خطبه ۱۰۶

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : وصف دین اسلام [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) و فيها يبيّن فضلَ الإسلام و يذكر الرسول الكريم ثم يلوم أصحابه‏:
دين الإسلام‏ :

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي شَرَعَ الْإِسْلَامَ فَسَهَّلَ شَرَائِعَهُ لِمَنْ وَرَدَهُ وَ أَعَزَّ أَرْكَانَهُ عَلَى مَنْ غَالَبَهُ، فَجَعَلَهُ أَمْناً لِمَنْ عَلِقَهُ وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَّمَ بِهِ وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ عَنْهُ وَ نُوراً لِمَنِ اسْتَضَاءَ بِهِ وَ فَهْماً لِمَنْ عَقَلَ وَ لُبّاً لِمَنْ تَدَبَّرَ وَ آيَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ وَ تَبْصِرَةً لِمَنْ عَزَمَ وَ عِبْرَةً لِمَنِ اتَّعَظَ وَ نَجَاةً لِمَنْ صَدَّقَ وَ ثِقَةً لِمَنْ تَوَكَّلَ وَ رَاحَةً لِمَنْ فَوَّضَ وَ جُنَّةً لِمَنْ صَبَرَ.
فَهُوَ أَبْلَجُ الْمَنَاهِجِ وَ أَوْضَحُ الْوَلَائِجِ، مُشْرِفُ الْمَنَارِ، مُشْرِقُ الْجَوَادِّ، مُضِي‏ءُ الْمَصَابِيحِ، كَرِيمُ الْمِضْمَارِ، رَفِيعُ الْغَايَةِ، جَامِعُ الْحَلْبَةِ، مُتَنَافِسُ السُّبْقَةِ، شَرِيفُ الْفُرْسَانِ، التَّصْدِيقُ مِنْهَاجُهُ وَ الصَّالِحَاتُ مَنَارُهُ وَ الْمَوْتُ غَايَتُهُ وَ الدُّنْيَا مِضْمَارُهُ وَ الْقِيَامَةُ حَلْبَتُهُ وَ الْجَنَّةُ سُبْقَتُهُ‏.

عَلِقَهُ : بدان چنگ زد، به آن دل بست.
الْجُنَّة : سپر، حفاظ.
ابْلَجُ الْمَنَاهِج : روشنترين و واضح ترين راهها.
الْوَلَائِج : جمع «وليجة»، مذاهب، اعتقادات قلبى.
مُشْرَفُ : جاى بلند، «مشرف المنار» يعنى منار اسلام در مكان بلند و مرتفعى قرار گرفته كه بر هر چيزى اشراف دارد.
الْجَوَادّ : جمع «جادّة»، راههاى روشن.
كَرِيمُ المِضْمَار : پيشتاز ميدان مسابقه.
الْحَلْبَة : گروه اسبان مسابقه.
السُّبْقَة : جايزه مسابقه. 
أبلَج : روشن و نمايان
مَناهِج : جمع مَنهَج : راه راست
حَلبَة : دواندن اسب در ميدان مسابقه 
(اين خطبه در شهر كوفه در نكوهش و هشدار كوفيان ايراد شد).
۱. ره آورد اسلام:
ستايش خداوندى را سزاست كه راه اسلام را گشود، و راه نوشيدن آب زلالش را بر تشنگان آسان فرمود. ستون هاى اسلام را در برابر ستيزه جويان استوار كرد و آن را پناهگاه أمنى براى پناه برندگان، و مايه آرامش براى وارد شوندگان قرار داد.
اسلام، حجّت و برهان براى گويندگان، و گواه روشن براى دفاع كنندگان، و نور هدايتگر براى روشنى خواهان، و مايه فهميدن براى خردمندان، و عقل و درك براى تدبير كنندگان، و نشانه گويا براى جويندگان حق، و روشن بينى براى صاحبان عزم و اراده، پند پذيرى براى عبرت گيرندگان، عامل نجات و رستگارى براى تصديق كنندگان، و آرامش دهنده تكيه كنندگان، راحت و آسايش توكّل كنندگان، و سپرى نگهدارنده براى استقامت دارندگان است.
اسلام روشن ترين راه ها است، جادّه هايش درخشان، نشانه هاى آن در بلندترين جايگاه، چراغ هايش پرفروغ و سوزان، ميدان مسابقه آن پاكيزه براى پاكان، سرانجام مسابقه هاى آن روشن و بى پايان، مسابقه دهندگان آن پيشى گيرنده و چابك سوارانند. برنامه اين مسابقه، تصديق كردن به حق، راهنمايان آن، اعمال صالح، پايان آن، مرگ، ميدان مسابقه، دنيا، مركز گرد آمدن مسابقه دهندگان، قيامت، و جايزه آن بهشت است.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (در وصف دين اسلام و مدح رسول اكرم و سرزنش اصحاب خود از جهت سهل انگارى در جنگ با معاويه و لشگر شام):
قسمت أول خطبه:
(1) سپاس خدائى را سزا است كه (حقائق) اسلام را (بر همه خردمندان) واضح و آشكار نمود، و براى كسيكه در آن وارد گردد (مسلمان شود) راههاى سر چشمه آنرا آسان گردانيد (پس اگر بخواهد از منبع علوم و معارف پيغمبر و ائمّه اطهار بهره مند شود رادع و مانعى براى او نيست) و اركان و پايه هاى آنرا محكم و استوار نمود (اصول و فروعش را روى دو پايه برهان عقل و علم بنا نهاد) تا كسى (كفّار و منافقين) نتواند بر آن غلبه و فزونى يابد (و آنرا از بين ببرد)
(2) پس آنرا (محلّ) امن (از قتل و غارت و دزدى و مانند آنها در دنيا و آسودگى از عذاب آخرت) قرار داد، براى كسيكه خود را بآن متّصل كرد (بدستور آن رفتار نمود) و (نشانه) صلح و آشتى براى كسيكه در آن داخل گشت (كافرى كه مسلمان شد و به يگانگى خدا و پيغمبرى رسول اكرم گواهى داد) و برهان و دليل براى كسيكه بوسيله آن سخن گفت (زيرا اسلام بر حقيقت هر امرى حجّت و دليل است) و شاهد و گواه براى كسيكه با گوينده آن دشمنى كرد، و نور و روشنى (هادى و راهنما) براى كسيكه از آن روشنى طلبيد (بخواهد در راه راست قدم نهاده از تاريكى ضلالت و گمراهى برهد) و فهم (و درك حقائق اشياء) براى كسيكه تدبّر كرد، و عقل و خرد براى كسيكه (در مخلوقات) تفكّر و انديشه نمود، و نشانه (رستگارى) براى كسيكه به فراست راه حقّ را جست، و بينائى براى كسيكه تصميم گرفت (تا بخطاء و اشتباه كارى انجام ندهد) و عبرت و آگاهى براى كسيكه پند پذيرفت، و نجات و رهائى (از عذاب) براى كسيكه (بدرستى آن) تصديق و اعتراف نمود، و وثوق و اطمينان براى كسيكه توكّل داشت (و بخدا) اعتماد كرد، و آسايش براى كسيكه (كارش را پروردگار) تفويض نمود، و سپر براى كسيكه (در سختيها) شكيبا بود،
(3) پس اسلام روشن ترين راهها و آشكارترين مذاهب است، مناره آن (راستى و درستيش) در بلندى (و هويدا) است، راههاى آن درخشان (و نمايان) است، چراغهايش (پيغمبر اكرم و اوصياء آن حضرت تاريكى دلهاى نادانان را) روشنى دهنده است، و در ميدان مسابقه پيش رونده است، پايان آن (مقرّب بودن در درگاه خداوند) بلند است،
(4) گرد آورنده اسبان مسابقه است (تا سواران آنها براى تقرّب بدرگاه الهىّ از يكديگر پيشى گيرند) جائزه اى كه براى مسابقه آن تعيين شده به قدرى نفيس و نيكو است كه همه بآن رغبت دارند، اسب دوانهاى آن شريف و بزرگوارند، راه آن تصديق (بخدا و رسول) و نشانه آن اعمال صالحه و پايان آن مرگ (كه آنگاه تكاليف ساقط گردد) و ميدان رياضت و تربيت آن دنيا است، و محلّ دواندن اسبهاى آن قيامت است، و بهشت جائزه و پاداش آن مى باشد.
 
حمد باد خداوندى را كه اسلام را آشكار ساخت و براى تشنگان آن راه ورود به آبشخورش را آسان گردانيد و اركانش را استوارى بخشيد تا كسى را ياراى چيرگى بر آن نباشد. و آن را امان قرار داد براى كسى كه چنگ در آن زند و نشان صلح و آرامش براى كسى كه بدان داخل شود.
اسلام برهان است، براى كسى كه بدان سخن گويد و گواه است براى كسى كه بدان دادخواهى كند و روشنايى است براى كسى كه از آن روشنى طلبد و فهم است براى كسى كه در آن تعقل كند و خرد است براى كسى كه در آن تدبّر جويد و نشانه است براى كسى كه در پى نشانه باشد و بينايى است براى كسى كه عزيمت كارها كند و عبرت است براى كسى كه پند گيرد و رهايى است براى كسى كه تصديقش كند و اعتماد است براى كسى كه توكّل كند و راحت است براى كسى كه كارش را به خدايش واگذارد و سپر است براى كسى كه شكيبايى ورزد.
اسلام روشن ترين راه هاست و واضح ترين مذهبها است. مرتفع است نشانه هاى او، تابناك است طريق او و تابان است چراغهاى او. سبقت در ميدان مسابقه اش ارجمند است و پايان مسابقه اش والاست. گرد آورنده شهسواران است كه براى ربودن جايزه بر يكديگر پيشى گيرند. سواركارانش بس ارجمندند. تصديق آوردن، راه روشن اوست و اعمال نيك و پسنديده علامت اوست. مرگ پايان مدت، و دنيا جاى مسابقت و مكان دوانيدن اسبهاى آن قيامت است و بهشت جايزه كسى است كه در مسابقت پيش افتد.
 
ستايش مخصوص خداوندى است که اسلام را تشريع کرد، راههاى ورود به آن را آسان ساخت. و ارکانش را در برابر کسانى که به ستيز بر مى خيزند، استوار نمود. و آن را براى کسانى که دست به دامنش زنند، پناهگاه امنى قرار داد. براى آنها که به حريمش گام نهند، وسيله سلامت و صلح; و براى آنها که از منطقش پيروى کنند، دليل و برهان روشن; و براى آنها که از آن دفاع کنند، گواه (آشکار).
اسلام براى کسانى که از آن روشنايى بجويند نور است و براى آنها که آن را درک کنند، مايه فهم و شعور; و براى کسانى که تدبّر کنند، سرچشمه عقل است. اسلام براى کسانى که جستجوگر و تيزبين باشند نشانه (هدايت) است و براى آنها که عزم بر درک حقيقت دارند، مايه بصيرت; و براى آنها که اندرز پذيرند، درس عبرت.
اسلام براى آنها که تصديقش کنند، مايه نجات است و براى آنها که بر آن توکّل و تکيه نمايند، وسيله اطمينان; و براى کسانى که کار خود را به آن واگذارند، موجب راحت و آسايش; و براى آنها که (در راهش) صبر و استقامت به خرج دهند، سپرى است (محکم)، راه هايش واضحترين راهها، ورودى هايش آشکارترين ورودى ها، نشانه هايش مرتفع، و جاده هايش روشن، و چراغ هايش پر نور است.
ميدان تمرين اسلام پاک و پاکيزه; نقطه پايانى مسابقه، بلند و رفيع; اسب هاى اين ميدان، اصيل و آماده; جايزه مسابقه دهندگان، بسيار عالى; و سوار کاران آن، مردمى شريفند. تصديق و يقين، راه رسيدن به اسلام است; و نشانه آن، اعمال صالح. پايان اين مسابقه، مرگ است و دنيا ميدان تمرين و قيامت ميدان مسابقه; و بهشت جايزه آن است!
 
سپاس خداى را، كه راه اسلام را گشود و در آمدن به آبشخورهاى آن را بر تشنگان آن آسان فرمود، و اركان آن را استوار ساخت تا كس با آن چيرگى نتواند، و نستيزد، و آن را امانى ساخت براى كسى كه بدان در آويزد، و آرامش براى آن كه در آن در آيد، و برهان كسى كه بدان زبان گشايد. و هر كه بدان دادخواهى كند، گواه آن است، و براى آن كه از آن روشنى خواهد نورى درخشان است. و فهم است آن را كه فهميد، و خرد است براى كسى كه انديشيد، و نشان براى آن كه نشانه طلبيد، و بينايى براى آن كه در كار كوشيد، و عبرت براى كسى كه پند پذيرفت، و نجات كسى كه تصديق آن گفت.
تكيه گاه آن كه بر آن اعتماد داشت، و آسايش كسى كه كار را -بدان- واگذاشت، و نگاهبان آن كه خود را -از گناه- بازداشت. روشنتر راه و پديدار، درون آن آشكار، نشانه هاى آن بر بلند جاى پديدار. جاده هاى آن نمايان، چراغهاى آن روشن و رخشان. مسابقت جاى آن پاكيزه و والا، نهايت مسابقت بلند و بالا. چابكسواران را فراهم آرنده و هر يك آنان، بر سر پاداش بر ديگرى پيشى گيرنده. سواركاران آن بزرگ مرتبت و ارزنده. راه روشن آن تصديق آوردن است و نشانه هاى آن كار نيك كردن. مرگ، پايان مدّت، و دنيا، جاى مسابقت، و جاى فراهم آمدن، قيامت، و پاداش مسابقت، جنّت.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در زمينه برترى اسلام، و توصيف پيامبر اكرم، آن گاه توبيخ اصحاب:
خداى را سپاس كه اسلام را تشريع، و آبشخورهاى آن را براى آن كه بخواهد وارد شود آسان نمود، اركانش را در برابر آن كه قصد غلبه بر آن را دارد غير قابل شكست، و آن را براى كسى كه به آن آويخت پناهگاه امن و براى وارد بر آن حريم سلامت قرار داد. آن را برهان ساخت براى كسى كه به وسيله آن سخن گفت، و شاهد براى كسى كه به وسيله آن به دفاع بر خاست، و نور براى آن كه طلب روشنى كرد، و فهم براى آن كه انديشه نمود، و مغز براى آن كه آراسته به تدبير شد، و نشانه براى با فراستى كه راه حق جست، و بينايى براى كسى كه عزم جزم كرد، و پند براى كسى كه پند آموخت، و نجات براى آن كه تصديق كرد، و تكيه گاه براى كسى كه به آن متّكى شد، و آسايش براى آن كه خود را به آن واگذاشت، و سپر براى آن كه صبر پيشه كرد.
اسلام روشن ترين راه، و آشكارترين مسلك هاست، علائم راهش بلند، جاده هايش روشن، چراغهايش درخشان، ميدان تمرينش آماده براى مسابقه، هدفش مرتمسابقه هدفش  مرتفع، و جاى دهنده مسابقه گذاران است، جايزه اش مورد رغبت، و سوارانش شريف. راهش تصديق، نشانه اش اعمال شايسته، پايانش مرگ، ميدان تمرينش دنيا، محل گرد  آمدن مسابقه گذارانش قيامت، و جايزه مسابقه اش بهشت است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 479-466 و من خطبة له عليه السلام و فيها يبيّن فضل الاسلام و يذكر الرّسول الكريم، ثمّ يلوم اصحابه.امام عليه السلام در اين خطبه مزاياى اسلام را بيان كرده و به فضايل پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مى كند، سپس يارانش را (به خاطر خلاف هايى كه مرتكب شده اند) مورد سرزنش قرار مى دهد. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه از عنوان خطبه روشن شد، اين خطبه از سه بخش تشكيل يافته:بخش اوّل، از اهميّت اسلام و بركات آثار آن سخن مى گويد و انگشت روى نكات دقيقى روى اين زمينه مى گذارد.در بخش دوّم، نخست از شخصيّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در عباراتى كوتاه و پرمعنا بحث مى كند. سپس با دعاهاى پرمحتوايى به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و همه مؤمنين، اين بخش را پايان مى دهد.در بخش سوم، ياران خود را مورد سرزنش قرار مى دهد كه با اين همه نعمت ها و مواهب الهى كه به شما داده شده است، چرا تماشاگر ظلم و فساد شده ايد! چرا به ظالمان اجازه مى دهيد كه رشته حكومت شما را به دست گيرند و هر كارى خواستند انجام دهند.در بعضى از روايات آمده است كه شخصى از اميرمؤمنان على عليه السلام از ويژگى هاى اسلام و ايمان و كفر و نفاق سؤال كرد و حضرت اين خطبه را در پاسخ او بيان فرمود و در روايت ديگرى از «اصبغ بن نباته» نقل شده است كه: اميرمؤمنان على عليه السلام اين خطبه را در خانه، يا در «دارالاماره» بيان فرموده؛ سپس دستور داد آن را بنويسند و بر مردم بخوانند. ویژگى هاى ارزشمند اسلام:امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه به امتیازات مهمّ اسلام و ویژگى هاى پرارزش آن در ضمن 26 جمله کوتاه و پر معنا، اشاره فرموده است. امام این خطبه را در جواب کسى بیان فرمود که از ویژگى هاى اسلام و کفر و ایمان و نفاق سؤال کرده بود و دستور داد در مسجد براى همه مردم بخوانند.در آغاز، از حمد و ثناى الهى شروع مى کند و مى فرماید: «ستایش مخصوص خداوندى است که اسلام را تشریع فرمود و راه هاى ورود به آن را آسان ساخت». (الْحَمْدُ للهِ الَّذِی شَرَعَ الإَسْلاَمَ فَسَهَّلَ شَرَائِعَهُ لِمَنْ وَرَدَهُ).مى دانیم «شریعت» به معناى راهى است که از کناره نهرهاى بزرگ به سوى آب مى گشایند، تا مردم بتوانند به آسانى از آب استفاده کنند. در اینجا امام(علیه السلام) اسلام را به نهر عظیم پر برکتى تشبیه نموده و طرق وصول به آن را آسان معرّفى کرده است.هم اسلام آوردن آسان است و خالى از هرگونه تشریفات; زیرا کافى است انسان شهادتین را از صمیم قلب بر زبان جارى کند تا از صف کفر و نفاق خارج گردد و در صفوف مؤمنین و مسلمین قرار گیرد و هم برنامه هاى اسلام را آسان قرار داده; با ادّله «لاضرر» و «نفى حرج» هرگونه ضرر و تکلیف سنگین و طاقت فرسا را از دوش انسان ها برداشته! اصل را بر «برائت» گذاشته و دستور داده فعل دیگران را حمل بر صحّت کنند. هرگونه اکراه و اجبار را مردود شمرده و کلیّه قراردادهایى که با اکراه و اجبار صورت مى گیرد، باطل اعلام کرده. واجبات را تا آن جا لازم العمل شمرده که موجب مشقّت و عسر و حرج نشود و پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در یک کلمه فرموده است: «بُعِثْتُ إِلَیْکُمْ بِالْحَنِیفِیَّةِ السَّمْحَةِ السَّهْلَةِ الْبَیْضَاءِ; من به سوى شما با آیینى مبعوث شدم که هم خالص است و هم سهل و آسان و روشن»(1).امّا سهل و آسان بودنش بدین معنا نیست که بد اندیشان بتوانند بر آن چیره گردند و غلبه کنند; لذا در دومین توصیف مى فرماید: «ارکانش را در برابر کسانى که به ستیز بر مى خیزند، استوار نموده است». «وَ أَعَزَّ أَرْکَانَهُ عَلَى مَنْ غَالَبَهُ».و به حکم «أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ»(2) مسلمانان موظّفند که در برابر دشمنان، قوى و سخت گیر باشند و در برابر مؤمنان رحیم و مهربان.سپس در چند توصیف دیگر مى افزاید: «آن را براى کسانى که دست در دامنش زنند پناهگاه امنى قرار داده، و براى آنها که به حریمش گام نهند وسیله سلامت و صلح، و براى آنان که از منطقش پیروى کنند دلیل و برهان روشن، و براى آنها که از آن دفاع کنند گواه (آشکار)». (فَجَعَلَهُ أَمْناً لِمَنْ عَلِقَهُ(3)، وَ سِلْماً لِمَنْ دَخَلَهُ، وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَکَلَّمَ بِهِ، وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ عَنْهُ).آرى، تمام مسلمانان بدون استثنا در محیط اسلام از امنیّت کامل برخوردارند. پایه ها و مبانى آن، چنان محکم و قوى است که در برابر حق طلبان، قابل استدلال و در مقابل مخالفان، در خور دفاع است.در ادامه این سخن، در چند توصیف دیگر مى افزاید: «اسلام براى کسانى که از آن روشنایى بطلبند، نور (و هدایت) است و براى آنها که آن را درک کنند، مایه فهم است و براى آنها که تدبّر کنند، سرچشمه عقل است». (وَ نُوراً لِمَنِ اسْتَضَاءَ بِهِ، وَ فَهْماً لِمَنْ عَقَلَ، وَ لُبّاً لِمَنْ تَدَبَّرَ).از آنجا که براى رسیدن به یک حقیقت، سه مرحله وجود دارد: نخست، پیدا کردن جایگاه آن. سپس، فهمیدن. و بعد، تحلیل دقیق نمودن است. امام(علیه السلام) در سه جمله کوتاه مراحل سه گانه را بیان فرموده; نخست مى فرماید: اسلام نور درخشانى است که افراد را به سوى خود فرا مى خواند تا به آن برسند. سپس مى گوید: قابل درک است براى کسانى که آن را تعقّل کنند. و سرانجام مى فرماید: آنها که در آن تدبّر نمایند، به مغز و حقیقت آن مى رسند.و به راستى، اسلام واجد همه این صفات است! چرا که قرآن که شرح و مبیّن اسلام است، همه جا بر دلیل و برهان و بر منطق عقل تکیه مى کند و همان گونه که در سوره مائده آیات 15 و 16 آمده است: «قَدْ جَائَکُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَ کِتَابٌ مُبِینٌ * یَهْدِى بِهِ اللهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیِهْم إِلَى صِرَاط مُسْتَقِیم; از طرف خداوند، نور و کتاب آشکارى بسوى شما آمد. خداوند به وسیله آن، کسانى را که از خشنودى او پیروى کنند، به راههاى سلامت هدایت مى کند و به فرمان خود از تاریکى ها بسوى نور مى برد و آنها را به راه راست رهبرى مى کند».در سه وصف دیگر مى فرماید: «اسلام نشانه اى است براى آن کس که جستجوگر و تیزبین باشد، و مایه بصیرت است براى آن کس که عزم بر درک حقیقت دارد، و درس عبرتى است براى آن کس که اندرز پذیرد». (وَ آیَةً لِمَنْ تَوَسَّمَ، وَ تَبْصِرَةً لِمَنْ عَزَمَ، وَ عِبْرَةً لِمَنِ اتَّعَظَ).«تَوَسَّم» از مادّه «وسم» (بر وزن رسم) به معناى اثر گذاشتن و علامت نهادن است و «متوسّم» به کسى گفته مى شود که از کمترین اثر، پى به واقعیّت ها مى برد و معادل آن در فارسى هوشیار و با فراست است. قرآن مجید مى گوید: «إِنَّ فِی ذلِکَ لآیَات لِلْمُتَوَسِّمِینَ;(4) در این مجازات هاى دردناک کافرانِ آلوده، نشانه هایى است براى هوشیاران».در واقع، این تعبیر اشاره به نکات دقیق و باریکى است که در قرآن وجود دارد و افراد با فراست آن را درک مى کنند. در ادامه این سخن، در بیان چهار ویژگى دیگر، مى فرماید:«(اسلام) مایه نجات کسى است که تصدیقش کند، و وسیله اطمینان آنها که بر آن توکّل و تکیه کنند، و موجب راحت و آسایش کسانى که کار خود را به آن واگذارند، و سپرى است (محکم) براى آنها که (در راه آن) صبر و استقامت به خرج دهند». (وَ نَجَاةً لِمَنْ صَدَّقَ، وَ ثِقَةً لِمَنْ تَوَکَّلَ وَ رَاحَةً لِمَنْ فَوَّضَ، وَجُنَّةً لِمَنْ صَبَرَ).در این قسمت سخن از چهار فضیلت اخلاقى است: تصدیق و توکّل و تفویض و صبر.تصدیقِ اسلام در اعتقاد و عمل، بى شک سبب نجات است و توکّل و اعتماد بر معارف اسلامى و برنامه هاى عملى آن، سبب اطمینان به آینده و حال در دنیا و آخرت است و تفویض امر به اصول و فروع اسلام و به تعبیرى دیگر: حرکت در سایه آن، سبب آرامش و راحتى است و صبر و استقامت در این مسیر و تحمّل شداید در حفظ عقیده و عمل به دستورات اسلام، سپرى مى سازد براى مقابله با امورى که سعادت فرد و جامعه را تهدید مى کند.در واقع، انسان خواهان نجات و اطمینان و آرامش و امنیّت است و تمام اینها درعمل به برنامه هاى اسلامى حاصل مى شود.در ادامه سخن، اشاره به پنج ویژگى دیگر درباره مسیر اسلام کرده، که در واقع جنبه نتیجه گیرى از اوصاف گذشته دارد. مى فرماید: «بنابراین، راههاى اسلام، واضح ترین راهها، و ورودى هاى آن، آشکارترین ورودى ها است. نشانه هایش، مرتفع، جاده هاى آن روشن، و چراغ هاى آن پر نور است». (فَهُوَ أَبْلَجُ(5) الْمَناهجِ(6)، وَ أَوْضَحُ الْوَلاَئِجِ(7); مُشْرَفُ(8) الْمَنَارِ، مُشْرِقُ الْجَوَادِّ(9)، مُضِیءُ الْمَصَابِیحِ).در واقع، امام(علیه السلام) در اینجا جاده اى را ترسیم کرده که تمام امتیازات یک جادّه خوب را دارد. جادّه آنچنان واضح است که پیدا کردن آن براى همه ممکن است. ورودى هاى متعدّدى دارد که آنها نیز در برابر دیدگان حق طلبان قرار گرفته. این جاده نیاز به نشانه هایى دارد که از دور نمایان باشد و مسیر را براى رهگذران کاملا آشکار کند. جادّه اسلام در واقع، چنین است.(در گذشته در مسیر راه ها، برج هایى مى ساختند و بالاى آن چراغى نصب مى کردند که از دور نمایان بود و از بیراهه رفتن جلوگیرى مى کرد و آن را «منار» مى نامیدند. یعنى: محلّ نور. ولى معناى وسیع این کلمه، شامل تمام نشانه هایى مى شود که رهروان را از انحراف باز مى دارد).اضافه بر اینها، جادّه در روز روشن و در شب، با چراغ هاى پر نور براى رهگذران آشکار است.این تعبیرات مى تواند کنایه از محکمات آیات قرآن و سنّت صریح و آشکار و معجزات و کرامات و دلیل عقل و نقل، که مسیر پویندگان راه اسلام را روشن مى سازد و نشانه هاى آشکار در جاى جاى این مسیر نصب مى کند، بوده باشد.سپس در ادامه این توصیفات، اسلام را به مسابقه اى تشبیه مى کند که تمام ارکانش در بالاترین مرتبه حسن و کمال است.مسابقه ها معمولا نیاز به ارکانى دارد: 1- میدان تمرین 2- محلّ پایان مسابقه 3- اسب هاى آماده و ورزیده 4- جایزه عالى 5- سوارکاران شریف و باارزش.مى فرماید: «میدان تمرین اسلام پاک و پاکیزه، نقطه پایانى مسابقه بلند و رفیع، اسب هاى این میدان اصیل و آماده، جایزه مسابقه دهندگان بسیار عالى، و سوارکاران آن مردمى شریفند!». (کَرَیمُ الْمِضْمارِ(10)، رَفِیعُ الْغَایَةِ، جَامِعُ الْحَلْبَةِ(11) مُتَنَافِسُ(12) السُّبْقَةِ(13)، شَرِیفُ الْفُرْسَانِ).سپس مى افزاید: «تصدیق و یقین، راه (رسیدن به اهداف) اسلام است و نشانه آن اعمال صالح، (و در واقع راه پیروزى در این مسابقه دو چیز است: ایمان و عمل صالح)». (التَّصْدِیقُ مِنْهَاجُهُ، وَ الصَّالِحَاتُ مَنَارُهُ).سپس در آخرین جمله هاى این بخش، آنچه به صورت کلّى آمده بود، به صورت جزیى مشخص مى کند و مى فرماید: «پایان این مسابقه مرگ است و دنیا میدان تمرین، و قیامت میدان مسابقه، و بهشت جایزه آن است». (وَ الْمَوْتُ غَایَتُهُ، وَ الدُّنْیَا مِضْمارُهُ، وَ الْقِیَامَةُ حَلْبَتُهُ، وَالْجَنَّةُ سُبْقَتُهُ).اگر در اینجا سخنى از سوارکاران مسابقه دهنده به میان نیامده، به خاطر روشن بودن آن است. زیرا، آنها جز مؤمنانى که داراى ایمان صالح هستند، نخواهند بود.این تشبیه زیبا با بیان روشن ترى - و با کمى تفاوت - در خطبه 28 گذشت، که مى فرمود: «أَلاَ وَ إِنَّ الْیَوْمَ الْمِضْمَارَ، وَ غَداً السِّبَاقَ، وَ السَّبَقَةُ الْجَنَّةُ وَ الْغَایَةُ النَّارُ; بدانید! امروز روز تمرین و آمادگى است و فردا روز مسابقه. جایزه برندگان بهشت و سرانجام (شوم) عقب ماندگان آتش دوزخ است».****نکته ها:1- جایگاه دنیا و آخرت در جهان بینى اسلامىدنیا براى دنیا پرستان و آنها که آخرت را علماً و یا عملا انکار مى کنند، تمام مطلوب و منتهاى مقصود است و به همین دلیل، تمام ارزشها را در پاى آن قربانى مى کنند.تمام بدبختى هاى مردم جهان مولود این طرز فکر است که در عقیده و یا در عمل زندگى سراى دیگر حضور نداشته باشد.ولى در جهان بینى اسلامى، دنیا مرحله اى است گذرا و مقدّمه اى براى آخرت، که در روایات اسلامى با تشبیهات مختلفى آمده. گاه «مزرعه» گاه «پل» و گاه «تجارتخانه» شمرده اند، که شرح آن ذیل خطبه 28 گذشت.ولى در خطبه مورد بحث و بعضى دیگر از خطبه هاى نهج البلاغه، دنیا تشبیه به میدان تمرین و آخرت تشبیه به میدان مسابقه شده; تشبیهى بسیار رسا و گویا. در واقع انسان ها در این میدان با آموزش هاى عقیدتى و پرورش هاى اخلاقى، چنان قوى و نیرومند مى شوند که در میدان مسابقه آخرت مى توانند به سرعت در بهشت جاى گیرند و در آسمان قرب خدا پرواز کنند. و این که در خطبه بالا، «تصدیق» به عنوان «منهاج» و «صالحات» به عنوان «منار» آمده، اشاره به همین آموزش و پرورش الهى است. از این تشبیه نکات زیر استفاده مى شود:الف) سعادت و نجات در آخرت را بى حساب به کسى نمى دهند; بلکه در پرتو سازندگى هاى فکرى و اخلاقى و عملى خواهد بود.ب) با پایان دنیا پرونده اعمال بسته مى شود و قیامت جاى حساب است نه عمل. همانگونه که میدان مسابقه جاى تمرین نیست.ج) جایزه این مسابقه، برترین جوائز است! چرا که این مسابقه برترین مسابقه ها است.د) تفاوت درجات و مراتب انسان ها با اعتقاد، اعمال و اخلاق آنها ارتباط دارد. ممکن است گروهى بهشتى باشند، ولى هر کدام در مقامى از مقامات بهشت; همانگونه که شرکت کنندگان در یک مسابقه، نفر اوّل و دوم و سوم دارند که هر کدام جایزه متناسب رتبه خود مى گیرند.هـ) هیچ چیز از اعمال و رفتار ما در دنیا از میان نمى رود و آثار همه باقى مى ماند. همانگونه که آثار همه تمرینات براى مسابقه دهندگان محفوظ است. این همان است که قرآن مى گوید: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَیْراً یَرَهُ * وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة شَرّاً یَرَهُ».(14)در حدیثى از امام مجتبى(علیه السلام) مى خوانیم که: حضرت بعد از آنکه ماه رمضان را به عنوان مضمار خلق و میدان تمرین مى شمرده، مى فرماید: «وَ ایْمُ اللهِ لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ لَعَلِمُوا أَنَّ الْمُحسِنَ مَشْغُولٌ بِإِحْسَانِهِ، وَ الْمُسِیئَ مَشْغُولٌ بِإِسَائَتِهِ; به خدا سوگند! اگر پرده برداشته شود، مردم خواهد دانست که نیکوکار، بهره مند از نیکوکارى خود و بدکار، درگیر بدکارى خویش است».(15)2- اسلام شریعت سهل و آسانهمانگونه که در خطبه بالا و روایتى که در ذیل آن نقل کردیم، آمده است: اسلام شریعتى است سهل و آسان. یعنى در عین این که همه اعمال انسانها را تحت برنامه قرار مى دهد، برنامه اش چنان است که مایه تنفّر و رمیدن مردم نمى شود.دقّت در احکام اسلام چه در عبادات و معاملات و روابط انسانها و چه در مجازات ها، همه در پرتو این اصل تنظیم شده; حتى شدیدترین مجازات هاى اسلامى مثلا قتل مرتکب زناى محصنه، این اصل رعایت شده; چرا که اگر مجازات شدید است، در عوض اثبات جرم به آسانى ممکن نیست. غالب دعاوى با دو شاهد اثبات مى شود. در اینجا چهار شاهد لازم است و حتّى در اجراى بعضى از حدود که به صورت شلاّق انجام مى شود، دستور داده شده: در تابستان در هواى خنک، و در زمستان در موقع گرمى هوا اجرا شود. دست ها را زیاد بالا نیاورند، تا ضربه شدید شود و بر جاهاى حسّاس بدن نزنند و امثال این دستورها.این مجرمانِ مستوجب حد، هرگاه قبل از دست گیرى توبه کنند، گناهشان بخشیده شده و هر کجا شک و تردید در این مجازات ها پیدا شود، قاعده «درء» اجرا مى شود که به معناى نادیده گرفتن جرم است.در حدیثى آمده است که امام صادق(علیه السلام) به یکى از یاران خود فرمود: «تکالیف و وظایف دینى را به اندازه توانایى مردم بر دوش آنها بگذارید. سپس داستان مسلمانى را که همسایه کافرى داشت و تمایل به اسلام پیدا کرده بود. نقل مى فرماید که آن همسایه مسلمان، مرد کافر را صبح و ظهر و شب مرتّب به مسجد برد. بطورى که بیشتر اوقات او در مسجد به اداى واجبات و مستحبّات و مشغول عبادت بود. یک روز که گذشت مرد تازه مسلمان انصراف خود را از اسلام اعلام کرد و گفت: این دین سختى است و من طاقت آن را ندارم. سپس امام(علیه السلام) فرمود: «إِنَّ إِمَارَةَ بَنی أُمَیَّةَ کَانَتْ بِالسَّیْفِ وَ الْعَسْفِ، وَ إِنَّ إِمَارَتَنَا بِالرِّفْقِ، وَ الْوَقَارِ، وَ التَّقِیَّةِ، وَ حُسْنِ الْخُلْطَةِ، وَ الْوَرَعِ، وَ الإِجْتِهَادِ. فَرَغِّبُوا النَّاسَ فِی دِینِکُمْ، وَ فِیمَا أَنْتُمْ فِیهِ; حکومت بنى امیّه بر پایه شمشیر و سخت گیرى و تبعیض بود; ولى حکومت ما به رفق و مدارا و تقیّه (منظور تقیّه مداراتى است) و حسن معاشرت و پارسایى و تلاش و کوشش است. بنابراین، تا مى توانید (از این طریق) مردم را به دین خود و آیین اهل بیت(علیهم السلام) که در آن هستید، تشویق کنید.»(16)بدیهى است، محبّت و رفق و مدارا و برخورد خوب در مورد کسانى است که شرارت را پیشه خود نساخته اند و به یقین، اسلام در برابر ظالمان و ستمگران و اشرار و اوباش برخورد سختى دارد، تا امنیّت جامعه، در جهات مختلف خدشه دار نشود.****پی نوشت:1. بحارالانوار، جلد 65، صفحه 346.2. سوره فتح، آيه 29.3. «علق» از مادّه «عُلوق» به معناى چنگ زدن و چسبيدن به چيزى است و به خون بسته شده، بدين جهت «عَلَقه» گويند، که به يکديگر چسبيده است.4. سوره حجر، آيه 75.5. «ابلج» از مادّه «بلوج (بر وزن بلوغ) به معناى نورانى و روشن است.6. «مناهج» جمع «منهج» به معناى جادّه واضح و مستقيم است.7. «ولائج» جمع «وليجه» از مادّه «ولوج» به معناى داخل شدن است. بنابراين، «ولائج» به معناى درهاى ورودى مى آيد.8. «مُشرف» از مادّه «اشراف» در اينجا به معناى مرتفع است.9. «جوادّ» جمع «جادّه» به معناى راه وسيعى است که دو طرف آن درخت کارى شده باشد و گاه به هر جادّه وسيعى گفته مى شود.10. «مضمار» در اصل به معناى مکان يا زمان لاغر شدن است و از آنجا که اسب ها در موقع تمرين براى مسابقه لاغر و قوى مى شوند، اين واژه به زمان، يا مکان مسابقه اطلاق مى شود.11. «حلبة» از مادّه «حَلب» (بر وزن قلب) در اصل به معناى جمع شدن است و از آنجا که به هنگام دوشيدن پستان حيوان، شيرها را در ظرفى جمع مى کنند، اين واژه به دوشيدن پستانِ حيوان هم، اطلاق شده است و سپس به اسب هايى که براى مسابقه گردآورى مى شوند، اطلاق شده است.12. «متنافس» از مادّه «تنافس» به معناى تلاش دو انسان در برابر يکديگر براى به دست آوردن چيز نفيسى است.13. «سُبقه» به معناى جايزه مسابقه است.14. سوره زلزال، آيات7 - 8.15. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 110.16. خصال شيخ صدوق، جلد 2، باب السّبعة، حديث 35. 
شرح علامه جعفری«الحمد لله الذي شرع الاسلام فسهل شرائعه لمن ورده، و اغز اركانه علي من غالبه» (سپاس مر خداي را است كه شرع اسلام را بنا نهاد و قوانين آن را براي كسيكه بر آن وارد شود، و اركان اسلام را در برابر كسيكه در صدد غلبه بر آن برآيد عزيز (شكست ناپذير) ساخت.)اسلام آن دين جاوداني است كه همه قوانينش قابل پذيرش و عمل و اركانش محكمتر و با عظمتتر از آن است كه دست تخريب ويرانگران به آن برسد. همه‌ي منابع چهارگانه اسلام (قرآن، سنت، عقل و اجماع) با كمال صراحت و قاطعيت- «تكليف مالا يطاق» (تكليف مافوق طاقت) را از انسانها نفي كرده‌اند. قرآن مجيد با بيانات مختلفي اين اصل را كه مبناي اسلام بر سهولت و حد مقدور استوار است، گوشزد فرموده است از آنجمله: لا يكلف الله نفسا الا وسعها. (خداوند هيچ كسي را بجز در حد مقدورش مكلف نميسازد.) لا نكلف نفسا الا وسعها. (ما مكلف نميسازيم كسي را مگر در حد مقدورش.) اين مضمون در سوره الاعراف آيه 42 و المومنون آيه 62 و الطلاق آيه 7 و البقره آيه 233 نيز آمده است. ما يريد الله ليجعل عليكم من حرج. (خداوند نميخواهد براي شما تكليف موجب مشقت مقرر بدارد.) و ما جعل عليكم في دين من حرج. (و خداوند براي شما در دين مشقتي قرار نداده است.)اين مضمون در موارد مخصوصي از آيات قرآني نيز آمده است مانند: ليس علي الاعمي حرج. (نيست براي نابينا مشقتي.) و بدانجهت كه علت عدم جعل، فوق طاقت بودن تكليف است، لذا ميتوان گفت آيات مزبوره در حقيقت بيان يك يا چند مصداق حكم كلي مي‌باشد. اما دلالت سنت بر سهولت شريعت اسلام، بجهت رواياتي است متعدد و معتبر به اين مضمون كه: ان شريعتنا سهله سمحه. (شريعت ما سهل و آسان است.) در باب اقتصاد در عبادت اين روايت را محمد بن يحيي از احمدبن محمد بن عيسي از محمد بن سنان از ابي‌الجارود از ابوجعفر (امام محمد باقر) عليه‌السلام نقل كرده است كه: قال رسول‌الله صلي الله عليه و آله و سلم ان هذا الدين متين فاوغلوا فيه برفق و لا تكرهوا عباده الله الي عباد الله فتكونوا كالراكب المنبت الذي لا سفرا قطع و لا ظهرا ابقي. (رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: اين دين (اسلام) ديني است متين، پس با نرمي و مدارا در آن داخل شويد و عبادت خداوندي را به بندگانش مورد اكراه ننمايد كه مانند سواري عجول و سختگير باشيد كه نه سفري پيمود و نه پشتي سالم براي مركب گذاشت.) علي ابن ابراهيم از پدرش و محمد بن اسماعيل از فضل بن شاذان و همه‌ي اين راويان از ابن ابي‌عمير از حفص بن البختري از ابوعبدالله امام جعفر بن محمد صادق عليهماالسلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: لا تكرهوا الي انفسكم العباده. (عبادت را براي خودتان كراهت بار ننمايد.)در اين مضمون احاديث در منابع معتبر بطور فراوان آمده است. همچنين آن امور مباح (جائز) براي انسان كه موجب ضرر و حرج بر ديگران باشد، از ديدگاه روايات و فقه اسلامي ممنوع است چنانكه در روايت بسيار معروف لا ضرر و لا ضرار از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم آمده است اين روايت را بترتيب نقل محقق بزرگ مرحوم شيخ مرتضي انصاري رحمه الله عليه نقل ميكنيم: منها ما اشتهر عنه صلي الله عليه و آله في قضيه سمره بن جندب و قد روي بالفاظ مختلفه.ففي موثقه زراره عن ابي‌جعفر عليه‌السلام ان سمره بن جندب كان له عذق في حايط لرجل من الانصار و كان منزل الانصاري بباب البستان و كان يمر الي نخلته و لا يستاذن، فكلمه الانصاري ان يستاذن اذا جاء، فابي سمره فجاء الانصاري الي رسول‌الله صلي الله عليه و آله فشكي اليه و خبره بالخبر فارسل اليه رسول‌الله صلي الله عليه و آله و اخبره بقول الانصاري و ما شكاه و قال اذا اردت الدخول فاستاذن، فلما ابي‌ساومه حتي بلغ به من الثمن له ماشاءالله فابي ان يبيعه، فقال لك بها عذق في الجنه فابي ان يقبل، فقال رسول‌الله صلي الله عليه و آله و سلم اذهب فاقلعها و ارم بها اليه فانه لا ضرر و لا ضرار و في روايه الحذاء من ابي‌جعفر عليه‌السلام نحو ذلك الا انه قال لسمره بعد الامتناع: ما اراك يا سمره الا مضارا، اذهب يا فلان فاقلعها و ارم بها وجهه.(از آن رواياتيكه از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مشهور شده است روايتي است كه در داستان سمره بن جندب آمده است. اين روايت با الفاظ مختلف نقل شده است. در موثقه‌ي زراره از ابوجعفر (امام محمدباقر) عليه‌السلام آمده است كه سمره بن جندب درخت خرمائي در باغ مردي از انصار داشت و خانه‌ي مرد انصاري نزديك در باغ بود. سمره وقتي كه بطرف نخل خود ميرفت از آن مرد انصاري اجازه نميگرفت. مرد انصاري با سمره در اين باره گفتگو كرد و از وي خواست موقعيكه مي‌آيد، اجازه بگيرد. سمره امتناع كرد. مرد انصاري نزد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم آمد و از دست سمره به او شكايت نمود و داستان را عرض كرد. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كسي را نزد سمره فرستاد و خبر و شكايت مرد انصاري را از دست وي متذكر شد و فرمود: وقتيكه خواستي بباغ وارد شوي از انصاري اجازه بگير. وقتيكه سمره امتناع كرد، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم درخت خرما يا شاخه‌ي پرشكوفه درخت خرماي او را در معرض فروش به مرد انصاري قرار داد و قيمت آنرا تدريجا خيلي بالا برد. سمره از فروش امتناع ورزيد، پيامبر فرمود: (چشم از اين درخت يا شاخه بپوش) عوض آنرا در بهشت دريافت كن. باز سمره از قبول پيشنهاد آن حضرت امتناع نمود. در اين هنگام رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به مرد انصاري فرمود: برو آن درخت يا شاخه را بكن و بسوي او بينداز، زيرا (در دين اسلام) ضرر و ضرار نيست.و در روايت حذاء از ابوجعفر عليه‌السلام نظير مطالب فوق آمده، جز اينكه اين جمله اضافي وجود دارد كه پس از آنكه سمره از اجازه گرفتن امتناع ورزيد، پيامبر اكرم فرمود: اي سمره، نمي‌بينم ترا مگر اينكه ميخواهي ضرر به غير وارد كني، برو اي فلان (مرد انصاري) آن درخت يا شاخه را بكن و آنرا به روي سمره بينداز.) در  مواردي ديگر اين قانون صريحا گوشزد شده است، مانند شفعه كه در آخر روايت مربوط به آن (روايت عقبه بن خالد از امام صادق عليه‌السلام) همين جمله: لا ضرر و الضرار آمده است. درباره قاعده لا ضرر و لا ضرار از رساله‌هاي متعددي نوشته شده است از آنجمله رساله در قاعده لا ضرر از محقق عالي مقام شريعت اصفهاني و قاعده لا ضرر از مرحوم محقق عاليقدر ميرزا محمدحسن غروي نائيني بقلم مرحوم محقق بزرگوار آقا شيخ موسي خوانساري و از آنجمله رساله‌ايست كه در كتاب منابع فقه از اينجانب چاپ شده است «الضرورات تبيح المحظورات. (ضرورتها، ممنوعات را مجاز مينمايد.) نيز حكم مزبور را اثبات ميكند.البته اين قواعد (لا ضرر، لا حرج، اباحه‌ي ممنوعات در موقع ضرورتها) تفاوتهائي با يكديگر دارند كه در كتب فقهي مورد تذكر قرار ميگيرد. اما دلالت عقل، بدانجهت كه عقل يكي از دلائل چهارگانه احكام و تكاليف اسلامي است، حكم آن در اين مورد بسيار بااهميت است. در مباحث اصول و فقه به اتفاق آراء همه صاحبنظران، قدرت، شرط عموم تكليف است و آنان تصريح مي‌كنند كه اين شرط، شرط عقلي است، نه قابل تخصيص است و نه قابل انتفاء. و ميتوان اين توضيح را اضافه كرد كه قبح تكليف به فوق قدرت در آن درجه از بداهت است كه نيازي به بحث و اثبات ندارد. اما اجماع، همين مقدار براي ثبوت اجماع كافيست كه بدانيم هر سه منبع معتبر اسلامي (قرآن و سنت و عقل) در اثبات مشروط بودن تكليف به قدرت، از ديدگاه همه‌ي اصوليون و فقهاء قطعي بوده و جاي هيچگونه ترديدي نيست.اگر چه اينگونه اجماع‌هائي كه مستند به مدارك آشكار و قابل مشاهده هم ميباشند، حجيت تعبدي اصطلاحي ندارند، ولي مانند اجماع عقلاء بر يك امر است كه ذاتا مورد اهميت در كاشفيت ميباشد. اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير ميفرمايد: اركان اين دين مقدس را در برابر كساني كه بخواهند با آن بمبارزه برخيزند، عزيز و محكم و غير قابل شكست قرار داده است. شايد بتوان گفت: دين اسلام از آغاز ظهورش همواره با معارضه‌ها و مبارزه‌هائي كوچك و بزرگ و بدعت گزاريها و مكتب بافيهاي گوناگون مواجه بوده است و اگر با يك نظر دقيق اين جريان را پيگيري كنيم، خواهيم ديد كه هيچ برهه‌اي از زمان نبوده است كه اسلام با خصمي روبرو نشده باشد. با اينحال، سهولت و خرد پسندانه و فطري بودن مصالح و مفاسد مادي و معنوي انسانها مقرر شده است، ضامن دفاع نيرومند و جدي اسلام از خود بوده و عامل گسترش آن در گذرگاه تاريخ گشته است.در قرون و اعصار گذشته گاهي مدعيان دروغين نبوت و گاهي مدعيان ناآگاه علم پرستي و گاهي شهرت پرستاني كه براي بدست آوردن شهرت (كه پست ترين درجه زبوني آدمي است) حاضرند حتي وجود خود را هم منكر شوند و گاهي كساني كه از روي حسادت يا ناآگاهي نميتوانند عظمت پيشوايان الهي را هضم كنند و يا نيروي شهوت و مقام پرستي بر آنان چيره مي‌باشد، در برابر اسلام عرض اندام نموده‌اند، ولي همه آن عرض اندامهاي عريض و طويل از حد- الفيل، ما الفيل، و ما ادراك ما الفيل، له خرطوم طويل!! فيل، چه فيلي! تو چه ميداني فيل چيست! براي آن فيل خرطومي است دراز!!! تجاوز ننموده و در مقابل سوره مباركه فيل كه به تنهائي از نظر فصاحت الفاظ و بلاغت معني در چند آيه محدود ميتواند معجزه بودن قرآن را اثبات نمايد بمنزله هيچ است. شايد شما قرآن را مكرر خوانده باشيد، ولي يكبار هم با دقت همه جانبه در فرهنگ آن سرزمين كه پيامبر در آن مبعوث شده و در آن دوران كه آن بزرگوار رسالت خود را ابلاغ فرموده است، فقط بعنوان نمونه بسيار كوچك در اين سوره كوچك بينديشيد- «الم تركيف فعل ربك باصحاب الفيل، الم يجعل كيدهم في تضليل. و ارسل عليهم طيرا ابابيل. ترميهم بحجاره من سجيل. فجعلهم كعصف ماكول». (آيا نمي‌بيني پروردگار تو چه كرد با اصحاب فيل؟ آيا حيله‌پردازي، آنان را در گمراهي قرار نداد؟ پروردگار تو پرنده ابابيل را بر آنان فرستاد. سنگهايي از سجيل را بر آنان باريدند. پس آنان را مانند برگ خورد شده (يا جويده شده) محو نمود.)آيا بي‌نظير بودن و اعجاز اين جملات باعظمت با كمترين آگاهي به لغت عربي و عظمت محتواي هر جمله مستقلا و عظمت مجموع جملات، قابل مقايسه با آن جملات از حيث لفظ و معني اثبات نميشود؟! آيا اين جملات، قابل مقايسه با آن جملات فوق كه گوينده براي خنداندن مردم مغموم و مهموم آنها را بيان نموده است ميباشد؟! اگر چه سرتاسر نهج‌البلاغه اين فرزند عزيز قرآن مانند خود قرآن روشنگر عقائد و اصول و احكام و تكاليف اسلامي است كه هر خردمند آگاه ميتواند با توجه لازم به آن دو، شكست ناپذير بودن اركان اسلام را بپذيرد، با اين حال ما مقداري از اركان اسلام را براي اثبات شكست ناپذير بودن آن متذكر ميشويم:1- آيا اين ركن (اصل) شكست ناپذير است كه جهان هستي با اين نظم و آيات روشن نميتواند خود بخود بوجود آمده و ضامن جريان قانوني شگفت‌انگيز خود باشد، و اينكه با دقت در ماهيت و مختصات كائنات اين جهان، هدف والائي در حركت مجموعي آن مشاهده ميشود، ميتوان ترديد كرد؟ نه هرگز، مگر اينكه بخواهيم براي اشباع حس خودخواهي در اشكال علم نمائي و آزاد انديشي و شجاعت و دليري، با كلماتي از قبيل: ماده است، ازلي، ابدي، ذاتي!! خود و ديگران را بفريبيم!!2- آيا اين ركن (اصل) شكست ناپذير است كه چنين جهاني بدون خداوند خالق و حكيم و توانا محال است و اگر كسي بخواهد وجود آنرا انكار نمايد، مجبور است به عدد مواد و صور و روابط آنها با يكديگر در عرصه جهان هستي، خداياني را تصور كند و اعتقاد به آنها پيدا نمايد؟! يعني يك خدا را رها كند و به خدايان بينهايت معتقد شود؟!3- آيا اين ركن (اصل) شكست ناپذير است كه ميگويد: اين خدا بايد داراي همه صفات كمال مانند علم، قدرت، عدل و اختيار … بوده باشد؟!4- چگونه تصور ميرود كه ركن (اصل) نبوت شكست بپذيرد با اينكه ميدانيم تكيه انسانها به آداب و رسوم و فرهنگ و تعقل خويشتن اگر دردي از آنان را در جامعه واقعا درمان نموده باشد، دردهاي رنج آوري را براي آنان بوجود آورده است. و بقول صائب تبريزي:ز خنده‌روئي گردون فريب رحم مخور           كه رخنه‌هاي قفس رخنه رهائي نيستاين مطلبي است كه حتي متفركاني بزرگ در مغرب مانند وايتهد پذيرفته‌اند كه از آغاز زندگي اجتماعي بشر تاكنون، هر مكتبي كه براي تنظيم زندگي انسانها از طرف خود آنان ارائه شده است، اگر دردي و نقصي را برطرف كرده است، نقص و دردهائي ديگر را براي آنان ارمغان آورده است. دليل بطلان تكيه بر عقل گرايي به معناي غربي آن (راسيوناليسم) وجود و افزايش دائمي ناگواريهاي جسماني و رواني است كه با پيشرفت چشمگير در علوم و صنايع، دامنگير انسانها شده است. و از طرف ديگر، عقل نظري محض بدون در نظر گرفتن احساسات برين فطرت و كمال گرايي انسانها چه كار ميتواند انجام بدهد (جز اينكه با كمال متانت فقط به كار خود مشغول شود و به واقعيات مافوق خود تجاوز ننمايد) زيرا:عقل سر تيز است و ليكن پاي سست          زانكه دل ويران شده است و تن درستآيا چنين نيست كه هر چه زمان جلوتر ميرود، روش ماكياولي در اداره اجتماع و طرز تفكرات هابس در انسان شناسي بيشتر تقويت ميشود؟! قطعا چنين است. آن قدرت پرست خودخواه كه ميگويد: (ما بايد اراده خود را به ديگران تحميل كنيم) (هيتلر) آيا اين بيچاره كه نماينده همه قدرت پرستان ديروز و امروز بوده است، پرستنده‌ي عقل نظري جزئي و مخرب دل و فطرت نبوده است؟! فقط اصل شكست ناپذير نبوت است كه ميتواند بشر را بجاي خود بنشاند و عقل و دل و فطرت او رابه فعليت برساند و قابل بهره‌برداري بسازد. خلاصه، تاكنون هيچ يك از مجموعه‌هاي قوانيني كه با تفكرات خود بشر براي حيات بشري تدوين شده است، تنازع در بقاء، شهوت پرستي و تحقق بخشيدن به عدالت و آزادي معقول اثري داشته باشد. فقط اصل (ركن) نبوت است كه ميتواند براي تعديل مزبور و تحقق بخشيدن به عدالت و آزادي معقول قدم بردارد. اين ركن براي ادامه و تفسير خود نيازمند ركني ديگر است كه امامت (ادامه رهبري الهي جامعه) ناميده ميشود مضمون اين بيت:روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستي         گرنه اين روز دراز دهر را فرداستيرا مورد دقت قرار بدهيد. اينجانب در طول مطالعاتم اين مضمون را كه اگر روزي (معادي) نباشد كه در آن روز به مسووليتها و اندوخته‌ها و اعمال انسان رسيدگي شود و اگر ابديتي پشت سر اين روزها و شبهاي وابسته به مبادي و اصول نباشد، دنيا بازيخانه و رقاصخانه‌اي بيش نخواهد بود و هر كس دم از انسانيت و ارزش و عدل و حق و آزادي بزند، يا ضعيفي است بدبخت يا رياكاري است مكار، يا ماكياولي است كه از اين مفاهيم دامي ساخته و پيش پاي مردم ساده‌لوح انداخته است. در صورتيكه ارزش‌ها و گذشت از لذائذ و احساس و انجام تكليف در مافوق سودجوئي‌ها و شرف و كمال و عشق حقيقي، همه اينها واقعياتي هستند كه با نظريه احكام عقل آگاه و وجدان و اصول عالي فرهنگي قابل قبول، نميتوان آنها را مورد ترديد قرار داد. و بديهي است كه پذيرش واقعيات مزبور بدون وابستگي آنها به خداوند كمال بخش بهيچ دليلي مستند نمي‌باشد.6- آيا اين ركن كه انسانها همگي حق حيات شايسته انساني را دارند، شكست پذير است؟!7- آيا اينكه اين دنيا جايگاه عبور است و خود ذاتا مطلوب مطلق نيست و جهان بهترين عرصه براي رشد و كمال است، قابل اعتراض است؟!8- آيا اين اصل اساسي كه اگر پاسخي صحيح به (چرا) (در اين دنيا زندگي ميكنم؟) بدست نياوريد، هيچ (چگونه) اي براي شما در اين دنيا قابل تفسير و توجيه نخواهد بود، قابل تزلزل است؟!9- آيا اين اصل كه (اگر بخواهيد به نتيجه‌اي برسيد بايد كار و تلاش انجام بدهيد) ميتواند از بين برود؟!10- آيا اين ركن محكم كه همه انسانها بايد از حق آزادي و عدالت برخوردار باشند، قابل اعتراض است؟!11- آيا احتمال ميرود كه روزي فرا رسد كه آدميان بدون مراعات قانون زناشوئي براي لذت زودگذر شهوتراني، دروازه ورود به عرصه زندگي را ببازي بگيرند و سپس بگويند: هيچ كس مجاز نيست انساني را از دروازه خروج زندگي بيرون براند؟! آيا اين يك مسخره شرم‌آور نيست كه دروازه ورود بزندگي آزاد، مطلق و باز باشد ولي دروازه خروج ممنوع العبور تلقي شود؟! هرگز احتمال ندهيد كه روزي فرا رسد كه قانون زناشوئي لغو شود و آدمكشي ممنوع تلقي گردد. اينست يكي از آن اركان اسلامي كه محال است حتي يك روز قابل چشم‌پوشي بوده باشد. اين اركان اساسي را مورد دقت قرار بدهيد كه ببينيم آيا ممكن است روزي انسانها چشم باز كنند و ببينند اين اركان از بين رفته‌اند؟!12- علم و معرفت براي (حيات معقول بشري) ضرورت دارد؟13- تساوي در برابر حقوق.14- عمل به تعهدها و پيمانها.15- حفظ ارتباط با خدا بوسيله عبادات و ديگر تكاليف و دستورات الهي.16- ذيحق تلقي كردن انسانها در امتيازي كه بدست آورده ميشود. مثلا اكتشافي مفيد كه نصيب يك انسان مسلمان ميشود، با داشتن حق اختصاص اول، انسانهاي جامعه را كه نياز به آن دارند، داراي حق تلقي مي‌كند و خود را واسطه فيض خداوندي بر بندگانش ميداند. اين اشتراك در حق امتيازات ناشي از زور و جبر نيست، بلكه اين مسلمان اين اشتراك را در ((حيات معقول)) از اعماق وجدانش درك ميكند.17- ملاك ارزش يك انسان با بيداري وجدان كار او در اين زندگاني تعيين ميگردد. ما در مباحث آينده بحثي مشروح درباره كار و وجدان كار و رابطه آن با شخصيت آدمي مطرح خواهيم نمود.18- جامعه و افراد آن، بايد ارزش كار هر كسي را پرداخت نمايند و به رضايت اضطراري كارگر (چه عضلاني و چه فكري) كفايت نكنند.19- تامين فرهنگ هدفدار و پويا براي افراد جامعه و آماده كردن وسائل انتقال آن به نسل آينده.20- تامين اقتصاد بارور و پويا حتي آماده ساختن آن براي نسل‌هاي بعدي.21- تنظيم و ترتيب كار عضلاني و فكري براي افراد جامعه بطوريكه كارگران و كارمندان بتوانند به لذائذ و ضرورتهاي فكري و رواني خود برسند و مبدل به پيچ و مهره‌هاي ناآگاه و مجبور ماشيني نگردند.آيا اين اركان و ديگر احكام و تكاليف اسلامي كه بر اركان بيست و يك گانه‌ي فوق استوارند، قابل تزلزل و فرو ريختن مي‌باشند؟!****«فجعله امنا لمن علقه، و سلما لمن دخله، و برهانا لمن تكلم به، و شاهدا لمن خاصم عنه، و نورا لمن استضاء به، و فهما لمن عقل». (و براي كسي كه خود را به آن وصل نمود موجب ايمني قرار داد و براي كسي كه در آن داخل گشت عامل صلح و صفا، و برهان براي كسي كه با اسلام سخن گفت و شاهد براي كسي كه درباره آن با ديگران به احتجاج پرداخت. خداوند اسلام را نوري براي كسي كه طلب روشنائي از آن نمود، قرار داد و فهمي براي كسي كه تعقل ورزيد.)استناد مختصات وارده در جملات اميرالمومنين عليه‌السلام به اسلام قطعي است.1- خداوند سبحان اسلام را عامل امن و آسايش قرار داد براي كسي كه خود را به آن وصل نمود. اين امن و آسايش معلول عمل به احكام و تكاليف اسلامي است كه در همه اجزاء و پديده‌هاي زندگي آدمي (كردار و انديشه و سخن و هر گونه حركات و سكنات) وجود دارد؛ يعني يك انسان مسلمان هرگز احساس گسيختگي از مبدا آفرينش و واضع قوانين دو قلمرو انسان و جهان نمي‌نمايد. اينكه پيشوايان اسلام فرياد مي‌زنند: جهان هستي بارگاه خدا است يا جهان هستي رصدگاهي براي نظاره و انجذاب به بينهايت است، پرمعناتر از آنست كه ما اينگونه جملات را ذوقيات ادبي تلقي كنيم و لحظاتي با ذكر آنها دل خوش بداريم. معناي اين جملات با توجه به اينكه همه اجزا و پديده‌هاي زندگي در پرتو احكام و تكاليف الهي، مستند به قانون و اصل است، بخوبي روشن ميشود. بهمين جهت است كسي كه به اسلام پيوسته و در پرتو اين دين فطري و عقلاني زندگي ميكند، نه نگراني دارد و نه اضطراب و تشويشي.2- اسلام عامل صلح و صفا است براي كسي كه در آن داخل شود. احترام به صلح و صفا در اسلام مستند به احترام بسيار شديد بجان آدمي بلكه به جان هر جانداريست. بهمين جهت است كه اسلام نه تنها جنگ و رزم آوري را محكوم ميكند، بلكه وارد ساختن ناچيزترين مزاحمت را بر جانهاي آدميان ممنوع مينمايد، مگر اينكه يك جاندار خواه حيوان بمعناي عمومي آن باشد و خواه بمعناي انسان، در صدد تزاحم و وارد كردن آسيب غير مجاز بر جان جانداري برآيد كه مطابق كميت آن آسيب، مستحق كيفر خواهد بود.3- اسلام براي كسي كه بخواهد بوسيله منطق عقائد و احكام آن سخني بگويد، برهاني است لازم الاتباع. يعني كسي كه در پرتو عقايد و مقررات اسلامي سخني ميگويد و عملي انجام ميدهد و مي‌انديشد و هدفگيري مينمايد، بر مبناي بينه و برهان انجام مينمايد و ميگويد: و قالوا لن يدخل الجنه الا من كان هودا او نصاري تلك امانيهم قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين. به آنانكه ادعا ميكنند: كسي هرگز به بهشت داخل نخواهد شد مگر اينكه يهود يا نصراني باشد، اين خواسته‌هاي آنها است، بگو به اين ادعاي خود برهانتان را بياوريد اگر راستگويانيد.) بالاتر از اين خداوند سبحان در موردي از آيات قرآني ميفرمايد: يا ايهاالناس قد جائكم برهان من ربكم. (اي مردم، براي شما برهاني از پروردگارتان آمده است.) ملاحظه ميشود كه خداوند متعال اصل دين اسلام يا قرآن را كه اساسي‌ترين منبع اين مقدس است، برهان مينامد، و اين نامگذاري اشاره بر اين است كه عقائد و دستورات اسلامي بقدري روشن و محكم است كه گوئي سرتاسر آن، برهان و دليل روشن و قطعي است. 4- اسلام شاهدي است براي كسيكه بخواهد درباره آن با ديگران به احتجاج بپردازد. اين مختص چهارم در حقيقت مختصي محدودتر در برابر مختص سوم است كه توضيح داديم، زيرا مختص سوم روشنائي و خردپسندانه بودن اسلام را بطور عموم چه براي مسلمانان و چه براي غير مسلمانان تذكر ميدهد و در مختص چهارم عظمت قدرت دفاعي اسلام را در برابر غير مسلمانان مطرح ميفرمايد.5- اسلام نوري است براي كسي كه بخواهد از اين دين مقدس انساني روشنائي بگيرد. چنانكه خداوند در شرط تاثير قرآن فرموده است: و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنين. (و ما از قرآن ميفرستيم آنچه را كه براي مومنان شفا و رحمتي است.) ذلك الكتاب لا ريب فيه. هدي للمتقين. (آن كتاب (قرآن) هيچ شكي در آن نيست. هدايت كننده‌ايست براي مردم با تقوي.) اين مضمون كه وسائل هدايت و كمال و رشد براي كسي مفيد است كه در صدد قرار گرفتن در مسير هدايت براي انجذاب به رشد و كمال بوده باشد، در مواردي از قرآن وارد شده است. معنايش اينست كه الطاف و عنايات خداوندي همانگونه كه هستي را با اراده‌اي كه دو حرف كن (باش) آن را ابراز نموده است، بوجود آورده و بجريان انداخته است، با كلمه ارجع (برگرد) بسوي خدا« و انا اليه راجعون» هم انسانها را بسوي كمال دعوت فرموده است. در اين حركت پرمعنا هر كسي و هر جامعه‌اي كه خود را آماده ديدن ميكند. آن نور را كه واقعيات را به او ارائه ميدهد. خواهد ديد و آن وسيله را كه فعاليتهاي رو به گرديدن تكاملي را قابل تحقق خواهد ساخت بدست خواهد آورد. در دو بيت زير دقت فرمايد:تو درون چاه رفتستي ز كاخ          چه گنه دارد جهانهاي فراخمر رسن را نيست جرمي اي عنود         چون تو را سوداي سر بالا نبود6- اسلام عاليترين فهم و واقعيات را براي فهميدن در اختيار كسي ميگذارد كه تعقل نمايد. با نظر به اركان بيست و يك گانه كه در مبحث گذشته گفتيم اين مساله هم اثبات ميشود كه همانگونه كه انسان با گرايش به اسلام و پذيرش عقائد و عمل به دستورات آن با عاليترين واقعيات ارتباط برقرار ميكند، به فهم برين كه عبارتست از دريافت عاليتر درباره واقعيات نائل ميگردد. هر كسي كه از اين فهم برين محروم است، در حقيقت از اشراف عالي بر واقعيات محروم است. آري، امكان دارد كه انديشه شما بقدري قوي و نافذ باشد كه در معلومات خود كمترين خطائي را مرتكب نشويد. ممكن است حافظه شما همان گنجايش حقيقي خود را كه ميتواند يك ميليون ميليارد واحد ثبت و حفظ نمايد، بكار بيندازد و رقم مزبور را براي شما ذخيره كند. مانعي ديده نميشود از اينكه نيروي تعقل شما در حركت مطابق قوانين و اصول ثابت شده، كار خود را در مسير حركت خود بخوبي انجام بدهد، چنانكه قدرت تجسيم شما ممكن است درباره هر موضوع و قضيه‌اي عالي‌ترين تجسيم را كه عبارتست از موجود تلقي كردن شي‌ء معدوم و معدوم تلقي كردن شي‌ء موجود و فروغ اين قضيه، انجام بدهد. ممكن است اراده شما بهترين اراده بوده و خود شما از هوش و فراست و كياست عالي برخوردار باشيد، چنانكه ميتوانيد از نيرومندترين قدرت تجريد در كليات و مفاهيم و عمليات رياضي بهره‌ور باشيد.آري، ممكن است همه استعدادهاي عالي را در خود بفعليت برسانيد، ولي اگر از آن فهم برين كه فروغي خاص بر همه فعاليتهاي استعدادها و نبوغها مي‌اندازد و آنها را داراي معنائي معقول و وابسته به آهنگ كلي هستي مينمايد، محروم باشيد، اين فرض كه متاسفانه اكثريت قريب باتفاق انسانها را در برميگيرد، نتيجه‌اي جز بر هم زدن مقداري از اجزاء و روابط عالم طبيعت و جست و خيز و قرار دادن امتيازات بدست آورده در اختيار خود طبيعي خويش و ديگران نخواهد داشت. فهم برين و مختصات آن اگر فهم برين، گوش آدمي را بكار بيندازد، آهنگ هستي را ميشنود. اگر چشمان آدمي را وادار به ديدن نمايد، فروغ بسيار تابناك فوق طبيعت را كه در عرصه طبيعت مي‌درخشد در مي‌يابد و فقط در آنموقع است كه مي‌فهمد: آن صنم حله‌پوش سوي بصر ميرود. اگر انديشه را آبياري نمايد، عالم هستي و هر چه را كه در آن است، با برهان واضح درك مينمايد و ميپذيرد. اگر اراده را همراهي كند، جز براي تحريك خير و كمال بجريان نمي‌افتد.ممكن است شما بگوييد: با اين همه امتياز و عظمت كه درباره فهم برين شمرديد آيا مي‌توانيد فهم برين را براي ما قابل فهم بسازيد؟ ميگوئيم: آري، نه تنها شما مي‌توانيد فهم برين را درك كنيد، بلكه اگر واقعيت آن را با خودخواهي‌ها و آن قسمت از عوامل درك و دريافت كه فقط در اشباع خودخواهي‌ها بكار مي‌افتد، نپوشانيد، با شنيدن اين دو كلمه (فهم برين)، بديهي‌ترين حقيقت را دريافت خواهيد كرد. حتما شما تاكنون حوادثي را در گذرگاه عمرتان حدس زده‌ايد و همانگونه كه حدس زده ايد، واقع گشته است. و مسلم است كه در دريافتهاي حدسي، تفكر من طقي با جريان قانوني در مغز انسان بوجود نمي‌آيد، بلكه انسان واقعيتي را با يك روشنائي خاص درمي‌يابد، بدون عبور از مقدمات قانوني لازم، نيز شما تاكنون بوسيله استشمام با واقعياتي ارتباط برقرار كرده‌ايد و اگر در خود شما اين نيرو وجود نداشته است، در ديگران ديده يا شنيده‌ايد كه از نيروي استشمام برخوردارند، مانند: استشمام بازرگاني، استشمام قضائي، استشمام مديريت، استشمام سياسي و نظامي و غيرذلك. مسلم است كه استشمام كه معناي لغوي آن عبارتست از بوبردن (دريافت بو) با هيچيك از پديده‌ها و جريانات ذهني معمولي، مانند انديشه و تخيل و تعقل و تداعي معاني و الهامات، قابل تفسير و تعريف نمي‌باشد و با اينحال چنانكه وجود پديده حدس قابل ترديد نيست، همچنين وجود پديده استشمام كه يكي از انواع دريافتهاي فوق منطقي رسمي ميباشد، قابل شك و انكار نيست. بعضي از عرفا مانند مولوي، آن مغز را كه نتواند آدمي را از راه استشمام برين بكوي كمال رهنمون شود، مغز نميدانند، زيرا:بيني آن باشد كه او بوئي برد         بوي او را جانب كويي بردمسلم است كه هيچ يك از حدس و استشمام هرگز بدون علت در مغز آدمي بروز نميكند، و حتما علتي بوجود مي‌آيد كه آن دو پديده در مغز آدمي‌پديدار ميگردند، زيرا آن دو از قانون عليت بركنار نيستند و آنچه كه آن دو را از ديگر انواع درك و دريافت متمايز ميسازد، اينست كه يا سرعت انتقال از مقدمه به مقصد در هنگام حدس بقدري زياد است كه انسان احساس نميكند كه از مقدمات متعددي عبور كرده و به نتيجه (مقصد) رسيده است و يا ممكن است خداوند متعال در مغز آدمي نيروئي قرار داده است كه بوسيله آن بدون حركت از مسير با ورود به مقدمه يا دريافت آن، مقصد را درمي‌يابد. اما استشمام عبارتست از دريافت واقعيتي مانند دريافت عيني آن، از اموري كه مغزهاي معمولي نميتواند آن واقعيت را از چنان اموري دريافت نمايند. نسبت فهم برين به مبادي و حقائق كلي عالم هستي، نسبت حدس و استثمام است بواقعيات معمولي كه آدمي در زندگي با آنها ارتباط برقرار ميكند. اين فهم برين فقط از معرفت مقرون به عمل بوجود مي‌آيد.در منابع اسلامي كلماتي مانند نور و هدايت عالي، بعنوان عامل فهم برين بكار رفته است، مانند: و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا. (و كسانيكه در مسيري كه ما معين كرده‌ايم مجاهدت ميورزند، ما آنانرا براههاي خود هدايت ميكنيم.) قطعي است كه اين هدايت بوسيله معرفتي والاتر از معلومات و معارف معمولي و رسمي بدست مي‌آيد، زيرا خداوند سبحان عوامل علم و معرفت معمولي و رسمي را در اختيار همگان قرار داده است. آن معرفت والا كه در نتيجه مجاهدتها بوجود مي‌آيد و هدايت خداوندي را به ارمغان مي‌آورد، همان فروغ فهم برين است كه تعبير نور هم درباره آن وارد شده است- از آنجمله: يهدي الله لنوره من يشاء. (خداوند كسي را كه بخواهد، بنور خود هدايت ميكند.) و ترديدي نيست در اينكه هدايت تشريعي بمعناي عام آن متعلق به همه انسانها است، و بهمين دليل همه انسانها مسوول و مكلفند. و معناي اينكه خداوند كسي را كه بخواهد به نور خود هدايت ميكند، آن نيست كه خداوند بدون حكمت و علت، مشيت خود را بهدايت برخي از مردم به نور خود متعلق مينمايد، بلكه چنانكه در مباحث گذشته با نظر به مضامين آيات قرآني و حكم عقل متذكر شده‌ايم، مشيت خود را به هدايت كسي متعلق مينمايد كه خود را در مسير هدايت قرار داده و به تكاپو افتاده باشد، مانند تعلق مشيت ذات اقدس به گمراه ساختن كسي كه خود را در مسير گمراهي قرار داده است.خلاصه اين نور همان فروغ تابناك الهي است كه بر مغزها و دلهاي انسانهاي متعهد واقعي مي‌افتد و باعث ميشود كه از همه نمودهاي عالم هستي اعم از انسان و ديگر موجودات، علاماتي براي واقعيتهاي پشت پرده مينمايد. اين فروغ رباني در آياتي متعدد در قرآن مجيد آمده است. از آنجمله: البقره آيه 257، المائده آيات 15 و 16 و 44 و 66، الاعراف آيه 157، ابراهيم آيات 1 و 5، النور آيات 35 و 40، الاحزاب آيه 43، الزمر آيه 22، الحديد آيات 9 و 28، الطلاق آيه 11، الانعام آيه 122 و الشوري آيه 52.اين مضمون در بعضي از روايات آمده است كه: اتقوا فراسة المومن فانه ينظر بنور الله. (بر حذر باشيد درباره مومن، زيرا او با نور خداوندي مينگرد.) يعني انسان با ايمان را مانند ديگران تلقي نكنيد. و همچنين روايت بسيار معروف العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء من عباده. (علم نوري است كه خداوند در دل هر كسي از بندگانش كه بخواهد مي‌تاباند.) نيز روايت مشهور كه ميگويد: من اخلص لله اربعين صباحا، اجري الله الحكمه من قلبه علي لسانه. (هر كسيكه چهل روز براي خدا اخلاص بورزد، خداوند حكمت را از قلب او بر زبان او جاري مي‌كند.) در سوره الحجر آيه 75 ميفرمايد: ان في ذلك لايات للمتوسمين. (قطعا، در داستان قوم لوط علاماتي است براي علامت شناسان.) مقصود از ذلك، خواه آثار عذابي باشد كه بر قوم لوط نازل شده و تا امروز باقي است و خواه مجموع جريانات آن داستان باشد، براي هر انسان علامت شناس، كه با فهم برين خود، از علامات ظاهر، پشت پرده‌هاي سطح ظاهري را درمي‌يابد، بيان طرق دريافتهاي عميق بوسيله فهم برين است.****«و لُبّا لمن تدبر، و آيه لمن توسم، و تبصره لمن عزم، و عبره لمن اتعظ، و نجاه لمن صدق، و ثقه توكل، و راحه لمن فوض، و جنه لمن صبر» (خداوند سبحان اسلام را مغزي قرار داد براي كسانيكه انديشيد، و علامت براي كسيكه فراست و فهم برين بكار انداخت، و بينائي براي انساني كه داراي عزم و تصميم (براي خيرات) است، و عبرت براي كسيكه پند بپذيرد، و نجات براي تصديق كند، و اطمينان براي كسيكه توكل كند، و راحتي براي كسيكه همه امور خود را به خدا بسپارد و سپر براي كسيكه شكيبا باشد.)تدبر و علامت شناسي و بينائي و عبرت‌اندوزي و نجات و آرامش و راحت و نگهدارنده از حوادث ويرانگر، صفات عاليه‌اي است كه اسلام به انسان مسلم مي‌دهد.مقداري از صفات عاليه كه تعهد واقعي به اسلام در انسان بوجود مي‌آورد، در مبحث گذشته مطرح شد، مقداري ديگر از آنها در همين مبحث كه عنوان نموده‌ايم، مشاهده مي‌شود. بدانجهت كه اساس صفات مورد بحث را در مبحث گذشته تحت عنوان فهم برين بررسي و تحقيق نموديم، لذا در اين مورد به شرح و تفصيل آن نمي‌پردازيم. در اين مورد فقط به يك اصل مهم اشاره ميكنيم كه درك و پذيرش آن، از ديدگاه معرفت در اسلام بسيار ضرورت دارد، اكثر صفات عاليه‌اي كه اميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه، به انسانهاي مسلمان حقيقي نسبت ميدهد، از مقوله عوامل علم و درك و دريافت مي‌باشند مانند: 1- برهان براي كسي كه بخواهد بر مبناي اسلام سخن بگويد. 2- شهادت براي كسي كه در برابر خصم بايستد. 3- نور براي كسي كه بخواهد از اسلام روشنائي بگيرد. 4- فهم برين براي كسي كه تعقل كند. 5- مغز براي كسي كه بينديشد. علاماتي براي علامت شناسان جهت دريافت باطن اشياء و حوادث 7- بينائي براي صاحبان عزم و تصميم براي حركت و تكاپو در مسير رشد و هدف اعلاي زندگي. 8- عامل تجربه‌اندوزي براي كسي كه از واقعيات (آنچنانكه هستند) و (آنچنانكه بايد باشند) عبرت و پند بگيرد.****«فهو ابلج المناهج، و اوضح الولائج، مشرف المنار، مشرق الجواد مضي‌ء المصابيح، كريم المضمار، رفيع الغايه، جامع الحلبه، متنافس السبقه، شريف الفرسان» (پس راههاي اسلام روشنترين راهها است، و مدخلهاي آن واضح‌ترين مدخلها است، منار (مشعل‌گاه) آن بلندترين مشعل‌گاههااست، جاده‌هاي آن درختان ، چراغهاي آن فروزان است، ميدان تكاپويش با كرامت، داراي غايتي رفيع و وسائلي جامع براي سبقت (در تكاپو براي كمال) جائزه (پاداش سبقت) در آن، مورد رقابت شديد، سوارانش شريف‌اند.)چون اسلام داراي چنين مختصاتست، لذا باعث بوجود آمدن فهم برين و برهان روشن و نور و مغز فعال مي‌باشد. در حقيقت اوصاف عالي اسلام كه اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير بيان فرموده است، عوامل اصلي آن صفات والاي معرفتي و شخصيتي است كه در مبحث قبلي مطرح شده است. به اين معني: بدانجهت كه راههاي اسلام روشنترين راهها است و طرق ورود به عقائد و تكاليف است اين دين الهي واضح‌ترين طرق است و مشعلهاي آن فروزانترين مشعلها است … در نتيجه هر كسي كه با صفاي دل و برخورداري از خرد سليم در صدد شناخت و پذيرش اين دين مقدس برآيد، قطعي است كه براي سخن گفتن برهان محكم خواهد داشت و براي از بين بردن هر خصومت نابكارانه‌اي شاهد از آن خواهد آورد، داراي نور دروني گشته و بمقام والاي فهم برين خواهد رسيد.اسلام انسانها را به هدف اعلا و غايت بسيار باعظمتي رهنمون ميگردد. اسلام مي‌گويد: چون مبداء وجود انساني عالي‌ترين مبداء است، لذا غايت وجود او نيز عالي‌ترين غايات مي باشد، لذا اگر كسي بفهمد كه وجود او از كدامين مبداء بجهان هستي سرازير شده است، خواهد فهميد كه غايت و هدفي كه بايد بسوي آن حركت كند، عالي‌ترين غايات است. اين سخن حكيمانه را فراموش نكنيم كه: آنچه از بالا بوجود آمده است در پايين ختم نميگردد و هرگز اين جمله اميرالمومنين عليه‌السلام را كه فرموده است: ان لم تعلم من اين جئت لا تعلم الي اين تذهب. (اگر ندانسته باشي كه از كجا آمده‌اي نخواهي فهميد بكجا خواهي رفت.) از لوح دل نزدائيم، و براي اينكه مسافر بودن خود را در اين دنيا رو به كمال بفهميم، بايد از مبدئي كه براه افتاده‌ايم آگاهي داشته باشيم- دگر گفتي مسافر كيست در راه؟ كسي كاو شد ز اصل خويش آگاه (شيخ محمود شبستري) جائزه حركت در (حيات معقول) اسلام، باارزش‌ترين جائزه‌ايست كه عظمت آن فوق تصور ما انسانهااست. اين جائزه همان غايت عليا و هدف اعلا است كه نيل به لقاءالله در ايام الله در صقع رضوان الله مي‌باشد.****«التصديق منهاجه. و الصالحات مناره، و الموت غايته، و الدنيا مضماره و القيامه حلبته، و الجنه سبقته». (راه راست اسلام تصديق اصول اوليه آن است و اعمال صالحه منار (مشعل‌گاه) آن است و مرگ پايان گرفتاريهاي مسلمانان است و دنيا ميدان مسابقه او وقيامت موقع اجتماع همه وسائل مسابقه او و بهشت پاداشش.)تفسير اين جملات در مباحث گذشته آمده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) خداوند سبحان را ستايش فرموده است بر اين كه نعمت خود را ارزانى داشته و دين مبين اسلام را وضع و برقرار كرده است تا به وسيله آن خردها به سوى او راه يابند، و ذكر واژه شرايع اشاره است به احكام و قوانين دين اسلام كه مورد توجّه افكار و مطمح نظر انديشمندان و صاحبنظران مى باشد، و منظور از تسهيل شرايع اين است كه خداوند متعال احكام و مقرّرات اسلام را آن چنان واضح و روشن قرار داده است كه فصيح و الكن آنها را مى فهمند، و كودن و زيرك در وارد شدن به سرچشمه هاى آن مشتركند، و مراد از اعزاز اركان اسلام، حمايت حقّ تعالى از احكام و شرايع آن است، و اين كه پايه هاى آن را استوار، و مرتبه آن را برتر از آن قرار داده كه نادانان و مشركان بر آن غلبه و در صدد انهدام آن بر آيند و بتوانند نور آن را خاموش سازند.سپس امام (ع) به ستايش اسلام پرداخته، و صفاتى را كه شارع آن يعنى خداوند متعال بدان بخشيده به شرح زير بيان كرده است:1-  جعله أمنا لمن علقه:آشكار است كه اسلام براى كسى كه بدان چنگ زند در دنيا از قتل و در آخرت از عذاب الهى پناهگاه است.2-  و سلما لمن دخله:يعنى اسلام با كسى كه در آن وارد شود روش مسالمت دارد، و در اين عبارت، اسلام اوّلا به حرم تشبيه شده است كه هر كس در آن پا نهد، در امن و سلامت خواهد بود، و ثانيا به دلاور پيروزى تشبيه شده كه رفتارش مسالمت آميز است، زيرا هر كس آن را بپذيرد و در آن داخل شود جان و داراييش محفوظ مى ماند و مانند اين است كه اسلام با او مسالمت و مصالحه كرده است كه آنچه را مايه آزار و ناراحتى اوست پس از ورود به اسلام دنبال نكند.3-  و برهانا لمن تكلّم به:يعنى در اسلام براهين و دلايل آشكار موجود است.4-  شاهدا لمن خاصم به:شاهد، اعمّ از برهان است زيرا جدل و خطابه را نيز شامل است.5-  نورا يستضاء به:يعنى اسلام نور است كه از آن كسب روشنى مى شود، در اين جمله نور را، براى اسلام استعاره آورده، و با ذكر استضاء، كه به معناى روشنى خواستن است، آن را ترشيح داده و كامل فرموده است جهت مشابهت ميان اسلام و نور اين است، كه انسان در راه خود به سوى خدا و به دست آوردن بهشت از اسلام پيروى مى كند و از آن دستور مى گيرد.6-  و فهما لمن عقل:اسلام فهم است براى كسى كه آن را درك كند، و چون فهم عبارت است از خوب آماده بودن ذهن براى پذيرش چيزهايى كه بر او وارد مى شود، دخول در اسلام، و پرورش دادن نفس بر اساس احكام و مقرّرات آن نيز سبب بزرگى براى حصول آمادگى ذهنى جهت تابش و پذيرش انوار الهى و فهم اسرار قدسى است، و اطلاق واژه فهم بر آنچه گفته شد مجاز و از باب اطلاق نام مسبّب بر سبب مى باشد.7-  و لبّا لمن تدبّر:چون لبّ به معناى عقل است، در اين جا نيز مانند جمله پيش واژه عقل براى اسلام بر سبيل مجاز آمده اگر چه مسبّب آن است، و در اين جا منظور عقل لملكه و مراتب بالاتر آن است، زيرا اسلام و قواعد و احكام آن، نيرومندترين وسيله براى دست يافتن به بالاترين مراتب خرد مى باشد.8-  و آية لمن توسّم:منظور كسى است كه در جستجوى راه حق و يافتن اهداف آن است، و اسلام براى چنين كسى نشانه و علامت است كه اگر بدان راه يافت در طريق هدايت قرار گرفته است.9-  و تبصرة لمن عزم:مراد كسى است كه تصميم بر انجام دادن مقصود خود گرفته است، و اسلام براى او مايه بينش است كه بتواند مقصود خود را به گونه شايسته انجام دهد.10-  و عبرة لمن اتّعظ:معناى اين جمله آشكار است، زيرا اسلام با بيان احوال امّتهاى گذشته و آنچه روزگار بر سر آنها آورده براى كسى كه پند آموز و موعظه پذير باشد در راه حركت به سوى خدا نيكوترين مايه عبرت است.11-  و نجاة لمن صدّق:اسلام براى كسى كه رسالت پيامبر (ص) را تصديق كند و به آنچه از جانب خداوند براى بشر آورده ايمان آورد، مايه رستگارى است، زيرا پذيرش اسلام براى او در دنيا موجب رهايى از قتل و شمشير دين و در آخرت باعث رستگاريش از عذاب خداوند است، و اطلاق نام نجات بر اسلام از باب اطلاق نام مسبّب بر سبب مى باشد.12-  و ثقة لمن توكّل:يعنى اسلام مايه وثوق و اعتماد كسانى است كه بر خداوند توكّل كنند، زيرا مشتمل بر وعده هاى گرانقدر اوست، و به سبب اطمينان بر آن است كه توان توكّل بر خدا را مى يابند.13-  راحة لمن فوّض:يعنى كسى كه بحث و تدقيق در مسائل را رها و به احكام اسلام و دلايل قرآن و سنّت اصيل اهل قرآن تمسّك جويد، و كار خود را به آن واگذارد آسايش مى يابد، گفته شده: منظور ترغيب مردم است به اين كه امور را به خدا واگذارند، و دانش آنچه را كه نمى توان دانست و شناخت، به او تفويض كنند و در اين راه بيهوده زحمت نكشند كه در اين صورت آسودگى مى يابند، و نيز گفته اند: مراد اين است كه اگر اسلام مسلمان كامل باشد و امور خود را به خداوند واگذارد، پروردگار متعال تمامى كارهاى او را كفايت و اصلاح مى فرمايد و او را از كوشش و تلاش بى نياز و آسوده مى گرداند.14-  جنّة لمن صبر:يعنى در به كار بستن و عمل كردن به احكام و دستورهاى آن بردبارى و شكيبايى ورزد، و روشن است كه معناى سپر، ايمنى از عذاب خدا مى باشد، و واژه جنّه (سپر) استعاره شده است.15-  أبلج المناهج:مقصود از مناهج اسلام راههاى وصول بدان و اصولى است كه با اذعان بدانها و پيمودن آن راهها، انسان مسلمان مى باشد، و اينها عبارت است از اقرار به خداوند و يگانگى او و ايمان به رسالت پيامبر (ص) و تصديق به آنچه در شرع وارد شده است و امام (ع) آنها را به مناهج تفسير فرموده است، و بديهى است اينها راههاى روشن هدايت و رستگارى است.16-  و أوضح الولائج:يعنى هر كس به ديده اعتبار به اسلام بنگرد، اسرار و بواطن آن را آشكار خواهد ديد.17-  مشرف المنار:منار اسلام عبارت است از اعمال صالحه اى كه سالكان اين راه به جا مى آورند، مانند نمازهاى پنجگانه و امثال آن، و آشكار است كه اين عبادات و اعمال، برتر و بالاتر از عباداتى است كه پيش از اين به جا آورده مى شده است.18-  مشرق الجوادّ:معنايى نزديك به مفهوم أبلج المناهج دارد.19-  مضيء المصابيح:اين جمله كنايه از دانشمندان اسلام و پيشوايان آن است كه به طريق استعاره بيان فرموده و با ذكر واژه إضاءه آن را ترشيح داده است، و اشاره دارد به اين كه علوم از آنها نمايان مى شود و مردم بايد از آنها پيروى كنند، و شايد منظور از مصابيح، ادلّه دين مانند كتاب و سنّت باشد.20-  كريم المضمار:يعنى اسلام در ميدان مسابقه حيات هميشه برنده است و مراد از اين ميدان مسابقه، دنياست، و شكّ نيست كه ميدان آن كريم و ارجمند است، زيرا از اين جاست كه انوار معرفت كسب، و در پرتو آن به سوى خدا گام برداشته مى شود، واژه مضمار استعاره است براى دنيا و پيش از اين شرح آن داده شده است.21-  رفيع الغاية:چون مقصد اسلام، رسيدن به آستان پروردگار جهانيان است و آستان او همان جنّة الماوى يا بهشت جاويد است، لذا مقصد او بلند و هدف او عالى است، زيرا مقصدى بلندتر و هدفى برتر از بهشت وجود ندارد.22-  جامع الحلبة:واژه حلبه را براى روز رستاخيز استعاره فرموده است، زيرا قيامت چنان كه بيان خواهيم كرد حلبه اسلام و وعده گاه نتيجه مسابقه است، وجه استعاره اين است كه مردم در آن روز همه گرد مى آيند تا كدام يك از آنان براى وصول به آستان حضرت حقّ كه همان بهشت جاويدان است بر ديگرى پيشى گيرد، مانند گرد آمدن اسبان براى مسابقه و شتافتن آنها براى گرفتن جايزه.23-  متنافس السبقة:يعنى جايزه آن محبوب و گرانقدر است، زيرا بهشت جايزه آن است و اين گراميترين چيزى است كه بر سر آن رقابت مى شود و مطلوب انسان است.24-  شريف الفرسان:واژه فرسان را كه به معناى سواركاران است، براى دانشمندان اسلام استعاره آورده است، آن دانشمندانى كه در ميدان دانش يكّه تازان و قهرمانانند، و شباهت دارند به اسبان لايقى كه در ميدان مسابقه موجب پيروزى صاحبان خود مى شوند.25-  التّصديق منهاجه:اين جمله تا آخر اين بخش از خطبه، توضيحى است بر آنچه در عبارات پيش روشن نشده و تفسيرى است بر منهاج و منار و غاية و مضمار و حلبه و سبقه، و اين كه مرگ را نهايت يا مقصد بيان كرده و «الموت غايته» فرموده است براى اين كه مرگ نزديكترين مقصدى است كه انسان را در آستانه لقاى پروردگار متعال قرار مى دهد، و شايد هم مراد از موت، مرگ شهوات و هواهاى نفسانى باشد، زيرا اين نيز از اهداف و مقاصد اوليّه اسلام است، همچنين سبقه را براى بهشت استعاره فرموده است، براى اين كه  بهشت ثمره دين و غايت مطلوب آن است همچنان كه سبقه يا جايزه حاصل كوشش دو طرف مسابقه مى باشد. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 254 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الخامسة من المختار فى باب الخطب و شرحها في ضمن فصلين، و صدرها مروية في الكافي باختلاف كثير تطلع بعد الفراغ من شرح الفصل إنشاء اللّه تعالى.الفصل الاول:الحمد للّه الّذي شرع الإسلام فسهل شرايعه لمن ورده، و أعزّ أركانه على من غالبه، فجعله أمنا لمن علقه، و سلما لمن دخله، و برهانا لمن تكلّم به، و شاهدا لمن خاصم به، و نورا لمن استضاء به، و فهما لمن عقل، و لبّا لمن تدبّر، و آية لمن توسّم، و تبصرة لمن عزم، و عبرة لمن اتّعظ، و نجاة لمن صدّق، و ثقة لمن توكّل، و راحة لمن فوّض، و جنّة لمن صبر، فهو أبلج المناهج، و أوضح الولائج، مشرف المنار، مشرق الجوادّ، مضيّ المصابيح، كريم المضمار، رفيع الغاية، جامع الحلبة، متنافس السّبقة، شريف الفرسان، التّصديق منهاجه، و الصّالحات مناره، و الموت غايته، و الدّنيا مضماره، و القيمة حلبته، و الجنّة سبقته.اللغة:(شرع) اللّه لنا كذا من باب منع أى أوضحه و أظهره و سنّه و الشّريعة كالمشرعة مورد الناس للاستسقا سميّت بذلك لوضوحها و ظهورها، قال الأزهريّ و لا تسميّها العرب مشرعة حتى يكون الماء عدّ الا انقطاع له كماء الأنهار، و يكون ظاهرا معيّنا و لا يستقى منه برشاء فان كان من ماء الأمطار فهو الكرع بفتحتين و (السّلم) بكسر السين و سكون اللّام الصّلح يقال خذوا بالسّلم أى بالصّلح و يطلق على المسالم أى المصالح كما يطلق الحرب على المحارب و عليه ما في الزّيارة: أنا سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم. و (توسّم) الشيء تفرّسه و تخيّله و (الأبلج) المتّضح من بلج الصّبح أضاء و أشرق و (المنهج) الطريق الواضح المستقيم و (الوليجة) بطانة الرّجل و خاصّته، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 256 و في شرح المعتزلي هو المدخل إلى الوادي و غيره و (المشرف) المرتفع و (المضمار) موضع يضمر فيه الخيل للسّباق أو زمان التضمير.و (الحلبة) بالحاء المهملة و الباء الموحّدة وزان سجدة خيل تجمع للسباق من كلّ أوب و لا تخرج من وجه واحد يقال جاءت الفرس فى آخر الحلبة أى في آخر الخيل و (السبقة) محرّكة ما يتراهن عليه المتسابقان.المعنىاعلم أنّ هذا الفصل من كلامه عليه السّلام ملتقط من فصلين أوّلهما في ذكر وصف الاسلام و بيان فضايله، و ثانيهما في مدح رسول اللّه و تعظيمه و تبجيله و ذكر أوصافه الكماليّة، و عقبه بالدّعاء الخير عليه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 257 أما الفصل الاول:فهو قوله (الحمد للّه الذي شرع الاسلام) أى سنّ الاسلام أو أوضحه و أظهره استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية (فسهل شرايعه لمن ورده) شبّه الاسلام بنهر جار دائم الجريان و استعار عنه على سبيل الكناية و الجامع أنّ كلّا منهما يروى الغليل و العطشان إلّا أنّ الماء يروى من غلل الأبدان و الاسلام من غلّ الأرواح، أو أنّ بكلّ منهما يحصل الطهارة و النظافة إلا أنّ الماء يطهرّ من القذر و النّجس، و الاسلام من الكفر و الرّجس و استعار الشرائع للاسلام على سبيل التخييل، و المراد أنه سبحانه سهّل موارد العقول لمن أراد الدخول إلى الاسلام.قال الشارح البحراني: و تسهيله لها ايضاح قواعده و خطاباته بحيث يفهمهما الفصيح و الألكن، و يشارك الغبيّ في ورد مناهله الفطن الذكيّ.استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية (و أعزّ أركانه على من غالبه) استعارة بالكناية ايضا فانه شبهه بحصن عال و قصر مشيد مستحكم البنيان، و محكم القواعد و الأركان و اثبات الأركان تخييل، و الجامع كونهما محفوظا من أن يهدم و يغالب، يعني أنه سبحانه أعزّه و حماه من أن يتسلّط عليه المشركون و يغلب عليه الكافرون كما قال تعالى: «وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا». (فجعله أمنا لمن علقه) لا يخفى ما في هذه الفقرة و ما يتلوها من حسن الخطابة حيث ناط بكلّ واحدة من اللّفظات لفظة تلايمها و تناسبها لو نيطت بغيرها لما انطبقت عليها و لا استقرّت في قرارها، ألا تراه كيف رتّب الأمن على التعلّق، و السّلم.على الدّخول، و البرهان على التكلّم، و الشهادة على المخاصمة و كذا غيرها، فلو غيّر الاسلوب و قال: أمنا لمن تكلّم، و برهانا لمن دخل لكان الكلام معيبا مختلّ المعنى خارجا عن قانون الخطابة.إذا عرفت ذلك فأقول: مراده عليه السّلام بهذه الفقرة أنه سبحانه جعل الاسلام سببا لأمن من تعلّق به في الدّنيا من إراقة الدّماء و في الآخرة من النار و من غضب الجبار استعاره (و سلما لمن دخله.) منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 258 قيل: استعار عليه السّلام لفظ السّلم باعتبار عدم اذاه لمن دخله فهو كالمسالم له أقول: و الأشبه أن يكون المراد أنّ من دخل الاسلام يكون الاسلام صلحا بينه و بين المسلمين به يحقن دمه و يقرّ على ما يملكه (و برهانا لمن تكلّم به) أى من تكلّم مصاحبا بالاسلام و متّصفا به فهو برهان له بمعنى أنّ فيه بيّنة و حجّة يدلّ على حقّيته (و شاهدا لمن خاصم به) أى من كان من المسلمين في مقام المخاصمة بالملل الخارجة فالاسلام شاهد له، يعني أنّ فيه ما هو شاهد و يشهد بصحّة قوله قال سبحانه: «أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ».قال الطريحي: أى برهان من اللّه و بيان و حجّة على أنّ دين الاسلام حقّ، و هو دليل العقل و يتلوه أى يتبع ذلك البرهان شاهد يشهد بصحّته و هو القرآن (و نورا لمن استضاء به) إذ به يهتدى إلى الجنّة، و يسلك إليه كما يهتدى بالنور مجاز من باب إطلاق اسم المسبّب على السّبب (و فهما لمن عقل) إذ بالدخول فيه و برياضة النّفس بقواعده و أركانه يتهيّأ الذّهن لقبول الأنوار الالهيّة و فهم الأسرار الحقّة فهو سبب للفهم الذي هو جودة تهيّؤ الذّهن لقبول ما يرد عليه فاطلق لفظه عليه مجازا من باب إطلاق اسم المسبّب على السّبب (و لبّا لمن تدبّر) قال البحراني: لما كان اللبّ هو العقل اطلق عليه لفظ العقل و إن كان سببا له، و أراد العقل بالملكة و ما فوقه من مراتب العقل فانّ الاسلام و قواعده أقوى الأسباب لحصول العقل بمراتبه (و آية لمن توسّم) أى علامة يهتدى به إلى الحقّ للمتوسّم و هو المتفرّس المتأمّل المتثبّت في نظره حتّى يعرف حقيقة سمت الشي ء (و تبصرة لمن عزم) يعني أنه موجب لبصيرة من قصد على فعل الخير و تبصرة له في إتيانه به على ما ينبغي أن يكون عليه. (و عبرة لمن اتّعظ) يعني من كان متديّنا بدين الاسلام و نظر فيما وقع في القرون الخالية للام الماضية و أنهم كيف اختر متهم أيدى المنون و انتسفتهم القرون فهو يعتبر بذلك و يتّعظ به. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 259 و يحتمل أن يكون المراد أن نفس الاسلام عبرة للمتّعظين، و ذلك لأنّ من لاحظ رونق الاسلام و نظر في علوّ قدره و ارتفاع كلمته و ظهور سلطانه و ظفر المسلمين على قلّتهم على المشركين مع كثرتهم. يحصل له بذلك عبرة و بصيرة في الرّجوع إلى الحقّ. (و نجاة لمن صدّق) يعني أنّه سبب لنجاة من صدّق الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فيما جاء به من عند اللّه سبحانه به يحصل له الخلاص في الدّنيا من القتل و في الآخرة من العذاب (وثقة لمن توكّل) إذ من دان بدين الاسلام و عرف المواعيد الكريمة الثابتة في الكتاب و السنّة للمتوكلين يحصل له بذلك توكّل على اللّه و حسن ثقة به (و راحة لمن فوّض) فانّ المسلم إذا كمل إسلامه و فوّض أمره إلى اللّه سبحانه كفاه اللّه جميع أموره و أراحه من الاهتمام لها و به يشعر قوله سبحانه: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» . (و جنّة لمن صبر) أى من صبر على ما فيه من مشاقّ الطّاعات و كلفة العبادات المالية و البدنيّة يكون الاسلام وقاية له و جنّة من عذاب النّار و حرّ الجحيم. (فهو أبلج المناهج) أى معروف الطرق و سيأتي بيانها (و أوضح الولايج) أى ظاهر البواطن و الاسرار لمن نظر إليه بعين الاعتبار، أو أنه واضح المداخل معروف المسالك كما مرّ في تفسير قوله عليه السّلام فسهّل شرايعه لمن ورده (مشرف المنار) أى رفيعة الاعلام، و سيأتي بيان ذلك أيضا (مشرق الجواد) و هو قريب من أبلج المناهج استعاره مرشحة (مضيء المصابيح) المراد بها إما الأدلّة و البراهين الدالة على حقّيته من الكتاب و السّنة، و استعار لها لفظ المصباح باعتبار أنها يهتدى بها إليه كما يهتدى بالمصباح في الظلمات، و إمّا الأئمة الهادون إليه و المرشدون إلى معالمه، و ذكر الاضائة ترشيح. (كريم المضمار رفيع الغاية جامع الحلبة متنافس السبقة شريف الفرسان) قال الشارح المعتزلي: كأنه جعل الاسلام كخيل السباق التي مضمارها كريم و غايتها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 260 رفيعة عالية و حلبتها جامعة حاوية و سبقتها متنافس فيها و فرسانها أشراف.أقول: أراد بالفرسان المسلمين المؤمنين، و فسّر ساير ما كان محتاجا إلى التّفسير بقوله (التصديق منهاجه) الذي تقدم وصفه بأنه أبلج و أراد به التّصديق باللّه و برسوله و بما جاء به من عند اللّه سبحانه و الاتيان بلفظ الجمع فيما سبق و بصيغة الافراد هنا أنّ الجمع باعتبار تعدد أفراده و الافراد بملاحظة نفس النوع و معلوم أنّ هذه التصديقات أنوار واضحة الهدى. (و الصّالحات مناره) أراد بها الأعمال الصّالحة و جعلها منارا باعتبار إضاءتها و اشراقها (و الموت غايته) و إنما جعله غاية له باعتبار انقطاع التكليف عنده و انتهائه إليه و وصفه بالرفعة فيما سبق باعتبار أنّه باب الوصول إلى حظيرة القدس و الجنّة المأوى التي هي أرفع الغايات و منتهى المقاصد. (و الدّنيا مضماره) لأنه دار مجاز لا دار قرار، و وصفها بالكرم سابقا باعتبار أنّ فيها يحصل الاستعداد للفوز بالدّرجات العالية و المقامات المتعالية، و لا ينافي ذلك ما ورد في ذمّها، لأنه ناظر إلى ذمّ من ركن إليها و قصّر نظره فيها و غفل عما وراها، فانّ من أبصر بها بصرته، و من أبصر إليها أعمته. (و القيامة حلبته) أي ذات حلبته و موضعها الذي يجتمع الكلّ فيها من كلّ ناحية لأنها يوم الجمع (و الجنّة سبقته) جعلها اللّه سبحانه جزاء للسابقين، و في مثلها فليتنافس المتنافسون.الترجمة:و از جمله خطب شريفه أن إمام مبين و وارث علم النّبيين است صلواة اللّه عليه و آله أجمعين در ذكر فضائل ملّت اسلام و مناقب حضرت سيّد الأنام عليه و آله آلاف التّحية و السّلام مى فرمايد:حمد بى حدّ معبود بحقي را سزاست كه پديد آورد و ظاهر نمود دين اسلام را پس آسان گردانيد راههاى آنرا بجهة كسى كه بخواهد وارد آن شود، و عزيز گردانيد ركنهاى آنرا بر كسى كه بخواهد غلبه آن نمايد، پس گردانيد آنرا ايمني از عذاب از براى كسى كه در آويخت بآن، و صلح و آشتى از براى كسى كه داخل شد در آن، و دليل روشن از براى كسى كه تكلّم كرد بآن، و گواه از براى كسى كه مخاصمة نمود بوسيله آن، و نور هدايت از براى كسى كه روشني جست بآن، و فهم از براى كسى كه عاقل شود، و عقل از براى كسى كه تدبر نمايد، و علامت و نشانه از براى كسى كه تفرّس و تأمّل نمايد و آلة بصيرت از براى كسى كه صاحب عزم باشد، و عبرت از براى كسى كه پند گيرد، و نجات و خلاصى از براى كسى كه تصديق كرد، و وثوق و اعتماد از براى كسى كه توكّل نمود، و راحت و آسايش مر كسى را كه تفويض كرد كار خود را بخدا سپر مر كسى را كه صبر نمود برنج و عنا پس آن اسلام روشن تر است راههاى آن، آشكارتر است سرّهاى آن، بلند است مناره آن، تابانست راههاى آن، درخشان است چراغهاى آن، گراميست ميدان آن، بلند است نهاية آن جمع كننده است حلبه آن يعنى اسباني كه فراهم آورده مى شود از أطراف و نواحى متعدّده بجهة اسب دواني و مسابقت. رغبت كرده شده است سبقت آن يعني چيزى كه مقرر شده بجهت سبقت كننده از اسب دوانها، بزرگوار است سوارهاى آن. تصديق بخدا و رسول راه راست اسلام است، و عملهاى صالح مناره او است و مرگ غايت او است، و دار دنيا ميدان اسب دوان او است، و روز قيامت صاحب حلبه او، و بهشت عنبر سرشت سبقة او.  
بخش ۲ : وصف پیامبر و دعا برای او [منبع]

و منها في ذكر النبي (ص‏لی الله علیه وآله) :
حَتَّى أَوْرَى قَبَساً لِقَابِسٍ وَ أَنَارَ عَلَماً لِحَابِسٍ، فَهُوَ أَمِينُكَ الْمَأْمُونُ وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ الدِّينِ وَ بَعِيثُكَ نِعْمَةً وَ رَسُولُكَ بِالْحَقِّ رَحْمَةً.
اللَّهُمَّ اقْسِمْ لَهُ مَقْسَماً مِنْ عَدْلِكَ وَ اجْزِهِ مُضَعَّفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ، اللَّهُمَّ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَاءَهُ وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ نُزُلَهُ وَ شَرِّفْ عِنْدَكَ مَنْزِلَهُ وَ آتِهِ الْوَسِيلَةَ وَ أَعْطِهِ السَّنَاءَ وَ الْفَضِيلَةَ، وَ احْشُرْنَا فِي زُمْرَتِهِ غَيْرَ خَزَايَا وَ لَا نَادِمِينَ وَ لَا نَاكِبِينَ وَ لَا نَاكِثِينَ وَ لَا ضَالِّينَ وَ لَا مُضِلِّينَ وَ لَا مَفْتُونِينَ‏.

اوْرى : بر افروخت.
الْقَبَس : شعله اى كه از قسمت عمده و بر افروخته آتش گرفته مى شود.
الْقَابِس : گيرنده آتش.
الْحَابِس : كسى كه بجهت حيرت و ندانستن راه مركب خود را متوقف مى سازد.
أنَارَ عَلَماً : آتش در نقطه بلندى بر افروخت تا گمشدگان راه را باز يابند.
بَعِيثُكَ : فرستاده تو.
الْمَقْسَم : نصيب، حظ، بهره.
النُّزُل : آنچه جهت پذيرايى از ميهمان، آماده مى شود.
السَّنَاء : رفعت، بلندى مقام.
خَزَايَا : جمع «خزيان»، شرمساران.
نَاكِبِين : منحرفان از مسير حق.
نَاكِثِينِ : پيمان شكنان. 
حابِس : كسى كه از حيرت و سر گردانى شتر خود را بسته و نگه داشته
نُزُل : آنچه براى پذيرائى مهمان تهيه مى شود
سَناء : نور مرتفع، بلندى
خَزايا : جمع خزيان : شرمنده و خجل
ناكِثين : بيعت شكنان
ناكِبين : كسانى كه از راه حق عدول كرده اند 
۲. دعا براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
تا آن كه خداوند با دست پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شعله اى از نور براى طالبان آن بر افروخت، و بر سر راه گمشدگان چراغى پرفروغ قرار داد. خداوندا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امين و مورد اطمينان و گواه روز قيامت است، نعمتى است كه بر انگيخته و رحمتى است كه به حق فرستاده اى.
خداوندا بهره فراوانى از عدل خود به او اختصاص ده، و از احسان و كرم خود فراوان به او ببخش. خدايا بناى دين او را از آنچه ديگران بر آورده اند، عالى تر قرار ده. او را بر سر خان كرمت گرامى تر دار، و بر شرافت مقام او در نزد خود بيفزا، و وسيله تقرّب خويش را به او عنايت فرما، و بلندى مقام و فضيلت او را بى مانند گردان، و ما را از ياران او محشور فرما، چنانكه نه زيانكار باشيم و نه پشيمان، نه دور از راه حق باشيم و نه شكننده پيمان، نه گمراه باشيم و نه گمراه كننده بندگان، نه فريب هواى نفس خوريم و نه وسوسه شيطان.
سید رضی مى گويد: (اين كلمات در خطبه ۷۲ نيز وجود داشت، امّا بدان جهت كه اضافات مفيدى داشت در اينجا نيز آورده ايم).
 
قسمت دوم از اين خطبه در وصف پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله است:
(5) (رسول اكرم براى تبليغ احكام الهىّ سعى و كوشش فراوان نمود) تا شعله آتش هدايت و رستگارى را بر افروخت براى آنكه اقتباس نماينده از آن بهره مند گردد، و نشانه (هدايت) را (بر سر كوه علم و معرفت) روشن كرد تا آن كس كه (از قافله دور، و) در راه مانده و سرگردان است راه يابد (سعادت هميشگى را بدست آورد) پس (بار خدايا) آن حضرت (در تبليغ رسالت) امين تو و درستكار است، و روز قيامت شاهد و گواه (بر احوال بندگان) تو است، و نعمت و بخششى است كه از جانب تو (بر خلائق) مبعوث شده، و فرستاده تو است بحقّ و راستى كه (بر مردم) رحمت و مهربانى است.
(6) بار خدايا بعدل خود قسمت و بهره او (بالاترين مراتب قرب و منزلت) را نصيبش گردان، و پاداش او را بفضل و كرمت خير بسيار و نعمتهاى بيشمار عطاء فرما.
(7) بار خدايا بناى او را بر بناى سازندگان پيش (دين او را بر اديان انبياء سلف) بلند (ظاهر و غالب) گردان، و خوان نعمت (پاداش زحمت و رنج) او را (در تبليغ رسالت) نزد خود گرامى دار، و منزل و مأوايش را در درگاه حضرتت رفعت ده و او را بمنتهى درجه بزرگوارى برسان و برترى (بر همه خلائق) عطاء فرما،
(8) و ما را در جمعيّت و يارانش (مؤمنين و پرهيزكاران) محشور نما كه (از معصيت و نافرمانى) خجل، و (از كردارهاى زشت) پشيمان، و (از راه راست) منحرف، و عهد شكن و آزمايش شده (ببلاء و سختيها) نباشيم.
(سيّد رضىّ فرمايد:) اين فصل از اين خطبه پيش از اين (در خطبه هفتاد و يكم) بيان شد و ليكن چون در دو روايت اختلاف بود، لذا دوباره در اينجا آنرا تكرار كرديم.
 
هم از اين خطبه [در ذكر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله)]:
تا آنكه شعله اى افروخت، تا ديگران از آن پاره آتشى برگيرند و مشعلى نهاد تا سرگشتگان وادى حيرت را راه نمايد. او امين توست و مورد اعتماد توست و گواه توست در روز جزا. نعمتى است كه از سوى تو به جهانيان ارزانى شده و پيامبر و فرستاده بر حق توست كه رحمت و بخشايش است.
اى خداوند، او را از عدل خود بهره و نصيبى ده و از فضل خويش، فراوان، پاداش نيكش عطا كن. بار خدايا، بناى دين او را از آنچه ديگران فرا برده اند، فراتر بر. بر خوان نعمت خود گراميش دار. و منزلتش را در نزد خود بيفزاى و او را وسيلت عطا كن و، برترى و فضيلتش بخش.
ما را در گروه او محشور فرماى نه در گروه رسوايان و پشيمانان و نه در آن زمره كه از حق منحرف شده اند. يا آنان كه پيمان شكسته اند و نه گمراهان و گمراه كنندگان.
سید رضی می گوید: اين سخن زين پيش گذشت و ما به سبب اختلاف دو روايت در اينجا تكرارش كرديم.
 
او تلاش کرد تا شعله فروزانى براى طالبان (حق) برافروخت و چراغ پرفروغى بر سر راه گم شدگان وادى ضلالت قرار داد; او امين مورد اطمينان شماست. شاهد و گواهتان در رستاخيز و برانگيخته شما، به عنوان نعمت، و فرستاده به حق به سوى شما، به عنوان رحمت است. بار خدايا! سهم وافرى از عدل خود و پاداش مضاعفى از خيرات از فضل خود، نصيب او گردان.
خداوندا! بناى رفيع او را برترين بناها قرار ده و او را بر سرِ خوانِ (رحمت) خويش گرامى دار; بر شرافت مقام او نزد خود بيفزاى; و وسيله قرب خود را به وى عنايت کن، مقامِ بلند و برتر را به او عطا فرما و ما را در زمره (دوستان و پيروان) او محشور گردان، در حالى که نه رسوا باشيم و نه پشيمان; نه منحرف نه پيمان شکن; نه گمراه، نه گمراه کننده و نه فريب خورده!
 
از اين خطبه است در ذكر پيامبر (ص):
تا آنكه شعله اى افروخت كه جوينده، بدان چراغ دانش بيفروزد، و نشان راه را بر پا كرد تا گمراه، ديده بدان دوزد. پس او امين توست و مورد اعتماد، و گواه تو بر امّت در روز معاد، و انگيخته تو و موجب نعمت، و فرستاده بر حقّ تو، و آيت رحمت. خدايا بهره او ساز نصيبى از عدل خود، و پاداش نيك و فراوان از فضل خود.
خدايا بناى دين او را از آنچه ديگران بر آورده اند، عالى تر ساز، و خوان اكرام او را نزد خود هر چه گراميتر ساز، و رتبت او را نزد خود بيفزا، و قرب وسيلت، و بلندى قدر  و فضيلتش عطا فرما. و ما را با او محشور كن چنانكه نه زيانكار باشيم و نه پشيمان، نه دور از راه حق، و نه شكننده پيمان، نه گمراه نه گمراه كننده ديگران، و نه فريفته هواى نفس و شيطان.
سید رضی می گوید: [اين سخنان پيش از اين گذشت، ولى ما آن را دوباره اينجا آورديم چه در دو روايت اختلاف است.]
 
از اين خطبه است در وصف پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله):
تا آنكه پيامبر شعله اى براى خواستار نور بر افروخت، و نشانه اى براى وامانده در گمراهى روشن ساخت. خداوندا، او امين و مورد اعتماد تو، و گواه حضرتت در قيامت، و نعمتى است كه به رسالت فرستادى، و رحمتى است كه به حق گسيل داشتى.
الهى، بهره اى وافر از عدالت خود به او عنايت فرما، و از احسانت پاداشى صد چندان به او كرامت كن. خدايا، بنايش را از همه بناها بالاتر قرار ده، و او را بر سفره مهمانيت گرامى دار، و مقامش را نزد خود شريف گردان، و او را از جانب خود بالاترين درجه بهشتى بخش، و از رفعت و فضيلت بهره مندش ساز، و ما را بدون دچار شدن به رسوايى و منهاى گرفتار شدن به پشيمانى و آلوده شدن به انحراف و پيمان شكنى و گمراهى و گمراه كردن و فريب خوردگى، در زمره او محشور فرما.
مؤلف: اين خطبه پيش از اين ذكر شد و ما به جهت اختلاف در دو روايت، آن را دوباره در اين قسمت آورديم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 487-482 صفات و مقامات پيامبر(صلى الله عليه وآله):امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه به ويژگى ها و صفات عالى پيامبر(صلى الله عليه وآله) اشاره مى کند و سپس علوّ مقام و درجات آن حضرت را از خدا مى خواهد و سرانجام براى خودش و همه مؤمنان، جهت قرار گرفتن در زمره پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) دعا مى کند. مى فرمايد: «(تلاش ها و کوشش ها از سوى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) ادامه يافت) تا شعله فروزانى براى طالبان (حق) برافروخت و چراغ پرفروغى بر سر راه گمشدگان (وادى ضلالت قرار داد!». (حَتَّى أَوْرَى(1) قَبَساً(2) لِقَابِس، وَ أَنَارَ عَلَماً لِحَابِس(3)).با توجّه به اينکه اين بخش از خطبه - به گفته مرحوم سيّد رضى - روايت ديگرى از يکى از خطبه هاى پيشين (خطبه 72) مى باشد، به خوبى مى توان فهميد که «حَتّى» غايت و انتهايى براى تلاش ها و کوشش هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) است و نيز مى توان دريافت که فاعل در جمله هاى «أَوْرَى» و «أَنَارَ» شخص پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى باشد. به اين ترتيب، آن حضرت دو کار مهم انجام داد:نخست، شعله هاى فروزانى در اختيار طالبان حق قرار داد و ديگر اينکه، چراغ هاى پرفروغى بر سر راه گمشدگان نصب کرد.گويا جمله اوّل، اشاره به علما و دانشمندان امّت است، که شعله اى را به سان چراغ در اختيار مى گيرند و به راه مى افتند و گروهى را با خود مى برند و جمله دوم، اشاره به افراد عادى و معمولى است که چراغى در اختيار ندارند و چشمشان به نشانه ها و چراغ هاى منصوب در کنار جادّه دوخته شده است. يا به تعبيرى ديگر: هدايت خاص و عام را براى حق جويان فراهم ساخت.سپس در يک نتيجه گيرى زيبا و روشن مى افزايد: «او (پيامبر(صلى الله عليه وآله) امينِ مورد اطمينان، و شاهد و گواهتان در روز رستاخيز و برانگيخته شما به عنوان نعمت و فرستاده به حق شما براى رحمت است». (فَهُوَ أَمِينُکَ الْمَأْمُونُ، وَ شَهِيدُکَ يَوْمَ الدِّينِ، وَ بَعِيثُکَ نِعْمةً وَ رَسُولُکَ بِالْحَقِّ رَحْمَةً).«أمينِ مأمُون» نوعى تأکيد و به معناى امانتدار کامل است و «شهيد» و شاهد روز جزا بودن، اشاره به همان چيزى است که در آيه شريفه 89 سوره نحل آمده است: «وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي کُلِّ أُمَّة شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنَابِکَ شَهِيداً عَلَى هؤُلاَءِ; بياد آور! روزى را که از هر امّتى گواهى از خودشان بر آنها بر مى انگيزيم و تو را گواه بر آنان قرار مى دهيم».اين گواهى مى تواند بر اصول کلّى باشد که در دعوت تمام انبيا بوده و يا بر جزئيات اعمال، به جهت حضور علمى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت به اعمال تمام امّتها.تعبير به «بَعيِثُکَ نِعْمَةً» اشاره به آن است که بعثت پيامبر هم نعمت بزرگى از سوى خداوند بود و هم نمونه بارزى از رحمت واسعه حق، چرا که ميليونها ميليون مردم جهان، در پرتو تعليماتش راه حق را پيدا کردند و به آن پيوستند.اين سخن در واقع اقتباسى است از آيات قرآن، در آنجا که مى فرمايد: «لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولا مِنْ أَنْفُسِهِمْ...»(4) و در جاى ديگر مى فرمايد: «وَ مَآ أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمينَ»(5)در ادامه اين سخن، به عنوان قدردانى از زحمات طاقت فرساى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تعظيم و تکريم مقام والاى او، امام(عليه السلام) دست به دعا بر مى دارد و هفت نعمت الهى را براى اين رسول گرامى از خدا مى طلبد. عرضه مى دارد: «بار خدايا! سهم وافرى از عدل خود و پاداش مضاعفى از خيرات، از فضل خود، نصيب او بگردان!» (اللَّهُمَّ اقْسِمْ لَهُ مَقْسَماً مِنْ عَدْلِکَ، وَ اجْزِهِ مُضَعَّفَاتِ الْخَيْرِ مِنْ فَضْلِکَ).«خداوندا! بناى رفيع او را برترين بناها قرار ده، و او را بر سرِ خوانِ (رحمت) خويش گرامى دار; بر شرافت مقام او نزد خود بيفزاى; وسيله قرب خود را به وى عنايت کن; و مقام بلند و افضل را به او عطا فرما!». (اللَّهُمَّ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ الْبَانِينَ بِنَاءَهُ وَ أَکْرِمْ لَدَيْکَ نُزُلَهُ(6)، وَ شَرِّفْ عِنْدَکَ مَنْزِلَهُ، وَ آتِهِ الْوَسِيلَةَ، وَ أَعْطِهِ السَّنَاءَ(7)، وَ الْفَضِيلَةَ).در دعاى اوّل و دوم اين نکته نهفته شده است که: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مقتضاى عدل الهى استحقاق پاداش فراوانى دارد و به مقتضاى فضل پروردگار پاداش هاى مضاعف، قرآن مجيد مى گويد: «مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا; کسى که کار نيکى کند، ده برابر به او پاداش داده مى شود».(8) به يقين يک پاداش به مقتضاى عدل است، و نُه پاداش به مقتضاى فضل پروردگار.درخواست علوّ بناى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بر بناى همه بنا کنندگان، يا اشاره به برترى آيين او بر همه آئين ها، به مقتضاى «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ کُلِّهِ»(9) مى باشد; يا برترى بناى مقامات بهشتى او; و يا برترى روحيات و فضايل معنوى آن حضرت است. ولى تفسير اوّل مناسب تر به نظر مى رسد.تعبير به «آيةِ الْوَسِيلَةَ» ظاهراً اشاره به مقام عالى قُرب است و نتيجه آن درجات بسيار عالى بهشتى است. در حديثى مى خوانيم که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) خطاب به اصحاب خود فرمود:  «سَلُوا اللهَ لِيَ الْوَسِيَلَةَ; از خداوند براى من وسيله بخواهيد!» و در ادامه اين حديث آمده است: «هِيَ دَرَجَتي فِي الْجَنَّةِ، وَ هِيَ أَلْفُ مِرْقَاة... فَلاَ يَبْقَى يَوْمَئِذ نَبِىٌّ وَ لاَ صِدِّيقٌ وَ لاَ شَهِيدٌ إِلاَّ قَالَ طُوبى لِمَنْ کَآنَ هذِهِ الدَّرَجَةُ دَرَجَتَهُ; وسيله درجه من دربهشت است که هزار پله دارد.» سپس فاصله عظيم بين اين مراتب را شرح مى دهد تا به اينجا مى رسد: «در آن روز هيچ پيامبر و صدّيق و شهيدى نيست، مگر اينکه مى گويد خوشا به حال آن کس که اين مقام، مقام او است!»(10)در پايان اين بخش، امام(عليه السلام) دست به دعا بر مى دارد و براى خود و يارانش دعا مى کند. عرضه مى دارد: «(خداوندا) ما را در زمره (دوستان و پيروان) او محشور بگردان، در حالى که (به خاطر اعمال خويش) نه رسوا باشيم، نه پشيمان، نه منحرف، نه پيمان شکن، نه گمراه، نه گمراه کننده، و نه فريب خورده!» (وَ احْشُرْنَا فِى زُمْرَتِهِ غَيْرَ خَزَايَا(11)، وَ لاَ نَادِمينَ، وَ لاَ نَاکِبِينَ، وَ لاَ نَاکِثِينَ، وَ لاَ ضَالِّينَ، وَ لاَ مُضِلِّينَ، وَ لاَ مَفْتُونِينَ).اشاره به اينکه کسانى که بتوانند در پرتو علم و عمل، در زمره ياران پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) قرار گيرند، از اين هفت آسيب بزرگ در امانند. در روز قيامت خوار و رسوا و شرمنده نمى شوند و هنگامى که در برابر نتايج اعمال خود قرار مى گيرند از کرده ها پشيمان نخواهند شد; در صف منحرفان و پيمان شکنان قرار نخواهند گرفت; در وادى ضلالت سرگردان نمى شوند و بار گناه ديگران را بر دوش نمى کشند و فريب شيطان و هواى نفس را نمى خورند.در حقيقت امام(عليه السلام) به گروههايى از امت پيامبر(صلى الله عليه وآله) اشاره مى کند که هنگامى که وارد صحنه محشر مى شوند، در يکى از اين صفوف هفتگانه قرار مى گيرند و شايد در ميان مخاطبان حضرت در آن روز نيز وجود داشتند و امام(عليه السلام) با دعايش به آنها هشدار و اندرز مى دهد.****کلام مرحوم سيّد رضى:مرحوم «سيّد رضى» در ذيل اين سخن مى فرمايد: «وَ قَدْ مَضَى هذَا الْکَلاَمُ فِيمَا تَقَدَّمَ; إِلاَّ أَنَّنَا کَرَّرْنَاهُ هُنا لِمَا فِي الرِّوَايتَيْنِ مِنَ الإِخْتِلاَفِ; اين سخن در خطبه هاى پيشين گذشت; ولى ما آن را در اينجا تکرار کرديم، چون در ميان اين دو روايت تفاوتى وجود داشت».(12)****نکته:اعتراف جالب!«ابن ابى الحديد» در ذيل اين بخش از خطبه، مطلب بسيار جالبى دارد. او مى گويد: «از استادم «ابوجعفر نقيب» که مرد با انصاف و دور از تعصّب بود در اينجا سؤال کردم و گفتم: «من سخنان صحابه و خطبه هاى آنها را ديده ام، هيچکدام را مثل على(عليه السلام) در تعظيم و تکريم و بزرگداشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نديدم و نه دعايى مانند دعاى او، ما از نهج البلاغه و غير نهج البلاغه فصل هاى بسيارى را همانند اين فصل ديده ايم که نشان مى دهد، او تعظيم و تکريم بسيار زيادى نسبت به پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دارد (ديگران چرا چنين نبودند)؟».«ابوجعفر نقيب» در پاسخ گفت: «هيچ يک از صحابه - جز على(عليه السلام) - سخنان مدوّنى که انسان چيزى از آن در مورد شخصيت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بياموزد، ندارد. آنها سخنانى معمولى و کم فايده دارند». سپس افزود: «ايمان على به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تصديق و پذيرش او بسيار قوى بود; او در ايمان و يقين خود ثابت; و در امور، قاطع و در عين حال، پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) را کاملا دوست مى داشت; چرا که هم نسبتش به او مى رسيد، و هم تربيتش; و موقعيت او نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) با ساير اصحاب تفاوت داشت. اضافه بر اين، شرافت را از پيامبر(صلى الله عليه وآله) گرفته بود; چرا که هر دو همچون يک روح در يک بدن بودند».(13)****پی نوشت:1. «أورى» از مادّه «ورى» (بر وزن نفى) به معناى مستور ساختن است و هنگامى که باب افعال مى رود، به معناى آتش افروختن استعمال مى شود; گويى آتشى که در دل موادّ آتش زا نهفته شده، از آن بيرون مى آيد و در خطبه بالا اشاره به انوار هدايت است، که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در اختيار حق طلبان گذاشت.2. «قَبس» به معناى بخشى از آتش است که آن را از مجموعه اى جدا مى کنند و «قابس» کسى است که آن بخش از آتش را در اختيار مى گيرد و در اينجا اشاره به نور و هدايت است.3. «حابس» به معناى حبس کننده است و در اينجا به معناى انسان سرگردان آمده، زيرا کسى که در بيابان راه را گم مى کند و سرگردان مى شود شتر خود را نگه مى دارد، تا ببيند از کدام راه بايد برود.4. سوره آل عمران، آيه 164.5. سوره انبياء، آيه 107.6. «نُزُل» هم به معناى منزلگاه آمده و هم به معناى چيزى که براى پذيرايى مهمان تازه وارد آماده مى کنند و در اينجا معناى دوم مناسب تر است.7. «سناء» به معناى درخشندگى و بلندى مقام است و گاه به معناى سيراب کردن نيز آمده است.8. سوره انعام، آيه 160.9. سوره صف، آيه 9.10. تفسير نورالثقلين، جلد 1، صفحه 626، حديث 178.11. «خزايا» جمع «خزيان» به معناى رسوا و شرمنده است.12. اشاره به خطبه 72 است که شرح آن در جلد سوم، صفحه 175 به بعد گذشت.13. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 174. 
شرح علامه جعفریدر ذكر پيامبر صلي الله عليه و آله:«حتي اوري قبسا لقابس، و انار علما لحابس، فهو امينك المامون و شهيدك يوم الدين، و بعيثك نعمه و رسولك بالحق رحمه» (تا آنگاه كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم شعله‌اي از انوار مقدس اسلام را براي طالب و گيرنده نور برافروخت، و علامت ارشاد براي كسي كه در حيرت و ضلالت متوقف شده است، روشن ساخت. (بار الها) آن پيامبر، امين و مامون تو، و شاهد تو است در روز قيامت، و مبعوث از جانب تو كه نعمتي بر جهانيان است و رسول بر حق تو كه رحمتي است براي عالميان.)آن برگزيده خداوندي و مبعوث براي اتمام نعمت و رحمت عالميان فروغي الهي را براي عاشقان برافروخت. محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم نور علم و معرفت به اصول و مبادي و غايات عالم هستي و به انسان بالخصوص در همه آفاق جوامع انساني برافروخت، كه اگر خفاش صفتان ظلمت پرست پرده روي چشمان خود و ديگران نمي‌كشيدند و مردم را بحال خود ميگذاشتند، بدون ترديد امروز جوامع بشري در انوار زندگي ميكردند نه در ظلمات متراكم. چه ظلمتي تاريكتر از اينكه براي بشري امروزي هيچ منطقي جز خودخواهي و هيچ رفتاري جز بر مبناي منفعت پرستي مطرح نيست. اگر اين ظلمت گرايي و ظلمت زايي را درست تحليل كنيم، ريشه‌هاي آنرا در جهل انسان به خويشتن خواهيم يافت كه اشاعه آن در جو حيات انسانها عالي‌ترين آرمانهاي قدرت پرستان خودكامه مي‌باشد. اگر بگذارند و زمينه را آماده كنند كه انسانها اطلاعي كافي از موجوديت مادي و معنوي خود بدست بياورند، هرگز تن به ظلمت گرايي و ظلمت زائي نميدهند و همواره بدنبال اشعه نوراني معرفت ميدوزند. اين فطرت اصيل آدمي كه مبنايش بر معرفت گرايي استوار شده است، نور گرا و نور زا است:نه شبم، نه شب پرستم كه حديث خواب گويم         چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گويمگر هلالم، گر بلالم مي‌دوم          مقتدي بر آفتابت مي‌شومدر آن هنگام كه واقعيتي پس از گذشت زماني در پشت پرده جهل، براي شما آشكار و معلوم ميگردد، يعني شما به آن واقعيت علم پيدا مي‌كنيد، به درون خود توجه كنيد. اگر اين توجه شما جدي باشد، احساس خواهيد كرد كه گمشده‌اي را پيدا كنيد. اگر اين توجه شما جدي باشد، احساس خواهيد كرد كه گمشده‌اي را پيدا كرده‌ايد، نه اينكه يك شي‌ء اضافي را بدست آورده‌ايد. و پس از پيدا كردن علم به يك واقعيتي وقتي كه آن علم را از دست داديد، مثلا واقعيت معلوم را فراموش كرديد، يا كشف شد كه علم شما از اول مخالف واقع بود، احساس خواهيد كرد كه چيزي از موجوديت شما سلب شده است، نه اينكه يك چيز اضافي را از دست داده‌ايد. اين دو احساس حقيقي از يك مطلب فوق‌العاده بااهميت بما خبر ميدهند كه عبارتست از: آن روح با عظمتي كه در انسان دميده شده است، بذر آگاهي و معرفت و همه اشياء در نهاد آن كاشته شده است، لذا اگر به يك واقعيتي علم پيدا كند، در حقيقت آن بذر كاشته شده است كه روييده است و جزئي از ذات خود را بارور كرده است و اگر انسان به جهل خود ادامه بدهد يا پس از بدست آوردن علم به يك واقعيتي آنرا فراموش كند يا خلاف واقع بودن آن، بر وي آشكار شود. در حقيقت آن بذر كاشته شده است كه پوشيده است، نه اينكه چيز اضافي را از دست داده باشد.سپس اميرالمومنين عليه‌السلام با حالت ملكوتي نيايش به خدا عرض ميكند: (بار الها) آن پيامبر گرامي، امين و مامون تست. در آيات قرآني اين مضمون با اشكالي مختلف در موارد متعدد آمده است باضافه دليل قطعي عقلي كه ميگويد: احتمال كمترين خطا و خيانت در امر رسالت، مانع از پذيرش رسالت آن صادق و مصدق ميباشد. از جمله مواردي كه خداوند متعال بر امانت پيامبر تصريح فرموده است، آيه‌ايست كه ميفرمايد: «و ما ينطق عن الهوي. ان هو الا وحي يوحي» (و آن پيامبر از روي هوي سخن نميگويد. سخن او نيست جز وحيي كه به او نازل ميشود.) و آن پيامبر عظيم‌الشان شاهد خداوندي است روز قيامت. براي بررسي اين جمله و جملات قبلي مراجعه فرماييد به مجلد يازدهم از صفحات 153 تا 167.سپس اميرالمومنين عليه‌السلام عرض ميكند: پيامبر اكرم براي افاضه نعمت خداوندي بر مخلوقات مبعوث شده است. اين جمله به احتمال قوي اشاره به آيه 3 از سوره المائده است كه ميفرمايد: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا. (امروز دين شما را براي شما تكميل و نعمت خود را براي شما اتمام و اسلام را براي دين (جاوداني) شما راضي شدم.) و چه نعمتي براي انسان بالاتر از بيرون آوردن او از ظلمت و وارد كردن او در نور؟ و جمله بعدي رحمت عامه بودن پيامبر گرامي را بيان مي‌كند كه منطبق است بر آيه شريفه 107 از سوره الانبياء- و ما ارسلناك الارحمه للعالمين. (و ما ترا نفرستاديم مگر رحمتي براي همه عالميان.)****«اللهم اقسم له مقسما من عدلك، و اجزه مضعفات الخير من فضلك. اللهم اعل علي بناء البانين بنائه و اكرم لديك نزله،و شرف عندك منزله و آته الوسيله، و اعطه السناء و الفضيله و احشرنا في زمرته غير خزايا و لا نادمين، و لا ناكبين، و لا ناكثين، و لا ضالين و لا مضلين و لا مفتونين. قال الشريف و قد مضي هذا الكلام فيما تقدم. الا اننا كررناه هاهنا لما في الروايتين من الاختلاف». (خداوندا، از عدالت خود براي آن بزرگوار حظي وافر عطا فرما، و پاداشي از خير فراوان از فضل خود به آن صاحب رسالت فرما، خداوندا، بناي او را بالاتر از بناي بناكنندگان قرار بده و او را از بهترين الطاف ميزباني در بارگاهت اكرام بفرما، و مقام و منزلت او را شريف بگردان، وسيله براي او عنايت بفرما و از عظمت و فضيلت برخوردارش بساز، و ما را در گروه او بدون ابتلاء به رسوايي و بدون گرفتاري به ندامت و انحراف و عهدشكني و گمراهي و گمراه- كنندگي و غوطه‌وري در فتنه‌ها محشور بفرما.)شريف رضي گفته‌است: اين سخن در خطبه‌هايي گذشته آمده است و ما بجهت وجود اختلاف در روايات بار دوم در اينجا آورده‌ايم. بار پروردگارا، در برابر تكاپوها و فداكاريهاي بيحد و كران كه پيامبر تو در راه ارشاد و توجيه بندگان تو بسوي خيرات و كمالات انجام داد او را از همه كمالات و خيرات برخوردار بفرما. اين دعا و نيايش نوراني كه بخوبي صدق و صفاي محض دعا كننده را كشف مي‌كند و اتصال روح بزرگ او را با ملكوت، با كمال وضوح اثبات مي‌نمايد مطالب بسيار بااهميتي را اثبات مي‌كند كه بايد به آنها توجه داشت. از آنجمله:مطلب يكم- محتويات خود جملات دعا است كه مقداري از آنها بيان كننده صفات عاليه رسول اكرم است:1- بر فروزنده نور. 2- نصب كننده علامت براي ارشاد حيرت زدگان وادي بلاتكليفي و گمشدگان بيابان خودكامگي‌ها 3- امين و مامون در گرفتن و ابلاغ رسالت 4- شاهد الهي در روز قيامت 5- نعمتي براي جهانيان كه آنانرا از ظلمات خارج ساخته و وارد عالم نور نموده است. 6- رحمتي براي عالميان كه واسطه فيض رحمت رباني بر بندگانش بوده است.اميرالمومنين عليه‌السلام با ايمان كامل شش صفت يا عظمت فوق را به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم نسبت مي‌دهد كه هيچ يك از آنها در ديگر انسانها در آن حد كامل كه به آن بزرگوار نسبت داده است، وجود ندارد.مطلب دوم- در حالت دعا و نيايش كه جدي‌ترين حالات روحي يك انسان الهي است، همه موجوديت و سطوح رواني و روحي دعا كننده با كمال خلوص مانند لوحه‌اي بي‌اختيار تسليم نقاش زبردست مطلق مي‌گردد و فقط عملي كه در آن حال از آن لوحه سر ميزند، عبارتست از خواستن و التماس خطوط و اشكال و الوان نقش از نقاش زبردست مطلق براي حيات مطلوب خويش. در اين حالت الهي محض، هيچ چيزي از آن لوحه تسليم شده در زيردست نقاش جز تمام موجوديت او، نمودار نمي‌گردد، از آن لوحه تسليم شده در زيردست نقاش جز تمام موجوديت او، نمودار نمي‌گردد، لذا بايد گفت: هر كلمه‌اي كه دعا كننده‌اي مثل علي بن ابيطالب عليه‌السلام در حال دعا بر زبان مي‌آورد با رقه‌اي از بوارق تمام موجوديت او است. نه تخيل را در آن راهي است و نه توهم و اراده طبيعي محض را. بنابراين، فرزند ابيطالب آن جدي‌ترين انسان و آگاه‌ترين فرد اولاد آدم عليه‌السلام (بعد از پيامبر اكرم) بر روي پرده هستي و پشت پرده آن، با عظمت‌ترين ايمان و محبت معقول را به پيامبر عظيم‌الشان اسلام داشته است و او آن انسان كامل را در حد اعلاي كمال ممكن براي يك انسان الهي، بخوبي شناخته و از اعماق قلب او را ستوده است.****در اينجا نكته‌اي بسيار جالب از ابن ابي‌الحديد شارح معروف نهج‌البلاغه ديده مي‌شود كه محقق مرحوم هاشمي خوئي آن را متوجه شده و مورد تذكر قرار داده است و ما نيز آن را با عبارات خود ابن ابي‌الحديد آورده و سپس آن را بفارسي ترجمه مينمائيم عبارت او چنين است: «قلت: سالت النقيب اباجعفر رحمه الله و كان منصفا بعيدا عن الهوي و العصبيه في الموضع فقلت له: و قد وقفت علي كلام الصحابه و خطبهم فلم ارفيهم من يعظم رسول‌الله صلي الله عليه و آله تعظيم هذا الرجل، و لا يدعو كدعائه، فانا قد وقفنا من (نهج‌البلاغه) و من غيره علي فصول كثيره مناسبه لهذا الفصل، تدل علي اجلال عظيم، و تبجيل شديد منه لرسول‌الله صلي الله عليه و آله؟ فقال: و من اين لغيره من- الصحابه كلام مدون يتعلم منه كيفيه ذكرهم للنبي صلي الله عليه و آله؟ و هل وجدتهم الا كلمات مبتدره لا طائل تحتها. ثم قال: ان عليا عليه‌السلام كان قوي الايمان برسول‌الله صلي الله عليه و آله و التصديق له، ثابت اليقين، قاطعا بالامر، متحققا له و كان مع ذلك يحب رسول‌الله صلي الله عليه و آله لنسبته منه و تربيته له، و اختصاصه به من دون اصحابه، فشرفه له، لانهما نفس واحده في جسمين، الاب واحد. و الدار واحده و الاخلاق متناسبه، فاذا عظمه فقد عظم نفسه. فاذا دعا اليه فقد دعا الي نفسه و لقد كان يود ان تطبق دعوه الاسلام مشارق الارض و مغاربها، لان جمال ذلك لا حق به و عائد عليه، فكيف لا يعظمه و يبجله و بجتهد في اعلاء كلمته، فقلت له: قد كنت اليوم انا و جعفر بن مكي الشاعر نتجاذب هذا الحديث فقال جعفر: لم ينصر رسول‌الله صلي الله عليه و آله نصره ابي‌طالب و بنيه له، اما ابوطالب فكفله و رباه ثم حماه من قريش عند اظهار الدعوه، بعد اصفاقهم و اطباقهم علي قتله، و اما ابنه جعفر فهاجر بجماعه من المسلمين الي ارض الحبشه فنشر دعوته بها، و اما علي فانه اقام عمادالمله بالمدينه. ثم لم يمن احد من القتل و الهوان و التشريد بما مني به بنوابي‌طالب، اما جعفر فقتل يوم موته و اما علي فقتل بالكوفه بعد ان شرب نقيع الحنظل، و تمني الموت، و لو تاخر قتل ابن‌ملجم له لمات اسفا و كمدا، ثم قتل ابناه بالسم و السيف و قتل بنوه البافوق مع اخيهم بالطف و حملت نساوهم علي الافتاب سبايا الي الشام و لقيت ذريتهم و اخلاقهم بعد ذلك من القتل و الصلب و التشريد في البلاد و الهوان و الحبس و الضرب، ما لا يحيط الوصف بكنها، فاي خير اصاب هذا البيت من نصرته، و محبته و تعظيمه بالقول و الفعل».(ميگويم: از ابوجعفر نقيب رحمه الله عليه كه مردي منصف و دور از هوي و عصبيت بود، درباره اين مطلب پرسيدم- و به او گفتم: من از سخنان صحابه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و خطبه‌هاي آنان اطلاع دارم و در ميان آنان كسي را نديدم كه مانند اين مرد (اميرالمومنين عليه‌السلام) پيامبر اكرم را تعظيم و تكريم نمايد و مانند او پيامبر را دعا كند، زيرا ما از نهج‌البلاغه و ديگر سخنان علي عليه‌السلام فصل‌هاي فراواني اطلاع پيدا كرده‌ايم كه براي تجليل و تعظيم شديد آن بزرگوار درباره پيامبر اكرم دلالت ميكند. ابوجعفر در پاسخ گفت: چگونه و از كجا براي كسان ديگر غير از اميرالمومنين عليه‌السلام سخن مدون (جمع آوري شده و مرتب) پيدا ميشود كه چگونگي سخنان آنانرا درباره پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بياموزد؟! و آيا براي آنان جز كلماتي متفرق و ابتدائي كه فائده‌اي ندارد، پيدا شده است؟! سپس گفت: علي عليه‌السلام ايمان نيرومندي به پيامبر داشته و او را (شديدا) تصديق كرده بود، از يقين ثابت برخوردار بود، و از روي تحقيق، قطع به امر (اسلام، رسالت و صدق پيامبر) داشته است، با اينحال علي عليه‌السلام به پيامبر به جهت نسبتي كه با او داشت و تربيت اختصاصي پيامبر كه درباره او انجام داده بود محبت ميورزيد و از آن حضرت شرف و عزت يافته بود، زيرا علي و پيامبر عليهماالسلام يك نفس در دو جسم بودند. پدرشان يكي و خانه‌شان يكي و اخلاقشان متناسب با يكديگر. پس وقتي كه علي عليه‌السلام پيامبر را تعظيم ميكرد، در حقيقت دعوت بسوي خود مينمود. و قطعي است كه علي بن ابيطالب ميخواست دعوت اسلام در همه روي زمين (از مشرقهايش گرفته تا مغربهايش) گسترده شود، زيرا زيبائي گسترش اسلام در روي زمين به او ميرسيد. پس چرا پيامبر را تعظيم و تمجيد نكند و در بلند ساختن كلمه اسلام كوشش ننمايد؟ سپس به ابوجعفر گفتم: امروز من و جعفر بن مكي شاعر همين مساله را مطرح كرده و مورد بررسي قرار داده بوديم. جعفر گفت: هيچ كس رسول خدا صلي الله عليه و آله را مانند ابوطالب عليه‌السلام و فرزندانش ياري تربيت نمود، سپس موقعي كه به ابلاغ رسالت پرداخت، ابوطالب او را در برابر قريش (كه با دعوت پيامبر مخالف بودند) و با اتفاق نظر ميخواستند او را بكشند، حمايت كرد. و اما علي عليه‌السلام، او ستون دين را در مدينه پابرجا فرمود، سپس (باضافه اينكه) هيچ كسي مانند فرزندان ابيطالب مبتلا به قتل و اهانت و آوارگي از وطن نگشت. اما جعفر در جنگ موته شهيد شد و علي عليه‌السلام پس از آشاميدن شرنگ حنظل و آرزوي مرگ (بجهت اندوه و ناگواريهائي كه مردم جامعه به او وارد كردند) شهيد شد، و اگر شهادت علي عليه‌السلام كه بدست (پليدترين فرد تاريخ ابن‌ملجم مرادي) بوقوع پيوست بتاخير مي‌افتاد، از شدت غصه و تاسف و حسرت چشم از اين دنيا برمي‌بست. سپس دو فرزند علي عليه‌السلام (امام حسن مجتبي و امام حسين عليهمالاسلام) اولي بوسيله زهر و دومي بوسيله شمشير بشهادت رسيدند، و بقيه فرزندانش با برادرشان (سيدالشهداء امام حسين عليه‌السلام) در كربلا بدرجه شهادت رسيدند و زنهاي آنان را به اسارت گرفتند و روي جهازهاي شتران به شام بردند و نسل آنان بقدري گرفتار قتل و بدار آويخته شدن و آوارگي از ديار در شهرها و اهانتها و حبس و ضرب شدند كه حقيقت آنها فوق توصيف ميباشد، بنابراين، اين اهل بيت چه خير (دنيوي) از ياري و محبت و تعظيم پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بوسيله گفتار و كردار ديده‌اند؟!)تا اينجا مطالبي را كه ابوجعفر نقيب و جعفر بن مكي شاعر مطرح نموده‌اند بسيار متين و مطابق حقائق تاريخي ميباشد. سپس ابن ابي‌الحديد از ابوجعفر نقيب مطالبي را نقل مي‌كند و مورد تصديق قرار ميدهد كه با مقام علمي او سازگار نميباشد، عبارات بعدي چنين است: «فقال رحمه الله -و اصاب فيما قال- فهلا قلت: (يمنون عليك ان سلموا قل لا تمنوا علي اسلامكم بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان ان كنتم صادقين) ثم قال: و هلا قلت له: فقد نصرته الانصار و بذلت مهجا دونه و قتلت بين يديه في مواطن كثيره و خصوصا يوم احدثم اهتضموا بعده و استوثر عليهم و لقوا من المشاق و الشدائد ما يطول شرحه، و لو لم يكن الا يوم الحره فانه اليوم الذي لم يكن في العرب مثله و لا اصيب قوم قط بمثل ما اصيب به الانصار ذلك اليوم. ثم قال: ان الله تعالي زوي الذنيا عن صالحي عباده و اهل الاخلاص له، لانه لم يرها ثمنا لعبادتهم، و لا كفوا لاخلاصهم، و ارجا جزاءهم الي دار اخري غير هذه الدار، في مثله يتنافس المتنافسون».ابوجعفر رحمه الله گفت- و او درست گفت- آيا به جعفر بن مكي شاعر نگفتي: (آنان بر تو منت ميگذارند كه شما را هدايت به ايمان فرمود اگر شما راستگو باشيد). سپس گفت: و آيا به او (جعفربن مكي شاعر) نگفتي: انصار هم پيامبر را ياري كردند و خون دلشان را در راه او بذل نمودند و در ياري آن حضرت در مواردي فراوان كوبيده شدند و بر آنان پيشي گرفته شد و مشقت‌ها و شدائدي را ديدند كه شرحش طولاني است و اگر نبود براي آنان مشقت و گرفتاري مگر در حادثه حره (كه روزي بود در عرب مانند آن ديده نشده است) كافي براي اثبات ابتلاء و مصائب انصار بود و به هيچ قومي آسيبي مانند انصار كه در آنروز ديدند، وارد نشده است. سپس گفت: خداوند متعال دنيا را از بندگان صالح و مردم با اخلاص بركنار نموده است، زيرا خداوند دنيا را قيمت عبادت آن رشد يافتگان قرار نداده و نه همانندي براي اخلاصشان. خداوند پاداش آنان را به سراي ديگري غير اين سراي (فاني و محدود و ناچيز) موكول فرموده است، آن سراي ابدي كه براي مثل آن تكاپو گران مسابقه مي‌نمايند.)در مطالب فوق كه ابوجعفر نقيب گفته و ابن ابي‌الحديد هم آنرا تصديق نموده است، مسائلي وجود دارد كه ما عمده آنها را در اينجا متذكر مي‌شويم:مساله يكم- آيا تاكنون در هيچ تاريخي معتبر و حتي غير معتبر ديده شده است كه علي بن ابيطالب عليه‌السلام و ديگر انسانهاي فداكار از آل ابيطالب، به خدا منت بگذارند كه آري، مائيم كه اسلام آورده‌ايم و خدا و بندگان خدا بايد به ما باج بدهند كه اسلام آورده‌ايم و مائيم كه در راه او بهر گونه مشقت و گرفتاري و توهين و حبس و قتل رضايت داده‌ايم!!! واقعا از دو شخصيت مطلع مانند ابوجعفر و ابن ابي‌الحديد بسيار بعيد است كه آيه فوق را قابل تطبيق بر مجاهدت و فداكاريهاي آل ابيطالب مخصوصا بر شخصيتهائي مانند علي و حسن و حسين و سجاد … عليهم‌السلام بدانند!!! ميتوان گفت: اگر ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام كه در رديف اول فداكاران و شهداي راه فضل و فضيلت بوده‌اند، مردمي بودند كه اسلام آوردنشان را به رخ خدا و بندگان خدا مي‌كشيدند، العياذ بالله مردماني بسيار پست بوده‌اند!! نه ائمه‌ي معصومين عليهم‌السلام كه- اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا. (خداوند پليدي را از آنها منتفي ساخته و آنانرا با طهارت مطلق متصف فرموده است.)مساله دوم- از نظر منابع معتبر تاريخي، گرفتاريها و قتل و مشقتهاي وارده بر انصار، بعنوان اينكه انصار بوده‌اند نبوده است، يعني انصار، با اينكه بجهت كوشش‌هاي بيدريغ و ياري پيغمبر اكرم و مسلمانان، مردماني بسيار باارزش و باعظمت بودند، ولي روياروئي مزاحم با آنان، بجهت امتيازات آنان نبوده است، زيرا مهاجرين بجهت سبقت به اسلام و تحمل ناگواريهاي شديد دوران زندگي در مكه، بيش از انصار مطرح بودند، در صورتيكه آل ابيطالب بجهت داشتن امتيازات و ارزش‌هاي بسيار والا همانگونه كه ابوجعفر نقيب در جملات گذشته به آنها تصريح كرده است، مورد حسادت و تهاجم قرار گرفته است و صفاتي را كه ائمه معصومين و ديگر رنجديدگان و شهداي آل ابيطالب داشته‌اند مي‌توان با سعد بن عباده، و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را با قيس بن سعد بن عباده (اگر چه انسان ممتازي بود) مقايسه نمود؟مساله سوم- ابوجعفر ميگويد: (انصار پيامبر را ياري كردند و خون دل خود را در راه اعتلاي اسلام بذل نمودند) اين حقيقتي است غير قابل ترديد، چنانكه در زمان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله هر كس موفق به ايمان حقيقي ميگشت و نور اسلام واقعا در دلش ميدرخشيد، به تحمل همه گونه مشقتها و ناگواريها تن ميداد و انصار هم گروهي از مسلمين بودند كه به تحمل مشقتها و ناگواريها و فداكاريها تن داده بودند، با اينحال، تواريخ نشان نميدهد كه گرفتاريهاي انصار بعد از صدراسلام، فقط بدانجهت كه انصار هستند ادامه پيدا كند، زيرا چنانكه واضح است انصار پس از انعقاد زمامداري با ديگر مسلمانان ادامه پيدا كند، زيرا چنانكه واضح است انصار پس از انعقاد زمامداري با ديگر مسلمانان مخلوط گشتند و مخصوصا با افزايش جوامعي كه رو به اسلام مي‌آوردند، هر گونه عنوان گروهي در جامعه اسلام در عنوان مسلم ادغام مي‌گشت و نمود خود را از دست ميداد، در صورتيكه خصومت با آل ابيطالب بدانجهت كه در هر نسلي شخصيتي شايسته خلافت و زمامداري داشتند، براي سركوب كردن آن شخصتيت، نه تنها خويشاوندان او را بلكه پيروان دور و نزديك او را هم مورد ايذاء و اهانت و قتل و حبس قرار ميدادند. آيا تاكنون مثل كتابهائي كه در مظلوميت و كشتار و آوارگي از ديار آل ابيطالب، مانند مقاتل الطالبيين و هزاران فصل و مقاله‌اي كه در اين باره نوشته، درباره انصار تاليف شده است؟ اما حادثه حره، آيا اين حادثه اسفناك و بقول ابوجعفر نقيب حادثه‌اي كه در عرب نظيرش ديده نشده است، فقط براي انصار بخصوصيت انصار پيش آمده بود يا اينكه چون اهل مدينه (كه پر از اولاد مهاجرين و مسلمانان و ديگر گروندگان اسلام بود) مي‌گفتند: يزيد مسلمان نيست؟ما در اينجا خلاصه‌اي از ترجمه تاريخ طبري را كه با عبارات فصيح فارسي در لغتنامه مرحوم دهخدا آمده است نقل مي‌كنيم، تا معلوم شود كه يزيد بعنوان ضديت با اسلام آن حادثه خونين را در مدينه بوجود آورده است، نه فقط بعنوان ضديت با انصار: (حره- و آن جنگي است كه ميان مسلم بن عقبه و اهل مدينه اتفاق افتاد در سال 63 از هجرت سه روز مانده از ذي‌الحجه بسال دوم خلافت يزيد. مسلم از جانب يزيد بن معاويه بود و شهر را سه روز قتل عام و غارت كرد مردم آنجا را. بيش از سيصد تن از اولاد مهاجرين و انصار را كشتند و بسياري از صحابه رسول در آن واقعه شهيد شدند از جمله معقل بن سنان اشجعي، عبدالله بن حنظله انصاري، عبدالله بن زيد بن عاصم مازني و علت اين جنگ كينه‌اي بود كه بني‌اميه از طايفه اوس و خزرج و مردم مدينه در دل داشتند از زمان رسول كه ياري آن حضرت كردند و با قريش بجنگ برخاستند و در غزوات رسول خدا بسياري از بني‌اميه را كشتند.) (اين استدلال قطعا صحيح نيست، زيرا چنانكه در اوائل اين عبارات ديديم در قتل عام شهر مدينه، هر كس كه در مدينه بود، بخاك و خون افتاده است، خواه اوس و خزرج و خواه مهاجرين مكي و ديگر قبائل و عشاير. دليل اين مدعا عبارات بعدي است): (و تفصيل وقعه چنان است كه مردم مدينه مي‌گفتند: يزيد مسلمان نيست و پيوسته به مي‌خوردن مشغول است و با مطربان مي‌نشيند و نماز نميگزارد و امامت امت را شايسته نيست و بيعت او را نقض كردند، و با عبدالله بن حنظله انصاري بيعت كردند. عامل مدينه مردي بود از بني‌اميه، عثمان بن محمد بن ابي‌سفيان. او را گرفتند و بند كردند … ) اين عقيده درباره يزيد مخصوص انصار و اولاد انصار در مدينه نبود، بلكه يك موضوع بديهي و فراگير همه جوامع اسلامي بود و سخنان و احتجاج‌هائي كه سرور شهيدان امام حسين عليه‌السلام در داستان بي‌نظير كربلا فرموده‌اند، بهترين دليل منفور و مبغوض بودن يزيد از نظر همه مسلمانان جز آل اميه بوده است. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )بخشى از اين خطبه است كه در باره پيامبر اكرم (ص) فرموده است:شريف رضىّ گفته كه اين خطبه پيش از اين آورده شده است، ليكن به سبب اختلافى كه با روايت سابق دارد دوباره ذكر شده است.فرموده است: «حتّى أورى... لحابس»:اين عبارات حاصل گفتارى است كه امام (ع) در ستايش پيامبر اكرم (ص) و شرح مجاهدتها و كوششهاى آن حضرت در راه دين براى وصول به هدف مذكور بيان فرموده است، واژه قبس را براى انوار فروزان دين استعاره آورده است، زيرا نفوس بشرى از اشعّه انوار هدايت آن روشنى مى گيرند، همچنين واژه علم (نشانه) را استعاره آورده، و تابش انوار دين را بدان نسبت داده است، و از اين دو چيز دانسته مى شود:1-  اين كه پيامبر گرامى (ص) انوارى از خود ظاهر ساخت، و آنها را علم و نشانه قرار داد، تا سالكان و جويندگان راه خدا، كه در ظلمت حيرت و شبهت فرو رفته و از رفتار بازمانده و سرگشته و حيرتزده بر جاى ايستاده اند هدايت شوند، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا» و اين نشانه ها كنايه از آيات كتاب الهى و سنّت است.2-  اين كه مراد از اعلام، ائمّه و پيشوايان دين است، و منظور از تابش انوار او بر آنها، روشن گردانيدن دلهاى آنان است به كمالات و علومى كه از آن حضرت ظاهر شده است.فرموده است: «فهو أمينك المأمون»:يعنى او (پيامبر (ص)) امين وحى توست، و شهيدك يوم الدّين يعنى گواه بر خلق تو در روز رستاخيز است، و بعيثك نعمة يعنى بر انگيخته توست، در حالى كه او را براى مردم نعمت قرار دادى تا به هدايت او به بهشت راه يابند، و رسولك بالحقّ رحمة يعنى فرستاده بر حقّ توست كه او را براى بندگانت رحمت گردانيدى تا به آتش خشم تو در وادى هلاكت نيفتند «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ» پس از اين، گفتار خود را با دعا براى آن حضرت ادامه مى دهد، و از خدا مى خواهد كه بهره اى از عدل و داد خويش نصيب او گرداند، و چون مقتضاى عدالت الهى ايجاب مى كند، كسى را كه به پيامبرى برگزيده و محلّ رسالت خويش قرار داده او را به بالاترين كمالاتى كه براى او مهيّا ساخته برساند، و براى وصول به برترين و بالاترين مرتبه كمال آماده سازد، از اين رو امام (ع) خدا را مى خواند كه بهره وافرى از عدل خويش نصيب او گرداند كه به سبب آن او را براى وصول به درجات بى منتهاى قرب مهيّا گرداند.فرموده است: «و أجزه مضاعفات الخير من فضلك»:چون امام (ع) در باره پيامبر (ص) به آنچه استحقاق دارد دعا كرده بود، در اين جا از خداوند مى خواهد كه هر چه بيشتر به او تفضّل و مرحمت فرمايد، و احسان و پاداشى را كه آن حضرت استحقاق دارد چند برابر گرداند.فرموده است: «أللّهمّ أعلِ على بناء البانين بنائه»:امام (ع) دعا مى فرمايد كه خداوند پايه هاى آيينى را كه پيامبر (ص) آورده هر چه استوارتر و بناى دينى را كه بنيان نهاده است از اديان پيش بلندتر و افراشته تر بدارد، و در اين دعا بناى رفيع كمالات و فضيلتهايى را كه پيامبر (ص) براى نفس خويش فراهم فرموده نيز اراده كرده است. واژه بنا بر سبيل استعاره آمده است.سپس امام (ع) دعا مى كند كه خداوند با پاداشهاى فراوانى كه براى او آماده ساخته است وى را نزد خود گرامى بدارد، و بر برترى مقام او در پيشگاه خويش بيفزايد، و آنچه وسيله تقرّب و توسّل به اوست به وى مرحمت فرمايد، يعنى آنچه نيروى او را براى وصول به بالاترين مرتبه قرب، كامل مى گرداند، و همچنين به او بلندى مقام و برترى تمام مرحمت فرمايد.سپس امام (ع) براى خود دعا مى كند و از خدا مى خواهد كه او را در زمره ياران پيامبر (ص) و از جمله پيروان او قرار دهد، در حالى كه بر اوصاف زير باشد:«غير خازين»: يعنى به سبب ارتكاب گناهان و اعمال زشت، رسوا و سرافكنده نباشد، «لا نادمين»: در برابر اوامر الهى كوتاهى نكرده و در فرمانبردارى تقصير نكرده باشد، «و لا ناكبين» يعنى: از راه راست منحرف نشده و در يكى از دو طرف افراط و تفريط نيفتاده باشد، «و لا ناكثين» يعنى: عهد و ميثاقى را كه خداوند با بندگانش دارد كه تنها او را عبادت و بندگى كنند و دين خود را براى او خالص گردانند، نقض نكرده باشد، و لا ضالّين از راه راست و حدّ اعتدال بيرون نرفته باشد «و لا مفتونين»: فريفته شبهات باطل نشده باشد. توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 255 منها في ذكر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: حتّى أورى قبسا لقابس، و أنار علما لحابس، فهو أمينك المأمون، و شهيدك يوم الدّين، و بعيثك نعمة، و رسولك بالحقّ رحمة، أللّهمّ اقسم له مقسما من عدلك، و اجزه مضاعفات الخير من فضلك، أللّهمّ أعل على بناء البانين بنائه، و أكرم لديك نزله، و شرّف منزلته، و آته الوسيلة، و أعطه السّناء و الفضيله، و احشرنا في زمرته غير خزايا و لا نادمين، و لا ناكبين، و لا ناكثين، و لا ضآلّين، و لا مضلّين، و لا مفتونين. قال السيّد (ره) و قد مضى هذا الكلام فيما تقدّم إلّا أنا كرّرناه ههنا لما في الرّوايتين من الاختلاف. (20799- 20583)اللغة:و (القبس) الشعلة و (أورى) اشعل و (العلم) محرّكة المنار و الجبل و نحوهما مما يرشد به إلى الطريق و (الحابس) الواقف بالمكان و (النزل) بضمّتين ما يهيّأ للنّزيل من الطعام و (السناء) الرّفعة و (الزّمرة) الجماعة من النّاس (و خزى) خزيا من باب علم ذلّ و هان، و خزايا جمع خزيان مثل حيران و حيارى و غير ان و غيارى.الاعراب:قبسا بالنصب مفعول أورى أى أورى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قبسا و لا يجوز جعله حالا من فاعل أورى إذ لم يسمع أورى إلّا متعدّيا يقال: ورى الزند كوعى خرجت ناره و أوريته و ورّيته بالتضعيف أخرجت ناره، و علما منصوب على المفعول أيضا و يحتمل الحال لأنّ أنار يستعمل متعدّيا و لازما.قال الفيومى: النور الضّوء و هو خلاف الظلمة و الجمع أنوار، و أنار الصبّح أثارة أضاء و نوّر تنويرا و استنار استنارة كلّها لازمة بمعنى، و نار الشي ء ينور نيارا بالكسر أضاء أيضا فهو نيّر و هذا يتعدّى بالهمزة و التضعيف انتهى.المعنى:و أما الفصل الثاني:المسوق لبيان تمجيد الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تعظيمه فهو ما أشار إليه السّيد بقوله (منها فى ذكر النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حتى أورى قبسا لقابس) أى أظهر نور الحقّ و أخرج شعلة الهداية للطالبين المهتدين استعاره- استعاره بالكنايه (و أنار علما لحابس) أصل إنارة العلم للحابس أن يوقد عليه النار و يستنار ليهتدى به الضّال الحابس أى الذي حبس ناقته و وقف لا يدرى كيف يهتدى المنهج، و استعاره هنا لاظهاره صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنور الهداية ليهتدى بها من حبسته ظلمة الحيرة و الشبهة عن سلوك سبيل الحقّ.و المراد بأنوار الهداية المعجزات الباهرة و الأدلّة القاهرة من الكتاب منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 261 و السنّة، و يحتمل أن يكون العلم مستعارا لأئمة الدين و الانارة كناية عن النصّ عليهم بالامامة (فهو أمينك المأمون) على أداء رسالاتك (و شهيدك يوم الدّين) على مخلوقاتك و قد تقدّم تحقيق هذه الشهادة في شرح الخطبة الحادية و السّبعين (و بعيثك نعمة) أى مبعوثك إلى الخلق نعمة عليهم بهدايتهم به إلى جنّتك (و رسولك بالحقّ رحمة) لعبادك أن يقعوا في مهاوى الهلاك بسخطك كما قال عزّ من قائل: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ»  ثمّ دعا في حقّه صلوات اللّه عليه و آله بقوله: (اللّهمّ اقسم له مقسما من عدلك) أي قسمة و حظّا و نصيبا هو مقتضى عدلك، و هو أن يبلغ نفسه النفيس الذي هو محلّ الرّسالة أقصى مراتب القرب و الوصول بماله من الاستعداد و القابلية و الكمالات النفسانية التي جعلته قابلا لذلك.و لما دعا له صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بما يستحقه زاد على ذلك فدعا له بقوله (و اجزه مضاعفات الخير من فضلك) و سأل بذلك أن يتفضّل عليه بزيادة من فضله فيضاعف له الخير بمقتضى فضله و كرمه.استعاره مرشحة (اللّهمّ اعل على بناء البانين بنائه) و المراد به إمّا إعلاء ما بناه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من الشريعة و شيّده من الدّين على ساير ما شيّده الأنبياء و بنوه من الشرائع و الدّين، و إمّا إعلاء ما بناه لنفسه من مراتب الكمال و درجات العزّ و الجلال، و على التقديرين فلفظ البناء استعارة و الاعلاء ترشيح.استعاره (و أكرم لديك نزله) استعار عليه السّلام لفظ النزل لما هيّأه اللّه سبحانه في حقّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم من الثواب الجزيل و الأجر الجميل (و شرّف عندك منزله) في حظيرة القدس (و آته الوسيلة) و هو امتثال لما طلبه من امته بقوله: سلوا اللّه لي الوسيلة.قال الشارح البحراني: دعا عليه السّلام أن يؤتيه ما يتوسّل به إليه و يقرّبه منه و هو أن يكمل استعداده لما هو أتمّ القوّة على الوصول إليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 262 أقول: و ليس بشيء، بل المراد بها ما ورد في الأخبار من أنها أعلا درجة في الجنّة لها ألف مرقاة ما بين المرقاة إلى المرقاة حصر الفرس الجواد مأئة عام، و هى ما بين مرقاة جوهر إلى مرقات ياقوت إلى مرقاة ذهب إلى مرقاة فضّة، فيؤتى بها يوم القيامة حتّى تنصب مع درجة النّبيّين كالقمر بين الكواكب، فلا يبقى يومئذ نبي و لا صدّيق و لا شهيد إلّا قال: طوبى لمن كان هذه الدرجة درجته (و اعطه السّناء) أى الرفعة (و الفضيلة).ثمّ دعا عليه السّلام لنفسه. و لصالحي المؤمنين بقوله: (و احشرنا في زمرته) و جماعته (غير خزايا) و خجلين بمعصية اللّه (و لا نادمين) على التفريط في جنب اللّه (و لا ناكبين) منحرفين عن سبيل اللّه (و لا ناكثين) ناقضين لعهد «1» اللّه (و لا ضاليّن) عن سواء السبيل (و لا مفتونين) باللغو و الأباطيل.و اعلم أنّ هذا الفصل أعنى الفصل الثاني من هذا الكلام قد مضى روايته من السّيد (ره) في الكتاب و هي الخطبة الحادية و السّبعون إلّا أنّه (ره) كرّره ههنا لما في الروايتين من الاختلاف و بالمراجعة إليهما يعرف مواقعه، و قد قدّمنا في شرح ما سبق نكات بديعة و فوائد نافعة من أراد الانتفاع فليراجع إليه.و هنا لطيفة يعجبني ايرادها في المقام:و هي أنّ الشارح المعتزلي قال بعد الفراغ من شرح هذا الفصل من كلام أمير المؤمنين عليه السّلام:قلت: سألت النقيب أبا جعفر و كان منصفا بعيدا عن الهوى و العصبيّة عن هذا الموضع فقلت له: و قد وقفت على كلام الصحابة و خطبهم فلم أر فيهم من يعظّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تعظيم هذا الرّجل و لا يدعو كدعائه، فإنا قد وقفنا من نهج البلاغة______________________________ (1) المراد به ما عهده لعباده من أن يعبدوه و يخلصوا له الدين كما قال عز من قائل ألم أعهد اليكم يا بنى آدم أن لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين و أن أعبدونى هذا صراط مستقيم و لقد أضل منكم جبلا كثيرا أفلم تكونوا تعقلون، منه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 263 و من غيره على فصول كثيرة مناسبة لهذا الفصل تدلّ على إجلال عظيم و تبجيل شديد منه لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.فقال: و من أين لغيره من الصحابة كلام مدوّن لتعلم منه كيفيّة ذكرهم للنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و هل وجد لهم إلّا كلمات متبدّدة لا طائل تحتها.ثمّ قال: إنّ عليّا عليه السّلام كان قوىّ الايمان برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و التّصديق له، ثابت اليقين قاطعا بالأمر متحققا له، و كان مع ذلك يحبّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لنسبته منه و تربيته له و اختصاصه به من دون الصّحابة و بعد فشرفه له لأنّهما نفس واحدة في جسمين الأب واحد، و الدّار واحدة، و الأخلاق مناسبة، فاذا عظّمه فقد عظّم نفسه، و إذا دعا إليه فقد دعا إلى نفسه، و لقد كان يودّ أن تطبق دعوة الاسلام مشارق الأرض و مغاربها، لأنّ جمال ذلك لا حق به و عائد إليه، فكيف لا يعظّمه و يبجّله و يجتهد في أعلاء كلمته؟! قال الشّارح فقلت له: قد كنت اليوم أنا و جعفر بن مكى الشاعر نتجاري هذا الحديث.فقال جعفر: لم ينصر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أحد نصرة أبي طالب و بنيه له أمّا أبو طالب عليه السّلام فكفّله و ربّاه ثمّ حماه من قريش عند إظهار الدّعوة بعد إصفاقهم و إطباقهم على قتله، و أمّا ابنه جعفر فهاجر بجماعة من المسلمين إلى حبشة فنشر دعوته بها، و أمّا عليّ عليه السّلام فانّه أقام عماد الملّة بالمدينة.ثمّ لم يمن أحد من القتل و الهواء و التشريد بما منى به بنو أبي طالب أمّا جعفر فقتل يوم بموتة، و أما عليّ عليه السّلام فقتل بالكوفة بعد أن شرب نقيع الحنظل و تمنّى الموت، و لو تأخّر قتل ابن ملجم له لمات أسفا و كمدا، ثمّ قتل ابناه بالسمّ و السّيف و قتل بنوه الباقون مع أخيهم بالطّف و حملت نسائهم على الأقطاب سبايا إلى الشام و لقيت ذرّيتهم و أخلافهم بعد ذلك من القتل و الهوان و الصلب و التشريد في البلاد و الحبس و الضرب ما لا يحيط الوصف بكنهه، فأىّ خير أصاب هذا البيت من نصرته و محبّته و تعظيمه بالقول و الفعل؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 264 فقال و أصاب فيما قال: فهلّا قلت: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ».ثمّ قال إنّ اللّه زوى الدّنيا عن صالحي عباده و أهل الاخلاص له لأنّه لم يرها ثمنا لعبادتهم و لا كفوا لاخلاصهم و أرجا جزائهم إلى دار أخرى غير هذه الدّار في مثلها فليتنافس المتنافسون.أقول: للّه درّ النّقيب فلقد أبدع في الكلام و أصاب في الجواب و راعى الانصاف و جانب الاعتساف و أفصح عن الحقّ و أبان الصّدق إلّا أنّه لا يكاد ينقضي عجبى منه و من مثله انه مع هذا الفضل و الذّكاء كيف تشبّث بأذيال المتخلّفين و لم يتمسّك بالعروة الوثقى و الحبل المتين، فانّ محصّل ما ذكره يرجع إلى وجوه:الأوّل أنّ غيره عليه السّلام من الصّحابة لم يوجد لهم كلام منظم و لا بيان منتظم حتّى يعرف منه كيفيّة تعظيمهم للنّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و تبجليهم له و لا بدّ أن يكون سرّ ذلك إمّا قلّة معرفتهم بأساس البلاغة أو وهن اعتقادهم في أمر الرّسالة و زعمهم أنّ الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بشر مثلهم يأكل الطعام و يمشى في الأسواق، و مثل ذلك لا يستحقّ بهذا التبجيل و الاكرام و التوقير و الاعظام.الثاني أنّ صدور أمثال هذا الكلام من أمير المؤمنين عليه السّلام كان من قوّة الايمان و الايقان و شدّة التحقيق و التصديق و القطع و اليقين الذى كان له عليه السّلام في أمر الرسالة و هو بظاهره يفيد أنّ غيره عليه السّلام لم يكن لهم هذا القطع و اليقين و لا لهم معرفة تلك المعرفة و كانوا يظنّونه ظنّا و ما هم بمعتقدين، و مع ذلك كيف يجوز ترجيحهم عليه و تقديمهم و تأخيره و تعظيمهم و تحقيره، و من المعلوم أنّ الخلافة هو النيابة و النائب كلّما كان أشدّ معرفة بمراتب المنوب عنه و آكد يقينا بشئوناته كان قيامه بوظايف النيابة و إتيانه بمطلوب المنوب عنه و مقاصده أكمل و أتمّ، و لو لم يكن له معرفة بها فكيف يقوم بالأمر و يتصرّف فيه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 265 الثّالث أنّه كان يحبّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كان له نسبة مخصوصة إليه و اختصاص خاصّ به صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لم يكن لساير الصحابة ذلك الاختصاص و النسبة و المحبّة أقول: و بعد الاعتراف بذلك كيف يجوز القول بخلافة غيره؟ فانّ التجربة و الوجدان شاهدان على أنّ المراد إذا نزلت به داهية أو وقع في بلية أو دنا أجله يفوّض أمره إلى خاصّته و بطانته و يوصي إليه وصيّته و لا يقدّم الأجانب على الأقارب و الأباعد على الخواصّ.الرّابع أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام كان مع النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بمنزلة نفس واحدة، و هو كذلك فقد شهدت به آية المباهلة، و هى تدلّ على منتهى كماله عليه السّلام و فضله و شرفه و بلوغه في ذلك الغاية و تقدّمه فيه على الكلّ حيث جعله سبحانه بمنزلة نفس النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و مع ذلك كلّه كيف جاز ترجيح غيره عليه. «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى  فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» .و قوله و لقد كان عليه السّلام يودّ أن يطبق دعوة الاسلام مشارق الأرض و مغاربها.أقول: فلقد كان كذلك و أما غيره فلقد كانوا «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ» . هذا و أمّا ما رواه من جعفر بن مكى في المذاكرة التي كانت بينه و بينه من أنه لم ينصر أحد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نصرة أبي طالب عليه السّلام و بنيه و أنّه ما ابتلى أحد فيه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بمثل ما ابتلى فيه هؤلاء فهو كما قال إلّا أنه غلط في قوله و أىّ خير أصاب هذا البيت من نصرته و محبّته و تعظيمه بالقول و الفعل.أما أوّلا فلأنه ليس لأمثال هؤلاء الجهال أن يتفوّهوا بمثل هذا الكلام الدال على ابداء المغايره بين البيتين و المجانبة بين الجسمين الذين هما بمنزلة نفس واحدة حسبما قدّمناه.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 266 و أما ثانيا فلأنه كما قال النّقيب ليس لآل أبي طالب عليه السّلام منّة في ذلك على النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، بل المنّة للّه و لرسوله على جميع الخلايق.و أما ثالثا فلأنه لم يكن غرض آل أبي طالب فيما فعلوا من الموازرة و النصرة و الحماية للنبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الجهاد بين يديه به صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و بعده جلب المنفعة و طلب الخير و إنما كان قصدهم إحياء السنّة و إعلاء لواء الشريعة و إقامة اعماد الاسلام و الملة، طلبا لرضوان الحقّ، و حبا له و وفاء بعهده، كما يفصح عن ذلك قوله سبحانه: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»  و قوله: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ» الآية و قوله: صلّى اللّه عليه و آله و سلّم «لاعطين الراية غدا رجلا يحبّ اللّه، الحديث».و أمّا رابعا فلأنّ قوله و أىّ خير أصاب آه.إن أراد به خير الدنيا ففيه أنّ القنيات الدّنيوية و زخارفها و زبرجها إنّما لها وقع في نظر أهلها لا في نظرهم و إنّما هى عندهم بجميع ما فيها أهون و أزهد من عراق  «1» خنزير في يد مجذوم.و إن أراد خير الآخرة فأقول: و أىّ خير أعظم من أنّ هذا البيت كان تالى بيت الرسالة، فقد جعل اللّه الرسالة في بيت عبد اللّه و الخلافة في بيت أبي طالب و أتا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جوامع الكلم، و عليّا عليه السّلام جوامع الكلام، و جعله مدينة العلم و الحكمة، و جعل عليّا عليه السّلام بابها و جعله منه بمنزلة هارون من موسى عليه السّلام، و جعله و أولاده شهداء دار الفناء و شفعاء دار البقاء و صار نعمة اللّه على الأبرار و نقمته على الفجار، و فوّض إليه سقاية الكوثر و قسمة الجنّة و النّار و جعله حامل لواء الحمد و أمين مفاتيح الجنّة.______________________________ (1) و هو العظم الذى نحت عنه اللّحم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 267 ففي كشف الغمّة من أمالي الطوسى عن ابن عباس قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقول: أعطانى اللّه تبارك و تعالى خمسا و أعطا عليّا خمسا: أعطاني جوامع الكلم و أعطى عليّا جوامع العلم، و جعلني نبيّا و جعله وصيّا، و أعطاني الكوثر و أعطاه السّلسبيل، و أعطاني الوحي و أعطاه الالهام، و أسرا بي إليه و فتح له أبواب السماء و الحجب حتّى نظر إلىّ و نظرت إليه. إلى غير هذه مما روته الخاصة و العامّة و اللّه وليّ التوفيق.تكملة:الفصل الأوّل من فصلى هذا الفصل من هذه الخطبة مرويّ في الكافي بطريق آخر أحببت إيراده قال:روى عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى و عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد جميعا عن الحسن بن محبوب عن يعقوب بن السراج عن جابر عن أبي جعفر عليه السّلام، و بأسانيد مختلفة عن الأصبغ بن نباته قال: خطبنا أمير المؤمنين عليه السّلام في داره أو قال في القصر و نحن مجتمعون ثمّ أمر صلوات اللّه عليه فكتب في كتاب و قرء على النّاس.و روى غيره أنّ ابن الكوّا سأل أمير المؤمنين عليه السّلام عن صفة الاسلام و الايمان و الكفر و النفاق فقال عليه السّلام:أما بعد فانّ اللّه تبارك و تعالى شرع الاسلام و سهل شرايعه لمن ورده و أعزّ أركانه لمن حاربه و جعله عزّا لمن توّلاه و سلما لمن دخله و هدى لمن ائتمّ به و زينة لمن تجلّله و عذرا لمن انتحله و عروة لمن اعتصم به و حبلا لمن استمسك به و برهانا لمن تكلّم به و نورا لمن استضاء به و شاهدا لمن خاصم به و فلجا لمن حاجّ به و علما لمن وعاه و حديثا لمن درى و حكما لمن قضى و حلما لمن حرب و لباسا لمن تدبّر و فهما لمن تفطن و يقينا لمن عقل و بصيرة لمن عزم و آية لمن توسّم و عبرة لمن اتعظ و نجاة لمن صدّق و تؤدة لمن أصلح و زلفى لمن أقرب وثقة لمن توكّل و رخاء لمن منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 268 فوض و سبقة لمن أحسن و خيرا لمن سارع و جنة لمن صبر و لباسا لمن اتّقى و ظهيرا لمن رشد و كهفا لمن آمن و أمنة لمن أسلم و روحا لمن صدق و غنى لمن قنع.فذلك الحقّ سبيله الهدى و ما ثرته المجد و صفته الحسنى فهو أبلج المنهاج مشرق المنار زاكي المصباح رفيع الغاية يسير المضمار جامع الحلبة سريع السبقة أليم النقمة كامل العدة كريم الفرسان.فالايمان منهاجه و الصّالحات مناره و الفقه مصابيحه و الدنيا مضماره و الموت غايته و القيامة حلبته و الجنّة سبقته و النّار نقمته و التّقوى عدّته و المحسنون فرسانه.فبالايمان يستدلّ على الصّالحات و بالصّالحات تعمر الفقه و بالفقه يرهب الموت و بالموت تختم الدّنيا و بالدّنيا تجوز القيامة و بالقيامة تزلف الجنّة و الجنّة حسرة أهل النّار و النّار موعظة للمتقين و التّقوى سنخ الايمان.الترجمة:بعضى ديگر از اين در ذكر حضرت رسالتمآب صلواة اللّه و سلامه عليه و آله است كه فرمود:تا اين كه بر افروخت پيغمبر خدا شعله أنوار دين مبين از براى آتش گيرنده اقتباس نور كننده، و روشن گردانيد علامت و نشانه را از براى حبس كننده، يعني كسى كه ايستاده باشد در وادي حيرت و ضلالت، و مركب خودش را نگه بدارد بجهة يافتن راه هدايت.پس حضرت رسالت أمين مؤتمن تست در تبليغ احكام، و شاهدتست بر امّتان و مبعوث و برانگيخته تست از روى نعمت بر جميع عالميان، و رسول تست از روى رحمت بآدميان.بار خدايا قسمت بده از براى او حظ وافر را از عدل كامل خودت، و جزا بده باو زيادتيهاى خير را از فضل شامل خود. بار خدايا و بلند گردان بر بناى بنا كنندگان بناى او را، و گرامى دار نزد خودت اجر و جزاى او را، و بده او را وسيله را، و عطا كن او را بلندى و فضيلت را و محشور گردان ما را در ميان گروه او از مؤمنان و صالحان در حالتى كه رسوا و خوار نباشيم نزد خلقان، و نه پشيمانان، و نه از راه راست منحرف شوندگان، و نه شكنندگان عهد و پيمان، و نه گمراهان، و نه گمراه كنندگان، و نه در فتنه افتاده شدگان. 
بخش ۳ : واگذاری امور به ظالمان [منبع]

و منها في خطاب أصحابه‏ :
وَ قَدْ بَلَغْتُمْ مِنْ كَرَامَةِ اللَّهِ تَعَالَى لَكُمْ مَنْزِلَةً تُكْرَمُ بِهَا إِمَاؤُكُمْ وَ تُوصَلُ بِهَا جِيرَانُكُمْ وَ يُعَظِّمُكُمْ مَنْ لَا فَضْلَ لَكُمْ عَلَيْهِ وَ لَا يَدَ لَكُمْ عِنْدَهُ وَ يَهَابُكُمْ مَنْ لَا يَخَافُ لَكُمْ سَطْوَةً وَ لَا لَكُمْ عَلَيْهِ إِمْرَةٌ، وَ قَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللَّهِ مَنْقُوضَةً فَلَا تَغْضَبُونَ وَ أَنْتُمْ لِنَقْضِ ذِمَمِ آبَائِكُمْ تَأْنَفُونَ، وَ كَانَتْ أُمُورُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ تَرِدُ وَ عَنْكُمْ تَصْدُرُ وَ إِلَيْكُمْ تَرْجِعُ، فَمَكَّنْتُمُ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِكُمْ وَ أَلْقَيْتُمْ إِلَيْهِمْ أَزِمَّتَكُمْ وَ أَسْلَمْتُمْ أُمُورَ اللَّهِ فِي أَيْدِيهِمْ، يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهَاتِ وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ، وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ فَرَّقُوكُمْ تَحْتَ كُلِّ كَوْكَبٍ لَجَمَعَكُمُ اللَّهُ لِشَرِّ يَوْمٍ لَهُمْ‏.

ذِمَم : پيمانها، جمع ذِمّة : پيمان
تَأنَفون : اظهار خشم و تكبر مى كنيد، از ماده انفة 
۳. ره آورد بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
مردم از سر نعمت بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و لطف خداوند بزرگ به مقامى رسيده ايد كه حتّى كنيزان شما را گرامى مى دارند، و به همسايگان شما محبّت مى كنند، كسانى براى شما احترام قائلند كه شما از آنها برترى نداشته و بر آنها حقّى نداريد كسانى از شما مى ترسند كه نه ترس از حكومت شما دارند و نه شما بر آنها حكومتى داريد.
۴. علل سقوط و سير ارتجاعى امّت:
با آن همه بزرگوارى و كرامت، هم اكنون مى نگريد كه قوانين و پيمان هاى الهى شكسته شده امّا خشم نمى گيريد، در حالى كه اگر پيمان پدرانتان نقض مى شد ناراحت مى شديد، شما مردمى بوديد كه دستورات الهى ابتدا به دست شما مى رسيد و از شما به ديگران ابلاغ مى شد و آثار آن باز به شما بر مى گشت. اما امروز جايگاه خود را به ستمگران واگذارديد، و زمام امور خود را به دست بيگانگان سپرديد، و امور الهى را به آنان تسليم كرديد آنهايى كه به شبهات عمل مى كنند، و در شهوات غوطه ورند (بنى اميه) به خدا سوگند اگر دشمنان، شما را در زير ستارگان آسمان بپراكنند، باز خداوند شما را براى انتقام گرفتن از ستمگران گرد مى آورد.
 
و قسمت سوم از اين خطبه است كه باصحاب خود مى فرمايد (و آنان را بر اثر نجنگيدن با معاويه و لشگر شام سرزنش مى نمايد):
(9) (بعد از آنكه شما كافر و بت پرست و بى قدر و قيمت بوديد) بر اثر كرامت و نوازش خداوند مقام و منزلت و بزرگوارى يافتيد كه كنيزان شما را (كه هيچ اهميّت ندارند) گرامى مى دارند، و همسايگانتان (كفّارى كه با شما پيمان بسته اند) از آن كرامت الهىّ بهره مند ميشوند (به اين جهت جان و مال و ناموسشان از هر خطرى محفوظ است) و تعظيم ميكند و سر فرود مى آورد بشما كسيكه هيچ گونه فضيلت و مزيّتى (در حسب و نسب) بر او نداريد، و نه احسانى باو كرده ايد، و مى ترسد از شما آنكه از غلبه و تسلّط شما ترسى ندارد و شما را حكومت و سلطنتى بر او نيست (تا بترسد، پس خوف پادشاهان و بزرگان در اقصى بلاد روى زمين بواسطه عظمت دولت اسلام است، نه از توانائى و شمشير شما، اكنون سبب كفران چنين نعمتى چيست)
(10) و مى بينيد پيمانهاى خدا شكسته شده و بخشم نمى آييد (اهل شام بر خلاف دستور الهىّ رفتار كرده و معاويه بر امام مفترض الطّاعه ياغى گرديده و به فرمان او اموال مسلمانها و معاهدين را كه در پناه اسلامند غارت مى نمايند و شما ساكت نشسته با اينكه توانا هستيد از ايشان جلوگيرى نمى نمائيد) و حال آنكه براى شكستن پيمانهاى پدرانتان (كه در مقابل پيمانهاى الهىّ اهميّتى ندارد) حاضر نيستيد و آنرا ننگ مى دانيد،
(11) و (شما كسانى هستيد كه) احكام خدا بر شما وارد مى شد (از شما مى پرسيدند) و از شما صادر مى گشت (شما پاسخ مى گفتيد) و بشما رجوع و بازگشت مى نمود (در مرافعه قضاوت مى كرديد) پس مقام و منزلت خود را به ستمگران (معاويه و پيروانش) وا گذارده و زمام كارهايتان را بدست ايشان سپرديد، و در احكام الهىّ بآنها تسليم شده از آنان پيروى كرديد، در حالتى كه ايشان (در تكاليف شرعيّه) بشبهات و آراء باطله عمل ميكنند، و در پى شهوات و خواهشهاى نفسانىّ مى روند،
(12) و (ليكن بدانيد كه اين تسلّط و توانائى براى آنها نمى ماند، بلكه) سوگند بخدا اگر شما را در زير هر اخترى متفرّق سازند (در شهرها پراكنده نمايند) هر آينه خداوند شما را براى روز بد ايشان گرد آورد (تا ببينيد چگونه از آنان انتقام مى كشد).
 
و هم از اين خطبه [در خطاب به اصحابش]:
به كرم و لطف خداوندى به مقامى رسيديد كه حتى كنيزانتان را هم گرامى مى دارند و خواهند كه همسايگانتان را نيز بهره مند گردانند. در برابر شما سر فرود مى آورد، آنكه شما را بر او برترى نيست، و احسانى در حق او نكرده ايد. و از شما مى ترسد كسى كه از سطوت و قدرت شما در امان است و شما را بر او فرمانى نيست.
اكنون مى نگريد، كه پيمانهاى خدا شكسته مى شود و خشمگين نمى گرديد در حالى كه، شكستن پيمانهاى پدرانتان را برنمى تابيد و ننگ خود مى دانيد. احكام خدا را از شما مى پرسيدند و شما پاسخ مى داديد و در كشاكشها داورى مى نموديد، ولى جاى خود را به ستمكاران واگذاشتيد و زمام كار خود به دست آنان سپرديد و كارهايى را كه خدا بر شما مقرر داشته بود به آنان تسليم كرديد، در حالى كه، آنان به شبهات باطل در دين عمل مى كنند و در پى خواهشهاى نفس خود مى روند. به خدا سوگند، كه اگر هر يك از شما را در زير ستاره اى بپراكنند، خدا شما را براى ديدن سرانجام شوم ايشان گرد خواهد آورد.
 
شما از لطف خداوند بزرگ به مقامى رسيديد که حتّى کنيزانتان را گرامى مى دارند و به همسايگانتان محبّت مى کنند، کسانى که شما از آنها برتر نيستيد و حقّى بر آنان نداريد، براى شما عظمت  و احترام قائلند، و کسانى که ترسى از قدرت شما ندارند و بر آنها حکومتى نداريد، از شما حساب مى برند.
ولى شما مى بينيد که قوانين و پيمان هاى الهى شکسته شده، امّا به خشم نمى آييد! در حالى که اگر سنّت هاى پدرانتان نقض گردد، سخت ناراحت مى شويد! در گذشته امور حکومت به دست شما بود و از ناحيه شما به ديگران مى رسيد و نتيجه (و داورى) نهايى به سوى شما  باز مى گشت، ولى شما مقام خويش را به ستمگران واگذار کرديد و زمام امور خود را به دست آنها سپرديد، و مأموريت هاى الهى را به آنها داديد. آنها به شُبهات عمل مى کنند و در شهوات غوطه ورند. امّا به خدا سوگند! اگر دشمنان، شما را در زير هر ستاره اى از آسمان پراکنده کنند، باز خداوند فرزندان شما را براى بدترين روز آنها (روز انتقام) گردآورى مى کند!
 
از اين خطبه است كه خطاب به اصحاب خود فرمايد:
از كرامت پروردگار به جايى رسيديد كه كنيزان شما را حرمت مى گذارند و همسايگان شما را ارجمند مى شمارند. آن كه پايه او با شما يكى است و حقّ نعمتى از شما برگردن او نيست بزرگتان مى دارد. و آن كه از حمله شما ايمن است و شما را بر او فرمانى نيست، از شما بيم دارد.
و شما پيمانهاى خدا را شكسته مى بينيد و خشم نمى گيريد، حالى كه ننگ شكستن پيمانهاى پدرانتان را نمى پذيريد. داورى در احكام خدا را نزد شما مى آوردند، و از سوى شما به ديگران مى رسيد و هم به شما باز مى گرديد. پس، دست ستمكاران را بر خود گشاديد و رشته هاى كار خويش به دست آنان داديد، و داورى در حكم الهى را در كف آنان نهاديد تا كارها به شبهت كنند و راه شهوت بسپرند. به خدا سوگند، اگر هر يك از شما را به زير ستاره اى بپراكنند، خدا شما را براى روز بد آنان فراهم خواهد آورد.
 
و از اين خطبه است در خطاب به يارانش:
از كرامت خدا به منزلت و مقامى رسيده ايد كه به خاطر آن كنيزان شما احترام مى شوند، و همسايگانتان مورد حسن روابط و دوستى قرار مى گيرند، و آنان كه شما برتر از آنها نيستيد، و بر آنان حقّى نداريد شما را تعظيم مى كنند، و كسانى كه از غلبه شما نمى ترسند، و حكومت و تسلطى بر آنان نداريد از شما وحشت دارند.
اينك مى بينيد عهد خدا شكسته مى شود و غضب نمى كنيد، در حالى كه از شكستن عهد پدرانتان بر سر غيرت آمده آن را ننگ مى دانيد. فرمانهاى خدا بر شما وارد شده و از سوى شما به مردم مى رسد و باز گشت سودش به شماست، ولى اكنون طاغيان را بر منزلت خود مسلّط كرديد، و زمام امور خويش را به آنان سپرديد، و امور الهى را به آنان واگذاشتيد، آنان به شبهه ها عمل مى كنند، و در شهوات ره مى سپارند به خدا سوگند اگر دشمنان جمع شما را زير هر ستاره اى پراكنده كنند خداوند شما را براى بدترين روزى كه در پيش دارند جمع خواهد كرد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 498-490 افسوس که قدر اين نعمت را نشناختيد:امام(عليه السلام) در اين بخش آخر خطبه، در حقيقت اشاره به دو نکته مهم مى کند که با يکديگر ارتباط روشنى دارد:نخست، عظمتى که مسلمانان در سايه اسلام پيدا کردند; عظمتى بى نظير در چشم دوست و دشمن.ديگر اينکه، شما مردم قدر اين نعمت را نشناختيد و بر اثر سستى و ضعف و زبونى، کار خود را به دست حکّام ظالم، بى ايمان و شهوت پرست سپرديد و اين يک ناشکرى عظيم بود.مى فرمايد: «شما از لطف خداوند بزرگ، به مقامى رسيديد که حتّى کنيزانتان را گرامى مى دارند و به همسايگانتان محبّت مى کنند!». (وَ قَدْ بَلَغْتُمْ مِنْ کَرَامَةِ اللهِ تَعَالى لَکُمْ مَنْزِلَةً تُکْرَمُ بِهَا إِمَاؤُکُمْ وَ تُوصَلُ بِهَا جِيرَانُکُمْ).«و کسانى که شما از آنها برتر نيستيد، و حقّى بر آنان نداريد، براى شما عظمت و احترام قائلند». (وَ يُعَظِّمُکُمْ مَنْ لاَ فَضْلَ لَکُمْ عَلَيهِ، وَ لاَ يَدَ لَکُمْ عِنْدَهُ).«و کسانى که ترسى از قدرت شما ندارند و بر آنها حکومتى نداريد، از شما حساب مى برند». (وَ يَهَابُکُمْ(1) مَنْ لاَ يَخَافُ لَکُمْ سَطْوَةً(2)، وَ لاَ لَکُمْ عَلَيْهِ إِمْرَةٌ).در واقع امام(عليه السلام) با اين تعبيرات زيبا و گويا، مقام و منزلت مسلمين را در سايه اسلام بيان مى کند. نه تنها خودشان در نظر دوست و دشمن احترام داشتند، بلکه کنيزان آنها را هم احترام مى گذاشتند; همسايگانشان را به خاطر آنها مورد لطف و عنايت قرار مى دادند و اقوامى که از نظر قدرت و مکنت چيزى از آنان کم نداشتند و شرمنده احسانى نبودند، مسلمانان را بزرگ مى داشتند و حتّى آنها که از قلمرو حکومت اسلام بيرون بودند، ابهّت و هيبت براى آنان قايل بودند.مسلّم است، به مضمون حديث شريف: «مَنْ خَافَ اللهَ أَخَافَ اللهُ مِنْهُ کُلَّ شَىْء وَ مَنْ لَمْ يَخِفِ اللهُ أخافَهُ اللهُ مِنْ کُلِّ شَىْء; کسى بنده خدا باشد و از خدا بترسد، ديگران از او مى ترسند و براى او هيبت قائلند و آن کس که بنده هوا و شيطان باشد، از همه چيز بيمناک و ترسناک است».(3) مسلمانانى که به حقيقت اسلام عمل کنند و دستورات خداوند را به درستى اجرا نمايند و تقواى الهى را پيشه سازند، نزد ديگران نيز محترم و پرهيبتند. اين يک واقعيّت است و هرگز مبالغه اى در آن نيست. مورّخ و جامعه شناس معروف غربى «گوستاولبون» در «تاريخ تمدّن اسلام و عرب» نقل مى کند: هنگامى که بعضى از فرماندهان بزرگ آماده جنگ و ستيز با مسلمين مى شدند، آگاهان تعجب کردند که حمله بردن به محلّ و موطن نيرويى که تا مدّت پانصد سال، تمام اروپا را به وحشت و اضطراب انداخت، اقدامى متهوّرانه است».(4)اينها به خاطر آن بود که مسلمين در پرتو ايمان، افرادى شجاع و فداکار و از جان گذشته و شکست ناپذير شده بودند.اضافه بر اين، امدادهاى غيبى و عنايات الهى نيز شامل حال آنها بود. «ابن ابى الحديد» داستان عبرت انگيزى نقل مى کند که شاهد گوياى اين معناست. مى گويد: «هنگامى که لشکر اسلام از دجله به سوى کاخ سفيد مدائن عبور کرد، در زمانى بود که دجله در حال «مَد» و همچون درياى موّاجى بود. آنها سوار بر اسب (و اسب ها شناکنان) در حالى که نيزه ها بر دست داشتند، نه زرهى در تن و نه کلاه خودى بر سر آنها، راه مى پيمودند.لشکر ساسانيان بعد از يک تيراندازى شديد، عقب نشينى کردند و مسلمانان همچنان پيش مى آمدند و از تيرها نمى ترسيدند; کشاورزى که در آن نزديکى بود و بيلى در دست داشت، به يکى از لشکريان ساسانى که از تيراندازان ماهر بود گفت: «واى برشما! شما با اين همه سلاح از برابر اين جمعيّت بى دفاع فرار مى کنيد! راستى شرم آور و خجلت آور است!» آن مرد لشکرى که سوار بر مرکب بود، گفت: بيل خود را در گوشه اى روى زمين نصب کن! او چنين کرد. سوارِ تيرانداز، آن را هدف قرار داد، به طورى که تير بيل را شکافت و از سوى مقابل درآمد. سپس به آن مرد کشاورز گفت: «الآن نگاه کن!» در همين حال، بيست تير به سوى يکى از لشکريان اسلام پرتاب کرد، ولى يکى از آنها نه به او و نه به اسبش اصابت نکرد، در حالى که فاصله زيادى نداشت. بعد به او گفت: ديدى؟ گويى اين جمعيت در پوششى از حمايت (الهى) قرار دارند!».(5)سپس امام(عليه السلام) در قسمت دوم از بخش اخير اين خطبه، به ناسپاسى مردم در مقابل آن همه نعمت و قدرت اشاره کرده، مى فرمايد: «با اين همه مى بينيد، قوانين و پيمان هاى الهى شکسته شده امّا به خشم نمى آييد! در حالى که اگر پيمان ها و سنّت هاى پدرانتان نقض گردد، سخت ناراحت مى شويد! (آنها براى پيمان هاى الهى به اندازه پيمان هاى پدرانتان ارزش قائل نيستيد؟)». (وَ قَدْ تَرَوْنَ عُهُودَ اللهِ مُنْقُوضَةً فَلاَ تَغْضَبُونَ! وَ أَنْتُمْ لِنَقْضِ ذِمَمِ آبَائِکُمْ تَأْنَفُونَ!(6)).اشاره به اينکه اگر يک سنّت قبيلگى و طايفه اى در ميان آنها شکسته مى شد، فريادشان بلند مى گشت; امّا بنى اميّه در مقابل چشم آنها، تمام سنن الهى را درهم شکستند، ولى آنها فرياد بر نکشيدند و اين ناسپاسى بسيار بزرگى در برابر آن همه نعمت هاى الهى بود.سپس مى افزايد: «در گذشته، امور حکومت به دست شما بود و از ناحيه شما به ديگران مى رسيد و نتيجه (و داورى) نهايى به سوى شما باز مى گشت; ولى شما مقام خويش را به ستمگران واگذار کرديد و زمام امور خود را به دست آنها سپرديد و مأموريّت هاى الهى را به آنها داديد!» (وَ کَانَتْ أُمُورُ اللهِ عَلَيْکُمْ تَرِدُ، وَ عَنْکُمْ تَصْدُرُ، وَ إِلَيْکُمْ تَرْجِعُ، فَمَکَّنْتُمْ الظَّلَمَةَ مِنْ مَنْزِلَتِکُمْ، وَ أَلْقَيْتُمْ إِلَيْهِمْ أَزِمَّتَکُمْ، وَ أَسْلَمْتُمْ أُمُورَ اللهِ فِي أَيْدِيهمْ).اين ناسپاسى بزرگ ديگرى بود که بعد از آن همه، قوّت و قدرت - به گونه اى که همه چيز در دست آنها بود، و جز به اراده آنها کارى انجام نمى شد - ميدان را براى ظالمان خالى کردند و آنها بر جاى پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) تکيه زدند و زمام امور مسلمين را به دست گرفتند.و همانگونه در ادامه اين سخن مى فرمايد: «آنها به شبهات عمل مى کنند و در شهوات غوطه ورند!». (يَعْمَلُونَ بِالشُّبُهَاتِ، وَ يَسِيرُونَ فِي الشَّهَوَاتِ).آرى، در عصر حکومت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، کارها به دست صالحان سپرده مى شد; و برنامه هاى حکومت اسلامى در تمام زمينه ها در مسير اسلام پيش مى رفت; ولى غفلت و سستى و ناسپاسى مردم سبب شد که بازماندگان دوران جاهليّت و تفاله هاى شرک و عصبيّت; فرزندان ابوسفيان - دشمن شماره يک اسلام - بر تخت و حکومت اسلامى تکيه زدند و همه چيز را دگرگون ساختند.بعضى از شارحان نهج البلاغه جمله «وَ کَانَتْ أُمُورُ اللهِ عَلَيْکُمْ تَرِدُ...» را اشاره به احاکم الهى دانستند نه حکومت، و گفته اند: احکام خدا از سوى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) و امام(عليه السلام) به مردم تعليم داده مى شد; سپس از سوى اصحاب اين دو بزرگوار به ساير مردم تعليم داده مى شد، و آنها باز مى گشتند و نسل هاى آينده را تعليم مى دادند. يا اينکه داورى درباره احکام الهى به سوى اصحاب باز مى گشت و آنها در اختلافات مردم داورى مى کردند.ولى اين گونه احتمالات ضعيف به نظر مى رسد و با جمله «فَمَکَّنْتُمُ الظَّلَمةَ مِنْ مَنْزِلَتِکُمْ; اکنون ظالمان را به جاى خود نشانديد» که اشاره به امر حکومت است، با اين گونه تفسيرها سازگار نيست.منظور از جمله «يَعْمَلُونَ بِالشُّبَهَاتِ» اين است که آنها (بنى اميّه) براى توجيه کارهاى خلاف خود، به متشابهات و تعبيراتى از قرآن يا کلمات پيامبر(صلى الله عليه وآله) - که مى توانستند به کمک قرائت هاى جديد، بر مقصود انحرافى خود تطبيق دهند - تمسّک مى جستند; و به جاى اينکه به هدايت مردم و نشر عدالت و تقوا بپردازند، در شهوات غوطه ور بودند و چيزى جز حفظ مقام و شهوات حيوانى و انتقام جويى هاى وحشيانه و سنن جاهلى براى آنها مفهومى نداشت.در آخرين جمله مى فرمايد: «به خدا سوگند! اگر دشمنان، شما را در زير هر ستاره اى از آسمان پراکنده کنند، باز خداوند (نسل هايى از) شما را براى بدترين روز آنها (روز انتقام) گردآورى مى کند!». (وَ ايْمُ اللهِ، لَوْ فَرَّقُوکُمْ تَحْتَ کُلِّ کَوْکَب، لَجَمَعَکُمُ اللهُ لِشَرِّ يَوْم لَهُمْ!)بسيارى از «شارحان نهج البلاغه» اين جمله را به قيام ابومسلم خراسانى و قيام مردم عراق بر ضدّ بنى اميه دانستند که به بدترين وجهى از آنان انتقام گرفتند و ريشه آنها را به کلّى قطع کردند و حتّى گاهى دست به کارهاى وحشيانه اى زدند که در تاريخ هم کم سابقه است.اين احتمال که جمله بالا اشاره به قيام حضرت مهدى(عليه السلام) باشد که بعضى از شارحان نهج البلاغه ذکر کرده اند، بسيار بعيد است و با تعبيرات خطبه هم خوانى ندارد.جمله «لَوْ فَرَّقوُکُمْ تَحْتَ کُلِّ کَوْکَب» کنايه از نهايت پراکندگى و از هم گسيختگى است وگرنه هرگز نمى توان هر انسانى را در زير ستاره اى در روى زمين جاى داد.****نکته:انتقام عجيب عبّاسيان از امويان!بنى اميّه جنايات وحشيانه عجيبى در دوران کوتاه تاريخ خود انجام دادند و سرانجام انتقام سختى از آنها گرفته شد و تعبير به «شرّ يَوْم» در خطبه بالا مى تواند اشاره به آن باشد. در اينجا به يک نمونه از آن اشاره مى کنيم که راستى عبرت انگيز است:«هنگامى که نخستين خليفه عباسى «عبدالله سفّاح» بر تخت قدرت نشست، در فکر بود که چگونه از سران بنى اميّه انتقام سختى بگيرد. در همين ايّام، سران بنى اميّه که پراکنده شده بودند، به او نامه نوشتند و از او امان خواستند.«سفّاح» از فرصت استفاده کرد و پاسخ محبّت آميزى به آنها داد و نوشت که به کمک آنها سخت نيازمند است و آنان را مورد عطا و بخشش قرار خواهد داد; لذا سران «آل زياد» و «آل مروان» و خاندان معاويه دعوت او را پاسخ گفتند و نزد او حاضر شدند.«سفّاح» دستور داد کرسى هايى از طلا و نقره براى آنها نصب کردند و اين شگفتى مردم را برانگيخت که چرا «سفّاح» با اين جنايتکاران چنين رفتار مى کند.در اين موقع يکى از دربانان وارد مجلس شد و به «سفّاح» خبر داد که مردى ژوليده و غبار آلود از راه رسيده و درخواست ملاقات فورى داد.«سفّاح» با اين اوصاف او را شناخت، گفت: قاعدتاً بايد «سُدَيْف» شاعر باشد; بگوييد وارد شود.«بنى اميّه» با شنيدن نام «سُديف» رنگ از چهره هايشان پريد و اندامشان به لرزه درآمد; زيرا مى دانستند او شاعرى توانا، فصيح، شجاع و از دوستان و شيعيان على(عليه السلام) و از دشمنان سرسخت بنى اميّه است.«سُديف» وارد شد; هنگامى که نگاهش به بنى اميّه افتاد، اشعار تکان دهنده اى در مورد ظلم هاى بنى اميّه بر بنى هاشم قرائت کرد که از جمله آنها اين دو بيت بود:وَ اذْکُرُوا مَصْرَعَ الْحُسَيْنِ وَ زَيْدِ وَ قَتِيل بِجَانِبِ المِهْرَاسِوَ الْقَتِيلَ الَّذِي بِحَرَّانَ أَضْحَى ثَاوِياً بَيْنَ غُرْبَة وَ تَتَاسِ«به ياد آوريد! محل شهادت حسين(عليه السلام) و زيد را و آن شهيدى که در مهراس (اشاره به شهادت حمزه در اُحد است.) شربت شهادت نوشيد.و آن شهيدى که در حرّان به شهادت رسيد و تا شامگاهان در تنهايى بود و (حتّى جنازه او) به فراموشى سپرده شد».(اشاره به شهادت «ابراهيم بن محمّد» يکى از معاريف بنى هاشم و بنى عبّاس در سرزمين حرّان در نزديکى مرزهاى شمالى عراق است).(7)«سفّاح» دستور داد خلعتى به «سُديف» بدهند و به او گفت: فردا بيا تا تو را خشنود سازم و او را مرخص نمود; سپس رو به بنى اميّه کرد و گفت: سخنان اين برده و غلام بر شما گران نيايد، او حق ندارد درباره موالى خود سخن بگويد; شما مورد احترام من هستيد (برويد و فردا بياييد!)بنى اميّه پس از بيرون آمدن از نزد سفّاح به مشورت پرداختند. بعضى گفتند: بهتر آن است که فرار کنيم; ولى گروه بيشترى نظر دادند که خليفه وعده نيکى به ما داده و «سُديف» کوچکتر از آن است که بتواند نظر خليفه را برگرداند.فردا همه نزد «سفّاح» آمدند; او دستور پذيرايى از بنى اميّه را داد; ناگهان «سُديف» شاعر وارد شد و رو به سفّاح کرد و گفت:«پدرم فدايت باد! تو انتقام گيرنده خونهايى; تو کشنده اشرارى». سپس اشعار بسيار مهيّجى خواند که از ظلم و بيدادگرى بنى اميّه مخصوصاً از ظلم آنها بر شهيدان کربلا سخن مى گفت. «سفّاح» ظاهراً برآشفت و به «سُديف» گفت: تو در نظر من احترام دارى; ولى برگرد و ديگر از اين سخنان مگو و گذشته را فراموش کن.بنى اميّه از کاخ «سفّاح» بيرون آمدند و به شور پرداختند; گفتند: بايد از خليفه بخواهيم «سُديف» را اعدام کند وگرنه سخنان تحريک آميز او ما را گرفتار خواهد کرد.«سفّاح» شب هنگام «سُديف» را احضار کرد و گفت: واى بر تو چرا اين قدر عجله مى کنى؟!«سُديف» گفت: «پيمانه صبر من لبريز شده و پيش از اين طاقت تحمل ندارم. چرا از آنها انتقام نمى گيرى؟» سپس بلند بلند گريه کرد و اشعارى در مظالم بنى اميّه بر بنى هاشم خواند که سفّاح را تکان داد و به شدّت گريست. «سُديف» نيز آن قدر گريه کرد که از هوش رفت; هنگامى که به هوش آمد «سفّاح» به او گفت روز آنها فرا رسيده و به مقصودت خواهى رسيد! برو امشب را آرام بخواب و فردا بيا. امّا «سُديف» آن شب به خواب نرفت و پيوسته با خدا مناجات مى کرد و از او مى خواست سفّاح به وعده اش وفا کند.«سفّاح» روز بعد براى اغفال بنى اميّه دستور داد، منادى ندا کند که امروز روز عطا و جايزه است. مردم به طرف قصر هجوم آوردند و درهم و دينارهايى در ميان آنها پخش شد. سفّاح چهارصد نفر از غلامان نيرومند خود را مسلّح ساخت و دستور داد هنگامى که من عمامه را از سر برداشتم، همه حاضران را به قتل برسانيد.سفّاح در جاى خود قرار گرفت و رو به بنى اميّه کرد و گفت: امروز روز عطا و جايزه است; از چه کسى شروع کنم؟ آنها براى خوشايند سفّاح گفتند: از بنى هاشم شروع کن!يکى از غلامان که با او تبانى شده بود گفت: «حمزة بن عبدالمطلب» بيايد و عطاى خود را بگيرد.سُديف که در آنجا حاضر بود گفت: حمزه نيست. سفّاح گفت: چرا؟ گفت زنى از بنى اميّه به نام هند، وحشى را وا داشت تا او را به قتل برساند; سپس جگر او را بيرون آورد و زير دندان گرفت.سفّاح گفت: عجب! من خبر نداشتم، ديگرى را صدا بزن.غلام صدا زد: «مسلم بن عقيل» بيايد و عطاى خود را بگيرد.خبرى نشد; سفّاح پرسيد: چه شده؟ سديف در جواب گفت: «عبيدالله بن زياد» او را گردن زد و طناب به پاى او بست و در بازارهاى کوفه گردانيد.سفّاح گفت: عجب! نمى دانستم، ديگرى را طلب کنيد و غلام همچنان ادامه داد و يک يک را صدا زد، تا به امام حسين(عليه السلام) و ابوالفضل العبّاس و زيد بن على و ابراهيم بن محمّد رسيد و بنى اميّه هنگامى که اين صحنه را ديدند و اين سخنان را شنيدند، به مرگ خود يقين پيدا کردند و در اينجا بود که آثار خشم و غضب در چهره سفّاح کاملا نمايان شد و با چشمش به سُديف اشاره کرد و «سُديف» اشعارى انشاء کرد که از جمله دو بيت زير است:حَسِبَتْ أُمَيَّةُ أَنْ سَتَرْضَى هَاشِمُ عَنْهَا، وَ يَذْهَبُ زَيْدُهَا وَ حُسَيْنُهَاکَذِبَتْ وَ حَقِّ مُحَمَّد وَ وَصِيِّهِ حَقّاً سَتُبْصِرُمَا يُسِييءُ ظُنَونَهَا«بنى اميّه پنداشتند که بنى هاشم به آسانى از آنها خشنود مى شوند و حسين بن على(عليه السلام) و زيد را فراموش مى کنند.دروغ گفتند! به حق محمّد و وصىّ او سوگند! که به زودى چيزهايى مى بينند که به اشتباه خود پى مى برند».سفّاح با صداى بلند گريه کرد و عمامه را از سر انداخت و سخت آشفته شد و صدا زد: «يَا لَثَارَاتِ الْحُسَيْنِ، يَا لَثَارَاتِ بَنِي هَاشِم; اى خونخواهان امام حسين و اى خونخواهان بنى هاشم!»غلامان با مشاهده اين علامت از پشت پرده ها بيرون آمدند و با شمشير به جان سران بنى اميّه افتادند و طولى نکشيد که جسد بى جان همه آنها بر زمين افتاد و آنها که بيرون قصر بودند مشاهده کردند که خون از درون قصر بيرون مى آيد و بدين وسيله از جريان آگاه شدند...».(8)البته اين داستان طولانى است و ما بخشى از آن را نقل کرديم که نشان مى دهد همانگونه که على(عليه السلام) در خطبه بالا پيش بينى فرموده بود، بنى اميّه بدترين روز خود را مشاهده کردند.****پی نوشت:1. «يهاب» از مادّه «هيبت» به معناى احترام آميخته با ترس است.2. «سطوة» در اصل به گفته «راغب» در «مفردات» به معناى بلند شدن اسب بر سر پاها و بلند کردن دستهاست. سپس به معناى قهر و غلبه و سلطه بر چيزى آمده است.3. کافى، جلد 2، صفحه 68.4. تاريخ تمدّن اسلام و عرب، صفحه 400 (فصل آغاز جنگ هاى صليبى).5. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 177.6. «تأنفون» از مادّه «أنف» (بر وزن شرف) به معناى ناخوش داشتن چيزى است.7. معجم البلدان، جلد 2، صفحه 235.8. تاريخ ابى مخنف لوط بن يحيى (مطابق نقل منهاج البراعه علاّمه خوئى، جلد 7، صفحه 223 به بعد). 
شرح علامه جعفریخطاب به يارانش:«و قد بلغتم من كرامه الله تعالي لكم منزله تكرم بها اماوكم، و توصل بها جيرانكم، و يعظمكم من لا فضل لكم عليه، و لا يد لكم عنده، و يهابكم من لا يخاف لكم سطوره، و لا لكم عليه امره، و قد ترون عهود الله منقوضه فلا تغضبون! و انتم لنقض ذمم آبائكم تانفون! و كانت امور الله عليكم ترد، و عنكم تصدر، و اليكم ترجع، فمكنتم الظلمه من منزلتكم، و القيتم اليهم ازمتكم، و اسلمتم امور الله في ايديهم، يعملون بالشبهات، و يسيرون في الشهوات، و ايم الله، لو فرقوكم تحت كل كوكب، لجمعكم الله لشر يوم لهم»! (و شما از كرامت خداوند متعال بدرجه‌اي رسيده‌ايد كه (حتي) كنيزهاي شما بدان جهت اكرام ميشوند و همسايگان شما احترام مي‌شوند و مورد تعلق قرار ميگيرند و كساني شما را تعظيم ميكنند كه شما بر آنان برتري نداريد و هيچگونه نعمتي از شما براي آنان نرسيده است و هيبتي از شما در دلهاي كساني نشسته است كه ترسي از قدرت شما ندارند و حاكميتي از شما براي آنان وجود ندارد و شما مي‌بينيد كه عهدهاي خداوندي شكسته مي‌شود و شما غضبي نمي‌كنيد در حاليكه شما از شكستن عهد پدرانتان استنكاف و امتناع ميورزيد در گذشته امور خداوندي بر شما وارد مي‌گشت و از شما صادر مي‌شد و بسوي شما رجوع مينمود اكنون ستمكاران را بمقام و منزلت خود مسلط ساختيد و آنان عمل به شبهه مي‌كنند و در شهوات حركت مينمايند و سوگند به خدا، اگر آنان شما را در زير همه ستارگان پراكنده بسازند خداوند شما را جمع خواهد كرد، براي بدترين روزي كه براي آنان فرا خواهد رسيد).چرا كرامت خداوندي را ناديده مي‌گيريد و خود را ذليل مي‌كنيد؟! چه شده است كه درباره كرامت خداوندي كه شما را احاطه كرده است، نمي‌انديشيد؟! شما كه مي‌بينيد مورد احترام و تعظيم كساني قرار گرفته‌ايد كه هيچ ترجيحي در امتيازات دنيوي بر آنها نداريد. نه قدرت شما بقدرت آنان ميرسد و نه سلطه و امارتي بر آنان داريد. آيا نبايد بفهميد كه اين كرامت الهي فقط بجهت گرويدن شما بدين مقدس اسلام بود كه شما را از ذلت و پستي جاهليت و فقر و تيره روزي‌ها نجات داد و گردنكشان جبار روزگار را در برابر شما تسليم كرد، در صورتيكه آنان شما را زير سيطره خود داشتند و با شما مانند پست‌ترين جانوران رفتار ميكردند. حال چه شده است كه در مقابل خودكامگاني مانند معاويه زبون و پست و حقير شده‌ايد؟! مگر فراموش كرده‌ايد كه در گذشته امور خداوندي بر شما وارد مي‌گشت و از شما صادر مي‌شد و بسوي شما برمي‌گشت. حال بينديشيد در اينكه علت اين برگشت قهقرائي چيست؟ اينست برخي علل ذلتي كه شما را فرا گرفته است:1- در برابر چشمان شما پيمانهاي خداوندي نقض مي‌شود و شما غضبناك نمي‌شويد و در برابر نقض پيمانهاي خداوندي مقاومت نميكنيد! گويا نمي‌فهميد اهميت پيمان خداوندي چيست و نتيجه تباه كننده آن پيمان كدامست در صورتيكه شما از نقض پيمانهاي پدرانتان امتناع ميورزيد؟!2- با تلقين ضعف بر خودتان از يكطرف و با تن‌پروري و آسايش طلبي و تمايل به دنيا و طيبات آن، از طرف ديگر، ستمكاران را بر خود چيره ساختيد و مهار خود را بدست آنها سپرديد. با اينحال توقع داريد كه معاويه و هواخواهانش به شهرها و سرزمين‌هاي شما حمله نكنند! آن تبهكاران نابخرد هم گمان نكنند كه براي هميشه يكه‌تاز ميادين اجتماعات بشري خواهند بود، زيرا بالاخره روزي فرا خواهد رسيد كه خداوند شما را پس از پراكندگي‌ها جمع و تاليف خواهد نمود و براي آنان بدترين روز (انتقام كردارهاي ناشايستشان) خواهد بود.  
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين بخش از خطبه، سخن را به يادآورى مردم از مقام و منزلتى كه خداوند در پرتو دين مبين اسلام و هدايت نور ايمان، آنان را بدان گرامى داشته، آغاز فرموده است، و در باره اهميّت و اثرات اين موهبت مى فرمايد كه حرمت اين منزلت حتّى كنيزكان و همسايگان شما را اگر چه مسلمان نيستند فرا گرفته است، و كسانى كه شما بر آنها هيچ برترى نداريد و شما را بر آنها حقّى و منّتى نيست به شما احترام مى گذارند و بزرگتان مى شمارند، و آنانى كه از قدرت شما باك ندارند از شما مى ترسند، و پيداست كه همه اينها به سبب اسلام و هدايت ايمان است، كه خداوند به آنها بخشيده است.امام (ع) پس از آن كه نعمتها و موهبتهاى خداوند را در باره آنها ياد آورى مى فرمايد، گفتار خود را با سرزنش و نكوهش آنها كه در اداى حقوق واجب إلهى كوتاهى مى كنند ادامه مى دهد، و به اعمال آنها كه موجب كفران نعمتهاى اوست اشاره مى فرمايد، و اين كفران و ناسپاسى عبارت از اين است كه آنان مى بينند حدود إلهى شكسته و پيمانهاى او نقض مى شود اما سكوت مى كنند، و خشمناك نمى شوند و چنان مى نمايد كه به اين كارها خشنودند، منظور امام (ع) اعمال زشت و مظالم ستم پيشگان و خروج خوارج و ديگر منكراتى است كه مردم شام و ديگران مرتكب مى شوند، براى اين كه مردم شام با فرمان خداوند مخالفت كرده، و بيعت امام (ع) را كه عهدى از عهود إلهى است شكسته اند، و سكوت در برابر اين امور با وجود قدرت در رفع اين مظالم و ردّ اين اعمال، و امكان جهاد با ستمكاران، خود عمل زشت و منكرى است كه اينها مرتكب مى شوند، و واو در جمله «و أنتم...» براى حال آمده است يعنى: در حالى كه شما ننگ مى دانيد پيمان پدرانتان شكسته شود به طريق اولى بر شما لازم است كه شكستن پيمانهاى إلهى و نقض عهود او را ننگ بشماريد.سپس سستى و كوتاهى آنها را در كارهايى كه خداوند اجراى آنها را بر آنان واجب فرموده و آنها را متصّدى سامان دادن به امور دين و واسطه تبليغ اسلام قرار داده، و از اين راه به آنان سلطه بر ديگران بخشيده يادآورى مى كند و آنها را سرزنش و توبيخ مى فرمايد كه مقام خود را در اسلام به ستمكاران سپرده اند، و منظور از ستمكاران در اين جا معاوية و گروه اوست، و مقصود از تمكين ستمكاران، خوددارى از سركوب آنان و سپردن زمام امور به دست آنهاست.واژه أزمّه (جمع زمام مهار يا افسار) استعاره است، و مراد از امورى كه به دست ستمكاران سپرده اند امور شهرها و ممالك اسلام است، كه بر اثر كوتاهى و سستى آنها در جهاد و پيكار، همگى اين وقايع و حوادث به وجود آمده است.منظور از اين كه ستمكاران به شبهات عمل مى كنند اين است كه اعمال آنها مطابق با اوهام فاسد و نظريّات باطلى است كه آنها را در كارهاى خود حجّت و دليل قرار مى دهند، و مراد از سير در شهوات اين است كه ستمكاران اوقات خود را به فرو رفتن در شهوات و ارضاى خواهشهاى نفسانى خويش مى گذرانند.فرموده است: «و أيم اللّه... »:اين عبارت بيم و اخطارى است به مردم در باره كارهايى كه بنى اميّه در آينده انجام مى دهند و اين كه همه را در گرفتاريها و شرور خود وارد كرده، و فتنه خود را گسترش خواهند داد، و مراد از يوم (روز) مدّت خلافت بنى اميّه است كه بدترين مدّت و سخت ترين روزگارى است كه بر اسلام و مسلمانان گذشته است، و اين كه امام (ع) تفرقه و پراكندگى مردم را به آنان، و جمع و گردآورى را به خداوند نسبت داده براى اين است كه اعلام فرمايد ابتلاى مردم به بليّه بنى اميه قضاى الهى و نزول آن در آينده، قطعى است، و اگر براى جلوگيرى از فرود آمدن اين بلا مردم را در اطراف و اكناف شهرها پراكنده سازند، سودى نخواهد داشت، و قضاى إلهى نازل خواهد شد و دامن همه مردم را خواهد گرفت، زيرا تقدير اين است كه مردم به بلاى فرمانروايى بنى اميّه و شرور و تبهكاريهاى آنها دچار و آزمايش شوند، و چگونگى احوال و رفتار بنى اميّه با مردم بويژه با صلحا و نيكان معلوم است. و توفيق و خوددارى از گناه بسته به لطف خداست. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 270 الفصل الثاني:منها في خطاب أصحابه: و قد بلغتم من كرامة اللّه لكم منزلة تكرم بها إمائكم، و توصل بها جيرانكم، و يعظّمكم من لا فضل لكم عليه، و لا يد لكم عنده، و يهابكم من لا يخاف لكم سطوة، و لا لكم عليه إمرة، و قد ترون عهود اللّه منقوضة، فلا تغضبون، و أنتم لنقض ذمم آبائكم تأنفون، و كانت أمور اللّه عليكم ترد، و عنكم تصدر، و إليكم ترجع، فمكنتم الظّلمة من منزلتكم، و ألقيتم إليهم أزمّتكم، و أسلمتم أمور اللّه في أيديهم، يعملون في الشّبهات، و يسيرّون في الشّهوات، و أيم اللّه لو فرّقوكم تحت كلّ كوكب لجمعكم اللّه لشرّ يوم لهم. (20903- 20801)اللغة:(الوصل) ضدّ القطع و (الذّمة) العهد و الامان و الضمان و الحرمة و الحقّ و (اليد) النّعمة و (أنف) انفا من باب فرح استنكف. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 271الاعراب:واو في قوله عليه السّلام: و أنتم للحال، و الجملة بعدها حال من فاعل تغضبون، و جملة يعملون في الشبهات استينافية بيانية أو حال من الضمير المجرور في أيديهم و لو في قوله: و لو فرقوكم، بمعنى ان الشرطية إذ لو ابقيت على معناها الأصليّ لدلّت على الانتفاء عند الانتفاء كما في قوله تعالى: «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا».و هو باطل و الاتيان بالشرط و الجواب ماضيين إشارة إلى تصوير غير الحاصل بصورة الحاصل أو تنبيها على وقوعهما لا محالة.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من كلامه عليه السّلام كما قال الشّارح المعتزلي خطاب لأصحابه الذين أسلموا مدنهم و نواحيهم إلى جيوش معاوية التي كان يغير بها على أطراف أعمال عليّ عليه السّلام كالأنبار و غيرها ممّا تقدّم ذكرها في الشرح فقال عليه السّلام لهم (و قد بلغتم من كرامة اللّه لكم) بالاسلام بعد ان كنتم مجوسا و صابئة و عبدة أصنام (منزلة) عظيمة (تكرم بها امائكم) و عبيدكم و من كان مظنة المهانة و المذلة (و توصل بها جيرانكم) أى الملتجئين إليكم من معاهد أو ذميّ، فانّ اللّه تعالى حفظ لهم ذمام المجاورة لكم حتّى عصم دمائهم و أموالهم، و يحتمل أن يراد به المجاورون في المسكن. (و يعظّمكم من لا فضل لكم عليه و لا يد لكم عنده) كالرّوم و الحبشة، فقد عظموا مسلمى العرب لتقمّصهم بلباس الاسلام و اظهارهم شعاره (و يهابكم من لا يخاف لكم سطوة و لا لكم عليه امرة) أى أمارة و سلطنة كالملوك في أقاصى البلاد مثل الهند و الصّين و نحوها، فانهم هابوا دولة الاسلام و إن لم يخافوا سطوتها و سيوفها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 272 و ذلك لأنّه شاع و ذاع أنّهم قوم صالحون إذا دعوا اللّه استجاب اللّه دعوتهم و ينصرهم بملائكته و يمدّهم بجنوده، هذا.و لما قرّر نعمة اللّه و منته عليهم أردفه بالتوبيخ لهم على التقصير في أداء واجب حقّه، و أشار إلى ارتكابهم بعض مسببات كفران نعمته بقوله: (و قد ترون عهود اللّه منقوضة فلا تغضبون) أراد بذلك رؤيتهم من أهل الشّام و أمثالهم فعل المنكرات من مخالفة الأحكام الشّرعية و الأوامر الالهية و البغى و الخروج على الامام المفترض الطّاعة، و الاغارة على المسلمين و المعاهدين و عدم إنكارهم على ذلك و سكوتهم عليه مع تمكّنهم من إزالته و دفعه بالجهاد و الجدل.و بالجملة فالمراد أنكم ترون عهود اللّه التي أخذها على العباد باتيان الواجبات و ترك المنهيّات منقوضة فلا تنكرونه و تسكتون عليه (و أنتم لنقض ذمم آبائكم تأنفون) و تستنكفون، و لا ريب أنّ السكوت عن انكار تلك المنكرات مع الاستنكاف عن نقض ذمم الآباء يدلّ على أنّ عهود اللّه سبحانه أهون و أضعف عندهم من عهود آبائهم، و هو في حدّ الكفر. (و كانت امور اللّه عليكم ترد و عنكم تصدر و إليكم ترجع) قال العلّامة المجلسيّ (ره) أى أنتم المخاطبون بالأوامر و النواهى، أو كنتم قبل ذلك في أيام الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم موارد الامور و مصادرها مطيعين له منكرين للمنكرات، و كان المراد بالورود السّؤال و بالصدور الجواب و بالرّجوع التحاكم. و يمكن تعميم المراد بالورود و الصّدور، فالمراد بالرّجوع رجوع النفع و الضرر في الدّارين.و قال الشّارح المعتزلي: كانت الأحكام الشّرعية إليكم ترد منّي و من تعليمي إيّاكم و تثقيفى  «1» لكم، ثمّ يصدر عنكم إلى من تعلّمونه إيّاها من أتباعكم و تلامذتكم، ثمّ يرجع إليكم بأن يتعلّمها بنوكم و إخوتكم من هؤلاء الاتباع و التّلامذة.______________________________ (1) التثقيف التفهيم من ثقفت الحديث فهمته لبرعة، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 273 (ف) فررتم من الزّحف لما أغارت جيوش الشام عليكم و (مكّنتم الظلمة من منزلتكم) بتخاذلكم عن جهادكم (و ألقيتم إليهم أزمّتكم) كالدّابة التي زمامها بيد راكبها يوجّهها أين شاء و يتصرّف فيها كيف يشاء (و أسلمتم أمور اللّه في أيديهم) أى جعلتم امور اللّه و أحكامه الجارية في بلاده و عباده مسلّمة مفوّضة إليهم موكولة إلى آرائهم، و كلّ ذلك بالتقصير عن مجاهدتهم. (يعملون في) التكاليف الشرعية و الأحكام الالهيّة با (الشبهات) الفاسدة و الآراء الكاسدة يزعمونها حججا باهرة و براهين ساطعة (و يسيرون في الشّهوات) النفسانية و ينهمكون فيها.ثمّ أخبر بمآل حال بني اميّة المشار إليهم بالظلمة تحذيرا لهم و إنذارا بقوله: (و ايم اللّه لو فرّقوكم تحت كلّ كوكب) و بدّدوكم في البلاد كنايه (لجمعكم اللّه لشرّ يوم لهم) و ينتقم بسوء أعمالهم عنهم، و كنّى بشّر اليوم عن ظهور المسورة من أهل العراق و خراسان و انتقامهم من بني اميّة و أهل الشام، و يحتمل أن يكون إشارة إلى ظهور إمام الزّمان عليه السّلام و جمعهم في الرّجعة، و المراد جمع صنفهم و اللّه وليّ التّوفيق.الترجمة:بعض ديگر از اين خطبه شريفه در خطاب بأصحاب خود و توبيخ و ملامت ايشان بتقصير از جهاد أهل شام و أتباع معاويه بى ايمان است مى فرمايد:و بتحقيق كه رسيديد شما از كرامت و نوازش حضرت عزّت مر شما را كه عبارتست از مشرف نمودن شما بشرف اسلام بمنزله و مقامى كه گرامي داشته مى شود بسبب آن منزلت كنيزهاى شما، و پيوند مى شود أشخاصي كه در أمان شما مى باشند از أهل ذمه و معاهدين، و تعظيم ميكند شما را كسى كه هيچ فضيلت و مزيتى نيست شما را بر او، و هيچ نعمتى نيست شما را در نزد او، و مى ترسد از شما كسى كه نمى ترسد از قهر و غلبه شما، و نيست مر شما را بر او أمارت و حكومت.و بتحقيق مى بينيد شما عهدهاى خداوند شكسته شده پس غضب نمى كنيد و متغيّر نمى شويد و حال آنكه شما از براى شكستن عهدهاى پدران خود استنكاف داريد، و بود أمرهاى خدا بر شما وارد مى شد و از شما صادر مى گرديد و بشما راجع بود.پس تمكين داديد ظالمين را از بنى اميه و بنى مروان و ساير أهل شام بمنزل خودتان، و بيفكنديد بسوى ايشان جلو خودتان، و مطيع و منقاد شديد بايشان و سپرديد كارهاى خدا را در دست ايشان عمل ميكنند آنها بشبههاى باطله، و سير ميكنند در شهوات و خواهشات نفسانيه، و بخدا سوگند اگر پراكنده كنند ايشان شما را در زير هر أخترى هر آينه جمع كند شما را خدا براى بدترين روزى كه از براى ايشانست، كه عبارتست از روز ظهور امام زمان عليه السّلام. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom