متن عربی
فرهنگ لغات
ترجمه متن
شرح خطبه
جهت غیرفعال یا فعال کردن متن عربی ، فرهنگ لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک نمایید ، دکمه ی سبز به معنای فعال و رنگ خاکستری به معنای غیرفعال می باشد
خطبه ۱۰۸ - بخش ۱ : صفات خدا
[منبع]و من خطبة له (علیه السلام) و هي من خطب الملاحم:
اللّه تعالى :
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّي لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ وَ الظَّاهِرِ لِقُلُوبِهِمْ بِحُجَّتِهِ؛ خَلَقَ الْخَلْقَ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ، إِذْ كَانَتِ الرَّوِيَّاتُ لَا تَلِيقُ إِلَّا بِذَوِي الضَّمَائِرِ وَ لَيْسَ بِذِي ضَمِيرٍ فِي نَفْسِهِ، خَرَقَ عِلْمُهُ بَاطِنَ غَيْبِ السُّتُرَاتِ وَ أَحَاطَ بِغُمُوضِ عَقَائِدِ السَّرِيرَاتِ.
- ذَوِى الضَمَائِر :
- صاحبان قلب و حواس و قواى مُدركه.
- السُّتُرَات :
- جمع «سترة»، پوششها.
- خَرَق :
- پاره نمود
- سُتُرات :
- پوشش ها و پرده ها
- غُموض :
- مشكل و سخت بودن
- سَريرات :
- جمع سريرة: باطن و درون
(1) سپاس خدائى را سزا است كه بسبب خلقت و آفرينشى كه فرموده (و دليل بر ربوبيّت او است) به خلائق آشكار شده است، و به حجّت و برهان خويش (آثار قدرت) نزد دلهاى ايشان ظاهر و نمايان است،
(2) بدون بكار بردن فكر و انديشه آفريدگان را ايجاد فرمود، زيرا انديشه ها سزاوار نيست مگر به كسانى كه داراى ضمائر (قواى مدركه باطنيّه) باشند و خداوند فى نفسه داراى ضميرى نيست (زيرا كسيكه براى ادراك چيزى به قواى ادراكيّه نياز داشته باشد البتّه ممكن است، و واجب الوجود ممكن نمى باشد)
(3) و علم او بباطن و كنه ناديدنيها نفوذ (حاجب و مانعى براى او نيست) و به كوچكترين افكار و اسرار (دلها كه اطّلاع از آن براى كسى ممكن نباشد) احاطه دارد.
خطبه ۱۰۸ - بخش ۲ : هدایتگری پیامبر اکرم
[منبع]وَ مِنْهَا فِي ذِكْرِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه وآله) :
اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ مِشْكَاةِ الضِّيَاءِ وَ ذُؤَابَةِ الْعَلْيَاءِ وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ وَ مَصَابِيحِ الظُّلْمَةِ وَ يَنَابِيعِ الْحِكْمَةِ.
وَ مِنْهَا:
طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ، قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ، يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ، مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ؛ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِأَضْوَاءِ الْحِكْمَةِ وَ لَمْ يَقْدَحُوا بِزِنَادِ الْعُلُومِ الثَّاقِبَةِ، فَهُمْ فِي ذَلِكَ كَالْأَنْعَامِ السَّائِمَةِ وَ الصُّخُورِ الْقَاسِيَةِ.
- الْمِشْكَاة :
- چراغدان، محلى كه عادتا چراغ را در آن يا بر آن قرار مى دهند.
- الذُؤَابَة :
- زلف جلوى سر، پيشانى، بالاى هر چيز.
- الْبَطْحَاء :
- منطقه ايست در مكه كه برخى از قبائل قريش در آن سكونت داشتند و به آنها «قريش البطاح» مى گفتند.
- مَوَاسِمُهُ :
- جمع «ميسم»، آهنى كه با آن بدن را داغ مى گذارند.
- مِشكاة :
- طاقچه كوچكى در ديوار كه در آن چراغ مى گذاشتند (محل روشنائى)
- ذُوابَة :
- پيشانى، جاى مو در جلو سر
- سُرَّة :
- ناف، وسط شكم
- بَطحاء :
- نام محلى است در مكه معظمه
- مَواسِم :
- جمع ميسم: وسائل داغ نمودن
- سائِمَة :
- حيوانى كه در صحرا مى چرد
(4) خداوند سبحان رسول اكرم را برگزيد از شجره پيغمبران (آل ابراهيم) و از چراغدان روشنائى (كه نور هدايت و رستگارى از آنان تابان بود) و از بالاى پيشانى (كه اشرف و افضل بر ديگرانند) و از ناف بطحاء (مكّه معظّمه) و از چراغهاى تاريكى (پدران آن بزرگوار همه چون چراغ راهنماى سرگردانان بودند) و از سر چشمه هاى حكمت (كه همه داراى دين و شريعت بوده ديگران علم و حكمت از آنها مى آموختند).
و قسمت سوم از اين خطبه است (در وصف خود و توبيخ اصحابش فرموده):
(5) (امام عليه السّلام) طبيبى است (روحانىّ) كه بوسيله طبّ و معالجه خويش (براى بهبودى امراض مهلكه و بيماريهاى گوناگون در ميان خلائق) همواره گردش ميكند، و مرهمهايش (علوم و معارفش) را (براى زخم دلهايى كه به تيغ نادانى و گمراهى مجروح گشته) محكم و آماده كرده است، و ابزارها را (به آتش نهى از منكر و ترسانيدن از عذاب الهىّ) سرخ كرده و تافته است، هر جا كه لازم باشد مرهمها و ابزارهاى داغ كردن را بروى آن مى نهد، و جاهاى مجروح و نيازمند به معالجه، دلهاى كور (از دانش) و گوشهاى كر (از شنيدن حقّ) و زبانهاى لال (از گفتن سخنان راست) است، اين طبيب روحانىّ بوسيله دواء و معالجه خود بيماريهاى غفلت و نادانى و حيرت و سرگردانى را رسيدگى و معالجه مى نمايد
(6) (و ليكن) بيماران از روشنيهاى حكمت و عرفان استفاده نكرده اند، و به آتش زنه هاى علوم و معارف درخشان آتش نيفروخته اند، پس آنان مانند چارپايان چرنده (كه شعور نداشته تمام همّت و سعيشان صرف خوردن و آشاميدن است) و همچون سنگهاى سخت بنيان (كه چيزى را درك نمى كنند) مى باشند.
خطبه ۱۰۸ - بخش ۳ : یاران بی خاصیت
[منبع]قَدِ انْجَابَتِ السَّرَائِرُ لِأَهْلِ الْبَصَائِرِ وَ وَضَحَتْ مَحَجَّةُ الْحَقِّ لِخَابِطِهَا وَ أَسْفَرَتِ السَّاعَةُ عَنْ وَجْهِهَا وَ ظَهَرَتِ الْعَلَامَةُ لِمُتَوَسِّمِهَا.
مَا لِي أَرَاكُمْ أَشْبَاحاً بِلَا أَرْوَاحٍ وَ أَرْوَاحاً بِلَا أَشْبَاحٍ وَ نُسَّاكاً بِلَا صَلَاحٍ وَ تُجَّاراً بِلَا أَرْبَاحٍ وَ أَيْقَاظاً نُوَّماً وَ شُهُوداً غُيَّباً وَ نَاظِرَةً عَمْيَاءَ وَ سَامِعَةً صَمَّاءَ وَ نَاطِقَةً بَكْمَاءَ؟!- انْجَابَتْ :
- گردن كشيد، ظاهر شد.
خَابِطِهَا: روندگان آن.
- إنجابَت :
- رام و مطيع شد، شتر موقع شير دوشيدن گردن خود را كشيد و دراز نمود
أسفَرَت: روى خود را گشود
نُسّاك: عبادت كنندگان، جمع ناسك
أيقاظ: بيداران
(8) چه شده كه شما را مى بينم پيكرهاى بى جان و جانهاى بى پيكر (بعضى مانند مرده ها نمى فهميد و از دشمن جلوگيرى نمى كنيد، و جمعى داراى جان يعنى عقل بوده مى فهميد و ليكن دنيا پرست بوده بجنگ نمى رويد) و (شما را مى بينم) عبادت كنندگان بدون پرهيزكارى (جنگ كننده بى ثبات قدم) و بازرگانان بدون سود (مغلوب شده شكست خورده) و مى باشيد بيدار چون خواب رفته، و حاضر چون غائب، و بينا چون كور، و شنوا چون كر، و گويا چون لال (تسلّط دشمن را بر خود مى بينيد و از آنها جلوگيرى نمى كنيد با اينكه توانائى داريد).
خطبه ۱۰۸ - بخش ۴ : حکومت ظالمان
[منبع]رَايَةُ ضَلَالٍ قَدْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا وَ تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا، تَكِيلُكُمْ بِصَاعِهَا وَ تَخْبِطُكُمْ بِبَاعِهَا، قَائِدُهَا خَارِجٌ مِنَ الْمِلَّةِ، قَائِمٌ عَلَى [الضَّلَّةِ] الضِّلَّةِ.
فَلَا يَبْقَى يَوْمَئِذٍ مِنْكُمْ إِلَّا ثُفَالَةٌ كَثُفَالَةِ الْقِدْرِ أَوْ نُفَاضَةٌ كَنُفَاضَةِ الْعِكْمِ، تَعْرُكُكُمْ عَرْكَ الْأَدِيمِ وَ تَدُوسُكُمْ دَوْسَ الْحَصِيدِ، وَ تَسْتَخْلِصُ الْمُؤْمِنَ مِنْ بَيْنِكُمُ اسْتِخْلَاصَ الطَّيْرِ الْحَبَّةَ الْبَطِينَةَ مِنْ بَيْنِ هَزِيلِ الْحَبِّ.
- قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا :
- بر مدارش ايستاد، تمثيلى است براى انتظام و استحكام.
- شُعَب :
- جمع «شعبة»، فرعها، شاخه ها.
- تَكِيلُكُمْ :
- (چنانكه چيزى را به كيل و پيمانه مى ريزند همچنين) شما را به پيمانه (هلاكت) خواهند ريخت.
- تَخْبِطُكُمْ بِبَاعِهَا :
- شما را بطور وسيع و با دست باز سركوب ميكند، «خبط الشجرة» با ضربات عصا شاخ و برگ درخت را ريخت، «خبط البعير بيده الارض»: شتر دستانش را به زمين كوبيد، «باع»، يعنى فاصله بين دو دست وقتى كه كاملا از هم باز شده باشد.
- الثُفَالَة :
- افراد پست و فرومايه، «الثّافِل»: رسوبات هر چيز، «ثفالة القدر» ته مانده ديگ.
- نُفَاضَة :
- آنچه با تكاندن چيزى به اطراف مى ريزد.
- العِكْم :
- جوال، بقچه اى كه زنان ذخيره هاى خود را در آن مى پيچند.
- الْعَرْك :
- بسختى مالش دادن.
- الَادِيم :
- پوست دباغى شده.
- الْحَصيد :
- درو شده.
- الْبَطِينَة :
- چاق، سمين.
- تَكيل :
- پيمانه ميكند يعنى هلاك ميكند
- صَاع :
- پيمانه مخصوصى است كه در حدود سه كيلو ميباشد
- تَخبِط :
- فرو مى ريزد مثل ريختن برگ از درخت
- بَاع :
- عصا، دراز كردن دست اندازه بمقدار گشودن دو دست
- ثُفالَة :
- ته نشين: درده روغن و مانند آن
- نَفاضَة :
- چيزهاى خرد و ريز كه با تكان دادن ريخته مى شود
- عَكم :
- كيسه و سبد كه در آن چيز مى گذارند
- دَوس :
- درو كردن
- حَصيد :
- زراعتى كه وقت درو كردن آن رسيده
- بَطينَة :
- دانه چاق و درشت
- هَزيل :
- لاغر
(9) اين بيرق فتنه و فساد (در آخر الزّمان) بيرق گمراهى است كه بر قطب و ميان ضلالت بر پا شده است و با شعبه ها و شاخه هايش پراكنده گرديده (همه جا را فرا مى گيرد) شما را به پيمانه خود وزن ميكند (گمراه مى نمايد) و با دست خود (چون چارپاى چموش) شما را مى كوبد (ذليل و خوار مى گرداند)
(10) قائد و پرچمدار آن بيرق از ملّت اسلام خارج و بر (راه) ضلالت ايستاده است، پس در آنروز از شما (مسلمانان) باقى نماند مگر ته مانده اى (كمى) مانند آنچه در ته ديگ باقى است، يا خرده اى چون خرده دانه اى كه در ته جوال مى ماند،
(11) بيرق ضلالت و گمراهى شما را مى مالد مانند ماليدن چرم دبّاغى و مى كوبد مانند كوفتن كشت درو شده (شما را بمنتهى درجه خفيف و خوار مى سازد) مؤمن خدا پرست را (براى آزردن) از ميان شما جدا ميكند مانند پرنده كه دانه فربه را از ميان دانه لاغر بيرون مى كشد.
خطبه ۱۰۸ - بخش ۵ : بیدار شوید
[منبع]أَيْنَ تَذْهَبُ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ وَ تَتِيهُ بِكُمُ الْغَيَاهِبُ وَ تَخْدَعُكُمُ الْكَوَاذِبُ، وَ مِنْ أَيْنَ تُؤْتَوْنَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ؟ فَ «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ» وَ لِكُلِّ غَيْبَةٍ إِيَابٌ، فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِيِّكُمْ وَ أَحْضِرُوهُ قُلُوبَكُمْ وَ اسْتَيْقِظُوا إِنْ هَتَفَ بِكُمْ، وَ لْيَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَهُ وَ لْيَجْمَعْ شَمْلَهُ وَ لْيُحْضِرْ ذِهْنَهُ، فَلَقَدْ فَلَقَ لَكُمُ الْأَمْرَ فَلْقَ الْخَرَزَةِ وَ قَرَفَهُ قَرْفَ الصَّمْغَةِ.
- الرَّبَّانِى :
- خداشناس.
- هَتَفَ بِكُمْ :
- بر شما فرياد زد.
- الرَّائِد :
- كسى كه در پيشاپيش كاروان جهت شناسايى راهها و محلهاى مناسب حركت ميكند.
- قَرْفُ الصَّمْغَة :
- كندن پوست درخت براى گرفتن صمغ.
- تَتيهُ :
- حيران و سرگردان مى شود
- غَياهِب :
- تاريكيها و نادانيها
- رَبّانى :
- خداشناس و خداپرست
- هَتَفَ :
- صدا كرد، هاتف: صدا كننده، به تلفن هم هاتف گويند
- رائِد :
- كسى كه پيش قافله مى رود براى تهيه و بررسى منزل
- فَلَق :
- پاره و سوراخ كردن
- خَرَزَة :
- دانه هاى تسبيح و گردن بند (منجوق)
- قَرَف :
- پوست كند
- صَمغَة :
- كتيرا، شيره درخت
(13) پس از عالم ربّانىّ خودتان (امام عليه السّلام، پند و اندرز) بشنويد، و دلهاى خويش را (براى قبول) حاضر نمائيد، و چون شما را صدا زند (از خواب غفلت) بيدار شويد، و بايد پيشرو و جلودار هر قومى به پيروان خود راست گويد (و جاى داراى آب و گياه كه صلاح باشد براى ايشان اختيار كند، و در نصيحت و پند خيانت ننمايد، چنانكه در مثل است «الرّائِدُ لا يكذب أهله» يعنى جلودار به پيروانش دروغ نمى گويد، خلاصه حاضرين اين علوم و اخبار را كه مى شنويد براى غائبين از روى راستى بگوئيد) و پراكندگى خويش را جمع آورى نمايد (تفرقه حواسّ و افكار بيهوده بخود راه ندهد) و ذهن و زير كيش را آماده كند (كه آنچه مى شنود به ديگران بى كم و بيش برساند)
(14) پس آن عالم ربّانىّ امر (دين و دنيا) را براى شما شكافت همچون شكافتن دانه مهره (كه باطن آن نمايان است) و پوست كند آنرا مانند كندن پوست درخت براى بيرون آوردن صمغ (هر امرى را براى شما واضح و آشكار نمود).
خطبه ۱۰۸ - بخش ۶ : دگرگونی ارزشها
[منبع]فَعِنْدَ ذَلِكَ أَخَذَ الْبَاطِلُ مَآخِذَهُ وَ رَكِبَ الْجَهْلُ مَرَاكِبَهُ، وَ عَظُمَتِ الطَّاغِيَةُ وَ قَلَّتِ الدَّاعِيَةُ، وَ صَالَ الدَّهْرُ صِيَالَ السَّبُعِ الْعَقُورِ وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْبَاطِلِ بَعْدَ كُظُومٍ، وَ تَوَاخَى النَّاسُ عَلَى الْفُجُورِ وَ تَهَاجَرُوا عَلَى الدِّينِ وَ تَحَابُّوا عَلَى الْكَذِبِ وَ تَبَاغَضُوا عَلَى الصِّدْقِ.
فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ، كَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً وَ الْمَطَرُ قَيْظاً وَ تَفِيضُ اللِّئَامُ فَيْضاً وَ تَغِيضُ الْكِرَامُ غَيْضاً، وَ كَانَ أَهْلُ ذَلِكَ الزَّمَانِ ذِئَاباً وَ سَلَاطِينُهُ سِبَاعاً وَ أَوْسَاطُهُ أُكَّالًا [أَكَالًا] وَ فُقَرَاؤُهُ أَمْوَاتاً، وَ غَارَ الصِّدْقُ وَ فَاضَ الْكَذِبُ، وَ اسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ وَ تَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ، وَ صَارَ الْفُسُوقُ نَسَباً وَ الْعَفَافُ عَجَباً، وَ لُبِسَ الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً.
- الْفَنِيق :
- شتر نر.
- كُظُوم :
- خوددارى.
- كَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً :
- فرزند (بر پدر خود) خشمگين شد.
- الْقَيْظ :
- گرماى شديد، منظور عدم فائده باران است.
- تَغِيضُ :
- فرو مى رود، «غاضَ الماء»: آب در زمين فرو رفت.
- صِيال :
- حمله نمودن
- سَبُع عَقور :
- حيوان درنده و هار
- هَدَرَ :
- بجوش و خروش آمد
- فَنيق :
- شتر نر
- كُظُوم :
- سكوت و آرامى
- تَواخِى :
- برادرى نمودن
- فَيض :
- روان و فراوان شدن آب
- غَيض :
- فرو رفتن آب در زمين
- ذِئاب :
- گرگها، جمع ذئب
- أُکّال :
- بسيار خورنده
- غارَ :
- بزمين فرو رفت
- فَرو :
- پوستين
(16) و مردم بر اثر معاصى با يكديگر برادر شده و بر اثر دين از هم دور گردند و بر اثر دروغ با يكديگر دوست گشته و بر اثر راستى دشمن شوند (با معصيت كاران برادر و يار و با نيكان دور و بيزار گردند) پس در آن روزگار فرزند سبب خشم (و غصّه پدر) و باران موجب حرارت و گرما گردد (مردم از آن بهره نبرده زيان مى بينند) و مردمان پست فراوان و نيكان كمياب شوند،
(17) و اهل آن زمان چون گرگان و پادشاهانش درنده و مردمان ميانه و ضعيف الحال طعمه ها (ى ستمكاران) و فقراء (از سختى و رنجورى در حكم) مردگان باشند، و راستى از بين رفته دروغ شائع ميشود،
(18) و دوستى به زبان و دشمنى مردم با هم بدلها است، و فسق و فجور (زناء ميان ايشان افتخار و) باعث نسب شود، و عفّت و پاكدامنى موجب شگفت، و اسلام مانند پوستين وارونه پوشيده شود (مردم متلبّس بلباس اسلام هستند، و ليكن گفتار و كردارشان بر خلاف دستور اسلام مى باشد).