خطبه ۱۱۰

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : وسایل تقرب به خدا [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في أركان الدين:
الإسلام:
إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى:
الْإِيمَانُ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ، وَ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِهِ فَإِنَّهُ ذِرْوَةُ الْإِسْلَامِ، وَ كَلِمَةُ الْإِخْلَاصِ فَإِنَّهَا الْفِطْرَةُ، وَ إِقَامُ الصَّلَاةِ فَإِنَّهَا الْمِلَّةُ، وَ إِيتَاءُ الزَّكَاةِ فَإِنَّهَا فَرِيضَةٌ وَاجِبَةٌ، وَ صَوْمُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقَابِ، وَ حَجُّ الْبَيْتِ وَ اعْتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا يَنْفِيَانِ الْفَقْرَ وَ يَرْحَضَانِ الذَّنْبَ، وَ صِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ فِي الْمَالِ وَ مَنْسَأَةٌ فِي الْأَجَلِ، وَ صَدَقَةُ السِّرِّ فَإِنَّهَا تُكَفِّرُ الْخَطِيئَةَ، وَ صَدَقَةُ الْعَلَانِيَةِ فَإِنَّهَا تَدْفَعُ مِيتَةَ السُّوءِ، وَ صَنَائِعُ الْمَعْرُوفِ فَإِنَّهَا تَقِي مَصَارِعَ الْهَوَانِ.

يَرْحَضَان : مى شويند.
مَنْسَأَةٌ فِى الَاجَلِ : تأخير افتادن اجل. 
ذَروَة : بلندى
يَرحَضان : مى شويند
مَثرَاة : زيادتى و فراوانى
مَنسَأة : تأخير اندازنده
تَقَى : حفظ ميكند، نگه ميدارد
هَوان : خوارى 
(اين خطبه قبل از سيّد رضى در ميان دانشمندان به خطبه ديباج معروف بود).
۱. ره آورد برخى از مبانى اعتقادى:
همانا بهترين چيزى كه انسان ها مى توانند با آن به خداى سبحان نزديك شوند، ايمان به خدا و ايمان به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و جهاد در راه خداست، كه جهاد قلّه بلند اسلام، و يكتا دانستن خدا بر اساس فطرت انسانى است. بر پاداشتن نماز آيين ملّت اسلام، و پرداختن زكات تكليف واجب الهى، و روزه ماه رمضان، سپرى برابر عذاب الهى است، و حج و عمره، نابود كننده فقر و شستشو دهنده گناهان است. و صله رحم مايه فزونى مال و طول عمر، و صدقه هاى پنهانى نابود كننده گناهان است، و صدقه آشكارا، مرگ هاى ناگهانى و زشت را باز مى دارد، و نيكوكارى، از ذلّت و خوارى نگه مى دارد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در بيان اسباب تقرّب به خداوند و حفظ شعائر اسلام):
(1) برترين وسيله تقرّب بسوى خداوند سبحان (ده چيز است، اوّل:) تصديق و اعتراف بيگانگى خداوند و رسالت فرستاده او (محمّد صلّى اللَّه عليه و آله) است،
(2) و (دوّم:) جهاد و جنگيدن در راه حقّ تعالى است (با كفّار و دشمنان دين) كه سبب بلندى (و ركن اعظم) اسلام است،
(3) و (سوّم:) كلمه اخلاص (گفتن لا إله إِلّا اللّه) است، كه فطرىّ و جبلّىّ (بندگان الهىّ) است (خداوند مردم را بر اين فطرت آفريده كه هر كس تصديق دارد كه براى او خدائى است بى همتا و بى شريك)
(4) و (چهارم:) بر پا داشتن نماز كه نشانه ملّيّت دين اسلام است (بزرگترين ركن دين است، و از جهت عظمت و اهمّيت آنرا نفس ملّت و دين فرموده)
(5) و (پنجم:) زكوة است كه سهميّه اى است از جانب خدا تعيين گشته دادن و پرداخت آن (به مستحقّين) واجب است،
(6) و (ششم:) روزه ماه رمضان است كه سپرى است (براى جلوگيرى) از عذاب،
(7) و (هفتم:) حجّ نمودن خانه خدا و بجا آوردن عمره آن كه حجّ و عمره فقر و پريشانى را مى زدايد و گناه را مى شويد و پاك مى سازد،
(8) و (هشتم:) صله رحم (احسان و نيكوئى به خويشان) است كه سبب افزايش مال و طول عمر است،
(9) و (نهم:) صدقه دادن (احسان بفقراء و درماندگان) است، صدقه پنهانى گناه را مى پوشاند (بسبب آن خداوند عقاب معصيت و گناه را كم مى فرمايد) و صدقه آشكار مردن بد (مرگ ناگهانى، غرق شدن، سوختن، زير آوار رفتن و مانند آنها) را دفع ميكند،
(10) و (دهم:) بجا آوردن كارهاى پسنديده (مانند احسان و نيكى و اصلاح بين برادران) كه كارهاى نيك، شخص را از مبتلى شدن بذلّتها و خواريها حفظ ميكند (نيكوكاران در دنيا و آخرت سر فراز بوده و بذلّت و بدبختى دچار نمى شود).
 
برترين چيزى كه توسّل جويندگان به خداى سبحان، بدان توسّل مى جويند، ايمان به او و به پيامبر اوست و جهاد است در راه او، زيرا جهاد ركن اعلاى اسلام است. و كلمه توحيد است، كه در فطرت و جبلت هر انسانى است. و برپاى داشتن نماز است، كه نشان ملت اسلام است و دادن زكات است، كه فريضه اى است واجب و روزه ماه رمضان است، كه نگهدارنده آدمى است از عذاب خداى و حج خانه خداست و به جاى آوردن عمره آن است، كه فقر را مى زدايند و گناه را مى شويند و صله رحم است، كه موجب افزايش مال است و واپس افكننده اجل است و صدقه نهان است، كه خطاها را مى پوشاند و صدقه آشكار است، كه مرگ ناگهانى را باز دارد و انجام دادن كارهاى نيك است، كه آدمى را از لغزيدن در خواريها نگه مى دارد.
 
برترين وسيله اى که متوسّلان به خدا، به آن توسّل مى جويند ايمان به خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) اوست و جهاد در راه خدا که قلّه رفيع اسلام است و کلمه اخلاص (و شهادت به يگانگى خدا) که هماهنگ با فطرت انسانى است، و برپا داشتن نماز که حقيقت دين و آيين است، و اداى زکات که فريضه اى واجب است، و روزه ماه رمضان که سپرى در برابر عذاب الهى است، و حج و عمره خانه خدا که نابود کننده فقر و شستشو دهنده گناه است و صله رحم که سبب فزونى مال و طول عمر، و صدقه پنهانى که کفّاره گناهان است و صدقه آشکار که از مرگ هاى بد پيشگيرى مى کند و خدمت به خلق که از لغزش ها و شکست هاى خفّت بار جلوگيرى مى کند.
 
همانا بهترين چيز كه نزديكى خواهان به خداى سبحان بدان توّسل مى جويند، ايمان به خدا و پيامبر، و جهاد در راه خداست، كه موجب بلندى كلمه مسلمانى است و يكتا دانستن پروردگار كه مقتضاى فطرت انسانى است، و بر پاداشتن نماز كه آن -ستون- دين است، و دادن حقّ مستمندان -زكات- كه واجب شرع مبين است، و روزه ماه رمضان كه نگهدارنده از عقاب است -و بازدارنده عذاب-، و حجّ، و عمره گزاردن، كه فقر را براندازند و گناهان را پاك سازند، و پيوند با خويشان -صله رحم- كه مال را افزون سازد، و اجل را واپس اندازد، و صدقه دادن نهانى كه گناه را پاك كند و بر جا نگذارد، و صدقه دادن آشكارا كه مرگ بد را باز دارد، و كارهاى نيك كه -نكوكار را- از در افتادن به خوارى نگه دارد.
 
برتر چيزى كه متوسلان به خداوند پاك و بزرگ به آن توسل جستند عبارت است از:
ايمان به خدا و رسول او، و جهاد در راه حق كه قلّه اسلام، و كلمه اخلاص كه فطرت توحيدى، و به پا داشتن نماز كه حقيقت آيين، و اداى زكات كه فريضه اى مشخص و لازم، و روزه ماه رمضان كه سپر از عذاب، و حج و عمره خانه خدا كه نابود كننده فقر و شوينده گناه، و صله رحم كه عامل ازدياد ثروت و طول عمر، و صدقه پنهانى كه كفّاره گناهان، و صدقه آشكار كه دفع كننده مردن بد است، و انجام كارهاى خوب و نيكى به ديگران كه آدمى را از افتادن در خوارى حفظ مى كند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 632-617 و من خطبة له عليه السلام فى اركان الدّين.در اين خطبه امام عليه السلام از اركان اسلام سخن مى گويد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه در واقع از دو بخش تشكيل شده: در بخش اوّل، امام عليه السلام بهترين اسباب تقرّب به خدا را كه عبارت از ايمان، جهاد، اخلاص، نماز و زكات و مانند آن است، در ده عنوان بيان فرموده و فلسفه هر كدام را درعبارتى كوتاه و بسيار پرمعنا ذكر مى كند. در بخش دوّم، به جنبه هاى عملى ايمان و طرق رسيدن به آن پرداخته و توصيه به ذكر خدا و اقتدا به هدايت پيامبر صلى الله عليه و آله و پيروى از سنّت او و اهتمام به تعلّم قرآن و فهم آيات الهى مى كند. در پايان خطبه نيز نكوهش شديدى از عالم بى عمل -با ذكر مجازات سخت او- شده است. کارآمدترين وسيله ها:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه از بهترين چيزى که رهروان راه حق و سالکان طريق بندگى خدا مى توانند به آن متوسّل شوند و به قرب پروردگار راه يابند سخن مى گويد و به دَه موضوع مهم اشاره مى فرمايد. نخست مى گويد: «برترين وسيله اى که متوسّلان به خدا، به آن توسّل مى جويند ايمان به خدا و پيامبر اوست». (إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ(1) إِلَى اللهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى، الإِيمَانُ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ).اين تعبير گويى اشاره به آيه شريفه «يَآ أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُواللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ». و شرح و تفسير آن مى باشد; زيرا خداوند در اين آيه، نخست دستور به تقوا مى دهد و سپس دستور به انتخاب وسيله به سوى خداوند. و به اين ترتيب، منظور از وسيله، ايمان و جهاد و ساير امورى است که در اين خطبه آمده است.اين سخن منافات با تفسير ديگر آيه که وسيله را شفاعت اولياء الله مى شمرد، ندارد; زيرا همه اين وسايل مى تواند در مفهوم آيه شريفه جمع باشد.به هر حال نخستين وسيله ايمان ذکر شده، ايمان به خدا و پيامبر. زيرا، ريشه اصلى تمام حرکت هاى سازنده و مثبت، ايمان است.جالب اينکه در کلام امام(عليه السلام) نسبت به تمام اين واجبات «ده گانه» نکته اى به عنوان تعليل و فلسفه ذکر شده، جز مسئله ايمان به خدا و پيامبر. به خاطر اينکه اين مسئله بى نياز از ذکر دليل است و به تعبير ديگر: اساس و پايه تمام خوبى ها و نيکى ها ايمان است و بدون آن، هيچ گونه حرکتى به سوى فرايض الهى و واجبات دينى وجود نخواهد داشت و به قدرى اين امر واضح و روشن است که نيازى به ذکر دليل ندارد.سپس به دومين واجب پرداخته مى فرمايد: «و جهاد در راه او، چرا که جهاد قلّه رفيع اسلام است». (وَ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِهِ، فَإِنَّهُ ذِرْوَةُ (2) الإِسْلاَمِ).«جهاد» در اينجا معناى وسيعى دارد که علاوه بر جهاد نظامى و مقابله مسلّحانه با دشمن، شامل جهاد علمى و تبليغى و امر به معروف و نهى از منکر و هرگونه تلاش و کوشش مفيد و سازنده براى پيشبرد اهداف اسلامى و حتّى جهاد با نفس مى شود و تعبير به «ذِرْوَةُ الإِسْلاَمِ» «قلّه رفيع اسلام» اشاره به اين است که تا جهاد همه جانبه نباشد، کارى از پيش نخواهد رفت. امام(عليه السلام) در تعبير ديگرى که در اواخر نهج البلاغه آمده است و ناظر به بيان فلسفه احکام است درباره جهاد مى فرمايد: «وَ الْجِهَادُ عِزًّ لِلاِْسْلاَمِ; خداوند جهاد را براى عزّت و سربلندى اسلام و مسلمين قرار داده است».(3)گر چه دشمنان اسلام سعى دارند با سوء استفاده و سوء تفسير از واژه جهاد، اسلام را به خشونت متّهم سازند; ولى از اين نکته غافلند که جهاد يعنى: «تلاش براى زنده ماندن در مقابل عوامل مزاحم» در نهاد و طبيعت هر موجود زنده اى افتاده است. در درون وجود ما اگر نيروهاى جهاد گر، که کارشان دفاع از سلامت انسان در مقابل هزاران هزار ميکروب مزاحم، که شب و روز از طرق مختلف وارد بدن انسان مى شود، نبودند; زندگى کردن حتّى يک روز براى ما مشکل بود و بيمارى «ايذر» که امروز خطرناکترين بيمارى شمرده مى شود، چيزى جز از کار افتادن نيروى دفاعى بدن نيست. جامعه اى که جهاد را از دست بدهد شبيه کسى است که به اين بيمارى مبتلا شده و مورد تهاجم انواع مشکلات قرار مى گيرد.حقيقت اين است آنها که جهاد اسلامى را نشانه گرفته اند، به خوبى مى دانند تا اين اصل در ميان مسلمانان زنده است، سلطه بر آنان ممکن نيست و اگر جهاد تحت عنوان «خشونت» حذف شود، مشکلى در برابر سلطه گران وجود نخواهد داشت. به همين دليل، يکى از ويژگى هاى بعضى از مذاهب ساختگى، حذف جهاد از برنامه آنهاست.به هر حال، اگر در بيان امام(عليه السلام)، نخستين واجب از واجبات بعد از ايمان به خدا و پيامبر، جهاد شمرده شده، دليلش همين است که بدون جهاد، حيات مکتب تضمين نمى شود.در حديثى از على(عليه السلام) مى خوانيم: «وَاللهِ مَا صَلَحت دُنْيَا وَ لاَدِينَ إِلاَّ بِهِ; به خدا سوگند! دنيا و دين بدون جهاد سامان نمى گيرد».(4)در بيان سومين واجب مى فرمايد: «همچنين کلمه اخلاص (و شهادت به يگانگى خدا) که هم آهنگ با فطرت انسانى است». (وَ کَلِمَةُ الاِْخْلاَصِ فَإِنَّهَا الْفِطْرَةُ).منظور از «کلمه اخلاص» همان شهادت «لااله الاّ الله» است که عبوديّت و الوهيّت را مخصوص ذات پاک پروردگار مى کند و هرگونه شرک و بت پرستى را نفى مى نمايد.از بعضى از روايات استفاده مى شود که اخلاص جنبه عملى هم دارد و آن اينکه تنها به آستان حق روى آورد و از غير او در عمل چشم بپوشد و از ارتکاب گناهان خوددارى نمايد. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «مَنْ قَالَ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ مُخْلِصاً دَخَلَ الْجَنَّةَ، وَ إِخْلاَصُهُ أَنْ يَحْجُزَهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ عَمَّا حَرَّمَ اللهُ; کسى که «لااله الا الله» را با اخلاص بگويد وارد بهشت مى شود و اخلاصش آن است که «لا اله الا الله» او را از آنچه خدا بر او حرام کرده است، باز دارد».(5)روشن است کسى که به سراغ گناهان مى رود، يا تسليم شيطان شده، يا هواى نفس و هر کدام از اين دو باشد نوعى شرک در عمل محسوب مى شود و با حقيقت اخلاص سازگار نيست.در بيان چهارمين واجب مى فرمايد: «و بر پا داشتن نماز که حقيقت دين و آيين است» (وَ إِقَامُ الْصَّلاَةِ فَإِنَّهَا الْمِلَّةُ).«ملّت» در اينجا به معناى دين و آيين است و اينکه نماز را به عنوان جزء دين نشمرده، بلکه کلّ دين معرفى کرده، به خاطر آن است که نماز پايه اصلى دين است; همانگونه که در حديث معروف پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده است: «أَلصَّلاَةُ عِمَادُ الدِّينِ، فَمَنْ تَرَکَ صَلاَتَهُ مُتَعَمِّداً فَقَدْ هَدَمَ دِينَهُ; نماز ستون دين است کسى که عمداً آن را ترک کند، دين خود را ويران کرده است».(6) و در حديث ديگرى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده است: «مَثَلُ الصَّلاَةِ مَثَلُ عَمُودِ الْفُسْطَاطِ إِذَا ثَبَتَ الْعَمُودُ ثَبَتَتِ الاَْطْنَابُ وَ الاَْوْتَادُ وَ الْغِشَاءُ، وَ إِذَا انْکَسَر الْعَمُودُ لَمْ يَنْفَعْ طُنْبٌ، وَ لاَ وَتَدٌ وَ لاَ غِشَاءٌ; نماز همچون ستون خيمه است هنگامى که ستون خيمه برقرار باشد، طناب ها و ميخ ها و پوشش خيمه برقرار و مفيد است و هنگامى که ستون بشکند نه طناب ها بدرد مى خورد و نه ميخ ها و پوشش».(7)در بيان پنجمين واجب مى فرمايد: «و اداى زکات که فريضه اى واجب است». (وَ إِيتَاءُ الزَّکاةِ فَإِنَّهَا فَرِيضَةٌ وَاجِبَةٌ).«فريضه» معمولا به معناى واجب است; بنابراين، ذکر واجب بعد از آن، نوعى تأکيد محسوب مى شود. ولى فريضه معناى ديگرى دارد که با محل بحث ما متناسب تر است و آن، عبارت از قطع کردن و جدا کردن چيزى است و در اينجا، بخشى از مال است که براى هدفى جدا مى کنند. يا به تعبير ديگر: ماليّاتى است که براى کمک به ضعيفان جامعه و تأمين هزينه هاى حکومت اسلامى تعيين شده است.در قرآن مجيد درباره سهام ارث مى فرمايد: «نَصِيباً مَفْرُوضاً».(8) وبه همين جهت، بسيارى از بزرگان در بحث ارث به جاى «کتاب الارث» «کتاب الفرائض» گفته اند.به هر حال، مسأله زکات بعد از نماز، از مهمترين ارکان اسلام است. در حديثى از امام باقر(عليه السلام) مى خوانيم: «هنگامى که پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) در مسجد بود، پنج نفر را صدا زد و فرمود برخيزيد و از مسجد ما بيرون رويد! «لاَتُصَلُّوا فِيهِ وَ أَنْتُمْ لاَتُزَکُّونَ; شما که زکات نمى دهيد، در مسجد ما نماز نخوانيد».(9)در بيان ششمين رکن از ارکان اسلام به سراغ روزه مى رود و مى فرمايد: «و روزه ماه رمضان که سپرى در برابر عقاب است». (وَ صَوْمُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقَابِ).تعبير به «جُنَّة» (سپر) درباره روزه ماه رمضان که يک وسيله مهم دفاعى در ميدان مبارزه است، به خاطر آن است که سرچشمه اصلى گناهان وسوسه هاى شيطان و ابزار شيطان، هواى نفس است. هنگامى که به وسيله روزه، شهوات در کنترل عقل در آيند انسان با اين وسيله دفاعى، از حملات شيطان محفوظ مى ماند.در اينجا تعبير «جُنَّةٌ مِنَ الْعِقَابِ» آمده، در حالى که در حديث معروف ديگرى «جُنَّةٌ مِنَ النَّارِ»(10) ذکر شده که هر دو به يک معنا باز مى گردد.و به هر حال، در فضيلت روزه همين بس که انسان را از جهان بهيميّت به سوى جهان فرشتگان مى برد و بر بساط قرب خداوند جاى مى دهد.در بيان هفتمين رکن از ارکان اسلام مى فرمايد: «و حج وعمره خانه خدا که نابود کننده فقر و شستشو دهنده گناه است». (وَ حَجُّ الْبَيْتِ وَ اعْتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا يَنْفِيَانِ الْفَقْرِ وَ يَرْحَضَانِ(11) الذَّنْبَ).بى شک، زيارت خانه خدا، هم برکات مادى دارد و هم برکات معنوى و روحانى که در اينجا به هر دو اشاره شده که خلاصه آن در آيه شريفه 28 سوره حج ديده مى شود; آنجا که مى فرمايد: «لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ».اما تأثير آن در شستشوى گناه از اين نظر است که حج و عمره تحوّلى در روح و جان انسان ايجاد مى کند و حتّى قلوب سنگدلان را نرم مى سازد و به بازنگرى اعمال پيشين و توبه از گناهان وا مى دارد. همان گونه که در حديثى وارد شده است که: مانند روزى که از مادر متولّد شده از گناهان خود پاک مى شود: (يَخْرُجُ مِنْ ذُنُوبِهِ کَهَيْئَةِ يَوْمِ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ)(12).و اما تأثير آن در زدودن آثار فقر و تنگدستى - علاوه بر برکات الهى حج در نفى فقر - از اين نظر است که مسلمانان مى توانند در کنار مراسم حج، بازارهاى خوبى جهت مبادلات اقتصادى به وجود آورند و نوعى تجارت جهانى در ميان خود دائر سازند; آن گونه که در اَعصار نخستين به صورت محدودترى در ميان قبايل عرب وجود داشت و اگر مسلمين امروز از اين فرصت براى تقويت بنيه هاى اقتصادى کشورهاى اسلامى استفاده کنند، به يقين موفقيت هاى خوبى از جهت فقر زدايى نصيب آنان خواهد گشت. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «مَا رَأَيْتُ شَيْئاً أَسْرَعَ غِنىً وَ لاَ أَنْفَى لِلْفَقْرِ مِنْ إِدْمَانِ حَجِّ الْبَيْتِ; چيزى را سريع تر در جلب بى نيازى و نفى فقر از تداوم حج، نديدم».(13)در بيان هشتمين رکن مى فرمايد: «و صله رحم که سبب فزونى مال و تأخير اجل (و طول عمر) است». (وَ صِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ(14) فِي الْمَالِ، وَ مَنْسَأَةٌ(15) فِي الأَجَلِ).تأثير صله رحم در فزونى مال - علاوه بر الطاف الهى که در جنبه هاى مادّى شامل حال اين دسته از نيکوکاران مى شود - اين است که پيوندهاى خانوادگى غالباً سبب همکارى هاى دسته جمعى اقتصادى مى شود و معمولا کارهاى گروهى در مسايل اقتصادى سودآورتر است.و تأثير آن در طول عمر ممکن است از اين جهت باشد که ارحام به يکديگر دعا مى کنند و همين دعا سبب طول عمر آنها مى شود; به علاوه، هنگامى که روابط خوبى با هم داشته باشند، در مشکلات و از جمله بيمارى ها به يارى هم مى شتابند و همين امر باعث طول عمر آنها مى شود. اضافه بر اين، صله رحم، غم و اندوه را کم مى کند و نشاط و شادابى - که از عوامل طول عمر است - مى آفريند.در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «صِلَةُ الاَْرْحَامِ تُزَکِّي الاَْعْمَالَ، وَ تُنْمِنيَ الاَْمْوَالَ، وَ تَدْفَعُ الْبَلْوى، وَ تُسَيِّرُ الْحِسَابَ، وَ تُنْسِئُ فِي الاَْجَلِ; صله رحم اعمال را پاک مى کند و اموال را رشد و نموّ مى دهد وبلا را دفع، و حساب را آسان، و أجل را به تأخير مى اندازد».(16)پر واضح است که تحليل هاى منطقى که ما براى رابطه عبادات و کارهاى نيک با آثار مادّى داريم، به اين مفهوم نيست که ارتباطات معنوى و الهى آنها را که از چشم ما پوشيده است، ناديده بگيريم .در بيان نهمين رکن از ارکان اسلام مى فرمايد: «و صدقه پنهانى که کفّاره گناهان است و صدقه آشکار که از مرگ هاى بد پيشگيرى مى کند». (وَ صَدَقَةُ السِّرِّ فَإِنَّهَا تُکَفِّرُ الْخَطِيئَةَ، وَ صَدَقَةُ الْعَلانِيَةِ فَإِنَّهَا تَدْفَعُ مِيتَةَ السُّوءِ).منظور از «صدقه سرّ» کمک هايى است که انسان به افرادِ نيازمند و آبرومند مى کند که هم خلوص نيّت بيشترى و هم حفظ آبروى افراد نيازمند در آن است و به همين دليل، برکات فراوانى دارد و اين تعبير هم شامل صدقات واجبه مانند کفّارات و نذورات مى شود و هم صدقات مستحبّه و انفاقات.و منظور از «صدقه عَلانيه» کمک هايى است که آشکارا انجام مى شود و يکى از آثار و برکات آن تشويق ديگران به کار خير و دعاى مردم در حق صدقه دهنده است. اين سخن در واقع برگرفته از آيه شريفه «أَلّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ سِرّاً وَ عَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ; آنان که اموال خود را در شب روز، پنهان و آشکار انفاق مى کنند، پاداششان نزد پروردگارشان است; نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين مى شوند».(17)در روايات متعدّدى که در منابع معروف اهل سنّت و شيعه وارد شده، آمده است(18) که: اين آيه هنگامى نازل شد که على(عليه السلام) چهار درهم داشت يکى را در شب و يکى را در روز، يکى را آشکار و يکى را پنهان، در راه خدا انفاق کرد.البتّه «صدقه» در فقه اسلامى معمولا در مورد کمک به نيازمندان که با قصد قربت انجام مى شود اطلاق مى گردد; ولى صدقه مفهوم وسيع ترى دارد که شامل هرکار خير اجتماعى مانند بناى مساجد و مدارس و جادّه ها و بيمارستانها و کارهاى فرهنگى مى گردد و لذا در روايتى از امام کاظم(عليه السلام) وارد شده: «عَوْنُکَ لِلضَّعِيفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَةِ; کمک کردن تو به ضعيفان از بالاترين صدقات است».(19) و بى شک بناى بيمارستان ها و مدارس و مانند آن مصداق «عَوْنُ الضّعيف» است.در حديث ديگرى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «کُلُّ مَعْرُوف صَدَقَةٌ; هر کار نيکى صدقه محسوب مى شود».(20)و نيز در حديث ديگرى از همان بزرگوار مى خوانيم: «أَلکَلِمَةُ الطَّيِّبَةُ صَدَقَةٌ; هر سخن پاکيزه اى صدقه است».(21)و امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «إِسْمَاعُ الاَْصَمِّ مِنْ غَيْرِ تَزَجُّر صَدَقَةٌ هَنِئَةٌ; رساندن مطلب بدون اظهار ناراحتى به گوش افرادى که شنوايى آنها ضعيف است، صدقه گوارايى است».(22)اين سخن را با حديث ديگرى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پايان مى دهيم. روزى آن حضرت فرمود: «بر هر مسلمانى لازم است که در هر روز صدقه اى بدهد». کسى عرض کرد: «همه، توانايى اين کار را ندارند». پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: «إِمَاطَتُکَ الأَذَى عَنِ الطَّرِيقِ صَدَقَةٌ، وَ إِرْشَادُکَ الرَّجُلَ إِلَى الطَّرِيقِ صَدَقَةٌ وَ عِيَادَتُکَ الْمَرِيضَ صَدَقَةٌ، وَ أَمْرُکَ بِالْمَعْرُوفِ صَدَقَةٌ، وَ نَهْيُکَ عَنِ الْمُنْکَرِ صَدَقَةٌ، وَ رَدُّکَ السَّلاَمَ صَدَقَةٌ; کنار زدن موانع از سر راه و جادّه ها صدقه است; راهنمايى افراد به مقصد مورد نظر آنها صدقه است; عيادت مريض صدقه است; امر به معروف صدقه است; نهى از منکر صدقه است و جواب سلام نيز صدقه است».(23)منظور از «مَيتَةُ السُّوء» مرگ و ميرهايى است که با شکنجه وناراحتى شديد واقع مى شود; مانند سوختن در آتش و بيمارى هاى جانکاه و مشقّت بار و تصادف هاى شديد به هنگام رانندگى.در بيان دهمين و آخرين رکن از ارکان اسلام مى افزايد: «و کارهاى خوب (مخصوصاً خدمت به خلق) که از لغزش ها و شکست هاى خفّت بار جلوگيرى مى کند». (وَ صَنَائِعُ(24) الْمَعْرُوفِ فَإِنَّهَا تَقِي مَصَارِعَ(25) الْهَوَانِ).تعبير به «صَنَائِع الْمَعروُف» که هر کار نيکى را شامل مى شود، از قبيل ذکر عام بعد از خاص است. در واقع در هر يک از جمله هاى قبل، انگشت روى يکى از کارهاى مهمّ خير گذارده شده، ولى در اينجا کارهاى خير به طور عام آمده است. اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از «صنائع المعروف» کمک به بندگان خداست. کمک هايى که در امور سابق نمى گنجد.منظور از «مَصارع الْهَوان» شکست هايى است که در زندگى براى انسان پيش مى آيد و توأم با خوارى و ذلّت است; که در واقع، دو شکست محسوب مى شود: شکست از ناحيه از دست دادن امکانات وشکستى از ناحيه آبرو و حيثيّت. زيرا همه شکست ها توأم با خفّت و ذلّت نيست. به همين دليل، بعضى از آنها قابل تحمّل است; ولى شکست آميخته با خفّت و ذلّت بسيار دردناک است و کارهاى خير - مخصوصاً خدمت به نيازمندان، خواه خدمات فردى باشد يا اجتماعى - سبب پيشگيرى از اين گونه شکست ها مى شود.در روايات متعدّدى که از معصومين(عليهم السلام) نقل شده، روى مسئله «صنايع معروف» (کارهاى خير) تأکيد فراوانى ديده مى شود. از جمله در حديثى از امام صادق(عليه السلام)مى خوانيم که فرمود: «أَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ أَهْلُ الْمَعْرُوفِ; نخستين کسانى که وارد بهشت مى شوند کسانى هستند که اهل کارهاى خير و خدمت به خلق هستند».(26)و در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم: «عَلَيْکُمْ بِصَنَائِعِ الْمَعْرُوفِ فَإِنَّهَا نِعْمَ الزَّادُ إِلَى الْمَعادِ; بر شما باد! به کارهاى نيک و خدمت به خلق که بهترين زاد و توشه براى معاد است».(27)در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) آمده است که اصحاب و ياران خود را تشويق به معروف و کارهاى خير کرد; سپس فرمود: «بهشت درى دارد به نام «معروف» تنها کسانى از آن در وارد مى شوند که در دنيا «صنايع معروف» (کارهاى خير) داشته اند» و در پايان مى افزايد: «إِنَّ الْعَبْدَ لَيَمْشِي فِي حَاجَةِ أَخيهِ الْمُؤْمِنِ، فَيُوَکِّلُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ مَلَکَيْنِ: وَاحِداً عَنْ يَمِينِهِ، وَ وَاحِداً عَنْ شِمَالِهِ، يَسْتَغْفِرُونَ لَهُ رَبَّهُ وَ يَدْعُوَانِ بِقَضَاءِ حَاجَتِهِ; بنده اى که در طريق برآوردن حاجت برادر مؤمنش گام بر مى دارد خداوند دو فرشته را مأمور مى کند: يکى از طرف چپ با او مى روند و پيوسته براى او استغفار مى کنند و بر آوردن حاجات او را از خدا مى خواهند»(28).****نکته:فلسفه احکام:بسيار مى شود که طبيبان آگاه، بيماران خود را از آثار مهمّ داروهاى شفابخش و غذاهاى تقويتى که درمان بيمارى ها را تسريع مى کند باخبر مى سازند; تا با شوق و علاقه بيشتر داروهاى تلخ را تحمّل کنند و دستورات طبيب را دقيقاً بکار بگيرند.طبيبان روحانى نيز دقيقاً همين مسير را مى پيمايند و فلسفه تشريع احکام و آثار حيات بخش برنامه هاى دينى را براى مردم شرح مى دهند تا آتش اشتياق را در دل آنها شعله ور سازند و با عزمى راسخ به دنبال انجام برنامه ها بفرستند.بيان فلسفه احکام که نمونه روشنى از آن در خطبه بالا ديده مى شود، علاوه بر اينکه شوق و علاقه مردم را براى انجام وظائف دينى افزون مى کند و تحمّل ناراحتى را براى انجام پاره اى از وظايف سخت و سنگين آسان مى سازد، چند فايده ديگر نيز دارد:1- به همه مردم هشدار مى دهد که بايد در چه مسيرى حرکت کنند تا فلسفه حکم پياده شود; مثلا هنگامى که مى گويد: «فَرَضَ اللهُ... الْحَجَّ تَشْيِيداً لِلدِّينِ; خداوند حج را سبب قدرت و قوّت اسلام قرار داده است».(29) مفهومش اين است که مراسم حج را آنچنان با شکوه برگزار کنند که به اين هدف والا برسند، نه اينکه تنها به آداب صورى حج و تشريفات ظاهرى آن قناعت کنند.2- ديگر اينکه: بدانند آثار و برکات اين اعمال به خود ما باز مى گردد. در واقع ما با انجام اين اعمال، خدمتى به خويش مى کنيم; منّتى بر خدا نداريم و بايد بسيار ممنون باشيم. همانگونه که قرآن در مورد اصل ايمان و اسلام مى گويد: «يَمُنُّونَ عَلَيْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لاَتَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلاَمَکُمْ بَلِ اللهُ يَمُنُّ عَلَيْکُمْ أَنْ هَدَاکُمْ لِلاِْيمَانِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِينَ; گروهى بر تو منّت مى گذارند که مسلمان شده اند! بگو خداوند بر شما منّت مى گذارد که شما را به سوى اسلام هدايت کرده است، اگر در ادّعاى اسلام راست مى گويند».(30)3- سرانجام اينکه: مى توانيم با توجّه به فلسفه احکام اعمال خود را ارزيابى کنيم، که تا چه اندازه مقبول درگاه خداوند است و چه اندازه از آن دور مى باشد. مثلا وقتى مى فرمايد: «فلسفه روزه تقوا و فلسفه نماز نهى از فحشا و منکراست» بايد ملاحظه کنيم که آيا بعد از انجام روزه و نماز، روح تقوا و پرهيز از گناه در ما حاصل شده است، يا نه؟ و به اين ترتيب، ارزش عبادات و اعمال خود را به دست آوريم.آرى! ما خدا را حکيم مى دانيم و حکمت او ايجاب مى کند که هيچ دستورى را بدون هدف و نتيجه بيان نفرمايد و چه بى خبرند آن جاهلان ناآگاه که مى گويند افعال خداوند معلّل به اغراض نيست; يعنى هيچ هدفى در کارها و برنامه ها و تشريعات او وجود ندارد! آنها با اين سخن زشت و ناپسند خود، حکيم بودن خداوند را زير سؤال مى برند و چنين مى پندارند که به حقيقت توحيد نزديک شده اند در حالى که مصداق اين آيه شريفه اند که: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالأَخْسَرِينَ أَعْمَالا * أَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنونَ صُنْعاً; بگو: آيا به شما خبر دهيم که زيانکارترين (مردم) در کارها چه کسانى هستند؟ آنها که تلاش هايشان در زندگى دنيا کم (و نابود) شده، با اين حال مى پندارند کار نيک انجام مى دهند».(31)آرى! افعال خدا معلّل به اغراض نيست; يعنى هدفهايى که به خود او بازگشت کند. زيرا، او بى نياز از همه چيز و همه کس مى باشد; ولى افسوس که اين ناآگاهان اين سخن را نمى گويند، بلکه مى گويند ضرروتى ندارد که نتيجه افعال و دستورات خداوند به بندگان برگردد و اين نهايت بى خبرى است!!!به هر حال، اميرمؤمنان على(عليه السلام) در خطبه بالا بخش هاى جالبى از فلسفه احکام را بيان فرموده، که با مطالعه آن، آتش شوق انجام اين برنامه هاى حساب شده الهى، در دل ها زبانه مى کشد و با طيب خاطر به دنبال آن حرکت مى کنند.(32)****پی نوشت:1. «متوسّلون» از مادّه «وسيله» که به گفته راغب به معناى رسيدن به چيزى توأم با ميل و رغبت است.2. سوره مائده، آيه 35.3. «ذروه» (بر وزن قبله، و بر وزن قدوه) به معناى قسمت بالاى هر چيزى است و به کوهان شتر و قلّه کوهها اطلاق مى شود.4. نهج البلاغه، حکمت 252.5. وسائل الشيعه، جلد 1، صفحه 9.6. بحارالانوار، جلد 8، صفحه 359.7. جامع الاخبار (طبق نقل بحارالانوار، جلد 79، صفحه 202).8. منهاج البراعه، جلد 7، صفحه 398. و بحارالانوار، جلد 79، صفحه 218.9. سوره نساء، آيه 7.10. شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، جلد 13، صفحه 102.11. کافى، جلد 4، صفحه 62، حديث 1. 3. «يرحضان» از مادّه «رحض» (بر وزن محض) به معناى شستن است. اشاره به اينکه حج و عمره آثار گناه را از صحنه عمل، يا از صحنه دل مى شويد.12. بحارالانوار، جلد 96، صفحه 26.13. بحارالانوار، جلد 66، صفحه 406.14. «مثراة» از ماده «ثرى»، و «ثروت» به معناى فزونى يافتن است. لذا مال فراوان را «ثروت» مى گويند و «مثرات» مصدر ميمى به معناى اسم فاعل است، يعنى: «سبب فزونى».15. «مَنسأة» از مادّه «نسأ» (بر وزن نسخ) به معناى تأخير انداختن است و «منسأة» مصدر ميمى به معناى اسم فاعل، يعنى «سبب تأخير» مى باشد و به عصا «مِنْسَأَة» مى گويند، زيرا با نوک آن، اشياى مزاحم به کنار رانده مى شود.16. کافى، جلد 2، صفحه 150.17. سوره بقره، آيه 274.18. به احقاق الحق، جلد 3، صفحه 246 تا 251 مراجعه شود.19. تحف العقول، کلمات قصار امام کاظم (ع).20. خصال، جلد 1، صفحه 134.21. بحارالانوار، جلد 80، صفحه 369.22. بحارالانوار، جلد 71، صفحه 388.23. بحارالانوار، جلد 72، صفحه 50، حديث 4.24. «صنايع» از مادّه «صنع» (بر وزن قفل) به معناى ساختن و ابداع چيزى است و در لغت عرب به کارهاى خوب و نيکوکارى «صنايع» جمع «صنيعه» گفته مى شود. (نقل از المعجم الوسيط).25. «مصارع» جمع «مَصْرع» به معناى محل افکندن و زمين افتادن است و به قتلگاه، «مَصرع» گفته مى شود و به کشتى گرفتن «مصارعه» مى گويند، چون هر يک از دو طرف مى خواهد ديگرى را به زمين بيفکند.26. ميزان الحکمه، جلد 3، صفحه 1931، شماره 12611.27. غرر الحکم، شماره 6166.28. کافى، جلد2، صفحه 195، حديث 10.29. خطبه حضرت زهرا(عليها السلام)، احتجاج طبرسى، جلد 1، صفحه 258، چاپ انتشارات اسوه. - قريب به همين معنا، از على(عليه السلام) در کلمات قصار (کلمه 252) نقل شده است.30. سوره حجرات، آيه 17.31. سوره کهف، آيات 103 - 104.32. سند خطبه: به گفته نويسنده مصادر نهج البلاغه آغاز اين خطبه: «ألْحَمدُللَّهِ فَاطِرِ الْخَلْقِ، وَ خَالِقِ الأَشْبَاحِ» بوده و اين خطبه اى است كه در ميان اهل قبل از مرحوم سيّد رضى و بعد از او معروف و مشهور بوده و به نام خطبه ديباج شناخته مى شده است. از كسانى كه قبل از سيّد رضى آن را نقل كرده است مرحوم صدوق در من لا يحضره الفقيه (جلد 1، صفحه 131) مى باشد كه آن را به صورت مسند با تفاوتهايى آورده است و همچنين در كتاب علل الشرايع و نيز در كتاب تحف العقول كه نويسنده آن نيز قبل از سيّد رضى مى زيسته آمده است و در كتاب محاسن هم ذكر شده است.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 238). ولى آنچه در تحف العقول آمده از «ألْحَمدُللَّهِ فَاطِرِ الْخَلْقِ، وَ خَالِقِ الإِصْبَاحِ» شروع مى شود؛ سپس خطبه را بسيار مشروح تر از آنچه سيّد رضى آورده است، بيان مى كند و معروف بودن آن را به عنوان خطبه ديباج ذكر مى نمايد (تحف العقول صفحه 104- 107). 
شرح علامه جعفریاندرز به ياران:«ان افضل ما توسل به المتوسلين الي الله سبحانه و تعالي الايمان به و برسوله و الجهاد في سبيله فانها ذروه الاسلام». (بهترين وسيله‌اي كه توسل‌كنندگان بخداوند سبحانه و تعالي انتخاب نموده‌اند، ايمان به او و به فرستاده‌ي او و جهاد در راه او است كه درجه و مقام اعلاي اسلام است.)بهترين وسيله‌ها براي وصول به مقام قرب الهي و تعريف ايمان و مباحثي درباره‌ي آن:1- ايمان به خدا ورسول او-بجهت اهميتي خاص كه ايمان در ميان پديده‌ها و صفات و فعاليتهاي رواني و روحي انسان دارد، همواره مورد توجه جدي متفكران و مردم معمولي كه از مقداري آگاهي برخوردارند بوده است. طبيعي است كه تفكر و كنجكاوي درباره‌ي چنين موضوع بااهميت، موجب بروز تعريفات و مسائلي گوناگون درباره‌ي آن بوده باشد. در اين مبحث ما نخست تعريف اجمالي ايمان را بيان نموده سپس چند مسئله‌ي بااهميت را درباره‌ي ايمان مطرح مي‌نمائيم.تعريف ايمان- مناسبترين تعريفي كه براي ايمان مي‌توان در نظر گرفت عبارتست از تصديق وجداني فعال و اينكه بعضي از دانشمندان ايمان را فقط با تصديق معرفي مي‌كنند چنانكه در بعضي از منابع حديثي نيز آمده است، منظور بيان ركن بارز و قابل درك عموم مردم است و با نظر به لوازم و مختصات ايمان، مي‌توان گفت كه مقصود اصلي عبارتست از همان تصديق وجداني فعال، زيرا مجرد تصديق در عالم ذهن ممكن است موجب ترتيب اثر نباشد و اين تفكيك ميان تصديق و ترتيب اثر را درباره‌ي حقائق بسيار فراواني مشاهده مي‌كنيم. از آنجمله- همه مي‌دانند و تصديق مي‌كنند كه خودخواهي بمعناي (خود را هدف ديدن و همه‌ي اشياء و مردم را وسيله تلقي كردن) قبيح است، يعني قبح اين خودخواهي مورد تصديق همه‌ي مردم در همه‌ي دورانها بوده است، با اينحال، چه اندكند كساني كه اين تصديق را از روي وجدان پذيرفته (به اصطلاح از اعماق قلب وجدان نموده) و آن را بعنوان جزئي يا عنصري فعال از شخصيت خود تلقي نمايند، بطوريكه براي تصديق مزبور آن ارزش و عظمت را قائل باشند كه براي خود شخصيتشان. آيا كسي سراغ داريد كه آگاه باشد ولي ضرورت عدالت را براي حيات فرد و اجتماع تصديق نكند؟ قطعي است كه چنين شخصي را نمي‌توان پيدا كرد، با اينحال، مسلم است كه عمل‌كنندگان به عدالت همواره در اقليت بوده‌اند. آيا چنين نيست كه اكثريت قريب به‌اتفاق انسانهائي كه درباره‌ي معني و هدف عالي زندگي انديشيده‌اند، تصديق مي‌كنند كه مرگ نمي‌تواند پايان كار آدمي باشد، و بقول نظامي گنجوي:كار من و تو بدين درازي         كوتاه كنم كه نيست بازيو حتما براي تفسير معقول اين زندگي بايد به معاد معتقد شد، با اينحال، شماره‌ي انسانهائي كه اين اصل را جدي مي‌گيرند و در اين زندگي دنيوي آن را مبناي اساسي قرار مي‌دهند در برابر مردم بيخيال و طرفداران (باري بهر جهت) بسيار بسيار در اقليتند. از امثال موارد فراوان اين تفكيك ميان تصديق و پذيرش وجداني فعال بخوبي اثبات مي‌شود كه ايمان فقط تصديق مجرد نيست، بلكه همانگونه كه اشاره كرديم، ايمان عبارتست از تصديق وجداني كه مانند عنصر يا جزئي فعال از شخصيت آدمي درآيد و در حركات شخصيت دخالت بورزد. حال مي‌پردازيم به برخي از مسائل بااهميت درباره‌ي ايمان:يك- آيا انسان مي‌تواند بدون ايمان زندگي كند؟ براي پاسخ به اين سئوال، بايد ديد مقصود از زندگي چيست؟ اگر مقصود از زندگي فقط حركت و احساس طبيعي بوسيله‌ي اعضاي حاسه، و خواستن‌هاي ناشي براي اشباع غرايز طبيعي حيواني است و بس، نه تنها ايمان براي چنين زندگي مورد نياز نيست، بلكه مزاحم و مخل آن نيز محسوب مي‌شود. از اينجا است كه اشخاصي كه مي‌گويند: انسانها مي‌توانند بدون ايمان زندگي كنند! انسان و زندگي او را در مرتبه‌اي از حيوانيت پست در نظر مي‌گيرند كه شايستگي درك و پذيرش ايمان را ندارد. پيشنهاد ايمان به چنين اشخاصي، مانند پيشنهاد انديشه نيرومند براي يك بيمار رواني است كه انديشه براي او سبب زحمت و رسيدن فوري به پوچي است. و اگر مقصود از زندگي، عبارتست از زندگي با همه‌ي ابعاد و استعدادهاي انساني، محال است كه بدون ايمان از چنين زندگي برخوردار گشت. براي انساني كه ايمان به موضوعي ندارد، توقع انديشه و عمل برمبناي قانون درباره‌ي آن موضوع، همان مقدار منطقي است كه توقع حركات منظم و منطقي مبتني بر وجدان آگاه براي يك حيوان بي‌انديشه و بي‌ذهن!! ديگر از مختصات بي‌ايماني درباره‌ي يك موضوع، احساس اكراه براي كار (اعم از فكري و عضلاني) درباره‌ي آن موضوع است و اين احساس همواره رنج و ملالت ناگوار درباره‌ي آن كار ببار مي‌آورد، همچنين نمي‌توان در كارهاي صادره غير مستند به ايمان، به شناختهاي جديد و ابتكاري نائل آمد. به همين جهت است كه مي‌توان گفت اساسي‌ترين عامل اخلال كار چه فكري و چه عضلي، نبودن ايمان به كار است كه مانع به فعليت رسيدن و يا مانع بيداري وجدان كار مي‌گردد.دو- اختلاف در موضوع، غيراز بي‌ايماني است. وقتي كه مي‌گوئيم يا مي‌شنويم كه كسي يا قومي (بي‌ايمان است) بايد دقت كنيم كه آيا عدم ايمان به موضوع يا موضوعاتي معين (مثلا حقائقي كه مورد ايمان ما است) منظور شده است، يااينكه اصلا ايماني به هيچ چيز ندارد؟ يعني اختلاف در موضوع ايمان غير از بي ايماني مطلق است. و بايد بدانيم كه بي‌ايماني مطلق كه ناشي از عدم پذيرش قانون ثابت و حقيقت شايسته‌ي گرايش در اين دنيا است يا اصلا وجود ندارد و يا بقدري كمياب است كه مي‌توان گفت در حكم ناياب مي‌باشد. براي اثبات اين مساله، بايد به اين مطلب توجه كنيم كه بعضي از كلمات بجهت دگرگوني افكار درباره‌ي موضوعاتي كه به آنها مربوط است، دستخوش تغييراتي مي‌گردد كه ارتباطي با معناي حقيقي آنها ندارد. اينگونه تغييرات در جوامع و در طول تاريخ به فراواني ديده مي‌شود.بعنوان مثال در دوران ما اين كلمات را در نظر بگيريد- سياست، علم، آزادي، عشق … اكثر افراد جوامع با شنيدن اين كلمات يا در نوعي ابهام و تاريكي فرومي‌روند و يا حالت تنفر در درون خود احساس مي‌كند. علت اين جريان ناروا روشن است، زيرا سياست كه عبارتست از توجيه انسانها به بهترين هدفهاي زندگي براي حركت در مسير (حيات معقول) بقدري در روشهاي ماكياولي كه ضد انسان و انسانيت است، بكار رفته است كه به مجرد شنيدن كلمه‌ي سياست، جز استخدام همه‌ي اشياء و همه‌ي مردم در هدف گيريهاي سياستمداران قدرت پرست و خودمحور چيزي ديگر به ذهن تبادر نمي‌كند. علم كه در حقيقت واسطه‌ي منحصر در ارتباط انسان با واقعيات است و به همين جهت داراي عاليترين ارزش وسيله‌اي براي حيات و كمال مادي و معنوي است، بدانجهت كه در دست قدرتمندان زرپرست و زورگو و خودمحور، وسيله‌اي براي تورم خود طبيعي‌شان اتخاذ مي‌شود خونبارترين سلاح را به ذهن مردم متبادر مي‌كند و با كمال تاسف شديد، شنيدن اين كلمه همان، و تجسم درغلطيدن ميليونها انسان در خاك و خون و شهرها و آباديهاي ويران و پايمال شدن ميلياردها حقوق انسانها و گرسنگي و برهنگي و بيماريهاي بيشماري كه در نتيجه‌ي استخدام علم به وسيله قدرت پرستان خودمحور بروز مي‌كند همان. آزادي را در نظر بگيريد، آيا پديده‌اي براي حيات انسانها سراغ داريد كه بهتر از آزادي باشد كه مورد بهره‌برداري در خير و كمال انساني باشد؟ با اينحال، بدانجهت كه شهوترانان خودكامه و قدرت پرستان لذت پرست و خودمحور، اين پديده‌ي باعظمت و باارزش را در رهائي از قيود و ضوابط انسانيت بكار برده‌اند تا جائيكه:جز ذكر ني دين او ني ذكر او          سوي اسفل برد او را فكر اوبا اين وصف، آيا مي‌توان با شنيدن اين كلمه‌ي مسخ‌شده، آن معناي باارزش را كه عبارتست از نظاره و سلطه‌ي شخصيت بر دو قطب مثبت و منفي كار در مسير حيات معقول در ذهن تصور نمود؟! اما عشق كه در عظمت آن مي‌توان گفت: عشق امر كل ما رقعه‌اي، او قلزم و ما قطره‌اي او صد دليل آورده و ما كرده استدلالها و مي‌توان گفت:عاشق شو ار نه روزي كار جهان سرآيد           ناخوانده درس مقصود از كارگاه هستيهمه مي‌دانيم كه اين كلمه‌ي بسيار عالي امروزه چه مفاهيمي را بخاطر مي‌آورد كه انسان از گفتن آنها سرافكنده مي‌شود و فقط همان جمله‌ي معروف بالزاك را بياد بياوريد كه مي‌گويد: (امروزه عشق يعني درشكه‌ي كرايه‌اي)!!كلمه‌ي ايمان از سه جهت در معرض سوء تفاهم قرار گرفته است:جهت يكم- تظاهر اشخاص كثيف و خبيث، به ايمان! اين تظاهر در هر جامعه‌ايكه ايمان مذهبي يا مكتبي در آن حاكم است يا محبوبيتي در فضاي آن جامعه دارد، مورد دستور اكيد ماكياولي‌هاي روزگاران مي‌باشد. براي فساد انسانها، نيرومندتر از اين، عاملي وجود ندارد كه ايمان به موضوعي نداشته باشد و خود را مومن به آن نشان بدهد.جهت دوم- خطاي فكري كوته‌نظراني است كه گمان مي‌كنند هر ايماني بر مبناي تعبد محض استوار است كه شخص مومن بايد حركات و سكنات خود را بر آن مبني قرار بدهد! اين خطاي فكري هم خود صاحب فكر را از امتيازات بسيار بااهميت ايمان محروم مي‌سازد و هم ديگران را در شناخت و برخورداري از ايمان دور مي‌دارد.جهت سوم- بازيگري با الفاظ است، به عنوان مثال فرد ياگروهي از انسانها بجاي ايمان به خدا و رسولان خدا و هدف اعلاي هستي و تكاليف الهي، بيك عده مفاهيمي ايمان مي‌آورد و با شديدترين حماسه‌ها از آن مفاهيم بدون اينكه نام ايمان را بر زبان بياورد، دفاع مي‌كند، چنانكه در دورانهاي متاخر با شيوع فراواني كه پيدا كرده است، مشاهده مي‌كنيم، مانند انسان‌گرائي، نژادخواهي، تمدن خواهي، علم‌گرائي، آزاديخواهي و غيرذالك!!واقعا انسان وقتي فكر مي‌كند كه قدرت پرستهاي خودكامه با چه وسائلي انسانها را از حقائق مهجور و محروم مي‌سازند در شگفتي عميق فرومي‌رود. اولا با تبديل كلمه‌ي ايمان به گرايش، و خواستن و كلماتي مشابه آنها و بازي با چنين الفاظ، معناي ايمان از بين نمي‌رود، زيرا اگر محبوبيت موضوعهاي مزبور بحدي نرسد كه مردم حتي به از دست دادن زندگي در راه آنها حاضر شوند، حتما آن محبوبيت به درجه‌ي ايمان نرسيده است زيرا ايمان بدانجهت كه مانند عنصري فعال در حيات آدمي دخالت مي‌ورزد، در موقع ورود اخلال به آن، جان شخص مومن از ارزش مي‌افتد. و اگر به آن حد نرسد كه متذكر شديم، يقينا بدرجه‌ي ايمان نمي‌رسد و كلمات گرايش و خواستن و مشابه آنها، بطور جالب براي محروم ساختن فرد يا جامعه از ايمان استخدام مي‌گردد. به هر حال، اين جهات سه‌گانه بهيچ وجه نمي‌تواند ضرورت ايمان را براي انساني كه مي‌خواهد با حيات قابل تفسير در اين دنيا زندگي كند، منتفي بسازد.سه- عظمت ارزشي ايمان به خدا و معنادار بودن هستي: نخست بايد بدانيم كه بي‌ايماني بخدا آنقدرها هم آسان نيست، براي اين حالت رواني بايد هرگز سر ببالا بلند نكنيم سپس اين چند جمله را مورد دقت قرار بدهيم.1- كسي كه ايمان ندارد، حيا ندارد. 2- كسي كه ايمان ندارد. بهيچ وجه قابل اطمينان نيست. 3- كسي كه ايمان ندارد تفكرات او به مباني صحيح استوار نيست. 4- شخص بي‌ايمان توانائي تفسير و توجيه زندگي خود را ندارد كه نتيجتا قدرت تفسير و توجيه زندگي ديگران را هم ندارد. 5- بي‌ايمان نمي‌تواند در يك جهان كه داراي هماهنگي و وحدت معنادار است زندگي كند. 6- براي شخص بي‌ايمان مسخره‌ترين سخن آنست كه به او بگوئي: براي وصول به يك هدف والا در مسير وارستگي اخلاقي و خدمات اجتماعي، دست از لذت شخصي خود بردار، چه رسد به اينكه به او بگوئي براي رسيدن به آن آرمان اعلاي انساني دست از جان خود بردار. شخص بي‌ايمان انجام تكليف براي عظمت و ارزش خود تكليف را درك نمي‌كند، زيرا او با كمال آگاهي و اختيار، خود را تحت تاثير غرائز طبيعي حيواني قرار داده يا خود را به مهره‌اي ماشيني تبديل كرده است كه نه تكليف مي‌فهمد و نه ارزش آنرا مي‌داند. بنابر مطالب مزبوره، بي‌ايماني بخدا، يعني استعفاء دادن از انسانيت در عين محروم شدن از پذيرش در ليست حيوانات.حال جملات بعدي رامورد توجه قرار بدهيم:1- براي صعود به درجه‌ي ايمان صحيح به خدا و معنادار بودن هستي:الف- بايد از نظم و قانون و عضمت هستي اطلاع حاصل نمود، ب- بايد فهم برين را براي دريافت آيات خداوندي در هستي بكار انداخت. ج- بايد با تكاپوي مخلصانه درون را تصفيه و تهذيب نمود. بايد از طواف به دور خود و از مقاومت در برابر حقائق دست برداشت. فراهم شدن اين سه امتياز براي يك انسان (كه قطعا با كميتها و كيفيتهاي مختلف براي همه‌ي انسانهاي معتدل قابل وصول است) كه موجب صعود به درجه‌ي ايمان صحيح به خدا و معنادار بودن هستي مي‌گردد، انسان را به آن درجه از شايستگي و كمال مي‌رساند كه مي‌تواند مدعي حركت در مسير حيات معقول بوده باشد.تكلف گر نباشد خوش توان زيست          تعلق گر نباشد خوش توان مرد3- نشاط دائمي و سرور دروني از مختصات طبيعي ايمان به خدا و معنادار بودن هستي است:بجهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست          عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست (سعدي)چه عروسي است در جان كه جهان ز عكس رويش          چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا (مولوي)ترديدي نيست در اينكه خرمي دروني درباره‌ي عالم كه ناشي از استناد عالم به خدا است و آن شادي و نشاط شديد دروني كه مولوي آنرا با دو كلمه‌ي (عروسي در جان) تعبير نموده است، بدون ايمان به خداوند كه كمال مطلق و مفيض همه‌ي خيرات و كمالات است (كه هستي را در مجراي خير و كمال قرار داده است) آن نشاط و سرور دروني امكان ناپذير است. البته مقصود اين نيست كه براي اشخاصي كه داراي ايمان به خدا و معنادار بودن هستي مي‌باشند، هيچ غصه و اندوه و ناگواري پيش نمي‌آيد، زيرا آنان نيز در همين دنياي تصادم‌ها و تزاحم‌ها زندگي مي‌نمايند، ولي اين ناگواريها قدرت تسخير منطقه‌ي دروني اشخاص باايمان را ندارد، چنانكه خوشي‌ها و شاديهاي محسوس و طبيعي و زودگذر نمي‌تواند اخلالي به جريان حياتي خود روح كه فوق اين خوشيها و شاديها است وارد بسازد.4- ايمان به خدا و معني‌دار بودن هستي، مانع از آن است كه انسان بار سنگين زندگي را كه خود بايد آنرا به دوش بكشد بر دوش ديگران تحميل كند. ايمان به خدا نمي‌گذارد ضرري را كه از طريق طبيعي يا قانوني به او متوجه گشته به سوي ديگران دفع نمايد.5- فقط ايمان به خدا و معني‌دار بودن جهان هستي است كه مي‌تواند براي شخصيت انسان حيثيت و شرف ذاتي اثبات نمايد، زيرا فقط معادلات زير است كه مدعاي مزبور را تنظيم و به نتيجه مي‌رساند:خلق همه يكسره نهال خدايند           هيچ نه بشكن ازين نهال و نه بركندست خداوند باغ خلق دراز است          بر خسك و خار همچو بر گل و سوسنخون بناحق نهال كندن اويست         دل ز نهال خداي كندن بركن6- شما هر كار بزرگ و با ارزشي را كه در تاريخ مشاهده مي‌كنيد هر قدمي موثر كه در مسير خدمت صحيح به انسانيت برداشته شده است مخصوصا در آن موارد كه مسير بسيار سنگلاخ بوده و هر حركتي در آن، نيازمند گذشت از لذايذ و چشم پوشيدن از زندگي بوده است، معلول ايمان به مطلق بوده است كه قطعا يا بطور مستقيم و يا غير مستقيم جنبه‌ي الهي داشته است، زيرا به اضافه‌ي اينكه هيچ حقيقتي بدون داشتن عظمت مطلق، توانائي گرفتن جان آدمي را كه در متن طبيعت نشاني از مطلق در آن است، ندارد.7- ممكن است انسانها براي اشباع حس بسيار نيرومند خداخواهي خود (كه تا به سقوط نهائي نرسد، از فعاليت نمي‌افتد) دست به كارهاي سطحي و زودگذر بزنند، مانند به زحمت انداختن ابعاد جسماني كه رياضت ناميده مي‌شود (نه رياضت و تصفيه‌ي شايسته) و در نتيجه نوع يا انواعي از روشنائي‌ها و بارقه‌ها در درون خود احساس نمايند، همانگونه كه در فعاليتهاي مرتاضان هندي و ذن و غيرهما ديده مي‌شود. ولي اين روشنائي‌ها كه از مختصات طبيعي آنگونه رياضتها است، هرگز كوچكترين كار ايمان به خدا و معني‌دار بودن عالم هستي را انجام نمي‌دهد. اينان حال مي‌خواهند، لذت مي‌طلبند، شادي مي‌جويند و از ميان اين حالها و لذائذ و شاديهاي رواني، بي‌اعتنائي به انسان و نيازهاي او و بي‌توجهي به شكوه هستي و آهنگ كلي آن را كه دائما يا احد، يا صمد مي‌نوازد، بيرون مي‌آورند!! ايمان آن نورانيت را در درون بوجود مي‌آورد كه همه‌ي عالم هستي و گوشه‌هاي آنرا منور مي‌سازد، به ناگواريها و سختي‌هاي زندگي معني مي‌دهد، و از كوچكترين حركت در طبيعت گرفته مانند حركت پاي مورچه تا حركت مجموع اين كيهان بزرگ را قابل فهم و تفسير مي‌نمايد.****2- ايمان به رسول خدا و دلائل وجوب آن-پس از ثبوت عقلي ضرورت واسطه مابين خدا و انسانها براي ابلاغ اراده‌هاي خداوندي براي آشنائي آنان با واقعيات و حقائق مربوط به انسان و جهان و پذيرش آنچه كه در مسير رشد و كمال لازم است، ضرورت ايمان به پيامبران، كه اشرف و خاتم همه‌ي آنان محمد بن عبدلله صلي الله عليه و آله است، ثابت مي‌گردد. خداوند سبحان معجزاتي را كه به وسيله‌ي رسولان خود به مردم ارائه مي‌دهد، حكم عقل را با آن معجزات تاييد مي‌فرمايد، ضمنا اشخاص رسولان را براي مردم معين مي‌فرمايد. بعنوان مثال مرده زنده كردن حضرت عيسي و اژدها شدن عصا بدست حضرت موسي عليهماالسلام و تسبح سنگريزه‌ها در دست پيامبر اسلام و حركت كردن درخت و آمدن آن به نزد آن بزرگوار و كتاب مقدس قرآن مجيد و غيرذلك، به اضافه‌ي اينكه ضرورت وساطت مابين خدا و انسانها را بنام نبوت عامه اثبات مي‌كند، شخص پيامبر را نيز معرفي مي‌نمايد. البته دليل عقلي اثبات نبوت مستند است به ناتواني قطعي بشر از شناخت كامل خود (آنچنانكه هست) و مصالح و مفاسد خود براي تشخيص (آنچنانكه بايد و شايد) و اما در تعيين رسولان الهي كه معجزه‌ها اثر قطعي دارد، بايد اين حقيقت را در نظر بگيريم كه كار اصلي معجزه الزام مردم به فوق طبيعي بودن پيامبري است كه ادعاي نبوت مي‌كند و ممكن است معجزه همه مردم را قانع كند، ولي ايمان حقيقي و محبت اصيل و قرار گرفتن در جاذبه پيامبر به صفا و نورانيت نيازمند است كه موجب شناخت رسول و رسالت او ميگردد:بوي پيغمبر ببرد آن شير نر          همچنانكه بوي يوسف را پدرموجب ايمان نباشد معجزات           بوي جنسيت كند جذب صفاتمعجزات از بهر قهر دشمن است          بوي جنسيت پي دل بردن استقهر گردد دشمن اما دوست ني          دوست كي گردد ببسته گردنيايمان آوردن حضرت خديجه و حضرت اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مستند به دريافت قلبي و نورانيت دروني آن دو بزرگوار در باره رسول گرامي بوده است نه معجزات، و اگر هم آن دو بزرگوار معجزات خصوصي از رسول الله ديده بودند، آن دريافت قلبي را تاكيد كرده است. چند مطلب را بايد در اين مبحث يادآور شويم.مطلب يكم- اينكه سنخ ايمان به خدا و رسول خدا يكي نيست، ايمان به خدا عبارتست از پذيرش خدا با همه ابعاد وجودي و گرايش به او، بعنوان پذيرش حقيقتي كه بخشنده نعمت وجود به انسان و مالك مطلق همه موجوديت و ابعاد و مختصات انسان است، و او است كه رازق و ناظر به همه اعمال دروني و بروني انسان و همه سرگذشت و سرنوشت او در اختيار آن خداوند سبحان است. در صورتيكه ايمان به رسول خدا بعنوان واسطه تبليغ اراده‌هاي تشريعي خداوندي به انسان است، امين وحي، معصوم از خطا و واجد همه صفات حميده انساني و داراي عالي‌ترين و عظيم‌ترين اخلاق، بنابراين ايمان به رسول خدا نتيجه ايمان به خدا است و اينكه او است وسيله درك و شناخت اراده‌هاي تشريعي خداوندي درباره بندگانش.مطلب دوم- امر به اطاعت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم همانگونه كه در قرآن مجيد آمده است مطلق است، يعني بايستي از همه دستورات پيامبر اعظم پيروي نمود- و ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا (و آنچه را كه پيامبر براي شما آورده است بگيريد و از آنچه كه شما را نهي كرده است، خودداري نماييد.) اطيعو الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم (اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول و صاحبان امر از شما را.) و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي (و پيامبر از روي هوي سخن نميگويد، آنچه را كه ميگويد نيست مگر وحيي كه به او ميرسد.)البته با نظر به دلائل ديگر سه نوع اطاعت (اطاعت خداوندي و اطاعت از پيامبر اكرم واطاعت از اولي‌الامر) با يكديگر متفاوت ميباشند- اطاعت براي خداوند سبحان كه آفريننده هستي است، اطاعت بنده براي خداي خويش است كه عبارتست از انجام دادن اعمالي مستند به تكاليف الهي كه بوسيله پيامبران عظام و عقول سليمه و فطرتهاي پاك براي بشر ارائه ميشود. اين دستورات بازگو كننده اراده‌هاي تشريعي خداوندي است كه عالم مطلق به همه كائنات و اسرار و روابط آنها و داناي مطلق به همه مصالح و مفاسد مادي و معنوي انسانهااست، در صورتيكه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و عقول سليمه و فطرتهاي پاك كه در منابع اسلامي حجت دروني ناميده شده‌اند، پيكهاي امين خداوندي هستند و از ذات خود بدان جهت كه مخلوقات او ميباشند، چيزي ندارد مگر با تعليم و تربيت خداوندي كه درباره پيامبر و ائمه معصومين انجام گرفته است. اين تعليم و تربيت خاص بجهت تادب آداب الله و تخلق به اخلاق الله بوده است كه پيامبر و ائمه معصومين عليهم‌السلام داشته‌اند. يعني آن بزرگواران بجهت زهد حقيقي در مال و منال و مقام و جاه اين دنياي فاني، آن صفا و نورانيت را پيدا كرده‌اند كه به اذن خداوند متعال ميتوانند با واقعيات و حقائق ارتباط معرفتي برقرار نمايند و اينگونه ارتباط در شهود واقعيات اگر چه مانند ارتباط به وسيله وحي است ولي وحي بمعناي اصطلاحي آن نيست، به همين جهت است كه اطاعت از سنت پيامبر اكرم و ائمه معصومين عليهم‌السلام واجب است.در اين مورد يك مسئله بااهميت وجود دارد كه بطور اختصار آن را مطرح مينمائيم و آن اينست كه: آيا پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مجتهد بوده است؟ بعضي از فقهاء و متكلمين اهل سنت معتقد به اجتهاد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله ميباشند، مانند سعد تفتازاني در كتاب شرح مقاصد، فخر رازي در تفسير خود در آيه عفا الله عنك لم اذنت لهم او چنين مي‌گويد: من الناس من قال ان الرسول صلي الله عليه و آله و سلم كان يحكم بمقتضي الاجتهاد في بعض الوقايع (بعضي از مردم مي‌گويند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در بعضي وقايع بمقتضاي اجتهاد حكم مي‌كرد.) و خود فخر رازي پس از پاسخ به اشكالات همين نظر را انتخاب كرده است. احمد مصطفي المراغي در تفسير همين آيه ميگويد: (اي عفا عنك ما ادي اليه اجتهادك من الاذن لهم حين استاذنوك و كذبوا عليك في الاعتذار) (يعني خداوند عفو كرد از تو آنچه را كه اجتهاد تو تقاضا كرد كه موقعي كه آنان از تو اذن خواستند و در عذرخواهي به تو دروغ گفتند، به آنان اجازه دادي.)سيد محمد رشيد رضا در تفسير آيه مزبور ميگويد: (و قد كان الاذن المعاتب عليه اجتهادا منه فيما لا نص فيه من الوحي و هو جائز) (اذن پيامبر اكرم كه علت عتاب او قرار گرفت، اجتهادي بود كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در موردي كه نصي از وحي در آن نبوده است و اين اجتهاد جائز است و از پيامبران صلوات الله عليهم واقع شده است و آنان معصوم از خطا نيستند … و عصمت در تبليغ وحي است.)و عده اي ديگر از علماي اهل سنت اجتهاد را كه حتي قابل خطا بوده باشد به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نسبت داده‌اند. ملا علي قوشچي در مقابل مطالب خواجه‌نصير طوسي درباره عمر بن الخطاب (كه در تقسيم مهاجرين را بر انصار و انصار را بر غير انصار و عرب را بر عجم ترجيح داد و متعه زن و متعه حج و حي علي خيرالعمل در اذان را ممنوع نمود) ميگويد: و از اين اعتراضات چنين پاسخ داده شده است كه اين احكام موجب انتقاد نميشود، زيرا مخالفت مجتهد با مجتهد ديگر در مسائل اجتهادي بدعت نيست. عين عبارات خواجه‌نصير و قوشچي چنين است: و منهاانه فضل في القسمه و العطا المهاجرين علي الانصار و الانصار علي غيرهم و العرب علي العجم و لم يكن ذلك في زمن النبي صلي الله عليه و آله و منها انه منع المتعتين فانه صعد المنبر و قال ايها الناس ثلاث كن علي عهد رسول الله (ص) انا انهي عنهن و اعاقب عليهن و هي متعه النسا و متعه الحج و حي علي خيرالعمل: و اجيب عن الوجوه الاربعه بان ذلك ليس مما يوجب قدحا فيه فان مخالفه المجتهد لغيره من المسائل الاجتهاديه ليس ببدع. (و از آنجمله اعتراضات اينكه او در تقسيم و عطا مهاجرين را بر انصار و انصار را بر غير انصار و عرب را بر عجم ترجيح داد در صورتيكه در زمان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در تقسيم و عطا، هيچ كسي بر ديگري برتري نداشت و از آن جمله اينكه او دو متعه (متعه زنان و متعه حج) را ممنوع ساخت، زيرا او به بالاي منبر رفت و گفت: اي مردم، سه چيز در زمان رسول الله (ص) بود، من از آنها نهي ميكنم و مرتكب آنها را كيفر ميدهم. متعه زنها و متعه حج و حي علي خيرالعمل است (قوشچي چنين پاسخ ميدهد: از امور چهارگانه چنين پاسخ داده شده است. كه تحريم مزبور موجب اعتراض بر او نميشود، زيرا مخالفت مجتهد با ديگري در مسائل اجتهادي بدعت نيست.) تحقيق لازم و كافي در اين مبحث كه آيا پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله و سلم اجتهاد به معناي اصطلاحي آن ميفرمود يا نه، نياز به تاليف كتابي مستقل دارد، آنچه كه بطور اجمال به نظر ميرسد اينست كه با توجه به حكم صريح عقل و آيات قرآن مجيد مانند ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي. (و پيامبر از روي هوي سخني نميگويد، و نيست سخن او مگر وحي كه به او وحي ميشود.)هر كلامي كه درباره عقائد اسلامي و معارف مربوط به جهان و انسان كه تاثيري در سعادت دنيوي و ابدي انسان داشته و هر سخني كه محتواي آن حكم به بايستگي و نبايستگي و شايستگي و نشايستگي و اباجه بوده باشد، بدون استثنا مستند به وحي است حتي موضوع‌هائي كه داراي اثر شرعي بوده باشد مانند مقدار كر و مقدار كيفيت رضاع و غيرهما و همچنين احكامي كه آن حضرت بعنوان حاكميت به معناي زمامداري صادر فرموده است مانند اجازه مزبور در آيه فوق (چنانكه بعد از اين توضيح خواهيم داد) همه و همه اين امور مستقيم يا غير مستقيم مستند به وحي است.و اما آن دستورات و تشخيص موضوعهائي كه آن حضرت در امور جزئي زندگي خود و يا ديگران صادر فرموده است و آن حضرت در آن دستورات و موضوعها مانند يك فرد از انسانها بوده است اعتقاد به جواز اجتهاد مشكلي را پيش نمي‌آورد، با اينحال دلائلي نقل شده و از يك جهت عقل نيز حكم ميكند كه آن حضرت به جهت تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله حتي در همين امور نيز خطاي شرعي و عرفي نامقبول مرتكب نشده است، (حتي خطائي كه به جهت اجتهاد قابل بخشش بوده است) اما آيه شريفه عفا الله عنك لم اذنت لهم كه مورد استشهاد بعضي از علماي اهل سنت براي اجتهاد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم قرار گرفته است، معنايش تقريبا همان است كه مرحوم علامه طباطبائي در تفسير خود آورده است كه مقصود از آيه شريفه بقرينه آيه‌اي كه پس از سه آيه آمده است (لو خرجوا فيكم ما زادوكم الا خبالا و لا وضعوا خلالكم يبغونكم الفتنه و فيكم سماعون لهم … ) (اگر به همراه شما خارج ميشدند، جز فساد و اضطراب راي براي شما نمي‌افزودند و قطعا در ميان شما براي ايجاد شر و فساد ميشتافتند و در ميان شما به وسيله اختلاف انداختن آشوب به راه مي‌انداختند و در ميان شما كساني وجود دارند (كه از روي ساده‌لوحي) به آنان گوش فرا ميدهند.)اينست كه اگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به آنان اجازه نميداد كه بنشينند و دستور ميداد مانند مسلمين حركت كنند، با كمترين امتحان و در اندك زماني به جهت بروز انحرافشان رسوا ميشدند. و اگر حركت نميكردند، باز آنها فساد به راه مي‌انداختند. بنابراين معناي خطاب خداوندي به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در اين مورد اينست كه چرا شايسته‌تر را گذاشتي و شايسته را انتخاب نمودي. يعني در هر دو صورت (چه حركت به همراه مسلمين و چه تخلف از آنان) آن تبهكاران رسوا ميگشتند، نهايت امر در صورت حركت نفاق و تبهكاري آنان زودتر آشكار مي‌گشت.بنابراين تفسير، مقصود از عفا الله دعا در حق پيامبر است نه معناي خبري كه لازمه‌اش تقصير باشد، نظير همان كه در هنگام مطلوبيت مساوي در ملاقات و عدم ملاقات ميگوئيم: خدا گرفتارت نكند، چرا آن شخص را ملاقات نكردي، اينگونه دعا كه از روي محبت و علاقه ابراز ميشود، معنايش آن نيست كه چون با آن شخص ملاقات نكردي پس خدا گرفتارت كند يا خدا گرفتارت خواهد كرد، بلكه مقصود اينست كه با فرض شايسته‌تر بودن ملاقات از عدم ملاقات، چرا عدم ملاقات را (كه خود نيز امري شايسته بود) انتخاب كردي؟ و يكي از دلائل اينكه عفا الله جمله انشائي دعا است اينست كه اگر عفو معناي خبري داشته باشد، لازمه‌اش اينست كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله تقصير كرده بود، در صورتيكه خطا در اجتهاد به اتفاق همه فقهاي شيعه و سني قطعا تقصير نيست.در بعضي از كتب كلاميه اهل سنت نقل شده است ك پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم كسي را براي مجازات به قتل محكوم فرمود. پس از جريان حكم، خواهر شخص مجازات شده ابياتي گفت كه از آن جمله اين بود: ما كان ضرك لو عفوت و ربما من الفتي و هو المغيظ المحنق (اي پيغمبر، چه ضرري براي تو داشت اگر عفو ميكردي و چه بسا رادمرد در حاليكه غضبناك و عصباني بوده باشد، احسان ميكند و مي‌بخشد.) آن حضرت با شنيدن ابيات آن زن فرمود: (اگر اشعار او را پيش از اينكه آن مرد را بكشم، مي‌شنيدم، او را نمي‌كشتم.) (چنين گفته شده است كه اگر پيامبر اكرم (ص) آن شخص را با استناد به وحي كشته بود، پشيماني معني نداشت.) اين داستان با اينكه با توجه به مفاد و لوازم آن، نادرست است، فاقد سند معتبر است. و اما مفاد و لوازم اين داستان-اولا- از حقائق مسلمه است كه پيامبر اسلام (ص) با داشتن آن اخلاق باعظمت كه خدا توصيفش فرموده است: و انك لعلي خلق عظيم (و قطعا تو داراي اخلاق بزرگ هستي.) به درجه‌اي از عصبانيت و تندخوئي نميرسيد كه آن زن بيان كرده است. و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك. (اگر تو خشن و تند و سخت دل بودي از پيرامون تو پراكنده ميشدند.)ثانيا- با آنهمه شدت تاكيد به پرهيز از حكم در حال غضب مخصوصا در مورد جانهاي آدميان، چگونه امكان داشت كه پيامبر اكرم (ص) در حال غضب و هيجان غير عادي حكم به كشتن يك انسان صادر فرمايد!ثالثا- حكمي كه با استناد به اجتهاد صادر شده باشد، اگر بعدا خطايش هم آشكارشود، موجب پشيماني نميگردد، زيرا مجتهدي كه با كمال اخلاص و تلاش نهائي در ادله فقاهي، فتوي يا حكمي صادر مينمايد، نه تنها در صورت بروز خطا گنهكار محسوب نميگردد، بلكه چه خطائي بروز نمايد و چه بروز ننمايد، مجتهد در نزد خدا مستحق پاداش نيكو است.رابعا- آيا شايسته است كه پيامبر اكرم با آن آگاهي به عظمت حكم الهي، با شنيدن يك يا چند بيت شعر، عاطفه‌اش به جريان بيفتد و از حكم الهي كه صادر فرموده است پشيمان گردد؟!****3- جهاد در راه خدا-اميرالمومنين عليه‌السلام در سخنان مباركش درباره جهاد در راه خدا و ارزش والاي آن، دستورات و توصيه‌ها فرموده‌اند. احدي‌الحسنيين (يا حيات باكرامت انساني و يا شهادت در راه سعادت و فضيلت انساني- الهي) و پاسخ به مساوي قلمداد كردن شهادت و خودكشي. يك مطلب بسيار بااهميتي را در اين مورد بايد متذكر شويم كه ضمنا پاسخي هم به سخن معروف كه شهادت را با خودكشي مساوي ميدانند، نيز بوده باشد اگر چنين مطلبي از متفكري صادر شده باشد (كه ايكاش چنين مباد) نه بر شهيدان راه حق و كرامت انساني كه بر اينگونه متفكران بايد گريست، شهيدان با وداع آگاهنه و آزادانه خورشيد و ماه و ستارگان و مقداري مواد غذائي و پوشاكي و ديگر مختصات حيات طبيعي خنده و انبساط روحي خود و ديگر پاكان اولاد آدم را كه ميخواهند با كرامت زندگي كنند باعث ميشوند، در صورتيكه اينگونه متفكران در درد بيدرمان بيخبري از انسان و ارزشهاي او ميسوزند و آگاهي به آن ندارند. اگر چنين مطلبي واقعا از متفكري صادر شده باشد بايد از پيروان او پرسيد آيا شما هيچ در اين باره فكر كرده‌ايد كه شهادت و علل حركت حس شهادت طلبي چيست؟ و چه شده است كه اسلام با كمال جديت كه به حفظ جان دستور ميدهد و حتي كسي را كه ولو يك لحظه از زندگي خود را خاموش كند آنهمه توبيخ مي‌كند و او را معصيت كار مي‌داند، احدي الحسنيين را شايسته يك انسان تكاپوگر در مسابقه خيرات و كمالات معرفي مي‌نمايد؟ پاسخ اين سئوال را ميتوان با توجه به مطالب زير دريافت نمود-مطلب يكم- معناي شهادت چيست؟ معناي شهادت عبارتست از به پرواز درآوردن روح از كالبد جسماني با دست شستن از موجوديت در اين دنياي فاني در راه‌ايده‌ال و هدفي كه همان جاذبه ملكوتي تقرب به خدا است. با اين تعريف كه براي شهادت متذكر شديم، عظمت الهي هدف بايد در درجه‌اي باشد كه انسان شهيد شايسته ديدن فروغ رباني و فرشتگان مقدس در حال پرواز روح از بدن بوده باشد.مطلب دوم- انساني كه در چنين مسيري از حيات خود دست برمي‌دارد به اضافه اينكه با چشم‌پوشي از لذائذ متنوع زندگي و ثروت و مقام و ديگر مختصات خوشايند زندگي طبيعي روح خود را در جاذبه كمال قرار ميدهد، سرمشقي براي ديگر انسانهائي نيز ميباشد كه جوياي كمالات روحي هستند، به اين معني كه اين برندگان مسابقه در حيات معقول ميتوانند اراده‌هاي انسانها را در گذشت هوي و هوس و نفسانيت حيواني بخوبي تقويت نمايند- كه آري، ميتوان در راه عمل به اصول ارزشي از همه لذائذ و خواسته‌هاي حيات طبيعي محض چشم‌پوشي نمود.مطلب سوم- انساني كه با دريافت عظمت احدي‌الحسنيين در طلب شهادت، كه از مختصات حيات طيبه است، تلاش مينمايد، در حقيقت اثبات مي‌كند كه جان، شخصيت يا روح آدمي بسيار بسيار با ارزشتر از آن است كه در مجراي مقداري خوراك و پوشاك و لذائذ طبيعي و ناهشياري مستهلك گردد، زيرا اين گوهر فوق همه قيمتها گرانتر از آن است كه در تردد ميان آخور و جايگاه دفع محتواي متعفن شكم، از دست داده شود. اينچنين انساني ميگويد: جان، شخصيت يا آن روح را كه ميتواند هم صحبت مقام شامخ ربوبي شود نبايد با گلاويزي با عده‌اي سگ صفتان در خوردن لاشه‌اي از بين برد- اگر بخواهي هدف از عالم هستي و زندگي را همان تردد ميان آخور و جايگاه دفع فضولات خود تلقي كني، چنين هستي و زندگي ارزشي ندارد، زيرا:حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست           باده پيش آر كه اسباب جهان اينهمه نيستاز دل و جان شرف صحبت جانان غرض است         غرض اينست وگرنه دل و جان اينهمه نيستمطلب چهارم- بايد از امثال اين متفكر پرسيد كه آيا تجويز مي‌كنيد كه انسان زندگي در ذلت و خواري و نوكري محض و اهانت جانكاه را به شهادت با عزت و سربلندي و كرامت و حيثيت انساني مقدم بدارد و حيات در ملكوت الهي را به زندگي در لجنزار خوك صفتان قرباني كند؟! آيا تجويز مي‌كنيد كه آدمي گوهر الهي جان را فداي قدرت پرستان خودكامه نمايد؟! چرا؟ براي اينكه ميخواهد زمان تردد ميان آخور و جايگاه دفع فضولاتش با زنجير بردگي ذلت بار مقداري طولاني شود؟!!مطلب پنجم- گويا نميدانند كه بشر در طول تاريخ با دادن آنهمه قرباني‌ها و شهداء هنوز نتوانسته است آنچنانكه بايد دندانها و چنگالهاي قدرت پرستان ددصفت را از گلوي مردم بينوا و مستضعف دور كند، اگر آن مقاومتها و قرباني‌ها و شهادتها و دفاع از جان و ناموس و حيثيت و مكتب و وطن نبود، حال بشر چه مي‌شد و بشر در كدامين گودال تاريخ دفن شده بود.مطلب ششم- اين احتمال در مغز بعضي از متفكران آگاه جوامع نسبتا ضعيف (يا به ظاهر ناتوان) بوجود آمده است كه سخن مزبور بايد بدينگونه تفسير شود- بدانجهت كه گويندگان اينگونه سخنان در كشوري نسبتا نيرومند زندگي ميكرده‌اند و طعم زندگي وابسته و ذلت و اهانت را نچشيده بودند تا بدانند كه معناي ضرورت دفاع از حيات و آزادي و شخصيت يعني چه؟ اگر اين اشخاص طعم بسيار تلخ زندگي مشروط به اراده قدرت پرستان خودكامه را چشيده بودند يك مجلد كتاب هم درباره احدي‌الحسنيين (يا شهادت و يا زندگي باكرامت) مي‌نوشتند و در پيشبرد تكامل حقيقي نوع بشر قدمي شايسته برمي‌داشتند و ارزش حقيقي حيات را براي همگان قابل فهم مي‌ساختند. مطلب هفتم- بعيد به نظر ميرسد اينگونه اشخاص كه فقط تاريخ طبيعي انسانها را مي‌نويسند، با شنيدن نام امثال سقراط و ژاندارك و صدها هزار سرباز گمنام كه در راه دفاع از جان و شرافت و كرامت و وطن و آزادي و شخصيت، دست از زندگي ننگ‌آور شسته و با كمال شهامت و حريت و مردانگي راهي ابديت شده‌اند، لذتي ببرند، زيرا چنانكه گفتيم مزه زهرآگين ذلت و اهانت و زندگي مشروط به اراده ديگران را نچشيده‌اند.آري، اينان درد دل انسانهاي بزرگي را كه نخواسته‌اند زندگي پست و موهون و ذلت بار را براي چند روز (خور و خواب و خشم و شهوت حيواني) بپذيرند درك نكرده‌اند. ما كنت احسب ان يمتد بي زمني حتي اري دوله الاوغاد و السفل (من گمان نميكردم كه زمان عمرم بقدري طول بكشد كه سلطه و دولت مردم احمق و پست طغرائي را ببينم.) و كلمه الاخلاص فانها الفطره. و اقام الصلوه فانها المله. و ايتاء الزكاه فانها فريضه واجبه. و صوم شهر رمضان فانه جنه من العقاب (و كلمه‌ي اخلاص كه مبناي فطرت اصلي انسان بر آن است. و برپا داشتن نماز كه اصل دين است. و پرداخت زكات كه فريضه‌ي واجب است و روزه‌ي ماه رمضان كه سپري در مقابل عذاب است.)****4- كلمه‌ي اخلاص (لا اله الا الله)-اين همان كلمه است كه در روايت بسيار مهشور از امام هشتم علي بن موسي‌الرضا عليه‌السلام با معتبرترين اسناد حصن (حدود نگهدارنده) از تباهي‌ها به معناي عالي‌ترين پناهگاه معرفي شده است در اين روايت امام هشتم عليه‌السلام پس از بيان سلسه‌ي سند، از جد بزرگوار خود (پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله) از خداوند متعال نقل مي‌نمايد: كلمه لا اله الا الله حصني و من دخل حصني امن من عذابي (كلمه لا اله الا الله حصن من است و هر كس به حصن من داخل شود از عذاب من در امن است.)روايت چنين است: هنگاميكه علي ابن موسي‌الرضا عليه‌السلام در آن سفري كه به شهادت رسيد وارد نيشابور شد سوار استري بود، در موقع عبور از بازار نيشابور ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسي با آن حضرت روبرو شدند و گفتند: اي سرور فزند سروران، اي امام فرزند امامان، اي نسل پاك پسنديده، اي عصاره‌ي پاك نسل پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، ترا به حق پدران طاهر و گذشتگان كريمت سوگند مي‌دهم كه روي مبارك و شريفت را به ما نشان بده و روايتي از پدرانت از جدت براي ما نقل فرما تا با آن روايت همواره به ياد تو باشيم. استر متوقف شد و آن حضرت پرده را برداشتند و چشمان مسلمانان را با جمال مباركشان روشن فرمودند، و بافته‌هاي موي سر مباركشان شبيه به بافته‌هاي موي سر رسول خدا صلي الله عليه و آله بود، و در اين حال همه‌ي مردم ايستاده بودند، بعضي از آنان فرياد ميزد، بعضي ديگر مي‌گريست، گروهي لباس خود را پاره مي‌كرد و دسته‌اي در خاك مي‌غلطيد، بعضي تنگ استر را مي‌بوسيد و بعضي ديگر به چتر يا سايه‌بان محل گردن كشيده بود، تا اينكه روز به نصف رسيد و اشكها مانند نهرها جاري گشت و صداها خاموش شد و رهبران و قضات فرياد زدند: اي مردم، بشنويد و بپذيريد و رسول خدا را با اذيت كردن عترتش اذيت ننمائيد و ساكت شويد، در آن موقع حضرت رضا عليه السلام حديث كلمه‌ي اخلاص را فرمودند. قلمدانهائي كه آن روز براي نوشتن آن حديث شمرده شده، غير از دواتهائي كه آورده بودند، بيست و چهار هزار قلمدان بوده است، و كساني كه تقاضاي املا كرده بودند، ابوزرعه‌ي رازي و محمد بن اسلم طوسي بودند.حضرت حديث را بدينگونه فرمودند: حدثني ابي موسي بن جعفر الكاظم، قال حدثني ابي جعفر بن محمد الصادق، قال حدثني ابي محمد بن علي الباقر، قال حدثني ابي علي بن الحسين زين العابدين، قال حدثني ابي الحسين بن علي شهيد ارض كربلا، قال حدثني امير المومنين علي ابن ابيطالب شهيد ارض الكوفه، قال حدثني اخي و ابن عمي محمد رسول الله صلي الله عليه آله و سلم، قال حدثني جبرئيل عليه‌السلام، قال سمعت ربي العزه سبحانه و تعالي يقول كلمه لا اله الا الله حصني فمن دخل حصني امن من عذابي. صدق الله سبحانه و صدق جبرئيل و صدق الائمه عليهم السلام.استاد ابوالقاسم قشيري گفته است: حديث فوق با همين سند به بعضي از امراي ساماني رسيد، آن را با طلا نوشت و وصيت نمود آنرا با او دفن كنند. هنگاميكه آن امير از دنيا رفت، او را در خواب ديدند و از وي پرسيدند: خدا با تو چه كرد؟ در پاسخ گفت: خداوند بدان جهت كه كلمه‌ي لا اله الا الله و تصديق محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم را از روي اخلاص گفتم، بخشيد، و من اين حديث را براي تعظيم و احترام آن نوشتم. عظمت كلمه‌ي اخلاص و آثار روحي آن در اينجا رشد و كمال به اندازه است كه نميتوان توصيف نمود. بطور خلاصه ميتوان گفت: نفي هر گونه معبود جز الله جل و آله و نفي شايستگي همه‌ي موجودات براي معبوديت جز الله سبحانه و تعالي هم آغاز حركت بسوي كمال است و هم وسط و هم غايت آن. توضيح آنكه ماداميكه روح آدمي شايستگي معبوديت هر آنچه را كه مطلوب او است نفي نكند، حركات و تكاپوهاي جان و روان و شخصيت و روح او در مسير كمال به جريان نمي‌افتد، زيرا هر يك از آن موجوداتي كه به جهت مطلوبيت مورد علاقه و گرايش انسان قرار گرفت به اندازه آن علاقه و گرايش، بعدي از جان و روان و شخصيت و روح را اشغال و راكد مي‌نمايد. حال اگر شماره‌ي آن موجودات كه چنگال به ابعاد دروني آدمي مي‌زنند، به اندازه‌ي خواسته‌هاي او باشد، نتيجتا، معبودهاي آدمي به اندازه‌ي آن خواسته‌ها خواهند بود كه مي‌توانند همه ابعاد دروني را اشغال و راكد نمايند.آيا با اين حال در درون آدمي، جان و روان و شخصيت و روحي باقي مي‌ماند كه متوجه كامل مطلق شود و وصول به كمال مناسب خود را هدفگيري نمايد؟! اما اينكه اعتقاد به محتواي كلمه‌ي اخلاص هم آغاز حركت به كمال است، بدانجهت است كه نفي شايستگي معبوديت از همه‌ي موجودات جز خدا، و اثبات آن به طور مطلق براي آن ذات اقدس، از يك نفي و اثبات ساده و ابتدائي گرفته تا درجه‌ي ما رايت شيئا الا و رايت الله قبلا (ونقل شده است: و بعهده و معه) كه به اميرالمومنين عليه‌السلام نسبت داده شده است. (من نديدم چيزي را مگر اينكه خدا پيش از آن (وبعد از آن و با او) ديدم)- قابل تطبيق مي‌باشد.رسد آدمي به جائي كه بجز خدا نبيند         بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت (سعدي)اين دريافت والاي وحدانيت خدا باعظمت ترين دريافتي است كه پس از درك شكوه و جلال ملكوتي عالم هستي به انسان جوياي كمال دست مي‌دهد و اين دريافت والا نيز به نوبت خود قابل رشد و كمال نامحدود است تا اينكه به مرحله نهائي يقيق برسد. حقيقت اينست كه حتي كيفيت اين مرحله براي كساني كه از كلمه‌ي اخلاص واقعا، برخوردار نيستند، قابل درك نيست. در حقيقت آغاز فعاليت فطرت اصيل انساني كه خداوند به انسانها عنايت فرموده است، از كلمه اخلاص شروع و به ثمر رسيدن آن فطرت نيز با دريافت والا و يقين اعلا به همان كلمه تحقيق مي‌يابد. اينست معناي كلام اميرالمومنين عليه‌السلام كه كلمه‌ي اخلاص فطرت است براي تكميل اين مبحث مراجعه فرماييد به مجلد دوم از ص 249 تاص 258 و مجلد نهم ص 54 و 55.****5- و اقام الصلوه فانها المله (و برپا داشتن نماز كه اصل دين است.)تاكيدي كه در دين مقدس اسلام درباره‌ي نماز شده است، به قدري شديد است كه گوئي با اينكه يكي از فروع دين بشمار ميرود، از اصول اوليه‌ي دين است. در قرآن مجيد در بيش از 60 مورد اهميت نماز و دستورات اكيد و لوازم اعراض از آن تذكر داده شده است، در روايتهائي كه از پيامبر اكرم و ائمه‌ي معصومين عليهم الصلوه و السلام با اسناد معتبر رسيده است، عظمت و ضرورت و نتائج آن بيش از ديگر موضوعات اسلامي بيان شده است. در يكي از آيات شريفه چنين آمده است. و اقم الصلوه ان الصلاه تنهيعن الفحشاء و المنكر (العنكبوت آيه 45) (و نماز را بر پا دار، زيرا نماز از زشتي و پليدي جلوگيري مينمايد. و اقم الصلوه لذكري مضامين اذكار و اشارت افعالي كه در نماز انجام ميگيرد، نه تنها ما را در عالم معني و ملكوت به سير و حركت وامي‌دارد، بلكه با متوجه ساختن ما به ربوبيت و رحمانيت و رحيميت خداوند سبحان و مالكيت مطلق، (مخصوصا سرنوشت نهائي در يوم‌الدين) و معبودبت و مستعان بودن و هادي و منعم و عظيم و اعلا بودن آن ذات اقدس را و هم جهان هستي را براي ما تفسير مينمايد و هم خود را و آنگاه ما انسانها و جهان هستي را براي ما تفسير مينمايد و هم خود و ما را و آنگاه ما انسانها و جهان هستي را به جهت وابستگي به خدا موجودي معني‌دار ميشويم، متوجه به خدا ميسازد. اين دريافتهاي والا و امواجي متنوع است كه از جان الهي ما سر مي‌كشند و راهي بارگاه خداوندي مي‌گردند. آري نماز است كه ما را با درك الهي بودن ارتباطات چهارگانه (ارتباط ما با خدا، ارتباط با خويشتن، ارتباط ما با جهان هستي و ارتباط ما با انسانها) در جريان ذكر الهي قرار ميدهد. انساني كه چنين نمازي را انجام بدهد، هرگز پيرامون فحشاء و منكر نميگردد. آيا ميتوان تصور نمود كه انسان پس از پيدا كردن نشاني روح و ديدن عظمتها و زيبائي‌هاي آن، از اقليم جان منحرف گردد؟اين سوال مانند اينست كه آيا انسان تشنه كه در بيابان سوزان از تشنگي رو به هلاكت است، مي‌تواند آب زلال و بسيار گوارا پيدا كرده و از آن اعراض نمايد؟! دريغا، كه بشر با كمال بي‌اعتنائي به افتخار درك حضور ربوبي كه خدا به او عنايت فرموده است، آن افتخار را از خود سلب مينمايد و آنقدر شيفته‌ي لذات و هوي و هوسهاي خود ميگردد كه فراموش ميكند كه او معراجي هم بنام نماز دارد كه الصلوه معراج المومن و اگر او به چنين معراجي توفيق نيابد، هيچ حركت معني‌دار ديگري در اين زندگاني از وي صادر نخواهد گشت. مباحثي درباره‌ي عبادت بطور كلي در مجلد دهم از صفحه‌ي 323 تا صفحه‌ي 328 مطرح شده است.****6- و ايتاء الزكوه فانها فريضه واجبه (و پرداخت زكات كه فريضه‌ي واجب است.)از وجوب پرداخت زكات معلوم مي‌شود كه ريشه كن كردن فقر از جامعه واجب است اگر كسي پيدا شود و بگويد: وجوب زكات يك حكم مولودي و تعبدي محض است و هيچ نظري به حيات انسانها و نيازهاي مادي آن ندارد، حق اظهار نظر در فقه اسلامي كه پاسخگوي همه‌ي ابعاد مادي و معنوي انساني است ندارد. چند مطلب بسيار مهم را درباره‌ي زكات مطرح مي‌كنيم:مطلب يكم- در 32 مورد از قرآن مجيد دستور به زكات داده شده و در اغلب موارد كه دستور به نماز داده شده است، امر به زكات نيز وجود دارد و اين غايب اهميت تكليف زكات را ميرساند. و در حدود 50 مورد با كلمه‌ي انفاق اشاره به زكات و يا مطلق صرف مال براي برطرف كردن نياز مادي مردم، وارد شده است.مطلب دوم- با نظر به علت تشريع زكات و ساير مالياتهائي كه با عناوين ديگر در منابع اسلامي وارد شده است اين مطلب روشن مي‌شود كه اسلام مبارزه‌ي جدي با فقر و هر گونه محروميتهاي مادي را مورد دستور قرار داده است! نمونه‌اي از روايتي كه علت تشريع زكات را متذكر شده است از اين قرار است:1- زراره و محمد بن مسلم نقل مي‌كنند كه امام صادق عليه‌السلام فرمود: (خداوند در اموال اغنياء براي فقراء حقي معين فرموده است كه براي آنان كافي است. اگر كافي نبود، خداوند بر آن حق مي‌افزود، پس بينوائي فقيران مربوط به حكم خدائي نيست، بلكه از آن جهت است كه اغنياء آنان را از حق خود محروم كرده‌اند. اگر مردم حقوق واجب را ادا مي‌كردند، فقرا به زندگاني شايسته‌اي ميرسيدند)2- مبارك عقرقوقي از امام موسي بن جعفر عليه‌السلام روايت كرده است كه فرمود: زكات براي زندگي فقرا و بركت يافتن اموال اغنيا است.3- معتب از امام صادق عليه‌السلام نقل مي‌كند كه آنحضرت فرمود: زكات براي آن واجب شده است كه توانگران آزمايش شوند و بينوايان زندگي داشته باشند. اگر مردم زكات مال خود را مي‌پرداختند، يك مسلمان بينوا باقي نمي‌ماند و همه‌ي بينوايان با همين حقي كه خداوند واجب كرده است بي‌نياز مي‌گشتند. مردم بينوا نميشوند و نيازمند و گرسنه نميگردند مگر به جهت تقصير اغنياء.4- ابن مسكان و جمعي ديگر از راويان از امام صادق عليه‌السلام نقل مي‌كنند كه آنحضرت فرمود: خداوند در ثروت اغنياء براي فقيران و مستمندان به اندازه كافي حق قرار داده است، اگر مي‌دانست آن حق براي زندگي آن مستمندان كفايت نميكند، بيشتر وضع ميكرد. اينكه خداوند سبحان معيشت همه‌ي را از همين مواد مستخرجه از طبيعت، مقرر فرموده است، جاي هيچ ترديد نيست و هر كس گمان كند خداوند متعال تجويز فرموده است كه با امكان تهيه‌ي ماده‌ي معيشت چه به وسيله‌ي كوشش خود انسان و چه به وسيله كوشش ديگر همنوعانش، حتي يك نفر از گرسنگي بميرد، چنين شخصي كمترين اطلاعي از دين اسلام ندارد.در اينجا ممكن است اين مبحث پيش بيايد كه همه‌ي ما ميدانيم آن مواد نه‌گانه كه براي زكات مخرج قرار داده شده است (شتر و گاو و گوسفند و طلا و نقره و غلات چهارگانه كه عبارتند از گندم و جو و خرما و مويز) امروزه مخصوصا، با دگرگوني در برخورداري از مواد و سلطه‌ي بسيار شگفت‌انگيز صنعت بر همه‌ي مواد زندگي و غبطه‌ي شهر نشيني‌ها به روستا نشيني‌ها، نه ماده‌ي مزبور نميتواند نيازمندي هاي معيشت مردم را مرتفع بسازد، بعنوان مثال نسل شتر رو به انقراض است يا به قدري تقليل يافته است كه او را به عنوان معيشت مردم نميتوان به حساب درآورد. همچنين خرما و مويز نيز به اضافه‌ي اينكه از ماده‌ي معيشت ضروري به تجمل دگرگون شده است، بسيار كمتر آن تهيه مي‌شود كه بتواند پاسخگوي احتياجات مادي و معيشت مردم بوده باشد. با نظر به اين مشكل اساسي بود كه در ساليان گذشته، اينجانب بحث مشروحي از ديدگاه فقاهي را در جمعي از فضلاء مطرح نمودم و نتيجه‌اي كه از بحث مشروح درباره‌ي مساله‌ي فوق گرفته شد اين است كه انحصار مخرج زكات به 9 ماده حكم بمقتضاي مصالح معيشتي آن زمان بوده است، يعني آن 9 ماده با مقدارهاي معين براي تامين معاش نيازمندان كفايت ميكرد. دلائلي كه براي اثبات اين مدعا به نظر رسيد و با مرحوم آيه‌الله العظمي آقاي مير سيد علي بهبهاني نيز در شهر اصفهان مورد تحقيق قرار داديم و آن مغفورله نيز تصديق فرمودند، بقرار زير است:دليل يكم- علت وضع تكليف زكات مرتفع ساختن احتياجات معيشتي نيازمندان بوده است.دليل دوم- در 13 روايت در كتاب وسائل‌الشيعه- كتاب زكات پس از بيان 9 ماده‌ي زكوي عبارت زير ديده ميشود: و عفي الله عما سوي ذلك (و پيامبر خدا غير از مواد 9 گانه را عفو فرموده است.) و همه‌ي آن روايات به اين معني اشعار دارد كه تعيين عدد 9 براي مواد زكوي، بستگي به نظر مبارك پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم داشته است كه با توجه به كميت و كيفيت احتياجات معيشتي مردم آن دوران اعلان فرموده‌اند و از كلمه‌ي عفو مي‌توان چنين استنباط كرد كه امكان داشت آن حضرت بيش از 9 ماده را براي زكات مخرج تعيين فرمايند و به عبارت ديگر: فقط به عنوان صلاحديد و اعمال رويه‌ي حكومت وقت بوده است و با شرا يط اقليمي و زماني سنجيده شده است، نه اينكه حكم ابدي خدا باشد. موضوع عفو كه بدان اشاره كرديم، درباره‌ي بعضي از مواد در كتاب (الخراج) تاليف ابويوسف يعقوب بن ابراهيم نيز آمده است. نتيجه‌ي بسيار بااهميتي كه از اين دو موضوع به دست مي‌آيد اين است كه: علتي كه در وجوب زكات ذكر شده (اداره زندگاني فقرا و بينوايان، بلكه ريشه كن ساختن فقر از سطح اجتماع) تصريح مي‌كند كه زكات يك قانون صرفا، آمرانه‌ي مولوي و آزمايش رواني خالص در مقابل دستور خداوندي نيست، بلكه تنظيم و تامين امور معاش آن دسته از افراد جامعه است كه نمي‌توانند كار كنند، يا كارشان براي اداره‌ي زندگيشان كافي نيست و همچنين ديگر مصارف اجتماعي از قبيل انتظامات و غيره بايد از اين ماليات تامين گردد. اكنون در اين روزگار، ما مي‌بينيم كه مواد نه‌گانه‌ي مذكور و مقداري كه به عنوان زكات از آنها اخراج ميشود، براي تنظيم و تامين معاش مستمندان و سامان دادن ديگر امور اجتماعي كافي نيست. علت حكم كه بدان تصريح شده كه زكات براي همين تامين است مي‌گويد نمي‌توان دست روي دست گذاشت و منتظر آن بود كه اعجازي شود تا امور زندگاني آنان را تامين سازد.براي اينكه كاملا، روشن كنيم كه پرداخت مالي بايد به اندازه‌اي باشد و به مقداري مصرف شود و هزينه گذاشته شود تا ريشه‌ي فقر كنده شود و ديگر اثري از مستمندي و بينوايي و تنگدستي نماند، جريان مشاجره‌ي اباذر و عثمان است. روشن است كه اباذر از بزرگترين و مهمترين علما و فقها و صلحاي امت است و قول او از نظر اسلامي و فقهي و بيان مقاصد دين مخصوصا، با نظر به روايت (راستگوترين مرد) كه پيامبر درباره‌ي وي فرموده است حجت و سند است. براي تفاصيل اين سند رجوع شود به (الغدير- ج- 8 ص 356 -335 تاليف علامه‌ي اميني آقا شيخ عبدالحسين) و از جمله در صفحه‌ي 351 چنين آمده است: (روزي اباذر به مجلس عثمان آمد. عثمان گفت: آيا كسي كه زكات مالش را پرداخته است باز هم حقي براي ديگران در آن هست؟ كعب الاحبار گفت: نه … اباذر مشتي به سينه‌ي كعب كوفت و گفت اي يهودي زاده دروغ مي‌گويي! آنگاه اين آيه را خواند: ليس البر ان تولو وجوهكم قبل المشرق و المغرب ولكن البر من آمن بالله و اليوم الاخر و الملائكه و الكتاب و النبيين و آتي المال علي حبه ذوي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل.)دليل سوم- دليل بسيار روشني بر اين مطلب، كاري است كه خود امير المومنين علي عليه‌السلام در دوران زمامداري خود انجام داده‌اند: محمد بن مسلم و زراره از هر دو امام (امام باقر وامام صادق (ع)) نقل ميكنند كه اميرالمومنين عليه‌السلام براي اسبهايي كه به چراگاه ميرفتند در هر سال دو دينار زكات وضع كرد. در اين باره روايات متعددي وارد شده است. با اندك توجهي به فقه اسلامي و قوانين آن، اين مطلب روشن است كه اگر مقدار مقرر، حتمي و ابدي و غير قابل تغيير بود مانند عدد ركعات در نمازها، افزودن ماده‌ي ديگري به مواد زكوي به وسيله‌ي امير المومنين علي عليه‌السلام بر خلاف قانون اسلامي بود. دليل چهارم- يونس بن عبدالرحمن بنا به نقل كليني صاحب كتاب كافي، انحصار مواد زكوي را در 9 ماده، مخصوص صدر اول دانسته است و مواد ديگري را كه در روايت ضميمه مواد مقرره شده است، به مراحل بعد از صدر اول اسلام حمل نموده است. يونس ميگويد: چنانكه نماز هم در اول بعثت دو ركعت بود سپس پيغمبر ركعات بعدي را اضافه كرد.دليل پنجم- روايتي است از ابوبصير ميگويد: به حضرت امام صادق (ع) عرض كردم: آيا براي برنج زكات مقرر شده است؟ فرمود: بلي، سپس فرمود: در آن زمان در مدينه برنج نبود، لذا درباره برنج چيزي گفته نشده است ولي فعلا در مدينه برنج كاشته ميشود، چگونه برنج زكات ندارد، در صورتيكه عموم ماليات عراق از برنج است) نتيجه كلي بررسي دو موضوع مزبور اينست كه اگر زكات مواد مزبوره نتوانست احتياجات جامعه را مرتفع بسازد، حاكم كه بمنزله نايب پيشواي اسلامي است، ميتواند موادي ديگر را مشمول ماليات خواه بعنوان زكات و خواه بعنوان غير زكات قرار بدهد و تعيين مواد و شرايط مربوط به نظر حاكم ميباشد.دلائل پنجگانه فوق با اين مطلب تاييد ميشود كه همانگونه كه فقيه بزرگ مرحوم آقا سيد محمد كاظم يزدي اعلي‌الله مقامه استنباط نموده است، چهار نوع از مواد مخرج زكات مستحبي قرار گرفته است: نوع يكم- حبوباتي كه با پيمانه يا وزن معامله ميشود مانند گندم و نخود و ماش و عدس و مانند اينها و همچنين ميوه‌ها مانند سيب و زردآلو و مانند اينها (نه سبزيها مانند خيار و خربزه و بادمجان و مشابه اينها). نوع دوم- مال‌التجاره بنابر نظر صحيحتر. نوع سوم- اسبهاي ماده نه اسبهاي نر و استر و الاغ و غيرذلك. نوع چهارم- املاك و زمينهائي كه در معرض توليد است مانند بستان (باغ) و كاروانسرا و دكان و مانند اينها.توضيح اينكه اگر مفهوم عدد نفي اقل و اكثر است (چنانكه در همه موارد احكام شرعيه است) مانند نفي اقل و اكثر از ركعات معينه در نمازهاي واجب و مستحب و طواف و سعي و غيرذلك، در اين صورت تجويز اكثر اگر چه بعنوان مستحبي هم باشد، خلاف اصول محاورات در شرع مقدس است. حق معلوم در دو مورد در قرآن مجيد اين آيه وارد شده است: (وفي اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم) (و در دارائيها حقي مشخص براي سائل و محروم وجود دارد.) مشهور در نزد فقهاي گذشته اينست كه اين حق مستحب است، عمده استدلال آنان، بطوري كه در كتاب جواهرالكلام در كتاب زكات ديده ميشود، به چهار مطلب است:1- اصل- زيرا تكليف به اضافه زكات مشكوك است. اصل عدم وجوب يا اصل عدم اشتغال ذمه، وجوب چنين حق را نفي ميكند. پاسخ اين توهم روشن است، زيرا دو آيه و اخباري كه درباره اين حق وارد شده است حاكم يا وارد به اصل است. 2- عموم- شايد مقصود از عموم ادله زكات بوده باشد كه بمقتضاي عموم دلالت بر اكتفاء به زكات ميكند. اين مطلب هم صحيح نيست، زيرا ادله‌اي كه حقي را با يك عنوان مخصوص مقرر ميدارد نميتواند نافي حقي با عنوان ديگر بوده باشد. 3- ميگويند سيره قطعيه مسلمانان بر عدم ايفاء بدين حق بوده است. اينگونه استدلال ميتواند فقه اسلامي را دگرگون كند زيرا مثلا قنوت در نماز بدون كوچكترين خلافي مستحب است ولي هيچ يك از افراد تشيع نماز بدون قنوت نمي‌خوانند از آنطرف ملاكين پس از برداشته شدن ضمانت اجرائي به صورت نادر زكات پرداخته‌اند و عده‌اي از محرمات و مكروهات را مرتكب مي‌شوند. خلاصه سيره قطعيه مادامي كه مستند به حجتي نباشد نمي‌تواند مدرك فقهي بوده باشد. مخصوصا در امثال موارد مالي كه كمتر كسي از عهده اين آزمايش برمي‌آيد. 4- مهمترين دليل كه مخالفين وجوب اين حق بيان مي‌كنند اينست كه بعضي از روايات مي‌گويد: در مال انسان غير از زكات بدهي ديگري وجود ندارد. اين روايت بايستي درست تفسير شود، زيرا زكات فطره، خمس، به عنوان اولي، از بدهي‌هاي مالي مي‌باشند. شايد امثال اين روايات در مقابل حكام ستمكار گفته شده است كه در آن دوران با عناوين مختلف بطور غير قانوني از مردم مي‌گرفتند و در مصارف غير قانوني هم مصرف مي‌كردند. - امثال همين روايات مواد زكوي را در نه قسم منحصر كرده بودند با اينكه ما ديديم انحصار مزبور مدرك قطعي ندارد. در صورتيكه در حدود 10 روايت با اشكال مختلف (حق معلوم) را اثبات مي‌كند از آن جمله:1- سماعه بن مهران: حضرت صادق (ع) فرمود: خداوند در اموال اغنياء غير از زكات حقوقي مقرر فرمود: زيرا مي‌گويد: و الذين في اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم حق معلوم غير از زكات است، و آن چيزي است كه انسان براي خود در مالش مقرر مي‌دارد و واجب است كه به مقدار طاقت گنجايش مالش فرض كند اگر بخواهد هر روز و اگر بخواهد هر جمعه و يا در هر ماه بپردازد. وسائل، زكات ص 25 .2- ابوبصير مي‌گويد: در خدمت حضرت صادق بوديم و جمعي از ثروتمندان نيز حضور داشتند … گفتم: آيا براي ما در اموالمان حق ديگري غير از زكات وجود دارد؟ فرمود: سبحان‌الله مگر فرموده خدا را نمي‌شنوي: والذين في اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم. خلاصه با در نظر گرفتن آيه مزبور و رواياتي كه بيان شد استبعاد فقهاء و استناد آنها به چهار دليل براي نفي وجوب حق معلوم صحيح بنظر نمي‌رسد. زكات فطر اين ماليات براي هر كسي كه توانائي داشتن معاش يك سال را دارد و همچنين كسيكه قدرت ادامه معاش بطور كار تدريجي داشته باشد واجب است، اين عنوان شامل تمام افراد خانواده از كوچك و بزرگ است. مقدار اين زكات براي هر فرد 615 مثقال، كه نصف يك من شاهي منهاي 25 مثقال مي‌باشد.****7- و صوم شهر رمضان فانه جنه من العقال (و روزه ماه رمضان كه سپري در برابر عذاب است)روزه سپري است در برابر عذاب، زيرا روزه است كه آدمي را به درجه تقوي ميرساند. در قرآن مجيد چنين آمده است: يا ايها الذين آمنو كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون. (اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد براي شما روزه مقرر شده است، چنانكه بر ملل پيش از شما مقرر شده بود، باشد كه تقوي بورزيد). همانگونه كه براي نماز و حج و ديگر عبادات، حكمت بسيار والائي است كه عبارتست از برخاستن از روي خاك و آگاه‌شدن از جان پاك و قرار دادن آن در جاذبه كمال همچنان براي روزه هم كه يكي از مهمترين عبادتها است همين حكمت كه عرض كرديم وجود دارد. مختصاتي ديگر براي روزه ميتوان در نظر گرفت كه اهميت اين عبادت را اثبات مينمايد:1- اخلاص در ذات اين عبادت است، كمترين ريا و حتي نيت غير الهي مانند تحصيل تندرستي و غيرذلك، هيچ راهي به آن ندارد. و اين اخلاص محض است كه- الف- نورانيتي بسيار عالي در درون شخص روزه‌دار به وجود مي‌آورد. ب- اين اخلاص نشاط فوق وصف مخصوصا در موقع افطار در درون آدمي ايجاد مي‌كند كه با هيچ نشاطي قابل مقايسه نمي‌باشد. چنانكه در روايتي از امام معصوم نقل شده است كه: للصائم فرحتان: فرحه عند الافطار و فرحه يوم القيامه. (براي آدم روزه‌دار دو شادي وجود دارد: يكي در هنگام افطار و دوم در روز قيامت.)2- اغنياء هم با روزه طعم گرسنگي و درد را مي‌چشند در روايتي از محمد بن علي بن الحسين با اسناد خود از هشام بن الحكم چنين نقل مي‌كند كه: (انه سال ابا عبدالله عليه‌السلام عن عله الصيام؟ فقال: انما فرض الله الصيام ليستوي به الغني و الفقير و ذلك ان الغني لم يكن ليجد مس الجوع فيرحم الفقير لان الغني كما اراد شيئا قدر عليه فاراد الله تعالي ان يسوي بين خلقه و ان يذيق الغني مس الجوع و الالم ليرق علي الضعيف و يرحم الجائع.) هشام بن الحكم از امام صادق عليه‌السلام در باره علت روزه پرسيد، آنحضرت در پاسخ فرمود: بدانجهت خداوند متعال روزه را واجب كرده است كه غني و فقير در احساس تلخي با هم شريك باشند، زيرا غني بطور طبيعي طعم گرسنگي را نمي‌چشد تا به فقير رحم نمايد، زيرا آدم غني هر موقع چيزي را بخواهد، توانائي بدست آوردن آن را دارا است، لذا خداوند متعال با واجب نمودن روزه خواسته است كه در ميان مخلوقاتش تساوي برقرار نمايد و آدم غني طعم گرسنگي و درد را بچشد، تا بر ناتوان رقت آورد و بر گرسنه رحم نمايد.)3- روزه زكات بدنها است محمد بن علي بن الحسين، از صفوان بن يحيي از موسي بن بكر (يابكير) از زراره از امام صادق عليه‌السلام نقل كرده است كه: لكل شي زكاه و زكاه الاجساد الصيام (براي هر چيزي زكاتي است و زكات بدنها روزه است.)4- از محمد بن سنان در پاسخ نامه‌اي كه حضرت ابوالحسن علي بن موسي‌الرضا عليه‌السلام به سوالات محمد بن سنان فرموده، چنين آمده است: عله الصوم لعرفان مس الجوع و العطش ليكون العبد ذليلا مستكينا ماجورا محتسبا صابر او يكون ذلك دليلا له علي شدائد الاخره مع ما فيه من الانكسار له عن الشهوات واعظا له في العاجل دليلا علي الاجل ليعلم شده مبلغ ذلك من اهل الفقر و المسكنه في الدنيا و الاخره.)بعضي از مضامين فوق در رواياتي ديگر نيز آمده است، مانند روايت حمزه بن محمد. و علي بن محمد و محمد بن ابي‌عبدالله از اسحاق بن محمد. و در كتاب مجالس از محمد بن موسي بن متوكل از محمد بن ابي‌عبدالله. و فضل بن شاذان از علي بن موسي‌الرضا عليه‌السلام.5- در مضامين همين روايات و روايات ديگر موضوع صبر نيز يكي از نتائج روزه گوشزد شده است، چنانكه در تفسير آيه و استعينوا بالصبر و الصلوه (و ياري بطلبيد بوسيله صبر و صلوه) آمده است. و اين تحمل به اضافه نورانيت درون، اراده آدمي را براي انجام تكاليف تقويت مي‌نمايد و توقعات غرايز حيواني را كه اشباع مطلق در همه زمانها و مكانها و در هر موقعيتي بدون كمترين قيد و اصل را مي‌خواهد، پائين مي‌آورد و امكان سلطه شخصيت انساني را به هوي‌ها و تمايلات به خوبي اثبات مي‌كند. اسرار باعظمتي كه خداوند در پديده صبر به وديعت نهاده است، خيلي بالاتر از دركها و دريافتهاي ما است.از چند آيه زير معلوم مي‌شود كه اين حالت روحي والا (صبر) فوق‌العاده سازنده و حيات بخش است:1- و الذين صبروا ابتغا وجه ربهم و اقاموا الصلوه و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانيه و يدرون بالحسنه السيئه اولئك لهم عقبي الدار. جنات عدن يدخلونها و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم و الملائكه يدخلون عليهم من كل باب. سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار. (آنان كه با طلب تقرب به خدايشان صبر كردند و نماز را برپا داشتند و از آنچه كه براي آنان روزي داديم، پنهان و آشكار انفاق نمودند و با نيكي بدي را ساقط مي‌كنند، سراي آخرت از آن اين انسانها است در آن سراي باغهاي عدن است كه آنان و كساني از پدران و همسران و اولادشان كه صالحند داخل مي‌شوند، و فرشتگان از هر دري وارد مي‌شوند (و به آن نجات يافتگان مي‌گويند:) درود بر شما باد در برابر صبر و تحملي كه كرديد و چه نيكو است سراي آخرت.) درود فرشتگان مقدس براي شكيبايان و كساني كه در اين دنيا در مقابل شدائد و ناگواريها صبر كردند و در برابر لذائذ خود را نباختند و تحمل نمودند و شخصيتهاي خود را به ثمر رسانيدند. بالاتر از اين، درود خداوندي است بر شكيبايان-2- و لنبلونكم بشي من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين. الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون. اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئك هم المهتدون (و البته ما شما را با چيزي از ترس و گرسنگي و كاهشي در اموال و نفوس و ميوه‌ها آزمايش مي‌كنيم (اي پيامبرما) به بردباران مژده بده آنان كساني هستند كه وقتي مصيبتي به آنان اصابت كرد مي‌گويند: ما از آن خدائيم و ما بسوي او بر مي‌گرديم. آنان كساني هستند كه درودهائي از پروردگارشان و رحمتي به آنان باد و آنان هستند هدايت يافتگان.)3- خداوند در بعضي از آيات شريفه فهم و دريافت آياتي از آيات خداوندي را مخصوص شكيبايان بيان فرموده است. و لقد ارسلنا موسي باياتنا ان اخرج قومك من الظلمات الي النور و ذكرهم بايام الله ان في ذلك لايات لكل صبار شكور. (تحقيقا موسي عليه‌السلام را با آيات خود فرستاديم (و به او دستور داديم كه قوم خود را از تاريكي‌ها بسوي نور بيرون بياور و آنان را به ايام‌الله متذكر باش) در اين جريان ارسال موسي (ع) و اثبات رسالتش با آيات الهي و قانوني كه براي حيات معقول قوم او به او سپرديم آياتي است براي هر انسان صبركننده و شكرگزار) فقالوا ربنا باعد بين اسفارنا و ظلموا انفسهم فجعلناهم احاديث و مزقناهم كل ممزق ان في ذلك لايات لكل صابر شكور. (اهل سبا (كه خداوند سبحان نعمتهاي فراواني به آنان داده بود طغيانها كردند و خودكامگي‌ها راه انداختند و آن نعمتها براي آنان ناگوار جلوه كرد) گفتند: اي پروردگار ما، مسافتهاي ميان مقصدهاي ما را دور بساز و آنان ستم به خود كردند و ما آنها را در داستانها قرار داديم و آنان را بشدت متلاشي ساختيم، درجريان سبئيون (و اعتلاء و سقوطشان) آياتي است براي هر انسان صبركننده و شكرگزار.) ان يشا يسكن الريح فيظللن رواكد علي ظهره ان في ذلك لايات لكل صبار شكور (اگر خداوند بخواهد آن باد را (كه بوسيله آن، كشتي‌ها را به حركت در مي‌آورد) ساكن مي‌سازد، پس كشتي‌ها بر سطح دريا متوقف مي‌گردند و در اين نمايش قدرت خداوندي آياتي است براي هر صبركننده و شكرگزار.) الم تر ان الفلك تجري في البحر بنعمه الله ليريكم من آياته ان في ذلك لايات لكل صبار شكور. (آيا نديده‌اي كه كشتي به نعمت خداوندي در دريا به جريان مي‌افتد تا خداوند آياتي از خود را براي شما نشان بدهد. در اين جريان آياتي است براي هر انسان صبركننده و شكرگزار.)صبر و شكيبائي يكي از عوامل درك و دريافت واقعيات است، چه معنا دارد؟ چهار آيه فوق با صراحت كامل اين حقيقت را گوشزد مي‌كند كه براي شكيبايان و بردباران نورانيتي بوجود مي‌آيد كه واقعياتي را دريافت مي‌كنند كه (بنابر مفهوم آيه‌ها) جز آنان و شكرگزاران از آن نورانيت محرومند. حال بايد ديد چگونه مي‌شود كه صبر و تحمل عامل معرفت گردد؟ جاي ترديد نيست كه مقصود از آن صبر كه موجب بوجود آمدن نورانيت و معرفت مي‌گردد، سكون و ركود مغزي و رواني نيست كه خود عامل سقوط بشري بجهت فرار از واقعيات و جامد ساختن چشمه‌سار حيات است، بلكه مقصود تحمل جلوگيري از ورود تخيلات و توهمات و انديشه‌هاي بي‌اساس به مغز و هجوم تمايلات و سركشيدن امواج متنوع هوا و هوس در درون است كه موجب مي‌شود براي فعاليتهاي پشت سطح ظاهري مغز و روان، ميدان باز شود و آن فعاليتهاي ناب بجريان بيفتد و معمولا اين حالت والاي دروني همراه با كم يا بيش از ذكر خداوندي است. مولوي مي‌گويد:اينقدر گفتيم باقي فكر كن          فكر چون جامد شود رو ذكر كنذكر آرد فكر را در اهتزاز         ذكر را خورشيد اين افسرده سازعلت ديگر براي بروز عامل معرفت از پديده صبر و تحمل، عنايت خداونديست كه قانون كوشش و نتيجه را در رديف بااهميت قوانين قرار داده است كه- صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد ظفر اعم است از پيروزي طبيعي و پيروزي علمي كه انسان بوسيله آن بر خصم بنيان‌كن جهل چيره ميگردد. مولوي ميگويد:جمله عالم را نشان داده به صبر           زانكه صبر آمد چراغ و نور صدرو در صبر حضرت لقمان كه نرم شدن آهن را در دست حضرت داود علي نبينا و آله و عليه السلام ديد و در سوال كردن از علت و چگونگي آن شتاب به خرج نداد تا خود آن پيامبر بازگو فرمود، چنين ميگويد:رفت لقمان سوي داود از صفا         ديد كاو ميكرد ز آهن حلقه‌هاجمله را با همدگر درمي‌فكند         ز آهن و پولاد آن شاه بلندصنعت زراد او كم ديده بود          در عجب ميماند و وسواسش فزودكاين چه شايد بود وا پرسم از او            كه چه ميسازي ز حلقه تو بتو؟باز با خود گفت صبر اولي‌تر است           صبر با مقصود زوتر رهبر استچون نپرسي زودتر كشفت شود          مرغ صبر از جمله پران‌تر بودبا سياستهاي جاهل صبر كن          خوش مدارا كن به عقل من لدنصبر با نااهل اهلان را جليست           صبر صافي ميكند هر جا دليستآتش نمرود ابراهيم را           صفوت آيينه آمد در جلاصبر با نامرد بدهد مرد حق            تا چو نيكان بر همه يابد سبقجور و كفر نوحيان و صبر نوح           نوح را شد صيقل مرآت روح****8- و حج البيت و اعتماره فانهما ينفيان الفقر و يرحضان الذنب (و حج بيت الله و عمره در آن فقر را منتفي و گناه مي‌شويد.)عبادت بزرگ حج به فعليت رساننده احساس انواعي از تكاليف در دين مقدس اسلام هيچ عبادتي مانند حج، داراي آن همه ابعاد متنوعي كه هريك احساس نوعي از تكليف را اشباع مينمايد، نميباشد. از آن جمله:1- تكليف مالي است كه مسلما براي عمل حج وجود دارد. انسان با اداي اين تكليف است كه بمرحله آزادي ارتباط با مال و منال دنيا ميرسد و در راه انجام تكليف دست از آن برميدارد. 2- احرام دو پوشاك بسيار ساده بنام لباس احرام. ميتوان گفت: اگر اعمال حج فقط منحصر به اين بود كه مسلمانان بروند در مكه و چند روز در مكه با آن لباس ساده زندگي كنند، خود يك حركت بسيار آموزنده بود چه رسد به اينكه هر يك از اعمال حج خود عامل تربيتي است جداگانه. توضيح اينكه دو نتيجه خيلي بااهميت در پوشيدن آن لباس ساده بسيار پرمعني وجود دارد:نتيجه يكم- الغاي تشخصات ساختگي كه انسان را از برادرش انسان جدا ميكند و اين پوشاك ساده پرمعني چنان حشمت و جلالي در نتيجه بوجود آمدن وحدت در كثرت صدها هزار جمعيت بوجود مي‌آورد كه در هيچگونه حركت دسته‌جمعي ديده نمي‌شود. در اين موقع كه اين كلمات را مي‌نويسم، آن حالت روحي را كه در زيارت بيت‌الله از آن حشمت و جلال دريافت كرده بودم، در خود شهود ميكنم و همان ابيات را كه از حكيم صفاي اصفهاني رحمه‌الله عليه در آن زمان خوانده بودم، در اينجا مي‌آورم:سر خوان وحدت آن دم كه دم از صفا زدم من           بسر تمام ملك و ملكوت پا زدم مندر ديد غير بستم بت خويشتن شكستم            ز سبوي يار مستم كه مي‌ ولا زدم مندر دير بود جايم به حرم رسيد پايم            به هزار در زدم تا در كبريا زدم منپي حك نقش كثرت ز جريده هيولي            نتوان نمود باور كه چه نقشها زدم منقدم وجود در بارگه قدم نهادم            علم شهود در پيشگه خدا زدم منپي فرشهاي استبرق جنت حقائق         ز بساط سلطنت رسته به بوريا زدم مننتيجه دوم- جوشيدن احساس بسيار شريف درون‌نگري و قطع نظر از علائق عاريتي است كه چند روزي از طرف قرارداد و اعتبارات و لذائذ محدود و نسبي و تخيلات به موجوديت آدمي مي‌چسبد و پس از آنكه سرمايه‌هاي بسيار عظيم مغز و روان و روح آدمي را مستهلك ساخت، راه فنا را پيش مي‌گيرد و بدون اينكه به پشت سرش بنگرد كه از يك موجود بسيار عالي بنام انساني چه تفاله‌اي را برجاي گذاشت، ناپديد ميگردد. آدمي در حاليكه احرام را مي‌بندد، بخوبي به ياد تنها به اين دنيا آمدن و تنها از اين دنيا رفتن را متذكر ميشود و در آن موقع است كه انسان تا حدودي به طعم تصنعي بودن فلسفه‌هائي پي مي‌برد كه ميگويد: (فرد مطلقا ساخته شده اجتماع است) ما بدون اينكه دخالت و تاثير اجتماع و اصالت آن را در بعد اجتماعي فرد مورد ترديد قرار بدهيم، بر اصالت هويت فرد نيز تاكيد مي‌كنيم و ميگوئيم: آنانكه در اصالت مطلق اجتماع راه افراط مي‌پيمايند، بايد متوجه شوند كه به اضافه صدها حالات حقيقي كه انسان اصالت هويت فردي خود را در آنها درمي‌يابد، مانند لذائذ و آلام، هر انساني تنها وارد اين دنيا ميشود و تنها از اين دنيا بيرون مي‌رود تاكنون هم مشاهده نشده است كه حتي يكي از مردم اجتماع برود به بيمارستان و به بيماري بگويد كه يك دقيقه دردت را بمن بده تا من كه يك جزئي از اجتماع هستم كه ترا ساخته‌ام، درد ترا بكشم!!!خلاصه، لباس احرام كار بسيار شگفت‌انگيزي مينمايد كه در عين حال كه انسان را به روي جويبار خويشتن خم ميكند كه لحظاتي با خويشتن خلوت كند و معناي ان صلوتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين (تحقيقا نماز و عبادت من و زندگي و مرگ من از آن خدا پرورنده عالميان است.) را واقعا دريابد، در همين حال همين لباس احرام روح جمعي را در انسانها بيدار مينمايد تا همگي بفهند كه- بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان نه تنها در صدها هزار كه اگر همه مردمي كه در اين خاكدان بدنيا آمده‌اند و پس از اين هم خواهند آمد، در آن رصدگاه نظاره و انجذاب به بينهايت، يعني در آن مكان مقدس (بيت‌الله) جمع شوند باز بيش از همان پوشاك ساده را نميتوانند بپوشند.3- لبيك- يعني اجابت ميكنم دعوت ترا اي خداي من، كه اگر اين كلمه واقعا از دل برآيد، قطعي است كه دعوت از خدا هم واقعا متوجه آن بنده گشته است. آيا كساني كه مورد دعوت خداوندي قرار گرفته‌اند، شرفي بالاتر از اين سراغ دارند كه خدا آنان را خواسته است كه در پيشگاه او حاضر شوند و به شهود عظمت و فروغ او نائل آيند؟! هرگز گمان مبريد كه شما بدون دعوت خداوند سبحان لبيك را از اعماق دل برآوريد- اگر احساس كرديد كه نوعي لرزش پرمعني در دل شما بوجود آمد.4- اخلاص در نيت از آغاز اين عمل بسيار بزرگ تا پايان آن، زيرا همه اجزاء آن اعم از عمل و ذكر، در حضور در بارگاه الهي بوقوع مي‌پيوندد و حكمت اعلاي آنها تقرب و توجه به خدا است. درباره اخلاص در عمل در قرآن و در سرتاسر سخنان اميرالمومنين و ديگر ائمه معصومين عليهم‌السلام عالي‌ترين مطالب مطرح شده است كه ميتوان گفت: همه آنها بنحوي خاص اخلاص را روح عمل معرفي مينمايد.5- خودداري از ارتكاب اموري متعدد- اموري كه پس از بستن احرام بايد مورد خودداري قرار بگيرد در نزد فقهاء مورد اختلاف است. محقق‌حلي در كتاب شرايع‌الاسلام تروك احرام را 20 ميشمارد. بعضي از فقهاء 18 و در كتاب النافع و التبصره 14 تا شمرده شده است. بهرحال، آن محرمات كه در حال احرام بايد ترك شود هر يك بنحوي، انسان را بعالم ماده و ماديات مي‌پيوندد و با ترك آنها مقداري او را از علائق طبيعي و لذائذ مادي رها مي‌نمايد و به احساس تجرد و عظمت روح و نورانيت آن موفق ميسازد.6- آيا وقتي كه از در مسجدالحرام وارد ميشويد و خود را روياروي خانه‌اي مي‌بينيد كه با دستور الهي بنا شده و تاكنون هزاران انبياء و اوصياء و اولياء و دلسوختگان پرواز در فضاي ملكوت، ذكر يا رب در دهان دور آن گشته‌اند و به بارگاه خداوندي عروج نموده و با خداي خود به راز و نياز پرداخته‌اند ميدانيد كه در چه موقعيتي هستيد؟7- آيا در مواقع تشرف به بيت‌الله الحرام، عظمت احساس تكليف و انجام متعهدانه آن را در موقع طواف به دور چند سنگ رويهم چيده شده، درك نموده‌ايد؟ آيا هيچ ميدانيد كه آن محيط محدود كه بيت را در بر گرفته تاكنون چه درسهائي به اولاد آدم داده است و آنها را تا مرتفع‌ترين قله مرتفع بالا برده است و آنگاه به چشمه‌سار درون خويشتن شان خم كرده است- اين زمزمه دائمي بيت‌الله الحرام است كه فقط حجاج حقيقي آنرا ميشنوند كه-من ترا بردم فراز قله هان          بعد از آن تو از درون خود بخوان8- حركت و تكاپو در مابين صفا و مروه بدون توجه به چيزي حتي با فراموش كردن خويشتن، حركت در عرصات قيامت را كه هيچ كسي متوجه هيچ كس و هيچ چيزي نيست مجسم مي‌كند.9- وقوف در صحراي عرفات و نيايش در آن، از اعماق قلب توام با خلوص و صفا. مضامين دعاي عرفه‌اي كه سرور شهيدان امام حسين بن علي عليهماالسلام در آن مكان مقدس الهي خوانده است، مي‌فهماند كه بنده مشتاق انجذاب به بارگاه ربوبي، چگونه ميتواند با پروردگارش ارتباط برقرار كرده و در جذبات آن فياض مطلق فرورود.10- وقوف شبانگاهي در مشعرالحرام، عظمت و ملكوتي بودن فضاي مشعرالحرام را فقط (خدا ميداند و آنكس كه ديده) براي شب بيداران مشعرالحرام، اين نتيجه كافي است كه بقيه عمر را هميشه بيدار بوده و خواب غفلت سراغ آنانرا نخواهد گرفت. آنجا براي آگاهان افقي پديدار ميگردد كه عالي‌ترين نمايشي از بيكرانگي دارد. ديدار آن افق ملكوتي چنان حلقه‌هاي آهنين عالم ماده و ماديات را از خشونت مي‌اندازد و نرم ميسازد كه آنها را مبدل، به اشباح و سايه‌هائي از حلقه‌هاي زنجيري مينمايد كه گوئي هر يك از آنها پله‌اي براي صعود اختيار به قله‌هاي اعلاي ملكوت الهي است. نيايش‌هاي شبانگاهي مشعرالحرام، زمزمه‌هاي ابدي روح است كه در اين سراي خاكي ميتواند سر بدهد و قرار گرفتن در مسير انا لله و انا اليه راجعون درك و دريافت نمايد.11- وارد مني ميشويد، به پيروي از ابوالانبيا ابراهيم خليل الرحمن عليه‌السلام عمل قرباني را انجام بدهيد نام خدا را در موقع قرباني ميبريد كه اي خداوند خالق زندگي و مرگ، بدستور تست كه من اين جاندار را از پاي درمي‌آورم و اگر دستور تو نبود، من جرات ريختن قطره‌اي از خون هيچ جانداري را نداشتم. اين قرباني ميتواند تعليم كند كه حيوان جان خود رادر راه اعتلاء و كمال روحي انساني از دست ميدهد.12- با رمي جمرات، شيطان مطرود از درگاه الهي را از خود دور مينمائيد. يقيني است كه اگر نفس اماره دروني را بجاي خود ننشانيد و بت نفس را سنگسار نكنيد، از دست شيطان بيروني نجات پيدا نخواهيد كرد و به قول آن شاعر- عدوي خانه خنجر تيز كرده تو از خصم برون پرهيز كرده اين بت نفس است كه درون را براي ورود شيطان و بتهاي بيروني آماده ميسازد، بالشي براي آنها تهيه ميكند كه بيايند و به آن بالش تكيه كنند و فرمانروائي درون را بدست بگيرند. اين بود نمونه‌اي از حكمتهاي اعمال حج كه اگر هر سال تعدادي از مردم مسلمان واقعا از آن حكمتها برخوردار شوند و برگردند، جوامع خود را ميتوانند اصلاح نمايند، ولي دريغا كه جز افراد استثنائي از اين كاروان بسيار بزرگ، نه تنها از آن حكمتها استفاده نميكنند، بلكه اين سفر روحاني و تكاملي را وسيله‌اي براي اشباع خودخواهي هاي وقيحانه خود اتخاذ ميكنند. اين روايت از امام معصوم است كه وقتي در مكه يكي از حجاج به او ميگويد: يابن رسول الله ما اكثر الحجيج؟ (اي فرزند پيامبر، چه قدر فراوان است حجاج؟) حضرت در پاسخ فرمود: ما اكثر العجيح و اقل الحجيح؟! (چقدر فراوان است فريادزننده و اندك است حج‌كننده!)13- يكي از اساسي‌ترين فلسفه‌ها و اهداف عمل بسيار باعظمت حج عبارتست از اطلاع مسلمانان از اوضاع و حالات همديگر: و مدتهاي بسيار طولاني است كه اين هدف و حكمت عظمي از يادها رفته و متروك شده است. و گوئي عوامل بسيار نيرومند وجود دارد كه از برقراري ارتباط مابين دو انسان مسلم ممانعت جدي بعمل مي‌آورد كه مبادا بحث و گفتگوهاي اجتماعي و سياسي برقرار شود و اينكار موجب روشني و آگاهي آنان گردد!!!اينكه اميرالمومنين عليه‌السلام درباره حكمت حج و عمره ميفرمايد: فانهما ينفيان الفقر و يرحضان الذنب (زيرا حج و عمره فقر و تنگدستي را منتفي و گناه را ميشويد) مربوط به جنبه اجتماعي حج است كه مسلمانان در آن سرزمين مقدس از اوضاع و حالات همديگر مطلع ميگردند و با اطلاع از دردهاي اقتصادي و ناگواريهاي سياسي همديگر است كه موجب ميشود در صدد رفع آن دردها و ناگواريها و نابساماني‌ها برآيند، زيرا اين روايت مبارك از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مورد قبول همه فرق مسلمين است كه من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم (هر كس كه بامدادي سر از خواب برآورد و اهميتي به امور مسلمانان ندهد مسلمان نيست)****9- و صله الرحم فانه مثراه في المال و منساه في الاجل (و صله رحم مال را مي‌افزايد و اجل را به تاخير مي‌اندازد.)براي دفع بيماري ازخودبيگانگي از صله ارحام شروع كنيد. حتما شنيده‌ايد كه يكي از نامهاي بسيار مناسب اين قرن كه ما در آن زندگي ميكنيم، نام شوم (ازخودبيگانگي) است. ازخودبيگانگي چه معني دارد؟ همانگونه كه از ظاهر دو كلمه مزبور برمي‌آيد، بيگانه شدن انسان از خويشتن ميباشد. مگر انسان از خويشتن هم بيگانه ميگردد؟! آري، هر موقع كه ديديد زندگي براي شما طعم بسيار لذيذ حيات را نميدهد بدانيد كه از خويشتن بيگانه شده‌ايد. وقتي كه ديديد عواطف انساني و احساسات انساني شما درباره ديگران خشكيده است و نگاهتان به انسانها فرقي با نگاهتان به ديوارها و درختان ندارد، بدانيد كه بيماري ازخودبيگانگي در شما شروع شده است. و در آن هنگام كه ديديد از انديشه و تعقل در حقائق ضروري و مفيد حيات طبيعي و حيات معنوي احساس لذت و بايستگي نداريد، يقين داشته باشيد كه بيماري ازخودبيگانگي هستي شما را به بازي گرفته است. اگر ديديد كه شعله‌هاي احساس تكليف در درون شما خاموش گشته است، فورا به بررسي خويشتن بپردازيد خواهيد ديد كه بيماري از خود بيگانگي مغز و روان شما را به ركود كشانده است. همچنين وقتي كه ديديد بدون علت، ارتباطات شما با خويشاوندان نزديك و دور رو به سردي گراييده است، بدانيد كه بيماري از خود بيگانگي كار خود را كرده و بيماري ديگري بنام بيگانگي از حوزه شخصيت (خود) را كه همان قطع صله ارحام است، براي شما به ارمغان آورده است و سپس اين دو بيگانگي، بيماري سومي را كه نامش بيگانگي از انسان است بدنبال مي‌آورد و نتائجي ناگوار مانند نيازمندي و مرگ زودرس را بدنبال مي‌آورد.آيا اسلام با تاكيدي شديد كه درباره صله ارحام دارد، و با تاكيدي شديد كه درباره انسان دوستي بعمل آورده است، منظورش ريشه‌كن كردن غربت و بيگانگي انسان از دنيا و انسانها و بيگانگي از خويشتن نيست؟ قطعا چنين است. با كمال صراحت و قاطعيت ميتوان گفت: هر متفكر و هر مكتبي كه بخواهد درباره چاره دردها و ناگواريهاي انواع بيگانگي‌ها بينديشد، هيچ راهي جز اين ندارد كه نخست خود انسان را پيدا كند و انسان را با خود خويشتن آشنا بسازند، و مابين انسان و خويشتنش صلحي برقرار نمايد، در آنموقع خواهند ديد كه از آن همه انواع بيگانگي‌ها كمترين اثري نمانده است.****10- و صدقه السر فانها تكفر الخطيئه و صدقه العلانيه فانها تدفع ميته السوء، و صنايع المعروف فانها تقي مصارع الهوان. (و صدقه پنهاني كه كفاره گناه است و صدقه آشكار كه مرگ زشت و سخت را دفع مينمايد و انجام كارهاي نيكو كه از سقوط در پستي‌ها جلوگيري ميكند.)با دريافت يك خود عالي فراگير خود عالي همه خودهائي كه شايسته اجتماع در يك نفس كلي هستند، همواره به فكر خود و ديگران خواهي بود. يكي از مهمترين دلائل پيوستگي جانهاي آدميان به همديگر همين قانون سازنده حيات است كه در آياتي از قرآن مجيد و در منابعي معتبر از احاديث مشاهده ميشود. اين قاعده كه عبارتست از لزوم دريافت يك خود عالي فراگير همه خودهائي كه شايسته اجتماع در يك نفس كلي هستند مدلول صريح همه آن آياتي است كه ميفرمايد: هر انفاق و احسان و بخشش و نيكوئي كه به انسانها نمائي، نتيجه آن به خود تو برميگردد. بقدري آيات قرآني در اين مورد فراوان است كه نيازي به ذكر يكايك آنها نيست.فقط بعنوان نمونه آيات زير را متذكر ميشويم- ان الذين يتلون كتاب الله و اقاموا الصلوه مما رزقناهم سرا و علانيه يرجون تجاره لن تبور (حقا كساني كه كتاب الهي را تلاوت ميكنند و نماز را برپا داشته و از آنچه كه به آنها روزي كرده‌ايم پنهان و آشكار انفاق مي‌كنند آنان اميد تجارتي دارند كه (سود آن) از بين نميرود.) و ما تنفقوا من خير فلانفسكم (هر چيزي مفيد را كه انفاق كنيد، خير آن براي خود شما است.) و ما تنفقوا من خير يوف اليكم (و هر چيزي را كه در راه خدا انفاق كنيد، به خود شما خواهد رسيد.) و بطور كلي ان احسنتم احسنتم لانفسكم (اگر احسان كنيد (نيكوئي كنيد) براي خودتان احسان نموده‌ايد (نيكوئي نموده‌ايد).)در جملاتي از اميرالمومنين عليه‌السلام كه تفسير مينمائيم، مي‌فرمايد: اگر صله ارحام بجاي بياوري، عمر تو طولاني و بر امكانات تو افزوده ميشود. اگر مخفيانه احسان نمائي كفاره گناهان تو است و اگر آشكارا احسان كني از مرگ زشت و سخت در امان خواهي بود. اين مضمون و اينكه نتيجه هر احسان و نيكوئي به ديگر انسانها بخود احسان‌كننده و انجام‌دهنده نيكوئي برمي‌گردد بسيار فراوان است بطوريكه مي‌توان گفت: بيش از حد تواتر ميباشد. و با اندك دقتي ميتوان به واقعيت قاعده‌اي كه در عنوان اين مبحث آورديم اعتقاد نمود. باضافه آيات و روايات بسيار فراوان كه در اثبات قاعده مزبور آورديم، مشاهدات و تجارب مستمر در امتداد تاريخ، شاهد گوياي ثبوت همين قاعده است كه در همه ادبيات جوامع بشري مورد استناد است. مشاهدات و تجارب مستمر و چنين ميرساند كه-اين جهان كوه است و فعل ما ندا         سوي ما آيد نداها را صدا (مولوي)از تير آه مظلوم ظالم امان نيابد          پيش از نشانه خيزد از دل فغان كمان را (صائب تبريزي)آه دل مظلوم به سوهان ماند          گر خود نبرد برنده را تيز كند (صائب تبريزي)سيل بر خانه من روي چرا مي‌آرد!         من كه بيوقت در خانه كس را نزدم (صائب تبريزي)سنگ بر شيشه دلهاي پريشان نزدم          ايمن از سنگ مكافات بود شيشه ما (صائب تبريزي)درخت دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد            نهال دشمني بركن كه رنج بيشمار آرد (حافظ)عيسي برهي ديد يكي كشته فتاده          حيران شد و بگرفت بدندان سر انگشتگفتا تو كه را كشتي تا كشته شدي زار          تا باز كجا كشته شود آنكه ترا كشتانگشت مكن رنجه به در كوفتن كس           تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت (منسوب به ناصر خسرو)نباشد همي نيك و بد پايدار          همان به كه نيكي بود يادگاردراز است دست فلك بر بدي          همه نيكوئي كن اگر بخرديچو نيكي كني نيكي آيد برت           بدي را بدي باشد اندر خورتچو نيكي نمايدت كيهان خداي         تو با هر كسي نيز نيكي نمايمكن بد كه بيني به فرجام بد            ز بد گردد اندر جهان نام بدبه نيكي ببايد تن آراستن          كه نيكي نشايد ز كس خواستنوگر بد كني جز بدي ندروي          شبي در جهان شادمان نغنوي (فردوسي) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين خطبه به برترين وسايلى كه انسان را به خداوند سبحان نزديك مى گرداند و آن ايمان كامل است اشاره فرموده و ايمان به خدا همان گواهى بر هستى اوست، و اين اصل، و پايه ايمان است و پس از آن به ذكر لوازم و مراتب كمال آن مى پردازد و مى فرمايد:1-  التّصّديق برسوله:اين كه گواهى بر رسالت پيامبر (ص) را بر ديگر عبادات مقدّم داشته براى اين است كه ايمان به نبوّت اصل و پايه عبادات است، و بدون داشتن اعتقاد به آن هيچ عبادتى صحيح نيست.2-  الجهاد فى سبيله:در صفحات گذشته فضيلت جهاد شرح داده شده، و امام (ع) در اين جا از آن به ذروة الإسلام تعبير فرموده است، و واژه ذروه را كه به معناى كوهان شتر است، براى جهاد استعاره فرموده و اين به ملاحظه مرتبه بلند و مقام ارجمندى است كه جهاد در اسلام دارد، و نيز شباهتى است كه از اين جهت ميان جهاد و كوهان شتر موجود است، و اين كه جهاد را بر نماز مقدّم داشته، بدين سبب است كه آن كسى كه به جهاد مى شتابد يقين به لقاى پروردگار دارد، و ايمانش به آنچه پيامبر گرامى (ص) از جانب خداوند آورده راسخ است، از اين رو خود را در مهلكه اى كه پديد آمده مى اندازد، در حالى كه برنابودى خود گمان غالب و يا يقين دارد و نيز براى اين است كه جهاد در ايجاد وحدت دينى در سرتاسر جهان نقش اصلى را داراست.3-  كلمة الإخلاص:اين همان كلمه توحيد يعنى لا إله إلّا اللّه است، كه مستلزم نفى هر نوع شريك و مانند از خداوند است، و چون اخلاص به همين معناست، لذا به آن، كلمه اخلاص گفته شده است، امّا جهت فضيلت آن اين است كه اين كلمه، آواى فطرت انسان است، و خداوند نهاد او را با آن سرشته، و بر اين فطرت و جبلّت وى را آفريده است، همچنان كه خردهايى كه از آلودگى علايق بدنى و تيرگيهاى نفسانى مصون، و از عوارض و تأثيرات تربيتهاى انحرافى محفوظ و به دور مانده است، گواه و معترف است، كه اقرار بر يگانگى پروردگار و تنزيه وى از شريك و مانند آن، از همان آغاز آفرينش با سرشت انسان در آميخته، و پيمان آن در عهد ألست با او بسته شده، و به آن، نام فطرت داده شده است هر چند اطلاق اين نام بر سبيل مجاز و از باب اطلاق نام ملزوم بر لازم آن مى باشد.4-  إقامة الصّلاة:در بيان امام (ع) نماز به دين تعبير شده، هر چند اين فريضه يكى از اركان دين است، و اين تعبير به مناسبت اين است كه نماز از اركان مهمّ و ستون عمده آيين مقدّس اسلام به شمار آمده است، از اين رو اطلاق آن به طريق مجاز بوده و از باب ناميدن جزء به نام كلّ مى باشد.بايد دانست كه نماز داراى فضايل و اسرارى است كه آگاهى به آنها ضرورى است، امّا فضيلتهاى آن، گذشته از قرآن كريم كه بطور مؤكّد امر به اتيان آن مى كند، اخبار بسيارى در باره اهميّت آن وارد شده است كه از آن جمله پيامبر اكرم (ص) فرموده است: الصّلاة عمود الدّين من تركها فقد هدم الدّين يعنى نماز پايه دين است هر كس آن را ترك كند، دين را ويران كرده است، همچنين فرموده است: «مفتاح الجنّة الصّلاة» يعنى كليد بهشت نماز است، و نيز در فضيلت كامل به جا آوردن نماز فرموده است: إنّ الرّجلين من امّتى يقومان في الصّلاة و ركوعهما و سجودهما واحد و إنّما بين صلاتيهما ما بين السّماء و الأرض يعنى: دو تن از امّت من براى نماز به پا مى خيزند و ركوع و سجود آنها يكى است، ولى ميان نماز آن دو تفاوت از زمين تا آسمان است.همچنين فرموده است: أما يخاف الّذى يحوّل وجهه في الصّلاة أن يحوّل اللّه وجهه وجه حمار يعنى: آيا كسى كه در نماز روى مى گرداند بيم ندارد كه خداوند چهره او را به چهره الاغ برگرداند، و نيز از سخنان آن بزرگوار است كه: من صلّى ركعتين لم يحدّث فيهما نفسه بشى ء من الدّنيا غفر اللّه له ذنوبه يعنى: هر كس دو ركعت نماز به جاى آورد، و در آن خيال دنيا را از دل بيرون كند، خداوند گناهان او را مى آمرزد.امّا اسرار نماز دو گونه است: عامّ و خاصّ، ما در شرح خطبه اوّل آن جا كه در باره حجّ سخن رانده ايم سرّ عمومى همگى عبادات را روشن كرده ايم، و گفته ايم كه اين اعمال، غرض ثانوى مرد خداشناس را كه عبارت از تربيت نفس و خلاصى از گناه است تأمين مى كند، ديگر اين كه عبادات در رام كردن نفس سركش امّاره براى فرمانبردارى از نفس مطمئنّه، و عادت دادن آن، به پيروى از اين، انسان را يارى مى دهد، و چون به اين نكته توجّه شود دانسته خواهد شد كه همگى آيات و اخبارى كه در فضيلت عبادات وارد شده است، معنا و مقصود آنها به همين نكته برگشت دارد، مثلا اين كه خداوند فرموده است: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى  عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ» يعنى، نماز انسان را از كارهاى زشت و ناپسند باز مى دارد، براى اين است كه سبب ارتكاب اين گونه اعمال، سركشى نيروى شهوانى، و بيرون رفتن آن از فرمان عقل است، و چون نماز موجب اين است كه اين نيروى طغيانگر تحت فرمان عقل در آيد، و عقل هم انسان را از انجام اين كارها نهى مى كند لذا نماز، انسان را بدينسان از فحشا و منكر منع مى كند، و او را از ارتكاب اين اعمال باز مى دارد .همچنين با ملاحظه آنچه گفته شد، معناى اين كه نماز ستون دين است نيز دانسته مى شود، زيرا پيامبر اكرم (ص) فرموده است: بنى الإسلام على خمس، فكلّ منها عماد بحسب شرائطه، فمن أخلّ بها فقد هدم بنيانه الّذي يصعد به إلى اللّه، يعنى: اسلام بر پنج پايه استوار شده، و هر يك از آنها با شرايطى كه دارد ستون آن است، پس هر كس در انجام دادن شرايط هر يك از آنها كوتاهى كند، بنايى را كه به وسيله آن به سوى خداوند بالا مى رود ويران كرده است، حديث اين كه نماز كليد بهشت است نيز به همين معناست، زيرا به وسيله نماز است كه ابواب وصول به رحمت و مغفرت خداوند به روى انسان باز مى شود، و در اين جاست كه تفاوت ميان نماز آن دو تن مسلمان كه پيامبر اكرم (ص) در حديث خود بدآنها اشاره فرموده است آشكار مى گردد، زيرا اگر فايده نماز رو آوردن به درگاه خداوند و سركوب كردن شيطان باشد، نماز آن كس كه با خشوع و خوف و خشيت در برابر خداوند ايستاده، و همه دل را متوجّه عظمت و جلال او ساخته است، با نماز آن نادان كه عبادتش از اين اوصاف بيرون است و شيطان روى دل او را از جانب قبله به سمت ديگر برگردانيده است، چگونه مى تواند برابر باشد، و تفاوت آن از كجاست تا به كجا، همچنين حديث آن بزرگوار مبنى بر تهديد كسى كه در هنگام نماز روى خود را به جانب ديگر بر مى گرداند نيز بر همين اساس است، زيرا آن حضرت نهى مى كند از اين كه نمازگزار در حال نماز دل از توجّه به سوى خدا بردارد، و از ملاحظه عظمت و جلال او غافل شود، براى اين كه هر كس در حال نماز به راست يا چپ خود متوجّه شود، دل از جدا برداشته و از مشاهده انوار كبريائيش غافل شده است، و چنين كسى ممكن است غفلت او ادامه يابد و در نتيجه نابخردى، و نارسايى او در فهم امور متعالى، و بى اعتنايى به كسب علوم، و عدم تقرّب به خدا، چهره دلش به چهره الاغ مبدّل گردد.همچنين است حديث آن حضرت در باره اين كه خداوند گناه نمازگزارى را كه در حال نماز حديث نفس را ترك و خيال دنيا را از دل بيرون مى كند مى آمرزد زيرا او در حال نماز رو به سوى خدا داشته و دل از غير او برداشته است، بنا بر اين خلاصه و روح عبادت، توجّه به خدا و روى دل به سوى او داشتن است، از اين رو پيامبر گرامى (ص) فرموده است: إنّما فرضت الصّلوة و امر بالحجّ و الطّواف و اشعرت المناسك لإقامة ذكر اللّه يعنى جز اين نيست كه نماز، واجب، و به حجّ و طواف امر، و مناسك تشريع شده است، تا ياد خدا به پا داشته شود، و اگر در ذكر و عبادتى كه به جا آورده مى شود، آن كه مراد از ذكر و معبود و مطلوب است در دل نبوده، و بيمى از هيبت و جلال او جان را فرا نگرفته باشد، اين ذكر و عبادت مربوط به او نخواهد بود، عايشه گفته است: پيامبر خدا (ص) با ما سخن مى گفت، و ما نيز با او سخن مى گفتيم، و چون وقت نماز فرا مى رسيد چنان متوجّه خدا و از همه چيز منقطع مى شد كه گويا همديگر را نمى شناسيم، همچنين على (ع) در هنگامى كه وقت نماز مى شد، چنان به خود مى پيچيد و مى لرزيد و رنگ رخسارش دگرگون مى گشت كه به او گفته مى شد: اى امير مؤمنان تو را چه شده است مى فرمود: هنگام اداى امانتى فرا رسيده كه خداوند آن را بر آسمانها و زمين عرضه كرد، و آنها از پذيرفتن آن سرباز زدند و ترسيدند، و نيز علىّ بن الحسين (ع) در هنگامى كه آماده براى وضو مى شد چنان رنگ رخسارش زرد مى گشت كه اهل خانه اش به او عرض مى كردند: اين چه حالتى است كه هنگام وضو شما را فرا مى گيرد در پاسخ مى فرمود: نمى دانيد در پيشگاه چه كسى مى ايستم، آنچه ذكر شد همه بر لزوم حضور قلب، و توجّه به عظمت بارى تعالى و انقطاع از غير او در حال عبادت دلالت دارد.امّا اسرار خاصّ نماز: چنان كه مى دانيم اين فريضه جز ذكر، قرائت، ركوع، سجود، قيام و قعود چيز ديگرى نيست، امّا ذكر روشن است كه عبارت از گفتگو و مناجات با پروردگار متعال است، و غرض از آنها، حصول توجّه به سوى او و يادآورى است بر آنچه نيروهاى شيطانى را تحت رهبرى عقل، قرار مى دهد و تكرار آن باعث ادامه حصول اين مقصود است، و غرض از قرائت و ذكر و حمد و ثناى بارى تعالى و تضرّع و دعا همين است، و منظور از آنها ادا و تكرار حروف و اصوات و به كار واداشتن زبان نيست، زيرا اگر غرض اين باشد تحريك زبان به هذيان و ياوه گويى كه خود نيز موجب به كار گرفتن زبان است، براى انسان آسانتر مى باشد، و ما به خواست خداوند در آينده در فصول مناسبترى راجع به خواندن ذكر و فضيلت و فايده آن، سخن خواهيم گفت.امّا غرض از ركوع و سجود و قيام و قعود، تعظيم و بزرگداشت خداوند متعال است، كه اين خود مستلزم توجّه و التفات به سوى او، و همچنين متضمّن ذكر و ياد اوست، زيرا اگر جايز باشد كه انسان خدا را با به جا آوردن افعالى تعظيم كند در حالى كه از او غافل باشد، روا خواهد بود كه انسان بتى را در پيش روى خود قرار دهد، و در حالى كه غافل از آن است، آن را تعظيم كند، حديثى كه معاذ بن جبل روايت كرده است اين مطلب را تأييد مى كند كه: من عرف من على يمينه و شماله متعمّدا فى الصّلاة فلا صلاة له: يعنى هر كس در حال نماز از روى عمد دريابد چه كسى در سمت راست و چپ او قرار دارد، نمازى بر او نيست، و نيز در حديث آمده است كه إنّ العبد ليصلّي الصّلاة لا يكتب له سدسها و لا عشرها و إنّما يكتب للعبد من صلاته ما عقل منها يعنى: بنده خدا نماز مى گزارد، (حتّى) يك ششم و يك دهم آن برايش نوشته نمى شود، جز اين نيست كه از نماز بنده آنچه فهميده و درك كرده پذيرفته و نوشته مى شود.چون دانسته شد كه پايه و زير بناى نماز، اقبال و توجّه به سوى خداوند متعال است، اكنون بايد بدانيم كه التفات و توجّه، مستلزم يادآورى و درك است، و غرض از آن، دقّت و ادراك مقام كبريايى و عظمت اوست، و دقّت، جز انديشيدن نيست كه اين نيز به منزله ديده بصيرت و مردمك چشم خرد انسان است، بديهى است تذكّر و ادراك مقام كبريايى خداوند موجب تعظيم اوست، زيرا عظمت و جلال او بزرگتر و برتر از آن است كه كسى آن را درك كند و در برابر آن سر فرود نياورد، تعظيم خداوند و درك مقام ربوبى، نيز مستلزم پديد آمدن بيم و اميد يا خوف و رجاست، زيرا ما هنگامى كه عظمت و قدرت يكى از پادشاهان روى زمين را تصوّر مى كنيم، بى اختيار احساس مى كنيم كه در برابر او توان سخن گفتن و پاسخگويى را نداريم، و لازم مى دانيم، در روبرو شدن با او آرام و فروتن باشيم، و بسا مى شود كه در اين هنگام دچار لرزش تن و لكنت زبان نيز بشويم. آشكار است كه منشأ اين احساس بيم ناشى از تصوّر بزرگى مقام پادشاه است، بنا بر اين تصوّر مقام عظمت و جلال پادشاه پادشاهان و درهم شكننده سركشان و فرمانرواى همه جهانها و جهانيان براى انسان چگونه خواهد بود، رجا و اميد نيز همين گونه است، يعنى: هنگامى كه عظمت و قدرت پروردگار را تصوّر مى كنيم، و مى نگريم كه هر چه هست از آن اوست، اميد ما به او برانگيخته مى شود. بويژه اين كه در ضمن آيات مربوط به خوف و رجا به اين نكته تأكيد شده است.همچنين تصوّر عظمت و جلال پروردگار، موجب پيدايش شرم و حيا در انسان است، زيرا تصوّر مقام كبريايى او باعث اين است كه انسان همواره احساس كوتاهى و تقصير كند و خود را گنهكار بداند، و همين احساس و توهّم موجب شرم و حيا از خداوند سبحان مى شود.5-  إيتاء الزّكاة:دادن زكات يكى از اركان مهمّ دين است، و امام (ع) با ذكر اين كه دادن زكات، فريضه اى واجب است، به اهميّت و فضيلت آن اشاره فرموده است، قطب راوندى گفته است: مراد از فريضه، سهمى است از مال كه براى فقيران مستحقّ جدا مى گردد و زكات ناميده مى شود، و معناى آن در عرف شرع همين است، زيرا فريضه به معناى واجب است و همگى عبادات نيز واجبند، و فرض و واجب هر دو يك معنا دارد كه در گفتار حضرت به صورت مكرّر آمده است.آنچه قطب راوندى گفته وجه نيكويى است. و چنان كه روشن خواهيم كرد اشاره به يكى از اسرار زكات دارد، ولى اين عبادت، ضمن اين كه راز مشترك همگى عبادات را كه عبارت از توجّه به سوى خداوند متعال، و جلب رضا و محبّت اوست، داراست، اسرار خاصّى نيز دارد، كه در زير بيان مى شود:1-  منظور از كلمه شهادت يعنى گفتن لا إله إلّا اللّه توحيد مطلق خداوند، و يكتا و بى همتا دانستن او از طريق توجّه به اوست، و اين شناخت و اقرار، كامل نمى شود مگر اين كه انسان هر محبوبى جز او را نفى و رها كند زيرا محبّت مشاركت نمى پذيرد، و فايده و تأثير توحيد زبانى نيز در درون و نهاد انسان اندك است، از اين رو مرتبه دوستى خداوند با جدايى و دورى از علايق و دلبستگيها آزمايش مى شود، و چون ثروت محبوب انسان و وسيله بهره بردارى او از دنيا و دلبستگى به آن است، و نيز موجب مى شود كه آدمى از مرگ متنفّر شود، براى اين كه صدق ادّعاى محبّت انسان نسبت به محبوب، شناخته شود، در اين دو قسمت مورد آزمايش قرار مى گيرد، و از او خواسته مى شود از دوستى مال كه معشوق اوست دست بردارد، چنان كه در اين باره خداوند متعال فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» و مردمى كه اين معنا را دريافته اند از اين حيث به گروهى چند منقسم شده اند، گروهى دوستى و محبّت خود را نسبت به معشوق حقيقى خالص گردانيده و به عهد خود وفا كرده، و اموال خود را در راه او بذل و انفاق نموده اند، و از آن چيزى براى خود باقى نگذاشته اند تا آن جا كه به يكى از افراد اين طايفه گفته شده است، چه مبلغى زكات را در دويست درهم واجب مى دانى گفت: امّا بر عوام مطابق حكم شرع، پنج درهم فرض است، ليكن برما بذل همه آن واجب است.دسته اى از اين مرتبه پايين آمده، به منظور رفع نيازهاى آينده خويش، و انجام امور خير در اوقات خود، از بذل همگى مال خوددارى كرده، و نيّت خود را در اندوختن آن، ميانه روى در تأمين نيازمنديها، و دورى جستن از خوشگذرانى و تنعّم قرار داده، و ما زاد آن را بخشش و انفاق كرده اند، با اين حال اين دسته هم در واجبات مالى اكتفا به حدّ شرعى نكرده اند، نخعى و شعبى و مجاهد از اين دسته اند، چنان كه به شعبى گفته شد: آيا در مال جز زكات حقّ ديگرى وجود دارد گفت: آرى، نشنيده اى كه خداوند متعال فرموده است: «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ» و اينها در عمل خود به آيه «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» استدلال كرده، و انفاق را منحصر به زكات ندانسته بلكه آن را از حقوق مسلمان بر مسلمان دانسته اند، به اين معنا كه بر مسلمان متمكّن واجب است، هر زمان مسلمان نيازمندى را بيابد، نياز او را از مالى كه زياده بر حقّ زكات در دست دارد، برآورد.برخى هم به اداى واجب اكتفا، و زكات را بدون زيادتى و نقصان از مال، اخراج كرده اند و البتّه اين پست ترين مراتب مذكور بوده و منحصر به عوام و نادانهاست، زيرا اينها سرّ بذل مال را نمى دانند، و نسبت به آن بخل مى ورزند، و دوستى و دلبستگى آنها به آخرت ضعيف است، از اين رو لازم است ثروتمندان و مالداران خود را از پليدى بخل، پاك كنند، زيرا اين خوى زشت از جمله صفات نابود كننده است، چنان كه على (ع) فرموده است: ثلاث مهلكات: شحّ مطاع، و هوى متّبع، و إعجاب المرء بنفسه يعنى: سه چيز نابود كننده است: بخلى كه به كار برده شود، و هواى نفس كه پيروى گردد، و خود پسندى، علّت اين كه بخل از مهلكات به شمار آمده اين است كه منشأ آن حبّ مال است، و مى دانيم كه دنيا و آخرت ضدّ يكديگرند، و نزديكى به يكى، موجب دورى از ديگرى است، علاوه بر اين چنان كه پيش از اين توضيح داديم، دوستى مال انسان را از توجّه به خدا و رو آوردن به سوى او منصرف و دور مى گرداند، و همين امر موجب هلاكت او در آخرت است. براى برطرف كردن اين خوى زشت، بايد نفس را تدريجا به بذل و بخشش عادت داد، زيرا دوستى چيزى را يكباره از دل بيرون كردن ميسّر نمى شود مگر اين كه نفس را اندك اندك به جدايى از آن وادار كرد، تا اين كه به آن خو كند، بنا بر اين زكات به تعبيرى كه ذكر شد طهور است يعنى نفس را از پليدى بخل كه موجب هلاكت است پاك مى سازد، بديهى است پاكيزه شدن نفس از اين طريق، به مقدار مالى كه در راه زكات مى پردازد بستگى دارد، همچنين منوط است به اين كه تا چه اندازه نسبت به مصرف اين مال در راه خدا و طاعت و محبّت او شادمان شده، و از اين كه توانسته است چيزى را كه مايه روگردانى او از قبله معبود شده دور گرداند، خوشحال شده باشد.2-  دوّمين راز فريضه زكات شكر نعمتهاى خداست، زيرا نعمتهايى كه پروردگار متعال به بندگان ارزانى فرموده است برخى در جان و تن ماست. و اين گونه نعمتها را با انجام عبادتهاى بدنى مى توان شكر گزارى كرد، و برخى در مال ماست كه بايد با اداى عبادتهاى مالى شكر آنها را به جا آورد، و به حقّ بايد گفت كه پست تر و دورتر از رحمت خدا كسى است كه بينوايى را بنگرد كه دستش از مال تهى و به او نيازمند شده، و وى به خود اجازه ندهد كه به شكرانه اين كه خداوند متعال او را از ديگران بى نياز و ديگران را به او نيازمند ساخته، يك دهم يا يك چهلم از آنچه دارد به او بدهد.3-  سوّمين راز زكات، مربوط به اصلاح امور شهرها، و بهبود احوال مردم آنهاست، براى اين كه خداوند زكات را بر توانگران واجب فرموده تا از اين طريق بينوايان و تهيدستان را در اموال آنان شركت دهد و فقر آنان را بر طرف سازد، و اين كه امام (ع) از زكات به فريضه واجب تعبير فرموده اشاره به همين نكته است، و در اين راز نيز دو راز ديگر نهفته است، يكى اين كه زكات، فقرا را كمك مى كند تا به بندگى و عبادت خدا پردازند، و به سبب دويدن به دنبال روزى، از طاعت او باز نمانند، ديگر براى اين است كه اندوه و حسد بينوايان نسبت به توانگران از ميان برود، و از كوشش در ايجاد فساد در روى زمين باز ايستند، و اختلال در امور اجتماعى پديد نيايد، چون با پرداخت همين مقدار مال به عنوان زكات، قلوب آنان آرامش مى يابد، و بدان دل مى بندند و دوام آن را از خدا مى خواهند و با توانگران دوستى و به آنان دلبستگى پيدا مى كنند، و در نتيجه موجبات مشاركت و همكارى ميان مردم، و همدمى و همدلى آنها كه همگى عامل وحدت و انسجام جامعه، و نظام گيتى، و قوام دين، و بقاى نوع انسان و راز ايجاد اوست، فراهم و برقرار مى شود.6-  صوم شهر رمضان:اين كه روزه ماه رمضان را سپر، در برابر عذاب و عقاب إلهى تعبير فرموده، و با اين كه ديگر عبادات نيز همين صفت را دارند، آن را به روزه اختصاص داده براى اين است كه روزه بيش از هر عبادت ديگر، مانع انسان از معصيت، و نگه دار او از عذاب خداوند است، زيرا روزه موجب سركوبى شياطينى است كه دشمنان خدايند و از هر سو انسان را احاطه كرده اند، بديهى است وسيله و ابزار شيطان، اميال و شهوات آدمى است، و آنچه رغبتها و شهوتها را تقويت مى كند و آنها را برمى انگيزد، خوردن و آشاميدن است، چنان كه پيامبر گرامى (ص) فرموده است: إنّ الشيطان ليجرى من ابن آدم مجرى الدّم، فضيّقوا مجاريه بالجوع يعنى: شيطان مانند خون در وجود فرزند آدم، رسوخ و جريان دارد، پس راههاى ورودش را با گرسنگى تنگ سازيد، همچنين به عايشه فرمود: پيوسته در بهشت را بكوب، عايشه عرض كرد با چه فرمود با گرسنگى، بى گمان روزه در سركوب شيطان، و بستن راهها و تنگ ساختن گذرگاههاى او ويژگى دارد و از هر عبادت ديگر مؤثّرتر و قويتر است، و چون عذاب و عقابى كه متوجّه افراد انسان مى شود به نسبت دورى و نزديكى او به شيطان، متفاوت بوده و شدّت و ضعف دارد، و روزه بيش از هر عبادت ديگر انسان را از شيطان دور مى گرداند، و به سبب اين عبادت مى توان در نهايت دورى از عذاب خداوند قرار گرفت، لذا به سپر، در برابر عذاب خداوند توصيف شده، و اين ويژگى به آن داده شده است.بايد دانست كه عبادات اگر چه امورى عدمى هستند، و از پيش نبوده بعدا تحقّق مى يابند، ولى نمى توان آنها را عدم صرف دانست بلكه عدم آنها از مقوله عدم ملكه است، و اين كه فقدان عبادت در انسان شديدا حركتى پديد مى آورد، و او را كم و بيش در حالتى قرار مى دهد كه به ياد عبادت مى افتد، چيزى است كه نمى توان آن را بيهوده و ناديده گرفت، بلكه همين حركت و تذكّر سبب نيّت و موجب تقرّب به خداوند سبحان مى شود، و اين رمز همه عبادات است.7-  حجّ البيت و اعتماره:ما به اسرار حجّ و عمره خانه خدا ضمن شرح خطبه اوّل اشاره كرده ايم و آنچه امام (ع) در اين جا فرموده اين است كه حجّ و عمره، فقر و نادارى را از ميان مى برد، و گناهان را مى شويد، بنا بر اين در اين واجب سود دنيا و آخرت گرد آمده است، امّا سود دنيوى حج و عمره از ميان بردن نادارى است چون در موسم حج داد و ستد به جريان مى افتد و در آن هنگام بازارها در مكّه بر پا مى شود، در نتيجه فقر و نادارى از ميان مى رود، و سود آخرت به سبب اين است كه حجّ و عمره، گناهان را از صحيفه اعمال انسان مى شويد و محو مى كند، و به اين مطلب در آن جا كه از اسرار عبادات سخن گفته شده اشاره كرده ايم. بارى منافعى را كه امام (ع) براى حجّ و عمره بيان داشته همان است كه قرآن كريم در باره آنها ذكر كرده است كه «لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» يعنى: تا سودهايى را كه براى آنها دارد مشاهده كنند، بيشتر مفسّران گفته اند، منظور سودهاى اين جهانى است كه از راه بازرگانى به دست آنها مى رسد، و اين را از سعيد بن جبير، و همچنين به روايت ابى رزين از ابن عبّاس نقل كرده اند، و برخى از آنها به نقل از مجاهد و به روايت عطا از ابن عبّاس، منافع را اعمّ دانسته و بر سودهاى دنيوى مانند بازرگانى و ثوابهاى اخروى حمل و تفسير كرده اند.8-  صلة الرّحم:امام (ع) دو فايده از فوايد صله رحم را ذكر فرموده است:1-  مثراة في المال:سبب فزونى مال است، و اين از دو جهت مى باشد اوّل اين كه عنايت خداوندى براى هر زنده اى، بهره اى از روزى قرار داده كه آن را براى بقاى وجود خويش، در مدّت زندگى به دست مى آورد، و هنگامى كه عنايت إلهى شخصى را مهيّا فرمايد كه به اصلاح امور معيشت جمعيّتى اقدام كند، و كمك و اعانت آنها را بر عهده گيرد، از باب لطف واجب است كه بر حسب آمادگى و استعدادى كه اين شخص دارد، روزى آن جمعيّت را در دست او جارى، و كمك و اعانتى را كه به آنها مى كند، نصيب وى گرداند، خواه اين جمعيّت با او پيوند خويشاوندى داشته و يا اين كه مورد مهر و محبّت او قرار گرفته باشند، چنان كه اگر قصد داشته باشد رشته پيوند خود را با يكى از آنها قطع كند، به اندازه روزى شخصى كه پيوندش را با او قطع كرده در مالش نقصان پديد مى آيد، بنا بر اين معناى اين كه صله رحم موجب افزايش مال مى باشد همين است. دوّم اين كه صله رحم از خويهاى پسنديده اى است كه طبيعت آدمى بدان رغبت دارد، و موجب دلجويى خاطر است، از اين رو كسى كه پيوند خود را با خويشانش استوار مى كند از نظر همه مردم بخشوده و مورد شفقت است، و همين امر سبب مى شود كه خير انديشان و توانمندان مانند پادشاهان و جز آنها به يارى و كمك او پردازند، و دارايى او افزون شود.2-  منساة فى الأجل:اين كه صله رحم موجب به تأخير افتادن مرگ مى گردد، به دو سبب است اوّل اين كه صله رحم باعث مى شود كه افراد خويشاوند نسبت به كسى كه با آنها پيوند خويشى برقرار ساخته مهربانى و يارى و همكارى كنند و همين امر موجب مى شود كه هر چه بيشتر از آزار دشمنان مصون و از دستبرد مرگ در امان ماند و سبب زيادتى عمر او شود. دوّم اين كه صله رحم سبب مى شود كه افراد خانواده قلبا در بقاى كسى كه با آنان پيوند برقرار كرده بكوشند و دعاى خود را نثار او كنند، و همين دعا و كوشش آنها براى بقاى وجود وى يكى از اسباب دوام عمر و تأخير مرگ اوست، بنا بر اين پيوند خويشاوندى موجب به عقب افتادن مرگ و درازى عمر مى شود.9-  صدقة السرّ:امام (ع) يكى از فوايد بخشش در پنهانى را كه كفّاره گناه مى باشد، نام برده است. و با اين كه ديگر عبادات نيز موجب محو معاصى است اين وصف را تنها بدان اختصاص داده است، و اين از آن جهت است كه صدقه پنهانى از ريا و تظاهر دورتر، و نيّت، از شايبه اين كه عمل، جز براى خدا باشد خالصتر است، بنا بر اين اخلاص در آن كاملتر بوده و بيشتر موجب تقرّب به درگاه خداوند و محو گناهان خواهد بود.10-  صدقة العلانية:امام (ع) پيشگيرى از مرگ بد را از جمله آثار و فوايد صدقه آشكار ذكر فرموده است، توضيح مطلب اين است: كه بخشش آشكار سبب مى شود كه انسان به نيكوكارى و انجام دادن كارهاى خير شهرت يابد و به نيكى و خوشنامى ياد شود، و چون مرگ هاى بد مانند سوختن، و غرق شدن و بر دار رفتن، و كشته شدن و مانند اينها حالات ناگوار و مصيبت بارى است كه مرگ را هر چه بيشتر مورد نفرت و انزجار قرار مى دهد، و اين اتّفاقات از روى قصد و عمد براى كسى كه مورد محبّت مردم مى باشد، و به بخشش و ترحّم و دستگيرى از فقرا و بينوايان، و ايثار و گذشت در راه آنها مشهور شده كمتر روى مى دهد، در نتيجه صدقه آشكار سبب بر طرف شدن مرگ بد خواهد بود.11-  صنائع المعروف:امام (ع) از جمله آثار و فوايدى كه براى نيكوكارى و انجام دادن امور خير بيان فرموده اين است كه انسان را از افتادن به پرتگاه ذلّت و زبونى نگه مى دارد، تفسير اين مطلب، قريب به مضمونى است كه پيش از اين گفته شد، زيرا نيكوكارى موجب نزديك شدن دلهاى مردم به يكديگر، و اتّفاق آنها بر محبّت نيكوكار است، و كسى كه داراى بهره اى از اين صفت باشد، كمتر اتّفاق مى افتد كه دچار خوارى و زبونى شود. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 382 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و التاسعة من المختار في باب الخطب و هى ملتقطة من خطبة طويلة معروفة بالديباج رواها حسن بن على ابن شعبة فى تحف العقول حسبما تطلع عليه بعد شرح ما فى المتن و هو قوله:إنّ أفضل ما توسّل به المتوسّلون إلى اللّه سبحانه الإيمان به و برسوله، و الجهاد في سبيله، فإنّه ذروة الإسلام، و كلمة الإخلاص فإنّها الفطرة، و إقام الصّلوة فانّها الملّة، و إيتاء الزّكوة فإنّها فريضة واجبة، و صوم شهر رمضان فإنّه جنّة من العقاب، و حجّ البيت و اعتماره فإنّهما ينفيان الفقر و يرحضان الذّنب، و صلة الرّحم فإنّها مثراة في المال و منسأة في الأجل، و صدقة السّرّ فإنّها تكفّر الخطيئة، و صدقة العلانية فإنّها تدفع ميتة السّوء، و صنايع المعروف فإنّها تقى مصارع الهوان. أفيضوا في ذكر اللّه فإنّه أحسن الذكر، و ارغبوا فيما وعد المتّقين فإنّ وعده أصدق الوعد، و اقتدوا بهدى نبيّكم فإنّه أفضل الهدى، و استنّوا بسنّته فإنّها أهدى السّنن، و تعلّموا القرآن فإنّه أحسن الحديث، و تفقّهوا فيه فإنّه ربيع القلوب، و استشفوا بنوره فإنّه شفاء الصّدور، و أحسنوا تلاوته فإنّه أنفع القصص، فإنّ العالم العامل بغير علمه، كالجاهل الحائر الّذي لا يستفيق من جهله، بل الحجّة عليه أعظم، و الحسرة له ألزم، و هو عند اللّه ألوم. (22479- 22311)اللغة:(و سل) الى اللّه توسيلا عمل عملا تقرّب به اللّه كتوسّل و مجاز (الايمان) إفعال من الأمن الّذي هو خلاف الخوف ثمّ استعمل بمعنى التصديق، فالهمزة فيه إمّا للصّيرورة كان المصدق صار ذا أمن من أن يكون مكذّبا، أو للتعدية كانّه جعل المصدّق هنا من التكذيب و المخالفة، و يعدى بالباء لاعتبار معنى الاقرار و الاعتراف كما في عبارته، و نحوه قوله: يؤمنون بالغيب، و باللّام لاعتبار معنى الاذعان نحو قوله تعالى: و ما أنت بمؤمن لنا، و قد اجتمعا في قوله تعالى: يؤمن باللّه و يؤمن للمؤمنين. (ذروة) الشيء أعلاه و (الجنّة) بالضمّ كلّ ما وقى و (و اعتمر) الرّجل زار البيت و المعتمر الزائر و منه سميّت العمرة عمرة لأنها زيارة البيت يقال اعتمر فهو معتمر أى زار و قصد، و فى الشرع زيارة البيت الحرام بشروط مخصوصة مذكورة في محالها و (رحض) الثوب و نحوه بالحاء المهملة و الضاد المعجمة من باب منع غسله كأرحضه فهو رحيض و مرحوض و (ثرى) المال ثرا كثر و نمى، و الثروة كثرة العدد من الناس و المال، و هذا مثراة للمال بهمز و غيره تكثرة و (المنسأة) بالهمز و غيره أيضا كمثراة وزان مفعلة بالفتح فالسكون محل النّساء يقال نسأت التي نسأ أخرته و منه الحديث: صلة الرّحم تنسىء الأجل أى تؤخّره و (صرعه) كمنعه طرحه على الأرض و المصرع وزان مقعد موضع الصّرع و (الافاضة) الاندفاع و منه افاض الناس من عرفات أى اندفعوا و قيل اسرعوا منها الى مكان آخر قوله تعالى إذ تفيضون فيه، أى تدفعون فيه بكثرة و (الهدى) بالضمّ الرّشاد مصدر يقال هداه اللّه هدى و هداية أرشده، و بالفتح وزان تمر الهيئة و السيرة و الطريقة و منه قولهم: هدى هدى فلان أى سلك مسلكه و (الحائر) المتحيّر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 383 الاعراب:قوله: إلى اللّه سبحانه لفظ سبحانه منصوب على المصدر محذوف عامله وجوبا باضافته إلى الضمير، و المعنى اسبّحك سبحانا لك، و لنجم الأئمة الرّضي في حذف عوامل المصادر تحقيق نفيس أحببت ايراده.قال في شرح قول ابن الحاجب: و قد يحذف الفعل لقيام قرينة جوازا كقولك لمن قدم خير مقدم و وجوبا سماعا نحو سقيا و رعيا و خيبة و جدعا و حمدا و شكرا و عجبا: أقول: الذي أرى أنّ هذه المصادر و أمثالها إن لم يأت بعدها ما يبيّنها و يعيّن ما تعلّقت به من فاعل أو مفعول إما بحرف جرّ أو باضافة المصدر إليه فليست مما يجب حذف فعله بل يجوز نحو سقاك اللّه سقيا و رعاك اللّه رعيا فأمّا ما يبيّن فاعله بالاضافة نحو كتاب اللّه و سنة اللّه و وعد اللّه، أو يبيّن مفعوله بالاضافة نحو ضرب الرقاب و سبحان اللّه و لبيّك و سعديك و معاذ اللّه، أو يبيّن فاعله بحرف الجرّ نحو بؤسا لك و سحقا لك أى بعدا، أو يبيّن مفعوله بحرف جرّ نحو عقرا لك أى جرحا و شرّا لك و حمدا لك و عجبا منك، فيجب حذف الفعل في جميع هذا قياسا.و المراد بالقياس أن يكون هناك ضابط كلّي يحذف الفعل حيث حصل ذلك الضّابط، و الضّابط ههنا ما ذكرنا من ذكر الفاعل أو المفعول بعد المصدر مضافا إليه أو بحرف الجرّ.و إنّما وجب حذف الفعل مع هذا الضّابط لأنّ حقّ الفاعل و المفعول به أن يعمل فيهما الفعل فيتصلا به، و استحسن حذف الفعل في بعض المواضع إما إبانة لقصد الدوّام و اللزوم بحذف ما هو موضوع للحدوث و التجدّد أى الفعل في نحو حمدا لك و شكرا لك و عجبا منك و معاذ اللّه و سبحان اللّه، و إمّا لتقدّم ما يدلّ عليه كما في قوله تعالى: كتاب اللّه عليكم، و صبغة اللّه، و وعد اللّه، أو لكون الكلام ممّا يستحسن الفراغ منه بالسرعة نحو لبيك و سعديك، فبقى المصدر مبهما لا يدرى ما تعلق به من فاعل أو مفعول فذكر ما هو مقصود المتكلّم من أحدهما بعد المصدر ليختصّ به، فلمّا بيّنها بعد المصدر بالاضافة أو بحرف الجرّ قبح اظهار الفعل بل لم يجز فلا يقال كتاب كتاب اللّه و وعد وعد اللّه و اضربوا بضرب الرّقاب و اسبّح سبحان اللّه و أحمد حمدا لك و عقر اللّه عقرا لك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 384 و ذلك لما ذكرناه من أنّ حقّ الفاعل و المفعول أن يتّصلا بالفعل معمولين له، فلما حذف الفعل لأحد الدّواعي المذكورة و بين المصدر إمّا بالاضافة أو بحرف الجرّ فلو ظهر الفعل رجع الفاعل أو المفعول إلى مكانه و مركزه متصلا بالفعل و معمولا له.فاحفظ ذلك فانه ينفعك في كثير من الموارد و اعراب ساير الفقرات واضح.المعنى:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة مسوقة للارشاد إلى بعض أسباب القرب و الوسايل التي يتوسل بها إلى اللّه سبحانه، و للأمر بالافاضة إلى ذكر اللّه، و ببعض ما يدرك به رضوان اللّه حسبما تطلع على تفصيله انشاء اللّه، و لما كان أسباب الزلفى و التقرّب كثيرة خصّ أفضلها بالبيان و هو على ما ذكره عشرة:اولها الايمان:كما أشار اليه بقوله: (إنّ أفضل ما توسّل به المتوسّلون الى اللّه سبحانه الايمان به و برسوله) و تقديمه على غيره لكونه أصلا بالنسبة اليه، و المراد به هنا التصديق المجرّد عن الاقرار و العمل بقرينة ذكر كلمة الاخلاص التي هو الاقرار و ساير العبادات التي هو من باب الأعمال بعده، و تحقيق المقام يحتاج إلى بسط في المقال و بيان الفرق بين الاسلام و الايمان.فأقول: إنّك قد عرفت المعنى اللّغوى للايمان و أنه التّصديق، و أما الاسلام فمعناه لغة هو التّسليم و الانقياد، و أمّا في لسان الشرع فقد يستعملان على التساوق و الترادف كما في قوله تعالى: «فَأَخْرَجْنا مَنْ كانَ فِيها مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ» .منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 385 و لم يكن بالاتفاق إلّا بيت واحد و قال تعالى: «يا قَوْمِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُسْلِمِينَ»  و قال تعالى: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ» .و ربما استعملا على التقابل كما في قوله تعالى: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ».فقد نفى عنهم الايمان مع اثبات وصف الاسلام و المستفاد من كلام أكثر الأصحاب و معظم أخبار الأئمة الأطهار الأطياب أنّ الاسلام أعمّ من الايمان.قال الصّادق عليه السّلام في رواية الفضيل بن يسار عنه عليه السّلام: الايمان يشارك الاسلام و الاسلام لا يشارك الايمان.و في رواية سماعة بن مهران قال: سألته عن الايمان و الاسلام قلت: أفرق بين الاسلام و الايمان؟ قال: فأضرب لك مثله قال: قلت أراد «أورد خ» ذلك قال: مثل الايمان و الاسلام مثل الكعبة الحرام من الحرم، قد تكون في الحرم و لا تكون في الكعبة و لا تكون في الكعبة حتى تكون في الحرم، و قد يكون مسلما و لا يكون مؤمنا و لا يكون مؤمنا حتى يكون مسلما.و في رواية أبي الصباح الكناني قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: أيّهما أفضل الايمان أو الاسلام؟ فانّ من قبلنا يقولون إنّ الاسلام أفضل من الايمان، فقال: الايمان أرفع من الاسلام، قلت: فاوجدنى ذلك، قال: ما تقول فيمن أحدث في المسجد الحرام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 386 متعمّدا؟ قال: قلت: يضرب ضربا شديدا، قال: أصبت فما تقول فيمن أحدث في الكعبة متعمّدا؟ قلت: يقتل، قال: أصبت ألا ترى أنّ الكعبة أفضل من المسجد و أنّ الكعبة تشرك المسجد و المسجد لا يشرك الكعبة، و كذلك الايمان يشرك الاسلام و الاسلام لا يشرك الايمان.فانّ المستفاد من هذه الرّوايات و أمثالها أنّه كلّما وجد الايمان وجد الاسلام لا بالعكس و ذلك. (اما من جهة) أنّ الاسلام عبار عن التصديق بالظاهر أعني الاعتراف باللّسان و الايمان عبارة عن التّصديق بالباطن، و الأوّل غير مستلزم للثّاني و لذلك كذب اللّه سبحانه الأعراب بقوله: قل لم تؤمنوا، في دعويهم وصف الايمان لأنفسهم، حيث قالوا آمنّا، و ذلك لأجل أنهم لم يكونوا مصدّقين بالباطن و لم يكونوا على ثقة و طمأنينة فيما أقرّوا به ظاهرا، و أثبت لهم وصف الاسلام بقوله: و لكن قولوا أسلمنا باعتبار شهادتهم بالتوحيد و الرّسالة و اعترافهم ظاهرا.و يدلّ على ما ذكرنا ما رواه في الكافي باسناده عن سماعة قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: أخبرني عن الاسلام و الايمان أهما مختلفان؟ فقال عليه السّلام: إنّ الايمان يشارك الاسلام و الاسلام لا يشارك الايمان فقلت: فصفهما لى، فقال عليه السّلام:الاسلام شهادة أن لا إله إلا اللّه و التصديق برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به حقنت الدّماء و عليه جرت المناكح و المواريث و على ظاهره جماعة النّاس، و الايمان الهدى و ما يثبت في القلوب من صفة الاسلام و ما ظهر من العمل به، و الايمان أرفع من الاسلام بدرجة، إنّ الايمان يشارك الاسلام في الظّاهر، و الاسلام لا يشارك الايمان في الباطن، و ان اجتمعا في القول و الصفة.و نحوه رواية فضيل بن يسار قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ الايمان يشارك الاسلام و لا يشاركه الاسلام، إنّ الايمان ما و قر في القلوب، و الاسلام ما عليه المناكخ و المواريث و حقن الدّما، و الايمان يشارك الاسلام، و الاسلام لا يشارك الايمان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 387 فان قلت: إذا جعلت الايمان عبارة عن التصديق بالباطن فلا بدّ أن تكون النسبة بينهما عموما من وجه إذ كما أنّ التّصديق ظاهرا لا يستلزم التصديق بالباطن كلّيا، فكذلك العكس، إذ ربّما يذعن المرء باللّه و برسوله من دون أن ينطق بكلمتي الشهادة، بأن يصدّق بالقلب و لا يساعده من العمر مهلة النطق، نعم لا يحكم بايمانه إلّا بعد النطق و الكلام، لكون اللّسان ترجمان القلب، لكنه لا يقدح فيما ذكرنا لأنّ الكلام في منع الملازمة بين نفس الايمان و الاسلام لا في الحكم بكون الرجل مسلما و مؤمنا، فافهم.قلت: التصديق بالباطن ملازم عادة للتصديق بالظاهر و إن لم يكن ملازما له عقلا كما فيما ذكرته من المثال، فانّ العرف و العادة قاضية بأنّ من كان مصدّقا بالباطن يكون لا محالة مصدّقا بالظاهر، و المثال المذكور فرد نادر نعم لو قيل بأنّ الايمان عبارة عن التصديق بالجنان و الاقرار باللّسان و العمل بالأركان أعنى مجموع الثلاثة ارتفع الاشكال رأسا، و كذا على مذهب من يعتبر فيه الاقرار باللّسان فقط شطرا كما عزى إلى المحقق الطّوسى حيث قال: بأنه مركب من الاقرار و التّصديق، أو شرطا كما نسب الى المتكلّمين من الخاصّة و بعض العامة. (و اما من جهة) أنّ الاسلام عبارة عن الشّهادة بالتوحيد و الرسالة مع التصديق الباطني و بدونه، سواء كان معه الاقرار بالولاية و الاذعان بها أم لا، و الايمان يعتبر فيه ذلك.و يرشد إليه ما رواه ثقة الاسلام الكليني باسناده عن سفيان بن السمط قال:سأل رجل أبا عبد اللّه عليه السّلام عن الاسلام و الايمان ما الفرق بينهما فلم يجبه ثمّ سأله فلم يجبه، ثمّ التقيا في الطريق و قد أزف من الرجل الرحيل فقال له أبو عبد اللّه عليه السّلام:كأنه قد أزف منك رحيل، فقال: نعم، فقال: فالقنى في البيت فلقاه فسأله عن الاسلام و الايمان ما الفرق بينهما؟ فقال عليه السّلام: الاسلام ما هو الظاهر الذي عليه الناس شهادة أن لا إله إلا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه و إقام الصّلاة و ايتاء الزكاة و حجّ البيت و صيام شهر رمضان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 388 فهذا الاسلام، و قال: الايمان معرفة هذا الأمر مع هذا، فان أقرّ بها و لم يعرف هذا الأمر كان مسلما و كان ضالا.و عن عجلان بن أبي صالح قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: أوقفنى على حدود الايمان، فقال: شهادة أن لا إله إلّا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الاقرار بجميع ما جاء من عند اللّه و صلاة الخمس و أداء الزكاة و صوم شهر رمضان و حجّ البيت و ولاية وليّنا و عداوة عدوّنا و الدخول مع الصّادقين.فانّ المراد بالدّخول مع الصادقين الدّخول في زمرة آل محمّد سلام اللّه عليهم و الكون معهم كما قال: يا أيّها الّذين آمنوا اتّقوا اللّه و كونوا مع الصّادقين، على ما تقدّم تفصيله في شرح الفصل الثالث من فصول الخطبة السّادسة و الثمانين. (و اما من جهة) أنّ الايمان يعتبر فيه العمل دون الاسلام أعنى العمل بما يقتضيه ذلك التّصديق.و يدلّ عليه ما في الكافي عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السّلام قال: الايمان إقرار و عمل و الاسلام إقرار بلا عمل.فانّ الظّاهر أنّ قوله: و الاسلام إقرار بلا عمل هو أنّ العمل غير معتبر فيه لا أنّ عدمه فيه معتبر، و يدلّ عليه أخبار أخر.و فيه أيضا باسناده عن عبد الرّحيم القصير قال: كتبت مع عبد الملك بن أعين إلى أبى عبد اللّه عليه السّلام أسأله عن الايمان ما هو، فكتب الىّ مع عبد الملك بن أعين: سألت رحمك اللّه عن الايمان، و الايمان هو الاقرار باللّسان و عقد في القلب و عمل بالاركان، و الايمان بعضه من بعض، و هو دار و كذلك الاسلام دار و الكفر دار، فقد يكون العبد مسلما قبل أن يكون مؤمنا و لا يكون مؤمنا حتى يكون مسلما، فالاسلام قبل الايمان و هو لا يشارك الايمان فاذا أتى العبد كبيرة من كبائر المعاصي أو صغيرة من صغائر المعاصي التي نهى اللّه عزّ و جلّ عنها كان خارجا من الايمان ساقطا عنه اسم الايمان و ثابتا عليه اسم الاسلام، فان تاب و استغفر عاد إلى دار الايمان و لا يخرجه إلى الكفر إلّا الجحود و الاستحلال، أن يقول للحلال هذا حرام، و للحرام هذا حلال، و دان بذلك فعندها يكون خارجا من الاسلام و الايمان، داخلا في الكفر، و كان بمنزلة من منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 389 دخل الحرم ثمّ دخل الكعبة و أحدث في الكعبة حدثا فاخرج عن الكعبة و عن الحرم فضربت عنقه و صار إلى النار فقد ظهر لك مما ذكرنا كلّه أنّ الاسلام يصدق على مجرّد الاقرار باللّسان من غير تصديق، و على الاقرار و التّصديق مجرّدا عن الولاية، و على جميع ذلك مجرّدا من العمل، و الايمان يعتبر فيه ذلك، فيكون الايمان أخصّ لكنّ الانصاف أنّ العمل ليس داخلا في مفهوم الايمان حقيقة و إن كان شرطا في كماله.أما أنّه غير داخل في حقيقته فللتبادر و عدم صحّة السلب و لقوله تعالى: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا» و قوله: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى»  و قوله  «الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ» .دلّ اقتران الايمان بالمعاصي فيها على أنّ العمل غير داخل في حقيقته و قوله تعالى  «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ».دلّ على التّغاير و أنّ العمل ليس بداخل فيه لأنّ الشيء لا يعطف على نفسه و لا الجزء على كلّه و مثله كلام أمير المؤمنين عليه السّلام في هذا المقام و أمّا أنه شرط في كماله فللخبرين السابقين.لا يقال: إنّ ظاهرهما كون العمل داخلا في مفهومه لا شرطا في كماله.لأنا نقول: بعد تسليم الظهور لا بدّ من حملهما على ما ذكرنا بمقتضى الجمع بينهما و بين الأدلّة الّتي قدّمناها آنفا فان قلت: ما الدّليل على هذا الجمع؟قلت: الدليل على ذلك ما رواه في الكافى عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بكر بن صالح عن القاسم بن بريد قال: حدّثنا أبو عمر الزبيرى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 390 قال: قلت له: أيها العالم أخبرني أىّ الأعمال أفضل عند اللّه؟ قال: ما لا يقبل اللّه شيئا إلّا به، قلت: و ما هو؟ قال: الايمان باللّه الذي لا إله إلّا هو أعلى الأعمال درجة و أشرفها منزلة و أسناها حظا قال: قلت: ألا تخبرني عن الايمان أقول هو و عمل أم قول بلا عمل؟ فقال: الايمان عمل كلّه و القول بعض ذلك العمل بفرض من اللّه بيّن في كتابه واضح نوره ثابتة حجّته يشهد له به الكتاب و يدعوه اليه قال: قلت له: صفة لى جعلت فداك حتّى أفهمه، قال: الايمان حالات و درجات و طبقات و منازل: فمنه التامّ المنتهى تمامه، و منه الناقص البيّن نقصانه، و منه الراجح الزّايد رجحانه قلت: إنّ الايمان ليتمّ و ينقص و يزيد؟ قال: نعم، قلت: كيف ذاك؟قال: لأنّ اللّه تبارك و تعالى فرض الايمان على جوارح ابن آدم و قسّمه عليها و فرّقه فيها، فليس من جوارحه جارحة إلّا و قد وكّلت من الايمان بغير ما وكّلت به اختها، فمنها قلبه الذى به يعقل و يفقه و يفهم، و هو أمير بدنه الذي لا ترد الجوارح و لا تصدر إلّا عن رأيه و أمره، و منها عيناه اللّتان يبصر بهما، و اذناه اللّتان يسمع بهما و يداه اللّتان يبطش بهما و رجلاه اللّتان يمشى بهما، و فرجه الذى الباه من قبله «قلبه خ» و لسانه الذي ينطق به، و رأسه الذي فيه وجهه فليس من هذه جارحة إلّا و قد وكلت من الايمان بغير ما وكلّت به اختها بفرض من اللّه تبارك و تعالى اسمه، ينطق به الكتاب لها و يشهد به عليها، ففرض على القلب غير ما فرض على العينين و فرض على العينين غير ما فرض على اللّسان، و فرض على اللّسان غير ما فرض على اليدين و فرض على اليدين غير ما فرض على الرّجلين، و فرض على الرّجلين غير ما فرض على الفرج و فرض على الفرج غير ما فرض على الوجه. (فاما ما فرض) على القلب من الايمان فالاقرار و المعرفة و العقد و الرّضا و التسليم بأن لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له إلها واحدا لم يتّخذ صاحبة و لا ولدا و أنّ محمّدا عبده و رسوله صلوات اللّه عليه و آله، و الاقرار بما جاء من عند اللّه من نبىّ أو كتاب، فذلك ما فرض اللّه على القلب من الاقرار و المعرفة و هو قول اللّه عزّ و جلّ: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 391 «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً» و قال: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»  و قال: «الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ»  و قال: «إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ».فذلك ما فرض اللّه عزّ و جلّ على القلب من الاقرار و المعرفة و هو عمله و هو رأس ايمان.و فرض الله على اللّسان القول و التعبير عن القلب بما عقد عليه و أقرّ به قال اللّه تبارك و تعالى اسمه: «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً» و قال: «وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِي...» .فهذا ما فرض اللّه على اللّسان و هو عمله.و فرض على السّمع أن يتنزّه عن الاستماع إلى ما حرّم اللّه و أن يعرض عمّا لا يحلّ له مما نهى اللّه عزّ و جلّ عنه و الاصغاء إلى ما اسخط اللّه عزّ و جلّ فقال في ذلك: «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ» .ثمّ استثنى اللَّه عزّ و جلّ موضع النسيان فقال: «وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ»  و قال: «فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 392 و قال عزّ و جلّ: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ»  و قال: «وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ»  و قال: «وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً».فهذا ما فرض اللّه على السّمع من الايمان أن لا يصغى إلى ما لا يحلّ له و هو عمله و هو من الايمان.و فرض على البصر أن لا ينظر إلى ما حرّم اللّه عليه و أن يعرض عمّا نهى اللّه عنه مما لا يحلّ له و هو عمله و هو من الايمان فقال تبارك و تعالى: «قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ».فنهيهم عن أن ينظروا إلى عوراتهم و أن ينظر المرء إلى فرج أخيه و يحفظ فرجه أن ينظر إليه و قال: «وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَ» .من أن ينظر احديهنّ إلى فرج اختها و تحفظ فرجها من أن تنظر اليها و قال عليه السّلام كلّ شيء في القرآن من حفظ الفرج فهو من الزّنا إلّا هذه الآية فانّها من النظر ثمّ نظم ما فرض اللّه عزّ و جلّ على القلب و اللّسان و السّمع و البصر في آية اخرى فقال: «وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ».يعني بالجلود الفروج و الافخاذ و قال: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا».منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 393 فهذا ما فرض اللّه على العينين من غضّ البصر عمّا حرّم اللّه و هو عملهما و هو من الايمان (و فرض) على اليدين أن لا يبطش بهما إلى ما حرّم اللّه و أن يبطش بهما إلى ما أمر اللّه عزّ و جلّ و فرض عليهما من الصّدقة و صلة الرّحم و الجهاد في سبيل اللّه و الطّهور للصّلوات فقال: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ»  و قال: «فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمَّا فِداءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها» فهذا ما فرض اللّه على اليدين لأنّ الضّرب من علاجهما. (و فرض) على الرّجلين أن لا يمشى بهما إلى شيء من معاصي اللّه و فرض عليهما المشي إلى ما يرضى اللّه عزّ و جلّ فقال:«وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا» و قال: «وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ».و قال فيما شهدت الأيدى و الأرجل في أنفسهما و على أربابهما من تضييعهما لما أمر اللّه عزّ و جلّ به و فرضه عليهما: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 394 «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»  فهذا أيضا ممّا فرض اللّه عزّ و جلّ على اليدين و على الرّجلين و هو عملهما و هو من الايمان.و فرض على الوجه السّجود له باللّيل و النهار في مواقيت الصّلاة فقال: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» .و هذه فريضة جامعة على الوجه و اليدين و الرّجلين و قال في موضع آخر: «أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً».و قال فيما فرض على الجوارح من الطّهور و الصلاة بها و ذلك أنّ اللّه عزّ و جلّ لمّا صرف نبيّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إلى الكعبة عن بيت المقدّس أنزل اللّه عزّ و جلّ:«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ»  فسمّى الصّلاة إيمانا فمن لقى اللّه عزّ و جلّ حافظا لجوارحه موفيا كلّ جارحة من جوارحه ما فرض اللّه عزّ و جلّ عليها لقى اللّه عزّ و جلّ مستكملا لايمانه و هو من أهل الجنّة، و من خان في شيء منها أو تعدّى ما أمر اللّه عزّ و جلّ فيها لقى اللّه عزّ و جلّ ناقص الايمان قلت: قد فهمت نقصان الايمان و تمامه، فمن أين جاءت زيادته؟ فقال عليه السّلام: فول اللّه عزّ و جلّ  «وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ»  و قال: «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً» . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 395و لو كان كلّه واحدا لا زيادة فيه و لا نقصان لم يكن لأحد منهم فضل على الآخر و لاستوت النعم فيه، و لاستوى الناس و بطل التفضيل و لكن بتمام الايمان دخل المؤمنون الجنّة، و بالزّيادة في الايمان تفاضل المؤمنون بالدّرجات عند اللّه، و بالنقصان دخل المفرطون النّار. (فانّ صدر هذه الرّواية) الشريفة أعنى قوله عليه السّلام: الايمان عمل كلّه، و إن كان موهما في بادى الرأى كون العمل داخلا في مفهوم الايمان، إلّا أنّ ذيلها أعنى قوله: لقى اللّه عزّ و جلّ مستكملا لايمانه، إلى قوله: لقى اللّه عزّ و جلّ ناقص الايمان، إلى آخر الرّواية نصّ صريح في كونه شرطا في كماله لاجزء من مفهومه و قد استفيد منها أيضا كونه قابلا للزّيادة و النقصان كما هو مذهب المحقّقين من الفريقين.و أمّا ما توهّمه كثير من المتكلّمين من أنه إن كان الايمان هو التّصديق فلا يقبلهما، لأنّ الواجب هو اليقين، و هو غير قابل للتفاوت لا بحسب ذاته و لا بحسب متعلّقه أمّا بحسب الذّات فلأنّ التفاوت باعتبار احتمال النقيض و لو بأبعد وجه و هو ينافي اليقين و لا يجامعه، و أمّا بحسب المتعلّق فلأنّ متعلّقه جميع ما علم مجيء الرّسول به و الجميع من حيث هو جميع لا يتصوّر فيه تعدّد، و إلّا لم يكن جميعا، و إن كان هو العمل وحده أو مع التّصديق فيقبلهما و هو ظاهر، و ما وردت في الكتاب و السّنّة ممّا يدلّ على قبوله إيّاهما فباعتبار الأعمال فيزيد بزيدها و ينقص بنقصانها ففيه منع ذلك أمّا باعتبار الذّات فلأنّ التّصديق من الكيفيات النّفسانيّة المتفاوتة قوّة و ضعفا فيجوز أن يكون التفاوت فيه بالقوّة و الضّعف، فانّ عين اليقين أعلى مرتبة و أقوى من علم اليقين، و للفرق الظاهر بين ايمان النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الأئمة و آحاد الرعيّة، قال أمير المؤمنين عليه السّلام: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.و امّا باعتبار المتعلّق فلأنّ التّصديق التّفصيلي في أفراد ما علم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 396 مجيء الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به جزء من الايمان يثاب عليه، مضافا إلى ثوابه على تصديقه بالاجمال فكان قابلا للزّيادة، و اللّه الهادي إلى المنهج القويم، و الصراط المستقيم. (و) الثاني من الوسايل إلى اللّه سبحانه (الجهاد في سبيله فانه ذروة الاسلام):لما كان ذروة كلّ شيء عبارة عن أعلاه جعل الجهاد ذروة الاسلام باعتبار رفعته و علوّ رتبته فيه و تقدّمه على ساير العبادات البدنيّة باعتبار اقتضائه قوّة التصديق و اليقين بما جاء به خاتم النبيين ما لا يقتضيه ساير الطّاعات و القربات و إلّا لما ألقى المجاهد نفسه إلى المهالك مع غلبة ظنّه بأنه عاطب هالك و لو لا سيف المجاهدين لما اخضرّ للاسلام عود و لا قام له عمود و قد تقدّم في الخطبة السّابعة و العشرين انه باب من أبواب الجنّة فتحه اللّه لخاصّة أوليائه إلى آخر ما ذكره من فضائله و بيّنا في شرحها ما فيه كفاية لمن له علم و دراية. (و) الثالث (كلمة الاخلاص):أى الكلمة المتضمّنة لاخلاص اللّه تعالى و تنزيهه عن الشركاء و الأنداد و هى كلمة التّوحيد أعنى لا إله إلّا اللّه و قد تقدّم في شرح الفصل الثّاني من فصول الخطبة الثانية فضايل تلك الكلمة الطيّبة المباركة و فوايدها و علل عليه السّلام كونها من أفضل القرب بقوله مجاز (فانها الفطرة) أى الفطرة المعهودة الواردة في الكتاب العزيز المأمور باتّباعها بقوله:«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها» و أصلها الخلقة من الفطر بمعنى الخلق ثمّ جعلت للخلقة القابلة لدين الحقّ على الخصوص، و ربما تطلق على التّوحيد و المعرفة و به فسّرت الآية الشريفة و فسّر قوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: كلّ مولود يولد على الفطرة حتّى يكون أبواه هما اللّذان يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه، قال في مجمع البيان أى اتبع فطرة اللّه و هى التّوحيد التي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 397 فطر النّاس أى خلق النّاس عليها و لها و بها، أى لأجلها و التمسّك بها فيكون كقوله: و ما خلقت الجنّ و الانس إلّا ليعبدون، و هو كما يقول القائل لرسوله:بعثتك على هذا و لهذا و بهذا، و المعنى واحد.و عن الصّدوق في التوحيد في أخبار كثيرة عن الصّادق عليه السّلام قال: فطرهم على التوحيد و باسناده عن زرارة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: سألته عن قول اللّه: «حُنَفاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ» .و عن الحنيفيّة فقال: هى الفطرة التي فطر النّاس عليها لا تبديل لخلق اللّه، قال: فطرهم اللّه على المعرفة قال زرارة و سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ» - الآية.قال عليه السّلام أخرج من ظهر آدم ذريّته إلى يوم القيامة فخرجوا كالذّرّ فعرفهم و أرادهم و لو لا ذلك لم يعرف أحد ربّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: كلّ مولود يولد على الفطرة بأنّ اللّه عزّ و جلّ خالقه فذلك قوله تعالى: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ».و قد تقدّم في شرح الفصل الرّابع عشر من فصول الخطبة الاولى أخبار أخر في هذا المعنى هذا.و لما كانت كلمة الاخلاص متضمّنة للفطرة التي هى التوحيد و المعرفة دالّا عليها جعلها نفس الفطرة تسمية للدّال باسم مدلوله. (و) الرابع مجاز (إقام الصّلاة فإنّها الملّة):و قال الطّريحى الملّة في الأصل ما شرع اللّه لعباده على ألسنة الأنبياء ليتوصلوا به إلى جوار اللّه و يستعمل في جملة الشرائع دون آحادها و لا يكاد توجد مضافة إلى اللّه و لا إلى آحاد امّة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بل يقال ملّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال تعالى: ملّة أبيكم إبراهيم، أى دينه.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 398 أقول: لما كان الصّلاة هو الركن الأعظم من الدّين اطلق اسمه عليها و أتى بالملّة معرفة بلام الجنس قصدا للحصر مبالغة من باب زيد الأمير و نحوه الحديث النّبوىّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الصّلاة عماد الدّين، فانه لما كان قوام الدّين و ثباته بها جعلها عمادا له كما صرّح بذلك في رواية اخرى قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: مثل الصّلاة مثل عمود الفسطاط إذا ثبت العمود ثبتت الأطناب و الأوتاد و الغشاء، و إذا انكسر العمود لم ينفع طنب و لاوتد و لا غشاء، و في رواية اخرى عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، الصّلاة عماد الدّين فمن ترك صلاته متعمّدا فقد هدم دينه و كيف كان فالآيات و الروايات في فضلها و عقوبة تاركها فوق حدّ الاحصاء قال تعالى:«أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُوداً وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» و في سورة النّساء: «فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً» و في سورة مريم: «أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا» و في سورة العَنكبوت: «وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ» و في سورة أرأيت: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ» .أى غافلون غير مبالين بها قال عليّ بن إبراهيم القمّي: عنى به تاركون لأنّ كلّ انسان يسهو في الصّلاة، و في المجمع عن الصّادق عليه السّلام هو التّرك لها و التواني عنها، و عن الخصال عن أمير المؤمنين عليه السّلام: ليس عمل أحبّ إلى اللّه عزّ و جلّ من الصّلاة فلا يشغلكم عن أوقاتها شيء من امور الدّنيا، فانّ اللّه عزّ و جلّ ذمّ أقواما فقال: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 399 «الذين هم عن صلاتهم ساهون»، يعنى أنهم غافلون استهانوا بأوقاتها.و في الكافي باسناده عن معاوية بن وهب قال سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن أفضل ما يتقرّب به العباد إلى ربّهم و أحبّ ذلك إلى اللّه عزّ و جلّ ما هو؟ فقال عليه السّلام: ما أعلم شيئا بعد المعرفة أفضل من هذه الصّلاة، ألا ترى أنّ العبد الصّالح عيسى بن مريم قال: و أوصاني بالصّلاة و الزّكاة ما دمت حيّا.و عن زيد الشّحام عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: سمعت يقول: أحبّ الأعمال إلى اللّه عزّ و جلّ الصّلاة، و هي آخر وصايا الأنبياء عليهم السّلام فما أحسن الرّجل يغتسل أو يتوضّأ فيسبغ الوضوء ثمّ يتنحىّ حيث لايراه أنيس فيشرف عليه و هو راكع أو ساجد، إنّ العبد إذا سجد فأطال السجود نادى إبليس: يا ويله أطاعوا و عصيت و سجدوا و أبيت، و نحوه في الفقيه إلّا أنّ فيه فيشرف اللّه عليه.و عن أبي حمزة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إذا قام العبد المؤمن في صلاة نظر اللّه إليه أو قال أقبل اللّه عليه حتى ينصرف، و أظلّته الرّحمة من فوق رأسه إلى افق السماء و الملائكة تحفّه من حوله إلى افق السّماء، و وكل اللّه به ملكا قائما على رأسه يقول: أيّها المصلّى لو تعلم من ينظر إليك و من تناجي ما التفتّ و لا زلت من موضعك أبدا.و عن محمّد بن الفضيل عن أبي الحسن الرّضا عليه السّلام قال: الصّلاة قربان كلّ تقىّ.و عن حفص بن البخترى عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من قبل اللّه منه صلاة واحدة لم يعذّبه و من قبل منه حسنة لم يعذّبه.و عن الحسين بن سيف عن أبيه قال: حدّثنى من سمع أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: من صلّى ركعتين يعلم ما يقول فيهما انصرف و ليس بينه و بين اللّه ذنب.و في الفقيه قال الصّدوق: قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما من صلاة يحضر وقتها إلّا نادى ملك بين يدي النّاس: أيّها النّاس قوموا إلى نيرانكم الّتي أوقدتموها على ظهوركم فأطفئوها بصلاتكم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 400 قال: و قال الصّادق عليه السّلام: أوّل ما يحاسب به العبد الصّلاة فاذا قبلت منه قبل ساير عمله، و إذا ردّت عليه ردّ عليه ساير عمله قال: و قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّما مثل الصّلاة فيكم كمثل البرى و هو النهر على باب أحدكم يخرج إليه في اليوم و اللّيلة يغتسل منه خمس مرّات فلم يبق الدّرن على الغسل خمس مرّات، و لم يبق الذّنوب على الصّلاة خمس مرّات.و في جامع الأخبار قال: قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا تضيّعوا صلاتكم، فانّ من ضيّع صلاته حشره اللّه تعالى مع قارون و فرعون و هامان لعنهم اللّه و أخزاهم و كان حقا على اللّه أن يدخله النار مع المنافقين، فالويل لمن لم يحافظ على صلاته.قال: و قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من ترك الصّلاة حتّى تفوته من غير عذر فقد حبط عمله، ثمّ قال: بين العبد و بين الكفر ترك الصّلاة.و عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من ترك الصّلاة لا يرجو ثوابها و لا يخاف عقابها فلا ابالي يموت يهوديّا أو نصرانيّا أو مجوسيّا.و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: من أعان تارك الصّلاة بلقمة أو كسوة فكأنّما قتل سبعين نبيّا أوّلهم آدم و آخرهم محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هذا.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة جدا و فيما أوردناه كفاية للمهتدى المسترشد و إنما المهمّ الاشارة إلى علّة وجوب الصلوات الخمس و بعض أسرارها. (اما علة وجوبها) فقد روى في الفقيه عن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام أنّه قال: جاء نفر من اليهود إلى رسول اللّه فسأله أعلمهم عن مسائل فكان فيما ساله أنه قال له: أخبرنى عن اللّه لأىّ شيء فرض اللّه عزّ و جلّ هذه الخمس الصّلوات في خمسة مواقيت على امّتك في ساعات اللّيل و النّهار؟ فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ الشمس عند الزّوال لها حلقة «1» تدخل فيها فاذا دخلت فيها زالت الشمس فيسبّح كلّ شيء دون العرش بحمد ربّي جلّ جلاله و هى السّاعة التي يصلّى______________________________ (1) الظاهر أنّ المراد بها دائرة نصف النهار، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 401 فيها على ربّي فقرض اللّه علىّ و على امّتي فيها الصّلاة و قال: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلى غَسَقِ اللَّيْلِ» . «1» و هى السّاعة التي يؤتى فيها بجهنّم يوم القيامة فما من مؤمن يوافق تلك السّاعة أن يكون ساجدا أو راكعا أو قائما إلّا حرّم اللّه جسده على النّار.و أمّا صلاة العصر فهى السّاعة التي اكل آدم فيها من الشجرة فأخرجه اللّه من الجنّة فأمر اللّه ذرّيته بهذه الصّلاة إلى يوم القيامة و اختارها لامّتي فهى من أحبّ الصّلوات إلى اللّه عزّ و جلّ و أوصاني أن أحفظها من بين الصّلوات.و أمّا صلاة المغرب فهى السّاعة التي تاب اللّه على آدم عليه السّلام و كان بين ما اكل من الشجرة و بين ما تاب اللّه عليه ثلاثمأة سنة من أيّام الدّنيا و في أيّام الآخرة يوم كألف سنة «2» ما بين العصر إلى العشاء فصلّى آدم ثلاث ركعات و ركعة لخطيئته و ركعة لخطيئة حوّا، و ركعة لتوبته فافترض اللّه هذه الثلاث ركعات على امّتي و هى السّاعة التي يستجاب فيها الدّعا فوعدنى اللّه أن يستجيب لمن دعاه فيها و هى الصّلاة التي أمرني ربّي بها في قوله: «فَسُبْحانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ» .و أمّا صلاة العشاء الآخرة فانّ للقبر ظلمة، و ليوم القيامة ظلمة أمرني اللّه بهذه الصّلاة و امّتي لتنوّر الصّور و ليعطني و امّتي النّور على الصّراط، و ما من قدم مشت الى صلاة العتمة «3» إلّا حرّم اللّه جسدها على النّار و هى الصّلاة التي اختارها اللّه للمرسلين قبلي.______________________________ (1) غسق الليل منتصفة لا ظلمة اوله كما قال بعض اللّغويين، مفتاح الفلاح (2) أى يوم واحد من أيام الآخرة كألف سنة من أيام الدنيا و قوله ما بين العصر الى العشاء اى كان ثلاث مأئة سنة من أيام الدنيا ما بين العصر الى العشاء من أيام الاخرة، حاشية فقيه (3) العتمة محركة ثلث الليل الاول بعد غيبوبة الشفق او وقت صلاة الاخرة، حاشية فقيه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 402 و أمّا صلاة الفجر فانّ الشّمس إذا طلعت تطلع على قرن شيطان، فأمرني اللّه أن اصلّي قبل طلوع الشّمس صلاة الغداة و قبل أن يسجد لها الكافر لتسجد امتي للّه عزّ و جلّ و سرعتها أحبّ الى اللّه و هى الصّلاة التي يشهدها ملائكة اللّيل و ملائكة النّهار (و علة اخرى) لذلك و هو ما رواه في الفقيه أيضا عن الحسين بن أبي العلاء عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنه قال: لما هبط آدم عليه السّلام من الجنّة ظهرت به شأمة سوداء في وجهه من قرنه إلى قدمه، فطال حزنه و بكاؤه على ما ظهر به، فأتاه جبرئيل فقال له: ما يبكيك يا آدم؟ فقال: لهذه الشامة التي ظهرت بي، قال: قم يا آدم فصلّ فهذا وقت الصّلاة الاولى، فقام فصلّى فانحطت الشامة إلى عنقه، فجاءه في الصّلاة الثانية فقال: يا آدم قم فصلّ فهذا وقت الصّلاة الثالثة، فقام فصلّى فانحطت الشّامة إلى سرّته، فجاءه في الصّلاة الثالثة فقال: يا آدم قم فصلّ فهذا وقت الصّلاة الثالثة فقام فصلّ فانحطت الشامة إلى ركبتيه، فجاء في الصّلاة الرّابعة فقال: يا آدم قم فصلّى فهذا وقت الصّلاة الرابعة، فقام فصلّى فانحطت الشامة إلى قدميه، فجاءه في الصّلاة الخامسة فقال: يا آدم قم فصلّ فهذا وقت الصّلاة الخامسة، فقام فصلّى فخرج منها، فحمد اللّه و أثنا عليه فقال جبرئيل: يا آدم مثل ولدك في هذه الصّلاة كمثلك في هذه الشّامة، من صلّى من ولدك في كلّ يوم و ليلة خمس صلوات خرج من ذنوبه كما خرجت من هذه الشّامة، و يأتي لها علّة ثالثة انشاء اللّه في شرح الخطبة المأة و الحادية و التسعين. (و أما أسرار الصلاة) فهى كثيرة لا يمكن استقصاؤها و إنّما نشير إلى نبذ منها مما اشير إليها في الروايات و وصل إلينا من أولى الألباب و الدّرايات و أرباب المعرفة و الاشارات فنقول و باللّه التوفيق:إنّ الصّلاة الكاملة قد خصّت من بين ساير العبادات بأنّها بمنزلة انسان كامل مشتمل على روح و جسد، منقسم إلى ظهر و بطن و سرّ و علن، و لروحه و سرّه أخلاق و صفات، و لجسده و علن أعضاء و أشكال، فروح الصّلاة أهل معرفة الحقّ و العبوديّة له بالاخلاص و التوحيد. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 403 أمّا أخلاقها و صفاتها الباطنة فيجمعها امور و هي: حضور القلب، و التفهّم و التعظيم، و الهيبة، و الرجاء، و الحياء، و هذه ستّ خصال شريفة و حالات كريمة و ملكات عظيمة لا يوجد جميعها إلّا في مؤمن امتحن اللّه قلبه بنور الايمان و العرفان (اما حضور القلب) فهو تفريغ القلب عن غير ما هو ملابس له و متكلّم به و صرفه إلى ما يتلبّس به من الأفعال و يتكلّم به من الأقوال، و لا يحصل ذلك إلّا بعد معرفة المصلّى بانّ الغرض المطلوب منه هو الايمان و التصديق بأنّ الآخرة خير و أبقى، و أنّ الصّلاة وسيلة اليها، فاذا اضيف إلى تلك المعرفة العلم بحقارة الدّنيا و خسّتها و زوالها انصرف القلب عن مهمّات الدّنيا لا محالة و توجّه إلى صلاته الموصلة و إلى سعادات الآخرة و هو معنى حضور القلب.روى إبراهيم الكرخي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: إنّي لاحبّ الرّجل المؤمن منكم إذا قام في صلاة فريضة أن يقبل بقلبه إلى اللّه تعالى و لا يشغل قلبه بأمر الدّنيا، فليس من عبد يقبل بقلبه في صلاته إلى اللّه تعالى إلّا أقبل اللّه إليه بوجهه، و أقبل بقلوب المؤمنين إليه بالمحبة بعد حبّ اللّه إليه ايّاه.و عن الخصال باسناده عن علىّ عليه السّلام في حديث الأربعمائة قال: لا يقومنّ أحدكم في الصّلاة متكاسلا، و لانا عسا، و لا يفكّرن في نفسه، فانه بين يدي ربّه عزّ و جلّ، و إنما للعبد من صلاته ما أقبل عليه منها بقلبه.أقول: و مرّ ذلك أنّ الصّلاة في الحقيقة معراج المؤمن و مناجاة الرّب المعبود، فلا بدّ فيه من الاقبال، لأنّ من لا يقبل عليك لا يستحقّ اقبالك عليه، كما لو حاربك من تعلم غفلته من محاربتك و إعراضه عن محاورتك، فانّه يستحق إعراضك عن خطابه و اشتغالك بجوابه.قال الصّادق عليه السّلام من أراد أن ينظر منزلته عند اللّه فلينظر منزلة اللّه عنده، فانّ اللّه ينزل العبد مثل ما ينزل العبد إليه من نفسه. (و أما التفهم) فهو التّدبر في معنى اللّفظ، و هو أمر وراء حضور القلب، فربما يكون القلب حاضرا مع اللفظ و لا يكون حاضرا مع معنى اللّفظ، فاشتمال القلب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 404 القلب على العلم بمعنى اللّفظ هو المراد بالتفهم، و قد ذمّ اللّه أقواما على ترك التدبّر حيث قال: «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها».و روى سيف بن عمير عمّن سمع أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: من صلّى ركعتين يعلم ما يقول فيهما انصرف و ليس بينه و بين اللّه ذنب إلّا غفر له.ثمّ الناس في هذا المقام أى مقام التفهّم متفاوتون، إذ ليس يشترك الجميع في تفهّم معاني القرآن و التّسليمات، و كم من معاني لطيفة يفهمها المصلّى في أثناء الصّلاة و لم يكن خطر بقلبه قبل ذلك، و من هذا الوجه كانت الصّلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر، فانّما يفهم امورا هى مانعة من الفحشاء لا محالة.روى يونس بن ظبيان عن أبى عبد اللّه عليه السّلام أنه قال: اعلم أنّ الصّلاة حجزة اللّه في الأرض فمن أحبّ أن يعلم ما أدرك من نفع صلاته فلينظر، فان كانت صلاته حجزته عن الفواحش و المنكر فانّما أدرك من نفعها بقدر ما احتجز، و من أحبّ أن يعلم ماله عند اللّه فليعلم ما للّه عنده (و اما التعظيم) فهو أمر وراء حضور القلب و الفهم، فربما يخاطب الرّجل عبده بكلام و هو حاضر القلب فيه و متفهّم لمعناه، و لا يكون معظما له، فالتعظيم أمر زايد عليهما، و هو حالة للقلب منشاها معرفة جلال الرّب سبحانه و كبريائه و عظمته مع معرفة حقارة النّفس و خسّتها و كونها عبدا مسخّرا مربوبا، فيتولّد من هاتين المعرفتين الاستكانة و الانكسار و الخشوع للّه سبحانه، فيعبّر عنه بالتعظيم.روى الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إذا كنت في صلاتك فعليك بالخشوع و الاقبال على صلاتك، فانّ اللّه تعالى يقول: الّذينهم في صلاتهم خاشعون، ثمّ الخشوع كما يكون في القلب كذلك يكون في الجوارح، و يدلّ عليه ما رواه الطّبرسي في مجمع البيان أنّ النبيّ رأى رجلا يعبث بلحيته في صلاته فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أما أنه لو خشع قلبه لخشعت جوارحه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 405 (و اما الهيبة) فأمر زايد على التعظيم، و هى عبارة عن خوف منشاه التعظيم، لأنّ من لا يخاف لا يسمّى هايبا، و المخافة من العقرب و الحيّة و ساير الموذيات و من العقوبة و سوء خلق العبد و ما يجرى مجرى ذلك من الأسباب الخسيسة لا تسمّى مهابة، فالهيبة خوف مصدره الاجلال، و هى متولّدة من المعرفة بقدرة اللّه و سطوته و نفوذ أمره و مشيّته فيه مع قلّة مبالاته به، و أنّه بحيث لو أهلك الأوّلين و الآخرين لم ينقص من ملكه مثقال ذرّة، لا سيّما إذا انضمّ إلى ذلك ملاحظة ما جرى على الأنبياء و الأولياء من أنواع المحن و المصائب و البلاء، و كلّما زاد العلم باللّه و كبريائه زادت الهيبة و الخشية، و لأجل ذلك قال تعالى: إنّما يخشى اللّه من عباده العلماء.روى فضيل بن يسار عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: كان عليّ بن الحسين عليه السّلام اذا قام إلى الصّلاة تغيّر لونه، فاذا سجد لم يرفع رأسه حتى يرفض عرقا و عن أبان بن تغلب قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام إنى رأيت عليّ بن الحسين عليهما السّلام إذا قام إلى الصلاة غشى لونه لون آخر، فقال لي: و اللّه إنّ عليّ بن الحسين عليهما السلام كان يعرف الذى يقوم بين يديه.و عن جهم بن حميد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال أبي: كان عليّ بن الحسين إذا قام إلى الصّلاة كأنّه ساق شجرة لا يتحرّك منه شيء إلّا ما حرّكت الرّيح منه و قد اخرجت هذه الرّوايات و سابقتها من الوسايل رواها فيه باسنادها من الكافي و غيره. (و اما الرجاء) فلا شك أنّه زايد على ما سبق، فكم من معظم ملكا من الملوك يهابه أو يخاف سطوته و لا يرجو انعامه و مبرّته، و العبد ينبغي أن يكون راجيا بصلاته ثواب اللّه كما أنه خائف بتقصيره عقاب اللّه، و منشا الرّجا معرفة لطف الحقّ و كرمه و عميم جوده و احسانه و شمول رحمته و انعامه و معرفة صدقه في وعده على الصلاة بالثواب و بشراه بالجنّة و حسن المآب، فبمجموع المعرفة بلطفه سبحانه و المعرفة بصدقه يحصل الرجاء. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 406 قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الصّلاة مرضاة اللّه، و حبّ الملائكة، و سنّة الأنبياء و نور المعرفة، و أصل الايمان، و اجابة الدّعاء، و قبول الاعمال، و بركة في الرّزق و راحة في البدن، و سلاح على الأعداء، و كراهة الشّيطان، و شفيع بين صاحبها و ملك الموت، و السراج في القبر، و فراش تحت جنبه، و جواب منكر و نكير، و مونس في السّراء و الضّراء، و صائر معه في قبره إلى يوم القيامة. (و أما الحياء) فزيادته على ما سبق واضحة، لأنّ مستنده استشعار تقصير و توهّم ذنب، و يتصوّر التعظيم و الخوف و الرّجاء من غير حياء، حيث لا يتوهّم تقصير و خطاء و منشا استشعار التقصير و توهّم الذّنب علم المكلف بالعجز عن القيام بوظائف العبوديّة و التعظيم على ما يليق بحضرة الرّبوبيّة سبحانه، و يزيد ذلك بالاطلاع على كثرة عيوب النّفس و آفاتها، و فرط رغبتها في أفعالها و حركاتها و سكناتها إلى الدّنيا و شهواتها، و قلّة اخلاصها في طاعاتها مع العلم بعظيم ما يقتضيه جلال اللّه و عظمته و كبريائه، و مع المعرفة بأنه خبير بصير مطلع على السرائر، عالم بالضمائر، و هذه المعارف إذا حصلت يقينا انبعث منها الحياء. (و أما اعضاء الصلاة) و أشكالها فهى: القيام، و القعود، و القرائة، و التشهد و الركوع، و السجود، و ظاهرها يرتبط بظاهر الانسان، و به يكلف العوام الذين درجتهم درجة الأنعام، ليمتازوا بذلك التعبّد الظاهرى عن ساير أنواع الحيوان في العاجل، و يستحقوا به نوعا من الثواب في الاجل، و باطنها يلتزم بباطن الانسان ممن له قلب أو ألقى السّمع و هو شهيد.أمّا صلاة الظاهر المأمور بها شرعا و المفروضة على كافة المكلّفين سمعا فاعدادها معلومة، و أوقاتها مرسومة، و أركانها مضبوطة، و أحكامها في الكتب مسطورة، لا حاجة بنا إلى تفصيلها الشهرتها، و كفاية الكتب الفقهيّة في تعيين شرايطها و أحكامها و أمّا صلاة الباطن و صلاة أهل الخصص فنشير إلى بعض أسرارها و يسير ممّا ينبغي لها لتكون على ذكر منها عند القيام بها، و تأتى بها على وجه البصيرة و المعرفة إن كنت من أهل القرب و الطّاعة فنقول و باللّه التوفيق: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 407  (اما الطهارة) فاذا أتيت بها في مكانك و هو طرفك الأبعد، ثمّ في ثيابك و هو غلافك الأقرب، ثمّ في بشرتك و هو قشرك الأدنى فلا تغفل عن تطهير ذاتك و إزالة رجس الشيطان عن لبّك بالتوبة و النّدم على التفريط في جنب اللّه كما قال سبحانه: «و ثيابك فطهّر و الرّجز فاهجر»، فطهّر قلبك فانّه منظر معبودك. (و اما ستر العورة) فمعناه تعطية مقابح بدنك عن أبصار الخلق أعنى سكّان عالم الأرض، فاذا وجب عليك ستر ظاهر البدن عن الخلق و هم مخلوق مثلك فما ظنك في عورات باطنك و فضايح سترك الذي هو موضع نظر معبودك و خالقك، فانها أولى بالسّتر و أحرى، فاحضر تلك الفضايح ببالك، و طالب نفسك بسترها بالنّدم و الخوف و الحياء، و نزل نفسك منزلة العبد المجرم المسى ء الآبق الذى ندم فرجع إلى مولاه ناكسا رأسه من الحياء و الخوف. (و اما الاستقبال) فهو صرف ظاهر وجهك من ساير الجهات إلى جهة البيت الحرام، أفترى أنك مأمور بذلك و لست مأمورا بتوجيه قلبك إلى معبودك، فليكن وجه قلبك مع وجه بدنك، و كما لا يمكن التوجّه بالبيت إلّا بالالتفات عن ساير الجهات، فكذلك لا يمكن التّوجّه إلى الحقّ، إلّا بالاعراض عن كلّ ما عداه، و الانقطاع بكلّيته إلى اللّه. (و أما القيام) فليكن على ذكرك في الحال خطر القيام بين يدي الربّ المتعال في القيامة و هو المطّلع في مقام العرض و السّؤال حين ما أيقن أهل الجرائم بالعقاب و عاينوا أليم العذاب، فقم بين يديه سبحانه قيام عبد ذليل بين يدي ملك جليل، و عليك بخفوت أطرافك و هد و أطراقك و سكون جوارحك و خشوع أجزائك و حاسب نفسك قبل أن تحاسب، وزن نفسك قبل أن توزن. (و أما النية) فاعلم أنّ الأعمال بالنيات و أنّ النّية رأس العبادات، فاجتهد في تحصيل الاخلاص، رجاء للثّواب و خوفا من العقاب و طلبا للقرب إلى ربّ الأرباب قال الصادق عليه السّلام إذا كان أوّل صلاته بنيّة يريد بها ربّه فلا يضرّه ما دخله بعد ذلك فليمض في صلاته و ليخسأ الشّيطان. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 408 (و أما التكبير) فاذا نطق به لسانك فينبغي أن لا يكذّبه قلبك، فان كان هواك أغلب عليك من أمر اللّه و أنت أطوع له منك للّه فقد اتّخذته إلها لك و معبودا من دون اللّه كما قال عزّ من قائل: أرأيت من اتّخذ إلهه هويه، فقولك: اللّه أكبر يكون حينئذ كلاما بمجرّد اللّسان من دون أن يساعده القلب و الجنان، فيشهد اللّه سبحانه عليك بأنك لكاذب في تكبيرة و تعظيمه كما شهد على المنافقين بأنهم لكاذبون في قولهم: نشهد أنّك لرسول اللّه، و ما أعظم الخطر في ذلك لو لا التّدارك بالتوبة و الاستغفار. (و اما القرائة) فالناس فيها على ثلاثة أقسام: السّابقون و هم المقرّبون، و أصحاب اليمين و هم أهل الجنّة، و أصحاب الشّمال و هم أهل النّار، فرجل يتحرّك لسانه و قلبه غافل عما هو فيه و يتكلّم به، بل مشغول الفكر بأغراض نفسه و معاملاته و تجاراته و خصوماته و غيرها، و رجل يتحرّك لسانه و قلبه يتبع اللّسان فيفهم و يسمع منه كانه يسمعه من غيره و هو مقام أصحاب اليمين، و رجل يسبق قلبه إلى المعاني أوّلا ثمّ يخدم اللّسان القلب فيترجمه كما ربّما يخطر ببالك شي ء فينبعث منك داعية الشّوق إلى التكلّم به و فرق بين أن يكون اللّسان ترجمان القلب و بين أن يكون القلب ترجمانا تابعا للسان، و المقرّبون لسانهم ترجمان قلوبهم. (و توضيح ترجمة المعاني) أنك اذا قلت: أعوذ باللّه من الشيطان الرّجيم، فادفع وساوس قلبك و عجب نفسك، و طهّر ساحة قلبك من خطرات ابليس و أحاديث النفس ليتيسّر لك الدّخول في باب الرّحمة فينفتح لك باب الملكوت بالمغفرة و باب الجبروت بالفضل و الكرامة، و إذا قلت: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم، فانو به التبرّك باسمه، و اعلم أنّ الامور كلّها باللّه و هى من فيض رحمته في الدّنيا و الآخرة فاذا كانت النعم الدّنيويّة و الاخرويّة مبدؤها وجوده و كانت كلّها من بحر كرمه وجوده كما قال عزّ من قائل: و ما بكم من نعمة فمن اللّه، فاعلم أنه لا يليق الحمد و الثناء إلّا للّه سبحانه، فقل: الحمد للّه، فلو كنت ترى نعمة من عند غيره و تتوقّع منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 409 الوصول اليها و تقرع بيد السّؤال بابه بزعم استقلاله فيها لا باعتقاد أنه واسطة في ايصالها إليك و آلة لوصولها إلى يديك فتشكره بذلك، ففي تسميتك و تحميدك نقصان و أنت بقدر التفاتك إلى غيره كاذب فيهما.ثمّ اعلم أنّك تأسّيت في تحميدك للّه بالملائكة المقرّبين حيث قالوا قبل أن يخلق اللّه سبحانه هذه النشأة: نحن نسبّح بحمدك و نقدّس لك، و بعباد اللّه الصّالحين، حيث إنّهم بعد ما يحكم بينهم و بين المجرمين يوم الحاقة بالحقّ فيحمدون ربهم كما اخبر عنهم بقوله: و قضي بينهم بالحقّ و قيل الحمد للّه ربّ العالمين، و بعد ما يعتبرون الصراط و يجدون رايحة الجنان يقولون: الحمد للّه الذي هدانا لهذا، و بعد ما يتمكنون في قصور الجنّات و يجلسون وسط الرّوضات يقولون: الحمد للّه الذي صدقنا وعده، و بعد ما ينالون غاية الآمال و يجزون الحسنى بالأعمال يكون آخر كلامهم حمد الرّب المتعال، و آخر دعويهم أن الحمد للّه رب العالمين، فاذا كان بدية العالم و نهايته مبنيّة على الحمد فاجتهد أن يكون بداية عملك و نهايته كذلك، و كما أنّ حمد هؤلاء المقرّبين ناش عن وجه الاخلاص و اليقين، فليكن ثناؤك كذلك و إذا قلت: ربّ العالمين، فاعلم أنّه سبحانه مربّيك و مربّي ساير الخلائق أجمعين، حيث إنه خلقهم و ساق اليهم أرزاقهم و دبّر امورهم و قام بمصالحهم و بدء بالآمال قبل السؤال، و أنه رباهم بعظيم ما لديه من دون جلب ربح و منفعة منهم إليه كما هو شأن ساير المربّين و المحسنين فانهم انما يربون و يحسنون ليربحوا على ذلك و ينتفعوا بذلك إما ثوابا أو ثناء، فاذا كان تربيته كذلك فلينبعث منك مزيد شوق و رجاء إلى فضله و نواله.و ليشتدّ ذلك الرّجاء إذا قلت: الرّحمن الرّحيم، فانّ رحمته سبحانه لانهاية لها، فبرحمته الرّحمانية خلق الدّنيا و ما فيها، و برحمته الرّحيميّة يجزى لمؤمنين الجزاء الأوفى، و هو الذي ينادى عبده و يشرفه بألطف الخطاب حين ما وارده في التراب، و ودّعه الأحباب و يقول: عبدي بقيت فريدا وحيدا فأنا أرحمك اليوم رحمة يتعجّب الخلائق منها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 410 ثمّ لا تغترّ بذلك و لا تأمن من غضبه و استشعر من قلبك الخوف، و إذا قلت:مالك يوم الدّين، فاحضر في نظرك أنواع غضبه و قهره على أهل الجرائم و الجوائز و اعلم أنّه لا مانع ذلك اليوم من سخطه و لا رادّ من عقابه، لانحصار الملك يومئذ فيه، فليس لأحد لجأ يؤويه.ثمّ إذا حصلت بين الخوف و الرّجاء فجرد الاخلاص و التوحيد و قل: إيّاك نعبد، أى لا يستحقّ العبادة إلّا أنت و لا معبود سواك و لا نعبد إلّا إيّاك، و تفطّن لسرّ التكلّم بصيعة الجمع نكتة تشريك الغير معك في الاذعان بالعبوديّة، و هو أنّ من باع أمتعة كثيرة صفقة بعضها صحيح و بعضها معيب فاللّازم على المشتري إمّا قبول الجميع أو ردّ الجميع، و لا يجوز له ردّ المعيب و أخذ الصحيح، فههنا قد مزجت عبادتك بعبادة غيرك من الأنبياء و المرسلين و الملائكة المقرّبين و عباد اللّه الصّالحين، و عرضت الجميع صفقة واحدة على حضرة ربّ العالمين، فهو سبحانه أجلّ من أن يردّ المعيب و يقبل الصحيح، فانّه قد نهى عباده عن ذلك فلا يليق بكرمه ذلك، كما لا يليق به ردّ الجميع لكون بعضها مقبولا البتة فلم يبق إلّا قبول الجميع و هو المطلوب.ثمّ القيام منك بوظايف العبودية و الاتيان بلوازم الطّاعة لما لم يكن ممكنا إلّا باعانة منه سبحانه و إفاضة منه الحول و القوّة اليك فتضرّع إليه تعالى و اطلب منه التوفيق و الاعانة و قل: و إيّاك نستعين، و تحقّق أنه ما تيسّرت طاعتك إلّا باعانته و أنّه لولا توفيقه لكنت من المطرودين مع الشّيطان اللعين و إذا أظهرت حاجتك إليه سبحانه في إفاضته الاعانة و التّوفيق فعيّن مسئولك و اطلب منه تعالى أهمّ حاجاتك و ليس ذلك إلّا طلب القرب من جواره، و لا يكون ذلك إلّا بالحركة و السكون نحوه و سلوك السّبيل المؤدّى اليه و لا يمكن ذلك إلّا بهدايته سبحانه فقل: اهدنا الصّراط المستقيم، قال الصادق عليه السّلام يعني أرشدنا للزوم الطّريق المؤدّى إلى محبّتك و المبلغ إلى جنّتك و المانع من أن نتبع أهوائنا فنعطب أو نأخذ بآرائنا فنهلك. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 411 و زد ذلك شرحا و تفصيلا و تأكيدا بقولك: صراط الذين أنعمت عليهم، و هم الذين أنعم عليهم بالتوفيق و الطّاعة لا بالمال و الصّحة و هم الذين قال اللّه تعالى: «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً».و أمّا الذين انعم عليهم بالمال و الصحّة فربما يكونون كفّارا أو فسّاقا من الذين لعنهم اللّه و غضب عليهم، أو من الضّالين المكذّبين، و لذلك حسن التأكيد بأن تقول: غير المغضوب عليهم، و هم اليهود قال اللّه فيهم: من لعنه اللّه و غضب عليه، و لا الضّالّين، و هم النّصارى قال اللّه فيهم قد ضلّوا من قبل و أضلّوا كثيرا فاذا فرغت من قراءة فاتحة الكتاب فأقرء ما شئت من السّور، و عليك بالترتيل و تعمد الاعراب في ألفاظ ما تقرؤها و التّفكّر في معناها، و سؤال الرحمة و التّعوّذ من النقمة عند قراءة آيتيهما، ثمّ إذا فرغت من القرائة فجدّد ذكر كبرياء اللّه سبحانه و عظمته و ارفع يديك حيال وجهك و قال: اللّه أكبر استجارة بعفوه عن عقابه و اتباعا لسنّة رسوله، ثمّ تستأنف له ذلّا و تواضعا بركوعك و تجتهد في ترقيق قلبك و في استشعار الخشوع له، و عليك بالطمأنينة و الوقار و تسوية ظهرك و مدّ عنقك.فقد قال أبو جعفر عليه السّلام: من أتمّ ركوعه لم يدخله وحشة في القبر.و في مرفوعة أبي القاسم بن سلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذا ركع لوصبّ على ظهره ماء لاستقرّ، و أمّا مدّ العنق فمعناه إنّى آمنت بك و لو ضربت عنقى.ثمّ تشهد على ربّك بالعظمة و أنّه أعظم من كلّ عظيم فتقول: سبحان ربّى العظيم و بحمده، و تكرّر ذلك على القلب و تؤكده بالتكرير، ثمّ تنتصب قائما و تقول: سمع اللّه لمن حمده و الحمد للّه ربّ العالمين، ثمّ تهوى إلى السّجود و هو أعلى درجات التذلّل و الاستكانة حيث الصقت أعزّ جوارحك و أشرفها و هو الجبهة بأذلّ الأشياء و أخسّها و هو التراب، و قد نهيت عن السجود على الذهب و الفضّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 412 و المطاعم و الملابس، لأنها متاع الحياة الدّنيا و السّجدة زاد الآخرة.روى الصّدوق باسناده عن هشام بن الحكم أنّه قال لأبي عبد اللّه عليه السّلام: أخبرني عمّا يجوز السجود عليه و عما لا يجوز، قال: السجود لا يجوز إلّا على الأرض أو على ما أنبتت الأرض إلّا ما أكل أو لبس، فقال له: جعلت فداك ما العلّة في ذلك، قال: لأنّ السّجود خضوع للّه عزّ و جلّ فلا ينبغي أن يكون على ما يؤكل و يلبس، لأنّ أبناء الدّنيا عبيد ما يأكلون و يلبسون، و الساجد في سجوده في عبادة اللّه عزّ و جلّ فلا ينبغي أن يضع جهته في سجوده على معبود أبناء الدّنيا الذين اغترّوا بغرورها.و أمّا تعدّد السجود فسّره ما أشار إليه أمير المؤمنين عليه السّلام حيث سأله رجل ما معنى السجدة الاولى؟ فقال عليه السّلام: تأويلها اللّهم منها خلقتنا يعني من الأرض، و تأويل رفع رأسك: و منها أخرجتنا و السجدة الثانية: و إليها تعيدنا، و رفع رأسك منها: و منها تخرجنا تارة اخرى.أقول: و هو مأخوذ من قوله سبحانه في سورة طه: «مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى» .ثمّ تجلس لتشهد على يسارك و ترفع يمينك و تأويل ذلك: اللّهمّ أمت الباطل و اقحم الحقّ، فتجدّد العهد للّه سبحانه بالشهادة بالتوحيد و للنبيّ بالشهادة بالرّسالة، و تصلّى عليه و آله الذين هم وسايط الفيوضات النازلة، و بهم قبول الصّلاة و ساير العبادات، و بالتقرّب اليهم يرجى نزول الرّحمة من الحقّ، لكونهم واسطة بينك و بين الرسول كما أنّه واسطة بين اللّه و بين الخلق.ثمّ احضر شخصه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في قلبك و قل: السّلام عليك أيّها النّبيّ و رحمة اللّه و بركاته، لتدخل في زمرة المؤمنين المجيبين لنداء يا أيّها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليما، ثمّ سلّم على نفسك و على عباد اللّه الصّالحين، و تأمّل أنّ اللّه يردّ عليك سلاما بعدد عباده الصالحين، و أما قولك: السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته، فتقصد بخطابك فيه الأنبياء و الملائكة و الأئمة عليهم السّلام و المؤمنين من الجنّ و الانس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 413 و تحضرهم ببالك و تخاطبهم به، و إلّا كان التسليم بصيغة الخطاب لغوا و إن كان مخرجا عن العهدة، و حقيقة هذا التسليم هو الرّجوع عن الحقّ إلى الخلق، فانّ الصّلاة معراج للمؤمن و مناجاة للعبد مع معبوده و حضور له مع اللّه و غيبته له عما سواه، فاذا انصرف منه لزم عليه تجديد العهد بالخلق و التسّليم عليهم كما يسلم الغائب إذا قدم من سفره.هذا قليل من كثير و نبذ يسير من أسرار الصّلاة، و المقام لا يسع الزيادة، و اللّه وليّ التوفيق و الهداية. (و) الخامس من الوسايل (إيتاء الزّكاة فانها فريضة واجبة):و الاتيان بالوجوب بعد الفرض لمحض التأكيد و الاشارة إلى تأكّد وجوبها نظير قوله سبحانه: «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ وَ الْعامِلِينَ عَلَيْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ وَ الْغارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» .فانّه سبحانه بعد الأمر بها بالجملة الخبرية التي هى في معنى الانشاء، عقّبه بقوله: فريضة، تأكيدا للوجوب، قال الزّجاج: فريضة منصوب على التوكيد، لأنّ قوله: إنّما الصّدقات لهؤلاء جار مجرى قوله: فرض اللّه الصّدقات لهؤلاء فريضة و ذلك كالزجر عن مخالفة هذا الظاهر.قال رفاعة بن موسى: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: ما فرض اللّه على هذه الأمة أشدّ عليهم من الزّكاة و فيها تهلك عامّتهم.أو الفريضة من الفرض بمعنى القطع و التقدير و منه قوله سبحانه: «لَعَنَهُ اللَّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَ ...» أى منقطعا محدودا و يطلقون الفقهاء في باب المواريث منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 414 على ذوى السهام المقدّرة ذوى الفرائض باعتبار أنّ سهامهم مقدّرة معيّنة في كتاب اللّه سبحانه و على هذا فيكون معنى قوله عليه السّلام: انّها فريضة واجبة أنها شي ء مقدّر منقطع متّصف بالوجوب، و كيف كان فهى من أعظم دعائم الدّين و أقوى أركان الاسلام، و الكلام فيها في مقامين:المقام الاول في علّة وجوبها و فضلها و عقوبة مانعها:أمّا فضلها و وجوبها فكفى بذلك أنّ أكثر الآيات المتضمّنة للأمر باقامة الصّلاة متضمّنة للأمر بايتاء الزّكاة، فجعل الزّكاة تالى الصّلاة، و الأخبار في هذا المعنى فوق حدّ الاحصاء.ففي الكافي باسناده عن محمّد بن مسلم و أبي بصير و بريد عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السّلام قالا: فرض اللّه الزّكاة مع الصّلاة.و عن مبارك العقرقوفي قال: قال أبو الحسن عليه السّلام إنّ اللّه عزّ و جلّ وضع الزّكاة قوتا للفقراء و توقيرا لأموالكم.و عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه و غيره عن رجل من أهل ساباط قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام لعمّار السّاباطي: يا عمّار أنت ربّ مال كثير؟ قال: نعم جعلت فداك، قال: فتؤدّى ما افترض اللّه عليك من الزّكاة؟ فقال: نعم، قال: فتخرج الحقّ المعلوم من مالك؟ قال: نعم، قال: فتصل قرابتك؟ قال: نعم، قال: فتصل اخوانك؟قال: نعم، فقال عليه السّلام: يا عمّار إنّ المال يفنى و البدن يبلى و العمل يبقى و الدّيان حىّ لا يموت، يا عمّار إنّه ما قدّمت فلن يسبقك، و ما أخّرت فلن يلحقك. و رواه الصّدوق في الفقيه عنه عليه السّلام مثله.و فيه أيضا عن معتب مولى الصّادق عليه السّلام قال: قال الصّادق عليه السّلام: إنما وضعت الزّكاة اختبارا للأغنياء و معونة للفقراء، و لو أنّ النّاس ردّوا زكاة أموالهم ما بقى مسلم فقيرا محتاجا، و لا ستغنى بما فرض اللّه له، إنّ النّاس ما افتقروا و لا احتاجوا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 415 و لا جاعوا و لا غروا إلّا بذنوب الأغنياء، و حقيق على اللّه أن يمنع رحمته ممن منع حقّ اللّه في ماله، و اقسم بالذي خلق الخلق و بسط الرّزق إنه ما ضاع مال في برّ و لا بحر إلّا بترك الزّكاة، و ما صيد في برّ و لا بحر إلّا بتركه التسبيح في ذلك اليوم و إنّ أحبّ النّاس إلى اللّه أسخاهم كفا، و أسخى النّاس من أدّى زكاة ماله و لم يبخل على المؤمنين بما افترض اللّه لهم في ماله.و فيه أيضا أنّه كتب الرّضا عليّ بن موسى عليهما السلام إلى محمّد بن سنان فيما كتب إليه من جواب مسائله: أنّ علّة الزكاة من أجل قوت الفقراء و تحصين أموال الأغنياء، لأنّ اللّه كلّف أهل الصّحة القيام بشأن أهل الزّمانة و البلوى كما قال تعالى: «لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ» .في أموالكم اخراج الزكاة، و في أنفسكم توطين النفس على الصبّر مع ما في ذلك من أداء شكر نعم اللّه و الطمع في الزّيادة مع ما فيه من الرفادة و الرأفة و الرّحمة لأهل الضعف، و العطف على أهل المسكنة و الحثّ لهم على المواساة، و تقوية الفقراء و المعونة لهم على أمر الدّين، و موعظة لأهل الغنى، و عبرة لهم ليستدلّوا على فقراء الآخرة بهم و ما لهم عن الحثّ في ذلك على الشكر للّه لما خوّلهم و أعطاهم و الدّعا و التضرّع و الخوف من أن يصير و امثلهم في امور كثيرة في أداء الزكاة و الصّدقات و صلة الأرحام و اصطناع المعروف.قال الصّدوق: و قال أبو الحسن موسى بن جعفر عليهما السّلام: من أخرج زكاة ماله تامّا فوضعها في موضعها لم يسأل من أين اكتسب ماله.قال: و قال الصّادق عليه السّلام: إنما جعل اللّه الزكاة في كلّ ألف خمسة و عشرين درهما، لأنّ اللّه تعالى خلق الخلق فعلم غنيّهم و فقيرهم و قويّهم و ضعيفهم، فجعل من كلّ ألف خمسة و عشرين مسكينا لو لا ذلك لزادهم اللّه لأنه خالقهم و هو أعلم بهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 416 (اما عقوبة) تارك الزكاة و مانعها فقد قال تعالى في سورة آل عمران: «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لِلَّهِ مِيراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ» و في سورة البراءة: «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ يَوْمَ يُحْمى  عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ» .و لا يخفى ما في الآيتين من وجوه الحثّ على الانفاق و الوعيد على الامساك. (أما الاية الاولى) فجهات الانذار فيها غير خفيّة الأولى أنّه سبحانه نهى عن حسبان الممسكين إمساكهم خيرا لهم و نفعا في حقّهم و أكّد ذلك بالنون المفيدة للتوكيد الثانية أنّه وصف الممسكين بصفة البخل و هو صفة ذمّ الثالثة أنّ ما بخلوا به هو ممّا آتاهم اللّه فاللّازم عليهم أن يتصرّفوا فيه بما أمر اللّه و يصرفوه إلى ما أراده اللّه الرابعة أنّ ذلك شرّ لهم و ضرّ في حقّهم الخامسة أنّهم يطوّقون ما بخلوا به يوم القيامة.روى الصّدوق عن حريز عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: ما من ذى ذهب أو فضة تمنع زكاة ماله إلّا حبسه اللّه يوم القيامة بقاع قرقر «1» و سلّط عليه شجاعا أقرع  «2» يريده و هو يحيد عنه فاذا رأى أنه لا يتخلّص منه انكسه فقضمها كما يقضم الفجل ثمّ يصير طوقا في عنقه و ذلك قوله: «سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ».______________________________ (1) قاع قرقر اى مستو مصباح. (2) الاقرع من الحيات المتمعط شعر رأسه اى الابيض لكثرة سمه، ق. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 417 و ما من ذي ابل أو بقر أو غنم يمنع زكاة ماله إلّا حبسه اللّه يوم القيامة بقاع قرقر تطاه كلّ ذات ظلف بظلفها، و ينهشه كلّ ذات ناب بنابها، و ما من ذي نخل أو كرم أو زرع يمنع زكاته إلّا طوّقه اللّه ريعة أرضه إلى سبع أرضين إلى يوم القيامة.و في الكافي باسناده عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السّلام عن قول اللّه عزّ و جلّ: سيطوّقون ما بخلوا به يوم القيامة، فقال: يا محمّد ما من أحد يمنع من زكاة ماله شيئا إلّا جعل اللّه ذلك يوم القيامة ثعبانا من نار مطوّقا في عنقه ينهش من لحمه حتّى يفرغ من الحساب، ثمّ قال هو قول اللّه عزّ و جلّ: سيطوّقون ما بخلوا به يوم القيامة، يعنى ما بخلوا به من الزكاة السادسة أنّ ميراث السماوات و الأرض كلّه للّه سبحانه بمعنى أنّه وحده يبقى و غيره يفنى و يبطل ملك كلّ مالك إلّا ملكه، فاذا كان المال في معرض الفناء و الزّوال فأجدر بالعاقل أن لا يبخل بالانفاق، و لا يحرص على الامساك، فيكون وزره عليه و نفعه لغيره السابعة أنّه سبحانه خبير بما يعمله المكلّفون بصير بمخالفتهم لأمره لا يعزب عن علمه بخلهم بالانفاق و منعهم عن أهل الاستحقاق، فسيذيقهم و بال أمرهم عند المساق، اذا التفّت السّاق بالساق. (و اما الآية الثانية) فقد روى الطبرسيّ عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه لما نزلت هذه الآية قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: تبّا للذّهب و الفضّة، يكرّرها ثلاثا، فشقّ ذلك على أصحابه فسأله عمر: أىّ المال نتّخذ؟ فقال: لسانا ذاكرا، و قلبا شاكرا، و زوجة مؤمنة تعين أحدكم على دينه.و عن أمير المؤمنين عليه السّلام ما زاد على أربعة آلاف فهو كنز أدّى زكاته أو لم يؤدّ و عن التّهذيب عن الصادق عليه السّلام ما أعطى اللّه عبدا ثلاثين ألفا و هو يريد به خيرا و قال ما جمع رجل قطّ عشرة ألف درهم من حلّ و قد يجمعها لأقوام إذا أعطى القوت و رزق العمل فقد جمع اللّه له الدّنيا و الآخرة. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 418 و محصّل المعنى أنّ الذين يجمعون المال و لا يؤدّون زكاتهم فأخبرهم بعذاب موجع، و للتعبير عن ذلك بلفظ البشارة مبنيّ على التهّكّم، لأنّ من يكنز الذّهب و الفضّة فانما يكنزهما لتحصيل الوجاهة بهما يوم الحاجة، و التوسل الى الفرج يوم الشدّة فقيل له: هذا هو الوجاهة و الفرج كما يقال تحيّتهم ليس إلّا الضرب و إكرامهم ليس إلّا الشتم «يوم يحمى عليها» أى يوقد على الكنوز «فى نار جهنّم» حتى تصير نارا «فتكوى بها» أى بتلك الأموال و الكنوز التي منعوا حقوقها الواجبة «جباههم و جنوبهم و ظهورهم» و تخصيص هذه الأعضاء بالكىّ بوجوه.أحدها أنّ منظورهم بكسب الأموال و ترك الانفاق ليس إلّا الأغراض الدّنيويّة و هو حصول الوجاهة لهم عند النّاس و حصول الشّبع لهم بأكل الطّيبات فينفتح منه الجنبان و لبس ثياب فاخرة يطرحونها على ظهورهم فوقع الكىّ على هذه الأعضاء جزاء لأغراضهم الفاسدة.الثاني أنّ الجباه كناية عن مقاديم البدن و الجنون عن طرفيه و الظهور عن المآخير، و المراد به أنّ الكيّ يستوعب تمام البدن.الثالث أنّ الجبهة محلّ السّجود فلم يقم فيه بحقّه و الجنب مقابل القلب الّذي لم يخلص في معتقده، و الظّهر محلّ الأوزار قال: يحملون أوزارهم على ظهورهم.الرّابع أنّ هذه الأعضاء مجوفة و ليست بمصمتة و في داخلها آلات ضعيفة يعظم التألم بسبب وصول أدنى أثر اليها، بخلاف ساير الأعضاء.الخامس و هو أحسن الوجوه و ألطفها أنّ صاحب المال إذا رأى الفقير أوّلا قبض جبهته و عبس وجهه و إذا دار الفقير يوليه جنبه و إذا دار يولّيه ظهره و قوله «هذا ما كنزتم لأنفسكم» أى يقال لهم في حالة الكىّ هذا هو الذى ادّخرتموه لأنفسكم، و هو تبكيت لهم بأنّ المال الذى بخلتم بانفاقه و ادّخرتموه لتنتفعوا به صار عذابكم به، فكأنّكم أكنزتموه ليجعل عقابا لكم «فذوقوا» عقاب «ما كنتم تكنزون» به لا بغيره. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 419 قال الطّبرسيّ صاحب التفسير قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما من عبد له مال لا يؤدّى زكاته إلّا جمع يوم القيامة صفايح يحمى عليها في نار جهنم فتكوى بها جبهته و جنباه و ظهره حتّى يقضى اللّه بين عباده في يوم كان مقداره خمسين ألف سنة ممّا تعدّون، ثمّ يرى سبيله إما إلى الجنة و إما إلى النّار قال و روى ثوبان عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من ترك كنزا مثل له يوم القيامة شجاعا أقرع له زبيبتان ينتبعه و يقول: ويلك ما أنت، فيقول أنا كنزك الذي تركت بعدك فلا يزال يتبعه حتى يلقمه يده فيقضمها ثمّ يتبعه ساير جسده.المقام الثاني في أسرار الزّكاة و دقايق بذل المال و هى امور:الاول أنّ المؤمن الموحّد إذا أقرّ بالتّوحيد باللّسان لزم إذعانه به بالجنان:و معنى التوحيد إفراد المعبود بالمحبوبيّة و اخلاص القلب عمّا سواه و الفراغ عن كلّ ما عداه، فانّ المحبّة أمر لا يقبل الشركة و الأموال محبوبة عند الخلايق، لأنّها آلة تمتّعهم بالدّنيا، و بسببها يأنسون بهذا العالم و ينفرون عن الموت مع أنّ فيه لقاء المحبوب، فجعل اللّه بذل المال امتحانا لهم و تصديقا لدعوتهم المحبّة له سبحانه و الناس في ذلك ثلاثة أصناف:صنف صدقوا التوحيد و حذفوا عن ساحة قلوبهم ما سوى المعبود و بذلوا أموالهم من غير تعرّض بوجوب الزّكاة و لم يدّخروا لأنفسهم دينارا و لا درهما، و لم يتركوا بعدهم صفراء و لا بيضاء، و هم الذين قال اللّه سبحانه في حقهم: «وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً».روى في الكافي باسناده عن محمّد بن سنان عن المفضّل قال: كنت عند أبي عبد اللّه عليه السّلام فسأله رجل في كم تجب الزّكاة من المال؟ فقال عليه السّلام له: الزكاة الظاهرة أم الباطنة تريد؟ فقال: أريدهما جميعا، فقال عليه السّلام: أمّا الظّاهرة ففي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 420 كلّ ألف خمسة و عشرون، و أمّا الباطنة فلا تستأثر على أخيك بما هو أحوج إليه منك.و صنف درجتهم دون درجة الصنف السابق و هم الممسكون أموالهم المراقبون لمواقيت الحاجات و مواسم الخيرات، فيكون قصدهم في الادّخار الانفاق على نفسه و عياله الواجب النفقة بقدر الحاجة، و صرف الفاضل إلى وجوه البرّ مهما ظهر، و هؤلاء لا يقتصرون على مقدار الزّكاة و هم الذين في أموالهم حقّ معلوم للسائل و المحروم.روى في الكافي باسناده عن أبي بصير قال: كنّا عند أبي عبد اللّه عليه السّلام و معنا بعض أصحاب الأموال، فذكروا الزكاة فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: إنّ الزكاة ليس يحمد بها صاحبها، و انما هو شيء ظاهر إنما حقن بهادمه و سمّى بها مسلما، و لو لم يؤدّها لم يقبل له صلاة، و إنّ عليكم في أموالكم غير الزكاة، فقلت أصلحك اللّه و مالنا في أموالنا غير الزكاة؟ فقال عليه السّلام: سبحان اللّه أما تسمع اللّه عزّ و جلّ يقول في كتابه: «وَ الَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» .قال: ما ذا الحقّ المعلوم الذي علينا؟ قال عليه السّلام: هو الشيء يعلمه الرجل في ماله يعطه في اليوم أو في الجمعة أو في الشهر قلّ أو كثر غير أنه يدوم عليه.و عن إسماعيل بن جابر عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قول اللّه عزّ و جلّ  «وَ الَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» .أهو سوى الزكاة؟ فقال عليه السّلام: هو الرّجل يؤتيه اللّه الثروة من المال فيخرج منه الألف و الألفين و الثلاثة آلاف و الأقلّ و الأكثر فيصل به رحمه و يحمل به الكلّ عن قومه.و عن القاسم عبد الرّحمن الأنصارى قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إنّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 421 رجلا جاء إلى أبي عليّ بن الحسين عليهما السّلام فقال له: أخبرني عن قوله اللّه عزّ و جلّ: «وَ الَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» ، ما هذا الحقّ المعلوم؟ فقال له عليّ بن الحسين عليهما السّلام: الحقّ المعلوم الشي ء يخرجه الرّجل من ماله ليس من الزّكاة و لا من الصّدقة المفروضين، قال: فاذا لم يكن من الزكاة و لا من الصدقة فما هو؟فقال عليه السّلام: هو الشيء يخرجه الرّجل من ماله إن شاء أكثر و إن شاء أقلّ على قدر ما يملك، فقال له الرّجل: فما يصنع به؟ قال: يصل به رحما و يقوى به ضعيفا و يحمل به كلّا أو يصل به أخا له في اللّه أو لنائبة تنوبه فقال الرّجل: اللّه أعلم حيث يجعل رسالاته هذا.و المحروم الرّجل الذي ليس بعقله بأس و لم يبسط له في الرزق، و رواه الكلينيّ عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السّلام.و الصنف الثالث الذين يقتصرون على أداء الواجب فلا يزيدون عليه و لا ينقصون منه و هى أدون الرتب، و قد اقتصر جميع العوام عليه لبخلهم بالمال و فرط ميلهم إليه و ضعف حبّهم للاخرة.السر الثاني من أسرار الزّكاة:أنها مطهّرة من صفة البخل و هى صفة مذمومة من جنود النفس قال سبحانه: «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها» و قال: «وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ».الثالث أنّ شكر النّعمة واجب عقلا و شرعا:و هو على ما قاله العلماء عبارة عن صرفها إلى طلب مرضات المنعم، فالعبادات البدنيّة شكر لنعمة البدن، و العبادات المالية شكر لنعمة المال، فيحكم العقل بوجوبها لكونها شكرا للمنعم، و ما أخسّ من ينظر إلى الفقير و قد ضيق عليه الرزق و انتقع لونه من مسّ الجوع ثمّ لا يسمح نفسه أن يؤدّى شكر اللّه تعالى على إغنائه عن السّؤال و إحواج غيره إليه بربع العشر أو العشر من ماله.قال الصّادق عليه السّلام في رواية سماعة بن مهران المرويّة في الكافي: و من أدى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 422 ما فرض اللّه عليه فقد قضى ما عليه و أدّى شكر ما انعم اللّه عليه في ماله إذا هو حمده على ما أنعم اللّه عليه فيه بما فضّله به من السّعة على غيره، و لما وفّقه لأداء ما فرض اللّه عزّ و جلّ عليه و أعانه عليه.الرابع أنّ النفس الناطقة لها قوّتان:نظريّة و عمليّة، فالقوّة النظريّة كما لها في التعظيم لأمر اللّه، و القوّة العمليّة كمالها في الشفقّة على خلق اللّه فأوجب اللّه الزّكاة ليحصل لجوهر الرّوح هذا الكمال، و هو اتّصافه بكونه محسنا إلى الخلق، ساعيا في ايصال الخيرات إليهم، دافعا للآفات عنهم.الخامس أنّ المال سمّى مالا لميل كلّ أحد إليه:و هو في معرض التلف و الزّوال مهادم في يده فهو غاد و رائح، و إذا أنفق في مصارف الخير و وجوه اللّه بقى بقاء لا يزول، لأنّه يوجب الثناء الجميل في الدّنيا و الثواب الجزيل في الآخرة، و قد مرّ في الخطبة الثانية و العشرين أنّ لسان الصدق يجعله اللّه للمرء في النّاس خير له من المال يورثه غيره، فانّ المراد بلسان الصدق هو الذكر الجميل، قال حاتم لامرأته مارية:أمارىّ إنّ المال غاد و رائح          و يبقى من المال الأحاديث و الذكر       لقد علم الأقوام لو أنّ حاتما         أراد ثراء المال كان له و قر   السادس أنّ كثرة المال موجبة لحصول الطغيان و الانحراف عن سبيل الرحمن كما قال عزّ من قائل: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى» .فأوجب اللّه الزكاة لتقليل سبب الطغيان و جبرا لمفسدته، إلى غير ذلك من الأسرار التي يستنبطها العقل بأدنى توجّه، و اللّه الهادى إلى الخيرات. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 423 (و) السادس (صوم شهر رمضان فانّه جنّة من العقاب) و وقاية من النّار يوم الحساب:و انما خصّه بهذه العلة مع كون ساير العبادات كذلك لكونه أشدّ وقاية من غيره، بيان ذلك أنّ استحقاق الانسان للعقوبة إنّما هو بقربه من الشيطان و اطاعته له و للنفس الامّارة، و بشدّة القرب و ضعفه يتفاوت العقاب شدّة و ضعفا، و بكثرة الطاعة و قلّتها يختلف العذاب زيادة و نقصانا، و سبيل الشّيطان على الانسان و وسيلته إليه إنّما هي الشّهوات، و قوّة الشهوة بالأكل و الشرب، فبالجوع و الصوم يضعف الشهوة و ينكسر صولة النفس و ينسد سبيل الشيطان و ينجى من العقوبه و الخذلان، كما قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ الشيطان ليجرى من ابن آدم مجرى الدم فضيّقوا مجاريه بالجوع.و قال صلوات اللّه عليه و آله لعايشة: و ادمى قرع باب الجنّة، قالت: بماذا؟قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: بالجوع.قال الغزالي في احياء العلوم في تعداد فوائد الجوع و يأتي إنشاء اللّه جميعها في التّذييل الثاني من شرح الفصل الثاني من الخطبة المائة و التاسعة و الخمسين: «الفائدة الخامسة» و هى من أكبر الفوائد كسر شهوات المعاصي كلّها و الاستيلاء على النّفس الامارة بالسّوء، فانّ منشأ المعاصي كلّها الشهوات و القوى و مادّة الشهوات و القوى لا محالة الأطعمة، فتقليلها يضعف كلّ شهوة و قوّة، و إنّما السعادة كلّها في أن يملك الرّجل نفسه، و الشقاوة في أن تملكه نفسه، و كما أنّك لا تملك الدّابة الجموح إلّا بضعف الجوع، فاذا شبعت قويت و شردت و جمحت فكذلك النفس، و هذه ليست فائدة واحدة، بل هى خزائن الفوائد، و لذلك قيل الجوع خزانة من خزائن اللّه.فقد اتّضح بذلك كون الصّوم جنّة من النّار، و وقاية من غضب الجبّار، و أنّ فيه من إذلال النّفس و قهر إبليس و كسر الشهوات ما ليس في ساير العبادات و هو واجب بالضرورة من الدّين و اجماع المسلمين و نصّ الكتاب المبين قال سبحانه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ، أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعامُ مِسْكِينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 424قال الصادق عليه السّلام في هذه الآية: لذّة ما في النداء أزال تعب العبادة و العناء و في قوله: لعلّكم تتّقون، إشارة إلى ما ذكرنا سابقا من أنّ الصوم جنّة و وقاية به يتّقى من العقاب و ينجى من العذاب.و المستفاد من الآية الشريفة أنّ الصّوم كان مكتوبا مفروضا على الامم السالفة كما أنه مكتوب على الامة المرحومة، و لا خلاف في ذلك، و إنّما الخلاف في أنّ الصوم المفروض علينا بهذه الكيفية المخصوصة في وقته و عدده هل كان في ساير الامم كذلك ذهب بعض العامّة إلى ذلك على ما حكاه في مجمع البيان، حيث روى فيه عن الشعبي و الحسن أنهما قالا إنه فرض علينا صوم شهر رمضان كما كان فرض صوم شهر رمضان على النّصارى، و كان يتّفق ذلك في الحرّ الشديد و البرد الشديد فحوّلوه إلى الرّبيع و زادوا في عدده.و ذهب آخرون إلى أن التّشبيه في الآية بين فرض صومنا و فرض صوم من تقدّمنا من الامم، أى كتب عليكم صيام أيّام كما كتب عليهم صيام أيّام، و ليس في ذلك تشبيه عدم الصوم المفروض علينا و لا وقته بعدد الصوم المفروض عليهم و لا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 425 وقته، قال الطبرسي: و هو اختيار أبي مسلم و الجبائي.أقول: و هذا هو الأقوى و يدلّ عليه صريحا ما رواه في الفقيه عن سليمان ابن داود المنقرى عن حفص بن غياث النخعي قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول:إنّ شهر رمضان لم يفرض اللّه صيامه على أحد من الامم قبلنا، فقلت له: فقول اللّه عزّ و جلّ: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ» .قال عليه السّلام: إنما فرض اللّه صيام شهر رمضان على الأنبياء دون الامم، ففضّل اللّه به هذه الامّة و جعل صيامه فرضا على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و على امّته هذا.و الكلام بعد في علّة وجوب الصوم و فضله و فضل صوم شهر رمضان خصوصا و الآداب التي يكون عليها الصايم. (أما علة وجوب الصوم) ففي الفقيه سأل هشام بن الحكم أبا عبد اللّه عليه السّلام عن علّة الصّيام فقال عليه السّلام: إنما فرض اللّه الصيام ليستوى به الغنى و الفقير، و ذلك إنّ الغنى لم يكن ليجد مسّ الجوع فيرحم الفقير، لأنّ الغنىّ كلّما أراد شيئا قدر عليه، فأراد اللّه أن يسوّى بين خلقه و أن يذيق الغنى مسّ الجوع و الألم ليرقّ على الضعيف و يرحم الجائع.و كتب أبو الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليه السّلام إلى محمّد بن سنان فيما كتب من جواب مسائله: علّة الصّوم عرفان مسّ الجوع و العطش ليكون ذليلا مستكينا مأجورا محتسبا صابرا و يكون ذلك دليلا له على شدايد الآخرة مع ما فيه من الانكسار له عن الشّهوات واعظا له في العاجل دليلا على الآجل ليعلم شدّة مبلغ ذلك من أهل الفقر و المسكنة في الدّنيا و الآخرة.و روى عن الحسن بن عليّ بن أبي طالب عليهم السّلام أنّه قال: جاء نفر من اليهود إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فسأله أعلمهم من مسائل فكان فيما سأله أنّه قال: لأىّ شيء منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 426 فرض اللّه الصّوم على امّتك بالنّهار ثلاثين يوما و فرض على الامم أكثر من ذلك؟فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ آدم عليه السّلام لما أكل من الشجرة بقي في بطنه ثلاثين يوما ففرض اللّه على ذرّيته  «1» ثلاثين يوما الجوع و العطش، و الذي يأكلونه باللّيل تفضّل من اللّه عليهم و كذلك كان على آدم ففرض اللّه عزّ و جلّ ذلك على امتي ثمّ تلى هذه الآية: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ أَيَّاماً مَعْدُوداتٍ».قال اليهودى صدقت يا محمّد فما جزاء من صامها؟ فقال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما من مؤمن يصوم شهر رمضان احتسابا إلّا أوجب اللّه له سبع خصال: أولها يذوب الحرام من جسده و الثانية يقرب من رحمة اللّه و الثالثة يكون قد كفّر خطيئة أبيه آدم عليه السّلام و الرابعة يهوّن اللّه عليه سكرات الموت و الخامسة أمان من الجوع و العطش يوم القيامة و السادسة يعطيه اللّه برائة من النّار و السابعة يطعمه اللّه من طيّبات الجنّة، قال: صدقت يا محمّد. (و أما فضل الصوم) مطلقا ففي الكافي و الفقيه عن أبي جعفر عليه السّلام قال: بنى الاسلام على خمسة أشياء: على الصّلاة، و الزكاة، و الصّوم، و الحجّ، و الولاية، و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: الصّوم جنّة من النار.و فيهما عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال لأصحابه: ألا أخبركم بشيء إن أنتم فعلتموه تباعد الشيطان منكم كما تباعد المشرق من المغرب؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال: الصوم يسوّد وجهه، و الصّدقة تكسر ظهره، و الحبّ في اللّه و الموازرة على العمل الصّالح يقطع دابره، و الاستغفار يقطع و تينه، و لكلّ شيء زكاة و زكاة لأبدان الصّيام.______________________________ (1) اى ذريته من امة محمد و من الانبياء السالفين دون الامم السالفة كما ظهر من رواية حفص بن غياث و يظهر من قوله فى هذه الرواية ففرض اللّه ذلك على امتى منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 427 و فيهما عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: أوحى اللّه إلى موسى ما يمنعك من مناجاتي؟فقال: يا ربّ اجلّك عن المناجاة لخلوف فم الصّايم، فأوحى اللّه إليه يا موسى لخلوف فم الصّايم أطيب عندى من ريح المسك.و عنه عليه السّلام للصّائم فرحتان: فرحة حين افطاره، و فرحة حين لقاء ربّه.و قال عليه السّلام من صام اللّه يوما في شدّة الحرّ فأصابه ظماء وكّل اللّه به ألف ملك يمسحون وجهه و يبشّرونه حتّى إذا أفطر قال اللّه عزّ و جلّ: ما أطيب ريحك و روحك يا ملائكتي اشهدوا أنى قد غفرت له.و في الكافي عن أبي الصباح عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ اللّه تبارك و تعالى يقول: الصوم لي و أنا اجزى عليه، و رواه في الفقيه عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مثله إلّا أنّ فيه به بدل عليه.و تخصيصه من بين ساير العبادات مع كون جميعها للّه سبحانه من جهة مزيد اختصاصه به تعالى، إمّا لأجل أنّ الصّوم عبادة لم يعبد بها غير الحقّ سبحانه بخلاف ساير العبادات و الرّكوع و القيام و القربان و نحوها، فانها ربما تؤتى بها للمعبودات الباطلة كما يعبد بها للمعبود بالحقّ، و أما الصّوم فلم يتعبّد به إلّا للّه سبحانه و تعالى، أو لأنّ الصوم عبادة خفيّة بعيدة عن الرّيا و ليست مثل ساير العبادات التي تعلّقها بالجوارح و الأعضاء الظاهرة غالبا، و لذلك لم تسلم من الشرك الخفى و الرياء كثيرا. (و أما فضل شهر رمضان) و فضل صومه ففي الوسايل عن جابر بن عبد اللّه قال:قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اعطيت أمّتي في شهر رمضان خمسا لم يعطها اللّه امة نبيّ قبلي إذا كان أوّل يوم منه نظر اللّه إليهم فاذا نظر اللّه عزّ و جلّ إلى شي ء لم يعذّبه بعدها، و خلوف أفواههم حين يمسون أطيب عند اللّه من ريح المسك، و يستغفر لهم الملائكة كلّ يوم و ليلة منه، و يأمر اللّه عزّ و جلّ جنّته فيقول تزّيني لعبادى المؤمنين يوشك أن يستريحوا من نصب الدّنيا و اذاها إلى جنّتي و كرامتي، فاذا كان آخر ليلة منه غفر اللّه عزّ و جلّ لهم جميعا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 428 و عن عليّ بن موسى الرّضا عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:رجب شهر اللّه الأصبّ و شهر شعبان تتشعّب فيه الخيرات و في أوّل يوم من شهر رمضان تغلّ المردة من الشياطين و يغفر في كلّ ليلة لسبعين ألفا فاذا كان ليلة القدر غفر اللّه لمثل ما غفر في رجب و شعبان و شهر رمضان إلى ذلك اليوم إلّا رجل بينه و بين أخيه شحناء، فيقول اللّه عزّ و جلّ انظروا هؤلاء حتّى يصطلحوا.و عن عليّ بن الحسين عليه السّلام كان يقول: إنّ للّه عزّ و جلّ في كلّ ليلة من شهر رمضان عند الافطار سبعين ألف ألف عتيق من النار كلّ قد استوجب النار، فاذا كان آخر ليلة من شهر رمضان اعتق مثل ما اعتق في جميعه.و عن الصّادق عليه السّلام قال: حدّثني أبي عن أبيه عن جدّه عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حديث قال: من صام شهر رمضان و حفظ فرجه و لسانه و كفّ أذاه عن النّاس غفر اللّه له ذنوبه ما تقدّم منها و ما تأخّر، و أعتقه من النّار، و أدخله دار القرار، و قبل شفاعته بعدد رمل عالج من مذنبي أهل التّوحيد.و في العيون باسناده عن حسن بن فضال عن أبيه عن الرّضا عن آبائه عن عليّ عليهم السّلام إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خطب ذات يوم فقال:أيّها النّاس إنه قد أقبل إليكم شهر اللّه بالبركة و الرّحمة و المغفرة، شهر هو عند اللّه أفضل الشّهور، و أيّامه أفضل الأيام، و لياليه أفضل اللّيالي، و ساعاته أفضل السّاعات، و هو شهر دعيتم فيه إلى ضيافة اللّه، و جعلتم فيه من أهل كرامة اللّه، أنفاسكم فيه تسبيح، و نومكم فيه عبادة، و عملكم فيه مقبول، و دعاؤكم فيه مستجاب فاسألوا اللّه ربّكم بنيّات صادقة و قلوب طاهرة أن يوفقكم لصيامه و تلاوة كتابه فانّ الشقيّ من حرم غفران اللّه في هذا الشهر العظيم، و اذكروا بجوعكم و عطشكم فيه جوع يوم القيامة و عطشه، و تصدّقوا على فقرائكم و مساكينكم، و وقّروا كباركم، و ارحموا صغاركم، و صلوا أرحامكم، و احفظوا ألسنتكم، و غضّوا عما لا يحلّ النظر إليه أبصاركم، و عما لا يحلّ الاستماع إليه أسماعكم و تحنّنوا على أيتام الناس يتحنّن على أيتامكم، و توبوا إلى اللّه من ذنوبكم، و ارفعوا اليه أيديكم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 429 بالدّعاء في أوقات صلاتكم، فانّها أفضل السّاعات ينظر اللّه عزّ و جلّ فيها إلى عباده يجيبهم إذا ناجوه، و يلبّيهم إذا نادوه، و يعطيهم إذا سألوه، و يستجيب لهم اذا دعوه.أيّها الناس إنّ انفسكم مرهونة بأعمالكم ففكّوها باستغفاركم، و ظهوركم ثقيلة من أوزاركم فخفّفوا عنها بطول سجودكم، و اعلموا أنّ اللّه أقسم بعزّته أن لا يعذّب المصلّين و السّاجدين، و أن لا يروّعهم بالنار يوم يقوم الناس لربّ العالمين أيّها النّاس من فطر منكم صائما مؤمنا في هذا الشهر كان له بذلك عند اللّه عتق نسمة، و مغفرة لما مضى من ذنوبه، فقيل يا رسول اللّه فليس كلّنا نقدر على ذلك، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: اتّقوا النّار و لو بشقّ تمرة، اتّقوا النّار و لو بشربة من ماء، أيها الناس من حسن في هذا الشهر منكم خلقه كان له جوازا على الصّراط يوم تزلّ فيه الأقدام، و من خفّف في هذا الشّهر عمّا ملكت يمينه خفّف اللّه عليه حسابه، و من كفّ فيه شرّه كفّ اللّه عنه غضبه يوم يلقاه، و من أكرم فيه يتيما أكرمه اللّه يوم يلقاه، و من وصل فيه رحمه وصله اللّه برحمته يوم يلقاه، و من تطوّع فيه بصلاة كتب اللّه له برائة من النّار، و من أدّى فيه فرضا كان له ثواب من أدّى سبعين فريضة فيما سواه من الشهور، و من أكثر فيه من الصلوات علىّ ثقّل اللّه له ميزانه يوم تخفّ الموازين، و من تلى فيه آية من القرآن كان له مثل أجر من ختم القرآن في غيره من الشهور.أيّها الناس إنّ أبواب الجنان في هذا الشهر مفتّحة فاسألوا ربّكم أن لا يغلقها عليكم، و أبواب النيران مغلقة فاسألوا ربّكم أن لا يفتحها عليكم، و الشياطين مغلولة فاسألوا ربّكم أن لا يسلّطها عليكم.قال أمير المؤمنين عليه السّلام فقمت و قلت يا رسول اللّه ما أفضل الأعمال في هذا الشهر؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا أبا الحسن أفضل الأعمال في هذا الشهر الورع عن محارم اللّه عزّ و جلّ، ثمّ بكى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: ما يبكيك يا رسول اللّه؟ فقال: أبكى لما يستحلّ منك في هذا الشهر، كأنّي بك و أنت تصلّى لربّك و قد انبعث أشقى الأوّلين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 430 و الآخرين شقيق عاقر ناقة ثمود، فضربك ضربة على قرنك فخضب منها لحيتك، فقلت: يا رسول اللّه و ذلك في سلامة من ديني؟ فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: في سلامة من دينك ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: يا عليّ من قتلك فقد قتلني، و من أبغضك فقد أبغضني، لأنك منّي كنفسي و طينتك من طينتى و أنت وصيّي و خليفتي على امتي. (و أما آداب الصوم) و الحالات التي يجب أن يكون الصّائم عليها فنقول: إنّ الصّوم على ثلاث مراتب و درجات بعضها فوق بعض الاولى صوم العموم الثانية صوم الخصوص الثالثة صوم الأخصّ.أما صوم العموم فهو المفروض على عامة المكلّفين، و هو الكفّ عن المفطرات من طلوع الفجر الثاني إلى الغروب الشرعى مع النيّة، و المشهور في المفطرات أنها عشرة: الأكل، و الشرب، و الجماع، و البقاء على الجنابة عمدا، و في حكمه النوم بعد انتباهتين، و الغبار الغليظ، و في حكمه الدخان كذلك، و الكذب على اللّه سبحانه و رسوله و الأئمة عليهم السّلام، و الارتماس، و الاستمناء مع خروج المني، و الحقنة، و القيء و التفصيل مذكور في الكتب الفقهيّة.و أمّا صوم الخصوص فهو أن يكون جامعا لشرائط الكمال مضافة إلى شرايط الصحّة كما أشار إليه الامام سيّد السّاجدين و زين العابدين عليه السّلام في دعائه عند دخول شهر رمضان حيث قال: «اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد و ألهمنا معرفة فضله و اجلال حرمته و التحفّظ ممّا حظرت فيه، و أعنّا على صيامه بكفّ الجوارح عن معاصيك و استعمالها بما يرضيك حتّى لا نصغى بأسماعنا إلى لغو و لا نسرع بأبصارنا إلى لهو، و حتّى لا نبسط أيدينا إلى محظور و لا نخطو بأقدامنا إلى محجور، و حتّى لا تعى بطوننا إلّا ما أحللت، و لا تنطق ألسنتنا إلّا بما مثلث، و لا نتكلّف إلّا ما يدنى من ثوابك و لا نتعاطى إلّا ما يقي من عقابك، ثمّ خلص ذلك كلّه من رياء المرائين و سمعة المسمعين لا نشرك فيه أحدا دونك، و لا نبغى به معبودا سواك».و محصّل شروط الكمال أن لا يكون يوم صومه كيوم فطره، و مداره على امور: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 431 منها غضّ السّمع و البصر عن محارم اللّه، و عن كلّ ما يلهى النّفس عن ذكر اللّه، و كذلك حفظ ساير الأعضاء عن المعاصي و الآثام.قال أبو عبيد اللّه عليه السّلام في رواية الكافي: إذا صمت فليصم سمعك و بصرك و شعرك و جلدك و عدّد أشياء غير هذا و قال: لا يكون يوم صومك كيوم فطرك، و تقدّم ما يدلّ على ذلك، و سيأتي أيضا.و منها حفظ اللّسان عن الهذيان و الكذب و الغيبة و النّميمة و الفحش و الخصومة بل عن مطلق التّكلّم الّا بذكر اللّه.روى في الكافي عن جراح المدايني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنّ الصيام ليس من الطّعام و الشراب وحده ثمّ قال عليه السّلام: قالت مريم: إنّي نذرت للرحمن صوما أى صمتا، فاحفظوا ألسنتكم و غضّوا أبصاركم و لا تنازعوا و لا تحاسدوا.قال: و سمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امرأة تسبّ جارية لها و هي صائمة، فدعى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بطعام فقال لها: كلى، فقالت: إنّي صائمة، فقال: كيف تكونين صائمة و قد سببت جاريتك، إنّ الصّوم ليس من الطعام و الشّراب.قال: و قال أبو عبد اللّه عليه السّلام إذا صمت فليصم سمعك و بصرك من الحرام و القبيح و دع المراء و أذى الخادم، و ليكن عليك و قار الصّيام، و لا تجعل يوم صومك كيوم فطرك.و يأتي إنشاء اللّه في شرح الكلام المأة و الأربعين في ضمن الأخبار الواردة في حرمة الغيبة حديث الفتاتين الصّائمتين الذي رواه المحدّث الجزائري في الأنوار النعمانية و فيه تنبيه على عظم خطر الغيبة في حال الصيّام فانتظر لما يتلى عليك و تبصّر.و عن مسعدة بن صدقة عن أبي عبد اللّه عليه السّلام عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ما من عبد صالح يشتم فيقول: إنّي صائم سلام عليك لا أشتمك كما تشتمني إلّا قال الرّب تبارك و تعالى: استجار عبدى بالصّوم من شرّ عبدي و قد أجرته من النّار.و عن حمّاد بن عثمان و غيره عن أبى عبد اللّه عليه السّلام قال: لا ينشد الشعر بليل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 432 و لا ينشد في شهر رمضان بليل و لا نهار، فقال له إسماعيل: يا أبتاه و إن كان فينا، فقال عليه السّلام: و إن كان فينا.و بالجملة فاللازم على الصّائم التحفظ من سقطات اللّسان و فضول البيان و المواظبة على الاستغفار و الدّعاء و تلاوة القرآن و ساير الأذكار.قال أمير المؤمنين عليه السّلام: عليكم في شهر رمضان بكثرة الاستغفار و الدّعاء، فأما الدّعاء فيدفع به عنكم البلاء، و أمّا الاستغفار فتمحى به ذنوبكم.و قال أبو عبد اللّه عليه السّلام و كان عليّ بن الحسين عليه السّلام إذا كان شهر رمضان لم يتكلّم إلّا بالدّعاء و التسبيح و الاستغفار و التكبير فاذا أفطر قال: اللّهم إن شئت أن تفعل فعلت.و منها ترك شمّ الرّياحين و لا سيّما النرجس.و منها الكفّ عن الافطار على الشّبهات، روى في الوسائل عن أبي عبد اللّه عليه السّلام عن أبيه عليه السّلام قال: جاء قنبر مولى عليّ عليه السّلام بفطره اليه فجاء بجراب فيه سويق و عليه خاتم قال عليه السّلام: فقال له رجل: يا أمير المؤمنين إنّ هذا لهو البخل تختم على طعامك قال: فضحك عليه السّلام ثمّ قال: أو غير ذلك لا أحبّ أن يدخل بطني شي ء لا أعرف سبيله.و منها أن لا يكثر من الحلال وقت الافطار بحيث يمتلي و يثقل فما من وعاء أبغض الى اللّه من بطن مملوّ.روى في البحار عن مجالس ابن الشّيخ (ره) باسناده عن جعفر بن محمّد عن آبائه عليهم السّلام في حديث طويل لابليس مع يحيى عليه السّلام قال: قال يحيى عليه السّلام: فهل ظفرت بي ساعة قطّ؟ قال: لا، و لكن فيك خصلة تعجبني، قال يحيى عليه السّلام: فما هى؟قال: أنت رجل أكول فاذا أفطرت أكلت و بشمت، فيمنعك ذلك من بعض صلاتك و قيامك باللّيل، قال يحيى: فانى اعطى اللّه عهدا أني لا أشبع من الطعام حتى ألقاه، قال له إبليس: و أنا أعطى اللّه عهدا أنى لا أنصح مسلما حتّى ألقاه ثمّ خرج فما عاد اليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 433 و منها أن يكون قلبه بعد الافطار مضطربا بين الخوف و الرّجاء إذ لا يدرى أنّ صومه مقبول فهو من المقرّبين أو مردود فهو من المحرومين.مرّ بعض أصحاب العقول بقوم يوم عيدهم و هم ضاحكون مستبشرون فقال: إنّ اللّه سبحانه جعل شهر رمضان مضمارا لخلقه يستبقون فيه بطاعته فسبق أقوام ففازوا و تخلّف أقوام فخابوا فالعجب كلّ العجب للضاحك اللّاعب في اليوم الذي فاز فيه المسارعون و خاب فيه المبطلون. «1» و أمّا صوم أخص الخواصّ فصوم القلوب عن الهمم الدّنيوية و الأغراض الدّنية و كفّه عن التوجّه إلى ما سوى اللّه بالكلّية لدوام استغراقه بالحقّ عن الالتفات بغيره، فالفطر في هذا الصّوم الذي هو فيه هو الفكر فيما سوى اللّه و اليوم الآخر و صرف الهمة في غير طاعة اللّه و طاعة رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من أغراض النفس و مقاصد الطبع. (و) السابع (حجّ البيت و اعتماره فانّهما ينفيان الفقر و يرحضان الذّنب):أى يغسلانه و يطهّرانه و قد مضى الكلام في فضل الحجّ و المشاعر العظام و فضل البيت الحرام بما لا مزيد عليه في شرح الفصل الثامن عشر من فصول الخطبة الاولى، و نورد هنا ما لم يسبق ذكره هناك.فأقول: تعليل الحجّ و الاعتمار بنفى الفقر و رحض الذنب إشارة إلى أنّ فيهما جمعا بين منفعة الدنيا و منفعة الآخرة و إلى ذلك أشار سبحانه في سورة الحجّ بقوله: «وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ» .قال ابن عباس: يعنى بالمنافع التجارات، و قال سعيد بن المسيّب و عطيّة: هى منافع______________________________ (1) هذا الذى ذكره المصنف «قد» عن بعض أصحاب العقول نسبه الفاضل النراقى أعلا اللّه مقامه في «جامع السعادات» الى الامام (ع) حيث قال: روى أنّ الامام أبا محمد الحسن المجتبى (ع) مرّ بقوم يوم العيد و هم يضحكون فقال (ع) انّ اللّه تعالى «إلخ» إلّا أنّ فيه «لطاعته» بدل «بطاعته» و قال في آخره: أما و اللّه لو كشف الغطا لاشتغل المحسن باحسانه و المسىء عن اسائته «المصحح» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 434 الآخرة و هي العفو و المغفرة، و قال مجاهد: هي التّجارة في الدّنيا و الأجر و الثّواب في الآخرة.و يشعر به المرويّ عن الصّادق عليه السّلام حيث قال في رواية: إنّي سمعت اللّه عزّ و جلّ يقول: ليشهدوا منافع لهم فقيل: منافع الدّنيا أو منافع الآخرة؟ فقال عليه السّلام: الكلّ.و في الفقيه قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما من حاجّ يضحّى ملبّيا حتّى تزول الشمس إلّا غابت ذنوبه معها، و الحجّ و العمرة ينفيان الفقر كما ينفى الكير خبث الحديد و في الكافي باسناده عن خالد القلانسي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال عليّ ابن الحسين عليهما السّلام: حجّوا و اعتمروا تصحّ أبدانكم و تتّسع أرزاقكم و تكفون مؤنات عيالاتكم، و قال عليه السّلام الحاجّ مغفور له و موجوب له الجنّة و مستأنف له العمل و محفوظ في أهله و ماله.و عن السّكوني عن أبي عبد اللّه عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم الحجّة ثوابها الجنّة، و العمرة كفّارة لكلّ ذنب.و عن إسحاق بن عمّار قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: إنّي قد وطنت نفسى على لزوم الحجّ كلّ عام بنفسى أو برجل من أهل بيتي بما لي، فقال عليه السّلام و قد عزمت على ذلك؟ قال: قلت: نعم، قال: إن فعلت فأيقن بكثرة المال.و عن الفضيل بن يسار قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يخالف  «1» الفقر و الحمى مدمن الحجّ و العمرة.و عن أبي محمّد الفرا قال: سمعت جعفر بن محمّد عليه السّلام يقول: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تابعوا بين الحجّ و العمرة فانهما ينفيان الفقر و الذّنوب كما ينفى الكير خبث الحديد و عن ابن الطيّار قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: حجج تترى و عمر تسعى يدفعن عيلة الفقر و ميتة السّوء.أقول: المستفاد من هذه الروايات أنّ للحجّ و العمرة بذاتهما مدخليّة في زيادة المال و نفى الفقر لا من حيث التجارة الحاصلة في موسم الحجّ و قيام الأسواق حينئذ كما زعمه الشارح البحراني.______________________________ (1) اى لا يأتي «منه» و قال في الوافى: المحالفة بالحاء المهملة: الملازمة و المعاقدة «المصحح» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 435 (و) الثامن (صلة الرّحم فانها مثراة في المال و منساة في الأجل):يعنى أنها موجبة للزيادة في المال و التأخير في الأجل، و محلّ لهما، و قد مرّ الكلام فيها مستوفى في شرح الفصل الثاني من الخطبة الثالثة و العشرين.قال الشارح البحراني: كونها مثراة في المال من وجهين:أحدهما أنّ العناية الالهية قسمت لكلّ حيّ قسطا من الرّزق يناله مدّة الحياة الدّنيا و تقوم به صورة بدنه، فاذا اعدّت شخصا من النّاس للقيام بأمر جماعة و كفلة بامدادهم و معونتهم وجب في العناية إفاضة أرزاقهم على يده و ما يقوم بامدادهم بحسب استعداده لذلك، سواء كانوا ذوى أرحام أو مرحومين في نظره حتّى لو نوى قطع أحدهم فربما نقص ماله بحسب رزق ذلك المقطوع، و ذلك معنى كونه مثراتا للمال.الثّاني أنّ صلة الرّحم من الأخلاق الحميدة التي يستمال بها طباع الخلق فواصل رحمه مرحوم في نظر الكلّ، فيكون ذلك سببا لامداده و معونته من ذوى الأمداد و المعانات كالملوك و نحوهم فكان صلة الرّحم مظنّة لزيادة المال.و كونها منساة في الأجل من وجهين:أحدهما أنّ صلة الرّحم توجب تعاطف ذوى الأرحام و توازرهم و معاضدتهم لواصلهم، فيكون عن أذى الأعداء أبعد و فى ذلك مظنّة تأخيره و طول عمره.الثّاني أنّ مواصلة ذوى الأرحام توجب تعلّق هممهم ببقاء و اصلهم و اعداده بالدّعاء، و يكون دعاؤهم و تعلّق هممهم ببقائه من شرايط بقائه و نساء أجله فكانت مواصلتهم منساة في أجله. (و) التاسع الصدقة و هى على قسمين: أحدهما (صدقة السرّ فانّها تكفّر الخطيئة):و تطفي غضب الرّبّ سبحانه، و إنما خصّها بذلك مع كون ساير العبادات كذلك لكونها أبعد من الرّياء و تضمّنها من الخلوص و التقرّب ما ليس في غيرها.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 436 روى في الكافي عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السلام قالا: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: صدقة السرّ تطفى غضب الرّب تبارك و تعالى.و عن عمار السّاباطي قال: قال لي أبو عبد اللّه عليه السّلام: يا عمار الصّدقة و اللّه في السّر أفضل من الصّدقة في العلانية، و كذلك و اللّه العبادة في السّر أفضل منها في العلانية.و عن معلّى بن خنيس قال: خرج أبو عبد اللّه عليه السّلام في ليلة قد رشت و هو يريد ظلّة بني ساعدة فاتّبعته فاذا قد سقط منه شي ء فقال: بسم اللّه اللّهمّ ردّ علينا، قال: فأتيته فسلّمت عليه فقال عليه السّلام: معلّى قلت: نعم، جعلت فداك، فقال لي: التمس بيدك فما وجدت من شيء فادفعه الىّ، فاذا أنا بخبز منتشر كثير فجعلت أدفع عليه ما وجدت فاذا أنا بجراب أعجز عن حمله من خبز، فقلت: جعلت فداك أحمله على رأسى «عاتقى خ» فقال: لا، أنا أولى به منك و لكن امض معى، قال: فأتينا ظلّة بني ساعدة فاذا نحن بقوم نيام، فجعل يدسّ الرغيف و الرّغيفين حتى أتا على آخرهم ثمّ انصرفنا، فقلت: جعلت فداك يعرف هؤلاء الحق؟ فقال: لو عرفوه لو اسيناهم بالدّقة و الدّقة هي الملح إنّ اللّه تبارك و تعالى لم يخلق شيئا إلّا و له خازن يخزنه إلّا الصدقة فانّ الرّب يليها بنفسه و كان أبي عليه السّلام إذا تصدّق بشي ء وضعه في يد السائل ثمّ ارتدّه منه فقبّل و شمّه ثمّ ردّه في يد السّائل، إنّ صدقة اللّيل تطفى غضب الرّب و تمحو الذّنب العظيم و تهوّن الحساب، و صدقة النهار تثمر المال و تزيد في العمر، إنّ عيسى بن مريم عليهما السلام لما أن مر على شاطي ء البحر رمى بقرص من قوته في الماء، فقال له بعض الحواريّين يا روح اللّه و كلمته لم فعلت هذا و انما هو من قوتك؟ قال عليه السّلام: فعلت هذا لدابة تأكله من دوابّ الماء و ثوابه عند اللّه عظيم. (و) الثّاني (صدقة العلانية فانّها تدفع ميتة السّوء) كالغرق و الحرق و الهدم و نحوها.و يدلّ عليه روايات اخر مثل ما رواه ثقة الاسلام الكلينيّ عطّر اللّه مضجعه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 437 باسناده عن عبد اللّه بن سنان قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ الصّدقة باليد تقى ميتة السّوء و تدفع سبعين نوعا من أنواع البلاء و تفكّ عن لحى سبعين شيطانا كلّهم يأمره أن لا يفعل.و عن أبي ولّاد قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: بكروا بالصّدقة و ارغبوا فيها، فما من مؤمن يتصدّق بصدقة يريد بها ما عند اللّه ليدفع اللّه بها عنه شرّ ما ينزل من السّماء إلى الأرض في ذلك اليوم إلّا وقاه اللّه شرّ ما ينزل في ذلك اليوم.و عن السّكوني عن جعفر عن آبائه عليهم السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إنّ اللّه لا إله إلّا هو ليدفع بالصّدقة الدّاء و الدّبيلة «1» و الحرق و الغرق و الهدم و الجنون و عدّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سبعين بابا من السّوء.و عن سالم بن مكرم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: مرّ يهودىّ بالنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: السّام عليك، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: عليك، فقال أصحابه انما سلّم عليك بالموت، فقال الموت عليك قال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: و كذلك رددت، ثمّ قال النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، إنّ هذا اليهودى يعضّه أسود في قفاه فيقتله، قال: فذهب اليهودى فاحتطب حطبا كثيرا فاحتمله ثمّ لم يلثب أن انصرف فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: ضعه، فوضع الحطب، فاذا أسود في جوف الحطب عاض على عود، فقال: يا يهودى أىّ شيء عملت اليوم؟قال: ما عملت عملا إلّا حطبي هذا احتملته و جئت به فكان معى كعكتان فأكلت واحدة و تصدّقت بواحدة على مسكين، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: بها دفع اللّه عنك، فقال: إنّ الصدقة تدفع ميتة السوء عن الانسان.و عن حنان بن سدير عن أبيه عن أبي جعفر عليه السّلام قال: إنّ الصّدقة لتدفع سبعين بلية من بلايا الدّنيا مع ميتة السوء، إنّ صاحبها لا يموت ميتة السوء أبدا مع ما يدخر لصاحبها من الأجر في الآخرة. (و) العاشر (صنايع المعروف فانها تقى مصارع الهوان) المعروف اسم لكلّ فعل يعرف______________________________ (1) بضم الدال الطاعون و داء في الجوف، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 438 حسنه بالعقل و الشرع كالاحسان و البرّ و الصّلة و الصّدقة على الناس و الرفق معهم و ساير أعمال الخير، و اصطناع المعروف لما كان مستلزما لتأليف قلوب الخلق و جامعا لهم على محبة المصطنع لاجرم كان وقاية له، و النّاس يتّقون قتله و يجتنبون عن فعل ما يوجب الهوان به و ذلّته و هو ظاهر.و نظير هذا الكلام ما رواه عبد اللّه بن ميمون القداح عن أبي عبد اللّه عن آبائه عليهم السّلام قال: صنايع المعروف تقى مصارع السوء.و روى عبد اللّه بن سليمان قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام يقول: إنّ صنايع المعروف تدفع مصارع السّوء.و هذا من جملة خواصّه في الدّنيا و منها أيضا زيادة البركة.روى السّكوني عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ البركة أسرع إلى البيت الذي يمتار «1» منه «فيه خ» المعروف من الشفرة إلى سنام البعير أو من السّيل الى منتهاه.و أمّا ثمراته الاخروية فكثيرة اشيرت اليها في أخبار متفرّقة ففى الفقيه قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أوّل من يدخل الجنة المعروف و أهله و أوّل من يرد علىّ الحوض، و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:أهل المعروف في الدّنيا أهل المعروف في الآخرة، و تفسيره انه اذا كان يوم القيامة قيل لهم: هبوا حسناتكم لمن شئتم و ادخلو الجنة، و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: كلّ معروف صدقة و الدّالّ على الخير كفاعله و اللّه يحبّ اغاثة اللهفان.و قال الصّادق عليه السّلام: أيّما مؤمن أوصل الى أخيه المؤمن معروفا فقد أوصل ذلك إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و قال عليه السّلام: المعروف شيء سوى الزّكاة فتقرّبوا إلى اللّه عزّ و جلّ بالبرّ و صلة الرّحم، و قال عليه السّلام: رأيت المعروف كاسمه و ليس شيء أفضل من المعروف إلّا ثوابه، و ذلك يراد منه، و ليس كلّ من يحبّ أن يصنع المعروف الى الناس يصنعه و ليس كلّ من يرغب فيه يقدر عليه و لا كلّ من يقدر عليه يوزن له فيه فاذا اجتمعت الرغبة و القدرة و الاذن فهنا لك تمّت السّعادة للطالب و المطلوب اليه.______________________________ (1) يمتار فيه اى يأخذ فيه الميرة، لغة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 439 و قال الصّادق عليه السّلام أيضا: رأيت المعروف لا يصلح الّا بثلاث خصال: تصغيره، و ستره، و تعجيله فانّك إذا صغّرته عظّمته عند من تصنعه اليه، و إذا سترته تمّمته، و إذا عجّلته هنّاته، و ان كان غير ذلك محققه و نكدته، و رواه في الكافي باسناده عنه عليه السّلام نحوه، و هو إشارة إلى بعض آداب صنع المعروف.و من جملتها أيضا ما اشير اليه في رواية مفضّل بن عمر قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: يا مفضّل إذا أردت أن تعلم الى خير يصير الرّجل أم إلى شرّ انظر الى أين يضع معروفه، فان كان يضع معروفه عند أهله فاعلم أنّه يصير إلى خير، و إن كان يضع معروفه عند غير أهله فاعلم أنّه ليس له في الآخرة من خلاق.الترجمة:از جمله خطبهاى شريفه آن حجت زمان و قدوة عالميانست در وصف شعائر اسلام و حثّ و ترغيب بر آن مى فرمايد:بتحقيق بهترين چيزى كه تقرّب ميكنند بآن تقرّب جويندگان بسوى پروردگار عالميان كه منزّه و مقدّس است از هر گونه عيب و نقصان، ايمان و تصديق است بذات او و به پيغمبر برگزيده او، و جهاد است در راه او پس بتحقيق كه جهاد بلندي اسلام است، ديگر از اسباب تقرّب كلمه اخلاص يعنى كلمه طيبه لا إله الّا اللَّه است پس بدرستى كه آن كلمه مباركه توحيد است و معرفت، ديگر بر پا داشتن نماز پنج گانه پس بتحقيق كه او است ملّت، و دادن زكاة است كه او است فرض و واجب و روزه ماه مبارك رمضان است كه سپر است از عقوبت، و حجّ خانه خدا و عمره بجا آوردن است در آن كه آن حجّ و عمره بر مى دارند فقر و پريشانى را و مى شويند گناه را، وصله أرحام است كه مايه أفزونى مال است و درازى عمر، و صدقه دادن است پنهان كه كفّاره گناهانست، و صدقه دادنست آشكارا كه دفع كننده مردن زشت است چون سوختن و غرق شدن و مثل آن، و كارهاى نيكو كردنست كه نگه مى دارد كردن آنها از كشته شدن در مواضع ذلّت.  
بخش ۲ : توصیه های سازنده [منبع]

أَفِيضُوا فِي ذِكْرِ اللَّهِ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الذِّكْرِ، وَ ارْغَبُوا فِيمَا وَعَدَ الْمُتَّقِينَ فَإِنَّ وَعْدَهُ أَصْدَقُ الْوَعْدِ، وَ اقْتَدُوا بِهَدْيِ نَبِيِّكُمْ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْيِ، وَ اسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّهَا أَهْدَى السُّنَنِ.
فضل القرآن :

وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ، وَ تَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبِيعُ الْقُلُوبِ، وَ اسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُورِ، وَ أَحْسِنُوا تِلَاوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَصِ.
وَ إِنَّ الْعَالِمَ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْمِهِ كَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِي لَا يَسْتَفِيقُ مِنْ جَهْلِهِ، بَلِ الْحُجَّةُ عَلَيْهِ أَعْظَمُ وَ الْحَسْرَةُ لَهُ أَلْزَمُ وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ أَلْوَمُ.

الْوَم : به سرزنش سزاوارتر. 
أفيضُوا : وارد و غوطه ور شويد
هَدى : راه و رسم
لا يَستَفيق : بحال نمى آيد، بيدار نمى شود
ألوَم : سرزنش شده تر، از ماده ملامت 
به ياد خدا باشيد كه نيكوترين ذكر است، و آنچه پرهيزكاران را وعده دادند آرزو كنيد كه وعده خدا راست ترين وعده هاست، از راه و رسم پيامبرتان پيروى كنيد كه بهترين راهنماى هدايت است، رفتارتان را با روش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تطبيق دهيد كه هدايت كننده ترين روش هاست.
۲. ارزش قرآن:
و قرآن را بياموزيد، كه بهترين گفتار است، و آن را نيك بفهميد كه بهار دل هاست. از نور آن شفا و بهبودى خواهيد كه شفاى سينه هاى بيمار است، و قرآن را نيكو تلاوت كنيد كه سود بخش ترين داستان هاست، زيرا عالمى كه به غير علم خود عمل كند، چونان جاهل سرگردانى است كه از بيمارى نادانى شفا نخواهد گرفت، بلكه حجّت بر او قويتر و حسرت و اندوه بر او استوارتر و در پيشگاه خدا سزاوارتر به نكوهش است.
 
(11) شتاب كنيد در ياد نمودن خدا كه ياد خدا بهترين ذكر است، و رغبت نمائيد در آنچه (بهشتى) كه به پرهيزكاران وعده فرموده كه وعده او راستترين وعده ها است،
(12) و هدايت و راهنمائى پيغمبر خود را پيروى كنيد كه راهنمائى او بالاترين راهنمائى است، و به سنّت و طريقه او رفتار نمائيد، زيرا طريقه او هدايت كننده ترين سنّتها و روشها است،
(13) و قرآن را بياموزيد كه نيكوترين گفتار است، و در آن انديشه و طلب فهم نمائيد كه قرآن بهار دلها است (همه گونه گلهاى علوم و حكمتها در دل مى روياند) و بنور هدايت آن شفاء و بهبودى (از بيمارى جهل و نادانى) بخواهيد كه قرآن شفاى (بيمارى) سينه ها است، و آنرا نيكو بخوانيد (الفاظش را بى غلط خوانده معنيش را رعايت نموده در احكامش تفكّر و انديشه كنيد) كه آن سودمندترين گفتار است،
(14) و (بايد رفتار عالم بقرآن طبق دستور باشد، چون) عالمى كه بر خلاف علمش رفتار كند بجاهل و نادانى ماند سرگردان كه از جهل و نادانى بهوش نيايد (آنجا كه علم سودى ندهد تدبيرى باقى نمى ماند) بلكه حجّت و دليل بر عقاب او (در قيامت از حجّت و دليل بر عذاب جاهل) بيشتر است، و حسرت و اندوهش زيادتر، و نزد خدا توبيخ و سرزنشش افزونتر (چون دانسته معصيت و نافرمانى نموده و اهمّيّتى بدستور الهىّ نداده و بر خلاف آن رفتار كرده كه اين خود بزرگترين گناهان است).
 
خدا را ياد كنيد و بدان شتابيد، كه بهترين يادهاست و به رغبت بخواهيد آنچه را كه پرهيزگاران را وعده داده، كه وعده اش راست ترين وعده هاست. و از رهنمودهاى پيامبرتان پيروى كنيد، كه نيكوترين رهنمودهاست و به سنّت او رفتار نماييد، كه راهنماينده ترين سنّتهاست.
و قرآن را بياموزيد، كه بهترين سخن است و آن را نيك بفهميد، كه بهار دلهاست و به پرتو آن شفا جوييد، كه شفاى سينه هاست و نيكو تلاوتش كنيد كه نافعترين گفتارهاست.
عالمى كه نه به علم خود عمل كند، جاهل سرگشته اى بيش نيست، كه از خواب جهل ديده فرا نمى كند. بلكه حجّت بر او قويتر است و شايسته تر است كه حسرت خورد زيرا در نزد خدا سرزنش او افزونتر است.
 
پيوسته به ياد خدا باشيد که بهترين يادهاست! و به آنچه خداوند به پرهيزکاران وعده داده است، علاقه مند باشيد که وعده او صادق ترين وعده هاست! به راه و رسم پيامبرتان اقتدا کنيد، که بهترين راه و رسم هاست! دستورها و سنّت او را به کار بنديد که هدايت کننده ترين سنّت هاست! قرآن را فرا گيريد که بهترين گفته هاست! و در آن بينديشيد که بهار قلب هاست! از نور آن شفا و درمان بطلبيد که شفاى دلها(ى بيمار) است! و آن را به نيکوترين وجه تلاوت کنيد، که نيکوترين سخن هاست.
به يقين، عالمى که به غير علمش عمل مى کند، همچون جاهل سرگردانى است که هرگز از جهل خويش بيرون نمى آيد; بلکه حجّت بر او عظيم تر، حسرتش پايدارتر، و سرزنش او در پيشگاه خدا سزاوارتر است!
 
به ياد خدا باشيد كه نيكوترين ذكر، ياد خداست، و آنچه پرهيزگاران را وعده داده خواهان شويد، كه وعده او راستترين وعده هاست. و به سيرت پيامبرتان اقتدا كنيد كه برترين سيرت است، و به سنّت او بگرويد كه راهنماترين سنت است، و قرآن را بياموزيد كه نيكوترين گفتار است، و آن را نيك بفهميد كه دلها را بهترين بهار است، و به روشنايى آن بهبودى خواهيد، كه شفاى سينه هاى بيمار است، و آن را نيكو تلاوت كنيد، كه سودمندترين بيان و تذكار است.
همانا عالم كه علم خود را كار نبندد، چون نادانى است سرگردان، كه از بيمارى نادانى نرهد، بلكه حجّت بر او قويتر است و حسرت او را لازمتر، و نزد خدا سرزنشش از همه بيشتر.
 
به ياد خدا شتاب ورزيد كه بهترين ذكر است، و به آنچه به اهل تقوا وعده داده رغبت نماييد كه وعده اش صادقترين وعده هاست، و به روش پيامبر اقتدا كنيد كه برترين روش، و به سنّت او رفتار نماييد كه رهنماترين سنّت است، و قرآن بياموزيد كه بهترين گفتارست، و در آن انديشه كنيد كه بهار دلهاست، و از نورش شفا خواهيد كه شفاى سينه هاست، و آن را به نيكوترين صورت بخوانيد كه سودمندترين داستان سرايى است.
زيرا عالمى كه به غير علمش عمل كند همچون نادانى است سرگردان كه از جهلش به هوش نيايد، بلكه حجت حق بر او عظيم تر، و اندوهش دائم تر، و نزد خدا بيش از همه سزاوار ملامت است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 640-633 از اين راه به سوى خدا آييد:امام(عليه السلام) بعد از بيان ارکان اسلام و ذکر اسرار و فلسفه احکام، مخاطبان خود را به انجام دستوراتى در طريق پياده کردن آن ارکان، تشويق و هدايت مى کند. نخست مى فرمايد: «پيوسته به ياد خدا باشيد، که بهترين يادهاست!» (أَفِيضُوا فِي ذِکْرِ اللهِ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الذِّکْرِ).تعبير به «افاضه» که در اصل به معناى خروج آب با کثرت و فزونى است در اينجا به معناى توجّه فراوان به ذکر خدا و همواره به ياد او بودن است.تعبير به «أَحْسَنُ الذِّکْرِ» به خاطر آن است که تمام برکات معنوى و مادّى از آن سرچشمه مى گيرد.در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که فرمود: «لَيْسَ عَمَلٌ أحَبَّ إِلَى اللهِ تَعَالَى، وَ لاَ أَنْجَى لِعَبْد مِنْ کُلِّ سَيِّئَة فِي الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ، مِن ذِکْرِ اللهِ. قِيلَ: وَ لاَ الْقِتَالُ فِي سَبِيلِ اللهِ؟ قَالَ: لَوْلاَ ذِکْرُاللهِ لَمْ يُؤْمَرْ بِالْقِتَالِ; هيچ عملى در نزد خداوند متعال و نجات بخش تر براى بندگان از هر گناهى در دنيا و آخرت، محبوب تر از ذکر خداوند وجود ندارد! کسى پرسيد: حتّى جهاد در راه خدا؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: اگر به خاطر ذکر خدا نبود، دستور به جهاد داده نمى شد».(1)سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن مى فرمايد: «به آنچه خداوند به پرهيزکاران وعده داده است، علاقه مند باشيد; که وعده او صادق ترين وعده هاست». (وَارغَبُوا فِيمَا وَعَدَ المُتَقِينَ فَإِنَّ وَعْدَهُ أَصْدَقُ الْوَعْدِ).«و به راه و رسم پيامبرتان اقتدا کنيد! که بهترين راه و رسم هاست; دستورات و سنّت او را به کار بنديد، که هدايت کننده ترين سنّت هاست». (وَاقْتَدُوا بِهَدْيِ نَبِيِّکُمْ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْيِ، وَاسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّهَا اَهْدَى السُّنَنِ).بى شک وعده هاى الهى به مطيعان و مؤمنان نيکوکار، صادق ترين وعده هاست. زيرا، کسى تخلّف از وعده مى کند که يا عاجز و ناتوان باشد و يا بخيل و يا نادان; که بدون آگاهى وعده اى داده و بعداً از آن سر باز مى زند. اما کسى که قدرت، علم و جودش بى پايان است، تخلّف از وعده درباره او محال است .منظور از «هَدْى» (بر وزن منع) به معناى راه و رسم و طريقه و روش است و «سُنَّت» به معناى دستوراتى است که در زمينه هاى مختلف صادر فرموده است و با توجّه به اينکه پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) خاتم انبياست، طبيعى است که راه و رسم و سنّت او برترين راه و رسم و سنّت ها بوده باشد.***سپس امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن در مورد قرآن، تأکيد مى کند و چهار دستور درباره آن، بيان مى فرمايد. مى گويد: «قرآن را فرا گيريد که بهترين گفته هاست! و در آن بينديشيد که بهار قلب هاست! از نور آن، شفا و درمان بطلبيد که شفاى دل ها(ى بيمار) است! و آن را به نيکوترين وجه تلاوت کنيد، که نافع ترين سخن هاست!» (وَ تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ، وَتَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبِيعُ الْقُلُوبِ، وَاسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَآِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُورِ، وَ أَحْسِنُوا تِلاَوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَصِ).امام(عليه السلام) در واقع چهار مرحله مختلف را که به طور طبيعى، يکى بر ديگرى تقدّم دارد، ذکر فرموده:در مرحله نخست، دستور به فرا گرفتن قرآن مى دهد و آن را «احسن الحديث» مى شمرد; چرا که جامع ترين دستور سعادت انسان هاست.در مرحله بعد، به تفکّر و انديشه در معنا و محتواى آن، دستور مى دهد، چرا که بهار دل هاست; همان گونه که در فصل بهار، شکوفه ها و گل ها و سبزه ها همه جا مى رويد، به برکت قرآن مجيد نيز گل هاى فضايل اخلاق و شکوفه هاى معارف الهيّه بر صفحه دل ظاهر مى شود و آن کس که حيات انسانى از آن نگيرد، همچون درخت خشکيده اى است که در فصل بهار، تکان نمى خورد (هر درختى که به نوروز بجنبد حَطَب است).در مرحله سوم، دستور به عمل مى دهد و مى فرمايد: از نور آيات الهى شفا بگيريد; همان گونه که بسيارى از بيماران از پرتو نور آفتاب، سلامتى خود را باز مى يابند و محيط زندگى آنها با تابش نور آفتاب از عوامل بيمارى پاک سازى مى شود، که گفته اند: «آنجا که آفتاب بتابد طبيب نيايد».و در مرحله چهارم، با جمله «أَحْسِنُوا تِلاَوَتَهُ; قرآن را به نيکوترين وجه، تلاوت کنيد» تا دل هاى مشتاقان به سوى آن جذب شود و دور افتادگان، به آن نزديک گردند، وظيفه تبليغ صحيح قرآن را گوشزد مى نمايد.امام(عليه السلام) با اين چهار دستور، وظيفه مردم را در برابر قرآن مجيد مشخّص کرده و اى کاش تنها به تلاوت و تجويد و زيبايى صوت و قرائت، قناعت نمى شد و مراحل ديگر که هدف اصلى را تشکيل مى دهد، درباره قرآن پياده مى گشت.در جمله اوّل درباره قرآن مجيد تعبير به «احسن الحديث» و در جمله آخر به «انفع القصص» شده است و با توجّه به اينکه حديث به معناى هر کلامى است که از سخنگويى صادر مى شود (زيرا حديث از مادّه «حُدوث» است و به کلام، حديث گفته مى شود به خاطر اينکه پى درپى حادث مى گردد) مفهوم آن اين است که قرآن برترين کلامى است که در ميان انسان ها وجود دارد: هم ازنظر فصاحت و بلاغت و هم از نظر محتوا. و در واقع، اشاره به آيه شريفه «أَللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِيَ; خداوند بهترين سخن را نازل کرده است; کتابى که آياتش (در لطف و زيبايى و عمق ومحتوا) همانند يکديگر است; آياتى مکرّر دارد».(2)ولى «أَنْفَعُ الْقَصَص» (با توجّه به اينکه «قَصَص» در اصل به معناى جستجوکردن چيزى است و به هر کلامى اطلاق مى شود، زيرا هر سخنى چيزى را جستجو و بيان مى کند وبه همين دليل بعضى از مفسّران تصريح کرده اند که «أحسن القصص» اشاره به مجموعه قرآن است) ناظر به آثار و نتايج عملى قرآن است که در سايه پياده کردن دستورات آن حاصل مى شود.از اين جهت، در پايان خطبه به نکته بسيار مهمّى در رابطه با عالم بى عمل و آنان که قرآن را مى خوانند و عمل نمى کنند اشاره کرده و مى فرمايد: «به يقين، عالمى که به غير علمش عمل مى کند همچون جاهل سرگردانى است که هرگز از جهل خويش به خود نمى آيد! بلکه حجّت بر او عظيم تر و حسرتش پايدارتر و سرزنش او در پيشگاه خدا سزاوارتر است!» (وَ إِنَّ الْعَالِمَ الْعَامِلَ بِغَيْرِ عِلْمِهِ کَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِي لاَ يَسْتَفِيقُ(3) مِنْ جَهْلِهِ; بَلِ الْحُجَّةُ عَلَيْهِ أعْظَمُ، وَ الحَسْرَةُ لَهُ أَلْزَمُ، وَ هُوَ عِنْدَ اللهِ أَلْوَمُ(4)).در اين عبارت امام(عليه السلام) نخست تشبيه جالبى درباره عالم بى عمل (يا به تعبير امام(عليه السلام): عالمى که به غير علمش عمل مى کند) فرموده، که نشان مى دهد چنين عالمى از حدِّ يک جاهل معمولى هم پايين تر است. به جاهل سرگردانى مى ماند که هرگز از جهل خود بيدار نمى شود و اميدى به هدايت او نيست; چرا که آگاهانه در راه خلاف گام نهاده و به همين جهت، خداوند توفيق هدايت را از او سلب مى کند; نيروهاى خود را در اين سرگردانى از دست مى دهد و هرگز به ساحل نجات نمى رسد و در گرداب هاى هلاکت گرفتار مى شود.سپس از اين مرحله پا را فراتر مى نهد و بدبختى بيشتر چنين عالمى را نسبت به جاهل سرگردان در سه جمله کوبنده بيان مى دارد. نخست مى فرمايد:«حجّت بر او عظيم است!» چرا که جاهل مى تواند جهل خود را عذر قرار دهد (هر چند واقعاً جهل عذر نيست) ولى عالم بى عمل چه عذرى خواهد داشت؟!ديگر اينکه: «حسرت او پايدارتر است!» زيرا با داشتن اسباب و وسايل سعادت از اين قافله عقب مانده و در بيابان زندگى گرفتار سرگردانى شده است.سوم اين که: «او در نزد خدا بيش از جاهل سرگردان مستحق سرزنش و ملامت است!» چون حجّت الهى و عقلى از هر نظر بر او تمام بوده و چنين کسى از هر نظر، مستحقّ ملامت است. به همين دليل، در روايات اسلامى مى خوانيم که امام صادق(عليه السلام) فرمود: «يُغْفَرُ لِلْجَاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْبَاً قَبْلَ أَنْ يُغْفَرَ لِلْعَالِمِ ذَنْبٌ وَاحِدٌ; هفتاد گناه جاهل بخشوده مى شود، پيش از آنکه يک گناه عالم بخشوده شود!»(5) بلکه قبول توبه چنين عالم بى عمل، بسيار مشکل است زيرا قرآن مى گويد: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّؤءَ بِجَهَالَة; توبه تنها براى کسانى است که کار بدى را از روى جهالت انجام داده اند».(6) (اشاره به اين که توبه عالم، سخت پذيرفته مى شود).****نکته:سرنوشت عالمان بى عمل!مردم چند گروهند: عالم، جاهل قاصر، جاهل مقصّر بسيط، و جاهل مرکّب.«عالم» کسى است که مطلبى را به طور اجمال يا به طور تفصيل مى داند. يعنى نسبت به چيزى گاه علم اجمالى دارد و گاه علم تفصيلى. مثلا اجمالا مى داند شراب، حرام است و زيان هايى براى جسم و روح انسان دارد. يا به طور تفصيل دلايل حرمت شراب و مدارک آن را ديده و آثار زيانبار آن را در هر يک از اعضا مورد بررسى دقيق قرار داده است.«جاهل قاصر» کسى است که نمى داند; ولى دسترسى به علم هم ندارد، يا به خاطر دور بودن از مراکز علم و يا فرو رفتن در غفلت و سهو و خطا.«جاهل مقصّر» کسى است که دسترسى به اسباب علم دارد، اما بر اثر سستى و تنبلى و سهل انگارى به سراغ علم نرفته و در جهل و بى خبرى مانده است; ولى با اين حال از جهل خود باخبر است! يعنى مى داند که نمى داند.اما «جاهل مرکّب» کسى است که واقعاً در جهل فرو رفته و از حق و واقعيت به دور افتاده; امّا ازجهل خود خبرى ندارد; بلکه به عکس خيال مى کند آگاه و با خبر است و آنچه را فهميده، عين واقعيّت مى باشد و به تعبير ديگر: نمى داند که نمى داند.در ميان اين گروهها خطر و مسئوليّت جاهل قاصر از همه کمتر است و بعد از آن، جاهل مقصّر قرار دارد و سپس جاهل مرکّب; که ممکن است به خاطر جهل مرکّبش خطراتى براى خود و ديگران ايجاد کند. امّا ازهمه خطرناکتر عالم بى عمل است. آن کس که آگاهانه راه خلاف مى رود و همچون دزدى است که با چراغ آمده، به کاه دان نمى زند، بلکه کالاى گزيده تر را مى برد. تمام بدبختى هايى که بشر در طول تاريخ داشته، به خاطر همين عالمان بى عمل بوده. سرچشمه تمام جنگ ها و نابسامانى ها در جامعه بشرى چه در گذشته و چه امروز از همين گروه است.آنها هستند که خطرناکترين سلاح هاى کشتار جمعى براى محو و نابودى انسان هاى بى گناه مى سازند. آنها هستند که نقشه هاى شيطانى براى استثمار و استعمار ملّت ها مى کشند. آنها هستند که براى حفظ منافع شوم و نامشروعشان آتش جنگ به پا مى کنند و بالأخره آنها هستندکه براى دست يافتن به منافع بيشتر، مراکز حسّاس تبليغاتى را به دست مى گيرند. چهره حقايق را مى پوشانند و با دروغ و تزوير، انسان ها را در بى خبرى فرو مى برند.قرآن مجيد آنها را به سگ هارى تشبيه کرده که عطش نامحدود و پايان ناپذيرى بر او غلبه نموده، در هيچ حال سيراب نمى شود. اگر به او حمله کنى دهانش باز و زبانش بيرون است و اگر او را به حال خود واگذارى باز چنين است: «فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثُ أَوْ تَتَرُکْهُ يَلْهَبْ».(7)تعبيرى که امام(عليه السلام) در خطبه بالا درباره عالم بى عمل و سرنوشت او بيان فرموده، تعبيرى است بسيار رسا و گويا. او در عمل همچون جاهل مرکّب است که به راه خطا مى رود و گاه به آن هم افتخار مى کند و در حساب روز جزا و مجازات آخرت و دنيا، کيفر او از همه شديدتر و مسئوليّتش بيشتر و حسابش سنگين تر است.راستى چه مى شود که انسان با علم و آگاهى در راه خطا گام مى گذارد و اين تضادّ علم و عمل از کجا سرچشمه مى گيرد؟جواب اين سؤال روشن است. گاه اين عالم واقعاً پايه هاى ايمانش سست و ضعيف است گر چه در ظاهر مسلمان است، ولى در باطن «يَقُولُونَ إِنَّ اللهَ خَالِقُ جَنَّة وَ نَار وَ تَعْذِيب وَ غُلَّ يَدَيْنِ»(8) مى گويد.و گاه در عين ايمان به خدا، آنچنان غلبه هواى نفس بر او شديد است که سدّ ايمانش را که معمولا چندان محکم نيست مى شکند و سيلاب هوا و هوس تمام وجودش را فرا مى گيرد و به قعر درّه هولناک ضلالت و گمراهى پرتاب مى کند.اين سخن را با حديث زيبايى از على(عليه السلام) پايان مى دهيم، مى فرمايد: «تورات با پنج جمله پايان يافته که من دوست دارم در آغاز هر روز آنها را از نظر بگذرانم». سپس آنها را به اين صورت بيان مى فرمايد:«ألاَْوَّلُ: الْعَالِمُ الَّذِي لاَ يَعْمَلْ بِعِلْمِهِ فَهُوَ وَ إِبْلِيسُ سَوَاءٌ».«وَالثَّانِي: سُلْطَانٌ لاَ يَعْدِلُ بِرَعِيَّتِهِ فَهُوَ وَ فِرْعَوْنُ سَوَاءٌ».«وَ الثَّالِثُ: فَقِيرٌ يَتَذَلَّلُ لِغَنِىٍّ طَمَعاً فِي مَالِهِ فَهُوَ وَ الْکَلْبُ سَوَاءٌ».«وَ الرَّابِعُ: غَنِّىٌ لاَ يَنْتَفِعُ بِمَالِهِ فَهُوَ وَ الأَجِيرُ سَوَاءٌ».«وَ الْخَامِسُ: اِمْرَأَةٌ تَخْرُجُ مِنْ بَيْتِهَا بِغَيْرِ ضَرُورَة فَهِىَ وَ الأَمَةُ سَوَاءٌ».«اوّل عالمى که به علمش عمل نکند، با شيطان مساوى است».«دوم زمامدارى که عدالت را درباره مردم رعايت نکند، با فرعون مساوى است».«سوم فقيرى که در برابر غنى به خاطر طمع در اموال او ذليلانه خضوع مى کند، با سگ مساوى است».«چهارم ثروتمندى که از مالش (براى خود و کمک به ديگران) بهره نمى گيرد، با فقير اجير مساوى است».«پنجم زنى که براى هواى نفس و بدون نياز از منزل خارج مى شود، او با کنيزِ برده يکسان است. (چرا که او هم برده هوسهاست)».(9)بارالها! اکنون که در پرتو هدايت هاى نهج البلاغه اميرمؤمنان على(عليه السلام) علم و دانشى را به ما موهبت فرمودى توفيق عمل و بهره گيرى از آن مرحمت فرما و ما را از همسويى و همرنگى با شيطان رهايى ببخش و عاقبت امر ما را ختم به خير بگردان!****پی نوشت:1. کنز العمّال، شماره 3931.2. سوره زمر، آيه 23.3. «يستفيق» از مادّه «استفاقه» به معناى بهبودى يافتن از بيمارى و يا هوشيار شدن بعد از مستى و يا بيدارشدن بعد از خواب است و در خطبه بالا، مناسب، معناى سوم است.4. «ألوم» از مادّه «لوم» (بر وزن قوم) به معناى سرزنش گرفته شده و با توجّه به اينکه «ألوم» صيغه افعل تفضيل است، در اينجا به معناى «سزاوارتر به ملامت» است.5. کافى، جلد 1، صفحه 47، حديث 1.6. سوره نساء، آيه 17.7. سوره اعراف، آيه 176.8. اين شعر از «عمر سعد» نقل شده که به هنگام پيشنهاد رويارويى با امام حسين(عليه السلام) در ميدان کربلا وعده حکومت «رى» را به او دادند و او مدّتى در فکر فرو رفت و بعد اشعارى خواند که يک بيتش همين بيت بالاست و مضمونش اين است که: «مى گويند خدايى هست و بهشت و دوزخ و عذاب و کيفرى دارد!».9. اثنى عشريّه، صفحه 206. 
شرح علامه جعفری«افيضوا في ذكر الله فانه احسن الذكر». (در ذكر خداوندي حركت كنيد كه بهترين ذكر است.)چه عظمتي براي روح آدمي بالاتر از بياد خدا بودن:اي بلبل جان مست ز ياد تو مرا          وي مايه غم پست زياد تو مرالذات جهان را هم يكسو فكند           حالي كه دهد دست ز ياد تو مرابراي ذكر خداوندي و بياد او بودن، انگيزه‌ها و هدفهاي مختلف و عواملي گوناگون وجود دارد. از آنجمله:1- اعتقاد و ايمان صحيح به خدا مستلزم ذكر دائمي آن ذات اقدس است. اگر كسي واقعا به خدا ايمان آورده باشد، هيچ چيز ديگر را قابل ذكر جز خداوند متعال نخواهد يافت. زيرا:هر صورت دلكش كه ترا روي نمود         خواهد فلكش ز دور چشم تو ربودرو دل به كسي نه كه در اطوار وجود         بوده است هميشه با تو و خواهد بودبديهي است وقتي كه خدا در دل كسي تجلي نمود، آن دل جائي براي جلوه هيج چيزي نخواهد داشت. و اگر خيال كنيد كه آنهمه امتيازات دنيوي در درون انسان جايگير ميشود و گاه و بيگاه انسان را متوجه خود ميسازد و او بياد آنها مي‌افتد با اينكه بياد خدا نيز ميباشد، پاسخش اينست كه آنچه در درون انسان خداياب جايگير ميشود هرگز بعنوان معبودهائي كه ايمان او را بخود جلب كنند نيست، بلكه صورتها و عكسها و مفاهيمي از وسائل و ابزار است كه در تنظيم ابعاد مختلف حيات مورد نياز ميباشد، همانگونه كه قواعد علمي در مغز يك دانشمند و محقق وسائلي است براي دريافت واقعيات و بس، در صورتيكه تجلي خدا در دل كه موجب ذكر دائمي آن ذات اقدس ميگردد، معبود يگانه انسان است و همه اجزا و ابعاد وجود او وابسته به فيض رحماني آن معبود است. اين بهترين انگيزه براي ذكر خدا است كه با بوجود آمدن آن در درون آدمي، هيچ چيزي ديگر شايستگي ذكر را نخواهد داشت.اينهمه گفتيم ليك اندر بسيج             بي عنايات خدا هيچيم، هيچبي عنايات حق و خاصان حق             گر ملك باشد سياهستش ورقاي خدا، اي فضل تو حاجت روا           با تو ياد هيچ كس نبود روا2- تحصيل حالت روحاني كه از مختصات ذكر الهي است. اگر ذكر حالت حرفه‌اي نداشته باشد (فقط جنباندن زبان و تكرار كلمات بدون معني نباشد) و حقائق روحاني كه در ذكر وجود دارد، براي شخص ذاكر قابل دريافت شود، قطعي است كه موجب بوجود آمدن حالت روحاني فوق حالات جسماني خواهد بود. انسان فقط با داشتن آن حالت والا است كه ميتواند از پيچيدن در خطوط پيچاپيچ و آهنين ماديات و نتائج آن، رهائي پيدا كند و بس. اين حالت روحاني حيات آدمي را معني‌دار و آن را از (حيات طبيعي محض) به (حيات معقول) مينمايد.3- ذكر الهي درون آدمي را همواره بانشاط ميسازد و نمي‌گذارد اندوه‌هاي ناشي از اختلالات و نواقص حيات طبيعي محض، دود از دودمان موجوديت وي درآورد، همانگونه كه نمي‌گذارد شاديهاي نسبي ناشي از نوازشهاي حيات طبيعي محض راز نهائي شخصيت را از بين ببرد.4- ذكر الهي وسوسه‌ها و تخيلات و توهمات و ديگر عوامل اختلالات مغزي و رواني را از بين ميبرد و نميگذارد نيروهاي ثمربخش مغز و روان بيهوده مستهلك گردد.5- ذكر الهي اين عالي‌ترين وسيله‌ي ارتباط با خدا همانگونه مي‌تواند فعاليتهاي مغزي و رواني انسان را تنظيم و فروغي بسيار درخشنده به درون آدمي بتاباند كه به وسيله آن، مجهولاتي براي او كشف شود.اين نتيجه بسيار عالي ذكر را ابن‌سينا بدين ترتيب نقل كرده است. او ميگويد وقتي يك مساله براي من مشكل مي‌شد واز حل آن ناتوان مي‌ماندم وضو ميگرفتم و دو ركعت نماز ميخواندم، مشكل من حل مي‌گشت. مولوي همين مطلب را با جريان علمي آن چنين ميگويد:اينقدر گفتيم، باقي فكر كن فكر          گر راكد بود رو ذكر كن ذكرآرد فكر را در اهتزاز         ذكر را خورشيد اين افسرده سازتوضيح اين جريان علمي اين مطلب را كه ذكر الهي فكر را به كار مي‌اندازد و آنرا از ركود نجات مي‌دهد در دو بيت فوق از شگفتيهاي فهم جلال‌الدين مولوي است كه واقعا، جاي تحسين و تمجيد است. او ميگويد: ركود فكر لابد مستند به موانعي است كه موجب از جريان افتادن حركت عادي مغز و ساختمان آن ميباشد. ذكر خداوندي آرامشي در درون انسان به وجود مي‌آورد كه در نتيجه مغز آدمي از آن آرامش برخوردار ميگردد و در اين آرامش است كه مغز آن روشنائي را كه در هنگام حركتهاي فكري در خود درمي‌يابد شهود مي‌نمايد و بحركت در مي‌افتد.6- ذكر الهي به طور مستمر، انسان را از تجزئه شدن در اجزاء گسيخته‌ي جهان طبيعت و متلاشي شدن در ميان متغيرات و پاره پاره شدن در قطعات زمان (در گذشته‌ها، در حالها، در آينده‌ها) بازمي‌دارد و با دريافت ثابتهاي حاكم بر اصول بنيادين متغيرات با اشراف به حياط و به آنچه كه در جهان هستي ميگذرد در آرامشي بسيار متين زندگي مي‌كند و وحدت حيات، جان، خود، من، شخصيت و روح او مختل نميگردد. به اصطلاح معمولي ميتوان گفت: اين يك زندگي در همسايگي خدا است.****«و ارغبو فيما وعد المتقين فان وعده اصدق الوعد» (و علاقه پيدا كنيد به آنچه كه خداوند متعال به متقيان وعده فرموده است.)بكوشيم تا خود را مشمول وعده‌ي خداوند به انسانهاي باتقوي نمائيم و شرحي مبسوط درباره‌ي تقوي:دو مطلب در جمله‌ي فوق وجود دارد كه بايد در هر دوي آنها دقت كامل نمود. مطلب يكم- خداوند سبحان مردمان متقي را وعده‌ي پاداش داده است و ما بايد براي وصول به آن پاداش، هم كاروان متقيان باشيم. مطلب دوم- خداوند سبحان عمل كننده‌ترين موجودات (صادق الوعدترين) به وعده‌هاي خويش است. مطلب يكم- خداوند مردمان متقي را وعده‌ي پاداش داده است. ميتوان پاداش الهي و چگونگي آن را كه خداوند متعال به مردمان متقي وعده فرموده است، از دو حجت بزرگ درك نمود: حجت يكم- عقل و وجدان پاك انسان است كه عاملي از فطرت رسيده به فعليت مي‌باشد. هر انسان متقي به خوبي مي‌داند كه خداوند جل شانه چه روشنائي و لطافت و احساسهاي برين در درون او به وجود آورده است. اگر آدم باتقوي را مخير بسازند كه در برابر تقوي و عرفاني كه بدست آورده‌اي همه‌ي نعمتهاي دنيوي را به تو بدهيم، يا اين روشنائي و لطافت و احساسهاي برين را كه خداوند در نتيجه‌ي تقوي و عرفان به تو عنايت فرموده است، قطعي است كه انسان با تقوي و عارف هرگز راضي نميشود كه لحظه‌اي آن پاداش روحي را كه به او عنايت شده است، با همه‌ي نعمتهاي دنيوي معامله كند- زيرا:لذات جهان را همه يكسو فكند            حالي كه دهد دست ز ياد تو مراهيچ فكر مي‌كنيد كه عظمت و اصالت و زيبائي يك شاخه‌ي ناچيز از درختي ناچيز در درون انساني كه از تقوي و عرفان پاداش يافته است يعني درونش روشن و لطيف و داراي احساسهاي برين شده است پر معني‌تر و باعظمت تر و اصيلتر و زيباتر است از همه‌ي موجوديت جهان با مناظر زيبايش و با سپهر لاجوردينش كه نمودي از بيكرانگي را نشان مي‌دهد در آن دروني كه هوي و هوسها و خودخواهيها و خودكامگيها آنرا به تاريكخانه‌اي مبدل كرده است كه خود صاحب آن درون، خود را ناتوانتر از آن مي‌بيند كه لحظاتي به درون خود تماشا كند. حجت دوم- قرآن مجيد و منابع حديثي معتبر است كه پاداش عظيمي را در سراي ابديت براي مردم باتقوي اثبات مي‌كند. آيات و احاديث مربوط به اين پاداش فراوانتر از آن است كه در اين مبحث گنجانده شود، فقط به عنوان نمونه به چند آيه از قرآن مجيد اشاره ميكنيم:1- باعظمت ترين پاداش نيست كه خداوند مردم باتقوا را دوست مي‌دارد. فان الله يحب المتقين (قطعي است كه خداوند مردم باتقوا را دوست مي‌دارد.) ان اولياوه الا المتقون و لكن اكثرهم لا يعلمون (نيست دوستان خدا مگر مردم با تقوي ولي اكثر آنان نمي‌دانند.) اگر ما انسانها طعم محبت خدا را مي‌چشيديم و عظمت محبت او را در مي‌يافتيم، يعني اگر درك ميكرديم كه خداوند ما را دوست مي‌دارد و بالعكس اگر درك مي‌كرديم كه طعم عظمت اينكه ما خدا را دوست بداريم يعني چه، آن موقع مي‌فهميديم درجه‌ي رشد و كمال انساني چيست و به كجا مي‌رسد و قطعا، در صدد تحصيل عوامل به وجود آمدن محبت به خدا و جلب محبت خدا كه همان تقوي است برمي‌آمديم. تحصيل تقوي با توجه به ماهيت و مختصات و مطلوبيت آن، بامعني‌ترين كار است كه در اين زندگاني مي‌توان از آن نام برد. گفتيم: قرار گرفتن در جاذبه‌ي محبت خدا كه در نتيجه‌ي تقوي به وجود مي‌آيد بالاترين مرحله‌ي تكامل يك انسان است زيرا تا آدمي از زرق و برق دنيوي حيات نگذرد و زنجيري را كه با دست خود بجهت علاقه به مال و منال و مقام و شهرت، به روح خود بسته است، از روح خود باز نكند، موفق به قرار گرفتن در جاذبه‌ي محبت خداوندي نمي‌گردد.2- خدا با مردم باتقوي است. و اتقو الله واعلموا ان الله مع المتقين (و براي خدا تقوي بورزيد و بدانيد كه خدا با مردم متقي است.) همين معني در سوره‌ي توبه آيه‌ي 36 وآيه 44 و 123 و النحل آيه‌ي 128 نيز وارد شده است. البته خدا با همه چيز و با همه كس است همانگونه كه امير المومنين عليه‌السلام فرموده است مع كل شي‌ء لا بمقارنه (او با همه چيز است نه با نزديكي با آنها.) يعني معيت و نزديكي خداوند با همه اشياء، معيت و نزديكي فيزيكي نيست- بلكه (اتصالي بي‌تكليف بي‌قياس) است كه فقط در رابطه‌ي مابين خدا و مخلوقات است. اگر بخواهيم تشبيهي ناقص درباره‌ي اين ارتباط بياوريم، ميتوانيم بگوئيم: مانند جسم و حياتي كه در آن وجود دارد، يا انساني كه با روح است (روح با انسان) يا مانند عقل و عدد 2 تجريد شده كه بدون عقل نه به وجود مي‌آيد و نه بقائي دارد. بار ديگر تاكيد مي‌كنيم كه هر دو تشبيه فوق براي آماده كردن ذهن است براي پرواز و صعود به فوق معيتها و تقارن‌ها و اتصالهاي فوق جسماني را درك و دريافت نمايد. و الا (خاك بر فرق من و تمثيل من) بهر حال، معناي اينكه خدا با مردم باتقوي است با اينكه خدا با همه‌ي مردم است، لطف و عنايت رباني است كه استعداد پذيرش آن فقط تقوي مي‌تواند در درون انسان بوجود بياورد. و به عبارت ديگر مردم با تقوي با تلاش و تكاپو در مسابقه در خيرات و كمالات، درون خود را آماده‌ي پذيرش فروغ الهي همواره آنان را در بارگاه الهي قرار ميدهد.3- باكرامت ترين و شريفترين انسانها نزد خدا باتقوي ترين آنها است. يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم (اي مردم، ما شما را از مردي و زني آفريديم و شما را ملل و قبيله‌هائي قرارداديم تا بيكديگر معرفت پيدا كنيد (و براي زندگي هماهنگي كنيد) باكرامت ترين شما نزد خدا باتقوي ترين شماها است.)همانگونه كه در رساله‌اي به عنوان مقدمه‌اي بر اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر و تطبيق آن بر اعلاميه جهاني حقوق بشر از ديدگاه اسلام، به طور مشروح مطرح كرده‌ايم، كرامت طبيعي كه خداوند به عموم انسانها عنايت فرموده است. و لقد كرمنا بني‌آدم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا (ما فرزندان آدم را تكريم كرديم و آنان را در خشكي و دريا به جريان انداختيم و از مواد پاكيزه به آنان روزي نموديم و به مقداري فراوان از آنچه كه آفريديم برتري داديم.) از نظر عظمت و ارزش قابل مقايسه با كرامت ناشي از تقوي نيست. كرامت طبيعي براي همه‌ي انسانها عنايت شده است (مگر آن كساني كه بجهت انحراف از اخلاق و ارزشهاي انساني قابليت پذيرش كرامت را از دست داده‌اند) در نتيجه تلاش و تكاپوي اختياري بدست نيامده است و به همين جهت اغلب مردم آنرا نميشناسند و از آن بهره‌برداري نميكنند:اي گران جان خوار ديدستي مرا           زانكه بس ارزان خريدستي مراهركه او ارزان خرد ارزان دهد          گوهري طفلي به قرص نان دهددر صورتيكه كرامتي كه در نتيجه‌ي كوششها و تلاشها و رياضتها به دست مي‌آيد، داراي عظمت و ارزش فوق‌العاده‌اي است. اين كرامت است كه انسان را برازنده تقرب به بارگاه الهي مينمايد، چنانچه خود آيه‌ي شريفه با جمله ان اكرمكم عند الله اتقاكم اشاره مي‌نمايد، ولي آن كرامت طبيعي خود بخود موجب تقرب به بارگاه خداوندي نميباشد.4- بهترين توشه‌ها و اجرها در دنيا و آخرت تقوي است. آياتي متعدد و همچنين جملاتي فراوان در نهج‌البلاغه و ديگر منابع حديثي با كمال صراحت بيان مي‌كند كه- تقوي بهترين توشه‌ها در همه‌ي عوالم هستي (دنيوي و اخروي ابدي) است- و تزودوا فان خير الزاد التقوي (توشه برگيريد زيرا بهترين توشه تقوي است.) و لو انهم آمنوا واتقوا لمثوبه من عند الله خير (و اگر ايمان بياورند و تقوي بورزند و قطعا، پاداش خداوندي (براي آنان) بهتر است.) اين مضمون در سوره‌ي آل‌عمران آيه‌ي 172 و آيه‌ي 179 و محمد (ص) آيه 36 و الطلاق آيه 5 و يوسف آيه 57 و الاعراف آيه‌ي 96 نيز آمده است.5- عاقبت نيكو از آن متقين است. قل متاع الدنيا قليل و الاخره خير لمن التقي (به آنان بگو: متاع دنيا اندك است و آخرت براي كسي كه تقوي بورزد بهتر است.) للذين اتقو عند ربهم جنات تجري من تحتها الانهار (براي كساني كه تقوي ورزيده‌اند در نزد پروردگارشان باغهاي بهشتي است كه از زير آنها نهرها جاري ميشود.) و لدار الاخره خير للذين اتقوا فلا تعقلون (و البته سراي آخرت بهتر است براي كساني كه تقوي ورزيده‌اند آيا تعقل نمي‌كنيد؟)اين مضمون در آيات فراواني از قرآن مجيد آمده است، مانند ان للمتقين لحسن ماب (و قطعا، براي مردم باتقوي پايان نيكوئي است.) بديهي است كسي كه نعمت عظماي تقوي موفق گشته است، از درجات پست حيوان عبور نموده و جان، روان، من، شخصيت، و نفس خود را از آلودگيها و كثافات و تمايلات و هوي و هوسها و ظلم بر خويشتن و ديگران نجات داده و نفس خود را از منجلاب بسيار مخرب نجات داده و آنرا رهسپار كوي الهي نموده است، چنين شخصي با تصفيه و تهذيب درون خود و با مهار كردن اميال و تمنيات حيواني خويشتن، توشه و اجري را كه ضرورت حيات معقول ايجاب مي‌كند بدست آورده همانگونه كه آن توشه و اجر اين زندگي طبيعي محض را در همين دنيا به حيات معقول مبدل ميسازد، در آن دنيا نيز كه سراي جاوداني است حيات ملكوتي الهي را نصيب انسان متقي مينمايد.6- تقوي عامل جدائي حق از باطل را بوجود مي‌آورد. يا ايها الذين امنو ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا (اي مردمي كه ايمان آورده‌ايد اگر براي خدا تقوي بورزيد، خداوند براي شما عامل تفكيك حق از باطل را عنايت مي‌فرمايد.) براستي اگر در درون يك انسان عامل مزبور به وجود نيايد، آيا ميتوان مابين آن درون و صندوق پر از مارهاي مهلك فرق گذاشت؟! چه تاريك است دروني كه از نور روشنگر خالي باشد و براي صاحب آن درون هيچ چيزي به عنوان حق و باطل مطرح نباشد. من لم يجعل الله له نورا فما له نور (و هر كسي كه خداوند براي او نوري عنايت نفرمايد، نوري ندارد.) مضمون اين آيه‌ي شريفه در مواردي از قرآن كريم آمده است. اين قاعده يعني تقوي كه اخلاص ركن اساسي آن است، موجب به وجود آمدن نور و عامل جدائي حق از باطل مي‌گردد، از مهمترين دلائل آن مساله است كه ميگويد: بذرهاي معرفت و حق و باطل و استعداد تفكيك آن دو از يكديگر در درون آدميان كاشته شده است.7- حيله مكرپردازان راهي به جانهاي مردم باتقوي ندارد. و ان تصبروا او تتقوا لا يضركم كيدهم شيئا (و اگر شما صبر كنيد و تقوي بورزيد، حيله‌ي آنان ضرري به شما نميزند.) همانگونه كه گفتيم تقواي راستين نورانيتي را در درون انسان ايجاد ميكند كه حق و باطل را تشخيص ميدهد و انسان باتقوي نوعي هشياري و فراستي پيدامي‌كند كه واقعيات را در آن حدود كه امكان‌پذير است، درك و دريافت مينمايد. اينكه در بعضي از روايات آمده است: لا يلدغ المومن من جحر مرتين (مومن از يك لانه دو بار گزيده نميشود.) و اينكه اتقو فراسه المومن فانه ينظر بنور الله (بپرهيزيد از فراست مومن زيرا او با نور خداوندي مي‌نگرد.) دلائلي بر اين مدعي هستند كه جان شخص باتقوي از حيله‌گريها و مكرپردازيها در امان است زيرا او با آن فرقان و فراست و محاسبه و حذر دقيق در برابر دشمنان و ديگر مزاحمان حيات مادي و معنوي كه دارد، منطقه جان و شخصيت و روح با نيروي باطل شكافته شود و مرغ باغ ملكوتي او خارج از نوبت به پرواز درآيد.8- اگر واقعا، وجود خداوند سبحان مورد اعتقاد قرار بگيرد، تقوي ضروري تلقي خواهد گشت. قل من يرزقكم من السماء و الارض امن يملك السمع و الابصار و من يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي ومن يدبر الامر فسيقولون الله فقل افلا تتقون فذلكم الله ربكم الحق فماذا بعد الحق الا الضلال فاني تصرفون (بگو كيست كه آسمان و زمين به شما روزي ميدهد، يا كيست كه مالك گوش و ديدگان است و كيست كه زنده را از مرده بيرون مي‌آورد و مرده را از زنده بيرون مي‌آورد و كيست كه امر (هستي) را تدبير مي‌كند (آنان در پاسخ شما خواهند گفت: الله، به آنان بگو: (حال كه چنين است چرا) تقوي نمي‌ورزيد.) عقل سليم انساني هم تلازم قطعي (لازم و ملزوم بودن قطعي) اين دو حكم بديهي را درك و به آن اصرار مي‌ورزد: الف- نظر و تامل و تعقل در نظم و قانون و شكوه ملكوت هستي در دو قلمرو انسان و جهان، منتهي به خداشناسي و اعتقاد به وجود خدا ميگردد يعني اعتقاد به وجود خدا نتيجه‌ي ضروري نظر و تامل و تعقل در نظم و قانون و شكوه ملكوتي هستي است. ب- و اعتقاد به وجود خدا منتهي بحركت و تكاپو در مسير انجام تكاليف الهي و تقوي مي‌گردد يعني انجام تكاليف الهي و تقوي نتيجه‌ي ضروري اعتقاد به وجود خدا است. بنابراين در هر موردي كه ديد تلازم ميان دو قضيه‌ي فوق وجود ندارد، يعني مثلا خداشناسي و اعتقاد به خدا ادعا مي‌شود ولي عمل به تكاليف و تقوي وجود ندارد بدانيد كه قضيه‌ي اول كه جنبه‌ي عليت دارد مختل است، يعني ادعاي مزبور اساس ندارد.9- اگر يك انسان تقوي بورزد، قطعي است كه خداشناس و خداپرست خواهد بود. و لقد ارسلنا نوحا الي قومه فقال يا قوم اعبدو الله مالكم من اله غيره افلا تتقون (ما نوح (عليه‌السلام)) را به قومش فرستاديم به آنان گفت: اي قوم من عبادت كنيد خدا را، نيست براي شما خدائي جز او آيا تقوي نمي‌ورزيد.) اين هم يك قاعده‌ي ثابت است كه اگر انسان تقوي بورزد، يعني در زندگي شخصي و اجتماعي خود در اشكال و ارتباطات متنوعي كه دارد، از خرد و وجدانش پيروي نمايد و از لجن سودجوئي‌ها و خودكامگي‌ها و خودپرستيها نجات پيدا كند نورانيتي در درون او بوجود مي‌آيد كه بطور قطع فروغ آن نور تا بارگاه خدا گسترده شده و حركت به آن بارگاه ربوبي را ايجاب مي‌كند. اين قاعده را از آيه‌ي 29 سوره الانفال نيز ميتوان استفاده كرد. ياايها الذين امنو ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا (اي كساني كه ايمان آورده‌ايد اگر تقوي براي خدا بورزيد، خدا به شما عامل جدائي (حق از باطل) را عنايت ميفرمايد.) رجوع فرمائيد به شماره‌ي (6) از اين مباحث.10- تقوي ظرفيت براي تحمل ناگواريها را بيشتر و اراده را براي مقاومت در برابر شدائد تقويت مينمايد. لتبلون في اموالكم و انفسكم و لتسمعن من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و من الذين اشركوا اذي كثيرا و ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور. (البته شما درباره اموال و نفسهايتان آزمايش خواهيد گشت و از كساني كه پيش از شما به آنان كتاب داده شده است و از كساني كه شرك ورزيده‌اند، مطالب آزاردهنده فراواني را خواهيد شنيد و اگر تحمل كنيد و تقوي بورزيد، (اين استقامت از تجليات) تصميم و اراده قوي در امور است.) (اين استقامت از تجليات) تصميم و اراده‌ي قوي در امور است.) اگر در ماده‌ي اصلي صبر و وقايه خوب دقت كنيم، خواهيم ديد: تحمل و افزايش ظرفيت و خويشتن‌داري در مقابل عوامل متزلزل كننده‌ي دنيا اگر عين ماهيت صبر و تقوي نباشد، قطعا از مختصات ذاتي آن دو است. صبر و خويشتن‌داري همانگونه كه در مباحث مربوط به صبر و شكييائي مطرح نموده‌ايم، موجب شكوفائي و به فعليت رسيدن استعدادهاي عالي انساني ميباشد، حتي چنانكه در مباحث گذشته ديديم صبر، خود به تنهائي يا به اضافه‌ي شكرگزاري يكي از عوامل بسيار مهم شناخت آيات خداوندي است و چه معرفتي با ارزش‌تر از معرفت آيات الهي. اين معني در سوره‌ي ابراهيم آيه 5 و لقمان آيه 31 و سبا آيه 19 و الشوري آيه 33 با اين جمله آمده است. ان في ذلك لايات لكل صبار شكور (در آن حقيقت (يا حقائق) قطعا آياتي است براي هر صبركننده‌ي شكرگزار.) به همين علت بوده است كه همه‌ي پيروزمندان حيات معقول در تاريخ، مردمي شكيبا و متحمل در برابر شدائد بوده‌اند.11- وعده‌اي كه خداوند سبحان به مردم با تقوي داده است، چيست؟ اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير ميفرمايد: (و علاقه پيدا كنيد به آنچه كه خداوند متقيان را وعده فرموده است، زيرا وعده‌ي خداوندي راست ترين وعده است.) وعده‌هائيكه خداوند سبحان به مردم باتقوي داده است، فراوان و متنوع است كه جامع‌ترين همه‌ي آنها سعادت واقعي دنيا و آخرت است. اينكه گفتيم وعده‌هاي خداوند سبحان به مردم باتقوي فراوان و متنوع است، به اين جهت است كه به اضافه‌ي وعده‌هاي صريح در قرآن، انجام هر يك از تكاليف چه به صورت بجا آوردن بايستگيها و شايستگي‌ها و چه به صورت اجتناب از معاصي و ناشايستگي‌ها، نتيجه‌اي را دربردارد كه تحقق آن نتيجه به دنبال انجام آن تكاليف بطور مشخص و يا بطور كلي مورد وعده‌ي خداوندي است. به عنوان مثال: خداوند متعال براي كسانيكه قدم در برآوردن نيازهاي مستمندان برميدارند، وعده‌ي طول عمر داده است، اين طول عمر نتيجه‌ي همان انجام تكليف است كه مورد وعده‌ي خداونديست به اضافه‌ي اين وعده‌ي مشخص، همين انجام تكليف مورد وعده‌ي كلي خداوندي است كه درباره‌ي انسانهاي باتقوي داده است. اكنون به بيان نمونه‌اي از وعده‌هاي كلي كه خداوند عزوجل به متقيان داده است، مي‌پردازيم:1- و لو انهم آمنوا و اتقوا لمثوبه من عند الله خير لو كانوا يعلمون (و اگر آنان ايمان بياورند و تقوي بورزند، (براي آنان) پاداشي است كه نزد خدا كه بهتر است اگر بدانند.) (پاداشي بهتر براي آنان در نزد خدا است).2- للذين اتقوا عند ربهم جنات تجري من تحتها الانهار. و الرعد آيه 35 و الفرقان آيه 15 و محمد (ص) آيه 15 و آل عمران آيه 134 و الدخان آيه 51 و الذاريات آيه 15 و الطور آيه 17 و القمر آيه 54 و القلم آيه 34 و المرسلات آيه 41 و النبا آيه 31. (براي كسانيكه تقوي ورزيده‌اند در نزد پروردگارشان باغهائي است كه از زير آنها نهرها جاري ميشود.)3- للذين احسنوا منهم و اتقوا اجر عظيم (براي كساني از آنان كه احسان نموده‌اند و تقوي ورزيده‌اند پاداشي است بزرگ.)4- عاقبت از آن متقين است. معناي اين وعده چنين است كه خداوند عاقبت سعادتمندانه و شايسته‌ي وجود انساني را به مردم باتقوي وعده فرموده است و كسانيكه از چنين عاقبت محرومند در حقيقت عاقبتي ندارند، يعني داراي عاقبتي كه سعادتمندانه و شايسته‌ي وجود انساني باشد، نيستند. فاصبر ان العاقبه للمتقين (بردبار باش زيرا عاقبت از آن مردم باتقوي است.)****«و اقتدوا بهدي نبيكم فانه افضل الهدي و استنوا بسنته فانها اهدي السنن» (و اقتداء كنيد به هدايت پيامبرتان زيرا برترين هدايتها است، و بپذيريد سنت پيامبرتان را زيرا هدايت كننده‌ترين سنتها است.)ارشاد پيامبر بهترين ارشادها و سنت او هدايت كننده‌ترين سنتها است:اميرالمومنين عليه‌السلام در جمله‌ي به اين حقيقت اشاره مي‌فرمايد كه اسلام شايسته‌ترين و فراگيرترين مكتب سازنده و عامل رشد انسانها در همه‌ي ابعاد و در همه‌ي زمانها و مكانها است. اينست محتواي هدايت و ارشاد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و اما طرقي كه محتواي مزبور را اثبات و واقعيت آنرا روشن مي‌كند- عبارت است از:1- عقل سليم با هماهنگي وجدان كه كارگردانان فطرت خالصند و آن دو هماهنگ با يكديگر آن محتوا را درك نموده و به آن حكم مينمايند.2- قرآن، كتاب‌الله اعظم كه لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد (باطل به آن قرآن راه ندارد نه از پيش رويش و نه از پشتش (اين قرآن) فرستاده شده‌ايست از خداوند حكيم و حميد.)3- سنت پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود: ما من شي‌ء يقربكم الي الجنه و يبعدكم عن النار الا فقد امرتكم به و ما من شي‌ء يبعدكم عن الجنه و يقربكم الي النار الا فقد نهيتكم عنه (هيچ چيزي نيست كه شما را به بهشت نزديك و از آتش دور كند مگر اينكه شما را به آن امر كردم و هيچ چيزي نيست كه شما را از بهشت دور و به دوزخ نزديك كند مگر اينكه شما را از آن نهي نمودم.) و بديهي است كه بهشت شايسته‌ي كساني است كه در اين دنيا براي خود حيات معقول تحصيل نمودند و با تادب به آداب‌الله و تخلق به اخلاق‌الله در مسير كمال قرار گرفته و رهسپار بهشت كه بارگاه الهي است، گشتند و دوزخ سزاوار كساني است كه در اين دنيا خود را از حيات معقول محروم ساختند و با غوطه‌ور شدن در شهوات و هوي و هوسهاي و خودپرستي‌ها لغزشگاههاي سقوط را پيش گرفته و خود را از بارگاه خداوندي مهجور ساختند.و اما بيان و اظهار آن محتويات (شايسته‌ترين و فراگيرترين مكتب سازنده و عامل رشد انسانها..) به قدري شيوا و گيرنده و قرين اخلاص بود كه خود ميتوانست عظمت و برحق بودن محتواي هدايت و ارشاد پيامبر صلي الله عليه و آله را اثبات نمايد. آن حقائقي كه به عنوان عقائد و معارف و احكام اسلامي از دهان مبارك پيامبر صلي الله عليه و آله برمي‌آمد، بدانجهت كه از پاكترين قلب كه كمترين آلودگي راهي به آن نداشت، موج ميزد، خود با روشنترين وجه دلالت بر حقيقت بودن آنها مينمود. در بيان آن حضرت نه خشونتي ديده ميشد و نه كلماتي ركيك و زشت و مستهجن، نه اختصاري كه اخلال به مقصود آن حضرت برساند در بيانش وجود داشت و نه آن طول دادن بيمعني كه براي شنونده ملامت‌انگيز باشد. در بيان آن حضرت كوچكترين ابهامي كه شنونده را به دردسر بيندازد و او را گيج كند ديده نشده است. با اينحال، سخنان حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم بهيچ‌وجه با قرآن مجيد قابل مقايسه نميباشد.****«و تعلموا القرآن فانه احسن الحديث، و تفقهوا فيه فانه ربيع القلوب، و استشفوا بنوره فانه شفاء الصدور و احسنوا تلاوته فانه انفع القصص». (و قرآن را بياموزيد، زيرا بهترين گفتار است، در آن قرآن تدبر و تفقه نماييد، زيرا بهار دلها است، و از نور قرآن شفا بطلبيد كه قرآن شفاي سينه‌ها است.)با قرآن آشنا شويم و عالي‌ترين فهم خود را در شناخت آن بكار بيندازيم و با نور قرآن بيماريهاي فكري و رواني خود را شفا بدهيم و با اين آشنائي و شناخت و استشفاء در دلهاي خود بهار هميشگي به وجود بياوريم. آشنائي با قرآن و آموزش آن، يعني آشنائي و آموزش انسان درباره‌ي جان شيفته‌ي كمال خود. (در منطقه‌ي آنچنانكه هست و آنچنانكه بايد) قرآن يك كتاب علمي معمولي نيست كه انسان را از ديدگاهي محدود مطرح نمايد، يا با دانش‌هاي قرار گرفته در معرض دگرگوني. و يا معلول حواس طبيعي هستند كه به اضافه‌ي وساطت نسبي كه در حصول معرفت دارند، مختصات خود را هم با واقعيت مورد بررسي درهم مي‌آميزند و به مغز ما تحويل ميدهند، با هدف گيريهاي معين. قرآن كتابي است كه اگر تدبر و فهم عالي خود را با دروني پاك در تعلم و دريافت آن به كار ببنديم، بطور قطع همه‌ي واقعيات مربوط به انسان را (چه در منطقه‌ي آنچنانكه هست چه در منطقه‌ي آنچنانكه بايد) از آن قرآن دريافت نموده و خواهيم پذيرفت به اين شرط كه معرفتهاي مربوطه به هر حقيقتي كه مورد تدبير است قبلا دريافته باشيم يا حداقل درباره‌ي آنها مقداري مطالعه نموده و انديشيده باشيم و آنگاه در آيه يا آيات مربوطه به تامل و تفقه بپردازيم.به عنوان مثال- ميخواهيم درباره‌ي عامل محرك تاريخ از ديدگاه قرآن تحقيقي نمائيم و معرفتي حاصل كنيم. براي بدست آوردن چنين معرفتي نبايد بدون مطالعات قبل و بدون انديشه در موضوع مزبور مستقيما به سراغ آيات قرآني برويم زيرا در اين صورت معرفتي كه ميتوانيم بدست بياوريم، ساده و ابتدائي بوده و اغلب با تكيه به اصل كلي (قرآن حجت است زيرا كلام خدا است) مفاهيم ذهني خود را به جريان انداخته است و معرفتي از آن مفاهيم حاصل نموده را حجت الهي خواهيم پنداشت. آنچه كه براي تحصيل معرفت درباره‌ي موضوع مزبور از قرآن لازم است:يك- انديشه‌هاي ناب و تدبيرهاي متكي بر واقعيات.دو- برحذر بودن از اختلاط آن انديشه‌ها با مفاهيم و دريافتهاي فرهنگهاي رسوبي كه (اگر هم زماني صحيح بوده‌اند امروز صحت خود را از دست داده‌اند) كه تجريد ذهن از آنها نيازمند اراده‌هاي قوي است.سه- مطالعات پيگير در حداكثر ممكن پيرامون آن موضوع كه مورد تحقيق است. اين شرط سوم از آنجهت حائز اهميت است كه انسان پيش از اطلاع از تفكرات و انديشه‌هاي ديگران كه حداكثر تلاش را براي شناخت موضوعي به عمل آورده‌اند، درباره‌ي آن موضوع يك دريافت دارد و پس از اطلاع از تفكرات و انديشه‌هاي ديگران دريافتي ديگر.چهار- شرط ديگر، اطلاع از سخنان ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام درباره‌ي آياتي است كه موضوع مورد تحقيق را بيان نموده است، زيرا علوم و معارف ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام مستند به خاتم الانبياء محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم است كه قرآن به قلب مبارك او نازل شده و او است كه داراي معرفتي بالاتر از همه درباره‌ي معاني قرآن ميباشد. با اجتماع اين شرايط چهارگانه ميرويم به سراغ پيدا كردن عامل محرك تاريخ از ديدگاه قرآن. در مرحله‌ي نخستين بايد بينديشيم در اينكه تاريخ يعني چه؟ ابعاد متنوع تاريخ چيست؟ در همين مرحله بايستي توجه داشته باشيم به اينكه به جريان انداختن صحيح اين انديشه (همانند ديگر موارد بااهميت) بدون برحذر بودن از اختلاط آن با مفاهيم و دريافتهاي فرهنگي رسوبي (كه اگر هم زماني صحيح بوده‌اند امروزه صحت خود را از دست داده‌اند) تقريبا امكان‌ناپذير ميباشد. در مرحله‌ي سوم كار مطالعاتي ما شروع ميشود، يعني بررسي آراء و عقائد كساني كه درباره‌ي عامل محرك تاريخ اظهارنظر نموده‌اند، پس از اين مرحله ميرويم به سراغ شرط چهارم كه بدست آوردن اطلاع از سخنان ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام درباره‌ي آيات مربوطه به عامل محرك تاريخ است.وقتي كه اين مرحله هم با تبتع و تحقيق صحيح سپري ميشود، مي‌بينيم ما در برابر دو گروه از آيات قرآني قرار گرفته‌ايم كه حقيقت اصلي را درباره‌ي عامل محرك تاريخ بيان نموده‌اند:گروه يكم- آياتي به اين مضمون- انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حليه او متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزيد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض كذلك يضرب الله الامثال (الرعد آيه‌ي 17) (خداوند سبحان آبي از آسمان فرستاده دره‌ها به اندازه‌ي خود، آن آب را بر خود حمل كردند آب از دره‌ها به اندازه‌ي آنها به جريان افتاد پس، سيل كف برآمده بر خود حمل كرد، و از آنچه كه حرارت به آن ميدهند در آتش براي طلب زينت يا متاع (ديگر) مانند آن (كف برآمده از سيل) كفي است، بدينسان خداوند حق و باطل را ميزند (معين ميفرمايد) اما كف پوچ ميشود و ميرود و اما آنچه كه به مردم سود ميدهد در روي زمين ميماند بدينسان خداوند مثل‌ها را ميزند.) معناي اين آيه‌ي شريفه اينست كه هر نمود و امري كه در روي زمين به وجود مي‌آيد خواه كوشش و اراده و اختيار بشر در آن دخالت داشته باشد و خواه دخالت نداشته باشد، بر دو نوع عمده تقسيم ميگردد:نوع يكم- امور و پديده‌هاي صوري و وابسته و موقت كه در بقاء و تقويت و به فعليت رساندن استعدادهاي بشري تاثيري چندان ندارد، اين نمودها و امور همانند كفهاي ناپايدار روي سيل است كه با فاصله‌هاي كمي از زمان مابين بروز و سقوط از بين ميروند.نوع دوم- حقائقي هستند اصيل و مايه‌دار و مفيد كه به نحوي از انحاء در بقاء و تقويت و به فعليت رساندن استعدادهاي بشر تاثيري اساسي دارند، اين نوع حقائق در روي زمين پايدار ميمانند، زيرا كه مفيد به حال بشريت‌اند. اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه آنچه در آيه‌ي شريفه به كار رفته است كلمه‌ي انسان است نه قوم و گروهي خاص، و فراواني اينگونه نكات (اصول) در قرآن مجيد از بهترين دلائل اين حقيقت است كه قرآن كتاب همه‌ي انسانها است و شايستگي توجيه همه‌ي انسانها در همه‌ي جوامع و قرون و اعصار را دارا ميباشد.گروه دوم- آياتي است به اين مضمون- ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم (الرعد آيه‌ي 11) (خداوند تغيير نميدهد آنچه را كه موقعيت (مادي و معنوي) قومي بر آن است، مگر اينكه آنان آنچه را كه نفوسشان بر آن است دگرگون نمايند.) اين مضمون در آيه 53 از سوره الانفال نيز آمده است. همانگونه كه در كتاب آفرينش و انسان مطرح نموده‌ايم- عوامل مفيد مادي ناآگاه، عامل مادي و موتور محرك تاريخ، و انسان و اراده‌ي او عامل مديريت آن عوامل است. از طرف ديگر عامل اراده‌ي خداوندي فوق اين دو نوع عامل است كه حافظ و محاسبه‌كننده‌ي هر دو نوع مزبور ميباشد. بحث مشروح و مستد اين نظر در كتاب آفرينش و انسان نوشته‌ي اينجانب از ص 209 تا ص 243 آمده است. مقصود كلي ما در اين بحث اينست كه موقعي ميتوان به عظمت آيات قرآني آگاه گشت كه شرايط چهارگانه دقيقا مراعات شود. البته بعضي از آن شرايط (غير از شرط چهارم) در مواردي داراي اهميتي بيش از شرايط ديگر ميباشد مانند بررسي آراء و عقائد صاحبنظران در مواردي كه موضوع براي آنان بااهميت تلقي شده و كوششهاي فكري فراواني در آن موضوع به كار برده‌اند مانند، موضوع عامل محرك تاريخ. اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد: و در آن قرآن تدبر و تفقه نماييد، زيرا بهار دلها است. جاي ترديد نيست هر كس كه در درون خود طراوت و شادابي بهار و نسيم‌هاي روح‌افزاي آن را دريابد محال است كه آرزوي دوام و بقاي آنرا ننمايد. اين چند بيت زير از زبان حال همه‌ي انسانها سروده شده است:اي خدا اين وصل را هجران مكن             سرخوشان عشق را نالان مكنباغ جان را تازه و سرسبز دار           قصد اين بستان و اين مستان مكنكعبه‌ي آمال ما اين درگه است           كعبه‌ي آمال را ويران مكناين بهار موقعي در درون آدمي به وجود مي‌آيد كه به مرحله‌ي لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (البقره آيه 38) برسد كه (براي آنان نه خوفي است و نه اندوهي) اين مطلب در سوره‌ي البقره آيه 62 و 112 و 262 و 274 و 277 و در سوره آل عمران آيه 170 و المائده آيه 69 و الانعام آيه 48 و الاعراف آيه 35 و يونس آيه 62 و الاحقاف آيه 13 نيز آمده است و از ديدگاه عرفان همانگونه كه ابن‌سينا ميگويد: العارفون المتزهون اذا وضع عنهم دنس (درن) مقارنه البدن و انفكوا عن الشواغل خلصوا الي عالم القدس و السعاده و انتعشوا بالكمال الاعلي و حصلت لهم اللذه العليا و قد عرفتها (عارفاني كه از آلودگي‌ها تنزه يافته‌اند، هنگاميكه آلودگي‌هاي ناشي از اتصال به بدن از آنان مرتفع گشت و از اشتغالات مادي جدا شدند، به عالم قدس و سعادت رها ميشوند و به وسيله‌ي دريافت كمال اعلا نعشه ميگردند و لذت اعلي براي آنان حاصل ميشود.) اينگونه بهار بدون شك محصول صفا و تنزه و درخشش نور الهي است كه بذرهاي و علم آدم‌الاسماء را ميروياند و با آب حيات بخش ذكر خداوندي آنرا آبياري مينمايد و طراوت بهشتي در دل آدمي به وجود مي‌آورد و همه‌ي اين عوامل و مقدمات و شرائط در آيات قرآن مجيد مطرح شده است.اين حقيقت را بايد اعتقاد كنيم كه اگر درون يك آدم با بذرها و نهال‌ها و اشعه‌ي خورشيد رباني و چشمه‌سار و هواي حيات بخش حقائقي كه در قرآن آمده است نتواند درون خود را هميشه بهار بسازد، درون چنين انساني با هيچ تصور و تخيل و آرمان و علم و فلسفه‌بافي و جست و خيز و چشيدن لذائذ شهوات و خوراكها و مقام و شهرت و مال دنيا بهاري نخواهد يافت. پيش از بيان مقداري از آيات شريفه كه هر انساني معاني آنها را واقعا بفهمد و آنها را از اعماق جانش بپذيرد، منطقه‌ي قلب او هميشه بهار خواهد بود، به اين نكته اشاره ميكنيم كه انتخاب اين مقدار از آيات به عنوان كليدهائيست كه هر انساني در هر حال و موقعيتي كه باشد فقط بشرط اينكه داراي مغز و رواني معتدل باشد، ميتواند بفهمد كه مغز و دل و جان و روان و روح انساني براي تكامل هيچ عاملي ضروري تر و باعظمت تر و شايسته‌تر از آنچه كه قرآن تعليم مينمايد ندارد. و الا همه‌ي آيات قرآني كلام خداوندي و آب حيات مغز و دل و جان و روان و روح انساني است. بعبارت روشنتر معاني آياتي را كه مي‌آوريم در حقيقت مانند فهرست و كليد اصول اساسي براي مبناي شناخت انسان آنچنانكه هست و حركت در مسير انسان آنچنانكه بايد ميباشد كه تخلف از آنها، كنار گذاشتن انسان از قابليت معرفت و حركت مزبور است، اصول بديهي و اساسي كه همه كس ميتواند بطور مستقيم آنها را دريابد. و اين نكته را هم در نظر بايد گرفت كه ما فقط به ذكر آيات و ترجمه‌ي مستقيم آنها قناعت كرديم، زيرا اولا تفسير مشروح آنها به تفصيل بسيار طولاني نيازمند است. و ثانيا- همانگونه كه اشاره كرديم اين آيات مانند اصول بديهي كلي درباره‌ي جهان و انسانها است كه مردم آگاه با توجه به معلومات و نتائج عالي تفكراتي كه دارند آنها را بي‌نياز از استدلال خواهد يافت، زيرا آنان ميتوانند با بكار بردن احساس برين خود حقائق بنيادين بودن آنها را دريابند.1- اياك نعبد و اياك نستعين (خداوندا،) (ترا مي‌پرستيم و از تو ياري ميجوئيم.)2- و من الناس من يقول آمنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمومنين. يخادعون الله و الذين آمنوا و ما يخدعون الا انفسهم و ما يشعرون (و بعضي از مردم هستند كه ميگويند: ما به خدا و به روز واپسين ايمان آورده‌ايم و آنان از ايمان آورندگان نيستند. آنان درصدد فريب دادن خدا و كساني كه ايمان آورده‌اند، بر آمده‌اند و آنان فريب نميدهد مگر خودشان را و نمي‌فهمند.)3- و اذا قيل لهم لا تفسدوا في الارض قالوا انما نحن مصلحون، الا انهم هم المفسدون و لكن لا يشعرون (و هنگاميكه به آنان گفته ميشود در روي زمين فساد نكنيد ميگويند جز اين نيست كه مائيم اصلاح‌كنندگان. آگاه باشيد خود آنان هستند فسادكنندگان ولكن نمي‌فهمند.)4- و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الي شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزون، الله يستهزي بهم و يمدهم في طغيانهم يعمهون (و هنگاميكه آن تبهكاران مردمي را كه ايمان آورده‌اند ملاقات ميكنند ميگويند ما ايمان آورده‌ايم و موقعي كه با شياطين خودشان خلوت كردند ميگويند ما با شمائيم جز اين نيست كه ما استهزاء كنندگانيم. خدا به آنان استهزاء ميكند و (چون تصميم به طغيانگري گرفته‌اند) آنان را در طغيانگري كه پيش گرفته‌اند كمك مي‌كند كه متحير و گيج در آن غوطه‌ور گردند.)5- يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون. الذي جعل لكم الارض فراشا و السماء بناء و انزل من السماء ماء فاخرج به من الثمرات رزقا لكم فلا تجعلوا لله اندادا و انتم تعلمون (اي مردم بپرستيد پروردگارتان را كه شما و انسانهاي پيش از شما را آفريده است باشد كه تقوي بورزيد. خداوندي كه زمين را براي شما فرش و آسمان را بنا قرار داد و از آسمان آب فرستاد و به وسيله‌ي آن از ثمرات براي شما روزي بيرون آورد، پس براي خدا شركاء قرار ندهيد در حاليكه ميدانيد كساني كه عهد خداوندي را مي‌شكنند پس از بستن آن و آنچه را كه خدا دستور داده است وصل شود قطع مي‌كنند و در روي زمين فساد به راه مي‌اندازند آنان هستند كه زيانكارانند.)6- و اذ قال ربك للملائكه اني جاعل في الارض خليفه قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال اني اعلم ما لا تعلمون. و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكه فقال انبئوني باسماء هولاء ان كنتم صادقين. قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم. قال يا آدم انبئهم باسمائهم فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لكم اني اعلم غيب السماوات و الارض و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون. و اذ قلنا للملائكه اسجدو الادم فسجدوا الا ابليس ابي و استكبر و كان من الكافرين. و قلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنه و كلا منها رغدا حيث شئتما و لا تقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين فازلهما الشيطان عنها فاخرجهما مما كانا فيه و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم في الارض مستقر و متاع الي حين. فتلقي آدم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم (و در آن هنگام كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در روي زمين خليفه‌اي قرار ميدهم، فرشتگان گفتند آيا در روي زمين قرار ميدهي كسي را كه در آن فساد كند و خونها بريزد و ما براي اداي حمد تو تسبيح ميگوئيم و تقديست مينمائيم خدا گفت من چيزي را ميدانم كه شما نميدانيد. و خداوند همه‌ي اسماء را به آدم تعليم كرد و سپس آنها را به ملائكه عرضه نمود و گفت اگر راست ميگوئيد، اسماء آن حقائق را به من خبر بدهيد. فرشتگان گفتند پاك پروردگار كه توئي براي ما علمي جر آنكه تو تعليم كرده‌اي نيست، قطعا توئي دانا و حكيم. خدا گفت: اي آدم اسماء آنان را به فرشتگان خبر بده وقتي كه آدم اسماء آنان را به فرشتگان خبر داد، خدا گفت من به شما نگفتم من غيب آسمانها و زمين را ميدانم و ميدانم آنچه را كه آشكار ميكنيد و آنچه را كه مخفي ميداريد. و هنگاميكه به فرشتگان گفتيم به آدم سجده كنيد، همه‌ي آنان سجده كردند مگر شيطان كه امتناع كرد و تكبر ورزيد و او از جمله‌ي كافران بود و گفتيم اي آدم تو و همسرت در بهشت ساكن باشيد و به خوشي و به فراواني هر چه بخواهيد از بهشت بخوريد و به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمكاران ميگرديد. شيطان آن دو را از بهشت لغزانيد و از آن موقعيت نيكو كه بودند بيرون كرد و ما به آنان گفتيم فرود آييد بعضي از شما دشمن بعض ديگريد و براي شما است در روي زمين قرارگاه و متاعي تا وقت معين. آدم از پروردگارش كلماتي دريافت و با آن توبه نمود قطعا خدا است كه پذيرنده‌ي توبه و مهربان است.)7- ان الذين آمنوا و الذين هادوا و النصاري و الصابئين من امن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (كساني كه ايمان آورده‌اند و (كساني كه به يهوديت گرويده‌اند و نصاري و صابئيان كسي است كه به خدا و روز معاد ايمان آورده و عمل صالح انجام داده است، براي آنان است پاداششان در نزد پروردگارشان و براي آنان نه خوفي است، و نه اندوه براي آنان راه دارد.)در تفسير آيه‌ي فوق مطالبي گفته شده است، بنظر ميرسد كه خداوند در آيه‌ي فوق همه‌ي مردم را مخاطب قرار داده ميفرمايد: هرگز به فكر گروه‌بازي و عنوان‌پردازي نيفتيد، اگر شما ميخواهيد نجات يابندگان را بشناسيد، كساني هستند كه ايمان به خدا و روز معاد بياورند و عمل صالح (كه بدون ارشاد پيامبر امكان‌پذير نيست) انجام بدهند، براي آنان است پاداششان در نزد پروردگارشان و براي آنان خوف و اندوهي نيست. و مسلم است كه اعتقاد به توحيد و نبوت و معاد و صفات كماليه خداوندي و تكاليف الهي كه در متن دين ابراهيم خليل عليه‌السلام است، همان است كه هر امت صالح و پيرو ابراهيم (ع) در امتداد تاريخ آن را دارا بوده است و اين همان متن دين است كه امروزه اسلام آنرا براي بشريت مطرح مينمايد و پيروان ديگر اديان را به تفاهم درباره‌ي آن دعوت جدي مينمايد:8- قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون (بگو اي اهل كتاب بيابيد به يك كلمه‌ي مشترك ميان ما و شما و آن اينكه نپرستيم جز خدا را و هيچ چيزي را به او شريك قرار ندهيم و بعضي از ما بعضي ديگر را در مقابل خدا ارباب اتخاذ نكند پس از اين دعوت اگر آنان رويگردان شدند به آنان بگوييد: شاهد باشيد به اينكه ما مسلمان هستيم.)9- قل اتحاجوننا في الله و هو ربنا و ربكم و لنا اعمالنا و لكم اعمالكم و نحن له مخلصون (به آنان بگو آيا با ما درباره‌ي خدا احتجاج ميكنيد در صورتيكه خدا پروردگار ما و پروردگار شما است و براي ما است اعمال ما و براي شما است اعمال شما و ما به آن خدا اخلاص ميورزيم.)10- و لكل وجهه هو موليها فاستبقوا الخيرات اين ما تكونوا يات بكم الله جميعا ان الله علي كل شي‌ء قدير (و براي هر كسي طريقه و هدفي است كه رو به آن ميگرداند، پس شما در خيرات مسابقه نماييد هر كجا باشيد خدا همه‌ي شما را مي‌آورد، قطعا خداوند بر همه چيز توانا است.)11- و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء و لكن لا تشعرون (و نگوئيد درباره‌ي كساني كه در راه خدا شهيد شده‌اند، آنان مردگانند، بلكه آنان زنده‌اند و شما نمي‌فهميد.)12- ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من آمن بالله و اليوم الاخر و الملائكه و الكتاب و النبيين و آتي المال علي حبه ذوي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل و السائلين و في الرقاب و اقام الصلوه و آتي الزكات و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين في الباساء و الضراء و حين الباس اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المتقون (نيكوكاري آن نيست كه صورتهايتان را به طرف مشرق و مغرب بگردانيد، بلكه نيكوكاري (از آن) كسي است كه ايمان به خدا و روز واپسين و فرشتگان و كتاب و پيامبران بياورد و در راه محبت خدا (و يا از روي محبت) مال (در راه برطرف كردن نيازمندي) خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان و نيازمندان و (آزاد كردن) بندگان بدهد و نماز برپا دارد و زكات بدهد (آنان كساني هستند كه) وقتي پيمان ببندند به پيمانشان وفا ميكنند و شكيبايان در سختي‌ها و ناگواريها و در هنگام هراس، آنان كساني هستند كه (در ادعاي نيكوكاري راستگويند و آنان هستند مردم باتقوي.)13- و اذا سالك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان فليستجيبوا لي و ليومنوا بي لعلهم يرشدون (و هنگاميكه بندگان من از تو درباره‌ي من بپرسند من (به آنان) نزديكم دعوت دعوت كننده را اجابت ميكنم موقعيكه مرا بخواند پس از من اجابت را مسالت نمايند و به من ايمان بياورند باشد كه آنان نائل به رشد گردند.)14- و من الناس من يعجبك قوله في الحياه الدنيا و يشهد الله علي ما في قلبه و هو الد الخصام. و اذا تولي سعي في الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لا يحب الفساد. (بعضي از مردم هست كه سخن او در زندگاني دنيا براي تو بسيار جالب است و خدا را به آنچه كه در قلبش است گواه ميگيرد و او شديدترين خصم‌ها است. وقتي كه به راه خود افتاد مي‌كوشد در روي زمين افساد كند و كشت و نسل (اولاد آدم) را نابود بسازد و خداوند فساد را دوست نميدارد.15- من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له اضعافا كثيره و الله يقبض و يبصط و اليه ترجعون (كيست كه به خدا قرض حسنه‌اي بدهد كه خداوند چند برابر زياد آن قرض را براي او برميگرداند و خدا (امور را) مي‌بندد و ميگشايد و به سوي او برميگرديد.)16- يوتي الحكمه من يشاء و من يوت الحكمه فقد اوتي خيرا كثيرا و ما يذكر الا اولو الالباب (خداوند حكمت را به هر كسي كه ميخواهد ميدهد و هر كس كه حكمت به او داده شد، خير فراواني به او اعطا شده است و (از اين لطف الهي) كسي متذكر نميشود مگر صاحبان عقول.)17- آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المومنون كل آمن با الله و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير. لا يكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت ربنا لا تواخذنا ان نسينا او اخطانا ربنا و لا تحمل علينا اصرا كما حملته علي الذين من قبلنا ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به و اعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا انت مولانا فانصرنا علي القوم الكافرين (پيامبر به آنچه كه از پروردگارش به او نازل شده ايمان آورده است و همه‌ي مردم باايمان به خدا و فرشتگان او و كتب او و رسولان او ايمان آورده‌اند (آنان ميگويند:) ما فرقي ميان رسولان خدا نميگذاريم و گفتند ما شنيديم و اطاعت نموديم مغفرت ترا ميجوئيم اي پروردگار ما و بازگشت به سوي تست. خداوند هيچ كسي را به غير طاقتش مكلف نميسازد به سود هر نفس است آنچه را كه (از نيكوئي‌ها) اندوخته است و به ضرر هر نفس است آنچه را كه (از بديها) اندوخته است. اي پروردگار ما، اگر فراموش كرديم يا مرتكب خطا شديم ما را مواخذه مفرما، اي پروردگار ما، بر ما بار سنگيني را حمل مفرما آنگونه كه به مردمي پيش از ما حمل فرموده بودي اي پروردگار ما، آنچه را كه ما را طاقتي به آن نيست بر ما حمل مفرما و ما را عفو نموده و مغفرت و رحمتت را نصيب ما فرما توئي مولاي ما، ما را بر قوم كفار ياري فرما.)18- و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم علي شفا حفره من النار فانقذكم منها كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون (و همگي به طناب خداوندي چنگ بزنيد و متفرق نشويد و به ياد بياوريد نعمت خدا را بر شما كه دشمناني بوديد، پس ميان دلهاي شما الفت انداخت و با نعمت خداوندي برادراني گشتيد و شما بر لبه‌ي گودالي از آتش بوديد خداوند شما را از آن نجات داد، خداوند آيات خود را بدينسان براي شما آشكار مينمايد باشد كه هدايت شويد.)19- و سارعوا الي مغفره من ربكم و جنه عرضها السماوات و الارض اعدت للمتقين. الذين ينفقون في السراء و الضراء و الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس و الله يحب المحسنين (و بشتابيد به مغفرتي از پروردگارتان و به بهشتي كه پهناي آن آسمانها و زمين است كه براي مردم باتقوي آماده شده است. (مردم باتقوي) كساني هستند كه در فراواني و سختي انفاق ميكنند و آنان غضب خود را فرو مي‌نشانند و مردم را عفو مي‌كنند و خداوند نيكوكاران را دوست ميدارد.)20- ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله و تلك الايام نداولها بين الناس (اگر زخمي (آسيبي) به شما ميرسد قوم (مقابل يعني دشمن) را هم مانند همان زخم اصابت كرده است و ما آن روزگاران را ميان مردم به جريان مي‌اندازيم.)21- فبما رحمه من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب المتوكلين (به وسيله‌ي رحمتي از خدا بود كه براي مردم نرم شدي و اگر درشتخو و سخت دل بودي از پيرامون تو پراكنده ميشدند پس آنها را عفو كن و براي آنان طلب مغفرت نما و در امر با آنان مشورت كن، پس هنگاميكه عزم به اقدام كردي به خدا توكل كن زيرا خدا توكل‌كنندگان را دوست ميدارد.)22- و ما كان لنبي ان يغل و من يغلل يات بما غل يوم القيامه ثم توفي كل نفس ما كسبت و هم لا يظلمون (و براي هيچ پيامبري شايسته نيست كه زنجيري (براي مردم) بزند و هر كس زنجيري بزند روز قيامت با همان زنجير مي‌آيد (همان زنجير را مي‌آورد) سپس هر كسي آنچه را كه اندوخته است درمي‌يابد و به آنان ظلم نخواهد شد.)23- ان في خلق السماوات و الارض و اختلاف اليل و النهار لايات لاولي الالباب. الذين يذكرون الله قياما و قعودا و علي جنوبهم و يتفكرون في خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار: ربنا انك من تدخل النار فقد اخزيته و ما للظالمين من انصار. ربنا اننا سمعنا مناديا ينادي للايمان ان آمنوا بربكم فامنا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و كفر عنا سياتنا و توفنا مع الابرار. ربنا و آتنا ما وعدتنا علي رسلك و لا تخزنا يوم القيامه انك لا تخلف الميعاد (قطعا در آفرينش آسمانها و زمين و توالي شب و روز آياتي است براي صاحبان عقول. آنان كساني هستند كه خدا را ذكر مي‌كنند در حال ايستادن و نشستن و در حال خوابيدن به پهلو و مي‌انديشند در آفرينش آسمانها و زمين (و آنگاه از اعماق دل ميگويند): اي پروردگار ما، اين (دستگاه سترگ را) بيهوده نيافريده‌اي، پاكيزه‌اي (اي خداي هستي) ما را از عذاب آتش حفظ فرما. اي پروردگار ما، تو اگر كسي را به آتش داخل كني قطعا او را رسوا ساخته‌اي و براي ستمكاران ياراني نيست. اي پروردگار ما، ما ندا دهنده‌اي را شنيديم كه (مردم را) به ايمان دعوت ميكرد (و ميگفت:) ايمان به پروردگارتان بياوريد، پس اي پروردگار ما، ما ايمان آورديم، (تو هم) گناهان ما را ببخشا و گناهان ما را از ما ساقط فرما و ما را با نيكوكاران از دنيا ببر. اي پروردگار ما، و آنچه را كه به پيامبرانت درباره‌ي ما وعده داده‌اي بما عطا فرما و روز قيامت ما را رسوا مفرما قطعا تو از وعده تخلف نمي‌نمائي.)24- ان الله يامركم ان تودوا الامانات الي اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل ان الله نعما يعظكم به ان الله كان سميعا بصيرا (قطعي است كه خداوند شما را دستور ميدهد كه امانتها را به صاحبان آنها برگردانيد و هنگاميكه ميان مردم حكم مي‌كنيد با عدالت حكم كنيد، چه نيكو وعظ مي‌كند خدا شما را خداوند شنوا و بينا است.)25- و ما لكم لا تقاتلون في سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الوالدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنك وليا و اجعل لنا من لدنك نصيرا (چه شده است شما را كه نمي‌جنگيد در راه خدا و بينوايان از مردان و زنان و فرزندان كه ميگويند: اي پروردگار ما، ما را از اين آبادي كه مردمش ستمكارند بيرون ببر و از نزد خود براي ما وليي قرار بده و از نزد خود براي ما يار و ياوري عنايت فرما.)26- و اذا حييتم بتحيه فحيوا باحسن منها او ردوها ان الله كان علي كل شي‌ء حسيبا (و هنگاميكه شما با تحيتي تحيت داده شديد، با بهتر از آن پاسخ تحيت را بدهيد يا مثل آن را برگردانيد خداوند بر همه چيز محاسبه دارد (ناظر است).)27- لا يستوي القاعدون من المومنين غير اولي الضرر و المجاهدون في سبيل الله باموالهم و انفسهم فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم علي القاعدين درجه و كلا وعد الله الحسني و فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما. درجات منه و مغفره و رحمه و كان الله غفورا رحيما (مساوي نيستند آن گروه از مومنان كه بدون داشتن ضرر از جهاد نشسته‌اند با آن مومناني كه در راه خدا با اموال و نفوسشان جهاد مي‌كنند، خداوند مجاهداني را كه با اموال و نفوسشان جهاد مي‌كنند درجه‌اي بر نشستگان برتري داده است و خدا بر همه وعده‌ي خوب داده است و مجاهدين را بر نشستگان به وسيله پاداشي عظيم برتري داده است درجاتي از خداوند و بخشايشي و رحمتي، و خداوند بسيار بخشاينده و مهربان است.)28- ان الذين توفاهم الملائكه ظالمي انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين في الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعه فتهاجروا فيها فاولئك ماواهم جهنم و سائت مصيرا الا المستضعفين من الرجال و النساء و الوالدان لا يستطيعون حيله و لا يهتدون سبيلا كسانيكه فرشتگان آنانرا در حاليكه ستم بر خود روا داشته‌اند ميگيرند (وقت مرگ يا پس از آن از آنان ميپرسند) در چه موقعيتي بوديد؟ پاسخ ميدهند ما بينواياني در روي زمين بوديم. فرشتگان ميگويند: آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن هجرت كنيد، آنان جايگاهشان دوزخ است و دوزخ سرنوشت نهائي بدي است، مگر آن بينوايان از مردان و زنان و فرزندان كه چاره‌اي نميتوانند و راهي را نميتوانند پيش بگيرند.)29- و من احسن دينا ممن اسلم وجهه الله و هو محسن و اتبع مله ابراهيم حنيفا و اتخذ الله ابراهيم خليلا (و كيست داراي ديني بهتر از كسيكه روي خود را به خدا تسليم نموده در حاليكه نيكوكار است و از ملت حنيف ابراهيم پيروي نموده است و خداوند ابراهيم (عليه‌السلام) را دوست اتخاذ كرده است.)30- يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء الله و لو علي انفسكم اوالو الدين و الاقربين ان يكن غنيا او فقيرا فالله اولي بهما فلا تتبعوا الهوي ان تعدلوا و ان تلوو او تعرضوا فان الله كان بما تعملون خبيرا (اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، (به تمام معني) قيام به عدالت كنيد، شهادت براي خدا بدهيد اگر چه بر ضرر خودتان و يا پدر و مادر و خويشاوندانتان باشد، (عدالت و شهادت براي خدا را رها نكنيد) خواه غني باشد يا فقير (نه غناي كسي موجب شود كه از حق منحرف شويد و نه فقر كسي كه با مراعات حال او از حق تعدي كنيد) زيرا خدا به آن دو شايسته‌تر است. پس پيروي از هوي نكنيد كه مبادا از حق عدول كنيد و اگر از حق منحرف شويد و يا اعراض كنيد خداوند به آنچه كه عمل مي‌كنيد آگاه است.)31- لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان الله سميعا عليما (خداوند آشكار كردن سخن زشت را دوست نميدارد مگر از كسيكه به او ظلم شده است و خداوند شنوا و دانا است.)32- و تعاونوا علي البر و التقوي و لا تعاونوا علي الاثم و العدوان و اتقوا الله ان الله شديد العقاب (و براي نيكوئي و تقوي هماهنگ كمك كنيد و به گناه و خصومت تعاون ننماييد و به خدا تقوي بورزيد خداوند كيفر سختي ميدهد.)33- من اجل ذلك كتبنا علي بني‌اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا (از اين جهت بود كه مقرر داشتيم بر بني‌اسرائيل اينكه هر كس نفسي را بدون عنوان قصاص يا فساد در روي زمين بكشد مانند اينست كه همه‌ي مردم را كشته است و هر كس نفسي را احيا كند مانند اينست كه همه‌ي انسانها را احياء نموده است.)34- يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم الي الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم تعملون (اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد بر شما باد (شخصيت) خودتان، (خود را در منجلاب هوسها و خودخواهي‌ها تباه مسازيد) كسي كه گمراه شده است ضرر به شما نرساند اگر شما هدايت يافته‌ايد، برگشت همه‌ي شما به سوي خدا است و خبر خواهد داد به شما آنچه را كه عمل ميكرديد.)35- فلما نسوا ما ذكروا به فتحنا عليهم ابواب كل شي‌ء حتي اذا فرحوا بما اوتوا اخذنا هم بغته فاذا هم مبلسون. فقطع دابر القوم الذين ظلموا و الحمد لله رب العالمين (هنگاميكه آن تبهكاران فراموش كردند آنچه را كه به آنان تذكر داده بودند درهاي همه چيز را براي آنان باز كرديم تا آنگاه كه به آنچه كه داده شده بودند شاد گشتند ناگهان آنان را گرفتيم و در خمودي فرو رفتند. پس دنباله‌ي مردمي كه ظلم كرده بودند قطع شد و حمد خداي را كه پروردگار عالميان است.)36- و لا تطرد الذين يدعون ربهم با الغداه و العشي يريدون وجهه ما عليك من حسابهم من شي‌ء و ما من حسابك عليهم من شي‌ء فتطردهم فتكون من الظالمين (و طرد مكن كساني را كه صبحگاهان و شامگاهان پروردگارشان را ميخوانند و تقرب به او را ميخواهند نه از حساب آنان به تو چيزي است و نه از حساب تو براي آنان چيزي، اگر طردشان كني از ستمكاران خواهي گشت.)37- و اذا جائك الذين يومنون باياتنا فقل سلام عليكم كتب ربكم علي نفسه الرحمه انه من عمل منكم سوءا بجهاله ثم تاب من بعده و اصلح فانه غفور رحيم (و هنگاميكه مردم باايمان به آيات ما نزد تو آمدند، به آنان بگو: درود بر شما پروردگار شما رحمت به شما را بر خود مقرر داشته است كه اگر كسي از شما از روي ناداني مرتكب عمل بدي شد و سپس توبه كرد و اصلاح نمود خداوند بخشاينده و مهربان است.)38- و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو و يعلم ما في البر و البحر و ما تسقط من ورقه الا يعلمها و لا حبه في ظلمات الارض و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين (و در نزد او است كليدهاي عالم غيب و نميداند آنها را مگر او و ميداند آنچه را كه در خشكي و در دريا است و هيچ برگي بر زمين نمي‌افتد مگر آنكه آنرا ميداند و هيچ تر و خشكي نيست مگر اينكه در كتاب مبين ثبت است.)39- قد جائكم بصائر من ربكم فمن ابصر فلنفسه و من عمي فعليها و ما انا عليكم بحفيظ (براي شما وسائل بينش از پروردگارتان آمده است پس هر كس كه بينا گشت به سود خود او است و هر كس كه نابينا گشت به ضرر خود او است و من نگهبان (جبري) شما نيستم.)40- و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبون الله عدوا بغير علم … (و دشنام ندهيد كساني را كه غير از خدا را ميخوانند تا آنان خدا را ناسزا بگويند از روي عداوت و ناداني.) 40/2- و تمت كلمه ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماته (الانعام آيه‌ي 115) (و مشيت پروردگار تو بر مبناي صدق و عدل تمام شده است و هيچ چيزي تبديل كننده مشيتهاي او نيست.)41- و ان تطع اكثر من في الارض يضلوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون (و اگر اكثر كساني را كه در روي زمينند اطاعت كني ترا از راه خدا گمراه خواهند كرد، آنان پيروي نميكنند مگر از ظن و آنان كاري جز دست‌اندازي به غيب انجام نميدهند.)42- او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها كذلك زين للكافرين ما كانوا يعملون (آيا كسي كه مرده‌اي بود و ما آنرا احيا كرديم و براي او نوري قرار داديم كه با آن نور در ميان مردم راه ميروند، مانند كسي است كه مثل او (زندگي) در ظلمات است و از آن بيرون نميرود، بدينسان اعمال كافران به خودشان آراسته مينمايد.)43- قل ان صلوتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين. لا شريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين. قل اغير الله ابغي ربا و هو رب كل شي‌ء و لا تكسب كل نفس الا عليها و لا تزر وازره وزر اخري ثم الي ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون (بگو قطعا نمازم و عبادتم و حيات و مماتم از آن خدا پروردگار عالميان است. شريكي براي او نيست و اين دستوريست كه به من داده شده است و من اولين مسلمانم. بگو آيا جز خدا را طلب كنم در حاليكه او است خداي همه چيز و هيچ نفسي چيزي جز براي خود نمي‌انداوزد و گناه و وبال هيچ كس به عهده‌ي كسي ديگر نيست، سپس برگشت شما به سوي پروردگارتان بوده و شما را درباره‌ي آنچه اختلاف مي‌ورزيديد خبر خواهد داد.)44- يا بني‌آدم لا يفتننكم الشيطان كما اخرج ابويكم من الجنه ينزع عنهما لباسهما ليريهما سوء اتهما انه يراكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم انا جعلنا الشياطين اولياء للذين لا يومنون. و اذا فعلوا فاحشه قالوا وجدنا عليها آبائنا والله امرنا بها قل ان الله لا يامر بالفحشاء اتقولون علي الله ما لا تعلمون (اي فرزندان آدم، شما را شيطان دچار فتنه نسازد چنانكه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد، پوشاك آن دو را مي‌كند (خروج از بهشت به سبب اغواي شيطان) تا اعضاء پوشيدني‌شان را به آنان نشان بدهد. شيطان و گروهش شما را مي‌بينند از آنجا كه شما آنها را نمي‌بينيد، ما شياطين را اولياء كساني قرار داديم كه ايمان نمي‌آورند. و موقعي كه كار زشتي را انجام بدهند ميگويند ما پدرانمان را ديديم كه كار زشت را مرتكب ميشدند و خداوند ما را به اين كار ناشايست دستور داده است، به آنان بگو قطعا خداوند امر به فحشاء نمي‌كند آيا درباره‌ي خدا ميگوئيد چيزي را كه نميدانيد.)45- قل من حرم زينه الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق قل هي للذين آمنوا في الحياه الدنيا خالصه يوم القيامه كذلك نفصل الايات لقوم يعلمون. قل انما حرم ربي الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغي بغير الحق و ان تشركوا با الله ما لم ينزل به سلطانا و ان تقولوا علي الله ما لا تعلمون (بگو چه كسي زينت خداوندي را كه براي بندگانش بيرون آورده و پاكيزه‌ها از روزي را تحريم نموده است، بگو اين زينت (امور مطلوب) و روزي پاكيزه در قيامت در اختصاص كساني است كه در اين زندگي دنيوي ايمان آورده‌اند، بدينسان آيات را براي كساني كه ميدانند تفصيل ميدهيم. بگو جز اين نيست كه تحريم نموده است پروردگار من امور فحشاء را چه آشكار و چه مخفي و گناه و ظلم بدون حق را و شرك به خدا را كه اختيار و سلطه‌اي براي آن نازل نكرده است و اينكه درباره‌ي خدا چيزي را بگوييد كه نميدانيد.)46- و لكل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعه و لا يستقدمون (و براي هر امتي مدتي است، وقتي كه آن مدت به پايان رسيد نه ساعتي تاخير خواهند كرد و نه پيش خواهند افتاد.)47- و لو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون (و اگر اهل آباديها ايمان مي‌آوردند و تقوي ميورزيدند براي آنان بركاتي از آسمان و زمين باز ميكرديم ولي آنان تكذيب كردند پس ما آنان را در نتيجه‌ي كارهائي كه كردند گرفتيم.)48- ساصرف عن آياتي الذين يتكبرون في الارض بغير الحق و ان يروا كل آيه لا يومنوا بها و ان يروا سبيل الرشد لا يتخذوه سبيلا و ان يروا سبيل الغي يتخذوه سبيلا ذلك بانهم كذبوا باياتنا و كانوا عنها غافلين (من بزودي كساني را كه در روي زمين بدون حق تكبر ميورزند از آيات خود محروم خواهم كرد. آنان كساني هستند كه هر آيه‌اي را ببينند ايمان به آن نمي‌آورند و اگر راه رشد را ببينند آنرا براي خود راه اتخاذ نمي‌كنند و اگر راه گمراهي را ببينند آنرا براي خود راه اتخاذ ميكنند، اين براي آن است كه آنان آيات ما را تكذيب نمودند و از آن آيات غفلت ورزيدند.)49- و الذين عملوا السيئات ثم تابوا من بعدها و آمنوا ان ربك من بعدها لغفور رحيم (و كسانيكه مرتكب گناهان شده و پس از آن گناهان توبه نمايند و ايمان بياورند قطعا پروردگار تو بعد از آن توبه بخشاينده و مهربان است.)50- اولم ينظروا في ملكوت السماوات و الارض و ما خلق الله من شي‌ء … (آيا ننگريسته‌اند در ملكوت آسمانها و زمين و در آنچه كه خداوند آفريده است.)51- و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و لا تكن من الغافلين (و ذكر كن پروردگارت را در نفس خود با ناله‌ي مشتاقانه و بيمناك و با صداي ملايم از سخن، صبحگاهان و مواقع تاريكي و مباش از مردم غفلت زده.) 52- … و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين. ليحق الحق و يبطل الباطل و لو كره المجرمون (و خداوند اراده كرده است كه با كلمات (يا مشيتهاي) خود حق را تثبيت نمايد و دنباله‌ي كافران را قطع كند. تا حق را احقاق و باطل را ابطال نمايد اگر چه گناهكاران كراهت داشته باشند.)53- ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون (بدترين چارپايان نزد خدا، مردم كر و لالي هستند كه تعقل نمي‌كنند.)54- يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم … (اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد خدا و رسول او را اجابت كنيد هنگاميكه شما را براي چيزي ميخوانند كه شما را احيا ميكند.)55- يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا و يكفر عنكم سيئاتكم و يغفر لكم و الله ذوالفضل العظيم (اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد اگر براي خدا تقوي بورزيد براي شما عامل جدائي حق از باطل را قرار ميدهد و گناهان شما را محو مينمايد و بر شما مي‌بخشايد و خداوند داراي فضل بزرگي است.)56- … و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين (و آن تبهكاران مكرپردازي مي‌كنند و خداوند (هم) چاره‌سازي مينمايد و خداوند بهترين چاره‌كنندگان است.)57- و قاتلوهم حتي لا تكون فتنه و يكون الدين كله لله فان انتهوا فان الله بما يعملون بصير. (و با آنان بجنگيد تا فتنه منتفي شود و دين كلا از آن خدا باشد، پس اگر خودداري كردند قطعا خداوند به آنچه كه عمل مي‌كنند بينا است.)58- ليهلك من هلك عن بينه و يحيي من حي عن بينه (تا كسي كه هلاك ميشود از روي دليل روشن هلاك گردد و هر كس زندگي ميكند از روي دليل روشن زندگي نمايد.)59- ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بانفسهم و ان الله سميع عليم (انتقام خداوندي از روي ظلم نيست، بلكه براي اينست كه اراده‌ي خداوندي اين نبوده است كه نعمتي را كه به قومي عنايت فرموده آنرا تغيير بدهد مگر اينكه آن قوم آنچه را كه در خود دارند دگرگون بسازند.)60- و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و عدوكم و آخرين من دونهم لا تعلمونهم الله يعلمهم و ما تنفقوا من شي‌ء في سبيل الله يوف اليكم و انتم لا تظلمون (و براي آنان هر چه كه بتوانيد از نيرو و جمع‌آوري و تنظيم اسبها مهيا كنيد تا بوسيله‌ي آن آمادگي دشمن خدا و دشمن خود را وعده ديگري را كه شما نميدانيد و خدا ميداند به هراس و وحشت بيندازيد و هر چه كه در راه خدا انفاق كنيد به شما خواهد رسيد و بر شما ستمي نخواهد رفت.)61- و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توكل علي الله انه هو السميع العليم. و ان يريدوا ان يخدعوك فان حسبك الله هو الذي ايدك بنصره و بالمومنين. و الف بين قلوبهم لو انفقت ما في الارض جميعا ما الفت بين قلوبهم و لكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم (و اگر آن دشمنان ميل به صلح داشته باشند تو (هم) به آن ميل نما و به خدا توكل كن، او است شنوا و دانا و اگر چه بخواهند ترا فريب بدهند، زيرا كفايت كننده‌ي تو خدا است، همان خدائيكه ترا با ياري خود و مردم باايمان تاييد كرد و ميان دلهاي آنان الفت انداخت. اگر تو همه‌ي آنچه را كه در روي زمين است خرج ميكردي نميتوانستي دلهاي آنان را بهم نزديك كني ولي خداوند ميان دلهاي آنان الفت برقرار نمود، او است عزيز و حكيم. تبصره- بعضي از اشخاص گمان كرده‌اند كه مقصود از آيه فوق اينست كه اگر چه مسلمانان بدانند كه دشمن با تظاهر به ميل به صلح، ميخواهد حيله‌گري راه بيندازد و به اصطلاح دست و پاي خود را جمع كند و تجديد قوا و تحصيل آگاهي‌هاي لازم براي بدست آوردن وسائل از بين بردن مسلمانان نمايد!!بايد به اين اشخاص گفت آيه نميگويد: حتي اگر شما مسلمانان بدانيد كه دشمن با تظاهر به ميل به صلح حيله‌بازي راه انداخته و كوشش دارد كه خود را از مهلكه‌اي كه مسلمانان براي آنان ايجاد كرده‌اند، نجات بدهد و سپس با قواي بيشتر و بران‌تر بر سر مسلمانان تاختن بياورد. زيرا نامعقول بودن و ناسازگاري چنين تجويز با تمام منابع اسلامي و حكم عقل كه ميگويد دفع ضرر محتمل واجب است چه برسد به ضرر قطعي، روشنتر از آن است كه نيازي به اثبات داشته باشد. آيا اين تجويز برخلاف عمل مولي الموحدين اميرالمومنين عليه‌السلام نيست كه در جنگهاي صفين حيله‌گري معاويه را آشكار كرد و فرمود: اينكه قرآن‌ها را بر سر نيزه‌ها بلند كرده‌اند فريبي بيش نيست چون حالا اينان طعم شكست را مي‌چشند و دست به چنين كار به ظاهر حق به جانب زده‌اند كه شما را بفريبند دست از جنگ و پيكار برنداريد. آيا اين تجويز برخلاف جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام در نهج‌البلاغه نيست كه ميفرمايد: و لا نتخوف قارعه حتي تحل بنا (خطبه 32) و از هيچ حادثه‌ي كوبنده‌اي نمي‌ترسيم تا اينكه بر ما وارد شود به طور كلي با نظر به حكم عقل و مجموع آيات و احاديث مربوطه، معناي آيه‌ي شريفه اينست كه اگر دشمن ميل به صلح كرد شما هم ميل به صلح كنيد، اگر چه ميل به صلح دشمن براي فريب دادن باشد، يعني تظاهر به ميل به صلح نمايند ولي ميل دروني آنان به شكست دادن شما باشد و شما آن نفاق و حيله‌گري را ندانيد. و اما اگر بدانيد يا احتمال عقلائي بدهيد كه آنان ميخواهند شما را بفريبند، قطعا نبايد به تظاهر به ميل آنان به صلح ترتيب اثري بدهيد. جاي تاسف است كه بعضي اشخاص با نگرش محدودي در آيات قرآني مي‌نگرند و گاهي به نتائج نامعقولي ميرسند.62- و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتي يسمع كلام الله ثم ابلغه مامنه ذلك بانهم قوم لا يعلمون (و اگر كسي از مشركين از تو پناه خواست پس به او پناه بده تا سخن خدا را بشنود سپس او را به جايگاه امن خود برسان اين بدانجهت است كه آنان قومي هستند كه نميدانند.)63- ما كان للمشركين ان يعمروا مساجد الله شاهدين علي انفسهم بالكفر اولئك حبطت اعمالهم و في النار هم خالدون، انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الاخر و اقام الصلوه و آتي الزكاه و لم يخش الا الله فعسي اولئك ان يكونوا من المهتدين (جائز نيست براي مشركين كه مساجد خدا را آباد كنند در حاليكه به كفر خودشان شهادت ميدهند، اعمال آنان پوچ گشته و در آتش جاودان خواهند ماند. جز اين نيست كه مساجد خدا را كسي آباد ميكند كه به خدا و روز واپسين ايمان بياورد و نماز را اقامه كند و زكات بدهد و جز خدا از كسي نترسد، شايد كه آنان از هدايت يافتگان باشند.)64- الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئك هم الفائزون. يبشرهم ربهم برحمه منه و رضوان و جنات لهم فيها نعيم مقيم. خالدين فيها ابدا ان الله عنده اجر عظيم (كساني كه ايمان آورده و هجرت نموده و در راه خدا با اموال و نفوس خود مجاهدت كرده‌اند در نزد خدا داراي درجه‌اي عظيم‌ترند و آنان هستند نائل شدگان (به لطف و عنايت رباني) آنان را پروردگارشان بشارت ميدهد به رحمت و به رضواني از خود و به باغهائي كه براي آنان نعمتهائي پايدار در آن وجود دارد. آنان در آن باغهاي بهشتي جاودان خواهند بود. قطعا در نزد خداوند پاداشي بزرگ است.65- و الذين يكنزون الذهب و الفضه و لا ينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم. يوم يحمي عليها في نار جهنم فتكوي بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذاما كنزتم لانفسكم فذوقوا ما كنتم تكنزون (و آنانكه طلا و نقره را متراكم (و راكد) ميسازند و آنها را در راه خدا انفاق نميكنند، آنانرا به عذابي دردناك بشارت بده. روزي كه طلا و نقره‌ها (ي متراكم و راكد) با آتش جهنم برافروخته ميشود و با آن طلاها و نقره‌هاي تفتيده پيشاني‌ها و پهلوها و پشتهاي آنان داغ ميشود (به آنان گفته خواهد شد): اينست آنچه كه براي خودتان اندوختيد و متراكم و راكد نموديد، حال بچشيد آنچه را كه براي خود اندوخته‌ايد.)66- ان تصبك حسنه تسوهم و ان تصبك مصيبه يقولوا قد اخذنا امرنا من قبل و يتولوا و هم فرحون. قل لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا هو مولينا و علي الله فليتوكل المومنون. قل هل تربصون بنا الا احدي الحسنيين و نحن نتربص بكم ان يصيبكم الله بعذاب من عنده او بايدينا فتربصوا انا معكم متربصون (اگر خيري به تو برسد آنان (منافقين) را ناراحت ميكند و اگر مصيبتي به تو برسد خواهند گفت ما پيش از اين فكر خود را كرده (و براي اين پيشامد حسابمان را نموده بوديم) آنان در حاليكه شادمانند روي ميگردانند. به آنان بگو چيزي به ما نخواهد رسيد جز آنكه خدا براي ما مقرر داشته او است مولاي ما و مردم باايمان تنها بر او توكل مي‌كنند. به آنان بگو آيا جز يكي از دو سرنوشت نيكو را براي ما انتظار مي‌كشيد (يا پيروزي و اقامه‌ي حق يا شهادت و نيل به رحمت الهي) و ما هم در انتظار رسيدن عذاب خدائي به شما هستيم يا از نزد خدا و يا با دست ما. شما درباره‌ي ما انتظار بكشيد و ما هم با شما درباره‌ي شما در انتظار بسر ميبريم.)67- وقل اعملو فسيري الله عملكم و رسوله و المومنون و ستردون الي عالم الغيب و الشهاده فينبئكم بما كنتم تعملون (و به آنان بگو (هر كاري را كه ميخواهيد) انجام بدهيد خدا و رسول او و مومنان عمل شما را خواهند ديد و به زودي به سوي (خداوند) داناي غيب و شهود برميگرديد و او شما را به آنچه كه انجام داده‌ايد خبر خواهد داد.)68- و الذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المومنين و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل و ليحلفن ان اردنا الا الحسني و الله يشهد انهم لكاذبون. لا تقم فيه ابدا لمسجد اسس علي التقوي من اول يوم احق ان تقوم فيه فيه رجال يحبون ان يتطهروا و الله يحب المطهرين. افمن اسس بنيانه علي تقوي من الله و رضوان خير ام من اسس بنيانه علي شفا جرف هار فانهار به في نار جهنم و الله لا يهدي القوم الظالمين. لا يزال بنيانهم الذي بنوا ريبه في قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم و الله عليم حكيم (و كسانيكه مسجدي را اتخاذ كردند براي وارد كردن ضرر و اشاعه‌ي كفر و جدائي انداختن ميان مومنان و كمينگاهي براي كسانيكه قبلا با خدا و رسولش به محاربه برخاسته بودند و سوگند ميخورند كه ما (از ساختن اين مسجد) قصدي جز خير نداريم و خداوند گواهي ميدهد كه آنان قطعا دروغ ميگويند. هرگز در آن مسجد ضرار اقامه مكن شايسته است در آن مسجد اقامه كني كه از نخستين روز بر اساس تقوي بنيانگزاري شده است. در آن مسجد مرداني هستند كه ميخواهند پاك شوند و خداوند پاك شوندگان را دوست ميدارد. آيا كسي كه بنيانش را بر تقوي براي خدا و رضاي الهي (يا به هدف گيري رضوان خداوندي) پايه‌ريزي نموده است، بهتر است يا كسيكه بنيان خود را بر لبه‌ي پرتگاه سقوط كننده تاسيس نموده است كه بنيانش او را به جهنم ساقط كرده است و خداوند گروه ستمكار را هدايت نميكند. آن بنياني كه ساخته‌اند هميشه در دلهاي آنان موجب ترديد (و اضطراب) مينمايد مگر اينكه دلهاي آنان بريده شود (و پوسيده گردد) و خداوند دانا و حكيم است.)69- ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات يهديهم ربهم بايمانهم تجري من تحتهم الانهار في جنات النعيم. دعواهم فيها سبحانك اللهم و تحيتهم فيها سلام و آخر دعواهم ان الحمد لله رب العالمين. (قطعا كساني كه ايمان آورده‌اند و اعمال صالحه انجام داده‌اند پروردگارشان آنان را به وسيله‌ي ايماني كه داشته‌اند هدايت ميكند (به بهشتي كه) از زير آنان در باغهاي نعمتها نهرها جاري ميشود، سخن آنان در آن باغهاي بهشتي (چنين است): پاكيزه پروردگار، خداوندا، و درود آنان در آن باغها سلام، و پايان سخنشان اينست كه حمد از آن خداوند رب‌العالمين است.)70- و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما فلما كشفنا عنه ضره مر كان لم يدعنا الي ضر مسه كذلك زين للمسرفين ما كانوا يعملون (و هنگاميكه ضرري به انسان رسيد ما را ميخواند- به پهلو- يا نشسته يا ايستاده و موقعي كه ضرر را از او مرتفع ساختيم به راه خود مي‌رود چنانكه گوئي ما را براي ضرري كه به او وارد شده بود نخوانده است، بدينسان آراسته شده براي مردم اسرافگر اعماليكه انجام ميدادند.)71- و ما يتبع اكثرهم الا ظنا ان الظن لا يغني من الحق شيئا ان الله عليم بما يفعلون (و تبعيت نميكنند اكثر آنان مگر از ظني (گماني و پنداري). قطعي است كه ظن (آدمي را) از چيزي از حق بي‌نياز نميكند، قطعا خداوند به آنچه كه انجام ميدهند دانا است.)72- ان الله لا يظلم الناس شيئا و لكن الناس انفسهم يظلمون (قطعي است كه خداوند هيچگونه ظلمي به مردم نميكند و لكن مردمند كه به خودشان ظلم مي‌كنند.)73- و يوم يحشرهم كان لم يلبثوا الا ساعه من النهار يتعارفون بينهم قد خسر الذين كذبوا بلقاء الله و ما كانوا مهتدين. (و روزي كه آنان را محشور ميكنيم (آنان چنين درمي‌يابند) كه (در زندگي دنيوي) جز ساعتي از روز درنگ نكرده‌اند، آنان ميان خود آشنائي نشان ميدهند، قطعا كسانيكه ديدار خدا را تكذيب كردند به خسارت افتادند و هدايت يافتگان نبودند.)74- و ما من دابه في الارض الا علي الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل في كتاب مبين (و هيچ جنبنده‌اي (جانداري) نيست مگر اينكه روزي آن با خدا است و خداوند ميداند موقعيتهاي استقراري و موقت آنها را، همه‌ي اينها در كتاب مبين ثبت است.)75- و نادي نوح ربه فقال رب ابني من اهلي و ان وعدك الحق و انت احكم الحاكمين. قال يا نوح انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح فلا تسئلن ما ليس لك به علم اني اعظك ان تكون من الجاهلين قال رب اني اعوذ بك ان اسئلك ما ليس لي به علم و الا تغفر لي و ترحمني اكن من الخاسرين (و نوح پروردگارش را خواند و عرض كرد اي پروردگار من، پسرم از خاندان من است و قطعا وعده‌ي تو حق است و تو والاترين حاكم‌هائي. خدا گفت اي نوح او از خاندان تو نيست او (تجسمي از) عمل ناصالح است، چيزي را از من مپرس كه علم به آن نداري. من ترا پند ميدهم مبادا از جاهلان باشي. نوح گفت اي پروردگار من، من به تو پناه ميبرم از اينكه چيزي را از تو بپرسم كه به آن علم ندارم و اگر مرا نبخشائي و ترحم نكني من از زيانكاران خواهم بود.)76- قالوا يا هود ما جئتنا ببينه و ما نحن بتاركي آلهتنا عن قولك و ما نحن لك بمومنين. ان نقول الا اعتزاك بعض آلهتنا بسوء قال اني اشهد الله و اشهدوا اني بري‌ء مما تشركون. من دونه فكيدوني جميعا ثم لا تنظرون. اني توكلت علي الله ربي و ربكم ما من دابه الا هو آخذ بناصيتها ان ربي علي صراط مستقيم (آن تبهكاران) (گفتند: اي هود دليل روشني براي ما نياوردي و ما خدايان خود را از گفتار تو (با پذيرش گفتار تو) رها نخواهيم ساخت و ما ايمان به تو نخواهيم آورد. ما (درباره‌ي تو) نميگوئيم مگر اينكه بعضي از خدايان ما ترا با بدي اصابت نموده. (هود) گفت من به خدا شهادت ميدهم و شاهد باشيد كه من از آنچه جز خدا است، شما به آن شرك ميورزيد بيزارم. همگي درباره‌ي من حيله براه بيندازيد و سپس مهلتم ندهيد. من به خدا (كه) پروردگار من و شما است توكل كرده‌ام هيچ جنبنده‌اي نيست مگر اينكه او موي بالاي پيشاني آن را گرفته است، قطعا (مشيت پروردگار من) بر صراط مستقيم است.)77- و يا قوم اوفوا الميكال و الميزان بالقسط و لا تبخسوا الناس اشيائهم و لا تعثوا في الارض مفسدين (حضرت شعيب عليه‌السلام به قوم خود گفت:) (اي قوم من، وفا كنيد (كامل كنيد) پيمانه و ترازو را با عدالت، و اشياء مردم را از ارزش نيندازيد و در روي زمين براي فساد تلاش نكنيد.)78- فاستقم كما امرت و من تاب معك و لا تطغوا انه بما تعملون بصير. و لا تركنوا الي الذين ظلموا فتمسكم النار و ما لكم من دون الله من اولياء ثم لا تنصرون (استقامت بورز همانگونه كه به تو دستور داده شده است و (استقامت بورزند) كسانيكه با تو به سوي خدا باز گشته‌اند و طغيان نكنيد خداوند به عمل شما بينا است. و به كسانيكه ستم كرده‌اند تكيه نكنيد كه آتش به شما اصابت ميكند و براي شما جز خدا اوليائي نيست (اوليائي جز خدا و آنانكه اولياي خدايند وجود ندارد) سپس ياري نخواهيد گشت.)79- ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم (قطعا خداوند تغييري در هيچ قومي ايجاد نميكند مگر اينكه آنان آنچه را كه در خود دارند تغيير بدهند.)80- و لله يسجد من في السماوات و الارض طوعا و كرها و ظلالهم بالغدو و الاصال (و به خدا سجده ميكند هر كس (و هر چيزي) كه در آسمانها و زمين است با اختيار و با اكراه و سايه‌هاي آنان (نيز به خدا سجده ميكند) صبحگاهان و شامگاهان.)81- انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتعاء حليه او متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض كذلك يضرب الله الامثال ((خداوند) آبي از آسمان فرستاد و در آن دره‌ها به اندازه‌ي خود به جريان افتاد پس سيل كف برآمده‌اي بر خود حمل كرد و از آنچه كه در آتش براي بدست آوردن زينت يا متاعي حرارت ميدهيد كفي است مثل آن (برآمده) بدينسان خداوند حق و باطل را بيان ميدارد اما كف بفناء ميرود و اما آنچه كه براي مردم سودمند است در روي زمين ميماند بدينگونه خداوند مثل‌ها را مي‌آورد.)82- و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم و اقاموا الصلوه و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانيه و يدرءون بالحسنه السيئه اولئك لهم عقبي الدار. جنات عدن يدخلونها و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذرياتهم و الملائكه يدخلون عليهم من كل باب. سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار (و آنانكه در طلب وجه (يا خواست) پروردگارشان صبر كردند و نماز را برپا داشتند و از آنچه كه به آنان روزي كرديم نهاني و آشكارا انفاق نمودند و با كار نيكو بدي را ساقط كردند براي آنان سراي آخرت. (مقرر است) باغهاي بهشتي كه آنان و مردمي صالح از پدرانشان و همسرانشان و اولادشان، و فرشتگان از هر دري بر آنان وارد ميشوند. (و ميگويند) سلام بر شما باد در برابر صبري كه (در زندگي دنيوي) نموديد، چه نيكو است سراي آخرت.)83- الا بذكر الله تطمئن القلوب (آگاه باشيد دلها با ذكر خداوندي آرامش پيدا مي‌كنند.)84- يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب (خداوند آنچه را كه بخواهد محو مي‌كند و (آنچه را كه بخواهد) اثبات مي‌كند و در نزد او است كتاب اصيل.)85- قالت رسلهم افي الله شك فاطر السماوات و الارض يدعوكم ليغفر لكم … (پيامبران آنان گفتند آيا درباره‌ي خدا شكي وجود دارد (خداونديكه آسمانها و زمين را آفريده و شما را ميخواند تا شما را ببخشد.)86- و قال الشيطان لما قضي الامر ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم و ما كان لي عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لي فلا تلوموني و لوموا انفسكم ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخي اني كفرت بما اشركتمون من قبل ان الظالمين لهم عذاب اليم (و در آن هنگام كه امر زندگي دنيوي به پايان رسيد شيطان (به مردم تبهكار) گفت خداوند به شما وعده‌ي حق داد و من (هم) به شما وعده دادم و تخلف كردم و من سلطه‌اي بر شما نداشتم مگر اينكه شما را خواندم شما مرا اجابت كرديد پس مرا ملامت نكنيد و خودتان را ملامت كنيد، (امروز) من پناه‌دهنده‌ي شما نيستم و شما (هم) پناه‌دهنده‌ي من نيستيد، من كفر ورزيدم به آن شركي كه شما پيش از اين در اطاعت من در برابر خدا ورزيد، قطعا براي ستمكاران عذابي است دردناك.)87- الم تركيف ضرب الله مثلا كلمه طيبه كشجره طيبه اصلها ثابت و فرعها في السماء. توتي اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون. و مثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار. (آيا نديده‌اي خداوند چگونه مثلي زده است (كه) كلمه‌ي پاكيزه مانند درختي پاكيزه است كه ريشه‌ي آن ثابت و شاخه‌اش در آسمان است. با اذن خداوندي در هر وقتي ميوه‌هاي خود را ميدهد و خداوند مثل‌ها را براي مردم ميزند باشد كه آنان متذكر شوند. و مثل كلمه‌ي خبيثه مانند كلمه‌ي خبيث است كه از زمين كنده شده است و قراري براي آن نيست.) 88- يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت في الحياه الدنيا و في الاخره و يضل الله الظالمين و يفعل الله ما يشاء (خداوند كساني را كه ايمان آورده‌اند با قول ثابت در زندگي دنيا و آخرت تثبيت مي‌كند و خداوند ستمكاران را گمراه مينمايد و آنچه را كه بخواهد انجام ميدهد.) 89- و آتاكم من كل ما سالتموه و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها ان الانسان لظلوم كفار (و خدا از هر چه كه شما از او خواسته‌ايد به شما داده است و اگر نعمت خداوندي را بشماريد نميتوانيد، قطعا انسان ظلم‌كننده و پوشاننده‌ي (حق) است.)90- و ان من شي‌ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم (و هيچ چيزي نيست مگر اينكه منابع آن نزد ما است و ما نمي‌فرستيم آنرا مگر به اندازه‌ي معلوم.)91- نبي‌ء عبادي اني انا الغفور الرحيم (خبر بده به بندگان من (كه) قطعا منم (خداوند) بخشنده و مهربان.)92- من عمل صالحا من ذكر او انثي و هو مومن فلنحيينه حياه طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون (و هر كس عمل صالح انجام بدهد از مرد يا زن در حاليكه باايمان باشد ما او را با حيات پاكيزه احياء ميكنيم و پاداش آنانرا به بهترين وجهي درباره‌ي آنچه عمل ميكردند ميدهيم.)93- ادع الي سبيل بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين. (دعوت كن به سوي پروردگارت به وسيله‌ي حكمت و پند نيكو و با آنان با بهترين راه مجادله (بحث) كن قطعا پروردگار تو به كسي كه از راه او گمراه شده است داناتر است و او به هدايت يافتگان داناتر است.)94- و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين (و اگر كيفر داديد به همانگونه كه عذاب شده‌ايد، كيفر بدهيد و اگر صبر كنيد البته براي بردباران بهتر است.)95- و كل انسان الزمناه طائره في عنقه و نخرج له يوم القيامه كتابا يلقيه منشورا. اقراء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا (و عمل هر انساني را بگردنش الزام كرديم و آنرا روز قيامت براي او كتابي باز بيرون مي‌آوريم. بخوان كتابت را براي حسابگري نفس تو براي تو كفايت مي‌كند.)96- من كان يريد العاجله عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصلاها مذموما مدحورا. و من اراد الاخره و سعي لها سعيها و هو مومن فاولئك كان سعيهم مشكورا. كلا نمد هولاء و هولاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا (هر كس اين دنياي زودگذر را بخواهد ما براي او در همين دنيا آنچه را كه مشيت ما براي كسي كه تعلق بگيرد، خواهيم داد، سپس دوزخ را براي او مقرر خواهيم داشت كه توبيخ شده و مطرود در آن خواهد افتاد. و هر كس آخرت را بخواهد و براي آن بكوشد در حاليكه مومن است كوشش آنان مورد سپاس خواهد بود. همه‌ي آنان (دنياطلبان) و آنان (آخرت طلبان) را از عطاء پروردگارت امداد خواهيم كرد و عطاي پروردگار تو ممنوع نبوده است.)97- و قضي ربك الا تعبدوا الا اياه و بالوالدين احسانا اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا كريما. و اخفض لهما جناح الذل من الرحمه و قل ربارحمهما كما ربياني صغيرا (و پروردگار تو حكم كرده است كه نپرستيد مگر او را و (حكم نموده) احسان به پدر و مادر را هنگاميكه در نزد تو يكي يا هر دوي آنها به سن زياد رسيدند براي آنان اف مگو و آنان را طرد مساز و به آنان سخن كريمانه بگو. و بال رحمت را بر آنان فرود آور و بگو اي پروردگار من به آنان ترحم فرما همانگونه كه در كوچكي به من رحم كردند.)98- و لا تجعل يدك مغلوله الي عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا (دستت را بگردنت بسته قرار مده و به كلي (هم) باز مكن كه ملامت شده و درمانده بنشيني.)99- و لا تفق ما ليس لك به علم ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسوولا (و تبعيت مكن از آنچه كه علم به آن نداري، قطعا گوش و چشم و قلب همه‌ي آنها از آنچه كه به آن علم نداري مسوول است.)100- و قل لعبادي يقولوا التي هي احسن ان الشيطان ينزغ بينهم ان الشيطان كان للانسان عدوا مبينا (و بگو به بندگانم آن (سخن‌ها و عقائد) را بگويند كه بهتر است، زيرا شيطان ميان آنان القاء عداوت ميكند قطعا شيطان براي انسان دشمني است آشكار.)101- و لقد كرمنا بني‌آدم و حملناهم في البر و البحر و رزقناهم من الطيبات و فضلناهم علي كثير ممن خلقنا تفضيلا (ما فرزندان آدم را اكرام نموده و آنانرا در خشكي و دريا به حركت درآورديم و آنانرا از پاكيزه‌ها روزي داديم و آنانرا به مقداري فراوان از آنچه كه آفريديم برتري داديم.)102- و من كان في هذه اعمي فهو في الاخره اعمي و اضل سبيلا (و هر كس كه در اين دنيا كور باشد او در آخرت كورتر و گمراه‌تر است.)103- و ان كادوا ليفتنونك عن الذي اوحينا اليك لتفتري علينا غيره و اذا لا تخذوك خليلا. و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا. اذا لاذقناك ضعف الحيات و ضعف الممات ثم لا تجد لك علينا نصيرا (و آنان درصدد برآمدند كه ترا از آنچه كه ما به تو وحي كرده‌ايم به اضطراب بيندازند تا غير از آنچه را كه به تو وحي كرده‌ايم به ما افتراء بزني و در اين صورت ترا دوست خود اتخاذ ميكردند. و اگر ما ترا تثبيت نمي‌كرديم نزديك بود كه چيز اندكي به آنان تكيه كني. (اگر چنين كاري صورت ميگرفت) دو برابر عذاب زندگي و دو برابر عذاب مرگ (گنهكاران) را به تو مي‌چشانديم سپس از ما براي خود ياري نمي‌يافتي.)104- و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا (و به آنان بگو حق آمد و باطل محو شد و قطعا باطل محوشدني است.)105- و يسئلونك عن الروح من امر ربي و ما اوتيتم من العلم الا قليلا (و از تو درباره‌ي روح مي‌پرسند بگو روح از (عالم) امر پروردگار من است و از علم به شما داده نشده است مگر اندكي.)106- انا جعلنا ما علي الارض زينه لها لنبلوهم ايهم احسن عملا (ما آنچه را كه روي زمين است زينتي براي زمين قرار داديم تا مردم را آزمايش كنيم تا (برگزيده شوند) آنانكه عمل نيكوتر انجام ميدهند.)107- اذ اوي الفتيه الي الكهف فقالوا ربنا آتنا من لدنك رحمه و هيئي لنا من امر نار شدا (در آن هنگام كه آن جوانمردان به غار پناه بردند، گفتند: اي پروردگار ما، براي ما از نزد خود رحمتي عنايت فرما و از امر ما رشدي براي ما آماده فرما.)108- و لا تقولن لشي‌ء اني فاعل ذلك غدا الا ان يشاء الله و اذكر ربك اذا نسيت و قل عسي ان يهدين ربي لاقرب من هذا رشدا (و هرگز مگو من فردا آن كار را انجام خواهم داد مگر اينكه (بگوئي) مگر مشيت خداوندي برخلاف باشد و پروردگارت را به ياد بياور هنگاميكه فراموش كردي و بگو باشد كه پروردگار من مرا به نزديكتر از اين درجه به رشد و (كمال) هدايت كند.)109- و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداوه و العشي يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينه الحياه الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هواه و كان امره فرطا (و خود را بردبار ساز در هماهنگي (در راه عبوديت) با كساني كه پروردگارشان را صبحگاهان و شامگاهان ميخوانند و تقرب بر او را مي‌خواهند و چشمانت را از آنان تجاوز مده در حاليكه زينت زندگي دنيوي را بخواهي و اطاعت مكن كسي را كه قلبش را از ذكر ما (به جهت معصيت برگردانديم) و غافل ساختيم و او از هواي خود پيروي ميكند و كارش افراطگريست.110- المال و البنون زينه الحياه و الدنيا و الباقيات الصالحات خير عند ربك ثوابا و خير املا (مال و فرزندان زينت زندگاني دنيوي هستند و باقيات صالحات (است كه) در نزد پروردگار تو از جهت پاداش و شايستگي براي آرزو كردن بهتر است.)111- قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا. الذين ضل سعيهم في الحياه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا (به آنان بگو آيا به شما خبر بدهم كه زيانكارترين مردمان كيست. (آنان) كساني هستند كه كوشش و تلاششان در اين دنيا تباه شده است در حاليكه گمان مي‌كنند كه كار خوبي انجام ميدهند.)112- قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا (بگو به آنان اگر دريا مركبي براي نوشتن مشيتهاي پروردگارم باشد دريا تمام ميشود پيش از آنكه كلمات پروردگارم به پايان برسد اگر چه مثل آن دريا را كمك بياوريم.)113- ان كل من في السماوات و الارض الا آتي الرحمن عبدا. لقد احصاهم و عدهم عدا. و كلهم آتيه يوم القيامه فردا (هيچ چيزي در آسمانها و زمين نيست مگر اينكه در جريان عبوديت خداوند رحمان است. خداوند آنها را احصاء نموده و شمارش كرده است. و همه‌ي آنان روز قيامت منفردا در بارگاه خدا حاضر ميشوند.)114- ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمان ودا (قطعا آنانكه ايمان آورده و اعمال نيكو انجام داده‌اند، خداوند رحمان براي آنان محبتي قرار خواهد داد.)115- و من اعرض عن ذكري فان له معيشه ضنكا و نحشره يوم القيامه اعمي. قال رب لم حشرتني اعمي و قد كنت بصيرا. قال كذلك اتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسي (و هر كس از ذكر من اعراض كند قطعا براي او است معيشتي تنگ (اضطراب‌انگيز) و ما او را روز قيامت نابينا محشور ميكنيم. او ميگويد اي پروردگار من، چرا مرا كور محشور كردي. خداوند پاسخ ميدهد بدانسان كه آيات ما به تو رسيد و تو آنها را فراموش نمودي و همچنين در اين روز تو فراموش ميشوي.)116- و لا تمدن عينيك الي ما متعنا به ازواجا منهم زهره الحياه الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و ابقي (و چشمانت (نگاههايت را) به آن گروه‌ها درباره‌ي امتيازات مضاعف كه به آنان داديم خيره مكن كه براي شكوفائي زندگي دنيوي به آن تبهكاران داده‌ايم تا آنان را درباره‌ي آنچه كه داديم در آزمايش قرار بدهيم و روزي پروردگارت بهتر و پايدارتر است.)117- و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين. لو اردنا ان نتخذ لهوا لا تخذناه من لدنا ان كنا فاعلين. بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل مما تصفون (و ما آسمان و زمين و آنچه را كه در ميان آن دو است در حال بازيگري نيافريديم. اگر ميخواستيم آنرا براي لهو (بازي) اتخاذ كنيم، (عامل لهو را) از نزد خود اتخاذ مي‌كرديم اگر ميخواستيم چنين كاري را انجام بدهيم.)118- لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون (او (خدا) از آنچه كه ميكند مسوول نيست و آنان (مردم) مسوولند.)119- اولم ير الذين كفروا ان السماوات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما و جعلنا من الماء كل شي‌ء حي افلا يومنون (آيا آنانكه كفر ورزيده‌اند، نديده‌اند كه آسمانها و زمين بسته (متراكم) بود ما آن دو را باز كرديم و هر موجود زنده را از آب به وجود آورديم آيا ايمان نخواهند آورد.)120- و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون (قطعا ما در زبور بعد از ذكر نوشتيم كه زمين را بندگان صالح من به ارث خواهند برد.)121- افلم يسيروا في الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها او آذان يسمعون بها فانها لا تعمي الابصار و لكن تعمي القلوب التي في الصدور (آيا در روي زمين سير نكرده‌اند تا براي آنان دلهائي باشد كه به وسيله‌ي آنها تعقل كنند يا براي آنان گوشهائي باشد كه به وسيله‌ي آنها بشنوند، (حقيقت اينسست كه) چشمها نابينا نميشوند ولي دلهائي كه در سينه‌ها است كور ميگردند.)122- و لا نكلف نفسا الا وسعها (و ما هيچ نفسي را مكلف نميكنيم مگر به مقدار قدرت او.)123- و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السماوات و الارض و من فيهن … (و اگر حق از هوي‌هاي آنان پيروي كند قطعا آسمانها و زمين و هر كه در آنست فاسد ميگردد.)124- و هو الذي انشالكم السمع و الابصار و الافئده قليلا ما تشكرون (و او است خداوندي كه براي شما گوش و چشمان و دلها را ايجاد كرده است اندكي از شما شكر ميگزارند.)125- حتي اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلي اعمل صالحا فيما تركت كلا انها كلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون (تا آنگاه كه بيكي از آنان مرگ فرا رسد ميگويد: اي خداي من، مرا برگردانيد، باشد كه در آنچه از خود باقي ميگذارم عمل صالح انجام بدهم (به او گفته ميشود): هرگز، اين سخني است كه ميگويد و از دنبال (زندگي) آنان عالم برزخ است، تا روزي كه مبعوث ميشوند.)126- ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه في الذين آمنوا لهم عذاب اليم في الدنيا و الاخره و الله يعلم و انتم لا تعلمون (قطعا براي آن كسانيكه ميخواهند پديده‌هاي زشت را در ميان كسانيكه ايمان آورده‌اند اشاعه بدهند عذابي است دردناك در دنيا و آخرت و خداوند ميداند و شما نميدانيد.)127- الله نور السماوات و الارض مثل نوره كمشكاه فيها مصباح المصباح في زجاجه الزجاجه كانها كوكب دري يوقد من شجره مباركه زيتونه لا شرقيه و لا غربيه يكاد زيتها يضي‌ء و لو لم تمسسه نار نور علي نور يهدي الله لنوره من يشاء و يضرب الله الامثال للناس و الله بكل شي‌ء عليم (خداوند نور آسمانها و زمين است، مثل نور او مانند جايگاه چراغي است كه چراغ در آن نهاده شده و آن چراغ در شيشه‌اي شفاف قرار گرفته و آن شيشه گوئي ستاره‌ي دري است كه از درخت مبارك زيتون كه نه شرقي است و نه غربي روشن ميشود، روغن زيتون آن روشنائي ميدهد اگر چه آتشي با آن تماس نگرفته باشد، نوري بر نور، خداوند هر كس را بخواهد به نور خود هدايت ميكند و خداوند براي مردم مثل‌ها ميزند و خداوند به همه چيز دانا است.)128- رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوه و ايتاء الزكاه يخافون يوما تتقلب فيه القلوب و الابصار. ليجزيهم الله احسن و ما عملوا و يزيدهم من فضله و الله يرزق من يشاء بغير حساب. و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعه يحسبه الظمان ماء حتي اذا جاءه لم يجده شيئا و وجد الله عنده فوفاه حسابه و الله سريع الحساب. او كظلمات في بحر لجي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم يكد يراها و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور (مرداني كه نه تجارت آنانرا از ذكر خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات مشغول ميسازد و نه خريد و فروش، (آنان) از روزي ميترسند كه دلها و چشمان دگرگون ميشوند تا خداوند بهترين پاداش به عمل آنان عنايت كند و از فضل خود به آنان بيفزايد و خداوند به هر كس مشيتش تعلق يابد بدون محاسبه روزي ميدهد. و آنانكه كفر ورزيده‌اند اعمالشان مانند شوره‌زاري در دشت هموار است كه آدم تشنه گمان ميكند آب است تا آنگاه كه به آن شوره‌زار ميرسد چيزي نمي‌يابد (زميني بي‌آب مي‌بيند) و خدا را در آنجا (در پايان اعمال تباهش) مي‌بيند و حساب او را به او ميدهد و خداوند حسابگر سريع است. يا (اعمال آنان) مانند ظلماتي است در دريائي ژرف كه ساحلي براي آن ديده نميشود، موجي بر آن دريا سر ميكشد، موجي ديگر بالاي آن برمي‌آيد، ابري بالاي آن موج، ظلماتي بالاي بعضي ديگر، اگر دستش را بيرون بياورد (از شدت تاريكي) آنرا نخواهد ديد و هر كس كه خدا نوري براي او قرار نداد، براي او نوري نيست.)129- ارايت من اتخذ الهه هواه افانت تكون عليه وكيلا (آيا مي‌بيني كسي را كه هواي (هوس) خود را خداي خود قرار داده است، آيا تو وكيل او ميباشي.)130- و عباد الرحمن الذين يمشون علي الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما. و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما. و الذين يقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها كان غراما. انها سائت مستقرا و مقاما. و الذين اذا انفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما. و الذين لا يدعون مع الله الها آخر و لا يقتلون النفس التي حرم الله الا بالحق و لا يزنون و من يفعل ذلك يلق اثاما. يضاعف له العذاب يوم القيامه و يخلد فيه مهانا الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات و كان الله غفورا رحيما. و من تاب و عمل صالحا فانه يتوب الي الله متابا. و الذين لا يشهدون الزور و اذا مروا باللغو مروا كراما. و الذين اذا ذكروا بايات ربهم لم يخروا عليها صما و عميانا. و الذين يقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذرياتنا قره اعين و اجعلنا للمتقين اماما. اولئك يجزون الغرفه بما صبروا و يلقون فيها تحيه و سلاما. خالدين فيها حسنت مستقرا و مقاما. قل ما يعبوا بكم ربي لو لا دعائكم فقد كذبتم فسوف يكون لزاما. (و بندگان خدا كساني هستند كه بر زمين با فروتني راه ميروند و هنگاميكه نادانان آنان را مخاطب قرار دادند درود ميگويند. و كسانيكه براي پروردگارشان شب را در سجده و قيام به بامداد ميرسانند. و آنان هستند كه ميگويند: اي پروردگار ما، عذاب دوزخ قرارگاه و جايگاه بديست. و آنان هستند كه هنگاميكه انفاق كنند اسراف ننمايند و بخل نورزند و حد معتدل ميان آنرا انتخاب ميكنند. و آنانند كه خداي ديگري را با خداي يگانه نمي‌خوانند و نفسي را كه خدا تعدي به آنرا تحريم كرده است نميكشند مگر از روي حق و آنان مرتكب زنا نميشوند و هر كس كه آن كار زشت را مرتكب شود گرفتار مجازات ميگردد. روز قيامت عذاب او چند برابر ميشود و با پستي در آن عذاب جاودان مي‌ماند. مگر كسي كه توبه كند و ايمان بياورد و عمل صالح انجام بدهد، پس آنان هستند كه خداوند گناهانشان را به حسنات تبديل مينمايد و خداوند بخشاينده و مهربان است. و هر كس كه از گناهان بازگشت كند بازگشتي به سوي خدا مينمايد. و آنان كساني هستند كه در مجالس باطل و ناشايست حاضر نميشوند و هنگاميكه از جايگاه ارتكاب گناه بگذرند مانند اشخاص كريم (كه از زشت رويگردانند) ميگذرند. و آنان كساني هستند كه اگر به آيات پروردگارشان تذكر داده شوند در برابر آنها كر و كور نمي‌افتند. و آنان كساني هستند كه ميگويند اي پروردگار ما، از همسران و فرزندانمان براي ما روشنائي ديدگان عنايت فرما و ما را براي مردم باتقوي (كه پس از اين مي‌آيند) طلايه‌دار و قابل اقتدا بفرما. آنان هستند كه در برابر صبري كه كرده‌اند غرفه پاداش داده ميشوند و تحيت و درود در آنجا درمي‌يابند. در آن جايگاه مبارك جاودانند كه قرارگاه و اقامتگاه نيكوئي است. بگو به آنان پروردگار من چه اعتنائي به شما دارد جز اينكه شما را (به دين كمال بخش) دعوت كند، شما دين و رسول خدا را تكذيب كرده‌ايد كه به زودي مجازات تكذيب كردن شما را خواهد گرفت.)131- و لا تخزني يوم يبعثون. يوم لا ينفع مال و لا بنون. الا من اتي الله بقلب سليم (پروردگارا، و مرا روزي كه مردم مبعوث خواهند شد رسوا مفرما. روزي كه نه مال سودي خواهد داد و نه فرزندان مگر كسي كه به بارگاه خداوندي با قلبي سليم وارد شود.)132- و الشعراء يتبعهم الغاوون. الم تر انهم في كل واد يهيمون. و انهم يقولون ما لا يفعلون الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون (و شعراء كساني هستند كه گمراهان از آنان تبعيت مي‌كنند. آيا نديده‌اي كه آنان در هر وادي كلافه ميگردند. و آنان ميگويند چيزي را كه آنرا انجام نميدهند. مگر كساني كه ايمان آورده و اعمال صالحه انجام بدهند و ذكر خداوندي را فراوان به جاي آورند و طلب ياري نمايند (به وسيله‌ي شعر براي رسول خدا (ص)) پس از آنكه مظلوم شده‌اند و بزودي ستمكاران خواهند دانست كه رو به چه سرنوشتي ميگردند.)133- و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر كيف كان عاقبه المفسدين (و آن تبهكاران آيات خداوندي را (با زبان) منكر شدند در حاليكه نفس‌هاي آنان به آن آيات يقين داشت (اين نابكاري آنان) از روي ظلم و اعتلاطلبي بود، پس بنگر كه چگونه بود عاقبت مفسدين.)134- فانظر كيف كان عاقبه مكرهم انا دمرناهم و قومهم اجمعين. فتلك بيوتهم خاويه بما ظلموا ان في ذلك لايه لقوم يعلمون (بنگر كه عاقبت حيله‌گري آنان چگونه بود ما همگي آنان را و قومشان نابود كرديم. (اكنون خانه‌هاي آنان به سبب ستمي كه كردند خالي است.) قطعا در اين جريان (كنش واكنش، عمل و نتيجه) آياتي است براي كسانيكه ميدانند.)135- و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين (و ما ميخواهيم به كساني كه در روي زمين مستضعف شده‌اند احسان نمائيم و آنان را پيشواياني قرار بدهيم و آنان را وارثان زمين بنمائيم.)136- و ما كان ربك مهلك القري حتي يبعث في امها رسولا يتلوا عليهم آياتنا و ما كنا مهلكي القري الا و اهلها ظالمون (پروردگار تو هلاك كننده‌ي آباديها نبوده است مگر اينكه در مركز آنها رسولي را مبعوث ميكرد كه بمردم آن آباديها آيات ما را تلاوت مينمود و ما آباديها را هلاك نميكرديم مگر اينكه مردم آنها ستمكار بودند.)137- و ابتغ فيما آتاك الله الدار الاخره و لا تنس نصيبك من الدنيا و احسن كما احسن الله اليك و لا تبغ الفساد في الارض ان الله لا يحب المفسدين (و در آنچه كه خداوند به تو داده است سراي آخرت را طلب كن و نصيب خود را از دنيا فراموش مكن و نيكي (يا احسان) كن چنانكه خداوند به تو نيكي (يا احسان) نموده است و خواهان فساد در روي زمين مباش قطعا خداوند فسادكنندگان را دوست نميدارد.)138- تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين (و آن سراي آخرت را از آن كساني قرار ميدهيم كه در روي زمين نه اعتلائي ميخواهند و نه فسادي و عاقبت از آن مردم باتقوي است.)139- احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون (آيا مردم گمان كرده‌اند كه رها شده‌اند كه بگويند ما ايمان آورده‌ايم و آنان در آزمايش قرار نگيرد.)140- و ما هذه الحياه الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهي الحيوان لو كانوا يعلمون (و نيست اين زندگاني دنيوي مگر اشتغال به پديده‌هاي بي‌اساس و بازيگري و فقط سراي آخرت است كه حيات حقيقي است اگر ميدانستند.)141- ثم كان عاقبه الذين اساوا السواي ان كذبوا بايات الله و كانوا بها يستهزون (سپس پايان كار كساني كه مرتكب بدي شدند اين بود كه آيات خداوندي را تكذيب نموده و به آن آيات استهزاء كردند.)143- ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم موده و رحمه ان في ذلك لايات لقوم يتفكرون (و از آيات خداوندي اينكه براي شما از خودتان همسراني آفريد تا با آنها آرامش بگيرد و ميان شما وداد و مهرباني قرار داد در اين خلقت آياتي است براي قومي كه به تفكر مي‌پردازند.)144- فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون. منيبين اليه و اتقوه و اقيموا الصلوه و لا تكونوا من المشركين. من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا كل حزب بما لديهم فرحون (روي خود را براي دين الهي متوجه و برپا ساز ديني كه مطابق فطرتي است كه خداوند مردم را بر مبناي آن آفريده است، خلقت خداوندي را تبديلي نيست، اينست دين قوام بخش (و برپا دارنده‌ي روح آدمي) و لكن اكثر مردم نميدانند. (رو به دين الهي باشيد) در حاليكه به خدا بازگشت مي‌كنيد و نماز را اقامه كنيد و از مشركين مباشيد. از آن كساني كه دين خود را متفرق ساختند و به صورت گروه‌هائي درآمدند و هر دسته‌اي به آنچه در نزد خود دارند شادمانند.)145- ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا لعلهم يرجعون (فساد در خشكي و دريا پديدار گشت به جهت آنچه كه دستهاي مردم (از فسق و تباهي) اندوخته بودند تا خداوند برخي از اعمال آنانرا به آنان بچشاند باشد كه به سوي خدا برگردند.)146- فانظر الي آثار رحمه الله كيف يحيي الارض بعد موتها ان ذلك لمحيي الموتي و هو علي كل شي‌ء قدير (بنگر به آثار رحمت خداوندي كه چگونه زمين را پس از مرگش احياء مي‌كند و خداوند است كه زنده‌كننده‌ي مرده‌ها است و او است بر هر چيز توانا.)147- و لقد آتينا لقمان الحكمه ان اشكر لله و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان الله غني حميد (و ما به لقمان حكمت داديم اينكه سپاس بگزار خدا را و هر كس خدا را سپاسگزار باشد، سپاس براي خويشتن ميگزارد و هر كس كه كفر بورزد قطعا خداوند بي‌نياز و شايسته‌ي حمد است.)148- و اذ قال لقمان لابنه و هو يعظه يا بني لا تسرك بالله ان الشرك لظلم عظيم (و لقمان در هنگام پند به فرزندش، گفت اي فرزند من، به خدا شرك مورز، زيرا شرك ظلمي است بزرگ.) يا بني انها ان تك مثقال حبه من خردل فتكن في صخره او في السماوات او في الارض يات بها الله ان الله لطيف خبير (اي فرزند من: اگر اعمال انساني به مقدار دانه‌اي از خردل (هم) باشد خواه در ميان صخره‌اي قرار بگيرد، يا در آسمانها يا در زمين باشد، خدا آنرا خواهد آورد قطعا خداوند لطيف و آگاه است.) يا بني اقم الصلوه و امر بالمعروف و انه عن المنكر و اصبر علي ما اصابك ان ذلك من عزم الامور (اي فرزند من، نماز را برپا دار و امر به معروف و از منكر نهي كن و به آنچه بر تو اصابت كند شكيبا باش، قطعا شكيبائي از تصميم صحيح در امور است.) و لا تصعر خدك للناس و لا تمش في الارض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور (از روي تكبر) رويت را از مردم مگردان و بر روي زمين با كبر حركت مكن قطعا خداوند هيچ متكبر و صاحب نخوت را دوست نميدارد.) و اقصد في مشيك و اغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير (در راه رفتن معتدل باش و از صدايت بكاه، زيرا زشت ترين صداها، صداي خران است.)149- و من يسلم وجهه الي الله و هو محسن فقد استمسك بالعروه الوثقي و الي الله عاقبه الامور (و هر كس با دين خالص روي خود را به خدا تسليم كند در حاليكه نيكوكار است به طناب محكم خداوندي چنگ زده و عاقبت امور به سوي خدا است.)150- ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحده ان الله سميع بصير (نيست آفرينش و محشور شدن شما مگر مانند نفس واحده قطعا خداوند شنوا و بينا است.)151- الذي احسن كل شي‌ء خلقه و بدا خلق الانسان من طين. ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهين. ثم سواه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده قليلا ما تشكرون (خداونديكه آفرينش هر چيزي را نيكو ساخت و خلقت انسان را از گل شروع كرد و سپس نسل او را از برگزيده‌اي از آب ضعيف قرار داد. سپس او را ساخت و از روح خود در او دميد و براي شما گوش و چشمان و دلهائي قرار داد، اندكي از شما شكر ميگزاريد.152- فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قره اعين جزاء بما كانوا يعملون (و هيچ نفسي نميداند آن پاداش روشنائي بخش چشمها را كه در برابر آنچه عمل ميكردند براي آنان مخفي (نگاهداشته شده) است.)153- ما جعل الله لرجل من قلبين في جوفه (خداوند براي هيچ مردي دو قلب در درونش قرار نداده است.154- لقد كان لكم في رسول الله اسوه حسنه لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر و ذكر الله كثيرا (قطعا براي شما در رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) پيروي نيكوئي است- براي كسي كه اميد به خدا و روز واپسين دارد و خدا را بسيار ذكر كند.)155- من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا (از مردم باايمان مرداني هستند كه به آنچه با خدا پيمان بستند وفا كردند كساني از آنان كار خود را به پايان رساندند (چشم از اين دنيا بستند) و برخي از آنان در انتظارند و عهدي را كه با خدا بسته بودند دگرگون نساختند.)156- انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (جز اين نيست كه خداوند مي‌خواهد پليدي را از شما اهل‌بيت ببرد و شما را پاكيزه گرداند.)157- يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا. و سبحوه بكره و اصيلا. هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمات الي النور و كان بالمومنين رحيما. تحيتهم يوم يلقونه سلام و اعد لهم اجرا كريما (اي كساني كه ايمان آورده‌ايد خدا را بسيار ذكر كنيد، و او را صبحگاه و شامگاه تسبيح بگوئيد. او است كه بر شما درود و مغفرت مي‌فرستد و فرشتگانش نيز تا شما را از ظلمات بيرون آورده و به نور داخل كند و خداوند بر مردم باايمان رحيم است. تحيت آنان روزيكه او را ديدار مي‌كنند سلام است و خداوند پاداش نيكوئي براي آنان آماده فرموده است.)158- يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا. و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا (اي پيامبر، ما ترا شاهد و بشارت دهنده و تهديدكننده فرستاديم. و ترا دعوت كننده به سوي خدا با اذن خداوندي و چراغي روشنگر به رسالت برانگيختيم.)159- و ما ارسلناك الا كافه للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لا يعلمون (و ما ترا نفرستاديم مگر براي همه‌ي مردم بشارت دهنده و تهديدكننده و لكن اكثر مردم نميدانند.)160- انا عرضنا الامانه علي السماوات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا (ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم آنها از حمل آن امانت امتناع نموده و ترسيدند و انسان آنرا حمل كرد، او ستمكار و نادان بود.)161- قل انما اعظلكم بواحده ان تقوموا لله مثني و فرادي ثم تتفكروا ما بصاحبكم من جنه ان هو الا نذير لكم بين يدي عذاب شديد. قل ما سالتكم من اجر فهو لكم ان اجري الا علي الله و هو علي كل شي‌ء شهيد (بگو به آنان جز اين نيست كه من شما را به يك كلمه پند ميدهم- اينكه قيام كنيد براي خدا دو به دو و يك به يك، سپس به تفكر بپردازيد كه رفيق شما (رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم) جنوني ندارد، من نيستم مگر تهديدكننده‌ي شما در برابر عذابي سخت. بگو به آنان هر پاداشي كه از شما بخواهم براي خود شما است (محبت و اعتقاد به ذوي‌القربي اهل‌بيت عصمت موجب تقرب انسان به خدا است) پاداش من نيست مگر بر خدا و او است شاهد همه چيز.)162- اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه و الذين يمكرون السيئات لهم عذاب شديد و مكر اولئك هو يبور (به سوي خداوندي صعود ميكند كلمه‌هاي پاكيزه، و عمل صالح است كه آنها را به سوي خدا بالا ميبرد (يا و عمل صالح را خداوند بالا ميبرد) و كسانيكه مكرپردازي در عمل به گناهان ميكنند براي آنان عذابي است سخت و حيله‌گري آنان از بين ميرود.)163- يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني الحميد (اي مردم شمائيد كه نيازمند بارگاه خداوندي هستيد و خدا است كه بي‌نياز و شايسته‌ي حمد است.)164- ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله ذلك هو الفضل الكبير (سپس ما كتاب را براي برگزيدگاني از بندگانمان واگذار كرديم، جمعي از آنان ستمكار خويش بودند و گروهي ديگر ميانه‌رو و دسته‌اي از آنان سبقت كننده در خيرات با اذن خداوندي و اين سبقت است كه فضيلت بزرگي است.)165- الم اعهد اليكم يا بني‌آدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين. وان اعبدوني هذا صراط مستقيم (اي بني‌آدم آيا از شما پيمان نگرفتيم به اينكه شيطان را پرستش نكنيد، زيرا شيطان براي شما دشمني است آشكار. و به اينكه مرا بپرستيد اينست صراط مستقيم.)166- و ضرب لنا مثلا و نسي خلقه قال من يحيي العظام و هي رميم. قل يحييها الذي انشاها اول مره و هو بكل خلق عليم. الذي جعل لكم من الشجر الاخضر نارا فاذا انتم منه توقدون. او ليس الذي خلق السماوات و الارض بقادر علي ان يخلق مثلهم بلي و هو الخلاق العليم. انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون. فسبحان الذي بيده ملكوت كل شي‌ء و اليه ترجعون ((اين انسان ناآگاه) براي ما مثل زده اصل خلقش را فراموش نموده ميگويد كيست كه استخوانهاي را كه پوسيده است زنده خواهد كرد. بگو (به آنان) آن كسي آنها را زنده خواهد كرد كه براي اولين بار آنها را به وجود آورده است و او به همه چيز دانا است و خداوندي كه از درخت سبز براي شما آتشي قرار داد كه شما آنرا شعله‌ور ميسازيد. آيا آن خداوندي كه آسمانها و زمين را آفريده است قدرت ندارد كه مثل آنها را بيافريند آري و او است خلاق دانا. امر او جز اين نيست كه اگر چيزي را بخواهد، به آن ميگويد: باش و آن چيز به وجود مي‌آيد. پس پاكيزه خداوندي كه ملكوت همه‌ي اشياء در دست او است و به سوي او برميگرديد.)167- و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين. انهم لهم المنصورون. و ان جندنا لهم الغالبون (و مشيت ما به بندگان مرسل ما سبقت كرده است. فقط آنان هستند ياري شدگان. و فقط لشكر ما هستند كه پيروزند.)168- و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بينهما الا بالحق (و ما نيافريديم آسمانها و زمين و آنچه را كه در ميان آنها است مگر بر حق.)169- قل الله اعبد مخلصا له ديني. فاعبدوا ما شئتم من دونه قل ان الخاسرون الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيامه الا ذلك هو الخسران المبين (بگو من خدايم را مي‌پرستم در حاليكه دينم را با اخلاص به او عمل مي‌كنم. شما (هم) هر چيز جز خدا را كه بخواهيد عبادت كنيد، بگو زيانكاران كساني هستند كه نفس‌هاي خود و دودمان‌شان را در روز قيامت در خسارت فرو برده‌اند آگه باشيد همانست خسارت آشكار.170- فبشر عباد. الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب (بشارت بده به بندگانم- كساني كه سخن را ميشنويد و بهترين آن را تبعيت مي‌كنند آنان هستند كه خدا هدايتشان كرده است و آنان هستند كه خردمندانند.)171- اليس الله بكاف عبده (آيا خداوند بنده‌ي خود را كفايت نميكند.)172- و لو ان للذين ظلموا ما في الارض جميعا و مثله معه لافتدوا به من شي‌ء العذاب يوم القيامه و بدالهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون (و اگر كساني كه ظلم كرده‌اند همه‌ي آنچه را كه در زمين است به اضافه مثل آن در اختيار داشتند، فديه ميدادند (فدا مي‌كردند) كه از عذاب سخت در روز قيامت نجات پيدا كنند و آشكار شد (در آنروز) براي آنان چيزي كه حساب نميكردند.)173- قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم (بگو اي بندگان من كه بخويشتن اسراف كرده‌ايد از رحمت خداوندي نااميد مباشيد، زيرا خداوند همه‌ي گناهان را مي‌بخشد قطعا او است بخشاينده و مهربان.)174- و قال ربكم ادعوني استجب لكم … (و پروردگار شما گفت بخوانيد مرا استجابت كنم شما را.)175- ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التي كنتم توعدون (كسانيكه گفتيد پروردگار ما الله است سپس بر همين قول استقامت ورزيدند فرشتگان بر آنان نازل ميشوند (و به آنان ميگويند) نترسيد و اندوهگين مباشيد و بشارت باد بر شما بهشتي كه به شما وعده داده ميشد.)176- سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسكم حتي يتبين لهم انه الحق اولم يكف بربك انه علي كل شي‌ء شهيد (ما براي آنان بزودي آيات خود را در جهان عيني و در نفوس آنان نشان خواهيم داد تا آشكار شود كه او است حق. آيا براي (روشن ساختن وجود) پروردگارت كافي نيست كه او بر همه چيز شاهد است.)177- شرع لكم من الدين ما وصي به نوحا و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه كبر علي المشركين ما تدعوهم اليه يجتبي اليه من يشاء و يهدي اليه من ينيب. و ما تفرقوا الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم … فلذلك فادع و استقم كما امرت و لا تتبع اهوائهم و قل آمنت بما انزل الله من كتاب و امرت لاعدل بينكم، الله ربنا و ربكم لنا اعمالنا و لكم اعمالكم لا حجه بيننا و بينكم الله يجمع بيننا و اليه المصير (براي شما از دين همان را تشريع نموده است كه به نوح و آنچه كه بر تو وحي كرديم و آنچه كه به ابراهيم و موسي و عيسي توصيه نموديم اينست كه دين را برپا داريد و در دين پراكنده نشويد، آنچه كه شما به آن دعوت مي‌كنيد بر مشركان سنگين است، خداوند هر كس را كه بخواهد براي خود برمي‌گزيند و هدايت ميكند به سوي خود كسي را كه بازگشت به سوي او نمايد. و متفرق نشدند مگر پس از آنكه براي آنان علم رسيده بود. اين پراكندگي از روي تجاوز ميان آنان به وجود آمد. و به همين جهت دعوت (به سوي خدا) كن و استقامت بورز همانگونه كه به تو امر شده است و از هواهاي آنان تبعيت مكن. و به آنان بگو من ايمان آورده‌ام به كتابي كه خدا فرستاده است و من مامور شده‌ام كه ميان شما عدالت برقرار كنم، خدا است پروردگار ما و پروردگار شما، از آن ما است اعمال ما و از آن شما است اعمال شما ميان ما و شما حجتي نمانده است، خدا ما را با هم جمع خواهد كرد و حركت و سرنوشت به سوي او است.)178- و كذلك ما ارسلنا من قبلك في قريه من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا آبائنا علي امه و انا علي آثارهم مقتدون. قال او لو جئتكم باهدي مما وجدتم عليه آبائكم قالوا انا بما ارسلتم به كافرون. فانتقمنا منهم فانظر كيف كان عاقبه المكذبين (و همچنان ما هيچ تبليغ‌كننده‌اي را پيش از تو در يك آبادي نمي‌فرستاديم مگر اينكه خودكامگان آنها مي‌گفتند ما پدرانمان را بر عقيده‌اي يافتيم و ما از آثار آنان پيروي ميكنيم. (آن پيامبر) گفت آيا اگر چه من هدايت كننده‌تر از آنچه را كه پدرانتان را معتقد به آن يافتيد آورده باشم، (آن تبهكاران) گفتند ما به آنچه كه شما براي آن فرستاده شديد كافريم. پس ما از آنان انتقام گرفتيم، پس بنگر كه چه شد عاقبت تكذيب كنندگان.)179- كم تركوا من جنات و عيون. و زروع و مقام كريم. و نعمه كانوا فيها فاكهين. كذلك و اورثناها قوما آخرين. فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين (چقدر باغها و چشمه‌سارهائي را كه رها كردند (و رفتند) و زراعتها و مقام عزيز و نعمتي كه در آن كه در آن برخوردار بودند (از خود گذاشتند و رفتند)، همچنان ما آنها را به قومي ديگر واگذار نموديم آسمان و زمين براي آنان نگريستند و كسي هم انتظار آنان را نكشيد.)180- افرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله افلا تذكرون. و قالوا ما هي الا حياتنا الدينا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر و ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون (آيا ديده‌اي كسي را كه هوايش را خداي خود قرار داده و او را بر مبناي علمش گمراه نموده و مهر به گوشش و قلبش زده و بر ديده‌اش پرده‌اي قرار داده است، كيست كه پس از خدا او را هدايت كند آيا متذكر نميشويد. (و آن تبهكاران) گفتند نيست مگر همين حيات دنيوي كه مي‌ميريم و زنده ميشويم و هلاك نميكند ما را مگر دهر و آنان به اين ادعا علمي ندارند، آنان فقط گماني مي‌كنند.)181- و وصينا الانسان بوالديه احسانا حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلثون شهرا حتي اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنه قال رب اوزعني ان اشكر نعمتك التي انعمت علي و علي والدي و ان اعمل صالحا ترضاه و اصلح لي في ذريتي اني تبت اليك و اني من المسلمين (و ما وصيت كرديم انسان را كه درباره پدر و مادرش احسان كند مادرش او را با ناگواري حمل و با ناگواري وضع نمود و مدت حمل و بازگرفتن او از شير سي ماه است تا آنگاه كه به رشد خود رسيد و به چهل سالگي كه بالغ شد، گفت پروردگارا، الهامم كن كه نعمتي را كه به من و به والدينم عنايت فرموده‌اي سپاس بگزارم و عملي صالح انجام دهم كه تو از آن راضي باشي و (خداوندا)، اولاد مرا اصلاح كن من بازگشت به تو نموده و من يكي از مسلمانان هستم.)182- و يوم يعرض الذين كفروا علي النار اذهبتم طيباتكم في حياتكم الدينا و استمتعتم بها فاليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تستكبرون في الارض بغير الحق و بما كنتم تفسقون (و روزي كه كافران بر آتش عرضه ميشوند (به آنان گفته ميشود) شما (سرمايه‌هاي پاكتان را در زندگي دنيوي خود از بين برديد و از آنها برخوردار گشتيد، در نتيجه امروز با عذاب پست كننده‌اي مجازات خواهيد شد به سبب استكباري كه به ناحق در زمين به راه انداختيد و بدانجهت كه مرتكب فسق مي‌گشتيد.)183- يا ايها الذين آمنوا ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم (اي مردمي كه ايمان آورده‌ايد اگر خدا را ياري كنيد او شما را ياري خواهد كرد و قدمهاي شما را ثابت خواهد داشت.)184- افمن كان علي بينته من ربه كمن زين له سوء عمله و اتبعوا اهوائهم (آيا مساوي است) كسي كه بر دليلي روشن از پروردگارش (زندگي مي‌كند) با كسي كه عمل زشتش براي او آراسته و از هواهاي خود تبعيت ميكند) با كسي كه عمل زشتش براي او آراسته و از هواهاي خود تبعيت مينمايد.)185- مثل الجنه التي وعد المتقون فيها انهار من ماء غير آسن و انهار من لبن لم يتغير طعمه و انهار من خمر لذه للشاربين و انهار من عسل مصفي و لهم فيها من كل الثمرات و مغفره من ربهم كمن هو خالد في النار و سقوا ماء حميما فقطع امعائهم (مثل بهشتي كه به مردم باتقوي وعده داده شده است (چنين است:) در آن بهشت چشمه‌سارهايي است از آب بي‌تغير و چشمه‌سارهايي از شيري كه طعمش دگرگون نشده است و چشمه‌سارهايي از شراب كه لذتي است براي آنانكه مي‌آشامند و چشمه‌سارهايي از عسل شهد و براي آنان در آن بهشت از هرگونه ميوه‌ها است و مغفرتي از پروردگارشان (آيا وضع اين سعادتمندان) مانند كسي است كه در آتش جاودان بوده و از آب بسيار داغ سيراب شده و اجزاء دروني او را پاره پاره كرده است.)186- ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث علي نفسه و من اوفي بما عاهد عليه الله فسيوتيه اجرا عظيما (كسانيكه با تو بيعت مي‌كنند جز اين نيست كه آنان با خدا بيعت مي‌كنند دست خداوندي بالاي دست آنان است و هر كس بعد از بيعت با تو آنرا نقض كند، در حقيقت به ضرر خودش نقض مينمايد و هر كس كه وفا كند به پيماني كه با خدا بسته است خداوند پاداشي بزرگ به او ميدهد.)187- محمد رسول الله و الذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم في وجوههم من اثر السجود ذلك مثلهم في التورات و مثلهم في الانجيل كزرع اخرج شطاه فازره فاستغلظ فاستوي علي سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار وعد الله الذين آمنوا و عملو الصالحات منهم مغفره و اجرا عظيما. (محمد (ص) فرستاده خدا و كساني كه با او هستند در برابر كفار سخت و ميان خودشان به همديگر مهربانانند مي‌بيني آنانرا در حال ركوع و سجود كه از خداوند فضل و رضوان مي‌طلبند علامت آنان اثر سجده‌ها در رويشان است، و آنست مثل آنان در تورات و مثل آنان در انجيل مانند زرعي است كه جوجه‌ها (شاخه‌هاي پيرامون ريشه و برگها) ي خود را بيرون آورد و آنرا تقويت نمود پس آن زرع قدرت يافت و بر ساقه‌هاي خود ايستاد (بطوريكه) كشاورزان را به شگفتي وامي‌دارد، تا كفار از روييدن و نيرومند شدن ياران پيامبر به خشم آيند، خداوند كساني از آنان را كه ايمان آورده و اعمال صالحه انجام داده‌اند بخشايش و پاداشي بزرگ وعده داده است.) و ان طائفتان من المومنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احداهما علي الاخري فقاتلوا التي تبغي حتي تفي الي امر الله فان فائت فاصلحوا بينهما بالعدل و اقسطوا ان الله يحب المقسطين. انما المومنون اخوه فاصلحوا بين اخويكم و اتقو الله لعلكم ترحمون.188- و اگر دو گروه از مومنان به كشتار يكديگر برخاستند ما بين آن دو را اصلاح كنيد، پس اگر يكي از آن دو تعدي بر ديگري كرد با آن گروه كه تعدي مي‌كند بجنگيد تا به امر خدا برگردد پس اگر به امر خدا برگشت ميان آن دو را با عدالت اصلاح كنيد و دادگري كنيد زيرا خداوند دادگران را دوست مي‌دارد. جز اين نيست كه مومنان برادراني هستند پس ميان برادرانتان را اصلاح كنيد و به خدا تقوي بورزيد باشد كه مورد رحمت قرار بگيريد.)189- يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضا ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه و اتقو الله ان الله تواب رحيم. (اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد از بسياري از گمانها اجتناب كنيد، زيرا بعضي از گمانها گناه است و از همديگر تجسس (تفتيش و ماجراجوئي) نكنيد و بعضي از شما بعضي ديگر را غيبت نكند آيا هيچ كسي از شما دوست دارد كه گوشت مرده برادرش را بخورد، شما كراهت از آن داريد و براي خدا تقوي بورزيد قطعا خداوند پذيرنده توبه و مهربان است.)190- يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقاكم (اي مردم ما شما را از مردي و زني آفريديم و شما را دسته‌ها و قبيله‌ها قرار داديم تا با يكديگر آشنا و هماهنگ شويد، باكرامت ترين شما نزد خدا قطعا باتقوي ترين شما است.)191- افلم ينظروا الي السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و مالها من فروج. والارض مددناها و القينا فيها رواسي و انبتنا فيها من كل زوج بهيج (آيا به آسمان در بالاي خود ننگريسته‌اند كه چگونه آنرا بنا كرديم و آنرا آراستيم و براي آن شكافها (ي مختل‌كننده قانون) وجود ندارد. و زمين را گسترانيديم و كوههائي را در آن انداختيم و در آن زمين از هر جفتي بهجت‌انگيز رويانيديم.)192- و لقد خلقنا الانسان و نعلم و ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد (ما انسان را آفريديم و ميدانيم آنچه را كه نفسش به آن وسوسه مينمايد و ما به او از رگ گردنش نزديكتريم.)193- ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد. (انسان هيچ سخني را تلفظ نميكند مگر اينكه نزد آن رقيبي است آماده براي نگهداري آن.)194- و في السماء رزقكم و ما توعدون. فو رب السماء و الارض انه لحق مثل ما انكم تنطقون (و در آسمان است روزي شما و آنچه كه به شما وعده داده ميشود. پس سوگند به خداي آسمان و زمين قطعا آن روزي حق است همانگونه كه شما سخن ميگوئيد.)195- و السماء بنيناها بايد و انا لموسعون. و الارض فرشناها فنعم الماهدون. و من كل شي خلقنا زوجين لعلكم تذكرون. ففروا الي الله اني لكم منه نذير مبين (و ما آسمان را با قدرت آفريديم و قطعا آنرا گسترش ميدهيم. و زمين را گسترديم و ما بهترين گسترنده‌ايم و از هر چيزي جفت (يا دو صنف) آفريديم باشد كه شما متذكر شويد. بس بگريزيد به طرف خدا من شما را برحذر دارنده آشكار درباره خدا هستم.)196- ام خلقوا من غير شي‌ء ام هم الخالقون (يا (آيا) از هيچ آفريده شده‌اند يا آنان هستند آفرينندگان.)197- و ما ينطق عن الهوي. ان هو الا وحي يوحي. علمه شديد القوي (و او (پيامبر اكرم (ص) سخن از هوي نميگويد. آنچه كه ميگويد نيست جز وحيي كه به او مي‌رسد. فرشته‌اي (جبرئيل) داراي قواي شديد به او تعليم كرده است.)198- ام للانسان ما تمني. فلله الاخره و الاولي (يا (آيا) براي انسان است آنچه كه ميخواهد (آيا انسان ميتواند به هر چيز كه بخواهد برسد) آخرت و دنيا تنها از خداست.)199- و ان ليس للانسان الا ما سعي. و ان سعيه سوف يري (و اينكه نيست براي انسان مگر كوشش او. و قطعا كوشش او به زودي ديده خواهد شد.)200- و ان الي ربك المنتهي. و انه هو اضحك و ابكي. و انه هو امات و احيي (و قطعي است كه پايان همه امور رو به پروردگار تست و او است كه خندانيد و گريانيد و او است كه ميرانيد و زنده كرد.)201- انا كل شي خلقناه بقدر. و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر (ما همه چيز را به اندازه آفريديم. و نيست امر ما مگر يك لحظه مانند يكچشم به هم زدن.)202- كل من عليها فان. و يبقي وجه ربك ذو الجلال و الاكرام. (هر كس (و هر چيز) كه در روي زمين است فاني خواهد گشت و تنها مقام شامخ پروردگار تست كه باقي خواهد ماند- وجه پروردگار داراي جلال و اكرام.)203- يسئله من في السماوات و الارض كل يوم هو في شان (از او ميخواهد (فيض وجودي خود را) هر كس (و هر چيز) كه در آسمانها و زمين است. خداوند در هر زماني در كاريست.)204- هل جزاء الاحسان الا الاحسان (آيا پاداش احسان چيزي جز احسان است.)205- افرايتم ما تحرثون. اانتم تزرعونه ام نحن الزارعون (آيا مي‌بينيد آنچه را كه زراعت مي‌كنيد. آيا شماييد كه آنرا زراعت مي‌كنيد يا مائيم زراعت كننده.)206- فلولا اذا بلغت الحلقوم. و انتم حينئذ تنظرون. و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون. (مگر نه اينست كه هنگاميكه روح به گلو ميرسد. و شما در آنموقع مي‌نگريد. و ما به او نزديكتر از شما هستيم ولكن شما نمي‌بينيد.)207- و هو معكم اينما كنتم و الله بما تعلمون بصير (و او (خدا) با شما است هر جا كه باشيد و خدا به عمل شما بينا است.)208- من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجر كريم (كيست كه به خدا قرض نيكوئي بدهد و خداوندبراي او چند برابر عطا كند و براي قرض دهنده پاداشي است كريم.)209- الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله … (آيا براي كسانيكه ايمان آورده‌اند وقت آن نرسيده است كه دلهاي آنان با ذكر خداوندي خشوع نمايد.)210- اعلموا انما الحياه الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر في الاموال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفرا ثم يكون حطاما و في الاخره عذاب شديد و مغفره من الله و رضوان و ما الحياه الدنيا الا متاع الغرور. (بدانيد كه حيات دنيا چيزي نيست جز بازي و مشغوليت بي‌اساس و آرايش و فخرفروشي ميان خودتان و افزون‌طلبي در اموال و اولاد، (مثل جالب بودن حيات دنيوي با زرق و برقش) مانند باراني است كه رويانيدنش كافران را به شگفتي وامي‌دارد سپس خس و خاشاكي ميشود و در آخرت عذابي است شديد (و براي مردم باتقوي) مغفرتي است از خدا و رضواني و نيست حيات دنيوي مگر متاعي فريبا.)211- ما اصاب من مصيبه في الارض و لا في انفسكم الا في كتاب من قبل ان نبراها ذلك علي الله يسير. لكيلا تاسوا علي مافاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم و الله لا يحب كل مختال فخور (هيچ مصيبتي در روي زمين يا در نفوس شما به وجود نمي‌آيد مگر اينكه در كتابي (ثبت شده است) پيش از آنكه نفوس را بيافرينيم، اين جريان براي خدا آسان است. تا به آنچه از شما فوت شده است اندوهگين نباشيد و به آنچه خداوند به شما داده است دل خوش نكنيد كه خداوند هيچ متكبر فخرفروش را دوست نميدارد.)212- كتب الله لاغلبن انا و رسلي ان الله قوي عزيز (خداوند مقرر داشته است كه قطعا من و رسولانم غلبه خواهيم كرد خداوند قوي و عزيز است.)213- والذين جاو من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان و لا تجعل في قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك رئوف رحيم (و كساني كه بعد از آنان (مهاجرين و انصار) آمدند ميگويند اي پروردگار ما، براي ما و برادرانيكه در ايمان از ما سابق‌تر بودند مغفرت نصيب فرما و در دلهاي ما براي آنان كه ايمان آورده‌اند كينه و عداوتي قرار مده، اي پروردگار ما، قطعا تو مهربان و رحيمي.)214- و لا تكونوا كاالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون (و مباشيد مانند كسانيكه خدا را فراموش كردند پس خداوند واداشت كه آنان خود را فراموش كنند آنان هستند مردم فاسق.)215- هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهاده هو الرحمن الرحيم. هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المومن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون. هو الله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني يسبح له ما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم. (او است خدائي كه نيست جز او خدائي، كه نيست جز او خدائي، داناي غيب و شهود و او است رحمان و رحيم. او است خدائي كه نيست جز او خدائي، مالك مطلق همه اشياء، پاك از همه نقائص، سلامتبخش همه موجودات و امن‌دهنده انسانها (يا همه موجودات) و امين و شاهد و عزيز و داراي شان بزرگ و بزرگتر از همه چيز، پاكيزه است خداوند از شركي كه به او قرار ميدهند. او است خداوند آفريننده و به وجود آوردنده و صورتگر براي او است نيكوترين اسماء به او تسبيح ميكند هر چه كه در آسمانها و زمين است و او است عزيز و حكيم.)216- لا ينهاكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين. انما ينهاكم الله عن الذين قاتلوكم في الدين و اخرجوكم من دياركم و ظاهروا علي اخراجكم ان تولوهم و من تولهم فاولئك هم الظالمون. (خداوند شما را از نيكوكاري و عدالت درباره كسانيكه در دين با شما نجنگيده‌اند و شما را از وطن‌هايتان بيرون نكرده‌اند نهي ننموده است، قطعا خداوند دادگران را دوست ميدارد. جز اين نيست كه خداوند شما را از ارتباط نيكو با كسانيكه با شما درباره دين جنگيده و از وطنتان بيرون رانده‌اند و در اخراج شما از وطن ياري يكديگر نموده‌اند نهي مينمايد (و خداوند شما را) از دوست داشتن آنان نهي ميكند و هر كس كه آنان را دوست بدارد آنان ستمكارانند.)217- يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون. كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون (اي مردمي كه ايمان آورده‌ايد چرا ميگوئيد چيزي را كه انجام نميدهيد. قبح بزرگي دارد در نزد خدا اينكه بگوئيد آنچه را كه نميكنيد.)218- ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص (خداوند دوست ميدارد كساني را كه در راه خدا مانند يك مجموعه متشكل سربي مي‌جنگند.)219- يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لوكره الكافرون (آنان ميخواهند نور خداوندي را با دهانشان خاموش كنند و خداوند تتميم‌كننده نور خويش است اگر چه كافران نخواهند.)220- هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين (او خداوندي است كه در ميان مردم عامي (يا منسوب به ام‌القري) رسولي از خود آنان مبعوث كرد كه آيات او را بر آنان ميخواند و آنانرا تزكيه ميكرد و كتاب و حكمت به آنان تعليم مينمود و آنان پيش از آن در گمراهي آشكاري بودند.)221- اتخذوا ايمانهم جنه فصدوا عن سبيل الله انهم ساء ما كانوا يعملون. ذلك بانهم آمنوا ثم كفروا فطبع علي قلوبهم فهم لا يفقهون. و اذا رايتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولو تسمع لقولهم كانهم خشب مسنده يحسبون كل صيحه عليهم هم العدو فاحذرهم قاتلهم الله اني يوفكون (آنان (منافقين) سوگندهاي خود را سپري براي كفرشان قرار داده و از راه اسلام منحرف گشتند (و ديگران را از حركت در راه اسلام جلوگيري نمودند) قطعا آنان مرتكب عمل بد مي‌گشتند. اين براي آنست كه آنان ايمان آوردند و سپس كفر ورزيدند و خداوند دلهاي آنان را مهر كرد پس آنان نمي‌فهمند. و هنگاميكه آنان را مي‌بيني اجسام آنان ترا به شگفتي وامي‌دارد و اگر سخني بگويند به سخنشان گوش فرامي‌دهي آنان مانند چوبهائي خشكند (اجسام بي‌روح) هر صدائي را بر ضرر خود حساب مي‌كنند گمان مي‌برند كه دشمنند، از آنان برحذر باش خداوند آنان را محو كند (از حق و حقيقت) به كدام جهت روي ميگردانند.)222- يا ايها الذين آمنوا توبوا الي الله توبه نصوحا عسي ربكم ان يكفر عنكم سيئاتكم و يدخلكم جنات تجري من تحتها الانهار يوم لا يخزي الله النبي و الذين آمنوا معه نورهم يسعي بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا نورنا و اغفر لنا انك علي كل شي‌ء قدير (اي مردمي كه ايمان آورده‌ايد توبه نصوح به سوي خداوندي كنيد باشد كه پروردگار شما گناهان شما را پاك كند و به باغهاي بهشتي كه از زير آن چشمه‌سارها در جريان است داخل نمايد روزي كه خداوند پيامبر و كساني را كه به او ايمان آورده‌اند عذاب نمي‌كند، انوار آنان از پيش رو و طرف راستشان حركت ميكند، ميگويند اي پروردگار ما، نور ما را تتميم فرما و بر ما ببخشا تو بر همه چيز توانائي.)223- و انك لعلي خلق عظيم (و قطعا تو داراي اخلاق عظيم هستي.)224- تنزيل من رب العالمين. و لو تقول علينا بعض الاقاويل. لاخذنا منه باليمين. ثم لقطعنا منه الوتين. فما منكم من احد عنه حاجزين. اين قرآن فرستاده‌ايست از پروردگار عالميان. و اگر (پيامبر) سخناني بي‌اساس را (كه ما نگفته‌ايم) به ما نسبت بدهد از دست راستش ميگيريم و سپس رگ قلبش را قطع ميكنيم، و هيچ كسي نمي‌تواند مانع اين عذاب ما درباره او باشد.)225- ان الانسان خلق هلوعا. اذا مسه الشر جزوعا. و اذا مسه الخير منوعا. الا المصلين. الذين هم علي صلوتهم دائمون (انسان ضعيف آفريده شده است (طبيعت مادي او موجب ناتواني او در برابر خير و شر است نه همه طبيعت او، بقرينه الا المصلين … هنگاميكه شري به او برسد ناله و فرياد ميكند و موقعي كه خير به او برسد ديگران را از آن منع مي‌كند.) مگر نمازگزاران. كسانيكه نمازشان را دائما برپا مي‌دارند.)226- فمن اسلم فاولئك تحروا رشدا (و هر كس كه اسلام را بپذيرد پس آنان براي رشد كوشيدند.)227- عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احد. الا من ارتضي من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا. (خدا است داناي غيب و هيچ كسي را بر غيب خود مطلع نميسازد مگر از رسولانش كه رضايت داشته باشد (كه غيب را به آن آشكار نمايد) پس از پيش رو و پس سر، براي مطلع ساختن او راهي بازمي‌كند.)228- ان ناشئه اليل هي اشد وطا و اقوم قيلا. (اواخر شب (موقع تهجد براي نماز شب) سختتر و براي ذكر مناسبتتر است.)229- بل الانسان علي نفسه بصيره. و لو القي معاذيره. (بلكه انسان به خويشتن بينا است. و اگر چه براي خود عذرها بتراشد.)230- انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا (ما انسان را به راه راست هدايت نموديم (با اختيار خود) يا شكرگزار مي‌شود و يا كفران مي‌ورزد.)231- يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا. و يطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و اسيرا انما نطعمكم لوجه الله لانريد منكم جزاء و لا شكورا (آنان (آل عبا كه عبارتند از محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين صلوات الله عليهم اجمعين) وفا به نذر مي‌كنند و از روزي مي‌ترسند كه ناگواري آن فراگير است و بر محبت خداوندي اطعام مي‌كنند مسكين و يتيم و اسير را (مي‌گويند:) ما شما را فقط براي خدا اطعام مي‌كنيم و از شما پاداش و سپاس نمي‌خواهيم.)232- و جعلنا الليل لباسا. و جعلنا النهار معاشا (و شب را براي شما پوشاننده و روز را براي معاش قرار داديم.)233- كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشيه او ضحاها (گوئي آنان در آن روز كه قيامت را خواهند ديد (در اين زندگي دنيوي توقف نكردند) مگر مقداري از روز (آخر روز يا اول روز) را.)234- يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه. (اي انسان تا به عمل و تكاپو به سوي پروردگارت حركت ميكني و به لقاي او خواهي رسيد.)235- و فرعون ذي الاوتاد. الذين طغوا في البلاد. فاكثروا فيها الفساد. فصب عليهم ربك سوط عذاب. ان ربك لبا المرصاد. (و فرعون صاحب لشكرها. كساني كه در شهرها طغيان نمودند. فساد بسيار در آنها به راه انداختند پس پروردگار تو تازيانه عذاب بر آنان ريخت. قطعا همه مردم و همه اشياء) در ديدگاه خداوندي هستند (يا راه همه آنها رو به خدا است.)236- يا ايتها النفس المطمئنه. ارجعي الي ربك راضيه مرضيه. فادخلي في عبادي. و ادخلي جنتي (اي نفس نائل شده به مقام آرامش، برگرد به سوي پروردگارت، تو از او خشنود او از تو راضي. پس داخل در جمع بندگانم باش و به بهشت من وارد شو.)237- و نفس و ما سواها. فالهمها فجورها و تقواها. قد افلح من زكاها. و قد خاب من دساها. (و سوگند به نفس و ساخته شدن آن. خداوند فجور و تقواي نفس را به آن الهام نمود. هر كس كه نفسش را تزكيه (تهذيب و تطهير) نمود. قطعا رستگار گشت و محروم (از سعادت ابدي) گشت، هر كس كه آنرا پست و گمراه ساخت.)238- فان مع العسر يسرا. ان مع العسر يسرا. قطعا با هر مشكلي، سهولت و گشايشي است. البته با هر مشكلي سهولت و گشايشي است.)239- اقرا و ربك الاكرم. الذي علم بالقلم. علم الانسان ما لم يعلم (بخوان و پروردگارتست باكرامتترين موجودات. خداونديكه نوشتن با قلم را تعليم نمود. تعليم كرد به انسان آنچه را كه نميدانست.)240- كلا ان الانسان ليطغي. ان ره استغني. ان الي ربك الرجعي (حق است و قطعي است كه انسان بناي طغيانگري ميگزارد، اگر خود را بي‌نياز ببيند. حتمي است كه برگشت به سوي پروردگارتست.)241- فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره. و من يعمل مثقال ذره شرا يره. (پس هر كس كه به وزن ذره‌اي عمل خير انجام بدهد آنرا خواهد ديد. و هر كس به وزن ذره‌اي عمل شر انجام بدهد آنرا خواهد ديد.)242- بسم الله الرحمن الرحيم و العصر. ان الانسان لفي خسر. الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات. و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. (سوگند به عصر. قطعا انسان در خسارت است. مگر كسانيكه ايمان آورده و اعمال صالحه انجام داده‌اند. و همديگر را به حق توصيه كنيد و همديگر را به صبر توصيه نمائيد.)243- بسم الله الرحمن الرحيم. ويل لكل همزه لمزه. الذي جمع مالا و عدده. يحسب ان ماله اخلده. كلا لينبذن في الحطمه و ما ادراك ما الحطمه. نار الله الموقده. التي تطلع علي الافئده. انها عليهم موصده. في عمد ممدده. (واي بر هر سخن‌چين (نفاق‌افكن) و موذي با زبان و چشمش و كسي كه مال جمع كرد و آنرا شمرد. گمان مي‌كند مال او برايش جاواني خواهد ماند. قطعا در حطمه انداخته خواهد شد. و چه مي‌داني كه حطمه چيست. آتش شعله‌ور خدا. كه موج به دلها ميكشد. آتش بر آنها طبقه بسته است با ميخ‌هائي بلند.)244- بسم الله الرحمن الرحيم. قل هو الله احد. الله الصمد. لم يلد و لم يولد. و لم يكن له كفوا احد. (بگو آن خدا يگانه است خداوند بي‌نياز مطلق. نزاييده و زاييده نشده است. و براي او هيچ احدي همتا نيست.)****«و ان العالم العامل بغير علمه كالجاهل الحائر الذي لا يستفيق من جهله، بل الحجه عليه اعظم. و الحسره له الزم. و هو عند الله الوم» (و قطعي است آن عالم كه به غير علمش عمل ميكند مانند جاهلي است متحير كه از جهلش رها نمي‌شود و بيدار نمي‌گردد، بلكه حجت عليه او از جاهل بزرگتر است و حسرت و تاسف از او جدائي ناپذيرتر. و در نزد خدا براي ملالت شايسته‌تر.)مصيبتها و ناگواريهائي كه از عالم غير عامل به خود و ديگران وارد ميشود شديدتر از نتائج ناگوار جهل جاهلان ميباشد:تصور كنيد كسي را كه هر لحظه نيش زهرآگين خود را در خويشتن فرومي‌برد و هنگاميكه همه موجوديتش با آن زهر مسموم گشت در ميان انسانها به مسموم كردن ديگران مي‌پردازد. اين كس همان عالم است كه به غير علم خود عمل مي‌كند. اينكه او ميداند، يعني ارتباط علمي با واقعيت دارد، و چون هر واقعيتي معلوم نوعي پيوستگي به وجود معنوي آدمي دارد، پس مانند جزئيست از اجزاء و، لذا وقتي كه من خود را بخواهد كاملا و با آنچه دارد براي خود مطرح كند همان واقعيت معلوم را هم به عنوان جزئي يا صفتي يا مختصي از من مطرح مي‌نمايد و لذا بايد پذيرفت كه من به اضافه علم به ضرورت عدالت غير از آن من است كه چنين علمي را ندارد. و به همين جهت است كه اگر انسان با عاملي مزاحم معلوم خود روياروي شود (اگر آن معلوم واقعا به طور حق‌القين دريافت شده باشد) حالت تزاحم با همه من خود را احساس نموده و در صدد دفع آن عامل برمي‌آيد، زيرا حذف و نابود تلقي كردن معلوم مانند منفي تلفي نمودن جزئي از من است، بنابراين كسيكه عمل به علم نمي‌كند در حقيقت به يك مبارزه دائمي با من خويش گرفتار است دائما به خود نيش ميزند و مسموم مينمايد.اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: عالمي كه به غير علمش عمل ميكند مانند جاهل متحيري است كه از جهل خود رها نمي‌گردد. وقتي كه علم نتواند كسي را وادار به تطبيق عمل بر معلوم نمايد، باضافه از دست رفتن امتياز واقع‌گرائي و واقع‌يابي، ارزش و عظمت و ضرورت پيروي از علم نيز از بين مي‌رود كه اين معني خود باعث سلب روشنگري از علم نيز ميگردد، در نتيجه چنين شخصي از جمله جاهلاني است كه اعتناء و توجهي به علم و روشنگري و مربوط ساختن انسان با واقعيت ندارد، اينست علت فرار اين جاهل از بيداري. و ميفرمايد: حجت عليه اينگونه عالمان بزرگتر از حجت عليه جاهلان ميباشد. و اين قاعده روشنتر از آنست كه نيازي به استدلال و تفصيل بيشتري داشته باشد.در جمله بعدي مي‌فرمايد: حسرت عالمي كه به غير علم خود عمل مي‌كند دائمي‌تر و جدائي ناپذيرتر است از حسرت جاهلي كه به جهت ندانستن عمل نكرده است. دريغ و اسف و حسرت و ندامت آن پديده‌هاي رواني هستند كه با برداشته شدن پرده از روي حقايق، سوختن و خاكستر شدن خرمن عمر كساني را بازگو مي‌كنند كه به علم خود عمل ننمودند. و هر اندازه ضرورت و شايستگي عملهاي بدون علم و علمهاي بدون عمل عالي‌تر باشد، دريغ و اسف و حسرت و ندامت شديدتر خواهد بود و استحقاق توبيخ بيشتري از خدا را خواهند داشت. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) پس از فراغ از بيان آنچه موجب كامل شدن مراتب ايمان مى شود، به ذكر امورى كه ايمان را در دل استوار و پايدار مى سازد، مى پردازد كه عبارت است از:1-  افیضوا في ذكر اللّه:پيوسته به ياد خدا بودن و به ذكر او شتافتن، از امورى است كه پايه ايمان به خدا را در دل محكم مى كند و امام (ع) به سبب اين كه ياد خدا نيكوترين ذكر است، مردم را بدان ترغيب فرموده است، زيرا ياد او موجب به دست آمدن كمالاتى است كه باعث سعادت آخرت است، همچنين سبب وصول به درجات قرب إلهى است، و ما در آينده آن جا كه در باره توبه سخن مى گوييم، فضيلت ذكر و فوايد آن را بيان خواهيم داشت.2-  الرّغبة فيما وعد المتّقين:شوق و رغبت به كسب ثوابها و تحصيل پاداشهايى كه خداوند در آخرت به پرهيزگاران وعده داده، از ديگر امورى است كه بدان تأكيد شده، و از لوازم طاعت و عمل براى اوست و چون تخلّف از جانب خداوند نسبت به آنچه فرموده و آگاهى داده محال است، لذا وعده او راست ترين وعده هاست.3-  الاقتداء بهدي النّبيّ (ص):ديگر پيروى از روش پيامبر (ص) است كه معناى آن آشكار مى باشد.4-  اتباع سنّته (ص):چون پيامبر (ص) ما اشرف پيامبران است، سنّت و طريقه او نيز بهترين و شريفترين سنّتهاست، و پيروى از راه و روش او از هر راه و رسم ديگرى به هدايت مقرونتر و به خداوند نزديكتر است.5-  تعلّم القرآن:اين كه آموختن قرآن از جمله چيزهايى است كه ايمان به خدا و پيامبرش (ص) را تحكيم و تقويت مى كند روشن است، و اين كه امام (ع) از قرآن به بهار دلها تعبير فرموده بدين جهت است كه اين كتاب إلهى جامع انواع علوم ارزشمند، و حاوى اسرار شگفت آور دقيقى است كه گلزارى فرح انگيز براى دلهاست، همچنان كه فصل بهار، بستر گلهاى زيبا و با طراوتى است كه چشمان را روشنى، و دلها را سرور و شادى مى بخشد.6-  الاستشفاء بنوره:اين كه قرآن شفا بخش دلها از تاريكى و بيمارى جهل است، بى نياز از توضيح است.7-  حسن تلاوته:قرآن را نيكو قرائت كردن، يكى از اسباب فهم معانى قرآن، و باعث تدبّر و انديشه در آيات آن است، و با تلاوت نيكوى آن است كه فوايد آن ظاهر، و از قصّه هاى آن عبرت و منفعت حاصل مى شود، البتّه قرآن زمانى پربارترين قصّه ها و گفته هاست كه همان گونه كه پيش از اين بيان داشته ايم، حقّ تلاوت آن ادا، و چنان كه شايسته و سزاوار است قرائت شود.پس از اين امام (ع) بيانات خود را در باره امورى كه ذكر فرموده و اعمالى كه بر شمرده و شايسته است اين اعمال مطابق علم و فقه انجام شود، با اشاره به نقصان ارزش دانشمندى كه به دانش خود عمل نمى كند، تأكيد مى فرمايد و نخست او را با نادانى كه از راه حقّ و صراط مستقيم منحرف شده، برابر ساخته، و سپس از او نيز پست تر شمرده است. امّا علّت اين كه چنين دانشمندى با نادان گمراه برابر است اين است كه هر دو از ثمرات جهل كه همان گمراهى و انحراف است بطور يكسان برخوردارند، و در عدم انتفاع از فوايد دانش و ثمرات آن كه اعمال صالح است با يكديگر برابرند، و اين كه امام (ع) او را از نادان منحرف نيز پست تر و زبونتر شمرده به سه دليل است:1-  اين كه حجّت، عليه او بزرگتر و كاملتر مى باشد از اين روست كه جاهلان و نادانان مى توانند بگويند «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ...» يعنى: ما از اين غافل بوديم و نمى دانستيم، امّا عالم نمى تواند چنين چيزى بگويد، چنان كه پيامبر گرامى (ص) فرموده است: العلم علمان: علم على اللّسان فذلك حجّة اللّه على بن آدم، و علم في القلب فذلك العلم النّافع يعنى: «دانش دو گونه است: دانشى كه بر زبان جارى است، و اين برهان خدا عليه فرزند آدم است، و ديگر دانشى است كه در دل جاى دارد، و آن دانشى كه سود مى دهد همين است»، مراد اين است كه اين گونه دانش موجب فرمانبردارى خدا، و عمل به اوامر و نواهى اوست.2-  اين كه افسوس و حسرت براى چنين دانشمندى لازمتر و سزاوارتر مى باشد، بدين سبب است كه جاهلان، آگاه نيستند كه به علت جهالت و غفلت، چه مدارج كمالى را از دست مى دهند، و پس از مردن، اگر چه از نعمتهاى بهشت محروم، و از آنچه خداوند براى دوستان آگاه خود آماده ساخته محجوبند، ولى چون لذّات بهشت را نديده، و حلاوت معرفت إلهى را نچشيده اند، افسوس و حسرت آنها بر اين حرمان، و اسف و اندوه آنان بر كوتاهى و تقصيرى كه در تحصيل اين مدارج كرده اند زياد نيست، بر عكس كسى كه به مسائل مزبور آگاه، و به برترى نعمتهاى آخرت در مقايسه با لذّات دنيا دانا باشد، پس از مرگ هنگامى كه در مى يابد آنچه او را از رسيدن به لذّتهاى آخرت باز داشته، و از وصول به درجات قرب خداوند محروم ساخته، كوتاهى و تقصير او در عمل به دانش خود بوده، با توجّه به اين كه مى دانسته در صورت تقصير در عمل چه كمالات و درجاتى را از دست خواهد داد، تأسّف و اندوه او هر چه بيشتر، و حسرت او از هر كس زيادتر خواهد بود. اين قضيّه مانند اين است كه كسى ارزش گوهر گرانبهايى را بشناسد، و بداند كه با چه مبلغى مى تواند آن را به دست بياورد و توان آن را دارد، سپس به جاى كوشش در تحصيل آن به بازى سرگرم شود، تا اين كه فرصت از دست او برود، در اين صورت آه و افسوس او شديد و پشيمانى وى از كوتاهى و تقصيرى كه در اين راه كرده است، بسيار خواهد بود، امّا كسى كه ارزش گوهر را ندانسته چنين حسرت و ندامتى نخواهد داشت.3-  و هو عند اللّه ألوم، يعنى: عالمى كه دانش خود را به كار نبسته، نزد خداوند نكوهيده تر، و بيشتر مورد سرزنش و ملامت است. شدّت نكوهش در باره كسى كه جان از تنش بيرون رفته بر سبيل مجاز بوده و تعبيرى از اين است كه زبان كسى كه از روى علم و آگاهى، خدا را معصيت كرده است، از پوزش و عذرخواهى، ناتوان و منقطع خواهد شد، و اين كه او بيشتر مورد نكوهش و سرزنش خداوند خواهد بود، براى اين است كه اقدام عالم بر ارتكاب گناهى كه قبح و زشتى آن را مى داند ناشى از نهايت تسليم و انقياد او در برابر نفس امّاره، و نشانه منتهاى اطاعت و فرمانبردارى او از شيطان و ياران اوست، و اين عمل او، با كردار نادان ناآگاه قابل مقايسه و برابرى نيست، زيرا در عالم، نيروى بازدارنده اى كه همان آگاهى او به زشتى گناه است وجود دارد، و او آن را مغلوب هواى نفس ساخته و پيروى از انگيزه شيطانى را بر آن ترجيح داده است، امّا در نادان چنين نيروى بازدارنده و آگاهى كه در برابر انگيزه هاى شيطان ايستادگى و مقابله كند وجود ندارد، و شكّ نيست كه شدّت ملامت، بستگى به درجه اطاعت او از شيطان دارد، بويژه اگر اين اطاعت و تسليم، با علم و آگاهى به عواقب آن كه هلاكت ابدى است، واقع شده باشد، بنا بر اين روشن است كه عالم بى عمل در نزد خداوند نكوهيده تر و سرافكنده تر است. توفيق و محفوظ ماندن از شرّ شيطان بسته به لطف خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 2 أفيضوا في ذكر اللّه فإنّه أحسن الذكر، و ارغبوا فيما وعد المتّقين فإنّ وعده أصدق الوعد، و اقتدوا بهدى نبيّكم فإنّه أفضل الهدى، و استنّوا بسنّته فإنّها أهدى السّنن، و تعلّموا القرآن فإنّه أحسن الحديث، و تفقّهوا فيه فإنّه ربيع القلوب، و استشفوا بنوره فإنّه شفاء الصّدور، و أحسنوا تلاوته فإنّه أنفع القصص، فإنّ العالم العامل بغير علمه، كالجاهل الحائر الّذي لا يستفيق من جهله، بل الحجّة عليه أعظم، و الحسرة له ألزم، و هو عند اللّه ألوم. (22479- 22311)اللغة:و (الافاضة) الاندفاع و منه افاض الناس من عرفات أى اندفعوا و قيل اسرعوا منها الى مكان آخر قوله تعالى إذ تفيضون فيه، أى تدفعون فيه بكثرة و (الهدى) بالضمّ الرّشاد مصدر يقال هداه اللّه هدى و هداية أرشده، و بالفتح وزان تمر الهيئة و السيرة و الطريقة و منه قولهم: هدى هدى فلان أى سلك مسلكه و (الحائر) المتحيّر.المعنی:ثمّ انّه عليه السّلام لما فرغ من تعداد أفضل الوسائل إلى اللَّه سبحانه و أشرف ما يتقرّب به إليه تعالى أردفه بالأمر بما هو موجب لكماله و تمامه فقال عليه السّلام: (أفيضوا) أى اندفعوا (في ذكر اللَّه فانّه أحسن الذّكر) لما يترتب عليه من الثّمرات الدّنيويّة و الأخروية حسبما عرفته في التنبيه الثاني من تنبيهات الفصل السّادس من فصول الخطبة الثانية و الثمانين (و ارغبوا فيما وعد المتّقين) بقوله: «للّذين اتّقوا عند ربّهم جنّات تجري من تحتها الأنهار خالدين فيها و أزواج مطهّرة و رضوان من اللَّه و اللَّه بصير بالعباد».و الرّغبة فيه إنّما هو بتحصيل التقوى و الاتّصاف بأوصاف المتّقين الّذين: «يقولون ربّنا إنّنا آمنا فاغفر لنا ذنوبنا و قنا عذاب النّار الصّابرين و الصّادقين و القانتين و المنفقين و المستغفرين بالأسحار». (فإنّ وعده) سبحانه (أصدق الوعد) أى لا يخلف الميعاد لأنّ الخلف منشاه إمّا البخل أو العجز، و كلاهما محالان على اللَّه سبحانه (و اقتدوا بهدى نبيّكم) أى بسيرته صلّى اللَّه عليه و آله (فانّه أفضل الهدى) لأنّه إذا كان أفضل الأنبياء كانت سيرته أفضل السّير (و استنّوا بسنّته) أى بطريقته سلام اللَّه عليه و آله (فانّها أهدى السّنن) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 3 و أقرب الطرق الموصلة إلى الحقّ سبحانه (و تعلّموا القرآن فانّه أحسن الحديث) أى أحسن الكلام، و سمّى الكلام به لتجدّده و حدوثه شيئا فشيئا، و قد مضى في شرح الفصل السّابع عشر من فصول الخطبة الاولى بعض امور المهمّة المتعلّقة بالقرآن، و لعلوّ مقامه و سموّ مكانه و حسن نظمه و جلالة قدره و بعد غوره و عذوبة معناه و دقّة مغزاه و اشتماله على ما لم يشتمل عليه غيره من كلام المخلوقين كان أحسن الكلام و أمر عليه السّلام بتعلّمه بذلك الاعتبار مضافا إلى ما يترتّب على تعلّمه من عظيم الفوائد و مزيد القسم و العوايد.كما يشهد به ما رواه ثقة الاسلام الكلينيّ عطر اللَّه مضجعه عن عليّ بن محمّد عن عليّ بن العبّاس عن الحسين بن عبد الرّحمن عن سفيان الحريري عن أبيه عن سعد الخفاف عن أبي جعفر عليه السّلام قال: يا سعد تعلّموا القرآن فانّ القرآن يأتي يوم القيامة في أحسن صورة نظر إليه الخلق، و النّاس صفوف عشرون و مأئة ألف صفّ ثمانون ألف صفّ امّة محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و أربعون ألف صفّ من ساير الامم فيأتي على صفّ المسلمين في صورة رجل فيسلّم فينظرون إليه، ثمّ يقولون: لا إله إلا اللَّه الحليم الكريم إنّ هذا الرّجل من المسلمين نعرفه بنعته و صفته غير أنه كان أشدّ اجتهادا منّافي القرآن، فمن هناك اعطى من البهاء و الجمال و النور ما لم نعطه، ثمّ يتجاوز حتّى يأتي على صفّ الشهداء فينظر إليه الشهداء ثمّ يقولون لا إله إلّا اللَّه الرّبّ الرّحيم انّ هذا الرّجل من الشّهداء نعرفه بسمته و صفته غير أنّه من شهداء البحر فمن هناك اعطى من البهاء و الفضل ما لم نعطه، قال فيجاوز حتّى يأتي صفّ شهداء البحر في صورة شهيد فينظر إليه شهداء البحر فيكثر تعجّبهم و يقولون إنّ هذا من شهداء البحر نعرفه بسمته و صفته غير أنّ الجزيرة التي اصيب فيها كانت أعظم هولا من الجزيرة «الجزائر خ» التي اصبنا فيها فمن هناك اعطى من البهاء و الجمال و النّور ما لم نعطه، ثمّ يجاوز حتّى يأتي صفّ النبيّين و المرسلين في صورة نبيّ مرسل، فينظر النّبيون و المرسلون إليه فيشتدّ لذلك تعجّبهم و يقولون: لا إله إلّا اللَّه الحليم الكريم إنّ هذا النبيّ مرسل نعرفه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 4 بصفته و سمته غير انه اعطى فضلا كثيرا، قال: فيجتمعون فيأتون رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فيسألونه و يقولون: يا محمّد من هذا؟ فيقول لهم: أو ما تعرفونه؟ فيقولون: ما نعرفه هذا ممّن لم يغضب اللَّه عليه فيقول رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: هذا حجّة اللَّه على خلقه فيسلم، ثمّ يجاوز حتّى يأتي على صفّ الملائكة في صورة ملك مقرّب فينظر اليه الملائكة فيشتدّ تعجّبهم و يكبر ذلك عليهم لما رأوا من فضله و يقولون: تعالى ربّنا و تقدّس إنّ هذا العبد من الملائكة نعرفه بسمته و وصفه غير أنّه كان أقرب الملائكة إلى اللَّه عزّ و جلّ مقاما فمن هناك البس من النور و الجمال ما لم نلبس، ثمّ يجاوز حتّى ينتهى إلى ربّ العزّة تبارك و تعالى فيخرّ تحت العرش فيناديه تبارك و تعالى: يا حجّتي في الأرض و كلامي الصادق الناطق ارفع رأسك و سل تعط و اشفع تشفع، فيرفع رأسه فيقول اللَّه تبارك: كيف رأيت عبادى؟ فيقول: يا ربّ منهم من صانني و حافظ علىّ و لم يضيّع شيئا، و منهم من ضيّعنى و استخفّ بحقّي و كذب بي و أنا حجّتك على جميع خلقك فيقول اللَّه تبارك و تعالى: و عزّتي و جلالي و ارتفاع مكاني لاثيبنّ عليك اليوم أحسن الثواب، و لأعاقبنّ عليك اليوم أليم العقاب، قال فيرفع القرآن رأسه في صورة اخرى قال: فقلت له: يا ابا جعفر في أيّ صورة يرجع؟ قال: في صورة رجل شاحب متغيّر ينكره أهل الجمع، فيأتي الرّجل من شيعتنا الذي كان يعرفه و يجادل به أهل الخلاف فيقوم بين يديه فيقول: ما تعرفني فينظر إليه الرّجل فيقول: ما أعرفك يا عبد اللَّه، قال: فيرجع في صورته التي كانت في الخلق الأوّل، فيقول: ما تعرفني؟ فيقول: نعم، فيقول القرآن: أنا الذي أسهرت ليلك و أنصبت عيشك، و سمعت فيّ الأذى و رجمت بالقول، ألا و انّ كلّ تاجر قد استوفى تجارته و انا وراءك اليوم، قال: فينطلق به إلى ربّ العزّة تبارك و تعالى فيقول: يا ربّ عبدك و أنت أعلم به قد كان نصبا بى مواظبا علىّ يعادي بسببي و يحبّ فيّ و يبغض، فيقول اللَّه عزّ و جلّ ادخلوا عبدي جنّتي و اكسوه حلّة من حلل الجنّة و توّجوه بتاج، فاذا فعل به ذلك عرض على القرآن فيقول له: هل رضيت بما صنع بوليّك؟ فيقول: يا ربّ إنيّ أستقلّ هذا له فزده مزيد الخير كلّه، فيقول عزّ و جلّ: و عزّتي و جلالي و علوّي و ارتفاع مكاني لأنحلنّ له اليوم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 5 خمسة أشياء مع المزيد له و لمن كان بمنزلته ألا أنّهم شباب لا يهرمون، و أصحّاء لا يسقمون، و أغنياء لا يفتقرون، و فرحون لا يحزنون، و أحياء لا يموتون، ثمّ تلا هذه الآية: «لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى» .قال قلت: يا أبا جعفر و هل يتكلّم القرآن؟ فتبسّم عليه السّلام ثمّ قال: رحم اللَّه الضّعفاء من شيعتنا إنهم أهل تسليم، ثمّ قال عليه السّلام: نعم يا سعد و الصّلاة تتكلّم، و له صورة و خلق تأمر و تنهى، قال سعد: فتغيّر لذلك لونى و قلت: هذا شيء لا أستطيع التكلّم به في النّاس، فقال أبو جعفر عليه السّلام: و هل الناس إلّا شيعتنا، فمن لم يعرف الصّلاة فقد أنكر حقّنا، ثمّ قال: يا سعد اسمعك كلام القرآن؟ قال سعد: فقلت: بلى صلّى اللَّه عليك، فقال: إنّ الصّلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر اللَّه أكبر، فالنهى كلام و الفحشاء و المنكر رجال و نحن ذكر اللَّه و نحن أكبر استعاره (و تفقّهوا فيه) أى تفهّموا في القرآن (فانه ربيع القلوب) و استعار له لفظ الرّبيع باعتبار كونه جامعا لأنواع الأسرار العجيبة و النكات البديعة و المعاني اللّطيفة و العلوم الشريفة التي هي متنزّه القلوب كما أنّ الرّبيع جامع لأنواع الأزهار و الرياحين التي هي مطرح الأنظار و مستمتع الأبصار و محصّل المعنى أنّه يجب عليكم أخذ الفهم في القرآن كيلا تحرموا من فوائده و لا تغفلوا عن منافعه فانه بمنزلة الرّبيع المتضمّن للفوائد الكثيرة و المنافع العظيمة هذا.و يحتمل أن يكون المراد بالتفّقه التبصّر على حذو ما ذهب اليه بعض الشارحين في شرح قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: من حفظ على أمّتي أربعين حديثا بعثه اللَّه فقيها عالما، حيث قال: ليس المراد به الفقه بمعنى الفهم فانه لا يناسب المقام، و لا العلم بالأحكام الشرعية عن أدلّتها التفصيليّة فانه مستحدث، بل المراد البصيرة في أمر الدّين، و الفقه أكثر ما يأتي في الحديث بهذا المعني، و إليها أشار صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بقوله: لا يفقه العبد كلّ الفقه حتّى يمقت الناس في ذات اللَّه و حتّى يرى للقرآن وجوها كثيرة ثمّ يقبل على نفسه فيكون لها أشدّ مقتا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 6 ثمّ قال: هذا البصيرة إمّا موهبيّة و هي التي دعا بها النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم لأمير المؤمنين عليه السّلام حين أرسله إلى اليمن حيث قال: اللّهم فقّهه في الدّين، أو كسبيّة و هى التي أشار اليها أمير المؤمنين عليه السّلام حيث قال لولده الحسن عليه السّلام و تفقّه يا بنيّ في الدّين انتهى.و على هذا الاحتمال فتعليل الأمر بالتفقّه بكونه ربيعا إشارة إلى أنّ الرّبيع كما أنّه مورد الاعتبار بما أودع اللَّه فيه من عجايب العبر و الأسرار و أخرج فيه من بدايع النبات و الأزهار و غيرها من شواهد الحكمة و آثار القدرة، فكذلك القرآن محلّ الاستبصار بما تضمنّه من حكاية حال الامم الماضية و القرون الخالية و تفصيل ما أعطاه اللَّه سبحانه للمطيعين من عظيم الثواب و جزاه للمسيئين من أليم العقاب و العذاب، و غير ذلك مما فيه تذكرة لاولى الأبصار و تبصرة لأولى الألباب (و استشفوا بنوره فانه شفاء الصدور) من الاسقام الظاهرة و الباطنة و الأمراض الحسيّة و العقليّة.كما يدلّ عليه ما رواه في الكافي باسناده عن طلحة بن زيد عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام قال: إنّ هذا القرآن فيه منار الهدى و مصابيح الدّجى، فليجل جال بصره و يفتح للضياء نظره، فانّ التّفكر حياة قلب البصير كما يمشي المستنير في الظلمات بالنّور.و فيه عن أبي جميلة قال قال: أبو عبد اللَّه عليه السّلام: كان في وصيّة أمير المؤمنين عليه السّلام لأصحابه: اعلموا أنّ القرآن هدى النهار و نور الليل المظلم على ما كان من جهل و فاقة.و فيه عن عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوافلي عن السّكوني عن أبي عبد اللَّه عن آبائه عليهم السّلام قال: شكى رجل النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وجعا في صدره فقال: استشف بالقرآن فانّ اللَّه عزّ و جلّ يقول و شفاء لما في الصّدور، إلى غير ذلك مما لا نطيل بروايتها و يأتي طائفة كثيرة منها في شرح الفصل الرابع من فصول الخطبة المأة و السابعة و التسعين إنشاء اللَّه تعالى (و أحسنوا تلاوته فانّه أنفع القصص) يعني أنه لما كان أحسن القصص و أنفعها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 7 كما يرشد إليه قوله تعالى: نحن نقصّ عليك أحسن القصص، لا جرم ينبغي أن يحسن تلاوته و أن يتلى حقّ التلاوة بحسن التّدبّر و النظر لتدرك منافع قصصه و تنال بها فيها من الفوائد العظيمة.روى في الكافي باسناده عن عبد اللَّه بن سليمان قال: سألت أبا عبد اللَّه عليه السّلام عن قول اللَّه عزّ و جلّ: و رتّل القرآن ترتيلا، قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام: بيّنه تبيانا و لا تهذّه  «1» هذّ الشعر و لا تنثره نثر الرّمل و لكن افرغوا قلوبكم القاسية و لا يكن همّ أحدكم آخر السّورة.ثمّ إنه عليه السّلام لما أمر بتعلّم القرآن و عقّبه بامور ملازمة للعمل به من التفقّه فيه و الاستشفاء بنوره و حسن تلاوته، علّل ذلك بقوله: (فانّ العالم العامل بغير علمه كالجاهل الحاير) أى المتحيّر (الّذى لا يستفيق من جهله) في اشتراكهما في التورّط في الضلال و العدول عن قصد السبيل (بل الحجّة عليه أعظم) لانقطاع معذرته بمعرفته و عدم تمكّنه من أن يعتذر و يقول: إنّا كنّا عن هذا غافلين و قد مرّ في شرح الفصل الثاني من فصول الخطبة الثانية و الثمانين تحقيق الكلام في ذلك بما لا مزيد عليه، و روينا هنالك عن حفص بن غياث عن أبي عبد اللَّه عليه السّلام أنه قال: يا حفص يغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل أن يغفر للعالم ذنب واحد (و الحسرة له ألزم) كما يوضحه رواية سليم بن قيس الهلالى المتقدّمة ثمّة و قال الشارح البحراني «قد»: إنّ النفوس الجاهلة غير عالمة بمقدار ما يفوتها من الكمال بالتفصيل فإذا فارقت أبدانها فهى و إن كانت محجوبة عن ثمار الجنّة و ما أعدّها اللَّه فيها لأوليائه العلماء، إلّا أنها لما لم تجد لذّتها و لم تطعم حلاوة المعارف الالهية لم تكن لها كثير حسرة عليها و لا أسف على التقصير في تحصيلها، بخلاف العارف بها العالم بنسبتها إلى اللّذات الدّنيويّة، فانّه بعد المفارقة إذا علم______________________________ (1) الهذّ سرعة القرائة أى لا تسرع فيه كما تسرع في قراءة الشعر و لا تفرّق كلماته بحيث لا يكاد تجتمع كذرّات الرمل، و المراد به الاقتصاد بين السرعة المفرطة و البطؤ المفرط «صافى» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 8 و انكشف له أنّ الصارف له و المانع عن الوصول إلى حضرة جلال اللَّه هو تقصيره في العمل بما علم مع علمه بمقدار ما فاته من الكمالات و الدّرجات، كان أسفه و حسرته على ذلك أشدّ الحسرات، و جرى ذلك مجرى من علم قيمة جوهرة ثمينة تساوى جملة من المال ثمّ اشتغل عن تحصيلها ببعض لعبه فانّه يعظم حسرته عليها و ندمه على التفريط فيها بخلاف الجاهل بقيمتها (و هو عند اللَّه ألوم) و شدّة اللّائمه مساوق لشدة العقوبة، و هو باعتبار أنّ عدم قيامه بوظايف علمه و اتّباعه هواه كاشف عن منتهى جرأته على مولاه، فبذلك يستحقّ من اللؤم و العتاب و الخزى و العذاب ما لا يستحقّه غيره ممّن ليس له هذه الجرأة، فهو عند اللَّه أشد لؤما و عتابا، و أعظم نكالا و عقاباتكملة:اعلم أنّ هذه الخطبة الشريفة حسبما أشرنا إليه ملتقطة من خطبة طويلة روى تمامها الشيخ المحدّث الثقة أبي محمّد الحسن بن عليّ بن شعبة قدّس اللَّه سرّه في كتاب تحف العقول.قال: خطبته عليه السّلام المعروفة بالدّيباج: الحمد للَّه فاطر الخلق و خالق الاصباح و منشر الموتى و باعث من في القبور، و أشهد أن لا اله إلا اللَّه وحده لا شريك له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم عباد اللَّه إنّ أفضل ما توسّل به المتوسّلون إلى اللَّه جلّ ذكره الايمان باللَّه و برسله و ما جاءت به من عند اللَّه، و الجهاد في سبيله فانه ذروة الاسلام، و كلمة الاخلاص فانها الفطرة، و إقامة الصلاة فانّها الملّة، و إيتاء الزكاة فانها فريضة و صوم شهر رمضان فانّه جنّة حصينة، و حجّ البيت و العمرة فانهما ينفيان الفقر و يكفّر ان الذنب و يوجبان الجنّة، و صلة الرّحم فانها ثروة في المال و منساة في الأجل و تكثير للعدد، و الصّدقة في السّر فانها تكفّر الخطاء و تطفى غضب الرّب تبارك و تعالى، و الصّدقة في العلانية فانها تدفع ميتة السوء، و صنايع المعروف أنها تقى مصارع السوء، و أفيضوا في ذكر اللَّه جلّ ذكره فانه أحسن الذكر، و هو منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 9 أمان من النفاق و برائة من النار و تذكير لصاحبه عند كلّ خير يقسمه اللَّه جلّ و عزّ له دويّ تحت العرش، و ارغبوا فيما وعد المتّقون فانّ وعد اللَّه أصدق الوعد، و كلّما وعد فهو آت كما وعد، فاقتدوا بهدي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فانّه أفضل الهدي، و استنّوا بسنّته فانها أشرف السنن، و تعلّموا كتاب اللَّه تبارك و تعالى فانه أحسن الحديث و أبلغ الموعظة، و تفقّهوا فيه فانه ربيع القلوب، و استشفوا بنوره فانّه شفاء لما في الصّدور، و أحسنوا تلاوته فانّه أحسن القصص، و إذا قرء عليكم القرآن فاستمعوا له و أنصتوا لعلكم ترحمون، و إذا هديتم لعلمه فاعلموا بما علمتم من علمه لعلّكم تفلحون.فاعلموا عباد اللَّه أنّ العالم العامل بغير علمه كالجاهل الحائر الذى لا يستفيق من جهله، بل الحجّة عليه أعظم و هو عند اللَّه ألوم و الحسرة أدوم على هذا العالم المنسلخ من علمه مثل ما على هذا الجاهل المتحيّر في جهله و كلاهما حاير باير مضلّ مفتون مبتور ما هم فيه و باطل ما كانوا يعملون.عباد اللَّه لا ترتابوا فتشكّوا، و لا تشكّوا فتكفروا فتندموا، و لا ترخصوا لأنفسكم فتدهنوا و تذهب بكم الرّخص مذاهب الظلمة فتهلكوا، و لا تداهنوا في الحقّ إذا ورد عليكم و عرفتموه فتخسروا خسرانا مبينا.عباد اللَّه إنّ من الحزم أن تتّقوا اللَّه، و إنّ من العصمة أن لا تغترّوا باللَّه.عباد اللَّه إنّ أنصح الناس لنفسه أطوعهم لربّه، و أغشّهم لنفسه أعصاهم له عباد اللَّه إنه من يطع اللَّه يأمن و يستبشر، و من يعصيه يخب و يندم و لا يسلم عباد اللَّه سلوا اللَّه اليقين فانّ اليقين رأس الدّين، و ارغبوا اليه في العافية فانّ أعظم النعمة العافية فاغتنموها للدّنيا و الآخرة و ارغبوا اليه في التوفيق فانه اسّ وثيق، و اعلموا أنّ خير ما لزم القلب اليقين، و أحسن اليقين التّقى، و أفضل امور الحقّ عزائمها، و شرّها محدثاتها، و كلّ محدثة بدعة و كلّ بدعة ضلالة، و بالبدع هدم السّنن، المغبون من غبن دينه، و المغبوط من سلم له دينه و حسن يقينه، و السّعيد من وعظ بغيره، و الشقى من انخدع لهواه.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 10 عباد اللَّه اعلموا أنّ يسير الرّياء شرك، و انّ اخلاص العمل اليقين، و الهوى يقود إلى النار، و مجالسة أهل الهوى ينسى القرآن و يحضر الشّيطان، و النسى ء زيادة في الكفر و اعمال العصاة تدعو الى سخط الرّحمن و سخط الرّحمن يدعو إلى النّار، و محادثة النساء تدعو إلى البلاء و تزيغ القلوب، و الرّمق لهنّ يخطف نور أبصار القلوب، و لمح العيون مصائد الشيطان، و مجالسة السّلطان يهيج النّيران.عباد اللَّه أصدقوا فانّ اللَّه مع الصّادقين، و جانبوا الكذب فانّه مجانب للايمان و إنّ الصّادق على شرف منجاة و كرامة، و الكاذب على شفا مهواة و هلكة، و قولوا الحقّ تعرفوا به، و اعملوا به تكونوا من أهله، و أدّوا الأمانة إلى من ائتمنكم عليها، و صلوا أرحام من قطعكم، و عودوا بالفضل على من حرمكم، و إذا عاقدتم فأوفوا، و إذا حكمتم فاعدلوا، و إذا ظلمتم فاصبروا، و إذا اسيء إليكم فاعفوا و اصفحوا كما تحبّون أن يعفى عنكم، و لا تفاخروا بالآباء، و لا تنابزوا بالألقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان، و لا تمازحوا، و لا تغاضبوا، و لا تباذخوا، و لا يغتب بعضكم بعضا أيحبّ أحدكم أن يأكل لحم أخيه ميتا، و لا تحاسدوا فانّ الحسد يأكل الايمان كما تأكل النّار الحطب، و لا تباغضوا فانها الحالقة، و افشوا السّلام في العالم، و ردّوا التحيّة على اهلها بأحسن منها، و ارحموا الأرملة و اليتيم، و اعينوا الضعيف و المظلوم و الغارمين و في سبيل اللَّه و ابن السّبيل و السّائلين و في الرّقاب و المكاتب و المسكين، و انصروا المظلوم، و اعطوا الفروض، و جاهدوا انفسكم في اللَّه حقّ جهاده فانّه شديد العقاب، و جاهدوا في سبيل اللَّه، و أقروا الضيف و أحسنوا الوضوء، و حافظوا على الصّلوات الخمس في أوقاتها، فانها من اللَّه عزّ و جلّ بمكان. «فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ  ... فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ» «تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ» «وَ اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ». منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 11 و اعلموا عباد اللَّه أنّ الأمل يذهب العقل و يكذب الوعد و يحثّ على الغفلة و يورث الحسرة، فاكذبوا الأمل فانّه غرور و أنّ صاحبه مأزور، فاعملوا في الرغبة و الرهبة فان نزلت بكم رغبة فاشكروا و اجمعوا معها رغبة، فانّ اللَّه قد تأذّن للمسلمين بالحسنى و لمن شكر بالزيادة، فانّى لم أر مثل الجنّة نام طالبها، و لا كالنّار نام هاربها، و لا أكثر مكتسبا ممن كسبه ليوم تذخر فيه الذخائر و تبلى فيه السّراير، و أنّ من لا ينفعه الحقّ يضرّه الباطل، و من لا يستقيم به الهدى تضرّه الضّلالة، و من لا ينفعه اليقين يضرّه الشّك و انكم قد امرتم بالظعن و دللتم على الزّاد، ألا انّ أخوف ما أتخوّف عليكم اثنان: طول الأمل و اتّباع الهوى ألا و إنّ الدّنيا أدبرت و آذنت بانقلاع، ألا و انّ الآخرة قد أقبلت و آذنت باطلاع، ألا و إنّ المضمار اليوم و السباق غدا، ألا و إنّ السبقة الجنّة و الغاية النار، ألا و إنكم في أيّام مهل من ورائه أجل يحثّه عجل فمن أخلص للَّه عمله في أيّامه قبل حضور أجله نفعه عمله و لم يضرّه أجله، و من لم يعمل في أيّام مهله ضرّه أجله و لم ينفعه عمله عباد اللَّه أفزعوا إلى قوام دينكم باقام الصّلاة لوقتها، و ايتاء الزكاة في حينها و التضرّع و الخشوع و صلة الرّحم، و خوف المعاد و إعطاء السّائل و إكرام الضعيفة و الضعيف و تعلّم القرآن و العمل به و صدق الحديث و الوفاء بالعهد و أداء الأمانة إذا ائتمنتم، و ارغبوا في ثواب اللَّه و ارهبوا عذابه و جاهدوا في سبيل اللَّه بأموالكم و أنفسكم، و تزوّدوا من الدّنيا ما تحرزون به أنفسكم و اعملوا بالخير تجزوا بالخير يوم يفوز بالخير من قدّم الخير، أقول قولي و أستغفر اللَّه لي و لكم.بيان:لا يخفى على الضّابط المحيط بما تقدّمت من الخطب أن الأشبه أن تكون الخطبة الثّامنة و العشرون، و أو آخر الخطبة الخامسة و الثمانين، و هذه الخطبة التي نحن في شرحها جميعا ملتقطة من تلك الخطبة المعروفة بالدّيباج، فانّك إذا لاحظتها ترى توافق هذه الخطبة لأوائل تلك الخطبة، و أواخر الخامسة و الثمانين لأواسطها، و الثامنة و العشرين لأواخرها، و إن كان بينها اختلاف يسير في بعض منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 8، ص: 12 العبارات، و تقديم و تأخير في بعض الفقرات، و لا ضير فيه فانّه من تفاوت مراتب حفظ الرّواة في القوّة و الضعف، و هو عمدة جهات الاختلاف في الأخبار كما هو غير خفىّ على اولى الأبصار.الترجمة:كوچ نمائيد و سير كنيد در ذكر خدا پس بدرستى كه ذكر خدا بهترين ذكرها است، و رغبت نمائيد بچيزى كه وعده فرموده پرهيزكاران را پس بتحقيق كه وعده او راست ترين وعدها است، و متابعت كنيد بسيرت پيغمبر خودتان كه بهترين سيرتها است، و راه برويد بطريقه او كه هدايت كننده ترين طريقها است، و ياد بگيريد و بياموزيد قرآن كريم را كه بهترين كلامها است، و بفهميد نكات آنرا كه آن بهار قلبها است، و طلب شفا كنيد با نور قرآن كه آن شفاى سينها است، و خوب تلاوت نمائيد آنرا پس بدرستى كه آن نافع ترين قصّه ها است، بتحقيق كه عالمى كه بعلم خود عمل نكند مثل جاهل و نادان سرگردانى است كه از مستى و جهالت خود بهوش نيايد، بلكه حجّت خدا بر آن عالم بزرگتر است، و حسرت و أفسوس مر آن عالم را لازم تر است، و او در نزد خدا بيشتر مستحقّ مذمّت و ندامت است. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom