خطبه ۱۰۴

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : رهاورد بعثت پيامبر اعظم [منبع]

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ [وَ تَعَالَى‏] بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآیه) وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً وَ لَا يَدَّعِي نُبُوَّةً وَ لَا وَحْياً، فَقَاتَلَ بِمَنْ أَطَاعَهُ مَنْ عَصَاهُ، يَسُوقُهُمْ إِلَى مَنْجَاتِهِمْ وَ يُبَادِرُ بِهِمُ السَّاعَةَ أَنْ تَنْزِلَ بِهِمْ، يَحْسِرُ الْحَسِيرُ وَ يَقِفُ الْكَسِيرُ، فَيُقِيمُ عَلَيْهِ حَتَّى يُلْحِقَهُ غَايَتَهُ إِلَّا هَالِكاً لَا خَيْرَ فِيهِ، حَتَّى أَرَاهُمْ مَنْجَاتَهُمْ وَ بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ، فَاسْتَدَارَتْ رَحَاهُمْ وَ اسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ.

الْحَسِير : خسته، درمانده.
الْكَسِير : شكسته، مقصود كسى است كه پايه‏ هاى اعتقاديش سست و لرزان است و در حركت با مؤمنين از خود ضعف نشان مى‏ دهد.
اسْتَدَارَتْ رَحَاهُمْ : آسياب آنها به گردش افتاد، كنايه از فراوانى ارزاق است.
الْقَنَاة : نيزه.
اسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُم : نيزه آنها راست گرديد، كنايه از توانمندى و سامان يافتگى اوضاع آنهاست. 
يَحسِر : خسته مى ‏شود، حَسير : شخص خسته
يَقِفُ : مى ‏ايستد
كَسِير : كسى كه اعضايش شكسته است
إستَدارَت : بگردش افتاد
رَحا : آسياب 
(در سال ۳۶ هجرى وقتى امام به سوى شهر بصره حركت مى كرد در صحراى ربذه هنگامى كه برخى از حجّاج بيت اللّه نيز به سخنان آن حضرت گوش فرا مى دادند ايراد فرمود).
ره آورد بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم:
پس از ستايش پروردگار، همانا خداوند سبحان، حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مبعوث فرمود، در روزگارانى كه عرب كتابى نخوانده و ادّعاى وحى و پيامبرى نداشت. پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با يارانش به مبارزه با مخالفان پرداخت تا آنان را به سر منزل نجات كشاند، و پيش از آن كه مرگشان فرا رسد آنان را به رستگارى رساند. با خستگان مدارا كرد، و شكسته حالان را زير بال گرفت تا همه را به راه راست هدايت فرمود، جز آنان كه راه گمراهى پيمودند و در آنها خيرى نبود. همه را نجات داد، و در جايگاه مناسب رستگارى، استقرارشان بخشيد، تا آن كه آسياب زندگى آنان به چرخش در آمد، و نيزه شان تيز شد.
 
از خطبه هاى آن حضرت عليه السّلام است (هنگام رفتن بجنگ جمل كه مردم بصره به همراهى طلحه و زبير عائشه را بر شتر سوار كرده اطراف او گرد آمده مى خواستند با امير المؤمنين بجنگند، و مقصود آنست كه مردم را آگاه سازد كه جنگيدن آن بزرگوار با اصحاب جمل براى اظهار حقّ و ابطال باطل مى باشد):
(1) پس از حمد و ثناى الهىّ و درود بر خاتم النّبيّين (آگاه باشيد) خداوند سبحان محمّد صلّى اللّه عليه و آله را در ميان عرب به رسالت بر انگيخت و هيچيك از آنها نبود كه بخواند كتابى از حقّ، و نبوّت و پيغمبرى و وحى ادّعاء كند (تا در باره آن حضرت شكّ نموده بآن بزرگوار تهمت زنند)
(2) پس (براى اظهار حقّ و اثبات اسلام) به همراهى پيروانش با مخالفين خود جنگيده آنان را بمحلّ رستگاريشان سوق مى داد (بطريق حقّ و راه سعادت و خوشبختى دعوت مى نمود) و براى رهاندن ايشان از جهالت و نادانى مبادرت مى فرمود كه مبادا مرگ آنها را به حالت كفر و گمراهى دريابد (و بعذاب جاويد مبتلى گردند) تا (از سنگينى بار فتنه و فساد و گمراهى) آنرا كه مانند شتر (سنگين بار) عاجز و درمانده و وامانده و شكسته مى شد، آن حضرت بر سر راه او مى ايستاد (كوشش مى نمود) تا به منزلش (سعادت و خوشبختى) مى رساند (هدايت مى فرمود، همه براه راست رهسپار شدند) مگر هلاك شده اى كه ابدا خير و نيكى در او نبود (مانند ابو جهل كه از بدى فطرت قابليّت رستگارى نداشت و به هيچ گونه هدايت نمى شد، و در تبليغ احكام كوتاهى نكرد)
(3) تا راه نجات و رهائى از گمراهى را بآنها نمود، و آنان را در جايگاهشان جاى داد (وادار بگرويدن دين اسلام كه فطريشان بود فرمود) پس آسياى ايشان به گردش افتاد (امور زندگانيشان منظّم گشت) و نيزه آنها راست گرديد (توانا شده زير بار گمراهى گمراه كنندگان و ستم ستمگران نمى رفتند).
 
خطبه اى از آن حضرت (ع) گزيده اى از آن را كه با اين روايت متفاوت است پيش از اين آورديم:
اما بعد. خداوند سبحان، محمّد (صلى اللّه عليه و آله) را به رسالت فرستاد. در حالى كه، هيچيك از عربها نه كتابى خوانده بود و نه دعوى پيامبرى و وحى كرده بود. محمّد (صلى اللّه عليه و آله) به پايمردى كسانى كه از او فرمان مى بردند، با كسانى كه نافرمانيش مى كردند، پيكار نمود و آنان را به جايى كه رستگاريشان در آن بود براند و كوشيد كه پيش از آنكه مرگشان در رسد از گمراهى برهند. و آنان را، كه همانند اشتران خسته از سنگينى بار در زير بار عقايد باطل و فساد و گمراهى خويش درمانده شده بودند، يارى داد تا از جاى برخيزند و خويشتن را به سر منزل سعادت برسانند، مگر هلاك شدگانى كه خيرى در آنان نبود. محمّد (صلى اللّه عليه و آله) جاى رستگار شدنشان را به ايشان نمود و هر كس را در مكانى كه مى بايست بنشاند.تا اندك اندك، آسيابهاى خاموششان به گردش افتاد و نيزه هايشان استقامت گرفت.
 
امّا بعد، خداوند محمّد صلى الله عليه و آله را مبعوث ساخت، در حالى كه هيچ كس از عرب كتاب آسمانى نداشت و ادعاى نبوّت و وحى نمى نمود؛ او با يارانش به مبارزه با مخالفان پرداخت، تا آنان را به سر منزل نجات سوق دهد و پيش از آن كه مرگشان فرا رسد، در آمادگى آنان مبادرت ورزد، به بركت وجود او ناتوانان و خستگان توان مى يابند و شكسته حالان بر سر پا مى ايستند، تا آنان را به منزل مقصود برساند، جز گمراهان غير قابل هدايت (و اين كار همچنان ادامه دارد) تا وسيله نجاتشان را به آنها نشان داد و در محلّ مناسبشان جايگزين ساخت، آسياى زندگى آنها به گردش درآمد و نيزه آنها صاف شد (هم وضع دينى و اقتصادى آنها روبه راه شد و هم نيروى نظامى آنها قوى).
 
و گزيده آن پيش از اين نوشته شد كه در روايت با اين خطبه يكسان نيست:
همانا خداوند سبحان، محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) را برانگيخت، و از عرب كسى كتابى نخوانده بود، و دعوى پيامبرى و وحى نكرده. بيارى كسانى كه فرمان وى را مى بردند، با آنان كه راه نافرمانى او مى سپردند پيكار كرد -تا به راه راستشان در آورد-. آنان را به سوى رستگارى راند، و پيش از آنكه قيامت رسد از گمراهى شان رهاند: كوته فكرى در شناخت خدا درمانده، و شكسته عزيمتى راه به حق نبرده. پيامبر او را برخيزاند و در راه كشاند، و بدانجا كه بايدش راند -جز كسى كه طريق هلاكت مى پيمود، و در او خيرى نبود- تا آن گاه كه به سر منزل نجاتشان رساند، و در جايى كه بايستشان نشاند. آسياى زندگى شان چرخيد، و كارشان راست گرديد.
 
در باره پيامبر و فضيلت خويش:
پس از حمد، خداوند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را بر انگيخت در حالى كه احدى از عرب نبود كه كتابى بخواند، و نه دعوى پيامبرى و نزول وحى كند. پس با آنان كه نافرمان بودند به همراهى مطيعانش جنگيد، عاصيان را به سوى نجات سوق مى داد، و براى رهانيدن مردم از گمراهى پيش از آنكه مرگشان فرا رسد پيشدستى مى نمود. بر سر راه مانده و از پاى افتاده اقامت مى كرد تا او را به مقصدش برساند، مگر هلاك شونده اى كه خيرى در او نبود. تا آنجا ايستاد كه راه نجات را به آنان نشان داد، و در جايگاه انسانيشان جاى داد، تا آسياى حياتشان به كار افتاد، و امورشان استوار شد.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 438-431 خطبه در يك نگاه:امام عليه السلام در بخش اوّل اين خطبه، به مسأله قيام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در محيط جاهلى عرب و زحمات طاقت فرساى آن حضرت، براى هدايت مردم اشاره مى فرمايد.در بخش ديگرى از اين خطبه، ضمن اشاره به احياى ارزش هاى جاهلى از سوى منحرفان، مى فرمايد: من همان راه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را دنبال مى كنم و باطل را مى شكافم و حق را از درون آن خارج مى سازم، تا مردم تكليف خود را با امام عليه السلام بدانند، و براى مبارزه با ارزش هاى جاهلى آماده شوند. تحوّلى که بر اثر بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به وجود آمد:امام(عليه السلام) در آغاز اين خطبه - بعد از حمد و ثناى الهى که در عبارت بالا ذکر نشده - اشاره به مسأله بعثت پيغمبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در آن محيط جاهلى کرده، مى فرمايد: «امّا بعد، خداوند سبحان محمّد(صلى الله عليه وآله) را مبعوث کرد در حالى که هيچ کس از عرب، کتاب آسمانى نداشت و ادّعاى نبوّت و وحى نمى کرد». (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً(صلى الله عليه وآله)، وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ کِتَاباً، وَ لاَ يَدَّعِي نُبُوَّةً وَ لاَ وَحْياً).اين تعبير اشاره به اکثريّت قاطع عرب در آن زمان است که آيين بت پرستى را پيشه نموده بودند و دعوت انبياى پيشين را بر طاق نسيان زده بودند. بنابراين، وجود اقليّت هاى ضعيف يهود و نصارا در ميان آنها، منافاتى با حکم عام که ناظر به اکثريّت قاطع است، ندارد. اضافه بر اين، اقليّت يهود، مهاجر بودند و از «شامات» به «حجاز» نقل مکان کردند، و اقليّت مسيحيان نيز از «يمن» آمده بودند، که هيچکدام، از عرب محسوب نمى شدند.اين احتمال نيز وجود دارد که مراد از کتاب، کتب آسمانى تحريف نيافته است که در آن زمان وجود نداشت و اينکه بعضى احتمال داده اند که کتاب در اينجا اشاره به خواندن و نوشتن معمولى است، بسيار بعيد به نظر مى رسد و جمله بعد بر خلاف آن گواهى مى دهد. به علاوه، کسانى که خواندن و نوشتن بلد باشند در آن زمان وجود داشتند.امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، مردم را در برابر دعوت به اسلام به سه گروه تقسيم مى کند: گروهى که با آغوش باز اسلام را پذيرا شدند و گروهى که با زحمت اسلام را پذيرفتند و گروه کمى که با لجاجت و تعصّب، در برابر آن ايستادند و هرگز آن را پذيرا نشدند و از ميان رفتند.درباره گروه اوّل مى فرمايد: «پيامبر(صلى الله عليه وآله) به کمک کسانى که وى را اطاعت کردند به مبارزه با عصيانگران برخاست! آنها را به سوى سر منزل نجات سوق مى داد و پيش از آن که مرگشان فرا رسد، به سرعت (در مسير هدايت) پيش مى برد!» (فَقَاتَلَ بِمَنْ أَطَاعَهُ مَنْ عَصَاهُ، يَسُوقُهُم إِلَى مَنْجَاتِهِمْ، وَ يُبَادِرُ بِهِمُ السَّاعَةَ أَنْ تَنْزِلَ بِهِمْ).تعبير به «أَلسَّاعَة» در جمله بالا، اشاره به قيامت صُغرى، يعنى: مرگ است، نه قيامت کُبرى که بعد از پايان جهان فرا مى رسد.درباره گروه دوم مى فرمايد: «گروهى ناتوان و خسته (در اين ميان) بازماندند، و شکسته حالان واماندند، ولى او در کنار آنان مى ايستاد (و به هدايتشان اهتمام مى ورزيد،) تا آنها را به مقصد برساند!». (يَحْسِرُ الْحَسِيرُ(1)، وَ يَقِفُ الْکَسِيرُ، فَيُقِيمُ عَلَيْهِ حَتَّى يُلْحِقَهُ غَايَتَهُ).و سرانجام به گروه سوم اشاره مى کند و مى فرمايد: «جز گمراهانى که هيچ اميدى به هدايتشان نبود». (إِلاَّ هَالِکاً لاَ خَيْرَ فِيهِ).در حديثى از پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم که فرمود: «آنچه خداوند مرا به آن مبعوث کرده از هدايت و علم، همچون باران فراوانى است که از آسمان به زمين فرو مى ريزد، بعضى از زمين ها پاکيزه و آماده رويش گياه است، آب را به خود جذب مى کند و گياهان فراوانى از آن مى رويد; بعضى ديگر توان رويش گياه را ندارد، ولى آب را در خود حفظ مى کند و مردم (از طريق قنات ها و چشمه ها) از آن آب بهره مى گيرند، مى نوشند و کشت و زرع خود را آبيارى مى کنند، ولى بعضى ديگر نه آمادگى براى پرورش گياه دارند، نه نگهدارى آب (و چيزى از آن عايد هيچ کس نمى شود). کسانى که از دانش بهره مى گيرند يا به ديگران تعليم مى دهند و کسانى که اصلا بهره نمى گيرند و هدايت را نمى پذيرند همانند همين مثال هستند». (2)آنچه در اين حديث شريف آمده است، همان چيزى است که در تعبير زيباى ديگرى در کلام مولا على(عليه السلام) آمده است.سپس به اصل مطلب باز مى گردد و مى فرمايد: «اين کار همچنان ادامه يافت تا محل نجاتشان را به آنان نشان داد و در جايگاه مناسبشان جايگزين نمود، در نتيجه آسياب (زندگى پر برکت) آنها به گردش در آمد، و حکومت آنها قوى و استوار گشت (و در يک کلمه دنيا و آخرتشان تأمين شد)» (حَتَّى أَرَاهُمْ مَنْجَاتَهُمْ وَ بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ، فَاسْتَدَارَتْ رَحَاهُمْ(3)، وَ اسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ(4)).****نکته ها:1- آيا پيامبرى از عرب برنخاسته بود؟در آغاز اين خطبه اشاره به عدم قيام انبيا از ميان مردم عرب شد; و اين، در واقع اقتباسى است از آيه شريفه «وَ لِتُنْذِرَ قَوْماً مَا أُنْذِرَ آبَاءُهُمْ; قرآن را بر تو نازل کرديم، تا قومى را که پدرانشان انذار نشدند، انذار کنى».(5)ممکن است اين سؤال در اينجا مطرح شود که قرآن مجيد، در جاى ديگر مى فرمايد: «وَ إِنْ مِنْ أُمَّة إِلاَّ خَلاَ فِيهَا نَذِيرٌ; هيچ امّتى نبود مگر اينکه بيم دهنده اى در ميان آنها وجود داشت».(6)به علاوه قاعده لطف ايجاب مى کند، که هر امّتى رسول و فرستاده الهى داشته باشد.در پاسخ مى گوييم، منظور از آيه و خطبه بالا، انذار کنندگان آشکار و پيامبران بزرگ است، که آوازه آنها همه جا بپيچد، وگرنه در هر زمانى حجّت الهى، براى طالبان حقّ در ميان امّت ها وجود دارد; به همين دليل، زمان ميان بعثت حضرت مسيح و بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را زمان «فَتْرت» مى گويند; حال آنکه به يقين اوصياى مسيح بعد از او، وجود داشتند. اضافه بر اين، در زمان قيام پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) - که خطبه بالا ناظر به آن است - احدى از عرب، ادّعاى نبوّت و وحى و کتاب آسمانى نداشت.2- قدرت در سايه ديناز تعبيرات امام(عليه السلام) در اين فراز از خطبه بالا به خوبى استفاده مى شود که ظهور اسلام، نه تنها سبب اصلاح امر دين مردم شد، بلکه مشکلات دنياى آنها نيز برطرف گشت. ملّتى نيرومند و حکومتى قوى در سايه اين آيين به وجود آمد، که ساليان دراز، سايه خود را بر سر مردم افکنده بود; و اگر اين حکومت از مسير اسلام منحرف نمى گشت، اى بسا جاودانه باقى مى ماند.اضافه بر اين، در سايه تعليمات اسلام، تمدّنى قوى و نيرومند با فرهنگى غنى و گسترده به وجود آمد، که فصلِ نوينى در تاريخ بشريّت گشود. اينها همه دليل بر آن است که پيروى از برنامه هاى اسلام، هم ضامن سلامت دين انسان و هم آبادى دنياى انسان است.تعبيرهاى چهارگانه اى که در پايان فراز بالا آمده، گواه بر اين مدّعاست. امام(عليه السلام) مى فرمايد: «محلّ نجات آنها را به آنان ارائه نمود و در جايگاه مناسبشان جايگزين ساخت، آسياب آنها به گردش درآمد، و حکومت آنها قوى شد» که مجموعه اى از پيروزى هاى معنوى و مادّى است.(7)****پی نوشت:1. «حَسير»، از مادّه «حسر» (بر وزن حبس) به معناى برهنه کردن و برداشتن پوشش از چيزى است. سپس به معناى خستگى و واماندگى به کار رفته; گويى انسان توان خود را از دست مى دهد و برهنه مى شود.2. صحيح مسلم، جلد 4، صفحه 1787، حديث 2282.3. «رَحى»، به معناى سنگ آسياب است. و به گردش در آمدن سنگ آسياب کنايه از جريان امور بر وفق مراد است.4. «قناة» از مادّه «قنو» (بر وزن صنف) در اصل به معناى شاخه درخت است. اين واژه، به نيزه به خاطر شباهتش به شاخه درخت اطلاق شده است. و «استقامت قنات» به معناى برافراشته بودن پرچم، و آن هم کنايه از قدرت و قوّت حکومت است.5. سوره يس، آيه 6.6. سوره فاطر، آيه 24.7. سند خطبه: اين خطبه، شباهت زيادى با خطبه سى و سوم دارد؛ لذا مرحوم سيّد رضى در پايان اين خطبه مى فرمايد: قسمتى از اين خطبه قبلًا گذشت ولى چون آن را در اين روايت با كمى اختلاف يافتم، بار ديگر طبق اين روايت ذكر كردم. اين تعبير نشان مى دهد كه هر دو خطبه مربوط به يك واقعه است، هر چند راويان اخبار آن را با كمى تفاوت نقل كرده اند؛ ولى از آنجا كه تفاوت هاى آشكارى ميان اين دو خطبه نيز وجود دارد، احتمال تعدّد قوى تر است.  براى توضيح بيشتر به آنچه ذيل خطبه سى و سوم نگاشته ايم مراجعه فرماييد. 
شرح علامه جعفری«اما بعد، فان الله سبحانه بعث محمدا صلي الله عليه و آله و ليس احد من العرب يقرا كتابا و لا يدعي نبوه و لا وحيا، فقاتل بمن اطاعه من عصاه، يسوقهم الي منجاتهم و يبادر بهم الساعه ان تنزل بهم، يحسر الحسير و يقف الكسير، فيقيم عليه حتي يلحقه غايته، الا هالكا لا خير فيه، حتي اراهم منجاتهم و بواهم محلتهم، فاستدارت رحاهم، و استقامت قناتهم» (پس از حمد و ثناي خداوندي، خداوند سبحان محمد صلي الله عليه و آله را مبعو ث فرمود در حاليكه هيچ احدي از عرب نبود كه كتابي بخواند و نه ادعاي پيامبري كند و نه ادعاي نزول وحي نمايد، پيامبر اكرم (پس از بعثت) بياري كساني كه او را اطاعت ميكردند با كسانيكه او را نافرماني مينمودند به پيكار برخاست. آنان را بطرف رستگاري ميراند. آن بزرگوار براي نجات آنان پيش از آنكه قيامت يا مرگشان فرا رسد و ضعيف را ناتوان سازد و شكسته از كار بيفتد، پيشدستي ميفرمود،. پيامبر بر ماموريت خود درباره (اصلاح) آن انسانها ايستادگي ميفرمود تا او را به هدف نهائيش برساند، مگر آن تباه شده را كه خيري در وي نبوده است. تا آنجا كه رستگاري آنانرا به آنان نشان داد و به موقعيت خودشان نشاند، تا آسيابشان گرديدن گرفت و نيزه‌شان (سلاحشان) بكار افتاد.)تلاش شديد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در راه ايصال انسانها به رشد و كمال:مباحث مربوط به نبوت و دوران جاهليت و عصر بعثت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و كوشش‌هاي بسيار دامنه‌دار و شديدي كه آن حضرت صرف پيشرفت انسانيت فرموده‌اند، در مجلدات گذشته مطرح گشته است. مولوي ميگويد:راست ميفرمود آن بحر كرم           من شما را از شما مشفق‌ترممن نشسته در كنار آتشي           با فروغ و شعله بس ناخوشيهمچو پروانه شما آن سو دوان          هر دو دست من شده پروانه رانآن انسان الهي به اين قناعت نكرد كه بگويد: من قرآن آورده‌ام و همه عقائد و احكام الهي در آن است، با آن سنتي كه من براي مردم بيان مينمايم، وظيفه من انجام مي‌شود و اين مردمند كه بايد بدنبال من بيايند و زحمت بكشند و از من هدايت و ارشاد خود را بخواهند! درست است كه تلاش و پيگيري و تحمل زحمات در راه تحصيل رشد و كمال و چشيدن طعم (حيات معقول) براي خود مردم ضروري‌ترين امر حياتي است، ولي لازمه اين مطلب آن نيست كه اگر افراد اين جامعه اين ضرورت را درك نكردند و يا اهميت آنرا چنانكه بايد دريافت ننمودند، بايد پيامبران و اوصياء و معلمان و مربيان بروند و در خانه خود با فكر راحت بيارامند تا چنين مردمي سراغ آنانرا بگيرند. مگر در آيات قرآني نخوانده‌ايم: «يا حسره علي العباد ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزون» (اي دريغا بر اين بندگان كه هيچ پيامبري بسوي آنان نمي‌آمد مگر اينكه او را مورد استهزاء قرار ميدادند.)نه تنها آن مردم ضرورت تلاش براي تحصيل رشد و كمال را درك نميكردند، آنانرا مورد استهزاء و تمسخر هم قرار ميدادند، با اينحال شما در داستان حضرت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد و علي عليهم صلوات الله جميعا دقت كنيد، ببينيد كه چگونه براي ارشاد مردم دنبال آن مي‌دويدند. در اين جمله اميرالمومنين كه ميفرمايد: براي رساندن آنان به رشد مقاومت مي ورزيد تا آنان را به هدف نهائيشان برساند، دقت نمائيد كه چگونه اصرار به هدايت مردم داشت و آنان را در نيمه راه رها نميكرد. مگر آن تبهكاراني كه همه سرمايه‌هاي وجودي خود را در خودكامگيها صرف نموده و اميد خيري در آنان باقي نمانده بود. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )اگر چه برگزيده اى از اين خطبه پيش از اين آورده شده است امّا چون آنچه پيش از اين آمده با اين روايت اختلاف دارد دوباره ذكر مى شود:فرموده است: «قاتل بمن إطاعه من عصاه»:معناى آن آشكار است.فرموده است: «و يبادر بهم السَّاعة ان تنزل بهم»:مراد اين است كه در ارشاد و راهنمايى آنان به سوى جادّه حقّ شتاب مى فرمود، مبادا در حال كفر و گمراهى، مرگ آنها فرا رسد و در وادى هلاكت در افتند.فرموده است: «يحسر الحسير و يقف الكسير... لا خير فيه»:اين بيان اشاره است به عطوفت و مهربانى پيامبر اكرم (ص) نسبت به مردم در هنگامى كه براى غزوات يا امثال آن سفر مى كرد، بدين گونه كه آن حضرت در دنباله همراهان و در آخر آنان حركت مى كرد، و به احوال كسانى كه به سبب خستگى و ناتوانى و يا از كار افتادگى مركوب، از ديگران جدا مى ماندند رسيدگى مى فرمود، و آنان را با مهربانى و لطف به ياران و همراهان ملحق مى ساخت، جز آن كسانى كه پيوستن آنها به ديگران امكان نداشت و يا اميدى نسبت به آنان باقى نبود.برخى از رهروان راه حقّ گفته اند: واژه هاى حسير و كسير (درمانده و شكسته) كنايه است از كسى كه پاى خرد او به سبب كمى بينش و كژى ادراك از سير در طريق الى اللّه باز مانده، و پيامبر اكرم (ص) به دستگيرى و فريادرسى او پرداخته، و با چاره جوييها و انگيزه هاى مختلف، او را به سوى دين كشانيده و به اندازه ممكن، او را از عقايد صحيح و اعمال پسنديده برخوردار فرموده است، و غرض از پيمودن راه شريعت نيز همين است.فرموده است: «إلّا هالكا لا خير فيه»:مراد كسى است كه پيامبر اكرم (ص) از اصلاح آن نوميد است، زيرا داناست به اين كه او اصلاح شدنى نيست مانند ابو لهب و ابو جهل و جز اين دو.فرموده است: «فاستدارت رحاهم»:واژه «رحا» را براى اجتماع و بلندى يافتن آنان بر ديگران استعاره فرموده است، چنان كه قطعه يا بخشى از زمين بر اثر تراكم خاك و مانند آن مرتفع مى شود.فرموده است: «و استوسقت في قيادها»:اشاره به اعرابى است كه فرمانبردارى كردند، و در برابر اسلام گردن نهادند، و واژه هاى اتّساق و قياد را از آن جهت استعاره فرموده كه آنان را به شترانى كه به دور ساربان گرد آمده و براى جلودار آنها منظّم شده اند تشبيه فرموده است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 209 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثالثة من المختار فى باب الخطب خطب بها عند خروجه إلى البصرة و قد تقدّم مختارها بخلاف هذه الرّواية و هي الخطبة الثالثة و الثلاثون:أمّا بعد فإنّ اللّه سبحانه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ليس أحد من العرب يقرأ كتابا، و لا يدّعي نبوّة و لا وحيا، فقاتل بمن أطاعه من عصاه، يسوقهم إلى منجاتهم، و يبادر بهم السّاعة أن تنزل بهم، يحسر الحسير، و يقف الكسير، فيقيم عليه حتّى يلحقه غايته إلّا هالكا لا خير فيه، حتّى أراهم منجاتهم، و بوّئهم محلّتهم، فاستدارت رحاهم، و استقامت قناتهم.اللغة:(المنجاة) محلّ النّجاة و يحتمل المصدر و (حسر) البصر يحسر حسورا من باب قعد كلّ و انقطع من طول مدى و نحوه و هو حسير، و حسر البعير ساقه حتّى أعياه كأحسره، و حسر البعير أيضا من باب ضرب و فرح أعيا كاستحسر فهو حسير يتعدّى و لا يتعدّي و ناقة (كسير) مكسورة.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 210 الاعراب:جملة ليس أحد حال من فاعل بعث و الرابط الواو، و جملة يسوقهم حال من فاعل قاتل و الرابط الضمير، و قوله ان تنزل بهم إما بدل من السّاعة أو مفعول له ليبادر أى مخافة أن تنزل بهم على حدّ قوله تعالى: «يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا».أى كراهة أن تضلّوا، و إلّا هالكا إما استثناء من مفعول يلحقه أو من الضّمير في عليه و الثاني أظهر لأنّه كان مقيما على الهالك و غيره إلّا أنّ الالحاق إلى الغاية كان مختصّا بغير الهالك فحسن الاستثناء.فان قلت: إذا كان اقامته عليهما على السواء فما معنى الاستثناء من الضمير؟قلت: إنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و إن كان مبعوثا إلى الناس كافة مقيما عليهم مريدا لالحاقهم إلى الغاية طامعا في إيمانهم جميعا، إلّا أنّ اللّحوق المترتب على الالحاق الذى كان غاية للاقامة لما لم يكن ممكنا في حقّ الهالك فجاز الاستثناء من كلّ من الاقامة و الالحاق باعتبار اللّحوق المترتّب عليهما، و وجه أظهرية الاستثناء في الثاني هو أن ترتب اللّحوق عليه بلا واسطة و على الأوّل مع الواسطة فافهم، و يوضح ما ذكرته من كونه مقيما على الكلّ حريصا على ايمانهم و إن لم يؤمنوا قوله تعالى: «أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى وَ ما عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى»  و قوله  «إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ».المعنى:اعلم أنّه قد تقدّم في شرح الخطبة الثالثة و الثّلاثين أنه عليه السّلام خطب بهذه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 211 الخطبة عند الخروج لحرب أهل الجمل و أنّ غرضه عليه السّلام منه التّنبيه على أنّ حربه عليه السّلام معهم إنّما هي لاقامة الحقّ و إزالة الباطل، و تقدّم أيضا تحقيق الكلام فيها و في توضيح أكثر فقراتها و لا حاجة إلى إعادة ما تقدّم و نذكر هنا ما لم يسبق ذكره ثمة فنقول:قوله عليه السّلام: (أمّا بعد فان اللّه سبحانه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ليس أحد من العرب) حين بعثه (يقرأ كتابا و لا يدّعى نبوّة) و هو محمول على بعض العرب أى الغالب منهم أو المراد بالكتاب الكتاب الحق إن اريد بهم العموم فلا ينافي وجود الصحف المحرّفة من التوراة و الانجيل و الزبور بينهم حسبما مرّت إليه الاشارة. (فقاتل بمن أطاعه من عصاه) أى جاهد باستعانة المؤمن الموحّد العاصى المتمرّد (يسوقهم إلى منجاتهم و يبادر بهم الساعة أن تنزل بهم) أى يسارع بهم إلى الارشاد و الهداية و يعجل في انقاذهم من الجهالة مخافة أن تنزل بهم السّاعة على ما هم عليه من العمى و الضلالة فيستحقّوا بذلك السّخط و العقاب و يستوجبوا به أليهم العذاب.استعاره- مجاز (يحسر الحسير و يقف الكسير فيقيم عليه حتى يلحقه غايته) يقول عليه السّلام إنّه كان ينقطع الغىّ العاجز و يقف المكسور فكان الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يزال مقيما عليه حتى يلحقه الغاية و يوصله الغرض و هو من باب الاستعارة شبّه النّاس في سلوكهم طريق الآخرة بإبل يسار بها في الأسفار و أثبت لهم وصف الحسير و الكسير الذي هو من أوصاف الابل.و المراد أنّ من عجز و وقف قدم عقله في سلوك طريق الحقّ لضعف في اعتقاده أو قصور في آلة إدراكه لا يزال النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مقيما عليه آخذا بعضده جاذبا له بأنواع التدبير و الجواذب إلى ما يمكن من العقيدة المرضيّة و الأعمال الزّكيّة التي هي الغاية القصوى من خلقة الانسان.و قريب من ذلك ما في شرح المعتزلي قال: هذا الكلام من باب الاستعارة و المجاز يقول عليه السّلام: كان النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لحرصه على الاسلام و إشفاقه على المسلمين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 212 و رأفته بهم يلاحظ حال من تزلزل اعتقاده أو عرضت له شبهة أو حدث عنده ريب لا يزال يوضح له و يرشده حتّى يزيل ما خامر سرّه من وساوس الشّيطان و يلحقه بالمخلصين من المؤمنين و لم يكن ليقصّر في مراعاة أحد من المكلّفين في هذا المعنى (إلّا هالكا لا خير فيه) أصلا لعناده و إصراره على الباطل و مكابرته للحقّ كأبي جهل و أبي لهب و نظرائهما (حتّى أريهم منجاتهم و بوّئهم محلتهم) أراد بهما دين الاسلام إذ به ينجي في العقبى و ينزل في أشرف المنازل و يؤتى.كنايه (فاستدارت) به صلّى اللّه عليه و آله (رحاهم و استقامت قناتهم) كنّى باستدارة رحاهم عن انتظام امورهم لأنّ الرّحى لا تستدير إلّا بعد تكامل الآلة و انتظام أدواته، و أراد باستقامة قناتهم ظهور قهرهم و غلبتهم و حصول القوّة لهم، لأنّ القناة سبب للقوّة و لا تستقيم إلّا في حال الظفر و الغلبة.الترجمة:از جمله خطب عاليه المضامين آن امام مبين است كه فرموده:أما بعد از حمد خدا و درود بر حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پس بدرستى كه حق تعالى برانگيخت محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در حالتى كه نبود هيچ احدى از عرب كه بخواند كتاب حق را، و نه دعوى نبوتي بكند، و نه وحى و خطابى را از جانب خدا، پس مقاتله كرد بمعونة كسانى كه اطاعت نمودند او را با كسانى كه معصيت و نافرماني كردند با و در حالتى كه ميراند ايشان را بجانب رستگارى.و مبادرت مى نمود برايشان بر ساعت موت كه مبادا نازل شود بر ايشان در حالتى كه عاجز مى شد عاجز شونده و مى ايستاد شكسته پس اقامت مى نمود ختمى مآب سلام اللّه عليه و آله و ثابت قدم مى شد بر آن عاجز پريشان و شكسته ناتوان تا اين كه مى رسانيد هر يك از ايشان را بمقصد خودشان مگر كسى كه در هلاكت بوده كه در آن هيچ اميد خيرى و صلاحى نبوده باشد. تا اين كه بنمود بمردم محل نجاة ايشان را، و جاى داد ايشان را در مقام خودشان، پس دوران نمود آسياى ايشان، و راست شد نيزه ايشان.  
بخش ۲ : ثبات قدم در اسلام [منبع]

وَ ايْمُ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ مِنْ سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا وَ اسْتَوْسَقَتْ فِي قِيَادِهَا، مَا ضَعُفْتُ وَ لَا جَبُنْتُ وَ لَا خُنْتُ وَ لَا وَهَنْتُ.
وَ ايْمُ اللَّهِ لَأَبْقُرَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى أُخْرِجَ الْحَقَّ مِنْ خَاصِرَتِهِ.

لأَبْقَرَنَّ الْبَاطِلَ : باطل را خواهم شكافت، «البَقر» : شكافتن 
استَوثَقَت : وثوق و اطمينان نمود
قِياد : رهبرى
أبقُرَنّ : حتما خواهم شكافت
خاصِرَة : پهلو، ميان شكم و پشت 
به خدا سوگند من در دنباله آن سپاه بودم، تا باطل شكست خورد و عقب نشست، و همه رهبرى اسلام را فرمانبردار شدند. در اين راه هرگز ناتوان نشدم، و نترسيدم، و خيانت نكردم، و سستى در من راه نيافت. به خدا سوگند درون باطل را مى شكافم تا حق را از پهلويش بيرون كشم.
سید رضی می گوید: (جملات برگزيده اين خطبه را در خطبه ۳۳ نيز آورده ايم، چون در اين نقل اندك تفاوتى وجود داشت بار ديگر جداگانه آن را آورده ام).
 
(4) و سوگند بخدا من جلو لشگر اسلام بوده لشگر كفر را مى راندم، تا همگى پشت كردند (از كيش خويش دست بر داشتند) و گرد آمده رام گرديدند (فرمانبردار شدند، و هرگز) ضعيف و ناتوان نگشته نترسيده خيانت و سستى ننمودم،
(5) و سوگند بخدا (اكنون در اين جنگ هم) باطل را مى شكافم تا حقّ را از پهلوى آن بيرون آورم (با ايشان زد و خورد ميكنم و از كشتن و كشته شدن باكى ندارم، براى آنكه فتنه جويان دست از فتنه و فساد برداشته حقّ آشكار گردد).
سيّد رضىّ فرمايد: اين خطبه پيش از اين بيان شد (خطبه سى و سوّم) و ليكن چون در اين روايت آنرا از جهت زيادى و كمى بر خلاف خطبه مذكوره يافتم، لازم شد دوباره نوشته شود.
 
به خدا سوگند، كه من پيشرو لشكر اسلام بودم و لشكر كفر را مى راندم تا همگى از كيش ديرين خود بازگشتند و فرمانبردار شدند. من، در همه اين احوال، سستى به خرج ندادم و از مرگ نهراسيدم و به خيانت آلوده نشدم و در كارم ناتوانى پديد نيامد. به خدا سوگند، باطل را مى گشايم تا حق را از درون آن بيرون كشم.
سید رضی می گوید: گزيده اى از اين خطبه را پيش از اين آورده ايم و اين روايت را از حيث زيادت و نقصان با آن تفاوتهايى بود، از اين رو بر خود لازم دانستيم كه بار ديگر آن را بياوريم.
 
به خدا سوگند! من درعقب اين لشکر (لشکر اسلام) حرکت مى کردم، و آنها را به پيش مى بردم، تا گروه طرفداران باطل به طور کامل پشت کردند و تحت رهبرى اسلام درآمدند. من (در انجام اين مهم) هرگز ناتوان نشدم و نترسيدم، خيانت ننمودم و سست نگرديدم! (هم اکنون نيز همان راه را مى پيمايم) و به خدا سوگند! شکم باطل را مى شکافم، تا حق را از پهلوى آن خارج کنم.
 
به خدا سوگند، من در دنباله آن سپاه بودم تا يكباره پشت كرد، و سر به حكم اسلام در آورد. نه سست شده ام نه ترسانم، نه خيانت كرده ام، نه ناتوانم. به خدا سوگند، درون باطل را چاك مى زنم تا حق را از تهيگاه آن بيرون كنم.
 
به خدا سوگند من پيشرو لشگر اسلام بودم تا آنكه ارتش كفر به عقب گريخت، و در سايه پرچم اسلام در آمد، هرگز ناتوان نگشتم و دچار ترس نشدم، و خيانت و سستى ننمودم. به خدا سوگند باطل را مى شكافم تا حق را از پهلوى آن در آورم.
سید رضی می گوید: انتخاب شده اين خطبه در گذشته نيز آمد، جز اينكه من آن خطبه را در اين روايت با اندكى اختلاف و كم و زياد ديدم، به همين جهت آن را بار ديگر ذكر كردم.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 441-431 شکم باطل را مى شکافم و حق را بيرون مى آورم!امام(عليه السلام) در ادامه اين سخن، به نقش خود در پيش روى اسلام و شکست لشکر جاهلى اشاره کرده، مى فرمايد: «به خدا سوگند! من دنبال اين لشکر [=لشکر اسلام] بودم و آنها را به پيش روى وا مى داشتم، تا گروه طرفداران باطل به طور کامل پشت کردند (و متلاشى شدند) و تحت رهبرى اسلام درآمدند». (وَ ايْمُ اللهِ، لَقَدْ کُنْتُ مِنْ سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا(1)، وَاسْتَوْسَقَتْ فِي قِيَادِهَا(2)).«ساقه» جمع «سائق» به معناى راننده است; در گذشته چنين بوده است که براى حرکت مرکب، يا قافله کسى در جلو بوده، به نام «قائد» و کسى در پشت سر به نام «سائق». در مورد لشکرها نيز چنين بوده است، رهبرانى در جلو، و فرماندهانى در قسمت عقبه لشکر بودند و در واقع، امام(عليه السلام)، پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) را به عنوان «قائد» لشکر معرّفى مى کند و خود را به منزله «سائق»، ولى «سائق» گاه به معناى «قائد» هم آمده. اضافه بر اين، ساقه لشکر به معناى قسمت عقبه لشکر نيز ذکر شده است، که در اين صورت جمع «سائق» نمى باشد.به هر حال، اين تعبير نشان مى دهد که على(عليه السلام) نقش مهمّى در رهبرى و هدايت لشکر اسلام و عقب راندن و شکست لشکر کفر داشته است.در ادامه اين سخن مى فرمايد: «من (در انجام اين مهم) هرگز ناتوان نشدم و نترسيدم، خيانت ننمودم و سست نگرديدم». (مَا ضَعُفْتُ، وَ لاَ جَبُنْتُ، وَ لاَ خُنْتُ، وَ لاَ وَهَنْتُ).در واقع، شکست به سبب يکى از اين چهار عامل است: ضعف، ترس، خيانت و سستى نشان دادن.تفاوت «ضعف» و «وهن» اين است که «ضعف» به معناى ناتوانى است، ولى در «وهن»، توانايى وجود دارد، امّا در بکار گرفتن آن سستى مى شود. بنابراين، هيچ يک از عوامل شکست در وجود مبارک آن حضرت يافت نمى شد. به همين دليل در همه صحنه ها پيروز بود.در پايان مى فرمايد: «(هم اکنون نيز همان راه را مى پيمايم) و به خدا سوگند! شکم باطل را مى شکافم تا حق را از پهلوى آن خارج سازم!». (وَ ايْمُ اللهِ، لأَبْقُرَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى أُخْرِجَ الْحَقَّ مِنْ خَاصِرَتِهِ(3)).اين تعبيرنشان مى دهد که حق همواره در دنيا وجود دارد، هر چند باطل روى آن پرده بيفکند، بنابراين، با شکافتن پرده باطل، حق که در پشت آن پنهان شده، آشکار مى گردد و اين نکته لطيفى است که امام(عليه السلام) با تعبيرات خود آن را بيان فرموده است.***کلام سيّد رضى:قال السيّد الشّريف الرّضى: وَ قَدْ تَقَدَّمَ مُخْتَارُ هذِهِ الْخُطْبَةِ، إِلاَّ أَنَّنِي وَجَدْتُهَا فِي هذِهِ الرِّوايَةِ عَلَى خِلاَفِ مَاسَبَقَ مِنْ زِيَادَة وَ نُقْصَان، فَأَوْجَبَتِ الْحَالُ إِثْبَاتَهَا ثَانِيَةً.شريف رضى مى گويد: جمله هاى برگزيده اين خطبه را قبلا (در خطبه 33) آورديم; ولى چون من همان معنا را در اين روايت (در خطبه بالا) با کمى اختلاف يافتم، لازم بود بار ديگر در اينجا بياورم. (و اين نشان مى دهد که مرحوم سيّد رضى تا چه حد در ذکر خطبه ها دقّت به خرج مى داده، که حتّى تفاوت روايات را از نظر دور نمى داشته است).****پی نوشت:1. «حذافير» جمع «حذفور» (بر وزن مزدور) به معناى گروه زياد است و به معناى جانب نيز آمده است اشاره به اينکه همه گروههاى باطل پشت کردند و متلاشى شدند.2. طبق تفسيرى که در بالا کرديم ضمير در «سَاقَتِها» و «قِيادِهَا» به لشکر اسلام بر مى گردد و در «حَذَافِيرِهَا» به قرينه مقام، به لشکر کفر باز مى گردد.3. «خاصره» به معناى پهلو است. 
شرح علامه جعفری«و ايم الله لقد كنت من ساقتها حتي تولت بحذافيرها، و استوسقت في قيادها» (و سوگند به خدا، من از جمله رانندگان (طرد كنندگان) جاهليت از جامعه بودم تا آنگاه كه لشكر جاهليت همگي پشت گرداندند و در زير ذلت سلطه مجتمع شدند.)علي عليه‌السلام حد اعلاي تلاش و تكاپو را در ريشه‌كن كردن جاهليت و خودكامگي‌ها از جامعه انجام داده است. چند روز پيش از جنايت ابن‌ملجم مرادي- ملعون ازل و ابد- كه ضربت جانكاه بر سر مبارك آن حضرت وارد آورد، اين جملات را فرموده است: «ايهاالناس، الي قد بثثت لكم المواعظ التي وعظ الانبياء بها اممهم و اديت اليكم ما ادت الاوصياء الي من بعدهم و ادبتكم بسوطي فلم تستقيموا و حدوتكم بالزواجر فلم تستوسقو الله انتم اتتوقعون اماما غيري يطابكم الطريق و يرشدكم السبيل؟» (اي مردم، من بيقين آن پندهائي را كه پيامبران به امت‌هاي خود نموده‌اند، براي شما بيان كردم و آنچه را كه اوصياء به مردم پس از پيامبران ادا كرده‌اند، بشما ادا نمودم و با تازيانه‌ام شما را تاديب كردم، ولي ادب نپذيرفتيد و استقامت نيافتيد و من شما را با نواهي و عوامل پرهيز راندم ولي براه نيفتاديد. شما را به خدا، امامي جز من توقع داريد كه طريق را براي شما هموار بسازد و شما را براه خدا ارشاد نمايد؟)هيچيك از علماء و مورخين اسلامي از هر فرقه و گروهي كه باشد ترديدي نكرده است كه اميرالمومنين عليه‌السلام بعد از خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله و سلم بيشترين و تلخ‌ترين زحمات و ناگواريها را بدون كمترين ترس و احساس خستگي تحمل فرموده است با اين حال، اگر يك مسلماني بگويد: (من كسي هستم كه سرمايه معارف اسلامي را در اختيار دارم و مردم بايد براي برخورداري از اين سرمايه بيايند و از من بهره بگيرند)!! پاسخش جملاتي از اميرالمومنين است كه اكنون آنها را تفسير مي‌كنيم:****«ما ضعفت، و لا جبنت، و لا خنت، و لا وهنت، و ايم الله لابقرن الباطل حتي اخرج الحق من خاصرته» (من اكنون ناتوان نشده‌ام و نمي‌ترسم و خيانتي نكرده‌ام و نه سست شده‌ام و سوگند به خدا باطل را مي‌شكافم و حق را از پهلوي آن در مي‌آورم.)من همان علي بن ابيطالبم كه با كمال تجاهل كه درباره من ميورزيد، بخوبي ميتوانيد مرا بشناسيد، بدانيد تا جان در بدن دارم با قدرتي كه از خدا در اختيار دارم باطل را شكافته حق را از پهلوي باطل بيرون خواهم آورد. برويد به قريش بگوييد: هر نعره‌اي كه ميخواهد بزند، بهمه خود كامگان كه حق را در زير پرده‌هاي باطل پوشانده‌اند اطلاع دهيد و بهمه كامكاران كه باطل را در پشت حجابهاي حق مخفي نموده‌اند برسانيد و به آنان بگوئيد: من همان علي بن ابيطالبم كه خواسته‌هاي نفساني و سر و صدا و داد و فريادهاي نابكارانه شما و ميليونها برابر شما نميتواند پنبه‌اي در گوش من داخل كند كه آهنگ كلي هستي را نشنوم. اي نابخردان، من ناتوان شده‌ام در حاليكه تكيه قدرت لايزال پروردگارم دارم؟! من عاجز گشته‌ام، در حاليكه قانون اصلي جان و تن را بخوبي ميشناسم و ميدانم كه لحظات زندگي آدمي در اين دنيا، با جان و تني كه به او عنايت شده است، جدي‌تر از آن است كه با آتش ناتواني و سستي سوخته شود و خاكستر گردد. آيا من ميترسم؟! از چه؟! و از كه؟! و براي چه؟! ترس و هراس از آن كسي است كه از قانون هستي اطلاعي ندارد. و از آن كسي است كه عشق بزندگي چند روزه‌ي اين دنيا، عقل از مغزش ربوده و شرم از دلش و توان از زانوانش. ترس و وحشت از آن كسي است كه اسير شهوات و ماديات و نامجوئي و كامكاريها باشد.شما ميدانيد كه من همان علي بن ابيطالبم كه: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا» (اگر پرده برداشته شود بر يقين من نيفزايد.) و همان انسانم كه خداي ناديده را نپرستيده‌ام: (لم اعبد ربا لم اره) من كه از آغاز زندگيم با شهوت پرستي و ماديات و نامجوئيها و كامكاريها وداع ابدي كرده و اين عجوزه هزار داماد را مطلقه كرده‌ام، پس از چه بترسم؟! مگر نشنيده‌ايد كه با سوگند به خدا چنين گفته‌ام: «اني و الله لو لقيتهم واحدا و هم طلاع الارض كلها ما باليت و لا استوحشت» (سوگند به خدا، من اگر بتنهائي، آن دشمنان را در حاليكه همه روي زمين را پركرده باشند، روياروي شوم، نه بيمي بخود راه ميدهم و نه وحشتي.) اي مردم ناآگاه، من اشتياق و محبت شديد به ديدار خدايم دارم. درست است كه من در همين زندگاني هم به ديدار خدايم نائل ميگردم، ولي ديدار خدا پس از عبور از اين دنيا معنائي ديگر دارد. آيا با اينوصف كه من مشتاق ديدار پروردگارم مي‌باشم، از مرگ كه راهي ببارگاه او است، بترسم؟!گر مرگ رسد چرا هراسم           كان راه به تست مي‌شناسماز خورد گهي به خوابگاهي          وز خوابگهي به بزم شاهيخوابي كه به بزم تست راهش         گردن نكشم ز خوابگاهشچون شوق تو هست خانه خيزم          خوش خسيم و شادمانه خيزماين مرگ نه، باغ و بوستانست           كاو راه سراي دوستانستتا چند كنم ز مرگ فرياد          چون مرگ ازوست مرگ من بادگر بنگرم آنچنانكه رايست          اين مرگ نه مرگ، نقل جايست (نظامي گنجوي)ميدانم حق طلبي من شما را بزحمت خواهد انداخت، ولي آنگاه كه رحمت حق را مشاهده كرديد، عظمت حق را دريافته و آرزو خواهيد كرد كه ايكاش همه لحظات عمر را در رنج و شكنجه حق‌طلبي، حق‌يابي و حق‌پذيري سپري مي‌كرديد.خار ارچه جان بكاهد گل عذر او بخواهد          سهل است تلخي مي‌ در جنب ذوق مستي (حافظ)اينكه فرياد ميزنم: من پهلوي باطل را ميشكافم و حق را با كمال قدرت از آن بيرون ميكشم، و اگر باطلي را در زير پرده‌هاي حق نپوشانند، آن پرده‌ها را كنار زده و باطل را آشكار ميسازم، يك تهديد معمولي كه از زمامداران معمولي شنيده و خواهيد شنيد، نيست. از آنموقع كه حق را بمن ارائه نموده‌اند و آشنائي با حق پيدا كرده‌ام چنان عظمتي در آن ديده‌ام كه: «و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها علي ان اعصي الله في نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلت». (سوگند به خدا، اگر همه روي زمين با آنچه كه در زير آسمانها است بمن داده شود كه خدا را در كشيده پوست جوي از دهان مورچه‌اي معصيت كنم هرگز چنين كاري اقدام نمي‌نمايم.) پس بدانيم كه حق چه عظمتي دارد كه دنيا در برابر اخلال به حق يك مورچه درباره پوست جوي كه بدهان گرفته و براي صيانت ذات كوچك نمايش رهسپار لانه‌اش گشته است، هيچ ارزشي ندارد. اين واقعيت را بدانيد كه فروغ حق بقدري تابناك و نافذ است كه اگر آنرا در زير هزارها حجاب بپوشانيد، اشعه خود را براي بينايان نشان خواهيد داد. لذا در برابر من، حق را نپوشانيد. من آنرا خواهم ديد و اگر آنرا در شكم بسيار ضخيم باطل بپوشانيد، شعاع نافذ آن حق، مرا بسوي خود رهنمون خواهد گشت. پس:برو اين دام بر مرغ دگر نِه           كه عنقا را بلند است آشيانه 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )و واژه «خاصره» را براى باطل استعاره آورده و با ذكر «لأبقرنّ» آن را ترشيح داده است، و اين به ملاحظه شباهت باطل است به حيوانى كه آنچه را گرانبهاتر از خود اوست مى بلعد، و كنايه بر جدا شدن حقّ از باطل دارد. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 212 و أيّم اللّه لقد كنت في ساقتها حتّى تولّت بحذافيرها، و استوسقت في قيادها، ما ضعفت و لا جبنت، و لا خنت و لا وهنت، و أيم اللّه لأبقرنّ الباطل حتّى أخرج الحقّ من خاصرته. (20225- 20128)اللغة:و (استوسقت) الابل اجتمعت و (قياد) و زان كتاب حبل يقاد و مضى تفسير ساير الألفاظ في شرح الخطبة المشار إليها المتقدّمة.المعنى:(و أيم اللّه لقد كنت في ساقتها حتى تولّت بحذافيرها) قال الشّارح المعتزلي هذا الضّمير المؤنّث يرجع إلى غير مذكور لفظا، و المراد الجاهليّة كأنها جعلها مثل كتيبة مصادمة لكتيبة الاسلام، و جعل نفسه من الحاملين عليها بسيفه حتى فرّت و أدبرت و أتبعها يسوقها سوقا و هى مولية بين يديه حتى أدبرت بحذافيرها أى كلّها عن آخرها (و استوسقت في قيادها) أى اجتمعت في ذلّ الانقياد كالابل التي تستوثق في قيادها.ثمّ أشار عليه السّلام إلى شجاعته و أمانته بقوله: (ما ضعفت) في القتال (و لا جبنت) من لقاء الأبطال (و لا خنت) في تبليغ أمر اللّه (و لا وهنت) في إقامة دين اللّه (و أيم اللّه) سبحانه (لأبقرنّ الباطل حتى اخرج الحقّ من خاصرته) تقدّم معناه فيما سبق فليراجع ثمة.تكملة:هذه الخطبة رويها المحدّث العلامة المجلسيّ (ره) في البحار من ارشاد الشيخ بنحو آخر أوجبت الحال ايرادها قال:لما توجّه أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه إلى البصرة نزل الرّبذه فلقاه بها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 213 آخر الحاجّ فاجتمعوا ليسمعوا من كلامه و هو في خبائه قال ابن عباس رضى اللّه عنه فأتيته فوجدته يخصف نعلا فقلت له عليه السّلام: نحن إلى أن تصلح أمرنا أحوج منا إلى ما تصنع فلم يكلّمني حتى فرغ من نعله ثمّ ضمّها إلى صاحبتها و قال عليه السّلام لي:قوّمهما، فقلت: ليس لهما قيمة، قال: على ذلك  «1» قلت: كسر درهم، قال عليه السّلام:و اللّه لهما أحبّ إلىّ من أمركم هذا إلّا أن اقيم حقا أو أدفع باطلا، قلت: إنّ الحاجّ اجتمعوا ليستمعوا من كلامك فتأذن لى أن أتكلّم فان كان حسنا كان منك و إن كان غير ذلك كان منّى، قال عليه السّلام: لا، أنا أتكلّم، ثمّ وضع عليه السّلام يده على صدرى و كان شثن الكفّين فالمنى ثمّ قام فأخذت بثوبه و قلت: نشدتك  «2» اللّه و الرّحم قال عليه السّلام: لا تنشدني ثمّ خرج فاجتمعوا عليه فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال:أمّا بعد فانّ اللّه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و ليس في العرب أحد يقرأ كتابا و لا يدّعى نبوّة فساق الناس إلى منجاتهم، أم و اللّه ما زلت في ساقتها ما غيّرت و لا بدّلت و لا خنت حتى تولّت بحذا فيرها، مالى و لقريش، أم و اللّه لقد قاتلتهم كافرين و لاقاتلنّهم مفتونين، و إنّ مسيرى هذا عن عهد إلىّ فيه، أم و اللّه لأبقرنّ الباطل حتى يخرج الحقّ من خاصرته، ما تنقم منّا قريش إلّا أنّ اللّه اختارنا عليهم فادخلناهم في حيّزنا و أنشد:أدمت لعمرى شربك المحض خالصا         و أكلك بالزّبد المقشرة التمرا       و نحن و هبناك العلاء و لم تكن          عليا و حطنا حولك الجرد و السمرا    «3» و لمّا نزل عليه السّلام بذى قار أخذ البيعة على من حضره، ثمّ تكلّم فأكثر من الحمد للّه و الثناء عليه و الصلاة على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ثمّ قال:قد جرت امور صبرنا عليها و في أعيننا القذى تسليما لأمر اللّه______________________________ (1) أى على ذلك التحقير الذى تظهره، بحار. (2) لعله نشده على أن يدع الكلام اليه ظنا منه أن المصلحة فى ذلك (3) الجرد فضاء لانبات فيه و السمرة بالضم من شجر الطلح و الجمع سمر و مضى فى شرح الخطبة الثالثة و الثلاثين لهما معنى آخر أحسن من ذلك فليتذكر، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 214 فيما امتحننا به رجاء الثّواب على ذلك و كان الصّبر عليها أمثل من أن يتفرّق المسلمون و يسفك دمائهم نحن أهل البيت و عترة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و أحقّ الخلق بسلطان الرّسالة و معدن الكرامة الّتي ابتدأ اللّه بها هذه الأمّة، و هذه طلحة و الزّبير ليسا من أهل النّبوة و لا من ذرّية الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حين رأيا أنّ اللّه قد ردّ علينا حقّنا بعد أعصر لم يصبرا حولا واحدا و لا شهرا كاملا حتّى وثبا علىّ دأب الماضين قبلهما ليذهبا بحقى و يفرّقا جماعة المسلمين عنّى ثمّ دعا عليه السّلام عليهما.الترجمة:و سوگند بخدا بتحقيق كه بودم من از جمله راننده هاى لشكر جهالت و ضلالت تا اين كه باز گشتند آن لشكر بتمامى، و مجتمع شدند در قيد و ريسمان خودشان كه جامع ايشان بود در حالتي كه ضعيف نشدم و نترسيدم و خيانت ننمودم و سستى نكردم، و قسم بخدا هر آينه البته مى شكافم باطل را تا اين كه بيرون آورم حق را از تهى گاه آن. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom