جهت غیرفعال کردن لغات ، ترجمه یا شرح روی دکمه های بالا کلیک و سپس تا تغییر رنگ دکمه صبر نمایید

حکمت ۷۷ : بی‌اعتنایی امیرالمؤمنین به دنیا [منبع]

يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا، إِلَيْكِ عَنِّي؛ أَ بِي تَعَرَّضْتِ؟ أَمْ إِلَيَّ [تَشَوَّفْتِ] تَشَوَّقْتِ؟ لَا حَانَ حِينُكِ؛ هَيْهَاتَ، غُرِّي غَيْرِي؛ لَا حَاجَةَ لِي فِيكِ؛ قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِيهَا؛ فَعَيْشُكِ قَصِيرٌ وَ خَطَرُكِ يَسِيرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ.
آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِيمِ الْمَوْرِدِ.

سُدُولَة : جمع «سديل»، پرده اى كه به هودج مى آويزند، مقصود در اينجا پرده تاريك شب است.
يَتَمَلْمَلُ : بخود مى پيچد، آرام نمى گيرد، بطوريكه گوئى بر خاكستر داغ ايستاده.
السَّلِيم : مار گزيده، گزيده شده.
أ بِى تَعَرَّضْتِ : آيا متعرض من شده اى.
لَا حَانَ حِينُك : زمان تو فرا نرسيده، يعنى زمان آن نرسيده كه تو در قلب من جاى گيرى و محبتت را در من استوار سازى.
الْمَورِد : محل ورود (به پيشگاه خداوند). 
أرخَى : پائين آورد
سُدول : پرده ها
تَمَلمُل : منقلب و اينور و آنور شده
سَليم : مار و عقرب گزيده 
دنيا شناسى (امام و ترك دنياى حرام) (اخلاقى):
(ضرار بن ضمره ضبايى از ياران امام به شام رفت بر معاويه وارد شد. معاويه از او خواست از حالات امام بگويد، گفت على عليه السّلام را در حالى ديدم كه شب، پرده هاى خود را افكنده بود، و او در محراب ايستاده، محاسن را به دست گرفته، چون مار گزيده به خود مى پيچيد، و محزون مى گريست و مى گفت):
اى دنيا اى دنياى حرام از من دور شو، آيا براى من خودنمايى مى كنى يا شيفته من شده اى تا روزى در دل من جاى گيرى؟ هرگز مبادا، غير مرا بفريب، كه مرا در تو هيچ نيازى نيست، تو را سه طلاقه كرده ام، تا باز گشتى نباشد، دوران زندگانى تو كوتاه، ارزش تو اندك، و آرزوى تو پست است. آه از توشه اندك، و درازى راه، و دورى منزل، و عظمت روز قيامت.
 
از خبر ضرار ابن ضمره ضبابىّ (كه از خواصّ و نيكان اصحاب امام عليه السّلام) است هنگامى كه نزد معاويه آمد و معاويه از امير المؤمنين عليه السّلام از او پرسيد، گفت: گواهى مى دهم كه در بعضى از جاهايى كه عبادت ميكرد ديدم او را هنگاميكه شب پرده هاى تاريكى گسترده و آن حضرت در محراب عبادت ايستاده، ريش خويشتن در دست گرفته، مى پيچيد مانند پيچيدن مار گزيده، و گريه ميكرد مانند گريه كردن اندوه رسيده، و (در باره دنيا) مى فرمود:
1- اى دنيا اى دنيا از من بگذر، آيا (براى فريب) خود را بمن عرضه ميكنى و مى نمايى يا بمن شوق داشته مرا خواهانى؟ نزديك مباد هنگام (فريب) تو، و چه دور است آرزوى تو ديگرى را بفريب كه مرا بتو نيازى نيست،
2- و ترا سه بار طلاق گفته ام (از تو چشم پوشيده ام) كه در آن بازگشت نيست، پس زندگانى تو كوتاه، و اهميّت تو اندك، و آرزوى تو پست است.
3- آه از كمى توشه (عبادت و بندگى) و درازى راه، و دورى سفر (آخرت) و سختى ورودگاه (قبر و برزخ و قيامت. پس از اين معاويه گريست و گفت: خدا ابا الحسن را رحمت كند چنين بود، اى ضرار اندوه تو بر آن حضرت چگونه است؟ گفت مانند اندوه زنى كه فرزندش را كنارش سر ببرند).
 
در خبر آمده است كه چون ضرار بن ضمرة الضّبابى بر معاويه داخل شد، معاويه او را از امير المؤمنين (ع) پرسيد. ضرار گفت: شهادت مى دهم كه او را در جايى كه عبادت مى كرد ديدم. شب پرده برافكنده بود و او در محراب خود ايستاده بود. محاسن خود را به دست گرفته، چون مار گزيده به خود مى پيچيد و چون اندوهگينان مى گريست و مى گفت:
اى دنيا، اى دنيا، از من دور شو. آيا خود را به من مى نمايانى يا به من مشتاق شده اى؟ هنگام فريبت نزديك مباد. هيهات ديگرى را بفريب، مرا به تو نيازى نيست. تو را سه طلاق گفته ام كه ديگر در آن بازگشتى نباشد. زندگيت كوتاه است و آرزويت حقير است. آه، از اندك بودن راه توشه و درازى راه و دورى سفر و سختى منزلگاه.
 
در خبرى آمده است كه «ضرار بن حمزه ضبايى» به هنگام ورودش بر معاويه و سؤال معاويه از او درباره حالات اميرمؤمنان(عليه السلام) چنين گفت: گواهى مى دهم كه من او را در بعضى از مواقف ديدم در حالى كه شب پرده تاريك خود را فرو افكنده بود و او در محرابش به عبادت ايستاده محاسن مبارك را به دست خود گرفته و همچون مار گزيده به خود مى پيچيد و از سوز دل گريه مى كرد و مى گفت: اى دنيا! اى دنيا! از من دور شو تو خود را به من عرضه مى كنى يا اشتياقت را به من نشان مى دهى؟ (تا مرا به شوق آورى؟) هرگز چنين زمانى براى تو فرا نرسد (كه در دل من جاى گيرى). هيهات (اشتباه كردى و مرا نشناختى) ديگرى را فريب ده، من نيازى به تو ندارم. تو را سه طلاقه كردم; طلاقى كه رجوعى در آن نيست. زندگى تو كوتاه و مقام تو كم و آرزوى تو را داشتن ناچيز است. آه از كمى زاد و توشه (آخرت) و طولانى بودن راه و دورى سفر و عظمت (مشكلات مقصد).
 
[و در خبر ضرار پسر ضمره ضبابى است كه چون بر معاويه در آمد و معاويه وى را از امير المؤمنين (ع) پرسيد، گفت: گواهم كه او را در حالى ديدم كه شب پرده هاى خود را افكنده بود، و او در محراب خويش بر پا ايستاده، محاسن را به دست گرفته چون مار گزيده به خود مى پيچيد و چون اندوهگينى مى گريست، و مى گفت:]
اى دنيا اى دنيا از من دور شو-  با خودنمايى-  فرا راه من آمده اى يا شيفته ام شده اى؟ مباد كه تو در دل من جاى گيرى. هرگز، جز مرا بفريب مرا به تو چه نيازى است؟ من تو را سه بار طلاق گفته ام و بازگشتى در آن نيست. زندگانى ات كوتاه است و جاهت ناچيز، و آرزوى تو داشتن خرد -نيز-. آه از توشه اندك و درازى راه و دورى منزل و سختى در آمدنگاه.
 
از خبر ضرار پسر ضمره ضبابى است وقتى بر معاويه وارد شد و معاويه در رابطه با امير المؤمنين عليه السّلام از او پرسيد، ضرار گفت: شهادت مى دهم كه او را در بعضى از مواقف ديدم به وقتى كه شب پرده هاى خود را فرو افكنده بود، و او در محرابش به عبادت ايستاده، و محاسنش را به دست گرفته و چون شخص مار گزيده به خود مى پيچيد، و مانند انسان غمگين گريه مى كرد و مى گفت:
اى دنيا، اى دنيا، از من دورى گزين، خود را به من عرضه مى كنى يا آرزومندم شده اى؟ زمان وصالت نزديك مباد، هرگز غير مرا فريب ده، كه مرا به تو نيازى نيست،
تو را سه طلاقه كرده ام كه آن را باز گشتى نيست. زندگيت كوتاه، بزرگيت اندك، و مرادت كوچك است. آه از كمى زاد، و درازى راه، و دورى سفر، و عظمت قيامت!
 
شارح مورد نظر خود را انتخاب نمایید
شرح : پیام امام امیر المومنین ( مکارم شیرازی )برو اين دام بر مرغ دگر نه!اصل ماجراى «ضِرار بن ضَمُره» (1) به گونه اى که مسعودى در مروج الذهب نقل مى کند چنین است که او وارد بر معاویه شد. معاویه به او گفت: اوصاف على را براى من بازگو کن ضرار گفت: مرا از این کار معاف کن (زیرا تصور مى کرد بر خلاف میل معاویه است و ناراحت مى شود و ممکن است خطرى از ناحیه او وى را تهدید کند) ولى معاویه اصرار کرد و گفت: چاره اى نیست جز این که براى من شرح دهى.ضِرار گفت: اکنون که چنین است بدان به خدا سوگند او مقامى بسیار والا داشت، (از نظر روحى و جسمى) بسیار قدرتمند و قوى بود. سخن حق مى گفت و حکم به عدالت مى کرد و چشمه اى علم و دانش از اطراف او مى جوشید و سخنان حکمت آمیز از جوانب او صادر مى شد. غذاى او ساده و ناگوار و لباس او کوتاه (در آن زمان، کوتاهى لباس نشانى تواضع، و بلندى دامان لباس نشانه تکبر بود) بود. به خدا سوگند هر وقت او را مى خواندیم به ما پاسخ مى گفت و اگر تقاضایى از او داشتیم به ما مرحمت مى کرد و ما به خدا سوگند با این که خود را به ما نزدیک مى کرد و ما هم به او نزدیک بودیم بر اثر هیبت و جلالِ او قدرت تکلم در مجلسش نداشتیم و به دلیل عظمتِ او در فکرِ ما هرگز در مجلس او آغاز سخن نمى کردیم. تبسم او دندان هایى را همچون دانه هاى مروارید منظم نشان مى داد. دینداران را بزرگ مى داشت و مستمندان را مورد ترحم قرار مى داد و هنگام قحطى یتیمان نزدیک و مستمندان خاک نشین را اطعام مى کرد و برهنگان را لباس مى پوشید و مظلومان را یارى مى کرد و از دنیا و زرق و برق آن وحشت داشت. به تاریکى شب انس داشت. گواهى مى دهم شبى او را دیدم در حالى که پرده هاى تاریک شب فرو افتاده بود و او در محراب عبادتش ایستاده بود. محاسن مبارکش را با دست گرفته و همچون مار گزیده به خود مى پیچید و به صورت سوزناک گریه مى کرد و مى گفت:...».(2)سپس عبارت بالا را با مختصر عبارتى آورده است.مرحوم سیّد رضى آنچه را در بالا آمد به این صورت تلخیص کرده است: «در خبرى از ضِرار بن حَمزه ضِبائى به هنگام ورودش بر معاویه و سؤال معاویه از او درباره حالات امیرمؤمنان(علیه السلام) چنین آمده است که ضِرار (در پاسخ معاویه) گفت: گواهى مى دهم که من او را در بعضى از مواقف دیدم در حالى که شب پرده تاریک خود را فرو افکنده بود و او در محرابش به عبادت ایستاده بود، محاسن مبارک را به دست گرفته و همچون مار گزیده به خود مى پیچید و از سوز دل گریه مى کرد و مى گفت:»; (وَمِنْ خَبَرِ ضِرَارِ بْنِ حَمْزَةَ الضَّبَائِیِّ عِنْدَ دُخُولِهِ عَلَى مُعَاوِیَةَ وَمَسْأَلَتِهِ لَهُ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام)، وَقَالَ: فَأَشْهَدُ لَقَدْ رَأَیْتُهُ فِی بَعْضِ مَوَاقِفِهِ وَقَدْ أَرْخَى اللَّیْلُ سُدُولَهُ وَهُوَ قَائِمٌ فِی مِحْرَابِهِ قَابِضٌ عَلَى لِحْیَتِهِ یَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلِیمِ، وَیَبْکِى بُکَاءَ الْحَزِینِ، وَیَقُولُ:)از آنجا که محبت دنیا بر طبق حدیث معروف نبوى که گفته مى شود: انبیا و اولیا بر آن متفق بوده اند: «حُبُّ الدُّنْیا رَأسُ کُلُّ خِطیئَة»(3) سرچشمه همه گناهان است، بى اعتنایى به زرق و برق و مقامات و ثروت هاى دنیوى دلیل بر زهد در دنیا و بیمه کننده در برابر معاصى است، لذا امام در این سخنان پربار خود دنیا را مخاطب قرار داده مى فرماید: «اى دنیا! اى دنیا! از من دور شو»; (یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا، إِلَیْکِ عَنِّی).سپس مى افزاید: «تو خود را به من عرضه مى کنى یا اشتیاقت را به من نشان مى دهى؟ (تا من را به شوق آورى؟) هرگز چنین زمانى براى تو فرا نرسد (که در دل من جاى گیرى)»; (أَبِی تَعَرَّضْتِ؟ أَمْ إِلَیَّ تَشَوَّقْتِ؟ لاَ حَانَ حِینُکِ).در ادامه براى تأکید بیشتر مى فرماید: «هیهات (اشتباه کردى و مرا نشناختى) دیگرى را فریب ده، من نیازى به تو ندارم. تو را سه طلاقه کردم; طلاقى که رجوعى در آن نیست»; (هَیْهَاتَ غُرِّی غَیْرِی، لاَ حَاجَةَ لِی فِیکِ، قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلاَثاً لاَ رَجْعَةَ فِیهَا!).جمله «لاَ حَانَ حِینُکِ» در واقع جمله انشائیه و نفرین است نه جمله خبریه. امام در واقع از خدا مى خواهد که زمانى فرا نرسد که زرق و برق دنیا در دلش نفوذ کند.جمله «غُرِّی غَیْرِی» مفهومش این نیست که مرا رها کن و به سراغ دیگران برو و آنها را بفریب، بلکه منظور این است که هرگز به سراغ من نیا و شبیه چیزى است که در شعر معروف فارسى آمده است:برو این دام بر مرغ دگر نه *** که عنقا را بلند است آشیانهتعبیر به سه طلاقه کردن دنیا ناظر بر این است که انسان به حسب طبع و آفرینش پیوندى با دنیا دارد که در حکم ازدواج است و امام مى فرماید: من این پیوند را قطع کرده و عطایت را به لقایت بخشیده ام.در ادامه این سخن، حضرت دلیل این نفرت بر زر و زیور دنیا و مقامات و ثروت ها را بیان کرده مى فرماید: «زندگى تو کوتاه و مقام تو کم و آرزوى تو داشتن ناچیز است»; (فَعَیْشُکِ قَصِیرٌ، وَخَطَرُکِ یَسِیرٌ، وَأَمَلُکِ حَقِیرٌ).به راستى عمر دنیا کوتاه است و مقامات آن کم ارزش و گاه بى ارزش.جمله «أَمَلُکِ حَقِیرٌ» اشاره به این است که کسانى که تو را آرزو دارند، آرزوى حقیر و پستى براى خود پیدا کرده اند.در پایانِ این سخن، امام(علیه السلام) از کمبود زاد و توشه سفر طولانى آخرت شکایت کرده مى فرماید: «آه از کمى زاد و توشه (آخرت) و طولانى بودن راه و دورى سفر و عظمت (مشکلات مقصد)»; (آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ، وَطُولِ الطَّرِیقِ، وَبُعْدِ السَّفَرِ، وَعَظِیمِ الْمَوْرِدِ).با این که مى دانیم امام(علیه السلام) بیشترین ذخیره را براى عالم آخرت فراهم ساخته تا آنجا که به مقتضاى حدیث نبوى معروف: «لِضَرْبَة عَلىٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَیْنِ»(4) ضربه کارى آن حضرت (بر پیکر عمرو بن عبد ودّ در آن لحظه بسیار حساس تاریخ اسلام) برتر از عبادت جن و انس است و نیز مى دانیم آن حضرت در تمام غزوات اسلامى فداکارى فراوان کرد و عبادت هاى شبانه او گاه به هزار رکعت نماز در یک شب مى رسید و یک هزار برده را از دست رنج خود خرید و آزاد کرد و عبادات و اطاعات فراوان دیگر، جایى که امام با این همه زاد و توشه از کمى زاد و توشه سفر آخرت اظهار ناراحتى و نگرانى کند ما چه بگوییم و چه کارى انجام دهیم؟بدیهى است هرگاه انسان زاد و توشه خود را براى این سفر طولانى کم ببیند، براى افزایش آن کوشش مى کند; ولى اگر گرفتار غرور گردد و اعمال ناچیز خود را بزرگ ببیند هرگز به فکر افزایش نمى افتد.تعبیر به «مورد» اشاره به روز قیامت است که انسان در آن وارد مى شود و تعبیر به «عظیم» اشاره به مشکلات حساب و کتاب و عبور از صراط و هول و وحشت آن است.***نکته ها:1. دنیاى مذموم و ممدوحآنچه درباره مذمت دنیا در این روایت و روایات دیگر و بعضى از آیات قرآن وارد شده دنیایى است مملو از زرق و برق و مرکب از حلال و حرام و اسراف و تبذیر و دلبستگى ها و وابستگى ها، و گرنه اگر طلب دنیا از حلال و در حد اعتدال و دور از وابستگى ها باشد نه تنها مذموم نیست، بلکه وسیله اى است براى رسیدن به خیر و سعادت.دنیایى که آمیخته با حرص و فزون طلبى باشد چنان انسان را به خود مشغول مى دارد که او را از یاد خدا غافل مى سازد و حتى آرامش و استراحت را از او مى گیرد و به این مى ماند که انسان براى مسافرت یک روزه که مثلا با پاى پیاده مى خواهد به نقطه خوش آب و هوایى برود به جاى غذاى یک روز معادل پنجاه روز با خود حمل کند که تنها رنج و درد او افزون مى یابد و جز غذاى یک روز براى او قابل جذب نیست.البته اولیاء الله براى این که خود را همگون به قشرهاى ضعیف جامعه کنند زندگى خود را در حد کمتر از متوسطِ افراد قرار مى دهند و زهد و پارسایى را در پیش مى گیرند که نمونه کامل آن شخص امام امیرالمؤمنین على(علیه السلام) است.2. نکته شگفت انگیز!در بعضى از روایات در ذیل این حدیث نکته عجیبى آمده است و آن این که چون معاویه این اوصاف و این سخنان را از امام(علیه السلام) شنید گریه کرد به گونه اى که قطرات اشک بر صورت او جارى گشت و گفت: «رَحِمَ اللَّهُ أَبَا الْحَسَنِ کَانَ وَاللَّهِ کَذَلِکَ; خدا رحمت کند ابوالحسن على را، به خدا سوگند این گونه بود». معاویه از ضِرار پرسید: اندوه تو بر مرگ على چگونه بود؟ ضرار در پاسخ گفت: مانند اندوه کسى که فرزندش را در دامنش سر ببرند.(5) در نقل دیگرى در بحار آمده است که حاضران نیز گریه کردند!(6)نیز آمده است که معاویه به حاضران در مجلس رو کرد و گفت: اگر من از دنیا بروم هیچ یک از شما حاضر نیست چنین مدح و ثنایى درباره من داشته باشد. یکى از حاضران، با شجاعت به او پاسخ داد و گفت: «الصّاحِبُ عَلى قَدْرِ صاحِبِهِ; دوست هر کس هم طراز خود اوست»(7). (8)*****پی نوشت:(1). در نسخه مسعودى و بعضى نسخ دیگر به جاى «ضرار بن حمزه»، «ضرار بن ضَمُره» آمده است و ظاهراً صحیح همان «ضمره» است و او از یاران خاص امیر مؤمنان على(علیه السلام) بود که با شجاعت اوصاف برجسته امیرمؤمنان را براى معاویه شرح داد. در مورد قبیله او در نسخه صبحى صالح و بعضى نسخ دیگر «ضبایى» آمده در حالى که در میان عرب قبیله اى به نام «ضباء» معروف نیست; ولى در نسخ متعدد دیگرى ضِبابى آمده و «ضباب» جد محمد بن سلیمان بن منصور بوده و بعضى گفته اند: ضباب قلعه اى بوده در اطراف کوفه که جماعتى از علما به آن منسوب مى باشند. (معجم البلدان، ج 3، ص 451).(2). مروج الذهب، ج 2، ص 421; شبیه به همین ابن ابى الحدید از کتب دیگر نقل کرده است. ابن ابى الحدید این داستان را با تفاوتى از کتاب استیعاب نقل کرده است. (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 18، ص 225).(3). مستدرک الوسائل، ج 12، ص 40، ح 17.(4). این حدیث با تعبیرات مختلف و با یک مضمون در بحارالانوار، ج 39، ص 1، و در کتب دیگر از قبیل اقبال، ص 467 و ینابیع الموده قندوزى، ج 1، ص 282، مستدرک حاکم، ج 3، ص 32 نیز نقل شده است.(5). الاستیعاب، ج 3، ص 1107.(6). بحارالانوار، ج 33، ص 250، ح 524.(7). همان، ج 41، ص 121، ح 28.(8). سند گفتار حکیمانه: از کتاب مصادر نهج البلاغه استفاده مى شود که این کلام حکمت آمیز بخشى از گفتار مفصلى است که در میان «ضرار» و «معاویه» رد و بدل شد و ضرار که از یاران خاص امیر مؤمنان على(علیه السلام) بود به هنگام ملاقات با «معاویه» آن را براى او نقل کرد. سپس مى افزاید: این سخن را پیش از مرحوم سیّد رضى و بعد از وى بعضى به طور مسند و بعضى به طور مرسل از آن حضرت نقل کرده اند از جمله کسانى که مسند آن را روایت کرده اند مرحوم صدوق در امالى و مرحوم ابوعلى قالى (متوفاى 356) در کتاب خود به نام امالى و نیز ابونعیم در حلیة الاولیاء و ابوالفرج در کنز الفوائد و ابن عبدالبر در استیعاب و گروه دیگر هستند. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 61). 
شرح ابن میثم بحرانی ( ترجمه محمدی مقدم )از خبر ضرار بن ضمره ضبّائى است هنگامى كه پيش معاويه آمد، و معاويه، راجع به امير المؤمنين (ع) از او پرسيد. گفت: گواهى مى دهم كه در بعضى جاهايى كه عبادت مى كرد، او را ديدم، هنگامى كه شب پرده هاى تاريكى را گسترده، و او در محراب عبادت ايستاده بود، محاسنش را روى دست گرفته و بر خود مانند مارگزيده مى پيچيد، و همچون غم رسيده اى مى گريست و (در باره) دنيا مى فرمود: «يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا إِلَيْكِ عَنِّي أَ بِي تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ- لَا حَانَ حِينُكِ هَيْهَاتَ غُرِّي غَيْرِي لَا حَاجَةَ لِي فِيكِ- قَدْ طَلَّقْتُكِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِيهَا-  فَعَيْشُكِ قَصِيرٌ وَ خَطَرُكِ يَسِيرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ- آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ- وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِيمِ الْمَوْرِدِاين مرد [ضرار] از اصحاب امام (ع) بود. وقتى كه پس از شهادت آن حضرت بر معاويه وارد شد، معاويه به او گفت: على را براى من توصيف كن. او گفت: مرا از اين كار معاف بدار. معاويه گفت: به خدا سوگند كه بايد اين كار را بكنى، اين بود كه ضرار اين مطالب را گفت، معاويه به قدرى گريست كه ريشش از اشك چشم تر شد.على (ع) دنيا را به صورت زنى مى ديد كه خود را آراسته و طورى خود را بر او عرضه مى كند تا به وصالش برسد در حالى كه براى وى [على (ع)] ناخوشايند بود. پس امام (ع) خطاب به او، چنين مى گفت: و اليك: از اسماء افعال است يعنى: دور شو، و عنّى متعلّق به چيزى است كه معناى فعل را دارد. و استفهام امام (ع) در عبارت: آيا خود را به من مى نمايانى، و خواهان من هستى استفهام انكارى و نيز نوعى بى ارزش ساختن دنيا و دور شمردن موافقت خود با خواسته آن است.«و لا حان حينك»: يعنى: آن وقت نزديك مباد يعنى هنگام فريب خوردن من از تو و اين كه تو مرا گول بزنى.عبارت: «هيهات» يعنى آنچه را تو از من مى خواهى بسيار دور است.آن گاه امام (ع) او را امر به فريفتن ديگرى كرده است، كنايه از اين كه دنيا چشم طمعش را از او ببرد، نه آن كه مقصود امام (ع) اين باشد، ديگران را بفريبد، اين سخن مانند آن است كه به فريبنده اش -وقتى كه از فريب او اطّلاع يافته است- بگويد: ديگرى را فريب بده، يعنى فريب تو در من اثر نمى كند. آن گاه مانند يك همسر ناراضى، در حالى كه از او بيزار است، دنيا را مخاطب مى سازد، و به او اطّلاع مى دهد كه از او بى نياز است.سپس طلاق سه باره او را عنوان مى كند تا جدايى او را مورد تأكيد قرار دهد با اين عبارت: «لا رجعة فيها» (راه برگشتى نيست) و اين جمله كنايه از نهايت نارضايتى است- و طلاق دنيا را به خاطر توجه امام (ع) به زيانبخش بودن آن كه همان زيبايى و جلوه آن باشد، مورد تأكيد قرار داده است. و بعد به عيبهايى اشاره فرموده است كه به خاطر آن معايب از او ناراضى بوده و طلاقش داده است. و آنها عبارتند از كوتاهى زندگانى، يعنى مدّت زندگى در دنيا، و كمى ارزش، يعنى كمى ارزش و جايگاه آن در نظر امام (ع) و بعد، ناچيزى آرزويى كه از دنيا مى رود. سپس از چند چيز ناليده است:1-  از كمى توشه در سفر الى اللّه، و قبلا روشن شد كه توشه همان تقوا و اعمال شايسته است، و روش عارفان در ناچيز شمردن اعمال خود چنين است.2-  درازى راه و طريق الى اللّه، و چيزى در نزد عقل درازتر از نامتناهى نيست.3-  دورى سفر، به دليل دورى نتيجه و سرانجام كار و نامتناهى بودن آن.4-  سختى منزلگاه، و نخستين منزلگاهها مرگ است، و بعد از آن عالم برزخ سپس قيامت كبرا. و خدا يار و ياور است.علاوه بر چهار مورد فوق، عبارت: «و خشونة المضجع»، يعنى ناهموارى قبر، نيز روايت شده است. 
منهاج البراعه (خوئی)الثالثة و السبعون من حكمه عليه السّلام:(73) و من خبر ضرار بن ضمرة الضّبابي عند دخوله على معاوية و مسألته له عن أمير المؤمنين عليه السّلام قال: فأشهد لقد رأيته في بعض مواقفه و قد أرخى اللّيل سدوله و هو قائم في محرابه، قابض على لحيته، يتململ تململ السليم، و يبكى بكاء الحزين، و يقول:يا دنيا يا دنيا، إليك عنّي، أ بي تعرّضت؟ أم إليّ تشوّفت؟ لا حان حينك، هيهات! غرّي غيري، لا حاجة لي فيك، قد طلّقتك ثلاثا لا رجعة فيها، فعيشك قصير، و خطرك يسير، و أملك حقير. آه من قلّة الزّاد، و طول الطّريق، و بعد السّفر، و عظيم المورد. (74979- 74883) اللغة:(السدل) ج: أسدال و سدول و أسدل: السّتر، يقال: أرخى الليل سدوله أى أرسل أستار ظلمته (سلمته) الحيّة: لدغته فهو سليم ج: سلمى- المنجد.و (التململ) عدم الاستقرار من المرض كأنه على ملة، و هي الرّماد الحارّ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 112 (لا حان حينك) أي لا حضر وقتك، (تشوّفت) الجارية أي تزيّنت- صحاح.الاعراب:و قد أرخى اللّيل سدوله، جملة حاليّة عن فاعل رأيته، و هو قائم يصلّي- إلخ حاليّة اخرى عن المفعول الأوّل له و هو الضمير الثاني، قائم في محرابه، خبر هو، قابض، خبر ثان له، يتململ- إلخ، حال عنه، يا دنيا، من باب المنادى المعرفة لا حان حينك، دعاء عليها أي لا حضر وقتك كما تقول: لا كنت.المعنى:(ضرار بن ضمرة) قال في التنقيح: من خلّص أصحاب أمير المؤمنين عليه السّلام حسن الحال، فصيح المقال، انتهى.و ننقل هذه الرّواية عن شرح المعتزلي بسند ثان فهو أوفى و أكمل قال: و ذكر أبو عمر بن عبد البرّ في كتاب الاستيعاب، هذا الخبر، فقال: حدّثنا عبد اللَّه بن محمّد بن يوسف، قال: حدّثنا يحيي بن مالك بن عائد، قال: حدّثنا أبو الحسن محمّد بن محمّد بن مقلة البغدادي بمصر. و حدّثنا أبو بكر محمّد بن الحسن بن دريد، قال: حدّثنا العكلي، عن الحرمازى، عن رجل من همدان، قال: قال معاوية لضرار الضبائي: يا ضرار صف لي عليّا، قال: اعفني يا أمير المؤمنين، قال:لتصفّنه، قال: أمّا إذا لا بدّ من وصفه، فكان و اللَّه بعيد المدى، شديد القوى، يقول فصلا، و يحكم عدلا، يتفجّر العلم من جوانبه، و تنطق الحكمة من نواحيه يستوحش من الدّنيا و زهرتها، و يأنس بالليل و وحشتها، و كان غزيرة العبرة، طويل الفكرة، يعجبه من اللّباس ما قصر، و من الطعام ما خشن، كان فينا كأحدنا يجيبنا إذا سألناه، و ينبئنا إذا استفتيناه، و نحن و اللَّه مع تقريبه إيّانا و قربه منّا، لا نكاد نكلّمه هيبة له، يعظم أهل الدين، و يقرب المساكين، لا يطمع القويّ في باطله، و لا ييأس الضعيف من عدله، و أشهد لقد رأيته في بعض مواقفه و قد أرخى الليل سدوله، و غارت نجومه، قابضا على لحيته، يتململ تململ السّليم، و يبكي بكاء الحزين، و يقول: يا دنيا غرّي غيرى، أبى تعرّضت؟ أم إلىّ تشوّقت؟ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 113 هيهات هيهات، قد باينتك ثلاثا لا رجعة لى فيها، فعمرك قصير، و خطرك حقير آه من قلّة الزاد، و بعد السّفر، و وحشة الطريق، فبكى معاوية و قال: رحم اللَّه أبا حسن، كان و اللَّه كذلك، فكيف حزنك عليه يا ضرار؟ قال: حزن من ذبح ولدها في حجرها.أقول: من أخبث مكائد معاوية بعد تسلّطه على الكوفة و سيطرته على أصحاب أمير المؤمنين أن يجلبهم إلى الشّام بشتّى الوسائل من دعوة وديّة أو تهريب من ظلم عمّاله أو تهديد أو غير ذلك من الوسائل ثمّ يحضرهم في حفلته الغاصّة بالرّجال و يسألهم عن وصف عليّ عليه السّلام حتّى يذكروا له عيبا بحضرة الناس و يتّهموه فيستفيد من كلامهم لتأييد سياسته.و ممّن وقع في حبالته ضرار بن ضمرة و كان من خواصّ عليّ و من أهل الزهد و العبادة فأمره بتوصيف عليّ عليه السّلام، و قد وصفه ضرار بهذا الوصف البالغ في الخطورة من نواح شتّى، معرضا بذلك على معاوية و ناصحا و واعظا له، و نشير إلى بعض ما ذكره رضوان اللَّه عليه:افتتح ضرار رضوان اللَّه عليه توصيفه لعليّ عليه السّلام بأنّه (كان بعيد المدى) أي عالي الهمّة ناظر إلى المعالي القدسيّة، و تارك للأهواء الخسيسة المادّية مع شدّة قواه المعنوية، و نواياه الملكوتية، و كأنه إشارة إلى قوله تعالى في سورة النجم «علّمه شديد القوى» و هو وصف جبرئيل حامل الوحي إلى النّبيّ صلّى اللَّه عليه و آله (يقول: فصلا) أي ينطق بما هو الحقّ الصّريح، مأخوذا من الوحي الصحيح و كأنه إشارة إلى قوله تعالى في سورة الطّارق «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ» و كان يحكم بالعدل لا يخالطه جور و باطل، منبع ذخّار للعلم قولا و عملا و بحر ضخم للحكمة من كلّ ناحية، زاهد في الدّنيا متنفّر عنها، يطلب الخلوة و الانعزال عن أهل الدّنيا فيأوي إلى اللّيل و وحشته، هذه صفاته المعنوية العقليّة و الوجدانيّة.ثمّ شرع في وصفه الظاهر فقال: يبكي و يسيل الدّموع الغزيرة من خوف اللَّه منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 114 و من ترحّمه على الضعفاء و الفقراء، و يتفكر طويلا في اصلاح الامور.ثمّ وصفه عليه السّلام في زيّه و لباسه و مأكله فقال: يعيش عيش الفقراء و المساكين حتّى يعجبه اللباس القصير و الطعام الخشن لم يلاحظ لنفسه امتيازا و لا مثارة و امارة للرياسة، بل كان فينا كأحدنا يجيب مسائلنا و يفتينا، و ليكن له هيبة معنوية في قلوبنا، ثمّ يبين معاملته مع عموم الناس و رعايته للعدل الاجتماعي في هذه الفصول:1- يعظم أهل الدّين فلا حرمة عنده إلّا للدّين و أهله.2- يقرّب المساكين و لا يلتفت إلى زبرجة الأغنياء و المثرين.3- لا نفوذ فيه لأهل القوّة و الثروة فيستميلونه لأغراضهم، بل لا طمع لهم في ذلك.4- لا يقطع رجاء الضعيف من عدله و أخذه له بحقّه و إن كان خصمه قويّا ذا مال و جاه و ثروة.ثمّ شرع بعد ذلك في بيان خوفه عن اللَّه و زهده في الدّنيا و صوّره لمعاوية بما لا مزيد عليه حتّى أثّر في هذه الصّخرة الصمّاء و القلب القاسى الأعمى فبكى.و أظنّ أنّ بكاء معاوية لم يكن عن خوف من اللَّه و إذعان للحقّ، بل كان كما يبكى الصبىّ من ألم الابرة إذا نفذت في جسمه حيث إنّ كلّ جملة ألقاها إليه هذا البطل المجاهد في فضيلة عليّ عليه السّلام تكون أوقع من السّهم على قلبه و كبده فهو مع كمال تجلّده و تحلّمه الذي كان الركن الوثيق لسياسته العوجاء، لم يقدر على المقاومة تجاه هذه الضربات البطولية النافذة على قلبه القاسي، فلم يحر جوابا و لم يجترى على إسكات القائل لما اخذ منه العهد ضمنا بقوله أو تعفيني، فتحلّم ألم هذه الرّميات المتتابعات حتّى نفد صبره و شرع يبكي من الألم و الغمّ الّذي دخله من مشاهدة هذا البطل الّذي يجاهده بسيف لسانه في عقر داره، و هو يرى نفسه متّكأ على سرير الملك و السّطوة، ثمّ أخبره هذا البطل في آخر كلامه عن مقدار حبّه لعليّ عليه السّلام و بغضه له حيث أجابه بأنّ حزني على عليّ عليه السّلام كحزن أمّ ذبح ولدها منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 115 في حجرها، هذا تصريح بحبّه لعليّ عليه السّلام بما لا مزيد عليه و تلويح لبغضه له، و هل قتل عليّ عليه السّلام إلّا بمخالفة معاوية معه و بكيده و مكره؟الترجمة:متن كامل خبر بروايت مندرجه در شرح معتزلى ترجمه مى شود:معاويه بضرار ضبابى گفت: أى ضرار علي را براى من وصف كن، در پاسخ گفت: يا أمير المؤمنين مرا معاف دار، گفت: البته بايد او را وصف كنى، در پاسخ گفت: چون ناچارم مى گويم: بخدا، والا همت بود، شديد القوى بود، صرحى و قاطع سخن مى گفت، بدادگرى حكومت ميكرد، دانش از همه سويش فرو مى ريخت و در پيرامونش حكمت گويا بود، از دنيا و شكوفانيش گريزان بود، بشب پر هراس انس داشت، اشكش فراوان، انديشه اش طولانى بود، جامه كوتاه درويشانه را خوش مى داشت و خوراك ناهموار را، در ميان جمع ما چون يكى از ما بود هر پرسشى داشتيم جواب مى داد، و چون از او فتوى مى خواستيم ما را آگاه ميكرد بخدا با اين كه ما را بخود بسيار نزديك ميكرد و با او همنشين بوديم، بسا كه از هيبت الهية او جرئت سخن با او را نداشتيم، اهل دين را بزرگ مى داشت، و مساكين را بخود نزديك ميكرد، هيچ نيرومندى طمع نداشت كه ناحقى بسود خود از او بخواهد، و هيچ بينوائى از دادگرى او نوميد نبود.من خود گواهم كه در يكي از مواقفش وى را ديدم در حالى كه شب از نيمه گذشته، و پرده هاى تاريكى خود را بر جهان گسترده بود، و أخترانش در چاه مغرب فرو شده بودند، دست بر ريش داشت و چون مار گزيده بر خود پيچ و تاب مى خورد و بمانند مصيبت زده اى مى گريست و مى گفت: أى دنيا ديگرى را فريب بده، خود را بمن عرضه مى دارى؟ براى من زيور نمائى و كرشمه ميكنى؟! هيهات هيهات، من تو را سه طلاقه كردم كه رجوع ندارد، عمرت كوتاه است، و قدرت اندك، آه و افسوس از توشه كم، و دورى سفر. و راه پر خطر.معاويه گريست و گفت: خدا ابو الحسن را رحمت كناد، بخدا همچنين بود أى ضرار اندوه تو بر وى چونست؟ گفت: چون اندوه مادرى كه فرزندش را در دامنش سر بريده باشند. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج 21، ص: 116 على را يكى يار همگام بود         ضرار بن ضمره ورا نام بود       بچرخيد چرخ و كشاندش بزور         بدرگاه بن حرب نيرنگ پور       از او خواست وصف على را بجد         بپاسخ برآمد، يل و مستعد       بگفتا گواهم كه خود ديدمش          بيك ايستگاهى و سنجيدمش        شب افكنده صد پرده نيلگون          سراسر جهان در سكوت و سكون        على بر سر پا بمحراب خويش          نظر سوى حق است پاكش بريش        چنان در تلاطم كه مارش زده          سرشكش رخ غمگسارش زده        بدنيا همي گفت از من بدور         مكن عرضه خود را بمن اي شرور       كرشمه بمن مى فروشي برو         نيايد چنين روزت اندر گرو       بدورى ز من ديگري را فريب          نخواهم ز تو حاجت و نى نصيب        طلاق تو دادم سه بار و ديگر         ندارم رجوعى برايت بسر       كه عيش تو كوتاه و قدرت زبون          تو را آرزو كوچك و سرنگون        صد افسوس زين توشه كم مرا         و زين راه پر طول و پر خم مرا       سفر بس دراز است و پر ترس و بيم          ورودم بدرگاه حق بس عظيم      
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ( مهدوی دامغانی )جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص292 و من خبر ضرار بن حمزه الضبابى عند دخوله على معاوية، و مسالته له عن امير المؤمنين عليه السّلام، قال: فاشهد لقد رايته فى بعض مواقفه و قد ارخى الليل سدوله و هو قائم فى محرابه قابض على لحيته، تيململ تململ السليم، و يبكى بكاء الحزين و هو يقول: يا دنيا اليك عنّى، ابى تعرّضت، ام الىّ تشوّفت لا حان حينك، هيهات، غرّى غيرى، لا حاجة لى فيك، قد طلقتك ثلاثا، لا رجعة فيها، فعيشك قصير، و خطرك يسير، و املك حقير. آه من قلة الزاد، و طول الطريق، و بعد السفر، و عظيم المورد. «از جمله خبر ضرار بن حمزه ضبابى است كه چون پيش معاويه رفت و معاويه در باره امير المؤمنين عليه السّلام از او پرسيد، گفت: گواهى مى دهم كه شبى در حالى كه پرده هاى تاريكى خود را آويخته بود در يكى از جنگهايش او را در محراب عبادتش ديدم كه ايستاده و ريش خود را به دست گرفته بود و چون مار گزيده بر خود مى پيچيد و اندوهگينانه مى گريست و مى گفت: اى دنيا از من دور شو، خود را به من عرضه مى دارى، يا شيفته من شده اى، هرگز زمان تو نرسد، هرگز، جز مرا فريب ده كه مرا نيازى به تو نيست، تو را سه طلاقه كرده ام و در آن بازگشتى نيست، عيش زندگى تو كوتاه و ارزش تو اندك و آرزوى تو كوچك و حقير است، آه از اندكى توشه و درازى راه و دورى سفر و سختى آنجا كه بايد در آن در آمد.» ابن ابى الحديد پس از توضيح پاره اى از لغات و اصطلاحات، در اين مورد چنين آورده است: خبر رفتن ضرار بن ضمره را پيش معاويه، رياشى نقل كرده است و من -ابن ابى الحديد-  آن را از قول عبد الله بن اسماعيل بن احمد حلبى در كتاب التذييل على نهج البلاغه نقل مى كنم. او مى گويد: ضرار كه از ياران على عليه السّلام بود، پيش معاويه آمد. معاويه به او گفت: اى ضرار على را براى من وصف كن. گفت: آيا مرا از اين كار معاف جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 7، ص293 نمى دارى؟ گفت: نه معافت نمى دارم. ضرار گفت: چه بگويم، به خدا سوگند سخت نيرومند و داراى انديشه اى ژرف بود كه از همه حركات و سكنات او دانش و حكمت مى تراويد. نيك محضر و خوش رفتار بود. در حالى كه خوراكش خشن و جامه هايش كوتاه بود، اشكش روان بود و همواره در تفكر بود. كف دست خويش را مقابل چهره اش مى گرفت و خويشتن را مخاطب مى ساخت. ميان ما همچون يكى از ما بود، هر گاه چيزى از او مى پرسيديم ما را پاسخ مى داد و هر گاه ما سكوت مى كرديم او شروع به سخن مى كرد. ما با همه نزديكى و دوستى او، از هر كسى هيبت او را بيشتر مى داشتيم و به سبب بزرگى او هرگز آغاز به سخن نمى كرديم. درويشان را دوست مى داشت و دينداران را به خود نزديك مى ساخت و گواهى مى دهم كه او را در يكى از جنگهايش ديدم كه... تا آخر كلام. ابو عمر بن عبد البر هم اين خبر را در كتاب الاستيعاب آورده و گفته است: عبد الله بن محمد بن يوسف، از قول يحيى بن مالك بن عائله، از قول ابو الحسن محمد بن محمد بن مقله بغدادى در مصر و ابو بكر محمد بن حسن بن دريد، از قول عكلى، از حرمازى، از قول مردى از قبيله همدان نقل مى كردند كه معاويه به ضرار ضبابى گفت: اى ضرار براى من على را توصيف كن، گفت: اى امير مؤمنان مرا معاف دار. گفت: بايد او را توصيف كنى. گفت: اينك كه چاره اى نيست، به خدا سوگند سخت ژرف انديش و نيرومند بود. سخن حق مى گفت و به عدل حكم مى كرد. از همه جوانب او دانش مى تراويد و همه اعضاى او به حكمت گويا بود. از دنيا و فريبندگى آن بيم داشت و با شب و تنهايى آن انس مى ورزيد. اشكش روان بود و همواره در تفكر بود. لباسهاى كوتاه را خوش مى داشت و خوراكهاى خشن را. ميان ما همچون يكى از ما بود، هر گاه پرسشى مى كرديم پاسخ مى داد و چون فتوايى از او مى خواستيم آگاهمان مى كرد. به خدا سوگند با همه نزديكى او به ما و اينكه ما را به خود نزديك مى فرمود، از هيبت او ياراى سخن گفتن با او نداشتيم. اهل دين را تعظيم مى كرد و بينوايان را به خود نزديك مى ساخت. هيچ نيرومندى در باطل خود به او طمع نمى بست و هيچ ناتوانى از عدل او نوميد نمى شد. گواهى مى دهم در آوردگاه به نيمه شبى كه گيسوى شب فرو هشته به دامن و ستارگان در حال فرو شدن بود، بر پاى ايستاده و ريش خود را به دست گرفته بود و همچون مار گزيده بر خود مى پيچيد و اندوهگين مى گريست و مى گفت: اى دنيا كس ديگرى جز مرا بفريب، آيا خود را به من عرضه مى دارى يا شيفته من شده اى، هرگز هرگز من تو را سه طلاقه كرده ام و مرا در آن حق رجوع نيست، عمر تو كوتاه و ارزش تو اندك است، آه از كمى توشه و دورى سفر و وحشت راه. معاويه گريست و گفت: خداوند ابا حسن را رحمت كناد، آرى به خدا سوگند همين گونه بود. اينك اى ضرار اندوه تو بر جدايى از او چون است؟ گفت: اندوه مادرى كه فرزندش را ميان دامنش بكشند.  
ساخته شده به عشق اباصالح المهدی صلوات الله و سلامه علیه
ایمیل : admin mahdi14.com
شبکه های اجتماعی : mahdi14dotcom