خطبه ۱۰۵

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : وصف رسول اکرم [منبع]

و من خطبة له (علیه السلام) في بعض صفات الرسول الكريم و تهديد بني أمية و عظة الناس‏:
الرسول الكريم‏ :

حَتَّى بَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) شَهِيداً وَ بَشِيراً وَ نَذِيراً، خَيْرَ الْبَرِيَّةِ طِفْلًا، وَ أَنْجَبَهَا كَهْلًا، وَ أَطْهَرَ الْمُطَهَّرِينَ شِيمَةً، وَ أَجْوَدَ الْمُسْتَمْطَرِينَ دِيمَةً.

الشِّيمَة : خلق، خوى.
الدِّيمَة : باران ملايم و بدون رعد و برق.
المُسْتَمْطِرِين : خواستاران باران. 
شِيمَة : خلق و خوى
مُستَمطِر : كسى كه از او درخواست باران مى شود
دِيمَة : باران نرم و مداوم 
(نوشته اند كه امام اين سخنرانى را ۵ روز پس از بدست گرفتن قدرت سياسى كشور در آخر ذى الحجّه سال ۳۵ هجرى ايراد فرمود).
۱. ويژگى هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
تا اينكه خدا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را برانگيخت، گواهى دهنده، بشارت دهنده، هشدار دهنده. پيامبرى كه بهترين آفريدگان در خردسالى، و در سنّ پيرى نجيب ترين و بزرگوارترين مردم بود، اخلاقش از همه پاكان پاك تر و باران كرمش از هر چيزى با دوامتر بود.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (كه پس از ستودن پيغمبر اكرم بانقراض دولت بنى اميّه اشاره نموده و بعد از آن مردم را پند و اندرز مى فرمايد):
(1) (پيش از طلوع خورشيد حقيقى و تابش آفتاب عالم گير اسلام مردم در منتهى درجه ضلالت و گمراهى و بدبختى بودند) تا آنكه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را به رسالت و پيغمبرى بر انگيخت كه (نيكو كاران و بد كاران را) شاهد و گواه باشد، و (نيكو كاران را به پاداش كردارشان) مژده دهد و (معصيت كاران را از عذاب الهىّ) بترساند، در حاليكه در طفوليّت و خورد سالى بهترين خلائق و در كهولت (چهل سالگى) كريمتر و برگزيده ترين آنها و طبيعت در خلقت او پاكتر از همه پاكان (از آدم عليه السّلام تا عبد اللّه همواره در صلب انبياء و اوصياى ايشان) بود، و بخشش او بيش از توقّع خواستاران باران بخشش او بود.
 
تا اين كه محمد (صلى اللّه عليه و آله) را به رسالت فرستاد. گواه، مژده دهنده و بيم دهنده. او در خردسالى بهترين مردمان بود و چون به سن كمال رسيد، برگزيده ‏ترين آنها. به سرشت، پاكتر از همه پاكان بود. باران نرم بخشش او بيش از هر بخشنده‏ اى تشنگان را سيراب مى‏ نمود.
 
(مردم جهان سخت در گمراهى بودند) تا اينکه خداوند محمّد(صلى الله عليه وآله) را مبعوث ساخت که گواه بر اعمال آنها و بشارت دهنده (به پاداش هاى الهى در برابر نيکى ها) و بيم دهنده (از کيفر الهى در برابر زشتى ها) بود. در کودکى شايسته ترين مخلوق، و در بزرگسالى نجيب ترين و شايسته ترين آنان بود. اخلاقش از همه پاکان، پاکتر، و باران جود و سخايش، از همه بادوام تر بود.
 
تا اين كه خدا محمّد (صلى اللّه عليه و آله) را برانگيخت، گواهى دهنده، مژده رساننده و ترساننده. بهترين آفريدگان، آن گاه كه خردسال مى نمود، و نژاده تر هنگامى كه كهن سال بود، پاكيزه تر پاكيزگان در خوى، و گاه بخشش، ابر برابر دستش خشك مى نمود.
 
از خطبه هاى آن حضرت است در وصف پيامبر (ص) و تهديد بنى اميه و پند به مردم:
تا اينكه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را گواه و بشارت دهنده و ترساننده بر انگيخت. در كودكى بهترين مردم، در بزرگ سالى نجيب ترين انسان، در اخلاق پاكترين پاكان، و دوام جود و سخايش از همه بيشتر بود.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی ) پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 48-443 و من خطبة له عليه السلام في بعض صفات الرّسول الكريم و تهديد بنى اميّة وعظة النّاس.اين خطبه پيرامون بخشى از صفات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و تهديد بنى اميّه و موعظه مردم، ايراد شده است. خطبه در يك نگاه:همانگونه كه از عنوان خطبه روشن مى شود اين خطبه سه بخش عمده دارد: در بخش اوّل، به ذكر پاره اى از صفات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى پردازد و تصريح مى كند آن حضرت، شايسته ترين مخلوق الهى از آغاز كودكى تا پايان عمر بود و در واقع هدف امام عليه السلام اين است كه مردم را به اهميّت ميراث پيامبر صلى الله عليه و آله و پاسدارى از قرآن و اسلام دعوت كند. در بخش دوّم، بنى اميّه را مورد خطاب و سرزنش قرار داده و آنها را به ناپايدار بودن دنيايى كه به آن روى آورده اند، توجّه مى دهد و از انتقام الهى در برابر خونهاى بسيارى كه به ناحق ريخته اند، برحذر مى دارد و تأكيد مى كند كه به زودى اين خلافت را در دست دشمنان خود خواهيد ديد.در بخش سوّم، به عنوان يك نتيجه گيرى كلّى- همه مردم را با اندرزهايى بيدارگر موعظه مى كند كه در برابر هوا و هوس تسليم نشوند و در فرا گرفتن دانش بكوشند و امر به معروف و نهى از منكر را فراموش نكنند. اوصاف برجسته پيامبر(صلى الله عليه وآله):امام(عليه السلام) در بخش اوّل اين خطبه، اشاره به نعمت پرفيض ظهور پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) کرده و او را به هفت وصف از اوصاف برجسته اش مى ستايد. مى فرمايد: «(مردم جهان سخت در گمراهى بودند) تا اينکه خداوند محمّد (صلى الله عليه وآله) را مبعوث ساخت، که گواه بر اعمال آنها و بشارت دهنده (به پاداش هاى الهى، در برابر نيکى ها) و بيم دهنده (از کيفر الهى، در برابر زشتى ها) بود. در کودکى شايسته ترين مخلوق و در بزرگسالى نجيب ترين و شايسته ترين آنان بود. اخلاقش از همه پاکان، پاکتر و باران جود و سخايش ازهمه با دوام تر بود». (حَتَّى بَعَثَ اللهُ مُحَمَّداً(صلى الله عليه وآله) شَهِيداً، وَ بَشيراً، وَ نَذِيراً، خَيْرَ البَرِيَّةِ طِفْلا، وَ أَنْجَبَهَا کَهْلا،(1) وَ أَطْهَرَ الْمُطَهرَّيِنَ شِيمَةً،(2) وَ أَجْوَدَ الْمُسْتَمْطَرِينَ دِيمَةً(3)).توصيف اوّل (شَهيداً) اشاره به چيزى است که در قرآن مجيد آمده: «وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي کُلِّ أُمَّة شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنَابِکَ شَهِيداً عَلَى هؤُلاَءِ; (به ياد آوريد!) روزى را که از هر امّتى گواهى از خودشان بر آنان بر مى انگيزيم و تو را گواه بر آنان قرار مى دهيم».(4)و توصيف دوّم و سوم اشاره به همان است که در چندين آيه از قرآن مجيد به آن اشاره شده است; مانند: «إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً; ما تو را به حق فرستاديم در حالى که بشارت دهنده و بيم دهنده اى».(5)در توصيف چهارم سخن از دوران طفوليّت آن بزرگوار است که حتّى در آن زمان از نظر ظاهر و باطن ممتاز بود; به گونه اى که طبق نقل «مناقب ابن شهرآشوب» «ابن عباس» مى گويد: پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در آن زمان با کودکان (هم سنّ و سال خود) دوستى و رفاقت داشت. آنها از روى نادانى گاه آلوده سرقت چيزى مى شدند، ولى آن حضرت هرگز دست به سوى اموال مردم دراز نمى کرد; آنها از نظر ظاهر گاه آلوده بودند، ولى آن حضرت همواره پاک و تميز بود.و نيز در همان کتاب از حضرت «ابوطالب» نقل شده است: «من هرگز دروغى از او نشنيدم و آثار جاهليّت در او نمايان نبود; بى جهت نمى خنديد و همراه کودکان بازى نمى کرد».باز در همان کتاب آمده است که گاهى براى «عبدالمطّلب» درسايه کعبه فرشى مى گستراندند و هيچکس به احترام او بر آن فرش نمى نشست; فرزندانش در اطراف فرش مى نشستند، تا او خارج شود; ولى پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در همان زمان مى آمد و روى فرش «عبدالمطّلب» مى نشست! عموهايش مى خواستند او را دور کنند; «عبدالمطلب» مى گفت فرزندم را رها کنيد! «فَوَاللهِ إِنَّ لَهُ لَشَأْناً عَظِيماً; به خدا سوگند! او مقام والايى دارد»(6) و نيز از «ابوطالب» در مورد خلق و خوى پيامبر (صلى الله عليه وآله) در زمان طفوليّت و نوجوانى اين دو بيت نقل شده است. مى گويد:وَ لَقَدْ عَهَدْتُکَ صَادِقاً فِى الْقَوْلِ لاَ تَتَزَيَّدُ          مَا زِلْتَ تَنْطِقُ بِالصَّوَابِ وَ أَنْتَ طِفْلٌ أَمْرَدُ«من همواره تو را راستگو ديدم که سخنى به گزاف نمى گويى. تو همواره سخن به صواب مى گفتى، در حالى که هنوز در سنّ نوجوانى بودى.» (7)و از عجايب اينکه در حالات شيرخوارگى پيامبر (ص) نوشته اند: هنگامى که او را به دايه اش «حليمه» سپردند، او تنها از پستان راست وى شير مى نوشيد و اصلا تمايلى به پستان چپ نشان نمى داد! گويى مى خواست عدالت را رعايت کند و سهم فرزند «حليمه» را نيز در نظر بگيرد.(8)و در پنجمين و ششمين و هفتمين توصيف اشاره به نجابت و کرامت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در بزرگسالى مى کند چيزى که بر کسى پوشيده نيست و تاريخ شاهد صدق آن است. تواضع، محبّت، هوش و درايت آن حضرت، عفو و گذشت او زبانزد خاصّ و عام بود; هر چه داشت بى دريغ در اختيار نيازمندان قرار مى داد و باران جود و بخشش او، پردوام بود.او از همه سخاوتمندتر بود، به گونه اى که هرگز درهم و دينارى نزد او باقى نمى ماند و اگر چيزى اضافه مى آورد و به نيازمندى برخورد نمى کرد که به او ببخشد، آرام نمى گرفت و در منزل نمى آسود، تا آن را به نيازمندى برساند.او افراد با فضيلت را گرامى مى داشت و در صله رحم کوشا بود. عذر خطاکاران را مى پذيرفت و در لباس و غذا بر غلامان پيشى نمى گرفت.(9)****پی نوشت:1. «کهل» به معناى فرد ميانسال است و بعضى گفته اند اين واژه به کسى که سى سال به بالا داشته باشد، اطلاق مى شود و به معناى پير نيست.2. «شيمه» به معناى اخلاق است و جمع آن «شِيَم» (بر وزن ستم) است.3. «ديمه» به معناى بارانى است که به صورت طولانى و نرم نرم و بدون رعد و برق مى بارد.4. سوره نحل، آيه 89.5. سوره بقره، آيه 119.6. مناقب ابن شهرآشوب، جلد 1، صفحه 34 تا 37. (مطابق نقل شرح نهج البلاغه شوشترى، جلد 2، صفحه 204) و سيره ابن هشام، جلد 1، صفحه 178.7. همان مدرک.8. اين حديث را ابن شهرآشوب، طبق نقل بحارالانوار، جلد 15، صفحه 332 آورده است.9. سند خطبه: بخشى از اين خطبه را مفسّر معروف علىّ بن ابراهيم(متوفّاى 307) در تفسير خود( جلد 1، صفحه 384) ذيل آيه لِيَحْمِلُوا أَوْزَارَهُمْ كَامِلَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ ...(نحل- آيه 25) از امام صادق عليه السلام نقل كرده است همانگونه كه شيخ مفيد نيز بخشى از آن را در كتاب ارشاد(صفحه 1600) آورده است و هر دو بزرگوار قبل از سيّد رضى مى زيسته اند. 
شرح علامه جعفریصفات پيامبر:«حتي بعث الله محمدا صلي الله عليه و آله شهيدا و بشيرا و نذيرا، خير البريه طفلا، و انجبها كهلا و اطهر المطهرين شيمه و اجود المستمطرين ديمه» (تا اينكه خداوند متعال محمد صلي الله عليه و آله را شاهد و بشارت دهنده و تهديد كننده مبعوث فرمود- پيامبري كه در دوران طفلي بهترين مردمان و در دوران بزرگسالي نجيب‌ترين آنان و از حيث اخلاق پاكيزه‌ترين پاكان، و از حيث عطا سخي‌ترين آنان بوده است.)پيامبر اسلام براي همه انسانها شاهد و بشارت دهنده و تهديد كننده مبعوث شده است:جمله اول اشاره است به آيه مباركه: «يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا. و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا». (اي پيامبر، ما ترا شاهد و بشارت دهنده و تهديد كننده فرستاديم. و ترا دعوت كننده بسوي خدا و چراغ فروزان و روشنگر قرار داديم (فرستاديم).) صفت شاهد بودن پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در مواردي ديگر از آيات قرآني آمده است، از آنجمله الفتح آيه 8 و المزمل آيه 15.همچنين دو صفت مبشر (بشارت دهنده بودن) و نذير (تهديد كننده) بودن آن رسول اعظم در مواردي از قرآن آمده است، از آنجمله المائده آيه 19 و الاعراف آيه 188 و البقره آيه 119 و سبا آيه 28 و فاطر آيه 24 و فصلت آيه 4 و الاسراء آيه 105 و الفرقان آيه 56.در آياتي از قرآن مجيد كلمه شهيد درباره پيامبر اكرم و شهداء درباره امت اسلامي آمده است از آنجمله: «و كذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا». (و همچنين شما (امت اسلامي) را امتي وسط (معتدل) قرار داديم تا شهداء بر مردم باشيد و پيامبر هم شاهد بر شما باشد.) و النساء آيه 79 و الحج آيه 78.با نظر به مجموع آيات و ديگر منابع اسلامي ميتوان گفت مقصود از شهادت امت اسلامي به ديگر امتها، الگو و مبنا بودن اين امت بر همه آن امم است كه در افراط يا تفريط غوطه‌ورند و منظور از شاهد و شهيد بودن آن حضرت به امت اسلامي باشد كه بايد همه عقائد و اعمال و حركات و سكنات و گفتار و انديشه‌هاي آنان بر آن الگو و مبنا استوار باشد و ممكن است بمعناي آگاه و مطلع از عقائد و اعمال و حركات و سكنات و گفتار و انديشه‌هاي امت اسلامي بوده باشد، يعني برخي از آيات، معناي اولي و بعضي از آيات ديگر معناي دوم را متذكر ميشود.آن حضرت بشارت دهنده است به عنايات و الطاف پروردگاري به بندگانش كه اگر اطاعتش كنند و سرمايه‌هاي بسيار پرارزش خود را در راه تحصيل رشد و كمال بكار بيندازند، در سراي آخرت كه زوال و فنا راهي به آن ندارد مشمول آن عنايات و الطاف خواهند بود، و آن حضرت تهديد كننده است براي كسانيكه ازاو امر خداوند سرپيچي ميكنند و دستورات او را ناديده مي‌گيرند و در نتيجه سرمايه‌هاي پرارزش خود را به تباهي مي‌كشند. آدمي در تحرك بسوي عظمتها بهر دو نوع تبليغ بسيار واضح است، زيرا حركت در مسير رشد و كمال و مسابقه و تكاپو در ميدان رسيدن به خيرات امتيازاتي را نصيب انسان ميكند كه فوق توصيف و شمارش است و اگر يك انسان عظمت آن امتيازات را در يابد، در حقيقت اساسي‌ترين عامل حركت در مسير مزبور را بدست آورده است. و چه بشارتي بالاتر از خبر دادن از وصول به آن امتيازات؟ و اما منشا ضرورت تبليغ انذاري عبارتست از تهديد انسانها از سقوط در نكبتها و شقاوتها و محروميت از عنايات و ديدار خداوندي كه تلخي آن نيز فوق توصيف و شمارش است. و چه موردي براي شديدترين تهديد و انذار مناسبتر از موردي است كه گفتيم؟***«خيرالبريه طفلا»: آن حضرت در دوران كودكي ماقبل جواني و در جواني بهترين مردم بوده است. براي اثبات اين حقيقت به اضافه شهادت تاريخ، ميتوان اين مطلب را در نظر گرفت كه آنروز كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم عشيره (خويشاوندان) خود را براي اظهار رسالت الهي خود جمع كرد و رسالت خود را به آنان عرضه نمود، هيچيك از آنان زبان اعتراض با نظريه سابقه طفوليت و جواني آن بزرگوار نگشود، با اينكه ادعائي كه آن حضرت مطرح فرموده بود، همه موجوديت آنان را دگرگون ميكرد- اموالشان را تعديل و عقائدشان را تكذيب و جاه و مقام اجتماعي آنان را از بين مي‌برد. همچنين در طول رسالت آن حضرت تا آخرين لحظات زندگي مباركش كه همه شوون و حيثيت‌هاي آن جامعه را زير و رو ساخته بود نتوانستند كمترين حادثه خلاف اخلاق انساني از آن بزرگوار برخ بكشند و خود را راحت كنند.مورخ بزرگ علي بن برهان‌الدين الحلبي در تاريخ خود مقداري از اخلاقيات باعظمت پيامبر اكرم صلي عليه و آله و سلم را پيش از بعثت نقل كرده است و در اين مبحث دو بيت آورده است كه ميتواند روشنترين دليل بر اثبات اخلاق عظيم و روح كريم و شريف و ارتباط او با حضرت حق جل و علا در دوران طفوليت و جواني بوده باشد:الف النسك و العباده و الخلوه طفلا و هكذا النجباهو اذا حلت العباده قلبا نشطت في العباده الاعضاء(رسول خدا در دوران كودكي با اعمال وظيفه‌اي و عبادت و خلوت انس و الفت داشت و چنين است شان نجباء. و هنگاميكه عبادت در قلبي حلول كرد (وارد شد) اعضاء انسان در عبادت نشاط پيدا ميكنند.)اين مطلب از نظر رواني فوق‌العاده بااهميت است، زيرا آن روان يا روحي كه در ساليان اوليه و دوران جواني زندگي بتواند از محسوسات و ظواهر طبيعت نفوذ كرده و خلوت با خويشتن را برگزيده باشد، قطعا از رشد و كمال فوق‌العاده‌اي برخوردار ميباشد. و اما دوران جواني و ميانسالي آن حضرت همانگونه كه در تواريخ آمده است و همانگونه كه از ناتواني مشركان و كفار از تحقير و اهانت به آن حضرت برمي‌آيد كه براي رهائي عقائد و ثروت و جاه و مقام از همه چيز ضروري‌تر بود، داراي عالي‌ترين اخلاق انساني و با عظمت‌ترين صفات يك انسان كامل بوده است. حضرت ابوطالب پدر بزرگوار اميرالمومنين علي بن‌ابيطالب عليه‌السلام كه سالياني كفالت و همدمي محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله (پسر برادرش عبدالله) را بعهده داشته است، نه تنها با سخنان معمولي روحيه پيامبر را كه رشد يافته‌ترين ارواح فرزندان آدم عليه‌السلام بوده است، بيان ميدارد بلكه با ناب‌ترين احساسات برينش درباره آن روحيه الهي اشعاري را ميسرايد كه از آنجمله دو بيت زير است:و ابيض يستسقي الغمام بوجهه ثمال اليتامي عصمه للارامليلوذ به الهلاك من آل هاشم و هم عنده في نعمه و فواضل(و سفيدروئي (پيامبر اكرم) كه ابر از روي او طلب سيرابي ميكند. پناه يتيمان و نگهدارنده بيوه زنان. به او پناهنده ميشوند. نيازمندان آل هاشم و آنان در نزد او در نعمت و احسانها (و كرامت‌ها) غوطه‌ور ميشوند.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «حتّى بعث محمّدا (ص)... من بعد»:اين عبارت مشتمل بر مباهات به پيامبر گرامى (ص) و در ستايش او و نيرومندى دين اسلام است و همچنين در نكوهش مال اندوزان و دوستداران دنيا پس از آن حضرت است، اين خطبه نتيجه و حاصل خطبه سابق است، كه گويا در آن از بد حالى و سختى و تنگدستى مردم در روزگار گذشته سخن رانده و از اين كه آن اوضاع بدين گونه پايانى نيكو يافته بر آنها منّت نهاده است. امام (ع) براى پيامبر گرامى (ص) اوصافى را به شرح زير بيان مى فرمايد:1-  صفت «شهيد» براى آن حضرت اشاره است به اين كه پيامبر گرامى (ص) در روز رستاخيز شاهد بر اعمال خلق است چنان كه خداوند متعال فرموده است: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى  هؤُلاءِ شَهِيداً» و پيش از اين در باره چگونگى اين شهادت سخن گفته شده است.2-  صفت «بشير» براى اين است كه پيامبر گرامى (ص) مژده دهنده پاداشهاى بزرگى است كه خداوند براى مؤمنان، آماده و به آنان وعده فرموده است.3-  صفت «نذير» براى اين است كه آن حضرت گنهكاران و سركشان را به عذابهاى دردناكى كه خداوند براى آنان آماده فرموده، بيم داده است.خداوند متعال اين صفات سه گانه پيامبر (ص) را در اين آيه شريفه ذكر فرموده است: «إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً» و اين سه صفت كه در آيه شريفه ذكر شده، حال مى باشند.4-  صفت «خير البريّة طفلا» يعنى در خرد سالى از همگان بهتر بود، زيرا چنان كه مى دانيم ملاك برترى و فضيلت، كردار نيك و پايدارى در راه خداست، و چون آن حضرت از آغاز كودكى و خرد سالى به سبب داشتن اين صفات از همه برتر بود، امام (ع) فرموده است: كه او در كودكى از همگان بهتر بود.5-  صفت «و أنجبها كهلا» يعنى در بزرگسالى از همه بزرگوارتر و برگزيده تر بود، زيرا بزرگوارى و برگزيدگى مستلزم داشتن صفات بزرگوارانه و برگزيدن و به كار بستن فضيلتهاى عالى انسانى است، و آن حضرت در جوانى و بزرگسالى معدن هر فضيلت و در پيرى برگزيده ترين آنان بوده است واژه هاى طفلا و كهلا نيز بنا بر اين كه در جمله حالند منصوب شده اند.6-  صفت «أطهر المطّهرين شيمة» يعنى خوى و سرشت او از همه پاكان، پاكيزه تر بود، زيرا آن حضرت متمّم مكارم اخلاق و كامل كننده آنها بود و هر صفت خوب و خوى نيكويى از آن حضرت كسب شده است، لذا سرشت او از همه پاكيزه تر و خلق و خوى او از همه فاضل تر و كريمانه تر بود.7-  صفت «أمطر المستمطرين ديمة» يعنى بذل و بخشش او از همه بيشتر بود، ديمه به بارانى گويند كه رعد و برق در آن نباشد، و در اين جا صفت ابرى را كه در آن اميد چنين بارانى است براى آن حضرت استعاره فرموده و با واژه. ديمة اين استعاره ترشيح شده است، و اين كنايه از منتهاى جود و احسان آن حضرت است، چنان كه آن بزرگوار وقتى شب فرا مى رسيد به خانه باز مى گشت و هر چه زر و سيم در خانه يافت مى شد، صدقه مى داد و چيزى از آنها به صبح باقى نمى ماند. شيمة و ديمة در جمله تميز مى باشند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 215 و من خطبة له عليه السّلام و هي المأة و الرابعة من المختار في باب الخطب و شرحها في فصلين:الفصل الاول:حتّى بعث اللّه محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شهيدا و بشيرا و نذيرا خير البريّة طفلا، و أنجبها كهلا، و أطهر المطهّرين شيمة، و أجود المستمطرين ديّمة.اللغة:(الكهل) بفتح الأوّل من جاوز الثلاثين، و قيل من بلغ الأربعين، و قيل من جاوز أربعا و ثلاثين إلى إحدى و خمسين و (جادت) السماء جودا بالفتح أمطرت و قيل الجود المطر الغزير و (المستمطرين) في أكثر النسخ بصيغة المفعول و هو الأظهر و في بعض النسخ بصيغة الفاعل و (الدّيمة) المطر الدّايم في سكون.الاعراب:شهيدا و بشيرا و نذيرا منصوبات على الحال من مفعول بعث، و خير البرية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 217 و المعطوفات عليه منصوبات على الوصف و تحتمل الحال أيضا، و طفلا و كهلا منصوبان على الحال أيضا و اضافة أطهر إلى المطهّرين معنويّة، و شيمة تميز، و إضافة أجود إلى المستمطرين معنوية أيضا بمعنى من إن كان المضاف إليه بصيغة المفعول كما في أكثر النسخ و بمعنى اللام إن كان بصيغة الفاعل.و ديمة تميز على الأوّل و على الثاني يحتمل التميز و هو الأظهر و يحتمل أن يكون مفعولا للمستمطرين فتدبّر.المعنى:اعلم أنّ صدر هذا الفصل من كلامه عليه السّلام مسوق لذكر محامد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و مناقبه، و بعده اشارة إلى بيان حال بني اميّة لعنهم اللّه قاطبة، و ذيله اخبار بما سيكون من مآل حال بني اميّة و تنبيه على أنهم يسعون في دماء عترة الرّسول فينتقم اللّه منهم و يجزيهم بما كسبت أيديهم، و اللّه عزيز ذو انتقام قال عليه السّلام (حتّى بعث اللّه محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شهيدا) على أوصيائه و امّته و على الأنبياء و اممهم كما قال تعال: «وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤُلاءِ».و قد مرّ تحقيق هذه الشهادة في شرح الخطبة الاحدى و السّبعين بما لا مزيد عليه فليراجع إليه (و بشيرا و نذيرا) و هما من ألفاظ الكتاب العزيز قال تعالى: «إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لا تُسْئَلُ عَنْ أَصْحابِ الْجَحِيمِ»  قال الطبرسيّ أرسلناك يا محمد بالحقّ قيل: بالقرآن، و قيل: بالاسلام، و قيل على الحقّ بشيرا من اتّبعك بالثواب، و نذيرا من خالفك بالعقاب و لا تسأل عن أصحاب الجحيم أى لا تسأل عن أحوالهم، و فيه تسلية للنّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم إذ قيل له: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 218 إنّما أنت بشير و نذير و لست تسأل عن أصحاب الجحيم و ليس عليك اجبارهم على القبول منك. (خير البريّة طفلا) لأنّ الخيريّة إنّما هى بالأعمال الصّالحة و الأخلاق الفاضلة، و التسديد بسلوك سبيل الحقّ و هو صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منذ أيّام طفوليته و صباه كان ملازما لذلك سابقا فيه على غيره. (و أنجبها كهلا) أى أفضلها، و قيل: أكرمها فلقد كان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في حال كهوليّته و دعوته منبع كلّ كرم و فضل (أطهر المطهرين شيمة) أى طبيعة و جبلة و خلقا لم تدنسه الجاهلية بأنجاسها، و لم تلبسه من مدلهمّات ثيابها استعاره مرشحة (و أجود المستمطرين ديمة) أى أجود الأشخاص الذين يطلب منهم الأمطار و يرجى منهم الاحسان «1»، أو أكثر جودا للّذين يطلبون البذل و الانعام، و على كلّ تقدير فقد شبّهه عليه السّلام بالسّحاب الماطر و الغيث الهاطل، و أراد بذلك كثرة جوده و عطاياه، فلفظ المستمطرين استعارة للراجين أو المرجوّين منهم الاحسان، و ذكر الجود و الدّيمة ترشيح للاستعارة، هذا.الترجمة:از جمله خطب بليغه آن حضرتست كه صدر آن متضمن بيان محامد حضرت رسالتمآب صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ذيل آن اشاره است بأحوال بني اميه لعنهم اللّه و مآل كار ايشان چنانچه فرموده:تا آنكه مبعوث فرموده خداوند متعال محمّد مصطفى را در حالتي كه شاهد بود بر امّتان، و بشارت دهنده بود بمطيعان، و ترساننده بود عاصيان را، كه بهترين خلايق بود در حال كودكى، و كريم ترين مردمان بود در حال پيرى، پاكيزه ترين پاك شدگان بود از حيثيت طبيعت، و بخشنده ترين اشخاصى بود كه از ايشان اميد باران احسان گرفته شود از حيثيت بارش.  
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 376 از سخنان آن حضرت (ع) [در اين خطبه كه با عبارت «حتى بعث الله محمدا صلى الله عليه شهيدا و بشيرا و نذيرا» (تا آنكه خداوند محمد (صلی الله علیه وآله) را مبعوث فرمود تا گواه و مژده دهنده و بيم دهنده باشد) شروع مى شود پس از توضيح پاره يى از لغات و تعبيرات در مورد عبارات گله آميز على عليه السلام و سوگند خوردن او كه بنى اميه بزودى حكومت را در دست ديگران خواهند ديد، بحث مفصل تاريخى ايراد كرده است كه چنين است ]: ... 
بخش ۲ : سرانجام بنی امیه [منبع]

بَنو أمية :
فَمَا احْلَوْلَتْ لَكُمُ الدُّنْيَا فِي لَذَّتِهَا وَ لَا تَمَكَّنْتُمْ مِنْ رَضَاعِ أَخْلَافِهَا إِلَّا مِنْ [بَعْدِهِ‏] بَعْدِ مَا صَادَفْتُمُوهَا جَائِلًا خِطَامُهَا قَلِقاً وَضِينُهَا، قَدْ صَارَ حَرَامُهَا عِنْدَ أَقْوَامٍ بِمَنْزِلَةِ السِّدْرِ الْمَخْضُودِ وَ حَلَالُهَا بَعِيداً غَيْرَ مَوْجُودٍ وَ صَادَفْتُمُوهَا وَ اللَّهِ ظِلًّا مَمْدُوداً إِلَى أَجْلٍ مَعْدُودٍ، فَالْأَرْضُ لَكُمْ شَاغِرَةٌ وَ أَيْدِيكُمْ فِيهَا مَبْسُوطَةٌ وَ أَيْدِي الْقَادَةِ عَنْكُمْ مَكْفُوفَةٌ وَ سُيُوفُكُمْ عَلَيْهِمْ مُسَلَّطَةٌ وَ سُيُوفُهُمْ عَنْكُمْ مَقْبُوضَةٌ.
أَلَا وَ إِنَّ لِكُلِّ دَمٍ ثَائِراً وَ لِكُلِّ حَقٍّ طَالِباً وَ إِنَّ الثَّائِرَ فِي دِمَائِنَا كَالْحَاكِمِ فِي حَقِّ نَفْسِهِ وَ هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا يُعْجِزُهُ مَنْ طَلَبَ وَ لَا يَفُوتُهُ مَنْ هَرَبَ.
فَأُقْسِمُ بِاللَّهِ يَا بَنِي أُمَيَّةَ عَمَّا قَلِيلٍ لَتَعْرِفُنَّهَا فِي أَيْدِي غَيْرِكُمْ وَ فِي دَارِ عَدُوِّكُمْ.

الَاخْلَاف : جمع «خلف»، سر پستان شتر.
الْخِطَام : طنابى است مانند افسار كه در بينى شتر مى كنند.
الوَضِين : تنگ شتر كه از چرم يا مو تهيه مى شود و بمنزله بند زين است.
السِّدْر : درخت سدر.
الْمَخْضُود : بدون خار.
شَاغِرَة : خالى. 
إحلَولَت : شيرين شده است
أخلاف : پستانها
صادَفتُم : مصادف شديد، يافتيد
جائِل : جولان دهنده، بحركت آوردنده
خِطام : افسار
قَلِق وَضِين : مضطرب و شك كننده
سِدرٍ مَخضود : ميوه سدر كه خار هاى آنرا جدا كرده اند
شاغِرَة : محلى كه از حاكم و قاضى خالى باشد
ثائِر : خون خواه، انتقام گيرنده 
۲. هشدار از آينده تلخ فرزندان اميّه:
شما اى فرزندان اميّه زمانى از لذّت و شيرينى دنيا بهره مند شديد، و از پستان آن نوشيديد كه افسارش رها، و بند جهازش محكم نبود (در حكومت عثمان)، تا آنجا كه حرام دنيا نزد گروهى چونان ميوه درخت سدر بى خار، آسان، و حلال آن دشوار و غير ممكن شد. به خدا سوگند، دنيايى كه در دست شماست چونان سايه اى است گسترده كه زود به سر آمد خود نزديك مى شود. امروز زمين براى شما خالى و گسترده، و دستهايتان براى انجام هر رفتار نادرستى باز، و دست هاى رهبران واقعى بسته است. شمشير شما بر آنان مسلط و شمشير آنان از شما باز گرفته شده است.
آگاه باشيد هر خونى، خونخواهى دارد، و هر حقى را جستجوگرى است، انتقام گيرنده خون هاى ما، چونان حاكمى است كه براى خود داورى كند، و او خداوندى است كه از گرفتن كسى ناتوان نگردد، و كسى از پنجه عدالت او نمى تواند بگريزد. اى فرزندان اميّه سوگند به خدا زود باشد كه اين خلافت و دولت را در دست ديگران(۱) و در خانه دشمنان خود بنگريد.
____________________________
 (۱). بنى اميّه تا سال ۱۳۲ هجرى حكومت كردند، كه آخرين آنها «مروان حمار» به دست ابو مسلم خراسانى و «احمد سفاح» نابود و دودمانشان بر باد رفت، آنگاه بنى العباس قدرت را به دست گرفتند، كه سفّاح تنها در يك مرحله، هفتاد هزار نفر از رجال و بزرگان بنى اميّه را قتل عام كرد.
 
(2) پس (اى بنى اميّه) از شيرينى لذّت و خوشى دنيا بهره مند نگشتيد و براى نوشيدن شير از پستان آن توانا نشديد مگر بعد از آنكه آنرا يافتيد با مهار جولان دار و جهاز و پالان تنگ نبسته (آنرا چون شتر سر خود و بى ساربان رايگان بدست آورديد، و اين بر اثر آن بود كه) حرام آن نزد خانواده هايى (خلفاء پيش از امام عليه السّلام و پيروانشان) به منزله درخت سدر بى خار بود (كه به آسانى ميوه آنرا تناول مى نمودند، يعنى نواهى را مرتكب شده از عذاب روز رستاخيز باكى نداشتند) و حلال آن از آنها دور گشته وجود نداشت (گفتار و كردارشان بر خلاف دين اسلام بود)
(3) (شما گمان نكنيد كه همواره دنيا بهمين منوال بوده دولت بنى اميّه باقى و برقرار مى باشد، بلكه) سوگند بخدا، دنيا را به دلخواه خود يافته ايد مانند سايه كشيده شده تا مدّت معيّنى، پس زمين براى شما خالى و بى صاحب است، و دستهايتان در آن گشاده، و دستهاى پيشوايان (حقيقى) از (استيلاء بر) شما باز داشته شده، و شمشيرهاى شما بر آنها مسلّط است، و شمشيرهاى آنان از شما برداشته (خلاصه تسلّط شما بر مردم روزگار طورى خواهد بود كه دوستان خدا و فرزند دلبند رسول اكرم را خواهيد كشت)
(4) آگاه باشيد براى هر خونى خونخواه و براى هر حقّى خواهانى است، و خونخواه خونهاى ما همچون حاكمى است كه در باره خودش حكم كند (كه بدون بيّنه و شاهد طبق علمش در حقّ خويش حكم مى نمايد) و خونخواه و خواهان حقّ ما خداونديست كه هر كه را بطلبد (و بخواهد دستگير كند) از دستگيرى او ناتوان نيست، و هر كه بگريزد از چنگ او بيرون نمى رود،
(5) پس سوگند ياد ميكنم بخدا اى بنى اميّه در اندك زمانى خواهيد دانست كه رياست و دولت دنيا (پس از چند روز زمامدارى شما) در دستهاى غير شما بوده به سراى دشمنتان (بنى العبّاس) منتقل مى گردد.
 
پس، دنيا به كامتان شيرين نگرديد و خوردن شير پستانهايش برايتان ميسّر نشد، مگر آن گاه كه آن را چون اشترى يافتيد، گسسته مهار، كه از لاغرى تنگش سست و لغزان بود.
در نزد اقوامى، حرامش به مثابه درخت سدرى از خار پيراسته و حلالش دور از دسترس و ناياب. به خدا سوگند، كه دنياى شما چونان سايه اى است تا زمانى معين بر زمين گسترده. عرصه زمين خالى افتاده و بى صاحب و، دست شما بر آن گشاده، و دست پيشوايان واقعى را بر شما بسته اند، زيرا شمشيرهاى شما بر آنان مسلط است و شمشيرهاى آنها از شما برداشته.
بدانيد، كه هر خونى را طلب كننده خونى است و هر حقى را جوينده اى. آنكه به خونخواهى ما بر مى خيزد، در ميان شما چنان داورى كند كه گويى در حق خود داورى مى كند.
او خدايى است كه هر كه را كه خواهد كه به دست آورد، توان گريختنش نيست و هر كه بگريزد از او رهايى نيابد. اى بنى اميه، به خدا سوگند مى خورم، كه بزودى دنيا را خواهيد يافت كه در دست ديگرى است غير از شما و، در سراى دشمنان شماست.
 
شما (اى افراد ضعيف الايمان) زمانى از لذّت و زرق و برق دنيا بهره برديد و از پستان آن شير نوشيديد، که افسارش رها، و تنگ جهازش گشوده بود. (و کار شما به جايى رسيد که) حرام دنيا در نظر گروهى، همچون درخت سدر بى خار بود و حلالش دوردست بلکه غير موجود! به خدا سوگند! دنيايى که شما با آن روبه رو هستيد، همچون سايه اى است گسترده، تا سر آمدى معيّن. امروز زمين براى شما آزاد و بى مانع و دست هايتان باز است، در حالى که دست رهبران (الهى شما) نسبت به شما بسته است; شمشيرهاى شما بر آنان مسلّط، و شمشيرهاى آنان از شما باز گرفته شده است;
ولى آگاه باشيد! هر خونى خونخواهى دارد. و هر حقّى صاحب و طالبى. و انتقام گيرنده خون هاى ما، مانند کسى است که داور خويش است (که چيزى را فرو گذار نخواهد کرد،) و او خداوندى است که از گرفتن و مجازات کسى ناتوان نگردد و هيچ کس از پنجه عدالتش نگريزد. اى بنى اميّه! به خدا سوگند! به زودى اين خلافت را در دست ديگران و در خانه دشمنان خود خواهيد ديد.
 
پس دنيا براى شما شيرين نبود، و دوشيدن پستان آن آسان نمى نمود، تا آنكه آن را شترى ديديد مهارش گسسته و جنبان، از لاغرى ميانبندش لرزان. حرام نزد گروهى نادشوار، چون سودن دست بر درخت سدر پيراسته از خار، و حلال از دسترس دور و ناپديدار، و به خدا سوگند، بدان دولت رسيديد - كه خواهان آنيد- و تا مدّتى معيّن در آن بمانيد.
پس -كنون- پهنه زمين براى شما خالى است، و آن را نگاهبانى نيست. دست شما در آن گشاده است، و دست زمامداران - حقيقى- از شما بازداشته، شمشير شما بر آنان مسلّط است و شمشير آنان از شما نگاهداشته.
همانا، هر خونى را خونخواهى است و هر حقّى را خواهانى. همانا، خونخواه ما چنان كند كه داور در باره خود آن كند. او خداست كه هر كس را خواهد از دست او نجهد و آن كه گريزد، از او نرهد. سوگند به خدا، اى فرزندان اميّه كه در اندك زمانى دنيا را ببينيد در دست ديگران، و در خانه دشمنان.
 
 پس شما (اى بنى اميه) از شيرينى دنيا لذت نبرديد، و براى نوشيدن شير از پستان آن توانمند نشديد، مگر بعد از آنكه مهارش را رها، و تنگ پالانش را نبسته يافتيد. حرامش نزد اقوامى به منزله درخت سدر بى خار (آسان و در دسترس) و حلالش دور از دسترس و غير موجود بود. به خدا قسم به آن دنيايى دست يافتيد كه چون سايه اى گسترده تا زمانى معين است. زمين براى شما از هر مانعى آزاد، و دستتان در آن باز است، ولى دستان رهبران واقعى از سر شما كوتاه است، و شمشيرهاى شما بر آنان غالب، و شمشير آنان از شما باز گرفته شده است.
بدانيد هر خونى را خونخواهى، و هر حقّى را خواهنده اى است. خونخواه خونهاى ما چون حاكمى است كه در باره خودش حكم دهد، و او همان خداوندى است كه مطلوبى او را ناتوان نكند، و گريزنده اى از پنجه عدالتش بيرون نرود. اى بنى اميّه، به خدا سوگند مى خورم كه پس از اندك زمانى اين حكومت را در دست غير خود، و در خانه دشمنانتان خواهيد ديد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 454-451 از شما انتظار نداشتم!اين بخش از خطبه - که به نظر مى رسد با بخش اوّل فاصله اى داشته که مرحوم «سيّد رضى» آن قسمت را نقل نکرده; چون بناى آن بزرگوار، بر گزينش بخش هاى خاصّى از خطبه ها و گلچينى از عبارات مولا(عليه السلام) بوده است - به گفته بسيارى از شارحان نهج البلاغه، خطاب به بنى اميّه است و شاهد آن اينکه در اواخر اين بخش، نام بنى اميّه به صراحت آمده است; در حالى که جمعى ديگر از شارحان نهج البلاغه معتقدند مخاطب در قسمت اوّل اين بخش، باقى مانده صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تابعين هستند و ذيل آن خطاب به بنى اميّه است و تعبيراتى که در آغاز اين بخش است، معناى دوّم را تأييد مى کند; زيرا تعبيرات نشان مى دهد که امام(عليه السلام) کسانى را مورد سرزنش قرار داده که انحراف از جادّه حقّ درباره آنها غير منتظره بوده است و مى دانيم بنى اميّه در طول تاريخ گروهى ستم پيشه، مخالف اسلام و منحرف بودند.به هر حال، امام(عليه السلام) در اين بخش مى فرمايد: «شما (اى مسلمانان ضعيف الايمان) زمانى از لذّت و زرق و برق دنيا بهره برديد، و از پستان آن شير نوشيديد، که افسارش رها، و تنگ جهازش گشوده بود!». (فَمَا احْلَوْلَتْ(1) لَکُمُ الدُّنْيَا فِي لَذَّتِهَا، وَ لاَ تَمَکَّنْتُمْ مِنْ رَضَاعِ أَخْلاَفِهَا(2) إِلاَّ مِنْ بَعْدِ مَا صَادَفْتُمُوهَا جَائِلا(3) خِطَامُهَا(4)، قَلِقاً(5) وَ ضِينُهَا)(6).اشاره به اينکه در زمان حکومت عثمان و بعد از فتوحات اسلامى و ريخت و پاش در بيت المال، شما به لذّات دنيا و زرق و برق آن دست يافتيد و همين امر، شما را از خدا دور ساخت; حاکمان مشغول ثروت اندوزى بودند و توده هاى مردم مشغول عيش و نوش.لذا در ادامه سخن مى افزايد: «(کار به جايى رسيد که) حرام دنيا در نظر گروهى همچون درخت سدر بى خار بود و حلالش دور دست و غير موجود!». (قَدْ صَارَ حَرَامُهَا عِنْدَ أَقْوَام بِمَنْزِلَةِ السِّدْرِ الْمَخْضُودِ، وَ حَلاَلُهَا بَعِيداً غَيْرَ مَوْجُود).گروهى بر بيت المال افتاده بودند و با کمک دستياران خود آن را غارت مى کردند و اين اموال حرام در ميان مردم گسترده مى شد.تعبير به «أَلسِّدْرِ الْمَخْضُودِ» (درخت سدر بى خار) اشاره به اين است که نهى پروردگار و تحريم او همچون خارهايى است، در برابر لذّات نامشروع دنيا; ولى افراد بى تقوا و لاابالى نواهى الهى را ناديده مى گيرند و حرام نزد آنها همچون سدر بى خار است. ارباب لغت مى گويند: درخت سدر انواعى دارد بعضى از آنها ميوه بسيار شيرين و معطّرى دارد که دست و لباس کسى که آن را مى خورد، آغشته به عطر آن مى شود.(7)آرى، دنيا پرستان اموال حرام را همچون ميوه شيرين سدر بى خار مى بلعند و اعتنا به اوامر و نواهى پروردگار ندارند و در چنين فضايى حرام همه جا را پر مى کند و حلال از دسترس مردم بيرون مى رود.سپس مى افزايد: «به خدا سوگند! دنيايى که شما با آن روبه رو هستيد، همچون سايه اى است گسترده تا سرآمدى معيّن; امروز زمين براى شما آزاد و بى مانع و دست هايتان باز است، در حالى که دست رهبران (واقعى و الهى) نسبت به شما بسته است! شمشيرهاى شما بر آنان مسلّط، و شمشيرهاى آنان از شما باز گرفته شده است!». (وَ صَادَفْتُمُوهَا، وَاللهِ، ظِلّاً مَمْدُوداً إِلَى أَجَل مَعْدُود، فَالأَرْضُ لَکُمْ شَاغِرَةٌ(8)، وَ أَيْدِيکُمْ فِيهَا مَبْسُوطَةٌ; وَ أَيْدِي الْقَادَةِ عَنْکُمْ مَکْفُوفَةٌ، وَ سُيُوفُکُمْ عَلَيْهِمْ مَسَلَّطَةٌ، وَ سُيُوفُهُمْ عَنْکُمْ مَقْبُوضَةٌ).اين تعبيرات به خوبى نشان مى دهد که در اين بخش از خطبه، روى سخن به گروهى از مؤمنان، از بازماندگان صحابه و تابعين است; که آنها به هنگام وزش تندبادهاى آزمايش الهى، نتوانستند خود را حفظ کنند و همراه تندباد به هر سو حرکت کردند.دنيا آنها را به خود مشغول داشت و فريفته زرق و برق خود نمود. اين در حالى بود که حتّى براى امام(عليه السلام) در دوران حکومتش امکان بازداشتن آنها نبود; چرا که در عصر عثمان چنان غرق در زخارف دنيا شدند، که نجات آنها به آسانى ممکن نبود.سپس آنها را به شدّت تهديد مى کند که بدانند اوضاع چنين نمى ماند و حساب و کتابى در کار است. مى فرمايد: «آگاه باشيد! هر خونى خونخواهى دارد و هر حقّى صاحب و طالبى، و انتقام گيرنده خون هاى ما مانند کسى است که داور خويش است (که چيزى را فروگذار نخواهد کرد،) و او خداوندى است که از گرفتن کسى ناتوان نگردد و هيچ کس از پنجه عدالتش نگريزد!». (أَلاَ وَ إِنَّ لِکُلِّ دَم ثَائِراً(9)، وَ لِکُلِّ حَقٍّ طَالِباً، وَ إِنَّ الثّائِرَ فِي دِمَائِنَا کَالْحَاکِم في حَقِّ نَفْسِهِ، وَ هُوَ اللهُ الَّذِي لاَ يُعْجِزُهُ مَنْ طَلَبَ، وَ لاَ يَفُوتُهُ مَنْ هَرَبَ).اشاره به اينکه، اگر عذاب و انتقام الهى در برابر اين خلاف کارى هاىِ ظاهر و آشکار، به تأخير افتد، بدين معنا نيست که اين اعمال به فراموشى سپرده شده است و يا کسى را توان و ياراى فرار از چنگال عدل الهى است.جمله «إِنَّ الثَّائِرَ فِي دِمَائِنا...» (با توجه به اينکه «ثائِر» از مادّه «ثار» که به معناى خونبها، يا خونخواهى است، گرفته شده) اشاره به اين است که خون هايى که به ناحق از ما خاندان پيامبر ريخته مى شود، خون خواهش خداست; چرا که در راه او و براى او ريخته شده و جنبه شخصى و قبيله اى ندارد و به يقين چنين خونخواهى، در کار خود عاجز نمى ماند.در پايان اين بخش روى سخن را به بنى اميّه کرده و با تعبيرات پر معنايى به آنها هشدار مى دهد. مى فرمايد:«اى بنى اميّه! به خدا سوگند! به زودى اين خلافت را در دست ديگران و در خانه دشمنان خود خواهيد ديد». (فَأُقْسِمُ بِاللهِ، يَا بَني أُمَيَّةَ، عَمَّا قَلِيل لَتَعْرِفُنَّهَا فِي أَيْدِي غَيْرِکُمْ وَ فِي دَارِ عَدُوِّکُمْ!).مبادا گمان کنيد اگر خون هاى بى گناهان را ريختيد و بر صغير و کبير رحم نکرديد و پايه هاى حکومت خود را با ظلم و ستم و نهب اموال و سفک دما، محکم کرديد، اين قدرت و حکومت، مدّت زيادى براى شما باقى مى ماند! تصوّر نکنيد اگر خون من و فزرندانم در اين راه ريخته شود، دنيا به کام شما خواهد بود! به زودى دشمنان شما از هر سو بر مى خيزند و ضربات خود را با قيام هاى پى درپى، بر سر شما وارد مى کنند و سرانجام کاخ حکومت شما فرو مى ريزد و دودمان شما بر باد مى رود و دشمنانتان همه شما را از دمِ شمشير مى گذرانند و حتّى بر مردگان شما نيز رحم نمى کنند; استخوان هاى مردگان را از قبر درآورده، آتش مى زنند.تاريخ مى گويد: آنچه را امام(عليه السلام) درباره آنها پيش بينى کرده بود، دقيقاً واقع شد که بخشى از آن در شرح خطبه 87 گذشت.(10)جالب اينکه از يکى از سران بنى اميّه بعد از زوال حکومت آنها پرسيدند سبب زوال ملک شما چه بود؟ او در پاسخ گفت: «عمّال ما بر رعايا ظلم کردند و انتظار داشتند ما عکس العملى نشان ندهيم. ماليات هاى سنگين بر مردم تحميل کرديم و آنها از اطراف ما پراکنده شدند. باغ ها و زراعت هاى ما ويران شد و خانه هاى ما خالى گشت. ما به وزراى خود اعتماد کرديم، ولى آنها منافع خويش را بر منافع ما مقدّم داشتند و کارها را بدون اطّلاع ما انجام دادند و نتيجه را از ما پنهان داشتند. حقوق لشکريان را به موقع به آنها نداديم و آنها از اطاعت ما سر پيچيدند و دست در دست دشمنان ما گذاشتند. ما از مقابله دشمنان ناتوان شديم، چون يار و ياورى نداشتيم و پنهان ماندن اخبار و حقايق از ما، از مهمترين اسباب زوال حکومت ما بود». (11) (دقت کنيد، اين درست همان چيزى است که امام(عليه السلام) در خطبه بالا پيش بينى فرمود!). ****پی نوشت:1. «احلولت» يعنى شيرين شد; از مادّه «حلو» به معناى شيرينى گرفته شده است.2. «اخلاف» جمع «خِلف» (بر وزن جلف) به معناى نوک پستان شتر است.3. «جائل» از مادّه «جولان» در اصل به معناى زائل شدن چيزى از مکانش مى باشد. اين تعبير در مورد حيوانى که مهارش را رها مى کنند و به هر سو مى رود، اطلاق مى شود.4. «خطام» به معناى مهار و افسار است.5. «قلق» از مادّه «قلق» (بر وزن ضرب) به معناى اضطراب و حرکت دادن چيزى است.6. «وضين» نوار پهنى است که دو طرف آن را از زير شکم حيوان به جهاز شتر مى بندند، تا سقوط نکند و در فارسى به آن تنگ (بر وزن سنگ) مى گويند.7. لسان العرب، مادّه «سدر».8. «شاغره» از مادّه «شغور» به معناى خالى شدن و آزاد و بى مانع گشتن است.9. «ثائر» از مادّه «ثأر» (بر وزن قعر) (که همزه آن تبديل به الف شده و «ثار» (بر وزن غار) خوانده مى شود.) در اصل به معناى خوانخواهى و خونبهاست و گاهى به معناى خون گفته شده که آن هم کنايه از همين است و تعبير به «ثارالله» که درباره امام حسين و اميرمؤمنان آمده است: (يَا ثَارَاللهِ وَ ابْن ثَارِهِ.) اشاره به اين است که خونبها و خونخواهى آن دو بزرگوار، تعلّق به خانواده، يا قبيله اى ندارد; بلکه تعلّق به خدا دارد و مربوط به تمام جهان انسانيّت است.10. پيام امام، جلد 3، صفحه 591 تا 600 و جلد 4، بخش پايانى خطبه 93.11. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 136، ذيل خطبه مورد بحث. 
شرح علامه جعفری«فما احلولت لكم الدنيا في لذتها و لا تمكنتم من رضاع اخلاقها الا من بعد ما صادفتموها جائلا خطامها قلقا وضينها، قد صار حرامها عند اقوام بمنزله السدر المحضود، و حلالها بعيدا غير موجود، و صادفتموها و الله ظلا ممدود الي اجل معدود» (دنيا براي شما در لذتش شيرين نگشت و نه توانائي مكيدن از پستانهاي آن را داشتيد، مگر موقعي به آن رسيديد كه مهارش در جولان و تنگ پالانش در اضطراب و حلالش دور از دسترس و غير موجود، و سوگند به خدا، شما به آن دنيا رسيديد در حاليكه سايه‌اي گسترده تا مدتي معدود بود.)بني‌اميه خودكامه چه بهره‌اي از اين دنيا و رياستش گرفتند؟مباحثي مشروح پيرامون بني‌اميه در مجلد يازدهم از صفحه 185 تا صفحه 192 و همين مجلد از صفحه 210 تا صفحه 214 و در مجلد چهاردهم از صفحه 132 تا صفحه 136 و در مجلد شانزدهم از صفحه 306 تا 314 مطرح شده است، مطالعه كنندگان محترم ميتوانند به آن مجلدات مراجعه فرمايند. آيا بني‌اميه با كمال آرامش فكري از رياست لذت بردند؟ در تفسير اين جملات دو احتمال وجود دارد:احتمال يكم- آيا با اينكه بني‌اميه در اعماق قلبشان ميدانستند كه شايستگي زمامداري و مديريت جامعه را ندارند، زيرا در شهوات و خودكامگيها غوطه‌ورند و مردان شايسته‌تري در جامعه وجود دارند كه ميتوانند مردم را به بهترين هدفهاي مادي و معنويشان توجيه نمايند، آيا اين حال و با داشتن آگاهي از اصول عاليه اسلامي و از آنچه كه در جامعه ميگذرد، شاد و خرم بودند؟! فقط يك مساله در اينجا وجود دارد كه بايد آن را بعنوان يك قضيه كلي در همه موارد مربوطه پذيرفت و آن مساله مستي و تخدير است كه همه بني‌اميه و بني‌اميه صفتان تاريخ را از آگاهي‌ها و خرد و وجدان بي‌نصيب ساخته است و بدتر از همه بيشرميها كه تاريخ از اين ضد انسانها ثبت نموده است، اين نابخردان و شكست خورده عالم جانوران خود را عاقل و هشيار و پيروز هم تلقي كرده‌اند!!! ما در برابر اينان سخني براي گفتن نداريم مگر اينكه بگوئيم:چشم باز و گوش باز و اين عما           حيرتم از چشم‌بندي خدااحتمال دوم- با اينكه وضع مغزي و رواني بني‌اميه چنين بوده است، يعني آنان استحقاق زمامداري را نداشته‌اند، چگونه به آن امر بزرگ دست يافتند و بزمامداري رسيدند؟ اميرالمومنين عليه‌السلام پاسخ اين سوال را در همين جملات و با كمال وضوح فرموده است كه بني‌اميه با شايستگي ذاتي به امر زمامداري دست نيافتند، بلكه خلائي در جامعه بوجود آمد كه براي زمامداري صاحبي نبود كه آنرا بدست بگيرد، مانند شتري بي‌صاحب كه مهارش رها باشد و در حاليكه از گردنش آويزان است گاهي بطرف راست و گاهي بطرف چپ حركت طبيعي نمايد. و در جامعه‌اي كه عمل به حلال و حرام آن مختل گشته است و كسي نيست كه احساس وظيفه را جدي بگيرد و به امر زمامداري اهميت بدهد، تصدي بني‌اميه كار مهمي نبوده است. تشبيه مدت رياست بني‌اميه تا مدتي محدود، اشاره به اين است كه رياست و مقامي را كه بني‌اميه تصاحب كرده بودند، همسان موقعيت مادي و زمان كوتاهي بود كه در سر كار بودند. آن گروه مخالف ارزشها، عاملي براي بقاء مانند علم و اعمال صالحه و بعبارت كلي‌تر باقيات صالحاني نداشتند كه با رفتن موجوديت طبيعي‌شان از اين دنيا با موجوديت معنوي باقي بمانند.****«فالارض لكم شاغره، و ايديكم فيها مبسوطه، و ايدي القاده عنكم مكفوفه و سيوفكم عليهم مسلطه، و سيوفهم عنكم مقبوضه» (شما دنيا را در حالي يافتيد كه از معارض براي شما خالي بود و دستهاي شما در روي زمين براي هر كاري باز و دستهاي رهبران از شما بازداشت شده و شمشيرتان بر آنان مسلط و شمشير آنان از شما باز گرفته شده بود.)بني‌اميه با شايستگي مقام زمامداري را اشغال ننمودند، بلكه از زمينه خالي و بي‌مانع بهره‌برداري كردند. احتمال دوم را كه در تفسير جملات پيشين متذكر شديم ميتوان با مضمون اين جملات تقويت نمود، مخصوصا با نظر به جمله اول كه ميفرمايد: روي زمين براي شما بي‌معارض بود و كسي در برابر شما مقاومت نكرد، و در چنين زمينه‌اي شما جامعه زمامداري، باعث شد كه دست رهبران و پيشوايان حقيقي جامعه از شما كوتاه و شمشيرهاي شما بر آنان مسلط گشت.****«الا و ان لكل دم ثاترا، و لكل حق طالبا، و ان الثائر في دماتنا كالحاكم في حق نفسه، و هو الله الذي لا يعجزه من طلب و لا يفوته من هرب» (آگاه باشيد كه براي هر خوني خونخواهي و براي هر حقي طلب كننده‌ايست و خونخواه خونهاي ما مانند حكم كننده درباره خويشتن است، و آن خونخواه خداونديست كه هيچ مطلوبي او را ناتوان نسازد و هيچ فرار كننده‌اي نميتواند از او فوت شود.)آنجا كه خدا خونخواهي كند، نه نيازي به شاهد دارد و نه محكوم توانائي فرار. او خود شاهد هر حادثه‌اي در عالم هستي است، و چون شاهد مظلوميت و شهادت آن اولياءالله خود خداوند ذوالجلال است، بنابراين، هيچ ظالم و قاتلي توانائي فرار از حكومت او را ندارد. و از آن جهت كه خون پاك آن شهيدان در راه خدا بر زمين ريخته شده است، پس خونخواه حقيقي آن شهدا خدا است و قطعيت و روشنائي، قضاوت و انتقام و خونخواهي خداوند سبحان، مانند كسي است كه درباره خود قضاوت و انتقام و خونخواهي مينمايد كه بهيچ چيزي نياز ندارد، زيرا خود را مي‌بيند و ميشناسد و در اختيار خويشتن است. و ميفرمايد براي هر حقي طلب كننده‌ايست. ترديدي نيست در اينكه حق لازم الايفاء ناشي نميشود مگر از يك واقعيت قانوني در عرصه هستي.بعنوان مثال: وقتي كه من براي شما كاري انجام دادم و با اين كار حق دريافت دستمزد را پيدا كردم، اگر شما از پرداخت دستمزد من امتناع بورزيد، حق مرا ضايع كرده‌ايد، يعني آن عمل لازم الايفاء را كه از واقعيت معادله كار و دستمزد در حيات اجتماعي بوجود آمده است بجاي نياورديد، كه در اين موقع گفته شما حق مرا ضايع كرديد. مقررات اجتماعي شما را براي گرفتن دستمزد و پرداخت آن بمن، قابل تعقيب ميداند. اگر چه اين قابليت تعقيب، يك قرارداد اجتماعي است كه از امور اعتباريست، ولي منشا آن، واقعيتي است كه تحقق يافته است و آن عبارتست از استهلاك انرژي كار و صرف وقتي كه من براي كار شما انجام داده‌ام. و چون انجام كار مفيد با تعهدي كه در برابر دستمزد صورت گرفته است، (كه اگر آن تعهد نبود من كار را انجام نميدادم) لذا واقعيت مزبور ايجاب مي‌كند كه دستمزد بمن پرداخت شود، و اينكه شما با زورگوئي ميتوانيد دستمزد مرا ندهيد و حق مرا پايمال كنيد، دليل آن نيست كه حق يك امر اعتباري محض است، چنانكه شما وقتي كه پاي خود را روي مورچه ميگذاريد و آنرا از بين ميبريد، دليل آن نيست كه مورچه يك امر اعتباري محض است.خلاصه بايد گفت: بدانجهت كه همه حق‌ها مستند به واقعيتهاست، و هر واقعيتي داراي مختصاتي است كه از مهمترين آنها قرار گرفتن واقعيتها در سلسله علل و معلولات است، لذا هيچ حقي در كارگاه خلقت ضايع نخواهد گشت. در ميان همه حقوق كه متكفل حقيقي اجراي آنها خدا است، حق حيات از همه باعظمت‌تر است كه خالق حيات فرموده است: «من اجل ذلك كتبنا علي بني‌اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس او فساد في الارض فكانما قتل الناس جمعيا و من احياها فكانما احيا الناس جمعيا». (از اينجهت بود كه مقرر داشتيم بر بني‌اسرائيل اينكه هر كس يك انسان را بدون عنوان قصاص يا افساد در روي زمين بكشد مانند اينست كه همه انسانها را كشته است و هر كسي يك انسان را احياء كند مانند اينست كه همه انسانها را احياء نموده است.)همچنين اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد: «و من ظلم عبادالله كان الله خصمه يوم القيامه دون عباده» (و هر كس ظلم كند بر بندگان خدا، خصم او در روز قيامت خدا خواهد بود نه بندگانش.) زيرا فقط خدا است كه ارزش جان آدمي را ميداند و لذا فقط او است كه اهميت مظلوم شدن يك جان را عالم است، نه غير از او. و اگر انساني كه جان او بوسيله تبهكاران از بدن بيرون رفته است، از كمال يافتگان و بندگان خالص خداوندي مانند پيامبران و اوصياء و اولياءالله باشد كه همه لحظات حيات خود را در راه نزديك كردن انسانها قضاوت و انتقام و خونخواهي خداوندي از ستمكاران و قاتلان آن پاكان، در شديدترين وجهي بجريان خواهد افتاد.****«فاقسم بالله يا بني‌اميه، عما قليل لتعرفنها في ايدي غيركم و في دار عدوكم» (سوگند به خدا ياد ميكنم اي بني‌اميه، بزودي خواهيد ديد كه اين دنيا و زمامداريش در دست كساني غير از شما و در خانه دشمنانتان خواهد بود، آگاه باشيد، بيناترين چشمها چشمي است كه در خير نفوذ كند. آگاه باشيد، شنواترين گوش‌ها گوشي است كه تذكر را بشنود و آنرا بكار ببندد.)اي بني‌اميه، بشنويد يا نشنويد. بزودي دنيا و رياست بي‌اساس آنرا با كمال ذلت و خواري از دست خواهيد داد. بالاخره قانون مقدمه و نتيجه (يا علت و معلول يا عمل و عكس‌العمل) پس از مدتي اندك گريبان بني‌اميه را گرفت و در انتقال دنيا و مقام از آنان به بني‌عباس چنان ذلت و حقارت و نكبت به آنان روي آورد كه تاريخ نظير آنرا كمتر ثبت كرده است. براي اطلاع از اين جريان به مجلد هفتم از شرح نهج‌البلاغه مرحوم هاشمي خوئي از صفحه 221 تا صفحه 244 مراجعه فرماييد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )فرموده است: «فما احلولت لكم الدّنيا في لذّاتها... من بعد»:روى سخن با بنى اميّه و امثال آنهاست، و از اين كه پس از پيامبر (ص) بر دنيا دست يافته و از آن كام گرفته اند و بدان شادمانند آنها را سرزنش مى كند و يادآورى مى فرمايد كه اينان با اين كارها به مخالفت با سنّت پيامبر (ص) برخاسته اند، و واژه أخلاف را استعاره، و بدان به انواع دست آوردها و خوشيهاى دنيا اشاره فرموده است و با ذكر واژه رضاع كه به معناى شير خوردن بچّه از مادر است استعاره را ترشيح داده و با تشبيه دنيا به ماده شتر، خوردن از پستان آن را بطور كنايه بيان فرموده است.فرموده است: «و صادفتموها... غير موجود»:واژه خطام (مهار) و وضين (تنگ چهار پا) را به گونه استعاره آورده، و آن را با واژه هاى قلق (اضطراب) و جولان (تاخت و تاز) ترشيح داده و به نحو كنايه بيان فرموده كه برخورد آنها با دنيا پس از پيامبر خدا (ص) روند صحيحى نداشته و آن چنان كه سزاوار بوده، اعمال آنها در چارچوب دين جريان نداشته است، و اين به سبب ضعف حاكمان بوده است كه نتوانسته اند تباهيها را از جامعه مسلمانان دور و امور آنها را اصلاح كنند، و وضع آنها شبيه ناقه اى بوده كه تنگ جهاز آن سست، و مهارش لرزان و رفتارش نامنظّم و حالش ناموزون باشد، چنين مركبى پيوسته در معرض ناآرامى و بى قرارى است، و ممكن است در حالى كه حركت مى كند برگردد و سوار خود را بر زمين زند و به هلاكت برساند.سپس فرومايگى و پستى بنى اميّه را بيان، و حرام را از نظر آنان به سدر بى خار تشبيه مى فرمايد، و وجه شباهت اين است كه بيمهايى كه خداوند بر ارتكاب محرّمات و منهيّات داده به منزله خار در درخت سدر مى باشد كه همان گونه كه خار در جهت خود مانع دسترسى به ميوه درخت است، وعيدهاى خداوند نيز مانع ارتكاب محرّمات و منهيّات مى باشد، و چون برخى از امّت اسلام نواهى و وعيدهاى إلهى را از خود دور شمرده و متوجّه خود نمى دانستند، و آنچه را حرام بود به جا مى آوردند، اين وضع به منزله دست يافتن به درخت سدر بى خار شمرده شده است كه دسترسى و بهره بردارى از آن آسان مى باشد. و اين كه فرموده است حلال آن از دسترس دور و غير موجود مى باشد، يعنى در ميان اين قوم كه بنى اميّه اند چنين است، و جائلا و قلقا در جمله حال مى باشند.فرموده است: «و صادقتموها و اللّه... معدودا»:امام (ع) واژه ظلّ (سايه) را براى دنيا استعاره فرموده و با واژه ممدود (كشيده شده) آن را ترشيح داده و بطور كنايه بنى اميّه را تهديد فرموده است كه سايه، پس از مدّتى از ميان مى رود، سپس واژه شاغر (تهى) را براى زمين استعاره كرده و از اين كه براى آنها خالى از دغدغه و مانع است آن را كنايه قرار داده است، گفته مى شود بقى الأمر الفلانىّ شاغرا برجله و اين را به كسى مى گويند كه او را دوست و حمايت كننده اى نباشد، و با اين كنايه اشاره فرموده است به خودسرى و وسعت نفوذ اينها در كارها، و مراد از قاده خلفاست، و منظور از سلطه شمشيرها بر خلفا جرأت و حاكميّت بنى اميّه بر آنان است. و مقصود از قبض سيوف رهبران حقّ، عدم قدرت و سلطه بر آنهاست.فرموده است: «الا إنّ لكلّ دم ثائرا... من هرب»:امام (ع) بنى اميّه را از قهر و عذاب خداوند بيم داده است، و قهر و عذاب خداوند دو واژه كلّى هستند كه صدق تحقّق آنها آشكار است، زيرا پروردگار متعال خود انتقام گيرنده و خونخواه خون هر بى گناهى است كه خونخواهى ندارد و يا در انتقامگيرى ضعيف و ناتوان است، و چون خون افرادى مانند افراد خاندان پيامبر (ص) و صحابيانى كه خداوند خون آنان را در حمايت خود گرفته، و تعدّى به آن را ممنوع و حرام كرده، به منزله حقّ ثابت متعارفى براى خداوند است كه آن را مطالبه خواهد كرد و ضايع نخواهد گذاشت، و حاكم مطلق در اين باره اوست، لذا واژه ثائر را كه به معناى انتقام گيرنده است استعاره كرده و فرموده است: او مانند داورى است، و بايد دانست كه اطلاق واژه حقّ در مورد خداوند متعال بر سبيل مجاز است نه حقيقت، زيرا از ويژگيهاى حقّ اين است كه اخذ آن موجب انتفاع و ترك آن باعث ضرر و زيان است، و خداوند متعال از اينها منزّه است، ليكن چون انتقام خون مظلوم به منزله حقّى براى اوست، براى بيان چگونگى استيفاى آن، داورى كه حقّ را به تمامى اخذ كند به او تشبيه شده است.سپس امام (ع) براى تهديد و بيم دادن بنى اميّه، قهر و قدرت خداوند را يادآورى و اوصاف او را بيان مى كند، كه او از دست يافتن بر هيچ خواسته اى ناتوان نيست، و هيچ كس از زير پنجه عدالت او نمى تواند بگريزد، و به دنبال آن در حالى كه بنى اميّه را مخاطب قرار داده به خداوند سوگند ياد مى كند كه دنيا و حكمرانى در آن را در دست دشمنان خود خواهيد ديد، و صدق اين گفتار به سبب انتقال حكومت از بنى اميّه به بنى عبّاس آشكار است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 216 فما أحلولت لكم الدّنيا في لذّاتها، و لا تمكّنتم من رضاع أخلافها، إلّا من بعد ما صادفتموها جائلا خطامها، قلقا وضينها، قد صار حرامها عند أقوام بمنزلة السّدر المخضود، و حلالها بعيدا غير موجود، و صادفتموها و اللّه ظلّا ممدودا إلى أجل معدود، فالأرض لكم شاغرة، و أيديكم فيها مبسوطة، و أيدي القادة عنكم مكفوفة، و سيوفكم عليهم مسلّطة، و سيوفهم عنكم مقبوضة، ألا إنّ لكلّ دم ثائرا، و لكلّ حقّ طالبا، و إنّ الثّائر في دمائنا كالحاكم في حقّ نفسه، و هو اللّه الّذي لا يعجزه من طلب، و لا يفوته من هرب، فاقسم باللّه يا بني أميّة عمّا قليل لتعرفنّها في أيدي غيركم، و في دار عدوّكم. (20408- 20273)اللغة:و (احلولى) الشيء صار حلوا و (الرّضاع) بالفتح مصدر رضع الصّبىّ أمّه بالكسر اى امتصّ ثديها و (الأخلاف) جمع خلف بالكسر و هو حلمة ضرع الناقة أو نفس الضرع لكلّ ذات خفّ و ظلف و (الخطام) بالكسر ما يقاد به البعير و (قلق) ككتف المضطرب المتحرّك الذي لا يستقرّ في مكانه و (الوضين) بطان منسوج بعضه ببعض يشدّ به الرّحل على البعير كالخرام للسّرج.و قال الشّارح المعتزلي ما يشدّ به الهودج على بطن البعير كالبطان للقتب و التصدير للرحل و الحزام للسرج و (المخضد) عطف العود اللّين يقال خضدت العود فانخضد أى ثنيته فانثنى من غير كسر و خضدت الشجر أى قطعت شوكه و السدر المخضود الذي انثنى أغصانه من كثرة الحمل أو الذي قطع شوكه فصار ناعما أملس.و (شغرت) الأرض كمنعت أى لم يبق بها أحد يجمعها و يضبطها و بلدة شاغرة برجها اذا لم تمنع من غارة أحد، و عن النهاية قيل الشغر الاتساع و منه حديث علىّ عليه السّلام فالأرض لكم شاغرة أى واسعة و (الثار) الدّم و الطّلب به و ثار به كمنع طلب دمه كثاره و قتل قاتله و الثائر الذى لا يبقى على شيء حتى يدرك ثاره.الاعراب:و الفاء في قوله: فالأرض فصيحة، و عن في قوله عمّا قليل بمعنى بعد، و ما زايدة كما مرّ غيره مرّة.المعنى:و قوله عليه السّلام: (فما احلولت لكم الدّنيا في لذّاتها) قال الشارح المعتزلي الخطاب لمن في عصره من بقايا الصّحابة و لغيرهم من التّابعين الذين لم يدركوا عصر النّبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قيل: الخطاب لبني امية و أمثالهم، و الأول أوفق بظاهر المخاطبة، و الثّاني أظهر بملاحظة سياق الكلام و الفقرات الآتية.و كيف كان فالمعنى أنّه ما صارت لكم الدّنيا حلوا في لذّاتها استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (و لا تمكنتم من رضاع أخلافها) استعارة بالكناية شبه عليه السّلام الدّنيا بناقة مرضعة تنتفع بها و يمتصّ من ثدييها، و الجامع وجوه الانتفاع و أثبت لها الأخلاف تخييلا و ذكر الرّضاع ترشيح، و المقصود أنّكم ما تمكنتم من الانتفاع بالدّنيا و الابتهاج بلذّاتها (إلّا من بعد ما صادفتموها) أى أصبتموها و وجدتموها استعاره بالكنايه- استعاره تخييلية- استعاره مرشحة (جائلا خطامها قلقا وضينها)______________________________ (1) هذا مبنى على كون المستمطرين بصيغة المفعول و اضافة اجود اليه بمعنى من و الثاني مبنى على كونه بصيغة الفاعل و كون الاضافة بمعنى اللام، فافهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 219 استعارة بالكناية أيضا و ذكر الخطام و الوضين تخييل و ذكر الجولان و القلق ترشيح قال المحدّث المجلسيّ (ره): و الغرض عدم تمكّنهم من الانتفاع بالدّنيا و صعوبتها عليهم و عدم انقياد هالهم كما يستصعب النّاقة على راكبها إذا كانت جائلة الخطام قلقة الوضين لا يثبت رحلها تحت راكبها.أقول: و الأظهر عندى أنّ الغرض بذلك الاشارة إلى أنهم لم يتمكّنوا من الانتفاع بالدّنيا و من رضاع أخلافها و تولية أمرها إلّا من بعد ما أصابوها و ليس لها صاحب و لا فيها أمر و سلطان حقّ يمنعهم من تولى أمرها و التّصرف فيها بمنزلة ناقة ليس لها صاحب و لا لها راكب فانّ الناقة إذا كان لها راكب يركبها يمسك خطامها و يشدّ وضينها و يملك أمرها و يمنع من تسلّط الغير عليها، فجولان الخطام و اضطراب الوضين إنّما يكونان مع عدم من يملك أمرها و بتلك الحال يتمكّن منها من يصادفها.و يؤيد ما ذكرته قوله تشبيه (قد صار حرامها عند أقوام بمنزلة السدر المخضود) فانه ظاهر في أنّ المراد بالأقوام الخلفاء المتقدّمين الذين ولوها بلا وجه شرعيّ فانجرّ الأمر منهم إلى بني اميّة و تداولوها بينهم دولة جاهلية هذا.و تشبيه الحرام بالسّدر المخضود إشارة إلى كثرة أكلهم له و رغبتهم به إن كان المخضود بمعنى المعطوف من كثرة الحمل، و إن كان بمعنى مقطوع الشّوك فوجه الشّبه أنّ نواهى اللّه سبحانه و وعيداته على فعل الحرام تجرى مجرى الشوك للسّدر في كونها مانعة منه زاجرة عنه كما يمنع الشوك عن اجتناء ثمرة السّدر و لما كان هؤلاء الأقوام قد اغمضوا عن النّواهى و الوعيدات و لم يبالوا بها فصار الحرام عندهم بمنزلة السّدر النّاعم الأملس الخالي عن الشّوك في سهولة التناول (و) من أجل عدم المبالات أيضا صار (حلالها بعيدا غير موجود) أى بين هؤلاء الأقوام أو بين عموم الناس لعدم دليل لهم يرشدهم إلى الحلال و ينقذهم من الحرام ثمّ نبّه عليه السّلام على سرعة زوال الدّنيا و انقضائها بقوله (و صاد فتموها و اللّه ظلّا ممدودا إلى أجل معدود) تهديدا لهم عن الابتهاج بها و تحذيرا عن الاغترار بلذّاتها. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 220 ثمّ أشار إلى تسلّطهم في الأرض و تمكّنهم من التّصرف فيها بأيّ نحو شاءوا و قال (فالأرض لكم شاغرة) أى ليس بها حام يحميها و لا أمير يضبطها و يمنعكم منها بل هى مخلاة لكم أو أنها غير ضيقة عليكم و أنتم فيها في اتساع (و أيديكم فيها مبسوطة) بالجور و العدوان و وجوه التّصرّف بأىّ نحو كان (و أيدي القادة) أى الولاة الحقّ (عنكم مكفوفة) لقلّة النّاصر و المعين و غلبة الشقاق و النّفاق (و سيوفكم عليهم مسلّطة و سيوفهم عنكم مقبوضة) و كأنه إشارة إلى وقعة كربلا و ما كان من بني اميّة و تابعيهم فيها من سفك الدّماء.و نبّه عليه السّلام على أنّ الدّم الذى سفكوه لا يكون هدرا، و أنّ له طالبا يطلبه فقال (ألا إنّ لكلّ دم ثائرا و لكلّ حق طالبا و أنّ الثائر في دمائنا) و الطّالب لحقنّا (كالحاكم في حقّ نفسه) يستوفي حقه بنفسه و يحكم بعلمه من غير افتقار إلى بيّنة و إثبات و حكم حاكم آخر (و هو اللّه الذى لا يعجزه من طلب و لا يفوته من هرب) أى لا يعجزه مطلوب و لا يفوته هارب بل ينتقم منه و يأخذ بقوده و لا يخفى ما في هذه الفقرات من التأكيد و التهديد، حيث استفتح الكلام أوّلا بكلمة ألا الاستفتاحية المفيدة للايقاظ و التّنبيه، و أكّده بكلمة إنّ و الّلام و الجملة الاسميّة، و عقّبه بأنّ ثائر دمهم هو اللّه القوىّ العزيز الشّأن، و وصفه بأنه حاكم مختار غير مفتقر و قادر قاهر مدرك مقتدر.ثمّ لا يخفى ما فى حصر ثائرهم في اللّه، فانّ دمائهم قد سفكت باللّه و اللّه و في سبيل اللّه، فحرىّ لها أن يكون ثائرها هو اللّه تعالى، لاضافة تلك الدّماء الطيّبة إليه سبحانه و تعلّقها عليه دون غيره.و يشير إلى ذلك المعنى ما في زيارته عليه السّلام: السّلام عليك يا ثار اللّه و ابن ثاره، فانّ معنى الاضافة هو أنهم عليهم السّلام لمّا قتلوا مظلومين في سبيل اللّه، و لم يسفك دمائهم إلّا أن قالوا: ربنا اللّه، فصار تلك الدّماء حقيقا بأن تضاف إليه سبحانه و تكون حقّا له مختصة به تعالى، و يحقّ له جلّ شأنه أن يكون ثائرها بالاستقلال بالانتقام أو نصرة من وليّه على القصاص و قد قال تعالى: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 221 «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً» روى في الكافي عن الصّادق عليه السّلام أنّها نزلت في الحسين عليه السّلام لو قتل أهل الأرض به ما كان مسرفا، هذا.و يجوز أن يكون الاضافة في ثار اللّه تشريفا و تكريما، فانّ اللّه أجلّ و أعلى من أن يوصف بأوصاف الجسم و يكون له ثار و دم و نحوهما، و إنما يضاف إليه بعض الأشياء إظهارا لرفعة شأنه و علوّ قدره، كما يقال روح اللّه و بيت اللّه ثمّ إنّه لما هدّدهم بانتقام اللّه منهم أخبرهم بزوال الملك عنهم فقال عليه السّلام: (فاقسم باللّه يا بني أمية عما قليل لتعرفنّها) أى الخلافة و الامارة، أو الدّنيا كما هى مرجع الضمائر المتقدّمة (في أيدى غيركم و في دار عدوّكم) و قد وقع الأمر بموجب اخباره عليه السّلام، فانّ الأمر بقي في أيدى بني اميّة نيفا و ثمانين سنة، ثمّ عاد إلى البيت الهاشمي، و انتقل إلى أشدّ النّاس عداوة لهم أعنى بني العباس قال الشارح المعتزلي سار عبد اللّه  «1» بن عليّ بن عبد اللّه بن العباس في جمع عظيم للقاء مروان بن محمّد بن مروان، و هو آخر خلفاء الاموييّن، فالتقيا بالزّاب من أرض الموصل و مروان في جموع عظيمة و اعداد كثيرة، فهزم مروان، و استولى عبد اللّه بن عليّ على عسكره، و قتل من أصحابه قتلا عظيما، و فرّ مروان هاربا حتى أتى الشام و عبد اللّه يتبعه فسار إلى مصر فاتّبعه عبد اللّه بجنوده، فقتله بنوصبر الاشمونين من صعيد مصر، و قتل خواصه و بطانته كلّها.و قد كان عبد اللّه قتل من بني اميّة على نهرابى فطرس من بلاد فلسطين قريبا من ثمانين رجلا قتلهم مثلة، و احتذى أخوه داود بن عليّ بالحجاز فعله، قتل منهم قريبا من هذه العدّة بأنواع المثل.و كان مع مروان حين قتل أبناء عبد اللّه و عبيد اللّه، و كانا وليّى عهده، فهربا______________________________ (1) و هو عمّ السفاح جهزّه السفاح لقتال مروان بن محمد المشهور بالحمار، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 222 في خواصهما إلى اسوان من صعيد مصر، ثمّ صارا إلى بلاد النّوبة و نالهم جهد شديد و ضرّ عظيم.فهلك عبد اللّه بن مروان في جماعة ممّن كان معه قتلا و عطشا و ضرّا، و شاهد من بقى منهم أنواع الشدائد و ضروب المكاره.و وقع عبيد اللّه في عدّة ممن يجامعه من أهله و مواليه في البلاد مستترين راضين أن يعيشوا سوقة بعد أن كانوا ملوكا، فظفر بعبيد اللّه أيّام السّفاح فحبس فلم يزل في السّجن بقيّة أيّام السّفاح، و أيّام المنصور، و أيّام المهدى، و أيّام الهادى، و بعض أيام الرّشيد و أخرجه الرشيد و هو شيخ ضرير، فسأله عن خبره فقال حبست غلاما بصيرا و اخرجت شيخا ضريرا، و قتل عبد اللّه بن عليّ بدمشق خلقا كثيرا من أصحاب مروان و موالى بني امية و أتباعهم، و نزل عبد اللّه على نهرابي فطرس فقتل من بني امية هناك بضعا و ثمانين رجلا و ذلك في ذى القعدة من سنة اثنتين و ثلاثين و مأئة.و روى أبو الفرج الاصفهاني في كتاب الأغاني قال: نظر عبد اللّه بن عليّ في الحرب إلى فتى عليه ابهة الشرف و هو يحارب مستقبلا فناداه يافتى لك الأمان و لو كنت مروان بن محمّد قال: إن لا أكنه فلست بدونه، فقال: لك الأمان و لو كنت من كنت فأطرق ثمّ أنشد:أذلّ الحياة ذكرة الممات          فكلّا أراه طعاما وبيلا       و إن لم يكن غير احداهما         فسيرا إلى الموت سيرا جميلا    ثمّ قاتل حتّى قتل فاذا هو ابن مسلمة بن عبد الملك بن مروان. (أقول:) انقراض الدّولة الأمويّة و استيصالهم و قتل نفوسهم كان بيد عبد اللّه بن محمّد المكنّى بأبي العباس الملقب، بالسّفاح، و هو أوّل خلفاء العبّاسية كما صرّح به و باسمه و لقبه في القاموس، و المعروف أنّ اسمه أحمد، و قد بويع له بالخلافة يوم الجمعة لثلاث عشرة ليله خلت من شهر الرّبيع الأوّل سنة اثنتين و ثلاثين و مأئة صعد المنبر يوم بويع و خطب النّاس، فقام إليه السيد الحميرى فأنشده: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 223 ردتكموها يا بني هاشم          فجدّدوا من آيها الطامسا       ردتكموها لا على كعب من          أمسى عليكم ملكها نافسا       ردتكموها فالبسوا تاجها         لا تعدموا منكم له لابسا       خلافة اللّه و سلطانه          و عنصر كان لكم دارسا       قد ساسها قبلكم ساسة         لم يتركوا رطبا و لا يابسا       لو خيّر المنبر فرسانه          ما اختار إلّا منكم فارسا       و الملك لو شودر في سائس          لما ارتضى غيركم سايسا       لم يبق عبد اللّه بالشام من          آل أبي العاص امرأ عاطسا       فلست من أن تملكوها إلى          هبوط عيسى منكم آيسا    و قد روى حديثه مع بنى امية ابو مخنف لوط بن يحيى بطرز غريب و نهج عجيب، بعبارات فصيحة، و ألفاظ بليغة أحببت ايرادها بعينها.قال حديث السّفاح لمّا جلس على كرسيّ الامارة للخلافة و سبب قتل بني اميّة على يده تحريص العبد سديف مولا بني هاشم رضى اللّه عنه قال حدّثنا محمّد بن قتادة عن زيد بن عليّ أنه كان في مجلس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قد سمع أنّ ملك بني امية إذا ماد و انقضى رجعت الخلافة إلى بني العبّاس، و أول من وليّها السّفاح، و قد تسامعت به ملوك الأرض و أذعنوا له بالطّاعة و خطبوا له في مشارق الأرض و مغاربها، و قد نقش اسمه على الدّراهم، و خافت الملوك و التجأت إليه الامم و هربت من سطوته شياطين العرب و العجم، و تطايرت بنو اميّة شرقا و غربا و سهلا و جبلا مخافة من سلطانه و شدّة بأسه و سيفه و قهره، و لما كان بينهم من الضغائن و الحقود القديمة و الامور السالفة.ثمّ إنهم كتبوا إليه يطلبون منه الامان، و يسألونه التعطف و الاحسان، و أن لا يؤاخذهم بما كان من المداخلة، و أن يجعلهم أهل بطانته و ظهارته و أهل مملكته فكتب لهم كتابا و ذكر لهم أنه غير غنيّ عنهم و أنه يحتاج إلى خدمتهم، و ضمن لهم الأموال و العطايا و الاقطاع.و اجتمع إليه منهم الكبير و الصّغير، و الرّؤسا و آل زياد و آل مروان و آل منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 224 يزيد بن معاوية فلمّا اجتمعوا كلّهم إليه و كان عدّتهم سبعين ألف فارس و يقدمهم يزيد بن عبد الملك بن مروان ساروا في رتبتهم و عددهم حتى قدموا الأنبار و دخلوا إلى أبى العباس أحمد السّفاح على مراتبهم، و أعدّ لهم كراسي من الذهب و الفضة ليجلسوا عليها يسلّمون عن يمينه و شماله.ثمّ إنّه جعل منهم أمراء و حجابا و ندما و وكلاء و كانوا يجلسون من حوله و أقرب النّاس إليه و أعزّهم عليه و كان الخاص و العام يتعجبون منه و من فعله بهم و يقولون ما رأينا رجلا أعجب من هذا الرّجل قطّ، يقرّب أعدائه و يقفى أشغالهم و يعطيهم أمواله و ضياعه، و كان العاقل يقول إنما يفعل بهم ذلك ليبيدهم و ينعم عليهم حتى يجتمعوا و يتكاملوا ثمّ يأخذهم أخذة شديدة فينذرهم.قال أبو الحسن: فبينما ذات يوم جالس على مرتبته و بنو اميّة من حوله و عليهم الدّروع المطرزة بطراز الذهب و العمايم الملوّنة متقلدين بالسيوف المحلّاة بالذهب و الفضة، و فى أوساطهم المناطق المحلّاة بالجوهر.إذ دخل بعض حجابه و هو مذعور، فقال له: يا أمير المؤمنين العجب كلّ العجب، فقال له: و ما ذلك العجب؟ قال: يا أمير المؤمنين إنّ على الباب رجلا ذميم المنظر عظيم المخبر شخب اللّون رثّ الأطمار و علاه الغبار ممّا حلّ به من الأسفار و من تحته مطية بالية قد قطع بها غياهب الدّجى و مهامه  «1» الثرى فلو أنّ لها لسانا لنطقت به ممّا لحقها من التعب و النصب، و الرّجل فوقها جالس كالنسر البالى و الشيخ الفانى، فاني أتعجّب منه و من مطيته و قد أناخها ببابك و عقلها بفاضل زمامها ثمّ قال لها بشرى يا ناقتي بالكرامة الكبرى و المسرّة العظمى، و قد بلغت ما هو لك في سرور و حبور «2» و حللت بمن هو أهل للمحل السعد و قد نال أعلى المراتب فالحمد للّه فما عليك بعد اليوم سفر و لا تعب و لا جهد، فقلت له: إنّك لعديم العقل______________________________ (1) المهامه جمع مهمهة و هى المفازة البعيدة و البلد القفر، منه (2) الحبور السرور، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 225 تخاطب ناقة عجماء فقال: نعم اخاطبها و ابشّرها ثمّ أنشا يقول:أقول لها يا ناق سيري و ابشرى          بجود كريم الوالدين هجان        فتى أبتغى منه الكرامة و العطاء         و من سفرى تعفى و طول هواني        ألا أيّها السّفاح و السّيد الذي          له همم تسطو بكلّ مكان        أتت ناقتي تشكو إليك تأسّفا         فصنها من الأسفار و السّيران     ثمّ إنّه أقبل يريد الدّخول عليك عاجلا و الورود إليك راجلا فمنعته من ذلك و قلت له: ما الذى تريد منه؟ فقال: استأذن بالدخول على أمير المؤمنين فانّي قد أتيت إليه من بلد بعيد و سفر صعب شاق شديد، كنت أخوض سواد اللّيل و حنادس الظلام و أقطع المهامه و الآكام  «1» شوقا إلى طلعته و محبته في بهجته، و اريد التطلع إلى رؤيته و الأمور كامنة فى الجوارح، و النّيران مضرمة في الجوانح، اريد برؤيته اخمادها و اطفاء شهوقها من كلامه و فتح منظره و مرآه فقلت له: امض و تطيّب و غيّر أثوابك ليطرد منك و عث السفر ثمّ أقبلك حتى اوصلك إلى أمير المؤمنين.فنظر إلىّ بعين الغضب و هو مزور «2» و قال: إنّى آليت على نفسى أن لا أنزع ثوبا و لا أستعمل طيبا و لا ألذّ بعيش حتى أصل إلى أمير المؤمنين و ها هو على الباب منتظر ردّ الجواب عن أمير المؤمنين.قال: فلمّا سمع السّفاح بنعته و صفته قال صاحبنا و عبدنا سديف و ربّ الكعبة ثمّ إنّه أذن له بالدخول عليه و قال: إنّه عزيز علينا قريب إلى قلوبنا.قال: فلما سمع بنو امية بذكر سديف تغيّر لونهم و اقشعرّت منهم الأبدان و نظر بعضهم إلى بعض و ارتعدت منهم الفرائص و أخذهم الجزع و الهلع  «3» قبل دخول سديف عليهم.______________________________ (1) جمع الاكمة و هو التل الصغير (2) أى ناظر بمؤخر عينيه (3) و هو الرعدة تعرض الانسان منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 226 قال أبو الحسن: و كان من خبر سديف معهم أنّه كان عبدا لبني هاشم و كان فصيح اللّسان قويّ الجنان شاعرا ماهرا يصول بلسانه مقتدرا بكلامه، و كان كلّ موسم من مواسم الحج يخرج فيعلوقبّة زمزم ثمّ يصيح بالناس فيجتمعوا إليه و يعتمدوا بين يديه، فاذا تكاملوا عنده يبسط لسانه بمدح مواليه من بني هاشم و يهجو بنى اميّة و يصغر ملكهم و يحرّض النّاس عليهم ليخلعوا الخلافة منهم و يجعلوها في بنى هاشم الذين جعلها اللّه فيهم و هم أهل بيت محمّد المصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم.فلمّا كان في بعض الأعوام و قد حضر النّاس الموسم أكمل ما يكون من المواسم أقبل سديف فصعد زمزم ثمّ صاح برفيع صوته يا أهل الأرض و يا أهل الأبطح و الصّفا و باب مكّة و الكعبة العليا و من ساير الأقطار شرقا و غربا، فدونكم فاسمعوا ما أقول و اللّه على ما أقول وكيل.ثمّ تكلّم في بني اميّة بكلّ شؤم فأخذه بنو اميّة فضربوه حتّى ظنّوا أنّهم قد قتلوه و ألقوه على مزبلة فأقبلت إليه امرئة فسقته شرابا و لجأ إلى رءوس الجبال قال فلمّا سمع بنو اميّة الذين هم عند السّفاح بذكر سديف قال بعضهم لبعض: أليس قد قتل اللّه سديفا فأراحنا منه و إنّا لنراه قد عاش بعد موته لينال مناه منّا.ثمّ انه دخل على السّفاح و نظر إلى بني اميّة و ما هم عليه و انشأ يقول:أصبح الملك ثابت الأساس          بالبهاليل  «1» من بني العباس        طلبوا ثار هاشم فسقوها         بعد ميل من الزمان و ياس        لا تقيلن عبد شمس عثارا         و اقطعوا كلّ وصلة و غراس  «2»       ذلها أظهر التودّد منها         و بها منكم كجز «كحدخ» المواسي        فلقد غاظني و غاظ سواى          قربها من نمارق و كراسى        أنزلوها بحيث أنزلها اللّه          بدار الهوان و الاتعاس    ______________________________ (1) البهلول وزان عصفور السيد الجامع لكلّ خير منه (2) الغراس بالكسر ما يغرس من الشجر منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 227 و اذا كروا مصرع الحسين و زيد         و قتيلا بجانب المهراس «1»       و القتيل الذي بحرّ ان أضحى «2»         ثاويا بين غربة و تناسي     و قيل: انّ سديف دخل على السّفاح و يده على يد سليمان بن عبد اللّه ثمّ انشأ يقول:لا يغرّنك ما ترى من رجال          إنّ بين الضّلوع داء دويا       فضع السّيف و ارفع الصوت حتى          لا ترى فوق ظهرها امويا       طيّب نفسك و قرّ عينك هنيّة         إنّ صبرك هو الجميل اديّا    قال: فقال له السّفاح: أهلا بطلعتك و مرحبا برؤيتك، قدمت خير مقدم، و غنمت خير مغنم، فلك الاكرام و الانعام، و أما ما أنت له من الأعداء فالصّفح أجمل، فانّ أكرم النّاس من عفا إذا قدر، و صفح إذا ظفر.ثمّ إن السّفاح نادى يا غلام عليّ بتخت من الثياب و كيس من الورق، فأتاه بذلك، فقال السّفاح: خذه و غيّر ثيابك و أصلح حالك وعد إلينا في غداة غد إنشاء اللّه فلك عندنا ما تحبّ و ترضى، و ستبلغ الرّضا و فوق الرّضا.قال: فخرج سديف من عند السّفاع و هو فرحان شديد الفرح.قال: و إنّ بني اميّة بقوا في دهشة و بهتة و حيرة ينظر بعضهم إلى بعض، فعلم السّفاح ما عندهم و ما خامرهم فاراد أن يطمئنّهم حتّى يطمئنّوا إليه و يقبلوا بأجمعهم إليه.فقال لهم: يا بني اميّة لا يكبرنّ عليكم ما سمعتم من هذا العبد، فانه ما تكلّم إلّا بقلّة عقله و كثرة جهله، و ليس له رأى سديد و لا ينبغي أن يلتفت إلى قوله و لا إلى رأى العبيد، و لعمرى إنّه ما كان الواجب أن يذكر مواليه و أن يفعل ذلك الفعال التي لا يفعلها إلّا الجهال، فترك ما في قلوبهم و ما خامرهم، فقال: إنّ لكم علىّ أفضل الهبات و فوق ما تأملون من الكرامات، فانّ هذا زمان و ذاك زمان و نحن______________________________ (1) اراد به حمزة و المهراس ماء بأحد. (2) و قتيل حران هو ابراهيم بن محمد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 228 جرثومة العفو و دعامته فابشروا و طيبوا قلوبكم، فانّي اقدّم لكم العطايا، و أحسن لكم الجزاء و ابلغكم الأمل و المنى.فخرجوا من عنده و قد كشف السّفاح بعض ما كانوا يحذرون من الهمّ و الغمّ ثمّ اجتمعوا في مسائهم بالمشورة.فقال قائلهم: الهرب الهرب ما دام العبد سديف لكم في الطلب، و اللّه لاقرّ لكم قرار، و لا كان لكم منجأ و لا من طلبه و ثاره ملجأ، و قد كان يعاديكم و هو وحيد فريد لا معين له و لا نصير و لا مجير، فكيف و قد أتت أيّامه و ارتفعت أعلامه و ظهرت عداوته، فخذوا لأنفسكم و انظروا امائكم من قبل أن يغشيكم من هذا الرّجل أمر شنيع.فقالوا: يا ويلك إنّ أمير المؤمنين قد أحسن إلينا في الخطاب، و وعدنا بجايزة و سديف أقلّ عنده من ذلك و تفرّقوا إلى منازلهم.فلمّا كان من الغد بكر القوم إلى السّفاح فدخلوا إليه، و سلّموا إليه، فردّ عليهم بأحسن ردّ، و قرّب مراتبهم، و أعلى منازلهم، و رفع مجالسم، ففرحوا بذلك فرحا شديدا، ثمّ أقبل إليهم و سألهم من حالهم و مجيئهم إليه و قضى لهم الحوائج.فبينما هم فى أسر ما كانوا فيه إذ دخل عليهم سديف و قد غيّر أثوابه، فسلّم على السّفاح و أشار إليه بيده، و قال: نعم صباحك، و بان فلاحك، و ظهر نجاحك كشف اللّه بك رواكد الهموم، و فداك أبي لانّك آخذ بالثّار، و كاشف عن قومك و ضيمة «1» العار، و الضارب بالسّيف الثار، و قاتل الاشرار، فحاشاك يا بن الرّؤساء من بني العبّاس، و السّادة من بني هاشم، و السّراة من بنى عبد مناف ثمّ أنشأ يقول أصبح الملك عالي الدّرجات          بكرام و سادة و حمات        يا سليل المطهّرين من الرجس          و يا رأس منبر الحاجات        لك أعنى خليفة اللّه في الأرض          ذا المجد و أهل الحياة و الممات    ______________________________ (1) الوضيمة الظلم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 229 غدرونا بنو اميّة حتى          صار جسمي سقيما بالمصيبات        و استباحوا حريمنا و سبونا         و رمونا بالذّل و النّكبات        أين زيد و اين عون و من          حلّ ثاويا بالفرات        و الامام الذى بحران أضحى          هو امام الهدى و رأس الثقات        كيف أسلو ممن قتلوه جهرا         و هتكوا بعد ذلك الحرمات     قال: فلما سمع السّفاح كلام سديف أطرق إلى الأرض زمانا حتى سكن ما لحقه ثمّ إنّه رفع رأسه و قال له: قل كلامك و تذكر ما فات، و خذ ما هو آت، فانّ أحلم الناس من صفح عمن ثلمه، و صان عرضه عمن ظلمه، فلك عندنا أفضل الكرامة و الجزاء، و حسن المنظر و بلوغ المنى، فانصرف يا سديف و لا تعد إلى مثلها أبدا.فخرج سديف من عند السّفاح يفور غضبا و يذمّ صحبته. فلمّا خرج من عندهم أقبل السّفاح على بني اميّة و هم مطرقون و جلون، فقال لهم: إنّي أعلم أنّ كلام هذا الشّيخ العبد قد أرجفكم و قد أثّر في قلوبكم، فلا تعبأوا بكلامه، فانّي لكم كما تحبّون و فوق ما تأملون، و سأزيد لكم العطاء، و أقرب لكم الجزاء و أقدّمكم على غيركم.فخرجوا من عنده و قد سكن مابهم، و اجتمعوا للمشورة فيما بينهم.فقال قائل منهم: هلمّوا بنا حتّى ندخل بكليتنا السّفاح و نسأله أن يسلّم الينا العبد فنقتله أو نستعبده، فجدّو يا قوم في طلبه فانّ السّفاح لا يمنعنا من ذلك و لا يعصينا و نحن سبعون ألف سيّد لأجل عبد ذميم، و إنّكم إن فاتكم أو توانيتم لم يزل العبد معه حتّى يهلككم و يدمّركم، و أنه لا شك قد نصب لكم أشراكا فلا يفلت منكم أحد فاحذروا ثم احذروا.و قال قائل منهم: إنّ السّفاح إنّما يظهر لكم ما يظهر لتطمئنّوا إليه ثمّ لتؤخذوا على ما كان منكم، فلا تعبأوا بكلام السّفاح.فقال بعضهم فما كان يمنعه منّا و هو مالك رقابنا و ما نراه إلّا مجسنا إلينا و وطأ مجالسنا و رفع مواضعنا و وعدنا بالخير و العطاء الجزيل. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 230 قال يا قوم قد أضعتم قولي و عصيتم أمري و خالفتموني فاذا دخلتم عليه فليدخل بعضكم و يبقى بعضكم على الباب حتّى ننظر ما يكون، فاذا أكرم قوما بالجزاء و العطاء دخل الباقون و يفعلون مثل ما فعلوا أوّل مرّة، و تقدّموا عليه و أنتم آمنون على هذا الترتيب.قال فلمّا انسدل الظلام و هجع النّوام بعث السّفاح إلى سديف فأحضره عنده فلّما دخل عليه سديف قال له: يا ويلك يا سديف إنّك لعجول في أمرك، مفش لسرّك، لا تستعمل الكتمان.فقال سديف: الكتمان قد قتلنى، و التحمّل أمرضنى، و النّظر إلى هؤلاء الظالمين قد أسقمنى، و لن يخفى عليك شي ء من أمري و ما حلّ بى و بأهلك و عشيرتك و مواليك و أقاربك: من قتل الرّجال، و ذبح الأطفال، و هتك النسوان، و حمل حريم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على الأقتاب بغير غطاء و لا وطاء، يطاف بهم البلدان، فأيّ عين لا ترقا مدامعها، و أىّ قلب لا يتفجع عليهم، فاستوف لهم الدّماء، و اضرب بحسامك العدى، و خذ بالثّار من الظلمة لأئمة الهدى و مصابيح الدّجى، و سادة الآخرة و الاولى.ثمّ إنّ سديفا بكى و أنشأ يقول:يحقّ لي أن ادم ما عشت في حزن          أجرى الدّموع على الخدّين و الذّقن        يا آل أحمد ما قد كان حزبكم          كأنّ حزبكم في النّاس لم يكن        رجالكم قتلوا من غير ذى سبب          و أهلكم هتكوا جهرا على البدن        سكينة لست انسيها و قد خرجت          في هيئة فجعة من شدّة الحزن        أبكي الحسين أم أبكي نسوة هتكت          أم ابكي فاطمة أم ابكي الحسن        أم ابكى ليث الوغافي الروع حيدرة         أم ابكى ابن رسول اللّه ذى المنن        اشكو إلى اللّه ما ألقاه من امم          ما أرتضى منهم بالفعل و السّنن     قال فعند ذلك بكى السّفاح بكاء شديدا و زاد عليه الأمر حتى اصفرّ لونه و نادى بأعلى صوته: وا محمّداه وا عليّاه وا سيّداه وا قوماه وا أهلاه و اعشيرتاه و بكى سديف حتّى اغمى عليه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 231فلمّا أفاق قال له السّفاح: يا سديف قد بلغ الكتاب أجله، و قد حان و قرب ما تؤمله فكان بي و قد اطلقت لك السّبيل تضرب بسيفك في أعراضهم كيف شئت.قال سديف: أما و اللّه لان أطلقت لي السّبيل لأرضينّ الجليل، و آخذ منهم ثار الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ارضينّك يا مولاى.قال له السّفاح: نم ليلتك قرير العين و أتنى في غداة غد اعطيك أملك، و ابلغك رجاك.قال: فبات سديف في تلك أرقا قلقا يدعو ربّه و يسأله تمام ما وعده السّفاح.ثمّ إنّ السّفاح لمّا أصبح ذلك اليوم سّماه يوم النيروز و هو الذى سمّاه بنو العبّاس نوروز القتل لأنه اليوم الذى قتل السفاح فيه بنى امية و سنّ تلك بني العباس، فأمر السّفاح مناديا ينادي، إنّ أمير المؤمنين أبا العبّاس السّفاح قد بسط الأنطاع، و صبّ عليها خزائنه و قال: اليوم يوم عطاء و جوائز، و ضربت البوقات و الطّبول، و نشرت الرايّات و خفقت الأعلام.ثمّ انّ السّفاح نصب سرير ملكه و زيّن قصره و بسط الأنطاع بين يديه، و أفرغ الدّنانير و الدّراهم و الأسورة و مناطق المراكب الثقال من الذهب و الفضّة.قال: فلما فرغ من ذلك، و رتب الزينة و العدّة عمد إلى أربع مأئة من غلمانه أشدّهم و أشجعهم، فدفع إليهم الأعمدة و السّيوف، و قال لهم: كونوا في الخبرة و أسبلوا عليكم السّتور، فاذا رأيتموني قد جلدت بقلنسوتي الأرض اخرجوا وضعوا السّيوف في رقاب كلّ من ترونه و لو كانوا من بني عمّي.قالوا: سمعا و طاعة، و قرّر معهم الوصيّة، فلما تعالى النّهار أقبل إليه النّاس في الزّينة و البهجة الحسنة للسلام و العطاء.قال: و أقبل بنو اميّة حتّى تكاملوا السّبعين ألف من آل يزيد و آل مروان فلمّا بلغوا القصر نزلوا عن خيولهم و دفعوا عدادهم و سيوفهم إلى عبيدهم و دخلوا على جارى عادتهم و هم يرفلون في حللهم و أثوابهم و لم يعلموا ما يراد بهم، و يزعمون أنّهم مسرورون.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 232 قال: و كان فيهم رجل من جلساء السّفاح و كان شاعرا و قد مدح السّفاح بقصيدة حسنة، و قد أجازه السّفاح عليها فقال له الحجاب الذين عرفوه: ارجع فما هو يوم عطاء و إنّما هو يوم مكر و خداع، فلا تورد نفسك مورد الهلاك و الموت، فقد رأينا أمير المؤمنين قد أعطاك و أرضاك، فما نحبّ أن تقع في الهلاك، قال: رضيت أن أرد مورد قومى، و أصدر مصدرهم، فقالوا له: ادخل إلى اللعنة و الخزى، فدخل مع القوم على مراتبهم.و صعد السّفاح إلى أعلى البيت و هو متقلّد بسيفه، ثمّ التفت إلى بني اميّة فقال: هذا اليوم الذى كنت أعدكم فيه الجزاء و العطاء فمن تحبّون أن أبدأ بالعطاء؟فقالوا ا ليقربوا إليه و يدخلوا في قلبه: يا أمير المؤمنين ابدء ببني هاشم واحدا بعد واحد، فانهم خير العالم و أرباب المراسم، فصاح السّفاح بعبد كان عن يمينه و قد أعلمه بما يريد و كان فصيح اللّسان فرفعه حتى صار دونه.ثمّ قال له: ناد يا غلام بني هاشم واحدا بعد واحد حتى نجزل لهم العطاء و نحسن لهم الجوائز عن رضى بلا غضب.فنادى الغلام برفيع صوته و قال: (أين أبو عبيدة بن الحارث بن) هاشم هلمّ إلينا فاقبض عطاك، فقال سديف:يا شيخ و أين أبو عبيدة بن الحارث، قال: و ما فعل اللّه به قال: قتله شيخ من هؤلاء القوم يقال له: شيبة بن ربيعة بن عبد الشّمس، فقال: ما علمت بذلك يا غلام اضرب على اسمه إذا غاب و ادع لنا غيره. (فنادى الغلام أين أسد اللّه و أسد رسوله) حمزة بن عبد المطلب بن هاشم هلمّ إلينا و اقبض عطاك، فقال سديف: و اين حمزة؟ فقال السّفاح: ما فعل اللّه به؟قال: قتله امرأة من هؤلاء القوم يقال لها هند بنت عتبة بن ربيعة في أحد، و ذلك لأنها أعطت الوحشى مولا حيدر بن طاهر عدة حتّى قتله، و أقبلت فشقت جوفه و أخذت كبدته لتأكلها فحوّلها اللّه تعالى في فيها حجرا فسمّيت آكلة الأكباد، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 233 فلمّا لم تقدر أن تأكلها قطعت أصابعه و جعلها قلّادة في عنقها، فقال السّفاح: ما علمت بذلك يا غلام اضرب باسمه إذا غاب و ادع لنا غيره. (قال فنادى الغلام) أين عقيل بن عبد المطلب بن هاشم هلمّ إلينا و خذ عطاك، قال سديف: يا أمير المؤمنين و أين عقيل؟ قال: و ما فعل اللّه به؟ قال: قتله هؤلاء القوم و هو خارج من الشام يريد مدينة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، قال السّفاح: ما علمت بذلك يا غلام اضرب على اسمه إذا غاب و هات غيره. (فنادى الغلام أين مسلم بن عقيل) هلمّ إلينا و اقبض عطائك، قال سديف:يا مولاى و أين مسلم بن عقيل؟ قال: و ما فعل اللّه به؟ قال: قتله هؤلاء القوم فأخذه عبيد اللّه بن زياد فرمى به عن قصر الامارة و ربطوا برجليه حبلا و جرّوه في أسواق الكوفة و نادوا هذا جزاء من خرج على خلافة بني امية و سبّوا آبائه و جدّه، قال: ما علمت بذلك يا غلام اضرب على اسمه إذا غاب و هات غيره.فنادى الغلام أين أول الناس اسلاما و أفضل الوصيين و يعسوب الدين و الامام البطين على بن أبي طالب هلمّ إلينا و خذ عطائك، فقال سديف: يا مولاى و أين عليّ بن أبي طالب؟ قال: و ما فعل اللّه به؟ قال: قتله المرادي عبد الرّحمن بن ملجم و زيّن معاوية الشّام بقتله أيّاما و فرح فرحا شديدا فقال سفّاح: ما علمت بذلك يا غلام اضرب على اسمه اذا غاب و هات غيره. (فنادى الغلام أين ابن بنت رسول اللّه الحسن بن على بن أبي طالب عليهم السلام) سيّد شباب أهل الجنة هلمّ إلينا فاقبض عطائك، فبكى سديف و قال: يا مولاى و اين الحسن بن عليّ بن أبي طالب؟ قال السفاح: و ما فعل بولد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟ قال:قتلته جعدة امرأته بسمّ دسّه إليها معاوية من الشّام، فقال: ما علمت بذلك يا غلام اضرب على اسمه إذا غاب و هات غيره. (فنادى الغلام اين ابن بنت رسول الله و سيد شباب أهل الجنة الحسين ابن على بن أبى طالب) عليهم السّلام هلمّ إلينا فاقبض عطائك، فبكى سديف و قال: يا مولاى و أين الحسين بن عليّ بن أبي طالب؟ قال السفّاح: و ما فعل لولد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 234 قال: قتله أمير هؤلاء الذين هم مقرّبون و هم على كراسيّ الذّهب و الفضة بحضرتك قاعدون، قتلوه بأرض كربلا عطشانا و الفرات ملآن، و أخذوا رأسه و جعلوه على رمح طويل و حملوه من الكوفة إلى أن أدخلوه دمشق إلى يزيد بن معاوية حتّى ندبته الجنّ، ثمّ رثاه رجل من بعض النّاس يقول:هلال بدا و هلال أفل          كذلك يجرى صروف الدّول     فقال: ما علمت بذلك يا غلام اضرب على اسمه إذا كان غائبا و هات غيره. (و نادى الغلام و اين العباس بن على بن أبى طالب) أخو الحسين عليهم السّلام هلمّ إلينا فاقبض عطائك، فقطع سديف عليه الكلام، ثمّ قال: كأنّك يا أمير المؤمنين تريد تؤاخذ هؤلاء القوم بما فعلوا أو تجازيهم بما صنعوا هؤلاء الذين ذكرتهم بكأس المنية قتلهم هؤلاء بأرض كربلا جياعا عطاشا عرايا، قال السّفاح: ما علمت بذلك يا غلام اضرب على اسمه إذا غاب و هات غيره. (فقال الغلام و أين زيد بن على بن أبي طالب) هلمّ إلينا فاقبض عطائك، قال سديف: يا مولاى و أين زيد؟ قال السّفاح: و ما فعل اللّه به؟ قال: قتله واحد من هؤلاء القوم يقال له هشام بن عبد الملك بن مروان، و صلبه منكوسا و عششت الفاختة جوفه، ثمّ إنهم بعد ذلك أحرقوه بالنار و سحقوا عظامه في الهاون و ذروه في الهوى فاجتمع على وجه الماء ثمّ غاص و خرج خلقا سويّا و هو ينادى برفيع صوته  إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ و قتلوا ولده من بعده و قبره هنالك، فقال السّفاح: ما علمت بذلك يا غلام اضرب على اسمه و هات غيره.ثمّ قال: إنّ هؤلاء ساداتنا عاشوا سعداء و ماتوا شهداء بأسياف العدى. (ثم نادى الغلام: اين الامام ابراهيم بن محمد بن عبد اللّه بن العباس) هلمّ إلينا و اقبض عطائك، فسكت سديف و لم يعد قولا و لا ردّ جوابا، و أيقن بنو اميّة بالهلاك، لأنّهم هم الذين قتلوه، فقال السّفاح: و يلك يا سديف كنت إذا ذكر لك رجل من بني هاشم تسرع في الجواب فما لك قد عجزت عن الخطاب عند ذكر أخى قال: لأنّى أستخيى أن اقابلك فأواجهك بما قد فعل بأخيك، فقال منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 235 السفّاح: سألتك باللّه إلّا ما تخبرني ما فعل بأخي، قال: قبضه رجل من هؤلاء القوم يقال له مروان و أدخل رأسه في جراب بقر و ركب في أسفله كور الحدّادين و أمر النافخ أن ينفخ و الجلّاد يجلد حتّى ضربه عشرة آلاف سوط في ثلاثة أيّام فقام من أوسط القوم رجل يقال له: يزيد بن عبد الملك و قال: يا و يلك يا عبد السّوء لقد عظم تعريضك على بني اميّة لقد أشرف أمير المؤمنين على هلاكنا أجمع فقال: إنّ مقصودى ذلك، فرهق السّفاح لسديف بمؤخّر عينيه و قد امتلاء حنقا و غيظا ثمّ أنشأ يقول:حسبت اميّة أن سترضى هاشم          عنها و يذهب زيدها و حسينها       كذبت و حقّ محمّد و وصيّه          حقا ستبصر ما يسىء ظنونها       ستعلم ليلى أىّ دين تداينت          و أىّ ديون في البرايا ديونها    قال: ثمّ إنّ السّفاح بكى و علا صياحه، ثمّ خلع قلنسوته عن رأسه و جلد بها سرير ملكه، و نادى: يا لثارات الحسين، يا لثارات بني هاشم، يا لثارات بني عبد المطلب قال: فلمّا نظر الغلمان إلى السّفاح و فعاله فتحوا أبواب الخزاين و خرجوا و في أيديهم السيوف و الأعمدة فوضعوها في رقاب بني امية فعاد الشاعر يدور بينهم يمينا و شمالا و هو يقول: أنا الذي مدحت السّفاح فقال السّفاح لو لم تكن منهم لما دخلت معهم، فقتله السّفاح بيده، و جرّد سيفه و عاد يضرب يمينا و شمالا فلم تكن إلّا ساعة أو كحلب ناقة حتى قتلوا عن آخرهم.فبينما العبيد و الخدم و الغلمان حول القصر إذ خرج إليهم الدّم من الأفنية و امتلاء البواليع من دماء القتلى كأنّه السّيل أو كأفواه القرب، فعظموا ذلك و أنكروه.فلمّا فرغ السّفاح من القوم أمرهم أن يجمعوا القتلى و يجعلوهم مثل المصطبة و يفرشوا فوقهم الأنطاع، ففعلوا ذلك و جلس عليها السّفاح و سديف و جماعة من بني هاشم و حشمه.ثمّ أمر بالموائد فنصبت، و نقلوا إليها الطعام فأكل السفاح و أهله و قومه و جعل القتلى يضطربون من تحتهم.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 236 ثمّ أقبل السّفاح على سديف و قال له: برّد ما بقلبك من الغليل؟ فقال: و اللّه يا سيدى ما أكلت أطيب من أكلتى هذه أبدا.ثمّ انّ سديف قال: و اللّه لقتل هؤلاء القوم و كبرائهم و أشرافهم في منازلهم قد تفرقوا في أقطاعهم و أعمالهم، قال: يا سديف ليت شعرى ما أخرج هؤلاء القوم خفت أن يعلموا ما حلّ بقومهم فينهزموا شرقا و غربا و سهلا و جبلا، و لكن يا سديف الذي عمل هذه الحيلة قادر أن يعملها على الباقين حتى لا يبقى منهم صغير و لا كبير على وجه الأرض فقال سديف: فيها يكون زوال القرحة.فقال السّفاح: يا سديف سترى منّي حيلة ما سبقني إليها أحد و تبلغ ما تحبّه، فأحضر الصّناع فقا لهم: امكّنكم من الأموال و من كلّ ما تريدون ثمّ رسم لهم الأساس فحفروه و كانوا ألف و خمس مأئة صانع، فلمّا فرغوا من حفر الأساس نقل على الحمير و البغال الملح و سدّ به الأساس و لم يزالوا كذلك حتّى اكتفا الاساس من الملح.ثمّ أمرهم أن يجعلوا اللّبن فوق الملح ففعلوا ذلك و استحلف الصناع بالايمان المغلّظة أنّهم لا يفشون ذلك إلى أحد و أنهم متى فعلوا ذلك حلّ دمائهم و أموالهم فكتموه و لم يظهروه و وعدهم أن يجزل لهم العطا و أمرهم أن يكونوا في جوانب القصر و أن يخرقوا مجارى القصر للماء إلى الأساس و يصبروا عليه إلى وقت الحاجة ففعلوا ذلك و أحكموه.ثمّ انّهم أخذوا في البناء و العمل و رتّب قوما في البناء و قوما في عمل المقاصير و قوما في السّقوف و قوما في التجصيص و قوما يزوّقون الأبواب بالذّهب و الفضّة و قوما في تحت العاج و الآبنوس، فما مضت عليهم إلّا أيّام قلائل حتّى فرغوا من القصر و سقوفه و جميع آلاته، و رفعوا مجالسه و ركبوا أبوابه و أضاءوا مقاصيره، فلما فرغوا من جميع ذلك علّقوا السّتور الملوّنة.ثمّ إنهم فرشوه و زيّنوه و حملوا إليه جميع الآلات الحسنة الرّفيعة الغالية منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 237 من أفخر ما يكون، ثم أذّن للناس بالدّخول و التّفرّج و التّنزّه فيه، فدخل الخاص و العام و جنح إليه الناس من جميع الأقطار يتعجّبون من حسنه و كماله.و دخل بنو اميّة أوّلهم و آخرهم صغيرهم و كبيرهم، فلما نظروه و عاينوه حاروا و دهشوا و تخالفوا أنه أشبه بارم ذات العماد التي لم يخلق مثلها في البلاد.و جعلوا يقولون لمن عمل هذا القصر و اعدّت هذه الآلات المفتخرة و الزينة، فقال قوم: لا شك إنه يكون هذا القصر لأخيه أبي جعفر المنصور، و قال آخرون: ما هو إلّا لعمّه صالح، و اختلف أقاويلهم فيه.و بلغ ذلك أبا العباس السّفاح فركب إليهم و قال: يا بني اميّة سيروا إلىّ حتى أجزل لكم العطاء، و افضّلكم على العرب و السّادات من ذوى الرتب، فنفروا منه نفورا عظيما، فبعث إليهم يقول: يا بني اميّة ما عملت هذا القصر إلّا لكم فاطمئنّوا بكلامي و ثقوا بما أقول، فانّ قومكم أخبروني بما دخل قلوبكم من الاضطراب و أنّكم تتخلّفون فزعا منى و من سطوتى و بأسى، و من يمنعني منكم إذا أردت بكم بأسا، فادخلوا القصر و لا تدخلونه إلّا و هو لكم و أنا أحلف لكم باللّه و رسوله إنّه لكم.قال: فلمّا جائتهم البشارة اطمأنّوا بها و قال بعضهم: يا ويلكم اسعوا إلى مقاصيركم و منازلكم لكن ألبسوا سلاحكم و شدّوا عدّتكم، فان ثار عليكم أحد من النّاس القوه، ثمّ إنّكم إن تحصّنوا في هذا القصر لا يقدر عليكم أحد، فقالوا هذا هو الرّأى و الصواب الذى ليس فيه ارتياب، و قال بعضهم: إنا نخشى أنا إذا حصلنا توثق علينا أبوابه و تركب علينا العساكر فنحاصر في القصر فتصير المقاصير و الأحجار قبورنا، فقال أحدهم: هيهات هيهات ما يكون ذلك أبدا، لأنّه رجل و له اتصال برسول اللّه و هو زعيم القوم و خليفة اللّه على خلقه.ثمّ اجتمع رأيهم على الانتقال إلى القصر و شاع في النّاس أنّه لم يرقطّ أحلم من السّفاح، لأنه عمد إلى قوم قتلوا أسلافه و عشيرته فأقطعهم القطايع و بنى لهم الجنان و رفع لهم المراتب. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 238 قال: فأقبلت إليه السّادات ينقلون إلى القصر واحدا بعد واحد يتسابقون إليه و كلّ واحد يطلب له موضعا، فاذا استوى الرّجل في مقامه لم يغالبه فيه أحد ثمّ إنّهم لم يطمئنوا حتى أو قفوا نفرأ مع عبيدهم على الباب بالسّلاح مخافة الكبسة.فلمّا تكاملوا أمر السّفاح أن يبسط لهم البسطو عمل سماطا «1» حسنا، و أكثر من الذبائح و الحلاوات ثمّ إنه أجلس القوم على الموائد و جاء إليه الناصح من خلف ظهره و أعلمه بأنّهم كلّهم قد حصلوا في القصر إن أردت أن تقتلهم فافعل فما بقى من أعداء اللّه و رسوله إلّا و قد حضر في القصر.فلم يكن إلّا ساعة حتّى إذا دار الماء بجوانب القصر و ذاب الملح و القوم في القصر على الموائد ما يدرون ما حلّ بهم فارتجّ القصر و انصدع فهمّوا بالهزيمة فتصايحت حيطانه و انهدمت أركانه و اهتزّت العمد ففزع القوم من ذلك و دهشوا و وضعوا رؤوسهم على ركبهم و ظنّوا أنّ الأمر من السّماء قد نزل بهم، فقال قائلهم: قد اخذنا بما كان منا، فهم فى الكلام إذ سقطت الجدران و انهدمت الأركان و وقع القصر عليهم بأجمعهم فعجّل اللّه بأرواحهم إلى النّار و بئس القرار، فهلكوهم و عبيدهم و امائهم و نسلهم و ذراريهم فكأنما الأرض قد ابتلعتهم.و بلغ ذلك السّفاح، فركب و ركب سديف معه و ساروا إلى القصر فوجدوهم قد هلكوا، فسجدوا للّه شكرا.فقال السّفاح لسديف: هل أخذت بثارك و ثار مواليك؟ فقال سديف: و اللّه لو قتل مثل هؤلاء ألف ضعف ما وفى و لا عدل شسع نعل الحسين عليه السّلام و لا لأحد من مواليه عليه السّلام، و قد بلغنى أنّ بالشام خلقا كثيرا من الامويين و أنّ دمشق مملوّة منهم و من أكابرهم فأنا أرجو من اللّه أن لا يفوتني منهم أحد.فقال السّفاح قلت في هذا المعنى شيئا يا سديف؟ قال، نعم يا مولاى و اسمع ما أقول:______________________________ (1) السماط من الطعام ما يمدّ عليه، قاموس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 239 ألا أبلغن سادات هاشم معشرى          و جمع قريش و القبايل من فهر       تميما و مخزونا و أبناء غالب          و سكّان بيت اللّه و الركن و الحجر       و من كان منهم بالمدينة ثاويا         قريبا من النور المغيب في القبر       و من بالقرى افدى و من سكن الغرى          وصيّ نبي صاحب النهى و الأمر       و من سكن الطفّ المعظّم قدره          حسين الرضا المدفون فى البلد القفر       و من حوله من أهله و مواليه          و اخوته من خير نسل و من طهر       بأنّ سديفا قد شفى اللّه قلبه          بزرق طوال ثمّ مرهفة تبر       فعلت أبا العبّاس فعل أهالك          فأوفيت ما أنذرت في سالف الدهر       من أخذ لثارات الحسين بن حيدر         و فاطمة و السّبط الحسن البرّ       و من حلّ بالنهرين في أرض كربلا         و من حوله صرعى من الأنجم الزهر       سلام و رضوان على سادة الورى          خيار بني حوّا و آدم ذو الطهر       صلاة من الرحمن تغشى أئمة         هداة اصيبوا بالخديعة و المكر       فاحمد أبا العبّاس يا خير ناصر         سديف يرجى منك أن تجلى الفقر       و تجلى كما أجليت منهم قلوبنا         فقد أيّدك ربّ البرية بالنّصر       على الارض منهم لا تخلّى واحدا         و اشف نفوسا صادعات من الضرّ       فانّك منصور و نور مشرق          و حسبك إنّ الحقّ أيّدك بالنصر       و كم كربة أجليتها من قلوبنا         بعزم و تأييد تساوى البحر       فيا ساير الأذقان خرّوا و سجّدوا         لهيبة أبي العباس في الليل و الفجر       و لا تقنطوا من فضل من بان فضله          فمنه إليكم يعقب النهى و الأمر       على ظالميهم لعنة اللّه ما دجى          سحير و ما أضواه ليل من الهجر    قال أبو مخنف: ثمّ إنّ السفاح رجع إلى قصره و بات تلك اللّيلة فرحانا مسرورا بما أنا له اللّه من العزّ و الهيبة.فلمّا أصبح دعا بعمّه صالح بن عبد اللّه بن العبّاس، و عقد له لواء على عسكر و اختار من خيار فرسانه و أمره بالمسير إلى الشّام و قال له: و كلتك دمشق منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 240 و أعمالها فسر إليها و جاز المحسن على إحسانه و المسي ء على قدر اسائته، و انظر إلى من بيننا و بينه معاداة فلا تقصر في إهلاكه و دماره، و هذا سديف عندنا فخذه في صحبتك فقد علمت نصحه و مروته فلا تمنعه أمرا يريده و امنه على صحبتك و عشيرتك.فقال صالح: حبّا و كرامة و لو لم توص به لكان حقا علىّ أن لا أفعل شيئا حتّى اوقعه عليه و اشاوره فيه.فلمّا سمع السّفاح كلام عمّه شكره و جزاه خيرا و جرّد الجيش معه و ضمّ إليه سديفا و ساروا جميعا يجدّون في سيرهم حتّى دخلوا دمشق فلمّا دخلوها و جلسوا دار الامارة جعل يرتّب الأعمال في المواضع من أعمالها.فلما استقرّ أمره جعل يسأل عن أولاد يزيد و آل مروان بن الحكم فيحضرون بين يديه، و كان يقطعهم القطايع الجيّدة و يعطى لكلّ منهم ما يطلبه، و سديف يستأذن فيهم و يحمل عليهم فيبيدهم ضربا و طعنا حتى قتل منهم بدمشق ثلاثين ألفا و هو يقول: و اللّه لو قتلت أضعافا مضاعفا من بني اميّة بل كلّ من طلعت عليه الشمس منهم لما وا فى شسع نعل مولى الحسين عليه السّلام.و بلغ السّفاح ما فعل سديف فسرّه ذلك، فكتب إلى سديف كتابا و أعاد فيه الشعر الذي قاله فيه قبل سيره مع صالح، فلما فعل صالح ما فعل و قتل من بقى من بني اميّة انهزم قوم منهم إلى الساحل و ركبوا البحر طالبين إلى بلاد العرب، فجعل يتابعهم و يأخذ خبرهم فاخبر أنهم ركبوا البحر، فبعث خلفهم سريّة و قتل كلّ من انهزم و لم يسلم منهم أحد إلّا قوم ترسموا بزينة النّسوان و هم الملثّمة إلى يومنا هذا.فلمّا عاد صالح إلى دمشق و فى بنذر السّفاح و كان قد نذر أنّه متى أفنى بني اميّة أن يخرب ديارهم، فأخربها جميعا و لم يبق لهم غير الجامع نعمان و دام ملك بني العباس إلى أن ملك منهم أربعون. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 241 حتّى تمّ قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لعمّه العبّاس لما قال له: يابن أخى رأيت كان قد ظهر من دبرى أربعون زنبورا، فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، يا عمّ سيظهر لك من مليك اربعون رجلا و يأخذون الخلافة، فحزن العباس و هجم نفسه، فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يا عمّ فقد قضى الأمر و حقّ بالقول و كان ذلك في الكتاب مسطورا.أقول: هذا ما انتهى إلينا من خبر السّفاح و سديف و انقراض الدولة الأموية و رويته كما وجدته و لم يكن النسخة التي نقلنا منها خالية من السّقم و الاختلال فأصلحت ما أمكن بحسب ما أدّى إليه النّظر، و أستعيذ باللّه من هفوات اللّسان و زلّات البيان.و قد روى الشارح المعتزلي في الشرح بعض الرّوايات في هذا المعنى من كتاب الكامل للمبرّد، و كتاب الاغاني لأبي الفرج الاصفهاني، و مروج الذّهب للمسعودى و غيرها على غير نظم و ترتيب، و استطرفت بعض ما اوردها، لاشتماله على أشعار جيدة و أحببت أن لا يخلو الشرح منها.فأقول: في الشّرح سئل بعض شيوخ بني اميّة عقيب زوال الملك عنهم ما كان سبب زوال ملكهم؟ فقال: جار عمّالنا على رعيتنا فتمنّوا الراحة منّا، و تحومل على أهل خراجنا فحملوا عنّا، و خربت ضياعنا فخلت بيوت أموالنا، و وثقنا بوزرائنا فآثروا مرافقهم على منافعنا، و امضوا امورا دوننا أخفوا علمها عنّا، و تأخّر عطاء جندنا فزالت طاعتهم لنا، و استدعاهم عدوّنا فظافروه على حربنا، و طلبنا أعدائنا فعجزنا منهم لقلّة أنصارنا، و كان استتار الأخبار عنا من أوكد أسباب زوال ملكنا و فيه لما أتى أبو العباس برأس مروان سجد فأطال، ثمّ رفع رأسه و قال:الحمد للّه الذي لم يبق ثارنا قبلك و قبل رهطك، الحمد للّه الذي أظفرنا بك و أظهرنا عليك، ما ابالى متى طرقنى الموت، و قد قتلت بالحسين عليه السّلام ألفا من بني اميّة و احرقت شلو هشام بابن عمّي زيد بن عليّ كما أحرقوا شلوه و تمثّل:لو يشربون دمى لم يروشا ربهم          و لا دمائهم جمعا تروّيني   ثمّ حوّل وجهه إلى القبلة فسجد ثانية ثمّ جلس فتمثّل: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 242 أيا قومنا ان تنصفونا فأنصفت          قواطع في أيماننا تقطر الدّما       إذا خالطت هام الرجال تركتها         كبيض نعام في الثرى قد تحطما    ثمّ قال: فأمّا مروان فقتلناه بأخى إبراهيم، و قتلنا ساير بني اميّة بحسين عليه السّلام و من قتل معه و بعده من بني عمّنا أبي طالب.و فيه عن أبي الفرج الاصفهاني قال حدّث الزبير بن بكار عن عمه أنّ السّفاح «سديفا ظ» أنشد يوما قصيدة مدح بها أبا العباس و عنده قوم من بني امية كان آمنهم على أنفسهم فأقبل على بعضهم فقال: أين هذا مما مدحتم؟ فقال: هيهات و اللّه لا يقول أحد فيكم مثل قول ابن قيس الرقيات فينا:ما نقموا من بني اميّة إلّا         أنهم يحلمون إن غضبوا       و أنهم معدن الملوك فما         تصلح إلّا عليهم العرب     فقال له يا ماص كذا من امّه و انّ الخلافة لفى نفسك بعد خذوهم فاخذوا فقتلوا و روى أبو الفرج أيضا أنّ أبا العباس دعا بالغداحين قتلوا و أمر ببساط فبسط عليهم فجلس فوقه يأكل و هم يضطربون تحته، فلما فرغ قال ما أعلم أنى أكلت أكلة قط كانت أطيب و لا أهنأ في نفسي من هذه، فلما فرغ من الأكل قال: جرّوا بأرجلهم و ألقوهم في الطّريق ليلعنهم الناس أمواتا كما لعنوهم أحياء، قال: فلقد رأينا الكلاب يجرّ بأرجلهم و عليهم سراويلات الوشى حتّى انتنوا، ثمّ حفروا لهم بئرا فالقوا فيها.و فيه عن أبي الفرج أيضا في كتاب الأغاني إنّ سديفا أنشد أبا العباس و عنده رجال بني اميّة فقال:يابن عمّ النّبيّ أنت ضياء         استنبابك اليقين الجليّا       جرّد السيف و ارفع العفو حتى          لا ترى فوق ظهرها امويّا       قطن البغض في القديم و أضحى          ثابتا في قلوبهم مطويّا    و هى طويلة فقال أبو العبّاس: يا سديف خلق الانسان من عجل، ثمّ انشد أبو العبّاس متمثّلا: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 243 احيى الضّغاين آباء لنا سلفوا         فلن تبيد و للآباء أبناء    ثمّ امر بمن عنده فقتلوا.قال أبو الفرج و أخبرني عليّ بن سليمان الأخفش قال: أنشدني محمّد بن يزيد المبرّد لرجل من شيعة بني العباس يحضّهم على بني امية:ايّاكم أن تلينوا لاعتذارهم          فليس ذلك إلّا الخوف و الطّمع        لو انهم أمنوا أبدوا عداوتهم          لكنهم قمعوا «1» بالذّلّ فانقمعوا       أليس في ألف شهر قد مضت لهم          سقيتم جرعا من بعدها جرع        حتّى إذا ما انقضت أيّام مدّتهم          متوا اليكم بالأرحام التي قطعوا       هيهات لا بدّ أن يسقوا بكأسهم          ريّا و أن يحصدوا الزرع الذى زرعوا       إنا و اخواننا الأنصار شيعتكم          إذا تفرّقت الأهواء و الشيع     و فيه دخلت احدى نساء بني امية على سليمان بن عليّ و هو يقتل بني امية بالبصرة فقالت: أيها الأمير إنّ العدل ليملّ من الاكثار منه و الاسراف فيه، فكيف لا تملّ من الجور و قطيعة الرحم؟ فأطرق، ثمّ قال لها:سننتم علينا القتل لا تنكرونه          فذوقوا كما ذقنا على سالف الدّهر    ثمّ قال: يا أمة اللّه أوّل راض سنة من يسيرها ألم تحاربوا عليّا و تدفعوا حقّه؟ألم تسمّوا حسنا عليه السّلام و تنقضوا شرطه؟ ألم تقتلوا حسينا و تسيروا رأسه؟ ألم تقتلوا زيدا و تصلبوا جسده؟ ألم تقتلوا يحيى و تمثلوا به؟ ألم تلعنوا عليّا عليه السّلام على منابركم؟ ألم تضربوا أبانا عليّ بن عبد اللّه بسياطكم؟ ألم تخنقوا الامام بجراب النورة في حبسكم؟ ثمّ قال: ألك حاجة؟ قالت: قبض عمّالك أموالي، فأمر بردّ أموالها عليها.و فيه لما استوسق الأمر لأبي العباس السّفاح و فد اليه عشرة من امراء الشام فحلفوا له باللّه و بطلاق نسائهم و بايمان البيعة أنّهم لا يعلمون إلى أن قتل مروان أنّ لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أهلا و لا قرابة إلّا بني اميّة.______________________________ (1) قمعه كمنعه قهره و ذلله منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 244 أقول و ذلك لأنهم أرادوا أن يطفئوا نور اللّه بأفواههم فأبى اللّه إلّا أن يتمّ نوره و لو كره الكافرون، و سيعلم الذين ظلموا أىّ منقلب ينقلبون.الترجمة:پس شيرين نشد از براى شما دنيا در لذّتهاى خود، و متمكن نشديد از مكيدن پستانهاى آن مگر بعد از اين كه يافتيد آنرا و رسيديد بآن در حالتى كه در جولان بود مهار آن، و مضطرب بود تنگ پالان آن.بتحقيق كه گرديده بود حرام آن در نزد طايفه بمنزله درخت سدر پر بار خالى از خار، و حلال آن دور بلكه غير موجود در نزد أهل روزگار، و يافتيد آنرا قسم بخدا در حالتى كه سايه بود كشديده شده تا وقت شمرده شده، پس صفحه زمين از براى شما خاليست از معارض و مانع، و دستهاى شما در آن گشاده شده است و دستهاى پيشوايان از شما باز داشته شده، و شمشيرهاى شما برايشان مسلّط است و شمشيرهاى ايشان از شما باز گرفته شده.آگاه باشيد بدرستى كه هر خونى را خونخواهى است، و هر حقى را طالبى هست، و بدرستى كه طالب قصاص در خونهاى ما همچه حكم كننده ايست در حق نفس خود و آن عبارتست از حق سبحانه كه عاجز نمى كند او را كسى كه او سبحانه طلب كند او را، و فوت نمى شود از او كسى كه فرار نمايد از او.پس سوگند مى خورم بخداى لايزال أى بني اميه پس از زمان اندكى هرآينه البته مى شناسيد دنيا را يا خلافت و امارت را در دستهاى غير خودتان و در خانه دشمنان خود كه عبارتست از بني عباس كه انتقال خلافت بايشان شد. 
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 376 على عليه السلام شكوه و گله گزارى خود را تكرار كرده و فرموده است: آرى دستهاى شما در دنيا گشاده است و حال آنكه دستهاى كسانى كه سزاوار رياست و شايسته حكومت اند بسته است. شمشيرهاى شما بر افراد اهل بيت كه رهبران و سالارهاى واقعى هستند چيره و شمشيرهاى ايشان از شما بازداشته است. گويى على (ع) اشاره به چگونگى كشته شدن امام حسين عليه السلام و افراد خاندانش مى فرمايد آن چنان كه آن را مشاهده مى فرمايد و در آن مورد سخنرانى مى كند و مبناى سخن او بر آن انديشه است كه بر خاطرش خطور كرده است. سپس گفته است: همانا هر خون را خونخواهى است كه آن را مطالبه كند و خونخواه خونهاى ما كسى جز خداى يگانه نيست كه از انجام هيچ خواسته ناتوان نباشد و هيچ گريزنده يى از او امكان گريز ندارد. و اينكه مى گويد: «گويى خداوند در مورد حق خويش حكم مى كند» يعنى خداوند در طلب خون ما كوتاهى نخواهد فرمود. همچون حاكمى كه در مورد خود حكم كند و خودش قاضى باشد كه در اين صورت در مورد استيفاى حقوق خود مبالغه و كوشش خواهد كرد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 377 سپس على (ع) سوگند خورده و بنى اميه را با تصريح به نام ايشان مورد خطاب قرار داده و متذكر شده است كه آنان در اندك زمانى دنيا را در دست و خانه ديگران خواهند ديد و دشمنان آنان بزودى پادشاهى را از دست ايشان بيرون خواهند كشيد و همان گونه كه على عليه السلام خبر داده بود صورت گرفت. حكومت، نزديك نود سال در دست بنى اميه بود و سپس به خاندان هاشم برگشت و خداوند بدست دشمن ترين افراد نسبت به آنان از ايشان انتقام گرفت. شكست و گريز مروان بن محمد در جنگ زاب و كشته شدنش پس از آن: عبد الله بن على بن عبد الله بن عباس با لشكرى گران براى رويارويى و جنگ با مروان بن محمد كه آخرين خليفگان اموى است حركت كرد و كنار رود «زاب» در سرزمين موصل روياروى شدند. با آنكه مروان همراه لشكرهاى بسيار و شمار فراوان بود شكست خورد و گريخت و عبد الله بن على بر لشكرگاه او چيره شد و گروه بسيارى از ياران او را كشت. مروان گريزان راه شام را پيش گرفت و عبد الله بن على او را تعقيب مى كرد. مروان به مصر رفت، عبد الله هم با لشكريان او را تعقيب كرد و در «بوصيراشمونين» كه از ناحيه صعيد مصر است او و همه خواص و نزديكان او را كشت. عبد الله بن على كنار رود «ابى فطرس» كه در نواحى فلسطين است حدود هشتاد مرد از بنى اميه را نخست مثله كرد و سپس پاره پاره ساخت و كشت و برادرش داود بن على هم در حجاز مانند او رفتار كرد و حدود همين شمار از ايشان را كشت و به انواع مختلف مثله كرد. هنگامى كه مروان كشته شد دو پسرش عبد الله و عبيد الله كه هر دو ولى عهد او بودند همراهش بودند و هر دو با ويژگان خويش به ناحيه اسوان مصر گريختند و از آنجا به سرزمينهاى نوبه [سودان ] رفتند و در راه گرفتار سختى و زحمت بسيار شدند و عبد الله بن مروان همراه جماعتى كه با او بودند كشته شدند و برخى از زحمت راه و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 378 تشنگى مردند. عبيد الله همراه تنى چند كه جان به در برده بودند به سرزمين «بجة» رسيدند و از درياى سرخ گذشتند و خود را به ساحل جده رساندند. عبيد الله با افراد خاندان و وابستگان خود كه نجات يافته بودند پوشيده از شهرى به شهرى مى رفتند و خوشحال بودند كه پس از پادشاهى بتوانند به صورت رعيت زندگى كنند. سرانجام عبيد الله به روزگار سفاح دستگير و زندانى شد. او بقيه مدت خلافت سفاح و روزگار حكومت منصور و مهدى و هادى و بخشى از حكومت رشيد را در زندان گذراند. رشيد او را كه پير مردى كور شده بود از زندان بيرون آورد و از خودش درباره او پرسيد. گفت: اى امير المومنين در حالى كه نوجوانى بينا بودم زندانى شدم و اينك به صورت پير مردى كور از زندان بيرون آورده شدم. گفته شده است: او به روزگار رشيد در گذشته است و گفته شده است تا هنگام امين زنده بوده است. به روايتى در جنگ زاب، ابراهيم بن وليد بن عبد الملك كه از خلافت خلع شده بود و پس از مرگ برادرش يزيد بن وليد بن عبد الملك به نام او خطبه خلافت خوانده شده بود همراه مروان بود و كشته شد و به روايتى ديگر، مروان حمار، ابراهيم را پيش از آن كشته است. مروان همينكه در جنگ زاب شكست خورد به طرف موصل رفت ولى مردم موصل از ورود او به شهر جلوگيرى كردند. او ناچار به «حران» رفت كه خانه و جايگاهش آنجا بود. مردم حران در آن هنگام كه لعن بر امير المومنين على عليه السلام از منابر و نمازها برداشته شده بود اين كار را نپذيرفتند و گفتند: نماز بدون لعن ابو تراب نماز نيست. عبد الله بن على با لشكريان خود مروان را تعقيب كرد و همينكه مشرف بر حران شد مروان از مقابل او گريخت و از رود فرات گذشت. عبد الله بن على در حران فرود آمد قصر مروان را كه براى ساختن آن ده ميليون درهم هزينه كرده بود و گنجينه ها و اموالش در آن قرار داشت ويران كرد. مروان همراه افراد خاندان خود و بنى اميه و ويژگان خويش كنار رود ابى فطرس فرود آمد و عبد الله بن على هم حركت كرد و كنار دمشق فرود آمد و آن را محاصره كرد. از سوى مروان، وليد بن معاوية بن-  عبد الملك بن مروان همراه پنجاه هزار جنگجو به حكومت دمشق گماشته شده بود، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 379 و خداوند متعال ميان آنان در مورد اينكه نزارى ها بر يمانى ها يا يمانى ها بر نزارى ها برترى دارند تعصبى پديد آورد و به جان هم افتادند و وليد بن معاويه كشته شد. گفته اند او ضمن جنگ با عبد الله بن على كشته شده است. عبد الله دمشق را تصرف كرد و يزيد بن معاوية بن مروان و عبد الجبار بن يزيد بن عبد الملك را گرفت و آن دو را به صورت اسير پيش ابو العباس سفاح فرستاد و او آن دو را كشت و پيكرشان را در حيرة بر دار كشيد. عبد الله بن على هم در دمشق گروهى بسيار از ياران مروان و وابستگان و پيروان بنى اميه را كشت، و سپس كنار رود ابى فطرس آمد و هشتاد و چند مرد از بنى اميه را آنجا كشت و اين موضوع در ذى قعده سال يكصد و سى و دو هجرى بود. شعر عبد الله بن عمر عبلى در مرثيه قوم خود: ابو عدى عبد الله بن عمر عبلى كه از طرفداران بنى اميه است درباره كشته شدگان قوم خود كنار رود ابى فطرس و جنگ زاب چنين سروده است: «امامه همينكه ديد از خوابگاه نرم سر برتافته ام و بر بستر خويش، در آن هنگام كه چشمان خواب آلوده خفته است، آرام ندارم و كم مى خوابم گفت: پدر جان چه شده است گفتم: اندوهها پدرت را فرو گرفته است و تو اندوهگين مباش...» سرپيچى و امان نپذيرفتن پسر مسلمة بن عبد الملك: ابو الفرج اصفهانى در كتاب اغانى روايت مى كند كه عبد الله بن على در جنگ به جوانمردى نگريست كه در او نشانه شرف آشكار بود و در حالى كه تن به مرگ داده بود جنگ مى كرد، يا آنكه به تنهايى و خارج از صف نبرد مى كرد. عبد الله بن- جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 380 على او را ندا داد و گفت: اى جوانمرد، براى تو امان و زينهارى است اگر چه مروان بن محمد باشى. او گفت: اگر مروان نباشم از او كمتر هم نيستم. گفت: و براى تو امان است هر كه باشى آن جوانمرد لحظه يى سكوت كرد و سر به زير افكند و سپس اين دو بيت را خواند: «همانا زبونى زندگى همراه با خوارى و ناخوش داشتن مرگ را خوراكى درد انگيز مى بينم و اگر چاره جز يكى از آن دو نباشد چه بهتر كه راه مرگ را پسنديده بپيمايم». و سپس چندان جنگ كرد كه كشته شد و چون نگريستند معلوم شد پسر مسلمة بن عبد الملك است. نمونه يى از اشعارى كه در تحريض بر كشتن بنى اميه سروده شده است: همچنين ابو الفرج اصفهانى، از محمد بن خلف بن وكيع نقل مى كند كه مى-  گفته است: سديف، وابسته خاندان ابو لهب، در حيره پيش ابو العباس سفاح آمد. سفاح بر تخت خود نشسته بود و بنى هاشم اطراف او بر چهار پايه ها نشسته بودند و بنى اميه هم پايين تر بر تشكهايى كه براى ايشان گسترده بودند جاى داشتند. بنى اميه هم به روزگار حكومت خويش روى آنها مى نشستند و چنين بود كه خليفه امويان بر تخت مى نشست و بنى هاشم بر چهار پايه ها مى نشستند. در اين هنگام پرده دار وارد شد و گفت: اى امير المومنين مردى حجازى و سيه پوست سوار بر اسبى گزينه ايستاده و بر چهره خود روبند زده است، اجازه ورود مى خواهد و نام خود را نمى گويد و سوگند مى خورد كه تا امير المومنين را نبيند روى بند از چهره خويش بر نمى دارد. ابو العباس سفاح گفت: او وابسته ما سديف است او را وارد كن. او وارد شد و چون ديد ابو العباس نشسته و بنى اميه هم گرد او نشسته اند روبند را از چهره خود گشود و اين ابيات را خواند. «پادشاهى، با خردمندان بيمانند بنى عباس بنيانش پايدار شد، با آنان كه از جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 381 ديرباز سران مقدم و درياهاى خروشان و سالارها بودند. اى پيشواى پاكان از هر نكوهش و اى سالار همه سالارها تو مهدى خاندان هاشم و جوانمرد ايشانى، چه بسيار مردمى كه پس از مردم ديگر به تو اميد بسته اند... اينك كشتارگاه حسين (ع) و زيد و آن را كه كنار مهراس كشته شد و آنرا كه در حران كشته شد و در غربت و فراموشى به خاك سپرده شد به ياد آور. همانا كه من و ديگران را بسيار ناخوش آمده است ديدن بنى اميه و نزديك بودن آنان به تو، آن هم روى تشكها و چهارپايه ها...» گويد: رنگ چهره ابو العباس دگرگون شد و او را لرزه بر اندام افتاد. يكى از پسران سليمان بن عبد الملك به ديگرى كه كنار او نشسته بود گفت: به خدا سوگند كه اين برده ما را به كشتن داد. در اين هنگام ابو العباس سفاح به آنان نگريست و گفت: اى زنا زادگان نبايد هرگز ببينم كسانى از خاندان مرا كه شما كشتيد از ميان رفته باشند و شما زنده باشيد و در دنيا از خوشيها بهره مند گرديد. ناگاه گفت: فروگيريدشان و خراسانيان با كافر كوبهاى خود به جان آنان افتادند و نابود شدند، جز عبد العزيز بن عمر بن عبد العزيز كه او به داود بن على پناه برد و به او گفت: پدر من مانند پدران ايشان نبود و خود مى دانى كه نسبت به شما چه نيكى كرد، داود او را پناه داد و از سفاح خواست وى را به او ببخشد و به سفاح گفت: تو خود مى دانى كه پدرش با ما چگونه رفتار كرد، سفاح او را به داود بخشيد و گفت: چهره خود را به من نشان ندهد در عين حال بايد جايى باشد كه از او در امان باشيم. سفاح به كارگزاران خود در همه جا نوشت كه بنى اميه را بكشند. اما ابو العباس مبرد در كتاب الكامل خود اين شعر را به گونه ديگرى نقل كرده و آن را به سديف نسبت نداده بلكه به شبل، وابسته بنى هاشم، نسبت داده است. او مى گويد: شبل بن عبد الله وابسته بنى هاشم نزد عبد الله بن على رفت و او جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 382 هشتاد تن از بنى اميه را بر سفره خوراك نشانده بود و او اشعار زير را خواند: «پادشاهى با خردمندان بى مانند بنى عباس پايه هايش استوار شد. آنان خون بنى هاشم را پس از كژى زمان و نا اميدى طلب كردند و انتقام گرفتند، اينك هيچ لغزش افراد خاندان عبد شمس را مبخش و همه ريشه و اساس آن را قطع كن...» عبد الله بن على فرمان داد همه آنان را با كوبيدن گرز و عمود كشتند و روى پيكر آنان فرش گستردند و بر آن فرش نشست و خوراك خواست. در همان حال ناله هاى برخى از ايشان از زير فرش شنوده مى شد و همگان مردند. عبد الله به شبل گفت: اگر نه اين است كه شعر خود را با طلب مال آميخته اى تمام اموال آنان را به تو مى بخشيدم و ترا سالار همه بردگان و وابستگان بنى هاشم قرار مى دادم. ابو العباس مبرد مى گويد: سديف در اين جريان حضور نداشت و او را مقامى ديگر است و چنين بود كه او نزد ابو العباس سفاح وارد شد و سليمان بن هشام بن عبد الملك هم پيش سفاح بود. سفاح دست خود را به سديف داد تا ببوسد. سپس او را نزديك خود جاى داد. سديف روى به سفاح كرد و به او گفت: «آنچه از مردان مى بينى فريبت مدهد، همانا كه زير دنده ها دردى بى درمان نهفته است. تازيانه را كنار بگذار و شمشير در ايشان بنه تا بر پشت زمين هيچ اموى را نبينى» سليمان به سديف گفت: اى شيخ، مرا با تو چه كار كه مرا به كشتن دادى خدايت بكشد سفاح برخاست به اندرون رفت و در همين هنگام دستار برگردن سليمان افكندند و او را كشتند. سليمان بن يزيد بن عبد الملك بن مروان در بلقاء كشته شد و سرش را پيش عبد الله بن على بردند. اخبار پراكنده درباره چگونگى انتقال پادشاهى از بنى اميه به بنى عباس: مولف كتاب مروج الذهب مى گويد: عبد الله بن على برادر خود صالح بن على جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 383 را همراه عامر بن اسعاعيل كه يكى از شيعيان خراسانى است در تعقيب مروان به مصر گسيل داشت. آنان در بوصير به مروان رسيدند، او و همه همراهان او را كه از خويشاوندان و ويژگانش بودند كشتند و به كنيسه يى كه زنان و دختران مروان در آن بودند حمله بردند. در اين حال خادمى را ديدند كه شمشير كشيده در دست دارد و مى خواهد در وارد شدن به كنيسه از آنان پيشى بگيرد، او را گرفتند و از قصدش پرسيدند. گفت: امير المومنين [مروان ] به من فرمان داد اگر كشته شد همه دختران و زنانش را پيش از آنكه شما به آنان دست يابيد بكشم. آنان خواستند او را بكشند گفت: مرا مكشيد، كه اگر مرا بكشيد ميراث پيامبر (ص) را از دست خواهيد داد. گفتند: چه ميراثى او آنان را از دهكده بيرون آورد و كنار تپه هاى ريگ و شن برد و گفت: اينجا را حفر كنيد و چون حفر كردند به برده و چوبدستى و پياله خضاب دست يافتند كه مروان براى آنكه به دست بنى هاشم نيفتد آنجا زير خاك پنهان كرده بود. عامر بن اسماعيل آنها را نزد صالح بن على فرستاد و او پيش برادرش عبد الله گسيل داشت و عبد الله نيز براى ابو العباس سفاح فرستاد و از آن پس در اختيار خليفگان عباسى قرار گرفت. و چون دختران و زنان و افراد حرم مروان را نزد صالح بن على درآوردند دختر بزرگ مروان سخن گفت و چنين اظهار داشت: اى عموى امير المومنين، خداوند آنچه را دوست مى دارى كه محفوظ بماند برايت محفوظ نگهدارد و در همه امور تو را سعادتمند و كامياب بدارد و نعمتهاى ويژه خود را بر تو ارزانى فرمايد و در اين جهان و آن جهان ترا مشمول عافيت بدارد ما چون دختران خود تو و دختران برادر و پسر عموى تو هستيم، بايد دادگرى شما همان اندازه ما را شامل شود كه ستم شما. گفت: اگر چنين باشد نبايد هيچ كس از شما را زنده باقى بداريم، زيرا شما ابراهيم امام و زيد بن على و يحيى بن زيد و مسلم بن عقيل را كشتيد و از همه مهمتر اينكه بهترين مردم زمين يعنى حسين (ع) و برادران و پسران و افراد خاندانش را كشتيد و زنان ايشان را به اسيرى برديد، همان گونه كه زن و فرزند روميان را مى برند و آنانرا بر شتران برهنه به شام برديد. گفت: اى عموى امير المومنين، با وجود اين بايد عفو شما ما را فراگيرد. صالح گفت: در اين صورت بسيار خوب اگر هم دوست جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 384 داشته باشى ترا به همسرى پسرم فضل در مى آورم. گفت: اى عموى امير المومنين اين چه هنگام براى عروسى است ما را به حران برسان و او آنان را به حران فرستاد. عبد الرحمان بن حبيب بن مسلمه فهرى كارگزار مروان بر افريقا بود و چون اين حادثه پيش آمد عبد الله و عاص پسران وليد بن يزيد بن عبد الملك پيش او گريختند و به او پناه بردند او از آن دو بر خويشتن ترسيد و چون گرايش مردم را به آن دو بديد هر دو را كشت. عبد الرحمان بن معاوية بن هشام بن عبد الملك هم مى خواست پيش او برود و به او پناهنده شود ولى همينكه از آنچه بر پسران وليد آمده بود آگاه شد از او ترسيد، راه ميان افريقا و اندلس را ميان بر كرد و بر كشتى سوار شد و از راه دريا خود را به اندلس رساند و اميران مروانى اندلس كه بعدها بر آن حكومت كردند از اعقاب اويند. حكومت و دولت امويان اندلس هم به دست بنى هاشم منقرض شد. يعنى به دست بنى حمود كه از اعقاب امام حسن (ع) و از فرزند زادگان ادريس بن حسن بودند. هنگامى كه عامر بن اسماعيل مروان را در بوصير كشت و بر لشكرگاه او چيره شد، وارد كنيسه يى شد كه مروان در آن مى زيست و بر بستر او نشست و از خوراكى كه براى مروان فراهم ساخته بودند خورد. دختر بزرگ مروان كه به كنيه خود-  يعنى ام مروان-  معروف بود به او گفت: اى عامر روزگار كه مروان را از زير تخت و سرير فرود آورد و ترا بر آن نشاند تا در شامگاه مرگش از خوراك او بخورى و حكومت او را در دست بگيرى و بر دارايى و اهل و حرم او حاكم باشى مى تواند اين وضع را تغيير دهد. چون اين موضوع را به ابو العباس سفاح گزارش دادند جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 385 كار عامر بن اسماعيل را زشت و ناپسند شمرد و براى او چنين نوشت: مگر اين مقدار ادب خداوندى در تو نبود كه ترا از اينكه در آن ساعت بر بستر مروان بنشينى و از خوراك او بخورى باز دارد به خدا سوگند، همين است كه امير المومنين [يعنى خود سفاح ] كار ترا حمل بر اعتقاد تو بر آن كار و شهوت خوراك خوردن نمى كند و گرنه از خشم و سياست او آن قدر به تو مى رسيد كه ترا از امثال آن كار باز دارد و براى غير تو مايه پند و عبرت باشد. اينك چون نامه امير المومنين به تو رسيد با پرداخت صدقه يى به خداوند تقرب بجوى تا به آن وسيله خشم خداوند را خاموش كنى و نمازى بگزار و در آن فروتنى خويش را و فرمانبردارى خود را به پيشگاه خداوند عرضه دار و سه روز روزه بگير و از هر چيز كه خداوند را به خشم و غضب مى آورد توبه كن و به همه ياران خودت هم فرمان بده مانند خودت روزه بگيرند. و چون سر مروان را پيش ابو العباس سفاح آوردند سجده يى طولانى كرد و سر از خاك برداشت و گفت: سپاس خداوندى را كه خون ما را بر عهده تو و خويشاوندانت باقى نگذاشت، سپاس خداوند را كه ما را بر تو پيروز و چيره داشت. اينك ديگر اهميت نمى دهم كه مرگ من فرا رسد و چه هنگام مرا فروگيرد كه من در قبال خون حسين عليه السلام هزار تن از بنى اميه را كشتم و پيكر هشام را سوزاندم در قبال سوزاندن پيكر پسر عمويم زيد بن على و سپس اين بيت را خواند: «بر فرض كه خون مرا بياشامند، آشامنده آن سيراب نمى شود و خونهاى تمام ايشان هم مرا سيراب نمى كند» آن گاه روى خود را به قبله برگرداند و دوباره سجده كرد و چون سربرداشت و نشست به اين ابيات تمثل جست: «قوم ما از اينكه به ما انصاف دهند خوددارى كردند ولى شمشيرهاى برنده خون چكان كه در دستهاى ما بود انصاف داد. چون آن شمشيرها بر فرق سر مردان در مى آميخت آن را همچون تخم شتر مرغ كه بر خاك افشان شود رها مى كردم» سپس گفت: مروان را در قبال خون برادرم ابراهيم و ديگر بنى اميه را در قبال جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 386 خون حسين و كسانى كه با او و پس از او از پسر عموهاى ما، ابو طالب، كشته شده اند كشتيم. همچنين مسعودى در كتاب مروج الذهب از هيثم بن عدى نقل مى كند كه مى-  گفته است: عمرو بن هانى طائى براى من نقل كرد و گفت: به روزگار خلافت ابو العباس سفاح، همراه عبد الله بن على براى شكافتن گورهاى بنى اميه حركت كرديم. چون به گور هشام بن عبد الملك رسيديم او را از گورش بيرون كشيديم، بدنش سالم مانده بود و فقط نوك بينى او از ميان رفته بود. عبد الله بن على نخست بر پيكر هشام بن-  عبد الملك هشتاد تازيانه زد و سپس او را آتش زد. پيكر سليمان بن عبد الملك را از سرزمين «دابق» بيرون كشيديم چيزى از او جز استخوان هاى دنده و ستون فقرات و سرش نيافتيم آنرا هم آتش زديم و نسبت به پيكرهاى ديگر افراد بنى اميه هم همينگونه رفتار كرديم و گورهاى آنان همگى در قنسرين بود. سپس به دمشق رفتيم و گور وليد بن-  عبد الملك را شكافتيم كه در آن هيچ چيز نيافتيم، و گور عبد الملك را شكافتيم فقط مقدارى از بن موهاى سرش را يافتيم. سپس گور يزيد بن معاويه را شكافتيم از او فقط يك استخوان پيدا كرديم و از زير گلو تا پاشنه پايش فقط يك خط سياه كه گويى با زغال و خاكستر در تمام لحدش كشيده بودند باقى بود. و گورهاى بنى اميه را در همه شهرها جستجو كرديم و شكافتيم و آنچه در آن يافتيم آتش زديم. مى گويم: اين خبر را در سال ششصد و پنج در حضور ابو جعفر يحيى بن ابو زيد علوى نقيب خواندم و گفتم: آتش زدن پيكر هشام در قبال آتش زدن پيكر زيد بن على مفهوم است ولى به چه سبب جسد هشام را هشتاد تازيانه زدند خدايش رحمت كناد گفت: چنين مى پندارم كه عبد الله بن على بر هشام حد تهمت زدن زده است و نقل شده است كه هشام به زيد دشنام داده و او را زنا زاده گفته است و اين به هنگامى بوده است كه هشام به برادر زيد يعنى محمد باقر عليه السلام دشنام داده است. زيد هم متقابلا به هشام دشنام داده و گفته است پيامبر (ص) او را باقر نام گذارى فرموده و تو او را بقره مى نامى اختلاف تو با پيامبر چه بسيار است، و همينگونه كه در اين جهان با او اختلاف دارى در آن جهان هم با او اختلاف خواهى داشت و رسول خدا وارد بهشت خواهد شد و تو به دوزخ خواهى رفت، و اين استنباطى لطيف است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 387 مروان هنگامى كه يقين به زوال پادشاهى خود كرد به دبير خويش عبد الحميد بن يحيى گفت: اينك من نيازمند آن شده ام كه تو به دشمن بپيوندى و تظاهر به پيمان شكنى و مكر با من كنى زيرا شيفتگى آنان به بلاغت تو و نياز آنان به دبيرى و قدرت نگارش تو آنان را وادار مى كند تا ترا برگزينند و به خود نزديك سازند و تو بكوش تا در دوره زندگى ام سود بخش باشى در غير اين صورت مى توانى پس از مرگم زنان و حرم مرا حفظ كنى. عبد الحميد گفت: اين اشارتى كه كردى براى من در عين آنكه سودبخش است ولى زشت ترين كارهاست و من به چيزى جز پايدارى و صبر با تو نمى انديشم، تا خداوند پيروزى نصيب تو فرمايد يا من در برابرت كشته شوم و سپس اين بيت را خواند: «در نهان وفادار باشم و به ظاهر غدر و مكر سازم چه عذرى مى تواند در قبال مردم وجود داشته باشد» عبد الحميد بر حال خود باقى ماند و به بنى هاشم نپيوست تا آنكه مروان كشته شد و سپس عبد الحميد را اعدام كردند. اسماعيل بن عبد الله قسرى مى گويد: هنگامى كه مروان در هزيمت و گريز خود به حران رسيده بود مرا احضار كرد و به من گفت: اى ابو هاشم-  و پيش از آن مرا با كنيه مورد خطاب قرار نمى داد-  مى بينى كار به كجا كشيده است و تو مرد مورد اعتمادى و «نوشدارو پس از سهراب معنى ندارد» رأى تو چيست گفتم: اى امير المومنين تو چه تصميم گرفته اى گفت: تصميم دارم با وابستگان و پيروان خويش كوچ كنم و خود را به «درب» برسانم و سپس آهنك يكى از شهرهاى روم كنم و آنجا فرود آيم و با پادشاه روم مكاتبه كنم و از او براى خود امان بگيرم و اين كار را گروهى از پادشاهان ايران هم انجام داده اند و در اين كار بر پادشان ننگ و عارى نخواهد بود، تا آنكه ياران گريزان و كسانى كه در حال ترس هستند و آنان كه طمع خواهند بست، همواره به من ملحق شوند و شمار همراهانم بيشتر شود و بر همان حال بمانم تا خداوند گره از كارم بگشايد و مرا بر دشمن پيروز فرمايد. من ديدم آنچه او تصميم گرفته است درست است ولى هنگامى كه به كارهاى او براى قبيله نزار و تعصب جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 388 او بر كوبيدن قحطان انديشيدم نسبت به او غش ورزيدم و گفتم: اى امير المومنين، تو را از اين رأى در پناه خدا قرار مى دهم، مبادا كه اهل شرك را در مورد دختران و حرم خود حكم قرار دهى كه ايشان رومى هستند و روميان را وفايى نيست و نمى دانيم روزگار چه پيش مى آورد. اگر براى تو حادثه يى در سرزمين مسيحيان پيش آيد-  كه خداوند هرگز جز خير براى تو نياورد-  آنان كه پس از تو بمانند تباه و نابود خواهند شد. بلكه از رودخانه فرات بگذر و لشكرهاى شام را يكى يكى فرا خوان كه تو با شمار و ساز و برگى، وانگهى در هر لشكر ترا ياران پسنديده هستند، تا خود را به سرزمين مصر برسانى كه از لحاظ اموال و سپاهيان پياده و سواره آكنده ترين سرزمين خداوند است، در آن صورت شام پيش روى تو و افريقا پشت سرت قرار دارد اگر آنچه دوست مى دارى ببينى به شام برمى گردى و در غير آن صورت به افريقا مى روى. مروان گفت: راست گفتى و من از خداوند طلب خير مى كنم. مروان از رودخانه فرات گذشت و حال آنكه به خدا سوگند از تمام قبيله قيس فقط دو تن با او رفتند: يكى ابن حديد سلمى-  كه برادر شيرى مروان بن محمد بود-  و ديگرى كوثر بن اسود غنوى و ديگر افراد قبيله نزار هم با همه تعصبى كه مروان در مورد ايشان داشت نسبت به او غدر و مكر ورزيدند و همين كه مروان از سرزمينهاى قنسرين و خناصره عبور كرد آنان به ساقه لشكر مروان حمله بردند و مردم حمص هم بر او شوريدند و چون به دمشق رسيد حارث بن عبد الرحمان حرشى عقيلى بر او شورش كرد سپس به اردن آمد آنجا هاشم بن عمرو تميمى بر او شوريد و چون از فلسطين عبور كرد مردم دمشق بر او شورش كردند و مروان دانست كه اسماعيل بن عبد الله در رأى خود با او غش ورزيده و براى او خيرخواهى نكرده است و خودش هم در مشورت با او اشتباه كرده است كه نبايد با مردى از قبيله قحطان كه نسبت به او خونخواه و دشمن است مشورت مى كرد و دانست رأى درست همان رأى نخست بوده كه خود را به ناحيه درب برساند و سپس در يكى از شهرهاى روم فرود آيد و با پادشاه روم مكاتبه كند. و قضاى خداوند انجام پذير است. و چون مروان در ناحيه زاب لشكر گاه ساخت از ميان سپاهيان خود از مردم شام و جاهاى ديگر صد هزار سوار برگزيد كه بر صد هزار اسب ورزيده سوار بودند و بر ايشان نگريست و گفت: ساز و برگ و نيروى مرتب و فراهمى است ولى هنگامى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 389 كه مدت سرآمده باشد ساز و برگ و شمار را سودى نيست. در جنگ زاب همينكه عبد الله بن على با لشكر خود پديدار شد-  همگان سيه جامه بودند-  پيشاپيش آنان رايات بزرگ سياه بر دوش مردانى قرار داشت كه سوار بر شتران بزرگ بودند. به جاى نى ها چوب رايت را از تنه بلند درختان بيد و و درختان خاردار ساخته بودند. مروان به كسانى كه نزديك او بودند گفت: مى بينيد چوبه نيزه هاى آنان به كلفتى و سختى تنه درخت خرماست و مى بينيد كه علمها و رايات ايشان بالاى اين شتران همچون قطعه هاى ابر سياه است همانگونه كه او با تعجب به آنها مى نگريست قطعه بزرگى از چوبهاى سياه خاردار به حركت درآمد و در اول لشكر عبد الله بن على افتاد و سياهى آن به سياهى پرچمها پيوست و مروان همچنين مى نگريست و متعجب بود و با شگفتى گفت: مى بينيد سياهى به سياهى پيوست و تمام صحنه را پوشاند و همچون ابرهاى سياه فشرده شد. سپس به مردى كه كنارش ايستاده بود رو كرد و گفت: آيا سالارشان را به من معرفى مى كنى گفت: آرى سالارشان عبد الله بن على بن عبد الله بن عباس بن عبد المطلب است. گفت: اى واى بر تو يعنى او از اعقاب عباس است گفت: آرى گفت: به خدا سوگند، دوست داشتم كه اى كاش على بن ابى طالب عليه السلام عوض اين فرمانده، فرماندهى لشكر را بر عهده مى داشت. گفت: اى امير المومنين آيا اين چنين مى گويى و حال آنكه شهرت شجاعت على تمام دنيا را آكنده است. گفت: واى بر تو آرى كه على همراه با شجاعت خود دين داشت و دين غير از پادشاهى است، وانگهى براى ما از قول نياكان و پيشينيان ما روايت شده است كه در خلافت و پادشاهى، على و فرزندانش را بهره يى نيست. مروان سپس پرسيد: او كداميك از اعقاب عباس است كه من شخص او را به خاطر نمى آورم آن مرد گفت: او همان مردى است كه در حضور تو با عبد الله بن معاوية بن عبد الله بن جعفر مخاصمه كرد. مروان گفت: شكل صورت او را بگو شايد به خاطرش آورم. گفت: او همان مرد درشت اندام سراپا غرق در آهن است كه چهره اش استخوانى و موهاى ريش او كم پشت است. او همان مرد سخنورى است كه چون آن روز گفتارش را شنيدى، گفتى: خداوند به هر كس بخواهد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 390 بيان ارزانى مى داد. مروان گفت: عجب اين همان شخص است گفت: آرى. مروان گفت: الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لله. و سپس به آن شخص گفت: آيا مى دانى چرا من حكومت را پس از خودم براى پسرم عبد الله قرار دادم و حال آنكه پسرم محمد از او بزرگتر است گفت: نه. مروان گفت: از اين جهت بود كه نياكان ما به ما خبر داده اند كه حكومت پس از من به مردى كه نامش عبد الله است مى رسد و من او را به حكومت پس از خود گماشتم. مروان پس از اين گفتگو كه با دوست خود انجام داد نهانى به عبد الله بن على پيام فرستاد كه: اى پسر عمو، اين حكومت به تو مى رسد، از خدا بترس و حرمت مرا در مورد زنان و حريم من محفوظ بدار. عبد الله به او پيام داد كه در مورد خون تو حق با ماست و البته در مورد حريم تو حفظ حق بر عهده ماست. مى گويم: مروان چنين پنداشته بود كه خلافت پس از او به عبد الله بن على خواهد رسيد از اين جهت كه نامش عبد الله است ولى نمى دانست كه خلافت براى مرد ديگرى است كه نام او هم عبد الله است يعنى ابو العباس سفاح. علاء بن رافع، نوه ذو الكلاع حميرى، نديم سليمان بن هشام بن عبد الملك بود و هيچ گاه از او جدا نمى شد. هنگامى كه سيه جامگان در خراسان پيروز شده و نزديك عراق رسيده بودند و شايعه پراكنى ميان مردم شدت پيدا كرده بود و دشمنان آنچه مى خواستند در مورد بنى اميه و دوستان ايشان مى گفتند، علاء همچنان با سليمان بود. علاء مى گويد: در واپسين روزهاى خلافت يزيد ناقص، سليمان مقابل كاخ پدرش به ميگسارى نشست، حكم وادى نيز پيش او بود و اين شعر عرجى را براى او مى خواند: «محبوبه و بار و بنه اش دوشينه و آغاز شب كوچ كردند. آرى اشك تو بايد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 391 همواره فرو ريزد، آزرم را نگهدار كه به هاى هاى گريستى. اگر هاى هاى گريستن براى گريه كننده سودى داشته باشد، خوشا آن كاروان و بار و بنه ها و خوشا دلارامى كه آنجاست و خوشا مانندهاى او» حكم بسيار نيكو خواند و سليمان با رطل نوشيد و ما هم او را همراهى كرديم، سرانجام دستهاى خود را زير سرنهاديم و خفتيم و من به خود نيامدم تا آنكه سليمان مرا تكان داد. شتابان برخاستم و گفتم: امير را چه مى شود گفت: آرام و بر جاى باش، خواب ديدم گويى در مسجد دمشقم، مردى كه در دست خود خنجرى و بر سر تاجى داشت و من درخشش گوهرهاى تاج او را مى ديدم ظاهر شد و با صداى بلند اين شعر را مى خواند: «اى بنى اميه پراكندگى و از ميان رفتن پادشاهى شما نزديك شده است و ديگر باز نمى گردد...» گفتم: امير را در پناه خدا قرار مى دهم. اين از وسوسه هاى شيطانى و خوابهاى پريشان است و از چيزهايى است كه فكر و انديشه به سبب شنيدن اين شايعات فراهم مى آورد. گفت: كار همان گونه است كه به تو گفتم. ساعتى خاموش ماند و سپس گفت: اى حميرى، چه چيزهاى دورى را كه زمان بزودى مى آورد. علاء مى گويد: به خدا سوگند، از آن پس ديگر بر باده گسارى نتوانستيم بنشينيم. اندكى پس از زوال پادشاهى بنى اميه از يكى از پيرمردان ايشان پرسيده شد، سبب زوال پادشاهى شما چه بود گفت: كارگزاران ما بر رعيت ما ستم كردند و آنان آرزوى آسوده شدن از ما را داشتند. بر خراجگزاران خراجهاى سنگين بار شد، از سرزمينهاى ما كوچ كردند و زمينهاى آباد ما تباه و خزانه هاى ما تهى گرديد. بر وزيران خود اعتماد كرديم، آسايش خود را بر مصالح ما ترجيح دادند و بدون اطلاع و علم ما هر كارى كه خواستند انجام دادند. پرداخت مقررى لشكريان ما به تأخير افتاد، و فرمانبردارى آنان از ما زايل شد، دشمنان ما آنان را فراخواندند و ايشان آنان را يارى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 392 دادند. دشمنان به جنگ ما آمدند و ما به سبب كمى ياران خود از آنان ناتوان مانديم، و پوشيده نگهداشتن اخبار درست از ما، مهمترين سبب نابودى پادشاهى ما بود. سعيد بن عمر بن جعدة بن هبيرة مخزومى يكى از وزيران و نديمان و افسانه سرايان مروان بود. چون كار ابو العباس سفاح بالا گرفت به بنى هاشم پيوست او از طريق ام هانى، دختر ابو طالب، با آنان خويشاوند بود. ام هانى همسر هبيرة بن-  ابى وهب مخزومى بود و براى او جعده را آورد. سعيد از ويژگان و نزديكان سفاح شد. روزى ابو العباس سفاح در حيره دستور داد سر بريده مروان را بياورند. چون آوردند به حاضران گفت: كداميك از شما اين را مى شناسد سعيد گفت: من او را مى شناسم، اين سر ابو عبد الملك مروان بن محمد بن مروان خليفه ديروز ماست، خداى متعال رحمتش كناد سعيد مى گويد: شيعيان از هر سو به من نگريستند و چشم بر من دوختند. سفاح به من گفت: تولدش در چه سالى بوده است گفتم: به سال هفتاد و ششم متولد شده است. ابو العباس سفاح در حالى كه رنگ چهره اش تغيير كرد برخاست و بر من خشمگين بود. مردم هم پراكنده شدند و در آن باره سخن گفتند. گفتم: آرى به خدا سوگند، لغزشى بود كه آن قوم هرگز نمى بخشند و فراموش نخواهند كرد. به خانه خويش آمدم و آن روز تا شب وصيت مى كردم و سفارشهاى خود را مى گفتم. چون شب فرا رسيد غسل كردم و آماده نماز شدم. ابو العباس سفاح معمولا چون تصميم به احضار كسى و انجام سياست مى گرفت شبانه احضار مى كرد. آن شب را تا صبح بيدار ماندم. بامداد سوار بر استر خود شدم و انديشيدم پيش چه كسى درباره كار خويش بروم، هيچكس را شايسته تر از سليمان بن مجالد، وابسته بنى زهرة، نديدم كه در نظر ابو العباس سفاح داراى منزلتى بزرگ و از شيعيان بنى عباس بود. پيش او رفتم و گفتم: آيا ديشب امير المومنين از من نام نبرد گفت: چرا سخن از تو رفت و افزود او خواهر زاده ما و نسبت به سالار خود وفادار است و اگر ما هم نسبت به او نيكى كنيم براى ما سپاسگزارتر خواهد بود. من از سليمان از اين خبرى كه داد سپاسگزارى و براى او آرزوى خير كردم و برگشتم و هيچ گاه از ابو العباس سفاح با وجود اين موضوع جز خير و نيكى نديدم. موضوع اين مجلس را به عبد الله بن على و ابو جعفر منصور خبر داده بودند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 393 عبد الله بن على نامه يى به سفاح نوشته بود و او را بر من برانگيخته و از اينكه از من دست برداشته است سرزنش كرده بود و گفته بود: نبايد چنين كار و گفتارى را تحمل كرد. ولى ابو جعفر منصور نامه يى به خليفه نوشته و ضمن آن عذر مرا موجه دانسته بود. روزگارى گذشت و ابو جعفر به حضور سفاح آمد، و چون او برخاست من هم برخاستم. ابو العباس سفاح به من گفت: اى پسر هبيره بر جاى باش من نشستم، پرده را برداشتند او به اندرون رفت و اندكى درنگ كرد و سپس برگشت در حالى كه دو جامه زر دوزى شده و منقش و ردا و جبه يى پوشيده بود-  و به خدا سوگند از آن بهتر نديده بودم- -  به من گفت: اى پسر هبيره موضوعى را براى تو مى گويم كه نبايد هرگز از زبانت براى هيچ كس بازگو شود. گفتم: باشد. گفت: مى دانى كه ما ولايت عهدى و حكومت را براى كسى كه مروان را بكشد قرار داده ايم، و مى دانى كه عمويم عبد الله بن على او را با لشكر و يارانش و شركت خودش و تدبيرى كه انجام داد كشت. اينك من درباره ابو جعفر منصور سخت اندوهناكم و درباره فضيلت و علم و سن او و ايثارى كه كرده است مى انديشم، اينك چگونه ولايت عهدى را از او بازستانم گفتم: خداوند كارهاى امير المومنين را قرين صلاح بدارد من براى تو حديث و سخنى مى گويم تا از آن عبرت گيرى و با شنيدن آن از مشورت با من بى نياز گردى. گفت: بگو. گفتم: در سال خليج من همراه مسلمة بن عبد الملك در قسطنطنيه بودم. ناگاه نامه عمر بن عبد العزيز رسيد كه خبر مرگ سليمان و انتقال خلافت را به خود نوشته بود. چون من نزد مسلمه وارد شدم نامه را پيش من انداخت. خواندم و انا لله و انا اليه راجعون بر زبان آوردم. مسلمه شروع به گريستن كرد و مدتى دراز گريست. گفتم: خداوند كار امير را قرين صلاح و بقاى او را طولانى فرمايد گريه بر كار از دست شده نشان ناتوانى است، مرگ هم آبشخورى است كه ناچار بايد از آن آشاميد. گفت: اى واى بر تو من بر برادرم نمى گريم، بلكه بر بيرون شدن پادشاهى از ميان فرزندان پدرم و رسيدن آن به فرزندان عمويم مى گريم. ابو العباس سفاح گفت: كافى است كه دانستم و فهميدم. سپس گفت: هر گاه مى خواهى برو. چون برخاستم چندان دور نشده بودم كه سفاح گفت: آى پسر هبيره برگشتم. گفت: ولى تو بدينگونه يكى از آن دو را پاداش دادى و انتقام خون خود را از ديگرى گرفتى. سعيد مى گويد: به خدا سوگند نفهميدم از كدام كار تعجب كنم از زيركى او يا از يادش. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 394 در پايان روزگار بنى اميه، عبد الله بن على با عبد الله بن حسن بن حسن در حال حركت بود و داود بن على نيز همراهشان بود. داود به عبد الله بن حسن گفت: چرا به دو پسرت فرمان خروج نمى دهى عبد الله بن حسن گفت: هنوز زمان آن دو فرا نرسيده است. عبد الله بن على برگشت و به آن دو نگريست و گفت: چنين مى بينم كه مى پندارى دو پسر تو قاتل مروان خواهند بود عبد الله بن حسن گفت: آرى همين گونه است. عبد الله بن على گفت: هيهات و سپس به اين بيت تمثل جست: «بزودى اين كار را جوانمرد لاغر اندامى كه تن به مرگ داده و از قبيله جرم است از تو كفايت خواهد كرد» به خدا سوگند، من مروان را مى كشم و پادشاهى او را از او سلب مى كنم نه تو و دو پسرت. ابو الفرج اصفهانى در كتاب اغانى روايت ديگرى درباره علت كشته شدن شمارى از بنى اميه به دست سفاح كه از او امان گرفته بودند، آورده است. او مى گويد: زبير بن بكار از عموى خود روايت مى كند كه سفاح روزى در حالى كه پيش او گروهى از بنى اميه، كه آنان را بر جان امان داده بودند قصيده يى را كه در مدح او سروده بود خواند. سفاح به بعضى از ايشان روى كرد و گفت: اين قصيده كجا قابل مقايسه با قصائدى است كه شما را با آنها ستوده اند آن شخص در پاسخ ابو العباس سفاح گفت: هيهات به خدا سوگند، هيچ كس درباره شما آن چنان كه ابن قيس الرقيات درباره ما گفته نسروده است. «هيچ چيز را بر بنى اميه ناپسند نمى شمردند جز آنكه آنان هنگام خشم هم بردبارى مى كنند، همانا ايشان معدن پادشاهان اند و عرب فقط به آنان به صلاح مى رسد» سفاح به او گفت: فلان مادرت را گاز بگير گويا هنوز هم هواى خلافت در دل توست، فرو گيريدشان آنان را فرو گرفتند و كشتند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 395 ابو الفرج همچنين روايت مى كند هنگامى كه آنان را كشتند ابو العباس دستور آوردن غذا داد و فرمان داد فرش بر روى اجساد آنان افكندند و بر آن نشست و در حالى كه آنان زير آن فرش جان مى كندند غذا خورد و چون از غذا فارغ شد گفت: هرگز به ياد ندارم كه غذايى خوشتر و گواراتر از اين خورده باشم. آن گاه گفت: پاهايشان را بگيريد و بكشيد و ميان راه در اندازيد تا مردم مرده ايشان را هم همانگونه كه زنده شان را لعنت مى كردند لعنت كنند. گويد: خودمان سگها را ديديم كه پاهاى آنان را به نيش گرفته بودند و به اين سو و آن سو مى كشيدند در حالى كه شلوارهاى گرانبها بر پايشان بود تا سرانجام گنديده شدند. آن گاه خندقى كندند و آنان را در آن افكندند. ابو الفرج مى گويد: عمر بن شبه مى گويد: محمد بن معن غفارى، از معبد انبارى، از پدرش نقل مى كند كه چون داود بن على از مكه آمد همه اعقاب امام حسن مجتبى (ع) همراهش بودند از جمله عبد الله بن حسن بن حسن و برادرش حسن و محمد بن عبد الله بن عفان كه برادر مادرى عبد الله بن حسن بود. ميان راه داود بن-  على مجلسى فراهم ساخت كه نخست او و هاشمى ها نشستند و امويان هم زير دست ايشان نشستند، در اين هنگام ابن هرمه آمد و قصيده يى خواند كه ضمن آن گفته بود: «خداوند هيچ مظلمه و ستمى را از مروان و بنى اميه نيامرزد، اين چه بد انجمن و مجلسى است. بنى اميه همچون قوم عاد بودند و خداوند آنان را هلاك فرمود همان گونه كه گمراهان قوم عاد را هلاك كرد...» گويد: داود به چهره عبد الرحمان بن عنبسة بن سعيد بن عاص خنده يى كرد كه بيشتر به دندان نشان دادن شبيه بود، چون از آن مجلس برخاستند عبد الله بن حسن به برادر خود حسن بن حسن گفت: زهر خند داود را به ابن عنبسة ديدى خدا را شكر كه آنرا از برادر من، يعنى محمد بن عبد الله بن عمرو بن عثمان، برگرداند. گويد: آنان هنوز به مدينه رسيده يا نرسيده بودند كه ابن عنبسة كشته شده بود. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 396 ابو الفرج اصفهانى مى گويد: محمد بن معن، از محمد بن عبد الله بن عمرو بن-  عثمان نقل مى كند كه مى گفته است: برادرم عبد الله بن حسن كه در سال يكصد و سى و دو هجرت با داود بن على حج گزارد، داود را به طلاق دادن همسرش مليكه دختر داود بن-  حسن سوگند داده بود كه دو برادر مادرى اش محمد و قاسم، پسران عبد الله بن-  عمرو بن عثمان، را نكشد. محمد مى گويد: بدين سبب بود كه من در كمال ايمنى پيش او رفت و آمد مى كردم و او همچنان بنى اميه را مى كشت. داود خوش نمى داشت خراسانيان مرا ببينيد، و از سوى ديگر به سبب سوگند خود راهى براى كشتن من نداشت. روزى داود مرا نزديك خود فراخواند و چون نزديك او رفتم گفت: چقدر غفلت بسيار و دور انديشى اندك است اين موضوع را به برادرم عبد الله بن حسن گفتم. گفت: اى پسر مادرم، خود را از اين مرد پنهان بدار و كمتر پيش او برو. من تا هنگامى كه داود مرد از او روى پنهان كردم. مى گويم: اين كار را كه داود انجام نداد ابو جعفر منصور انجام داد. همچنين ابو الفرج در همان كتاب روايت مى كند كه سديف در حالى كه گروهى از سران بنى اميه نزد ابو العباس سفاح بودند براى او قصيده يى خواند و چنين گفت: «اى پسر عموى پيامبر، تو پرتوى هستى كه ما يقين آشكار را با تو روشن تر مى بينيم» و چون در همين قصيده به اين گفتار خود رسيد كه: «شمشير را برهنه ساز و عفو را از ميانه بردار تا بر پشت زمين يك اموى هم نبينى كه آنان از ديرباز كينه ورزيدند و اين كينه در دلهاى ايشان استوار شده است» و اين قصيده طولانى است. ابو العباس سفاح به او گفت: اى سديف «انسان از شتاب آفريده شده است» و سپس به اين بيت تمثل جست: «پدران و نياكان در گذشته ما كينه ها را زنده كردند و اين كينه ها در حالى كه آن جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 397 پدران را پسرانى است، هرگز كهنه نمى شود» و سپس فرمان داد همه كسانى را كه پيش او بودند كشتند. همچنين ابو الفرج، از على بن محمد بن سليمان نوفلى، از پدرش، از قول عموهاى خود نقل مى كند كه مى گفته اند: آنان در بصره نزد سليمان بن على بودند و گروهى از بنى اميه هم در حالى كه جامه هاى گرانقيمت رنگارنگ بر تن داشتند پيش او حضور داشتند. يكى از دو راوى ياد شده مى گويد: گويى هم اكنون به يكى از ايشان مى نگرم كه موهاى سپيد صورت خود را با مشگ و غاليه سياه كرده بود. سليمان بن على فرمان داد. آنان را كشتند و پاهاى ايشان را گرفتند و كشان كشان بيرون بردند و در حالى كه همچنان جامه هاى گرانقدرشان بر تن آنان بود سگها پاهايشان را به نيش گرفته و اين سو و آن سو مى كشيدند. ابو الفرج اصفهانى همچنين از طارق بن مبارك، از پدرش نقل مى كند كه مى گفته است: فرستاده عمرو بن معاوية بن عمرو بن عتبة بن ابى سفيان پيش من آمد و گفت: عمرو به تو پيغام داده و مى گويد: اين دولت [بنى عباس ] به هنگامى فرا رسيد كه من هنوز جوان هستم و عيالوار و اموال من هم پراكنده است. در هر قبيله كه مى روم شناخته و مشهور مى شوم. تصميم گرفته ام از اين حالت پوشيده زيستن بيرون آيم و زنان و حرم خود را با فديه جانم از اين وضع بيرون آورم و من اينك به درگاه امير سليمان بن على مى روم، اگر ممكن است پيش من بيا. من پيش او رفتم. ديدم طيلسان سپيد بسيار زيبا و شلوار بلند گرانقدر بر تن دارد. گفتم: سبحان الله كه جوانى چه مى كند. آيا مى خواهى با اين جامه ها با اين قوم آن هم براى اين كار كه تو دارى ملاقات كنى گفت: نه به خدا سوگند، مى دانم كه درست نيست ولى هر جامه يى كه دارم از اين يكى كه مى بينى بهتر است. من طيلسان خويش را به او دادم و طيلسان او را گرفتم و پاچه هاى شلوارش را هم تا زانوهايش تا كردم. او پيش سليمان بن على رفت و شادان بيرون آمد. گفتم: براى من بگو ميان تو امير چه گذشت. گفت: پيش او رفتم، و او هيچ گاه مرا نديده بود، گفتم خداوند كار امير را قرين به صلاح دارد، سرزمينها مرا به سوى تو كشانده و فضل تو مرا به سوى تو راه نموده است. اينك يا مرا بكش يا به سلامت امانم بده. گفت: تو كيستى، بگو تا بشناسمت. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 398 نسب خود را براى او گفتم. گفت: خوش آمدى، بنشين و در كمال امن و سلامت سخن بگو. سپس روى به من كرد و گفت: اى برادر زاده، نياز تو چيست گفتم: زنانى كه همراه ما هستند، و تو از همگان به ايشان نزديكتر و سزاوارترى، به مناسبت ترسى كه بر ما دارند بيمناك اند و هر كس خائف باشد ديگران هم بر او خائف مى شوند. به خدا سوگند، در حالى كه اشكهايش بر گونه هايش فرو مى ريخت به من پاسخ داد و گفت: اى برادر زاده، خداوند خون تو را حفظ كند و تو را براى زنان و حرمت نگهدارد و مالت را برايت افزون فرمايد به خدا سوگند، اگر براى من ممكن بود اين كار را نسبت به همه قوم تو انجام مى دادم. اينك آشكارى به صورت متوارى و در حال امان و به صورت خائف زندگى كن و نامه هاى تو براى من برسد. به خدا سوگند، من براى او نامه مى نويسم همان گونه كه انسان براى پدر و عمويش نامه مى نويسد. گويد: چون سخن او تمام شد من طيلسان او را به او دادم. گفت: آرام باش كه چون جامه ما جدا شود ديگر براى ما بر نمى گردد. همچنين ابو الفرج اصفهانى مى گويد: احمد بن عبد العزيز جوهرى، از عمر بن-  شبه براى من نقل كرد كه سديف در مورد تحريض بر كشتن بنى اميه خطاب به ابو العباس سفاح چنين سرود و كسانى از خويشاوندان سفاح را كه مروان و بنى اميه كشته بودند به ياد او آورد: «چگونه ممكن است از آنها گذشت و حال آنكه از دير باز شما را كشتند و پرده هاى حرمت را دريدند. زيد و يحيى كجايند اى واى از اين سوگها و خونها آن پيشوايى كه در حران كشته شد كه پيشواى هدايت و سالار اشخاص مورد اعتماد بود كجاست آنان آل احمد را كشتند. خداى آمرزنده گناهان، هيچ گناه مروان را نبخشايد» ابو الفرج مى گويد: على بن سليمان اخفش براى من نقل كرد و گفت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 399 محمد بن يزيد مبرد، از قول يكى از شيعيان بنى عباس اشعار زير را كه در تحريض آنان بر كشتن بنى اميه سروده است براى من خواند: «بر حذر باشيد مبادا در قبال عذر خواهى ايشان نرمش نشان دهيد كه عذر خواهى آنان جز خوف و طمع نيست. اگر ايشان ايمنى يابند، دشمنى خويش را آشكار مى سازند ولى چون با زبونى سركوب شدند اينك آن را پذيرا شدند. آيا در طول هزار ماه حكومت گذشته ايشان شرنگ اندوهها را پياپى ننوشيده ايد...» ابو الفرج مى گويد: ابن معتز در داستان سديف همان چيزى را كه ما پيش از اين نقل كرديم نقل كرده و افزوده است كه چون سديف اين اشعار را خواند، ابو الغمر سليمان بن هشام به سديف گفت: اى كسى كه فلان مادرش را بايد گاز بگيرد، در قبال ما كه برگزيدگان مردم هستيم چنين مى گويى سليمان بن هشام از ديرباز دوست سفاح بود و نيازهاى او را به روزگار حكومت بنى اميه برمى آورد و به او نيكى مى كرد. سفاح اعتنايى به او نكرد و به خراسانيان بانگ زد: ايشان را فرو گيريد و آنان همه حاضران جز سليمان را كشتند. سفاح روى به سليمان كرد و گفت: اى ابو الغمر، براى تو در زندگى پس از ايشان خيرى نمى بينم. گفت: به خدا سوگند همين است. سفاح گفت: او را هم بكشيد. او را كه كنار سفاح بود كشتند و اجسادشان را در باغ محل زندگى سفاح بردار كشيدند و چندان بر دار ماندند كه بوى گندشان همنشينان سفاح را آزار مى داد و در اين باره با او سخن گفتند. گفت: به خدا سوگند، از شدت خشم و كينه يى كه بر ايشان دارم بوى گند آنان در نظرم بهتر و لذتبخش تر از بوى مشگ و عنبر است. ابو الفرج اصفهانى مى گويد: ابو سعيد-  وابسته فائد-  از وابستگان عثمان بن-  عفان و بنى اميه بود. نام ابو سعيد، ابراهيم است او از جمله شاعران بنى اميه است كه ايشان را مرثيه گفته است و از جمله كسانى است كه بر زوال دولت و روزگار ايشان گريسته است. از جمله اشعار او پس از زوال دولت امويان اين ابيات است: «گريستم، و گريه چيزى را بر نمى گرداند و براى كشته شدگان ناحيه كداء اندك گريسته اند. آنان همه با هم كشته شدند و پشت به جهان كردند همان گونه جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 400 كه به هنگام آسايش هم همگى با هم بودند...» ديگر از اشعار او در مورد ايشان اين شعر است: «روزگار در مورد مردان من چنان تأثير كرد كه آنان پس از جمع بودن پراكنده و اندك شدند و استخوانم از اندوه در هم شكسته شد. هرگاه آنان را به ياد مى آورم چشم از گريستن باز نمى ماند، و براى من شايسته و سزاوار است كه چشمم اشك ببارد» و نيز از شعر او درباره ايشان است كه گفته است: «گويى هيچ مردمى براى مرگ جز آنان وجود ندارد هر چند ميان ايشان اشخاص منصف كه ستمگر نبودند وجود دارند...» همچنين ابو الفرج مى گويد: مأمون در دمشق به شكار سوار شد تا كنار كوه برف و يخ برود. ميان راه كنار آبگير بزرگى ايستاد. در اطراف آن چهار درخت سرو بود كه بهتر از آن ديده نشده بود. همانجا فرود آمد و شروع به نگريستن به آثار بنى اميه كرد و از آن در شگفت ماند و آنان را ياد آورد و خوراك خواست طبقى طعام آوردند، خورد و به «علويه» دستور داد تا برايش آواز بخواند، علويه كه از وابستگان بنى اميه بود اين بيت را خواند: «آنان قوم من بودند كه پس از توانگرى و قدرت نيست و نابود شدند و اگر چشم چون باران نگريد از اندوه مى ميرم» مأمون خشمگين شد و گفت: اى پسر روسپى، آيا براى تو وقت ديگرى كه بر قوم خود گريه كنى جر اين وقت نبود گفت: چرا برايشان نگريم و حال آنكه وابسته شما «زرياب» كه به روزگار ايشان بود همراه صد سوار با آنان سوار مى شد و من كه وابسته ايشان و همراه شمايم از گرسنگى مى ميرم، مأمون برخاست و سوار شد و مردم پراكنده شدند و او بيست روز بر علويه خشمگين بود. سرانجام درباره او با مأمون گفتگو كردند از او راضى شد و به او بيست هزار درم بخشيد. هنگامى كه عبد الله بن على گردنهاى بنى اميه را زد يكى از اصحابش به او گفت: به خدا سوگند اين سخت ترين بلاست. عبد الله گفت: هرگز، «اين كار با كار تيغ حجام يكسان و برابر است» همانا بلاى سخت و حد نهايت آن، فقر خوار-  كننده پس از ثروت بسيار است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 401 سليمان بن على پس از اينكه بنى اميه را در بصره كشت خطبه خواند و چنين گفت: «به تحقيق در زبور پس از ذكر نوشتيم كه همانا زمين را بندگان شايسته من ارث مى برند» آرى حكمى استوار و گفتارى قطعى است. سپاس خداوندى را كه سخن بنده خويش را راست قرار داد و وعده خود را برآورد و «دورى از رحمت خداوند براى گروه ستمگران باد» كسانى كه كعبه را وسيله رسيدن به اهداف و دين را بازيچه و درآمد عمومى مسلمانان را ميراث «و قرآن را پاره پاره» قرار دادند «و آنچه كه به آن ريشخند مى زدند ايشان را فرو گرفت» و چه بسيار چاههاى معطل و كاخ هاى برافراشته كه از آنان باقى مانده است مى بينى، «آرى اين به چيزى است كه پيش فرستاد دستهاى ايشان و پروردگارت نسبت به بندگان ستمگر نيست» خداوندشان چندان مهلت داد تا بر عترت ستم كردند و سنت را كنار افكندند «و طلب فتح كردند و هر ستمگر سركش نوميد شد» آن گاه خداوند فروگرفتشان «آيا مى يابى از ايشان هيچ كس را يا مى شنوى از ايشان آوازى را». وليد بن عبد الملك، على بن عبد الله بن عباس را تازيانه زد و در حالى كه او را بر شترى نشانده بودند و روى او به طرف دم شتر بود ميان شهر و مردم گرداندند و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 402 جارچى پيش روى او جار مى زد كه اين على بن عبد الله دروغگوست. در آن حال كسى به او گفت: اى ابو محمد، به چه سبب آنان تو را به كذب و دروغ نسبت مى دهند گفت: اين سخن من كه مى گويم «اين حكومت بزودى به فرزندان من خواهد رسيد» به اطلاع آنان رسيده است و به خدا سوگند، اين حكومت ميان خود بنى اميه خواهد بود تا هنگامى كه بردگان كوچك چشم پهن چهره آنان كه گويى چهره هايشان چون سپرهاى پرچين تركان مغول است حكومت كنند. روايت شده است كه على بن عبد الله در حالى كه دو نوه او، يعنى سفاح و منصور كه به خلافت رسيدند، همراهش بودند پيش هشام رفت، و در امورى كه مى خواست با او گفتگو كرد و برخاست و چون پشت كرد هشام گفت: اين پير مرد خرف شده است و ياوه مى گويد و اظهار مى دارد كه اين حكومت به پسران او منتقل خواهد شد. على بن عبد الله سخن او را شنيد و به سوى او برگشت و گفت: آرى به خدا سوگند، اين كار صورت مى گيرد و همين دو پادشاهى خواهند كرد. ابو العباس مبرد اين سخن را در كتاب الكامل روايت كرده و مى گويد: طبق روايت محمد بن شجاع بلخى، على بن عبد الله بن عباس پيش سليمان بن عبد الملك رفت و دو نوه او، ابو العباس سفاح و ابو جعفر منصور كه بعد خليفه شدند، همراهش بودند. سليمان براى او روى تخت خويش جا باز كرد و نسبت به او نيكى و از نياز او سوال كرد. او گفت: سى هزار درهم وام دارم، سليمان دستور پرداخت آن را داد. على بن عبد الله گفت: نسبت به اين دو نوه من سفارش به نيكى كن و او چنان كرد. على از او سپاسگزارى كرد و گفت: پيوند خويشاوندى ترا پاداش دهاد چون على پشت كرد سليمان به ياران خود گفت: اين پير مرد به مناسبت بالا رفتن سن خود گرفتار حواسپرتى شده است و مى گويد: اين پادشاهى به فرزندان او منتقل خواهد شد. على بن عبد الله اين سخن را شنيد و به سوى او برگشت و گفت: آرى به خدا سوگند، اين كار صورت مى گيرد و همين دو پادشاهى خواهند كرد. ابو العباس مبرد مى گويد: در اين روايت غلط و اشتباهى است زيرا خليفه در آن هنگام سليمان نبوده است و ظاهرا بايد بر هشام وارد شده باشد زيرا پسر على، يعنى محمد بن على بن عبد الله بن عباس، در صدد اين بود كه با يكى از زنان خاندان حارث بن كعب ازدواج كند و سليمان بن عبد الملك به او اجازه نمى داد، و چون جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 403 عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد، او پيش وى آمد و گفت: قصد دارم با دختر دايى خود كه از خاندان حارث بن كعب است ازدواج كنم آيا اجازه مى دهى؟ عمر بن-  عبد العزيز گفت: خدايت رحمت كناد با هر كس كه مى خواهى ازدواج كن. او با دختر دايى خود ازدواج كرد و ابو العباس سفاح را براى او آورد. عمر بن عبد العزيز پس از سليمان به حكومت رسيده است و براى امثال ابو العباس سفاح تا هنگامى كه نوجوان برومندى نشده بود امكان باريابى به حضور خليفه فراهم نبود و اين امر انجام نيافت مگر به روزگار حكومت هشام بن عبد الملك. ابو العباس مبرد مى گويد: روايت شده است كه چون براى عبد الله بن عباس فرزندى متولد شد امير المومنين على عليه السلام او را در نماز ظهر حاضر نديد. فرمود: ابن عباس را چه پيش آمده كه در نماز حاضر نشده است گفتند: اى امير المومنين براى او پسرى متولد شده است. فرمود: پيش او برويم و چون پيش او آمد فرمود: سپاس خداوند بخشنده را بجا آوردى و براى تو در اين فرزند فرخندگى و بركت داده شد. او را چه نام گذشته اى گفت: اى امير المومنين آيا براى من جايز و رواست كه او را پيش از تو نام بگذارم فرمود: او را پيش من بياور و چون آورد او را گرفت و كام كودك را برداشت و برايش دعا كرد و او را به پدرش برگرداند و فرمود: اين پدر پادشاهان را بگير، او را على نام نهادم و كنيه اش را ابو الحسن قرار دادم. مبرد مى گويد: هنگامى كه معاويه به حكومت رسيد به عبد الله بن عباس گفت: اجازه نمى دهم كه بر پسرت اين نام و كنيه جمع باشد. من او را كنيه ابو محمد دادم و همين كنيه بر او اطلاق مى شد. مى گويم: از ابو جعفر يحيى بن محمد بن ابى زيد نقيب-  كه خدايش رحمت كناد-  پرسيدم: بنى اميه چگونه مى دانستند كه حكومت از آنان بزودى منتقل مى شود و بنى هاشم عهده دار آن خواهند شد و نخستين كس از بنى هاشم كه عهده دار حكومت مى شود نامش عبد الله خواهد بود، و از كجا مى دانستند نخستين كس كه از بنى هاشم به خلافت برسد مادرش از خاندان حارث است و به همين سبب آنانرا از ازدواج با ايشان منع مى كردند و بنى هاشم از كجا مى دانستند كه حكومت به آنان خواهد رسيد، آن هم پس از اينكه بردگان بنى اميه حكومت كنند و چگونه درست مى دانستند چه كسى به حكومت خواهد رسيد آن هم بدينگونه كه در اين خبر آمده است؟ جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 404 نقيب ابو جعفر گفت: همه اين امور نخست از ناحيه محمد بن حنفيه و سپس از ناحيه پسرش عبد الله كه كنيه اش ابو هاشم است ناشى شده است. گفتم: مگر محمد بن حنفيه از ناحيه امير المومنين عليه السلام علوم مخصوصى را فرا گرفته بود كه بر دو برادرش حسن و حسين برترى داشته باشد؟ گفت هرگز ولى آن دو موضوع را پوشيده مى داشتند و محمد بن حنفيه اظهار مى داشت. سپس نقيب گفت: براى ما از نياكان ما و محدثان ديگر روايت صحيح رسيده است كه چون على عليه السلام رحلت فرمود، محمد بن حنفيه پيش دو برادر خود، امام حسن و امام حسين عليهما السلام آمد و گفت: ميراث مرا از پدرم به من بدهيد. گفتند: مى دانى كه پدرت هيچ گونه سيم و زرى از خود بجا نگذارده است. گفت: آرى اين را به خوبى مى دانم و ميراث مال مطالبه نمى كنم بلكه ميراث علم مطالبه مى كنم. ابو جعفر نقيب-  كه خدايش رحمت كناد-  گفت: ابان بن عثمان از قول كسانى كه براى او روايت كرده بودند از قول جعفر بن محمد عليه السلام روايت مى كرد كه آن دو صحيفه يى به برادر خود ارزانى داشتند كه اگر او را بر بيشتر از آن آگاه مى كردند هلاك مى شد. در آن صحيفه موضوع دولت بنى عباس ذكر شده بود. ابو جعفر نقيب همچنين مى گفت: ابو الحسن على بن محمد نوفلى، از عيسى بن-  على بن عبد الله بن عباس نقل مى كرد كه مى گفته است: هنگامى كه مروان بن محمد، ابراهيم امام را فرو گرفت و ما خواستيم از چنگ مروان بگريزيم نسخه يى از آن صحفيه را كه ابو هاشم پسر محمد بن حنفيه به محمد بن على بن عبد الله بن عباس داده بود و نياكان ما آنرا «صحفيه دولت» نام نهاده بودند در صندوقچه كوچك مسى قرار داديم و آنرا زير چند درخت زيتون كه در «شرات» قرار داشت، و آنجا درخت زيتونى غير آنها نبود، دفن كرديم. چون پادشاهى به ما رسيد و بر كار چيره شديم فرستاديم آنجا را كندند و جستجو كردند چيزى پيدا نشد، دستور داديم يك جريب را چندان حفر كردند كه به آب رسيدند باز هم چيزى پيدا نكرديم. ابو جعفر گفت: محمد بن حنفيه موضوع را براى عبد الله بن عباس توضيح داد جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 405 و آن را به تفصيل بيان كرد و حال آنكه امير المومنين عليه السلام موضوع را براى عبد الله بن عباس به تفصيل بيان نفرمود بلكه به صورت مجمل نظير آنچه در همين خبر آمده است كه «اين پدر پادشاهان را بگير» و جملات كوتاهى كه تعريضى داشت اظهار فرمود، ولى آن كسى كه پرده برداشت و موضوع پوشيده را آشكار ساخت محمد بن حنفيه بود. آنچه در اين مورد به اطلاع بنى اميه هم رسيده است همين گونه و از طريق محمد بن حنفيه است كه آنان را بر رازى كه مى دانست آگاه كرد ولى براى آنان بدانگونه كه براى بنى عباس به طور كاملتر گفته بود نگفت. ابو جعفر نقيب گفت: اما ابو هاشم موضوع را به محمد بن على بن عبد الله بن-  عباس گفت و او را بر آن آگاه كرد و براى او توضيح داد. چون هنگام بازگشت از پيش وليد بن عبد الملك از شرات عبور كرد همانجا بيمار شد و ماند و چون مرگش فرا رسيد نامه ها و كتابهاى خويش را به محمد بن على بن عبد الله بن عباس سپرد و او را وصى خويش قرار داد و به شيعيان فرمان داد نزد محمد بن على آمد و شد داشته باشند. ابو جعفر نقيب مى گويد: به هنگام مرگ ابو هاشم سه تن از بنى هاشم حضور داشتند كه همين محمد بن على بن عبد الله بن عباس و معاويه بن عبد الله بن جعفر بن-  ابى طالب و عبد الله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبد المطلب بودند. چون ابو هاشم درگذشت محمد بن على و معاوية بن عبد الله بن جعفر از خانه ابو هاشم بيرون آمدند و هر كدام مدعى بودند كه وصى ابو هاشم هستند ولى عبد الله بن حارث در اين مورد سخنى نگفت. ابو جعفر نقيب-  كه خدايش رحمت كناد-  مى گفت: در اين باره محمد بن على بن-  عبد الله بن عباس راست مى گفت كه ابو هاشم به او وصيت كرده بود و آن صحيفه دولت را به او سپرده بود. معاوية بن عبد الله دروغ مى گفت ولى چون آن نامه را خوانده بود و در آن مطالب اندكى در مورد خود ديده بود مدعى وصيت شد و چون معاوية بن عبد الله درگذشت پسرش عبد الله مدعى شد كه وصى پدر است و او هم وصى ابو هاشم بوده است و آشكارا بر بنى اميه عيب مى گرفت. او را پيروانى بود كه نهانى معتقد به امامت او بودند تا هنگامى كه كشته شد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 406 يكى از زنان بنى اميه بر سليمان بن على وارد شد و اين به هنگامى بود كه او در بصره بنى اميه را مى كشت. آن زن گفت: اى امير، اگر در دادگرى زياده روى شد موجب افسردگى مى شود و از زياده روى در آن به ستوه مى آيند. چگونه است كه تو از ستم بسيار خود و قطع پيوند خويشاوندى ملول نمى شوى و به ستوه نمى آيى او نخست سكوت كرد و سپس براى آن زن اين بيت را خواند: «شما كشتن ما را سنت و مرسوم كرديد و آن را زشت نشمرديد. اينك شما بچشيد همان گونه كه ما به روزگار گذشته چشيديم» سپس خطاب به آن زن گفت: اى كنيزك خدا، «بايد نخستين كس كه به سنتى راضى مى شود كسى باشد كه آن را معمول داشته است». آيا شما با على جنگ نكرديد و او را از حق خودش بازنداشتيد؟ آيا شما حسن را مسموم نكرديد و شرط و پيمانش را نشكستيد آيا شما حسين را نكشتيد و سرش را [در آفاق ] نگردانديد آيا زيد را نكشتيد و جسدش را بردار نكشيديد آيا يحيى را نكشتيد و او را مثله نكرديد آيا على را بر منابر خود لعن و نفرين نكرديد آيا شما جد ما، على بن عبد الله بن عباس، را تازيانه نزديد آيا شما ابراهيم امام را در جوال آهك، آن هم در زندان خودتان خفه نكرديد؟ سليمان بن على سپس به آن زن گفت: اينك بگو چه نيازى دارى گفت: كارگزارانت اموال مرا گرفته اند، سليمان دستور داد اموالش را به او برگرداندند. هنگامى كه مروان به زاب رفت، گرد قرارگاه خويش خندقى حفر كرد. ابو عون عبد الله بن يزيد ازدى كه قحطبة بن شبيب او را گسيل داشته بود و ابو سلمه خلال هم براى او نيروهاى امدادى بسيارى گسيل داشته بود به جنگ مروان رفت و مقابل او فرود آمد، ابو العباس سفاح هم كه در آن هنگام در كوفه بود به وابستگان و خويشاوندان خود گفت: چه كسى به جنگ مروان مى رود كه از افراد خاندان من باشد و اگر بتواند مروان را بكشد ولايت عهد براى او خواهد بود عبد الله عموى سفاح گفت: جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 407 من اين كار را انجام مى دهم. سفاح گفت: در پناه بركت خدا حركت كن. عبد الله حركت كرد و چون پيش ابو عون رسيد، ابو عون به احترام او از سرا پرده هاى خويش كنار رفت و آنها را براى او خالى كرد و هر چه در آن بود براى او گذاشت. سپس عبد الله از محل مناسبى از رودخانه زاب كه تنگ باشد پرسيد. و آنها او را راهنمايى كردند. و به فرمان عبد الله يكى از سردارانش با پنج هزار تن از آنجا عبور كرد و خود را به قرارگاه مروان رساند و با آنان تا شامگاه جنگ كرد و سپس دو لشكر از جنگ باز ايستادند و آن سردار با ياران خود از همان تنگه برگشت و به لشكرگاه عبد الله بن على پيوست. مروان فرداى آن روز دستور داد بر رود زاب پل بستند و با تمام لشكر خويش از آن عبور كرد و مقابل عبد الله بن على ايستاد. پسرش عبد الله فرماندهى مقدمه لشكر مروان را بر عهده داشت بر ميمنه لشكر او وليد بن-  معاوية بن عبد الملك بن مروان و بر ميسره عبد العزيز پسر عمر بن عبد العزيز فرماندهى داشتند. عبد الله بن على هم سپاه خود را آرايش جنگى داد و دو سپاه روياروى شدند. مروان به عبد العزيز بن عمر گفت. بنگر و مواظب باش كه اگر پيش از ظهر و زوال خورشيد امروز آنان با ما جنگ نكنند اين ما هستيم كه حكومت را تا ظهور عيسى بن مريم در دست خواهيم داشت و آن را به او تسليم مى كنيم و اگر پيش از ظهر با ما جنگ كنند بايد «الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا» گفت. آن گاه به عبد الله بن على پيام فرستاد و از او تقاضا كرد پيش از ظهر آن روز از جنگ دست بدارد. عبد الله گفت: پسر زربى دروغ مى گويد. او مى خواهد شروع جنگ را تا ظهر عقب اندازد، نه، به خدا سوگند كه به خواست خداوند متعال پيش از آنكه آفتاب به زوال برسد او را زير سم اسبان مى كوبم. سپس ياران خود را براى جنگ حركت داد. مروان ميان مردم شام بانگ برداشت كه شما با آنان جنگ مكنيد. ولى وليد بن معاويه گوش نكرد و بر ميسره عبد الله بن على حمله آورد، مروان خشمگين شد و او را دشنام داد، باز هم گوش نكرد آتش جنگ شعله كشيد. عبد الله بن على به تيراندازان فرمان داد پياده شوند و به همگان دستور داد روى زمين قرار گيرند. همگان پياده شدند تير اندازان شروع به تير اندازى كردند و نيزه داران بر زانو نشستند و جنگ سخت شد. مروان به قبيله قضاعة گفت: پياده شويد. گفتند: بايد نخست قبيله كنده پياده شوند. به كنده گفت: پياده شويد. گفتند: نخست سكاسك پياده شوند. به بنى سليم گفت: پياده شويد گفتند قبيله عامر پياده شوند. سرانجام به قبيله تميم گفت: پياده شويد و حمله جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 408 كنيد. گفتند: بايد نخست بنى اسد حمله كنند و چون به قبيله هوازن گفت: حمله كنيد، گفتند: بايد نخست غطفان حمله كنند. به سالار شرطه خويش گفت: اى واى بر تو تو حمله كن. گفت: من به تنهايى خود را هدف ايشان قرار نمى دهم. گفت: به خدا سوگند، درمانده ات مى كنم. گفت: دوست مى داشتم امير المومنين مى توانست چنين كارى انجام دهد. بدينگونه لشكر مروان شكست خورد و روى به گريز نهاد. مروان هم همراه آنان گريخت و از پل گذشت و شمار غرق شدگان بيشتر از كشته شدگان زير شمشير بودند. عبد الله بن على بر لشكرگاه مروان و هر چه در آن بود دست يافت و براى ابو العباس سفاح موضوع را نوشت مروان مردى صاحبنظر و خردمند و دور انديش بود ولى همين كه سيه جامگان ظهور كردند هر تدبيرى كه مى انديشيد در آن سستى و خلل راه مى يافت. روز جنگ زاب ايستاد و فرمان داد اموال را بيرون آوردند و به مردم گفت: پايدارى و جنگ كنيد كه اين اموال از شماست. گروهى از مردم سرگرم برداشتن اموال شدند و به جاى جنگ به آن پرداختند. مروان به پسرش عبد الله گفت، با ياران خود ميان مردم حركت كن و هر كه را در صدد تصرف اموال است از آن كار بازدار. عبد الله همراه ياران خود پرچم خويش را كژ كرد و پى اين كار رفت ولى مردم بانگ برداشتند: گريز، گريز همگان گريختند و ياران عبد الله بن على بر آنان چيره شدند. چون مروان در بوصير كشته شد. حسن بن قحطبه گفت: يكى از دختران مروان را پيش من آوريد. دخترى را پيش او آوردند كه از بيم مى لرزيد. حسن گفت: بر تو باكى نخواهد بود. گفت: چه بيم و باكى بزرگتر از اين كه مرا سر برهنه پيش خود حاضر كرده اى و حال آنكه من پيش از تو هرگز مرد نامحرمى نديده ام. حسن او را نشاند و سر مروان را بر دامن او نهاد. دختر فرياد بر آورد و سخت مضطرب شد. به حسن گفته شد: اين كار را براى چه كردى گفت همان كارى را كه نسبت به زيد بن على انجام دادند انجام دادم. آنها پس از اينكه او را كشتند سرش را در دامن زينب دختر على بن الحسين (ع) قرار دادند. همسر مروان بن محمد پس از اينكه پير زنى سالخورده شده بود به روزگار جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 409 حكومت مهدى عباسى نزد «خيزران» آمد. زينب دختر سليمان بن على هم نزد او بود. زينب به همسر مروان گفت: سپاس خداوندى را كه نعمت شما را زايل فرمود و تو را مايه عبرت قرار داد. اى دشمن خدا، به ياد مى آورى كه زنان ما پيش تو آمدند تا با سالار خود در باره ابراهيم بن محمد سخن بگويى چه رفتارى با آنان كردى و چگونه آنان را از پيش خود راندى او خنديد و گفت: اى دختر عمو پس از آن چه چيزى از كار خداوند را نسبت به من پسنديده اى كه مى خواهى از آن كار من تقليد كنى و سپس پشت كرد و بيرون رفت. با ابو العباس سفاح روز جمعه سيزدهم ماه ربيع الاول سال يكصد و سى و دو با خلافت بيعت شد. او در كوفه به منبر رفت و خطبه خواند و چنين اظهار داشت: سپاس خداوندى را كه آيين اسلام را براى خويشتن برگزيد و آن را گرامى و شريف و بزرگ داشت و آن را براى ما اختيار و به وسيله آن ما را تأييد كرد و ما را اهل اسلام و پناهگاه و بر پا دارندگان و مدافعان و ياوران آن و دفاع كنندگان از آن قرار داد و ما را به پيوند خويشاوندى با پيامبر (ص) ويژه گرداند، نيز ما را از درخت وجود او رويانيد و از چشمه او مشتق ساخت و بدينسان كتابى فرود آورد كه تلاوت مى شود، و فرمود: «بگو از شما بر اين تبليغ مزدى جز دوستى نسبت به نزديكانم نمى خواهم». و چون رسول خدا (ص) رحلت فرمود يارانش به حكومت قيام كردند «و كارشان مشورت ميان خودشان است» آنان دادگرى كردند و با شكمهاى گرسنه و خالى از اين جهان بيرون شدند، سپس فرزندان حرب و مروان برجستند و حكومت را با زور و ستم گرفتند و دست بدست گرداندند و خويشتن را ويژه حكومت قرار دادند و بر آنان كه شايسته حكومت بودند ستم كردند. خداوندشان مدتى مهلت داد و چون خداوند را خشمگين ساختند با دست ما از ايشان انتقام گرفت و حق ما را به ما جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 410 برگرداند، و من خونريز بيباك و خونخواه نابود كننده ام. سفاح تب داشت و تبش شدت يافت و نتوانست به سخن ادامه دهد، روى منبر نشست. عمويش داود بن على كه آنجا بود برخاست و چنين گفت: اى مردم عراق به خدا سوگند، ما به اين منظور خروج نكرديم كه براى خويشتن رودخانه حفر كنيم يا سيم و زرى بيندوزيم. همانا غيرت و حميت كه حق خود را از ستمگران باز ستانيم ما را به قيام واداشت. هر آنچه كه بر شما مى رفت به اطلاع ما مى رسيد و ما را در بسترهايمان سخت مى گداخت و اندوهگين مى ساخت. اينك براى شما عهد و پيمان خدا و رسولش و عباس خواهد بود كه ميان شما به آنچه خداوند نازل فرموده است حكم كنيم و به كتاب خدا و سنت رسول خدا كه درود بر او و خاندانش باد عمل كنيم و بدانيد كه اين حكومت از دست ما بيرون نمى رود تا آنرا به عيسى بن مريم (ع) بسپاريم. اى مردم كوفه بر اين منبر شما خليفه بر حقى جز على بن ابى طالب و اين امير المومنين خطبه نخوانده است. سپاس خدايى را بجا آوريد كه كارهاى شما را به خودتان برگرداند. و سپس از منبر فرود آمد. داستان خطبه خواندن داود بن على به روايت ديگرى هم كه مشهورتر است روايت شده و اين چنين است كه چون ابو العباس از منبر كوفه بالا رفت نتوانست سخن بگويد. داود بن على كه پاى منبر بود برخاست و از منبر بالا رفت و يك پله پايين تر از او ايستاد. مردم روى به او آوردند و او چنين گفت: اى مردم همانا امير المومنين خوش ندارد كه سخن او بر كردارش پيشى گيرد و اثر كردار براى شما بهتر از گفتار است. براى شما كافى است كه كتاب خدا الگوى شما قرار گيرد و پسر عموى رسول خدا بر شما خليفه باشد. به خدا سوگند مى خورم، سوگند راستين كه در اين مقام هيچ كس پس از پيامبر (ص) كه سزاوارتر آن باشد جز على بن ابى طالب و اين امير المومنين قيام نكرده است. اينك سكوت كنندگان شما سكوت كنند و سخنوران شما سخن بگويند و سپس از منبر فرود آمد. از خطبه هاى ديگر داود بن على كه پس از كشته شدن مروان ايراد كرده است اين خطبه است. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 411 سپاس خدا را، سپاس. دشمن خدا چنين مى پنداشت كه هرگز كسى بر او چيره نخواهد شد. لگامش چندان گسيخته شد كه پاى پيچ او شد و بر زمين خورد. اينك حق به جايگاه خود بازگشت، «خورشيد از مطلع خويش بر آمد»، «كمان را شايستگان به دست گرفتند و «كار به تيراندازان فرزانه رسيد» و حق در قرار خود، يعنى خاندان پيامبرتان كه اهل رأفت و رحمت اند، قرار گرفت. عيسى بن على بن عبد الله بن عباس هم چون مروان كشته شد خطبه يى خواند و چنين گفت: سپاس خداوندى را كه در طلب هر كس باشد او را از دست نمى دهد و هر كس بگريزد او را ناتوان نمى سازد. به خدا سوگند كه آن مردك سرخ و سپيد [مروان ] فريب نفس خود را خورد و پنداشت كه خداوندش مهلت مى دهد و حال آنكه خداوند جز اين نخواهد كه نور خويش را به تمام و كمال رساند، هر چند كافران را ناخوش آيد، تا چه هنگام و چه اندازه. همانا به خدا سوگند، كار به آنجا كشيد كه چوبها و پله هاى منبر كه آنان از آن بالا مى رفتند ايشان را خوش نمى داشتند و آسمان باران خود را و زمين پرورش رستنيها را دريغ داشت. پوست پستان جانوران شيرده بر آن خشك شد و هر دلير و دلاورى گريزان. جامه دين كهنه و فرسوده گرديد و اجراى حدود، معطل و خونها بر هدر شد. حال آنكه پروردگارت در كمين است «پس خداوندشان به سبب گناهانشان بر آنان خشم گرفت و آن [شهر] را ويران كرد و بيم نكرد عاقبتش را» و خداوند حكومت شما را در اختيار ما نهاد. اى بندگان خدا اين براى آن است كه بنگرد چگونه رفتار مى كنيد، اينك سپاس، سپاس كه از اسباب فزونى است. خداوند ما و شما را از هوسهاى گمراه كننده و شر فتنه ها مصون بدارد كه ما از آن اوييم و متوكل بر او. هنگامى كه داود بن على در كشتار بنى اميه افراط كرد، عبد الله بن حسن عليه السلام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 412 به او گفت: اى پسر عمو اگر در كشتار افرادى كه همتاى تو هستند زياده روى كنى چه كسى باقى مى ماند كه به سلطنت تو مباهات كند و اين كه آنان تو را هر صبح و شام ببينند در حالى كه آنچه تو را شادمان و ايشان را اندوهگين كند كافى نيست داوود بن على، بنى اميه را مثله مى كرد، بر چشمهاى ايشان ميل مى كشيد، شكمها را مى دريد، بينيها را مى بريد و سيلى بر آنان مى زد و گوشها را مى كند، عبد الله بن-  على هم كنار رود ابى فطرس آنان را باژگونه بردار مى كشيد و آهك و صبر زرد به آنان مى خورانيد و خاكستر را با سر كه مى آميخت و به آنان مى نوشانيد و دستها و پاها را قطع مى كرد و سليمان بن على در بصره گردنهاى ايشان را مى زد. سفاح در جمعه دوم حكومت خود در كوفه سخنرانى كرد و چنين گفت: «اى كسانى كه گرويده ايد به پيمانها وفا كنيد. به خدا سوگند، شما را هيچ اميد و وعيدى نمى دهم مگر آنكه به آن عمل خواهم كرد. همانا كه من با نرمى رفتار خواهم كرد مگر آنكه چيزى جز سختى سود نبخشد و هر آينه شمشير را در نيام خواهم كرد مگر در مورد اقامه حدود يا رسيدن به حق و به شما چندان عطا خواهم كرد تا هنگامى كه ببينم عطيه من تباه مى شود. همانا خاندان ملعون «و شجره ملعونه» در قرآن دشمنان شما بودند، از هر حالتى كه به حالت ديگر رفتار مى كردند سخت تر از حالت اول بود. هيچ اميرى از ايشان بر شما اميرى نمى كرد مگر اينكه آرزو مى كرديد اى كاش امير پيش از او والى شما مى بود. هر چند كه در هيچ كدام ايشان خيرى نبود. آنان شما را از نمازگزاردن به هنگام نماز منع مى كردند و از شما مى خواستند نماز را نا به هنگام بگزاريد. آنان گريزان را به جاى حمله كننده و همسايه را به جاى بيگانه مى گرفتند و اشرار شما را بر برگزيدگان شما چيره كردند. همانا كه خداوند ستم ايشان را نابود كرد و باطل ايشان را به دست افراد خاندان پيامبرتان از ميان برداشت. ما مقررى شما را به تأخير نخواهيم انداخت و حق هيچيك از شما را تباه نمى كنيم. شما را با زور با هيچ لشكرى روانه نمى سازيم و در جنگ شما را به خطر نمى اندازيم و خون شما را براى حفظ خودمان بذل و بخشش نمى كنيم و خداى بر آنچه ما مى گوييم وكيل است كه به آنچه تعهد مى كنيم وفا كنيم وبكوشيم، و بر شماست كه بشنويد و اطاعت كنيد. سپس از منبر فرود آمد. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 413 گفته مى شد: كه اگر حكومت بنى اميه به دست كس ديگرى غير از مروان بن-  محمد از ميان مى رفت مى گفتند: اگر مروان عهده دار حكومت مى بود، از دست نمى رفت. و گفته مى شد: آخرين خليفه بنى اميه كسى است كه مادرش كنيز است و به همين سبب آنان كنيززادگان را ولى عهد نمى كردند و اگر قرار مى شد كنيززاده يى را ولى عهد كنند هيچ كس به شايستگى مسلمة بن عبد الملك نبود. سرانجام هم انقراض دولت بنى اميه به دست مروان بود كه مادرش كنيز بود. او قبلا به مصعب بن زبير تعلق داشت و او را به ابراهيم بن اشتر بخشيد و روزى كه ابراهيم كشته شد او در اختيار محمد قرار گرفت و محمد او را از خرگاه ابراهيم براى خود گرفت. گفته شده است: آن كنيز از ابراهيم باردار بوده است و آنرا در خانه محمد بن مروان زاييده است و به همين سبب خراسانيها در جنگ او را «پسر اشتر» صدا مى زند. همچنين گفته شده است: آن كنيز از مصعب باردار بوده و مدت اقامتش در خانه ابراهيم بن اشتر طولانى نبوده است، و پس از كشته شدن ابراهيم او فرزند خود را در خانه محمد بن مروان به دنيا آورده است و به همين سبب سيه جامگان در جنگ با مروان بن محمد گاهى او را پسر مصعب و گاهى پسر اشتر صدا مى زدند و او مى گفت براى من مهم نيست كه كداميك از اين دو مرد دلاور بر من غلبه كند و پدرم باشد. چون با ابو العباس سفاح بيعت شد ابن عياش منتوف پيش او آمد، دستش را بوسيد و با او بيعت كرد و گفت: سپاس و ستايش خداوندى را كه به جاى خر جزيره و كنيززاده قبيله نخع، پسر عموى رسول خدا (ص) و پسر عبد المطلب را به به ما ارزانى فرمود. چون سفاح روز بيعت با خود بر منبر كوفه رفت و براى مردم خطبه خواند، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 414 سيد حميرى برخاست و اين ابيات را خواند: «اى بنى هاشم خلافت را استوار بگيريد و نشانه هاى فرسوده شده اش را تازه كنيد. خلافت را استوار بگيريد، تاج آن را بر سر نهيد و هيچ يك از شما نباشد كه آن را بر سر خويش ننهد. خلافت و سلطنت الهى و عنصرى كه براى شما كهنه شده است، پيش از شما سياستمدارانى آن را بر عهده گرفتند كه از هيچ خشك و ترى فروگذارى نكردند. اگر منبر سواركاران خود را برگزيند جز از ميان شما سوار كاران دلير خود را بر نخواهد گزيد و اگر با پادشاهى مشورت شود كه براى خود، رهبرى برگزيند به رهبرى جز شما راضى نخواهد شد. عبد الله بن على نيز در شام، از خاندان ابو العاص يك عطسه كننده هم باقى نگذارده است و من از اينكه شما اين خلافت را تا هنگام فرود آمدن عيسى (ع) بر عهده داشته باشيد نااميد نيستم.» داود بن على بن اسماعيل بن عمرو بن سعيد بن عاص پس از كشتن گروه بسيارى از بنى اميه گفت: آيا دانستى كه من با اصحاب تو چه كردم گفت: آرى، آنان دستى بودند كه بريدى و بازويى كه درهم شكستى و رشته يى كه از هم گسستى و بال و پرى كه چيدى. داود گفت: و من سزاوارم كه ترا هم به آنان ملحق كنم. گفت: در آن صورت سعادتمند خواهم بود. چون كار حكومت ابو العباس سفاح استوار شد ده تن از اميران شام پيش او آمدند و به خدا و طلاق زنانشان و سوگند بيعت قسم خوردند كه تا هنگام كشته شدن مروان نمى دانسته اند كه پيامبر خدا (ص) اهل و خويشاوندى جز بنى اميه داشته است. ابو الحسن مدائنى روايت مى كند و مى گويد: مردى برايم نقل كرد: در شام جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 415 بودم هيچ نشنيدم كه نام كسى على، حسن و حسين باشد و كسى را با اين نامها بخوانند و همواره نامهايى كه مى شنيدم معاويه، وليد، يزيد بود تا آنكه از كنار مردى گذشتم و از او آب خواستم او شروع به صدا زدن كرد و گفت: اى على، اى حسن اى حسين. گفتم: اى مرد، مردم شام اين نامها را نمى نهند. گفت درست مى گويى آنان فرزندانشان را به نامهاى خلفا نامگذارى مى كنند و هر گاه يكى از ايشان به فرزند خود نفرين مى كند يا دشنام مى دهد نام يكى از خلفا را لعنت و نفرين كرده است. و من فرزندان خود را به نام دشمنان خدا نام نهاده ام كه اگر ايشان را نفرين كنم يا دشنام دهم، دشمنان خدا را نفرين كرده و دشنام داده باشم. مادر ابراهيم بن موسى بن عيسى بن موسى بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس، از خاندان بنى اميه و اعقاب عثمان بن عفان بود. ابراهيم مى گويد: من پيش جدم عيسى بن موسى رفتم، همراه پدرم موسى بودم، پدر بزرگم به من گفت: آيا امويان را دوست مى دارى پدرم پاسخ داد: آرى، آنان داييهاى اويند. گفت: به خدا سوگند، اگر پدر بزرگ خودت على بن عبد الله عباس را ديده بودى كه چگونه بر او تازيانه زده مى شد آنان را دوست نمى داشتى، و اگر ابراهيم بن محمد را ديده بودى كه چگونه مجبورش كردند سر خود را داخل جوال آهك فرو برد، آنان را دوست نمى داشتى. اينك سخن ديگرى براى تو مى گويم كه به خواست خداوند تو را سودبخش خواهد بود: هنگامى كه سليمان بن عبد الملك پسر خود ايوب را به طائف گسيل داشت گروهى را با او همراه ساخت من و جدم محمد بن على بن عبد الله بن عباس نير با او بوديم. من در آن هنگام نوجوان بودم، همراه ايوب معلمى بود كه او را تعليم مى داد. روزى من و جدم پيش او رفتيم ديديم معلمش او را مى زند، ايوب همين كه ما را ديد شروع به زدن معلم خود كرد، ما به يكديگر نگريستيم و گفتيم خدايش بكشد، او را چه مى شود حالا كه ما را ديد خوش نداشت و ترسيد او را سرزنش كنيم، در اين هنگام ايوب به ما نگريست و گفت اى بنى هاشم آيا شما را به عاقل ترين خودتان و عاقل ترين خودمان خبر بدهم عاقل ترين ما كسى است كه با دشمنى نسبت به شما پرورش يافته باشد و عاقلترين شما كسى است كه با دشمنى ما پرورش يافته باشد و نشانه اين موضوع آن است كه شما با نام مروان و وليد و عبد الملك نامگذارى نمى كنيد ما هم با نام على و حسن و و حسين نامگذارى نمى كنيم. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 416 هنگامى كه عامر بن اسماعيل كه صالح بن على او را به تعقيب مروان گسيل داشته بود به بوصير مصر رسيد مروان همراه گروهى اندك از خويشاوندان و ياران خويش از برابر او گريخت و او گروه بسيارى با خود برنداشته بود. هنگام سپيده دم به پلى رسيدند كه بر رودخانه گودى بسته شده بود و امكان عبور با اسب از آن نبود و اين پل تنها راه عبور سواران بود، عامر بن اسماعيل هم در تعقيب ايشان بود. مروان به قطارى از استران برخور كه خيكهاى عسل بر آنها بار و از سوى ديگر، روى پل آمده بودند و مروان از حركت بازماند. عامر بن اسماعيل به او رسيد، مروان مركوب خود را به سوى ايشان برگرداند و جنگ كرد و كشته شد. چون اين خبر به صالح بن على رسيد گفت: خدا را سپاهيانى از عسل است. چون سر مروان در هم شكست و مغزش پريشان شد زبانش را بريدند و با مقدارى از گوشتهاى گردنش كنار انداختند، سگى آمد و آن را برداشت. گوينده يى گفت: همانا از عبرتهاى دنيا اين است كه زبان مروان را در دهان سگى ديديم. ابو مسلم به روزگار حكومت سفاح حج گزارد در مدينه خطبه يى ايراد كرد و چنين گفت: سپاس خداوندى را كه خود خويشتن را ستوده و براى خود آيين اسلام را برگزيده است، و سپس به محمد پيامبر خويش، كه درود خدا بر او باد، آنچه را كه لازم بوده وحى فرموده و او را از ميان خلق خويش انتخاب كرده است. نفس او از همان مردم و خاندانش از خاندانهاى ايشان است و خداوند در كتاب خويش كه با علم خود آن را حفظ فرموده و فرشتگانش بر حقانيت آن گواهى داده اند فرموده است «همانا كه خداوند اراده فرموده است تا پليدى را از شما اهل بيت بزدايد و شما را پاك گرداند، پاك گرديدنى» و پس از محمد (ص) حق را در اهل بيت او قرار داده است. پس از رحلت رسول خدا گروهى از ايشان بر سختى و گرفتارى جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 417 شكيبايى ورزيدند و بر استبداد و خودكامگى صبر كردند، و گروهى از اهل بيت پيامبر (ص) پس از مدتى بر طبق سنت آيين رسول خدا با گروهى كه از شيطان اطاعت مى كردند و نسبت به خدا دشمنى مى ورزيدند جنگ كردند، اين گروه مردمى بودند كه اين جهان را بر آن جهان و فانى را بر باقى برگزيدند و در صدد استوار كردن ستم و سست كردن حق بودند و باده گسار و شاهد و اهل مزمار و طنبور بودند. اگر به آنان تذكر داده مى شد پندپذير نبودند و اگر به سوى حق فراخوانده مى شدند پشت مى كردند، زكات و صدقات را در مورد شهوات خود و غنيمت را در كارهاى ناروا و اموال و درآمد عمومى را براى گمراه ساختن مردم مصرف مى كردند. روزگارشان اين چنين بود و پادشاهشان اين گونه عمل مى كرد و مردم پنداشتند كه ديگران از آل محمد به حكومت سزاوارترند. اى مردم، چرا و به چه سبب بايد چنين باشد آيا براى شما صحابى بودن فضيلت بيشترى از قرابت و خويشاوندى دارد كه شريكان در نسب و تبارند و وارثان آنچه كه ربوده شود، و با توجه به اينكه آنان در راه دين افراد نادان شما را زدند و در خشكساليها گرسنگان شما را خوراك دادند. به خدا سوگند شما هرگز و براى ساعتى هم آنچه را كه خداوند براى خود برگزيده است انتخاب نكرديد و همواره و همواره پس از رحلت پيامبر خدا يك بار فردى از خاندان تيم و بار ديگر فردى از خاندان عدى و سپس فردى اموى يا اسدى يا سفيانى و مروانى را برگزيديد، تا آنكه كسى به سوى شما آمد كه نه نامش را مى دانستيد و نه خاندانش را مى شناختيد، و او با شمشير خود شما را فرومى كوفت و با زور و در حالى كه تحقير شده بوديد تسليم او شديد. همانا كه آل محمد (ص) پيشوايان هدايت و روشنگران راه پرهيزگارى و پيشوايان مدافع و سروران اند، پسر عموهاى پيامبرند و خانه آنان جايى است كه جبريل با قرآن فرود آمد. چه بسيار ستمگران سركش و تبهكاران ظالم را كه خداوند به دست آنان در هم شكسته است. خداوند با آنان هدايت را استوار و كوردلى را بر طرف فرموده است. هرگز همچون عباس شنيده نشده است و چگونه امتها براى رعايت حق حرمت او نبايد خضوع كنند او پس از پدر رسول خدا (ص) به منزله پدر اوست. آرى يكى از دستهاى پيامبر و پوست ميان دو چشم رسول خداست، جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 418 در بيعت عقبه امين پيامبر و در مكه ناصر او بوده است و فرستاده پيامبر نزد مردم مكه است و حمايت كننده از او در جنگ حنين به هنگام رويارويى دو گروه بوده است، با هيچ فرمان و حكم پيامبر (ص) مخالفت نكرد، او روز «نيق العقاب» در مورد احزاب به پيشگاه پيامبر شفاعت كرد. اى مردم همانا كه در اين موضوع براى صاحبان بينش عبرت است. مى گويم: منظور ابو مسلم از كلمه «اسدى» عبد الله بن زبير و «از آن كس كه نامش و خاندانش را نمى دانيد» خود اوست، زيرا نسب ابو مسلم معلوم نبود و درباره او اختلاف است كه آيا از بردگان آزاد كرده و موالى است يا عرب. منظور از عقبه، بيعت هفتاد تن از انصار در مكه با پيامبر است و مقصود از نيق العقاب روز فتح مكه است كه عباس در آن روز در مورد ابو سفيان و مردم مكه شفاعت كرد و پيامبر از آنان گذشت فرمود. به هنگام خلافت منصور گروهى از وابستگان پدرش پيش او جمع شدند كه از جمله ايشان عيسى بن موسى و عباس بن محمد و كسان ديگرى غير از آن دو بودند و درباره خليفگان اموى سخن مى گفتند كه چرا عزت از آنان سلب شد. منصور گفت: عبد الملك چنان ستمگرى بود كه هيچ اهميت نمى داد كه چه مى كند، وليد ديوانه يى بود كه سخن گفتنش سراپا اشتباه و غلط بود، سليمان همتش در فرج و شكمش بود، عمر بن عبد العزيز مردى يك چشم در ميان كوران بود، مرد آن قوم هشام بود، و بنى اميه همواره آنچه را كه او براى ايشان از اركان پادشاهى فراهم آورده بود مراقبت و حفظ و پاسدارى مى كردند و گرد همان مى گشتند و آنچه را كه خداوند از او به ايشان ارزانى داشته بود نگهبانى مى كردند، كارهاى مهم را استوار مى داشتند و كارهاى كم ارزش را رها مى ساختند تا آنكه كارهاى ايشان و خلافت آنان به دست فرزندان جوان اسرافكارشان افتاد كه ناز و نعمت پرورده جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 419 بودند. سپاس عافيت را نداشتند و بد رفتارى كردند. درماندگى از ايشان شروع شد و خداوند آنان را كه از مكر او احساس ايمنى مى كردند اندك اندك درمانده فرمود، آنان نگهبانى از خلافت را يك سو افكندند و حقوق رياست را سبك شمردند و در رسوم سياست ناتوان شدند و خداوند عزت ايشان را باز گرفت و جامه خوارى بر ايشان پوشاند و نعمت آنان را زايل فرمود. منصور از عبد الله بن مروان جويا شد، ربيع وزير گفت: او در زندان امير المومنين زنده است. منصور گفت به من خبر رسيده است كه او هنگامى كه به سرزمين پادشاه نوبه رفته پادشاه با او سخنانى گفته است. اينك دوست دارم از دهان خودش بشنوم. فرمان به احضار او داده شد و او را آوردند. چون آمد به منصور با عنوان خلافت سلام داد و منصور اجازه نشستن به او داد و او در حالى كه بند و زنجير در پاهايش خش خش مى كرد نشست. منصور گفت: دوست مى دارم سخنانى را كه پادشاه نوبه به هنگام اقامت در سرزمين او به تو گفته است براى من بگويى. گفت: آرى، چون به سرزمين نوبه رسيدم و چند روزى آنجا درنگ كردم خبر ما به سلطان رسيد و براى ما فرش و بستر و خوراك فراوان فرستاد و خانه هاى وسيعى را ويژه ما قرار داد. آن گاه در حالى كه پنجاه تن از يارانش همراهش بودند و همگى جنگ افزار در دست داشتند به ديدن ما آمد. من برخاستم و به استقبالش رفتم و براى نشستن او از صدر مجلس كناره گرفتم. او آنجا ننشست و روى زمين نشست. من به او گفتم: چه چيز تو را از نشستن روى فرش باز مى دارد گفت: من پادشاهم و براى پادشاه لازم است كه چون نعمتى تازه ببيند براى خداوند و عظمت او تواضع كند و من چون اين نعمت تازه خدا را بر خود ديدم كه شما به سرزمين من آمديد و پس از عزت و پادشاهى خود به من پناهنده شديد در قبال همين نعمت اين خضوع و تواضعى را كه مى بينى آشكار ساختم. آن گاه مدتى سكوت كرد و من هم سكوت كردم، نه او سخن مى گفت و نه من، و ياران او همچنان با جنگ افزارهاى خود بالاى سرش ايستاده بودند. سپس به من گفت: به چه سبب باده نوشى مى كنيد و حال آنكه اين كار براى شما در كتابتان حرام شمرده شده است گفتم بردگان ما به سبب نادانى خود بر اين كار گستاخى كرده اند. جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 420 گفت: براى چه مزارع و كشتزارها را زير سم چهارپايان خود لگد كوب مى كنيد و حال آنكه هر گونه فساد و تباهى در كتاب شما حرام است گفتم اين كار را پيروان و كارگزاران ما به سبب نادانى مرتكب شده اند. گفت چرا ديبا و پرنيان و جامه هاى زربفت مى پوشيد و حال آنكه در كتاب و دين شما بر شما حرام است گفتم: ما براى انجام كارهاى خود از دبيران ايرانى استفاده كرديم، آنان كه به دين ما در آمده بودند به پيروى از روش پيشينيان خود با آنكه ما خوش نمى داشتم چنان جامه هايى مى پوشيدند. مدتى سر به زير انداخت و با دست خود روى زمين خط مى كشيد. سپس گفت: بردگان ما، پيروان ما، كارگزاران ما و دبيران ما نه اين چنين كه تو گفتى نيست بلكه شما قومى هستيد كه آنچه را خداوند بر شما حرام كرده است حلال دانسته ايد و آنچه را نهى فرموده است مرتكب شده ايد و در پادشاهى خود ستم كرديد و خداوند عزت شما را سلب كرد و جامه خوارى بر شما پوشاند و همانا كه خداوند سبحان را نسبت به شما خشم و عذابى است كه هنوز به نهايت نرسيده است و من بيمناكم كه بر شما در اين سرزمين من عذاب نازل شود و مرا هم فروگيرد، ميهمانى هم سه روز است.بنابراين آنچه را نياز داريد فراهم كنيد و از سرزمين من بيرون رويد. ما به اندازه زاد و توشه خود از او گرفتيم و از كشور او بيرون آمديم. منصور از اين سخن شگفت كرد و فرمان داد عبد الله بن مروان را به زندان برگرداندند. در برخى از روايات براى ما نقل شده است كه چون سفاح تصميم گرفت آن گروه از بنى اميه را كه به او پيوسته اند بكشد، روزى بر تخت خود در كاخ هاشميه كوفه نشست. بنى اميه و بنى هاشم و فرماندهان نظامى و دبيران آمدند. آنان را در حجره يى متصل به حجره سفاح نشاندند و ميان سفاح و ايشان پرده يى آويخته بود. سفاح ابو الجهم بن عطيه را نزد آنان فرستاد و نامه يى در دست او بود، او بدانگونه كه ايشان بشنوند با صداى بلند گفت: فرستاده حسين بن على بن ابى طالب كجاست هيچكس پاسخ نداد. ابو الجهم رفت و برگشت و گفت: فرستاده زيد بن على بن حسين كجاست هيچكس پاسخ نداد. او رفت و براى بار سوم برگشت و گفت: فرستاده يحيى بن زيد كجاست باز هم هيچكس پاسخ نداد. او رفت و براى بار چهارم برگشت و گفت: فرستاده ابراهيم بن محمد امام كجاست آنان به يكديگر مى نگريستند، به يقين جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 421 دانستند كه بلايى در پيش است. ابو الجهم رفت و برگشت و به آنان گفت: امير المومنين به شما مى گويد اينان كه نام بردم افراد خاندان و پاره هاى تن من هستند، با آنان چه كرده ايد آنان را براى من برگردانيد يا خودتان داد مرا از خود بستانيد. هيچ پاسخى ندادند. در اين هنگام خراسانيان با چماقهاى خود وارد شدند و همه آنان را در هم كوبيدند. مى گويم: اين معنى مأخوذ از گفتار فضل بن عبد الرحمان بن عباس بن ربيعة بن-  حارث بن عبد المطلب است كه چون زيد بن على عليه السلام در يكصد و بيست و دو به روزگار هشام بن عبد الملك كشته شد، هشام براى كارگزار خود در بصره كه قاسم بن-  محمد ثقفى بود نوشت تا همه افراد بنى هاشم را كه در عراق هستند به مدينه گسيل دارد و اين از بيم خروج آنان بود. براى كارگزار مدينه نوشت كه گروهى از آنان را به زندان افكند ديگران را هم هفته يى يك بار احضار كند و بر آنان افرادى بگمارد كه از مدينه بيرون نروند. فضل بن عبد الرحمان در قصيده مفصلى چنين سروده است. «آنان در هر سرزمين كه بال و پرى در آوردند ما را به زندانها افكندند يا تبعيد كردند. آنان ما را به صورت اسيران به مدينه گسيل داشتند. پروردگار من آنان را از آنچه بيم دارند كفايت نفرمايد. آنان پس از رحلت احمد-  پاكيزه (ص) ميان ما به گونه يى رفتار كردند كه او دوست نمى دارد، و ما را به استضعاف كشاندند. بدون اينكه نسبت به آنان مرتكب گناهى شده باشيم ما را كشتند. خداوند، امتى را كه ما را كشتند بكشد. حق ما را رعايت نكردند و سفارش خداوند را در مورد نزديكان درباره ما انجام ندادند. آنان ما را سخت ترين دشمن خود پنداشتند و ميان خونهاى ما شنا كردند. منكر حق ما شدند و بر ما ستم روا داشتند و بدون هيچ انگيزه يى ما را دشمن داشتند. گناهى جز اين نداريم كه پيامبر (ص) از ماست و ما همواره در پرداخت صله و رعايت حق خويشاوندى نسبت به آنان رغبت داشتيم، و با آن حال اگر آنان را به هدايت فراخوانديم دعوت ما را نپذيرفتند و از هدايت جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 422 رويگردان بودند...» [تا آنجا كه مى گويد:] كشته شدگان ما كه نخست بر آنان ستم كرديد و سپس با ظلم آنان را كشتيد، كجايند هاشم و عمار ياسر و پسر بديل و ذو الشهادتين و ديگر كشته شدگانى را كه در كشتارشان تبهكار بوديد برگردانيد. حجر بن عدى و يارانش را كه شما با ستم در قتل ايشان دست داشتيد و ابو عمير و رشيد و ميثم و آنانى را كه در طف همراه حسين كشته شدند و خود حسين را برگردانيد. عمرو و بشير و ديگر كشته شدگان با ايشان كه در صحرا افتاده بودند و به خاك سپرده نشدند كجايند عامر و زهير و عثمان و ديگران و حر و پسر قين را كه چون از صفين فرا رفتند كشته شدند و هانى و مسلم و ديگر جوانان برومند و زيد و ديگر كسانى را كه از ما كشته ايد همه را برگردانيد، شما كه هرگز نمى توانيد آنان را پيش ما برگردانيد و ما هم چيز ديگرى از شما نمى پذيريم.»  
بخش ۳ : اندرزهای اخلاقی [منبع]

وعظُ الناس :
أَلَا إِنَّ أَبْصَرَ الْأَبْصَارِ مَا نَفَذَ فِي الْخَيْرِ طَرْفُهُ، أَلَا إِنَّ أَسْمَعَ الْأَسْمَاعِ مَا وَعَى التَّذْكِيرَ وَ قَبِلَهُ.
‏ ‏أَيُّهَا النَّاسُ، اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْبَاحٍ وَاعِظٍ مُتَّعِظٍ وَ امْتَاحُوا مِنْ [صَفِيِ‏] صَفْوِ عَيْنٍ قَدْ رُوِّقَتْ مِنَ الْكَدَرِ.
عِبَادَ اللَّهِ، لَا تَرْكَنُوا إِلَى جَهَالَتِكُمْ وَ لَا تَنْقَادُوا [إِلَى أَهْوَائِكُمْ‏] لِأَهْوَائِكُمْ، فَإِنَّ النَّازِلَ بِهَذَا الْمَنْزِلِ نَازِلٌ بِشَفَا جُرُفٍ هَارٍ يَنْقُلُ الرَّدَى عَلَى ظَهْرِهِ مِنْ مَوْضِعٍ إِلَى مَوْضِعٍ لِرَأْيٍ يُحْدِثُهُ بَعْدَ رَأْيٍ يُرِيدُ أَنْ يُلْصِقَ مَا لَا يَلْتَصِقُ وَ يُقَرِّبَ مَا لَا يَتَقَارَبُ.
فَاللَّهَ اللَّهَ أَنْ تَشْكُوا إِلَى مَنْ لَا يُشْكِي شَجْوَكُمْ وَ لَا يَنْقُضُ بِرَأْيِهِ مَا قَدْ أَبْرَمَ لَكُمْ.

امْتَاحُوا : (از چشمه زلالى كه از آلودگيها عاريست) آب برداريد.
رُوِّقَتْ : پاك و صاف شد.
شَفَا : كناره، لبه.
جُرُف : قسمتهايى از كناره رود كه سيلاب آن را برده است.
هَارٍ : مشرف به انهدام.
شَفَا جُرُفٍ هَارٍ : كناره هاى دريا كه بواسطه تلاطم آب زيرش خالى شده و هر لحظه ممكن است فرو بريزد.
الرَّدَى : هلاكت.
لَا يُشْكِى : شكايت را نمى پذيرد.
الشَجْو : حاجت، نياز. 
امتَاحُوا : آب بكشيد، حوض خود را پر كنيد
رُوِّقَت : خالص و تصفيه شده است
شَفَا : كنار صحرا، لب بيابان كه برودخانه و دريا متصل است
جُرُف : جائى كه سيل آنرا برده است
هَارٍ : جاى ويران و ريزش دار
شَجْو : درد و غصه
أبرَمَ : محكم نمود 
۳. اندرزهاى جاودانه، و توجه دادن مردم به اهل بيت عليهم السّلام:
آگاه باشيد بيناترين چشمها آن است كه در دل نيكى ها نفوذ كند، و شنواترين گوش ها آن كه پندها و تذكّرات سودمند را در خود جاى دهد. اى مردم چراغ دل را از نور گفتار گوينده با عمل روشن سازيد و ظرف هاى جان را از آب زلال چشمه هايى كه از آلودگى ها پاك است پر نماييد.
اى بندگان خدا به نادانى هاى خود تكيه نكنيد، و تسليم هواى نفس خويش نباشيد، كه چنين كسى بر لبه پرتگاه قرار دارد، و بار سنگين هلاكت و فساد را بر دوش مى كشد، و از جايى به جاى ديگر مى برد، تا آنچه را كه ناچسب است بچسباند، و آنچه را كه دور مى نمايد نزديك جلوه دهد. خدا را، مبادا شكايت نزد كسى بريد كه نمى تواند آن را بر طرف سازد، و توان گره گشايى از كارتان ندارد.
 
(6) آگاه باشيد بيناترين ديده ها ديده اى است كه نظرش در خير و صلاح باشد (بفتنه و فساد نظر نيفكند) آگاه باشيد شنواترين گوشها گوشى است كه پند و اندرز را حفظ كرده بپذيرد.
(7) اى مردم، چراغ (راه سعادت و خوشبختى خود) را از شعله چراغ پند دهنده پند پذيرفته بيفروزيد (پند و اندرز را از كسى بپذيريد كه آنچه مى گويد طبق آن رفتار مى نمايد، نه از منافق و دوروئى كه كردارش بر خلاف گفتارش باشد) و آب را از چشمه صاف كه تيره و آلوده نيست بكشيد (علوم و معارف را از ائمّه هدى بياموزيد).
(8) بندگان خدا بجهل و نادانى خود اعتماد مكنيد، و از خواهشهاى خويش پيروى ننمائيد، زيرا كسيكه به چنين منزلى وارد گردد بكسى ماند كه به كنار رودى كه از مرور سيل زير آن تهى گشته شكافته نزديك به انهدام است، منزل نموده باشد (و پيروى كننده از جهل و نادانى و هواى نفس بار سنگين) هلاكت را بر پشت خود بار كرده از جائى بجائى مى گرداند بجهت انديشه اى كه پس از انديشه ديگرى بكار آرد (هر زمان مشكلى اختيار نموده هر روز انديشه تازه اى دارد) مى خواهد آنچه نمى چسبد بچسباند و آنچه نزديك نمى گردد نزديك گرداند (چون مبناى فكر و انديشه او نادانى و هواى نفس است همواره در وادى ضلالت و گمراهى حيران و سرگردان است تا هلاك شود)
(9) پس از خدا بترسيد و شكايت ننمائيد پيش كسيكه غمّ و اندوه شما را برطرف نمى كند، و به رأى خود مى شكند (افساد مى نمايد) آنچه (احكام الهىّ) را كه شما بر آن استوار هستيد (مأموريد انجام دهيد، بلكه بايستى در امر دين و دنيا بكسى مراجعه نمائيد كه امام يا جانشين امام باشد.
 
بدانيد، كه بيناترين چشمها، چشمى است كه نظرش در خير باشد و شنواترين گوشها گوشى است كه پند نيوشد و بپذيرد. اى مردم از شعله چراغ آن اندرز دهنده اى كه خود به آنچه مى گويد عمل مى كند فروغ گيريد. و از آن چشمه اى آب برگيريد كه آبش صافى و گواراست نه تيره گون و گل آلود.
اى بندگان خدا، به نادانيهاى خود ميل و اعتماد مكنيد و در پى هواهاى نفس مرويد، كه آنكه در چنين منزلى فرود آيد، به كسى ماند كه بر كناره آب برده رودى فرود آمده كه هر لحظه بيم فرو ريختنش باشد. بار هلاكت خود را بر دوش گرفته از جايى به ديگر جاى مى برد. زيرا هر بار رأيى ديگر مى دهد و مى خواهد چيزى را كه سازوار نيست، سازوار سازد و آنچه به نزديك نمى آيد به نزديك آورد. خدا را، شكايت به نزد كسى مبريد كه اندوه شما نزدايد و نيازتان بر نياورد. و آنچه را كه براى شما مبرم و محكم است با رأى فاسد خود نقض كرده بشكند.
 
آگاه باشيد! بيناترين چشم ها آن است که شعاعش در دل نيکى ها نفوذ کند، و شنواترين گوش ها آن است که اندرزها را در خود جاى دهد و پذيرا گردد! اى مردم! چراغ قلب خود را، از شعله (پر فروغ) واعظ با عمل، روشن سازيد، و ظرف وجود خويش را، از آب زلال چشمه اى که از آلودگى ها پاک است، پُر کنيد.
اى بندگان خدا! بر نادانى هاى خود تکيه نکنيد و تسليم هوس هاى خويش نشويد! زيرا آن کس که در اين مقام برآيد (و تکيه بر جهالت و هوا و هوس ها کند) همچون کسى است که بر لب پرتگاهى که در شُرُف فرو ريختن است قرار گرفته. او بار هلاکت را بر دوش مى کشد و از جايى به جاى ديگر مى برد و براى توجيه آراى ناپخته و ضدّ و نقيض خويش، مطالب نامتناسب را به هم پيوند مى دهد. از (نافرمانى) خدا بپرهيزيد! و شکايت خويش را نزد کسى که نمى تواند مشکل شما را حل کند و توان ندارد که با فکر خود گره از کار شما بگشايد، مبريد.
 
آگاه باشيد كه بيناترين چشمها، چشمى است كه نگاه خود را به سوى خوبى گشايد. آگاه باشيد كه شنواترين گوشها گوشى است كه پند را فرا گيرد و قبول نمايد. اى مردم روشنى از زبانه چراغ واعظى طلبيد كه پند خود را كار بندد، و از زلال چشمه اى آب بركشيد كه از تيرگى پالوده بود.
بندگان خدا در نادانى خود ميارميد، و رام هوسهاى خود مگرديد كه فرود آينده بدين منزل، بر لب آبكندى فرود آمده است بيقرار، ريزان و ناپايدار. آنچه موجب تباهى اوست به پشت خود برمى دارد، و از جايى به جايى مى رساند، به خاطر رايى كه آن را پى در پى تازه مى گرداند، و مى خواهد چيزى را كه نمى چسبد بچسباند، و آن را كه نزديك نمى آيد به نزديك كشاند. خدا را، مبادا كه شكايت بريد بدان كه حاجت شما را روا ننمايد، و گرهى را كه با رأى نادرست محكم كرده نگشايد.
 
بدانيد بيناترين ديده ديده اى است كه در خير نفوذ كند و شنواترين گوش آن گوشى است كه پند را بشنود و بپذيرد. اى مردم، دل از نور چراغ پنددهنده اى كه خود پند پذير است روشن كنيد، و آب را از چشمه زلالى كه از تيرگى صاف مانده بكشيد.
اى بندگان خدا، به نادانى خود تكيه ننماييد، و هواى نفس شما را به دنبال خود نكشد، زيرا آن كه به نادانى خود تكيه زد و اسير هوا شد به لبه پرتگاه هلاكت افتاده، بار ضلالتى را كه به دوش گرفته از جايى به جايى انتقال مى دهد، آن هم به خاطر انديشه باطلى كه به دنبال هم به بازار مى آورد، و مى خواهد آنچه را نمى چسبد بچسباند، و آنچه را نزديك نمى گردد نزديك گرداند. خدا را خدا را، از اينكه نزد كسى شكايت بريد كه اندوه شما را بر طرف نمى سازد، و توانايى باز كردن گره از كار شما را ندارد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 460-454 دست از دامن رهبر الهى خود برنداريد:امام(عليه السلام) در بخش دیگر اين سخن مى فرمايد: «آگاه باشيد! بيناترين چشم ها آن است که شعاعش در دل نيکى ها نفوذ کند و شنواترين گوش ها آن است که يادآورى ها را در خود جاى دهد و پذيرا گردد!». (أَلاَ إِنَّ أبْصَرَ الأَبْصَارِ مَا نَفَذَ فِي الْخَيْرِ طَرْفُهُ! أَلاَ إِنَّ أَسْمَعَ الأَسْمَاعِ مَا وَعَى التَّذْکِيرَ وَ قَبِلَهُ).اشاره به اينکه اگر شما و ساير مردم، چشم و گوش باز داشته باشيد; پيداکردن راه خير و سعادت، مخفى و پيچيده نيست; ولى افسوس! که هواى نفس و هوس هاى سرکش، چنان پرده ظلمانى بر چشم و گوش انسان مى اندازد، که حقايق واضح را نمى بيند و دوستانه ترين اندرز را نمى شنوند.دراين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) به پند و اندرز مردم پرداخته و با مواعظ شايسته و نکات پر معنا، آنها را اندرز مى دهد و در آغاز براى آماده ساختن روح و جان آنها مى فرمايد: «اى مردم! چراغ دل خود را از شعله (پر فروغ فکر) واعظ با عمل، روشن سازيد و ظرف وجود خويش را از آب زلال چشمه اى که از آلودگى ها پاک است پر کنيد!» (أَيُّهَا النَّاسُ، اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْبَاح وَاعِظ مُتَّعِظ، وَ امْتَاحُوا(1) مِنْ صَفْوِ عَيْن قَدْ رُوِّقَتْ(2) مِنَ الْکَدَرِ).همانگونه که چراغ هاى پرنور، مسير انسان را در تاريکى ها روشن مى سازد و از سقوط در پرتگاه، يا رفتن به بى راهه حفظ مى کند; بهره گيرى از اندرزهاى «واعظِ متّعظ» نيز، در سير و سلوک معنوى و فکرى و اخلاقى، انسان را از انحرافات عقيدتى و اخلاقى نگاه مى دارد و همانگونه که آب صاف و خالى از هرگونه کدورت و آلودگى، مايه حيات جسم انسان و همه موجودات زنده است; اندرزهاى شايسته رهروان راه حق، مايه حيات جان و روح آدمى است.روشن است که منظور از اين چراغ هدايت و چشمه آب حيات، وجود خود امام(عليه السلام) است که مردم حق شناس مى بايست تا زمانى که دست رسى دارند نهايت استفاده را از آن حضرت بکنند: افسوس و صد افسوس! که نکردند و ما امروز بر سر سفره هدايت او نشسته ايم و از گوشه اى از کلمات آن حضرت که به ما رسيده است، چراغ دل را روشن مى سازيم و از چشمه زلالش سيراب مى شويم.در ادامه اين سخن، بندگان خدا را به طور عام مخاطب قرار داده و از تکيه بر جهل و نادانى و هوا و هوس و افکار باطل بر حذر مى دارد. مى فرمايد: «اى بندگان خدا! بر نادانى هاى خود تکيه نکنيد و تسليم هوس هاى خويش نشويد!» (عِبَادَ الله، لاَ تَرْکَنُوا إِلَى جَهَالَتِکُمْ، وَلاَ تَنْقَادُوا لاَِهْوَائِکُمْ).سپس دليل روشنى براى اين دستور بيان مى کند و مى فرمايد: «زيرا آن کس که در اين مقام برآيد (وتکيه بر جهالت و هوا و هوسها کند) همچون کسى است که بر لب پرتگاهى که در شُرُف فرو ريختن است، قرار گرفته». (فَإِنَّ النَّازِلَ بِهذَا الْمَنْزِلِ نَازِلٌ بِشَفَا جُرُف هَار).(3)«آرى او بار هلاکت و فساد را بر دوش مى کشد و از جايى به جاى ديگر مى برد!» (يَنْقُلُ الرَّدَى عَلَى ظَهْرِهُ مِنْ مَوْضِع إِلَى مَوْضِع).«و براى توجيه آراى ناپخته و ضدّ و نقيض خويش، مطالب نامتناسب را به هم پيوند مى دهد!» (لِرَأْي يُحْدِثُهُ بَعْدَ رَأْي; يُرِيدُ أَنْ يُلْصِقَ مَا لاَ يَلْتَصِقُ، وَ يُقَرِّبَ مَا لاَ يَتَقَارَبُ!).امام(عليه السلام) در اين عبارات، با تشبيهات زيبا و رسايى که فرموده، يک حقيقت مهم را بيان مى کند که يکى از سرچشمه هاى گمراهى، تکيه کردن بر پندارهاى بى اساس و گمان هاى باطل و آراى فاسد و غير مستدل است. اينها گاه ظاهر فريبنده اى دارد! همچون لب رودخانه ها، يا پرتگاه هايى که ظاهرش محکم، امّا زير آن خالى شده است! افراد بى خبر، پاى بر آن مى نهند و ناگهان در درون رودخانه، يا قعر درّه سقوط مى کنند.اينها با اصرار بر پندارهاى جاهلانه خود، همانند کسانى هستند که اسباب مرگ و سقوط خويش را بر دوش گرفته، به هر سو مى برند. و يکى از ناهنجارى ها و بدبختى هاى آنان اين است که براى توجيه افکار باطل خود به امور باطل ديگرى استناد مى کنند و به اين ترتيب، روز به روز و لحظه به لحظه، در گمراهى عميق ترى فرو مى روند.اينها نقطه مقابل کسانى هستند که در آغاز اين بخش، به آنان اشاره شد: کسانى که از چراغ هدايت رهروان راستين، نور مى گيرند واز چشمه هاى زلال علم آنها سيراب مى شوند.سپس امام(عليه السلام) در يک نتيجه گيرى مى فرمايد: «از (نافرمانى) خدا بپرهيزيد و شکايت خويش را نزد کسى که نمى تواند مشکل شما را حل کند توان ندارد که با فکر خود گره از کار شما بگشايد، مَبَريد!» (فَاللهَ اللهَ أَنْ تَشْکُوا إِلَى مَنْ لاَ يُشْکِي شَجْوَکُمْ(4)، وَ لاَ يَنْقُضُ بِرَأْيِهِ مَا قَدْ أَبْرَمَ لَکُمْ).اين جمله ممکن است اشاره به يکى از سرچشمه هاى جهالت و گرفتارى در چنگال پندارهاى باطل باشد و آن، مشورت نزد نااهلان بردن است! کسانى که از فکر سليم و رأى قاطع و آگاهى کافى براى حل مشکلات بى بهره اند و مشورت کنندگان را همراه خود به وادى ضلالت مى کشانند.اين احتمال نيز وجود دارد که اشاره به مطلب تازه اى باشد و آن اينکه مردم فريب قدرت هاى کاذب و جبّار را که جز به منافع خويش نمى انديشند (همچون بنى اميّه) نخورند و حلّ مشکلات خويش را از آنها نخواهند، که نه تنها مشکلى را حل نمى کنند، بلکه در بسيارى از اوقات بر مشکلات نيز مى افزايند.*****پی نوشت:1. «امتاحوا» از مادّه «مَتْح» به معناى بالا کشيدن دلو از چاه آب است.2. «رُوّقت» از مادّه «روق» (بر وزن فوق) به معناى صاف بودن است و هنگامى که به باب تفعيل برده مى شود، به معناى تصفيه کردن مى آيد و «رُوّقت» به صورت فعل مجهول به معناى تصفيه شده است.3. «شفا» به معناى لبه چيزى است و در اصل به معناى لبه چاه و رودخانه مى باشد. و واژه «شفه» به معناى لب نيز از همين ريشه است. «جرف» به معناى حاشيه رودخانه و يا چاه است. (ولى «شفا» لبه آن چيز مى باشد). «هار» از مادّه «هور» (بر وزن غور) به معناى فرو ريختن و ويران شدن و شکست برداشتن است. بنابراين، مجموع سه کلمه چنين معنا مى دهد: لبه حاشيه پرتگاهى که در حال فرو ريختن است.4. «شجو» به معناى غم و اندوه است. (اين واژه، هم معناى مصدرى دارد، هم اسم مصدرى). 
شرح علامه جعفریپند مردم: «الا ان ابصر الابصار ما نفد في الخير طرفه، الا ان اسمع الاسماع ما وعي التذكير و قبله» اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد: بيناترين چشمها، چشمي است كه نگاهش در خير نفوذ كند. آن چشمي كه همواره دنبال ديدن هوي‌هاي نفساني و عمل مطابق آنها ميگردد و آن انديشه و احساس دروني كه فقط در جستجوي لذائد زودگذر مادي است، چنين چشم و انديشه و احساسي در حقيقت كور است و از اين دنيا و زندگاني چيزي براي ديدن سراغ ندارد. نگرش در آيات الهي در جهان هستي، نگرش در خير است و نگاه در آن حقائقي كه موجب پيشرفت تفكر در واقع‌يابي و حركت در (حيات معقول)، است نگاه در خير است، چنانكه بكار انداختن احساس و انديشه در دريافت و شناخت قانون هستي در جلوه‌ها و نمودهاي بسيار بسيار متنوعش احساس و انديشه در خير است كه اساسي‌ترين مقدمه وصول به هدف اعلاي زندگي است، زيرا هدف اعلاي زندگي كه خدا براي انسانها مقرر فرموده است، خيراست. و ميفرمايد: شنواترين گوشها، گوشي است كه تذكر درباره خير و كمال را بشنود و بپذيرد و عمل نمايد. با در نظر گرفتن تلاش شديد پيامبران عظام و اوصياء و اولياءالله و حكما در راه ايصال مردم به خير و كمال كه در هدف زندگي آنان وجود دارد، همه گونه سخنان مفيد و سازنده گفته شده است. آنچه كه موجب عقب ماندگي است، گوش ندادن به آن سخنان سازنده است كه ناشي از گريز از معرفت و اراده خير است.****«ايها الناس، استصبحوا من شعله مصباح واعظ متعظ، و امتاحوا من صفو عين قد روقت من الكدر» (اي مردم، از شعله‌ي چراغ واعظي كه خود وعظش را پذيرفته باشد فروغ بگيريد، و از آب زلال چشمه‌اي بكشيد كه از تيرگي تصفيه شده باشد.)مشعلي از فروغ سخنان واعظاني كه خود عامل بوعظ خويشتن هستند فرا راه خود بگيريد:مفهومي از جمله شريفه اينست كه پيرامون واعظاني كه به دانسته‌هاي خود عمل نميكنند نگرديد. درون تاريك آنان درون شما را كه احتياج به فروغ الهي دارد تاريك ميسازد. بگذاريد جلوه‌ها در منابر نمايند، ولي سخنانشان مانند دانسته‌هايشان و بال گردن آنان در روز قيامت باشد. شما براي شناسائي اينگونه واعظان هيچ احتياجي به نشان دادن علائم و امارات مخصوص نداريد. هينكه احساس كرديد سخنان آنان گوشهايتان به قلبتان نفوذ نميكند، بدانيد كه گوينده حرفه‌ايست كه استيكال (طلب خوردن) به علم مينمايد- يقينا بدانيد كه: ((مر زبان را مشترن جز گوش نيست)). الموعظه اذا خرجت من القلب دخلت في القلب و اذا خرجت من اللسان لم تتجاوز الاذان (هنگاميكه موعظه از قلب برآمد در قلب نشيند و هنگاميكه از زبان برآمد از گوشهاي شنوندگان تجاوز نميكند.)واعظاني كه عظمت وعظ و هدف واقعي آنرا ميدانند و از نياز جدي انسانهائي كه با چشم اميد به آنان مينگرند اطلاع دارند، از طرز سخناني كه بر زبان مي‌آورند و بوسيله كردارهايي كه با سخنانشان منطبق ميشوند ميتوانند با آنچه كه ميگويند، مردم را واقعا ارشاد نمايند و صراط مستقيم را به آنان نشان بدهند. گاهي فروغ مشعلي كه اين مربيان عاليمقام بدست گرفته‌اند، بقدري تابناك و روشنگر است كه چهره آنان را مانند خورشيدي كه همه چيز را روشن ميسازند منور نموده و با آن نور، درون آدميان را روشن ميسازند، اگر چه سخني نگفته باشند، همانگونه كه در داستان پادشاه و كنيزك آمده است كه وقتي شاه براي ديدار طبيب حقيقي در ايوان نشسته بود:ديد شخصي كاملي پرمايه‌اي           آفتابي در ميان سايه‌ايميرسيد از دور مانند هلال           نيست بود و هست بر شكل خيال …آنخيالي را كه شه در خواب ديد           در رخ مهمان همي آمد پديدنور حق ظاهر بود اندر ولي           نيك بين باشي اگر اهل دليآن ولي حق چو پيدا شد ز دور            از سر و پايش همي ميتافت نورشه بجاي حاجيان واپيش رفت             پيش آن مهمان غيب خويش رفت …شه چو پيش ميهمان خويش             رفت شاه بود اوليك بس درويشرفت دست بگشاد و كنارانش گرفت             همچو عشق اندر دل و جانش گرفت …گفت اي نور حق و دفع حرج            معني الصبر مفتاح الفرجاي لقاي تو جواب هر سوال          مشكل از تو حل شود بي‌قيل و قالترجمان هر چه ما را در دلست          دستگير هر كه پايش در گل استسپس ميفرمايد: و از آب زلال چشمه‌اي بكشيد كه از تيرگي تصفيه شده باشد. اگر مغزهاي متفكران و مربيان و معلمان را داراي منابع آب زلال حقايق بدانيم، آب زلالي كه از منابع آن مغزها ميجوشد، لوازم و خواص موجود در آن مغزها را بخود مي‌گيرد، همانند آب زلالي كه از درون منبعي در شكم كوه بجريان مي‌افتد و در سر راه خود از مواد گوناگون سمي يا مفيد عبور ميكند. چنانكه اين آب زلال خاصيت آن مواد سمي يا مفيد را گرفته و راهي مزارع مردم و درختان و جايگاههاي ذخيره آب براي آشاميدن خواهد گشت، همچنان آنچه كه از منابع مغزهاي متفكران و مربيان و معلمان به جريان مي‌افتد با محتويات مغز و مختصات رواني آنان مخلوط ميگردد. در صورتيكه محتويات مغز و مختصات رواني حقائق مفيد باشد، مزارع و نهالهاي باغ دروني انسانها از آن آب زلال استفاده خواهند برد و اگر محتويات مغزي و مختصات رواني آنان آلوده و كدر و مسموم بوده باشد، قطعي است كه آن مزارع و نهالها را به تباهي خواهد كشيد. اين قضيه بسيار جديست كه پيشوايان فرموده‌اند: اذا صلح العالم صلح العالم و اذا فسد العالم فسد العالم. (هنگاميكه عالم صالح (عامل مخلص به علم خود) باشد دنيا صالح مي‌شود و اگر عالم فاسد شد دنيا فاسد ميگردد.) منابع اسلامي در نكوهش عالم فاسد و واعظ غير متعظ و بيان لزوم دوري جستن از او بقدري فراوان است كه نيازي به بيان تفصيلي آن وجود ندارد.****«عباد الله، لا تركنوا الي جهالتكم» (اي بندگان خدا، به ناداني خود تكيه و اعتماد نكنيد.)هرگز صلاح را در آن نبينيد كه نادان بمانيد. و هرگز صلاح را در آن نبينيد كه به ناداني‌هاي خود تكيه و اعتماد كنيد. فقط خدا ميداند كه چه استعدادها و نبوغهاي باعظمت، بجهت تكيه بر جهالت، جامعه خود را بلكه جامعه بشريت را از بكارافتادن سرمايه استعداد و نبوغ خود محروم ساختند و رفتند. شايد بجرات بتوان گفت كه اين اشخاص در آغاز ابديت كه روز قيامت و روز رسيدگي به اعمال آدميزادگانست، موصوف به خيانت و با صفت خائن مخاطب شوند، در صورتيكه اگر وضع مغزي و رواني آنانرا بطور صحيح مورد بررسي قرار بدهيم، خواهيم ديد كه آنان در موقعيتي قرار گرفته بودند كه اگر يك يا چند سوال از دانايان ميكردند و پاسخ صحيح به سوالات آنان گفته ميشد، صخره‌اي كه روي منبع استعداد و نبوغ آنان قرار گرفته بود ميشكافت و سيل انبوهي از آب زلال حقائق از مغزشان به مزارع و باغهاي جوامع سرازير مي‌گشت. حال كه بدون رساندن يك قطره آب زلال به گلوي تشنگان حقيقت، راهي زير خاك گشته‌اند، ناشي از تكيه بر جهالت خود بوده است كه خداوند آنانرا بدانجهت مورد بازخواست قرار خواهد داد. تكيه و اعتماد بر جهالت علل و انواعي دارد كه همه آنها از ديدگاه اسلام شديدا ممنوع است. از آنجمله:1- تكيه بر جهالت ناشي از اينكه اگر عالم شود تكليف يا تكاليفي متوجه او خواهد گشت، لذا براي رفع يا دفع تكليف، بر جهالت خود باقي ميماند و نميداند كه وصول به هدف اعلاي زندگي بدون اهميت دادن به تكليف امكان‌پذير نيست.2- تكيه بر جهالت، براي اينكه اگر عالم شود ممكن است زشتي و قبح چيزهائي كه با آنها مرتكب ميگشت روشن گردد و نتواند آنها را ترك كند و به اضطراب دروني ناشي از كشاكش علم و هواي نفساني دچار شود.3- اگر بخواهد تحصيل علم كند بايد خود را بشكند در صورتيكه خود هر چه باشد (حيواني يا غير حيواني) براي او بقدري باارزش است كه حاضر نيست كمترين اهانتي را درباره آن خود تحمل نمايد.4- تحمل پيدا كردن مجهولات و تنظيم سوال درباره آنها و گرفتن پاسخهاي مناسب براي آنها را ندارد.بدينجهت و با نظر به اصرار اميرالمومنين عليه‌السلام بهمه انسانها و به فرزند عزيزش امام حسن مجتبي عليه‌السلام درباره لزوم دوري از جهل و تحصيل علم، مقداري از مباحث مربوط به سوال و انواع آن و پاسخ و مطالب مربوط به آنرا در اينجا مطرح مينمائيم. سوال يعني چه؟1- چه عواملي باعث پيدايش سوال مي‌شود؟ نخست بايد در نظر بگيريم كه سوال بمعناي حقيقي آن، عبارتست از ابراز اشتياق به تحصيل معرفت درباره يك مجهول. يعني سوال كننده با هر وسيله‌اي مانند لفظ، كتابت و اشاره ميخواهد بگويد: من مجهولي دارم و ميخواهم آن مجهول را حل نمايم. با اين توصيف كه در پديده سوال عرضه شده، ثابت ميشود كه: سوال كننده:1- مقداري از روشنائي‌ها و معلومات دارد كه در توسعه و يا تحقيق آنها به تاريكي و مجهولي رسيده است، زيرا آدمي هرگز از مجهول مطلق كه در مقدمات و پيرامون آن هيچگونه روشنائي نداشته باشد، سوال نميكند، بلكه اصلا براي مغز انساني بعنوان موضوعي قابل تحقيق مطرح نميگردد.2- سوال كننده اين حقيقت را فهميده است كه مجهولاتي كه در مسير حيات بشري پيش مي‌آيد، امكان حل و توضيح و تفسير و اثبات دارد، و الا نه تنها سوالي درباره مجهولش نميكرد، بلكه ياس و نوميدي از حل مجهولات و متوقفش ميساخت و در تاريكي‌ها غوطه‌ورش مينمود.3- سوال كننده اميد دارد كه كسي را كه مورد سوال قرار داده است، پاسخ صحيح آنرا بدون غرض ورزي و آلودگي‌هاي ضد واقع‌گويي بيان خواهد نمود. بنابراين، بايد گفت: سوال بمعناي حقيقي آن، انگيزه و علتي جز واقع‌يابي ندارد. لذا ميگوئيم: هر سوالي توقفي را نشان ميدهد. اگر اين توقف در برابر انسانهاي دانا به موضوع سوال، و وارسته از سودجوئي از مشكلات مردم، بوده باشد، توقفي است براي گرفتن نيروي حركت در مسير معرفت، مانند توقف ماشين براي گرفتن بنزين كه حركت بمقصد بدون آن توقف امكان‌پذير نميباشد. يك مساله ديگر را كه از اهميت زيادي برخوردار است در اينجا متذكر ميشويم و آن اينست كه نسبت سوال حقيقي به سوالهاي غرض آلود، نسبت صدق است بر كذب و نسبت واقع‌جوئي است بر اخلالگري در واقعيات. همان مثال نحوي و كشتيبان را بياوريد كه نحوي پس از آنكه سوار كشتي شد براي من بازي و من نمائي خويشتن رو به كشتيبان نمود و (گفت هيچ از نحو خواندي؟ گفت: لا) اين يك سوال واقع جويانه نبود، لذا اگر كشتيبان كسي بود كه نحو را خوانده بود و در پاسخ نحوي چنين ميگفت: بلي، نحوي عزيز، نحو و صرف و علم اللغه و علم اشتقاق و معاني و بيان و بديع، همه اينها را خوانده و پس از آن فنون كشتيراني را آموخته‌ام، قطعا دنيا در مقابل ديدگان آن نحوي تيره و تار مي‌گشت، زيرا از رسيدن به مقصد شومش كه خودنمائي بود، محروم ميگشت.گاهي سوال به انگيزگي اهانت و وارد كردن زجر بر روح مخاطب صورت ميگيرد، نه براي خودنمائي محض. در اين هنگام است كه سوال كننده با چهره ضد انساني و با شمشير بران الفاظ سوال، روح مخاطب را مجروح ميكند و با شماتت‌هائي كه بجهت ناتواني مخاطب ابراز ميكند، بجراحتهاي روحي مخاطب نمك ميپاشد. بايد اين نابخردان تبهكار منتظر جراحتهاي روحي از باب مكافات باشند كه دير يا زود سراغ اروح آنها را خواهد گرفت. به اضافه اينكه چون اينگونه اشخاص علم را وسيله آزار و شكنجه مردم قرار ميدهند، خداوند متعال نور علم را از درون آنان سلب نموده است. و تركهم في ظلمات لا يبصرون. (و آنها را در تاريكيهائي رها ميكند كه بينائي را از دست ميدهند.) اميرالمومنين عليه‌السلام در پاسخ كسي كه از آن حضرت درباره مشكلي سوال كرده بود، چنين فرمود: سل تفقها و لا تسئل تعنتا فان الجاهل المتعلم شبيه بالعالم و ان العالم المتعسف شبيه بالجاهل المتعنت. (بپرس براي فهميدن و مپرس براي آزار دادن و وارد كردن مسوول در مشقت و ناراحتي، زيرا جاهلي كه در جريان تعلم و آموزش است، شبيه به عالم است و عالمي كه كج انديش است شبيه به جاهل موذي است.)در آغاز اين مبحث گفتيم كه معناي واقعي سوال اينست كه سوال كننده ميگويد: من در حركت بسوي معرفت، با مجهول و تاريكي روبرو شده‌ام و مشتاق حل آن مجهول و برطرف شدن تاريكي هستم. و چون افراد انساني (جز انبياي عظام و ائمه معصومين و آن دسته از اولياءالله كه بوسيله معرفت و تهذب نفس از نور عالي معرفت برخوردار شده‌اند) تدريجا بمقام علم ميرسند و مجهولات آنان بطور تدريجي بوسيله مشاهدات و تجارت و تحقيق و تعقل برطرف ميگردد، لذا عبور از پل‌ها و گردنه‌هاي متنوع ترديد و احتمال و ظن كه پديده سوال را ايجاب ميكنند، يك جريان كاملا طبيعي است، بلكه ميتوان گفت: يقين‌هاي حاصله در جريان طولاني معرفت هر اندازه كه بيشتر از آن پل‌ها و گردنه‌ها عبور كنند، ناب‌تر و مستحكمتر خواهند بود.اين جريان مقتضي روياروئي مستمر انسانها با علامت سوال است. كسانيكه در طول حياتشان از اهميت سوال اطلاعي نداشته باشند و ندانند كه اصلا سوال چيست، بسيار اندكند. بلكه اگر اين حقيقت را در نظر بگيريم كه گاهي سوال بدون اينكه رسما بوسيله لفظ يا كتابت يا اشاره و چيزهاي ديگر ابراز گردد، بوسيله حركت و تكاپوي عملي صورت ميگيرد، مي‌پذيريم كه هيچ فردي آگاه در اين دنيا بدون سوال نميتواند زندگي خود را تفسير نمايد. مثلا هنگاميكه يك معدن شناس بطرف كوهي ميرود كه ببيند آيا در آن كوه فلان معدن وجود دارد يا نه، خواه لفظ يا ديگر وسائل سوال را بزبان بياورد، يا در سكونت محض حركت كند، سوال متعددي در مغز او (كه آيا در آن كوه معدني وجود دارد يا نه؟) بوجود آمده است كه وي را به كوشش و تكاپو در راه تحقيق درباره آن كوه براه انداخته است. بنابراين ميتوان گفت: سوال از اين جهت بر دو قسم عمده تقسيم ميگردد: 1- سوال بارز (نمودار شده بوسيله‌ي مناسب) 2- سوال غير بارز. براي كسي كه سوالي مطرح نيست، معرفتي مطرح نيست. اين جمله كه براي من سوالي مطرح نيست، اين جمله را در بردارد كه براي من معرفتي مطرح نيست، زيرا هيچ انساني بجز گروه انبياي عظام و ائمه معصومين عليهم‌السلام و آن دسته از اولياءالله كه از نور عالي معرفت برخوردار شده‌اند، نمي‌تواند در هر موقعيتي با هر واقعيتي بطور مستقيم با روشنائي كامل روياروي قرار بگيرد. بنابراين، براي من سوالي مطرح نيست، يا اينكه من علم مطلق به هستي بطور مطلق دارم و هيچ نقطه‌اي مشكوك و مبهم براي من وجود ندارد و يا اينكه من علم مطلق به هستي بطور مطلق دارم و هيچ نقطه‌اي مشكوك و مبهم براي من وجود ندارد! و هر دو پندار غلط كشف از اختلال مغزي گوينده ميكند.مجموعه اين مسائل را با انگيزه‌هاي ديگري كه براي فرار از سوال و تحصيل آرامش سطحي ميتوان در نظر گرفت، بقرار زير است:1- محدوديت تفكرات و ناچيزي اطلاعات كه فقط ميتوانند زندگي محقر شخص را در محدوده ديدگاهي كوچك كه براي خود ساخته است، اداره كنند. بهمين جهت چون و چراهائي كه براي اين اشخاص طرح ميشود، بدان جهت كه خيلي سطحي و محدود ميباشد، پاسخهاي مناسب آنها نيز قانع كننده و آرامشان ميسازد.2- اشخاصي هستند كه از قدرت تفكر و وفور اطلاعات درباره اصول و مسائل زندگي و كائناتي كه محيط بر آنان ميباشد، برخوردارند، ولي بجهت قرار گرفتن در جاذبه لذائذ (كه نميگذارد آدمي به عمق اطلاعاتي كه بدست آورده است نفوذ فكري نمايد و درباره آنچه كه از طبيعت و غير طبيعت در پيرامونش ميگذرد، بطور دقيق بينديشد) لذا از صحنه زندگي ميگذرد بدون اينكه با حقيقت و اصول بنيادين آن، سر و كار داشته باشد.3- عده‌اي ديگر را مي‌بينيم كه بوسيله عوامل گوناگون تخدير، از هوشياريها ميگريزند و اصلا تخدير نميگذرند سوالي در پيش رويشان نمودار گردد، تا مجبور به دادن پاسخ به آن بوده باشند. متاسفانه اكثريت چشمگيري از انسانها از اين گروهند و آرامش خاطرشان مستند به سستي‌ها و تخديرهاي گوناگون است.جمله عالم ز اختيار و هست خود          ميگريزد در سر سرمست خودميگريزند از خودي در بيخودي          يا به مستي يا به شغل اي مهتديتا دمي از هوشياري وارهند          ننگ خمر و بنگ بر خود مي‌نهند4- گروهي ديگر از انسانها در برابر عوامل جبرنماي زندگي ضعف اسفناكي از خود نشان ميدهند، مانند اسيران دست قدرت پرستان و شهوترانان و خودكامگان، و با اين ناتواني كاذب كه در خود احساس ميكنند، در همان اسارت و بردگي، احساس آرامش مينمايند!! و در درون خود انگيزه‌اي براي چون و چرا در آن زندگي كه پيش گرفته‌اند نمي‌بينند. اينان هم آرامش خاطر دارند، مانند آرامش خاطر حيواناتي كه در باغ‌وحش در ميان قفس‌ها احساس ميكنند. آيا ميتوان آرامشهاي چهارگونه را كه بطور مختصر متذكر شديم، آرامش و اطمينان ناميد؟! بنظر ميرسد اين آرامشها معلول بريدن و گسيختن ابعاد بسيار مهمي از انسان در زندگي است، نه آرامش طبيعي و منطقي. شرابخوار پس از ميگساري، يا هر شخص تخدير شده كه در خود احساس آرامش مينمايد كه ناشي از حذف يك بعد يا يك نيروي فوق‌العاده بااهميت (هشياري و تعقل) در زندگي باشد، سكوني است خيالي نه آرامشي حقيقي، اميرالمومنين عليه‌السلام در وصيت معروفش به امام حسن مجتبي عليه‌السلام مي‌فرمايد: فان اشكل عليك شي‌ء من ذلك فاحمله علي جهالتك فانك اول ما خلقت به جاهلا ثم علمت، و ما اكثر ما تجهل من الامر و يتحير فيه رايك و يضل فيه بصرك ثم تبصره بعد ذلك (فرزندم، اگر درباره واقعياتي كه براي تو بيان نمودم، مشكلاتي پيش آمد، آنرا بر جهالت خود حمل كن، زيرا تو در آغاز خلقت به آن جاهل بودي (يا در آغاز خلقت چيزي نميدانستي) و چه بسيار است جهالت تو درباره واقعياتي كه راي تو در آنها حيران و بينائيت در آنها گمراه بوده است، سپس درباره آنها بينائي مي‌آوري.)اين جملات شريف انسان را به سوال و جستجو تحريك مينمايد و اين نكته سازنده را گوشزد ميفرمايد كه وقتي حقيقتي براي تو تاريك جلوه كند، حقيقت را متهم مكن و آنرا منحرف مساز، بلكه آنرا بجهل خود مستند نما.اين انسان بزرگ در شكايت از فساد روزگاري كه در آن زندگي ميكرده است چنين ميفرمايد: «يا ايهاالناس انا قد اصبحنا في دهر عنود و زمن كنود. بعد فيه المحسن مسيئا و يزداد الظالم عتوا. لا ننتفع بما علمنا و لا نسئل عما جهلنا و لا نتخوف قارعه حتي تحل بنا». (اي مردم، ما در روزگاري زندگي ميكنيم كه معاند باعظمتها و ارزشها، پافشاري كننده بر باطل در برابر حق است. مردم اين زمان بر همه‌ي نعمتهاي الهي كفران ميورزند. نيكوكار در اين روزگار بدكار شمرده ميشود و ستمكار بر طغيان و شدت لجاجت و عصيانش مي‌افزايد. از آنچه كه ميدانيم و سودي نمي‌بريم و درباره آنچه كه نميدانم سوال و جستجو نمي‌كنيم و از هيچ حادثه كوبنده‌اي نمي‌هراسيم تا آن حادثه بر سر ما تاختن بگيرد.)در اين منطق الهي، يكي از مختصات روزگار فاسد، برخوردار نشدن از معلومات و طرح نكردن مجهولات براي شناخت است. جالب‌ترين مساله‌اي كه ميتواند انسان حق‌شناس را از ديدگاه حقوق بخود جلب نمايد، مطلبي است كه علي عليه‌السلام در هنگام پاسخ بسوالي كه يكي از ياران آن حضرت براي او طرح كرده بود در حاليكه آن سوال موقعيت مناسبي نداشت، آن حضرت پاسخش را با اين جمله شروع فرمود: ((تو اي مرد اسدي، انسان مضطربي هستي، زبانت را در غير موضعش رها ميكني. ولي چه بايد كرد كه از دو جهت داراي حق هستي: يكي اينكه با پيامبر اكرم رابطه سببي داري (زينب دختر جحش زن پيامبر از قبيله بني‌اسد بود) و دوم اينكه تو حق سوال داري.)) اگر در اين جمله اخير بيشتر دقت كنيد، خواهيد ديد كه همه انسانها در تحصيل معرفت از دو حق عظيم برخوردارند: حق طرح سوال و حق شنيدن پاسخ، و حق دوم هر دانائي را مكلف ميسازد كه پاسخ سوالي را كه ميداند، بدهد. در تاييد اين مطلب آن روايت معروف را در نظر بگيريم كه معصوم فرمود: ((اگر از كسي درباره موضوعي سوال شود و مسوول عنه پاسخ آن را بداند و نگويد، خداوند در روز قيامت لجامي از آتش بدهان او خواهد زد.))مرحوم محدث بزرگ حاج شيخ عباس قمي در كتاب سفينه‌البحار ج 1 ص 585 از امام باقر عليه‌السلام نقل ميكند كه آن حضرت فرمود: الا ان السوال مفتاح العلم. (آگاه باشيد، سوال كليد علم است.) سپس اين بيت را خواند: شفا العمي طول السوال و انما تمام العلمي طول السكوت علي الجهل (شفا از نابينائي در ادامه سوال از مجهولات است و جز اين نيست كه كوري تمام در دوام سكوت و استمرار بر ناداني است.) معلمان و مربيان بايد متعلمان و متربيان را با ضرورت و شايستگي سوال آشنا بسازند. با جرات بايد گفت كه يكي از اساسي‌ترين وظايفي كه بر عهده مربيان است، آشنا ساختن نونهالان و بطور عموم هر انساني كه مورد تعليم و تربيت قرار ميگيرد، با ضرورت و شايستگي سوال است. حقيقتي كه پس از سوال صحيح و پاسخ صحيح در مغز يك انسان راه مي‌يابد ميتواند بخود آن انسان مستند بوده باشد، به اين معني كه وقتي حقيقتي براي درك و فهم مطرح شد، براي باز كردن سطوح و ابعاد و جهات آن حقيقت، چون و چراها لازم است، چنانكه براي شخم زمين و آماده كردن آن براي رويانيدن زراعت‌ها بيل يا ديگر ابزار شخم ضرورت دارد.در باز كردن سطوح و ابعاد و جهات يك حقيقت قطعي كه پاي استدلال و استشهاد و تمثيل بميان كشيده خواهد شد، هر اندازه كه چون و چراها زيادتر بوده باشد، سطوح و ابعاد و جهات كشف شده در يك حقيقت افزايش خواهد يافت. القاء واقعيات بوسيله معلمان و مربيان و وادار كردن متعلمان و متربيان به پذيرش اجباري آنها بدون اينكه متعلمان و متربيان مجاز باشند كه چون و چرائي در اين جريان حياتي براه بيندازند، درست مانند شاخه‌هاي گل است كه از ريشه قطع شده‌اند و آنها را به شاخه‌ها و ساقه‌ها درختي كه خشكيده است بچسبانند! دنياي امروز بشري حتي جامعه خودمان از وجود با سوادهاي بسيار فراوان برخوردار است، در بعضي از كشورهاي دنيا به نقل آگاهان وجود افراد بيسواد تا نزديكي صفر تقليل يافته است اما كو صاحبنظران؟ صاحبنظران در هر رشته‌اي از علوم و فلسفه‌ها و هنرها در اقليت اسف‌انگيزند. مقصود از صاحبنظران كساني نيستند كه داراي اطلاعات فراوان در رشته معرفتي خود باشند، همچنين منظور از صاحبنظران آن عده از اشخاص نيستند كه با معلوماتي محدود ميتوانند خود را در ميان جامعه با بكار بردن وسائل جلب كننده مانند قلم چنان مطرح كنند كه مردم بسوي آنان بعنوان اينكه صاحبنظرند، جلب شوند. صاحبنظر كسي است كه معرفت او درباره موضوعات مطروحه، مستند به دريافت‌هاي عميق و استدلالهاي صحيح بوده معرفتي كه درباره موضوعات مورد شناخت بدست آورده حتما بايد بتواند از عهده اثبات و نفي مطالب مربوط به آن موضوعات برآيد. اين درجه از معرفت براي افراد بسيار اندك مخصوصا در علوم انساني، قابل وصول ميباشد. علت اساسي اين كمبود اسف‌انگيز همانا ناشي از بي‌اعتنائي عده فراواني از معلمان و مربيان به لزوم برانگيختن سوال در مغز متعلمان و متربيان است كه توجهي به اهميت تحريك استعداهاي مغزي و رواني مردم مخصوصا نونهالان نميكنند. و از اينرو است كه نبوغ و استعدادهاي عالي پيش از بروز، خاموش ميشوند از بين ميروند.جاي بسي دريغ و تاسف است فعليت و كه گفته شود: ((در هر قرني اگر خواستيد تعداد نوابغ و صاحبنظراني را كه نبوغ و ديده‌وري آنان به فعليت رسيده باشد، با انگشتانتان بشماريد و عدد انگشتانتان كه ده تا تمام شده است و هنوز مشغول ادامه شمارش هستيد، بدانيد كه به ضعف باصره مبتلا شده‌ايد.))خلاصه، روزگار ما چنان در كمبود صاحبنظران ميگذرد كه گوئي خروج از تقليد گناهي است نابخشودني! اين نكته هم بايد در نظر گرفته شود كه مساله تشويق انسانها مخصوصا نوباوگان به طرح سوال و مطالبه دليل براي اثبات ادعاها، چندان كار ساده‌اي نيست، زيرا چه بسا علاقه به پيدا كردن دليل و تحليل مساله بوسيله سوال بجهت بي‌توجهي به كميت و كيفيت تشويق مزبور، موجب بيماري شك و ترديد شود كه خطرش بيش از تقليد در معلومات و معارف است كه اميد تبدل آن، به فهم عميق و اجتهاد و نظر وجود دارد. طرح صحيح سوال اساسي‌ترين عامل تسهيل جواب است. اين مبحث را ميتوان با نام ((مساله شناسي)) يا ((سوال شناسي)) نيز مطرح نمود. شناخت اينكه ((مساله چيست)) و ((ابهام در كجا است))، بسيار كار بزرگي است و ميتوان گفت: مشخص ساختن نقطه حقيقي ابهام و مجهول كه سوال براي كشف و روشن ساختن آن ابزار خواهد گشت، به درجه قابل توجهي از معرفت در مسائل پيرامون آن نقطه ابهام نيازمند است. اين مثال را در نظر بگيريم: فرض كنيم مورد سوال اينست كه آيا بشر روزي خواهد توانست از قدرت ناتوان نگردد و اصول و ارزشهاي ثابت شده انساني را زير پا نگذارد؟ اگر ما مفاهيم روشني درباره ((بشر))، ((قدرت))، ((آينده))، ((استفاده))، ((ناتواني)) و ((اصول و ارزشهاي ثابت)) داشته باشيم، قطعا نخواهيم فهميد كه اصل مساله چيست و مجهول ما كدام است. لذا ممكن است مساله با اشكال زير مطرح گردد، يا اگر اشكال زير مورد حل و فصل قرار نگيرد، سوال يا مساله خنثي خواهد ماند:1- آيا بشر قدرت را خواهد شناخت؟ مسلم است كه همه سوال اين نيست، زيرا بشر تا آنجا كه امكان داشته است قدرت و كاربرد آنرا شناخته است. 2- آيا بشر آن قدرت را دارد كه در برابر قدرت ناتوان نگردد؟ طرح سوال بدين ترتيب هم ابهام‌انگيز است، زيرا در جمله مزبور نه تنها معناي قدرت روشن نيست، بلكه معناي ناتواني هم معلوم نيست كه ناتواني از چه؟ 3- ممكن است سوال اينطور مطرح گردد و يا اين مساله هم يكي از ابعاد سوال مطروحه باشد كه آيا آگاهي انسان در برابر ناآگاهي قدرت بايد نابود گردد؟ 4- آيا اصلا ضرورتي وجود دارد كه از قدرت سوء استفاده نشود و كدامين دليل اثبات كرده است كه بايد ارزشهاي انساني قرباني قدرت نگردد؟ 5- آيا انتخاب اصلح براي بقاء خود يكي از اصول ارزشها نيست؟ اگر چنين است پس اصل سوال بايد اصلاح شود.ملاحظه ميشود كه يك سوال چه اندازه داراي جهات و سطوح مختلف است كه اگر يكايك آنها روشن نشود سوال در يكعده مفاهيم كلي و غير مشخص گم ميشود. لذا براي تنقيح و تصفيه‌ي سوال مورد بحث بايد:يك- معناي بشر روشن گردد كه بشر حيواني است داراي استعدادهاي بسيار عالي و داراي مختصات بسيار مهم و اين استعدادها و مختصات در صورت شناخت و كاربرد صحيح آنها، چهره‌اي فوق‌العاده عالي و حقيقتي كامل از انسان را نشان ميدهند و در صورت عدم شناخت و يا عدم بهره‌برداري صحيح از آنها، چهره‌اي خطرناك و حقيقتي غير قابل تفسير توجيه از انسان را نشان خواهند داد. براي اثبات اين مدعا كه انسان قابل انعطاف به يكي از دو نقيض صعود و تنزل پست دارد، اندك مطالعه‌اي درباره همين انسان كافي است. پس اولين جزء سوال ما روشن است.دو- اين موجود كه انسان ناميده شده است، دو گونه لذت ميتواند دريافت نمايد: لذت طبيعي جسماني، لذت معنوي عقلاني. و آن انسانهائي كه طعم لذت معنوي عقلاني را چشيده‌اند، با اضافه اينكه شوون حيات آنان اصيل‌تر و رفتارشان در زندگي اجتماعي با ديگر انسانها خردمندانه‌تر ميباشد، احساس لذتي كه ميبرند عميقتر و عاليتر از احساس لذائذ طبيعي جسماني ميباشد. گمان نميرود كسي كه از دو بعدي بودن انسان درباره لذت (جسماني و عقلاني) اطلاعي داشته باشد در اين مطلب كه طرح كرديم، ترديدي داشته باشد. اگر كسي درباره اين جزء از سوال ترديد داشته باشد يا آنرا انكار كند، بايد در همين مرحله توقف كند و بكوشد تا اين جزء براي وي، روشن و الا بهيچ نتيجه‌اي از سوال مطروحه نخواهد رسيد، يعني سوال قيافه حقيقي خود را به چنين شخصي نشان نخواهد داد. اين جزء از سوال هم كاملا روشن است.سه- افراط در اشباع تمايلات و بي‌بندوباري در تحصيل لذائذ جسماني به اضافه تضعيف ديگر استعدادهاي سازنده مانند عقل و انديشه، موجب تزاحم و تصادم با ديگر انسانها خواهد بود، در صورتيكه لذائذ معنوي عقلاني نه تنها باعث تقويت ديگر استعدادهاي سازنده مي‌باشد، بلكه موجب ائتلاف و اتحادهاي مفيد انساني نيز خواهد بود و بقول مولوي:جان گرگان و سگان هر يك جدا است            متحد جانهاي شيران خدا استچهار- يكي از اجزاء بسيار بااهميت سوال قدرت است. قدرت با اينكه اشكال بسيار گوناگون دارد، ولي مفهوم كلي آن يكي از مفاهيم بديهي است كه از باز و گرفته تا توانائي حاصل از علم و انديشه و انواع نيروهاي متحرك جهان طبيعت و انسانها را شامل ميگردد. قدرت ميتواند عمل ايجاد كند و عمل ممكن است بصلاح انسانها باشد و ممكن است بصورت عامل فساد، دود از دودمان بشري درآورد. و هيچ عمل و حركتي بدون قدرت با اشكال مختلفي كه دارد، قابل تحقق نيست. يكي از مطالب فوق‌العاده بااهميت درباره قدرت، ناآگاهي آن است، اگر چه خود قدرت معلول آگاهي يك انسان هشيار بوده باشد، به اين معني كه انسان سودجو و قدرت پرست ميتواند از آگاهي‌هائي كه درباره شئون زندگي ديگران بدست مي‌آورد توانائي بزانو درآوردن آنان را پيدا كند. ولي خود قدرت چنانكه گفتيم عامل و حركت است.پنج- يكي از مختصات اساسي قدرت پرستي اينست كه نه تنها رنگ حق و باطل را در نظر قدرتمند مات ميكند، بلكه حتي اشكال نمودها و روابط موجودات در مجموعه هستي براي قدرت پرست مفاهيمي ديگر پيدا مي‌كنند، چنانكه در حالات عشق معمولي، هر گونه زيبائي كه در جهان وجود دارد، وابسته به زيبائي معشوق آن عاشق ميباشد. گلها زيبا هستند، زيرا وابسته يا شبيه به صورت معشوق او مي‌باشند، رنگ ماه بسيار زيبا است، زيرا از رنگ روي معشوق او تقليد كرده است! بهمين ملاك، معاني همه واقعيات جهان هستي اعم از موجودات طبيعي و انسانها از ديدگاه قدرتمند قدرت پرست اشيائي هستند كه در آنهنگام كه قدرت پرست اراده كرده است قدرت خود را در راه مقاصدش بجريان بيندازد، همه آن واقعيات بايد در برابر او دست بسينه اعلان تسليم نمايند!شش- اين بدانجهت است كه كسيكه قدرتي بدست آورده است، خواه از نوع طبيعي آن باشد و خواه از نوع قراردادي آن، به خويشتن چنين تلقين مي‌كند كه قوانين هستي امتيازي خاص به وي داده كه بديگران نداده است! و اين بخشش كه از طرف قوانين هستي به او صورت گرفته است، مربوط به شايستگي او است، چنانكه محروميت ديگران از آن بخشش مربوط به ناشايستگي آنان ميباشد!!هفت- تاكنون آنچه كه از كتب آسماني و پيامبران و اوصياء، و اولياء، و حكماي راستين براي بشريت آمده و با جدي‌ترين وضع تبليغ گشته است، اينست كه زندگي بشري در اين خاكدان با ورود به زير خاك پايان نمي‌پذيرد و اين روزهائي كه در اين دنيا براي بشر ميگذرد به يك روز نهائي منتهي ميگردد كه سطوح و ابعاد و استعدادهاي بشري و آنچه كه در اين دنيا بوسيله انديشه‌ها و اعمال و گفتارهايش اندوخته است، نمودار خواهد كشت و حيات ابدي كه در پيش خواهد گرفت بر مبناي همان سطوح و ابعاد و استعدادها با اعمال اندوخته بجريان خواهد افتاد. تبليغ اتصال اين زندگي زودگذر به حيات ابدي بوسيله عقول سليمه و وجدانهاي حساس و فعال انسانها تاكيد شده است. اينكه شنيده‌ايم: تا مايه طبع‌ها سرشتند ما را ورقي دگر نوشتند كار من و تو بدين درازي كوتاه كنم كه نيست بازي (نظامي گنجوي) رساترين و روشن‌ترين صدائي است كه در درون ما طنين مي‌اندازد. عامل اين صداي مقدس و معني بخش همه حقائق زندگي ما هر چه باشد و از هر كجا باشد، تنها عامل معقول بودن حيات ما است لذا:هر كجا هست آن حكيم اوستاد          بانگ او از كوه دل خالي مباد (مولوي)اين مساله هفتم به هم انسانها هشدار جدي ميدهد كه با اين حيات جدي كه تا ابديت كشيده خواهد شد، شوخي نميتوان كرد و كساني كه قدرتي بدست آورده‌اند، نبايد اين پديده بسيار بااهميت را وسيله زورآزمائي قرار بدهند. قدرتها براي تقويت و تنظيم اين حيات و آماده ساختن براي ابديت است نه براي تخريب آن. اين مساله هفتم اگر اثبات نشود، اصل سوالي كه مطرح شده است: ((آيا بشر روزي خواهد توانست از قدرتي كه بدست مي‌آورد سوء، استفاده نكند و خود بجهت داشتن قدرت ناتوان نگردد و اصول و ارزشهاي ثابت شده انساني را زير پا نگذاذد؟)) در همان آغاز گفتگو درباره آن، منتفي خواهد گشت، زيرا:روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستي             گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي (ناصرخسرو قبادياني)هشت- جزئي ديگر از سوال عبارت از ارزشهاي انساني است. هر اندازه هم كه تاكنون جمعي از عين گرايان علم پرست در طول تاريخ براي نفي ارزشهاي معنوي و روحي انسان كوشيدند و تلاش كردند، باز توانائي آن را نداشته‌اند كه همه موجوديت آدمي را در ابعاد مادي عيني و جلوه‌هاي آن خلاصه نموده و از راه علم نه خيال پردازي و از راه منطق نه شطرنج بازي مغزي، ارزشهاي معنوي و روحي انساني را منتفي بسازند. هم اكنون كه بشر در اوج زندگي ماشيني روزگار ميگذراند، بي‌نياز از وجدان پاك و عشق به آرمانهاي انساني و حق‌جوئي و حق‌شناسي و و اخلاق برين و فضائل عالي انساني نيست و مردم آن جوامع كه به جهت بردگي ماشين و فرو رفتن در پول مقام و لذايذ جسماني از ارزشهاي فوق محروم گشته‌اند، هشياراني دارند كه بخوبي ناگواريهاي محروميت از آن ارزشها را درك و آنرا بيان مينمايد، ولي چه بايد كرد كه دو صداي بسيار گوشخراش و دلخراش قدرت و ماشين نميگذارد صداي آن هشياران در ميان مستان به گوش مردم برسد و آنانرا به فكر چاره‌جوئي بيندازد. تجارب بسيار گسترده و ممتد بخوبي اثبات كرده است كه بدون سلب آگاهيها و تخدير مغزي و رواني انسان، نميتوان عشق او را به عدل و آزادي و خودشناسي و برخورداري از وجدان پاك و گرايش به زيبائيهاي معقول و فضيلت‌هاي انساني و فداكاري در راه سعادت واقعي انسان و مخصوصا علاقه شديد به شناخت پاسخ سه سوال از كجا آمده‌ام؟ براي چه آمده‌ام؟ به كجا مي‌روم؟) را حذف كرد و ناديده گرفت.همچنين مشاهدات و تجربيات دامنه‌دار و فراوان، اين واقعيت را با كمال وضوح اثبات كرده است كه هر موقع و در هر شرايط و عواملي كه ارزشهاي انساني از متن حيات انسانها حذف شده است، همه استعداهاي آدمي در استخدام قدرت‌گرائي و زورگوئي و هدف ديدن خويش و وسيله ديدن ديگران، درآمده است، و گمان نرود كه قدرتمندي پيدا شود و صريحا بگويد: من همه استعداهاي عالي انساني خود را در استخدام قدرت قرار داده‌ام و من از اين زندگاني جز تسلط بر ديگران و اشباع شهوات و هدف ديدن خويشتن و وسيله ديدن ديگران، چيزي ديگر سراغ ندارم. حتي هيچ احمقي اگر از كمترين آگاهي برخوردار باشد، چنين سخنان زشتي را بر زبان نمي‌آورد بلكه آنچه كه از اين اشخاص نمودار ميگردد سخنان قابل هضم و آراسته با كلماتي حق‌نما است مانند اراده ما بايد قوي باشد، منافع ما چنين اقتضاء ميكند، علاقه به قهرمان بودن، وطن پرستي، نژاد پرستي، دفاع از فرهنگ، دفاع از آزادي و … اين مفاهيم هر يك ميتواند در صورتيكه موجب تزاحم و از بين بردن حق ديگران و موجب كبر و خودخواهي و تورم دادن به خودطبيعي نگردد، بلامانع و بعضي از آنها مفيد و ضروري هم بوده باشد، ولي همه ما ميدانيم كه اين مفاهيم با كلمات و جمله‌بنديهاي زيبا چه آتشي در دودمان بشري شعله‌ور ميسازند. بهر حال، براي فهم سوالي كه بعنوان مثال مطرح نموديم (آيا بشر روزي خواهد توانست از قدرتيكه بدست مي‌آورد سوء استفاده نكند، و خود از داشتن قدرت ناتوان نگردد و اصول ارزشهاي ثابت شده انساني را زير پا نگذارد؟) نه تنها مسائل فوق بايد مطرح شود، بلكه دهها مسئله جزئي و كلي ديگر نيز بايد مورد تحليل و بحث قرار بگيرد، تا چهره واقعي سوال براي ما روشن شود. در اين موقع است كه نصف پاسخ سوال كه عبارت است از روشنائي حقائق پيرامون سوال، روشن شده است.اكنون ميتوانيم معناي جمله‌اي را كه پيامبر اكرم فرموده است درك كنيم كه فرمود: حسن المساله نصف العلم. (سوال را نيكو طرح كردن مساوي نصف علم (به جواب) است.) لذا پاسخ يك سوال هنگامي ميتواند بمنطق واقعي خود برسد كه موضوع و انگيزه سوال كاملا روشن شود. هم از آنسو جو جواب اي مرتضي كاين سوال آمد از آنسو مر تو را بنابر مباحث فوق براي طرح صحيح سوال ممكن است شرايط متعددي لزوم داشته باشد، ولي شرط اساسي رسيدن پاسخ سوال به منطق واقعي خود دوامر بسيار مهم است: يكي روشن شدن موضوع اصلي سوال است كه در بحث قبلي تا حدودي درباره آن بحث شد و دوم عبارت است از روشن شدن انگيزه سوال. براي توضيح امر اول به اضافه بحث قبلي، بايد گفت: تا موضوع سوال كاملا روشن نشود، براي حل آن حتي يك گام ناچيز هم برداشته نخواهد گشت.به عنوان مثال (كه در حقيقت با در نظر گرفتن مثال قدرت كه در مبحث قبلي گفتيم، مثال دوم ميشود) اگر منظور از حيات در اين سوال ((فلسفه و هدف زندگي چيست؟)) حيات طبيعي محض بوده و سوال كننده نتوانسته باشد كه معني حقيقي حيات را بطور همه جانبه مطرح كند، پاسخي كه منظور او را بيان خواند كرد، جز لذت و رضايت به آنچه كه حيات طبيعي محض اقتضا ميكند، نخواهد بود. و اگر منظور از حيات حقيقتي است كه در وجود انساني با عظمت‌ترين استعدادهاي طبيعي و ماوراي طبيعي را اداره مي‌كند و آنها را به فعليت مي‌رساند و داراي گسترشي است به گسترش جهان هستي با يك احساس عميق درباره اينكه اين حيات از بعد ماوراي طبيعي كه دارد در اين چند روزه محدود پايان نمي‌پذيرد، پاسخي كه براي فلسفه و هدف حيات به اين معني بايد گفته شود قطعا غير از آن لذت و رضايت است كه براي حيات طبيعي محض ارائه مي‌شود. امر دوم عبارتست از روشن شدن انگيزه سوال. در همان سوال فوق ممكن است انگيزه سوال كننده اين باشد كه بداند اصلا چنين سوالي منطقي است؟ يعني با نظر باينكه هر انسان زنده هر كاري كه انجام ميدهد، بدون ترديد براي هدف و رعايتي انجام ميدهد، آيا با اينحال منطقي است كه مجموع پديده‌ها و فعاليتها و تاثرات زندگي را بعنوان يك مجموعي فرض كرده و سپس از علت آن پرسيد؟ پاسخ سوال بر مبناي انگيزه مذبور غير از پاسخ سوال بر مبناي اين انگيزه است كه آيا اشراف به پديده زندگي و قرار دادن آن در ديدگاه سوال از ماهيت يا هدف و غايت آن امكان‌پذير است يا نه؟گاهي ممكن است انگيزه اصلي از سوال، اثبات اهميت موضوئي باشد كه بايد آن را فهميد مانند اينكه آيا هيچ ميداني از چيست و ظلم چيست؟ آيا هيچ ميداني نبايد هر حقيقتي را وسيله‌اي را براي هر هدفي قرار داد آيا ميداني كه: روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستي گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي؟ گاهي ديگر انگيزه اصلي سوال بيدار كردن مخاطب و بخود آوردن او است. اينگونه سوال در جريانات تعليم و تربيت و ارشاد بطور عموم، فراوان طرح ميشود، مانند: الم تر كيف فعل ربك بعاد. (آيا نديده‌اي كه پروردگار تو با قوم عاد چه كرد؟) الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل. (آيا نديده‌اي كه پروردگار تو با اصحاب فيل چه كرد؟) البته ميدانيم كه مقصود از امثال اينگونه سوالات، مردم هستند نه خود پيامبر اكرم (ص)، زيرا آن بزرگوار از همه‌ي آنگونه واقعيت‌ها آگاه بوده و آن غفلت را نداشت كه نيازي به چنين تنبيهي داشته باشد. گاهي ديگر براي بدست آوردن معرفت و آگاهي مخاطب درباره موضوع سوال است. اينگونه سوالات وسيله امتحان و آزمايشها است كه پديده‌اي ضروري و بسيار رايج است. در برخي حالات تشخيص انگيزه بقدري اهميت پيدا مي‌كند كه بطور صحيح مشخص نگردد، آنچه كه صورت گرفت سوالي است مبهم و پاسخي است مبهم‌تر كه جز تشويش فكر و تلف كردن اوقات گرانبهاي عمر و صرف بيهوده انرژي مغزي حتي گاهي اضافه مجهولهائي بي‌سر و ته به مجهولات خود، نتيجه‌اي نخواهد داد مثال ساده‌اي كه در اين باره بنظر مي‌رسد، مساله محبت است.مضموم محبت از آن مفاهيم عمومي است كه تقريبا براي همه قابل درك و فهم است هنگامي كه موضوع در يك جمله سواليه قرار مي‌گيرد، مثلا گفته مي‌شود: ((آيا شما محبت داريد؟) دقيقا بايد توجه كنيم ببينيم چه كسي است كه اين سوال را طرح مي‌كند؟ آيا يك سياستمدار ماكياولي لست كه مي‌پرسد: آيا شما محبت داريد؟ بدانجهت كه ميدانيم محبت ماكياولي ميتواند وسيله اي براي ضد خدو، يعني كينه‌توزي و حتي از ديدگاه نابودي انسان مورد استفاده قرار بگيرد بايد پاسخي مناسب انگيزه او داد، تا پاسخ- دهنده با كشف حقيقت محبت، وسيله و برده آن ماكياولي قرار نگيرد. آيا سوال كننده از محبت، يك سوداگر پول پرست است؟ مثلا يك سوداگر بپرسد كه آيا شما اعضاي خانواده خود را دوست ميداريد؟ ممكن است انگيزه او از اين سوال، ايجاد تقاضاي مصنوعي در ذهن شما براي خريد كالائي باشد كه آن سوداگر مي‌خواهد عرضه نمايد. آيا سوال كننده از محبت، يك انسان وارسته از علائق حيواني است كه واقعا معناي معقول محبت و خواص و نتائج عالي آن را درك كرده و ميخواهد مخاطب را با آن معناي معقول آشنا بسازد؟ملاحظه ميشود كه تشخيص انگيزه سوال به اندازه تشخيص حقيقت موضوع سوال و اجزاء آن اهميت دارد. يك سوال و پاسخ‌هاي متعدد هميشه اينطور نيست كه هر سوال يك پاسخ داشته باشد. بلكه ميتوان گفت بجهت ارتباطات متنوع اشياء و رويدادها با يكديگر از يكطرف و تنوع موضع گيريها و موقعيتهاي سوال كنندگان از طرف ديگر كه موجب تعدد و تنوع جهات موضوع و انگيزه سوال مي‌باشند، اكثر سوالها قابل تحليل به آن جهات بوده و براي هر جهتي پاسخي ضرورت دارد. مراعات اين تنوعات و جهات، براي رسيدن به پاسخهاي مناسب، ضرورتي است كه نيازي به اثبات ندارد. براي مثال يك ميز را مورد سوال قرار ميدهيم و ميگوئيم: (ميز چيست؟). مقداري از پاسخهائي كه بجهت موضوع مزبور ميتوان در نظر گرفت، بقرار زيراست:1- از ديدگاه يك فيلسوف موجوديست در سلسله موجودات بيشمار كه هر سه حالت گذشته و حال و آينده آن در مجراي قوانين قرار گرفته است. 2- از ديدگاه فيزيكي جسمي است داراي مختصات و مشخصات مخصوص بخود. 3- از ديدگاه اقتصادي كالائي است كه با وضع خاصي توليد شده و در جريان استفاده قرار گرفته است. 4- از ديدگاه يك شيميدان موجودي است قابل تحليل به عناصري كه با نسبت معين تركيب يافته‌اند. 6- از ديدگاه مقاومت شناسي، موجوديست كه داراي مقاومتي معين است و مي‌تواند تا درجه‌اي از ثقل و ضربه‌ها را تحمل نمايد. 7- از ديدگاه يك حقوقدان مملوكي است كه مالكش مي‌تواند از حق مالكيت خود در آن، بهره‌برداري نمايد … ملاحظه ميشود كه يك موضوع بجهت داشتن جهات مختلف مي‌تواند در سوالاتي متنوع گشته و پاسخهاي متنوعي دريافت نمايد. آيا ممكن است براي يك موضوع و از ديدگاه مشخص پاسخهاي متعدد و متنوعي داده شود؟ مثلا براي پاسخ به اين سوال كه (آيا حركت مستند به ذات ماده است يا از خارج بر آن وارد ميشود؟) هم جواب مثبت داده شود هم منفي، چنانكه در آراء و عقائد فلسفي درباره حركت ماده ديده ميشود. بايد گفت: علت اختلاف پاسخ به يك سوال داراي انواعي متعدد است:نوع يكم- گاهي مستند به تنوع جهات موضوع سوال است كه ما در آغاز اين مبحث مشروحا آنرا متذكر شديم. در اين قسم از تعدد پاسخ اصلا نبايد گفت: به يك سوال پاسخهاي متعدد داده شده است، زيرا با فرض تعدد جهات موضوع كه براي هر يك از آنها پاسخي معين داده مي‌شود، در حقيقت هر سوالي يك پاسخ داشته است.نوع دوم- موضوع مورد سوال يك حقيقت بوده و داراي تنوع جهات نيست و با اينحال پاسخهاي مختلف و گاهي پاسخهاي متضاد به آن داده ميشود. اين اختلاف مستند به شرايط ذهني و رواني پاسخ گويندگان ميباشد، مانند كسي كه بيماري يرقان داشته باشد، اگر درباره رنگ آبي از وي سوال شود، خواهد گفت: (زرد است) و كسي كه شرائط ذهني و رواني او چنين باشد كه به طبيعت بشري بدبين بوده باشد، در برابر سوال از اينكه (آيا حركت تكاملي بشري رو به خير و عظمتها است و يا رو به خودخواهي و درندگي و خود هدف ديدن و غيرذلك؟) قطعا پاسخ او همان خودخواهي و درندگي و خود هدف ديدن خواهد بود. اگر محبوب يك انسان را در ميان يك منظره طبيعي بسيار زيبا كشته باشند، اگر درباره آن منظره از او بپرسند، قطعي است كه ناگواري دروني ناشي از كشته شده محبوب وي در ميان آن منظره زيبا در كيفيت پاسخ وي موثر خواهد بود.و بطور كلي چنانكه كيفيت موضع‌گيريهاي فيزيكي و چگونگي‌هاي ساختمان عضوي انسان در درك و دريافت واقعيت‌ها موثر است، همچنين شرايط ذهني و دريافتها و آرمانهاي روحي نيز در معرفت حاصل از ارتباط با واقعيت موثر ميباشد. در اين نوع اختلاف، اگر آن شرايط ذهني و مختصات رواني كه در چگونگي پاسخ موثر مي‌باشد امور طبيعي باشند، مانند موضع‌گيري فيزيكي (ديدن اجسام از فاصله‌هاي دور كه موجب كوچك ديدن آنها ميباشد) هيچ اعتراض و اشكالي در اختلاف پاسخها پيش نمي‌آيد، زيرا همينكه دخالت شرايط خاص ذهني در نظر گرفته شد، همه قانع ميشوند كه پاسخ مطابق شرايط ذهني يا مختصات رواني گوينده، گفته شده است. و اگر اختلاف مستند به آن شرايط ذهني و رواني باشد كه براي آن انسان پاسخگو الزامي و جبري نبوده و قابل تحقيق و تصحيح مي‌باشند كه بوسيله آن مي‌تواند پاسخ صحيح به سوال بدهد ولي كوته‌نظريها و خودخواهيهايش نمي‌گذارد كه در آن شرايط ذهني و رواني تحقيق و تجديد نظر و تصحيح بعمل بياورد، در اين فرض پاسخ اين شخص درباره سوال مبهم بوده و اطمينان بخش نخواهد بود. متاسفانه از اينگونه پاسخهاي مختلف ناشي از اصرار به شرايط ذهني غلط ولي قابل تصحيح، در قلمرو معرفت كه موجب پاسخگوئي صحيح ميباشد فراوان ديده ميشود. جلال‌الدين مولوي اين اصرار و لجاجت را با ريشه‌هاي اصليش چنين بيان مي‌كند: جمله لذات هوي مكراست و زرق سوز و تاريكيست گرد نور برق برق نور كوته و كذب و مجاز گرد او ظلمات و راه تو دراز ني به نورش نامه تاني خواندن ني به منزل اسب تاني راندن ليك جرم آنكه باشد رهن برق از تو روي اندر كشد انوار شرق خشم گيرد بر دلت آن آفتاب چون تو جوئي از عطارد نور و تاب مي‌كشاند مكر برقت بي‌دليل در مفازه مظلمي شب ميل ميل گاه بر كه گاه بر جو اوفتي گه بدانسو گه بدين سو اوفتي خود نبيني تو دليل اي جاه جو ور ببيني رو بگرداني ازو و دليل تو براي توجيه اين اصرار احمقانه اينست كه- من سفر كردم در اين ره شصت ميل مرمرا گمراه گويد اين دليل! گر نهم من گوش سوي آن شگفت امر او را هم ز سر بايد گرفت من در اين ره عمر خود كردم گرو هر چه باداباد اي خواجه برو آري، اي شصت ميل راه رفته-راه كردي ليك در ظني چو برق             عشر آن ره كن، پي وحيي چو شرقظن لا يغني من الحق خوانده‌اي           وز چنان برقي ز شرقي مانده‌ايهين در آ در كشتي ما اي نژند           يا كه آن كشتي به اين كشتي ببندگويد او چون ترك گيرم گير و دار             چون روم من در طفيلت كور واركور با رهبر به از تنها يقين            زان يكي ننگست و صد ننگست اينپاسخهاي اينگونه اشخاص براي سوالات كه حاضر نيستند كمترين تغييري در وضع رواني و شرائط ذهني خود بدهند، موجب تراكم جهل‌ها و خطاها در مغز انسانها ميباشد.نوع سوم- اختلاف پاسخها مستند به اختلاف درك و تفسير موضوع سوال مي‌باشد، چنانكه در سوال از هدف حيات (هدف حيات چيست؟) اختلاف درك و تفسير موضوع سوال كه (حيات) است، موجب اختلاف در پاسخها شده است. اين يك امر طبيعي است، ولي براي بدست آوردن واقعيتي كه مورد سوال قرار گرفته است، بايد حداكثر كوشش را بعمل آورد، زيرا ممكن است درباره يك موضوع تفسير و توجيه‌هاي غلطي بوجود آمده باشد و در نتيجه موضوع سوال مبهم بماند و پاسخها نتواند از عهده حل آن برآيد. اميرالمومنين عليه‌السلام در شماره 243 از كلمات قصار (حكم) ميفرمايد: اذا ازدحم الجواب خفي الصواب (هنگاميكه جواب متعدد و در هم و بر هم شود، حقيقت مخفي ميماند.) سوالهاي غير منطقي مواردي وجود دارند كه طرح سوال درباره آنها غير منطقي است. اين موارد بر سه قسم عمده تقسم مي‌گردند:قسم يكم- نارسائي معلومات و قدرت انديشه براي درك پاسخ سوال، مانند سوال يك دانش‌آموز سال پنجم درباره مسائل پيچيده علمي‌و فلسفي كه بداشتن معلومات و قدرت انديشه عالي نيازمند ميباشد. غير منطقي بودن سوال در اين قسم ناشي از بي‌جواب بودن سوال نيست، بلكه دانش‌آموز مفروض آمادگي ذهني براي درك پاسخ ندارد. در اين مورد نه تنها پاسخ به سوال مفيد نيست، بلكه ممكن است بضرر مغزي سوال كننده بينجامد، اگر چه ممكن است گوينده پاسخ با بيان خوب و مهارت عالي بتواند پاسخ را براي سوال كننده قابل درك بسازد، ولي بيم آن ميرود كه گوينده پاسخ، سوال كننده را به بلوغ زودرس مغزي برساند و شرائط بعدي از عهده بجريان انداختن طبيعي آن بلوغ برنيايد و ذهن سوال كننده دچار بحران يا ركود گردد.قسم دوم- محدوديت معلومات و نيروهاي مغزي انسانها بطور عموم، اگر چه از عالي‌ترين معلومات و تجارت و هستي شناسي و مقتدرترين استعدادهاي مغزي برخوردار بوده باشند، مانند طرح سوال درباره ذات پاك خداوندي، ذات خداوندي براي مغز انساني اگر چه قدرتمندترين مغز بوده و همه دانشهاي طبيعي و ماوراي طبيعي را اندوخته باشد، توانائي طرح ذات خداوندي را براي سوال ندارد. ذات خداوندي فوق ابزار و وسائل درك و تعقل بشري است، و لذا هر مفهومي را كه بعنوان ذات خدا مطرح كند، ساخته ذهن او بوده و مطابق واقعيت نخواهد بود، زيرا: مور ضعيف و ناتوان چون شكل يزداني كشد بيشك بشكل مورچه با شاخ حيواني كشد مغز شبان هم نقشه موسي بن عمراني كشد در فكر ماني گرفتد او صورت ماني كشد ادراك هر جنبنده نقش خويش را داراستي البته اين مطلب دليل آن نيست كه بشر از برقرار كردن هر گونه رابطه معرفتي با خداوند ناتوان است- نظري نهان بيفكن مگرش عيان ببيني گرش از جهان نبيني بجهان چه ديده باشي وارستگي‌هاي روحي و تهذبهاي دروني و تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله است كه آدمي را شايسته ديدار فروغ جمال و عظمت جلال خداوندي كه (از رگ گردن به او نزديكتر است) مينمايد و آن مقام والا را به انسان مي‌بخشد كه (خدائي را كه نديده است عبادت نكند).قسم سوم- بايد اين اصل را بپذيريم كه چنان نيست كه همه واقعياتي كه در قلمرو انسان در حال ارتباط با جهان و همنوعان و همه شوون زندگي وي در جريانند و قابل درك و دريافت مي‌باشند، بايستي براي شناخت و اطلاع مورد پيگيري قرار بگيرند. معناي اين اصل ترجيح جهل بر علم نيست، بلكه توضيح منطقي امكانات و ظرفيتهاي آدميان است كه نميتواند در هر حال توانائي اطلاع از ناگواريهاي سرنوشت آينده و نتائج تباه كننده سرگذشت را داشته باشند، مانند اطلاع يافتن بيمار از اينكه بيماري او مهلك است. پيش از توضيح اين مساله چند آيه از قرآن مجيد را در نظر ميگيريم: يا ايهاالذين امنوا لاتسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسوكم و ان تسئلوا عنها حين ينزل القران تبدلكم! عفاالله عنها و الله غفور حليم. قد سالها قوم من قبلكم ثم اصبحوا بها كافرين. (اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد، از چيزهايي سوال نكنيد كه اگر براي شما آشكار شود، شما را ناراحت نمايد و اگر از آن اشياء در موقعيكه قرآن نازل ميشود بپرسيد، براي شما آشكار خواهد شد. خداوند از آنها عفو فرمود (يا سوال نكنيد از اشيائي كه خدا از آنها عفو فرموده است) و خداوند بخشنده و شكيبا است. قومي پيش از شما از اشيائي سوال كردند و سپس به آنها كفر ورزيدند.)در تفسير اين آيات مطالبي در كتب تفسير آمده است، از آنجمله در مجمع البيان تفسير همين آيات در سوره مائده ميگويد: چنين روايت شده است كه عده‌اي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم سوالاتي كردند تا حدي كه سوال از حد اعتدال خارج شد و آن حضرت را سوال پيچ نمودند. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم ناراحت شد و براي سخنراني (ايراد خطبه) برخاست و فرمود: (سوال كنيد از من، سوگند به خدا از هيچ چيزي سوال نخواهيد كرد مگر اينكه براي شما روشن خواهم ساخت.) مردي از قبيله بني‌سهم كه عبدالله بن حذافه ناميده شده و نسبش مورد اشكال بود، عرض كرد: يا رسول‌الله، پدر من كيست؟ حضرت فرمود: پدر تو حذافه بن قيس است. مرد ديگري برخاست و عرض كرد: يا رسول‌الله، پدر من كيست؟ … فرمود در آتش. عمر بن خطاب برخاست و پاي پيغمبر را بوسيد و گفت: (يا رسول‌الله، ما به زمان جاهليت و شرك نزديك هستيم (تازه به اسلام گرويده‌ايم)، از ما درگذر، خدا از تو درگذرد. در اينموقع غضب پيامبر اكرم فرو نشست و فرمود: سوگند به خدائي كه جان من در دست او است، لحظاتي پيش بهشت و دوزخ در پهناي اين ديوار براي من مصور شد و مانند امروز در خير و شر نديده بودم).باز نقل شده است كه گاهي براي استهزاء از پيامبر سوال ميكردند و گاهي براي امتحان. بعضي ميگفتند: پدر من كيست؟ بعضي ديگر ميگفتند: كجا است پدر من؟ و كسانيكه شترشان گم ميشد، مي‌پرسيدند: شتر من كجاست؟ خداوند آيات مزبوره را فرستاد.اين روايت را ابوعلي طبرسي در تفسير آيات مزبوره از عبدالله بن عباس نقل كرده است. طبرسي روايتي از اميرالمومنين عليه‌السلام و ابوامامه باهلي آورده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم خطبه‌اي خواند و فرمود: خداوند براي شما وظيفه‌ي حج مقرر فرموده است. عكاشه بن محصن و بعضي گفته‌اند سراقه بن مالك برخاست و سوال كرد: يا رسول‌الله، در هر سال؟ حضرت از او روي گردانيد و او دو يا سه بار سوال را تكرار نمود. حضرت فرمود: ويحك (شگفت بر تو، يا رحم بر تو.) چه تضمين داري، اگر بگويم: آري، هر سال بايد به حج برويد، و اگر بگويم، حج هر سال واجب ميشود و اگر واجب شود، ناتوان ميگرديد و اگر ترك كنيد كافر ميشويد، مرا بحال خود رها كنيد همچنانكه من شما را بحال خود رها ميكنم. جز اين نيست كه كساني پيش از شما بجهت سوالات زياد كه بر پيامبرانشان طرح مي‌كردند و با آنان اختلاف مينمودند، هلاك گشتند. وقتي كه من شما را به چيزي امر كردم، بمقدار توانائي كه داريد آنرا بجاي بياوريد و اگر شما را از چيزي نهي كردم، از آن اجتناب نمائيد همچنين آيات مربوط به حضرت موسي عليه‌السلام و بنده صالح كه بعضي گفته‌اند: مقصود حضرت خضر عليه‌السلام است.در اين آيات حضرت موسي عليه‌السلام به آن بنده صالح كه خداوند رحمت و علمي براي او عنايت فرموده بود چنين گفت: هل اتبعك علي ان تعلمن مما علمت رشدا. قال انك لن تستطيع معي صبرا. و كيف تصبر علي مالم تحط ما لم تحط به خبرا. قال ستجدني ان‌شاءالله صابرا و لا اعصي لك امرا. قال فان اتبعتني فلا تسئلني عن شي‌ء حتي احدث لك منه ذكرا. (آيا بدنبال تو باشم از آن علم رشدآور كه فرا گرفته‌اي مرا تعليم نمائي؟ گفت: تو با من نميتواني تحمل نمائي (كارهائي كه انجام خواهم داد براي تو قابل هضم نمي‌باشد) و چگونه ميتواني درباره چيزي كه احاطه و آگاهي به آن نداري، تحمل كني. موسي عليه‌السلام گفت: ان‌شاءالله مرا بردبار خواهي يافت و از هيچ امر تو نافرماني نخواهم كرد. آن بنده خدا گفت: با من همراه شدي و تبعيت كردي، از هيچ چيزي مپرس تا من خود درباره آن چيزي براي تو بگويم … ) در اين داستان هر كاري كه آن بنده خدا انجام داد، حضرت موسي عليه‌السلام سوال كرد و حتي گاهي قيافه اعتراض بخود گرفت كه چرا چنين كار ناروا را انجام دادي. اگر چه اين امور در واقع قابل درك و شناخت براي حضرت موسي عليه‌السلام و ديگران بود، ولي موقعيت حضرت موسي عليه‌السلام و لزوم تبعيت او از قوانين رسمي كه خود او ما مورد ابلاغ و اجراي آنها بود، آن كارها را كه آن بنده خدا انجام داد، شگفت‌آور و غير قابل هضم تلقي نمود.در اين مبحث بايد به يك اصل كلي اشاره كنيم و آن اينست كه لازمه اينكه همه واقعيات در هر گونه شرايط قابل سوال و طرح براي دريافت پاسخ نيست، اين نيست كه آن سوالات پاسخ ندارند، يا آن تاريكيها هرگز روشن نخواهند گشت، بلكه چنانكه بطور مختصر متذكر شديم، در خيلي از موارد، شرايط ذهني و وضع رواني شخص واقع‌جو است كه از طرح سوال براي پيدا كردن جواب جلوگيري مي‌نمايد. اگر عدم اجتماع شرايط ذهني و وضع رواني صاحب سوال و واقع‌جو، ناشي از عوامل جبري مربوط به شخص او بوده و هيچ راهي براي شكستن آن عوامل جبري وجود نداشته باشد، در اين فرض چنانكه تكليفي براي دارنده سوال وجود ندارد همچنين هيچ مسووليتي براي دانايان و عالمان آن واقع نيست. و اگر عدم آمادگي كسي كه واقعيتي را ميجويد، مستند به عدم اجتماع شرايط تعلم بوده باشد (در حاليكه متصديان امور اجتماعي ميتوانند آنرا برطرف نمايند) يا مستند به مسامحه خود دارندگان سوال در درون كه آن را ابراز نمي‌كنند بوده باشند، باز در اين فرض هم بر عهده متصديان ارشاد ذهني و رواني جامعه‌ايست كه مردمي را كه با داشتن نياز به طرح سوال درباره واقعيات وادار سازند، زيرا منابع اسلامي با جدي‌ترين دستورات، تحصيل معرفت بر واقعيات را مخصوصا آن قسمت را كه حيات آدمي بدون شناخت آنها پوچ است، مورد الزام قرار داده است.يكي از مقدس‌ترين حالات روحي انسان موقعي بروز مي‌كند كه در آن هنگام كه پاسخ سوالي را كه نميداند. سكوت كند، و مقدس‌تر از آن اينست كه به سكوت محض قناعت نورزد و با كمال شجاعت و صراحت بگويد: (من نميدانم) بهمين (نميدانم) هم قناعت نكند و حركت خود را ادامه دهد و در رديف جويندگان و سوال كنندگان درباره واقعيتي كه نميداند قرار گيرد. در اين دنيا اگر كسي پيدا شود و در برابر هر مساله و سوالي اظهار علم نمايد و از (نميدانم) چنان وحشت كند كه از آشاميدن زهر مهلك، بدون ترديد چنين كسي بنوعي اختلال مغزي يا بيماري رواني مبتلاست كه هنوز در ليست اختلالات و بيماريهاي مغزي و رواني ثبت نشده است تا در صدد پيدا كردن طرق معالجه آن برآيند. چگونه ممكن است يك انسان با داشتن مغز و روان سالم، با علم به اينكه اگر جزئي در مجموعه اجزاء و روابط عالم هستي و در همه اجزاء و شوون مادي و روحي انسان كه در ارتباط كامل با يكديگر بوجود خود ادامه ميدهند، مجهول بوده باشد، ادعاي علم درباره كل مجموعه نمايد؟! چنين ادعايي بي‌اساس‌ترين ادعا است. مخصوصا با علم به اينكه عمر آدمي با محدوديتي كه دارد نميگذارد معلو مات واقعي انسان از مقداري دانستني محدود و نسبي تجاوز نمايد، و با علم به اينكه خصوصيات موضع‌گيريهاي انسان در برابر واقعيات و مختصات ذاتي وسائل درك و شناخت مانند حواس و ذهن و ديگر ابزار ساخته شده بوسيله همان حواس و ذهن براي هدفهاي معين، مانع از وصول به معلومات كامل درباره واقعيات است، ادعاي (ميدانم) در برابر هر مساله و سوالي نمايد!!توجه به اين حقيقت كه متذكر شديم، آغاز علم است، و عدم توجه به اين حقيقت همه ادعاهاي (علم نما) را از اعتبار علمي ساقط مينمايد، زيرا در اينصورت هيچ اطميناني وجود ندارد كه مدعي علم، تخيلات و اوهام و گمانهاي خود را با نمايش علم تحويل انسانها ندهد. البته اين نكته را فراموش نميكنيم كه اگر اظهار نظر در مسائل علمي و فلسفي و هنري و صنعتي و غيرذلك و ابراز پاسخ در برابر سوالات مربوط به آن امور، مستند به اعتقاد و جزم به واقعيتها صورت بگيرد و صاحبنظر و گوينده پاسخ نخواهد تخيل و پندار و وهم و گمان و احتمال خود را بعنوان علم به واقعيات تحويل مغزهاي بشري بدهد، در اين مورد نميتوان گفت: اين اشخاص داراي وجدان علمي نيستند، حتي اگر اينان در درك حقائق علمي و … مرتكب خطا هم بشوند، انسانهاي خردمند به بيان خطاي آنان قناعت ميورزند، و توبيخ و اهانتشان نميكنند، زيرا آنان از روي اعتقاد به اينكه واقعيت را درك كرده‌اند، اظهار نظر نموده يا سوالي را پاسخ داده‌اند. درد ناگوار بشري در باب معرفت از آن مدعيان ناشي ميشود كه از وجدان علمي و تقواي معرفتي بي‌بهره بوده بدون اينكه كمترين اهميتي براي واقعيات و مغز و روان بشري قائل بشوند و بدون اعتنا به تباهي‌هاي مغزي و رواني خويش، خود را صاحبنظر قلمداد نموده به افزودن به مجهولات و دردهاي بشري عشق ميورزند. براي چه؟ فقط براي آنكه جمله (نميدانم) را بزبان نياورند، و مبادا كه زبانشان از گفتن (نميدانم) آتش بگيرد، آتش به مغزها و روانهاي بشري ميزنند و از تماشاي شعله‌هاي آن لذت مي‌برند!! خداوندا، كاروان پوياي بشري را در مسير معرفت از اين راهزنان درنده نجات بده. در اين مورد بشنويد:قاضی اي بنشاندند و مي‌گريست        گفت نايب قاضيا گريه ز چيست؟اين نه وقت گريه و فرياد تست            وقت شادي و مبارك بادتستگفت آه چون حكم راند بيدلي               در ميان آن دو عالم جاهليآن دو خصم از واقعه خود واقفند             قاضي مسكين چه داند زان دو بندجاهليست و غافل است از حالشان          چون رود در خونشان و مالشانگفت خصمان عالمند و علتي             جاهلي تو ليك شمع ملتي زانكه تو علت نداري در ميان           آن فراغت هست نور ديدگانوان دو عالم را غرضشان كور كرد                 علمشان را علت اندر گور كردجهل را بي‌علتي عالم كند            علم را علت كژو ظالم كندتا تو رشوت نستدي بيننده‌اي               چون طمع كردي ضرير و بنده‌ايحكمت اعلاي اين مطلب كه در ابيات بالا مي‌بينيد، در جمله‌اي از اميرالمومنين عليه‌السلام چنين آمده است: سل تفقها و لا تسئل تعنتا فان الجاهل المتعلم شبيه بالعالم، و ان العالم المتعسف شبيه بالجاهل المتعنت. (بپرس براي فهميدن و مپرس براي آزار دادن و وارد كردن مسوول در مشقت ناگوار، زيرا جاهلي كه در جريان تعليم و آموختن است شبيه به عالم است و عالم كج انديش شبيه به جاهل موذي است.) اين معلم مخلص و الهي بشر در توصيف مردم نابخرد و دور از رشد و كمال چنين فرموده است: سائلهم متعنت و مجيبهم متكلف. (سوال كننده آنان قصد آزار و به مشقت انداختن مسوول را دارد و پاسخگوي آنان خود را به تكلف و تصنع وادار مي‌كند.) هيچ ميدانيد كه يك (نميدانم) در موقع مناسب از صدها (ميدانم) بي‌مدرك و بي‌ماخذ سازنده‌تر و روشن كننده‌تر است؟ آري، قطعا چنين است، زيرا اعتراف به ندانستن كشف از يك احساس عظمت و ارزش در واقعيات مينمايد كه اظهار كننده (نميدانم) را از ببازي گرفتن آنها باز ميدارد و اين احساس موجب آن ميشود كه خود را در رديف جويندگان و سوال كنندگان قرار بدهد و بگفتن (نميدانم) قناعت نكند.اگر در اين مورد دقت بيشتري نمائيم، اين امتياز را هم براي اعتراف كننده به (نميدانم) مشاهده ميكنيم كه سوال كننده با شنيدن (نميدانم) از اعتراف كننده مخصوصا اگر شخصيتش در معرفت چشمگير هم بوده باشد، حشمت و جلالي در روح آن شخصيت و عظمت و ارزش بزرگي در واقعيات احساس مي‌كند كه آن انسان بزرگ آن واقعيات را ببازي نميگيرد. از طرف ديگر (ميدانم) هائي كه برخلاف واقع از يك جاهل ابراز ميشود، چه بسا كه او را بروزگار سياه بنشاند و حتي گاهي بنابودي وي بينجامد. در كلمات قصار شماره 85 از اميرالمومنين عليه‌السلام چنين ميخوانيم: من ترك قول لا ادري اصيب مقاتله. (هر كس كه جمله (نميدانم) را ترك كند به موارد نابودي خود كشيده مي‌شود.) اين معني را در جملاتي از اميرالمومنين عليه‌السلام چنين ميخوانيم: و لا يستحيين احد منكم اذا سئل عما لا يعلم ان يقول لا اعلم، و لا يستحيين احد اذا لم يعلم الشي‌ء ان يتعلمه. (هيچ يك از شما از گفتن ((نميدانم)) در موقع سوال از چيزي كه آنرا نميدانيد، احساس شرم نكند و هيچيك از شما از تعلم و آموختن چيزي كه نميداند، خجالت نكشد.) گويا اميرالمومنين عليه‌السلام ميخواهد اين حقيقت را متذكر شود كه يك انسان نبايد از اعتراف به اينكه در موقعيت پائين‌تر قرار گرفته است و بايد گام ببالاتر گذارد، خجالت بكشد و همچنين هرگز از حركت بسوي كمال يعني آدم شدن احساس شرم ننمايد.اگر در هر مسير شناخت واقعيات در حركتيد، گذر شما به روشنائي‌ها و تاريكي‌ها خواهد افتاد، متوجه باشيد بدون علت روشنائي‌ها را با تاريكيها مشوش و تاريك مسازيد. اگر احساس كرديد كه واقعا در مسير معرفت قرار گرفته و در حركتيد، از فراز و نشيب‌ها و سنگلاخها و حفره‌هاي فراواني كه در اين مسير خواهيد ديد، به وحشت و هراس نيفتيد، و بدانيد كه هيچ روشنائي در اين دنيا براي يك انسان پيش نمي‌آيد مگر اينكه در پيرامون نزديك يا دور از آن روشنائي، تاريكي يا تاريكي‌هائي وجود دارد، و بالعكس در اين دنيا هيچ تاريكي براي يك انسان پيش نمي‌آيد مگر اينكه در پيرامون نزديك يا دور از آن، روشنائي وجود دارد. عده‌اي از ناتوانان وجود دارند كه در همان آغاز حركت با ورود به اولين تاريكيها خود را ميبازند و چنان مي‌بازند كه روشنائي‌هاي پرفروغ مسير حركت را نمي‌بينند و گمان مي‌برند همان تاريكيهاي ابتدائي همه سطوح مغزي و رواني و جهان بروني را فرا گرفته است. همه جا تاريك است، هيچ روزنه‌اي وجود ندارد، اصلا روشنائي يعني چه؟ اين همان منطق طبيعت خفاشي است كه هر گاه به او بگويند: خورشيدي وجود دارد كه در منظومه خود ميلياردها ميليارد موجودات را روشن مي‌سازد، فورا خواهد گفت: همه آنها دروغ ميگويند و چنين چيزي وجود ندارد و فقط من راست ميگويم و آن هم اينست كه اگر در دنيا چيزي مطلق و فراگير هستي وجود داشته باشد، همانا تاريكي مطلق است! و اما انسانهائي كه طبيعت و موجوديت خود را يافته‌اند، با كمال اطمينان خاطر و در حد اعلاي يقين ميدانند كه در اين دنيا تاريكي مطلق وجود ندارد و كسي كه چنين گماني ببرد، نوعي بيماري در وسائل درك و شناخت در وي پديد آمده است كه بايد در صدد معالجه آن برآيد. اگر استعداد واقع‌يابي آدمي بكار بيفتد و عظمت ارتباط صحيح با واقعيت را دريابد، يك روشنائي اندك بواقعيت را قرباني هزاران تاريكيهاي ديگر نمينمايد. آيا اين واقعيت را نپذيريم كه با آغاز چنين احساس شريف (نبايد يك روشنائي كوچك را قرباني هزاران تاريكي نمود) نمونه‌اي از روشنائي مطلق فضاي درون ما را فرا گرفته است كه اگر ارزش آنرا بدانيم با هر گامي كه به نيت افزايش آن روشنائي برداريم، تاريكي‌هاي ما يكي پس از ديگري مبدل به روشنائي‌ها خواهد گشت؟آري، بايد اين حقيقت را بپذيريم، و الا خود را تحقير مينماييم و يا فريب ميدهيم و ديگران را هم دچار تشويش ميسازيم. هرگز در آن صدد نباشيم كه براي حفظ موقعيت خود و يا بجهت وحشت از روياروئي با حقائق جديد، پاسخ سوال را چنان ابهام‌آميز و در هم و بر هم كنيم كه مغز سوال كننده را بپيچانيم. اشخاصي كه با تحقيقات علمي مخصوصا با تفكر در مسائل علوم نظري و انساني سروكار دارند، به اين نكته توجه دارند كه همواره عده‌اي از اشخاص وجود دارند، حتي داراي اطلاعات و معلومات هم هستند، با اينحال بجهت علاقه شديد و افراطي به اندوخته‌هاي قبلي خود از تفكر دقيق و صحيح درباره سوال يا مساله‌اي كه براي آنان مطرح ميگردد، خود را محروم ميسازند، لذا با كمال تاسف ميخواهند بهر طريقي كه شده از تحليل آن سرباز زنند، تا مجبور به پاسخ صريح و قاطع كه موجب تزلزل موقعيت تثبيت شده‌شان است، نباشد! و لذا تا ميتوانند باصطلاح معروف طفره بروند، يا از اين شاخ به آن شاخ بپرند، يا بيچاره سوال كننده و طرح كننده مساله را با يك تردستيها و چشم‌بنديها در طوفاني از اصطلاحات فرو برند و گيجش كنند، و جاي دلسوزي بطرح كننده مساله و سوال كننده موقعي است كه او يك انسان پاكدل و روشن ضمير باشد و بجهت اعتقاد به قداست علم احتمال ندهد كه پاسخ دهنده براي حفظ موقعيت رسمي خود، يا بجهت وحشت از حقائق تازه‌اي كه قلم بطلان بهمه يا به بعضي از اندوخته‌هاي معرفتي او خواهد كشيد، مشغول شعبده بازي و مغلطه كاري است و با كمال آرامش خاطر با نگاههاي معصوم، چشم بدهان پاسخ دهنده يا سطور كتابي كه براي حل مساله و سوال خود، ميخواند دوخته است.اين پاكدل و عاشق حقيقت، احتمال نميدهد كه آن جملات را كه ميشنود يا در آن كتاب ميخواند، فاضلاب مغز و روان پاسخ دهنده است كه جز حقيقت مفيد همه چيز ولي فرو رفته در لجن، در آن وجود دارد. بيائيد اي متصديان پاسخ سوالات و حل كنندگان مسائل بشري، به نگاههاي معصوم و گوشهاي شنواي جويندگان حقيقت دقت كنيد، باشد كه وجدان انساني شما بحركت در آيد و علم را قرباني موقعيت چشمگير ولي رو به فنا وحشت از روياروئي با حقائق تازه ننمائيم. آري، يا سخن دانسته گوي اي مرد بخرد يا خموش در اينجا كمي دقت كنيد و ببينيد چقدر فرق است ميان كسي كه سوال جوينده حقيقت را آنقدر مي‌پيچاند كه بيچاره سوال كننده گيج و از وصول به حقيقت مايوس ميشود و كسي كه ناتواني سوال كننده را درك ميكند و در تحقيق و توضيح سوال ميكوشد تا سوال كننده را با مقصودش آشنا مي‌سازد و با كمال محبت و خلوص در صدد پاسخگوئي برمي‌آيد.حتي ممكن است سوال را تحليل كند و همه احتمالات را متذكر شود، مثلا بگويد: احتمال ميرود كه مقصود شما چنين باشد، اگر مقصود شما چنين است، پاسخش اينست. و احتمال اين ميرود مقصود شما چنان باشد، در اين صورت سوال شما خيلي پرمعني است، بنابراين بايد بررسي و دقت بيشتري در سوال شما انجام داد و هكذا … فرق ميان جاهل خودپرست و گمراه كننده و عالم با اخلاص ((كه حيوان تا به انسان فرق دارد)). فقط خدا ميداند كه چه حقايق با اهميتي پيش از آنكه از مغز باردار يك انسان در شكل يك سوال زاييده شود، با ضربه پاسخگوي خودپرست، سقط شده و از بين رفته است. در حقايق عالي هستي و اصول بنيادين حيات، سراغ دانايان وارسته از آلودگي‌ها را بگيريم، چه بسا كه بدون اينكه شما مساله را مطرح كنيد، با وضع روحي و گفتار مستند به روش ماوراي طبيعي، مساله شما را حل و فصل نمايند. البته در اينجا بحث ما در مسائل علوم عيني مربوط به اجزاي طبيعت نيست كه رشته‌هاي متنوعي از علوم، حل و فصل آنها را بعهده گرفته‌اند و ما كه با مشيت خداوندي مجهز به حواس و نيروهاي شگفت‌انگيز مغز و آزمايشگاهها و قدرت تجربه ميباشيم، موظفيم كه با آن وسائل و ابزار و نيروها در شناخت طبيعت و بهره‌برداري از آن پيش برويم.البته فراموش نميكنيم كه حتي در همين قلمرو علوم هم از با رقه‌ها و شهودها و حدسهائي كه بدون نياز به سپري كردن مقدمات منطقي مربوط بواقعيات بوده باشد، بهره‌برداريهاي قابل توجهي نصيب بشر ميگردد. آنچه در اين مبحث مي‌خواهيم مورد دقت و بررسي قرار بدهيم، يكي از خصائص فوق‌العاده با اهميت ارواح رشد يافته انسانها است و آن عبارتست از وجود انگيزه‌هاي شهود و دريافتهاي مستقيم در سخنان ارواح رشد يافته كه ميتوانند حقائقي را براي انسانها قابل درك بسازند و به آنان بفهماند، حتي بدون آنكه آن سخنان ارتباط مستقيم با مسائل و مشكلات انسانهاي جوينده داشته باشند. و گاهي ممكن است جلوه‌هاي رشد و كمال روح چنان حالت پذيرش در مغز و روان انسانهاي جوينده بوجود بياورند كه براي حل مسائل و مشكلاتشان اندك اشاره‌اي از آن ارواح يا استدلال مختصري كفايت كند. در صورتيكه شايد اگر اين جويندگان براي پيدا كردن پاسخ مسائلشان متفكران و متخصصان حرفه‌اي رجوع كنند، به دلائل منطقي علمي و فلسفي قانع نشوند. لذا در آن روايت بسيار معروف آمده است كه- كونوا دعاه الي الله بغير اقوالكم. (دعوت كنندگان بسوي خدا باشيد نه با سخنانتان) بلكه با اعمال و جلوه‌هاي رشد روحي كه بدست آورده‌ايد.و آن روايت ديگر كه مي‌گويد: (عالم حقيقي كسي است كه روايت او خدا را بياد تو بياورد). مضمون اين مطلب را در داستان (پادشاه و كنيزك) در آنجا كه پادشاه پس از تلاش زياد و انقطاع كلي الي الله، شهود كرده است كه طبيب حقيقي كنيزك فردا خواهد آمد و به او چنين گفته شد كه: (گر غريبي آيدت فردا ز ما است).ابيات مربوط به مطلبي كه مطرح كرده‌ايم، عبارتند از: 1- نور حق ظاهر بود اندر ولي نيك بين باشي اگر اهل دلي 2- آن ولي حق چو پيدا شد ز دور از سر و پايش همي ميتافت نور 3- هر دو بحري آشنا آموخته هر دو جان بي‌دوختن بر دوخته 4- گفت معشوقم تو بودستي نه آن ليك كار از كار خيزد در جهان 5- اي لقاي تو بودستي نه آن مشكل از تو حل شود بي‌قيل و قال 6- ترجمان هر چه ما را در دل است دستگير هر كه پايش در گل است بهمين جهت بوده است كه گرديدن‌هاي روحي اغلب تحت تربيت آن مربيان والامقام صورت گرفته است كه باصطلاح مولوي ديدارش جواب هر سوال بوده است و بقول سعدي:گفته بودم چو بيائي غم دل با تو بگويم             چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيائيالبته ما ميدانيم كه هضم اين مطلب براي كساني كه غوطه‌ور در محسوسات و شهوات بوده و از فعاليت‌هاي والاي عقلاني بركنارند و از عظمت‌هاي اخلاقي انساني خود را محروم نموده‌اند، بسيار مشكل و در بعضي شرائط امكان‌ناپذير است. ولي چه باك از اينكه كساني هستند كه هيچ استعداد و راز عالي را در عالم ارواح نميتواند هضم كنند، با اينكه افراد كاروان شهوديون درباره واقعيات نه تنها اندك نيستند، بلكه چونان رگه‌هاي الماس گرانبها در ميان انبوه زغال سنگ همواره عده فراواني از آدميزادگان را بخود جلب خواهند كرد، اگر چه غوطه‌وران در زغال سنگها از چنين رگه‌هايي بي‌اطلاع باشند، يا آنان را ببينند، ولي اهميتي به آنان ندهند. شايد اين جمله‌ي اميرالمومنين عليه‌السلام كه در توصيف يك برادر روحاني در گذشته داده است، همين مطلب باشد كه مورد بحث ما است. فرموده است: فان قال بدا لقائلين و نقع غليل السائلين. (اگر سخني مي‌گفت، گويندگان را چنان قانع مينمود كه ديگر درباره‌ي آن موضوع سخني نگويند و سخن وي سيراب كننده عطش سوال كنندگان بود.)محتواي اين جمله محتملا اينست كه گفتار او چنانكه بجهت بازگو كردن حقيقيت، گويندگان را از اظهار نظر باز ميداشت، سوال كنندگان را اگر چه سخنانش بطور مستقيم متوجه سوالات آنان نبود، ميتوانست بطور غير مستقيم اشباع نمايد. دخالت چگونگي وضع محيط و اجتماع در بروز سوالات و پاسخهاي آنها از يك جهت ميتوان مسائلي را كه براي مردم مطرح ميشوند، بر دو قسمت عمده تقسيم نمود:قسمت يكم، آن مسائلي است كه بجهت عموميت محتوياتي كه دارند، بدون اختصاص به يك دوران و به يك محيط و اجتماع، براي همگان مطرح مي‌باشند. مسائل علمي و فلسفي كه بر مبناي اصول مشترك حواس و استعدادهاي مغزي انساني و جهاني كه در آن زندگي مي‌كنند، مطرح ميگردند، همه از اين قسم مسائل ميباشد و بهمين جهت است كه اين گونه مسائل در محدوده‌هاي اقليمي و مكتبي و زماني محدود نگشته، در همه زمانها و محيطها و اجتماعات در معرض بروز و قابل طرح براي همه انسانها ميباشد. آيا انسان بجهت تعليم و تربيت قابل رشد و تكامل است، براي همه انسانها قابليت طرح شدن دارد. به اين معني كه عوامل و انگيزه‌هاي بنيادين طرح اينگونه مسائل در همه دورانها و جوامع و محيطها بالقوه يا بالفعل وجود دارد.قسمت دوم- مسائل روبنائي و معلولي هستند كه اگر چه با نظر به اصول زيربنائي و علل كلي آنها مانند قسمت يكم قابل طرح براي عموم ميباشند، ولي خود آن مسائل در مجراي شرايط و مختصات زماني يا محيطي و اجتماعي بوجود مي‌آيند مانند مسائلي كه زندگي ماشيني بوجود مي‌آورد. اگر اصول زيربنائي و علل كلي زندگي ماشيني را در نظر بگيريم، خواهيم ديد: مثلا اينكه آيا بشر طالب سرعت در انتقال از يك نقطه به نقطه ديگر هست يانه؟ با نظر به نياز به حركتهاي سريع و نتائج آن، همواره قابل طرح بوده و بطور طبيعي پاسخ مثبت داشته است، يا ميبايست پاسخ مثبت به آن داده شود. اما خود اين مساله كه آيا قالب گيري شدن مغز و روان بشري است يا نه؟ سوالي است كه با نظر به امكان محدود ساختن سيطره‌ي ماشين براي حفظ موجوديت انسان كه ناشي از چگونگي كاربرد ماشين گشته است، در محيطها و مجتمعات ماشيني محض كه طعم آنرا چشيده‌اند بطور جدي بروز مينمايد. همچنين وقتي كه در فرهنگهاي مخصوص هر يك از مجتمعات بشري دقت ميكنيم، ميبينيم: آن فرهنگها از دو قسمت تشكيل يافته‌اند: قسمت يكم، اصول مربوط به مختص فرهنگ گرائي است كه در نهاد بشري وجود دارد و اين اصول چنانكه گفتيم از عموميت فراگير برخوردار است. قسمت دوم، خصوصيات و نمودها و عناصر روبنائي فرهنگ است كه هر يك از آنها مسائل خاصي را براي خود بوجود آورد. اين مطلب كه متذكر شديم قابل ترديد نيست. يكي از نتائج مهمي كه ميتوان از اين مطلب گرفت، اينست كه بيماري و سلامت وضع يك محيط و اجتماع ميتواند در بوجود آوردن سوالات مخصوص بخود موثر بوده باشد. در آن هنگام كه محيط بر مبناي اصل لذت ساخته شده و اصول جاريه در جو مجتمع مستند به اصل (هر چه لذت بيشتر، زندگي بهتر) بوده باشد)، قطعي است كه عمده مسائل بر محور لذت خواهد گشت و در نتيجه سوالات مطروحه مربوط بمسائل همين محور خواهد بود.همچنين اگر وضع محيط براي سودجوئي پي ريزي شده باشد و اصول جاريه در جو مجتمع به (اصالت منفعت) مستند باشد، قطعي است كه عمده مسائل بر محور اصالت منفعت خواهد گشت و طبيعتا سوالات مطروحه مناسب با همان مسائل خواهد بود. در اينگونه محيطها و جوامع پاسخ سوالات مطروحه بطوريكه مقبول تلقي شود بايد بمقتضاي همان پديده حاكم بر جو محيط و مجتمع (مثلا لذت يا سود پرستي) اراده شود، و در غير اينصورت، يعني اگر پاسخگو انساني باشد كه از بيماري جو چنان محيط و مجتمع آگاه بوده و شرافت انسانيش وجدان او را تحريك كند و بخواهد پوچي سوالات را بجهت تباهي مسائل پذيرفته شده در لذت محوري يا سودمحوري طرح كند، از ديدگاه توده چشمگير مردم، جاهل و مردود شمرده خواهد شد. ولي يكي از الطاف عاليه درباره انسانها اين بوده است كه بمقتضاي: و لكل قوم هاد. (براي هر قومي هدايت كننده‌اي وجود دارد.)همواره مسائل عالي انسانيت را در درون گروهي از مردم اگر چه در اقليت اسفناكي هم بوده باشند، حتي اگر چه بوسيله يك فرد هم بوده باشد، تحريك نموده و علامت سوال را بطور رسمي يا غير رسمي، مستقيم يا غير مستقيم در مقابل چشمان مردم آگاه قرار ميدهد. اگر اين لطف بزرگ خداوندي نبود، معلوم نيست كه امروزه سرنوشت بشري با حاكميت تفكرات اپيكور و اپيكوريان و ماكياولي و ماكياوليان و هابس و هابسيان و چنگيز و چنگيزيان چه ميشد و بكجا مي‌انجامد!گاهي اضطرابات و تشويشهاي حاكم بر فضاي محيط و اجتماع، توانائي طرح سوال را از سوال كنندگان حق جو و قدرت پاسخ را از انسانهاي شايسته پاسخگوئي سلب مينمايد. اميرالمومنين عليه‌السلام در اين مورد ميفرمايد: و لو قد فقدتموني و نزلت بكم كرائه الامور و حوازب الخطوب لاطرق كثير من السائلين و فشل كثير من المسوولين. (و اگر مرا گم كرديد (يعني رخت از ميان شما بربستم) و امور ناگوار و ناخواسته بر شما فرود آمدند و شديدترين حوادث بر سر شما تاختن گرفتند، عده فراواني از سوال كنندگان سر بپائين خواهند انداخت و جمع كثيري از مسوولين در پاسخ سوالها شكست خواهند خورد).****«و لا تنقادوا لاهوائكم، فان النازل بهذا المنزل نازل بشفا جرف هار، ينقل الردي علي ظهره من موضع الي موضع لراي يحدثه بعد راي يريد ان يلصق مالا يلتصق و يقرب يتقارب» (و مطيع هواهاي خود نباشيد، زيرا كسيكه بچنين موقعيتي سقوط كند، به لبه‌ي رودخانه‌اي افتاده كه سيل آنرا برده است. چنين شخصي هلاكت خود را بجهت رايي كه پس از رايي بوجود مي‌آورد، از محلي به محل ديگر منتقل ميسازد. (آن نابخرد با آن حركات نابخردانه) ميخواهد بچسباند آنچه را كه نمي‌چسبد و نزديك كند آن چه را كه نزديك نخواهد گشت.)يكي از اساسي‌ترين مختصات هوي پرستي بار كردن هلاكت بر دوش و منتقل كردن آن از موقعيتي بموقعيتي ديگر است. پيروي از هوي يعني گسيختن از همه اصول و قوانين تنظيم كننده (حيات معقول) براي وصول به يك لذت طبيعي محدود يا براي يك لذتي خيالي كه شامل جاه و مقام و شهرت پرستي و غيرذلك مي‌باشد- بر خيالي صلحشان و جنگشان بر خيالي نامشان و ننگشان و شانه خالي كردن از هر اصل و قانوني اگر چه بي‌اهميت جلوه نمايد و گسيختن از هر اصل و قانوني اگر چه بنظر ناچيز نمايد، در حقيقت گسيختن رشته‌اي از (حيات معقول) است، و با گسيخته شدن هر يك رشته از (حيات معقول) مرگي و هلاكتي است كه هيچ چيزي نميتواند جلوي آنرا بگيرد. در نتيجه همانطور كه اميرالمومنين عليه‌السلام در جملات مورد تفسير ميفرمايد، چنين شخصي در هر موقعيتي هلاكتي مخصوص به آن موقعيت دارد. هر رايي كه ابراز مي‌كند، هلاكتي براي او به ارمغان مي‌آورد. پس چنين شخصي تمامي طول زندگي خود را بار هلاكت مي‌كشد، چنانكه آن بيماري كه مرض او علاج ندارد، همه‌ي اوقات زندگي، تابوت مرگ خود را بنام كالبد بدوش مي‌كشد.با اينحال او در ميان زندگان نفس مي‌كشد و يكي از زندگان محسوب ميشود و طبيعي است كه چنانكه خود او براي تنفس و حركت و احساس به تبعيت جبري از مقداري اصول و قوانين مربوط به زندگي ملزم است، همچنين بجهت ارتباطي كه با مردم جامعه دارد، مجبور است از اصول و قوانين زندگي اجتماعي بطور جبري پيروي نمايد. اين دو موقعيت الزامي جبري موجب ميشود كه او هم مانند ديگران در امور دخالت كند، راي بدهد، اظهار نظر نمايد، تعهد ببندد، در امر توليد با توزيع شركت كند، ولي بدانجهت كه انقياد از هوي مي‌كند، يعني فقط هوي است كه انگيزه‌ها و علل زندگي او را تشكيل ميدهد، لذا در هيچ يك از شوون زندگي فردي و اجتماعي اصلي و قانوني براي او اصالت نداشته و تبعيت از آنها را لازم نميداند، ولي از آنطرف همانطور كه اشاره كرديم مجبور است براي اداره شوون زندگي خود در واقعيات جاريه شركت كند، يعني همانگونه كه اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد اموري را به يكديگر بچسباند و اموري را به يكديگر نزديك كند، هوي‌پرستي و بي‌اعتنائي كه به اصل و قانون در صورتيكه بجهت دارد، هيچيك از اقداماتش منطقي نخواهد بود.****«فالله الله، ان تشكوا الي من لا يشكي شجوكم، و لا ينقض برايه ما قد ابراهيم لكم» (خدا را، خدا را در نظر بگيريد از اينكه شكايت پيش كسي ببريد كه نتواند اندوه از شما زائل كند و نتواند با راي خود چيزي را بشكند كه براي شما محكم گشته است.)درد و رنج خود را براي كسي بازگو نكنيد كه كاري از وي ساخته شود. بدانجهت كه اميرالمومنين عليه‌السلام براي گوشزد كردن اهميت اظهار درد و رنج لفظ جلاله‌ي الله را با تكرار فرموده است كه بپرهيزيد از زبان به شكايت گشودن درباره درد و رنج در پيش با اهلان، معلوم ميشود كه اين كار بسيار ناشايست است، زيرا ناله و شكوه از درد در نظر شخص نااهل از قدر و قيمت جان مي‌كاهد و آن را ذليل و پست ميگرداند. مردم نااهل همواره در معرض اين نابكاراي هستند كه بجاي هستند كه بجاي مرهم گذاشتن بر زخم مجروهين مادي و معني و بجاي تقليل درد و رنج، زخم يا زخمهاي ديگري بزنند و بر درد و رنج آدم غوطه‌ور در درد و رنج بيفزايند. احترام ذات و مراعات ارزش آن، بقدري بااهميت است كه علي بن ابيطالب عليه‌السلام آن درد آشناي بزرگ عالم انسانيت از مراجعه به نااهلان نهي فرموده و ضمنا دستور به تحمل درد ميفرمايد. حقيقتا چه دردناك است زبان به شكوه گشودن به اميد برطرف ساختن ناگواريها و تلخي‌هاي روزگاران در پيش كسانيكه آشنائي با زجر و شكنجه ندارد و تلخي جايگزاي مصيبت‌ها را نچشيده‌اند.دردناكتر از اين، زبان شماتتي است كه آن شخص بظاهر مورد استمداد به انسان دردمند باز كند و بجاي نشان دادن مرهم و دوا و علاج، آن بينواي نيازمند به نوازش را مورد عتاب و خطاب هم قرار بدهد. خلاصه، ارزش جان آدمي و احترام ذات او خيلي بالاتر از آن است كه براي رفع درد و اندوه روي بكسي برده شود كه نه جان را ميشناسد و نه ارزش و احترام آن را. با درنظر گرفتن جملات بعدي، احتمال قوي ميرود كه نهي از رجوع و پناه بردن بكسانيكه نميتوانند يا نميخواهند دردها و مشكلات ما را مرتفع بسازند، موكدا ناظر به زمامداران و صاحبان قدرت بطور عموم مي‌باشد كه آنان براي جانها سراغ ندارند تا در طريق مرتفع ساختن دردها و مشكلات آنان قدمي بردارند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) سپس درباره لزوم بيدارى فكر در جهت به دست آوردن سعادتهاى باقى و خير جاويد و پذيرش موعظه و اندرز آغاز سخن مى كند و مى فرمايد بيناترين چشمها آن است كه نظر در خير و نيكى دوخته باشد، و شنواترين گوشها آن است كه اندرز را فرا گيرد و بپذيرد، و مراد از نگاه چشم (طرف بصر) نگاه عقل است، و سمع نيز به طريق استعاره آمده است، يا اين كه منظور همان حسّ بينايى و شنوايى است، به اين معنا كه بهترين ديدنيهاى چشم و شنيدنيهاى گوش آن است كه به بيننده و شنونده فايده مطلوب را برساند، و اينها همان كمالات نفسانى است كه از طريق علوم و اخلاق به دست مى آيد.و پس از تمهيد اين مقدّمه مردم را مخاطب قرار داده و به آنها گوشزد مى فرمايد كه گفتار او را بپذيرند، و چراغ دل را به انوار هدايت او روشن سازند و براى خود واژه مصباح (چراغ) را استعاره فرموده و با ذكر شعله و استصباح (نور از چراغ گرفتن) آن را ترشيح داده است، و نيز واژه عين (چشمه) را بر سبيل استعاره آورده است، و صفو (ناب)، ترويق (زلال كردن) و متح (دلو آب را از چاه كشيدن) در ترشيح آن آمده است. و وجه استعاره نخست اين است كه آن حضرت مانند چراغ، كه تاريكيها را مى زدايد و مردم را رهنمون مى شود، راهنما و پيشواى خلق است، و جهت استعاره دوّم اين است كه مايه هاى زندگى جاويد در پرتو وجود او به دست مى آيد، همچنان كه آب چشمه سارها مايه زندگى مردم در اين دنياست، و ذكر صاف و پاكيزه بودن آن از تيرگيها، اشاره به مراتب رسوخ آن حضرت در علم است، و اين كه هيچ گونه غبار شبهه اى نمى تواند زلال يقين او را مكدّر و آلوده سازد.امام (ع) در اين گفتار به مردم دستور مى دهد كه از او كسب هدايت كنند و علم و اخلاق از وى فرا گيرند، و پس از اين به سخنان خود ادامه داده آنان را از جهالت و نادانى و دل خوش داشتن و تكيه كردن بدان نهى مى فرمايد، و از پيروى هوسهاى باطلى كه انسان را از دايره حقّ و صلاح و فضيلتهاى اخلاقى بيرون مى برد، و به سوى باطل و خويهاى زشت و ناپسند مى كشاند بر حذر مى دارد.فرموده است: «فإنّ النّازل بهذا المنزل...»:مراد كسى است كه ديگران را راهنمايى مى كند، و با نادانى و ناآگاهى به مصالح عمومى ادّعاى نصيحت و خير خواهى آنها را دارد، زيرا آن حضرت مصالح عامّه را ملاحظه، و مردم را به سوى آنها راهنمايى مى فرمود، ولى آنها هنگامى كه با يكديگر خلوت مى كردند، منافقان ايشان، آنان را از انجام دادن دستورهاى آن حضرت كه براى آنها زحمت و مشقّت داشت مانند جهاد يا اقدام بر كارهاى دشوار باز مى داشتند و به عكس فرموده امام فرمان مى دادند، اين منافقان كينه توز كه خود را شايسته احراز مقام آن حضرت معرّفى مى كردند، براى اين كه در دين فساد و تباهى پديد آورند، مردم را در جهتى كه بر وفق دلخواه و موجب تأمين مقاصد آنان بود، سوق مى دادند، و اين گفتار اشاره است به كسى كه خود را در مقام راهنمايى، خيرخواه، قرار مى دهد، در حالى كه رهنمودهاى او همه برخاسته از نادانيها و هوسهايى است كه بر دل او چيره شده و او را به لبه پرتگاه نابودى كشانيده است، امام (ع) واژه جرف (كناره رودخانه كه آب زير آن را خالى كرده باشد) را براى آراء و عقايد فاسدى كه ابراز مى شود استعاره فرموده است، زيرا اين گونه عقايد بر نظام عقل استوار نيست، و شرع هم آنها را اجازه نداده است و به منزله ويرانه سست بنيادى است كه هر چه بر آن بنا شود، محكوم به خرابى و ويرانى است، و مانند اين است كه دعوت كننده اين گونه عقايد فاسد، بر لب پرتگاه ايستاده است كه ناگهان محلّ او فرو مى ريزد و او را سرازير جهنّم مى كند، و يا در سراشيب نابودى اين دنيا سرنگون مى سازد، معمولا در باره كسى كه كار خلاف قاعده اى انجام مى دهد، و از اين بابت انتظار كيفرى در باره او مى رود، گفته مى شود: إنّه على شفا جرف هار (او بر لب پرتگاه نابودى است) و نظير آن فرموده خداوند متعال است: «أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى  شَفا جُرُفٍ هارٍ».فرموده است: «ينقل الرّدى على ظهره من موضع...»:«ردى» به معناى نابودى است، و چون رأى فاسد هم براى كسى كه آن را تبليغ مى كند، و هم براى كسى كه آن را مى پذيرد، موجب هلاكت است، آن كس كه از روى هوا و هوس، انديشه باطل را بر مردم عرضه مى كند مانند اين است كه هلاكت را بر پشت گرفته از پيش يكى به نزد ديگرى مى برد، و آن را ميان كسانى كه انديشه نادرست خود را به آنها عرضه مى دارد، پخش مى كند، در حالى كه او مدّعى است كه هلاكت را از آنان دور مى سازد.فرموده است: «لرأي يحدثه بعد رأى يريد أن يلصق ما لا يلتصق»:در اين گفتار نتيجه و حاصل كار او بيان شده است، زيرا انتقال او از جايى به جايى مستلزم نقل هلاكت و نابودى از اين جا به آن جاست.لرأي با واو (و لرأي) نيز روايت شده است، از اين رو اين عبارت، كلامى مستأنف و مستقلّ از سخن پيش است و معنايش اين است كه به سبب انديشه تازه خود مى خواهد آنچه را چسبيدنى و قابل امكان نيست بچسباند و ممكن سازد، امام (ع) در اين جا واژه لصق (چسباندن) را براى صلح استعاره فرموده، و مراد اين است كه او مى خواهد ميان شما و دشمنانتان صلح و سازش برقرار كند، در حالى كه اين امر سازش پذير نيست، و جهت مشابهت ميان اين دو اين است كه همان گونه كه چسب دو چيز را به يكديگر مى چسباند و متّحد مى سازد، صلح دهنده نيز دو طرف مخاصمه را كه رو در روى هم قرار گرفته اند گرد هم مى آورد و موجبات وحدت آنان را فراهم مى سازد، و شايد هم مراد اين باشد كه او مى خواهد از انديشه هاى باطل و آراى فاسد خود آنچه را شايسته شما نيست بر شما بچسباند. جمله «و يقرّب ما لا يتقارب» نيز به همين معناست، يعنى فاصله دورى را كه ميان شما و دشمنان شماست بر دارد و شما را به يكديگر نزديك گرداند، و اين امر نزديك شدنى نيست، و از اين عبارت فهميده مى شود كسى كه آنان را از مشورت با آن حضرت باز مى دارد، و صلح با معاويه را به ميان مى آورد، دست از يارى آنان در جنگ باز داشته، و از مداخله در آن سرباز زده است.سپس امام (ع) آنان را از عذاب خداوند بيم مى دهد، كه از اندوه خود نزد كسانى كه شايستگى آن را ندارند، شكوه كنند، زيرا كسى كه شكايت نزد او برده مى شود يا طرف مشورت قرار مى گيرد، اگر در اندوه شكايت كننده سهمى نداشته باشد هر چند به حسن انديشه معروف باشد شايستگى اين كار را ندارد، و دليل اين مطلب اين است كه اگر انسان نسبت به كارى اهتمام و دلسوزى داشته باشد، منتهاى فكر خود را به كار مى اندازد، و جنبه هاى مختلف موضوع را بررسى مى كند، و آنچه را بهتر و سودمندتر است بر مى گزيند هر چند چنين كسى از انديشه اى ممتاز برخوردار نباشد، بر خلاف كسى كه بدون دلسوزى و همدردى بخواهد راه بهتر را پيدا كند و به آنچه شايسته است دست يابد كه انتظار چنين اهتمامى از او نيست.پس از اين امام (ع) آنان را نهى مى فرمايد از اين كه منافقان با بد انديشيهاى خود عزم آنها را در باره آمادگى براى جنگ كه آن حضرت با نگرشى صحيح در آن اصرار دارد سست كنند. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 245 الفصل الثاني:ألا إنّ أبصر الأبصار ما نفذ في الخير طرفه، ألا إنّ أسمع الأسماع ما وعي التّذكير و قبله، أيّها النّاس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متعّظ، و امتاحوا من صفو عين قد روّقت من الكدر، عباد اللّه لا تركنوا إلى جهالتكم، و لا تنقادوا إلى أهوائكم، فإنّ النّازل بهذا المنزل نازل بشفا جرف هار، ينقل الرّدى عن ظهره من موضع إلى موضع لرأي يحدثه بعد رأي، يريد أن يلصق ما لا يلتصق، و يقرّب ما لا يتقارب، فاللّه اللّه أن تشكوا إلى من لا يشكى شجوكم، و لا ينقض برأيه ما قد أبرم لكم.اللغة:(الطرف) بالفتح نظر العين و (استصبح) بالمصباح استسرج به و (الامتياح) نزول البئر و ملؤ الدلاء منها و (الترويق) التصنفية و منه الرواق بالكسر و هو الصافي من الماء و غيره و (الشفا) شفير الشّيء و جانبه و (الجرف) بالضمّ و بضمّتين ما تجرّفته السّيول و أكلته من الأرض و (الهار) الضعيف الساقط المنهدم يقال هار الجرف يهور هورا فهو هائر و هار كقاض. و (اشكيت) زيدا بهمزة الأفعال أزلت شكايته و (الشجو) الهمّ و الحزن و (ابرم) الأمر أى أحكمه، و الحبل أى جعله طاقين ثمّ فتله.الاعراب:مصباح في بعض النسخ بالتّنوين فيكون واعظ بدلا و في بعضها بلا تنوين بالاضافة، و على ذلك فيحتمل أن يكون الاضافة لامية و أن تكون من اضافة المشبّه به إلى المشبّه من قبيل لجين الماء، و فى نسخة الشارح المعتزلي من شعلة بمصباح واعظ بتنوين شعلة و اضافة مصباح مع الباء الجارة و هى باء الآلة منعلّقة باستصبحوا.و ينقل الرّدى عن ظهره عن بمعنى على كما في قوله:لاه ابن عمّك لا أفضلت في حسب          عنّى و لا أنت ديّانى فتخزوني     أى للّه درّ ابن عمّك لا أفضلت في حسب علىّ، و في أكثر النّسخ على ظهره و هو الأنسب، و قوله فاللّه اللّه بالنصب فيهما و العامل محذوف أى اتقوا اللّه، و احذرّكم اللّه.المعنى:اعلم أنه عليه السّلام لما نبّه في الفصل السّابق على تقصير المخاطبين من بني امية و من يحذ و حذوهم فيما يجب عليهم رعايته، و أشار إلى أنّ المقصرين في حقهم و الظالمين لهم و السّاعين في دمائهم مؤاخذون بتقصيرهم مجزيّون بسوء أعمالهم، عقّبه بهذا الفصل حثا لهم على طاعته و ملازمته، و ترغيبا على الاقتباس من أنوار هدايته، و تحذيرا من الركون إلى الجهالة و التيه في بوادى الرّدى و الضّلالة، و صدّر ذلك بذكر محاسن التفكّر و البصيرة توطئة و تمهيدا فقال: (ألا إنّ أبصر الابصار ما نفذ في الخير طرفه) أراد بنفوذه في الخير رؤيته المحاسن و اتباعها، فانّ أفضل ابصار البصر ما يفيد للمبصر بصيرة و يجلب له فايدة في تحصيل السّعادة الأبدية و الكمالات النفسانية (ألا إنّ أسمع الأسماع ما وعى التذكير و قبله) أى أفضل سماع الاسماع أن يحفظ التذكير و المواعظ و يتدبّر فيها فيقبلها.استعاره مرشحة- استعاره تخييلية (أيّها النّاس استصبحوا من شعلة مصباح واعظ متّعظ) أى استسرجوا من شعلة سراج واعظ لغيره متّعظ في نفسه، فانّ من لم يكن متّعظا في نفسه لا يكون موعظته مؤثرة في القلوب، بل تكون القلوب نافرة منه و النفوس مشمئزّة قال الشاعر:لا تنه عن خلق و تأتى مثله          عار عليك إذا فعلت عظيم     و لا يخفى عليك أنّ اضافة مصباح إلى واعظ إن كانت من اضافة المشبّه به الى المشبّه فذكر الشعلة و الاستصباح ترشيح للتّشبيه و وجه الشبه كونهما من أسباب الهداية، و إن كانت الاضافة بمعنى اللام فلفظ المصباح استعارة لموعظة الواعظ و الشعلة و الاستصباح ترشيح الاستعارة، و يحتمل أن يكون ذكر الشعلة تخييلا و الاستصباح ترشيحا على ما ذهب إليه بعض البيانييّن من عدم الملازمة بين التخييل و الاستعارة بالكناية و إمكان وجوده بدونها، و كذلك لو كان مصباح منوّنا و واعظ بدلا منه إلّا أنّ المستعار له على الأوّل هو الموعظة، و على الثاني يحتمل أن يكون الموعظة و أن يكون نفس الواعظ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 248 و كيف كان فالاشارة بالواعظ المتّعظ إلى نفسه الشريف و مثله قوله: استعاره محسوس بالمحسوس- استعاره مرشحة- استعاره تخييلية (و امتاحوا من صفوعين قدر وقّت من الكدر) فانه استعار صفو العين للعلوم الحقة و هو من استعارة المحسوس للمعقول و الجامع أنّ العلم به حياة للأرواح كما أنّ صفو العين به حياة الأبدان و ذكر الترويق و الامتياح ترشيح للاستعارة أو الترويق تخييل و الامتياح ترشيح على ما مرّ و أراد الترويق من الكدر خلوّ تلك العلوم من شوائب الأوهام و بالامتياح أخذها من منبعها و هو أمر لهم باقتباس العلوم الشّرعية و المعارف الحقة منه عليه السّلام.و لما أمر بذلك أردفه بالنهى عن الركون إلى الجهالة فقال عليه السّلام (عباد اللّه لا تركنوا إلى جهالتكم) أى لا تميلوا إليها (و لا تنقادوا إلى أهوائكم) أى الأهواء الباطلة المخرجة عن كرائم الأخلاق إلى رذائلها و عن حقّ المصالح إلى باطلها (فانّ النازل بهذا المنزل).يحتمل أن يكون المراد به من ادّعى الخلافة من غير استحقاق لها الذي وضع نفسه في مقام و نزل بمنزل ليس له أهليّة به و يشعر بذلك ما سيأتي من نهيه عليه السّلام عن الشكاية إلى من لا يقدر على ازالة الشكوى و ما ذكر بعده من أوصاف الامام الحقّ عليه السّلام.إلّا أنّ الأظهر بقرينة ما سبق أنّ المقصود به من نزل منزل الركون إلى الجهالة و مقام الانقياد إلى الأهواء، فانه لما نهى عن الركون و الانقياد علّله بذلك و أردفه به، يعني أنّ من ركن إلى جهالته و انقاد إلى هواه و استبدّ برأيه و استغنى به عن امامه فقد أسّس بنيان دينه على باطل لاقوام له و لاثبات.و مثله مثل (نازل بشفا جرف هار) مشرف على السقوط و الانهدام و هو اقتباس من قوله سبحانه: «أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 249 يعني من أسّس بنيان دينه على قاعدة محكمة هى الحقّ الذي هو التّقوى من اللّه و طلب مرضاته بالطاعة خير أمّن أسّس بنيانه على قاعدة هى أضعف القواعد و هو الباطل و النفاق الذي مثله مثل شفا جرف هار في قلّة الثّبات و الاستمساك.قال الزمخشري في الكشاف: وضع شفا الجرف في مقابل التقوى لأنّه جعله مجازا عمّا ينافي التقوى ثمّ قال: فان قلت: فما معنى قوله فانهار به في نار جهنّم؟قلت لما جعل الجرف الهائر مجازا عن الباطل قيل فانهار به في نار جهنّم على معنى فطاح به الباطل في نار جهنّم إلّا أنّه رشح المجاز فجيء بلفظ الانهيار الذى هو للجرف، و ليصوّر أن المبطل كأنّه أسّس بنيانه على شفا جرف من أودية جهنّم فانهار به ذلك الجرف فهوى في قعرها، و لا ترى أبلغ من هذا الكلام و لا أدّل على حقيقة الباطل و كنه أمره منه، هذا.و لما نبّه عليه السّلام على أنّ الرّاكن إلى جهالته و المنقاد إلى هواه المستبدّ برأيه الزاعم لنفسه الاستقلال مقيم على باطل و نازل بمنزل في معرض السّقوط و التهدّم، و كان الباطل مستلزما للهلاك الدّائم، عقّبه بقوله (ينقل الرّدى) أى الهلاك الناشى عن باطله (على «عن» ظهره من موضع إلى موضع لرأى) فاسد (يحدثه بعد رأى يريد أن يلصق ما لا يلتصق و يقرّب مالا يتقارب) أى يريد اثبات باطله بحجج باطلة ثمّ حذّرهم عن الرّجوع إلى الجهّال و عن اتباع أئمة الضّلال بقوله: (فاللّه اللّه أن تشكوا إلى من لا يشكى شجوكم) أى لا يقدر على إزالة حزنكم برفع الأسباب الموجبة له، و ذلك لعدم بصيرته في مجارى الامور و عدم معرفته بوجوه المصالح (و لا ينقض برأيه ما قد أبرم لكم) أى لا يقدر على كشف المعضلات و حلّ المشكلات في المعاش و المعاد لقلّة البصيرة و المعرفة، و في بعض النسخ: و ينقض برأيه بدون لا، و هو أولى، أى لا تشكوا إلى من ينقض برأيه الفاسد و نظره الكاسد ما قد أحكمه الشرع في حقكم بالآيات الباهرة و السنة الزاهرة.الترجمة:فصل دويم از اين خطبه متضمن نهى از ركون بجهالت و أمر باقتباس أنوار علم و هدايت است چنانچه فرموده:آگاه باشيد بدرستى كه بيناترين چشمها آن چشمى است كه نفوذ كند در أمر خير نظر با بصيرت او، آگاه باشيد بدرستي كه شنواترين گوشها آن گوشى است كه حفظ كند نصيحت را و قبول نمايد آنرا.اى گروه مردمان طلب افروختن چراغ نمائيد از شعله چراغ پند دهنده و پند گيرنده، و بكشيد دلو آب معرفت را از چشمه صافي زلال كه صافى شده باشد از كدورت و تيره گى شبهات باطله.اى بندگان خدا ميل ننمائيد بسوى جهالت خود، و اطاعت نكنيد مر خواهشهاى نفسانيه خود را، پس بتحقيق كه نازل شونده باين منزل نازل شده است بكنار رودخانه سيل برده افتاده در حالتى كه نقل ميكند هلاكت را بر پشت خود از محلّى بمحلّي بجهت رأى فاسدى كه پديد مى آرد آنرا بعد از رأى فاسد ديگر، إراده ميكند كه بچسباند چيزى را كه قابل چسبيدن نيست، و نزديك گرداند چيزى را كه قابل نزديك شدن نيست.پس مى ترسانم شما را از خدا از اين كه شكايت كنيد بكسى كه زايل نتواند نمايد اندوه شكايت شما را، و بكسى كه نتواند بشكند باراى صائب خود آن چيزى را كه محكم شده براى شما، يعني نتواند حل مشكلات شما را نمايد.  
بخش ۴ : وظایف امام و مردم [منبع]

إِنَّهُ لَيْسَ عَلَى الْإِمَامِ إِلَّا مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ، الْإِبْلَاغُ فِي الْمَوْعِظَةِ وَ الِاجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ وَ الْإِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ وَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا وَ إِصْدَارُ السُّهْمَانِ عَلَى أَهْلِهَا.
فَبَادِرُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِ تَصْوِيحِ نَبْتِهِ وَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُشْغَلُوا بِأَنْفُسِكُمْ عَنْ مُسْتَثَارِ الْعِلْمِ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ، وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تَنَاهَوْا عَنْهُ، فَإِنَّمَا أُمِرْتُمْ بِالنَّهْيِ بَعْدَ التَّنَاهِي‏.

السَّهْمَان : جمع «سهم»، نصيب ها، بهره ها.
اصْدَار : باز گردانيدن.
الْتَصْوِيح : خشك كردن.
الْمُسْتَثارِ العِلْمِ : محل فوران و ثوران علم. 
تَصويح : صدا نمودن، نباتات خشك 
همانا بر امام واجب نيست جز آنچه را كه خدا امر فرمايد، و آن، كوتاهى نكردن در پند و نصيحت، تلاش در خير خواهى، زنده نگهداشتن سنّت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، جارى ساختن حدود الهى بر مجرمان،(۱) رساندن سهم هاى بيت المال به طبقات مردم، است. پس در فراگيرى علم و دانش پيش از آن كه درختش بخشكد تلاش كنيد، و پيش از آن كه به خود مشغول گرديد از معدن علوم (اهل بيت عليهم السّلام) دانش استخراج كنيد. مردم را از حرام و منكرات باز داريد، و خود هم مرتكب نشويد، زيرا دستور داده شديد كه ابتدا خود محرّمات را ترك و سپس مردم را باز داريد. _______________________________________ (۱). اشاره به مكتب: لگاليسم ‏LEGALISM (اصالت دادن به قانون) كه همه افراد جامعه در مرز قانون اداره شوند.
(10) بتحقيق نيست بر امام مگر قيام بآنچه پروردگارش باو امر كرده (و آن پنج چيز است:) ابلاغ موعظه (و فرمايش پيغمبر اكرم) و كوشش نمودن در پند و اندرز دادن، و احياى سنّت (رفتار بر طبق احكام رسول خدا) و اجراى حدود بر آن كس كه سزاوار است، و (از بيت المال) سهم و نصيبها را به اهلش رسانيدن،
(11) پس (چون بوظائف امام و جانشين او آشنا شديد، در غير طريق حقّ قدم ننهيد، و دست ارادت بهر بى خبر از اصول و فروع ندهيد) براى اخذ علم و دانش بشتابيد پيش از خشك شدن گياه آن (رحلت امام و جانشين او) و پيش از آنكه از استفاضه علم و دانش از اهلش وا مانده (بر اثر حوادث و سختيهاى روزگار) بخود مشغول گرديد، و از منكر (آنچه شرع مقدّس منع فرموده) مرتكبين را نهى كنيد، و خودتان آنرا مرتكب نشويد، زيرا شما مأمور شده ايد كه از منكر نهى نمائيد پس از آنكه خود آنرا بجا نياوريد (چون امر و نهى كسيكه گفتار و كردارش موافق يكديگر بوده در شنونده بيشتر تأثير دارد از كسيكه كردارش بر خلاف گفتارش باشد).
 
هر آينه، آنچه بر عهده امام است، اين است كه آنچه را كه خداوند به او فرمان داده به جا آورد: چون، رساندن مواعظ و سعى در نيكخواهى و احياى سنت پيامبر و اقامه حدود خدا بر كسانى كه سزاوار آن هستند و اداى حق هر كس از بيت المال.
پس به تحصيل علم بشتابيد، پيش از آنكه كشته اش خشك شود. و پيش از آنكه به خود پردازيد و از بر گرفتن ثمره علم از صاحبان حقيقيش محروم مانيد. خود مرتكب كارهاى ناپسند مشويد و ديگران را از ارتكاب آن باز داريد. زيرا شما مأمور شده ايد كه نخست خود از منكر بپرهيزيد و سپس، ديگران را از ارتكاب آن نهى كنيد.
 
به يقين امام و پيشوا جز وظايفى که به امر خداوند برعهده او نهاده شده، وظيفه اى ندارد; يعنى ابلاغ مواعظ به همه مردم و تلاش و کوشش در خيرخواهى در تمام زمينه ها، احياى سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) (و اجراى تمام قوانين الهى) و اجراى حدود الهى نسبت به تمام مستحقّين، بدون تبعيض و بى کم و کاست، و احقاق حقوق و پرداختن سهم همگان (از بيت المال).
(امّا وظيفه شما اين است که:) در فرا گرفتن علم بکوشيد، پيش از آن که درخت آن بخشکد و قبل از آن که به خود مشغول گرديد علم و دانش را از معدن آن که نزد اهلش مى باشد استخراج کنيد. مردم را از منکرات باز داريد، و خودتان نيز مرتکب نشويد! چرا که شما موظّف هستيد خود، ترک گناه کنيد; آنگاه مردم را از آن نهى نماييد!
 
همانا، بر امام نيست جز آنچه از امر پروردگار به عهده او واگذار شده: كوتاهى نكردن در موعظت، و كوشيدن در نصيحت، و زنده كردن سنّت، و جارى ساختن حدود بر مستحقّان، و رساندن سهم هاى -بيت المال- به در خور آن.
پس به سوى - كشتزار- دانش بشتابيد، پيش از آنكه بوته، آن خشك شود، و پيش از آنكه به خود پردازيد و فرصت گرفتن علم از منبع آن و اهل آن از دست رود، و از كار زشت باز ايستيد و ديگران را از آن بازداريد، چه، به باز ايستادن پيش از بازداشتن مأموريد.
 
امام به غير آنچه از جانب خدا مأمور است وظيفه اى ندارد، تكليف او ابلاغ كامل پند و اندرز، و جديت در خير خواهى، و زنده كردن سنّت، و اقامه حدود است بر كسى كه سزاوار حدّ است، و نيز رساندن سهم بيت المال به مستحقّش.
پس براى فراگيرى دانش بشتابيد پيش از آنكه درختش خشك شود، و قبل از آنكه در بهره گيرى علمى از معادن آن گرفتار خود مشغولى شويد. ديگران را از منكر نهى كنيد و خود نيز از ارتكاب به آن بپرهيزيد، زيرا مسئوليد اول خود از گناه كناره گيرى كنيد سپس ديگران را از آن نهى نماييد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 466-442 وظايف امام و مردم:در اين بخش از خطبه، امام(عليه السلام) به وظايف پنچ گانه پيشواى مسلمين و وظايف مسلمانان در ميان خود پرداخته و نکات مهمّى را در اين زمينه ياد آور مى شود; گويى بحث هاى پيشين امام(عليه السلام) که در بخش قبل آمده، اين سؤال و ايراد را در اذهان بعضى برانگيخته که اگر ما در وادى جهالت افتاديم و يا شکايت مشکلات خويش به نااهل برده ايم، به خاطر آن است که امام دست ما را نگرفته و پا به پا نبرده و شيوه راه رفتن را به ما نياموخته است.در پاسخ اين سؤال مقدّر، امام(عليه السلام) مى فرمايد: من تمام وظايف خويش را که در پنج امر خلاصه مى شود، در برابر شما انجام داده ام. اين شما هستيد که در انجام وظيفه کوتاهى کرده ايد. مى فرمايد: «امام و پيشوا غير از آنچه به فرمان خدا بر عهده او نهاده شده است وظيفه اى ندارد». (إنَّهُ لَيْسَ عَلَى الاِْمَامِ إِلاّ مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ).وظايف او از اين قرار است:1- مواعظ الهى را به همه ابلاغ کند (و آموزش هاى لازم را در تمام زمينه ها به مردم بدهد)». (الإِبْلاَغُ فِي الْمَوْعِظَةِ).2- «تلاش و کوشش در خيرخواهى (در تمام زمينه ها)». (وَ الاِجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ).3- «احياى سنّت پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) (و اجراى تمام قوانين الهى)». (وَ الإِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ).4- «اجراى حدود الهى نسبت به تمام مستحقّين (بدون تبعيض و بى کم و کاست)». (وَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا).5- «پرداختن حقوق و سهم همگان (از بيت المال)» (وَ إِصْدَارُ السُّهْمَانِ(1) عَلَى أَهْلِهَا).و به اين ترتيب، وظايف اصلى پيشواى مسلمين مشخّص شده است.از يکسو: بايد نسبت به احکام اسلام اطّلاع رسانى کامل کند، به گونه اى که طالبان حق، از جهل و نادانى بدرآيند و بى اطّلاعى از احکام بدون دليل، عذر شناخته نشود.از سوى ديگر: در خيرخواهى مسلمين و اصلاح وضع دينى و دنيوى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى مردم نهايت تلاش و کوشش را به کار بندد.و از سوى سوم: براى احياى احکام الهى و سنّت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) از طريق امر به معروف و نهى از منکر، يا هر وسيله ديگرى کوشش کند.و از سوى چهارم: براى پيش گيرى از جرايم، حدود الهى را در مورد مستحقّين، بدون هيچ گونه تبعيض و تسامح اجرا کند.و از سوى پنجم: حقوق مستحقّين و نيازمندان را از بيت المال، بى کم و کاست بپردازد.هنگامى که پيشواى مسلمين اين امور را انجام دهد، دَيْن خود را به بندگان خدا ادا کرده است و اگر نابسامانى پيش آيد، در اثر کوتاهى مردم است.سپس امام(عليه السلام) به وظايف مردم پرداخته و سه وظيفه عمده براى آنها بيان مى کند. نخست مى فرمايد: «در فرا گرفتن علم بکوشيد پيش از آن که درخت آن بخشکد! و قبل از آن که به خود مشغول گرديد (و به دنيا آلوده شويد). علم و دانش را از نزد اهلش استخراج کنيد!». (فَبَادِرُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِ تَصْوِيحِ(2) نَبْتِهِ، وَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُشْغَلُوا بِأَنْفُسِکُمْ عَنْ مُسْتَثَارِ(3) الْعِلْمِ مِنْ عِنْدَ أَهْلِهِ).منظور از خشکيدن درخت علم، ممکن است شهادت آن حضرت باشد و منظور از مرکز جوشش علم نيز وجود مبارک خود او باشد. به اين ترتيب، به آنها هشدار مى دهد پيش از آنکه از ميان شما بروم آنچه مى خواهيد بپرسيد و فرا گيريد.اين سخن همانند چيزى است که در اواخر عمر مبارکش مى فرمود: «سَلوُنِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي; از من به پرسيد پيش از اينکه مرا نيابيد».(4)اين احتمال نيز وجود دارد که مراد حضرت از اين جمله، خشکيدن درخت وجود انسان باشد; چون انسان در هر سنّ و سالى آماده فراگيرى علوم نيست. و اين تفسير با جمله بعدى هماهنگ است; زيرا هر چه عمر انسان بالاتر رود، هم گرفتارى او بيشتر مى شود و هم استعداد فراگيرى او کمتر مى شود. جمع بين اين دو تفسير نيز کاملا ممکن است.در بيان دومين و سومين وظيفه مردم چنين مى گويد: «مردم را از منکرات بازداريد، و خودتان نيز مرتکب نشويد، چرا که شما موظّف هستيد اوّل خودتان ترک گناه کنيد، و آنگاه مردم را از آن نهى نماييد!». (وَ انْهَوْا عَنْ الْمُنْکَرِ وَ تَنَاهَوْا عَنْهُ، فَإِنَّمَا أُمِرْتُمْ بالنَّهْي بَعْدَ التَّنَاهِي!).به اين ترتيب، وظيفه مردم اين است که اوّلا: سطح معرفت و علم و آگاهى خود را بالا ببرند; چرا که جهل يکى از عوامل ناهنجارى هاست و ثانياً: درعمل به دستورات خداوند بکوشند و وظيفه امر به معروف و نهى از منکر را که يک وظيفه عمومى است، فراموش نکنند و به يقين اگر حکومت وظايف پنجگانه خود را انجام دهد، و مردم به اين وظايف سه گانه عمل کنند، صلاح و سعادت جامعه را فرا خواهد گرفت.در اينجا ميان «شارحان نهج البلاغه» سؤالى مطرح شده، سؤالى که به ذهن هر خواننده دقيقى مى آيد و آن اين که: چگونه امام(عليه السلام) نهى از منکر را مشروط به خوددارى شخص خود نهى کننده از منکرات شمرده و فرموده: «فَإِنَّمَا أُمِرْتُمْ بِالنَّهْىِ بَعْدَ التَّنَاهِي!»«ابن ابى الحديد» در پاسخ اين اشکال مى گويد: «منظور اين نيست که نهى از منکر مشروط به خوددارى شخص نهى کننده باشد; بلکه منظور اين است که من نخست شما را به خوددارى از منکرات امر کردم و سپس نهى کردن ديگران».(5)مرحوم «شارح خويى» اين پاسخ را نوعى تکلّف شمرده، سپس افزوده: «بهتر اين است که در پاسخ اين سؤال گفته شود، امام(عليه السلام) در ابتدا هر دو را واجب شمرده (بى آنکه هيچ کدام مشروط به ديگرى باشد) و جمله اخير اشاره به اين است که وجوب خويشتن دارى از منکرات، موکّدتر از وجوب نهى از منکر است! چرا که اصلاح خويشتن، مقدّم بر اصلاح ديگران است».(6)ولى بهتر اين است که گفته شود: خويشتن دارى از گناه، شرط کمال نهى از منکر است، نه شرط وجوب. زيرا، به يقين انسان وقتى خود مرتکب گناهى شود و بخواهد ديگران را از آن نهى کند، سخن او تأثير چندانى نخواهد داشت و اگر مردم جريان را بدانند او را مورد تمسخر قرار مى دهند و مى گويند:ببرى مال مسلمان و چو مالت ببرند،         بانگ و فرياد برآرى که مسلمانى نيست!لذا پيشوايان اسلام بر اين معنا تأکيد داشتند که: ما شما را از هر کارى نهى مى کنيم، نخست خودمان از آن پرهيز داريم.داستان نهى کردن پيامبر(صلى الله عليه وآله) کودکى را از خرما معروف است، که در آن روز که حضرت خرما خورده بود او را نهى نکرد و در ادبيّات فارسى نيز آمده است: رطب خورده منع رطب چون کند!اميرمؤمنان على(عليه السلام) نيز سوگند ياد مى کند که: «والله! شما را ازهر چيز نهى کردم، قبلا خودم آن را ترک گفتم».(7)****پی نوشت:1. «سُهمان» (بر وزن لقمان) جمع «سهم» به معناى بهره و نصيب است.2. «تصويح» به معناى خشک شدن گياه و چوب و مانند آن است، به حدّى که شکاف بردارد.3. «استثار» از مادّه «استيثار» گرفته شده، و در اينجا به معناى به هيجان درآوردن و منتشر ساختن است.4. نهج البلاغه، خطبه 93.5. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 170.6. شرح نهج البلاغه مرحوم خويى، جلد 7، صفحه 251.7. نهج البلاغه، خطبه 175. 
شرح علامه جعفری«انه ليس علي الامام الا ما حمل من امر ربه: الابلاغ في الموعظه، و الاجتهاد في النصيحه، و الاحياء للسنه و اقامه الحدود علي مستحقيا و اصدار السهمان علي اهلها» (حقيقت اينست كه بر عهده شخص پيشوا چيزي نيست جز آنكه از امر خدا متحل شده است: ابلاغ در مورد موعظه و نهايت كوشش در خيرخواهي و احياء سنت و برپا داشتن حدود بر مستحقان آنان و اخراج و رساندن سهمها و نصيبها بصاحبانش.)وظائف امام كه بايد در نهايت جديت آنها را انجام بدهد و مقام علمي ائمه معصومين عليهم‌السلام:نخست اميرالمومنين عليه‌السلام اصلي را مطرح ميفرمايد كه فوق‌العاده با اهميت است. آن اصل عبارتست از الهي بودن وظايفي كه بر عهده امام (پيشوا) است. يعني همه آن وظائف كه بايد امام انجام بدهد بايد مستند به خدا باشد يا از طريق قرآن يا از طريق سماع از رسول خدا كه شايسته گيرندگي وحي خداوندي است، يا از راه تحديث و الهام و ارتباط با واقعيات كه در نتيجه صفاي دروني ناشي از تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله به وجود مي‌آيد. و بديهي است كه غير از ائمه معصومين هيچ يك از علما به اين درجه اعلا نمي‌رسند اگر چه بالاترين مقام علمي روزگار خود را دارا بوده باشد. به همين جهت است كه در عالم تشيع، همه احكام مستند ميشود بر طرق اللهي بدون دخالت نظر و اجتهاد از ائمه عليهم‌السلام اين وظائف اللهي متعدد و متنوع است واميرالمومنين عليه‌السلام در اين خطبه پنج وظيفه را بيان فرموده است:1- ابلاغ در موعظه. معناي ابلاغ در موعظه اينست كه پند و اندرز با همه شرايطش تبليغ شود و كمترين ابهامي نه براي گوينده داشته باشد نه براي شنونده. موقعيت براي وعظ مناسب باشد. حال مغزي و رواني شنونده مساعد و آماده پذيرش بوده باشد. گوينده به گفته خود ايمان داشته باشد و آنرا از روي صدق و خلوص ابراز نمايد. گوينده خود را اولين و آگاهترين شنونده محسوب بدارد. واقعيت مطالب ابراز شده چنان صورت بگيرد كه گوئي ساعتي بعد، بزرگترين متخصصان آن مطالب او را محاكمه خواهند كرد. بطور كلي‌تر دقت در مطالبي كه ابراز ميشود بايد با اهميت تلقي شود، زيرا قطعي است هر حرفي كه از دهان خارج شده است، بر مبناي نيت و كاري كه روي آن انجام گرفته است مورد مواخذه قرار خواهد گرفت.2- نهايت كوشش در خيرخواهي. با نظر به قاعده ثابت ((آنچه را كه به خود ميپسندي بديگران بپسند و آنچه را كه به خود نميپسندي بديگران نپسند))، اين حقيقت روشن شده است كه من‌هاي انسانها شبيه به دريائي است كه قطره‌هاي آن وصل به يكديگرند، و چنانكه كمترين حركت در جزئي از دريا بشود در همه اجزاء آن موثر است، همچنين هر حادثه‌اي كه به يك انسان وارد ميشود، بهمه انسانها وارد گشته است. يا حداقل ضربه درناك يا نوازش مفيدي كه به يك انسان در حال ارتباط با يك فرد با يك جامعه وارد ميشود، همان انسان وارد كننده نيز از آن ضربه يا نوازش متاثر خواهد گشت. بنابراين حقيقت، خيرخواهي درباره ديگران، از يك جهت خيرخواهي و خيرانديشي درباره خويشتن است، چنانكه بدانديشي و بدخواهي درباره ديگران در حقيقت بدانديشي و بدخواهي درباره خويشتن است.3- احياي سنت. مقصود از سنت، سنت پيامبر اكرم صلي عليه و آله است كه محتوايش ارائه صلاح و فساد حيات انسانها در دو بعد مادي و معنوي آن ميباشد. سنت همانگونه كه ميدانيم دومين منبع اصيل اسلام است كه تبعيت از آن بر هر مسلماني واجب است. سنت چنانكه در مجلدات گذشته توضيح داده شده است، بر سه قسم عمده تقسيم ميگردد: قول معصوم، فعل ممعصوم و تقرير معصوم. و چون علوم ائمه معصومين عليهم‌السلام چنانكه در مبحث گذشته متذكر شديم، مستند به قرآن و اتخاذ از پيامبر اكرم است، لذا سنت بمعناي عمومي آن شامل قول و فعل و تقرير ائمه‌معصومين عليهم‌السلام نيز ميگردد. سنت به يك معني مفسر و مبين كتاب آسماني است كه بدون آن نميتوان از كتاب الله مجيد بطور كامل استفاده نمود.كسانيكه گمان ميكنند قرآن به تنهائي بازگو كننده همه عقائد و احكام و تكاليف بشري با وضوح كامل ميباشد و نيازي به سنت وجود ندارد، قطعا يا از اسلام اطلاع صحيح ندارند و يا غرض ورزي مينمايند، زيرا همه ميدانيم كه خصوصيات عقائد و احكام و تكاليف و كليات در قرآن مجيد نيامده است و يقيني است كه عقول معمولي هم از بيان و يا فهم آنها ناتوان است. اگر سنت از منابع اسلامي حذف شود، فقط كليات عقائد و احكام و تكاليف و كليات اخلاق سازنده و داستانها براي عبرتگيري ميماند كه در قرآن مجيد آمده است و مقداري قضاياي كلي عقلي كه وافي به بيان خصوصيات و توضيح و تفسير همه‌ي عقائد و احكام و تكاليف اسلامي نميباشند.گاهي از برخي ساده‌لوحان كه در مسير معرفت و اسلام‌شناسي قدمهاي نخستين را برميدارند، شنيده ميشود كه قرآن براي ما كافي است، لذا احتياجي به اخبار و احاديث نداريم! همانطور كه در بالا اشاره كرديم، اين ساده‌لوحان نه از اسلام اطلاعي كامل دارند و نه از منابع آن كه عبارتست از قرآن و سنت و اجماع و عقل. اين ساده‌لوحان شنيده‌اند كه بايد قدم تازه‌اي برداشت و چيز جديدي گفت و از قيد تقليد رها گشت، ولي نميداند كه در مقابل تغييرات و دگرگونيهائي كه تحقيقات و نظرات و سخناني جديدتر را ايجاب ميكند، صدها قضاياي ثابت وجود دارد كه بدون آنها نه علمي وجود دارد و نه نظمي براي زندگي در ابعاد مادي و روحي آن. اصلا چه كسي مي‌تواند بدون شناخت و پذيرش قوانين كلي در هر جهان بروني (آفاقي) و دروني (انفسي) كمترين تغير و حادثه در دو جهان مزبور را تفسير نمايد؟!بنابراين، معناي اينكه ما هر لحظه بايد عقيده و سخن تازه‌اي داشته باشيم، در حقيقت جز اين نيست كه گوينده مي‌گويد: ما هيچ چيز ثابت و كلي در عالم هستي نداريم! بهر حال، با نظر دقيق به آنچه كه هدف از نزول آيات مقدس قرآني است و با توجه كافي در معناي سنت و راهنمائي‌هاي آن، ثابت ميشود كه سنت در حقيقت توضيح دهنده و تفسير كننده قرآن مجيد است. از اينجا است كه ميتوان به اهميت آن حديث معتبر كه هر دو گروه شيعه و سني از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل كرده‌اند، پي برد: «اني تارك فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتي». (من در ميان شما دو امانت سنگين (بزرگ) گذاشتم: يكي كتاب آسماني (قرآن) است و ديگري عترتم.) اين عترت است كه تفسير سنت و توجه كتاب الله را بعهده دارد، و اگر با وجود قرآن، به چيز ديگري نيازي نبود، اين حديث بسيار پرمعروف، بي‌معني بود. چنانكه اگر كتاب الله (قرآن) كافي بود و همگان مي‌توانستند در همه احوال و شرايط و در همه موارد از آن استفاده كنند، اين همه اجتهاد و تفقه كه تاريخ شيعه و سني را پر كرده است، بوجود نمي‌آمد. و حتي كسانيكه حديث ثقلين را نقل نكرده‌اند، با عباراتي مختلف ضرورت اجراي سنت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را نقل كرده و آنرا قاطعانه مورد عمل قرار داده‌اند.4- اقامه‌ي حدود بر مستحقان آنها. اجراي حدود بر همه كسانيكه مشمول حد مي‌باشند بدون تفاوت ميان افراد، مانند قرار دادن همه مردم بطور مساوي در برابر حقوق، از اساسي‌ترين تكاليف الهي بر عهده پيشواي جامعه مسلمين است. با كمال صراحت ميتوان گفت: دو موضوع فوق از بااهميت ترين عوامل ضامن نظم زندگي مردم و امنيت حياتي آنان بوده و تساوي مردم در برابر حقوق، موجب احساس شرف و حيثيت ذاتي در همه افراد بدون تبعيض است.5- اخراج سهمها و رساندن آنها به صاحبانش. اين تكليف الهي كه بر عهده رهبر جامعه است، برطرف كننده اساسي‌ترين نياز زندگي انساني است كه عبارتست از معيشت مادي او. مسائل مربوط به اهميت بعد اقتصادي انسانها در مجلدات گذشته مخصوصا در مجلد چهارم در انواعي گوناگون از مطالب مطرح شده است، مراجعه فرمايند.****«فبادروا العلم من قبل تصويح نبته، و من قبل ان تشغلوا بانفسكم عن مستثار العلم من عند اهله» (اي مردم، پيشدستي كنيد براي گرفتن علم پيش از آنكه روييدني آن بخشكد و پيش از آنكه از استفاده علمي از دارندگان علم منصرف و به غوطه خوردن در حوادث و فتنه‌ها شويد.)پيش از آنكه علم از روييدن باز بايستد و پيش از آنكه از ارتباط با منابع صحيح علم محروم گشته و بخويشتن مشغول شويد، به فراگيري علم پيشدستي كنيد. احتمال ميرود كه منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از خشكيدن درخت يا ريشه يا شاخه علم، موجوديت هر فردي از انسان باشد، به اين معني كه موجوديت آدمي چنان نيست كه در همه دورانهاي زندگي و مخصوصا پس از ورود به كهنسالي آماده فراگيري علم بوده باشد. جمله‌اي بسيار معروف است كه ميگويد: لكل شي‌ء آفه و للعلم آفات. (براي هر چيز آفتي است و براي علم آفاتي.) عوامل خشكيدن نهر علم در مغز و عوامل افسردگي ديگر ابعاد انساني كه مانع از جريان و روييدن علم باشد بسيار فراوان است. لذا (بقول حافظ:) ((فرصتي دان كه ز لب تا بدهان اينهمه نيست)) و اگر منظور از علم، دانش‌هاي تحقيقي و جوشنده، از منابع مغزي و رواني خود انسان بوده باشد، نه اندوخته‌هاي تقليدي (در موضوعات تحقيقي)، پيشدستي و غنيمت شمردن فرصت براي بدست آوردن آن، چنان ضرورتي دارد كه پيشدستي براي بدست آوردن حياتي‌ترين عامل حيات. اينگونه علوم همان نفحات رباني است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم دستور به غنيمت شمردن آنها فرموده است: «الا ان لربكم في ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها»گفت پيغمبر كه نفحتهاي حق          اندرين ايام مي‌آرد سبقگوش و هش داريد اين اوقات را          در ربائيد اين چنين نفحات رانفحه‌اي آمد شما را ديد و رفت          هر كه را ميخواست جان بخشيد و رفتنفحه ديگر رسيد آگاه باش          تا ازين هم وانماني خواجه تاشمخصوصا عشق به واقع‌يابي با نظر به برتر بودن آن از سوداگريهاي مال و جاه و مقام، پيش از اينكه عشق‌ها و علاقه‌ها در معرض افسردگي و فروكش كردن است، تا آنگاه كه در اعماق جان نفوذ كند و مفسر هدف و فلسفه زندگي تلقي شود. در اين صورت است كه خشكيدن، راهي به ريشه و شاخه و به چشمه‌سار علم نخواهد داشت، زيرا وصل به درياي بيكران علم الهي است. قطره‌ي دانش كه بخشيدي ز پيش متصل گردان به درياهاي خويش و مسالت مينمايم كه:قطره علم است اندر جان من            وارهانش از هوي وز خاك تناحتمال ديگري ميرود كه منظور، خشكيدن ريشه‌ها يا ساقه‌ها و شاخه‌ها و يا چشمه‌سارهاي علم در امتداد تاريخ باشد، يعني پيشدستي كنيد به فراگيري علوم مفيد بحال انسانها، پيش از آنكه جريان علم به ركود گردد. بيائيد در اين جريان اسف‌انگيز دقت لازم را داشته باشيم كه مدتها طولاني است كه سودجويان و قدرت پرستان بدنبال شناخت و استثمار مطلق از طبيعت براي تحصيل منافع و سلطه‌گري بر انسانها، به تكاپو افتاده و خود انسان را رها ساخته‌اند، بطوريكه گوئي اصلا انساني در اين كره خاكي وجود نداشته و ندارد! و بهترين دليل اين ادعا كتابهاي فراواني است كه پيرامون همين موضوع مانند انسان موجود ناشناخته در متمدن‌ترين كشورها (با اصطلاح) نوشته و منتشر شده و با استقبال بسيار گرم خوانندگان روبرو شده است. در نتيجه رهاسازي انسان بحال خود بلكه تحريك او به رها شدن از اصول و معاني و غرق شدن در مصرف، علوم انساني هم كه بازگو كننده مسائل عالي ((انسان آنچنانكه هست)) و ((انسان آنچنانكه بايد)) است، رو به تنزل و پژمردگي و بالاخره رو به خشكيدن رفته است.شگفت‌آور اينست كه عده‌اي از طلايه‌دارن ركود علم، قيافه‌اي فريبنده با مشخصات علمي بخود گرفته، مفيدترين بلكه ضروري‌ترين دانستنيهاي انساني را متهم به فلسفه و مخصوصا نوع متافيزيك آن نموده و آنها را از ديدگاه تشنگان معرفت، ناپديد ميسازند!! اين مدعيان نه معناي علم را ميدانند و نه اطلاعي از فلسفه و حكمت دارند و نه بينشي درباره دو عالم فيزيك و متافيزيك.در يك جلسه‌اي كه براي بزرگداشت يكي از صاحبنظران دانش روانپزشكي و روانشناسي در تهران در سالن بيمارستان روزبه تشكيل يافته بود و عده زيادي از اساتيد اين دو عالم آمده بودند، پس از تعظيم و بيان ضرورت علم و بررسي‌هاي علمي در واقع‌يابي كه حتي بنظر بعضي از اساتيد حاضر در همان جلسه، اينجانب در بيان مزبور و تمجيد از مقام علم و عالم افراط كرده بودم، با كمال احترام بمقام شامخ علم و عالم گفتم: آقايان اساتيد، بعضي از فضاي معاصر نقل كرده‌اند كه تاكنون در حدود شصت دليل براي تجرد نفس از طرف دانشمندان و فلاسفه اقامه شده است كه اينجانب امروز چهارده دليل از آنها را بطور مختصر در اين سخنراني مطرح خواهم كرد. آيا براي يك دانشمند، موضوعي كه نقطه مركزي همه تفكرات و تحقيقات او است (نفس، روان، خود، من، شخصيت) كه منظور همان مدير دروني است، نبايد بطور همه جانبه مورد بررسي قرار بگيرد و آيا نبايد شصت دليل براي اثبات تجرد نفس را يكايك با تحقيق و دقت كامل مورد بررسي قرار بدهد؟! اگر كسي بگويد: من حقيقتي بعنوان نفس مجرد در درون انسانها سراغ ندارم آيا نبايد از عهده ابطال شصت دليل بطور كامل برآيد؟ چه دستور سازنده‌ايست كه اميرالمومنين عليه‌السلام فرموده‌اند: پيش از آنكه علم از روئيدن باز بايستد، براي فراگيري آن پيشدستي كنيد. تاكنون دو احتمال در تفسير اين جمله متذكر شديم و مطالعه كننده محترم ميتواند معاني ديگري را هم براي جمله‌ي مزبور در نظر بگيرد.****«و انهوا عن المنكر و تناهوا عنه، فانما امرتم بالنهي بعد التناهي» (و مردم را از كارهاي زشت نهي كنيد و خود نيز از آن دور شويد، زيرا جز اين نيست كه شما مامور شده‌ايد به نهي كردن مردم، پس از آنكه خود از ارتكاب امور زشت اجتناب كنيد.)پيكان به جا كن آنگاه بر نشان:پند و اندرز دروغگويان درباره‌ي قبائح دروغگوئي!! و داد و بيداد ميگساران پيرامون زشتي‌هاي شرابخوري!! حماسه‌سرائي سربازي كه از روي تقصير در جبهه از دشمن شكست خورده است، درباره شجاعت و دفاع از ميهن!! سخنوري بسيار فصيح درباره مضرات مواد مخدر، با اعتياد و ارتكاب به آنها!! اشتغال به راهزني ارواح ساده‌لوحان بوسيله بيان مفاسد راهزني!! سخن گفتن مرتكب مداحي دروغين حتي مانند سحبان بن وائل درباره وقاحت مداحي و چاپلوسي!! و تاديب مردم جامعه با اشعاري مانند اشعار ابوالعلاي معري براي اجتناب از تناقص گوئي و ارتكاب آن!! و نهي كردن مردم از فرو رفتن در گل بسيار چسبان عشق مجازي با فرو رفتن در آن!! همان مقدار مسخره و بي‌اثر است كه عقرب و مار افعي جانوران را دور خود جمع كنند و درباره مضرات نيش زدن افاضه فرمايند!!ما هرگز نبايد علت اين را كه چرا كتابهاي اخلاقي بقدر ديگر نوشته‌ها در انسانها اثر بوجود نمي‌آورند، بگردن خود آن كتابها بيندازيم. كتاب، كتاب است و ممكن است داراي عاليترين محتويات بوده باشد. آنچه كه بايد مورد دقت واقع شود، اينست كه گوينده كيست و نويسنده كدام است؟ ممكن است شما بگوئيد: اين قاعده ثابت شده است كه: انظر الي ما قال لا الي من قال. (بنگر به آنچه كه گفته است نه به كسي كه آنرا گفته است.) آري، اين قاعده صحيح است ولي درباره‌ي واقعياتي است كه شخصيت گوينده تاثيري در آنها نداشته باشد، و اما در آن واقعيات كه عمل و عدم عمل گوينده در آنها موثر باشد، قطعي است كه مرتكب يك زشتي نميتواند مردم را از آن زشتي دور بسازد، مگر اينكه فرد يا جامعه‌اي كه مضرات كار زشتي را از يك انسان مرتكب زشتي‌ها ميشنود، آن قدرت فرهنگي را داشته باشد كه بتواند شخصيت را از سخنش تفكيك نمايد. ولي چنين افراد و جامعه‌اي بقدري در اقليت‌اند كه نميتوانند ملاك قاعده بوده باشند. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس مسئوليت هاى امام را در برابر مردم بيان مى فرمايد، و غرض آن حضرت اين است كه در قبال گرفتاريهايى كه اينها دچارند عذر خود و حدود مسئوليت خويش را گوشزد فرمايد تا نسبت كوتاهى و تقصير به آن حضرت ندهند، و به آرا و نظريّات ديگران رو نياورند، و پنج چيز را از مسئوليت هاى امام ذكر كرده است:اوّل رسانيدن احكام به بندگان خدا، دوّم كوشش در خيرخواهى و اندرز به آنان، سوّم زنده گردانيدن واجبات خداوند و سنّتهاى پيامبر (ص) در ميان آنان، چهارم اقامه حدود الهى در باره كسانى كه به سبب ارتكاب جنايت استحقاق آن را دارند، پنجم باز گردانيدن سهام ستمديدگان به خودشان و سهمان جمع سهم است و آن بهره اى است كه مسلمان در بيت المال دارد.سپس چون پيش از اين مردم را از گرايش به نادانيها و اعتماد بر جهل نهى فرموده بود، اكنون آنان را دستور مى دهد كه براى فرا گرفتن دانش پيش از آن كه نهال آن خشك شود بشتابند، و واژه نبت را براى علم استعاره فرموده و با ذكر «تصويح» كه به معناى خشك كردن است آن را ترشيح داده، و بطور كنايه به از ميان رفتن علم با مرگ خود اشاره فرموده است.فرموده است: «من قبل أن تشغلوا بأنفسكم»:يعنى: در اين موقع كه از شرور فتنه ها و رنجهايى كه در آينده از بنى اميّه به شما خواهد رسيد آسودگى داريد. و مستتار علم يعنى آنچه از آن نور علم تابش دارد و از آن كسب هدايت مى شود، و مراد از أهله خود آن حضرت و جانشينان اويند، پس از اين به مردم دستور مى دهد كه نخست خود، از ارتكاب منكرات خوددارى كنند، و سپس مردم را از اين اعمال بازدارند، زيرا كسى كه ديگران را از چيزى نهى مى كند، بايد ابتدا خود او اين نهى را به كار بندد و از ارتكاب آن كار خوددارى كند. و در اين صورت است كه نهى مى تواند مفيد و مؤثّر واقع شود، و مطابق با مقتضاى حكمت و مصلحت نيز همين است، براى اين كه سرشت آدمى از ديدن كارهاى ديگران بيشتر متأثّر، و به پيروى از آنان زودتر راغب مى شود تا شنيدن گفتار آنان، بويژه اگر كردار گوينده با گفتارش مخالفت داشته باشد، و اين موضوعى است بديهى و تجربه و عقل سالم و احكام و شرايع به آن گواهى مى دهد. و شاعر در اين شعر بدان اشاره كرده است:لا تنه عن خلق و تأتي مثله           عار عليك إذا فعلت عظيم 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 246 إنّه ليس على الإمام إلّا ما حمّل من أمر ربّه: الإبلاغ في الموعظة، و الاجتهاد في النّصيحة، و الإحياء للسّنّة، و إقامة الحدود على مستحقّيها، و إصدار السّهمان على أهلها، فبادروا العلم من قبل تصويح نبته، و من قبل أن تشغلوا بأنفسكم عن مستثار العلم من عند أهله، و انهوا غيركم عن المنكر و تناهوا عنه، فإنّما أمرتم بالنّهي بعد التّناهي. (20563- 20409)اللغة:و (الاصدار) الارجاع من الصدر و هو الرّجوع و (السهمان) كالسهمة بالضّم فيهما جمع السهم و هو الحظ و النّصيب و (صوّح) النبت أى يبس و تشقّق أو جفّ أعلاه و (المستثار) مصدر بمعنى الاستثارة و هو الانهاض و التهييج.الاعراب:و قوله الابلاغ في النّصيحة بالرفع بدل بعض من ما.المعنى:ثمّ لما نهاهم من الرجوع إلى من لا يتمكّن من إزالة الشّكوى و الشّجوى و لا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 250 يستطيع حلّ المبرمات المغلقات، أردفه ببيان ما يجب على الامام بالنسبة إلى رعيّته ليعرفوا وظايف الامام و لوازم الامامة، فيتابعوا من اتّصف بها و يراجعوا إليه في أمر الدّين و الدّنيا، و يرفضوا غيره و ينتهوا عنه فقال عليه السّلام (إنه ليس على الامام) الحقّ (إلّا) القيام ب (ما حمّل من أمر ربّه) و هو امور خمسة: (الابلاغ في الموعظة، و الاجتهاد في النصيحة، و الاحياء للسنة، و إقامة الحدود على مستحقّيها، و إصدار السّهمان على أهلها) و من المعلوم أنه عليه السّلام قام بتلك الوظايف فأدّى ما حمّله و بالغ في الموعظة و النصيحة و كفى به شهيدا ما ضمنه خطبه الشريفة، و أحيى الشريعة و أمات البدعة، و أقام الحدود من دون أن يأخذه في اللّه لومة لائم، و عدل في القسمة شهد بكلّ ذلك المؤالف و المخالف.و أمّا غيره عليه السّلام من المنتحلين للخلافة فقد قصّروا في ذلك و أحيوا البدعة، و فرّطوا في إجراء الحدود، و فضلوا في قسمة السّهام كما يظهر ذلك بالرّجوع إلى ما ذكره الأصحاب من مطاعنهم، و قد تقدّمت في غير موضع من الشرح و تأتي أيضا في مقاماتها اللّائقة، هذا.و لعلّ غرضه من النفى أعني قوله عليه السّلام ليس على الامام إلّا ما حمّل قطع الأطماع الفاسدة و التوقّع للتفضّل في القسمة كما كان دأب المتخلّفين و ديدنهم.و لمّا نهيهم عن الرّكون إلى الجهل و الرّجوع إلى قادة الضلال عرفهم ما يجب رعايته على الامام من لوازم منصب الامامة و أمرهم بالرجوع إليه و بالأخذ من قبسات علمه فقال عليه السّلام:كنايه (فبادروا العلم من قبل تصويح نبته) أى من قبل أن يجفّ نباته، و هو كناية عن ذهاب رونقه أو عن اختفائه بفقدانه عليه السّلام (و من قبل أن تشغلوا بأنفسكم عن مستثار العلم من عند أهله) أى من قبل أن تكونوا مشغولين بتخليص أنفسكم من شرور بني امية و فتنها التي ستنزل بكم عن استثارة العلم و تهييجه و استخراجه من عند أهله، و أراد بأهله نفسه الشريف (و انهوا غيركم عن المنكر و تناهوا عنه فانما امرتم بالنّهى بعد التّناهي). منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 251 قال الشارح المعتزلي: في هذا الموضع اشكال، و ذلك أنّ لقائل أن يقول النهى عن المنكر واجب على العدل و الفاسق فكيف قال: إنّما امرتم بالنّهى بعد التناهى؟و الجواب إنه لم يرد أنّ وجوب النهى عن المنكر مشروط بانتهاء ذلك الناهي من المنكر، و إنما أراد أني لم آمركم بالنّهى عن المنكر إلّا بعد أن أمرتكم بالانتهاء عن المنكر فالترتيب إنّما هو في أمره عليه السّلام لهم بالحالتين المذكورتين لا في نهيهم و تناهيهم.فان قلت: فلما ذا قدّم أمرهم بالانتهاء على أمرهم بالنهى؟قلت: لأنّ إصلاح المرء لنفسه أهمّ من الاعتناء باصلاحه لغيره انتهى.و أقول: لا حاجة إلى ما تكلّفه في الجواب، و الأولى أن يقال: إنّه عليه السّلام أمر بالنهى و التناهي معا أوّلا، و هو دليل على وجوب الأمرين كليهما، و اتبعه بقوله:فانّما امرتم بالنهى آه تنبيها على أنّ التناهى في نظر الشارع مقدّم على النّهى و وجوبه آكد، لأنّ إصلاح النفس مقدّم على إصلاح حال الغير، و لأنّ النهى إنما يثمر بعد التناهي، و يكون تأثيره في النفوس أقوى، و انفعال الطّبايع منه أشد أو آكد كما يشهد به العقول السليمة و التجربة المستمرة و توافقت عليه الشرائع و الآراء و دلّت عليه الأحاديث و الأخبار.ففى الوسائل عن الكليني باسناده عن طلحة بن زيد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله تعالى: «فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ».قال عليه السّلام كانوا ثلاثة أصناف: صنف ائتمروا و أمروا فنجوا، و صنف ائتمروا و لم يأمروا فمسخوا، و صنف لم يأتمروا و لم يأمروا فهلكوا.و عن الصّدوق باسناده عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال في وصيّته لولده محمّد بن الحنفية: يا بني اقبل من الحكماء مواعظهم و تدبّر أحكامهم، و كن آخذ النّاس منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 252 بما تأمر به، و أكفّ الناس عما تنهى عنه و أمر بالمعروف تكن من أهله، فانّ استتمام الامور عند اللّه تبارك و تعالى الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر.و من الخصال مسندا عن محمّد بن أبي عمير رفعه إلى أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: إنما يأمر بالمعروف و ينهى عن المنكر من كانت فيه ثلاث خصال: عامل بما يأمر به تارك لما ينهى عنه، عادل فيما يأمر عادل فيما ينهى، رفيق فيما يأمر رفيق فيما ينهى.و من المجالس باسناده عن المفضل بن عمر قال قلت لأبي عبد اللّه الصّادق عليه السّلام بم يعرف الناجي؟ فقال: من كان فعله لقوله موافقا فهو ناج، و من لم يكن فعله لقوله موافقا فانما ذلك مستودع.و عن أبي حمزة عن عليّ بن الحسين عليهما السّلام في حديث وصف المؤمن و المنافق قال عليه السّلام: و المنافق ينهى و لا ينتهى و يأمر بما يأتي.و عن الارشاد للحسن بن محمّد الدّيلمي قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: رأيت ليلة أسرى بي إلى السماء قوما تقرض شفاههم بمقاريض من نار ثمّ يرمى، فقلت يا جبرئيل من هؤلاء؟ فقال: خطباء امّتك يأمرون النّاس بالبرّ و ينسون أنفسهم و هم يتلون الكتاب أفلا يعقلون.و الرّوايات في هذا المعنى كثيرة و فيما رويناه كفاية لمن له دراية، و في هذا المعنى قال أبو الأسود الدّئلي:و إذا جريت مع السّفيه كما جرى          فكلا كما في جريه مذموم        و إذا عتبت على السّفيه و لمته          في مثل ما تأتى فأنت ظلوم        لا تنه عن خلق و تأتى مثله          عار عليك إذا فعلت عظيم        و ابدء بنفسك فانهها عن عيبها         فاذا انتهيت عنه فأنت حكيم        فهناك يقبل ما و عظت و يقتدى          بالعلم منك و ينفع التعليم     و اللّه الهادي و هو الموفق.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 253الترجمة:بدرستى كه نيست بر امام مگر آنچه كه بار كرده شده است بر او از أمر پروردگار خود و آن عبارتست از إكمال موعظه و جهد نمودن در نصيحت، و زنده كردن سنّت نبويّه، و إقامه حدود بر مستحقان آن، و باز گردانيدن سهمها و نصيبها بر أهل آن پس مبادرت كنيد بعلم و معرفت پيش از خشك شدن گياه آن و پيش از اين كه مشغول شده باشيد بخلاصي نفس خود از فتنها از بيرون آوردن علم از نزد أهل آن و نهى كنيد از كار زشت و قبيح، و باز ايستيد از آن پس جز اين نيست كه مأمور شده ايد شما بنهى كردن غير بعد از باز ايستادن خود. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom