خطبه ۱۰۸

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : صفات خدا [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و هي من خطب الملاحم:
اللّه تعالى :

الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّي لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ وَ الظَّاهِرِ لِقُلُوبِهِمْ بِحُجَّتِهِ؛ خَلَقَ الْخَلْقَ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّةٍ، إِذْ كَانَتِ الرَّوِيَّاتُ لَا تَلِيقُ إِلَّا بِذَوِي الضَّمَائِرِ وَ لَيْسَ بِذِي ضَمِيرٍ فِي نَفْسِهِ، خَرَقَ عِلْمُهُ بَاطِنَ غَيْبِ السُّتُرَاتِ وَ أَحَاطَ بِغُمُوضِ عَقَائِدِ السَّرِيرَاتِ.

ذَوِى الضَمَائِر : صاحبان قلب و حواس و قواى مُدركه.
السُّتُرَات : جمع «سترة»، پوششها. 
خَرَق : پاره نمود
سُتُرات : پوشش ها و پرده ها
غُموض : مشكل و سخت بودن
سَريرات : جمع سريرة : باطن و درون 
(يكى از سخنرانى هاى امام در شهر كوفه كه حوادث سخت آينده را بيان فرمود).
۱. خدا شناسى:
ستايش خدايى را سزاست كه با آفرينش مخلوقات، بر انسان ها تجلّى كرد، و با برهان و دليل خود را بر قلب هايشان آشكار كرد. مخلوقات را بدون نياز به فكر و انديشه آفريد، كه فكر و انديشه مخصوص كسانى است كه دلى درون سينه داشته باشند و او چنين نيست، كه علم خداوندى ژرفاى پرده هاى غيب را شكافته است، و به افكار و عقايد پنهان احاطه دارد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است و آن از خطبه هايى است كه در آن (خداوند سبحان را سپاسگزارده و رسول اكرم را ستوده و به بعضى از كمالات و كرامات خويش اشاره نموده، و) فتنه و فساد و خونريزيهايى را كه پيش مى آيد بيان فرموده:
(1) سپاس خدائى را سزا است كه بسبب خلقت و آفرينشى كه فرموده (و دليل بر ربوبيّت او است) به خلائق آشكار شده است، و به حجّت و برهان خويش (آثار قدرت) نزد دلهاى ايشان ظاهر و نمايان است،
(2) بدون بكار بردن فكر و انديشه آفريدگان را ايجاد فرمود، زيرا انديشه ها سزاوار نيست مگر به كسانى كه داراى ضمائر (قواى مدركه باطنيّه) باشند و خداوند فى نفسه داراى ضميرى نيست (زيرا كسيكه براى ادراك چيزى به قواى ادراكيّه نياز داشته باشد البتّه ممكن است، و واجب الوجود ممكن نمى باشد)
(3) و علم او بباطن و كنه ناديدنيها نفوذ (حاجب و مانعى براى او نيست) و به كوچكترين افكار و اسرار (دلها كه اطّلاع از آن براى كسى ممكن نباشد) احاطه دارد.
 
خطبه اى از آن حضرت (ع) در اين خطبه از وقوع پيشامدهاى بزرگ ياد مى كند:
سپاس خداوندى را، كه به سبب آفرينش خود بر آفريدگانش آشكار شده است و با دلايل روشن خود در دلهايشان نمودار گرديده است. موجودات را بى آنكه فكر و انديشه اى به كار دارد بيافريد. زيرا انديشه تنها سزاوار كسانى است كه داراى ضمير باشند و در ذات او ضميرى نيست. علم او درون پرده هاى غيب را بشكافته و بر عقيده هاى رازناك و مكنون احاطه دارد.
 
ستايش مخصوص خداوندى است که با آفرينش خويش بر انسان ها تجلّى کرده است. خداوندى که با حجّت و نشانه هاى خود، بر قلب بندگان آشکار شده است. آفريده ها را بدون نياز به فکر و انديشه آفريد; چرا که انديشه مخصوص کسانى است که داراى روح و ضمير باطن هستند، و او چنين نيست; (زيرا) علم و دانش او، اعماق پرده هاى غيب را شکافته و به عقايد پيچيده و پنهان احاطه دارد.
 
و از خطبه هاى آن حضرت است و آن از خطبه هايى است كه از حادثه هاى بزرگ خبر مى دهد:
سپاس خداى را، كه به آفرينش مخلوقاتش برآفريدگان خود نمودار است، و هستى وى -با دليل روشن- بر دلهاى آنان پديدار. بى آنكه بينديشد آفريدگان را آفريد، كه انديشيدن او را نمى سزيد. چه، انديشه را دلى درون سينه بايد، و او را درونى نيست تا انديشه اى از آن برآيد. علم او درون پرده هاى غيب را شكافت، و بر عقيدتهاى نهفته و رازهاى پنهان احاطت يافت.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در پيشگويى از حوادث آينده:
خداى را سپاس كه با آفرينش مخلوقات بر مخلوقات تجلّى كرد، و با حجّت خود بر قلوبشان آشكار است، بدون به كار گيرى انديشه موجودات را آفريد، زيرا انديشه ها در خور آنانى است كه داراى ضمايرند، و خدا را فى نفسه ضمير نيست. دانش او عمق پرده هاى غيب را شكافته، و به پيچيدگى ها و دقايق آراء نهانها احاطه نموده.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 514-507 و من خطبة له عليه السلام و هى من خطب الملاحم.از خطبه هاى امام است كه از وقايع و حوادث مهم آينده خبر مى دهد. خطبه در يك نگاه:اين خطبه از بخش هايى تشكيل يافته: در نخستين بخش، مانند بسيارى از خطبه ها، سخن از حمد و ثناى الهى و اوصاف جلال و جمال او و دلايل اثبات وجود مقدس اوست. در دومين بخش، -مانند بسيارى از خطبه هاى ديگر- سخن از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و فضايل و كمالات اوست.در سومين بخش، از يك طبيب سيّار روحانى كه به دنبال بيمارانش مى گردد و تمام وسايل درمان را فراهم كرده، سخن به ميان آورده، كه بسيارى از شارحان نهج البلاغه آن را اشاره به خود حضرت مى دانند و بعضى آن را ناظر به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دانسته اند.در بخش چهارم، به سرزنش ياران سست و بى تحرّك خود پرداخته و به آنها گوشزد مى كند كه اين سستى و پراكندگى و بى تفاوتى عاقبت دردناكى دارد؛ دشمنان بر شما مسلّط مى شوند و چنان شما را در هم مى كوبند كه چيز قابل توجّهى باقى نمى ماند.و در پنجمين بخش، كه قسمت مهمّى از خطبه را تشكيل مى دهد، به نصيحت و اندرز آنها مى پردازد و در ششمين و آخرين بخش، حوادث سخت آينده را پيشگويى مى كند كه بركات زمين و آسمان از مردم قطع مى شود؛ زشتى ها پديدار مى گردد؛ معروف، منكر و منكر، معروف، و حقايق اسلام تحريف مى شود. تجلّى خدا بر بندگان:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه، به سراغ حمد و ستايش پروردگار و ذکر جمال و جلال او و براهين ذات مقدّسش مى رود. در عباراتى کوتاه و زيبا و دلنشين، به مهمترين دلايل توحيد اشاره مى کند. نخست مى فرمايد: «ستايش مخصوص خداوندى است که با آفرينش خود، بر انسان ها تجلى کرده است!». (الْحَمْدُللهِِ الْمُتَجَلِّي لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ).و اين، در واقع اشاره به «برهان نظم» است که در جاى جاى قرآن مجيد آمده است. گاه دست انسان را مى گيرد و به آسمان ها مى برد و سيّارات و ثوابت و کهکشان هاى با عظمت را به او نشان مى دهد و گاه به اعماق اتم مى کشاند و ساختمان شگفت انگيز آن را به انسان ارائه مى دهد. گاه عجايب خلقت پرندگان، گاه شگفتى هاى جهان حيوانات و جانداران، گاه اسرار آفرينش نباتات، گاه عجايب اعماق درياها. آرى، به وسيله مخلوقات، خالق را به خلقش نشان داده است و اين داستان عجيب و طولانى دارد که هرگز تمام نمى شود. از يک سو، هر قدر در عظمت عالم آفرينش بينديشيم، به جايى نمى رسيم و از سويى ديگر، در اسرار خلقت آنها و نظم حاکم بر آنها.از تفسير بالا روشن شد که خلق در «لِخَلْقِهِ» اشاره به انسان ها است و در «بِخَلْقِهِ» اشاره به تمامى مخلوقات است. يکى خاص، و ديگرى عام است.سپس در ادامه اين سخن، اشاره به «برهان فطرت» مى کند و مى فرمايد: «خداوندى که با حجّت و دليل خود، بر قلب بندگان آشکار شده است!» (وَ الظَّاهِرِ لِقُلُوبِهِمْ بِحُجَّتِهِ).چه حجّتى از اين بالاتر که وقتى انسان به قلب و روح خود باز مى گردد، بانگ توحيد و خداشناسى را از هر گوشه آن مى شنود و به همين دليل، هر قدر شياطين در انکار ذات پاکش بکوشند و براى منحرف ساختن بندگان تلاش کنند، هنگامى که فشارها برچيده شد، و ابرهاى ظلمانى وساوس شيطانى کنار رفت، فطرت توحيدى تجلّى مى کند و باز انسان به سوى خدا بر مى گردد.در سومين جمله، اشاره به دليل سومى مى کند که مى توان آن را «برهان ابداع» نام نهاد. مى فرمايد: «آفريده ها را بدون نياز به فکر و انديشه آفريد; چرا که انديشه مخصوص کسانى است که داراى روح و ضمير باطن هستند و او چنين نيست!» (خَلَقَ الْخَلْقَ مِنْ غَيْرِ رَوِيَّة، إِذْ کَانَتِ الرَّوِيَّاتُ لاَ تَلِيقُ إِلاَّ بِذوِي الضَّمَائِرِ(1)، وَ لَيْسَ بِذِي ضَمِير فِي نَفْسِهِ).مى دانيم تمام مصنوعات انسانى بازگشت به تفکّر و برنامه ريزى و نقشه کشى هاى قبلى مى کند و اين تفکّر و برنامه ريزى نيز بازگشت به مخلوقات و مصنوعات جهان آفرينش دارد. يعنى هر چه انسان مى سازد، شبيه و مانندى براى آن در جهان خلقت ديده; و گاه اشکال مخلوقات گوناگون را به هم ترکيب مى کند و از آن چيزى درست مى کند; صنعت کشتى را از مرغان دريايى، و هواپيما را از خلقت پرندگان، ومراکب ديگر را از مراکب صحرايى آموخته است. بنابراين، اوّلا در مصنوعات خود نياز به انديشه و تفکّر دارد و ثانياً نياز به پيروى و تقليد و الگو گرفتن از موجودات اطراف خويش. آن کس که تمام افعالش ابداع است، نه انديشه اى لازم دارد و نه الگويى، تنها خداست.امروز ثابت شده است که تنها در روى کره زمين ميليونها نوع گياه و حيوان و حشره وجود دارد که هنوز بسيارى از آنها که در اعماق درياها و يا در قلب جنگلها و يا درون کويرهاى دوردست و يا مناطق قطبى زندگى مى کنند، براى انسان کشف نشده است; آفريده هايى با شگفتى هاى حيرت انگيز و طرز زندگى کاملا متفاوت و ساختمان و ترکيب بندى بسيار حساب شده. تمام اينها، ابداعات الهى است و ابداع او يکى از دلايل وجود و علم و قدرت است.گذشته از همه اينها، مصنوعات بشرى با گذشت قرنها و استفاده کردن از تجربه هاى ديگران تکامل مى يابد، در حالى که مخلوقات خدا چنين نيست و اگر روند تکاملى داشته باشند، از درون خود آن مخلوق سرچشمه مى گيرد، نه با تجربه جديد.سپس در چهارمين جمله براى توضيح و تفسير گفتار پيشين مى فرمايد: «علم و دانش او، اعماق پرده هاى غيب را شکافته و به عقايد پيچيده و پنهان احاطه دارد» (خَرَقَ عِلْمُهُ بَاطِنَ غَيْبِ السُّتُرَاتِ(2)، وَ أَحَاطَ بِغُمُوضِ عَقَائِدِ السَّرِيرَاتِ(3)).اگر آفرينش او در اَشکال و کيفيّات بسيار متنوّع و گوناگون نياز به انديشه و الگوى قبلى ندارد; به اين دليل است که علم او بى پايان و نامحدود است. در اعماق همه چيز نفوذ دارد و از عقايد پنهانى هر کس با خبر است. آرى، کسى نياز به انديشه و تفکّر و استفاده از تجارب ديگران دارد، که علمش محدود است و از پشت پرده هاى غيب بى خبر است.تعبير بالا، در واقع از قبيل ذکر خاص بعد از عام است; يعنى نخست از علم خداوند به باطن تمام اشيا، سخن مى گويد; سپس از علم او به عقايد پنهان آدميان.****نکته:وسعت علم خداوند:مسئله علم خداوند، هم از نظر معرفتى و هم از نظر آثار اخلاقى و تربيتى از مهمترين مسائل است. مسئله اى است که قرآن مجيد، بحث هاى مهمّى پيرامون آن دارد و گستردگى آن را با مثالهاى زيبايى بيان مى کند. از جمله مى فرمايد: «وَ لَوْ أَنَّ مَا فِي الاَْرْضِ مِنْ شَجَرَة أَقْلاَمٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُر مَا نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللهِ إِنَّ اللهَ عَزِيزٌ حَکِيمٌ; اگر همه درختان روى زمين قلم شود و دريا براى آن مرکّب گردد و هفت دريا بر آن افزوده شود، همه اينها تمام مى شود، ولى کلمات (و معلومات) خدا پايان نمى گيرد! خداوند عزيز و حکيم است».(4)اگر در عمق اين مثال دقت کنيم و معناى آن را کاملا در ذهن مجسّم سازيم، آنگاه به اين حقيقت پى مى بريم که دامنه علم پروردگار بسيار فراتر از آن است که ما فکر مى کنيم.بديهى است اين علم نمى تواند علم حصولى و از طريق تصوّر و تصديق باشد; بلکه علم حضورى است. يعنى حضور خداوند در همه جا و در هر زمان و هر مکان و حضور همه اشيا در نزد ذات پاک او ايجاب مى کند که چيزى بر او مخفى و پوشيده نباشد; چرا که حقيقت علم، حضور معلوم نزد عالم است; منتها در علم حصولى، معلوم شخصاً نزد عالم حضور ندارد، بلکه صورتى از آن طريق تصوّر يا تصديق در ذهن عالم، حاضر مى شود; ولى در علم حضورى ذات معلوم نزد عالم حاضر است و تمام اشيا و حوادث در هر زمان و هر مکان، باطن و ظاهر آنها، همه از طريق همين علم حضورى نزد خداوند واضح و آشکار است.به همين دليل، امام(عليه السلام) در بخش اوّل از خطبه بالا مى فرمايد: علم و دانش او اعماق پرده هاى غيب را شکافته و عقايد پيچيده و پنهان را احاطه کرده است.ممکن است درک مفهوم علم حضورى براى بعضى مشکل باشد; ولى با يک مثال مى توان آن را روشن ساخت و آن اينکه بى شک علم ما به صورت هاى ذهنى ما و تصوّرها و تصديق هايى که از جهان خارج در ذهن ما ترسيم شده، علم حضورى است; يعنى اين صورت هاى ذهنى نزد روح ما حاضر است و از آن جدا نيست. آرى، علم خداوند به تمام عالم هستى اينگونه است، نه اينکه صور ذهنى داشته باشد; بلکه وجود عينى آنها نزد او است; چرا که مى دانيم او همه جا با ماست: «وَ هُوَ مَعَکُمْ ايْنَ مَا کُنْتُمْ»(5). و او از ما به ما نزديکتر است «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مَنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»(6).از اينجا روشن مى شود که توجّه به اين علم گسترده و بى پايان، چه آثار مهم تربيتى دارد. زيرا، هنگامى که انسان، عالَم را محضر خدا بداند و علم او را محيط بر اسرار درون و مسايل برون ببيند، به يقين مراقب اعمال و حتى نيّات و افکار خويش خواهد بود(7). (8)****پی نوشت:1. «ضمائر» جمع «ضمير» از مادّه «ضمور» (بر وزن قبول) گرفته شده، که در اصل به معناى لاغر و باريک شدن است و از آنجا که اسرار درون انسان نيز باريک و دقيق است، واژه ضمير به باطن انسان اطلاق شده است.2. «سترات» جمع «سُتْره» (بر وزن قربة) به معناى پرده، يا چيزهايى است که اشياى مختلف را با آن مى پوشند.3. «سريرات» جمع «سريره» به معناى چيزى که انسان آن را مکتوم و مخفى مى کند. بايد توجّه داشت که جمع «سريره» گاهى «سرائر» آمده که جمع مکسّر است و گاه به صورت جمع صحيح با «ات» مى آيد.4. سوره لقمان، آيه 27.5. سوره حديد، آيه 4.6. سوره ق، آيه 16.7. براى توضيح بيشتر درباره علم خداوند به کتاب «پيام قرآن» جلد 4، مراجعه شود.8. سند خطبه: بخشى از اين خطبه را آمدى در غرر و بخش ديگرى را زمخشرى در ربيع الأبرار و نيز بخش ديگرى را آمدى در همان غرر در جايى ديگر آورده است؛ كه با آنچه در نهج البلاغه آمده است، تفاوت ها و اضافاتى دارد كه نشان مى دهد، آنها اين خطبه را از منابع ديگرى نقل كرده اند نه از نهج البلاغه.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 227).                       
شرح علامه جعفری«الحمدلله المتجلي لخلقه بخلقه و الظاهر لقلوبهم بحجته». (سپاس مر خدا راست كه بوسيله مخلوقاتش به خلائق تجلي نموده و با برهان روشنش بدلهاي آنان آشكار گشته است.)جهان هستي تجلي‌گاه خداوندي و دلهاي انسانها پذيرنده برهان او:حاكميت نظم در جهان هستي كه منشاء انتزاع قوانين بسيار متنوع و در عين حال هماهنگ است، از يك طرف، و عظمت و شكوه غير قابل توصيفي كه در اين جهان مشاهده مي‌شود از طرف ديگر و عظمتي كه فوق همه نظم و شكوه هستي در وجود آدمي است، مي‌توانند عالم مخلوقات را بعنوان تجلي‌گاه خالق فياض متعال قابل پذيرش بسازند.اما پديده نظم كه يكي از اساسي‌ترين عوامل تجلي حق جل و علا در جهان هستي است، اگر كسي آن توهم احمقانه را بخود راه بدهد كه آنرا انكار يا مورد ترديد تلقي كند، آگاهانه يا ناآگاهانه همه علوم را پوچ و بي‌اساس قلمداد مي‌كند، زيرا اگر نظمي وجود نداشته باشد، قانوني وجود ندارد، بنابراين، شما مي‌توانيد يك دانه گندم در زمين بكاريد و آن زمين از همان دانه گندم براي شما هفتاد و سه راس فيل و سيصد راس اسب و چهارصد راس گوسفند بروياند! بلكه مي‌توان گفت: احساس حركت كائنات بر مبناي نظم يك احساس ذاتي است كه باغث شده است كه بشر از آغاز تاريخ ارتباط با جهان عيني و با خويشتن براي پيدا كردن قانون هر موجود و جرياني دست به تلاش جدي بزند. اين نكته را بايد در نظر بگيريم كه اين مخلوقات با كمال نظم و تبلوري كه از قانون دارند، هيچ سنخيت و مشابهتي با خالق فيض ندارند، چگونه مي‌توانند تجلي‌گاه خداوندي براي آدميان بوده باشند؟پاسخ اين سوال روشن است، زيرا منظور از جلوه باغبان در درختان و گلهائي كه آنها را كاشته و با كمال دقت آنها را رويانيده است، آن نيست كه هويت باغبان هم سنخ آن درختان و گلهائي است كه آنها را كاشته و پرورانده است، بلكه منظور جلوه عظمتهاي علمي و اراده و آرمانها و هدف گيريهاي آن باغبان است كه بيان كننده مقداري از صفات او مي‌باشد و بعبارت كلي‌تر: هر انديشه و دريافتي كه مهندس يك ساختمان، يا باغبان يك گلستان در درون دارد و آن را در ساخته يا پرورده خود تجسم ببخشد آن ساخته يا پرورده جلوه‌گاهي براي آن انديشه و دريافت مي‌باشد كه بيان كننده صفاتي از آن مهنس يا باغبان خواهد بود.از طرف ديگر با اينكه سطح ظاهري عالم هستي عناصر و موادي است داراي امتداد و حركت و تنوع محكوم به كميت و تحول از كون به فساد و از اجزاء به مركبات، با اين حال عظمت و شكوهي غير قابل توصيف در جهان هستي احساس مي‌شود كه محال است اگر كسي با قلب پاك و ديده بي‌آلايش در آن بنگرد، فوغ خيره‌كننده رباني را در آن مشاهده نكند. تنها شرط اين شهود دريافت، چنانكه اشاره كرديم، صفاي درون و پاكي قلب و چشم ديده‌ور است كه جلوه عظمت خدا را بنام ملكوت در اين عالم هستتي ببيند. عظمتي ديگر در وجود آدمي است كه اگر واقعا مورد تفكر و دريافت قرار بگيرد، مجاورت آن حقيقت عظمي با شعاع خورشيد ربوبي، با كمال وضوح، درك مي‌شود و طعم واقعي اين واقعيت را مي‌چشد كه:سالها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد        آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كردو مي‌فهمد معناي «و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» (و ما از رگ گردن به او نزديكتريم.) يكي از ابعاد بسيار مهم آن حقيقت عظمي شهود فروغ خورشيد ربوبي است كه اميرالمومنين عليه‌السلام به ذعلب يماني فرمود: «لم اعبد ربا لم اره» (خدائي را كه نديده باشم نپرستيده‌ام.) و براي شناخت گوشه‌اي از عظمت خلقت كه تا حدودي مي‌تواند تجلي قدرت و علم خداوندي را نشان بدهد، نگاهي به نقاطي از فضا و بعضي از اجرام آسماني مي‌اندازيم: در آنسوي جهان شناخته شده: خيره كننده‌تر از يك ميليون خورشيد- كازارها نظر از رصد خانه راديوئي پارك استراليا رسيده است و امشب تلسكوپ بزرگ كوه پالومار تا پايان شب اعماق آسمانها را مي‌كاود. در بستر آرامش سبك بالي كه تنها لرزش خفيف موتورها بگوش مي‌خورد مردي با نگاه خسته مي‌كوشد تا از لوحه‌هاي عكس برداري ستارگان اسراري را كشف كند اين مرد مارتن اشميت است.همين كه تمام فيلمها باز شد و نسبت به صحت عمل اطمينان حاصل گرديد دريافت كه براي بار ديگر مرزهاي جهان هستي گسترش يافته است. در اين حال در خارج از رصدخانه فجر از افق سر مي‌كشيد. كشف شگفت انگيزي بود كه براي بيان آن در چارچوبه دانش وسيله‌اي يافت نمي‌شد و جهت تبيين آن از دنياي شعر مي‌بايست ياري خواست. مرد جدي و موقري همچون پروفسور اوپنهايمر از يك (زيبائي باور نكردني) و از (يك حادثه‌ها جالب و از يك شكوه بيسابقه) گفتگو مي‌كرد. اين (زيبائي باور نكردني جز يك شبه استار راديوئي) يا يك كازار چيز ديگري نبود كه در فرانسه بيك شبه ستاره راديوئي يا نيمه ستاره معروف است. بدنبال اين كشف، شور و هيجاني كه در محافل دانشمندان بوجود آمد كاملا موجه و منطقي بود. كازارها با حجمي كه ببزرگي صد مليون برابر خورشيد ما مي‌باشد چيزهاي وهم انگيز و فانتيزي هستند آنها پهنه آسمانرا با نوري كه صد برابر زيادتر از كهكشان ما با صد ميليارد ستاره‌اش مي‌باشد مي‌پوشاند. در بادي امر كازارها خرد و ناچيز بنظر مي‌ايد اين امر ناشي از فاصله بسيار دور آنها است كه حتي در ماوراء دورترين سحابيها قرار دارد. تقريبا در فاصله ده ميليارد سال نوري اينها هستند موجودات سماوي بسيار دور دست در سر حد خود جهان هستي. در روي تابلو جز يك شبح بنام: كازارها چيز ديگري به چشم نمي‌خورد و كسي بيش از اين چيزي درباره آنها نمي‌داند كه هستند.در دوران كنوني هيچ تئوري هر قدر هم كه پيش رفته‌تر باشد اجازه تجزيه و تحليل و تشريح آنها را نمي‌دهد و اين شبه ستاره‌هاي اسرارآميز سزاوار اين هستند كه تمام دانش بشري را در برابر يك سوال قرار دهد، اين علامت سوال كه فواصل بسيار بعيد را كه با سال نوري محاسبه مي‌شود پيش كشيده است و پاسخش بر عهده نجوم راديوئي است كه دانش بسيار جواني مي‌باشد كه درست سي سال از عمرش سپري مي‌گردد. در جريان اين سي سال، راديو بعنوان يك وسيله مطمئن و كافي توانسته است بين مسافات بزرگ ارتباط برقرار سازد اما اگر پيشتازان اين كوشش، ناله‌ها و صفير و تابهاي بيشمار آسماني را بدون ترشروئي زياد بعنوان پيام آوران ديار نسبتا دور دست مي‌پذيرفتند ديگر براي جويندگان دوران كنوني كه بدون خستگي و رخوت براي توجيه و تبيين آنها مي‌كوشند كاري باقي نمي‌ماند و عدم موفقيتهاي موقتي پيش نمي‌آمد و دليل اينكه پيشينيان توفيقي در اين راه حاصل نمي‌كردند: غوغاي جهان امواج راديوئي است كه بشكل وقفه ناپذير در خرگاه آسمان فرو مي‌ريزد و حتي تصور يك شب آرام تابستاني را براي انسان غير مقدور مي‌سازد.منابع اين امواج نخست خورشيد و سپس سياره‌ها و بعد از آن كهكشانها و سحابيهاي مافوق كهكشانها و غيره مي‌باشد. ستاره‌شناسان بعد از اين كشف بانتنهائي كه جهت تنظيم و شرح و توسعه اين امواج و جدا كردن آنهايي كه مركز زميني داشتند از آنها كه از آسمان مي‌امدند متوجه شدند و بالاخره موفق شدند محل فضائي آنها را تعيين كنند. گر چه جنگ زودرس دنباله اين كارها را قطع كرد ولي وسائلي در دسترس نجوم راديوئي قرار داد كه تا آنروز فاقد آن بود. رادارها با آنتن‌هاي بي‌شماري كه بشكل يك كاسه مشبك فلزي بود و براي هدايت هواپيماها بكار مي‌رفت بعد از پايان جنگ بزودي بسوي ستاره‌ها نشانه‌گيري شد و اولين راديوتلسكوپها را بوجود آورد. بلطف اين مسائل انسان توانست منابع راديوئي بيشماري را در آسمان كشف كند. از اين منابع راديوئي آنها كه قويترند مي‌توان باساني محل سماوي‌شان را تعين كرد و باين ترتيب موفق به تنظيم نقشه‌اي شده‌اند كه بيش از هزار منبع راديوئي را شامل مي‌شود. واقعيت شگفت‌انگيزيست كه سرچشمه‌هاي راديوئي خيلي بندرت بشكل يك ستاره قابل رويت بنظر مي‌ايند و بطور كلي آنها كه از نظر انتشار امواج قويترند ابرهاي تيره و كدري مي‌باشند كه حامل ذرات الكتريكي هستند كه نمي‌توان با تلسكوپ آنها را مشاهده كرد. چند سحابي و يا چند اختر از كهكشان ما كه با چشم غير مسلح ديده مي‌شوند بطور كلي فاصله‌شان نزديك است بخصوص خورشيد كه از همه نزديكتر مي‌باشد حالت استثنائي دارند.با وجود اين همه منبع راديوئي فراوان، قدرت پاسخ باين پرسش كه اين اجرام فلكي چيستند و با كدام يك از كرات مطابقت دارند تا حال ممكن نگرديده‌است. همين موضوع ستاره‌شناسان را براي انجام يك برنامه تجسسي فوق العاده صريح و مشخص تشويق و راهبري مي‌كند: راديو تلسكوپهاي بزرگ (پارك در استراليا- جودرل بانك در انگلستان و اوون ريور در ايالات متحده امريكا) دارند در راه مشخص كردن وضع منابع راديوئي روي يك نقشه روشن و جدول بندي شده تلاش مي‌كنند. همزمان با اين كوشش در رصدخانه كوه پالومار با دستگاههاي عكس برداري بسيار قوي مشغول عكس گرفتن از اين قسمتهاي آسمان هستند. با تطبيق اين دو نقشه براي انسان اين مساله كه كدام يك از اختران اين امواج را مي‌فرستد روشن مي‌گردد. باين ترتيب بالاخره مساله مكان يابي در فضا حل مي‌شود.نتايج اوليه اين اقدامات بذر شك در افكار افشاند: بدين ترتيب كه اين اجرام با اينكه امواج بسيار قوي منتشر مي‌كردند بشكل ستارگان بسيار ضعيف مي‌نمودند كه با چشم غير مسلح ديده نمي‌شوند و هنوز مورد دقت ستاره‌شناسان واقع نشده بودند. در نظر اول بشكل يك ستاره ازقدر 16 در صورت فلكي مثلث تشخيص داده شد و تحت شماره 48 3 (شماره 48 كاتالوگ سوم راديو سورس كامبريج) درج گرديد و طيف اختصاصيش مسلم شد ولي چند روز پس از آن بدست فراموشي سپرده شد. پروفسور شانداژ كه كاشف اين ستاره بود موفق شد كه سه اختر ديگر را: 147 3 و 196 3 و بالاخره 273 3 را نيز كشف كند. درست از اينجا است كه داستان آغاز مي‌شود. ستاره 273 3 براي ستاره‌شناسان امروز مساله كهنه‌اي است چه در 18 آوريل سال 1887 جمعي از اخترشناس ان تحت رهبري دكتر پيكرينگ در رصد خانه هاروارد موفق شده بودند كه از روي صفحه عكاسي (كه در آنزمان دو سال از عمرش سپري مي‌شد) اين ستاره جديد را در كهكشان خط شيري كشف كند.اين كشف كه امروز بلطف تكامل فن عكسبرداري مي‌توان پيوسته از انبوه ستارگان بسياري عكس گرفت شايد اهميتي نداشته باشد ولي براي آنزمان چيز تازه‌اي بود. پس از اين كشف دكتر پيكرينگ تنها باين يادداشت قناعت كرد كه: يكي از ستارگان ضعيف و كم رنگ واقع در صورت فلكي سنبله است. كار بانجام رسيد و اين اختر تازه كشف شده در پشت سر افق تاريك روشن كلاسورها و ديار فراموشي فرو رفت. در روزگاران بعد مثل هزاران ستاره ديگر از آن نيز منظما عكسبرداري مي‌شد و هر بار محل فضائيش مورد بررسي و دقت قرار مي‌گرفت. و هنگامي كه پروفسور اشميت ستاره 3 273 را بعنوان يك منبع راديوئي مورد بررسي قرار داد متجاوز از دو هزار عكس كه تقريبا از هشتاد سال پيش باين طرف جمع شده بود دم دستش قرار داشت و همين امر بود كه او را باين استنتاج شگفت‌انگيز راهبري كرد كه بگويد: اختر راديوئي 273 3 متعلق به كهكشان ما (خط شيري) كه با صد ميليارد ستاره‌اش هر دويست و پنجاه مليون سال يك بار بدور محور خود مي‌چرخد نبوده و تابع جريان اين كهكشان نمي‌باشد پس آن خارج از مرزهاي كهكشان ما قرار داشت. اين امر بجهت اينكه هيچ ستاره‌اي به تنهائي در ماوراء كهكشانها قابل رويت نيست غير ممكن مي‌نمود و يك چنين تناقضي بررسي كاملي را ايجاب مي‌كرد.براي اين پروفسور مارتن اشميت طيف ستاره را تجزيه كرد و با كمال تعجب و حيرت از يك گرايش روشن خطوط طيفي به طرف قرمز يعني از يك جابجائي روشن خطوط طيفي از آبي بسوي قرمز مطلع گرديد. نه سحابي و نه ستاره اين گرايش خطوط طيفي بسوي قرمز ره آورد تاثير دوپلر- فيزو بود كه از 35 سال پيش تاكنون جهت آگاهي از فواصل كهكشانها و سرعت فرار آنها از ما و هم چنين اطلاع از سرعت انتقالي خارق العاده آنها مورد استفاده مي‌باشد. بكار بستن اين اصل درباره ستاره 273-سی3 امكان داد تا بدانيم كه فاصله آن با ما بيش از دو ميليارد سال نوري بوده و خيلي دورتر از كهكشان ما قرار گرفته است. باين ترتيب روشن شد كه در عكسبرداريهاي دكتر پيكرينگ خطا و اشتباهي در كار نبوده است. كشف 273 -سی3 اين حقيقت را بدنبال خود آورد كه در اين فاصله بزرگ و غير محدود ستاره‌اي از قدر 13 با نور بسيار قوي وجود دارد كه هرگز كشف نشده بود … جهانهاي تو در تو … يا طبقات آسمان! انسان روي سومين سياره يك ستاره بسيار كوچك واقع در كهكشاني از كهكشانهاي بي‌شمار زندگي مي‌كند، معذالك آنچنان حريص و بلندپرواز است كه مي‌خواهد عظمت تمام جهان را هضم كند. اكتشافات علمي زير نشان مي‌دهد كه تا كنون بشر تا چه اندازه در كوششهاي خود در اين جهت موفق شده است. مسافاتي كه در اينجا داده مي‌شود بر حسب سال نوري است يعني بايد در نظر بگيريم كه نور در عرض يك ثانيه با سرعتي در حدود 186000 ميل (300000 كيلومتر) در ثانيه حركت مي‌كند. با اين حساب يكسال نوري بالغ بر 6 تريليون ميل خواهد بود و اين مسافات آنقدر زياد است كه هر طبقه فضائي بنوبه خود فقط نقطه‌اي در مقابل طبقه ديگر فضا محسوب مي‌شود! مثلا منظومه شمسي كه فضاي نخست بحساب مي‌ايد در داخل فضاي 2 تنها يك نقطه تلقي مي‌شود و همين طور فضاي 2 در ميان فضاي 3 تا آخر.فضاي 1- منظومه شمسي: خورشيد هشت دقيقه نوري يا 92 ميليون ميل از زمين دور است و عرض آن فقط يكهزارم يكسال نوري است …فضاي 2- نزديكترين ستاره: اين ستاره كه (آلفاسنتوري) نام دارد 4/3 سال نوري از زمين فاصله دارد، يعني هرگاه يك سفينه فضائي با سرعت 1 ميليون ميل در ساعت حركت كند تقريبا سه هزار سال طول مي‌كشد تا باين ستاره خيلي نزديك برسد …فضاي 3- كهكشان خودمان: كهكشاني كه زمين در داخل آن قرار دارد شبيه ظرفي است كه از ستاره و گاز و غبار پر است 100000 سال نوري فاصله داشته و از بين 100 ميليون ستاره‌اي كه آنرا بوجود مي‌آورند خورشيد ما و ستاره (آلفاسنتوري) فقط يك نقطه نوراني در لبه خارجي اين كهكشان مارپيچي بحساب مي‌آيند …فضاي 4- نزديكترين كهكشان: اين كهكشان را (آندرومدا) نام گذاشته‌اند و فاصله آن از كهكشان ما 2/2 ميليون سال نوري است. معهذا منجمين آنرا آنقدر نزديك مي‌دانند كه در مقابل دوري كهكشانهاي ديگر به‌آن (كهكشان خواهر) لقب داده‌اند و (آندرومدا) را جزئي از گروه (كهكشاني داخلي) محسوب داشته‌اند. اين كهكشان نيز بشكل مارپيچ است كه كناره‌هايش را ستاره‌هاي جوان اشغال كرده و درون غليظش را ستارگان قديم كه خاكستر شده‌اند پوشانيده‌اند.فضاي 5- دورترين كهكشانها: گروه (كازار)ها از جديدترين اكتشافات علم نجوم هستند، دورترين آنها كه با علامت (147-سي3) شناخته شده شش ميليون سال نوري فاصله دارد، پس از آن كهكشان (295-سي3) است كه فاصله پنج ميليون سال نوري قرار دارد و بالاخره (كازار273-سي3) در مسافت 2 ميليون سال نوري واقع است …با اين همه منجمين معتقدند كه تازه به نيمه‌هاي كناره قابل رويت جهان با عظمت رسيده‌اند و هنوز فضاهاي نامكشوف ديگري را بايد بيابند.اميرالمومنين عليه‌السلام در جمله بعدي مي‌فرمايد: (و با برهان روشنش بر دلهاي خلائق آشكار گشته است). اگر هم اشخاصي پيدا شوند كه با اصلاح بافيها و شطرنج‌بازيهاي مغزي بتوانند ذهن خود را كور كرده و از كار بيندازند ولي براي دلهاي آدميان دلائلي است كه انكار آنها جز با انكار خويشتن امكان‌پذير نمي‌باشد. آنچه كه از تتبع اوراق تاريخ سرگذشت بشري بر مي‌آيد، اين است كه اكثريت قريب باتفاق انسانها معتقد بوجود خداوندي هستند، و اصطلاح بافيها و شطرنج‌بازيها و خود فريبيها نتوانسته است ذهن آنانرا كور كند و از كار بيندازد، ولي متاسفانه يك اقليت ناچيزي در همه دورانها و در همه جوامع پيدا مي‌شود كه به علل غير منطقي در صدد انكار آن موجود واضح و اعلا برمي‌ايند، اينان تاكنون حتي يك دليل ضعيف نتوانسته‌اند براي نفي وجود خدا اقامه كنند، بلكه همانگونه كه برتراندراسل و امثال او متذكر شده‌اند: اينان فقط دلائل اثبات كنندگان وجود خدا را مورد خدشه و مناقشه قرار مي‌دهند، كه البته در اين خدشه و مناقشه، اصطلاح‌بافي و بازي با الفاظ و شطرنج‌بازي با مهره‌هاي مفاهيم، نقش اساسي را بعهده دارند.آدمي با خود فريبي بوسيله امور مزبوره (اصطلاح‌بافي..) مي‌توانند تا حدودي فعاليتهاي مغزي خود را از كار بيندازد و آنرا راكد كند، چنانكه در برخي از افراد مي‌بينيم كه در راس آنها سفسطه‌بازان و نيهيليستها عالي‌ترين و روشنترين فعاليت مغزي خود را كه درك و تصديق وجود خود و واقعيت جهان هستي است، از كار مي‌اندازند و مغز را درباره اين دو موضوع روشن و بديهي چنان كور مي‌كنند كه گوئي اصلا مغزي ندارند. ولي كور كردن دل يا باصطلاح ديگر وجدان باين آسانيها نيست، زيرا چنان نيست كه امواج ظلماني سفسطه‌ها و بازي با اصطلاحات و قهر كردن با خود و جهان هستي، همواره فضاي درون را اشغال نمايد و آن اشغال بقدري عميق و گسترده باشد كه حتي دل يا وجدان را هم كور كند و از كار بيندازد. شايد آيه مباركه كه مي‌گويد: «وجحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر كيف كان عاقبه المفسدين» (آنان آيات الهي را (با زبانشان يا با توهمات ذهني‌شان) منكر شدند، ولي نفسها، دلها، وجدانها، خودهاي سالم آنان، بان آيات يقين داشتند، اين انكار از روي ظلم و خود بزرگ بيني بود، (حال) ببين پايان كار مفسدين بكجا انجاميد.)نكته‌اي بسيار جالب در اين آيه مباركه وجود دارد كه حتما بايد بان توجه كرد و آن اين است كه (انكار زباني با وجود يقين دروني) را عاقبت غوطه‌ور شدن در فساد و افساد معرفي مي‌نمايد كه بدترين نتيجه براي كارهاي زشت است. مي‌توان گفت: علت اينكه انكار دليل و حجت دل مستلزم انكار خويشتن است، اين است كه دل آدمي همواره تلاش جدي براي پاك ماندن و بازسازي خود دارد كه مي‌تواند خيلي بيش از نيروهاي معمولي مغزي خود را با واقعيات در ارتباط قرار بدهد. اينكه گفته مي‌شود: (اي انسان، تو هر لحظه با من نو مي‌تواني با جهاني نو در ارتباط باشي) يا (اي انسان همواره تازه باش كه جهان هر لحظه براي تو تازه است) بيان يكي از اساسي‌ترين مختصات دل آدمي است كه بسيار دير از بين مي‌رود. دل آدمي با اين نوگرايي و بازسازي مستمر است كه سينه امواج بسيار نيرومند نوميديها و احساس شكستها را در زندگي مي‌شكافد و ادامه حيات را تضمين مي‌نمايد و همين نوگرايي و بازسازي دل يا وجدان است كه نمي‌گذارد اصطلاح‌بافيها و بازي با الفاظ و شطرنج‌بازي با مفاهيم، تا مدت طولاني فضاي درون را كه دل در عالي‌ترين و محكمترين رصدگاهش ناظر واقعيات است تيره و تار نمايد، مگر اينكه خود فريبي و مبارزه با خويشتن بقدري قوي و طولاني باشد كه دل يا وجدان همان راه را كه ذهن آلوده و منحرف پيش گرفته است، در پيش بگيرد. اين همان مرحله است كه خداوند فرموده است: «ختم الله علي قلوبهم …» (خداوند بر دلهاي آنان مهر زده است.) كه در اين موقع دل و يا وجدان از كار افتاده، ديگر هيچ چيزي براي اشخاصي كه باين سيه چال سقوط كرده‌اند، معنائي نمي‌دهد.****«خلق الخلق من غير رويه، اذ كانت الرويات لا تليق الا بذوي الضمائر و ليس بذي ضمير في نفسه» (خداوند متعال مخلوقات را بدون تفكر آفريده است، زيرا تفكرات شايسته نيست مگر براي موجوداتي كه داراي وسائل تفكر مي‌باشند، و خداوند در ذات خود داراي وسيله درك نيست.)****«خرق علمه باطن غيب السترات، و احاط بغموض عقائد السريرات» (علم آن ذات اقدس به درون غيبي همه پوشيده‌ها نافذ و به امور پيچيده عقائد مخفي در دلها محيط است.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن از رويدادهاى سخت آينده خبر مى دهد:امام (ع) خداوند را بر پنج چيز ستايش فرموده است:1-  اين كه از طريق آفرينش مخلوقات بر آفريدگان تجلّى كرده و خود را به آنان نمايانده است، و چنان كه در فصول پيش مكرّر گفته شده، مراد از تجلّى اين است كه خداوند معرفت خود را از طريق توجّه به آثار صنع خويش در دلهاى بندگانش قرار داده و خود را از اين راه به آنان نشان داده است، تا آن جا كه هر ذرّه اى از مخلوقات او به آينه اى شباهت دارد كه خالق متعال، خود را براى بندگانش در آن نمايان ساخته است، و آنان به اندازه قابليّت خود، او را مى بينند، و اين مشاهده بر حسب شعاع بصيرت و درجات معرفت آنان، متفاوت مى باشد، برخى نخست مصنوع و بعد از آن صانع را مى بينند، برخى هر دو را با هم مشاهده مى كنند، بعضى نخست آفريدگار و پس از او به آفريدگان توجّه مى كنند، برخى هم جز خدا چيزى نمى بينند.2-  اين كه او با حجّت و برهان خويش در دلهاى آدميان نمايان است، يعنى هستى او در دل كسانى كه به سبب انديشه هاى باطل و گفتار نادرست او را انكار مى كنند، روشن است، زيرا دلائل هستى خويش را عليه اينها ظاهر، و برهان وجود خود را بر آنها ثابت فرموده است، و اين برهان همان احساسى است كه نفوس منكران در برابر عظمت و استحكام نظام آفرينش دارند، هر چند براى توجّه بدان به اندكى تنبّه و هشيارى نيازمندند، چنان كه حقّ تعالى فرموده است: «وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ» همچنين ملاحظه آيات قدرت إلهى در آسمانها و زمين كه خداوند متعال فرموده است: «أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ» و اين نزديك به معنايى است كه در قسمت اوّل گفته شد.3-  اين كه خداوند آفريدگان را بدون نياز به تفكّر و طرح و برنامه ريزى آفريده است، و در باره بى نيازى پروردگار به انديشه و فكر، استدلال فرموده است به اين كه تفكّر و انديشيدن در خور صاحبان ضمير و آنانى است كه داراى قلب و حواسّ جسمانى باشند، و پروردگار در ذات مقدّس خود منزّه از ضمير است، و اين معنا شكل دوّم قياس منطقى است، به اين ترتيب كه فكر و انديشه از آن صاحب ضمير است، و هيچ چيزى از واجب الوجود صاحب ضمير نيست، نتيجه اين است كه به هيچ روى تفكّر و انديشه در خور واجب الوجود نيست، و هر دو مقدّمه در اين قياس روشن و بديهى است، چنان كه پيش از اين مكرّر گفته شده است.4-  اين كه علم خداوند اعماق پرده هاى غيب را مى شكافد، و اين بيان اشاره است به اين كه دانش او هر پنهان و ناديده را فرا مى گيرد به گونه اى كه هيچ چيز از او پوشيده نيست و هيچ حاجبى مانع نفوذ علم او نمى باشد.5-  اين كه بر انديشه هاى پيچيده و نهفته هاى باطن موجودات احاطه دارد به اين معناست كه دقيقترين رازهاى درون دلها را مى داند، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى». 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 278 و من خطبة له عليه السّلام و هى من خطب الملاحم و المأة و السابعة من المختار فى باب الخطب و شرحها فى فصلين:الفصل الاول:الحمد للّه المتجلّى لخلقه بخلقه، و الظّاهر لقلوبهم بحجّته، خلق الخلق من غير رويّة إذ كانت الرّويّات لا تليق إلّا بذوي الضّمائر و ليس بذي ضمير في نفسه، خرق علمه باطن غيب السّترات، و أحاط بغموض عقايد السّريرات. اللغة: قد مضى تفسير الملحمة بأنها الحرب و القتال و الوقعة العظيمة فيها و موضع القتال مأخوذة من اشتباك النّاس فيها كاشتباك لحمة الثوب بالسّدى و (ضمير) الانسان قلبه و باطنه و ما يضمره من الصّور، و جمع على الضمائر تشبيها بالسريرة و السّرائر لأنّ باب فعيل إذا كان اسما لمذكر يجمع على أفعلة و فعلان كرغيف و أرغفة و رغفان و (السّترة) بالضّم ما استترت به كائنا ما كان و (السّريرة) كالسّر هو ما يكتم. ا لاعراب: قوله و ليس بذي ضمير في نفسه، الجار و المجرور متعلّق بمقدر صفة لضمير أى كائن في نفسه، و يحتمل على بعد أن يجعل في بمعنى على و يكون الظّرف متعلّقا بمقدّر حالا من اسم ليس، أي ليس هو بصاحب ضمير مستقرّا أو متمكّنا على نفسه، و الأوّل أظهر و أصحّ لاحتياج الثاني إلى تكلّف و ابتنائه على إعمال الفعل الناقص أعنى ليس في الحال و هو خلاف المشهور.المعنى:اعلم أنّ الفصل الثاني من هذه الخطبة الشريفة في ذكر الملاحم و الاشارة إلى الوقايع العظيمة و الخطوب الّتي تكون بعده، و هذا الفصل الذي نحن بصدد شرحه مداره على امور ثلاثة.الأوّل تحميد اللّه سبحانه و تمجيده باعتبار نعوته الجلالية و الجمالية.و الثاني تبجيل النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تعظيمه و ترجيحه على الأنبياء و الرّسل.و الثالث الاشارة إلى بعض كمالات نفسه و كرامات ذاته و أتبعه بتوبيخ الجاهلين من المخاطبين و غيرهم الغافلين عن اقتباس أنواره و اكتساب فيوضاتهاما الاول:فهو قوله (الحمد للّه المتجلّى لخلقه بخلقه) أى الظّاهر المنكشف لمخلوقاته بواسطة ايجاده و ابداعه المخلوقات بقدرته الشاملة و حكمته الكاملة، و يجوز أن يكون المصدر الثاني أيضا بمعنى المفعول، فالمعنى أنه سبحانه تجلّى للخلق و أجلا معرفته لقلوب عباده بما أوجده من المصنوعات و الموجودات حتّى اشبهت كلّ ذرّة منها مرآة ظهر فيها لهم فهم يشاهدونه على قدر قبولهم لمشاهدته و تفاوت مراتب المشاهدة بحسب تفاوت أشعّة ابصار البصائر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 282 و قد تقدّم في شرح الخطبة الرابعة و الستين في بيان معنى قوله: و كلّ ظاهر غيره غير باطن «آه» تحقيق أنه تعالى أظهر الأشياء و أجليها و أنّ منتهى ظهوره صار سببا لخفائه فليراجع ثمّة، فانّ هناك فوايد جمّة. (و الظّاهر لقلوبهم بحجّته) أى الواضح وجوده لقلوب الّذين أنكروه بأوهامهم و ألسنتهم بقيام حجّته الباهرة، و أدلّته القاهرة عليهم بذلك، فانّه سبحانه لم يحجبهم عن واجب معرفته، و قد مرّ تحقيقه في شرح قوله: فهو الّذي تشهد له أعلام الوجود على اقرار قلب ذي الجحود، في الخطبة التاسعة و الأربعين. (خلق الخلق من غير رويّة) و فكر في كيفيّة خلقه لأنّ الفكر عبارة عن حركة القوّة المفكّرة في تحصيل المطالب من المبادي و انتقالها منها و اليها، و هى محال عليه سبحانه.أما أولا فلما أشار اليه بقوله: (اذ كانت الرّويات لا تليق الّا بذوى الضّماير) و القلوب و المشاعر البدنيّة (و ليس بذى ضمير في نفسه) فليس له سبحانه روية و أما ثانيا فلأنّ فايدة الروية هو تحصيل المطالب المجهولة من المعلومات و الجهل محال على اللّه سبحانه، و قد تقدّم ذلك في شرح الفصل الثالث من خطبة الاشباح و هى الخطبة التّسعون. (خرق علمه باطن غيب السّترات) أى نفذ علمه في كلّ مستتر و غايب بحيث لا يحجبه ستر و لا يستره حجاب (و أحاط بغموض عقايد السّريرات) أى بمادقّ و خفى من عقايد أسرار القلوب كما قال تعالى: «وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى» و قد مرّ بيان علمه بالسّرائر في شرح الخطبة الخامسة و الثمانين .الترجمة:و از جمله خطب شريفه آن إمام مبين و حبل اللّه المتين است، و آن از جمله خطبها ئيست كه ذكر فرموده در آن حوادث روزگار و فتنهاى خونخوار را چنانچه فرموده:حمد بيقياس معبود بحق را سزاست كه ظاهر است و هويدا بخلق خود بسبب ايجاد فرمودن مخلوقات خود، و آشكار است از براى قلوب منكرين با دليلهاى روشن و متين خود، خلق كرد مخلوقات را بدون فكر و رويّه از جهة اين كه فكرها لايق نيست مگر بصاحبان قلبها و نيست خداوند متعال صاحب قلب در نفس خود، و نافذ شد و دريد علم او باطن آنچه كه غايب است از امور مستوره، و اجاطه كرد به پنهانى عقيدهاى غير ظاهره.  
بخش ۲ : هدایتگری پیامبر اکرم [منبع]

وَ مِنْهَا فِي ذِكْرِ النَّبِيِّ (صلی الله علیه وآله) :
اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ مِشْكَاةِ الضِّيَاءِ وَ ذُؤَابَةِ الْعَلْيَاءِ وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ وَ مَصَابِيحِ الظُّلْمَةِ وَ يَنَابِيعِ الْحِكْمَةِ.
وَ مِنْهَا:
طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ، قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ، يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ، مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ؛ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِأَضْوَاءِ الْحِكْمَةِ وَ لَمْ يَقْدَحُوا بِزِنَادِ الْعُلُومِ الثَّاقِبَةِ، فَهُمْ فِي ذَلِكَ كَالْأَنْعَامِ السَّائِمَةِ وَ الصُّخُورِ الْقَاسِيَةِ.

الْمِشْكَاة : چراغدان، محلى كه عادتا چراغ را در آن يا بر آن قرار مى دهند.
الذُؤَابَة : زلف جلوى سر، پيشانى، بالاى هر چيز.
الْبَطْحَاء : منطقه ايست در مكه كه برخى از قبائل قريش در آن سكونت داشتند و به آنها «قريش البطاح» مى گفتند.
مَوَاسِمُهُ : جمع «ميسم»، آهنى كه با آن بدن را داغ مى گذارند. 
مِشكاة : طاقچه كوچكى در ديوار كه در آن چراغ مى گذاشتند (محل روشنائى)
ذُوابَة : پيشانى، جاى مو در جلو سر
سُرَّة : ناف، وسط شكم
بَطحاء : نام محلى است در مكه معظمه
مَواسِم : جمع ميسم : وسائل داغ نمودن
سائِمَة : حيوانى كه در صحرا مى چرد 
(و از همين خطبه است كه پيرامون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:)
۲. وصف پيامبر اسلام (ص):
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را از درخت تنومند پيامبران، از سرچشمه نور هدايت، از جايگاه بلند و بى همانند، از سرزمين بطحاء،(۱) از چراغ هاى بر افروخته در تاريكى ها، و از سر چشمه هاى حكمت برگزيد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم طبيبى است كه براى درمان بيماران سيّار است. مرهم هاى شفا بخش او آماده، و ابزار داغ كردن زخم ها را گداخته. براى شفاى قلب هاى كور و گوش هاى ناشنوا و زبان هاى لال، آماده، و با داروى خود در پى يافتن بيماران فراموش شده و سرگردان است.
۳. علل انحراف فرزندان اميّه:
بنى اميّه، با نور حكمت، جان و دل خود را روشن نساخته، و با شعله هاى فروزان دانش، قلب خود را نورانى نكرده اند، چونان چهارپايان صحرايى و سنگ هاى سخت و نفوذ ناپذيرند.
_________________________________
(۱). سرزمين بطحا، بين دو كوه ابو قيس و احمر را مى‏ گفتند كه محل زندگى قريش بود.
 
قسمت دوم از اين خطبه است در وصف پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله:
(4) خداوند سبحان رسول اكرم را برگزيد از شجره پيغمبران (آل ابراهيم) و از چراغدان روشنائى (كه نور هدايت و رستگارى از آنان تابان بود) و از بالاى پيشانى (كه اشرف و افضل بر ديگرانند) و از ناف بطحاء (مكّه معظّمه) و از چراغهاى تاريكى (پدران آن بزرگوار همه چون چراغ راهنماى سرگردانان بودند) و از سر چشمه هاى حكمت (كه همه داراى دين و شريعت بوده ديگران علم و حكمت از آنها مى آموختند).
و قسمت سوم از اين خطبه است (در وصف خود و توبيخ اصحابش فرموده):
(5) (امام عليه السّلام) طبيبى است (روحانىّ) كه بوسيله طبّ و معالجه خويش (براى بهبودى امراض مهلكه و بيماريهاى گوناگون در ميان خلائق) همواره گردش ميكند، و مرهمهايش (علوم و معارفش) را (براى زخم دلهايى كه به تيغ نادانى و گمراهى مجروح گشته) محكم و آماده كرده است، و ابزارها را (به آتش نهى از منكر و ترسانيدن از عذاب الهىّ) سرخ كرده و تافته است، هر جا كه لازم باشد مرهمها و ابزارهاى داغ كردن را بروى آن مى نهد، و جاهاى مجروح و نيازمند به معالجه، دلهاى كور (از دانش) و گوشهاى كر (از شنيدن حقّ) و زبانهاى لال (از گفتن سخنان راست) است، اين طبيب روحانىّ بوسيله دواء و معالجه خود بيماريهاى غفلت و نادانى و حيرت و سرگردانى را رسيدگى و معالجه مى نمايد
(6) (و ليكن) بيماران از روشنيهاى حكمت و عرفان استفاده نكرده اند، و به آتش زنه هاى علوم و معارف درخشان آتش نيفروخته اند، پس آنان مانند چارپايان چرنده (كه شعور نداشته تمام همّت و سعيشان صرف خوردن و آشاميدن است) و همچون سنگهاى سخت بنيان (كه چيزى را درك نمى كنند) مى باشند.
 
هم از اين خطبه [در وصف پيامبران (ص)]:
او را از شجره نبوت برگزيد و از آنجا كه خاستگاه نور است. از خاندانى بلند پايه، از ناف بطحاء، از چراغهاى ظلمت شكن و از چشمه هاى حكمت.
طبيبى است كه در ميان بيماران مى گردد، تا دردشان را درمان كند. داروها و مرهم هاى خود را مهيا كرده است و ابزار جراحى خويش گداخته است. تا هر زمان كه نياز افتد آن را بر دلهاى نابينا و گوشهاى ناشنوا و زبانهاى ناگويا برنهد. با داروهاى خود در پى يافتن غفلت زدگان است يا سرگشتگان وادى ضلالت، مردمى كه از انوار حكمت پرتوى نمى گيرند و از آتش زنه دانش شراره اى نمى ستانند. در اين  حال، همانند ستورانى هستند كه جز چريدن هدفى نشناسند يا همچون صخره هاى سخت كوهستان، در قساوت به سر برند.
 
او را از شجره پيامبران برگزيد، از محلّ روشنايى، و سرچشمه نور، از جايگاه بلند و رفيع، و از کانون بطحاء، از چراغ هاى برافروخته در تاريکى، و چشمه هاى دانش و حکمت انتخاب کرد.
در بخش ديگرى از اين خطبه مى فرمايد: او طبيب سيّارى است که با طبّ خويش همواره در گردش است (و در جستجوى بيماران) مرهم هايش را کاملا آماده ساخته و ابزارش را براى موارد نياز (به عنوان آخرين درمان) جهت داغ کردن محلّ زخم ها گداخته نموده، براى قلب هاى نابينا، گوش هاى ناشنوا و زبان هاى گنگ. و با داروى خود در جستجوى بيماران غافل و سرگردان است. همانها که با فروغ حکمت، روشن نشده و با جرقّه آتش افروز دانش هاى تابناک فکر خود را شعله ور نساخته اند، آنهائى که همچون چهارپايان صحراگرد و سنگ هاى سختِ نفوذ ناپذيرند.
 
از اين خطبه است در ذكر پيامبر (ص):
او را برگزيد از درختى كه رستنگاه پيامبران است، و چراغدانى پر نور براى روشنى جهان، از خاندانى بلند مرتبه و ديدارى، و از سرزمين بطحاء -سرزمين فخر و بزرگوارى-. -خاندانى كه- چراغهاى ظلمتند و چشمه هاى حكمت.
طبيبى كه بر سر بيماران گردان است، و مرهم او بيمارى را بهترين درمان، -و آنجا كه دارو سودى ندهد-. داغ او سوزان. آن را به هنگام حاجت بر دلهايى نهد كه -از ديدن حقيقت- نابيناست، و گوشهايى كه ناشنواست و زبانهايى كه ناگوياست. با داروى خود دلهايى را جويد كه در غفلت است، -يا از هجوم شبهت- در حيرت: كسانى كه از چراغ دانش بهره اى نيندوختند، و آتشزنه علم را براى روشنى جان نيفروختند. پس آنان چون اشتر و گوسفندند كه سرگرم چرا ماند، يا خرسنگهاى سخت كه گياهى نروياند.
 
از اين خطبه است در باره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله:
او را از شجره انبيا، و از چراغدان نور، و از مرتبت بلند، و از مركز سرزمين بطحا، و از چراغهاى بر افروخته در ظلمت، و چشمه هاى حكمت اختيار نمود.
طبيبى است كه همراه با طبّش در ميان مردم مى گردد، مرهمهايش را محكم و آماده ساخته، و ابزارهايش را براى سوزاندن زخمها داغ نموده، تا هر جا لازم باشد: در زمينه دلهاى كور، و گوشهاى كر، و زبانهاى لال به كار گيرد. دارو به دست به دنبال علاج بيماريهاى غفلت، و دردهاى حيرت است. اين بيماران وجود خود را از انوار حكمت روشن ننموده، و با آتش زنه دانشى درخشان شعله نيفروخته اند. از اين بابت به مانند چهارپايان چرنده، و سنگهاى سخت اند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 523-515 توصيف شايسته اى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله):امام(عليه السلام) در بخش دوم اين خطبه، بعد از حمد و ستايش الهى و بيان دلايل وجود او، به سراغ معرّفى پيامبر بزرگ اسلام(صلى الله عليه وآله) مى رود و در چند جمله کوتاه و با استفاده از شش تشبيه، فضايل بى مثال آن حضرت را مى شمرد. نخست مى فرمايد: «او را از شجره پيامبران برگزيد». (إِخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الأَنْبِيَاءِ).«و از محل روشنايى و سرچشمه نور». (وَ مِشْکَاةِ الضِّيَاءِ).«و از محلّى بلند و رفيع!» (وَ ذُؤَابَةِ الْعَلْيَاءِ).«و از کانون (سرزمين شريف) بطحاء». (وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ).«و از چراغ هاى برافروخته در تاريکى». (وَ مَصَابِيحِ الظُّلْمَةِ).«واز چشمه هاى دانش و حکمت». (وَ يَنَابِيعِ الْحِکْمَةِ).اين تشبيهات و استعارات شش گانه، هر کدام اشاره به نکته اى و فضيلتى از فضايل رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است.تشبيه اوّل - به گفته بسيارى از شارحان نهج البلاغه - اشاره به دودمان ابراهيم(عليه السلام) است که پيامبران بزرگى از آن برخاستند و نسب والاى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) نيز از طريق اسماعيل به آن پيغمبر بزرگ (ابراهيم(عليه السلام)) مى رسد.تشبيه دوّم، اشاره به اين است که: انوار معارف الهى در مشکاة وجود انبيا قرار دارد و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) حامل اين انوار است. توجّه داشته باشيد که «مشکاة» يا چراغ دان، همان محفظه اى است که در گذشته، چراغ را در آن مى گذاشتند تا وزش باد آن را خاموش نکند. بنابراين، انبيا حافظان انوار معارف الهيّه اند.در تشبيه سوم، با توجه به اينکه «ذُؤَابَه» موهاى قسمت جلو سر است و «عَلْياء» نيز به معناى بلندى است، اشاره به اين است که: پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) نسبش به برترين خاندان هاى بشرى مى رسد که شرف وراثت را در حدّ اعلا از آنها کسب کرده بود.و در تشبيه چهارم، با توجّه به اينکه «بَطْحاء» اشاره به بخش خاصّى از مکه است که قبيله قريش ساکن آن بودند و «سُرَّه» به معناى ناف و کانون است و قريش برترين قبايل عرب محسوب مى شدند، اشاره به اين است که: پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از مرکز قبيله اى برخاسته که اشرف قبايل آنجا محسوب مى شده (هر چند گروهى از آنها بر اثر دنيا پرستى دعوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را اجابت نکردند، و به عنوان کفّار قريش معروف شدند).پنجمين تشبيه، اشاره به اين است که: پيامبران و انبياى الهى چراغ هاى پرنورى هستند که سينه ظلمت کفر و جهل را مى شکافند و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) يکى از پرفروغ ترين چراغ هاى هدايت بود.و در آخرين تشبيه، پيامبران را به چشمه هايى تشبيه مى کند که علم و دانش از آن مى جوشد و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) يکى از پرجوشش ترين چشمه هاى علم و دانش بود.****طبيب سيّار!غالب «شارحان نهج البلاغه» اوصافى را که اميرمؤمنان على(عليه السلام) در اين فراز شمرده، اشاره به وجود مقدّس خودش دانسته اند که بعد از بيان اوصاف پيامبر(صلى الله عليه وآله)به بيان اوصاف خويش مى پردازد و خود را طبيب سيّارى مى داند که تمام وسايل لازم را براى علاج بيماران فراهم ساخته است و گويى اجماع شارحان نهج البلاغه بر اين معناست. تنها کسى که اين جملات را اوصاف پيامبر(صلى الله عليه وآله) دانسته و ادامه بحث هاى فراز گذشته مى شمرد، «آمُدى» در کتاب «غررالحکم» است، که مى گويد: «إِنَّهُ فِي ذِکْرِ رَسُولِ اللهِ(صلى الله عليه وآله); اين اوصاف درباره پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) است»(1).ولى ارتباط اين جمله، با جمله هاى سابق از يک سو و انطباق دقيق آن بر اوضاع و شرايط پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از سوى ديگر تأييد مى کند که اين اوصاف درباره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) باشد و ما تعجّب مى کنيم چگونه همه شارحان نهج البلاغه اين مطلب را - لااقل - در حدّ يک احتمال مطرح نکرده اند; در حالى که هيچ شاهد و قرينه اى براى ادّعاى خودشان اقامه ننموده اند. درست است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) هر دو از يک شجره مبارکه و هر دو شبيه روح واحدى هستند که در دو بدن قرار گرفته است و اوصافى که درباره يکى از اين دو بزرگوار صادق است، درباره ديگرى نيز صادق مى باشد; ولى از نظر روشن شدن واقعيّات بايد مرجع ضماير اين بخش از خطبه معلوم گردد و خوانندگان عزيز نيز به هنگام مطالعه شرح اين اوصاف، تصديق خواهند کرد که با پيامبر(صلى الله عليه وآله) سازگارتر است.به هر حال، مى فرمايد: «او طبيبى است سيّار که با طبّ خويش، همواره به گردش مى پردازد، (و در جستجوى بيماران است) مرهم هايش را کاملا آماده ساخته و براى موارد نياز (و اضطرار) جهت داغ کردن محلّ زخم ها ابزارش را گداخته نموده، براى قلب هاى نابينا; گوش هاى ناشنوا، و زبان هاى گنگ آماده است و با داروى خود، در جستجوى بيماران غافل و سرگردان است». (طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ، قَدْ أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ(2)، وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ(3)، يَضَعُ ذلِکَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ: مِنْ قُلُوبِ عُمْي، وَ آذَان صُمٍّ، وَ أَلْسِنَة بُکْم; مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ، وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ).چه تعبيرات و تشبيهات زيبايى! از يک سو، پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) (يا خودش) را به عنوان طبيب معرّفى مى کند; چرا که اطبّا به درمان بيمارهاى جسمى مى پردازند و او به درمان بيمارى هاى روحى و اخلاقى، که به مراتب سخت تر و خطرناک تر از بيمارى هاى جسمانى است که از آن ميان، به سه قسمت مهم در عبارت بالا اشاره شده: کسانى که بر اثر گناه و هوا پرستى و غفلت، چشم دلهاى شان نابينا شده و گوش شنوا را براى گرفتن پيام حق از دست داده اند و زبان گويا براى ذکر حق ندارند.از سوى ديگر او را به عنوان «دَوّار» يعنى سيّار معرفى مى کند، اشاره به اينکه مانند طبيبان جسمانى در گوشه مطب، يا بيمارستان نمى نشيند که بيماران به سراغ او بيايند; بلکه بر مى خيزد و وسايل دارو و درمان را با خود حمل مى کند و در هر کوى و برزن و هر شهر و ديار به دنبال بيماران مى گردد; و اين سيره همه پيامبران و امامان بوده که دانشمندان و علماى امّت نيز بايد به آنها اقتدا کنند; خود را همچون کعبه ندانند که مردم به طواف آنها بيايند; بلکه همچون نسيم سحرگاهان به هر سو بوزند و روح تازه در کالبدهاى مرده بدمند، يا همچون صيادى که به دنبال صيد مى گردد.سپس اشاره به جامعيّت درمان او مى کند، که نخست براى درمان زخم هاى جانکاه از انواع مرهم هاى شفابخش استفاده مى کند و در پايان کار، اگر هيچ مرهم و دارويى اثر نگذاشت براى نجات جان بيمار ناچار محلّ زخم را داغ مى کند. (در گذشته زخم هاى غير قابل علاج -مانند سياه زخم- را با آهن داغ مى سوزاندند.) و به اين ترتيب، وظيفه «بشارت» و «انذار» را به طور کامل انجام مى دهد و به تعبير ديگر: قرآن داروى شفابخش اوست، با آيات «بشارت» بر زخم هاى جانکاه قلوب، مرهم مى نهد و با آيات «انذار» زخم هاى غير قابل علاج را داغ مى کند.توجّه به اين نکته نيز لازم است که «مواضع غفلت» و «مواطن حيرت» را مى توان به افراد غافل و سرگردان تفسير کرد که در بالا گفتيم و مى توان اشاره به افرادى دانست که بيمار و فراموش شده، يا سرگردانند; ولى تفسير اوّل با جمله هاى بعد سازگارتر است.سپس در توضيح و تفسير مواضع غفلت و مواطن حيرت، مى فرمايد: «اين غافلان سرگردان، با فروغ حکمت روشن نشده، و با جرقّه آتش افروز دانش هاى تابناک، فکر خود را شعله ور نساخته بودند، و آنها از اين نظر همچون چهارپايان صحراگرد و سنگ هاى سختِ نفوذناپذير بودند!» (لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِأَضْوَاءِ الْحِکْمَةِ; وَ لَمْ يَقْدَحُوا(4) بِزِنَادِ(5) الْعُلُومِ الثَّاقِبَةِ; فَهُمْ فِي ذلِکَ کَالأَنْعَامِ السَّائِمَةِ(6)، وَ الصُّخُورِ الْقَاسِيَةِ).تعبير «لَمْ يَسْتَضِيئُوا» و «لَمْ يَقْدَحُوا» نشان مى دهد که آنها قبل از قيام انبيا نيز مى توانستند بخشى ازغفلت و سرگردانى خود را با نور حکمت و علم و دليل عقل برطرف سازند، ولى هرگز به پيام هاى علم و عقل نيز اعتنا نکردند.جمله «لَمْ يَسْتَيضِيئُوا...» و «لَمْ يَقْدَحُوا» ممکن است اشاره به دو گروه از افراد گمراه باشد: گروهى که اگر جرقّه علم و دانش به قلب آنها مى رسيد، تبديل به مبدء نور مى شدند و راهنماى ديگران; و گروه ديگرى که توان انجام هدايت ديگران را نداشتند، امّا مى توانستند در پرتو انوار حکمت، حداقل راه خودشان را پيدا کنند.تعبير به «أَنعامِ سَائِمَه» (چهارپايان بيابان گرد) و «صُخُورِ قَاسِيَه» (سنگ هاى سخت و نفوذناپذير) نيز مى تواند اشاره به دو گروه باشد: گروهى گمراهند در حدّ چهارپايان که قابليّت تعليم و تربيت را در حدّ پايينى دارند; و گروهى که در بدو نظر همچون سنگ، نفوذناپذير هستند.توجّه به اين نکته نيز لازم است که «مواضع غفلت» و «مواطن حيرت» با هم متفاوت است; «غفلت» درجايى گفته مى شود که انسان توجّه به چيزى ندارد و خطراتى را که در اطراف اوست نمى بيند; يا شبيه بيمارى هايى است که بدون داشتن درد، ناگهان بر وجود انسان مسلّط مى شود و راه بازگشت ندارد.ولى «مواطن حيرت» جايى است که انسان توجّه به خطرات دارد، ولى راه مقابله با آن را نمى داند.به هر حال، اين طبيب روحانى سيّار، همه جا روى حساب و برنامه گام برمى دارد و با دم مسيحاييش، دردمندان را درمان و در کالبد مردگان، روح و حيات مى دمد.****پی نوشت:1. غرر الحکم و درر الکلم، حکمت شماره 6033 (شرح فارسى، جلد 4، صفحه 1794).2. «مراهم» جمع «مرهم» به معناى داروهاى نرمى است که بر زخم ها مى نهند.3. «مواسم» جمع «مِيسم» به معناى ابزارى است که با آن بدن انسان يا حيوانى را داغ مى نهند و «وسم» (بر وزن رسم) به آن اثرى گفته مى شود که از داغ کردن بر بدن انسان مى ماند.4. «يقدحوا» از مادّه «قدح» (بر وزن مدح) به معناى افروختن آتش است به وسيله زَنْد (: سنگ چخماق، يا آتش زنه که در قديم مانند کبريت جهت برافروختن آتش از آن استفاده مى شد).5. «زِناد» جمع «زَنْد» به معناى ابزار فوقانى است که براى آتش افروزى استفاده مى کنند; زيرا معمول عرب اين بوده که از دو چوب مخصوص براى جرقّه زدن جهت آتش افروزى استفاده مى کردند; چوب زيرين را «زَنْده» و چوب رويين را «زَنْد» مى ناميدند و آن موادّى که به وسيله آنها آتش در آن شعله ور مى شد را «وقود» مى ناميدند.6. «سائمه» از مادّه «سوم» (بر وزن قوم) به معناى حرکت حيوان در بيابان و همچنين وزش بادهاى مستمرّ آمده است و «حيوان سائمه» به حيوانى گفته مى شود که او را براى چرا کردن، در بيابان رها مى کنند. 
شرح علامه جعفری«اختاره من شجره الانبياء، و مشكات الضياء، و ذوابه العلياء و سره البطحاء، و مصابيح الظلمه، و ينابيع الحكمه» (خداوند سبحان رسول گرامي را برگزيد از درخت (نسل) پيامبران و چراغداران نور و پيشاني عظمت و مركز مكه و چراغهاي روشنگر تاريكي و سرچشمه‌هاي حكمت).****«طبيب دوار بطبه، قد احكم مراهمه، و احمي مو اسمه، يضع ذلك حيث الحاجه اليه، من قلوب عمي، و آذان صم، و السنه بكم، متتبع بدوائه مواضع الغفله، و مواطن الحيره، لم يستضيئوا باضواء الحكمه، و لم يقدحوا بزناد العلوم الثقبه، فهم في ذلك كالانعام السائمه و الصخور القاسيه» (طبيبي است كه با طب خود سخت به دنبال نيازمندان به طبابت روحي مي‌گردد مرهمهاي شفابخش خود را محكم و وسائل داغ كردن را گرم كرده است اين طبيب مداواي حاذقانه خود را در هر مورد كه نيازي باشد از دلهاي كور و گوشهاي كر و زبانهاي لال با دواي تعبيه شده‌اي (كه براي بيمار دارد) در جستجوي بيماران موارد غفلت و جايگاه‌هاي حيرت است كه فروغي از انوار حكمت نگرفته و از آتش زنه‌هاي علوم تابناك شعله‌اي نيفروخته‌اند آنان در ميان اين ظلمات مانند چهارپاياني چرنده و صخره‌هاي بسيار سختند.)مطالبي چند در اين جملات وجود دارد كه بايد آنها را مورد بررسي قرار داد:مطلب يك- اميرالمومنين آن طبيب الهي كه دوا بدست در جستجوي بيماران است، هم طرق پيشگيري را ارائه مي‌نمايد و هم مرض مداوا مي‌نمايد. پيامبران عظام و اوصياي بزرگوار آنان، نه تنها رسالت پيشگيري از بيماريهاي مغزي و رواني ما انسانها را دارا هستند بلكه رسالت معالجه آن بيماريها را هم بعهده دارند. يعني چنان نيست كه فرستادگان خدا و اوصياء و اولياء الله فقط بيان عقائد و احكام و تكاليفي قناعت كنند كه انسانها را با اعتدال مغزي و رواني در مسير (حيات معقول) قرار داده و رسالت خود را پايان يافته تلقي نمايند، بلكه آنان با كمال خلوص بمعالجه بيماريها و اختلالات دروني انسانها نيز پرداخته و همانطور كه در جملات مورد تفسير مي‌بينيم، طبيب الهي (اميرالمومنين عليه‌السلام) دواهاي خود را به بهترين وجه تعبيه نموده و از طرق نهائي معالجه را (كه در آن دوران داغ كردن مي‌ناميدند) با خود بهمراه داشته و بيماران را مورد مداوا قرار مي‌داد. آري:ما طبيبانيم شاگردان حق           بحر قلزم ديد ما را فانفلقآن طبيبان طبيعت ديگرند            كه به دل از راه نبضي بنگرندما به دل بي واسطه خوش بنگريم          كز فراست ما به عالي منظريمآن طبيبان غذايند و ثمار            جان حيواني بديشان استوارما طبيبان فعاليم و مقال          ملهم ما پرتو نور جلالكاينچنين فعلي ترا نافع بود         وان چنان قولي زره قاطع بوداينچنين قولي ترا پيش آورد          وآنچنان فعلي ترا نيش آوردآنچنان و اينچنين از نيك و بد           پيش تو بنهيم و بنمائيم حدگر تو خواهي اين گزين ور خواهي آن          زهر و شكر، سنگ و گوهر شد عيانآن طبيبان را بود بولي دليل           وين دليل ما بود وحي جليلدستمزدي ما نخواهيم از كسي          دستمزد ما رسد از حق بسيمطلب دوم- طبيب الهي بيماران را پيگردي مي‌كند و نمي‌نشيند كه بيماران بسراغ او بيايند. بعضي از تن پروران و آسايش طلبان كه خود را طبيب الهي ناميده‌اند، مي‌گفتند: ما طبيبان مانند كعبه هستيم كه مردم بايد بسراغ ما بيايند، نه اينكه ما بايد بسراغ مردم برويم! مي‌توان گفت: خود اينگونه اشخاص كه بيمارند، حتي طبق قاعده‌اي كه خودشان اختراع كرده‌اند نيز عمل نمي‌كنند، زيرا دنبال طبيب نمي‌روند، بلكه نشسته‌اند، تا طبيبي با كمال خضوع و تحمل منت از آنان بيايد و بمعالجه آنان بپردازد. البته اينان خود را بيمار نمي‌دانند و با گمان اينكه در كمال صحت و عافيت زندگي مي‌كنند، محال است در جستجوي طبيب برآيند و با مرض جهل و بيمار ركود از تلاش براي اصلاح حال خود و ديگران، چشم از اين جهان مي‌پوشند. و شديدترين بيماري در دنيا مخصوصا در بيماري روحي همان است كه بيمار نمي‌داند كه بيمار است. تفاوت بيماري جسماني و روحي در اين است كه بيماري جسماني كه خود متوجه مريض بودنش نيست با كمال آرامش و خيال راحت غذا مي‌خورد و مي‌خوابد و هرگونه حركات طبيعي خود را انجام مي‌دهد. و اين بي‌اعتنائي و رفتار طبيعي اگر هم نتواند در بهبود مرض اثري داشته باشد، حداقل از خيالات و نگرانيهائي كه مرض را شدت مي‌بخشد آسوده است يعني اگر مرض با بازسازي تدريجي بدن از بين نرود، از ناحيه نگرانيها و خيالات تشديد نمي‌شود. زيرا بگمان عافيت آنها از بين مي‌رود. در صورتي كه بيماري رواني و روحي (بمعناي كثافت و آلودگي به جرم و پليديها) هر اندازه كه مورد بي‌اعتنائي قرار بگيرد شديدتر مي‌شود، زيرا خود استمرار و ادامه بي‌اعتنائي به بيماري روحي با وجود انگيزه‌هاي مستمر براي بيدار شدن انسان و اجتناب از جرمها و پليديها، مقاومت در برابر آن انگيزه‌ها را زيادتر مي‌نمايد و در نتيجه مغز و دل آدمي سخت تر از سنگ خارا مي‌شود- «ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجاره او اشد قسوه» (سپس دلهاي شما بعد از آن (همه آيات) قسي (بسيار سخت) شد، دلهاي شما مانند سنگها يا در سختي شديدتر از سنگها گشت.)مطلب سوم- چند بيماري اساسي كه طبيب الهي براي معالجه آنها تكاپو مي‌كند بيماريهاي روحي كه ناشي از ارتكاب معاصي و پليديها است بر دو قسم اساسي تقسيم مي‌گردند: قسم يكم- بيماريهاي اساسي كه آنها را اصول بيماريهاي روحي نيز مي‌توان ناميد. قسم دوم- بيماريهاي فرعي و معمولي كه به منزله معلولهاي آن اصول مي‌باشند. اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير به اصول بيماريهاي روحي اشاره مي‌فرمايد كه بدين قرار است:1- نابينائي دلها كه ناشنوائي گوش و گنگي زبان را ببار مي‌آورد. اين مرض نابينائي دل واقعا ام الامراض روحي آدميان است كه متاسفانه با درجات مختلف كه اكثريت بسيار وحشتناك بشر مبتلا بان مي‌باشند و جريان بسيار غم‌انگيز اينكه هر اندازه به هشياري معلومات بشر افزوده مي‌شود، بدان جهت كه فرمانده و مدير دروني (من) از همه جهات و ابعاد آلوده گشته است، به مرض نابينائيش مي‌افزايد و به قول مولوي: از قضا سر كنگبين صفرا فزود روغن بادام خشكي مي‌نمود اين منهاي آلوده كه چيزي جز اضافه كردن همه امتيازات و حقوق بشري بخود ندارد، هيچ حركت و نتيجه‌اي چيزي جز افزايش به ابعاد خود هدفي بوجود نمي‌آورد كه اين خود هدفي وسيله بودن ديگران را بطور عموم، ايجاب مي‌كند. با كمال صراحت فرياد مي‌زند: زندگي از آن من، كرامت و حيثيت از آن من، منفعت از آن من، لذت از آن من، بقاء و ادامه حيات از آن من، اراده مطلق از آن من … اين بيمار داراي مرضهاي متعددي است كه از يك مرض بنيادين ناشي شده است و آن عبارت است از نابينائي دل. سازش نابينائي دل با وجود هزاران چراغ كه علم و تجربه و مشاهدات رد مغز آدمي روشن مي‌سازد همانگونه سازش است كه نور خورشيد عالم افروز با نابينائي چشم طبيعي دارد. يعني چنانكه كور نمي‌تواند از نور خورشيد استفاده كند، همچنين كسي كه دلش نابينا است، وجود صدها هزار چراغ علم و تجربه و مشاهدات، فائده‌اي براي او ندارد و دل او را بينا نمي‌كند.2- غفلت- يكي از اصول بيماريهاي روحي آدميان است.تفاوت غفلت با ناداني در اين است كه غفلت مسبوق به علم ياامكان بدست آوردن علم است در صورتيكه جهل اگر از روي تقصير باشد، يعني جاهل با اينكه مي‌توانست علم بدست بياورد، ولي تقصير كرده و به جهل خود ادامه بدهد مي‌تواند نوعي مرض محسوب گردد، نه جهل قصوري كه ناشي از ناتواني انسان از بدست آوردن علم است، بنابراين، آن حالت تاريك ذهني كه سابقه علم داشته باشد و با بي‌اعتنائي بان، بفراموشي سپرده شود يا مورد غفلت قرار بگيرد، جهل ناميده نمي‌شود. لذا بيماري بودن غفلت و نسيان (فراموشي) كه ناشي است از ناديده گرفتن ضرورت و عظمت علم بيك چيز يا نتيجه آن، مطلبي است روشن، ولي جهل فقط موقعي حالت مرضي دارد كه تقصيري باشد.اطلاق بيماري به جهل تقصيري و غفلت در منابع اسلامي فراوان است و در ادبيات اقوام و ملل نيز آن دو بعنوان بيماري منعكس شده است. از آنجمله: درد ناداني برنجاند ترا ترسم همي درد نادانيت را گر نه به علم افسون كني از تو خواهند آب زان پس كاروان تشنگان گر تو از هامون گريزي روي زي جيحون كني (ناصر خسرو قبادياني) لكل داء دواء يستطب به الا الجهاله اعيت من يداويها (براي هر دردي دوائي است كه با آن دوا معالجه مي‌شود، مگر جهالت كه مداوا كننده‌اش را ناتوان ساخته است.) همچنين گذراندن عمر با غفلت و فراموشكاري درباره مسائل اساسي حيات نيز با بيانات مختلفي مرض ناميده شده است.3- بيماري حيرت. منظور از حيرت به همان حالت ترديد اضطراب‌انگيز است كه از حركت در طريق مستقيم براي وصول به اهداف حيات طيبه جلوگيري مي‌نمايد نه آن حيرت والا كه عبارت است از احساس عظمت و شكوه خيره‌كننده هستي و دريافت فروغي از جمال و جلال بي‌پايان الهي در عرصه هستي. به جرات مي‌توان گفت: اين بيماري روحي ناگوارترين و مخرب ترين بيماري است كه انسان را مي‌تواند بيچاره و تباه بسازد. هر اندازه كه آدمي چشمان خود را از فروغ الهي در هستي بيشتر ببندد، اين بيماري بيشتر و عميق‌تر وجود او را فرا مي‌گيرد. براي تكميل بررسي درباره اين بيماري به مباحث اينجانب درباره شك و حيرت مراجعه فرمائيد.در آخر جملات مورد تفسير حقيقتي بس آموزنده ديده مي‌شود كه اميرالمومنين عليه‌السلام از قران اقتباس نموده است: «فهم كالانعام السائمه و الصخور القياسيه» (آنان مانند چهار پاياني چرنده و صخره‌هائي بسيار سختند.)علت اين دو جمله چنين است كه حيوان بودن حيوان و سخت بودن صخره براي صخره نه تنها بيماري نيست، بلكه عين هويت طبيعي سالام آن دو موجود است، در صورتي كه موجودي كه انسان است، بدون نقص و سقوط اختياري، بدرجه حيوانيت و سنگ خارا تنزل نمي‌كند و اين نقص و سقوط اختياري كه بدون مبارزه با خويشتن كمال‌طلب امكان‌پذير نيست، سخت ترين بيماري است كه فقط دواي رباني علم و معرفت و آگاهي و حكمت مي‌تواند آنرا بهبود بخشد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از اين خطبه است كه در باره پيامبر اكرم (ص) فرموده است:در اين بخش استعاراتى است:1-  واژه «شجرة» براى طايفه پيامبران استعاره شده است، و وجه مشابهتاين است كه اين طايفه مانند درختان، داراى ميوه و شاخه اند كه شاخه هاى آنها انبيا و رسولان، و ميوه آنها علوم و كمالات نفسانى است. 2-  واژه «مشكاة» براى فرزندان ابراهيم (ع) استعاره شده است، و جهت مشابهت اين است كه پيامبران از ميان فرزندان ابراهيم (ع) برخاسته اند، و از خانه هاى آنان انوار نبوّت و هدايت سر برآورده و تابيده است همچنان كه نور چراغ از مشكات كه جايگاه آن است مى تابد.3-  واژه «ذؤابة» ظاهرا اشاره به قريش است، و وجه مشابهت اين است كه قريش مانند گيسوان كه از سر آويزان است خود را به شاخه هاى شرف و بلندى مرتبه پدران خود آويخته اند.4-  «سرّة البطحاء» اشاره است به اين كه خداوند پيامبر (ص) را از برترين خاندانهاى مكّه برگزيده است.5-  واژه «مصابيح» نيز استعاره براى پيامبران است، و وجه مشابهت آشكار است، سابقا نيز بطور مكرّر، آنان به مصابيح ظلمات جهل تعبير شده اند، يعنى پيامبران در تاريكيهاى جهالت و نادانى همچون چراغها هستند.6-  واژه «ينابيع» استعاره است، و وجه مشابهت اين است كه همان گونه كه آب از چشمه ها فوران مى كند دانش و حكمت نيز از پيامبران ريزش دارد.****فرموده است: «طبيب دوّار بطبّه»:اين جمله به طريق استعاره اشاره به خود آن حضرت دارد، زيرا او پزشك بيمارى جهل و طبيب اخلاق نكوهيده و پست است، و اين كه او با طبّ خويش در سير و گردش است كنايه است از اين كه وى براى درمان جاهلان و گمراهان خود را عرضه مى كند و خويشتن را بر اين امر منصوب و موظّف داشته است، واژه مراهم (جمع مرهم به معناى دارو) استعاره است براى دانشها و صفات پسنديده و برجسته اى كه نزد آن حضرت است، واژه مواسم نيز استعاره است براى تعزيرات و حدود شرعى و اجراى آنها در باره كسى كه ارشاد و تعليم در او سودمند نمى افتد، بنا بر اين او همچون پزشك حاذقى است كه همه داروها و مرهم ها، و اسباب داغ كردن و سوزاندن زخمها را براى كسى كه مرهم او را سودمند نيست در اختيار دارد، تا هر جا كه نياز باشد اين داروها و اسباب را به كار برد، براى درمان دلهاى كور تا آنها را جهت پذيرش انوار علوم، و هدايت به جادّه حق آمادگى دهد و چشم بصيرت آنان را بدين طريق بينايى بخشد، و براى معالجه گوشهاى كر تا آنها را جهت قبول موعظه و اندرز مهيّا سازد، واژه صمم (كرى) بطور مجاز بر كسى كه موعظه و ارشاد در گوش او فرو نمى رود و همچون كران است اطلاق شده و اين از باب اطلاق اسم ملزوم بر لازم آن است. زيرا كرى مستلزم عدم بهره مندى از موعظه و ارشاد است. همچنين براى درمان زبانهاى گنگ تا آنان را به ذكر خدا و سخنان حكمت آميز گويا سازد، واژه بكم (لالى) بطور مجاز بر زبانهايى اطلاق شده كه بدانچه مطلوب و شايسته است گويا نيست و اين حالت باعث شده كه همانند افراد لال و بى زبان باشند.فرموده است: «متّبع ...»:واژه متّبع (پيگير) صفت براى طبيب است، و عبارات «مواضع الغفلة و مواطن الحيرة» كنايه از دلهاى جاهلان است، و اشاره مى فرمايد كه اينها كسانى هستند كه از انوار حكمت و معرفت كسب روشنى نكرده اند يعنى از دانش و اخلاق چيزى به دست نياورده اند، و همچون آتش زنه كه به وسيله آن آتش پديد مى آورند نتوانسته اند به وسيله فرا گرفتن علومى كه پرده هاى جهل و نادانى آنها را بدرد مشعل معرفت را در جان خويش بر افروزند و شبستان دل را بدان روشنى بخشند.فرموده است: «فهم فى ذلك ....»:يعنى آنها كه از فروغ حكمت و معرفت روشنى نمى گيرند و وضعى اين چنين دارند مانند چهار پايان چرنده و يا سنگهاى سخت و نفوذ ناپذير مى باشند و وجه مشابهت اينها با چهار پايان اين است كه چون اين گونه مردم در جهل و غفلت با حيوانات يكسانند، و در شهوت و غضب مانند چهار پايان چرنده پاى بند عقل نيستند، و از آن بهره نمى گيرند، بدانها تشبيه شده اند، و به سبب سخت دلى و تأثير ناپذيرى و نترسيدن از ياد و آيات خدا به سنگهاى سخت همانند شده اند، چنان كه خداوند متعال فرموده است «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً». 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 280 منها في ذكر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اختاره من شجرة الأنبياء، و مشكوة الضّياء، و ذوابة العلياء، و سرّة البطحاء، و مصابيح الظّلمة، و ينابيع الحكمة. منها: طبيب دوّار بطبّه، قد أحكم مراهمه، و أحمى مواسمه، يضع من ذلك حيث الحاجة إليه، من قلوب عمي، و آذان صمّ، و ألسنّة بكم، متتبّع بدوائه مواضع الغفلة، و مواطن الحيرة، لم يستضيئوا بأضواء الحكمة، و لم يقدحوا بزناد العلوم الثاقبة، فهم في ذلك كالأنعام السّائمة، و الصّخور القاسية.اللغة:و (المشكاة) كوّة غير نافذة يجعل فيها المصباح أو عمود القنديل الذى فيه الفتيلة أو القنديل.و (الذّوابة) بالضم مهموزا النّاصية أو منتهاها من الرأس أو الطّائفة من شعر الرأس و (العليا) بالفتح و المدّ كلّ مكان مشرف و السّماء و رأس الجبل و (السرّة) ما تقطعه القابلة و سرّة الوادى أفضل مواضعه و (البطحاء) و الابطح مسيل واسع فيه زقاق الحصا و (المراهم) جمع المرهم و هو دواء مركّب و طلاء لين يطلى به القروح و الجروح قيل إنّه مأخوذ من الراهمة بالكسر و هو المطر الضعيف و (المواسم) كالمياسم جمع الميسم و هو المكواة و الحديد الذي يوسم به الخيل و غيرها.و (قدح) بالزندرام الايراء به و استخرج النار منه، و الزّند الذي يقدح به النار و هو الأعلى و السّفلى الزندة بالهاء و الجمع زناد كسهم و سهام و (ثقبت) النّار اتقدت و الكواكب أضاءت و (السّائمة) من الأنعام خلاف المعلوفة و (القاسية) الشديدة الغليظة.الاعراب:و قوله عليه السّلام طبيب دوّار، الظاهر أنه خبر محذوف المبتدأ أو مذكور في أصل الكلام و أسقطه السيّد (ره) حين الالتقاط، و يحتمل أن يكون مبتدأ لكونه نكرة موصوفة، و جملة يضع آه، خبره، و جملة قد أحكم، حال من فاعل دوّار، و على الاحتمال الأوّل أعنى جعل طبيب خبرا يجوز جعل جملة يضع استينافا بيانيا و الاشارة بلفظ ذلك إلى طبّه.و حيث، ظرف مكان ليضع مبنيّه على الضمّ للزوم إضافتها إلى الجمل اسمية أو فعلية نحو جلست حيث زيد جالس و حيث جلس زيد، قال ابن مالك في منظومة النحو:و ألزموا إضافة إلى الجمل          حيث و إذ و إن ينوّن يحتمل     و الحاجة، بالضمّ كما في أكثر النسخ مرفوع على الابتداء، و خبره محذوف أو فاعل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 281 الفعل محذوف أى حيث كان الحاجة إليه أو حيث الحاجة إليه حاصلة و الجملة مجرورة المحل باضافة حيث إليها، و في بعض النسخ بجرّ الحاجة و الأوّل أظهر، لأنّ إضافة حيث إلى المفرد شاذّة كما قال في قوله: ألا ترى حيث سهيل طالعا بجرّ سهيل على إضافة حيث إليه و ربما قيل: بأنّ سهيل مرفوع على الابتداء و خبره محذوف فحيث مضافة إلى الجملة و التقدير حيث سهيل مستقرّ طالعا و متتبّع، خبر لمبتدأ محذوف، و جملة لم يستضيئوا منصوبة المحلّ على الحالية من مفعول متتبّع.المعنى:و أما الثاني منها:و هو الذي في ذكر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تبجيله و تعظيمه فهو قوله استعاره (اختاره من شجرة الأنبياء) استعار عليه السّلام لفظة الشجرة لصنف الأنبياء باعتبار أنّ هذا الصنف له فروع و أثمار و أوراق كالشجرة، ففروعه أشخاص الأنبياء و آحادهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 283 و أثماره العلوم و الكمالات و الكرامات التي لهم، و أوراقه المؤمنون و المخلصون من اممهم (و مشكاة الضّياء) قال البحراني (ره) استعار عليه السّلام لفظ المشكاة لآل إبراهيم و وجه المشابهة أنّ هؤلاء قد ظهرت منهم الأنبياء و سطع من بينهم أنوار النّبوة و الهداية كما يظهر نور المصباح من المشكاة.أقول: هذا مبنىّ على كون المشكاة بمعنى القنديل أو الكوّة و على كونها بمعنى عمود القنديل الحامل للفتيلة فوجه المشابهة هو أنّ هؤلاء محال أنوار النّبوّة باعتبار أنّ أكثر الأنبياء فيهم كما أنّ المشكاة محلّ النور. (و ذوابة العلياء) قال الشارح: و يشبه أن يشير به إلى قريش، و وجه المشابهة تدلّيهم في اغصان الشرف و العلوّ عن آبائهم كتدلّى ذوابة الشّعر عن الرأس أقول: و هو مبنىّ على كون الذّوابة طايفة من الشعر و أما على كونها بمعنى النّاصية فوجه المشابهة بروز شرفهم و ظهور علوّهم و فضيلتهم، كما أنّ الناصية بارزة ظاهرة و لها تفضيل على ساير الأعضاء في العزّة و الجلاء. (و سرّة البطحاء) أى أوسطها من باب استعمال المقيد في المطلق كالمشفر في شفة الانسان أو أفضلها، و على كلّ تقدير فالمراد بالبطحاء مكة للمسيل الواسع الذي فيه و يسمّى بالأبطح، قال الشارح المعتزلي: و بنو كعب بن لوى يفتخرون على بني عامر بن لوى بأنهم سكنوا البطاح و سكنت عامر بالجبال المحيطة بمكة و سكن معها بنو فهر بن مالك رهط أبي عبيدة بن الجراح و غيره قال الشاعر:فحللت منها بالبطاح          و حلّ غيرك بالظّواهر    و قال بعض الطالبيّين:و أنا بن معتلج «1» البطاح اذا غدا        غيرى و راح على متون ظواهر       يفترّ عنّى ركنها و حطيمها         كالجفن يفتح عن سواد النّاظر       كجبالها شرقى و مثل سهولها         خلقى و مثل ظبائهنّ مجاورى     ______________________________ (1) اعتلجوا اتخذوا صراعا و قتالا، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 284 استعاره (و مصابيح الظلمة و ينابيع الحكمة) استعار عليه السّلام لفظ المصابيح و الينابيع للأنبياء الأدلّاء على الحقّ باعتبار أنهم يهتدى بهم من ظلمة الجهالة و يروى ريّهم من غلل  «1» الضّلالة.و أما الثالث منها:فهو قوله عليه السّلام استعاره مرشحة- استعارة تمثيلية (طبيب دوّار بطبّه) استعار عليه السّلام لفظ الطبيب لنفسه الشريف باعتبار كونه معالجا لأسقام الأرواح كمعالجة الأطبّاء لأمراض الأبدان، و ذكر الدّوار ترشيح للاستعارة، و وصفه به إشارة إلى كماله لأن الدّوار أكثر تجربة و حذاقة من غيره، و رشحها أيضا بقوله (قد أحكم مراهمه) أى أتقنها و منعها من الفساد، و بقوله (و أحمى مواسمه) أى أسخنها و هيّأها ليكوى بها، و يمكن أن يكونا من باب الاستعارة التمثيلية فيكون المراد باحكام المراهم البشارة بالثواب أو الأمر بالمعروف، و باحماء المواسم الانذار من العقاب أو النهى عن المنكر.و قوله عليه السّلام (يضع من ذلك) أى من طبّه أو من كل مراهمه و مواسمه (حيث) كانت (الحاجة إليه من قلوب عمى) فيفتح عماها باعدادها لقبول أنوار العلم و الهداية (و آذان صمّ) فيشفى صممها و يعدّها لقبول المواعظ و النّصايح (و ألسنة بكم) فيعالجها و يعدّها للتكلّم بالحقّ و القول بالصّدق.استعارة تمثيلية- استعاره تحقيقية- استعاره مرشحة- استعاره مجردة (متتبّع بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحيرة) و هى قلوب الجهّال و ضماير الضّلال، هذا.و لا يخفى عليك أنّه لو كان الاشارة بلفظة ذلك في قوله عليه السّلام: يضع من ذلك، إلى المراهم و المواسم لا بدّ أن يكون قوله، قد أحكم مراهمه و أحمى مواسمه، من باب التمثيل على سبيل الاستعارة، إذا المراهم و المواسم بمعناهما الحقيقي لا ينفعان للقلوب المتّصفة بالعمى، فلا معنى لوضعهما فيها، و لو كان المشار إليه به الطبّ كان جملة يضع و ما يتلوها إلى قوله: و مواطن الحيرة، من باب التجريد، فيكون كلامه جامعا بين الاستعارة التحقيقية و الترشيح و التجريد، حيث ذكر لفظ الطّبيب و أراد______________________________ (1) محركة العطش، م منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 285 نفسه، و هو استعارة تحقيقية و قرنها بما يلايم المستعار منه أعنى قوله: دوّار إلى قوله: مواسمه، و هو الترشيح، ثمّ قرنها بما يلايم المستعار له أعنى قوله: يضع، إلى آخر الكلام، و هو التجريد، و مثله قول الشاعر:لدى أسد شاكى السّلاح مقذّف          له لبد أظفاره لم تقلّم     حيث استعار الأسد للرّجل الشجاع و وصفه بشاكى السلاح و هو تجريد لملايمة المستعار له، و رشحه بذكر اللبد و الأظفار لمناسبة المستعار منه فافهم ذلك و اغتنم.ثمّ لا يخفى عليك أنّ وصفه عليه السّلام القلوب بالعمى باعتبار أنّ القلب جار مجرى العين و غريزة العقل فيه جارية مجرى قوّة البصر في العين و قوّة الابصار لطيفة تفقد في العمى و يوجد في البصير، و كذلك القوّة العقلانية في القلب الجاهل دون العاقل فنسبة البصيرة الباطنة إلى القلب كنسبة الابصار إلى البصر إلّا انّه لا مناسبة بينهما في الشرف لأنّ القلب بمنزلة الفارس و البدن بمنزلة الفرس و عمى الفارس أضرّ عليه من عمى الفرس، و لموازنة البصيرة للبصر الظّاهر سمّاه اللّه تعالى باسمه فقال:ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى .سمّى إدراك الفؤاد رؤية كما سمّى عدم إدراكه عمى في قوله: «فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ» و في قوله «مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى  فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا».و لمّا كان عمى القلب أضرّ على الانسان من عمى البصر، و معالجته أهمّ أثر القلوب على الأبصار و قال: و قلوب عمى، و لم يقل و أبصار عمى، و قد استفيد من كلامه عليه السّلام أنّ القلوب و الآذان و الألسنة الموصوفة بالأوصاف المذكورة كلّها مريضة محتاجة إلى الطبيب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 286 و هو كذلك، فانّ كلّ عضو من أعضاء البدن خلق لفعل خاصّ به و مرضه أن يتعذّر عليه فعله الذي خلق لأجله حتّى لا يصدر منه أصلا أو يصدر منه بنوع من الاضطرار.فمرض اليد أن يتعذّر عليها البطش، و مرض الاذن أن يتعذّر عليها السّماع و مرض العين أن يتعذّر عليها الابصار، و مرض اللسان أن يتعذّر عليه التكلّم، و مرض القلب أن يتعذّر عليه فعله الخاص الذي خلق لأجله و هو العلم و الحكمة و المعرفة و حبّ اللّه و عبادته و التلذّذ بذكره و إيثاره ذلك على غيره و الاستعانة بجميع الأعضاء عليه كما قال:«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»  ففي كلّ عضو فايدة مخصوصة، و فائدة القلب الحكمة و المعرفة و خاصية النفس التي للآدمى ما يتميّز بها عن البهايم، فانه لم يتميّز عنها بالقوّة على الأكل و الوقاع و الابصار و نحوها، بل بمعرفة الأشياء على ما هى عليه و أصل الأشياء و موجدها و مخترعها هو اللّه سبحانه، فلو عرف كلّ شي ء و لم يعرف اللّه تعالى فكأنه لم يعرف شيئا، و هو علامة لمرض قلبه كما أنّه لو لم يؤثر المواعظ و النصايح فى اذنه، و العبر و الآيات في نظره و لم يجرى الحقّ على لسانه عرف بذلك أنّ هذه الجوارح منه مريضة، لكونها علامات لمرضها يستدلّ بها عليها فلا بدّ له من معالجتها و الخلاص من ألمها.و ربّما يحصل له الغفلة عن مرضه فلا يمكن له العلاج بنفسه، فيلزم حينئذ وجود طبيب حاذق دوّار بطبّه لينبّهه على مرضه و يداوى له، و ليس ذلك إلّا أمير المؤمنين عليه السّلام و الطيّبون من أولاده، فانّ غيرهم من الأطبّاء أعنى ساير العلما قد استولى عليهم المرض، و الطبيب إذا كان بنفسه مريضا كيف يعالج غيره، فهو طبيب الهى متتبّع بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحيرة معالج لأمراض القلوب و أسقام الأرواح و النفوس و آفات الأعضاء و المشاعر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 287 و قد روى بعض القدماء في أصل له عن الرّضا عليه السّلام مسندا عن عمّار بن ياسر قال: بينا أنا أمشي بأرض الكوفة إذ رأيت أمير المؤمنين عليه السّلام جالسا و عنده جماعة من الناس، و هو يصف لكلّ انسان ما يصلح له، فقلت له: يا أمير المؤمنين أ يوجد عندك دواء الذنوب؟ فقال عليه السّلام: نعم اجلس، فجثوت على ركبتى حتى تفرّق عنه النّاس، ثمّ أقبل علىّ و قال: خذ دواء أقول لك، قال: قلت: قل يا أمير المؤمنين، قال عليه السّلام: عليك بورق الفقر، و عروق الصبر، و هليلج الكتمان، و بليلج الرضا، و غاريقون الفكر، و سقمونيا الأحزان و اشربه بماء الأجفان، و أغله في تبخير الغلق، و دع تحت نيران الفرق، و صفّه بمنخل الأرق، و اشرب على الحرق، فذاك دواؤك و شفاؤك يا عليل.و روى في الاحتجاج عن أبي محمّد العسكري عن عليّ بن الحسين زين العابدين عليهم السّلام أنه قال: كان أمير المؤمنين عليه السّلام قاعدا ذات يوم فأقبل إليه رجل من اليونانيّين المدعين للفلسفة و الطبّ، فقال له: يا أبا الحسن بلغني خبر صاحبك و أنّ به جنونا و جئت لاعالجه فلحقته قد مضى لسبيله و فاتنى ما أردت من ذلك، و قد قيل لي: إنّك ابن عمّه و صهره و أرى بك صفارا قد علاك و ساقين دقيقين و ما اريهما تقلانك  «1» فأما الصّفار فعندى دوائه، و أما السّاقان الدّقيقان فلا حيلة لتغليظهما و الوجه أن ترفق بنفسك في المشى تقلّله و لا تكثره و فيما تحمله على ظهرك و تحتضنه بصدرك أن تقلّلهما و لا تكثرهما، فانّ ساقيك دقيقان لا يؤمن عند حمل ثقيل انقصافهما «2» و أما الصفّار فدواؤه عندى و هو هذا.و اخرج دواء و قال: هذا لا يؤذيك و لا يخيّسك و لكنه يلزمك حمية من اللّحم أربعين صباحا ثمّ يزيل صفارك.فقال له عليّ عليه السّلام: قد ذكرت نفع هذا الدّواء الصفّارى فهل تعرف شيئا يزيد فيه و يضرّه؟ فقال الرّجل: بلى حبّة من هذا و أشار الى دواء معه، و قال: إن تناوله الانسان و به صفار أماته من ساعته و إن كان لاصفار به صار به صفار حتى يموت في يومه.______________________________ (1) أى تحملانك من اقللته أى حملته. (2) القصف الكسر منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 288 فقال عليه السّلام له فأرنى هذا الضارّ، فأعطاه ايّاه فقال له عليه السّلام كم قدر هذا؟قال قدر مثقالين سمّ ناقع قدر كلّ حبّة منه يقتل رجلا، فتناوله عليّ عليه السّلام فقمحه و عرق عرقا خفيفا و جعل الرّجل يرتعد في نفسه و يقول: الآن اوخذ بابن أبي طالب و يقال قتلته و لا يقبل مني قولي انه هو الجانى على نفسه، فتبسّم عليّ عليه السّلام و قال: يا عبد اللّه أصحّ ما كنت بدنا الآن لم يضرني ما زعمت أنه سمّ ثمّ قال عليه السّلام: فغمّض عينيك فغمض ثمّ قال: افتح عينيك ففتح و نظر إلى وجه عليّ عليه السّلام فاذا هو أبيض أحمر مشرب الحمرة فارتعد الرجل لما رآه، فتبسّم عليّ عليه السّلام و قال: أين الصفّار الذي زعمت أنه بي؟ فقال: و اللّه لكأنّك لست من رأيت قبل كنت مصفارا و أنت الآن مورّد فقال عليّ عليه السّلام: فزال عنى الصّفار بسمّك الذى تزعم أنه قاتلى.و أمّا ساقاى هاتان و مدّ رجليه و كشف عن ساقيه، فانّك زعمت أني احتاج إلى أن ارفق ببدني في حمل ما احمل عليه لئلا ينقصف السّاقان و أنا اريك أنّ طبّ اللّه عزّ و جلّ طبّ خلاف طبّك، و ضرب بيده إلى اسطوانة خشب عظيمة على رأسها سطح مجلسه الذي هو فيه و فوقه حجرتان احداهما فوق الاخرى و حرّكها فاحتملها فارتفع السّطح و الحيطان و فوقهما الغرفتان.فغشى على اليوناني فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: صبّوا عليه ماء فصبّوا عليه ماء فأفاق و هو يقول: و اللّه ما رأيت كاليوم عجبا، فقال له، عليّ عليه السّلام هذه قوّة السّاقين الدّقيقين و احتمالهما أفي طبك هذايا يوناني.فقال اليوناني: أمثلك كان محمّد؟ فقال عليّ عليه السّلام: و هل علمي إلّا من علمه، و عقلي إلّا من عقله و قوّتى إلّا من قوّته، لقد أتاه الثقفي و كان أطبّ العرب فقال له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إن كان بك جنون داويتك، فقال له محمّد صلّى اللّه عليه و آله أتحبّ أن اريك آية لتعلم بها غناى عن طبّك و حاجتك إلى طبّي؟ فقال: نعم، قال: أيّ آية تريد؟ قال:تدعو إلىّ ذلك العذق  «1» و أشار الى نخلة سحوق فدعاها فانقلع أصلها من الأرض______________________________ (1) العذق بالفتح النخلة بحملها و السحوق من النخلة الطويلة، ق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 289 و هي تخدّ الأرض خدّا حتى وقفت بين يديه، فقال عليه السّلام له: أكفاك؟ قال: لا، قال: فتريد ما ذا؟ قال: تأمرها أن ترجع إلى حيث جاءت منه و تستقرّ في مقرّها الذي انقلعت منه، فأمرها، فرجعت و استقرّت في مقرّها.فقال اليوناني لأمير المؤمنين عليه السّلام: هذا الذى تذكره عن محمّد غايب عني، و أنا أقتصر منك على أقلّ من ذلك، أنا أتباعد عنك فادعنى و أنا لا أختار الاجابة، فان جئت بي إليك فهو آية.فقال له أمير المؤمنين عليه السّلام: هذا إنما يكون آية لك وحدك لأنّك تعلم من نفسك أنّك لم ترده و إنّي لازلت اختيارك من غير أن باشرت منى شيئا أو ممّن أمرته بأن يباشرك، أو ممن قصد إلى اجبارك و ان لم امره الّا ما يكون من قدرة اللّه القاهرة و أنت يا يوناني يمكنك ان تدعى و يمكن غيرك أن يقول انى و اطاعتك على ذلك، فاقترح ان كنت مقترحا ما هو آية لجميع العالمين.قال اليوناني إن جعلت الاقتراح إلىّ فأنا أقترح أن تفصّل أجزاء تلك النخلة و تفرّقها و تباعد ما بينها ثمّ تجمعها و تعيدها كما كانت.فقال عليّ عليه السّلام: هذه آية و أنت رسولي إليها يعني إلى النخلة فقل لها: إنّ وصيّ محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يأمر أجزائك أن تفترق و تتباعد.فذهب فقال لها: فتفاصلت و تهافتت و تناثرت و تصاغرت أجزائها حتّى لم ير لها عين و لا أثر حتى كأن لم تكن هناك نخلة قط.فارتعدت فرائض اليوناني و قال: يا وصيّ محمّد رسول اللّه قد أعطيتني اقتراحي الأوّل فاعطني الآخر فأمرها أن تجتمع و تعود كما كانت.فقال عليّ عليه السّلام: أنت رسولي اليها فعد فقل لها: يا أجزاء النخلة إنّ وصيّ محمّد رسول اللّه يأمرك أن تجتمعي و أن تعودى كما كانت.فنادى اليوناني فقال ذلك: فارتفعت في الهواء كهيئة الهباء المنثور ثمّ جعلت تجتمع جزء جزء منها حتى تصوّر لها القضبان و الأوراق و اصول السّعف و شماريخ الاعذاق ثمّ تألّفت و تجمّعت و استطالت و عرضت و استقرّ أصلها في مستقرّها و تمكّن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 290 عليها ساقها و ترقت على الساق قضبانها و على القضبان أوراقها و في اكمتها أعذاقها و كانت في الابتداء شماريخها متجرّدة لبعدها من أوان الرّطب و البسر و الخلال.فقال اليوناني: و اخرى احبّ أن تخرج شماريخها خلالها و تقلّبها من خضرة إلى صفرة و حمرة و ترطيب و بلوغ أتاه لتأكل و تطعمني و من حضرك منها فقال عليّ عليه السّلام: أنت رسولي اليها بذلك فمرها به.فقال لها اليوناني يأمرك أمير المؤمنين عليه السّلام بأن تظهرى لنا رطبا فأخلت، و أبسرت و اصفرت و احمرت و ترطبت و ثقلت اعذاقها برطبها.فقال اليوناني: و اخرى احبّها أن تقرّب من بين يدي أعذاقها أو تطول يدي لتناولها و أحبّ شي ء إلى أن تنزل إلى إحداها و تطول يدي إلى الاخرى الّتي هي اختها.فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: مد اليد التي تريد أن تناولها و قل يا مقرّب البعيد قرّب يدي منها، و اقبض الاخرى التي تريد أن ينزل العذق اليها و قل يا مسهلّ العسير سهّل لى تناول ما يبعد منها، ففعل ذلك و قاله: فطالت يمناه فوصلت إلى العذق، و انحطت الاعذاق الاخر فسقطت على الأرض و قد طالت عراجينها ثمّ قال أمير المؤمنين عليه السّلام: إنّك إن أكلت منها و لم تؤمن بمن أظهر لك عجايبها عجّل اللّه عليك من العقوبة التي يبتليك بها ما يعتبر به عقلاء خلقه و جهّالهم.فقال اليوناني: إني إن كفرت بعد ما رأيت فقد بالغت في العناد و تناهيت في التعرّض للهلاك، أشهد أنّك من خاصة اللّه صادق في جميع أقوالك عن اللّه فأمرني بما تشاء أطعتك. (قال على) عليه السّلام: آمرك أن تفرد اللّه بالوحدانية و تشهد له بالجود و الحكمة و تنزّهه عن العبث و الفساد، و عن ظلم الاماء و العباد، و تشهد أنّ محمّدا الذي أنا وصيّه سيّد الأنام، و أفضل رتبة اهل الاسلام «دار السلام خ»، و تشهد أنّ عليّا الذي أراك ما أراك، و أولاك من النّعم ما أولاك خير خلق اللّه بعد محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أحقّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 291 خلق اللّه بمقام محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بعده و بالقيام لشرايعه و أحكامه، و تشهد أنّ أوليائه أولياء اللّه و أعدائه أعداء اللّه، و أنّ المؤمنين المشاركين لك فيما كلفتك المساعدين لك على ما به أمرتك خير امّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و صفوة شيعته.و آمرك أن تواسى اخوانك المطابقين لك على تصديق محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تصديقي، و الانقياد له ولى ممّا رزقك اللّه و فضّلك على من فضّلك به منهم، تسدّ فاقتهم، و تجبر كسرهم، و خلّتهم، و من كان منهم في درجتك في الايمان ساويته في مالك بنفسك و من كان منهم فاضلا عليك في دينك آثرته بمالك على نفسك حتى يعلم اللّه منك أنّ دينه آثر عندك من مالك، و إنّ أوليائه أكرم عليك من أهلك و عيالك.و آمرك ان تصون دينك و علمنا الذي أودعناك و أسرارنا التي حملناك و لا تبد علومنا لمن يقابلها بالعناد و يقابلك من أجلها بالشتم و اللعن و التناول من العرض و البدن و لا تفش سرّنا إلى من يشنع علينا و عند الجاهلين بأحوالنا و يعرّض أوليائنا لبوادر الجهال.و آمرك أن تستعمل التّقية في دينك فانّ اللّه عزّ و جلّ يقول: «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً» و قد أذنت لك في تفضيل أعدائنا إن ألجأك الخوف إليه، و في إظهار البراءة منا إن حملك الوجل عليه، و في ترك الصلاة المكتوبات إذا خشيت على حشاشتك الآفات و العاهات، فانّ تفضيلك أعدائنا علينا عند خوفك لا ينفعهم و لا يضرّنا، و إنّ إظهار براءتك منّا عند تقيّتك لا يقدح فينا و لا ينقصنا، و لأنّ تتبرّء منّا ساعة بلسانك و أنت موال لنا بجنانك لتبقى على نفسك روحها التي بها قوامها و مالها الذي به قيامها و جاهها الذي به تماسكها و تصول من عرف بك و عرفت به من أوليائنا و إخواننا و أخواتنا من بعد ذلك بشهور و سنين إلى ان يفرّج اللّه تلك الكربة و تزول تلك النعمة فانّ ذلك أفضل من أن تتعرّض للهلاك، و تنقطع به عن عمل في الدّين و صلاح اخوانك المؤمنين.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 292 و إيّاك ثمّ إيّاك أن تترك التقية التي أمرتك بها، فانك شايط بدمك و دماء إخوانك، معرّض لنعمك و نعمتهم على الزّوال، مذلّ لك و لهم في أيدى أعداء دين اللّه، و قد أمرك اللّه باعزازهم، فانك إذا خالفت وصيّتي كان ضررك على نفسك و إخوانك أشدّ من ضرر الناصب لنا الكافر بنا.و قد ذكرت الرواية بتمامها على طولها لاشتمالها على مناقب دثرة و فوائد جمّة، و تضمّنها توضيح الطب الالهي.ثمّ انه عليه السّلام لما وصف نفسه بدورانه بطبّه و تتبّعه بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحيرة، و تفقّده حال مرضاء القلوب و الأفئدة أردفه بتوبيخ الغافلين الحائرين الجاهلين المفتونين بعدم رجوعهم إليه و تداويهم به و اهتدائهم بأنواره و أخذهم من علومه و حكمه و بقائهم على مرضهم و ابتلائهم بالآلام و الأسقام فقال عليه السّلام: (لم يستضيئوا بأضواء الحكمة) أى لم يكتسبوا شيئا من أنوار العلوم و الأخلاق الفاضلة (و لم يقدحوا بزناد العلوم الثاقبة) أى لم يستخرجوا المطالب الحقّة بالعلوم المضيئة استخراج النّار بالزناد (فهم في ذلك) المعنى أى في عدم الاستضائة و القدح (كالأنعام السّائمة) في الغفلة و الانخراط في سلك الغضب و الشهوة بل هم أضلّ سبيلا (و الصخور القاسية) في القساوة و عدم اللّين بسماع الآيات الحقة كما قال تعالى: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً».الترجمة:بعض ديگر از اين خطبه در ذكر اوصاف حضرت خاتم الأنبياء عليه آلاف التحية و الثنا است چنانچه مى فرمايد:اختيار نمود حضرت عزّت آن جناب را از شجره طيبه پيغمبران، و از چراغدان روشنى و از چنين مكان عالى و از نافه مكّه معظمه و از چراغهاى تاريكى و ظلمت و از چشمه هاى علم و حكمت.بعض ديگر از اين خطبه اشاره است بفضايل خود و ملامت اصحاب مى فرمايد طبيبى است حاذق كه بسيار گردنده است با طب خود در حالتى كه محكم نموده مرهم هاى خود را، و گرم نموده آلتهاى داغ خود را مى گذارد آن طبيب طبّ خود را بمحلي كه حاجت بوده باشد بآن از قلبهاى كور و گوشهاى كر و زبانهاى كنك، تتبع كننده است آن طبيب بدواى خود محلّهاى غفلت و موطنهاى حيرت را كسب روشنى نكرده اند ايشان بروشنيهاى حكمت و عرفان، و آتش نيفروخته اند بآتش زنه هاى علمهاى درخشان، پس ايشان در اين ظلمت و غفلت مانند چهارپايان چرا كننده هستند، و مثل سنگهاى سخت مى باشند.  
بخش ۳ : یاران بی خاصیت [منبع]

قَدِ انْجَابَتِ السَّرَائِرُ لِأَهْلِ الْبَصَائِرِ وَ وَضَحَتْ مَحَجَّةُ الْحَقِّ لِخَابِطِهَا وَ أَسْفَرَتِ السَّاعَةُ عَنْ وَجْهِهَا وَ ظَهَرَتِ الْعَلَامَةُ لِمُتَوَسِّمِهَا.
مَا لِي أَرَاكُمْ أَشْبَاحاً بِلَا أَرْوَاحٍ وَ أَرْوَاحاً بِلَا أَشْبَاحٍ وَ نُسَّاكاً بِلَا صَلَاحٍ وَ تُجَّاراً بِلَا أَرْبَاحٍ وَ أَيْقَاظاً نُوَّماً وَ شُهُوداً غُيَّباً وَ نَاظِرَةً عَمْيَاءَ وَ سَامِعَةً صَمَّاءَ وَ نَاطِقَةً بَكْمَاءَ؟!

انْجَابَتْ : گردن كشيد، ظاهر شد.
خَابِطِهَا : روندگان آن.
 
إنجابَت : رام و مطيع شد، شتر موقع شير دوشيدن گردن خود را كشيد و دراز نمود
أسفَرَت : روى خود را گشود
نُسّاك : عبادت كنندگان، جمع ناسك
أيقاظ : بيداران
 
به تحقيق رازهاى درون براى صاحبان آگاهى آشكار، و راه حق براى گمراهان نيز روشن است، و رستاخيز نقاب از چهره بر انداخت. و نشانه هاى خود را براى زيركان و آنان كه طالب حقّند نماياند.
۴. نكوهش كوفيان:
مردم كوفه چرا شما را پيكرهاى بى روح، و روح هاى بدون جسد مى نگرم؟ چرا شما را عبادت كنندگانى بدون صلاحيّت، و بازرگانانى بدون سود و تجارت، و بيدارانى خفته، و حاضرانى غايب از صحنه، بينندگانى نابينا، شنوندگانى كر، و سخن گويانى لال، مشاهده مى كنم؟
 
(7) براى صاحبان بصيرت و بينائى پوشيده ها آشكار و براى اشتباه كننده راه حقّ هويدا گشت (بوسيله امام حقائق و اسرار علوم كه دشمنان دين پنهان نموده در صدد خاموشى نور حقّ بر آمده بودند نمايان گرديد، پس براى جاهل و نادان جاى عذرى باقى نمانده) و قيامت پرده از روى خود بر داشته و علامت و نشانه آن براى دارنده فراست و زيركى ظاهر گرديد (پيغمبر اكرم در تمام شئون زندگى تا قيامت آنچه را بشر بآن نيازمند است بيان فرموده بطوريكه گويا قيامت بر پا شده است، پس جاى سخن باقى نمانده تا منتظر باشيد پيغمبر ديگرى مبعوث شود و راه خير و صلاح و فساد را بيان نمايد)
(8) چه شده كه شما را مى بينم پيكرهاى بى جان و جانهاى بى پيكر (بعضى مانند مرده ها نمى فهميد و از دشمن جلوگيرى نمى كنيد، و جمعى داراى جان يعنى عقل بوده مى فهميد و ليكن دنيا پرست بوده بجنگ نمى رويد) و (شما را مى بينم) عبادت كنندگان بدون پرهيزكارى (جنگ كننده بى ثبات قدم) و بازرگانان بدون سود (مغلوب شده شكست خورده) و مى باشيد بيدار چون خواب رفته، و حاضر چون غائب، و بينا چون كور، و شنوا چون كر، و گويا چون لال (تسلّط دشمن را بر خود مى بينيد و از آنها جلوگيرى نمى كنيد با اينكه توانائى داريد).
 
براى كسانى كه ديده بصيرتشان گشوده است، حقايق و اسرار آشكار گشته و راه حق براى آنان، كه ندانند به كجا مى روند، پديدار و روشن گرديده. قيامت، پرده از رخ برگرفته و نشانه هاى آن براى هوشياران هويدا شده.
چيست كه شما را كالبدهاى عارى از جان مى بينم كه در نمى يابيد و جانهاى بى كالبد كه در مى يابيد ولى به كار نمى بنديد. مردمى به ظاهر اهل عبادت ولى، ناپرهيزكار.
بازرگانى سود نابرده، بيدارانى خواب گرفته، به تن حاضر و به دل غايب. توان ديدنتان هست و چون كوران نمى بينيد. توان شنيدنتان هست و چون كران نمى شنويد. توان سخن گفتنتان هست و چون لالان، هيچ، نمى گوييد.
 
و باطن آنها (منافقان) براى اهل بصيرت آشکار است، و راه حق براى پويندگان آن هويدا گشته است (قيامت نزديک است و) رستاخيز، نقاب از چهره برداشته، و نشانه هاى آن براى جستجوگران هوشيار آشکار گشته است! چرا شما را پيکرهاى بى روح، و روح هاى بى پيکر مى بينم؟ عبادت کنندگانى ناصالح، تجّارى بى سود، بيدارانى خواب آلود، حاضرانى غايب، ناظرانى نابينا، شنوندگانى کر و سخنگويانى گنگ مشاهده مى کنم؟!
 
رازهاى درون، براى خداوندان بصيرت آشكار شد، و راه حق براى پوينده بيراهه پديدار. قيامت نقاب از چهره برانداخت، و نشانه آن خود را براى نشانه جو ظاهر ساخت.
چيست كه شما را چون كالبدهايى مى بينم بيجان، و جانهايى بى كالبد -و در كار ناتوان-، عبادت كنانى راه صلاح ناسپرده، بازرگانانى از تجارت سود نبرده، بيدارانى خوابيده، حاضرانى نهان از ديده. نگرندگانى نابينا، شنوندگانى ناشنوا، گويندگانى ناگويا.
 
حقايق پنهان براى اهل بصيرت آشكار، و راه حق براى اشتباه كنندگان نمايان شد، و قيامت پرده از چهره برداشت، و نشانه هاى آن براى صاحب فراست ظاهر گشت.
چه شده كه شما را پيكرهايى بى جان، و جانهايى بى پيكر، و عابدانى بى صلاح، و تاجرانى بى سود، و بيدارانى خواب، و حاضرانى غايب، و ناظرانى كور، و شنوندگانى كر، و گويندگانى لال.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 529-525 پيکرهاى بى روح!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، اشاره به وضع منافقين و معاندين بنى اميّه مى کند. مى فرمايد: «سرائر و باطن آنها براى اهل بصيرت آشکار شده، و راه حق براى پويندگان آن هويدا گشته است. (و به اين ترتيب، امروز حجّت بر همه کس تمام شده است)». (قَدِ انْجَابَتِ(1) السَّرَائِرُ لاَِهْلِ الْبَصَائِرِ، وَ وَضَحَتْ مَحَجَّةُ الْحَقِّ لِخَابِطِهَا(2)).و در ادامه مى افزايد: «رستاخيز، نقاب را از چهره برداشته، و نشانه هاى آن، براى جستجو گران هوشيار آشکار گشته است». (وَ أَسْفَرَتِ(3) السَّاعَةُ عَنْ وَجْهِهَا، وَ ظَهَرَتِ الْعَلاَمَةُ لِمُتَوَسِّمِهَا).ممکن است منظور از ظهور علامات قيامت، همان بعثت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) - که خاتم انبيا و آخرين فرد از سلسله پيامبران خداست - و همچنين آشکار شدن فتنه ها در جهان اسلام و در صفحه روى زمين، بوده باشد و اين مطلب منافات با گذشتن هزار سال و بيشتر، از آن زمان ندارد; چرا که در قياس با عمر دنيا، اين مقدار از زمان، مقدار کوتاهى است.در حديثى نيز از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «بُعِثْتُ أَنَا وَ السَّاعَةُ کَهَاتَيْنِ - وَ ضَمَّ السَّبَّابَةَ وَ الْوُسْطَى-; بعثت من و قيامت همانند اين دو است -و اشاره به دو انگشت مبارک سبّابه و وسطاى خويش نمود-»(4).بنابراين، با آشکار شدن اسرار درون و روشن شدن راه حق و نزديک شدن قيامت، جاى اين است که همه غافلان از خواب غفلت بيدار شوند! از گناهان خود به درگاه خدا توبه کنند و راه حق را پيش گيرند; ولى با اين حال، امام(عليه السلام) از عدم عکس العمل مناسب از سوى بسيارى از مردم در برابر اين جريان تعجّب مى کند و در ادامه اين سخن مى فرمايد: «چرا شما را پيکرهاى بى روح، و روح هاى بى پيکر مى بينم؟!، عبادت کنندگانى ناصالح، تجّارى بى سود، بيدارانى در خواب، حاضرانى غائب، ناظرانى نابينا، شنوندگانى کر، و سخن گويانى گنگ، مشاهده مى کنم!» (مَا لي أَرَاکُمْ أَشْبَاحاً بِلاَ أَرْوَاح، وَ أَرْوَاحاً بِلاَ أَشْبَاح، وَ نُسَّاکاً(5) بِلاَ صَلاَح، وَ تُجَّاراً بِلاَ أَرْبَاح، وَ أَيْقَاظاً(6) نُوَّماً(7)، وَ شُهُوداً غُيَّباً، وَ نَاظِرَةً عَمْيَاءَ، وَ سَامِعَةً صَمَّاءَ، وَ نَاطِقَةً بَکْمَاءَ!).منظور از «أشْباح بِلاَ أَرْوَاح، وَ أَرْوَاح بِلاَ أَشْبَاح» گروههايى هستند که يا قدرت ظاهرى دارند، امّا تفکّر و تدبير ندارند و يا صاحب تفکّر و تدبيرند امّا قدرت بکارگيرى آن را ندارند! بديهى است هيچ يک از اين دو گروه، راه به جايى نمى برند; همانگونه که جسم بى روح و روح بى جسم کارايى ندارد.تعبير به «نُسَّاکاً بِلاَ صَلاَح» اشاره به عبادت هاى بى محتواى عابدان آن زمان است. زيرا نخستين اثر عبادت، تربيت و اصلاح انسان است; اگر عابدى ناصالح بود، دليل بر اين است که عبادتش پوست بى مغزى بوده است.«تُجّاراً بِلاَ أَرْباح» ممکن است اشاره به چيزى باشد که در سوره «عصر» نيز آمده است که مى فرمايد: «همه انسانها در خسرانند، مگر آنها که ايمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و صبر مى کنند».و تعبير به «أَيْقَاظاً نُوَّماً» و چهار تعبير ديگرى که بعد از آن آمده، اشاره به افرادى است که بر حسب ظاهر بيدارند و در صحنه حاضرند و چشم و گوش و زبان دارند، امّا چون هيچ عکس العملى در برابر حوادث نيک و بد از خود نشان نمى دهند; گويى واقعاً خوابند و از صحنه غايبند; نابينا و کر و لالند!آرى، اسلام وجود هر چيزى را در آثار آن مى بيند; انسان زنده بى اثر، گويى در صف مردگان است و بينايان بى بصيرت، گويى کورند و همچنين شنوندگان و گويندگان بى خاصيّت، کران و لالان محسوب مى شوند. شبيه اين تعبير، کراراً در آيات قرآن آمده است که از افراد منافق و بى ايمان به «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ»(8) و يا مانند آن، تعبير مى کند.به اين ترتيب از مجموع کلام بالا چنين استفاده مى شود که على(عليه السلام) ياران خود را شديداً سرزنش مى کند که چرا بعد از آشکار شدن باطن بنى اميّه و اهداف شوم حکومت آنها، حرکتى از شما ديده نمى شود و همچون افراد خواب و بى خبر، کور و کر و لال از کنار فجايع بنى اميّه مى گذريد و نمى دانيد چه آينده تاريکى براى اسلام و مسلمين در پيش است.****نکته:وجود بى خاصيّت، همچون عدم است:معمولا وجود و عدم اشيا را با عينيّت آنها در خارج و عدم آن محاسبه مى کنند; ولى در منطق قرآن مجيد و روايات اسلامى وجود و عدم اشيا با آثار آنها محاسبه مى شود. زندگان بى اثر، در صف مردگانند و مردگانِ زنده ياد، در صف زندگان. قرآن مجيد بارها روى اين مطلب تأکيد کرده است. گاه به پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَ لاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرينَ; به يقين تو نمى توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى و نمى توانى کران را هنگامى که روى برمى گردانند و پشت مى کنند فرا خوانى».(9)مسلّم است که منظور از مردگان و کران در اينجا افرادى هستند که ظاهراً زنده و داراى گوش شنوا مى باشند; امّا چون عکس العمل مناسبى در برابر دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نشان نمى دهند، در زمره مردگان و کران محسوب شده اند.و در جاى ديگر مى فرمايد: «وَ مَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَ مَا يَنْبَغي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِکْرٌ وَ قُرآنٌ مُبينٌ * لِيُنْذِرَ مَنْ کَانَ حَيّاً; ما شعر به او تعليم نداديم و سزاوار او نيست. اين (کتاب آسمانى) فقط ذکر و قرآن مبين است، تا افرادى را که زنده اند، بيم دهد».(10)اميرمؤمنان على(عليه السلام) به کميل بن زياد فرمود: «هَلَکَ خُزَّانُ الاْمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ، وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بِقَيَ الدَّهْرُ: أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ، وَ أَمْثْالُهُمْ فِي الْقُلْوبِ مَوْجُودَةٌ; ثروت اندوزان مرده اند در حالى که ظاهراً زنده اند! ولى دانشمندان، تا دنيا برقرار است، زنده مى مانند: جسم آنها از ميان مردم بيرون رفته، ولى چهره آنان در آينه دلها نقش بسته است».(11)اگر با اين مقياس قرآنى و روايى، اشخاص و افراد و تمدّن ها و برنامه ها را بسنجيم، جهان چهره ديگرى در نظر ما خواهد داشت و بايد هم مقياس سنجش، همين باشد; چرا که موجود زنده چيزى است که داراى آثار حيات است; آن کس و آن چيز که آثار حيات نداشته باشد، در واقع مرده است و اگر مردگانى بعد از حيات خود آثار وجودى نشان دهند، تا آن زمان که آثار وجود آنها در جامعه بشرى است، در زمره زندگان محسوب مى شوند. شهيدان راه خدا چون آثارشان باقى است، زنده جاويدانند (گذشته از زندگى برزخى بهشتى).و ظالمان بيدادگر که جز تباهى و فساد و ويرانى و مرگ اثرى ندارند، به يقين در صف مردگان مى باشند. اگر على(عليه السلام) گروهى از مردم کوفه و عراق را به عنوان «أَشْبَاح بِلا أَرْواح» و ناظران نابينا و شنوندگان کر، معرّفى مى کند به خاطر پيروى از همين منطق و همين فلسفه اسلامى است.****پی نوشت:1. «إنجابت» از مادّه «جَوْب» (بر وزن قوم) و «جوبه» (بر وزن توبه) به معناى قطع کردن و بريدن است و پاسخ کلام را از اين رو «جواب» مى گويند که سؤال را قطع مى کند و به آن پايان مى دهد و هنگامى که اين کلمه به باب انفعال مى رود، به معناى انکشاف و آشکار شدن است و در خطبه بالا به همين معنا آمده است.2. «خابط» از مادّه «خبط» گاه به معناى ضرب شديد آمده و گاه به معناى راه سپردن بدون هدايت، همچون کسى که در شب بدون چراغ طىّ طريق مى کند و در خطبه بالا معناى دوم منظور است.3. «أسفرت» از مادّه «سُفور» به معناى باز کردن پوشش و کشف حجاب است و لذا به زنان بى حجاب «سافرات» گفته مى شود. و «مسافر» را از اين جهت «مسافر» گويند که در حال عادّى در لابه لاى خانه ها و ديوارهاى شهر ناپيداست; امّا به هنگامى که گام به بيابان مى گذارد، آشکار مى شود.4. بسيارى از مفسّران شيعه و اهل سنّت حديث بالا را در تفسير آيه 18 سوره محمّد (صلى الله عليه وآله) آورده اند.5. «نُسّاک» جمع «ناسک» به معناى عبادت کننده است.6. «أيقاظ» جمع «يقظان» به معناى بيدار است.7. «نوّم» جمع «نائم» به معناى شخص خواب است.8. سوره بقره، آيه 171.9. سوره نمل، آيه 80.10. سوره يس، آيات 69 - 70.11. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 147. 
شرح علامه جعفری«قد انجابت السرائر لاهل البصائر و وضحت محجه الحق لخابطها و اسفرت الساعه عن وجهها و ظهرت العلامه لمتوسمها» (رازهاي مخفي براي بينايان آشكار، و جاده حق براي كسي كه از آن جاده منحرف شده است واضح، و قيامت پرده از روي خود برداشته و علامات آن روز بزرگ براي كسي كه داراي فراست نافذ است ظاهر گشته است.)رازهاي نهاني براي بينا دلان آشكار و جاده حق براي منحرفان واضح و علامت روز قيامت براي مردم با فراست روشن است:هر اندازه كه بربينائي دل افزوده شود، بر آشنائي بارازهاي نهاني اضافه مي‌شود، اينكه انسانهاي تهذب يافته و تصفيه شده حقائقي را از پشت پرده نمودها و سطوح زندگي و جهان هستي مي‌بينند حقيقتي است غير قابل انكار. و اينكه بينادلان از ابراز رازهاي نهاني سرباز مي‌زنند، معلول ناتواني مردم معمولي از شنيدن و تحمل آن اسرار مي‌باشد.بر لبش قفل است و در دل رازها         لب خموش و دل پر از آوازهاعارفان كه جام حق نوشيده‌اند         رازها دانسته و پوشيده‌اندهر كه را اسرار حق آموختند          مهر كردند و دهانش دوختنداينكه هر منحرفي از جاده حق، رو به حق بودن آن جاده را مي‌دانسته است، كليت ندارد، زيرا افرادي كه به جهت جهل قصوري (ناتوان از تحصيل علم) يا عوامل اضطراري از جاده حق منحرف مي‌شوند، بسيار فراوانند. (اگر چه انحراف مستند به اضطرار را نمي‌توان انحراف مسوولانه از حق به حساب آورد) ولي كسي كه موفق شد با آگاهي و معرفت به حق و ضرورت ملتزم شدن بان قدم در جاده حق بگذارد، انحراف از آن جاده را نمي‌توان مستند به جهل موجب عذر تلقي نمود. زيرا تاثير وضوح حق و عظمت و ضرورت حياتي آن، در مغز و روان آدمي بقدري شديد است كه با هيچ عاملي جز جرات و جسارت به حق كه فقط با آلودگي فطرت و اختلال وجدان امكان دارد، زوال پذير نيست.بنابراين، جمله مورد تفسير داراي نكته بسيار با اهميت و سازنده براي عموم انسانها است، زيرا اين جمله مي‌گويد: هيچ كس نمي‌تواند بااستناد به جهل از جاده حق منحرف شود، خواه اشخاصي باشند كه با آگاهي و معرفت به حق گام در جاده آن گذاشته و سپس منحرف شده‌اند يا كساني باشند كه اصلا توجهي نداشته‌اند باينكه بايد در جاده حق حركت كرد، زيرا چنانكه اشاره كرديم وضوح حق و ضرورت التزام بان بقدري شديد است كه تكيه به جهل مطلق درباره آن قابل شنيدن نيست، لذا حكماء گفته‌اند: با فرض اعتدال مغزي و رواني حق از باطل (اگر چه در موارد محدود) تفكيك مي‌شود و هر يك از جاده حق و باطل خود را به نمايش مي‌گذارد. به توضيح اينكه يك مغز و روان معتدل به مجرد تماس با موجودات عالم هستي و با اولين ارتباط با موجوديت جسماني و رواني خود، با نظم و قانون مواجه مي‌گردد. درك نظم و قانون به تنهايي كافي است كه آدمي را از پوچي و پوچ‌گرايي مستند به تصديق معني دار بودن انسان در جهاني معني‌دار است. اين تصديق مبناي اساسي و انگيزه قاطع زندگي با حكمت وجود است كه عبارت است از: «انا الله و انا اليه راجعون» (ما از آن خدائيم و ما بسوي او برمي‌گرديم.)در جمله بعدي آشكار بودن علامت روز قيامت براي انسانهاي داراي فراست و كياست گوشزد شده است. اين علامت داراي اشكالي مختلف است كه ما برخي از آنها را در اينجا متذكر مي‌شويم:1- اگر معاد و ابديتي نباشد اين دنيا بهيچ وجه قابل تفسير و توجيه نيست. اين همان علامت و دليل است كه هم متفكران شرقي آنرا گوشزد كرده‌اند و هم متفكران غربي، از آنجمله ناصر خسرو مي‌گويد: روزگار و چرخ و انجم سربسر بازيستي گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي در صورتي كه سرتاسر هستي با جدي‌ترين وضع مشغول كار خويش است. پس جدي بودن سرتاسر هستي يكي از علامات قيامت است كه اگر روزي براي محاسبه اين جريان شگفت انگيز و پرمعني وجود نداشته باشد، هيچ علت منطقي براي آن ديده نمي‌شود.2- احساس شريف تكليف و انجام آن بدون معامله با جلب سود و دفع زيان. اين احساس شريف كه شدت آن با افزايش رشد و كمال انساني رابطه مستقيم دارد هيچگونه پاداش مادي و اعتباري مانند مقام و شهرت و محبوبيت نمي‌خواهد، بلكه ناشي از يك عامل بسيار با عظمت دروني است كه حكمت و هدف وظيفه و تكليف در اين دنيا را فوق ماده و ماديات مي‌داند و اگر روز قيامتي وجود نداشته باشد كه نتيجه اين احساس بسيار شريف و انجام تكليف مستند بان را تحقق ببخشد، پوچ‌ترين و فريبنده‌ترين و مضرترين احساس و عمل، همين احساس و عمل است كه همه پاكان آدميان آنها را شريف‌ترين و با عظمت ترين پديده انساني مي‌دانند، زيرا اين اشخاص دست از منافع و لذائذ متنوع خود برمي‌دارند و گاهي هم دست از جان مي‌شويند و دليل خود را احساس و عمل مزبور مي‌دانند كه بر فرض نبودن قيامت خيالي بيش نخواهد بود.3- يكي ديگر از علائم ضروري بودن قيامت، ظلم و جورها است كه بعضي انسانها درباره ديگران مي‌نمايند. گاهي اين ظلم و بيدادگريها بحدي شدت پيدا مي‌كند و بحدي تلخ و ناگوارند كه با كلمات هيچ يك از لغات بشري كه تاكنون وضع نموده و آنها را استعمال مي‌كند، قابل توصيف نمي‌باشند. بر روي اين كره خاكي ميليونها مادران بي‌گناه را پستان بريده يا قطعه قطعه كرده‌اند در حاليكه كودك يا كودكان آنان، آن منظره جان خراش را مي‌ديدند! بدنهاي ميليونها پدران بيگناه را كه همسران و كودكان آنان چشم براهشان بوده‌اند تكه تكه كرده و آنها را غذاي لاشخوران بيابانها نموده‌اند! و مي‌توان گفت: آيا اصيل‌ترين درك و دريافت آدمي نمي‌گويد كه اين جنايتكاران و اين تبهكاران و جانوارن حق كش، روزي بايد به سزاي اعمالشان برسند؟! اگر شخصي از اين درك و دريافت اصيل بي‌بهره باشد (يعني خود را از چنين دريافت و دركي محروم نمايد) بديهي است كه با چنين شخصي براي گفتن هيچ سخني وجود ندارد، زيرا كسي كه خود را به زور به انكار قانون عمل و عكس العمل (كنش و واكنش) ملزم ساخته است با اينكه در همه سطوح زندگي خود مي‌بيند، عمدا مي‌خواهد نبيند و نشنود و نينديشد- آه:چندين چراغ دارد و بيراهه مي‌رود           بگذار تا بميرد و بيند سزاي خويش4- چنانكه بارها متذكر شده‌ايم يا نبايد براي تفكر و احساس عميق شكوه و ملكوت هستي (به جهت كورك درآوردن پشت گردن) سرببالا بلند كرده و آنرا مورد نظاره و تفكر قرارداد و يا حتمي است كه بايد اين زمزمه اصيل را خواند كه ربنا ما خلقت هذا باطلا (اي پروردگارا، هستي (به اين عظمت و شكوه) را بيهوده نيافريده‌اي.) اين عبارت بليك را كه بازگو كننده نداي فطرت همه انسانهاي بزرگ و آگاه است، بخاطر بسپاريد: (براي اينكه دنيا را در يك ذره شن و بهشت را در يك گل وحشي ببيني بي‌نهايت را در كف دستت نگهدار و ابديت را در يك ساعت) با اين توضيح كه اگر كسي با عقل سليم و احساس برين در يك گل وحشي بنگرد با ورود به درون و احساس اينكه زيبائي آن گل وحشي بازگو كننده و نمايشگر زيبائي مطلقي است كه در آن درون شهود مي‌كند، در حقيقت بهشت را مي‌بيند، چنانكه اگر يك ذره شن را با ديده پيوستگي جزء به كل نظاره كند همه دنيا را ديده است. با اين دريافت و احساس والا است كه در همين دقائق و ساعات، ابديت را مي‌توان مشاهده كرد چنانكه از مشاهده جريان سطحي از يك چشمه سار، منبع بيكران آنرا درك كرد.****«مالي اراكم اشباحا بلا ارواح و ارواحا بلا اشباح و نساكا بلاصلاح و تجارا بلا ارباح و ايقاظا نوما و شهودا غيبا و ناظره عمياء و سامعه صماء و ناطقه بكماء» (چه شده است بر من؟! كه شما را مي‌بينم قالبهائي بي‌روح و ارواحي بي‌قالب، و عبادت پيشه‌گاني بي‌صلاح و بازرگاناني بي‌سود و بيدار نماياني خفته و حاضراني غائب و نگاه كنندگاني نابينا و گوش بازاني كر و گويندگاني لال!).چه انتظار از قالب بي‌روح و روح بي‌قالب و عبادت بازان بي‌بهره از رشد …؟با اينكه آن مردم مي‌توانستند از رهبري آن مربي كه همه گفتار و كردار و نيتهاي پاك الهي او را ديده بوده و مي‌شناختند، متاثر شوند و روحي كمال يافته در كالبد جسماني داشته باشند، با اين حال، چنان بي‌خيال و بي‌اعتناء به تعليم و تربيت آن مربي بزرگ بشريت زندگي مي‌كردند كه گوئي اصلا شخصيتي با نام و خصوصيات علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام در جامعه خود ندارند! اعراض از رهبريهاي فرزند ابي‌طالب، آنان را چنان به روزگاري سياه انداخته بود كه بصورت قالبهائي بي‌روح و ارواحي بي‌قالب درآمده بودند، يعني گروهي از آنان، چنان خشكيده بودند كه هيچ يك از مختصات روح را نداشته، نه عقلي براي تعقل، نه تفكري براي انديشه، نه قلبي براي احساسات عاليه، بدين‌سان كالبدهائي بي‌روح بودند كه تقليد از اجسام با ارواح مي‌نمودند! و يا داراي مختصاتي از روح مانند درك و تفكر بودند، ولي كالبد را به كار و تلاش وادار نمي‌كردند.يا اميرالمومنين، نمي‌گويم: اي كاش امروز در اين دنيا بودي و مردگان زنده‌نما را مي‌ديدي كه با ادعاي تكامل با كشيدن بار سنگين زندگي به تنگي نفس افتاده و توانائي همه‌گونه درك و دريافت و انديشه را از دست داده است، زيرا تو خود از همان عالم اعلا مي‌بيني و مي‌بيني كه چگونه عده‌اي ديگر زندگي را فقط در لذت مقام و ثروت و خودپرستي خلاصه نموده، براي هيچ كس جز خود حق حيات قائل نيست: يا اميرالمومنين، همين امروز هم با فرياد ادعاي بي‌اساس درباره پيشرفت و تكامل كه اين بشر در زمين و فضا طنين‌انداز كرده است، از فرياد خود خوشش آمده و مي‌گويد: من به كمال رسيده‌ام و مخالف هشياري هستم! من به كمال رسيده‌ام ولي خداوند يا ماده و حركت همه بشريت را آفريده است تا در استخدام من باشد و همه امتيازات را بعنوان منافع من! در اختيار من قرار بدهد! با اينكه نتائج عبارتهاي بي‌صلاح را در خود و ديگران مي‌بينند، و با اينكه عواقب تلاشهاي بيهوده (تجارتهاي بي‌سود) را مشاهده مي‌نمايند و با اينكه صدمات خفتن با چشمان باز و خود را بيدار نشان دادن را ديده‌اند و با اينكه ضرر خودفريبي حضور جسماني و غياب روحي و باز بودن چشم نابينا و بازبودن گوش ناشنوا و لقلقه زبان گنگ را مي‌بينند، باز وضع بشر همان است كه بود! 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «قد انجابت السّرائر لأهل البصائر»:اين گفتار اشاره است به اين كه آنچه پس از آن حضرت به وسيله سلاطين بنى اميّه واقع خواهد شد و ستم فراگير آنها، بر نفس قدسى او و كسانى كه داراى فراست و تجربه و سلامت درك و انديشه اند مكشوف و آشكار است، و شايد هم مراد از سرائر، اسرار شريعت باشد كه در نزد اهل آن پيدا و روشن است.فرموده است: «و وضحت محجّة الحقّ لخابطها»:مراد وضوح شريعت و نمايان بودن راه خداست، فايده جمله پيش، توجّه دادن مردم به انديشيدن در عواقب امور است، و فايده جمله اخير كشانيدن آنها به پيروى از احكام دين و سلوك در جادّه حقّ است، زيرا پس از وضوح دين و روشن بودن راه حقّ براى گمراهان و آنانى كه در وادى جهل و نادانى سرگردانند عذرى باقى نيست.فرموده است: «و اسفرت السّاعة عن وجهها»يعنى رستاخيز چهره خود را نمايان ساخته است، و چون نخستين چيزى كه از انسان و غيره ديده مى شود چهره اوست، فتنه ها و آشوبهايى را كه رو آورده، به چهره قيامت تعبير فرموده است.فرموده است: «و ظهرت العلامة لمتوسّمها»:يعنى نشانه فرا رسيدن روز رستاخيز، براى اهل فراست و هوش ظاهر شده، كه عبارت است از فتنه ها و آشوبهايى كه از بنى اميّه و حاكمان پس از آنها در انتظار است، و ذكر نمودار شدن چهره رستاخيز و نشانه هاى آن به منظور هشدار دادن و ترغيب مردم به عمل براى چنين روزى است.فرموده است: «مالي أراكم أشباحا بلا أرواح»:امام (ع) آنان را به سبب اين كه از خرد خود سود نمى برند، و با موعظه و يادآورى به جنبش در نمى آيند به جمادهاى بى روح تشبيه فرموده چنان كه خداوند متعال فرموده است: «كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ».فرموده است: «و أرواحا بلا أشباح»:توجيهات مختلفى در اين باره شده است:1-  اين كه اين جمله و جمله پيش اشاره به نقصان و كمبود آنان دارد، يعنى برخى از آنها مانند پيكرهاى بى جانند چنان كه پيش از اين گفته شد، و برخى ديگر كه جانى در تن و اندكى فهم دارند، توان اين را ندارند كه به جنگ پردازند و به همراه آن حضرت پيكار كنند، و همچون جانهايى هستند كه فاقد بدنند، بنا بر اين اين مردم برخى در راه افراط و زياده روى و برخى ديگر در طريق تفريط و تقصيرند.2-  گفته شده كنايه است از اين كه هنگامى كه براى نبرد با دشمن فرا خوانده مى شوند برخى از آنها درنگ مى كنند و به پا نمى خيزند همچنان كه تن بى جان و جان بى تن از جا برنمى خيزد.3-  برخى گفته اند مراد اين است كه اين مردم اگر دچار بيم و هراس شوند هوش و خرد خود را از دست مى دهند، و همچون كالبدهايى بى جان مى شوند، و اگر ايمنى يابند سعى در كارهاى خود را رها و فرصتها و مصالح اسلام را ضايع مى كنند، و به مانند ارواحى مى شوند كه هيچگونه تعلّق مادّى و نياز به لوازم جسمانى ندارند.فرموده است: «و نسّاكا بلا صلاح»:اشاره است به كسانى از آنها كه به زهد و پارسايى تظاهر مى كنند، در حالى كه بى ميلى آنها به دنيا برخاسته از صلاح باطن و پاكى نفس نيست، گفته شده مراد كسانى است كه از روى جهل و ناآگاهى زهد را پيشه خود ساخته اند و اين گونه افراد اگر هم طاعت و عبادتى به جا آورند. چون اعمال آنها از روى علم نيست، صحيح و مقبول درگاه خداوند نبوده و اداى تكليف نكرده اند، چنان كه از پيامبر خدا (ص) روايت شده است كه: الزّاهد الجاهل مسخرة الشّيطان، يعنى: زاهد نادان بازيچه شيطان است.فرموده است: «و تجّارا بلا أرباح»:اشاره به كسانى از آنهاست كه با اعمال فاسد و نادرست خود به سوداگرى پرداخته و معتقدند كه اين كارها را براى تقرّب به خداوند انجام مى دهند و مستلزم ثواب و پاداش براى آنهاست در صورتى كه چنين نيست، واژه تجّار و ربح هر دو استعاره است و وجه مشابهت آنها آشكار است.فرموده است: «و أيقاظا نوّما»:منظور از اين كه خفتگانند خوابيدن نفوس آنها در گور طبيعت و بستر غفلت است و از اين نظر در حكم بيدارانى هستند كه چشمهاى آنها گشوده و خردهايشان خفته است.فرموده است: «و شهودا غيّبا»:يعنى بدنهاى آنها حاضر، ولى خردهاى آنها از درك مقاصد دين و كسب فروغ مواعظ و اوامر الهى غايب است.فرموده است: «و ناظرة عمياء»:مراد چشمهاى بينايى است كه كورند، يعنى از دقّت در آثار صنع الهى و پند گرفتن و سود بردن از آنها براى امر آخرت همچون كورانند و از چشمهايى كه دارند فايده اى عايد آنها نيست.فرموده است: «و سامعة صمّاء»:يعنى: و گوشهايى كه آوازها را مى شنوند ولى از شنيدن نداى حقّ و استفاده از آن كر و عاجزند، از اين رو مانند كرانند كه سود لازم را از گوش خود نمى برند.فرموده است: «و ناطقة بكماء»:يعنى: زبانهايى كه گوياست امّا از آنچه سزاوار است سخن گويند خاموش، و مانند لالان و بى زبانانند. واژه هاى عمياء و صمّاء و بكماء براى آنچه ذكر شد به طريق استعاره آمده، و در الفاظ رعايت تضادّ شده و مراد دارندگان چشم و گوش و زبان است كه داراى صفات مذكور بوده و از فوايد آنچه دارند بى بهره اند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 279 قد انجابت السّرائر، لأهل البصائر، و وضحت محجّة الحقّ لخابطها، و أسفرت السّاعة عن وجهها، و ظهرت العلامة لمتوسّمها، ما لي أراكم أشباحا بلا أرواح، و أرواحا بلا أشباح و نسّاكا بلا صلاح، و تجّارا بلا أرباح، و أيقاظا نوّما، و شهودا غيّبا، و ناظرة عميا، و سامعة صمّا، و ناطقة بكما. (21155- 20988)اللغة:و (انجابت) السّحابة انكشفت و (المحجّة) بالفتح جادّة الطريق و (الخابط) السّائر على غير هدى و (سفر) الصبح و أسفر أضاء، و أسفرت المرأة عن وجهها كشفت النقاب عنه و (الشبح) محركة سواد الانسان و غيره تراه من بعيد و (النوّم) و (الغيب) وزان ركّع و سجّد جمع نائم و غايب و (العمى) و (الصمّ) و (البكم) كلّها بالضمّ.قال الطّبرسيّ في تفسير قوله سبحانه: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ» .منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 280 الأصمّ الذي ولد كذلك و كذلك الأبكم و هو الذي ولد أخرس، و أصل الصمّ السّد فالصمم سدّ الأذن بما لا يقع منه سمع، و أصل البكم الاعتقال في اللّسان، و هو آفة يمنع من الكلام، و أصل العمى ذهاب الادراك بالعين، و العمى في القلب مثل العمى في العين آفة تمنع من الفهم و يقال: ما أعماه من عمى القلب و لا يقال ذلك في العين و إنما يقال ما أشدّ عماه و ما يجرى مجراه.الاعراب:و قوله: مالى أريكم أشباحا، استفهام توبيخى، و لا، في قوله بلا أرواح و بلا أشباح، زايدة كما في قولهم جئت بلا زاد و غضبت من لا شيء و معنى الزيادة أنها وقعت بين شيئين متطالبين لا أنها لو اسقطت لم يخلّ المعنى.المعنى:ثمّ قال عليه السّلام (قد انجابت السّرائر لأهل البصاير) أى انكشفت، قال العلّامة المجلسيّ (ره): و المراد بالسرائر ما أضمره المعاندون للحقّ في قلوبهم من اطفاء نور اللّه و هدم أركان الشريعة، و قال الشارح البحرانيّ: اشارة إلى انكشاف ما يكون بعده لنفسه القدسيّة و لأهل البصائر من استيلاء بني امية و عموم ظلمهم أو انكشاف أسرار الشريعة لأهلها.(و وضحت محجّة الحقّ لخابطها) أى لمن سار فيها على غير هدى، و لعلّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 293 المراد به الاشارة إلى عدم العذر للخابطين في خبطهم و جهالاتهم مع وضوح معالم الدّين و التنبيه على أنّ ضلالهم ليس لخفاء الحقّ، بل للاصرار على الشّقاق و النفاق.استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (و أسفرت الساعة عن وجهها) و هذه الفقرة و ما يتلوها واردة في مقام التحذير و الانذار بقرب القيامة و شبهها بانسان مقبل و أثبت لها الوجه الذي هو من خواصّ المشبّه به على سبيل الاستعارة التخييلية، فانّ أول ما يبدو من الشخص المقبل وجهه و ذكر الاسفار ترشيح. (و ظهرت العلامة لمتوسّمها) أى لمتفرّسها قال المجلسيّ (ره): و المراد باسفار الساعة و ظهور العلامة قرب القيامة بعدم بقاء نبيّ ينتظر بعثته و ظهور الفتن و الوقايع التي هي من أشراطها.تشبيه- كنايه (ما لى أراكم أشباحا بلا أرواح و أرواحا بلا أشباح) هذا الكلام يفسّر بوجوه أحدها أنّ المراد بالفقرة الأولى تشبيههم بالجمادات و الأموات في عدم انتفاعهم بالعقل و عدم تأثير المواعظ فيهم كما قال تعالى: «كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ»، و بالفقرة الثانية التنبيه على خفتهم و طيشهم.الثّاني أنّ المراد الاشارة إلى قصورهم عما يراد بهم من القيام بأمر الجهاد و التنبيه على أنّ بعضهم بمنزلة الميّت و الجماد و كجسد بلا روح و بعضهم له عقل و فهم و لكن لا قوّة له على الحرب كروح بلا جسد، فانّ الروح غير ذات الجسد ناقصة عن الاعتماد و التّحريك اللّذين كانا من فعلها، حيث كانت تدبّر الجسد فالمقصود أنّ الجميع عاطلون عمّا يراد منهم.الثالث أنّه كناية عن عدم نهوض بعضهم إلى الحرب دون بعض إذا دعوا إليه كما يقوم البدن بدون الرّوح و الرّوح بدون البدن.الرّابع أنّ المراد أنّهم إذا خافوا ذهلت عقولهم و طارت ألبابهم و كانوا كأجسام بلا أرواح، و إذا آمنوا تركوا الاهتمام بامورهم كأنهم أرواح لا تعلّق لها بالأجسام. (و نسّا كابلا صلاح) أى عبّادا ليست عبادتهم على وجه الخلوص و بالوجه المأمور به مقرونة بالشرايط المعتبرة، فانّ منها معرفة الامام و طاعته. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 294 (و تجارا بلا أرباح) لعدم ترتّب الثواب أو المنفعة على أعمالهم (و أيقاظا نوّما) أى أيقاظا بأجسامهم و نوّما بنفوسهم في مراقد الطبيعة و مماهد الغفلة (و شهودا غيّبا) أى شاهدين بأبدانهم غائبين بعقولهم عن التّفطن للمطالب الحقة و التلقّى لأنوار الهداية استعاره (و ناظرة عميا) أى ناظرة الأبصار عميا بالبصاير (و سامعة صمّا) أى سامعة بالآذان صمّا بالقلوب (و ناطقة بكما) أى ناطقة بالألسن الظاهر بكما بالمشاعر الباطنة.و استعارة لفظ العمى و الصمّ و البكم لهم مع توصيفهم بأضدادها باعتبار تقصيرهم و قصورهم عن النظر في آيات اللّه و السّماع لنداء اللّه و القول بكلام اللّه فهؤلاء حيث لم ينتفعوا بالأبصار و الألسن و الآذان صاروا بمنزله: صمّ بكم عمى فهم لا يعقلون.الترجمة:بتحقيق كه منكشف ظاهر شد سرها بجهة أهل بصيرت ها، و واضح و روشن گرديد جادّه حق از براى خبط كننده گمراه، و كشف نقاب نمود قيامت از روى خود، و ظاهر گشت علامت قيامت از براى دريابنده آن بفراست.چيست مرا كه مى بينم شما را قالبهاى بى روح، و روحهاى بى غالب، و عبادت كنندگان بيصلاحيت، و تجارت كنندگان بى منفعت، و بيداران خواب رفته، و حاضران غايب شونده، و بينايان كور، و شنوندگان كر، و گويندگان لال، يعني شما بحسب مشاعر ظاهره بيدار و حاضر و بصير و سميع و ناطق مى باشيد، و بملاحظه مشاعر باطنه در خواب و غايب و كور و كر و لال هستيد. 
بخش ۴ : حکومت ظالمان [منبع]

رَايَةُ ضَلَالٍ قَدْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا وَ تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا، تَكِيلُكُمْ بِصَاعِهَا وَ تَخْبِطُكُمْ بِبَاعِهَا، قَائِدُهَا خَارِجٌ مِنَ الْمِلَّةِ، قَائِمٌ عَلَى [الضَّلَّةِ] الضِّلَّةِ.
فَلَا يَبْقَى يَوْمَئِذٍ مِنْكُمْ إِلَّا ثُفَالَةٌ كَثُفَالَةِ الْقِدْرِ أَوْ نُفَاضَةٌ كَنُفَاضَةِ الْعِكْمِ، تَعْرُكُكُمْ عَرْكَ الْأَدِيمِ وَ تَدُوسُكُمْ دَوْسَ الْحَصِيدِ، وَ تَسْتَخْلِصُ الْمُؤْمِنَ مِنْ بَيْنِكُمُ اسْتِخْلَاصَ الطَّيْرِ الْحَبَّةَ الْبَطِينَةَ مِنْ بَيْنِ هَزِيلِ الْحَبِّ.

قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا : بر مدارش ايستاد، تمثيلى است براى انتظام و استحكام.
شُعَب : جمع «شعبة»، فرعها، شاخه ها.
تَكِيلُكُمْ : (چنانكه چيزى را به كيل و پيمانه مى ريزند همچنين) شما را به پيمانه (هلاكت) خواهند ريخت.
تَخْبِطُكُمْ بِبَاعِهَا : شما را بطور وسيع و با دست باز سركوب ميكند، «خبط الشجرة» با ضربات عصا شاخ و برگ درخت را ريخت، «خبط البعير بيده الارض» : شتر دستانش را به زمين كوبيد، «باع»، يعنى فاصله بين دو دست وقتى كه كاملا از هم باز شده باشد.
الثُفَالَة : افراد پست و فرومايه، «الثّافِل» : رسوبات هر چيز، «ثفالة القدر» ته مانده ديگ.
نُفَاضَة : آنچه با تكاندن چيزى به اطراف مى ريزد.
العِكْم : جوال، بقچه اى كه زنان ذخيره هاى خود را در آن مى پيچند.
الْعَرْك : بسختى مالش دادن.
الَادِيم : پوست دباغى شده.
الْحَصيد : درو شده.
الْبَطِينَة : چاق، سمين. 
تَكيل : پيمانه ميكند يعنى هلاك ميكند
صَاع : پيمانه مخصوصى است كه در حدود سه كيلو ميباشد
تَخبِط : فرو مى ريزد مثل ريختن برگ از درخت
بَاع : عصا، دراز كردن دست اندازه بمقدار گشودن دو دست
ثُفالَة : ته نشين : درده روغن و مانند آن
نَفاضَة : چيزهاى خرد و ريز كه با تكان دادن ريخته مى شود
عَكم : كيسه و سبد كه در آن چيز مى گذارند
دَوس : درو كردن
حَصيد : زراعتى كه وقت درو كردن آن رسيده
بَطينَة : دانه چاق و درشت
هَزيل : لاغر 
پرچم گمراهى بر پايه هاى خود بر افراشته شده و طرفداران آن فراوان گشته شما را با پيمانه خود مى سنجند و سركوب مى كنند، پرچمدارشان (معاويه)، از ملّت اسلام خارج و بر راه گمراهى ايستاده است.
۵. خبر از كشتار و فساد بنى اميّه:
پس آن روز كه بر شما دست يابند جز تعداد كمى از شما باقى نگذارند، چونان باقى مانده غذايى اندك در ته ديگ يا دانه هاى غذاى چسبيده در اطراف ظرف. شما را مانند پوست هاى چرمى به هم پيچانده مى فشارند، و همانند خرمن شما را به شدّت مى كوبند، و چونان پرنده اى كه دانه هاى درشت را از لاغر جدا كند، اين گمراهان، مؤمنان را از ميان شما جدا ساخته نابود مى كنند.
 
قسمت چهارم خطبه: (امام عليه السّلام در اين فصل از تباهكاريها و احوال مردم آخر الزّمان خبر مى دهد:)
(9) اين بيرق فتنه و فساد (در آخر الزّمان) بيرق گمراهى است كه بر قطب و ميان ضلالت بر پا شده است و با شعبه ها و شاخه هايش پراكنده گرديده (همه جا را فرا مى گيرد) شما را به پيمانه خود وزن ميكند (گمراه مى نمايد) و با دست خود (چون چارپاى چموش) شما را مى كوبد (ذليل و خوار مى گرداند)
(10) قائد و پرچمدار آن بيرق از ملّت اسلام خارج و بر (راه) ضلالت ايستاده است، پس در آنروز از شما (مسلمانان) باقى نماند مگر ته مانده اى (كمى) مانند آنچه در ته ديگ باقى است، يا خرده اى چون خرده دانه اى كه در ته جوال مى ماند،
(11) بيرق ضلالت و گمراهى شما را مى مالد مانند ماليدن چرم دبّاغى و مى كوبد مانند كوفتن كشت درو شده (شما را بمنتهى درجه خفيف و خوار مى سازد) مؤمن خدا پرست را (براى آزردن) از ميان شما جدا ميكند مانند پرنده كه دانه فربه را از ميان دانه لاغر بيرون مى كشد.
 
ضلالت را مى نگرم كه چون درختى استوار، قامت برافراشته و شاخه هاى خود را به اطراف پراكنده است. براى شما به پيمانه خود مى پيمايد و شما را در زير مشتها فرو مى كوبد. پيشواى آن از ملت اسلام بيرون است و در گمراهى خويش پاى مى فشرد. آن روز كسانى كه از شما باقى بمانند، مردمى حقيرند، چون ته مانده هاى ديگ يا خرد و ريزهايى كه از بارها بر زمين ريزد. آنسان، كه چرم را در دباغى فرو مالند و گندم درو شده را فرو كوبند، شما را نيز فرو مالد و فرو كوبد. و مؤمنان را از ميان شما جدا كند، آنسان، كه پرنده اى دانه هاى فربه را از دانه هاى لاغر جدا مى كند.
 
(گويا مى بينم:) پرچم گمراهى بر جايگاه خود نصب و محکم شده، و طرفداران آن همه جا پراکنده گشته اند. شما را با پيمانه خود مى پيمايد (و با معيارهاى خود مى سنجد) و با دست هاى گشاده خويش، شاخ و برگ شما را فرو مى ريزد. رهبر اين گروه، از آيين اسلام خارج است و بر پايه گمراهى و ضلالت ايستاده; (کار به جايى مى رسد که) در آن روز جز تعداد کمى از شما باقى نمى ماند. همانند ته مانده ديگ و يا خرده نانهائى که در ته کيسه باقى مانده و به هنگام تکان دادن فرو مى ريزد (به اين هم قناعت نمى کنند; بلکه) شما را همچون پوست هايى که (به هنگام دبّاغى) به هم مى پيچند، تحت فشار قرار مى دهند و همچون زراعت درو شده مى کوبند و پايمال مى کنند، افراد با ايمان (و ممتاز) را از ميان شما جدا مى سازند (و نابود مى کنند;) همان گونه که پرندگان، دانه هاى درشت را از دانه هاى لاغر جدا مى سازند (و مى بلعند).
 
درفش گمراهى را مى بينم -چون درختى تناور- بر پاى مانده و شاخه ها به هر سو دوانده. به پيمانه خود به شما مى پيمايد، و هر ستم كه تواند به شما مى نمايد. امير آن از ملّت اسلام برون افتاده است و در حيرت گمراهى ايستاده. پس، آن روز از شما باقى نماند، جز اندكى بى مقدار، همچون دردى كه در ته ديگ ماند يا خرده هايى كه بر زمين ريزد از تنگ بار. چون پوست، شما را مى پيرايد و چون كشت درو شده، خرد مى نمايد. مؤمن را از جمع شما مى گزيند، چنانكه مرغ دانه درشت را از دانه لاغر بر مى چيند.
 
مشاهده مى كنم دولت ضلالت بر محور خود به پا شده، و با شاخه هايش همه جا پراكنده گرديده، شما را با كيل خود وزن مى كند، و با همه دست خود بر سرتان مى كوبد،
پرچمدار اين حكومت از دين خارج است، و بر سكوى گمراهى ايستاده، آن زمان از شما جز به مانند باقى مانده ته ديگ، يا به مثل خرده دانه اى كه در ته بقچه مانده چيزى باقى نماند. دولت ضلالت شما را به مانند به هم پيچيده شدن چرم به هم مى مالد، و همچون كوبيدن خرمن مى كوبد، اين سركشان همچون پرنده اى كه دانه درشت را از دانه ريز جدا مى كند مؤمن را از ميان شما جدا مى كنند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 535-532 جبّاران بنى اميّه همه چيز را درهم مى کوبند:جمعى از شارحان نهج البلاغه اين بخش از خطبه را جدا از بخش هاى سابق دانسته اند و معتقدند در ميان اين دو، مطالب ديگرى بوده است که مرحوم «سيّد رضى» طبق روشى که دارد - که از هر خطبه قسمت هايى را که برجستگى بيشترى، مخصوصاً از نظر فصاحت و بلاغت دارد، بر مى گزيند و بقيّه را حذف مى کند - قسمت هاى ميانى اين دو بخش را انداخته است و لذا اين دسته از شارحان اين بخش را اشاره به حوادث و فتنه هاى آخرالزّمان مى دانند.در حالى که بعضى ديگر، مانند «ابن ميثم بحرانى» معتقد به ارتباط ميان اين بخش و بخش هاى سابق هستند و آن را اشاره به گمراهان بنى اميّه و حکّام ظالم و جائر و بى دين آنها مى دانند و اين احتمال نزديکتر به نظر مى رسد. زيرا مرحوم «سيّد رضى» به هنگام گزينش بخش هاى مختلف يک خطبه، معمولا با کلمه «و منها» آنها را از هم جدا مى کند; همان گونه که در قسمت هاى نخستين همين خطبه مشاهده مى کنيم که در دو مورد بخش ها را با تعبير «و منها» جدا کرده است.به هر حال، مى فرمايد: «(گويا مى بينم:) پرچم گمراهى بر جايگاه خود نصب و محکم شده، و طرفداران آن، همه جا پراکنده گشته اند». (رَايَةُ ضَلاَل قَدْ قَامَتْ عَلَى قُطْبِهَا، وَ تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا).با اينکه خبر از حوادث آينده است تا مردم خود را براى آن آماده کنند و ضايعات و زيان هايش به حداقل برسد، ولى با اين حال، آن را به صورت فعل ماضى بيان فرموده; اشاره به اينکه اين برنامه حتماً واقع خواهد شد! همان طور که در تعبير معروف اُدبا آمده است که مضارع متحقّق الوقوع، به منزله ماضى است.تعبير به «قَدْ قَامَتْ عَلى قُطْبِهَا» اشاره به اين است که اين پرچم ضلالت که از سوى خاندان فاسد و مفسد بنى اميّه برپا مى شود، چنان محکم خواهد شد که به اين آسانى از جا کنده نمى شود.جمله «تَفَرَّقَتْ بِشُعَبِهَا» گر چه ظاهراً سخن از پراکندگى شاخه هاى اين پرچم است، ولى در واقع منظور پراکنده شدن طرفداران آن در تمام بلاد اسلامى است.سپس مى افزايد: اين پرچم (اشاره به طرفداران پرچم است) «شما را با پيمانه خود مى پيمايد (و با معيارهاى خود مى سنجد) و با دست هاى گشاده خويش شاخ و برگ شما را فرو مى ريزد!»(تَکِيلُکُمْ(1) بِصَاعِهَا، وَ تَخْبِطُکُمْ بِبَاعِهَا(2)).اشاره به اينکه: آنها با معيارهاى خود شما را مى سنجند; هر کس با معيارشان هماهنگ باشد، مطلوب و آنها که هماهنگ نيستند نامطلوبند. اين احتمال نيز وجود دارد که منظور از جمله اوّل اين است که آنها تمام مقدّرات شما را در دست مى گيرند و به هر کس آنچه بخواهند مى دهند.جمله «تَخْبِطُکُمْ بِبَاعِهَا» - با توجّه به اينکه «تَخْبِطُ» در اينجا به معناى فروريختن برگ درخت با ضربات چوب است و «بَاع» به معناى دست هاى گشاده مى باشد - اشاره به اين است که آنان تا آنجا که دستشان مى رسد، شاخ و برگ شما را فرو مى ريزند و شما را به ضعف و ذلّت مى کشانند و اين است راه و رسم يک حکومت ظالم و خودکامه که همه چيز را با معيارهاى خود مى سازد و هر که با او هماهنگ نيست، محکوم به فنا است.سپس امام(عليه السلام) به رهبر اين حکومت خودکامه بيدادگر اشاره کرده، مى فرمايد: «رهبر اين گروه از آيين اسلام خارج است و بر پايه گمراهى و ضلالت ايستاده!» (قَائِدُهَا خَارجٌ مِنْ الْمِلَّةِ، قائِمٌ عَلَى الضِّلَّةِ).اين جمله که اشاره به معاويه يا ساير حکّام بنى اميه است، ناظر به اين معناست که رهبران اين گروه نه تنها مطابق قوانين اسلام عمل نمى کنند و ضروريّات دين را زير پا مى نهند، بلکه پايه و اساس کارشان گمراهى و اصرار بر ضلالت است; همانگونه که تاريخ بر اعمال و برنامه هاى آن ها گواهى مى دهد.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، به پايان دردناک و غم انگيز اين ماجرا اشاره کرده مى فرمايد: «(کار به جايى مى رسد که) در آن روز جز تعداد کمى از شما باقى نمى ماند: همانند ته مانده ديگ، خرده نان هائى که در ته کيسه باقى مانده و به هنگام تکان دادن، فرو مى ريزد!». (فَلاَ يَبْقَى يَوْمَئِذ مِنْکُمْ إِلاَّ ثُفَالَةٌ(3) کَثُفَالَةِ الْقِدْرِ، أَوْنُفَاضَةٌ(4) کَنُفَاضَةِ الْعَکْمِ(5)).اين تعبير اشاره به اين است که آنها که از اين فتنه جان سالم بدر مى برند، بسيار اندکند و غير قابل توجّه! زيرا، آنها ظالمان احدى از مؤمنان با شخصيّت را سالم نمى گذارند.به اين هم قناعت نمى کنند بلکه: «شما را همچون پوست هايى که (به هنگام دبّاغى) به هم مى پيچند، تحت فشار قرار مى دهند و همچون زراعتِ درو شده مى کوبند و پايمال مى کنند!». (تَعْرُکُکُمْ(6) عَرْکَ الأَدِيمِ(7)، وَ تَدُوسُکُمْ(8) دَوْسَ الْحَصِيدِ).«و افراد با ايمان (و ممتاز) را از ميان شما جدا مى سازند (و نابود مى کنند;) همان گونه که پرندگان، دانه هاى درشت را از دانه هاى لاغر جدا مى کنند (و مى بلعند)». (وَ تَسْتَخْلِصُ الْمُؤْمِنَ مِنْ بَيْنِکُمُ اسْتِخْلاصَ الطَّيْرِ الْحَبَّةَ الْبَطِينَةَ(9) مِنْ بَيْنِ هَزِيلِ(10) الْحَبِّ).اشاره به اينکه آنها به همه ستم مى کنند، ولى نسبت به مؤمنانِ باشخصيت و ممتاز، ستم مضاعفى دارند.****نکته:يک قانون کلّى درباره حکومت هاى خودکامه!گر چه امام(عليه السلام) اين بخش از خطبه را به عنوان پيشگويى، درباره بنى اميّه و آينده حکومت آنان (به احتمال قوى) بيان فرموده، ولى به نظر مى رسد اين يک قانون کلّى درباره تمام حکومت هاى خودکامه و ستمگر است. آنها پايه هاى پرچم ضلالت را محکم مى کنند و به هر سو شاخه هاى خود را مى گسترانند. همه چيز را با معيارهاى موافق منافع خود مى سنجند و همه مخالفان را درهم مى کوبند و پايمال مى کنند و افراد برجسته آنها را مخصوصاً هدف قرار داده و به زودى از ميان برمى دارند; نه رحم و نه عواطف انسانى براى آنها مطرح است و نه قانون و نه حقوق بشر; که نمونه هاى آن را در عصر و زمان خود نيز آشکارا مى بينيم.****پی نوشت:1. «تکيل» از مادّه «کيل» (بر وزن ذيل) به معناى پيمانه است و غالباً در مورد موادّ غذايى مانند گندم و جو به کار مى رود; ولى گاه به صورت مجازى در مورد هرگونه سنجش نيز استعمال مى شود.2. «باع» در اصل به معناى فاصله ميان سرانگشتان دو دست است، هنگامى که انسان کاملا دستها را به طرف راست و چپ باز کند; ولى در بسيارى از مواقع، در معناى مجازى قدرت کامل يک انسان بکار مى رود و «طول باع» اشاره به توانايى زياد است.3. «ثُفاله» از مادّه «ثفل» (بر وزن هفت) به معناى رسوب کردن تفاله هاست و گاه به معناى باقيمانده هاى بى مصرف هر چيزى بکار مى رود.4. «نُفاضه» از مادّه «نفض» (بر وزن نبض) به معناى حرکت دادن چيزى، به منظور اينکه آنچه به آن چسبيده است، بريزد و «نفاضه» به آن اشيايى که ريزش مى کند، گفته مى شود.5. «عِکم» (بر وزن فکر) به معناى کيسه، يا جوال است که در آن چيزى نگهدارى مى کنند.6. «تعرک» از مادّه «عرک» (بر وزن ارک) به معناى مالش محکم است و ميدان جنگ را از اين جهت «معرکه» مى گويند که طرفين يکديگر را درهم مى کوبند.7. «اديم» در اصل به معناى پوسته هر چيزى است; ولى بيشتر به چرم و پوست حيوانات اطلاق مى شود.8. «تدوس» از مادّه «دوس» (بر وزن قوس) به معناى پايمان کردن شديد است.9. «بطينه» از مادّه «بطن» به معناى شکم گرفته شده; و به افراد، يا دانه هاى چاق و فربه اطلاق مى شود و به تعبير ديگر: «بطينه» به معناى شکم بزرگ است.10. «هزيل» نقطه مقابل «بطين» به معناى شىء لاغر و کم گوشت و سبک وزن است و به سخنان بى محتوا و شوخى، واژه «هزل» اطلاق مى شود، که آن هم به معناى سبک وزن بودن است. 
شرح علامه جعفری«رايه ضلال قد قامت علي قطبها و تفرقت بشعبها تكيلكم بصاعها و تخبطكم بباعها، قائدها خارج من المله قائم علي الضله، فلا يبقي يومئذ منكم الاثفاله كثفاله القدر، او نفاضه كنفاضه العكم، تعرككم عرك الاديم و تدوسكم دوس الحصيد، و تستخلص المومن من بينكم استخلاص الطير الحبه البطينه من بين هزيل الحب» (اين فتنه كه شما در آن قرار داريد، پرچم گمراهي است كه بر قطب خود ايستاده و دسته‌ها و گروههاي آن، در جوامع پراكنده است اين پرچم (فتنه) شما را با پيمانه خود تدريجا خواهد گرفت و شما را با دستش خواهد زد. رهبر پيشرو اين پرچم از ملت اسلام خارج و مصر برگمراهي است. و در چنان روزي (استحكام فتنه و پراكنده شدن دسته‌ها و گروههايش در جوامع) از شما نخواهد ماند مگر ته‌مانده‌اي مانند ته‌مانده ديگ و بقيه ناچيزي در ظرف بار كه (بيرون ريختني است) آن فتنه شما را سخت مي‌مالد مانند پوست دباغي و آرد مي‌كند مانند غلات درو شده و انسان مومن را از ميان شما برمي‌گزيند مانند برگزيدن مرغ دانه درشت را از ميان دانه‌هاي ريز).جملات فوق بنا به گفته مرحوم هاشمي خوئي از جملات گذشته منقطع است. سيد رضي رحمه‌الله عليه از سخنان آن حضرت برگزيده و ماقبل آن را انداخته است.علائم و حوادثي كه در فتنه‌هاي آخر الزمان تحقق مي‌يابد:در منابع معتبر اسلامي حوادث و فتنه‌ها و علائم متعددي به آخرالزمان نسبت داده شده است. از آن جمله در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام چنين آمده است: پرچم ضلالت بر قطب خود نصب مي‌شود، يعني چنان نيست كه تباهيها يك جريانات زودگذر باشد، بلكه حاميان و هواداران انحرافات و خودكامگيها، براي تاخت و تازهاي خود ميداني باز مي‌كنند و پرچمها بلند مي‌نمايند و حتي باصطلاح ايدئوژيها مي‌سازند و عقائدي را وضع مي‌كنند و آنگاه بنام مكتب و علم و فلسفه و ايدئولوژي مغزها را شستشو و ارواح آدميان را از اعتدال و جويندگي رشد و كمال منحرف مي‌سازند. گاهي اين ضلالت بحدي شدت پيدا مي‌كند كه صريحا مي‌گويند: انديشه يعني چه؟ تعقل كدام است؟ حق چه معنا مي‌دهد؟ عدالت به چه درد مي‌خورد؟ رشد و كمال چه صيغه‌اي است؟ همه اين انكار و ترديدها و طنز و سخريه‌ها را بطوري ماهرانه تبليغ و بيان مي‌كنند كه ساده‌لوحان آنها را باور نموده و حتي به دفاع از آنها نيز مي‌پردازند! فتنه‌اي كه اينگونه انحرافات را شايع مي‌سازد، همه انسانها را بيك منوال تحت تاثير قرار نمي‌دهد، عده‌اي را درباره مسائل فوق حساس‌تر مي‌كند. گروهي را كلافه مي‌نمايد، و بعضي ديگر را بكلي تحت تاثير قرار مي‌دهد و تباه مي‌سازد.رهبر پيشرو اين فتنه خارج از ملت اسلام و قائم بر ضلالت است. طلايه‌داران آن فتنه يا فتنه‌هاي گمراه كننده، خود گمشدگان و گمراهان بيابان بي‌سرو ته جهل و حماقت و مقاومت بر خود محوري و خودكامگي هستند كه در ميان طوفانهاي مهلك من، من، من … مغز و رواني سالم براي آنان نمانده است. و چون اشكال مختلفي از قدرت را در اختيار دارند، لذا اكثريت را كه جانداران سطحي و منفعت طلب و لذت گرا هستند بسوي خود جلب مي‌كنند كه بقول امام ابي عبدالله حسين بن علي عليهماالسلام: «الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علي السنتهم يحوطونه ما درّت به معائشهم و اذا مُحِّصوا بالبلاء قلّ الديانون» (مردم بندگان (خود باخته) دنيايند و دين را براي چشيدن با زبانشان مي‌خواهند، به دور دين ماداميكه معاششان بان دور مي‌زند، مي‌گردند و هنگاميكه با آزمايشها تصفيه شوند، متدينهاي واقعي اندكند.)به همين جهت است كه اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: (در آن موقع نمي‌ماند از شما مگر ته‌مانده‌اي مانند ته‌مانده ديگ). سپس مي‌فرمايد: (و انسان مومن را از ميان شما برمي‌گزيند مانند برگزيدن مرغ دانه درشت را از ميان دانه‌هاي ريز.) ظاهر جمله اين است كه فتنه‌هاي آخرالزمان نخست انسانهاي برجسته را از ميان برمي‌چيند، باينكه يا خود آنان با گوشه‌گيري و كنار رفتن از متن جامعه، تدريجا از بين مي‌روند و يا قدرتمندان آن فتنه‌ها با مبارزه بي‌امان با آن شخصيتهاي بزرگ و با ايمان، آنان را از جامعه حذف مي‌كنند تا ميدان تاخت و تاز را براي خود آماده بسازند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «راية ضلالة»:امام (ع) پس از آن كه آنها را مورد سرزنش و نكوهش قرار داده و كاستيهاى آنان را گوشزدشان فرموده اينك آنچه را بايد از آن دورى جويند، و خود را براى مقابله با آن آماده سازند براى آنها بيان مى كند، و اين عبارت است از ظهور فتنه ها و آشوبهايى كه از بنى اميّه انتظار مى رود، تعبير راية ضلالة كنايه از ظهور اين آشوبهاست و تقدير آن هذه راية ضلالة مى باشد، و منظور از «قيامها على قطبها» گرد آمدن مردم در پيرامون رئيس و رهبر اين فتنه هاست و واژه قطب به طريق استعاره كنايه از اوست، و منظور از تفرّق و تشعّب اين فتنه ها گسترش آن در نقاط مختلف روى زمين و پديد آمدن فتنه هاى ديگرى بر اثر آن است، و چون در اين آشوبها مردم دسته دسته گرفتار و هلاك مى شوند واژه كيل را كه به معناى پيمانه است استعاره فرموده زيرا كسى كه چيزى را كيل مى كند پيمانه پيمانه از آن برمى دارد تا كار توزين آن را به پايان رساند، و با واژه صاع كه به معناى پيمانه است استعاره ترشيح شده است، همچنين براى كشتار بى رحمانه اى كه رهبر اين فتنه ها مرتكب مى شود و احكام ستمگرانه اى كه بر خلاف قانون دين و نظام حقّ صادر مى كند واژه خبط استعاره شده زيرا اعمال او شباهت به شتر جوان رمنده اى دارد كه در هنگام گريز از شتران ديگر با هر چه برخورد كند آن را در زير دست و پاى خود له مى كند، و با ذكر واژه «باع» استعاره را ترشيح داده است، و اين كه امام (ع) در جمله «و تحبطكم بباعها بيديها» (به دستهايش) نفرموده زيرا ذكر باع براى بيان شدّت خبط و لگدمال كردن بليغتر است.فرموده است: «قائدها خارج عن الملّة»:يعنى رهبر اين فتنه از دين بيرون است و از دستور خدا پيروى نمى كند و بر گمراهى و ضلالت استوار مى باشد.فرموده است: «فلا يبقى يومئذ منكم إلّا ثفالة كثفالة القدر»:واژه ثفاله استعاره و كنايه است از افراد فرومايه اى كه فايده اى در وجود آنها نيست و نام و آوازه خوبى ندارند، و آنان را به ته مانده ديگ كه ارزشى ندارد و مورد توجّه نيست تشبيه فرموده، همچنين آنها را به خرده هايى كه از توشه و يا گندم و كاه و مانند آنها در ته جوال باقى مى ماند همانند كرده است، سپس واژه عرك را كه به معناى مالش دادن چرم است استعاره آورده و گوشزد فرموده كه همان گونه كه چرم را مالش و نرمش مى دهند، فتنه ها و بلواها آنان را دگرگون كرده زبون و خوار مى سازد، و نيز واژه دوس را كه به معناى كوبيدن است براى خوارى و تحقير مردم به وسيله بنى اميّه و شدّت گرفتارى جامعه به اين بليّه به طريق استعاره آورده، و آن را به كوبيدن خرمن گندم و مانند آن تشبيه فرموده و وجه مشابهت معلوم است.پس از آن به كوشش پيگير اهل ضلالت عليه مؤمنان و اين كه همگى فكر خود را براى شناسايى و دستيابى بر آنان به كار مى برند تا آنها را آسيب برسانند و در رنج و زحمت اندازند اشاره مى كند، و كوشش آنها را براى شناسايى و دستگيرى مؤمنان به دانه چيدن مرغان تشبيه مى فرمايد كه دانه هاى پر و چاق را از دانه هاى لاغر و ميان تهى با منقار خود جدا كرده ريزرارها و درشت را بر مى دارند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 296 الفصل الثاني:راية ضلالة قد قامت على قطّبها، و تفرّقت بشعبها، تكيلكم بصاعها، و تخبطكم بباعها، قائدها خارج من الملّة، قائم على الضّلّة، فلا يبقى يومئذ منكم إلّا ثفالة كثفالة القدر، أو نفاضة كنفاضة العكم، تعرككم عرك الأديم، و تدوسكم دوس الحصيد، و تستخلص المؤمن من بينكم استخلاص الطّير الحبّة البطينة من بين هزيل الحبّ.اللغة:(القطب) حديدة تدور عليها الرّحى و ملاك الأمر و مداره، و سيّد القوم و (الشعب) بضم الأوّل و فتح الثاني جمع شعبة كغرفة و غرف و هي الطائفة من الشيء، و من الشجرة الغصن المتفرّع منها، و في بعض النسخ لشعبها بفتح الأوّل و سكون الثاني وزان فلس و هى القبيلة العظيمة.و (الخبط) بالفتح ضرب الشجر بالعصا ليتناثر ورقها، و خبط البعير الأرض بيده ضربها و (الباع) قدر مدّ اليدين و (ثفالة) القدر بالضمّ ما سفل فيه من الطبيخ و الثقل ما استقرّ تحت الشيء من الكدر و (النفاضة) بالضمّ ما سقط من المنفوض من نفض الثوب حرّكه لينتفض و (العكم) بالكسر العدل و نمط تجعل فيه المرأة ذخيرتها.و (داس) الرّجل الحنطة دقّها ليخرج الحبّ من السّنبل و (البطينة) السّمينة و (الهزيل) ضدّ البطين.الاعراب:قوله راية ضلالة خبر لمبتدأ محذوف، و جملة تعر ككم، إمّا صفة لراية أو حال من فاعل قامت.المعنى:أعلم أنّ هذا الفصل من كلامه عليه السّلام منقطع عمّا قبله التقطه السّيد (ره) من كلامه و أسقط ما قبله على ما هو عادته في الكتاب و لعلّه إشارة إلى ما يأتي و يحدث فى آخر الزمان من الفتن كظهور السّفياني و غيره و لما كان المخبر به محقق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 299 الوقوع لكونه مأخوذا من معدن الرسالة متلقى من الوحى الالهى بدء الكلام بالجملة الماضويّة مقرونة بحرف التحقيق فقال عليه السّلام كنايه (راية ضلالة) أى هذه راية ضلالة (قد قامت على قطبها) و هو كناية عن انتظام أمرها كنايه- استعاره (و تفرّقت بشعبها) أى بطوايفها فيكون كناية عن انتشار فتنها في الآفاق و تولّد فتن اخرى عنها أو بفروعها فيكون استعارة تشبيها لها بالشجرة ذات الأغصان المتفرّعة عنها.و في شرح المعتزلي ليس التفرّق للرّاية نفسها بل لنصارها و أصحابها، فحذف المضاف و معنى تفرّقهم أنهم يدعون إلى تلك الدّعوة مخصوصة في بلاد متفرّقة أى تفرّق ذلك الجمع العظيم في الأقطار و اعين إلى أمر واحد انتهى.أقول: هذا المعنى مبنىّ على رواية شعبها بسكون العين، و على ذلك فلا حاجة إلى تقدير المضاف إذ نصّ معنى الكلام على ذلك أنه تفرّقت راية الضلالة بقبيلتها.و قوله: استعاره بالكنايه (تكيلكم بصاعها) بصيغة المضارع جريا على الأصل لكون المخبر به من الامور المستقبلة، و هو استعارة بالكناية، و المراد به أنها تأخذكم للاهلاك زمرة زمرة كالكيال يأخذ ما يكيل جملة جملة، أو أنه يقهركم أربابها على الدخول في أمرهم و يتلاعبون بكم يرفعونكم و يضعونكم كما يفعل كيال البرّ به إذا كاله بصاعه، أو تكيل لكم بصاعها على حذف اللّام كما في قوله تعالى: و إذا كالوهم، اى تحملكم على دينها و دعوتها و تعاملكم بما يعامل به من استجاب لها، أو تفرز لكم من فتنتها شيئا و يصل إلى كلّ منكم نصيب منها. (و تخبطكم بباعها) أى تضربكم بيدها كالضارب للشجر بعصاه أو البعير الضارب بيده الأرض و على الوجهين يفيد الذلّة و الانقهار، و التعبير بالباع دون اليد لكونه أبلغ في افادة قوّة الخبط. (قائدها خارج عن الملّة) أى ملّة الاسلام (قائم على الضلّة) أى مصرّ على الضلال (فلا يبقى يومئذ) أى يوم قيامها على قطبها و تفرّقها بشعبها استعاره (منكم إلّا ثفالة كثفالة القدر) و استعار لفظ الثفالة للبقيّة منهم باعتبار عدم الخير و المنفعة فيهم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 300 و بملاحظة كونهم من الأرذال ليس لهم ذكر بين الناس و لالهم شهرة و لا يعتنى بقتلهم كما لا يعتنى بثفالة القدر و لا يلتفت إليها.و كذلك الكلام في قوله (أو نفاضة كنفاضة العكم) و المراد بها ما يبقي في العدل بعد التخلية من غبار أو بقية زاد لا يعبأ بها فينتفض (تعر ككم عرك الأديم) أى تدلككم و تحككم كما يدلك الجلد المدبوغ و يحكّ، و أراد به تغليب الفتن لهم و تذلّلهم بها (و تدوسكم دوس الحصيد) أى تدقكم دقّ الزرع المحصود المقطوع و أشار به إلى منتهى ذلّتهم و اهانتهم. (و تستخلص المؤمن) أى تشخصه لنفسه (من بينكم) مثل (استخلاص الطير الحبّة البطينة) السمينة (من بين هزيل الحبّ) و الغرض به أنها شخص المؤمن بالقتل و الأذى و ايقاع المكروه به و تستخلصه من بين ساير الناس بشدّة النكاية و الأذيّة.الترجمة:اين راية رايت گمراهى است كه قايم شده بر مدار خود، و پراكنده شده با فرعها و شاخهاى خود، كيل كند شما را بصاع خود، و فرو كوبد شما را با دست خود، كشنده آن رايت خارجست از دين ايستاده است بر گمراهى.پس باقى نمى ماند در آن روز از شما مگر دردى واپس مانده ديك، يا خورده ريز ته مانده مثل خورده ريز ته مانده جوال، بمالد شما را آن رايت مثل ماليدن چرم، و بكوبد شما را مانند كوفتن زرع درويده در خرمن، و برگزيند مؤمن را از ميان شما بجهة انداختن در بلا مثل برگزيدن مرغ دانه چاق و فربه را از ميان دانه لاغر. 
بخش ۵ : بیدار شوید [منبع]

أَيْنَ تَذْهَبُ بِكُمُ الْمَذَاهِبُ وَ تَتِيهُ بِكُمُ الْغَيَاهِبُ وَ تَخْدَعُكُمُ الْكَوَاذِبُ، وَ مِنْ أَيْنَ تُؤْتَوْنَ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ؟ فَ «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ» وَ لِكُلِّ غَيْبَةٍ إِيَابٌ، فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِيِّكُمْ وَ أَحْضِرُوهُ قُلُوبَكُمْ وَ اسْتَيْقِظُوا إِنْ هَتَفَ بِكُمْ، وَ لْيَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَهُ وَ لْيَجْمَعْ شَمْلَهُ وَ لْيُحْضِرْ ذِهْنَهُ، فَلَقَدْ فَلَقَ لَكُمُ الْأَمْرَ فَلْقَ الْخَرَزَةِ وَ قَرَفَهُ قَرْفَ الصَّمْغَةِ.

الرَّبَّانِى : خداشناس.
هَتَفَ بِكُمْ : بر شما فرياد زد.
الرَّائِد : كسى كه در پيشاپيش كاروان جهت شناسايى راهها و محلهاى مناسب حركت ميكند.
قَرْفُ الصَّمْغَة : كندن پوست درخت براى گرفتن صمغ. 
تَتيهُ : حيران و سرگردان مى شود
غَياهِب : تاريكيها و نادانيها
رَبّانى : خداشناس و خداپرست
هَتَفَ : صدا كرد، هاتف : صدا كننده، به تلفن هم هاتف گويند
رائِد : كسى كه پيش قافله مى رود براى تهيه و بررسى منزل
فَلَق : پاره و سوراخ كردن
خَرَزَة : دانه هاى تسبيح و گردن بند (منجوق)
قَرَف : پوست كند
صَمغَة : كتيرا، شيره درخت 
۶. هشدار و سفارش به اطاعت از اهل بيت عليهم السّلام:
با توجّه به اين همه خطرات، روشهاى گمراه كننده شما را به كجا مى كشاند تاريكى ها و ظلمتها، تا كى شما را متحيّر مى سازد دروغ پردازيها تا چه زمانى شما را مى فريبد از كجا دشمن در شما نفوذ كرده به اينجا آورده و به كجا باز مى گرداند آگاه باشيد كه هر سر آمدى را پرونده اى، و هر غيبتى را بازگشت دو باره اى است.
مردم به سخن عالم خداشناس خود گوش فرا دهيد، دل هاى خود را در پيشگاه او حاضر كنيد، و با فريادهاى او بيدار شويد رهبر جامعه بايد با مردم به راستى سخن گويد و پراكندگى مردم را به وحدت تبديل، و انديشه خود را براى پذيرفتن حق آماده گرداند. پيشواى شما چنان واقعيّت ها را براى شما شكافت چونان شكافتن مهره هاى ظريف، و حقيقت را از باطل چون شيره درختى كه از بدنه آن خارج شود، بيرون كشيد.
 
(12) اين راهها شما را به كجا مى برد (با عقائد باطله و انديشه نادرست كجا مى رويد) و تاريكى ها (ى جهل و نادانى) شما را چگونه حيران و سرگردان مى نمايد و دروغها (آرزوهاى بيجا) چسان شما را فريب مى دهد و از كجا شما را (براى گمراه شدن) مى آورند و چطور شما را (از راه حقّ) باز مى گردانند، پس براى هر مدّتى سر نوشتى است و براى هر غايبى باز گشتى (اين فتنه و فسادها در زمان معيّنى واقع خواهد شد)
(13) پس از عالم ربّانىّ خودتان (امام عليه السّلام، پند و اندرز) بشنويد، و دلهاى خويش را (براى قبول) حاضر نمائيد، و چون شما را صدا زند (از خواب غفلت) بيدار شويد، و بايد پيشرو و جلودار هر قومى به پيروان خود راست گويد (و جاى داراى آب و گياه كه صلاح باشد براى ايشان اختيار كند، و در نصيحت و پند خيانت ننمايد، چنانكه در مثل است «الرّائِدُ لا يكذب أهله» يعنى جلودار به پيروانش دروغ نمى گويد، خلاصه حاضرين اين علوم و اخبار را كه مى شنويد براى غائبين از روى راستى بگوئيد) و پراكندگى خويش را جمع آورى نمايد (تفرقه حواسّ و افكار بيهوده بخود راه ندهد) و ذهن و زير كيش را آماده كند (كه آنچه مى شنود به ديگران بى كم و بيش برساند)
(14) پس آن عالم ربّانىّ امر (دين و دنيا) را براى شما شكافت همچون شكافتن دانه مهره (كه باطن آن نمايان است) و پوست كند آنرا مانند كندن پوست درخت براى بيرون آوردن صمغ (هر امرى را براى شما واضح و آشكار نمود).
 
در اين راهها كارتان به كجا كشد و در اين تاريكيها تا چند حيران و سرگردان خواهيد بود و اين دروغها تا چند فريبتان دهد. شما را از كجا مى آورند و به كجا باز مى گردانند. هر زمانى را سرانجامى است و هر رفتنى را آمدنى.
از مردان خدا، كه در ميان شما هستند، سخن بشنويد. دلهايتان را حاضر آوريد، كه اگر شما را فراخواند، بيدار شويد. پيشواى قافله بايد كه به اهل قافله دروغ نگويد و پراكندگان را گرد آورد و انديشه خود به كار دارد. درون كار را براى شما بشكافت، آن چنانكه مهره را شكافند يا پوست بركند آن را آن چنانكه، براى گرفتن صمغ پوست درخت را بر كنند.
 
روش هاى گمراه کننده، شما را به کجا مى برد؟! تاريکى ها و ظلمت ها تا کى شما را سرگردان مى سازد؟ و دروغ پردازى ها تا کى شما را مى فريبد؟! از کجا در شما نفوذ مى کنند و چگونه شما را منحرف مى سازند؟! (کى مى خواهيد بيدار شويد؟) براى هر اجل و سرآمدى، نوشته اى مقرّر شده، و براى هر غيبتى بازگشتى (عمر شما پايان مى پذيرد و اعمالتان در برابر شما ظاهر مى شود.)
حال که چنين است، به سخنان پيشواى الهى خود، گوش فرا دهيد; دل هاى خود را نزد او حاضر سازيد و هنگامى که (به خاطر احساس خطر،) به شما فرياد مى زند، بيدار شويد! رهبر بايد براى پيروانش صادقانه سخن گويد، و آنها را متمرکز ساخته و محتواى ذهن خويش را (جهت برنامه ريزى براى نجات آنها) حاضر کند (و رهبر شما چنين است). پيشواى شما حقيقت را براى شما به خوبى شکافته، همانند مهره اى که آن را براى شناسايى درونش مى شکافند; يا همچون صمغ و شيره درختى که از بدنه آن جدا مى سازند.
 
اين مذهبهاى گونه گون شما را به كجا مى كشاند و اين تاريكيها تا به كى در گمراهى تان مى نشاند و تا چند دروغها به راه فريبتان مى خواند از كجاتان آورده اند و به كجاتان باز مى گردانند هر عمر را به پايان رسيدنى است و هر رفته را باز آمدنى.
پس حق را از عالم خداشناس خود بشنويد، و دلهاتان را آماده كنيد، اگر شما را خواند بيدار شويد. پيشواى قوم بايد با مردم خود به راستى سخن راند، و پراكندگى را به جمعيت كشاند، و ذهن خود را آماده پذيرفتن گرداند. درون كار را براى شما شكافت چنانكه مهره را شكافند، و يا درخت سلم را براى صمغ كافند.
 
اين راهها شما را كجا مى برد تاريكى ها تا چه وقت شما را سرگشته و حيران مى نمايد دروغها چگونه شما را مى فريبند اين بلا از كجا به سر شما مى آيد و به كجا باز گردانده مى شويد براى هر زمانى سرنوشتى است، و هر غيبتى را باز گشتى است.
پس، از عالم ربّانى خود بشنويد، دلهاى خود را نزد او حاضر كنيد، و اگر بر شما فرياد زد بيدار شويد. خبر گزار بايد به مردمش راست بگويد، و پراكندگى كار و افكار خود را جمع نمايد، و ذهنش را آماده سازد. عالم ربّانى حقايق را همچون شكافتن مهره براى شما شكافت، و حقيقت را همچون كندن پوست درخت براى يافتن صمغ پوست كند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 541-538 بيدار شويد آينده شومى در پيش است!امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، به دنبال پيش بينى حوادث سخت و دردناک - که در آينده دامن مسلمين را مى گيرد - طرق دور ماندن از آن، يا حداقل، کم کردن ضايعات آن را به اصحابش تعليم مى دهد.نخست براى جلب توجّه آنان فرياد مى زند: «مذاهب و روش هاى گمراه کننده شما را به کجا مى برد؟ تاريکى ها و ظلمت ها تا کى شما را سرگردان مى سازد؟ و دروغ پردازى ها تا کى شما را مى فريبد؟ از کجا در شما نفوذ مى کنند و چگونه شما را از راه منحرف مى سازند؟ (کى مى خواهيد بيدار شويد و پيام حق را بشنويد؟!)». (أَيْنَ تَذْهَبُ بِکُمُ الْمَذَاهِبُ، وَ تَتِيهُ(1) بِکُمُ الْغَيَاهِبُ(2) وَ تَخْدَعُکُمُ الْکَوَاذِبُ؟ وَ مِنْ أَيْنَ تُؤْتَوْنَ، وَ أَنَّى تُؤْفَکُونَ؟).و به اين ترتيب، اين معلّم بزرگ و رهبر آسمانى مخاطبين خود را از خواب غفلت بيدار و آماده شنيدن سخنان حق مى کند و در ادامه سخن آنها را متوجّه مسئله مرگ و پايان عمر و بازگشت اعمال مى کند و مى فرمايد: «براى هر اجل و سرآمدى، نوشته اى مقرر شده، و براى هر غيبتى، بازگشتى (عمر شما پايان مى پذيرد، و اعمالتان در برابر شما ظاهر مى شود)». (فَلِکُلِّ أَجَل کِتَابٌ، وَ لِکُلِّ غَيْبَة إِيَابٌ).اشاره به اينکه: تصوّر نکنيد عمر شما بى پايان است و هميشه فرصت براى جبران خطاها وجود دارد و تصوّر نکنيد که اعمال شما غائب و پنهان مى شود و هرگز به سوى شما باز نمى گردد; مرگ حق است و پيمانه هاى عمر، محدود و اعمال انسانها نزد خداوند محفوظ است.بنابراين، منظور از «غائبى که باز مى گردد»، يا اعمال انسانهاست و يا مرگ است; همانگونه که در خطبه هاى ديگرى از نهج البلاغه نيز اين تعبير ديده مى شود; امام(عليه السلام) در پايان خطبه 83 مردم را دعوت به توبه و اصلاح خويشتن، قبل از فرا رسيدن مرگ مى کند و از آن تعبير به «قَبْلَ قُدُومِ الْغَائِبِ الْمُنْتَظَرِ» مى فرمايد. و شبيه اين معنا در خطبه 64 نيز ديده مى شود.(3)سپس امام(عليه السلام) در ادامه سخن مى فرمايد: «حال که چنين است! به سخنان پيشواى الهى خود گوش فرا دهيد، دل هاى خود را نزد او حاضر سازيد، و هنگامى که (به خاطر احساس خطر) به شما فرياد مى زند، بيدار شويد». (فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِيِّکُمْ، وَ احْضِرُوهُ قُلُوبَکُمْ، وَ اسْتَيْقِظُوا إِنْ هَتَفَ(4) بِکُمْ).در ادامه سخن براى جلب توجّه مردم به نصايح و اندرزها و هشدارها مى افزايد: «رهبر بايد براى پيروانش صادقانه سخن گويد; و آنها را متمرکز ساخته، و محتواى ذهن خويش را (براى نجات آنها) حاضر کند، (و رهبر شما چنين است)». (وَلْيَصْدُقْ رَائِدٌ(5) أَهْلَهُ، وَلْيَجْمَعْ شَمْلَهُ(6)، وَلِيُحْضِرْ ذِهْنَهُ).خلاصه اينکه: رهبر و پيشواى جمعيّت وظيفه اى دارد و مردم هم وظيفه اى; او از يک سو، بايد واقعيّت ها را براى مردم بگويد و از سوى ديگر، افکار، يا نفرات خود را جمع کند و سامان و نظام دهد و از سوى سوم، فکر خود را متمرکز ساخته و برنامه ريزى دقيق کند و هنگامى که رهبر و پيشوا اين برنامه را انجام داد، وظيفه پيروان اين است که با تمام وجود خود، در انجام اوامر او بکوشند.سپس مى افزايد: «پيشواى شما، حقيقت را براى شما به خوبى شکافته; همانند مهره اى که آن را براى شناسايى درونش مى شکافند; يا همچون صمغ و شيره درختى که از بدنه آن جدا مى سازند». (فَلَقَدْ فَلَقَ(7) لَکُمُ الاَْمْرَ فَلْقَ الْخَرَزَةِ(8)، وَقَرَفَهُ(9) قَرْفَ الصَّمْغَةِ(10)).«خَرْزَه» به معناى مهره گران قيمت، يا ارزان قيمت است و هنگامى که مهره هايى مشکوک شوند که از چه نوع مى باشند، يکى از آنها را مى شکافند تا باطن آن آشکار شود. و اين سخن کنايه از تبيين واقعيّت ها و آشکار کردن باطن امور است و تعبير به: «قَرَفَهُ قَرْفَ الصَّمْغَةِ» اشاره به اين است که: «من عصاره و جوهره مطالب را بيرون کشيده ام، همانند جدا کردن شيره هاى سودمند از درختان».****پی نوشت:1. «تتيه» از مادّه «تيه» (بر وزن پيه) به معناى گمراه و سرگردان شدن است.2. «غياهب» جمع «غيهب» (بر وزن حيرت) به معناى شدّت تاريکى شب است .3. بعضى از شارحان نهج البلاغه چون پيوند روشنى براى اين جمله و جمله هاى قبل نديده اند، فرض را بر اين گرفته اند که اين جمله در کلام امام(عليه السلام) از جمله هاى قبل جدا بوده و مرحوم «سيّد رضى» به خاطر روش گزينشى، از نقل قسمت هاى وسط صرف نظر کرده است; در حالى که معمول «سيّد رضى» اين چنين نيست که جمله هايى را بيندازد و جمله هاى بعد را با ما قبل پيوند دهد، بى آنکه اشاره اى به آن (مثلا با کلمه «و منها») نداشته باشد و همانگونه که ما در بالا گفتيم: پيوند معنوى اين جمله، با جمله هاى قبل کاملا قابل درک است.4. «هتف» از مادّه «هتاف» (بر وزن حُباب) به معناى فرياد زدن است.5. «رائد» از مادّه «رَوْد» (بر وزن قوم) به معناى کسى است که پيشاپيش قافله حرکت مى کند و محلّ آب و مرتع را شناسايى مى کند، تا قافله در آنجا اطراق کند.6. «شمل» به معناى جمع کردن و گردآورى نمودن است.7. «فَلَق» از مادّه «فلق» (بر وزن خلق) به معناى شکافتن است.8. «خرزه» به جواهرات و دانه هاى زينتى گران قيمت، يا کم قيمت اطلاق مى شود.9. «قرف» از مادّه «قَرْف» (بر وزن حرف) به معناى تراشيدن، پوست کندن، يا جداکردن است.10. «صمغه» شيره اى است که از درختان جارى مى شود. 
شرح علامه جعفری«اين تذهب بكم المذاهب، و تتيه الغیاهب، و تخدعكم الكواذب؟ و من اين توتون، و اني توفكون؟ فلكل اجل كتاب، و لكل غيبه اياب» (اي مردم، اين راههاي مختلف شما را بكجا مي‌برد؟ و تاريكيها در كدامين بيابان سرگردانتان مي‌سازد؟ و دروغها چگونه شما را مي‌فريبد؟ از كدامين راه بر شما تاختن مي‌آورند؟ و بكدامين مقصد از صراط مستقيم اسلام منحرف مي‌شويد؟ براي هر مدتي كتابي است و براي هر غيابي برگشتي).آيا فكر كرده‌ايد كه اين عقائد و رفتارها شما را بكجا مي‌برند؟ اصلا مي‌فهميد كه در تاريكيها گم شده و دروغها شما را فريفته است؟ كلمه مذهب داراي معاني مختلفي است كه مي‌توان گفت: جامع كلي همه آنها حركت بسوي مقصد بعنوان آرمان است. اميرالمومنين عليه‌السلام با استفهام توبيخي از آن مردم سوال مي‌كند كه بگوييد ببينم اين حركتهاي مغزي و رواني بعنوان رفتار ايدئال، شما را بكجا مي‌كشانند. امروز طوري فكر مي‌كنيد، فردا طوري ديگر مي‌انديشيد:سعيكم شتي تناقض اندريد          روز مي‌دوزيد و شب برمي‌دريد!امروز بچيزي اعتقاد مي‌ورزيد، فردا خلاف آنرا مي‌پذيريد! آيا واقعا براي اين تلون و مخلوق الساعه بودن خود دليلي داريد؟! آيا واقعا آن روشها و هدف گيريها و نظريات متحول شما را قانع مي‌سازد؟! بمن بگوييد: ببينم شما چند شخصيت داريد، چند نوع تعقل داريد، واقعا داراي فطرتها و عقول و شخصيتهاي متناقض هستيد؟! قاعده ثابت عقل اين است كه آدمي يك هدف اعلا براي زندگي خود تعيين نمايد و آنگاه همه حركات مغزي و رواني و عضلاني خود را با انتخاب هدفهاي نسبي كه گاهي بعنوان وسيله منظور مي‌شوند، بان هدف توجيه نمايد. كسي كه از اين قاعده ثابت عقلاني تخلف كند، قطعي است كه توانائي تفسير و توجيه حيات خود را ندارد. و كسي كه توانائي توجيه زندگي خود را ندارد چنانكه همه مردم دنيا را با چشم وسيله مي‌نگرد خود او هم ناآگاهانه وسيله ناآگاه غرائز دروني و نيروهاي بروني خواهد بود. پراكندگي در هدف گيري در زندگي نتيجه ناتواني از تفسير و توجيه زندگي است كه يكي از مختصات اساسي آن گم شدن و دست و پا زدن در تاريكيها است و فريب خوردن از دروغها.اين جريان را با اين تربيت هم مي‌توان گفت: كه فريب دروغها را خوردن، در تاريكيها دست و پا زدن نتائج قطعي ناتواني از تفسير و توجيه زندگي است، و ناتواني از تفسير و توجيه زندگي معلول گم كردن هدف اعلاي زندگي است و گم كردن هدف اعلاي زندگي معلول سبكسري و رنگارنگ شدن و تحت تاثير قرار گرفتن شخص در برابر اعتقادات و تفكرات و خواسته‌ها و روشهاي متضاد و متناقض مي‌باشد. لذا مي‌توان گفت: اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير جريان علل و معلولات را در يك رشته پيوسته بيان فرموده است.در اينجا مناسب است كه لحظاتي چند روي اين جمله «و تخدعكم الكواذب» (و دروغها شما را مي‌فريبد.) توقف كنيم و بينديشيم. با استقراء و تتبع كافي در سرگذشت تاريخ بشري، اين حقيقت را مي‌توان مشاهده كرد كه اين انسانها آن اندازه و بان شدت صدمات و بدبدختيها و سقوطها كه از دروغهاي دروغگويان مبتلا بوده است، از وباها و زلزله‌ها و آتشفشانيها و طاعونها و درندگان و گزندگان و طوفانها و گردابه و حتي بيماريهاي كه مرگ خود را بر انسانها مسلط كنند، آنان را چنين معرفي مي‌كردند: اي مردم اين فرزند من يزيد، بقدري انسان است، بقدري رشد يافته است و باندازه‌اي اعتلاء و ترقي روحي دارد همين كه سلطنت و زمامداري او شروع شد، روي زمين در همان روز مبدل به بهشت برين خواهد گشت! يك قطره خون بنا حق ريخته نخواهد شد! كاخها و قصرهاي باشكوه و مجلل براي همگان ساخته خواهد شد كه يك عدد كوخ در اين روي زمين نخواهد ماند! وقتي كه اين فرزند من (كه در اين ساعت به جهت ناداني شماها مجبور شده‌ام بزور شمشير از شماها براي او بيعت بگيرم) به سلطنت برسد عدالت در روي زمين چنان حكمفرما خواهد گشت كه هيچ احدي توانائي زور گفتن به هم نوع خود نخواهد داشت! همه انسانها از مادر با مغز ابن‌سينا و دل اويس قرني زاييده خواهند شد!خوب، اين دروغگوييها و اين وعده‌هاي بي‌اساس و ماكياولي گرانه از اشخاص خودكامه و برده مقام و اسير شهوت نه تنها بعيد نيست، بلكه اصلا كار اشخاص مزبور بدون اين دروغگوييها و وعده‌ها از پيش نمي‌رود. آنچه كه جاي شگفتي و دريغ و اسف شديد است اين است كه هنوز تاريخ بشري بر مبناي همين دروغگوييها و وعده‌هاي بي‌اساس جريان خود را طي مي‌كند و با اين حال، فرياد (من به تكامل رسيده‌ام و باصطلاح معمولي گوش فلك را كر كرده است.) و چه اندك است فرد يا جامعه‌اي كه مبناي حركت خود را بر صدق و خلوص نهاده باشد، اگر چه همين صدق و خلوص ميدان عمل و قدرت او را محدود بسازد، چنانكه مي‌بينيم. لذا لازم است كه معلمان و مربيان درباره اين مساله بينديشند كه چه شده است كه اغلب افراد بشر با اينكه بارها دروغ را مي‌شنوند و ضرر آن را هم مي‌چشند باز فريب دروغ را مي‌خورند!عجب از گمشدگان نيست          عجب ديو را ديدن و نشناختن است (پروين اعتصامي)بنظر مي‌رسد كه اين مختص حيات كه آدمي هر لحظه از زندگي تازه و تازه‌تري برخوردار باشد و ناگواريهاي عارضه را از خود دفع كند و نگذارد ياس و نوميديها مغز و روان او را مختل بسازد و بپذيرد كه باغ وجود براي انسانهاي آگاه هر لحظه گلها و رياحين و ميوه‌هاي جديدي را به ارمغان مي‌آورد، يعني واقعا بداند كه:هر دم از اين باغ بري مي‌رسد          تازه‌تر از تازه تري مي‌رسدمختص بسيار ارزنده و سازنده اعجاز گونه‌اي است كه به تنهايي مي‌تواند عظمت فوق طبيعي بودن حيات را اثبات كند. ولي نبايد ما اين مختص بسيار ارزنده را با غفلت از قوانين و نتائج آن را كه ما انسانها را از هر طرف احاطه كرده‌اند اشتباه كنيم، يعني ما بايد با اين غفلت ضد حيات معقول مبارزه كنيم كه (ديو را كه ديده بوديم و نابكاري او را مشاهد كرده بوديم، بار ديگر ديو را ببينيم ولي آنرا نشناسيم).آري، حرص و آز موجب از بين رفتن درك و عقل عاقبت انديشي مي‌گردد و بقول اميرالمومنين عليه‌السلام: «و تخدعهم الكواذب» (و دروغها آنان را مي‌فريبد.)دو جمله بعدي (براي هر اجلي كتابي است، و براي هر غيبتي برگشتي) چنانكه ابن ابي‌الحديد هم متوجه شده است، گسيخته از جملات قبلي است و ارتباطي با آنها ندارد و اين قطع و وصل مربوط به ذوق انتخاب مرحوم سيد رضي است. البته مي‌توان با يك تاويل بسيار كلي، وجهي را براي ارتباط ميان آن دو جمله و جملات قبلي بيان نمود ولي بعيد بنظر مي‌رسد. آن تاويل اينست كه بالاخره در هرگونه جريان زندگي هم قرار بگيريد، آن جريان پاياني مقرر دارد كه نتائج همه كردارها و كوششها و هرگونه حركات را براي انسان ذخيره كرده است. و براي هر غيبتي برگشتي استهر كس كه كند كاري پرگار شود آخر         برگشتي عالم را از كار تو مي‌بينمحركت در ميدان زندگي چنان است كه اگر از يك نقطه آغاز كرديد، مانند ترسيم دائره باز بهمان نقطه خواهيد رسيد، يا باين معني كه نقاط مشابه يكديگر، امتدا زندگي را فرا گرفته است.****«فاستمعوا من ربانيكم و احضروه قلوبكم و استيقظوا ان هتف بكم» (بشنويد از آن انساني رباني كه در ميان شما است، و دلهايتان را براي پذيرش از او حاضر كنيد، و اگر شما را صدا كرد بيدار شويد.)تعليم و تربيت براي حركت در مسير (حيات معقول) فقط در اختيار انسانهاي رباني است كه اميرالمومنين علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام در رديف اول آنان مي‌باشد و پاسخ به منكرين مذهب اصول و مباني و چگونگي حركت در مسير (حيات معقول) در اختيار فلاسفه حرفه‌اي يا بقول آقاي پروفسور ماير دانشمند آلماني كه در منزل اينجانب در موقع بحث تعبير نمودند در اختيار كارمندان فلسفه نيست. و همچنين دانشمندان علوم انساني كه تحت تاثير محصولات مغز بشري قرار گرفته و با عينك ساخته شده از مقداري اصول پيش ساخته و خواسته‌هاي شخصي ناتوان‌تر از آنند كه تعليم و تربيت براي حركت در مسير (حيات معقول) را براي انسانها انجام بدهند. هيچ تناقضي در معلومات بشري صريح‌تراز اين نيست كه انسانهائي قرار دادن مردم را در مسير تكامل بعهده بگيرند كه از يك طرف انسان را حيواني پيچيده‌تر از ديگر جانداران تلقي كنند و او را يكي از محصولات جست و خيز ناآگاه و بي‌هدف طبيعت كور بدانند و از طرف ديگر ادعا كنند كه ما اين بشر را مي‌توانيم به تكامل ارزشي و كرامت اعلاي انساني برسانيم! اين همان تناقضي است كه الفرد نورث وايتهد از روش فكري ديويد هيوم گرفته و اين مضمون را درباره او گفته است: كه ديويدهيوم چگونه مي‌پذيرد كه انسان را يك حيوان تلقي كند كه چند روزي در اين دنيا مي‌خورد و مي‌خوابد و توليد مثل مي‌كند و مي‌ميرد و با اين حال از مالكيت و بردگي ناراحت است! واقعا اعتراض بسيار بجا است و با هيچ منطقي نمي‌توان آن را پاسخ داد. اين همان تناقضي است كه اينجانب به برتراند راسل در آنموقع كه مراسلات علمي و فلسفي با ايشان داشتيم، نوشتم و خواستار پاسخ از ايشان شدم، ايشان پاسخي باين تناقض نداشتند، يعني نتوانستند آنرا حل نمايند.خلاصه تعليم و تربيت براي حركت در مسير (حيات معقول) از عهده آن دسته از نوابغ هنري كه با شعار (هنر براي هنر) معناي واقعي آنرا منتفي مي‌سازند، نيز بر نمي‌آيد. زيرا با ساختن يك مشت آثار هنري كه فقط شگفتي مردم را برانگيزد، كاري درباره واقعيات و حقائق از پيش نمي‌رود. بطور كلي هيچ مكتب و متفكري همانطور كه هويت مغزي و رواني انسان و تجارب تاريخي او نشان مي‌دهد، كمترين قدمي در طريق پيشرفت انسان با كرامت و حيثيت ارزشي نخواهد برداشت مگر اينكه از بعد رباني برخوردار باشد. امروزه اين شعار كه (مذهب نمي‌تواند كاري براي بشريت انجام بدهد) فرسوده شده و كمتر كسي ديده مي‌شود كه با داشتن اطلاع از سرگذشت بسيار اسف انگيز جامعه بي‌مذهب و امتيازات حياتي مذهب به مذهب ابراز علاقه نكند. اساس علت فرسودگي شعار فوق اين است كه در دوران اخير براي همه متفكران پاكدل اثبات شده است كه بشر دور از تربيت انساني و جاهل يا منكر ارزشهاي عالي حيات در هستي معني دار، از هر وسيله ضروري و مفيد مي‌تواند بدترين استفاده را بنمايد. ديگر امروز همگان حتي كودكان دبستاني هم مي‌دانند كه بشر حيوان صفت از نعمت عظماي علم بيشرمانه‌ترين استفاده را در راه كشتار انسانها مي‌نمايد. و از آزادي كه به جرات مي‌توان گفت: پس از نعمت اعلاي حيات، عالي‌ترين نعمت خدادادي است، بدترين نتائج گرفته مي‌شود. با اين مشاهده عيني بايد گفت: سود استفاده از مذهب كه بهترين وسيله براي تفسير و توجيه زندگي انساني است، هيچ ارتباطي به ماهيت آن ندارد. حال بسيار مناسب است كه دلائل بعضي از اشخاص را كه مذهب را با ديده منفي ناشي از حساسيت مي‌نگرند، در اينجا مطرح و پاسخهاي آنها را نيز بطور مختصري بررسي نمائيم.دكتر تقي اراني مي‌گويد: (سه خاصيت مهم مذهب را روبه فنا مي‌برد: 1- اختلاف مذهب با علم- مذهب اگر صحيح باشد، بايد ثابت باشد و حال آنكه علم متغير است و انسان متمدن نمي‌تواند منكر ادراكات خود بشود. و اگر مذهب مانند علم تغيير پذيرد، پس هر يك از حالات آن نيز صحت مطلق را از دست مي‌دهد و خود را معدوم مي‌كند. 2- مذهب توليد اختلاف و نزاع مابين پيروان و امم مذاهب مختلفه مي‌كند، چه هر يك خود را حق، و ديگران را باطل مي‌داند، در صورتي كه تمام از يك ريشه توليد شده، داراي صفات عمومي و مطابق مي‌باشند. 3- مذهب همواره آلت دست طبقه مقتدر و هيئت حاكمه جامعه است و براي مغلوب كردن طبقه زيردست، همواره تسبيح و صليب با سر نيزه در يك صف حركت مي‌نمايند. همين صفات باعث انقراض اساسي مذهب مي‌شود. فقط اختلاف اساسي كه ما بين علم و مذهب موجود است اين است كه مذهب معلومات موجوده را به دست خيالات سپرده علم آنها را بوسيله منطق و تجربيات، يعني به كمك فكر كردن كاملتر مي‌نمايد.)در همين كتاب مي‌گويد: ظهور طبقه روحانيون نيز مانند طبقات ديگر برحسب طبيعت خود هيئت جامعه بوده و به مجرد اينكه تاريخ وجود آنها را نالازم دانسته ضعيف شده به خودي خود از ميان رفته‌اند. عقايد آنها كه خود هم مانند عموم معتقد بوده‌اند، عقائد عمومي و مناسب با درجه تمدن زمان بوده است. در ادواري كه بشر با ساده‌ترين قواي طبيعت هم مجبور بوده است، جنگ سخت بكند تا زندگاني خود را تامين نمايد، روحانيون كه از كار مستقيم براي زندگاني معاف بودند، يك سلسله تكاليف لازم اجتماعي را عهده‌دار بودند.) در اين جملات كه با حساسيت شديد نويسنده به مذهب در رد و طرد مذهب گفته شده است، مطالبي را كه بايد در نظر گرفت، مطرح و دواي را بعهده كساني مي‌گذاريم كه مبتلا به حساسيت نبوده و اطلاعات لازم و كافي آنان در علوم انساني، توانسته باشد هويت مذهب و نتائج عمل به آن و طبيعت تربيت نشده بشري را در سوء استفاده از مذهب درك و دريافت كرده باشد.مطلب يكم- نويسنده مي‌گويد: (سه خاصيت مهم مذهب را رو به فناء مي‌برد:1- اختلاف مذهب با علم- مذهب اگر صحيح باشد، بايد ثابت باشد و حال آنكه علم متغير است و انسان متمدن نمي‌تواند منكر ادراكات خود بشود و اگر مذهب مانند علم تغيير پذيرد، پس هر يك از حالات آن نيز صحت مطلق را از دست مي‌دهد و خود را معدوم مي‌كند.) نمي‌دانم چه علتي موجب شده است كه نويسنده جنبه‌هاي ثابت علوم را كه عبارت است از واقعيتهاي منظم در جهان عيني (كه حتما مورد قبول نويسنده و مكتب او است) ناديده گرفته و توجهي به آن ننموده است! مي‌بايست نويسنده بداند كه آن قضاياي كليه‌اي كه متفكران در شناخت اجزاء و روابط موجودات بعنوان قوانين و اصول علمي از واقعيتهاي منظم انتزاع مي‌كنند قابل دگرگوني است، زيرا بشر در موارد فراوان در ارتباط با جهان عيني و موجوديت خود (براي شناخت آن دو) به خطا مي‌رود و با پيشرفت تدريجي در مشاهدات و تجارب و بروز بارقه‌هاي مغزي، خطاهاي خود را تصحيح مي‌نمايد.بعنوان مثال- منظومه شمسي از تعدادي كرات كوچك و بزرگ با كيفيتهاي معين، تشكيل شده و واقعيت دارد و اين واقعيت بدون نظم و هويتهاي تعين يافته براي خود امكان ناپذير است، ولي در دورانهاي قديم، بطليموس در ارتباط شناخت با همين منظومه نظرياتي بر مبناي قوانيني كه درك كرده بود، ابراز مي‌دارد كه بعدها خطا بودن آن نظريات بوسيله بعضي از دانشمندان مسلمين مانند ابوالوفاء بوزجاني كه بنا بگفته پي يرروسو: (علاوه بر حركتي كه بطليموس كشف كرده است، توانسته يك حركت كوچك ديگر ماه را نيز معلوم نمايد و بعدها تيكو براهه در آن تدقيق بيشتري كرد آشكار مي‌گردد.) محمد بن جابر بن سنان البتاني (وفات در سال 929) موجب افتخار كشور او است. البتاني مردي بزرگ از جمله اشراف بود و به بطليموس ارادت مي‌ورزيد و خود او از لحاظ دقت در مطالعه تقويم اعتدالين از بطليموس نيز پيشتر رفت و اول كسي بود كه در علم مثلثات سينوس (جيب) را جانشين وتر ساخت و از اين تغيير تمام مثلثات جديد نتيجه شد.) (ابوريحان بيروني كسي است كه پانصد سال پيش از كوپرنيك دو پديده شب و روز را به گردش زمين مستند مي‌دارد.) و در قرون بعدي، علماي هيئت مغرب زمين، بطلان نظريات بطليموس را اثبات كردند. با اين حال، واقعيت و نظم (قانون واقعي) حاكم برمنظومه شمسي ثابت و بدون تغير به كار خود مشغول است. بنابراين، تغيرات مخصوص چگونگي ارتباط قطب ذاتي (عوامل درك) با قطب عيني است نه واقعيت و نظم و قانون حاكم بر آن. بايد از نويسنده و امثال او پرسيد: آيا (قانون دفاع جاندار از حيات خود) كه قطعا يك قانون علمي است، از آغاز بروز زندگي در اين كره خاكي تغيير يافته است؟! آيا (قانون توالد و تناسل در جانداران تغيير يافته است؟! آيا (قانون انبساط اجزاء اجسام در پديده حرارت) تغيير يافته است؟!مطلب دوم- نويسنده مي‌گويد: (مذهب اگر صحيح باشد بايد ثابت باشد.) در اين مساله هم نويسنده متوجه نبوده است كه مذهب هم مانند علم دو جنبه دارد: ثابت و متغير. جنبه ثابت مذهب عبارت است از:1- زندگي آدمي در اين دنيا داراي يك هدف عالي است كه فوق خواسته‌هاي طبيعي است. 2- اين جهان هستي كه ما در آن زندگي مي‌كنيم، معني دار بوده، تصادفي و بيهوده و داراي حركت كور نيست و رو به يك هدف يا نتيجه بسيار مهمي در جريان است. 3- اين جهان هستي آفريننده‌اي دارد كه داراي همه صفات جمال و جلال است كه مجموعا صفات كماليه ناميده مي‌شوند. مبارزه با اين حقيقت ثابت مساوي با مبارزه با بديهي‌ترين حقائق است. باضافه دلائل نوعي و شخصي براي اثبات اين آفريننده. يكي از روشنترين دلائل اثبات خدا، اين است كه همه ارزشها و عظمتهايي كه در حيات انسانها ديده مي‌شوند، فقط با استناد به وجود خدا و مشيت او است كه مي‌توانند قابل قبول بوده باشند.مثالي را براي توضيح در نظر بگيريم: اين مثال، همان احساس برين تكليف و استناد انجام آن، فقط به احساس برين نه به سوداگريهاي گوناگون است. بارها گفته‌ايم: اگر خدائي وجود نداشت، گذشت از لذائذ و بهره‌برداري نكردن از قدرت در مسير خود هدفي، با تكيه باينكه من احساس برين دارم و بايد در راه خدمت بانسانها از لذائذم دست بردارم و از قدرتم استفاده نكنم! يا قدرتم را در راه خدمت بانسانها بكار ببندم همه اين سخنان نه‌تنها بي ارزشتر از هذيان‌گوئيهاي ديوانگان مي‌شد، بلكه نوعي خودكشي محسوب مي‌گشت كه عبارت است از چشم‌پوشي از لذائذ طبيعي محض و مخصوصا دست بر داشتن از قدرت يا بهره‌برداري از آن در راه خدمت بهم نوع و غيرذلك.4- خداوند هستي آفرين انبيائي را براي اصلاح حال بشر و دور كردن او از كثافات و آلودگيها مبعوث نموده است. و كساني كه مي‌گويند: بشر مي‌تواند خود را اداره كند و نيازي به پيغمبران ندارد، اگر بگوئيم غرض ورزي ندارند، حتما از سرگذشت خونين و خونبار و خون آشام و حق كش و باطل‌پرستي بشر اطلاعي ندارند. اگر بشر را بحال خود بگذارند- آدمي خوارند اغلب مردمان از سلام عليكشان كم جوامان اگر پيامبراني نباشند كه اثبات كنند انسان موجودي است كه مي‌تواند با ابعاد معنوي مستند به مشيت الهي زندگي كند، شايع‌ترين انديشه و سخن و رفتار همان خواهد بود كه توماس هابس گفته است: انسان گرگ انسان. خداوندا، تو شاهد باش كه هر وقت من در نوشته‌هايم يا درسهائي كه به دانش پژوهان مي‌گويم، يا در مباحث مختلف كه به اين مساله مي‌رسم، با همه تارو پودهاي وجودم و با تمامي نيروهاي مغزي و سطوح رواني‌ام، مضمون بيت زير را درمي‌يابم كه:روزگار و چرخ وانجم سربسر بازيستي             گر نه اين روز دراز دهر را فرداستيمقداري از تكاليف و وظائفي را خداوند متعال براي رشد و تكامل بندگانش بوسيله پيامبران ابلاغ فرموده است كه با نظر به هويت و نتائج آنها، هر خردمندي مي‌پذيرد كه آن تكاليف و وظائف منحصرترين وسائل براي اعتلاء و ترقي انساني است كه بايد انجام بدهد. همچنين اصول ديگري كه در اديان الهي آمده و ثابت‌اند. اما جنبه متغير مذهب، عبارت است از قابليت انطباق اصول و قواعد كليه آن، با نيازهاي مادي و معنوي حيات آدمي. به توضيح اينكه تكاليف و احكامي كه مذهب (البته مقصود مذاهب حقه است) مي‌آورد، همانطور كه مختصرا اشاره نموديم، براي قرار دادن انسان در (حيات معقول) در مسير كمال است و هيچگونه ترديدي نيست در اينكه حيات طبيعي آدمي كه حيات معقولش تنظيم كننده و اعتلاء دهنده آن است، از آغاز زندگي بني نوع بشر در تغيير و تحولهاي رو بنائي بوده است، بنابراين همان تكاليف و احكام در مواردي كه تغييرات وارده بر حيات طبيعي آدمي، تغييرات منطقي و قانوني است، براي انزباق برآنها، دگرگون مي‌گردد. همان مثالهاي معروف راكه حتي يك مسلمان عامي هم مي‌داند در نظر بياوريد- در روزگار گذشته وسائل حركت و نقل و انتقال بسيار ساده و ابتدائي مانند چارپايان و زورقها و سفينه‌هاي بسيار اوليه بوده است، امروزه پس از اكتشافات فراوان و شگفت‌انگيز در وسائل نقليه و همچنين گسترش ارتباطات ميان جوامع بشري، قطعي است كه اگر حركت موضوع تكليف باشد، با وسائل نقليه جديد خواهد بود نه با وسائل نقليه قديم.بطور كلي كساني كه مي‌خواهند درباره مذهب حق مخصوصا اسلام اظهار نظر نمايند، بايد به اين قانون كلي اطلاع پيدا كنند كه هر دين الهي (مذهب حق) با نظر به ثابت بودن و متغير بودن به پنج قسمت اساسي تقسيم مي‌گردد:قسمت يكم- اصول و عقائد كلي و اساسي مانند اصول پنجگانه (توحيد، عدل، نبوت، امامت، و معاد) و چون اين عقائد مربوط به واقعيات ثابت و لايتغر مي‌باشد، لذا همواره ثابت و فوق دگرگونيها هستند.قسمت دوم- احكامي است كه با نظر به طبيعت اصلي بشر در اصطلاح دو بعد مادي و معنوي بشري و تنظيم و تهذيب آن دو، ابلاغ شده‌است. اين احكام تابع مباني كلي بعد جسماني و اصول كلي بعد معنوي بشر بوده و قابل تغيير نمي‌باشد و اين احكام و تكاليف را پيشرو مي‌نامند، زيرا انسانها اگر خواهان صلاح بعد مادي و معنوي و دوري از فساد آن دو بعد باشند بايد از اين احكام و تكاليف پيروي نمايند و هيچگونه تمايلات نمي‌تواند آنها را تغيير بدهد. بعنوان مثال: قرار دادن انسان خود را در معرض بيماري محكوم به حرمت است زيرا به بعد جسماني انسان آسيب مي‌رساند و هم چنين انسان نمي‌تواند اندك ضرري به بعد جسماني ديگران ضرري برساند. اين يك حكم پيشرو است و قابل تغيير نيست.هم چنين وارد كردن آسيب معنوي برخود و بر ديگران مانند تاييد جهل خود و ديگران، و اهانت بر شرف و حيثيت و كرامت خود و ديگران كه محكوم به حرمت است مي‌باشد و بهيچ وجه قابل تغيير نيست. هم چنين رباخواري كه زايانيدن پول بدونه كار و كوشش است و قمار كه سرطان اقتصادي ناميده مي‌شود و ميگساري كه باضافه اينكه مبارزه با هشياري و خرد است ضررهاي جسماني آن نيط كاملا روشن است و نكاح محارم كه ضررش از ديدگاه علمي ثابت شده است و ديگر محرمات مضر بر بعد مادي انسان احكام ثابت و لايتغير مي‌باشند و بشر در اين احكام پيرو است نه بجهت تعبد محض، بلكه بجهت حكم صريح عقل بواقعيت دائمي اين احكام ماداميكه بشر داراي اين ساختمان جسماني مي‌باشد. و نيز مانند عبادات با كيفيات مختلف در شرايط گوناگون كه علت اساسي همه آنها جذب شدن انسان در حال معرفت به كمال الهي است و بعبارت ديگر عبادت يعني قرار گرفتن بشر در موقعيت رصد گاهي كه رو به بي‌نهايت نصب شده و در حال انجذاب به آن مي‌باشد. البته كيفيتها و كميتهاي مختلفي براي عبادات در اديان الهي آمده است كه خللي به آن علت اساسي كه گفتيم وارد نمي‌سازد. بشر در عمل به اين احكام ثابت نيز پيرو است و احكام جنبه پيشروي دارند.قسمت سوم- احكام پيرو، يعني اين بشر است كه راه خود را در ابعاد گوناگون زندگي انتخاب مي‌نمايد و خود را مشمول حكمي خاص كه براي آن انتخاب شده مقرر است، مي‌سازد. كسي كه زراعت را انتخاب مي‌كند و يا دامداري را براي معاش خود برمي‌گزيند، با كمال اختيار خود را در معرض پرداخت حق زكوه با جمع شدن شرائط آن قرار مي‌دهد. و كسي كه آزادانه به مسافرت مي‌رود، با حصول شرائط مزبوره در فقه، خود را مشمول قصر (نماز شكسته خواندن) مي‌نمايد. و بطور كلي انتخاب آزادانه طرق و موضوعات در زندگي، موجب فعليت احكامي مي‌شود كه مشروط بانتخاب آن طرق و موضوعات مي‌باشد.قسمت چهارم- احكام مبتني بر عناوين ثانويه كه عبارتند از احكامي كه فقهاء جامع الشرايط به جهت بروز مصالح و مفاسد مقتضي، آن احكام را مقرر مي‌دارند و پس از منتفي شدن علت، آن احكام را لغو مي‌نمايند، بلكه خود به خود لغو مي‌شوند. و بديهي است كه اين احكام متغير و تابع حوادث و جريانات روزگار مي‌باشند.قسمت پنجم- احكام اضطراري كه هر كسي در صورت ناتواني از عمل به احكام اوليه و اختياريه، محكوم به آن احكام مي‌باشد، مانند حكم به وجوب تيمم در صورت فقدان آب يا مضر بودن استعمال آن، و مانند خوردن گوشت حيواني كه ذبح شرعي نشده است در حال اضطرار و معلوم است كه با منتفي شدن اضطرار احكام اضطراري هم منتفي مي‌گردند.مطلب سوم- نويسنده مي‌گويد: (مذهب توليد اختلافات و نزاع ما بين پيروان و امم مذاهب مختلفه مي‌كند، چه هر يك خود را حق و ديگران را باطل مي‌داند، در صورتي كه تمام از يك ريشه توليد شده و داراي صفات عمومي و مطالق مي‌باشند) آيا در نظريات سياسي، علمي، حقوقي، هنري، اخلاقي، و عناصر فرهنگي بطور كلي، اختلاف و نزاع وجود ندارد؟! آيا اختلافات سياسي در طول تاريخ بشريت، قدرتها را در برابر هم قرار نداده است؟! آيا از روياروئي قدرتها كارزارهاي سهمگين بوجود نيامده است؟! آيا كارزارها صدها ميليون بشر را به خاك و خون نينداخته است؟! آيا جنگ اول و دوم جهاني كه مجموعا در حدود شصت ميليون را به خاك و خون كشيد و انسانهاي بيشماري را مجروح معلول و بيخانمان ساخت مربوط به اختلافات مذهبي بوده است؟! آيا اين همه حق كشيها و انسان كشيها مستند به اختلافات مذهبي است؟!حال فرض مي‌كنيم كه اين همه نابخرديها و نابكاريها مستند به اختلافات مذهبي بوده است، آيا اختلافات ميان ارباب مذاهبي بود كه خود را قدرتمند مي‌ديدند و در صدد جنگ و كشتارو حق كشيها برمي‌آمدند يا ميان خود مذاهب؟ بايد توجه كنيم كه قطعا آن همه نابسامانيها ناشي از اعراض از متن اصل مذهب است كه در مطلب دوم تا حدودي آنرا مطرح نموديم. هرگز پيامبران الهي كه واقعا از طرف خدا مبعوث شده‌اند نه تنها امر بايجاد اختلاف ننموده و اختلافات موجود را دامن نزده‌اند بلكه مطابق آيات قراني به اين مضمون كه ملاك ارزش در نزد خداوند سبحان تقوي و فضيلت است بايستي اختلافات انساني در مسير رقابتهاي سازنده نه تضادهاي كشنده بكار بيفتد، لذا مذاهب اختلافات طبيعي و فكري و ذوقي را نفي نمي‌كنند، بلكه چنانكه از سير تاريخي اديان الهي مي‌بينيم آن اختلافات را با انداختن در مسير رقابتهاي سازنده به ثمر مي‌رسانند. آيه لا نفرق بين احد من رسله (ما مردم با ايمان ميان هيچ يك از رسولان الهي جدائي نمي‌اندازيم.) زيرا همه آنان از يك مبداء آمده براي يك هدف والا دعوت مي‌كنند. البته مذهب با جامعه‌اي كه عليه مذهب حقيقي حركت مي‌كند و با مذهبي كه بوسيله سود جويان و قدرتمندان ساخته شده با بينوايان را تخدير كنند و با هر مذهب غير انساني- الهي اختلاف شديد و آشتي ناپذير دارد، زيرا فقط مذهب حقيقي است كه مي‌تواند حيات معقول و قابل تفسير و توجيه را براي انسانها بوجود بياورد پس منطق حقيقي اقتضاء مي‌كند كه رهبران دلسوز به نوع انساني به تهذيب بشري بپردازند و او را با مكارم اخلاق آشنا بسازند و با بكار انداختن قواي محرك عقل و قطب نماي وجدان، او را در مسير كمال قرار بدهند تا اختلافاتي را كه موجب تضاد كشنده مي‌باشد: چنان تفسير و توجيه نمايند كه به رقابتهاي سازنده مبدل شوند. گمان نمي‌رود نويسنده از (طبيعي و معمولي بودن سوء استفاده بشر تربيت ناشده از همه امتيازات عالي مانند فرهنگ و علم و ادب و ثروت و هرگونه امتيازي كه بتواند وسيله قدرت باشد) بي‌اطلاع بوده باشد.آيا مذهبي كه مي‌گويد: «انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما احيا الناس جميعا (حقيقت اين است كه اگر كسي يك انسان را بدون عنوان قصاص يا فساد در روي زمين بكشد، مانند اين است كه همه انسانها را كشته است و هر كسي يك فرد را احياء كند، مانند اين است كه همه مردم را احياء نموده است.) مي‌تواند اختلافي را كه موجب كشته شدن يا بيچاره گشتن مردم است، بوجود بياورد يا آنرا دامن بزند؟! اينكه حتي ارباب اديان گوناگون با يكديگر همزيستي داشته‌اند مانند بودائي با شنتوئي در ژاپون و اسلام و يهودي و مسيحي و زرتشتي در عده‌اي از جوامع مسلمين، مانند ايران و غير ذلك، قابل انكار و ترديد نيست. آيا در گذشته و حال دانشگاه‌ها و مراكز علمي و بيمارستانهاي كشورهاي اسلامي پر از اساتيد و دانش پژوهان اديان مزبوره نبوده و نيست؟! آيا خود جوامع يهود و نصاري نبودند كه زمامداري مسلمين را به جهت دادگري قوانين اسلامي و آزاد بودن در امور مذهبي‌شان مي‌پذيرفتند.مطلب چهارم- نويسنده مي‌گويد: (مذهب همواره آلت دست طبقه مقتدر و هيئت حاكمه جامعه است و براي مغلوب كردن طبقه زير دست، همواره تسبيح و صليب با سر نيزه در يك صف حركت مي‌نمايند.) آيا سوء استفاده طبقه مقتدر و هيئت حاكمه جامعه مخصوص به مذهب است؟! آيا قدرتمندان و گردانندگان انسان‌نشناس جامعه براي وصول به آرمانهاي خود از كدامين امتيازات انساني صرف نظر كرده‌اند كه مي‌بايست مذهب هم يكي از آنها باشد؟! آيا صنعتي كه بايد در رفاه و آسايش انسانها بكار گرفته شود در راه نابود كردن انسانها مورد بهره‌برداري قرار نگرفته است؟! آيا سياست كه عبارت است از مديريت انسانها بطرف بهترين هدفهاي مادي و معنوي به صورت بدترين وسيله در دست دژخيمان ماكياولي چنگيز منيش موجب نابودي انسان و انسانيت نگشته است؟! آيا هنر كه مي‌تواند عالي‌ترين وسيله هشياري آدميان باشد، بعنوان موثرترين وسيله تخدير در دست مقتدران استخدام نمي‌شود. بالاتر از همه اينها آيا نويسنده نمي‌داند كه علم آن چراغ روشنگر واقعيات چگونه در دست مقتدران وسيله جهانخواري و انسان كشي و پايمال كردن حقوق و ارزشهاي انساني بوده و مي‌باشد؟! آيا ناله دانشمندان آزاد را نشنيده‌ايد كه مي‌گويند: (سياستمداران نبايد دانشمندان را آلت دست خود قرار بدهند.)؟!حال به جملات زير كه از آلبرت اينشتين نقل مي‌كنيم، دقيقا توجه فرمائيد: (علت پراكندگي- اينشتين مي‌گويد: در قرن هفدهم هنوز همه دانشمندان و هنرمندان اروپا پيرو آرمان مشتركي بودند و از اين جهت، چنان با يكديگر وابسته بودند كه هيچ حادثه سياسي حتي جنگ ما بين دولتها نمي‌توانست در همكاري و اشتراك مساعي ايشان موثر باشد. امروزه از اين وضع فقط بعنوان بهشتي مفقود ياد مي‌كنيم.) تا اينجا جملات انيشتين اثبات مي‌كند كه دانش و دانشمند و هنر و هنرمند در استخدام سياست قرار گرفته‌اند. جملات بعدي مي‌تواند توضيحي براي جملات فوق باشد. مي‌گويد: (تعصبهاي ملي و نژادي اشتراك مساعي فكري را نابود كرده است و زبان لاتين كه در گذشته زبان مشترك دانشمندان جهان بود، مرده است. دانشمندان وحدت خود را از دست داده و در عوض عنوان نماينده سنتهاي ملي يافته‌اند.)جملات زير را هم دقت فرمائيد: علم است يا حقه بازي (استانيسلاواندرسكي) استاد علوم اجتماعي در دانشگاه (ريدينگ) انگلستان، به تازگي كتابي به نام (علوم اجتماعي به سان شعبده‌بازي) منتشر كرده است كه طي آن اكثر دانشمندان علوم اجتماعي را متهم مي‌كند كه آثار پر از مطالب مبتذل و بي‌اهميت است كه چيزي جز (تجديد بيان كسل كننده بديهيات) نيست كه در پوشش (هاله‌اي از اصطلاحات) قرار گرفته است. وي بدون اينكه چندان به كليات بپردازد اتهامات خود را مستند نموده، براي نمونه (تالكات پرسانز) معروف به پدر جامعه‌شناسي نوين، را بغرنج غير قابل فهم) جلوه مي‌دهد. چيزي كه مخصوصا (آندوسكي) را نسبت به (پرسانز) مي‌شوراند (نظريه اراده در عمل) اوست.خلاصه اين نظر چنين است كه براي فهم سلوك آدمي لازم است كه تمايلات، معتقدات، تدابير و تصميمات در نظر گرفته شود (اندرسكي) به طيز مي‌گويد كه اين (كشف) معروف يك گام مهم در توسعه ذهن بشر است، اما بايد در زماني از عصر حجر روي داده باشد، چون هومر و پيام‌آوران كتب مقدس مسيحيان كاملا درباره آن آگاه بودند. نيز، علماي سرشناس ديگري را در مورد حمله قرار مي‌دهد. از جمله (پل لازار سفلد) نويسنده معروف و همكارانش را كه كتاب پر سرو صدائي بنام (نفوذ شخصي) منتشر كرده‌اند (اندرسكي) در مورد اينان مي‌گويد: (پس از مطالعه پر درد سر انبوهي از جداول و فرمولها مي‌رسيم به يك كشف معمولي (كه البته به بغرنج‌ترين نحو ممكن بيان شده است) مبني بر اينكه افراد از اين امر لذت مي‌برند كه در متن توجه قرار گيرند، يا اينكه آدمي تحت نفوذ كساني است كه با آنها معاشرت دارد … كه البته مسائلي هستند بديهي كه مادر بزرگم بارها در زمان كودكي متذكر شده بود.) ديگر از مشاهيري كه به باد انتقاد گرفته شده (سكينر) استاد دانشگاه (هاروارد) است كه به عقيده (اندسكي) فطرت آدمي را سخت نادرست مورد تفسير قرار داده با پيش كشيدن بي‌اهميت ترين مطالب به عنوان (تصوير واقعي ذهن انسان) بشر را ترغيب به (مسئوليت زدائي و احساس بي‌ارزشي) مي كند كه مالا (در حيات اجتماعي آدميان موثر واقع مي‌شود.)حتي درباره (فرويد)، (آدلر) و (يونگ) بدون اينكه اهميت كارشان را در مورد تبليغ خود آگاهيهاي اساسي در موقعيتهاي حيات واقعي از نظر دور بدارد، خيلي محترمانه آنها را فاقد (حسن انسجام و تناسب) معرفي مي‌كند و سر انجام در نتيجه‌گيري خود از تحقيقات اين دسته از دانشمندان مي‌نويسد: (ما مي‌مانيم و خلاي ميان مبتذلات كمي و طيران در عوالم دل‌انگيز اما بي‌نظم و قاعده.) مهمترين نكته نگراني (اندرسكي) همين (مبتذلات كمي) است كه از ويژگيهاي علوم اجتماعي محسوب مي‌شود. به اعتقاد او، صفات حقيقتا مهم آدمي هيچ وقت قابل اندازه‌گيري نيست و بيشتر آنچه كه قابل محاسبه و جدول بندي است (مثل پاسخهاي داده شده به پرسشنامه‌هائيكه به دفعات توسط جامعه شناسان توزيع شده) غير قابل نتيجه‌گيري است. در انتقاد از متخصصين علوم رفتاري اظهار مي‌كند كه اينها با استفاده از (دكورهاي شبه رياضي) كار خود را علمي جلوه‌گر مي‌سازند و انسان متحير مي‌ماند كه چه تعبيري بايد داشته باشد. مثلا (كلودلوي ستراوس)، مردم شناس معروف، جدائي ميان دو حيوان را با نگارش (يوزپلنگ مورچه خوار) تصوير مي‌كند. اگر اين فرمول به مفهوم رياضي بيان شود، معناي جمله چنين است، يك يوزپلنگ برابر است با عدد يك تقسيم بر مورچه خوار، كه نتيجه‌اي جز مشاهده چراغ جادوي افسانه‌ها ندارد كه بايد با ديدن رنگهاي گوناگون آن دچار ماليخوليا شد. نشانه ديگري كه از رياضيات اقتباس شده و مورد استفاده علماي متعددي از جامعه‌شناسان است حرف (ان) است كه (به همان اندازه ماليخولياانگيز) است اين حرف معرف كلمه (نياز) بوده كه از جمله مورد استفاده (ديويدمك كله لند) استاد روانشناسي دانشگاه هاروارد براي تصوير نيازهاي گوناگون به كار رفته و (اندرسكي) به كنايه مي‌گويد كه انسان براي خواندن اين مطالب، (نياز) تازه‌اي پيدا مي‌كند به نام (فراگيري شعبده بازي) به طور كلي (اندرسكي) با استثناي چند تن از محققين با ذكر نام، علماي علوم اجتماعي را متهم مي‌كند كه كمتر خود را وقف حقيقت يابي مي‌كنند و بيشتر به پول و شهرت و نام چسبيده‌اند كه البته در مقام مقايسه، به ترتيبي كه پيش گرفته‌اند خيلي سريعتر مي‌توانند به خواست خود برسند. به گفته او، در علوم اجتماعي (افراد خيلي كم سواد و بسيار غافل متوجه مي‌شوند كه مي‌توانند به سهولت تمام يك محقق و استاد شوند).سپس (اندرسكي) براي عيني كردن اتهام خود، به شيوه آنان، يك آزمون (لغت شناسي) از دانشجويان علوم اجتماعي انگليسي به عمل آورد و اثبات كرد كه (اين عده از همه دانشجويان ديگر، حتي رشته‌هاي مهندسي و فيزيك) كمتر نمره آوردند! هدف (اندرسكي) از انتشار اين كتاب اين است كه به اهل مطالعه و تحقيق هشدار دهد كه در خواندن اين‌گونه آثار دقت به خرج دهند و فريب لغت پردازيها و فرموله و جدولها و نتيجه‌گيريها و اكتشافات مبتذل نويسندگان (والا مقام) را نخورند.) در اين مبحث، براي تاكيد به آنچه كه گفتيم: كه علم مجرد از آرمانهاي اعلاي بشري نمي‌تواند پاسخگوي سوالات او بوده باشد عباراتي را از ژان فوراستيه نقل مي‌كنيم كه در اين مبحث بسيار مفيد است. در كتاب ژان فوراستيه درباره علم چنين مي‌خوانيم: (هياهو درباره پيروزيهاي علمي و فني نمي‌تواند گوشهاي همه افراد بشر را نسبت به اشتغالات احساسات و حساسيت آدمي بمقاصد نهائي، يعني نتايج كوتاهي عمر بشر و وسعت سرنوشت ابدي او كر سازد. آيا علم مي‌خواهد با اين ادعا كه قادر است به تمام احتياجات بشر پاسخ گويد، ما را فريب دهد؟ يا فقط به قدرت خود مغرور است و آيا اين غرور با روح تجربي سازگار است؟!علم بر اثر وفاداري نامعقول به اصل موجبيت، قسمتي از واقعيت، يعني امور غير معقول و امور احساسي و بنحوي وسيعتر احساسات و رويا و هنر را مورد غفلت قرار داده و كم ارزش شمرده و بدين ترتيب بسياري از صاحبان انديشه را نااميد ساخته و از فعاليت باز داشته است. همچنين به رواج فرار از واقعيت و عصيان و انفجار كه در اوج عصر تجربي موجب شده است كه مللي كه قهرمان روح علمي بودند بر اثر آلودگي از هم بپاشند و ديوانه‌اي زنجيري و پارانوئيك را به رهبري خود برگزينند و موضوعات اصلي فلسفه آنان تحقيق در ياس و وحشت از عدم باشد. باري امروز در مي‌يابيم كه سوالي كه رومن رولان از ارنست رنان كرده بود مهمترين مساله قرن ما است، اگر در صد سال پيش بشر مي‌توانست اميدوار باشد كه علم مي‌تواند نقائص را فورا رفع كند و بر فراز ويرانه‌ها بسرعت بنائي نو بسازد، امروز مي‌دانيم كه علم تجربي ممكن است براي تخريب و نابود ساختن جوابهائي كه حكمت و دين قديم بسوالات بشر مي‌داد، آماده باشد، اما نمي‌تواند اين سوالات را از ميان ببرد كه سهل است، بر وسعت وحدت و خامت آن نيز مي‌افزايد. افكار ضد ديني امروز راه بزرگي براي آشنايي با دلهره متافيزيكي است، امروز ديگر كشيش نيست كه انسان فراموشكار و بي غم و خيالباف را از مرگ مي‌ترساند، و به او تعليم مي‌دهد.امروز آموزگار و مورخ و شيمي‌دان و زيست شناس و ستاره‌شناس و زمين‌شناس … و گاگارين خيالات (ايده‌هاي) پاسكال را محسوس و عالمگير مي‌سازند. امروز ديگر امثال بوسوئه و بوردالو نيستند كه از بالاي منبر كليسا سعي مي‌كنند رنج بشر بي دين را ابداع و مجسم كنند. امروز سارتر اين رنجها را برروي صحنه تماشاخانه‌ها به آزمايش و نمايش مي‌گذارد. امروز برخلاف گذشته قدرتهاي سياسي بجاي آنكه بكوشند اديان كهنه را نگهدارند، سعي مي‌كنند ظهور مجدد احساسات ديني را در نطفه خفه كنند … البته بهيچ وجه مسلم نيست كه ظهور مجدد احساسات ديني دوام داشته باشد (منظور احساسات خام بايد باشد نه احساسات برين كه پاسخ گوي سوالات اساسي بشر بوسيله حكمت و دين مي‌باشد) تقريبا يقين است كه اديان آينده ناگزير با اديان گذشته متفاوت خواهد بود. اما بديهي است كه سعي در خفه كردن اين نهضتهاي جديد از راه سانسور سياسي و منع كردن اينگونه تحقيقات با روح علمي مغاير است و همچنين مخالف با روح علمي است كه چنان رفتار كنند كه گويي احتياجاتي كه وجود دارد، وجود نداشته و مسائلي كه مطرح است، مطرح نبوده است گمان مي‌رود كساني كه از علم بطور مطلق دفاع مي‌كنند، يعني بشريت را به پرستش علم توصيه مي‌نمايند، خود گرفتار علم پرستي شده‌اند كه از عللي مختلف ناشي مي‌شود: ما در طول مباحث اين تفسير آن علل را تا حدودي ولو بطور اشاره مورد بررسي قرار داده‌ايم كه مطالعه كنندگان ارجمند مي‌توانند با مراجعه به آن مباحث، بي‌اساس بودن علم پرستي را بپذيرند.1- علم متغير است و هر چيزي كه متغير باشد قابل پرستش نيست. 2- درجات علم بسيار بسيار گوناگون است، از شناخت اينكه خورشيد فضا را روشن مي‌سازد تا شناخت همه جهان هستي علم است بنابراين بايد به عدد افراد انسانها معبود وجود داشته باشد. 3- علم به پديده‌ها و جريانات كثيف و پليد نيز مانند علم به جنايت و دزدي و حق‌كشي و مقدمات آنها كه شايد به دانستن هزاران مساله نيازمند باشد، علم است و نه فقط قابل پرستش نيست، بلكه بايد از چنين علمي متنفر بود. 4- علم به خودي خود، يك حقيقت آگاه از خود نيست و بطريق اولي از خواستن و آزادي نيز بدور است، اين انسان عالم و آگاه است كه بوسيله علم آگاه مي‌شود يا آگاهي او را مي‌افزايد. 5- اشخاص جاهل يا آنانكه از علمي اندك بهره‌مندند نبايد چيزي را بپرستند.ممكن است گفته شود: اين مطالب كه گفتيد بقدري بديهي است كه احتياج به تذكر ندارد و هيچكس علم را به آن نحو كه مطرح كرديد نمي‌پرستد. پاسخ اين اعتراض روشن است. آري، ما هم نمي‌گوئيم: علم پرستان واقعا علم را مانند خداپرستان مي‌پرستند، مي‌گوئيم: كساني كه همه عوامل و وسائل و روش درك و شناخت را جز علم نفي مي‌كنند، در حقيقت وضع رواني آنان شبيه به وضع رواني پرستندگان است كه موضوع مطلوب خود را تا حد پرستش بالا برده‌اند.مطلب پنجم- نويسنده مي‌گويد: فقط اختلاف اساسي كه ما بين علم و مذهب موجود است، اين است كه مذهب معلومات موجوده را بدست خيالات سپرده، علم آنها را بوسيله منطق و تجربيات يعني به كمك فكر كردن كاملتر مي‌نمايد. حقيقت اين است كه معلوم نشد مقصود نويسنده از مذهب و علم چيست؟ كاش نويسنده نخست بر مبناي روش علمي، اين دو موضوع (مذهب و علم) را بطور قانع كننده تعريف مي‌كرد و سپس به بيان مختصات هر يك و تفاوت آن دو با يكديگر مي‌پرداخت.بنظر مي‌رسد مقصود نويسنده جريان مذهب در مغرب زمين و ديگر سرزمينهائي بوده است كه باداشتن مختصاتي كه نويسنده آنها را شمرده است، اين خاصيت را هم كه (معلومات موجوده را بدست خيالات مي‌سپارد) دارا است اما دين اسلام كه نويسنده به جهت نشو و نمايي كه در كشورهاي اسلامي داشته است، مي‌بايست اطلاعات لازم و كافي درباره آن داشته باشد، نه تنها معلومات موجوده را بدست خيالات نمي‌سپارد، بلكه بدان جهت كه غوطه‌ور شدن در خيالات خلاف واقعيات است، مردم را به اجتناب از آنها دعوت مي‌كند و با طرق گوناگون به تعلق و تفكر و تدبر و تفقه و پيشبرد شعور و بينائي دستور اكيد صادر مي‌نمايد.من تاكنون در هيچ يك از مباحث اين 19 مجلد از ترجمه و تفسير نهج‌البلاغه اينگونه خواهش و التماس اكيد نكرده‌ام كه در اين مبحث از مطالعه كنندگان ارجمند خواهش و التماس مي‌كنم و تقاضاي اكيد مي‌نمايم كه براي اثبات اين حقيقت كه اسلام اساسي‌ترين خدمت را به علم انجام داده‌است، مراجعه فرمايند به كتابهاي:1- تاريخ علوم- پي سر روسو ترجمه آقاي حسن صفاري 2- علم در تاريخ- جان برنال ترجمه آقاي اسدپور پيرانفر- و آقاي كامران فاني 3- فرهنگ اسلام در اروپا- زيگريدهونكه ترجمه آقاي مرتضي رهباني. 4- علم در نزد عرب و مسلمين- الدومييلي ترجمه بوسيله دكتر عبدالحليم نجار و دكتر محمد يوسف موسي به عربي با تطبيق دكتر حسين فوزي به اصل ايتاليائي. 5- مقدمه‌اي بر تاريخ علم- جورج سارتن ترجمه آقاي غلامحسين صدري افشار. 6- تمدن اسلام و عرب- گوستاو لوبون ترجمه آقاي فخرداعي گيلاني. 7- منابع تاريخ علوم اسلامي- آقاي سيد حسين نصر با همكاري ويليام چيتيك در سه مجلد. 8- طبقات الاطباء و الحكماء تاليف ابوداود سليمان معروف به ابن جلجل 9- تاريخ الحكماء من كتاب اخبار العلماء باخبار الحكماء تاليف جمال الدين ابوالحسن علي بن يوسف القفطي. 10- علم از ديدگاه اسلام- تاليف اينجانب محمد تقي جعفري.هر انساني محقق با مطالعه‌اي حتي در بعضي از صفحات اين كتابها، يقين پيدا مي‌كند كه دين اسلام اساسي خدمت را در راه ترويج علم و تشويق دانشمندان و حكماء انجام داده است. در برخي از ماخذ (هونكه) اين جمله را خواهيد ديد كه اندلس، قاهره، بغداد، تونس، و جنديشاپور و غير ذلك مراكزي بودند كه از همه اطراف و اكناف مسلمانان و حتي غيرمسلمانان روي به آنها مي‌آوردند و مشغول آموزش علوم عمومي يا تخصصي مي‌گشتند. حتي در سفر حج كه مسلمانان براي اداي فريضه عازم مكه مي‌شدند، مدت مسافرت را طوري تنظيم مي‌كردند كه در سر راه خود به مراكز علمي و فرهنگي اسلام وارد شده تا مي‌توانستند استفاده كنند، عرصه پهناوري از دنياي آن روز ميدان سيعحت و مسافرتهاي علمي آنان بوده است. از سواحل خزر گرفته تا سواحل اقيانوس اطلس شاهد تكاپوي گروه‌هايي از دانشمندان اسلامي بوده است مانند جغرافي دانان، مورخان، گياه‌شناسان، جويندگان ادبيات اقوام و ملل و غيرذلك جالب ترين مساله‌اي كه در تكاپو ديده مي‌شود، تقواي علمي اين كاروان بزرگ علم و معرفت بوده است، زيرا با آنكه در آن دوران ارتباطات رسانه‌اي وجود نداشته يا بسيار ضعيف بوده‌است، دانشمندان مي‌توانستند حقايقي را كه ديگران كشف كرده بودند، بخود نسبت بدهند، با اين حال، امانت و تقواي علمي نمي‌گذاشت كه آنان حق ديگران را ضايع كنند، لذا (همواره نام آن كسي را كه حقيقتي را از او شنيده يا لذا كتابش خوانده بودند با صراحت و يا واسطه‌اي كه از او دريافته بودند يا بدون واسطه از خود كشف كننده حقيقت دريافت كرده بودند، نام او را ذكر مي‌كردند.) مراجعه فرماييد به فرهنگ اسلام در اروپا- هونكه ترجمه آقاي مرتضي رهباني.با اين وصف نمي‌دانم نويسنده و امثال ايشان با چه انگيزه درباره مذهب بطور عموم چنان داوري كرده است! در مباحث آينده از اين ترجمه و تفسير (رساله علم از ديدگاه اسلام) تاليف اينجانب را كه سازمان پژوهشهاي علمي و صنعتي ايران چاپ كرده‌است، طرح خواهم كرد انشاءالله تعالي. مطلب ششم- نويسنده مي‌گويد: (ظهور طبقه روحانيون نيز مانند طبقات ديگر برحسب طبيعت خود هيئت جامعه بوده و به مجرد اينكه تاريخ وجود آنها را نالازم دانسته ضعيف شده به خودي خود از ميان رفته‌اند. عقايد آنها كه خود هم مانند عموم معتقد بوده‌اند، عقائد عمومي و مناسب با درجه تمدن زمان بوده است. در ادواري كه بشر با ساده‌ترين قواي طبيعت هم مجبور بوده است، جنگ سخت بكند تا زندگاني خود را تامين نمايد، روحانيون كه از كار مستقيم براي زندگاني معاف بودند، يك سلسله تكاليف لازم اجتماعي را عهده‌دار بودند.) در اين عبارت ابهام عميق وجود دارد كه بايد آنرا مورد توجه قرار داد زيرا نويسنده مي‌گويد: (طبقه روحانيون نيز مانند طبقات ديگر برحسب طبيعت خود جامعه بوده … ) همچين مي‌گويد: (عقايد آنها كه خود هم مانند عموم معتقد بوده‌اند، عقائد عمومي و مناسب با درجه تمدن‌است … )بنابراين دو جمله، اولا طبقه روحانيت يك طبقه تحم‌يي شده برجامعه نيست و نيز اين طبقه نماينده مردم گذشته و عقائد پوسيده گذشتگان (كه امروز مرتجع گفته مي‌شود) نيست، بلكه همانطور كه صريحا در دو جمله ديده مي‌شود اين طبقه برحسب طبيعت خود هيئت جامعه و متناسب با درجه تمدن تثبيت مي‌شود. ثانيا- اينكه مي‌گويد: (و بمجرد اينكه تاريخ وجود آنها را نالازم دانسته، ضعيف شده بخودي خود از ميان رفته‌اند) بايد پرسيد مگر بوجود آمدن طبقه روحانيون مستند به طبيعت هيئت جامعه و درجه تمدن آن نيست، بنابراين، تاريخ به عنوان يك امر انتزاعي و تجريدي نمي‌تواند آن طبقه را از بين ببرد، بلكه بايد چنان تغيير و دگرگوني در طبيعت هيئت جامعه و درجه تمدن آن بوجود بيايد كه بتواند آن طبقه را تضعيف كرده و از ميان بردارد. از طرف ديگر بايد با يك ديد علمي به علت يابي ضرورت وجود طبقه روحانيون در جامعه پرداخته و ببينيم چه علتي باعث مي‌شود كه طبيعت هيئت جامعه و درجه تمدن آن، طبقه روحانيت را بوجود مي‌آورد و ضامن ادامه وجود آن مي‌گردد؟اين نكته ايست كه نويسنده مي‌بايست آن را با ديد علمي قانع‌كننده مطرح نمايد. اگر گفته شود: مذهب وسيله دست قدرتمندان براي كوبيدن ضعفاء است چنانكه در مباحث گذشته ديديم، پاسخ اين گفتار را صريحا با برهان روشن متذكر شديم، لذا نمي‌توان گفت: طبقه روحانيت آلت دست قدرتمندان براي كوبيدن ضعفاء است و با از بين رفتن قدرتمندان و باصطلاح كلي‌تر با از بين رفتن قدرت از بين خواهد رفت، بلكه چنانكه در گذشته اشاره كرديم كه قدرتمندان در گذشته پيامبران را به اين دليل كه مي‌خواهند قدرت در همه اشكالش را از دشت آنان بگيرند و با برقرار ساختن عدالت اجتماعي ضعفاء و ناتوانان را هم از آن قدرت برخوردار بسازند، آنان را (قدرتمندان را) بوسيله مذهب تخدير مي‌كنند، طرد مي‌كردند. در داستان سبيئيون و پيامبراني كه قدرتمندان آنانرا تهديد به وجود مبداء و معاد مي‌نمودند، آن قدرتمندان به پيامبران مي‌گفتند: ما به سخنان شما گوش نخواهيم داد، زيرا شما ما را تخدير مي‌كنيد تا از ما بگيريد و به ناتوانان بدهيد. و مولوي در تحليل علمي اين داستان مي‌گويد: آن قدرتمندان به پيامبران مي‌گفتند: اين وعد و وعيدهاي مذهبي شما رنج را صد تو و افزون مي‌كند عقل را دارو به افيون مي‌كند بنابراين، ما بايد به بينيم علت واقعي وجود و دوام طبقه روحانيت در جوامع چيست؟ علت حقيقي وجود طبقه روحانيت، همان علت ضرورت مذهب براي حيات انسانها است كه عبارت است از پاسخ عقيدتي و عملي به چهار سوال اصلي بشري. اين چهار سوال عبارتند از: 1- من كيستم؟ 2- از كجا آمده؟ 3- براي چه آمده‌ام؟ 4- بكجا مي‌روم؟و ما مي‌دانيم كه هيچ متفكر و هيچ مكتبي به غير از مذهب تاكنون نتوانسته است پاسخ اين سوالات را بدون سفسطه بازي و مغلطه‌كاري به افكار بشري عرضه نمايد. البته مي‌توان مغزهاي بشري را بطوري توجيه كرد كه اصلا پيرامون اين سوالات نگردد، چنانكه در سالهاي گذشته با آقاي پروفسور ماخ از نژاد چكسلواكي و ساكن آمريكا در بحثي كه داشتيم، همين مساله عنوان شد، ايشان گفتند: در خيلي از كشورهاي غربي و شرقي و امريكا، مردم بدون اينكه پاسخي به اين سوالات داشته باشند زندگي مي‌كنند. اينجانب گفتم: آري حتي بدون اينكه بگذارند مغزشان به لزوم اين سوالات متوجه شود با كمال رضايت مي‌توانند زندگي كنند، ولي شما و ما همه مي‌دانيم كه شدت قابليت انعطاف انسان و انصراف او از واقعيات به اندازه‌اي است كه حتي مي‌تواند بدون خويشتن هم زندگي كند و امروزه اين شناسنامه بي‌سابقه (انسان جانداري است از خود بيگانه) را ما از همان سرزمينها مي‌شنويم. آيا اين يك زندگي معقول است كه بشر حتي از خويشتن اطلاعي نداشته باشد؟! ايشان پاسخي به اين مساله ندادند. خلاصه، هيچ پاسخي معقولي براي سوالات چهارگانه جز بوسيله مذهب ارائه نشده است و اينكه از مذهب سوء استفاده شده است، همان اندازه مي‌تواند مذهب را مردود بسازد كه سوء استفاده از علم، پول، هنر، سياست، حقوق، و اخلاق و ديگر وسائل ضروري حيات انسانها.مذهب مسير حيات انسانها را در فرمول «انالله و انا اليه راجعون» مشخص مي‌سازد و اين روحانيت است كه در مرزهاي طبيعت و ماوراي طبيعت رسالت پيامبران را در دو منطقه اعتقادات و عمل و انديشه تفسير و توجيه نموده و مردم را آماده پيروي از آنان مي‌نمايد. بعضي از نويسندگان مي‌گويند: آري، همين طور است، ولي چنانكه در پاسخ مشابه اين سوال در بالا گفتيم، اكثريت اسف‌انگيز بشر از قديمترين توارخ تا دوران حاضر بدون شناخت خويش، از زندگي رضايت داشته است، حتما مي‌دانيد كه شماره بسياربسيار فراواني از انسانها از زندگي بردگي رضايت داشته‌اند، آيا اين گونه رضايتها دليل آن است كه بشر كه رضايت به زندگي بدون مذهب مي‌دهد زندگي معقولي را پيش گرفته است؟! بلي، از يك جهت مي‌توان گفت: بشر هرگز بدون گرايشهاي مذهبي زندگي نمي‌كند، نهايت امر اشكال موضوعات مذهبي متفاوت است. بعنوان مثال: بشر مي‌تواند قهرمانان ملي خود را مانند خدايان بپرستد. بشر مي‌تواند نژاد پرستي را تا حد خداپرستي ارتقاء بدهد. و همين بشر مي‌تواند امتيازاتي را كه مانند مقام و قدرت بدست مي‌آورد بپرستد. او مي‌تواند مفاهيمي مانند انسان و انسانيت را بقدري تجريد نموده و به درجه‌اي از مطلق برساند كه بقول بعضي از متفكران آن مفاهيم را به درجه خدائي برساند و با اين تجريدها و مطلق‌سازيها گرايش مذهبي خود را اشباع نمايد.****«و ليصدق رائد اهله، و ليجمع شمله، و ليحضر ذهنه، فلقد فلق لكم الامر فلق الخرزه، و قرفه قرف الصمغه» (و هر طلايه‌داري بايد به پيروان خود راست بگويد، و پراكندگي آنانرا (يا خود را) جمع كند و قواي مغزي خود را تمركز بخشد. آن شخص رباني حقيقت امر را براي شما مانند مهره شكافت، و مانند گرفتن صمغ از درخت، چيزي از دين را فروگذار نكرد.)هر طلايه‌داري بايد به كساني كه تكيه بر او نموده‌اند، راست بگويد و حواس و قواي مغزي خود را متمركز بسازد. كسي كه پيشتازي و رهبري قومي را بعهده مي‌گيرد، مانند كسي است كه جلوتر از قافله براه مي‌افتد و مي‌رود براي قافله‌اي كه خود عضوي از آن است، جاي نشستن و استراحت مناسبي از جهت آب و سبزه و سايه و ديگر امور مورد نياز را پيدا كند. اين رائد (پيشتاز و طلايه‌دار) هرگونه محلي را براي نشستن و استراحت قافله انتخاب كند، در حقيقت براي خود نيز انتخاب كرده است، زيرا چنانكه گفتيم، خود عضوي از آن قافله است، سود و زيان قافله قطعا سود و زيان او نيز مي‌باشد، به همين جهت است كه اين جمله به عنوان يك قانون ثابت در حركتهاي دسته جمعي تلقي شده است كه الرائد لايكذب اهله (طلايه‌دار و مامور پيدا كردن محل براي نشستن و استراحت كاروان نبايد به مردمي كه خود يكي از آنها است دروغ بگويد.) آيا به راستي قدرتمنداني كه جمعي از انسانها را زير سيطره خود دارند، اين قانون را شنيده‌اند؟ و اگر شنيده‌اند، آيا آنرا پذيرفته‌اند؟ به اين معني كه آيا قدرتمندان مي‌دانند كه هر انديشه و حكم و عملي كه درباره افراد جامعه زير سيطره خود انجام مي‌دهند، خود نيز محكوم بهمان انديشه و حكم و عمل مي‌باشند! شايد بتوان گفت: اگر آن مقامات مي‌دانستند كه:اين جهان كوه است و فعل ما            ندا سوي ما آيد نداها را صدابر من است امروز و فردا بر وي است              خون همچون من كسي ضايع كي استاگر آنان مي‌دانستند كه چنانكه سيركنندگان خود مورد سيرند، و نابخرداني كه بر جراحتهاي مردم مي‌خندند، به جراحت خود آنان نيز خواهند خنديد، و آنانكه مردم را گريانده‌اند، خودشان نيز خواهند گريست، اگر مي‌دانستند باصطلاح ادبيات محلي دير يا زود دارد ولي سوخت و سوز ندارد، قطعا تاريخ بشري دگرگون مي‌گشت. ولي بديهي است كه آن تخدير و مستي را كه قدرت، (حتي گاهي خيال قدرت) در انسان ايجاد مي‌كند، از هيچ شرابي ساخته نيست.اميرالمومنين عليه‌السلام فرياد مي‌زند: اگر دلتان به خودتان مي‌سوزد، اگر واقعا موجوديت خودتان براي خودتان مطرح است بياييد به زيردستان و به هيچ كس دروغ نگوئيد، زيرا موج آن دروغ به حكم روح انساني كنفس واحده است شما را هم در خود فرو خواهد برد. در جمله وليجمع شمله دو احتمال وجود دارد: احتمال يكم- اينكه مقصود جمع پراكندگيهاي خود پيشتاز و رهبر باشد، بنابراين احتمال، اميرالمومنين عليه‌السلام از پيشتازان مي‌خواهد كه نخست ابعاد و نيروهاي خود را جمع و هماهنگ نمايند و طوري آنها را رها نكنند كه متفرق و متشتت شوند و در نتيجه شخصيت خود آنان پر از تضاد و تزاحم ابعاد و نيروها باشد. احتمال دوم- اينكه مقصود لزوم جمع كردن پراكندگيهاي اهل خود (رعيت و مردمي كه دنباله‌رو او هستند،) مي‌باشد.البته هر دو احتمال در جمله فوق معقول است. سپس اميرالمومنين عليه‌السلام مي‌فرمايد: (قواي مغزي خود را تمركز بخشد) مديريت صحيح در جامعه انساني اگر چه آن جامعه از افراد محدودي تشكيل يافته باشد، با درك و دريافتها و معلومات سطحي و اندك امكان پذير نيست. شخص يا اشخاصي كه مديريت يك جمعي را مي‌پذيرند، در حقيقت خواه به زبان شخص يا اشخاصي كه مديريت يك جمعي را مي‌پذيرند، در حقيقت خواه به زبان بياورند و خواه نياورند، ادعا مي‌كنند كه ما حقيقت افراد آن جمع را يك بيك و كيفيت حاصله از اجتماعشان را در يك نظام مي‌شناسيم يعني من كه مدير اين جمعم همه ابعاد و استعدادهاي اجزاء مجموعه‌اي را كه اداره آنرا بعهده گرفته‌ام چه در موقعيتهاي اوليه و چه در موقعيتهاي اثرپذيري از علت، مي‌شناسيم. براي چنين ادعائي اگر معقول باشد، جمع كردن و تمركز دادن تمامي قواي مغزي ضرورت دارد، كه يكي از آن قواي مغزي هم اين است كه اگر مدير احساس كند كه موردي را نمي‌داند و احتمالا ديگري يا ديگران مي‌دانند، باآنان به مشورت بنشيند و بوسيله علاقه به استبداد، خود و مجموعه متشكل را به نابودي نكشاند. نيز اين قانون را بداند و مورد عمل قرار بدهد كه ذهن آدمي در هر حال و با هرگونه شرائط آماده درك همه چيز نيست، لذا هنگامي كه يك مدير خردمند و با وجدان روياروي مساله‌اي مربوط به مجموعه مورد مديريتش قرار مي‌گيرد تا آخرين درجه بايد بكوشد و از نيروهاي ابتكاري و فكري و عقلي خود استفاده كند و به استعداد و نبوغ خود مغرور نگردد كه چه بسا خسارات غرور و خودخواهي تا نابودي مجموعه تحت مديريت و خود مديرپيش مي رود.بياييد اي مردم، در شخصيت رباني رهبرتان (علي بن ابي‌طالب) بينديشيد. اين شخص رباني با جديت تمام و با اخلاص كامل و باآگاهي همه جانبه حقائق را براي شما آشكار كرده است. او در رسالت خود كه بيان و تفسير همه معارف اسلامي انسان ساز است كوتاهي نمي‌ورزد. «فاين تذهبون» (آخر كجامي‌رويد!) اصلا مي‌دانيد چه مي‌كنيد و چه هدفي را انتخاب كرده‌ايد؟! اگر براي من همه حقايق تعليم نشده‌بود نمي‌گفتم: «سلوني قبل ان تفقدوني» (از من بپرسيد پيش از آنكه مرا گم كنيد.) و بگرديد و نيابيد. و نمي‌گفتم: و انا علي بينه من ربي (و من برمبناي دليلي روشن از پروردگارم حركت مي‌كنم.) و نمي‌گفتم: ما شككت في الحق مذ اريته (من از آن هنگام كه حق به من ارائه شده است در دريافت و عمل به هيچ حقي شك نداشته‌ام.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس از اين كه بر گمراهى و سرگردانى خود همچنان پايدارند آنها را مورد نكوهش قرار مى دهد، و با شگفتى از آنها مى پرسد كه تا كى به دنبال اعتقادات نادرست و روشهاى باطلند و از آنچه آنان را در ظلمات حيرت و نادانى سرگردان و گرفتار ساخته و از پندارهاى دروغينى كه آنها را فريب داده پرسش و آنان را به سوى خويش دعوت و از اين كه جز خدا مطلوب ديگرى دارند سرزنش مى كند، و آنها را از اختيار راهى جز طريق شرع و دين نهى مى فرمايد. سپس در باره اين كه اين كژيها از چه ناحيه اى بر آنها وارد، و اين بيماريها و نارواييها از كجا براى آنان آورده مى شود پرسش مى كند، و آن حضرت خود مى داند كه آنچه به آنها مى رسد از ناحيه جهالت و نادانى آنهاست ليكن سخن را به مقتضاى بلاغت ادا فرموده است، و چنان كه گفته ايم اين گونه سخن «تجاهل العارف» ناميده مى شود، همان گونه كه خداوند متعال فرمود: «فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ» و نيز فرموده است: «فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ» يعنى كى و در چه هنگام از اين غفلت و ناآگاهى كه دچاريد باز مى گرديد؟فرموده است: «و لكلّ أجل كتاب و لكلّ غيبة إياب»:مردم را با اشاره به نزديك بودن مرگ، مى ترساند و به آنان گوشزد مى فرمايد كه ممكن است مرگ ناگهان فرا رسد، و از نظر عمل در زمره زيانكارترين افراد قرار گيرند، سپس به آنها تذكّر مى دهد كه به موعظه هاى او گوش فرا دهند، و مراد از ربّانى، دانشمندى است كه در علوم الهى، ماهر و عامل باشد، پس از آن دستور مى دهد كه دلهاى خود را براى پذيرش آنچه مى گويد حاضر سازند، و منظور از حضور دل اين است كه ذهن خود را متوجّه گفتار او كنند، و هنگامى كه آنها را صدا مى كند و ندا مى دهد از خواب غفلت بيدار شوند.و اين كه فرموده است «و ليصدق رائد أهله» يعنى كسى كه جلوتر از كاروان در پى آب و علف حركت مى كند، و هدايت آن را بر عهده دارد بايد به كاروانيان راست گويد مثلى است كه امام (ع) براى بيان مقصود خود به آن تمثّل جسته است، و اصل مثل «لا يكذب رائد أهله» مى باشد، و واژه رائد را براى فكر استعاره آورده است، زيرا رائد كسى است كه كاروانيان او را براى يافتن آب و گياه جلوتر از كاروان روانه مى كنند، و فكر هم كه براى پيدا كردن سرچشمه زندگى بخش علوم و مرغزارهاى كمالات از جانب نفس برانگيخته مى شود بدان شباهت دارد، پس رائد كنايه از فكر و اهل كاروان طبق اين بيان عبارت از نفس مى باشد، و مانند اين است كه فرموده باشد: بايد انديشه ها و خيالات شما در برابر نفوس شما راستگو باشند، و صدق و راستى افكار در برابر نفوس اين است كه رفتار آنها كه ملهم از افكار و انديشه هاى آنهاست زير فرمان عقل، و دور از مشاركت هوا و هوس باشد، زيرا اگر نفس با مشاركت هوا و شهوت اين رائد را روانه كند، ره آورد او جز دروغ و فريب نخواهد بود، و محتمل است كه مراد از رائد اشخاصى باشند كه نزد امام (ع) حضور داشته اند، زيرا هر يك از آن حاضران داراى عشيره و قبيله اى بوده كه به سوى آن باز مى گشته اند و آن حضرت دستور مى دهد كه با قبيله خود سخن از روى صدق و راستى گويند، و آنچه را شنيده اند به گونه اى كه سزاوار است به گوش آنها برسانند و خيرخواه آنها باشند، و همان گونه كه رائد پس از آن كه جاى مناسب با آب و گياه را يافت نزد كاروانيان باز مى گردد، و آنان را بشارت داده كاروان را بدانجا راهنمايى مى كند آنان نيز افراد قبيله خود را دعوت و به سوى او هدايت كنند.فرموده است: «و ليجمع شمله»:يعنى رائد يا فرستاده بايد آنچه مايه پراكندگى خاطر است از خود دور، و امور و مقاصد دنيوى خويش را جمع و جور كند، و معناى «و ليحضر ذهنه» اين است كه هوش و حواس خود را به آنچه امام (ع) بيان مى كند متوجّه سازد.فرموده است: «و لقد فلق لكم الأمر فلق الخزرة»:يعنى: آنچه را از دين و احكام شريعت نمى دانستيد براى شما بيان داشته، يا بنا به قولى يعنى: فتنه و آشوبهايى را كه در آينده روى خواهد داد براى شما آشكار كرده است، و نيز تاريكى جهل و نادانى را مانند مهره اى كه آن را شكاف مى دهند تا بشناسند براى شما شكافته و روشن ساخته است.«و قرفه قرف الصّمغة» يعنى: آگاهى و دانش خود را در اين باره به شما القا كرده، و شرايط خيرخواهى و ارشاد را به جا آورده، و همان گونه كه صمغ را از درخت جدا مى كنند و چيزى از آن باقى نمى گذارند در اين باره نيز چيزى فروگذار نكرده و مطلبى باقى نگذاشته است، گفته مى شود: «تركته على مثل مقرف الصّمغه» و اين مثل در جايى است كه كارى را به تمامى انجام دهند و چيزى از آن باقى نگذارند، زيرا صمغ آن چنان از درخت كنده مى شود كه چيزى از آن بر جاى نمى ماند. 
منهاج البراعه (خوئی)أين تذهب بكم المذاهب، و تتيه بكم الغياهب، و تخدعكم الكواذب، و من أين تؤتون، و أنّى تؤفكون، و لكلّ أجل كتاب، و لكلّ غيبة إياب، فاستمعوه من ربّانيّكم، و أحضروه قلوبكم، و استيقظوا إن هتف بكم، و ليصدق رائد أهله، و ليجمع شمله، و ليحضر ذهنه، فلقد فلق لكم الأمر فلق الخرزة، و قرفه قرف الصّمغة.اللغة:و (تاه) يتيه تيها بالفتح و الكسر تحيّر و (الغيهب) الظلمة و الشديد السّواد من الليل و (تؤتون) بالبناء على المفعول و (الرّباني) منسوب إلى الربّ و فسّر بالمتألّه العارف باللّه، أو الذي يطلب بعلمه وجه اللّه، أو العالم العامل المعلّم و (الرائد) الذى يتقدّم القوم يبصر لهم الكلاء و مساقط الغيث و (الفلق) الشقّ و (الخرزة) محرّكة الجوهر و ما ينظم و (قرفت) الشيء قرفا من باب ضرب قشرته.و (الصمغ) ما ينحلب من شجر العضا و نحوها و في القاموس و لكلّ شجر صمغ و الصمغ العربي غراء القرظ و الواحدة صمغة و الجمع ضموغ مثل تمر و تمرة و تمور في المثل، و تركته على مثل مقرف الصمغة، و يروى مقلع لأنّ الصمغة إذا قرفت لم يبق لها أثر.الاعراب:و الباء في قوله عليه السّلام اين تذهب بكم المذاهب، للتعدية، و كذا في قوله تتيه بكم، و إن، في قوله عليه السّلام إن هتف بكم، بكسر الهمزة شرطية و في بعض النسخ بالفتح فيكون مصدريّة أى لتهافه بكم، و فاعل فلق راجع إلى الرائد.المعنى:ثمّ استفهام تقريعى استفهم عليه السّلام عنهم على سبيل التقريع لهم و التوبيخ ببقائهم على ضلالتهم و قال (اين تذهب بكم المذاهب) أى الطرق المنحرفة عن الحقّ، و المراد بها العقائد الفاسدة، و اسناد الاذهاب إليها على المجاز مبالغة (و تتيه بكم الغياهب) أى تجعلكم ظلمات الجهالات تائها متحيّرا في بوادي الضّلال (و تخدعكم الكواذب) أى تمكر بكم الامنيات الكاذبة و الأوهام الباطلة التي لا أصل لها. «كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً». (من أين تؤتون) أى من أىّ جهة و طريق يأتيكم من يضلّكم من الشّياطين أو تأتيكم تلك الأمراض المزمنة (و أنّى تؤفكون) أى كيف  «1» تصرفون عن قصد______________________________ (1) هذه التفاسير مبنية على الاختلاف فى معنى أنّى الاستفهامية فقيل انها بمعنى كيف و قيل بمعنى اين و قيل بمعنى متى و الى كلّ ذهب فريق فى قوله تعالى: نسائكم حرث لكم فأتوا حرثكم أنّى شئتم و بذلك اختلف آراء الفقهاء فى مسئلة جواز الوطى فى الدبر، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 301 السبيل أو أين تقلبون و تذهبون، أو متى يكون انصرافكم عن الغفلة و الجهالة.و قوله (فلكلّ أجل كتاب و لكلّ غيبة إياب) يحتمل أن يكون منقطعا عمّا قبله و يكون بينه و بين ما قبله ما يربطه به فأسقط السيد (ره) على مجرى عادته و أن يكون متّصلا به، فانه لما استفهم عن تيههم و انخداعهم و تقلّبهم توبيخا و تقريعا و تنبيها على غفلتهم عن الحقّ أردفه بذلك توكيدا لما أراد و أشار به الى أنهم ليسوا بمهملين، بل كلّ ما عملوه في زمان الغفلة محفوظ مكتوب و أنهم ليسوا في الدّنيا بباقين، و سوف يخرجون منها و ينزعون فيكون تهديدا لهم بالاشارة إلى قرب الموت و أنهم بمعرض أن يأخذهم على غفلتهم، و المعنى أنه لكلّ أمد و وقت حكم مكتوب على العباد، و لكلّ غيبة إياب و رجوع.ثمّ أكّده ثانيا بقوله (فاستمعوا من ربّانيّكم) اى اصغوا الحكم و المواعظ و ما ينجيكم من الرّدى و يدلّكم على الرّشاد من المتألّه العارف باللّه المبتغى بعلمه وجه اللّه سبحانه، و أراد به نفسه الشريف (و أحضروه قلوبكم) أراد إقبالهم بكلّهم إليه لا الغيبة بالقلوب و الحضور بالأبدان فقط (و استيقظوا ان هتف بكم) أى استيقظوا من نوم الغفلة إن ناداكم و تنبّهوا من رقدة الضلّة إن دعاكم (و ليصدق رائد أهله) أى وظيفة الرائد أن يصدق، و في المثل: الرائد لا يكذب أهله.و لعلّ المراد بالرائد نفسه أى وظيفتي الصدق فيما اخبركم به ممّا تردون عليه من الامور المستقبلة في الدّنيا و الآخرة، كما أنّ وظيفتكم التوجّه و الاستماع و احضار القلب (و ليجمع شمله) أى ما تشتّت من أمره، و المراد به الأفكار و العزائم أى يجب علىّ نصحكم و تذكيركم بقلب فارغ من الخطرات و الوساوس، و التوجّه إلى هدايتكم و إرشادكم باقبال تامّ، و يجوز أن يراد بالشّمل من تفرّق من القوم في فيافي الضّلالة (و ليحضر ذهنه) فيما يقول و يتفوّه به. (فلقد فلق) الرائد (لكم الأمر فلق الخرزة) أى أوضح لكم أمر الدّين و ما جهلتموه من أحكام الشرع المبين، أو أمر ما يحدث من الفتن ايضاحا تامّا، فأظهر لكم باطن الأمر كما يرى باطن الخرزة بعد شقّها.(و قرفه قرف الصمغة) أى ألقاه بكلّيته اليكم و لم يدّخر شيئا عنكم كما أنّ قارف الصمغة لا يترك منها شيئا إذا قرفها و لا يبقى منها أثر بعد قرفها.الترجمة:كجا مى برد شما را راههاى كج، و متحيّر مى سازد شما را ظلمتهاى جهالت، و فريب مى دهد شما را آرزوهاى كاذبه، و از كجا آورده مى شويد، و چه طور برگردانيده مى شويد از جادّه حق، پس مر هر أجليرا از آجال كتابيست، و هر غيبت را باز گشتى است.پس گوش كنيد و بشنويد نصيحت را از رباني خودتان يعني از كسى كه أهل اللّه است و عارفست بأحكام اللّه و مراد خود نفس نفيس آن بزرگوار است، و حاضر نمائيد بسوى آن رباني قلبهاى خود را، و بيدار شويد از خواب غفلت اگر صدا كند شما را و بايد كه راست گويد مرشد قوم بأهل خود، و بايد كه جمع كند آن مرشد تفرقه خواطر خود را، و بايد كه حاضر سازد ذهن خود را.پس بتحقيق كه شكافت از براى شما كار دين را، و واضح نمود مثل شكافتن مهره كه ظاهر شود باطن آن، و مقشّر نمود آن كار را مثل مقشّر نمودن صمغ از درخت، يعني تمام أمر را بجهة شما القاء نمود و هيچ چيز از آن فرو نگذاشت چنانچه كسى كه از درخت صمغ را باز گيرد تمامى آن را باز گيرد كه هيچ چيز از آن باقى نمى گذارد.  
بخش ۶ : دگرگونی ارزشها [منبع]

فَعِنْدَ ذَلِكَ أَخَذَ الْبَاطِلُ مَآخِذَهُ وَ رَكِبَ الْجَهْلُ مَرَاكِبَهُ، وَ عَظُمَتِ الطَّاغِيَةُ وَ قَلَّتِ الدَّاعِيَةُ، وَ صَالَ الدَّهْرُ صِيَالَ السَّبُعِ الْعَقُورِ وَ هَدَرَ فَنِيقُ الْبَاطِلِ بَعْدَ كُظُومٍ، وَ تَوَاخَى النَّاسُ عَلَى الْفُجُورِ وَ تَهَاجَرُوا عَلَى الدِّينِ وَ تَحَابُّوا عَلَى الْكَذِبِ وَ تَبَاغَضُوا عَلَى الصِّدْقِ.
فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ، كَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً وَ الْمَطَرُ قَيْظاً وَ تَفِيضُ اللِّئَامُ فَيْضاً وَ تَغِيضُ الْكِرَامُ غَيْضاً، وَ كَانَ أَهْلُ ذَلِكَ الزَّمَانِ ذِئَاباً وَ سَلَاطِينُهُ سِبَاعاً وَ أَوْسَاطُهُ أُكَّالًا [أَكَالًا] وَ فُقَرَاؤُهُ أَمْوَاتاً، وَ غَارَ الصِّدْقُ وَ فَاضَ الْكَذِبُ، وَ اسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ وَ تَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ، وَ صَارَ الْفُسُوقُ نَسَباً وَ الْعَفَافُ عَجَباً، وَ لُبِسَ الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً.

الْفَنِيق : شتر نر.
كُظُوم : خوددارى.
كَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً : فرزند (بر پدر خود) خشمگين شد.
الْقَيْظ : گرماى شديد، منظور عدم فائده باران است.
تَغِيضُ : فرو مى رود، «غاضَ الماء» : آب در زمين فرو رفت. 
صِيال : حمله نمودن
سَبُع عَقور : حيوان درنده و هار
هَدَرَ : بجوش و خروش آمد
فَنيق : شتر نر
كُظُوم : سكوت و آرامى
تَواخِى : برادرى نمودن
فَيض : روان و فراوان شدن آب
غَيض : فرو رفتن آب در زمين
ذِئاب : گرگها، جمع ذئب
أُکّال : بسيار خورنده
غارَ : بزمين فرو رفت
فَرو : پوستين 
۷. خبر از مسخ ارزش ها در حكومت بنى اميّه:
پس در آن هنگام كه امويان بر شما تسلط يابند، باطل بر جاى خود استوار شود، و جهل و نادانى بر مركب ها سوار، و طاغوت زمان عظمت يافته، و دعوت كنندگان به حق اندك و بى مشترى خواهند شد. روزگار چونان درنده خطرناكى حمله ور شده، و باطل پس از مدّت ها سكوت، نعره مى كشد، مردم در شكستن قوانين خدا دست در دست هم مى گذارند، و در جدا شدن از دين متّحد مى گردند، و در دروغ پردازى با هم دوست و در راستگويى دشمن يكديگرند.
و چون چنين روزگارى مى رسد، فرزند با پدر دشمنى ورزد، و باران خنك كننده، گرمى و سوزش آورد، پست فطرتان همه جا را پر مى كنند، نيكان و بزرگواران كمياب مى شوند، مردم آن روزگار چون گرگان، و پادشاهان چون درندگان، تهيدستان طعمه آنان، و مستمندان چونان مردگان خواهند بود، راستى از ميانشان رخت بر مى بندد، و دروغ فراوان مى شود. با زبان تظاهر به دوستى دارند اما در دل دشمن هستند، به گناه افتخار مى كنند، و از پاكدامنى به شگفت مى آيند، و اسلام را چون پوستينى واژگونه مى پوشند.
 
(15) پس هنگاميكه بيرق ضلالت بر پا گردد باطل و نادرستى در مواضع خود جاى گرفته جهل و نادانى بر مركبهايش سوار (باطل همه جا را فرا گرفته و جهل برقرار) شود و طغيان و فتنه بسيار و دعوت كننده براه حقّ كم شود، و روزگار حمله آورد مانند حمله درنده گزنده (خونريزى بسيار واقع گردد) و شتر نر باطل پس از خاموشى به صدا در آيد (مست شود يعنى باطل قوّت گيرد)
(16) و مردم بر اثر معاصى با يكديگر برادر شده و بر اثر دين از هم دور گردند و بر اثر دروغ با يكديگر دوست گشته و بر اثر راستى دشمن شوند (با معصيت كاران برادر و يار و با نيكان دور و بيزار گردند) پس در آن روزگار فرزند سبب خشم (و غصّه پدر) و باران موجب حرارت و گرما گردد (مردم از آن بهره نبرده زيان مى بينند) و مردمان پست فراوان و نيكان كمياب شوند،
(17) و اهل آن زمان چون گرگان و پادشاهانش درنده و مردمان ميانه و ضعيف الحال طعمه ها (ى ستمكاران) و فقراء (از سختى و رنجورى در حكم) مردگان باشند، و راستى از بين رفته دروغ شائع ميشود،
(18) و دوستى به زبان و دشمنى مردم با هم بدلها است، و فسق و فجور (زناء ميان ايشان افتخار و) باعث نسب شود، و عفّت و پاكدامنى موجب شگفت، و اسلام مانند پوستين وارونه پوشيده شود (مردم متلبّس بلباس اسلام هستند، و ليكن گفتار و كردارشان بر خلاف دستور اسلام مى باشد).
 
در اين هنگام [هنگام سلطه ضلالت] است كه باطل در جاى خود استقرار يابد و جهل بر اسبش سوار گردد و طغيانها و فتنه ها همه جا را فراگيرند و داعيان حق اندك شوند و روزگار، همانند درنده اى ديوانه حمله كند و باطل، همانند اشترى پس از خاموشى نعره برآورد و مردم براى بزهكارى همدست گردند و در كار دين از يكديگر دورى جويند و در دروغ با هم دوستى ورزند و در راست دشمنى كنند.
چون چنين روزگارى فراز آيد، فرزند، خشم پدر را برانگيزد و از باران، سوزش و گرمى زايد و فرومايگان سر بردارند و بزرگواران سر در لاك خود فرو برند. مردم اين روزگار، چون گرگان اند و پادشاهانشان چون درندگان و ناتوانان طعمه آنان و بينوايان، مردگان. راستگويى سر فرو كرده و دروغ شايع شده. دوستيها به زبان باشد و دشمنيها به دل. جمعى به گناهكاران نسبت جويند و پاكدامنى سبب شگفتى گردد و پوستين اسلام به گونه اى وارونه پوشيده شود.
 
زمانى فرا مى رسد که باطل جايگاه خود را گرفته (و بر همه چيز سلطه مى يابد) و جهل بر مرکب هاى خويش سوار مى شود; طاغوت، عظمت يافته و داعيان حق کاستى مى گيرند. روزگار همچون درنده خطرناکى حمله ور مى شود و باطل بعد از مدّت ها سکوت، همچون شتر نر، نعره برمى آورد. مردم در شکستن قوانين الهى هم دست مى شوند و در فاصله گرفتن از دين متّحد مى گردند! براى دروغ گفتن، پيمان مى بندند و در برابر صدق و راستى دشمنى مى ورزند!!
در آن هنگام، فرزندان سبب خشم (پدران و مادران) مى شوند; و باران گرمى مى افزايد; فرومايگان همه جا را پر مى کنند و نيکانِ بزرگوار، کمياب مى شوند! مردم آن زمان، همچون گرگان; و سلاطين آنها همچون درندگان; و طبقه متوسط طعمه آنها; و مستمندان همچون مردگان خواهند بود. (در آن زمان) راستگويى از ميان مى رود و دروغ فراوان مى شود; مردم با زبان اظهار دوستى مى کنند، و با دل دشمنى; به گناه و آلودگى افتخار مى کنند و از عفّت و پاکدامنى در شگفتى فرو مى روند! و اسلام همچون پوستينى وارونه پوشيده مى شود!.
 
در اين هنگام است كه باطل بر جاى استوار شود، و نادانى بر طبيعتها سوار، و كار ستمكار بزرگ گردد، و دعوت -به حق- اندك و كم خريدار، و روزگار چون درنده ديوانه حمله آرد، و باطل آرميده برخيزد، و چون شتر نر بانگ بردارد. مردم در گناه برادر و يار شوند، و در كار دين جدايى پذيرند، در دروغ با هم دوست باشند و در راست يكديگر را دشمن گيرند.
و چون چنين شود، فرزند -با پدر- كينه توزد و باران كشت را سوزد، فرومايگان درم افشانند، و جوانمردان تهيدست مانند. مردم اين زمان گرگانند، و پادشاهانشان درندگان، و فرودستان طعمه آنان، و مستمندان -چون- مردگان. سرچشمه راستى خشك شود، و از آن دروغ جوشان. دوستى را به زبان به كار برند، و به دل با هم دشمنان. گناه و نافرمانى وسيلت پيوند گردد و پارسايى عجب -و موجب ريشخند- و اسلام پوستين باژگونه پوشد -و كس سخن حق ننيوشد-.
 
به وقت بر پا شدن بيرق گمراهى باطل در محلّ خود جاى گرفته، و جهالت بر مركبهايش سوار گشته، و گروه ستمگر بزرگ و فراوان گردد، و دعوت كننده به حق كم شود، و روزگار همچون وحشى گزنده حمله نمايد، و شتر باطل پس از سكوت عربده كشد و قوّت گيرد، و مردم بر معصيت پيمان برادرى بندند، و بر دين از هم دورى نمايند، و بر دروغ با يكديگر دوست شوند، و بر راستى با هم دشمنى ورزند.
در اين وقت فرزند باعث خشم پدر، و باران عامل حرارت گردد، و مردم پست فراوان، و خوبان كمياب شوند. مردم (توانمند) آن روزگار همچون گرگ، و حاكمانشان درنده، و ميانه حالشان طعمه، و نيازمندانشان مرده خواهند بود، راستى ناپديد شود، و دروغ فراوان گردد، مردم به زبان اظهار دوستى، و به دل دشمنى كنند، فسق عامل نسبت، و عفّت باعث شگفتى شود، و اسلام را همچون پوستين وارونه پوشند.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه ‏السلام، ج‏4، ص: 551-541 در اينجا امام(عليه السلام) بار ديگر به ادامه سخن درباره حوادث آينده که در سطرهاى پيشين از آن بحث شد، مى پردازد و آن را با بيان پيامدهاى اجتماعى و اخلاقى و دينى حکومت هاى خودکامه، تکميل مى کند و در واقع، آثار مختلف اجتماعى و مذهبى اين حکومت ها را بيان مى فرمايد. پيوند اين بخش از خطبه، با بخش هاى گذشته کاملا روشن است; هر چند در اين ميان چند جمله اى خطاب به يارانش براى بيدار باش بيان فرموده است و جاى تعجّب است که جمعى از شارحان نهج البلاغه اين بخش را بريده از بخش هاى سابق مى دانند که بر اثر گزينش هاى مرحوم «سيّد رضى» به وجود آمده. گويى گزينش حساب شده آن مرد بزرگ، بهانه اى شده تا هر کس که نخواهد در پيوندها دقّت کند، آن را به گردن گرد آورنده نهج البلاغه بيندازد.به هر حال، امام مى فرمايد: «در آن هنگام باطل جايگاه خود را مى گيرد (و بر همه چيز سلطه مى يابد) و جهل، بر مرکب هاى خويش سوار مى شود; طاغوت عظمت يافته و داعيان حق کاستى مى گيرند». (فَعِنْدَ ذلِکَ أَخَذَ الْبَاطِلُ مَآخِذَهُ، وَ رَکِبَ الْجَهْلُ مَرَاکِبَهُ، وَ عَظُمَتِ الطَّاغِيَةُ، وَ قَلَّتِ الدَّاعِيَةُ).«طَاغِيه» در اينجا ممکن است معناى مصدرى داشته باشد; يعنى: طغيان در سطح جامعه، بزرگ و گسترده مى شود و مى تواند معناى اسم فاعلى داشته باشد; يعنى: گروه طغيانگر عظمت مى يابند و طبعاً دعوت کنندگان به سوى حق در مقابل آنها کم مى شوند، يا آنها را نابود و يا خاموش مى کنند و از صحنه اجتماع مى رانند و اين است خطرناکترين پديده شوم حکومت هاى باطل و خودکامه، که زبان حق گويان را مى برند و دهان آنها را مى دوزند.و در ادامه مى افزايد: «روزگار به سان درنده خطرناکى حمله ور مى شود و باطل بعد از مدّت ها سکوت، همچون شتر نر نعره بر مى آورد!». (وَ صَالَ(1) الدَّهْرُ صِيَالَ السَّبُعِ الْعَقُورِ(2)، وَ هَدَرَ (3) فَنِيقُ(4) الْبَاطِلِ بَعْدَ کُظُوم(5)).آرى گروه هاى منافق و پس مانده هاى دوران جاهليّت - که از صحنه جامعه اسلامى عقب رانده شده بودند - بار ديگر بر اثر ضعف طرفداران حق، به صحنه مى آيند و آزادانه فرياد مى کشند.در اين هنگام، تمام ارزش ها، ضد ارزش و ضد ارزش ها، ارزش مى شود: «مردم در شکستن قوانين الهى هم دست مى شوند، و در فاصله گرفتن از دين متّحد مى گردند، براى دروغ گفتن، پيمان دوستى مى بندند و در برابر صدق و راستى، دشمنى مىورزند». (وَ تَوَاخَى النَّاسُ عَلَى الْفُجُورِ، وَتَهَاجَرُوا عَلَى الدِّينِ، وَ تَحَابُّوا عَلَى الْکَذِبِ، وَتَبَاغَضُوا عَلَى الصِّدْقِ).و به اين ترتيب، به مقتضاى «ألنَّاسُ عَلَى دِينِ مُلوُکِهِمْ» اين حاکمان فاسق و فاجر وبى دين و کذّاب، مردم را به اين صفات مى کشانند و صحنه جامعه اسلامى به کلّى تيره و تار مى شود.با اين که دين، شامل ترک دروغ و فجور مى باشد و هجرت از دين، به معناى هجرت از همه اين ارزش ها است; ولى امام(عليه السلام) به طور خاص، روى مسأله فجور و کذب تکيه مى کند; چرا که در ميان پديده هاى شومِ حکومت هاى خودکامه بى دين، مسأله بى بند و بارى اخلاقى و دروغ از همه آشکارتر و خطرناکتر است.تعبير به «تَوَاخَي» و «تَهَاجَرُوا» و «تَحَابُّوا» و «تَبَاغَضُوا» اشاره به اين نکته لطيف است که در اين گونه جوامع، توده مردم به صورت گروهى و دسته جمعى و متّحد و متّفق به سوى فجور و کذب و بى دينى پيش مى روند و به تعبير ديگر: مسأله جنبه فردى ندارد، بلکه جنبه جمعى توأم با برنامه ريزى دارد و خطر بزرگ همين است.****پوستين وارونه!به دنبال بحثى که امام(عليه السلام) به عنوان پيشگويى از آينده در مورد سيطره و سلطه حکّام خودکامه بيدادگر و پيامدهاى آن در بخش هاى سابق خطبه بيان فرمودند، در بخش آخر، به قسمت هاى مهمّ ديگرى از آثار شوم اين حکومت ها، و وضع اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى مردم در چنين حکومتهايى اشاره مى فرمايد.نخست مى گويد: «در آن هنگام، فرزندان سبب خشم (پدران و مادران) مى شوند و باران، گرمى مى افزايد; فرومايگان همه جا را پر مى کنند و نيکانِ بزرگوار، کمياب مى شوند!» (فَإِذَا کَانَ ذلِکَ کَانَ الْوَلَدُ غَيْظاً(1)، وَالْمَطَرُ قَيْظاً(2)، وَ تَفِيضُ اللِّئِامُ فَيْضاً(3)، وَ تَغِيضُ الْکِرَامُ غَيْضاً(4)).اشاره به اينکه صفات سوء حکّام ظالم، به درون خانواده ها نيز نفوذ مى کند و فرزندانى که بايد نور چشمان پدر و مادر و مايه برکت و شکوفايى زندگى آنان باشند، مبدّل به يک عامل ناراحتى و بدبختى مى شوند.از سوى ديگر، آثار وضعى اين اعمالِ ناروا در جهان طبيعت و نعمت هاى الهى نيز آشکار مى شود و بارانى که بايد در زمستان ببارد و مايه برودت و لطافت هوا شود، در تابستان مى بارد و سبب گرمى و ناراحتى و ضايع شدن محصولات کشاورزى مى گردد.و از سوى سوم، به خاطر دگرگون شدن ارزش ها، فرومايگان صحنه اجتماع را جولانگاه خود قرار مى دهند و به همين دليل، پاکان و نيکان از صحنه طرد مى شوند و اين ويژگى هاى چهارگانه، در هر حکومت خودکامه ظالمى ديده مى شود.در ادامه اين سخن به ويژگى هاى چهارگانه ديگرى اشاره فرموده و گروههاى اجتماعى آن زمان را به چهار دسته تقسيم مى فرمايد و مى گويد: «مردم آن زمان همچون گرگان; و سلاطين آنها همچون درندگان; و طبقه متوسّط، طعمه آنها; و مستمندان، همچون مردگان خواهند بود!». (وَ کَانَ أَهْلُ ذلِکَ الزَّمَانِ ذِئَاباً، وَ سَلاَطِينُهُ سِبَاعاً، وَ أَوْسَاطُهُ أُکَّالا(5)، وَ فُقَرَاؤُهُ أَمْوَاتاً).منظور از اهل آن زمان، کارگزاران و اعوان و انصار حکّام ظالم است. هنگامى که سلطان آنها درنده خو باشد، همکاران و همدستان آنها نيز گرگ صفت خواهند بود و طبيعى است که در اين ميان، قشرهاى متوسّط جامعه، طعمه آن گرگان درنده مى شوند و فقرا چنان به فراموشى سپرده مى شوند، که گويى مرده اند!گويى امام(عليه السلام) سرتاسر تاريخ بشر را مورد بررسى قرار داده و در اين عبارات کوتاه، ويژگى هاى حکومت هاى خودکامه ستمگر را، دقيقاً بيان فرموده است.در آخرين قسمت اين خطبه، به هفت پديده شوم در چنين جوامعى که سرچشمه تمام بدبختى ها مى شود، اشاره فرموده، چنين مى گويد:«در آن زمان، راستگويى از ميان مى رود و دروغ فراوان مى شود. مردم با زبان اظهار دوستى مى کنند، و با دل، دشمنى. به گناه و آلودگى افتخار مى کنند و از عفّت و پاکدامنى در شگفتى فرو مى روند و اسلام همچون پوستينى وارونه پوشيده مى شود!» (وَ غَارَ(6) الصِّدْقُ، وَفَاضَ الْکِذبُ، وَ اسْتُعْمِلَتِ الْمَوَدَّةُ بِاللِّسَانِ، وَ تَشَاجَرَ النَّاسُ بِالْقُلُوبِ، وَ صَارَ الْفُسُوقُ نَسَباً، وَ الْعَفَافُ عَجَباً، وَ لُبِسَ الاِْسْلاَمُ لُبْسَ الْفَرْوِ(7) مَقْلُوباً).تعبير به «غَارَ الصِّدْقُ، وَ فَاضَ الْکِذْبُ» - با توجّه به اينکه «غَارَ» از مادّه «غَوْر» در اصل به معناى فرو رفتن آب، يا چيز ديگر در زمين و «فَاضَ» از مادّه «فيض» به معناى سيلان و فزونى آب، يا باران و امثال آن است - اشاره به اين مى باشد که گويى در آن زمان، چشمه هاى صدق و راستى در زمين فرو مى رود و باغستان سرسبز جهان انسانيّت به خشکى مى گرايد و به عکس، آب شور و ناگوارِ دروغ بر سرزمين اجتماع غلبه مى کند و در اين شوره زار، جز «خَس» نمى رويد.جمله «صَارَ الْفُسُوقُ نَسَباً» اشاره به اين است که: افراد فاسق چنان به يکديگر نزديک مى شوند و دست به دست هم مى دهند، که گويى برادر يا خويشاوند يکديگرند.بعضى از «شارحان نهج البلاغه» «فسوق» را در اينجا به زنا تفسير کرده اند; يعنى فرزندان نامشروع در آن جامعه زياد مى شود و اين تفسير با جمله «والْعَفَافُ عَجَباً» (عفّت و پاکدامنى مايه تعجّب مى شود) تناسب دارد.احتمال سومى در تفسير اين جمله وجود دارد و آن اين است که فاسقان به فسق خود افتخار مى کنند! همانگونه که عرب به نَسَب خود افتخار مى کرد و به عکس، افراد پاکدامن در چنان جامعه اى سرافکنده خواهند بود و مورد ملامت و سرزنش واقع مى شوند.و جمله «لُبِسَ الإِسْلاَمُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً» اشاره به نکته لطيفى است و آن اينکه حکّام ظالم و فاسق و فاجر سعى در نابودى اسلام و بى دين کردن مردم نمى کنند; بلکه براى رسيدن به منويّات شوم خود، اسلام را تحريف کرده، وارونه نشان مى دهند; درست مانند پوستينى که وارونه پوشيده شود و تاريخ حکومت هاى خودکامه - مخصوصاً حکومت هاى بيدادگر بنى اميّه و بنى عبّاس - شاهد صدق اين سخن است.بديهى است پوستين وارونه نه گرماى چندانى دارد و نه شکل و شباهتى به لباس انسانها; بلکه، انسان را به صورت حيوانى در مى آورد و ذکر اين جمله بعد از ذکر مفاسد ديگر آن زمان ممکن است از قبيل ذکر عام بعد از خاص باشد; زيرا هنگامى که اسلام وارونه شود، دروغ به جاى راستى، فسوق به جاى عفاف مى نشيند; همچنين ساير ارزش ها و ضد ارزش ها جابه جا مى شود.****نکته:آثار سلطه فرومايگان!آنچه را امام(عليه السلام) در سه بخش از اين خطبه درباره حوادث آينده جامعه اسلامى به عنوان پيش بينى بيان فرموده، ترسيم بسيار دقيق و حساب شده اى از تمام حکومت هاى جبّار خودکامه در طول تاريخ است. هنگامى که آنها پايه هاى خود را محکم مى کنند تمام نيکان و پاکان را از صحنه اجتماع کنار مى زنند و مديران و دستياران خود را از افراد بى بند و بار و بى ايمان و نوکر مآب که به جاى «کلاه، سر مى آورند»، بر مى گزينند. مؤمنان را تحت فشار قرار مى دهند و مردم را به جهل و نادانى و بى خبرى سوق مى دهند. دروغ همه جا را فرا مى گيرد و صدق و راستى برچيده مى شود. فرومايگان بر مقدّرات مردم مسلّط مى شوند و بسيارى از مردم به حکم «أَلنَّاسُ عَلَى دِينِ مُلوُکِهِمْ» از آن حکّام و سلاطين درنده خو پيروى مى کنند. نظام ارزش جامعه به کلّى دگرگون مى شود و فى المَثَل: بى عفّتى و ناپاکى مايه افتخار و پاکدامنى از اسباب سرافکندگى به حساب مى آيد.اين گونه حکومت ها در محيط هاى مذهبى با مذهب نمى جنگند; بلکه سعى مى کنند مذهب را از درون تهى سازند و تعليمات آن تحريف کنند و به اين طريق از احساسات مذهبى مردم به نفع مقاصد شوم خود استفاده کنند. خرافات را در ميان مردم ترويج مى دهند و به بعضى از ظواهر مذهبى اهميّت داده، عمق و باطن آن را از ميان مى برند.هرگاه با اين معيارهاى دقيقى که مولا اميرمؤمنان(عليه السلام) در اين خطبه بيان کرده به جوامع دنياى امروز - مخصوصاً بسيارى از کشورهاى اسلامى - بنگريم، مى بينيم چقدر قابل تطبيق است. گويى امام(عليه السلام) از آن روز تمام حوادثى را که امروز در جوامع مى گذرد با چشم مى ديده و همچون نقّاش چيره دستى آنهارا با نوک قلم ترسيم نموده; تصويرى که از هر نظر برابر با اصل است.آنچه امام(عليه السلام) در اين خطبه پيش بينى فرموده است شباهت به رواياتى دارد که از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در اين زمينه نقل شده است. از جمله در حديثى مى خوانيم:«يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ وُجُوهُهُمْ وُجُوهُ الآدَمِيِّينَ، وَ قُلُوبُهُمْ قُلُوبُ الشَّيَاطِينِ، کَأَمْثَالِ الذَّئَابِ الضَّوارِي، سَفَّاکُونَ لِلدِّمَاءِ، لاَيَتَنَاهَوْنَ عَنِ مُنْکَر فَعَلُوهُ، إِنْ تَابَعْتُهُمْ ارْتَابُوکَ وَ إِنْ حَدَّثْتَهُمْ کَذَّبُوکَ، إِنْ تَوَارَيْتَ عَنْهُمْ اغْتَابُوکَ. أَلسُّنَّةُ فِيِهمْ بِدْعَةٌ، وَ الْبِدْعَةُ فِيهِمْ سُنَّةٌ، و الْحَلِيمُ مِنْهُمْ غَادِرٌ، وَ الْغَادِرُ بَيْنَهُمْ حَلِيمٌ، أَلْمُؤمِنُ فِيمَا بَيْنَهُمْ مُسْتَضْعَفٌ، وَ الْفَاسِقُ فِيمَا بَيْنَهُمْ مُشَرَّفٌ... فَعِنْدَ ذلِکَ يَحْرِمُهُمُ اللهُ قَطْرَ السَّمَاءِ فِي أَوَانِهِ، وَ يُنْزِلُهُ فِي غَيْرِ أَوَانِهِ، وَ يُسَلِّطُ عَلَيْهِمْ شِرَارَهُمْ...; زمانى بر مردم فرا مى رسد که صورت هاى آنها، صورت هاى انسانى است و دل هاى آنها دل هاى شيطانى! مانند گرگان درنده اند; و پيوسته خون ريزى مى کنند; و هيچگاه (با تذّکر و ارشاد) از منکراتى که انجام مى دهند، باز نمى گردند! اگر با آنها همراهى کنى تو را متّهم مى کنند و اگر سخنى بگويى، تکذيبت مى کنند و اگر از آنها پنهان شوى غيبت مى کنند. سنّت (سنّت معصومين) در ميان آنها بدعت است; و بدعت در ميان آنها سنّت! عاقل در نظر آنها کسى است که فريبکار و پيمان شکن باشد و فريبکار و پيمان شکن در ميان آنها عاقل و هوشيار محسوب مى شود. مؤمن در ميان آنها مستضعف و فاسق در ميان آنها مشرّف و گرامى است... در اين هنگام، خداوند آنها را از باران به موقع، محروم مى سازد و باران هاى بى موقع (که مايه فساد و تباهى است) بر آنها نازل مى کند و اشرار بر آنها مسلّط مى شوند».(8)**** پی نوشت:1. «صال» از مادّه «صَوْل» (بر وزن قول) به معناى پريدن روى چيزى است.2. «عقور» از مادّه «عقر» (بر وزن قفل) در اصل به معناى اساس و ريشه چيزى است و به معناى پى کردن شتر و گاز گرفتن و دريدن نيز آمده است.3. «هدر» از مادّه «هدير» (بر وزن قدير) به معناى صدا را در گلو گرداندن و فرياد کشيدن است.4. «فنيق» به معناى حيوان نر، يا شتر نرى است که مورد احترام است و کمتر بر آن سوار مى شوند.5. «کُظوم» و «کظم» (بر وزن هضم) در اصل به معناى بستن سرمشک است و به سکوت کردن و فرو بردن خشم و غضب نيز اطلاق مى شود.6. «غيظ» به معناى غضب است و بعضى گفته اند: حالتى است شديدتر از غضب.7. «قيض» به معناى وسط تابستان و به اصطلاح «قلب الأسد» است و هنگامى که اين واژه به معناى مصدرى به کار رود، به معناى حرارت شديد يافتن است.8. «فيض» به معناى سيلان آب، يا باران، يا اشک و مانند آن است.9. «غيض» به معناى نقصان يافتن و در زمين فرو رفتن است.10. «أُکّال» جمع «آکل» (مانند طُلاّب جمع طالب) به معناى خورنده است; بنابراين، معناى جمله «أَوْسَاطُهُ أُکَّالا» اين است که طبقه متوسط در آن زمان دائماً مشغول خورد و خوراک و چپاول و غارت اموالند و اگر اسم فاعل را در اينجا به معناى اسم مفعول بدانيم که متناسب با جمله هاى قبل است، مفهوم همان مى شود که در متن آورديم.11. «غار» از مادّه «غَوْر» به معناى داخل شدن در چيزى است و هنگامى که در مورد آب بکار مى رود به معناى فرو رفتن در زمين است و به همين جهت به معناى نابود شدن نيز مى آيد.12. «فَرْو» به معناى پوستين است که از پوست حيوانات تهيّه مى شود و پشم هاى بلندى دارد و در هنگام شدّت سرما از آن استفاده مى گردد.13. سفينة البحار، مادّه «زمن». 
شرح علامه جعفری«فعند ذلك اخذ الباطل ماخذه و ركب الجهل مراكبه و عظمت الطاغيه و قلت الداعيه وصال الدهر صيال السبع العقور، و هدرفنيق الباطل بعد كظوم، و تواخي الناس علي الفجور، و تهاجروا علي الدين و تحابوا علي الكذب، و تباغضوا علي الصدق. فاذا كان ذلك كان الولد غيظا و المطر قيظا و تفيض اللئام فيضا و تغيض الكرام غيضا و كان اهل ذلك الزمان ذئابا، و سلاطينه سباعا و اوساطه اكالا و فقرائه امواتا، و غار الصدق و فاض الكذب و استعملت الموده باللسان و تشاجر الناس بالقلوب و صار الفسوق نسبا و العفاف عجبا و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا» (در اين موقع (گم شدن در ميان راههاي منحرف) است كه باطل مباني خود را گرفت و جهل به مركبهاي خود سوار شد و طغيان و طغيانگر بزرگ و دعوت كننده بطرف حق اندك و روزگار مانند حيوان درنده حمله نمود شتر باطل پس از خاموشي فرياد برآورد و مردم براي انجام گناهان زشت دست بهم دادند و به جهت داشتن دين و تقيد به آن از يكديگر هجرت نمودند (يعني از انسان متدين فرار كردند) و به يكديگر محبت برمبناي دروغ ورزيدند و به جهت داشتن صدق و تقيد به آن (يعني بانسان صادق) عداوت نمودند در چنين موقعي است كه فرزند موجب ناراحتي شديد و باران موجب حرارت (مخل كننده هوا) مي‌گردد در اين هنگام برمردم پست افزوده مي‌شود و از انسانهاي با كرامت مي‌كاهد و مردم آن زمان گرگهائي مي‌شوند و سلاطينشان درندگان و مردم متوسط طعمه‌هاي آن درندگان و فقراي آنان مانند مردگاني مي‌شوند. صدق محو مي‌شود و كذب به جريان مي‌افتد مردم آن زمان محبت را در زبان بكار مي‌برند در حالي كه در دلها با يكديگر خصومت مي‌ورزند و فسق و فجور نسب مي‌شود و عفت و پاكدامني موجب شگفتي و دين اسلام مانند پوستين وارونه پوشيده مي‌شود).در آن هنگام كه باطل در جامعه جاي پائي براي خود پيدا كند، همه چيز از قانون و اصل خود منحرف مي‌گردد و سقوط جامعه فرا مي‌رسد:مقتضاي ارتباط و پيوستگي اصول و قوانين انساني به يكديگر شبيه به همان پيوستگي و ارتباط است كه در ميان اجزاء جهان هستي مي‌بينيم. يعني چنانكه:جهان چون خط و خال و چشم و ابروست         كه هر چيزي بجاي خويش نيكوستاگر يك ذره را برگيري از جاي          خلل يابد همه عالم سراپاي (شيخ محمود شبستري)همچنين ميان خود افراد انساني با اينكه ممكن است شديدترين جدائي ما بين دو انسان وجود داشته باشد، بالاخره در قانون حاكم بر همه آنان، نوعي ارتباط و پيوستگي وجود دارد كه آنان را به يكديگر مي‌پيوندد. اين پيوستگي در سرايت زشتيها و انحرافات از انساني به انسان معمولي ديگر كاملا روشن است. متاسفانه از اين جهت انسان شبيه به حيوان است:نمي‌بيني كه گاوي در علفزار        بيالايد همه گاوان ده راو بقول ابوالعتاهيه: لن يصلح الناس و انت فاسد هيهات ما ابعد ما تكابد (ماداميكه تو فاسد هستي هرگز مردم صالح نخواهد گشت (و اگر چنين فكري به سرت بزند و يا درصدد آن باشي كه فساد يك فرد ضرري به صلاح جامعه وارد نياورد) هيهات كه كوشش بيهوده‌اي را مرتكب مي‌شوي.)همچنين اگر در يك جامعه يكي از اصول و قوانين زيرپا گذاشته شد بقيه آنها نيز در معرض زوال و فنا قرار خواهد گرفت وقتي كه در يك جامعه وجدان كار از فعاليت بيفتد، قطعي است كه ديگر وجدانها هم مانند وجدان زندگي اجتماعي، وجدان اخلاقي، وجدان آگاه، وجدان مديريت، وجدان سياسي، وجدان قضائي، از فعاليت منطقي خود متوقف مي‌شود و از كار مي‌افتد. دليل اين ارتباط و پيوستگي همان اتصال شئون مادي و معنوي انسانها بيكديگر است.در همين مثالي كه زديم اين اتصال را بررسي مي‌كنيم: جامعه‌اي كه وجدان كار در آن از كار افتاده است، بدان جهت كه در چنين فرضي روي كارهايي كه بايد انجام بگيرد، چه كارهاي فكري و چه كارهاي عضلاني، هيچ تضميني نيست، يعني كميت و كيفيت هر دو نوع كار در معرض اختلال است، در نتيجه وجدان زندگي اجتماعي كه بر واقعيت تكيه مي‌كند، يعني بر اصل تحقق صحيح كار خود را استوار مي‌داند، با احساس از فعاليت، بوجود مي‌آورد، اختلاف اخلاقي است كه ناشي از نفض تعهدها، دروغها، رشوه‌خواريها، مي‌گردد و سقوط وجدان زندگي اجتماعي و وجدان اخلاقي است، و هنگامي كه اين وجدانها مختل و از فعاليت ساقط گشت آگاهي نه تنها فايده‌اي ندارد، بلكه ممكن است موجب زجر و شكنجه هم بوده باشد. بديهي است كه پس از ورود اختلالات در وجدانهاي مزبور، وجدانهاي ديگر مانند وجدان مديريت، وجدان سياسي، وجدان قضائي، وجدان هنري … و همه وجدانهاي ديگر مختل و از كار مي‌افتند. اكنون ارتباطات زنجيره‌اي سقوط ارزشها و اصول عالي انساني را در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام بررسي مي‌كنيم- وقتي كه باطل براي خود جاي پا پيدا كرد حق و وجدان حق‌گرايي و حق‌يابي و حق‌جوئي از فعاليت افتاد: - ناداني يكه‌تاز ميدان اجتماعي مي‌شود، علم و معرفت ارزش و فروغ خود را از دست مي‌دهد.اگر چه صدق و اخلاص ابوالعلاي معري در گفتارش كاملا مورد ترديد است، بلكه در مواردي فراوان خودنمائي او با ابراز خلاف واقعيات ثابت شده‌است ولي مضامين ابياتي كه ذيلا نقل مي‌شود، حاكي از جريانات جبري حاكميت جهل در يك جامعه مي‌باشد. ابيات زير به او نسبت داده شده است:1- فلما رايت الجهل في الناس فاشيا تجاهلت حتي ظن اني جاهل2- اذا وصف الطائي بالبخل مادر و عير قسا بالفحاحه باقل3- و قال السها للشمس انت خفيه و قال الدجي للصبح لونك حائل4- و طاولت الارض السماء سفاهه و فاخرت الشهب الحصي و الجنادل5- اذا فات عضدي ما تاسف منكبي و ان بان زندي مابكته الانامل .1- وقتي كه ديدم جهل در ميان مردم رواج پيدا كرده است، من هم خود را به ناداني زدم بطوري كه گمان كردند من هم مانند آنان جاهلم!2- در آن هنگام كه مادر (بخل‌ترين فرد در نژاد عرب) حاتم طائي را با بخل توصيف نمايد! و باقل (احمق ترين فرد در نژاد عرب) قس بن ساعده ايادي حكيم معروف عرب را به احمقي معيوبش كند!3- ستاره كوچك سها به آفتاب بگويد: تو مخفي (ناپيدا) هستي! و تاريكي شب به بامداد روشن بگويد (رنگ تو تاريك كننده است!4- و زمين از روي حماقت به آسمان گردنكشي نمايد! و شنها و سنگها به ستاره‌هاي پرنور افتخار كنند!5- در اين موقع اگر بازويم از بين برود شانه‌ام به آن تاسف نمي‌خورد و اگر بنددستم جدا شود، سر انگشتانم به آن نمي‌گريد.طغيان و طغيانگر با عظمت جلوه مي‌كند، مردم با ديده عظمت به طاغوتها و طاغوتيان مي‌نگرند. آنان ادعاي قهرمان بودن خود را بر در و ديوار جامعه ترسيم مي‌كنند و مردم ساده‌لوح و ضعيف النفس جامعه هم ادعاي آنان را مي‌پذيرند. دعوت كنندگان به حق و حقيقت كم مي‌شوند ولي كاملا از بين نمي‌روند، كم مي‌شوند، زيرا وقتي كه فرياد حق طلبانه شنونده و گيرنده‌اي نداشته باشد، انسانهاي حق طلب مانند حجربن عدي، صيفي بن فسيل الشيباني، قبيصه بن ضبيعه‌العبدي، محرز بن شهاب المنقري، كدام بن حيان العنزي، عبدالرحمن بن الحسان العنزي، در ميان مردم خودكامه جامعه كه از پيشتازان خودكامه تري تبعيت مي‌كنند، غريب و بيگانه تلقي مي‌شوند و تدريجا مزاحم منافع خودكامگان جلوه مي‌نمايند و در نتيجه از روي زمين محو مي‌شوند. روزگار با چنگال و دندان بر انسانهاي شريف و صاحبان كرامت و حيثيت حمله مي‌برد. باطل پس از خاموشي و سكوت نعره‌ها بر مي‌آورد و خودنمائي مي‌كند، و خود را با اشكال جالب براي مردم مطرح مي‌نمايد. مردم براي فسق و فجور هماهنگيها نمايند، گوئي ضرورت حياتي ايجاب كرده است كه عفت و حكمت و عدالت و شجاعت و تقوي را كنار بگذارند و زندگي خود را با معاصي و كثافتها بيالايند!اين هم يك نتيجه طبيعي انصراف از راه حق و حقيقت است كه همه نيروهاي مردم را صرف معاصي و كثافتكاريها مي‌نمايد. از كساني كه دين دارند فرار مي‌كنند، شگفتا، بشر در آن موقع كه از سالكان طريق حق رويگردان مي‌شود چگونه مي‌انديشد! و چه روئي پيدا مي‌كند و پاسخ وجدانش را چگونه مي‌دهد! براستي، چنين اشخاصي چگونه از مشاهده عظمتها ناراحت مي‌شوند و متنفر مي‌گردند؟! آري من هم در دوران گذشته و در آغاز جواني هر وقت كه مي‌شنيدم اشخاصي پيدا مي‌شوند كه از علم و معرفت و صفات حميده انساني و مكارم اخلاق احساس ناراحتي مي‌كنند، بهيچ وجه باور نمي‌كردم و گوينده چنين سخني را متهم مي‌ساختم، تا اينكه با مشاهدات روزگار و گذشت ساليان، با كمال روشني خفاش صفتاني را ديدم كه اصلا كاري جز فرار از نور و رقص در تاريكي ندارند، مخصوصا اگر خرمن خود را آتش زده و خاكستر كرده باشند:زانكه هر بدبخت خرمن سوخته         مي‌نخواهد شمع كس افروختههر چه فرياد بزني، التماس كني كه:رو كمالي را بدست‌آور توهم         كز كمال ديگران نفتي به غمهمين فرياد و التماس و توصيه و استدلال و استشهاد آنان را بدگمان‌تر و به ارزشهاي والاي انساني نادان‌تر و به هتك حرمت اصول (حيات معقول) جسورتر مي‌سازد. محبتها بر پايه كذب استوار مي‌شود و راستگوئيها و راست‌كرداريها انگيزه و مبناي عداوت مي‌گردد. نتايج اين نابكاريها، گرفتاريها و نابكاريهاي ديگري است كه جامعه را فرا مي‌گيرد. داشتن فرزند موجب ناراحتي شديد مي‌شود، زيرا بديهي است كه در چنان محيطهائي، تعليم و تربيت فرزندان بسيار دشوار مي‌گردد، آينده فرزندان تاريك و تكليف پدران درباره آنان مشقت بار مي‌شود، لذا همواره پدران دلسوز در غصه و اندوه دائمي براي فرزندانشان بسر مي‌برند. آنچه كه مانند باران باعث رحمت است، يا قطع مي‌گردد و يا خود اسباب ضرر مي‌شود. بر عدد مرد پست افزوده مي‌شود، پليديها و پستيها جامعه را فرا مي‌گيرد، تعليم و تربيت براي متصف ساختن انسان به اخلاق عاليه و آراستن روح با زيبائيهاي معقول و وجدان حساس و خرد و محبتهاي اصيل از بين مي‌رود، بلكه مردم بر ضد اين امور سازنده تحريك و تشويق مي‌شوند، تبليغات بجاي تهذيب انسانها وظيفه‌اي جز مسموم كردن جانهاي آدميان براي خود احساس نمي‌كند. طبيعي است كه در اين هنگام انسانهاي باكرامت و با حيثيت و شرافت تدريجا به گوشه‌ها خزيده و رهسپار زير خاك مي‌شوند و چنانكه در بعضي احاديث آمده است وجود يك انسان با ايمان حقيقي مانند كبريت احمر (جوهر ناياب) مي‌گردد. در چنين روزگاري است كه انسانها مطابق گفته امثال توماس هابس گرگ همديگر مي‌شوند و سلاطين و گردانندگانشان درندگاني خونخوار.مي‌توان گفت: اگر انسانها با قرار گرفتن در وضعي كه اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير فرموده‌اند، از انسانيت استعفاء بدهند، حيوانان وحشي مانند گرگ و پلنگ از استخدام آنان در حوزه نوع خود امتناع خواهند كرد، زيرا گمان نمي‌رود گرگ اگر بفهمد دريدن حيوان بسيار دردآور است، باز ميش را بدرد، گرگ مطابق طبيعت خود كه همه موجوديت او را تحت تاثير قرار داده است رفتار مي‌كند، آيا همه موجوديت انسان هم مانند گرگ است؟ آيا او عقل ندارد؟! آيا او وجدان ندارد؟! آيا او احساس و عاطفه ندارد؟! آيا نمي‌فهمد درد كشيدن سخت است؟! آيا نمي‌داند جان براي جاندار بسيار شيرين است؟! آري، انسان تبهكار با اينكه همه اينها را مي‌داند، باز همنوع خود را مي‌درد! لذا بايد گفت: اگر منظور توماس هابس از انسان گرگ انسان است، همين انسانهائي هستند كه عقل و وجدان و احساس و عاطفه را از دست داده‌اند، قطعي است كه توماس هابس از گروه مردم خوش بين بوده است كه انسان بي‌شرم‌تر از گرگ و وقيح‌تر از اين حيوان را گرگ ناميده و اهانت غيرقابل اغماض به گرگ نموده است.ممكن است گفته شود: اميرالمومنين عليه‌السلام درباره آن انسانها تعبير گرگ فرموده است. پاسخ اين اعتراض كاملا روشن است، زيرا متن معمولي انسانها كه اكثريت را تشكيل مي‌دهند، در شقاوت و پليدي به درجه پست‌تر از گرگ نمي‌رسند و آن حضرت متن معمولي انسانها را فرموده است، لذا مي‌بينيم بعد مي‌فرمايد: مردم متوسط آن روزگار طعمه درندگان مي‌باشند كه سلاطين و زمامدارانشان هستند، و با ملاحظه نبودن ارشاد و تعليم و تربيت، خود همان مردم متوسط هم حالت آدم‌خواري پيدا مي‌كنند، ولي نه از روي شقاوت و پليدي وقيحانه‌اي كه سلاطين و زمامدارانشان دارا مي‌باشند، بلكه زندگي طبيعي آنان چنان اقتضاء مي‌كند كه براي نگهداري خويشتن از زوال و فنا، سودجوئي را اساسي‌ترين هدف بدانند، مخصوصا بدان جهت كه دائما در معرض گرفتاري در چنگال قدرتمندان جامعه خود مي‌باشند.فقراي آن روزگار مردگاني بيش نيستند، البته مقصود از فقراء فقط ناتوانان مالي نيستند، بلكه هرگونه بينوائي و ضعف مي‌تواند حيات آدمي را مختل بسازد هنگاميكه حق يك انسان پايمال مي‌شود، در حقيقت پايمال كننده آن حق، مرگي را بسراغ آن انسان فرستاده است. در چنين روزگاري است كه صدق و صفا فروكش مي‌كند و از ارزش مي‌افتد و دروغ و رياكاري جامعه را در خود فرو مي‌برد، چه دروغهاي مستقيم مانند دروغگوئي صريح و چه دروغهاي غيرمستقيم، مانند اشغال يك مقام بدون داشتن صلاحيت، بدست آوردن ثروت با يغماگريها، ايجاد تقاضاي مصنوعي براي عرضه كالاي فكري يا مادي ناشايسته خويشتن … اين تعميم براي دروغ پاسخگوي آن اعتراض است كه ممكن است بنظر بيايد و آن اعتراض اين است كه امروزه در دنيا جوامعي سراغ داريم كه افراد آن هرگز دروغ نمي‌گويند، يا اكثريت قريب باتفاق آن جوامع دروغ بر زبان نمي‌آورند. يكي ديگر از مختصات آن روزگار قربان و صدقه رفتن مردم بيكديگر در زبان و قربان و صدقه كردن يكديگر در زير پاي آمال و تمنيات خود!كلمه محبت در زبانها چنان رائج است كه گوئي: مردم هر نفسي كه فرو مي‌برند براي استمداد از محبت است و چون نفس را برمي‌آورند، نسيمي عطرآگين از محبت را در پيرامون خود مي‌افشانند. اما دلهاي آنان در تب و تاب خودمحوريها كه همه انسانهاي ديگر را وسائل ناآگاه تلقي مي‌كند مي‌سوزد و مي‌گدازد! اهميت وارد كردن انسانها از دروازه هستي به اين دنيا چنان از بين مي‌رود كه گوئي در يك بيابان يك عدد شن را از اين طرف به آن طرف منتقل نموده باشند!نتيجه چنين بي‌ارزشي انسان، كشتارهاي ميليوني است كه اگر كسي درباره آن سوالي كند، فورا اين پاسخ را مي‌شنود كه مگر اين موجود (كه خود را از روي خودخواهي انسان ناميده است،) با محاسبه و مبناي اصل و ارزش بدنيا آمده بود كه با محاسبه و بر مبناي اصل و ارزش از دنيا برود! يك نتيجه طبيعي ديگر براي فرو ريختن بنياد اصول ارزشها، باعث تعجب بودن پاكدامني است، ارواح عالميان به فدايت اي اميرالمومنين، همانطور كه به فرزند عزيزت فرمودی: عمر مباركت مانند ديگر انسانها محدود بوده است، ولي بشريت را با آن مغز و روان مهذب و رشد يافته‌ات چنان شناخته‌اي كه گويي از آغاز زندگي انسان بر روي زمين تا زندگي آخرين انسان با مردم بوده و همه ماهيت و مختصات آنان را بدست آورده‌اي. امروزه شما مي‌توانيد اين حقائق را كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده در خيلي از جوامع دنيا با ادعاي تكامل و پيشرفتي كه دارند مشاهده كنيد. در اين روزگار است كه اسلام مانند پوستين وارونه پوشيده مي‌شود. الصلوه و السلام عليك يا اباالحسن يا اميرالمومنين. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «فعند ذلك...»:اين جمله مربوط است به عبارت من بين هزيل الحبّ (از ميان دانه هاى لاغر) يعنى هنگامى كه فتنه هاى مذكور بر پا و رهبر ضلالت و گمراهى اين كارها را نسبت به شما مرتكب شود، سپاه باطل پايگاههاى خود را مستحكم ساخته در سنگرهاى خود قرار مى گيرد: «و يركب الجهل مراكبه» نيز به همين معناست، يعنى اين هنگام حمله آن است، و جهل در اين جا به فردى تشبيه شده كه بر مركب خود سوار شده و آماده حمله و هجوم است، و واژه مراكب اشاره به خيل جاهلان و بى دانشهايى است كه در گرد او در آمده اند.فرموده است: «و عظمت الطّاغية...»:يعنى: فتنه طغيانگر از حدّ و اندازه خود در مى گذرد و هر چه گسترده تر مى شود، «و قلّت الرّاعية» مراد از راعيه پاسداران دين و كسانى است كه از حريم آن نگهبانى مى كنند و به معناى الفرقة الرّاعيه است (گروه پاسداران دين)، و به جاى واژه راعيه داعيه نيز روايت شده يعنى گروه دعوت كنندگان به سوى خدا.فرموده است: «وصال الدّهر صيال السّبع العقور»:صفت صيال را كه به معناى خيز كردن و حمله بردن است براى روزگار به مناسبت شباهتى كه به درّنده ها دارد استعاره آورده است، زيرا روزگار در پيدايش اين آشوبها و بديها عاملى زورمند، و در شدّت حمله و هجوم، همانند درّنده اى خون آشام است، سپس واژه فنيق (شتر نر ارزشمند) را براى باطل استعاره فرموده و با واژه هاى هدير (آواز كبوتر و شتر) و كظوم (شترى كه نشخوار نكند) ترشيح كرده است، وجه مشابهت ميان اين دو اين است كه باطل در پيدايى و حرمت و نيرومندى كه اهل آن دارد همانند شتر نرى است كه پيوسته از مستى كف بر لب مى آورد. و منظور از هدير ظهور و قدرت اهل باطل و غرض از كظوم ناپيدايى و گمنامى آنهاست در زمانى كه حقّ ظهور مى كند و به قدرت مى رسد.فرموده است: «و نواخى النّاس على الفجور»:يعنى مردم آن زمان در ارتكاب معاصى و به جا آوردن فسق و فجور و پيروى از خواهشهاى نفسانى با يكديگر همبستگى و دوستى دارند، «و تهاجروا على الدّين» يعنى هر كس را ديندار احساس كنند، او را از خود رانده و از او دورى مى جويند و او نيز از آنها دورى اختيار مى كند، و «التحابّ على الكذب» كه به معناى دوستى كردن به خاطر دروغ است نيز داخل در معناى برادرى و همبستگى به خاطر فجور و كارهاى زشت است همچنان كه: «التّباغض على الصّدق» كه به معناى دشمنى كردن به سبب راستگويى است، داخل در معناى دورى جستن از يكديگر به سبب ديندارى است، و منظور از تكرار اين معانى نفرت دادن شنوندگان از اين امور ناپسند و زشت و ترسانيدن آنهاست از اين كه امور مذكور اتّفاق افتد.فرموده است: «فإذا كان ذلك، كان الولد غيظا»:يعنى هنگامى كه اين رويدادها واقع شود، هر كسى براى رهايى خود از اين گرفتاريها به خود مشغول است، و فرزند كه گراميترين محبوب آدمى است براى پدرش مايه خشم و دلتنگى است يعنى فرزند براى پدر موجب رنج و غضب مى شود. و اطلاق واژه غيظ (خشم) بر فرزند از باب اطلاق نام سبب بر مسبّب است.فرموده است: «و المطر قيظا»:اين كه باران موجب بروز گرما باشد از نشانه هاى اين شرور و بلاهاست بلكه خود اين نيز بلاست زيرا باعث مى شود كه گياهى روييده نشود، و كشت و زراعت پا نگيرد، و ميوه ها و محصولات موجود تباه شود، و شايد كنايه از اين باشد كه در اين دوران آنچه مايه خير و بركت است، به شرّ و آفت بدل مى شود.فرموده است: «و كان أهل ذلك الزّمان... أمواتا»:مردم هر زمان به سه طبقه منقسم مى شوند: پادشاهان و اشراف، طبقه متوسّط، طبقه پايين، اگر دوران عدل و داد باشد، عدالت از پادشاهان به اشراف و از آنها به طبقه متوسّط و از اين طبقه به توده مردم و طبقات پايين سرازير و در ميان همه گسترده خواهد شد، و اگر جور و ستم حاكم باشد، ظلم و بيداد نيز به همين گونه دامن همه را خواهد گرفت و در اين زمان پادشاهان، همچون درّندگان خون آشام هر ثروتمند و صاحب مالى را شكار مى كنند، مردم اين زمان و برجستگان آنها در برابر افراد متوسّط همچون گرگان خونخوارند كه آنها را طعمه و شكار خود قرار مى دهند، و تهيدستان و بينوايان مانند مردگانند زيرا آنچه مايه ادامه زندگى آنهاست به وسيله طبقه بالاتر از آنها گرفته شده است، امام (ع) واژه اموات را بر سبيل مجاز، براى بيان اين منظور به كار برده است كه بلا و سختى به منتهاى شدّت خود مى رسد، زيرا مرگ نهايت سختى است و اين از باب اطلاق نام سبب نهايى بر مسبّب است.سپس واژه غيض (كم شدن و فرو رفتن آب در زمين) را براى نقصان راستى، و فيض (لبريز شدن آب) را براى رواج و فراوانى دروغ، به مناسبت شباهتى كه ميان اينها و آب است استعاره فرموده است. استعمال «المودّة باللّسان» يعنى: دوستى را بر زبان دارند اشاره به نفاق و دورويى مردم است كه به زبان اظهار مهر و محبّت مى كنند ولى دلهايشان از همديگر دور و آكنده از دشمنى و حسد مى باشد، در عبارت: «التّشاجر بالقلوب»، واژه تشاجر (نيزه زدن) با دلها را به مناسبت شباهتى كه قلوب به نيزه ها دارند استعاره فرموده است زيرا همان گونه كه با نيزه به دشمن حمله مى شود، دلهاى برخى براى نابود كردن بعضى ديگر مصمّم مى شود، و با نسبتهاى ناروا به بدگويى و طعن ديگران مى پردازد، واژه نسب نيز براى فسوق استعاره است، و وجه مشابهت اين است كه فسق و فجور در آن زمان موجب همبستگى و هميارى و دوستى بوده، چنان كه نسب و خويشاوندى چنين است، و عفاف و پاكدامنى موجب تعجّب و شگفتى مى شود، زيرا در ميان آنان كمياب و نادر است.عبارت: «لبس الإسلام لبس الفرو مقلوبا» زيباترين و رساترين تشبيه است، مشبّه به پوشيدن پوستين و وجه تشبيه وارونه بودن آن است توضيح مطلب اين است كه چون غرض اسلام تهذيب باطن است تا دل، پاكيزه و از تعاليم آن بهره مند شود و آثار و فوايد ايمان در آن حاصل گردد، امّا منافقان اين هدف را دگرگون كرده و بدون اين كه اسلام را به دلهاى خود راه دهند تنها به زبان آن را به كار مى برند، لذا معامله اين منافقان با اسلام به وارونه پوشيدن پوستين تشبيه شده است. زيرا اصل در پوستين اين است كه راسته پوشيده شود تا حيوانى كه پوستين لباس اوست از آن سود ببرد، ليكن مردم آن را وارونه استعمال مى كنند و توفيق از خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 298 فعند ذلك أخذ الباطل مآخذه، و ركب الجهل مراكبه، و عظمت الطّاغية، و قلّت الدّاعية، و صال الدّهر صيال السّبع العقور، و هدر فنيق الباطل بعد كظوم، و تواخى النّاس على الفجور، و تهاجروا على الدّين، و تحابّوا على الكذب، و تباغضوا على الصّدق. فإذا كان ذلك كان الولد غيظا، و المطر قيظا، و تفيض اللّئام فيضا و تغيض الكرام غيضا، و كان أهل ذلك الزّمان ذئابا، و سلاطينه سباعا، و أوساطه أكّالا، و فقراءه أمواتا و غار الصّدق، و فاض الكذب، و استعملت المودّة باللّسان، و تشاجر النّاس بالقلوب، و صار الفسوق نسبا، و العفاف عجبا، و لبس الإسلام لبس الفرو مقلوبا. (21368- 21156) اللغة: و (الهدر) ترديد الصوت في الحنجرة من غير شقشقة و (الفنيق) بتقديم النون على الياء وزان أمير الفحل المكرّم لا يوذى لكرامته على أهله و لا يركب و (الكظوم) الامساك و السّكوت و (القيظ) بالظاء صميم الصّيف و في بعض النسخ فيضا بالضاد أى كثيرا.و (اكاّلا) بالضمّ و التّشديد جمع آكل مثل طلّاب و قال الشّارح المعتزلي بعد روايته أكالا بفتح الهمزة و تخفيف الكاف يقال ما ذقت أكالا أى طعاما، ثمّ قال:و في هذا الموضع اشكال لأنه لم ينقل هذا الحرف إلّا في الجحد خاصة كقولهم ما بها صافر فالأجود الرّواية الاخرى و هى آكالا بمدّ الهمزة على افعال جمع أكل و هو ما اكل كقفل و أقفال، و قد روى أكالا بضم الهمزة على فعال و قالوا إنه جمع أكل كعرق و عراق و ظئر و ظؤار إلّا أنّه شاذّ عن القياس و وزن واحدهما مخالف لوزن اكال لو كان جمعا و (غار) الماء في الأرض ذهب و (فاض) أى كثر حتى سال. الاعراب: و الطّاغية فاعل عظمت و هو مصدر بمعنى الطّغيان و قيل إنه صفة لمحذوف أى الفئة الطّاغية، و كذا الداعية تحتمل الوجهين. ا لمعنى: و قوله عليه السّلام: (فعند ذلك) قال الشارح البحراني متّصل بقوله من بين هزيل الحبّ. فيكون التشويش من السيّد (ره)، و في البحار و يمكن أن يكون إشارة إلى كلام آخر سقط من البين.أقول: و الأظهر أن يكون الاشارة به إلى ما سبق من الأمور المذكورة، أى عند ما قام راية الضّلال على قطبها، و تفرّقت بشعبها، و عركتكم عرك الاديم، و استخلصت المؤمن من بينكم استخلاص الطير الحبّ البطين (أخذ الباطل مآخذه) أى ثبت و استحكم (و ركب الجهل مراكبه) أى قوى سلطانه و ظهر شوكته (و عظمت الطّاغية) أى الطّغيان و الضلال أو الفتنة الطاغية (و قلّت الدّاعية) أى الدّعوة إلى الحقّ أو الفرقة الدّاعية إلى الهدى.تشبيه (و صال الدّهر) و حمل على أهله (صيال السبّع العقور) تشبيه الدّهر بالسبع في الصّيال باعتبار كونه منشأ لتلك الشرور و المفاسد استعاره مرشحة (و هدر فنيق الباطل بعد كظوم) تشبيه الباطل بالفنيق باعتبار كونه مكرما عند أهله، و ذكر الهدر و الكظوم من باب ترشيح التشبيه و أراد بهما ظهوره بعد خفائه و خمول أهله في زمان ظهور الحقّ و قوّته. (و تواخى الناس على الفجور) أى كان محبّة بعضهم لبعض و اتّصال أحدهم بالآخر على الفجور و اتباع الأهواء (و تهاجروا على الدّين) أى كان مهاجرة بعضهم عن بعض من جهة كون المهجور عنه صاحب معرفة و دين (و تحابّوا على الكذب) و هو من شئونات التواخى على الفجور (و تباغضوا على الصّدق) و هو من شئونات التّهاجر على الدّين. (فاذا كان ذلك) و حدثت تلك الامور (كان الولد غيظا) على والده عاقّا له أو مبغوضا لوالده لاشتغال كلّ امرء بنفسه من شدّة تلك البلية فيتمنّى أن لا يكون له ولد (و المطر قيظا) قد مرّ أنّ القيظ هو صميم الصيّف قال في البحار فيحتمل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 303 و يفسد الهواء أو يصير على خلاف العادة سببا لشدّة الحرّ، و عن النهاية بعد تفسيره القيظ بما ذكرناه قال: و منه حديث أشراط السّاعة أن يكون الولد غيظا و المطر قيظا، لأنّ المطر إنما يراد للنبات و برد الهواء و القيظ ضدّ ذلك هذا و على ما في بعض النسخ من رواية فيضا بالضاد فالمقصود كونه كثيرا مجاوزا عن الحدّ، لكونه حينئذ مفسدا للزرع و الثمار كما هو المشاهد بالتجربة و العيان (و تفيض اللّئام) أى تكثر (فيضا و تغيض الكرام) أى تقلّ (غيضا) ثمّ قسّم أهل ذلك الزّمان بقوله مجاز من باب اطلاق اسم السبب على المسبب (و كان أهل ذلك الزّمان ذئابا و سلاطينه سباعا و أوساطه اكالا و فقراؤه أمواتا) قال البحراني (ره): أهل كلّ زمان ينقسمون إلى ملوك و أكابر و أوساط و أداني، فاذا كان زمان العدل كان أهله في نظام سلكه فيفيض عدل الملوك على من يليهم، ثمّ بواسطتهم على من يليهم حتّى ينتهى إلى أدانى النّاس، و إذا كان زمان الجور فاض الجور كذلك فكانت السّلاطين سباعا ضارية مفترسة لكلّ ذى سمن و كان أهل ذلك الزمان و أكابره ذئابا ضارية على أوساط الناس، و كانت الأوساط اكّالا لهم، و كانت الفقراء أمواتا لانقطاع مادّة حياتهم ممّن هو أعلى منهم رتبة، و تجوّز بلفظ الأموات عن غاية الشدّة و البلاء لكون الموت غاية ذلك إطلاقا لاسم السّبب الغائي على مسبّبه. (و غار الصّدق) أى قلّ و ذهب كالماء الغائر في الأرض (و فاض الكذب) أى كثر و ظهر كالماء الفايض السّائل (و استعملت المودّة باللسان و تشاجر الناس بالقلوب) لكثرة النّفاق و غلبة الشقاق (و صار الفسوق نسبا) أى يحصل انسابهم من الزنا، و قيل أى يصير الفاسق صديقا للفاسق حتى يكون ذلك كالنّسب بينهم (و) صار (العفاف عجبا) لقلّة وجوده بينهم و ندرته.مجاز عقلى- تشبيه (و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا) الموجود في النسخ رفع الاسلام على أنه فاعل لبس فيكون من باب المجاز العقلى، و المقصود أنهم لبسوا الاسلام كلبس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 304 الفر و المقلوب، قال المحدّث العلامة المجلسيّ (ره): الظاهر أنّ المراد به تبديل شرايع الاسلام و قلب أحكامه و اظهار النيات و الأفعال الحسنة و إبطان خلافها، و في شرح البحراني: لما كان الغرض الأصلي من الاسلام أن يكون باطنا ينتفع به القلب و يظهر فيه منفعته، فقلب المنافقون غرضه و استعملوه بظاهر ألسنتهم دون قلوبهم أشبه قلبهم له لبس الفرو إذا كان أصله أن يكون خمله ظاهرا لمنفعة الحيوان الذى هو لباسه فاستعمله الناس مقلوبا، و اللّه ولىّ التوفيق.الترجمة:پس نزد آن حال فرا گيرد باطل محلّ فرا گرفتن خود را، و سوار شود جهالت بر مركب هاى خود، و بزرگ شود طغيان، و كم شود دعوت بسوى حق، و حمله آورد روزگار هم چه حمله حيوان درّنده گزنده، و آواز دهد شتر نر باطل بعد از سكوت و خاموشى، و مواخاة و آشتى كنند مردمان بر فعل ناشايست، و مهاجرت ميكنند و دورى ميكنند از يكديگر بر دين، و دوستى ميكنند با يكديگر بر دروغ، و دشمني كنند بر راستي.پس زمانى كه حال بر اين منوال باشد ميباشد فرزند سبب خشم پدر و باران سبب گرمائى و حرارت، و بسيار شوند لئيمها بسيار شدنى، و كم شوند كريمها كم شدنى، و ميباشد أهل آن زمان گرگان و پادشاهي آن زمان درندگان و مردمان ميانه آن زمان طعمه هاى ستمكاران، و فقراى آن زمان مردگان، و نقصان پذيرد و فرو مى رود راستى، و زياد مى شود دروغ و ناراستى، و استعمال كرده مى شود دوستى بزبان، و تشاجر و تنازع مى كنند مردمان بقلبها در آن أو ان، و بگردد فسق فجور نسب و أصل ايشان، و پاكدامني و عفت مايه شكفت و تعجب و مى پوشد اسلام لباس پوستين را در حالتى كه بوده باشد آن پوستين پشت رو كرده شده، و اين كنايه است از تقلب أحوال دين و تبدّل أحكام شرع مبين، و اللّه العالم بحقايق كلام وليه. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom