خطبه ۱۰۳

جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

بخش ۱ : بی اعتباری دنیا [منبع]

في التزهيد في الدنيا :
أَيُّهَا النَّاسُ انْظُرُوا إِلَى الدُّنْيَا نَظَرَ الزَّاهِدِينَ فِيهَا، الصَّادِفِينَ عَنْهَا؛ فَإِنَّهَا وَ اللَّهِ عَمَّا قَلِيلٍ تُزِيلُ الثَّاوِيَ السَّاكِنَ وَ تَفْجَعُ الْمُتْرَفَ الآْمِنَ، لَا يَرْجِعُ مَا تَوَلَّى مِنْهَا فَأَدْبَرَ، وَ لَا يُدْرَى مَا هُوَ آتٍ مِنْهَا [فَيُنْتَظَرُ] فَيُنْتَظَرَ.
سُرُورُهَا مَشُوبٌ بِالْحُزْنِ وَ جَلَدُ الرِّجَالِ‏ فِيهَا إِلَى الضَّعْفِ وَ الْوَهْنِ، فَلَا يَغُرَّنَّكُمْ كَثْرَةُ مَا يُعْجِبُكُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَا يَصْحَبُكُمْ مِنْهَا.

الصَّادِفِينَ : اعراض كنندگان.
الثَّاوِى : مقيم.
الْمُتْرَف : فرد عياش و رها شده اى كه بى پروا هر كارى را ميكند و هيچ چيز جلودارش نيست.
مَشُوب : مخلوط.
الْجَلَد : صلابت و قوت.
الْوَهن : ضعف.
 
صَادِفين : اعراض كنندگان
ثَاوِى : كسى كه در محلى منزل و اقامت گزيده است
تَفجَع : بناله مى آيد و دردمند ميكند
مُترَف : كسى كه نعمت مال و مقام او را مغرور كرده
جَلَد : توان و زيركى
 
۱. روش برخورد با دنيا:
اى مردم به دنيا چونان زاهدان روى گردان از آن، بنگريد. به خدا سوگند، دنيا به زودى ساكنان خود را از ميان مى ‏برد و رفاه زدگان ايمن را به درد مى ‏آورد آنچه از دست رفت و پشت كرد هيچ گاه بر نمى‏ گردد، و آينده به روشنى معلوم نيست تا در انتظارش باشند، شادى و سرور دنيا با غم و اندوه آميخته، و توانايى انسان به ضعف و سستى مى‏ گرايد. زيبايى ‏ها و شگفتى‏ هاى دنيا شما را مغرور نسازد، زيرا زمان كوتاهى دوام ندارد.
 
از خطبه ‏هاى آن حضرت عليه السّلام است (در بي وفائى دنيا):
(1) بدنيا نظر كنيد مانند نگاه كردن كسانيكه از آن اعراض و دورى نموده‏ اند (رويّه ائمّه معصومين و پيروانشان را سر مشق خويش قرار داده از دنيا پرستان پيروى ننمائيد) زيرا سوگند بخدا دنيا بزودى ساكنش را دور ميكند، و داراى نعمت و دولت و امنيّت را مصيبت زده و اندوهناك مى‏ سازد،
(2) چيزهائى كه گذشته و پشت كرده (مانند جوانى، صحّت، قوّت و توانائى) باز نمى‏ گردد، و آنچه كه بعد از اين خواهد آمد نامعلوم است (نعمت است يا نقمت، خوب است يا بد) تا براى (بدست آوردن خوب) آن منتظر بود (كوشش نموده از بدى آن بپرهيزيد)
(3) خوشى آن به اندوه آميخته است (چون مسرور در آن براى دسترسى نداشت به باقى مطلوب خود محزون است) و قوّت و توانائى و جوانى مردان آن بضعف و ناتوانى و پيرى مى‏رسد، پس بسيارى آنچه در دنيا از آن خوشتان مى ‏آيد (رياست، مال، ارجمندى، زن، زيور و مانند آن) شما را فريب ندهد، زيرا بهره شما در دنيا از آنچه بآن دسترسى داريد (نسبت بسختى و رنج پس دادن حساب آن در قيامت بسيار) كم است.
 
به اين دنيا به همان چشم بنگريد كه زاهدان و روى برتافتگان از آن، در آن مى‏ نگرند. زيرا، به خدا سوگند، پس از اندك زمانى، كسانى را كه در آن جا خوش كرده ‏اند، بيرون مى‏ راند و صاحبان نعمت و امنيت را به رنج و درد گرفتار مى‏ سازد. هر چه از آن پشت كرده و رفته است، باز نمى‏ گردد و كس نمى‏ داند كه آنچه در راه آمدن است چيست، تا چشم به راه آمدنش باشد. شاديش به اندوه آميخته است و دليرى و چالاكى مردانش به ضعف و سستى مى‏ گرايد. نفريبد شما را آن همه چيزهايى كه به اعجابتان وامى‏ دارد، زيرا، زمان همراهى آنها با شما اندك است.
 
اى مردم! به دنيا همچون پارسايان و بى اعتنايان نگاه کنيد; زيرا به خدا سوگند! دنيا به زودى مقيمان و ساکنان خود را از ميان بر مى دارد، و هوس بازان غرق نعمت را - که بر آن تکيه کرده اند - ناگهان به مصيبت مى کشاند. آنچه از دنيا، از دست رفته و پشت کرده، هيچ گاه بر نمى گردد، و آينده معلوم نيست چگونه خواهد بود تا در انتظارش باشيم. شادى آن، آميخته با اندوه است و توان و استقامت مردان نيرومند، در آن به ضعف و سستى مى گرايد، زيبايى ها و زرق و برق هاى فراوان دنيا شما را نفريبد; چرا که تنها مدّت کمى با شما خواهد بود.
 
بنگريد بدين جهان نگريستن پارسايان رويگردان از آن، كه به خدا سوگند، آن كه در آن مانده و جاى گرفته ديرى نپايد، و آن كه به ناز پرورده و ايمن به سر برده به درد آيد.
آنچه از آن رفت و پشت كرد، بازگشتنى نيست، و آنچه آينده است، نتوان دانست چيست تا در انتظار آن زيست. شادى آن آميخته به اندوه است و بدى حال، و چابكى و چالاكى مردان را ناتوانى و سستى به دنبال. پس فريفته نگرداند شما را فزونى آنچه شادمانتان گرداند، كه اندك است آنچه از آن با شما مى‏ ماند.
 
از خطبه‏ هاى آن حضرت است در تشويق به زهد:
به مانند بى‏ رغبت‏هاى به دنيا، و اعراض كنندگان از آن به دنيا بنگريد، كه به خدا قسم دنيا به زودى اهل اقامت و ساكنانش را از ميان بر مى‏ دارد، و عيّاشان بى‏ خيال را دچار حادثه و بلا مى‏ نمايد. آنچه از دنيا از دست رفته و پشت كرده باز نمى‏ گردد، و آينده آن هم روشن نيست چه مى‏ شود تا به انتظارش باشند. شادى آن آميخته به اندوه است، و قدرت و قوت مردان آن رو به سستى و ضعف مى‏ رود. پس فراوانى آنچه كه شما را خوشايند است فريبتان ندهد، زيرا آنچه از دنيا با شما خواهد بود اندك است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 410-403 و من خطبة له عليه السلام فى التزهيد فى الدنيا.امام عليه السلام اين خطبه را درباره زهد در دنيا ايراد فرموده است. خطبه در يك نگاه:همان گونه كه از تعبيرات مرحوم سيّد رضى (منها و منها) استفاده مى شود؛ آن بزرگوار تمام اين خطبه را در اينجا نياورده؛ بلكه گزيده هايى از آن را كه درخشش بيشترى داشته، در اينجا آورده است، و درمجموع چنين به نظر مى رسد كه اين خطبه اهداف متعدّدى را دنبال مى كند: نخست، تشويق به زهد و پارسايى و ترك دنياپرستى، و سپس، مسأله تفكّر و عبرت گرفتن و بينايى در امور؛ و بعد از آن، عالم واقعى را معرّفى مى كند و رهروان راه حقّ را از منحرفان- از طريق بيان اوصاف- جدا مى سازد؛ و در بخش آخر اين خطبه، مشكلات عظيم مؤمنان را در آخرالزّمان وسرنوشت اسلام را در آن شرايط، بيان مى فرمايد؛ تا افراد با ايمان، با كم كردن ضايعات از نظر ايمانى و اخلاقى، آمادگى پيدا كنند.از مجموع اين خطبه، معجونى به دست مى آيد كه مى تواند انسان را در جهات مختلف زندگى معنوى و مادّى كمك كند، تا بر مشكلات چيره شود. دنياى بى اعتبار!امام(عليه السلام) در بخش اوّل اين خطبه - همانگونه که در بالا اشاره شد - به مسأله زهد در دنيا که سرچشمه همه نيکى ها و فضايل است، اشاره کرده، مى فرمايد: «اى مردم! به دنيا همچون زاهدان و بى اعتنايان نگاه کنيد!». (أَيَّهَا النَّاسُ! انْظُرُوا إِلى الدُّنْيَا نَظَرَ الزَّاهِدِينَ فِيهَا، الصَّادِفِين(1) عَنْهَا).مفهوم اين سخن آن نيست که انسان ترک دنيا کند و به رهبانيّت رو آورد; بلکه هدف، عدم دلباختگى و ترک دنياپرستى است; چرا که به روشنى ثابت شده است، دلدادگى و دلباختگى در برابر مال و مقام و لذّات دنيا، چشم وگوش انسان را کور و کر مى کند و به تمام گناهان آلوده مى سازد. همانگونه در حديث معروفى که از پيامبر اکرم و ائمه هدى نقل شده، آمده است: «حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ کُلِّ خَطِيئَة; محبّت و دلباختگى به دنيا، سرچشمه هر گناهى است».(2)يک نگاه به وضع دنيايى که در آن زندگى مى کنيم، به روشنى نشان مى دهد، سرچشمه جنگ ها و جنايت ها و خون ريزى ها و آلودگى ها، عموماً دنياپرستى است.سپس امام(عليه السلام) در عباراتى کوتاه، دلايل شش گانه اى براى اثبات اين حقيقت بيان مى نمايد.نخست مى گويد: «زيرا به خدا سوگند! دنيا به زودى مقيمان و ساکنان خود را از ميان بر مى دارد». (فَإِنَّهَا وَاللهِ عَمَّا قَلِيل تُزِيلُ الثَّاوِيَ(3) السَّاکِنَ).آرى! هر کس - بدون استثنا - روزى بايد جهان را وداع گويد; گروهى زودتر و گروهى کمى ديرتر! امّا به هر حال، همه طعم تلخ مرگ را مى چشند: «کُلُّ نَفْس ذَائِقَةُ الْمَوْتِ».(4)فرق ميان «ثاوى» و «ساکن» اين است که «ثاوى» به کسى مى گويند که اقامت مستمرّ توأم با استقرار در جايى داشته باشد; در حالى که «ساکن» ممکن است چنين باشد و ممکن است نباشد.بنابراين، هم جوانانى که تصوّر مى شود براى مدّت زياد در اين دنيا مستقرّ خواهند بود، در معرض زوالند و هم پيرانى که به حسب ظاهر سکونت آنها موقّتى و محدود است، همه راهيان ديار فنا و سير کنندگان به سوى عالم بقا هستند.در دومين دليل مى فرمايد: «دنيا، هوسبازانِ غرق نعمت را که بر آن تکيه کرده اند، ناگهان به مصيبت مى کشاند». (وَ تَفْجَعُ الْمُتْرَفَ(5) الآمِنَ).آرى! در آن هنگام که سفره عيش و نوش را گسترده اند و فرياد شادى آنها گوش فلک را کر کرده، ناگهان «بانگى بر مى آيد که خواجه مرد» و چه عبرت انگيز است اين مرگ و ميرهاى ناگهانى، که درهر عصر و زمان بوده و در اين زمان فزونى يافته است! و چه عبرت انگيز است حال کسانى که شب، در ناز و نعمت مى خوابند و صبحگاهان در حالى بيدار مى شوند که همه امکانات خود را از دست داده اند!!سوم و چهارم اينکه: «آنچه از دنيا از دست رفته و پشت کرده، هيچگاه بر نمى گردد و آينده معلوم نيست چگونه خواهد بود، تا در انتظارش باشيم!». (لاَ يَرْجِعُ مَا تَوَلَّى مِنْهَا فَأَدْبَرَ، وَ لاَ يُدْرى مَا هُوَ آت مِنْهَا فَيُنْتَظَرَ).و چه دردناک است که انسان گم شده هاى خويش را هرگز نتواند پيدا کند و به آينده نيز اميدوار نباشد! در حسرتى جبران ناپذير بماند و اميدهاى خود را بر باد رفته ببيند! نه جوانى باز مى گردد و نه توان ها و نيروهاى از ميان رفته بر اثر گذشت عمر. نه دوستان و مونسانى که در چهره در نقاب خاک کشيدند، خود را نشان مى دهند و نه عزيزان از دست رفته. اينها همه يک طرف، از سوى ديگر، وحشت از آينده آميخته با ابهام و جهل نيز، براى انسان دردناک است!در پنجمين و ششمين استدلال براى بى اعتبارى دنيا مى فرمايد: «شادى آن آميخته با اندوه است، و توانايى و استقامت مردان نيرومند در آن به ضعف و سستى مى گرايد». (سُرُورُهَا مَشُوبٌ بِالْحُزْنِ وَ جَلَدُ(6) الرِّجَالِ فِيهَا إِلَى الضَّعْفِ وَ الْوَهْنِ).مشکل بزرگ مواهب مادّى دنيا همان است که امام(عليه السلام) در جاى ديگر به آن اشاره کرده: «لاَ تَنَالُونَ مِنْهَا نِعْمَةً إِلاَّ بِفِرِاقِ أُخْرَى; به هر نعمتى از آن مى رسيد به فراق نعمت ديگرى مبتلا مى شويد».(7) مثلا کسى که فرزند ندارد، غم بى فرزندى قلب او را مى فشارد; ولى همين که صاحب فرزند، يا فرزندان شد، مشکلات فرزند ازهر سو هجوم مى آورد! ثروت ندارد، غم فقر او را آزار مى هد; ثروتمند مى شود، مشکل حسادتِ حسودان، خيانتِ خائنان، و طمع ورزى دزدان و سارقان، ظاهر و آشکار مى شود و آرامش او را به کلّى بر هم مى زند. آرى! شادى هاى دنيا، هميشه آميخته با غم و اندوه هاست و قوّت ها به زودى جاى خود را به ضعف و سستى مى دهد.سپس امام(عليه السلام) در يک نتيجه گيرى قاطع و بيدارگر از تمام اين استدلالات، مى فرمايد: «حال که چنين است زرق و برق ها و زيبايى هاى فراوان دنيا شما را نفريبد! چرا که مدّت کمى با شما خواهد بود!». (فَلا يَغُرَّنَّکُمْ کَثْرَةُ مَا يُعْجِبُکُمْ فِيهَا لِقِلَّةِ مَآ يَصْحَبُکُمْ مِنْهَا).درست است که در دنيا زيبائى هاى فراوان و زرق و برق هاى خيره کننده بسيار ديده مى شود، ولى همانها علاوه بر تمام مشکلاتى که در درونشان نهفته است، ناپايدار و زودگذر و بى اعتبار است. بنابراين، چيزى نيست که انسانِ عاقل را بفريبد و به خود مشغول کند.به هر حال، کمى دقّت و تأمّل در جهات شش گانه بالا - و حتّى در يکى از آنها - کافى است که غافلان را از خواب غفلت بيدار کند، امّا افسوس که بسيارى از مردم نسبت به همان يک لحظه، دقّت و تأمّل بخل مى ورزند.****نکته:زهد در دنيا چيست؟گاه تصوّر مى شود مفهوم زهد آن است که انسان به کلّى ترک دنيا گويد، و همچون راهبان در گوشه اى بخزد و از جامعه دورى گزيند; در حالى که اين معنا با روح اجتماعى اسلام هرگز نمى سازد و در روايات اسلامى، شديداً از آن نهى شده است. بنابراين، زهد مفهوم ديگرى دارد و آن ترک دلباختگى و دلدادگى و عشق بى قرار نسبت به دنيا، و عدم اسارت در چنگال زرق و برق آن است و اين همان سرمايه عظيمى است که اگر انسان فاقد آن باشد، آلوده انواع گناهان مى گردد و گاه دين و ايمان خود را بر سر متاع دنيا مى نهد.اين همان چيزى است که اميرمؤمنان(عليه السلام) درباره آن مى فرمايد: «إِنَّ مِنْ أَعْوَنِ الأَخْلاَقِ عَلَى الدِّينِ، الزُّهْدَ فِي الدُّنْيَا; از مهم ترين اخلاقى که انسان را بر حفظ دينش يارى مى دهد، زهد در دنياست».(8)امام صادق(عليه السلام) درباره آن مى فرمايد: «إِذَا تَخَلَّى الْمُوْمِنُ مِنَ الدُّنْيَا سَمَا، وَ وَجَدَ حَلاَوَةَ حُبِّ اللهِ; هنگامى که مؤمن از دنيا پرستى کناره گيرى کند، ترقّى و تکامل مى يابد و شيرينى محبّت خدا را مى چشد».(9)در حديث ديگرى مى خوانيم که على(عليه السلام) «جابربن عبدالله» را ديد که آه مى کشد! فرمود: «يَا جَابِرُ! عَلَىمَ تَنَفَسُّکَ؟! أَعَلَى الدُّنْيَا؟; براى چه آه کشيدى؟ بر دنيا؟» جابر عرض کرد: «آرى!»در اينجا امام(عليه السلام) تحليل جالبى درباره لذّت هاى دنيا بيان فرموده که لذّاتش يا در خوردنى است، يا نوشيدنى، يا لباس فاخر، يا لذّت جنسى، يا مرکب، يا بوى خوش، يا نغمه ها.سپس در تشريح آنها فرمود: «بهترين غذاها عسل است و آن چيزى جز (شيره گل هاى آميخته با) آب دهان مگسى نيست و شيرين ترين نوشيدنى ها آب است که چيزى است کم ارزش که بر سطح زمين جارى است و برترين لباس ها حرير است که از لعاب کرمى تهيّه مى شود و بهترين لذّات جنسى در زنان است و آن هم در محلّى از بدن او که آلوده ترين محل هاست و بهترين مرکب ها اسب است که در بسيارى از موارد قاتل انسان است و بهترين بوى خوش، مُشک است که از خون ناف حيوانى (آهوى خُتَن) گرفته مى شود جالب ترين نغمه ها، نغمه غناست که انسان را به گناه مى کشاند.اى جابر! چيزى که بهترين لذّاتش چنين است، از دست رفتنش جاى تأسف نيست.»جابر مى گويد: «بعد از شنيدن اين سخن، هرگز زرق و برق دنيا به فکر من خطور نکرد!(10)».(11)****پی نوشت:1. «صادف» از مادّه «صَدْف» (بر وزن حرف) به معناى اعراض و روى گردانى از چيزى است.2. اين حديث با تعبيرات مختلف از پيامبر اکرم، اميرمؤمنان، امام صادق و حتّى انبياى پيشين (عليهم السلام) نقل شده است. (ميزان الحکمه، جلد 2، حديث 5813 - 5823) در حديثى که مرحوم کلينى در کافى از امام سجّاد(عليه السلام) نقل کرده، بعد از شرح سرچشمه هاى گناه، مى فرمايد: «فَاجْتَمَعْنَ کُلُّهُنَّ فِى حُبِّ الدُّنْيَا. فَقَالَ الأَنْبِيَاءُ وَ الْعُلَمَاءُ - بعد مَعْرِفَةِ ذلِکَ -: حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ کُلِّ خَطِيِئَة; تمام ريشه هاى گناه درحب دنيا جمع است و به همين دليل انبيا و دانشمندان بعد از آگاهى بر اين موضوع گفته اند: دنياپرستى سرچشمه هر گناهى است!» (اصول کافى، جلد 2، صفحه 131).3. «ثاوى» از مادّه «ثواء» به معناى اقامتِ توأم با استقرار است.4. سوره آل عمران، آيه 185.5. «مُتْرف» از مادّه «ترف» (بر وزن تلف) به معناى تنعّم است و «مُترف» به کسى مى گويند که فزونى نعمت او را غافل و مغرور ساخته و به طغيان وا داشته است.6. «جَلَد» به معناى قوّت و قدرت و صلابت است.7. نهج البلاغه، خطبه 145.8. منهاج البراعه (شرح نهج البلاغه خويى)، جلد 7، صفحه 182.9. همان مدرک.10. بحارالانوار، جلد 75، صفحه 11.11. سند خطبه: آنچه مرحوم سيّد رضى در اين خطبه آورده، بخش هايى است كه از يك خطبه مشروح تر گرفته شده است؛ لذا تعبير به منها و منها مى كند و به گفته محقّقان، قسمت هاى مختلف اين خطبه، در كتب زيادى كه قبل از نهج البلاغه نگاشته شده به طور پراكنده ديده مى شود؛ مانند: روضه كافى، تحف العقول، اصول كافى عيون الاخبار ابن قتبه و كتاب الفتن نعيم بن حمّاد خزاعى متوفّاى سال 228.(مصادر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 206). 
شرح علامه جعفریدر تشويق به زهد:«ايهاالناس، انظروا الي الدنيا الزاهدين فيها، الصادقين عنها، فانها و الله عما قليل تزيل الثاوي الساكن، و تفجع المترف الامن، لا يرجع ما تولي منها فادبر و لا يدري ما هوات منها فينتظر». (اي مردم، دنيا را از ديد پارسايان در دنيا بنگريد كه از آن اعراض نموده‌اند، زيرا سوگند به خدا، اين دنيا پس از اندك زماني، ساكن آرام گرفته در راه، زائل ميسازد و خودكامه‌ي طغيانگر را كه ايمن از آنست در درد فرو ميبرد. آنچه كه از اين دنيا رويگردان شده و پشت به انسان نمايد، برنميگردد، و آنچه كه از اين دنيا خواهد آمد، معلوم نيست، تا مورد انتظار قرار بگيرد.)دنيا را از ديد زاهدان بنگريد:اين مساله بسيار مهم در موضوع زهد (پارسائي) وجود دارد كه غالبا بي‌توجهي به آن موجب بروز اشكالاتي ميشود و آن اينست كه اگر ما به مقتضاي مطلوبيت زهد دست از دنيا برداريم، باضافه اينكه اينگونه اعراض از دنياي مخالف عقل و ديگر منابع معتبر اسلامي است مانند آيه 32 از سوره الاعراف: قل من حرم زينه الله التي اخرج لعباده والطيبات من الرزق. (به آنان بگو: كيست كه زينت خداوندي را كه به بندگان خود نمودار ساخته و (همچنين) نعمت‌هاي پاكيزه و لذت‌بخش را تحريم نموده است.) و مانند آيه 77 سوره القصص: و ابتغ فيما آتاك الدار الاخره و لا تنس نصيبك من الدنيا. (در آنچه كه خداوند به تو داده است، سراي آخرت را بطلب و سهم خود را (هم) از دنيا فراموش مكن.) و باضافه اينكه اميرالمومنين عليه‌السلام در سخن هشتاد و يكم در تعريف زهد چنين فرموده است: ((اي مردم، زهد كوتاه كردن آرزوست و شكر در هنگام برخورداري از نعمت‌ها و پرهيزگاري شديد در موقع رويارويي با محرمات.)) آيا ميتوان صرفنظر كردن از زندگي و اهميت آن را زهد ناميد؟!ما انسانها طوري خلق شده‌ايم كه محال است بدون ارتباط با دنيا و مواد آن زندگي كنيم، همانطور كه محال است روان ((نفس)) آدمي بدون بدن در اين دنيا زندگي كند. به همين جهت است كه ما بايد در حفظ بدن از آفات و ناگواريها حداكثر كوشش را انجام بدهيم و براي ادامه‌ي حيات ضرورتهاي كالبد مادي را با كمال دقت تحصيل نماييم. آيا با اينوصف ميتوان گفت: كه مراجعه به طبيب براي رفع يا دفع بيماري، خلاف زهد است؟! آيا با اينوصف ميتوان گفت: كه كوشش سخت و همه جانبه براي برطرف كردن گرسنگي و تشنگي و برهنگي و خلاف زهد است؟! اگر كسي به اين سوال پاسخ مثبت دهد، يعني بگويد: كوشش براي امور مزبور خلاف زهد است، او نه انسان را ميشناسد و نه از معناي زهد اطلاعي دارد. چه بهتر كه اين اشخاص در اينگونه مسائل حياتي اظهارنظر ننمايند.خلاصه- فرق بسيار زياد است ميان نگرش وسيله‌اي به مواد مفيد دنيوي كه معناي حقيقي زهد است و ميان مختل ساختن حيات در اين دنيا كه منحصرترين مقدمه براي حيات ابدي است. حضرت سليمان بن داود عليهماالسلام قطعا از رديف اول پارسايان (زهاد) بشري است، زيرا انسان دنيا دوست و غوطه‌ور در مواد مفيد دنيوي كه آنها را با ديد هدف‌ها مي‌نگرند، شايستگي گيرندگي وحي الهي را ندارد تا به مقام والاي نبوت برسد. پس حضرت سليمان با داشتن ملك دنيا زاهد است و محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و سلم زاهدترين زهاد اولاد آدم (ع) است با اينكه خداوند سبحان سروري و زمامداري مادي و معنوي را به او عنايت فرموده بود. اميرالمومنين علي بن ابيطالب عليه‌السلام با زمامداري مادي و معنوي چند كشور بزرگ آن دوران، پارساترين پارسايان اولاد آدم (ع) پس از پيامبر اكرم (ص) بوده است.قاعده كلي عقلاني اسلامي در اين مساله با اهميت بدين قرار است: آنچه كه مربوط به حفظ هويت اصلي حيات است نه تنها تحصيل آن منافاتي با زهد ندارد، بلكه مسامحه در تحصيل آن كه موجب اختلال حيات مي‌گردد، خلاف زهد حقيقي است كه در اسلام مطلوب است. البته شناخت هويت اصلي حيات به معناي فلسفه آن نيست كه بر فرض قابل شناخت بودنش، كار دانشمندان و فيلسوفان است، بلكه منظور آن هويت قابل دريافت است كه هر فردي در هر موقعيتي آن را درمي يابد و ضرورت‌ها تجملات آن را به خوبي تشخيص مي‌دهد، چنانكه هر فردي از انسان با فرض اعتدال مغزي و رواني‌اش به خوبي مي‌فهمد كه او مواد مفيد دنيا را مي‌پرستد كه ضد زهد است و يا آنها را با آن كيفيت مي‌خواهد كه اعضاي بدنش را. گمان نميرود تاكنون بتوان يك انسان عاقل را سراغ گرفت كه به ناخن‌ها يا انگشتان يا موي سر خود عشق بورزد!!احتمال نميرود كسي پيدا شود كه از مغز و روان معتدل برخوردار باشد، با اين حال عاشق معده يا ريه يا كبد يا قلب يا روده‌هايش بوده باشد!! آنچه كه واقعيت دارد، اينست كه آدمي براي اعضاي كالبد مادي خود كه مركب ميدان حيات است، ضرورت حياتي قائل ميشود، ولي تعلق خاطر او به آن اعضاء حتي حساس‌ترين آنها از نوع عشق و محبت شديد عاطفي و پرستش نيست.اينجانب در هيچ كتابي نديده‌ام و از هيچ احدي نشنيده‌ام كه بگويد: من به نفس كشيدنم عشق مي‌ورزم، با اينكه تنفس براي انسان زنده اساسي‌ترين وسيله حيات است بنابراين، انسان در هر موقعيتي كه قرار بگيرد، با مغز معتدل و وجدان سالم به خوبي درك مي‌كند كه هويت اصلي حيات او در آن موقعيت كه با ورود اندك عامل اختلال، مختل ميگردد، چيست و چگونه بايد در مسير صيانت آن بكوشد. لذا با كمال صراحت اين نتيجه را ميگيريم كه پيامبر اعظم اسلام و علي بن ابيطالب و سليمان بن داود عليهم‌السلام مي‌بايست از هويت اصلي حيات خود كه در موقعيت زمامداري بسيار مهم عادي و معنوي بشر فعاليت ميكرد، به شدت هر چه تمامتر مواظب باشند و بكوشند و كمترين مسامحه در ادامه‌ي حيات فعال در موقعيت خاص خود روا ندارند (چنانچه هر سه بزرگوار انجام داده‌اند).در عين حال، پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مغروض از دنيا مي‌رود و خوراك و پوشاك و مسكنش نه تنها از مردم معمولي بالاتر نبوده است بلكه پايين‌تر از خوراك و پوشاك و مسكن مردم معمولي قناعت ميفرموده است. فرزند ابيطالب عليه‌السلام را ميبينم كه با داشتن زمامداري كشورهائي متعدد ميفرمايد: و اين زمامداري كه من دارم در نزد من بي‌ارزش‌تر است از لنگه كفشي كه آن را ميپوشم مگر اينكه حقي را احقاق و باطلي را ابطال نمايم. پيراهنش را آنقدر وصله ميزدند كه ديگر از دادن آن به وصله كننده شرمنده ميشوند …با نظر به مجموع مطالبي كه در اين مبحث عرض شد زهد معناي حقيقي خود را در اسلام همانگونه آشكار ميسازد كه خودسازي. يعني چنانكه خودسازي در اسلام نبايد به معناي خودسوزي تلقي شود و به جاي قرار دادن خودطبيعي در مسير رشد و كمال كه تا بارگاه الهي كشيده شده است، نبايد آنرا نابود كرد (به اين توهم بي‌اساس كه ما بايد نفس را بكشيم!! نه هرگز، ما نبايد نفس را بكشيم بلكه بايد چنگال آن را از خاك و امور خاكي بكشيم و رهسپار كوي من عالي انساني نماييم چيست دين؟ برخاستن از روي خاك تا كه آگه گردد از خود جان پاك) محمداقبال لاهوري همچنان معناي زهد آن نيست كه حيات، آن جوهر خدادادي را مختل بسازيم و آنرا لقمه قدرت پرستان و خودكامگان به اين توهم كه پرداختن به مواد ضروري و مفيد دنيا مخالف زهد است!!! بلكه چنانكه گفتيم: مختل ساختن حيات در هر موقعيتي كه هويت معين دارد خلاف زهد حقيقي است كه اسلام به ما معرفي نموده است.بلي همانگونه كه عقل سليم حكم مي‌كند و منابع معتبر اسلامي براي ما تعليم مي‌دهد، اين است كه ما ارزش جان و شخصيت انساني خود را كه از بالا شروع شده و رو به بالا بايد حركت كند دريابيم و بدانيم كه جز خدا هيچ چيزي داراي آن ارزش و عظمت نيست كه اين جان و شخصيت، آنرا بپرستند. از اين مباحث ميتوان به اين نتيجه با اهميت رسيد كه اگر تعليم و تربيت انسانها به حدي ميرسيد كه هويت موقعيتي حيات را مي‌فهميدند و با شناخت پذيرش اينكه هويت حيات آدمي (با نظر به قلمرو ذات و برون ذات حيات) داراي نظام (سيستم) باز است و بايد در صيانت و پيشبرد آن كوشيد، نه تحقير آن در پرستش امور دنيوي كه همه آنها در مقابل حيات آدمي ناچيزند، آنموقع مي‌فهميديم انسان (آنچنان كه هست) چه معنا دارد و انسان در مسير (آنچنانكه بايد) به كجا ميرسد.****«سرورها مشوب بالحزن، و جلد الرجال فيها الي الضعف و الوهن، فلا يغرنكم كثره ما يعحبكم فيها لقله ما يصحبكم منها» (شادي دنيا با اندوه آميخته و قدرت مردان در آن، رو به ناتواني و سستي است. پس فريب ندهد شما را فراواني آنچه كه در اين دنيا براي شما خوشايند است، زيرا آنچه كه از آنها همراه شما خواهد گشت اندك است.)نوش بي‌نيش و قدرتي كه رو به ضعف نرود در اين دنيا وجود ندارد:زندگي اولاد آدم در اين دنيا هرگز و براي هيچكس بدون اندوه و گرفتاري و تلخي‌هاي متنوع نميگذرد. حتي آگاه‌ترين افراد هم ميداند كه نوشهاي دنيا نيشهائي بدنبال مي‌آورد و قدرتهائي كه نصيب انسان ميگردد موقت بوده، دير يا زود رو به ضعف خواهد و نابودي خواهد رفت. در اين دنيا ناهشياري و مستي هر اندازه هم كه شديد باشد باز نميتواند از درك اينكه هيچگونه بي‌نيازي و تندرستي و خوشي و اميدي در اين دنيا بدون نياز و بيماري و ناخوشي و نااميدي وجود ندارد، سرباز زند. از يك جهت بايد گفت: كساني كه ميخواهند با تشديد ناهشياري‌ها و مستي‌ها، خود را از چشيدن طعم تلخ نيازها و بيماريها و ناخوشي‌ها بطور عموم بركنار نمايند، بجهت ناتواني از بدست آوردن چنان ناهشياري و مستي شديد، ناراحتي شديدتر در خود احساس مي‌كنند، زيرا به نتيجه نرسيدن تلاش براي بدست آوردن هدف مزبور، خود شكنجه وزجري رابدنبال مي‌آورد. جمله عالم ز اختيار و هست خود ميگريزد در سر سرمست خود تا دمي از هوشياري وارهند ننگ خمر و بنگ بر خود مينهند جمله دانسته كه اين هستي فخ است ذكر و فكر اختياري دوزخ است ميگريزند از خودي در بيخودي يا به مستي يا به شغل اي مهتدي ولي بالاخره نفس را زان نيستي واميكشي زانكه نافرمان شد اندر بيهشي نيستي بايد كه آن از حق بود تا كه بيند اندر آن حسن احد در حقيقت آنكسي كه مانند موش ميخواهد از ناهشياريها و مستي‌ها بگذرد و در آسايش و شادي مطلق كند، او نميداند كه هر كجا بخزد، چنگالهائي از نيش و نااميدي و بيماري و ناگواريها بسراغش خواهد آمد:مرغ جانش موش شد سوراخ جو          چون شنيد از گربكان او عرجوازان سبب جانش وطن ديد و قرار           اندرين سوراخ دنيا موش وارهم درين سوراخ بنائي گرفت           در خور سوراخ دانائي گرفتپيشه‌هائي كه مر او را در مزيد            اندرين سوراخ كار آيد گزيدزانكه دل بر كند از بيرون شدن          بسته شد راه رهيدن از بدنعنكبوت ار طبع عنقا داشتي            از لعابي خيمه كي افراشتيگربه كرده چنگ خود اندر قفس           نام چنگش درد و سرسام و مغصحصبه و قولنج و ماليخوليا             سكته و سل و جذام و ماشراگربه مرگست و مرض چنگال او          ميزند بر مرغ و پر و بال اوگوشه گوشه ميدود سوي دوا         مرگ چون قاضي و رنجوري گواخلاصه، با اندك توجهي ميتوان اين قضيه كلي را بعنوان قانون زندگي پذيرفت كه- نوش بي‌نيش نيابي هرگز هر كجا هست گلي، خاري هست با نظريه مجموع حالات انساني و ابعاد مثبت و منفي كه در اين موجود ديده ميشود، بي‌اعتنائي و يا عدم احساس دردها و ناگواريهاي متنوعي كه دست از گريبان هيچ انساني برنميدارند، معلول عللي است كه ما در اينجا مهمترين آنها را متذكر مي‌شويم:علت يكم، دوام درد و ناگواري است، چنانكه دوام لذت و خوشي موجب بي‌اعتنائي به آن مي‌شود و انسان طعم شيرين آنرا نمي‌چشد مانند لذت تندرستي، همچنان درد و ناگواري بشرط آنكه موجب اختلال موجوديت آدمي نگردد، مورد بي‌اعتنائي قرار ميگيرد و بقول صائب تبريزي: چو شد زهر عادت مضرت نبخشد بمرگ آشنا كن، بتدريج جان را البته بايد در اين تعبير (بي‌اعتنائي) دقت كرد، زيرا بي‌اعتنائي غير از عدم احساس است و اينكه ما بي‌اعتنائي را به لذت و خوشي و درد و ناخوشي در صورت دوام آنها انتخاب كرديم، براي اينست كه دوام دو حالت مزبور، احساس لذت و درد را از انسان سلب نمي‌كند، بلكه لذت و درد بجهت دوام و استمرار است كه انسان را بخود جلب نمي‌كند.علت دوم، فقدان حس و باصطلاح ناهشياري است كه ميتواند احساس انسان را از لذت و درد سلب نمايد. ولي چنانكه در مبحث گذشته ديديم عدم احساس و ناهشياري از هر وسيله‌اي هم كه ناشي مي‌شود، موقت و محدود است، زيرا سر تا سر زندگي نميتواند در ناهشياري و فقدان حس غوطه‌ور گردد. بنابراين توالي احساس خوشيهاو ناخوشيها و لذتها و دردها در زندگي تقريبا يك جريان عمومي است بقول جبران خليل جبران: شادي و اندوه مانند دو گريه در يك خانه‌اند كه يكي از آن دو سر سفره نشسته و آن ديگري روي تختخواب است كه دير يا زود جاي خود را تبديل خواهند كرد.علت سوم، فرا رفتن از تاثير عوامل شادي و اندوه و الم و لذت كه قطعا به رشد و تكامل نيازمند است. اين بي‌اعتنائي چنانكه اشاره كرديم فقدان حس نيست، بلكه يكي از خواص قدرت نفس متعالي است كه چنانكه لذائذ نميتوانند آنرا تحت تاثير قرار داده و دگرگونش بسازند، همچنان آلام نيز ناتوانتر از آنند كه آن نفس متعالي را متاثر ساخته و دگرگونش بسازند، زيرا باز بقول جبران خليل جبران: السر في النفس حزن النفس يستره فان تولي فبالا فراح يستتر فان ترفعت عن رغد و عن كدر جاورت ظل الذي حارت له الفكر (اندوه، نفس، راز اصلي نفس را مي‌پوشاند. اگر آن اندوه رويگردان شد و از بين رفت (ايندفعه) راز نفس با شاديها پوشيده ميشود، اگر تو گام از خوشي و تيرگي فراتر گذاري، با سابقه آن موجودي (خدايا روح) كه فكرها درباره‌ي او حيرانند، مجاور خواهي گشت.) خداوندا، ممكن است روزي فرا رسد كه نفس متعالي ما آن قدرت را پيدا كند كه راز اصلي خود را بالاتر از گذرگاه شاديها و اندوهها حفظ نمايد؟ خدايا، در اين زندگاني محدود، اين توفيق نصيب ما خواهد گشت كه امواج مثبت و منفي شاديها و اندوهها، نفس ما را در تلاطم‌هاي خود، كلافه و مضطرب نسازند؟ بار الها، الطاف و عنايات خداوندي خود را شامل حال ما فرما كه پيش از آنكه رهسپار كوي تاريك گور شديم، از آن رشد وكمال اعلا برخوردار شويم كه با ارزيابي صحيح لذايد و آلام، از (حيات معقول) (حيات طيبه)، حيات مستند به بينه دليل روشن) (حيات از آن خدا) برخوردار شويم.در جملات مورد تفسير آمده است هر قدرتي رو به ضعف و سستي مي‌رود، اين قضيه كلي هم قابل درك همگاني است، يعني هم قدرتمند و هم ضعيف اگر از اندك تعقلي برخوردار باشند، مي‌دانند كه چنانكه زيبائي‌هاي صوري رو به نيستي ميروند، همچنان قدرتها بدون استثناء رو به استهلاك و نابودي ميروند، ولي درك اين معني بسيار مهم است كه قدرت در موقع آمدن، عامل مسووليت، و در موقع رفتن، اگر قدرتمند از عهده مسووليت آن برنيامده باشد، بسيار تلخ است و اين تلخي بقدري ناگوار است كه چند لحظه آن ميتواند شيريني اقتدار در سرتاسر عمر را به تلخي مبدل بسازد كه فقط در همان لحظات وداع با قدرت، احساس ميگردد. يك مساله مهم درباره زيبائي و قدرت يك مساله بسيار مهمي كه در مساله قدرت و فناي آن متذكر ميشويم، اينست كه چنانكه آدمي ميتواند از زيبائي، هم لذت ببرد و هم استفاده حقيقي نمايد، قدرت هم مانند زيبائي ميتواند مورد دو نوع برخورداري بوده باشد: نوع يكم، لذت محض كه البته موقت و محدود و نسبي و مخلوط به دردها است. نوع دوم، استفاده از قدرت، توضيح اينكه استفاده بمعناي حقيقي آن كه نيازي به لذت طبيعي محض ندارد، عبارت است از فايده بردن معقول از دو مقوله مزبور (زيبائي و قدرت). اما درباره زيبائي بايد در نظر گرفت كه زيبايي بر دو قسم عمده تقسيم ميگردد. قسم محسوس و قسم معقول. هر دو قسم زيبائي ميتوانند لذتي مناسب خود را در درون آدمي بوجود بياورند، ولي بدانجهت كه لدت و زيبائي معقول، تصعيد يافته‌تر و روحاني‌تر از زيبائي محسوس است، لذا قرار دادن زيبائي معقول در مجراي استفاده روحاني و كمال معنوي مسستقيم‌تر و آسانتر است تا زيبائي محسوس. ولي انسان رشد يافته كه ميداند زيبائي محسوس عبارتست از پرده‌اي نگارين و شفاف كه بر روي كمال كشيده شده است، ميتواند از پشت پرده شفاف زيبائي محسوس كمالات نسبي وابسته به كمال مطلق را نظاره كند و بطرف آن جذب شود و از اين طريق از زيبائي محسوس استفاده حقيقي داشته باشد.اما درباره قدرت بايد توجه داشته باشيم كه لذت قدرت شباهتي به لذت از تماشاي زيبائي ندارد، زيرا لذتي كه از زيبائي برده ميشود، چنانكه كمال و نظم و ظرافت شكل جهان عيني بعنوان قطب عيني زيبائي در بوجود آمدن آن زيبائي دخالت ميورزد، همچنين استعداد زيباياني درون ما بعنوان قطب ذاتي زيباياني ركن دوم زيبائي يا حداقل زيباياني را تشكيل ميدهد:آوازه جمالت از جان خود شنيديم           چون باد و آب و آتش در عشق تو دويديماندر جمال يوسف گر دستها بريدند           دستي به جان ما بر بنگر چه‌ها بريديم (مولوي)دخالت قطب ذاتي:چمني كه تا قيامت گل او ببار بادا           صنمي كه بر جمالش دو جهان نثار باداز پگاه مير خوبان به شكار مي‌خرامد           كه به تير غمزه‌ي او دل ما شكار باداچه عروسي است در جان كه جهان ز عكس رويش           چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا (مولوي)و با توجه به عظمت هر دو قطب (عيني و ذاتي) در بوجود آمدن احساس زيبائي، زحمت زيادي براي فراتر رفتن به عالم معني و درك كمال روحي نميماند، در صورتيكه قدرت طبيعي از زور يك باز و گرفته تا مالكيت بر همه روي زمين و آنچه كه در آن وجود دارد، بطور طبيعي پديده‌ايست ناآگاه و بطور مستقيم موجب صعود به عالم معني و كمال روحي نميگردد. بطور كلي بايد بگوئيم: يقيني است كه درك زيبائي اگر چه زيبائي محسوس باشد موجب لطافت روح ميگردد، در صورتيكه احساس قدرتمندي بطور طبيعي بر تورم خود طبيعي مي‌افزايد. و اين قدرت طبيعي ناآگاه كه دارنده آن، فقط چهره طبيعي آنرا مي‌بيند و براي تورم خودطبيعي‌اش از آن بهره مند ميگردد، براي هيچ كس نميماند و دير يا زود تدريجا يا ناگهان از انسان دور ميشود و انسانرا مانند پوست حيواني كه براي استفاده از گوشتش با دميدن باد نمايش بزرگي پيدا كرده (و پس از رفتن باد لاغر ميگردد و بحال اولي يا بدتر از آن، در مي‌آيد) رها ميسازد، چون پديده قدرت بدتر از آن باد دميده شده در پوست حيوان است، زيرا وقتي كه پوست حيوان از باد خالي شود، بدن آن حيوان بحال خود برميگردد، در صورتيكه قدرت آن عاملي است كه اگر در تورم خودطبيعي بكار رود، در موقع نابودي از قدرتمند، وجود او را مبدل به خاكستر مي‌كند و ميرود. آري:آتشش پنهان و ذوقش آشكار          دود او ظاهر شود پايان كارمگر اينكه با بدست آوردن اطلاعات و معارف مفيد انسان ساز، قدرت را وسيله كمال روح قرار بدهد نه تورم خودطبيعي و اين مطلب را در مجلداتي كه در مبحث گذشته متذكر شديم مشروحا بيان كرده‌ايم، لذا نيازي به تكرار نيست. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )حاصل اين خطبه ترغيب مردم به زهد و بى ميلى به دنيا، و پرهيز دادن آنها از آلودگى به تباهيهاى آن است. امام (ع) دستور فرموده كه به دنيا مانند زاهدان يعنى كسانى كه رغبت خود را از آن باز داشته و روى از آن گردانيده اند بنگرند، و تذكّر مى فرمايد كه مردم بايد دنيا را رها كنند، و آن را ناچيز شمارند، مگر براى رفع ضرورت كه بايد به مقدار ضرورى اكتفا كنند.سپس امام (ع) به ذكر معايب نفرت انگيز آن به شرح زير پرداخته اند:1-  اين كه دنيا ساكنان خويش و كسانى را كه بدان اعتماد و اطمينان كرده و دل به آن بسته اند از ميان مى برد.2-  اين كه دنيا ناز پروردگان و متنعّمان را، كه آرزوها آنان را فريب داده و خود را از گزند ايّام مصون ديده اند به مصيبت مى كشاند، و آنچه را بدان دل خوش كرده و مايه ايمنى خود يافته اند از آنها مى گيرد.3-  اين كه آنچه از دنيا سپرى مى شود، و از مردم، روى مى گرداند، همچون جوانى و تندرستى و دارايى و عمر، ديگر بار باز نمى گردد.4-  اين كه معلوم نيست در آينده چه اوضاع و گرفتاريهايى پيش مى آيد تا چشم به راه آن باشند و در صدد رفع آن برآيند.5-  اين كه شادى دنيا به اندوه آميخته است، و آن كه از شادى برخوردار است، پيوسته در تشويش از دست دادن مطلوب و يا از ميان رفتن محبوب است.6-  اين كه پايان قدرت و نيرومندى مردم دنيا ناتوانى و سستى است، چنان كه خداوند متعال فرموده است: «ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً».يكى از صلحا و نيكان در باره زهد و بى ميلى به دنيا گفته است: آيا آن زندگانى كه آميخته به درد و بيمارى، و رو به پيرى، و منتهى به نابودى، و در پى آن پشيمانى است شايسته دلبستگى است؟!سپس امام (ع) نهى مى كند از اين كه مردم به آنچه در دنيا خوشايند و دلپسند آنهاست فريفته شوند، بدين سبب كه خوشيها و لذّات دنيا زودگذر و ناپايدار است، و آنچه براى انسان شايسته رغبت و دلبستگى است چيزى است كه پيوسته به همان گونه كه هست باقى بماند، و از زوال و تغيير مصون باشد. اشاره آن حضرت به اين كه اندكى از اينها شما را همراهى مى كند كفن و امثال آن است.
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 180 و من خطبة له عليه السّلام و هى المأة و الثانية من المختار فى باب الخطب و شرحها في فصلين:الفصل الاول:أنظروا إلى الدّنيا نظر الزّاهدين فيها، الصّادفين عنها، فإنّها و اللّه عمّا قليل تزيل الثّاوي السّاكن، و تفجع المترف الامن، لا يرجع ما تولى منها فأدبر، و لا يدرى ما هو آت منها فينتظر، سرورها مشوب بالحزن، و جلد الرّجال فيها إلى الضّعف و الوهن، فلا تغرّنكم كثرة ما يعجبكم فيها لقلّة ما يصحبكم منها.اللغة:(صدفت) عنه أصدف من باب ضرب اعرضت و صدفت المرأة فهي صدوف و هي التي تعرض وجهها عليك ثمّ تصدق عنك و (ثوى) بالمكان و فيه و ربّما يتعدّى بنفسه من باب رمى يثوى ثواء بالمدّ أقام فهو ثاو قال تعالى: «وَ ما كُنْتَ ثاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ».و (فجعه) يفجعه من باب منع وجعه كفجّعه أو الفجع أن يوجع الانسان بشيء يكرم عليه فيعدمه و (اترفته) النعمة أطغته و المترف وزان مكرم المتروك يصنع ما يشاء و لا يمنع و (الجلد) محركة الشّدة و القوّة فهو جلد و جليداى شديد قوىّ.الاعراب:الفاء في قوله فأدبر عاطفة للجملة على جملة الصّلة و في قوله فلا تغرّنّكم فصيحة.المعنى:اعلم أنّ هذا الفصل من الخطبة متضمّن للتّزهيد عن الدّنيا و التّنفير منها بالتنبيه على عيوبها المرغّبة عنها، و قد مضى الكلام في هذا المعنى مستوفا في الخطبة الثانية و العشرين و شرحها و في غيرها من الخطب السّالفة و قال عليه السّلام هنا: (انظروا إلى الدّنيا نظر الزّاهدين فيها الصّادفين عنها) قد مرّ تحقيق معنى الزّهد و بيان مراتبه و اقسامه بما لا مزيد عليه في شرح الخطبة التاسعة و السبعين و قدّمنا هنالك بعض الأخبار الواردة فيه و نورد هنا بعض ما لم نروه فأقول: منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 182 روى في الكافي عن عليّ بن إبراهيم عن عليّ بن محمّد القاساني عمّن ذكره عن عبد اللّه بن القاسم عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال إذا أراد اللّه بعبد خيرا زهّده في الدّنيا و فقّهه في الدّين و بصّر عيوبها و من اوتيهنّ فقد أوتى خير الدّنيا و الآخرة و قال عليه السّلام: لم يطلب أحد الحقّ من باب أفضل من الزّهد في الدنيا، و هو ضدّ لما طلب أعداء الحقّ قلت: جعلت فداك ممّاذا؟ قال: من الرغبة فيها.و قال عليه السّلام ألا من صبّار كريم فانّما هي أيّام قلائل إلّا أنّه حرام عليكم أن تجدوا طعم الايمان حتّى تزهدوا في الدّنيا.قال: و سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول إذا تخلّى المؤمن من الدّنيا سما و وجد حلاوة حبّ اللّه و كان عند أهل الدّنيا كأنّه قد خولط و انّما خالط القوم حلاوة حبّ اللّه فلم يشتغلوا بغيره.قال: و سمعته يقول إنّ المؤمن إذا صفا ضاقت به الأرض حتى يسمو.و باسناده عن أبي حمزة عن أبي جعفر عليه السّلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السّلام إنّ من أعون الأخلاق على الدّين الزّهد في الدّنيا، هذا.و لما أمر عليه السّلام بالنّظر إلى الدّنيا نظر الزّاهدين المعرضين من الأنبياء و المرسلين و الأئمة المعصومين و غيرهم من عباد اللّه الصّالحين، و أوجب اقتفاء آثارهم و التأسّي بهم علل ذلك بقوله (فانّها و اللّه عمّا قليل تزيل الثاوى السّاكن و تفجع المترف الآمن) مؤكدا بالقسم البارّ تنزيلا للمخاطبين منزلة المنكر لما شاهد منهم رغبتهم إليها و اعتمادهم بها، يعني أنّ من شأنها نقل المقيمين السّاكنين بها إلى دار الآخرة و افجاع المنعمين الآمنين بحيلولتها بينهم و بين ما يحبّونه، فاذا كان شأنها ذلك فكيف الأمن بها و الرّكون إليها شعر:هب الدّنيا إليك تساق عفوا         أليس مصير ذاك إلى انتقال        و ما دنياك إلّا مثل فيء         أظلّك ثمّ آذن بالزّوال     (لا يرجع ما تولّى منها فأدبر و لا يدرى ما هو آت منها فينتظر) يعنى ما كنت  «1»______________________________ (1) لعلّه من أخلّ بالشى اذا ترك و غاب عنه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 183 مبتهجا به فيها من الشّباب و القوّة و النعمة و العزّة و اللّذة قد أدبر و تولّى و مضى و انقضى فلا رجوع له اخرى، و ما يأتي بعد ذلك فهو غير معلوم لك اذ لا تدرى أنّه نعمة أو نقمة، عزّة أو ذلّة، ثروة أو مسكنة، حياة أم ممات، ضيق أو سعة، و بالجملة لا تدرى انه ملايم لطبعك فتنتظر أو مناف له فتنفر، قال الشّاعر:واضيعة العمر لا الماضي انتفعت به          و لا حصلت على علم من الباقي     (سرورها مشوب بالحزن و جلد الرّجال فيها إلى الضّعف و الوهن) و هذا مدرك بالوجدان مشاهد بالعيان إذ قلّ ما ترى مسرورا فيها و مبتهجا بها إلّا و مبتلا في كلّ لمحة و آن بفوت مطلوب أو فقد محبوب، و نرى بضاضة الشّباب مبدلة بحوانى الهرم، و غضارة الصحّة موهونة بنوازل السّقم (فلا يغرّنّكم كثرة ما يعجبكم فيها) من عزّ و سلطان و جنود و أعوان و حصون و مقاصر و ضياع و دساكر و نساء و بنين و عشيرة و أقربين و القناطير المقنطرة من الذّهب و الفضّة و الانعام و الخيل المسوّمة (لقلّة ما يصحبكم منها) اذ ليس الّا كفن و حنوط و قطن و عود قال الشاعر:فما تزوّد ممّا كان يجمعه          إلّا حنوطا غداة البين في خرق        و غير نفحة «1» أعواد شببن له          و قل ذلك من زاد لمنطلق     ______________________________ (1) النفحة من العود القطعة منه و نفحة القوس المتروك منه و شببن له اى رفعن له من شب الفرس شبابا و مشبوبا رفع بيديه، منه.الترجمة:از جمله خطب شريفه آن امام مبين و وليّ مؤمنين است كه فرموده:نظر نمائيد بسوى دنيا نظر همچه كسانى كه زاهد شوند در دنيا و اعراض نمايند از آن، پس بدرستى كه آن دنيا بحقّ خدا بعد از اندك زمانى زايل مى سازد مقيم آرام گرفته را، و فجعه مى آورد بى باك و ايمن را بآن، نمى گردد آنچه كه رو گردان شد از آن پس پشت كرد، و دانسته نمى شود آن چيزى كه آينده است از آن تا اين كه انتظار كشيده شود، شادى آن آميخته شده باندوه، و قوّة مردان در آن منتقل است بسوى ضعف و سستى. پس البته مغرور ننمايد شما را زيادتي آن چيزى كه خوش آينده شما است در آن از جهة قلت و كمى چيزى كه مصاحب و همراه باشد شما را از آن كه عبارتست از قطن و كفن.  
بخش ۲ : دنیای فانی و آخرت باقی [منبع]

رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً تَفَكَّرَ فَاعْتَبَرَ وَ اعْتَبَرَ فَأَبْصَرَ، فَكَأَنَّ مَا هُوَ كَائِنٌ مِنَ الدُّنْيَا عَنْ قَلِيلٍ لَمْ يَكُنْ وَ كَأَنَّ مَا هُوَ كَائِنٌ مِنَ الْآخِرَةِ عَمَّا قَلِيلٍ لَمْ يَزَلْ، وَ كُلُّ مَعْدُودٍ مُنْقَضٍ وَ كُلُّ مُتَوَقَّعٍ آتٍ وَ كُلُّ آتٍ قَرِيبٌ دَانٍ‏.

ترجمه ی لغتی برای این بخش در سایت ثبت نشده است

خدا بيامرزد كسى را كه بدرستى فكر كند، و پند گيرد، و آگاهى يابد، و بينا شود(۱) پس به زودى خواهيد دانست كه آنچه از دنيا وجود داشت از آن چيزى نمانده، و آنچه از آخرت است جاويدان خواهد ماند، هر چيز كه به شمارش آيد پايان پذيرد، و هر چه انتظارش را مى كشيديد خواهد آمد،(۲) و آنچه آمدنى است نزديك باشد. _______________________________ (۱) اشاره به: آپولوژى ‏APOLOGY (عبرت آموزى و پند گيرى). (۲). و آن مرگ حتمى است.
(4) خدا رحمت كند مردى را كه (در امر دنيا و مبدأ و معاد خويش) انديشه كند و عبرت گرفته (به ناپايدارى دنيا) بينا شود (و باور نمايد) كه آنچه از دنيا باقى مانده بزودى نابود است (بوده آنرا نبوده انگارد) و آنچه از آخرت موجود است زوال ناپذير و همواره بوده است (نبوده آنرا بوده داند) و آنچه (از ساعات عمر) كه بحساب مى آيد بپايان مى رسد، و هر چه انتظار داريد (مرگ و قيامت) آينده است، و هر آينده اى نزديك است.
 
رحمت خداوند بر كسى كه بينديشد و عبرت گيرد و چون عبرت گرفت، ديده دلش گشوده شود. گويى، هر چه در دنيا موجود است، پس از اندك زمانى از ميان خواهد رفت و، هر چه از آخرت است، هرگز زوال نيابد. هر چه به شمار در آيد، پايان يافتنى است و هر چه انتظارش را برند، آمدنى است [و هر چه آمدنى است زودا كه از راه برسد.]
 
رحمت خدا بر آن کس باد که انديشه کند، عبرت گيرد، و بينا شود، آنچه هم اکنون از دنيا موجود است پس از مدّت کوتاهى فکر مى کنيد گوئى هرگز وجود نداشته، و آنچه از آخرت به زودى فرا مى رسد گوئى همواره بوده است. هر چيز که به شمارش آيد (مانند ساعات عمر،) سرانجام پايان مى گيرد، و هر چيز انتظارش را داريد، خواهد آمد و هر آينده اى قريب و نزديک است.
 
خدا بيامرزد مردى را كه بينديشد و پند گيرد، و پند گيرد و پذيرد، كه گويى باندك زمان آنچه از دنيا بود نمانده است، و آنچه از آخرت است پاينده است، و هر -عمر- شمرده به سرآيد، و هر چه چشمداشتنى است، در آيد، و هر چه در آمدنى است نزديك است و به زودى رخت گشايد.
 
رحمت خداوند بر كسى كه انديشه كند و عبرت گيرد، و عبرت بگيرد و بيناى به امور شود. آنچه از دنيا موجود بوده پس از اندك زمانى كه بر آن بگذرد گويى وجود نداشته، و آنچه از آخرت وجود خواهد يافت گويى پس از اندك زمانى ابدى و هميشگى خواهد بود. آنچه به شماره آيد (ساعات عمر) پايان پذير است، و هرچه را انتظار برند آمدنى است، و هر چه آمدنى است نزديك و در حال رسيدن است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 415-411 ساعات عمر به سرعت مى گذرد!امام(عليه السلام) در اين فراز از خطبه - که در واقع نتيجه گيرى از فراز سابق است - مى فرمايد: «رحمت خدا بر آن کس باد که انديشه کند و عبرت گيرد و بينا شود!». (رَحِمَ اللهُ امْرَأً تَفَکَّرَ فَاعْتَبَرَ، واعْتَبَرَ فَأَبْصَرَ).به يقين، منظور امام(عليه السلام) تفکّر در مسائلى است که درباره سرنوشت دنيا، در فراز قبل بيان فرموده است و به يقين تفکّر در آن ويژگى هاى شش گانه دنيا، مايه عبرت است و سبب بيدارى و هشيارى انسانها. و واضح است کسى که عبرت گيرد و پند بياموزد، بينا مى شود و به جاى ظواهر اشيا و حوادث، باطن آنها را مى نگرد و به ريشه ها و نتيجه ها فکر مى کند و راه نجات را در سايه اين تفکّر و عبرت و بينايى پيدا مى کند و به تعبير ديگر: انسان با تفکّر و انديشه در حوادث امروز و ديروز، با يک سلسله حقايق آشنا مى شود و با منطبق ساختن آنها بر امورى که در پيش دارد، راه صحيح را پيدا مى کند.در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم که شخصى سؤال کرد: «آيا اين روايت صحيح است که «إِنَّ تَفَکُّرَ سَاعَة خَيْرٌ مِنْ قِيَامِ لَيْلَة; ساعتى انديشيدن بهتر است از يک شب بيدار بودن و عبادت کردن؟» فرمود: آرى! پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «تَفَکُّرُ سَاعَة، خَيْرٌ مِنْ قِيَامِ لَيْلَة» راوى سؤال مى کند: «کَيْفَ يَتَفَکَّرُ; چگونه فکر کند؟» حضرت فرمود: «يَمُرُّ بِالدُّورِ الْخَرِبَةِ، فَيَقُولُ: أَيْنَ بَانُوکِ؟ أَيْنَ سَاکِنُوکِ؟ مَالَکِ لاَ تَتَکَلِّمِينَ؟; از کنار خانه هاى ويران شده مى گذرد (رو به آنها کرده) مى گويد: سازندگان شما کجا رفتند، ساکنان شما چه شدند، چرا سخن نمى گوييد؟!»(2)و اگر گوش شنوايى در کار باشد پيام ها و گفتگوهاى اين ويرانه ها را به خوبى مى شنود: هر شکاف خرابه اى دهنى است که به معموره جهان خندد!در ادامه اين سخن مى فرمايد: «آنچه هم اکنون از دنيا موجود است پس از مدّت کوتاهى فکر مى کنيد اصلا وجود نداشته و آنچه از آخرت به زودى فرا مى رسد، همواره بوده است!» (فَکَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ الدُّنْيَا عَنْ قَلِيل لَمْ يَکُنْ، وَ کَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ الآخِرَةِ عَمَّا قَلَيل لَمْ يَزَلْ).اشاره به اينکه دنيا به قدرى سريع مى گذرد، و آخرت به قدرى سريع مى آيد، که انسان اين چنين تصوّر مى کند هرگز دنيايى وجود نداشته و هميشه آخرت وجود داشته است.ما اين مسأله را در بسيارى از حوادث دنيا آزموده ايم; گاه از کنار خانه بعضى از بزرگان پيشين، که روزى مرکزى پرغوغا و پر رفت و آمد بود مى گذريم، آنچنان سکوت و خاموشى بر آن حاکم است که گويى هرگز در اينجا خبرى نبود.در پايان فراز به سه نکته مهمّ ديگر در سه عبارت کوتاه اشاره مى فرمايد و مى گويد: «هر چيز به شمارش آيد (مانند ساعات عمر) سرانجام پايان مى گيرد، و هر چيز انتظارش را داريد خواهد آمد، و هر آينده اى قريب و نزديک است!» (وَ کُلُّ مَعْدُود مُنْقَض، وَ کُلُّ مُتَوَقَّع آت، وَ کُلُّ آت قَرِيبٌ دَان).جمله اوّل اشاره به قاعده کلّى فلسفى است که هر چيزى تحت عدد در آيد محدود است و هر چه محدود است پايان پذير است و از آنجا که عمر انسانها و عمر تمام دنيا تحت اعداد و ارقام در مى آيد، بايد همه در انتظار پايان گرفتن آن باشيم و جمله هاى بعد مکمّل آن است; چرا که آنچه در انتظارش هستيم روزى به سراغ ما مى آيد و آنچه روزى به سراغ ما مى آيد; از ما دور نيست! بنابراين، مرگ و پايان زندگى را نبايد مطلبى دور دست تصوّر کرد و عمر را نمى توان جاودانى شمرد و در واقع، اين جمله هاى سه گانه به منزله دليلى است براى آنچه در عبارات قبل آمد.****نکته:چشم عبرت بين!زندگى انسانها در هر عصر و مکان، مملوّ از درس هاى عبرت است; درسهايى که دل را بيدار مى کند و حجابها را کنار مى زند و ماهيّت زندگى دنيا را برملا مى سازد; ولى افسوس که ديده عبرت بين کم است!!مردم غالباً از کنار حوادث آموزنده مى گذرند و مخصوصاً تکرار آنها سبب بى اعتنايى است.مسئله «فرا افکنى» عامل ديگرى براى عبرت نگرفتن از حوادث است. گويى ناکامى ها، شکست ها، زوال قدرت ها، همه براى ديگران است و ما جاودانه، جوان و تندرست و پرقدرت، خواهيم ماند و دنيا به کام ما مى گردد!اگر واقعاً ديده عبرت بين باشد، در و ديوار و زمين و زمان، با زبان بى زبانى به ما درس مى آموزند و هشدار مى دهند.در حديث جالبى که از امام موسى بن جعفر(عليه السلام) نقل شده به اين نکته اشاره گرديده است. روزى «هارون الرشيد» نامه اى خدمت آن حضرت نوشت با اين مضمون کوتاه: «عِظْنِي وَ أَوْجِزْ; مرا موعظه کن و اندرز ده، امّا مختصر کن!». (البتّه بسيار بعيد است که اين گونه افراد در گفته ها و نوشته هايشان صادق باشند و خواهان پند و اندرز; زيرا معمولا اين مسائل نيز جزيى از برنامه هاى سياسى آنهاست، تا به مردم نشان دهند، ما هم اهل موعظه ايم و از فرزند پيامبر، اندرز و رهنمودى خواستيم).امام(عليه السلام) در پاسخ او اين جمله کوتاه و پرمعنا را رقم زد: «مَا مِنْ شَيْء تَرَاهُ عَيْنَکَ إِلاَّ وَ فِيهِ مَوْعِظَةٌ; هر چه را مى بينى موعظه و پيامى دارد».(3)آرى! زمين و آسمان، برگ هاى درختان و تمام جان داران، حوادث زندگى بشر، ناله بيماران، موى سپيد پيران، قامت خميده بزرگسالان، قبرستان هاى خاموش و کاخ هاى ويران شده شاهان، به هر کدام بنگرى مجموعه اى از عبرت ها و اندرزها را در دل خود نهفته است.در واقع، امام(عليه السلام) با کنايه به هارون مى گويد: ديده عبرت بين پيدا کن! عبرت فراوان است; گوش شنوا پيدا کن! همه جا پر از آواز و اندرز است. کمبود در عبرت ها و اندرزها نيست، کمبود در گوش هاى شنوا و چشم هاى بيناست.کاخ کسرى، اندرزهاى مؤثّر خود را به همه مى دهد، تنها خاقانى ها که گوش شنوا دارند آن را مى شنوند.ويرانه هاى کاخ جمشيد در فارس، به همه گردشگران اندرز مى دهد، ولى آنها که به هنگام تماشاى اين آثار گوش شنوا دارند، کمند! امّا مرد عالم و دانشمند و روحانى گرانقدرى همچون «شيخ على ابى وردى شيرازى»(1) پيام آن را با گوش جان مى شنود و از زبان فاخته اى (پرنده اى است با آواز حزن انگيز) که در کنار اين کاخ ويران نشسته بود، گفتنى ها را مى گويد و چنين مى سرايد:در بارگه جمشيد دى فاخته اى خوش خوان         با نغمه چنين مى گفت: اى طُرفه کهن ايوانبر تخت درو ريزت، در پايه دهليزت           کو جم که دهد فرمان؟ کو درگه و کو دربان؟جمشيد که بر خورشيد بر سود کلاهِ زر         آن تارک و آن افسر، با خاک شده يکسانجم عبرت مردم شد، افسر ز سرش گم شد          سر خشت سر خُم شد، هان اى سر باهُش، هان!اين پند خموشان است، گر پند زبان خواهى          رو آيه «أَوْرَثْنَا» از سوره قرآن خوانگويد که نشد يکدم، بر مرگ تبهکاران          نى خاطر خود پژمان، نى چشم فلک گريان(4)****پی نوشت:1. بحارالانوار، جلد 68، صفحه 324، حديث 16.2. سفينة البحار، ماده «وعظ».3. اين مرد از بزرگانى است که قريب به عصر ما مى زيسته، از شاگردان مرحوم آيت الله خراسانى و شرحى بر فرائد شيخ انصارى (ره) دارد.4. اشاره به اين آيات شريفه است: «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنَّات وَ عُيُون * وَ زُروُع وَ مَقَام کَرِيم * وَ نَعْمَةِ کَانُوا فِيهَا فَاکِهينَ * کَذلِکَ وَ أَوْرَثْنَاها قَوْماً آخِرَينَ * فَمَا بَکَتْ عَلَيْهُمْ السَّمَاءُ وَ الأَرْضُ وَ مَا کَانُوا مُنْظرِينَ; چه بسيار باغ ها و چشمه ها که از خود به جاى گذاشتند. و زراعت ها و قصرهاى زيبا و گران قيمت و نعمت هاى فراوان ديگر که در آن (غرق) بودند. اين چنين بود ماجراى آنان و ما اينها را ميراث براى اقوام ديگرى قرار داديم. نه آسمان بر آنان گريست و نه زمين و نه به آنها مهلتى داده شد» (سوره دخان، آيات 25 تا 29). 
شرح علامه جعفری«رحم الله امرا تفكر فاعتبر، و اعتبر فابصر» (خدا رحمت كند مردي را كه انديشيد و عبرت اندوخت و از عبرت اندوخته بينائي يافت.)بدون عبرت بينائي نيست و بدون انديشه عبرتي:نگوئيد زندگي بهر حال در گذر است چه بينديشيم و چه نينديشيم، زيرا اين سخن مستلزم آن است كه زندگي آدمي قانوني ندارد كه نيازمند آموختن بوسيله تجربه و عبرت بوده باشد و چون زندگي قانوني ندارد پس بينائي به چه كار آيد؟!! گوينده چنين سخني حتما مدتها پيش از آنكه آنرا بزبان بياورد، زندگي را وداع نموده است و باري از حركتهاي كورانه و احساسهاي بي‌علت و نتيجه را بنام زندگي به دوش مي‌كشد، زيرا معناي زندگي بي‌عبرت، يعني حركت و احساس تسليم به عوامل قوي‌تر بدون اينكه آگاهي و بينائي و اراده‌اي از خود داشته باشد. اگر يك لحظه هوشياري و انديشه براي اينگونه اشخاص روي دهد، و بتوانند هويتي از زندگي، اگر چه دورنمائي از آن براي خود مطرح كنند، از زندگي كه دارند شرمنده خواهند گشت. ميگويند: يك انسان بيدار، روزي به محاسبه با خويشتن پرداخت و روزهاي عمرش را از مقدار ساليان عمرش استخراج كرد، گويا ساليان عمرش 75 بوده است. نتيجه گرفت كه با فرض ارتكاب يك گناه در هر روز (حداقل) 2160 گناه از او صادر شده است (15 سال ما بلوغ از رقم 75 منها شده است). بااحساس اين مقدار گناه از شدت شرمندگي فريادي زد و قالب تهي كرد. هر كه او آگاه‌تر با جان‌تر است.اينكه ميگوئيم: بدون بينائي و هشياري، زندگي حقيقي وجود ندارد، يك قضيه ذوقي را مطرح نميكنيم، بلكه حقيقتي را با نظر به ماهيت حيات تا آنجا كه براي بشر از اين پديده (حيات) قابل شناخت است، مطرح مينمائيم: شايد شما در تعريف رسمي زندگي از دانشمندان و فلاسفه قديم و جديد شنيده باشيد كه مي‌گويند: حيات يعني احساس و حركت و اراده (خواستن). يعني حيات تاآنجا كه براي ما قابل درك است، داراي سه ركن اساسي مزبور است و با فقدان هر يك از آنها، يا تضعيف و تقويت آن، ركني از حيات مفقود، يا ضعيف ميگردد، زيرا حيات اگر چه امري بسيط است، ولي نوع بساطت آن ميتواند با شدت و ضعف سازگار بوده باشد، مانند بساطت دور كن از اركان سه گانه (احساس، اراده) كه براي حيات ضروري است زيرا، احساس قابل تجزيه و تركيب فيزيكي نيست، چنانكه اراده هم قابل تجزيه و تركيب فيزيكي نميباشد. و اما حركت كه داراي دو بعد است:بعد يكم، جريان عيني و محسوس. حركت از اين بعد قابل تجزيه و تركيب است، مانند تجزيه حركت به امتداد يك كيلومتر به حركت در يكي از دو پانصد متر و تركيب حركت در پانصد متر با پانصد متر ديگر كه مجموعا حركت در يك كيلومتر را تشكيل ميدهند.بعد دوم، حركت با نظر به عامل دروني آن، مثلا اشتياق به انتقال از نقطه‌اي به نقطه ديگر. قطعي است كه اشتياق و مشاهده دروني، جرياني قابل تجزيه و اضافه و تراكم تركيبي نميباشد، بلكه همانطور كه گفتيم اشتياق مانند ديگر پديده‌هاي كيفي و رواني قابل شدت و ضعف ميباشد. تعريف مزبور براي حيات از ديدگاه علمي و ذهني در همه دورانها تا اين لحظه كه اينجانب اين كلمات را مينويسم مورد قبول است.البته ميدانيم كه با گذشت قرون و اعصار درباره منشا حيات و مادي آن و همچنين درباره تكامل و انواع تكامل حيات و غيرذلك صدهامسائل مهم وارد ميدان تحقيق شده است، ولي در اينكه سه ركن مزبور (احساس، حركت، اراده) اركان اساسي حياتند، هيچ احدي ترديد قابل توجه منطقي ننموده است. ما در اينجا براي اثبات اينكه انسان فقط با بينائي و آگاهي است كه ميتواند اثبات كند كه او زنده است، احساس و حركت و اراده را مورد بررسي قرار داده‌ايم، و الا هر يك از امور سه گانه مسائل بسيار زيادي دارد كه در علوم مربوطه مورد تحقيق قرار ميگيرد. احساس، مقدمه اصلي آگاهي و بينائي است و بدون احساس، آگاهي و بينائي قابل تحقق نيست. اكنون براي توجه و تحقيق بيشتر مطالبي را كه مولوي درباره آگاهي و اينكه ركن اساسي جان آدمي آگاهي است، آورده، متذكر ميشويم:چون سر و ماهيت جان مخبر است          هر كه او آگاه‌تر با جان‌تر است (مولوي)در اين بيت، مطلب واقعا بسيار مهمي را مطرح نموده است كه بايد بطور جدي مورد توجه قرار بگيرد و آن اينست كه بدانجهت كه خبر مهمي به سر (درون) و ماهيت جان داده شده است (از طرف خدا) و جان آدمي بجهت داشتن آگاهي، آن خبر را شنيده و فهميده است، پس آگاهي در ماهيت جان وجود دارد و ملاك پستي و عظمت يك جان بسته به كميت و كيفيت آگاهي ميباشد.اقتضاي جان چو اي دل آگهيست          هر كه آگه‌تر بود جانش قويستروح را تاثير آگاهي بود          هر كه را اين بيش، اللهي بودبمنكرين الهيات بگوئيد: هر اندازه كه آگاهي و بينائي يك انسان عالي‌تر باشد، آن انسان الهي‌تر است. ما بايد بيت دوم (روح را تاثير آگاهي بود هر كه را اين بيش اللهي بود) را چند بار مورد دقت قرار بدهيم و از اين بيت بسادگي نگذريم. اگر اين جمله كه به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم و من الشعر لحكمه (و از شعر حكمتي است.) نسبت داده شده است، ده تا مصداق داشته باشد، قطعا يكي از آنها همين بيت است. آيا باز جائي براي ترديد در اينكه اساسي‌ترين و منحصرترين عامل الهي بودن انسان آگاهي و هشياري بينائي است، باقي ميماند؟ بيائيد اين حياتي‌ترين مساله بشري را مقداري با انصاف و اخلاص و دور از هر گونه انگيزه‌هاي خلاف واقع بيني، مطالعه كنيم. آري، اي نونهالان باغ معرفت، اي تازه براه افتادگان مسير دانش و بينش، يقين بدانيد كه-روح را تاثير آگاهي بود           هر كه را اين بيش، اللهي بوديعني با افزايش آگاهي كميت و كيفيت تاثير روح در جهان هستي و درباره شخصيت و موجوديت آدمي افزايش مييابد و انساني الهي ميگردد. اين را جلال‌الدين محمد مولوي گفته است. مولوي متدين است، مولوي حكيم است، مولوي عارف است. شما مي‌بينيد اين مرد با كمال صراحت ميگويد: هر اندازه درجه آگاهي و بينائي آدمي بالاتر برود، بهمان اندازه آن انسان الهي‌تر و من او رباني‌تر ميگردد. اين مولوي متدين، حكيم و عارف است كه ميان آگاهي بطور عموم و الهي بودن، اثبات تلازم مينمايد، آيا با اينحال باز ميگوييد: دين عامل تخدير توده‌ها است؟ آيا باز بر اين عقيده هستيد كه دين ضد آگاهي است، آيا وجود خود مولوي به تنهائي با آن سوز و گداز عرفاني و ديني همراه با اطلاعات عظيم علمي محض و حكمي كه غير قابل توصيف با اندازه‌گيريهاي متداول است نمي‌تواند خطاي قضيه فوق (دين عامل تخدير توده‌هااست) را اثبات نمايد؟!خود جهان جان سراسر آگهيست         هر كه بيجان است از دانش تهي استدر اين بيت هم اثبات ميشود كه جان يعني آگهي، از طرف ديگر آدمي باندازه بينشي كه دارد جهان هستي را براي خود مطرح مينمايد-عالمش چندان بود كش بينش است          چشم چندين بحر هم چندينش استآيا ما راه براي وصول به بينائي داريم؟ آري، آدمي ميتواند با افزودن به دانش‌ها و معارفهايش به مقام بينش برسد، مقام بينش بالاتر از درجات علم است-وين عجب ظني است در تو اي مهين          كه نمي‌پرد به بستان يقينهر گمان تشنه يقين است اي پسر         ميزند اندر تزايد بال و پرچون رسد در علم پس پرپا شود         مر يقين را علم او پويا شودزانكه هست اندر طريق مفتتن          علم كمتر از يقين و فوق ظنعلم جوياي يقين باشد بدان وان         يقين جوياي ديداست و عياناندر الهاكم بجو اين را كنون          از پس كلا پس لو تعلمونمي‌كشد دانش به بينش اي عليم          گر يقين بودي بديدندي جحيمآن بخاري غصه دانش نداشت         چشم بر خورشيد بينش مي‌گماشتهر كه در خلوت به بينش يافت راه         او ز دانش‌ها نجويد دستگاهبا جمال جان چو شد هم كاسه‌اي          باشدش ز اخبار و دانش تاسه‌اي****«فكان ما هو كائن من الدنيا عن قليل لم يكن و كان ما هو كائن من الاخره عما قليل لم يزل و كل معدود منقض و كل متوقع آت و كل آت قريب دان» (و گوئي آنچه كه از دنيا وجود دارد، در اندك زماني وجود نداشته است و گوئي آنچه كه از آخرت وجود دارد، پس از اندك زماني (پس از مرگ) ابدي است، هر قابل شمارشي، پايان‌پذير و هر چه كه مورد انتظار است، آينده و هر آينده‌اي، نزديك و در حال رسيدن است.)اشيائي كه انسان با آنها ارتباطي مثبت دارد، در موقع خزيدن از هستي به نيستي، خيال برمي‌انگيزند و شگفتي در درون او بوجود مي‌ورند. پيش از تفسير جملات اميرالمومنين عليه‌السلام به يك مساله همه درباره حركت اشاره ميكنيم: حركت و تحولي كه با مشيت بالغه خداوندي در همه اشياء حاكميت دارد، ميتوان گفت در دو كاروان جلوه مينمايد:1- از عدمها سوي هستي هر زمان هست يا رب كاروان در كاروان2- باز از هستي روان سوي عدم ميروند اين كاروانها دمبدم انعكاس حركت در دو كاروان مزبور در درون آدميان و تاثر از آن دو يكسان و يكنواخت نيست.اختلاف انعكاس و تاثر مزبور را از دو جهت بايد در نظر گرفت:جهت يكم- هستي و نيستي با قطع نظر از شيئي كه در حركت قرار گرفته است. جهت دوم- اشيائي كه در حركت قرار ميگيرند.نخست جهت يكم را در نظر ميگيريم يعني هستي و نيستي را. آيا گام گذاشتن يك شي‌ء به عرصه هستي با قطع نظر از اينكه آن شي‌ء چيست و ارتباطش با انسان چگونه است چه تفاوتي با بيرون رفتن يك شي‌ء يا همان شي‌ء از عرصه هستي دارد؟ بنظر ميرسد براي درك صحيح اين مساله بايد ديد: ناظر در حركت در هر دو جلوه‌گاه (از نيستي به هستي و از هستي به نيستي) كيست و دريافت او درباره حركت و جهان هستي كه حركت در آن حاكميت دارد چيست؟ اگر ناظر، يك انسان آگاه و مشرف به جهان هستي (و لو اجمالا) است و براي حركت و جهان و انسان معنائي غير از خود محسوسات درگذر، پذيرفته است، قطعي است حركت با جلوه در هر دو نمود (از نيستي به هستي و از هستي به نيستي) براي او تفاوتي نمي‌كند، چنانكه در دريافت هويت و معناي يك چشمه‌سار، آبهائي كه از آن چشمه‌سار رفته است با آبهائي كه در حال حاضر در حال رفتن است و آبهائي كه بعدا خواهد آمد، تفاوتي ندارد و اگر حركت براي چنين شخصي موجب خيال و شگفتي باشد، قطعي است كه حكيمانه و عارفانه خواهد بود نه ابهام انگيز.اين شخص بخوبي ميداند كه آنچه در كاروان اول (از نيستي به هستي) وارد شده و قدم به عالم هستي گذاشته است، قطعا حركت در كاروان دوم (از هستي به نيستي) را هم بدنبال خواهد داشت، و اگر ناظر كسي باشد كه آگاهي و اشرافي بجهان هستي ندارد، انعكاس حركت در درون او و تاثر او از آن، بستگي به دانسته‌ها و خواسته‌هاي خودطبيعي او دارد، بهمين جهت است كه ما در كتاب (تحليل شخصيت عمر بن ابراهيم خيام) صريحا صحت انتساب رباعيات پوچ گرائي را به آن مرد فيلسوف و رياضيدان انكار كرديم، زيرا در قسمت عمده‌اي از آن رباعيات حركت در هر دو جلوه‌اش (از نيستي به هستي و از هستي به نيستي) مخصوصا در جلوه دومش، انعكاس و تاثر عاميانه‌اي در درون گوينده يا گويندگان آن رباعيات داشته است.جهت دوم- در توضيح اين تفاوت، اشيائي را كه در درون دو كاروان مزبور در حركتند، مورد تقسيم و تحليل قرار ميدهيم:1- اشيائي كه در عرصه كيهان بزرگ بوجود مي‌آيند و مدتي يا بطور معمولي و يا با ارقام نجومي بوجود خود ادامه ميدهند و سپس راه فنا و زوال را پيش ميگيرند. ارتباط ما با اين اشياء همين مقدار است كه ميدانيم چنين موجوداتي در پهنه كيهان بزرگ يكبار در كاروان اول-از عدمها سوي هستي هر زمان          هست يا رب كاروان در كاروانو بار ديگر در كاروان دوم-باز از هستي روان سوي عدم           مي‌روند اين كاروانها دمبدمدر حركت بوده‌اند. اگر هم آن اشياء در موجوديت ما بوسيله كره زمين (كه جزئي بسيار بسيار كوچك از اين كيهان ولي مربوط به همه اجزاي آن ميباشد) تاثيري داشته باشند، احساس آن تاثير در حالات عادي بقدري ناملموس است كه مانند عدم تلقي ميشود و لذا هيچ انعكاس و تاثيري در انسانها ايجاد نمي‌كند.2- اشيائي كه بنحوي با ما در ارتباط قرار ميگيرند. بديهي است كه نظاره بر جريان حركت اشيائي كه با ما در ارتباطند با نظر به اختلاف شدت و ضعف ارتباط، انعكاس و تاثيراتي مختلف در ما بوجود مي‌آورد. هر اندازه كه ارتباط آن اشياء با ما شديدتر باشد، بديهي است كه نظاره بر حركت آن اشياء در هر دو جلوه‌اي كه دارد (از نيستي به هستي و از هستي به نيستي) در درون ما انعكاس عميق‌تر و تاثير شديدتري ايجاد خواهد كرد. بعنوان مثال: كسي كه ساليان طولاني از ازدواجش گذشته و داراي فرزند نشده است، هنگاميكه داراي فرزند ميشود، يعني انساني كه رابطه فرزندي بسيار محبوب (بجهت مطلوب و غيرمنتظره بودنش با نظر بوضع طبيعي او) با او دارد، از نيستي وارد ديار هستي ميگردد، براي او بسيار مطلوب و بااهميت تلقي ميشود، چنانكه در موقع نظاره بر حركت چنين فرزندي از هستي به نيستي شديدترين تاثر در او بوجود خواهد آمد. و بطور كلي هر اندازه كه ارتباطش شي‌ء متحرك با حيات مادي يا معنوي ما شديدتر بوده باشد، انعكاس و تاثر شديدتري در ما بوجود خواهد آورد. در ميان همه اشيائي كه با ما در ارتباطند، هيچ موجودي مانند همنوع انساني، در حال حركت، موجب شگفتي و خيال انگيز نمي‌باشد.بنظر ميرسد اين عظمت و پرمعني بودن حيات آدمي در اين دنيا است كه با خاموشي شعله آن، با هر وسيله كه باشد، ناظر به شگفتي فرو ميرود اگر چه صدها بار مرگ انسانها را با چشم ديده باشد. لذا بي‌جهت نبوده است كه حساسترين و خيال انگيزترين جملات نثري كه نويسندگان گفته‌اند يا شعري كه شعرا سروده‌اند، آن جملات است كه درباره مرگ (خاموشي شعله حيات) گفته شده است. با اينحال بايد گفت: براي انسان آگاه اگر چه مرگ اسرار آميزتر و شگفت انگيزتر از تولد آدمي بنظر ميرسد ولي با توجه شايسته به نظاره و سلطه و حكمت ربوبي در جهان هستي، مخصوصا در پديده حيات انساني كه زيباتر و عالي‌تر از ديگر اجزاي هستي است، هر دو نمود حركت براي انسان (از نيستي به هستي و از هستي به نيستي) مستند به مالك زندگي و مرگ است.اكنون مي‌پردازيم به تفسير جملات اميرالمومنين عليه‌السلام. آن حضرت ميفرمايد: آنچه كه از دنيا است، بزودي چنان از عرصه هستي ناپديد ميگردد كه گوئي اصلا چنين چيزي وجود نداشته است كان لم يكن بين الحجون الي الصفا انيس و لم يسمر بمكه سامر (گوئي ميان حجون تا صفا يك انسان مانوس وجود نداشته و هيچ داستانگوئي در مكه داستان نگفته است.) در ابيات معروف ابوالحسن تهامي كه در رثاي فرزندش گفته است، مضمون فوق چنين آمده است: حكم المنيه في البريه جار ما هذه الدنيا بدار قرار بينا يري الانسان فيها مخبرا حتي يري خبرا من الاخبار (حكم مرگ در ميان مردم جاري است، اين دنيا جايگاه استقرار نيست، در آنهنگام كه ديده ميشود انسان از گذشته‌ها خبر ميدهد بزودي خود خبري از اخبار ميگردد.)همچنين همه پديده‌ها و آثار انساني و غير انساني همينكه از عرصه هستي ناپديد شدند، مغز و روان آدمي، آن رهسپار ديار نيستي را چنان تلقي ميكند كه اصلا وجود نداشته است. آري، فقط علم و معرفتي كه از انسان بيادگار ميماند و يا باقيات صالحاتي كه براي استفاده مشروح مردم بوجود مي‌آيد، موجب ادامه زندگي او در ميان مردم اين دنيا مي‌باشد. اميرالمومنين عليه‌السلام در سخنان معروفش به كميل بن زياد نخعي فرمودند: يا كميل، هلك خزان الاموال و العلماء باقون ما بقي الدهر، اعيانهم مفقوده و امثالهم في القلوب موجوده. (اي كميل، جمع كنندگان اموال هلاك شدند و علماء تا آخر دنيا به بقاء خود ادامه ميدهند. اعيان محسوس آنها از صحنه وجود مفقود شده است، ولي تجسم روحاني آنان در دلها وجود دارد. اين انسانهائي كه بوسيله يادگار گذاشتن معرفت و علم يا ديگر باقيات صالحات، بقاي خود را در طول روزگار تضمين مينمايند، بدانجهت است كه آنچه را كه از خود بيادگار مي‌گذارند، با عشق به خدمت به نهال‌هاي باغ خداوندي مي‌اندوزند و بيادگار ميگذارند و ميروند. و بديهي است كه-هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق           ثبت است در جريده عالم دوام ما (حافظ)سپس اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد: (و گوئي آنچه كه از آخرت وجود دارد پس از اندك زماني (پس از مرگ) ابدي است) يعني هنگامي كه آدمي با امور اخروي ارتباط برقرار ميكند، گوئي آن امور هميشگي و غير قابل زوال ميباشد و شايد علت آن اينست كه آدمي تا از جويبار زمان خارج نشود نمي‌تواند با امور اخروي ارتباط برقرار كند. خروج از جويبار زمان بر دو نوع است: خروج موقت در اين دنيا، مانند موقع خواب يا موقع بعضي از بيماريهاي موقت است كه درك زمان از حركت عالم عيني و عالم دروني امكان‌ناپذير مي‌شود. خروج ابدي كه با مرگ انجام ميگيرد. از مرگ به آنطرف واقعيات اخروي كه مافوق زمانند، چنان ثابتند كه گوئي اصلا حدوثي نداشته‌اند. انسانها كه در اين زندگاني، بعد از مرگ را نديده‌اند و نمي‌دانند واقعيات ثابته يعني چه، مي‌توانند از نوع اول (از خروج موقت) عبرت بگيرند و امكان مشاهده واقعياتي بي‌نياز از زمان يا زمان ناپذير را تصديق نمايند. آنگاه اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد: (هر قابل شمارشي پايان‌پذير است) مقصود قابل شمارشهائي است كه در جويبار زمان يكي پس از ديگري يا يكي در كنار ديگري در حركت و جرياني غير قابل برگشتند. بهمين ترتيب فرموده امام كه (هر مورد انتظاري در حال فرا رسيدن و هر چه كه در حال فرا رسيدن ميباشد نزديك است) در حقيقت اميرالمومنين عليه‌السلام مقتضاي ذاتي حركت را كه در زمينه از هستي به نيستي است در چند بيان ميفرمايد:نمود يكم- حركت و تحول معمولي (حركت همه اشياء از هستي به نيستي.)نمود دوم- هر قابل شمارشي كه در حركت است، بالاخره به پايان ميرسد.نمود سوم- آنچه در امتداد حركت مورد انتظار است كه فرا رسد، بالاخره فرا ميرسد.نمود چهارم- هر آنچه كه آينده است و فرا ميرسد، نزديك است.اميرالمومنين عليه‌السلام با اين بيان بسيار پرمحتوي، انسانها را با مقتضاي ذاتي حركت كه بر وجود آنها و جهان عيني حاكميت دارد، آشنا ميسازد. 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )سپس امام (ع) دعا مى كند براى كسانى كه مى انديشند و از انديشه خود سود برده به وسيله آن عبرت مى گيرند، بدين معنا كه ذهن را به آنچه حقّ و سزاوار است منتقل مى سازند كه همان وجوب ترك دنيا و كار و كوشش براى آخرت است، و اين توجّه و انتقال ذهن موجب ادراك حقّ و مشاهده با چشم باطن براى او خواهد بود.به دنبال اين مطلب امام (ع) متاع موجود دنيا را به معدوم، تشبيه فرموده است براى اين كه مردمان را گوشزد فرمايد كه آنچه موجود است بزودى معدوم خواهد شد، و گويا وجود آن بر اثر سرعت زوال و نابودى، همانند عدم است، همچنين عدم حضور آخرت را در حال حاضر، و ثوابها و عقابهايى كه در آن عايد انسان مى شود، به سبب اين كه بزودى موجود و عايد خواهد شد، به وجود حاضر و دائم تشبيه، و با جمله «كلّ معدود منقض» پايان گرفتن عمرها را كه از روزها و ساعتها و نفس بر آوردنها تشكيل شده گوشزد فرموده است.فرموده است: «و كلّ متوقّع آت و كلّ آت قريب دان»:اين عبارت، نوع ضرب اوّل از شكل اوّل قضاياى منطقى است، و نتيجه اين است كه هر چه مورد انتظار است، قريب و نزديك است، و اشاره است به مرگ و آنچه پس از آن است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 181 رحم اللّه امرء تفكّر فاعتبر، و اعتبر فأبصر، فكأنّ ما هو كائن من الدّنيا عن قليل لم يكن، و كأنّ ما هو كائن من الآخرة عمّا قليل لم يزل، و كلّ معدود منقض، و كلّ متوقّع آت، و كلّ آت قريب دان.اللغة:و (النّقض) كالانتقاض ضد الابرام و في بعض النسخ منتقض بدل منقض.الاعراب: و جملة رحم اللّه امرء دعائية لا محلّ لها من الاعراب، و عن في قوله عن قليل بمعنى بعد، و كذلك في قوله عليه السّلام عمّا قليل و ما زايدة على حدّ قوله سبحانه: «عَمَّا قَلِيلٍ لَيُصْبِحُنَّ نادِمِينَ».المعنى:ثمّ دعا عليه السّلام و ترحّم لاولى الفكر بقوله (رحم اللّه امرء تفكر) في أمر نفسه و مبدئه و معاده (فاعتبر) أى فكان ذا اعتبار و اتّعاظ (و اعتبر فابصر) أى أوجب اعتبار حاله نور بصيرة و ذلك إنّما يحصل بالانقطاع من الشّهوات و التّجافي عن الامنيات.قال أبو الحسن موسى بن جعفر عليه السّلام لهشام بن الحكم: يا هشام من سلّط ثلاثا على ثلاث فكأنّما أعان على هدم عقله: من أظلم نور تفكره بطول أمله، و محى طرايف حكمته بفضول كلامه، و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه فكأنّما أعان هواه على هدم عقله. و من هدم عقله أفسد عليه دينه و دنياه. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 184 ثمّ نبّه على سرعة انقضاء متاع الدّنيا بقوله: تشبيه مبالغة (فكأنّ ما هو كائن من الدّنيا عن قليل لم يكن) يعني أنّ ما هو كائن من الدّنيا من زبرجها و زخارفها و لذايذها سيصير بعد زمان قليل معدوما فكأنّه لم يكن موجودا أصلا و لم يكن شيئا مذكورا.و نبّه على سرعة لحوق الآخرة بقوله (و كأنّ ما هو كائن من الآخرة عما قليل لم يزل) يعنى أنّ ما هو كائن من شدايد الآخرة و أحوالها و أهوالها بعد زمان قليل قصير يكون موجودا ثانيا، و الاتيان بلفظ كأنّ في المقامين للتقريب و تشبيه وجود الدّنيا بعدمه في الأوّل و تنزيل عدم الآخرة منزلة الوجود في الثاني تأكيدا و مبالغة في قصر زمان تصرم الدنيا و قلّة زمان لحوق الآخرة.ثمّ قال (و كلّ معدود منقض) أراد أنّ أيّام العمر و لياليه و ساعاته و أنفاس الحياة معدودة محصاة، و كلّ ما هى معدودة فهى منقضة منصرمة و منقضية منتهية (و كلّ متوقع آت و كلّ آت قريب دان) فكلّ متوقّع قريب دان، و أراد بالمتوقّع الموت.و نظير هذه الفقرة من كلامه عليه السّلام قول قس بن ساعدة الأيادي:مالى أرى النّاس يذهبون ثم لا يرجعون، أرضوا فأقاموا، أم تركوا فناموا اقسم قس قسما إنّ فى السماء لخبرا، و في الأرض لعبرا، سقف مرفوع، و مهاد موضوع و نجوم تمور، و بحار لا تغور، اسمعوا أيّها النّاس وعوا، من عاش مات، و من مات فات، و كلّ ما هو آت هذا.الترجمة:رحمت كند خداوند مردى را كه تفكّر كند پس عبرت بگيرد و عبرت بگيرد پس صاحب بصيرت شود پس گويا آنچه واقع است در دنيا پس از اندكى نبوده است، و گويا آنچه كه واقع خواهد شد از آخرت پس در اندك زمانى ثابت و موجود است، و هر شمرده شد بنهايت خواهد رسيد، و هر انتظار كشيده شده خواهد آمد، و هر آينده نزديكست و قريب.  
بخش ۳ : کوشا برای دنیا و غافل از آخرت [منبع]

صفة العالِم‏ :
الْعَالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ، وَ كَفَى بِالْمَرْءِ جَهْلًا أَلَّا يَعْرِفَ قَدْرَهُ؛ وَ إِنَّ مِنْ أَبْغَضِ الرِّجَالِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى لَعَبْداً وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ، جَائِراً عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ، سَائِراً بِغَيْرِ دَلِيلٍ؛ إِنْ دُعِيَ إِلَى حَرْثِ الدُّنْيَا عَمِلَ وَ إِنْ دُعِيَ إِلَى حَرْثِ الْآخِرَةِ كَسِلَ، كَأَنَّ مَا عَمِلَ لَهُ وَاجِبٌ عَلَيْهِ وَ كَأَنَّ مَا وَنَى فِيهِ سَاقِطٌ عَنْهُ‏.

الْحَرْث : كشت، در اينجا مقصود هر كارى است كه جهت كسب فايده اى انجام ميشود.
وَنَى فِيهِ : در آن سستى كرد. 
جَائِر : كسى كه از راه حق عدول كرده
وَنَى : سستى و تنبلى نمود 
۲. ارزش عالم و بى ارزشى جاهل:
دانا كسى است كه قدر خود را بشناسد، و در نادانى انسان اين بس كه ارزش خويش نداند. دشمن روى ترين افراد نزد خدا كسى است كه خدا او را به حال خود واگذاشته تا از راه راست منحرف گردد، و بدون راهنما برود، اگر به محصولات دنيا دعوت شود تا مرز جان تلاش كند اما چون به آخرت و نعمتهاى گوناگونش دعوت شود، سستى ورزد، گويا آنچه براى آن كار مى كند بر او واجب و آنچه نسبت به آن كوتاهى و تنبلى مى كند، از او نخواسته اند.
 
قسمت دوم از اين خطبه است (در امتياز دانا و بينا از نادان و گمراه):
(5) دانا كسى است كه قدر خود را بشناسد (طبق دستور خدا و رسول رفتار نمايد) و براى جهالت و نادانى مرد همين بس كه خود را نشناسد (در راه ضلالت و گمراهى قدم نهد و از شيطان و نفس امّاره پيروى كرده سرمايه خوشبختى خويش را به باد دهد)
(6) و دشمن ترين مردان نزد خدا بنده ايست كه خداوند او را بخود وا گذارد (توفيق بدست آوردن سعادت را از او سلب نمايد) بطوريكه (در امر دين و دنيا) از راه راست قدم بيرون نهاده بى راهنما سير ميكند (در بيابان بى سر و ته نادانى حيران و سرگردان مانده نمى داند چه كند)
(7) اگر بسوى زراعت و كشف دنيا (آنچه سود دنيوىّ دارد) دعوت شود عمل ميكند، و اگر بسوى زراعت و كشت آخرت (خدمت بخلق و عبادت خالق) خوانده شود كاهلى مى نمايد، مانند آن ماند كه آنچه (در امر دنيا) ميكند بر او واجب است (براى اقدام بهر كار اگر چه حرام باشد طورى آماده است كه گويا واجبى را بجا مى آورد و از عذاب ترك آن ترسناك است) و آنچه (در امر آخرت) بتأخير مى اندازد از او ساقط (از اوامر و نواهى الهىّ بطورى چشم مى پوشد كه گويا باو در اين باب دستورى نرسيده).
 
دانا كسى است كه پايگاه خود را بشناسند. نشان نادان بودن انسان همين بس، كه پايگاه خود نشناسد. دشمنترين مردمان در نزد خدا، بنده اى است كه خدا او را به خود واگذارد و او پاى از راه راست بيرون هشته، بى هيچ راهنمايى، راه مى پيمايد. اگر به مزرعه دنيايش فراخوانند به كار پردازد و اگر به مزرعه آخرتش فراخوانند، اظهار ملالت و كاهلى كند، چنانكه گويى، كار مزرعه دنيا بر او واجب است و كار آخرت، كه هر بار به تأخيرش مى افكند، وظيفه او نيست.
 
عالم کسى است که قدر و منزلت خويش را بشناسد; و براى نادانى انسان همين بس که قدر و منزلت خود را نشناسد! از مبغوض ترين افراد نزد خدا، بنده اى است که خداوند او را به خودش واگذاشته; از راه راست منحرف گشته و بدون راهنما گام بر مى دارد. او (چنان فريفته دنياست که) اگر به تحصيل دنيا خوانده شود، اجابت مى کند و براى آن مى کوشد و اگر به تحصيل آخرت دعوت شود، سستى مىورزد; گويا آنچه را براى آن کار مى کند بر او واجب است و آنچه در آن سستى نشان مى دهد، از او ساقط مى باشد!
 
دانا كسى است كه قدر خود را بشناسد، و در نادانى مرد اين بس كه پايه خويش را نشناسد. از دشمن روى ترين مردمان بنده اى است كه خدا او را به خود واگذارد، تا از راه راست به يك سو شود، و بى راهنما گام بردارد. اگر به كار دنيايش خوانند، چست باشد، و اگر به كار آخرتش خوانند، تنبل و سست باشد. گويى آنچه براى آن كار كند بر او بايسته است، و آنچه در آن سستى ورزد، از او ناخواسته.
 
دانا كسى است كه اندازه و قدر خود را بشناسد، و براى نادانى كسى همين بس كه اندازه خود را نداند. مبغوض ترين مردم نزد خدا بنده اى است كه خداوند او را به خود واگذاشته باشد، چنين كسى از راه راست بيرون رفته، و بدون راهنما حركت مى كند، اگر به زراعت دنيايى بخوانندش در عمل مى كوشد، و اگر به كشت و كار آخرت دعوتش كنند تنبلى مى كند، گويى آنچه در عملش مى كوشد بر او واجب، و آنچه نسبت به آن سستى مى كند از او ساقط است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 421-417 عالمان و عالم نمايان:امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه - که بخش جداگانه اى به نظر مى رسد، هر چند بى ارتباط به بخش هاى گذشته نيست - به سراغ معرّفى عالمان حقيقى و عالم نمايان مى رود و با اوصاف دقيقى، وضع آنها را مشخّص مى سازد. نخست مى فرمايد: «عالم کسى است که قدر و منزلت خويش را بشناسد!». (الْعَالِمُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ).و براى تأکيد بيشتر مى افزايد: «و براى نادانى انسان همين بس که قدر و منزلت خود را نشناسد!». (وَ کَفَى بِالْمَرءِ جَهْلا أَلاَّ يَعْرِفَ قَدْرَهُ).در تفسير اين دو جمله، احتمالاتى وجود دارد که همه، مناسب است و مى تواند در مفهوم کلام مولا جمع باشد:نخست اينکه، عالم واقعى کسى است که جايگاه و ارزش خود را در اين جهان هستى در برابر عظمت پروردگار بشناسد: بداند ذرّه اى ناچيز است که وابسته به وجودى است بى پايان; و همين وابستگى او را به خدا آشنا مى سازد و در مسير قرب الى الله حرکت مى دهد; شبيه آنچه در تفسير حديث مشهور «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»(1) آمده است.ديگر اينکه، منظور شناخت ارزش و جايگاه واقعى در اجتماع است و به تعبير ديگر: عالم واقعى کسى است که از بلند پروازى هاى دور از منطق، بپرهيزد و پايش را از گليم خويش بيرون نکشد و در جايگاهى که براى آن آمادگى ندارد، خود را قرار ندهد و آبروى خويش را نبرد.شبيه آنچه در بعضى از تعبيرات آمده که «رَحِمَ اللهُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ، وَ لَمْ يَتَجَاوَزْ حَدَّهُ; رحمت خدا بر آن کس که قدر و منزلت خويش را بشناسد و ازحدّ خود تجاوز نکند».(2)سوم اينکه، منظور آن است که انسان موجودى است با ارزش، داراى استعدادهاى والاست; نبايد گوهر گرانبهاى وجود خود را ارزان بفروشد و سرمايه هاى بزرگ خداداد را از دست دهد; شبيه آنچه در شعر معروف منسوب به مولا اميرمؤمنان(عليه السلام) آمده است:«أَتَزْعَمُ أَنَّکَ جِرْمٌ صَغِيرٌ وَ فَيکَ انْطَوَى الْعَالَمُ الأکْبَرُ». «آيا گمان مى کنى موجود کوچکى هستى حال آنکه عالم کبير در تو خلاصه شده است».البتّه با توجّه به اينکه استعمال لفظ در اکثر از معنا هيچ مشکلى ندارد، بلکه از زيبايى ها و بدايع کلام است، جمع بودن هر سه تفسير در کلام بالا بعيد به نظر نمى رسد; هر چند جمله هاى بعد در اين خطبه، با معناى دوم و سوم متناسب تر است.و در ادامه اين سخن و به عنوان شرح بيشتر، عالم نمايان بى خبر و دور از حق را چنين معرّفى مى کند: «از مبغوض ترين افراد نزد خدا بنده اى است که خدا او را به خودش واگذاشته، از راه راست منحرف گشته، و بدون راهنما گام بر مى دارد!» (وَ إِنَّ مِنْ أَبْغَضِ الرِّجَالِ إِلَى اللهِ تَعَالَى لَعَبْداً وَ کَلَهُ اللهُ إِلَى نَفْسِهِ، جَائِراً عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ، سَائِراً بَغَيْرِ دَلِيل).بديهى است تنها کسى از ميان انبوه موانع و خطرها و پرتگاه ها مى تواند بگذرد و به مقصد برسد که مشمول عنايت الهى و تحت رعايت او باشد و اگر کسى - به خاطر اعمالش - به خود رها شود، به يقين هلاک خواهد شد; از راه راست منحرف مى گردد و بدون راهنما در بيابان زندگى سرگردان مى شود!براى توضيح بيشتر مى افزايد: «او (چنان فريفته دنياست که) اگر به کشت دنيا خوانده شود، اجابت مى کند و براى آن مى کوشد، و اگربه کشت آخرت (و سعادت جاويدان) دعوت شود، سستى مى ورزد!» (إنْ دُعِيَ إلى حَرْثِ الدُّنيا عَمِلَ، وَ إِنْ دُعِيَ إِلَى حَرْثِ الآخِرَةِ کَسِلَ!).آن جديّت در امر دنيا و اين سستى و کسالت در امر آخرت، به خاطر آن است که باورهايش نسبت به آخرت ضعيف و اعتقادش به وعده هاى الهى سست و بى پايه است. دنيا را نقد پنداشته و آخرت را نسيه!از همين رو در آخرين جمله مى فرمايد: «گويى آنچه را براى آن کار مى کند (از امور دنيا) و لذّات زود گذرش بر او واجب است، و آنچه در آن سستى نشان مى دهد از او ساقط مى باشد!». (کَأَنَّ مَا عَمِلَ لَهُ وَاجِبٌ عَلَيْهِ; وَ کَأَنَّ مَا وَنَى فِيهِ سَاقِطٌ عَنْهُ).(3)تعبير به کشت و کشتزار درباره دنيا و آخرت اقتباس از اين آيه شريفه است: «مَنْ کَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَ مَنْ کَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَالَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ نَصيِب; کسى که زراعت آخرت را بخواهد بر محصولش مى افزاييم و کسى که کشت دنيا را بطلبد مقدارى از آن را به او مى دهيم، امّا در آخرت هيچ بهره اى نخواهد داشت».(4)دنيا مى تواند مزرعه پر برکت آخرت باشد و مى تواند کشتزار کم درآمد اين دنيا. اعمال خوب و بد، بذرهايى است که در آن افشانده مى شود; اعمال نيک، مانند بذرى است که هفت خوشه و از هر خوشه اى يک صد دانه و بيشتر ثمر مى دهد; و اعمال بد، همچون بذرى است که در شوره زار افشانده مى شود که «لاَ يَخْرُجُ إِلاَّ نَکِداً»(5) «جز بهره اى اندک از آن حاصل نمى شود».ضمناً جمله اخير به خوبى نشان مى دهد که اعمال نيک و بد از اعتقادات قوى و سست سرچشمه مى گيرد.* * *نکته:عالمان واقعى کيانند؟امام(عليه السلام) در اين بخش از خطبه، اوصاف عالمان واقعى و عالم نمايان را به خوبى روشن ساخته و نخستين وصف آنها را نشناختن قدر خويش بيان فرموده. نه قدر خود را در برابر عظمت خدا مى دانند و نه قدرت خود را در برابر اجتماع و نه در برابر خودش. و آن کس که قدر و پايه خويش را نشناسد. در ميان امواج جهل و بدبختى سرگردان خواهد شد و سرانجام خدا او را به حال خودش وا مى گذارد و در بيابان زندگى حيران مى گردد; جز مواهب مادّى را به رسميّت نمى شناسد; دنيا را آب و آخرت را سراب مى پندارد; حلال و حرام، و حق و باطل براى او يکسان است; ضدّ ارزش ها در نظرش ارزش، و ارزش ها در نظرش رنگ باخته و بى ارزش مى شوند. چنان به دنبال مال و مقام مى دود که گويى اَوْجَب واجبات است و چنان در برابر وظايف واجب خود سستى مىورزد، که گويى از محرّمات است.در خطبه «هفدهم» امام(عليه السلام) بحث هاى بيشترى در اين زمينه بيان فرموده و داد سخن داده است، به شرح و تفسير ما از آن خطبه، در جلد اوّل، صفحه 583 مراجعه فرماييد.****پی نوشت:1. بحارالانوار جلد 2، صفحه 32، حديث 22.2. اين جمله معروفى است که در افواه دانشمندان، با استفاده از احاديث شهرت يافته است.3. «وَنى» از مادّه «ونى» (بر وزن رمى) به معناى سستى ورزيدن و اظهار ضعف و خستگى است.4. سوره شورى، آيه 20.5. سوره اعراف، آيه 58. 
شرح علامه جعفری«العالم من عرف قدره، و كفي بالمرء جهلا الا يعرف قدره» (عالم كسي است كه اندازه و ارزش خود را بشناسد و براي ناداني مرد كافي است كه اندازه و ارزش خود را نشناسد.)ادعاي علم را از كسي كه آگاهي به خود ندارد و به اندازه و ارزش خود جاهل است باور مكنيد:آينه‌اي كه آگاهي به خويشتن ندارد و نمي‌داند چيست و اندازه و كيفيت و ارزشش چيست، اگر همه موجودات عالم هستي و روابط و ظاهر و باطن آنهارا در خود منعكس نمايد، عالم نيست. يعني آينه بهيچ يك از آن موجودات دانا نيست، زيرا نه آگاهي به خويشتن دارد و نه از اندازه و كيفيت و ارزش خود مطلع است. بنابراين، آينه با فرض منعكس ساختن همه موجودات عالم هستي در خويشتن، نه تنها عالم نيست، بلكه جاهل هم به آن نميتوان گفت، زيرا آينه جامد است و استعداد علم ندارد تا در صورت عدم فعليت علم، انتساب مفهوم مقابلش كه جهل است به آن آينه صحيح باشد. امروزه با پيشرفت حيرت انگيز انعكاسات نمودهاي جهان عيني و اجزاء و روابط آنها در مغز مردمي فراوان كه عالم و دانشمند و متفكر و فيلسوف ناميده مي‌شوند، اكثريت قريب به اتفاق آنها نه تنها از خويشتن اطلاعي ندارند و نه تنها اندازه و ارزش خود را نميدانند، بلكه گريز از خويشتن را بعنوان اينكه ما نميتوانيم در مباحث لاينحل و مسائل متافيزيك (ما بعد نمودهاي طبيعت) بينديشيم، براي خود هنري ميدانند كه خود علم، آنانرا موفق به آن ساخته است!! اينجانب عرضي ندارم، ولي مولوي مي‌گفت:چشم باز و گوش باز و اين عما          حيرتم از چشم‌بندي خدا !!!آيا شما كسي را كه نميداند براي چه كاري به اين دنيا آمده و از كجا آمده است و بكجا ميرود، عالم تلقي ميكنيد؟! آيا شما كسي را كه كيفيت و كميت حسي و ذهني و عقلي خود را شناخته است، عالم ميدانيد؟! آيا شما كسي را كه نميتواند معلومات خود را از تاثرات خودآگاه و ناخودآگاه و نيمه‌آگاه درون بركنار بدارد و واقعيت را آنچنانكه هست درك نمايد، عالم ميدانيد؟! آيا شما كسي را كه بهيچ وجه نميتواند گريبان خود را از چنگال محدوديت هدف گيريها و محدوديت وسائل و محدوديت خواسته‌ها و آرمانهاي ريشه‌دار و محدوديت فرهنگي كه در فضاي آن نشو و نما كرده است، نجات بدهد، عالم مي‌دانيد؟! آيا شما كسي را كه هنوز فرق ما بين انعكاس ذهني اشياء و عمل ذهني مانند بوجود آوردن اعتبارات و تجريد مفاهيم كلي و تجريد عدد را نميدانيد، ميتوانيد عالم بناميد؟! آيا شما كسي را كه نميدانيد قطب من در بدست آوردن علم و معرفت چه مقدار در قطب جهان عيني دخالت ميورزد، عالم ميدانيد؟! آيا شما كسي را كه تنها به اجزاء محدودي از جهان هستي درك آينه‌اي پيدا كرده است و اطلاع از ديگر اجزاء جهان هستي ندارد با اينكه همه‌ي اجزاء هستي با هم مربوطند، عالم ميدانيد؟!همه ما ميدانيم كه پاسخ همه سوالات فوق منفي است، يعني كسانيكه كيفيت و كميت عوامل درك حسي و ذهني و عقلي خود را نميشناسند، كساني كه نميدانند از كجا آمده‌اند و بكجا ميروند و براي چه آمده‌اند، كساني كه نميتوانند ذهن خود را از تاثرات واحدهاي موجوده در ذهن خودآگاه و در ضمير ناخودآگاه و نيمه‌آگاه بركنار بدارند، كسانيكه نميتوانند از محدوديت‌هائي كه آنان را احاطه كرده و جلوي ذهن آنان را از نفوذ به اعماق و ابعاد گوناگون واقعيتهاي عالم بروني عيني و دروني مغزي و رواني ميگيرد مانند محدوديت خواسته‌ها و آرمانهاي ريشه‌دار، و محدوديت فرهنگي كه در فضاي آن نشو نما كرده است، كسانيكه نميفهمند فرق ما بين انعكاسات و عمليات ذهني چيست و يا مي‌فهمند ولي در هنگام عمل شناخت نميتوانند آن دو مقوله را از يكديگر تفكيك نمايند، كسانيكه كميت و كيفيت دخالت قطب من را در بدست آوردن علم و معرفت در قطب عيني جهان بروني درك نميكنند و، كساني كه در مجموعه‌اي در نظام (سيستم) باز كه مركب از ميلياردها جزء مربوط بيكديگر ميباشد فقط به چند جزء عالم باشند، نميتوان گفت آنها علم واقعي و همه جانبه‌بان اجزاء دارند، زيرا جهل به يك جزء از اجزاء مرتبط در يك مجموعه موجب جهل به كل مجموعه ميباشد. آيا شما اين مردم را عالم ميدانيد؟!چرا توضيح نميدهيد كه با وجود آنهمه اخلالهاي شناختي، علم آنان چيست و معلومات آنان كدام است؟ ميدانيد چرا درباره علم و معلوم آنان توضيح صحيح نميدهيد؟ براي اينكه شما از دادن چنين توضيحي ناتوانيد، زيرا با فرض آن مسائل فوق، نميتوانيد چيزي جز اين نشان بدهيد كه آينه‌هائي ناآگاه، نمود و اشكالي ناآگاه را در خود منعكس ساخته‌اند. از همين جاست كه اعتراض ما به كانت درباره علم وارد ميشود. او گفته است كه (نسبت دادن آغاز علم به خدا شوخ چشمي است، ولي اينكه پايان علم خدا است، كاملا صحيح است). توضيح اعتراض ما به كانت اينست كه اگر مقصود كانت از آغاز علم، همان انعكاسات آيينه‌اي گسيخته از علم به مباني كلي در مغز و روان خود (قطب من) و در جهان عيني است، كانت صحيح ميگويد، و ما اعتراضي به او نداريم، يعني اين سخن درست است كه درك كننده يا باصطلاح غلط: عالمي كه در ذهنش جز چند صورت ذهني از نمودهاي سطحي مقداري محدود از اجزاء عالم طبيعت منعكس نشده است، چطور ميتواند آنها را به خدا نسبت بدهد؟!ولي با مطالبي كه ما تاكنون مطرح كرديم، ما اينگونه انعكاسات ابتدائي را علم نميدانيم، زيرا اشخاصي چنين سطح‌نگر اصلا نميدانند علم چيست؟ زيرا كسي كه نميداند عالم (من، خود، شخصيت، ذهن يا هر عمل دروني ديگر) چيست، قطعا او نميداند كه علم چيست و معلوم كدام است. بلكه علم از موقعي در درون كسي بوجود مي‌آيد كه اطلاعي از خود يا هر عامل ديگر را كه براي علم بپذيريم، بدست بياورد، و بديهي است كه شناخت خويشتن و لو بطور اجمال، علم و معلوم را هم براي انسان قابل درك ميسازد. و ميدانيم اينگونه علم همراه با درك ارتباط همه اجزاء هستي با خدا (چه اجزاء دروني آن عالم و چه اجزاء مجموعه هستي) آغاز ميگردد و لذا صحيح است كه بگوئيم: همانگونه كه پايان علم رو به خداست، آغاز علم هم با فروغ الهي است كه: العلم نور يقذفه الله في قلب من يشاء من عباده. (علم نوريست كه خداوند در قلب آن گروه از بندگانش كه ميخواهد، مي‌تاباند.) البته ميدانيم كه مشيت خداوندي همواره در موردي جاري مي‌شود كه زمينه بوجود آمده باشد. درباره ضرورت شناخت اندازه و ارزش خويشتن مطالب بسيار بااهميتي در منابع اسلامي آمده است، از جمله از حضرت ابي‌عبدالله جعفر بن محمد صادق عليه‌السلام نقل شده است كه فرمود: ما هلك امرو عرف قدره (هلاك نشد مردي كه اندازه و ارزش خود را شناخت.)و نيز از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: و ما اخال رجلا يرفع نفسه فوق قدرها الا من خلل في عقله. (و گمان نميكنم كه مردي خود را بالاتر از اندازه و ارزشش بزرگ كند مگر اينكه اختلافي در عقلش باشد.) بنا به نقل ابن‌الحديد در حديثي آمده است كه: ما رفع امرو نفسه في‌الدنيا درجه الا حمله الله تعالي في الاخره درجات. (هيچ كسي نفس خود را در اين دنيا درجه‌اي بالا نبرد، مگر اينكه خداوند در آخرت درجاتي از او ساقط خواهد فرمود.) شارح مزبور، دو جمله و يك بيت بسيار پرمعني از خردمندان درباره همين موضوع نقل كرده است:1- اذا جهلت قدر نفسك فانت لقدر غيرك اجهل. (اگر تو به اندازه و ارزش خويشتن جاهل باشي به اندازه و ارزش ديگران جاهل‌تر خواهي بود.)2- من لم يعرف قدر نفسه فالناس اعذر منه اذا لم يعرفوه. (كسي كه اندازه و ارزش خود را نشناخته باشد، اگر مردم او را نشناسند معذورترند.)و من جهلت نفسه قدره راي غيره منه ما لا يري «ابوالطيب متنبي» (اگر خود شخص به اندازه و ارزش خويشتن نادان باشد، ديگران از وي چيزهائي (عيوبي) را خواهند ديد كه خود او آنها را نمي‌بيند.) در انسان جلوه‌هائي از صفات خدا وجود دارد، لذا هر كه خود را شناخت پروردگارش را شناخت.روايتي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم معروف است كه فرموده است: من عرف نفسه فقد عرف ربه. (هر كس كه خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.)اگر چه اين تلازم درباره‌ي شناخت جهان هستي و شناخت خداوندي نيز ديده ميشود، ولي اين دو شناخت با يكديگر متفاوت ميباشند، زيرا شناخت جهان هستي از راه نظم و قانون حاكم در آن، انسان آگاه را به وجود خداوند عالم و قادر و داراي اراده و حكيم رهنمون ميشود، لذا هر اندازه كه انساني با آگاهي و بينش عميق‌تر و عالي‌تري در جهان هستي بنگرد، وجود خداوندي را با صفات جمالي و جلالي بيشتر دريافت مينمايد. و بهمين جهت است كه خداوند سبحان بطور فراوان دستور اكيد به نظاره و تدبير و تفكر درباره جهان هستي صادر ميفرمايد. آيات قرآني كه اين دستورات را بيان مينمايد، متعدد و متنوع است، و ما در اينجا در صدد طرح و بحث در پيرامون آنها نيستيم. ولي شناخت نفس، هم طرق بيشتر و متنوع‌تري را براي خدايابي بيان ميكند و هم ابعاد خداشناسي متنوع‌تري را تعليم ميدهد. در اين مبحث مقداري از علل تلازم ما بين خودشناسي و خداشناسي را مطرح مينمائيم:1- نفس انساني مجرد است، يعني يك امر مادي نيست كه در ماده و صورت و حركت و قوانين آن سه، در محاصره بوده باشد، همينطور خداوند متعال حقيقتي است فوق ماده و صورت و حركت و قوانين آنها.2- نفس انساني با اينكه با بدن در ارتباط است و بلكه بنا بر نظريه مشائي جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء (نفس انساني از همين مواد عالم طبيعت نشات مييابد ولي در امتداد حركت تكاملي رو به تجرد ميرود و به آن روحانيت كه خداوند سبحان در ذات آن بوديعت نهاده است، ميرسد.) است، با اينحال، اشراف و مديريت بر همه اعضاي مادي و غرايز طبيعي و نيروها و استعدادهاي دروني دارد. خداوند سبحان با كمال ارتباط با همه اجزاء هستي مع كل شي‌ء لا بالمقارنه. (او با هر چيز است نه با اتصال با آنها.) و غير كل شي‌ء لا بالمزايله. (و او غير از همه اشياء است نه با انفصال و جدائي از آنها.) اشراف و مديريت بر همه آنها دارد.3- خداوند سبحان در عين ارتباط با حركات و حوادث جهان هستي، مافوق حدوث و تغير و مافوق زمان است، همچنين نفس انساني در عين ارتباط با حركات و حوادث جهان هستي، هم از بعد ثبات برخوردار است و هم فوق زمان و كوتاه كننده و بلند كننده آن.4- خداوند سبحان در عين وحدت ذات اقدسش، داراي صفات ذاتي است كه با داشتن مفاهيم مختلف مانند: علم، قدرت و وجوب، آن وحدت نمي‌شكند و مبدل به كثرت نميگردد، همانطور نفس انساني با داشتن وحدت ذاتي از مقدراي صفات برخوردار است كه اختلالي در وحدت آن وارد نميسازد.5- خداوند سبحان جهان هستي را بي‌سابقه وجود، يعني بدون ماده قبلي يا هيولي، انشاء و ابداع و ايجاد فرموده است، و در ايجاد موجودات هيچ نيازي به وسيله و تجربه ندارد همانطور كه اميرالمومنين عليه‌السلام در سخنان خود فرموده‌اند. عزيزالدين نسفي درباره اين جلوه ميگويد: (اي درويش، حضرت خدايتعالي هر كاري كند اول خود مي‌كند و بي‌وسايط و بي‌ماده و بي‌دست‌افزار، آنگاه صورت آن چيز بر اين وسايط گذر مي‌كند و به اين عالم سفلي مي‌آيد و در عالم شهادت موجود ميشود. صورت اول وجود علم است و صورت دوم وجود عيني است. همچنين خليفه خدا (انسان) هر چيزي كه مينويسد يا هر كاري كه ميكند، اول خود ميكند بي‌وسايط و بي‌ماده و بي‌دست‌افزار، آنگاه صورت آن چيز بر اين وسايط گذر ميكند و به بيرون مي‌آيد و در عالم شهادت موجود ميشود، مانند حدادي و نجاري و گلكاري و در جمله حرفتها و صفتها. همچنين مي‌دان صورت اول وجود عقلي است و صورت دوم وجود حسي است، صورت اول وجود ذهني است و صورت دوم وجود خارجي است.) به اين معني كه خداوند لم يزل لايزال در تاريكي عدم نور وجود را برافروخته است، بدون اينكه يك ماده سابقه‌اي برآن نور وجود داشته باشد و بدون اينكه تاريكي عدم به آن نور وجود مبدل گردد.همانطور نفس انساني در تصورات و تصديقات و تجسيمات و تجريدات و اكتشافات و امثال اين فعاليت‌ها و جريانات دروني، دائما در حال انشاء و ابداع بي‌سابقه وجود ميباشد.بعنوان مثال: وقتي كه شما براي اولين يا چندمين بار عدد مثلا 2 را در ذهن خود بوجود مي‌آوريد، درست توجه كنيد كه اين عدد 2 مسبوق به ماده‌اي نيست كه پيش از در آمدن بصورت 2، چيز ديگري مثلا آب، ماه، اسب، ميز، كاغذ و غيرذلك بوده است. يعني اين عدد 2 كه شما فعلا در ذهن شما منعكس بوده است، نميباشد. پس عدد 2 حقيقتي است انشائي و ابداعي كه نفس آنرا با توجه به عوامل و انگيزه‌هاي مربوطه در ذهن شما انشاء و ابداع كرده است. اين انشاء يعني ايجاد بي‌سابقه وجود در تجريد اعداد و مفاهيم كلي و دريافت اصول اوليه مانند (اجتماع نقيضين محال است) و (كل بزرگتر از جزء است) و (اين، همين است، (الف، الف است) و بلكه در دريافت همه قضاياي كلي كه در علوم و فلسفه‌ها تكيه‌گاه مسائل ميباشد، انشاء و ابداع با كمال وضوح قابل مشاهده است.6- خداوند سبحان علم به ثابت‌ها و متغيرات دارد، و بديهي است كه علم خداوندي به متغيرات، موجب تغيير و دگرگوني و كثرت علم خداوندي نميگردد. همانگونه علم انساني هم در موقع تعلق به متغيرات و با تعلق به دگرگوني‌ها، متغير و دگرگون نميشود، چنانكه با كثرت معلوماتي كه نفس آدمي براي خود مي‌اندوزد، متكثر نميگردد.7- خداوند سبحان واحد حقيقي است و اگر خدا متعدد بود، به اضافه‌ي اينكه بقول ارسطو: تعدد، با بينهايت حقيقي بودن، سازگار نيست و خدا حقيقتي است بينهايت، اراده هر يك از آنها مشروط به عدم اراده ديگري برخلاف مراد اولي بود. در نتيجه، هر يك از خدايان في نفسه ناقص و ناتوان بود، زيرا مشروطيت اراده در برابر مطلق بودن اراده نقصي است كاملا واضح. پس آن چند خدا كه از داشتن اراده غير مشروط محرومند، نميتوانند خداوند واجب الوجود و داراي اراده مطلق باشند. نيز با فرض مشروطيت اراده، قدرت نيز محدود ميگردد، در صورتيكه قدرت مطلقه از صفات ذاتي خداوند است.در صورت تعدد خدايان چه بمعناي معبودهاي درجه دوم كه در صورت بتها يا بعنوان ارباب انواع مورد پرستش قرار گرفته‌اند و چه بمعناي الله (خداي بزرگ و رب الارباب) اگر واقعا از همه جهات و خصوصيات با همديگر متحد باشند بطوريكه حتي اگر اراده كنند، يك چيز را اراده نمايند، در اينفرض تعدد مزبور ناشي از يك عمل رياضي تجريدي است كه يكه واحد را دو واحد نموده است، نه تعدد واقعي كه بجهت تشخصات مخصوص بهر يك از آن خدايان، آنها را از يكديگر متمايز و جدا ميسازد. در اينصورت قطعي است كه اين اراده‌هاي متفاوت با يكديگر حالت تزاحم تضاد خواهند داشت. در اينفرض اگر اراده‌ها بجهت تزاحم و تضاد همديگر را خنثي نمايند، پس آنها خداوند توانا و مسلط و آگاه نيستند و اگر آن اراده‌ها بجريان بيفتند تزاحم و تضاد مرادهاي خدايان، جهان هستي را مختل نموده و به تباهي خواهد كشيد. اينست معناي آيه شريفه- لو كان فيهما الهه الاالله لفسدتا. (اگر در زمين و آسمان خدايان ديگري (جز خداي يگانه) وجود داشته باشند، قطعا زمين و آسمان فاسد خواهند گشت.) همينطور نفس انساني هم كه مديريت مطلقه مجموعه اجزاء دروني و بروني انسان را بعهده دارد، واحد است و همان برهان كه در بالا درباره وحدانيت خداوندي گفته شد، درباره وحدت نفس نيز جريان دارد.8- خداوند متعال خالق و فاعل مختار است قطعا، زيرا جبر بهر معنائي كه در نظر گرفته شود، نقص براي موجود مجبور است. معناي جبر اينست كه موجود مجبور در هر حال بيش از يك راه براي عمل ندارد و هرگز در موقعيتي قرار نميگيرد كه دو راه الف و ب در برابر او قرار بگيرد تا او هر يك را بخواهد انتخاب كند و ديگري را رها سازد. مطلبي ديگر كه بايد در اينجا مورد توجه جدي قرار بدهيم، اينست كه در هر حال اگر براي يك موجود حالت جبري تصور شود، فرض وجود عاملي فوق كه آن موجود را مجبور بسازد، ضروري است و بعبارت روشنتر وقتي كه شما مجبور بودن يك موجود را تصور ميكنيد، آگاه باشيد يا ناآگاه، بخواهيد يا نخواهيد، عاملي تواناتر را در نظر گرفته‌ايد كه آن موجود را تسليم قدرت و توجيه و تحريك خود نموده است. بنابراين دليل، هيچ راهي وجود ندارد كه خدا را موجودي بي‌اختيار مطرح نمايد. و آن گروه از فلاسفه كه با نظر به تماميت فيض الهي و لزوم بخل در صورت عدم اجراي فيض بر عالم هستي، ميگويند: خدا بايد فيض ربوبي خود را بر هستي جاري بسازد و عالم هستي را كه يكي از نمودهاي فيض رباني او است بوجود بياورد، مفاهيمي را از خدا و عالم هستي برداشت نموده‌اند كه آنان را بچنين عقيده‌اي وادار كرده است.آري، همه ما ميدانيم و اينجانب هم در گذشته ميل داشتم كه مضمون ابيات زير را بدون قيد و شرط درباره خدا بپذيرم كه:گل خندان كه نخندد چه كند          علم از مشك نبندد چه كندماه تابان بجز از خوبي و ناز           چه نمايد چه پسندد چه كندآفتاب ار ندهد تابش و نور          پس بدين نادره گنبد چه كندولي اكنون مي‌بينم مساله به اين سادگي‌ها هم نيست كه ما اين جرات را بخود بدهيم و با يك حالتي شبيه به گستاخي بگوييم: كه خدا مجبور است آن فيض عظيم را بجريان بيندازد و هستي را بوجود بياورد!! اين (بايد)، (مجبوراست)، و (حتمي است) را با چه مجوز منطقي رسمي يا شهودي متوجه آن مقام عزت مينمائيم؟! آيا اين قضيه (من يك انسان داراي قدرت مالي هستم و ميتوانم ديگران را از آن قدرت مالي برخوردار بسازم و بخلي هم ندارم، پس بايد به اين كار اقدام نمايم) نيست كه موجب شده است ما درباره خدا هم، چنين بينديشيم كه خوب، خدا فياض است و بخلي هم ندارد، پس اجراي فيض با ذات اقدس خداوندي توام مي‌باشد، اگر با چنين تصوري بخواهيم درباره خدا بينديشيم، بايد به اين غلط مرتكب در ذات خدا بوجود نمي‌آورد؟! يعني در اين فرض ذات خداوندي دو جزء دارد: جزء اول هويت خداوندي كه داراي صفات كمال از آن جمله قدرت افاضه‌ي وجوداست، جزء دوم كه مسلط بر جزء اول است همان است كه آن هويت را وادار به اجراي فيض يا ساير صفات قابل اجرا مي‌نمايد!!! حقيقت اينست كه ما اگر بخواهيم اختيار خداوندي را در افاضه خيرات بر عالم هستي و ايجاد آن، مورد تصور و توجه قرار بدهيم، درست نظير اينستكه اجزاء كالبد مادي ما در صدد شناخت هويت و صفات و استعدادها و اختيار و جبر و اكراه و اضطرار و انفعالات و تجريدهاي متنوع نفس ما برآيد!!!مضمون سه بيت زير كه منسوب به فريدالدين عطار است از جهتي در توضيح مساله ما ميتواند كمك كند:كارگاهي بس عجائب ديده‌ام         جمله را از خويش غالب ديده‌امسوي كنه خويش كس را راه نيست          ذره‌اي از ذره‌اي آگاه نيستجان نهان در جسم و تو در جان نهان         اي نهان اندر نهان اي جان جانآيا جان مي‌تواند جان نهان در آن را درك كند و درباره آن حكم صادر نمايد؟! اين امري است امكان‌پذير، چه رسد به اينكه جسم بتواند آن جان جان را با اصول و معيارهاي خود درك كند و درباره آن حكم صادر نمايد!! در اين مساله بسيار مهم باز به درون خود مراجعه ميكنيم و با نفس (من) رويارو قرار ميگيريم. درست است كه اگر نفس را در وضعي مشاهده نماييم كه امتيازات مفيدي را كه دارا است، بدون امتناع بديگران مي‌بخشد، خوشحال ميشويم و ميگوئيم: اين نفس از عظمت فياضيت برخوردار است و از افاضه واقعيات مفيد به ديگران امتناع و بخلي ندارد، ولي اگر در صدد تحليل و دقت نظر برآئيم، خواهيم ديد اگر نفس ما در اجراي فياضيت اختياري نداشته باشد، داراي هيچگونه ارزشي نخواهد بود، همانگونه كه چشمه‌سار بسيار انبوه و زلال از منبع بزرگي كه در شكم كوهي قرار گرفته بيرون بيايد و سرازير شود و در مسير خود ميليونها مزارع و درختان را آبياري كند و موجب بوجود آمدن محصولاتي فراوان باشد. كه بتواند معيشت ميليونها انسان را كفايت كند، بديهي است كه نه منبع آب كه چشمه‌سار از آنجا سرازير مي‌شود، كار باارزشي انجام ميدهد و نه آن كوه كه منبع آن چشمه‌سار را در درون خود دارد، زيرا در اين جريانات هيچگونه آگاهي و هدفداري و اختياري وجود ندارد كه موجب بوجود آمدن ارزش بوده باشد.البته يك مساله بسيار بااهميت را در اين مورد بايد مورد توجه قرار بدهيم و آن هويت اختيار است كه قطعا كمال است در مقابل جبر كه قطعا نقص است. اگر موجودي داراي هويت يا (ذات)، (من) و (شخصيت) نبوده باشد، مسلم است كه از اختيار برخوردار نميباشد. ما وقتي كه اختيار در انسانرا مطرح مي‌كنيم، مي‌بينيم اختيار انسان عبارتست از نظاره و سلطه شخصيت و اعمال آن در دو قطب مثبت و منفي كار با هدفگيري خير. بنابراين، موجودي كه شخصيت ندارد از اختيار با تعريفي كه گفتيم برخوردار نيست و اگر داراي شخصيت ضعيف بوده باشد، از اختياري ناچيز بهره‌مند ميباشد و هر اندازه كه شخصيت قوي‌تر، اختيار قوي‌تر خواهد بود. اگر ديگر موجودات غير از انسان داراي اختيار بوده باشند، مسلما آن اختيار از اين سنخ نيست، چنانكه حيات و آگاهي و نطق و ذكر و تسبيح موجودات غير انساني (جامد) از سنخ آنچه كه در انسان است، نميباشد- جمله اجزاء در تحرك در سكون ناطقان كانا اليه راجعون جمله اجزاء زمين و آسمان با تو ميگويند روزان و شبان ما سمعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم خامشيم و نعره تكرارمان ميرود تا پاي تخت يارمان و مطابق آيه شريفه‌اي كه در قرآن در سوره فصلت آيه 11 آمده است، همه موجودات بعنوان زمين و آسمان در جريان پس از آمدن به عرصه هستي از اختيار بهره‌مند ميباشند. آيه چنين است: فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين. (پس خداوند به آسمان و زمين فرمود: بيائيد (بجريان بيفتيد) از روي اختيار يا اكراه. آسمان و زمين گفتند: ما با اختيار آمديم.) بديهي است اختياري كه خداوند سبحان دارد، مافوق هر دو نوع اختيار است (اختيار غيرانساني كه جانداران و نباتات و جمادات از آن برخوردارند و اختيار انساني كه مافوق اختيار غيرانساني و پايين‌تر از اختيار خداونديست).بنابراين، بايد اقسام اختيار را به ترتيب زير مطرح نمائيم: اختيارهاي چهارگانه: الهي، فرشته‌اي، انساني، دون انساني:1- اختيار الهي- با نظر به عظمت بي‌نهايت خداوندي، اختيار آن ذات اقدس بقدري با عظمت است كه براي ما تصور و دريافت ماهيت آن غيرممكن بنظر ميرسد، همانگونه كه عظمت ذات اقدس ربوبي و ماهيت صفات او براي ما غير قابل تصور و دريافت است مگر در آن حدي كه استعداد دريافت آنرا در نهاد ما آفريده است. پس وقتي كه ميگوئيم: خداوند فاعل بالاختيار است، خداوند اين جهان هستي را با اختيار آفريده است، بايد در گفته خود دقيقا بينديشيم و بدانيم كه مفاهيم اجزاء تعريفي كه براي اختيار گفتيم (نظاره و سلطه شخصيت و اعمال آن در دو قطب مثبت و منفي كار) درباره اختيار خداوندي صدق نميكند، زيرا ذات اقدس خداوندي قابل تطبيق و مقايسه با شخصيت (خود) و (من) انساني نيست كه از عالم طبيعت نشات يافته و تدريجا به تجردي محدود رسيده است و با وصول به مرحله تجرد، باز محدود و وابسته و در معرض دگرگوني فوق مادي است و با وصول به مرحله تجرد، باز محدود و وابسته و در معرض دگرگوني فوق مادي است.همانطور كه نظاره خداوندي بر هستي و خلاقيت او، غير از نظاره محدود و نسبي و مسبوق به جهل است كه در ما وجود دارد، همچنان اشراف و سلطه مطلقه خداوندي بر عالم هستي و كارها و خلاقيتهاي او (كه مفهومي اجمالي از اختيار اوست) قابل مقايسه با قدرت محدود ما درباره اشيائي محدود از ابعاد محدود نيست. فوق ذهن ما بودن حقيقت اختيار خداوندي نبايد موجب شود كه ما هيچ دريافتي درباره آن نداشته باشيم، كما اينكه فوق ذهن ما بودن حقيقت علم و قدرت و حيات خداوندي مانع از آن نيست كه ما دريافتي و لو بطور اجمال درباره آن مفاهيم داشته باشيم. همچنانكه درباره علم خداوندي مفهومي از انكشاف معلوم (علم) و مفهومي از توانائي و سلطه (قدرت) و مفهومي از حيات را كه در خود سراغ داريم ميتوانيم دريافت كنيم، همچنين ميتوانيم مفهومي از اختيار در درون خود را كه عبارتست از صادر كردن كار با آگاهي و سلطه برد و قطب مثبت و منفي كار درك نموده آنرا براي خدا اثبات نمائيم. البته به تنها در مفهوم اختيار، بلكه در همه صفات جمال و جلال خداوندي كه قدرت دريافت مفهومي اجمالي از آنها را خدا در درون ما بوجود آورده است، بايد اين معني را كه همه آن صفات مطلقند، اضافه كنيم.2- اختيار فرشته‌اي- محققان در علم كلام و تفسير، بحث كامل در اين قسم از اختيار كه ما آنرا (اختيار فرشته‌اي) ناميده‌ايم، ننموده‌اند. البته از يك جهت ميتوان گفت: كه آنان در مسكوت گذاشتن اين مساله معذور بوده‌اند و آن جهت، عبارتست از ناآشنائي ما انسانها با ماهيت و صفات فرشتگان، مگر بهمان مقدار كه منابع معتبر اسلامي بيان نموده است. و آنچه را كه منابع اسلامي در اين موضوعات بيان نموده مقداري در قرآن مجيد آمده است و مقداري ديگر در سخنان اميرالمومنين عليه‌السلام. اينكه فرشتگان نيز داراي اختيار ميباشد. ميتوان با دو دليل آنرا مورد پذيرش قرار داد. دليل يكم، توجه مسووليت مناسب به فرشتگان، چنانكه در امتثال امر خداوندي به همه فرشتگان براي حضرت آدم عليه‌السلام مي‌بينيم. اين امر يك توجيه جبري آنان نبوده است، زيرا بقرينه‌ي استكبار شيطان در امتناع از سجده معلوم ميشود كه آن فرشتگان اطاعت امر خدا را بالاختيار نموده‌اند و نيز اگر سجده فرشتگان جبري بود، شيطان به خدا اعتراض ميكرد و ميگفت: تو فرشتگان را مجبور به سجده كردي لذا آنان سجده كردند، ولي من داراي اختيار بودم و اگر مرا هم مجبور ميكردي من هم سجده ميكردم دليل دوم، عظمت وجودي فرشتگان است كه قابل مقايسه با عظمت موجودات دون انساني (جانداران غيرانساني و نباتات و جمادات) نيست. با اينحال اگر موجودات دون داراي اختيار باشند چنانكه از آيه: اتينا طائعين. (ما با اختيار امر تو را امتثال كرديم.) بر مي‌آيد، و فرشتگان بهره‌اي از اختيار نداشته باشند، جمادات بايد اشرف و با عظمت‌تر از فرشتگان تلقي شوند!!3- اختيار انساني- همانطور كه در كتاب جبر و اختيار و در بعضي از مجلدات اين كتاب گفته‌ايم: هر موقع كه انسان بتواند كاري را با (نظاره و سلطه و شخصيت به دو قطب مثبت و منفي كار) صادر نمايد، چنين انساني كار را با اختيار انجام داده است. و بدانجهت كه آدمي در حال اختيار فقط در مقتضاي علتها و انگيزه‌ها تصرف مينمايد (نه در اصل وجود آنها) ميتواند اختيار الهي را تا حدي با توجه به اين اختيار دريافت كند و در دريافت اين صفت بسيار باعظمت الهي، خلاقيت مطلق و قدرت بر تصرف مطلق خداوندي را در موجودات درك نمايد تا تفاوت ما بين دو اختيار را بفهمد. مطالعه كنندگاني كه ميخواهند درباره مباحث مربوط به جبر و اختيار بررسي‌هاي مشروح‌تري داشته باشند، ميتوانند بكتاب جبر و اختيار نوشته اينجانب مراجعه فرمايند. البته اين مطلب هم بر محققان آگاه پوشيده نيست كه خود اختيار انساني داراي مرز و حد معين نيست، زيرا اختيار از اندك نظاره و سلطه خود يا من يا شخصيت شروع شده و تا مرحله بسيار عالي نظاره و سلطه بر دو قطب مثبت و منفي كار در انگيزه‌هاي نيرومند هستي و پر از ابعاد متنوع عالم وجود ميرسد.4- اختيار دون انساني- براي تصور اين نوع اختيار كه در جانداران پايين‌تر از انسان و در نباتات و جماداتن وجود دارد و همچنين براي ارائه‌ي دلائل اثبات چنين اختيار و نتائج آن، مسائل متعددي بايد مطرح شود، ولي بدانجهت كه آن مسائل مربوط به مبحث فعلي ما نيست، لذا از طرح آنها خودداري مينمائيم. فقط يك مساله بسيار مهمي را در اينجا مي‌آوريم كه براي هر محققي در بررسي اختيار دون انساني توجه به آن ضرورت قطعي دارد، آن مساله اينست كه اختيار مربوط به قلمرو غيرانساني كه از آيه‌ي مباركه: قالتا اتينا طائعين. ((در برابر امر خداوندي به آسمان و زمين كه اكراها يا اختيارا بجريان بيفتند) آن دو گفتند: ما با اختيار (براي اجراي فرمان تو) آمديم) برمي‌آيد اينست كه هر يك از آن موجودات براي خود تعيني دارد كه در آن تعين داراي استعداد گزينش طريقي است كه ميخواهد، و با همين استعداد گزينش بوده است كه از پذيرش امانت مهم از خداوند سبحان اعتذار و از حمل آن امتناع نمودند. آن امانت است كه در آيه مباركه چنين آمده است: انا عرضنا الامانه علي السماوات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها فحملها الانسان انه كان ظلوما جهولا. (ما امانت را به آسمانها و زمين و كوهها عرضه نموديم. آنها از حمل امانت امتناع نمودند و از آن بيمناك شدند، ولي انسان آنرا حمل كرد و او ستمكار و نادان بود.) و اين تفسير كه مقصود از: فابين ان يحملنها و اشفقن منها (امتناع و بيم استعدادي است (يعني ناتواني استعداد آنها) موجب شد كه آن امانت را نپذيرند.) صحيح بنظر نميرسد، زيرا اگر حمل امانت براي آسمانها و زمين بجهت نداشتن استعداد امكان نداشت، عرضه امانت بر آنها تكليف فوق طاقت بود كه عقلا محال است، باضافه اينكه اگر فرض كنيم مقصود از اباء (امتناع) همان نقص استعدادي آسمانها و زمين بوده است، با جمله و اشفقن منها كه دلالت بر بيمناك بودن با آگاهي و احساس مي‌باشد، نه نقص استعداد ناآگاه، نميسازد.9- خداوند سبحان عالم به جزئيات و كليات است و علم او به جزئيات به موجب تغيير در ذات اقدس ربوبي ميگردد و نه آن ذات اقدس را محل اشكال و كيفيت‌ها و محدوديتهاي مخصوص به جزئيات ميسازد، چنانكه در نفس انساني هنگاميكه با علم حضوري خود را مي‌يابيم، آنرا در كمال وحدت و بدون تغير و شكل‌پذيري از جهت عالم بودن به جزئيات درمي‌يابيم. البته با يك اصطلاح نارسا (كه درباره نفس از روي ناچاري بكار ميبريم): سطح ظاهري نفس كه مجاور با طبيعت است، خاصيتي مثل آينه دارد كه آنچه را كه در برابرش وجود دارد در خود منعكس ميسازد و در آن حال كه مثلا درختي را در خود منعكس نموده است، نميتواند انسان را نيز منعكس نمايد. اين بعد نفس كه بي‌شباهت به سطح خودآگاه ذهن نيست، هيچ منافاتي با وجود بعد يا سطح عميق نفس كه ثابت و مشرف و در عين حال وحدت مجمع كثرتها است ندارد، چنانكه سطح با ضمير خود آگاه ذهن، منافاتي با وجود سطح يا ضمير ناخودآگاه ذهن ندارد. علم نفس به جزئيات و كليات در سطح عميق كه بعد ثابت دارد، نه موجب تغيير در ذات نفس است و نه نفس را در محل فيزيكي اشكال و كيفيات و محدوديتها مينمايد.10- خداوند سبحان محيط بر همه اجزاء و نمودها و روابط عالم هستي است و ارتباط احاطه‌اي او با همه اجزاء و نمودها و روابط يكسان است، به اين معني كه هيچيك از آنها، براي خدا آشكارتر از ديگري نيست و هيچيك از آنها نسبت خاصي با خدا ندارد و هيچيك از آنها خارج از نظاره و سلطه خداوندي نيست، همچنان احاطه نفس و نظاره و سلطه آن بر همه اجزاء كالبد مادي خويش مي‌تواند تا حدودي مساوي بوده باشد. البته مخلوقاتي در جهان هستي مانند انسان و فرشتگان وجود دارند كه از ديگر موجودات به خدا نزديكترند، ولي واضح است كه اين نزديكي نه از جهت خصوصيت استعدادي آنها است، بلكه از آنجهت است كه با عمل به دستورات خداوندي تحصيل تقرب مينمايد، لذا مي‌بينيم كه همه انسانها به خدا نزديك نيستند، بلكه در صورت ارتكاب زشتي‌ها از بارگاه خداوندي مطرودتر و دورتر از ديگر موجودات ميگردند.11- مجهول بودن ذات خداوندي با دريافت بديهي موجوديت و صفات و جمال و جلال او. بعبارت روشنتر بدون كمترين ترديد ذات خداوندي قابل شناخت نيست، زيرا هيچ يك از وسائل درك و شناخت ما توانائي اشراف و احاطه بر آن ذات اقدس را ندارد. با اينحال، با تحصيل صفاي دروني و تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله ميتوان فروغي از جمال و جلال او را دريافت نمود، چنانكه سيدالموحدين اميرالمومنين عليه‌السلام به ذعلب يماني فرموده است: لم اعبد ربا لم اره. (خداوندي را كه نديده‌ايم نپرسيده‌ام.) و همچنين است نفس انساني. ذات اين حقيقت بزرگ قابل شناخت نيست و در عين حال با بدست آوردن تهذب و صفاي دروني و تفكر صحيح در ابعاد و سطوح و صفات و فعاليتهاي آن، ميتوان به معلومات بسيار مفيد و ارزنده درباره شناخت آن نائل گشت. اينكه مولوي ميگويد: ما ميتوانيم نفس را بشناسيم، زيرا ذات حق را كه از نفس عالي‌تر و به فهم انسانها دورتر است ميتوانيم با تحصيل كمال روحي بشناسيم، صحيح نيست. بدانجهت كه ابيات مولوي درباره اين مساله بسيار پرمعني است، لذا آن ابيات را در اينجا مي‌آوريم و مورد بررسي و نقد قرار ميدهيم:هيچ ماهيات اوصاف كمال           كس نداند جز به آثار و مثالطفل ماهيت نداند طمث را         جز كه گوئي هست چون حلوا تراطفل را نبود ز وطي زن خبر        جز كه گوئي هست آن خوش چون شكركي بود ماهيت ذوق جماع         مثل ماهيات شكر اي مطاعليك نسبت كرد از روي خوشي           با تو آن عاقل كه تو كودك وشيتا بداند كودك آنرا از مثال          گر نداند ماهيت يا عين حالپس اگر گوئي بدانم، دور نيست             ور بگوئي كه ندانم، زور نيستگر كسي گويد كه داني نوح را            آن رسول حق و نور روح راگر بگوئي چون ندانم كان قمر            هست از خورشيد و مه مشهورتركودكان خرد در كتاب‌ها            وان امامان جمله در محراب‌هانام او خوانند در قرآن صريح            قصه‌اش گويند از ماضي فصيحراستگو داند ترا از روي وصف           گرچه ماهيت نشد از نوح كشفور بگوئي من چه دانم نوح را           همچو اوئي داند او را اي فتيمور لنگم من چه دانم فيل را             پشه‌اي كي داند اسرافيل رااينسخن هم راست است از روي آن             كه بماهيت ندانيش اي فلانعجز از ادراك ماهيت عمو           حالت عامه بود درياب توزانكه ماهيات و سر سر آن         پيش چشم كاملان باشد عياندر وجود از سر حق و ذات او          دورتر از وهم و استبصار كوچونكه آن مخفي نماند از محرمان         ذات و صفي چيست كان ماند نهانعقل بحثي گويد اين دور است و گو          بي ز تاويلي محالي كم شنوشيخ گويد مر ترا اي سست حال           آنچه فوق حال تست آيد محالواقعياتي كه كنونت برگشود           ني كه اول هم محالت مي‌نمودملاحظه ميشود كه مولوي صريحا ميگويد: ذات حق از درك و دريافت انسانهاي كمال يافته دور نيست و آنان ميتوانند آن ذات اقدس را درك نمايند. بار ديگر به اين دو بيت دقت فرماييد: در وجود از سر حق و ذات او دورتر از وهم و استبصار كو چونكه آن مخفي نماند از محرمان ذات وصفي چيست كان ماند نهان بنا بگفته مولوي، همانطور كه رهبر روحاني و مرشد ملكوتي امكان وصول درك انساني را به ذات اقدس ربوبي تصديق ميكند، بطور قطع امكان وصول درك انساني را به ماهيت نفس نيز ميپذيرد. ولي ما اين عقيده را با نظريه محدوديت حواس و ذهن و عقل بشري و قصور آنها از شناخت ذات پاك ربوبي، نمي‌پذيريم و درك و دريافت آن اشخاصي را كه دم از دريافت ذات خدائي زده و تا آنجا جرات كرده‌اند كه بگويند: (من حقم)، (نيست در ميان لباسم جز خدا) قابل بررسي و تامل ميدانيم لذا گفته ميشود كه: اين اشخاص با پيشرفت در بكار انداختن يكي از ابعاد رواني ابعاد ديگري از من يا نفس خود را روياروي خود برنهاده، ذات خدا را با مقداري از ابعاد نفس يا من خود اشتباه كرده‌اند.اين نكته مهم را بايد مورد توجه قرار بدهيم كه اگر شناخت نفس امكان‌پذير بود، انسانها ميتوانستند از ورود خيالات بي‌اساس و توهمات بي‌پايه و نوسانات اضطراب آور نرم و تند و حيرت انگيز و دردآور به صحنه درون جلوگيري نمايند.اي برادر عقل يكدم با خود آر        دمبدم در تو خزانست و بهارموج‌هاي تيز درياهاي روح         هست صد چندان كه بد طوفان نوحو مسلم است كه هيچكس نميخواهد مغز و روان خود را با خيالات و توهمات بي‌پايه بفرسايد و با نوسانات اضطراب آور و تند و نرم و حيرت انگيز و دردآور روزگار تيره‌اي را سپري نمايد. اما آيه شريفه، و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربي و ما اوتيتم من العلم الا قليلا. ((اي پيامبر ما) و از تو درباره روح ميپرسند، به آنان بگو روح از امر پروردگار من است و براي شما از علم جز اندكي داده شده است.) اگر چه اثبات مجهولات مطلق روح را نمي‌نمايد، ولي ميفرمايد چون روح از امر پروردگار (مافوق عالم خلق است)، انتظار شناخت همه جانبه درباره روح را نداشته باشيد، زيرا جز اندكي از علم بشما داده نشده است.خدواند متعال ميفرمايد: سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم. (ما آيات خود را بزودي در جهان بروني و در جهان دروني (آفاق و انفس) بشما نشان خواهيم داد.) و مسلم است كه بدون نظر و دريافت ابعاد و سطوح عميق نفس، دريافت آيات الهي در آن نفس امكان‌پذير است و امكان اين شناخت منافاتي با ناتواني از شناخت ماهيت نفس ندارد. از طرف ديگر با توجه به عدم صراحت، بلكه با توجه به عدم ظهور روح در آيه شريفه در همان حقيقتي كه ما آنرا روح انساني ميناميم، نميتوانيم بگوئيم: قطعا مقصود همان روح اصطلاحي است كه در انسان وجود دارد. مرحوم علامه سيد محمدحسين طباطبائي تفسير گوناگون روح را در تفسير خود آورده است، مراجعه فرماييد.12- خداوند سبحان بهمه مخلوقات خود، مخصوصا به انسانها محبت دارد، زيرا آنها مصنوع او هستند.اين محبت ناشي از عامل غريزه‌اي نيست، زيرا خداوند سبحان غريزه‌اي ندارد، و همچنين ناشي از سودجوئي نيست، زيرا خداوند متعال واجد همه خيرات و كمالات است و هيچگونه نيازي به هيچ سودي ندارد. نفي انساني هم استعداد محبت ورزيدن به مصنوعات و نتائج فكري خود دارد و ميتواند با پيشرفت روحي، محبت، مزبور را بدون تكيه به دو عامل غريزه و سودجوئي داشته باشد.13- خداوند متعال محبت خاص به جمال و كمال دارد، و با داشتن جمال و كمال بي‌نهايت در خود، مخلوقات خود را ميخواهد كه داراي جمال و كمال بوده باشند. البته خواستن دو موضوع مزبور، دو نوع است:نوع تكويني و نوع تشريعي. نوع تكويني عبارتست از جمالي كه در اجزاء هستي ديده ميشود كه با خواستن خدا آن (جمال) بوجود مي‌آيد و امكان تخلف نيست و همچنين نوع تكويني كمال، كه جلوه‌گاهش استعدادها و نيروهاي با عظمت در هستي است، چنانكه در انسان مشاهده ميكنيم. انواع تشريعي. اما جمال و كمالي كه با اراده تشريعي خواسته مي‌شوند، تحقق عيني و وجود خارجي و فعلي آن دو، بستگي به اختيار انسان دارد. نفس انساني هم با قطع نظر از عوارض ثانوي ناشي از عوامل محيط طبيعي و اجتماعي و تعليم و تربيت فرهنگي اشتياق به جمال و كمال دارد،تا جائيكه عده‌اي معتقدند زيباجوئي و كمال طلبي از مختصات ذاتي انسان است. موضوع جمال و مطلوبيت آن، در منابع معتبر اسلامي بطور فراوان آمده است و اينجانب مقداري از آيات و روايات مربوط به موضوع كمال، ميتوان گفت: هدف اصلي همه اديان كه براي رسانيدن مردم به هدف اعلاي حياتشان بوسيله پيامبران الهي است، بارور ساختن و بثمر رسانيدن استعداد كمال‌يابي مردم است كه هم منابع رسمي اسلام در بيان آن اصرار ميورزد و هم دلائل عقلي و دريافتهاي وجداني.14- خداوند سبحان هر چه بيافريند كمترين تاثيري در ذات اقدس او نميگذارد. يعني ذات اقدس خداوندي مانند ديگر موجودات و علل عالم طبيعت نيست، زيرا اگر چيزي از آنها بعنوان جزئي از كل جدا شود يا بعنوان معلولي بوجود آمده باشد، قطعي است كه تغييري از آن موجودات، مانند كم شدن و انتقال از حالي به حالي ديگر بوجود مي‌آيد. درصورتيكه اگر خداوند ميليارها برابر همين عالم هستي را بوجود بياورد، كمترين تاثير و دگرگومي در آن ذات اقدس نمودار نميگردد، همچنين است نفس انساني كه اگر ميلياردها تصور و تصديق و انديشه و تجسيم و اكتشاف و اراده و تصميم بوجود بياورد، كمترين تاثير و دگرگوني در نفس پديدار نميگردد.15- خداوند متعال دائما فعال است و در هر لحظه در كاري است. حركت و دگرگوني كه تمام ذرات عالم هستي را فرا گرفته است، فاعلي جز خدا ندارد و همه علل و تنوعات اجزاء طبيعت كه گفته مي‌شود: فاعل حركتند، در حقيقت متحركهائي هستند كه در عين حركت و تحولي كه دارند وسيله انتقال حركت به ديگر موجودات نيز ميباشند و بعبارت اصطلاحي، همه متحركها ما فيه الحركه هستند نه ما منه الحركه و عامل اصلي حركت در هر لحظه خدا است. كل يوم هو في شان يخوان مر ورا بيكار و بي‌فعلي مدان كمترين كارش بهر روز آن بود كاو سه لشكر را روانه مي‌كند لشكري ز اصلاب سوي امهات بهر آن تا در رحم رويد نبات لشكري ز ارحام سوي خاكدان تا ز نر و ماده پرگردد جهان لشكري از خاكدان سوي اجل تا ببيند هر كسي عكس‌العمل باز بيشك بيش از آنها مي‌رسد آنچه از حق سوي جانها مي‌رسد آنچه از جانها بدلها مي‌رسد آنچه از دلها به گلها مي‌رسد اينت لشكرهاي حق بيحد و مر بهر اين فرمود ذكري للبشر نفس آدمي نيز يك لحظه سكون و استقرار ندارد، بلكه دائما در حال تحريك است، يعني همه اجزاء دروني و بروني موجوديت انسان را به حركت و فعاليت درمي‌آورد-يك زمان بيكار نتواني نشست          تا بدي يا نيكئي از تو نجستاين تقاضاهاي كار از بهر آن          شد موكل تا شود سرت عيانورنه كي گيرد گلايه قرار        چون ضميرت ميكشد آنرا بكارتا سه‌ي تو آن كشش را شد نشان        هست بيكاري چو جان كندن عيانپس گلابه‌ي تن كجا ساكن شود        چون سر رشته ضميرت مي‌كشدتا سه تو شد نشان آن كشش        بر تو بيكاري بود چون جان كنش16- خداوند سبحان عالم هستي را با آن همه اجزاء و اشكال و روابط مي‌آفريند بدون هدفي را بعنوان سود از آن آفرينش براي خود منظور بدارد- من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بربندگان جودي كنم حتي همين جود رساندن به بندگان هم، براي خدا هدفي خارج از خلقت نيست بطوريكه آن هدف در دسترس خدا نباشد و با اقدام به آفرينش مخلوقات، به آن هدف دست بيابد. بنابراين، خود فعل، مقتضاي حكمت آن ذات اقدس است كه انجام ميدهد و نفس آدمي نيز تكليف را ميتواند در مافوق معامله‌گريهاي معمولي (جلب سود و دفع ضرر) انجام بدهد، يعني انسان هم با تهذب دروني بمقامي ميرسد كه عمل را براي خود انجام ميدهد بدون توقع پاداش و فرار از كيفر.17- فقط با پذيرش وجود خداوند سبحان و تكيه هستي بر او است كه ميتوان جهان هستي و حركت معيني را كه در پيش گرفته است معقول و قابل تفسير تلقي نمود. هيچ ميدانيد اهل معرفت چه ميگويند؟ آنان با كمال جديت و صراحت فرياد مي‌زنند:من نخواهم در دو عالم بنگريست          تا ندانم كاين دو مجلس آن كيستبي‌تماشاي صفت‌هاي خدا          گر خورم نان، در گلو گيرد مراچون گوارد لقمه بي‌ديدار او؟         بي‌تماشاي گل و گلزار او؟جز باميد خدا زين آبخور          كي خورد يكلحظه غير از گاو و خرمرحوم فيض كاشاني هم ميگويد:نظري نهان بيفكن مگرش عيان ببيني            گرش از جهان نبيني بجهان چه ديده باشيحافظ چه زيبا ميگويد:حاصل كارگه كون و مكان اينهمه نيست            باده پيش آر كه اسباب جهان اينهمه نيستاز دل و جان شرف صحبت جانان غرض است            غرض اينست وگرنه دل و جان اينهمه نيستهمينطور جلوه‌اي مختصر از اين عظمت را كه توانائي تفسير و توجيه عالم هستي را دارد، در انسان ميتوان مشاهده كرد.بگذر از باغ جهان يك سحر اي رشك بهار         تا ز گلزار جهان رسم خزان برخيزدآيا تاكنون در اين مسئله انديشيده‌ايد كه شخصيت‌هاي رشد يافته و سالكان راه خدا با شخصيت و رفتار و گفتار و كردار و انديشه‌هاي پاكشان از اساسي‌ترين عوامل توجيه و تفسير عالم هستي بوده‌اند؟ اگر تاكنون به اين مساله جلب نشده‌ايد و درباره آن نينديشيده‌ايد، در همين لحظه اين كتاب را ببنديد و كنار بگذاريد و در اين مساله كه عرض شد مقداري به تفكر بپردازيد، خواهيد ديد كه انسانهاي رشد يافته با شخصيت و صفات و رفتار بسيار عالي و با عظمتي كه از خود نشان ميدهند، بقدري از ماده و ماديات پرستي فاصله ميگيرند و بقدري شرف و ارزش پديدار ميسازند كه چهره عالم را براي ما دگرگون نموده و اثبات ميكنند كه جهان طبيعي كه قدرت بجريان انداختن چنين موجوداتي را دارد، اين جهاني كه ظرفيت پرورانيدن چنين كمال يافتگاني را در گاهواره‌ي خود دارد، خيلي پرمعني‌تر از آن است كه متفكر نماهائي برخيزند و با چند كلمه ابهام‌آور و فريبنده نظير اينگونه ابيات-ما ز آغاز و ز انجام جهان بيخبريم         اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده استحساب آنرا تصفيه نمايند و سپس با خيال راحت عنوان متفكر واقع طلب را براي خود انتخاب كنند. آيا عظمت علي بن ابيطالب عليه‌السلام با آن عدالت و عفت و حكمت و شجاعت و حلم و ظرفيت و از خودگذشتگي و اعراض از مال و شهرت و كاميابي، به تنهائي نميتواند معني‌دار بودن هستي و انسانرا اثبات كند؟! آيا وجود اين شخصيت نميتواند فروغي بسيار تابناك بر تاريكي‌هاي فكري بشري درباره هستي و آغاز و مبادي اوليه و انجام و اهداف نهائي آن بتاباند؟! اگر پاسخ شما به اين دو سوال منفي است، برويد براي خوشگذراني‌ها و بيخيالي‌ها و زمزمه (انشاءالله بز بود!) بگوشه قهوه‌خانه‌هاي پوچ‌گرائي (نيهيليستي)، و اصلا درباره انسان و هستي و آغاز و پايان و حقيقت و باطل و اصالت و پوچي صحبت نكنيد.18- خداوند سبحان بجهت علم و سلطه مطلقه‌اي كه بر همه علل و معلولات و مقدمات و نتائج آنها دارد و همچنين بدانجهت كه امتداد زمان مابين او و رويدادها و واقعيات نميتواند فاصله ايجاد كند، لذا داراي حلم بينهايت است. مثلا انتقام از ظلمي كه يك فرد يا يك گروه مرتكب شده است و فرضا فاصله زمان بروز انتقام از بوقوع پيوستن آن ظلم، ميلياردها سال هم بوده باشد، براي خداوند سبحان مانند آن است كه همان لحظه كه ظلم اتفاق افتاده انتقام آن نيز گرفته شده است زيرا:تعالي الله قديمي كاو بيكدم         كند آغاز و انجام دو عالمنمونه‌اي ناچيز از اين حلم در نفس انساني نيز مشاهده مي‌شود. آن عده از نفوس كه بجهت رشد و كمال توانسته‌اند از تاثر از جويبار حوادث بيرون آمده و علل و معلولات و مقدمات و نتائج آنها را مشرفانه مشاهده كنند، از حلمي شگفت‌انگيز برخوردارند- ان ابراهيم لاواه حليم. (قطعا ابراهيم بسيار نيايش و ناله كننده بدرگاه خدا و بردبار است.)غم چو بيني در كنارش كش به عشق         از سر ربوه نظر كن در دمشقعاقل از انگور ميبيند همي            عاشق از معدوم شي‌ء بيند هميجنگ مي‌كردند حمالان پرير         تو مكش تا من كشم حملش چو شيرزانكه در آن رنج مي‌ديدند سود         حمل را هر يك ز ديگر مي‌ربودصبر مي‌بيند ز پرده اجتهاد             روي چون گلناز و زلفين مرادفكرت از ماضي و مستقبل بود           چون از اين دورست مشكل حل شودديده چون بي‌كيف هر با كيف را         ديده پيش ازكان صحيح و زيف راپيشتر از خلقت انگورها          خورده مي‌ها و نموده شورهاروح از انگور مي‌را ديده است              روح از معدوم شي‌ء را ديده استدر تموز گرم مي‌بينند دي            در شعاع شمس مي‌بينند في19- خداوند سبحان با علم حضوري، وجود بينهايت خود را ميبيند، يعني او عالم به ذات و وجود و صفات بينهايت خويش است. خداوند نمونه‌اي از استعداد بدست آوردن اين علم را در انسان‌ها قرار داده است كه آنان نيز ميتوانند اين علم را درباره خودشان به فعليت برسانند. شاهد امكان وصول انسانها به چنين علمي، نه تنها تصور بينهايت را تصور يا در ذهن انشاء كنند، و نه تنها انسانها ميتوانند به عالم هستي اشراف پيدا كرده و درباره آن، احكام فلسفي صادر نمايند، بلكه انسانها توانائي دريافت مفهومي از علم بينهايت و قدرت بينهايت و حيات بينهايت را در موقع دريافت مفهومي از خدا درك مي‌كنند. مبناي يكي از مهمترين دلائل وجود خداوند ذوالجلال همين دريافت شگفت‌انگيز است. توضيح اينكه ما انسانها چه در موقع نيايش‌ها و چه در عموم اوقات كه توجه به خدا داريم، با مفهومي از بينهايت، آن مقام ربوبي را درمي يابيم، زيرا بطور ارتكازي ذهني يقين داريم كه خداوند يك موجود متناهي نيست و با توجه باينكه حواس ما و فعاليتهاي آن محدود است و همچنين ذهن و نيروها و فعاليتهاي ذهني ما متناهي است، اين حقيقت اثبات مي‌شود كه دريافت آن مفهوم بينهايت و لو بطور اجمال، از عنايات خداوند سبحان است-اين دعا هم بخشش و انعام تست           ورنه در گلخن گلستان از چه رستدكارت در مغرب زمين از اين بينهايت يا بي‌مغز آدمي با اينكه بطور طبيعي نبايد توانائي دريافت بينهايت را داشته باشد، خدا را اثبات مي‌كند. براي بررسي مشروح اين مطلب به مقدمه مجلد 14 از تفسير و نقد و تحليل مثنوي مراجعه فرمائيد.20- جهان هستي در برابر خداوند، از آن نحو موجوديت برخوردار نيست كه خدا را محدود بسازد، يعني موجودات جهان هستي نميتوانند مكان و موقعيتي را اشغال نمايند كه خدا از آن مكان و موقعيت منفي شود. او محيط بر همه ذرات و شوون هستي است و هيچ موجودي نميتواند موجوديت او را تعين و محدوديتي خاص ببخشد. نمونه‌اي از اين عظمت را در نفس انساني ميتوان ديد. نفس انساني چنان احاطه‌اي بر اجزاء و همه شوون داخلي و خارجي بدن دارد كه هيچ يك از آنها نميتواند نفس را محدود ساخته و در آن موقعيت كه هست، نفس را از آن موقعيت منفي نمايد. هر اندازه رشد نفس انساني بالاتر بود با شناخت عظمت‌هاي بيشتر و عالي‌تر در نفس، خداوند سبحان را بهتر خواهد شناخت. اين يك قانون كلي است كه- پاك شو اول و پس ديده بران پاك انداز، زيرا-عقل باشي عقل را داني كمال         عشق گردي عشق را يابي جمالبراي شناخت احاطه و آگاهي و اشراف خداوندي بر همه جزئيات و كليات عالم هستي، شناخت و احاطه و آگاهي و اشراف نفس بر همه اجزاء كوچك و بزرگ بدن مقدمه بسيار شايسته‌اي است، ولي بايد اين احاطه و آگاهي و اشراف را تحصيل كرد و استعداد آنها را كه در وجود ما نهفته است به فعليت رسانيد، زيرا چنين نيست كه آدمي، هم بمقتضاي خودطبيعي مانند حيوانات زندگي كند و هم توقع آنرا داشته باشد كه بر همه موجوديت مادي و معنوي خود كه يكي از به فعليت برساند. انسانهائي در اين دنيا زندگي ميكنند كه خدا را مانند خود تصور ميكنند، همانگونه كه اگر مورچه تصور كرده و آنرا به خدا نسبت ميدهد.مور ضعيف و ناتوان چون شكل يزداني كشد          بيشك به شكل مورچه با شاخ حيواني كشدمغز شبان هم نقشه موسي بن عمراني كشد          در فكر ماني گر فتد او صورت ماني كشدادراك هر جنبنده نقش خويش را داراستيدر منابع معتبر اسلامي تشويق و تحريك جدي به همنشيني و اخذ تعليم و تربيت از رشد يافتگان، بطور فراوان صورت گرفته است، مانند: كونوا مع الصادقين. (با راستگويان باشيد.) اولياء خدا را دوست بداريد، نظر به چهره عالم رباني عبادت است. چرا؟ براي اينكه اين عظماي كمال يافته با تهذب و تادب به آداب الله و تخلق به اخلاق الله نمونه‌هائي اگر چه ضعيف، از صفات خداوندي را بدست آورده‌اند. در آن روايت كه امام ميفرمايد: به چهره عالم رباني نظر كنيد، اين علت را مي‌آورد كه آنان خدا را بياد شما مي‌آورند. شناخت كمال يافته‌گان و قرار گرفتن در جاذبه محرك آنان از مهمترين عوامل خداشناسي و قرار گرفتن در جاذبه او است. وقتي كه انسان در صدد شناخت عظمت‌هاي قافله سالاران كمال يافته بر مي‌آيد، و بتماشاي ابراهيم خليل و موسي عمران و عيسي بن مريم و محمد بن عبدالله صلوات الله عليهم اجمعين ميپردازد، بخوبي احساس مي‌كند كه اين كمال يافته‌گان آيات بسيار پرفروغ خداوندي هستند كه شخصيت (نفس) و رفتار و حركات و انديشه‌ها و صفات بسيار با عظمتي كه دارند، براي انساني كه بخواهد از بينائي و شنوائي و خرد و وجدانش استفاده كند، روشنترين دلائل بر وجود خدا و عوامل شناخت صفات خداوندي ميباشد.در تاريخ طولاني بشر هيچ خيانت و وقاحتي زشت‌تر از اين نبوده است كه از تساوي انسانها در اعضاي مادي و شكل و صورت و همچنين از لزوم تساوي انسانها در برابر حقوق، تساوي و برابري مطلق ميان آنها را نتيجه گرفته‌اند و از گرايش و حركت انسانها بسوي عظمت‌ها و ارزشها جلوگيري كرده‌اند! اين خيانت و وقاحت متاسفانه روز بروز گسترده‌تر و شديدتر ميشود و در نتيجه موضوع رشد و كمال و آزادي و اختيار و مسابقه در خيرات و كمال داخل در منطقه افسانه‌ها و خيالات ميگردد. بديهي است كه اكنون ديگر همه احساسات و انديشه‌ها و نيروهاي بسيار بااهميت تعميم و تجريد و تجسيم و اراده و اكتشاف و غيرذلك، در خدمت آن قدرت ناآگاه قرار گرفته است كه نخستين قرباني آن (قدرت) خود قدرتمند است كه تنها همه قواي مغزي او در استخدام قدرت در مي‌آيد، بلكه شخصيت آگاه او در برابر آن قدرت ناآگاه باخته مي‌شود. شگفت آورتر از همه، ماده اول اعلاميه جهاني حقوق بشر است كه با ادعاي خدمت به انسانيت و حيثيت ذاتي او، ابن‌ملجم را با علي بن ابيطالب عليه‌السلام و موسي عليه‌السلام را با فرعون و سقراط را با نرون يكي ميشمارد! و اگر بپرسند هدف از اين ماده چيست؟ فورا اين پاسخ را خواهيد شنيد كه خدمت به انسانيت!! و اين مطلب را هم ضميمه خواهد كرد كه: آقاي عزيز، اين يكي از مواد حقوقي است و عظمت خقوق در اينست كه همه انسانها را مساوي و برابر همديگر در مقابل خود قرار بدهد.گويا اين حقوقدانان بيخبر از جانهاي آدميان به سوال يك كودك پاسخ ميدهند و نمي‌فهمند كه سوال مزبور عميق‌تر و مناسب‌ترين سوال است كه در اين مورد ممكن است مطرح شود. زيرا آن حقوقدان مبناي حقوق جهاني بشر را بر حيثيت و ارزش ذاتي انسان استوار است كه در اين مورد ممكن است مطرح شود. زيرا آن حقوقدانان مبناي حقوق جهاني بشر را بر حيثيت و ارزش ذاتي، انسان استوار ساخته‌اند، يعني ادعاي آنان چنين است. آيا ميتوان همه انسانها را در حيثيت و ارزش ذاتي يكي تلقي نمود؟ و چنانكه گفتيم آيا موسي عليه‌السلام با فرعون و عيسي بن مريم عليه‌السلام با طغيانگران بني‌اسرائيل و محمد بن عبدالله صلي عليه و آله با بت پرستان جاني آن دوران و علي بن ابيطالب عليه‌السلام با ابن‌ملجم از يك حيثيت و شرف و ارزش برخوردارند؟! وانگهي مگر مواد اين اعلاميه لزوم شكوفائي اخلاق را براي عدم مزاحمت و رفع تضاد انسانها توصيه نمي‌كنند؟!خلاصه، اگر هيچ نتيجه ضد انساني براي نفي كمالات و مساوي گرفتن يزيدها با امام حسين عليه‌السلام‌ها نبود مگر اينكه آن بيخبران مردم را از معرفت خدا و قرار گرفتن آنان در جاذبه كمال اعلاي ربوبي محروم ساخته‌اند، از لحاظ خيانت بر بشريت كافي بود.*****«و ان من ابغض الرجال الي الله تعالي لعبدا و كله الله الي نفسه، جائرا عن قصد السبيل، سائرا بغير دليل، ان دعي الي حرث الدنيا عمل، و ان دعي الي حرث الاخره كسل! كان ما عمل له واجب عليه و كان ما وني فيه ساقط عنه» (و قطعا از مبغوض‌ترين مردان نزد خدا آن بنده‌ايست كه خدا او را بخود واگذاشته است.اين بنده رها شده بحال خود از راه حق متجاوز، و بدون رهبري كه دليل راه است، در حركت است. اگر اين بنده رها شده بجال خود به كشتكار دنيا خوانده شود بكار مي‌افتد و اگر به كشتكار اخروي خوانده شود كسل و افسرده ميگردد، گوئي آنچه كه براي آن عمل كرده‌است (امور دنيوي) براي او واجب و آنچه كه در آن سستي و كاهلي ورزيده است (امور اخروي)از او ساقط است.)انساني كه بحال خود رها شده‌است، از انحرافش صراط مستقيم قطعي است:آن لذت پوچ و زودگذر كه بدنبالش انحراف از صراط مستقيم قطعي است، لذت احساس رهائي بي‌اساس است كه آدمي را مي‌فريبد و او را از خوشتن بيگانه مي‌سازد. كودك با احساس كمال رهائي، تكيه بر واقعيت دارد؟! او نمي‌داند كه اولا هر پرنده كوچكي پروانه نيست، و هر پروانه‌اي كه از جلوي چشمان او مي‌پرد، او نخواهد توانست آنرا بگيرد. او نمي‌داند وقتي كه پروانه را گرفت اگر اندكي آنرا در ميان انگشتان فشار بدهد، آن حيوان خواهد مرد. او نميداند كه براي گرفتن پروانه باغچه‌اي را كه كاشته شده است با دويدن توي آن، گلها يا ديگر روييدنيهاي باارزش را نابود مي‌كند. او نميداند كه پدر يا مادر يا برادر يا خواهر همه حركات او را زير نظر دارند، چند ساعت ديگر لباسهايش را كه كثيف شده است عوض خواهند كرد، او را به حمام برده بدنش را شستشو خواهند داد. دو ساعت ديگر دوائي تلخ براي رفع يا دفع بيماري به او خواهند خورانيد. او اطلاع ندارد كه پدر يا مادر براي ثبت نام او در مدرسه تلاش معمولي را آغاز كرده‌اند و يكماه ديگر نه تنمه از دويدن بدنبال پروانه با احساس كمال رهائي محروم خواهد گشت، بلكه چند ساعت پيش از ظهر و چند ساعت پس از آن را از اسباب بازيهاي خود و بازي با كودكان ديگر هم بريده خواهد گشت.بدين ترتيب اين كودك در ميان بايد و نبايد كه پيرامون او را گرفته است، با احساس كمال رهائي دنبال پروانه‌ها ميدود و با اسباب بازيهاي خود سرگرم است. بديهي است كه اگر اولياي آن كودك يا مربيان و اجرا كنندگان قوانين جامعه، آن موجود خام را بحال خود بگذارند كه از لذت پوچ و زودگذر احساس رهائي برخوردار شود، و آهمه بايدها و نبايدها را كه قطعا به يك عده مباني حياتي استوار است، زير پا بگذارد، هم حيات خود آن كودك مختل خواهد گشت و هم نظام زندگي اجتماعي بر هم خواهد خورد. كساني كه با سركوب كردن وجدان و خرد و با بي‌اعتنائي به دستورات خداوندي، بايدها و نبايدها مبتني بر صلاح و فساد فردي و اجتماعي را زير پا ميگذارند و با احساس لذت كاذب رهائي، خود را رها مي‌بينند و آنرا براي زندگي خود آرمان تلقي مينمايد، در تاريكي و شقاوت شديدي بسر ميبرند، زيرا لازمه بي‌اعتنائي به بايدها و نبايدها تحميل تصنعي بي‌قانوني براي زندگي است، به اين معني كه فرد يا گروه يا جامعه بي‌اعتنا به بايدها و نبايدها، زندگي را در همان احساس و خواستن و حركت طبيعي حيواني خلاصه ميكند و خداوند متعال چنين انساني را بحال خود رها مينمايد كه از بدترين محروميتهايي است كه با اختيار كسب شده است و اينكه اميرالمومنين ميفرمايد: ((اگر اين بنده‌ي رها شده بحال خود به كشتكار دنيا دعوت شود، به كار ميافتد و اگر به كشتكار اخروي خوانده شود كسل و افسرده ميگردد)) مختص اساسي رها شدن بحال خود است كه متذكر شديم.از رسول خدا صلي عليه و آله و سلم نقل شده است كه در نيايش خود با خدا اين دعا را مينمود كه: الهي لا تكلني الي نفسي طرفه عين ابدا. (خداوند، هرگز مرا (حتي) بقدر يك چشم بهم زدن بخودم وامگذار.) رها شدن و ايكال و واگذاشته شدن بخود همان استدراج است كه در دو مورد از آيات قرآني آمده است: مورد يكم: و الذين كذبوا باياتنا سنستدرجهم من حيث لا يعلمون. (و آنانكه را كه آيات ما را تكذيب كردند در سقوط مستمر رو به هلاكت قرار خواهيم داد.) مورد دوم: فذرني و من يكذب بهذا الحديث سنستدرجهم من حيث لا يعلمون. (بگذار من باشم و آن كسانيكه اين حديث (قرآن يا دين) را تكذيب مينمايند. من آنانرا از آن موقعيت كه نميدانند، در سقوط مستمر و به هلاكت قرار خواهم داد.) و آن مردم در حال سقوط استدراجي، خود را رها احساس ميكنند، در صورتيكه سقوط مزبور ناشي از واگذار شدن آنان بحال خود ميباشد:هر چه غير اوست استدراج تست           گرچه تخت و ملكتست و تاج تست 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )امام (ع) در اين خطبه دانا را منحصر فرموده به كسى كه قدر خود را بشناسد، و مراد از قدر، اندازه و ارزش او در مملكت خدا و موقعيّت او در قلمرو عالم وجود است، و چون اين شناخت مستلزم اين است كه انسان مناسبت خود را با آفريدگان عوالم وجود درك كند، و بداند كه او در جرگه كدامين آفريدگان است، و براى چه منظورى وجود يافته است، ناچار چنين كسى عالم، و از دانش لازم برخوردار، و اوامر الهى را فرمانبردار است، و از حدّى كه كتاب خدا و سنن انبيا (ع) براى او ترسيم كرده اند پا فراتر نخواهد گذاشت.فرموده است: «و كفى بالمرء جهلا أن لا يعرف قدره»:نظر به اين كه علم موجب مى شود كه انسان قدر خود را بشناسد، ناگزير كسى كه ارزش خود را نمى داند عالم نيست و نادان است، زيرا نقيض لازم مستلزم نقيض ملزوم مى باشد، و اين كه فرموده است: و كفى بالمرء جهلا اشاره است به شدّت و قوت جهل و اين كه نادانى مستلزم سختى و عذاب است.فرموده است: «و إنّ من أبغض الرّجال... تا قصد السّبيل»:پيش از اين شرح آن داده شده است.فرموده است: «سائرا بغير دليل»:ذكر دليل در اين جا اشاره است به ائمّه هدا (ع) و راهنمايان به خدا، و كتاب و سنّت نيز از جمله راهنمايانند، براى اين كه اگر انسان در طريق راه خدا، و در نحوه سلوك و رفتار خود با بندگان او، دليل و راهنمايى نداشته باشد در زمره هلاكت يافتگان است.فرموده است: «إن دُعِى ... »:امام (ع) واژه «حرث» را كه به معناى كشت كردن است براى كارهايى كه انسان جهت دنيا و يا آخرت خود انجام مى دهد استعاره فرموده است. وجه مشابهت ميان زرع و اعمالى كه انسان براى دنيا يا آخرت خود به جا مى آورد اين است كه هر دوى آنها كسب بوده و براى تحصيل ثواب و پاداش صورت مى گيرد.سپس از نظر اين كه انسان در كارهاى دنيا جديّت و پيشدستى و مواظبت دارد، امام (ع) اعمال او را در اين باره به آنچه بر او واجب است تشبيه فرموده، و كارهاى او را براى آخرت كه همواره با قصور و تنبلى و سستى همراه است، به آنچه از او ساقط شده همانند فرموده است، با اين كه سزاوار است آدمى وضعى خلاف اين داشته باشد. و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 184 منها العالم من عرف قدره، و كفى بالمرء جهلا أن لا يعرف قدره، و إنّ من أبغض الرّجال إلى اللّه لعبد وكّله اللّه إلى نفسه، جائر عن قصد السّبيل، ساير بغير دليل، إن دعي إلى حرث الدّنيا عمل، و إن دعي إلى حرث الآخرة كسل، كأنّ ما عمل له واجب عليه، و كأنّ ما ونى فيه ساقط عنه. (19976- 19819)اللغة:و (ونى) في الأمر ينى و نيا من باب وعد ضعف و فتر فهو و ان، قال سبحانه: «اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتِي».الاعراب:و اللّام في قوله العالم من عرف قدره للجنس و التعريف لقصد الحصر مبالغة و من في قوله عليه السّلام انّ من أبغض الرّجال لعبد زايدة في اسم إنّ و لعبد بالرّفع خبرها كما زيدت في اسم كان في قوله تعالى: «وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ» .و إليه ذهب الكسائى في قوله عليه السّلام: إنّ من أشدّ النّاس عذابا يوم القيامة المصوّرون و في نسخة للشارح المعتزلي لعبدا بالنّصب و كذلك جائرا و سائرا فيكون حينئذ من للتبعيض و هى مع مدخولها خبر ان مقدّما و لعبدا اسم لها، و جائرا، و سايرا يحتملان الحال و الوصف.المعنى: قال السّيد (ره) (منها) أى بعض فصول تلك الخطبة قوله عليه السّلام (العالم من عرف قدره و كفى بالمرء جهلا أن لا يعرف قدره) يعنى أنّ العالم الكامل الحقيق بأن يطلق عليه اسم العالم حقيقة من اتّصف بعرفان قدره و عدم تجاوز طوره، و من لم يعرف ذلك فهو حقيق بأن يطلق عليه اسم الجاهل، و ذلك كاف في جهالته، و المراد بقدره مقداره المعيّن و محلّه المرسوم و مرتبته المقرّرة له في الوجود، و ذلك إنّما يكون بكمال العقل.كما قال الصّادق عليه السّلام: ما اخال رجلا يرفع نفسه فوق قدرها إلّا من خلل في عقله.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 185 و في رواية اخرى عنه عليه السّلام ما هلك امرء عرف قدره.يعنى أنّ من عرف قدره و لم يتعدّ طوره المرسوم له في دائرة الوجود و عرف أنّه ما هو و لأىّ شي ء خلق خلص من ظلمات الجهالة، و نجى من بوادى الهلاكة لأنّه يلازم قدره المقدّر و مقامه المعيّن و يسلك الطّريق المؤدّى إلى النّجاة، و يحترز من طرفي التفريط و الافراط.و يوضح ذلك ما رواه في الكافي عن عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد مرسلا قال: قال أبو عبد اللّه عليه السّلام: دعامة الانسان العقل، و العقل منه الفطنة و الفهم و الحفظ و العلم و بالعقل يكمل، و هو دليله و مبصره و مفتاح أمره فاذا كان تأييد عقله من النّور كان عالما حافظا ذاكرا فطنا فهما، فعلم بذلك كيف و لم و حيث، و عرف من نصحه و من غشّه، فاذا عرف ذلك عرف مجراه و موصوله و مفصوله، و أخلص الوحدانيّة للّه و الاقرار بالطّاعة، فاذا فعل ذلك كان مستدركا لما فات و واردا على ما هو آت يعرف ما هو فيه و لأيّ شي ء هو ههنا و من أين يأتيه و إلى ما هو صائر و ذلك كلّه من تأييد العقل.يعني انّ قيام أمر الانسان و نظام حاله بالعقل فهو له كالعمود للبيت و منه يحصل الفطنة و سرعة ادراك الامور على الاستقامة، و يحصل الفهم و الحفظ و العلم و به يكمل الانسان، و هو دليله على الحقّ و موجب لكونه ذا بصيرة و مفتاح لأمره به يفتح ما اغلق عليه من الأمور الدينية و الدنيويّة و المسائل المعضلة الغامضة، فاذا كان عقله مؤيّدا بالنّور أى بنور الحقّ و خلى عن شوائب الأوهام، و كان عالما بما يحتاج إليه، حافظا لعلمه بحيث لا يتطرّق عليه سهو أو نسيان أصلا أو غالبا، ذاكرا لربّه فطنا فهما في غاية الكمال من القوّتين النظرية و العملية، فعلم بذلك كيف أى كيفيّة الأعمال و الأخلاق، أو كيفية السّلوك إلى الآخرة و الوصول إلى الدّرجات العالية، أو حقايق الأشياء و حقيقة نفسه أهو من المقرّبين أم من المبعدين و لم أى علّة الأشياء، و علل وجودها و ما يؤدّى إليها كعلّة الأخلاق الحسنة حتّى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 186 يكتسبها و علّة الأخلاق الرّذيلة حتّى يجتنبها، أو يتفكر في علّة العلل و ساير العلل المتوسّطة، أو يتفكّر في علّة وجوده و أنّه إنّما خلقه اللّه للمعرفة و الطّاعة، و حيث اى يعلم مواضع الامور و يعرف مقام نفسه فيضعها فيه و لا يتعدّى قدره، و عرف النّاصح له ممّن غشّه فيقبل النّصح من الأوّل و إن كان عدوّا له، و يحترز من تدليس الثاني و إن كان صديقا له: فاذا عرف ذلك عرف مجراه أى سبيله الذى يجرى فيه إلى الحقّ أو يعلم انه متوجه إلى الآخرة فيعمل بمقتضى هذا العلم و لا يتشبّث بالدّنيا و شهواتها، و موصوله و مفصوله، أى ما ينبغي الوصل معه من الأعمال و الاشخاص و ما ينبغي الفصل منه، و اخلص الوحدانيّة للّه سبحانه، و علم أنه الواحد الحقيقى لا جزء له عقلا و ذهنا و خارجا و لا شريك له أصلا، و أقرّ بأنّه لا يستحقّ الطاعة غيره، فاذا فعل ذلك أى الاخلاص و الاقرار، كان مستدركا في غابر الزمان لما فات منه في سالف الأيّام من التكاليف التي كان يلزم عليه القيام بها، و استدراكها انّما هو بالتوبة و القيام بوظايفها، و وارد على ما هو آت من الأعمال الحسنة أو المراتب العالية، يعرف ما هو فيه أى النّشاة الفانية و فنائها و معايبها، و لأىّ شي ء هو ههنا يعنى يعرف أنه انما أنزله اللّه تعالى إلى دار الدّنيا للمعرفة و تحصيل السّعادات الاخروية، فيبذل همّته و جهده فيها، و من أين يأتيه أى النّعم و الخيرات، و يعلم موليها فيشكره و يتوكّل عليه و يتوسّل به لا بغيره أو الأعمّ منها و من البلايا و الشرور و الآفات و المعاصى، فيعلم أنّ المعاصي من نفسه الامارة و من الشّيطان فيحترس منهما، و إلى ما هو صائر أى الموت و أحوال القبر و أهوال الآخرة و نعيمها و عذابها، أو الأعمّ منها و من درجات الكمال و دركات النقص، و ذلك كلّه من تأييد العقل أى من ثمرات كون العقل مؤيدا بالنّور حسبما عرفت فافهم و اغتنم هذا.و قد ظهر بما ذكرنا كلّه أنّ العالم من كمل عقله و عرف قدره و لازم مقامه و لا يرفع نفسه فوق قدرها و لا يتعدى وظيفته و لا يدعى الانيّة له فانّ الرياسة لا تصلح إلّا لأهلها (و انّ من أبغض الرّجال إلى اللّه) سبحانه المغضوب عنده المصروف عنه نظر العناية الأزليّة و الألطاف الرّبانيّة (لعبد) استبدّ برأيه و استقلّ بظنّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 187 ف (وكله اللّه إلى نفسه) و جعل و كوله و اعتماده عليها حيث زعم لنفسه الاستقلال و تمرّد عن طاعة الرّب المتعال فهو (جائر عن قصد السّبيل) الموصل له إلى قرب الرّحمن المؤدّى له إلى روض الجنان (سائر بغير دليل) ينجيه من المهالك و من سار بغير دليل فهالك.و المراد بالدليل من يدلّه على مناهج الدّين و يرشده إلى شرايع الشرع المبين، و هم امناء الرّحمن و أبواب الايمان و حملة أسرار الجليل و تراجمة الوحى و التنزيل، من تخلّف عنهم هلك و من تقدّمهم مرق و من لازمهم لحق. (ان دعى) هذا الرّجل المبغوض استعاره (إلى حرث الدّنيا) استعارة للأفعال و الأعمال المتوقّع نفعها و ثمرتها فيها من التجارة و الزّراعة و الفلاحة و نحوها (عمل) و اشتغل به و استغرق اوقاته فيه (و ان دعى إلى حرث الآخرة) استعارة للطّاعات و العبادات التي ترجى ثمرتها فيها (كسل) و توانى و اعرض و نأى بجانبه (كأنّ ما عمل له) أى لنفسه من اشغال الدّنيا (واجب عليه و كأنّ ماونى فيه) من أعمال الآخرة (ساقط عنه) مع أنّ ما كسل عنه أولى بالقيام و ما اشتغل به أخرى بالسقوط.الترجمة:بعض ديگر از فصلهاى آن خطبه اينست كه فرموده:عالم كسيست كه بشناسد قدر خود را و كفايت مى نمايد بمرد از حيثيت جهالت و نادانى آنكه نشناسد قدر خود را، و بدرستى كه از دشمن ترين مردان بسوى خدا هر آينه بنده ايست كه واگذارد خداى تعالى او را با نفس خودش، عدول كننده باشد از ميانه راه حق، سير كننده باشد بدون راه نما، اگر خوانده شود بسوى كشت و زراعت دنيا عمل ميكند و مشغول شود، و اگر خوانده شود بسوى كشت و زراعت آخرت كسالت مى گيرد و كاهل ميباشد، گويا آنچه كه عمل كرد از براى خود از امور دنيا واجب است بر او، و گويا آنچه كه كاهلى نمود در آن از امور آخرت ساقط است از او.  
بخش ۴ : علائم آخرالزمان [منبع]

آخرُ الزمان‏:
وَ ذَلِكَ زَمَانٌ لَا يَنْجُو فِيهِ إِلَّا كُلُّ مُؤْمِنٍ نُوَمَةٍ، إِنْ شَهِدَ لَمْ يُعْرَفْ وَ إِنْ غَابَ لَمْ يُفْتَقَدْ، أُولَئِكَ مَصَابِيحُ الْهُدَى وَ أَعْلَامُ السُّرَى، لَيْسُوا بِالْمَسَايِيحِ وَ لَا الْمَذَايِيعِ الْبُذُرِ، أُولَئِكَ يَفْتَحُ اللَّهُ لَهُمْ أَبْوَابَ رَحْمَتِهِ وَ يَكْشِفُ عَنْهُمْ ضَرَّاءَ نِقْمَتِهِ.
أَيُّهَا النَّاسُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ زَمَانٌ يُكْفَأُ فِيهِ الْإِسْلَامُ كَمَا يُكْفَأُ الْإِنَاءُ بِمَا فِيهِ.
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَعَاذَكُمْ مِنْ أَنْ يَجُورَ عَلَيْكُمْ وَ لَمْ يُعِذْكُمْ مِنْ أَنْ يَبْتَلِيَكُمْ وَ قَدْ قَالَ جَلَّ مِنْ قَائِلٍ:
«إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ‏».

نُوَمَة : گمنام، بى نام و نشان.
السُّرَى : حركت در شب.
الْمَسَايِيح : جمع «مسياح»، كسانى كه بين مردم فساد و نمامى ميكنند.
الْمَذَايِيع : جمع «مذياع»، كسانى كه اگر بدى و زشتى ديگران را بشنوند فاش مى كنند و اشاعه مى دهند.
الْبُذُر : جمع «بذور»، كسانيكه بسيار سفيه و بيهوده گو هستند.
يَبْتَلِيَكُمْ : شما را امتحان مى كند تا كاذب از صادق متمايز شود. 
نُوَمَة : خواب آلود
سُرَى : راه رفتن در شب تاريك
مَساييح : از ماده سياحت : گردش كنندگان جهت سخن چينى
يُكفَأ : وارونه مى شود، برو افكنده مى شود
خامِل : گمنام، خاموش
نَوَه : پخش كرد، شهرت داد 
۳. سخنى از آينده:
و اين روزگارى است كه جز مؤمن بى نام و نشان از آن رهايى نيابد: در ميان مردم است او را نشناسند، و در ميان جمعيّت كه نباشد كسى سراغ او را نگيرد، آنها چراغ هاى هدايت، و نشانه هاى رستگارى اند، نه فتنه انگيزند و اهل فساد، و نه سخنان ديگران و زشتى اين و آن را به مردم رسانند، خدا درهاى رحمت را به روى آنان باز كرده و سختى عذاب خويش را از آنان گرفته است.
اى مردم بزودى زمانى بر شما خواهد رسيد كه اسلام چونان ظرف واژگون شده، آنچه در آن است ريخته مى شود. اى مردم خداوند به شما ظلم نخواهد كرد و از اين جهت تأمين داده است اما هرگز شما را ايمن نساخت كه آزمايش نفرمايد، كه اين سخن از آن ذات برتر است كه فرمود: (در جريان نوح، نشانه هايى است و ما مردم را مى آزماييم.)
سید رضی می گوید: (كلام امام عليه السّلام كه فرمود: «كلّ مؤمن نومة» يعنى كسى كه گمنام و شرّ او اندك است و «المساييح» جمع «مسياح» كسى است كه ميان مردم فساد كرده و سخن چين است، و «مذاييع» جمع «مذياع» كسى است كه چون بدى كسى را شنيد در ميان مردم رواج مى دهد، و «بذر» جمع «بذور» كسى است كه بسيار نادان است و سخن بيهوده گويد).
 
و قسمت سوم از اين خطبه است (در غلبه فتنه و فساد و اينكه نجات و رهائى نيست مگر براى اهل ايمان):
(8) زمانى ميشود كه كسى از (فتنه و فساد) آن نجات و رهائى نمى يابد مگر مؤمن خدا پرست بى نام و نشان كه اگر (در مجالس) حاضر گردد كسى او را نشناسد، و اگر غائب باشد كسى در صدد جستجويش بر نيايد،
(9) اين چنين اشخاص چراغهاى هدايت و نشانه هاى روشن هستند براى روندگان در شب تاريك، در ميان مردم براى فتنه و فساد و سخن چينى رفت و آمد نمى كنند، عيبها و بديهاى خلق را آشكار نمى سازند، سفيه و بيهوده گو نيستند، خداوند درهاى رحمتش را براى آنان مى گشايد، و سختى عذابش را از آنها بر طرف مى گرداند.
(10) اى مردم، زود است كه زمانى بر شما بيايد كه اسلام در آن سرازير شود مانند برگشتن ظرف كه آنچه در آنست بريزيد (از اسلام جز اسم و از قرآن جز درس و از ايمان جز رسم باقى نماند، آنگاه است كه خداوند بندگانش را امتحان فرمايد)
(11) اى مردم، خداوند شما را پناه داده از اينكه بشما ظلم و ستم كند، و پناه نداده از اينكه امتحان نمايد (پس اگر در زمان فتنه و فساد مبتلى و گرفتاريد بشما ستم نكرده، بلكه مى خواهد شما را بيازمايد تا مؤمن حقيقى از ظاهرى و شكيباى در بلاء از ديگران ممتاز گردد) و بتحقيق فرموده است جليل تر و بزرگوارتر از هر گوينده اى (در قرآن كريم سوره 23 آیه 30:) «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ» يعنى در وقعه طوفان نوح و هلاك قوم او نشانه هايى است (براى عبرت ديگران) و ما (خوب و بد بندگان را) امتحان مى نماييم.
(سيّد رضىّ فرمايد: مراد آن حضرت عليه السّلام از جمله «كُلُّ مُؤْمِنٍ نُّوَمَةٍ» گمنامى است كه شرّ و فسادش اندك باشد، و مساييح جمع مسياح است، و آنرا بكسى گويند كه ميان مردم در پى فتنه و فساد رفته سخن چينى كند، و مذاييع جمع مذياع است و آن براى كسى است كه بدى و ناشايسته غيرى را كه مى شنود فاش نموده همه جا آشكار بگويد، و بذر جمع بذور است و كسى را بآن مى نامند كه بسيار سفيه و گفتارش لغو و بيهوده باشد.)
 
در آن زمان كه در پيش است، رهايى نيابد، مگر آن مؤمنى كه گمنام زيسته باشد و شرّ او به كس نرسد. اگر در جمعى حاضر آيد، نشناسندش و اگر از آنجا برود به جستجويش برنخيزند. چنين كسان، چراغهاى هدايت اند و براى كسانى كه در تاريكى گرفتارند، نشانه هاى روشن. اينان سخن يكى به ديگرى نبرند و عيوب نهان كسان آشكار نسازند. در آنها نشانى از سفاهت نيست. خداوند درهاى رحمتش را به روى آنان گشاده است و سختى عقوبت و سخط خويش از آنان برمى دارد.
اى مردم، بزودى زمانى بر شما خواهد آمد، كه اسلام همانند ظرفى شود كه وارونه اش كرده اند تا هر چه در آن بوده ريخته باشد. اى مردم، خدا شما را پناه داده، كه بر شما ستم نشود، ولى پناه نداده كه شما را نيازمايد. خداى جليل و بزرگ فرمايد: «هر آينه در اين نشانه هاست و گر چه ما خود آزماينده بوده ايم.»
سید رضی می گوید: اما گفته امام (ع): «كلّ مؤمن نومة» گمنامى را اراده كرده كه شر و فسادى از او نزايد. «مساييح» جمع كلمه «مسياح» است، يعنى كسى كه سخن چينى كند و «مذاييع» جمع «مذياع» است و آن كسى است كه چون زشتى و ناشايست كسى در بشنود آن را فاش كند و بر همه بگويد. و «بذر» جمع «بذور» است و آن كسى است كه در او سفاهت بسيار است و سخنان بيهوده گويد.
 
(آخر الزّمان) زمانى است که هيچ کس از فتنه ها نجات نمى يابد، مگر مؤمنى که بى نام و نشان است! اگر حاضر باشد، شناخته نمى شود و اگر غايب شود کسى سراغ او را نمى گيرد. آنها چراغ هاى هدايت و نشانه ها براى حرکت در شب هاى تاريک رهروان راه حقّ اند. آنها در ميان مردم اظهار وجود نمى کنند، و احمقانه و ناآگاهانه به افشاى اسرار نمى پردازند. آنها کسانى هستند که خداوند درهاى رحمتش را به رويشان مى گشايد، و سختى ها و مشکلات را از آنان برطرف مى سازد.
اى مردم! به زودى زمانى بر شما فرا مى رسد که اسلام واژگون مى شود، همچون ظرفى واژگون که آنچه در آن است بريزد. اى مردم! خداوند به شما امان داده که هرگز بر شما ظلم روا ندارد; ولى هرگز امان نداده است که شما را آزمايش نکند، حال آنکه خداوند متعال (در قرآن) فرموده: «در اين ماجرا نشانه هايى است (از حق) و ما به يقين همگان را مى آزماييم!».
 
و اين روزگارى است كه در آن رهايى نيابد، جز با ايمانى بى نام و نشان، گمنام در نظر مردمان. اگر باشد، نشناسندش، و اگر نباشد، نپرسندش. اينان چراغهاى هدايتند و راهنمايان شبروان بيابان ضلالت. نه فتنه جويند و نه سخن اين را بدان رسانند، و نه زشتى كسى را به گوش اين و آن خوانند. خدا درهاى رحمت خود را به روى اينان گشوده است، و سختى عذاب خويش را از آنان برطرف فرموده.
اى مردم به زودى بر شما روزگارى خواهد آمد كه اسلام را از حقيقت آن بپردازند، همچون ظرفى كه واژگونش كنند و آن را از آنچه درون دارد تهى سازند. مردم همانا، خدا شما را پناه داده است، و بر شما ستم روا ندارد، امّا پناهتان نداده است كه در بوته آزمايشتان در نيارد، و گفته است، «جلّ من قائل» همانا در اين نشانه هاست و گر چه بوديم ما آزمايندگان.
سید رضی می گوید: [اما گفته امام (ع)، «كلّ مؤمن نومة» از آن گمنام اندك شر را خواهد. و «مساييح» جمع «مسياح» است، و آن كسى است كه ميان مردمان، فساد انگيزد و سخن چينى كند. «و مذاييع» جمع «مذياع» است، و آن كسى است كه چون زشتى كسى را شنود، آن را ميان مردم پخش كند، و «بذر» جمع «بذور» است، و آن كسى است كه سفاهت بسيار دارد و لغو گويد.]
 
و آن زمانى است كه در آن نجات نمى يابد مگر مؤمنى كه گمنام است، اگر در بين مردم حضور داشته باشد شناخته نشود، و اگر غايب باشد از او جستجو نكنند. آنان چراغ هدايت، و نشانه هاى روشن براى روندگان در عرصه ظلمت اند. سخن چين و فتنه گر و فاش كننده زشتى ها و لغو گو نيستند، آنان مردمى هستند كه خداوند ابواب رحمتش را به روى آنان باز مى گشايد، و رنج و سختى را از آنان بر طرف مى سازد.
اى مردم، به همين زودى زمانى بر شما مى رسد كه اسلام واژگون شود همچون ظرفى كه با محتوياتش واژگون گردد. اى مردم، خدا شما را پناه داده از اينكه بر شما ستم روا دارد، ولى به شما اين تأمين را نداده كه در معرض آزمايش قرارتان ندهد، آن بزرگترين گوينده در قرآن فرموده: «در اين برنامه نشانه هايى است و ما آزمايش كننده ايم».
سید رضی می گوید: مقصود حضرت از «كل مؤمن نومة» انسان گمنام و كم شر است. و «مساييح» جمع «مسياح» است و آن كسى است كه در ميان مردم به فتنه و سخن چينى رود. و «مذابيع» جمع «مذياع» است و آن كسى است كه از كسى كار ناشايسته اى مى شنود و آن را همه جا پخش مى كند. و «بذر» جمع «بذور» است و آن شخص بسيار احمق است كه گفتارش بيهوده و لغو است.
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 4، ص: 429-424 نشانه هاى آخر الزّمان:در اين بخش - که آخرين بخش اين خطبه است - امام(عليه السلام) به وضع آخرالزّمان و به تعبير ديگر: زمان پر شور و شرّى که قبل از قيام حضرت مهدى(عليه السلام) فرا مى رسد اشاره کرده، گاه ويژگى هاى مؤمنان را در آن زمان شرح مى دهد، و گاه وضع اسلام و احکام و قوانين اسلامى را.(1)مى فرمايد: «آن (زمان) زمانى است که هيچ کس از فتنه نجات نمى يابد، مگر مؤمنى که بى نام و نشان است! اگر در حضور است، شناخته نمى شود و اگر غايب شود، کسى سراغ او را نمى گيرد!» (وَذلِکَ زَمَانٌ لاَ يَنْجُو فِيهِ إِلاَّ کُلُّ مُؤْمِن نُوَمَة، إِنْ شَهِدَ لَمْ يُعْرَفْ، وَ إِنْ غَابَ لَمْ يُفْتَقَدْ).درست است که «نُوَمَه» از مادّه «نَوْم» به معناى شخص پر خواب است; ولى روشن است که در اينجا کنايه از افراد گمنام و ناشناخته است; به خصوص اينکه امام(عليه السلام) در جمله هاى بعد همين توضيح را درباره آنها بيان فرموده است.بديهى است در زمان هايى که فساد جامعه را فرا مى گيرد و مديران و سردمداران اجتماع، افراد فاسد و آلوده هستند. افراد مؤمن و با شخصيّت، اگر چهره هاى شناخته شده اى باشند جبّاران آنها را رها نمى کنند; يا بايد تسليمشان شوند و در رديف کارگزاران آنها قرار گيرند و يا در صورت مقاومت و امتناع، آنها را از ميان برمى دارند. بنابراين، صلاح کار افراد مؤمن و با شخصيّت در اين است که گمنام و دور از شهرت زندگى کنند، تا کسى به سراغ آنها نيايد.در عين حال اين گمنامى ظاهرى، چيزى از مقام آنها نمى کاهد و نقش معنوى خود را در جامعه خواهند داشت; از اين رو امام(عليه السلام) در ادامه سخن مى افزايد: «آنها چراغ هاى هدايت و نشانه هايى براى حرکت در شب هاى تاريک رهروان راه حقّ اند». (أُولَئِکَ مَصَابِيحُ الْهُدَى، وَ أَعْلاَمُ السُّرَى).(2)گر چه خاموشند، ولى راه و رسم آنها براى افراد آگاه و بيدار سرمشق بزرگى است و به چراغ ها و نشانه هايى مى مانند که در مسير مسافران نصب مى شود، تا در شب تاريک راه را گم نکنند و بى راهه نروند.سپس در توصيف اين گروه از مؤمنان مى افزايد: «آنها در ميان مردم اظهار وجود نمى کنند، و احمقانه و ناآگاهانه به افشاى اسرار نمى پردازند». (لَيْسُوا بِالْمَسَايِيحِ، وَ لاَ الْمَذَايِيعِ الْبُذُرِ).مرحوم «سيّد رضى» در ذيل اين خطبه - چنانکه خواهد آمد - «مَسَاييح» را به معناى افرادى که در ميان مردم به فساد و سخن چينى مشغولند، تفسير مى کند و «مَذَاييع» را به کسانى که شايعات زشت و گناه آلود را پخش مى کنند. و «بُذُر» را به معناى افراد نادان و بى منطق ذکر کرده; بنابراين، معناى جمله اين مى شود که اين گروه از مؤمنان نه مفسده جو و فتنه انگيزند و نه مانند سفيهان در پى اشاعه فحشا.ولى آنچه در بالا ذکر کرديم که منظور از اين جمله سياحت گرانى هستند که در ميان مردم سير مى کنند و اظهار وجود مى نمايند و ناآگاهانه به افشاى اسرار مى پردازند، با معناى لغوى و جمله هاى ديگر خطبه سازگارتر است; چرا که امام(عليه السلام) آنها را به عنوان افراد ناشناخته در جامعه معرّفى مى کنند.در پايان اين توصيف چنين مى فرمايد: «آنها کسانى هستند که خداوند درهاى رحمتش را به رويشان مى گشايد، و سختى ها و مشکلات را از آنان برطرف مى سازد!». (أُولَئِکَ يَفْتَحُ اللهُ لَهُمْ أَبْوَابَ رَحْمَتِهِ، وَ يَکْشِفُ عَنْهُمْ ضَرَّاءَ نِقْمَتِهِ).اين تعبير نشان مى دهد که در آن زمان سخت و طوفانى، خداوند عنايتش را از مؤمنان راستين، که هدايتگر ديگرانند بر نمى گيرد و آنان را از شرّ ظالمان، حوادث دوران و مشکلات زمان حفظ مى کند.سپس در ادامه اين بحث، امام(عليه السلام) به پيشگويى صريح تر و توضيح بيشترى درباره آن زمان پرداخته، چنين مى افزايد: «اى مردم! به زودى زمانى بر شما فرا مى رسد که اسلام واژگون مى شود، همچون ظرفى که واژگون شود و آنچه در آن است بريزد». (أَيُّهَا النَّاسُ! سَيَأْتِي عَلَيْکُمْ زَمَانٌ يُکْفَأُ(3) فِيهِ الإِسْلاَمُ، کَمَا يُکْفَأُ الإِنَاءُ بِمَا فِيهِ).تعبير به «يُکْفَأُ فِيهِ الإِسْلاَمُ» کنايه لطيفى است از دگرگون شدن همه مفاهيم اسلام و از دست رفتن حقيقت آن; زيرا اسلام تشبيه به ظرفى شده که معارف و قوانين و احکام و اخلاق اسلامى در آن جاى گرفته است و همانگونه که ظرف آب را اگر وارونه کنند، هر چه در آن است مى ريزد، اسلام هم در آن زمان وارونه مى شود و محتواى خود را از دست مى دهد و تنها نامى از آن باقى مى ماند.نشانه هاى چنين زمانى در عصر ما ظاهر شده; بسيارى از مسلمانان تنها به نام آن قناعت کرده اند; نه اثرى از اخلاق اسلامى در آن ديده مى شود، نه تقواى الهى، نه توکّل بر پروردگار! نه آشنا به معارف قرآنند و نه آگاه از حقايق سنّت; در ميان شهوات غوطه ورند و جز مال و مقام و لذّات مادّى و شهوات حيوانى چيزى را به رسميّت نمى شناسند.يکى از عوامل مهمّ اين بدبختى «تفسير رأى» و قرائت هاى دروغين و انحرافى از اسلام است; کسانى براى فريب خود، يا ديگران، با تفسيرهاى نادرست از حقايق مسلّم اسلام، آنها را با هوا و هوس هاى خويش تطبيق مى دهند و در نتيجه، اسلام به شکل قطعه مومى مى شود در دست آنها، که به هر شکل بخواهند آن را در مى آورند! و سرانجام، اسلام از ديدگاه آنها مجموعه اى از هوا و هوس هاى سرکش مى شود.در حديثى از پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله) خطاب به اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم: «يَسْتَحِلُّونَ حَرَامَهُ بِالشُّبُهَاتِ الْکَاذِبَةِ، وَ الأَهْواءِ السَّاهِيَةِ; زمانى فرا مى رسد که مردم حرام خدا را با شبهات دروغين و هوا و هوس هاى فراموشى آور، حلال مى شمرند!». (4)در پايان اين سخن، به پاسخ سؤال مقدّرى مى پردازد و آن سؤال اين است که چرا خداوند مردم مسلمان را گرفتار اين گونه زمان ها و حوادث ناهنجار آن مى کند؟ مى فرمايد: «اى مردم! خداوند به شما تأمين داده که هرگز بر شما ظلم روا ندارد، ولى هرگز تأمين نداده است که شما را آزمايش نکند، حال آن که خداوند متعال (در قرآن) فرموده: «در اين ماجرا (ماجراى حضرت نوح) نشانه هايى است (از حق) و ما به يقين، همگان را مى آزماييم!». (أَيُّهَا النَّاسُ! إِنَّ اللهَ قَدْ أَعَاذَکُمْ مِنْ أَنْ يَجُورَ عَلَيْکُمْ، وَ لَمْ يُعِذْکُمْ مِنْ أَنْ يَبْتَلِيکُمْ، وَ قَدْ قَالَ جَلَّ مِنْ قَائِل: «إِنَّ في ذلِکَ لآيَات وَ إِنْ کُنَّا لَمُبْتَلِينَ»).(5)اشاره به اينکه اين گونه زمان ها، دوران آزمايش و امتحان مردم است و همه بدون استثنا - از انبياى بزرگ الهى گرفته تا افراد عادى - بايد در آزمون بزرگ الهى شرکت کنند! آزمون هايى که گاهى جنبه فردى و گاه جنبه جمعى دارد; مانند آنچه در جمله هاى بالا که خداوند همگان را در يک آزمون سراسرى شرکت مى دهد، تا صادقان از کاذبان و مؤمنان از منافقان شناخته شوند.کلام سيّد رضى:قال السيّد الشرّيف الرّضى: أَمَّا قَوْلُهُ(عليه السلام): «کُلُّ مُؤْمِن نُوَمَة» فَإِنَّمَا أَرَادَ بِهِ الْخَامِلَ الذِّکْرِ، الْقَلِيلَ الشَّرِّ. وَ «الْمَسَايِيحُ» جَمْعُ «مِسْيَاحِ» وَ هُوَ الَّذِي يَسيِحُ بَيْنَ النَّاسِ بِالْفِسادِ وَالنَّمَائِم. وَ «الْمَذَايِيعُ» جَمْعُ «مِذْيَاع» وَ هُؤَ الَّذِي إِذَا سَمِعَ لِغَيْرِهِ بِفَاحِشَة أَذَاعَهَا، وَ نَوَّهَ بِهَا. وَ «الْبُذُرُ» جَمْعُ «بَذُور» وَ هُوَ الَّذِي يَکْثُرُ سَفَهُهُ وَ يَلْغُو مَنْطِقُهُ; سيّد شريف رضى مى فرمايد: «امّا تعبير آن حضرت «کُلُّ مُؤْمِن نُوَمَة» (هر مؤمن پر خواب) اشاره به افراد گمنام و بى آزار است و «أَلْمَسَايِيح» جمع «مِسْياح» به معناى کسى است که در بين مردم به نمّامى و شرّ و فساد رفت و آمد دارد. و «أَلْمَذَايِيع» جمع «مِذْياع» کسى است که چون کار زشتى را بشنود، اشاعه دهد. و «بُذُر» (بر وزن دهل) جمع «بَذُور» (بر وزن قبول) به کسى گفته مى شود که بسيار سفيه و بيهوده گو است».****نکته:سرچشمه هاى فساد در آخرالزّمان:در بسيارى از روايات نکوهش هايى از وضع آخرالزّمان مى بينيم که معمولا آخرالزّمان را به زمان هاى نزديک قيام حضرت مهدى(عليه السلام) تفسير کرده اند; و در واقع، مفاسدى است که به مضمون «کَمَآ مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً» صحنه جهان را فرا مى گيرد و دل هاى مشتاقان را براى پذيرش وجود مهدى(عليه السلام) که مظهر عدل و صلاح است، آماده مى سازد.عواملى که سبب بروز و گسترش فساد در آخر زمان است، بسيار است; از جمله امور زير است:1- دور ماندن از تعليمات انبيا و اوصيا(عليهم السلام).2- فزونى وسايل فساد و هوسرانى و هواپرستى.3- گسترش وسايل تبليغاتى، که اجازه مى دهد هر فسادى در گوشه اى از دنيا باشد، به وسيله آنها به همه جاى دنيا کشيده شود.4- فزونى شبهات در مبانى دين و اخلاق، از طريق تفسير به رأى و قرائات مختلف از معارف دينى و برنامه هاى عملى و اخلاقى.5- سلطه حاکمان جبّار و فاسد و مفسد، که هيچ چيز جز منافع مادّى خويش را به رسميّت نمى شناسد و با سرگرم ساختن مردم - مخصوصاً جوانان - به انواع فساد، راه را براى نيل به مقاصد خود هموار مى سازند.به راستى، ديندارى و دين باورى در چنين عصر و زمانهايى بسيار مشکل و طاقت فرساست و در واقع، اين دوران، سخت ترين دوران آزمون هاى الهى براى بندگان است. و هيچ کس جز پاکان و نيکانى که دست توسّل به دامان لطف الهى مى زنند، از عهده چنين امتحان طاقت فرسايى بر نمى آيند!****پی نوشت:1. عدم پيوند معنوى اين بخش، با بخش قبل، به خوبى نشان مى دهد که مرحوم «سيّد رضى» قسمت هايى از اين خطبه را که در ميان اين دو بخش بوده، حذف کرده است و تعبير به «منها» نيز شاهد صدق اين مدّعاست.2. «سُرى» (بر وزن شما) به معناى راه رفتن در شب است.3. «يُکفأ» از مادّه «کَفأ» (بر وزن نفع) به معناى واژگون کردن است.4. نهج البلاغه، خطبه 156.5. سوره مؤمنون، آيه 30. 
شرح علامه جعفری«و ذلك زمان لا ينجو فيه الا كل مومن نومه: ان شهد لم يعرف و ان غاب لم يفتقد، اولئك مصابيح الهدي و اعلام السري، ليسوا بالمساييح و لا المذاييع البذر، اولئك يفتح الله لهم ابواب رحمته و يكشف عنهم ضراء نقمته» ((زماني فرا ميرسد) كه در آن زمان، نجات پيدا نميكند مگر هر مومني كه گمنام زندگي ميكند. اگر در ميان جمع حاضر باشد شناخته نشود و اگر غايب شود جستجويش نكنند. آنان هستند چراغهاي هدايت و علامتهاي راهنما در حركت‌هاي شبانه (بسوي هدفهاي الهي). آنان نه در ميان مردم براي افسانه و بهم زدن آنان بحركت مي‌افتند و نه فاش كنند منكراتي هستند كه از مردم بروز ميكند. آنان كساني هستند كه خداوند درهاي رحمت خود را بروي آنان باز و شدت عذاب خود را از آنان مرتفع مينمايد.)زماني فرا ميرسد كه در آن مردان الهي گمنام زندگي مي‌كنند، در عين حال چراغهايي فرا راه رشد و كمال انسانها مي‌باشند:معلوم نيست كه منظور اميرالمومنين عليه‌السلام از زماني كه آنرا توصيف ميفرمايد، آخرالزمان باشد. اين جمله نظير همان جملاتي است كه ميفرمايد: سياتي زمان علي الناس … (بزودي زماني براي مردم ميرسد … ) زندگي با گمنامي بر دو قسم عمده تقسيم ميگردد:قسم يكم، ناشي از ناتواني از قرار گرفتن در معرض نوسانات زندگي اجتماعي و روياروئي با عوامل و حوادث تند و خشن و مواجه با اقوياء و غيرذلك است. البته اين قسم از گمنامي ممكنست ناشي از ضعف نفس و ناتواني اراده بوده باشد كه اگر مستند به عوامل جبري بوده باشد، مسووليتي متوجه چنين گمنامي نميباشد. ولي اگر مستند بمقدمات اختياري باشد بدين معني كه مستند بضعف نفس و ناتواني اراده شخص ناشي از تن پرور يا و خويشتن‌گرائي (كه باعث مطرود شدن است) بوده باشد، اگر انزوا و عزلت موجب شود كه سرمايه وجودش بيهوده تلف شود، قطعي است كه چنين شخصي مسوول سرمايه‌اي خواهد كه ميتوانست از آن سرمايه براي رفع نيازهاي مادي و معنوي خود و ديگران بهره‌برداري نمايد.قسم دوم، از گمنامي كه ميتوان گقت: نصب انسانهاي رشد يافته ميگردد، آن عزلت و انزوا است كه ارتباطش با همنوعان خود، براي جلب منفعت بهيچ وجه نبوده، يعني نه تنها براي نفع مادي با مردم تماس نميگيرند، و نه تنها بداي دفع ضرر مادي از خوشتن با مردم ارتباط برقرار نميكند، بلكه از مطرح شدن در ميان مردم نيز گريزان است. البته مطرح كردن عمدي براي جلب محبت و احترام مردم جامعه كه كشف از ضعف نفس بينهايت ميماند، غير از مطرح شدن ضروري است كه براي خدمت به اجتماع بايد انجام بگيرد، مانند مطرح شدن ضروري است كه براي خدمت به اجتماع بايد انجام بگيرد، مانند مطرح شدن شخصيت انبياء و اولياء و زمامداران عادل در اجتماع كه شبيه به گسترش اشعه حيات بخش خورشيد براي نباتات و جانداران و حتي براي تحول جمادات از حالي به حالي مفيدتر ميباشد. اين نكته را مورد توجه قرار بدهيم كه مقصود از گمنام زيستن در جامعه، گوشه‌گيري و زندگي در غارها و زيرزمينها نيست و چنانكه در بالا بطور مختصر اشاره نموديم، قطع ارتباط كلي را نميتوان زندگي مطلوب گمنام ناميد، بلكه منظور قطع تاثير و تاثرهاي مبتني بر مصالح و منافع مادي محض (كه سوداگري ميباشد) است كه آدمي با آن ارتباط چه بخواهد و چه نخواهد و اصلا چه بداند و چه نداند به خودمحوري (من هدف و ديگران وسيله) كشيده ميشود.بهمين جهت است كه ميگوئيم: علي بن ابيطالب عليه‌السلام با كمال مطرح شدن در جوامع، رهبري گمنام زيست و گمنام چشم از دنيا بربست. درود همه عالميان بر روان پاكش باد. غالب مردم (مقصود اكثريت قريت به اتفاق) با دو صنف از انسانها كاري ندارند: انسانهائي كه خيلي بزرگند و داراي شخصيت فوق معمولي هستند، و انسانهائي كه خيلي كوچك و محقرند. و اين دو جمله حكيمانه همواره درباره‌ي انسانها صدق داشته است: الناس الي اشباههم اميل. (مردم به كسانيكه شبيه آنان هستند متمايل‌ترند.) السنخيه عله الانضمام. (تماثل و تشابه، علت همدمي و همسازي است.)مسلم است كه عظمت شخصيت اميرالمومنين در درجه‌اي از اعتلا بود كه از توانائي شناخت اكثريت قريب به اتفاق مردم دوران خود، بسيار بدور بود. آنان مي‌پرسند: اين كيست؟! شايد هم آن عده از نابخردان كه ماهيت انسان در نظرشان، همان جانوران انسان نما مانند خودشان بوده است، سوال را اينگونه مطرح ميكردند: اين چيست؟!! آيا انساني كه ماهيت او در يك جامعه مورد سوال قرار گرفته و نميداند كيست يا چيست، گمنام نيست؟! عبارتي از جبران خليل جبران در اين باره نقل شده است كه بسيار مفيد است. او گفته است: ((علي بن ابيطالب شهيد عظمت خود بود. او چشم از اين دنيا بربست و اشتياق به پروردگار در دلش. عرب حقيقت مقام و ارزش او را نشناخت تا اينكه انسانهائي از همسايگان فارس آنان (عرب) كه ميان جواهر و سنگريزه فرق ميگذاشتند، برخواستند و (تا حدودي او را شناختند). علي بن ابيطالب از اين دنيا رفت پيش از آنكه رسالت خود را كامل و وافي به دنيا برساند، ولي من علي را مجسم ميكنم كه در حال تبسم چشم از اين زمين پوشيده است. او مانند آن پيامبران بينا از دنيا رفت كه به جوامعي آمده بودند كه جوامع آنان نبوده است و به مردمي مبعوث شده بودند كه مردم آن پيامبران نبودند و در زماني ظهور ميكردند كه زمان آنان نبوده است، ولي براي پروردگار تو در ارسال اين رسولان و در زندگي علي در ميان آن قوم، رازي است نهفته.))بنابراين، ميتوان قاطعانه گفت كه علي بن ابيطالب عليه‌السلام در زمان خود گمنام و مجهول زيسته است، يعني او را نشناخته‌اند. و اينكه بعضي از نويسندگان چيده دست دوران ما ميگويند: فرزندان ابيطالب غريب زمان خود بوده است، يكي از روشنترين دلايل همين معني است كه شخصيت آن بزرگ بزرگان براي مردم جامعه آن روز مخصوصا مردم آن سرزمين كه علي (ع) در آنجا چشم به دنيا گشوده بود، نه تنها مجهول بود، بلكه او را سخت ناراحت كردند، بطوريكه در موقع وارد شدن ضربت بر سر مباركشان فرمودند: فزت و رب الكعبه. (سوگند به خداي كعبه، نجات پيدا كردم و به هدفم نائل شدم.) فقط اين انسانهاي گمنام هستند كه حيثيت بشري را حفظ ميكنند و در راه اعتلاي آن، بدون اينكه سر و صدائي براه بيندازند از همه دنيا ميگذرند.هيچ تا حال ديده‌ايد كه سنگها و ديگر موادي كه بعنوان بنياد نگهدارنده ساختمان در زير ديوارها قرار ميگيرند سربلند كنند و فرياد برآورند: اين مائيم كه اين ساختمان را برپا داشته‌ايم؟! نه هرگز، چنين منظره‌اي نديده‌ايد و بعد از اين هم نخواهيد ديد. همينطور انسانهاي بسيار بسيار بزرگ كه حافظ حيثيت بشري و در حقيقت نگهدارنده كاخ مجلل ارزشهاي انساني ميباشد، به نشان دادن و معرفي خود مگر در حد ضرورت، عشق نمي‌ورزند.آيا تاكنون در اين موضوع اسف‌انگيز انديشيده‌ايد كه در حد نصف نوابغ و شخصيتهاي مستعد، صرف معرفي خودشان ميشود؟! دريغا، اسفا، كه چنين است، يعني اكثر نيروهاي خلاقه نوابغ و شخصيتهاي مستعد، صرف توجيه مردم به سوي خود ميگردد. بمن نگاه كنيد! نبوغ مرا ببينيد! هنر مرا تماشا كنيد! علم مرا توجه نماييد! اين خواسته‌ها آتشهاي سوزان نبوغها و استعدادهاي ما است. كسيكه براي تماشاي مردم به امتيازات او، حيران و مبهوت و مست شده است، هرگز توانائي تماشاي ناب به واقعيات را نخواهد داشت. آه، آه، از اين شهرت پرستي و پيكار بي‌امان براي فتح مغز و دلهاي مردم كه فاتح آن فقط خدا است و كليد گشودن آن دو را فقط به دست حقايق سپرده است نه بازيگران خودپرست. آري، اين مائيم كه براي ورود به منطقه ممنوعه مغزها و دلهاي مردم:دم بجنبانيم ز استدلال و مكر         تا كه حيران ماند از ما زيد و بكرواله حيراني خلقان شديم           دست طمع اندر الوهيت زديماي انسان حقيقت ياب،گر به بستاني رسي زيبا و خوش          بعد از آن دامان خلقان را بكشبهمين علت بوده است كه رياكاران و شهرت طلبان و عشاق طرح خود هيچ خدمت ارزنده‌اي را نتوانسته‌اند به بشريت عرضه كنند. اگر هم قدرتي داشته‌اند، آن قدرت ناآگاه در دست آن رياكاران ناآگاه، جز افزودن بر دردها و تاريكيهاي بشري كاري انجام نداده است، اگر چه كارها و تحولات چشمگير فيزيكي صورت داده باشد. يكي نويسندگان مغرب زمين درباره يك شخصيت مطرح شده در جامعه بزرگ خود، چنين مينويسد، كه آري آن شخصيت علاقمند بود كه در راه خدمت به جامعه خود، تا بالاي دار برود، بشرط آنكه مردم او را در بالاي دار تماشا كنند (و بدانند و ببينند كه) او چه شخصيت بزرگي بود كه در راه آنان به بالاي دار رفته است!! و اينجانب در يكي از كتابهاي آن شخصيت ديدم كه در آخر كتابش نامه‌اي از پرودن نقل كرده و آنرا تصديق نموده است: ((پرودن در 26 آوريل 1852 از زندان به دوستي نوشت: شك نيست كه جنبش نه نظمي و نه قاعده‌اي دارد و نه بر يك خط مستقيم در حركت است، اما گرايش‌ها هميشه ثابت ميماند. هر آنچه كه حكومتها به سود انقلاب ميكنند، خدشه ناپذير ميماند و هر آنچه كه عليه آن در تكاپو است، چون ابري مي‌پراكند. من از تماشاي اين نمايش كه هر تصوير آنرا مي‌فهمم، لذت ميبرم. من در اين تطورات حيات در گيتي، آنچنان شريكم كه گوئي وحي آن از بالا بر من نازل شده است. آنچه كه ديگران را نابود مي‌كنند مرا مدام بلند ميسازد، به شوق مي‌آورد و نيرومند مينمايد. پس چگونه انتظار داريد از سرنوشت بنالم، از انسانها شكايت كنم و به آنها دشنام دهم. سرنوشت، من او را به مسخره مي‌گيرم. و انسانها سخت نادان‌تر و بنده‌تر از اينند كه من بتوانم شكوه‌اي از آنان داشته باشم. اين سخنان با وجود طعم يك طمطراق كليسائي، سخناني دلنشينند، من آنرا امضاء مي‌كنم.))اين شخصيت سخنان پرودن را ميپذيرد و امضاء مي‌كند، با اينكه در ميان آن سخنان، سخناني وجود دارد كه بدترين توهين را بهمه انسانها نموده‌است. اين توهين را بار ديگر مورد دقت قرار بدهيد: ((و انسانها سخت نادان‌تر و بنده‌تر از اينكه من بتوانم شكوه‌اي از آنان داشته باشم))!!! اگر اين شخصيت كه براي دگرگون كردن مردم جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كرد، مي‌پذيرفت كه خدمت به انسانها خيلي باارزش‌تر از آن است كه پاداشش توجه و شگفتي و تحسين آن انسانها بوده باشد، و اگر وي حاضر بود كه با كمال گمنامي، عشق به انسانها بورزد و تلاش و تكاپو و گذشت از همه امتيازات مادي و اعتباراي دنيا را براي پيشبرد اهداف عالي انساني انجام بدهد، شديدترين دشنام و توهين را بهمه انسانهائي كه از آغاز زندگي در اين زمين تاكنون آمده و زيسته‌اند، روا نميداشت. ما ميدانيم كه اين شخصيت چند نفر دشمن داشت كه پس از انقلاب در آن جامعه عرصه را بر وي تنگ كردند و تبعيدش نمودند و غير ذلك. حال بايد از اين شخصيت پرسيد: آيا خصومت شما با چند نفر معدود بود، يا با همه انسانهاي تاريخ؟!! مگر شما براي همين انسانها تلاش و تكاپو نكرده‌ايد؟! با اينحال به چه علت ميليونها انسانهاي با شرف و باعظمت و باارزش را كه در برابر خودكامگان تاريخ از خود گذشته‌اند، مورد اهانت و ناسزا قرار ميدهيد؟! آيا اگر مقام رياست جامعه به دست شما ميرسيد، حتما در آنموقع انسانها فرشتگاني بودند كه شما را با بالهاي زرين و سيمين خود در اوج فضاي تاريخ مي‌بردند!!اميرالمومنين عليه‌السلام در توصيف آن انسانهاي بزرگ و بي‌توقع و بي‌نياز از مطرح شدن در اجتماع و اشغال بيهوده فكر انسانها چنين ميفرمايد:1- اگر حضور داشته باشند شناخته نمي‌شوند. 2- اگر ناپديد شوند مورد جستجو قرار نميگيرند. 3- چراغهاي هدايتند. 4- پرچمهائي براي مردم شب روند كه نميخواهند خود را در جامعه آفتابي كنند. 5- براي افساد و بهم زدن مردم حركت نميكنند. 6- زشتي‌ها و منكراتي را كه در جامعه رخ ميدهد و بايد حفظ روحيات مردم اشاعه نشود، فاش نمي‌سازد.*****«ايهاالناس سياتي عليكم زمان يكفا فيه الاسلام، كما يكفا الاناء بما فيه. ايها الناس، ان الله قد اعاذكم من ان يجور عليكم و لم يعذكم من ان يبتليكم، و قد قال جل من قائل: ان في ذلك لايات و ان كنا لمتلين» (اي مردم، زماني براي شما ميرسد كه اسلام در آن برگردانده مي‌شود، همانگونه كه ظرف با محتوياتش برگردانده ميشود. اي مردم، خداوند شما را بركنار فرموده از آنكه بشما ظلم كند، ولي را از شما از آنكه مبتلا و آزمايش كند دور نساخته است. و خداوند (بزرگترين گوينده) فرموده است: در امر آياتي است و ما آزمايش كننده‌ايم.)زماني فرا ميرسد كه جوامع از اسلام تهي مي‌گردند:اگر چه در مقداري فراوان از احاديث معتبر آمده است كه در زمان پيش از ظهور حضرت ولي عصر، بقيه‌الله الاعظم عجل الله تعالي فرجه ظلم و تباهي‌ها دنيا را فرا ميگيرد و از اسلام جز نامي باقي نميماند، ولي بيان اين خصوصيت براي زمان قبل از ظهور آن حضرت، چنانكه در گذشته اشاره نموديم، دلالت نميكند بر انجام هر گونه اخبار از آينده با جمله‌ي: سياتي زمان … (زماني فرا ميرسد … ) مربوط به آخرالزمان يعني پيش از ظهور ولي عصر عجل الله تعالي فرجه بوده باشد، مخصوصا با نظر به دورانها زمامداري بني‌اميه و بني‌عباس پس از آن دو سلسله خودكامه.آنچه كه از اسلام در جوامع از بين ميرود چيست؟ اگر مجموع اسلام را در نظر بگيريم، اجزاء اين مجموعه بر سه قسمت عمده تقسيم ميگردد:قسمت يكم، اصول و عقائد عقلي آن است كه متكي به فطرت خالص و پاك انساني است. قطعي است كه زوال اين قسمت از جوامع يا يك جامعه، حتي يك انسان، معنايش آن نيست كه ريشه‌هاي آن اصول و عقائد از صحنه خودآگاه ذهن و روان ناپديد گشته و تاثر خود را در توجيه زندگي آن از دست داده است.قسمت دوم، آن دسته از احكام كه بازگو كننده ضرورتهاي زندگي فردي و اجتماعي بشر بوده و ضروري بودن آن احكام اختصاص بزمان و موقعيت معيني ندارد، مانند وجوب عمل به تعهدها، برگرداندن امانت به صاحبان خود، لزوم مزد براي كار و امثال اين احكام ضروري. معناي زوال اين قسمت از اجزاء اسلام از جامعه آن نيست كه آن احكام به انگيزگي جلب سود و دفع ضرر شخصي صورت مي‌گيرد كه حتي جوامع غير اسلامي و ضد اسلامي هم انجام ميدهند. بهمين جهت است كه نمي‌توان عمل مزبور را داراي ارزش در ((حيات معقول)) اسلامي بحساب آورد.قسمت سوم، آن احكام و تكاليفي است كه به گذشت از لذائذ زحمات و حتي به فداكاريها و گذشت از جان نيز نيازمند است، مانند نماز و روزه و حج و ديگر عبادات و جهاد و اخراج حقوق مالي از ثروت و امثال امور مزبوره. اين قسمت از اجزاء مجموعه اسلام ممكن است بكلي زائل شود و ممكن است فقط اسم و تشريفاتي از آنها باقي بماند كه در هر صورت، جامعه اگر به آن حال برسد داراي محتواي اسلام نخواهد بود.سپس اميرالمومنين عليه‌السلام ميفرمايد: خداوند سبحان بشما ظلم نميكند. در آيات قرآن مجيد، نفي طلم از خداوند متعال با سه نوع بيان آمده است:نوع يكم، آياتي است كه صريحا بيان ميكند كه خداوند ظالم نيست و ذات پاك او مبرا از ظلم بر بندگانش مي‌باشد. نوع دوم، آياتي است كه ظلم را بخود انسانها نسبت ميدهد و ميفرمايد: آنان هستند كه به خود ظلم روا ميدارند. نوع سوم، آياتي است كه بدون ذكر فاعل ميفرمايد به آنان ظلم نخواهد شد. نمونه‌اي از آيات نوع يكم بدينقرار است: و ما ظلمناهم و لكن ظلموا انفسهم. (و ما به آنان ظلم نكرديم و لكن آنان ظلم بر خويشتن نمودند.) و ما ظلمناهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون. (و ما به آنان ظلم نكرديم و لكن آنان بودند كه بخويشتن ظلم ميكردند.) اين مضمون در سوره‌هاي الزخرف آيه 76 و آل عمران آيات 108 و 117 و 182 و النحل آيه 33 و يونس آيات 101 و 44 و التوبه آيه 70 و العنكبوت آيه 40 و الروم آيه 9 و غافر آيه 31 و الانفال آيه 51 و الحج آيه 10 و فصلت آيه 46 و ق آيه 29 آمده است.نوع دوم، مانند: و من يتعد حدود الله فقد ظلم نفسه. (و هر كس كه از حدود (تعيين شده يعني قوانين) الهي تعدي كند، او به خويشتن ظلم كرده است.) اين مضمون در سوره‌هاي البقره آيه 231 و الكهف آيه 87 و يونس آيه 54 و النمل آيه 44 آمده است.نوع سوم، آياتي است كه ميفرمايد: به آنان ظلم نخواهد شد، يعني در سنجش اعمال و محاسبه‌ي نتائج آنها بهيچ كس ظلمي نخواهد شد، نه از طرف خدا و نه از طرف كسي ديگر. مانند: و ما تنفقوا من خير يوف اليكم و انتم لا تظلمون. (و هر خيري كه انفاق ميكنيد، بشما خواهد رسيد (نتيجه آن عايد خودتان خواهد گشت) و بشما ظلمي نخواهد شد.) ثم توفي كل نفس ما كسبت و هم لا يظلمون. (سپس هر نفسي اندوخته شده‌ي خود را در مييابد و به آنان ظلم نخواهد شد.) و اين مضمون در سوره‌هاي الانبياء آيه 47 و النساء آيات 49 و 77 و 124 و الانفال آيه 60 و آل عمران آيات 25 و 108 و 161 و الانعام آيه 160 و يونس آيات 47 و 54 و النحل آيه 111 و الاسراء آيه 71 و مريم آيه 60 و المومنون آيه 62 و الزمر آيه 69 و الجائيه آيه 22 و الاحقاف آيه 19 و غافر آيه 17 و طه آيه 112 آمده است.در مجلدات گذشته اثبات كرده‌ايم كه علت ظلم كردن در خدا وجود ندارد، زيرا ظلم يا ناشي از احتياج است، و يقيني است كه خداوند سبحان غني و بي‌نياز مطلق است، يا براي جلب سود براي خويشتن است، و يقيني است كه خداوند باعظمت‌تر از آن است كه بخواهد سودي را براي خود جلب نمايد تا در اين راه ظلمي روا بدارد! و يا ظلم مستند به جهل است! در صورتيكه خداوند عالم مطلق بر همه اشياء است بدون استثناء. و يا ناشي از خودخواهي است! در صورتيكه ذات اقدس خداوندي واجد همه كمالات بطور مطلق است و احساس بزرگتر از خود او نيز وجود ندارد، زيرا او بزرگتر از همه چيز است و حتي بزرگتر از آن است كه بتوان او را توصيف نمود. و بطور كلي، براي آن ذات اقدس كه همه كمالات موجود است و هيچ نقص و بالقوه‌اي وجود ندارد، احتياج به برنهادن خود و دفاع از آن و تلقين سيطره آن خود به ديگران ندارد. ولي خداوند شما را از آزمايش كردن بدور نداشته است، يعني اي مردم، گمان مبريد كه با ورود مصيبتها و ناگواريها و مشقتها بر شما، خداوند براي شما ظلم روا ميدارد، بلكه همه آنها براي آزمايش و تصفيه و تهذيب روحي شما است. «و لنبلونكم بشي‌ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين. الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون. اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمه و اولئك هم المهتدون». (و البته ما شما را با چيزي از ترس و گرسنگي و كاهش در اموال و نفوس و ثمرها آزمايش ميكنيم. (اي پيامبر) به شكيبايان بشارت بده. آنان كساني هستند، كه وقتي مصيبتي به آنان رسيد ميگويند: ما از آن خدائيم و بسوي او باز ميگرديم. آنان هستند كه درودها و رحمتي از پروردگارشان به آنان باد و آنان هستند هدايت يافتگان.) 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )شريف رضىّ گفته است: اين كه امام (ع) فرموده است: «كلّ مؤمن نومة» مراد، مؤمن گمنام و كم آزار است و واژه مساييح جمع مسياح است و به معناى كسى است كه ميان مردم براى ايجاد مفسده و سخن چينى رفت و آمد مى كند و مذاييع جمع مذياع است و اين در باره كسى به كار برده مى شود كه هنگامى كه مى شنود ديگرى كار بدى انجام داده زبان به گفتن آن باز و به پخش و نشر آن اقدام مى كند، بذر جمع بذور است و اين واژه بر كسى اطلاق مى شود كه نادان و بى شعور و ياوه گو باشد.نومة: كسى كه بسيار بخوابد و گفته شده كه به سكون واو به معناى ضعيف و ناتوان است «كفأت الإناء» ظرف را واژگونه كردى، به كار رفتن نومة در اين جا كنايه است از گمنامى و نداشتن نام و نشان در ميان مردم به سبب اعراض از خلق و توجّه آنها به خالق، چنان كه خود آن حضرت اين سخن را با ذكر: «إن شهد لم يعرف و إن غاب لم يفتقد» تفسير فرموده است يعنى كسانى كه اگر حضور داشته باشند شناخته نيستند و اگر غائب باشند كسى در پى پرسش حال آنها نيست، و مراد هر مؤمنى است كه داراى اين اوصاف باشد، و در باره اين مؤمنان واژه هاى مصابيح و أعلام را استعاره فرموده است، زيرا اينان در طريق معرفت بارى تعالى اسباب هدايتند، و در اين باره پيش از اين سخن گفته شده است.عبارت: «ليسوا بالمساييح... ضرّآء نقمته» واضح است، و سيّد رضى رضوان اللّه عليه مشكلات آن را بيان داشته است.فرموده است: «أيّها النّاس... تا الإناء بما فيه»:امام (ع) در اين گفتار از آينده آگاهى مى دهد، و از تباهيهاى اهل زمان و فتنه هاى دوران و رها كردن دين، سخن مى گويد. چنان كه پيش از اين نيز در اين باره اشاره هايى فرموده است، آن حضرت دگرگونى زمانه را به وارونه شدن ظرف با هر چه در آن است، تشبيه فرموده، و وجه تشبيه اين است كه همان گونه كه ظرف پس از وارونه شدن، فايده خود را از دست مى دهد، اسلام هم به سبب اين كه مردم عمل به احكام آن را ترك مى كنند از انتفاع خارج مى شود، و چه نيكو تشبيهى است، زيرا زمان براى اسلام مانند ظرف براى آب است.و اين كه فرموده است: «إنّ اللّه قد أعاذكم من أن يجور عليكم» اشاره است بر اين كه اين دگرگونيها ستمى نيست كه از جانب پروردگار بر شما رفته باشد، زيرا خداوند متعال فرموده است: «وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» بلكه آزمايشى است كه خداوند سبحان از بندگان خود به عمل مى آورد، چنان كه فرموده است: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ» پس هر كه در برابر اين آزمايشها شكيبايى كند، سود برده و هر كس كفر ورزد، وبال آن بر اوست. معناى آزمايش خلق را از جانب خالق متعال و فوايد آن را پيش از اين گفته ايم و ضرورتى براى تكرار نيست، و توفيق از خداوند است. 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 189 الفصل الثاني:منها و ذلك زمان لا ينجو فيه إلّا كلّ مؤمن نؤمة، إن شهد لم يعرف، و إن غاب لم يفتقد، أولئك مصابيح الهدى، و أعلام السّرى، ليسوا بالمساييح و لا المذاييع البذر، أولئك يفتح اللّه لهم أبواب رحمته، و يكشف عنهم ضرّآء نقمته، أيّها النّاس سيأتي عليكم زمان يكفا فيه الإسلام كما يكفا الإناء بمائه «بما فيه خ»، أيّها النّاس إنّ اللّه تعالى قد أعاذكم من أن يجور عليكم و لم يعذكم من أن يبتليكم، و قد قال جلّ من قائل «إنّ في ذلك لايات و إن كنّا لمبتلين». (20065- 19980)(قال السيد (ره)) قوله: كلّ مؤمن نؤمة، فانّما أراد الخامل الذكر القليل الشّر، و المساييح جمع مسياح و هو الذي يسيح بين النّاس بالفساد و النمائم، و المذاييع جمع مذياع و هو الذى إذا سمع لغيره فاحشة أذاعها و نوّه بها، و البذر جمع بذور و هو الذي يكثر سفهه و يلغو منطقه.اللغة:(نؤمة) وزان همزة في بعض النسخ بالواو و في بعضها بالهمزة قال ابن الأثير فى المحكى عن النهاية في حديث علىّ عليه السّلام انه ذكر آخر الزمان و الفتن ثمّ قال:خير أهل ذلك الزمان كلّ مؤمن نؤمة بوزن الهمزة الخامل الذّكر لا يؤبه به و في القاموس نؤمة كهمزة امير مغفل أو خامل.أقول: و لعلّه مأخوذ عن النّوم لأنّ الانسان إذا نام يخمل و يخمل عنه، و يؤيده ما في القاموس قال النوم النعاس أو الرّقاد كالنيام بالكسر و الاسم النئمة بالكسر و هو نائم و نؤم و نؤمة كهمزة و صرد و (السّرى) كالهدى سير عامة الليل و قوله تعالى: أسرى بعبده ليلا، تأكيد و (المذياع) من لا يكتم السّربل يذيعه و يفشيه و يظهره أو ينادى به في النّاس و (البذر) جمع بذور كزبر و زبور و صبر و صبور قال الشارح المعتزلي: و هو الذى يذيع الأسرار و ليس كما قال الرضى (ره) فقد يكون الانسان بذورا و إن لم يكثر سفهه و لم يلغ منطقه، بأن يكون علنة مذياعا من غير سفه و لا لغو.أقول: و يؤيّده ما في القاموس قال البذور و البذير النّمام و من لا يستطيع كتم سرّه، و رجل بذر ككتف و بيذار و بيذارة و تبذار كتبيان و بيذراتى كثير الكلام و (يكفا) بالبناء على المفعول من كفاه كمنعه و صرفه و كلبه قلّبه و «نوّه» بها أى رفعها.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 190 الاعراب:جملة ليسوا بالمساييح منصوبة المحلّ على الحال و تحتمل البدل من الخبر و قوله عليه السّلام: و قد قال جلّ من قائل، جملة و قد قال حال مؤكّدة من فاعل يعذكم و جملة جلّ حال من فاعل قال، و من قائل تميز لرفع ابهام النّسبة في جلّ إلى فاعلهالمعنى:اعلم أنه أشار في هذا الفصل الى ما يكون بعده من غلبة الفساد و الشرور على أهل الزّمان و عدم النجاة فيه إلّا لأهل الايمان كمال قال عليه السّلام (و ذلك زمان لا ينجو فيه إلّا كلّ مؤمن نؤمة) أراد به خامل الذكر منهم المشتغل بربّه عنهم كما فسّره بقوله (إن شهد لم يعرف و إن غاب لم يفتقد) يعنى أنه إن حضر مجالس أهل ذلك الزمان لا يعرفوه و إن غاب عنهم لا يفتقدوه، أى لا يسألون عنه و لا يقولون:أين هو و كيف صار و ما يصنع، و ذلك لكونه بمعزل عنهم و عدم انتفاعهم بوجوده، و سنشير إلى فوايد العزلة و ثمراتها بعد الفراغ من شرح الفصل. (اولئك مصابيح الهدى و أعلام السّرى) يهتدى لهم السّالكون في سبيل اللّه و يصلون بنور وجودهم إلى حظائر القدس (ليسوا بالمساييح) أى الذين يسيحون و يجرون بين الناس بالفساد و النميمة (و لا المذاييع البذر) أى الذين يذيعون الأسرار و يفشون الفواحش (اولئك يفتح اللّه لهم أبواب رحمته) و رأفته (و يكشف عنهم ضرّاء نقمته) و شدّة عقوبته و في بعض النسخ يفتح اللّه بهم و يكشف بهم آه، أى ببركات وجودهم ينزل الخيرات و يكشف النقمات.ثمّ أخبر عليه السّلام عما يكون بعده من الفتن و الفساد فقال عليه السّلام: تشبيه (أيّها الناس سيأتي عليكم زمان يكفأ فيه الاسلام كما يكفأ الاناء بمائه «بما فيه») قال الشّارح البحراني شبّه عليه السّلام قلبهم للاسلام بقلب الاناء بما فيه، و وجه الشبه خروج الاسلام عن كونه منتفعا به بعد تركهم للعمل به كما يخرج ما في الاناء الذى كبّ عن الانتفاع، يعنى أنه يأتي زمان ينقلب فيه الامور الدّينيّة إلى أضدادها و لا يبقى من الاسلام إلّا منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 191 اسمه و لا من الكتاب إلّا درسه، و أشار عليه السّلام إلى أنّ ذلك منه سبحانه ليس من باب الظلم و الجور، بل من باب الاختيار و الامتحان، ليجزى الذين أحسنوا الحسنى جزاء أعمالهم، و يذيق الذين عملوا السّوء نكال و بالهم و هو قوله:أيّها النّاس إنّ اللَّه قد أعاذكم أى عصمكم (من أن يجور عليكم) و قد قال: و ما ربّك بظلام للعبيد (و لم يعذكم) أى لم يعصمكم (من أن يبتليكم) و يختبركم، يعنى أنه إذا غلب على أهل الزمان الفساد لا يلجأهم الى الصّلاح و السّداد و لكن يتركهم و اختيارهم امتحانا لهم و اختبارا (و قد قال جلّ من قائل) في سورة المؤمنين بعد حكاية حال سفينة نوح عليه السّلام (إنّ في ذلك لآيات و إن كنّا «1» لمبتلين) قال الطّبرسيّ: أى في أمر نوح و السّفينة و هلاك أعداء اللّه دلالات للعقلاء يستدلّون بها على التوحيد و إن كنّا مختبرين إياهم بارسال نوح و وعظه و تذكيره و متعبّدين عبادنا بالاستدلال بتلك الآيات على قدرتنا و معرفتنا أقول: غرضه عليه السّلام من الاستدلال بالآية الشريفة الاشارة إلى أنّ عادة اللّه سبحانه جارية في الامم الماضية و القرون الخالية، و كذلك في غابر الزّمان و مستقبل الأيام على اختبار عباده و ابتلائهم لاظهار جودة العبد و ردائته ليثب تمام العيار في قالب الامتحان و يعاقب النّاقص الجوهر بالخزى و الخذلان، و قد مرّ في شرح الخطبة الثانية و السّتين تحقيق معنى البلاء و الابتلاء و لا حاجة إلى الاعادة، هذا.و ينبغي التنبيه على امور:الاول في فوائد العزلة و خمول الذكر:و هى على ما ذكره أبو حامد الغزالى: تنقسم إلى فوايد دينيّة و دنيويّة، و الدّينية تنقسم إلى ما يمكن من تحصيل الطاعات في الخلوة و المواظبة على العبادة و الفكر و تربية العلم، و إلى تخلص من ارتكاب المناهى يتعرّض لها الانسان بالمخالطة كالرياء و الغيبة و السّكوت عن الأمر بالمعروف______________________________ (1) قوله سبحانه: و ان كنا أى انا كنا فهى مخفّفة من المثقّلة و يجوز أن يكون اسمها ضمير الشأن أى انه كنا. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 192 و النهى عن المنكر، و مسارقة الطبع من الاخلاق الرديّة و الأعمال الخبيثة من جلساء السّوء.و أمّا الدّنيوية فتنقسم إلى ما يمكن من التحصيل بالخلوة كتمكن المحترف في خلوته إلى ما يخلص من محذورات يتعرّض لها بالمخالطة كالنّظر إلى زهرة الدنيا و إقبال الخلق عليها و طمعه في النّاس و طمع النّاس فيه و انكشاف ستر مروته بالمخالطة و التأذّي بسوء خلق الجليس في مرائه أو سوء ظنه أو نميمته أو محاسدته أو التأذّى بثقله و تشويه خلقته، و إلى هذا ترجع مجامع فوائد العزلة، فلنحصر ستّ فوائد:الفائدة الاولى:التفرّغ للعبادة و الفكر و الاستيناس بمناجاة اللّه عن مناجاة الخلق و الاشتغال باستكشاف أسرار اللّه في أمر الدنيا و الآخرة و ملكوت السّماوات و الأرض، فانّ ذلك يستدعى فراغا و لا فراغ مع المخالطة، فالعزلة وسيلة إليه، و لذلك كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في بدو أمره يتبتّل في جبل حرّا و يختار العزلة لنفسه حتى بعث و امر بالتبليغ، فخالط النّاس و كان ببدنه معهم و بقلبه مقبلا على اللّه، و لا يحجب مخالطتهم عن توجّهه بالباطن، و لن يسع الجمع بين المخالطة ظاهرا و الاقبال باطنا إلّا قوّة النبوّة و الولاية، فلا ينبغي أن يغترّ كلّ ضعيف بنفسه فيطمع في ذلك، فانّ المخالطة مانعة لهم عن الفكر و الذكر، و العزلة أولى بهم.و لذلك قيل لبعض الحكماء: ما الذى أرادوا بالخلوة و اختيار العزلة؟ فقال:يستدعون بذلك دوام الفكرة و تثبّت العلوم في قلوبهم ليحيوا حياة طيّبة و يذوقوا حلاوة المعرفة.و قيل لبعض الرّهبان: ما أصبرك على الوحدة؟ فقال: ما أنا وحدى أنا جليس اللّه تعالى إذا شئت أن يناجيني قرأت كتابه، و إذا شئت أن اناجيه صلّيت.و قيل: بينما اويس القرني جالس إذا أتاه رجل فقال له اويس: ما جاء بك؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 193 قال: جئت لآنس بك، فقال اويس: ما كنت أرى أنّ أحدا يعرف ربّه فيأنس بغيره و قال الفضيل إذا رأيت اللّيل مقبلا فرحت به و قلت أخلو بربّي، و إذا رأيت الصّبح أدركنى استرجعت كراهة لقاء الناس و أن يجيئني من يشغلني عن ربّي.و قال بعض الصّالحين: بينما أنا أسير في بعض بلاد الشّام إذ أنا بعابد خارج من بعض تلك الجبال، فلمّا نظر إلىّ تنحى إلى أصل شجرة و تستّر بها، فقلت:سبحان اللّه تبخل علىّ بالنّظر إليك؟ فقال: يا هذا إنّي أقمت في هذا الجبل دهرا طويلا اعالج قلبي في الصّبر عن الدّنيا و أهلها فطال في ذلك تعبى و فنى فيه عمرى، فسألت اللّه تعالى أن لا يجعل حظّى من أيّامي في مجاهدة قلبى، فسكنه اللّه تعالى عن الاضطراب و ألفه الوحدة و الانفراد، أنا نظرت إليك فخفت أن أقع في الأمر الأوّل، فاليك عنّى فانّي أعوذ من شرّك بربّ العارفين و حبيب القانتين، ثمّ صاح و اغمّاه من طول المكث في الدّنيا، ثمّ حوّل وجهه عنّى، ثمّ نفض يديه و قال: إليك عنّى يا دنيا لغيرى فتزيّنى و أهلك فغرّى، ثمّ قال سبحان من أذاق قلوب العارفين من لذّة الخدمة و حلاوة الانقطاع إليه ما ألهى قلوبهم عن ذكر الجنان و عن الحور الحسان، و جمع همّتهم في ذكره فلا شي ء ألذّ عندهم من مناجاته، ثمّ مضى و هو يقول: قدّوس قدّوس.فاذا في الخلوة انس بذكر اللّه و استكثار من معرفة اللّه، و في مثل ذلك قيل:و إنّي لأستغشى و ما بي غشوة         لعلّ خيالا منك يلقى خياليا       و أخرج من بين الجلوس لعلّني          أحدّث عنك النفس بالسّر خاليا    قال بعض الحكما: إنّما يستوحش الانسان من نفسه لخلوّ ذاته عن الفضيلة فيكثر حينئذ ملاقاة النّاس و يطرد الوحشة عن نفسه بالكون معهم، فاذا كانت ذاته فاضلة طلب الوحدة ليستعين بها على الفكرة و يستخرج العلم و الحكمة، و قد قيل: الاستيناس بالنّاس من علامات الافلاس.فقد وضح بذلك كلّه أنّ التجرّد و العزلة في حقّ الخواصّ أفضل من المخالطة بالناس، لأنّ غاية العبادات و ثمرة المعاملات أن يموت الانسان عارفا باللّه محبا له منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 194 و لا محبّة إلّا بالانس الحاصل بدوام الذكر، و لا معرفة إلّا بدوام الفكر و فراغ القلب شرط في كلّ واحد منهما، و لا فراغ مع المخالطة.الفائدة الثانية:التخلّص بالعزلة عن المعاصى التي يتعرّض الانسان غالبا لها بالمخالطة و يسلم منها في الخلوة، و هى أربعة: الغيبة، و الرّياء، و السّكوت عن الأمر بالمعروف و النهى عن المنكر، و مسارقة الطبع من الأخلاق الرّديئة و الأعمال الخبيثة التي يوجبها الحرص على الدّنيا. (أما الغيبة) فانّ التحرّز منها مع المخالطة عظيم لا ينجو منها إلّا الصدّيقون لأنّ عادة الناس كافة التمضمض بأعراض النّاس و التّفكه و التنقّل بحلاوتها، و هى طعمتهم و لذّتهم، و إليها يستروحون من وحشتهم في الخلوة، فان خالطتهم و وافقتهم أثمت و تعرّضت لسخط اللّه، و إن سكتّ كنت شريكا، و المستمع أحد المغتابين، و إن أنكرت أبغضوك و تركوا ذلك المغتاب و اغتابوك، فازدادوا غيبة إلى غيبة، و ربّما تعدّوا عن الغيبة إلى الاستخفاف و الاستهزاء و الشتم. (و أما الامر بالمعروف و النهى عن المنكر) فمن خالط النّاس فلا بدّ له من مشاهدة المنكرات، فان سكت عصى اللّه به، و إن أنكر تعرّض لأنواع من الضرر و الأذى، و في العزلة خلاص من ذلك، فانّ الأمر في اهماله شديد، و القيام به شاق، فانّه كجدار مائل يريد الانسان أن يقيمه فيوشك أن يسقط عليه، فاذا سقط عليه يقول: يا ليتنى تركته مائلا، نعم لو وجد أعوانا أمسكوا الحائط حتّى يحكمه بدعامة لاستقام، و أنت اليوم لا تجد الأعوان فدعهم و انج بنفسك قال الشّاعر:و كم سقت في آثاركم من نصيحة         و قد يستفيد البغضة المتنصّح     (و أما الرياء) فهو الداء العضال الذى يعسر الاحتراز منه على الأوتاد و الأبدال و هو إمّا في العبادات أو فى العادات و قد مرّ تحقيق الكلام في الأوّل في شرح الخطبة الثّالثة و العشرين و عرف هنالك أنّ الاعتزال من النّاس علاجه و دوائه النّافع له.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 195 و أمّا الثاني أعني الرّياء في العادات فكلّ من خالط النّاس داراهم و من داراهم رءاهم و من رءاهم وقع فيما وقعوا فيه و هلك، و أقل ما يلزم فيه النّفاق فانك إن ترى متعاديين و لم تلق كلّ واحد منهما بوجه يوافقه صرت بغيضا إليهما جميعا، و إن جاملتهما كنت عن شرار النّاس.قال عليه السّلام انّ من شرار النّاس ذا الوجهين يأتي هؤلاء بوجه و هؤلاء بوجه و في الكافي باسناده عن ابن أبي يعفور عن أبي عبد اللّه عليه السّلام من لقى المسلمين بوجهين و لسانين جاء يوم القيامة و له لسان من نار.و عن عبد الرّحمن بن حماد رفعه قال: قال اللّه تبارك و تعالى لعيسى عليه السّلام يا عيسى لتكن لسانك في السّر و العلانية لسانا واحدا و كذلك قلبك، إنّي احذّرك نفسك و كفى بى خبير الا يصلح لسانان في فم واحد و لا سيفان في غمد واحد و لا قلبان في صدر واحد و كذلك الأذهان.و أقلّ ما يجب في مخالطة الناس اظهار الشوق و المبالغة فيه و لا يخلو ذلك عن كذب إمّا في الأصل و إمّا في الزيادة و اظهار الشفقة بالسؤال عن الأحوال بقولك كيف أنت و كيف أهلك و أنت في الباطن فارغ عن همومه و هو نفاق محض و آية ذلك أنّك تقول كيف أنت و يقول الآخر كيف أنت، فالسّائل لا ينتظر بالجواب و المسئول يشتغل بالسؤال و لا يجيب، و ذلك لمعرفتهم بأنّ ذلك عن رياء و تكلّف، و لعلّ القلوب لا تخلو من ضغائن الأحقاد و الألسن تنطق بالسؤال.قال بعضهم: انّى لأعرف أقواما كانوا لا يتلاقون و لو حكم أحدهم على صاحبه بجميع ماله لبذله، و أرى الآن أقواما يتلاقون و يتساءلون حتّى عن الدّجاجة في البيت، و لو انبسط أحدهم لحبّة من مال صاحبه لمنعه، هل هذا إلّا مجرّد الرّياء و النّفاق، و كلّ ذلك مذموم بعضه محرّم و بعضه مكروه، و في العزلة خلاص منه، فانّ من لقي الخلق و لم يتخلّق بأخلاقهم مقتوه و استثقلوه و اغتابوه و تشمّر و الإبذائه فيذهب دينهم فيه و يذهب دينه و دنياه في الانتقام منهم. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 196 (و أما مسارقة الطبع) مما يشاهده من اخلاق النّاس و أعمالهم فهو داء دفين قلّما يتنبّه له العقلا فضلا عن الغافلين، فلا يجالس الانسان فاسقا مدّة مع كونه منكرا عليه في باطنه إلّا و لو قاس نفسه إلى ما قبل مجالسته لأدرك بينهما تفرقة في النفرة عن الفساد، فاستثقاله اذ يصير الفساد بكثرة المشاهدة هينا على الطبع فيسقط وقعه و استعظامه له، و إنّما الوازع عنه شدّة وقعه في القلب، فاذا صار مستصغرا بطول المشاهدة أو شك أن تنحلّ القوّة الوازعة و يذعن الطبع للميل إليه أو لما دونه و مهما طالت مشاهدته للكبائر من غيره استصغر الصّغاير و استحقرها من نفسه.و لذلك يزدرى إلى الأغنياء نعمة اللّه عليه، فتؤثر مجالستهم في أن يستصغر ما عنده و تؤثر مجالسة الفقراء في استعظام ما ابيح له من النعم و كذلك النظر إلى المطيعين و العاصين و هذا تأثيره في الطبع.فمن يقصر نظره على ملاحظة أحوال أولياء الدّين و السّلف الصّالحين في العبادة و المجاهدة و الزّهد عن الدّنيا لا يزال ينظر إلى نفسه بعين الاستصغار، و إلى عبادته بعين الاستحقار فيجتهد في العبادة و يرغب في الطاعة و يزهد في الدّنيا استكمالا و استتماما للاقتداء بهم و الحذو بمثلهم و من نظر إلى غالب أهل الزمان و رأى اعراضهم عن اللّه و إقبالهم على الدّنيا و اعتيادهم المعاصى استعظم أمر نفسه بأدنى رغبة في الخير يصادفها في قلبه، و ذلك هو الهلاك و يكفى في تغيير الطبع مجرّد سماع الخير و الشّر فضلا عن مشاهدته.فبهذه النكتة يعرف سرّ قوله: عند ذكر الصّالحين ينزل الرّحمة، و إنّما الرّحمة دخول الجنة و لقاء الحقّ، و لا ينزل عند ذكر الصّالحين عين ذلك و لكن سببه الذي هو انبعاث الرغبة من القلب و حركة الحرص على الاقتداء بهم و الاستنكاف عمّا هو ملابس له من القصور و التقصير، و مبدء الرحمة فعل الخير و مبدء فعل الخير الرغبة و مبدء الرغبة ذكر أحوال الصّالحين فهذا معنى نزول الرحمة.و يفهم من فحوى ذلك أنّ عند ذكر الفاسقين تنزل اللعنة، لأنّ كثرة ذكرهم تهوّن على الطبع أمر المعاصي و اللعنة هى البعد من الحقّ و مبدء البعد هو المعاصي منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 197 و الاعراض عن اللّه بالاقبال على الحظوظ العاجلة و الشّهوات الحاضرة المخطورة، و مبدء المعاصي سقوط ثقلها و تفاحشها عن القلب، و مبدء سقوط الثقل وقوع الانس بها بكثرة السّماع، و إذا كان هذا حال ذكر الصّالحين و الفاسقين. فما ظنّك بمشاهدتهم و مخالطتهم.و قد مرّ في شرح الخطبة الخامسة و الثّمانين و شرح الكلام الثالث عشر أخبار كثيرة في النهى عن مجالسة أهل المعاصي و البدع و مخالطتهم، و ظهر هناك أنّ مجالستهم منساة للايمان محضرة للشّيطان، فعليك بمراجعة المقامين.و بالجملة فقد ظهر ممّا ذكرنا أنّ الطبيعة سراقة تستفيد الخير، و الشّر من مشاهدة الغير، فعليك بالفرار من الناس، إذ لا ترى منهم إلّا ما يوجب زيادة حرصك على الدّنيا و غفلتك عن الآخرة، و يهوّن عليك المعصية و يسقط وقعها عن قلبك.و ممّا يوضح سقوط وقع المعاصى من القلوب بكثرة المشاهدة أنّ أكثر الناس إذا رأوا مسلما أفطر في شهر رمضان من غير عذر استبعدوا ذلك استبعادا يكاد يفضى إلى اعتقادهم كفره، و ربّما يشاهدون من يخرج الصّلاة عن أوقاتها و يترك بعضها احيانا و لا تنفر عنه طباعهم كما تنفرون عن المفطر في شهر رمضان، مع أنّ الصّلاة أفضل من الصيام قطعا و لا سبب لذلك إلّا أنّ الصّلاة تتكرّروا لتساهل فيها يكثر فيسقط وقعها بالمشاهدة عن القلب. بخلاف الصّوم.فعليك بالعزلة و الوحدة إلّا من الجليس الصّالح الذى يوجب مجالسته الرغبة في الطاعات و الميل إلى العبادات، و ينفّرك مصاحبته عن الدنيا و زخارفها و شهواتها و يشوّقك مخالطته إلى الرّغبة في الآخرة و نعيمها و درجاتها.الفائدة الثالثة:الخلاص من الفتن و الخصومات و صيانة الدّين و النفس عن الخوض فيها و التّعرّض لأخطارها و قلّما تخلو البلاد عن تعصّبات و خصومات فالمعتزل في سلامة منها.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 198 روى أبو سعيد الخدرى أنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال يوشك أن يكون خير مال المسلم غنما يتبع بها شعف الجبال و مواقع القطر يفرّ بدينه من الفتن من شاهق إلى شاهق.و في رواية أخرى عنه عليه السّلام خير النّاس رجل ممسك بعنان فرسه كلّما سمع هيعة «1» طار إليها أو رجل في شعفة في غنيمة و يعبد اللّه حتى يأتيه الموت.و روى عبد اللّه بن مسعود أنّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: سيأتي على النّاس زمان لا يسلم لذي دين دينه الّا من فرّ بدينه من قرية إلى قرية و من شاهق إلى شاهق و من جحر إلى جحر كالثعلب الذى يروغ، قيل له: و متى ذلك يا رسول اللّه؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إذا لم تنل المعيشة إلّا بمعاصى اللّه، فاذا كان ذلك الزّمان حلّت العزوبة قالوا: و كيف يا رسول اللّه و قد أمرتنا بالتزويج؟ قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إذا كان ذلك الزّمان كان هلاك الرّجل على يد أبويه، فان لم يكن له أبوان فعلى يدي زوجته و ولده، فان لم يكن فعلى يدي قرابته، قالوا و كيف ذلك يا رسول اللّه؟ قال: يعيّرونه بضيق اليد فيتكلّف ما لا يطيق حتى يورده ذلك موارد الهلكة.و هذا الحديث و إن كان في العزوبة إلّا أنّه يدلّ على حسن العزلة إذ لا يستغنى المتأهّل عن المعيشة و المخالطة، ثمّ لا ينال المعيشة إلّا بمعصية اللّه حسبما استفيد من الرّواية.قيل: لما بنى عروة قصره بالعقيق و لزمه قيل له: لزمت القصر و تركت مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم؟ فقال: رأيت مساجدكم لاهية، و أسواقكم لاغية، و الفاحشة في فجاجكم______________________________ (1) قال جار اللّه الهيعة الصيحة التي يفزع منها أصلها من هاع يهيع اذا جبن و الشعفة رأس الجبل و المعنى خير الناس رجل أخذ بعنان فرسه و استعد الجهاد فى سبيل اللّه و رجل اعتزل الناس و سكن فى بعض رءوس الجبال فى غنم له قليل يرعاها و يكتفى بها فى أمر معاشه و يعبد اللّه حتى يأتيه الموت، منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 199 عالية، و فيما هناك عمّا أنتم فيه عافية، فاذا الحذر من الخصومات و مثارات الفتن احدى فوايد العزلة.الفائدة الرابعة الخلاص من شر الناس:فانّهم يؤذونك مرّة بالغيبة، و مرّة بسوء الظن و التّهمة، و مرّة بالاقتراحات و الاطماع الكاذبة التي يعسر الوفاء بها، و تارة بالنميمة و الكذب، فربما يرون منك من الأعمال أو الأقوال مالا تبلغ عقولهم كنهه فيتخذون ذلك ذخيرة يدّخرونها لوقت تظهر فيه فرصة للشر، فاذا اعتزلتهم استغنيت من التّحفظ عن جميع ذلك.و لذلك قال بعض الحكماء لغيره: اعلّمك بيتين خير من عشرة آلاف دراهم، قال: ما هما؟ قال:اخفض الصّوت إن نطقت بليل          و التفت بالنّهار قبل المقال        ليس للقول رجعة حين يبدو         بقبيح يكون أو بجمال     و لا شكّ أنّ من اختلط بالنّاس و شاركهم في الأعمال لا ينفكّ من حاسد و عدوّ يسى ء الظّن به و يتوهّم انه يستعدّ لمعاداته و نصب المكيدة عليه و تدسيس غائلة ورائه، و النّاس مهما اشتدّ حرصهم على أمر يحسبون كلّ صيحة عليهم هم العدوّ و قد اشتدّ حرصهم على الدّنيا فلا يظنّون بغيرهم إلّا الحرص عليها قال المتنبى:إذا ساء فعل المرء ساءت ظنونه          و صدّق ما يعتاده من توهّم        و عادى محبّيه بقول عدائه          فأصبح في ليل من الشّك مظلم     و قد قيل: معاشرة الأشرار تورث سوء الظّن بالابرار، و أنواع الشر الّذى يلقاه الانسان من معارفه و ممّن يختلط به كثيرة، و لا حاجة إلى تفصيلها و في العزلة خلاص من جميعها.و عن الحسن عليه السّلام أنه أراد الحجّ فسمع بذلك ثابت البناني فقال له: بلغني أنك تريد الحجّ فأحببت أن أصحبك، فقال له الحسن عليه السّلام: و يحك دعنا نتعاشر بستر اللّه علينا إنّي أخاف أن نصطحب فيرى بعضنا من بعض ما نتماقت عليه.و هذه إشارة إلى فايدة اخرى في العزلة، و هو بقاء السرّ على الدّين و المروّة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 200 و الأخلاق و الفقر و سائر العورات، و قد مدح اللّه سبحانه المتستّرين فقال: «يحسبهم الجاهل أغنياء من التّعفّف» قال الشاعر:و لا عار أن زالت عن الحرّ نعمة         و لكنّ عارا أن يزول التّجمّل     و لا يخلو الانسان في دينه و دنياه و أخلاقه و أفعاله عن عورات الأولى في الدّين و الدّنيا سترها و لا تبقى السّلامة مع انكشافها.قال أبو الدّرداء: كان النّاس و رقالاشوك فيه فالنّاس اليوم شوك لا ورق فيه فاذا كان هذا حكم زمانه و هو في أواخر القرن الأوّل فما حال أمثال زماننا.و قال أبو الدّرداء أيضا: اتّقوا اللّه و احذروا النّاس فانهم ما ركبوا ظهر بعير إلّا أدبروه و لا ظهر جواد إلّا عقروه و لا قلب مؤمن إلّا خربوه.و قال بعضهم: أقلّ المعارف فانه أسلم لدينك و قلبك و أخفّ لسقوط الحقوق عنك، لأنه كلّما كثرت المعارف كثرت الحقوق و عسر القيام بالجميع.و قال آخر: أنكر من تعرف، و لا تتعرّف إلى من لا تعرف.الفائدة الخامسة:أن ينقطع طمع النّاس عنك و طمعك عن النّاس، فأما انقطاع طمع الناس عنك ففيه منافع كثيرة فانّ رضاء النّاس لا تضبط و أغراضهم لا تدرك و الاشتغال باصلاح النفس أولى من الاشتغال باتيان مقصود الغير و تحصيل رضائه.و من أهون الحقوق و أيسرها حضور الجنازة و عيادة المريض و حضور الولائم و زيارة الأحباء، و فيها تضييع الأوقات و تعرّض للآفات، و ربما تعوق عن بعضها العوائق و الموانع و تستقبل فيها المعاذير و لا يمكن اظهار كلّ الأعذار فيقولون قمت في حق فلان و قصرت في حقّنا، و يصير ذلك سببا للعداوة.فقد قيل: من لم يعد مريضا في وقت العيادة فقد اشتهى موته مخافة الخجالة إذا عاد المريض إلى السّلامة، و من عمّم النّاس كلّهم بالحرمان رضوا عنه كلّهم و لو خصص البعض استوحشوا، و لو قام بحقوق الجميع لم يف له طول اللّيل و النهار منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 201 و لو تجرّد به فكيف من له مهمّ يشغله في دينه أو دنياه، و من هنا قيل كثرة الأصدقاء كثرة العرناء و قال الشّاعر:عدوّك من صديقك مستفاد         فلا تستكثرنّ من الصّحاب        فانّ الدّاء أكثر ما تراه          يكون من الطعام أو الشراب     و أما انقطاع طمعك عنهم فهو أيضا فائدة اخرى جزيلة، فانّ من نظر إلى زهرة الدّنيا و زينتها تحرّك و انبعث بقوّة الحرص و طمعه، و لا يرى إلّا الخيبة في أكثر الأحوال فيتأذىّ بذلك، و مهما اعتزل لم يشاهد، و متى لم يشاهد لم يشته و لم يطمع، و لذلك قال اللّه سبحانه: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا».و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: انظروا إلى من هو دونكم و لا تنظروا إلى من هو فوقكم فانه أجدر أن لا تزدروا نعمة اللّه عليكم.و قال بعضهم: كنت أجالس الأغنياء فلم أزل مغموما كنت ارى ثوبا أحسن من ثوبى و فرسا أفره من دابتي، فجالست الفقراء فاسترحت.و بالجملة فمن شاهد زينة الدّنيا فإمّا أن يقوى دينه و يقينه فيصبر فيكون محتاجا إلى أن يتجرع مرارة الصّبر، و هو أمرّ من الصّبر أو تنبعث رغبته فيحتال في طلب الدّنيا فيهلك هلاكا مؤبّدا، أمّا في الدّنيا فبالطمع الذي يخيب في أكثر الأوقات فليس كلّ من يطلب الدّنيا يتيسّر له.ما كلّ ما يتمنّى المرء يدركه          تجرى الرّياح بما لا تشتهى السفن     و امّا في الآخرة فبايثاره زينة الحياة الدّنيا على متاع الآخرة، و لذلك قال ابن الاعرابى:إذا كان باب الذّلّ من جانب الغنى          سموت إلى العليا من جانب الفقر   الفائدة السادسة:الخلاص من مشاهدة الثقلاء و السّفهاء و مقاساة حمقهم و أخلاقهم، فانّ رؤية الثقيل هى العمى الأصغر. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 202 قال جالينوس: لكلّ شي ء حمّى و حمّى الرّوح النظر إلى الثقلاء، و قال الشّافعى: ما جالست ثقيلا إلّا وجدت الجانب الذى يليه من بدني أثقل علىّ من الجانب الآخر.و يحكى انّه دخل أبو حنيفة على الأعمش فقال له: إنّ من سلب اللّه كريمتيه عوّضه اللّه عنهما ما هو خير منهما فما الذى عوّضك؟ فقال له في معرض المطايبة عوّضنى عنهما أنّه كفاني رؤية الثقلاء و أنت منهم.و هذه فوائد العزلة و ثمراتها بعضها متعلّق بالدّنيا و بعضها متعلّق بالآخرة، و اللّه سبحانه ولىّ التوفيق و إليه مصير العاقبة.الثاني في النّميمة:و هو اسم من نمّ الحديث ينمّه من بابي ضرب و قتل سعى به ليوقع فتنة أو وحشة فهو نمّ و نمّام قال تعالى: «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلَّافٍ مَهِينٍ هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِيمٍ مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ»  قال في التّفسير: أى لا تطع كثير الحلف بالباطل لقلّة مبالاته بالكذب، و صاحب المهانة أى قلّة الرّاى و التّميز أو صاحب الذّلة و الحقارة عند اللّه سبحانه، و القارع في النّاس المغتاب، و القتّاة السّاعي بين الناس بالنميمة طلبا للفساد و ضرب بعضهم ببعض، و البخيل بالمال كثير المنع منه و المتجاوز عن الحقّ الغشوم الظّلوم و الاثيم الفاجر، و قيل معتد في ظلم غيره أثيم في ظلم نفسه، عتلّ بعد ذلك زنيم أى هو مع كونه منّاعا للخير معتديا أثيما فاحش سىّ ء الخلق، و زنيم اى دعىّ ملصق إلى قوم ليس منهم و قال سبحانه: «وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ» منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 203 قيل: إنّها كانت تنمّ على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في رواية الكافي: ألا انبئكم بشراركم؟ قالوا بلى يا رسول اللّه، قال: المشّاؤون بالنّميمة المفرّقون بين الأحبّة الباغون للبراء المعائب.و عن أبي ذرّ عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال: من أشاع على مسلم كلمة ليشينه بها بغير حقّ شانه اللّه بها في النار يوم القيامة.و عن أبي الدّرداء عنه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قال أيّما رجل أشاع على رجل كلمة و هو منها برى ء ليشينه بها في الدّنيا كان حقّا على اللّه أن يذيبه بها يوم القيامة في النار.و يقال اتّبع رجل حكيما سبع مأئة فرسخ في سبع كلمات، فلما قدّم عليه قال: إنّى جئتك للّذي أتاك اللّه من العلم أخبرني عن السّماء و ما أثقل منها، و عن الأرض و ما أوسع منها، و عن الصّخر و ما أقسى منه، و عن النّار و ما أحرّ منها، و عن الزمهرير و ما أبرد منه، و عن البحر و ما أغنى منه و عن اليتيم و ما أذلّ منه؟فقال له الحكيم: البهتان على البرى ء أثقل من السّماوات، و الحقّ أوسع من الأرض، و القلب القانع أغنى من البحر، و الحرص و الحسد أحرّ من النّار، و الحاجة إلى القريب إذا لم ينجح  «1» أبرد من الزمهرير، و قلب الكافر أقسى من الحجر، و النّمام إذا بان أمره أذلّ من اليتيم هذا.و ينبغي أن يعلم أنّ مراد النّمام بنميمته إمّا إرادة السّوء للمحكىّ عنه، أو إظهار الحب للمحكىّ له أو التفرّج بالحديث و الخوض في الفضول و الباطل، و على كلّ تقدير فاللّازم للمحكىّ له عند ما سمع النّميمة امور ستّة:الأوّل أن لا يصدّقه لأنّ النّمام فاسق و هو مردود الرّواية قال تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ» .و قد روى إنّ عمر بن عبد العزيز دخل عليه رجل فذكر له عن رجل شيئا فقال له______________________________ (1) انجح حاجته قضاها منه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 204 عمر: إن شئت نظرنا في أمرك فان كنت كاذبا فأنت من أهل هذه الآية: إن جائكم فاسق، و إن كنت صادقا فأنت من أهل هذه الآية: همّاز مشّاء بنميم، و إن شئت عفونا عنك، قال: العفو لا أعود إليه أبدا.الثّاني أن ينهاه عن ذلك و ينصح له و يقبح عليه فعله قال اللّه تعالى: «وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ».روى في بعض مؤلفات أصحابنا من ارشاد القلوب أنّ رجلا دخل على عليّ بن الحسين عليهما السّلام و قال له: إنّ فلانا لايزال يذكرك في قصصه بشرّ، فقال عليه السّلام له:يا هذا و اللّه ما راعيت حقّ مجالسة الرّجل حيث نقلت الينا حديثه و خنته فيما ائتمنك به. و لا أدّيت حقّى أيضا حين أعلمتنى ما أكره، أما علمت أنّ النّمام من سكان النّار؟ و لكن قل له: إن الموت يعمّنا، و القبر يضمّنا، و القيامة تجمعنا، و اللّه يحكم بيننا و هو خير الحاكمين، نقلناه بالمعنى.الثّالث أن يبغضه في اللّه فانّه بغيض عند اللّه، و يجب بغض من يبغضه اللّه تعالى و أيضا فانّه قد واجهك بما لم يواجهك به من حكى عنه، حيث استحياك و ذكرك بسوء في غيبتك و النمام ذكرك بسوء في مواجهتك و لم يستح منك، و قد قيل:سبّك من بلّغك، روى إنّ أمير المؤمنين عليه السّلام سعى إليه برجل، فقال: يا هذا نحن نسأل عمّا قلت فان كنت صادقا مقتناك، و إن كنت كاذبا عاقبناك، و إن شئت أن نقيلك أقلناك، فقال: أقلنى يا أمير المؤمنين.الرّابع ألّا تظن بأخيك الغائب السوء لقوله تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِ» .قال رجل لعبد اللّه بن عامر و كان أميرا: بلغني أنّ فلانا أعلم الأمير أنى ذكرته بسوء قال: قد كان ذلك، قال: فأخبرني بما قال حتى أظهر كذبه عندك، قال: ما احبّ أن أشتم نفسى بلساني، و حسبي أنّى لم أصدّقه فيما قال، و لا أقطع عنك الوصال. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 205 الخامس أن لا يحملك ما حكى لك على التجسّس و البحث عن حقيقة ما قاله لقوله تعالى: و لا تجسّسوا.السّادس أن لا ترضى لنفسك ما نهيت النّمام عنه و لا تحكى نميمته فتكون نمّاما و مغتابا و تكون قد أتيت ما نهيت عنه.روى كعب الأخبار أنّ بنى اسرائيل أصابهم قحط فاستسقى موسى عليه السّلام مرّات فماسقوا، فأوحى اللّه تعالى إليه أنى لا أستجيب لك و لمن معك و فيكم نمّام قد أصرّ على النّميمة، فقال موسى عليه السّلام: يا ربّ من هو دلّنى عليه حتى اخرجه من بيننا قال: يا موسى أنهيكم عن النميمة و أكون نمّاما، فتابوا جميعا فسقوا.بقى الكلام فى السعاية:و هى النميمة إلّا أنها إذا كانت إلى من يخاف من جانبه كالسلطان و الأمير و نحوهما تسمّى سعاية و هى أقبح من النميمة و أفحش منها لما يترتّب عليها من المضارّ.قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: السّاعى بالناس إلى النّاس لغير رشدة، قيل: يعني ليس بولد حلال، و ذكرت السعاية عند بعض الصّالحين فقال: ما ظنّكم بقوم يحمد الصّدق من كلّ طائفة من النّاس إلّا منهم.و رفع بعض السعاة إلى الصاحب بن عباد رقعة نبّه فيها على مال يتيم يحمله على أخذه لكثرته فوقّع على ظهرها: السّعاية قبيحة و إن كانت صحيحة فان كنت أجريتها مجرى النّصح فخسرانك فيها أفضل من الرّبح، و معاذ اللّه أن نقبل مهتوكا في مستور، و لو لا أنّك في خفارة شيبتك لقابلناك بما يقتضيه فعلك في مثلك، فتوقّ يا ملعون العيب، فانّ اللّه أعلم بالغيب الميّت رحمه اللّه، و اليتيم جبره اللّه، و المال ثمره اللّه، و الساعي لعنه اللّه.و بالجملة فشرّ النمام عظيم و خطره جسيم ينبغي التوقّى منه و الحذر من نميمته كيلا تقع فى طول حسرة و ندامة.فقد روى حمّاد بن سلمة أنّه باع عبدا و قال للمشترى ما فيه عيب إلّا النميمة قال: قد رضيت، فاشتراه فمكث الغلام أيّاما ثمّ قال لزوجة مولاه: إنّ سيّدى منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 206 لا يحبّك و هو يريد أن يتسرّى عليك فخذى الموسى و احلقى من شعر قفاه عند نومه شعرات حتى اسحره عليها فيحبّك، ثمّ قال للزّوج: إنّ امرأتك اتخذت خليلا و تريد أن تقتلك فتناوم لها حتى تعرف ذلك، فتناوم لها فجاءت المرأة بالموسى فظنّ أنّها تريد قتله فقام إليها فقتلها، فجاء أهل المرأة و قتلوا الزوج و وقع القتال بين القبيلتين و اشتدّ الفساد في البين ..الثالث في اذاعة الاسرار و إفشاء الفواحش:و قد نهى عنهما فى الشرع الأنور لما فيهما من الأذى و التهاون بحقّ الاخوان و الاصدقاء، و حذر عن الثاني في الكتاب الكريم قال تعالى: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» .و لا يخفى دلالته على المقصود، فانّ افشاء الفاحشة لا يكون إلّا عن محبّة اشاعتها و إن كان حبّ الاشاعة أعمّ، إذ يصدق على حبّ شيوعها بين المؤمنين و إن لم يكن الاشاعة من المحبّ نفسه.و حذّر عن الأوّل في غير واحد من الأخبار، مثل ما روى في الكافي باسناده عن عبد اللّه بن سنان قال: قلت له: عورة المؤمن على المؤمن حرام؟ قال: نعم: قلت: تعنى سفلويه؟ قال: ليس حيث تذهب إنما هو إذاعة سرّه.و عن زيد عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: فيما جاء في الحديث عورة المؤمن على المؤمن حرام قال عليه السّلام: ما هو أن ينكشف فترى منه شيئا إنّما هو تروى عليه أو تعيبه.و عن محمّد بن عجلان قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ اللّه عزّ و جلّ عيّر أقواما بالاذاعة في قوله: «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ» .فايّاكم و الاذاعة.منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 207 و عن محمّد بن مسلم قال: سمعت أبا جعفر عليه السّلام قال: يحشر العبد يوم القيامة و ما ندى  «1» دما فيدفع إليه شبه المحجمة «2» أو فوق ذلك فيقال: هذا سهمك من دم فلان، فيقول: يا ربّ إنّك لتعلم أنّك قبضتنى و ما سفكت دما، فيقول: بلى سمعت من فلان رواية كذا و كذا فرويتها عليه فنقلت حتّى صارت إلى فلان الجبار فقتله عليها فهذا سهمك من دمه، هذا.و يتأكّد الحرمة في إذاعة أسرار الأنبياء و الأئمة عليهم السّلام و يدلّ عليه ما في الكافي باسناده عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السّلام في قوله اللّه عزّ و جلّ: «وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍ» .فقال: أما و اللّه ما قتلوهم بأسيافهم و لكن أذاعوا سرّهم و أفشوا عليهم فقتلوا.و عن يونس بن يعقوب عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: ما قتلنا من أذاع حديثنا قتل خطاء و لكن قتلنا قتل عمد.و عن محمّد الخزاز عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من أذاع علينا حديثنا فهو بمنزلة من جحدنا حقّنا.و عن نصر بن ساعد مولى أبي عبد اللّه عن أبيه عليهما السّلام: قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: مذيع السّر شاك، و قائله عند غير أهله كافر. و من تمسّك بالعروة الوثقى فهو ناج، قلت: ما هو؟ قال التّسليم.و عن أبي خالد الكابلي عن أبي عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: إنّ اللّه جعل الدّولتين دولتين: دولة آدم و هى دولة اللّه، و دولة إبليس، فاذا أراد اللّه أن يعبد علانية كانت دولة آدم، و إذا أراد اللّه أن يعبد في السرّ كانت دولة إبليس، و المذيع لما أراد اللّه ستره مارق من الدّين.______________________________ (1) ما ندى أى ما اراق دما. (2) المحجمة ما يحجم به الحجام و حرفت الحجامة ككتابة لغة منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 7، ص: 208 و عن عبد الرّحمن بن الحجاج عن أبي عبد اللّه عليه السّلام قال: من استفتح نهاره باذاعة سرّنا سلّط اللّه عليه حزّ الحديد و ضيق المحابس، هذا.و الأخبار في هذا المعنى كثيرة، و فيما رويناه كفاية لمن له دراية، و اللّه الهادي.الترجمة:بعض ديگر از اين خطيه اشاره است بفساد زمان بني اميه و بني مروان و حال روزگار ساير مخالفان چنانچه فرموده:و آن زمان زمانى است كه نجات نيابد در آن مگر هر مؤمني كه گمنام باشد، اگر حاضر شود آن مؤمن در مجالس نشناسند او را، و اگر غايب شود نجويند او را، ايشانند چراغهاى هدايت در صراط مستقيم، و نشانهاى سير و حركت در شب بسوى منهج قويم، نيستند در ميان مردمان گردش كنندگان با فساد و سخن چينى، و نه فاش سازندگان اسرار و عيبهاى بندگان، ايشان مى گشايد حق تعالى از براى ايشان درهاى رحمت خود را، و ببرد از ايشان شدت عقوبت خود را.اى گروه مردمان زود باشد كه بيايد بر شما زماني كه سرنگون كرده مى شود در او اسلام همچنان كه سرنگون مى شود ظرف با آنچه در او است، اى جماعت مردمان بدرستى كه خداوند تعالى نگاه داشته شما را از اين كه ظلم و جور نمايد در حق شما و نگه نداشته شما را از اين كه امتحان نمايد شما را، و گفته در حالتى كه بزرگ است از حيثيت گويندگى  إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ وَ إِنْ كُنَّا لَمُبْتَلِينَ  يعني بدرستي كه در اين نشانها و علامتهاى است و اگر چه هستيم ما آزمايش و امتحان كنندگان. 
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom