جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۷۸ : دلایل باطل بودن جبر [منبع]

وَيْحَكَ، لَعَلَّكَ ظَنَنْتَ قَضَاءً لَازِماً وَ قَدَراً حَاتِماً! لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ وَ سَقَطَ الْوَعْدُ وَ الْوَعِيدُ.
إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخْيِيراً وَ نَهَاهُمْ تَحْذِيراً، وَ كَلَّفَ يَسِيراً وَ لَمْ يُكَلِّفْ عَسِيراً، وَ أَعْطَى عَلَى الْقَلِيلِ كَثِيراً، وَ لَمْ يُعْصَ مَغْلُوباً وَ لَمْ يُطَعْ مُكْرِهاً، وَ لَمْ يُرْسِلِ الْأَنْبِيَاءَ لَعِباً وَ لَمْ يُنْزِلِ الْكُتُبَ لِلْعِبَادِ عَبَثاً، وَ لَا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا؛ "ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ".

الْقَضَاء : علم خداوند نسبت به اشياء و رويدادها قبل از آنكه تحقق پذيرند.
الْقَدَر : ايجاد اشياء به هنگام فراهم شدن اسباب آن.
الْحَاتِم : حتمى، قطعى. 

از سخنان آن حضرت عليه السّلام است (در باره قضاء و قدر) به مرد شامىّ كه از آن بزرگوار (پس از بازگشت از جنگ صفّين) پرسيد: آيا رفتن ما به (جنگ اهل) شام بقضاء و قدر از جانب خدا بود (امام عليه السّلام فرمود: سوگند به خدائى كه دانه را زير خاك شكافت و انسان را آفريد گام ننهاديم بجائى و به درّه اى سرازير نشديم مگر بقضاء و قدر، شامىّ گفت: پس رنج ما در اين سفر پاداشى ندارد «چون باختيار نبوده» امام عليه السّلام فرمود: اى شيخ خدا بزرگ گردانيد پاداش شما را در رفتنتان كه مى رفتيد و در باز گشتتان كه بر مى گشتيد و در هيچ حال مجبور نبوديد، شيخ گفت: چگونه است با اينكه قضاء و قدر ما را ميراند امام عليه السّلام) پس از (اين) سخن دراز كه آنچه را ما از آن اختيار نموده ايم اينست (فرمود):
1- ويحك (خدا بتو رحم كند) شايد تو قضا و قدر لازم و حتمىّ را (كه بايد انجام گيرد) گمان كردى، اگر چنين بود پاداش و كيفر نادرست بود، و نويد بخير و خوبى (بهشت) و بيم بشرّ و بدى (دوزخ) ساقط مى گشت (و از جانب خدا براى گناهكار كيفر و براى فرمانبر پاداش تعيين نمى شد، و نيكوكار بستودن و بدكار به نكوهش سزاوار نبود، اين گفتار بت پرستان و پيروان شيطان و گواهان دروغ و كوران از راه صواب و حقّ است و ايشان قدريّه و مجوس اين امّتند. ناگفته نماند كه لفظ قدرىّ در اخبار ما به جبرىّ و تفويضىّ هر دو گفته ميشود، و مراد در اينجا جبرىّ است كه مى گويد: كارى كه هر بنده اى انجام دهد به اراده و اختيار خود نيست بلكه بتقدير و مشيئت خدا مجبور است بخلاف تفويضىّ كه قدرت خداى تعالى را منكر است و مى گويد: خداوند بنده را امر و نهى نمود و بخود واگذارد كه بكنند يا نكنند استقلال دارند، خلاصه امام عليه السّلام فرمود:)
2- خداوند سبحان بندگانش را امر كرده با اختيار و نهى فرموده با بيم و ترس (از عذاب) و تكليف كرده (بكار) آسان (كه به رغبت انجام دهند) و دستور نداده (بكار) دشوار (تا در انجام آن مجبور نباشند) و كردار اندك را پاداش بسيار عطا فرموده (كه اين خود لازمه اختيار داشتن است) و او را نافرمانى نكرده اند از جهت اينكه مغلوب شده باشد (زيرا بر بندگانش قاهر و غالب مى باشد) و فرمانش را نبرده اند از جهت اينكه مجبور كرده باشد (بلكه همه را اختيار داده و اسباب هر كار را آماده ساخته است)
3- و پيغمبران را از جهت بازى نفرستاده (بلكه آنها را فرستاده تا اطاعت كنندگان را ببهشت مژده داده و نافرمانان را از دوزخ بترسانند) و كتابها (مانند تورية و انجيل و قرآن) را براى بندگان بيهوده نفرستاده (بلكه آنها را فرستاده تا بدستور خدا آشنا باشند) و آسمانها و زمين و آنچه در آنها است را بيجا نيافريده (بلكه همه آنها را به حكمت آفريده، پس چگونه ميشود كه حكيم درست كردار كسيرا مجبور سازد، در قرآن كريم سوره 38 آیه 27 مى فرمايد: «ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا، فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ» يعنى) آن گمان كسانى است كه كافر شدند و نگرويدند، پس واى بر آنانكه كافر شدند از آتش (پس شيخ گفت: قضاء و قدر چيست كه ما نرفتيم مگر بسبب آن فرمود: آن دستور و حكم خداوند است پس از آن اين آيه را قرائت نمود سوره 17 آیه 23: «وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ» يعنى پروردگار تو حكم فرموده كه جز او را نپرستيد. پس شيخ خوشنود از جاى خود برخاسته گفت:
         أنت الإمام الّذى نرجو بطاعته            يوم النّشور من الرّحمن رضوانا
         أوضحت من ديننا ما كان ملتبسا           جزاك ربّك عنّا فيه إحسانا
يعنى تو امام و پيشوايى هستى كه با پيروى از تو روز رستخيز رضا و خوشنودى خداوند بخشنده را اميدواريم، آنچه از دين و كيش ما پوشيده بود آشكار ساختى، پروردگارت از جانب ما در اين خدمت بتو پاداش نيكو عطا فرمايد).
 
هنگامى كه كسى از او پرسيد آيا رفتن ما به شام، قضا و قدر خداوند است، پاسخى دراز فرمود كه گزيده اش چنين است:
واى بر تو، گويا به قضاى لازم و قدر حتمى گمان مى برى! اگر چنين باشد ديگر ثواب و عقاب باطل شود و وعد و وعيد ساقط گردد.
خداوند بندگانش را امر كرده با اختيار و نهى كرده تا بترسند. آنان را به آسان مكلف ساخته و به دشوار مكلّف نساخته. در برابر عمل اندك، پاداشهاى بسيار داده است. نبايد مغلوبش پندارند و نافرمانيش كنند و نبايد از روى اكراه اطاعتش نمايند.
او پيامبران را به بازيچه نفرستاد و، بعبث، كتابهاى آسمانى را نازل ننمود و آسمان و زمين را و آنچه ميان آنهاست به باطل نيافريده. «اين گمان كسانى است كه كافر شده اند و واى بر كسانى كه كافر شده اند از آتش.»
 
اين بخشى از يك كلام طولانى امام(عليه السلام) است كه به سؤال كننده شامى هنگامى كه پرسيد: آيا رفتن ما به شام به قضا و قدر الهى بود؟ بيان فرمود:
واى بر تو شايد گمان كردى منظورم قضاى لازم و قدر حتمى است (و مردم در كارهايشان مجبورند و اختيارى از خود ندارند.) اگر چنين بود، ثواب و عقاب الهى به يقين باطل مى شد و وعده و وعيد ساقط مى گشت. خداوند سبحان، بندگانش را امر كرده، و آنها را اختيار بخشيده، و نهى كرده و برحذر داشته، تكاليف آسانى بر دوش آنان نهاده و هرگز تكليف سنگينى (به كسى) نكرده. در برابرِ (اطاعت اندك) پاداش كثيرى قرار داده، و هرگز كسى از روى اجبار، او را معصيت نكرده، و از روى اكراه اطاعت ننموده است، خدا پيامبران را بيهوده نفرستاده و كتب آسمانى را براى بندگانش عبث نازل نكرده، و آسمان ها و زمين و آنچه در ميان آنهاست باطل و بى هدف نيافريده است. اين گمان كافران است. واى بر كافران از آتش دوزخ!
 
[و از سخنان آن حضرت است، چون كسى از او پرسيد: «رفتن ما به شام به قضا و قدر خدا بود» پس از گفتار دراز، و اين گزيده آن است:]
واى بر تو شايد قضاء لازم و قدر حتم را گمان كرده اى، اگر چنين باشد پاداش و كيفر باطل بود، و نويد و تهديد عاطل.
خداى سبحان بندگان خود را امر فرمود -و در آنچه بدان مأمورند- داراى اختيارند، و نهى نمود تا بترسند و دست باز دارند. آنچه تكليف كرد آسان است نه دشوار و پاداش او بر -كردار- اندك، بسيار. نافرمانيش نكنند از آنكه بر او چيرند، و فرمانش نبرند از آن رو كه ناگزيرند.
پيامبران را به بازيچه نفرستاد، و كتاب را براى بندگان بيهوده نازل نفرمود و آسمان ها و زمين و آنچه ميان اين دو است به باطل خلق ننمود. «اين گمان كسانى است كه كافر شدند. واى بر آنان كه كافر شدند از آتش.»
 
از سخنان آن حضرت است در پاسخ مردى از اهل شام زمانى كه پرسيد: آيا رفتن ما به سوى شام به قضاء و قدر الهى بود، پس از گفتارى طولانى كه اين برگزيده اى از آن است:
واى بر تو شايد قضاء لازم و قدر حتم را گمان برده اى اگر اين گونه بود هر آينه پاداش و عقاب باطل، و بشارت و تهديد ساقط مى شد.
خداوند سبحان بندگانش را بر اساس اختيار آنان امر فرموده، و محض ترساندن نهى نموده، آسان را به آنان تكليف كرده، و سخت را تكليف نكرده، به اندك عمل عطاى بسيار عنايت كرده، از اين باب كه مغلوب خلق است نافرمانى نشده، و خلق فرمانش را برده اند نه از جهت اينكه مجبورشان كرده، ارسال انبياء بازيچه نيست، و كتب آسمانى را براى بندگان به بيهودگى نفرستاده، و آسمانها و زمين و آنچه بين آنهاست را بر وجه باطل نيافريده، «اين گمان مردمى است كه كافر شدند، پس واى بر كافران از عذاب دوزخ».
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )دلايل بطلان مكتب جبر:این کلام پربار همان گونه که در ذکر اسناد آن آمد، از سخنان مهم و معروفى است که از امیر مؤمنان على(علیه السلام) در زمینه قضا و قدر (و جبر و اختیار) نقل شده و یکى از بهترین طرق حل این مسئله است. مرحوم سیّد رضى بخشى از آن را گزینش کرده و صدر حدیث را نیاورده است.ما براى روشن شدن محتواى حدیث به طور کامل صدر آن را از کتاب کافى مى آوریم و آن چنین است: امیر مؤمنان على(علیه السلام) پس از بازگشت از جنگ صفین در کوفه بود که پیرمردى آمد در برابر آن حضرت دو زانو نشست و عرض کرد: اى امیر مؤمنان به ما خبر ده که آیا رفتن ما به سوى اهل شام به قضا و قدر الهى بود؟امیر مؤمنان(علیه السلام) فرمود: آرى اى پیرمرد. شما هیچ تپه اى را بالا نرفتید و هیچ دره اى را فرود نیامدید مگر این که به قضا و قدر الهى بود.پیرمرد گفت: اگر چنین باشد پس ما در برابر این همه زحمت اجر و پاداشى نخواهیم داشت.امام(علیه السلام) فرمود: خاموش باش اى پیرمرد! به خدا سوگند خداوند پاداش بزرگى براى شما در مسیر این راه قرار داد و همچنین در توقف هایى که داشتید و نیز در بازگشتتان. شما در هیچ یک از این حالات مکره و مجبور نبودید.پیرمرد سؤال کرد: چگونه ما مکره و مجبور نبودیم در حالى که رفت و آمد ما تمام به قضا و قدر الهى بود؟امام(علیه السلام) فرمود: (بقیه همان گونه است که در نهج البلاغه آمده است).مرحوم سیّد رضى از این حدیث شریف به این چند جمله قناعت کرده مى گوید: «این بخشى از کلام امام(علیه السلام) است که به سؤال کننده شامى هنگامى که پرسید: آیا رفتن ما به شام به قضا و قدر الهى بود بعد از سخنى طولانى بیان فرمود که گزیده اش این است»; (وَمِنْ کَلاَم لَهُ(علیه السلام): لِلسَّائِلِ الشَّامِیِّ لَمَّا سَأَلَهُ: أَکَانَ مَسِیرُنَا إِلَى الشَّامِ بِقَضَاء مِنَ اللَّهِ وَقَدَر؟ بَعْدَ کَلاَم طَوِیل هَذَا مُخْتَارُهُ).امام(علیه السلام) در ادامه این سخن چنین مى فرماید: «واى بر تو شاید گمان کردى منظورم قضاى لازم و قدر حتمى است (و مردم در کارهایشان مجبورند و اختیارى از خود ندارند)»; (وَیْحَکَ! لَعَلَّکَ ظَنَنْتَ قَضَاءً لاَزِماً، وَقَدَراً حَاتِماً!(1)).سپس افزود: «اگر چنین بود، ثواب و عقاب الهى به یقین باطل مى شد و وعده و وعید ساقط مى گشت»; (لَوْ کَانَ ذَلِکَ کَذَلِکَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَالْعِقَابُ، وَسَقَطَ الْوَعْدُ وَالْوَعِیدُ).یعنى چگونه ممکن است خداوند کسى را به کار خوب مجبور کند و بعد به او پاداش دهد یا مجبور به گناه سازد بعد او را مجازات نماید؟ این کارى ظالمانه و غیر عادلانه است و چگونه ممکن است به کسى که از خود اختیار ندارد وعده بدهند که اگر فلان کار نیک را انجام دهى پاداشى چنین و چنان به تو خواهیم داد و یا تهدید کنند که اگر فلان کار بد را انجام دادى چنین و چنان کیفر داده خواهى شد؟ به یقین این وعد و وعید لغو و بیهوده است.آیا به کسى که بر اثر بیمارى رعشه، دست او پیوسته بى اختیار مى لرزد مى توان گفت: اگر دستت را ثابت نگه دارى فلان پاداش را به تو مى دهیم و اگر لرزش را ادامه دهى مجازاتت مى کنیم؟ اگر کسى چنین بگوید همه مردم او را نادان و بى خبر مى خوانند.در حدیث کافى این جمله هاى امام(علیه السلام) که در حقیقت تالى فاسد قول به جبر است به صورت مشروح ترى آمده است، مى فرماید: «لَوْ کَانَ کَذَلِکَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَالْعِقَابُ وَالاَْمْرُ وَالنَّهْیُ وَالزَّجْرُ مِنَ اللَّهِ وَسَقَطَ مَعْنَى الْوَعْدِ وَالْوَعِیدِ فَلَمْ تَکُنْ لاَئِمَةٌ لِلْمُذْنِبِ وَلاَ مَحْمَدَةٌ لِلْمُحْسِنِ وَلَکَانَ الْمُذْنِبُ أَوْلَى بِالاِْحْسَانِ مِنَ الْمُحْسِنِ وَلَکَانَ الْمُحْسِنُ أَوْلَى بِالْعُقُوبَةِ مِنَ الْمُذْنِبِ تِلْکَ مَقَالَةُ إِخْوَانِ عَبَدَةِ الاَْوْثَانِ وَخُصَمَاءِ الرَّحْمَنِ وَحِزْبِ الشَّیْطَانِ وَقَدَرِیَّةِ هَذِهِ الاُْمَّةِ وَمَجُوسِهَا; اگر این گونه باشد که تو پنداشتى ـ یعنى مردم در کارهایشان مجبور باشند ـ ثواب و عقاب و امر و نهى از سوى خداوند باطل مى شود و وعد و وعید ساقط مى گردد، نه هیچ گنهکارى درخور سرزنش و نه هیچ نیکوکارى شایسته ستایش است، بلکه گنهکار سزاوارتر به نیکى از نیکوکار است (زیرا نیکوکار ثمره نیکوکارى خود را هم علاوه بر پاداش مى برد) و نیز نیکوکار شایسته تر به کیفر از گنهکار است (زیرا گنهکار از گناه خود نیز زجر مى بیند) این گفتار برادران بت پرستان و دشمنان رحمان و حزب شیطان و قَدَریه این امت و مجوس آن است».(2)منظور از «قدریه» قائلین به جبر است و تعبیر از آنها به «مجوس این امت» به سبب آن است که مجوس حتى در مبدأ آفرینش جهان قائل به جبر بودند و معتقد بودند خداى خیر و نیکى ها (یزدان) فقط مى تواند امور خیر ایجاد کند و خداى شر و بدى ها (اهریمن) فقط شر مى آفریند.امام(علیه السلام) در این عبارت کوتاه و پرمعنا محکم ترین دلیل را براى ابطال جبر بیان فرموده و چهار تالى فاسد براى آن ذکر کرده که در نسخه کافى به ده تالى فاسد ارتقا یافته و نشان مى دهد که مرحوم سیّد رضى در اینجا گزینشى عمل کرده است.در نسخه نهج البلاغه آمده است که اگر جبر در کار باشد ثواب و عقاب و وعد و وعید باطل و ساقط مى شود، زیرا هیچ عقلى نمى پذیرد کسى را مجبور به کارى کنند و بعد او را پاداش یا کیفر دهند و یا قبل از شروع به کار به او بگویند اگر این کار را انجام دهى چنین تشویق خواهى شد و اگر ندهى چنان توبیخ مى شوى. اینها همه در صورتى است که انسان اختیارى از خود داشته باشد در غیر این صورت پاداش و کیفر ظالمانه و وعد و وعید لغو و بیهوده است.در نسخه کافى اضافه بر این فرموده: هیچ گنهکارى را در فرض جبر نمى توان ملامت نمود و هیچ نیکوکارى را نمى توان ستایش کرد، زیرا ملامت و سرزنش در چنین حالتى ظالمانه و تشویق و ستایش غیر عاقلانه است.بلکه شخص گنهکار در فرض جبر اولى به احسان است، زیرا گناه دامان او را گرفته و او را تحت فشار قرار داده، بنابراین باید به جاى مجازات مورد محبت قرار گیرد و به عکس نیکوکار به مجازات سزاوارتر است، زیرا از کار نیک خود بهره مند مى شود و هیچ یک از این امور با منطق و عقل و عدالت پروردگار سازگار نیست. به عبارت دیگر نه نیکوکار اختیارى از خود داشته و نه بدکار، بنابراین نه مجازات در مورد آنها عادلانه است نه پاداش عاقلانه و اگر بنا شود بدون استحقاق کیفر و پاداشى در کار باشد پاداش را باید به بدکار داد تا تخفیف رنج او شود و کیفر را باید به نیکوکار داد تا تعادلى حاصل گردد و به هر حال هدف امام این است که روشن سازد در فرض جبر مسئله ثواب و عقاب و اوامر و نواهى ومؤاخذه و تشویق همه به هم مى ریزد و مفهوم خود را از دست مى دهد.این سخن را مى توان به صورت دیگرى بیان کرد و آن این که در تمام اقوام و ملت ها براى مجرمان بازجویى و دادگاه و مجازات و زندان و مانند آن قائلند و به عکس، براى افراد وظیفه شناس انواع سپاس ها و تشویق ها و بزرگداشت ها ترتیب مى دهند. حتى کسانى که از نظر فلسفى تفکر جبرى دارند در زندگى اجتماعى خود وجود دادگاه ها و مجازات بدکاران را از لوازم زندگى بشر و عاقلانه مى شمرند. اگر ما معتقد به جبر باشیم باید بگوییم تمام این برنامه ها ظالمانه است. درست به این مى ماند که ما انسانى مبتلا به رعشه (پارکینسون) را به دادگاه حاضر کنیم که چرا دست تو مى لرزد و یا بیمارى را که به علت قطع نخاع قادر بر حرکت نیست مورد مذمت و ملامت قرار دهیم.شاید به همین دلیل معتقدان به جبر ناچار عدالت خدا را نیز نفى کرده و گفته اند خدا هر کار کند عین عدالت است حتى اگر تمام نیکان را به دوزخ بفرستد و ظالمان و گنه کاران را به بهشت، کار خلافى رخ نداده است; سخنى که هر عاقلى بر آن مى خندد.آن گاه امام در ادامه این سخن و پس از ذکر تالى فاسدها به توضیح مسئله اختیار پرداخته و به صورت بسیار شفاف و روشنى آن را بیان مى کند و مى فرماید: «خداوند سبحان بندگانش را امر کرده و آنها را اختیار بخشیده و نهى کرده و برحذر داشته، تکالیف آسانى بر دوش آنان گذارده و هرگز تکلیف سنگینى نکرده است. در برابرِ (اطاعت کم) پاداش کثیرى قرار داده و هرگز کسى از روى اجبار، او را معصیت نکرده و از روى اکراه اطاعت ننموده است»; (إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخْیِیراً، وَنَهَاهُمْ تَحْذِیراً، وَکَلَّفَ یَسِیراً، وَلَمْ یُکَلِّفْ عَسِیراً، وَأَعْطَى عَلَى الْقَلِیلِ کَثِیراً; وَلَمْ یُعْصَ مَغْلُوباً، وَلَمْ یُطَعْ مُکْرِهاً).امام(علیه السلام) در اینجا اوامر و نواهى تشریعى راآمیخته با صفت اختیار ذکرکرده وفضل الهى را نیز در سنگین نبودن تکالیف و افزون بودن پاداش ها بر آن افزوده است.سپس در ادامه سخن سه تالى فاسد دیگر براى قول به جبر ذکر کرده و آن این که اگر واقعاً مردم مجبور باشند ارسال رسل و انزال کتب آسمانى همه لغو و بیهوده است، زیرا نه نیکوکارِ مجبور را مى توان از نیکوکارى باز داشت و نه گنهکارِ مجبور را از گناه. مى فرماید: «خدا پیامبران را بیهوده نفرستاده و کتب آسمانى را براى بندگان عبث نازل نکرده است»; (وَلَمْ یُرْسِلِ الاَْنْبِیَاءَ لَعِباً، وَلَمْ یُنْزِلِ الْکُتُبَ لِلْعِبَادِ عَبَثاً).اصولاً اگر ما قائل به جبر باشیم تمام مکتب هاى اخلاقى و توصیه هاى علماى اخلاق فرو مى ریزد، زیرا کسانى که کار غیر اخلاقى را به حکم جبر انجام مى دهند هرگز گوششان بدهکار توصیه هاى علماى اخلاق یا برنامه هاى پیامبران الهى و دستورات کتب آسمانى نیست.در آخرین تالى فاسد مى فرماید: «خداوند آسمان ها و زمین و آنچه در میان آنهاست را باطل و بى هدف نیافریده. این گمان کافران است. واى بر کافران از آتش دوزخ»; (وَلاَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً: «ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا، فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النّارِ»).یعنى آفرینش آسمان و زمین به حکم روایاتى که سخن از تسخیر آنها براى انسان ها مى گویند براى این انسان است تا مسیر حق را در پیش گیرد و راه تکامل را بپیماید. اگر گفتار طرفداران جبر صحیح باشد آفرینش آسمان ها و زمین و آنچه در میان آنهاست باطل و بیهوده خواهد بود، چون انسان براى پیمودن راه تکامل اختیارى ندارد و مى دانیم تکامل جبرى تکامل نیست.اینکه امام ـ مطابق نسخه کافى ـ فرموده است: این نظر، عقیده بت پرستان و دشمنان رحمان و قائلان به قدَر و مجوس این امت است اشاره به این است که مجوس قائل به ثنویت و دوگانه پرستى بودند: یزدان را خداى خیر مى دانستند که صدور شر از او غیر ممکن است و اهریمن را خداى شر که صدور خیر از او غیر ممکن. حوادث و موجودات جهان را نیز به خیر و شر تقسیم مى کردند; خیرات را به یزدان و شرور را به اهریمن نسبت مى دادند و به این ترتیب در مبدأ جهان هستى نیز قائل به جبر بودند و به طریق اولى، انسان ها را در افعالشان مجبور مى پنداشتند. آن کس که باطن او مخلوق یزدان است جز خیر انجام نمى دهد و آن کس که باطن روحش مخلوق اهریمن است همواره تمایل به شر دارد.آنچه امام(علیه السلام) فرموده: جبر عقیده مشرکان نیز هست گویا اشاره به آیه شریفه 35 از سوره «نحل» است: «(وَ قالَ الَّذینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما عَبَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْء نَحْنُ وَلا آباؤُنا وَلا حَرَّمْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْء کَذلِکَ فَعَلَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ); مشرکان گفتند: اگر خدا مى خواست نه ما و نه پدران ما غیر او را پرسش نمى کردیم و چیزى را بدون اراده او حرام نمى ساختیم (آرى) کسانى که پیش از ایشان بودند نیز همین گونه عمل مى کردند ولى آیا پیامبران وظیفه اى جز ابلاغ آشکار دارند».در روایت کافى آمده است: هنگامى که امام(علیه السلام) این جواب شافى و کافى را به آن پیرمرد شامى در مورد مسئله جبر و اختیار بیان فرمود، او شادمان شد و (بالبداهه) اشعارى سرود که دو بیتش چنین است:أَنْتَ الاِْمَامُ الَّذِی نَرْجُو بِطَاعَتِهِ *** یَوْمَ النَّجَاةِ مِنَ الرَّحْمَنِ غُفْرَاناًأَوْضَحْتَ مِنْ أَمْرِنَا مَا کَانَ مُلْتَبِساً *** جَزَاکَ رَبُّکَ بِالاِْحْسَانِ إِحْسَاناتو امامى هستى که به وسیله اطاعت تو آمرزش خداوند رحمان را در روز نجات آرزو داریم.آنچه از امر دین ما پیچیده و مشتبه بود بر ما واضح ساختى. پروردگارت در برابر این احسان که به ما کردى به تو احسان کند.(3)*****نكته ها:1.جبر و اختيار:اين مسئله از قديمى ترين مسائلى است كه در ميان دانشمندان و حتى غير دانشمندان و فلاسفه مورد بحث بوده است. اين بحث قديمى و طولانى دلايل متعددى داشته از جمله فرار گروهى از مردم از زير بار مسئوليت ها در برابر انجام كارهاى خلاف و ديگر، عدم توانايى بر توجيه و فهم مسئله اختيار و نيز تربيت ناپذيرى بعضى از افراد منحرف و مانند آن. در حالى كه انكار مسئله اختيار مفاسد بى شمارى را به بار مى آورد و چراغ سبزى به همه جانيان و مجرمان مى دهد و مربيان اخلاق را مأيوس مى سازد و مسائل تربيتى را مواجه با مشكلات جدى مى كند.بهترين دليل براى اثبات مسئله اختيار يكى وجدان فردى و اجتماعى است و ديگر تالى فاسدهايى كه امام در گفتار حكمت آميز خود دقيقاً به آن اشاره فرموده است. وجدان به ما مى گويد: شخصى كه دستش بر اثر بيمارى رعشه دائماً در حال لرزش است با كسى كه با اختيار خود دست هايش را بلند مى كند و مثلا الله اكبر نماز مى گويد و ركوع و سجود به جا مى آورد كاملاً متفاوت است; در اولى هيچ اختيارى از خود نمى بيند ولى در دومى كاملاً خود را مختار مى انگارد.وجدان عمومى نيز به يقين طرفدار همين امر است; هيچ كس سارقان و قاتلان و محتكران و مفسدان اقتصادى و غير اقتصادى را با جبر تبرئه نمى كند، بلكه آنها را به دست عدالت و مجازات مى سپارد. نيز همه نيكوكاران، خيّرين و افراد ممتاز در اكتشافات علمى و امثال آن را تشويق مى كنند و به افتخارشان جلسات بزرگداشت مى گيرند و جوايز و مدال هاى گرانبهايى به آنها تقديم مى دارند، در حالى كه اگر انسان ها در كار خود مجبور بودند، نه آن مجازات ها عادلانه بود و نه اين تشويق ها منطقى به نظر مى رسيد.اما تالى فاسدها همان است كه در حديث پربار بالا آمده كه فشرده آن در نهج البلاغه و مبسوطش در كافى و بحارالانوار است و آن اين كه مسئله بعثت انبيا و نزول كتاب هاى آسمانى و معاد و سؤال برزخ و قيامت و بهشت و دوزخ بنابر عقيده جبر همگى زير سؤال مى رود. اين امور نه تنها با عدل خداوند سازگار نيست، بلكه با حكمت او نيز نمى سازد و كارى غير منطقى و غير عاقلانه است، زيرا اگر خداوند عاصيان و ظالمان را مجبور به ظلم و عصيان كرده چگونه عدالت و حكمت او اجازه مى دهد آنها را به دوزخ ببرد و اگر پيامبران و امامان و صالحان را به كارهاى نيك مجبور كرده بردن آنها به بهشت حكيمانه نيست چون از نزد خود كارى انجام نداده اند.اين سخن را با حديث پرمعنايى كه مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار از كتاب طرائف سيد بن طاوس نقل كرده پايان مى دهيم. او مى نويسد: حجاج بن يوسف نامه هايى به چهار نفر از علماى معروف آن زمان نوشت: حسن بصرى، عمرو بن عبيد، واصل بن عطا و عامر شعبى كه (بهترين) آنچه را درباره قضا و قدر به آنها رسيده است براى او بنويسند. حسن بصرى چنين نوشت: بهترين چيزى كه (در اين زمينه) به من رسيده سخنى است كه از امام امير مؤمنان على بن ابى طالب شنيده ام كه فرمود: «أَتَظُنُّ أَنَّ الَّذِي نَهَاكَ دَهَاكَ وَإِنَّمَا دَهَاكَ أَسْفَلُكَ وَأَعْلاَكَ وَاللَّهُ بَرِيءٌ مِنْ ذَاكَ; آيا گمان مى كنى كسى كه تو را از كارى نهى كرده به آن تشويق نموده است در حالى كه آنچه تو را تشويق به كارهاى خلاف مى كند پائين وبالاى توست و خداوند از آن بيزار است». واصل بن عطا نيز نوشت: بهترين چيزى كه در قضا و قدر شنيده ام سخن امام امير مؤمنان على بن ابى طالب است كه فرمود: «لَوْ كَانَ الزُّورُ (الوزر) فِي الاَْصْلِ مَحْتُوماً كَانَ الْمُزَوَّرُ فِي الْقِصَاصِ مَظْلُوماً; هرگاه گناه اجبارى باشد اگر كسى كه اجبار بر گناه شده قصاص شود مظلوم است». شعبى نيز براى او نوشت: «بهترين چيزى كه در قضا و قدر شنيده ام سخن امام امير مؤمنان على بن ابى طالب است: «أَيَدُلُّكَ عَلَى الطَّرِيقِ وَيَأْخُذُ عَلَيْكَ الْمَضِيقَ; آيا خداوند راه را به تو نشان مى دهد ولى سر راه را بر تو مى گيرد». «كُلُّ مَا اسْتَغْفَرْتَ اللَّهَ مِنْهُ فَهُوَ مِنْكَ وَكُلُّ مَا حَمِدْتَ اللَّهَ عَلَيْهِ فَهُوَ مِنْهُ; هرچيزى كه تو از خدا نسبت به آن طلب آمرزش مى كنى (بدان) آن كار از سوى توست و هرچيزى كه خدا را بر آن شكر مى گويى از ناحيه اوست». هنگامى كه اين نامه هاى چهارگانه به حجاج رسيد و از مضمون آن آگاهى يافت گفت: «به يقين اينها را از چشمه صاف و زلالى گرفته اند».(4)2. آيا اختيار انسان با توحيد مخالف است؟بعضى از قائلين به جبر مى گويند اگر ما انسان ها را در اعمال خود مختار بدانيم در واقع قائل به دو مبدأ آفرينش شده ايم. خداوند متعال كه مبدأ آفرينش جهان هستى است و انسان كه مبدأ آفرينش افعال خويشتن است در واقع يك خداى بزرگ و يك خداى كوچك قائل شده ايم. پاسخ اين سخن روشن است و آن اين است كه مختار بودن ما نيز به اراده پروردگار است; يعني خداوند خواسته است كه ما مختار باشيم، بنابراين افعال ما از يك نظر افعال خداست، چون قدرت و اختيار را او به ما داده و از نظر ديگر افعال خود ما و مسئوليت آن متوجه ماست، زيرا ما با ميل و اختيار خود آن را انجام داده ايم، بنابراين اعتقاد به اختيار عين توحيد است. مسئله «امر بين الامرين» نيز ناظر به همين معناست نه چنان آزادى كه افعال ما هيچ ارتباطى با خدا نداشته باشد و نه جبرى كه مصونيت را از ما سلب كند. گاه براى روشن شدن اين مطلب به مثال زير متوسل مى شويم و مى گوييم: يك دستگاه قطار برقى كه روى ريل در حركت است راننده با اختيار خود آن را به پيش مى برد; ولى مسئول برق آن هرزمان مى تواند رابطه قطار را با برق قطع كند و قطار را از كار بيندازد، بنابراين راننده قطار از يك نظر مختار است و از يك نظر تحت فرمان. اين مثال تجسمى است براى مسئله «لاجبر ولا تفويض والامر بين الامرين»; نه جبر صحيح است و نه واگذارى مطلق، بلكه چيزى در ميان اين دو است.اين مطلب در عبارات پرمعنايى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) در باب قضا و قدر بحارالانوار آمده است، حضرت مى فرمايد: «إنَّما هُوَ الْمالِكُ لِما مَلَكَّكُمْ وَالْقادِرُ لِما أقْدَرَكُمْ أما تَسْمَعُونَ ما يَقُولُ الْعِبادُ وَيَسْئَلُونَهُ الْحَولَ وَالْقُوَّةَ حَيْثَ يَقُولُونَ لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلاّ بِاللّهِ; آنچه را خدا به شما داده (از قدرت و اختيار) مالك حقيقى اش اوست و قادر واقعى نسبت به قدرت هايى كه داريد اوست آيا اين سخن بندگان را نمى شنويد كه به هنگام تقاضاى حول و قوه الهى مى گويند لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلاّ بِاللّهِ».(5)3. قضا و قدر در آثار اسلامى:قضا در اصل به معناى فرمان است (خواه فرمان تشریعى یا تکوینى) و قدر به معنى اندازه گیرى است (خواه تکوینى یا تشریعى).بنابراین قضا و قدر دو مفهوم دارد: اول قضا و قدر تشریعى و آن این است که خداوند فرمانى صادر و بعد حد و حدود آن را تعیین کند; مثلاً بفرماید نماز بر شما واجب است سپس آن را در هفده رکعت قرار دهد یا طبق آیه شریفه (کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ...) روزه را واجب کند و طبق آیه (شَهْرُ رَمَضانَ...) آن را در ماه رمضان و به مقدار یک ماه قرار دهد; اولى قضا و دومى قدر است.همچنین آنچه در ذیل روایت بالاست که در توحید صدوق و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید آمده که وقتى مرد شامى سؤال کرد اگر من در کار خود مجبور نیستم پس منظور شما از قضا و قدر که ما را به اینجا آورده چیست؟ امام(علیه السلام) فرمود: همان فرمان حکم الهى است. سپس به عنوان شاهد این آیه شریفه را تلاوت فرمود: «(وَقَضَى رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ); پروردگارت فرمان داده که جز او را نپرستى»(6) قضا و قدر تشریعى است.(7)مطابق آنچه گفته شد آنچه بعضی از شارحان نهج البلاغه گفته اند که جواب امام در استدلال به آیه جنبه اقناعى و اسکاتى داشته اشتباه محض است، زیرا امام اشاره به قضا و قدر تشریعى کرده که یک واقعیت قابل فهم براى همگان است.قضا و قدر تکوینى آن است که عوامل و اسباب چیزى را اجمالاً مورد توجه قرار داده سپس اندازه گیرى لازم در جزئیات آن انجام گیرد; مثل این که مى دانیم براى درمان فلان بیمارى فلان دارو لازم است سپس به دنبال اندازه و طرز استفاده از آن مى رویم; اولى قضاى تکوینى است و دومى قدر. آنچه در روایتى آمده که امیرمؤمنان على(علیه السلام) روزى از کنار دیوارى مایل به خرابى مى گذشت، هنگامى که نزدیک آن رسید به سرعت رد شد و کسى عرض کرد یا امیرالمؤمنین آیا از قضاى الهى فرار مى کنى امام(علیه السلام) فرمود: آرى. «اَفِرُّ مِنْ قَضاءِ اللّهِ إلى قَدَرِهِ; من از قضاى الهى به سوى قدر او فرار مى کنم»(8) اشاره به آن است که افتادن چنین دیوارى قضاى تکوینى است; ولى افتادن روى انسانى مانند من نوعى قدر است من از قضاى الهى به سوى قدر الهى فرار کردم.(9)*****پی نوشت:(1). در تعدادى از نسخ به جاى «حاتم» «حتم» آمده و همان صحیح تر به نظر مى رسد، زیرا به گفته بعضى «حاتم» به معناى حتم و قطعى در لغت عرب نیامده است. (بهج الصباغه، ج 8، ص 280) ولى با مراجعه به کتب لغت از جمله لسان العرب و کتاب العین روشن مى شود که به شخص قاضى و داور نیز «حاتم» گفته مى شود; یعنى حکمى را قطعى مى کند حتى اگر به کلاغ نیز «حاتم» گفته مى شود براى آن است که عرب معتقد بود هنگامى که او در برابر جریانى صدا مى کند شوم بودن آن را حتمى خواهد کرد، بنابراین معناى «حاتم» با قدر تناسب دارد.(2). کافى، ج 1، ص 155، ح 1.(3). کافى، ج 1، ص 155، ح 1.(4). بحارالانوار، ج 5، ص 58، ح 108.(5). بحارالانوار، ج 5، ص 123.(6). اسراء، آیه 23.(7). توحید صدوق، ص 381; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 18، ص 228.(8). عوالى اللئالى، ج 4، ص 111، ح 169.(9). سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده است که این سخن را گروهى از علماى شیعه و اهل سنت به صورت مسند و مرسل نقل کرده اند که از جمله آنها مرحوم کلینى در جلد اول اصول کافى و صدوق در کتاب توحید و عیون اخبار الرضا(علیه السلام) و ابن شعبه در تحف العقول و طبرسى در احتجاج و شیخ محمد بن الحسین المعتزلى در غرر الادلة است. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 63). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از سخنان امام (ع) به مرد شامى، وقتى كه از آن بزرگوار پرسيد: آيا رفتن ما به شام از روى قضا و قدر الهى است:از سخنان زيادى كه امام (ع) بيان فرموده است ما قسمتى از آن را به شرح زير برگزيده ايم: «وَيْحَكَ لَعَلَّكَ ظَنَنْتَ قَضَاءً لَازِماً وَ قَدَراً حَاتِماً- لَوْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ لَبَطَلَ الثَّوَابُ وَ الْعِقَابُ- وَ سَقَطَ الْوَعْدُ وَ الْوَعِيدُ- إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَمَرَ عِبَادَهُ تَخْيِيراً وَ نَهَاهُمْ تَحْذِيراً- وَ كَلَّفَ يَسِيراً وَ لَمْ يُكَلِّفْ عَسِيراً- وَ أَعْطَى عَلَى الْقَلِيلِ كَثِيراً وَ لَمْ يُعْصَ مَغْلُوباً- وَ لَمْ يُطَعْ مُكْرِهاً وَ لَمْ يُرْسِلِ الْأَنْبِيَاءَ لَعِباً- وَ لَمْ يُنْزِلِ الْكُتُبَ لِلْعِبَادِ عَبَثاً- وَ لَا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا- ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ»:نقل كرده اند، مردى شامى وقتى به امام عرض كرد: راجع به رفتن ما به شام بفرماييد آيا به قضا و قدر الهى است يا نه امام (ع) فرمود: «سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، ما هيچ جا قدم ننهاديم، و به درّه اى فرود نيامديم مگر به قضا و قدر الهى.» آن مرد گفت: پس نزد خدا پاداشى نداريم، يعنى: من براى خود پاداشى نزد خدا نمى بينم. امام (ع) فرمود: «ساكت باش، اى شيخ خداوند، پاداش شما را در رفتن به شام وقتى كه مى رفتيد، و در بازگشتتان وقتى كه بر مى گشتيد، زياد گردانيد، در صورتى كه شما در هيچ حال مجبور و ناچار نبوديد».آن مرد گفت: چگونه با اين كه قضا و قدر ما را راند آن گاه امام (ع) فرمود: «ويحك»، جز اين كه پس از كلمه و الوعيد عبارت چنين بوده است:... و امر و نهى، و هيچ سرزنشى از جانب خدا براى گناهكار و نه ستايشى براى نيكوكار نيامده است، اين سخن بت پرستان و پيروان اهريمنان و شاهدان جور و ستم و كسانى است كه چشمانشان از ديدن حقيقت كور است و اينان فرقه قدريّه و مجوس اين امّتند، زيرا كه خداوند متعال بندگانش را از روى اختيار امر فرموده است تا آخر... بعد آن مرد گفت: پس قضا و قدر چيست كه ما جز بدان وسيله حركت نكرديم امام (ع) فرمود: «آن فرمان خداى تعالى و دستورات اوست» آن گاه اين آيه را قرائت كرد: «وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ».در اينجا آن مرد خوشحال از جا جست و گفت: تو آن امامى كه با پيروى تو روز قيامت خوشنودى خداوند بخشنده را اميد داريم، تو آنچه از دين ما پوشيده بود آشكار كردى، پروردگار از طرف ما تو را در اين كار پاداش نيكو عطا كند.«الويح» كلمه ترحم است [از باب دلسوزى گفته مى شود] و الحاتم به معناى واجب مى باشد.توضيح پرسش آن مرد اين است: اگر رفتن ما به قضا و قدر بوده است ما در زحمتى كه كشيده ايم بى اجريم و اين از آن روست كه در گفتار از «قضا»، آفرينش اراده مى شود و آنچه كه خداوند در بنده آفريده است بدون اختيار بنده و هر چه كه غير اختيارى باشد اجر و مزدى در انجام آن وجود ندارد.عبارت امام (ع): «ويحك... الوعيد»:بيانگر ريشه گمان اوست و آن شايد چيزى است كه وى در مورد تفسير قضا و قدر، مى پنداشته، يعنى علم خدا كه خواه و ناخواه كار بايد مطابق آن انجام بگيرد.و عبارت: «انّ اللّه سبحانه امر عباده تخييرا»:اشاره است به تفسير قضا به معنى امر و فرمان الهى، همان طورى كه امام (ع) در پاسخ كسى كه از معناى آن مى پرسد -با استشهاد به آيه شريفه «وَ قَضى رَبُّكَ» براى اثبات اين تفسير- تصريح كرده است، و بديهى است كه امر و نهى الهى با مختار بودن بنده در كار خود، منافاتى ندارد. البتّه اين پاسخ نسبت به مقدار فهم طرف سؤال يك پاسخ اقناعى است و گاهى در تفسير قضا گفته اند: قضا، عبارت است از آفرينش خداى متعال تمام صورتهاى كلّى و جزئى موجودات را كه اين صورتها در عالم عقول به تعداد زياد و بى نهايتند، سپس از آنجا كه ايجاد آن گروه صورتهايى را كه به مادّه وابستگى دارند در مادّه خود، و بيرون آوردن از مرحله قوّه و استعداد به مرحله فعليّت يعنى پذيرش صورتها، يكى پس از ديگرى و تدريجى بوده است، بنا بر اين قدر عبارت است از ايجاد آن امور و تفصيل آنها يكى پس از ديگرى، همان طور كه خداى متعال فرموده است: «وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ».اكنون مطابق اين تفسير، پاسخ گفتن به پرسش بالا نيز امكان پذير است، با اين توضيح كه قضا به معنى ياد شده با مختار بودن بنده و سن تكليف و پاداش و كيفر او، منافاتى ندارد زيرا كه معناى اختيار همان آگاهى بنده است از اين كه وى داراى نيرويى است كه هرگاه ميل به فعل -كه از آن تعبير به اراده مى كنند- و يا نفرت از فعل -كه از آن تعبير به كراهت مى كنند- بدان ضميمه شود وى هم قادر بر فعل و هم بر ترك آن است و هر دو برايش امكان دارد و اين جريانى است كه با علم خداى تعالى بر وقوع يا عدم وقوع هر يك از دو طرف، منافاتى ندارد، هر چند كه يكى از دو طرف در علم خدا به طور قطع به عنوان عرض خارجى صادر خواهد شد.و آنگهى تكليف بر حسب آنچه در علم خدا گذشته است، متوجّه بنده نمى شود، بلكه علاوه بر آن، دو عامل ديگر در كار است:اوّل: عامل فاعلى كه همان حكمت خداى تعالى است، يعنى پروردگار، موجودات را به بهترين و استوارترين صورت آفريده و هدايت هر موجود ناقص به كمال مطلوبش، به نحوى است كه درخور اوست.دوم: عامل قابليت، يعنى، بنده داراى صفت اختيار -با تعريفى كه گذشت- بوده باشد، از اين رو، امام (ع) ده چيز را به شرح زير از خصوصيات اختيار و تكليفى شمرده است كه براى رسيدن به نتيجه، مقصود اصلى حكمت است:1-  خداوند بندگانش را مأمور كرده است با اختيار، تخييرا مصدر جانشين حال است.2-  آنان را نهى كرده است از روى بيم و ترس. تحذيرا مفعول له است.3-  تكليف آنان را آسان قرار داده است، تا كار بر آنها آسان باشد و ميل و علاقه پيدا كنند.4-  تكليف آنان را دشوار قرار نداده، تا اين كه حالت اختيار داشته باشند و با تكليف سخت دچار تكليف طاقت فرسا و غير قابل تحمل نشوند، همان طورى كه خداوند متعال اشاره فرموده است: «يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ».5-  عمل اندك را پاداش زياد دادن كه اين خود نيز از خصوصيات اختيار است.6-  نافرمانى خدا صورت مى پذيرد امّا نه از آن جهت كه ذات اقدسش مغلوب بندگان است زيرا خدا بر همه بندگان مسلّط است، بندگان از آن رو نافرمانى مى كنند كه خداوند آنها را در كارهاشان آزاد گذاشته و اختيار كار را به دست آنها داده است، و اين از خصوصيات اختيار و آزادى آنهاست.7-  از روى اجبار سر به فرمان او ننهاده اند، يعنى فرمانبردارى فرمانبرداران از روى اجبار از طرف خداوند نيست و اين نيز يكى از خصوصيات اختيار است.8-  پيامبران را به بازيچه نفرستاده است، بلكه فرستاده تا فرمانبرداران را به بهشت بشارت دهند و گنهكاران را از آتش دوزخ برحذر دارند، و اين خود از لوازم اختيار است.9-  كتابهاى آسمانى را بيهوده براى بندگان نازل نفرموده است، بلكه آنها را نازل كرده تا بندگان انواع تكاليف و احكام كارهايى را كه مأمور به انجام آنها هستند، از آن كتابها بازشناسند، و حدود الهى كه به رعايت آن مأمورند بر ايشان بيان شود و تمام اينها از خصوصيات اختيار آنان است.10-  آسمانها و زمين و موجودات آسمان و زمين را بيهوده نيافريده است، بلكه بر اساس حكمتى چند آفريده كه از آن جمله است: بندگان به وسيله موهبت انديشه در آيات قدرت حق، بينشى حاصل كنند، و بدان وسيله به راز حكمت او متوجه شوند و پى به كمال عظمت او ببرند، چنان كه خداى متعال فرموده است: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ» و مخاطب را از اعتقادى، جز آن بر حذر داشته است: «ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا». 
منهاج البراعه (خوئی)منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 117 الرابعة و السبعون من حكمه عليه السّلام:(74) و من كلام له عليه السّلام: للسائل الشَّامي لمَّا سأله: أ كان مسيرنا إلى الشام بقضاء من اللَّه و قدر؟ بعد كلام طويل هذا مختاره:ويحك! لعلّك ظننت قضاء لازما، و قدرا حاتما، و لو كان ذلك كذلك لبطل الثّواب و العقاب، و سقط الوعد و الوعيد، إنّ اللَّه سبحانه أمر عباده تخييرا، و نهاهم تحذيرا، و كلّف يسيرا، و لم يكلّف عسيرا، و أعطى على القليل كثيرا، و لم يعص مغلوبا، و لم يطع مكرها، و لم يرسل الأنبياء لعبا، و لم ينزل الكتب للعباد عبثا، و لا خلق السّموات و الأرض و ما بينهما باطلا (ذلك ظنّ الّذين كفروا فويل للّذين كفروا من النّار). (75083- 74980) اللغة:(ويح): كلمة ترحّم و توجّع و قد تأتى بمعنى المدح و التعجّب ... و نصبه باضمار فعل كأنّك قلت ألزمه اللَّه ويحا (حتم) حتما بالشيء: قضى (لعب) لعبا: فعل فعلا بقصد اللّذّة أو التنزّه، فعل فعلا لا يجدي عليه نفعا- المنجد.الاعراب:بعد كلام، ظرف متعلّق بقوله: و من كلامه، ويحك منصوب بفعل مقدّر أى ألزم اللَّه ويحك، تخييرا مفعول له، و كذلك تحذيرا، كثيرا مفعول ثان لأعطى و الأوّل منه متروك، مغلوبا حال من ضمير يعص.المعنى:روي الحديث في باب الجبر و القدر من الكافي بهذا اللفظ:عليّ بن محمّد عن سهل بن زياد و إسحاق بن محمّد و غيرهما رفعوه قال: كان أمير المؤمنين عليه السّلام جالسا بالكوفة بعد منصرفه من صفّين إذ أقبل شيخ فجثى بين يديه، ثمّ قال له: يا أمير المؤمنين، أخبرنا عن مسيرنا إلى أهل الشام أبقضاء من اللَّه و قدر؟ فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أجل يا شيخ ما علوتم تلعة و لا هبطتم بطن واد إلّا بقضاء من اللَّه عزّ و جلّ و قدره، فقال له الشيخ: عند اللَّه أحتسب عنائي يا أمير المؤمنين فقال له: مه يا شيخ فو اللَّه لقد عظم اللَّه لكم الأجر في مسيركم و أنتم منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 118 سائرون، و في مقامكم و أنتم مقيمون، و في منصرفكم و أنتم منصرفون، و لم تكونوا في شيء من حالاتكم مكرهين، و لا إليه مضطرّين، فقال له الشيخ: و كيف لم نكن في شيء من حالاتنا مكرهين و لا إليه مضطرّين و كان بالقضاء و القدر مسيرنا و منقلبنا و منصرفنا؟فقال له: و تظنّ أنه كان قضاء حتما و قدرا لازما، أنه لو كان كذلك لبطل الثواب و العقاب، و الأمر و النهى و الزجر من اللَّه، و سقط معنى الوعد و الوعيد فلم تكن لائمة للمذنب، و لا محمدة للمحسن، و لكان المذنب أولى بالاحسان من المحسن و لكان المحسن أولى بالعقوبة من المذنب، تلك مقالة إخوان عبدة الأوثان، و خصماء الرّحمن، و حزب الشيطان، و قدريّة هذه الامّة و مجوسها. إنّ اللَّه تبارك و تعالى كلّف تخييرا، و نهى تحذيرا، و أعطى على القليل كثيرا و لم يعص مغلوبا، و لم يطع مكرها، و لم يملّك مفوّضا، و لم يخلق السّموات و الأرض و ما بينهما باطلا، و لم يبعث النّبيين مبشّرين و منذرين عبثا، ذلك ظنّ الّذين كفروا فويل للّذين كفروا من النار، فأنشأ الشيخ يقول:أنت الامام الّذي نرجو بطاعته          يوم النجاة من الرحمن غفرانا       أوضحت من أمرنا ما كان ملتبسا         جزاك ربّك بالاحسان إحسانا    أقول: و قد ترى ما فيه الاختلاف بين ما ذكره الرضيّ- رحمه اللَّه- من هذا الحديث و ما ورد في الكافي الشّريف، فلا بدّ و أن يكون أحد المضمونين منقولا بالمعنى، و ما اختاره الرضيّ أوضح و أفصح و يحتمل تعدّد الواقعة، و ذكر الرضيّ- رحمه اللَّه- هذا السائل كان شاميّا، و لكن لا إشعار في رواية الكافي بكونه شاميّا و لعلّ الرّضيّ أخذه من رواية اخرى و كتاب آخر عرف السائل بأنّه شامي، و لكن يشعر صدر الحديث بأنه من أهل الكوفة حيث قال: أخبرنا عن مسيرنا إلى أهل الشام، فتدبّر. قال في شرح ابن ميثم: أمر عباده تخييرا، و تخييرا مصدر سدّ مسدّ الحال، انتهى. و لم يبيّن في كلامه ذا الحال، فان جعله حالا من المفعول و هو عباده، يكون منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 119 المعنى أمر عباده حالكونهم مخيرين، و لا يستفاد من لفظة مخيرين المختارين إلّا على تكلّف، ففيه تكلّفان: حمل المصدر على الصّفة، ثمّ حمل تلك الصفة من باب إلى باب آخر، و ان جعله حالا من الفاعل و هو اللَّه فلم لم يجعله مفعولا مطلقا، كما في قوله: نهاهم تحذيرا، كما صرّح به، و لا فرق بين جعله حالا أو مفعولا مطلقا من جهة المعنى، فتدبّر. قال في شرح المعتزلي: قد ذكر شيخنا أبو الحسين رحمه اللَّه: هذا الخبر في كتاب الغرر، و رواه عن اصبغ بن نباته انتهى. و المتن الّذي ذكره مختلف مع متن حديث الكافي في موارد، فصدر مقالة عليّ عليه السّلام فيه بقوله: «و الّذى فلق الحبّة و بريء النسمة» و لم يذكر فيه قوله: «و لكان المذنب أولى بالإحسان من المحسن، و لكان المحسن أولى بالعقوبة من المذنب» و هذه الجملة من مشكلات هذا الحديث. و قد ذكر المجلسى رحمه اللَّه في شرحه على الكافي وجوها خمسة في حلّه نذكر خلاصة منها هنا:الاول- أنه [يكون ] متفرعا على أنّه إذا بطل الثواب و العقاب بالجبر على التكليف فالمذنب صار أولى بالاحسان لنيله في هذه الدّنيا إلى ملادّه و شهواته و المحسن أسوء حالا منه لتحمّله مشاقّ التكليف و العبادات. الثاني- أنّه لو كان المذنب مجبورا على عمل السيّئة و المحسن على عمل الطاعة فالأولى الاحسان بالمذنب لتدارك جبره على الخلاف الواقع منه، و عقوبة المحسن ليساوي حاله مع المذنب و يراعى العدالة بينهما. الثالث- ما قيل إنّه إنما كان المذنب أولى بالاحسان لأنّه لا يرضى بالذّنب كما يدلّ عليه جبره، و المحسن أولى بالعقوبة لأنّه لا يرضى بالاحسان لدلالة الجبر عليه، و من لا يرضى بالاحسان أولى بالعقوبة من الّذى يرضى به، و لا يخفى ما فيه. الرابع- أنّه لما اقتضى ذات المذنب أن يحسن إليه في الدّنيا باحداث اللّذات فيه، فينبغي أن يكون في الاخرة أيضا كذلك، لعدم تغير الذوات في النشأتين منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 120 و إذا اقتضي ذات المحسن المشقة في الدّنيا و ايلامه بالتكاليف الشاقة ففي الاخرة أيضا ينبغي أن يكون كذلك. الخامس- ما قيل: لعلّ وجه ذلك أنّ المذنب بصدور القبائح و السيئات منه متألّم منكسر البال لظنه أنها وقعت منه باختياره، و قد كانت بجبر جابر و قهر قاهر فيستحقّ الإحسان، و أنّ المحسن بفرحاته بصدور الحسنات عنه و زعمه أنه قد فعلها باختياره أولى بالعقوبة من المذنب. قال المجلسي رحمه اللَّه في سند الحديث: إنّه مرفوع، لكن رواه الصّدوق رحمه اللَّه في العيون بأسانيد عنه، و مذكور في رسالة أبي الحسن الثالث عليه السّلام إلى أهل الأهواز، و سائر الكتب الحديثيّة و الكلاميّة، و أشار المحقّق الطوسيّ في التجريد إليه، و رواه العلامة في شرحه عن الأصبغ بن نباتة بأدني تغيير. أقول: هذا الحديث باعتبار تعرّضه لمسألة الجبر و الاختيار و القضاء و القدر في أعمال العباد من مشكلات الأحاديث و يحتاج إلى شرح مفصّل، و توضيح ينحلّ به هذا المعضل، و لا مجال لهذا البحث في هذا الشرح الموجز، و قد بحثت عن هذه المسألة مفصلا في شرح اصول الكافي و ترجمته بالفارسية المطبوعة في الجزء الأوّل، فمن أراد تحقيق المقام و توضيح المرام فليرجع إليه، و نحن نترجم الحديث تماما على متن رواه الشارح المعتزلي، لأنّا ترجمنا متن الكافي في شرحه.الترجمة:أصبغ بن نباتة گفت: پيرمردى در برابر علي عليه السّلام ايستاد و گفت: بما بگو كه رفتن ما بشام بقضاء خدا و قدر بود؟ در پاسخ فرمود: بدان خدا كه دانه را مى شكافد و جاندار مى آفريند، ما گامى برنداشتيم و بر درى فرو نشديم جز بقضاء خدا و قدر او، آن شيخ گفت: رنجى كه بردم بايد بحساب خدا بگذارم، هيچ ثوابى ندارم، علي فرمود: اى شيخ خاموش باش محققا خدا در اين سفر بشما پاداش بزرگى عطا كرده چه در رفتن و چه در برگشتن، شما در هيچ حالي واداشته نبوديد منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 121 و ناچار و بى اختيار نبوديد، آن شيخ گفت: چگونه چنين نبوديم با اين كه قضا و قدر ما را سوق داده اند، حضرت فرمود: واى بر تو، شايد گمان ميكنى قضاء لازم و قدر حتم و ملزمى در ميان است اگر چنين باشد ثواب و عقاب و وعد و وعيد و أمر و نهى همه باطل و بيهوده گردند و گنهكار را سرزنش نبايد و نيكوكار را آفرين نشايد، و نيكوكار از بدكار سزاوارتر بمدح و تحسين نباشد، و بدكار سزاوارتر نباشد بمذمّت و نكوهش از نيكوكار، اين گفتار بت پرستان و سپاه شيطان و گواهان ناحق و نابينايان از راه صواب است، و آنان قدريه اين امّت و گبران اين امّت محسوبند. راستى كه خداوند سبحان، فرمان داده براى مختار ساختن بندگان خود و غدقن كرده براى بر حذر داشتن و تكليف آسانى فرموده، نافرمانيش بمعنى اين نيست كه در برابر بنده خود مغلوب شده است، و از روى وادار كردن و اعمال زور اطاعت نمى شود، رسولان خود را بيهوده و عبث بسوى بندگانش گسيل نداشته، و آسمانها و زمين و آنچه در آنها است بيهوده نيافريده- اينست گمان آن كسانى كه كافر شدند، واى از دوزخ بر كافران- آن شيخ گفت: پس قضا و قدرى كه ما بوسيله آنها سفر كرديم چيستند؟ فرمود: اين قضا و قدر بمعنى أمر و دستور خدا است، سپس اين گفته خداوند سبحان را تلاوت فرمود كه: «وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ»- پروردگارت فرمان داده كه نپرستيد جز او را- آن شيخ شادمانه برخواست و مى گفت:توئى آن امامى كه با طاعتش          اميد بهشت از خدا در سر است        ز دودى تو هر شبهه از دين ما         جزاى تو با حضرت داور است        چون كه برگشت على از صفين          غم صفين بدلش بد سنگين        بستمكار شكستى نرسيد         فتنه اى سخت از آن گشت پديد       شيخى اندر بر او سخت ايستاد         كه بگو رفتن شام اى استاد       بقضا بود مقدّر ز خدا         يا بدلخواه بشر شد پيدا   منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 122 گفت سوگند بخلّاقى حق          كه قضا و قدرش بد ز سبق        هيچ گامى ننهاديم براه          جز قضا و قدرش بد همراه        شيخ گفتا كه خدايا صبري          كه نداريم از اين ره اجرى        گفت خاموش ايا شيخ دژم          كه خدا داده ثوابى معظم        طى اين راه باكراه نبود         هر كس از ميل خود اين ره پيمود       شيخ گفتا كه قضا ما را برد         گفت وه نيست قضا حتم اى گرد       ور نه بيهوده ثوابست و عقاب          نه بود أمر و نه نهى و نه عذاب        نه خدا سرزنش مذنب كرد         نه ستايش ز نكوكار اى مرد       اين بود گفته عبّاد وثن          گفته لشكر شيطان كهن        راستش حضرت سبحان فرمان          داده آزاد بدين خلق جهان        نهى كرد است برسم تحذير         كرده تكليف ولى سهل و يسير       از گنه چيره بر او كس نشده          باطاعت كسى مكره نشده        نه عبث خيل رسل كرده گسيل          تا كه باشند بمخلوق دليل        آسمانها و زمين بيهده نيست          در جهان بيهده را نبود زيست        اين گمان شيوه كفّار بود         كه مكان همه در نار بود       شيخ گفتا چه قضا و قدرى          كرده اين راه بماها سپرى؟       گفت فرمان خدا و حكمش          ديگر اى شيخ زبان را در گش        گفته حق بود اندر قرآن          كه «قضى ربك» روخوش برخوان        شيخ فهميد و بشد شاد و سرود         چند شعرى و على را بستود     
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص294 و من كلامه عليه السّلام للسائل الشامى لما ساله: ا كان مسيرنا الى الشام بقضاء من الله و قدر بعد كلام طويل هذا مختاره: ويحك لعلك ظننت قضاء لازما، و قدرا حاتما لو كان ذلك كذلك، لبطل الثواب و العقاب، و سقط الوعد و الوعيد، انّ الله سبحانه امر عباده تخييرا، و نهاهم تحذيرا، و كلف يسيرا، و لم يكلف عسيرا، و اعطى على القليل كثيرا، و لم يعص مغلوبا، و لم يطع مكرها، و لم يرسل الانبياء لعبا، و لم ينزل الكتب للعباد عبثا، و لا خلق السماوات و الارض و ما بينهما باطلا، «ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ». و از سخنان آن حضرت به آن مرد شامى است كه چون پرسيد: آيا اين رفتن ما به شام از قضا و قدر خداوند بود پس از سخنى طولانى كه اين گزيده آن است، گفت: «واى بر تو شايد قضا و قدر لازم و حتمى را پنداشته اى اگر چنين بود كه ديگر پاداش و عقاب باطل است و وعد و وعيد از ميان برداشته است، خداوند سبحان بندگان خود را در حالى كه داراى اختيار هستند، امر فرموده است و براى ترس و بيم نهى فرموده است. خداوند آنچه را آسان است تكليف فرموده و كار دشوار را تكليف قرار نداده است و جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص295 در قبال كار اندك پاداش فراوان عنايت مى كند. خداوند را هرگز در حالى كه مغلوب باشد، عصيان نمى كنند و با زور و ناگزير اطاعت نمى شود، پيامبران را به ياوه و بازيچه گسيل نفرموده است و براى بندگان كتابها را بيهوده نازل نكرده است، آسمانها و زمين و آنچه را ميان آنهاست باطل نيافريده است، «اين گمان كسانى است كه كافر شده اند، واى بر آنان كه كافر شده اند از آتش». شيخ ما ابو الحسين كه خدايش رحمت كناد اين خبر را در كتاب الغرر از اصبغ بن نباته نقل كرده و چنين آورده است كه پيرمردى برخاست و از على عليه السّلام پرسيد كه به ما بگو آيا اين رفتن ما به شام به قضا و قدر خداوند بوده است؟ على فرمود: سوگند بدان كس كه دانه را مى شكافد و جان را پرورش مى دهد، بر هيچ جا گام ننهاديم و بر هيچ جا فرود نيامديم مگر به قضا و قدر خداوند. آن مرد گفت: من رنج خود را در پيشگاه خدا حساب مى كنم هر چند در اين صورت براى خود پاداشى نمى بينم. على فرمود: اى شيخ خاموش باش كه خداوند متعال پاداش شما را در مسيرتان و هنگامى كه مى رفتيد و هم در بازگشت شما هنگامى كه باز مى گشتيد بسيار بزرگ قرار داده است، شما در هيچ يك از حالات خود مجبور نبوده ايد و اضطرارى نداشته ايد. شيخ پرسيد: پس چگونه قضا و قدر ما را برده اند؟ فرمود: اى واى بر تو، شايد قضاى لازم و قدر محتوم را گمان كرده اى؟ اگر چنان مى بود، كه پاداش و عقاب باطل مى شد و بيم و اميد و امر و نهى ياوه مى بود و هرگز از جانب خداوند سرزنشى براى گنهكار و ستايشى براى نيكوكار نمى آمد و نيكوكار از تبهكار شايسته تر براى ستايش و تبهكار از نيكوكار سزاواتر به نكوهش نبودند. اين اعتقاد بت پرستان و سپاهيان شيطان و دروغگويان و كوردلان است كه قدريه و مجوس اين امت اند، خداوند سبحان بندگان خود را در حالى كه مختار هستند به كارى فرمان داده است و آنان را با بيم دادن از كارى نهى كرده است. كار آسان را تكليف قرار داده است و با او در حالى كه مغلوب باشد، عصيان نمى شود و به زور هم فرمان برده نمى شود. او پيامبران را ياوه براى خلق خود گسيل نفرموده است و آسمانها و زمين و آنچه را ميان آنهاست بيهوده نيافريده است «اين پندار كسانى است كه كافر شده اند واى بر آنان كه كافر شده اند از آتش». آن شيخ پرسيد: پس آن قضا و قدرى كه ما به سبب آن رفته ايم چيست؟ فرمود: امر و حكم خداوند و سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «و خدايت فرمان داده است كه پرستش مكنيد مگر او را.»، شيخ خشنود برخاست و اين دو بيت را مى خواند: «تو همان امامى هستى كه ما با اطاعت از او، روز رستاخيز از خداى رحمان رضوان را آرزو مى كنيم، آنچه از دين را كه بر ما مشتبه بود واضح ساختى، خدايت از جانب ما پاداش و نيكى ارزانى دارد.» ابو الحسين اين خبر را در اين مورد آورده است كه كلمه قضا و قدر گاه به معنى حكم و امر و از الفاظ مشترك است.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom