاسخ به يک سؤال هنگامى که کلام امام (عليه السلام) را در اين خطبه، پيرامون «اهل قبور» مى خوانيم که آنها همسايگانى هستند که از يکديگر با خبر نيستند و به سراغ هم نمى روند اين سؤال مطرح مى شود که در روايات متعدّدى آمده که «اهل قبور» گاه دور هم جمع مى شوند و از حال يکديگر آگاه مى گردند. و براى خود مجالسى دارند. از جمله در حديثى از امام صادق (عليه السلام) مى خوانيم که: وادى السلام در پشت کوفه است «کَأَنِّي بِهِمْ حِلَقٌ حِلَقٌ قُعُودٌ يَتَحَدَّثوُنَ، گويا آنها را مى بينم گروه گروه، حلقه زده نشسته اند و با هم سخن مى گويند»(19). اين روايات با آنچه در خطبه بالا آمده چگونه سازگار است؟ ولى توجّه به اين نکته که روايات مزبور درباره مؤمنان و صاحبان اعمال صالح است و آنچه در خطبه بالا آمده درباره دنياپرستان غافل و بى خبر مى باشد، پاسخ اين سؤال را روشن مى سازد. *** پی نوشت: 1. «ظاعنون» از مادّه «ظعن» (بر وزن دفن) به معناى کوچ کردن است.  2. عنکبوت، آيه 57. 3. رحمن، آيه 27 و 28. 4. حجر، آيه 99. 5. فصّلت، آيه 15. 6. «رکبانا» بعضى از شارحان «نهج البلاغه» گفته اند که عادت عرب بر اين بوده، کسانى را که سوار بر مرکب مى شدند، رکبان (سواران) مى ناميدند و هنگامى که پياده مى شدند «ضيفان» (مهمانان). ولى مردگانى را که به سوى قبرهايشان مى برند و سپس وارد قبر مى شوند، نه رکبانند و نه ضيفان. 7. «اجداث»، جمع «جدث» (بر وزن قفس) به معناى قبر است.  8. «صفيح» در اين جا به معناى «صفحه» زمين است. از مادّه «صفح» (بر وزن مدح) گرفته شده است. 9. «اجنان» جمع «جنن» (بر وزن کفن) به معنى قبر است و ريشه اصلى آن به معنى پوشانيدن است و چون قبر بدن آدمى را مى پوشاند به آن «جنن» گفته مى شود. 10. «رفات» به معنى هر چيز کهنه و پوسيده و متلاشى شده است و به استخوانهاى پوسيده و پراکنده «رفات» گفته مى شود.  11. «ضيم» مفهوم مصدرى و اسم مصدرى دارد و به معنى ظلم است. 12. «مندبه» از مادّه «ندبه» به معنى گريه است. 13. «جيدوا» از مادّه «جود» (بر وزن قوم) به معنى ريزش فراوان باران است. 14. «جيره» جمع «جار» به معنى همسايه است و غالباً به «جيران» جمع بسته مى شود.  15. «منهاج البراعه»، جلد 8، صفحه 25. در پاورقى «بحار الأنوار»، اين اشعار از «البداية والنهاية» «ابن کثير» شامى، به عنوان مناجاتى از امام سجاد (عليه السلام) نقل شده است. (بحار الأنوار، جلد 46، صفحه 84).  16. در تفسير اين قسمت از کلام امام (عليه السلام) شارحان نهج البلاغه احتمالات متعدد داده اند ولى آنچه ما در بالا آورديم از همه متناسب تر به نظر مى رسد. 17. طه، آيه 55.  18. انبياء، آيه 104.  19. بحار الأنوار، جلد 6، صفحه 268.  
شرح علامه جعفری«فاعلموا -و انتم تعلمون- بانكم تاركوها و ظاعنون عنها، و اتعظوا فيها بالذين قالوا: (من اشد مناقوه) حملوا الي قبورهم فلا يدعون ركبانا، و انزلوا الاجداث فلا يدعون ضيفانا، و جعل لهم من الصفيح اجنان، و من التراب اكفان و من الرفات جيران، فهم جيره لا يجيبون داعيا، و لا يمنعون ضيما، و لا يبالون مندبة». (پس بدانيد- و شما مي‌دانيد- كه اين دنيا را رها خواهيد كرد و از آن كوچ خواهيد نمود و پند بگيريد از (عاقبت زندگي) آنان كه گفتند: (كيست نيرومندتر از ما) آنان به گورهاي خود برده شدند بدون اينكه در حالت سواري دعوت شوند و به قبرها فروآمدند بدون اينكه مهمان خوانده شوند و براي آنان، از زمين قبرها و از خاك كفنها و از جسدهاي پوسيده، همسايگان ساخته شد، همسايگاني كه هيچ دعوت‌كننده‌اي را پاسخ نگويند و هيچ تجاوز و تعدي را از خود دور ننمايد و توجهي به ناله‌كننده‌اي ندارند.) دريغا كه مردم معمولي، سفر مرگ را بدون دعوت و به اجبار قوانين طبيعت ناآگاه تلقي مي‌كنند همانگونه كه مردم معمولي ورود به اولين جايگاه بذر آدمي و گشودن چشم به اين دنيا را مستند به اجبار قوانين طبيعت مي‌انگارند، همينطور خروج از دروازه زندگي و ورود به آستانه ابديت را نيز يك جريان ناآگاه كه معمولي از عوامل طبيعت است تلقي مي‌كند! البته چنان نيست كه همان مردم معمولي هم به هيچ صورتي به ياد مرگ نباشند و در همه‌ي احوال آن را يك جريان طبيعي بدانند كه هيچ معنائي ندارد، زيرا محال است مغز معتدل پديده‌اي باين اهميت و شگفت‌انگيزي (فروغ حيات و خاموشي مرگ كه بدنبال آن مي‌رسد) را كه خود موجب جهتگيريهاي بسيار اساسي در زندگي ميگردد، در همه احوال و شرائطي كه دارد بي‌معني تلقي كند. در مباحث مربوط به مرگ در شرح و تفسير خطبه‌هاي گذشته مشاهده كرديم كه درون انسانها، مخصوصا مغزهاي متفكر در برابر قيافه‌ي اسرارآميز مرگ، چه شورش و طوفان از خود نشان داده است. و مي‌توان به جرات گفت: اگر متفكران با احساس بشري در پنج مورد جذابترين سخنان را در نتيجه‌ي شورش و طوفان دروني خود گفته‌اند، قطعا يكي از آن پنج مورد جريان خيره‌كننده حيات و خاموشي بهت‌انگيز مرگ است. با اينحال اين منطق كه مرگ يعني دعوت حق را لبيك گفتن كه اعتراف به معني‌دار بودن سفر مرگ و اجابت دعوت مالك حيات و موت است، فقط مخصوص انسانهاي آگاه وبيدار است كه ميدانند: روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستي          گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي (ناصر خسرو قبادياني) اين آيه شريفه كه «كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون» (همه‌ي نفوس شربت مرگ را خواهند چشيد و سپس بسوي ما بازگشت خواهيد كرد.) رسمي‌ترين و حتمي‌ترين و قانوني‌ترين دعوتي است كه در عرصه‌ي هستي به عمل آمده است. *** «ان جيدوا لم يفرحوا و ان قحطوا لم يقنطوا» (اگر باراني (روي قبرشان و جسدشان) ببارد، شاد نگردند و اگر خشكسالي به آنان روي بياورد نوميدي ندارند.) آن درخاك آرميدگان هرگز از آنچه كه در عرصه‌ي طبيعت ميگذرد متاثر نمي‌گردند. نه زيبائي و طراوت و نسيم‌هاي بهاري آنان را خوش و خرم و شاداب مي‌نمايد و نه خزان برگريز كه زمين را افسرده ميسازد، آنان را در اندوه فرومي‌برد. روزگاري بود كه در انتظار سركشيدن سنبلها و رياحين و بارور شدن درختان ثانيه‌شماري مي‌كردند و براي سيراب شدن مزارعشان، چشمان خود را در آفاق فضا مي‌گرداندند، و با ديدن قطعه‌ي ابري در دورترين افق اگر چه در فضائي غير از فضائي غير از فضاي آنان حركت مي‌كرد شاد و خندان بودند كه ابري مي‌آيد و باراني مي‌آورد. اكنون اگر روي زمين از باران سيراب شود تاثيري در حال آنان ندارد، همانگونه كه اگر خشكسالي دمار از روزگار زمين و زمين‌نشينان درآورد كمترين تاثيري در حال آنان نخواهد داشت. خوش هواي سالمي دارد ديار نيستي ساكنانش جمله يكتا پيرهن خوابيده‌اند دانه‌هاي سفيد برف آرام آرام بر روي گورهاي همه آن خاك رفتگان مي‌نشيند و تدريجا آب ميشود، و آنان اطلاعي از آن ندارند، همانگونه كه از پوسيدن تدريجي گوشت و استخوان و رگ و پيه كالبد ماديشان خبري ندارند. *** «جميع و هم آحاد، و جبيره و هم ابعاد، متدانون لا يتزاورون، و قريبون لا يتقاربون، حلماء قد ذهبت اضغانهم و جهلاء قد ماتت احقادهم، لا يخشي فجعهم و لا يرجي دفعهم» (با همند ولي تنها، همسايگاني دور از هم، نزديك به هم‌اند ولي ديداري با هم نميكنند، پهلوي هم خوابيده‌اند، انسي با هم ندارند، بردباراني هستند كه كينه‌هايشان زائل و نادانهائي كه عداوتهايشان مرده است، ترسي از مصيبتشان نيست و اميدي به دفاعشان.) دريغا، چند وجب پائين آمدن لازم است كه بشر با داشتن همه تنوعها و تضادها با همديگر بدون سر و صدا جمع شوند. ايكاش، ايكاش، افراد بشر با بالا رفتن و اعتلاي شخصيت و تكامل روحي به مقام والاي وحدت و آرامش و انس و الفت با يكديگر مي‌رسيدند، نه با پائين آمدن و سرازير شدن به خاك تيره كه مخالفتشان با يكديگر منتفي ميگردد نه بدانجهت كه همديگر را درك كردند بلكه بدانجهت كه نيرو و وسيله و انگيزه‌اي براي اختلاف نمانده است. دشنام به يكديگر نمي‌دهند نه بدانجهت كه حيا و شرم مانع از آنست، بلكه چون حشرات زير زمين زبان و لب و حنجره‌اي براي آنان باقي نگذاشته است. شمشير بر وي هم نميكشند، نه از آنجهت كه ايمان به حيات انساني آورده‌اند، بلكه براي آنكه دست و بازوئي نمانده است. با عبارتي ديگر: زماني كه كنار گذاشتن تضادهاي مخرب و دور هم جمع شدن و گام به مقام والاي وحدت نهادن براي افراد بشر ضرورت داشت به بهانه من هستم، آرماني جز پس تو نيستي! نداشت، اكنون كه در زير خاك دعواي من هستم پس تو نيستي را نتيجه نميدهد، از آن من هستم‌ها جز چند استخوان آميخته به هم از اجساد پوسيده آنان چيزي نمانده است. *** «استبدلوا بظهر الارض بطنا و بالسعه ضيقا، و بالاهل غربه، و بالنور ظلمه، فجاووها كما فارقوها حفاه عراه، قد ظعنوا عنها باعمالهم الي الحياه الدائمه و الدار الباقيه كما قال سبحانه و تعالي: كما بدانا اول خلق نعيده وعدا علينا انا كنا فاعلين» (پشت زمين را به شكم زمين، و تنگي را به جاي وسعت، و غربت را به جاي انس با خويشان، و ظلمت را به جاي نور گرفتند، همانگونه كه از اين دنيا مفارقت كردند به اين دنيا آمده بودند، پابرهنگاني و عريانهائي. به همراه اعمال خود از اين دنيا به حيات ابدي و سراي پايدار كوچ كردند، چنانكه خداوند سبحانه و تعالي فرموده است: (همانگونه كه خلقت را آغاز كرديم آنرا برمي‌گردانيم، وعده‌ايست كه ما داده‌ايم و ما قطعا اين كار را خواهيم كرد.)  همانگونه از دنيا رفتند كه به دنيا آمده بودند، فقط با اين تفاوت كه وقت رفتن اعمالي را در اين دنياي فاني اندوختند و با خود به سراي ابديت بردند. آري، اين آدميزدگان اگر وقت رفتن كفشها را از پاي درنياورند، يا خود پاها آنهارا به دور خواهد انداخت و يا خود كفشها بدون اجازه گرفتن از پاهائي كه مدتي با كمال ناز و غمزه در توي آنها مي‌آراميد و به هر جا كه ميخواست آنها را مي‌كشيد، متلاشي ميشود و پاها را برهنه ميكند. بدينسان، لباسهائي را كه گاهي از عنوان وسيله‌اي براي حفظ بدن ترقي داده! براي نشان دادن شخصيت مي‌پوشيدند، يكايك از بدن آنان كنده مي‌شود و ساعت ورود آنان را باين دنيا كه برهنه و عور بوده است بياد مي‌آورد. در اين مورد لختي بينديشيد كه چگونه مردماني بعنوان هيئت اجتماع اين مسافر تنها را چند روزي احاطه كردند و هويت فردي و شخصيت اختصاصي وي را از دستش گرفتند و با افسانه‌هايي بنام علم كه ميگويد: اصالت با اجتماع است گرد (من) او را به روي افراد اجتماع پاشيدند و رنگ و بويي از اجتماع به موجوديت بي‌هويت او ماليدند و سپس فرياد زدند كه اينست معناي اصالت اجتماع كه امثال دوركايم ميگويند: افراط گري در تقديم اجتماع و اصالت آن، فرد را با هويت و شخصيتي كه خدا در عرصه هستي باو عنايت فرموده بود، تا حد صفر پايين آوردند و با كمال اطمينان خاطر از ميلونها صفر، عددها درآوردند و نام آن را اجتماع نهادند! هر چه متفكران آزادانديش و خردمندان آگاه فرياد زدند كه اي مردم اجتماع، بياييد بخاطر دل بدست آوردن امثال دوركايم هم كه شده لحظاتي تشريف ببريد به بيمارستانها. و در آنجا از درد آن بيماران ولو مقدار كمي هم كه باشد بكاهيد، زيرا اين شما مردم اجتماع بوديد كه آنان را ساخته‌ايد!! يعني چون شما فرد فرد آن بيماران را ساخته‌ايد لطف بفرمائيد و نگذاريد آنان به پيروي از انديويد آليسم تنها راهي زير خاك تيره شوند و حداقل چند نفر از مردم اجتماع را مامور فرمائيد كه با آن فرد، زير خاك تشريف ببرند و در آنجا ساخته شده خود را تنها رها نكنند و در حال جمعي بيارامند!  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن ميثم)، ج 3، صفحة 155 - امام (ع) پس از آن به مردم دستور مى دهد، بر طبق يقين و آگاهى كه بر ترك و جدايى دنيا دارند، عمل كنند، زيرا آنچه باعث كار نكردن براى آخرت مى شود، اشتغال به دنيا و سرگرم شدن به آن است، ليكن كسى كه داناست به اين كه جدائى از دنيا حتمى است و مى داند چه عذابهاى دردناكى براى آنهايى كه كار آخرت را نكرده اند، آماده شده است توجّه به اين حقيقت او را از دنيا روگردان و به كار و كوشش در جهت تحصيل ثوابهاى اخروى وا مى دارد. سپس امام (ع) براى مزيد تنبّه آنها اوضاع گذشتگان را يادآورى مى فرمايد كه چگونه پس از رفتن از دنيا احوال آنها دگرگون گشته، و آنچه را مايه انس و الفت زندگان، و از عادات و لوازم استراحت آنان بوده از دست داده اند، زيرا از جمله عادات و رسوم آنها بوده كه اگر سوار مى شدند، آنها را راكبان (سوارگان) مى گفتند، و اگر در جايى فرود مى آمدند آنها را ضيفان (ميهمانان) مى ناميدند، و اگر همسايه كسى مى شدند دعوت او را اجابت و از وى دفع ستم مى كردند و اگر باران براى آنها مى آمد شادمان مى شدند، و اگر دچار خشكسالى مى شدند نوميد مى گشتند، همچنين اگر نزديك و خويشاوند بودند به ديدار يكديگر مى شتافتند، و در برابر كينه توزيها بردبارى مى كردند، و در مقابل حسد ورزيها ناآگاهى نشان مى دادند، هم مى ترسيدند و هم اميدوار بودند، امّا سرانجام همه اين صفات از آنها گرفته شده و به آنچه ضدّ اين صفات است شناخته شده اند.  - «فجاءوها كما فارقوها»،  يعنى: روزى كه به دنيا آمدند و در آن زندگى را شروع كردند، با روزى كه از آن بيرون رفتند، و از آن جدا شدند با يكديگر شباهت دارد، از جمله وجوه شباهت اين آغاز و انجام، لختى و پا برهنگى انسان در اين دو موقع است، و اين خود كنايه بر نفرت و انزجار از دنياست. و امام (ع) در تأييد اين گفتار، به آيه كريمه (كما بدأنا...) كه در خطبه ذكر شده استشهاد فرموده است. جمله «قد ظعنوا عنها» از نظر نحوى حال و محلّا منصوب است، همچنان كه حفاة و عراة بنا بر اين كه حالند منصوب مى باشند و عامل در آنها جمله «فارقوها» ست، و حفاة و عراة كه حالند بعد از جمله فجاءوها در تقديرند، امام وبرىّ رحمة اللّه عليه گفته است: فراق انسان ها از دنيا هنگامى است كه از آن آفريده شدند، و آمدن آنها به دنيا زمانى است كه به خاك سپرده شدند، زيرا خداوند متعال فرموده است: «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ...». به نظر مى آيد آنچه ايشان را به اين تأويل برانگيخته اين است كه اگر مراد از آمدن به دنيا تولّد در اين جهان باشد، در اين صورت آمدن مشبّه، و جدا شدن مشبّه به خواهد بود و اين خلاف فرض است، زيرا مقصود، تشبيه زمان رفتن انسان، به زمان تولّد اوست، كه در اين صورت رفتن او از دنيا مشبّه و آمدنش به اين جهان مشبّه به است، ليكن بايد دانست كه اگر ميان دو چيز، واقعا مشابهت وجود داشته باشد، مى توانيم يكى از آن دو را اصل، و ديگرى را فرع، و يا ميان آن دو مساوات، برقرار كنيم بى آن كه اصل و فرعى در نظر بگيريم، بنا بر اين تشبيهى كه در جمله فجاءوها كما فارقوها مى باشد، اگر بر وجه دوّم كه مساوات است حمل شود سزاوارتر است تا اين كه به چنين تأويل دور و دشوارى كه ذكر كرده است، بپردازيم، ضمنا توجّه شود كه حرف «من» در آيه شريفه «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ...» براى بيان جنس است، و آيه دلالت بر مفارقت و انفعال ندارد. و توفيق از خداست.   
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 16 فاعلموا و أنتم تعلمون بأنّكم تاركوها و ظاعنون عنها، و اتّعظوا فيها بالّذين قالوا من أشدّ منّا قوّة، حملوا إلى قبورهم، فلا يدعون ركبانا، و أنزلوا الأجداث فلا يدعون ضيفانا، و جعل لهم من الصّفيح أجنان، و من التّراب أكفان، و من الرّفات جيران، فهم جيرة لا يجيبون داعيا، و لا يمنعون ضيما، و لا يبالون مندبة، إن جيدوا لم يفرحوا، و إن قحطوا لم يقنطوا، جميع و هم آحاد، و جيرة و هم أبعاد، متدانون لا يتزاورون، و قريبون لا يتقاربون، حلماء قد ذهبت أضغانهم، و جهلاء قد ماتت أحقادهم، لا يخشى فجعهم، و لا يرجى دفعهم، استبدلوا بظهر الأرض بطنا، و بالسّعة ضيقا، و بالأهل غربة، و بالنّور ظلمة، فجاءوها كما فارقوها حفاة عراة، قد ظعنوا بأعمالهم إلى الحياة الدّائمة، و الدّار الباقية، كما قال سبحانه: يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِ  السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ . (23001- 22488)اللغة:و (الصفيح) وجه كلّ شيء عريض.الاعراب:و قوله: فاعلموا و أنتم تعلمون بأنّكم تاركوها، تعدية اعلموا بالباء لتضمينه معنى اليقين، أو أنّ الباء زايدة و جملة و أنتم تعلمون معترضة على حدّ قوله:ألا هل أتاها و الحوادث جمّة         بأنّ امرء القيس بن تملك يبقرا    فانّ جملة و الحوادث جمّة معترضة بين الفعل أعنى أتاها، و معموله الذى هو بأن اه. و الباء زايدة فيه أيضا و يحتمل جعل الجملة حالا من مفعول اعلموا فتكون في محلّ النصب، و على هذا فهى في المعنى قيد لعامل الحال و وصف له بخلاف ما لو كانت معترضة فانّ لها تعلّقا بما قبلها لكن ليست بهذه المرتبة أشار إلى ذلك صاحب الكشاف في تفسير قوله «ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 18 حيث قال: انّه حال أى عبدتم العجل و أنتم واضعون العبادة في غير موضعها، او اعتراض، أى و أنتم عادتكم الظلم هذا.و في بعض نسخ المتن: فاعلموا، بدل فاعلموا، و عليه فتكون قوله عليه السّلام بأنّكم معمولا لتعلمون، كما هو واضح.المعنى:(فاعلموا و أنتم تعلمون) و استيقنوا (بأنكم تاركوها و ظاعنون) أى مرتحلون (عنها و اتّعظوا فيها بالّذين) كانوا قبلكم و (قالوا من أشدّ منّا قوّة) و عدّة و انتقلوا عن دورهم و (حملوا إلى قبورهم فلا يدعون ركبانا و انزلوا الأجداث) بعد الادعاث  «1» مجاز (فلا يدعون ضيفانا) يعنى انهم انقطعت عنهم بعد ارتحالهم أسماء، الأحياء فلا يسمّون بالركبان و لا بالضيفان و كانت عادة العرب انهم إذا ركبوا يسمّون ركبانا، و إذا نزلوا يسمّون ضيفانا، و هؤلاء الأموات مع كون الجنائز حمولة لهم و كونهم محمولين عليها كالراكبين لا يطلق عليهم اسم الركب  «2»، و كذلك هم مع نزولهم بالأجداث و القبور لا يطلق عليهم اسم الضيف و ان كان تسمية الضيف إنما هى بذلك الاسم باعتبار نزوله، و هذا الاعتبار موجود فيهم مأخوذ من ضافه ضيفا إذا نزل عنده فافهم (و جعل لهم من الصّفيح أجنان) أى من وجه الأرض العريض قبور حقيقت- مجاز (و من التراب أكفان) و في بعض النسخ بدله أكنان، و هى السّتاير جمع الكن و هى السترة أى ما يستتر به، و على ذلك فالكلام على حقيقته، و على الرواية الاولى فلا بدّ من ارتكاب المجاز بأن يقال إنّ جعل التراب أكفانا لهم باعتبار إحاطته عليهم كالأكفان أو باعتبار المجاورة بينه و بينها، أو من أجل اندراس الكفن و انقلابه ترابا كما قيل، و الأظهر الأوّلان (و من الرفات) و العظام البالية (جيران فهم جيرة) أى جيران كما في بعض______________________________ (1) الدعث المرض و الجمع ادعاث م (2) الركب جمع راكب كالركبان منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 25 النسخ (لا يجيبون داعيا و لا يمنعون ضيما) أى ظلما عن أنفسهم أو عمّن استجار بهم لانقطاع الاقتدار عنهم (و لا يبالون مندبة) أى لا يكترثون بالندب و البكاء على ميّت (إن جيدوا لم يفرحوا و إن قحطوا لم يقنطوا) يعنى أنّهم إن جادت السماء عليهم بالمطر لا يفرحون و ان احتبست عنهم المطر لا ييأسون كما هو شأن. الأحياء فانّهم يفرحون عند الخصب و يحزنون عند الجدب (جميع) أى مجتمعون (و هم آحاد) متفرّدون (و جيرة و هم أبعاد) متباعدون (متدانون لا يتزاورون و قريبون لا يتقاربون) إلى هذا المعنى نظر السّجاد عليه السّلام في ندبته حيث قال:و اضحوا رميما في التراب و اقفرت          مجالس منهم عطّلت و مقاصر       و حلّوا بدار لا تزاور بينهم          و أنّى لسّكان القبور التزاور       فما أن ترى إلّا جثي قد ثووا بها         مسنمة تسفى عليه الأعاصر    و قال آخر:لكلّ اناس معمر في ديارهم          فهم ينقصون و القبور يزيد       فكاين ترى من دار حيّ قد اخربت          و قبر بأكنان التّراب جديد       هم جيرة الأحياء أما مزارهم          فدان و أمّا الملتقى فبعيد    مجاز (حلماء قد ذهبت أضغانهم و جهلاء قد ماتت أحقادهم) يعنى أنهم بموتهم و انقطاع مادّة الحياة عنهم صار و احلماء جهلاء لا يشعرون شيئا فارتفع عنهم الضغن و الحقد و الحسد و ساير الصّفات النفسانيّة المتفرّعة عن الحياة، و توصيفهم بالحلم و الجهل في تلك الحال من باب التوسّع و المجاز باعتبار أنهم لا يستفزّهم الغضب و لا يشعرون و إلّا فالحلم هو الصّفح و الاناة و العقل و الجهل عدم العلم عمّن من شأنه أن يكون عالما و هما من صفات الأحياء كما لا يخفى. (لا يخشى فجعهم و لا يرجى دفعهم) يعنى أنهم بارتفاع الاقتدار عنهم لا يخشون و لا يرجون فلا يخشى أحد من أن ينزل عليه بهم فجيعة و رزيّة و لا يرجو أحد أن يدفع بهم من نفسه نازلة و بلية (استبدلوا بظهر الأرض بطنا و بالسّعة ضيقا و بالأهل غربة و بالنّور ظلمة).ضربوا بمدرجة الفناء قبائهم          من غير أطناب و لا أوتاد    منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 26 ركب أناخوا لا يرجّى منهم          قصد لاتهام و لا انجاد       كرهوا النزول فانزلتهم وقعة         للدّهر نازلة لكلّ مفاد «1»       فتهافتوا عن رحل كلّ مذلّل          و تطاوحوا عن سرج كلّ جواد       بادون في صور الجميع و انّهم          متفرّدون تفرّد الأحياء   تشبيه (فجاءوها كما فارقوها حفاتا عراتا) قيل: «2» انّ المراد بمجيئهم اليها فيها و بمفارقتهم لها خروجهم عنها، و وجه الشبه كونهم حفاتا عراتا و قيل  «3» انّ المراد بمجيئهم اليها دفنهم فيها و بمفارقتهم لها خلقتهم منها كما قال تعالى:هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ  و هو أقرب من الأوّل بل أقوى، لأنّ جملة فجاءوها معطوفة على جملة استبدلوا، و الفاء العاطفة موضوعة للتعقيب و الترتيب و لا ترتيب كما لا تعقيب بين مضمون الجملتين على الأوّل، و أمّا على الثاني فهو من قبيل عطف تفصيل المجمل على المجمل على حدّ قوله:وَ نادى  نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي  الآية و هاهنا لما ذكر عليه السّلام استبدا لهم بظهر الأرض بطنها عقّب ذلك ببيان تفصيل حالهم بأنّهم جاءوا اليها حالكونهم حافين عارين ليس لهم نعال و لا لبايس. و لكن ينبغي أن يعلم أنّ اللازم على هذا القول حمل المفارقة على الولادة حتّى يستقيم كونهم حفاتا عراتا.أقول: و الأظهر عندى يرجع الضمير في قوله فجاءوها كما فارقوها إلى ظهر الأرض، و التأنيث باعتبار المضاف إليه، فانه قد يكتسب المضاف المؤنث من المضاف إليه المذكر التأنيث إذا صحّت اقامته مقامه كما في قوله: «كما شرقت صدر القناة من الدّم» و يراد بمجيئهم إليها بعثهم فيها و إعادتهم إليها بعد مفارقتهم لها______________________________ (1) مفد الرجل في ناعم عيش عاش و تنعم (2) القائل الشارح البحرانى (ره) (3) القائل الوبرى منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 27 كما قال تعالى: «مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ» و على هذا فالأنسب جعل حفاتا عراتا حالين من ضمير الجمع في جاءوها لا فارقوها إلّا أنّه يبعده قوله: استخدام (قد ظعنوا عنها بأعمالهم إلى الحياة الدّائمة و الدّار الباقية) إذ الظاهر كونه حالا من فاعل فارقوها مؤكّدة لعاملها كما أنّ حفاتا عراتا مؤسّسة و إن أمكن توجيهه بأنّه على جعله حالا من ضمير جاءوها يكون فيه نحو من التوكيد أيضا، و يؤيّد ذلك أنّ الحياة الدائمة إنما هو بعد البرزخ و البعث.فان قلت: هذا التوجيه ينافيه الضمير في عنها، لأنّ ظعنهم على ما ذكرت إنما هو عن بطن الأرض، و الضمير في جاءوها كان راجعا ظهر الأرض.قلت: غاية الأمر يكون أنه من باب الاستخدام، و لا يقدح ذلك في كونه حالا منه فافهم جيدا، و يقرّب ما ذكرناه من الوجه استشهاده عليه السّلام بالآية الشريفة أعنى قوله (كما قال سبحانه) أى في سورة الأنبياء: يوم نطوى السّماء كطىّ السّجلّ للكتب (كما بدئنا أوّل خلق نعيده وعدا علينا إنّا كنّا فاعلين) فانّها مسوقة لبيان حال البعث و النشور، و معناها نبعث الخلق كما ابتدأناه، أى قدرتنا على الاعادة كقدرتنا على الابتداء.روى في الصّافي عن النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله أنه قال: تحشرون يوم القيامة عراتا حفاتا كما بدئنا أوّل خلق نعيده، و قيل معناها كما بدأناهم في بطون امّهاتهم حفاتا عراتا عز لا كذلك نعيدهم.قال الطبرسيّ روى ذلك مرفوعا و هو يؤيّد القول الثاني أعني قول من قال أنّ المراد بفارقوها خلقهم منها و ان كان لا يخلو عن دلالة على ما استظهرناه أيضا فليتأمل و قوله تعالى: وعدا، منصوب على المصدر أى وعدناكم ذلك وعدا علينا انجازه إنّا كنّا فاعلين ذلك لا محالة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 28 تكملة:اعلم أنّ هذه الخطبة رواها المحدّث العلّامة المجلسي «قد» في البحار من كتاب مطالب السؤول لمحمّد بن طلحة باختلاف كثير أحببت ايرادها بتلك الطريق على عادتنا المستمرّة.قال: قال عليه السّلام: احذّركم الدّنيا فانّها خضرة حلوة حفّت بالشّهوات و تخيبت بالعاجلة و عمّرت بالآمال و تزيّنت بالغرور و لا يؤمن فجعتها و لا يدوم خيرها، ضرّارة غدّارة غرّارة زايلة بايدة أكّالة عوّالة، لا تعدو إذا تناهت إلى امنيّة أهل الرّضا بها و الرّغبة فيها أن يكون كما قال اللَّه عزّ و جلّ: «كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ».على أنّ امرأ لم يكن فيها في حيرة «حبرة ظ» إلّا أعقبته بعدها عبرة، و لم يلق من سرّائها بطنا إلّا منحته من ضرّائها ظهرا، و لم تنله فيها ديمة رخاء إلّا هتنت عليه مزنة بلاء، و حرىّ إذا أصبحت له متنصّرة أن تمسى له متنكّرة، فان جانب منها اعذوذب لامرء و احلولى، أمرّ عليه جانب و أوباه، و ان لقى امرء من غضارتها زوّدته من نوابئها تعبا، و لا يمسى امرء منها في جناح أمن إلّا أصبح في خوافي خوف و غرور.فانية فان من عليها من أقلّ منها استكثر مما تؤمنه و من استكثر منها لم تدم له و زال عما قليل عنه، كم من واثق بها قد فجعته و ذى طمأنينة اليها قد صرعته، و ذي خدع قد خدعته، و ذي ابّهة قد صيّرته حقيرا و ذي نخوة قد صيّرته خائفا فقيرا، و ذي تاج قد أكبّته لليدين و الفم، سلطانها دول، و عيشها رنق، و عذبها اجاج، و حلوها صبر، و غذائها سمام، و أسبابها رمام، حيّها بعرض موت، و صحيحها بعرض سقم، و منيعها بعرض اهتضام، عزيزها مغلوب، و ملكها مسلوب، و ضيفها مثلوب، و جارها محروب.ثمّ من وراء ذلك هول المطلع و سكرات الموت و الوقوف بين يدي الحكم العدل ليجزى الّذين أساءوا بما عملوا و يجزي الذين أحسنوا بالحسنى، ألستم في منازل من كان أطول منكم أعمارا و آثارا، و أعدّ منكم عديدا، و أكثف جنودا و أشدّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 29 منكم عنودا تعبّدوا الدّنيا أيّ تعبّد، و آثروها أىّ ايثار، ثمّ ظعنوا عنها بالصغار فهل يمنعكم أنّ الدّنيا سخت لهم بفدية أو أغنت عنهم فيما قد أهلكهم من خطب، بل قد أوهنتهم بالقوارع، و ضعضعتهم بالنوائب، و عفّرتهم للمناخر، و أعانت عليهم ريب المنون.فقد رأيتم تنكّرها لمن دان بها و أجدّ اليها حتّى ظعنوا عنها بفراق ابدالى آخر المستند، هل أحلّتهم الّا الضنك، أو زوّدتهم إلّا التّعب، أو نورّت لهم إلّا الظلمة، أو أعقبتهم إلّا النّار، أ فهذه تؤثرون، أم على هذه تحرصون، أم إلى هذه تطمئنّون، يقول اللَّه جلّ من قائل: «مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا النَّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِيها وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»  فبئست الدار لمن لا يتّهمها و ان لم يكن فيها على و جل منها، اعلموا و أنتم تعلمون أنكم تاركوها لا بدّ فانما هى كما نعّتها اللَّه لهو و لعب، و اتّعظوا بالذين كانوا يبنون بكلّ ريع آية تعبثون و يتّخذون مصانع لعلّهم يخلدون، و اتّعظوا بالّذين قالوا من أشدّ منّا قوّة، و اتّعظوا باخوانكم الّذين نقلوا إلى قبورهم لا يدعون ركبانا قد جعل لهم من الضّريح أكنانا و من التراب أكفانا و من الرّفات جيرانا، فهم جيرة لا يجيبون داعيا، و لا يمنعون ضيما، قد بادت أضغانهم، فهم كمن لم يكن و كما قال اللَّه عزّ و جلّ: «فَتِلْكَ مَساكِنُهُمْ لَمْ تُسْكَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلَّا قَلِيلًا وَ كُنَّا نَحْنُ الْوارِثِينَ»  استبدلوا بظهر الأرض بطنا، و بالسّعة ضيقا، و بالأهل غربة، جاءوها كما فارقوها بأعمالهم إلى خلود الأبد كما قال عزّ من قائل: «يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ».الترجمة:پس بدانيد و اعتقاد نمائيد و شما عالم هستيد بآن كه شما ترك كننده آن هستيد، و كوچ كننده ايد از آن، و پند گيريد در آن به آن كسانى كه گفتند كه كيست سخت تر از ما از حيثيّت قوت، برداشته شدند بسوى قبرهاى خود، پس خوانده نشدند سواران، و فرود آورده شدند در قبور پس خوانده نشدند مهمانان، و گردانيده شد از براى ايشان از روى زمين قبرها و از خاك كفنها يا پوشاكها و از استخوانهاى پوسيده همسايها، هستند كه اجابت نمى كنند خواننده را، و ممانعت نمى كنند ظلم را، و باك نمى دارند از نوحه و زارى، اگر داده شدند باران شاد نگشتند، و اگر رسيدند بقحط و تنگى نوميد نشدند. اجتماع دارند و حال آنكه ايشان تنهايند، و همسايگانند و حال آنكه ايشان دورند، نزديكند بيكديگر و حال آنكه ايشان زيارت يكديگر نمى توانند كنند، و خويشند بهمديگر و حال آنكه اظهار خويشى نمى نمايند، حليم هستند در حالتى كه رفته است كينهاى ايشان، نادانند در حالتى كه مرده است جسدهاى ايشان، ترسيده نمى شود از اندوه و مصيبت ايشان، و اميد گرفته نمى شود دفع نمودن ايشان، عوض كردند بظاهر زمين باطن را، و بفراخى تنگيرا، و بانسيت غريبى را، و بنور و روشنى تاريكى را.پس آمدند بروى زمين چنانچه مفارقت كردند از آن در حالتى كه پا برهنگان و تن برهنگانند در حالتى كه كوچ نمودند از آن با عملهاى خودشان بسوى زندگانى دائمى و سراى باقى چنانكه فرموده است حق سبحانه و تعالى: همچنان كه در ابتداء آفريديم خلق را اعاده مى كنيم ايشان را وعده كرديم آن را وعده كردنى در حالتى كه بر ما است وفا كردن بآن بدرستى كه ما كنندگانيم آنرا لا محاله وعده بعث و اعاده را داده و قادر هستيم بر انجاز آن وعده. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom